بایگانی برچسب‌ها: نوشتار-مناظره

پاسخ به دفتر آیت الله منتظری در مورد مناظره

از طریق برخی خوانندگان تارنما اطلاع یافتیم تارنمای دفتر آیت الله منتظری در متنی با فرنام «پاسخ به پرسشي پيرامون انتساب مناظره ميان آيت الله العظمي منتظري و دكتر علي سينا» در مورد مناظره ای که تارنمای زندیق از آیت الله منتطری و دکتر علی سینا منتشر کرده است اظهار نظر کرده است و برخی از افراد این «پاسخ» را یک «تکذیبیه» دانسته اند.

از آنجا که این مناظره بین دکتر علی سینا و آیت الله منتظری بوده است و تارنمای زندیق یا نویسندگان آن در برگزاری آن نقشی نداشته اند و تنها ترجمه این مناظره از زبان انگلیسی به فارسی توسط تارنمای زندیقانجام گرفته است تارنمای زندیق در مورد اعتراضاتی نظیر مورد توافق نبودن منابع مورد استفاده  اظهار نظری نمیکند و پاسخ در این موارد را به عهده دکتر علی سینا میگذارد و حاضر است پاسخ هریک از طرفین را بطور روشن و بدون هیچگونه دخالت بر روی تارنمای زندیق انتشار دهد. اما بخشی از سخنانی که در این متن آمده است ممکن است ناشی از کوتاهی اشخاصی باشد که نوشتارهای تارنمای زندیق را در اختیار آیت الله منتظری قرار داده اند.

شیوه انجام این مناظره اینچنین بوده است که آیت الله منتظری در پاسخ به چند پرسشی که دکتر علی سینا مطرح کرده اند نامه ای نوشته اند که تارنمای زندیق متن آن نامه را با مهر و دست خط آیت الله منتظری در کنار متون ترجمه شده مناظره انتشار داده است، این دستنوشته از اینجا قابل دسترسی است. در برگهای مربوط به مناظره دکتر علی سینا تنها آن قسمتهایی از نامه را که نیاز به ذکر آنها بود ذکر کرده اند و به آنها پاسخ داده اند. اما دفتر آیت الله منتظری قضیه را به گونه ای وانمود کرده است که انگار در پاسخهای آیت الله منتظری دخل و تصرفی انجام گرفته است و تنها قسمتهایی از آن انتشار یافته است و این کار دفتر آیت الله منتظری غیر منصفانه است.

همچنین از آیت الله منتظری نقل شده است که ایشان نوشتارهای تنظیم شده را اهانت آمیز دانسته اند. پس از بازنگری نوشتارها به نظر نمیرسد که اهانتی در آنها صورت گرفته باشد، اصطلاحاتی که استفاده شده است اکثراً اتهامات قضایی هستند که در هر دادگاهی میتوان آنرا بر متهمی وارد کرد. اما برای نشان دادن حسن نیت تارنمای زندیق حاضر است تمامی واژه ها و عباراتی که به نظر آیت الله منتظری اهانت آمیز هستند از این نوشتار حذف کند و واژه های مورد نظر آیت الله منتظری را بجای آنها استفاده کند. آیت الله منتظری یا دفتر وی میتوانند لیستی از واژه هایی که آنها را اهانت آمیز میدانند ارائه دهند تا تارنمای زندیق در نخستین فرصت نوشتار را ویرایش کند.

نکته دیگر این است که آیت الله منتظری گویا از پذیرفتن مسئولیت سخنانی که از ایشان انتشار یافته است شرم دارند و به همین دلیل رو به گویشی چند پهلو آورده اند. از ایشان نقل قول شده است که فرموده اند «اينجانب چيزي را به عنوان مناظره مذكور به خاطر ندارم»، از آیت الله منتظری انتظار میرود که خیلی روشن تر منظور خود را بیان کنند، آیا ایشان این سخنان را گفته اند و ایرادشان به ما این است که نام این گفتگو را نمیتوان مناظره نهاد یا اینکه ایشان اساساً هرگز با دکتر علی سینا سخنی در مورد اسلام نگفته اند و در نتیجه ادعا میکنند دستنوشته ای که از ایشان منتشر شده است و مهر ایشان بر روی آن است جعلی است، یا اینکه ممکن است این سخنان رد و بدل شده باشد و مناظره هم بوده باشد اما به دلیل کهولت سن یا هر دلیل دیگری آیت الله تنها آنرا از خاطر برده اند؟ جمله ای که از ایشان نقل شده دستکم این سه معنی را میتواند داشته باشد.

در صورتی که ایشان نام مناظره را بر این گفتگو نمیگذارند، گمان نمیرود که این مسئله چندان اهمیت داشته باشد، ایشان میتوانند این مناظره را هر چیز دیگری بخوانند. در صورتی که آیت الله به مشکل کم حافظگی مبتلا شده اند، اطرافیانشان میتوانند مهر و دستنوشته ایشان را نشان آیت الله بدهند تا شاید ایشان بیاد بیاورند، اما در صورتی که تارنمای زندیق را محکوم به جعل و تحریف سخنانشان میکنند، تارنمای زندیق علی رغم اینکه هرگز چنین اتهامی را نمیپذیرد، اگر هدف آیت الله منتظری واقعاً فرار از مناظره و همچنین نپذیرفتن بار مسئولیت سخنان ارائه شده از طرف ایشان نیست، از ایشان دعوت میکند که دوباره به پرسشهای مطرح شده از طرف دکتر علی سینا پاسخ دهند و اینبار پاسخهای خودشان را بر روی تارنمای خودشان انتشار دهند که دیگر احتمال دخل و تصرف وجود نداشته باشد. تارنمای زندیق همچنین به آیت الله منتظری توصیه میکند شفافیت بیشتری از خود نشان دهند و  از ایراد سخنان چند پهلو نظیر آنچه یاد شد خود داری کنند تا افکار عمومی راحت تر در مورد این قضیه قضاوت کنند.

آیت الله منتظری همچنین نوشتار دیگری از تارنمای زندیق را با فرنام «دادگاهی محمد رسول الله، بخش هشتم، زن ستیزی» تنها به قاضی رفتن دانسته اند، این درحالی است که تارنمای زندیق اظهار نظر در مورد این جلسه دادگاهی مجازی را برای تمامی افراد از طریق تارنمای گفتگو دات کام آزاد گذاشته است و تمامی مسلمانان عالم بویژه آیت الله منتظری میتوانند در این دادگاه حضور داشته باشند و تلاش کنند که پیامبر اسلام را از اتهام زن ستیزی رهایی بخشند. از این گذشته یک مسلمان پاکستانی در این جلسات دادگاه مسئولیت دفاع از پیامبر اسلام را بر عهده گرفته است و همان نوشتار نیز یک طرفه نیست، ممکن است آیت الله این شخص را لایق دفاع از پیامبر اسلام ندانند، اما این با «تنها به نزد قاضی رفتن و راضی برگشتن متفاوت است».

تارنمای اسلام ستیز زندیق از گفتگو و مناظره مستقیم و محترمانه با آیت الله منتظری از مراجع بزرگ شیعه بسیار استقبال میکند و از اینکه علی رغم تمام تلاشهای نظام خرد ستیز و اسلامی حاکم بر ایران که هم فکران و هم صنفان آیت الله منتظری آنرا برپا کرده اند و میگردانند نوشتارهای این تارنما در قم نیز مورد توجه قرار میگیرند و در بیدادگری اسلامگرایان اخلال ایجاد میکنند بی نهایت خرسند و خوشنود است و آرزو میکند با متمدن تر شدن جوامع اسلامی بتوان روزی بطور علنی چنین گفتمانها یا مناظره هایی را انجام داد.

تارنمای زندیق

February 10 2007

22 بهمن 1385

متن اصلی انتشار یافته در تارنمای آیت الله منتظری:

دفتر آيت الله منتظري سلام عليكم
‏ ‏به سبب مراودات و مباحثات تبليغي اي كه اينجانب با جوانان كم آشنا با حقيقت دين دارم ، اخيرا با گروهي آشنا شدم كه توسط‏ ‏برخي دين ستيزان جهت دهي مي‎شوند و تحت عنوان تحقيق در مورد حقيقت دين اسلام مطالبي به ايشان تلقين مي‎شود كه دل‏ ‏هر آزادانديش را به درد مي‎آورد.
‏ ‏از جمله مستمسكات ايشان نوشته اي است تحت عنوان «مناظره آيت الله منتظري با دكتر علي سينا» كه در اين مناظره دكتر علي‏ ‏سينا توانسته است با ارائه مدرك مستند و معقول سربلند شود.
‏ ‏متن مناظره را كه در چهار فايل تنظيم شده ضميمه اين ايميل مي‎كنم و خواهشمندم در اسرع وقت موضع معظم له را در مورد‏ ‏اين دسيسه در سطح عموم ابلاغ فرماييد. يادآور مي‎شوم اين اتفاق در شهر مقدس قم روي داده است .
‏با تشكر – سيد …‏

‏باسمه تعالي ‏
‏جناب آقاي سيد … وفقكم الله لمرضاته
‏ ‏با سلام و تحيت و آرزوي توفيق براي شما در خدمت به اسلام و تشكر از پيگيري مسائل مربوطه .
‏ ‏پس از آگاهي يافتن حضرت آيت الله العظمي منتظري از نوشته ارسالي در موضوعات مختلف و با عنوان «مناظره ميان‏ ‏آيت الله العظمي منتظري و دكتر علي سينا» معظم له فرمودند: اينجانب چيزي را به عنوان مناظره مذكور به خاطر ندارم ، اين‏ ‏چگونه مناظره اي است كه :
‏ ‏
‏ ‏1 – قطع نظر از صحت و سقم مطالب آن ، مشحون از اهانت به ساحت مقدس پيامبراكرم اسلام (ص ) است در حالي كه در‏ ‏مناظره صحيح بايد هر كدام از طرفين آن با حفظ اصول اخلاقي ، مدعاي طرف مقابل را نقض يا مقدمه دليل او را منع كرده و يا‏ ‏هم عرض دليل او بر ادعاي خويش دليل بياورد.
‏ ‏
‏ ‏2 – در مناظره بايد مقدمات دليلي كه هر كدام از دوطرف اقامه مي‎نمايد مورد پذيرش براي طرف مقابل باشد. حال اين كه در‏ ‏بسياري از موارد نوشته مزبور استناد به احاديثي از كتاب صحيح بخاري از كتب عامه شده است كه طبعا مورد تسليم و اعتماد‏ ‏طرف مقابل يعني معظم له كه يك مرجع شيعي مي‎باشند نبوده و نمي تواند به عنوان اصل موضوع پذيرفته شده و تكيه گاه در‏ ‏استدلال بر رد نظر و مدعاي معظم له تلقي گردد.
‏ ‏
‏ ‏3 – در فايل اول نوشتار ياد شده ، در هفت صفحه ، با نام «سن پايين عايشه » مطالبي همراه با تفصيل از سوي فرد مزبور و ب ‏عنوان يك طرف مناظره نقل گرديده و از معظم له به عنوان طرف ديگر مناظره مطالبي جسته گريخته ذكر شده است .
‏ ‏
‏ ‏4 – در فايل دوم آن ، در حدود يازده صفحه ، با نام «جنگ هاي پيغمبر» با اين كه در صدرش آن را به عنوان مناظره با معظم له‏ ‏مطرح كرده است ولي در هيچ جايي از آن از معظم له سخني را نقل نكرده است جز يك مورد كه آن هم تنها يك سطري است‏ ‏كه به دروغ در آن گفته شده كه معظم له جنگ هاي پيامبر اسلام را دفاعي نمي دانند بلكه پيامبر(ص ) را مهاجم مي‎دانند در حالي‏ ‏كه معظم له معتقدند تمامي جنگ هاي پيامبر اسلام (ص ) حالت دفاعي داشته است . تعجب است از مناظره اي كه طرف ندارد‏ ‏جز در يك مورد دروغين و تهمت زا.
‏ ‏
‏ ‏5 – در فايل سوم آن ، در دوازده صفحه ، با نام «قتل عام يهوديان » نيز تنها چهار‏ ‏سطر به عنوان سخنان معظم له ذكر گرديده و باقي آن سخناني منسوب به فرد‏ ‏مزبور مي‎باشد.
‏ ‏
‏ ‏6 – در بخش آخر نوشته ارسالي فايلي با نام «زن ستيزي » در هفده صفحه است كه‏ ‏اساسا عنوان مناظره با معظم له را هم ندارد.
‏ ‏
‏ ‏حال با توجه به نكات ذكر شده اين چه نوع مناظره اي مي‎باشد كه مدعي آن يك‏ ‏طرف آن را سربلند پنداشته است . اين مانند آن است كه كسي يك طرفه و بدون‏ ‏طرف ديگر دعوا به قاضي رفته و خوشحال و سربلند درآمده است . چنان كه در‏ ‏آخرين فايل بدين گونه به محكمه قضاء رفته شده است !!
‏ ‏كسي كه آن نوشتار را به عنوان مناظره تنظيم كرده است يا مفهوم مناظره را‏ ‏نمي دانسته و يا در ارائه مصداق آن مغالطه نموده و يا طرف مقابل خود را‏ ‏نشناخته و يا خوانندگان را نادان فرض كرده است و در هر صورت ادب مناظره را‏ ‏نيز كه تحفظ بر اصول اخلاقي و احترام به اعتقاد طرف مقابل است رعايت ننموده‏ ‏است .
‏ ‏متأسفانه در عصر حاضر كه عصر اطلاعات و شبكه هاي وسيع و مختلف رسانه اي‏ ‏است و مي‎بايست با اطلاع رساني صحيح بيش از پيش حقايق آشكار و ممتاز‏ ‏گردند القاء شبهات ويرانگر و تهمت هاي ناروا در بخش هاي مختلف فرهنگي ،‏ ‏ديني ، سياسي افزايش پيدا نموده است .
‏ ‏جوانان بايد خود بر اين نكته آگاهي يافته و مطالب به ويژه علوم و معارف اسلامي‏ ‏را از مخازن اصلي آن دريافت نمايند.
‏ ‏ان شاء الله موفق باشيد.
‏دفتر آيت الله العظمي منتظري ‏
‏‏1385/7/25

نحوه احتجاج قرآن با مخالفان

نحوه احتجاج قرآن با مخالفان

      احتجاج با مخالفان قواعدي علمي، منطقي و اخلاقي دارد. اما قرآن در بعضي موارد، اين قواعد را رعايت نكرده است. در اينجا به دو نمونه اشاره مي‌کنم:

1  .يهوديان كه از مخالفان سرسخت پيامبر اسلام بودند، سعادت آخرت را فقط از آن خود مي‌دانستند و اعتقاد داشتند كه اديان و مذاهب ديگر (مانند اسلام) منشاء آسماني ندارند و پيروان آنها هرگز وارد بهشت نمي‌شوند. اكنون بنگريد كه در آيات 94 تا 96 سورة بقره با آنان چگونه احتجاج شده است:

] اي پيامبر، خطاب به يهوديان[ بگو اگر سراي واپسين در نزد خدا ويژة شماست نه مردمان ديگر، پس آرزوي مرگ كنيد اگر راستگوييد، و به سبب آنچه كرده‌اند، هرگز آرزوي آن ] مرگ [نكنند و خدا به حال ستمگران داناست. هر آينه آنان را آزمندترين مردم به زندگي دنيا خواهي يافت و ] حتي آزمندتر [ از كساني كه مشرك شده‌اند. هر يك از آنها دوست دارد كه هزار سال عمرش دهند …

      شبيه همين مضمون، در آيات 6 و 7 سورة جمعه نيز تكرار شده ولي به هر حال مسلّم است كه چنين روشي در برخورد با مخالفان و منكران معقول نيست. زيرا:

     _1 1 . اعتقاد و ايمان به سعادت اخروي، منطقاً و لزوماً موجب پيدا شدن آرزوي مرگ در دل آدمي نمي‌شود. به عبارت ديگر بين اين دو، رابطه‌اي ضروري و علي و معلولي وجود ندارد و ممكن است فردي يقين داشته باشد كه در آخرت سعادتمند مي‌شود، اما در عين حال نه تنها آرزوي مرگ نكند، بلكه حتي از خداوند عمري طولاني‌تر بخواهد تا بتواند با انجام هر چه بيشتر عبادات و اعمال صالحه، به سعادت بيشتري در آخرت نايل شود. عكس اين قضيه نيز درست است. يعني آرزوي مرگ كردن نيز، منطقاً حاكي از ايمان و اعتقاد فرد به سعادت اخروي خود نيست. بنابراين در آيات فوق، محكي نادرست و عقيم براي سنجش ايمان يهوديان پيشنهاد شده است.

1_2   . آرزوي مرگ داشتن (يا نداشتن) و به زندگي دنيا حريص بودن (يا نبودن)، حالات و اموري باطني و قلبي‌اند و نشانه‌اي ظاهري كه بطور قطع و يقين حاكي از وجود چنين حالات و صفاتي در آدميان باشد، وجود ندارد. به عبارت ديگر نه به ادعاهاي افراد مبني بر «آرزوي مرگ داشتن و بي‌علاقه بودن به زندگي دنيا» مي‌توان اعتنا كرد، و نه اعمال و حركات ظاهري انسانها مي‌تواند نشانه‌اي قطعي و يقيني از ايمان و صداقت آنها باشد. حال فرض كنيم پيامبر اسلام به يهوديان بگويد: اگر راست مي‌گوييد كه سعادت آخرت فقط از آن شماست، آرزوي مرگ كنيد؛ و آنها نيز در پاسخ، مدعي شوند كه: «ما روزي هزار بار آرزوي مرگ مي‌كنيم، چون مرگ را پل رسيدن به سعادت ابدي خود مي‌دانيم.» در چنين وضعي، پيامبر چگونه مي‌تواند به آنها تهمت بزند و بگويد: «شما دروغ مي‌گوييد و نه تنها آرزوي مرگ نداريد، بلكه به زندگي دنيا حريص هم هستيد»؟ از آن طرف فرض كنيم كه يهوديان به درخواست پيامبر پاسخ منفي دهند و بگويند: «ما نه تنها آرزوي مرگ نمي‌كنيم، بلكه از خداوند عمري هزار ساله مي‌خواهيم تا بتوانيم خدا را بيشتر عبادت كنيم و توشة بيشتري براي آخرت خود تهيه نموده و به سعادت بالاتري برسيم.» در اين صورت تكليف چيست و چه نتيجه‌اي از اين احتجاج حاصل مي‌شود؟

1_3    . مطابق آيات مورد بحث، همه يهوديان آرزوي عمر هزارساله دارند. آيا چنين مدعايي بطور کلي مي‌تواند صادق باشد؟ حتي اگر عبارت «هزار سال» را کنايه از عمر طولاني بدانيم، باز هم مضمون آيه نمي‌تواند بطور کلي درست باشد. زيرا حداقل بعضي از يهوديان بنا به علل و دلايل مختلف چنين آرزويي ندارند.

     1_4 . اگر يهوديان نيز با مسلمانان اينگونه احتجاج كنند، پاسخ مسلمانان چه خواهد بود؟

2  .نمونه‌اي ديگر از احتجاجات غيرمنطقي قرآن را مي‌توان در آية 18 سورة مائده يافت. در اين آيه ادعاي يهوديان و مسيحيان و پاسخ خداوند اينگونه آمده است:

  و يهود و نصاري گفتند: ما پسران خدا و دوستان اوييم. بگو: ] اگرچنين است [ پس چرا ] خدا [ شما را به ] كيفر [ گناهانتان عذاب مي‌كند؟ …

      محتواي آيه چنان است كه گويي قيامت آمده و يهود و نصاري به جهنم رفته و در عين حال كه عذاب الهي را مي‌چشند، مدعي مي‌شوند كه فرزندان و دوستان خدا هستند!؟ آنگاه قرآن در پاسخ به آنها مي‌گويد كه اگر چنين است، پس چرا خدا شما را عذاب مي‌كند؟ يهود و نصاري در برابر پرسش مطرح شده در اين آيه، سؤال مي‌كنند: شما از كدام گناه و كدام عذاب سخن مي‌گوييد؟ مگر اكنون قيامت به پا شده و معلوم گرديده است كه ما جهنمي هستيم؟!

 

غدیرخم ، مناظره ای بین بهروز شیرازی و حسام

به قلم : بهروز شیرازی

در تاریخ 24 ژانویه تا 21 فوریه سال 2009 مناظره ای با موضوع «آیا واقعه ی غدیر می تواند دلیل و حجتی بر خلافت و امامت علی بن ابوطالب باشد؟» بین حسام (با نام کاربری hessam.dev) و بهروز شیرازی ( با نام کاربری Behrooz) به میزبانی تارنمای گفتگو دات کام صورت گرفت. این مناظره را بدون هیچ گونه تغییری در اینجا آورده شده است و متن اصلی آن در بایگانی گفتگو دات کام موجود است.

موضع حسام – که از کابران مسلمان و شیعه گفتگو دات کام است – نسبت به این موضوع مثبت و موضع بهروز شیرازی منفی بوده است.

مناظره با شرایط و قوانینی که مورد قبول طرفین بوده است انجام شده است. این شروط و قوانین در برگ بایگانی موجود و مشخص است. در اینجا نوشتارهای حسام با زمینه آبی و نوشتارهای بهروز شیرازی با زمینه سبز رنگ مشخص شده است. نقل قولها با در مستطیلهایی با زمینه سفید آمده است. مناظره ابتدا با یک پیشگفتار از هریک از طرفین شروع شده است، سپس طرفین در 6 راند دیدگاه های یکدیگر را نقد کرده اند و سر انجام با نتیجه گیری مناظره پایان یافته است.

ساختار مناظره:

پیشگفتار – حسام – شنبه 24 ژانویه
پیشگفتار – بهروز – دو شنبه 26 ژانویه

راند 1- حسام– چهار شنبه 28 ژانویه
راند 1- بهروز – جمعه 30 ژانویه

راند 2- حسام – یکشنبه 1 فوریه
راند 2 – بهروز – سه شنبه 3 فوریه

راند 3- حسام – پنج شنبه 5 فوریه
راند 3 – بهروز – شنبه 7 فوریه

راند 4- حسام– دو شنبه 9 فوریه
راند 4 – بهروز – چهارشنبه 11 فوریه

راند 5- حسام – جمعه 13 فوریه
راند 5- بهروز – یکشنبه 15 فوریه

راند 6- حسام – سه شنبه 17 فوریه
راند 6- بهروز – پنجشنبه 19 فوریه

نتیجه گیری – حسام– شنبه 21 فوریه
نتیجه گیری – بهروز – شنبه 21 فوریه

پیشگفتار حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1.نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ در واقعه ی غدیر خم :

« يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس إن الله لا يهدي القوم الكافرين : ای رسول ! آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است بر مردم ابلاغ کن که اگر آن را به مردم نرسانی ، رسالت او را به انجام نرسانیده ای . خداوند تو را از [ گزند ] مردم حفظ خواهد نمود و کافران را هدایت نخواهد کرد » ( 1 )

از جمله آیاتی که طبق نظر جمیع مفسران ، محدثان و عالمان شیعه ، بدون شک ، در شأن حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام در جریان واقعه ی غدیر نازل شده است ، آیه ی شریفه ی ابلاغ می باشد که در آن خداوند رسولش را دستور به ابلاغ ولایت و امامت علي بن أبي طالب علیه السلام می دهد . اما در ادامه ، نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ را در شأن آن حضرت ، از کتب معتبر اهل سنت نقل می نماییم که بر خوانندگان و بویژه جناب بهروز گرامی واجب است که در آن دقت لازم و کافی را داشته باشند :

روایت اول : أبو محمد عبد الرحمن بن أبي حاتم الرازي ( متوفای 327 ﻫ ) ، از بزرگترین ، مشهور ترین و بلند مرتبه ترین عالمان اهل سنت و صاحب تصانیف بسیار در علوم مختلف و از صاحب نظران برجسته در علوم حدیث و معرفة الرجال ، به سند خود از أبو سعيد الخدري ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در شأن علي بن أبي طالب علیه السلام نازل شده است » ( 2 ) .

روایت دوم : أبو إسحاق أحمد بن محمد الثعلبي النيسابوري ( متوفای 427 ﻫ ) ، از مشهور ترین و بزرگترین مفسران اهل سنت ، صاحب تفسیر « الكشف والبيان » که آن را « التفسير الكبير » لقب داده اند ، در همین تفسیر به دو سند از عبد الله بن عباس ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در شأن علی علیه السلام نازل شده است . خداوند رسولش را امر کرد تا آنچه را که بر او نازل شده است ، بر مردم ابلاغ نماید . پس ایشان نیز دست علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفتند و فرمودند : هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » ( 3 ) .

روایت سوم : أبو الحسن علي بن أحمد الواحدي النيسابوري ( متوفای 468 ﻫ ) ، از بزرگترین مفسران اهل سنت ، به سند خویش از أبو سعيد الخدري ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در روز غدیر خم در شأن علي بن أبي طالب علیه السلام نازل گشته است » ( 4 ) .

این روایات به صورتی مشابه توسط أبو القاسم علي بن الحسن الدمشقي الشافعي ( متوفای 571 ﻫ ) معروف به إبن عساكر ، صاحب کتاب کبیر « تاريخ مدينة دمشق » ، و چندی دیگر از مفسران و محدثان نیز استخراج شده است ( 5 ) .

2. خطبه ی جاویدان غدیر :

خطبه ی غدیر ، با الفاظ و اسناد فراوان ، در بسیاری از کتب حدیثی و تاریخی معتبر اهل سنت نقل شده است که ذکر تمامی آن ها جایی در این مناظره ندارد . بنده تنها به یک مورد از آنها اشاره می کنم و باقی احادیث و روایات را به تناسب بحث در ادامه ی مناظره خواهم آورد :

أبو القاسم سليمان بن أحمد الطبراني ( متوفای 360 ﻫ ) ، محدث بزرگ و شهیر اهل سنت که در نزد اهل علم نیازی به معرفی ندارد ، به سند صحیح ( 6 ) از حذيفة بن أسيد الغفاري نقل می کند که : « هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در حال بازگشت از حجة الوداع بودند ، در غدير خم ، در زمینی هموار که درختانی نزدیک به هم در آن جا واقع بودند ، دستور توقف دادند . سپس فرمان دادند تا خار و خاشاک را از زیر درختان زدودند و آنجا به نماز ایستادند . پس از اتمام نماز ، برخاستند و در خطبه ای فرمودند : « ای مردم ! من گمان می کنم که چیزی نمانده است که به سوی پروردگارم دعوت شوم و اجابت نمایم [ جز اندکی از عمر من باقی نمانده است ] . من مسئولم و شما نیز مسئول هستید و مورد بازخواست قرار خواهید گرفت . پس در آن صورت چه پاسخ خواهید داد ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « شهادت می دهیم که تبلیغ رسالت فرمودی و جهاد کردی و نصیحت نمودی . خداوند جزای خیر به تو بدهد » . رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند : « مگر شهادت نمی دهید که هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده ی خداوند و فرستاده ی اوست و بهشت و جهنم و مرگ و رستاخیز حق است و قیامت بدون تردید خواهد آمد و خداوند کسانی را که در قبر ها می باشند ، زنده می گرداند ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « بله ! بدان شهادت می دهیم » . پس رسول خدا فرمودند : « خداوندا شاهد و گواه باش ! » و ادامه دادند : « ای مردم ! خداوند مولای من و من مولای مؤمنان هستم و من نسبت به ایشان از خودشان سزاوارتر و اولی هستم ! پس هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد [ أيها الناس ! إن الله مولاي وأنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم . فمن كنت مولاه فهذا مولاه – يعني عليا – اللهم ! وال من والاه و عاد من عاداه ] » . سپس فرمودند : « ای مردم ! من از نزد شما می روم و شما در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهید شد . حوضی که پهنای آن بیش از فاصله ی بصرى[ شهری در جنوب سوریه ] و صنعاء [ پایتخت کشور یمن ] است و در کنار آن به عدد ستارگان ، جام هایی از نقره وجود دارد و آن هنگام که بر من وارد شوید ، شما را در مورد ثقلین بازخواست خواهم نمود . پس بنگرید که پس از من چگونه با آن دو رفتار می کنید . ثقل اکبر ، کتاب خداوند بزرگ و متعال است . ریسمانی است که یک سر آن بدست خداوند و سر دیگر آن در دست های شماست . پس بدان تمسک جویید که نه گمراه شوید و نه تبدیل و دگرگونی پذیرید و عترتم اهل بیتم ! که خداوند لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو هیچ گاه از یکدیگر جدا نخواهند شد تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند » » ( 7 ) .

3. عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام تبریک می گوید :

از جمله وقایع مسلم و مشهور در روز غدیر خم ، تبریک عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام می باشد :

روايت اول : أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ( متوفای 241 ﻫ ) ، رئیس مذهب حنبلی و استاد أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري ( متوفای 256 ﻫ ) و أبو الحسين مسلم بن الحجاج النيسابوري ( متوفای 261 ﻫ ) ، به دو سند از البراء بن عازب نقل می کند که : « با رسول خدا ( ص ) در سفر بودیم که به غدیر خم فرود آمدیم و ندا داده شد : « الصلاة جامعة : نماز جماعت ! » . پس زیر دو درخت را برای رسول خدا ( ص ) جارو و مهیا نمودند و ایشان نماز ظهر را اقامه کردند . سپس برخاستند و فرمودند : « آیا نمی دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوار تر و اولی هستم ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « بله ! » . دوباره فرمودند : « آیا نمی دانید که من نسبت به هر مؤمنی از خودش سزاوار تر و اولی هستم ؟ » و حاضران باز هم پاسخ گفتند : « بله ! » . پس ایشان دست علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفتند و فرمودند : « هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » . در این زمان عمر بن الخطاب به نزد علي بن أبي طالب آمد و گفت : « گوارا باد بر تو ای پسر أبو طالب که مولای هر مرد و زن مؤمن شدی [ هنيئا يا بن أبي طالب ! أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة ] » » ( 8 ) .

روایت دوم : أبو بكر أحمد بن علي الخطيب البغدادي ( متوفای 463 ﻫ ) ، از بزرگترین محدثان و حافظان اهل سنت ، به دو سند صحیح از أبو هريرة نقل کرده است که : « هر کس روز هجدهم ذي الحجة را روزه بگیرد ، ثواب روزه ی شصت ماه برای او نوشته می شود و آن ، روز غدیر خم است که رسول خدا ( ص ) دست علي بن أبي طالب را گرفتند و فرمودند : « آیا من ولی مؤمنان نیستم ؟ » . حاضران پاسخ گفتند : « بله ای رسول خدا ! » . پس ایشان فرمودند : « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست » . در این هنگام عمر بن الخطاب گفت : « تبریک تبریک ای پسر أبو طالب که مولای من و هر مرد و زن مسلمان شدی ! [ بخ بخ لك يا بن أبي طالب ! أصبحت مولاي ومولى كل مسلم ! ] » و در این هنگام خداوند آیه ی « اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي » را نازل فرمود » ( 9 ) .

موارد بالا ، مواردی بود که لازم دیدم در مقدمه ی مناظره ذکر نمایم . سایر موارد إن شاء الله در ادامه ی مناظره و به تناسب بحث خواهد آمد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. سوره ی مبارکه ی مائده ، آیه ی 67

2. تفسير ابن أبي حاتم ( تفسير القرآن العظيم ) ، أبو محمد عبد الرحمن بن أبي حاتم الرازي التميمي الحنظلي ، تحقيق : أسعد محمد الطيب ، صيدا : المكتبة العصرية ، جلد 4 ، صفحه ی 1172 ، حدیث 6609

3. الكشف والبيان في تفسير القرآن ، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري ، تحقيق : أبو محمد بن عاشور ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 92

4. أسباب النزول ، أبو الحسن علي بن أحمد بن محمد بن علي الواحدي النيسابوري ، القاهرة : مؤسسة الحلبي وشركاه ، الطبعة الاولى 1388 ﻫ ، صفحه ی 135

5. علامه شیخ عبد الحسین امینی ، نزول آیه ی غدیر را در شأن حضرت علی علیه السلام در روز غدیر خم ، از 30 منبع از مهمترین منابع اهل سنت نقل می نماید . می توانید رجوع کنید به : الغدير في الكتاب والسنة والأدب ، الشيخ الأكبر الإمام الحجة العلامة عبد الحسين الأميني النجفي ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الرابعة 1397 ﻫ ، جلد 1 ، صفحات 214 تا 223

6.أبو العباس أحمد بن حجر الهيثمي ( متوفای 974 ﻫ ) ، از علمای برجسته ی اهل سنت ، با آن همه تعصب و تمام عداوتی که نسبت به مذهب شیعه دارد ، به صحت سند این حدیث اعتراف کرده است . مراجعه کنید به : الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي بن حجر الهيثمي ، تحقيق : عبد الرحمن بن عبد الله التركي وكامل محمد الخراط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 1 ، صفحه ی 108 ( الفصل الخامس ، الشبهة الحادية عشرة)

7. المعجم الكبير ، أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني ، تحقيق : حمدي بن عبد المجيد السلفي ، الموصل : مكتبة العلوم والحكم ، الطبعة الثانية 1404 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 180 ، حدیث 3052

8. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 4 ، صفحه ی 281 ، احادیث 18502 و 18503

9. تاريخ بغداد ، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 8 ، صفحه ی 284

پیشگفتار بهروز شیرازی
درود بر همه خوانندگان گرامی،

مهمترين اختلاف شيعيان و اهل سنت مسئله امامت است. شيعيان معتقدند علی ابن ابيطالب و فرزندانش به وسيله حكم خدا به امامت برگزيده شده اند. در برخی كتابهای كلامی خود چنين حكم داده اند كه منكر امامت كافر است و در دوزخ خواهد بود.(1)

ميبينيد كه مسئله اصلا شوخی بردار نيست، اگر حرف شيعيان درست باشد اهل سنت كه اكثريت مسلمين رو تشكيل ميدهند بايد در دوزخ برای هزاران سال جزغاله شوند.

اما اهل سنت ميگويند هيچ نصی در مورد امامت (و حتی خلافت) علی ابن ابيطالب از طرف خدا و پيامبرش وجود ندارد.

مهمترين دليل شيعيان مبنی بر امامت علی از جانب خدا واقعه غيرخم است كه در سال دهم هجرت روی داد و پيامبر در محلی به نام غدير خم دست علی را بالا برد و گفت: هر كس من مولای اويم، علی مولای اوست.

موضع اهل سنت در مورد اين ماجرا بدين شكل است كه اولا اين ماجرا به خاطر حوادث قبل از آن رخ داده و پيامبر ميخواسته به شاكيان از علی بگويد كه بايد علی را دوست داشته باشند و از او شاكی نباشند. ثانيا اين جمله اصلی كه در غدير بيان شده به هيچ عنوان نص امامت و خلافت محسوب نميشود.

قبل از غدير خم چه اتفاقاتی افتاد؟

در سال دهم هجرت پيامبر اسلام علی و خالد بن وليد را هر كدام سرپرست سپاهی ميكند و به يمن ميفرستد. پيامبر اسلام دستور ميدهد كه هر وقت اين دو سپاه به هم رسيدند علی فرمانده هر دو سپاه باشد.

اولين اتفاقی كه می افتد چنين است: علی بر خلاف ميل خالد بن وليد كنيزی را از غنائم انتخاب ميكند و با او همبستر ميشود، خالد يكی از افراد سپاهش را برای شكايت از علی به نزد پيامبر ميفرستد:

بُرَيده اسلمي ـ كه يكي از افراد سپاه بود ـ ميگويد: «در دلم نسبت به حضرت علي مقداري كدورت وجود داشت، اتفاقاًرسول الله نيز علي را به سوي خالد فرستاد تا خُمس اموال را بگيرد. ويكنيزكي را از سهم خمس براي خود برداشت، و چون مورد سؤال قرار گرفت، توضيحداد كه آن كنيز در قسمت خُمس افتاد و از خمس در سهم اهل بيت پيامبر داخل شد و بعد هم در سهم آل علي قرار گرفت. خبر به خالد رسيد. ايشان از اين موضوع ناراحت شده و نامهاي به پيامبر نوشتند كه من حاضر شدم نامه را نزد ايشان ببرم، چنين كردم. وقتي نامه را برايآن حضرت ميخواندم، در اثناي قرائت دستم را گرفت و از خواندنبازداشت و فرمود: از علي ناراحتي؟ گفتم: بله. فرمود: از اين به بعد نسبت به اوبُغض نداشته باش! بلكه سعي كن دوستيات را با او بيشتر كني. سوگند به ذاتي كهروح محمد در قبضهي قدرت اوست، سهم آل علي در خُمس بيشتر از يك وصيفه است»(2)

بخاری اين حديث را بدون جمله » من كنت مولاه…»آورده است ولی در كتابهای ديگر اين جمله نيز وجود دارد.(3)

بعد از اين ماجرا دوباره اتفاقات مشابهی تكرار ميشود، گروهی از علی درخواست ميكنند تا شتران تازه نفسی كه بدست آمده را در اختيار آنان بگذارد تا سوار شود و علی ميگويد اين شترها به تمامی مسلمين تعلق دارد و درست نيست شما سوار آنها بشويد.

علی در ميانه راه از سپاهيان جدا ميشود تا سريعتر خود را به پيامبر اسلام در حج برساند و كسی را جانشين خود ميكند:

يزيد بن طلحه بن يزيد بن ركانه گويد:«سپاهيان علي بن ابيطالب كه با او در يمن بودند، از دست او ناراحت شدند. چون هنگام مراجعت، علي بر آنان مردي گماشت و خود با عجله به سوي رسول الله حركت كرد. آن مرد به هر يك از سربازان لباسي نو داد تا به تنكنند. وقتي سپاه نزديك شد، علي به سويشان شتافت تا ملاقاتشان كند. ديد كه آنان لباسهاي نو به تن دارند. گفت: اين چه كاري است؟ گفتند: فلان كس اينها راداده تا بپوشيم. او را صدا زد و علّت آن كارش را پرسيد. او گفت: افراد را لباس نوپوشاندم تا با ظاهري آراسته در ميان مردم ظاهر شوند. علي گفت: چرا صبرنكردي تا به رسول الله برسي و آن طوري كه خود ميخواهد دربارهي اينلباسها تصميم بگيرد؟ آنگاه دستور داد همه آن لباسهاي نو را از تن به در كنند وهمه را به جاي قبل برگردانند. افراد سپاه دلآزرده شدند و وقتي ميان مردمرسيدند، از رفتار علي شكايتشان را اظهار كردند و نزد رسول الله نيز دراين مورد از علي گله نمودند».(4)

بعد از ماجرای آن كنيزك اين ماجرا نيز باعث ميشود كه تعداد زيادی از سپاهيان از علی ناراضی و شاكی شوند.واقدی در مغازی به بهترين شكل اين موضوع را گفته است:

عمر بن محمد بن عمر بن على، از قول پدرش نقل كرد كه: على (ع) همه غنايم را جمع كرد و به پنج قسمت تقسيم نمود و قرعه كشى كرد و سهم خمس را كه با قرعه‏يى بنام «الله» بيرون آمده بود مشخص ساخت و به هيچيك از مردم هم غنيمتى نداد، حال آنكه پيش از آن فرماندهان به افرادى كه حضور داشتند چيزى از خمس مى‏دادند و بعد به رسول خدا گزارش مى‏دادند. على (ع) چنين نكرد و از او مطالبه كردند، ايشان نپذيرفت و فرمود: من تمام خمس را پيش رسول خدا مى‏برم هر طور كه خواست عمل فرمايد، وانگهى رسول خدا هم اكنون عازم شركت در مراسم حج است و ما با او برخورد مى‏كنيم و به هر چه خداوند مقدر فرموده باشد حكم خواهد فرمود. على (ع) براى مراجعت حركت كرد و خمس را با هر چه كه قابل حمل بود با خود برد. چون به فتق رسيد خود با عجله پيش افتاد و جلو رفت و ابو رافع را به‏فرماندهى اصحاب خود و مواظبت از خمس منصوب كرد. ضمن اموال خمس، مقدارى لباسها و پارچه‏هاى بهم پيچيده يمنى و شتران و دامهايى بود كه به غنيمت گرفته بودند و هم مقدارى از شتران زكات كه مربوط به زكات اموال يمنى‏ها بود.

ابو سعيد خدرى كه در اين جنگ همراه على (ع) بوده مى‏گفته است كه: آن حضرت ما را از سوار شدن به شتران صدقه و زكات منع فرموده بود. اصحاب على (ع) از ابو رافع درخواست كردند كه لباسى به آنها بدهد و ابو رافع بهره يك از ايشان دو جامه داد كه پوشيدند، و همينكه به منطقه سدره كه داخل مكه است رسيدند على (ع) براى ديدار آنها آمد كه آنها را منزل دهد و به حضور پيامبر (ص) ببرد و متوجه شد كه دوستان ما هر يك دو لباس نو پوشيده‏اند. جامه‏ها را شناخت و به ابو رافع فرمود: چرا چنين است؟ گفت: اينها صحبت كردند و من از شكايت ايشان ناراحت شدم و پنداشتم كه اين كار بر شما گران نخواهد بود و امراى ديگر هم كه پيش از شما بودند چنين كارى كرده بودند. على (ع) فرمود: تو قبلا ديدى كه من اين تقاضاى ايشان را نپذيرفتم و حال آنكه تو تقاضاى ايشان را بر آورده‏اى! گويد:

على (ع) ايستادگى كرد به طورى كه جامه ‏هاى برخى را در آورد. همينكه آنها به حضور پيامبر آمدند شكايت كردند.(5)

من به اين سه مورد اكتفا ميكنم، اما منابع بيشتری نيز در مورد اين ماجرا موجود است.با در نظر گرفتن اين ماجرا كه به عنوان پيش زمينه غدير است، حقيقت موضوع روشن ميشود.

در چند مرحله سپاهيان از دست علی شاكی ميشوند و از نظر تعداد نيز زياد بوده اند و طبيعی است كه اين نارضايتی ها به گوش پيامبر اسلام نيز رسيده است و در بيشتر رواياتی كه مربوط به قبل از غدير است هم پيامبر اسلام دوستی و محبت به علی را گوشزد كرده است و حتی آن جمله معروف «من كنت مولاه…» را نيز گفته است.اما چون تعداد شاكيان زياد بوده و اين نارضايتی خيلی عميق و ادامه دار بوده سعی ميكند در غديرخم بعد از نماز ظهر اين موضوع را حل و فصل كند و زمزمه های باقيمانده را نيز خاموش كند.

اهل سنت ماجرای غدير را يكی از فضايل علی ميدانند و داشتن دوستی و محبت علی را واجب. در بسياری از كتابهای حديثی اهل سنت بابی برای ذكر فضايل و مناقب علی موجود است و ماجرای غدير هم در آن ذكر شده است و اهل سنت از ذكر اين ماجرا در كتب خود هيچ ابايی ندارد.پس آوردن دلايل و استدلالهايی در مورد اينكه غدير يكی از فضايل علی است دردی را دوا نمی كند. بلكه بايد ثابت كرد غدير انتصاب الهی علی بن ابيطالب به مقام امامت و خلافت، توسط پيامبر اسلام است.

پی نوشتها:

(1)الإحتجاج على أهل اللجاج‏،احمد بن على طبرسى، مترجم: نظام الدين احمد غفارى مازندرانى، ناشر: مرتضوى‏، تهران‏،بي تا.ج1، ص:214 و 235.

(2)صحيح البخاري،البخاري،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول، 1401 – 1981 م.ج 5،ص 110.

(3)مسند احمد،الإمام احمد بن حنبل،دار صادر – بيروت – لبنان.ج 5،ص 347.

السنن الكبرى،النسائي،تحقيق:دكتور عبد الغفار سليمان البنداري وسيد كسروي حسن،دار الكتب العلمية بيروت – لبنان، 1411 – 1991 م.ج 5،ص 45،ح 8145.

(4)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش.

ج‏2،ص:374.

(5)مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش.ص:827 و 828.

راند 1 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1. تشویش نظرات و آراء در میان علمای اهل سنت :

همانطور که بر اهل تحقیق پوشیده نیست ، جناب بهروز در توصیف و شرح موضع برادران گرامی اهل سنت ، دچار خطا و اشتباه شده اند و این امر می تواند ناشی از عدم اشراف کامل ایشان به منابع و آراء اهل سنت باشد . چرا که علمای بزرگ اهل سنت ، هرگز در مورد واقعه ی غدیر نظر واحدی نداشته و در این زمینه دچار نوعی تشویش و آشفتگی آراء می باشند . در زیر نمونه ای از آراء علمای بزرگ اهل سنت را نقل می نماییم :

نظریه ی اول :عدم همراهی حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در روز غدیر خ

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو عبد الله فخر الدين محمد بن عمر الرازي الشافعي ( متوفای 606 ﻫ ) ، مفسر و عالم بزرگ اهل سنت ، صاحب تفسیر « مفاتيح الغيب » که به « التفسير الكبير » مشهور است ، اشاره کرد . طرفداران این نظریه بر آن اند که حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در روز غدیر خم ، همراه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نبوده اند ، بلکه در یمن حضور داشته اند و این حدیث نه تنها صحیح نیست ، بلکه اصل آن از توهمات شیعیان می باشد . پیروان این نظریه که تفسیر و تأویل حدیث غدیر را نا ممکن می دانند ، تنها راه رهایی از اصل این حدیث را دستاویز قرار دادن این نظریه می دانند و در کنار آن به موارد دیگری نیز استدلال می کنند . در صورت درخواست از جانب جناب بهروز ، به این نظریه پاسخ خواهم گفت .

نظریه ی دوم : عدم تأیید حدیث غدیر خم از طریق افراد مورد وثوق

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو محمد علي بن أحمد بن حزم الظاهري ( متوفای 457 ﻫ ) ، حافظ و فقیه شهیر اهل سنت ، اشاره کرد . او در مورد حدیث غدیر خم می نویسد : « … و اما صدور حدیث « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست » هرگز از طریق افراد مورد وثوق تأیید نشده است … » ( 1 ) . طرفداران این نظریه معتقدند که اکابر و بزرگان حدیث اهل سنت ، همچون محمد بن إسماعيل البخاري و مسلم بن الحجاج النيسابوري ، این حدیث را نقل ننموده و آن را بی اعتبار دانسته اند و در سند آن شک و تردید نموده اند . بنابراین ما نیز آن را بی اعتبار و غیر قابل اعتماد می شماریم . در صورت درخواست از جانب جناب بهروز ، به این نظریه نیز پاسخ خواهم گفت .

نظریه ی سوم : وجود اکاذیب در خطبه ی غدیر خم و تأویل حدیث غدی

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو العباس أحمد بن تيمية الحراني ( متوفای 728 ﻫ ) اشاره کرد . او در رد حدیث غدیر خم ، که به شدت پایه های اعتقادی او را متزلزل می گرداند ، از عبارات تندی بهره می برد . برای مثال ، می نویسد : « … اما عبارت « خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » ، از زبان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نبوده و بدون شک ، دروغ است … » ( 2 ) . طرفداران این نظریه معتقدند که از خطبه ی غدیر خم ، تنها عبارت « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » ، آنهم با ارفاق و چشم پوشی ، قابل قبول است و آنچه که در احادیث و روایات بر آن افزوده گشته است ، دروغ و غیر قابل اعتماد می باشد . طرفداران این نظریه اعتقاد دارند که خطبه ی غدیر ، در صورت صحت ، غیر قابل تفسیر و تأویل بوده و با فرض صحت عمل صحابه پس از رسول خدا ( ص ) غیر قابل جمع بوده و بنابراین دروغ و غیر قابل اعتماد می باشد و تنها عبارت « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » ، که قابل تفسیر و تأویل می باشد ، مورد قبول ما می باشد . از جمله ، سليم البشري المالكي ( متوفای 1335 ﻫ ) ، رئیس سابق جامعة الأزهر مصر ، نظرش را پیرامون حدیث غدیر خم اینگونه بیان می کند : « حمل الصحابة على الصحة يستوجب تأويل حديث الغدير متواترا ، كان أو غير متواتر : حمل عمل صحابه بر صحت ایجاب می کند که حدیث غدیر را تأویل کنیم ، چه متواتر باشد و چه غیر متواتر ! » ( 3 ) . شکایت برخی صحابه از حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، از جمله مواردی است که برخی طرفداران این نظریه برای تأویل حدیث غدیر ، آن را دستاویز قرار می دهند و در واقع قصد نوعی « تأویل به قرینه » را دارند . آری ! تأویل می کنند ! اما نمی دانم با حدیث زیر چه خواهند کرد :

أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري و أبو الحسين مسلم بن الحجاج النيسابوري از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده اند که فرمودند : « افرادی از اصحابم در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهند شد ولی از کنار حوض رانده می شوند . من می گویم : « خداوندا ! اصحابم ! » ولی خداوند می فرماید : « به راستی تو نمی دانی که اینان پس از تو چه کرده اند و چه چیزی را موجب شده اند . اینان به گذشته ی جاهلیتشان باز گشتند » . در این هنگام می گویم : « بر کسانی که پس از من ، دستوراتم را تغییر دادند ، آتش دوزخ باد ! آتش دوزخ باد ! » » ( 4 ) .

جالب اینکه أبو حازم سلمة بن دينار ، از روایان این حدیث ، می گوید : « هنگامی که النعمان بن أبي عياش این حدیث را از من شنید ، پرسید : « آیا واقعا این حدیث را از سهل بن سعد شنیده ای ؟ » . من نیز پاسخ گفتم : « بله ! » » .

آنچه از نظریاتی که تا کنون بررسی نمودیم بر می آید ، آن است که بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، از گذشته تا به امروز ، خطبه ی غدیر را انکار کرده و برخی از ایشان در رد این خطبه ، از تعابیر بسیار تندی استفاده نموده اند و به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان جهان تشیع ، وقت و همت خود را صرف اثبات صحت احادیث و روایات مربوط به حجة الوداع و خطبه ی غدیر خم نموده اند و در جمع آوری طرق این حدیث از کتب اهل تسنن ، تلاش ها نموده و کتاب ها نوشته اند . اما چگونه است که جناب بهروز می فرمایند :

آیا به راستی اهل سنت این واقعه ی تاریخی را انکار می کنند ؟ پاسخ منفی است .
در جمهوری اسلامی ایران ، اولین مغالطه ای که رخ می دهد ، مغالطه ی « حمله به آدم پوشالین » یا « پهلوان پنبه » است . بدین شکل که ابتدا در مغز مخاطب خود چنین القا می کنند که اهل سنت منکر حدیث غدیر هستند . سپس با این فرض غلط ، منابع و مآخذ سنی را نقل می نمایند !

و اینچنین ، از روی عدم آگاهی و اشراف ، حقایق را انکار می نمایند ؟ با توجه به نظریات گذشته که مورد بررسی قرار گرفت ، آیا به راستی ، کتمان صحت حدیث غدیر توسط بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، دروغی است که شیعیان آن را ادعا می کنند و یا اینکه حقیقت دارد ؟

نظریه ی چهارم : دلالت حدیث غدیر بر خلافت بلافصل حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو حامد محمد بن أحمد الغزالي الشافعي ( متوفای 505 ﻫ ) ، از دانشمندان بزرگ اهل سنت که از او به « أعجوبة الزمان » تعبیر می کنند ، اشاره کرد . او نظرش را ، پس از نقل خطبه ی غدیر و تبریک عمر بن الخطاب به حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، که آن را در پست پیشین ( قسمت اول ) نقل نمودم ، اینگونه بیان می کند : « … [ این گفتار از زبان عمر بن الخطاب ] در واقع نشان دهنده ی تسلیم ، رضایت و موافقت است . اما پس از آن به دلیل عشق به ریاست ، هوی و هوس بر او چیره گشت … » ( 5 ) . أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ( متوفای 748 ﻫ ) ، از دانشمندان متعصب اهل سنت که در جبهه ی مقابل ، سرسختانه علیه تشیع جنگیده است ، پس از نقل گفتار أبو حامد الغزالي ، آنچنان مبهوت و متعجب می شود که می نویسد : « … و نمی دانم که عذر او برای چنین گفتاری چیست ! و ظاهر آن است که او از رأی خود باز گشته و پیرو حق گردیده است ، چرا که او مردی از دریا های علم و دانش است والله أعلم ! » و به این ترتیب سعی می کند تا شخصیت أبو حامد الغزالي را ، که خود او در باره اش می نویسد : « فأين مثله في علومه وفضائله : همانند أبو حامد الغزالي در دانش و فضائل ، کجا پیدا می شود ؟! » ، به دور از این اقوال سخیف و نادرست ( ؟ ) جلوه دهد .

این چهار نظریه ، از جمله مهمترین نظریاتی است که موضع علمای اهل سنت را در برابر حماسه ی غدیر خم توصیف می کند . همانطور که ملاحظه می فرمایید ، حداقل دو گروه ، یعنی طرفداران نظریات اول و دوم ، از نقل حدیث غدیر خودداری می کنند . در میان گروه سوم هم افراد بسیاری وجود دارند که در حالت معمول ، دیدگاهی سوء نسبت به این حدیث دارند و تنها در مباحثات علمی است که به صحت این حدیث اعتراف می کنند . در صورتی که جناب بهروز می فرمایند : « اهل سنت از ذکر این ماجرا در کتب خود هیچ ابایی ندارند » ! خوانندگان ، خود قضاوت کنند …

2. چرا تشویش آراء ؟

اما ما از جناب بهروز گرامی و برادران اهل سنت پرسش می نماییم که چرا در میان علمای اهل سنت در این باره ، نوعی تشویش آراء وجود دارد ؟ اگر به راستی دلیل صدور خطبه ی غدیر خم از زبان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مشخص و مبرهن است ، پس چرا میان عالمان و دانشمندان بزرگ اهل سنت در این باره اختلاف نظر وجود دارد ؟ آیا این اختلافات ، این امر را به ذهن متبادر نمی کند که عالمان و دانشمندان اهل سنت ، هر کدام سعی دارند تا از هر راه و بیراهه ای که شده است ، این خطبه را تضعیف کرده و به نوعی آن را مردود بشمارند و یا استدلالات شیعیان را خنثی نمایند ؟ و آیا این خود نشان دهنده ی دلالت خطبه ی غدیر خم بر خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام نیست ؟ ما سؤالی را که جناب بهروز پیشتر مطرح نموده بودند ، هم اینک از خود ایشان می پرسیم : « چگونه وقتی این ماجرا توسط خلفا و عایشه و صحابه نقل شده و تمام کتب مهم اهل سنت این ماجرا را آورده اند ، خود منکر این واقعه ی تاریخی هستند ؟! »

در مورد شکایت صحابه از حضرت أمير المؤمنين عليه السلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، در فرصت بعدی توضیح داده خواهد شد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.الفصل في الملل والأهواء والنحل ، أبو محمد علي بن أحمد بن حزم القرطبي الظاهري ، القاهرة : مكتبة الخانجي ، جلد 4 ، صفحه ی 116 ( باب الكلام في وجوه الفضل والمفاضلة بين الصحابة )

2. منهاج السنة النبوية ، أبو العباس أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني ، تحقيق : الدكتور محمد رشاد سالم ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، الطبعة الاولى 1406 ﻫ ، جلد 7 ، صفحه ی 319

3. المراجعات ، الإمام العلامة الشيخ السيد عبد الحسين شرف الدين الموسوي العاملي ، تحقيق : حسين الراضي ( مع مقدمة الشيخ مرتضى آل ياسين ) ، لبنان – بيروت ، الطبعة الثانية 1402 ﻫ ،المراجعة 57 ، صفحه ی 275

4. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 8 ، صفحات 120 و 121 ، احادیث 6583 تا 6587 ( كتاب الرقاق ، باب في الحوض ) | صحيح مسلم ، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 4 ، صفحات 1793 تا 1795 ( كتاب الفضائل ، باب إثبات الحوض ، احادیث 26 تا 29 )

5. سير أعلام النبلاء ، أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة التاسعة 1413 ﻫ ، جلد 19 ، صفحه ی 328

راند 1 بهروز شیرازی
ابتدا بايد موضوع مناظره را به شما يادآوری كنم :

موضوع مناظره «آیا واقعه ی غدیر می تواند دلیل و حجتی بر خلافت و امامت علی بن ابوطالب باشد؟»

موضع حسام نسبت به این موضوع مثبت و موضع بهروز نسبت به این موضوع منفی است.

پاسخ به چند مغالطه:

همانطور که بر اهل تحقیق پوشیده نیست ، جناب بهروز در توصیف وشرح موضع برادران گرامی اهل سنت ، دچار خطا و اشتباه شده اند و این امر می تواندناشی از عدم اشراف کامل ایشان به منابع و آراء اهل سنت باشد…

و اینچنین ، از روی عدم آگاهی و اشراف ، حقایق را انکار مینمایند ؟ با توجه به نظریات گذشته که مورد بررسی قرار گرفت ، آیا به راستی ، کتمان صحت حدیث غدیر توسط بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، دروغی است که شیعیان آن را ادعامی کنند و یا اینکه حقیقت دارد ؟

بهتر نيست به جای حمله شخصی به موضوع مناظره بپردازيد؟

اينكه من سواد و آگاهی و اشراف لازم را ندارم موضوعی است كه قبل از دعوت به مناظره بايد به آن فكر ميكرديد. وقتی شما كسی را به مناظره دعوت ميكنيد يعنی شخص مقابل را در حد مناظره ديده ايد.

چرا که علمای بزرگ اهل سنت ، هرگز در مورد واقعه ی غدیر نظر واحدی نداشته و در این زمینه دچار نوعی تشویش و آشفتگی آراء می باشند . در زیر نمونه ای از آراء علمای بزرگ اهل سنت را نقل می نماییم :…

ببينيد حسام گرامی، من در اين مناظره حرفی از انكار غدير نزدم و شما داريد بحثی را كه مربوط به اين مناظره نيست را وارد آن ميكنيد، هر چند من قبلا در مورد اين موضوع در جای ديگر پاسخ دادم.اما برای خنثی كردن جوسازی شما پاسخ كوتاهی ميدهم:

وقتی من ميگويم اكثريت اهل سنت واقعه تاريخی غدير را قبول دارند يعنی اينكه اكثريت قبول دارند و نه كل اهل سنت. اگر چند نفر متعصب و فقط به خاطر تعصبشان ايجاد شبهه كرده اند اين اكثريت را زير سئوال نخواهد برد. در ضمن بايد بين واقعه تاريخی غدير و خطبه غدير تفاوت قائل شد و من هيچ وقت نگفتم كه همگی بر روی يك خطبه خاص توافق دارند، بلكه توافق كلی بر سر ماجرای غدير است.

طبق كتاب الغدير علامه امينی 360 نفر (به تعداد نفرات توجه كنيد) از علمای اهل سنت اين واقعه را در كتابهای خود آورده اند.(1) من با توجه به اين افراد ميگويم اكثريت قاطع اهل سنت چنين ديدگاهی دارند و شما اگر 40 نفر از اين افراد مخالف را نام ببريد تازه ميشود 10 درصد به 90 درصد. پس به حكم استقراء حرف من كاملا درست است. حالا بگذريم از اينكه اين افراد كه شما نام برديد به خاطر تعصب يك چيزی پرانده اند هر چند عالم بوده باشند.

آنچه از نظریاتی که تا کنون بررسی نمودیم بر می آید ، آن است که بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، از گذشته تا به امروز ، خطبه ی غدیر را انکار کرده و برخی از ایشان در رد این خطبه ، از تعابیر بسیار تندی استفاده نموده اند و به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان جهان تشیع ، وقت و همت خود را صرف اثبات صحت احادیث و روایات مربوط به حجة الوداع و خطبه ی غدیر خم نموده اند و در جمع آوری طرق این حدیث از کتب اهل تسنن ، تلاش ها نموده و کتاب ها نوشته اند

شما برای اينكه اثبات كنيد «بسياری از دانشمندان اهل تسنن» منكر غدير بوده اند بايد به صورت مستند حداقل 361 نفر معرفی كنيد تا از علمايی كه غدير را تاييد كرده اند بيشتر باشند.

موضوع خيلی ساده است، مثل اين ميماند كه من با ذكر اينكه محدث نوری و نعمت الله جزايری معتقد به تحريف قرآن بوده اند، اين را به كل شيعيان تعميم بدهم و بگويم شيعيان معتقد به تحريف قرآن هستند. در صورتی كه برای يك استقراء قابل قبول بايد شواهد مناسب از نظر كيفيت و كميت ارائه كرد.

این چهار نظریه ، از جمله مهمترین نظریاتی است که موضع علمای اهل سنت را در برابر حماسه ی غدیر خم توصیف می کند . همانطور که ملاحظه می فرمایید ،حداقل دو گروه ، یعنی طرفداران نظریات اول و دوم ، از نقل حدیث غدیر خودداری میکنند . در میان گروه سوم هم افراد بسیاری وجود دارند که در حالت معمول ، دیدگاهی سوء نسبت به این حدیث دارند و تنها در مباحثات علمی است که به صحت این حدیث اعتراف می کنند . در صورتی که جناب بهروز می فرمایند : « اهل سنت از ذکر این ماجرا در کتب خود هیچ ابایی ندارند » ! خوانندگان ، خود قضاوت کنند …

بله، خوانندگان خود قضاوت خواهند كرد كه شما بدون ارائه شواهد كافی مرتكب مغلطه «تعميم جزء به كل» شده ايد.

اما ما از جناب بهروز گرامی و برادران اهل سنت پرسش می نماییم که چرا در میان علمای اهل سنت در این باره ، نوعی تشویش آراء وجود دارد ؟ اگر به راستی دلیل صدور خطبه ی غدیر خم از زبان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مشخص ومبرهن است ، پس چرا میان عالمان و دانشمندان بزرگ اهل سنت در این باره اختلاف نظروجود دارد ؟

همانطور كه گفتم شما ابتدا بايد شواهد كافی در مورد تشويش آراء بين علمای اهل سنت ارائه كنيد.

آیا این اختلافات ، این امر را به ذهن متبادر نمی کند که عالمان ودانشمندان اهل سنت ، هر کدام سعی دارند تا از هر راه و بیراهه ای که شده است ، این خطبه را تضعیف کرده و به نوعی آن را مردود بشمارند و یا استدلالات شیعیان را خنثی نمایند ؟ و آیا این خود نشان دهنده ی دلالت خطبه ی غدیر خم بر خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام نیست؟

اين استدلال شما مانند استدلال مكارم شيرازی بعد از هك شدن سايتش بود كه حقانيت شيعه را نتيجه گرفت.

نه خير، حتی اگر 100 درصد اهل سنت هم منكر غدير بودند باز چيزی ثابت نميشد. فقط با بررسی منطقی ماجرای غدير و اثبات اينكه پيامبر اسلام به وسيله حكم الهی، علی را به خلافت و امامت مسلمين منصوب كرد، شما به مقصود خود خواهيد رسيد نه با اين مغالطات.

به موضوع مناظره باز ميگردم:

جناب حسام در شروع مناظره گفتند:

از جمله آیاتی که طبق نظر جمیع مفسران ، محدثان و عالمان شیعه ،بدون شک ، در شأن حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام در جریان واقعه ی غدیر نازل شده است ، آیه ی شریفه ی ابلاغ می باشد که در آن خداوند رسولش را دستور به ابلاغ ولایت و امامت علي بن أبي طالب علیه السلام می دهد . اما در ادامه ،نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ را در شأن آن حضرت ، از کتب معتبر اهل سنت نقل می نماییم که بر خوانندگان و بویژه جناب بهروز گرامی واجب است که در آن دقت لازم و کافی را داشته باشند :

ادعای حسام مردود است به دلايل زير:

1- اصل اساسی مورد قبول شيعی و سنی در مورد حديث اين است كه ابتدا بايد حديث را با قرآن مقايسه كرد: از آيه 13 به بعد سوره مائده در مذمت اهل كتاب است و حتی از آيات قبل و بعد اين آيه كاملا مشخص است كه هر دو در مورد اهل كتاب به كار رفته است. بعد از اينكه خدا خيال پيامبرش را از خطر كفار راحت ميكند در آيه بعدی با لحن تندی به اهل كتاب ميگويد:» بگو: اى اهل كتاب، بر آيينى درست نيستيد مگر وقتى كه [حكم‏] تورات و انجيل و آنچه را كه از [جانب‏] پروردگارتان به سوى شما فرو فرستاده شده است، بر پا داريد و البته آنچه از [جانب‏] پروردگارت به سوى تو فرو فرستاده شده است [در حقّ‏] بسيارى از آنان سركشى و كفر را خواهد افزود. پس بر گروه كافران اندوه مخور». ميبينيد كه چه لحن تندی دارد و پيرو آيه قبل اهل كتاب را كافر ناميده است.

2- معلوم شد كه منظور از كافران در آيه 67 چی كسانی هستند. اما افراد حاضر در غدير افراد با ايمانی بودند كه تازه مراسم حج را تمام كرده بودند و اينكه بگوييم اين آيه در مورد غدير بوده بيخود و خلاف قرآن است.پس اين شان نزولی كه جناب حسام نقل كردند با قرآن همخوانی ندارد حالا در 100 كتاب اهل سنت هم باشد طبق اصل اساسی شيعه و سنی بايد از اين شان نزول خلاف قرآن دوری كرد.

3- اما روايات در مورد شان نزول اين آيه فراوان هستند و طبيعی است كه اين آيه نميتواند ده شان نزول داشته باشد. فخر رازی در تفسير خود برای شان نزول اين آيه ده مورد ذكر كرده است و دهمين مورد را در فضيلت علی (و نه خلافت و امامت او) است و پس از ذكر اين ده مورد گفته است: » اگر چه تعداد اين روايات، مختلف و بسيار است اما در مورد اين آيه بهتر همين است كه بر حفاظت از مكر و فريب يهوديان و مسيحيان، حمل كرده شود و با بي پروايي از آنها دستور به تبليغ داده شده است. براي اينكه در قبل و بعد اين آيه، روي سخن با يهوديان و مسيحيان است. براي همين قائل شدن به وجوهاتي كه اين آيه را از سياق و سباق منفك و منقطع مي گرداند ممتنع به نظر مي رسد.» (2)

4- پيامبر اسلام در حجة الوداع خطبه ای ميخواند و پس از ابلاغ احكام و دستوراتی ميگويد:»پس گفتار مرا بفهميد كه همانا من آنرا (بشما) ابلاغ كردم». سپس در آخر خطبه خود ميگويد:»خدايا آيا ابلاغ كردم؟ مردم گفتند: آرى، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: بار خدايا گواه باش». پس اگر ادعای شيعيان را قبول كنيم بايد بپذيريم كه پيامبر چند روز قبل از غدير به مردم دروغ گفته و مردم را فريب داده است! چون هنوز موضوع غدير را ابلاغ نكرده است كه اين خلاف اعتقاد شيعه و سنی نسبت به پيامبر اسلام است.(3)

5- با توجه به لفظ بلغ پيامبر ميبايست به صورت واضح و روشن امامت و خلافت علی را ابلاغ ميكرد و نه به صورت كنايه. چون بعد از اين ماجرای كسی حديث غدير را نصی برای خلافت و امامت علی ندانست. پس اين آيه در مورد غدير نازل نشده بوده است.

اگر جناب حسام دلايل بالا را رد كنند و حديثشان هم صحيح و قابل قبول باشد (كه نيست، چون در اسناد حديث شيعيان غالی و فريبكار ديده ميشوند.بگذريم) در نهايت ميتوان گفت خدا دستور به دوستی علی داده نه امامت و خلافت او، چون در آيه نه اثری از امامت هست و نه اثری از خلافت. ميبينيد كه با اثبات اين شان نزول هم چيزی به نفع ادعای اصلی جناب حسام در اين مناظره تغيير نميكند.

اما در مورد تبريك عمر به علی:

از جمله وقایع مسلم و مشهور در روز غدیر خم ، تبریک عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام می باشد

پيامبر اسلام بر خلاف جو اعتراض و دشمنی بر عليه علی بن ابيطالب دست علی را بالا ميبرد و با توجه به مقام نبوت خود به مسلمين امر ميكند كه بايد با علی دوستی داشته باشند. عمر بن خطاب هم برای نشان دادن حسن نيت خود و اينكه هيچ مشكلی با علی بن ابيطالب ندارد و تبريك اين موضوع كه يك فضيلت برای علی محسوب ميشود به علی تبريك ميگويد. خب، اين خلافت علی را اثبات ميكند يا امامتش را؟

چرا ماجرای غدير در قرآن ذكر نشده است؟

قرآن در آيه 38 سوره انعام ميگويد: «هيچ چيزی را در كتاب فرو گذار نكرده ايم»، اما عجيب است كه حادثه ای به مهمی غدير كه سرنوشت امت اسلامی با آن پيوند خورده است را در قرآن نياورده است.

قرآن در آيه 18 سوره فتح از بيعتی كه مسلمان در زير درختی با پيامبر اسلام كردند با صراحت ياد ميكند. در آيه 111 سوره توبه از بيعت عقبه ياد شده است. اما بيعتی كه ميگويند در غدير اتفاق افتاده چرا در قرآن نيامده است؟

قرآن در آيه 37 سوره احزاب اسم زيد (در ماجرای زينب) را صراحتا آورده است. قرآن از پيامبران قديمی و گمنامی چون ذوالقرنين در سوره كهف نام برده است و داستان آن را ذكر كرده است. قرآن حتی از سگ اصحاب كهف هم ياد كرده (آيات 18 و 22 سوره كهف)، اما عجيب است كه از علی و امامت او ياد نكرده است.

جناب حسام بفرماييد چرا قرآن از همه چيز در قرآن به صراحت ياد كرده است اما از ماجرای غدير كه به زعم شيعيان سند گويای ولايت است يادی نكرده است؟ چرا در يك آيه با صراحت و روشنی ماجرای غدير را ذكر نكرده است؟

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه از جمعى از مترجمان ، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏1بخش ‏اول، ص: 129 تا 242.

(2)مفاتيح الغيب،فخرالدين رازى ابوعبدالله محمد بن عمر، دار احياء التراث العربى،بيروت،چاپ: سوم، 1420 ق.ج‏12، ص: 399-401.

(3)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2،ص:376و377.

راند 2 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

از جمله مسائلی که در باب خطبه ی غدیر خم توسط برادران اهل سنت و وهابیون مطرح گشته و همت و هزینه ی بسیاری صرف انتشار آن شده است ، شکایت برخی اصحاب از حضرت أمير المؤمنين علیه السلام در نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم می باشد . هدف از طرح مسأله ی مذکور ، بیان این مطلب است که دلیل صدور حدیث « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » از جانب رسول اکرم ( ص ) در روز غدیر خم ، حل اختلافات به وجود آمده میان اصحاب و حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در سفری که به یمن داشته اند بوده است ، نه اعلان خلافت و یا امامت آن حضرت . در واقع و به بیان ساده تر ، هدف از طرح این مسأله ، تأویل حدیث غدیر و خنثی سازی استدلال شیعیان به این حدیث شریف می باشد . اما پاسخ به این مسئله ، در چند قسمت تقدیم حضور خواهد شد . یک قسمت آن هم اکنون ارائه خواهد شد و قسمت های بعدی ، در فرصت های بعدی !

1. شکایت بريدة بن الحصيب از حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در نزد رسول خدا عليه وعلى آله السلام :

در سال دهم هجرت پیامبر اسلام …

با بررسی دقیق احادیث ، روایات و تواریخ ، در می یابیم که حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، سه مرتبه به یمن سفر کرده اند و شکایت خالد بن الوليد و بريدة بن الحصيب مربوط به سفر اول آن حضرت به یمن است که به هدف دعوت مردم یمن به اسلام انجام گرفت و مربوط می شود به سال هشتم هجری ( 1 ) . نکته ی دیگری که ذکر آن واجب می نماید ، آن است که این شکایت در مدینه انجام گرفته است .

پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، خالد بن الوليد را به همراه چندی دیگر عازم یمن نمودند تا ایشان را به اسلام دعوت کند . البراء بن عازب می گوید : « من نیز از کسانی بودم که همراه خالد بن الوليد ، عازم یمن شدم . شش ماه در یمن اقامت داشتیم و در این مدت خالد بن الوليد ، ایشان را به اسلام دعوت می نمود ولی پاسخی دریافت نکرد . پس رسول خدا ( ص ) بر آن شدند تا علي بن أبي طالب عليه السلام را به یمن اعزام کنند و چنین کردند و به ایشان دستور دادند که خالد بن الوليد را باز گردانند ، اما اگر شخصی همراه خالد بن الوليد بوده است و دوست دارد هم اینک همراه علي بن أبي طالب عليه السلام برود ، می تواند برود و من نیز همراه علي علیه السلام راهی شدم . هنگامی که نزدیک قوم یمن شدیم ، همگی خارج شدند و ما نماز جماعت را به امامت علي بن أبي طالب به جا آوردیم و سپس ما را در یک صف منظم ، کنار هم مرتب نمودند و خود نیز در ابتدای صف حاضر شدند و نامه ی رسول خدا ( ص ) را بر قوم قرائت نمودند . پس قبیله ی همدان همگی اسلام آوردند و علي بن أبي طالب در نامه ای ، اسلام قبیله ی همدان را خدمت رسول خدا ( ص ) گزارش دادند . رسول خدا ( ص ) هنگامی که مطلع شدند قبیله ی همدان اسلام آورده اند ، به سجده افتادند و سپس سر خود را بلند نمودند و فرمودند : « سلام بر همدان ! سلام بر همدان ! » » ( 2 ) . خالد بن الوليد که خود کاری از پیش نبرده و نتیجه ای که حضرت أمير المؤمنين علیه السلام در یک روز حاصل نموده بودند ، در شش ماه بدست نیاورده بود ، بسیار غضبناک شد و کنیزی را که حضرت علي علیه السلام اختیار نموده بودند بهانه نمود و به بريدة بن الحصيب گفت : « به نزد رسول خدا ( ص ) برو و او را از کار علي با خبر کن ! » . بريدة می گوید : « به مدینه آمدم و به مسجد رسول الله ( ص ) رفتم و ایشان نیز در خانه شان بودند . دیدم جمعی از اصحاب در کنار درب مسجد ایستاده اند . با دیدن من پرسیدند : « چه خبر ای بريدة ؟ » . پاسخ دادم : « خبر های نیکو ! خداوند پیروزی را نصیب مسلمانان گردانید » . پرسیدند : « چه چیزی تو را به این جا کشانده است ؟ » . پاسخ دادم : « کنیزی که علي از خمس نصیب خود گردانیده است . آمده ام رسول خدا ( ص ) را از این امر با خبر گردانم » . صحابه گفتند : « پس او را با خبر کن که به راستی این خبر ، علي را از چشم رسول خدا ( ص ) می اندازد » . در همین هنگام ، رسول خدا ( ص ) کلام ما را شنیدند و با عصبانیت از خانه خارج گشتند و فرمودند : « چه شده است که از علي بد گویی می کنند ؟ هر کس از علي بد گویی کند ، از من بد گویی کرده است و هر کس از علي جدا شود ، از من جدا شده است . علی از من است و من از او هستم » ( 3 ) و سپس به من فرمودند : « ای بريدة ! در مورد علي بدگویی مکن ! چرا که علي از من است و من از اویم و او ولی و رهبر شما پس از من خواهد بود [ لا تقعن يا بريدة في علي ! فإن عليا مني وأنا منه وهذا وليكم بعدي ] » ( 4 ) » .

آنچه در این قسمت تقدیم حضور عزیزان گردید ، مشروحی از سفر اول حضرت أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و جریانات مربوط به شکایت بريدة بن الحصيب و خالد بن الوليد از ایشان می باشد . در ادامه ، ذکر نکاتی چند ، ضروری می نماید :

نکته ی اول : سفر اول أمير المؤمنين علیه السلام به یمن و شکایات مربوطه ، همانطور که أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304 ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوای شهر مکه در عربستان سعودی ، بدان تصریح نموده است و ما نیز آن را ذکر نمودیم ( به پاورقی شماره ی 1 مراجعه نمایید ) ، مربوط به سال هشتم هجری و شهر مدینه می باشد و هیچ گونه ارتباطی با واقعه ی غدیر خم و سال دهم هجری و شهر مکه ندارد . اما ملاحظه بفرمایید که تأویل گران حدیث غدیر خم ، چگونه آسمان و ریسمان را به هم بافته و به هر طریقی که شده است ، آن را مربوط به واقعه ی غدیر جلوه داده اند . اگر به راستی نمی دانند و مطرح می کنند ، یک مصیبت است و اگر می دانند و مطرح می کنند ، مصیبتی بزرگتر !

نکته ی دوم : جریانات مربوط به تصرف برخی از اصحاب در اموال و برخورد أمير المؤمنين عليه السلام با ایشان ، که مربوط به سال دهم هجری است ، هیچ ارتباطی به سفر اول ایشان به یمن ندارد . شرح این ماجرا ، در فرصت های بعدی تقدیم خواهد شد .

نکته ی سوم : طرح این شبهه توسط برادران اهل سنت ، هر چند که گواه تعصب شبهه افکنان و تلاش بیهوده ی ایشان برای تأویل حدیث غدیر است ، اما برای شیعه در آن منفعت است ! چرا که در اثنای پاسخگویی به این شبهه ، به حدیث « فإن عليا مني وأنا منه وهذا وليكم بعدي : به راستی علی از من است و من از اویم و او ولی و رهبر شما پس از من خواهد بود » برخورد می نماییم که گواه خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام از زبان مبارک رسول خدا ( ص ) می باشد . نکته ی مهم اینکه سند این حدیث صحیح بوده و هیچ خدشه ای بر آن وارد نیست و ما بدان در برابر اهل سنت احتجاج می نماییم .

+ پاسخ به اظهارات و نکات مطرح شده از جانب جناب بهروز گرامی :

بهتر نیست به جای حمله ی شخصی ، به موضوع مناظره بپردازید ؟ اینکه من سواد و آگاهی و اشراف لازم را ندارم ، موضوعی است که قبل از دعوت به مناظره باید به آن فکر می کردید. وقتی شما کسی را به مناظره دعوت می کنید ، یعنی شخص مقابل را در حد مناظره دیده اید.

جناب بهروز گرامی ! بنده نه قصد حمله به شما را دارم و نه حمله ای به شما صورت گرفته است . شما باید بتوانید « سطح آگاهی مناسب برای مناظره » را از « آگاهی و اشراف کامل » تفکیک بنمایید . ما مشغول مناظره هستیم و مناظره محلی برای سنجش آگاهی ، علم ، اشراف ، منطق و استدلال طرفین است . اگر بنده سطح علمی و اشراف شما را برای مناظره مناسب نمی دیدم ، هرگز از شما دعوت به مناظره نمی نمودم . شما هم اگر سطح علمی و اشراف بنده را برای مناظره مناسب نمی دیدید ، دعوت بنده را رد می نمودید . اما آیا این امر ، تضمینی برای آگاهی و اشراف طرفین از تمامی جوانب بحث و مناظره می باشد ؟ مسلما خیر ! همچنین بنده به خاطر ندارم که از واژه ی « سواد » در گفتارم استفاده کرده باشم . به هر حال ، اگر شما احساس می نمایید که به شما از جانب بنده حمله شده است ( که بنده هرگز چنین احساسی ندارم ) ، بنده از شما پوزش می خواهم .

در مورد نکاتی که پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ و تبریک عمر بن الخطاب ، عنوان نمودید ، در فرصت های بعدی صحبت خواهم کرد . زیرا صحبت در اینباره مفصل بوده و نیازمند اطناب می باشد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.السيرة النبوية ، السيد أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( المتوفى 1304 ﻫ ) ، سورية – حلب : دار القلم العربي ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 371

2. زاد المعاد في هدي خير العباد ، محمد بن أبي بكر بن قيم الجوزية ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة السابعة والعشرون 1415 ﻫ ، جلد 3 ، انتهای صفحه ی 622 و صفحه ی 623 | البداية والنهاية ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي الشافعي ، تحقيق : علي شيري ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1408 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 121

3. المعجم الأوسط ، أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني ، تحقيق : طارق بن عوض الله وعبد الحسين الحسيني ، القاهرة : دار الحرمين ، 1415 ﻫ ، جلد 6 ، صفحه ی 162

4. السنن الكبرى ، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعيب النسائي ، تحقيق : الدكتور عبد الغفار سليمان البنداري وسيد كسروي حسن ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1411 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 133 ، حدیث 8475 . سند حدیث مذکور ، صحیح می باشد.

راند 2 بهروز شیرازی
نکته ی اول: سفر اول أمير المؤمنين علیه السلام به یمن و شکایات مربوطه ، همانطور که أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوای شهر مکه در عربستان سعودی ، بدان تصریح نموده است و ما نیزآن را ذکر نمودیم ( به پاورقی شماره ی1 مراجعه نمایید ) ،مربوط به سال هشتم هجری و شهر مدینه می باشد و هیچ گونه ارتباطی با واقعه ی غدیر خم و سال دهم هجری و شهر مکه ندارد . اما ملاحظه بفرمایید که تأویل گران حدیث غدیر خم، چگونه آسمان و ریسمان را به هم بافته و به هر طریقی که شده است ، آن را مربوط به واقعه ی غدیر جلوه داده اند . اگر به راستی نمی دانند و مطرح می کنند ، یک مصیبت است و اگر می دانند و مطرح می کنند ، مصیبتی بزرگتر !

نکته ی دوم : جریانات مربوط به تصرف برخی از اصحاب در اموال و برخورد أمير المؤمنين عليه السلام با ایشان ، که مربوط به سال دهم هجری است ، هیچ ارتباطی به سفر اول ایشان به یمن ندارد . شرح این ماجرا ، در فرصت های بعدی تقدیم خواهد شد .

اين ادعای شما از چند جهت مشكل دارد:

1-اگر واقعا علی بن ابيطالب دو بار (يا به ادعای شما سه بار) به يمن رفته پس اينها در چه تاريخی و به چه كيفيتی بوده است؟

بيگمان نظر زينی دحلان (م 1304 ه.ق) تا بر پايه منابع دست اول نباشد فاقد ارزش است.

2- طبق منابع معتبر مانند: تاريخ طبری(1)،التنبيه و الاشراف مسعودی (2)،سيره ابن هشام (3)،طبقات ابن سعد(4) و المغازی (5) پيامبر اسلام خالد بن وليد را در ربيع الاول سال دهم هجرت به يمن ميفرستد. و پس از آن در رمضان همان سال علی را به يمن ميفرستد. طبق تاريخ طبری(6)،التنبيه و الاشراف مسعودی (7)،سيره اين هشام(8)، طبقات ابن سعد (9) و المغازی (10).و ظاهرا خالد و علی همين دوبار به يمن رفته اند و با هم برخورد داشته اند. البته منابع بيشتری در اين زمينه موجود است.

حال شما بايد دو كار انجام دهيد: ابتدا ثابت كنيد كه علی يكبار ديگر هم به يمن رفته و آن در سال هشتم هجرت بوده و دوم اثبات كنيد كه خالد هم در سال هشتم هجرت در يمن بوده است و بديهی است كه منابع دست اول لازم است.

با توجه به منابع بالا كه برخورد علی و خالد در يمن مربوط به سال دهم هجرت است ميتوان نسبت به لفظ مدينه دو ديدگاه را مطرح كرد: اول اينكه همانطور من در حديث اولی كه از صحيح بخاری ارائه كردم خالد بريده را به صورت پيكی به نزد پيامبر اسلام ميفرستد و شايد بريده قبل از خروج پيامبر اسلام از مدينه به قصد حج به او رسيده باشد. دوم اينكه اينجا كلمه مدينه را به معنای عام خود بگيريم كه معنی آن ميشود شهر. و در اينجا بگوييم منظور شهر مكه است كه با توجه به منابع ديگر غير معقول هم نيست.

نکته ی سوم : طرح این شبهه توسط برادران اهل سنت ، هر چندکه گواه تعصب شبهه افکنان و تلاش بیهوده ی ایشان برای تأویل حدیث غدیر است ،

ديديم كه اين بحث يك شبهه بيمورد نبود، يا حداقل شما نتوانستيد آنرا اثبات كنيد. پس زدن اتهام به اهل سنت چه مفهومی دارد؟

جناب بهروز گرامی ! بنده نه قصد حمله به شما را دارم و نه حمله ای به شما صورت گرفته است . شما باید بتوانید « سطح آگاهی مناسب برای مناظره » رااز « آگاهی و اشراف کامل » تفکیک بنمایید . ما مشغول مناظره هستیم و مناظره محلی برای سنجش آگاهی ، علم ، اشراف ، منطق و استدلال طرفین است . اگر بنده سطح علمی واشراف شما را برای مناظره مناسب نمی دیدم ، هرگز از شما دعوت به مناظره نمی نمودم . شما هم اگر سطح علمی و اشراف بنده را برای مناظره مناسب نمی دیدید ، دعوت بنده را رد می نمودید . اما آیا این امر ، تضمینی برای آگاهی و اشراف طرفین از تمامی جوانب بحث و مناظره می باشد ؟ مسلما خیر!

حسام گرامی مطمئن باشيد من اگر دو تا كتاب در مورد غدير نخوانده بودم پيشنهاد شما را قبول نميكردم و در تمام كتابهايی كه در مورد غدير نوشته شده است حداقل موضع ابن حزم اندلسی و ابن تيميه حرانی آمده است.

من احساس كردم شما ميخواهيد از روشهای جدلی خاص برای چيره شدن بر من استفاده كنيد، اگر چنين منظوری نداشته ايد پس مشكلی وجود ندارد.

پی نوشتها:

(1)تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش. ج‏4،ص:1262.

(2)التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش. ص:252.

(3)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2، ص:416.

(4)طبقات، محمد بن سعد كاتب واقدى (م 230)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش. ج‏2،ص:165.

(5)مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش. ص:5.

(6)تاريخ طبری،ج4،ص:1261-1262.

(7)التنبيه و الإشراف، ص:252.

(8)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ج‏2، ص:415.

(9)طبقات،ج2، ص:165.

(10)مغازى، ص:826.

راند 3 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

در قسمت گذشته ، مشروحی از سفر اول أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و شکایت خالد بن الوليد و بريدة بن الحصيب از آن حضرت در نزد رسول خدا ( ص ) ، تقدیم حضور جناب بهروز گرامی و خوانندگان محترم گردید . در این قسمت نیز قصد دارم تا به شرح و توصیف سفر سوم آن حضرت به یمن ، که با هدف جمع آوری صدقات ، زکوات و مالیات در سال دهم هجری انجام گرفت ، و همچنین شکایات مطرح شده در این سفر بپردازم .

2. سفر سوم أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و شکایات مربوط به آن :

در سال دهم هجری ، پیامبر اکرم ( ص ) با هدف جمع آوری صدقات و مالیات ، أمير المؤمنين علیه السلام را به یمن گسیل داشتند . ایشان در یمن به جمع آوری زکوات و مالیات پرداختند و عزم بازگشت نمودند . در میانه ی راه ، حضرت در پیوستن به رسول خدا ( ص ) از سایر افراد سبقت جستند و فردی از سپاهیان را جانشین خود ساختند و به پیامبر ( ص ) پیوستند و پیامبر ( ص ) از دیدن آن حضرت بسیار خشنود گشتند . حضرت أمير المؤمنين عليه السلام پس از آگاه ساختن نبی مکرم اسلام ( ص ) از نیت خود در احرام ( 1 ) ، به دستور رسول خدا ( ص ) برای رسانیدن سپاهیان به ایشان ، به سوی سپاه باز گشتند . هنگامی که حضرت أمير المؤمنين عليه السلام به سپاه پیوستند ، متوجه شدند که جانشین ایشان ، تمامی افراد سپاه را از پارچه هایی که به عنوان صدقات و مالیات جمع آوری شده بود ، پوشانیده است . با مشاهده ی این صحنه ، به جانشین خود فرمودند : « وای بر تو ! این چه کاری است که مرتکب شده ای ؟ » . پاسخ داد : « سپاهیان را به وسیله ی پارچه ها پوشانیدم تا هنگامی که وارد مردم می شوند ، آراسته باشند » . حضرت نیز خشمگین گشتند و پارچه ها را از سپاهیان بر گرفتند و جمع آوری نمودند . سپاهیان نیز که عمل علي بن أبي طالب علیه السلام بر ایشان ناخوش آیند بود ، هنگامی که به رسول خدا ( ص ) رسیدند ، مراتب شکایت خود را از علي بن أبي طالب عليه السلام ، به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند . أبو سعيد الخدري می گوید : « رسول خدا ( ص ) پس از آگاهی از علل شکایت صحابه از علي بن أبي طالب علیه السلام ، خطبه خواندند و فرمودند : « ای مردم ! از علی شکایت نکنید که به خدا قسم ، او در اجرای دستورات خدا و رعایت موازین شرعی ، بی پروا است [ أيها الناس ! لا تشكوا عليا فوالله إنه لأخشن في ذات الله ] » » ( 2 ) .

در باب سفر سوم أمير المؤمنين علیه السلام ، ذکر نکاتی چند ، ضروری می نماید :

نکته ی اول : سفر سوم أمير المؤمنين عليه السلام ، همانگونه که پیشتر متذکر شدیم ، مربوط به سال دهم هجری است و هیچ گونه ارتباطی با سفر اول ایشان به یمن ، که مربوط به سال هشتم هجری است و در قسمت گذشته به شرح آن پرداختیم ، ندارد .

نکته ی دوم : هنگامی که صحابه ، شکایت خود را به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند ، ایشان بلافاصله خطبه خواندند و شکایت صحابه از أمير المؤمنين علیه السلام را مردود شمردند و این جریان ، مربوط به قبل از واقعه ی غدیر خم می باشد . ولی متأسفانه جناب بهروز گرامی ، از ذکر خطبه ی رسول خدا ( ص ) خودداری نموده اند . حال مشخص نیست که به چه دلیلی پیامبر ( ص ) باید دو بار به شکایت شاکیان رسیدگی می نمودند و آن را مردود می شمردند . چیزی که واضح و مبرهن است ، آن است که پیامبر ( ص ) قبل از واقعه ی غدیر خم ، به شکایت شاکیان در این مورد ، رسیدگی نموده و آن را مردود شمرده اند .

+ پاسخ به موارد مطرح شده از جانب جناب بهروز گرامی :

اگر واقعا علی بن ابیطالب دو بار ( یا به ادعای شما سه بار ) به یمن رفته ، پس اینها در چه تاریخی و به چه کیفیتی بوده است ؟

حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، سه مرتبه به یمن سفر کرده اند . سفر اول ایشان در سال هشتم هجری و با هدف دعوت مردم یمن به اسلام بوده است که شرح آن در قسمت گذشته تقدیم حضور گردید و شکایت بريدة بن الحصيب و خالد بن الوليد مربوط به همین سفر می باشد . سفر دوم آن حضرت به یمن ، با هدف قضاوت بوده است که این سفر نیز در تاریخ ثبت شده است . در کتب معتبر اهل سنت ، از زبان مبارک حضرت أمير المؤمنين علیه السلام نقل شده است که : « رسول خدا ( ص ) مرا به یمن ارسال داشتند تا قضاوتی را بر عهده بگیرم . به رسول خدا ( ص ) عرض کردم : « ای رسول خدا ! من جوان هستم و تجربه ای از قضاوت ندارم » . پس رسول خدا ( ص ) ، دست بر سینه ی من زدند و فرمودند : « خداوندا ! زبانش را ثابت و استوار بدار و قلبش را هدایت گردان » . پس از آن ، هیچگاه در قضاوت میان دو نفر ، شک ننمودم و قضاوتی بر من سخت نیامد » ( 3 ) . سفر سوم آن حضرت نیز با هدف جمع آوری صدقات ، مالیات و زکوات انجام گرفت که شرح آن در همین قسمت تقدیم حضور شما گردید . إبن الأثير در کتاب خود با نام « الكامل في التاريخ » ، فصلی به نام « بعث رسول الله أمراءه على الصدقات : ارسال فرماندهان توسط رسول خدا ( ص ) با هدف جمع آوری صدقات » گشوده است و در آن صراحت دارد بر اینکه : « … وبعث علي بن أبي طالب إلى نجران ليجمع صدقاتهم وجزيتهم … : … رسول خدا ( ص ) ، علي بن أبي طالب را به نجران گسیل داشت تا صدقات و جزیه ی مردم نجران را جمع آوری نماید … » . علامه محمد باقر مجلسی ، جریان سفر سوم آن حضرت به یمن را عینا از إبن الأثير نقل می نماید ( 4 ) . در جریان سفر سوم علي بن أبي طالب عليه السلام به یمن ، در هیچ کدام از منابع تاریخی ، نامی از خالد بن الوليد برده نشده است ( دقت کنید ! ) .

طبق منابع معتبر مانند: تاریخ طبری ، التنبیه و الاشراف مسعودی ، سیره ابن هشام ، طبقات ابن سعد و المغازی پیامبر اسلام خالد بن ولید را در ربیع الاول سال دهم هجرت به یمن میفرستد

بنده به « تاريخ الأمم والملوك » رجوع کردم و هیچ گونه حکمی از محمد بن جرير الطبري در مورد ارسال خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول به یمن مشاهده نکرده ام . تنها حکمی که از محمد بن جرير در مورد خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول سال دهم هجری مشاهده نمودم ، ارسال او به « بنى الحارث » بود که در این سفر ، علي بن أبي طالب علیه السلام حضور نداشتند و بنى الحارث به دست خالد بن الوليد اسلام آوردند ( 5 ) و این سفر ، ارتباطی با موضوع مورد بحث ما ندارد . در « سيرة النبي ( ص ) » نیز حکمی در این باره مشاهده ننمودم .

پس از آن در رمضان همان سال علی را به یمن می فرستند . طبق تاریخ طبری ، التنبیه والاشراف مسعودی ، سیره ابن هشام ، طبقات ابن سعد و المغازی.و ظاهرا خالد و علی همین دوبار به یمن رفته اند و با هم برخورد داشته اند . حال شما باید دو کار انجام دهید: ابتدا ثابت کنید که علی یکبار دیگر هم به یمن رفته و آن در سال هشتم هجرت بوده و دوم اثبات کنید که خالد هم در سال هشتم هجرت در یمن بوده است و بدیهی است که منابع دست اول لازم است.

محمد بن جرير الطبري و چندی دیگر از مورخان معتقدند که رسول گرامی اسلام ( ص ) ، علي بن أبي طالب عليه السلام را در ماه رمضان سال دهم هجری به یمن فرستاده اند . تا اینجا ظاهرا اشکالی وجود ندارد . اما اکثر ایشان در اینکه این سفر ، کدام سفر بوده است ، دچار اشتباه شده اند . چرا که ایشان این سفر را ، سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان دانسته اند . در حالی که سفر علي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان و دعوت ایشان به اسلام ، مربوط به سال هشتم هجری است و سفر ایشان در سال دهم هجری به یمن ، با هدف جمع آوری صدقات و جزیه بوده است . چرا که جمع آوری صدقات و مالیات ، باید مدتی بعد از اسلام آوردن قبایل بوده باشد . ضمنا چندی پیش از سفر علي بن أبي طالب به یمن به منظور جمع آوری صدقات و مالیات ، رسول گرامی اسلام ( ص ) ، ایشان را به منظور قضاوت به یمن گسیل داشتند . بنابراین مطمئنا باید میان سفر اول و سفر سوم آن حضرت به یمن ، فاصله وجود داشته باشد . نظر چندی دیگر از مورخان نیز ، ادعای ما را تقویت می کند . برای مثال ، أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304 ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوا در شهر مکه در عربستان سعودی که مؤلفات بسیاری در زمینه ی تاریخ اسلامی دارد و از صاحب نظران این عرصه محسوب می شود ، می نویسد : « … اما نظریاتی که این سفر را در سال دهم هجری می دانند ، ناشی از توهم می باشند . چرا که سفر علي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان ، نه در سال دهم هجری ، بلکه در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه رخ داده است … » ( 6 ) . أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ، شارح « صحيح البخاري » و از بلند آوازه ترین دانشمندان اهل سنت ، در اثنای شرح روایت البراء بن عازب ، صراحتا نظر خود را اینگونه بیان می کند : « كان ذلك بعد رجوعهم من الطائف : [ سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان ] بعد از بازگشت ایشان از غزوه ی طائف بوده است » ( 7 ) و دوستان گرامی حتما اطلاع دارند که غزوه ی طائف در سال هشتم هجری رخ داده است .

پاسخ سایر موارد ، در فرصت های بعدی و با یاری خداوند منان ارائه خواهد شد .

موفق و پیروز باشید ،

حسام .

پاورقی :

1.اللهم إهلالا كإهلال نبيك

2. سيرة النبي ( ص ) ، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي ، هذبها : أبو محمد عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ، القاهرة : مكتبة محمد علي صبيح وأولاده ، الطبعة الاولى 1383 ﻫ ، جلد 4 ، صفحات 1021 و 1022 | تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحات 401 و 402 | السيرة النبوية ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي الشافعي ، تحقيق : مصطفى عبد الواحد ، بيروت : دار المعرفة ، 1396 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 415 | المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 3 ، صفحه ی 134 ( كتاب معرفة الصحابة ، باب ذكر إسلام أمير المؤمنين علي عليه السلام )

3. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 1 ، صفحه ی 83 ، حدیث 636 و صفحه ی 111 ، حدیث 882 و صفحه ی 136 ، حدیث 1145 | سنن ابن ماجه ، أبو عبد الله محمد بن يزيد القزويني ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار الفكر ، جلد 2 ، صفحه ی 774 ، حدیث 2310 ( كتاب الأحكام ، باب ذكر القضاة ) | تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام ، أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ، تحقيق : الدكتور عمر عبد السلام تدمري ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الاولى 1407 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 637

4. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ، العلامة الحجة المولى الشيخ محمد باقر المجلسي ، تحقيق : محمد باقر البهبودي ، بيروت : مؤسسة الوفاء ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 21 ، صفحات 373 و 374 ( باب 35 ، قدوم الوفود على رسول الله صلى الله عليه وآله )

5. تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحه ی 385

6. السيرة النبوية ، السيد أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( المتوفى 1304 ﻫ ) ، سورية – حلب : دار القلم العربي ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 371

7. فتح الباري شرح صحيح البخاري ، أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن حجر العسقلاني ، بيروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانية ، جلد 8 ، صفحه ی 52

راند 3 بهروز شیرازی
نکته ی دوم : هنگامی که صحابه ، شکایت خود را به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند ، ایشان بلافاصله خطبه خواندند و شکایت صحابه ازأمير المؤمنين علیه السلام را مردود شمردند و این جریان ، مربوط به قبل از واقعه ی غدیر خم می باشد . ولی متأسفانه جناب بهروز گرامی ، از ذکر خطبه ی رسول خدا ( ص ) خودداری نموده اند . حال مشخص نیست که به چه دلیلی پیامبر ( ص ) باید دوبار به شکایت شاکیان رسیدگی می نمودند و آن را مردود می شمردند . چیزی که واضح و مبرهن است ، آن است که پیامبر ( ص ) قبل از واقعه ی غدیر خم ، به شکایت شاکیان دراین مورد ، رسیدگی نموده و آن را مردود شمرده اند .

پيامبر اسلام خطبه ای ( سخنرانی مفصل) در اين مورد نگفته است و بايد اين حديث را جزء همان احاديث ديگر حساب كنيم كه پيامبر اسلام در مقابل شكايت بقيه از علی دفاع ميكرده است.

1- تا آنجايی كه من جستجو كردم فقط همين يك روايت وجود دارد و مطمئننا اگر خطبه درست و حسابی وجود داشته باشد بايد راويان خيلی بيشتری داشته باشد.

2- ابو سعيد الخدری فقط دو جمله را روايت كرده است و نميشود اسم اين دو جمله را خطبه گذاشت.

3- و تازه در همان دو جمله هم شك دارد چون نميداند كه پيامبر گفته:علی در «ذات الله» خشن است يا در «سبيل الله» خشن است.

پس اينكه جمله ابو سعيد الخدری (فقام فينا خطيبا) را به خواندن يك خطبه درست و حسابی تعبير كنيم خيلی درست نيست و بايد جزء يكی از احاديث ديگر پيرامون ماجرای شكايت از علی قرار بگيرد.

حتی اگر قبول كنيم كه پيامبر اسلام يك خطبه درست و حسابی در دفاع از علی خوانده باشد (كه نشان دادم چنين چيزی درست نيست) باز هم ميتوان نشان داد كه نياز به تجديد چنين خطبه ای وجود داشته است:

1- اول اين كه عمق تحقيری كه سپاهيان از دست علی چشيده بودند زياد بوده است چون علی لباس را از تن آنها بيرون آورده بوده است و آنها را سخت سرزنش كرده بود. سخت است انسان چنين تحقيری را زود فراموش كند.

2- صحابه پيامبر خيلی هم افراد مطيعی نبودند و فراوان داريم گوشه هايی از تاريخ اسلام كه اين صحابه و مسلمانان صدر اسلام كه از دستور پيامبر اسلام سرپيچی ميكرده اند. مثلا در همان حجة الوداع وقتی پيامبر اسلام دستور ميدهد كه آنهايی كه قربانی نياورده اند بايد از احرام خارج شوند،برخی از صحابه مقاومت ميكنند و يكی از آنها سخن زشتی به اين مضمون را بر زبان می آورد: » پيامبر در احرام باشد و از آلت تناسلی ما منی بچكد؟»(1) يا در مورد ديگری داريم كه پيامبر و بقيه مسلمانان برای نماز جمعه در مسجد بودند كه كاروانی شامل مواد غذايی وارد شهر شد، پس مردم نماز و سخنان پيامبر اسلام را رها كردند و جز دوازده نفر كسی در مسجد نماند كه در نتيجه آيه 11 سورۀ جمعه نازل شد.(2)

خطبه غدير هم خود گويای اين ماجراست كه اين شكايتها و بداخلاقی ها باز هم تكرار شده است (كه در ادامه به آن خواهم پرداخت).

بنده به « تاريخ الأمم و الملوك » رجوع کردم و هیچ گونه حکمی ازمحمد بن جرير الطبري در مورد ارسال خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول به یمن مشاهده نکرده ام .

شما اگر درست به آدرسی كه من داده بودم مراجعه ميكرديد، مشاهده ميكرديد كه طبری نوشته است:

در همين سال، در ماه رمضان، پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم على بن ابى طالب را با گروهى به غزاى يمن فرستاد.

براء بن عازب گويد: پيمبر خالد بن وليد را سوى مردم يمن فرستاد كه به اسلام دعوتشان كند و من جزو همراهان وى بودم، شش ماه آنجا مقيم بود و كس دعوت وى را نپذيرفت و پيمبر خداى على بن ابى طالب را فرستاد و گفت: «خالد بن وليد و همراهان او را پس بفرستد و اگر كسى از همراهان خالد بخواهد با وى بماند.»

تنها حکمی که ازمحمد بن جريردر موردخالد بن الوليددر ماه ربيع الأول سال دهم هجری مشاهده نمودم ، ارسال او به « بنى الحارث » بود که در این سفر ، علي بن أبي طالب علیه السلام حضور نداشتند وبنى الحارث به دست خالد بن الوليد اسلام آوردند

حسام گرامی، قبيله بنی الحارث در نجران ساكن بوده اند، چنانچه طبری تصريح كرده است:

ابو جعفر گويد: در ماه ربيع الاخر و به قولى ماه ربيع الاول و به قولى جمادى الاول اين سال پيمبر خداى خالد بن وليد را با چهارصد كس سوى طايفه بنى الحارث ابن كعب فرستاد.

عبد الله بن ابى بكر گويد: پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم در ماه ربيع الاخر يا جمادى الاول سال دهم هجرت خالد بن وليد را سوى طايفه بنى الحارث بن كعب فرستاد كه در نجران بودند…(3)

و نجران هم در يمن قرار دارد.(4) بعد از اين ماجرا پيامبر اسلام علی را به سوی خالد ميفرستد.در سيره ابن هشام هم در همان آدرسی كه دادم اين موضوع آمده است. علاوه بر آن در صفحات قبلتر از آن (ج2، ص368) هم در ذيل اسلام آوردن قبيله بنی الحارث هم آمده است.

نظر چندی دیگر از مورخان نیز ، ادعای ما را تقویت می کند . برای مثال ،أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوا در شهر مکه در عربستان سعودی که مؤلفات بسیاری در زمینه ی تاریخ اسلامی دارد و از صاحب نظران این عرصه محسوب می شود ، می نویسد : « … اما نظریاتی که این سفر را در سال دهم هجری می دانند، ناشی از توهم می باشند . چرا که سفرعلي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان ، نه در سال دهم هجری ، بلکه در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه رخ داده است … » ( 6 ) . أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ،شارح « صحيح البخاري » و از بلند آوازه ترین دانشمندان اهل سنت ، دراثنای شرح روایت البراء بن عازب، صراحتا نظر خود را اینگونه بیان می کند : « كان ذلك بعد رجوعهم من الطائف : [ سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان ] بعد از بازگشت ایشان از غزوه ی طائف بوده است » ( 7 )و دوستان گرامی حتما اطلاع دارند که غزوه ی طائف در سال هشتم هجری رخ داده است.

ديديم كه ادعای شما وقتی در ترازو قرار ميگيرد هيچ اعتباری ندارد. من در پست قبلی اشتباه كردم، شما برای اثبات ادعايتان بايد سه مرحله را انجام دهيد:

1- علی در سال هشتم هجرت به يمن رفته است.

2- خالد هم در سال هشتم به يمن رفته است.

3- خالد در سال دهم هجری (يا در زمان حضور علی در يمن) در يمن حضور نداشته است.

و خودتان بهتر از من ميدانيد كه نظر يك فرد در قرن سيزدهم يا نهم تا بر پايه منابع و استدلالهای محكم نباشد هيچ ارزشی ندارد. به هر حال اثبات اين ادعا هم چيزی را عوض نميكند، چون شما شكايت از علی در سال دهم را قبول داريد.

چرا امامت و خلافت علی در مكه اعلام نشد؟

سئوال اساسی كه در هنگام بحث در مورد غدير مطرح ميشود اين است كه چرا پيامبر اسلام اصل به اين مهمی (به ادعای شيعيان) را در همان مكه و در ايام حج كه بيشترين جمعيت در مكه حضور داشتند بيان نكردند. مگر امامت فقط مربوط به مردم مدينه و روستاهای اطراف آن بود؟

«مولی» واژه ای كه 27 معنی دارد!

در دوران ما نمايندگان مجلس كه وظيفه تصويب قوانين رو دارند، و افرادی كاملا عادی هستند (=پيامبر نيستند)، برای واژه به واژه قوانينی كه تصويب ميكنند ساعتها بحث و گفتگو ميكنند تا قوانينی صريح و روشن بدون هيچ گونه ابهامی را به وجود بياورند. حتی اگر به دليل فقر زبانی ناچار به انتخاب واژه ای بشوند در تبصره ای آن واژه را كاملا توضيح ميدهند و مصاديقش را نشان ميدهند.

اساسی ترين بحث در مورد غدير بر سر واژه «مولی» است. طبق نظر علامه امينی در الغدير واژه مولی 27 معنی زير را دارد:

1- ربّ (پروردگار) 2- عمّ 3- ابن عم- 4- ابن (فرزند)- 5- ابن اخت (خواهر زاده) 6- معتق (آزاد كننده) 7- معتق (آزاد كرده شده)- 8- عبد (برده و مملوك)- 9- مالك 10- تابع (پيرو)- 11- منعم عليه (مورد احسان قرار گرفته)- 12- شريك- 13- حليف (هم پيمان) 14- صاحب (رفيق)- 15- جار (همسايه)- 16- نزيل (وارد و ساكن)- 17- صهر (داماد)- 18- قريب (نزديك)- 19- منعم (خداوند نعمت)- 20- عقيد (هم عهد و وابسته)- 21- ولىّ- 22- اولى بالشي‏ء- 23- سيّد (سرور و آقا) 24- محبّ (دوستدار)- 25- ناصر (ياور)- 26- متصرف در امر- 27- متولى در امر.(5)

من بدون اينكه بخواهم وارد بحث معنايی اين واژه شوم از شما، حسام گرامی، ميپرسم چرا برای امر به اين مهمی (به ادعای شما) بايد واژه ای انتخاب گردد كه 27 معنی مختلف دارد، آيا اين خلاف هدايت و عين گمراهی نيست كه از چنين واژه اي استفاده شده است؟

پيامبر اسلام به راحتی ميتوانست از واژه «خليفة» استفاده كند كه معنی آن روشن بود و در آيه 26 سورۀ ص اين واژه آمده است:

يَادَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فىِ الْأَرْضِ فَاحْكُم بَينْ‏َ النَّاسِ بِالحَْقّ‏ِ وَ لَا تَتَّبِعِ الْهَوَى‏ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدُ بِمَا نَسُواْ يَوْمَ الحِْسَابِ

اى داوود بيگمان ما تو را در زمين خليفه كرديم، پس ميان مردم بحقّ حكم كن و پيروى هواى نفس مكن كه تو را از راه خدا گمراه كند، بيگمان كسانى كه از راه خدا گم شوند، آنان را عذابى است سخت [زيرا] كه روز حساب را فراموش كردند.

معنی «مولی» در قرآن

در بالا ديديم كه علامه امينی موفق نشد معنای امير،حاكم و خليفه را از «مولی» استخراج كند. معنای «مولی» بدون قرينه مشخص نميشود چون معانی زيادی دارد. اما بيشترين كاربرد آن در معنای دوستدار و ياور است. واژه «مولی» در آيات مختلف قرآن آمده است:

1- )أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ( «پروردگارا تو یاور مایی، پس ما را بر کافران یاری فرما».(بقره / 286)

2- )بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ( «بلکه خداوند یاور شما و او بهترین یاوران است». (آل عمران / 150)

3- )يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلىً عَن مَّوْلىً شَيْئاً وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ( «روزی که هیچ یاور و دوستی از دوست خویش کفایت نمیکند و آنان یاری نمیشوند». (دخان / 41)

4- )فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ(. «پس اگر پدرانشان را نشناختید، در این صورت برادران دینی و دوستان و یاوران شمایند». (احزاب /5)

5- )فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ( «همانا خداوند است که یاور اوست و جبرئیل و مؤمنان نیکوکردار [نیز یاور اویند و علاوه بر این، دیگر] فرشتگان نیز پشتیبان اویند».(تحریم / 4)

+ طبعا نمیتوان مؤمن را ولیّ و سرپرست پیامبر اسلام دانست!

6- )يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ( «کسی را [به یاری] میخواند که زیانش از سودش نزدیکتر است، چه بد یاوری و چه بد معاشری است».(حج / 13)

7- )وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «به پروردگار متوسّل شوید که او دوستدار شماست پس چه نیکو دوستداری و چه نیکو یاوری». (حج / 78)

8- )وَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَوْلاَكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «و اگر [کافران] روی گردان شدند پس بدانید که همانا خداوند دوست شماست چه نیکو دوستی و چه نیکو یاوری».(انفال/40)

9- )قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا(. «بگو جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته ما را نرسد که او یاور ماست». (توبه/51)

10- )ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ( «این بدان سبب است که خداوند یاور مؤمنان است و کافران [در برابر حق] یاوری ندارند».(محمد/11)

شواهد ديگری در مورد واژه «مولی» به معنی دوستدار و ياور در همان خطبه غدير نيز وجود دارد كه در پستهای بعدی به آن خواهم پرداخت.

پی نوشتها:

(1)صحيح البخاري،البخاري،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول، 1401 – 1981 م.ج 2،ص 171.

(2)همان،ج 3 ، ص 7.

(3)تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏4،ص:1256 و 1255.

(4)أحسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، أبو عبد الله محمد بن أحمد مقدسى (ق 4)، ترجمه علينقى منزوى، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، چ اول، 1361ش. ج‏1،ص:133.

(5)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه: جمعى از مترجمان ، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا. ج‏2، ص: 326.

راند 4 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

پاسخ به شبهات پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ :

از جمله شبهاتی که پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ مطرح گشته است و هدف از طرح آن ، تضعیف شأن نزول مورد نظر شیعیان می باشد ، آن است که آیه ی شریفه ی ابلاغ ، در میان آیاتی جای گرفته است که روی سخنشان با اهل کتاب می باشد . پس چگونه ممکن است که این آیه در شأن علي بن أبي طالب نازل شده باشد ؟

در پاسخ به این شبهه ، ابتدا باید این نکته را متذکر شویم که قرآن ، همانند کتب داستان نیست و نباید سبک و سیاق آن را با کتب رمان گونه مقایسه نمود که در آنها ، مطالب و جریانات همواره به هم پیوسته و در ادامه ی یکدیگر هستند . هر سوره از قرآن ، مجموعه ای مشخص از آیات محسوب می شود که شامل احکام ، دستورات ، پند ها ، اندرز ها و سایر موارد می باشند و چه بسا آیاتی در کنار هم قرار می گیرند که احکام متفاوتی را ارائه و توصیف می کنند و در زمان و مکانی متفاوت از یکدیگر نازل شده اند . آیاتی که کنار یکدیگر قرار گرفته و از احکام متفاوتی سخن می گویند ، بسیارند . برای مثال در سوره ی مبارکه ی نحل ، خداوند متعال می فرماید : « من عمل صالحا من ذكر أو أنثى وهو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة ولنجزينهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون : هر کس ، از زن و مرد ، کار نیکی را در حال ایمان به خداوند انجام دهد ، زندگانی با سعادت ، پاک و برتری به او می دهیم و پاداشی مطابق با بهترین اعمالی که انجام داده است ، به او خواهیم بخشید » ( 1 ) . اما در آیه ی بعدی ، ناگهان روی سخن به رسول مکرم اسلام ( ص ) تغییر یافته و می فرماید : « فإذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم : [ ای رسول ] چون قصد قرائت قرآن نمودی ، از شیطان مطرود به خداوند پناه ببر » . همانگونه که ملاحظه می فرمایید ، این دو آیه ی شریفه در سوره ی مبارکه ی نحل ، دو حکم متفاوت را بیان می کنند که ارتباط خاصی نیز با یکدیگر ندارند . اما در ادامه ی بحث ، به بررسی آیه ی شریفه ی ابلاغ و تفسیر آن می پردازیم و نکاتی چند را خدمت جناب بهروز گرامی و خوانندگان محترم ارائه می دهیم :

نکته ی اول : آیه ی شریفه ی ابلاغ ، با عبارت « يا أيها الرسول » آغاز می گردد که روی سخن را به رسول گرامی خدا ( ص ) تغییر می دهد و جنبه ی تأکیدی به خود گرفته است .

نکته ی دوم : عبارت بعدی که با آن رو به رو می شویم ، عبارت « بلغ ما أنزل إليك من ربك : آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است ، بر مردم ابلاغ کن » می باشد . طبق اجماع مفسران و محدثان ، آیات سوره ی مبارکه ی مائده و به خصوص آیه ی ابلاغ ، در اواخر عمر آن حضرت و از جمله آخرین آیاتی است که بر ایشان نازل شده است ( 2 ) و به همین دلیل ، این آیه حکایت از امری دارد که خداوند ابلاغ آن را بر رسول گرامی اش واجب می شمارد و می دانیم که تا زمان نزول این آیه ، پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تبلیغ رسالت می نمودند و بنابر اجماع فرق اسلامی ، ذره ای کوتاهی و قصور در تبلیغ رسالت ایشان مشاهده نشده بود و نزول این آیه در اواخر عمر آن حضرت ، نشان از امری دارد که تا آن روز به شکل رسمی و عمومی ابلاغ نگشته بود و باید ابلاغ می گشت .

نکته ی سوم : اما در ادامه ی آیه ، به عبارت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته : و اگر آن را به مردم نرسانی ، رسالت او را به انجام نرسانیده ای » بر می خوریم که در واقع تأکیدی بر اهمیت حکم نازل شده و لزوم ابلاغ آن به مردم می باشد . از جمله معارف دیگری که از این عبارت استنباط می شود ، آن است که خداوند متعال ، ابلاغ امری را که بر رسول خویش نازل کرده است ، جزئی از رسالت و بخشی از مسئولیت های مربوط به نبوت معرفی می نماید و قصور در ابلاغ آن را ، قصور در ابلاغ رسالت و نبوت می داند و به رسول خویش تذکر می دهد که « اگر آنچه را که بر تو نازل نموده ایم بر مردم ابلاغ ننمایی ، در تبلیغ رسالت کوتاهی نموده ای ! » ( دقت کنید ! ) .

نکته ی چهارم : عبارت بعدی در آیه ی شریفه ی ابلاغ ، عبارت « والله يعصمك من الناس : خداوند تو را از [ گزند ] مردم حفظ خواهد نمود » می باشد . خداوند متعال در این عبارت ، پیامبر اسلام ( ص ) را از التفات به موانع و گزند ها در راه ابلاغ این امر مهم باز می دارد و به او این اطمینان خاطر را می بخشد که « احدی را توان گزند رسانیدن و زخم زبان زدن به تو نخواهد بود . چرا که خداوند تو را از ایشان حفظ خواهد نمود » .

نکته ی پنجم : پس از این عبارت ، عبارت « إن الله لا يهدي القوم الكافرين : به راستی خداوند کافران را هدایت نخواهد کرد » به رسول گرامی اسلام ( ص ) این نکته را گوشزد می نماید که « ممکن است افرادی به دلایل متعدد ، از پذیرش این حکم سر باز زده و بدان کافر شوند » . از جمله مصادیق این آیه ی قرآن ، شأن نزول آیات اول تا سوم سوره ی مبارکه ی معارج است . أبو إسحاق أحمد بن محمد الثعلبي النيسابوري ( متوفای 427 ﻫ ) به سند صحیح نقل می کند که : « هنگامی که رسول خدا ( ص ) در غدیر خم حضور داشتند ، مردم را فرا خواندند و همگی نزد ایشان اجتماع نمودند . در این حال دست علي بن أبي طالب ( ع ) را گرفتند و فرمودند : « من كنت مولاه فعلي مولاه » . پس این خبر مشهور شد و در شهر ها و سرزمین ها منتشر گشت و به گوش « حارث بن نعمان » رسید . پس سوار بر شتر خویش شد و به نزد رسول خدا ( ص ) رسید و از شتر خویش پیاده شد و آن را به مکانی بست . رسول خدا ( ص ) نیز در جمعی از صحابه قرار داشتند . پس رو به پیامبر ( ص ) نمود و گفت : « ای محمد ! از نزد خداوند برای ما فرمان آوردی که به یگانگی او و نبوت تو شهادت دهیم . آن را از تو پذیرفتیم . دستور دادی که پنج نوبت در روز نماز بخوانیم . آن را نیز پذیرفتیم . ما را به زکات و حج و روزه دستور دادی . آنها را نیز پذیرفتیم . اما تو به آنها رضایت ندادی و دست پسر عمویت را نیز گرفتی و او را بر ما برتری بخشیدی و گفتی : « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » . این فرمان از جانب خودت بود یا از جانب خدا ؟ » . رسول خدا ( ص ) فرمودند : « به خداوندی که هیچ معبودی جز او نیست ، این فرمان از جانب خداوند است » . پس حارث بن نعمان ، پشت خود را به رسول خدا ( ص ) نمود و به جانب شتر خویش حرکت کرد ، در حالی که می گفت : « خداوندا ! اگر چیزی که او می گوید ، حقیقت دارد ، پس بر ما بارانی از سنگ فرو بفرست و یا عذابی دردناک برای ما مهیا گردان ! » . پس هنوز به شتر خویش نرسیده بود که سنگی از آسمان نازل شد و به سرش وارد و از پشتش خارج گشت و جان او را گرفت . در همین هنگام خداوند متعال ، آیات شریفه ی اول تا سوم سوره ی معارج را نازل ساخت » ( 3 ) .

اما مفسران اهل سنت ، شئون متفاوتی را برای نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ ذکر کرده اند كه أبو الفداء إسماعيل بن كثير الشافعي الدمشقي ( متوفای 774 ﻫ ) برخی از آنها را در تفسیر خود گردآوری نموده است ( 4 ) و در ادامه به بررسی آنها می پردازیم :

چندین شأن نزول ، به طرق مختلف و از اصحاب مختلف رسول الله ( ص ) نقل شده است ، بدین مضمون : « هر شب تعدادی از صحابه به نگهبانی از رسول خدا ( ص ) می پرداختند تا کسی به جان ایشان سوء قصد ننماید . تا اینکه آیه ی « والله يعصمك من الناس » نازل شد و پیامبر ( ص ) دستور به ترک نگهبانی دادند » و جالب اینکه در برخی روایات در شأن نزول این آیه ، سخن از أبو طالب به میان آمده است و دوستان گرامی بهتر از بنده می دانند که أبو طالب در چه زمانی وفات یافته است . در حالی که طبق اجماع مفسرین و محدثین ، سوره ی مائده ، در آخرین روز های حیات رسول خدا ( ص ) نازل شده است و حال آنکه این شئون همگی مربوط به سال ها قبل می باشند . جالب اینکه مفسران ، این روایات را در شأن نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ با خیال راحت نقل می کنند و کسی هم به خود اجازه ی مؤاخذه ی مفسران را نمی دهد . ولی به محض اینکه سخن از شأن نزول مورد نظر شیعه به میان می آید ، ناگهان چشم ها چهار تا می شود و از هر سوراخی که شده است ، اشکالی بیرون می آورند و به اتفاق می گویند : « هذا مما يتخرص الروافض » !

برخی دیگر از روایات ، شأن نزول این آیه را ترس رسول خدا ( ص ) از قریش و ابلاغ رسالت خویش می دانند که این شأن نزول نیز به دلیل پیشین ، مردود و باطل می باشد .

أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ( متوفای 310 ﻫ ) نیز، شأن نزول این آیه را ، ابلاغ آیات قرآن به اهل کتاب می شمارد . اما جالب اینکه حتی یک روایت هم برای مدعای خود ذکر نمی کند و مشخص نیست که چرا پیامبر گرامی اسلام ( ص ) باید در اواخر عمر مبارک خود که در نهایت قدرت و اقتدار به سر می برد ، از ابلاغ آیات مربوطه به اهل کتاب هراس داشته باشد و خداوند متعال برای تقویت روحیه ی ایشان ، آیه نازل سازد ؟! ضمنا ، مگر این آیات ، اولین آیاتی است که در مؤاخذه ی اهل کتاب ( ص ) نازل شده است ؟ چرا باید این آیه را در شأن اهل کتاب بدانیم در صورتی که حتی یک روایت ضعیف هم وجود ندارد که اثبات نماید این آیه و آیات قبل و بعد آن ، با همدیگر نازل شده اند ؟! اما شأن نزول مورد نظر شیعیان ، تنها شأن نزولی است که می تواند تمامی جوانب این آیه را پاسخگو باشد .

ضمنا نظر فخر الدين الرازي را در قسمت دوم ، ذیل نظریه ی اول ، ذکر نمودیم و بیان داشتیم که ایشان به طور کلی منکر صحت حدیث غدیر هستند . پس چگونه می توانند شأن نزول شیعیان را بپذیرند ؟!

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. سوره ی مبارکه ی نحل ، آیه ی 97

2. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 2 ، صفحه ی 311 ( كتاب التفسير ، باب تفسير سورة المائدة ) | سنن الترمذي ( الجامع الصحيح ) ، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذي ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 326 ، حدیث 5057 ( أبواب تفسير القرآن ، باب تفسير سورة المائدة ) | الجامع لأحكام القرآن ، أبو عبد الله محمد بن أحمد الأنصاري القرطبي المالكي ، تحقيق : أحمد عبد العليم البردوني ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، 1405 ﻫ ، جلد 6 ، صفحات 30 و 31

3. الكشف والبيان في تفسير القرآن ، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري ، تحقيق : أبو محمد بن عاشور ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 10 ، صفحه ی 35 | نظم درر السمطين ، جمال الدين محمد بن يوسف الزرندي الحنفي ، تحقيق : محمد هادي الأميني ، النجف : مكتبة الإمام أمير المؤمنين ( ع ) ، الطبعة الاولى 1377 ﻫ ، صفحه ی 93 | ينابيع المودة لذوي القربى ، سليمان بن إبراهيم القندوزي الحنفي البلخي ، تحقيق : سيد علي جمال أشرف الحسيني ، قم المقدسة : دار الأسوة ، الطبعة الاولى 1416 ﻫ ، جلد 2 ، صفحات 369 و 370

4. تفسير القرآن العظيم ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الشافعي الدمشقي ، تحقيق : سامي بن محمد بن سلامة ، الرياض : دار طيبة ، الطبعة الثانية 1420 ﻫ ، جلد 3 ، صفحات 151 تا 154

راند 4 بهروز شیرازی
نکته ی اول : آیه ی شریفه ی ابلاغ ، با عبارت « يا أيها الرسول » آغاز می گردد که روی سخن را به رسول گرامی خدا ( ص ) تغییر می دهد و جنبه ی تأکیدی به خود گرفته است .

در قرآن كلا دو بار عبارت «يا ايها الرسول» به كار رفته است. آن يكی در آيه 41 همين سورۀ مائده و خطاب به اهل كتاب (يهوديان) است و روشن است كه هدف از چنين عبارتی تذكر مقام رسالت پيامبر اسلام به اهل كتاب است چون اهل كتاب به رسالت پيامبر اسلام اعتقاد نداشتند.

نکته ی سوم : اما در ادامه ی آیه ، به عبارت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته : و اگر آن را به مردم نرسانی ،رسالت او را به انجام نرسانیده ای » بر می خوریم که در واقع تأکیدی بر اهمیت حکم نازل شده و لزوم ابلاغ آن به مردم می باشد.

اين آيه مانند آيات ديگر از اين دست است كه مقصودشان به طور عام ابلاغ آيات نازل شده بر پيامبر اسلام است و آيه جديد و تازه ای نيست.

چند نمونه از اين آيات كه ميگويند وظيفه پيامبر ابلاغ پيامهای خدا است:

(هود / 57) – (نحل /35) – (نحل /82)- (نمل / 91-92)- (تغابن / 12)- (جن / 22-23)

نکته ی پنجم : …

فكر نميكردم اين داستان خرافی را در مناظره مطرح كنيد! به هر حال احاديث فوق العاده تخيلی در مورد غدير وجود دارد و اين حديث هم يكی از آنهاست.من با يك مثال ساده جعلی بودن اين حديث را نشان ميدهم:

فرض كنيد آقای ايكس با خانواده اش در يك جاده خلوت در نيمه های شب مشغول مسافرت هستند و اتومبيل آنها تنها اتومبيل در آن جاده است. ناگهان يك بشقاب پرندۀ بزرگ (به قاعده يك اتوبوس دوطبقه) با چراغ های رنگارنگ وسط جاده جلوی چشم آقای ايكس و خانواده اش فرود می آيد و بعد از چند دقيقه دوباره از زمين كنده ميشود و به آسمان ميرود تا ناپديد شود.

مطمئننا بعد از اين ماجرا تا سالها بعد آقای ايكس و خانواده اش در هر مجلسی آن خاطره شگفت انگيز را تعريف خواهند كرد و حداقل اين داستان را تا پايان عمر برای چندين هزار نفر خواهند گفت.

اما اين حديثی كه شما آورديد: به همان اندازه شگفت انگيز و خارق العاده است اما معلوم نيست حتی اسم اين طرف چی بوده است. علامه امينی روايات اين ماجرا را جمع آوری كرده است (1) ، جالب است به 8 نام مختلف بر ميخوريم:

جابر بن نضر بن حارث ‏

حارث بن نعمان فهرى‏

حرث بن نعمان فهرى‏

نعمان بن منذر فهرى‏

نعمان بن حرث فهرى‏

نضر بن حارث‏

نضر بن حرث

آيا يك داستان شگفت انگيز بايد به تعداد روايتهايش، اسامی مختلف داشته باشد؟

بگذريم از اينكه اين داستان در كتابهای معتبر و درست و حسابی نيامده است و آقای «حارث بن نعمان» (كه طبق نظر حسام اسم درست اين شخص است) تخيلی است و هيچ نام و نشانی از او در كتب رجالی و غير رجالی پيدا نميشود و نضر بن حارث پس از جنگ بدر كشته شده است.

در حالی که طبق اجماع مفسرین و محدثین ، سوره ی مائده ، در آخرین روز های حیات رسول خدا ( ص ) نازل شده است و حال آنکه این شئون همگی مربوط به سال ها قبل می باشند

حسام گرامی، توجه كنيد: دو حالت وجود دارد يا بايد اين آيه را در همين مكان خودش قبول كنيم كه ميگويد در مورد اهل كتاب نازل شده است. يا اگر ميگوييم اين آيه در اين مكان قرار گرفته و جايش اينجا بين آيات اهل كتاب نبوده، بايد قبول كنيم كه اين آيه ميتواند شان نزولهای مختلف داشته باشد و قابل قبول نيست كه زمان نزول اين آيه را هم همان زمان نزول سورۀ بدانيم چون ممكن است خيلی قبلتر نازل شده باشد و در اينجا قرار گرفته باشد. چنانچه رواياتی هم در مورد قرار گرفتن بعضی آيات مكی در سوره های مدنی و بالعكس نيز داريم. (2) من با توجه به «كافران» ميگوييم در جای درست قرار گرفته است.

نكته ديگر اين است كه تعيين زمان نزول يك سوره و مكی و مدنی بودن آن فقط توسط روايات مشخص ميشود چنانچه مؤلف كتاب تاريخ قرآن تصريح كرده است.(3) و بايستی رواياتی كه با قرآن سازگارتر است را به عنوان زمان نزول اين آيه در نظر بگيريم.

چرا پیامبر گرامی اسلام ( ص ) باید در اواخر عمر مبارک خود که در نهایت قدرت و اقتدار به سر می برد ، از ابلاغ آیات مربوطه به اهل کتاب هراس داشته باشد و خداوند متعال برای تقویت روحیه ی ایشان ، آیه نازل سازد ؟!

آيات اين سوره به روشنی نشان ميدهند كه اين سوره در زمان قدرت و شوكت پيامبر اسلام نازل نشده است و نشان ميدهند كه مسلمين هنوز قدرت لازم برای سركوب اهل كتاب و كافران را نداشته اند. به نمونه های زير توجه كنيد:

آيه 42 ميگويد: «… و اگر از آنان روى گردانى، نخواهند توانست زيانى به تو برسانند…». اين نشان ميدهد كه اهل كتاب حتی توانايی ضرر رساندن به پيامبر اسلام را داشته اند.

در آيات 51 تا 54 به مسلمين هشدار ميدهد كه اهل كتاب را به دوستی نگيريد و از دينتان برنگرديد. اين هم قدرت و نفوذ اهل كتاب بر برخی از مسلمين را ميرساند.

در آيات 57 و 58 به صراحت بيان شده كه اهل كتاب مسلمانان را در هنگام نماز خواندن مسخره ميكنند. آيا اگر مسلمانان در قدرت باشند، اهل كتاب جرات چنين كاری را خواهند داشت؟

اين آيات به روشنی نشان ميدهد كه مسلمانان در موضع قدرت نبوده اند.

ضمنا نظرفخر الدين الرازي را در قسمت دوم ، ذیل نظریه ی اول ، ذکر نمودیم و بیان داشتیم که ایشان به طور کلی منکر صحت حدیث غدیر هستند . پس چگونه می توانند شأن نزول شیعیان را بپذیرند ؟!

فخر رازی بر حسب رعايت امانت تمام روايات و نظرات را در مورد شان نزول اين آيه آورده است و در آخر هم طبق نظر خودش يكی از شان نزولها كه مطابق ظاهر آيه بوده رو قبول كرده است. چطور شما نتيجه گرفتيد كه شان نزول شيعيان رو پذيرفته است؟

جالب اینکه مفسران ، این روایات را در شأن نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ با خیال راحت نقل می کنند و کسی هم به خود اجازه ی مؤاخذه ی مفسران را نمی دهد . ولی به محض اینکه سخن از شأن نزول مورد نظر شیعه به میان می آید ، ناگهان چشم ها چهار تا میشود و از هر سوراخی که شده است ، اشکالی بیرون می آورند و به اتفاق می گویند : « هذا مما يتخرص الروافض » !

اهل سنت شان نزولهای مختلف برای اين آيه نقل ميكنند و برايشان خيلی مهم نيست كه اين آيه چه شان نزولی داشته باشد. چون نه قرار است اعتقاد جديدی را از آن استخراج كنند و نه حكم فقهی جديدی را. اما وقتی شيعيان ميخواهند از اين آيه اصل ديگری (امامت) را بر دين اسلام بيفزايند، طبيعی است كه بايد شان نزول مورد نظر شيعيان را به دقت بررسی كنند. پس اعتراض شما بيمورد است.

چرا باید این آیه را در شأن اهل کتاب بدانیم در صورتی که حتی یک روایت ضعیف هم وجودندارد که اثبات نماید این آیه و آیات قبل و بعد آن ، با همدیگر نازل شده اند ؟!

اين اعتراض شما هم بيمورد است، مگر همه آيات قرآن شان نزول دارد كه حتما بايد چنين شان نزولی موجود باشد.

اما شأن نزول مورد نظر شیعیان ، تنها شأن نزولی است که می تواند تمامی جوانب این آیه را پاسخگو باشد .

شان نزول شما وقتی مورد قبول است كه تمام دلايل مرا رد كنيد و بعد از آن ثابت كنيد كه هدف ابلاغ امامت و خلافت علی بن ابيطالب بوده است و نه فضيلت او.

دو امام و دو خليفه:

جمله ای كه تمام روايات بر آن تاكيد دارند جملۀ «مَن کنت مولاه فعلیّ مولاه» است. يعنی هر كس من مولای اويم، علی مولای اوست. به عبارت ديگر پيامبر اسلام هر معنايی كه از «مولی» برای علی خواستار بوده است همان چيزی بوده كه خود در آن لحظه حائز آن بوده است.

خوب روشنترين مقام پيامبر اسلام مقام نبوت بوده است كه البته شيعيان علی را پيامبر نميدانند.

اما اگر بنا بر ادعای شيعيان «مولی» را امام يا خليفه هم ترجمه كنيم و فرض كنيم كه پيامبر اسلام هم ، همراه با مقام نبوت اين دو مقام را هم داشته است، باز نميتوان آن را قبول كرد. چون ميدانيم كه پيامبر اسلام در حكومت و رهبری مسلمين با كسی شريك نبوده است.

پس در اين جمله بايد عبارت «من بعدی» (=پس از من) وجود ميداشت تا ميشد ادعای شيعيان را قبول كرد.اما قبول معنای دوستدار و ياور چنين مشكلی را به وجود نمی آورد.

اجماع صد و بيست هزار نفری در مورد معنای مولی

به ادعای شيعيان در ماجرای غدير 120 هزار نفر (در روايات ديگر 90 هزار نفر هم به چشم ميخورد) حضور داشتند. جالب است بدانيد كه از اين 120 هزار نفر حتی يك نفر هم معنای امام و خليفه را استنتاج نكرد. در حالی كه همگی عرب زبان بودند. به راستی چرا از آن همه انسان يك نفر در سقيفه نگفت كه علی در روز غدير خم به خلافت منصوب شده است؟ چرا بايد با وجود چنين نصی، در سقيفه اختلاف نظر به وجود می آمد؟

برداشت علی بن ابيطالب از واژه مولی

به راستی چرا علی بن ابيطالب هم از ماجرای غدير خم امامت و خلافت خود را استنتاج نكرد؟

در كتابهای مختلف ماجرای سقيفه آمده است، اما در هيچكدام نيامده كه علی به ماجرای غدير به عنوان حكم الهی امامت و خلافت خود استناد كند. جناب حسام آيا اين را قبول داريد يا خير؟

اگر خير، منبع معتبر خود را اعلام كنيد. جناب حسام توجه دارند كه احتجاج به ماجرای غدير از باب فضيلت مورد قبول نيست.

آيه اكمال دين

آيۀ ديگری كه شيعيان آن را در مورد غدير ميدانند آيه 3 سوره مائده است كه من قبل از اينكه جناب حسام آن را مطرح بكنند به آن پاسخ ميدهم. متن آيه و ترجمه آن به شرح زير است:

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لحَْمُ الخِْنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرِْ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُترََدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكلَ‏َ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَ مَا ذُبِحَ عَلىَ النُّصُبِ وَ أَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالْأَزْلَامِ ذَالِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلَا تخَْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَْمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتىِ وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْاسْلَامَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فىِ مخَْمَصَةٍ غَيرَْ مُتَجَانِفٍ لّاِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

مردار و خون و گوشت خوك و آنچه [به هنگام سر بريدنش‏] نام غير خدا بر آن برده شده و [حلال گوشت‏] خفه شده و به ضرب [چوب و سنگ‏] مرده و از بلندى افتاده و به شاخ زدن مرده و آنچه درندگان خورده باشند- مگر آنچه [از موارد اخير پيش گفته‏] كه ذبح [شرعى‏] كرده باشيد- و آنچه براى بتان ذبح شده‏اند و آنكه با تيرهاى فال تعيين قسمت كنيد [همه‏] بر شما حرام شده است. [روى كردن به همه‏] اينها نافرمانى است. امروز كافران از دين شما نااميد شده‏اند، پس از آنان مترسيد و از من بترسيد، امروز دينتان را براى شما كامل كردم و نعمت خويش را بر شما تمام نمودم و اسلام را [به عنوان‏] دين براى شما پسنديدم. پس هر كس بى آنكه متمايل به گناه باشد در [حال‏] گرسنگى [به خوردن محرّمات‏] ناچار گردد، بداند كه خداوند آمرزنده مهربان است.

شيعيان ميگويند خداوند بعد از ماجرای غدير آيه بالا را نازل كرده است و گفته امروز دين را (به سبب امامت و خلافت علی ) كامل كردم. آيا حق داريم شيعيان را در اينجا متهم به مغلطه «نقل قول ناقص» كنيم؟

بدون نگاه كردن به آيات قبل و بعد از اين آيه كاملا مشخص است كه اين آيه هيچ ربطی به علی بن ابيطالب ندارد و مشخص است به خاطر چه چيزی دين را كامل كرده است. جناب حسام آيا بر اين باور هستيد كه خدا امر مهمی چون امامت را اين طور بيان ميكند؟

من كه فكر نميكنم هيچ انسان عاقلی اينگونه چنين امر مهمی را بيان كند، چه برسد به خداوند.

بحث در مورد شان نزول اين آيه زياد ضروری نيست، چون خود آيه شان نزول شيعيان را رد ميكند اما بهتر است ببينيم روايات چه ميگويند:

سيوطی در تفسير خود بيش از 12 روايت از كتابهای افراد معتبری چون:احمد بن حنبل،بخاری، مسلم،بيهقی،ترمذی،نسائی و …استخراج كرده كه همگی ميگويند اين آيه در حجة الوداع و در روز عرفه نازل شده است و دو روايت ديگر هم وجود دارد كه ميگويد اين آيات در مورد علی در غدير خم نازل شده است، البته سيوطی هر دو روايت را ضعيف دانسته است.(4)

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامهامينى ، ترجمه: جمعى از مترجمان، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏2، ص: 127- 134.

(2)تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384.ص:260.

(3)همان.ص604.

(4)الدر المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين سيوطى،ناشر: كتابخانه آية الله مرعشى نجفى‏،قم‏،1404 ق.‏ ج‏2، ص: 257 – 259.

راند 5 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

+ پاسخ به شبهات پیرامون شکایت صحابه از أمير المؤمنين عليه السلام :

پیامبر اسلام خطبه ای ( سخنرانی مفصل) در این مورد نگفته است . پس اینکه جمله ابو سعید الخدری (فقام فینا خطیبا) را به خواندن یک خطبه درست و حسابی تعبیر کنیم خیلی درست نیست . تا آنجایی که من جستجو کردم فقط همین یک روایت وجود دارد و مطمئنا اگر خطبه ی درست و حسابی وجود داشته باشد باید راویان خیلی بیشتری داشته باشد . ابو سعید الخدری فقط دو جمله را رویات کرده است و نمیشود اسم این دو جمله را خطبه گذاشت

بنده نمی دانم که شما می خواهید عبارت « فقام فينا خطيبا » را از جانب أبو سعيد الخدري چگونه ترجمه و تفسیر نمایید . ولی در زبان عربی ، این عبارت را اینگونه ترجمه و تفسیر می کنند : « رسول خدا ( ص ) در میان ما به پا خاستند و شروع به خواندن خطبه نمودند » . همانگونه که زيد بن أرقم هنگام نقل خطبه ی غدیر ، از همین عبارت استفاده می نماید . همچنین اين خطبه ، تنها خطبه ای نیست که فقط یک جمله از آن نقل می شود . برای مثال ، در « صحيح البخاري » نقل شده است که پیامبر ( ص ) به پا خاستند و خطبه خواندند و به خانه ی عائشة اشاره نمودند و فرمودند : « فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! از اینجا شاخ شیطان طلوع می کند ! » ( 1 ) و چه بسا خطبه ای که رسول خدا ( ص ) آن را ایراد فرموده اند و در تاریخ و روایات ثبت نشده است . ضمنا أبو سعيد الخدري ، این خطبه را تنها همین یک جمله نمی داند . بلکه می گوید : « فسمعته يقول … : شنیدم که می فرمود … » . یعنی این خطبه طبیعتا جملات دیگری را نیز در خود داشته است ولی جمله ای که مد نظر أبو سعيد بوده و به نقل آن پرداخته است ، همان جمله و عبارات بوده است . چیزی که ما را کفایت می کند ، آن است که أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ( متوفای 405 ﻫ ) ، از حافظان ، محدثان و عالمان کبیر و شهیر اهل سنت که شهر ها را برای فراگیری علوم در نوردید و سرآمد عصر خود گشت ، این روایت را نقل نموده است و حکم بر صحت آن داده است و أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ( متوفای 748 ﻫ ) نیز حرف او را تأیید می نماید ( 2 ) . فکر نمی کنم که این موضوعات أوضح من الشمس ، نیاز به توضیح بیشتری داشته باشد .

تازه در همان دو جمله هم شک دارد چون نمیداند که پیامبر گفته:علی در «ذات الله» خشن است یا در «سبیل الله» خشن است

ایراد شما مردود است ، به دلایل زیر

دلیل اول : کسانی که با علوم حدیث و روایات آشنایی دارند ، می دانند که در برخی احادیث و روایات ، الفاظ حدیث یا روایت ، مربوط به راوی اصلی حدیث نیست . بلکه مربوط به راویان طبقات بعدی است . ممکن است دو تن از محدثان ، یک روایت یا حدیث را به دو لفظ متفاوت نقل نمایند که این امر ، بسیار رایج و طبیعی است . حتی گاهی محدث روایت ، تصریح می کند که « واللفظ لفلان بن فلان » . اما این موضوع ، دلیلی بر خدشه بر اصل روایت نیست .

دلیل دوم : عبارات « أخشن في ذات الله » و « أخشن في سبيل الله » در این روایت ، هر دو یک معنا را القا می نمایند و تفاوتی میان آن دو نیست .

دلیل سوم : در روایت أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تنها یکی از این دو عبارات را به کار برده است ، دیده نمی شود . چرا که حدیث پیامبر ( ص ) را اینچنین نقل می نماید : « أيها الناس ! لا تشكوا عليا فوالله إنه لأخشن في ذات الله وفي سبيل الله » .

حتی اگر قبول کنیم که پیامبر اسلام یک خطبه درست و حسابی در دفاع از علی خوانده باشد ، باز هم می توان نشان داد که نیاز به تجدید چنین خطبه ای وجود داشته است

شما برای اثبات چنین امری ، باید روایت یا حدیث معتبری را از طریق اهل سنت یا شیعیان نقل نمایید که نشان دهد پس از خطبه ی پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، باز هم نارضایتی و شکایت از علي بن أبي طالب علیه السلام ادامه داشته است . ضمنا در خطبه ی غدیر خم ، هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه از أمير المؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسد که بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

عمق تحقیری که سپاهیان از دست علی چشیده بودند زیاد بوده است. سخت است انسان چنین تحقیری را زود فراموش کند

زیر پا گذاشتن دستورات خداوند و بر تن کردن اموال بیت المال ، حقارت هم دارد .

خودتان بهتر از من میدانید که نظر یک فرد در قرن سیزدهم یا نهم تا بر پایه منابع و استدلالهای محکم نباشد هیچ ارزشی ندارد

اتفاقا ، نظرات علما و دانشمندان قرون اخیر ، به مراتب از صحت و اعتبار بیشتری برخوردار است . چرا که ایشان به بزرگترین منابع احادیث و روایات دسترسی داشته اند و از علوم جمیع دانشمندان و محدثان بهره گرفته اند . طبیعی است که روایات و احادیثی که در اختیار مورخان و محدثانی همچون أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ( متوفای 310 ﻫ ) قرار داشته است ، محدود بوده و از جامعیت برخوردار نبوده است . ولی در قرون بعدی و با گسترش دانش و علوم اسلامی ، دانشمندان توانسته اند از احادیث جمیع محدثان و مورخان بهره گرفته و با در نظر گرفتن این احادیث و روایات ، حکم جامع تر و صحیح تری به دست دهند . ضمنا ، نظرات أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ، از دانشمندان بزرگ اهل سنت ، در کتاب « فتح الباري شرح صحيح البخاري » ، نزد اهل سنت از اعتبار خاصی برخوردار بوده و برای ایشان حجت محسوب می شود . بنابراین ما بدان احتجاج می کنیم .

به هر حال ، بنده توضیحات لازم و کافی را در مورد شبهات شما پیرامون شکایت صحابه از علي بن أبي طالب عليه السلام داده ام و لازم نمی بینم که بیش از این سخن به طول بینجامد .p>

تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام :

در قسمت اول ، ماجرای تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام را نقل نمودیم و متذکر گشتیم که أبو حامد محمد بن أحمد الغزالي الشافعي ( متوفای 505 ﻫ ) تبریک عمر بن الخطاب را نشانه ای روشن از خلافت و ولایت علي بن أبي طالب علیه السلام می شمارد .

پیامبر اسلام بر خلاف جو اعتراض و دشمنی بر علیه
علی بن ابیطالب دست علی را بالا میبرد و با توجه به مقام نبوت خود به مسلمین امر می کند که باید با علی دوستی داشته باشند . عمر بن الخطاب هم برای نشان دادن حسن نیت خود و اینکه هیچ مشکلی با علی بن ابیطالب ندارد و تبریک این موضوع که یک فضیلت برای علی محسوب میشود به علی تبریک میگوید

آنچه که شما بیان داشتید ، از چند جهت قابل بررسی و نقد است :

جهت اول : اگر حدیث غدیر را ، آنگونه که شما تفسیر نمودید ، به معنای دوستی و محبت در نظر بگیریم و دلیل ایراد خطبه ی غدیر را ، دفاع از علي بن أبي طالب عليه السلام در برابر شکایات و اعتراضات بدانیم ( که مفصلا در مورد آن توضیح دادیم ) ، لازم می آید که عمر بن الخطاب تا به حال چندین بار به أمير المؤمنين عليه السلام تبریک گفته باشد . چرا که در تاریخ اسلام ، احادیث و روایاتی در مناقب أمير المؤمنين عليه السلام وجود دارد که برخی از آنها ، چه بسا بیشتر از حدیث غدیر خم ، نیاز به تبریک و تهنیت دارد . در زیر ، به یک نمونه از مناقب علي بن أبي طالب علیه السلام اشاره می نماییم :

از جمله مناقب و فضائل انکار ناپذیر أمير المؤمنين عليه السلام ، حدیث جاودانه ی رسول گرامی اسلام ( ص ) در غزوه ی خیبر می باشد . آنگاه که فرماندهان سپاه اسلام ، هر روز و یکی پس از دیگری از فتح قلعه های یهودیان باز می ماندند و با شکست به سوی لشکر گاه باز می گشتند ، که « أبو بكر بن أبي قحافة » و « عمر بن الخطاب » هم در میان ایشان بودند ( 3 ) ، رسول خدا ( ص ) فرمودند : « فردا این پرچم را بدست کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند و خداوند پیروزی را بدست او ، نصیب ما می گرداند [ لأعطين الراية غدا رجلا يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله ، يفتح الله على يديه ] » . این فضیلت ، آنچنان عظیم بود که هر کدام از یاران رسول خدا ( ص ) ، آرزو داشت که فردا این پرچم به دست او داده شود ( 4 ) . فردا صبح ، رسول خدا ( ص ) ، علي بن أبي طالب عليه السلام را فرا خواندند و پرچم را بدست او دادند و پیروزی نصیب ایشان گشت ( 5 ) . این فضیلت آنقدر بزرگ است که سعد بن أبي وقاص ، با اینکه از مخالفان أمير المؤمنين عليه السلام محسوب می شود ، روزی به معاوية بن أبي سفيان گفت : « لأن تكون لي هذه الفضيلة ، أحب إلي من حمر النعم : اگر این فضیلت از آن من بود ، برایم از شتران سرخ مو محبوب تر بود » ( 6 ) .

حال ، ما می پرسیم : چرا عمر بن الخطاب در مورد فضیلتی بدین بزرگی که خود و سایر یاران رسول خدا ( ص ) آرزوی کسب آن را می کردند ، به أمير المؤمنين عليه السلام تبریک نگفت ؟ آیا این فضیلت ، از دفاع رسول خدا ( ص ) از علي بن أبي طالب در برابر شکایات و اعتراضات ، ارزشمند تر نیست ؟

جهت دوم : این اولین باری نبود که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، دوستی با علي بن أبي طالب عليه السلام را واجب می شمردند . احادیثی که در این باره از رسول گرامی اسلام ( ص ) صادر شده است ، متواتر است . از آن جمله ، پیامبر ( ص ) فرمودند : « ای علي ! تو در دنیا و آخرت ، سرور و آقا هستی . هر کس با تو دوستی کند ، با من دوستی کرده است و هر کس با من دوستی کند ، با خداوند دوستی کرده است . هر کس با تو دشمنی کند ، با من دشمنی کرده است و هر کس با من دشمنی کند ، با خداوند دشمنی کرده است . وای بر کسی که پس از من از تو کینه به دل گیرد ! [يا علي ! أنت سيد في الدنيا سيد في الآخرة ، حبيبك حبيبي وحبيبي حبيب الله وعدوك عدوي وعدوي عدو الله والويل لمن أبغضك بعدي ] » ( 7 ) .

حال ، ما سؤال می کنیم : چرا با اینکه طبق احادیث متواتر ، پیامبر گرامی اسلام ( ص ) بار ها و بار ها و در شرایط متفاوت ، گاهی در خطبه هایشان و گاهی در خطاب به برخی اصحابشان ، این عبارات را بیان داشتند ، عمر بن الخطاب تنها در آخرین بار اقدام به تبریک گفتن نمود ؟

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 82 ، حدیث 3104 ( كتاب الخمس ، باب ما جاء في بيوت أزواج النبي )

2. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1411 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 144 ، حدیث 4654

3. سيرة النبي ( ص ) ، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي ، هذبها : أبو محمد عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ، القاهرة : مكتبة محمد علي صبيح وأولاده ، الطبعة الاولى 1383 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 797

4. عبارتی که إبن جرير الطبري در این باب نقل می نماید ، قابل توجه است . او می نویسد : « تطاول لها أبو بكر وعمر : أبو بکر و عمر ، آرزومند و مدعی این پرچم بودند » . رجوع کنید به : تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1407 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 136

5. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 134 ، احادیث 4209 و 4210 ( كتاب المغازي ، باب غزوة خيبر ) | صحيح مسلم ، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 3 ، صفحه ی 1433 ( كتاب الجهاد والسير ، باب غزوة ذي قرد وغيرها ، حدیث 132 ) و جلد 4 ، صفحه ی 1872 ( كتاب فضائل الصحابة ، باب فضائل علي بن أبي طالب ، حدیث 34 )

6. سنن الترمذي ( الجامع الصحيح ) ، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذي ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 301 ، حدیث 3808

7. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 3 ، صفحات 127 و 128 . این حدیث ، طبق شروط بخاري و مسلم ، صحیح است .

راند 5 بهروز شیرازی
بنده نمی دانم که شما می خواهید عبارت « فقام فينا خطيبا » را ازجانب أبو سعيد الخدري چگونه ترجمه و تفسیر نمایید … نمودند »

من نه اين عبارت را ترجمه كردم و نه صحيح بودن آن حديث را زير سؤال بردم. توجه داشته باشيد، حرف من اين است كه مثلا خطبه حجة الوداع را ببينيد چند تا راویی دارد؟ يا خطبه غدير؟

اما اين جمله ابو سعيد خدری فقط خود او روايت كرده و راویی ديگری ندارد. ما روايتهای ديگری داريم كه ميگويد از علی شكايت شد و پيامبر اسلام از او دفاع كرد، تعدادشان هم بيشتر است. اما فقط همين يك روايت وجود دارد كه ميگويد خطبه ای خوانده شده است. پس اين برداشت شخصی ابوسعيد خدری از آن دفاع پيامبر اسلام بوده است.

. همانگونه که زيد بن أرقم هنگام نقل خطبه ی غدیر ، از همین عبارت استفاده می نماید . همچنین اين خطبه  ی عائشةاشاره نمودند و فرمودند : « فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! از اینجا شاخ شیطان طلوع می کند ! » ( 1 )

ما در كتب تاريخی نامی از «خطبه غدير» و «خطبه حجة الوداع» ميبينيم اما آيا «خطبه علی سختگير» يا «خطبه شاخ شيطان» هم داريم. اينها سخنانی بوده كه در جمع گفته شده است.

وقتی شما ادعا ميكنيد خطبه ای در دفاع از علی خوانده شده باشد بايد حداقل اين خطبه شرايط زير را داشته باشد:

1- خطبه ای قابل اعتنا باشد (حداقل نيم صفحه را به خود اختصاص داده باشد.

2- تعداد راويانش چندين نفر باشند، چون اين سخن در جمع گفته شده است.

3- افراد زيادی در هنگام گفتن اين خطبه در آن مكان حضور داشته باشند.

با سه شرط بالا كه 2 و 3 مهمتر هستند ميتوان قبول كرد كه پيامبر اسلام تمام شاكيان علی را راضی كرده است و حرف و حديثها را تمام كرده است.

و چه بسا خطبه ای که رسول خدا ( ص ) آن را ایراد فرموده اند و در تاریخ و روایات ثبت نشده است .

اين هم از اون حرفها بود. يعنی پيامبر اسلام خطبه ای را در جمع چند صدنفر ( و شايد هم هزاران نفر) خوانده است اما روايتی موجود نيست!

ضمناأبو سعيد الخدري، این خطبه را تنها همین یک جمله نمی داند . بلکه می گوید : « فسمعته يقول … : شنیدم که میفرمود … » . یعنی این خطبه طبیعتا جملات دیگری را نیز در خود داشته است ولی جملهای که مد نظرأبو سعيدبوده وبه نقل آن پرداخته است ، همان جمله و عبارات بوده است .

دقيقا اين نظر من را تاييد ميكند. يك نفر سخنرانی كرده است، فقط يك راوی وجود دارد و همان يك راوی هم دقيقا متوجه نشده كه پيامبر اسلام چه اصطلاحی را به كار برده است. اين نشان ميدهد كه پيامبر اسلام داشته جواب تعدادی از شاكيان را ميداده است و ابوسعيد خدری هم چيزی به گوشش رسيده است.

چیزی که ما را کفایت می کند ، آن است که أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ( متوفای 405 ﻫ ) ، از حافظان ، محدثان و عالمان کبیر و شهیر اهل سنت که شهر ها را برای فراگیری علوم در نوردید و سرآمد عصر خود گشت ، این روایت را نقل نموده است و حکم بر صحت آن داده است

خواهشا مغلطه «حمله به آدم پوشالين» را كنار بگذاريد. من صحت اين حديث را زير سؤال نبردم كه شما داريد از آن دفاع ميكنيد.

ایراد شما مردود است ، به دلایل زیر :

دلیل اول : …

از شما كه آشنايی داريد بعيد است!

در چنين موقعيتهايی در آخر حديث و يا در وسط آن چنين می آيد كه مثلا حسين ( كه يكی از راويان است) می گويد: شك دارم كه حسن (كه راويی ديگری است) فلان چيز را گفت يا فلان چيز. يعنی همان راويی كه شك دارد خودش ميگويد شك و اشكال از من است نه از كسی كه دارم از او روايت ميكنم. پس در اين جا بايد شك را از ابوسعيد خدری دانست چون كسی اين مسؤليت را به عهده نگرفته است. وقتی هم دو محدث يك روايت را با دو لفظ روايت كنند كسی كه آن دو روايت را نقل ميكند ميگويد حسن اينگونه گفت و حسين فلان طور گفت.

دلیل دوم : عبارات « أخشن في ذات الله » و « أخشن في سبيل الله » در این روایت ، هر دو یک معنا را القا می نمایند و تفاوتی میان آن دو نیست .

ما اينجا كاری به مفهوم نداشتيم، بلكه هدف از طرح اين موضوع نشان دادن اين بود كه خود ابوسعيد خدری اين سخن پيامبر اسلام را درست نشنيده است.

دلیل سوم : درروایت أبو عبد الله الحاكم النيسابوري، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تنها یکی از ایندو عبارات را به کار برده است ، دیده نمی شود . چرا که حدیث پیامبر ( ص ) رااینچنین نقل می نماید : « أيها الناس ! لا تشكوا عليافوالله إنه لأخشن في ذات الله وفي سبيل الله » .

اين نشان ميدهد كه مؤلف «المستدرك» درست روايت نكرده است چون تمامی اين روايات به ابن اسحاق برميگردد كه خود ابن اسحاق اين شك را ذكر كرده است:

ابن اسحاق از ابى سعيد خدرى حديث كند كه چون مردم شكايت على بن ابى طالب را برسول خدا صلى الله عليه و آله كردند آن حضرت در ميان ما برخاسته خطبه‏اى خواند و فرمود: اى مردم از على شكايت نكنيد كه او درباره خدا- يا فرمود: در راه خدا- سخت‏تر از آن است كه كسى بتواند از او شكايت كند.(1)

هر كس اين حديث را روايت كرده، آن را از ابن اسحاق روايت كرده است و اين شك را بيان داشته است. حتی احمد بن حنبل هم كه حاكم از طريق او اين حديث را روايت كرده است اين شك را بيان داشته است:

حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا يعقوب ثنا أبي عن ابن إسحاق قال فحدثني عبد الله بن عبد الرحمن بن معمر بن حزم عن سليمان بن محمد بن كعب بن عجرة عن عمته زينب بنت كعب وكانت عند أبي سعيد الخدري عن أبي سعيد الخدري قال اشتكى عليا الناس قال فقام رسول الله صلى الله عليه وسلم فينا خطيبا فسمعته يقول أيها الناس لا تشكوا عليا فوالله انه لأخشن في ذات الله أو في سبيل الله(2)

شما برای اثبات چنین امری ، باید روایت یا حدیث معتبری را ازطریق اهل سنت یا شیعیان نقل نمایید که نشان دهد پس از خطبه ی پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، باز هم نارضایتی و شکایت ازعلي بن أبي طالب علیه السلام ادامه داشته است . ضمنا در خطبه ی غدیر خم ،هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه ازأميرالمؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

بله نميتوان حديثی در اين مورد ارائه داد، همانطور كه نميتوان حديثی در مورد دستشويی رفتن افراد كاروان در آن سفر ارائه كرد. حتما بايد نتيجه گرفت كه در آن سفر چند روزه كسی دستشويی نكرد!

طبق شواهد و قرائن محكم و معتبر مهمترين حادثه ای كه قبل از غدير رخ داده است همين ماجرای شكايت از علی است و باز با دلايلی نشان دادم كه امكان تجديد دفاع از علی وجود داشته است. در ضمن حتما نبايد سپاهيان شكايتی را از علی كرده باشند. بلكه آنها با رفتار خود هم ميتوانسته اند چنين سيگنالهايی را برای پيامبر اسلام ارسال كرده باشند. مثلا همينكه سپاهيان سعی كنند به شتری كه علی سوار آن بوده نزديك نشوند يا از علی روبگردانند يا به او بی توجه باشند و …

ضمنا در خطبه ی غدیر خم ،هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه ازأميرالمؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

اين هم هيچ چيزی را اثبات نميكند. با يك مثال فكر كنم موضوع بهتر روشن شود: زياد اتفاق می افتد كه دو تا از بچه ها در خانه با هم دعوا ميكنند و شايد كارشان به كتك كاری هم ميرسد. بعد از دعوا هم از همديگر قهر ميكنند. پدر وقتی از سر كار می آيد ابتدا كلی آنها را نصيحت ميكند . بالاخره آن دو بچه تحت نصيحتهای پدر می گويند ما ديگر قهر نيستيم، ولی پدر خانواده راضی نميشود چون ميداند كه اين حرف آنها صرفا برای راضی كردن پدرشان است. در نتيجه پدر خانواده آنها را مجبور ميكند كه همديگر را بغل كنند و روبوسی كنند.

مسلما پيامبر اسلام قبلا به آنها تذكر داده بوده كه نبايد از علی و كارش ناراحت باشند. و بعد به اين اكتفا نميكند و ميگويد بايد او را دوست هم داشته باشيد.

بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند.

شما تا حالا يك ادعای مستند و درست و حسابی هم نداشته ايد بعد من را متهم به بهانه گيری ميكنيد؟ خوانندگان خود قضاوت خواهند كرد.

حتی اگر هم بر خلاف تمام اين شواهد و مدارك قبول كنيم كه قبل از خطبه غدير آب از آب تكان نخورده بوده، باز هم هيچ چيزی به نفع شما تغيير نخواهد كرد.

با رد نظر من داستان به اين شكل ميشود كه پيامبر اسلام ناگهان كاروان را متوقف كرد و گفت كه علی مولای شماست. اين شد داستان غدير از ديدگاه شما، درسته؟

من هم از شما پرسيدم اگر هدف ابلاغ خلافت علی بود چرا در مكه چنين كاری را انجام نداد؟

اتفاقا ، نظرات علما و دانشمندان قرون اخیر ، به مراتب از صحت واعتبار بیشتری برخوردار است . …

بله اگر بر طبق بررسی روايات و به صورت مستند و مستدل صحبت كنند مورد قبول است. شما برای اينكه من را قانع كنيد دلايل اين عالم قرن نهمی را برای من بياوريد.نياز به بحث بيشتری نيست، فقط همين كه خواستم.

تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام :

اصلا مقايسه ماجرای غدير با بقيه فضايل علی قياس مع الفارق هست. در ماجرای غدير پيامبر اسلام در واقع به مسلمانان حكم ميكند كه علی را دوست داشته باشند. (من در ادامه همين پست اين موضوع را روشن ميكنم). و عمر بن خطاب در واقع گردن گذاشته به اين حكم و حسن نيت و دوستی خودش با علی را اعلام كرده است.

همان مثالی كه در مورد دعوای بچه های خانواده زدم گوياست، بيشتر وقتها بايد بچه ها را با زور در بغل هم انداخت. اما عمر بن خطاب خودش اين دوستی را ميپذيرد و به عنوان اولين نفر اين حكم پيامبر اسلام را قبول ميكند. در مورد بقيه فضايل علی اصلا چنين وضعی حاكم نيست. در ضمن از كی تا حالا چنين برداشتهايی به وجود آمده است كه تبريك گفتن مساوی با قبول خلافت طرف مقابل است؟ در كدام فرهنگ و منطقی اينگونه است؟ مثلا اگر من فردا در يك موردی به شما تبريك گفتم شما نتيجه ميگيريد كه من خلافت شما رو قبول كردم؟

جهت دوم : این اولین باری نبود که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، دوستی باعلي بن أبي طالب عليه السلام را واجب میشمردند .

اين هم قابل قياس با ماجرای غدير نيست چون غدير در مقابل يك گروه صورت گرفته و دستور به دوستی علی داده شده است. مطالبی كه در ادامه می آيد موضوع را روشنتر ميكند.

قرينه واژه مولی در خطبه غدير كدام است؟

همانطور كه قبل گفتم «مولی» واژه اي است كه حداقل 27 معنی متفاوت دارد و بدون در نظر گرفتن جمله و عبارتی كه در آن بكار رفته معنای آن مشكل خواهد بود. به همين خاطر بايد به دنبال قرينه ای برای كشف معنای «مولی» باشيم.

سه جمله كليدی و مورد توافق احاديث مختلف از خطبه غدير وجود دارد. پيامبر اسلام در روز غدير چنين گفت:

«أ لستم تعلمون اني اولى بالمؤمنين من انفسهم؟» قالوا: بلى قال: «فمن كنت مولاه، فعلي مولاه، اللَّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه»(3)

يعنی: آيا نميدانيد كه من اولى (سزاوارتر) هستم بهر مؤمن از خود او؟ [مردم گفتند]:آرى. [پيامبر گفت]:پس هر كه من مولاى اويم همانا على مولاى او است. بار خدايا دوست دار آنكه را كه او را دوست دارد و دشمن دار آنكه را كه او را دشمن دارد.

اهل سنت با توجه به جملۀ دعايی كه در آخر آمده است ميگويند واضح و روشن است كه منظور دوستی با علی بوده است. اما شيعيان ميگويند كه نه با توجه به جمله اول بايد معنای «مولی» را استخراج كرد.

جالب است بدانيد كه جمله اول استشهادی از آيه 6 سوره احزاب است:

النَّبىِ‏ُّ أَوْلىَ‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتهُُمْ وَ أُوْلُواْ الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ‏ بِبَعْضٍ فىِ كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهَاجِرِينَ إِلَّا أَن تَفْعَلُواْ إِلىَ أَوْلِيَائكُم مَّعْرُوفًا كَانَ ذَالِكَ فىِ الْكِتَابِ مَسْطُورًا

پيامبر به [تصرف در كارهاى‏] مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و زنانش مادران آنها هستند. و خويشاوندان در كتاب خداوند، برخى از آنان به برخى [ديگر] از ساير مؤمنان و مهاجران سزاوارترند. مگر آنكه [در حيات خويش‏] در حق دوستانتان نيكى اى بكنيد. اين [حكم‏] در كتاب (لوح محفوظ) نوشته شده است

پيامبر اسلام با جمله اول توجه افراد را به خود جلب ميكند و منظورش اين است كه من با توجه به اينكه از شما نسبت به خودتان سزاوارتر هستم ميخواهم چيز مهمی را بگويم. يا به عبارت ديگر اين سخنی كه من ميخواهم بگويم را بايد قبول كنيد و بر نظر و فكر خودتان مقدم بداريد. اينجا مسئله تبريك عمر هم مشخص ميشود. چون در واقع عمر به اين امر (كه البته خيلی مستقيم هم نبوده است) پاسخ مثبت داده است و شكل عملی به آن داده است.

اما ادعای شيعيان نيز قابل قبول نيست چون پيامبر اسلام با توجه به مقام نبوت خود (به كلمه النبی در آيه توجه كنيد) نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. حتی در ادامه آيه هم مصداق اين اولی بودن مشخص شده است: زنان پيامبر اسلام مادر مؤمنان بوده اند. آيا زنان شخص ديگری در اسلام چنين مقامی داشته اند؟ آيا زنان علی بن ابيطالب هم چنين مقامی داشته اند؟

پی نوشتها:

(1)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2،ص:374.

(2)مسند احمد،الإمام احمد بن حنبل،دار صادر – بيروت – لبنان. ج 3،ص:86.

(3)عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار، مير حامد حسين‏،ناشر: كتابخانه عمومى امام امير المومنين على عليه السلام‏،اصفهان‏،1366 ه ش‏.ج6، ص 127 – 269. اين حديث را به طرق مختلف و از منابع مختلف نقل كرده است.

راند 6 حسام

بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1. احتجاج حضرت أمير المؤمنين علیه السلام به خطبه ی غدیر خم :

أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ، به سند صحیح ( 1 ) ، از أبو الطفيل عامر بن واثلة نقل می کند که : « علي بن أبي طالب ، مردم را در رحبة جمع کرد و خطاب به ایشان فرمود : « به خداوند سوگند می دهم هر مسلمانی را که در روز غدير خم حضور داشته است ، به پا خیزد و آنچه را که از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شنیده است ، باز گوید » . پس سی نفر به پا خاستند و شهادت دادند که نبی مکرم اسلام ( ص ) هنگامی که دست حضرت علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفته بودند ، خطاب به مردم فرمودند : « آیا می دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوار تر و اولى هستم ؟ » و حاضران پاسخ گفتند : « بله ای رسول خدا ! » و ایشان نیز فرمودند : « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار هر که علی را دوست می دارد و دشمن بدار هر که علی را دشمن می دارد » .

أبو الطفيل می گوید : « در این هنگام از جمعیت خارج شدم و احساس کردم در وجودم چیزی مرا آزار می دهد . پس به نزد زيد بن أرقم رفتم و آنچه را دیده بودم برای او شرح دادم . زيد بن أرقم گفت : « این حقیقت جایی برای انکار ندارد . چرا که من نیز آن را از رسول خدا ( ص ) شنیده ام » » » ( 2 ) .

این روایت را أبو حاتم محمد بن حبان التميمي ( متوفای 354 ﻫ ) ، از محدثین و علمای تراز اول اهل سنت نیز نقل نموده است ( 3 ) .

در مورد این روایت ، ذکر چند نکته بسیار ضروری است :

نکته ی اول : تاریخ احتجاج أمير المؤمنين عليه السلام به خطبه ی غدیر خم که در بالا آن را نقل نمودیم ، مربوط به آخرین سال خلافت و حیات مبارک ایشان می باشد که پیکار های صفين و نهروان ، باعث بد بینی کوفیان به آن حضرت گشته و کار شکنی ها و سر پیچی های افرادی همچون الأشعث بن قيس ، باعث افزایش عصیان در برابر آن حضرت گردیده بود . کوفیان به شدت در برابر فرامین آن حضرت از خود نافرمانی نشان می دادند و از طرف دیگر نیز معاوية بن أبي سفيان ، غارت هایی را در شهر های تحت حاکمیت علي بن أبي طالب علیه السلام ، به ویژه به فرماندهی بسر بن أرطاة ، ترتیب داده بود تا هر چه بیشتر در میان مردم القا کند که آن حضرت ، توان برقراری امنیت را در شهر های تحت حاکمیت خود ندارد و آنقدر نافرمانی کوفیان ادامه یافت که آن حضرت از شدت غم و اندوه ، بیمار گشتند و خطاب به مردم کوفه فرمودند : « جرعتموني نغب التهمام أنفاسا ، و أفسدتم علي رأيي بالعصيان والخذلان : جام حزن و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانیدید و با عصیان و نافرمانی و یأس و سستی ، اندیشه و تدبیر مرا تباه و بیهوده ساختید » ( 4 ) و در همین زمان بود که می فرمودند : « به اهل بیت پیامبرتان بنگرید و جهتی را که بر می گزینند ، بر گزینید و قدم جای قدم هایشان بگذارید که هرگز شما را از هدایت خارج نکرده و به هلاکت و نابودی باز نخواهند گردانید . اگر ساکن ماندند ، ساکن بمانید و اگر به پا خاستند ، به پا خیزید . از ایشان پیش نیفتید که گمراه می شوید و عقب نمانید که هلاک می گردید » ( 5 ) .

نکته ی دوم : أبو الطفيل ، همانگونه که نقل نمودیم ، پس از مشاهده ی شهادت سی نفر از اصحاب رسول خدا ( ص ) به خطبه ی غدیر ، شگفت زده از میان جمعیت خارج می گردد و خود می گوید : « در این هنگام از جمعیت خارج شدم و احساس کردم در وجودم چیزی مرا آزار می دهد » و سپس به نزد زيد بن أرقم می رود تا در مورد صحت و سقم این روایت ، از او پرس و جو نماید . ما از جناب بهروز گرامی پرسش می نماییم : چرا پس از مشاهده ی شهادت سی تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) به خطبه ی غدیر ، چیزی در وجود أبو الطفيل او را آزار می داده است ؟ و چرا آنقدر متعجب می گردد که برای تحقیق در مورد صحت این واقعه ، به زيد بن أرقم مراجعه می کند ؟ و چرا زيد بن أرقم در پاسخ به او می گوید : « این حقیقت جایی برای انکار ندارد » ؟ آیا غیر از این است که أبو الطفيل با شنیدن خطبه ی غدیر از زبان سی تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) ، از رویگردانی مردم از حضرت علي ( ع ) و پایمال گشتن حق او توسط سه تن از خلفا در شگفت بوده است ؟

نکته ی سوم : از جمله نکات جالبی که با رجوع به مصادر اهل سنت بدان پی می بریم ، این است که حضرت أمير المؤمنين علیه السلام ، نه تنها به حدیث غدیر خم احتجاج نموده اند ، بلکه افرادی را که در روز غدیر خم حضور داشتند ولی در روز رحبة از شهادت دادن خودداری نمودند ، لعنت نمودند . از جمله ی این افراد ، أنس بن مالك بود که أمير المؤمنين عليه السلام به او فرمودند : « ای أنس ! چه چیزی تو را از برخاستن و شهادت دادن ، منع نمود ؟ در حالی که تو در غدیر خم حضور داشتی و حدیث را از زبان پیامبر ( ص ) شنیدی ! » . أنس بن مالك پاسخ داد : « یا أمير المؤمنين ! سالیان درازی از عمر من گذشته است و آن را فراموش کرده ام ! » . حضرت أمير المؤمنين نیز فرمودند : « خداوندا ! اگر او دروغ می گوید ، او را به برص مبتلا گردان ، به گونه ای که عمامه آن را نپوشاند ! » . عجیب آنکه أنس بن مالك به بیماری برص مبتلا گشت ( 6 ) . حال ما از جناب بهروز گرامی پرسش می نماییم : چرا أنس بن مالك باید دفاع رسول خدا ( ص ) از علي بن أبي طالب عليه السلام در برابر شکایات و اعتراضات صحابه را کتمان کند ؟ چه دلیلی برای کتمان چنین امری وجود دارد ؟

2. چرا نام علي بن أبي طالب عليه السلام در قرآن ذکر نشده است ؟

در پاسخ به این شبهه ، ذکر چند نکته کفایت می نماید :

نکته ی اول : آیه ی شریفه ی سی و هشتم سوره ی مبارکه ی أنعام ، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه هر چیزی که در قرآن نباشد ، قابل پذیرش نیست ، در خود ندارد . بهتر بود پیش از آنکه جناب بهروز به این آیه استدلال نمایند ، زحمت مراجعه به چند تفسیر را متحمل می شدند و مشاهده می نمودند که منظور از « الكتاب » در این آیه ، لوح محفوظ می باشد نه قرآن کریم ! ( 7 ) . ضمنا قرآن کریم برای تفسیر ، نیاز به سنت نبوی دارد . همانگونه که خداوند در قرآن کریم می فرماید : « وأنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزل إليهم : این قرآن را بر تو نازل کردیم تا آنچه را که بر مردم نازل شده است ، بر ایشان بیان کنی » ( 8 ) . چگونه می توان تنها با قرآن کریم و منهای بیانات رسول خدا ( ص ) رستگار شد و هدایت یافت در حالی که خداوند می فرماید : « ما آتاكم الرسول فخذوه وما نهاكم عنه فانتهوا : آنچه رسول بدان امر می کند بگیرید و هر چه که از آن نهی می کند را واگذارید » ( 9 ) و همچنین می فرماید : « يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله وللرسول إذا دعاكم لما يحييكم : ای کسانی که ایمان آورده اید ، خدا و رسول را زمانی که شما را بدانچه می خوانند که حیاتتان می بخشد ، اجابت نمایید » ( 10 ) ؟

نکته ی دوم : نام علي بن أبيطالب عليه السلام ، تنها موردی نیست که در قرآن نیامده است . قیام قائم آل محمد ( عج ) که مورد پذیرش تمامی فرق اسلامی است نیز در قرآن نیامده است . حتی کیفیت نماز هم در قرآن ذکر نشده است . در صورتی که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) می فرمایند : « میان انسان و شرک و کفر ، مرزی جز ترک نماز وجود ندارد » ( 11 ) . بنابراین شرح و توصیف بسیاری از مسائل ، به عهده ی بیانات رسول گرامی خداوند و همچنین شأن نزول آیات گذاشته شده است .

نکته ی سوم : کسانی این شبهه را مطرح می نمایند که در بدیهی ترین دستورات قرآن نیز ، پیرو آن نیستند . کسانی که صریح ترین دستور قرآن را پیرامون کیفیت وضوء نادیده می گیرند و به جای مسح پا ، غسل پا را به جا می آورند و دستورات افرادی همچون أبو عبد الله الشافعي را بر دستورات خداوند رجحان می دهند ، حق اعتراض را در این مورد ندارند .

+ ذکر یک مورد پیرامون روایت أبو سعيد الخدري از خطبه ی رسول گرامی خدا ( ص )

بنده متأسفم که در برابر دلایل و مستنداتی که ارائه می دهم ، باید پاسخ هایی پیرامون « سیگنال » و « دستشویی » و حاوی عباراتی همچون « می توان » و « می شود » و « امکان داشته است » دریافت نمایم . ولی از آنجا که نمی خواهم نکته ای بر خوانندگان محترم مبهم باقی بماند ، بر آن شدم تا نکته ای را عرض نمایم :

طبق اصل اساسی میان علمای اهل تسنن ، اگر کودکی پنج ساله ، حدیث یا روایتی را نقل نماید و مورد وثوق باشد ، حتی اگر کسی غیر از او آن حدیث را نقل نکرده باشد ، هیچ دلیلی برای رد حدیث یا روایت او وجود ندارد و می توان بدان احتجاج نمود . حتی اصلی مورد قبول دانشمندان اهل تسنن وجود دارد که اگر کودکی بتواند میان گاو و الاغ ، تفاوت قائل شود ، جایز است که از او حدیث فرا گیرند و هیچ مانعی برای احتجاج بدان وجود ندارد ( 12 ) . چه برسد به اصحاب پیامبر اسلام ( ص ) که علمای اهل سنت ، حتی اگر در حدیث ، تصریح بر شنیده شدن حدیث از زبان رسول خدا ( ص ) نشده باشد ولی از اصحاب ایشان صادر گردد ، آن را بر دیده می نهند و بدان عمل می کنند . حال بنده نمی دانم چرا جناب بهروز ، کاسه ی داغتر از آش شده اند! بنده از جناب بهروز خواهشمندم که دقت نمایند تا رأی اجتهادی ایشان باعث انکار بدیهیات نشود!

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.محمد ناصر الدين الألباني ( متوفای 1420 ﻫ ) ، از مشهور ترین و معتبر ترین عالمان معاصر اهل سنت در علوم حدیث و صاحب تصانیف بسیار در این عرصه که اتفاقا مورد عنایت و تأیید خاص وهابیون نیز قرار دارد ، به صحت سند این حدیث اعتراف کرده است .

2. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 4 ، صفحه ی 370 ، حدیث 19321

3. صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان ، أبو حاتم محمد بن حبان بن أحمد التميمي البستي ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الثانية 1414 ﻫ ، جلد 15 ، صفحات 375 و 376 ، حدیث 6931

4 و 5. نهج البلاغة ، حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام ، گرد آوری : الشريف الرضي أبو الحسن محمد بن أبي أحمد ( متوفای 406 ﻫ ) ، خطبه های 27 و 97

6. برای آگاهی از این ماجرا ، رجوع کنید به : شرح نهج البلاغة ، أبو حامد عبد الحميد بن هبة الله بن أبي الحديد الشافعي ( المتوفى 656 ﻫ ) ، تحقيق : محمد أبو الفضل إبراهيم ، القاهرة : دار إحياء الكتب العربية ، الطبعة الاولى 1378 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 74

7. الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل ، العلامة الشيخ أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي ، تحقيق : عبد الرازق المهدي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 2 ، صفحه ی 21

8. سوره ی نحل ، آیه ی 44

9. سوره ی حشر ، آیه ی 7

10. سوره ی انفال ، آیه ی 24

11. صحيح مسلم ، كتاب الإيمان ، باب بيان إطلاق إسم الكفر على من ترك الصلاة

12. می توانید رجوع کنید به : الكفاية في علم الرواية ، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي ، تحقيق : الدكتور أحمد عمر هاشم ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الاولى 1405 ﻫ ، صفحات 83 تا 85

راند 6 بهروز شیرازی
ياد آوری ماجرای غدير از باب فضليت نباشد، يعنی چه؟اعراب و خصوصا اعراب صدر اسلام برای نشان دادن بر حق بودن خود رابطه خود با اسلام و پيامبر اسلام يا به عبارتی فضايل و مناقب خود را به طرف خود يادآوری ميكرده اند. مثلا ميگفته اند من در فلان جنگ حضور داشته ام و فلان تعداد آدم را در راه خدا كشته ام. يا پيامبر اسلام در مورد من يا قبيله من چنين گفته است.

برای مثال به اين حديثی كه علامه امينی از مناقب خوارزمی نقل كرده است توجه كنيد:

از ابى الطفيل- عامر بن واثله كه گفت:

من در روز شورى دربان بودم و على عليه السّلام در خانه (محلّ اجتماع و شورى) بود و شنيدم كه بآنها ميفرمود: من بطور مؤكّد بر شما احتجاج و استدلال خواهم نمود به چيزيكه هيچ فرد عربى و غير عربىّ از شما نتواند آنرا دگرگون نمايد، سپس فرمود: شما افراد را، همه شما را سوگند ميدهم بخدا، كه آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من بوحدانيّت خدا ايمان آورده باشد؟ همگى گفتند: نه، فرمود شما را بخدا سوگند ميدهم كه در ميان شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه در بهشت با فرشتگان پرواز ميكند؟ همگى گفتند: نه بخدا قسم، فرمود شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما غير از من كسى‏ هست كه عموئى چون عموى من حمزه داشته باشد كه شير خدا و شير رسول خدا و سرور شهيدان است؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما جز من كسى هست كه همسرى چون همسر من فاطمه دختر محمّد صلى اللّه عليه و آله داشته باشد، كه بانوى زنان اهل بهشت است،؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست، كه دو سبط مانند دو سبط من حسن و حسين داشته باشد كه دو آقا و سرور جوانان اهل بهشت ميباشند؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من و پيش از من كسى هست كه چندين بار با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نجوى كرده باشد و پيش از نجوى صدقه داده باشد؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست كه رسول خدا درباره او فرموده باشد:من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، ليبلغ الشاهد الغائب؟ گفتند: نه بخدا قسم، … تا آخر حديث …(1)

همانطور كه در حديث مشاهده كرديد، علی پيش قدم بودن خود در ايمان به اسلام، داشتن برادری چون جعفر طيار و … را از فضايل خود ميداند و در آخر هم حديث غدير را ذكر ميكند. بديهی است كه داشتن برادری چون جعفر طيار و داشتن عموئی چون حمزه دليل بر خلافت كسی نميشود. و علی بن ابيطالب حديث غدير را هم در كنار بقيه فضايل آورده و خودش هم برداشتی غير از فضيلت از آن نداشته است.

پس چيزی كه من از جناب حسام ميخواهم احتجاج از باب فضيلت نيست. بلكه جناب حسام بايد يك مورد به من نشان دهند كه علی گفته باشد: «من طبق نص غدير خم امام و خليفه شما هستم» (يا چيزی مشابه اين) .

من كه چنين چيزی نيافته ام. علمای اهل سنت هم ميگويند چنين چيزی وجود ندارد. پس بايد نتيجه گرفت ادعای شيعيان ادعای گزاف و بر خلاف برداشت علی بن ابيطالب ( كه ادعای پيروی اش را دارند) است.

احتجاج حضرت أمير المؤمنين علیه السلام به خطبه ی غدیر خم :

أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ،به سندصحیح( 1 )، ازأبو الطفيل عامربن واثلةنقل می کند که…

همانطور كه در بالا گفتم نيازی نيست كه لقمه را پس از چرخاندن از پشت گردنتان به دهان فرو ببريد. اين حديث چيزی كه من خواستم نيست و بيشتر از يك فضيلت از آن برداشت نميشود. در اين حديث صحبتی از امامت و خلافت نيست.

نکته ی اول : تاریخ احتجاج أمير المؤمنين عليه السلام به خطبه ی غدیر خم که در بالا آن را نقل نمودیم ، مربوط به آخرین سال خلافت و حیات مبارک ایشان می باشد که پیکار های صفين و نهروان، باعث بد بینی کوفیان به آن حضرت گشته و کار شکنی ها و سر پیچی های افرادی همچون الأشعث بن قيس،باعث افزایش عصیان در برابر آن حضرت گردیده بود . کوفیان به شدت در برابر فرامین آنحضرت از خود نافرمانی نشان می دادند …

حتما علی بن ابيطالب ميخواسته با يادآوری اين فضيلت و نظر پيامبر اسلام در مورد خودش جلوی كارشكنی كوفيان را بگيرد. چطور شما با اين مقدمه ميخواهيد خلافت و امامت علی را از اين حديث نتيجه بگيريد در حالی كه علی بن ابيطالب در همان نهج البلاغه گفته است:

سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران حجّت را بر من تمام نمى‏كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مى‏ساختم، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب مى‏كردم، آنگاه مى‏ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است.(2)

جالبه كه علی بن ابيطالب دليل الهی برای خلافت خود قائل نيست و سند خلافت خود را بيعت مردم ميداند.

نکته ی دوم : أبو الطفيل، همانگونه که نقل نمودیم …

ابتدا بايد بدانيم كه اين حديث با حديثی كه من در ابتدای اين تاپيك از ابو الطفيل نقل كردم تعارض دارد. چون روز شوری بيش از 10 سال با ماجرای رحبه فاصله زمانی دارد و اگر واقعا ابو الطفيل در روز شوری اين ماجرا را از زبان علی شنيده باشد پس شگفتی او در روز رحبه بيمورد است.

به هر حال اين نيز چيزی را ثابت نميكند، در نهايت ميتوان اينگونه برداشت كرد كه ابوالطفيل تا آن روز اين فضيلت علی بن ابيطالب را نشنيده بوده است.

نکته ی سوم: …

در مورد سنی بودن ابن ابی الحديد در بين محققان و پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد.(3)حتی برخی از علمای اهل سنت از جمله ابن کثير او را يك شيعه غالی دانسته اند.(4)نكته جالب ديگری كه در مورد او وجود دارد اين است كه او شرح نهج البلاغه را بخاطر ابن العلقمی – وزير المستعصم بالله –كه يك شيعه بوده است نوشته و كتاب را به او اهدا كرده است.(5)

پس بايد در مورد سند اين حديث كه از يك نويسنده مشكوك قرن هفتمی نقل شده است دقت لازم را بخرج داد. در آدرسی كه شما داده ايد ابن ابی الحديد سندی برای اين سخن خود ذكر نكرده است.در جلد 19 كتابش دوباره اين حديث را آورده است.در اينجا هم سخنش سندی ندارد اما در انتهای حديث گفته است كه اين ماجرا را ابن قتيبه در كتابش «المعارف» آورده است.(6)

من با مراجعه به كتاب المعارف به نكته جالبی برخوردم. ابن قتيبه اين ماجرا را با عبارت «و ذكر القوم» (=برخی ميگويند) شروع كرده است يعنی بدون سند. و در انتهای اين داستان هم گفته است: » ليس لهذا أصل» يعنی اين داستان اصلی ندارد!(7)البته نقل قول ناقص در بين شيعيان بيسابقه نيست! به هر حال اگر اين داستان هم حقيقت داشته باشد، درخواست ما را اجابت نميكند. چرا برای كتمان فضايل علی چنين اتفاقی نيفتاده باشد؟

2. چرا نام علي بن أبي طالب عليه السلام در قرآن ذکر نشده است ؟

نکته ی اول : …

من در پست اولم، در شروع مناظره گفتم كه شيعيان امامت را يكی از اصول دين ميدانند و منكرش را مستحق آتش جهنم. از طرفی برای اصول دين مورد قبول اهل سنت يعنی توحيد،معاد و نبوت ميتوان آيات زيادی كه به صورت روشن اين اصول را بيان ميكنند ارائه كرد. پس امامت به عنوان يكی از اصول دين هر چيزی نيست كه بگوييم در قرآن خيلی چيزها ذكر نشده است. پس اگر ماجرای غدير به اندازه دو بيعت ديگری كه من ذكر كردم ارزش داشت يا به ادعای شيعيان سند گويای ولايت و امامت علی است بايد به اندازه يك آيه ارزش ميداشت و در قرآن می آمد.

نکته ی دوم : …

نکته ی سوم : …

اين دو نكته شما هم دو مغلطه بيش نيستند. شما هنوز نتوانسته ايد اصل امامت را اثبات كنيد بعد پای قائم آل محمد را وسط ميكشيد؟ نماز كه جز فروع دين هست را كنار امامت كه يكی از اصول دين است ميگذاريد؟

طبق اصل اساسی میان علمای اهل تسنن، اگر کودکی پنج ساله ، حدیث یا روایتی را نقل نماید و مورد وثوق باشد ، حتی اگرکسی غیر از او آن حدیث را نقل نکرده باشد ، هیچ دلیلی برای رد حدیث یا روایت اووجود ندارد و می توان بدان احتجاج نمود . حتی اصلی مورد قبول دانشمندان اهل تسنن وجود دارد که اگر کودکی بتواند میان گاو و الاغ ، تفاوت قائل شود ، جایز است که ازاو حدیث فرا گیرند و هیچ مانعی برای احتجاج بدان وجود ندارد( 12 ) . چه برسد به اصحاب پیامبر اسلام ( ص ) که علمای اهل سنت ، حتی اگر درحدیث ، تصریح بر شنیده شدن حدیث از زبان رسول خدا ( ص ) نشده باشد ولی از اصحابایشان صادر گردد ، آن را بر دیده می نهند و بدان عمل می کنند . حال بنده نمی دانمچرا جناب بهروز ، کاسه ی داغتر از آش شده اند ! بنده از جناب بهروز خواهشمندم کهدقت نمایند تا رأی اجتهادی ایشان باعث انکار بدیهیات نشود !

نه خير حسام گرامی، هيچ وقت نمی آيند چند حديث را با خبر واحد تطبيق دهند بلكه خبر واحد را با احاديث ديگر تطبيق می دهند. از نظر علمی و عقلی هم بايد همين كار را انجام داد. من هم دلايل خود را بيان كردم. اميدوارم شما هم برای اثبات امامت علی عقل و منطق را كنار نگذاريد.

قبلا هم گفتم كه با قبول ادعای شما هم شرايط تجديد خطبه وجود داشته است. و حتی اگر بگوييم قبل از غدير خم هيچ مشكل و ماجرايی در بين نبوده است باز به گردن شماست كه اثبات كنيد كه ماجرای غدير برای اعلام امامت و خلافت علی بوده است. و تنها ادعای شما در اين مورد يعنی آيه 67 سوره مائده را نيز رد كردم.

زمان و مكان واقعۀ غدير خم

يكی ديگر از سفسطه های شيعيان كه من مايلم بدان پاسخ دهم، هر چند جناب حسام آن را مطرح نكردند، سفسطه زير است:

آيا عقل مى‏پذيرد كه پيامبر (ص) در محل خم مسلمانان را كه حدود صد هزار نفر بودند، فرمان دهد كه جمع شوند و در زير آفتاب سوزان بر بالاى منبرى كه از جهاز شتران برايش مهيا كرده بودند، بايستد و خطبه‏اى بخواند و با اهتمام فراوان دست على (ع) را بالا برد و نگويد كه: الا من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه، فكر نمى‏كنم هيچ عاقلى چنين مطلبى را بپذيرد، خصوصا اگر مولى را بر ناصر و مانند آن حمل كنيم!(8)

ابتدا بايد بدانيم كه معنای غدير در فارسی «آبگير» است و به محلی گفته ميشود كه در آن آب باران يا چشمه جمع ميشود (لغتنامه دهخدا) و در آن موقع سال در آن آب وجود داشته است. و اين آب حداقل بدرد وضو گرفتن كه ميخورده است.از طرفی طبق گاهشماری كه دكتر راميار در آخر تاريخ قرآن آورده است(9)، روز غدير خم 18 ذی الحجه سال دهم هجرت مطابق با 16 مارس 632ميلادی است.

16 مارس تقريبا برابر با 28 اسفند ماه در سال خورشيدی ميشود. پس اگر نگوييم هوا در آن زمان سرد بوده بايد قبول كنيم كه حداقل دمای معتدلی وجود داشته است. نكته ای ديگری كه وجود دارد اين است كه اعراب با وسيله نقليه سقفدار مسافرت نميكردند، پس در صورت حركت هم زير اين آفتاب سوزان ميبودند.

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه از جمعى از مترجمان ، ناشربنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏2، ص: 2 و3.

(2)نهج البلاغة،گردآورنده:سيد رضى‏،مترجم: محمد دشتى‏،ناشر: مشهور،قم‏،1379 ش‏. ص : 49. خطبه 3.

(3)تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام،علی اصغر حلبی،انتشارات اساطير،تهران،1373.ص:62.

(4)البداية و النهاية، أبو الفداء اسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقى (م 774)، بيروت، دار الفكر، 1407/ 1986.ج‏13،ص:199.

(5)تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام.ص:63.

(6)شرح نهج البلاغة،ابن أبي الحديد(م 656)،تحقيق:محمد أبو الفضل إبراهيم،مؤسسة إسماعيليان للطباعة والنشر والتوزيع.ج 19،ص:217 – 218.

(7)المعارف، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة(م 276)، تحقيق ثروت عكاشة، القاهرة، الهيئة المصرية العامة للكتاب، ط الثانية، 1992. ص:580.

(8)دلائل الصدق لنهج الحق،محمد حسن مظفر نجفى‏، مترجم: محمد سپهری، انتشارات امير كبير، تهران‏،1377 ه ش‏. ج‏1، ص: 6.

(9)تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384. ص:714 و 715.

نتیجه گیری حسام
با عرض سلام و درود و ادب خدمت تمامی دوستان گرامی ،

در این پست ، که آخرین پست پیرامون مناظره ی میان بنده و جناب بهروز گرامی است ، لازم دیدم که از جناب بهروز عزیز ، به خاطر شرکت در این مناظره و نکات بسیار خوبی که مطرح نمودند که در واقع پایه و اساس روش برادران گرامی اهل سنت در مناظرات و مسائل مطرح شده از جانب ایشان می باشد ، تشکر نمایم و از دوستان گرامی نیز که با این مناظره همراه بودند ، قدردانی به عمل آورم .

شاید در این مناظره ، محدودیت ها باعث شده باشند که بسیاری از مسائل ، بدون بررسی و پاسخ باقی بمانند و سؤالاتی را در ذهن خوانندگان محترم باقی بگذارند که ان شاء الله بعد ها ، در صورت اعلان موافقت از جانب خوانندگان محترم ، در گفتمانی جداگانه در تالار اسلام و اسلام گرایی ، به تحلیل و بررسی مناظره خواهیم پرداخت و نکات مبهم را در آن ، با شرکت تمامی دوستان و استفاده از نظرات ایشان ، موشکافی خواهیم نمود . اما فکر می کنم که مهمترین نکات و موارد در این مناظره مطرح گشت و به نظر بنده از این جهت می تواند برای دوستان ، بسیار جالب توجه و مورد استفاده قرار گیرد .

از مدیریت محترم گفتگو دات کام ، از جمله آزاد اندیش گرامی ، به خاطر میزبانی این مناظره ، نهایت سپاس را دارم و منتظر انتقادات و پرسش های دوستان گرامی نیز هستم .

امیدوارم این مناظره ، چه برای جناب بهروز گرامی و چه برای سایر خوانندگان ، خسته کننده نبوده و توانسته باشد پاسخ برخی مسائل مبهم را ارائه دهد .

هرچند این قسمت از مناظره ، مربوط به نتیجه گیری می باشد اما از آنجا که نتیجه گیری از جانب من ، ممکن است دور از منطق و یا موازین علمی باشد ، ترجیح می دهم که نتیجه گیری را بر عهده ی عقل سلیم دوستان گرامی بگذارم .

با تشکر و سپاس مجدد ،

حسام .

نتیجه گیری بهروز شیرازی
مطالبی كه من در اين مناظره بيان كردم از مهمترين استدلالهای اهل سنت در مورد ماجرای غدير خم است. از طرفی شيعيان ماجرای غدير خم را سند گويای امامت و ولايت علی ميدانند و حتی كتابی با فرنام «حديث غدير،سند گويای ولايت» توسط «گروه معارف و تحقيقات اسلامی قم» تهيه شده و به صورت رايگان در مناطق سنی نشين ايران توزيع شده است. فكر نميكنم شيعيان مهمتر از حديث غدير در دفاع از خود داشته باشند.

مباحث مربوط به ماجرای غدير را من به شكل زير تقسيم ميكنم:

1- درگيری علی با سپاهيانش

2- آيه ابلاغ

3- معنای واژه «مولی»

4- آيه اكمال دين

5- احتجاج علی بن ابيطالب به غدير

بقيه مباحث شكل فرعی دارند و زياد مهم نيستند. فكر كنم به اندازه كافی من در مورد اين پنج محور صحبت كردم و نيازی به تكرار بحث نباشد. اما جناب حسام در چند مورد خصوصا در مورد معنای واژه «مولی» سكوت كردند. بهتر است من هم قضاوت را به خوانندگان گرامی واگذار كنم.

به هر حال من يك شيعه زاده هستم و در حال حاضر يك بيخدا. مطمئننا اگر استدلال شيعيان در مورد ماجرای غدير را درست ميدانستم، دليلی برای قبول نكردن آن وجود نداشت و در همين مناظره به راحتی آن را ميپذيرفتم، چون من با تشيع و تسنن مشكل و ضديتی ندارم. و اگر استدلالهای اهل سنت را قابل قبول نميدانستم در اين مناظره شركت نميكردم.

من هم از جناب حسام سپاسگذارم و اميدوارم اين مناظره بهانه ای برای حضور بيشتر در گفتگو دات كام باشد. از مديريت تارنمای گفتگو دات كام و جناب آزاد انديش هم به خاطر ميزبانی اين مناظره و شرايط خوبی كه محيا كردند سپاسگذارم. اميدوارم مناظره های پربارتری را در گفتگو دات كام شاهد باشيم.

با سپاس

بهروز شيرازی

مجازات‌های خشن و غير انسانی

برخی از احكام فردی و اجتماعی قرآن با روح دموكراسی، آزادی‌خواهی، حقوق بشر، عدالت و معیارهای اخلاقی و انسانی بیگانه است. روشنفكران دینی در جهان اسلام برای حل این مشكل گفته‌اند كه این احكام، مربوط به شرایط زمانی و مكانی و بافت فرهنگی ـ اجتماعی جامعة‌ عربستان در هزار و چهارصد سال پیش بوده است و منظور قرآن این نیست كه می‌توان (و یا می‌باید) آنها را به همة جوامع و تا روز قیامت تعمیم داد. این توجیه سه مشكل عمده دارد:

۱.

در خود آیات قرآن هیچ نشانه‌ای كه این مدعا را تأیید كند، وجود ندارد. ظاهر آیات به گونه‌ای است كه گویی می‌خواهند احكامی عام، كلی و ابدی را بیان كنند. بنابراین مقیّد كردن آنها به شرایط زمانی و مكانی خاص، نیازمند شواهد و قرائنی محكم و صریح از درون آیات قرآن است، و تقیید و تخصیص زدن بر آیات كلی قرآن با استناد به ادلة عقلی و اخلاقی، عین اعتراف به غیرعقلانی و غیراخلاقی بودن احكام قرآنی است.

۲.

چطور ممكن است در یك كتاب آسمانی كه مدعی است برای هدایت و راهنمایی همة‌ انسانها در همة جوامع و همة‌ زمانها (تا روز قیامت) آمده و حاوی مهمترین و بنیادی‌ترین مسائل مورد نیاز بشر می‌باشد، احكامی بیاید كه فقط مخصوص شرایط زمانی و مكانی عربستان در هزار و چهار صد سال پیش است و پس از آن دیگر در هیچ زمان و مكان دیگری قابل اجرا نیست؟ آیا به جای بیان چنین احكامی _ كه حجم عظیمی از قرآن را گرفته‌اند _ بهتر نبود كه امور زندگی اجتماعی و سیاسی مردم ـ كه همواره تابع شرایط زمانی و مكانی متغیر است ـ به خودشان واگذار می‌شد و در عوض، مسائل مهم و حیاتی دیگری ـ كه آدمیان در همة زمان‌ها به دانستن آنها نیازمند هستند ـ در قرآن می‌آمد؟

۳.

با این توجیهات ممكن است مشكل تعدادی از این احكام (مانند اختلاف در ارث زن و مرد) تا حدودی حل شود، اما بعضی از احكام قرآنی ـ خصوصاً در مورد مجازات بعضی مجرمان ـ حتی با ملحوظ كردن شرایط زمانی و مكانی و معیارهای اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی زمان نزول نیز غیرانسانی و غیرقابل توجیه است. در اینجا به دو نمونه از این دست اشاره می‌كنیم:

۳.۱. آیة‌ 33 سورة مائده می‌گوید:

جز این نیست كه سزای كسانی كه با خدا و فرستادة ‌او می‌جنگند و در زمین به تباهی می‌كوشند، این است كه آنان را بكشند یا بردار كنند یا دستها و پاهایشان را به خلاف یكدیگر قطع كنند، یا از آن سرزمین بیرونشان نمایند …

معنای آیة‌ فوق این است كه حاكمان اسلامی می‌توانند دست و پای اسیران جنگی و یا مفسدان فی‌الارض را به خلاف قطع كنند (یعنی دست راست و پای چپ، یا دست چپ و پای راست). آیا این مجازات، وحشیانه و غیرانسانی نیست؟ و آیا با نسبت دادن آن به شرایط فرهنگی و اجتماعی عربستان در عصر نزول، می‌توان بر روی ماهیت وحشتناك و ظالمانة آن سرپوش گذاشت؟

۳.۲ .   آیه38 سوره مائده می گوید:

والسارق والسارقه فاقطعوا ایدیهما

دست مرد و زن دزد را قطع کنید

مطابق این آیه مجازات سرقت قطع دست سارق است. اما این مجازات خشونت‌آمیز و دردناک موجب معلول شدن دزد تا آخر عمر می‌شود و این نه تنها او را اصلاح نمی‌کند، بلکه مشکلات زیادی برای فرد و جامعه بوجود می‌آورد. از جمله

الف. قدرت ادامه کار و تلاش را از فرد می‌گیرد.

ب.موجب وهن و سرافکندگی دائمی فرد (در برابر همسر، فرزندان، و اقوام و آشنایان) ولذا سرخوردگی و ناامیدی او می‌شود. چنین وضعی ممکن است هم به خود فرد و هم به خانواده‌اش آسیب‌های جبران‌ناپذیر وارد کند.

ج.خشونت بیش از حد این مجازات، جز کینه و انتقام نتیجه‌ای اما در اینجا با مشکل دیگری هم مواجه هستیم (كه البته در مورد نمونه قبل نیز صدق می‌کند) و آن اینکه حکم قطع دست دزد در این آیه، بسیار کلی و مبهم بیان شده است و همین ابهام چه بسا موجب تضییع حق دزد و تحمیل خسارتی نابجا و جبران‌ناپذیر به او شود. توضیح اینکه در این آیه معلوم نیست چه نوع و چه مقدار دزدی، و در چه شرایطی، دزد را مستحق قطع دست می‌کند. علاوه بر این معلوم نیست حد «ید»(دست) در این آیه کجاست. آیا انگشتان باید قطع شود یا مچ یا آرنج یا بالاتر از آن؟ آیه هیچ توضیحی در این موارد نداده و اینها را عملاً به رأی و نظر پیامبر واگذار کرده است. پس از رحلت  پیامبر نیز عالمان همواره مجبور بوده‌اند به احادیث او رجوع کنند. اما از آنجا که در احادیث جعل و تحریف‌های بسیار رفته است، در متون روایی با انواع و اقسام حدیث‌های ضد و نقیض مواجه می‌شوند و متأسفانه هیچ راهی وجود ندارد که با آن بتوان احادیث واقعی را (به گونه‌ای قطعی و مسلم) از جعلیات باز شناخت. برای همین است که در این جزئیات بین فرقه‌های اسلامی و حتی عالمان درون هر فرقه اختلاف نظر وجود دارد و هر گروه و فرقه‌ای که حاکم باشد، رأی و نظر خود را اجرا می‌کند. اما حکم واقعی خدا کدام است؟ اگر دست دزد از آرنج قطع شود در حالی که حکم واقعی خدا قطع دست از مچ بوده است، چه کسی جواب این تضییع حق را می‌دهد؟ اصولاً در اینجا مقصر واقعی کیست: عالمان و حاکمان (که چاره‌ای جز رجوع به احادیث نداشته‌اند)، یا خدای محمد (که حکم را به صورت کلی و مبهم بیان کرده است)؟

استدلالهای ضعیف در قرآن

قرآن در موارد متعددي براي اثبات مدعيات خود (و يا توجيه بعضي احکام شرعي) دلايل ضعيفي آورده است و همين مرا به شک مي‌اندازد که مگر ممکن است خدايي عالم و حکيم چنين استدلال‌هاي ضعيفي را بياورد. پيش از اين (در بحث تحدي قرآن و ادعاي عدم وجود تناقض) به دو نمونه اشاره کردم. اينک نمونه‌هاي ديگر:

1. بسياري از كافران و مشركان معتقد بودند كه محمد آيات قرآن را از افرادي ديگر مي‌آموزد و براي مردم بيان مي‌كند. عده‌اي نظرشان به سلمان فارسي بود و عده‌اي ديگر نيز به فردي كه به زبان عبري سخن مي‌گفت، مشكوك شده بودند (و البته طبيعي بودكه عده‌اي نيز قائل به ارتباط پنهاني او با افرادي ديگر بوده باشند). آيه 103 سوره نحل براي رفع اين شك و شبهه مي‌گويد:

و نيك مي‌دانيم كه آنان مي‌گويند: «جز اين نيست كه بشري به او مي‌آموزد» [نه، چنين نيست. زيرا] زبان كسي كه اين نسبت را به او مي‌دهند،‌ غير عربي است [در حالي که]اين [قرآن] به زبان عربي روشن است.

دليلي كه در اين آيه آمده است، نمي‌تواند شك و شبهه مخالفان را رفع كند. زيرا اولاً ممكن است فردي كه زبان مادري‌اش فارسي است، به زبان عربي هم مسلط باشد و هيچ دليل محكم و قاطعي مبني بر اينكه سلمان فارسي (و يا آن فرد عبري‌زبان)، به زبان عربي تسلط نداشت، موجود نيست. ثانياً مي‌توان فرض كرد كه سلمان فارسي (يا فرد ديگري)‌ مضامين خاصي را به زبان دست و پا شكسته به محمد القا مي‌كرد و آنگاه محمد آن مضامين را با زبان فصيح و بليغ خود به مردم ابلاغ مي‌نمود. ثالثاً ـ‌ و مهمتر از همه اينكه ـ در اين آيه به اين نكته مهم توجه نشده است كه مشكل اصلي در «مفهوم» است نه «مصداق». به عبارت ديگر مشكل اصلي در اين است كه عده‌اي گمان مي‌كنند كه محمد اين آيات را از فرد يا افراد ديگري مي‌آموزد نه از فرشته وحي. حال اگر در تشخيص مصداق اشتباه كنند و به فرد يا افراد خاصي مظنون باشند، با اثبات اينكه آن افراد عربي نمي‌دانند و يا اگر مي‌دانند، رابطه‌اي با پيامبر ندارند و پيامبر چيزي از آنها نياموخته است، نمي‌توان مشكل را از ريشه حل كرد. زيرا منكران خواهند گفت كه فرد ديگري به غير از آن كه مورد نظرشان بوده است، آيات قرآن را به محمد مي‌آموزد و چه بسا آن فرد، زبانش عربي باشد و از شعر و شاعري و سخنوري و حكمت و… نيز چيزهايي بداند. ساده‌نگري قرآن در اينجا شگفت مي‌نمايد: عده‌اي از مخالفان پيامبر گمان كرده‌اند كه سلمان فارسي آيات قرآن را به او مي‌آموزد، و حال آيه‌اي نازل مي‌شود كه اثبات كند گمان آنها باطل است و سلمان نمي‌تواند چنين آياتي را به پيامبر بياموزد، آن هم به اين دليل كه زبانش عربي نيست!؟ به اين نكته هرگز توجه نشده است كه حتي اگر دليل آيه كاملاً درست و منطقي باشد ـ كه نيست ـ تنها نتيجه آن اين است كه سلمان (و يا فلان فرد مورد نظر) آيات قرآن را به پيامبر نياموخته است، همين و بس. اما گر عده‌اي ديگر از منكران و مخالفان پيامبر در همان زمان و يا در آينده، به فرد يا افراد ديگري مظنون شوند، آيا با دليلي كه در اين آيه آمده است مي‌توان شك و شبهه آنها را برطرف كرد؟ انتظار من از يك كتاب آسماني ـ كه بنا به فرض بايد تا روز قيامت هدايتگر همه جهانيان باشد ـ اين است كه اگر مي‌خواهد با اقامه دليل و برهان از خود رفع اتهام و شبهه كند، به‌گونه‌اي عميق، ريشه‌اي و كلي استدلال بياورد تا سخنش براي همه جهانيان و تا ابد شنيدني و قابل‌تأمل باشد. آيا دليلي كه در آيه مورد بحث آمده، براي امروزيان هم شنيدني و قابل‌تأمل است؟

2. آية‌ 22 سورة انبياء براي اثبات توحيد اينگونه دليل مي‌آورد:

«لو كان فيهما الهه الا الله لفسدتا» يعني: اگر در زمين و آسمان، خداي ديگري غير از الله وجود داشت، نظام جهان از هم مي‌پاشيد.[اما همين كه مي‌بينيم نظم جهان برقرار است، نتيجه‌ مي‌گيريم كه در زمين و آسمان فقط يك خدا حكومت مي‌كند]

اما اين دليل نقاط ضعفي دارد كه در اينجا به چند مورد اشاره مي‌كنيم:

1-2. مقدمة اول آن (متن آيه) گزاره‌اي شرطي است كه درستي آن قطعي و مسلم نيست. به عبارت ديگر از «وجود خدايي ديگر غير از الله» منطقاً نمي‌توان «فساد و از هم پاشيده شدن نظام جهان» را نتيجه گرفت. ممكن است دو خدا ـ كه بنا به فرض، هر دو داراي صفات كمال از جمله علم، حكمت، عدالت و… هستند ـ با هم سازش و همكاري و هماهنگي داشته باشند و هر دو با هم جهان را اداره كنند و همكاري آنها تا ابد نيز ادامه يابد. هيچ دليلي اقامه نشده است كه محال بودن همكاري ازلي و ابدي دو خدا براي فرمانروايي بر جهان و ادارة امور مخلوقات را نشان دهد. همكاري و همدلي دائمي، حتي بين دو انسان نيز ممكن است برقرار باشد و هرگز به اختلاف و درگيري نينجامد، چه رسد به خداياني كه بنا به فرض، موجوداتي كاملند.[1]

2-2 فرض كنيم گزارة شرطي مذكور درست باشد. اما آيا معناي آن اين است كه اگر دو يا چند خدا وجود داشت، نظام جهان از همان روز اول به هم مي‌ريخت و همه چيز نابود مي‌شد؟ اين معنا مسلماً نادرست است. زيرا به‌راحتي مي‌توان فرض كرد كه دو يا چند خدا، حداقل تا مدتي (هر چند موقت) مي‌توانند با هم توافق، همكاري و هماهنگي داشته باشند و اگر قرار باشد كه نتيجة سلطنت و فرمانروايي خدايان متعدد، به هم خوردن نظم جهان باشد، چنين نتيجه‌اي مدت زماني طول مي‌كشد تا حادث شود. اگر اين را بپذيريم، آنگاه بايد در برابر اين ادعاي خصم كه: «شايد آن زمان هنوز فرا نرسيده باشد» سكوت اختيار كنيم. به عبارت ديگر، مخالفان با قبول درستي گزارة شرطي مورد بحث مي‌گويند: مي‌توان فرض كرد كه چند خدا بر جهان فرمانروايي مي‌كنند و به همين دليل نيز روزي نظام جهان درهم ريخته و همه چيز نابود مي‌شود، اما آن زمان هنوز نرسيده است. در اين صورت دليل قرآن با نقد سهمگيني مواجه مي‌شود. براي حل مشكل ابتدا بايد عمر دقيق كهكشان‌ها (يعني فاصلة زماني بين نقطة پيدايش جهان مادي تا اين زمان) را با ادله و شواهد و قرائن محكم و خدشه‌ناپذير علمي پيدا كنيم. سپس نشان دهيم كه آستانة زماني تحمل خدايان متعدد براي همكاري و هماهنگي با هم (در ادارة امور جهان)، كمتر از عمر كنوني جهان مادي است. به عبارت ديگر بايد نشان دهيم كه اگر چند خدا در ادارة جهان آفرينش با هم شراكت و همكاري مي‌كردند، تاكنون ناهماهنگي و اختلاف و درگيري، و در نتيجه: از هم پاشيدن نظم جهان رخ داده بود. آيا معتقدان و پيروان قرآن مي‌توانند از عهدة اين كار برآيند؟

  3ـ2. تحقيقات و مشاهدات علمي دانشمندان نشان مي‌دهد كه نظم كنوني جهان در حال از بين رفتن است و حركت جهان به سوي بي‌نظمي سرانجام موجب نابودي همة كرات آسماني خواهد شد. بنابراين در استدلال مورد بحث ـ كه به شكل قياس استثنايي اقامه شده است ـ راهي براي نفي تالي نداريم تا بتوانيم نفي مقدم و در نتيجه واحد بودن خدا را نتيجه بگيريم. به عبارت ديگر دليل قرآن ـ با صرفنظر از اشكالات گذشته ـ زماني منطقي است كه بتوانيم وجود نظمي ثابت در كل جهان هستي را اثبات كنيم. در حالي كه نه تنها اثبات وجود چنين نظمي ممكن نيست، بلكه شواهد و قرائن فراواني آن را نقض مي‌كند و اتفاقاً از بين رفتن تدريجي نظم كنوني (بنا به منطق خود قرآن) حداقل مي‌تواند تأييدي بر چند‌خدايي باشد؟!

َ   به دلایلی که در بالا آمد، برهان توحید مذکور در آیه قابل دفاع نیست. اما عده‌ای از مدافعان قرآن سعی کرده‌اند تا تقریر دقیق‌تری از این برهان ارائه دهند. تقریر آنها چنین است:

بی تردید هر یک از موجودات عالم شخصیتی مستقل از دیگر موجودات دارد.]اما[ در عین حال همه آنها با یکدیگر مرتبطند، به طوری که هیچ یک از آنها به تنهایی و جدای از دیگران قابل دوام نیست. پس وجود این عالم در گذشته و حال و ادامه آن در آینده مشروط به نوعی هماهنگی بین اجزای آن (تک تک موجودات) می باشد. به عبارت دیگر، گرچه هر یک از موجودات شخصیتی مستقل از دیگر موجودات دارد، ولی همه آنها تحت نظام واحدی قرار دارند و بدون وحدت نظام از بین می رود و در نتیجه موجودات (عالم) فاسد می شوند. از طرفی خدا در توحید اسلامی ، یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی هایش را تأمین می کند، زیرا توحید تنها در خالقیت نیست، بلکه توحید در ربوبیت نیز لازم است. حال اگر فرض کنیم انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب، غذا، هوا و …. را خدای دیگری تامین نماید، فرض نامعقولی بوده و اساساً خدا را فرض نکرده ایم ، چون خدا یعنی کسی که موجود ] را خلق[ و تمام نیازمندی های آن را تامین کند.

اگر فرض کنیم هر موجود و نظامی خدای مستقل داشته و ارتباطی با سایر موجودات نداشته  باشد، عالم فاسد شده و دوام نمی آورد، چون موجودات به یکدیگر احتیاج دارند و نمی توانند بدون رفع نیاز هر یک به واسطه سایر موجودات باقی بمانند. پس این وحدت نظام که در این عالم حکم فرماست . همه می توانند آن را درک کنند، حاکی از آن است که کسی که این جهان در اختیار اوست ، واحد است که همه اینها را به هم مربوط می کند و اگر واحد نبود، عالم فاسد می شد….

نظام حاکم بر جهان، نظام همبستگی و تاثیر و تأثر است. اگر چه هر پدیده ای برای خود نظام مستقلی دارد، ولی به روشنی می بینیم که نظامی کلی تر بر همه آنها حاکم است. حال اگر فرض کنیم که این عالم از قسمت هایی تشکیل شده که هر کدام خدایی دارد، لازمه اش عدم دوام عالم است، چون اگر نیازمندی های هر نظامی را نظام دیگری تأمین کند، خدایی در کار نخواهد بود، چرا که ] در چنین فرض[ خلق بدست یکی و تدبیر به دست دیگری است، در حالی که خدا کسی است که خلق، تدبیر و رفع همه نیازمندی های موجود را به عهده دارد.[2]

برای روشن‌تر شدن ساختار این استدلال مجبورم خلاصه‌ای از آن بدست دهم:

1.  همه موجودات عالم هستی با یکدیگر هماهنگ و مرتبطند و به هم نیاز دارند، به‌طوری که هیچ‌یک از آنها به‌تنهایی و جدای از دیگران قابل دوام نیست. به عبارت دیگر همه موجودات جهان تحت یک نظام واحد قرار دارند و بدون این وحدت نظام قابل دوام نیستند و به زبان قرآن فاسد می‌شوند.

2.  بنابراین وجود جهان در گذشته و حال، و به عبارتی دیگر دوام آوردن و فاسد نشدن آن نشان از حفظ وحدت نظام آن دارد.

3.  مدعای آیه این است که اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات، یا به عبارتی دیگر «وحدت نظام جهان» از بین می‌رود، چرا که مطابق جهان‌بینی توحیدی اسلام، خدا یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی‌هایش را تأمین کند. بنابراین اگر(به عنوان مثال) فرض کنیم که انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب، هوا، غذا  و … را خدایی دیگر تامین نماید، اساساً خدا را فرض نکرده‌ایم. به عبارت دیگر چنین فرضی خلاف تعریف اسلام (قرآن) از مفهوم خداست.

نتیجه مقدمات فوق این است که همه جهان هستی توسط یک خدا اراده می‌شده و می‌شود.

اما این تقریر نیز خالی از اشکال نیست. در مورد مقدمه 1 (که مقدمه اصلی و سنگ بنای این استدلال است) دو نکته را می‌توان طرح کرد: اول اینکه گزاره‌هایی همچون «همه موجودات جهان با هم مرتبطند و به هم نیاز دارند» و یا «همه موجودات جهان تحت نظام واحدی قرار دارند» به هیچ وجه اثبات نشده و اصولاً قابل اثبات هم نیستند. بنابراین استفاده از این گزاره‌ها به عنوان مقدمات یک برهان عقلی خلاف قواعد منطق است و همین خطای منطقی کل ساختار این استدلال را مخدوش کرده است. کاملاً می‌توان فرض کرد که در جهان هستی مجموعه‌هایی منظم و مستقل و جدا از هم وجود دارند که هرکدام توسط یک خدا خلق و اداره می‌شوند. دوم اینکه گزاره «بدون این وحدت نظام، موجودات عالم دوام نمی‌آورند و فاسد می‌شوند» نیز نادرست است. چرا که آنچه ضامن حفظ و بقای یک موجود است، رفع نیازهای آن توسط موجود یا موجودات دیگر است و این به هیچ وجه مستلزم آن نیست که همه موجودات جهان هستی  تحت یک نظام واحد قرار داشته باشند و یا توسط یک خدا اداره شوند. مهم این است که هر موجودی در هر مجموعه‌ای که قرار دارد، ارتباطش با اعضای دیگر حفظ و نیازمندی‌هایش توسط  آنها تأمین شود. بنابراین اگر فرض کنیم که جهان هستی از مجموعه‌های منظم و در عین حال جدا از هم و بی‌ارتباط با یکدیگر تشکیل شده است، و هر کدام از آن نظام‌ها مخلوق خدایی جداگانه است، محذور عقلی (از آن حیث که در این استدلال آمده است) پیش نمی‌آید و دوام و بقای موجودات هم تضمین می‌شود. چرا که موجودات هر مجموعه فقط به اعضای دیگر همان مجموعه نیازمند هستند و کل هر مجموعه نیز توسط خدایی جداگانه خلق و اداره می‌شود. با توضیحاتی که آمد، نادرستی مقدمه شماره 2 نیز آشکار می‌شود. به عبارت دیگر معلوم می‌شود که وجود و دوام جهان تا زمان حال، منطقاً نشان‌دهنده «وحدت نظام عالم از گذشته تاکنون» نیست.

اکنون فرض کنیم که همه موجودات جهان هستی به هم نیازمند هستند و به عبارت دیگر همه عالم تحت یک نظام واحد قرار دارد. مطابق مقدمه شماره 3 اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات، یا به عبارتی دیگر «وحدت نظام جهان» از بین می‌رود. آیا این مقدمه درست است؟ به نظر من پاسخ منفی است، چرا که وجود چند خدا با وحدت نظام جهان منطقاً ناسازگار نیست. می‌توان فرض کرد که نظام واحد جهان توسط چند خدا و با همکاری و هماهنگی همدیگر اداره می‌شود. در متن این استدلال، برای رد این احتمال گفته شده است که: «اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات یا به عبارتی دیگر وحدت نظام جهان از بین می‌رود، چرا که مطابق جهان‌بینی توحیدی اسلام، خدا یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی‌هایش را تأمین کند. بنابراین اگر (به عنوان مثال) فرض کنیم که انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب و هوا و غذا و …. را خدایی دیگر تأمین نماید، اساساً خدا را فرض نکرده‌ایم»، به عبارت دیگر چنین احتمالی به معنای این است که «خلق به دست یکی و تدبیر به دست دیگری باشد» و این با تعریف اسلام (قرآن) از مفهوم خدا نمی‌خواند.

در اینجا دو نکته قابل طرح است:

1. فرض بر این است که فعلاً فقط «خالق داشتن جهان» اثبات شده و اکنون می‌خواهیم اثبات کنیم که جهان هستی فقط یک خالق دارد و نه چند خالق. به عبارت دیگر به لحاظ علمی و منطقی در جایگاهی هستیم که هنوز هیچ‌یک از اوصاف خالق (یا خالق‌های) جهان اثبات نشده و ما می‌خواهیم ابتدا «یکی بودن» آن را اثبات کنیم و بعد از این مرحله است که نوبت به صفات دیگر می‌رسد. در چنین جایگاهی چگونه می‌توان از «توحید اسلامی» سخن گفت؟ چه دلیلی وجود دارد که ما در این بحث و در جایگاهی که قرار داریم، فقط و فقط باید از خدایی سخن بگوییم که هم موجود را خلق و هم آن را تدبیر می‌کند؟ در جایگاهی که ما به لحاظ منطقی (در این بحث) قرار داریم، می‌توان فرض کرد که خلق موجودات به دست یک خدا و رفع نیازهای آنها نیز توسط خدایی دیگر صورت بگیرد، مگر اینکه از پیش و با دلایل عقلی محکم و خدشه‌ناپذیر اثبات شده باشد که از مفهوم «خدا» فقط و فقط یک تصور می‌توان داشت و آن هم همان است که در «توحید اسلامی» آمده است .

2. حتی اگر فرض کنیم که از خدا فقط یک تعریف و تصویر می‌توان داشت و آن اینکه : «خدا یعنی کسی که هم موجودات را خلق می‌کند و هم نیازمندی‌هایشان را تأمین می‌نماید» ، تنها در صورتی می‌توان یکی بودن این خدا را اثبات کرد که پیش از آن»وحدت نظام جهان» اثبات شده باشد. در حالی که همان‌طور که پیش از این (در نقد مقدمه 1) گفتم، این مدعا نه اثبات شده و نه اثبات‌شدنی است. بنابراین می‌توان فرض کرد که مجموعه‌های منظم جداگانه و بی‌ارتباط  با هم وجود دارند و هرکدام از آن نظام‌های متفاوت توسط خدایی خلق و تدبیر می‌شوند. چنین فرضی با مفهوم خدا در توحید اسلامی هم سازگار است .

در مورد مقدمه شماره 2 یک نکته دیگر قابل ذکر است. مطابق این مقدمه: وجود جهان در گذشته و حال نشان از حفظ و پایداری «وحدت نظام حاکم بر آن» دارد. به عبارت دیگر، اینکه جهان هستی هنوز نابود نشده، نشانه حفظ «وحدت نظام حاکم بر آن» قلمداد شده است و این یعنی نادیده گرفتن یک نکته بسیار مهم. توضیح اینکه جهان (حداقل در آن محدوده‌ای که بشر توانسته نسبت به آن علم و آگاهی پیدا کند) رو به فساد و نابودی است. خورشید در حال خاموش شدن است و خاموشی خورشید، حیات موجودات کره زمین را به نابودی می‌کشاند و حتی منظومه شمسی را از بین می‌برد. بسیاری از سیارات، منظومه‌ها و کهکشان‌ها در حال از هم پاشیده شدن و نابودی‌اند. حداقل ظواهر نشان می‌دهند که جهان مادی (نظام کهکشان‌ها) رو به فساد و نابودی است. از کجا معلوم که در آینده‌ای دور یا نزدیک، همه جهان مادی متلاشی نخواهد شد؟ به عبارت دیگر حتی اگر فرض کنیم که حفظ و پایداری جهان در گروی وحدت نظام حاکم بر آن است، حرکت جهان به سوی فساد و نابودی نشان می‌دهد که آن شرط برقرار نبوده و نیست. اینکه جهان هستی هنوز وجود دارد و به کلی نابود نشده است، منطقاً حاکی از این نیست که یک نظام واحد و ثابت بر آن حاکم بوده و هست. چرا که به هر حال اگر قرار باشد جهان در اثر وجود دو یا چند خدا و به هم خوردن وحدت نظام رو به فساد و نابودی برود، این امر مدت زمانی _ که اندازه آن به طور دقیق قابل محاسبه نیست _ طول می‌کشد. حال از کجا معلوم که آن مدت زمان، کمتر از عمر کنونی جهان است؟ چگونه می‌توان با قاطعیت گفت که اگر وحدت نظام جهان از بین رفته بود، جهان تاکنون به کلی نابود شده بود؟ می‌توان احتمال داد که زمان مورد نیاز برای فساد کامل جهان هنوز به سر نیامده است و این احتمال کاملاً معقول و منطقی، ارزش و اعتباری برای مقدمه 2 باقی نمی‌گذارد.

هنوز یک نکته دیگر تذکار می‌طلبد. من در نقد مقدمه 1 گفتم که گزاره‌هایی مثل «همه موجودات جهان به هم نیاز دارند و با هم مرتبطند» نه اثبات شده و نه قابل اثباتند. ممکن است بگویید با توسل به قانون عقلی و فلسفی «علیت» می‌توان ادعا کرد که همه موجودات جهان (ممکنات) با هم رابطه علی و معلولی دارند و روی هم رفته زنجیره  به هم پیوسته‌ای از علت‌ها و معلول‌ها را بوجود می‌آورند که به یک علت العلل ختم می‌شود. اما توسل به قانون علیت نیز مشکلی را حل نمی‌کند، چرا که اولاً خود این قانون با هیچ دلیل محکم و قاطعی اثبات نشده و فقط یک پیش‌فرض است. ثانیاً حتی اگر این قانون صحیح باشد، باز هم می‌توان فرض کرد که جهان هستی از مجموعه‌های مستقل و بی‌ارتباط با یکدیگر تشکیل شده و اعضای هر مجموعه با هم رابطه علی و معلولی دارند و زنجیره علت‌ها و معلول‌ها در هر مجموعه به طور جداگانه و بی‌ارتباط با مجموعه‌های دیگر به یک «علت العلل» می‌رسد. اما اینکه آیا می‌توان برای هر مجموعه یک علت‌العلل جداگانه فرض کرد و یا اینکه همه مجموعه‌ها به یک علت‌العلل ختم می‌شوند و به عبارت دیگر اینکه در جهان هستی فقط یک علت‌العلل وجود دارد یا اینکه می‌توان وجود چند علت‌العلل را فرض کرد، ربطی به مقدمه 1 ندارد، چرا که در این مقدمه سخن از یک نظم واحد جهانی می‌رود و وجود مجموعه‌های جداگانه و بی‌ارتباط با هم نفی می‌شود و این مدعایی است که حتی با توسل به قانون فلسفی «علیت» قابل اثبات نیست. ناگفته نگذارم که با استفاده از قانون علیت و بعضی قواعد فلسفی دیگر (در فلسفه اسلامی) می‌توان دلایلی محکم برای اثبات وحدت واجب‌الوجود اقامه کرد. به عبارت دیگر با تجزیه و تحلیل‌های فلسفی می‌توان نشان داد که «علت العلل» واجب‌الوجود است و تصور دو یا چند واجب‌الوجود به تناقض‌های عقلی و منطقی می‌انجامد و بدین ترتیب علت‌العلل موجودات جهان هستی _ که همان واجب‌الوجود است _ نمی‌تواند متعدد باشد. اما در اینجا دو نکته مهم را نباید فراموش کنیم: نکته اول این است که استدلال فلسفی مذکور (صرف‌نظر از صحت و استحکام و یا ضعف و نادرستی آن) دلیل عقلی مستقلی است که ربطی به استدلال مذکور در آیه مورد بحث ندارد و همه سخن من در اینجا این است که استدلال آیه بر یکی بودن الله  نادرست و ضعیف است، نه اینکه هیچ دلیلی بر توحید نمی‌توان اقامه کرد. دوم اینکه حتی اگر با دلایل عقلی و فلسفی مستقل بتوان وجود و وحدت «علت العلل» و یا «واجب الوجود» را اثبات کرد، باید به این سئوال مهم و سرنوشت‌ساز پاسخ گفت که: «معادله واجب‌الوجود یا علت‌العلل مساوی است با همان الله که در قرآن آمده، از کجا اثبات می‌شود؟» ادعای قرآن این است که » الله یکی است» و ادعای فلسفه این است که «علت‌العلل و یا واجب‌الوجود یکی است». اما آیا «علت‌العلل یا واجب‌الوجود» همان «الله» است؟ این، پرسشی عظیم و مهیب است که پاسخی با پشتوانه‌های عقلی و فلسفی محکم می‌طلبد.

در آخر این بحث بد نیست به نکته­ای اشاره کنم و آن اینکه عده­ای از مفسرانِ قرآن مفاد برهانِ مذکور در آیه را منطبق بر برهان تمانع می­دانند. این تفسیر به دلیلی که در ذیل می­آید (و من آن را می­پذیرم) با مضمون آیه سازگار نیست:

طبق این تفسیر اگر دو خدا وجود داشته باشد، عالم تحقق پیدا نمی­کند، در حالی که طبق آیه­ی شریفه اگر دو خدا وجود داشته باشد، عالم فاسد می­شود و آشکار است که «موجود شدنِ» عالم غیر از «فاسد شدنِ» آن است. فاسد شدن در جایی است که چیزی موجود باشد و بعد فاسد شود، نه اینکه اساساً موجود نشود.

خلاصه اینکه نتیجه­ی برهان تمانع این است که اگر خدایان متعدد می­بودند، اصلاً عالم بوجود نمی­آمد، نه اینکه فاسد می­شد، در صورتی که آیه کریمه فساد عالم را مطرح می­کند که بعد از بوجود آمدن است. پس می­توان گفت که … مفاد برهانی که آیه بیان می­کند، غیر از برهان تمانع است[3]

مطلبی که آمد کاملاً صحیح است و نشان می­دهد که برهانِ مذکور در آیه چیزی غیر از برهانِ تمانع در فلسفه­ اسلامی است. اما در اینجا مشکلی جدید برای آیه­ مورد بحث پیش می­آید و آن اینکه مضمون آن با قواعد فلسفی در تناقض می­افتد. توضیح اینکه همانطور که در مطلبِ فوق آمده است، مطابقِ مضمون آیه «موجود شدن جهانِ واحد از دو علت تامه» محال نیست، در حالی که مطابق قواعد فلسفی و برهان تمانع چنین چیزی محال است. در اینجا با تناقضی مواجه هستیم که برای حل آن چاره­ای جز پذیرش یک طرف و رد طرف دیگر نداریم. حال آیا می­توان برای نجات آیه، قاعده­ فلسفیِ «از دو علتِ تامه یک معلولِ واحد بوجود نمی­آید» را قربانی کرد؟ چگونه؟

3.آيات 37 تا 40 سوره انسان براي اثبات قدرت خدا در زنده كردن مردگان اينچنين دليل مي‌آورد:

آيا او (انسان)‌ نطفه‌اي از مني كه در رحم ريخته مي‌شود نبود؟ سپس بصورت خون بسته درآمد و خداوند او را آفريد و موزون ساخت؛ و از او دو زوج مرد و زن آفريد؛ آيا چنين كسي قادر نيست كه مردگان را [در روز قيامت، دوباره] زنده كند؟

در آيه 5 سوره حج نيز چنين مي‌خوانيم:

اي مردم، اگر از [زنده شدن مردگان در] روز رستاخيز در شك [و ترديد] هستيد [و فكر مي‌كنيد چنين امري از عهده ما برنمي‌آيد] پس [بدانيد كه] ما شما را از خاك و سپس از نطفه و… آفريده‌ايم…

در اين آيات، خداي محمد براي اينكه توانايي خود بر زنده كردن مجدد مردگان در قيامت را اثبات كند، مراحل مختلف خلقت انسان را به او يادآوري مي‌كند و بعد با طرح يك سؤال در قالب استفهام انكاري، نتيجه‌گيري را به عهده مخاطب مي‌گذارد. اما اين كافي نيست. زيرا اگر زنده شدن مجدد مردگان را محال عقلي بدانيم، آنگاه ديگر خداي قادر مطلق هم از عهده اين كار برنمي‌آيد و اگر محال ندانيم و معتقد باشيم كه خدا قادر مطلق نيست و نمي‌تواند مردگان را زنده كند، آنگاه براي اثبات قدرت خدا بر چنين كاري بايد چاره‌اي ديگر بينديشيم. زيرا اينكه خدا آدمي را طي مراحل مختلف آفريده است، منطقاً نتيجه نمي‌دهد كه پس از مردن انسان و پوسيده ‌شدنش در زير خروارها خاك، دوباره مي‌تواند از همان ذرات تجزيه شده، همان انسان اولي با همان خصوصيات جسمي، روحي و رواني را خلق كند و همان خاطرات را برگرداند. توجه كنيد كه خلقت اوليه انسان با خلقت دوباره او پس از پوسيده شدن در خاك، دو امر كاملاً جداگانه‌اند و زمين تا آسمان با هم فرق دارند. اشتباه نشود، من نمي‌گويم خدا قادر نيست انسان‌ها را دوباره زنده كند. مي‌گويم دليلي كه در آيات مورد بحث براي اثبات توانايي خدا بر زنده كردن مجدد مردگان آمده است، با قواعد منطق نمي‌خواند. براي اثبات امكان معاد، ابتدا بايد ثابت كنيم كه زنده شدن مردگان ـ خصوصاً پس از پوسيده شدن در زير خاك و متلاشي شدن اجزا و ذرات بدن ـ امري محال نيست (و در اين مرحله، شبهه آکل و ماکول ابن کمونه بايد به نحوي محکم و دقيق حل شود) و بعد قدرت مطلق خدا (در انجام همة امور ممكن) را با دلايل عقلي محكم اثبات كنيم. كسي كه خدا را قادر مطلق نداند و يا معتقد به محال بودن احياي مجدد مردگان باشد، با يادآوري او نسبت به اين نكته كه خدا او را از نطفه‌اي كه در رحم ريخته مي‌شود، آفريده است، نمي‌توان وجوب يا امكان معاد را برايش ثابت كرد. زيرا اگر دو فعلx  و y از يك سنخ نباشند، با اثبات اينكه فاعلA  قادر به انجام فعل x  است، اثبات نمي‌شود كه همين فاعل، قادر به انجام فعل y هم هست. به عنوان مثال با قبول اين مطلب كه فلان مهندس، كامپيوتري را ساخته است، ثابت نمي‌شود كه اگر اين كامپيوتر را در كوره بسوزانيم و فقط خاكسترش باقي بماند، هم او مي‌تواند از ذرات باقيمانده كامپيوتر دوباره همان كامپيوتر قبلي را بسازد. البته اگر بخواهيم دقيق‌تر باشيم، بايد بگوييم مادام كه پاي قدرت مطلقه در ميان نباشد، قدرت بر انجام هيچ فعلي منطقاً قدرت بر انجام هيچ فعل ديگري را ـ حتي اگر هم سنخ با فعل اول باشد ـ اثبات نمي‌كند.

با توضيحاتي كه آمد، دليل دومي كه در بسياري از آيات قرآن براي اثبات قدرت خدا بر زنده كردن مجدد مردگان آمده است،‌ مورد خدشه قرار مي‌گيرد. در سراسر قرآن دهها بار گفته شده است كه خداوند زمين خشكيده و مرده را با بارش باران دوباره زنده و بارور مي‌كند، تا خواننده نتيجه بگيرد كه همين خداوند مي‌تواند در روز قيامت، مردگان را نيز دوباره زنده كند.[4] در حالي كه اولاً روييدن درختان و گياهان از زمين، مصداق زنده شدن مرده نيست. اگر در خاك بذر گياهان و درختان وجود داشته باشد، بارش باران (به علاوه شرايط ديگر مانند مناسب بودن نوع خاك) مي‌تواند موجب رويش بذر شود و اگر بذري در خاك وجود نداشته باشد، ميليون‌ها سال بارش باران هم نمي‌تواند موجب رويش گياهان و درختان شود. به عبارت ديگر خاكي كه گياه و درخت در آن نروييده است، خاك مرده نيست ـ و اصلاً مرده بودن خاك چه معناي حقيقي و معقولي مي‌تواند داشته باشد؟ ـ و زماني كه دانه‌هاي درون آن در اثر بارش باران و فراهم آمدن شرايط ديگر جوانه مي‌زند، به معناي واقعي كلمه زنده نشده است. خاك، همان خاك است ـ بدون اينكه ماهيت آن تغيير كرده باشد ـ و فقط گياهان و درختاني در آن روييده‌اند. آري مجازاً مي‌توان گفت كه خاك، مرده بود و حالا زنده شده است. اما از مجاز تا حقيقت فاصله‌اي است ناپيمودني. ثانياً فرض كنيم در اينجا بارش باران موجب زنده شدن خاك شده است. آيا اين  اثبات مي‌كند كه زنده شدن مردگان در قيامت، امري است ممكن؟ و ثالثاً آيا اگر ممكن بودن معاد ثابت شد، قدرت خدا بر زنده كردن زمين مرده، نشان‌دهنده قدرت او بر معاد هم هست؟ به هيچ وجه.

4. ارزش‌هاي اخلاقي از كجا آمده‌اند و چرا ما آدميان بايد به آنها ملتزم باشيم؟ اين سؤال تاكنون پاسخي نهايي و قطعي نيافته است و نظريه‌پردازي در مورد آنچه مي‌تواند پشتوانة اخلاق قرار گيرد، همچنان ادامه دارد. اما به هر حال ارزش ذاتي صداقت، امانت‌داري، تواضع، مهرباني، احترام به حق و حقوق ديگران، خوش‌خلقي و… غيرقابل انكار است و هيچ‌كس در بد بودن دروغ، خيانت، تكبر، خشونت و… شك نمي‌كند. بنا به دلايل فلسفي و معرفت شناختي، هرگونه تلاش براي اثبات عقلي حسن و قبح افعال محكوم به شكست خواهد بود. لذا مربيان و معلمان اخلاق نيز بايد به ارزش ذاتي اين امور و رابطة آنها با فطرت و كرامت ذاتي انسان و تأثيرات مثبت آنها در زندگي دنيايي و آخرتي او تأكيد كنند. اكنون ببينيم قرآن در اين مورد چگونه عمل مي‌كند. در اينجا به سه مورد از نهي‌هاي قرآني اشاره مي‌كنيم:

1-4آية 11 سورة‌ حجرات، مؤمنان را از تمسخر ديگران نهي مي‌كند:

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! نبايد گروهي از مردان شما گروه ديگر را مسخره كنند، شايد آنها از اينها ]شما[ بهتر باشند؟ و نه زناني، زنان ديگر را، شايد آنان بهتر از اينان باشند…

طبق اين آيه، ما به اين دليل نبايد كسي را مسخره كنيم كه ممكن است او از ما بهتر باشد!؟ اما آيا صرف وجود يك احتمال ـ كه ممكن است مسخره شونده بهتر از مسخره كننده باشد ـ مي‌تواند پشتوانه‌اي محكم براي احترام به شخصيت ديگران و اجتناب از تمسخر آنها باشد؟ آيا اگر معلوم شود كه فردي از ما بهتر نيست، آنگاه مي‌توان او را مسخره كرد؟ پاسخ مسلماً منفي است. به جاي اين توجيهات ضعيف، بايد به انسان‌ها آموخت كه احترام به شخصيت و كرامت ذاتي آدميان و رعايت حق و حقوق مردم، مقتضاي انسانيت انسان است و همين ارزش‌هاست كه انسان را از حيوان جدا مي‌كند. انسان‌ها بايد بياموزند كه تمسخر ديگران اولاً نوعي ظلم است و ثانياً دون شأن انسان‌هاي باشخصيت و باوقار (و اضافه كنيد: با ايمان) است. اگر آدمي چنين بينديشد و اينگونه تربيت شود، ديگر براي او فرقي نمي‌كند كه كسي از او بهتر هست يا نيست؛ چنين كسي هرگز ديگران را تمسخر نمي‌كند.

2-4. آية 108 سورة انعام از مؤمنان خواسته است كه به مشركان (و يا خدايان آنها) ناسزا نگويند:

به ]معبود[ كساني كه غير خدا را مي‌خوانند دشنام ندهيد، ]تا[ مبادا آنها ]نيز[ از روي جهل، خدا را دشنام دهند…

طبق اين آيه، دشنام دادن به مشركان (و يا خدايان آنها) به اين دليل ممنوع است كه ممكن است آنها نيز به خدا (و يا مؤمنان) دشنام دهند!؟ اما اگر قرآن مي‌گفت كه به مشركان و يا هر كس كه با او دشمني داريد، دشنام ندهيد، زيرا اين عمل اولاً با منش انسان‌هاي خوب و با شخصيت ناسازگار است و ثانياً نوعي ظلم محسوب مي‌شود، شايد كمي معقول‌تر مي‌نمود. فلسفه‌‌اي كه قرآن براي نهي از دشنام دادن به ديگران مطرح كرده، مانند اين است كه بگوييم: به ناموس ديگران تجاوز نكنيد، چون ممكن است آنها نيز به ناموس شما تجاوز كنند! حقوق ديگران را پايمال نكنيد چون ممكن است ديگران نيز حقوق شما را پايمال كنند! اشتباه نشود، آيه مورد بحث به هيچ وجه مصداق قاعده طلایی اخلاق که مي‌گويد: هرچه را بر خود مي‌پسندي، بر ديگران نيز بپسند، و هرچه را بر خود نمي‌پسندي، بر ديگران نيز مپسند، نيست. مطابق اين اصل، ما بايد ديگران را مانند خود دوست بداريم و با آنها بگونه‌اي رفتار کنيم که دوست داريم ديگران نيز با ما همانگونه رفتار کنند. به عبارت ديگر، مبناي اين قاعده طلايي اخلاق اين است که ما بايد تکبر و خودخواهي و خود‌پرستي را کنار بگذاريم و خود را تافته جدا‌بافته‌اي از ديگران ندانيم. در چنين حالتي، ما هرگز به کسي توهين نمي‌کنيم حتي اگر بدانيم که او در عمل نمي‌تواند (ويا نمي‌خواهد) پاسخ توهين ما را بدهد. اما آيه قرآن مي‌گويد: به آنها ناسزا نگوييد تا مبادا آنها نيز به شما يا خدايتان ناسزا گويند، و فرق بين اين دو آشکار است.

3-4. آية 37 سورة اسراء از راه رفتن بر روي زمين با نخوت (و تكبر و خودپسندي) نهي مي‌كند:

و در ]روي[ زمين به نخوت گام برمدار، چرا كه هرگز نمي‌تواني زمين را بشكافي و در بلندي نمي‌تواني به كوه‌ها برسي.

از نظر قرآن، من نبايد با غرور و خودخواهي و خودپسندي بر روي زمين گام بردارم، چون نمي‌توانم زمين را بشكافم و قدّم به بلندي كوه نيست! يعني من در برابر طبيعت ضعيفم، پس نبايد به خود مغرور شوم! سستي چنين پشتوانه‌اي (براي نهي از تكبر) آشكار است. اولاً «بايد» از «هست» برنمي‌خيزد، ثانياً من شايد نتوانم با دستانم زمين را بشكافم، اما با اتكا به نيروي عقل و علم و دانش خود مي‌توانم بمبي بسازم كه نه تنها زمين را مي‌شكافد، بلكه آن را دود مي‌كند. مي‌توانم بر بسياري از مشكلاتي كه طبيعت براي من مي‌سازد، غلبه كنم. مي‌توانم هزاران كار انجام دهم كه شكافتن زمين در برابر آنها هيچ است. بلندي قدّ من به كوه نمي‌رسد، اما بلندي انديشه‌ام آسمان‌ها را به تسخيرم درآورده است و… حال آيا با اين اوصاف باز هم مي‌توان گفت كه ضعف جسماني و كوتاهي قدّ من مي‌تواند انگيزه‌اي محكم و منطقي براي تواضع و فروتني و دوري از تكبر و خودخواهي شود؟ چرا به جاي اين توجيهات ضعيف، از قبح ذاتي تكبر و حسن ذاتي تواضع سخن نگوييم؟ چرا نگوييم كه تكبر و خودخواهي منشأ كينه‌ها و دشمني‌ها، و تواضع موجب گسترش صلح و صفا و ايجاد محيطي شاد و صميمي براي زندگي آدميان مي‌شود؟

 5  .آيه 258 سوره بقره، مناظره بين ابراهيم و پادشاه وقت را مي‌آورد. پادشاه، خود را خدا مي‌دانست و ابراهيم مي‌خواست به او ثابت كند كه خداي حقيقي كسي ديگر است نه او:

آيا آن كس را كه خدا به او پادشاهي داده بود نديدي كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه مي‌كرد؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگار من زنده مي‌كند و مي‌ميراند. پادشاه گفت: من نيز زنده مي‌كنم و مي‌ميرانم. ابراهيم گفت: خدا [ي من] خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، تو [اگر راست مي‌گويي] آن را از مغرب برآور. آن كافر حيران شد…

در اين مناظره هر دو طرف (ابراهيم و پادشاه) ضعيف عمل مي‌كنند. وقتي پادشاه در پاسخ به اين سخن ابراهيم كه: «خداي من زنده مي‌كند و مي‌ميراند» مدعي مي‌شود كه: «من هم زنده مي‌كنم و مي‌ميرانم»، ابراهيم مي‌تواند به او بگويد: اگر راست مي‌گويي فلان مرده را زنده كن! در اين صورت پادشاه زودتر مبهوت؟! مي‌شود. ولي گويي ابراهيم واقعاً باورش مي‌شود كه پادشاه هم مي‌تواند مرده‌ها را زنده كند و براي همين به مرحله بعد مي‌رود و مي‌گويد: خداي من خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، تو اگر راست مي‌گويي آن را از مغرب برآور. فرض كنيم پادشاه در پاسخ به ابراهيم مدعي مي‌شد كه: اين من هستم كه خورشيد را از مشرق برمي‌آورم، و بعد به ابراهيم مي‌گفت: تو اگر راست مي‌گويي به خدايت بگو كه آن را از مغرب برآورد. در اين صورت ابراهيم چه مي‌توانست بگويد؟ در همان ابتدا وقتي ابراهيم مي‌گويد: خداي من زنده مي‌كند و مي‌ميراند، پادشاه مي‌تواند بگويد: تو از كدام خدا سخن مي‌گويي و چگونه ثابت مي‌كني كه مرگ آدميان به دست خداي توست و چگونه ثابت مي‌كني كه خداي تو مي‌تواند مرده را زنده كند؟ آنچه ما مي‌بينيم، مردن آدميان ـ آن هم در اثر عوامل طبيعي و حوادث ـ است. اما زنده شدن مرده را نديده‌ايم و اگر هم ببينيم معلوم نمي‌شود كه آيا اراده خداي تو موجب زنده شدن او گرديده است يا عوامل طبيعي ناشناخته. همينطور وقتي ابراهيم مي‌گويد: خداي من خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، پادشاه مي‌تواند بگويد: اولاً خورشيد ثابت است و حركت زمين به دور خورشيد باعث مي‌شود كه ما گمان كنيم خورشيد هر روز صبح از مشرق بالا مي‌آيد. ثانياً از كجا معلوم اراده خداي تو ـ‌ كه اصلاً وجود و عدمش براي ما مسلم نيست ـ‌ عامل اين پديده است؟ ثالثاً اگر ما براي كسب اطمينان و يقين قلبي از خداي تو بخواهيم كه براي يكبار و به انگيزه اثبات خدايي خودش، خورشيد را از مغرب برآورد، آيا به اين درخواست ما پاسخ مثبت مي‌دهد؟ چرا من براي اثبات خدايي خودم بايد چنين کاري بکنم، ولي حق نداشته باشم که از خداي تو چنين در خواستي کنم تا خدايي‌اش برايم ثابت شود؟ به هر حال اين مناظره با معيارهاي منطقي و فلسفي عصر حاضر و در نظر كسي كه با انديشه‌هاي هيوم، كانت، راسل، ويتگنشتاين و… آشناست، ارزش علمي چنداني ندارد.

 

 6.  آيه 282 سوره بقره ابتدا توصيه مي‌كند كه وقتي معامله به قرض و نسيه مي‌كنيد، موضوع را مكتوب كنيد تا به عنوان سندي معتبر درنزد دو طرف بماند، سپس مي‌افزايد:

و دو مرد را به عنوان شاهد بگيرد، و اگر دو مرد نبود، يك مرد و دو زن را به گواه گيريد تا اگر يكي از آن دو زن فراموش كرد (يا به اشتباه افتاد) ديگري به او يادآوري كند…

در اين آيه شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد قلمداد شده است و اين حكم مسلماً تبعيض‌آميز و بلكه تحقيرآميز است. اما آنچه به بحث ما ربط پيدا مي‌كند، استدلال آيه در توجيه اين حكم است. آن استدلال، مطابق نص صريح آيه چنين است:

از آنجا که ممكن است زن موضوع را فراموش كند و يا به هر دليل و علتي دچار اشتباه شود، پس در صورتي که فقط يک مرد براي شهادت وجود داشت، براي جبران اين کمبود، دو زن را به شهادت بگيريد تا اگر يکي از آن دو زن دچار فراموشي يا اشتباه شد، ديگري او را از فراموشي و اشتباه درآورد.

استدلال آيه آشكارا غيرقابل دفاع است. مگر فراموشي و اشتباه فقط مخصوص زنان است و مردها از آن مصون‌اند؟ آقاي سيد محمد علي ايازي در دفاع از حكم مذكور در

آيه و توجيه آن سه نكته را متذكر مي‌شوند:

1-    چون زنان در جريان معاملات نبوده و نيستند و از مسائل اقتصادي و تجارت كمتر اطلاع دارند، زمينه فراموشي و سوء استفاده از آنان بيشتر است.

2-    اشتغال زنان به مسائل خانه و اداره امور فرزندان چه بسا موجب فراموشي مي‌گردد.

3-    چون جنبه عاطفي زن قوي است، چه بسا ممكن است در شهادت به سوي كسي تمايل پيدا كند كه با او مربوط است، مانند پدر، برادر، همسر و فرزند[5]

()

اما اين توجيهات نيز نمي‌توانند سرپوشي بر ضعف منطقي استدلال آيه بگذارند. چرا كه:

1. معاملات (به معناي عام) را از يك لحاظ مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد:

الف) معاملات ساده (كه به طور معمول و متعارف بين مردم كوچه و بازار انجام مي‌گيرد)

 ب) معاملات پيچيده (كه جنبه‌هاي فني و تخصصي دارند)

اگر آنچه مورد نظر آيه است، نوع اول (الف) باشد، بايد گفت شهادت در چنين معاملاتي نياز به اطلاعات و تخصص در امور اقتصادي و تجاري ندارد و بنابراين حتي اگر فرض کنيم که زنان به طور کلي در امور مربوط به معاملات و مسائل اقتصادي و تجاري وارد نيستند، اين واقعيت هيچ لطمه‌اي به ارزش و اعتبار شهادت آنها در معاملات ساده و ابتدايي وارد نمي‌كند و نمي‌توان در اين موارد بين شهادت مرد و زن تفاوت قايل شد.

اما اگر منظور آيه نوع دوم معاملات (ب) باشد، بايد گفت اولاً در يك معامله پيچيده ملاك براي شاهد گرفتن، وارديت و تخصص شاهد در موضوع مورد معامله است نه زن يا مرد بودن او، و كسي هم كه مي‌خواهد براي چنين معامله‌اي شاهدي دست و پا كند، به سراغ افرادي مي‌رود كه در اين امور آشنايي دارند خواه زن باشند و خواه مرد. نمي‌توان از پيش گفت كه هيچ زني در هيچ موردي از معاملات و مسائل اقتصادي وتجاري وارد نيست و هر مردي در هر معامله و تجارتي وارديت دارد و هر دو نفر مرد و زني را كه با هم مقايسه كنيم، بدون استنثناء معلوم مي‌شود كه دانش و تخصص و تجربه مرد در اين امور از زن بيشتر است، ثانياً اگر اين توجيه درست باشد، بايد گفت در مسائلي هم كه مردان آگاهي و تخصص كمتري از زنان دارند، شهادت دو مرد بايد معادل يك زن باشد. آيا آقاي ايازي اين را مي‌پذيرند؟ ثالثاً وقتي بحث از تخصص و آشنايي در امور تجاري و اقتصادي مطرح باشد، دو نفر بودن زنان _ كه بنا به فرض در اين امور وارد نيستند _ چه مشكلي را حل مي‌كند؟ آيا مطابق تحقيقات و اندازه‌گيري‌ها و محاسبات علمي، تخصص و آشنايي زنان در اين امور نصف مردان است؟

2. اگر اشتغال زنان به مسائل خانه و اداره امور فرزندان ممكن است موجب فراموشي آنها شود، اشتغال مردان در بيرون از خانه و درگيري آنها با مشكلات فراوان و متنوع (ناشي از مسئوليت اداره زندگي) نيز مي‌تواند باعث فراموشي آنها در موضوع مورد شهادت شود. در اين مورد چه فرقي بين زن و مرد وجود دارد؟ اتفاقا در اينجا زمينه فراموشي در مردان بيشتر از زنان است!

3. فرض كنيم عاطفه زن قوي‌تر از مرد است (فرضي كه البته به هيچ‌وجه كليت ندارد). ولي مگر فقط احساس و عاطفه است كه بر روي قضاوت يا شهادت انسان تاثير مي‌گذارد؟

اعمال و رفتار انسان (و از جمله شهادت دادن او) معلول و برآيند تاثير عوامل بي‌شماري است كه احساس و عاطفه فقط يكي از آنهاست. آيا در همه آن موارد (عوامل) زنان بيشتر از مردان تحت تاثير قرار مي‌گيرند؟ به عنوان مثال آيا ايمان و تقوا و عدالت و وجدان زنان هم كمتر از مردان است؟ ممكن است احساس و عاطفه زني هنگام شهادت دادن تحريك شود، اما ايمان و تقوا و انصاف و وجدان او مانع از آن شود كه تحت تاثير عاطفه قرار گرفته و شهادت دروغ دهد. همينطور ممكن است مرد هنگام شهادت دادن تحت تاثير احساس و عاطفه نباشد، ولي ضعف ايمان و تقوا و انصاف و وجدان او موجب تطميع شدن و وسوسه شدن و يا ترس و مصلحت سنجي‌هاي دنيايي و نفساني شود و شهادت دروغ دهد. فراموش نکنيد كه عادل بودن مرد يا زن در زمان انجام معامله، تضمين نمي‌كند كه ماهها بعد (هنگام اداي شهادت) هم عادل باشند.

اصولاً مشكل آيه اين است كه از همان ابتدا مي‌گويد: دو «مرد» را به شهادت بگيريد؛ در حالي كه عادلانه‌تر و حکيمانه تراين است که جنسيت شاهد را تعيين نکند و به جاي آن بگويد: دو «انسان» عادل و مطمئن و آشنا به موضوع مورد معامله را به عنوان شاهد بگيريد. در اين صورت هيچكدام از مشكلاتي كه در بالا مطرح شد بوجود نمي‌آمد و آقاي ايازي نيز مجبور نمي‌شدند به چنين توجيهات ضعيفي متوسل شودند!

 

7 .آيه 42 سوره اسري براي نفي وجود خدايان ديگر غير از الله مي‌گويد:

بگو: اگر چنانكه مي‌گويند،‌ با او خداياني [ديگر] بود، در آن صورت حتماً در صدد جستن راهي به سوي [خداوند] صاحب عرش برمي‌آمدند

از نقد اين دليل صرفنظر مي‌كنم، چون معناي آن را اصلاً نمي‌فهمم!

 

 


[1] . توجه كنيد كه هدف من از نقد اين دليل، نفي توحيد نيست. مي گويم دليلي كه در اين آيه آمده، به لحاظ منطقي غير قابل دفاع است. شايد بتوان با ادله‌اي ديگر «يكي بودن خدا» را اثبات كرد. به عنوان مثال عده‌اي از فيلسوفان الهي چنين استدلال مي‌كنند كه اساساً _ اگر خدا را موجود كامل و مطلق و بي نهايت تعريف كنيم _ وجود دو يا چند خدا به لحاظ منطقي و فلسفي محال مي‌شود. اين دليل شايد درست باشد، اما آيه مي‌گويد: نظم واحد و ثابت جهان نشان مي‌دهد كه فقط يك خدا وجود دارد، زيرا اگر دو خدا وجود داشت، بين آنها جنگ و دعوا پيش مي‌آمد و نظام جهان از هم مي‌پاشيد و اين است دليلي كه من معنايش را نمي‌فهمم.

[2] .  فقیهی ، سید احمد : خداشناس، انتشارات موسسه آموزش و پژوهش امام خمینی ، ص 60 – 58.

[3]. فقیهی، سید احمد: خدا شناسی، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ص 58.

[4] . نگاه كنيد به آيه 5، سوره حج ـ آيه 9، سوره فاطر ـ آيات 11ـ 9، سوره ق .

[5]. فقه پژوهي قرآن، انتشارات بوستان كتاب، چاپ اول، ص ؛ همچنين مي‌توانيد به مقاله «روش قرآن در بيان ملاکات و علل احكام» درسايت شخصي ايشان به آدرس http://www.ayazi.net مراجعه كنيد.

نگاهی نقادانه به تحدی قرآن

قرآن برای اثبات آسمانی بودن خود (و در نتيجه: نبوت محمد) تحدی (دعوت به رقابت در همانند‌آوری) کرده است. آیة ۸۸ سورة اسری می‌گويد:

[ای پيامبر به مردم] بگو اگر جن و انس دست به دست هم دهند تا «مثل» قرآن را بياورند، هرگز نمی‌توانند از عهدة اين کار برآيند، هر چند همه به همديگر کمک کنند.

آيات ۱۳ و ۱۴ سورة هود به رقيب تخفيف می‌دهند:

به آنان که می‌گويند [پيامبر آيات قرآن را] از خود می‌بافد و به دروغ به خدا نسبتش می‌دهد بگو: اگر راست می‌گوييد، جز خدا هر که را که می‌توانيد به ياری بطلبيد و ده سوره «مثل» آن بياوريد؛ پس اگر شما را اجابت نکردند (اگر از عهدة اين کار برنيامدند)، بدانيد که قرآن به علم خدا نازل شده است و نيز هيچ خدايی جز او نيست. آيا تسليم نمی‌شويد [و يا: اسلام نمی‌آوريد]؟

و اما آيات ۲۳ و ۲۴ سورة بقره در اين مورد حرف آخر را می‌زنند:

و اگر در آنچه بر بندة خويش نازل کرده‌ايم شک داريد، سوره‌ای «مثل» آن بياوريد و جز خدا همة حاضرانتان را فرا خوانيد اگر راست می‌گوييد؛ و هرگاه چنين نکرديد ـ که هرگز نتوانيد کرد ـ پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگ‌ها هستند.

در مورد آيات فوق نکات زير قابل تأمل است:

۱. در همة اين آيات از مخالفان خواسته شده است تا متنی «مثل» قرآن بياورند، اما معنای دقيق واژة «مثل» در اين تحدی نامعلوم است. قرآن نگفته است که منظورش از «مثل» چيست، بنابراين دعوت به رقابت و مبارزه‌ای کرده که معيار و ميزان داوری آن مشخص نيست. مخالفان هرچقدر هم متن‌های زيبا و فصيح و بليغ و با مضامين عالی اخلاقی، اجتماعی و … بياورند، پيروان قرآن به‌راحتی می‌گويند هيچکدام از اين متن‌ها «مثل» قرآن نيستند. اما اگر از آنها سؤال شود که به چه دليل و با کدام معيار و ميزانی چنين حکمی صادر می‌کنيد، خواهيد ديد که پاسخ دقيق و محکم و واحدی برای اين سؤال وجود ندارد.

شايد توضيح دقيق‌تر اين مطلب ضروری باشد. عموم عالمان اسلام معتقد به اعجاز لفظی و معنوی قرآن هستند. به اعتقاد آنها معنای آيات تحدی اين است که هيچ بشری نمی‌تواند سوره‌ای بياورد که به لحاظ زيبايی و فصاحت و بلاغت و عمق معانی مثل قرآن باشد. اما اولاً معلوم نيست چنين تفسيری از آيات تحدی با کدام دليل قطعی و با استناد به کدام شواهد و قرائن محکم بدست آمده است. همانطور که گفتم خود آيات تحدی در اين مورد سکوت کرده‌اند و در آيات ديگر قرآن نيز هيچ نشانه و اشاره‌ای در اين مورد وجود ندارد. ثانياً اوصاف مذکور (زيبايی، فصاحت، بلاغت و عمق معانی) هيچکدام معيارهای دقيق و قابل اندازه‌گيری ندارند تا با آنها بتوان معلوم کرد که به عنوان مثال اشعار ابن‌فارض (از جهات ياد شده) مثل اشعار دعبل خزايی هست يا نه، و اگر اين دو مثل هم نيستند، کدام يک برتر از ديگری است. قضاوت در چنين مواردی بستگی به سليقه‌ها، ذوقيات، روحيات و پيش‌فرض‌ها و پيش‌زمينه‌های فکری، تربيتی، اخلاقی، روحی و روانی انسان‌ها دارد و چون اين امور در انسانها يکسان نيستند، قضاوت‌ها نيز متفاوت از آب در می‌آيد. اشتباه نشود. منظور من اين نيست که فصاحت و بلاغت هيچ ضابطه و قاعده و قانونی ندارد. ميگويم: اين قواعد، خصوصاً در هنگام مقايسه شاهکارهای ادبی نمی‌توانند نقش خط‌کش و ترازو را بازی کنند و ميزان زيبايی و فصاحت و بلاغت يک متن را به گونه‌ای دقيق نشان دهند. بسياری از انسان‌های معمولی توانسته‌اند و می‌توانند با رعايت همين قواعد، متن‌هايی زيبا، فصيح، بليغ و مشتمل بر مطالب عميق اخلاقی، عرفانی و … خلق کنند (همانطور که کرده‌اند و نمونه‌های آن فراوان است). اما سخن من اين است که هيچ‌گاه نمی‌توانيم بطور محکم و قاطع (درست همانگونه که وزن يا ابعاد دو جسم را با خط‌کش و ترازو اندازه گرفته و مقايسه می‌کنيم) معلوم کنيم که آيا اين متن‌ها مثل قرآن (و يا برتر از آن) هستند يا نه. بنابراين در تحدی قرآن معيار و ميزان داوری معلوم نيست و اين اشکال بزرگی است که پاسخ می‌طلبد.

خوب است به يک نمونه از مواردی که مخالفان برای پاسخ به تحدی قرآن اقدام به ساختن سوره‌هايی مثل سوره‌های قرآن کرده‌اند اشاره کنيم و پاسخ مسلمانان را نيز بشنويم: يکی از نويسندگان مسيحی که مدعی معارضه با قرآن است، در مقابل سوره حمد با اقتباسی که از خود سوره داشته است سوره خودساخته‌ای عرضه نموده است:

الحمدللرحمن، رب الاکوان، الملک الديان. لک العباده و بک المستعان اهدنا صراط الايمان.

و در مقابله با سوره کوثر گفته است: انا اعطيناک الجواهر، فصل لربک و جاهر، ولا تعمتد قول ساحر! اين فرد با تقليد کامل از نظم و ترکيب آيات قرآنی و تغيير برخی از الفاظ آن به مردم چنين تلقين می‌کند که با قرآن معارضه نموده است. همين بافته‌هايش را نيز از مسيلمه کذاب به سرقت برده است. مسيلمه در برابر سوره کوثر گفته بود: انا اعطيناک الجماهر، فصل لربک و هاجر، ان مبغضک رجل کافر . (۱)

مبهم بودن معنای «مثل» در آيات تحدی و عدم وجود معياری معلوم و مشخص برای داوری پيرامون سوره‌هايی که مخالفان برای معارضه با قرآن ارائه داده‌اند، در اينجا آشکار می‌شود. يک مسيحی سوره‌ای شبيه سوره کوثر در قرآن ساخته که البته شبيه آن چيزی درآمده که مسيلمه در گذشته ارائه داده است، ولی هيچکدام از اين دو مورد قبول واقع نمی‌شوند، به اين دليل که «با تقليد کامل از نظم و ترکيب آيات قرآنی و تغيير برخی از الفاظ آن» ساخته شده‌اند؟! به عبارت ديگر، آقايان از مخالفان می‌خواهند سوره‌ای مثل قرآن بسازند، اما الفاظ و عبارات و نظم و ترکيب آن «مثل قرآن» نباشد، چرا که اگر چنين باشد اين کار تقليد از قرآن تلقی می‌شود و در آزمون تحدی تغلب به حساب می‌آيد؟! اما سوال اين است که چگونه می‌توان متنی نوشت که الفاظ و عبارات و نظم و ترکيب آن متفاوت با قرآن باشد (تا تقليد و تغلب محسوب نشود) و در عين حال «مثل قرآن» هم باشد؟ به عنوان مثال چگونه می‌توان آيه‌ای «مثل» آيه «الحمد لله رب العالمين» ساخت که همه کلمات و عبارات و همچنين لحن و نظم و ترکيب کلمات و عبارات آن با آيه مذکور متفاوت ولی در عين حال «مثل» آن هم باشد؟ آيا اين تناقض نيست؟ آيا اين سخن مانند آن نمی‌ماند که بگويم: متنی «مثل قرآن» بنويسيد که «مثل قرآن» نباشد؟ با شرايطی که در اينجا آمده است، هيچ‌کس نمی‌تواند «مثل» هيچ متن ديگری را بياورد و اين ديگر منحصر به قرآن نمی‌شود. شما اين شعر حافظ را در نظر بگيريد:

از صدای سخن عشق نديدم خوش‌تر يادگاری که در اين گنبد دوار بماند
حال آيا می‌توان يک بيت شعر سرود که الفاظ و عبارات و نظم و ترکيب کلمات و وزن شعری آن همگی کاملاً متفاوت با اين شعر باشد (تا تغلب و تقليد محسوب نشود) ولی در عين حال «مثل اين شعر» هم باشد؟

۲. فرض کنيد يک مسيحی عرب‌زبان در پاسخ به تحدی قرآن متنی زيبا، بليغ، فصيح و حاوی مضامين عالی اخلاقی و عرفانی ارائه می‌دهد و مدعی می‌شود که اين متن، حتی از قرآن هم بهتر است، اکنون داوری در اين مورد را به عهدة چه کسی بايد گذاشت؟ پيداست که داور نبايد از ميان طرفين دعوا باشد. بنابراين دو حالت می‌ماند: يا بايد يکی از پيروان اديان ديگر (مثلاً: يک يهودی) دراين مورد داوری کند و يا شخصی بی‌دين و لائيک. اما اولاً اين دو نيز هيچکدام نمی‌توانند بی‌طرفانه قضاوت کنند، زيرا هر دو به دليلی با قرآن مخالفند و آن را ساختة دست بشر می‌دانند و ثانياً افراد منصف و بی‌غرض هم، ممکن است قضاوت‌های مختلف داشته باشند و اين نکته‌ای فوق‌العاده مهم و قابل‌تأمل است. اگر پذيرفته باشيم که افراد مختلف، قضاوت‌های مختلف دارند، آنگاه اين سؤال پيش می‌آيد که قضاوت کداميک از آنها حجت است و به چه دليل؟ و آيا هنگامی که کار داوری به اختلاف نظر و مشاجرات و مباحثات داغ می‌کشد، می‌توان انتظار نتيجه‌ای قطعی را داشت، بگونه‌ای که همه را قانع و راضی کند؟ تقريباً در تمام کتب کلامی و تفسيری مسلمانان گفته می‌شود که:

شهادت اديبان بزرگ عرب از صدر اسلام تا کنون، بر فوق توان بشر بودن فصاحت و بلاغت قرآن، بهترين دليل خدایِی بودن قرآن از اين جهت است (۲)

اما با تأمل در نکاتی که آمد، سستی اين استدلال آشکار می‌شود. «اديبان بزرگ عرب از صدر اسلام تاکنون» به دو دسته تقسيم می‌شوند: مسلمان و غيرمسلمان! شهادت مسلمانان در چنين جايی البته چيزی را اثبات نمی‌کند، اما برای پی بردن به نظرات اديبان غيرمسلمان (چه در قرن‌های گذشته و چه در زمان حاضر) بهترين و منطقی‌ترين راه، رجوع مستقيم به آثار مکتوب و رسمی خود آنان است، نه اعتماد به منابع تاريخی، کلامی و تفسيری مسلمانان و يا نقل‌قول‌های عالمان و مفسران مسلمان. اگر با اين روش در اين مورد تحقيق شود، آنگاه معلوم می‌گردد که چه تعداد از اين اديبان و تا چه مقدار برای متن قرآن ارزش ادبی قائلند و چند نفر در ميان آنها پيدا می‌شوند که فصاحت و بلاغت قرآن را در حد اعجاز و فوق توان بشر بدانند. تحقيق در اين مورد را به عهدة خوانندة انديشمند و جستجوگر می‌گذارم.

از اينها گذشته، حتی اگر بپذيريم که فصاحت و بلاغت قرآن به گونه‌ای است که بشر توان آوردن متنی مثل آن را ندارد، باز هم الهی بودن قرآن اثبات نمی‌شود، زيرا غيربشری بودن مساوی با الهی بودن نيست. ممکن است مخالفان قرآن غيربشری بودن آن را بپذيرند، اما منشاء اين کتاب را القائات شيطانی بدانند نه الهامات الهی. برای رفع اين احتمال و اثبات الهی بودن منشاء قرآن بايد اولاً به محتوای آن پرداخت و ثانياً خصوصيتی را در آن نشان داد که الهی بودن آن را اثبات می‌کند. آن خصوصيت کدام است و چگونه الهی بودن قرآن را اثبات می‌کند؟ در متون کلامی و تفسيری مسلمانان با يک ادعای ديگر نيز مواجه می‌شويم و آن اينکه: نمونه‌هايی که مخالفان اسلام در پاسخ به تحدی قرآن ارائه داده‌اند:

به قدری از فصاحت و بلاغت قرآن فاصله دارند که هر فرد آشنا به ادبيات عرب را به غير قابل قياس بودن آنها با آيات قرآن متفطن می سازد (۳)

شايد بعضی از اين نمونه‌ها چنين باشند، اما آيا همه متن‌هايی که مخالفان (از صدر اسلام تا کنون) در پاسخ به تحدی قرآن و برای رقابت با آن ساخته‌اند، واقعاً اينگونه‌اند؟ بسياری از دانشمندان و اديبان عرب و مخالف اسلام (اعم از مسيحی، يهودی و يا ملحد) چنين نظری ندارند. لابد هيچ‌کدام از آنها با زبان و ادبيات عرب آشنايی ندارند!؟ چرا که اگر آشنايی داشته باشند، بايد بفهمند که اين نمونه‌ها هيچکدام قابل قياس با قرآن نيستند و توان رقابت با آن را ندارند!! شايد هم همه آنها بی‌انصاف و مغرض هستند!! و با آنکه اين «حقيقت آشکار»! را بوضوح می‌بينند، به خاطر دنياپرستی و هوای نفس، آن را انکار می‌کنند!؟ به هر حال تقليد در مسائل اعتقادی خلاف عقل و وجدان است و هر کس خود بايد با تحقيق و کاوش و تأمل در نمونه‌هايی که مخالفان ارائه داده‌اند، در مورد وزن و ارزش ادبی آنها و عمق و استحکام محتوايشان قضاوت کند و توان آنها در رقابت با قرآن را بسنجد.

۳. فرض کنيم برای قضاوت در مورد اينکه آيا نمونه‌های ارائه شده توسط مخالفان ، مثل قرآن هست يا نه، معيارهای دقيق، عينی و قابل اندازه‌گيری وجود داشته و قضاوت واقع‌بينانه و قاطع در اين مورد امکان‌پذير باشد. مسلمانان برای اينکه نشان دهند متن‌های ارائه شده توسط مخالفان «مثل» قرآن نيست و در فصاحت و بلاغت و عمق و استحکام معانی به پای قرآن نمی‌رسد، می‌بايستی آن نمونه‌ها را نقد کنند و نقاط ضعف آنها را نشان دهند. اما نکته بسيار مهم در اينجا اين است که حتی اگر نقدهای مسلمانان به اين متن‌ها درست بوده و مورد قبول واقع شوند، رقيب به معنای واقعی شکست نخورده و می‌تواند با رفع اشکالات (مطابق نظر مسلمانان) به متن‌های ديگری برسد که ديگر جای چون و چرا نداشته باشند. در اين صورت متن‌هايی بدست می‌آيد که بنا به فرض «مثل» قرآن است و تحدی قرآن با شکست مواجه می‌شود. به عنوان مثال فرض کنيد يکی از مخالفان متنی را در رقابت با قرآن خلق می‌کند. آنگاه علمای اسلام برای اينکه نشان دهند اين متن مثل قرآن نيست و توان رقابت با آن را ندارد، به نقد و بررسی آن می‌پردازند و می‌گويند :

الف) در فلان قسمت از متن، فلان اشکال دستور زبانی وجود دارد.
ب) در فلان قسمت ديگر، فلان قاعده فصاحت يا بلاغت رعايت نشده است.
ج) در فلان قسمت، مطلبی آمده که به لحاظ علمی يا عقلی نادرست است.
د) فلان جمله متن با فلان جمله ديگرش در تناقض است.
ه) فلان تشبيه که در متن آمده، نادرست و يا نارسا است.
و) فلان قسمت متن، نامفهوم و يا دچار ابهام است.

بسيار خوب، فرض کنيم همه اين ايرادات و اشکالات وارد باشند. اما مسلم است که همه آنها قابل اصلاح‌اند و پس از اصلاح اين موارد (خصوصاً طبق نظر مسلمانان) ديگر بهانه‌ای برای رد اين متن باقی نمی‌ماند و اين يعنی پايان ماجرا. مگر اينکه پس از اصلاح همه اين موارد، و عدم وجود هرگونه اشکال ادبی، علمی، عقلی و… در متن، ادعا شود که اين متن از نظر زيبائی و جذابيت به پای قرآن نمی‌رسد. اما زيبائی و جذابيت (حتی به اعتراف خود مسلمانان) هيچ قاعده و معيار دقيق و مشخصی ندارد و مفهومی کاملاً ذهنی و نسبی است. بنابراين چنين اشکالی فقط نوعی بهانه‌جويی محسوب می‌شود.

۴. آيا (از نظر قرآن و يا پيروان آن) بشر عادی می‌تواند «آيه»‌ای مثل آيات قرآن بسازد؟ اگر پاسخ مثبت است، در اين صورت بايد اعتراف کرد که ساختن سوره‌ای مثل قرآن هم از عهدة بشر برمی‌آيد (زيرا هر سوره از چند آيه ساخته شده است). و اين، معجزه بودن قرآن را نقض می‌کند و برخلاف مضمون آيات تحدی است. اما اگر پاسخ سؤال مذکور منفی است، اين سؤال مطرح می‌شود که چرا خدا نگفته است: اگر می‌توانيد، يک «آيه» مثل قرآن بياوريد؟ توجه کنيد که اگر ما معتقد باشيم فردی نمی‌تواند وزنة ده کيلويی را بلند کند، برای متذکر شدن او نسبت به ضعفی که دارد، نبايد به او بگوييم که اگر راست می‌گويی، فلان وزنة يکصد کيلويی را بلند کن! همينطور اگر بر اين باور باشيم که شخصی نمی‌تواند حتی يک بيت شعر با وزن و قافيه بگويد، نبايد به او بگوييم که اگر راست می‌گويی يک غزل دوازده بيتی بگو!

۵. دعوت قرآن به چنين رقابتی غيرمنطقی است، زيرا نتيجة آن هيچ‌گاه بطور قطع و يقين معلوم نمی‌شود. فرض کنيد که ما در زمان پيامبر اسلام زندگی می‌کنيم و به نبوت او و آسمانی بودن آيات قرآن شک داريم و به همين دليل مخاطب آيات تحدی قرار گرفته‌ايم. سپس برای نقض مدعای قرآن و پيامبر، همة تلاش خود را بکار می‌بنديم، اما نمی‌توانيم سوره‌ای مثل قرآن بياوريم. حال آيا عجز ما از ساختن سوره‌ای مثل قرآن، منطقاً آسمانی بودن اين کتاب را اثبات می‌کند؟ پاسخ منفی است، به دو دليل:

الف. درست است که ما نتوانسته‌ايم از عهدة اين کار برآييم، اما همواره ممکن است افراد ديگری در جاهای ديگر جهان باشند که بتوانند سوره‌ای حتی بهتر از قرآن بياورند. در هيچ مقطع زمانی، نمی‌توان اثبات کرد که در سراسر کرة زمين و از ميان صدها ميليون عرب و غيرعرب، احدالناسی پيدا نمی‌شود که بتواند سوره‌ای مثل قرآن بياورد. دقت کنيد که قرآن می‌گويد: اگر جن و انس دست به دست هم دهند، نمی‌توانند سوره‌ای مثل قرآن بياورند؛ و از مخالفان می‌خواهد که اگر باور نمی‌کنند، اين مدعا را عملاً بيازمايند. اما نکتة مهم اين است که چنين مدعايی قابل آزمون نيست تا نتيجة آن معلوم شود. يعنی نمی‌توان توانايی همة آدميان و جنيان در آوردن سوره‌ای مثل قرآن را مورد آزمايش قرار داد.
ب. ممکن است در دوره‌ای خاص ـ مثلاً زمان پيامبر و يا حتی عصر حاضر ـ کسی نتواند سوره‌ای مثل قرآن بياورد، اما احتمال تحقق اين امر در آينده‌ای نزديک يا دور منتفی نيست. حتی ممکن است فردی خاص ـ که قصد پاسخ دادن به تحدی قرآن را دارد ـ اکنون از ساختن متنی مانند قرآن عاجز باشد، اما همين فرد، سالها بعد از عهدة اين کار برآيد. بنابراين، تقاضای قرآن از مخالفان (که اگر نتوانستيد سوره‌ای مثل قرآن بياوريد، بايد تسليم شويد و ايمان بياوريد) بی‌نهايت غيرمنطقی است. برای اثبات معجزه بودن قرآن، حداقل بايد به نحوی اثبات شود که هيچ انسانی در هيچ عصری نتوانسته و نخواهد توانست سوره‌ای مثل قرآن بياورد. در حالی که چنين مدعايی نه تنها قابل اثبات نيست، بلکه از ديدگاه بسياری از مخالفان موارد نقض فراوانی دارد. با روشی که قرآن برای اثبات معجزه بودن خود در پيش گرفته است، بسياری از انديشمندان، هنرمندان، شاعران، مخترعان و… می‌توانند ادعای پيامبری کرده و آثار خود را معجزه بنامند! مثلاً لئوناردو داوينچی با خلق اثر شاهکار «موناليزا» می‌تواند ادعا کند که اين نقاشی با هدايت و کمک فرشتگان آسمانی خلق شده و بشر از آوردن نمونه‌ای مثل آن عاجز است. آنگاه برای اثبات مدعای خود به مردم بگويد که: اگر در سخنان من شک داريد، تابلويی مثل آن بکشيد و اگر نتوانستيد، پس به ارتباط من با عالم غيب، و آسمانی بودن اين اثر ايمان بياوريد! به همين ترتيب اگر مولوی و حافظ نيز مدعی شده باشند که اشعارشان وحی الهی است، بايستی بپذيريم! زيرا تاکنون نه مانند مثنوی مولوی آمده و نه غزليات حافظ رقيبی پيدا کرده است. اينها البته از باب جدل است و در حقيقت برای هيچ اثر هنری و يا متن ادبی، هيچگاه مثل و مانندی ظهور نخواهد يافت. در عالم ذوق و هنر و ادبيات، هر حادثه‌ای فقط يک بار اتفاق می‌افتد، حتی قرآن. اما اين، نشان‌دهندة آسمانی بودن آن نيست. بلکه به اين دليل است که «مثل» و «مانند» در اين عرصه‌ها بی‌معيار و لذا بی‌معنی و بی‌مصداق است.

۶. به عقيدة مسلمانان آشنايی وسيع و عميق با زبان و ادبيات عرب، بعلاوة «کمی‌ انصاف» و «اندکی تعمق»، شرايط لازم و البته کافی برای اعتراف به معجزه بودن متن قرآن است. اما واقعيت اين است که در سراسر جهان ميليون‌ها انسان با شرايط فوق وجود دارند که نه تنها قرآن را ساختة دست بشر می‌دانند، بلکه معتقدند که از نظر ادبی ضعفهای فراوانی دارد و محتوای آن در بسياری از موارد با قواعد عقلی و قوانين علمی و اصول اخلاقی ناسازگار است . (۴) در بين اعراب، صدها هزار تحصيلکرده، روشنفکر و دانشمند غيرمسلمان وجود دارند که هم با زبان عربی و ظرايف آن آشنا هستند و هم انصاف و صداقت دارند، اما متن قرآن را معجزه نمی‌دانند. آيا می‌توان همة آنها را به غرض‌ورزی، عدم صداقت و يا بی‌سوادی و ناآشنا بودن به زبان عربی متهم کرد؟

۷. در آيات مذکور نه تنها اعراب، بلکه همه مردم جهان دعوت به رقابت شده‌اند. به عبارت ديگر از آلمانی‌ها، فرانسوی‌ها، ژاپنی‌ها، چينی‌ها، ترک‌ها و کردها و … نيز خواسته شده است تا در صورت عدم يقين به آسمانی بودن قرآن، متنی مثل آن بياورند و اگر نتوانستند چنين کنند، تسليم شوند و حقانيت قرآن و نبوت پيامبر اسلام را بپذيرند. اما آيا چنين درخواستی، نامعقول نيست؟ تصور کنيد فردی در عربستان ادعای پيامبری کرده و کتابی به زبان عربی آورده و اصرار می‌کند که محتوای آن وحی الهی است. آنگاه برای اثبات آسمانی بودن کتابش از مردم ژاپن _ که ممکن است حتی يک کلمه عربی ندانند _ می‌خواهد يا متنی مثل آن بياورند و يا آسمانی بودن آن را بپذيرند. به عبارت ديگر، او می‌خواهد عجز ژاپنی‌ها از نوشتن کتابی مثل قرآن را دليل حقانيت نبوت خود و آسمانی بودن کتابش قلمداد کند؟! به راستی آيا لحظه‌ای انديشده‌ايد که چگونه می‌توان تحدی قرآن در برابر مردم غيرعرب (مانند ژاپنی‌ها، هلندی‌ها، فرانسوی‌ها، هندی‌ها، روس‌ها، آمريکايی‌ها و …) را به گونه‌ای معقول معنا کرد؟ ممکن است بگوييد، همان فرد ژاپنی وقتی می‌بيند که حتی اعراب نتوانسته‌اند متنی مثل قرآن بياورند، می‌فهمد که ديگران نيز هرگز نمی‌توانند چنين کاری کنند. اما مشکل اينجاست که فردی که خود از زبان عربی هيچ نمی‌‌داند، چگونه می‌تواند بفهمد که اعراب از آوردن متنی مثل قرآن عاجز شده‌اند يا نه؟ باز ممکن است بگوييد که اين افراد می‌توانند به متخصصان فن (آشنايان به زبان و ادبيات عربی) رجوع کنند تا دريابند که تاکنون کسی نتوانسته متنی مثل قرآن بياورد و از اين طريق پی به اعجاز قرآن و نبوت پيامبر اسلام ببرند و مسلمان شوند! اما اين پاسخ سه اشکال عمده دارد:

الف) اگر قبول داريم که اصول دين تحقيقی است، ديگر نمی‌توانيم برای تشخيص حقانيت و صدق مدعای يک مدعی نبوت به متخصص رجوع کنيم. دوراهی انتخاب يا عدم انتخاب يک دين، دوراهی بسيار حساس و سرنوشت‌سازی است که يک طرف آن سعادت ابدی و طرف ديگر آن بدبختی و شقاوت ابدی است. در چنين دوراهی وحشتناکی چگونه می‌توان به متخصص رجوع و از او تقليد کرد؟ فردی که می‌خواهد دينی را انتخاب کند، چگونه می‌تواند به يک متخصص رجوع کند و به او بگويد: فلانی، تو که متخصص هستی يک دين درست و خوب برای من انتخاب کن چون من خودم عامی هستم و نمی‌دانم از بين اين همه دين‌های متفاوت کدامشان درست‌تر و خوب‌تر است!؟ فراموش نکنيم که انتخاب يک دين از ميان اديان ديگر، مانند انتخاب يک هندوانه از ميان هندوانه‌های ديگر نيست تا بتوانيم کار را به يک متخصص بسپاريم و به او بگوييم يکی از بهترين‌ها و شيرين‌ترين‌هايش را برايم انتخاب کن!

ب) فرض کنيم رجوع به متخصص در اين مرحله جايز باشد. اما مشکل اينجاست که متخصصان مختلف در اين زمينه نظريات متفاوت و متناقض دارند. متخصصان زيادی وجود دارند که قرآن را معجزه نمی‌دانند و معتقدند که تاکنون افراد زيادی توانسته‌اند متن‌هايی مثل قرآن و حتی بهتر از آن بياورند و البته متخصصان زيادی هم عکس‌اين نظر را دارند. حالا يک فرد ژاپنی يا چينی اگر بخواهد برای کشف حقيقت به متخصص رجوع کند، به کدام يک از اين دو گروه مراجعه کند؟!

ج) اصولا چرا بايد معجزه به گونه‌ای باشد که فقط عده‌ای متخصص بتوانند به معجزه بودن آن پی ببرند و توده مردم مجبور شوند به آنها رجوع کنند؟!

۸. و اما بزرگترين خطای محمد (قرآن) اين است که به علت‌ها و انگيزه‌های شک مخالفان به قرآن توجهی نکرده است. اکثر مخالفان قرآن به دليل وجود اشکالات عقلی، علمی، اخلاقی، ادبی و … در قرآن، آسمانی بودن آن را انکار می‌کنند (نه به خاطر اينکه فکر می‌کنند توان آوردن مثل آن را دارند). کاری به وارد بودن يا نبودن اشکالات و انتقادهای آنها نداريم، اما در برابر چنين افرادی، آيا خنده‌دار نيست که به جای پاسخ منطقی به اشکالات و شبهاتشان، از آنها بخواهيم متنی مثل قرآن بياورند؟ مخالفان قرآن معتقدند که در اين کتاب ده‌ها مورد تناقض‌گويی شده، مطالب خلاف واقع آمده و حجم عظيمی از آن شامل دستورات ضداخلاقی، سخنان بيهوده، جملات ناقص و نامفهوم، استدلال‌های ضعيف و… است و همين، مانع ايمان آوردن آنها می‌شود (از نقاط تاريک زندگی محمد که آن نيز بسياری از محققان را به شک و ترديد انداخته است می‌گذرم). آنها می‌گويند: گيريم که ما نتوانستيم متنی مثل قرآن بياوريم، آيا بايد چشم خود را برروی صدها اشکال و عيب و ايراد که در قرآن وجود دارد ببنديم و همه آنها را ناديده بگيريم و فقط به اين دليل که نمی‌توانيم متنی مثل آن بياوريم، به آسمانی بودن آن اعتراف کنيم؟ شما پاسخ صدها سؤال و انتقاد ما را بدهيد، آنگاه ما حتی اگر بتوانيم متنی مثل قرآن بياوريم، باز هم به آسمانی بودن آن ايمان می‌آوريم، چه رسد به اينکه از عهده اين کار برنياييم! به عبارت دقيق‌تر، آنچه آتش شک و ترديد نسبت به قرآن را در دل مخالفان و شکاکان شعله‌ور می‌کند، اين نيست که آنها گمان می‌کنند می‌توانند متنی مثل آن بياورند (اگر چنين بود، تحدی قرآن در برابر اين افراد تاحدودی معنای معقولی پيدا می‌کرد). ريشه شک و ترديد آنها، ارزش اخلاقی و معرفتی محتوای قرآن است که (از نگاه آنها) در آزمون نقد، نمره زير ۱۰ می‌گيرد. بنابراين تحدی قرآن در برابر چنين افرادی فوق‌العاده بی‌معناست.

مجموع مطالبی که گفته شد، ارزش منطقی و علمی مدعای مسلمانان مبنی بر اينکه :

از هزار و چهارصد سال پيش تاکنون هيچکس نتوانسته متنی مانند قرآن بياورد و همين، نشان‌دهندة آسمانی بودن اين کتاب است. (۵)

معلوم می‌شود. هر مسلمانی که چنين سخنی می‌گويد، بايد به اين پرسش‌ها پاسخ دهد:

۱. منظور شما از متنی که «مثل» قرآن باشد، چيست؟ و با کدام معيار و ميزان روشن، مشخص و قطعی می‌توان حکم کرد که متن ارائه شده توسط مخالفان، «مثل» قرآن هست يا نيست؟

۲. با فرض وجود معياری مشخص و روشن، شما از کجا می‌دانيد که تاکنون هيچ بشری در هيچ کجای کرة زمين نتوانسته است متنی مثل قرآن بياورد؟ آيا در اين مورد تحقيق کافی کرده‌ايد؟ و اصلاً آيا چنين موضوعی قابل تحقيق هست؟ اتفاقاً از صدر اسلام تاکنون هزاران مخالف مسيحی، يهودی، هندو، لائيک و… برای پاسخ به تحدی قرآن، سوره‌هايی ساخته و مدعی شده‌اند که اين سوره‌ها «مثل» قرآن و در مواردی «بهتر» از آن است . (۶) آيا واقعاً همة اين نمونه‌ها را ديده و توانسته‌ايد با معيارهای محکم، قطعی و مشخص، «ناهمانندی» آنها با قرآن را نشان دهيد؟

۳. گيريم که تاکنون هيچکس نتوانسته باشد متنی مانند قرآن بياورد. از اين مدعا چگونه می‌توان معجزه بودن قرآن را نتيجه گرفت در حالی که هنوز احتمال تحقق اين امر در آينده وجود دارد؟

۴. حتی فرض کنيم تا روز قيامت هم کسی نتواند متنی مثل قرآن بياورد، به لحاظ منطقی تنها نتيجه‌ای که در آن روز (يعنی روز قيامت) از اين ماجرا می‌توان گرفت اين است که: محمد هزاران سال پيش کتابی آورد که هيچ بشری نتوانست نظير آن را بياورد، همين و بس! يعنی باز هم وحيانی بودن قرآن اثبات نمی‌شود. زيرا از نظر عقلی محال نيست که يک انسان باهوش، با اتکاء‌ به استعداد و نبوغ ذاتی و ذوق هنری و ادبی خود، اثری علمی، هنری، ادبی يا… به يادگار بگذارد که تا روز قيامت هم کسی نتواند «مثل» يا «بهتر» از آن را بياورد، و چون چنين فرض و احتمالی کاملاً معقول است، تحدی قرآن اندکی نامعقول جلوه می‌نمايد. زيرا در اين تحدی حتی شکست قطعی رقيبان هم چيزی را ثابت نمی‌کند! اگر مسلمانان اين نکتة مهم را نمی‌پذيرند؛ بايد نظر مخالف خود را با استدلالی محکم ارائه و نشان دهند که از دو مقدمة: الف. قرآن تحدی کرده است و ب. هيچکس نتوانسته است (و نمی‌تواند) سوره‌ای مثل قرآن بسازد، چگونه و طبق کدام قواعد منطقی می‌توان نتيجه گرفت که قرآن کلام خداست؟

تا اينجا معلوم شد که تحدی قرآن، بيش از آنکه اعجاز قرآن را اثبات کند، بر شک و ترديد نکته‌سنجان نسبت به اعتبار و اصالت اين کتاب می‌افزايد. عده‌ای از عالمان اسلام سعی‌ کرده‌اند تا به تحدی قرآن شکلی برهانی بدهند. حاصل تلاش آنان اقامة برهانی است با سه مقدمة زير:

۱. پيامبر اسلام، قرآن را به عنوان يک امر خارق العاده که فقط با امداد ويژة الهی تحقق می‌يابد و دليل صحت ادعای پيامبری اوست، مطرح کرده است (آيات تحدی نيز بيانگر همين موضوع هستند.)

۲. مخاطبان پيامبرـ که بنا به علل و دلايل مختلفی بيشترين انگيزه را برای پاسخ گويی به تحدی قرآن داشته‌اند ـ مسئله را جدی گرفته و در صدد بررسی قرآن و همانند آوری آن برآمده و در اين راه تلاش جدی و فراوانی کرده‌اند.

۳. کتاب‌های تاريخ و علوم قرآن، افراد متعددی را ذکر می‌کنند که در صدد همانند آوری قرآن برآمده و خود با بررسی قرآن به عجز خويش پی برده‌اند و يا به آوردن چيزی شبيه قرآن دست يازيده، ولی نمونه‌هايی را ارائه داده‌اند که موجبات رسوايی خويش را فراهم آورده و عدم توانايی بشر در همانند آوری را به اثبات رسانده‌اند. و اگر نمونه‌های ديگری وجود داشت،… حتماً آن نمونه ها به صورت برجسته در تاريخ ثبت می‌شد و هم اکنون در دسترس ما قرار می‌گرفت. (۷)

در مقدمات اول و دوم اين برهان البته جای شک و ترديدی نيست، همة سخن در مقدمة سوم است که خود شامل سه مدعای مشکوک و سؤال‌برانگيز می‌باشد؛ اول آنکه: از صدر اسلام تا کنون، هر کس در هر کجای دنيا که برای پاسخ‌گويی به تحدی قرآن اقدام کرده، يا به عجز خود پی برده و عقب نشينی کرده، يا اينکه با آوردن نمونه‌هايی ضعيف و غير قابل قياس با قرآن، به جای اينکه از ميدان رقابت سر بلند بيرون بيايد، رسوا و سرافکنده شده است، دوم اينکه: همة نمونه‌هايی که در هزار و چهار صد سال گذشته از طرف مخالفان قرآن ارائه شده، در کتب تاريخ ثبت شده و در کتب علوم قرآنی ـ که عالمان اسلام نوشته‌اند ـ مورد نقد و بررسی دقيق و علمی قرار گرفته و «ضعيف بودن» و «غير قابل قياس بودن آنها با قرآن» به گونه‌ای محکم و قطعی به اثبات رسيده است، و سوم آنکه با توجه به دو مدعای پيشين، عدم توانايی بشر در آوردن متنی مثل قرآن به اثبات می‌رسد. با توجه به مطالبی که پيش از اين آمد، گمان نمی‌کنم ديگر نيازی به نقد علمی اين برهان باشد، اما شايد نقد اخلاقی آن (با طرح سه پرسش ساده) خالی از لطف نباشد:

۱. آيا کسانی که چنين برهانی را اقامه کرده‌اند، خودشان واقعاً معتقدند که تمام نمونه‌هايی که مخالفان قرآن از صدر اسلام تا کنون آورده‌اند، در کتب تاريخ ثبت شده و در کتب علوم قرآنی با ضوابط و معيارهايی عينی و مشخص مورد نقد و بررسی دقيق و علمی قرار گرفته و شکست همة آنها بگونه‌‌ای محکم و قطعی نشان داده شده است؟ صحّت اين مدعای بزرگ و شگرف، چگونه بر آنان ثابت شده است؟

۲. مقدمات يک برهان عقلی بايد از قطعيات و مسلمات، و يا (مطابق قاعدة جدل) مورد قبول خصم باشد ، اما آيا مقدمات اين برهان چنين است؟ يک محقق نقاد و آزادانديش چگونه می‌تواند مدعيات خود‌پسندانه و خيال‌بافانه‌ای را که در مقدمات اين برهان آمده، باور کند و با خود بگويد: ديگر نيازی به تحقيق در اين مورد نيست، زيرا بنا به ادعای عالمان اسلام، اسناد و مدارک رسوايی همة مخالفانی که در هزار و چهارصد سال گذشته قصد آوردن سوره‌ای مثل قرآن را داشته‌اند (بدون استثناء) در کتب تاريخ (لابد آن هم کتب تاريخی که مسلمانان نوشته‌اند!) و کتب علوم قرآنی مسلمانان آمده است؟ آيا اين، برهان است يا دعوت به خوش‌باوری و عافيت‌طلبی و تقليد کورکورانه؟ شايد در پاسخ بگوييد: چه کسی گفت شما تحقيق را کنار بگذاريد و ادعای ما را کورکورانه باور کنيد؟ شما خودتان هم می‌توانيد در اين مورد تحقيق کنيد. اما همانطور که پيش از اين گفتم، تحقيق در اين مورد هيچگاه به پايان نمی‌رسد، چون تلاش مخالفان و رقيبان هيچگاه تمام نمی‌شود و هر روز صدها متن جديد در رقابت با قرآن پديد می‌آيد، آيا همين واقعيت نشان نمی‌دهد که روشی که قرآن در اثبات آسمانی بودن خود در پيش گرفته، روشی نامعقول و ناسنجيده است؟

۳. در مقدمات برهان مورد بحث، ابتدا ادعا شده است که تاکنون هيچ‌کس نتوانسته است متنی مثل قرآن بياورد، سپس از اين مدعا نتيجه گرفته شده است که: «بشر در آوردن متنی مثل قرآن ناتوان است». تو را به خدا صادقانه بگوييد: آيا شما واقعاً معتقديد که اين نتيجه منطقاً از آن مقدمه قابل استنتاج است؟ آيا اگر (بنا به فرض) تاکنون کسی نتوانسته باشد متنی مثل قرآن بياورد، همين نشان می‌دهد که در آينده و تا ابد نيز هيچ‌کس از عهدة اين کار برنمی‌آيد؟ اين استنتاج مستند به کدام قاعدة منطقی است؟

شکل خلاصه ولی عجيب و شگفت‌انگيز اين برهان چنين است:

هيچ انسانی نتوانسته و نمی‌تواند همانند قرآن را بياورد و همين گويای اعجاز قرآن است (۸)

در استدلال فوق، گيرم که واژة «نتوانسته» درست باشد، اما واژة «نمی‌تواند» (که نوعی غيب‌گويی است) از کجا آمده است؟ از اينها گذشته حتی اگر معلوم شود که بشر هرگز نمی‌تواند متنی مثل قرآن بياورد فقط غيربشری بودن قرآن اثبات می‌شود نه الهی بودن آن. زيرا غيربشری بودن، معادل يا ملازم الهی بودن نيست. می‌توان احتمال داد که آيات قرآن القائات شيطانی است نه الهامات الهی. برای رفع اين احتمال چه انديشيده‌ايد؟
در آخر شايد اشاره به نظر آقای جوادی آملی در باره تحدی قرآن خالی از لطف نباشد. به نظر ايشان تحدی مشتمل بر قياس و برهان است، بدين‌گونه که:

….. اگر اين کتاب کلام خدا نباشد، پس کلامی بشری است و اگر بشری باشد پس شما هم که بشر هستيد بايد بتوانيد مثل آن را بياوريد، اگر شما توانستيد مثل آن را بياوريد، بشری بودنش اثبات می‌شود و اگر نتوانستيد، معلوم می‌شود که (قرآن) بشری نيست و اعجازی است که اثبات کنندة ادعای نبوت و رسالت آورنده آن خواهد بود (۹)

برهان آقای جوادی آملی مشتمل بر چهار گزاره شرطی است که هيچ‌کدام از آنها درست نيست و اين مرا به حيرتی عجيب فرو برده است. گزاره شرطی اول نا‌درست است، زيرا ممکن است محتوای قرآن کلام شياطين يا ملائکه باشد . (۱۰) به عبارت ديگر، از خدايی نبودن يک کتاب لزوما بشری بودن آن نتيجه گرفته نمی‌شود. گزاره دوم نيز نادرست است، چرا که بشری بودن يک اثر (علمی، ادبی، هنری و …) لزوما به معنای معارض داشتن آن نيست، يا حداقل دليلی به سود اين مدعا اقامه نشده است. به عبارت ديگر وقوع اين پديده که يک نفر اثری علمی، ادبی يا هنری خلق کند و هيچ‌کس نتواند مثل يا بهتر از آن را بياورد، محال عقلی نيست. گزاره شرطی سوم نيز نادرست است، زيرا معارض داشتن لزوما به معنای بشری‌بودن نيست. حداقل می‌توان فرض کرد (و احتمال داد) که پديده‌ای مخلوق ملائکه يا شياطين باشد و در عين حال بشر نيز توانايی خلق اثری مثل آن را داشته باشد. گزاره شرطی چهارم نيز نادرست است و اگر بنا به فرض پذيرفته باشيم که قرآن پديده‌ای بی‌نظير و بلامعارض است، بشری‌نبودن آن اثبات نمی‌شود. و در آخر، بشری‌نبودن قرآن نيز لزوما به معنای الهی‌بودن يا آسمانی‌بودن آن نيست ولذا ادعای رسالت و نبوت آورنده‌اش را اثبات نمی‌کند. اگر خوب دقت کنيم، در ساختار برهان تحدی قرآن يک پيش‌فرض اثبات‌ناشده و بلکه واضح‌البطلان وجود دارد و آن اينکه گويی بين توانايی يا ناتوانی آدميان در آوردن اثری مثل يک اثر مفروض، و بشری بودن يا نبودن آن، رابطه‌ای منطقی وجود دارد، در حالی که بين اين‌دو هيچ رابطه‌ای ديده نمی‌شود.

حجت الله نيکويی

زيرنويس:

۱ . جوان آراسته، حسين: درسنامه علوم قرآنی، ج۲، ص ۳۶۱_۳۶۰
۲. مصباح يزدی، محمد تقی: قرآن شناسی، ص ۱۵۱
۳. همان، ص۱۵۱
۴. در فصل‌های آينده به تعدادی از اين موارد اشاره خواهم کرد.
۵. اين مدعا تقريباً در همه کتب تفسيری و کلامی مسلمانان ديده می‌شود.
۶ . نمونه‌هايی از اين متن‌ها را می‌توان در سايت‌های http://www.answeringislam.org ، http://www.islameyat.com ، http://www.servant13.net و http://www.islam-exposed.org مشاهده کرد.
۷ . مصباح يزدی، محمد تقی: قرآن‌شناسی، ص ۱۲۷ـ۱۲۳ (با اندکی تلخيص و تصرف)
۸. فتحعلی، محمود: مبانی انديشة اسلامی، ج ۳ ، ص ۱۱۱
۹. جوادی آملی، عبدالله: قرآن در قرآن، ص ۱۲۸
۱۰. توجه کنيد که عصمت ملائکه (به قول فخر رازی) مدعايی است که پس از اعتقاد به نبوت پيامبر اسلام و آسمانی بودن قرآن حاصل ميشود و در اينجا قابل استناد نيست. به عبارت ديگر عصمت ملائکه با دلايل عقلی و پيشينی محض قابل اثبات نيست تا بتوان از آن برای حل اين مشکل استفاده کرد.

مناظره علی سینا و آیت الله منتظری

مناظره آیت الله منتظری و دکتر علی سینا در تالار گفتمان جبهه ملی انجام گرفته است، دکتر علی سینا چندین سوال کوتاه را مطرح کرده اند و آیت الله منتظری در نامه ای به 4 مورد از این پرسشها پاسخ داده اند، متن پاسخنامه آیت الله منتظری را میتوانید در اینجا مطالعه کنید.

دکتر علی سینا در چهار نوشتار به بررسی نظرات آیت الله منتظری میپردازد،

این پاسخ ها همگی از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه شده اند، متن اصلی آنها را میتوانید در اینجا بیابید.

تارنمای آیت الله منتظری متنی در ارتباط با این مناظره انتشار داده است، پاسخ تارنمای زندیق به این متن را میتوانید در نوشتار زیر بیابید:

پاسخ به دفتر آیت الله منتظری در مورد مناظره بین آیت الله منتظری و دکتر علی سینا.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماها اگر نه بهترین مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام به زبان انگلیسی به شمار میرود. وی مقالات و مطالب بسیار متنوع و جالبی را پیرامون دین اسلام به رشته تحریر در آورده است و عموماً اسلام را از جایگاه انسانگرایی، خردگرایی و منطقی به نقد میکشد.

دکتر علی سینا یک جایزه 50,000 دلاری برای کسی که بتواند ادعاهای او و اتهامهایی که او بر پیامبر اسلام وارد می‌کند رد کند در نظر گرفته است، برای اطلاعات بیشتر در مورد جایزه  50,000 دلاری تارنمای آزادی ایمان اینجا را کلیک کنید.

آیت الله العظمی منتظری از مراجع عظام شیعیان ایران هستند، که توسط آیت الله خمینی بعنوان جانشین مطرح بودند اما افکار آزادیخواهانه و لیبرال ایشان نظر آیت الله خمینی و اقشار تندروی اسلامگرایان را نسبت به ایشان عوض کرد، تا آنجا که ایشان کم کم مجبور به کناره گیری از حکومت شدند و در نهایت مورد غضب، اذیت و آزار و بی حرمتی های بسیار از طرف طرفداران نظام جمهوری اسلامی قرار گرفتند و معتقد هستند که مظلوم واقع شده اند.آیت الله منتظری همچنین مرجع تقلید بسیاری از اسلامگرایان نو اندیش هستند و معمولا با نظریات استبدادی و ضد بشری که سایر اسلامگرایان بدانها اعتقاد دارند همچون حکم اعدام ارتداد و نظریه ولایت مطلقه فقیه به مخالفت میپردازند. Ayatollah Montazeri

تارنمای زندیق درصورت دریافت هرگونه پاسخ و یا نامه پیرامون این مناظره ها از آیت الله منتظری یا دکتر علی سینا آنها را بر روی این صفحه قرار خواهد داد. علاقه مندان به اینگونه بحث ها میتوانند از دفتر آیت الله منتظری درخواست کنند که به انتقادات دکتر علی سینا پاسخ دهند.

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

پاسخ آیت الله منتظری به دکتر علی سینا

این نوشتار مربوط به پاسخ آیت الله منظری به پرسشهای دکتر علی سینا در مناظره بین این دو و به دست خط خود آیت الله منتظری است.

برای اطلاعات بیشتر در مورد مناظره از مناظره علی سینا و آیت الله منتظری دیدن کنید.

علی سینا و منتظری، جنگهای پیامبر.

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا. قسمت دوم.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است. برای اطلاعات بیشتر در مورد این مناظره به برگ «مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری» مراجعه کنید.

دومین پرسش

چطور شخصی که خود را پیامبر خطاب میکند، میتواند به کاروانهای تجارتی حمله کند و همچون یک دزد سر گردنه و یاغی رفتار کند؟

در رابطه با قصد حمله به کاروان تجارتی قریش، این کاروان از تعدادی سرمایه داران ضد اسلام مکه به همراه ابوسفیان دشمن سرسخت و معروف اسلام و مسلمانان تشکیل شده بود. در آن سالها دشمنی قریش و تحریکات آنان علیه اسلام و مسلمین از مکه به شدت جریان داشت. مدینه به تازگی مرکزی سیاسی و حکومتی برای اسلام شده بود و از هرسو در معرض تهاجم و دشمنی قریش قرار گرفته بود.

مسلمانان بسیاری بودند که با پیامبر (ص) و بعد از ایشان به دلیل فشارهای کفار قریش در مکه مصادره اموال آنان توسط قریش خانه و کاشانه خود را رها و به مدینه مهاجرت کرده بودند، اینان درصدد تقاص و پس گرفتن اموال خویش از قریش بودند و به آنان خبر رسیده بود که این کاروانها ثروت زیادی با خود دارد. رهبری مسلمانان نیز در صدد نا امن کردن راههای تقویت اقتصادی و نظامی دشمن بود. هدف اصلی از حمله نا امن کردن راهها برای دشمن در حال جنگ فرسایشی آنان با مسلمانان بود.

این حالت جنگی تا زمانی که مکه فتح شد، ادامه داشت.

بدیهی است هنگامی که دو کشور و یا دو نیرو در حال جنگ با یکدیگر باشند و هیچگونه پیمان صلح یا آتش بس میان آنها منعقد نشده باشد، هرکدام به خود حق میدهند بنیه اقتصادی و نظامی طرف مقابل را تضعیف نموده و امنیت آنرا به مخاطره بیاندازند.

و این سنت یک سنت پذیرفته شده در دنیا در گذشته و در حال می باشد، و قطاع الطریق از مقوله دیگری است. قطاع الطریق به یاغیان و راهزنانی می گویند که امنیت و آرامش مردمی را که در شهر و کشور خود نه در حال جنگ و نه دشمنی با کسی می باشند از بین ببرند و اموال آنان را غارت نمایند.

دکتر علی سینا:

آیت الله عظمی منتظری گرامی،

برای آغاز، مایل هستم از شما به خاطر راستگویی و صداقتتان سپاسگزاری کنم، شما بر عکس بیشتر مسلمانان که ادعا میکنند جنگهای محمد حالت دفاعی داشته است، تایید کردید که محمد مهاجم بود و او بود که به کاروانهای تجارتی حمله کرد. این زمان بسیاری را برای ما حفظ میکند، زیرا دیگر من مجبور نیستم سیاهه ای از حملاتی که محمد به کسانی که آنها را دشمن خوییش میدانست ارائه دهم.

اما گویا شما حملات محمد به کاروانها، شهر ها و کشتن شهروندان را به این دلیل که استراتژی نظامی برای تضعیف دشمنان محمد بوده اند عادلانه میدانید. اما توضیح خود محمد برای این حملات این بوده است که مسلمانان حق دارند آنچه قریش در هنگام تبعید از مسلمانان ستانده، پس بگیرند.

اگر چه حقیقت این است که مکیان محمد را از خانه هایشان نراندند،بلکه مسلمانان به دلیل اصرار محمد مهاجرت کردند. وی ابتدا دستور داد که مریدانش به حبشه بروند و بعد که به اندازه کافی طرفدارانی در مدینه یافت، آنان را به مهاجرت به مدینه فرمان داد.

در حقیقت  علی رغم اینکه محمد بطور دائم در حال دشنام دادن و توهین به مذهب قریشیان بود و آنها را با رفتار فرسایشی خود خشمگین کرده بود، حتی یک مورد نیز در تاریخنامه های اسلامی گزارشی از اعمال خشونت علیه محمد و طرفدارانش نشده است.

مسلمانان امروزه هیچ انتقادی علیه دینشان را نمیپذیرند. آنها شخصی را که عقایدشان را زیر سوال ببرد به یکباره می کشند و این چیزی است که پیامبر به آنها آموخت تا انجام دهند. اما اعراب پیش از محمد از بردباری و مدارای دینی بیشتری برخوردار بودند. اعراب پیش از محمد با مسیحیان و یهودیان در توازن همزیستی می کردند، بدون اینکه هیچ نشانه ای از عداوتها و دشمنی های برگرفته از ادیان بین آنها باشد. اما آزمایش بردباری و تحمل دینی نهایی بین اعراب وقتی آغاز شد که محمد شروع به شماتت کردن خدایان اعراب پرداخت. اما با وجود تهمت هایی که به قریش زده می شود،قریشیان میزان بالایی از بردباری و تحمل را از خود نشان دادند، حتی وقتی که محمد آشکارا به مقدسات آنها توهین میکرد، هرگز به محمد و یا هیچیک از پیروانش صدمه ای نزدند.

این تحمل و بردباری را با رفتاری که با بهائیان در ایران میشود مقایسه کنید. بهائیها به محمد یا الله او توهینی نمیکنند، آنها امامان را انکار نمی کنند و با هیچ یک از مفاهیم قرآنی نیز مخالفت نمیکنند. تنها چیزی که آنها میگویند این است که پیامبر آنها همان کسی است که ظهور وی به مسلمانان وعده داده شده است. این ادعا در مقابل دشنامهای آشکار محمد به عقاید و مقدسات قریش هیچ است اما نه تنها مسلمانان هیچ بیرحمی و قساوتی را از بهائیان دریغ نکرده اند، بسیاری از آنها را کشته اند، زندانی کرده اند، شکنجه داده اند و کتک زده اند. حقوق انسانی آنها را نادیده گرفته اند و بطور وحشتناکی غیر انسانی با آنها برخورد کرده اند. هیچکدام یک از این اعمال در حق پیامبر اسلام و طرفدارانش انجام نگرفته بود هرچند آنها بطور دائم خدایان قریش را با توهین و طعنه شستشو میدادند و به مقدسات آنها دائم دشنام میدادند.

وقتی مکیان به اندازه کافی محمد را تحمل کردند و نتوانستند تمسخر خدایانشان را تحمل کنند، سرانجام گروهی از بزرگان خود را به نزد ابوطالب فرستادند و به او شکایت کردند که «این برادر زاده تو بسیار زشت و زننده در مورد خدایان و دین ما سخن میگوید. ما را احمق خطاب کرده است و نیاکان ماراگمراه خوانده است. اکنون یا تو اورا نصیحت کن یا دستور ده تا ما نسق کار خود بنهیم اورا از خود و به هر طریق که باشد، دفع کنیم». ابوطالب نیز با آنها به نرمی سخن گفت و به آنها اطمینان داد که با برادرزاده خود در این مورد صحبت خواهد کرد و از او خواهد خواست که احترام بیشتری از خود نشان دهد. اما محمد اقدامات خود را تغییر نداد، پس آنها مجددا نزد ابوطالب با حالی آشفته بازگشتند و به او اخطار دادند که اگر او  برادرزاده اش را از رفتار زشت خود باز ندارد، آنها خود وی را مهار خواهند کردو به ابوطالب گفتند «و حال دیگر ما براستی نمیتوانیم بیش از این تحملی از خود در مقابل توهین به مقدسات، پدران و خدیانمان نشان دهیم، یا تو اورا از توهین و تمسخر ما بازدار و یا خود با او همزبان شو و به او بپیوند تا ما بتوانیم در مورد این قضیه تصمیم بگیریم.»

این تمام چیزی است که در مورد آزار مسلمانان در مکه گزارش شده است. آنچه آنها گفته اند تنها یک اخطار بود و حتی به تهدید نیز کشیده نشده است. در واقع تا زمانیکه ابوطالب زنده بود و حتی بعد از مرگ وی تا زمانی که محمد در مکه بود هیچ صدمه ای به وی زده نشده بود و هیچیک از یارانش نیز آزاری ندیده بودند.

تنها گزارشی که از خشونت و برخورد فیزیکی علیه مسلمانان در تاریخ گزارش شده است، کتک خوردن خواهر عمر، به جرم اینکه وی اسلام آورده بود و عمر او را مورد ضرب و شتم قرار داده بود است، و از اتفاق همین قضیه نیز موجب پذیرش اسلام از طرف وی شد. اما حتی این برخورد را نیز نمیتوان یک آزار مذهبی نامید، بلکه تنها میتوان آنرا خشونت خانوادگی دانست زیرا عمر انسانی کج خلق و غیر قابل پیشبینی و زود رنج بود که به آسانی کنترل اعصاب خود را از دست میداد و دست به خشونت می برد. اما حتی این حدیث نیز ممکن است درست نباشد، زیرا عمر خود در جای دیگر طریقه اسلام آوردن و آشنایی خود با اسلام را به گونه ای دیگر نقل کرده است.

پس پرسش اینجا مطرح میشود، اگر هیچ آزاری علیه مسلمانان وجود نداشت، چه کسی آنها را از خانه هایشان رانده بود؟ ما میدانیم که بسیاری از آنها خانه های خود را رها کردند و به حبشه و بعدها به مدینه رفتند. چرا آنها باید خانه های خود را در حالی که هیچ خطری آنها را تهدید نمیکرد رها میسازند؟

پاسخ به این سوال را میتوان در محمد و آنچه در مغز میپروراند یافت. این محمد بود که از آنها خواست که مکه را ترک کنند. درواقع او به آنها دستور داد که مکه را ترک کنند و اینرا نیز از طرف الله بر آنها واجب کرد. آیات زیر به روشنی به این مسئله اشاره میکنند.

سوره انفال آیه 72:

آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و با مال و جان خويش در راه ، خدا جهاد کرده اند و آنان که به مهاجران جای داده و ياريشان کرده اند ،خويشاوندان يکديگرند و آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت نکرده اند خويشاوندان شما نيستند تا آنگاه که مهاجرت کنند ولی اگر شما را به ياری طلبيدند بايد به ياريشان برخيزيد مگر آنکه بر ضد آن گروهی باشد که ميان شما و ايشان پيمانی بسته شده باشد و خدا به کارهايی که می کنيد بيناست.

اینها جملات بسیار خشنی هستند که محمد در رابطه با پیروان خودش که مکه را ترک نکردند میگوید. در جای دیگر محمد تاکید بیشتری روی این قضیه میکند.

سوره نساء آیه 89

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر می روند شما نيز کافر شويد تا، برابر گرديد پس با هيچ يک از آنان دوستی مکنيد تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند و اگر سر باز زدند در هر جا که آنها را بيابيد بگيريد و بکشيد و هيچ يک از آنها را به دوستی و ياری برمگزينيد.

در آیه بالا محمد به به باورمندان مکه دستور می دهد که خانه خود را رها کرده و به مدینه بروند. او تا جایی پارا فرا میگذارد که به باقی مسلمانان دستور میدهد اگر برخی از مسلمانان خواستند به مکه برگردند آنها را بکشند که این نوع برخورد با طبیعت دینی اسلام سازگار است. بنابر این ما میدانیم که هرچند محمد تحمل قریش را نیز با دشنامهایش به سر آورده بود، خروج مسلمانان از مکه بخاطر آزار و اذیت بت پرستان مکه نبوده است. هیچ آزاری طرف قریش وجود نداشت . تازه باورمندان مکه را به دلیل اینکه محمد از آنها اینچنین خواسته بود ترک گفتند.  تکنیک های اعمال فشار از طرف محمد بر پیروانش آنقدر زیاد بود که او حتی به پیروانش گفت اگر مهاجرت نکنند به جهنم خواهند رفت.

سوره نساء آیه 97

کسانی هستند که فرشتگان جانشان را می ستانند در حالی که بر خويشتن ستم ، کرده بودند از آنها می پرسند : در چه کاری بوديد؟ گويند : ما در روی زمين مردمی بوديم زبون گشته فرشتگان گويند : آيا زمين خدا پهناور نبود که در آن مهاجرت کنيد؟ مکان اينان جهنم است و سرانجامشان بد.

 محمد نقشه کشیده بود که عربستان را فتح کند و ایران را مطیع عربستان سازد.

پرسشی که طبیعتاً مطرح میشود این است که «چرا؟» چرا محمد باید طرفدارانش را مجبور میکرد تا در حالی که تحت فشار نبودند از شهر خود مهاجرت کنند؟ چرا وی باید آنها را وا میشداشت که خانه و کاشانه خود را ترک کنند؟ این عمل محمد آنقدر نامعقول بوده است که حتی تاریخدانان غربی و اسلامشناسانی همچون اسپرنگر (Sprenger) و سر ویلیام مویر (Sir William Muir) نتوانسته اند نقشه ای را که محمد در مغز خود از همان روزهای آغازین که عده ای واقعا باور کرده بودند او پیامبر خدا است می کشید ببینند.

موئر در «زندگی محمد» از هشامی نقل قول میکند:

قریش هنگامی که آگاه شد ابوطالب در بستر مرگ افتاده است، گروهی را فرستاد تا طرفین بر سر مسائلی با یکدیگر به توافق برسند و محدودیت ها از پیش روی محمد بعد از مرگ ابوطالب برداشته شود. پیشنهاد قریش این بود که قریشیان بر سر باورهای باستانی خود بمانند و محمد نیز تعهد کند که از سوء استفاده و تمسخر و یا دخالت در باورهای قریشیان خود داری کند و قریشیان نیز از آن طرف تعهد کنند که معترض به باورهای محمد نباشند. ابوطالب محمد را فراخواند و این پیشنهاد منطقی را با او در میان گذاشت. محمد پاسخ داد «نه، اما یک کلمه (یا شعار) وجود دارد که اگر شما آنرا تصدیق کنید، میتوانید با آن تمام عربستان را تسخیر کند و عجمان (ایرانیان) را مطیع خود سازید. ابوجهل گفت «خوب است!»، محمد گفت «یک کلمه نیست، بلکه ده کلمه است، بگو، هیچ خدایی جز الله وجود ندارد، و در کنار او هیچ چیزی را نپرست». و آنها خشمگینانه دست هایشان را به هم میزدند، و گفتند «پس تو قطعا مایلی که ما خدایانمان را به یک خدا تبدیل کنیم؟ این یک پیشنهاد بسیار عجیب است!» و به یکدیگر میگفتند «این شخص، کله شق و لجوج است. از او نمیتوان هیچ امتیازی نسبت به آنچه بدان میل دارد گرفت. بازگردیم، و در مسیر ایمان نیاکانمان قدم برداریم، تا اینکه خدا بین ما قضاوت کند»، پس برخاستند و بازگشتند. هشامی برگ 136

از ماجرای بالا میتوان حقایقی را دریافت.

الف. قریش مسلمانان را آزار نمیداد و رئیس قبیله تنها از محمد میخواست که به اعتقادات آنها توهین نکند.

ب. محمد بر ادامه رفتار فرسایشی علیه مردم مکه و عقایدشان مصمم بود.

پ. محمد در رویای تسخیر عربستان و مطیع ساختن عجمان (ایرانیان) از اعراب بود.

آشکار میشود که محمد وقتی در مکه بود و بیش از تعداد بسیار اندکی طرفدار نداشت، در حال رویا بافی برای فتح عربستان و مطیع ساختن ایران بوده است. آیا این شایسته یک پیامبر خدا است که «تسخیر کردن» و «مطیع کردن» را زشت نپندارد؟ از یک پیامبر که توسط خدا انتخاب میشود باید انتظار داشت که نوری برای انسانها باشد، عقایدی پیشروتر و نیکوتر برای راهنمایی آنها، آموزش و آزادی انسانها داشته باشد، نه اینکه به فکر تسخیر و مطیع ساختن آنها باشد. اینها افکار یک پیامبر خدا نیستند بلکه افکار یک کشورگشا و یک سلطه گر است. اینها تفکرات کسانی است که به فکر حکومت مرکزی و مطیع کردن همگان بوده اند همچون چنگیزخان، ناپلئون، هیتلر و حتی صدام حسین، نه افکار یک پیامبر که باید پرتوافکن عشق و دلسوزی و رحمت و سایر زیبایی های روحانی باشد.

پیامبر اسلام قطعا یک نمونه آشکار مگالومانیا (Megalomania) است. او دچار بیماری جنون/افسردگی (manic/depressive) بود. او وقتی سر شوق بود آن رویاهای تسخیر جهان را در سر میپروراند و وقتی افسرده میشد نقشه های خودکشی را در سر می پروراند.

«Megalomania نوعی اختلال روانی است. افرادی که دچار این بیماری میشوند خود را به غلط بسیار مهم و یا قدرتمند می انگارند و گمان میکنند میتوانند کارهای بزرگ انجام دهند. معمولا این افراد دچار افسردگی شدید میشوند زیرا آنچه در اطرافشان میگذرد به آنها نشان میدهد که دچار آن قدرت و اهمیتی که به آن فکر میکردند نیستند و این مسئله ضربه شخصیتی بزرگی به آنها میزند» مترجم

صحیح بخاری، جلد پنجم، کتاب 87 شماره 111

 صحیح بخاری، جلد پنجم، کتاب 87 شماره 111

وحی از طرف خداوند برای مدتی قطع شده بود و پیامبر از این بابت بسیار ناراحت بود، چنانکه شنیده شده است او چندین بار قصد پرتاب کردن خود از بالای کوه های بلند را داشت، اما هر وقت میخواست این کار را عملی بکند جبرائیل در مقابلش ظاهر میشد، و به او میگفت «ای محمد تو قطعاً در حقیقت پیامبر الله هستی». و در نتیجه قلب محمد ساکت میشد و آرامش پیدا میکرد و به خانه باز میگشت. و هرگاه مدت زمان نازل شدن وحی طولانی میشد، او همانکار را تکرار میکرد، اما هرگاه به بالای کوه میرسید جبرائیل بر او نازل میشود و آنچه قبلاً گفته بود تکرار میکرد.

این تغییر حالت به ما سرنخ هایی میدهد که پیامبر اسلام یک پیامبر خدا نبوده است، بلکه یک بیمار بوده است که دچار تعادل روانی نبوده است و به بیماری جنون/افسردگی دچار بوده است. رویاهای تسخیر کردن و مطیع ساختن برای وی بسیار جدی و قوی بودند، و این نوع رویاها افکار درونی وی را با چنان حرارتی در خود حل کرده بودند که قدرت تشخیص خوب و بد را از ضمیر وی زدوده بودند. برای وی سلطه بر دیگران داشتن به هدف اصلی تبدیل شده بود. و هیچ چیز نمیتوانست وی را از رسیدن به این هدف بازدارد. او آنچنان با شور و متقاعد کننده دروغ گفته بود که حتی خود را هم گول زده بود، چون الهامات قبلی وی معلول خیالاتش بودند، وقتی که آن الهامات نیز قطع شدند او به ساختن آیات ناشی از وحی های قلابی و رویاهایی که خود را در آنها بزرگ می انگاشت با پشتکار قابل توجهی ادامه داد. آدمهایی مثل محمد و هیتلر که دچار مگالومانیا هستند معمولا انسانهایی فرمند هستند با نوعی شخصیت وادار کننده که مخاطبان خود را با سخنرانی هایشان، جاذبه های شخصیتیشان، اعتماد به نفسشان هیپنوتیزم میکنند. نگاه کردن به اینکه چگونه هیتلر با سخنرانیهای  تحریک کننده و قوی که در فضای اطمینان و دلگرمی ایراد شد و اذهان میلیونها مخاطب آلمانی وی را به تسخیر خود در آورد، شاید بتواند به ما سرنخ هایی از آنچه در ذهن رسول الله میگذرد بدهد و برای ما راز مسحور گشتن همراهان و هواداران ساده و خام وی را شرح دهد.

محمد در حالی در کنار بستر مرگ عمویش ابوطالب قرار گرفت، که رویای تسخیر عربستان و مطیع کردن ایران قدرتمند را در سر میگذراند، حتی وقتی که طرفدارانش هیچ نبودند مگر مشتی از افراد کم تعداد که مشق نظامی نیز ندیده بودند و هرگز قصد جنگیدن و یا دفاع از خویش را نداشتند. اما محمد تنها یک خیالباف نبود، محمد رویاهای خود را با استقامت و یکدندگی دنبال میکرد و حاضر بود همه چیز را برای رسیدن به بزرگی و والایی که برای خود میخواست قربانی کند. حاضر بود کسانیکه با او مخالفت میورزیدند را بکشد. کسانی را که به او پشت میکردند را سلاخی کند، کسانیکه او را نکوهش میکنند و از او انتقاد میکنند را ترور کند. حاضر بود برای رسیدن به رویاهای خود تمام جمعیت یهودی و مسیحی شبهه جزیره عربستان را حذف کند و یکی از ظالمانه ترین قتل عام ها را در حق یهودیان مدینه و خیبر انجام دهد. او داستانهای خیالی اجنه و فرشته ها را میساخت و طرفدارانش را با داستانهای دیدار خود از بهشت و جهنم فریب میداد تا این افراد زودباور و بی پروا را تربیت کند. محمد الله را نیز اختراع کرد و ادعا کرد که پیام آور الله است و با او در ارتباط مستقیم است تا بتواند اطاعت بی چون و چرا و همه جانبه  طرفدارانش را برای خود از این طریق بدست آورد.

رویاهای او وسعت زیادی داشت و نقشه هایش کامل بود. زمانبندی او برای اجرای نقشه هایش عالی بود و اشخاصی که او با آنها کار میکرد بسیار افراد مناسبی بودند. اعراب آن دوران خرافاتی، متعصب، تندرو، جاه طلب، ظالم، وحشی، کله شق، شوینیست و بالاتر از همه اینها ساده لوح و زودباور بودند. طمع تسخیر عربستان و مطیع ساختن ایرانیان در زمان بسیار مناسبی در محمد شکل گرفته بود.

اما او چگونه میتوانست بدون ارتش رویاهایش را به واقعیت تبدیل کند؟ چطور میتوانست طرفدارانش را قانع کند تا برخیزند و در مقابل برادران و پدران و دوستان خود شمشیر بدست گیرند؟ او باید نارضایتی را ترویج میکرد. او باید دشمنی و عداوت را در حالی که هیچ عداوتی وجود نداشت ایجاد میکرد،. او باید برادر را علیه برادر تحریک میکرد و بین مردم نفاق می افکند تا آنها با کمال میل اسلحه به دست گیرند و یکدیگر را به فرمان او سلاخی کنند. بنابر این او از یک سو به خدایان قریش دشنام میفرستاد و با عبارات زشت آنها را توصیف میکرد، تا آنها را برانگیزد و آنها را تحریک کند تا بین طرفدارانش و قریشیان دشمنی  ایجاد کند و باعث درگیری شود. از طرف دیگر طرفدارانش را مجبور کرد که سختی تبعید را تحمل کنند و به سرزمین اجنبی سرازیر شوند. بنابر این او گروهی را علیه گروه دیگری قرار داد و باعث شد که طرفدارانش احساس کنند مورد آزار قریشیان قرار گرفته اند. حال آنها فقیر، دلزخم و ستم کشیده بودند. محمد به این خشم و تندی نیاز داشت تا بتواند سلطه خود را بر آنها گسترش دهد و اطاعت آنها را به دست بیاورد. برای حکومت کردن او باید اختلاف بوجود می آورد.

برای اینکه بخواهی بر مردم نادان حکومت کنی و آنها را مطیع خود سازی، باید به آنها دشمنی بدهی. هیچ چیز نمیتواند مردم را بیشتر از یک دشمن مشترک دور شما جمع کند. این در واقع قدیمی ترین حیله درون این کتاب است که توسط تمام دیکتاتورها در طول تاریخ بشریت استفاده شده است. حتی خمینی هم همین سیاست را برای تقویت تسلط خود برای کسانیکه گول دروغهایش را میخوردند استفاده کرد.

محمد همانطور که خود در قرآن رجز خوانی میکند «مکرو و مکر الله، والله خیر ماکرین» خود یک استاد فریبکاری بود. او توانست میان مردمی که علی رغم نادانی و تعصباتشان هرگز از خود نابردباری مذهبی نشان نداده بودند، خشم مذهبی ایجاد کند. حال محمد طرفدارانی را اطراف خود داشت که مالباخته، ناراضی و عصبانی بودند. آنها آماده بودند تا برایش بجنگند و به او کمک کنند تا رویای خود را به واقعیت تبدیل کند. «اطاعت از خدا و رسولش» به شعار حزبی اسلام تبدیل شد، و البته طبق معمول الله در وحی هایش اختیارات کامل را به محمد میبخشید.

سوره جن آیه 23

آنچه می توانم جز رساندن پيام او و انجام دادن رسالتهای او نيست و هرکه خدا و پيامبرش را نافرمانی کند ، نصيب او آتش جهنم است که همواره در آن خواهند بود.

این مسئله بسیار شایان توجه است که قریش بعد از سالها مورد شماتت زبانی قرار گرفتن از طرف محمد، او و طرفدارانش را تحریم اقتصادی کرد. قریشیان هیچ چیز به آنها نمیفروختند و هیچ چیز از آنها نمیخریدند و با هیچ یک از آنان ازدواج نمیکردند. آنها ممکن است حتی او را تهدید کرده باشند که در صورتی که توهین کردن به خدایانشان را قطع نکند اورا تنبیه خواهند کرد. در این مدت محمد خود و اعضای خانواده اش (به جز ابولهب) را در شعب ابوطالب محصور کرد. این حبس خود خواسته 3 سال طول کشید. در این مدت، آنها تنها در زمان حج خارج میشدند و وقتی مراسم حج به پایان میرسید باز میگشتند. اما وقتی قریش به آنجا حمله کرد، به نظر میرسید، از اینکه در خیابانها نیست و به خدایانشان قبیحانه پرخاش نمیکند، خشنود است. اگر قریشیان میخواستند مسلمانان را آزار دهند یا آنها را بکشند، فرصتهای زیادی برای اینکار داشتند. اما آنها هیچ نشانی از خشونت علیه مسلمانان از خود نشان ندادند. هرچند در مقایسه با سه قبیله یهودی مدینه که محمد آنها را منهدم کرد، نابود کردن محمد و خانواده اش برای قریش بسیار آسانتر بود.

این مسئله آنها را مجبور کرد تا یکدیگر را ملاقات کنند تا مسائل را با یکدیگر سبک سنگین کنند. نتیجه آن ملاقات روشن نیست، اما آن ملاقات باعث شد تا محمد با دوست خود ابوبکر از شهر فرار کند.

محمد بعدها آن لحظه را یادآور میشود و گمان میبرد که شاید آنها نقشه کشیده بودند که اورا دستگیر کنند، بکشند یا تبعید کنند. اما هیچ مدرکی برای اثبات هیچکدامیک از این اتهامات وجود ندارد، حتی به نظر میرسد خود محمد با خدای علیمش (دانای همه چیز)  نیز از نتیجه آن ملاقات اطمینان نداشته است.

سوره انفال آیه 30

و آن هنگام را به يادآور که کافران در باره تو مکری کردند تا در بندت افکنند يا بکشندت يا از شهر بيرون سازند آنان مکر کردند و خدا نيز مکرکرد و خدا بهترين مکر کنندگان است.

در مدینه

بعد از اینکه محمد و ابوبکر از مکه فرار کردند. خانواده هایشان برای چندین هفته در مکه بازماندند. اما هیچ اتفاقی برای آنها پیش نیامد و قریش آنها را آزار نداد و به هیچ شیوه ای اذیت نکرد. هرچند همانطور که موئر دریافته است «این نابخردانه نبود که آنها بصورت گروگان علیه هرگونه تاخت و تاز خصمانه ای از طرف مدینه نگهداری میشدند. این واقعیتها ما را وا میدارد تا در مورد تنفر شدید و خشونت تلخی که همیشه سنت حاضر است به قریش نسبت دهد شک کنیم. همچنین این واقعیت که اولین تجاوز و حمله بعد از هجرت تنها از سمت محمد و طرفدارانش صادر شد در هماهنگی با همین بینش است. مردم مکه تنها زمانی مجبور شدند برای دفاع از خود پناه به سلاح ببرند که چندین کاروان که غارتگران (محمد) در کمین آنها نشسته بودند غارت شدند و در نتیجه خونشان ریخته شده بود.»

این واقعیت که ابوبکر و محمد اطمینان داشتند خانواده هایشان در مکه در امان خواهند بود به آشکاری نشان میدهد که خشونت و عداوتی که به قریش علیه مسلمانان نسبت داده میشود یک اغراق و تنها یک بهانه است برای توجیه حمله ای که محمد به مکه کرد. هیچیک از مسلمانان تبعید نشده بودند، همه آنها قادر بودند از روی میل و اراده خود مهاجرت کنند. عده ای از آنها توسط خانواده هایشان دستگیر شده بودند و عده ای نیز که برده بودند نتوانستند فرار کنند. باقی آنها بدون هیچ ممانعتی از طرف قریش به محمد پیوستند.

وقتی محمد به مدینه رسید، مسلمانان حدود دویست مهاجر و شاید مقدار برابر اهل مدینه از قبایل اوس و خزرج بودند که اورا باور کرده بودند. مکیان غیر ماهر بودند و کارهایی را در زمین ها و کشاورزی پیدا کردند. آنها اکثرا بعنوان کارگر برای یهودیان ثروتمند کار میکردند. این برای آنها دشوار بود. باور به الله خوب بود اما نمیتوانست آنها را سیر کند. محمد میدانست که نمیتواند اطرافیان را تا زمانی که نیازهای زمینی آنها را اشباع نکرده است در کنار خود نگه دارد، علاوه بر این، او برای هدف خاصی آنها را مهاجرت داده بود. برای اینکه برایش بجنگند تا او بتواند بر عربستان سلطه بیابد و ایران را مطیع سازد.

هرچند گروه کوچکش فاقد صلاحیت لازم برای کارهای نظامی بودند، اما او به یارانش که خانه هایشان را ترک گفته بودند قول خانه های زیبا را داده بود. و اکنون زمان آن بود که یا به وعده خود وفا کند یا با آشوب و ارتداد یارانش روبرو شود.

سوره نحل آیه 41

به آنان که مورد ستم واقع شدند و در راه خدا مهاجرت کردند در اين جهان جايگاهی نيکو می دهيم و اگر بدانند اجر آخرت بزرگ تر است.

محمد از کجا میخواست جایگاهی نیکو در این دنیا بدهد؟ مطمئناً الله قادر نبود خودش اینکار را انجام دهد، و این هنگامی بود که او باید نقشه ای را که سالها قبل کشیده بود به اجرا بگذارد. مسلما تسخیر عربستان و مطیع ساختن عجم، تنها با چند پیرو میسر نبود، اما با تاختن به کاروانها و غارت اموال آنها میسر بود.

پیامبر یک راهزن از آب در می آید.

پس پیامبر به یک راهزن تبدیل میشود و بنابر این دیگر نطق نمیکند که «با مردم به نیکی سخن بگو» (سوره بقره آیه 83)، «و بر آنچه آنها میگویند صبور باش و به وجهی پسندیده از آنها دوری جوی» (سوره مزمل آیه 10). او آغاز به خون خواهی میکند و «قاتلو» (بکشید) به تکیه کلام الله در پیغامهای بعدیش تبدیل میشود.

در شش ماه اول رسیدن محمد به مدینه، هیچ چیز مهمی اتفاق نیافتاد. همه مهاجرین شامل خود محمد مجبور بودن برای در آوردن خرج غذا و پناهگاه خود مبارزه کنند.

هرچند افکار محمد افکار صلح نبود. او نقشه هایی داشت، نقشه هایی بزرگ. تعداد طرفدارانش در حال زیاد شدن بود. برخی مکه را ترک میکردند و به سایر مهاجرین میپیوستند و برخی اسلام را در مدینه قبول میکردند. حالا او در جایگاهی بود که میتوانست به دسته ای از جنگجویان فرمان دهد. اما مردم مدینه تنها ضمانت داده بودند که از محمد در صورت حمله دفاع بکنند، نه اینکه در حمله او به قریش به او بپیوندند.

پس بجای حمله به مکه، در دسامبر 662 میلادی، در ماه رمضان، هفت ماه پس از رسیدن او به مدینه، محمد عموی خود حمزه را گسیل داشت تا فرمانده گروهی سی نفری از پناهندگان بشود و به یک کاروان مکی که از سوریه بازمیگشد و ابوحکم (ابو جهل) آنرا هدایت میکرد حمله ای غافلگیرانه کنند. این کاروان توسط حدود 300 مرد نگهبانی میشد. حمزه مجبور شد دست خالی به مدینه برگردد و ابوحکم به سوی مکه به راه خود ادامه داد. این اولین رویارویی بود که توسط محمد آغاز شد،  که بخاطر کمبود نیرو و نقشه کشیدن ضعیف و غلط با شکست روبرو شد. خدایی که به پیامبر گفته بود به کاروان ها حمله کند و اموال آنها را غارت کند به او نگفته بود که چگونه باید اینکار را انجام دهد. و پیامبر مجبور بود مانند هر دزد تازه کار دیگری خود با آزمون و خطا این را بیاموزد.

اتفاق بعدی در ژانویه سال 623 میلادی رخ داد، در آن زمان محمد نیروهایی دوبرابر نیروهای پیشین را به فرماندگی عبید ابن حارث به سراغ کاروان دیگری که ابوسفیان توسط 200 مرد آنرا محافظت میکرد فرستاده شد. اینبار قریش وقتی شترهایشان در حال چریدن در سرچشمه ای در دشت ربیغ بودند غافلگیر شدند و چند تیر رد و بدل شد، اما مهاجمان وقتی دیدند تعدادشان بسیار کمتر از تعداد مردان کاروان است عقب نشینی کردند.

یک ماه بعد حمله دیگری به فرماندهی جوانی به نام سعد، با بیست نفر در همان مسیر، سازمان داده شد. او قرار بود تا وادی ای به نام خرار که در راه مکه قرار داشت پیش برود و در انتظار کاروانهایی که قرار بود از آن مسیر عبور کنند کمین کند. مانند اکثر گروه های غارتگر بعدی، که میخواستند کاروانها را غافلگیر کنند، شب ها حرکت میکردند و روزها پنهان میشدند. اما با اینکه بسیار با دقت و احتیاط عمل میکردند در صبح پنجم دریافتند که کاروان یک روز قبل از آنجا گذشته است و دست خالی به مدینه بازگشتند.

این حملات در زمستان و بهار سال 623 میلادی اتفاق افتاد. در هر حمله، محمد نشان سفیدی را روی یک چوبدستی یا نیزه سوار میکرد و به رهبر در هنگام عزیمت میداد. اسامی این پرچمداران و نام رهبرهای این حملات و سایر حملاتی که اهمیت داشتند با دقت در احادیث ثبت شده است.

پیامبر و مردانش در سه نقشه دزدی و غارت دیگر  شکست خوردند. در ابوا و بوات و عشیره.

 

نخله، یک شکاف

بیش از یکسال گذشته بود و علی رغم تلاشهای بسیار محمد برای غارتگری، هیچ یک از این دست درازی ها موفقیت آمیز نبود. پیامبرمگالومانیاک الله سرانجام دریافت که باید با اهداف کوچکتری آغاز کند. بنابر این وقتی شنید کاروان کوچکی که 4 نفر آنرا نگاهبانی میکردند و از مکه به طائف میرفت، فرصت را غنیمت شمرد و عبدالله ابن جحش را همراه با سه مهاجر دیگر برای غارت این کاروان فرستاد.

گروه رانزنان از نخله که دره ای است بین مکه و طائف و نخلهای خرمایش از شهرت برخوردار هستند رفتند و در آنجا کمین کردند. پس از مدت کوتاهی کاروانی با باری سرشار از شراب، کشمش و چرم هویدا شد. این کاروان توسط چهار مرد قریشی نگاهبانی میشد که وقتی بیگانه های مهاجم را دیدند هراسان شدند و به حالت دفاعی در آمدند. یکی از همراهان عبدالله (نام وی عکاشه بن محصن بوده است) برای اینکه نگاهبانان فریب بخورند سر خود را تراشیده بود تا نگاهبانان گمان کنند آنها از حج عمره باز میگردند زیرا این اتفاق در ماهی افتاد که مراسم حج برگزار میشد. کاروانیان با دیدن آنها اطمینان حاصل کردند که آنها دزد نیستند و شترهایشان را به چرا کردن رها کردند و خود به فراهم ساختن غذایشان مشغول شدند. یکی از مردان عبدالله (واقد بن عبدالله) پیش رفت و تیری را رها کرد و آن تیر یکی از مردان کاروان (عمرو بن حضرمی که سرکاروان قریش بود) را درجا از پای در آورد. سپس همگی به سرعت به کاروان نزدیک شدند و دو نفر از نگاهبانان را اسیر کردند و اموال کاروان را به سرقت بردند و به مدینه آوردند. در این میان یکی از نگاهبانان فرار کرد.

وقتی که به مدینه بازگشتند، پیروان محمد از اینکه  فرستادگان رسم عدم خصومت در ماه های حرام را زیر پا گذاشته بودند ناراضی بودند. این عمل آنها بر پیامبر الله نیز دشوار افتاد و او تظاهر به عصبانیت کرد. او تمامی اموال ضبط شده را تصاحب کرد و مردان اسیر شده را زندانی کرد و ناخشنود بودن خود را نشان داد. اما پیامبر چاره ساز آیه دیگری از جانب الله از آستین خود در آورد و گناه آنان را پوشانید.

سوره بقره آیه 217

تو را از جنگ کردن در ماه حرام می پرسند بگو : جنگ کردن در آن ماه ، گناهی بزرگ است اما بازداشتن مردم از راه حق و کافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوند گناهی بزرگ تر است ،و شرک از قتل بزرگ تر است آنها با شما می جنگند تا اگر بتوانند شمارا از دينتان بازگردانند از ميان شما آنها که از دين خود بازگردند و کافر بميرند ، اعمالشان در دنيا و آخرت تباه شده و جاودانه در جهنم باشند.

بعد از ساختن این آیه، محمد یک پنجم از غنیمت بدست آمده را برای خود برداشت و بقیه را به مهاجمین داد و آنها نیز آنرا بین خود تقسیم کردند.

قبل از اینکه عبدالله به نخله برسد، دو نفر از مردانش سعد وقاص و عتبه بن غزوان، شترهای خود را که درحال چریدن در بیابان بودند گم کردند. آنها برای یافتن شترهایشان به راه افتادند و نتوانستند در هنگام حمله در کنار بقیه باشند. وقتی عبدالله به مدینه بازگشت، آن دو مرد هنوز بازنگشته بودند. محمد گمان کرد که ممکن است آنها توسط قریشان اسیر شده باشند، لذا از آزاد کردن اسیران در ازای فدیه خودداری ورزید. از محمد نقل شده است که گفت «اگر شما دو مرد مرا بکشید، هرآینه من نیز مردان شمارا خواهم کشت». اما بلافاصله بعد از اینکه آن دو نفر از بیابان بازگشتند، محمد قبول کرد که اسرا را به فدیه آزاد کند. محمد هرکدام از آنها را در ازای چهل اونس (حدود یک کیلو و صد گرم) نقره آزاد کرد.

حمله به کاروانهای تجارتی، جنگیدن در ماه های حرام، فریب دادن و کشتن مردم بیگناه، دزدیدن غیر مشروع مال التجاره، گروگان گیری، تقاضای فدیه برای آزادی آنها، تهدید به مرگ کردن و… کارهایی نیستند که بتوان از یک پیامبر خدا انتظار داشت. کاری که پیامبر کرد یک بزه و جنایت بود، و هیچ توجیهی برای آن وجود ندارد.

تنها در آن موقع بود که قریش متوجه شد دشمن به قوانین و اصول احترامی نمیگذارد. این نکته شایان توجه است که اولین خونی که بین مسلمانان و ناباوران ریخته شد، توسط یک مسلمان ریخته شد. مسلمانان هیچوقت قربانی خشونتی نشده بودند، آنها همیشه دیگران را قربانی خشونت میکردند، و متجاوز و محرک بودند.

ابن هشام نیز تایید میکند که «این اولین غنیمتی بود که مسلمانان به چنگ آوردند، اولین اسیری که گرفتند، و اولین شخصی که مسلمانان کشتند.»

گفته میشود که پیامبر عبدالله را به دلیل این موفقیتش امیر المومنین خواند، صفتی که بعدها توسط خلفا نیز استفاده شد.

این حمله نشان داد که پیامبر و دار و دسته اش نه برای جان انسانها ارزشی قائل بودند نه برای ماه های حرام که همه جا به آنها احترام گذاشته میشد. اما قریش همچنان تلافی نکرد. هرچند همچنان برخی از مسلمانان در مکه بودند، قریش هیچ خشونت یا عمل تلافی جویانه ای نسبت به آنها نشان نداد.  این را میتوان با کار محمد مقایسه کرد که عده ای را بخاطر خطای عده ای دیگر تنبیه میکرد. وقتی مردان محمد نگاهبانان کاروان را در نخله اسیر کردن، او کاملا آماده بود تا آنها را با فرض اینکه آن دو نفر از طرفدارانش توسط قریش دستگیر و کشته شده اند بکشد. حتی اگر این ماجرا درست بود نیز یک پیامبر خدا چگونه میتواند اشخاصی را بخاطر گناه دیگران بکشد؟ در واقع دهشتناک ترین عمل پیامبر و بیعدالتی او قتل عام مردان بنی غریظه است که در تلافی کشته شدن یک مسلمان توسط یک یهودی بود، به دلیل اینکه آن مسلمان قبلاً یهودی دیگری را کشته بود.

بعد از تاراج در نخیله، پیامبر چپاولگری های بسیار سود آور خود را گسترش داد و به یک متخصص در چپاول و جنگ آوری تبدیل شد. کاروانهای بیشتری مورد حمله قرار گرفتند و غنیمتهای بیشتری تابوتهای محمد را پر کرد و دار و دسته اش را ثروتمند ساخت. در اینجا بود که پیامبر آیاتی را ساخت که جنگیدن و کشتن را تبلیغ میکنند، مانند آیه زیر،

سوره حج آیات 37 تا 41

به بزرگی ياد کنيد و نيکوکاران را بشارت ده؛ خدا از کسانی که ايمان آورده اند دفاع می کند ، و خدا خيانتکاران ناسپاس را دوست ندارد؛ به کسانی که به جنگ بر سرشان تاخت آورده اند و مورد ستم قرار گرفته اند، ، رخصت داده شد و خدا بر پيروز گردانيدنشان تواناست؛ آنهايی که به ناحق از ديارشان رانده شده اند جز آن بود که می گفتند :، پروردگار ما خدای يکتاست؟ و اگر خدا بعضی را به وسيله بعضی ديگر دفع نکرده بود ، ديرها و کليساها و کنشتها و مسجدهايی که نام خدا به فراوانی در آن برده می شود ويران می گرديد و خدا هر کس را که ياريش کند ، ياری می کند و خدا توانا و پيروزمند است.

توجه کنید که پیامبر چگونه واقعیت ها را عوض میکند تا طرفدارانش را تحریک کند که آنها دیوانه وار آدم بکشند. همچنانکه دیدیم، به مسلمانان «تاخت آورده» نشده بود و آنها از خانه هایشان رانده نشده بودند. قریش آنها را به خاطر اعتقادشان به خدا مورد آزار قرار نداده بود. این آیات فتنه انگیز همگی دروغ بودند. اما او میخواست که لشگریانش را تحریک کند که برای جنگ آوری اعلام داوطلبی کنند و به او کمک کنند تا رویای تسخیر عربستان و مطیع ساختن عجم خود را به واقعیت تبدیل کند.

یک قرارداد در مدینه نوشته شده بود که سکنه مدینه را متعهد میکرد در صورتی که مدینه مورد حمله مکیان قرار گرفت از محمد حفاظت کنند. اما این قرارداد آنها را متعهد نساخته بود تا در تاخت و تازها شرکت کنند تا اموال دیگران را تاراج کنند و پیامبر را از غنیمتهای این تاراجها غنی سازند. راه حل برای این قضیه طبق معمول در یک وحی پیدا شد.

سوره بقره آیه 216

جنگ بر شما مقرر شد ، در حالی که آن را ناخوش داريد شايد چيزی را، ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزی را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد خدا می داند و شما نمی دانيد.

در اینجا ما باید از خود بپرسیم، چه چیزی یک مرد را پیامبر خدا میکند؟ مگر نه اینکه اعمال او و افعال نیک او؟ پیامبر چه برتری ای نسبت به دزدهای معمولی داشت؟ نسبت به راهزن ها، آدمکش ها، اوباش و جنایتکاران؟

 

پرسش پایانی

آیت الله گرامی، به نظر میرسد در نامه شما این کار محمد به دلیل اینکه سر انجام آن توجیه شده بود، تایید شده است. شما اصلا به اینکه کاری که او کرده است، غیر اخلاقی، متقلبانه و ظالمانه بوده است، کاری نداشته اید و گویا به نظر شما تنها چون او پیامبر خدا است، هر آنچه او انجام داده است هرچند بگونه ای آشکار غیر عادلانه باشد، درست بوده است.

مسئله مهم این نیست که محمد چه کسی بوده است و چه کرده است، محمد مرده است و کارهایش به تاریخ پیوسته اند. مسئله اینجا است که ما که هستیم؟ در مورد اجتماعی که یک قاتل، یک آدمکش حرفه ای، و یک دزد غارتگر را بعنوان رهبر معنوی خود انتخاب کند چه میتوان گفت؟ در مورد ما چه میتوان گفت؟ در مورد ارزشها و اخلاقیات ما، وقتی که ما شخصی مانند محمد را معلم و الگوی خود قرار میدهیم؟ ما چگونه میتوانیم به یک جامعه روحانی تبدیل شویم، در زمانی که محمد عزیز ما یک قاتل بوده است؟ ما چگونه میتوانیم ارزشهای انسانی چون تحمل، برابری، عدالت و عشق را در جامعه احیا کنیم در حالی که رهبر روحانی ما هیچکدام از این ارزشها را نداشت؟ اینها سوالاتی است که کشور ما باید به آن در این لحظات حساس تاریخش پاسخ بدهد. این اولین بار بعد از 1400 سال زیستن در شرایط ترور و وحشت و چشم بسته بودن است که ما به فرصت دیدن خود و پرسش و مواجهه با حقیقت دست یافته ایم.

ما آنچه فکر میکنیم هستیم و ما بر اساس چیزهایی که بدان باور داریم فکر میکنیم. آیا ما هرگز میتوانیم به یک کشور صلح دوست، محبوب، پیشرفته و متمدن تبدیل شویم، در زمانیکه به مردی اعتقاد داریم که یک قتل عامگر، یک دروغگو، یک بچه باز، یک دزد، یک آدمکش، یک متجاوز، یک زنباره شهوتران، یک جنگنده متنفر و یک دزد سرگردنه بوده است؟ آیا ما هرگز میتوانیم صلح داشته باشیم، درحالی که پیامبرمان به ما هیچ چیز جز جنگیدن نیاموخته است؟ آیا ما هرگز میتوانیم نسبت به یکدیگر تحمل و بردباری داشته باشیم و تفاوتهای یکدیگر را جشن بگیریم، در زمانیکه مردی که ما میخواهیم با او در همه چیز برابری کنیم، هیچ چیز جز استهزاء در مقابل کسانیکه همچون او بودند نداشت؟ آیا ما هرگز میتوانیم در اجتماعمان به زنان احترام بگذاریم درحالی که راهنمای معنوی ما، شخصی که ما اورا معصوم مینامیم، در مورد آنها گفته است که در عقلانیت دچار کمبود هستند، کج دنده هستند، عامل مصیبت هستند و در قلمرو شیطان به سر میبرند؟ آیا ما هرگز میتوانیم تنفری را که در قلبهایمان نسبت به اقلیتها میسوزد، جایگزین کنیم، درحالیکه پیامبرمان گفت، آنها نجس هستند، باید کشته شوند، یا مطیع شوند، تحقیر شوند و جزیه بپردازند؟ آیا ما هرگز میتوانیم یکدیگر را دوست داشته باشیم، درحالی که پیامبرمان گفته است تنفر بورزید؟ آیا این درست نیست که یک رهبر باید پیشرو تر از رهروانش باشد؟ ما چگونه میتوانیم پیشرفت کنیم درحالی که رهبرمان بسیار عقب مانده بوده است؟

شناخت اسلام، و درک حقیقت در مورد آن در نهایت برابر با شناخت خودمان است، و دانستن اینکه چگونه تاریخ ما به اینجا رسیده است، و ما چگونه به اینجا آمدیم؟ پزشکان میدانند که همان لحظه که دلیل یک بیماری کشف شود، علاج آن نیز در همان نزدیکی یافت میشود. الان زمان آن است که ما بعنوان یک اجتماع به دلیل کسالت خود توجه کنیم، شاید بتوانیم علاج را در همین گوشه و کنارها بیابیم.

بخش بعدی صفیه، زن یهودی پیغمبر

مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری

بخش قبلی سن پایین عایشه

متن اصلی +

سایر بخشهای این مناظره:

با اینحال، قریش هرگز در مورد پیامبر و حرکتهایش  وقتی میشنید که تعداد طرفدارانش در مدینه در حال افزایش است، مشکوک نبود. لحن پیام محمد آکنده از جنس تیرگی و نابودی بود و اعمال او در قبال مکیان بطور محسوسی خصومت آمیز بود. بنابر این طبیعی بود که مکیان بیمناک حرکتهای او باشند و اورا به دقت زیر نظر بگیرند. کنجکاوی آنها وقتی بیشتر شد که دانستند پیامبر شبانگاه دیداری با زائران مدینه در عقبه در حومه مکه داشته است. مکیان با مردم یثرب (مدینه) در جنگ نبودند اما به هر حال مردم مدینه بیگانه به شمار می آمدند. پیامبر با آنها چکار داشته است؟ چرا او داشت با بیگانگان طرح توطئه میریخت و هدف او از این ملاقات مخفیانه در نیمه شب چه بود؟ ما نمیتوانیم بر قریشان برای اینکه نگران امنیت خود بودند و آن گردهم آیی مخفیانه را یک تداخل بیجا در مسائل شهرشان تلقی کردند خرده بگیریم.

علی سینا و منتظری،صفیه زن یهودی پیامبر.

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا. قسمت سوم.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است. برای اطلاعات بیشتر در مورد این مناظره به برگ «مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری» مراجعه کنید.

سومین پرسش

پیامبر به خیبر حمله کرد، صفیه را برده خود کرد، و در همان روزی که شوهرش را، پدرش را و بسیاری از اطرافیانش را کشت، به او تجاوز کرد، آیا این روش برخوردی است که یک پیامبر باید داشته باشد؟

آیت الله منتظری

در رابطه با ازدواج پیامبر (ص) با صفیه لازم است به نکته هایی توجه شود:

1- صفیه دختر حیی بن اخطب رئیس قبیله بنی نضیر بود که پدر او در جنگ خیبر و شوهر او کنانه قبل از پیمان صلح کشته شده بودند، و وضع اسیران در آن روزگار از نظر زندگی بسیار بد و طاقت فرسا بود. از این رو به سفارش پیامبر بسیاری از زنهای کفار که اسیر میشدند جهت تامین معیشت یا آزاد میشدند و به ازدواج مردان مسلمان – که معمولا دارای همسر بودند – در می آمدند، و یا بصورت کنیز تحت کفالت مسلمانان قرار میگرفتند. تعدد همسر در آن روزگار امری رایج و بهترین وسیله ممکن برای تامین زندگی زنان بی شوهر – چه رسد به زنان اسیر – میبود.

دکتردکتر علی سینا:

آیت آیت الله منتظری گرامی،

این کاملا درست است که صفیه پدر و همسر خویش و همچنین بسیاری از نزدیکانش را از دست داده بود، اما شما فراموش کردید که بگوید او عزیزان خود را به دلیل اینکه پیامبر آنها را کشته بود از دست داد، کشتن مردان و دزدیدن ثروتها و زنانشان از رسوم غارنشین ها بود. از یک پیامبر خدا انتظار میرود که رسوم وحشیانه غارنشین ها را تکرار نکند و با این تکرار آنها را جاودانه نکند، بلکه معیار ها و روش های اخلاقی جدیدی را بنیان بگذارد.

شما طوری با قضیه روبرو میشوید که گویا پیامبر با ازدواج کردن با این زنها در حق آنها لطفی میکرد و باعث میشد که از بدبختیهایشان رهایی یابند، اما شما ذکر این نکته را که او خود باعث بدبختیها و وضعیت اسفبار آنها شده بود فراموش میکنید، این زنها قبل از اینکه محمد به شهرهایشان حمله کند، عزیزانشان را بکشد و آنها را به بردگی بکشاند، اسیر و بدبدخت نبودند.

کاری که پیامبر کرد دقیقا همان کاری است که سارقها و راهزن ها در ایام قدیم میکردند. یک شخص باید کاملا نظام ارزشهای اخلاقی خود را نابود کرده باشد تا بتواند اندکی نیکی در این عمل مطلقا وحشیانه و شرم آور پیامبر ببیند. کشتن مردها و تصرف زنهایشان اعمال دد منشانه ای بودند، هیچ نکته مثبتی در این اعمال شنیع دیده نمیشود.

اگر پیامبر میخواست این زنان بیچاره را از سختی نجات دهد، چرا با زنان مسن تر ازدواج نکرد؟ چرا زیباترین زن را انتخاب کرد؟ صفیه بخاطر زیبایی اش انتخاب شد، این هم حدیثی در مورد این مسئله،

جلد نخست کتاب 8 ام شماره 367

عبدالعزیز نقل میکند:

انس گفت، «وقتی رسول خدا به خیبر حمله کرد، ما نماز فجر را در صبح زود وقتی هنوز هوا تاریک بود خواندیم»، پیامبر جلو من (سوار بر مرکب) حرکت میکرد و ابو طلحه نیز حرکت میکرد و من پشت ابو طلحه حرکت میکردم، پیامبر به سرعت از راه خیبر عبور کرد و زانوی من ران پیامبر را لمس میکردند، او رانهای خود را برهنه کرد و من سفیدی رانهای او را دیدم. وقتی او به شهر وارد شد گفت «الله اکبر»، خیبر نابود شده است. هرگاه ما به سرزمینی نزدیک میشویم، صبح آنان شر میشود، او این جمله را سه بار تکرار کرد، مردم از سر کارهایشان بیرون آمدند و بعضی از آنها گفتند «محمد (آمده است)»، (برخی از همراهان ما که از ارتش او بودند گفتند) ما خیبر را فتح کردیم، اسیران را گرفتیم و غنایم نیز جمع آوری شدند. دحيه آمد و گفت، «ای پیامبر یک دختر برده از میان بردگان به من بده» پیامبر گفت «برو و هرکدام از دختر های برده شده را که میخواهی بگیر»، او صفیه بنت حیی را انتخاب کرد. مردی پیش پیامبر آمد و گفت «ای رسول الله، تو صفیه بنت حیی را به دحيه دادی و او بانوی بزرگ قبایل بنی قریظه و بنی نضیر است، و او برازنده هیچکس غیر از تو نیست. پس پیامبر گفت «آن دو نفر را (صفیه و دحيه را) بیاورید»، پس دحيه با صفیه آمدند، پیامبر به دحيه گفت، «یک دختر برده دیگر غیر از این را از میان اسرا انتخاب کن»، انس ادامه میدهد، «پیامبر او را آزاد کرد و با او ازدواج کرد».

ثابت از انس پرسید «ای ابو حمزه! پیامبر چه به او پرداخت (بعنوان مهریه)؟»، او گفت، «او خود مهریه خود بود، برای اینکه پیامبر اورا آزاد کرد و بعد با او ازدواج کرد.» انس ادامه داد» وقتی در راه بودیم، ام سلمه او را لباس (عروسی) پوشانید، و در شب او را بعنوان عروس به نزد پیامبر آوردند.

باتوجه به حدیث بالا، در میابیم که فتح خیبر یک اتفاق کاملا غیر منتظره بود. به مردم شهر هیچ هشداری داده نشده بود و آنها آماده مقابل شدن با این تهاجم نبودند و این هم کاملا از پیامبر قابل انتظار است که به قربانیان خود اجازه دفاع کردن از خودشان را نیز ندهد. او ناجوانمردانه بدون هیچ هشدار و اعلام جنگی به آنها حمله کرده بود، در حقیقت کلمه «غزوه» هیچ مفهومی به جز «حمله ناگهانی» ندارد. خیبر هیچ معاهده ای را که قبلا با پیامبر بسته باشد زیر پا نگذاشته بود، هیچ نشانی از چیزی که بخواهد مسلمانان را تهدید کند وجود نداشت، هرکس را که در مقابلش ایستاد سلاخی کرد و زنهای زیبا را بعنوان برده های جنسی تسخیر کرد، این بود که پیامبر ثروت آنها را میخواست و او تنها به این دلیل به خیبر حمله کرد.

اما پیامبر تنها به اینها هم راضی نشد، او حتی افراد مسن زن و مرد را نیز که نکشته بود و یا بعنوان برده های جنسی تسخیر نکرده بود مجبور کرد که به کشت بپردازند و 50% محصولاتش را به او خراج دهند. هر کسی با ذره ای انصاف، میفهمد که این عدالت نیست، کاری که پیامبر کرد شیطانی و غیر مقدس بود.

آیت الله منتظری

2- پس از اسیر شدن صفیه افرادی آماده ازدواج با او شدند، ولی چون او دختر رئیس قبیله بود و پیامبر (ص) بخاطر مراعات و حفظ موقعیت اجتماعی او اجازه ندادند آنان با او ازدواج نمایند، خود صفیه نیز ظاهراً از ازدواج با افراد عادی کراهت داشت لذا پیامبر (ص) به خاطر مراعات موقعیت صفیه حاضر به ازدواج با او شدند. آن حضرت به صفیه پیشنهاد آزاد شدن و برگشتن به طرف خویشان خود و یا ماندن در مدینه و اختیار اسلام و کسب آزادی و ازدواج با پیامبر را دادند، و او را بین این دو امر مخیر نمودند و به او گفتند اگر به آئین یهود بمانی من اسلام را به تو تحمیل نمیکنم و صفیه امر دوم را انتخاب نمود. اهل اطلاع از تاریخ میدانند که همسری با پیامبر موقعیت بزرگی تلقی میشد و دارای شرافت بود. در قرآن کریم از همسران آن حضرت به مادران مومنین تعبیر شده است (احزاب آیه 6).

دکتر علی سینا:

در مورد صفیه، این آشکار است که پیامبر او را تنها به دلیل اینکه زن زیبایی بود گرفت. محمد اورا از دحیه بعد از اینکه اورا دید گرفت، این قضیه هیچ ربطی به موقعیت پدر او نداشت. اگر پیامبر اندک احترامی برای پدرش قائل بود اورا نمیکشت. حقیقت همچون خورشید تجلی یافته است، اما شما مختار هستید که چشمهایتان را ببندید و انکار کنید.

شما گفتید که پیامبر به صفیه این انتخاب را داد که به مردمش بپیوندد یا اورا پیروی کند. پیامبر پدر اورا؛ شوهرش را و بسیاری از اطرافیانش را کشت. کسانی که زنده مانده بودند مجبور بودند روی زمین کار کنند و 50% در آمدشان را بعنوان جزیه به پیامبر بدهند، اما با اینحال پیامبر بعد از مدتی نظر خود را عوض کرد و دستور داد که یهودیان باید از خیبر اخراج شوند، بنابر این انتخابی که شما از آن صحبت میکنید، چندان انتخاب نیست. انتخاب در واقع بین لذت جنسی بخشیدن به یک مرد پیر متعفن که قاتل عزیزان او بود، و یا پیوستن به پیر مردان و پیر زنانی بود که نه بین آنها جنگجویی وجود داشت، نه جوانی که بتواند برده جنسی پیروان محمد بشود. در مورد انتخاب اول او میتوانست حداقل زنده بماند، اما اگر او به بین یهودیان باز میگشد معلوم نبود حتی بتواند از این حداقل نیز برخوردار شود، او مجبور میشد که در زمین ها کار کند و نصف درآمدش را به پیامبر (سلام بر او باد) بدهد، در این انتخاب، انتخاب چندانی وجود ندارد.

زن پیامبر بودن ممکن است حیثیت و اعتبار داشته باشد، اما من باور دارم اینکه انسان با عزیزانش و کسانی که دوستشان دارد زندگی کند،  بسیار بهتر است تا با یک قاتل زندگی کند، حتی اگر آن قاتل پیامبر الله باشد.

«کشته شدن کنانه، خود ماجرایی دردناک و روشنگر دارد، کنانه به دست خود پیامبر اسلام کشته شد، ماجرای کشته شدن او را تواریخ معتبر اسلامی اینگونه آورده اند،

سیرت الرسول ابن هشام جلد دوم صفحه 830

«کنان بن الربیع که شوهر صفیه بود اسیر کردند و اورا پیش پیغمبر علیه السلام آوردند و گنجهای قوم بنی النضیر بدست وی بود که ایشان به ودیعت پیش وی نهاده بودند، و سید، علیه السلام، از وی میپرسید تا نشان آن گنجها بدهد و بگوید که کجا مدفونست، و وی انکار مینمود و هرچند که سید، علیه السلام، با وی می گفت، او پاسخ میداد: من خبر از آن ندارم، و هرچند که سید، علیه السلام، با وی میگفت تا اقرار کند و نشان بدهد، البته اقرار نمیکرد، پس یکی هم از یهود خیبر پیش سید علیه اسلام، آمد و خبر آن گنجها از وی بپرسید، وی گفت: من نمیدانم، لیکن کنانه بن الربیع هروقتی یا هر روزی میدیدم که برفتی و گرد آن خرابه بر آمدی و چیزی از آن جایگاه طلب کردی، اکنون گمان چنان می برم که گنجها هم آنجا مدفون است. پس سید علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود فراخواند و اورا گفت: اگر نشانه این گنجها که تو انکار میکنی پیش تو بیابم، ترا بکشم؟ گفت: بلی. بعد از آن سید، علیه السلام، بفرمود تا آن خرابه که یهودی نشان داده بود بکندند و بجستند و گنجها بعضی در آن خرابه بیافتند. پس سید، علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود خواند و اورا گفت اکنون بگوی تا بقیت این گنجها کجا پنهان کرده ای؟ و کنانه هم ابا کرد، و انکار نمود. پس سید، علیه السلام، زبیر بن العوام را بفرمود تا اورا عذاب میکند تا آنوقت که اقرار بکند. و زبیر اورا عقوبت میکرد و هیچ اقراری نمیکرد. پس سید علیه السلام، اورا به محمد (بن) مسلمه داد تا وی را بعوض برادر خود محمود بن مسلمه بازکشد. پس محمد برخاست و وی را در حال گردن بزد.

آری محمد شوهر صفیه را شکنجه میکرد تا از او حرف بکشد، و سر انجام شخصاً برخاست و گردن اورا زد و کنانه آنقدر امانتدار بود که تا آخرین قطره خود در امانتداری و اطمینانی که سایرین به او کرده بودند خیانت نکرد.

توضیح از مترجم»

آیت الله منتظری

اگر پیامبر اسلام – العياذبالله – اهل هوسرانی و تشکیل حرمسرا بودند، در سن جوانی با یک زن چهل ساله ازدواج نمیکرد، با اینکه برای او امکان ازدواج با بهترین دختران اشراف قبائل عرب وجود داشت. و از طرف دیگر افراد هوسران و شهوت پرست معمولا اهل تجملات و شکم پرستی و خوشگذرانیهای گوناگون میباشند. در صورتیکه زندگی پیامبر (ص) و همسران او بر حسب نقل تواریخ معتبر در سطح بسیار پائین زمان خود بوده، تا جائیکه همسران او لب به شکایت گشودند و پیامبر را تحت فشار قرار میدادند، و در این رابطه آیه 28 و 29 سوره احزاب در راستای سرزنش آنان نازل شد و آنان را مخیر نمود بین اننتخاب همسری پیامبر و زندگی سخت در کنار او و یا جدا شدن از آن حضرت و رفتن به طرف زندگی مرفه دنیا.

دکتر علی سینا:

پیامبر الله مرد هوسرانی بود. اما وقعی که جوان بود فقیر بود و کسی به او توجهی نمیکرد. هیچ دختر جوان شریفی حاضر نمیشد با گدایی همچون محمد، که به دنبال شترهای زن دیگری (خدیجه) میدوید ازدواج کند. پیامبر هیچ شانسی برای ازدواج با زن جوان و زیبایی نداشت. خدیجه با ثروت و قدرتش احسانی برای پیامبر بود که زندگی اورا کاملا متحول کرد. طبیعت واقعی محمد وقتی آشکار شد که خدیجه فوت شد و او با اداره کاروانهای تجارتی قدرتمند شد. اینجا بود که به گردآوری زن و ثروت پرداخت.

محمد وقتی که به مدینه هجرت کرد مرد مالداری نبود، خدیجه بسیاری از اموال خود را در مدت سه سال دشواری که مکیان محمد و خانواده اش را به تاوان توهین کردنهای مداوم به خدایان آنها تحریم کرده بودند از دست داده بود. اولین سال حضور او در مدینه بسیار سخت بود. او مقدار بسیار اندکی پول برای زندگی کردن داشت. تمام تلاشهای او برای حمله به کاروانها نارس مانده بود. او تنها در نخله موفق شده بود که با نارو زدن به کاروانی دستبرد زند و خود را از غنیمتهای آن ثروتمند کند. بسیار تاخت و تازهای دیگر اتفاق افتاد تا اینکه او توانست با اینگونه چپاولگری ها و قتل عام یهودیها و تصاحب اموال آنها ثروت کلانی را بیاندوزد.

سوره احزاب آیه 27

وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا.

خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايی را که بر آنها پای ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاری تواناست.

 

اما پیامبر احترام و ارزش بسیار کمی برای زنانش قائل بود و آنچه آنها میخواستند به انها نمیداد. این بود که شکایت میکردند و او تهدید کرده بود که آنها را طلاق خواهد داد، و این هم درست است که یکبار زنان محمد شکایت کردند، چون محمد حاضر نبود به مقدار کافی از ثروتی که از ناباوران دزدیده بود به آنها بدهد. و این در ادامه آیات بالا بود که محمد الله اش را وادار میکند که بگوید

سوره احزاب آیه 28

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا.

ای پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگی دنيا و زينتهای آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهی نيکو رهايتان کنم.

سوره احزاب آیه 29

وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا.

و اگر خواهان خدا و پيامبر او و سرای آخرت هستيد ، خدا به نيکوکارانتان پاداشی بزرگ خواهد داد.

پیامبر در اینجور کارها استاد بود و میدانست که چگونه باید زنهایش را کنترل کند و آنها را مجبور کند که در خدمتش باشند.

 

سوره احزاب آیه 30

يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا.

ای زنان پيامبر ، هر کس از شما مرتکب کار زشت در خور عقوبت شود ، خدا عذاب او را دو برابر می کند و اين بر خدا آسان است.

سوره احزاب آیه 31

وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا.

و هر کس از شما که به فرمانبرداری خدا و پيامبرش مداومت ورزد و، کاری شايسته کند ، دوبار به او پاداش دهيم و برای او رزقی کریمانه آماده کرده ايم.

بخش بعدی قتل عام یهودیان

مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری

بخش قبلی جنگهای پیغمبر

متن اصلی +

سایر بخشهای این مناظره:

ترجمه آرش بیخدا.

مطالب مرتبط با این نوشتار بر روی تارنمای زندیق

پل

 آقايان ماشاالله آجوداني،  محسن سازگارا  و فرخ نگهدار در 9 ماه مي در برنامه حقوق نقش روشنفكر ديني در پيشبرد دموكراسي و حقوق بشر در راديو فردا گفتگو كردند

 

محسن سازگارا  روشنفكر را چنين تعريف كرد: كسي كه روي شكافهاي معرفتي جامعه پل مي زند. مهمترين شكاف معرفتي جامعه خودمان را هم شكاف بين سنت و مدرنيسم ارائه كردم و روشنفكر ديني را كسي تعريف كردم كه از بين وجوه مختلف سنت، بخش ديني را كه بخش فربه و بزرگي از سنت ما هم هست، انتخاب مي كند، وجهه همت خودش قرار مي دهد و سعي مي كند بين سنت ديني و دنياي مدرن پل بزند و چون دنياي مدرن گوهرش عقلانيت مدرن است، عرض من اين بود به طور خلاصه كه پروژه روشنفكران ديني بخصوص در يك دهه گذشته راهي را پيدا كرده كه بين سنت ديني ما و عقلانيت دنياي مدرن، همسازي و همگرايي برقرار كند و اجازه مي دهد كه اين دو كنار همديگر بنشينند. به خصوص از پاردايم سروش من اسم بردم كه با كارهايي كه با دكتر سروش شروع شد و انجام يافته، به جرات مي شود گفت كه بين عقلانيت دنياي مدرن و دين موجود ما مي شود كه جمع مناسبي ايجاد كرد. به اين ترتيب مي شود گفت كه پروژه روشنفكران ديني در اين بخش سرش به يك بالين آسايشي رفته است

 

آجوداني : ?من فكر مي كنم اين كار در تاريخ مشروطه ايران هم انجام گرفت و به خصوص تاكيد مي كنم در مورد ميرزا آقا خان كرماني. با اين تعريف ايشان همه اينها مي شوند روشنفكران ديني. شايد تنها فرق اين باشد كه بگويند آقاي آخوندزاده خوش مثلا اعتقادات مذهبي نداشت، در صورتي كه ما در مورد ميرزاآقاخان كرماني مي دانيم كه در دوره هايي اين اعتقادات را داشت و به همين دليل سئوالي كه من از آقاي سازگارا دارم اين است: اگر واقعا حاصل دستاورد روشنفكري ديني اين بوده باشد كه سرانجام به همان جايي برسند كه روشنفكران سكولار رسيدند، معنايش اين است كه لقمه از پس گردن چرخاندند و آمدند به يك جا رسيدند، به يك وجه مشتركي دست پيدا كردند. اين وجه مشتركي كه الان ايشان از آن صحبت مي كنند كه يافته شده و در واقع به يك معنا اگر اينطور نگاه كنيم، پايان پروژه روشنفكري ديني است، يعني يك آغاز ديگري است براي يك دوره جديد. اين وجه مشترك اگر بنيادش همان چيزهايي باشد كه ما امروز مثلا در حقوق بشر خلاصه بكنيم يا در مفاهيمي مانند جدايي دين از دولت خلاصه كنيم، اينها به اعتقاد من دستاوردهاي روشنفكري ما نيست. اينها دستاوردهاي تاريخ مدرنيته است و دستاوردهايي كه در تجدد اتفاق افتاده، دستاوردهايي كه در تاريخ بشري اتفاق افتاده و ما دوباره داريم به اين دستاوردها دست پيدا مي كنيم به صورت معقولتري. اينجا كجا است اين تفكر روشنفكري، كجا است اين بينش روشنفكري؟ اگر اين بينش روشنفكري حاصلش در واقع بازگشتي باشد به حقوق بشر، بازگشتي باشد به جدايي دين از دولت، چيزي است كه در واقع الان نزديك به دويست سال در تاريخ بشري سابقه داشته، رشد كرده تا امروز، بنيانهاي اساسي و روشن خودش را پيدا كرده. اينجا كجا است كه ما از روشنفكري صحبت مي كنيم.?

اما آقاي نگهدار ميانه را گرفت و  بر اين باور بود كه تحول ديني از عهده ي روشنفكران ديني ساخته است:

?تحولات فكري در جامعه خودمان يك روند تحولي است كه اگر نخواهم بگويم تمام، بلكه اكثريت بزرگ روشنفكران ايران را تحت تاثير خودش قرار داده و آن نوعي جدايي از يك دستگاه پيش ساخته نظري به عنوان ايدئولوژي است و قرار دادن يك رشته ارزش هاي مدرن و امروزي براي عمل سياسي و اجتماعي فراروي خود يك بازنگري هم در نحله روشنفكراني كه جدا از روشنفكران ديني بودند و در دهه 40 فعاليت خودشان را شروع كردند،‌ تحول فكري را مي بينيم و هم در نحله روشنفكران ديني، كساني كه اعتقادات اسلامي داشتند اين تحول را مي بينيم و جوهر آن، آنچه كه به نظر من برجسته است، در ماهيت يابي براي اين دو طرز فكر، براي اين تحولات، عبارتست از رويكرد به حقوق بشر و مفهوم آزادي و به طور مشخص تر، مفهوم دموكراسي. يعني همه اين روشنفكران ما امروز چه آن كساني كه خودشان را با عنوان ديني معرفي مي كنند، چه كساني كه لزومي به استفاده از اين واژه نمي بينند، همگرايي پيدا كردند روي مفاهيمي كه با مدرنيته متولد شده و امروز به خصوص در دنياي بعد از جنگ دوم جهاني با مفهوم حقوق بشر، ارزش هاي دموكراتيك و ارزشهاي آزادي خواهانه يا ليبراليستي تعريف مي شوند. همه حول اين مفاهيم همگرايي پيدا كردند. به اين اعتبار من با نظر آقاي سازگارا كه مي گويند: فعاليت روشنفكران ديني سر به بالين آسايش مي گذارد، موافقم و فكر مي كنم فعاليت روشنفكران غير ديني ما هم كه در دهه 40 يك گرايش انقلابي يا گرايش ايدئولوژيك با امر نظام سياسي و ساختارهاي سياسي در جامعه ما داشتند، اين دو به هم نزديك مي شود و به يك فرجام آزادي خواهانه مي رسد.?

 آجوداني مساله را بسيار صريح و منطقي در وقت بسيار كمي كه بود بسيار خوب  نقد كرد . اما من نيز آن را فرصتي يافتم  تا بيشتر به  مساله ?روشنفكر ديني? و تعبيرها  و تفسيرهاي آنها كه موجب پريشاني فكر مي شود بپردازم.
آيا  روشنفكر ديني روشنفكر است؟

روشنفكر يا انديشمند Intellectual كسي است كه تفكرش در انديشه و خرد ريشه دارد  و در پيشاپيش دگرگوني هاي اجتماعي رو به آزادي و مدرنيته و تجدد حركت مي كند

اگر تعريف سازگارا را بپذيريم يك چيز  كم دارد و آن خردگرايي و  مدرن انديشيدن روشنفكر است يعني اگر روشنفكر، خردگرا و مدرن نباشد مشكل بتوان وي را  روشنفكر ناميد.? روشنفكر ديني ? نخست  به دين، باور و ايمان بدون چون و چرا دارد . افزون برآن  نهاد ديني خود يكي از موانع روشنگري بشمار مي رود و همواره از جستجوي آزادانه دانش جلوگيري كرده است. كسي كه خود زنجير دين به پا دارد چگونه مي تواند در عرصه    دگرگوني هاي اجتماعي و ديني  نقش داشته باشد؟

هنگامي كه عقيده و مذهب و  ايدئولوژي بر جامعه اي حاكم شود ؛ شهرونداني كه به آن عقيده و ايدئولوژي باور ندارند به شهروند درجه دو تبديل مي شوند. ?روشنفكران ديني? كه در حقيقت ?روشنفكران شيعه اثني عشري? در حكومتي شيعه سالار  هستند، آيا همين آزادي نسبي را?روشنفكران ديني?  براي روشنفكران اته ئيست ،?كمونيست? يا ?روشنفكران بهايي?، سني، زرتشتي و مسيحي و  غيره نيز قايل هستند ؟ و اصولا آن  روشنفكران نيز مانند آنها از حق آزادي و عقيده برخوردارند؟ ممكن است بگوييد كه مسلمانان هم از آزادي كامل برخوردار نيستند و بسياري از آنها در زندان بسر مي برند و .. در پاسخ بايد گفت آنان در ابراز بسياري از عقايد خود آزادند و بقول خودشان فقط بايد خط قرمز را رعايت كنند درحاليكه و جود روشنفكران دگرانديش روي خط سرخ قرار دارد چه برسد به اظهار عقيده اشان. تجربه ديني فقط در انحصار? روشنفكر ديني? نيست از آن گذشته يك ? روشنفكر ديني? بايد سياست را فداي آموزه ي ديني خود كند و اين خلاف آزادي و استقلال انسان است. ?روشنفكر مذهبي? اراده و ايمان به خود ندارد و همه چيز را به مشيت  الهي  و جبر تاريخ واگذار مي كند. نمونه مي خواهيد خاطرات رفسنجاني را بخوانيد كه در مورد عزت الله سحابي مي نويسد:

 

مهندس عزت الله سحابي كه قراربود از بودجه دفاع كند و اسم نوشته بود، از زير بار دررفت!‌ نمي دانم چرا؟ به  ? من نوشته كه استخاره كرده است ، مكررا بد آمده  و اين عجيب است ؛ با اينكه رئيس كميسيون برنامه و بودجه است.?( عبور از بحران . اكبر هاشمي رفسنجاني . رويه 509. چون آقاي سحابي تا كنون اين مطلب را  رد نكرده اند آن را آوردم و اگر نه كدامين سخن اين حجت اسلام را مي توان باور كرد؟ )

خوب چگونه در دنياي مدرن امروز مي توان با اين تفكر كشور را اداره كرد؟

 
پارادايم سروش ؟

سازگارا از پارادايم سروش گفت و ما از نقد انديشه  ديگر ?روشنفكران ديني ?چون دكتر شريعتي و  از دشمني و ناسزاگويي وي  به ليبراليسم در مي گذريم به ويژه كه او  در? فاطمه فاطمه است? بيزاري خود را از زن مدرن و متجدد آشكارا  نشان داده است.

حال ببينيم اين به اصطلاح پاراديم سروش چه ارمغان دارد؟ آقاي سروش دركتاب ? فربه تر از ايدئولوژي? زير عنوان حكومت دموكراتيك ديني مي نويسد:? حكومت هاي ليبرال دموكرتيك امروز ، به رضايت خلق مي انديشند و پرواي رضايت خالق را ندارند و مشكل حكومت هاي ديني دموكراتيك اين است كه ميان رضايت خالق و رضايت خلق آشتي برقرار كنند و ميان برون دين و درون دين تعادل افكنند و چنان رفتاركنند كه هم حق خلق را گزارده باشند و هم حق خالق را، وهم تماميت آدمي را محفوظ نگه دارند و هم تماميت دين را. و انصاف بايد داد كه كار اين حكومت هاي، بسي دشوارتر از دوگونه حكومت ديگر است. مي بينيم كه بلافاصله با مساله خدا روبرو هستيم.

سوال اصلي و اساسي همين است كه آيا خدايي هست يانه؟ و اگر هست ، حقوقي دارد يا نه؟ و آيا آن حقوق واجب الرعايه هستند يانه ؟?( عبدالكريم سروش ، فربه تر از ايدئولوژي ، رويه 273 و274، موسسه فرهنگي صراط ، اسفند1372  پرسش من هم از آقاي سروش اين است كه اگر خدايي هست چرا بندگانش بايد حقوق وي را رعايت كنند ؟ واقعا اين شرم آور نيست كه بندگان خدا از حقوق خداوند قادر متعال دفاع نمايند؟ ايا اين خدا نيست كه بايد از حقوق بندگانش دفاع نمايد؟

پرسش من از آقاي سازگارا اينست كه آيا  اين همان پاراديمي است كه شما به آن افتخار مي كنيد؟ اين چه چيز مدرن و نوي به ما مي دهد ؟  البته كه اين پاراديم نيست اين سراب و پرديس است  و  با دريغ بسيار اين بهشت هايي كه  مي خواهند هم تماميت آدمي  و هم تماميت دين را حفظ كنند به جهنم ختم مي شوند؛ و آشكار است كه حفظ تماميت حقوق خدا برتر از حفظ تماميت آدمي است و بايد انسان ها فداي خدا شوند ؛ ما كه در اين پاراديم  جهنمي 25 سال است زندگي مي كنيم!؟ در چنين جامعه اي حقوق انسان ها فداي آن چيزي مي شود كه مصلحت و خواست خداوندي نام دارد . اين خواست و مصلحت از ديدگاه حاكمان مسلمان مي تواند تعبير و تفسير هاي گوناگون شود. اين تعبير ها  كه  خدا را از حفظ حقوق خود عاجز مي داند  جز در خدمت همان شيادان دستار بند و غير دستار بند است كه منافع خود را به جاي منافع خدا جا مي زنند .
مشكل  اصطلاح هاي خود ساخته و  برگرداندن كلمه ها !
اگر به  يكي از موانع روشنفكري در سال هاي اخير بخواهيم اشاره كنيم  ايدئولوژي هاي وارداتي و تعبير غلط از

برخي كلمه هاست . .

برگردان يك اصطلاح خارجي به فارسي پيدا كردن كلمه ي همتاي آن نيست بلكه در حقيقت به ساختن كلمه اي  جديد دست مي زنند كه در جامعه ي ايران بيگانه است . پيدا شدن يك اصطلاح( براي نمونه  اروپايي ) پس از پيدايي يك پديده رخ داده است اما كلمه اي كه به فارسي ترجمه مي شود اين پديده هنوز در جامعه پيدا نشده است و مصداق عيني ندارد. بنگريد كمونيست ها ي وطني را كه انقلاب مشروطه را? انقلابي بورژوازي? ناميدند ، حكومت رضاخان را كه بسياري از كارخانه ها  و موسسه ها را دولتي كرد حكومت ?بورژوازي ملي? ارزيابي كردند و دولت ملي دكتر مصدق را دولت ?بورژوازي كمپرادور!? دانستند. مي بينيم كه پيدا كردن مصداق بورژوازي ملي به معضلي تبديل شد كه تا به امروز ادامه دارد. همين مشكل را در مورد ?فئوداليسم? داشته ايم.

آل احمد كه هويت شرقي و ايراني خود را در مقابل تمدن غرب ( به گمان خود) پايمال مي ديد چاره را آن ديد كه به مشروطيت به ديده شك و ترديد بنگرد و به روشنفكرها و  منتسكيوهاي ايراني بتازد و حتا اصلاحگران ديني كه اداي پيشوايان پرتستانتيسم را در مي آورند با عنوان  ?لوترهاي وطني? بباد تمسخر بگيرد .  او آخوندزاده  و آقاخان كرماني و ملكم را كه مذهب شيعه را نقد مي كردند نشانه گرفته بود؛  و در عوض  از واپس گراياني چون  شيخ فضل الله نوري و خميني پشتيباني مي كرد. و باز هم او بود كه از? ماشينيسم? در ايران دم زد بدون اينكه در جامعه ما  مصداق واقعي داشته باشد. آيا ساده لوحانه نبود كه واردكردن اتومبيل يا مونتاژ آنرا  يا داشتن چند كارخانه نساجي را ?ماشينيسم? بناميم؟  اين مسايل پس از انقلاب  بسيار گفته شده و چيز نو و تازه اي نيست اما من يك مطلب را مي خواهم يادآوري كنم و آن اينست كه روشنفكران چپ كه در مورد بسياري مطالب  متعصب هستند چرا آل احمد و شريعتي را در زمان خود نقد نكردند؟ چرا وقتي آل احمد در دانشگاه تبريز در پاسخ دانشجويي كه پرسيد شما معتقد به خلقت آدم از خاك و گل هستيد گفت بله من هستم ولي اگر تو خود را از نسل ميمون مي داني مختاري (خنده حاضران). اين بحث و تمسخر  در يك محيط علم و دانش همچون دانشگاه تبريز و  با حضور ?روشنفكران چپي? چون غلامحسين ساعدي و رضا براهني و .. صورت گرفت و هيچكس  هيچ چيز در مخالفت با آن نگفت؟   جالب است چندي بعد شريعتي در لباس اصلاح ديني و لوتريسم همان راه را ادامه داد با همان ديدگاه درحالي كه حسرت دوران خلافت عثماني و اسلامي را مي خورد و نفرت و انتقاد خود را از مذاهب ديگري چون زرتشتي و مانوي و حتا  بوديسم پنهان نمي كرد اسلام را به ماركسيسم پيوند زد.

منوچهر جمالي بر آنست كه حتا اصطلاحي را كه از آلماني به فارسي به اشتباه ، ?استثمار? ترجمه كرده اند( بهره كشي از ثمره درختان و گياهان ) در واقع انحرافي است بسيار دور از تصوير زنده اي است كه  ماركس در زبان آلماني منظور داشته است. اين اصطلاح در آثار ماركس

صيدكردن و به غنيمت بردن  Beuten از ريشه  Ausbeutung
گرفته شده كه در پس آن تجربيات وحشيانه ميليون ها سال نوع بشر را از تعقيب و شكار و حيله ورزيدن و تجاوز كردن و قساوت و بي رحمي و چپاول كردن را در خود انباشته دارد. و روحيه اي كاملا متفاوت با دوره ي كاشتن و به ثمر آوردن و بهره برداري از آن و پرستاري از گياه يا بذر و پروردن دارد.
اما ?روشنفكران ديني ? يا همان ? ملي مذهبي ?هاي سابق به برگردان كلمه ها بسنده نمي كنند بلكه همواره در پي  يافتن و بافتن  اصطلاح ها و كلمه هاي جديدي هستند تا هر مكتب و مقوله اجتماعي ، سياسي را از درون تهي و كاملا آن را بي معنا سازند .
 
اصلاحگران ديني !

 

با توجه به آنچه كه گفته شد ?روشنفكر ديني? تركيب درستي بنظر نمي آيد و شايد اصلاحگر مذهبي شايسته تر باشد. هنگامي هم كه مي گويم ليبراليسم جنبشي ضد حاكميت دين بود  و دين را به وجدان آزاد افراد بشري  واگذار مي كرد . همچنين من سر آن ندارم كه با تاويل و تفسيرهاي ديني دشمني ورزم. هرمونتيك يا علم تاويل نيز در غرب از كتاب مقدس شروع شد  با اين تفاوت كه  جنبش روشنفكري در غرب جنبشي ضدحاكميت دين بود و روشنفكران ما در پي توجيه حكومت ديني فعال شدند. ما امروز علاوه بر آنكه فيلسوف و انديشمندان جنبش ليبرالي و روشنگري را كم داريم ، برخي از متدينان اسلامي با استفاده  از فرصتي كه حكومت اسلامي در اختيار آنها گذاشته با تعبير و تفسير واژه ها مي خواهند مقاصد خود را جا بيندازند. درگذشته اصلاحگران ايراني براي آنكه اسلام را تلطيف كنند به عرفان روي مي آوردند ، عطار و  مولاي بلخي از آن جمله اند .  تمثيل ها و قصه هاي قران قابليت تاويل و تعبير بيشتري دارد تا نص صريح قران در مورد زنا و حد و غيره . تئولوژي يا الهيات فقط با اين تمثيلات مي تواند خود را به فلسفه نزديك كند ولي واقعيت اينست در اموري كه وحي مساله احكام مستقيم و دستور مستقيم و صريح خداوندي در كار است شك نمي توان كرد و شك و ترديد اولين پايه فلسفه است. در مقوله تفكر روشنفكري هيچ چيز يقين نيست و بر همه چيز  مي توان شك كرد هر مقوله اي را مي توان شكافت و هر فكري را مي شود پاره پاره كرد و به تشريح آن پرداخت چنانكه  فرهيختگاني چون خيام و حافظ  هدف از آفرينش انسان و  بهشت و جهنم  را به زير سوال  بردند و بدين سبب در دنياي اسلام  عاصي و طغيانگر معرفي  شدند و مورد تعقيب و آزار.

 با اين سخن آقاي سازگارا  كه ما اكنون وارد  پاراديم ليبراليستي شده ايم موافق هستم اما   فراموش نكنيم كه جنبش ليبراليستي و اصولا جنبش روشنفكري پديده اي ضد دين بود و ?روشنفكر ديني? نمي تواند پيشتاز اين جنبش شود زيرا ?روشنفكر ديني? با تخصص خود  به حقيقتي نزديك نمي شود تازه اگر صحبت از تخصص شريعت ديني باشد ملايان بر روشنفكران ديني برتري دارند  و اصولا حكومت ولايت فقيه با بهانه تخصص ديني موجوديت پيدا كرد. روشنفكر بايد در مورد مسايل جامعه و سياست و فلسفه به نقد بنشيند و مستقل بنيديشد. مي بينيم كه ?روشنفكر ديني? چقدر با اين تعريف فاصله دارد . در دين كه اصل بر وحي و بودن و شدن است كاري با فرد ندارد. فكر ?روشنفكر ديني? نمي تواند مستقل و رها از دين پرواز  كند و همواره زنجير دين برپايش سنگيني مي كند.

اگر بخواهيم متوجه فاصله ?روشنفكر ديني? بشويم باورمندان ساده و غير روشنفكر ديگر دين ها مانند مسيحي ها پرتستان  و بهايي ها را در نظر بياوريد كه اعلاميه جهاني حقوق بشر و آزادي زنان را باور دارند و هنوز ?روشنفكران ديني? ما از دينداران معمولي آنان اديان عقب مانده ترند و هنوز  اندر پي يك كوچه اند!

اصلاحگران ديني به تعبير من در نبرد با مستبدان شريعت زده جدي نبوده اند و نشان دادند كه  حاضرند بر سر عقيده خود در برابر صندلي صدارت معامله كنند و عقب بنشينند. تجربه نشان داد كه دغدغه ديني آنها با جيب آنها بي ارتباط نيست. جعل اصطلاحات ازجانب اين گروه پايان ندارد ?مردمسالاري ديني? يعني چه ؟ ?جامعه مدينه النبي? چه معنايي دارد؟ از ياد نبريم كه حكومت من درآوردي ?جمهوري اسلامي? نيز بر همين روش ساخته شد و هر كس تفسيري از آن داشت از جمله اسلامي بودن آن به معناي عدالت اجتماعي تعبير مي شد ولي ديديم كه چگونه گرگ اسلامي بره جمهوري را  بلعيد. زيرا بخش نخست كه اسلاميت را تشكيل مي دهد براي خود مرز و حد و حقوقي نمي شناسد و بخش دوم براي بدست آوردن حقوق خود تلاش و مبارزه مي كند.

اينكه ابراهيم يزدي مي گويد: ? دموكراسي ديني و غير ديني ندارد، دموكراسي ، دموكراسي است? خلط

مبحث است و فريبي بيش نيست . دكتر يزدي بارها در گفتگوهاي خود با رسانه هاي همگاني براينكه 97% مردم ايران مسلمانند و بايستي اعتقاد و باور مردم در قانون اساسي در قانون اساسي تبلور پيدا كند تاكيد كرده است و در عين حال از دموكراسي نيز كه پديده اي است ليبراليستي كه با دين و مذهب ايدئولوژي سازگاري ندارد دم زده است ! اين چگونه دموكراسي است!؟ مردم كشورهاي اروپايي مسيحي هستند و اصلاح گران ديني از لوتر گرفته تا فيلسوفاني مانند كيه كه گارد كه از آن برخاسته اند هنوز معجوني بنام دموكراسي مسيحي نساخته اند، مسيحي دموكرات و حزب دموكرات  مسيحي داريم ولي  دموكراسي مسيحي نداريم يا  با وجود آنكه مسيحيت تحولي در دين يهود بشمار مي آيد و سفارش هاي بسياري در مورد مهرباني و دوست داشتن دشمن و همسايه دارد كسي جرات نكرده است كه حقوق بشر  و جامعه مدني را به مسيحيت پيوند بزند .

 بر همين سياق حتما اين سخن مضحك را شنيده ايد كه اين روزها باب شده است بگويند كه ?در ايران آزادي بيان هست ولي آزادي پس از بيان نيست!!؟? اصل آزادي بر اين استوار است كه شخص حرفش را در نهايت آزادي بزند و از عواقب آن وحشت نداشته باشد. هنگامي كه فردي مي داند كه پس از گفتن سخنش به او آزار خواهند رساند خود بخود يك هزارم حرفش را هم به راحتي نمي تواند بزند و به خود سانسوري دچار مي شود، اين كجايش آزادي بيان نام دارد؟ اين چيزي كه از آن در ايران ?روشنفكران ديني? با عنوان ?آزادي بيان? ياد مي كنند چيزي جز بلبشو ناشي از تعدد قدرت، نام ديگري ندارد و بهيچوجه برآن نام آزادي بيان نمي توان گذاشت.

 

نمي دانم چرا از مدعيان اقتصاد توحيدي كه در اول انقلاب نسخه مي پيچيدند خبري نيست ؟ معلوم نيست عاقبت تئوري آنها چه شد؟ آنهايي كه حكومت اسلامي را ترغيب كردند كه بانك ها را اسلامي كند ، قراردادهاي شركت هاي آي بي ام و ديگر شركت هاي كامپيوتري را لغو كردند و كامپيوترهاي وزارتخانه ها يي مانند  دارايي  و بانك ها را بيرون انداختند و از كيسه ملت خرج نمودند كجاهستند؟

تازه فايده ي اين اصلاحگران ديني چيست؟ هر كدام آورنده ي يك اسلام راستين هستند كه هيچ يك هم با يكديگر سر سازگاري ندارند ، چون بين همه ي آنها ظاهرا يك اسلام را بايد به عنوان اسلام راستين برگزيد!  زيرا هيچ اسلامي، اسلام ديگر را تحمل نمي كند. اسلام در پايه خود با پلوراليسم مخالف است زيرا پلوراليسم را معادل كفر مي داند زيرا خداي اسلام  يگانه است  و  انبازي ندارد. بنابراين  مشكل اصلاحگرايان ديني جاي ديگر است ، آنها شهامت اصلاح ديني را ندارند.  اشكال ما از آنجا نيست كه يك لوتر نداريم اشكال ما در اينست كه سدها لوتر باسمه اي  داريم. روشنفكر نمي تواند هواخواه  حاكميت دين در جامعه باشد و بايد قدرت آن را محدود كند اما كاري كه ?روشنفكران ديني? مي كنند بسط و توسعه قدرت دين است و اين با اصل روشنفكري ناسازگار است. اين به معناي آن نيست كه كردار همه ي اصلاحگران ديني را رد كنيم اين كه آقاجري گفت ما ميمون نيستيم تا از مرجعي تقليد كنيم تازه يك شروع است. شروع از فرديت و استقلال آن ، ?من فكر مي كنم ، پس هستم.? كسي كه تقليد مي كند اصل اراده  و استقلال انساني را زير پا مي گذارد و او حق گزيدن و گزيده شدن ندارد.

پايان سخن اينكه اصلاح طلبان ديني با ساختن اصطلاحات و مفاهيم جديد نمي توانند به مدرنيته پل بزنند، مردم ساليان درازي از هر دين و قومي در ايران زمين با ضرب المثل ?عيسا به دين خودش ، موسا به دين خودش? زيسته اند و از ?روشنفكران ديني ? فرسنگ ها جلوتر بوده اند. در اول انقلاب خميني، مطهري  و بازرگان مدعي بودند كه اسلام نجاتبخش مردم است، اكنون سروش و سازگارا و .. مي خواهند اسلام را توسط مردم نجات دهند.  ميليون ها روشنفكر پير و جوان و دانشجو و به ويژه زنان  در صحنه مبارزه عليه سنت و ارتجاع حضور دارند و خواستار پيوستن به دنياي مدرن هستند. مردم بسيار مترقي تر از ?روشنفكران ديني ? هستند و مي دانند با پل آنها نمي توانند به جايي گذر كنند و بقول معروف پل آنها به سراب ختم مي شود زيرا اين تفكر  از قرن 18 هم عقب تر است. اين بحث ها حكايت كشيشان اسكولاستيك را در مورد سن اسب و شمردن دندان هايش را بياد مي آورد كه سال ها وقت صرف آن كردند در حاليكه كافي بود دهان اسب را بازكنند و دندان هايش را بشمارند.     25 سال است مبارزه مردم براي مدرنيته ادامه دارد ، آثار اين مبارزه را نه در تظاهرات سركوب شده بلكه در آثار سينمايي ساخته شده زنان فرهيخته ما ، در ادبيات ما متجلي شده است. مردم نيازمند سازمان هاي نوين هستند تا در آن متحد شوند، سازمان ها و حزب هاي سنتي ضمن اينكه  حب و بغض هاي  قديمي خود را حمل مي كنند توانايي گردآوري مردم را از دست داده اند زيرا آنها همواره به جاي فرد تصميم مي گرفته اند ما اكنون نيازمند حزب هايي مدرن هستيم. حزب هايي كه به آزادي بينديشند و عدالت را در آزادي بجويند.  با احساس ديني نمي توان مردم را متحد كرد و به آزادي و مدرنيته پل زد؛ به انتظار پل هاي روشنفكران ديني بنشينيم  كه روزگاري در كنار روشنفكر واقعي بنشيند كه چه شود؟ چقدر بايد به انتظار نشست و نتيجه چه خواهد شد؟. براي برپايي حكومتي فارغ از ايدئولوژي و  دين بايد بر آزادي وجدان فردي تاكيد كرد بنابراين  فقط با يك جنبش ليبراليستي مي توان به سلطه و حاكميت سنت ها نقطه پايان گذارد، اين جنبش در كوچه و خيابان هاي  شهرها ي ايران جريان دارد، بياييد باهم اين جنبش را دامن بزنيم.

24ماه مي 2004- استكهلم

 

:در نوشتن اين مقاله از كتاب هاي زير بهره جسته ام
1-بيراهه هاي انديشه منوچهر جمالي پاريس ژانويه1985

منوچهر جمالي – 2-همگام هنگام

3- از همه و از هيچ  – منوچهر جمالي 1985

4-خود زايي نيرومنديست- منوچهر جمالي 1987

5- آتشي كه شعله خواهد كشيد- منوچهر جمالي 1987

6- به سوي حكومت فرهنگي- منوچهر جمالي1995

 

توسط حسن بهگر

مناظره بین هوشمند و آرش بیخدا بر سر زرتشت

چرا این مناظره را انجام میدهم؟

عواقب این مناظره چیست؟

خدا چیست؟ خدای زرتشت چیست؟

آیا پیامبری شیادی است؟ آیا زرتشت یک پیامبر است؟

آیا زرتشت یک فیلسوف است؟ آیا زرتشت خردگراست؟

نتیجه گیری

منابع

چرا این مناظره را انجام میدهم؟

من از انجام این مناظره انگیزه های مختلفی دارم که چند مورد از آنها را در اینجا مطرح خواهم کرد و توضیح خواهم داد که چرا باید این مناظره و مناظراتی از این دست انجام گیرند.

1- ممکن است من اشتباه کرده باشم و زرتشت آنچه هوادارانش میگویند باشد. این مناظره مرا به آگاهی بیشتری در مورد زرتشت خواهد رسانید.

2- نیروها و طیف های بسیاری از مردم هستند که با اسلام سر ستیز دارند و من در ستیز با اسلام گامهایی اساسی را برداشته  و کوشش بسیار کرده ام، و از آنجا که مطالب من تنها به اسلام و اصول اسلام میپردازند و ادیان دیگر را به دلایلی که در نوشتاری با فرنام «چرا از جنایاتی که به بهانه دموکراسی و صهیونیسم انجام میگیره حرفی نمیزنید؟» شرح داده ام نقد نمیکنم طیف های بسیار متنوعی از اقشار جامعه و تفکرات سیاسی و فلسفی از فعالیت های من سود برده اند که البته از این بابت بسیار خوشحالم. در میان این طیف ها، ناسیونالیست افراطی نیز وجود دارند که من با باورهایشان بویژه با افکار سیاسیشان که معمولاً سلطنت یا پادشاهی نیز جزوی از آن افکار است به شدت مخالف هستم. از اینرو تلاش میکنم با این نوشتار شبهه ای برای کسی باقی نماند و همه بدانند که من هرگز به این طیف تعلق نداشته ام و اکنون نیز ندارم و از مخالفان جدی این شیوه فکر کردن و این نظام سیاسی هستم و اگر این افراد از تلاش من سودی برده اند، بدین شیوه جبران شود.

3- من باور دارم که تحریفات زیادی اخیراً در مورد زرتشت صورت گرفته است و افرادی سعی میکنند زرتشت را چیزی نشان دهند که او واقعاً نبوده است.  من نام نو زرتشتیان را برای این گروه برگزیده ام و وظیفه خویش میدانم که چون افرادی به واسطه تلاشها و کوششهای من اسلام را ترک گفته اند به این افراد جایگزین مناسبی را نیز ارائه دهم و آن جایگزین در حوزه فلسفه خردگرایی، و بیخدایی و در حوزه سیاسی دموکراسی و جمهوریت است دلیل این گزینش نیز درست بودن و عقلایی بودن این مفاهیم است نه اینکه این مفاهیم ساخته و پرداخته ملیت و نژاد خاصی باشند، برای اثبات درستی این مفاهیم در تارنمای زندیق مطالب زیادی وجود دارد و علاقه مندان میتوانند به آنها مراجعه کنند. از آنجا که گمان میکنم افرادی قصد دارند زرتشت را تحریف کنند و وی را و اندیشه اش را بعنوان جایگزینی برای اسلام ارائه دهند، طبیعتاً این تفکر را رقیب خردگرایی و بیخدایی میبینم و از همین رو آنرا نیز نقد خواهم کرد و نظر خویش را در مورد آن خواهم گفت.  البته کردار من یک کنش نیست بلکه یک واکنش است زیرا من تابحال به کرات از طرف افراد این طیف مورد انتقاد قرار گرفته ام و بخوبی روشن است که این افراد قصد دارند به دلیل باورهای باطلشان در مقابل خردگرایی و بیخدای مقاومت کنند، این است که طبیعتاً من بعنوان مدافع این دو بار اندیشه های دیگر را نقد خواهم کرد و نوشتارهایی را در این ارتباط خواهم نوشت.

4- من با بسیاری از ناسیونالیست های افراطی تابحال نشست و برخواست کرده ام و با آنها به خوبی آشنا هستم، من باور ندارم این افراد انسانهای بدی هستند، این طیف بیش از هر طیف دیگری علیه اسلام فعال است و حال که چنین است چرا باید شیوه های غلط و باورهای غلط را بجای خردگرایی و بیخدایی علیه اسلام بکار گیرد؟ هدف سوم من از انجام این مناظره کمک کردن به این افراد است تا به اندیشه ای برتر چنگ زنند و پتکی سنگین تر را بر سر اسلام ننگین بکوبند و تلاش نکنند که نوعی دین را جایگزین دینی دیگر کنند.

من مایلم این مناظره را با یکی از دوستان با فرنام «هوشمند» انجام دهم.  جناب هوشمند از افرادی هستند که به نظر میرسد اطلاعات وسیعی راجع به آیین زرتشت داشته باشند و از علاقه مندان به زرتشت و گفته های او نیز هستند و خود اعلام کرده اند که حاضر به پاسخگویی و دفاع از زرتشت هستند. به یاد دارم که روزی من در پاسخ به کسی که ادعا میکرد زرتشت یک فیلسوف بوده است و ماتریالیست بوده است گفتم که او اینگونه نبوده است و شخصی «شیاد» بوده است. جناب هوشمند از این سخن من برآشفتند و با یکدیگر سخنانی پیرامون این اتهام من به زرتشت رد و بدل کردیم.  من در این نوشتار مایلم همان بحث را با آقای هوشمند پیش ببرم بنابر این آنرا از ابتدا مطرح میکنم و منتظر هستم که آقای هوشمند نیز پاسخ خود را به این نوشتار ارسال کند تا بر روی تارنما قرارش دهم تا بتوان بهتر در مورد آن سخن گفت.

من استدلال خویش را در مورد شیاد بودن زرتشت بر این محور مبتنی کرده ام که او ادعای پیامبری کرده است، ادعا کرده است خدایی وجود دارد و او منتخب آن خدا برای رساندن آموزه ها و پیامهای آن خدا به مردم است. و این استدلال را تشریح خواهم کرد.  افزون بر ایده پیامبری و وجود خدا، زرتشت باورهای خرافی دیگری همچون معاد را نیز ترویج کرده است.

عواقب این مناظره چیست؟

من بخوبی میدانم که این مناظره دستکم سه معلول را به همراه خواهد داشت. نخستین معلول آن است که عده ای از افراد از من دلگیر میشوند. دلیل دلگیری آنها دو چیز میتواند باشد، نخست اینکه خواهند گفت زین پس اتحاد بین بیخدایان و مدافعان زرتشت ممکن است بهم بخورد. من این دلیل را معتبر نمیدانم زیرا هنگامی که دشمن بزرگ و خونخوار ما اسلام است ما بدون توجه به دگراندیشیمان با یکدیگر میتوانیم دست به دست یکدیگر داده و با اسلام ستیز کنیم هرچند با یکدیگر دگراندیشی های ژرف داشته باشیم از این گذشته آنچه طرفداران آیین زرتشت و ناسیونالسیت های افراطی انجام میدهند به نگر من هرگر در راستای میهن دوستی و پرستاری از میهن نیست، بلکه ترویج خرافات و دورویی است. دلیل دوم ممکن است آن باشد که افرادی از فرط علاقه به زرتشت از من دلخور شوند. من این را نیز دلیل موجهی نمیدانم، چرا باید از انتقاد مستند من آزرده خاطر شد، اگر راستی را باید بیان کرد، نباید از شنیدن راستی ناراحت شد. اما اگر سخن من درست نیست، نباید از سخن یاوه نیز ناراحت شد، بلکه باید آنرا پاسخ داد و یاوه بودن آنرا نشان داد. چرا باید از تمرین حق آزادی بیان یک شخص دلخور شد؟ و افزون بر این چرا باید باورهایی خیالی داشت که گفتن واقعیت به آنها صدمه بزند؟ هنگامی که بحث مستند و مستدل و علمی و دقیقی شکل میگیرد چرا باید احساسات با آن دخیل شود، من هرگز جایی برای آزرده خاطر شدن زرتشتیان یا نوزرتشتیان از این نوشتار نمیبینم، رفتار خردگرایانه مورد انتظارا از هواداران زرتشت این است که به دور از نگرش های سیاسی این نوشتار را به همان شیوه مستدل و مستند نقد کرده و به آن پاسخ دهند نه آنکه واکنشی عصبی، احساسی یا پرخاشگری نسبت به آن نشان دهند و براستی که این از ضعف های فرهنگی ما ایرانیان است که نقد را با چماق و تکفیر پاسخ میدهیم.

معلول دوم این است که عده ای افراد واپسگرا و عقب مانده مرا محکوم به ایران ستیزی خواهند کرد و به من خواهند گفت که دست من در دست آخوندها است در تخریب فرهنگ ایران کوشا هستم. نخست به آنها باید بگویم که آخوندها اکثراً انسانهای مردمدار و پاپولیستی هستند و بسیاری از آنها به اندازه من نگرشی منفی نسبت به زرتشت ندارند (1)، آری از تفاوتهای خردگرایان با آخوند ها این است که آخوندها سعی میکنند محبوب باشند و آنچه عوام میپسندد بگویند اما من باکی از گفتن حقیقت و در نتیجه مطرود  شدن بواسطه چنگ زدن به حقیقت ندارم. دوم باید به آنها بگویم که زرتشت و ایران با یکدیگر یکی نیستند، ستیز با زرتشت ستیز با ایران نیست، یک شخص نمیتواند نمایندگی تمام تاریخ یک کشور را بر عهده بگیرد، زرتشت یک شخصیت تاریخی است و باید او را همانگونه که او بوده است شناخت، نه اینکه او را تحریف کرد تا به شکل و شمایل ما در آید، در تاریخ ایران افراد شیاد و غیر شیاد یافت میشوند، سید علی خامنه ای نیز یک ایرانی است و در عین حال یک شیاد است، آیا به بهانه ایرانی بودن او باید شیادی او را پوشاند؟ سوم اینکه من ایران را دوست دارم و پیشرفت، آزادی و سربلندی ایران بزرگترین آرزوی زندگی من است، اما من حقیقت را بسیار بیشتر از ایران دوست دارم و نمیتوانم برای دوست داشتن ایران حقیقت را تحریف کرده و دروغ بگویم اگر تحریف تاریخ و دروغگویی میهن دوستی است من هرگز نمیخواهم چنین میهن دوستی را .

از این گذشته درست است که من آیین زرتشت و خود او را شایسته پیروی، تقدیس و بزرگداشت در این قرن و این دوران نمیدانم اما روشن است که من اسلام را از هر دین دیگری بدتر و زیانبار تر میدانم. با همه این توصیف ها من آماده ام که اهانت ها، تکفیر ها، تهمت ها و غیره را در دفاع از حقیقت و خردگرایی و در ستیز با دین و دین خویی از سوی سنگ مغزان و ناسیونالیست های افراطی و فاشیست ها از هر جنس و نوع به جان بخرم و حتی تمام دوستان خویش را که به غلط گمان میکردند برای من دین ایرانی و عقب ماندگی ایرانی با مشابه عربی اش تنها به دلیل ملیتش ارزش بیشتری دارد در راه دفاع از این حقیقت از دست بدهم. همانا این افراد اگر عرب بودند تنها به دلیل عرب بودن محمد از اسلام دفاع میکردند و این چیزی جز کوته فکری و بی مایگی نیست و البته دوستی با این کوته فکران به ضرر هر آدمی است زیرا دوستی با آنان از نوع دوستی خاله خرسه است و این افراد با نادانیشان بیشتر به دوستانشان صدمه میزنند تا اینکه به آنها کمک کنند و کاملاً بهتر است تا این افراد در صف مخالفان آدمی قرار گیرند تا دوستانشان، تا مبادا از پشت خنجری به آدمی وارد آورند، بلکه از روبرو باید با آنها مقابل بود، و چه بهتر که مردم این افراد را بشناسند و ببینند که میان مسلمانان که به بهانه کاریکاتور های محمد دست به توحش و کینه توزی میزنند، و این افراد دیندار چندان تفاوتی نیست. من هرچه تفکر میکنم نمیتوانم دریابم که چگونه اشخاصی که دروغ میگویند و مردم را به خرافات آلوده میکنند میهن دوست و میهن خواه هستند و کسانی چون من که ضد خرافات هستند و مردم را به حقیقت دعوت میکنند میهن فروش و ایران ستیز. روشن است که ایرانی بودن یک ایده باعث نمیشود آن ایده درست باشد.

معلول سوم آن است که افرادی با من در مورد زرتشت همفکر خواهند شد، حقیقت او را درخواهند یافت، از دین خویی نوین رهایی خواهند یافت، ناسیونالیسم افراطی را رها خواهند کرد، دست از واپسگرایی برخواهند داشت، خواهند فهمید که در مورد زرتشت به آنها دروغ گفته شده است و در نتیجه ممکن است خردگرا و بیخدا شوند، دسته ای از مسلمانان نیز خواهند فهمید که در ما دورویی وجود ندارد و وقتی ما با خداباوری و دین مخالف هستم در این مخالفت برای کسی تبعیض قائل نیستیم و این نشان از صداقت مدعیان خردگرایی است و بر میزان اعتماد آنها به این جنبش افزوده خواهد شد. هر دو این نتایج نیک و مطلوب من هستند و من با اشتیاق همواره آنها را جستجو میکنم و امیدوارم باقی افراد که مسئولیتی در مورد اجتماعشان احساس میکنند دست از گفتن چیزهایی که مردم پسند هستند و مردم برایشان بخاطر گفتن آن چیزها کف و سوت میزنند در صورتی که آن باورها نادرست هستند دست بردارند، وظیفه یک اندیشمند شاد کردن مردم نیست، شاد کردن مردم را دلقک ها بهتر انجام میدهند، وظیفه و مسئولیت یک اندیشمند روشنگری و گفتن  حقیقت است و مبارزه با تحریف و دروغگویی هرچند اینکار او به ضرر او تمام شود. چه بسیارند فلاسفه و اندیشمندانی که مغضوب مردمان دوران خودشان شده اند.

خدا چیست؟ خدای زرتشت چیست؟

من خدا را در نوشتاری با فرنام «خدا چیست» از دیدگاه فلسفی تعریف  کرده ام و نیازی به تکرار آن نمیبینم. در اینجا نیز آنرا با گاتها مطابقت خواهم داد تا نشان داده شود که این تعریف با آنچه در گاتها آمده است و موجودی که زرتشت در گاتها با او سخن گفته همخوان هستند و اهورا مزدا مصداق واژه خدا است. تمامی برگردانها از برگردان دکتر حسین وحیدی است.

خدا است:

اهورامزدا بهتر از همه آگاه است که پیروان خدایان دروغین، در گذشته چه ها کرده اند، و در آینده نیز چه ها خواهند کرد و تنها اهورامزدا داور است (سروده دوم 29/4)

اهورامزدا، با خداوندی و سروری خود. (سرود چهارم 31/21)

تو را برتر از همه میدانم، و از خدایان دروغین و مردمان گمراه بیزاری میجویم. (سروده هفتم 34/5)

کامل و برتر از همه است:

ای تو بهترین و بهتر از همه. (سروده یکم 28/8)

تو را برتر از همه میدانم. (سروده هفتم 34/5)

ناظم و نگهدارنده جهان است:

اهورامزدا، که از راه اندیشه نیک و با توانایی بر جهان شهریاری دارد. (سروده پنجم 32/2)

قدیر و تواناتر از همه است:

ای اهورای توانا (سروده یکم 28/5)
چه بزرگ است شهریاری تو و توانایی تو. (سروده هفتم 34/5)

اهورامزدای همه توانا. (سروده هشتم 43/1)

هنگامی تو را پاک و توانا شناختم. (سروده هشتم 43/4)

علیم  و داناتر از همه است:

اهورامزدا بهتر از همه آگاه است… (سروده دوم 29/4)

ای اهورا مزدا، تو بهتر از همه از سرنوشت این کسان آگاهی. (سروده پنجم 32/7)

اورا هستی بخش دانای بزرگ میدانم. (سروده دهم 45/8)

خالق و آفریننده است:

روان آفرینش را خشنود سازم (سروده یکم 28/1)
در آغاز، هستی و آفرینش چگونه پدیدار گشت؟ (سروده یکم 28/11)

روان جهان به شما گله میدارد، برای چه مرا آفریدی؟ (سروده دوم 29/1)

آفریدگار جهان از راستی پرسید: راهبر تو در جهان کیست؟ (سروده دوم 29/2)

من او را بهترین آفریده تو میشناسم. (سروده دوم 29/10)

اوست که درآغاز، با اندیشه اش جهان را روشنایی بخشید، و با خردش، هنجار هستی را آفرید. (سروده دوم 31/7)

تویی سرآغاز و سرانجام هستی، و تویی سرچشمه اندیشه نیک. (سروده چهارم 31/8)

تویی آفریدگار راستین راستی. (سروده چهارم 31/8)

هنگامی که در آغاز، با اندیشه خویش، برای ما تن و خرد و یابش آفریدی. (سروده چهارم 31/11)

اورا هستی بخش دانای بزرگ میدانم. (سروده دهم 45/8)

این زمین و جهان شادیبخش را بیافریدی. (سروده دوازدهم 47/3)

بصیر و بینا است:

تو با دیدگان روشن بین خود و از راه راستی، همه اینها را میپایی و میبینی. (سروده چهارم 31/13)

متکلم و سخنگو است:

و توی اهورا مزدا، با سخنان راستین خود، به زرتشت نیروی مینوی و شادمانی… (سروده یکم 28/6)

قاضی و داور است:

و با آگاهی از پاداشی که اهورامزدا برای کارها بر نهاده است. (سروده یکم 28/4)

اهورامزدا تنها داور است (سروده دوم 29/4)

تویی آفریدگار راستین راستی، و تویی داور کردار مردمان (سروده چهارم 31/8)

در ذات خود ثابت است:

ای اهورا مزدا، که هماره یکسانی با مینوی خود ما را برافروز و بر افراز. (سروده دوم 31/7)

روشن است که بنابر آنچه در بالا آمد اهورا مزدا با خدای فلسفی همخوانی دارد و یک خدا است. البته ویژگیهای بیشتری نیز میتوان از گاتها و سایر بخشهای اوستا یافت اما همین مقدار از فروزه های خدا در گاتها برای بحث ما کافی است.

برخی از هواداران زرتشت که سعی میکنند بگویند اهورامزدا همان خدای فلسفی نیست، میگویند که واژه اهورا مزدا به معنی خرد بزرگ است، پس او نمیتواند همان خدا باشد! اما این سخن کاملاً اشتباه است، نامی که ما با آن یک چیز را خطاب میکنیم  هرگز نمیتواند تغییری در چیستی آن چیز بوجود بیاورد، زرتشتیان چه خدایشان را اهورا مزدا بنامند چه هر چیز دیگر، فروزه ها و صفات اهورا مزدا در گاتها و سایر کتب دینی زرتشتیان درج شده است و نمیتوان به بهانه نام وی باقی آن فروزه ها را نادیده گرفت. دانای بزرگ یا خرد بزرگ بودن، به عربی همان علیم بودن و به انگلیستی Omniscience بودن است، حال چه اهمیتی دارد اگر زرتشتیان یکی از فروزه های خدایشان را گرفته اند و آنرا برای نام خدایشان استفاده میکنند؟ مسلمانان نیز ممکن بود بجای الله، خدایشان را علیم صدا کنند، آیا این مسئله تغییری در ماهیت الله ایجاد میکرد؟

آیا پیامبری شیادی است؟ آیا زرتشت یک پیامبر است؟

پیش از آنکه پیامبر بودن یا نبودن زرتشت روشن شود ابتدا باید دید که اساساً پیامبر چه کسی است؟ معنی تحت اللفظی پیامبر که همان پیام آور است همانگونه که از واژه آن مشخص است شخصی است که پیامی را برای کسی می آورد. اما معنی اصطلاحی پیامبر آنگونه که در مباحث دینی استفاده میشود چیزی نیست جز اینکه کسی از طرف خدا پیامی را برای مردمان بیاورد. بنابر این تعریف دینی پیامبر این است :

تعریف 1 از پیامبر– پیامبر کسی است که پیامی را از طرف خدا برای مردم بیاورد.

روشن است که این تعریف نمیتواند مورد پذیرش ذهن سکولار واقع شود لذا تعریف من از پیامبری اندکی با تعریف بالا متفاوت است، از نگر من تعریف پیامبر این است:

تعریف 2 از پیامبر– پیامبر کسی است که ادعا کند از طرف خدا پیامی را دریافت کرده است.

و روشن است چون از دید سکولار خدایی وجود ندارد طبیعتاً تمامی پیامبران دروغگو و شیاد هستند، یعنی همواره پیامی را که خود ساخته اند یا از منابع غیر ماوراء طبیعی دیگر دریافت کرده اند را به خدا نسبت میدهند. یعنی دروغ میگویند، و شیاد نیز هستند، شیاد یا شارلاتان یعنی کسی که به دروغ ادعا کند دانشی یا مهارتی را داراست (2)  و هر پیامبری یک شیاد است به استدلال زیر:

1- شیاد کسی است که به دروغ ادعا کند دانش یا مهارتی را دارا است.

2- پیامبر کسی است که ادعا کند خدا او را انتخاب کرده و پیامی به او داده تا آنرا به بشریت برساند.

3- خدا وجود ندارد.

4- هرکس ادعا کند خدا او را انتخاب کرده و پیامی به او داده تا آنرا به بشریت برساند به دروغ ادعا کرده است که دانشی و مهارتی دارد.

5- هر پیامبری یک شیاد است.

استدلال بسیار روشنی است، در تشریح این استدلال باید گفت که گزاره 1 تعریف شیاد است از دو لغتنامه معروف و معتبر انگلیسی برای کلمه شارلاتان (2). گزاره 2 نیز قبلاً تعریف شده است. در مورد گزاره 3 استدلال های متنوعی وجود دارد که برخی از آنها در بخش «از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟» مطرح شده اند. گزاره 4 هم نتیجه مستقیم است از گزاره 3 و 1 است، ادعای پیامبری ادعای داشتن دانش از پیام خدا و همچنین داشتن مهارت و شایستگی برای دریافت و ابلاغ این پیام است و گزاره 5 هم نتیجه قطعی گزاره 4 و 2 است.

حال با توجه به تعریف 2 آیا زرتشت یک پیامبر بوده است؟

برای پاسخ به این پرسش باید به پرسشی دیگر نیز پاسخ داد، ما از کدام زرتشت صحبت میکنیم؟ زرتشتی که زرتشتیان سنتی آنرا تعریف میکنند، برداشت دانشمندان زرتشت شناس؟ و یا برداشتهای جدیدی که اخیراً از زرتشت بوجود آمده است؟ من هر سه این دیدگاه ها را بررسی خواهم کرد و نشان خواهد داد که باورهای هر سه گروه به این منتهی میشوند که زرتشت یک پیامبر است.

1- زرتشت بنابر تعریف زرتشتیان سنتی:

زرتشتیان سنتی، کسانی هستند که در طول دهه ها و صده ها آیین زرتشت را حفظ کرده اند، آنها همواره باور داشته اند که زرتشت یک پیامبر است،  برای اثبات این سخن هم به نوشتارهای آنها اشاره خواهم کرد هم به کتب مذهبی آنها. زرتشتیان سنتی علاوه بر گاتها مطالب دیگری را نیز به زرتشت نسبت میدهند. بسیاری از مطالب این کتب چیزی نیست جز گفتگوی زرتشت و اهورا مزدا، بنابر این هر کس کتاب اوستا را بخواند متوجه خواهد شد که زرتشت بر اساس این کتابها یک پیامبر است. اما در اوستا بندهایی وجود دارد که مستقیماً به پیامبر بودن زرتشت اشاره میکنند. برای نمونه از جمله کتابهای منسوب به زرتشت، کتاب یسنا است که به روشنی نشان میدهد که زرتشت با تعریف 2، یک پیامبر است.

اوستا، یسنه، هات 45، 5 (3)

اینک سخن میگویم از آنچه (آن) [[سپند ترین]] (1) مرا گفت، سخنی که شنیدنش مردمان را بهترین [کار] است.

1- برگردان spantotamo، صفع ویژه «امزدا اهوره» است که تنها همین یک بار در گاهان آمده، اما در یسنه هات 1 و 37 و هرمزیدشت و وندیداد بارها بدان بر میخوریم.

روشن است که زرتشت بنابر این سند ادعا کرده است که با خداوند سخن گفته است، بنابر این شکی وجود ندارد که زرتشتیان با توجه به همین بند از یسنا باید باورمند به پیامبر بودن زرتشت باشند، و از قضا همینگونه نیز هست، در زیر به 4 نوشتار از ارگانهای رسمی زرتشتیان سنتی اشاره خواهم کرد که در آنها زرتشت را پیامبر نامیده اند و نخستین کسی که برگزیده خدا بوده است تا با بشر تماس برقرار کند:

1-  RELIGION OF ZARATHUSHTRA IS FOR ALL MANKIND, by Cyrus P Mehta (4)2- Cherishing the ecosystem: Then and Now – Jehan Bagli (5)

3- A Brief Introduction to Zoroastarian Religion (6)

4- زرتشت پیامبر وارسته و يا فيلسوفي بزرگ،  تارنمای تااهو. (7)

روشن است که زرتشتیان در کتابهایشان نیز همواره زرتشت را یک پیامبر نامیده اند، برای نمونه،

1- دین و آموزشهای اشوزرتشت، موبد جهانگیر اشیدری، انتشارات فروهر، چاپ نخست 1381، برگ 10:

«اکنونکه با زمان و زادگاه آشوزرتشت آشنا شدیم، به سیمای زندگی پیامبر بپردازیم».

2- مراسم مذهبی و آداب زرتشتیان، موبد اردشیر آزرگستاسب، انتشارات فروهر، چاپ سوم تابستان 72، برگ 2:

«در میان همه این نادانی ها و بت پرستی ها پیامبر بزرگ ایرانی، آشوزرتشت ظهور نمود تا مردم را براه راست مزدیسنی یعنی پرستش خدای یکتا هدایت کند.

3- جهان بینی اشو زرتشت پیام آور ایرانی، موبد دکتر اردشیر خورشیدیان، انتشارات فروهر چاپ اول 1384 برگ 12:

» اشو زرتشت پیامبر یکتاپرستی در جهان است که در 3743 سال پیش (1738 پیش از میلاد) به پیامبری برگزیده شد و دین را تعریف کرد و فرهنگ دینی را بنیان نهاد…»

2- زرتشت بنابر تعریف زرتشت شناسان.

نمیدانم که آیا نو زرتشتیان فردوسی را بعنوان یک محقق و یا دستکم صاحب نظر در مورد زرتشت قبول دارند یا نه، اما به هر روی فردوسی نیز معتقد بوده است که زرتشت یک پیامبر است. او در مورد زرتشت گفته است (8):

چو یک چند گاهی برآمد برین درختی پدید آمد اندر زمین
از ایوان گشتاسب تا پیش کاخ درختی کش بیخ و بسیار شاخ
همه برگ او پند و بارش خرد کسی کز خرد برخورد کی مرد
خجسته پی و نام او زردهشت که آهرمن بدکنش را بکشت
به شاه جهان گفت پیغمبرم تو را سوی یزدان همی رهبرم
چو بشنید ازو شاه بهدین به پذیرفت ازو راه و آیین به
جهان آفرین گفت بپذیر دین نگه کن بر این آسمان و زمین

دکتر محمد معین، در فرهنگ خود، مدخل زرتشت را اینگونه تعریف کرده است «زرتشت، پیامبر ایران باستان، از خانواده سپیتمه» (9) لغتنامه دهخدا (ج 27، ص 320) زرتشت را بصورت «زرتشت را گویند و کیش آتش پرستی را او بهم رسانید و کتاب زند را او در آورد (برهان) لقب براهام زرتشت است که گویند پیغمبر پارسیان بوده.» تعریف کرده است . دانشنامه های ویکیپدیا، انکارتا، بریتانیکا، و دانشنامه دانشگاه پرینستون نیز زرتشت را یک پیامبر خوانده اند.

نام بردن محققان ایرانی و گفتن نظرشان در مورد زرتشت همواره ممکن است ایراد «بچه آخوند» بودن و اسلامیست بودن را برای آنان از طرف ناسیونالیست های افراطی به همراه داشته باشد، از این رو من تنها محققان غیر ایرانی را نام خواهم برد تا دیگر کسانی که زرتشت را پیامبر میدانند از تهمت آخوند بودن کاملاً رها شوند.

ماری بویس از زرتشت شناسان دیگر گفته است:

آیین زرتشت کهن ترین دین وحی شده است، و این دین احتمالاً بیش از هر دینی بطور مستقیم و غیر مستقیم روی بشریت تاثیر داشته است. (10)

روشن است که این محقق معتقد است دین زرتشت از طرف خدا وحی شده است، بنابر این بنیانگذار این دین نمیتواند کسی باشد جز یک پیامبر. علاوه بر وی محققان غربی زیادی در مورد زرتشت کتاب نوشته اند و از میان آنها من پنج نفر را همراه با نام کتابشان نام خواهم برد، این محققین همگی زرتشت را یک پیامبر معرفی کرده اند.  محققی با نام آبراهام ولنتین ویلیام جکسون کتابی منتشر کرده است با فرنام «زرتشت، پیامبر کهن ایران باستان»، از نام کتاب وی روشن است که او نیز معتقد است زرتشت یک پیامبر است. (11) اس ای کاپادیا، محقق دیگری است که در مورد زرتشت کتابی نوشته است، او نیز زرتشت را یک پیامبر نامیده است (12)، لورن هارپر ویتنی، محقق دیگری است که کتابی در مورد زرتشت نوشته است و نفوذ آیین زرتشت بر سایر ادیان از جمله ادیان ابراهیمی را به تفصیل شرح داده است، او نیز زرتشت را در کنار باقی پیامبران آورده است و مشترکات بین پیامبران را تشریح کرده است (13). اس ای نیگوسیان، محقق دیگری که در مورد آیین زرتشت مطالعه مدرنی را انجام داده است نیز به این نکته اشاره کرده است که زرتشتیان زرتشت را پیامبر خویش میدانند (14) پاول کریوازک، محققی دیگر نیز کتابی با فرنام «در جستجوی زرتشت، نخستین پیامبر و ایده هایی که جهان را تغییر داد» و ناگفته از نام کتابش هویداست که او نیز زرتشت را یک پیامبر میداند (15).

3- زرتشت بنابر تعریف نو زرتشتیان.

از آنجا که به نظر میرسد باورهای نو زرتشتیان کاملاً مبتنی بر توهمات باشد، انتظار از آنها نمیرود که  هیچ منبع و سندی را بعنوان منبع شناخت خود از زرتشت به درستی قبول داشته باشند اما بسیاری از آنها ادعا میکنند که تنها گاتها را از میان کتب اوستا قبول دارند و تنها آنرا گفته های زرتشت میدانند. اما عجیب است که چرا نو زرتشتیان ادعا میکنند زرتشت یک پیامبر نیست، در حالی که در گاتها به روشنی به اینکه اهوره مزدا سخن میگوید و پیام میفرستد اشاره میشود:

اوستا، گاتها، سروده پنجم 32/13

خواهان شنیدن پیام پیام آور تو میگردد. پیام آوری که راستی را، در برابر دشمنان آن نگاه میدارد.  (16)

بنابر این روشن است که خدای گاتها نیز پیامبر میفرستد. بسیاری از نو زرتشتیان میگویند که زرتشت خود را یک آموزگار نامیده است نه یک پیامبر. روشن است که یک پیامبر میتواند خود را یک آموزگار نیز بنامد، آری زرتشت علاوه بر اینکه ادعای سخن گفتن با خدا را کرده است، گفته است که او آموزه ها و باورها و هر چیز دیگر را که از اهورا مزدا میگیرد به باقی مردم می آموزد، مثلاً در گاتها میگوید «من به پا خواهم خاست، و همراه با همه آنهایی که، سراینده سخن اندیشه انگیز تو هستند، پشتیبان آموزشهای تو خواهم بود» (سروده هشتم، 43/15)، بنابر این روشن است که آموزگاری زرتشت نیز خلاصه میشود به آموزه های الهی او، آموزه هایی که او ادعا میکند سخن اهورا مزدا هستند! افزون بر این آموزگار بودن با پیامبر بودن در تناقض و منافات نیست، یک شخص میتواند در یک زمان هم پیامبر باشد هم آموزگار، برخی از سایر افراد مدعی پیامبری نیز خود را آموزگار خوانده اند، یعنی آنچه که مدعی بودند به آنها وحی شده به مردم می آموختند مثلاً:

محمد پسر عبدالله، پیامبر مسلمانان در قرآن،  سوره ماده گوساله (بقره) آیه 129

رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ.
ای پروردگار ما ، از ميانشان پيامبری بر آنها مبعوث گردان تا آيات ، تورا برايشان بخواند و به آنها کتاب و حکمت بياموزد و آنها را پاکيزه سازد و تو پيروزمند و حکيم هستی.

افزون بر این روشن نیست چرا نوزرتشتیان پیامبری زرتشت را رد میکنند در حالی که گاتها در سرود 29 ام به روشنی به چگونگی گزینش زرتشت برای پیامبری از جانب اهورا مزدا اشاره کرده است و چگونگی انجام گرفتن این کار نیز شرح داده شده است . روشن است که این پیامبری، یعنی پیامی از طرف خدا (اهورا مزدا) داشتن، نه هر پیامی را آوردن. من این سرود را از 5 برگردان  مختلف گاتها در اینجا می آورم، این ترجمه ها یا مال خود زرتشتیان است یا مال اشخاص مسلمان زاده ای است که علاقه ای شدید به زرتشت داشته اند:

شماره بند برگردان دکتر حسین وحیدی (17) برگردان ابراهیم پور داود (18) برگردان دکتر جلیل دوستخواه (19) برگردان موبد فیروز آذرگشتاسب  (20) برگردان پروفسور عباس شوشتری (21)
29/1 روان جهان به شما گله میدارد،برای چه مرا آفریدی؟

که مرا به کالبد ستی در آورد؟

خشم و زور و دست یازی و سنگدلی و گستاخی،

مرا فرا گرفته است.

مرا جز تو پشتی و پناهی نیست،

رهاننده نیکی که را برهاند،

به من بنمای.

به شما گله کرد گوشورون از برای کی مرا آفریدید، کی مرا ساخت، خشم و ستم و سنگدلی و درشتی و زور مرا بستوه آورد. مرا جز از شما نگهبان دیری نیست: ایدون نیکی کشاورز بمن ارزانی دارید. گوشورون نزد شما گله گزارد:
مرا برای چه آفریدی؟ که مرا ساخت؟ خشم و چپاول و تند خویی و گستاخی و دست یازی، مرا یکسره در میان گرفته است.
مرا جز تو پشت و پناه دیگری نیست. اینک رهاننده ای شایسته به من بنمای.
پروردگارا روان آفرینش بدرگاه تو گله مند است برای چه مرا بیافریدی؟ چه کسی مرا کالبد هستی بخشید؟ خشم و ستیز و چپاول و غارت و گستاخی و تجاوز همه جا را فرا گرفته، مرا جز تو پشت و پناهی نیست بنابر این نجات بخشی که بتواند مرا از این تنگنا رهائی بخشد بمن نشان ده. بشما روان گاو (زمین) مینالد، برای چه مرا آفریدید-که مرا ساخت بر من از همه سو خشم و تباهی و ستم و آزار و کینه (تاخته زندگی را دشوار کرده اند) و جز شما کسی دیگر برای من کیست که مرا نگهبانی کنید پس برای من پاسدار خوب برگزینید.
29/2 و آنگاه،آفریدگار جهان از راستی پرسید:

راهبر تو در جهان کیست؟

تا ا او را پشتیبان شده و به او

توان آبادی جهان را ببخشیم.

و میخواهی چه کسی سردار جان باشد،

تا خشم و آزار دروندان را فروشکند؟

آنگاه آفریننده جانور از اردیبهشت پرسید: تو چگونه ردی بجانور میدهی که بدو خورش همچنشن نگهداری بزا تواند دادن؟ کی شما را سردار وی برگزیده که دروغ و خشم باز دارد؟ آنگاه آفریدگار جهان از اشه پرسید:
کدامین کس را سزاوار ردی جهان میشناسی تا بتوانیم یاوری خویش و تخشایی به آبادانی جهان را بدو ببخشی؟
چه کسی را به سالاری جهان خواستاری که هواخواهان دروج و خشم را درهم بشکند و از کار باز دارد؟
آنگاه آفریننده جهان (اهورا مزدا) از اشا پرسید چه کسی رهبر و نجات دهنده مردم جهان خواهد بود تا ما بتوانیم پشتیبان و یاورش باشیم و به او نیروی آباد کردن جهان و گسترش راستی خشیم، ای اشا آیا چه کسی را مایلی بعنوان رهبر مردم جهان برگزینی تا بتواند سپاه بدان و گمراهان را در هم شکند و خشم و نفرت را دور سازد؟ ایدون سازنده گاو (گیتی) از اشا پرسید که را تو بر گاو رتو (یعنی پیشوا) بر میگزینی او که او را خداوند دادور و نگهدار و با دهش و پوینده (جفاکش) که او را خداوند روشن باشد و بتوان بدکیشان و خشم کنندگان را از او باز دارد.
29/3 راستی به پاسخ گفت:از اینان کسی را نمیشناسم

که آزار از جهان بردارد،

و راستان را در برابر تبهکاران یاری کند.

در میان این مردمان،

این کس باید تواناتر از همه باشد،

تا به یاریش بشتابیم.

باو (بآفریننده جانور) اردیبهشت پاسخ گفت از برای چارپا سردار بی آزاری نیست در آنجا نتواند دریافتن که با زیردستان درست رفتار کند در میان کان نیرومندترین کسی است که مرا خواند و من بیاری وی رسم. اشه بدو پاسخ داد:
چنین سرداری به جهان و مردمان بیداد نمیورزد. او مهربان و بی آزار است.
از آنان کسی را نمیشناسم که بتواند نیکوکاران را در برابر تباهکاران نگاهبانی کند.
او باید در میان مردمان، نیرومند تر از همه باشد تا هرگاه مرا فراخواندن، به یاریش بشتابیم.
اشا به اهورا مزدا چنین پاسخ داد، آن سردار و رهبری که برای جهانیان برگزیده میشود ملاً بیداد گر و ستم پیشه نیست، بلکه شخصی بی آزار و مهربان است. از بین کسانیکه در این جهان خاکی زندگی میکنند گرچه کسی را نمیشناسم که بتواند نیکوکاران را در مقابل تبه کاران حفظ کند ولی قطعاً او باید نیرومندترین فرد در میان مردم باشد تا بدرخواست او بیاریش بشتابیم. به او (یعنی اهورا) اشا پاسخ داد که نیست یاوری که آزار را (از گاورزمین) باز دارد. از آنان (که اکنون وجود دارند) یکی هم دانسته نشده که نیکان به همراهی او مقابل بد کیشان صف آرا شوند. از میرندگان (یعنی آدمیزاد) یکی که بسیار تواناست باید بیابیم که بر دعوت او ما بشتاب (پاسخ دهیم و برویم).
29/4 اهورامزدا بهتر از هه آگاه استکه پیروان خدایان دروغین

در گذشته چه ها کرده اند،

و در آینده نیز چه ها خواهند کرد،

و تنها، اهورامزدا داور است،

پس هرچه او میخواهد همان خواهد شد.

اردیبهشت گوید مزدا سخن بهتر بیاد دارد که پیش از این چه ورزیدند دیوها و مردمان و همچنین پس از این چه خواهند ورزید. او راست، اهورا راست دادگستری آنچنان که او خواهد ما نیز بر آنیم. بی گمان مزدا بهتر از همه به یاد دارد که در گذشته، دیوان و مردمان دروند چه کرده اند و آگاه است که در آینده چه خواهند کرد.
اهوره تنها دادگستر در جهان است. پس آنچه خواست او باشد همان خواهد شد.
بیگمان اهورامزدا بهتر از همه آگاه است که در گذشته چه کارهائی بوسیله بت پرستان و هواداران آنها سرزده و در آینده چه کارهائی بوسیله آنها انجام خواهد شد چون داوری این کار تنها با اهورا مزداست، بنابر این آنچه خواست اوست ما بدان خوشنودیم. مزدا (همه) نماز (التجا) را بهتر میسنجد که به راستی از زمان بسیار باستانی به او گفته شده چه از دیوان و چه از میرندگان (آدمیزداد) و نیز (همه نماز- درخواست) که به او گفته خواهد شد در زمان آینده تنها اهورا یگانه دادوراست، پس باید هم چنان که او میخواند بخواهیم و بشود.
29/5 من و روان جان بارور،با دستهای برافراشته

اهورا را ستایش میکنیم،

و از او میخواهیم که به پارسایان و راهبران آنان،

از سوی دروندان،

گزندی نرسد.

ایدون برآنیم با دستهای بلند شده آفرین خوانیم روان من و جانور بارور با خواهش مزدا را بر آن داریم که نه براست زندگی کننده و نه بشبان از دروغپرست آسیبی رسد. پس براستی ما هردو من و روان جهان بارور اهوره را با دستهای برآورده میستاییم و از مزدا خواستار میشویم که آرزوی ا را چنین برآورد:
هرگز پارسایان و راهبرشان را از دروندان، آسیبی مرساد.
ایدون من روان آفرینش هردو با احترام و دستهای برافراشته اهورامزدا را ستایش کرده از او خواستاریم که هرگز به نیکوکاران و پارسایان و رهبر آنها گزندی نرسد و از حمه دشمنان و بدکاران در امان باشند. اکنون با دست بلند کده ما (هردو) مهربانی اهورمزدا را خواستاریم – روان من و نیز روان گیتی بارور که اهورمزدا (درخاست) ما را بدهد و نگذارد که به جانداران نیک آزار برساند و نه هم به شبان که میان ناراستان هستند.
29/6 آنگاه،اهورازدا،

که بافت و سروده زندگی

از دانایی اوست، گفت:

آیا تو سردار و راهبری پارسا نمیشناسی؟

آیا تو برگزیده آفریدگار،

برای نگاهداری و نگاهبانی جهان نیستی؟

ایدون اهورا مزدای آیین شناس خود گفت، با فرزاندگی: از برای تو یک سردار یافت نشده و نه ردی بدرستی، چه ترا آفریدگار از برای بان و برزیگر ساخت. آنگاه مزدا اهوری آگاه که هنار زندگی از فرزانگی اوست، گفت:
آیا تو سردار یا ردی را که سرشار از اشه باشد، نمیشناسی؟آیا براست آفریدگار، ترا به راهبری و نگاهبانی آفرینش برنگزیده است؟
آنگاه اهورا مزدای دانا که با دانش خویش نیروی حیات میبخشد چنین گفت: آیا یکنفر سرور دنیوی شایسته و یا یک رهبر نجات دهنده روحانی را که سرشار از پاکی و پرهیزکاری باشد نمیشناسی؟ آیا چنین نیست که آفریدگار ترا بعنوان پاسبان و نگهبان آفرینش برگزید و ماموریت جهان را بتو بخشید؟ پس اهورا مزدا فرمود حقایق را از دانش باطنی دانسته (آیا نیست) (حتی) یک اهو (خداوند جان) و نه یک رتو (خداوند روان) از اشا دانسته شده! (که قابل برآوردن آرزوی شما بشود) برای این چه برای شبانی و چه یاوری آفریننده تو را تعیین کرده.
29/7 این سخن اندیشه انگیز خوشبختی افزا،از اهورایی است که:

خواستش با راستی هماهنگ است.

و اهورامزدا،

برای آبادی جهان،

آن را به پارسایان آموخته است.

ای اندیشه نیک

کیست آنکه از تو باشد

و براستی مردمان را یاری بخشد؟

سخن افزونی مزدا اهورایی با راستی همگام از برای چارپا آفرید و بفرمانش فراوانی از برای بخورش نیازمندان آن پاک دارد. کیست از تو ای بهمن در میان مردمان آنکه از ما نگهداری کند. اهوره ی با اشه همکام، این منثره ی فزاینده بهروزی را بیافرید و مزدای ورجاوند، خود ان را برای بهبود جهان و کامراویی درست کرداران، بیاموخت:
ای منش نیک!
کیست آن که از تست و مردمان را براستی یاری خواهد بخشید؟
اهورا مزدا به سخنان خود چنین ادامه میدهد: این سرود مقدس خوشبنتی افزای از هستی بخش مطلقی است که اراده اش با اشا یکسان است و پروردگار پاک آنرا برای پیشرفت جهان و سعادت مردمان درست کردار نازل فرموده است. پس از کمیمکث اهورا مزدا باز به سخنان خود ادامه میفرماید: ای وهومن، کیست آن نجات دهنده ای که تو در نظر داری و میتواند مردمان را یاری کند و آنها را از گمراهی نجات بخشد. این سخن مقدس نیاز اهورا هم اراده با اشا فرموده شد و مزدا (پیمان کرد) که از شیرینی مادرگیتی (همه نیکان را بهره مند خواهد نمود)، (پس به وهومن متوجه شده فرمود) آیا تو کسی را در نظر داری که به میرندگان (آدمیزاد) یاری نماید.
29/8 من تنها یکی را میشناسم کهبه آموزش ما گوش فرا میدارد،

و او،

زرتشت اسپنتمان است،

و تنها او است که میخواهد

سروده ستایش مزدا و راستی را

به مردمان برساند.

پس ما به او،

شیوایی و دلپذیری سخن میبخشیم.

بهمن گوید یگانه کسی که اینجا من شناخته کسی که آیین ما شنیده زرتشت سپیتمان است، این مزدا که اندیشه ما و اندیشه دین راستین بگستراند، از اینرو با و گفتاردلپزیر دادیم. یگانه کسی که من در اینجا میشناسم که به آموزش ما گوش فرا داده، زرتشت سپیتمان است.
تنها او خواهان آن است که سرودهای ستایش مزدا و اشه را به گوش مردمان برساند. هم از این روست که او را گتاری شوا و دلپذیر داریم.
یگانه کسی که بدستورات الهی گوش فراداد و من او را خوب میشناسم همانا زرتشت اسپنتمان است. تنها اوست که خواستار آموزش آئین راستی و سرودهای ستایش مزدا است، نابر این باو شیوالی بان خواهیم بخشید. یکی در اینجاست که او را میشناسم (آشناست بمن) و او تنها کسی است که فرمان ما را (به توجه) شنیده. (و او) اسپیتاما زرتشتر است درباره مزدا و اشا او تنها آماده هست (مایل است) که بواسطه سرود ستایش (فرمان ایزدی را) اعلام بکند. بنابر این به او باید شیرینی سخن بخشیده شود (داده شود).
29/9 آنگاه،روان جهان باز خروشید،

آیا من باید سخنان مردم ناتوانی را

بپذیرم و پشتیبان او باشم؟

مرا براستی آرزوی سردار توانایی بود،

کی چنین کسی،

با دستهای توانای خود،

مرا یاری خواهد کرد؟

آنگاه بنالید گوشورون: که من خشنود شو بآواز ست یک نگهدار، یک مرد ناتوان بجای یک شهریار توانا که آرزوی من است.
که خواهد بود آن هنگام که باو یاری زبردست داده شود؟
آنگاه گوشورون برخروشید:
آیا من باید به پشتیبانی نارسای مردی ناتوان خرسند باشم و به سخنان او گوش فرا دهم؟ باستی مرا آرزوی فرمانروایی توانا بود.
کی فراخواهد رسید که آن زمان که چنین کسی با دستانی نیرومند، مرا یاری دهد؟
آنگاه روان آفرینش با بانگ بلند گوید: آیا من باید بدون چون و چرا پشتیبانی شخص ناتوانی را قبول کرده و بسخنان او گوش دهم؟ براستی مرا آرزوی شهریار نیرومند و توانائی بود. آیا چه وقت چنین شخصی برای یاریم بپا خواهد خواست و با بازوان نیرومند خود مرا حمایت خواهد کرد. اما آنگاه روان گاو (گیتی) ناله کرد (و گفت) پس من باد این یاور کمزور را به پذیرم (یعنی) سخنان مردی بدون همت در صورتیکه من پیشوای نیرومند میخواستم. هرگاه یکی چنین پدید خواهد شد که هست که به من یاور زیر دست خواهد آورد.
29/10 ای اهورا،از راه راستی و اندیشه نیک،

به وی نیرو و توانایی ارزانی دار،

تا خانمان آباد و رامش پدید آورد.

ای مزدا،

من او را برترین آفریده تو میشناسم.

زرتشت گوید: شما ای اهورا، ای اردیبهشت ، ای بهمن بآنان نیرو دهید و آن توانائی که از آن او خان و مان خوب و رامش تواند دادن.
من نیز بر این اندیشم، ای مزدا توئی نخستین پدید ارده این.
ای اهوره! ای اشه!
اینان را از نیرو و شهریاری مینوی برخوردار کن.
ای منش نیک!
بدینان آن دهشی را ارزانی دار که خانمان خوب و رامش بخشد.
ای مزدا!
من نیز او را برترین آفریده تو میشناسم.
ای اهورامزدای اشا به اینها (زرتشت و پیروانش) نیروی معنوی و توانائی بخشید، ای دهومن تو نیز به زرتشت آن را ارزانی دار تا در پرتو آن بجهانیان آرامش و آسایش بخشد- ای دانای بزرگ ما همه او را برگزیده ترین آفرینش و شایسته ترین فرزند تو دانسته و برهبری خویش میپذیریم. مادر گیتی گفت ای اهورا! به اینها نیروی زندگی به بخش – و ای اشا توانائی و ای وهومن! به او دانش عطا کن تا او ما را بسوی رامش و شادی رهنما گردد. ای مزدا! ما همه او را بصورت بهترین آفرینش تو میپذیریم.
29/11 ای اهورا مزدا،کی راستی و اندیشه نیک و توانایی مینویی

به ما روی خواهد کرد؟

کی انجمن مغا،

این آیین تو را خواهد پذیرفت؟

اینک که یاوری برای ما رسیده است،

ما آمده یاری او هستیم.

کجاست راستی و منش نیک و شهریاری؟ پس مرا شما ای مردم بپذیرید، ای مزدا از رای شناختن مه آیین مغ.
ای اهورا، ما راست اکنون یاور از برای بهره مانند شما کسانی ایستاده ایم.
کی اشه و منش نیک و شهریار مینوی به سوی ما خواهد شتافت؟
من شما مردمان را به پذیرش آموزش مگه ی بزرگ فرا میخوانم.
ای مزدا اهوره!
اکنون که ما را یاوری رسیده است، ما نیز آماده یاری رساندن به کسانی چون شماییم.
روان آفرینش به سخنان خود ادامه میدهد: اشا وهومن و خشتر چه وقت بما روی خواهند آرد؟ کی ای مزدا آئین تو را انجمن مغان خواهند پذیرفت. ای هستی بخش اینک که برای ما یار و مددکار رسیده است ما هم آماده خدمتگذاری هستیم. کی اشا وهومن و خشتر بشتاب سوی من خواهند رسید. شما ای مزدا برای این آموزش (نو) به مگای بزرگ شناسائی (خود، به بخشید) و ای اهورا اکنون که بما یاری رسید ما برای بندگی به مانند شما صمیمانه آماده هستیم.

نتیجه آنکه بر اساس باورهای هر سه دیدگاه و قرائتی که از زرتشت وجود دارد، زرتشت با تعریف 2 من یک پیامبر بوده است. به نظر میرسد نو زرتشتیان به دلیل فاجعه ای که اسلام به بار آورده است تلاش میکنند تمام باورهای شبیه باورهای اسلامی را از آیین نوینشان پاک کنند، اما کار این افراد چیزی نیست جز تحریف واقعیت و بی صداقتی. روشن است از آنجایی که خدایی وجود ندارد هر کس ادعا کند خدا برای او پیامی فرستاده است و او برگزیده خدا است فردی شیاد و دروغگوست و زرتشت شوربختانه چنین است و باید با این واقعیت ساخت نه اینکه به دلیل بد بودنش آنرا انکار کرد یا خود را به نادانی زد.

آیا زرتشت یک فیلسوف است؟ آیا زرتشت خردگراست؟

برای اینکه ببینیم زرتشت یک فیلسوف است یا نه، طبیعتاً باید فیلسوف را تعریف کنیم. فیلسوف از نظر تحت اللفظی به معنی «خرد دوست» است، اما این تعریف کافی نیست، ما به دنبال معنی مصطلح فیلوسف هستیم نه معنی تحت اللفظی آن.

تعریف فیلسوف- فیلسوف کسی است که فلسفه ورزی (تفلسف، Philosophize) کند.

منظور از فلسفه ورزیدن نیز بسیار روشن است، یک فیلسوف همواره از یک نظر دفاع میکند و نظریاتی را رد میکند، شیوه رد کردن او و دفاع او نیز فیلسوفانه است، یعنی مبتنی بر خرد و منطق و تحلیل ژرف و عقلایی مطالب و بهره گیری از استدلال است. از زرتشت هیچ استدلالی باقی نمانده است، به نگر من آنچه از زرتشت بجا مانده را میتوان به دو دسته تقسیم کرد، یا نوشتارهایی همچون رساله های توضیح المسائل ملایان (مانند وندیداد) یا تذکره ها و ادعیه هایی مانند کتاب مفاتیح الجنان (مانند گاتها)، از کمتر فیلسوفی چنین آثاری تابحال بجای مانده است. یا دستکم اگر فیلسوفی دعانویس و توضیح المسائل نویس بوده است، آثاری فلسفی نیز از او به جا مانده. زرتشت بدون اینکه تلاشی برای اثبات وجود خدا، وجود معاد و پیامبری خویش کند، تنها این ادعاها را مطرح کرده است و این کاری است که پیامبران میکنند نه فلاسفه!  به نظر نمیرسد او هرگز در اثبات چیزی بر آمده باشد، از همین رو است که نام او را تقریباً نمیتوان در هیچ لیستی از فلاسفه یافت. اما نو زرتشتیان تلاش میکنند که نام او را در کنار فلاسفه بیاورند.

حتی برخی پا را فراتر میگذارند و او را یک فیلسوف بیخدا و ماتریالیست مینامند. من هرگز نمیدانم زرتشت چه گفته است که او را ماتریالیست مینامند، زرتشت آشکار ا به جاودانگی و زندگی مینوی در گاتها بارها اشاره کرده است  مثلا:

و هنگامی که گناهکاران به کیفر خود رسند، آنگاه ای اهورا مزدا، شهریاری تو از راه اندیشه نیک، بر آنان آشکار خواهد شد، و آنها خواهند آموخت، چگونه از دروغ برهند و به راستی رو کنند. (سروده سوم 30/8)
و آنها را از زندگی خوب و جاودانه بازداشتید. (سروده پنجم 32/5)
در زندگی مادی و مینویی. (سروده هشتم 43/3)
از پاداش زندگی جاودانه برخوردار میگردد. (سروده یازدهم 46/19)
رسایی و جاودانگی را به من ببخشای. (سروده شانزدهم 51/7)

اگر هواداران ماتریالیست بودن و فیلسوف بودن زرتشت مایلند بدانند یک فیلسوف باستانی ماتریالیست چگونه ماتریالیست بودن خود را نشان میدهد بد نیست برخی از سخنان اپیکور (متولد 341 قبل از میلاد) فیلسوف باستانی یونانی و پدر ماتریالیسم را بخوانند تا تفاوت یک شیاد را با یک فیلسوف ماتریالیست بهتر درک کنند و بفهمند که با زبان باستانی نیز میتوان ماتریلایست بود و با صراحت سخن گفت و خرافات را رد کرد و هرگاه زرتشت نیز فیلسوف و ماتریالیست بود میتوانست همچون اپیکور سخن بگوید:

مرگ از نظر ما عدم است؛ زیرا آن چه (تنی که) طعمه مار و مور میشود و هیچ ادراک حسی ندارد، از نظر ما معنایی ندارد. (22)

یاوه است تمنای چیزی از خدایان که با نیروی خود توان انجامش را داریم. (23)

اگر از طبیعت کائنات هیچ معرفتی نمی داشتیم، بلکه همه وقایع را به اسطوره ها مرتبط میدانستیم، محال بود بتوانیم خود را از اندیشه های

هراس آور به امور مهم برهانیم. از این رو نمیتوانیم بدون معرفت طبیعت، از شادمانی ناب لذت ببریم. (24)

رویا ها و خواب هایمان سرچشمه ای خدایی ندارند، حتی ارزش پیامبرانه هم ندارند، بلکه فقط از رهگذر یورش تصاویر بوجود می آیند. (25)

در مورد خردگرا بودن زرتشت نیز نکات قابل تاملی وجود دارد. زرتشت در گاتها بسیار از واژه خرد استفاده کرده است، اما آیا خردی که زرتشت از آن دم میزند همان خردی است که در خردگرایی از آن یاد میشود؟ کسانی که زرتشت را خردگرا میدانند به همان توصیه های زرتشت برای خرد ورزی اکتفا میکنند. اما زرتشت هرگاه معتقد به خردگرایی بود باید دستکم تلاش میکرد که وجود خدا و معاد را اثبات کند، اما هرگز چنین نکرده است. باید توجه داشت که از خرد (عقل در عربی) در قرآن نیز سخن رانده شده است، مثلاً:

سوره بقره آیه 44:

أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ.

آيا مردم را به نيكى (و ايمان به پيامبرى كه صفات او آشكارا در تورات آمده) دعوت مى‏كنيد، اما خودتان را فراموش مى‏نماييد؛ با اينكه شما كتاب (آسمانى) را مى‏خوانيد! آيا نمی‏انديشيد؟!

باید توجه داشت که در اینجا سخن از عقلانیت مطلق و محض نمیرود، بلکه سخن از عقلانیت مقید است، عقلانیت و خردورزی که نتیجه اش مورد قبول محمد است و آن چیزی نیست جز خداباوری به سبک محمد. زرتشت نیز خرد محض را در کتابش تبلیغ نمیکند او خرد ورزی و اندیشه نیک را هنگامی خردمندانه و نیک میپندارد که به شناخت اهورا مزدا و پیروی از آموزه های او منجر شود، از همین روست که نه زرتشت برای نشان دادن درستی یا نادرستی چیزی استدلالی خردمحور کرده است نه زرتشتیان به شیوه فلاسفه خردگرا هستند و استدلال را تنها ابزار کشف حقایق میدانند. در میان زرتشتیان حتی تقریباً هیچ فیلسوف نامداری نیز وجود ندارد این قوم اگر قرار است پاسدار آنچه زرتشت آموخته است باشند هرگز خردگرا نیستند بلکه افرادی کاملاً دین خوی و متحجّر هستند که باورهایی بسیار عجیب و غریب و خرافی دارند.

دسته ای را باور بر آن است که زرتشت آموزگار بسیار بزرگی بوده است و چیزهای بسیار با ارزشی را به بشر آموخته است. منظور این افراد معمولاً همان گفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک، راستی، درستی و چیزهای خوب دیگری است که زرتشت آدمی را بدانها سفارش کرده است. مطلبی که بسیار اهمیت دارد و باید مد نظر قرار گیرد این است که این عبارتها و واژه ها بسیار کلی هستند و در سرتاسر جغرافیا و تاریخ بشری نمیتوان کسی را یافت که معتقد باشد آدمی باید گرایش به گفتار بد، کردار بد، پندار بد، کژی، نادرستی و چیزهای بد گرایش داشته باشد. حتی منفور ترین افراد تاریخ همچون هیتلر نیز هرگز کسی را دعوت به بدی نکرده اند، بلکه آنان نیز دعوت به نیکی میکردند اما نیکی را به شیوه خود تعریف میکردند و نیکی آنها از نگر ما بدی است. محمد نیز بارها مرم را به عمل صالح که همان کردار نیک است دعوت رده است، آیا این کار محمد دارای ارزش بسیار بالایی است؟ آیا اگر زرتشت و محمد چنین نمیکردند، آدمی نمیفهمید که کار نیک نیک است؟ آیا شاهکار زرتشت این است که گفته است خوب خوب است و بد بد است؟ بنابر این فراخواندن آدمها به نیکی کار چندان با ارزشی نیست، مگر میشناسید کسی را که آشکارا مردم به بدی فرا بخواند؟ همه آدمها میدانند که نیکی قهراً نیک است و نیکی کردن نیز قهراً کاری نیک است.

اما آنچه در این باب ارزشمند است و فلاسفه و خیر خواهان بشر بدان پرداخته اند تعریف این مفاهیم، بررسی چیستی و چگونگی آنها، نظریه پردازی برای گسترش نیکی و غیره است، برای نمونه ایده جمهوریت خود از ایده هایی است که فلاسفه آنرا آفریده اند تا نیکی را گسترش دهند و اینگونه با حاکمیت فردی که مادر فساد و تبهکاری است ستیزیده اند. به نظر نمیرسد زرتشت به غیر از خداباوری و باور به معاد و غیره برنامه و نظام فکری درست و ارزشمندی را برای گسترش نیکی آفریده باشد. سخن زرتشت که خود نیز یک روحانی درباری بوده است مانند سایر سخنان روحانیون ادیان است، که نیکی را بهانه خود میکنند و به مردم میگویند که نیک باشند اما نیکی را بر اساس تعالیم دینی خود معرفی میکنند.

آیین زرتشت نه تنها برنامه سودمند و مفیدی برای بشریت نیاورده است، بلکه بر اساس نظر بسیاری از پژوهشگران ریشه بسیاری از خرافات و حماقت های دینی که در سایر ادیان از جمله ادیان ابراهیمی نیز وجود دارد از آیین زرتشت ریشه میگیرند، و پیکره بشریت در طول قرون چه زخمهای سهمگینی را از آنچه زرتشتیان افتخار میکنند که بنیانگذار آن بوده اند، یعنی توحید و یکتاپرستی خورده است و این بیماری فکری همچنان در این دوران بشر را می آزارد. من گمان میکنم هرگاه تعصبات نژادی و احساسات را کنار بگذاریم خواهیم دید که آیین زرتشت پایه بسیاری از مشکلاتی است که سایر ادیان جهان با استفاده از باورهای زرتشتی برای بشریت بوجود آورده اند. من معتقد نیستم که ما مسئولیت کردار پیشینیانمان را بر گردن داریم، اما هرگاه چنین بود، باید از مردمان جهان از بابت داشتن زرتشت و کردار او پوزش میخواستیم.

آیا زرتشتی گری یک دین است؟

برخی از نو زرتشتیان میگویند زرتشتی گری یک دین نیست، یک شیوه زندگی کردن یا یک فلسفه است، اما در گاتها به روشنی به این اشاره شده است که آیین زرتشت یک دین است:

مدیوماه اسپنتمان، که با دانش دین، در راه زندگی مینوی کوشاست. (سروده شانزدهم 51/20)

اما برای پاسخ به این پرسش بد نیست ابتدا دین را تعریف کنیم. برخی باور دارند که دین خود واژه ای فارسی است، دهخدا دین را اینگونه تعریف کرده است:

دین – کیش ، مله – طریقت – شریعت – مقابل کفر. در سانسکریت و در گاتها و دیگر بخشهای اوستا مکرر کلمه دئنا آمده است و در گاتها بمعنی کیش و خصائص معنوی تشخیص معنوی و وجدان بکار رفته است و به معنی اخیر دین یکی از قوای پنجگانه باطن انسان است. اما در عربی از ریشه دیگر و ماخوذ از زبانهای سامی است و تازیان این کلمه را مع الواسطه از زبان اکدی گرفته اند و در زبان اخیر کلمات دنو، و دینو قانون و حق داوری است و دنو بمعنی حکم کردن و دیه نو به معنی قاضی است. در عبری و آرامی دین و دیان از آرامی وارد زبان عربی شده است. لغتنامه دهخدا ج 24 برگ 272.

اما ما بازهم بدنبال تعریف لغوی نیستیم بلکه بدنبال تعریف اصطلاحی دین هستیم. معنی مصطلح دین از این قرار است:

تعریف  دین-دین مجموعه باورهایی سازمانیافته مرتبط با یکدیگر است که گاهی برخی از این باورها مبتنی بر ایمان است و در مورد پیدایش و سرانجام آدمی نظریاتی دارد. باورهای دینی سرانجامشان به عمل ستایش و پرستش و گاهی تقدیس می انجامند.

حال با توجه به این نگر، آیا آیین زرتشت یک دین است؟ روشن است که آیین زرتشت باورهایی مبتنی بر ایمان دارد، مثلاً باور به وجود خدا، باور به وجود آخرت، باور به آفرینش و غیره باورهای کاملاً غیر علمی و غیر عقلی و مبتنی بر ایمان هستند. گاتها همچنین در مورد سرانجام آدمی توضیحاتی داده است و نظریه قیامت و جاودانگی را مدعی شده است، در مورد آفرینش نیز به کوتاهی سخن گفته است، اما آنچه میماند و از اهمیت خاصی برخوردار است این پرسش است که آیا در آین زرتشت پرستش نیز وجود دارد؟ پاسخ مثبت است، گاتها بارها به عمل نماز خواندن، ستایش و پرستش اهوره مزدا اشاره کرده است، برای نمونه:

با دستهای برافراشته و خواهان شادمانی به تو نماز می اورم (سروده یکم 28/1)

با دستهای برافراشته، اهورا را ستایش میکنیم. (سروده دوم 29/5)

زرتشت روحانی درباری بوده است. (سروده یکم 28/7)

پس ای مزدا، تو را میپرستم و از تو میخواهم… (سروده ششم 32/4)

با نماز به تو به جا می آوریم و نیاز تو میکنیم، باشد که همه مردمان…. (سروده هفتم 34/3)

با ستایش ها و نیایش ها، روی به اهورا مزدا می آورم. (سروده دهم 45/8)

پرستنده ات را رهایی بخش. (سرود شانزدهم 51/2)

مزدا را نیایش کنید. (سروده هفدهم 53/2)

کسانی که از روی راستی بهترین پرستشها را بجای می آورند. (سروده شانزدهم 51/22)

بنابر این روشن است که برخلاف ادعای نو زرتشتیان، زرتشتی گرایی مصداق کامل یک دین است و با تعریف من از دین میخواند و تنها یک فلسفه همچون باقی نظریات فلسفی که فلاسفه آنها را مطرح کرده اند نیست. آیین زرتشت دارای شریعت بسیار عقب مانده، ضد زن، ضد بشر و خرافی است که زرتشتیان سنتی بدان باور دارند اما نوزرتشتیان آنرا انکار میکنند و میگویند که تنها گاتها نوشتارهای اصلی زرتشت است، و باقی نوشتارهای زرتشت تحریف شده اند، از این رو من نیز تنها به گاتها اکتفا میکنم که علاوه بر رد آیین زرتشت، نو زرتشتیان را نیز رد کرده باشم.

نتیجه گیری:

در این نوشتار آنچه تلاش به اثبات آن کرده ام این است که

نتیجه 1- گاتها وجود خدا را تایید میکند.

نتیجه 2- زرتشت ادعای پیامبری کرده است.

نتیجه 3- زرتشتی گری یک دین است.

نتیجه 4- زرتشت یک شیاد است.

حال از جناب آقای هوشمند نیز انتظار دارم به روشنی و صراحت ابتدا اعلام دارند که کدام یک از نتایج بالا را میپذیرند و کدام را رد میکنند. و در درجه بعد از ایشان انتظار دارم بصورت مستدل و مستند و به دور از عواطف و احساسات به نقد و رد ادعاهای مطرح شده در این نوشتار بپردازند.

منابع:

1) مثلاً خاتمی گفته است «همه ما ریشه زرتشتی داریم» ، «زرتشت یک پیامبر است، اوستا کتابی الهی است» و امام علی با استناد به قرآن  جان زرتشتیان را نجات داده است +، رئیس دفتر او نیز در مراسم نیایش زرتشتیان شرکت کرده است + + + + + + + و این هر سه آخوند هستند.

2) نگاه کنید به Concise Oxford English Dictionary و Merriam-Webster Collegiate® Dictionary مدخل شارلاتان Charlatan.

3) اوستا کهن ترین سرودهای ایرانیان، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید ، چاپ دهم تهران 1385، پوشینه نخست برگ 52

4) این نوشتار بر روی تارنمای رسمی انجمن زرتشتیان جهان منتشر شده است. +

5) این نوشتار نیز بر روی تارنمای رسمی انجمن زرتشتیان جهان منتشر شده است. +

6) این نوشتار بر روی تارنمای رسمی  زرتشتیان کالیفرنیا آمده است. +

7) این نوشتار در تارنمای یتااهو، آمده است +

8) شاهنامه فردوسی، به کوشش سعید حمیدیان، متن کامل بر اساس چاپ مسکو، نشر قطره، چاپ هفتم، 1385، سخن دقیقی، برگ 647. +

9) فرهنگ فارسی معین، متوسط، چاپخانه سپهر، موسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ 13 ام، تهران 1378، پوشینه پنجم برگ 648.

10) Mary Boyce, Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices London: Routledge and Kegan Paul, 1979, p. 1

11) Zoroaster, the Prophet of Ancient Iran, Elibron Classics, Adamant Media Corporation 2005 New York

12) Teachings of Zoroaster and the Philosophy of the Parsi Religion,Kessinger Publishing (February 1998) S. A. Kapadia, P. 16

13) Life And Teachings of Zoroaster the Great Persian,Kessinger Publishing 2005, Loren Harper Whitney.

14) The Zoroastrian Faith: Tradition and Modern Research, McGill-Queen’s University Press (December 1993), S. A. Nigosian.

15) In Search of Zarathustra: The First Prophet and the Ideas That Changed the World,Knopf; 1 Amer ed edition, 2003, by Paul Kriwaczek.

16) گاتها، سرودهای مینوی زرتشت، گزارش دکتر حسین وحیدی، چاپ دوم 1381، انتشارات امیرکبیر، برگ 45.

17) همانجا برگ 15 تا 20.

18) گاتها، کهن ترین بخش اوستا، دو گزارش از ابراهیم پور داود، انتشارات اساطیر، چاپ دوم 1384، تهران برگ 442 تا 448.

19)  اوستا کهن ترین سرودهای ایرانیان، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید ، چاپ دهم تهران 1385، پوشینه نخست برگ 10 تا 13

20) گاتها یا سرودهای آسمانی زرتشت، برگردان به فارسی روان، موبد فیروز آذرگشتاسب، موسسه فرهنگی و انتشاراتی فروهر، چاپ دوم 1379 تهران برگ 31 تا 34.

21) گات ها، سرودهای زرتشت، ترجمه و تفسیر پروفسور عباس شوشتری، موسسه فرهنگی و انتشاراتی فروهر،، چاپ دوم 1379 ، تهران، برگ 25 تا 32.

22) اپیکور-بزرگان اندیشه، گردآوری و برگران، علی عبداللهی، نشر مشکی، تهران 1383، برگ 6

23) همانجا، برگ 10

24) همانجا، برگ 11

25) همانجا، برگ 27

توسط : آرش بیخدا

آپریل 2007

طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی

6

به یاد دارم معلم دینی ما در دوران دبیرستان به ما ميگفت، دانشمندان غربی کشتی نوح را در ترکیه روی یک کوه (کوه آرارات) یافته اند و بعد از اینکه آنرا از زیر برف بیرون کشیدند دیدند روی الوار آن نوشته شده است «يا قائم آل محمد (عجل الله تعالى فرجه)» و آن باستان شناسانی که این کشف را انجام داده اند مسلمان و شیعه شدند ولی خوب دولت های غربی اجازه درج این خبر رو ندادند و حتی اجازه کاوش بیشتر را هم به سایر باستان شناسان ندادند. و ما که مغزهای باکره خودرا مجانی به زنای مرجع تقلید کلاس درس خودمان بخشیده بودیم، چه معصومانه بر تنفر خود از غرب و بویژه اسرائیل و آمریکای جنایتکار می افزودیم که چقدر این ها نامرد و بی انصاف هستند که دین حق یعنی اسلام و مذهب حق یعنی تشیع را انکار میکنند. آخر مگر مدرک از این تابلو تر هم میتوان برای اثبات حقانیت یافت؟ اما حال که پنج، شش سال از آن دوران و عصر جاهلیت زندگی من میگذرد آموخته ام که به جای ایمان آوردن و قبول کردن، خرد نقاد خود را بکار گیرم و داستانهای کودکانه و مسخره دینی را به دیده خرد بازرسی کنم و بر مغز خویش فشار بیاورم.

داستان نوح یکی از داستانهای قرآن است و خداوند یک سوره کوچک ناقابل را هم به حضرت نوح اختصاص داده که در این نوشتار کوتاه سعی بر آن خواهم داشت که این داستان را بازبینی کنم و درستی و راستی آنرا با سلاح عقلانیت بازرسی کنم.

واقعیت این است که داستان نوح در قرآن و کتاب مقدس، بر پایه یک داستان قدیمیتر استوار است. افسانه گیلگمش مدتها قبل از اینکه کتاب پیدایش (نام اولین بخش تورات) نوشته شود توسط سومریها نوشته شده بود. لوحه های تاریخی ای که در آنها به افسانه گیلگمش و بخش هایی از داستان نوح و طوفانش اشاره میشود مربوط به بیش از 2000 سال قبل از میلاد مسیح میشوند و این در حالی است که کتاب تورات برای اولین بار با دید فوق العاده خوش بینانه در حدود 600 سال قبل از مسیح از گفتار به نوشتار در آمد و نسخه هایی که اکنون از تورات وجود دارد بسیار جوان تر از آن تورات های اولیه هستند.

2003007

 

اما اینکه این داستان چگونه از افسانه گیلگمش، یعنی یک اثر از ادبیات سومری بابلی وارد ادبیات یهود شده است با توجه به اینکه حتی طبق خود تورات، بنی اسرائیل از منطقه ای که محل زندگی اکادها (یکی از نژاد ها و اقوام ساکن منطقه بین النهرین که امپراطوری اکادها Akkadian را در سالهای  2255 تا 2370 قبل از میلاد ایجاد کردند) هجرت کرده اند و حتی زبان یهود از زبان آن قوم منشعب شده است، و اینکه قدیمیترین و کاملترین نسخه های موجود از گیلگمش نیز به همان زبان اکادها است که بابلی ها هم بدان زبان سخن میگفته اند، اصلا دور از تصور و بعید به نظر نمیرسد.

بجای نوح در افسانه گیلگمش، اوتناپیشتیم (Utnapishtim) است که مسئولیت ساخت کشتی و سایر قضایا را بر عهده میگیرد و از طرف خدایانی که مردم بدان باور داشته اند  و نه خدایان جدید تری مثل یهوه و یا الله که بعدا اختراع شدند دستور میگیرد که همه حیوانات را جمع آوری کند و بقیه داستان تقریبا مشابه داستان تورات و قرآن است و در انتهای طوفان اوتناپیشتیم یک کبوتر و سپس یک پرستو را میفرستد تا بدنبال خشکی بگردند و آنرا بیابند و بازگردند. حتی زنگین کمان و سایر عناصر ظريف این داستان تورات نیز با آن افسانه گیلگمش صدق میکند. اینها اسناد تاریخی بدست آمده در بین النهرین که در موزه بریتانیایی لندن (London British Museum) نگهداری میشوند به خوبی ثابت میکنند که این داستان از یک افسانه قدیمی با اندکی تغییر نام و تعداد و اسم خدایان آورده  شده است. و کپی شدن داستانها و محتویات تورات توسط پیامبر اسلام و آوردن نسخه ضعیفی از آنها در تازینامه نیز بر کسی پوشیده نیست. بنابر این داستان نوح و طوفان نوح هم چیزی جدا از سایر داستانهای افسانه ای و معلمولا غیر منطقی و مسخره دینی و مذهبی نیست.

از دید کتب مقدس مسیحیان کلا دنیا از 6000 سال پیش آغاز شده است! و طبق معمول داستانها و ادعاهای مذهبیون همیشه بی سند و تاریخ و به قول معروف بی در و پیکر است! اما یک طوفان به این شدت که همه دنیا را زیر آب ببرد بدون شک اثرات فوق العاده مشخص و روشنی بر کره زمین خواهد گذاشت که از هیچ کدام از آنها خبری نیست و اسناد زمین شناسی برای چنین واقعه خنده داری به هیچ عنوان وجود ندارد.

تمام آبهایی که روی زمین وجود دارد متشکل از دریاها، اقیانوسها و دریاچه ها همه و همه نتیجه باریدن باران به مدت سه میلیون (3,000,000) سال بطور مداوم است که در یکی از دورانهای زمین شناسی انجام گرفته است، حال گفتن اینکه روی زمین چند روز یا چند ماه یا چند سال باران آمده و این سبب آن شده است که تمام سطح زمین را آب فرا بگیره فوق العاده دور از تصور است، مگر اینکه پروردگار از شیلنگ های کالیبر بالای مخصوص بارگاه الهی که سبب جاری شدن نهرها در بهشت میشوند برای این منظور استفاده کرده باشد و سیستم آب و فاضلاب بهشت را چند روزی به زمین وصل کرده باشد!

مسئله ای که بطور کلی قضیه طوفان نوح را زیر سوال میبرد همان داستان جمع آوری حیوانات و نگه داری آنها در یک کشتی و نابودی بقیه حیوانات و ادامه نسل حیوانات از آن حیوانات باقیمانده است که کاملا غیر ممکن و تخیلی است. تصور کنید یک پلنگ برای اینکه زنده بماند باید بطور مثال روزی 10 خرگوش بخورد، یعنی برای اینکه یک ببر را بتوان برای مدت 1 ماه زنده نگه داشت باید به ازای هر ببر 300 خرگوش به کشتی برد. این ببر روز اول 10 تا خرگوش را میخورد و 290 خرگوش دیگر باید زنده بمانند برای آنکه در روزهای دیگر بتوانند خوراک این یک ببر بشوند، 10 خرگوش دومی که قرار است خورده شوند باید یک روز بیشتر از 10 خرگوش اول زنده بمانند پس برای 10 خرگوش سری دوم غذا برای یک روز لازم است، بنابر این باید برای خرگوشهای سری دوم دو برابر خرگوشهای سری اول توشه غذایی در نظر گرفته شود، همینطور برای خرگوشهای دوره سوم باید سه برابر خرگوشهای دوره اول قضا در کشتی نگهداری شود و برای خرگوشهای روز 30 ام، 30 برابر قضای خرگوشهای روز اول. بنابر این شما برای اینکه 1 ببر را 30 روز با خوراک خرگوش بخواهید تغذیه کنید باید یک معادله نسبتا پیچیده ریاضی را در نظر بگیرید حال فرض کنید 2 ببر داریم و ببینید این معادله چقدر گسترده تر میشود، حال فرض کنید 10 نوع حیوان وجود دارند که هرکدامشان تغذیه دیگری هستند، برای اینکه اینها بتوانند 1 ماه زنده نگه داشته شوند حل معادله ریاضی ای لازم است که مدتها نیاز به محاسبه دارد و اصلا کار ساده ای نیست! حال تصور کنید که هزاران هزار جانور از انواع و نژادهای مختلف را یک شخصی بخواهد برای 30 روز در یک جایی زنده نگه دارد، آیا میدانید این کار چقدر پیچیده و ناممکن است؟ آیا میدانید اینها چقدر وزن و جا خواهند گرفت؟ آیا میدانید فقط غذایی که این جانوران باید بخورند چه کشتی فوق العاده بزرگ و مجهزی میخواهد؟ ساختن چنین کشیتی ای امروز هم با پیشرفته ترین علوم مهندسی و کشتیسازی و دریانوردی و جانورشناسی کاملا بعید و دور از تصور است چه برسد به نوحی که هزاران سال پیش زندگی میکرده و میخواسته از چوب درخت ساج آن کشتی را بسازد! مسلما وزن این همه حیوان و قضاهایشان قابل تحمل با یک کشیتی که یک پیامبر خنگ الهی ساخته است مقدور نیست! حتی اگر این شخص 900 سال زندگی کرده باشد!

مسلماً باغ وحشی که بخواهد همه جانوران جهان را در خود داشته باشد نیاز به هزاران و بلکه میلیون ها کارمند و کارگر دارد، چطور خانواده نوح که احتمالا آدمهای مذهبی ای هم بوده اند و باید روزی چندین رکعت نماز میخواندند و نماز جمعه میرفتند وقت میکردند به این همه حیوان زبان بسته غذا بدهند؟ جریان کشتی نوح مانند این است که یک باغ وحش بزرگ بخواهد حیوانات خود را برای مدت چند ماه زنده نگه دارد و این باغ وحش حق وارد کردن هیچ مواد غذایی را ندارد، این کار فوق العاده دشوار است اما خوب ناشدنی نیست.

جالب اینجاست که مسئله به همین نگهداری آنها در کشتی نیز ختم نمیشود، بعد از اینکه کشتی توقف کرد و این حیوانات پیاده شدند باز هم برای ادامه نسل و زاد و ولد نیاز به غذا  دارند و اینگونه نیست که شما بتوانید با داشتن یک حیوان نر و یک حیوان ماده نسل آن دو را تا ابد نگهدارید و زاد و ولد آنها را تا ابد بیمه کنید! همان قضیه معادله برای قضا بعد از تخلیه حیوانات از کشتی نیز مطرح میشود و بنابر این قبل از سوار کردن حیوانات بر کشتی باید فکر تغذیه آنها بعد از تخلیه هم باشند و باید برای آن دوران هم بنشینند ببینند چقدر فرضاً خرگوش لازم است که هم ببر و هم خرگوش بتوانند تا چند نسل زاد و ولد کنند و همان مقدار را تهیه کنند (از خرگوش فروشی و ببر فروشی بخرند!) و به کشتی ببرند. ولی بازهم نجات حیوانات غیر ممکن است، چون یک پلنگ شعور ندارد و ممکن است بجای روزی 4 خرگوش، در یک روز 30 تا خرگوش را بکشد و نسل خرگوش اینگونه منقرض خواهد شد. و این تنها مثالیست برای دو گونه از حیوانات، اصولاً میتوان با اطمینان گفت اگر چنین اتفاقی روزی می افتاد نسل کل حیوانات از روی زمین برداشته میشد.

از اینها گذشته جاهای مختلف جهان حیوانات مختلفی وجود دارند که در جاهای دیگر وجود ندارند، در حاشیه میتوان مثال زد که تا زمانی که اروپاییها امریکا را کشف نکرده بودند سرخ پوستها هرگز اسب ندیده بودند، و وقتی سربازان سرخ پوست از اسب برای رئیس قبیله تعریف میکردند میگفتند آنها بر آهو های بزرگی سوار هستند. شاید جالب باشد که بدانید در سال 1540 شخصی به نام کورتز (Cortes) یکی از ارتشیان اسپانیا یک دختر سرخپوست به نام (Malinche) را به ازدواج خود در آورد و نام وی را به مارینا (Marina) تغییر داد و زبان وی را آموخت و از مارینا در مورد باورهای دینی قبیله اش آموخت که در افسانه های دینی آنها دنیا قرار است توسط کسی که از شرق سوار بر یک آهو می آید نجات یابد (یک چیزی تو مایه های افسانه حضرت ولی عصر) و توانست با همکاری مارینا و با استفاده از جهالت مذهبی ای که در همه مذاهب وجود دارد سرخ پوستها را گول بزند و شهر فوق العاده عجیب و ثروتمند آنها به نام تنوچیتیتلان (Tenochtitlan) را به تصرف خود در آورد و همه سرخ پوستها را یا مسیحی کرد یا کشت. و بخش اعظمی از مکزیک اینگونه به تصرف اسپانیاییها در آمد.

با در نظر داشتن این واقعیت چگونه میتوان تصور کرد که حیواناتی مانند کانگرو که فقط در استرالیا وجود دارند (کلمه کانگرو به زبان محلی بومیان استرالیا یعنی «من نمیفهمم» و احتمالا انگلیسیها از یک بومی استرالیایی به زبان انگلیسی پرسیده اند این جانور چیست و آن شخص بومی چون انگلیسی نمیدانسته است گفته است من نمیفهمم شما چه میگویید و انگلیسیها فکر کرده اند اسم این جانور کانگرو یا «من نمیفهمم» است.) بتوانند بعد از طوفان نوح ادامه حیات بدهند؟ آیا نوح به استرالیا رفته و چند کانگرو گیر آورده است؟ یا اینکه کانگرو خودش از استرالیا پیش نوح و کشتی اش آمده است؟ بعد از طوفان چطور، چه کسی کانگرو را به استرالیا باز گردانده است؟ آیا هنگام پرواز، کانگرو بلیط برگشتش را هم رزرو کرده بوده است؟ قورباقه درختی در جنگلهای آمازون چطور؟

یک مسئله دیگر مسئله ماهی های آب شیرین و ماهی های آب شور است که در صورت مخلوط شدن آبها یا ماهی های آب شور از بین میروند یا ماهی های آب شیرین و چون ما امروز هردو اینها را داریم نتیجه میگیریم این آب ها با هم مخلوط نشده اند پس طوفانی نیامده که این آبها را به هم متصل کند پس طوفان نوح نمیتوانسته بوجود بیاید. مگر اینکه حضرت نوح مدت زیادی هم ماهی گیری کرده باشند و ماهی هارا درون آکواریوم به کشتی ببرند و آب مناسب را برای هر کدام هم در نظر بگیرند.

گیاهان چطور؟ گیاهان فوق العاده حساس هستند و اگر زیر آب بمانند حتما از بین خواهند رفت، این همه انواع گیاهی که امروز وجود دارد نمیتوانستند موجود باشند مگر اینکه حضرت نوح زحمت کشیده باشند همه انواع گیاهان را هم بیابند و در گلدان به داخل کشتی ببرند.

از اینها گذشته به کل قضیه از دیدی بالاتر نگاه کنیم، طوفان نوح آمد برای اینکه کافران حاضر نمیشدند حرفهای نوح را قبول کنند و وی را مسخره میکردند، و خداوند میخواست آنها را تنبیه کند و تنبیه خداوند معمولا در تضاد با ساده ترین مفاهیم اخلاقی و انسانی است و تنها یک موجود سادیست و فوق العاده خونخوار و پست است که حاضر میشود همه نسل بشر را به خاطر اینکه عده مشخصی خطایی انجام داده اند تنبیه ای به این سختی کند. بقیه مردمان ساکن زمین چطور، آنها چه گناهی کرده بودند که بخاطر اطرافیان نوح باید همه کشته میشدند؟ اگر همه انسانها کشته شده اند پس چطور سرخپوستهای امریکا توانسته اند سالها از سایر ملتهای جهان جدا بمانند و این دو دنیا از هم خبر نداشته باشند؟ چرا خدا برای کشتن موجودات روی زمین به طوفان نیاز دارد مگر نمیتواند این همه بدبختی را تحمل نکند و به سادگی همانطور که کشکی کشکی زمین را مثلا آفرید همه آدمها غیر از فک و فامیل های آقای نوح علیه سلام را بکشد.

حال چگونه است که ما بدون اینکه به اصطلاح دو دو تا چهارتا بکنیم این همه مزخرفات مذهبی را یکجا قبول کرده ایم؟

توسط آرش بيخدا.

دعوت از دکتر مولانا ملازاده برای مناظره

آرش بیخدا با هدف روشن شدن افکار عمومی و آشکار شدن حقایق تاریخی از دکتر مولانا ملازاده دعوت به مناظره کتبی پیرامون مسئله قتل عام یهودیان یثرب کرده است، اما آقای ملازاده متاسفانه به هر دلیل از شرکت در این مناظره شانه خالی کرده اند. شما نیز میتوانید ایشان را به شرکت در مناظره تشویق کنید.

ایمیل نخستین من در 17 فبریه 2006

Dear Dr.Molazadeh,I invite you to debate me over the issue of Jewish genocide in Medinah.

Please read the details in the following address.

http://www.goftegu.com/vb/showthread.php?t=68

Thanks,

Arash Bikhoda

پاسخ آقای ملازاده در 15 مارچ 2006

Jonab arashShoma chera dar haman barnameh mosharekat namikardee vangahai magar ensan har mozooy ra matrah kard bayad monazerh konad?

پاسخ من به ایمیل آقای ملازاده در 16 مارچ 2006

دکتر ملازاده گرامی،درود های گرم و شادباش نوروزی مرا پذیرا باشید،

من یک ماه پیش شما را به مناظره دعوت کردم و در روز 15 مارچ فرصتی که من برای این مناظره در نظر گرفته بودم به پایان رسید، اما شما در همان روز برای من بعد از 1 ماه ایمیل فرستادید، که البته میدانم به دلیل مشغول بودن شما به کارهای دیگرتان است و از احتمالا فرصت پاسخ به دعوت من را نداشته اید. بنابر این من از مدیر تارنمای گفتگو خواهش کردم که مدت مناظره را تا 1 ماه دیگر نیز تمدید کنند و ایشان به احتمال زیاد موافقت خواهند کرد. بنابر این من تا 15 ام آپریل حاضر به مناظره کتبی با شرایط ذکر شده در تارنمای گفتگو با شما هستم. این مدت را برای این در نظر گرفته ام که شما فرصت کافی برای مطالعه مدارک و استدلالهایی که من از آنها علیه پیامبر اسلام دفاع میکنم مطالعه بفرمایید، مدارک و منابع بطور مشخص در کتابچه 49 صفحه ای زیر یافت میشوند، برای مطالعه آن به برنامه Adobe Acrobat نسخه 7 نیازمندید.

Payam_Avare_Marg1.pdf
پرسیده اید که چرا من در برنامه شما مشارکت نکردم، دلیلش این است که برنامه شما با هزینه شما برای اهداف شما اداره میشود و من اینرا منصفانه نمیدانم که از وقتی که متعلق به شما است بخواهم برای اهداف خودم که نشان دادن چهره واقعی، مستند و مبتنی بر تاریخ پیامبر اسلام است استفاده کنم. از این گذشته شما فرصت کافی را برای ابراز عقاید به مخاطبان خود نمیدهید که این نیز قابل فهم و ناشی از طبیعت برنامه های تلویزیونی شما است و نمیتوان از این بابت خرده ای بر شما گرفت. به همین دلایل مشارکت در برنامه شما مشکلی را از سر راه بر نمیدارد.

پرسش دوم شما این بود که «مگر انسان هر موضوعی را مطرح کرد باید مناظره کند؟». نمیدانم آیا شما با تارنمای زندیق آشنایی دارید یا نه، در این تارنما مدارکی بر خلاف اسلام ارائه میشود و یک دسته از آن مدارک، مدارکی است که علیه پیامبر اسلام ارائه میشود. بر اساس یک دسته از این مدارک تاریخی من پیامبر اسلام را محکوم به نسل کشی و کشتار وحشیانه و ناجوانمردانه انسانهای بیگناه سه قبیله یهودی بنی نضیر، بنی قینقاع و بنی قریظه میکنم و در هر سه مورد پیامبر اسلام را خاطی میدانم و چنین شخصی را شایسته پیروی و پیامبری نمیدانم.

کاری که پیامبر اسلام بر علیه یهودیان کرده است به مراتب وحشتناک تر از کاری است که هیتلر قصد داشت علیه یهودیان انجام دهد و البته هیتلر به اهداف خود نرسید اما متاسفانه پیامبر اسلام توانست به این قسمت از اهداف خود که همانا نابود کردن قبایل یهودی مدینه که برای قرنها ساکن یثرب بودند رسید و از آن تاریخ تا به امروز هیچ یهودی در عربستان وجود ندارد.

تارنمای زندیق بیش از 5000 بیننده در روز دارد و اسنادی که علیه پیامبر اسلام ارائه شده است توسط هزاران نفر تاکنون خوانده شده است. از طرفی ظاهرا شما این اتهام ها را رد کرده و نابود شدن و نسل کشی یهودیان مدینه را عادلانه میدانید. از آنجا که تنها به قاضی رفتن و راضی برگشتن چندان کار منصفانه ای نیست و از آنجا که جنابعالی بدون شک از آگاهان پیرامون این قضیه هستید و سخنان و مطالبی را برای رفع این اتهام بیان کرده و نوشته اید، من گمان میکنم که شایسته باشد شما با من پیرامون این مسئله مناظره کتبی کرده و نشان دهید که پیامبر اسلام مرتکب خطا و جنایتی نشده است، و یا اعلام کنید که از دیدگاه شما شخصی جنایتکار و خونخوار همچون محمد را میتوان یک پیامبر دانست.

در ضمن از آنجا که من احتمال میدهم شما از بار این بحث و مناظره با بهانه های مختلف شانه خالی کنید تمام مکاتبات من با شما بطور عمومی منتشر خواهند شد تا حقایق آشکار شوند.

منتظر پاسخ شما به این دعوت هستم،

با سپاس و احترام

آرش بیخدا

16 مارچ 2006

پاسخ دکتر ملازاده در 16 مارچ 2006

من در همان برنامه وعلنا در مقابل مردم بيان كردم كه نه با تو ونه با هيج كسىمناظره كتبى نميكنم مخصوصا با انسان مجهولى كه نه مدرك تحصيلى و نه درجهء

علمى اورا نميشناسم شما به نظر من شايد يك يهودى متعصب و كينه توز بوده كه فقط در صدد مطرح

شدن ويا انتقام كرفتن هستيد و از راه من نميتوانيد به اين هدف پليد خود برسيد و

الا اينكونه وحشيانه به يك بيامبر راستين بى ادبى نميكرديد و هركار بكنيد من

با دهن دريده اى مثل تو نه مناظره بلكه حاضر به نشستن در يك ميز هم نخواهم بودم

پپاسخ من به دکتر ملازاده، 17 مارچ 2006

جناب دکتر ملازاده،با درود های مجدد و دوستانه بر شماهدف من از دعوت شما به مناظره بسیار روشن است، من میخواهم به شما و همه اثبات کنم که شما و همفکرانتان آگاهانه یا نا آگاهانه در دفاع از کشتارهای پیامبرتان دروغ میگویید و مردم را با دروغهایتان فریب میدهید و نمیخواهید چهره تاریخی پیامبر اسلام آشکار شود. ظاهراً تخم کینه و یهود ستیزی که پیامبر انسان ستیز شما آنرا در جهان کاشته است آنقدر در وجود شما رشد کرده است که شما منتقد و دگر اندیش خود را نا دانسته «یهودی» می انگارید و از ابراز نژادپرستی خود نیز شرم ندارید. زودا که این رسم اسلامگرایان از فرط انتقادات گسترده و افشاگری های ایرانیان خردگرا و اسلام ستیز، تغییر کند و شما منتقدین خود را نه با اتهام «یهودی» بودن بلکه با اتهام «ایرانی» و «خردگرا» بودن محکوم کنید و از بحث و مناظره با آنها فرار کنید.

اما با فرض «یهودی» بودن من، از شما که ادعای حقانیت اسلام و عالم بودن خود را دارید (با نادیده گرفتن اینکه شیوه گفتار شما و بویژه «دهان دریده» خواندن طرف مقابلتان گویش هر صنفی باشد گویش عالمان و خردمندان واقعی نیست) بعید است که به این دلیل و به دلیل مجهول بودن و بی اطلاعی از مدارک تحصیلی من از پاسخ دادن به اتهامات من و دفاع کردن از پیامبر اسلام فرار کنید. آیا شما برای اینکه اتهامات کسی علیه پیامبر اسلام را بصورت رو در رو و صریح با حفظ احترام متقابل رد کنید مدرک تحصیلی و هویت او را بازجویی میکنید؟ چه سفسطه و نژادپرستی بالاتر از این وجود دارد که شما به دلیل «یهودی» بودن یک شخص از بحث و مناظره با او امتناع کنید؟ آیا این کردار شما درست همانند کسانی نیست که به دلیل شباهت ظاهری شما به «بن لادن» سخنان شما را به سخره میگیرند؟

بهانه آوردن دیگر شما برای فرار از مناظره کتبی نیز تنها از آنرو است که خوب میدانید به دلیل اینکه این مناظره ها دقت بالایی دارند دستتان رو خواهد شد. اگر اصرار بر مناظره غیر کتبی دارید من اعتراضی ندارم، من مطالبم را کتباً مینویسم و شخصی برای شما آنها را بخواند و بعد سخنان شما را بنویسید و در جواب من اعلام کند، اینگونه میتوانید مناظره کتبی را به مناظره ای شفاهی تبدیل کنید. اگر مشکل این است که شما شخصی را سراغ ندارید من از شخصی خواهم خواست که مطالب را برای شما بخواند. آیا دلایل غیر موجه دیگری نیز دارید؟

تارنمای شما (Isl.org.uk) بر اساس آمار Alexia علی رغم تمامی تبلیغات تلویزیونی شما و علی رغم اینکه در حدود 25% از جامعه ایران را نمایندگی میکند و از مهم ترین تارنماهای اهل تسنن ایرانی است چندان تفاوتی از نگر تعداد مراجعه کنندگان با تارنمای زندیق (Zandiq.com) ندارد و تعداد کسانی که همین نامه را میخوانند احتمالاً بیش از تعداد کسانی است که در یک هفته از تارنمای شما دیدن میکنند. بنابر این شما آنقدر هم که فکر میکنید حداقل در اینترنت مطرح نیستید. از این گذشته اینکه شما فکر میکنید من میخواهم از طریق شما «مطرح» شوم، آشکارا نشان از آن دارد که شما از پیش میدانید در چنین چالشی شکست خواهید خورد و سبب مطرح شدن بیشتر اندیشه من و رسوایی پیامبرتان خواهید شد، و الا براستی شما از مطرح شدن یک شخص و اندیشه اش بعنوان کسی که اتهامات دروغین به پیامبر اسلام وارد کرده است چه بیمی دارید؟ آیا مطرح شدن یک شخص مانند من بعنوان کسی که از باطل دفاع میکند و به قول شما «وحشیانه به یک پیامبر راستین بی ادبی میکند» به نفع شما است یا به ضرر شما؟

بارها شنیده ام که شما ادعای مبارزه، افشا کردن و رسواسازی اسلام ستیزان را در برنامه خود و در نوشتارهایتان مطرح میکنید. اگر واقعاً به این ادعای خود پایبند هستید من از شما دعوت میکنم من را رسوا کنید. جالب است بدانید تارنمای زندیق بیش از هر منبع دیگری به اسلام ستیزی میپردازد و بیشترین حجم مطالب ضد اسلامی را به زبان فارسی بر روی شبکه جهانی اینترنت دربر دارد. از آنجا که شما از وارد گفتمان شدن با سازنده بزرگترین منبع ضد اسلامی اینترنت به زبان فارسی بیم دارید به نظر میرسد ادعای شما سراسر پوشالین باشد. همچنین به نظر می آید ادعای شما محدود به دشنام دادن، برچسب زدن و حملات شخصیتان به شخصیت هایی چون زنده یاد «علی دشتی»، و گلایه از استاد بهرام مشیری در غیاب مدافعان اندیشه های آنها و همچنین انتشار مطالبتان در تارنمای گویا که به هر دلیل از انتشار نظرات مخالف اسلام سر باز زده است باشد. آیا اینگونه به مبارزه با اسلام ستیزان میپردازید؟ گویا شما ترجیح میدهید بجای رویارویی مستقیم و گفتمان متمدنانه از توی پناهگاه خود بر اسلام ستیزان سنگ پرانی کنید.

در پایان من اصراری بر مناظره با شما ندارم، زیرا عدم شرکت شما در این مناظره تنها به معنی شکست شما در این مناظره و اثبات اتهام های من است. البته من از طرفی به شما برای گریز از مناظره حق میدهم زیرا دفاع از پیامبر اسلام با توجه به کارهای بسیار غیر انسانی و غیر اخلاقی که کرده است بی اندازه دشوار است و براستی که اگر او امروز زندگی میکرد، برجسته ترین وکلا نمیتوانستند از اتهاماتی که به ایشان وارد است دفاع بکنند و ایشان در هر دادگاه عادلی محکوم میشد. ولی مسلماً شما دلیل معتبری غیر از اینکه از ناحق دفاع میکنید برای گریز ندارید. شما درصورتی که از حق و به قول خودتان از «یک پیامبر راستین» دفاع میکنید نباید از مناظره بیم داشته باشید زیرا حقیقت خود را آشکار میکند و این ناحق است که برای دفاع از آن باید از بحث آزاد فرار کرد و برایش آدم کشت. یعنی همان کاری که اسلامگرایان در طول تاریخ با منتقدین اسلام انجام داده و میدهند. آشکار است که شما دلیل معتبری برای فرار از بحث و مناظره ندارید، شرکت نکردن شما در این مناظره تنها به معنی ضعف شما در دفاع از پیامبر به قول شما «راستین» تان و همچنین درست بودن اتهامات من علیه این پیامبر قتل عامگر است و این نیز خود برگ برنده ای در دست من و سایر اسلام ستیزان جهان است.

با احترام علی رغم بی احترامی شما،

آرش بیخدا.

17 مارچ 2006

مطالب و اسناد در ارتباط با این مناظره:

کپی شده از :

http://www.goftegu.com/vb/showthread.php?p=970

سوره ای مثل قرآن بیاورید!

یکی از معروف ترین سفسطه های مسلمانان که از آیات خود قرآن نیز برگرفته شده است همواره این بوده است که اگر شما میگویید قرآن کتاب آسمانی نیست، سوره ای مثل قرآن بیاورید! این سفسطه نوعی اتمام حجت است، اسلامگرایان وقتی در بحث ها گیر میکنند و دیگر قدرت استدلال ندارند و دروغهایشان آشکار میشود این آخرین حربه را بکار میگیرند تا از بحث فرار کنند و مبادا ایمان خود را با خرد عوض کنند.

سوره ماده گوساله آیه 23، 24

وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ؛ فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ.

و اگر در آنچه بر بنده خويش نازل کرده ايم در ترديد هستيد ، سوره ای همانند آن بياوريد و جز خدای همه حاضرانتان را فرا خوانيد اگر راست می گوييد؛ و هرگاه چنین نکردید و هرگز نتوانید کرد، پس بترسید از آتشی که برای کافران مهیا شده و هیزم آن مردم و سنگها هستند.

این ادعای محمد در چند جای دیگر قرآن از جمله سوره یونس آیه 38، سوره هود آیه 13، سوره الاسراء آیه 88 و سوره الطور آیه 33 و 34 بصورتهای مشابه با تفاوت های جزئی از قبیل اینکه بجای اینکه بگوید «سوره ای بیاورید» میگوید «کتابی بیاورید» آمده است. بالاخره معلوم نیست قرآن مخالفان خود را به سرودن آیه میطلبد و یا به سرودن سوره و یا کتاب؟ این خود تناقضی آشکار در قرآن است.

در این آیه الله با حالت ضد بشر و سادیستی خود میگوید اگر شما اعتقاد دارید قرآن کتاب آسمانی نیست، سوره ای مثل قرآن بیاورید و البته الله از پیش داوری میکند که وقت خودتان را هدر ندهید چون که هرگز نخواهید توانست، و کافران را چون کودکانی که از لولو خرخره میترسانند از یک مکان مسخره و یک عمل مغایر با حقوق بشر و غیر اخلاقی یعنی ایجاد آتشی که مردم و سنگها هیزمش هستند. الله بیچاره نمیدانسته که این جهنم مسخره الهی بعد از چند قرن و حتی در همان دوران نیز برای صاحبان خرد به یک شوخی شبیه است و خردگرایان از آتش جهنم نمیترسند.

نوشتن کتابی مانند قرآن واقعا بسیار دشوار است، میزان از هم گسیختگی مطالبی که در قرآن مطرح میشود و افسانه های کم ارزشی که از آثار دیگران دزدی ادبی شده اند مجموعه نوشتاری کاملا کم کیفیت و کم ارزش را پدید آورده است که پدید آوردن چیزی مشابه آن بسیار دشوار و سخت است. مطمئناً اگر کسی ادعا نمیکرد که کتاب قرآن از آسمان آمده است و یک نویسنده چنین کتابی را در قرن 21 ام بعنوان یک کتاب معمولی مینوشت کتاب وی با بی اعتنایی مواجه میشد و بیش از یکی دو نسخه از آن فروش نمیرفت و در کتابفروشی ها در کنار کتابهای کودکان، همچون شنگول و منگول قرار میگرفت. ایکاش هر مسلمانی یکبار قرآن را به زبان مادری خود بخواند. اگر در نزد شخصی که اطلاعی از قرآن ندارد یک جلد قرآن و یک جلد از اشعار خیام قرار دهید و به او بگویید که یکی از این دو کتاب از آسمان آمده است و از او بخواهید که کتاب آسمانی را از کتاب زمینی تمیز دهد مطمئن باشید که اثر خیام را انتخاب خواهد کرد، خودتان آزمایش کنید.

از اینها گذشته باید دید واقعا «مثل قرآن» یعنی چی؟ آیا منظور این است که سوره ای بیاورید که در آن از افسانه هایی مثل یوسف و موسی و غیره سخن گفته باشد؟ خوب کتابهای عربی داستانوار بسیار زیاد هستند، داستانهایی که در آنها الله وجود دارد و از وجود الله در آنها استفاده میشود. آیا منظور این است که سوره هایی مانند قرآن بیاورید که هم آهنگ و هم شکل سوره ه ای قرآن باشند؟ خوب اگر اینطور است میتوان بسیاری از آیه های جنایی و زشت قرآن را به آیه هایی زیباتر تغییر داد مثلا،

آیه الهی:

سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

آیه زمینی:

يا ايها العاقلون لا تقتلوا الذین یلونکم من المخالفين وليجدوا فيكم رحمة و الانسانیه واعلموا ان الله مع العادلين.

ای خردمندان، کسانی از مخالفان که در نزد شمایند را نکشید! تا در شما ترحم و انسانیت را بیابند. و بدانید که خداوند با عدالت پیشگان است!

آیه الهی:

سوره مائده 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

آیه زمینی:

دست هیچ کس را به هیچ عنوان نبرید، با فقر مبارزه کنید و حکومت های عقل محور و انسان محور ایجاد کنید تا کسی دزدی نکند.

خوب تمام اینها را میتوان آیاتی مثل قرآن دانست، یا حتی سوره های کاملی میتوان «مثل» قرآن آورد مثلا:

سوره العصر (زمان)

وَالْعَصْرِ؛ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ؛إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.

سوگند به این زمان، که آدمی در خسران است، مگر آنها که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند و یکدیگر را به حق سفارش کردند و یکدیگر را به صبر سفارش کردند.

سوره خرد:

سوگند به خرد انسان، که آدمی در پیشرفت است، مگر آن انسانهایی که مذهبی هستند و به خدا اعتقاد دارند و یکدیگر را به کارهای بیهوده ای چون حج و نماز و تقلید سفارش کردند.

همانطور که میبینید میتوان به این سبک هزاران سوره و آیه نه تنها مثل قرآن بلکه بهتر و زیباتر از قرآن آورد. معمولا وقتی من با این ادعا روبرو میشوم میگویم من یک آیه مثل قرآن می آورم و همان لحظه یک آیه از قرآن را که در ذهن دارم بصورت تصادفی انتخاب میکنم و برای شخص میخوانم. بعد آن شخص از روی جهالت و تعصب شروع به ایراد گیری میکند که این چه آیه مسخره ای است و اینجایش غلط صرف و نحوی دارد و من بعد از مدتی به او میگویم که این آیه ای که من انتخاب کردم از خود قرآن بود و آن شخص را به پوچ بودن این ادعای مسخره الهی آگاهی میدهم و این روش اکثر اوقات کار میکند زیرا اسلامگرایان دنبال استدلالهای منطقی و صحیح نیستند بلکه بدون چون و چرا روی مفاهیم دینی تعصب میورزند.

وقتی که محمدیون این ادعا را مطرح میکردند اعراب زیادی در آن زمان که اوج دوران شعر و شاعری عربستان بود اشعاری در رد حرفهای محمد میسرودند و ادعا میکردند که آیه ها و سوره هایی زیباتر از سوره ها و آیه های محمد آورده اند و محمد بسیار با آنان به دشمنی بر میخواست و حتی چند تن از آنان را بطور کاملا ناجوانمردانه ترور کرد. بعنوان مثال در تاریخ نام اسما بنت مروان زن شاعری هست که اشعار محمد را هجو میکرد و محمد بر سر خود میکوبید که چه کسی از شما مومنان مرا از دست این زن نجات میدهد؟ تا اینکه وی را ناجوانمردانه کشتند و یا کعب بن اشرف که مرد دانشمندی بود و محمد وی را نیز ترور کرد ماجرای ترور کعب را میتوانید در نوشتاری با فرنام «قتل کعب ابن اشرف» بخوانید. نقل هایی نیز وجود دارد بر اینکه ستون سنگی ای که حاجی ها در ایام حج آنرا رجم میکنند خود قبر شاعریست که به دستور محمد کشته شد، محمد دشمنی بسیاری با شاعران و دانایان عرب ورزید و دور ور خود تنها انسانهای خونخوار و فرومایه ای چون علی، عمر و… را با زن دادن و یا زن گرفتن جمع کرد.

دکتر شجاع الدین شفا در پس از 1400 سال برگ 104 پیرامون همین موضوع مینویسند:

با آنکه در خود قرآن تصریح شده است که: <> (اسراء، 17)، در همان قرون اولیه هجری کسانی چون ابراهیم نظام، و عباد بن سلیمان و معتزلیانی چند مدعی شدند که خود آنان یا دیگران میتوانند نظیر قرآن یا حتی بهتر از آنرا بنویسند، و کسانی نیز نمونه های نثرهایی بعقیده آنها فصیح تر از نثر قرآن را نام بردند که از مهمترین آنها ترجمه های عربی ابن مقفع بود. این نیز غالباً گفته شده است که ابوالعلاء معری فیلسوف و شاعر نابینای عرب کتاب <> خود را به نیت معارضه ادبی با قرآن نوشت. حتی در زمان پیامبر کعب بن اشرف شاعر یهودی مدینه در حضور خود محمد ادعا کرد که میتواند آیه هایی چون آیه های قرآن و شیواتر از آنها را بیاورد، ولی محمد بخاطر اینکه نقاری با یهودیان مدینه پیدا نکند خاموش ماند، و کعب از این امر استفاده کرد  و به تحریکات خود ادامه داد. بعد از جنگ بدر به مکه رفت و با اشعار خود قریش را به جنگ تازه ای با مسلمانان مدینه دعوت کرد، ولی این بار محد دستور کشتنش را داد.

تنفر محمد از شاعران تا حدی است که در قرآن سوره ای به نام شعرا وجود دارد که در تمام این سوره از پیامبرانی که با قوم خود صحبت میکردند و قومشان حرفشان را گوش نمیدادند و بلایی که خداوند سرشان می آورد مانند باران، سیل و… حرف زده میشود تا مومنان زمان محمد را که با شنیدن حرفهای شاعران به شک افتاده بودند بترساند که مبادا محمد را رها کنید و به دنبال شاعران بروید، این تنفر و هراس از شاعران تا جایی است که در پایان این سوره در آیات 224 تا 227 محمد از زبان الله میگوید،

وَالشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ؛ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ؛وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ
و گمراهان از پی شاعران میروند، آیا ندیده ای که شاعران در هر وادی گسترده اند؟ و چیزهایی میگویند که خود عمل نمیکنند؟

بنابر این آوردن سوره مثل قرآن و حتی بهتر از قرآن از همان روزهای اول اسلام کار بسیار راحتی بود و خیلی ها این کار را انجام دادند اما خوب مسلمانان آنها را با شدت تمام نابود کردند و ناجوانمردانه کشتند. در ایران نیز ابن مقطع یکی از دانشمندان ایران کتابی در رد قرآن نوشت و یا رازی امکان وجود وحی را رد کرد و مسلمانان با خشونت و توحش  تمام (مثل همیشه) با آنها روبرو شدند. عده بسیاری را گمان بر این است که کتاب الفصول و الغایات ابوالعلاء معری به قصد رقابت و هجو قرآن نوشته شده است و این کار را واقعا خوب انجام داده است.

قرآن کتابی است پر از تناقضات آشکار، اگر خوب به آیات زیر نگاه کنیم خواهیم دریافت که قرآن در جای دیگر این ادعای خود را نقض میکند.

سوره القصص آیه 49:

قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ.

بگو: اگر راست میگویید، از جانب خداوند کتابی بیاورید که از این دو (مراد تورات و قرآن است) بهتر راه بنماید تا من هم از آن پیروی کنم.

و همچنین:

سوره الاحقاف آیه 10:

قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِن كَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَكَفَرْتُم بِهِ وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّن بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى مِثْلِهِ فَآمَنَ وَاسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِين.

بگو: چه میکنید اگر قرآن از جانب خدا باشد و شما بدان ایمان نیاورید؟ یکی از بنی اسرائیل بدان که «مثل» آن بود شهادت داد، پس ایمان آورد، درحالی که شما گردنکشی میکنید. خداوند مردم ستمکار را هدایت نمیکند.

محمد در آیه اول از مشرکین میخواهد که کتابی بیاورند که مانند قرآن و یا تورات باشد، این نشان میدهد این دو را مشابه میداند، و در آیه بعدی نیز دقیقا از کلمه «مثل» استفاده کرده که بسیاری از مترجمان قرآن آنرا مخصوصا نادیده گرفته اند تا این خطای الهی مشخص نشود ولی در متن عربی کلمه «مثل» کاملا وجود دارد و خداوند میگوید قرآن «مثل» تورات است! و طبق قوانین منطقی صفت مثل بودن و شبیه بودن متقارن است یعنی اگر قرآن مثل تورات است میتوان نتیجه منطقی گرفت که تورات نیز مثل قرآن است، پس بنابر این الله گیج خودش در قرآن اشاره میکند به کتابی که مثل قرآن است و وجود دارد! بنابر این دیگر لازم نیست کافران کتابی مثل قرآن بیاورند، قرآن با این تناقض مشخص که در قرآن بسیار یافت میشود خودش حرف خودش را رد میکند و ادعای خودرش را باطل میکند، تبارک الله احسن الخالقین واقعا! و جالب است که توراتی که محمد بدست داشته است همان توراتی است که امروز وجود دارد و این کتاب کاملا نوشته بشر است.

همچنین میتوان استدلال کرد که بسیاری از آیات قرآن با «یقولون» و «قال» شروع میشود، این آیات در واقع از شخص یا اشخاصی نقل قول میکنند، یعنی حرفهای یک عده انسان و یا فرشته در قرآن بدون واسطه نقل قول شده است، پرسش این است که این آیات را چه کسی سروده است؟ قطعاً نه محمد این آیات را سروده است نه الله (دوست خیالی محمد)، بلکه اینها جملاتی هستند که اشخاصی غیر از محمد و الله آنها را ساخته اند و جملات آنها نه تنها مثل قرآن است بلکه خود قرآن است و به آن راه یافته است! لذا بازهم قرآن خود را نقض میکند و نشان میدهد که این ادعای قرآن از چه پایه منطقی ضعیفی برخوردار است، یعنی قرآن آیاتی دارد که مربوط به محمد نیستند، برخی از آنها حتی مربوط به کفار هستند و از لحاظ کیفیت و ارزش حتماً باید همسطح سروده های محمد باشند که در قرآن آمده اند! بازهم نتیجه آنکه نیازی نیست کافران سوره ای مثل قرآن بیاورند، قرآن خود این کار را از پیش انجام داده است.

مسلمانان ادعا میکنند که قرآن از ادبیات بسیار زیبا و درخشانی استفاه کرده است که خوب همه دین داران چنین حرفهایی را راجع به آثاری که آنها را الهی میدانند مانند کتاب اقدس بهایی ها و انجیل و تورات و… میکنند، اما بعید میدانم هیچ کدام یک از این کتابها به زیبایی یک فصل از کتابهای درخشانی مثل کتاب «چنین گفت زرتشت نیچه» یا «کمدی الهی» دانته یا «رباعیات خیام» برسند. یا حاوی مطالب بدرد بخور(!) و کلیدی (!) ای مثل رساله حضرت امام (!) باشند. آیا واقعا داستانهای مسخره قرآن که از سایر کتابهای سامی بويژه تورات دزدی ادبی شده اند را میتوان با داستانهای زیبا و پر عمقی همچون داستانهای مولوی یا از لحاظ سبک نگارشی و زیبایی های ادبی با آثار داستانی زنده یاد صادق هدایت حتی مقایسه کرد؟ امروز هزاران هزار کتاب بسیار زیباتر و ارزنده تر از قرآن در همه جای دنیا چاپ میشود! در واقع خود داستانهای قرآن نیز  از داستانهای ساخت بشر کپی برداری شده اند، مثلا داستان نوح از حماسه گیلگمش دزدی ادبی شده است.

اما با فرض اینکه قرآن بسیار بسیار زیبا نوشته شده باشد بازهم این دلیل نمیشود که قرآن نوشته «درست» ی باشد و یا از طرف خدا آمده باشد! این ادعای غیر منطقی و کاملا غلط است، این سفسطه قرآن شبیه این ادعا است:

ملکه الیزابت زیباترین زن دنیا است!

اگر باور ندارید، زنی مثل ملکه الیزابت معرفی کنید!

اگر نمیتوانید پس قبول کنید هرچه ملکه الیزابت میگوید درست است!

بنابر این زیبایی (اگر فرض کنیم در قرآن وجود دارد) به هیچ عنوان دلیل بر «درستی» مطالب نمیشود، مطالب بسیار غلطی را میتوان بسیار زیبا بیان کرد، این ادعای مسلمانان مثل بقیه ادعاهایشان در مورد باورهای دینیشان کاملا خالی از ارزش است.

شایان ذکر است که ادعای مسلمانان مبنی بر اینکه قرآن آنقدر زیبا و  آهنگین سروده شده بود که در زمان محمد همگان تحت تاثیر آن قرار میگرفتند نیز ادعای پوچ و خالی از واقعیت است، در واقع خود قرآن این حرف را رد میکند (بارها گفته ایم بهترین کتابی که تابحال علیه اسلام نوشته شده است خود قرآن است)، در سوره سوره انفال آیه 31 آمده است،

الانفال آیه 31
وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا قَالُواْ قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاء لَقُلْنَا مِثْلَ هَـذَا إِنْ هَـذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأوَّلِينَ.

چون آيات ما بر آنها خوانده شد ، گفتند : شنيديم و اگر بخواهيم همانند، آن می گوييم ، اين چيزی جز افسانه های پيشينيان نيست.

و علی دشتی در کتاب بيست و سه سال در پانویس برگ 83 ام مینویسد، این جمله را نضر بن حارث گفته است که در جنگ بدر اسیر شد و پیغمبر امر کرد به خاطر همین اعتراض و بیان این مطلب علی بن ابی طالب اورا گردن بزند. این آیه نشان میدهد خود اعراب آن دوران هم همین حرف امروز مارا به پیامبر اسلام میزدند و پیامبر هم عکس العمل کاملا مشابهی با آنچه اسلامگرایان بیابانی با مخالفان خود میکنند انجام داده است. اگر قرآن آنقدر که مسلمانان ادعا میکنند در ادبیات عرب درخشان بود هرگز اعراب آن دوران که با سازنده این آیات روبرو میشدند آنقدر جنگ و ستیز نمیکردند. این درحالی است که افرادی مانند نضر بن حارث نه تنها قرآن را از لحاظ ادبی و معنوی ضعیف میدانستند و خوب میدانستند که اینها تنها داستانهای اساطیری سامی است بلکه در مقابل آن داستانهای ایرانی را مطرح میکردند و در رقابت با قرآن از آنها سود میجسته است، این واقعیت در کتابهای تاریخی از جمله سیره ابن هشام اینگونه آورده شده است:

سیرت رسول الله جلد دوم صفحه 583

و از جمله اسیران (جنگ بدر) که گرفته بودند، دو تن در راه صحابه ایشان را بکشتند و باقی به مدینه آوردند. و از آن دو تن یکی نضر بن الحارث بود که همیشه سید (پیامبر)، علیه السلام، رنجاندی و معارضه نمودی با وی در قرآن، در مقابل قصص انبیا، علیه السلام، قصه رستم و اسفندیار و ملوک عجم با قریش گفتی و حکایت کردی. چون به وادی صفراء رسیدند، سید علیه السلام بفرمود تا وی را بکشتند. و گویند که هم مرتضی علی، کرم الله وجهه، او را بکشت. و این عقبه خبیثی بود از خبیثان اهل شرک و پیوسته در مکه سید علیه السلام را رنجانیدی و در حق مسلمانان خبثها کردی. و چون سید علیه السلام، بفرمود تا وی را بکشند، گفت: یا محمد عیال و فرزندان من به کی باز میگذاری؟ سید علیه السلام جواب داد، به آتش دوزخ.

از این ماجرای تلخ گذشته در چند جای دیگر قرآن نیز این عکس العمل مردم نسبت به قرآن آورده شده است، و این نشان میدهد که اعراب آن دوران خوب میدانستند قرآن جز افسانه نیست، اما مسلمانان امروز این را نمیفهمند.

سوره الانعام آیه 25
وَمِنْهُم مَّن يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ يُؤْمِنُواْ بِهَا حَتَّى إِذَا جَآؤُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَذَآ إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ.

بعضی از آنها به سخن تو گوش می دهند ولی ما بر دلهايشان پرده ها، افکنده ايم تا آن را درنيابند و گوشهايشان را سنگين کرده ايم و هر معجزه ای را که بنگرند بدان ايمان نمی آورند و چون نزد تو آيند ، با تو به مجادله پردازند کافران می گويند که اينها چيزی جز اساطير پيشينيان نيست.

سوره النحل آیه 24
وَإِذَا قِيلَ لَهُم مَّاذَا أَنزَلَ رَبُّكُمْ قَالُواْ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ

چون به آنها گفته شود : پروردگارتان چه چيز نازل کرده است ? گويند :، افسانه های گذشتگان.

سوره المؤمنون آیه 83
لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هَذَا مِن قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.

به ما و پدرانمان نيز پيش از اين چنين وعده هايی داده شده بود اينهاچيزی جز افسانه های پيشينيان نيست.

اما از تمام اینها که گذشته فرض کنیم هیچ انسانی قدرت ساختن کتاب و یا سوره و آیه ای همچون قرآن را نداشته باشد، آیا این بدان معنی است که قرآن زائیده فکر بشری و نوشته دست انسانها و ناشی از علم آنها نیست، و قطعاً باید از آسمان به زمین آمده باشد؟ هرگز! بسیاری از کارها هستند که تنها یکبار انسانها میتوانند آنها را انجام دهند. بعنوان مثال اگر تمام انسانهای روی زمین و اجنه و فرشتگان و خود الله هم تلاش کنند و مغزهایشان را روی هم بگذارند نمیتوانند جاذبه زمین را «برای اولین» بار کشف کنند، زیرا نیوتون قبلاً اینکار را کرده است. بنابر این طبق استدلالی که قرآن میکند، لابد باید نتیجه گرفت که چون کشف نیروی جاذبه زمین «برای اولین بار» از زمانیکه نیوتون برای اولین بار آنرا کشف کرده است دیگر از دست هیچ انسان، جن، فرشته و حتی خدایی بر نمی آید پس باید کشفی الهی باشد. یا بعنوان مثال اگر تمام مسلمانان و مسیحیان و یهودیان و بهائیان و اجنه و فرشته ها و تمام جانوران متافیزیکی دیگر جمع شوند نمیتوانند آدرس تارنمای زندیق را برای خود به ثبت برسانند، زیرا اینکار قبلا توسط گردانندگان این تارنما انجام شده است. لذا بر اساس استدلال قرآن باید نتیجه گرفت که خداوند نام تارنمای زندیق را ثبت کرده است زیرا تکرار اینکار از دست هیچ بشری بر نمی آید. همچنین آیا میتوان ادعا کرد که تخت جمشید را خداوند درست کرده است؟ زیرا هیچ انسانی قادر نیست مکانی مثل تخت جمشید درست کند، یا حتی ستونی مثل یکی از ستونهای تخت جمشید درست کند. زیرا تخت جمشید در حال حاضر وجود دارد و مکانی که تخت جمشید اشغال کرده است منحصر به تخت جمشید و است و اگر کسی بنایی دقیقاً مثل تخت جمشید درست کند باید آنرا دقیقاً در جایی که اکنون  تخت جمشید است قرار دارد، قرار دهد تا بتواند بنایی کاملاً مثل تخت جمشید درست کرده باشد، زیرا از ویژگیهای تخت جمشید قطعاً موقعیت جغرافیایی آن است؛ لذا اساساً ساختن بنایی مثل تخت جمشید محال است. نتیجه آنکه بسیاری از کارها را انسانها تنها یکبار میتوانند انجام دهند و با فرض اینکه کسی نتواند آنکار را دوباره انجام دهد یا همانند آن کار را دوباره انجام دهد هرگز نمیتوان نتیجه گرفت که آنکار نشدنی است و از دست انسان بر نمی آید بنابر این باید حتماً منبعی غیر انسانی آنرا انجام داده باشد و خدا فاعل آنکار است. براستیکه از همین استدلالهای غلط و بسیار ابتدایی و کودکانه قرآنی میتوان نتیجه گرفت که نگارنده یا نگارندگان آن با استدلال و دلیل و برهان چندان میانه خوبی نداشته اند؛ قطعاً اگر خدایی وجود داشت و کتابی مینوشن چنین استدلالهای غلطی در آن یافت نمیشد.

با تمام این حرفها و نشان دادن اینکه این ادعا از ارزش منطقی برخوردار نیست و یک تناقض آشکار است ما سوره های جدیدی را به زبان عربی با ذکر منابع آنها در این نوشتار می آوریم تا این نوشتار را کامل کرده باشیم. برخی از این سوره ها سوره هایی هستند که عده ای (از فرقه های اسلامی) معتقد هستند آنها در قرآن وجود داشته و بعدها حذف شده اند (برای بحث مفصل در مورد تحریف شدن قرآن به نوشتاری با فرنام «قرآن تحریف نمیشود!» مراجعه کنید) و برخی دیگر توسط افرادی غیر مسلمان آشنا به زبان عربی ساخته شده اند.

سوره الحفد:

سوره الخلع:

این دو سوره از کتاب المصحف نوشته سجستانی آورده شده است، منبع

نوشته غیث ابن سعید العیادی (قبل از محمد زندگی میکرده است) منبع

این سوره نوشته مسیلمه شخصیست که در زمان محمد ادعای شراکت در وحی با پیامبر میکند و پیامبر اسلام وی را میکشد. منبع

&

سوره النورین، در کتاب محمد احد مع الله: الشیعه و تحریف القرآن منبع

سوره الولایه، از کتاب «انقلاب ایران و تعادل اسلام چاپ مصر» منبع

سوره های جدید ساخته شده توسط مسیحیان.

سوره المقاطعه از سوره های جدید منبع

سوره الکتاب از سوره های جدید منبع

سوره الایمان از سوره های جدید ممنبع

سوره النبی از سوره های جدید منبع

سوره الدعا از سوره های جدید ممنبع

سوره العصفور از سوره های جدید منبع

سوره الوصایا از سوره های جدید ممنبع

سوره المسلمون از سوره های جدید منبع

سوره التجسد از سوره های جدید ممنبع

سوره رج از سوره های جدید منبع

و در نهایت یک کتاب با زبان عربی کلاسیک و ترجمه انگلیسی که در رد این ا دعای قرآن در 78 سوره نوشته شده به نام «الفرقان الحق» را میتوانید از تارنمای اصلی این کتاب مطالعه فرمایید منبع

شایان ذکر است عده ای از اسلامگرایان وقتی با این سوره ها روبرو میشوند شروع به اشکال تراشی میکنند و حتی ایراد میگیرند که برخی از این سوره ها اشکالات دستور زبانی دارند (!) و به همین دلیل در حد قرآن نیستند، جای تعجب است که این اسلامگرایان چرا به اینکه این اشکالات با فرض اینکه وجود داشته باشند، حتماً قابل رفع هستند فکر نمیکنند، آیا اسلامگرایان اگر اشکالات صرف و نحوی موجود در این سوره ها رفع شوند آنها را قبول خواهند کرد؟ هرگز، اسلامگرایان هرگز آنقدر آزاد اندیش و حقیقت جو نبوده و نیستند

من و شاه، مناظره علی سینا و رضا پهلوی

توضیحات:

گفتمان زیر در ژانویه سال 2001 میان دکتر علی سینا و شاهزاده رضا پهلوی انجام گرفته است. متن های آبی مربوط به دکتر علی سینا و متن های سبز مربوط به شاهزاده رضا پهلوی هستند. متن های سیاه توضیحات دکتر علی سینا میباشند.

متن اصلی این مناظره به زبان انگلیسی بر روی تارنمای دکتر علی سینا قرار دارد:
http://www.faithfreedom.org/Iran/rpahlavi.htm

یکی از دوستان من نامه ای سرگشاده را که در آن از آقای رضا پهلوی مدعی تخت پادشاهی پرسش هایی کرده بود، در تالار گفتمان اینترنتی جبهه ملی منتشر ساخت. من تصمیم گرفتم که آن نامه را برای آقای رضا پهلوی ارسال کنم و از وی بخواهم که به این پرسشها پاسخ بدهد. آقای پهلوی نیز پاسخ نامه را فرستاد اما به هیچ کدام از پرسشها پاسخی نداد. وی گفت که از لحن نامه زیاد خوشنود نبوده است. بنابراین ایمیل زیر را برایش فرستادم و از او خواستم تا در بحث های تالار گفتمان جبهه ملی به ما ملحق شود و به برخی پرسشهای ما پاسخ دهد.

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

من براستی سپاسگزارم از اینکه شما زمانتان را صرف پاسخگویی به این ایمیل میکنید. اما از آنجایی که شما میخواهید شاه ما باشید، به نگر من شایسته است که در گفتمان های ما شرکت کرده و به برخی پرسشهای ما پاسخ دهید، من معتقدم ما میتوانیم با گفتمان اختلافاتمان را حل کنیم. نامه ی سرگشاده دوست من به شما نامه ای از سر عصبانیت و شکایت نیست. چه شما لحن وی را دوست داشته باشید یا نداشته باشید ایشان پرسشهایی مشروع را مطرح میکنند که من دوست دارم نگرش شما و پاسخ شما به این پرسشها را بدانم

به شما اطمینان میدهم که افکاری مستقل دارم و اگر شما بتوانید نشان دهید که حکومت پادشاهی به نفع مردم ما است، من شخصاً یکی از کسانی هستم که از هواداران پر و پا قرص شما خواهم شد و نهضت شما را ترویج خواهم کرد. من بعنوان یک میهن دوست بهترین چیز را برای کشورم میخواهم و خود را وقف منفعت کشورم کرده ام. اگر بتوانید به من ثابت کنید که حکومت پادشاهی چیزیست که هم میهنانم به آن نیاز دارند من تا برپایی چنین حکومتی آرام نخواهم نشست. اما اکنون من دیدگاه دیگری دارم و بجای اینکه به من اثبات شود که اشتباه میکنم از جانب هواداران شما مورد اهانت و بی توجهی قرار گرفته ام.

ممکن است مهر بورزید و این دعوت دوستانه مرا بپذیرید و برای انجام مناظره ای صادقانه و مودبانه با کسانی که میخواهید بر آنها پادشاهی یا سلطنت کنید در تالار گفتمان جبهه ی ملی به ما بپیوندید؟

بازهم بخاطر توجّه تان از شما سپاسگزارم
ارادتمند شما،
علی سینا

آقای پهلوی در تالارهای گفتمان ما عضو نشد اما نامه ی من را خواند و با من از طریق ایمیل در ارتباط بود. من ایمیل های ایشان را بدون هیچ تغییری در اینجا می آورم:
رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛
موضع من روشن بوده و هست، نه تنها پیرامون گذشته بلکه پیرامون آینده و باور من بر این است که ایرانی ها بیش از هر چیز به یک دموکراسی واقعی نیازمندند. همچنین من دیدگاهم را در کتابم و مصاحبه های فراوان و … بطور شفاف و روشن شرح داده ام. سوای از این وظیفه من حمایت از نهادی که نمایندگی اش را میکنم (منظور نهاد پادشاهی است) نیست. این کاری است که هواداران پادشاهی باید آنرا انجام دهند. بهر روی من همیشه گفته ام امروزه، چه یک شخص هوادار پادشاهی باشد چه هوادار جمهوری تنها مسئله برای او باید آزادی باشد.

بر این اساس، باورها و ایدئولوژی های شخصی یک فرد ایرانی نباید ارجحیت و اهمیتی بالاتر از نیاز ما به یک حکومت صادق و راستین که براستی نماینده مردم است پیدا کند. معتقدم که شکل رژیم باید از طریق یک رفراندم ملی مشخص شود. نوع نظام آینده دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که اکثریت تصمیم میگیرند. نگر شخصی من بر این است که یک دموکراسی پارلمانی حقیقی؛ تحت یک پادشاهی مشروطه نه تنها ضامن جریان دموکراسی است بلکه به عنوان مظهر اتحاد در جامعه ی ناهمگونی همچون جامعه ایران امتیازی بر جمهوری به شمار می آید. اگر بر این مسئله معتقد نبودم برای نمایندگی آن از حدود 20 سال پیش خود را به زحمت نمی انداختم. اما امروز گفته ام که از نگر من به عنوان یک میهن دوست تنها ماموریت و دلواپسی تصمیمی گیری سیاسی خود ایرانیان است.

همانقدر که برخی مردم به یورش به کل کارهایی که پیشینیانم (پدر و پدر بزرگم) انجام داده اند ادامه دهند، تعداد بیشتری از مردم خدماتی که آنها به کشور ما کرده اند را ارج می نهند. من هیچگاه از سوء استفاده از قدرت، فساد و تجاوز به حقوق بشر در رژیمهای پیشین چشم پوشی نکرده ام، در واقع من آنها را محکوم کرده ام. اما این وظیفه من نیست که بجای دیگرانی که به دنبال منافع شخصی خود بوده اند عذر خواهی کنم.

جایی هم برای بحث (با منتقدان پادشاهی در تالارهای اینترنتی) وجود ندارد، زیرا که من واقعاً هیچگاه ندیده ام که این دسته از افراد، حداقل در مواردی از مواضع خود کوتاه بیایند. به نظر آنها، همیشه حق با آنها بوده و هر کاری میکردند مطلقاً درست بوده و افراد دیگر دورو (منافق) و دروغگو بوده اند. بنابراین بجای وقت تلف کردن برای این گونه افراد که هنوز در قرن پیش بسر میبرند، اعتقادم بر این است باید کاری سازنده تر کرد و آن این است که روی نیاز ایران در آینده تمرکز کنیم و با افرادی کار کنیم که واقعاً میخواهند جزئی از این راه حل (برای آزاد سازی ایران) باشند.

با احترام
رضا پهلوی

به پشتوانه ی رک گویی ایشان تصمیم گرفتم پرسشهای خویش را فرمولیزه کرده و پیام زیر را برای ایشان فرستادم.
علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛
من به خاطر ایمیل روشن و صادقانه شما واقعاً سپاسگزارم. برایم جای بسی خوشوقتی دارد که میبینم شما خودتان را نمیگیرید و از مردم دوری نمیکنید. این روشن فکری شما را میرساند که خودتان را مثل ایرانیان و جزئی از آنها در نظر گرفته اید و به همین خاطر شما را می ستایم. اگر پدر فقید شما کاری را که شما انجام میدهید، انجام میداد شاید هرگز تجربه تلخ سال 1979 و 22 سال کابوس را نداشتیم.

هم اکنون که آنقدر نسبت به ایمیل من بزرگواری کرده و به آن پاسخ داده اید، اجازه دهید که چند پرسش از شما بپرسم. اگر اجازه بدهید، پاسخ های شما را از طریق همان تالار گفتگوی اینترنتی جبهه ملی به سایر ایرانیان پیشکش کنم، تا آنها نیز آنرا بخوانند، شنیده ام که هر روز حدوداً 17 هزار نفر وارد این تالار میشوند و محتوای آن را میخوانند. مطمئن هستم که راه خوبی برایتان خواهد بود تا به مردم دسترسی داشته باشید و از حمایت روشنفکر ترین اقشار جامعه مان برخوردار شوید. موافقم با شما که میگویید «خواه یک روشن فکر باشید یا نه؛ شما فقط یک حق رای(انتخاب) دارید» ولی نباید فراموش کرد که روشنفکران در واقع کسانی هستند که بر روی طرز فکر بقیه نفوذ دارند. و اگر حمایت یک روشنفکر را بدست آورید وی میتواند حمایت هزار یا یک میلیون نفر را برای شما به ارمغان بیاورد. در تالار گفتمان جبهه ملی متفکرین و نویسندگان بزرگی هستند که من خود را شاگرد کوچک آنها به شمار می آورم.

پرسش من این است, شما نوشته بودید:

«معتقدم که شکل رژیم باید از طریق یک رفراندم ملی مشخص شود. نوع نظام آینده دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که اکثریت تصمیم میگیرند.»

واقعاً عالیست و من شما را برای روح دموکراتتان ستایش میکنم. اما همانطور که واقفید مردم گاهی خطا میکنند. در سال 1979 اکثر ایرانیان اشتباه بزرگی انجام دادند و تقریباً به طور هماهنگ شیطانی را به عنوان رهبرشان انتخاب کردند. در آن زمان به نظر میرسید که انتخاب درستی باشد. پدر شما جو ترس و ترور را ایجاد کرده بود و حکومت وی آنقدر سرکوبگر بود که باعث شده بود مردم چشمان خود را در مقابل خرد و عقلانیت ببندند. مردم با نهایت احساسات و غضب رفتار کردند. اعلی حضرت کتابها را توقیف و افراد روشنفکر، نویسندگان و شاعران را زندانی و شکنجه و اعدام میکرد. مردم نمیتوانستند آزادانه با هم صحبت کنند و بنابر این ناآگاه نگه داشته شده بودند. مردم ناآگاه کاری را میکنند که ناآگاهان انجام میدهند و شد آنچه شد. در سال 1979 رفراندمی برگزار شد و اکثریت به جمهوری اسلامی رای دادند.

اکنون پس از 22 سال ما همگی میدانیم که انتخاب جمهوری اسلامی اشتباه بزرگی بود و خواهان تغییر آن هستیم ولی این رژیم با استناد به حکم قیومیت روشن و صریحی که توسط انقلاب به آنها داده شد؛ چنین وانمود میکند که منتخب و نماینده واقعی مردم است. اما ما الآن حق رای دوباره نداریم تا نشان دهیم که ما نظرمان را تغییر داده ایم. هم اکنون ما اسیر این حکومت هستیم و به نظر میرسد که تنها روش خلاصی از دست آنها یک انقلاب خونین دیگر و قربانی شدن صدها هزار تن از دختران و پسران جوان ما باشد. گفته میشود که 70% ایرانیان زیر 30 سال سن دارند. این بدان معنی است که این افراد هیچ نقشی در انقلاب نداشته اند. چرا آنها باید اسیر اشتباه پدرانشان شوند؟ آنها میخواهند حرف خودشان را بزنند اما نمیتوانند زیرا رفراندمی در کار نیست تا نظرات آنها هم لحاظ شود.

من درک میکنم که شما گفتید نمیخواهید خودتان را بدون رفراندم به مردم ایران تحمیل کنید و به خواست مردم وفادار خواهید بود. به عنوان یک دموکرات به شما اطمینان میدهم که من نیز همین کار را خواهم کرد. اگر اکثریت ایرانیان برگشتن به حکومت پادشاهی را انتخاب کنند، فوراً به سراغتان خواهم آمد و وفاداری خود را به شما به ابراز خواهم کرد. افکار من مال خودم است اما وفاداری من به مردمم تعلق دارد و خواسته ی آنها دستور العمل من است.

هم اکنون پرسش من از شما این است: چه اتفاقی خواهد افتاد اگر امروز مردم تصمیم بگیرند که شما را به عنوان پادشاهشان انتخاب کنند اما پس از چند سال نظر خود را تغییر دهند؟ بچه هایی که هنوز به دنیا نیامده اند و فرداهای دیگر ممکن است دوست نداشته باشند که فرزندان شما پادشاه آنها باشد، چه بر سرشان خواهد آمد؟ آیا این قراردادی که داریم با شما می بندیم برای فرزندانمان نیز هست؟ آیا میتوان واقعاً این کار را انجام داد؟ آیا این تصمیم گیری برای آنها عادلانه خواهد بود؟

امروز شما یک جوان نجیب و خوشتیپ با عقاید دموکراتیک و وعده های زیبا هستید، اتفاقاً وقتی انگلیس پدرتان را به عنوان شاه ایران انتصاب کرد وی نیز مرد جوان محجوب و دوست داشتنی ای بود. میگویند که قدرت انسان را فاسد میکند و شوربختانه پدر شما نیز از اثرات مخرب قدرت ایمن نبود. من وی را سرزنش نمیکنم. افراد بسیار کمی هستند که فریفته ی طلسم قدرت مطلق نمیشوند. ما چطور میتوانیم مطمئن باشیم که شما نیز تغییر نخواهید کرد؟ چه تضمینی برای ما وجود دارد که شما راه پدرتان را نروید و پس از چند سال مخالفانتان را به زندان نیفکنید، آنها را نکشید و همان حکومت ترور و وحشت پدرتان را ایجاد نکنید؟

امروز شما از موضع ضعف حرف میزنید و می توانید به همه ی ما اطمینان دهید که چنین اتفاقی نخواهد افتاد. محمد پیامبر اسلام نیز وقتی هیچکاره بود گفت «لکم دینکم ولی دین/دین شما برای خودتان و دین من نیز برای خودم». اما وقتی قدرتمند شد شروع به کشتن افرادی کرد که با وی موافق نبودند. چه ضمانت محکمی داریم که شما و دودمانتان دیکتاتور نمیشوید؟

تنها ضمانتی که من فکر میکنم کارگر خواهد افتاد، انتخابات دوره ای می باشد: آیا شما میپذیرید که رفراندم یا انتخابات ملی بصورت دوره ای صورت گیرد و اجازه میدهید که دیگران با شما برای کسب منصب پادشاهی رقابت کنند؟ به نگر من پادشاهی تنها در صورتی عادلانه خواهد بود که هر چهار یا پنج سال انتخاباتی انجام گیرد و بهترین شاه(اگر بخواهید اینچنین اسمش را بگذارید) توسط رای مستقیم مردم انتخاب شود. طبیعتاً اگر مردم هنوز از شما راضی باشند، شما دوباره منصوب میشوید و اگر مردم نخواهند، مجبور نمیشوند که انقلاب خونین دیگری راه بیاندازند و هزاران نفر برای برکناری شما بمیرند. فکر نمیکنید این عادلانه باشد؟

آقای پهلوی عزیز من پرسشهای دیگری نیز برای پرسیدن دارم، اما این ایمیل را در همین جا تمام میکنم و منتظر پاسخ شما به پرسش اول میمانم. این پرسش در بین پرسشهای من از همه مهم تر بود و از آنجایی که شما مهر ورزیدید و به ایمیل های پیشین من پاسخ دادید امیدوارم به این پرسش نیز پاسخ دهید.

ارادتمند
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای گرامی؛
ادب و رک گویی شما را می ستایم.

شما به نکات جالبی اشاره کردید. اگر شما به عنوان یک متفکر معتقد هستید که جوانان امروز مجبور نیستند تاوان اعمال والدین خود را پس دهند، آنگاه من امیدوارم کسانی که همفکر شما هستند با دیگر اعضای همان نسل به همان شکل و مطابق همان استاندارد رفتار نمایند. به بیان دیگر، شایسته است مخالفان دو آتشه ی عملکرد پدرم نیز با من چنین رفتاری داشته باشند. مگر اینکه برخی از «دکترهایی» که با نام اصلی خودشان در این جلسات اینترنتی حضور دارند واقعاً باور داشته باشند که من برنامه ها و ویژگی های سیاسی ام را از پیشینیان خود به طور ژنتیکی به ارث برده ام…

در مورد مسئله برگزیدن پادشاه از طریق انتخابات به نظر میرسد که شما یک بار دیگر نکته اصلی را فراموش کرده اید. در یک پادشاهی مشروطه، شاه یا ملکه حالتی نمادین دارد و درگیر امور حکومتی نمیشود و هیچگونه حق تعیین سیاست و اختیار حکومتی ندارد. اگر قرار بود خانواده پادشاهی حکومت کنند و مسئولیت سیاسی داشته باشند، آنگاه حرف شما دارای اهمیت و ارزش بود و به نگر من شما کاملاً حق داشتید که به جمهوری رای دهید، میدانم که خود نیز چنین میکردم (به جمهوریت رای میدادم). اما از آنجا که این اتفاق در یک نظام پادشاهی پارلمانی نمی افتد، به نگر نمیرسد که نیازی به برگزاری انتخابات هر 4 یا 5 سال باشد. ممکن است شما بگویید خوب چرا ما باید گیر پهلوی ها بیافتیم؟ من پاسخ به این پرسش را را برای پارلمان آینده و یا رفراندم رها میکنم که بر سر آن مناظره کنند. از نگر من اعضای خاندان پادشاهی (شاه ها، پادشاه ها، ملکه ها، شاهزاده ها) روی درخت سبز نمیشوند و یا از زیر سنگ بیرون نمی خزند. برای کسی که قرار است نماد کشور شود این مسئله بسیار مهم است که او به بهترین وجه تربیت شود، بهترین تحصیلات را داشته باشد، از هر چیزی که به ایران و جهان ارتباط دارد آگاه باشد تا بتواند به بهترین شکل کشور را نمایندگی کند و در این نهاد که ظرفیت بالایی دارد خدمت کند. انتخاب پادشاه از طریق انتخابات در تاریخ جهان بی سابقه است. کسی چه میداند؟ شاید ایرانیان بار دیگر ایده جدیدی را به باقی جهانیان ارائه کنند.

در سیستم جمهوری رئیس جمهور در واقع رئیس قوه مجریه است و به همین دلیل از جانب مردم به او حق گرداندن دولت داده میشود. دلیل اینکه در نظام جمهوری انتخابات وجود دارد این است که مردم با توجه به کارنامه رئیس جمهور، ریاست وی را تمدید یا ملغی کنند.

و این نکته خیلی حساس است. فرض کنید که ما سر انجام (پس از این رژیم) به یک سیستم جمهوری برسیم. آیا نمیتوانیم همین پرسش را در مورد رئیس جمهوری آینده بپرسیم و یا اینکه (بر خلاف نظام پادشاهی) میتوانیم تضمین بدهیم که او هم از طریق قدرت و اطرافیانش فاسد و دچار اشتباه یا تبدیل به هیتلر نشود؟

آیا ندیده ایم که اخیراً چه اتفاقی در فیلیپین یا یوگوسلاوی افتاد؟ اگر مردم بخواهند رهبر ناخواسته را حذف کنند، آنها میتوانند این کار را انجام دهند. اما ما در دنیایی زندگی میکنیم که کمتر و کمتر انقلاب و رو در رویی خونین بین ملت و نیروهای دولتی میبینیم. شما متذکر شدید که روشنفکران نقش مهمی را در حفظ مسیر دموکراسی بازی میکنند. اتفاقاً من هم قویاً با این گفته موافقم. بنابراین لازم است روشنفکران ما اولین قدم را برای نشان دادن راه بردارند و وارد ماجرا شوند.

حقیقت این است که بیشتر روشنفکران ما صحنه را ترک کرده اند، اغلب به دلیل پای بند نبودن جدی به اهدافشان و برخی دیگر به دلیل دلتنگی برای گذشته و افکار ایدئولوگشان.

شما تضمین میخواهید. خوب خودتان هم در این مسیر شریک شوید. گوشه ای از این میز را بگیرید و در بلند کردنش به ما کمک کنید. گفتگو و بحث به اندازه کافی صورت گرفته است. وقت آن رسیده که این روشنفکران دلیر واقعاً کاری انجام دهند. امروز اگر آنها هرگونه شایستگی را در افکار من میبینند میتوانند آنرا برای رسیدن به آزادی اتخاذ کنند. من از آنها نمیخواهم که مرا قبول یا تصویب کنند. آنهایی که همیشه مخالف من، خانواده ام و یا کارهایی که انجام داده ام بوده اند هستند، باید بدانند که من براستی برای حق مخالفت آنها علیه من و چیزهای دیگر مبارزه میکنم….

از آنها میخواهم که پیام را بدون توجه به اینکه پیامرسان کیست بپذیرند!

این به خودشان مربوط است که رهبری کنند، شخصی را دنبال کنند و یا از مسیر خارج شوند. من کاری برای به انجام رساندن دارم و نمیخواهم وقتم را برای بحث های ایدولوژیک یا آکادمیک تلف کنم. اجازه بدهید به مرحله ای وارد شویم که بتوانیم یک رفراندم درست را برگزار کنیم. سپس و قطعاً فقط پس از آن است که میتوانیم اهداف و افکار خود را تبلیغ کنیم و انتخاب را به مردم واگذاریم. اجازه دهید حق شخصی خود برای رای دادن در آینده را فعلاً نگه داریم (اکنون به اعلام رای نپردازیم) و در این حرکت دست جمعی علی رغم وجود اختلافات شخصی خود مشارکت کنیم.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

شاید برای من بهتر باشد که مناظره با شما را در همینجا به اتمام برسانم چرا که شما با جذّابیتتان بر من پیروز خواهید شد و شاید حتی الان هم دیر شده باشد.

خوب من این پیروزی را به شما واگذار میکنم. این اتفاقی ناگزیر بود زیرا شما ذاتاً فردی روشنفکر و خوش صحبت و منطقی میباشید و من آدم منصفی هستم (یا حداقل سعی میکنم که باشم). به هر حال برنامه آینده شما باید قبولاندن این مهم که سیستم پادشاهی برای میهن من خوب است؛ باشد و من متاسفم که این مسئله زحمت زیادی از جانب شما میطلبد.

شما به حق از رفتار پرخاشجویانه ی مخالفان اشتباهات پدرتان گله میکنید و ادعا میکنید که نباید برای کارهایی که پدرتان انجام داده مورد قضاوت و سرزنش قرار گیرید. من براستی با این مسئله موافق هستم و با شما در مورد این برخورد ناعادلانه همدردی میکنم. من خشم شما از این برخورد ناعادلانه را درک میکنم، شاید هم نمیکنم. من هرگاه با کسانی که پدرم را می شناختند روبرو میشوم مورد لطف و احترام بی اندازه آنها قرار میگیرم. وی در زندگی اش کارنامه خوب و شایسته ای داشته و به هر دست کمکی که به سوی وی دراز شده یاری رسانده و مورد علاقه ی بسیاری از مردم بوده است. خیلی احساس خوبیست که مردم جلوی پای شما برخیزند و شما را بخاطر اینکه پدرتان را میشناسند در آغوش بکشند. تصور میکنم عکس این قضیه باید بسیار بد باشد و به همین دلیل با شما همدردی میکنم.

اما به هر روی چیزی که من نمی توانم درک کنم این است که شما میخواهید شاه ما باشید بخاطر اینکه پسر شاه سابق ما هستید ولی وقتی مردم به اشتباهات پدرتان اشاره میکنند شما میگویید که من شخصی مستقل و جدا از پدرم هستم و بخاطر اشتباهات وی مرا سرزنش نکنید.
من یکمقدار گیج شده ام. شما جوانتر از آن هستید که کار خاصی به تنهایی انجام داده باشید تا فقط و فقط بخاطر شایستگی شخص خودتان مقام پادشاهی را کسب کنید. تنها دلیلی که شما میخواهید شاه ما باشید تعلق شما به خاندان پهلویست، در حالی که وقتی به اشتباهات پیشینان شما اشاره میشود شما میخواهید خود را از خانواده و خاندانتان جدا کنید. پس میشود توضیح دهید چرا شما؟ 65 میلیون ایرانی واجد شرایط شاه شدن وجود دارد؛ بیشتر آنها جذابیت شما را ندارند ولی تعداد زیاد دیگری هستند که میتوانند برای شما رقیبی شایسته و حتی بهتر از شما باشند. ولی چیزی که آنها ندارند نام خانوادگی ایست که شما متاسفانه با خود یدک میکشید.

در پیام وحدتان؛ شما این کلمات امیدبخش را نوشتید:

«قصد دارم با تک تک شما گفت و گو کنم. با پدران و مادران غمگین و شجاعی که فرزندان دلیر خود را در تداوم بیهوده ی جنگ در تپه های شنی بیگانه از دست دادید؛ ، با شمایی که عزیزانتان در دخمه های این رژیم غیر ایرانی به دار آویخته شدند و اکنون در زیر قبرهای بی نام و نشان مدفون هستند… با شما خواهران و مادران و زنان دلیر ایرانی که برای بیش از 21 سال از بی عدالتی و تبعیض رنج کشیده اید در حالی که حقوق اولیه ی شما مورد بی توجهی و پایمال شدن قرار گرفته…»

این متن شرافت و ملاحظه گری شما را می رساند. ولی من میخواهم بدانم که آیا شما قصد دارید با آن هزاران ایرانی ای که پسران، پدران، برادران و خواهرانشان توسط پدر شما زندانی و اعدام شدند نیز گفتگو کنید؟

پس دومین پرسش من از شما این است: چرا فکر میکنید که بیشتر از فرزندان مصدق ها، فروهرها، سنجابی ها، بختیار ها و سایر فرزندان نجیب و اصیل ایرانی حق مالکیت تخت پادشاهی را دارید؟ این مردم بیشتر برای ایران و ملت خود تلاش کردند و ملت ما براستی مدیون آنها هستند. اما ما مدیون پهلوی ها نیستیم، افرادی که خودشان را با ثروت ایران غنی کردند و تعداد زیادی از بهترین فرزندان ما را کشتند.

هرچند گفتم؛ آدمی نیستم که شما و حقتان را بخاطر خیانت پدرتان به این مردم پایمال کنم. شما شخصی فوق العاده هستید و نباید در مورد شما پیش داوری شود. اما چرا حمایت و توجه بیشتر و اضافه ای از ما درخواست میکنید؟ این مسئله را متوجه نمی شوم.

در دفاع از حقتان در مورد پادشاهی اینگونه نوشتید:

» از نگر من اعضای خاندان پادشاهی (شاه ها، پادشاه ها، ملکه ها، شاهزاده ها) روی درخت سبز نمیشوند و یا از زیر سنگ بیرون نمیخزند. برای کسی که قرار است نماد کشور شود این مسئله بسیار مهم است که او به بهترین وجه تربیت شود، بهترین تحصیلات را داشته باشد، از هر چیزی که به ایران و جهان ارتباط دارد آگاه باشد تا بتواند به بهترین شکل کشور را نمایندگی کند و در این نهاد که ظرفیت بالایی دارد خدمت کند.»

میشود بپرسم پدربزرگتان قبل از رسیدن به مقام پادشاهی چه تربیتی دیده بود؟ مردی که به سختی میتوانست نام خودش را بنویسید، هر چند هستند کسانی که معتقدند او بهترین شاهی بود که ایران در حدود 200 سال به خود دیده بود. از طرف دیگر پدر شما مانند خیلی دیگر از شاهان قاجار برای پادشاه شدن تعلیم دید ولی آنها هیچ نبودند جز افرادی ناسپاس و نالایق. من دوست ندارم پادشاهی نادان و احمق داشته باشم، ولی پادشاه شدن چیزی بیشتر از خواندن تاریخ و جغرافیای جهان میطلبد.
باز میگویم اگر شایسته پادشاه شدن با تربیت آموزش میسر باشد بیایید تعدادی جوان را برای شاه شدن تعلیم دهید و آنها را مورد امتحان و ارزیابی قرار دهید. خواهید دید که اگر رقابتی در کار نباشد نتیجه چیزی نخواهد بود که شما پادشاهی نالایق و بی کفایت خواهید بود.

شما نوشته اید:

«در مورد مسئله برگزیدن پادشاه از طریق انتخابات به نظر میرسد که شما یک بار دیگر نکته اصلی را فراموش کرده اید. در یک پادشاهی مشروطه، شاه یا ملکه حالتی نمادین دارد و درگیر امور حکومتی نمیشود و هیچگونه حق تعیین سیاست و اختیار حکومتی ندارد.»

خوشحالم که این را میشنوم. این دقیقاً همان چیزی است که باید باشد. اما هواداران شما چیز دیگری را به ما نشان میدهند، یکی از آنها نوشته است:

  • «یک تعریف خوب و کامل از یک رژیم با پادشاهی شاه و حکمرانی دولت:
  • یک پروژه سیاسی که توسط قانون اساسی مشروطیت 1906 مطرح شد و قطعاً نیازمند به روز شدن و وفق با شرایط حال می باشد (مانند تغییر و یا حذف ماده ی 5 مجتهد دارای حق وتو) ولی همچنان به اندازه کافی برای نمایاندن پایه ی حقوقی سیاست ایرانیان قدرتمند است.
  • و یک پروژه اقتصادی که ادامه ی سیاست های اتخاذ شده قبل از انقلاب 1979 می باشد و موفقیت را برای ایران به ارمغان آورد. البته این سیاست ها با سیاست های امروزه بروز و وفق داده خواهند شد ولی طرح کلی همچنان مفید می باشد و به آن عمل خواهد شد.»

در اولین بخش این پاراگراف؛ گفتارش انعکاسی است از گفته های شما «پادشاهی نمادین است»- اما در پایان او ادامه میدهد که یک پروژه اقتصادی وجود دارد «که ساختار سیاسی اش همان ساختار سیاسی قبل از انقلاب 1979 خواهد بود.»

آیا با این مسئله موافقید؟ اگر موافقید چگونه میخواهید این موضوع را با ادعایتان مبنی بر اینکه «فقط میخواهید پادشاهی کنید و نه حکومت» وفق دهید؟ این پروژه های اقتصادی که هواداران پادشاهی نویدشان را می دهند، وظیفه ی شاه نیستند بلکه از وظایف دولتند. متوجه نمی شوم؛ شما از یک سو ادعا میکنید که در امور سیاسی و اقتصادی ملت دخالت نخواهید کرد و از طرف دیگر در مورد اینکه ساختار اقتصادی ایران همان ساختار اقتصادی قبل از انقلاب 1979 خواهد بود صحبت میکنید. آیا شما براستی در حرفتان مبنی بر دوری جستن از سیاست صادق هستید؟ اگر بخواهید شاهی باشید با تعریف شاه در مشروطیت 1906 این موضوع به شما مربوط نمیشود که دولت چه سیاست های اقتصادی و پروژه های دولتی اتخاذ میکند. شما نمی توانید به مردم وعده ی موفقیت، ثبات اقتصادی و شغل بدهید. اینها وظایف شما نیست. اتخاذ روش سیاسی به حکومتی که انتخاب شده(رای آورده) مربوط است. وظیفه ی شما سرکشی به بیمارستان ها و دست تکان دادن در رژه و سان می باشد. اگر بخواهید یک شاه نمادین باشید تنها کاری که مجبورید انجام دهید این است: لبخند بزنید و دست تکان دهید.

دلیل اینکه به علاقه من نسبت به شما افزوده میشود این است که هوشمند هستید و سیاستمدار خیلی خوبی هستید. از شما تضمینی خواستم که روزی شما و خانواده تان دیکتاتور نشوید. شما بجای پاسخ دادن به این پرسش، توپ را به زمین من انداختید و کارمان را سخت کردید؛ شما نوشتید : «شما تضمین میخواهید. خوب خودتان هم در این مسیر شریک شوید. گوشه ای از این میز را بگیرید و در بلند کردنش به ما کمک کنید.»

اما شما از پاسخ دادن در مورد «ضمانت» طفره میروید. فرض کنید که در بلند کردن میز به شما کمک کردم که در این حالت معتقدم منظورتان «تخت پادشاهی» است و کمک کنم که شما روی تخت پادشاهی بنشینید. آنگاه چه میشود؟ پس از اینکه شما تخت پادشاهیتان را به چنگ آوردید، چه بر سر من می آید؟ البته ممکن است بگوئید که میتوانم کنار شما بمانم و به شما خدمت کنم و پاداش خوبی دریافت کنم. میدانم افرادی که هم اکنون از شما حمایت میکنند وقتی که شما به قدرت برسید روی تعریف و تمجیدهایی که از شما کرده اند حساب میکنند و بخاطر کمک کردن به شما برای بلند کردن این «میز» پاداش خواهند گرفت. به شما اطمینان میدهم که این افراد نمیخواهند پیشخدمت و راننده ی شخصی شما باشند. خوب؛ بودن در زمره ی هواخواهان و اطرافیان شما قطعاً کمک زیادی به من خواهد کرد و آینده ی فرزندانم را تضمین خواهد کرد. اما در مورد دیگران چه؟ آن ایرانیان سخت کوش و صادقی که مانند من و یا شایدم بیشتر از من روشنفکر و شایسته هستند ولی بسادگی به اندازه ی من خوش شانس نیستند که عضوی از تیم شما باشند چه؟ ایران باید برای همه باشد. نه فقط برای اطرافیان و نزدیکان خانواده پادشاهی. افرادی که هم اکنون در اطراف شما هستند از شما چیزی میخواهند.

این قبیل دوستان که می بینی — مگسانند گرد شیرینی

در پاسخ به پرسش من در مورد ضمانت شما از من یک پرسش سفسطه گرایانه پرسیدید: » فرض کنید که ما سر انجام (پس از این رژیم) به یک سیستم جمهوری برسیم. آیا نمیتوانیم همین پرسش را در مورد رئیس جمهوری آینده بپرسیم و یا اینکه میتوانیم تضمین بدهیم که او هم از طریق قدرت و اطرافیانش فاسد و دچار اشتباه یا تبدیل به هیتلر نشود؟»

نه! براستی ما به هیچ عنوان ضمانتی نداریم. یک شخص میتواند وعده ی بهشت بدهد اما جهنم را تحقق بخشد. ولی وقتی که ما انتخابات دوره ای داشته باشیم می دانیم که این جهنم پس از چهار سال تمام میشود. ما می توانیم نور امید را در انتهای این تونل سیاه ببینیم. اگر رهبر انتخاب شده بر طبق اصول دموکراسی تبدیل به دیکتاتور شود و بخواهد انتخابات بعدی را لغو کند این یک پیمان شکنی آشکار است و ارتشیان و سردمدارانی که از وی حمایت کرده اند میدانند که مسئول جوابگویی به ملت هستند. دولتهای دنیا میتوانند بی درنگ دخالت کنند و به فرد ظالم برای کناره گیری فشار وارد کنند. اگر انتخابات دوره ای وجود داشته باشد شانس خلاص شدن از دست حاکم ظالم هزاران بار بیش از زمانیست که انتخاباتی وجود ندارد. وقتی شخصی برای حاکمیت مادام العمر انتخاب و یا نامزد میشود پیمان شکنی وی آشکار و واضح نیست. مردم نمیدانند که چه وقت واکنش نشان دهند و دنیا نمیداند که چه وقت باید مداخله کند. ولی جایی که انتخابات دوره ای هست این مسئله خیلی واضح و آشکار می باشد.

شما از سیستم های دیکتاتوری یوگسلاوی و فیلیپین مثال آوردید. برکناری و عزل رهبران فاسد در این دو کشور؛ جایی که انتخابات متوقف شده بود، خیلی کمتر از انقلاب 1979 خونین بود.

شما نوشته بودید:

«ما در دنیایی زندگی میکنیم که کمتر و کمتر انقلاب و رو در رویی خونین بین ملت و نیروهای دولتی میبینیم.»

موافقم اما دلیل اینکه ما کمتر و کمتر انقلاب خونین می بینیم این است که مردم به دموکراسی روی آورده اند و حاکمان مادم العمر کمتر و کمتر شده اند. چرا ما هم اینکار را نکنیم؟

شما همچنین نوشته اید:

» حقیقت این است که بسیاری از روشنفکران ما صحنه را ترک کرده اند»

میخواهم در این مورد با شما مخالفت کنم. روشنفکران در میان صفوف هواداران پادشاهی غایب هستند اما همه ی آنها از نیروهای دموکراسی دفاع میکنند. آنها به هیچ وجه غایب نیستند. آنها با تمام انرژیشان در حال توسعه و تبلیغ دموکراسی هستند.

در جایی ذکر کردید که برخی کشورهای پادشاهی دموکراتیک تر از کشور های جمهوری هستند، این واقعیت دارد، شما از بلژیک و هلند و اسپانیا و انگلیس مثال آوردید. من نمی توانم وقتی شما حقیقت را میگویید با شما جدل کنم.

اما دوست من، ایران بلژیک یا هلند نیست. این کشورهای اروپایی دموکراسی سنتی را از قرنها قبل داشته اند. آخرین باری که یک پادشاه اروپایی یکی از شهروندانش را کشته کی بوده؟ ایران هنوز یک جامعه با حکومت پدرشاهی است، گذشته را فراموش کن، ما هم اکنون یکی از واپس مانده ترین ملت های دنیا هستیم. 1400 سال شست و شوی مغزی توسط فرهنگ بربر تازی و بودن زیر سلطه ی حاکمان و پادشاهان مستبد، زورگو و ظالم شان  انسانیت ما را خدشه دار کرده. ما از نادانی خود در رنجیم. ما ملتی بت دوست هستیم. فرهنگ بادمجان دور قابچینی داریم. ما بهترین چاپلوسان هستیم. ما تنها یک نوع ارتباط (با سایر انسانها را) بلدیم (و آن رابطه ی برتر و فروتر است)! حتی لغت هایمان، طرز ویژه ی چاپلوسی کردنمان را نشان میدهد. فقط ما ایرانیان لغتهایی مثل: چاکرتم، مخلصتم، کوچکتم، «بنده» عرض کردم، دست شما را میبوسم، فدات بشم، قربان شما و کلماتی خوارکننده از این دست را در گفتگوهای روزمره خود داریم.

ما نمیدانیم چطور مشورت کنیم و با هم برابر باشیم. اگر حتی با همدیگر نجنگیم و توهین نکنیم، همچنان نقش برتر و فروتر را بازی میکنیم. یک مسئول دست شویی در محیط کارش میخواهد قدرت خود را به رخ ما بکشد «این آفتابه را برندار آن یکی آفتابه را بردار». در ادارات عمومی یک حمال شما را سر می دواند و شما مجبورید شان و شخصیت خود را پایین بیاورید تا وی به شما اجازه ی وارد شدن به دفترش را بدهد. مجبورید برای تمام کارکنان چاپلوسی کنید تا هر وقت تمایل داشتند به مشکلتان رسیدگی کنند.

هنوز خاطرم هست افرادی که در اطراف پدرتان بودند چطور چاپلوسی میکردند و خم میشدند تا دست او را ببوسند، آیا چنین رفتار چاپلوسانه ای را بین بلژیکی ها و هلندی ها هم میبینید؟ اگر شما پادشاه شوید این مردم تغییر نخواهند کرد و همان کاری را برای شما انجام میدهند که برای پدرتان انجام میدادند و شما از این موضوع خوشتان خواهد آمد چون یک انسان هستید. شما قبل از اینکه خودتان بفهمید دیکتاتور میشوید.

ایران باید اساساً و بطور بنیادین تغییر کند. ما به محیط جدیدی نیاز داریم تا این تغییر رخ دهد. تغییر حکومت به تنهایی کافی نیست. ما باید افکارمان، نحوی فکر کردن، و نوع ارتباطاتمان را تغییر دهیم، شیوه ی فکر کردن و روابطمان را عوض کنیم. ما باید الفبای برابری را بیاموزیم. این تغییر باید سر تا به پا صورت گیرد. در سر ما به یک حکومت دموکرات نیازمندیم که پایه اش بر روی یک نفر نباشد و بر اساس اصل برابری رفتار کند. و بعد ما نیازمند تغییر روابط معلمان با دانش آموزان، همسران با یکدیگر و والدین با بچه ها میباشیم. دنیا عوض شده اما ما هنوز در گذشته مانده ایم. حالا ما فرصت همکاری و به ارمغان آوردن این تغییرات را داریم. حالا ما می توانیم ملتمان را از ریشه بازساری کنیم. حالا ما می توانیم از شر عقاید خشک و کهنه مان؛ عرف منسوخ و رژیم قدیمی مان رهایی یابیم. و در این لحظه ی بحرانی و حساس شما از ما میخواهید که شما را به عنوان پادشاه برگزینیم؟

دوست عزیزم؛ رضا جان، شما مردی بزرگ با استعدادی ذاتی هستید. الآن زمانیست که ما به هم بستگی نیاز داریم. ادعای تاج پادشاهی را کنار بگذارید و مانند یک سرباز برای رهایی کشورمان از سیاهی به ما بپیوندید. شمایید که درخواست همبستگی کردید. آیا میدانید که با دنبال کردن ادعای پادشاهی بین ملت ما اختلاف می اندازید و این کشور را برای آدمخواران حفظ میکنید؟ از شما تقاضا میکنم اگر واقعاً ایران برایتان مهم است خوب فکر کنید و کار درست را برای کشورتان انجام دهید.

شما میگوئید که میخواهید نماد اتحاد باشید. اما شما نماد اتحاد نخواهید بود. زخمهایی که پدر شما بر مردم ما وارد کرد هنوز تازه هستند. شما نماد درد و رنج؛ سرکوب و دیکتاتوری خواهید بود. مردم ما نه شاه و نه پهلوی دیگری را می خواهند. لطفاً واقع گرا باشید و آزادی ملتمان را به تاخیر نیندازید.

اما اگر شما از ادعای خود مبنی بر تاج و تخت پادشاهی دست بردارید و ستمگری های پدرتان را تقبیح کنید؛ اگر شما نیروهای حامی دموکراسی را در آغوش بکشید و حکومت مردمی که «توسط مردم و برای مردم» است را حمایت کنید؛ مردم به صداقت شما پی خواهند برد. آنها اصالت شما را ستایش میکنند و شما را همانند یکی از خودشان می پذیرند و در آغوش میکشند.

در این لحظه حساس تاریخی ما دیگر نیازی به جدایی و تفرقه نداریم ما به همبستگی نیاز داریم و شما مانع این اتحاد می باشید.

با بهترین آرزوها
ارادتمند
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛

بحث و گفتگوی ما دارد شکل کتاب به خود میگیرد! شاید بهتر باشد که تمام این بحث ها بصورت حضوری انجام شود. چرا که خیلی زمان میبرد تا گفته ها مکتوب شوند. از گفتگو با شما خوشحال خواهم شد.

اما خیلی خلاصه باید بگویم که چه من و یا شما دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم، من این نقش نهادی (منظو نهاد پادشاهی است) را به ارث برده ام. و لطفاً این جمله را به خاطر بسپارید: من نمیتوانم این نقش را از خودم جدا کنم. تنها مردم ایران در آینده می توانند با رای دادن علیه پادشاهی این نقش را از من جدا کنند. امیدوارم بتوانید این مسئله را درک کنید که اگر من این نقش را  برای هم میهنانم همچنان پرارزش نمی دیدم؛ قطعاً بگونه ای دیگر رفتار میکردم. همانطوریکه قبلاً گفتم؛ پادشاهی باید برای مردم مهم باشد اما هرگز نباید مهم تر از خود مردم باشد. در واقع اگر خودخواه بودم، سالها پیش خودم را از این موضوع کنار میکشیدم. اما من بودن در چنین موقعیت بی همتایی را به چشم یک وظیفه نگاه میکنم.

شما متذکر شدید که چرا من، و نه شخصی دیگر؟ در واقع پرسش جالبی است. شاید این پرسشی است که باید بخشی از همان رفراندم باشد. دوباره میگویم؛ این نباید موضوع و مسئله شخصی من باشد. این موضوع باید مورد بحث و توافق تمام ملت باشد.  در پایان؛ گر چه انتظار برخی مخالفان پادشاهی برای ترک این موقعیت و منصب را درک میکنم ولی نمیتوانم اکثریت ایرانیانی را که هنوز نهاد پادشاهی را ارج مینهند نادیده بگیرم. این را هم متذکر شوم که فکر نمیکنم مناظره ما بر سر آمار باشد.

مسئله اصلی برای همه درک این موضوع است که بدون توجه به اینکه من این موقعیت را به ارث برده ام (که تا بدین جا بحثی ندارد) موضع نخست من دفاع از دموکراسی و آزادی بوده است و نه دفاع از پادشاهی. اگر قرار است من اساساً نقشی نهادی داشته باشم این مسئله در حاشیه و در وهله دوم اهمیت پیدا میکند. بنابر این وقتی به صحنه سیاسی ایران نگاه میکنم و هنگامی که با جمهوری خواهان و هواداران پادشاهی به یک شکل گفتگو میکنم؛ از آنها درخواست میکنم در زمینه ی التزام به دموکراسی با هم همبسته باشند؛ در حالی که همگی نیک میدانیم که از نظر ایدئولوژیکی؛ نوع حکومتی که پیشتیانی می کنیم با هم تفاوت دارد. اما قبل از اینکه در مورد قوانین دموکراسی بحث کنیم باید آزاد باشیم و یک فضای دموکراتیک تشکیل دهیم. در این مورد ما با هم توافق داریم.

همانطور که گفتم ما میتوانم این گفتمان ها را همینطور ادامه دهیم. ممکن است بر سر موضوعاتی به توافق برسیم و همچنان در باقی موارد به مخالفتمان ادامه دهیم. ولی دوست من، امروزه ما اینجا نیستیم که تمام اختلافات را از میان برداریم. این کار ار نگر واقع گرایانه نیز غیرممکن است. ولی باور دارم ما توافقی حداقلی برای ایجاد موجی که موجب آزاد گشتن کشورمان شود با یکدیگر داریم. و این مهمترین موضوع و وظیفه ی ما در این برهه ی زمانیست. باقی را فراموش کن. ما تاریخ دان نیستیم. باید فعال سیاسی باشیم و به هم میهنانمان که نیاز به پشتیبانی دارند کمک کنیم. در پایان روز ما بر اساس فعالیت هایمان مورد قضاوت قرار میگیریم و نه بر اساس حوادث تاریخی که در آن نقشی نداشته ایم.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛
صمیمانه از تقاضای ملاقات و گفتگوی رو در رو در مورد این نکات با شما سپاسگزارم، مایه خرسندی و همچنین افتخار من خواهد بود. ولی من در همسایگی شما زندگی نمیکنم و میلیاردها دلار هم از پدرم به ارث نبرده ام که بتوانم چنین کاری انجام دهم. شوربختانه من مجبورم برای پرداخت صورت حسابهای ماهیانه ام کار کنم و وقتی برای مسافرت کردن ندارم.

از طرف دیگر، من میخواهم این گفتگو برای مردم کشورمان آموزنده و سودمند باشد. آنها میخواهند بدانند خط مشی و ایده آل های مد نظر شما چیستند. شما میخواهید پادشاه آنها بشوید و آنها پرسش هایی مشروع از شما دارند. اینها پرسش هایی متداول است که مردم ایران میخواهند قبل از رفتن به پای صندوق های رای و انتخاب شما به عنوان پادشاهشان؛ از شما بپرسند. شما مجبور نیستید که مرا متقاعد کنید. این مردم ایران هستند که باید متقاعدشان کنید.

شما مکرراً میگوئید:

«من این نقش نهادی (منظور نهاد پادشاهی است) را به ارث برده ام. و لطفاً این جمله را به خاطر بسپارید: من نمیتوانم این نقش را از خودم جدا کنم. تنها مردم ایران در آینده می توانند با رای دادن علیه پادشاهی این نقش را از من جدا کنند.»

دوست عزیزم، مردم ایران قبلاً حدود 22 سال پیش مخالفتشان با پادشاهی را اعلام کردند و این مخالفت را یکصدا و با صدای بلند خود فریاد زدند. این فریاد، فریادی از ته دل بود. اگر شما این فریاد را نشنیدید من نمیدانم دیگر چه چیز میتواند شما را قانع کند. پدر شما نه با یک کودتای نظامی، بلکه با انقلابی مردمی خلع شد. آن میلیونها نفری که به خیابان ریختند، با تانک و گلوله روبرو شدند و فریاد «مرگ بر شاه» سر دادند ایرانی بودند و رایشان را با خون خود در آن روزهای تاریخی پرحادثه ثبت کردند. لطفاً با واقعیت روبرو شوید. تاریخ در حال پیش رفتن است و هیچ بازگشتی در کار نیست. شما می توانید تملق مردم را بگویید تا کار پرسود و راحت پدرتان را به شما دهند و احترام خودتان را در پیش آنها از دست دهید و یا می توانید مانند مردی که واقعاً به ایده آلهایی اعتقاد دارد و به فکر مردم است بپا خیزید.

شما نوشته اید:

«گر چه انتظار برخی مخالفان پادشاهی برای ترک این موقعیت و منصب را می فهمم ولی نمیتوانم اکثریت ایرانیانی را که هنوز این سیستم را مفید میدانند نادیده بگیرم.»

رضا جان؛ لطفاً خودتان را گول نزنید. این اکثریت کجا هستند؟ اگر فکر میکنید که آن تعداد کم(اغلب خارج از ایران) از فرزندان اطرافیان پدرتان که منفعت خود را از دست دادند و اکنون آرزوی بدست آوردن موقعیت از دست رفته شان را دارند؛ اکثریت هستند باید تماس خود را با واقعیت از دست داده باشید. هواداران سطلنت در ایران انگشت شمارند و شمارشان به بیش از 2 یا 3 درصد نمیرسد. اما اجازه دهید فرض کنیم که شما با 51% آرا به عنوان پادشاه انتخاب شده اید. چطور میتوانید در چنین شرایطی وقتی که 49% ایرانیان از پادشاهی و بویژه پهلوی ها بیزارند و نمیخواهند قرارداد مادام العمری که تاریخ انقضاء ندارد را امضا کنند؛ نماد اتحاد باشید؟ هرگاه چنین شود؛ ما نه تنها اتحاد نخواهیم داشت، بلکه بجای آن جنگ داخلی خواهیم داشت. وقتی مردم بدانند که هر چهار سال انتخاباتی برگزار میشود و میتوانند دوباره رای بدهند، شکست در یک انتخابات را قبول میکنند. ولی وقتی یک انتخابات برای همیشه و برگشت نا پذیر انجام شود، مردم شکست را نخواهند پذیرفت.

مردم ما عمیقاً زخم خورده اند. آنها خسته ی درد و رنجند. آنها با نفرت از تاج و تخت پادشاهی دوری میجویند. ما ملت مایوسی هستیم. ما ایرانیان چشم دیدن یکدیگر را نداریم. قلب هایمان پر از نفرت و دشمنی است. مردم کشورهای دیگر وقتی یکدیگر را در کشوری بیگانه ملاقات میکنند، با هم سلام و احوال پرسی میکنند و تجربیات خود را با یکدیگر تقسیم میکنند، اما ما ایرانیان وقتی در یک کشور بیگانه هموطن خود را در خیابان می بینیم خودمان را به آن راه می زنیم و وانمود میکنیم که یکدیگر را ندیده ایم.

به لطف اسلام ما مردمی هستیم که بخاطر اختلافات مذهبی از یکدیگر متنفر می شویم و داریم آماده می شویم تا برای اختلافات دیدگاه های سیاسیمان نیز از هم بیزاری جوییم. ما ملت نا امید و افسرده ای هستیم. ما به نماد قدرت دیگری برای اتحاد نیاز نداریم. ما به یک نماد عشق نیاز داریم. ما به شاه، امپراطور و حاکم مطلق دیگری نیاز نداریم تا ما را جلوی تیر و تفنگ خود به صف و متحد کند. ما به مردان و زنانی نیازمندیم که بتوانند راه عشق ورزیدن را به ما نشان دهند. ما به رضا خان هایی با پوتین های جنگی نیاز نداریم تا تمامیت ملت ما را تضمین کنند. ما نیازمند گاندی ها، مارتین لوتر کینگ ها و نسلون ماندلاها هستیم؛ مردمان و زنان دلسوزی که مسیر مهربانی، تحمل، خدمات بی چشم داشت و عشق ورزیدن را به ما نشان بدهند.

ما به انقلاب دیگری نیازمندیم اما نه با تیر و تفنگ. ما باید افکارمان را تغییر دهیم. باید دلهایمان را تغییر دهیم. باید یاد بگیریم که قبل از گرفتن، باید بدهیم. باید برابر بودنمان را ببینیم. ما یک ملت در کشوری کوچک در دریای بزرگ بشریت هستیم. باید زندگی کردن در کنار هم به طور برابر و نه بصورت برده و ارباب را یاد بگیریم.

دشمن واقعی ما رژیم سرکوبگری نیست که خون ملت را می مکد. دشمن واقعی ما، نادانی خودمان است. فرزند این نادانی, تنفر و فرزندان این تنفر, درد و خونریزی و رنج کشیدن هستند. نیازی نداریم برای زدودن نادانیمان کسی را بکشیم. ما نیاز به سخنان خردمندانه و عشق داریم.

گاندی ها و ماندلا های ملت ما کجا هستند؟ کجا هستند زنان و مردان خردمندی که بتوانند ما را برای غلبه بر نفرت تشویق کنند؟ چه کسی می تواند چشمان ما را به واقعیت بگشاید و چه کسی می تواند ما را به راه همبستگی ملی و توافق سوق دهد؟

ساعت زمان در حال تیک تاک کردن و گذر است و با گذشت هر ثانیه یکی از جوانان ما به دام اعتیاد می افتد و یکی از دخترانمان قربانی و تن فروش میشود. یک آزادی خواه دیگر در زندانهای مخوف نیروی سیاه(جمهوری اسلامی) شکنجه میبیند و تمام کاری که شما می توانید بکنید این است که از ما بخواهید که شما را در شاه شدن یاری دهیم؟

بار دیگر از شما میخواهم: خودتان را با رویای پادشاهی گول نزنید. ایرانیان میخواهند پولی را که شما قصد دارید برای ضیافت های مجلل، وسایل پادشاهی، قصر ها، هواپیماهای خصوصی، تعطیلات و سان دیدن های احمقانه خرج کنید؛ خرج بیمارستان ها، مدارس، کتابخانه ها، جاده ها و رفاه آنها کنند. پادشاهی نماد اتحاد نیست و حتی اگر بود هم خرجش خیلی بیشتر از منفعتش است و صرفه ندارد. اجازه دهید فرهنگ غنی خودمان و نیازمان به یگدیگر را به عنوان نماد اتحاد داشته باشیم. اجازه دهید ملتمان را با زدودن عوامل جدایی همبسته کنیم. ایدئولوژی های مذهبی و سیاسی دشمنان همبستگی ما هستند. اجازه دهید ابتدا این پیامبران دروغین را از میان برداریم و آنگاه همبستگی مان تضمین است.

پاینده ایران
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای دکتر علی سینا؛

من نیز وارث میلیاردها دلار نیستم. برای متفکری مثل شما خوب نیست که این ادعا را بدون هیچ مدرک مستند و معتبری تکرار کند. بگذارید احترام من برای شما برقرار بماند.

شاید شما اخبار و برنامه هایی که در رادیو پخش میشود و نظرات مردم داخل کشور را منعکس میکند را بخوبی دنبال نکرده اید. فکر کنم باید اینکار را بکنید.

همانطور که گفتم؛ من وقت ندارم نامه های طولانی علی رغم میلم برای شما ارسال کنم. به این نکته هم اشاره میکنم که پرزیدنت بوش (در امریکا) انتخابات را با اختلاف ناچیزی در حدود 500،000 رای برد! آیا این مسئله وی را فقط رئیس جمهور نیمی از کشور می سازد؟

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

بخاطر مسئله «میلیاردها» از شما پوزش میخواهم. این کوته بینی مرا میرساند. ولی این چیزیست که در روزنامه ها می خوانیم. ما می خوانیم که دارایی پدر شما چیزی بالغ بر 3 میلیارد دلار بوده است. البته ممکن است تماماً شایعه باشد. بنابراین اجازه دهید این گفته ی خود را پس بگیرم.

به هر روی راجع به گفته ی شما که گرچه آقای بوش با مقدار کمی تفاوت در انتخابات برنده شد؛ ولی هنوز رئیس جمهور است. من کاملاً با شما موافقم. من پیش از این در پیام قبلی خود این موضوع را توضیح داده ام:

نیم دیگر آمریکایی ها که به آقای بوش رای نداده اند میدانند که انتخابات دیگری طی 4 سال آینده در راه خواهد بود و چهار سال در چشم برهم زدنی خواهد گذشت. این ضمانت آنهاست و به همین دلیل هم کسی نگران این موضوع نیست. فرق دیگر بین موقعیت آمریکا و ایران این است که آمریکایی ها میدانند که مهم نیست چه کسی برنده انتخابات شود چون هیچ کدام از ریاست جمهوران قادر نخواهند بود از حیطه ی قانون فراتر روند و تغییرات شگرفی در قانون اساسی ایجاد کنند. آنها نگران نیستند که بوش و یا هر کس دیگری تبدیل به دیکتاتور شود. چنین چیزی در سیستم مبتنی بر انتخابات امریکا امکان ندارد ولی در پادشاهی که شما پیشنهاد میکنید تنها یک رفرندام وجود دارد و تمام… و ملت برای همیشه گرفتار آن رفراندم خواهند بود و تنها راه نجاتشان خلع شما و یا یکی از فرزندان شما توسط انقلابی دیگر خواهد بود، همانطور که میدانید انقلاب جان خیلی ها را خواهد گرفت. من نمیخواهم فرزندانم را در انقلاب دیگری از دست بدهم. این مسئله برای ملت ما عادلانه نیست. چطور میتوانم قراردادی را امضاء کنم که برای همیشه فرزندان، نوه ها و نتیجه هایم را گرفتار خواهد کرد؟

از شما ضمانت خواستم اما این را سبک گرفتید و پاسخ روشنی به آن ندادید، همانطوریکه گفتم، این اصلی ترین نگرانی من است و به شما اطمینان میدهم این سئوالیست که اگر بخواهید ایده ی پادشاهی را به مردم بفروشید، مجبورید جوابی برایش پیدا کنید. امروزه وقتی ما یک دستگاه تلویزیون میخریم برایش درخواست ضمانت نامه میکنیم. چطور میتوانیم بدون درخواست ضمانت نامه؛ خودمان را در چنین موقعیت آسیب پذیری که روی زندگی ما و نسل های پس از ما تاثیر میگذارد قرار دهیم؟

ما انقلاب کردیم و بدون هیچ ضمانتی قدرت را بدست عده ای اراذل و اوباش دادیم که ادعا میکردند مردان خدا هستند. حال ببینید که چه شد! باید بار دیگر همان اشتباه را تکرار کنیم؟ با توجه به اینکه هم پدر و هم پدر بزرگ شما به اعتماد مردم خیانت کردند و مشروطیت را از دور خارج کردند؛ ترس آن وجود دارد که شما هم چنین کاری کنید. این به خود شما بستگی دارد که پیش از اینکه از ما درخواست کنید در بلند کردن این «میز» شما را یاری کنیم؛ ما را متقاعد کنید که چنین اتفاقی نخواهد افتاد.

با بهترین احترامات
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای دکتر علی سینا؛

در یک پادشاهی مشروطه؛ در راس حکومت یک نخست وزیر انتخاب شده توسط انتخابات وجود دارد. وقتی که وی در انجام وظایفش شکست خورد میتوانید به کس دیگری رای دهید و این موضوع هیچ ربطی به شاه ندارد و این همان دموکراسی است که شما به دنبالش میگردید. اما اگر نظر شما در مورد فرم حکومت در اقلیت باشد خوب باید قبول کنید که نظر اکثریت ملاک است.

ضمانت من وجدان و آبروی من است. ولی این وظیفه ی تک تک شهروندان ایرانی است که چشمانشان را باز نگه دارند و اجازه ندهند هیچ گونه انحرافی صورت گیرد. و به من اعتماد کنید، هیچ اتفاقی نمی افتد مگر اینکه مردم بخواهند. و دوباره میگویم، شاه نیز در این مورد به اندازه ی رئیس جمهور می تواند آسیب پذیر باشد. اگر ما بتوانیم به عنوان یک ملت؛ کثرت گرایی (پلورالیسم) و یا دموکراسی را جایگزین «فرهنگ دیکتاتوری» خود بکنیم؛ این یک موفقیت و رستگاری بزرگ خواهد بود. شما میدانید موضع من چیست. پس اجازه دهید من کار خودم را بکنم و شما نیز کار خودتان را بکنید.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

خیلی سپاسگزارم که این مناظره را ادامه میدهید. فکر میکنم که همه ی ما می توانیم از آن سود ببریم. همانطور که میدانید وقتی یک تولید کننده میخواهد یک محصول را وارد بازار تجارت کند، بازار کار را تست میکند. شما میتوانید به این گفتگو به عنوان یک امتحان نگاه کنید تا ببینید وقتی که ایران بزودی آزاد شود (امیدوارم که بشود) و شما برای مبارزه ی انتخاباتی برای پادشاهی به ایران رفتید؛ مردم چه پرسش هایی را از شما خواهند پرسید. پس از اصطلاح کامپیوتری استفاده میکنم «آنچه میبینید همان است که بدست می آورید (WYSWYG)». پرسش هایی که اینجا از شما پرسیده میشود همان پرسش هایی هستند که در ایران از شما پرسیده خواهد شد. اگر بتوانید به همه پرسش های ما پاسخ مناسب دهید، میتوانید تقریباً مطمئن باشید که در ایران نیز می توانید با مردم رو در رو شوید.

شما نوشتید:

«در یک پادشاهی مشروطه؛ در راس حکومت یک نخست وزیر انتخاب شده توسط انتخابات وجود دارد.»

در این حالت میتوانید لطف کنید و بگوئید که اگر قرار نیست شما کاری انجام دهید چرا ما باید شما را به عنوان شاه خود برگزینیم و چنین مقام و موقعیتی را به شما بدهیم؟ کار شما دقیقاً چه خواهد بود؟
شما همچنین نوشتید:

«ضمانت من وجدان و آبروی من است»

البته من شکی در وجدان و آبروی شما ندارم. ولی همانطور که گفتم انسانها تغییر میکنند و قدرت عامل بزرگی برای تغییر کردن است و اغلب اوقات این تغییرات در راه تعالی و بهبودی نیست. من نمیخواهم خدای نکرده بگویم که این اتفاق برای شما خواهد افتاد ولی این موضوع به عنوان یک امکان بالاخره در پس ذهن ما وجود دارد.

اما همانگونه که میدانید امروزه روز خیلی محتاطانه نیست که آدم وارد قراردادی که بر پایه ی وجدان و آبروی شخصی یک از طرفین بنا شده است، بشود. تمامی قراردادهای تجاری حاوی مفادیست در مورد اینکه اختلافات چگونه باید حل شوند و طرفین چکار باید بکنند. حتی پیمان ازدواج نیز بر اساس قوانین ازدواج و گاهی هم توافق های پیش از ازدواج انجام میگیرد. تکیه بر وجدان و آبروی یکی از طرفین قرارداد یعنی راه رفتن طرف دیگر بر روی یک یخ نازک و شکننده (منظور این است که چنین قراردادی یک ریسک بد و خطرناک است). پدر شادروان شما به قانون اساسی احترام نگذاشت و فکر کرد که بهتر از همه ی ایرانیان راه و چاه را می شناسد. وی دولت مشروع دکتر مصدق را سرنگون کرد و او را به زندان افکند. وی افشارطوس و تعداد زیاد دیگری از افراد شریف آنزمان را کشت. پدر شما به مشروطیت احترام نگذاشت. پدربزرگتان نیز مشروطیت را نادیده گرفت. آیا این سخن شما به این معنی است که پدر و پدربزرگ شما وجدان و آبرو نداشتند؟

شما از ما میخواهید که پادشاهی ملت ایران را به شما واگذار کنیم. ملتی که هیچ چیز از دموکراسی نمی شناسند، ملتی که همچنان عادت به تملق گویی و بت سازی دارند، ملتی که نمی دانند چطور بدون خشونت برای احقاق حقوق خود قیام کنند. ملتی که هرگز یاد نگرفته اند برابر باشند و از نظر روانی هم هنوز از عصر ارباب – رعیتی خارج نشده اند. این ملت شما را بالا و بالاتر میبرند و شما را در چشم به هم زدنی تبدیل به یک دیکتاتور میکنند. در چنین شرایطی وجدان و آبروی شما -که البته شکی در آن نیست- زیر چنین فشاری قرار خواهد گرفت و مردم دیر یا زود تسلیم میشوند، همانگونه که تسلیم پدر و پدربزرگ شما شدند.

چیزی که شما میخواهید این است که 70 میلیون ایرانی زندگی و آزادی خود را به دست شمایی بسپارند که در لبه ی پرتگاه خطرناکی قدم میزنید.

شما همچنین گفتید:

» این وظیفه ی تک تک شهروندان ایرانی است که چشمانشان را باز نگه دارند و اجازه ندهند هیچ گونه انحرافی صورت گیرد.»

چگونه؟ آیا شما اجازه میدهید که مردم از شما انتقاد کنند؟ آیا به رسانه ها اجازه میدهید که آزادانه در مورد «انحرافات» شما بنویسند و شما عصبانی نشوید، حتی اگر دروغ باشند؟ آزادی بیان به این معنی نیست که اجازه بدهیم دیگران چیزی بگویند که «ما دوست داریم»؛ به این معنی است که آنها هر چیزی را که «خود دوست دارند» بگویند. گاهی اوقات ممکن است آنها چیزهای غلط انداز و اشتباهی بگویند؛ ولی شما نباید عصبی شوید و کنترل خود را از دست دهید. باید همیشه اشتباهات و کج فهمی ها را با آرامش روشن و تصریح کنید. البته گفتنش آسانتر از انجام دادنش است مثلاً در مورد مسئله «میلیاردها» که من به شما گفتم؛ شما نیز مانند من ناشکیبا به نگر می رسید. ولی به عنوان یک پادشاه دموکرات شما زیر ذره بینی دائمی خواهید بود و بسیاری در مورد شما و کارهایتان دروغ بافی خواهند کرد. مجلات زرد در مورد مسائل خانوادگی شما خواهند نوشت و پاپاراتزی ها در مسائلی که بهشان مربوط نیست فضولی خواهند کرد. شما نمی توانید جلوی آنها را بگیرید. تنها چاره ی شما شکایت کردن از آنها به خاطر تهمت ها خواهد بود و این یعنی شما مجبورید بیگناهیتان را در حضور دادگاه اثبات کنید. تا جایی که به حقوق شهروندی شما مربوط شود؛ شما حقوق بیشتری نسبت به قاطبه ی مردم نخواهید داشت. این را قبول میکنید؟ این همان پادشاهی است که در انگلیس، هلند، بلژیک و اسپانیا وجود دارد.

حالا که شما از ما میخواهید به عنوان شهروندان ایران مراقب دموکراسی باشیم و حواسمان باشد که شما از مسیر منحرف نشوید. شما مجبورید که افسارتان را به دست ما دهید(من باب مجاز عرض کردم). مردم چگونه میتوانند شما را کنترل کنند در حالی که قدرت در دستان شماست؟ اگر شما در راس ارتش باشید دستورات شما لازم الاجرا خواهند بود. مردم اختیاری نخواهند داشت. اگر شما منحرف شوید و کسانی را که از شما انتقاد میکنند بازداشت کنید، ما هیچ کاری از دستمان بر نمی آید. مردم هیچ قدرتی نخواهند داشت. تمام قدرت در دستان شما خواهد بود. شما می توانید پارلمان را منحل کنید، افراد مورد تائید خودتان را برای انتخابات نخست وزیری نامزد کنید و دموکراسی را لگدمال کنید! شما قدرت ارتش را پشت سر خود دارید و میتوانید خواسته های خودتان را بر ما تحمیل کنید. کاری که پدرتان کرد. تصور کنید سرنوشت ملتی که دو انقلاب را پشت سر گذاشته و هنوز هم انقلاب دیگری در راه دارد چه خواهد شد! شوخی می فرمائید (که انتظار دارید ما شما را پادشاه خود کنیم)؟

تنها راه «باز نگه داشتن چشمان ملت تا اجازه ندهند که هیچ گونه انحرافی رخ دهد» اینست که اختیار ارتش را به دولت بدهید. این موضوع خیلی نامعمول نیست زیرا همانطور که میدانید در اکثر کشورهایی که در آنها نظام حکومت مبتنی بر پادشاهی پارلمانی است و شما آنها را ستایش میکنید، اختیار ارتش به دست نخست وزیر است، نه شاه یا ملکه.

پرسشی که وجود دارد این است: آیا اجازه میدهید کنترل ارتش به دست دولتی باشد که از طریق مردم انتخاب میشود؟

با سپاس
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛

شما پرسش های زیادی پرسیده اید و من واقعاً وقت کافی برای جواب دادن به همه پرسش های شما ندارم. فکر میکنم که بهتر باشد جلسه ای ترتیب داده شود تا حضوراً در این مورد صحبت کنیم. یا حداقل شما تمام پرسش های خود را توسط نماینده ای برایم بفرستید و من به تمام آنها جواب خواهم داد و وی میتواند آنها را به بقیه منتقل کند. همچنان ترجیح میدهم که با همدیگر ملاقاتی داشته باشیم.

با احترام
رضا پهلوی

برگردان آرش بیخدا
با سپاس فراوان از یسنا بیخدا و ف. علا بخاطر ویرایش.

اسلام آمریکایی

نگاه  کنید چه کسی به جانی اسلام را آموزش میدهد

 فعالان اسلامی به پشتوانه  مالی عربستان سعودی حرف آخر را در ارتباط با شکل دروس مذهبی مدارس عمومی میزنند.

واشنگتن ? ورلد نت دیلی بر اساس یک گزارش تحقیقاتی خود فاش کرد که یک مشاور عالی در امر آموزش اسلام در مدارس عمومی آمریکا به تازگی در مدرسه ای که به پشتوانه مالی عربستان سعودی کنترل می شود؛ کار می کند.این بنیاد به صورت سر سختانه در حال انتشار و توسعه رگه ضد غربی اسلام است. این مشاور که سوزان .ال . داگلاس نام دارد؛ از مدارس پاکستان تمجید کرد و آنها را سمبول پر افتخار آموزش خواند. این در حالی است که آمریکا پاکستان را آتش بیار معرکه طالبان و القاعده می داند.داگلاس که از او به عنوان محقق و تاریخدان یاد می شود؛ کتابهای خطی و دست نویس تاریخ دنیا را که در سرتاسر کشور توسط بچه های راهنمایی و دبیرستانی استفاده می شود؛ ویرایش می کند.او همچنین مشاور هیئت آموزشی دولت برای استانداردهای برنامه درسی در ارتباط با مذاهب دنیا می باشد و به معلمان هزاران مدرسه عمومی در ارتباط با روشهای  آموزش اسلامی کمک می کند.

ورلد نت دیلی به نقل از منابع آگاه گزارش می دهد که داگلاس تا پارسال در اسکندریه در یکی از آکادمیهای عربستان سعودی علوم اجتماعی درس می داد.این آکادمی در کتابهای آموزشی خود وهابیت را آموزش می دهد . شایان ذکر است که وهابیون ، مسیحیان و یهودیان را کافر خوانده و آنها را دشمن اسلام می دانند. یک سخنگو تأیید کرد که همسر داگلاس هنوز در مدرسه مسئول آموزش دوره های 12-2 می باشد.این ذوج هر دو مسئول آموزش مسلمانان هستند.

علی الاحمد مدیر اجرایی انجمن مستقر در واشنگتن گفت: این مدرسه زیر حمایت کاردار عربستان سعودی قرار دارد و بنابراین مدیران مدرسه توسط دولت سعودی منسوب می شوند و معلمان نیز حقوق خود را از دولت عربستان می گیرند.

او اظهار می کند که بیشتر کتابهای درسی که او مرور کرده شامل بخشهایی هستند که باعث ایجاد نفرت نسبت به غیر مسلمانان می شود. برای مثال در یکی از کتابهای دوره یازده آنها متنی است که می گوید: یکی از علائم روز قیامت این است که مسلمانان با یهودیان می جنگند و آنها را می کشند.در این زمان درختان به صدا در می آیند و می گویند ای مسلمان،  ای بنده خدا در اینجا یک یهودی در پشت من پنهان شده است بیا و او را بکش.

الاحمد که یک شیعه است اما در قسمت سنی مذهب عربستان سعودی زندگی می کند می گوید: برنامه مذهبی مدارس توسط شیخ صالح الفوازن که یک عضو ارشد شورای مذهبی عربستان سعودی است ، نوشته شده است.الفوازن شخصی است که مشوق جنگ بر علیه غیر مسلمانان بوده است.الفورازن نویسنده کتابهای درسی است که در مدارس عربستان تدریس می شود.

گزارشی که سال گذشته توسط کمسیون آزادی مذاهب آمریکا منتشر شد حاکی از آن است که وزارت آموزش و پرورش عربستان سعودی در کتابهای درسی که به چاپ می رساند ، اسلام را تنها دین برحق معرفی کرده و دیگر ادیان را فاقد اعتبار و گمراه کننده می خواند.

در این کتابها ، یهودیان و مسیحیان کافر و دشمن اسلام خوانده شده و اعلام شده که مسلمانان هرگز نباید با آنها دوست شوند.این گزارش همچنان حاکی است که در کتاب دوره هشتم  یهودیان و مسیحیان میمون و خوک خطاب شده اند. علاوه بر آن در کتابهایی که توسط عربستان سعودی تهیه شده  و در شمال آمریکا آموزش داده می شود، خشونت بر علیه غیر مسلمانان را تشویق می کنند.

منتقدان باور دارند که داگلاس که در حدود یک دهه در آکادمی عربستان سعودی تدریس می کرده است، ناشران آمریکائی را متقاعد کرده است که از جنبه های خشونت بار اسلام گذر کنند تا اسلام برای بچه های غیر مسلمان جذاب تر جلوه کند. واحد های درسی که توسط ورلد نت دیلی مرور شده اند همگی وجهه تابان و غیر انتقادی این مذهب را نشان داده اند.

تارنمای CIE از داگلاس در فهرست کارمندان خود نام برده است و از او به عنوان مدیر تحقیقات و نویسنده یاد کرده است.

CIE   یک گروه فعال مستقر در لس انجلس می باشد که توسط شابیر منصوری اداره می شود.

شابیر منصوری در رسانه های محلی ابراز داشته است که او بانی یک انقلاب بدون خونریزی برای جنگیدن با تعصبات ضد مسلمانی و همینطور توسعه دهنده یک دید مثبت از اسلام در مدارس آمریکاست. وی ادعا می کند که اسلام پیش از آنکه آمریکا کشف شود در آنجا وجود داشته است.

Houghton Mifflin، McGraw HillوPrentice Hall سه ناشر اصلی کتابهای تاریخی دنیا در آمریکا هستند. این سه ناشر به داگلاس  و منصوری اجازه داده اند که کتابهای خود را مورد بازبینی قرار دهند.در گذشته کتابهای درسی تعداد صفحات کمی  را درباره اسلام به خود اختصاص داده بودند. اما از سال 1990  به همت CIE  و هیئت آموزشی دولت،  واحدهای آموزشی که به اسلام اختصاص دارد ، افزایش یافته است. برای نمونه واحد درسی » از میان قرون» 30 صفحه را به اسلام اختصاص داده است که شامل نثر رنگی و گرافیک می باشد.اما منتقدان می گویند آنچه در حال حاضر از اسلام ارائه می شود نسخه تطهیر شده اسلام است. برای مثال در متن کتابها معنی ملایم تری برای جهاد بکار برده شده است.در کتاب عبدالله یوسف علی زیر فرنام » معانی قرآن مقدس » جهاد ، برپایی جنگ معنا شده است. اما در اینجا  مرگ در هنگام جنگ بر سر موضوع مورد اختلاف ، بزرگترین نوع جهاد معرفی شده است. جهاد به معنی جنگ مقدس در تعاریف کتاب » از میان قرون»  اصلاً وجود ندارد .

در میان واژه های اسلامی ، واژه جهاد واژه ای است که اغلب باعث بد فهمی می شود. در صفحه 64 این کتاب درسی، جهاد را مبارزه و مقاومت در برابر وسوسه و پیروزی بر شیطان معنی کرده اند. یکی از معلمان CIE  ترک سیگار را یکی از مثالهای جهاد نامیده است.ادوارد وایت مشاور حقوقی مرکز توماس مور می گوید این تعاریف تعاریفی فریبنده از واژه های اسلامی است.

حتی جان. ال. اپوزیتو که از طرف منتقدان یک نویسنده مدافع اسلام تلقی می شود؛ در معنی جهاد نوشته است که: «جهاد جنگی است که برای توسعه و دفاع از اسلام انجام می شود و در صورت لزوم در این جنگ از ادوات جنگی استفاده می شود.»

ادوارد وایت می گوید که Houghton Mifflin  چهره ای غیر واقعی از اسلام منتشر کرده است. او باور دارد که این مرکز نشر،   توسط CIE  که آشکارا دارای  تعصبات   اسلام خواهی است ؛  اداره می شود.

یک ناشرمقیم بستون این مطلب را انکار کرد و گفت این یک ادعای بی پایه است. اما در سال 1992 مدیر ویرایش و تحقیقات  اجتماعی مدارس به یک سایت اسلامی گفت که به CIE  اجازه داده است که از تاریخ مسیحیان انتقاد کرده و نقطه نظرات خود را در باره مفهومی که جنگهای مذهبی برای مسلمانان دارد ، اضافه کند.

در مقاله ای که در سایت soundvision  به چاپ رسیده بود؛ یک بازار یاب محصولات آموزشی مسلمانان خاطر نشان می کند که آبیگیل جانگریس ، ویرایشگر هاگتن میفیلین گفته است که ما در طول سالها روابط خوبی با CIE  داشته ایم و منتقدان CIE از دانش خوبی بهره مند هستند.

داگلاس خواهان گسترش عمیق تری از اسلام در کلاسها می باشد.

هاگتن میفیلین تنها ناشری است که زیر تأثیر CIE  قرار گرفته است. پرینینهال نیز با این گروه همکاری می کند و در کتابهای تاریخی که در سرتاسر کشور استفاده می شود به دانش  آموزان می آموزد که جهاد نزاعی درونی برای رسیدن به آرامش روحی می باشد.

CIE  در تهیه مواد کمک آموزشی نیز به معلمان کمک می کند. در این فعالیتهای کمک آموزشی در کلاس به دانش آموزان نقش یک مسلمان داده می شود.والدین می گویند مطالعه مسیحیت و دیگر ادیان در مقایسه با اسلام به کندی پیش می رود.در این برنامه های کمک آموزشی که توسط CIE

  تهیه شده است به دانش اموزان یاد می دهند که نماز  و قرآن بخوانند و از بعضی از کارها نظیر تماشای تلویزیون و خوردن شیرینی در طول روز به تقلید از ماه رمضان مسلمانان پرهیز کنند.

به گزارش ورلد نت دیلی سال گذشته یکی از معلمانی که از طرف CIE  مورد حمایت واقع شده بود به خاطر شکایت والدین، توسط مرکز حقوقی توماس مور  تحت پیگرد قانونی قرار گرفت .والدین شاکی بودند که این معلم از دانش آموزان خواسته است که به عنوان قسمتی از واحد درسی تاریخ دنیا دو هفته به دین اسلام در بیایند.اما قاضی این ناحیه فیلیس .ج .همیلتن که یکی از منصوبین کلینتون می باشد  شکایت را وارد ندانسته  وگفت واحدهای درسی مسلمانان طوری نیست که باعث پیشرفت اسلام بشود . وایت می گوید : داد خواستی ارائه داده است تا این پرونده را دوباره به جریان بیندازد.

وایت یاد آور می شود که در این مدلهای آموزشی که اسلام نام دارد فرهنگ و تاریخ اسلامی را شبیه سازی می کنند و معنای جهاد را طور دیگری جلوه می دهند و می گویند جهاد جنگی است بر علیه ظلم.

مطابق آنچه از صفحه 91 کپی یکی از این مدلها به دست ورلد نت دیلی رسیده است،  پس از اینکه CIE از تفاسیر تاریخدانان غربی در مورد اسلام اعتراض کرده است، ناشر مقیم کالیفرنیا به او اجازه داده است که نسخه اصلی را مورد بازبینی قرار دهد. وایت ادعا می کند که CIE  در بازبینی کتابها دست دارد. در همان صفحه عنوان شده است که ناشر از پیشنهادات یوسف سالم بهره می گیرد. یوسف سالم از هم پیوندان مرکز آموزش و اطلاع رسانی اسلام در سن هوزه کالیفرنیا می باشد. او در گذشته مقیم عربستان بوده است و گروههای تروریستی نظیر حزب الله را تمجید می کند و اسرائیل را تروریست می خواند.

آموزشهای داگلاس و همسرش الگوی  برنامه درسی مدارس اسلامی عربستان سعودی است . برای مثال در واحد درسی اسلامی که برای دانش آموزان دوره هفتم ارائه می شود ، به رو خوانی قرآن تأکید می شود.مطابق آنچه در سایت آکادمی آمده است، دانش آموزان کلاس هشتم درباره زیارت و روزه گیری می خوانند . آیاتی از قرآن که درباره مجازات غیر مسلمانان و مردم بی ایمان است نیز به آنها آموزش داده می شود.

در سال 1998 دولت استانداردهای خود در مورد واحد های اسلامی را مورد بازبینی قرار داد تا مطالب بیشتری در باره قرآن ، محمد و مسلمانان به واحدهای درسی بیفزاید.

منصوری سفرهای زیادی را به ساکرومنتو کرد تا لایحه ای برای ایجاد تغییرات برنامه درسی به تصویب برساند.اداره آموزش و پرورش از CIE  دعوت کرد تا پیش نویس برنامه های درسی را مورد بازبینی قرار دهد . بسیاری از مادران کالیفرنیا می گویند : دولت به مسلمانان اجازه داده است تا کودکان آنها را برای پذیرفتن اسلام شستشوی مغزی بدهند و در همین حال مسیحیت در حال به حاشیه رانده شدن است.

بر خلاف دانش آموزان دوره هفتم که اسلام به آنها معرفی می شود؛ مسیحیت هیچ نقشی برای دانش آموزان دوره های پائین تر ندارد.. از دانش آموزان نمی خواهند که دعاهای مسیحیت را بخوانند یا اینکه کتب مقدس را از بر کنند.

 اما والدین معتقدند نه  سورهای قرآنی که در اینجا به کودکان آموزش می دهند و نه الگوهای نقش آفرینی اسلامی، هیچ کدام از جهاد ضد مسیحیت قدیم یا جدید نظیر آنچه تروریست های اسلامی نظیر بن لادن آن را هدایت می کنند؛ بحث نمی کنند. در حقیقت معلمان به دانش آموزان هشدار می دهند که چیز منفی درباره اسلام نگویند . آنها اسلام را ستایش می کنند و آن را دینی معرفی می کنند که ظرفیت تحمل و قبوال اعتقادات دیگران را دارد.

یکی از والدین به ورلد نت دیلی گفت : او نگران است که کالیفرنیا ناخواسته محصولی همانند جانی واکرلیند به دنیا عرضه کند. لیند کسی بود که به طالبان پیوست. او محصول مدارس عمومی کالیفرنیاست. جان واکر لیند ثمره کوششهای کالیفرنیاست. او همانند پسر من یک تأثیر پذیر بود.ما قبل از جلوگیری از توسعه اسلام در مدارس عمومی خود باید شاهد چند جان واکر دیگر باشیم؟

این خانم و منتقدانی نظیر او معتقدند که CIE   فقط علاقه مند به تصحیح حقایق یا اشتباهات تاریخی کتابهای  درسی نیست. آنها می گویند CIE  در مدارس عمومی مأمورانی  پنهانی برای توسعه اسلام دارد . آنها برای اینکه به این هدف برسند معتقدند که باید اسلام را برای غیر مسلمانان طوری جلوه دهند که کمتر تهدید کننده باشد، اما در اکتبر سال 2002 داگلاس در یکی از روزنامه ها ابراز داشت که باید در ابتدا دانش آموزان را به تغییر مذهب تشویق کرد و از آموزش مذهب و دین به دانش آموزان باید خود داری شود. او می گوید آموزشهای دینی هیچ تأثیری در توئسعه یا لکه دارشدن و بدنام شدن  ایده آلهای آن دین ندارد،  اما در همان حال او به معلمان هشدار می دهد که مذهبهای غیر غربی را عرضه نکنند؛ زیرا نا آشنایی دانش آموزان با آ ن مذاهب باعث  می شود که غیر منطقی بشوند. در همان مقاله او مدارس پاکستان را ستوده است . این در حالی است که آ مریکا در همان اوان واقعه یازده سپتامبر این مدارس را تقبیح کرد و از آنها به عنوان مکانهایی یاد کرد که باعث رشد و نمای افرادی نظیر بن لادن می شوند.

داگلاس معتقد است مدارس اسلامی، جایی که پسرها بی وقفه قرآن می خوانند، سمبول پر افتخار یاد گیری و آ موزش هستند که در نزد عوام با سمبول نادانی اشتباه گرفته شده اند.

مطابق مقاله ای که در سایت soundvision  قرار دارد، داگلاس و دیگر کارکنان CIE  به بیش از 8000 نفر از معلمان مدارش عمومی آمریکا آموزشهای اسلامی داده اند. این مرکز صدها کپی از راهنمای معلمان مدارس عمومی را فروخته است. CIE  علاوه بر کارکردن بر روی معلمها ، هم پیوند هایی  دارد که درمدارس و دانشگاهها درباره اسلام سخنرانی می کنند.

اسلام و مذهب آمریکائی

 داگلاس با یک گروه فعال مسلمان دیگر نیز هم پیوند است. او از سال 1994 تا 1998 ، 6 کتاب در مورد تحقیقات اجتماعی برای مؤسسه بین المللی اندیشه اسلامی نوشت. در سال 2002 دولت فدرال به این مؤسسه در شمال ویرجینیا به دلیل مشکوک بودن به عملیات تروریستی حمله ور شد.

منصوری ادعا می کند که اسلام یک دین امریکائیست و پیش از اینکه آمریکا کشف شود این دین در این کشور وجود داشته است و باحضور بردگان آفریقائی این دین به قاطعیت رسیده است.

در ژولای سال 2001 منصوری در محفل کنوانسیون  شمال آمریکا شرکت کرد و همراه با امام سراج وهاج و شیخ عبدالرحمان به ایراد سخنرانی پرداخت. وهاج کسی است که متهم به دسیسه بمب گزاری در مرکز تجارت جهانی در سال 1993 است و شیخ عبدالرحمان کسی است که همواره در گفتار خود یهودیان را بدنام می کند و آنها را تفاله بشریت  و از نوادگان خوک و میمون می خواند.

سال قبل از آن منصوری همراه با وهاج در یک مهمانی که توسط شورای ارتباطات آمریکائی اسلامی(CAIR) به میزبانی عربستان سعودی برگزار شده بود شرکت کرد و در این مهمانی از طرف شورا هدیه ای به مناسبت کمک به مسلمین در زدودن رفتارهای قالبی دریافت کرد. بعضی از صاحب منصبان CAIR  اخیراً به دلیل اتهامات تروریستی دستگیر شده اند.

با این وجود مسلمانان دست راستی مقیم واشنگتن شروع به ساخت کتابخانه هایی در سرتاسر امریکا کرده اند. در این کتابخانه ها کتابهای اسلامی برای آموزش آمریکائیها در زمینه جنبه صلح جویانه اسلام وجود دارد. یکی از کتابهایی که در لیست کتابهای توصیه شده قرار دارد کتاب «برتر از هزار و یک شب» نوشته سوزان ال داگلاس می باشد.

پارميس سعدی

 منبع +

اسلام زنده باد تا زیر شکم آباد باشد

 

قرآن (4.3)

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ

و اگر مى‏ترسيد كه عدالت را رعايت نكنيد، با زنان پاك (ديگر) ازدواج نمائيد، دو يا سه يا چهار همسر و اگر مى‏ترسيد عدالت رارعايت نكنيد، تنها يك همسر بگيريد، و يا از زنانى كه مالك آنهائيد استفاده كنيد، اين كار، از ظلم و ستم بهتر جلوگيرى مى‏كند.

خودتان بخوانید و قضاوت بعهده خودتان باشد  گویا این رهبران اسلامی از اون محمد گرفته که 20 تا زن رسمی و بیش از 500 تا زن غیر رسمی  و دیگر امامان بجز امام چهارم زین العابدین که مریض بود  و امام 12 هم که از 5 سالگی غایب شد بقیه امامان هر کدام از 100 تا 300 تا زن داشتند همینطور می رسد به رهبران اسلامی

بنا به گفته  دکتر مخصوص خانواده سلطنتی آل سعود  آقای  دکتر گری 72 ساله فقط فیصل آل سعود 300 تا زن داشت که وقتی به سن 35 تا 40 سالگی می رسیدند اتومات طلاق داده می شدند و یک جوانتر جایگزین می شد

حالا رهبران اسلامی هر کدام چندین زن دارند خدا می داند آنچه مسلم است روزی اینها نیز افشاخواهد شد  اما آنچه مسلم است و از نوشته های حضرات نمایان است این آیت الله ها عطش شدیدی به کودکان دختر دارند   عقد یک دختر بچه 5 ساله گرفته تا سکس با یک کودک شیر خوار در نطر آقایان کاری پسندیده است من به 3 تا از کتابهای این حصرات رجوع کردم ولی از شواهد چنینی برمیاید که تمامی این آیت الله ها در مورد سکس با کودک شیرخواره نظر واحدی دارند

 

 

خمینی توضیح المسایل

 

از کتاب نکاح صفحه 15 مسله 12

کسیکه زوجه کمتر از 9 سال داردوطی او برای وی جایز نیست و چه اینکه زوجه دایمی باشد و چه منقطع و اما سایر

 کام گیریها از قبیل  لمس یه شهوت و آغوش گرفتن  و تفخیذ  اشکال ندارد هزچند شیرخواره باشد

و اگر قبل از نه سال او را وطی بکند اگر افتضا نکرده باشد به غیر از گناه چیزی بر او نیست و اگر کرده باشد یعنی مجرای بول و مجرای حیض او را یکی کرده باشدو یا مجرای حیض و عایط او را یکی کرده باشدت

تا ابد وطی بر او حرام می شود

لاکن در قسمت دوم حکم بر اختیاط است و در هر حال بنا بر اقوی بخاطر افضا از همسری او بیرون نمی شود در نتیجه همه احکام روجیت بر او مترتب می شود

 

صانعی  مجمع المسائل

 

 س 1307 ـ مردى به عنوان حلّيت در روابط و رفت و آمد، دختر خردسالى (حدود پنج ساله) را به مدت چهار سال صيغه نموده است. اينك در صورت بذل وقت، آيا ازدواج با مادر اين دختر، شرعاً امكان پذير است يا حرمتْ ايجاد شده و امكان ندارد؟

ج خیر آيا ازدواج با مادر اين دختر، شرعاً حرام می شود

 

 خامنه ای  توضيح المسائل

 

٢٤١٠ اگر كسى دختر نابالغى را براى خود عقد كند و پيش از آنكه نه سال دختر تمام شود، با او نزديكى و دخول كند، چنانچه او را افضا نمايد هيچ وقت نبايد با او نزديكى كند.

 

٢٤٢٩ پدر و جد پدرى مى‏توانند براى محرم شدن، يك ساعت‏يا دو ساعت زنى را به عقد پسر نابالغ خود در آورند و نيز مى‏توانند دختر نابالغ خود را براى محرم شدن، به عقد كسى در آورند ولى بايد آن عقد براى دختر مفسده نداشته باشد.

 

 

سامان سوید  

6 februari 2005

میتوانید نظرات خود را به بفرستید

mail2saman@gmail.com

چند سوال از مذهبيون

عده ي زيادي بر اين باورند كه دنيا مخلوق خداست .صفات بيشماري را براي خدا بر مي شمارند.از جمله خدا خالق-توانا-دانا-قادر-بي نياز-و…..چند سوال در رابطه با خدا برايم مطرح شده است.من فضايي خالي را تصور مي كنم كه دنيا و زمان و مكان وجود نداشت.تنها خدا وجود داشت.چون كه دنيا وجود نداشت خدا نيز خالق نبود.دنيايي وجود نداشت تا خداوند به اسرار آن آگاه باشد.توانا نيز نبود.وقتي دنيا وجود نداست توانا به چه چيزي بود.كريمي- رحيمي-بينايي-عادلي -هيچ كدام از اين صفتها نمي توانست مفهوم داشته باشد. پس پيش  از خلق دنيا خدا هيچ نبود .سپس خداوند جهان را آفريد.به واسطه خلق دنيا-خدا خالق شد.و پس از خالق شدن -صفات ديگر نيز مفهوم گرفتند.پس دنيا بايد وجود داشته باشد تا خدا نيز وجود داشته باشد.

با توجه به مخلوق بودن دنيا اولين سوال من از مذهبيون اين است كه پيش از خلق دنيا خدا چه بود.آيا وجود خدا وابسته به دنيا نيست.

خدا در قران گفته است كه انسان را از خاك آفريده است.از طرفي در قران گفته شده خدا كن فيكون ميكند.آيا خدا به خاك كه عنصر مادي است براي خلق انسان نياز نداشت؟.اگر توجيه ميكنيد كه خاك را هم خودش آفريده.باز هم از مخلوق خود بي نياز نبوده.از اين بابت فرقي بين خالق بودن انسان و خداوجود ندارد.انسان هم اگر چيزي را اختراع مي كند-مثلا»اگر كامپيوتر مي سازد-از سي-پي يو وآي سي-و كابل – وهارد ديسك-پيچ و مهره -و…..كه خودش ساخته استفاده مي كند.

 -.با چه گواهي و دليلي مي توانيدبگوييد خدا كن فيكون ميكند

سوال ديگر اينكه-خدا چه نيازي به دستياراني مثل فرشته ها دارد.يكي مامور ابلاغ وحي به پيغمبرش-ديگري مامور قبض روح-يكي هم مامور نوشتن اعمال ما.مگر نه اينكه فرشته ها از مجردات هستند ودر نهايت كمال خود خلق شده اند.اگر خدا براي اين قبيل كار ها به آنها احتياج ندارد پي براي چه خلق شده اند.

سوال ديگر اينكه در قران گفته شده موسي در كوه طور خدا را به صورت نور ديد.در تورات هم گفته شده موسي نشيمنگاه خدا را ديد.و خدا به صورت رو در رو با صوت خود با موسي سخن گفت.آيا نور از خواص ماده نيست.آيا صوت براي بوجود آمدن و انتقال نياز به محيط مادي ندارد

سوال ديگر اينكه در قران گفته شده شيطان به خدا گفت چون من از آتشم و انسان از خاك هرگز

بر انسان سجده نخواهم كرد.شيطان در بارگاه خدا بود و سالها به عبادت خدا مشغول بود .اما به واسطه اين نا فرماني از درگاه خدا رانده شد و به بهشت آمد .همانجا كه آدم و حوا بودند. و از خدا خواست كه تا قيامت به او مهلت بدهد تا در فريب بندگان خدا بكوشد.اگر آتش عنصري مادي است و طبق خواص ماده مكان و فضا اشغال مي كند.بارگاه خدا چگونه جايي است كه چيزي با خواص مادي مي تواند آنجا باشد.بايد خدا از جنس شيطان يا شبيه آن باشد كه شيطان بتواند پيش خدا باشد.بعد به بهشت كه جايگاهي پايين تر است نزول كند.فقط با فرض اينكه خدا مادي باشد -شيطان مي تواند در بارگاه خدا باشد.

سوال بعدي اينكه مسلمانان معتقدند كه حضرت عيسي زنده است ودر نزد خداست.اگر روح عيسي پيش خداست و جسمش نيست-پس حضرت عيسي مرده.ولي اگر مي گوييد با جسمش پيش خداست.پس خدا جا و مكان دارد كه چيزي با خواص ماده مي تواند پيشش باشد.

مسئله ي بعدي اينكه مردم شيعه معتقدند كه امام دوازدهم آنها زنده هست و در آخر زمان ظهور مي كند.مگر حضرت محمد نگفت انا بشر مثلكم.يعني من بشري همانند شما هستم.او كه پيغمبر خدا بود براي نداشتن معجزه اين بهانه را كه من هم بشري مثل شما هستم مي آورد.اگر قرار بود انساني عمري به اين طو لاني داشته باشد بهتر بود خود حضرت محمد اين عمر طولاني را

بيابد تا هم به عنوان معجزه آن را مطرح كند و هم اينكه بلا فاصله پس از مرگش دينش به انحراف كشيده نشود.اصلا» مگر خدا نمي توانست با قدرتش به جاي غايب كردن حضرت مهدي جان او را از گزند دشمنانش در امان بدارد. اصلا»چه نيازيست كه انساني سالها در غيبت باشد تا اينكه يك روز ظاهر شود و ظلم را از ميان بردارد.مگر براي خدا مشكل است كه در آخر زمان انساني را از مادري متولد سازد كه معصوم پاك و با همه خصايصي كه براي مهدي تعريف مي كنند باشد.اگر حضرت محمد كه پيغمبر بود غير عادي نبود .چگونه نوه اي كه دوازده نسل با او فاصله دارد غير عادي است.اگر او زنده است در همين فضا هست كه ما هستيم.اگر سرب در هوا هست براي او هم هست.ميكرب ويروس مواد شيميايي بيماري هاي واگير دار همه براي او هم هست.هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد با اين همه عوامل كه از عمر انسان مي كاهد انساني اين همه عمر بكند.اگراو غير عادي است .خدا حرف خودش را نقض كرده كه مي گويد ما پيامبران را از ميان خود شما بر انگيختيم.اگر براي اثبات مدعاي خود عمر حضرت نوح را مثال مي زنيد.چرا در آنجا كه در قران گفته شده خدا دنيا را در شش روز خلق كرد مي گوييد اين آيه از متشابهات قران هست.و شش روز به معني شش دوره است.اما به نوح كه مي رسيد اين آيه از محكمات قرآن مي شود.تازه كشتي نوح هم افسانه اي بيش نمي باشد.چرا كه هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد كه در آن زمان كه نه هواپيمايي وجود داست نه وسيله تند رو ديگري

حضرت نوح چگونه حيوانات مختلف را از سر تاسر دنيا جمع كرد.مثلا» خرس قطبي را از قطب و كوالا را از استراليا و شتر را از اسيا جمع كرد.ميلياردها گونه جانور وجود دارد .چگونه

حساب تك تك آنها را در ذهن داشت و از قلمش چيزي در نرفت.و كشتي او به وسعت چند اقيانوس بايد مي بود تا ميليارد ها جانور را در خود جاي دهد.اگر از همه جانوران فقط دو جفت بودند جانوران گوشتخوار در اين مدت چه مي خوردند.مگر كشتن كافران راحتتر و منصفانه تر ازكشتن ميلياردها حيوان بيگناه نبود.با اين حساب افسانه نوح هم نمي تواند به داد حضرت مهدي برسد.

چرا بايد حضرت مهدي در زماني ظهور كند كه ظلم به اعلي درجه خود رسيده باشد .مگر اگر ظلم كمتر باشد مبارزه با آن راحتتر نيست.و چرا فقط مردم اخر زمان كه عده اندكي بيشتر نيستند بايد راحت  زندگي كنند.مگر مردم دوره هاي مختلف نياز ندارند كه در صلح و صفا و آرامش زندگي كنند.چه فرقي بين ما و مردم آخر زمان مي باشد.آيا انتظار فرج كشيدن يك نوع منفعل بودن نيست.اگر توجيه مي كنيد كه بايد انسان ها خودشان زمينه ظهور را فراهم كنند-ديگر چه نيازي به خضور حضرت مهدي است

داستان معراج نيز برايم سوال بر انگيز است.مي گويند در شب معراج حضرت محمد به ديدار خدا رفت به جايي رسيد كه در آنجا جبرئيل هم اجازه ورود نداشت.حضرت محمد از پشت پرده با خدا سخن گفت.آيا اين به اين معني نيست كه خدا جا ومكان دارد.كه حضرت محمد با الاغ بال دار توانست به آنجا برود.آيا از پشت پرده يا هر گونه حجاب ديگرصحبت كردن به اين معني نيست كه خدا همه جا نيست .يعني خدا اين طرف پرده بود و آن طرف نبود.خودتان بگوييد با قبول داستان معراج چقدر خدايتان را كوچك كرده ايد.او را در حد يك پادشاه كه هر كس با رعايت سلسله مراتب مي تواند به حضورش نائل شود پايين آورديد.

اميدوارم كه همه انسان ها پيش از قبول هر افسانه اي آن را با خرد خود بسنجند.

پارميس سعدي

 

خشونت و دروغ بن مایه های اسلام است

آیت الله خمینی: اسلام از روز اول

? برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود؟

نامه ای به مسؤول همیشگی انتشارات علمی و فرهنگی

جمهوری اسلامی ایران

جناب آقای نصر الله پورجوادی

مطلب اخیری كه در نشر دانش زیر عنوان ?11 سپتامبر و گفتگوی ادیان? نوشته اید (نشر دانش، مورخ پائیز 1382 )بسیار مومنانه، غیر منصفانه، یكجانبه بود و توهین به شعور ملی ایرانیان. این نوشته مطلقاً ربطی با اكثر مطالبی كه قبلاً از شما خوانده بودم نداشت؛ گویی نویسندهٌ مقاله مومنی ست متوهم كه اساس تفكرش را تئوری توطئه تشكیل می دهد و هیچ ارتباطی با آن نصرالله پورجوادی ندارد، كه در كنار دانش خود، به میمنت انقلاب اسلامی و نقش خالِ خود در ایجاد تشكیلات امنیتی در تمام سالهای انقلاب مسؤولیت ?نشر دانش? را در كشور اسلامی برعهده داشته است.

انتشار این گونه مطالب خاصه از قلم كسی كه می تواند بر روی نسل جوان و كم اطلاع از تاریخ جهان و ایران و اسلام تاثیر فراوانی بگذارد قابل تامل است. بسیاری از مطالبی كه شما به عنوان حقایق تاریخی در این مطلب عنوان كرده اید یا مطلقاً نادرست است یا محیلانه دستكاری شده و با حقیقت واقع وفق نمی دهد. و احیاناً اگر هم به قصد دستکاری در وجدان خوانندگان به رشته تحریر در نیامده باشد، در این امر موفق است. به نمونه هایی از آن اشاره می كنم. اما ابتدا به این ادعای شما می پردازم كه گویا مسیحیان و یهودیان صهیونیست اسلام را دین خشونت معرفی كرده اند. آیا این طور است؟

شما كه در تهران نشسته اید، لابد هر روز روزنامه های جمهوری مقدس اسلامی از قبیل كیهان و رسالت و لثارات الحسین و جز آن را می بینید. آیا خشونتی كه در صفحات این روزنامه ها موج می زند از سوی مسیحیان و یهودیان صهیونیست القاء شده؟ آیا روزنامه كیهان كه توسط آقای شریعتمداری نماینده آیت الله علی خامنه ای رهبر مسلمانان جهان اداره می شود جیره خوار صهیونیسم جهانی است؟ خشونت ظاهر و مستتر در سخنان ائمه جمعه در تهران و دیگر شهرستانها، به خصوص سخنان آیت الله یزدی رئیس سابق قوه قضاییه و آیت الله خزعلی عضو سابق شورای نگهبان و آیت الله مصباح یزدی، كه هر سه مورد تایید رهبر جمهوری اسلامی هستند، ناشی از القاءآت صهیونیسم و مسیحیت است؟ بگذریم از اظهارات خشونت بار آیت الله هاشمی شاهرودی كه تا چندی پیش قرار بود انقلاب اسلامی در عراق را رهبری كند و ریاست ?مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق? را بر عهده داشت و اینك به یمن ?برخی روابط? با سید علی خامنه ای بر مسند قاضی القضات جمهوری اسلامی ایران تكیه زده است. البته اظهارات ایشان را می توان حمل بر عدم تسلط ایشان به زبان فارسی كرد و خشونت مستتر در زبان مقدس عربی! بگذریم.

جمهوری اسلامی – بنا به آمار و ارقام منتشر شده در روزنامه های مورد تایید ولی فقیه در ایران – در 25 سال حكومتش حدود 50 هزار نفر را اعدام كرده است. در میان اعدام شدگان بودند بچه های ده دوازده ساله ای كه به جرم همراه داشتن ?نمك?! اعدام شدند (رجوع كنید به روزنامه های كیهان و اطلاعات و جمهوری اسلامی در سالهای 1360 تا 1367). این خشونتها را صهیونیستها و مسیحیان كردند یا مسلمانان به فرمان ?رهبر کبیر? انقلاب اسلامی؟ آیا همه اینها ?تبلیغات منفی? دشمنان اسلام است كه در روزنامه های عاصمة البلاد اسلام چاپ شده؟ وقتی دوستان اسلام بمنظور گسترش دین، چنان كه خودشان مدعی اند، انتشار خشونت می كنند، دشمنان چه احتیاجی به تبلیغات منفی دارند؟ هیچ وقت سعی كرده اید فرمایشات آیت الله خمینی را كه در بیست و چند جلد كتاب نفیس با پول بیت المال مسلمین چاپ شده مطالعه كنید؟ من كرده ام. باور كنید خشونتی كه در سراسر آن موج می زند نیاز هرگونه تبلیغات منفی از سوی مسیحیان و یهودیان صهیونیست را برطرف می سازد. حالا كه شنیده ام به هزینه همین بیت المال این كتاب نه فقط به زبانهای انگلیسی و فرانسه و روسی و چینی و عربی و عبری، بلكه به زبانهای ممالكی كه متحد استراتژیكی جمهوری اسلامی هستند، چون بوركینافاسو و گینهٌ بیسائو و زیمبابوه و مالی نیز ترجمه شود تا هم فایدهٌ آن عام شود، هم عده ای به نوایی برسند و هم -لابد – دست ?صهیونیسم جهانی? و ?مسیحیت? برای تبلیغ خشن بودن اسلام پرتر گردد تا امثال شما بعداً بتوانند مدعی شوند كه صهیونیسم و مسیحیت مدعی خشونتبار بودن دین مبین هستند!

آقای پورجوادی!

شما چطور منكر بدیهیات می شوید؟ البته كه اسلام با ضرب شمشیر گسترش یافت. به شمال آفر یقا و اندلس بنگرید كه این همه كتاب با عنوان ?فتحنامه? به زبان عربی دربارهٌ آنها در دست است و شرح كشتارهای بیرحمانه برای گسترش اسلام در آنها آمده است، با ذكر جزئیات و نام فرماندهان و تعداد و بعضاً نام افراد مقتول و مقاومتهای آنان. راه دور نرویم. به همین ایران بنگرید كه شما – و بسیار دیگر از نیروهای ملی- مذهبی! تكرار می كنید كه اسلام بدون خشونت به ایران رسید و مردم ایران نه به اجبار كه از روی رضا وقتی اسلام به آنها عرضه شد مسلمان شدند! نگاهی بیاندازید به تاریخ طبری، و تاریخ بلعمی و سایر تواریخی كه وقایع حمله نظامی اعراب نومسلمان را به ایران شرح داده اند و ببینید كه آیا بجز شمشیر و خونریزی چیز دیگری در آن می یابید؟ هیچ فكر كرده اید اگر ایرانیان اسلام را بدون زور شمشیر پذیرفتند، چه لزومی داشت كه اعراب به جنگشان علیه ایرانیان نام ?الجلولا? بدهند كه دشت پوشیده از جسد باشد؟ این چه نوع عرضه ای بود كه برای پذیرش آن دشت پوشیده از جسد لازم می آمده؟ این چه عرضه محبت آمیزی بوده است كه به قول طبری ابوعبید ثقفی جوی خون در تیسفون روان كرد؟ (نگاه كنید به طبری، جلد چهارم)

فرمان امیرالمومنین عمر خلیفهٌ دوم را خطاب به نیروهای تازه مسلمان اعراب برای حمله به ایران مسلماً خوانده اید که می گوید:

?حجاز جای ماندن شما نیست مگر آن كه آذوقه جای دیگر بجویید كه مردم حجاز جز به این وسیله نیرو نگیرند. روندگان مهاجر كه به وعدهٌ خدا می رفتند كحا شدند؟ در زمین روان شوید كه خدایتان در قرآن وعده داده كه آن را به شما می دهد و فرموده كه اسلام را بر همه دینها چیره می كند. خدا دین خویش را غلبه می دهد و یار خود را نیرو می دهد و میراث امتها را به اهل آن می سپارد. بندگان صالح خدا كجایند؟? (تاریخ طبری/ جلد 4/ص 1587)

در كجای این بیانیه رسمی به قول امروزیها ?سرفرماندهی ارتش اسلام? كه برای دست اندازی و حمله به ایران صادر شده ارائه غیر خشونت آمیز اسلام به ایرانیان مطرح شده؟ نه این است كه اعراب نومسلمان برای آب و علف بهتر به سوی سرزمینی آبادتر هجمه آوردند؟ و تازه برخی از هجمه كنندگان حتی مسلمان هم نشده بودند و بعد از حمله و پیروزی و غارت برای گرفتن سهم از غارت سپاه اسلام مسلمان شدند (از جمله رجوع كنید به تاریخ طبری، ج 4/ص 1683). در همین جلد از طبری می تواند داستانهای گوناگونی از خشونتهای اعراب علیه ایرانیان بیابید از حمله به مراسم عروسی و كشتار تا نمونه هایی كه مثلاً فلان سردار عرب به محض آن كه یك پارسی می بیند با دستبندی كه گمان می كند طلاست، سریعاً سر او را از تن جدا می كند تا صاحب آن دستبند طلا شود، و این همه نه در جنگ، كه هنوز در ماههای پیش از قادسیه است. بگذریم که امیرالمومنین عمر خلیفه دوم ? که شیوه حکومتی اش از بسیاری جهات از سوی امام پخینی مورد تقلید قرار گرفت ? فرمان داد که اموال هر پارسی متعلق به کسی است که او را به قتل می آورد.

بعد هم وقتی مدعی می شوید كه آنها – یعنی متجاوزان عرب – اسلام را به ایرانیان عرضه كردند، باید بتوانید دست كم به این سوال پاسخ دهید كه عرضه كنندگان اسلام خود از اسلام چه می دانستند؟ بر اساس متون تاریخی بسیاری از حمله كنندگان بعد از حمله و هنگام تقسیم غنائم مسلمان شدند. بسیاری از آنان – از جمله مثلاً جنگجویان قبیله تمیم – با وعده غنایم جنگی به سپاه سعد پیوستند. كما این كه بسیاری از جنگجویانی كه درمناطق تحت نفوذ ایران ساسانی بودند – از جمله حیره – نیز با همین تدبیر عمر و سعد به سپاه ?اسلام? پیوستند. بنابراین آنها اگر هم قصد عرضهٌ اسلام را داشتند، از اسلام یقیناً جز غارت و كشتار نمی دانستند. آیا ایرانیان تسلیم همین عرضه، و به قول امروزیها ?قراءت? از اسلام شدند؟ خجالت هم گرچه غیر اسلامی است، ولی بد چیزی نیست.

گاهی اوقات – بخصوص وقتی صحبت از دین به میان می آید – سكوت بهترین كارهاست. طرح این موضوع لاجرم منِ نوعی را وادار می كند كه حقیقت مطلب را پی جوییم و این به ضرر همان دینی است كه شما قصد دفاع ازآن را دارید.

آقای پور جوادی!

خشونتهایی كه سپاه اسلام در مورد ایرانیان مرتكب شد – و برخلاف توهمی كه درمیان شیعیان وجود دارد علی داماد پیامبر و فرزندانش حسن و حسین نیز در این خشونتها سهم بسزایی داشتند و پس از غارت هم سهم بسزایی بردند – به تفصیل در همین تاریخ طبری آمده، كه نویسنده اش مردی مومن بوده و تفسیر قرآنش هم از متون معتبر اسلامی ست .

اما این خشونتها و اجبار و زور شمشیر كه منتهی به ?مسلمان? شدن مردم ایران و مردمان سایر مناطق شد، فقط منحصر به ایرانیان نبود. خود اعراب اولین قربانیان زور و تزویر و شمشیر و خشونت محمد بن عبدالله و دیگر صعالیک بودند. كافی ست نگاهی اجمالی به معتبرترین تاریخ زندگی پیامبر اسلام یعنی سیره ابن هشام و آنچه وی و ابن اسحق روایت كرده اند بیاندازید تا دریابید كه بنیانگذار اسلام چگونه با ضرب شمشیر و زور و بدون رعایت هیچگونه مبانی اخلاقی و انسانی حكومت خود را به شبه جزیره تحمیل كرد و گسترش داد. مگر این كه معتقد باشید ابن هشام و ابن اسحق هم صهیونیست بوده اند!

در میان كدام یك از حدود هشتاد غزوه و سریه ای كه پیامبر اسلام در آنها شركت داشته و یا به فرمان او انجام شده، می توانید نشان بدهید كه قصد پیامبر و یارانش ?عرضهٌ? اسلام بوده است؟ به استناد همه متون تاریخی باقی مانده، هدف اصلی در تمام آنها داراییهای کاروانهایی بوده كه از سوی پیامبر و یارانش مورد هجوم واقع شده اند. حتی یك نمونه هم در تاریخ طبری و تاریخ بلعمی و سیرة رسول الله كه از امهات كتب تاریخی اسلام است و تاكنون هیچ مورخ و مومن اسلامی صحت آنها را مورد سوال قرار نداده، نمی توانید نشان بدهید كه در آن گفته شده باشد هدف از انجام حمله های پیامبر و یارانش به كاروانهای تجارتی، اشاعهٌ دین – به هر معنی مگر به معنی راهزنی ? بوده است، بلكه دست كم در دو مورد پیامبر یارانش را از حمله به كاروانی بازداشت زیرا جاسوسان خبر داده بودند ?اموال قابل اعتنایی? در آن نیست. این استنباط از معنی كلمه های غزوه و سرّيه هم مشهود است. اگر المنجد دم دست ندارید نگاهی بیاندازید به منجدالطلاب. باز هم لازم است پیش بروم؟

بعد به مساله صلح آمیز بودن اسلام پرداخته اید و استدلال كرده اید كه لفظی كه در فارسی و لاتینی برای صلح به كار می رفته درواقع ضد جنگ بوده (آشتی و pax) و از این مقدمه درست این نتیجه نادرست را گرفته اید كه چون در اسلام صلح با واژه ?سلام? بیان می شود پس اسلام دین صلح است! ولی تجاهل العارف كرده و مطلقاً خود را با این حقیقت آشنا نشان نداده اید كه ?اسلام? به معنی تسلیم است (submission) و نه صلح (peace) !

این استدلال شما مرا به یاد استدلالی انداخت كه برخی از كمونیستهای وطنی در كردستان در قبال هیات اعزامی دولت موقت كردند و به آنها گفتند برای ?صلح? باید دولت مركزی نیروهایش را از كردستان خارج كند، پادگانها را همراه با سلاحهای سنگین به ما واگذار كند و آن گاه ما برای ?صلح? آماده ایم، یعنی اول ?تسلیم? شوید و بعد صلح می كنیم!

اسلام هم دقیقاً به معنی تسلیم بلاقید و شرط است، اگر تسلیم شوید در كنف حمایت آن می مانید؛ یعنی چیزی شبیه آنچه مافیای ایتالیایی بنیاد نهاد: اگر كسبه باج می دادند از آنها حمایت می كرد و اگر نمی دادند اوباش را برای تخریب محل كسب آنها می فرستاد. بی جهت نیست كه اصلاح طلبان حكومت اسلامی ار بدنهٌ نظام مقدس اسلامی بعنوان ?مافیا? یاد می كنند. البته شباهتهای دیگری هم میان اسلام و مافیا وجود دارد، از جمله این كه خروج از هر دو غیر ممكن است و منجر به قتل می شود!

مطمئن هستم كه شما فرق بین تسلیم و صلح را می دانید، اگر چه در اوایل انقلاب كه به همراه دیگر روشنفکران دینی چون عبدالکریم سروش و حداد عادل و امثالهم تبلیغ ولایت فقیه می كردید فرق بین آزادی رای و سلب رای از مردم را نمی دانستید، چون از مردم رای گرفتید كه بنا به ولایت فقیه دیگر حق رای نداشته باشند!

بعداً اشاره كرده اید به برخی از آیاتی كه در قرآن اشاره به ?صلح? دارند. در این مورد هم بسیار غیر منصفانه عمل كرده اید و مرا از جمله یاد دعوای لفظی بازرگان و خمینی انداختید وقتی كه رهبر انقلاب اسلامی از مردم ایران خواست جاسوسی یكدیگر را بكنند و ?فقط دو تا خانه اینور و آنور? شان را بپایند و خبركِشی كنند. این تقاضای رهبر اسلام با مخالفت مهندس بازرگان مواجه شد و آیه از قرآن آورد كه ?لاتجسسوا…? ولی بلافاصله آقای خمینی با پرخاش امامانه (یا چنان که روشنفکران دینی از او یاد می کردند ?پیامبرگونه?) فرمودند كه چرا ?همه اش آیات رحمت? را در قرآن می خوانید این همه آیات جنگ و قتال را چرا نمی خوانید؟ بنده هم همین سوال را از شما می كنم، چرا شما به معدودی از ?آیات رحمت? بند كرده اید؟ بگذریم كه همین آیات باصطلاح رحمت نیز بر بستری از خشونت قرار دارند. نگاهی به جزوه هایی كه كلمات قرآن را شمارش كرده اند بیندازید، و اگر ندارید بگویید تا یك نسخه از آن را برایتان بفرستم – و ببینید كه بیشترین كلمه هایی كه در سراسر قرآن به كار رفته اشتقاقهای ?قَتَلَ? است. بعد تازه مدعی می شوید كه صهیونیست های مسیحی و یهودی تبلیغ منفی كرده اند كه اسلام دین خشونت است، یعنی می فرمایید قرآن را هم صهیونیستهای مسیحی و یهودی روایت کردند و نوشتند؟ محمد بن عبدالله و ابن مسعود و عایشه و علی و ابوبکر و عمر ئ عثمان هم یهودی و صهیونیست بودند؟

این چند نمونه را كه ماحصل دانش وسیع اسلامی آیت الله خمینی پیشوای عالیقدر انقلاب اسلام و شخص شما بود محض یادآوری نقل می كنم:

?مذهبی كه در آن جنگ نیست ناقص است. اگر به حضرت عیسی سلام الله علیه هم مهلت می دادند به همین ترتیب عمل می كرد كه حضرت موسی سلام الله علیه عمل كرد و حضرت نوح سلام الله علیه عمل كرد. این اشخاصی كه گمان می كنند كه حضرت عیسی اصلاً سر این كارها را نداشته و فقط یك ناصح بوده است، اینها به نبوت حضرت عیسی لطمه وارد می كنند، برای این كه پیامبر شمشیر دارد، جنگ دارد، جنگ می كند كه مردم را نجات بدهد. همان طور كه امامهای ما هم همه جندی بودند، با لباس سربازی به جنگ می رفتند، همه آدم می كشتند. آنهایی كه می گویند اسلام دین جنگ نیست و اسلام نباید آدم كشی بكند اسلام را نمی فهمند. قرآن می گوید جنگ جنگ، یعنی كسانی كه تبعیت از قرآن می كنند باید آن قدر به جنگ ادامه دهند تا فتنه از عالم برداشته شود. جنگ یك رحمتی است برای تمام عالم و یك رحمتی است از جانب خداوند برای هر ملتی در هر محیطی كه هست. شما چرا هی آیات رحمت را در قرآن می خوانید و آیات قتال را نمی خوانید؟?

(30 آذر 1363، در مراسم رسمی تولد پیامبر اسلام)

آیا آیت الله خمینی هم صهیونیست یهودی و مسیحی بود؟

در جای دیگر:

?قرآن می گوید: بكشید، بزنید، حبس كنید. شما فقط همان طرفش را گرفته اید كه به اصطلاح شما رحمت است. اینها رحمت نیست، مخالفت با خداست. امیرالمومنین اگر بنا بود مسامحه كند شمشیر نمی كشید تا 700 نفر را یك دفعه بكشد. با محاكمه و زندان كار درست نمی شود و این عواطف كودكانه بر قانون خرد نیست.?

(در مراسم سالگرد انقلاب، 14 بهمن 1363).

دوباره می پرسم: آیا آیت الله خمینی هم صهیونیست یهودی و مسیحی بود؟

البته از شما بعنوان یك ?مومن – دانشمند? بعید نیست كه بگویید آن 700 نفر یهودی خودشان را به كشتن دادند تا بعدها بازماندگانشان یا همدینانشان بتوانند مدعی شوند كه اسلام دین خشونت است!

قبل از آن هم آیت الله خمینی، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در پیامی خطاب به ملت مسلمان ایران و در انتقاد از رژیم شاه گفته بود:

?هر انقلاب اسلامی در آن یك مطلبی هست. در آن یك كُشتنی هست یك ناراحتی هست. همچنین نیست كه خوب اسلام را ما باید ببینیم اولش چه جور به دست آمد، این اسلام این پیغمبر اكرم(ص) آن وقتی كه اجتماعات را درست كرد و توانست قیام بكند بر ضد شرك و كفر و بی عدالتی ها با چه مصیبت هایی گرفتار بود چه جنگهایی كرد و چه كشتارهایی داد و خودش چه زحماتی كشید و چه جراحاتی برداشت. اسلام از اول وقتی زائیده شده است، آن روزی كه اعلام شد به این كه حالا دیگر باید قیام كرد در مقابل اینها از آن روز برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود برای اصلاح حال جامعه برای این كه این دزدها را و این خیانتكارها را قطع ایادیشان را بكند. قطع حیاتشان را بكند، اینها مضر به جامعه هستند این باغدارها و این كاروان دارهای قریش مضر به جامعه هستند اینها باید از بین بروند. از اول اسلام وضعش این بوده….?

(نقل از كتاب ?پیامها و سخنرانیهای امام خمینی از شهریور 1320 تا هجرت پاریس، 1361، تهران، صفحهٌ 300) (1)

اسلامی كه به قول آیت الله خمینی از روز اول ?برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود? دین خشونت نیست؟ بی انصافی هم حدی دارد. شرم هم، اگرچه غیر اسلامی است و ما فرمایش ?لا حیا فی الدین? را داریم، اما گاهی اوقات خوب است.

بعد اشاره می كنید به یوم الله و شب قدر و حرفهایی كه…

همان شب قدر و یوم اللهی كه پیشوای شما آیت الله خمینی درباره اش گفته بود:

?روز خوارج روزی است كه امیرالمومنین سلام الله علیه شمشیرش را كشید و این فاسدها را مثل غده های سرطانی درو كرد و تمامشان را كشت. آن روز یوم الله بود. روزهایی كه خدای تعالی برای تنبیه ملتها به آنها زلزله وارد می كند، سیل وارد می كند، طوفان وارد می كند و خلاصه به مردم شلاق می زند كه آدم بشوید. اینها همه روز خداست و چیزهایی كه به خدا مربوط است.? (17 شهریور 1358)

پس بر اساس قرآن و راوی صادق آن آیت الله خمینی، یوم الله همین زلزله بم است، زلزله رودبار است، مگر این كه مدعی شوید آیت الله خمینی هم آلت دست صهیونیستهای مسیحی و یهودی بوده است!

خوب حالا می گویید چی؟ همه اینها را فراموش كنیم و بگوییم اسلام دین صلح است؟ آیا با گفتن و تكرار این كه اسلام دین صلح است، اسلام دین صلح می شود؟

?شب نگردد روشن از فكر چراغ ذكر فروردین نیارد گل به باغ?

یادتان رفته كه به فرمان همین آقای خمینی – و به شهادت آقای منتظری كه خود درجنایات جمهوری اسلامی سهیم است – دست كم پنج هزار نفر را در زندانهای ایران قتل عام كردند، كسانی كه حتی با معیارهای جمهوری اسلامی اكثراً مدت محكومیتشان به پایان رسیده بود؟ اینها خشونت نیست؟ اینهارا صهیونیستها و مسیحیان كردند؟ شرم نمی كنید؟ به قول روح الله خمینی شما واقعاً باید ?خجالت باشید?!

همین آقای خمینی نبود كه چند ماه پیش از حملهٌ صدام حسین به ایران طی تلگرافی به آیت الله صدر در عراق نوشت كه ?آنجا بمانید و نهضت سقوط صدام را رهبری كنید?؟ (نقل به معنی) (متن تلگراف در روزنامه های كیهان و اطلاعات همان زمان چاپ شد). آیا آقای خمینی نمی دانست كه همه تلگرافها توسط رژیم لعنتی صدام حسین بازبینی می شود؟ البته كه می دانست. پس چرا چنین تلگرافی نوشت؟ زیرا می خواست صدام حسین آقای صدر و خانواده اش را از میان بردارد. غیر از این است؟ اگر اسم این كار رذالت و خشونت نیست، شما بفرمایید چیست؟ و آیا ما نباید چون آقای خمینی بزرگترین دانشمند اسلام شناس، این نوع رذالتها را – كه كم از سوی او صورت نگرفته ? انجام داده، آنها را ?رذالت اسلامی? و ?خشونت اسلامی? بنامیم؟

در جایی دیگر هم خلط مبحث كرده اید كه همه ادیان در برهه هایی از زمان خشونت بكار برده اند و اسلام از این نظر مستثنی نیست. این ادعای شما فقط نیمی از حقیقت است و لاید می دانید كه درباره كسانی كه نیمی از حقیقت را بیان می كنند، چه می گویند. بله در همه ادیان وقتی حكومت تشكیل دادند خشونتهای وحشتناكی انجام شده، عمدتاً به دست روحانیان و اذناب ?علمی? و ?عملی? شان، ولی كدام دین را سراغ دارید كه پیامبرش چنین خشونتهایی را به كار برده باشد؟ مشكل اسلام این است كه هنوز نمی داند دین است یا حكومت. شما به جای این که بحث نادرست بودن خشونت اسلامی را – علیرغم انبوه اسناد و مدارك تاریخی تهیه شده توسط مسلمانان معتقد و نه مسیحیان و یهودیان – مطرح كنید، بیایید (اگر راست می گویید) به موضوعهای اساسی مسلمانان بپردازید. بیایید مطرح كنید كه چرا اسلام فاقد یك نظام اخلاقی است و چگونه می توان یك نظام اخلاقی برای اسلام تعبیه كرد. خودتان را به كوچهٌ علی چپ نزنید كه یعنی چه اسلام فاقد نظام اخلاقی است، ما كه این همه حدیث و روایت در باب درستی رفتار و كردار و… داریم. بله اسلام شایست و ناشایست دارد، ولی ?نظام اخلاقی? ندارد.

نظام اخلاقی به این معنی كه یك حكم اخلاقی در مورد همه مردم اعم از عالی و دانی و روحانی و غیر روحانی و پیامبر و غیر پیامبر سایر و رایج باشد. مثلاً وقتی می گوییم دزدی بد است معنی آن این باشد كه دزدی برای همه بد است و اگر كسی امام جماعت یا پیشوای دین بود نمی تواند از این قاعده استثنا باشد (غزوات و سرایا). راستی هیچ وقت فکر کرده اید چرا بعضی از شریعتمداران معتقدند مجازات ?قطع ید? دزدان شامل راهزنان نمی شود و فقط شامل دزدی از ?حصن? می شود؟ اگر می گوییم دروغ بد است برای همه بد است (نه این كه پیامبر را استثنا كنیم، برای نمونه های متعدد بنگرید به سیره ابن هشام و روابط پیامبر با همرزمان و مخالفانش). وقتی گوییم خلف وعده بد است برای همه بد باشد نه این كه برای ائمه اشكالی نداشته باشد. اگر می گوییم پیمان شكنی بد است برای همه بد باشد نه این كه پیامبر حق داشته باشد پیمان خود را به قصد شكستن آن متعقد کند و به آن افتخار (صلح حدیبیه)؟ همین موضوع چندی پیش با یكی از روحانیان قم در یك بحث رادیویی مطرح شد و ایشان فرمودند كه ?یكی از افتخارات اسلام این است كه نظام اخلاقی آن نسبی است?! بیایید (اگر می خواهید خدمت به اسلام كنید) یك نظام اخلاقی را رواج دهید كه نسبی نباشد.

آقای پور جوادی!

هیچ فكركرده اید كه چرا اخلاقیات جامعه ایران در این 25 سال اخیر و حكومت مقدس اسلامی تا این حد نزول كرده است؟ (با وجودی كه در انصافتان بشدت شك كرده ام ولی اگر به قدر دانه جویی انصاف درشما باقی مانده باشدنمی گویید امروز وضع اخلاقی مردم بهتر از دوران طاغوت است، بنابراین از آوردن نمونه ها خودداری می كنم).

شعار صدر انقلاب اسلامی كه ?ایران را سراسر با منطق مسلمان می كنیم!? گذشته از آن كه موید نظر رهبر انقلاب بود كه ایرانیان مسلمان نیستند و باید مسلمان شوند، امروز در عمل تبدیل به این شده كه به حول و قوه الهی ? ايران را سراسر روسپی خانه ? كرده اید! بجز امام جمعه تهران در زمان فتحعلیشاه كه بنا به منابع تاریخی دو ?نجیب خانه? در تهران داشته است و از فواید شرعی آن بهره می برده، آیا تا قبل از انقلاب اسلامی (كه به فتوای امام خمینی اسلام در محاق بود) هیچ روحانی بود كه رسماً به پااندازی اشتغال داشته باشد؟ چطور شد كه یك دفعه آیت الله منتظری مقدم نماینده الله و ولی فقیه در كرج و قاضی شرع كه به جای علی ابن ابیطالب نشسته صاحب روسپی خانه از آب در آمد؟ و چطور شد كه پس از لو رفتن او و بازداشت موقتش، آزاد شده و دركنف اسلام مشغول دعاگویی است؟ پس چرا شما علیه نویسنده آیات شیطانی موضع گرفتید و اورا محكوم به مرگ كردید؟ مگر او چه گفته بود؟ قهرمان داستان خیالی رشدی در شهر جاهلیه صاحب روسپی خانه ای بوده است، و تازه این امام شما بود که با علم لدن (چون حتماً انگلیسی نمی دانست مگر آن که دانشمندان متدینی چون شما برایشان دیلماجی کرده باشند) مدعی شد آن قهرمان در واقع پیامبر اسلام است، و آن داستان دربارهٌ اسلام. فكر نمی كنید ذهن مریض امام خمینی هم مثل آیت الله منتظری مقدم كار می كرده و در واقع این آقای خمینی است كه با اتكاء به دانش وسیع اسلامی خود این تفكر را رشد داد كه مطالب ?آیات شیطانی? از آن جهت مورد تكفیر واقع شد، كه جنبه هایی از حقایق تاریخی در آن نهفته بوده است؟

آیا بر اساس همین تفکر نیست که چند سال بعد نماینده الله و محمد بن عبدالله و ولی فقیه در کرج روسپی خانه باز می کند و آب از آب تكان نمی خورد؟ شما هیچ شنیدید كه چه بر سر آیت الله منتظری مقدم، پس از لو رفتن روسپی خانه اش در عاصمه البلاد اسلام آمد؟ هیچ! حضرت آیت الله كماكان در كنف حمایت اسلام زندگی می كند، زیرا لابد توانسته در دادگاه ثابت كند كه دایر كردن نجیب خانه در نظام مقدس اسلام جزو حسنات است و یاعث ثواب اخروی!
آقای پورجوادی!

چرا پری بلنده و اشرف چهارچشم از سردسته های شهرنوی حكومت طاغوت سزایشان اعدام است ولی آیت الله منتظری مقدم در كنف حمایت اسلام باقی می ماند؟ نه این است كه آیت الله منتظری مقدم مستظهر به احكام شرعی و الهی ست و بنا به فتوای آیت الله خمینی در تکفیر سلمان رشدی، اجرای سنت نبوی كرده و مصداق بارز این مصراع كه ?هرچه آن خسرو كند شیر ین است؟?

می گویید باید به سرچشمه های دین رجوع کنیم و اسلام در سرچشمه های خود خشونت ندارد. عجب؟! این كه مردی پنجاه و سه چهار ساله دختری هشت نه ساله را با خود به رختخواب ببرد و او را ?افضا? كند خشونت نیست؟ یا باید بگویید تجاوز به دختر هشت نه ساله توسط مرد پنجاه و چند ساله خشونت نیست یا منكر این شوید كه زندگی پیامبر اسلام از سرچشمه های دینی شماست. شق سومی هم وجود دارد؟

این خزعبل را تكرار نكنیدكه ازدواج دختران هشت نه ساله در آن زمان رسم بوده. مطلقاً این طور نیست. آیا می توانید یك نمونه دیگر نشان بدهید؟ اگر چنین رسمی بوده چرا دختران پیامبر در سنین بالای 16 سال – و مشخصاً فاطمه در بالای 18 سالگی – ازدواج كردند؟ بنده تمام كتب تاریخی را كه در دسترس داشتم محض پیدا كردن یك نمونه دیگر از ازدواج مردی پنجاه وچند ساله با دختری هشت نه سال تورق كردم و نیافتم. تازه اگر هم چنین موردی را بیابید، لابد متوجه هستید كه ظاهراً پیامبران مبعوث می شوند كه اعمال رذیلانه را براندازند، این طور نیست؟

آقای پورجوادی!

اگر قصد فهم داشته باشید، دلیل این سقوط اخلاقی خیلی ساده است. از زمان تجاوز نظامی اعراب (كه برخی شان بعداً هنگام تقسیم غنائم مسلمان شدند) به ایران در 1400 سال پیش تا قبل از انقلاب اسلامی تا تسلط مجدد مسلمان نماهای عرب زده كه حتی قصد تغییر زبان فارسی را كردند، جور اخلاق را عرفان و تصوف(2) می كِشید. و با سركوب تصوف و عرفان، كه امروز شما باز هم برای تقویت استدلالتان به آن متوسل شده اید، بار اخلاق هم بر دوش اسلام سوار شد و شد آنچه شد و امروز به یمن اسلام و اخلاقیاتی كه ندارد – اگر چه مردم در ملا عام عرق نمی خورند و نماز می خوانند – اما فروش آدم و فحشا و تبهكاری و مواد مخدر و دروغگویی و دزدی و اختلاس و… سكه رایج است و بزرگترین مقامهای جمهوری اسلامی در آن نقش دارند. نمونه می خواهید؟ الحمد الله بوی ?آقازاده? ها تمام كشور را فراگرفنته است!

دیگر نباید و نمی توان لاپوشانی کرد، ما هر چه می كِشیم از این اسلام است. هر بدبختی داریم ناشی از این اسلام است. كدام یك از بدبختی های ما ملت است كه ربطی به اسلام نداشته و ناشی از این اسلام نباشد؟ می توانید حتی یكی نام ببرید؟ این همه دزدی، این همه دروغگویی، این همه فحشا و مواد مخدر و رسوایی هایی كه بوی عطرش جهان را فراگرفته همه از این اسلام است. آن وقت شما نشسته اید و می گویید اسلام خشونت ندارد؟ اسلام مادر همه خشونتهاست. كتابهای تاریخی را قبول ندارید؟ خود قرآن را چطور؟ منكر قرآن هم می شوید؟

همین امروز كه مقاله توهین آمیز و غیر منصفانه شما را می خواندم نوشته دیگری هم در روزنامه كریستین ساینس مانیتور بود درباره یك زوج مسیحی آمریكایی كه برای فراگرفتن قرآن به قم رفته اند و اینك سه سال است در آن جااقامت دارند ولی جالب این كه سال اول اقامتشان را به آموختن فارسی گذارنده اند و فعلاً هم مشغول خواندن ?حافظ? هستند! لابد برخی از روحانیان مترقی! ترجیح داده اند حافظ را بجای قرآن تعلیم دهند، شاید خجالت كشیده باشند این همه ?قتلوا? ?قتلوا? و ?اقتلوا? ?اقتلوا? را آموزش دهند، نكند كه آنها هم بعداً به صهیونیستها ی مسیحی و یهودی بپیوندند كه اسلام را خشن معرفی می كنند!

محبت كرده و فرموده اید كه نمی خواهید بگویید اسماعیلیه در طول تاریخ مرتكب اعمال تروریستی نشده اند. و نتیجه گرفته ایدكه كشتارهای بی امانی كه به اسم اسلام صورت می گیرد برخاسته از ذات اسلام و شهود اولیه اسلام نیست! شهّدالله كه عالمانه عامدانه دروغ می گویید و خاك بر چشم مردم می پاشید! لعنت خدا بر شما باد‍!

ترورریسم، یا به گفته آن آیت اللهی كه در نماز جمعه تهران در سال گذشته رسما تروریسم را با عنوان اسلامی آن ?ارهاب? تایید كرد كاملاً برخاسته از ذات اسلام است. مگر پیامبر اسلام فرمان نداد خانه آن مردی كه جرات كرده و از اوانتقاد كرده بود شبانه به آتش بكشند و همه اهالی آن را بکشند؟ به نظر شما آن خشونت نبود؟ یا خشونتی كه پیامبر بكند عین رافت اسلامی و رحمت است؟ سند می خواهید؟ نگاه كنید به ابن اسحاق و ابن هشام. یا باید بگویید این عمل و آتش زدن خانه مردم عملی تروریستی نیست، یا باید پیامبر را از قوانین مستثنی كنید. هر كدام را می خواهید می توانید انتخاب كنید: فقدان نظام اخلاقی یا تایید تروریسم؟ می بینید كه هر طرفش را بگیرید بوی عطر آن بلند می شود.

بخشی از ترورهای شخصی و اجتماعی – سیاسی پیامبر اسلام را – بر اساس متون معتبر اسلامی، همان متونی كه هم امروز در حوزه های ?علمیه? قم و نجف تدریس می شود – در مقاله ای احصاء كرده ام، اگر می خواهید بفرمایید برایتان بفرستم.

آقای پورجوادی!

می دانید كه اگر بخواهم از این نمونه ها بیاورم مثنوی هفتاد من كاغذ می شود و شما یقیناً همه آنها را بهتر از من می دانید و لزومی به تكرار آنها نیست.

آقای پورجوادی!

شرط اول تلاش در رفع نواقص و مشكلات شناسایی آن نواقص و مشكلات است. اسلام در ذات خود مروج خشونت است. از زمان پیامبر اسلام تا همین امروز كه وارثان برحق پیامبر اسلام یعنی آیت الله خمینی و یارانش در ایران و امیرالمومنین عمر در افغانستان و سلطان حجاز كه هیچ نمازجمعه ای را بدون بریدن دست و پا و درآوردن چشم برگزار نمی كنند و دنیا هم چشم بر این جنایتها بسته، تا بن لادن و القاعده كه به قول شما اعلان جنگ صلیبی را بر بام دنیا و بلندترین برجهای نیویورك برافراشته، به همان ذات عمل می كنند. دست كم صهیونیستهای مسیحی و یهودی این سعه صدر را دارند كه خانم وزیر امور خارجه سابق آمریكا رسماً اعلام كند كه اسلام در آمریكا سریعترین رشد را در میان ادیان داشته و البته اسلامی كه در آمریكا و بخصوص در میان سیاه پوستان این كشور رشد می كند اساساً با اسلام واقعی جامعه النبی معارض است و اعتقادات مسلمانان آمریكا در ایران و عربستان قطعاً مجازات مرگ دارند چون اینان، بعنوان مثال، معتقد به ختم نبوت نیستد و مثلاً لویس فراخان را كه پیغمبر امروزی آنان است همتا و همشان محمد بن عبدالله می دانند.

شما همه اینها را و بیشتر از اینها را می دانید اما چون می خواهید وارد اصل قضیه یعنی ذاتی بودن خشونت و نفرت پراكنی در اسلام نشوید آن را دور می زنید و نشانی غلط می دهید. شاید هم مثل آیت الله جوادی آملی كه هفت میلیون تومان گرفت و زیارتنامهٌ وارث برای آقای خمینی نوشت، برای شما هم منفعتی مالی یا رسیدن به مقامی بالاتر متصور باشد. شاید چون شما مثل رفیق گرمابه و گلستان خود، غلام یزید شداد ظالم، دختری ندارید كه با عرضه او به محضر ولی فقیه بروید، لاجرم از این راه می خواهید ?خدمتی? كنید و اجرتی ببرید.

می خواهید به اسلام خدمت كنید، بیاید یك متن پاكیزه از قرآن به دست بدهید، از آن نوعی كه اگر پیامبر همه محسنات ادعایی شما را داشت قرآن را می نوشت. می خواهید به اسلام خدمت كنید، بیاید مبانی اخلاقی برای اسلام تعبیه كنید. یكی – و بلكه مهمترین – بنای اخلاقی راستگویی ست، بیایید از امروز تصمیم بگیرید دروغ نگویید، مگر نه این در كتابهای درسی می نویسید دروغگو دشمن خداست؟ آیا شما هم معتقدید روحانیان و دانشمندان متدین چون شما حق دارند دروغ بگویید ولی عوام حق ندارند؟! بیایید دست کم به عنوان یک نمونه نادر نشان بدهید که دروغ از ارکان اسلام شما نیست.

اگر می خواهید به اسلام خدمت کنید سکوت کنید. شما بهتر از من می دانید که اهمیت کتابهای آسمانی در آن است که خوانده نشوند و اهمیت ادیان در آن که مورد بحث و مداقه قرار نگیرند. شما بهتر از من می دانید که سفره نینداخته بوی مشک می دهد!

آقای پورجوادی!

امروز كه اسلام شما همه حیثیت مردم ما و بشریت را بر باد داده، تنها كاری كه از من نوعی بر می آید این كه نفرین كنم بر بنیانگذاران این نهضت جهنمی در طول تاریخ و در ایران معاصر. خدا لعنت كند همه شما را و امیدوارم چند سالی بیشتر عمر كنید تا شاهد نابودی انقلاب اسلامی باشید، اگرچه نابودی ارزشهای اسلامی چون دروغگویی و خشونت و سرقت و راهزنی و پیمان شکنی و جز آن به زمان درازتری نیازمند است.

خدا شما ، همه روحانیان و اذنابشان را لعنت كند كه این همه دروغ و دغل در كار خدا می كنید، اگرچه می دانم كمتر روحانی اسلامی یافت می شود كه هنگام مواجهه با ملك الموت از وجود خدا استغفار نكند.

علی سجادی – واشنگتن دی. سی.

اول بهمن 1382

بعد از تحریر:

متاسفم كه گاهی اوقات مجبور به استفاده از كلماتی شده ام كه در قاموس من نیست. ولی انس سالیان دراز با امهات متون اسلامی چون قرآن و نهج البلاغه، و مشاهده اجرای قوانین الهی در سرزمینی که از آن برخاسته ام، لحن و زبان مرا هم ?اسلامی? كرده است و نهال ?لا حیا فی الدین? در كُنه جانم ریشه دوانده؛ چه كنم كه ?نخ كم است و سوزن نیست?


1- حالا وارد آن قسمت نمی شویم كه چرا آقای خمینی ایرانیان قبل از انقلاب اسلامی را مسلمان نمی دانست و می خواست آنها را مسلمان كند. ولی به نظر شما آیا با آنچه در این 25 سال رخ داده ، نباید نتیجه بگیریم كه اسلام نه فقط یعنی خشونت، بلكه اسلام یعنی رواج فحشا،  اسلام یعنی رواج دروغ، اسلام یعنی رواج دزدی، اسلام یعنی رواج خدعه، اسلام یعنی رواج مواد مخدر، اسلام یعنی رذالت، اسلام یعنی فقاهت و قس علی هذا؟

2- فرموده اید كه اسلام دین عشق است ولی برای استدلال و به کرسی نشاندن این ادعای نامعقول خود به عرفان روی آورده اید كه ریشه های هندی – ایرانی دارد و اگر هم رنگی اسلامی یافته قطعاً به خاطر حضور شمشیر اسلام در سرزمینهای تحت سلطه بوده است. این مقدمه درست كه در اسلام رابطه بین خالق و مخلوق رابطه عبد و رب است ولی ارتباط عبد و رب با عاشق و معشوق فقط می تواند از ذهنی خطور كند كه مطلقاً عنایتی به رابطهٌ علّی میان قضایا ندارد.

مناظره با آقای مرتد پیرامون جعلیات تاریخی اش

چرا من این مناظره را انجام میدهم؟

هدف من از انجام این مناظره روشن کردن و افشا کردن برخی از جعلیاتی است که ناسیونالیست های افراطی در نقد اسلام انجام میدهند.  شاید پرسیده شود که جعلیات این افراد چه ارتباطی با من دارد، پاسخ این است که هر دانایی نسبت به جعلیاتی که اطرافش انجام میگیرد مسئولیت دارد و اگر آن جعلیات و دروغها را افشا نکند خیانت به حقیقت و خرد آدمی کرده است. افزون بر این در بسیاری از مواقع از من پرسشهایی میشود که مربوط به همین جعلیات است و از آنجا که من آنها را پشتیبانی نمیکنم، این را برای خویش آسوده تر میبینم که بطور کتبی و دقیق و موشکافانه تا جایی که ممکن است و یکبار برای همیشه به بررسی این جعلیات بپردازم تا اینکه بخواهم بطور موردی برای هر پرسشگری پاسخی بنویسم.

من باور دارم جعل کردن تاریخ کاری بسیار ناشایست است، بویژه وقتی که اهداف و امیال پلید قوم گرایانه و نژاد پرستانه و ناسیونالیستی افراطی که بطور غیر تصادفی معمولاً فاعلان آن از طرفداران نظام پادشاهی هستند، پشت آن قرار گیرند، و از آنرو که بر تعداد این جاعلان و دروغگویان اگر سکوت افرادی چون من ادامه یابد هر روز افزوده خواهد شد من بر خود اینرا بایسته میدانم که گامهایی هرچند کوتاه در راه روشن کردن این جعل ها و رسوا کردن جاعل ها بردارم و انجام این مناظره نیز در این راستا است.

دلیل دیگر این است که این مطالب جمع آوری شده در این مناظره سرتاسر مربوط به اسلام هستند، و علاوه بر اینکه جعلیات برخی افراد را رد میکنند، حقایق متعددی را راجع به تاریخ اسلام از معتبر ترین منابع تاریخی آن افشا میکنند و برخی از این مطالب بسیار جالب و دانستنشان برای اسلام ستیزان و مسلمانان حقیقت جو شایسته و بایسته است، هدف دیگر من از انجام این مناظره این است که امید دارم این بخش های مهم یاد پنهان مانده از تاریخ بتواند تحولی را در ذهن کسانی ایجاد کند.

آقای مرتد (دانش پرست، کاوه بیخدا و…) کسی است که من وی را برای رویارویی در این مناظره برگزیده ام زیرا ایشان همواره این جعلیات را مطرح میکنند و به دلیل انتقادهای من به این جعل ها برآشفته اند و رو به دشمنی و سنگ اندازی آورده اند و از تاریکی تیر به سوی روشنی میزنند، این مناظره شانسی است برای آقای مرتد تا نشان دهد سخنانش راجع به تاریخ اسلام که من در اینجا به آنها اشاره میکنم جعل های تاریخی نیستند، این مناظره همچنین فرصتی است برای دیگران تا دریابند علت دشمنی های آقای مرتد با من و همفکران من چیست. هر پاسخی از آقای مرتد در پاسخ به این نوشتار بر روی همین تارنما منتشر خواهد شد.

چرا جعل کردن تاریخ کاری ناشایست است؟

گمان نمیکنم کسی به جد باور داشته باشد که تحریف کردن تاریخ کاری شایسته است، اما به هر روی دستکم چهار دلیل را میتوان برای اثبات اینکه جعل کردن تاریخ کاری ناشایست است بیان کرد، این دلایل گاهی وظیفه گرایانه و ناپیامدگرایانه و گاهی پیامدگرایانه و سودمندگرایانه  هستند.

دلیل نخست. معمولاً کسانی که جعل میکنند اهداف سیاسی دارند. تاریخ – شرح وقایعی که در گذشته رخ داده است، قهراً خود بخشی از واقعیت است، بنابر این کسی که جعل تاریخی میکند میخواهد واقعیت را به نفع اهداف سیاسی اش تحریف کند، آنچه درست است را نادرست نشان دهد و عده ای را به عملی وا دارد که در صورتی که اطلاعات درست به آنان داده میشد دست به آن کار نمیزدند، این خود مصداق بارز شیادی و در نتیجه کاری اخلاقاً نادرست و ناشایست است.

دلیل دوم. بسیاری از اسلام ستیزان گمان میکنند اسلامگرایان بطور کلی ابله هستند. اما این درست نیست، اسلامگرایان تنها در پذیرش باورهایشان ابلهانه رفتار میکنند، یعنی مشتی باورهای نادرست را یکباره میپذیرند، در حالی که در نقد دیگران و دفاع از باورهایشان گاهی اوقات بسیار هوشمندانه برخورد میکنند، واقعیت آن است که دین داران آموخته اند که در مورد باورهایشان موشکافانه و نقادانه فکر نکنند، اما ممکن است در سایر موارد از این توانایی بشری استفاده کنند. این است که دروغ گفتن در مورد تاریخ و اسلام سرانجام خوبی نخواهد داشت و اسلامگرایان دروغ بودن آنرا دیر یا زود افشا خواهند کرد و از این طریق خواهند گفت که اسلام ستیزان اساساً دروغگو و جاعل هستند و برخی از عوام نیز اینرا باور خواهند کرد، حال آنکه جاعل بودن دسته ای از جماعتی بدان معنی نیست که تمام آن جماعت جاعلند ولی دانسته بسیار ساده، این کمتر در حد فهم عوام نا آشنا با منطق است.  اسلام ستیزان و خردگرایان نیاز دارند که با نشان دادن صداقت و راستی از خود اعتماد مردم را جلب کنند تا بتوانند روشنگری کنند، این است که جعل کنندگان به مثابه دوستان نادان در میان اسلام ستیزان هستند، و کسانی هستند که بنیان اسلام ستیزی را سست میکنند و تلاش میکنند دیوار خردگرایی را با خشت های کج بنا کنند و از درون به جنبش خردگرایی و روشنگری ایران صدمه بزنند و آنرا از معنی تهی کنند. حال آنچه اهمیت دارد این است که خود اسلام ستیزان پیش از اسلامگرایان به نقد جاعلان بپردازند و پیش از اینکه دشمن چنین کند خودشان علف های هرز این حرکت را بچینند و کشت خردگرایی را بهتر داشت کنند.

دلیل سوم. به یاد دارم در پاسخ به اعتراضی که مهندس بهرام مشیری به تحریفات آقای فولادوند کرده بود، ایشان با همان الفاظ بسیار شنیع و زشت میگفتند که حال فرض کنیم یک وطن پرست برای میهنش این داستان را ساخته است، آیا اینکار آقای مشیری درست است که در مقابل چنین کاری بایستد؟ آری به روشنی میتوان در چهره افراد ناسیونالیست افراطی دید که آنها گمان میکنند با تحریف تاریخ به نفع ایرانیان، در واقع به میهنشان خدمت میکنند، اما این اشتباه بزرگی است. هر چقدر هم که آدمی خود را از حقیقت پنهان کنند، حقیقت سر انجام آدمی را خواهد یافت. ممکن است افرادی را بتوان برای مدت کوتاهی با جعل کردن خوشحال کرد و برای آنها هویتی کاذب بوجود آورد اما آنها سرانجام واقعیت را خواهند فهمید و فهم واقعیت در چنین مواقعی چیزی جز سر خوردگی و افسردگی را برای آدمی به بار نخواهد آورد.  من خود این مسئله را به نزدیک تجربه کرده ام، یکی از یاوه گو ترین نویسندگان ایرانی که کتابهایی را تحت نام ترجمه تالیف میکند، ذبیح الله منصوری است. از نزدیکان خویش کسی را میشناختم که کتاب «سرزمین جاوید» او را مطالعه کرده بود و در هر مجلسی با شوق و شادمانی از آنچه در آن کتاب خوانده بود تعریف میکرد. روزی این شخص با فردی فرهیخته و دانا در مورد تاریخ ایران برخورد کرد و وقتی فهمید که ذبیح الله منصوری بسیار در کتابهایش یاوه گویی میکند دریافت که آنچه تابحال درست میپنداشته چیزی نیست جز تحریفات شخصی جاعل. این برخورد باعث شد تمام هویت مجعولی که برای او ساخته شده بود و بدان خوی گرفته بود ناگهان و به یکباره شکسته شود و این ضربه روحی بزرگی برای شخص بود بگونه ای که تقریباً کتاب خوانی را برای همیشه کنار گذاشت. آری اگر کسی میخواهد ایرانیان را به هویتی سالم، پویا و سازنده برساند نباید این هویت را مبتنی بر دروغ و تحریف کند چون هویت کاذب نتیجه خوبی را ببار نخواهد آورد. دروغ گفتن به نفع ایران، نه تنها خدمتی به جامعه ایران نمیکند بلکه ضربه ای است به ایرانیان و در دفاع از ایران باید در مقابل جعل ایستاد.

دلیل چهارم. جعل کردن کاری است آخوندی، کشیشی، خاخامی و موبدی و استالینی. طبقه نامیمون روحانیت در طول تاریخ بسیار دست به خلق واقعیت زده است و داده های تاریخی را با اهداف سیاسی و اجتماعی خود دگر کرده است. واقعیت را باید کشف کرد نه اینکه چیزی غیر واقعی را واقعی نشان داد (خلق واقعیت). اسلام ستیزان نیز اگر قرار باشد همچون طبقه روحانیت جعلیات و یاوه به خورد ملت بدهند و آنها را در لجنزار باورهای دروغین غرقه سازند دیگر فرق چندانی با آنها ندارند. اسلام ستیزی اگر با خردگرایی همراه نباشد و بخواهد همچون سایر ادیان مشتی باورهای غلط ناشی از احساسات و عواطف و یاوه های عوام پسند را به مردم تحویل دهد ارزشی ندارد و بر خردگرایان است که در مقابل این بی ارزشی بایستند. باورهای غلط و دروغین کردار آدمی را زشت و منحرف از راستی میکنند، پشت هر کردار ناشایست و نادرستی معمولاً باور نادرستی خوابیده است.

پس از این توضیحات و مقدمات اکنون شایسته است که به بررسی جعلیات آقای مرتد بپردازیم.

جعل تاریخ در مورد سلمان فارسی

از جعل های رایج افراد ناسیونالیست افراطی این است که میگویند اسلام را اساساً سلمان فارسی ساخته است، میگویند او از شاهزادگان یا درباریان دربار ساسانیان بوده است و با هدف براندازی حکومت ساسانی اسلام را میسازد تا در پی آن بدینسان ایران را نابود کند. انگیزه های این افراد از این جعل برای من هنوز آنگونه که باید و شاید روشن نیست، اما به یاد دارم  که آقای فولادوند هرگاه به نکته ای مثبت در تفسیرش از قرآن بر میخورد آنرا به سلمان فارسی نسبت میداد، شاید انگیزه این باشد که بگویند آنچه اعراب به اسلام داده اند مطلقاً بد است و اگر چیز خوبی نیز در اسلام باقی مانده آن چیز اصالتاً مال ایرانیان است. افزون بر این حرکت های سیاسی که بر نادانی افراد و احساسات و عواطف عوام مبتنی هستند همواره نیاز به درست کردن دشمن تخیلی دارند، به نظر میرسد ناسیونالیست های افراطی نیز به نوعی تلاش میکنند با تاکید بر این نکته و کار زشت سلمان وی را با ایرانیان مسلمان فعلی مقایسه کنند و همانطور که او را یک خائن میدانند ایرانیان مسلمان را نیز خائن به ایران و ایرانی جلوه دهند. من بطور مطلق با این انگیزه دوم مخالف نیستم، یعنی مخالف این نیستم که ایرانیان دریابند اسلام دشمن بزرگی برای بشریت و در نتیجه ایرانیان است،  اما به هر روی این نکته را باید همواره به یاد داشت که هدف هیچگاه وسیله را توجیه نخواهد کرد و جعل تاریخ نه به این بهانه و نه با ارایه ی هیچ دلیل مشابه دیگری هرگز شایسته نبوده و کاری غیر اخلاقی است. اگر قرار است ایرانیان دریابند که اسلام مضر به حال آنان و میهنشان است باید اینرا از روی واقعیت ها و اطلاعات دست در یابند نه از روی جعلیات و دروغ. از نگر اخلاقی؛ آنچه در اینجا مهم است و باید بدان توجه شود، این است که ما، انسانهایی که در زمان کنونی زندگی میکنیم، هیچ مالکیتی نسبت به آنچه در تاریخ اتفاق افتاده است نداریم و تنها بازگو کنندگان و یا یابندگان این واقعیات هستیم. از همین رو ما نمیتوانیم حتی در هنگامی که این امر به سودمان باشد و یا اگر سبب نتایج مثبتی در خود شوند، دگرگونی هایی در آن بوجود بیاوریم. زیرا ما با انجام چنین کنشی مرتکب دروغگویی شده ایم. گذشته از انگیزه های این افراد، اگر قرار باشد این سخن جعل نباشد مدافعان آن باید دستکم درستی دو گزاره زیر را اثبات کنند:

1- سلمان فارسی شاهزاده، مغ یا از هر گروه دیگر از درباریان بوده است.

2- سلمان فارسی پیش از 40 سالگی محمد-یعنی سنی که وی در آن ادعای پیامبری کرد، در مکه محمد را ملاقات کرده است.

گزاره نخست کاملاً نادرست است، سلمان فارسی  که نام اصلی او روزبه بوده است، از طبقه دهقانان بوده است و تقریباً تمامی منابع معتبر تاریخی حاکی چنین روایتی از زندگانی او هستند. قدیمی ترین نوشتاری که میتوان پیرامون سلمان فارسی در کتب تاریخی یافت احتمالاً مربوط به ابن اسحق است، ابن اسحق در مورد سلمان فارسی از عاصم بن عمر الانصاری، به نقل از محمود بن لبید از قول عبدالله ابن عباس گفته است (1):

«حدثنی سلمان الفارسی من فیه، قال: کنت رجلا فارسیا من اهل اصبهان من اهل قریه یقال لها: جی، و کان ابی دهقان قریته»

«سلمان مرا گفت: من مردی پارسی از اهالی روستایی در اصفهان  بودم که آنرا جی میخواندند. و پدرم دهقان آن روستا بود.»

از طبقه دهقان بودن سلمان فارسی موضوعی است که در در منابع متعدد دیگری نیز تکرار شده است که در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم (2):

دلائل النبوه، ج 1، ص 258، و البستی، کتاب الثقات، ج 1، ص 249 و ابن کثیر، السیره النبویه ج1، ص 296 و 297 و المقدسی البدء والتاریخ، ج 5 ص 110 و ابن سعد الطبقات الکبری ج7، ص 318 و ابن الجوزی صفه الصفه، ج1، ص 523، و بحار الانوار ج 22، ص 355، و الذهبی تاریخ اسلام و طبقات المشاهیر و الاعلام ج2، ص 158 و شیخ صدوق، اکمال الدین و امام النعمه، ص 162.

در مورد طبقه دهقانان در زمان ساسانیان داده های تاریخی فراوان است، دهقان ها را نباید با کشاورزهای امروزی اشتباه گرفت، آنان صاحبان املاک در روستاها بودند و وظیفه دفاع از منطقه شان را خود بر عهده داشتند اما نه با مغان و نه با درباریان به هیچ عنوان اینهمانی ندارند.  بنابر این هیچ سند تاریخی معتبری از کتب اصلی تاریخ اسلام وجود ندارد که مربوط به تاریخ نویسان نزدیک به سلمان فارسی باشد و گفته باشد که او یک شاهزاده، مغ یا درباری بوده است، بنابر این، این نظریه ناسیونالیست های افراطی اساساً باطل است که میگویند وی از مغان، شاهزادگان و یا حتی از درباریان بوده است.

گزاره دوم نیز کاملاً نادرست است سلمان فارسی در مدینه محمد را ملاقات میکند. طبیعتاً اگر قرار است سلمان فارسی اسلام را ساخته باشد، او باید پیش از اینکه محمد ادعای پیامبری کرده باشد او را ملاقات کرده باشد. محمد در 40 سالگی و در مکه ادعای پیامبری خود را مطرح کرده است و منبع معتبر تاریخی وجود ندارد که گفته باشد او در مکه محمد را دیده است. ابن هشام این مورد را نیز تایید کرده است (2) و از قول سلمان گفته است به دلیل بردگی او در مدینه بخت دیدن محمد را نداشته است تا اینکه محمد به مدینه هجرت میکند، افزون بر او منابع زیر نیز اینکه سلمان در مدینه محمد را برای نخستین بار ملاقات کرده است تایید کرده اند:

ابن هشام، السیره النوبیه، ج1، ص 233، ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 6، ص 16، و 17 و ج 7 ص 318، الامام احمد بن حنبل، مسند، ج 5، ص 443. ابن قتیبه، المعارف، ص 270، تاریخ طبری، ج 2، ص 566، کتاب الثقات، ج 1، ص 254، طبقات المحدثین باصبهان، ج 1، ص 213، کمال الدین و تمام النعمه، ص 162 و 163، رجال صحیح مسلم، ج 1، ص 274.

بنابر این روشن است که اسلام نمیتواند تماماً ساخته سلمان فارسی باشد، اگر او تاثیری بر اسلام داشته است، تاثیر او پس از ادعای بعثت محمد است و تاثیر او بر روی قرآن نیز تنها در دوران مدنی زندگی محمد و بر روی آیات و سوره های مدنی قرآن است.  دکتر شجاع الدین شفا نیز در نوشته ای که بر روی یکی از سایتهای منصوب به ایشان بر روی اینترنت قرار دارد (3) به بررسی این جعل تاریخی پرداخته است و خواندن نظر ایشان در این مورد نیز خالی از لطف نیست، ایشان گفته اند:

داستان سلمان پارسی و محمد

در ارتباط با زندگی سلمان فارسی و نقش او در شکل گيری اسلام، به اظهار نظربعضی ها مبنی بر اين است که سلمان يک پرنس انقلابی زرتشتی بوده که ميخواسته از راه بر اندازی شاهنشاهی ساسانی بدست تازيان، تاج و تخت خود را باز گيرد، و بهمين جهت خود او در جنگ قادسيه يکی از فرماندهان سپاه عرب بوده، ولی دو سال و نيم پس از آن در گذشته است.

نميدانم واقعا برداشت اين افراد از اسلام و طرح اين مطلب چيست يابرداشت من اين بوده است و يا اشتباه ميکنم، ولی اگر درست باشد ميبايد تذکر دهم که اين برداشت، تا آنجا که من ميدانم، با واقعيت های تاريخی تطبيق نميکند، زيرا که اولا هيچ دليلی برای اينکه اين فرد کاملا معمولی و از يک خانواده محقر رامهرمز يا جی اصفهان مقام پرنسی داشته باشد در دست نيست. ثانيا در هيچ جا از فرماندهی نظامی او در جنگ قادسيه نام برده نشده، ثالثا وی نه تنها دو سال و نيم بعد از جنگ قادسيه (که در سال 14 هجری روی داده) وفات نکرده، بلکه تا 22 سال بعد از آن نيز زنده بوده و در سال 36 هجری در گذشته است، و اين تاريخ در سنگ مزار او در مدائن (تيسفون ساسانيان) که وی سال های زیادی از جانب دستگاه خلافت حکومت آنجا را داشت، قيد شده است.

تا آنجا که ميتوان با اطمينان گفت اين است که وی از نفوذ افراطی طبقه موبدان زرتشتی در امور کشور مانند بسياری از ايرانيان ديگر ناراضی بوده و شايد بهمين دليل نخست به گرايش مزدکی که گرايشی انقلابی بوده روی آورده ولی بعد از سرکوبی اين جنبش در زمان انوشيروان، به آئين مسيحی گرويده و جلای وطن کرده و طی يک گيرودار به اسارت يک قبيله عرب بنام بنی کلب در آمده و به عنوان برده به خريد و فروش گذاشته شده و سر انجام در يثرب (مدينه کنونی) توسط محمد خريداری و بعد آزاد شده است.

اين موضوع که بعدا مورخان مسلمان مطرح کرده اند که علت سفر وی به خارج از کشورش جستجوی پيامبری از ميان قوم عرب بوده که درانجيل از ظهور بنام فارقـليط ( به معنی احمد يا محمد) خبرداده شده بود طبعا افسانه ای بيش نيست که مورخان اسلامی نظاير آنرا در مواردی ديگر نيز بار ها و بار ها ساخته و پرداخته اند.

در شکل گيری قرآن، به احتمال بسيار، با توجه به اطلاعات جامع سلمان در ارتباط با آئين های مسيحی و زرتشتی و بخصوص مانوی، نقش وی نقشی اساسی بوده است، بطوريکه حتی در دوران خود محمد نيز اين شايعه در ميان اعراب مکه و مدينه رواج داشته است . ولی آنچه کمتر بدان اشاره ميشود نقش بسيار مهم و سرنوشت ساز سلمان در جلوگيری از شکست حتمی مسلمانان مدينه در برابر مهاجمان قريش در جنگ معروف به جنگ خندق است که در سال 6 هجری روی داد و چون به توصيه سلمان محمد به پيروان خود دستور حفر خندقی را گردآ گرد مدينه داد که ايرانيان و بيزانسی ها با آن از دير باز آشنا بودند ولی اعراب از آن اطلاعی نداشتند، نيروی بيست هزار نفری قريش و متحدانش امکان ورود به مدينه را نيافتند و بعد از يک محاصره چند هفته ای به ناچار بازگشتند.

در کشمکش سياسی که بعد از درگذشت محمد بر سر جانشينی او ميان ابوبکر و عمر از يکسو و علی از سوی ديگر در گرفت، سلمان به اتفاق شش تن ديگر جانب علی را گرفتند و اکثريتی بيشتر جانب ابوبکر و عمر را. در دوران خلافت عمر، سلمان از جانب وی به حکومت مدائن بر گزيده شد، ولی اين حکومت بسيار ضعيف بود،زيرا سلمان بيشتر مردی پارسا و درويش مسلک بود تا مدير و فرمانروا، بطوريکه حتی از دريافت حقوق ماهانه اش نيز خودداری داشت و با پولی که از بافتن زنبيل بدست مياورد امرار معاش ميکرد. بعد از قتل عمر و در دوران خلافت های عثمان و علی، وی همچنان دوست نزديک علی باقی ماند، ولی بعد از قتل علی نشان زيادی تا هنگام درگذشت سلمان از وی در دست نيست.

پس از مرگ سلمان، فرقه غلات شيعه برای او مقامی بسيار بلند قائل شدند، بطوريکه فرقه معروف به سلمانيه يا نصريه او را در يکنوع تـثـليث شبه مسيحی در رديف محمدو علی جای دادندو مدعی شدند که خدا در جلوه اين سه نفر مجسم شده است. حديث هائی ساخته شد که بموجب آنها سلمان عيسی مسيح را به چشم ديده و عمری 350 و 400 ساله داشته است. تاريخ گزيده نيز نسبت او را بدخشان بن ارجعيت بن مرد سالار معرفی کرد (که شايد فرضيه آقای فولادوند در باره پرنس بودن او از آنجا ناشی شده باشد).

در قلمرو پژوهشگران غير مسلمان، بهترين بررسی را در باره سلمان ميتوان در اثر معروف «سلمان پاک» Luis Massignon و در رساله ای با عنوان:

Salman-e pak and the spiritual beginning of Iranian Islam نشريه K.R. Kama Institute چــــاپ بمبئی و نيـز انشارات Society Des Etudes Iraniennes چاپ سالهای دهه 1930 در پاريس يافت.

شجاع الدين شفا

حقایق تاریخی در مورد سلمان فارسی

روشن است که سلمان فارسی علی رغم اینکه موسس اسلام نبوده است، بسیار بر روی اسلام تاثیر گزار بوده است، و موسس نبودن او هرگز به معنی بی تاثیر بودنش در روند تکامل اسلام نیست.سلمان فارسی یقیناً از موثر ترین شخصیت های تاریخ اسلام بوده است و ظاهراً از داناترین افرادی بوده است که اطراف محمد را فرا گرفته بودند. از تاثیر های سلمان فارسی بر روی اسلام و قرآن میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

1. آموختن قرآن به محمد.در قرآن آیه ای ای بسیار جالب وجود دارد که میتوان رد پای سلمان فارسی را در آن دید.

سوره نحل آیه 103

وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ.

ما مى‏دانيم كه آنها مى‏گويند: «اين آيات را انسانی به او تعليم مى‏دهد!» در حالی كه زبان كسی كه اينها را به او نسبت مى‏دهند عجمی است؛ ولی اين (قرآن)، زبان عربی آشكار است!

از این آیه میتوان فهمید که محمد در زمان خودش محکوم به این میشده است که قرآن را شخصی به او می آموزد و او به دروغ آنرا به خود و دوست خیالی اش الله نسبت میدهد. همچنین میتوان فهمید که آن شخص یک عجمی بوده است. واژه عجمی به معنی غیر عرب است و تنها به ایرانیان گفته نمیشود، برای نمونه اعراب به رومی ها نیز عجمی میگفتند. در مورد اینکه آن شخص غیر عرب چه کسی بوده است مفسرین مسلمان قرآن نظرات مختلفی دارند و بسیاری از آنها معتقدند آن عجمی ممکن است سلمان فارسی بوده باشد. (4). نکته بی ارتباط ولی بسیار پر اهمیت این است که الله محمد چه استدلال ابلهانه و ضعیفی در رد این اتهام آورده است. آیت الله طباطباعی نیز در المیزان به ضعیف بودن این استدلال اشاره کرده است (5)، دوست مسلمانی در گفتگویی که با او پیرامون این آیه داشتم توضیح جالبی میداد، او میگفت این مسئله همانند آن است که شخصی به ویلیام شکسپیر از بزرگترین شعرای انگلستان و جهان بگوید که تو اشعار خود را از یک شخص فرانسوی یاد گرفته ای، حال آنکه اشعار شکسپیر از نگر ارزشهای زبانی و ادبی در حد کمال است و حتی یک انگلیسی ادیب و تحصیل کرده نیز نمیتواند همچون شکسپیر بنویسد.

پاسخ به این استدلال نما بسیار ساده است، به او گفتم نخست اینکه قرآن از نگر ادبی و حتی قواعد عربی دارای ایراداتی است  (6) دوم اینکه کاملاً ممکن است یک شخص فرانسوی محتویات اشعار شکسپیر (مثلاً داستان مکبث) را برای او به زبان انگلیسی دست و پا شکسته بگوید و شکسپیر که خود یک ادیب است آنرا با ادبیاتی برجسته و عالی بنگارد. از همین آیه و آیاتی از این دست میتوان به سادگی دریافت که قرآن نمیتواند با فرض وجود خدا، از طرف خدا باشد، از سازنده جهان و موجودی علیم انتظار میرود استدلالهای بهتر و دقیقتری در آخرین کتابش از خود به جای بگذارد. نتیجه آنکه ممکن است این آیات به سلمان فارسی اشاره کنند، زندگی سلمان فارسی نشان میدهد که او تا حدودی آشنایی با مسیحیت و یهودیت داشته است، زیرا او مدتی را در میان مسیحیان بوده است و گویا مسیحی نیز شده است، او همچنین  برده یک شخص یهودی نیز شده است. سلمان فارسی همچنین احتمالاً مزدکی بوده است و بنابر این با آیین مزدک و زرتشت نیز آشنایی داشته است، لذا روشن است که او میتوانسته است از الهام دهنده های بخش هایی از قرآن و معلمی خوب برای محمد بوده باشد. شباهت های بسیار زیادی میان خرافات دینی اسلام در مورد آخرت و خلقت و خرافات زرتشتی وجود دارد که این نظر را تقویت میکند.

سلمان آنقدر به محمد نزدیک بوده است که محمد او را از اهل بیت خود خوانده است (7)، بنابر این طبیعی است که سلمان از بسیاری از اسرار محمد آشنا بود است، حدیث بسیار جالبی در مورد سلمان وجود دارد که میتوان از آن مسائل بحث بر انگیزی را اکتشاف کرد، محمد گفته است «آنچه را سلمان میداند، اگر ابوذر میدانست کافر میگشت.» (8)، علی شریعتی با آسمان و ریسمان کردن های بسیار در سخنانش گاهی تلاش کرده است این حدیث مشهور را نشانه ای از به رسمیت شناختن کثرت گرایی-پلورالیزم دینی در اسلام بداند. در نگرش علی شریعتی به تاریخ اسلام ابوذر غفاری سمبلی از اسلام انقلابی است، به زبان خود ما و بدون تعارف منظور علی شریعتی از انقلابی بودن همان تروریست بودن، غارتگر بودن و در یک کلام مسلمان بسیار افراطی بودن است و سلمان از آنجا که از اسرار بسیاری آگاه بوده است طبیعتاً میانه رو تر بوده است، حال آن چیست که سلمان میداند و اگر ابوذر آنرا میدانست کافر میگشت؟ روشن است که این دانسته ها اگر میتوانستند ابوذر-شعبان بی مخ زمان محمد را کافر کنند، میتوانستند بسیاری از سایر مسلمین را نیز از اسلام خارج کنند، براستی دانسته های سلمان چه میتوانند باشند به غیر از آنچه او در مورد دروغین بودن پیامبری محمد و نقشه های پلید او برای فتح تمامی قبایل عربستان و دست درازی به سرزمینهای اطراف میدانسته است؟

2. راهنمایی بسیار ارزشمند به محمد در جنگ احزاب.جنگ احزاب یکی از حساس ترین و پر اهمیت ترین جنگها در تاریخ اسلام بوده است. نام احزاب را به این دلیل بر روی این جنگ گذاشته اند که حزب ها (دسته ها، گروه ها) ی زیادی در آن شرکت کرده بودند. اعراب غیر مسلمان پس از مشاهده شرارت های متعدد محمد و دژخویی او به این نتیجه رسیدند که باید با یکدیگر متحد شوند و به مدینه حمله برند، احزابی که در این جنگ حضور داشتند از قبیل قریش، بنی سلیم، بنی اسد، بنی فزاره، بنی اشجع و بنی مره بن عوف بودند (9)، و در میانشان همه ساکنین عربستان یعنی مشرکین و یهودیان وجود داشتند که این خود نشان دهنده آن است که اعراب بر خلاف دوران بعد از اسلامشان بر سر دین با یکدیگر نمیجنگیدند. مسلمانان یقیناً قادر به جنگیدن با آن همه نیرو که نزدیک به ده هزار تن بود نبودند، از اینرو محمد که وامانده بود و نمیدانست چه کند شورایی را تشکیل داد که در مورد این جنگ با اطرافیانش مشورت کند. سلمان فارسی نیز این شیوه جنگی ایرانی را به او می آموزد. ایرانیان پس از اسلام نیز از این شیوه سود میبردند و با کندن خندق از شهر های خود دفاع میکردند. اگر در این جنگ، جنگی میان مسلمانان و نامسلمانان در میگرفت تقریباً شکی نبود که مسلمانان نابود میشدند و نحوست و شومی اسلام سرتاسر عالم را در این زمان و زمانهای دیگر فرا نمیگرفت و محمد و دار و دسته اش نیز به جمع هزاران شیاد و شارلاتان و غارتگر دیگر تاریخ میپیوستند که نامی از آنها باقی نمانده است. آری براستی که بزرگترین خدمت سلمان به اسلام و بزرگترین خیانت او به بشریت و انسانیت همان تاکتیک نظامی ارزشمند خندق بود که به محمد داد.

3. آموزش شیوه ساختن منجنیق به مسلمانان. سلمان فارسی در جنگهای دیگر نیز به محمد یاری کرده است، او در جنگ طائف شیوه ساختن منجنیق را به اعراب آموخته است تا اعراب بتوانند بوسیله منجنیق حصارهای شهر را بشکنند. او به محمد میگوید در سرزمین پارس برای درهم شکستن حصارها، از منجنیق استفاده میکردیم. اگر منجنیق نداشته باشیم، مدت زیادی معطل میمانیم. پیامبر پیشنهاد سلمان را میپذیرد و به او میگوید منجنیق بسازد.  (10). این تکنولوژی نظامی که سلمان به مسلمانان هدیه میکند مسلماً بعدها توسط مسلمانان علیه مردم بیچاره عربستان، ایران، روم، هند و تمامی کشورهای دیگری که مسلمانان بدانها وحشیانه تجاوز کردند استفاده شده است. سلمان خود نیز در بسیاری از این تجاوزها و غارتگری ها حضور داشته است، گفته شده است که سلمان به مردمی که در قلعه ای توسط مسلمانان محاصره شده بودند. گفت جزیه بدهید و شما صاغرون هستید گفتند جزیه چیست؟ سلمان گفت: از شما پول-دراهم میگیریم و خاک بر سر شما باد (11).  واژه صاغرون به سوره توبه آیه 29 قرآن اشاره دارد که میگوید:

قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّی يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

با كسانی از اهل كتاب كه نه به خدا، و نه به روز جزا ايمان دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مى‏شمرند، و نه آيين حق را مى‏پذيرند، پيكار كنيد تا زمانی كه با خضوع و تسليم، جزيه را به دست خود بپردازند!

این واژه به معنی ذلت و خواری است، آری مسلمانان علاوه بر کشتار و غارتگری که بر نامسلمانان تحمیل میکردند از آنها جزیه هم میگرفتند و در قرآن تاکید شده است که این باج را نامسلمانان باید در عین مذلت و خواری به مسلمانان پرداخت کنند.

4. حکومت بر مدائن، پایتخت ساسانیان. مدائن پایتخت ساسانیان متشکل از چند شهر کوچک بوده است و مسلمانان به فرماندهی خود سلمان فارسی آنرا به روایت طبری در سال 16 هجری تصرف میکنند و سلمان از طرف سعد بن ابی وقاص به حکومت مدائن منصوب میشود، عمر نیز این انتخاب سعد را تایید میکند و او تا زمان علی نیز حاکم مدائن بوده است.

روشن است که با در نظر گرفتن این مسائل تاریخی میتوان نتیجه گرفت که سلمان از شخصیت های کلیدی و بسیار موثر در تاریخ اسلام بوده است.

جعل تاریخ در مورد خوارج

از دیگر جعل های تاریخی آقای مرتد آن است که میگویند خوارج عده ای ایرانی بوده اند که علی آنها را کشته است، و اینرا از اکتشافات تاریخی خود میداند.

خوارج جمع  مکسر واژه خارجه است (12). معنی مصطلح خوارج، خارجی به مفهوم بیگانه نیست. یکی از سخنانی که آقای مرتد برای دفاع از این نگر خود که خوارج ایرانی بوده اند تکرار میکند این است که واژه خوارج هم خانواده با خارجی است، و اگر اعراب به کسی میگفتند که او از خوارج است، یعنی او غیر عرب است و در نتیجه ایرانی است. این گفته تماماً باطل و ناشی از تحریف یا نادانی جاعلان از این اصطلاح عربی ناشی میشود. در عربی وقتی میگویند کسی بر کسی خروج کرده است، یعنی او در مخالفت با کسی بر آن کس شوریده است. مثلاً وقتی گفته میشود ابومسلم خراسانی علیه بنی امیه خروج کرده است، یعنی ابومسلم خراسانی علیه بنی امیه شوریده است. دلیل اینکه بر خوارج این نام نهاده شده است نیز بسیار روشن است. اسلام در واقع بهانه ای برای کسب قدرت توسط محمد بوده است و تبهکاران نخستینی که به این آیین گرویدند طبیعتاً پس از مرگ تبهکار بزرگ محمد، بر سر قدرت به ستیز و نزاع با یکدیگر پرداختند. در بلاهت و خشونت مسلمانان همین بس که پس از مرگ محمد به جان یکدیگر افتادند و هر کس به فکر کسب قدرت و یا پیروی و هواداری از یکی از ارکان قدرت افتاد. برای نمونه هنوز چند دهه از مرگ محمد نگذشته بود که علی پسر عمو، داماد و از نزدیکان محمد به جنگ عایشه زن محمد میرود. علی، طلحه و زبیر، معاویه، عمرو عاص و افراد خرد و کلان دیگری همگی به جنگ با یکدیگر میپردازند و گاهاً به فکر کسب قدرت و حکومت بر تمام مسلمانان بودند و در این وضعیت است که خوارج شکل میگیرند. خوارج عمدتاً دسته ای از هواداران علی بوده اند که پس از جنگ نهروان (جنگی که بین علی و معاویه در گرفت) بر علیه او شوریدند.

ایده اصلی خوارج این بوده است که حکومت از آن خدا است و یک بشر حق ندارد ادعای حق حکومت الهی بر روی زمین را داشته باشد و شعار مشهور آنها الحکم لالله از همین ایده ریشه میگیرد. خوارج تمامی طرفهای دعوا بر سر قدرت را افرادی مرتد و نامسلمان میدانستند که باید کشته شوند، علی، معاویه و عمرو عاص از باقی ماندگان مدعیان حکومت بودند و خوارج بر علیه آنها شوریدند. این است که نام خوارج برای آنها از جانب مخالفانشان برگزیده شد زیرا آنها بر همه طرفهای نزاع خروج کرده بودند. بنابر این روشن است که آقای مرتد اشتباه میکند و خوارج ارتباطی با بیگانه و خارجی بودن ندارد، بلکه تنها یک اصطلاح عربی است. خوارج پس از ماجرای حکمیتی که بین عمرو عاص و ابوموسی اشعری در جنگ صفین اتفاق افتاد شکل گرفتند، پس از جنگ صفین از لشگر علی بریدند و در مناطقی همچون حرواء و نخیله ساکن شدند و بر علیه علی دست به اقداماتی زدند تا آنجا که علی جنگ نهروان را با آنها جنگید و بیشتر آنان را نابود کرد و از دم تیغ گذراند.  برخی منابع میگویند از خوارج تنها ده نفر پس از جنگ نهروان باقی ماندند و از لشکر علی تنها 10 نفر کشته شدند، البته این سخن ممکن است آلوده به غلو باشد اما به هر روی میتوان نتیجه گرفت که علی تعداد زیادی از خوارج را کشت (13)،  نام این ده تن باقی مانده نیز اینگونه آمده است، سعد بن خالد سبیعی، عبدالله بن حماد الارحبی، دوبیته الجبری، فیاض بن الخلیل الاذری، کیسوم بن سلمه الجهنی، عبید بن عبد الخولانی، جمیع بن جشم الکندی، حبیب بن عاصم الاسدی، یزید بن هویره انصاری (14)، و هیچکدام از این نامها نامهای ایرانی یا شبیه به ایرانی نیستند.

ممکن است گفته شود این نامها  تازی سازی (تعریب) شده اند اما افزون بر ایرانی نبودن این نامها دانسته است که رهبران خوارج اعرابی شناخته شده ای هستند.  از آنجا که خوارج ابتدا یاران علی بوده اند و سپس بر وی شوریده اند و البته به گواه تاریخ، روشن است که رهبران خوارج افرادی شناخته شده و بعضاً از صحابه های محمد و از نسل نخستین مسلمانان هستند و به هیچ عنوان نمیتوان آنها را ایرانی دانست. از برجسته ترین چهره ها در میان خوارج میتوان از اشخاصی همچون: حرقوص بن زهیر تمیمی، شریح بن اوفی العبسی، فروه بن نوفل الشجعی، عبدالله بن شجره سلمی، حمزه بن سنان اسدی، عبدالله بن وهب راسبی، مسعر بن فدک، اشعث بن ربعی، عروه بن ادیه و… نام برد (15) که این افراد اغلب شناخته شده اند نمیتوانسته اند ایرانی باشند.

خوارج بنیانهای فکری کاملاً اسلامی و بسیار تندرویی داشته اند. گفته شده است افرادی بسیار زاهد و اهل عبادت فراوان بوده اند، تا آنجا که پیشانیشان از سجده پینه میبست. آنگونه که تاریخ گواهی میدهد خوارج از فرط تعصب و تندروی بوده است که بر علی و معاویه خروج کرده اند، گوشه ای از باورهای خوارج از این قرارند (16)،

1- کسی از خوارج به حساب می آید که عقیده داشته باشد که عثمان (در سالهای آخر حکومتش که بدعتهائی را در دین وارد کرد) و علی و معاویه و کسانی که به حکمیت تسلیم شده اند را کافر بداند. آنها میگفتند خود ما هم با قبول حکمیت کافر شدیم ولی از عمل خود پشیمان گشته توبه نموده ایم. آنان میگفتند: تنها کسانی مسلمان اند که از اول حکمیت را قبول نکردند و یا اگر قبول کرده اند توبه کرده باشند.

2- معتقد بودند امر به معروف و نهی از منکر بدون قید و شرط بر هر مسلمان واجب و لازم است.

3- خوارج تنها خودشان و کسانی را که از قبول حکمیت توبه کرده بودند را مسلمان میدانستند. لذا ذبائح مسلمانها (ی دیگر) را حرام میدانستند و از قصابی آنها گوشت نمیگرفتند و به آنها زن نمیدادند و از آنها زن نمیگرفتند. بدتر از همه زنان و اطفال مسلمانان را جایز القتل میدانستند. (17).

4- آنها میگفتند اگر مسلمان دروغ بگوید، او کافر و نجس است و مسلمان نیست و یا اگر غیبت کند یا شراب بخورد از دین اسلام خارج گشته است.

5- عقیده داشتند: در مقابل هر امام جائری باید قیام کرد و علی را جزء کفار میدانستند و میگفتند راهی جز قیام در مقابل او نیست. لذا در بیرون شهر خیمه زدند و رسماً یاغی شدند و چون همه مردم را کافر میدانستند شروع کردند به قتل و غارت آنها. (18)

اما مهمترین باور خوارج که آنها را بطور کلی متمایز از دیگر فرق اسلامی میکند باور آنها به این اصل بود که امور اجتماعی و اداره امور مردم باید توسط شورا و مشورت انجام گیرند و ریاست را کسی داراست که شایسته ترین فرد برای ریاست باشد نه شخصی که از طریق وراثت این شایستگی را دریافت میکند «نظریه امامت و انتصاب الهی» و یا کسی که منتخب بزرگان است «نظریه خلافت و شورای آریستوکراتیک اسلامی»، حال این شخص که باید توسط تمامی مسلمانان انتخاب شود ممکن است عرب باشد یا عجم. آنها همچنین معتقد بودند که خلیفه باید بر اساس قوانین الهی رفتار کند و الا باید عزل شود. بنابر این میتوان گفت که دیدگاه سیاسی آنها دستکم هم از دیدگاه شیعیان و هم از دیدگاه اهل تسنن مترقی تر بوده است. اما به هر روی روشن است که خوارج مسلمان بوده اند، یا دستکم ادعای مسلمانی داشتند و دشمنی با اسلام نمیکردند، بلکه همچون هر فرقه اسلامی دیگر خود را محق و دیگر فرق السلامی را ضاله و باطل میدانستند و چنین جماعتی را نمیتوانند ایرانیان اسلام ستیز آنهم در سالها نخستین اسلام تشکیل داده باشند.

البته این بدین معنی نیست که در ایران خوارج حضور نداشته اند، بعد از دوران علی و در زمان خلافت بنی امیه خوارج در ایران هواداران قابل توجهی پیدا کردند و در سیستان و خراسان قدرت داشتند و در سه قرن اول هجری غالباً تشکیل دسته های بزرگ میداده و تسلط خلفا را بر این نواحی دشوار میساختند. چنانکه خلفا گاه مجبور میشدند خود برای سرکوب آنان به ایران لشکرکشی کنند.  (19) اما دلایل و شواهد معتبری از طرف آقای مرتد برای اثبات ادعای ایرانی بودن خوارجی که علی با آنان جنگیده است ارائه نشده است و شواهد کاملاً علیه این ادعا هستند. ایراد آقایان جعل کننده این است که بین انسانها فرق میگذارند، از نظر ایشان علی حتماً باید تعداد زیادی ایرانی را کشته باشد تا قاتل و بی اخلاق به شمار آید، یعنی شلاق زدن، سنگسار کردن، دست بریدن، سر بریدن و شکنجه ده ها عرب مشرک، یهودی و مرتد کافی نیست که علی محکوم و مطرود باشد، بلکه مفعولان و قربانیان جنایات او باید لزوماً ایرانی باشند تا چنین شود. لازم نیست آقای مرتد دشمنی علی با ایرانیان را با جعل کردن اثبات کند، دشمنی علی با ایرانیان را میتوان به سادگی از پشتیبانی او از حمله عمر که در نهج البلاغه نیز آمده است و همچنین سرکوب کردن قیامهای مردم ایران که حکام جائر علی را میکشتند و نمیخواستند که بنده الله و دار و دسته اش باشند به روشنی دریافت! (20)

جعل تاریخ در مورد ابن ملجم

از جعل های دیگری در میان افراد ناسیونالیست افراطی، آن است که گویند ابن ملجم، قاتل علی ابن ابیطالب خلیفه چهارم اسلام و امام اول شیعیان یک ایرانی با نام بهمن جادویه یا جاذویه (هردو نام در کتب تاریخی دیده میشوند) بوده است.

ابن ملجم یکی از خوارج و اهل مصر یا قبیله کنده بوده است. منابع بسیاری این قضیه اشاره دارند، از نگر من یکی از معتبر ترین کتبی که در مورد تاریخ اسلام نوشته شده دانشنامه انگلیسی اسلام است که جمع کثیری از دانشمندان مسلمان و نامسلمان از دانشگاه های مختلف جهان آنرا نوشته اند. این منبع در مدخل ابن ملجم را اینگونه معرفی میکند:

«عبد الرحمن المرادی، قاتل خلیفه چهارم در سال 40 هجری 661. سه تن از خوارج، عبدالرحمن ابن ملجم، که جزو قبیله کنده بشمار میرود…»

این دیدگاه با تاریخ طبری همخوانی دارد، طبری در این مورد میگوید (21):

ابن ملجم مرادی از قبیله کنده بود، به کوفه رفت و یاران خود را بدید اما کار خویش را مکتوم داشت مبادا راز وی را فاش کند.

در مورد ابن ملجم تاریخ نویسان مشهور دیگری نیز اظهار نظر کرده اند، از جمله مسعودی اشاره کرده است (22):

«عبدالرحمن بن ملجم لعنت الله علیه بود وی از تیره تجیب بود که جزو طایفه مراد بشمار بودند و به مراد منسوب شد»

ابن هشام (23) در مورد طایفه مراد که به گفته او از طوایف بزرگ عرب بودند مطلبی را ذکر کرده است:

«سید علیه السلام، او را اکرامفای بسیار بفرمود و او را توقیعی بداد و بر سر سه قبیله بزرگ از عرب امیر گردانید، و یکی قوم خودش بودند مراد، و دوم قبیله زبید و سوم قبیله مذحج»

ابن خلدون، جامعه شناس و تاریخ نویس عرب نیز (24) در مورد قتل علی، به این اشاره کرده است که او از مصر آمده بوده است:

قتل علي رضي الله عنه سنة اربعين لسبع عشرة من رمضان وقيل لاحدی عشرة وقيل في ربيع الاخر والاول اصح‏.‏ وكان سبب قتله ان عبد الرحمن بن ملجم المرادي والبرك بن عبد الله التميمي الصريمي واسمه الحجاج وعمرو بن بكر التميمي السعدي‏:‏ ثلاثتهم من الخوارج لحقوا من فلهم بالحجاز واجتمعوا فتذاكروا ما فيه الناس وعابوا الولاة وترحموا علی قتلی النهروان وقالوا‏:‏ ما نصنع بالبقاء بعدهم فلو شرينا انفسنا وقتلنا ائمة الضلال وارحنا منهم الناس‏.‏ فقال ابن ملجم‏:‏ وكان من مصر انا اكفيكم علياً وقال البرك انا اكفيكم معاوية وقال عمرو بن بكر التميمي‏:‏ انا اكفيكم عمرو بن العاص وتعاهدوا ان لا يرجع احد عن صاحبه حتی يقتله او يموت‏.‏

کتابخانه دیجیتال مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی (25) این نگرش های تاریخی را بخوبی خلاصه کرده است:

اِبْن‌ِ مُلْجَم‌، عبدالرحمان‌ مرادي‌ (مق 40ق‌/661م‌)، مردي‌ از خوارج‌ و قاتل‌ امام‌ على‌(ع‌). بلاذري‌ (2/488) به‌ نقل‌ از كلبى‌ او را عبدالرحمان‌ بن‌ عمرو بن‌ ملجم‌ خوانده‌ است‌. گفته‌اند تبار وي‌ به‌ اعراب‌ حميري‌ مى‌رسد. ابن‌ ملجم‌ از قبيلة مراد بود كه‌ با بنى‌ جبّله‌ از قبيلة كنده‌ هم‌ پيمان‌ بودند (ابن‌ سعد، 3/35). برخى‌ نيز او را از قبيلة تجوب‌، يكى‌ از قبايل‌ حميري‌ و هم‌ پيمان‌ قبيلة مراد خوانده‌اند (ابن‌ حبيب‌، 160؛ ابن‌ منظور، ذيل‌ مادة تجوب‌)، اما بلاذري‌  گويد كه‌ تجوب‌ جد او بوده‌ است‌.

عبدالرحمن بن ملجم مرادی پیوندی از سوی مادرش با قبیله کنده داشته است، در مورد قبیله کنده از اعراب جنوبی در حدود سده 5 ام به نجد و یمامه مهاجرت کردند و در آن ناحیه حکومتی برپای داشتند که میان دو دولت دست نشانده ایران و روم یعنی لخمیان و غسانیان قرار گرفت. (26). قبیله کنده همان قبیله ایست که اشعث بن قیس از صحابه معروف محمد ریاست آن قبیله را بر عهده داشته است. گفته شده است که ابن ملجم پس از آنکه از مصر به کوفه می آید در خانه اشعث بن قیس سکنی میگزیند (27) برخی را باور بر آن است که اشعث بن قیس در نقشه قتل علی نقش داشته است و او پس از کشته شدن علی متهم به توطئه میشود اما خود انکار میکند (28). اشعث بن قیس در گسترش اسلام نقش داشته است، وی در جنگ قادسیه نیز شرکت داشته است (29). اشعث بن قیس کسی است که پس از مرگ محمد مرتد میشود و مسلمانان او را سرکوب و سپس به اسلام دعوت میکنند و او میپذیرد، با دختر ابوبکر ازدواج میکند (30)، دخترش جعده با امام حسن ازدواج میکند و سرانجام او را با زهر به قتل میراسند (31) و پسرش قیس نیز از کسانی بوده است که برای امام حسین دعوت نامه از کوفه میفرستد اما به سپاه شام میپیوندد و با او میجنگد (32)، بنابر این بعید نیست این اتهام درست بوده باشد.

ابن ملجم یک مسلمان بسیار متعصب بوده است و در راه اسلام جنگیده است و سر انجام نیز در راه آن جان میدهد. بنابر آنچه که در مورد خوارج و ایده سیاسی ایشان گفته شد، از ابن ملجم نیز که یکی از خوارج است انتظار میرود که مسلمانی متعصب باشد، و در واقعیت نیز چنین است. ابن حجر گفته است که او در حمله مسلمانان به مصر نقش داشته است (33)، همچنین معروف است که او قاری قرآن بوده است و قرآن را از معاذ بن جبل آموخته است، وی همراه عمرو عاص و از مقربان او در ولایت مصر بوده است و هنگامی که عمرو عاص از خلیفه عمر بن خطاب در مورد مشکلاتی که در قرائت قرآن پیش آمده بوده است پرسش میکند، عمر به او دستور میدهد که عبدالرحمن بن ملجم را در کنار مسجد جای دهد تا او قران و فقه به مردم بیاوزد. عمرو عاص خانه ای را در کنار خانه ابن عدیس برای ابن ملجم فراهم میکند (34). ماجرای قتل ابن ملجم نیز ماجرایی تکاندهنده است و او تا آخرین لحظه مرگ خود با علی دشمنی ورزید و از اسلام دم زد. تاریخ نویسان به دقت ماجرای قتل ابن ملجم را نقل  کرده اند، از جمله مسعودی (35) گفته است:

وقتی خواستند ابن ملجم لعنت الله علیه را بکشند عبدالله بن جعفر گفت «بگذارید من دل خودم را خنک کنم» و دست و پاهای او را ببرید و میخی را سرخ کرد و به چشم او کشید ابن ملجم گفت «منزه است خدایی که انسان را آفرید تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی» پس از آن او را گرفتند و در حصیر پیچیدند و نفت مالیدند و آتش در آن زدند و بسوختند. عمران بن حطان رقاشی درباره ابن ملجم و ستایش او درباره ضربی که زد ضمن شعری دراز چنین میگوید «چه ضربتی بود از مردی پرهیزکار که میخواست بوسیله آن رضایت خداوند را جلب کند هروقت او را بیاد می آورم پندارم که کفه عمل او بنزد خدا از همه مردم سنگینتر است.

ابن سعد (36) ماجرا را اینگونه نقل کرده است:

ودفن بعث الحسن بن علي الی عبد الرحمن بن ملجم فاخرجه من السجن ليقتله فاجتمع الناس وجاؤوه بالنفط والبواري والنار فقالوا نحرقه فقال عبد الله بن جعفر وحسين بن علي ومحمد بن الحنفية دعونا حتی نشفي انفسنا منه فقطع عبد الله بن جعفر يديه ورجليه فلم يجزع ولم يتكلم فكحل عينيه بمسمار محمی فلم يجزع وجعل يقول انك لتكحل عيني عمك بملمول مض وجعل يقول اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق حتی اتی علی اخر السورة كلها وان عينيه لتسيلان ثم امر به فعولج عن لسانه ليقطعه فجزع فقيل له قطعنا يديك ورجليك وسملنا عينيك يا عدو الله فلم تجزع فلما صرنا الی لسانك جزعت فقال ما ذاك مني من جزع الا اني اكره ان اكون في الدنيا فواقا لا اذكر الله فقطعوا لسانه ثم جعلوه في قوصرة واحرقوه بالنار والعباس بن علي يومئذ صغير فلم يستاذن به بلوغه وكان عبد الرحمن بن ملجم رجلا اسمر حسن الوجه افلج شعره مع شحمة اذنيه في جبهته اثر السجود قالوا وذهب بقتل علي عليه السلام الی الحجاز سفيان بن امية بن ابي سفيان بن امية بن عبد شمس فبلغ ذلك عائشة فقالت‏:‏

فالقت عصاها واستقرت بها النوی ** كما قر عينا بالاياب المسافر

بعد از دفن (علی)، حسن بن علی به سوی عبدالرحمن بن ملجم رفت، او را از زندان خارج کرد تا او را بکشد، پس مردم جمع شدند، بدن او را به نفت آغشته کرد، و گفت که او را آتش بزنیم. عبدالله بن جعفر و حسین بن علی و محمد بن حنیفه گفتند اجازه دهید تا دل خود را از او خنک کنیم، پس عبدالله بن جعفر دست او را و پاهای او را قطع کرد او شکوه نکرد. سپس میخ داغ به چشان او کشید، و او شکوه نکرد. سپس گفت تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی، سپس گفت اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق و تا آخر سوره را خواند، سپس چشمان او پر از اشک شد، دستور دادند زبان او را قطع کنند، پس او شکوه کرد (ضجه زد)، پس به او گفتند ای دشمن خدا وقتی دست و پایت را میبریدیم ضجه نزدی، اکنون چه شده است که وقتی میخواهیم زبانت را ببریم ضجه میزنی؟ گفت من ضجه میزنم زیرا من از در این دنیا بودن متنفرم، پس زبان او را بریدند و او را درون نمدی پیچیده و سوزاندند.

مشابه این داستان را منابع دیگری نیز ذکر کرده اند (37). حال آیا چنین شخصی که تا این حد باورمند به اسلام است، با آن شخص ایرانی آزادیخواهی که مردانه در مقابل تجاوز اعراب مسلمان به ایران جنگیده است و جعل کنندگان تلاش میکنند وی را معرفی کنند اینهمانی دارد؟

ملجم نامی ایرانی نیست. از دلایلی که طرفداران فولادوند برای پشتیبانی از ایرانی بودن ابن ملجم می آورند این است که واژه ملجم، در عربی از لجام می آید و لجام در عربی نیز همان لگام است در زبان پارسی. بنابر این پدر ابن ملجم یک ایرانی بوده است، و الا نام لجام را بر او نمیگذاشتند.  نخست باید گفت نام ابن ملجم، عبدالرحمن مرادی بوده است و این نام خود قبیله ای که وی بدان تعلق داشته است را نشان میدهد. از این گذشته اگر آنگونه که فولادوند میگوید منظور از ملجم کسی که لجام اسب را درست میکند یا میبندد یا افسارگیر یا هر چیز مرتبط با آن باشد، باید این نام اسم فاعل میبود و ملجم چنین نیست. افزون بر این، حتی اگر آنگونه که فولادوند میگوید باشد، دو زبان فارسی و عربی با یکدیگر بده بستانهای فراوانی داشته اند، و بسیاری از واژه ها در عربی ریشه فارسی دارند و برعکس. این است که اگر اعراب نام کسی را پسر ملجم بگذارند زیرا پدر او لجام اسبها را میبسته است، این به معنی آنکه وی پدری ایرانی داشته است نیست! همانطور که اگر در ایران به کسی بگویند پسر خباز (نانوا) است، این بدان معنی نیست که پدر آن شخص یک عرب است.

آقای مرتد و فولادوند میگویند که ایرانی بودن ابن ملجم توسط آخوندهای شیعه تحریف شده است تا ایرانیان از این قضیه دلخور نشوند که امام محبوبشان را یک ایرانی کشته است و از این طریق به شک بیافتند که مگر این امام چه کرده بود که یک ایرانی باید وی را بکشد، و از این طریق پی به جنایات خلفای تبهکار اسلام و رنجی که پدران و مادرانشان از دست این مردان بیابانی دوزخی ها کشیده اند ببرند. ممکن بود اگر ابن ملجم یک ایرانی باشد آخوندهای شیعه چنین کنند، اما با عرض تاسف باید به آقای مرتد و فولادوند گفت که تقریباً به غیر از مسعودی تقریباً تمامی باقی تاریخ نویسان مطرح و بزرگی که در این نوشتار از آنها یاد شده اهل تسنن هستند و اهل تسنن چنین انگیزه ای ندارند، هرگاه اهل تسنن میخواستند ایرانی بودن کشتن یک خلیفه اسلام توسط ایرانیان را انکار کنند، باید کشته شدن عمر بن خطاب به دست فیروز نهاوندی را انکار میکردند. در ضمن در تاریخ میتوان مواردی را یافت که در آنها یک ایرانی به دشمنی با امامان شیعه پرداخته است و نام این افراد تحریف نشده است، برای نمونه رهبری کسی که به خانه علی بر اساس روایات شیعه یورش میکند و فاطمه زهرا در این بین کشته میشود را یک ایرانی  بر عهده داشته است. آیت الله مطهری در (38) در پرخاشی که ظاهراً به دکتر علی شریعتی و دیدگاه التقاطی او است میگوید:

» تعداد زيادی از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و  پنجاه و يا به كمترين شماره هفتاد تن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه در تارك درخشان اين گروه نام سالم موسی بن حذيفه ( مولی ابی حذيفه ) ديده‏  می‏شود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كسانی بودند » .  آيا می‏دانيد اين آقای سالم كه شما او را در تارك درخشان شهدای حافظ  قرآن در يمامه قرار می‏دهيد كيست ؟ اين سالم همان فردی است كه گروه‏  يورش به خانه علی و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبری می‏كرد . اين‏  شخص در گروه همان كسانی بود كه شما هم آنها را به طنز » صحابه كبار »  می‏خوانيد و در قطب مخالف علی قرار می‏دهيد . اين فرد همان است كه خليفه‏  دوم هنگام مرگ گفت : اگر سالم زنده می‏بود كار را به شورا نمی افكندم ،  يعنی در تقدم او بر علی و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم .  سالم يك ايرانی آزاد شده اهل اصطخر است . من می‏دانم كه اين همه عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از محرومان تاريخ و از به اسارت گرفته شده‏ها و مستضعفين تاريخ است .اسارت و بردگی سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهای اسلامی منتهی‏ می‏شود. »

بنابر این روشن است که این بهانه آقایان نیز نمیتواند کمکی به آنها بکند و اساساً غیر منطقی است.

پس از این توضیحات باید به این پرسش پاسخ دهیم که بهمن جاذویه یا جادویه چه کسی بوده است؟ این دسته از جعل کنندگان میگویند که نام اصلی قاتل علی بهمن جادویه بوده است. بد نیست برای اینکه روشن شود بهمن جادویه کیست نیز به چند منبع تاریخی رجوع کنیم. در مورد اینکه او چه کسی بوده است میتوان داده های زیر را درکتب تاریخی پید