بایگانی برچسب‌ها: آرش-بیخدا

برهان پنهانی الهی، یا ناباوری

نویسنده – آرش بیخدا

پیشگفتار

من دوستی داشتم که فکر میکرد بینی بد فرمی دارد، و همیشه فکر میکرد مردم در مورد بینی او با یکدیگر سخن میگویند و تمام مشکلاتش در برقراری ارتباط با دیگران را به حساب بد ریخت بودن بینی اش میگذاشت. معمولاً خداباوران هم حساب بیخدایی دیگران را به مسئله پنهان بودن خدا میگذارند، یعنی اولین فکری که در مورد بیخدایان میکنند این است که این افراد خدا را قبول ندارند چون خدا را نمیتوان دید. دلیل شکل گیری این باور نه چندان غلط شباهت بسیاری به بینی به اصطلاح بد ریخت دوست من دارد، این دو مسئله نقاط ضعف هستند، بینی بد فرم دوست من نقطه ضعف دوست من و پنهان بودن خدا از نقاط ضعف خداباوری است. معمولا ویژگیهایی مانند غیر قابل دیدن بودن، غیر قابل درک بودن، غیر طبیعی بودن و غیره ویژگیهایی هستند که اگر در مورد چیزهای دیگر غیر از خدا  مطرح شوند ما حکم بر عدم وجود آن چیزها میدهیم اما بعضی انسانها این قاعده را در مورد خدا رعایت نمیکنند. اکنون اگر واقعا خدا وجود داشته باشد چه لزومی دارد که پنهان باشد؟

در نوشتار دیگری با فرنام ندیدن دلیل نبودن نیست پیرامون اینکه آیا چیزهایی وجود دارند که قابل دیدن و دریافت حسی نیستند یا نه به اندازه کافی صحبت شده است، اما در این نوشتار قصد دارم به نوعی دیگر به مسئله پنهان بودن خدا بپردازم. برهان پنهانی الهی بطور مستقیم با اینکه وجود خدا آشکار نیست ارتباط دارد و تلاش میکند پنهان بودن خدا را بعنوان دلیلی بر عدم وجود خدا اقامه کند. توجه داشته باشید که این برهان هرگز مدعی این ادعای جهانشمول نیست که «هرچیز که پنهان باشد، وجود ندارد»، بلکه بطور مشخص تنها در مورد خدا (خداوند چیست؟) این ادعا را مطرح میکند که «خدا وجود ندارد چون خدا آشکار نیست». این برهان به این دلیل تنها به خدا باز میگردد که در آن از ویژگیهای خدا استفاده میشود. این برهان نیز همچون برهان شر، برهانی شهودی است یعنی درستی آن مستلزم شهادت حقیقت یا حقایقی خارجی است.

برهان پنهانی الهی همچنین از این نگر با برهان شر شباهت دارد که هردو این برهان ها، نیک بودن، علیم بودن و قدیر بودن خدا را مورد حمله قرار میدهند و نشان میدهند که وجود خدایی که این سه ویژگی یا صفت را داشته باشد در تناقض با واقعیت های موجود است. در برهان شر وجود شر واقعیتی است که در تناقض با وجود خدا است و در برهان پنهانی الهی، پنهان بودن و آشکار نبودن خدا است که مورد استفاده قرار میگیرد تا عدم وجود خدا اثبات شود.

همانطور که پیشتر نیز اشاره شد، برهان پنهانی الهی یکی از مجموعه براهین شهودی اثبات عدم وجود خدا است که در آن شهادت به پنهانی و نا آشکاری وجود خدا برای اثبات قضیه عدم وجود خدا ضرورت دارد، و میدانیم که براهین شهودی از ارزشی کمتر نسبت به براهین منطقی اثبات عدم وجود خدا دارند زیرا این برهانها بحث وجود خدا را از منطق بیرون میکشند و به حوزه واقعیت ها و فلسفه میکشانند.

آیا تابحال به این قضیه فکر کرده اید که،

الف– هرچیز که وجود دارد آشکار است!

ممکن است شما بگویید، خیر بسیاری از چیزها وجود دارند که آشکار نیستند، مثلا امواج رادیویی و مادون قرمز وجود دارند اما آشکار نیستند. در پاسخ به این اعتراض باید بگویم که شما از کجا میدانید امواج رادیویی و مادون قرمز وجود دارند؟ آیا غیر از این است که اثر مشتق شده از وجود آنها را دیده اید و یا با هر ارگان حسی دیگری وجود آنرا دریافت حسی کرده اید؟ ممکن است از لحاظ فیزیکی بتوان گفت منظور از آشکار بودن همان «قابل اندازه گیری کردن» باشد، امواج رادیویی و مادون قرمز از جنس انرژی موجی هستند و دوره و طول موج آنها قابل اندازه گیری کردن است، ما از آنجایی که این امواج بر ما آشکار شده اند یعنی توانسته ایم آنها را اندازه بگیریم و بسنجیم به وجود آنها پی برده ایم. پس ما به نحوی توانسته ایم وجود این چیزها را دریافت حسی کنیم، پس وجود چنین چیزهایی نمیتواند مثال نقضی برای الف باشد.

شاید در اینجا آن مثال مسخره قدیمی آخوند پسند که، شخصی نزد امام فلان (ع) رفت و گفت خدا وجود ندارد چون دیده نمیشود به ذهن شما بیاید، و آن امام همام که به صورت آن مرد سیلی میزند و آن مرد میگوید دردم آمد و امام به آن شخص میگوید دروغ میگویی درد وجود ندارد چون دیده نمیشود. البته متاسفانه آن مثال دیگر کار نمیکند چون درد نیز از طریق اعصاب به مغز منتقل میشود و پالسهایی که اعصاب به مغز منتقل میکنند قابل اندازه گیری و سنجش است، در نتیجه درد نیز آشکار و قابل دیدن است!

شاید در اینجا شما بگویید عشق و محبت چطور؟ آیا عشق و محبت نیز آشکار است؟ در پاسخ باید بگویم که منظور از «وجود» در قضیه ای که راجع به آن صحبت میکنیم «وجود عینی» است نه «وجود ذهنی»، چیزی وجود عینی دارد که وجود آن مستقل از وجود ما (اشخاصی که وجود آن چیز را میدانیم) باشد، و چیزی وجود ذهنی دارد که وجود آن مبتنی بر وجود ما باشد. یعنی اگر من وجود نداشته باشم، آنچه را که من آنرا عشق میدانم نیز وجود نخواهد داشت. عشق و محبت یک مفهوم ذهنی است نه عینی، یعنی شما نمیتوانید با انگشت به چیزی اشاره کنید و بگویید اینجا چهار واحد عشق و محبت ریخته است. عشق و محبت ساخته ذهن انسان است و در دنیای واقعی خارج از ذهن انسان وجود ندارد، البته ممکن است افرادی معتقد باشند خود عشق و محبت نیز رفتاری انسانی است و ناشی از ساختمان مغز انسان است، شما وقتی نسبت به شخصی احساس عشق و محبت میکنید که چیزهای خاصی از آن شخص را ببینید یا رفتار او را دریافت حسی کنید. ما در اینجا نمیخواهیم بیش از این وارد این بحث بشویم اما اگر اینگونه باشد، این موضوع به نفع قضیه یاد شده تمام میشود زیرا در آن صورت عشق و محبت نیز آشکارا وجود خواهد داشت، بنابر این، عشق و محبت و سایر عواطف بشری نیز نمیتوانند این قضیه را رد کنند.

حال نکته جالب این است که تمام موجودات که خداباوران به وجود آنها اعتقاد دارند و بیخدایان وجود آنها را نفی و یا انکار میکنند نا آشکار هستند! مثلاً خداباوران معمولاً علاوه بر وجود خدا، معتقد به وجود شیاطین، اجنه، فرشته ها و ارواح هستند، و تمامی این چیزها کاملاً غیر آشکار هستند. اگر قضیه الف درست باشد میتوان نتیجه گرفت که «چیزهای نا آشکار و یا پنهان» وجود ندارند. اما آیا ما واقعا میدانیم که الف درست است؟

متاسفانه خیر، اثبات اینکه «هر چیز که وجود دارد آشکار است»، مستلزم این است که ما بر «همه چیز» اشراف داشته باشیم، ولی ما انسانها چنین اشرافی را قطعاً نداریم، بنابر این نمیتوانیم قضیه الف را بطور قطعی ادعا کنیم. اما تا زمانی که خداباوران یک مثال نقض برای این قضیه یاد نکرده اند و اسناد و شواهدی معتبر برای اینکه «چیزهایی وجود دارند که آشکار نیستند» ارائه نکنند هیچ دلیلی وجود ندارد که کسی حرف آنها را باور کند و قبول کند که چیزهایی پنهان نیز وجود دارند.

اما برهان پنهانی الهی از این استدلال ساده پیروی نمیکند، این برهان پنهانی الهی را به یک مسئله اخلاقی تبدیل میکند و نشان میدهد که پنهان بودن خدا، با نیک بودن، علیم بودن و قدیر بودن خدا در تناقض است. و خدا اگر وجود میداشت باید لزوماً آشکار میبود و ما میتوانستیم مانند هر چیز آشکار دیگری از وجود آن آگاه شویم، و چون اینگونه نیست اگر این تناقض اثبات شود میتوان ثابت کرد که خدا قطعاً وجود ندارد. بعبارت دیگر اگر خدایی قدیر، علیم و اخلاقمدار وجود میداشت، او باید نشانه های کافی و مدارک و اسناد کافی از خود بر جای میگذاشت که دستکم اکثر انسانها به او و دینش باور داشته باشند، چون این وضعیت محقق نشده است میتوان نتیجه گرفت که چنین موجودی وجود ندارد.

شرح برهان

اجازه بدهید شرح برهان را با طرح یک مسئله اخلاقی آغاز کنیم

فرض کنید آدم بسیار گردن کلفتی به نام آقای گردنکش وارد یک محله بشود. تصور کنید آقای گردنکش علاوه بر قلدر و قلچماق بودنش مسلح به سلاحی گرم نیز هست. او تمام اهالی محل را به بیرون فرا میخواند و آنها را به صف میکند، سپس خود را معرفی میکند و میگوید که به این محله آمده است تا از همه اهالی این محله امتحانی را بگیرد. آقای گردنکش به مردم توضیح میدهد که باید یک وزنه 150 کیلوگرمی را دو بار از روی زمین بلند کنند و بر روی سرشان بگیرند و هرکس نتواند اینچنین کند، مجازات خواهد شد. مجازات هم این خواهد بود که آقای گردن کلفت اول این آدمها را که در امتحان رد شده اند آتش میزند و بعد نیز یک تیر خلاص بر مغز آنها شلیک میکند. حال فرض کنید از جمعیت آن محل 10% مردم ورزشکار باشند و بتوانند این وزنه را آنطور که آقای گردنکش خواسته بلند کنند، و 90% باقی مانده نیز همانگونه که آقای گردنکش گفته شکنجه و سپس اعدام میشوند.

نظر شما راجع به آقای گردنکش چیست؟ آیا او انسان اخلاقمدار و نیکی است یا انسانی بی اخلاق و ظالم است؟ بعید است که کسی آقای گردنکش را انسان خوبی بداند، مگر اینکه به مقدار زیادی بی صداقت و یا اینکه دگرستیز و سادیست باشد.

مثالی که در بالا آورده شد باید به  مقدار زیادی مسئله برهان پنهانی الهی را که گاهی اوقات از آن با فرنام «برهان ناباوری یا بی اعتقادی» نیز یاد میشود روشن کرده باشد، برهان پنهانی الهی میگوید خدا نیز اگر وجود داشته باشد امتحانی مشابه همین امتحان را برگزار کرده است و کسی که چنین آزمونی را برگزار کند نمیتواند موجود خوب و اخلاقمداری باشد، این موجود قطعاً موجودی شرور و نابکار و ظالم است. نکته اصلی این برهان تاکید بر آن دارد پنهانی الهی است که موجب بی اعتقادی به خدا و سایر باورهای احتمالی دینی است که به آن نسبت داده میشود. روشن است که آنچه امتحان الهی را ظالمانه کرده است پنهانی او است، و از آنجا که برگزاری چنین آزمونی با وجود چنین موجودی در تناقض است میتوان نتیجه گرفت که خدا وجود ندارد. البته باید گفت که این برهان، خدایان دینی را و بویژه خدایان ادیان سامی را مورد حمله قرار میدهد، اگر شخصی به خدایی که آزمون برقرار میکند، نیک است و یا باورداشتن به او به هر نوعی برای انسان سودمند باشد باور ندارد این برهان نمیتواند او را متقاعد کند که خدایش وجود ندارد. بعد از این توضیح کوتاه به فرمولاسیون این برهان خواهیم پرداخت. پیش از مطرح کردن برهان لازم است چند تعریف انجام دهیم،

قرآن میگوید که، مجموعه گزاره های P (قضیه، گزاره چیست؟) درست هستند.

مجموعه گزاره های P:

الف- شخصی وجود دارد که بر تمام کائنات تسلط و فرمانروایی دارد. بقره 107، 116، مائده 17، اعراف 158.

ب- آن شخص افرادی را از میان مردم انتخاب میکند و آنها را پیامبر میکند. بقره 285، نساء 79، اعراف 35، توبه 70.

پ- محمد بن عبدالله آخرین پیامبری بوده است که آن شخص وی را برای هدایت بشر انتخاب کرده است. احزاب 40.

حالت S را در نظر بگیرید

حالت S حالتی است که در آن تمام انسانها، یا تقریبا تمام انسانهایی که بعد از ظهور و بعثت محمد زیسته اند و میزیند قبل از اینکه بمیرند این باور را داشته باشند که تمامی آنچه قرآن گفته است درست است و محمد بن عبدالله آخرین پیامبر خدا بوده است، یا به الف، ب و پ باور داشته باشند.

بعد از این دو تعریف، برهان را میتوان بصورت زیر فرمولیزه کرد:

برهان پنهانی الهی، استدلال الف:

1- اگر خدای قرآن وجود داشته باشد او چهار ویژگی زیر را (علاوه بر سایر ویژگیها) خواهد داشت:

الف- او قادر خواهد بود که حالت S را تحقق بخشد، چون او قادر مطلق و عالم مطلق است.

ب- او میخواست که حالت S را بوجود بیاورد، چون نیک است.

ج- او نمیخواست هیچ چیز به غیر از حالت S را بوجود بیاورد، چون حالت S را به شدت میخواهد. بعبارت دیگر هر چیزی که در تناقض با تحقق S باشد برای او ناخواسته بود.

د- او خردمند خواهد بود، یعنی بر اساس خواستها و اهداف والایش عمل میکرد.

2- اگر موجودی که چهار شرط فرض 1 را داشته باشد، وجود میداشت، آنگاه حالت S تحقق می یافت.

3- شرایط S وجود ندارد، اینگونه نیست که تمام انسانها، یا تقریبا تمام انسانهایی که بعد از ظهور و بعثت محمد زیسته اند و میزیند قبل از اینکه بمیرند این باور را داشته باشند که تمامی آنچه قرآن گفته است درست است و محمد بن عبدالله آخرین پیامبر خدا بوده است.

4- موجودی وجود ندارد که چهار ویژگی  مطرح شده در 1 را داشته باشد، نتیجه از 2 و 3.

5- خدای قرآن وجود ندارد، نتیجه از 1 و 4.

البته همین استدلال را میتوان به هر خدایی که قرار است باور داشتن به او برای بشر سودمند باشد و همچنین موجودی اخلاقمدار و نیک باشد قابل بسط دادن است و میتوان با تغییرات اندکی نشان داد که تمامی خدایان دینی نمیتوانند وجود داشته باشند.

توضیحات تکمیلی در مورد برهان

اکنون پس از بیان برهان بصورت فرمولیزه شده شایسته است  تک تک فرض ها را بطور دقیق و جزئی بررسی کنیم.

1- الف. قدیر بودن از ویژگیهای هر خدای کامل فلسفی (خداوند چیست؟) است، در مورد خدای اسلام نیز بطور صریح به قدیر بودن او در قرآن و در انجیل و تورات بارها اشاره شده است (1). اگر خدایی قدیر-قادر مطلق باشد باید بتواند که هر وضعیت منطقاً ممکنی را تحقق بخشد، وضعیت S وضعیتی منطقاً ممکن است و از این رو خدا باید بتواند آنرا تحقق بخشد. اینکه خدا از چه طریقی میتوانسته است وضعیت S را تحقق بخشد مسئله ای است که به خود خدا مربوط است اما به ذهن بشری من راه های زیادی میرسد که در زیر به چند تا از آنها اشاره میکنم.

  • خدا میتوانست در دوران مدرن با دعوت از تمامی خبرنگاران و خبرگزاری ها یک کنفرانس خبری بگذارد و خود را در آن به بشریت معرفی کند، اهداف خود را از خلق بشریت اعلام کند و سرنوشت بشر را برایش توضیح دهد. یا میتوانست با یک صدای آسمانی خودش برای تمام مردم جهان برنامه بگذارد و بگوید من هستم و این برنامه من است. خدا میتوانست یک وبسایت رسمی بطور معجزه آسایی بر روی اینترنت برای خود باز کند و به مردم این فرصت را بدهد که هر سوالی در هر زمینه ای دارند از او بپرسند تا مطمئن شوند او خدا است.
  • خدا میتوانست بطور مستقیم همانطور که به پیامبران مثلا وحی میفرستاده به تمام انسانها وحی بفرستد و به آنها خود را معرفی کند.
  • خدا میتوانست به یک دستگاهی مانند خداسنج یوگاد پاسخ بدهد، برای اطلاعات بیشتر به «خدا سنج یوگاد» مراجعه کنید.
  • خدا میتوانست فرشتگان متعددی را به مراکز علمی و دانشگاه ها (اگر نه برای تمام مردم) بفرستد و آنها بصورت مشخص، مستند، مستدل و دقیق وجود خدا را و درست بودن دین خدا را به فرهیختگان بگونه ای نشان دهد که آنها وجود خدا را قبول کنند و به دیگران هم بیاموزند.
  • خدا میتوانست کتابی که ارسال کرده است (مثلا قرآن) را بگونه ای ارسال کند که هیچ خطا و شکی نتوان بر آن ورزید (برای نمونه هایی از خطاهای قرآن به بخش اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه مراجعه کنید) و بقدری دقیق و شگفت انگیز آنرا مینوشت که هرکس با خواندن آن میفهمید این کتاب از طرف خدا آمده است. ممکن است خداباورانی که کتابهای دینی دارند معتقد باشند که کتابهایشان چنین ویژگی را دارند، اما باید توجه داشت که این نظر دینی آنها هست، بر اساس این برهان وقتی میتوان قبول کرد کتابی الهی به اندازه کافی از استحکام و همچنین مطالب عالی برخوردار است که دست کم اکثریت مردم کره زمین اگر نه همه آنها به الهی بودن آن کتاب باور داشته باشند. و الا از بهائیان گرفته تا یهودیان و زرتشتیان همگی مدعی این هستند که در کتابهایشان هیچ اشکالی نیست و نظیر آن کتابها وجود ندارد.
  • فرستادگان خدا مانند محمد میتوانستند بطور دقیق تری دست به معجزات بزنند، مثلاً محمد میتوانست بصورتی شق القمر کند که همه مردم جهان آنرا ببینند، و تاریخ نویسان هندی و چینی و ایرانی و رومی این واقعه را ثبت کنند که ماه نصف شد. یا بر اساس باورهای مسیحی، مسیح بجای اینکه بر یاران خود ظهور کند و رستاخیز کند، بر پتینوس پیلات حاکم رومی اسرائیل رستاخیز میکرد یا بر خود امپراطور روم تیبریوس ظهوری میکرد تا دیگر شکی باقی نماند که او نیروهایی از طرف خدا دارد.
  • ابابیل که در قرآن از آنها صحبت شده است را یکبار دیگر در زمان مدرن بفرستد تا کاری عجیب و غریب کنند، یا مثلا کاری کند که پرندگان به قبر امامان شیعه و خانه کعبه تخلی نکنند.

روشن است که هرکدام از کارهای بالا که همواره میتوان روشهای بهتری از آنها را یافت و آنها را توسعه داد ممکن هستند. در خود قرآن به اینگونه کارها اشاره شده است در سوره اسراء آیه 90 مشرکان به محمد گفته اند «و گفتند ما هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم مگر اينكه چشمه‏اي از اين سرزمين (خشك و سوزان) براي ما خارج سازي!» حال اگر خداوند اینکار را انجام میداد یقیناً افراد بیشتری به محمد باور میداشتند، شاید تمامی انسانها. از طرفی بر اساس قدیر بودن خدا، خدا اگر وجود میداشت قادر بوده است هرکدام از آنها را انجام دهد، بنابر این فرض 1-الف بدیهی است و جای شک در آن نیست، خدا قطعاً اگر وجود داشته باشد میتواند با انجام یک سری کارها از جمله کارهای یاد شده وضعیت S را تحقق بخشد.

1- ب. میگوید که تحقق وضیعت S دلخواه خدا است و خداوند تحقق S را خواستار است. حال تحقق S ممکن است یکی از خواسته های خدا باشد اما خواسته های دیگری نیز موجود باشد که نسبت به این خواسته ارجحیت داشته باشند، اینجا است که فرض 1-ج مطرح میشود. به نظر میرسد  فرض 1-ب نیز به دلیل اخلاقمدار بودن خداوند فلسفی و همچنین نیک بودن او بدیهی به نظر برسد، خداوند اگر سرنوشت بدی را برای انسانها بخواهد و به قول مذهبیون «خیر بنده اش را» نخواهد دیگر اخلاقمدار نبوده و خدای شرور و بد خواهد بود. اما دست کم 3 استدلال دیگر میتوان برای اثبات 1-ب آورد:

استدلال 1- خداوند میخواسته است که انسانها به درست بودن قرآن و پیامبر بودن محمد باور داشته باشند (انبیاء 107، میگوید که محمد را نفرستاده ایم مگر به دلیل اینکه رحمتی بر عالمیان باشد). در مورد مسیحیت خداوند میخواسته است که همه انسانها به اینکه مسیح پسر خدا است باور داشته باشند (I John 3:23). اگر خداوند چنین چیزی نمیخواست محمد و مسیح را اساساً با ایده های جهانی ارسال نمیکرد.

استدلال 2- در قرآن (اسراء 89) میگوید که «ما در اين قرآن براي مردم از هر چيز نمونه‏اي آورديم (و همه معارف در آن جمع است) اما اكثر مردم (در برابر آن) جز انكار حق، كاري ندارند.» این آیه نشان میدهد که خداوند در قرآن از چیزهایی نمونه آورده است که انسانها به حق پی ببرند، اگر نمیخواست که تمام مردم به حق پی ببرند منطقاً چنین کاری نمیکرد، در جایی دیگر گفته است اين قرآن چيزي جز تذكري براي جهانيان نيست.  برای همۀ جهانیان نیست. (سورۀ تکویر آیۀ 27) همچنین میگوید تو را نفرستادیم مگر آنکه برای همۀ مردم بشارت دهنده و باز دارنده باشی… (سورۀ سبأ آیۀ 28). بنابر این از این دست آیات میتوان نتیجه گرفت که 1-ب درست است، همچنین به (14:44,4:170,10:24) نگاه کنید.

استدلال 3- اگر خدا واقعا نخواهد که همه انسانها به او و مجموعه فرضهای P اعتقاد داشته باشند، آیا دیگر این معنی پیدا میکند که او بخاطر بی اعتقادی به خدا انسانها را تنبیه کند؟ اگر اینگونه باشد دیگر بی اعتقادی افراد خواست خدا خواهد بود و در نتیجه تنبیه کردن آنها ظالمانه خواهد بود و علت بی اعتقادی افراد خود خدا خواهد بود.

1- ج. این زیر فرض اندکی با زیر فرضهای پیشین متفاوت است، از آن سو که این فرض را نمیتوان از روی قرآن نشان داد. ممکن است گفته شود که خدا نمیتواند تمایلات ناسازگار با یکدیگر داشته باشد زیرا در این صورت نمیتواند همه آنها را عملی کند، در حالی که خدا بر هر چیزی بر اساس تعریفش قادر است، اما این استدلال به تنهایی ممکن است نتواند هرکسی را قانع کند. از طرفی دیگر میبینیم که در قرآن بارها و بارها به شرک نورزیدن و در نتیجه پذیرش توحید (وجود، یگانگی و پیروی از خدا) اشاره شده است، این میتواند نشان دهد که هیچ هدفی بالاتر از این برای خدا وجود ندارد، یا اینکه او به مردم دستور میدهد به پیامبرش باور بیاورند، بر اساس باورهای دینی اسلامی خدا اساساً انسانها را برای خداپرستی آفریده است اما تمام اینها میتوانند تنها نشان دهند که باور داشتن به خدا و دین او بالاترین اولویت خدا برای انسانها است، اما نمیتوانند بطور قطعی این را اثبات کنند. فیلسوف دیگری برای اثبات این فرض استدلال دیگری مطرح کرده است که استدلال وی با فرنام «استدلال ب» در همین نوشتار خواهد آمد. ادامه بحث بر سر این فرض به سنت های الهی بر میگردد که بطور مشخص در بخش شبهات به آنها پرداخته خواهد شد.

1- د. این فرض احتمال اینکه خدا نابخرد باشد را رد میکند.  منظور اینجا از نابخردی این است که خدا هرگز یکی از اهدافش را بدون هیچ دلیلی کنار نمیگذارد. بلکه او اهدافی را که ناسازگاری با سایر اهدافش ندارند عملی میکند، این ناشی از فهیم بودن خدا میشود.

2. بسیار روشن است که اگر تمام زیر فرضهای فرض 1 درست باشند 2 نیز درست خواهد بود، زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که اگر تمام شرایط برای وقوع S محیا باشد و خدا اراده به تحقق S داشته باشد، S تحقق یابد. بعبارت دیگر این فرض نتیجه اصل جهت (یا علت) كافی لايب نيتس (3) است؛ هرکس با 2 مخالفت کند احتمالاً آنرا نفهمیده است.

3. این فرض نیازمند شهود است، با نگاه کردن به جمعیت دنیا میتوان دریافت که وضعیت S وجود ندارد. دین اسلام و هرکدام از سایر ادیان را اگر در نظر بگیرید پیروان آنها در اقلیت مردم زمین قرار دارند.  البته خارج از این مشاهده بسیار آشکار در قرآن نیز به این مسئله اشاره شده است که اکثر مردم ایمان نمی آورند. سوره هود آیه 17 از جمله آیات است که میگوید اکثر مردم به الله و و دینش ایمان نخواهند آورد، همین قضیه همچنین قابل دریافت از سوره روم آیه 6، 30، سبإ 36، یس 7، غافر 57، جاثیه 26، میباشد. در این آیات خود قرآن اعتراف میکند که بیشتر مردم باورمند به قرآن و مفاهیم آن نیستند و نسبت به آن بی اعتقادند. فرض 3 فرضی است که این برهان نام دوم خود (برهان ناباوری یا بی اعتقادی) را نیز از آن گرفته است.

4. فرض شماره 4 نخستین نتیجه گیری این برهان است. این فرض نیاز به اثبات ندارد چون منطقاً میتوان آنرا از 2 و 3 نتیجه گرفت.

5. فرض شماره 5 دومین نتیجه گیری این برهان است. این فرض نیز نیاز به اثبات ندارد و آنرا میتوان منطقاً از 1 و 4 نتیجه گرفت.

روشن است بر روی 4 و 5 نمیتوان هیچ شکی داشت زیرا این دو فرض که نتیجه گیری برهان نیز هستند بطور منطقی اگر باقی فرضها درست باشند از آنها نتیجه میشوند لذا تمامی بحث باز میگردد به فرضهای 1، 2 و 3. همچنین همانطور که نشان داده شد، روشن است که روی 2 و 3 نیز نمیتوان شک کرد، بنابر این تنها فرضهایی که باقی میمانند زیر فرضهای چهارگانه فرض 1 هستند. همانطور که نشان داده شد 1-الف و 1-ب نیز بدیهی هستند لذا تنها جای بحث و مناظره که باقی میماند بر روی فرضهای 1-ج و 1-د است.

در مورد فرض 1-ج فیلسوف دیگری با نام ویکتور کسکولوئلا (Victor Cosculluea) استدلالی را در دفاع از این فرض آورده است. به یاد داریم که این فرض این همانی با گزاره  «خداوند تمایلات ناسازگار ندارد» دارد، یعنی اگر این گزاره اثبات شود 1-ج نیز اثبات شده است. استدلال وی که استدلالی فلسفی است و با منابع دینی ارتباطی ندارد از این قرار است:

استدلال ب:

1. اگر خدا هر تمایلی داشته باشد که وضعیت X تحقق یابد، آنگاه تحقق یافتن X بهتر از تحقق یافتن هر وضعیت دیگری مانند Y است، درصورتی که Y در ناسازگاری با X باشد.

2. اگر خدا تمایل داشته باشد که وضعیت S تحقق یابد (همانگونه که در استدلال الف ادعا میشود) و خداوند همچنین تمایل داشته باشد وضعیت T که وضعیتی ناسازگار با وضعیت S است تحقق یابد، آنگاه تحقق یافتن S بهتر از تحقق یافتن T است و تحقق یافتن T بهتر از تحقق یافتن S است.

3- این درست نیست که که تحقق وضعیت S بهتر از تحقق وضعیت T باشد و تحقق وضعیت T برتر از تحقق وضعیت S باشد، چون این یک تناقض است.  (در نتیجه 2 باطل است).

4- بنابر این، اینگونه نیست که خدا تمایل داشته باشد وضعیت T و S هردو تحقق یابند، درصورتی که S و T با یکدیگر ناسازگار باشند.

از آنجا که این استدلال هیچ ارتباطی با طبیعت و چیستی وضعیت های S و T ندارد، اگر درست باشد میتواند گزاره «خدا نمیتواند تمایلات ناسازگار یا متناقض (تناقض چیست؟) داشته باشد» را که برابری با فرض 1-ج استدلال الف دارد اثبات کند. افزون بر این از آنجا که استدلال ب ارتباطی با کتاب قرآن یا انجیل و تفسیر آنها ندارد میتواند قدرت بسیار بیشتری داشته باشد و فرض 1-ج را که تئودور درنج خود آنرا ضعیف ترین فرض برهانش میداند استقامت فراوان بخشد. در توضیح فرضهای این استدلال کسکولوئلا آورده است:

1.  اگر وضعیتی مانند Y وجود داشته باشد که ناسازگار با وضعیت X باشد و تحقق آن بهتر از تحقق وضعیت X باشد، و اگر خدا تمایلی برای تحقق X داشته باشد آنگاه یا اخلاقمداری و کمال اخلاقی او زیر سوال میرود یا علیم بودن او، زیرا موجودی که کمال اخلاقی دارد هرگز در صورتی که تحقق وضعیتی بهتر از X ممکن باشد تمایلی برای تحقق وضعیت X نخواهد داشت و از طرفی یک موجود علیم در صورتی که وضعیتی بهتر از وضعیت X قابل تصور باشد، حتماً میداند که چنین وضعیتی قابل تحقق یافتن است.

حال ممکن است دو وضعیت X و Y هردو به یک اندازه خوب باشند. در اینصورت هیچ چیزی در مورد X وجود نخواهد داشت که یک موجود علیم تمایل به تحقق X داشته باشد. این مسئله درصورتی روشنتر میشود که فرض کنیم وضعیت ممکن و رقیبی وجود دارد که تحقق آن بسیار بدتر از تحقق وضعیت X یا Y باشد. در چنین صورتی به نظر میرسد که یک موجود علیم و کامل از لحاظ اخلاقی به تحقق (X یا Y) تمایل خواهد داشت، یعنی به تحقق یکی از این دو وضعیت تمایل خواهد داشت نه هردوی آنها، زیرا هیچ دلیلی باقی نخواهند ماند که به تحقق هرکدام بطور مستقل تمایل داشته داشته باشد (و خردمند بودن خدا این را معنی میدهد که خدا کاری بی دلیل نمیکند).

2- این فرض از فرض 1 پیروی میکند، مقدمه این فرض، فرض میکند که خداوند تمایل به تحقق دو وضعیت متناقض با یکدیگر را دارد. این فرض انجام میشود تا بعدا با نفی آن نشان داده شود خدا نمیتواند تمایلات ناسازگار با یکدیگر داشته باشد.

3- از انجا که ما در مورد ارزش کلی سخن میگوییم باید 3 را قبول کنیم، هرچند ممکن است تحقق وضعیت S در تمامی زمینه ها و جنبه ها برتر از وضعیت T نباشد و برعکس، هرگز نمیتوان گفت S بطور کلی با در نظر گرفتن تمام جوانب (که یک موجود علیم حتما تمام آن جوانب را میداند) برتر از وضعیت T است و در عین حال وضعیت T در تمامی جوانب برتر و بطور کلی برتر از S است، زیرا این یک تناقض است.

4- این فرض نیز بطور خودکار از فرضهای قبلی نتیجه میشود.

در ادامه به شبهاتی که به فرضهای این برهان وارد شده است خواهیم پرداخت.

شبهات

عمده ترین پاسخی که منتقدین این برهان  به آن چنگ زده اند مسئله سنت های الهی است که در زبان انگلیسی از آن با فرنام «Theodicy» یاد میشود. کلمه تئودیسی از ریشه یونانی تئو به معنی خدا و دیسی به معنی عدالت می آید. منتقدین با مطرح کردن این سنت ها تلاش میکنند نشان دهند که فرض 1-ج باطل است. در اینجا لازم است به عمده ترین این سنت ها بپردازیم و نشان دهیم که این سنت ها نمیتوانند برهان پنهانی الهی یا بی اعتقادی را رد کنند.

سنت اختیار

سنت اختیار احتمالا رایج ترین شبهه ای است که به این برهان وارد میشود. این شبهه در حمله به فرض 1-ج مطرح میشود تا نشان دهد چیزی به غیر از تحقق وضعیت S نیز وجود دارد که تحقق یافتن آن نسبت به تحقق یافتن وضعیت S ارجحیت دارد و آن مختار بودن انسانها است. از نظر کسانی که این شبهه را مطرح میکنند خدا میخواسته است که انسانها از روی اختیار و نه از روی هرگونه جبری به مجموعه گزاره های P ایمان بیاورند. از طرفی اگر او هریک از کارهایی که خداباوران آنرا فوق العاده میدانند (و در توضیح فرض 1- الف برخی از آنها را پیشنهاد کردیم) را انجام میداد، این بنوعی اختیار را از انسان ها میگرفت و انها را مجبور به ایمان آوردن به گزاره های P میکرد. پس بنابر این شبهه، فرض 1- ج باطل است و در نتیجه کل استدلال الف باطل است.

به این حمله دفاع های متنوعی وارد است و به شیوه های مختلفی میتوان به آن پاسخ داد، نخستین و آشکار ترین آنها این است که معلوم نیست اساساً چرا مدافعان سنت اختیار فکر میکنند تحقق وضعیت S در تناقض با اختیار انسانها است، زیرا در صورتی که خواست انسانها این باشد که S تحقق بخشد دیگر تناقضی میان اختیار انسانی و تحقق وضعیت S وجود نخواهد داشت. چرا باید نشان دادن این نشانه ها به مردمی که خواهان دانستن حقیقت هستند با اختیار در تناقض باشد؟ به نظر میرسد اگر خواست مردم این باشد که حقایق را بدانند نشان دادن نشانه هایی آشکار به آنها نه تنها در تناقض با اختیار آنها نیست بلکه تایید اختیار آنهاست. حتی ارسال افکار بطور مستقیم به ذهن افراد و تماس مستقیم با آنها (چیزی مانند وحی) نیز نمیتواند در صورتی که آن افراد خود خواهان دریافت حقایق باشند با اختیار آنها در تناقض باشد، بلکه بر عکس در سازگاری با آن خواهد بود. بعنوان مثال فرض کنید خداوند مقدار زیادی پول را در حساب کسی که مایل است وجود او را تحقیق کند واریز کند، آیا اینکار در تناقض با اختیار آن شخص است؟ خیر بلکه اینکار به این اراده آن شخص کمک میکند و در نتیجه اختیار او را تایید میکند. افزون بر این همانطور که در توضیحات فرض 1- الف آورده شد، راه های متعددی وجود دارد که خدا بتواند بواسطه آنها وضعیت S را تحقق بخشد، او حتی لازم نیست بطور مستقیم به آنها پیامی را القا کند، و این کاملا مسخره است اگر شخصی بگوید در هر صورتی اگر خدا چنین بکند اختیار انسانها را از بین برده است، این ادعا برابر با آن است که بگوییم هرگاه به هر شخصی مدرکی نشان داده شود اختیار او از بین رفته است و این ادعا بسیار مضحک است.

باورهای مردم همیشه توسط آنچه میبینند و میشنوند و میخوانند تغییر میکند، اما به اختیار آنها لطمه ای وارد نمیشود. حتی اجرا شدن معجزات بزرگ نیز تداخلی با اختیار انسانها ایجاد نمیکند، مردم میخواهند که حقیقت را بدانند، بطور مشخص آنها میخواهند بدانند که جهان چگونه برپا شده است. انجام دادن معجزه تنها به این خواسته آنها جامه عمل پوشاندن است و به هیچ عنوان نمیتواند در تناقض با اختیار آنها باشد. بنابر این روشن است که سنت اختیار نمیتواند فرض 1- ج را باطل کند. در حقیقت اگر کسی درک درستی از برهان داشته باشد خواهد فهمید که این برهان کاملا بی ارتباط با مسئله اختیار است.

حتی اگر فرض کنیم نشان دادن نشانه ها به افراد اختیار آنها را در تصمیم گیری در مورد خدا از بین خواهد برد باز هم به نظر میرسد مردم از باورمند بودن به خدا در صورتی که او واقعا وجود داشته باشد سود خواهند برد. یک خدای مهربان و اخلاقمدار که بخواهد مردم واقعا هدایت شوند و خیر بندگانش را میخواهد نباید بخاطر اینکه مقداری از اختیار بندگانش سلب میشود آنها را برای همیشه روانه جهنم کند و بدبختی را بر آنها حاکم کند. بنابر این حتی اگر این برهان با اختیار رابطه ای نیز میداشت هنوز سنت اختیار نمیتوانست آنرا رد کند. زیرا مشخص نیست تداخل تحقق وضعیت S با اختیار انسانها بخودی خود نمیتواند نشان دهد که چرا خدا نمی بایست در صورتی که وجود داشته باشد چنین کاری کند.

اعتراضات دیگری بر اعتراض سنت اختیار وارد است و یکی از آنها این است که به نظر میرسد این اعتراض مدعی آن باشد که خدا از مردم انتظار خردگرا بودن را ندارد و از آنها انتظار دارد که بگونه نابخردانه ای به مجموعه گزاره های P باور داشته باشند، بدون اینکه شواهد و مدارک معتبر و درستی در اختیار آنها باشد. چرا خدا باید چنین چیزی بخواهد؟ چرا یک موجود عاقل و خردمند موجوداتی از شکل خود بیافریند و از آنها انتظار داشته باشد که احمقانه رفتار کنند؟ از این گذشته روشن نیست مردم قرار است چگونه در غیاب شواهد خوب به درست بودن مجموعه گزاره های P باورمند شوند. آیا انتخاب یک باور دینی درست تنها باید نتیجه حدس و گمان باشد؟ آیا سعادت اخروی انسانها در نزد خدا یک لاتاری بزرگ کیهانی است؟ اگر خدا وجود داشته باشد، وی چرا باید چنین چیزی را خواستار باشد؟

افزون بر این اعتراضات به نظر میرسد کتابهای دینی مانند قرآن و انجیل از اتفاقهای ماوراء طبیعی زیادی سخن میگویند که در زمان های پیشین برای مردمان مختلفی اتفاق افتاده است، چگونه است که اگر این اتفاقها با اختیار ناسازگاری دارند، خداوند اختیار را از آن افراد گرفته است ولی دیگر چنین کاری نمیکند؟ مدافع سنت اختیار باید شرح دهد که چگونه از بین بردن اختیار در دورانی که قرار است ماجراهای ماوراء طبیعی قرآن اتفاق افتاده باشند مجاز بوده است ولی دیگر مجاز نیست؟ چرا در آن موقع خداوند چنین میلی داشته است اما دیگر چنین میلی ندارد؟

همچنین ادعای اینکه خداوند نمیخواهد اختیار را از انسانها بگیرد در تناقض با آموزه های انجیلی و قرآنی هست. اقوام زیادی بوده اند که به خواست خدا قتل عام شده اند، قوم نوح، و قوم عاد بعنوان مثال کاملا نیست شدند، و نیست شدن برابر با گرفتن اختیار از آنها بوده است، آنها قطعاً نمیخواستند که بمیرند، حال چگونه است که بعضی اوقات گرفتن اختیار از انسانها جایز و ممکن است اما مدافع سنت اختیار اصرار دارد که این اتفاق نمی افتد؟

در نهایت اساساً وجود اختیار در صورت وجود خدا مسئله ای است که در آن بسیار جای شک وجود دارد، خداباور باید ابتدا نشان دهد که وجود خدا با وجود اختیار برای انسانها در تناقض نیست، بعد آغاز به تقریر دفاع سنت اختیار بکند، برای اثبات اینکه اختیار در صورت وجود خدا نمیتواند وجود داشته باشد به نوشتاری با فرنام «تناقض اختیار و وجود خدا» مراجعه کنید.

نتیجه آنکه سنت اختیار نمیتواند مشکلی را برای این برهان ایجاد کند و 1-ج را باطل کند.

سنت الهی نادانسته

سنت الهی نادانسته احتمالاً آخرین حربه ای است که خداباوران در رد این برهان بدان چنگ خواهند زد. مدافعین این سنت این ادعا را دارند که ممکن است سنت الهی نادانسته ای وجود داشته باشد که بواسطه آن خداوند ترجیح بدهد اهداف دیگری را بر هدف تحقق وضعیت S ترجیح دهد. در پاسخ به این پرسش که آن سنت نادانسته چیست، خداباور خواهد گفت که او از چیستی این سنت اطلاعی ندارد، زیرا خدا هنوز آنرا به بشریت اعلام نکرده است. مدافع این سنت نیز فرض 1-ج را هدف گرفته است.

در پاسخ به شبهه میتوان گفت نخست اینکه اگر ما «نمیدانیم که سنت الهی نادانسته ای وجود دارد»، هرگز به این معنی نیست که «سنتی نادانسته وجود دارد»، ندانستن ما تنها به معنی ندانستن است، نمیتوانیم بگوییم ما نمیدانیم ولی چنین سنتی وجود دارد. اگر اینگونه ادعای مطرح شود، مدعی تنها مرتکب مغلطه «مصادره به مطلوب» شده است یعنی فرض کرده است خدایی وجود دارد و چون او وجود دارد قطعاً سنتی نیز وجود دارد، در حالی که وجود داشتن یا عدم وجود او مطلوب این برهان است و خداباور نمیتواند تنها آنرا مصادره کند و وجود خدا را درست فرض کند.

دوم اینکه اگر هم فرض کنیم چنین سنتی ممکن است وجود داشته باشد، میتوانیم همچنین فرض کنیم که پاسخی نیز برای آن وجود داشته باشد و نشان بدهد که آن سنت نیز نمیتواند اثبات کند تمام شرهای موجود در دنیا شرهای اخلاقی هستند. بالاخره فرض کردن تنها در انحصار خداباوران که نیست!

سوم اینکه اگر فرض کنیم خدایی وجود داشته باشد و چنین سنتی وجود داشته باشد قابل تصور نیست که خداوند بخواهد آن سنت را و چیستی آنرا اعلام نکند زیرا با اینکار خود سرنوشت بسیار تلخ و ظالمانه ای را برای انسانها رقم زده است و این کار کاملا غیر اخلاقی است.

چهارم اینکه تا زمانی که این سنت نادانسته دانسته نشود، جایگاه خردگرایی در انکار و نفی وجود خدا خواهد بود. خداباور با این اعتراض خود تنها در واقع میگوید «خدا وجود دارد اما ما نمیدانیم چرا»، یعنی به عبارت دیگر خرد خویش را زیر سوال میبرد، که خوب البته «برهان» برای کسی اقامه میشود که عقلانیت و خرد را و اصالت آنرا قبول دارد نه برای انسانهای نیمه عاقل.

پنجم اینکه اگر اینگونه فرضهای نادانسته مجاز هستند، بیخدا نیز میتواند ادعا کند که «برهانی بسیار قوی علیه وجود خدا وجود دارد ولی من آنرا نمیدانم» و بعد بیخدایی را از آن نتیجه بگیرد.

در نتیجه سنت نادانسته نیز نمیتواند 1-ج را رد کرده و برهان را باطل سازد.

نتیجه گیری

روشن است که اگر خدایی وجود داشت و اعتقاد داشتن به او سودمند میبود، او هرگز نباید پنهان میشد و باید بگونه ای شواهد و مدارک و نشانه ها از خود باقی میگذاشت که دست کم اکثر مردم به وجود او و برنامه ای که او برای حیات در نظر گرفته است معتقد باشند. این برهان را میتوان با اندکی تغییر به گونه ای بیان کرد که وجود خدای تمامی ادیان را و هر خدایی که باور داشتن به او سودمند باشد و او دارای کمال اخلاقی و سایر ویژگیهای استاندارد خدا باشد شامل شود. لذا از پنهان بودن خدا و همچنین وجود بی اعتقادی نسبت به خدایان مشخص هر دینی میتوان  نتیجه گرفت که خدایی وجود ندارد و خدا تنها ساخته ذهن انسان است. خدای پنهان در حقیقت آخرین بتی است که انسان از جنس توهم خویش تراشیده است، اما این بت نیز مانند سایر بت ها شکستنی است و باید با احتیاط از خطر برخورد با خرد حمل شود.

منابع

* برهان پنهانی الهی در دوران اخیر بیش از هرکس دیگری توسط تئودور درنج (Dr.Theodore Drange) تشریح شده است، دفاعیات او از این برهان را میتوانید در کتاب خود او با فرنام The Arguments From Evil and Nonbelief و همچنین کتاب تازه تری که به ویرایش مایکل مارتین با فرنام «The improbability of god» نوشته شده است بیابید. این نوشتار تماماً بر همین دو اثر تئودور درنج از فلاسفه بیخدا مبتنی است.

1- عبارت الله علی کل شیء قدیر در آیات (2:20, 2:106, 2:109, 2:148, 2:259, 2:284, 3:26, 3:29, 3:165, 3:189, 5:17, 5:19, 5:40, 5:120, 6:17, 8:41, 9:39, 11:4, 16:77, 22:6, 24:45, 29:20, 30:50, 33:27, 35:1, 41:39, 42:9, 46:33, 48:21, 57:2, 59:6, 64:1, 65:12, 66:8, 67:1) 35 بار تکرار شده است. همچنین مشتقات قدیر مانند مقتدر (18:45, 54:42, 54:55) قادرین (75:4, 75:40) قادرون (23:18, 23:95, 70:40, 77:23)، مقتدرون (43:42) و قادر (6:37, 6:65, 17:99, 36, 81, 46:33, 86:8) در آیات دیگر به الله در قرآن نسبت داده شده اند. در انجیل و تورات نیز قدیر بودن به خدا در ((Gen.17:1 35:11; Jer.32:17,27; Matt.19:26; Mark 10:27; Luke: 1:37; Rev 1:8,19:6) نسبت داده شده است.

3- برای آشنایی بیشتر با این اصل به نوشتاری با فرنام «A Defense of a Principle of Sufficient Reason» از کوئنتین اسمیت مراجعه کنید.

4- برای رساله او مراجعه شود به Religious studies 32 (1996) : 507-12. Cambridge University Press

آیا الله یک سادیست نیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

هشدار!

این فیلم بسیار خشن است

افراد زیر 18 سال و افرادی که دچار بیماریهای قلبی و یا عصبی هستند

نباید این فیلم را مشاهده کنند

Download

فیلم بالا از خانه مردی برزیلی که به جرم سرقت مسلحانه دستگیر شده بود توسط پلیس به دست آمد، و مجرم به مرگ محکوم شد. این شخص یک سادیست است، سادیست کسی است که از درد کشیدن و رنج دیدن دیگران لذت میبرد. حال آیات زیر در تازینامه را مورد توجه قرار دهید!

سوره نساء آیه 56

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمًا


آنان را که به آيات ما کافر شدند به آتش خواهيم افکند هر گاه پوست تنشان بپزد پوستی ديگرشان دهيم ، تا عذاب خدا را بچشند خدا پيروزمند وحکيم است.

سوره کهف آیه 29

وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاء كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءتْ مُرْتَفَقًا


بگو : اين سخن حق از جانب پروردگار شماست هر که بخواهد ايمان بياوردو، هر که بخواهد کافر شود ما برای کافران آتشی که دود آن همه را در برمی گيرد ، آماده کرده ايم و چون به استغاثه آب خواهند از آبی چون مس گداخته که از حرارتش چهره ها کباب می شود بخورانندشان ، چه آب بدی و چه آرامگاهی بد.

سوره غافر آیه 71، 72، 73

إِذِ الْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلَاسِلُ يُسْحَبُونَ ؛ فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ ؛ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ تُشْرِكُونَ 


آنگاه که غلها را به گردنشان اندازند و با زنجيرها بکشندشان ؛  در آب جوشان ، سپس در آتش ، افروخته شوند ؛ آنگاه به آنها گفته شود : آن شريکان که برای خدا می پنداشتيد کجا هستند؟

سوره اعراف آیه 179

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ

برای جهنم بسياری از جن و انس را بيافريديم ايشان را دلهايی است ، که بدان نمی فهمند و چشمهايی است که بدان نمی بينند و گوشهايی است که بدان نمی شنوند اينان همانند چارپايانند حتی گمراه تر از آنهايند اينان خود غافلانند

سوره النبأ آیات 21 تا 25

إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا  لِلْطَّاغِينَ مَآبًا  لَابِثِينَ فِيهَا أَحْقَابًا  لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا  إِلَّا حَمِيمًا وَغَسَّاقًا  جَزَاء وِفَاقًا إِنَّهُمْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ حِسَابًا


جهنم در انتظار باشد؛طاغيان ، را منزلگاهی است ؛ زمانی دراز در آنجا درنگ کنند  ؛ نه خنکی چشند و نه آب، جز آب جوشان و خون و چرک ؛ اين کيفری است برابر کردار  زيرا آنان به روز حساب اميد نداشتند

سوره بقره آیه 24

فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ


و هر گاه چنين نکنيد که هرگز نتوانيد کرد پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگها هستند

سوره آل عمران آیه 10

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَن تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُم مِّنَ اللّهِ شَيْئًا وَأُولَـئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ


کافران را داراييها و فرزندانشان هرگز از عذاب خدا نرهاند آنها خود، هيزم آتش جهنمند

ده ها آیه دیگر میتوان به همین سبک در تازینامه یافت. حال خود قضاوت کنید، آیا میان الله و این مرد بیمار، تفاوتی وجود دارد؟ آیا الله یک خدای سادیست ساخته ذهن فردی سادیست نیست؟ براستی که توحش اسلامگرایان ریشه در بیماری خدای این آیین دارد. خدایی حقیر که اینگونه همچون یک بیمار روانپریش قرار است با انسانها رفتار کند کجا شایسته ستایش شدن است؟

منبع فیلم

http://www.picarelli.com/imagens/videos/boreli_tortura.wmv

خطبه 80 نهج البلاغه، نظر امام علی در مورد زنان، پس از جنگ جمل.

نویسنده – آرش بیخدا

متن عربی:

بعد فراغه من حرب الجمل، في ذم النساء مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الاِِْيمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ: فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَأَمَّا فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَأَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ مِنْهُنّ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، وَأَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الاََْنْصَافِ مِنْ مَوارِيثِ الرِّجَالِ؛ فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ، وَكُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ، وَلاَتُطِيعُوهُنَّ فِي المَعْرُوفِ حَتَّى لاَ يَطْمَعْنَ فِي المُنكَرِ

ترجمه علامه محمد تقی جعفری:

خطبه‏ايست از آن حضرت‏پس از اتمام جنگ جمل درباره زنها ايراد فرموده است

اى مردم،ايمان زنان ناقص است، برخوردارى زنان از سهم الارث‏ناقص است، عقول آنان ناقص است، دليل نقصان ايمان زنان بازنشست آنان‏در روزهاى قاعدگى از نماز و روزه است، دليل نقصان عقول آنان تساوى‏شهادت دو زن با يك مرد است، دليل نقصان برخوردارى آنان از سهم الارث‏اين است كه نصف سهم الارث مردان است. از زنهاى پليد بترسيد و از خوبان‏آنان برحذر باشيد، در كارهاى نيكو از زنان اطاعت مكنيد، تا در كارهاى‏زشت طمعى نورزند.

ترجمه دکتر آیتی:

سخنى از آن حضرت(ع)پس از فراغت از جنگ جمل،در نكوهش زنان،فرمود:

اى مردم،بدانيد كه زنان را ايمان ناقص است و بهره‏منديهايشان ناقص است‏و عقلهايشان ناقص است.اما ناقص بودن ايمانشان از آن روست كه در ايام حيض‏از خواندن نماز و گرفتن روزه معذورند و ناقص بودن عقلهايشان،بدان دليل‏است كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است و نقصان بهره‏منديشان در اين‏است كه ميراث زنان نصف ميراث مردان است.از زنان بد بپرهيزيد و از زنان خوب‏حذر كنيد و كار نيك را به خاطر اطاعت از آنان انجام مدهيد،تا به كارهاى زشت‏طمع نكنند.

ترجمه (ماستمالی) آیت الله مکارم شیرازی:

يكى از خطبه‏ هاى امام است كه پس از پايان جنگ جمل در نكوهش بعضى از زنان‏ايراد فرموده است‏[1] اى مردم جمعى از زنان هم از نظر ايمان،هم از جهت‏بهره و هم از موهبت عقل دررتبه‏اى كمتر از مردان قرار دارند،[2] اما گواه بر كمبود ايمانشان همان بر كنار بودن از نماز و روزه در ايام عادت است،و اما بهره آنها،گواهش اين است كه سهم ارث آنان نصف سهم مردان است،و امابهره آنها،اين است كه شهادت دو نفر آنان معادل شهادت يك مرد است،پس از زنان‏بد بپرهيزيد و مراقب نيكان آنها باشيد،اعمال نيك به عنوان اطاعت و تسليم بى قيد و شرط(در برابر)آنان انجام مدهيد تا در اعمال بد انتظار اطاعت از شما نداشته باشند.[3] (همان گونه)در قسمت‏شرح اين خطبه مى‏خوانيد امام(ع)مى‏خواهد با اين سخن از زنانى‏همچون عايشه آتش افروز جنگ جمل انتقاد كند)

توضيح‏ها:

[1]اين خطبه راسبط ابن جوزى در كتاب‏ تذكرة الخواص‏ نقل كرده و عده‏اى ديگر از دانشمندان نيز آن را نقل كرده‏اند.(مستدرك و مدارك‏نهج البلاغه صفحه‏246)

[2]زنان بزرگ اسلام‏شك نيست كه سخن بالا يك قانون كلى و همگانى درباره عموم زنان‏نيست،بلكه با توجه به اينكه:اين خطبه بعد از جنگ جمل و آنهمه خون ريزيهائى‏كه به وسيله عايشه رخ داد،از امام(ع)صادر شده،درباره دسته خاصى اززنان است كه در اين گونه مسيرها گام برميدارند،و گرنه چه كسى مى‏تواند انكار كند كه در پيشرفت اسلام زنان بزرگ و با شخصيتى همچون خديجه،و بانوى‏اسلام فاطمه زهرا و زينب كبرى و جمعى از زنان مبارز و دانشمند همانند سوده‏همدانيه شركت داشته‏اند،و براى پيشرفت اسلام و اجراى حق و عدالت‏بزرگترين‏فداكارى را به خرج داده‏اند و با ايمانى محكم و تفكرى عالى،مردان خودرا با تمام وجود در اين مسير حمايت مى‏كردند،و على(ع)نيز براى آنها احترام‏فوق العاده قائل بود.

[3]عايشه و جنگ جمل‏در اينجا بد نيست چند جمله در مورد عايشه و جريان جنگ جمل يادآورشويم:

ابن ابى الحديد مى‏گويد:

هر كس در تاريخ و اخبار چيزى نوشته صريحا گفته است عايشه سر-سخت‏ترين دشمنان عثمان بود،حتى روزى يكى از لباسهاى پيامبر(ص)رابيرون آورد و در منزل خويش آويخت،و به هر كس وارد خانه مى‏شد مى‏گفت‏اين لباس پيغمبر است هنوز كهنه نشده و عثمان سنت او را كهنه ساخته است.

گفته‏اند نخستين كسى كه عثمان را نعثل‏ ناميد و همواره مى‏گفت:

(اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا):

نعثل را بكشيد خدا او را بكشدعايشه بوده است‏عايشه هنگام كشته شدن عثمان در مكه بود گزارش قتل عثمان را به اودادند و او خيال مى‏كرد پس از عثمان طلحه را رئيس كومت‏خواهند كرد،لذا از مكه با سرعت‏به سوى مدينه حركت كرد و در سرزمينى به نام‏شرافعبيد بن ابى سلمهاز او استقبال كرد،عايشه اخبار مدينه را از او پرسيد و اوپاسخ داد،عثمان كشته شد.

عايشه پرسيد بعد از آن چه؟

گفت‏با على(ع)بهترين رهبر بيعت كردند.

عايشه گفت اگر اين حرف صحيح باشد اى كاش آسمان بر زمين فرو ريزدواى بر تو ببين چه مى‏گوئى؟گفت:

همان است كه گفتم،عايشه سخت ناراحت‏شد عبيد پرسيد اى مادرمؤمنان چرا اين طور شدى؟من بين مشرق و مغرب بهتر و سزاوارتر از او به خلافت‏سراغ ندارم،و نظيرى براى او در تمام حالات نمى‏بينيم چگونه تو از حكومت اوناراحتى،عايشه جوابى ندارد!

دستور داد از همانجا او را به مكه برگردانند و در بين راه مى‏گفت:

(قتلوا ابن عفان مظلوما):

عثمان را مظلوم كشتند ! طلحه و زبير،نامه‏اى وسيله عبد الله زبير برايش‏فرستادند و از او خواستند به عنوان مطالبه خون عثمان مردم را از بيعت على(ع)برگرداند.

هنگامى كه عايشه در مكه مقدمات كارش را فراهم میکرد ام سلمه نيز در مكه بود و تصميم گرفت از امام دفاع كند،عايشه مى‏خواست ام سلمه راهمچون‏حفصه‏در مبارزه با امام(ع)با خود همراه سازد لذا او را خواست‏و كمى از مظلوميت عثمان براى او صحبت كرد.

ام سلمه در پاسخ گفت:

تا ديروز مردم را بر ضد عثمان ميشورانيدى و او رانعثل‏مى‏خواندى چراامروز چنين مى‏گوئى با اينكه موقعيت على را در نزد پيامبر خوب مى‏دانى و اگرفراموش كرده‏اى تا ياد آوريت كنم؟عايشه گفت عيبى ندارد!ام سلمه گفت:

بخاطر دارى كه تصميم گرفتى به پيامبر(ص)و على(ع)هنگامى كه صحبت‏آنها طول كشيد پرخاش كنى،و پيامبر در پاسخ فرمود: بخدا سوگند هيچ كس على را دشمن نمى‏دارد و با او كينه نمى‏ورزد-خواه از اهل بيت من باشد يا نه جز اينكه از ايمان خارج مى‏گردد؟عايشه گفت آرى‏و نيز بخاطر دارى كه على(ع)كفش پيامبر را تعمير مى‏كرد،پدرت و عمر ازپيامبر در مورد اينكه چه كسى را به خلافت‏برمى‏گزيند پرسش مى‏نمودند.و پيامبردر پاسخشان فرمود جائيكه الان نشسته مى‏بينم و اگر بگويم از گردش پراكنده‏خواهيد شد چنانكه بنى اسرائيل از دور هارون پراكنده شدند.و پس از رفتن عمرو پدرت تو از پيامبر پرسيدى چه كسى را خليفه قرار خواهى داد؟پيغمبر فرمود:

آن كس كه كفش را تعمير مى‏كند،و ما نگاه كرديم كسى جز على نبود،پرسيديم مقصود على است؟گفت آرى،اين مطلب را بياد دارى؟عايشه گفت‏بلى‏ام سلمه پرسيد:پس چرا مى‏خواهى با او مبارزه كنى؟

گفت‏براى اصلاح بين مردم!ام سلمه گفت:خود مى‏دانى!و از هم جداشدند،ام سلمه اين جريان را براى امام نوشت.

عايشه هنگام حركت‏شترى از شتران‏ يعلى بن اميه‏ بنام‏ عسگر دراختيارش قرار دادند تا سوار گردد و هنگامى كه نام آن را شنيد به ياد حديثى افتادكه پيامبر به او فرموده بود و او را از سوار شدن شترى به اين نام بر حذر داشته بود،دستور داد اين شتر را برگردانند ولى آنها جهاز و وسائل آن را تغيير دادند وگفتند اين شتر ديگرى است،عايشه به سوى بصره حركت كرد،در بين راه سگهاحمله كردند و شتران را فرار دادند كسى گفت‏ حوئب‏ سگهاى فراوانى داردو سخت‏حمله مى‏كنند،عايشه كه نام‏ حوئب را از پيامبر شنيده بود كه سگهاى‏حوئب در راه حركت‏بسوى جنگى ناپسند به او حمله مى‏كنند،يك مرتبه بخود آمدو گفت‏ سگهاى حوئب؟ مرا برگردانيد،اما بلا فاصله 50 نفر را فراهم كردندكه قسم خوردند اينجا سرزمين حوئب نيست و بالاخره رفت و جنگ جمل را براه‏انداخت(شرح ابن ابى الحديد جلد6 صفحه 215 تا227)

توضیح: آیت الله مکارم شیرازی یکی از مراجع تقلید شیعیان، و مترجم قرآن و نهج البلاغه به دروغ بدون اینکه در متن عربی چیزی مبنی بر اینکه این نظر حضرت علی تنها مربوط به بعضی از زنان مثل عایشه است، آنرا تنها در مورد قسمتی از زنان میداند. در حالی که با خواندن کامل ختبه مشخص میشود که به نظر حضرت علی، زنان به دلیل اینکه در دوران قاعدگی نمیتوانند نماز بخوانند و روزه بگیرند ایمانشان ناقص است و چون تمام زمان اینگونه هستند، به نظر امام علی تمام زمان ایمانشان ناقص است. یا در مورد ناقص العقل بودن زنان، به نظر امام علی عقل تمام زنان ناقص است، به دلیل اینکه شهادت دو نفر از آنان برابر شهادت یک مرد است و این چیزی نیست که مختص عایشه باشد، بلکه به تمام زمان بر میگردد.

ترجمه قرآن آیت الله مکارم نیز همانند ترجمه نهج البلاغه ایشان پر از جعل و دروغ است. این که ایشان قصد پنهان کردن مزخرفات اسلامی را دارند از یک جهت عملی خوب، و از جهتی دیگر بد است. بدین جهت خوب است که نشان میدهد که حتی علمای کهنه مغز و عقب مانده اسلامی نیز پی به زشتی مفاهیمی مثل همین قضیه ناقص العقل بودن زنان برده اند و سعی در پوشش و مخفی کردن آنها دارند. از جهتی نیز عملی بد حساب میشود زیرا که نظیر افرادی مثل آقای آیت الله مکارم باعث میشوند زشتی اسلام نا آشکار بماند و موجب پایدار ماندن اسلام میشود.

از اینها گذشته باید توجه داشت که حضرت علی این حرفها را از خود نمیزند بلکه کاملا از روی آیات قرآن چنین نتیجه گیری هایی را انجام داده است.

سوره بقره آیه 223

زنانتان کشتزار شما هستند. هرجا که خواهید به کشتزار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت ده.

 سوره النساء آیه 34

مردان، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است. و از آن جهت که از مال خود نفقه میدهند، بر زنان تسلط دارند. پس زنان شایسته، فرمانبردارند و در غیبت شوی غفیفند و فرمان خدای را نگاه میدارند. و آن زنان را که از نافرمانیشان بیم دارید، اندرز دهید و از خوابگاهشان دوری کنید و بزنیدشان. اگر فرمانبرداری کردند، از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید. و خدا بلند پایه و بزرگ است.

سوره نساء آیه 15 

و از زنان شما آنان که مرتکب فحشا میشوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهید. اگر شهادت دادند آنها را در خانه محبوس کنید تا مرگشان فرا رسد یا خدا راهی در پیش پایشان نهد.

سوره نساء آیه 10

اگر شمارا بیم آن است که در کار یتیمان عدالت نورزید، از زنان هرچه شما را پسند افتد، دو دو و سه و سه و چهار، چهار به نکاح (نکاح در عربی یعنی سپوختن) در آورید. و اگر بیم آن دارید که به عدالت رفتار نکنید تنها یک زن بگیرید یا هرچه مالک آن شوید. این راهی بهتر است تا مرتکب ستم نشوید.

سوره نساء آیه 11

خدا در مورد فرزندانتان به شما سفارش میکند که سهم پسر برابر سهم دو دختر است. و اگر دختر باشند و بیش از دو تن، دو سوم میراث از آنهاست. و اگر یک دختر بود نصف برد و اگر مرده را فرزندی باشد هر یک از پدر و مادر یک ششم میراث را برد. و اگر فرزندی نداشته باشد و میراث بران تنها پدر و مادر باشند، مادر یک سوم دارایی را برد. اما اگر برادران داشته باشد سهم مادر، پس از انجاک وصیتی که کرده و پرداخت وام او یک ششم باشد. و شما نمیدانید که از پدران و پسرانتان کدامیک شما را سودمند تر است. اینها حکم خداست، که خدا دانا و حکیم است.

 سوره نور آیه 6

و کسانیکه زنان خود را به زنا متهم میکنند، اگر نتوانند 4 شاهد پیدا کنند میتوانند خود چهار بار شهادت بدهند در راه خدا که او از راستگویان است. (این عمل را لعان گویند)

 سوره بقره آیه 221

زنان مشرکه را تا ایمان نیاورده اند به زنی نگیرید و کنیز (برده) مومنه بهتر از آزاد زن مشرکه است، هرچند شما را از او خوش آید. و به مردان مشترک تا ایمان نیاورده اند زن مومنه مدهید. و بنده (برده) مومن بهتر از مشرک است، هرچند شما را از او خوش آید. اینان به سوی آتش دعوت میکنند و خدا به جانب بهشت و آمرزش. و آیات خود را آشکار بیان میکند، باشد که پند گیرند.

سوره بقره آیه 230

پس اگر باز زن را طلاق داد دیگر بر او حلال نیست، مگر آنکه به نکاح مردی دیگر در آید، و هرگاه آن مرد زن را طلاق دهد، اگر میدانند که حدود خدا را رعایت میکنند رجوعشان را گناهی نیست. اینها حدود خدا است که برای مردمی دانا بیان میکند.

نور 31 

و به زنان مومن بگو که چشمان خویش فروگیرند و شرمگاه خود نگه دارند و زینتهای خود را جز آ مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند، جز برای شوهر خود یا پدر خود یا پدر شوهر خود یا پسر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر بردار خود یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش خود، یا بندگان خود، یا مردان خدمتگزار خود که رغبت به زن ندارند، یا کودکانی که از شرمگاه زنان بیخبرند و نیز چنان پای بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کرده اند دانسته شود. ای مومنان همگان به درگاه خدا توبه کنید، باشد که رستگار گردید.

 نساء آیه 24

و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آنها که به تصرف شما در آمده باشند (در جنگ). از کتاب خدا پیروی کنید. و جز اینها زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آنها را به نکاح درآورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه دو بدان رضا بدهید گناهی نیست. هر آینه خدا دانا و حکیم است.

 نساء آیه 83

و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آنها که به تصرف شما در آمده باشند (مراد زنانی است که در جنگ با کفار اسیر مسلمانان شده باشند.). از کتاب خدا پیروی کنید. و  جز اینها، زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آنها را به نکاح در آورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه هردو بدان رضا بهید گنهی نیست. هر آینه خدا دانا حکیم است.

سوره بقره آیه 282

ای کسانی که ایمان آورده اید، چون وامی تا مدتی معین به یکدیگر دهید، آنرا بنویسید. و باید در بین شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنویسید. و کاتب نباید که در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپیچی کند. و مدیون باید که بر کاتب املاء کند و از الله، پروردگار خود بترسد و از آن هیچ نکاهد. اگر مدیون سفیه یا صغیر بود یا خود املاء کردن نمیتوانست، ولی او از روی عدالت املاء کند. و دو شاهد مرد به شهدات گیرید. اگر دو مرد نبود، یک مردم و دو زن که به آنها رضایت دهید شهادت بدهند، تا اگر یکی فراموش کردد دیگری به یادش بیاورد. و شاهدان چون به شهادت دعوت شوند، نبلیذ مع لز شهادت خود داری کنند. و از نوشتن مدت دین خود، چه کوچک و چه بزرگ، ملول نشوید. این روش در نزد خدا عادلانه تر است، و شهادت را استوار دارنده تر و شک و تردید را زایل کننده تر. و هرگاه معامله نقدی باشد اگر برای آن سندی ننویسند مرتکب گناهی نشده اید. و چون معامله ای کنید، شاهدی گیرید. و نباید به کاتب و شاهد زیانی برسد، که اگر چنین کنید نافرمانی کرده اید. از خدای بترسید. خدا شما را تعلیم میدهد و او بر هر چیزی آگاه است.

برای آیایت بیشتر از این دست مراجعه کنید به آیات جنایی تازینامه

منبع +

معمای فاطمه! آیا فاطمه میتواند دختر محمد باشد؟

نویسنده – آرش بیخدا

مسئله 435 توضیح المسائل آیت الله روح الله خمینی میگوید:

زنهاى سيده بعد از تمام شدن شصت‏ سال يائسه مى‏شوند، يعنى خون حيض نمی‏بينند. و زنهايى كه سيده نيستند، بعد از تمام شدن پنجاه سال يائسه می‏شوند.

مشابه همین مسئله را آیت الله میرزا جواد تبریزی با این اختلاف که «بعد از تمام شدن شصت سال چنانچه با نشانه های حیض یا در روزهای عادت خود خون ببینند احتیاط کنند. و زنهایی که سیده نیستند بعد از تمام شدن پنجاه سال یائسه میشوند»، و آیت الله محم تقی بهجت با این اختلاف که «شصت سال قمری … پنجاه سال قمری»  و آیت الله فاضل لنکرانی نیز دقیقاً همین مسئله را به همین ترتیب در رساله های توضیح المسائل خود آورده اند.

یائسگی (Menopause) یعنی پایان یافتن قاعدگیهای زنانه، بطور معمول اگر زنی بعد از 12 ماه بدون اینکه به بیماری خاصی دچار باشد حیض (پریود) نشود میتوان فهمید که آن زن یائسه شده است. بند آمدن عادات ماهانه یا قاعدگی برابر است با پایام دوران باروری بانوان یعنی بانوانی که یائسه میشوند هرگز باردار و حامله نخواهند شد.

مسئله 435 رساله توضیح المسائل آیت الله خمینی نیز به همین قضیه اشاره دارد اما بطور مرموزی حساب زنان سیده (زنانی که اجداد آنان به محمد میرسد) را از حساب سایر زنان جدا می‌کند. در کتابهای دیگر علما(!) ی ااسلام بطور مشخص اشاره می‌کنند که زنان قبیله قریش دیر تر از سایر زنان و در سن 60 سالگی یائسه میشوند.

این پنهانکاری آیت الله ها و مراجع شیعی از چه روست؟ این افراد چه چیزی را میخواهند از مردم پنهان کنند؟ آیا واقعا زنان قبیله قریش با بقیه زنان از لحاظ آناتومی و ساختار بدن متفاوت هستند و انسانهایی متفاوت از سایر انسانها هستند؟ قبول کردن این مفهوم مضحک و کودکانه تنها از افراد مذهبی بسیار متعصب و سنگ مغز انتظار میرود. اما واقعیت این قضیه چیست؟

ماجرا از این قرار است که:

1- محمد در سن 25 سالگی با خدیجه که در آن زمان 40 سال سن داشت ازدواج کرده است.  (ابن سعد طبقات کبری 14/8، البلاذری 406/1، سیرت رسول الله عربی، ابن هشام 124/1)

2- محمد در سن 40 سالگی به بعثت رسیده است، یعنی 15 سال از ازدواج او با خدیجه میگذشته است، بنابر این در زمان بعثت، خدیجه 55 سال سن داشته است. (سیرت رسول الله عربی، ابن هشام، 153/1، حیوه القلوب، ملا محمد باقر مجلسی پوشینه دوم برگ 257)

3- فاطمه به گواهی امام صادق در روز بیستم جمادی الثانی در سال پنجم پس از بعثت (8 سال قبل از هجرت) به دنیا آمده است. (دلائل الامامه / 10)، اصول کافی در مورد ولادت فاطمه نوشته است «ولدت بعد النبوه به خمس سنین و بعد الاسراء بثلاث سنین»، یعنی فاطمه پنج سال پس از نبوت و سه سال بعد از معراج بدنیا آمد (اصول کافی ص 123)، مروج الذهب مسعودی نیز دقیقاً همین نظر را داشته است و علامه مجلسی از علمای بزرگ تشیع نیز این را پذیرفته است  (جلاء العیون، ص 82، حیوه القلوب، ملا محمد باقر مجلسی پوشینه دوم برگ 104)، شیخ عباس قمی نیز این را تایید کرده است (منتهی الآمال پوشینه 1 برگ 129) و این باور شیعه امامیه است، دیگرانی که اکثراً اهل تسنن بوده اند معتقد هستند که فاطمه پنج سال پیش از بعثت بدنیا آمده است اما این قول به استدلال زیر که نویسنده ای شیعی انجام داده است نمیتواند درست باشد:

«البته نظر علمای امامیه صحیح به نظر میرسد؛ زیرا وقتی که ابوبکر و عمر در مدینه از فاطمه خواستگاری کردند پیامبر فرمود: فاطمه سنش کم است و از این جمله معلوم میشود که دختر رسول الله بعد از بعثت به دنیا آمده است؛ زیرا اگر سال تولدش پیش از بعثت باشد، باید هنگام خواستگاری ابوبکر و عمر هجده ساله باشد. پس چگونه پیامبر، دختر هجده ساله را کم سن و سال میداند، در حالی که نه تنها این سن برای ازدواج مناسب است بلکه دیر نیز هست. حداکثر سنی که برای عایشه، هنگام ازدواج با پیامبر نوشته اند، ده سال بوده و هیچ کس نگفته: این سن برای ازدواج زود است (فاطمه زهراء من المهد الی الحد 176-166، سید محمد کاظم قزوینی). هیچ تاریخی ننوشته است که از فاطمه در مکه خواستگاری شده باشد. این خود دلیل بر این است که فاطمه در مکه خردسال بوده است. اگر سال پنجم پیش از بعثت را صحیح بدانیم، باید به هنگام هجرت، شانزده یا هفده ساله باشد. در میان اعراب، کمتر سابقه دارد که از دختری شانزده، هفده ساله خواستگاری نشود، آنهم اگر دختر رسول خدا باشد.» (سیری کوتاه در زندگی حضرت فاطمه زهرا،سید محمد تقی سجادی موسسه انتشارات نبوی زمستان 1379، قم)

یک جمع و تفریق بسیار ساده مارا به این نتیجه میرساند که خدیجه در هنگام بدنیا آوردن فاطمه باید حدود 60 سال سن میداشت و واقعا که این 60 چقدر با آن 60 قبلی برابر است!. بنابر این به نظر آیت الله ها باید زنان قریش با باقی زنان تفاوتی داشته باشند که بتوانند در سن 60 سالگی باردار شوند و بچه بدنیا بیاورند. دم خروس از اینجا آشکار می‌شود.

از طرفی مسائلی جانبی و شواهد دیگری نیز وجود دارند باعث می‌شود که ذهن واقع گرا هرچه بیشتر روی اینکه فاطمه دختر پیامبر باشد شک و تردید جدی کند:

  • بعد از مرگ محمد ابوبکر به ادعای اهل تسنن با استناد به اینکه «پیامبران از خود ارث باقی نمیگذارند» از برگرداندن باغ فدک به فاطمه که وارث محمد بود سر باز زد. و این در حالی بود که فاطمه در خطبه ای که در مسجد اقامه کرد گفت در قرآن آمده است که  سلیمان از داود ارث برده است و این ادعای ابوبکر را با استناد به قرآن رد کرده است و ابوبکر هم مسلما به همین سادگی نمیتوانسته است از زیر بار این استدلال فرار کند. از طرفی با نگاهی به زندگی علی و کنار گذاشتن اراجیف شیعیان مبنی بر سکوت علی برای حفظ وحدت اسلامی به نظر نمیرسد علی کسی باشد که در مقابل چنین مسئله ای سکوت کند، تنها مسئله ای که میتواند این شک را هرچه بیشتر تقویت کند این است که فاطمه واقعا فرزند محمد نبوده باشد.
  • افزون بر خدیجه محمد با دستکم 9 زن دیگر ازدواج کرده است، اما هیچکدام برای محمد فرزندی به بار نیاورده اند، روشن است که این اتفاق دستکم چهار دلیل میتواند داشته باشد 1) محمد با زنانش همبستر نمیشده است، که این خلاف تاریخ و عقلانیت است، محمد به گفته احادیث و روایات از قضا بسیار علاقه مند به جماع بوده است و برخی سلمانان کثیر الجماع بودن او را به خروس تشبیه کرده اند! 2) محمد از شیوه های تنظیم خوانواده استفاده میکرده است و جماع منقطع میکرده است یا زنانش فرزندانشان را سقط میکرده اند، که از این دو کار در تاریخ هیچ نشانی یافت نمیشود و نخستین کار مکروه و دومی حرام هستند. سقط جنین در اسلام مکافات مرگ را به همراه دارد! از این گذشته ابزارهای انجام اینکار و دانش و مهارت های مرتبط با آن در آن زمان تا آن حد بالا نبوده است که کسی بتواند چنین کن، خوی عربی نیز فرزندان بی شمار را دوست دارد و حتی امروز هم چندان بدنبال چنین مسائلی نیست. 3) هر 9 زن دیگر محمد نازا بوده اند، این بسیار بعید است، اگر از هر 10 زن محمد 9 تای آنها نازا بوده باشند عربستان واقعا ً باید درصد بسیار بالایی از زنان نازا را میداشت و هیچ بعید نیست که جمعیتی با این ویژگی در مدت یکی دو نسل بطور کلی محو و نابود شود 4) آخرین دلیل میتواند این بوده باشد که محمد دچار نارسایی بوده است و نمیتوانسته است به هر دلیل فیزیولوژیکی بچه دار شود. بنابر این اساساً اینکه محمد فرزندی را براستی از خود داشته باشد بسیار جای مشکوک و بعید است.
  • محمد به دلیل بیماری ای که داشت (در مورد بیماری محمد در نوشتاری با فرنام بیماری محمد بخوانید) نمیتوانست دارای فرزند شود و یا اینکه فرزندان او در سنین بسیار پایین جان سپردند پسرانی که به او نسبت داده میشوند یعنی ابراهیم و قاسم پیش از بعثت فوت شدند (نساء حول الرسول، الدکتر السید الجمیلی، المکتبه التوفیقیه برگ 44). میدانیم که محمد از طرف منتقدانش متهم  به ابتر بودن میشده است، در حالی که فرزندان دیگری که اکنون به محمد نسبت داده میشوند، یعنی زینب، رقیه و ام کلثوم همگی بزرگ تر از فاطمه بوده اند البته در مورد اینکه آیا فاطمه کوچکترین دختر محمد است یا ام کلثوم در میان تاریخ نویسان اختلافاتی وجود دارد (نساء حول الرسول، الدکتر السید الجمیلی، المکتبه التوفیقیه برگ 153)، بنابر این محمد حداکثر پنج سال پس از ازدواجش صاحب دختری شده است و پیش از آنها نیز پسری داشته است، پس چه زمانی ممکن است مخالفانش این امکان را داشته باشند که به او ابتر بگویند؟ او که همواره دختران و پسرانی داشته است و فاطمه آخرین فرزند منتسب او است نه نخستین فرزند، حتی نویسندگان شیعی معاصر نیز سعی کرده اند این مسئله را نادیده بگیرند، مثلاً نویسنده ای گفته است «پیامبر اکرم دو فرزند پس داشت که در خردسالی در گذشتند. با مرگ آن دو که قاسم و عبدالله نام داشتند، زبان مشرکین به طعن و ناسزا گشوده شد که: محمد پسری ندارد و با مرگش نسل او منقطع و برای همیشه محو و نابود خواهد شد. نها سه دختر برای رسول خدا باقی مانده بود که آنها هم به نظرشان اولاد ، محسوب نمیشدند. هنوز دختر بنا به اعتقادات دوره جاهلیت موقعیت اجتماعی و ارزشی در جامعه نداشت و او را با دیده تحقیر مینگرسیتند و بر پایه همین اعتقادات نابجا بود که مشرکین، زبان به سرزنش میگشودند»، اما براستی اگر مسئله این بوده باشد، آنگاه با تولد فاطمه نیز چیزی تغییر نمیکرد، تنها یک دختر به سه دختر دیگر محمد افزوده میشد و از دید عرب وی همچان ابتر بود، حال آنکه چنین سخنی چندان خردپسند نیست ممکن است بتوان این پرسش را به شیوه دیگری نیز پاسخ داد اما دستکم یک پاسخ منطقی میتواند این باشد که این فرزندان واقعاً از محمد نبوده باشند!
  • مسئله دیگر این است که باردار شدن یک زن 60 ساله بسیار بعید و غیر عادی است. بطوری که پیر ترین مادری که در تاریخ ثبت شده است یک خانم رومانیایی 66 است که در اواخر سال 2004 توسط سزارین زایمان کرد. جالب است که این خانم به گفته رسانه های خبری در حدود 10 سال تحت مراقبت و تلاش برای بارور شدن بوده است و توسط اسپرم و تخمک انسانهای دیگری بارور شده است. این خانم دو دختر دوقلو را باردار شده است که یکی مرده به دنیا آمد و دیگری 6 هفته زودتر توسط سزارین بدنیا آمد. با توجه به اینکه در زمان محمد نه قابلیت سزارین وجود داشته است (هرچند در ایران باستان سزارین وجود داشته و در شاهنامه نیز بدان اشاره شده) نه قابلیت بارور کردن مصنوعی و غیر طبیعی وجود داشته و نه اگر وجود میداشت پیامبر اسلام اجازه چنین کاری را میداده است واقعا بعید و بسیار دور از باور است که فاطمه واقعاً دختر محمد و خدیجه باشد.

و اما اگر فاطمه دختر محمد نیست پس دختر کیست؟ در صورتی که نارسایی های جنسی محمد را بپذیریم ممکن است محمد برای اینکه این قضیه را بپوشاند دست به صحنه سازی نیز زده باشد، ملا محمد باقر ملجسی گفته است محمد خدیجه را مجبور کرده بود 40 شبانه روز از خانه بیرون نیاید و خود نیز به دیدار او نرفت، شاید محمد میخواست مردم گان کنند خدیجه باردار است! و بعد از این دوران به دستور جبرئیل به نزد خدیجه میرود و همان شب با او مجامعت میکند و خدیجه گفته است که نور فاطمه را از همان شب در رحم خود دیده است و با او سخن میگفته است!(حیوه القلوب، ملا محمد باقر مجلسی پوشینه دوم برگ 104، بحار الانوار پوشینه 16 برگهای 79 و 80، علی شریعتی فاطمه فاطمه است، انتشارات چاپخش برگ 9) اما جالب اینجا است که خود مجلسی نیز تولد فاطمه را در ردیف معجزات محمد آوره است، یعنی خدیجه فاطمه را یک شبه باردار شده است! معتقدان به اعجاز ممکن است به چنین یاوه گویی هایی باور بیاورند اما شکی وجود ندارد که خردگرایان و تاریخ نویسان چنین باوری را نمیپذیرند.  باور رایج در میان شیعیان نیز این است که کسی بدنیا آمدن فاطمه را ندیده است، به گفته شیعیان زنان قریش از یاری رساندن به خدیجه در هنگام زایمان خود داری کرده اند، ماجرای بدنیا آمدن فاطمه نیز اسطوره ای است،

«شیخ صدوق در کتاب امالی به سند خود ازمفضل بن عمر نقل میکند که گفت از امام صادق پرسیدم ولادت فاطمه چگونه انجام شد؟ در پاسخ فرمود: هنگامی که حضرت خدیجه با رسول ال خدا ازدواج نمود، زنهای مکه از روی عناد با اسلام از خدیجه دوری میکردند، نمیگذاشتند تا زنی با خدیجه ملاقات نماید، وحشت و هراس بر خدیجه رو آورد، و سخت غمگین و بی تاب بود از اینکه مبادا بر رسول خدا آسیبی برسانند، هنگامی که خدیجه به فاطمه باردار شد، فاطمه در رحم مادر با او سخن میگفت و او را دلداری میداد، و خدیجه این موضوع را بر پیامبر پنهان میداشت، روزی رسول خدا وارد خانه شد، شنید که خدیجه با فاطمه سخن میگوید، به خدیجه فرمود: با چه کسی گفتگو میکنی؟ خدیجه عرض کرد فرزندی که در رحمن دارم با من سخن میگوید و مونس من است. پیامبر فرمود: این جبرئیل است به من خبر میدهد که آن فرزند دختر است، و او است نسل پاک پر میمنت و خداوند به زودی نسل مرا از او قرار خواهد داد، و امامان از نسل او به وجود می آیند که خداوند پس از انقضاء وحی، آنها را خلفاء و جانشینان قرار میدهد. حضرت خدیجه به همین ترتیب ایام بارداری را میگذراند تا آنکه ولادت فاطمه نزدیک شد، برای زنان قریش و بنی هاشم پیام فرستاد که بیایید و مرا در وضع حمل یاری کنید، همان گونه که بانوان زنان را در چنین وقتی کمک میکنند. ولی زنان قریش و دیگران برای او پیام دادند که تو حرف ما را نشنیدی و سخن ما را رد کردی و با محم یتیم ابوطالب که فقیر بود ازدواج نمودی، از این رو نزد تو نمی آییم و به هیچ وجه تو را یاری نخواهیم کرد. خدیجه از این پیام ناراحت و غمگین شدولی خداوند او را تنها نگذاشت، ناگهان خدیجه دید چهار زن گندمگون و بلند قامت که شبیه زنان بنی هاشم بودند وارد شدند، خدیجه از دیدن آنها هراسناک شد، یکی از آنها گفت: ای خدیجه! محزون مباش، ما از طرف خدا به سوی تو آمده ایم، ما خواهران تو هستیم، و این آسیه دخترا مزاحم است که در بهشت همنشین تو است، آن دیگری مریم دختر عمران است، و آن یکی کلثم خواهر موسی میباشد، خداوند ما را نزد تو فرستاده تا در هنگام وضع حمل تو را یاری کنیم. در این وقت یکی از آنها در جانب راست خدیجه نشست، دیگری در سمت چپ نشست، سومی روبرو و چهارمی پشت سر قرار گرفتند و در این هنگام فاطمه پاک و پاکیزه به دنیا آم، و وقتی بر زمین قرار گرفت، نور تابناکی از او برخاست که بر همه خانه های مکه تابید، ناگاه ده تن از حوریان بهشتی که در دست هر یک از آنها طشتی از بهشت و آفتابه ای پر از آب کوثر بود، وارد شدند، آن بانویی که پیش روی خدیجه بود فاطمه را گرفت و با آب کوثر شستسو داد؛ و دو جامه سفید که از شیر مقدستر و از مشک و عنبر خشبوتر بود بیرون آورد، بدن فاطمه را با یکی از آنها پوشانید و دیگری را مقنعه و روسری او قرار داد. سپس فاطمه را به سخن گفتن  دعوت کرد، فاطمه زبان گشود و به یکتایی خدا و رسالت محمد گواهی داد و چنین گفت: گواهی میدهم که خدایی جز خدای یکتا نیست، و پدرم رسول خدا و آقای پیامبران است، و شوهرم سرور اوصیاء میباشد، و فرزندانم دو آقای سبط ها هستند. سپس هریک از آن چهار زن سلام کرد، و آنها را به نام خواند و با روی شاد و خندان، فاطمه را مورد توجه قرار دادند و حوریان اهل آسمان، مژده ولادت فاطمه را به یکدیگر میدادند، و در آسمان نوری آشکار شد که فرشتگان، قبل از آن چنین نوری را ندیده بودند. آنگاه بانوان به خدیجه گفتند: فرزند خود را که پاک، پاکیزه، پر میمنت و مبارک است و دارای نسل پر برکت میباشد، بگیر و خدیجه با خوشحالی فاطمه را به آغوش گرفت،  و پستان در دهان او گذاشت، شیر جاری شد، فاطمه از آن پس در هر روز مطابق رشد یک ماه و در هر ماه مطابق رشد یک سال سایر کودکان بزگ میشد. (بحار الانوار ملا محمد مجلسی، پوشینه 16 برگهای 80 و 81، پوشینه 6 برگ 247 و پوشینه  43 برگ 2)» (محمد محمدی اشتهاردی؛ حضرت خدیجه همسر پسامیر، اسطوره ایثار و مقاومت، موسسه انتشارات نبوی، چاپ دوم بهار 84، قم برگهای 229 تا 232.)

روشن است که دلیل این یاوه سرایی ها ممکن است این باشد که خدیجه فاطمه را بدنیا نیاورده است و از همین رو یا محمد این یاوه ها را سراییده است و یا امام صادق و یا شیخ صدوق، جالب اینجا است که امام صادق، مفضل بن عمر، شیخ صدوق، علامه مجلسی و محمد محمدی اشتهاردی و ناشرین این کتاب ریاضیاتشان در این حد خوب نبوده است که بدانند که اگر فرزندی در یک روز به اندازه یک ماه رشد کند، در یک ماه به اندازه 30 ماه یعنی دقیقاً دو سال و نیم رشد میکند نه یک سال! با این حساب فاطمه در یکسالگی به سن 30 سالگی رسیده است، مگر اینکه رشد نجومی او تنها در چند ماه بوده باشد، یاوه سرایان شیعی بهتر بود شگفتی های جالبتری از این خلق میکردند، مثلاً بهتر بود فاطمه پستان خدیجه را کنار میزد و میگفت مادر گرامی، من بصورتی خلق شده ام که با هیدروژن مایع رشد میکنم و یا یک رئاکتور اتمی درون من کار گذاشته شده است و نیازی به شیر پستان حضرت عالی ندارم، آنگاه شاید شیعیان بیشتر برای فاطمه توی سر و کله خودشان میزدند و به عمر فحش میدادند.

افزون بر این در میان برخی از مسلمانان باوری رایج است که سایر فرزندان محمد نیز از آن خواهر خدیجه بوده اند و خواهر خدیجه سرپرستی آنان را به خدیجه سپرده بود. این است که در خوش بینانه ترین حالت فاطمه نیز از دختران خواهر خدیجه است.

آیا ترحم محمد بر مردم مکه نشان از آدمکش نبودن وی دارد؟

نویسنده – آرش بیخدا

پیشگفتار

بسیاری از اسلامگرایان پس از بیان جنایات وحشتناکی که پیامبر اسلام انجام داده است به این نکته اشاره می‌کنند که رفتار پیامبر در فتح مکه نشان میدهد که او فردی بخشنده بوده است و دشمنان دیرینه اش را بخشیده است، و از این راه تلاش می‌کنند چهره ضد انسان و پلید پیامبر اسلام را انساندوست و بخشنده تصویر کنند. این نوشتار به بررسی این ادعا از لحاظ منطقی و تاریخی میپردازد و تلاش میکند  نشان دهد که این استدلال کاملاً پوچ و بی اساس است. برای رسیدن به این هدف ابتدا اندکی در مورد نحوه صحیح قضاوت در مورد یک شخصیت تاریخی توضیح داده خواهد شد و سپس ماجرای فتح مکه و اتفاقاتی که در آن روی داد بررسی خواهند شد.

آدمکش هم هم میتواند گاهی مهربان باشد

شاید تیتر این بخش مقداری عجیب باشد اما مسلم است که یک آدمکش و قاتل نیز میتواند انسان مهربانی باشد. اشکالی که اسلامگرایان در دیدگاه خود نسبت به انسانها دارند این است که انسانها را آنگونه تصور میکنند که گویا انسانها موجوداتی یا مطلقاً خوب و یا مطلقاً بد هستند. از اینرو وقتی پیامبر آنها به آدمکش و غارتگر بودن متهم می‌شود، گمان می‌کنند که پیامبرشان باید در هر زمان و هر مکانی اینگونه برخورد کرده باشد و همواره رفتاری ضد انسانی در پیش گرفته باشد تا بتوان وی را آدمکش و غارتگر نامید. اما واقعیت اینگونه نیست.

واقعیت این است که اگر شخصی تنها و تنها یک شخص بیگناه دیگر را به عمد بکشد وی را آدمکش میدانند و وی را محکوم به حبس ابد و یا در برخی کشورها محکوم به اعدام می‌کنند. آیا یک آدمکش در تمام دوران زندگیش یک آدمکش است؟ یا تنها یک لحظه «آدمکشی» می‌کند و بخاطر همان یک لحظه تمام ماهیت وی از انسانی عادی به یک «آدمکش» تغییر می‌کند؟

واقعیت این است که «آدمکشی» آنقدر کار غیر اخلاقی و زشتی است که وقتی کسی اینکار را انجام دهد تمام خوبی ها و بدیها و کارهای دیگر او در مقابل اینکارش بی ارزش و غیر مهم تلقی می‌شود. یک آدمکش ممکن است به حیوانات خانگی علاقه داشته باشد و هر روز به گلها آب دهد و کودکان را نوازش کند و به فقرا کمک کند،  ولی این کار او هرگز با ذات آدمکشی او تناقضی ندارد. اما وقتی شخصی آدمی را بکشد اورا بدون توجه به اینکه گلها را آب میداده و یا کودکان را نوازش میکرده آدمکش مینامند.

آدمکش با اطرافیان خود ممکن است آنگونه که با قربانیانش رفتار کرده است، رفتار نکند. بعنوان مثال هیتلر ممکن است در زندگی شخصی خود فردی بسیار با زوق و هنرمند و دوست داشتنی بوده باشد، و واقعیت هم چنین بوده است هیتلر یک نقاش ماهر بوده است و طرح اولیه ماشین فولوکس (در زبان آلمانی این کلمه به معنی ماشین مردم است.) قورباغه ای متعلق به هیتلر بوده است. هیتلر ممکن است با دوست دختر و یا همسر خود رفتار بسیار مهربانانه ای داشته باشد (که اینگونه نبوده)، ممکن است حرف از آزادی و انسانیت بزند، ممکن است هزاران نفر را به دلیل خیانتی که به او کرده بودند ببخشد. اما هیتلر اگر تنها و تنها یک انسان بیگناه را بکشد، ماهیت او به یک آدمکش تغییر خواهد کرد و باقی خصایص و ویژگیهای او در زندگی شخصی و حتی عمومی اش کمرنگ خواهند شد.

بعد از تغییر ماهیت به آدمکش، دیگر ابداً اهمیتی ندارد که او یک نقاش هنرمند و مهربان بوده باشد یا نه، او یک آدمکش است و همانند یک آدمکش باید با او برخورد کرد. حال اگر شخصی تنها 1 نفر را بکشد و باقی انسانهای روی زمین را نکشد و در حالی که موقعیت کشتن آنها را نیز داشته باشد، از کشتن آنها خود داری کند آیا میتوان این کار وی را سندی علیه آدمکش بودن او دانست؟  تصور کنید شخصی به دلیل کشتن یک انسان در دادگاه حضور بیابد و بگوید من آدم بدی نیستم، چون تنها یکنفر را کشته ام و تمامی سایر انسانهای اطرافم را بخشیده ام، درحالی که آنها مستحق مرگ بوده اند، آیا گمان میکنید یک قاتل با چنین استدلالی بتواند از دادگاه رهایی یابد؟  آیا این استدلال نابخردانه و فریب کارانه نیست؟ در مورد پیامبر اسلام نیز قضیه دقیقاً به همین گونه است، اگر پیامبر اسلام حتی یک شخص بیگناه را نیز کشته باشد، او یک آدمکش است و همین یک عمل او باعث می‌شود بقیه اعمالش بی اهمیت و یا دستکم، کم اهمیت شمرده شوند، حال آنکه میزان قربانیان بیگناه پیامبر اسلام بسیار بیش از یک نفر است. پیامبر اسلام نه تنها در جنگ های تهاجمی خود باعث قتل هزاران آدم شده است ، بلکه دستور قتل اسرای زیادی را نیز صادر کرده است  و همچنین دستور ترور و کشتن مخفیانه دشمنان سیاسی اش را صادر کرده است ، حال اگر چنین شخص آدمکشی 1000 نفر را نیز ببخشد آیا او دیگر آدمکش و موجود پلیدی نیست؟

بنابر این استدلالهایی از این قبیل که اسلامگرایان می‌کنند کاملا بی معنی است، یک فرد آدمکش اگر برفرض یک میلیون نفر انسان را ببخشد، بازهم یک آدمکش است. بخشیدن یک میلیون نفر کار اخلاقی و مثبتی است اما هرگز کشتن یک نفر را توجیه نمی‌کند.

مثلاً در برخی موارد دیده شده است که اسلامگرایان پس از شنیدن ماجرای قبیله بنی قریظه میگویند، زنی بود که بر روی سر پیامبر شکمبه شتر را خالی میکرد، روزی این زن مریض شد و پیامبر به عیادت این زن رفت. البته من تابحال هیچگونه سند تاریخی در مورد این قضیه ندیده ام و گمان میکنم این حدیث نیز ساخته دست توانمند دکانداران دینی باشد اما حتی اگر چنین دروغی راست هم باشد بسیار مضحک  و از عجایب است که اسلامگرایان این عمل پیامبر را دلیل بر ترحم و انسانیت او میدانند اما کشتن 700 نفر انسان بیگناه توسط این شخص را نشان از بی عدالتی و آدمکشی این مرد نمیدانند.

پرسش این است که آیا کسی میتواند کار زشت «کشتن یک انسان بیگناه» را با کارهای دیگر خود جبران کند؟ قطعاً اینگونه نخواهد بود. اگر شخصی یک انسان بیگناه را بکشد و هزاربار به نابینایان کمک کند تا از خیابان عبور کنند، بازهم او انسان جنایتکار و بدی است. اگر اعمال خوب و بد انسانها را به اعداد مثبت و منفی تقسیم کنیم، کشتن یک انسان قطعاً عدد منفی بی نهایت یا دست کم عددی بسیار بسیار بزرگ خواهد بود. در نکته مقابل بخشیدن آن پیر زن و به ملاقات او رفتن نیز در جای خود عمل خوب و مثبتی است و فرض کنید مثلاً 100 واحد کار خوب است. حال آیا شخصی که یک انسان بیگناه را کشته است میتواند با به ملاقات یک پیر زن دشمن رفتن به انسان خوبی تبدیل شود؟ هرگز!

بنابر این کاملا باید روشن باشد که اساس استدلالی که اسلامگرایان در این مورد می‌کنند کاملا اشتباه و غلط است، پیامبر اسلام اگر یک انسان بیگناه را کشته باشد و در مقابل تمام دشمنان خود را بخشیده باشد و به ملاقات آنها رفته باشد بازهم یک جنایتکار و آدمکش است. حال آنکه این فرضیات بسیار متفاوت با حقیقت تاریخی است. نه پیامبر اسلام تنها یک نفر بیگناه را کشته است و نه تمام دشمنانش را بخشیده است.

همین نکته اساسی کافی است تا این سفسطه اسلامگرایان آشکار شود اما بازهم بد نیست به ماجرای فتح مکه نظری بیافکنیم و آنچه واقعا اتفاق افتاده را بررسی کنیم، تا ماهیت کاری که محمد واقعا کرده است روشن شود.

زیر پا گذاشتنعهدنامه صلح حدیبیه و لشرگرکشی او به مکه

مسلمانان نا آگاه با تاریخ اسلام بگونه ای از ماجرای فتح مکه سخن میگویند که انگار محمد برای خودش در صلح و آرامش زندگی میکرده است و قریش چپ و راست به محمد حمله میکرده است و دست به آدمکشی میزده است. البته این دیدگاه در مورد یک پیامبر ممکن است طبیعی و کاملاً قابل انتظار باشد، اما در مورد شخص تبهکاری همچون محمد قطعاً این دیدگاه صدق نمیکند.

نخستین خصومت ها را محمد با حمله به کاروانهای تجارتی قریش بوجود آورد و نخستین جنگ محمد با قریش (جنگ بدر اولی) نیز جنگی بود که قریش در دفاع از کاروانهای تجارتی اش که توسط محمد تاراج میشدند انجام داد. از باقی جنگها شاید بتوان تنها جنگ خندق (احزاب) را جنگی دانست که یقیناً قریش دست به ایجاد این جنگ زد، اما حتی این جنگ را نیز میتوان نوعی دفاع بشمار آورد زیرا محمد خصومت را آغاز کرده بود و تا آن زمان دست به قتل عام مردم زیادی زد و قریش یقین داشت که محمد به دنبال کسب قدرت است تا به مکه نیز حمله کند، سایر قبایل عربستان نیز از اینکه آشوبگر و مرد بی رحمی اخیراً در این منطقه ظهور کرده است کم کم آگاه شدند، این بود که تصمیم گرفتند این فتنه و آشوب را به یکباره خفه کنند. این است که حتی جنگ های اینچنینی هم در پاسخ به تمامیت طلبی های دیکتاتور خودکامه و خونخوار جدیدی که در مدینه به کشتار و تجاوز دست میزد پدید آمد نه به هیچ دلیل دیگری. (برای بحث مفصل تر در این مورد مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام جنگهای پیغمبر- بخش دوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا. )

اما بعد از تمام درگیری هایی که میان محمد و سایر مردم عربستان پیش آمد، هم محمد و هم مشرکین مکه صلاح دیدند که بایکدیگر عهدنامه ای را امضاء کنند که بر اساس آن تا مدتی با یکدیگر نجنگند. مفاد این عهدنامه که معروف به صلح حدیبیه است از این قرار بود:

1- این قراردادی است بین محمد پسر عبدالله و سهیل پسر عمر که مورد توافق طرفین قرار گرفته است.

2- بین طرفین تا ده سال نباید جنگی در گیرد.

3- در این دوره، هر کسی که به یکی از (قبایل) طرفین متعلق باشد، باید امنیت داشته باشد و کسی از طرف مقابل نباید شمشیری را بر او بکشد.

4- اگر کسی از قریشیان به مدینه برد، او برگردانده خواهد شد، اما اگر مسلمانی به مکه برود، او را باز نخواهند گرداند.

5- باقی قبایل عربستان، مجاز هستند که به این عهدنامه از جانب هریک از طرفین وارد شوند.

6- مسلمانان اینبار (که برای نوشتن عهدنامه آمده اند) باز خواهند گشت، اما سال بعد دوباره (به مکه) خواهند آمد اما حق ندارند که بیش از سه روز در مکه بمانند.

7- آنها (مسلمانان) حق ندارند که مسلح بازگردند و تنها حق دارند که با خود شمشیر بیاورند، باید شمشیرهایشان در نیام باشد و نیامها باید در کیسه ها نگهداری شوند. (1)

شاید این مسئله زیاد تابحال توجه ما را به خود جلب نکرده باشد، اما محمد در دورانی که هنوز مکه را فتح نکرده بود برای چه به حج میرفت؟ در آن زمان که خانه کعبه هنوز بت خانه بود و انواع و اقسام بت ها در آنجا وجود داشتند آیا به حج رفتن محمد درست بود؟ این مسئله برای من بعنوان یک بیخدا اهمیت چندانی ندارد، خداپرستی و بت پرستی هردو نابخردانه هستند و تازه شاید بت پرستی به دلیل اینکه بت ها دستکم وجود دارند بخردانه تر از خداپرستی باشد، اما این مسئله باید برای مسلمانان نفاق و دورویی محمد را روشن کند.

اما محمد پس عقد این قرارداد با قریش، نبرد با یکی از دشمنان اساسی و بزرگش را به حالت تعلیق در آورد، و از این طریق فرصت کافی پیدا کرد که تجاوزات خود را به نواحی دیگر عربستان، بویژه ناحیه شمالی مدینه محدود کند، نخستین تجاوزات محمد پس از عقد این قرارداد، تجاوز به خیبر بود. محمد پس از دو سال تجاوز و جنگ به قدرت بیشتری دست می یابد و احساس میکند که اکنون میتواند دوباره به فتح مکه فکر کند، او اینبار در حدود ده هزار مرد جنگجو را در اختیار داشت که حتی برخی از آنان مسلمان هم نبودند، تنها از مردم قبایلی بودند که محمد وعده کسب قناعم و قدرت را به آنها داده بود. این بود که محمد به بهانه ای نیاز داشت تا عهدنامه حدیبیه را فسخ کند و به رویای فتح مکه خود جامه عمل بپوشاند.

محمد بلافاصله بعد از اینکه این بهانه را پیدا میکند دست به دامن دوست خیالی اش الله میشود و آیاتی را از او نقل میکند، این آیات، امروزه در سوره توبه (برائت) وجود دارند:

سوره توبه آیات 1 تا 6

بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ؛ فَسِيحُواْ فِي الأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَأَنَّ اللّهَ مُخْزِي الْكَافِرِينَ؛ وَأَذَانٌ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِيءٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُواْ أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ؛ إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئًا وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ؛ فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ؛ وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَعْلَمُونَ؛ كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِندَ اللّهِ وَعِندَ رَسُولِهِ إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَمَا اسْتَقَامُواْ لَكُمْ فَاسْتَقِيمُواْ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ؛ كَيْفَ وَإِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لاَ يَرْقُبُواْ فِيكُمْ إِلاًّ وَلاَ ذِمَّةً يُرْضُونَكُم بِأَفْوَاهِهِمْ وَتَأْبَى قُلُوبُهُمْ وَأَكْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ؛  اشْتَرَوْاْ بِآيَاتِ اللّهِ ثَمَنًا قَلِيلاً فَصَدُّواْ عَن سَبِيلِهِ إِنَّهُمْ سَاء مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ.

(اين، اعلام) بيزارى از سوى خدا و پيامبر او، به كسانى از مشركان است كه با آنها عهد بسته‏ايد!؛ با اين حال، چهار ماه (مهلت داريد كه آزادانه) در زمين سير كنيد (و هر جا مى‏خواهيد برويد، و بينديشيد)! و بدانيد شما نمى‏توانيد خدا را ناتوان سازيد، (و از قدرت او فرار كنيد! و بدانيد) خداوند خواركننده كافران است!؛ و اين، اعلامى است از ناحيه خدا و پيامبرش به (عموم) مردم در روز حج اكبر [= روز عيد قربان‏] كه: خداوند و پيامبرش از مشركان بيزارند! با اين حال، اگر توبه كنيد، براى شما بهتر است! و اگر سرپيچى نماييد، بدانيد شما نمى‏توانيد خدا را ناتوان سازيد (و از قلمرو قدرتش خارج شويد)! و كافران را به مجازات دردناك بشارت ده!؛ مگر كسانى از مشركان كه با آنها عهد بستيد، و چيزى از آن را در حقّ شما فروگذار نكردند، و احدى را بر ضدّ شما تقويت ننمودند؛ پيمان آنها را تا پايان مدّتشان محترم بشمريد؛ زيرا خداوند پرهيزگاران را دوست دارد!؛ (امّا) وقتى ماه‏هاى حرام پايان گرفت، مشركان را هر جا يافتيد به قتل برسانيد؛ و آنها را اسير سازيد؛ و محاصره كنيد؛ و در هر كمينگاه، بر سر راه آنها بنشينيد! هرگاه توبه كنند، و نماز را برپا دارند، و زكات را بپردازند، آنها را رها سازيد؛ زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است!؛ و اگر يكى از مشركان از تو پناهندگى بخواهد، به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود (و در آن بينديشد)! سپس او را به محل امنش برسان، چرا كه آنها گروهى ناآگاهند!؛ چگونه براى مشركان پيمانى نزد خدا و رسول او خواهد بود (در حالى كه آنها همواره آماده شكستن پيمانشان هستند)؟! مگر كسانى كه نزد مسجد الحرام با آنان پيمان بستيد؛ (و پيمان خود را محترم شمردند؛) تا زمانى كه در برابر شما وفادار باشند، شما نيز وفادارى كنيد، كه خداوند پرهيزگاران را دوست دارد! ؛ چگونه (پيمان مشركان ارزش دارد)، در حالى كه اگر بر شما غالب شوند، نه ملاحظه خويشاوندى با شما را مى‏كنند، و نه پيمان را؟! شما را با زبان خود خشنود مى‏كنند، ولى دلهايشان ابا دارد؛ و بيشتر آنها فرمانبردار نيستند!؛ آنها آيات خدا را به بهاى كمى فروختند؛ و (مردم را) از راه او باز داشتند؛ آنها اعمال بدى انجام مى‏دادند!

محمد به روشنی با سراییدن این آیات اعلام میدارد که زین پس هیچ معاهده ای بین مسلمانان و نامسلمانان وجود ندارد و مشرکین حق دارند که تا چهار ماه زنده باشند و پس از آن در صورت مشرک ماندن کشته خواهند شد. یکی از تفاوت های مشرکین با اهل کتاب در فقه اسلامی این است که مشرکین حق حیات ندارند، اهل کتاب در صورتی که جزیه بدهند میتوانند به زندگی خود ادامه دهند، اما از مشرکین جزیه دریافت نمیشود، آنها یا باید مسلمان شوند یا بمیرند. این بود که محمد به عهدنامه خیانت میکند و به مکه لشگر کشی میکند، قریش هم که طبیعتاً آمادگی جنگ را نداشت و انتظار داشت که پیامبر خود خواسته اسلام دستکم به ععهدش وفادار باشد چاره ای جز تسلیم شدن در مقابل محمد نداشت. و از آنجا که تسلیم شدن برای مشرکین بر اساس اسلام تنها مسلمان شدن است، مشرکین مجبور شدند اسلام بیاورند. یعنی بار دیگر پیامبر خدا با زور و شمشیر نامسلمانان را مسلمان کرد.

سیره ابن هشام در شرح وقایع فتح مکه نوشته است، یکی از افسران محمد با ابو سفیان تماس برقرار کرد و او داوطلب دیدار با محمد شد تا از ریختن خون ها جلوگیری شود. محمد از او پرسید که «وای بر تو ای ابوسفیان، آیا زمان آن نرسیده است که شهادت بر آن دهی که من رسول الله هستم؟» ابوسفیان گفت «در مورد این قضیه هنوز شک دارم»، ابن عباس (راوی حدیث) به او میگوید «تسلیم شو و پیش از آنکه سرت را از دست دهی شهادت بده که خدایی جز الله نیست و محمد رسول او است. و طبیعتاً ابو سفیان نیز چنین میکند. این است که بخشی از ماجرای فتح مکه که سر انجام به ریخته نشدن خون بسیاری از مردم قریش نیز انجامید، به دلیل زیرکی ابوسفیان بود نه به دلیل ترحم محمد. در حاشیه باید گفت آیا واقعاً یک پیامبر باید اینگونه ددمنشانه رفتار کند، در مقابل او به اسیر بگویند که یا باید مسلمان شود یا کشته خواهد شد؟ این رفتار بیشتر شبیه رفتار گردنکشان و قلدران است تا شخصی که پیامی را از سوی پروردگار هستی برای بشریت آورده است.

اینکه محمد به چه بهانه ای عهدنامه حدیبیه را زیر پا گذاشت تقریباً بی ارتباط با بحث ما است، اما در مورد این بهانه دو واقعه در میان تواریخ اسلامی دیده میشود. نخستین واقعه که مهمترین آن دو واقعه نیز هست مربوط به حمله چند تن از مردان قبیله بنوبکر به بنی خزاعه است که اولی همپیمان قریش بودند و دومی همپیمان محمد، و محمد تصمیم میگیرد در این ماجرا دخالت کند. شایان ذکر است که این دو قبیله همواره با یکدیگر خصومت داشتند و به یکدیگر اینگونه حمله میکردند و ثروت یکدیگر را چپاول میکردند. مونت گومری وات از اسلامشناسان بزرگ غربی حمله ناگهانی به قبایل و چپاول آنها (غزوه) را ورزش رسمی عربستان میخواند، اما محمد بجای اینکه به بنوبکر حمله کند به خود اجازه میدهد که به همپیمان بنوبکر یعنی قریش با این بهانه که حملی بنوبکر با تحریک قریش و دخالت آنها انجام گرفته حمله کند. البته ابو سفیان شخصاً به مدینه میرود تا از وقوع جنگ جلوگیری کند و راه دیگری را (احتمالاً قصاص و یا پرداخت دیه) پیشنهاد کند، اما محمد که در آرزوی فتح مکه بود چنین پیشنهادی را نمیپذیرد و جنگ را برمیگزیند تا سلطه خود را بر عربستان با فتح مکه که مهمترین مرکز عربستان بود کاملتر کند، و امپراطوری نوپای خود را گسترش دهد (2). اینکه قریش در قائله  بنی خزاعه نقش مستقیم داشته باشد و به این شرارت دست زده باشد و بعد رئیس قبیله قریش یعنی ابوسفیان، خودش برای برقراری صلح به مدینه بیاید بسیار مشکوک است، هرگاه هدف قریش ایجاد اختشاش و درگیری میبود، رئیس قبیله برای ایجاد آرامش به تکاپو نمی افتاد، این است که به نظر میرسد کل این ماجرا یا بخشی از آن که مربوط به تحریک و دخالت قریش است ساخته و پرداخته تاریخ نویسان مسلمان باشد برای اینکه خیانت محمد به عهدنامه را توجیه کند.

دومین قضیه مربوط به زنی بود از قریش که مسلمان میشود و به مدینه فرار میکند، برادران آن زن بر اساس بند چهارم عهدنامه به دنبال خواهرشان به مدینه میروند و درخواست بازگشت او را میکنند، اما محمد حاضر نمیشود که این زن را به خانواده اش بازگرداند، از این رو عهدنامه را باطل اعلام میکند. در مورد این زن آیه ای نیز در قرآن آمده است:

سوره ممتحنه آیه 12

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا جَاءكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَى أَن لَّا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئًا وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ وَلَا يَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلَا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

اى پيامبر! هنگامى كه زنان مؤمن نزد تو آيند و با تو بيعت كنند كه چيزى را شريك خدا قرار ندهند، دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند، تهمت و افترايى پيش دست و پاى خود نياورند و در هيچ كار شايسته‏اى مخالفت فرمان تو نكنند، با آنها بيعت كن و براى آنان از درگاه خداوند آمرزش بطلب كه خداوند آمرزنده و مهربان است!

ابن کثیر از مفسرین بزرگ اسلامی میگوید که الله این بند از عهدنامه را نپسندید، یعنی از نظر ابن کثیر پیامبر خدا عهدنامه ای را میبندد و بعد خدا آنرا نمیپسندد، این نیز میتواند خیانت پیشه بودن محمد را و وفادار نبودن به عهدش را نشان دهد، ابن کثیر جزئیات بیشتری از این واقعه را در تفسیرش نقل کرده است که خواندن آنها جالب است اما پرداختن به آنها چندان سودی برای این نوشتار ندارد (3).

با این دو توضیح آشکار میشود که محمد دست به خیانتی آشکار میزند و در هنگام ضعف با قریش پیمان صلح میبندد و در هنگام قدرتش عهد نامه را باطل میکند و این دجال بودن و حقه بازی یقیناً نمیتواند از جانب پیامبر خدا و یا حتی یک انسان عادی اما اخلاقمدار باشد.

اندکی در مورد ابو سفیان

از عناصر کلیدی ماجرای فتح مکه ابوسفیان است، مسلمانان و بخصوص شیعیان روی اینکه پیامبر اسلام ابوسفیان را بخشیده است و خانه او را مکانی امن قرار داده است بسیار تاکید میکنند، بنابر این شایسته است تنها در مورد این شخصیت اندکی توضیحات داده شود تا معلوم شود که رابطه محمد و وی چگونه بوده است و آیا محمد برای بخشیدن او انگیزه های کافی داشته است یا نه؟

شیعیان معمولاً نسبت به تاریخ اسلام بصورت بسیار گزیده برخورد می‌کنند و به دلیل اینکه طرفدار علی هستند ماجراهای تاریخی زمان پیامبر را نادیده میگیرند و پیامبر را فردی نادان فرض می‌کنند که با دشمنان خدا و امامت دست همکاری میداده است و با آنها همگام و هم کاسه میشده است و حتی با آنها ازدواج میکرده است (مثلا عایشه). و تاریخی مجهول و به شدت متناقض با آنچه در کتابهای تاریخی معتبر دیده می‌شود از شخصیت های دوران صدر اسلام ارائه می‌دهند. ابو سفیان و استراتژی محمد در مقابل ابو سفیان از همین موارد است که بسیار نادیده گرفته می‌شود. شیعیان تلاش میکنند او را دشمن اسلام نشان دهند، در حالی که او پس از اسلام آوردن از به یکی از یاران مهم محمد تبدیل میشود.

نام اصلی ابوسفیان بن حرب بن الحارث بن عبدالمطلب، سخر بوده است و عضو گروه سیاسی مطیبون بوده که شامل شاخه بنی هاشم قریش نیز میشده است بوده است. کنیه ابوسفیان و گاهی ابوحنظله آورده شده است. ابوسفیان نه تنها پسر عموی پیامبر بوده است بلکه برادر ناتنی او نیز به شمار میرود، هردو نوه عبدالمطلب بودند و در کودکی از پستان یک دایه یعنی حلیمه سعدیه شیر خورده بودند. لذا ابوسفیان به دلیل آشنایی زیادی که با محمد داشت  همچون بسیاری از اطرافیان محمد و قبیله خود او، بعد از ادعای پیامبری آنچنان که قرآن گواه است او را دیوانه و مجنون خواند (در مورد این اتهام که بسیاری از اعراب به محمد میزندند به نوشتاری با فرنام «محمد دیوانه نیست؟» مراجعه کنید.). ابوسفیان از دشمنان اولیه اسلام به شمار میرود اما دشمنی او با پیامبر بسیار کمتر از ابوجهل بوده است. بعنوان مثال وقتی که کاروانی به رهبری او شامل 1000 شتر از سوریه باز میگشت و این کاروان از طرف محمد تهدید میشد، ابوسفیان از مکه تقاضای یاری کرد و ابوجهل به همراه 1000 مرد جنگی به یاری او آمد، جنگ با فرماندگی خوب ابوسفیان به نفع مکیان تمام شد اما ابوجهل معتقد بود که باید جنگ را ادامه دهند و جنگ بدر از آنجا ادامه یافت (برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام جنگهای پیغمر- بخش دوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا). از پسران ابو سفیان که در این جنگ شرکت داشتند حنظله کشته شد و پسر دیگر او امر اسیر مسلمانان شد اما بعد از جنگ بدون فدیه آزاد شد.

حنظله به دست امام علی کشته شده است، امام علی در نامه ای که بعدها به معاویه مینویسد به این مسئله اینگونه اشاره کرده است:

من همان ابوالحسنی هستم که جد تو پدر هند جگرخوار و برادر تو حنظله و دایی تو ولید پسر عتبه و عتبه پسر ابی معط را کشته ام و اکنون هم آن شمشیر در دست من است.

پژوهشی در زندگی علی، نماد شیعه گری، نوشته آله دالفک. نهج البلاغه برگهای 850 تا 853، منتهی الامال قمی پوشینه نخست برگهای 55-156-57 تا 57.

ابو سفیان بعد از مسلمان شدن در غزوه حنین و همچنین در غزوه طائف شرکت می‌کند و چشمان خود را در این جنگ در راه اسلام از دست میدهد. ابو سفیان بعدها شخصاً بت معروف لات را خرد می‌کند و پیامبر از غنائم بدست آمده از این جنگ سهم ویژه ای را به ابوسفیان به دلیل رشادت هایش در این ماجرا اهدا می‌کند. ماجرای بعدی در جنگ با قبیله هوازن اتفاق می افتد، در این جنگ وضعیت مسلمانان ناگهان بصورتی بحرانی در آمد و محمد با ده نفر تنها می شود، یکی از این ده نفر ابوسفیان بود که لجام الاغ پیامبر را در دست داشت و از پیامبر با شمشیر خود دفاع میکرد، وقتی که غبار ها فرو نشستند پیامبر پرسید تو کیستی؟ او گفت برادر تو ابوسفیان، و محمد گفت پروردگارا براستی که او برادر من است. محمد بارها اعلام کرد که خداوند از سر تقصیرات ابوسفیان در دشمنی او با مسلمانان بواسطه خدمات او به اسلام گذشته است. ابوسفیان بعدا به حکومت نجران و احتمالاً حجاز میرسد، اما اینکه این انتخاب توسط پیامبر صورت گرفته است و یا ابوبکر، مورد توافق تاریخ نویسان نیست. ابو سفیان در غزوه یرموک نیز علی رغم سن بالای خود شرکت کرد و با اینکه نزدیک 70 سال سن داشت در کنار مسلمانان جنگید. وی سرانجام در سن 88 سالگی جان سپرد. گفته شده است او در موقع اجرای مراسم حج به شدت بیمار شد و به خانه خود در مدینه بازگشت. قبر ابوسفیان نیز در میان قبور تنی چند از امامان شیعه در قبرستان بقیع است (قابل توجه شیعیان که ابوسفیان در کنار امامانشان دفن شده است)، گفته شده است که او قبر خود را با دست خود کند و در سال 20 هجری فوت شد.

افزون بر اینها پیامبر اسلام از طرفی دیگر نیز با ایجاد کردن پیوندهای خانوادگی قصد در گسترش و بهبود ارتباطات سیاسی خود با ابوسفیان کرده بوده است. یامبر با ام حبیبه دختر ابوسفیان ازدواج کرد. شوهر ام حبیبه عبیدالله ابن جحش از اولین کسانی بودند که مسلمان شده بودند و به حبشه رفته بودند تا پادشاه حبشه را به اسلام دعوت کنند. اما عبید الله ابن جحش در حبشه مسیحی شد و مرتد شد و از ام حبیبه طلاق گرفت، پیامبر اسلام از راه دور از پادشاه حبشه خواست تا ام حبیبه را به زنی او در آورد، ام حبیبه تا 6 سال بعد نتوانست محمد را ببینید زیرا نمیتوانست به مدینه بازگردد. ام حبیبه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 54 ساله بود. محمد امیدوار بود ازدواجش با ام حبیبه نظر ابوسفیان را نسبت به اسلام تغییر دهد اما بر خلاف نقشه او، چنین نشد و همانگونه که در بالا آمد ابوسفیان نیز همچون بسیاری از سایر مردمان در طول تاریخ با زور شمشیر اسلام آورد.

بنابر این نتایج زیر را میتوان در مورد ابوسفیان و ارتباط او با محمد گرفت

  • ابو سفیان، پسر عمو، برادر ناتنی، و پدرزن پیامبر بود، آیا رابطه ای از این نزدیک تر میتواند بین دو نفر وجود داشته باشد؟
  • شکی روی این قضیه وجود ندارد که دشمنی اصلی قریش با محمد از طریق ابوحکیم (ابوجهل) صورت میگرفته است و ابوسفیان چندان دشمن بزرگی نبوده است.
  • ازدواج محمد با ام حبیبه و همچنین آزادکردن امر پسر ابوسفیان بدون فدیه نشان میدهد که پیامبر علاقه به برقراری روابط دوستانه با ابوسفیان داشته است.
  • ابوسفیان اسلام آورد و پیامبر طبق اصولی که قبلاً معرفی کرده بود نمیتوانست اسلام او را قبول نکند زیرا در این صورت قوانین خود را زیر پا گذاشته بود، بنابر این رهایی ابوسفیان از شمشیر آدمکشان پیامبر اسلام به دلیل ترحم پیامبر نبوده است بلکه از روی اجبار برای پایبند بودن به اصول اسلامی بوده است که قبلا توسط او اعلام شده بودند.
  • ابوسفیان به اسلام بسیار خدمت کرد و از شخصیت های بارز و مهم تاریخ اسلام شد، در راه اسلام معلول شد و فرزندش کشته شد، در جنگهای تن به تن باوجود سن زیادش شرکت کرد و از نظر یاران نزدیک پیامبر سزاوار حکومت به شمار میرفت.

همه اینها نشان میدهد که حتی اگر محمد ابوسفیان را هم بخشیده باشد، چندان بخشش بزرگی انجام نداده است، محمد علاقه زیادی به مسلمان شدن ابوسفیان داشته است و مایل بود از امکانات و نفوذ ابوسفیان به نفع خود استفاده کند، کشتن ابوسفیان هم برای محمد بسیار دشوار بود و هم ممکن بود پیامدهایی را به دنبال داشته باشد که سرنوشت اسلام را به کلی تغییر دهد. محمد تماماً با انگیزه های سیاسی و اقتصادی از سر تقصیرات ابوسفیان گذشته است و در این ماجرا از طرف محمد نه بخششی دیده می‌شود نه انسانیتی نه هیچ نوع فداکاری که سزاوار ستایش باشد، کاری که پیامبر کرد کاملا عادی و سیاستمدارانه و از روی اجبار بود، پیامبر همچون هر سیاستمدار دیگری باید به قول خود پایبند میبود و الا با دشمنی و مخالفت افراد بیشتری حتی در میان پیروان خودش روبرو میشد. اما مسئله مهم اینجا است که نام «بخشش» را نمیتوان بر روی کار محمد گذاشت، در پیرامون این مسئله در زیر توضیحات کافی خواهد آمد.

آیا محمد اهل مکه را بخشیده است؟

خیر اهل مکه به دلیل اینکه مسلمان شدند امان یافتند نه به دلیل بخشوده شدن توسط محمد. شاید مهمترین مسئله ای که در این نوشتار باید به آن اشاره شود این است که اساساً محمد هیچکس را در مکه نبخشیده است، مگر چند نفری که محمد بلافاصله پس از فتح مکه دستور قتل بی چون و چرای آنها را صادر کرد و چند تن از آنها از محمد درخواست بخشش کردند و بخشیده شدند.

محمد پس از فتح مکه دستور قتل 10 نفر را صادر کرد (اسناد و اطلاعات بیشتر را در نوشتاری با فرنام محمد و ده قربانی مکی بیابید)، در میان این افراد، اشخاصی بودند که بخشیده شدند و محمد از سر تقصیر (!) آنها گذشت. البته در همین بخشوده شدن هم محمد مجبور شد که چنین کند، مثلاً به مورد عبد الله ابن سعد بن ابی سرح که نگاه کنیم، محمد بگونه ای مجبور شد که او را نکشد. آری تنها میتوان این افراد را بخشیده شده به شمار آورد، به جرات میتوان گفت باقی مردم مکه هرگز توسط محمد بخشوده نشدند و کشته نشدن و امان یافتن حق آنان بود.

کسانی که گمان می‌کنند محمد اهل مکه را بخشیده است با جهاد اسلامی آشنایی ندارند یا اینکه خود را به نادانی میزنند و یا بدتر از آن، معنی بخشش را نمیفهمند. جهاد اگر با اهل کتاب و زرتشتیان باشد مسلمانان باید سه راه را در مقابل کافران بگذارند، 1) جنگیدن، یا مردن 2) پذیرفتن اسلام 3) تسلیم شدن و پرداخت جزیه. اما هنگامی که جهاد در مقابل خداناباوران، بت پرستان و باقی است سومین امکان دیگر وجود ندارد. یعنی دشمن یا باید با مسلمانان بجنگد و کشته شود و یا اینکه مسلمان شود و جنگ پایان یابد (برای اطلاعات بیشتر پیرامون جهاد به نوشتاری با فرنام آیا جهاد امری دفاعی است؟ مراجعه کنید). بخشوده شدن یک فرد زمانی اتفاق می افتد که او جرمی را مرتکب شده باشد، و کسی که حقی از او ضایع شده است او را ببخشد و مکافاتش نکند، اهل مکه اگر جرمی هم مرتکب شده بودند، بر اساس قوانین فقهی جهاد، با مسلمان شدن و توبه کردن دیگر گناهی به گردن نداشتند بنابر این حتی بخشوده هم نشدند، زیستن حق آنان بود.

همانطور که در ماجرای فتح مکه توضیح داده شد، اهل مکه مجبور شدند اسلام را بپذیرند و پذیرش اسلام باعث شد که صلح و امنیت حق آنها باشد و محمد دیگر حق نداشت روی آنها اسلحه بکشد و آنها را بکشد زیرا محمد انسانها را به بهانه اینکه «حق» را نمیپذیرند میکشت و آنها دیگر «حق» را پذیرفته بودند و محمد بهانه ای برای کشتار آنها و کسب ثروتهایشان نداشت و اگر کسی از آنها کشته میشد بر اساس قوانین باید قاتل قصاص میشد. قبیله قریش آنقدر که یهودیان پایبند به عقایدشان بودند و حاضر نشدند اسلام بیاورند تا اینکه از دم تیغ نگذرند، به عقاید و باورهای دینی خود پایبند نبودند، و الا سرنوشتی همچون قتل عام بنی قریظه در انتظار آنان میبود (برای اطلاعات بیشتر پیرامون ماجرای بنی قریظه به نوشتاری با فرنام در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟ مراجعه کنید)، آنان همچون بسیاری از سایر مردمان در مقابل زور و خشونت سر تسلیم فرود آوردند.

آشکار است که محمد هیچگونه ترحم و بخششی از خود نشان نداده است، بلکه تنها بر اساس قوانین و قواعدی که خود پیشتر آنها را ایجاد کرده بود رفتار کرده بود و البته مجبور بود که چنین کند چون اگر چنین نمیکرد از طرف هواداران خودش تحت فشار بیشتر قرار میگرفت و بر جمعیت دشمنانش افزوده میشد زیرا محمد ادعای پیامبری داشت و یک پیامبر نباید حرف خود را زیر سوال ببرد. البته محمد بارها حرفهای خود را زیر سوال برده است اما وقتی جان انسانها و قبیله خود او که اکثرشان خویشاوندان یاران خود محمد بودند مسئله فرق می‌کند و اگر او دستور قتل عام را همانند ماجرای بنی قریظه در مورد قبیله خودش نیز صادر میکرد مسلماً اینکار هزینه زیادی برای او به همراه می آورد زیرا کشته شدگان همه پدران و مادران و خواهران و برادران یاران او و خود او بودند و چه بسا مسلمانان دست به این کار نمیزدند و بر علیه او شورش میکردند و خود او را میکشتند، این است که محمد به دو دلیل ذکر شده در بالا از روی اختیار سلاح را در مقابل قریش به نیام فرو نبرده است بلکه از روی جبر مجبور شده است با آنها سازگاری کند.

منابع

1- ‘Letters of the Holy Prophet’, Sultan Ahmed Qureshi, ISBN No: 81-85738-09، و همینطور سیره ابن هشام عربی جلد 3 برگ 330.

2- فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، برگ 787، چاپ بیستم، ویرایش سوم، بوستان کتاب قم، به این دیدگاه بدون ارائه مدرک از دخالت قریش در حمله بنوبکر به خزاعه پرداخته است، الرحیق و المختوم نیز در اینجا گزارش جالبی از این ماجرا را ارائه داده است.

3- برگردان تفسیر ابن کثیر به انگلیسی، در اینجا

محال بودن دانستن مجموعه تمام حقایق

نویسنده – آرش بیخدا

ایده این برهان نخستین بار توسط پاتریک گریم در نوشتار زیر مطرح شده است.

Patrick Grim, «There Is No Set of All Truths,» Analysis,44,1984,pp.206-208.

پیشگفتار

این استدلال یکی از استدلالهای منطقی علیه وجود خدا هست که توسط پاتریک گریم برای نخستین بار ارائه شده است و به استدلال گریم در کتب فلسفه دین شهرت یافته است، روش کار اینگونه برهان ها همانگونه که در برگ براهین منطقی اثبات عدم وجود خدا توضیح داده شده است نشان داده وجود تناقض میان دو ویژگی از ویژگی ها در تعریف فلسفی وجود خدا(خداوند چیست؟) و با استناد به اصل تناقض (تناقض چیست؟)  نشان داده میشود که خداوند نمیتواند وجود داشته باشد. برخی از برهانهای منطقی اثبات عدم وجود خدا همچون همین برهان تناقض را میان دو ویژگی نشان نمیدهند بلکه نشان میدهند یکی از ویژگیهای خدا از لحاظ منطقی متناقض است و وجود داشتن موجودی با این ویژگیها محال است.

این برهان نیز نشان میدهد به دلیل اینکه دانستن تمامی حقایق از لحاظ منطقی محال است، هیچکس نمیتواند این حقایق را بداند، در نتیجه موجود علیمی نمیتواند وجود داشته باشد، پس خدا وجود ندارد.

درک این برهان به دانشی ابتدائی از تئوری مجموعه ها دارد که خواننده میتواند از اینجا آنرا کسب کند، باقی مطالب در ارتباط با مجموعه ها که در این برهان از آنها استفاده میشود در هنگام بحث برهان بطور مختصر توضیح داده خواهند شد.

فرمولاسیون

  1. خداوند یک موجود علیم است. بنابر تعریف خدا.
  2. یک موجود علیم باید تمامی اجزاء مجموعه تمام حقایق هستی را بداند. بنابر تعریف خدا و تعریف مجموعه حقایق هستی.
  3. دانستن تمامی اجزاء مجموعه تمام حقایق هستی محال است.بنابر قضیه کانتور.
  4. یک وجود علیم نمیتواند وجود داشته باشد. نتیجه از 3.
  5. خدا نمیتواند وجود داشته باشد. نتیجه از 4 و 1.
  6. خدا وجود ندارد. نتیجه از 5.

تعاریف

تعریف تناقض

تعریف تناقض را در نوشتاری با فرنام «تناقض چیست؟» بیابید.

تعریف مجموعه

یک مجموعه از اجتماع نهاد های قابل تمایز از یکدیگر پدید می آید. مثلاً Aرا در نظر بگیرید که اجزاء آن نام چهار گلها میباشد.

A = { نیلوفر ,  مریم ,  رز , یاسمن }

مجموعه بینهایت

یک مجموعه میتواند دارای نهایت یا بی نهایت باشد. بعنوان مثال مجموعه اعداد فرد یک مجموعه بی نهایت است.

O = {…,-3,-1,1,3,…}

بنابر تعریف جورج کانتور (1)، مجموعه ای مجموعه بی نهایت است که

الف – مجموعه ای تهی نباشد.

ب- رابطه ای یک به یک میان آن مجموعه و زیر مجموعه های مناسب  آن وجود داشته باشد.

مجموعه مناسب

تعریف مجموعه مناسب (Proper Subset) – یک مجموعه مانند Sتنها درصورتی زیر مجموعه مناسب مجموعه دیگری مانند S1 است. که هر عضو Sدر Sباشد و Sحداقل یک عضو داشته باشد که در Sنباشد.

قضيه مجموعه توانی كانتور (2)

براي هر مجموعه X، قوت مجموعه تواني X بزرگتر از قوت مجموعه X است.

قضيه كانتور به ما مي گويد هر قدر هم كه مجموعه اي بزرگ باشد، باز هم مي توانيم مجموعه اي بزرگتر از آن را در نظر بگيريم. اين در مورد مجموعه هاي متناهي بديهي است، اما اگر مجموعه تحت بررسي نامتناهي باشد، چندان بديهي نيست.

دو مجموعه (و بويژه، دو مجموعه نامتناهي) را هم اندازه يعني داراي كارديناليته يكسان گوييم هرگاه بتوانيم تناظر يك به يكي ميان اعضاي دو مجموعه برقرار سازيم و در هيچ طرف هيچ عضوي باقي نماند. اگر بتوانيم نشان دهيم كه ميان دو مجموعه نامتناهي، هرگز نمي توان چنين “تناظر يك به يكي” برقرار ساخت، آن گاه مي دانيم يكي از مجموعه ها بايد به طور كاردينالي بزرگتر از مجموعه ديگر باشد.

كانتور براي اثبات اين قضيه از “برهان قطري سازي” خود كه اكنون مشهور است، استفاده كرد كه اثبات از طريق برهان خلف است. يعني فرض مي كنيم بزرگترين مجموعه نامتناهي وجود دارد و سپس نشان مي دهيم كه بايد يك مجموعه بازهم بزرگتر باشد. بنابراين، فرض كنيد Xمجموعه اي نامتناهي است و آن را چنين نمايش مي دهيم:

X = {a, b, c, d, e, …}

براي نشان دادن اعضاي مجموعه ها از حروف استفاده مي كنيم و فرض مي كنيم كه تعدادي نامتناهي از اين اعضا وجود دارد. به ويژه فرض مي كنيم كه X بزرگترين اندازه مجموعه اي است كه وجود دارد- يعني هيچ مجموعه ديگري نمي تواند “نامتناهي بزرگتري” باشد. اكنون يادآوري مي كنيم كه هميشه مي توانيم مجموعه تواني X را كه با P(X) نمايش داده مي شود با تشكيل مجموعه تمام زيرمجموعه هاي X تشكيل دهيم.

P(X) = { {a}, {a,b}, {b,c,e,}, {a,c}, {e},…}

مشاهده مي كنيم كه P(X) خود يك مجموعه است. و در خاطر نگه مي داريم كه براساس فرض نمي تواند بزرگتر از X باشد، زيرا ما فرض كرديم كه X به بزرگترين اندازه اي است كه يك مجموعه مي تواند باشد. اما بديهي است كه نمي تواند كوچكتر از X باشد، زيرا حاوي تمام زيرمجموعه هاي تكتايي X است، يعني به ازاي هر عضو a, b, c,… در X، داراي عضوي به شكل {a}، {b}، {c} و مانند آن است. در نتيجه اندازه اين دو مجموعه بايد مساوي باشد. يعني، بايد بتوانيم تناظر يك به يكي ميان اعضاي X و اعضاي P(X) برقرار كنيم به نحوي كه در هيچ طرف عضوي باقي نماند. چنين تناظري چيزي شبيه شكل زير است.

                                                        a <–> { c,d }

                                                        b <–> { a }

                                      X               c <–> { a,b,c,d }         P(X)

                                                        d <–> { b,e }

                                                        e <–> { a,c,e }

                                                        ……..

 

توجه كنيد كه برخي اعضاي X با زيرمجموعه هايي متناظر شده اند كه حاوي خود آن ها هستند. مثلاً در اين جا، عضو e با زيرمجموعه {a,c,e} متناظر شده است. ديگر اعضا با زيرمجموعه هايي متناظر شده اند كه حاوي آن ها نيستند. مثلاً در اين جا عضو  a با زيرمجموعه {c,d}متناظر شده است. مجموعه تمام اعضاي X را كه با زيرمجموعه هاي حاوي خود متناظر نشده اند در نظر بگيريد. اين مجموعه كه آن را مثلاً F مي ناميم، خود زيرمجموعه اي از X است، بنابراين بايد جايي در تناظر فوق پديدار شود.

اما آن عضو X كه با F متناظر است چه مي تواند باشد؟ نمي تواند عضوي از F باشد، زيرا Fبويژه به نحوي ساخته شده است كه فقط حاوي آن اعضاي X باشد كه با مجموعه هايي كه حاوي آن ها هستند متناظر نباشند. از سوي ديگر، اگر عضو X كه متناظر با F است در Fقرار نداشته باشد  آن گاه خوب بايد در F قرار داشته باشد، بازهم بنابر تعريف F!

اين يك تناقض است و وجود اين تناقض نشان مي دهد كه هيچ عضو X را نمي توان با اين زيرمجموعه متناظر كرد. تناظر ما نمي تواند كامل باشد. و چون نمي توانيم ميان X و P(X)تناظر يك به يك برقرار سازيم و چون همان طور كه ديديم، P(X) نمي تواند كوچكتر از Xباشد، تنها نتيجه ممكن اين است كه P(X)بزرگتر از X است. اين قضيه كانتور را كامل مي كند.

لحظه اي تأمل مي كنيم تا معناي قضيه كانتور را دريابيم. اين قضيه نشان مي دهد كه براي هر مجموعه اي، مجموعه ديگري وجود دارد كه به معناي خاص نوع بزرگتري از نامتناهي بودن، بزرگتر است. بنابراين، “بزرگترين نامتناهي” هم نمي تواند وجود داشته باشد! بنابراين، انواع نامتناهي، “نامتناهي” هستند!

بحث

بعد از این تعاریف ابتدائی به شرح برهان خواهیم پرداخت.

یک دسته از حقایق حقایق گزاره ای یا قضیه ای هستند، که میتوان آنها را بر اساس اصل دوالانسی منطق صحیح یا غلط دانست. بعنوان مثال هرکدام از روابط ریاضی موجود بین اعداد حقیقتی هستند. یعنی 4=2+2 یک حقیقت است و همچنین 0=2-2 یک حقیقت دیگر. حال از آنجا که این حقایق قابل تمیز داده شدن از یکدیگر هستند میتوان اجتماع آنها را بصورت یک مجموعه تصور کرد.

بعنوان مثال مجموعه A را در نظر بگیرید که اعضای آن دو حقیقت یاد شده هستند.

A = { «2+2=4», «2-2=0» }

پرواضح است که به دلیل بی نهایت بودن مجموعه اعداد، بی نهایت نیز رابطه حقیقی از نوع یاد شده در میان آنها وجود دارد، یعنی میتوان مجموعه ای از حقایق ریاضی را تصور کرد که تمامی این حقایق را در خود گنجانیده است، نام این مجموعه را T بگذاریم.

T = { T1, T2, T3, …}

هرکدام از Ti های موجود در این مجموعه خود یک حقیقت هستند. از آنجا که بی نهایت عدد در مجموعه اعداد وجود دارد مجموعه T نیز بنابر تعریف داده شده از یک مجموعه بینهایت، مجموعه ای بینهایت است.

حال یکی از ویژگیهای خدا در تعریف آن (خداوند چیست؟) علیم بودن خدا است، به این معنی که خدا بر تمامی حقایق آگاه است.

به دلیل اینکه حقایق از یکدیگر قابل تمایز هستند، اجتماع آنها را میتوان بصورت مجموعه ای از حقایق نشان داد. آشکار است که تمامی حقایق موجود در هستی باید مجموعه حقایق ریاضی را نیز در خود بگنجاند و از آنجا که آن مجموعه بینهایت است، مجموعه تمامی حقایق موجود در هستی نیز مجموعه ای بینهایت است. نتیجه منطقی آنکه خداوند به دلیل علیم بودن خود باید لزوماً مجموعه تمامی حقایق هستی را که آنرا نیز T فرض میکنیم بداند و در صورتی که حتی یکی از اعضای این مجموعه را نیز نداند علیم نیست.

مرحله بعدی در این استدلال این است که نشان دهیم دانستن مجموعه T محال است. زیرا مجموعه T بنا بر قضیه کانتور قابل تصور نیست.

به یاد داشته باشید که فرض کردیم مجموعه T تمامی حقایق هستی را در بر دارد و مجموعه ای بینهایت است. آشکار است که دانستن اعضای این مجموعه برای انسان میسر نیست زیرا شما هرچقدر هم که از اجزاء این مجموعه را بدانید باز هم اعضای دیگری خواهند بود که شما آنها را هنوز نمیدانید. اما ممکن است گفته شود که دانستن اعضای این مجموعه برای خدا محال نیست زیرا خدا خود نیز بینهایت است و میتواند این مجموعه را درک کند. البته این پاسخ، قانع کننده نیست زیرا بی نهایت بودن خدا به خودی خود به معنی این نیست که او بتواند اعضای این مجموعه را بداند.

اما استدلال ما این نیست، همانطور که گفته شد مسئله اینجا است که بنابر قضیه کانتور که از راه برهان خلف اثبات میشود که چنین مجموعه نمیتواند وجود داشته باشد. برای هر مجموعه میتوان مجموعه ای توانی را نیز تصور کرد، نام مجموعه توانی که برای T در نظر خواهیم گرفت را PT بگذاریم. حال اجزاء PT بصورت زیر خواهند بود.

PT = {

{ Ø }

{ T}

{ T}

{ T}

.

.

.

{ T1, T}

{ T1, T2, T}

.

.

.

}

آشکار است که متناظر با هر عضو مجموعه PT حداقل یک حقیقت وجود دارد. بعنوان مثال Tیا  عضوی از هریک از سایر اعضای PT خواهد بود یا نخواهد بود. بنابر این تنها در مورد عضو دوم حقایق زیر وجود دارد.

Tیک عضو از مجموعه { Ø } نیست.

Tیک عضو از مجموعه { T} هست.

T1  یک عضو از مجموعه { T}  نیست.

Tیک عضو از مجموعه { T1, T} هست.

بنابر این وقتی مجموعه PT را در نظر میگیریم، حداقل یک حقیقت در تناظر با هریک از اعضای این مجموعه وجود خواهد داشت. بنابر این همانگونه که قضیه کانتور نشان میدهد، مجموعه توانی «تمامی مجموعه ها»  از مجموعه «تمامی مجموعه ها» بزرگ تر است. بنابر این حقایقی بیش از آنچه در T وجود داشته است وجود دارند، و این یک تناقض است چون T را مجموعه تمام حقایق هستی که هیچ حقیقتی خارج از آن وجود ندارد فرض کرده ایم، لذا با استفاده از برهان خلف نشان داده ایم که چنین مجموعه ای اساسا نمیتواند وجود داشته باشد.

نتیجه آنکه مجموعه ای با فرنام «مجموعه تمام حقایق هستی» وجود ندارد و چون این مجموعه وجود ندارد دانستن آن از دیدگاه معرفت شناسی (Epistemologically) محال است، و چون یک موجود علیم باید قطعاً تمامی حقایق هستی را بداند که بتوان علیم اش نامید، هیچ موجود علیمی نمیتواند وجود داشته باشد و چون هیچ موجود علیمی نمیتواند وجود داشته باشد خدا نیز نمیتواند وجود داشته باشد.

نتیجه

اگر خداوند در تعریف خود علیم است، وجود او نمیتواند جزوی از حقایق تشکیل دهنده جهان باشد و خدا نمیتواند وجود داشته باشد.

شبهات

شبهه نخست

ممکن است خداباور این نتیجه را انکار کند و بگوید از آنجا که خدا خود تنها خالق تمامی واقعیت ها و حقایق (البته به غیر از واقعیت خودش) است، میتواند T را بداند. اما ایراد این شببه مغلطه مصادره به مطلوب است که در آن بکار برده شده است. مسئله اینجا است که چیزی که بنا بر تعریفش متناقض است بنا بر اصل تناقض قابل دانستن نیست و خالقی ندارد.

شبهه دوم

ممکن است خداباور بگوید عدم امکانپذیری قرار دادن مفهوم «تمام حقایق» در تعریف مجموعه به این معنی نیست که تمام حقایق وجود ندارد. در پاسخ میتوان گفت با فرض وجود تمام حقایق هیچ دلیلی وجود ندارد که نتوان آنرا بصورت مجموعه ای بینهایت تعریف کرد، برای اینکه جقایق مجموعه ای شوند تنها کافی است که از یکدیگر قابل تمیز دادن باشند، و اگر اجماع تمام حقایق ممکن بود، مجموعه تمام حقایق نیز ممکن میبود، اما از آنجا که وجود مجموعه تمام حقایق غیر ممکن است (بنابر اثباتی که صورت گرفت)، میتوان نتیجه گرفت که «تمام حقایق» نیز غیر قابل تصور است، لذا نمیتوان تصور کرد که علیمی وجود داشته باشد، یا بعبارت دیگر وجود علیم به دلیل عدم امکان اتحاد تمامی حقایق محال است.

شبهات خود را پیرامون این برهان میتوانید با کلیک کردن روی دکمه «بحث و گفتمان» در پایین این صفحه مطرح کنید و شبهات خوب در همین برگ پاسخ داده خواهند شد.

توضیحات و منابع:

1- جورج کانتور یک ریاضی دان آلمانی با اصلیت روسی است که مبتکر نظریه مجموعه (Set Theory) به شمار میرود.

2- قضیه مجموعه توانی کانتور به زبان ساده بطور کلی از اینجا نقل قول شده است.

به نظر شما باید دست دزد را بوسید؟

نویسنده – آرش بیخدا

دزد انسان کثیفیست و باید دستش را برید تا عبرت دیگران شود و دزدی نکنند. شما با دزد چکار میکنید؟ دستش را میبوسید؟ این پرسشی است که برخی اسلامگرایان هنگام رویارویی با انتقاد از عمل غیر انسانی و وحشیانه دست و پا بریدن در اسلام روبرو میشوند.

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْتُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

اسلامگرایان نمیتوانند بفهمند که این عمل وحشیانه و برای بشر امروزی قابل قبول نیست. واقعیت این است که این عمل برای آن بشرهایی که بشر بوده اند در دیروز و در تاریخ نیز قابل قبول نبوده است. اسلام در شرایطی بسیار وحشیانه و بیرحمانه شکل گرفت و مسلمانان نمیتوانستند کسی را زندانی کنند چون زندان نداشتند مشتی عرب چادر نشین بودند این بود که ترجیح بر این بود که بگونه ای سریع تر شخصی را مجازات کنند مثلا بجای زندانی کردن قطعه ای از بدن او را جدا کنند.

توجه کنید در آیه بالا قرآن از یصلبو استفاده کرده است که همریشه با به صلیب کشیدن است. مترجم مسلمان (آیتی) این آیه را کمی مهربانتر کرده است اما واقعیت این است که مسلمانان در طول تاریخ جنازه افراد به صلیب کشیده شده را در شهر برپا میکردند تا موجب عبرت دیگران شود، طالبان، داعش و جمهوری اسلامی نیز در ابتدای انقلاب گاهی چنین میکنند (اجساد را آویزان میکنند). دست قطع کردن یکی از نمادین ترین کارهای اسلامگرایان است، آنها معمولا بویژه پس از پیروزی با انجام این عمل به جامعه نشان میدهند که توحش برگشته است و زمانه عوض شده است و ما قرار است چون مشتی تازی جانی و دزد زندگی کنیم.

اگر هدف عبرت دیگران است شما نباید به وسیله بریدن دست و پای یک انسان که برابر با شماست (طبق آیات جنایی تازینامه) به این هدف دست یازید. دزد یا یک انسان فقیر است که از روی فقر و تنگدستی دست به این کار زده و یا اینکه یک بیمار روانی است که در صورت اول حکومت میبایستی شرایط اولیه زندگی و کار را برای وی بوجود بیاورد و در مورد دوم وی باید تحت درمان روانی قرار گیرد.

بریدن دست یک انسان تنها مشکل را پيچيده تر ميکند، قطع دست کسی که آفتابه دزدیده است نه تنها مشکل وی را حل نمیکند بلکه باعث فقیر تر شدن و یا روانی تر شدن این شخص کمک خواهد کرد و از همه اینها گذشته این عمل که در دوجای تازینامه به آن امر شده کاملا مخالف حقوق بشر است.

جدا از این هدف وسیله را تویجه نمیکند انسان دارای ارزش و کرامت است (حتی بیشتر از خدا چون انسان دستکم وجود ندارد)‌ و زمانی که شما انسانی را به یک ابزار برای رسیدن به هدفی همچون آموختن دیگران تبدیل میکنید او را شیع پنداشته اید که این به دلیل نادیده گرفتن انسانیت انسان کاری خطا و غیر اخلاقیست. کانت فیلسوف آلمانی که از موثر ترین فلاسفه اخیر در زمینه اخلاق بوده است ابزار قرار گرفته نشدن انسان برای یک هدف را از جمله لزومات اخلاقی بودن یک عمل تعریف میکند.

در دنیای امروز انسانها را برای این تنبیه نمیکنند که دیگران درس بگیرند، تنبیه و مجازات برای تیمار و ترمیم و کمک کردن به مجرم است تا خود را اصلاح کند، هیچ شخصی حق ندارد مجازاتی خلاف حقوق بشر (حقوق بشر چیست؟) برای کسی در نظر گیرد و جدا کردن اعضاء بدن یک عمل کاملا حیوانی و زشت و از سنتهای عربی است که خود اعراب امروز دیگر آنرا اجرا نمیکنند ولی اسلامگرایان در ایران همچنان این وحشی گری را به مردم ما تحمیل کرده اند.

جدا از این، قطع کردن دست معمولا در مورد آفتابه دزدان انجام میگیرد، محمد در زمان خود حمله به کاروانها و گروگانگیری و اخذ یک پنجم غنایم جنگی و زورگیری را دزدی حساب نمیکرد، همچنان که علی و حسن گرفتن پول مالیات ایرانیان یا جزیه را دزدی حساب نمیکردند و اسلامگرایان امروز نیز غارت اسلامی را دزدی نمیخوانند. اینجاست که دزدهای بزرگ دستشان قطع نمیشود و تنها محرومترین آدمها از فقیر ترین اغشار جامعه در عمل دستشان بریده میشود. البته این بدان معنی نیست که ما موافق قطع شدن دست دزدان بزرگتر هستیم اما بد نیست مسلمانان به این دو رویی بیاندیشند.

برخی بیشرمانه میگویند عربستان سعودی با اجرا کردن جدی قطع دست یکی از امن ترین کشورهای دنیاست. دنیای این آدمها دنیای بسیار حقیرانه و کوچکیست که عربستان سعودی منتهی میشود. مدینه فاضله این افراد که معمولا اهل تسنن نیز هستند چون شیعیان خوشبختانه دل خوشی از عربستان ندارند همان مدینه النبی و مکه است که هر سال عده ای در آن زیر دست و پا مانند بوفالوهای وحشی هنگامی که در حال مهاجرتند له و کشته میشوند. عربستان سعودی خود نمونه روشن دزدی پنهان در اسلام و ناکافی بودن قطع دست دزد است، خانواده ای پس از رسیدن به سلطنت نام کشور را تغییر داده است به نام خانوادگی خود. مثل اینکه خمینی به تغییر پرچم ایران و نوشتن عربی بر روی آن اکتفا نمیکرد و  نام ایران را میگذاشت جمهوری اسلامی ایران خمینی. پول نفت این کشور مستقیما به جیب این خانواده که برخی از آنها چند ده زن و بچه دارند و مثل پیامبر اسلام زندگی میکنند میرود و حساب و کتابی نیز به کسی پس نمیدهند.

برای بحث بیشتر و مرور اسناد و مدارک در مورد دست بریدن در اسلام و اجرای آن به بخش دست بریدن در اسلام مراجعه کنید.

چطور اسرائیل حقوق بشر را رعایت نمیکند و ما باید بکنیم؟

نویسنده – آرش بیخدا

پاسخ کوتاه:

این گفته مغلطه خودت هم همینطور است.

پاسخ بلند:

چطور پلیس های امریکایی سیاه پوستان را کتک میزنند؟ چرا اسرائیل میتواند بمب اتم داشته باشد و ما نمیتوانیم؟ ما زن ستیزیم یا غربی ها که زن را کاملا به عنوان یک ابزار در آورده اند؟

این سفسطه کاملا کودکانه و این قیاس غیر عقلی و ابتدائی همواره روی زبان انواع و اقسام مسلمانان است. حتی در روزنامه ها و تریبون هایشان این سفسطه را رسما و مدام اعلام میکنند. اسلامگرایان به مجرد اینکه محکوم به توحش و عقب ماندگی و جنایت پیشگی میشوند، سعی میکنند اتهام خود را با بر شمردن جنایاتی دیگر، چه خیالی و چه حقیقی توجیه کنند. اسرائیل معمولاً اولین نظامی است که اسلامگرایان برای فرار کردن از پاسخ گویی به جنایاتشان به نام آن دست آویز میشوند. اسلامگرایان معمولا همیشه اسرائیل را محکوم به جنایت میکنند، اما پاسخ آنها بسیار ساده است زیرا:

اگر رعایت نکردن حقوق بشر اشتباهی است که از سوی اسرائیل انجام میگیرد؛ شما خطا میکنید اشتباه اسرائیل را تکرار میکنید.

اگر رعایت نکردن حقوق بشر در اسرائیل کار درستی است؛ شما خطا میکنید از اسرائیل ایراد میگیرید.

این سفسطه مانند این است که شما در جامعه ای قرار بگیرید که در آن اکثر انسانها آدم میکشند، و شما نیز یک آدم بکشید و بگویید چون بقیه هم میکشند، من هم میکشم! آیا این میتواند عمل شما را توجیه کند؟! هرکس مسئول اعمال خودش است، شما هرگز حق ندارید به دلیل اینکه دیگران جرمی را مرتکب میشوند مرتکب جرمی شوید. دو کار بد یک کار خوب نتیجه نمیدهند!

این نوع تفکر در بسیاری از استدلالهای اسلامگرایان دیده میشود مثلا در مورد همبستر شدن رسول الله با عایشه دختر 9 ساله ابوبکر، مسلمانان معمولا سفسطه میکنند که این در آن دوران رسم بوده و همه این کار را میکرده اند!

آیا اینکه در زمان محمد اعراب بدوی با دختران 9 ساله همبستر میشدند و این یک رسم و فرهنگ (ضد فرهنگ) بود، میتواند تکرار این کار زشت را توسط پیامبر اسلام توجیه کند؟! خیر! محمد هم با تکرار کردن این کار اعراب، توحش آنها را تکرار کرده است و خود به زمره اعراب وحشی پیوسته است. و حتی این جرم محمد سنگین تر از جرم سایر اعراب است، زیرا  تکرار این عمل توسط محمد برای مسلمانان جواز برای تکرار آن حساب میشود. بطوری که حضرت امام در رساله خویش میفرمایند:

مسئله ۲۴۱۰ «اگر كسى دختر نابالغى را براى خود عقد كند و پيش از آنكه نه سال دختر تمام شود، با او نزديكى و دخول كند، چنانچه او را افضا نمايد هيچ وقت نبايد با او نزديكى كند» و از نظر آقایان  «آميزش جنسى باهمسرى كه هنوز نه سالش تمام نشده، جايزنيست خواه آزاد باشد يا كنيز، همسر دائم باشد يا موقت، اماكامجوييهاى ديگر جز دخول، اعم از نظر يا نوازش با شهوت ياملاعبه ونظاير آن جايز است»

یعنی دین مبین اسلام که دین آزادی است مرد ۵۴ ساله را آزاد میگذارد که با دختر از ۱ سالگی ازدواج کند ولی خوب حق دخول را ندارد و فقط وقتی میتواند دخول کند که دختر بالغ شود و ۹ ساله شود و اینگونه مسائل به نظر مسلمانان فوق العاده انسانی و آزاد است! ولی البته دین مبین اسلام به مرد اجازه میدهد که سایر لذت هارا از همسری که کمتر از ۹ سال نیز سن دارد ببرد مثلا نوازش های شهوت آمیز و یا نعوذ بالله سایر موارد غیر اخلاقی دیگر؛  بنابر این  اسلام ‌اجازه میدهد مردان با یک دختر در هر سنی ازدواج کنند اما فقط وقتی میتوانند با او آمیزش جنسی داشته باشند که دختر به سن ۹ سالگی میرسد. جالب است بدانید پیامبر اسلام اگر فقط و فقط بخواهد ۱ روز در روزگار ما زندگی بکند و یکی از کارهایی که در دوران زندگی خویش انجام داده است را دوباره انجام بدهد بدون شک بعنوان یک بیمار روانی حتی توسط خود اسلامگرایان که در تمدن و فرهنگ بسیار عقب مانده هستند دستگیر خواهند شد و به گوشه زندان پرتاب خواهند شد.

علمای اسلام پارا فراتر میگذارند و برای اینکه به غرب وحشی اثبات کنند اسلام حامی حقوق زنان است حتی بحث شیرین افضاء را مطرح میکنند،‌ حضرت امام، اولین نایب امام زمان و رئیس دفتر نمایندگی پروردگار بر روی زمین بعد از قرنها در کتاب تحریر الوسیله خود میفرمایند «مساءله 12 – كسيكه زوجه اى كمتر از نه سال دارد وطى او براى وى جايز نيست چه اينكه زوجه دائمى باشد، و چه منقطع ، و اما ساير كام گيريها از قبيل لمس بشهوت و آغوش گرفتن و تفخيذ( اشكال ندارد هر چند شيرخواره باشد، و اگر قبل از نه سال او را وطى كند اگر افضاء نكرده باشد بغير از گناه چيزى بر او نيست ، و اگر كرده باشد يعنى مجراى بول و مجراى حيض او را يكى كرده باشد و يا مجراى حيض و غائط او را يكى كرده باشد تا ابد وطى او بر وى حرام مى شود، لكن در صورت دوم حكم بنابر احتياط است و در هر حال بنا بر اقوى بخاطر افضاء از همسرى او بيرون نمى شود در نتيجه همه احكام زوجيت بر او مترتب مى شود يعنى او از شوهرش و شوهرش از او ارث مى برد…..» لازم به ذکر است کلمه تخفیذ در شرع مقدس اسلام دین آزادی یعنی «با ران شهوترانی کردن» بنابر این نه تنها ازدواج اشکالی ندارد بلکه همخوابی کردن هم به شرطهایی مجاز است. در واقع مسلمان بودن یعنی توحش اعراب را به امروز آوردن! در مورد ازدواج بسیار بحث برانگیز محمد با عایشه به نوشتاری با فرنام «سن پایین عایشه، بخش نخست مناظره ای بین آیت الله منتظری و دکتر علی سینا» مراجعه کنید.

اسلامگرایان هراسان از غرب و آمریکا همواره شمشیر دشمنی را در مقابل هر آنچه محصولات فکری و فرهنگی غربیست میکشند و همواره میگویند ملاک ما غرب نیست، چگونه است که در این نوع سفسطه ها که میکنند غرب را ملاک میگیرند؟ چگونه است که امریکا را شیطان بزرگ خطاب میکنند اما کیفیت رفتار خویش را با امریکا میسنجند؟

مسئله اینجاست که ما در کشورهای پیشرفته دنیا معمولا به دلیل آزادی بیان و مطبوعات جنایت سازمانیافته علیه مردم خود آن کشور نمیبینیم، بیشتر خطاها یا جرایم شخصی بوده اند، یا علیه مردم دیگر کشورها مثلا در مورد جرایم جنگی. یا اگر چنین اتفاقاتی بیافتند بدون تعارف و با شفافیت سرانجام مورد نکوهش و اصلاح قرار میگیرند.

اما درنقطه مقابل یعنی در جهان اسلام اگر جنایتی انجام میشود، این جنایت از طرف دولت حمایت میشود و کاملا قانونی است، مثلا شکنجه کردن در نظام مقدس ناجمهوری اسلامی کاملا قانونی است و کسی نمیتواند به آن اعتراض کند. چون اعتراض به حکومت دینی و رفتار دینی اعتراض به دین است. اگر کار خلاف قانونی هم حتی انجام شود کسی جرأت اعتراض به آن ندارد چون دولت حامی آن است. تفاوت میان جنایات در ایران  و در غرب این است. به عبارت دیگر جنایات اسلامگرایان تماماً جنایات قانونی هستند و بر اساس مرام و منطق اسلامی نه تنها جرم نیستند بلکه کارهایی خداپرستانه هستند و اسلامگرایان انتظار دریافت پاداش در قبال آنها را دارند.

از اینها گذشته، اگر پشت جنایتی اندیشه و ایدئولوژی و یا سازمانی باشد این جنایت متوجه کل آن اندیشه و ایدئولوژی و سازمان میشود و آن ایدئولوژی بطور کلی ممنوع و آن حزب منحل اعلام میشود. مثلا فاشیست ها اجازه حیات در خیلی از کشور ها ندارند. این بلاییست که باید بر سر اسلامگرایان (منظور مسلمانان نیست، اسلامگرا تعریف مشخصی دارد) نیز بیاید. چون این اندیشه کاملا بر ضد قوانین حقوق بشر (حقوق بشر چیست؟) و دموکراتیک (دموکراسی چیست؟) است. نتیجه آنکه در اکثر موارد جنایات در غرب خطاهای فردی یا گروهی است اما جنایات اسلامگرایان سازمانیافته و بر اساس مرام و آموزه های دینی آنان است.

جدا از این، مغله حمله به آدم پوشالین را میتوان در چنین سخنانی دید. زیرا ما از اسلامگرایان میپرسیم چرا وحشیانه و ابلهانه فکر و رفتار میکنید و آنها میگویند غرب هم اینچنین است، انگار دارند با دیپلماتهای غربی سخن میگویند نه با مالکان واقعی کشور ایران یعنی مردم ایران. دیکتاتورها در ایران و در سایر کشورهای دیکتاتوری مثل کره شمالی معمولا با بزرگنمایی خود و دشمنی دشمنان خود از پاسخگویی و رفتار مسئولانه طفره میروند. ما از آنها میپرسیم به چه حقی اسلام کثیفتان را به مردم تحمیل میکنید و آنها میگویند در بورکینا فاسو هم جنایاتی شده.

توسط  آرش بيخدا

جایگزین شما برای اسلام چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

این سوال یکی از سوالهای رایجی است که در ذهن بسیاری از مسلمانانی که عقاید ضد اسلامی را میشنوند شکل میگیرد.

پاسخ:

قبل از پاسخ به این سوال، ابتدا باید مسئله ای را روشن کنیم. بطور کلی برای اعتراض کردن به یک مفهوم غلط نیازی به معرفی آلترناتیو و جایگزین وجود ندارد. شما برای اینکه بعنوان مثال بگویید نگهداری فیل در خانه کار غلطی است نباید حتما حیواناتی را که نگهداری آنها در خانه مناسب است را معرفی کنید. روشن شدن این مطلب از این دیدگاه لازم است که بعضی از اسلامگرایان ادعا میکنند که منتقدین اسلام باید قبل از نقد اسلام، جایگزینی برای آن معرفی کنند، و این  ادعا به دلیلی که گفته شد غلط است و چنین بایدی وجود ندارد.

اگر بخواهیم به این سوال پاسخ دهیم ابتدا باید ببینیم اسلام واقعا چه هست؟ اسلام در واقع مجموعه ای از مفاهیم است که در حوزه های مختلف مطرح میشوند. از این گذشته اسلام عبارت است از اعتقاد داشتن به یک سری موجودات و وجودات خیالی از جمله خدا.

در مورد مفاهیم مختلف میتوان جایگزین هایی را معرفی کرد اما در مورد موجودات و وجودات آیا میتوان جایگزینی معرفی کرد؟

همانگونه که در بین مسلمانان اعتقاد به جن وجود دارد، تا جایی که حتی در قرآن سوره ای به نام جن وجود دارد و ابلیس از اجنه بوده است و خیلی ها ادعا میکنند که جن دیده اند، یا با اجنه رابطه برقرار میکنند، در مغرب زمین و در میان سایر ملتهای مختلف نیز جانوران خیالی ای وجود دارند. بعنوان مثال در غرب موجودی به نام خون آشام (Vampire). برای مشرقیها خون آشام یک موجود خیالی و سینمایی است اما انسانهایی در حد شعور همان مشرقیها که ادعا میکنند جن دیده اند، در غرب نیز ادعا میکنند که خون آشام دیده اند. خون آشام ها در واقع انسانهایی هستند که در دوران حیات خود روح پلیدی داشته اند و به دلایلی از قبر بر میخیزند و خون انسانهای زنده را میخورند و آن انسانهای زنده نیز خود بعدا به خون آشام تبدیل میشوند. باید دانست که خرافات مسئله ای محلی است یعنی از منطقه جغرافیایی تا منطقه ای دیگر متفاوت است.

حال فرض کنید به کسی که برای سالها به وجود موجودی به نام خون آشام اعتقاد داشته اثبات کنیم که چنین وجودی نمیتواند وجود داشته باشد و هرگز وجود نداشته و تنها یک موجود افسانه ای و خیالی است که عده ای از انسانها آنرا ساخته و پرداخته اند. در مورد قضیه خدا (خداوند چیست؟) نیز مسئله کاملا همینگونه است، حال سوالی که خداپرست ممکن است بپرسد، یعنی «جایگزین شما برای خدا چیست؟» مثل این است که آن انسانی که به وجود خون آشام اعتقاد داشته بپرسد «خوب جایگزین شما برای خون آشام چیست؟». این سوال را میتوان به این گونه تفسیر کرد، اگر خون آشامی وجود ندارد که خون انسانها را بمکد پس چه کسی خون انسانها را میمکد؟  پر واضح است که این سوال به دلیل اینکه فرض مکیده شدن خون انسانها توسط کسی را در خود دارد یک سوال غلط است و در واقع جایگزینی برای خون آشام وجود ندارد، چون ماهیت خون آشام جایگزین پذیر نیست!

در مورد خدا و جانوران کبریایی (مثل جن و فرشته و ابلیس و امام زمان…) نیز مسئله کاملا مشابه همین مثال است، خدا وجود ندارد و جایگزینی برای او نیز وجود ندارد (از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟). اما این سوال که «پس اگر خدا وجود ندارد پس خالق دنیا و هستی کیست؟» یک سوال خوب است که میتوان به آن پاسخ داد (پاسخ را در نوشتاری با فرنام از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟  بخوانید).

بعد از اشاره به موجودات اسلامی که البته چندان نیز اسلامی نیستند و از سایر ادیان و اندیشه ها به عاریت گرفته شده اند بپردازیم. اسلام را میتوان در چندین حوزه مورد بررسی قرار داد. بطور کلی به نظر میرسد اسلام در عرصه های، نظام فکری، نظام سیاسی، نظام اقتصادی، نظام قضایی، نظام اخلاقی، نظام متافیزیکی، و نظام پزشکی و موضوعات دیگری همچون تسلای دینی، هدمندی زندگی و غیره مطرح کرد.

نظام فکری:

گویا نظام فکری ای که اسلام معرفی میکند مبتنی بر ایمان (ایمان چیست؟) و اتفاقات غیر عادی و تقلید و اینگونه مسائل است، بجای نظام فکری اسلامی که مسلمانان از آن رنج میبرند، خردگرایی (خردگرایی چیست؟) و عرفی گرایی را میتوان بهترین نظام و روش فکر کردن دانست.

تسلای روانی:

خبری که برای خداباوران در واقع خبر بسیار خوبی است این است که در تمام آن زمانهایی که فکر میکردید با خدا راز و نیاز میکردید و با او سخن میگفتید و او به شما پاسخ میداد، این در واقع خود شما بودید که با خودتان صحبت میکردید، بنابر این پس از بیخدایی نیز همچنان میتوانید به این گفتگو ادامه بدهید. شما میتوانید از طریق مدیتیشن تا حدود زیادی به آرامش روانی دست یابید، آنهم رایگان و بدون خرافات.

توصل و کمک از خدا:

برخی میپرسند اگر خدایی وجود نداشته باشد ما باید از چه کسی کمک بگیریم؟ خداباور شبیه شخصی است که عمیقا فکر میکند یک برادر بزرگتر دارد که در سختی ها به کمک او میرسد، اما مشکل اینجاست که این شخص برادری ندارد. همه آدمها چه خداباور چه بیخدا برای حل مشکلاتشان بر خود و دیگران تکیه میکنند. خداباوران تنها به خطا فکر میکنند خدا این وسط کاری کرده است. بنابر این، اینجا نیز نیاز به معرفی جایگزین نیست. مگر این توصیه که مشکلات دو دسته اند آنهایی که حل شدنی هستند که انسان با دانش و مهارت و همیاری و همت خود میتواند آنها را حل کند، که باید چنین کند و یا مشکلاتی که حل نمیشوند و باید آموخت که با آنها کنار آمد و آثار منفی آنها را حداقلی کرد.

پیشارویی با سختی ها:

از جانب خدا به دلیل اینکه خدایی وجود ندارد به کسی در مواقع سختی کمک رسانده نمیشود، برخی از روی عادت های زبانی در مواقع سختی میگویند ای خدا کمکم کن… یا در موقع بلند کردن چیز سنگین میگویند یا علی… یا موقع تصادف میگویند یا حضرت عباس و… بجای اینها میتوانید چیزی نگویید و آرامش خود و دیگران را به هم نزنید و به فکر چاره ای منطقی و عملی باشید. همچنین برای مبارزه با سختی ها بد نیست  به آدمهای سخت کوش و قوی فکر کنید،‌ با زندگی آدمهای بزرگ تاریخ آشنا شوید، به قهرمانان رشته های ورزشی نگاه کنید و به روحیه و عادتهای آنها. اما همچنان که گفته شد شما چه در مواقع سختی بگویید یا حضرت عباس یا یا حضرت پنلوپه کروز فرقی در عمل حاصل نمیشود.

نظام اخلاقی:

اسلام و دین نه تنها ضامن اخلاق در جامعه نیستند بلکه در جامعه امروز بزرگترین مانع در مقابل پیشرفت اخلاقی جامعه هستند. واقعیت این است که اخلاق نیز همچون دانش در حال تکامل است و ما امروز رفتارهایی را بر اساس دانش خود میفهمیم که دیروز نمیفهمیم و دین با تاکید بر اخلاقیات دیروز که در مورد اسلام اخلاقیات عرب بیابانهای عربستان ۱۴۰۰ سال پیش است در مقابل این تکامل قرار گرفته است.

افزون بر این در بعد فردی وقتی خدایی برای انسان وجود نداشته باشد برترین موجود برای آن انسان کیست؟‌ خود انسان است. انسان برای بیخدا از خدا برای خداباور بسیار شگفت انگیز تر،‌ بزرگتر، نیرومند تر، گرامی تر و با ارزشتر است. اگر یک انسان بیخدا دست به کار نیکی بزند تنها بخاطر نیکی آنکار بوده است، ارزش این خیلی بالاتر از خداباوریست که برای پاداش و یا تنبیه نشدن دست به کار نیکی میزند

هدفمندی زندگی:

برخی میپرسند اگر قرار است حیاتی پس از مرگ وجود نداشته باشد زندگی چه معنا و ارزشی خواهد داشت؟‌ باید گفت محدود بودن یک چیز معمولا باعث پر ارزش شدن آن چیز میشود نه کم ارزش شدن. زندگی نیز چنین است طول زندگی به اندازه عمر است اما وسعت زندگی به اندازه جهان و ذهن بشر. معنی زندگی هر کس به دست خود او شکل میگیرد، به تعبیری این دست ماست که در زندگی چه جانوری باشیم؟‌ برخی تصمیم میگیرند عقاب باشند، برخی لاشخور، برخی طاووس و این تنها شما هستید که با افکار و رفتارتان تصمیم میگیرید کدام باشید.

همه آدمها در طول حیاتشان بدنبال معنی هستند، بسیاری این معنی را در فرزند داشتن، تعالی در یک مهارت یا هنر، و خاطرات خوب، دوستان خوب، تفریح، و غیره پیدا میکنند. حتما در خیابان سگ یا گربه های لنگ و زخمی را دیده اید که در پست ترین شرایط همچنان مواظب جان خود هستند. شما نیز چه خدایی باشد چه نباشد در زندگی برای خود معنی دست و پا خواهید کرد. معنای زندگی در اسلام این است که شما برده خدا هستید و خدا با شما با سیستم چماغ و هویج برخورد میکند یعنی اگر کار خوب کنید در آن دنیا سکس و شراب و غذا خواهید داشت، اگر بد رفتار کنید چوب و سیخ داغ. به همین دلیل زندگی پس از اسلام بسیار با معنی تر است.

نظام سیاسی:

نظام سیاسی ای که اسلام از ابتدای پیدایش خود تابحال داشته است نوعی سلطنت مطلقه بوده است که اسامی مختلفی از قبیل خلافت، سلطنت و ولایت مطلقه فقیه را به خود گرفته است. نظامی که در آن مخالف حق حیات ندارد و سرکوب و اختناق و سانسور و اندیشه کشی و تروریسم از استراتژیهای اصلی به شمار میرفته و همچنان میرود! اسلامگرایان جدید سعی میکنند با پر رنگ کردن قضیه بیعت گرفتن با خلیفه، نظام سیاسی اسلام را مبتنی بر مردمسالاری جا بزنند، این ادعا بقدری مضحک و مسخره است که حتی ارزش بررسی را نیز ندارد، بجای نظام سیاسی اسلام میتوان مردمسالاری (دموکراسی چیست؟) را معرفی کرد.

واقعیت تلخ تاریخی دیگر این است که اسلام نظام فکری سیاسی ندارد، در طول تاریخ اسلام یک دور وجود دارد،‌ شخصی به ستیز با ظلم میپردازد سپس پیروز شده و خود ظالم میشود. این از آنجاست که ایده مسلمانان از یک حکومت خوب ایده ای بسیار کودکانه و ابلهانه است. این دور را میتوانید در زندگی خود محمد،‌ مختار، و خمینی ببینید.

نظام اقتصادی:

قوانینی که سیستم اقتصادی اسلام را تشکیل میدهند از قبیل زکات، خمس، جزیه، فطریه، حرمت ربا و… بقدری مسخره هستند که حتی خود مسلمانان امروز به این قضیه پی برده اند که این مسئله اقتصاد کشور را نابود خواهد کرد و کل نظام بانکداری را بطور جدی با اخلال مواجهه خواهد کرد. این است که خود با تعاریف جدید و کلاه شرعی گذاشتن این قوانین مسخره را به نوعی در کشورهای اسلامی حذف کرده اند. اسلام برنامه مشخصی بعنوان نظام اقتصادی ندارد، به نظر میرسد نظام اقتصادی اسلام، فئودالیسم و برده داری رسمی باشد که در کشورهای اسلامی به تازگی منع شده است. میتوان بجای نظام اقتصادی اسلام، نظام سوسیالیسم و یا کاپیتالیسم را معرفی کرد.

نظام قضایی و حقوقی:

قوانین اسلامی و حقوق اسلامی به غیر از موارد اندکی هیچ کدام چیزهای جدیدی نبوده اند. همگی قوانین اعراب بیابانگرد و اجداد محمد و یا قوانین قوم یهود هستند. قوانین و حقوق و مجازات های اسلامی ( مجموعه قوانين مجازات اسلامی گردآورنده: ناصر رسائی نيا) مثل سنگسار، دست و پا قطع کردن، قصاص، شلاق، صیغه، محلل، ازدواج با خردسالان (آزادی آزار جنسی به کودکان، بچه بازی (پدوفیلیا؛ Pedophilia) در دین مبین اسلام از کتاب تحریر الوسیله امام خمینی.) تنها در شان مردمی که این قوانین بینشان وجود داشت یعنی اعراب بیابانگرد، و بازماندگانشان یعنی حزب اللهی ها و اسلامگرایان است. نظام قضایی و حقوقی محدود به قوانین جهانشمول حقوق بشر (حقوق بشر چیست؟) و میثاقهای آن و قوانین تصویب شده در مجلس آزاد توسط نمایندگان واقعی مردم میتواند بهترین جایگزین برای قوانین کثیف الهی باشد.

نظام متافیزیکی:

به نظر میرسد با توجه به خرافات و اراجیف بیشمار راه یافته به مذاهب اسلامی و یا اصلی ترین اصل اسلام یعنی قرآن (تضادهای برونی تازینامه)، اسلام کاملا مکتبی ایده آلیسم (Idealism) باشد. میتوان مکتب ماده گرایی (Materialism) یا واقع گرایی (Realism) را جایگزینهایی برای مکتب ایدالیستی اسلام دانست.

نظام پزشکی:

نظام پزشکی اسلامی همان قضایای شفا یافتن بیماران توسط امامان شیعی (مراجعه کنید به معجزه و شفاء) و یا مطالب مضحک امام رضا در کتاب طب الرضا و مطالب حلیه المتقین (فرازهایی از حلیه المتقین در باب جماع و زفاف) و کشکول شیخ بهایی یا خود آزاری توسط روزه دانست. تغزیه مناسب و نظام پزشکی مبتنی بر دانسته های پزشکی و بیمارستانی را میتوان جایگزین مناسبی برای این خرافات دانست.

در ضمن خردگرایان تعصبی روی این قضیه که تمامی جنبه های اسلامی غلط هستند ندارند، خردگرا میتواند چیزهای خوب اسلام را بیاموزد و چیزهای بدش را دور بیاندازد. بعنوان مثال ممکن است نظام پزشکی اسلامی واقعا به درد مسئله توریسم بخورد، بنابر این میتوان جایگزین آنرا در کنار این نظام عرضه کرد، زیرا بعضی از این جایگزین ها با خود اسلام تناقض چندانی ندارند. بعنوان مثال آیت الله سیستانی بزرگترین مرجع شیعی وقتی بیمار شدند به جای رفتن به حرم امام رضا یا قبرستان بقیع، برای درمان به کشور انگلستان رفتند. البته منتقدان مختلف اسلام جایگزینهای مختلفی برای اسلام در نظر دارند، جایگزینهایی که در اینجا مطرح شد تنها جایگزینهای پیشنهادی غیر دینی و زمینی هستند.

چگونه از شر جمهوری اسلامی راحت شویم؟

نویسنده – آرش بیخدا

زندیق البته یک سایت سیاسی نیست، بدین معنی که ما بدنبال وقایع سیاسی روز نیستیم و هدف ما یاری به تحول فکری و فرهنگی اجتماع است. اما به هر روی از ما بارها این پرسش شده است که چگونه باید با جمهوری اسلامی مبارزه کرد؟ پاسخی که من به این افراد میتوانم بدهم بسیار ساده است، حزب گرایی کنید.

باید توجه داشته باشیم که یک دست صدا ندارد، اکثر ما ایرانیان بدون شک خواهان بر اندازی و نابودی این حکومت ننگین و اسلامگرا هستیم اما شیطنتها و کارشکنی هایی که خود رژیم طراحی میکند باعث تفرقه در میان ایرانیان گشته و آنها را از هدف اصلی منحرف کرده است. برای انجام یک عمل بزرگ مثل بر اندازی یک حکومت کاری نیست که از دست یک شخص در بیاید و فعالیت انفرادی در این زمینه نتیجه چندانی به بار نخواهد آوررد.

کاری که هر کدام از ما باید انجام دهیم این است که ابتدا تکلیف خودمان را با خودمان مشخص کنیم، ما براستی چه جور انسانی هستیم؟ طرفدار چه نوع اندیشه و مخالف چه نوع اندیشه ای هستیم؟ هر کدام از ما هر عقیده ای را داشته باشیم، افرادی هستند که همفکر ما هستند. شما باید این افراد را پیدا کنید و به آنها بپیوندید و آنها را پشتیبانی معنوی، مادی و عملی کنید. لازم نیست که شما برای این احزاب 24 ساعت کار کنید، وابستگی به این احزاب شاید کمتر از روزی 10 دقیقه از وقت شما را به خود مشغول کند، اما همین 10 دقیقه میتواند پیشرفتی شگرف ایجاد کند. قوت گرفتن احزاب و گروه های سیاسی و این کثرت گرایی خود به خودی خود موجب پدید آمدن فضای دموکراتیک در جامعه میشود. فعال سیاسی مستقل فعال سیاسی خوبی نیست. شخصی که مستقل فکر میکند و وابستگی سیاسی ندارد احتمالا به قدری خودخواه و افراد عجیب غریبی دارد که هیچ حزبی و گروهی از انسانها را نیافته است که مثل خود او فکر کنند، این شخص یک انسان ناموفق است. بنابر این بهترین راه حل ها برای برکناری حکومت اسلامی در ایران، پیوستن به احزاب و فعالیتهای حزبی مشخص آنها است.

به تاریخ احزاب و کارهایی که قبلا انجام داده اند و پرونده سیاهی که احتمالا دارند زیاد توجه نکنید، شرایط و افکار فعلی افراد توجه کنید نه به گذشته آنها. به مانیفست و مرامنامه احزاب مختلف مراجعه کنید و آنها را بررسی کنید و ببینید افکار کدام یک از آنها با شما جور در می آید. اگر میبینید که افکار گروهی هرچند بد نام و منزوی با افکار شما جور در می آید به آن گروه بپیوندید، زیرا حضور فیزیکی و فکری شما شاید باعث خوشنامی مجدد آن گروه شود.

همه انسانها دچار خطا میشوند، انسانهایی که باهوش و عالق هستند همواره در حال تکامل و تغییر هستند، احزاب و رئسای آنها دچار اشتباهات تاریخی بزرگی میشوند و تغییر می یابند، اگر گروهی و یا حزبی در دورانی اشتباهی را انجام داده است مثلا از شخصی دفاع کرده است و امروز آن کار خود را خطای خود میداند به آن گروه و حزب بیشتر میتوان اعتماد کرد تا حزبی که سالهاست یک حرف را میزند و تکاملی در آن نیست و جمود فکری بر آن حزب مسلط است. تاریخ را به عنوان تاریخ باید نگریست نه مدرک برای محاکمه افراد، محاکمه افراد باید در موقعیت مناسب و با اجازه دفاع و رعایت کامل حقوق در یک دادگاه با حضور هیئت منصفه و قاضی مستقل انجام شود، هرگز به خود اجازه ندهید خود را در جای قاضی بگذارید و برای گروه و یا افرادی اتهام تعریف کرده و آنها را محکوم کنید. بسیار پیش می آید که گذشته یک فرد را و مثلا فعالیت غلطی را که روزگاری انجام داده است مطرح میکنند و شخصیت فعلی او را میکوبند. با حذف یک شخصیت مبارز هرچند مخالف اندیشه شما، شما یک قدم به عقب بر میگردید نه به جلو.

فضای سیاسی در تمام کشورهای جهان فضای تخریب و حملات بدون رحم است، هر روز در مجالس پیشرفته ترین کشورهای دنیا و بزرگترین دموکراسی ها نمایندگان مجلس با هم مشاجره و حتی برخورد فیزیکی میکنند، احزاب مختلف به شدت به دنبال یافتن ایرادهای احزاب دیگر و کوبیدن آنها هستند و کوچکترین رحمی در این زمینه به یکدیگر نمیکنند و بزرگ کردن اشکالات دیگران و کوچک کردن اشکالات خود شغل دائمی سیاستمداران است، بنابر این بد گویی های سیاسیون از یکدیگر را زیاد جدی نیگیرید و تا خود به اسناد و مدارکی دست نیافته اید حرفی را قبول نکنید.

دائی جان ناپلئونیسم در بین ملت ایران به شدت رواج دارد بخصوص در رابطه با اشخاصی که فعالیت سیاسی انجام میدهند. سعی کنید دائی جان ناپلئون را در وجود خودتان خاموش کنید، مخالفان شما هم میتوانند آدمهای دلسوز و مثبت و زحمت کشی باشند، همه را به یک چوب نزنید اجازه بدهید با مخالفانتان بصورت موازی حرکت کنید و رقابتی سالم داشته باشید. منصف باشید و در خونسردی و مرگ کامل احساسات در مورد قضایا فکر کنید و تصمیم بگیرید. دشمنی ها و لج بازی های شخصی خود را وارد افکارتان و تجلی افکارتان نکنید.

بازیگر باشید نه مربی، اخلاق بد سیاسیون این است که همه شان مانند مربیان تیمهای فوتبالی هستند که البته بازیکنانی ندارند. این دسته افراد ایده آلیست تنها از همه چیز ایراد میگیرند و از یک چیز دفاع میکنند، بدون اینکه نظریات خود را پیاده کنند، بعنوان مثال برای دهه های متمادی سیاسیون با هم بحث کرده اند که آیا باید مبارزه مسلحانه کرد یا باید مبارزه منفی و نافرمانی مدنی کرد، و برای هر کدام از این چیزها توی سر یکدیگر میزنند، در حالی که در این حین که این مربیان در حال طرح کردن ایده آل هاشون هستند نه کسی مبارزه مسلحانه ای انجام میده نه کسی مبارزه منفی ای انجام میدهد و چه بسا اگر آن گروه که طرفدار مبارزه چریکی است، در این مدت مبارزه چریکی میکرد و گروهی که طرفدار مبارزه منفی است مبارزه منفی را عملی میکرد، تا این دوران پیشرفت های بسیاری انجام شده بود.

فراموش نکنید که سیاسیت و علوم انسانی ریاضیات نیستند، مطلق اندیشی در سیاست و علوم انسانی کاری خطاست، فراموش نکنید برای هر ایدئولوژی و اندیشه سیاسی، هزاران نفر قبل از شما به شدت تفکر و اندیشه و بحث و تحقیق و مطالعه کرده اند. فلاسفه و اندیشمندان مختلف آنها را بررسی و کاملتر کرده اند، باید درک کرد که هر کدام از مفاهیم سیاسی امروزه به قدری پیشرفته و پخته هستند که هر کدام میتوانند حاوی مقادیر زیادی حقیقت و واقعیت و اصول و روش ها و افکار خوب و مثبت باشند. پادشاهی، جمهوری، سوسیالیسم، لیبرالیسم، دموکراسی، کمونیسم و حتی اسلامگرایی هر کدام اگر پیاده شوند میتوانند به موفقیت هایی دست بیابند، بنابر این وقت خود را بر سر بحث کردن و طرفداری کردن از یک نوع دیدگاه سیاسی و بزن و بکوب اندیشه مخالف آن نکنید، طرفدار اندیشه خود باشید و برای آن تلاش کنید و سعی کنید افراد دیگری را با خود همفکر کنید و آنها را قانع کنید که باید مثل شما فکر کنند و بجای تئوری پردازی بیش از حد کردن عمل کنید و افکارتان را پیاده کنید.

سعی کنید افکارتان را مکتوب کنید و از دیگران بخواهید که شما را نقد کنند و اشکالهای شما را به شما بگویند، از نقد شدن نترسید، سیاست و اندیشه سیاسی خود را مانند وحی منزل ندانید، احتمال اینکه اشتباه کنید را بدهید، منتقد شما مهمترین کسی است روی زمین وجود دارد، حرف او را بشنوید و از او استقبال کنید و اورا برای خود حفظ کنید، چون او به تکامل اندیشه شما کمک میکند و به شما کمک میکند که کمتر اشتباه کنید. از طرفی وقتی از کسی انتقاد میکنید واقعا برای پیشرفت او از او انتقاد کنید نه برای خالی کردن عصبانیت های درونی خود و تحقیر کردن شخص و این را به شخص بصورت مستقیم اعلام کنید که از او انتقاد میکنید چون او را قوی تر و صحیح تر میخواهید. انسان مثبت و سازنده ای باشید تا منفی و تخریبگر.

اندیشه خود را برای ایران بخواهید نه ایران را برای اندیشه خود. دنبال اندیشه ای باشید که به پیشرفت کشورتان کمک میکند، بردگی یک خط فکری و حمالی یک سیاستمدار پیر یک خطاست، اگر به این نتیجه رسیدید که اندیشه و خط بهتری از خط فعلی شما وجود دارد در تغییر خط خود تردید نکنید. اسم اندیشه سیاسی خود را بر روی سر خود خالکوبی نکنید، شما ممکن است فردا به حقایق جدید تری دست یابید.

دچار روابط رمانتیک و عاشقانه ای که بین افراد یک حزب وجود دارد نشوید، شما یک مبارز هستید و باید واقعیت ها را همانطور که هستند ببینید نه آنجور که باید ببینید، اجازه ندهید رفاقت شما با یک شخص باعث شود که از افکار غلط او اطاعت کنید، رهبر یک حزب خدا نیست، او شخصیست که خادم شماست، او وجود دارد تا به شما خدمت کند، از نقد و رد کردن افکار وی نترسید. افکار جدید را به حزب و گروهتان وارد کنید و هرگز دست از مطالعه و خواندن افکار دیگر موافق و مخالف خود بر ندارید.

قوانین حقوق بشر را خوب بخوانید و بدانید که بعنوان یک انسان هر کجا که هستید این حقوق را دارید و کسی حق ندارد شما را از این حقوقتان محروم کند، همچنین بعنوان یک انسان خوب، به کسانی که حتی حقوق انسانی مخالفان شما را نیز ضایع میکنند مخالفت کنید.

در زیر چند سایت مربوط به احزاب سیاسی مختلف و یا جنبش های مختلف لیست خواهد شد، لطفا آنها را بررسی کنید و از میان آنها یکی را انتخاب کنید، البته شاید شما هم بخواهید حزبی جدید راه بیاندازید

بعد از مرگ چه خواهد شد؟

نویسنده – آرش بیخدا

پاسخ کوتاه:

هیچ چیز

پاسخ بلند:

دلیل احساس زنده بودن کردن و در «حال» زندگی کردن و هوشیاری انسان، فعالیت مغزی انسان و بطور مشخص فعالیتی است که بادامه (1) در مغز انجام میدهد. با از کار افتادن بادامه دیگر احساس «هستی» به انسان دست نخواهد داد و با از کار افتادن مغز دیگر هیچ احساسی به انسان دست نخواهد داد. از آنجا که مرگ مغزی انسان در بسیاری از کشورها با مرگ انسانها برابر است، پس از مرگ هیچ احساس و هوشیاری وجود نخواهد داشت و انسان «نیست» خواهد شد.

برخی از افراد میگویند از آنجا که کسی تابحال از مرگ باز نگشته است (2) نمیتوان گفت که قطعاً بعد از مرگ چیزی اتفاق نخواهد افتاد. اما این افراد اشتباه میکنند، زیرا همه انسانها تجربه مرگ و نیستی را دارند. همه انسانها قبل از اینکه بدنیا بیایند در حال «مرگ» یا «نیستی» بوده اند. بعد از مرگ دقیقاً برای هر انسانی همان حالتی رخ خواهد داد که پیش از مرگ برای آنها رخ داده است.

همچنین بعید نیست در آینده یا حتی در زمان حال بتوان مرگ را بطور لحظه ای با از کار انداختن موقت مغز تجربه کرد.

اعتقاد به حیات پس از مرگ و دیدن نکیر و منکر بعد از خوابیدن در قبر و تحمل فشار قبر و بعد حاضر شدن در دادگاه و غیره تماماً مربوط به باورهای دینی میشوند و برخاسته از ایمان و نادانی افراد معتقد به آنها هستند نه دلایل عقلی و یا شواهد علمی. بنابر این از دیدگاه علمی و فلسفی ارزشی برای آنها نمیتوان قائل شد. در حقیقت باید به این داستانهای کودکانه به دیده باستانشناسی برای دریافتن اینکه انسانها در زمان سنگ و کلوخ چگونه می اندیشیده اند نگریست.

میل به جاودانگی در میان انسانهای پیشین (و در میان انسانهایی که مشتری افکار کهنه آن انسانهای قدیمی هستند) یکی از دلایلی بوده است که آنها برای ارضای آن دست به افسانه سرایی راجع به حیات پس از مرگ خود زده اند، زیرا نمیتوانستند قبول کنند عمر آنها پس از مدتی به پایان خواهد رسید. این انسانها غافل از این بوده اند که امیال آنها و آرزوهایشان نمیتواند تغییری در واقعیت ها و حقایق هستی ایجاد کند. آنها چه واقعیت را دوست داشته باشند چه نداشته باشند واقعیت واقعیت است. بسیاری از انسانهای پیشین عادت داشتند امیال خود را واقعی جلوه بدهند و آنچه خود دوست دارند را واقعیت بانگارند، این درحالی است که قرنها است انسانهای خردمند امیال خود را در کشف حقایق دخیل نمیکنند.

اعتقاد به حیات پس از مرگ برخاسته از اعتقاد به پدیده خرافی روح است، در پاسخ به پرسش «چرا روح وجود ندارد؟» به این مسئله که چرا روح پدیده ای خرافی است و وجود خارجی ندارد به پرداخته شده است.

نتیجه گیری:

از آنجا که شواهد علمی و یا براهین معتبر فلسفی برای اعتقاد به حیات پس از مرگ وجود ندارد و در نقطه مقابل شواهد علمی بر علیه حیات پس از مرگ وجود دارد میتوان نتیجه گرفت که خردمندانه ترین حالت آن است که حکم دهیم چنین حیاتی وجود ندارد و برخاسته از افسانه ها و امیال و اسطوره های انسانهایی است که نسبت به طبیعت خود نادان بوده اند یا اطلاع داشته اند و امیالشان بر خردشان غلبه کرده است.

موضوعات مرتبط:

برخی معتقدند اعتقاد داشتن به آخرت بهتر است زیرا اگر وجود داشته باشد انسان ضرری نکرده است و اگر وجود نداشته باشد انسان ضرر کرده است، به این استدلال در فلسفه دین شرط پاسکال گفته میشود، پاسخ این استدلال را در نوشتاری با فرنام «شرح سفسطه: اگر آخرتی باشد شما ضرر کرده اید ما ضرر نکرده ایم اگر نباشد باز هم ما ضرر نکرده ایم» بیابید.

پانویس:

1- Amygdala نام عضوی در بخش تحتانی مغز است، که مسئولیت عکس العمل های سریع نسبت به محیط و همچنین احساس زندگی کردن در «حال» را در مغز بر عهده دارد و اخلال در کار آن سبب بیماری هایی همچون اسکیزوفرنیا (شیتزوفرنی) میشود.

2- البته برخی کتابها در مورد تجربه های پس از مرگ نوشته شده است، اما از آنجا که مشاهدات این افراد بنابر اعتقادات دینیشان بوده و از آنجا که این باورهای دینی با یکدیگر در تضاد هستند و از آنجا که اصولاً صرف ادعا کردن یک شخص دلیل بر این نمیشود که ادعای وی راست باشد و از آنجا که مذهبیون افرادی فاسد الاخلاق و به شدت دروغگو هستند (بویژه وقتی میخواهد ترویج دین بکنند) نمیتوان به این داستانها اعتماد کرد. مثلاً نویسنده مسیحی نوشته است که پس از مرگ به دیدار عیسی مسیح رفته است و نویسنده مسلمان از نکیر و منکر و حضرت علی صحبت کرده است. دانته آلیگاری شاعر بلند آوازه ایتالیای  در کتاب کمدی الهی خود در جهنم محمد و علی را دیدار کرده است.

خدای حفره ها چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

«نادانی ما خداست، دانایی ما دانش است.»

رابرت گرین اینگرسال.

خدای حفره ها نام مستعاری است که به یک عادت غلط بشری که یکی از رایج ترین دلیل های گرایش به خداباوری (تئیست، خداباور چیست؟) است داده شده است. انسانها همواره در مقابل طبیعت احساس ضعف کرده و میکنند.

خدای حفره ها توضیح دینی از طبیعت را تداعی میکند، توضیحاتی که مشتق شده از علم هستند. این گونه تصور ها مبتنی بر این هستند که هر آنچه دانش بشر بتواند آنرا توضیح دهد خارج از دامنه فعالیت خدا است و در نتیجه هر آنچه دانش بشر نمیتواند آنرا شرح دهد، باید ناشی از فعالیت خدا باشد. به عبارت دیگر خداباورانی که از روی خدای حفره ها به خدا اعتقاد دارند، خدا را در حفره هایی که در دانش وجود دارد وارد میکنند.

یک مثال بسیار بارز از این نوع خداباوری را میتوان در طول تاریخ خداباوری دید. انسانهای بدوی برای توضیح نحوه کار پدیده های طبیعی مانند ماه، خورشید، ستاره ها و رعد و برق، علت های الهی را در نظر میگرفتند و در برخی جاها برای هرکدام از این پدیده های طبیعی خدای جداگانه ای نیز در نظر میگرفتند. اما با پیشرفت دانش در رشته های مختلف همچون، کیهانشناسی، هواشناسی، زمین شناسی، ستاره شناسی و بیولوژی نیاز برای توضیح اتفاقهای طبیعی با خدا به شدت به «حفره های» کوچک تری در دانش بشری کاهش پیدا کرد.

بعنوان مثال از آنجا که انسانها دیگر در مورد شیوه کار خورشید و ماه و ستارگان چندان بی اطلاع نیستند، بیشتر حوزه شک ورزی به عدم وجود خدا در چیز هایی محدود شده است که دانش هنوز پاسخ های محکمی برای آنها ندارد (یا دانش این افراد هنوز پاسخی برای آنها ندارد) همچون نحوه شکل گیری و پیدایش حیات و همچنین پیدایش جهان هستی. به دلیل همین طرز تفکر معمولاً نخستین پرسشی که از یک بیخدا میشود این است که «پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟» این پرسش درون خود استدلالی را مخفی کرده است که آن استدلال از این قرار است،

«ما نمیدانیم جهان چگونه آنرا بوجود آورده است، پس خدا آنرا بوجود آورده است، پس خدا وجود دارد.»

این نمونه بسیار آشکار استفاده از روش «خدای حفره ها» برای باور به خدا است. یکی از نسخه های قدیمی تر این نوع استدلال ها در میان پیشینیان این بوده است.

«ما نمیدانیم رعد و برق چگونه شکل میگیرد، پس باید خداوندی این کار را کرده باشد.»

همواره در دانش بشر حفره هایی و نکات نادانسته ای وجود خواهد داشت، مسلماً وجود این حفره ها دلیل خوبی برای باور داشتن به خدا نیست، انسان خردگرا (خردگرایی چیست؟) باید در مورد آنچه نمیداند باید صداقت روشنفکری داشته باشد و بگوید «نمیدانم!» نباید بجای آن موجودات خیالی همچون خدا (خداوند چیست؟) را دلیل نادانسته ها بداند و بخواهد اینگونه حفره های درون تصوراتش را پر کند، مغز انسان مدرن و خردگرا از داشتن حفره ها در هراس نیست، ندانستن قطعاً پاسخی معتبر تر از در نظر گرفتن علت های غیر معتبر و موهوم، خیالی، ماوراء طبیعی و غلط است. استفاده از همین طرز تفکر بوده است که باعث شده است طول تاریخ خداباوری هرچقدر که دانش بشری پیشرفت میکرده است حوزه فعالیت خدایان نیز محدودتر شده است.

خداباوران معمولا اعتراف میکنند که خدایشان را نمیفهمند و از کارهای او سر در نمی آورند، به همین دلیل است که معمولاً در پاسخ به رفتارهای تناقض آمیز دوست خیالیشان میگویند «حتماً حکمتی در کار است که ما نمیدانیم»، بسیاری از خداباوران حتی ویژگیهای اصلی و دقیق خدا را که در تعریف خدا (خداوند چیست؟) مطرح شده است را نمیدانند. این افراد به چیزی اعتقاد دارند که خود نمیدانند چیست، به عبارت دیگر نادانی خود را بعنوان خدا مورد ستایش قرار میدهند و بنده حفره های ذهنی خویش و نادانیشان هستند نه حتی بنده خدا، این افراد از روش «خدای حفره ها» استفاده نمیکنند بلکه خدای آنها تماماً یک حفره است.

به همین دلیل بی اطلاع بودن خداباوران از رفتار خدایشان است که «خدا فلان کار را کرده است» جواب قانع کننده و معتبری برای هیچ ذهن علمی نیست. یک فیزیک دان که در زمان حال زندگی میکند هرگز این مسئله را که فلان پدیده به دلیل اینکه خداوند خواسته است رخ داده است را بعنوان یک پاسخ علمی به پرسشهای علمی نخواهد پذیرفت، برای همین است که در هیچ شاخه ای از علم حرفی از خدا زده نمیشود زیرا علم خدا را به رسمیت نمیشناسد. بنابر این از دیدگاه فلسفه علم، خدا هرگز نمیتواند پاسخی قابل قبول برای هر مسئله علمی در هر یک از شاخه های علمی باشد، زیرا اساساً خدا در تعریف علیت نمیگنجد. برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام  علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الاهی (1996)مراجعه کنید.

عبارت «خدای حفره ها» نخستین بار توسط هنری دورمند (Henry Drumond)  یک خطیب پروتستانت مسیحی اسکاتلندی در قرن 19ام استفاده شد که در آن مسیحیانی را که برای اثبات وجود خدا به نادانسته های بشری اتکا میکنند و «حفره هایی که میخواهند با خدا پرشان کنند» می تاخت و آنها را تشویق میکرد که تمام طبیعت را به فعالیت خدا نسبت بدهند، نه تنها آنچه را که دلیل واقعی اش را نمیدانند.

روش خدای حفره ها تنها در مورد خدا بکار گرفته نمیشود، بشر بطور طبیعی در مقابل چیزهایی که در طبیعت میدیده است همواره به ماوراء طبیعت چنگ زده است، بعنوان مثال روح نیز یکی دیگر از این تعاریف ماوراء طبیعت است. بیشتر انسان ها از آنجا که توضیحی علمی برای پدیده هایی مثل دژاوو، خواب دیدن، رویاهای صادقه و غیره نداشتند و ندارند به موجودی همچون روح معتقد میشوند. بررسی کامل این مسئله در نوشتاری با فرنام چرا روح وجود ندارد؟ انجام شده است.

انسانهایی که دچار بیماری فکری خدای حفره ها هستند در واقع حقایقی را برای خود خلق میکنند، این در حالی است که حقیقت خلق کردنی نیست، آنچه ذهن خلق میکند نمیتواند حقیقی باشد بلکه حقیقت کشف کردنی است. ترس انسانها از اعتراف به ندانستن و جهل است که باعث میشود انسانها به خدای حفره ها دچار شوند. انسانها باید درک کنند که دانستن اینکه ما نمیدانیم، خود یک دانش و نوعی دانایی است و از اتفاق دانش بسیار پر ارزشی هم هست. ندانستن به خودی خود عیب نیست و اینگونه نادانی خطرناک یا ترسناک هم نیست. نادانی در زمانی عیب است و خطرناک است که پنهان باشد، و یا اینکه نادانی پنداشته نشود. هنگامی که نادانسته ها به خطا دانسته پنداشته میشوند و دانسته های غیر واقعی و خلق شده جای آنها را میگیرند نادانی به خطرناک ترین نوع ممکن خود تبدیل میشود. این نوع نادانی است که دین خویی و حماقت و خرافه را به همراه می آورد، دانسته پنداشتن نادانسته ها به نادانسته پنداشتن دانسته ها نیز کشیده میشود، به همین دلیل است که دین خویان سر ستیز با دانسته های بشری دارند و آنرا ناقص میخوانند (در نوشتاری با فرنام عقل بشر ناقص است! علم ناقص است! به این مسئله پرداخته شده است) نوع سالم نادانی که اعتراف به نادانی است از طرف دیگر مادر تمام دانسته های بشری است و هر دانایی آنگونه نادانی را ستایش میکند.

فرق یک انسان دین خو و یک خردگرا در مورد چیزهایی که نمیدانند این است که آدم خردگرا میداند که نمیداند اما انسان دین خوی نمیداند که نمیداند، او فکر میکند که میداند در حالی که دانسته های او ذره ای ارزش ندارند زیرا مبتنی بر اباطیل و تخیلات و اوهام او و انسانهای دیگر هستند.  کدامیک از این دو گونه انسانها هوشمند ترند؟ کسانی که نمیدانند که نمیدانند یا کسانی که بر نادانی خویش اشراف کامل دارند؟ کسانی که با جوابهای غلط و اسطوره ای خود را راضی نگه میدارند یا کسانی که میدانند که نمیدانند و بجای سرگرم کردن خود با ماوراء طبیعت و اباطیل وابسته به آن، تلاش میکنند که جوابهای واقعی و علتهای طبیعی را پیدا کنند؟ برای اثبات اینکه شخصی ادعا کند جهان را خدا خلق کرده است همانقدر شواهد وجود دارد که شخصی بخواهد اثبات کند جهان را یک خرس بالدار شاخدار قرمز راه راه نامرئی بدجنس خلق کرده است.

انسانهایی که دچار به تنبلی فکری هستند معمولا با جوابهای نابخردانه و ساده زود راضی میشوند، جهان چگونه شکل گرفته است؟ خدا آنرا شکل داده است، ما چرا فقیر هستیم؟ خدا خواسته است! اما برای یک انسان خردگرا، بالغ و عاقل و به معنی واقعی کلمه، فیلسوف (خرد دوست) هرگز با چنین پاسخ هایی راضی نمیشود، او پاسخ های دقیق، درست و قابل آزمایش و سنجشی میخواهد که از فیلتر خرد عبور کنند و بار نقد های پولادین نتواند آنها را کج کنند. اینگونه حقایقی خود می درخشند و در دفاع از آنها نیازی به کشتار و تکفیر مرتد و غیره نیست، اما از اراجیف دینی نمیتوان دفاع کرد مگر با سانسور، ارعاب، نیست کردن مخالفان و در نتیجه استبداد فکری.

شایان ذکر است، حوزه استفاده «خدای حفره ها» تنها محدود به علم نمیشود بلکه اینگونه استدلال ها را میتوان در پرسشهای فلسفی نیز یافت. بعنوان مثال یکی از مسائلی که بسیار از خداناباوران پرسیده میشود مسئله اخلاق است، خداباوران معمولا از بیخدایان میپرسند که اگر خدا نباشد تکلیف اخلاق چه میشود؟ چرا ما باید اخلاقمدار باشیم؟ باز هم میتوان این پرسش را بصورت یک استدلال آورد،

«اگر خدا وجود نداشته باشد اخلاق وجود ندارد، اخلاق وجود دارد پس خدا وجود دارد.»

ردیه این استدلال را که معروف به استدلال اخلاقی کانت است در نوشتاری با فرنام «برهان اخلاق» بیابید. این مسئله نیز دقیقاً مانند همان مسئله بوجود آمدن جهان است یعنی خداباور چون از ماهیت اخلاق و بحث ها و نظریات  موجود در این رشته بسیار کهن و عمیق فلسفی آگاهی ندارد، باز هم میخواهد این حفره های درون ذهنش را با خدا پر کنند. پاسخ به این پرسش را در دو نوشتار با فرنام های «بیخدایی و اخلاق» و «سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است» بیابید. همانگونه که در علم، خدا به رسمیت شناخته نمیشود در فلسفه نیز تا زمانی که خدا اثبات نشده باشد، نمیتوان از او در هیچ استدلالی استفاده کرد، برای بحث های مربوط به اثبات و رد وجود خدا به نوشتاری با فرنام  «از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟» مراجعه کنید.

مثال این دسته از افراد را که از روی نادانی وجود موجودات و اشخاص ماوراء طبیعی را میپذیرند مانند مثال معروف فضانوردی است که با یک آدم فضایی در کره ماه برخورد میکند. این فضانورد به آدم فضایی به رسم یادبود یک مجسمه یخی هدیه میکند. آدم فضایی مجسمه را به خانه اش میبرد و فرا با حالتی بسیار خشمگین به نزد فضانورد باز میگردد و میگوید مجسمه ای که تو به من دادی را یک نفر از من دزدیده است. من شب آنرا روی بخاری خانه ام گذاشتم و فرا دیدم نیست. فضانورد به او میگوید که مجسمه تو را کسی ندزدیده است، مجسمه در تماس با گرمای بخاری ذوب شده است و به آب و سپس به بخار تبدیل شده است. در این مثال ساده آدم فضایی چون با ویژگیهای ماده آشنایی ندارد موجوداتی را مسئول اتفاق افتاده میبیند. به عبارت دیگر چون از علت یا علت های واقعی آگاهی نداشته است علت هایی خیالی را برای آن تصور کرده است. انسانهای دین خوی نیز در مقابل نادانی خود دقیقاً همینگونه رفتار میکنند.

یک نمونه معروف از کسانی که به خدا به دلیل همین عادت «خدای حفره ها» اعتقاد داشته است اسحق نیوتون فیزیک دان و ریاضی دان بزرگ انگلیسی است. دیدگاه نیوتون نسبت به خدا را در نوشتاری با فرنام » نیوتون و خداباوری او» بیابید.

تئیسم، خداباوری چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

تئیست کسی است که تئیسم یعنی خداباوری وابستگی فکری داشته باشد. یعنی معتقد باشد که خداوند (خداوند چیست؟) وجود دارد.

اصولا انعکاس اعتقاد به خداوند در افکار را میتوان به سه دسته اساسی تقسیم کرد

  1. تیست ها (Theists) کسانیکه اعتقاد دارند خدا وجود دارد، و میتوان وجود وی را اثبات کرد.
  2. آتئیست ها (Atheists) کسانیکه اعتقاد دارند خدا وجود ندارد و عدم وجود وی را میتوان اثبات کرد.
  3. اگناستیک (Agnostics) کسانیکه اعتقاد دارند خدا را نمیتوان اثبات کرد، این دسته میتوانند به وجود خدا اعتقاد داشته یا نداشته باشند.

حدیث چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

حدیث دومین منبع دریافت حقایق در مورد اسلام است. روش دریافت حقایق، مثلا در مورد موارد حقوقی/قضایی اینگونه است که در هر مورد ابتدا به قرآن یعنی اولین منبع اسلام مراجعه میشود، و اگر قرآن پاسخگوی مسئله نبود سپس به حدیث مراجعه میشود و بعد از آن به نظرات قضات بزرگ و قضات پیشین و آرای فقها ارجاع میشود.

گروهی از اسلامگرایان، اخیراً احادیث را کلا باطل میدانند و به دلیل مطالب وحشیانه و احمقانه ای که در احادیث به پیامبر اسلام نسبت داده شده است، آنرا اساساً دروغ میشمارند، و میگویند تنها قرآن مرجع اسلام است، به این سفسطه این دسته از اسلامگرایان در نوشتاری با فرنام «من احادیث را قبول ندارم، اسلام یعنی فقط قرآن» پاسخ داده شده است.

در سوره ماده گوساله (بقره) آیه 129 میخوانیم که:

رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ.

ای پروردگار ما ، از ميانشان پيامبری بر آنها مبعوث گردان تا آيات ، تورا برايشان بخواند و به آنها کتاب و حکمت بياموزد و آنها را پاکيزه سازد و تو پيروزمند و حکيم هستی.

لذا از نظر قرآن پیامبران در کنار کتاب که به مردم می آموزند به آنها حکمت نیز می آموزند، در مورد اسلام کتاب، قرآن است، اما حکمت چیست؟ حکمتی که پیامبر به مردم آموخته است، تنها در حدیث یافت میشود.

حدیث در لغت به معنی گفتار است اما در اصطلاح فقهی به گفته های پیامبر (یا در مورد تشیع امام) گفته میشود. احادیث نشان میدهند که پیامبر کاری را کرده است و یا دستوری در مورد مسئله ای داده است. همچنین اگر پیامبر در مقابل انجام کاری سکوت کرده باشد، با سکوت و عدم اعتراض خود آن کار را تایید کرده است و لذا آنکار از نظر فقهای اسلامی، مورد تایید پیامبر و در نتیجه اسلامی به شمار میرود.

شیعیان چهار کتاب حدیث را معتبر میشناسند و این چهار کتاب منابع دست اول حدیث حساب میشوند. این چهار کتاب که به «کتب امهات شیعه» (کتابهای مادر شیعه) معروفند از این قرارند.

اصول کافی – نوشته ابو جعفر محمد کلینی

من لایحضره الفقیه – نوشته ابن بابویه شیخ صدوق

تهذیب الاحکام – نوشته تالیف شیخ صدوق

استبصار – نوشته شیخ صدوق

اهل تسنن نیز برای خود 6 کتاب را صحیح مینامند و آنها را منابع معتبر حدیث میشمرند.

بخاری

مسلم

سنن ابوداوود

ترمدری

ابن مانجه

نسائی

از آنجا که اکثریت مسلمانان را اهل تسنن تشکیل میدهند و دیدگاه تشیع در مورد تاریخ اسلام از نظر اکثر اسلامشناسان در سطح دانشگاهی قابل قبول نیستند، کتابهای اهل تسنن اساساً از اعتبار بیشتری برخوردار هستند و بويژه کتاب صحیح بخاری از معتبر ترین کتابهای مرجع در مورد تاریخ اسلام است و مورد توجه و استناد تمامی محققان از جمله محققان شیعه و سکولار است. در میان کتابهای شیعه نیز اصول کافی معتبر ترین و اصلی ترین منبع حساب میشود.

احادیث موجود در این کتابها با اینکه از میان انبوهی از احادیث دیگر انتخاب شده اند اما بازهم برخی از آنها بسیار مضحک و نابخردانه هستند، گروهی از مسلمانان روی صحت و درستی این احادیث و اینکه این احادیث واقعا از پیامبر اسلام یا سایرین نقل شده اند، تعصب میورزند و گروهی دیگر تعصب چندانی روی این قضیه ندارند.

برای بررسی صحت و درستی یک حدیث روشها و علومی در طول تاریخ پدید آمده است که بر اساس آنها حدیث شناشان احادیث را بر اساس میزان اعتبار آنها به دسته بندیهای مختلفی تقسیم میکنند و مکاتب فکری مختلف اسلامی در این زمینه روش و متد خود را دارند.

کتب بسیار کامل و جامعی در مورد حدیث را میتوانید در تاریخ حدیث بیابید.

چرا با اسلام مخالف هستید؟

نویسنده – آرش بیخدا

این سوالی است که بسیاری از مسلمانان و اسلامگرایان مطرح میکنند.

در باب پاسخ به این پرسش شاید بتوان کتابها نوشت و در واقع کتابها نوشته شده است. اما بصورتی بسیار چکیده و مختصر میتوان گفت به دلیل اینکه اسلام منافع مارا در خطر انداخته است.

اسلام در واقع یک انگل اجتماعی است به دلیل اینکه

  • با آزادی در تضاد است
  • با مردمسالاری در تضاد است
  • با حقوق بشر در تضاد است
  • مروج تروریسم و اندیشه کشی و اختناق است
  • مبتنی بر خرافات و مفاهیم غلط و باطل همچون توحید و معاد و نبوت است
  • عامل فقر فرهنگی و علمی و مادی است

از منافع هر انسانی برخورداری کامل از حقوق بشر ( حقوق بشر چیست؟ ) و زیستن در دنیایی آزاد (آزادی چیست؟) و در حکومتی مردمسالار (دموکراسی چیست؟) و برخورداری از رفاه و زندگی شاد و آرام است. اسلام بطور جدی با این منافع شخصی و ملی و انسانی در تناقض است، بنابر این، هر انسان انساندوست، اخلاقمدار، آزادیخواهی و طرفدار حقوق بشری اساساً باید مخالف اسلام باشد، و اگر نباشد یا اسلام را نشناخته است و یا اینکه در صداقت او باید بسیار شک کرد.

از این گذشته دنیای امروز دنیای جادوگری و موهوم پرستی و خرافات نیست، دنیای امروز دنیای خردگراییست (خردگرایی چیست؟) خردگرایی یعنی اصالت عقل را پذیرفتن. یعنی هر آنچه با عقلانیت در تضاد است را نپذیرفتن و قبول کردن مفاهیم و معانی تنها در صورتی که بتوانند از فیلتر عقلانیت با موفقیت عبور کنند. خردگرایی در مقابل دین خویی و ایمان (ایمان چیست؟) تعریف میشود. خردگرایان همیشه حاضر هستند تا عقاید گذشته خود را کنار بگذارند و عقاید جدیدی را قبول کنند.

به گفته انیشتن

از لباس کهنه خود خجالت نکش، بلکه از افکار کهنه ات خجالت بکش.

به گفته آیت الله طباطبائی

پرستش به مستیست در کیش مهر          برونند زین پرده هوشیارها

به گفته برنارد شاو

این قضیه که یک انسان دیندار زندگی شادتری از یک انسان بیخدا دارد، تنها به این قضیه مربوط است که یک آدم مست از یک آدم هوشیار شاد تر است.

خردگرایان همان هوشیارانی هستند که از حمال عقاید و رسوم کهنه بودن به شدت خجالت میکشند. ما باور داریم که دانش و فلسفه امروزی به وضوح نشان میدهند که تصورات انسانهای پیشین در مورد بسیاری از مسائل از جمله، آفرینش، حیات پس از مرگ، وجود خدا (خداوند چیست؟) ، جن، روح، فرشته، حوری و امام زمان تنها زاییده افکار انسانها بوده اند و واقعیت خارجی ندارند.

بشر امروز مطمئن است که انسان از خاک و لخته خون و تکه گوشت آفریده نشده. ما میدانیم که ادعای تازينامه که انسان ابتدا بصورت کالبدی سفالین به روی زمین فرستاده شد و مدتها بر روی زمین ماند و شکل گرفت و بعد خداوند روح انسانی بدان دمید و انسان پدید آمد و سیب خورد و از جهنم اخراج شد، حرفی خرافی و افسانه کم کیفیتی که از منابع مشخص دیگر دزدی ادبی شده است بیش نیست.

بر این اساس و مقدمه باور داریم که ادیان تولید شده دست بشر هستند و ادیان مبتنی و پایبند به خدا در واقع بی پایه هستند زیرا خدا نیز خرافه ای بیش نیست (از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟)  و به همین دلیل است که فلاسفه بسیاری در چند قرن اخیر بیخدا بودن اند و کلا خدا از فلسفه بیرون رانده شده است و فلسفه امروز جایی برای خدا در نظر نمیگیرد. همانطور که علم امروز نیز جایی برای خدا ندارد. خدا از حوضه علم و فلسفه تنها به مکاتب فکری آرمانگرا و سوفی رانده شده است، بنابر این ادیان و مذاهب اساساً اشتباه  و باطل و تقلبی هستند.

اما چرا اسلام را باید به چالش طلبید؟

در دنیا تفکرات و مکاتب فکری اشتباه و غلط بسیار وجود دارد، در واقع برای هر انسانی تنها مکتب فکری ای که خود بدان تعلق فکری دارد صحیح و درست است و بقیه مکاتب که در تضاد با آن مکتب قرار میگیرند باطل و پوچ هستند. اما آیا هر انسانی باید با تفکرات مخالف خود مخالفت کند و در راه مبارزه با آنها بکوشد؟ آیا همه انسانها باید مثل ما فکر کنند و همه مکاتب فکری و عقاید غیر از آنچه ما بدان اعتقاد داریم باید از بین بروند؟

واضح است که پاسخ این سوال منفی است، مشخصاً هر کسی حق داشتن هر اندیشه و وابستگی فکری به مکاتب فکری را دارد. اما با برخی از مکاتب فکری و تفکرات باید مبارزه کرد و باید آنها را به چالش طلبید!

آن تفکرات و مکاتب فکری، همانا مکاتب فکری تمامیت خواهی هستند که حق حیات سایر مکاتب را در خود مفروض نمیدارند و شرایط آزادی اندیشه و عقیده را به سختی به تهدید می اندازند و همانا اسلام از آن دسته از مکاتب است که به شدت دگر اندیش کش و آزادی ستیز است.

یکی از اساسی ترین مشکل اصلی ایران اسلام است که همچون سرطانی در جان و روان مردم سرزمین ما ریشه دوانده است. مطالعه مختصری اما منصفانه از تاریخ اسلام در ایران به خوبی نشان میدهد که اسلام جز نکبت و تباهی چیزی به بار نیاورده است. اسلام مکتبیست که پیاده شدن آن و حتی قسمتهای اندکی از آن هر اجتماع را به سرعت به سوی استبداد و خردستیزی و نابودی و فقر مادی و معنوی میبرد.

مردمسالاری امروز بهترین نوع حکومت است (دموکراسی چیست؟)  و پیاده شدن دموکراسی در اجتماعی که در دوران پیشا مدرن خود به سر میبرد محال است بنابر این برای رسیدن به مردمسالاری ابتدا باید به دوران مدرن وارد شد (تجدد (مدرنیسم) چیست؟)   بزرگترین مانع در راه مدرنیسم در ایران دین اسلام و مذهب شیعه بطور مشخص است. باید میان زندگی در سرزمینی آزاد و مردمسالار و مدرن و برخورداری از حقوق بشر از یک طرف و اسلام از طرف دیگر، یکطرف را انتخاب کرد. ما طرف دوم را انتخاب نخواهیم کرد.

مسلمانان حدود یک و دو دهم میلیارد جمعیت دارند و میتوان گفت از هر 5 نفر در جهان یک نفر مسلمان است که حدود 20 درصد جامعه جهانی را تشکیل میدهند.

البته تخریب جمعیت مسلمانان بطور گسترده ای از مراجع مختلف متفاوت است بنابر این جمعیت مسلمانان را باید از منابع مختلف بررسی کرد:

0.700 billion or more, Barnes & Noble Encyclopedia 1993
0.817 billion, The Universal Almanac (1996)
0.951 billion, The Cambridge Factfinder (1993)
1.100 billion, The World Almanac (1997)
1.200 billion, CAIR (Council on American-Islamic relations) (1999)

اما این همه مسلمان در پیشرفت جهانی که در آن زندگی میکنند چه نقشی دارند؟

جمعیت یهودیان در دنیا حدود 13 الی 14 میلیون نفر است. از سال 1901 که اولین جایزه نوبل داده شد، از میان 720 جایزه نوبلی که تا به امروز به اشخاص تعلق گرفته بیش از 130 جایزه به یهودیان که حدود 0.3 درصد جمعیت دنیا را تشکیل میدهند تعلق گرفته است اما مسلمانان با این جمعیت بسیار زیادشان تنها تعداد بسیار اندکی جایزه نوبل تا به امروز برده اند که از اتفاق آن جایزه ها هم  اکثرا ارتباطی با علم نداشته اند از جمله جوایز صلحی که انور السادات، یاسر عرفات و شیرین عبادی برده اند. بنابر این مسلمانان در دنیا از لحاظ علمی بسیار عقب مانده هستند و به بیان دیگر اسلام تنها میان ملت هایی که از لحاظ علمی عقب مانده هستند قدرت ماندن را داشته است. ما خوب میدانیم که مغز ها و نخبگان علمی کشور ما همگی به دلیل شرایط بد و اسلامی مملکت ما باید کشور را ترک گفته و به کشورهای جهان اول بروند تا بتوانند از نبوغ خود استفاده کنند. بنابر این عامل اصلی این عقب ماندگی و فقر فرهنگی، علمی کشور ما اسلام است. اسلام ملت مارا به خواب برده و مارا محکوم به داشتن عقب مانده ترین حکومت دنیا کرده است.

نگاهی اجمالی به جوامع بشری نشان میدهد که میزان خرد و دانش و آزادی  از یکطرف و  اسلام از طرف دیگر همواره نسبت ثابتی دارد. یعنی هرجا آزادی و دانش و خرد بیشتر است اسلام کمتر است و هرجا اسلام بیشتر است آزادی و دانش و خرد کمتر است. اسلام تنها در شرایط غیر برابر و در شرایط اختناق است که میتوان وجود فعال داشته باشد و این رابطه ای دوطرفه است بین اسلام و اختناق که هردو لازم و ملزوم یکدیگرند.

مشکلات ایران و در خطر افتادن منافع شخصی و اجتماعی مردم ایران که در مورد آنها سخن رانده شد، را تنها بر گردن آخوند ها و دستگاه خلافت خمینی انداختن تنها سطحی نگری و طفره از کنار واقعیت هاست. مشکل ایران آخوند نیست، بلکه اسلام است.

در نوشتارهای دیگر از جمله  نوشتاری با فرنام (آخوندها اسلام را خراب کرده اند.) رابطه میان اسلام و حکومت فعلی ایران بررسی شده است

متافیزیک چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

فیزیک در یونانی به معنی طبیعت است و متا نیز به معنی فراتر و یا مابعد است، بنابر این متافیزیک را در زبان فارسی به فراماده، فوق العاده، مابعد طبیعت و… آورده اند.

شاید از کلمه متافیزیک بیش از هر کلمه دیگری در دنیای دکانداران دینی و دینگرایان سوء استفاده میشود. دین داران خودشان را معتقد به متافیزیک میدانند و میگویند که بیخدایان از متافیزیک آگاهی ندارند و وجود هر چیز متافیزیکی را رد میکنند. اشخاصی که صدسال پیش نهایتاً از حضرت عباس و ابوالفضل علمدار حرف میزدند و برای مردم دعا نویسی میکردند، امروزه با بیان مطالب مضحکی چون «نیروهای متافیزیکی، انرژی مثبت و انرژی منفی» و… همچنان همان دکانهای خود را باز نگه داشته اند ولی اینبار بجای حضرت عباس، از متافیزیک سوء استفاده میکنند. در این نوشتار توضیحاتی در مورد کلمه متافیزیک و اینکه چیست و به چه معنی است داده خواهد شد.

البته کلمه متافیزیک آنقدر بطور متنوع در جاهای مختلف استفاده شده است که واقعا دشوار است که بگوییم واقعا چه معنی ای میدهد. ارسطو شاگرد افلاطون حکیم (Philosopher) و عالم (Scientist) یونانی شخصی بود که کتب بسیاری (درمورد خواب، حکومت، حیوانات، حرکت، اخلاق، بیان، حیات و…) را در تالیف کرد که در زمان خودش یک دایره المعارف کامل به حساب می آمد و گنجینه ای بود از علوم و ایده های فلسفی که تا آن دوران وجود داشتند و تا دورانهای زیادی این کتابها مرجع علمی به شمار می آمدند تا اینکه کم کم منسوخ شدند و علوم جدید تر و ایده های فلسفی جدید تر شکل گرفتند و دیگر کمتر مجالی برای طرح اندیشه ها و تحقیقات ارسطو مطرح میشد و ارزش کمتری یافتند، هرچند که هنوز هم کهنه پرستان دینی مثل ارسطو فکر میکنند. در پاسخ به سوال دلیل بیگ بنگ چه بوده است؟ اولین موجود رو کی آفرید؟ چرا یک چیز نمیتواند از ناچیز بوجود بیاید؟ به یکی از این اندیشه های ارسطو که همچنان مورد استفاده است یعنی برهان حرکت، یا علیت برای اثبات وجود الوهیت مطرح شد.

آثار ارسطو را به چندین دسته تقسیم کردند، کتابهای نظری و پزشکی و طبیعی و… اما یکی از کتاب های ارسطو که دوازدهمین کتاب وی بود و در مورد مسائلی فلسفی صحبت میکند. ارسطو این کتاب دوازدهم خود را «فلسفه ابتدایی (فلسفه اولی و یا حکمت نخستین)»،  «حکمت»، یا «مطالعه هستی» نامید (این کتاب را میتوانید به زبان انگلیسی از اینجا بخوانید) اما خوانندگان آثار ارسطو و منتقدان وی بعد ها این کتاب را متافیزیک خواندند. چون ارسطو همانطور که گفته شد کتابهای زیادی در مورد طبیعیات و فیزیک نوشت، و چون این کتاب را بعد از کتاب فیزیک نوشت، آنرا متافیزیک خواندند، یعنی کتابی که بعد از کتاب فیزیک نوشته شده است، و یا آنچه بعد از فیزیک آمده است. از آن زمان تا این دوران از این کلمه سوء استفاده های زیادی شده است. لذا شاید بتوان گفت کلمه متافیزیک از آن زمان حیات گرفت. و این نام برای این موضوع تقریباً بطور کاملاً تصادفی انتخاب شد.

امروزه در فلسفه متافیزیک یکی از شاخه های پنجگانه فلسفه است. اکثر فلاسفه بر این توافق نظر دارند که فلسفه را میتوان به پنج شاخه مجزا تقسیم بندی کرد.

فارسی انگلیسی حوزه تلاش برای پاسخ به این پرسش
متافیزیک Metaphysics مطالعه وجود چه چیزهایی وجود دارند؟
معرفت شناسی Epistemology مطالعه دانش من از کجا و چگونه میدانم؟
اخلاقیات Ethics مطالعه عمل من چگونه باید رفتار کنم؟
سیاست Politics مطالعه نیرو چه اعمالی روا هستند؟
زیبایی شناسی Esthetics مطالعه هنر زندگی چگونه میتواند باشد؟

متافیزیک شاخه ای از فلسفه است که بطور کلی به مطاله طبیعت جهان هستی و خود مسئله هستی و ماهیت آن میپردازد. متافیزیک پایه جهان بینی است. و تعیین میکند چه چیزهایی وجود دارند و چه چیزهایی نمیتوانند وجود داشته باشند. مقلا بحث پیرامون اینکه جهان اطراف ما یک ماهیت حقیقی دارد (رئالیسم) یا یک ماهیت خیالی (ایدئالیسم) دارد تماماً مربوط به شاخه متافیزیک فلسفه است. شاخه های مختلف فلسفه که در بالا ذکر شده است بطور وراثتی مرتب شده اند، به این معنی که هرکدام از شاخه های پاینی نیازمند شاخه یا شاخه های بالاتر هستند. بنابر این متافیزیک به نوعی مادر فلسفه است و بدون دانستن مسئله وجود و چگونگی آن نمیتوان هیچ مسئله دیگری را بررسی کرد. متافیزیک لازمه شناخت حکمت است، بدون آن نمیتوان با اینکه چه چیزی حقیقی است و چه چیزی حقیقی نیست روبرو شد. معمولاً فلسفه در مکاتب فلسفی که در شرق بوجود آمده اند را با متافیزیک  آغاز میکنند، یعنی از مسئله وجود آغاز میکنند، اما آموزش فلسفه در غرب از معرفت شناسی یعنی مطالعه دانایی و بررسی شیوه های دانستن آغاز میگردد. یعنی ابتدا راجع به این صحبت میشود که آیا ما میتوانیم چیزی را بدانیم و بشناسیم؟ و اگر میتوانیم این دانستن به چه شکل است.

در بحث های متافیزیکی تلاش بر این است که به پرسشهایی مانند، چه چیزهایی وجود دارند؟ واقعیت چیست؟ آیا اختیار وجود دارد؟ آیا علت و معلول وجود دارد؟ آیا مفاهیم مجردی مانند اعداد وجود دارند؟ ماهیت زمان و فضا چیست؟ یک چیز چیست و فرق آن با یک فکر چیست؟ آیا یک علت اولیه و یا خدا وجود دارد؟، پاسخ مناسب داده شود.

معمولا یکی از رایج ترین سوالهایی که از بیخدایان میشود این است که آیا شما به متافیزیک اعتقاد دارید؟ و پرسیدن این سوال ناشی از درک غلط پرسش کننده از کلمه متافیزیک است، پرسش کننده معمولا منظورش از پرسش این سوال این است که، آیا شما به جادوگری و زیر پا رفتن قوانین فیزیکی و چیزهای عجیب غریب مثل خدا و امام زمان و جن و پری و شیطان و سوپرمن و دراکولا و معجزه و شفا اعتقاد دارید؟ که پاسخ به این سوال بازیافت شده معمولا از طرف خردگرایان خیر است اما پرسش نخستین تغریباً بی معنی است. متافیزیک چیزی نیست که کسی به آن باور داشته باشد یا نداشته باشد.

بعضی ها پارا فراتر از این گذاشته اند و میگویند متافیزیک یک علم و رشته علمی است، و جالبت تر اینجاست که بعضی ها در این رشته علمی فارق التحصیل شده اند (!) و مثلا دکترای متافیزیک گرفت اند (!) این در حالیست که هیچ دانشگاه معتبری چنین رشته تحصیلی ای را ارائه نمیدهد که مثلا به کسی لیسانس یا فوق لیسانس متافیزیک بدهد. تنها موسسات خصوصی و دکانهایی مثل حوزه جهلیه قم و دانشگاه هایی مثل دانشگاه امام صادق و دکانهای مسیحیت و سایر دین خویان جهان ممکن است چنین رشته های تحصیلی را ارائه کنند، بعنوان مثال چند دکان که در رشته متافیزیک مدرک تحصیلی 100% غیر معتبر از لحاظ علمی و قوانین دولتی  میدهند را در اینجا معرفی میکنیم. + + +

برای اطلاعات بیشتر از موارد خرافی ای که سعی میشود توسط افراد سودجود زیر نام متافیزیک به مردم تحمیل شود، نوشتاری شایسته از استوار غلام دانایی با فرنام «فرا روا نشنا سی: درک ماوراء حسی، تله پاتی، رویای حقیق،…» را مطالعه بفرمایید.

شایان ذکر است، آنچه معمولاً با نام متافیزیک به مردم از طرف خرافه گرایان تحمیل میشود در حقیقت سوپر نچورالیسم است و نام درست برای این مسائل همان فراطبیعت گرایی و ماوراء طبیعت است. شاید توضیح این نکته لازم باشد که کلمه متافیزیک و سوپرنچورال از لحاظ لغوی بسیار به هم شبیه و نزدیک هستند اما معنی فلسفی بسیار متفاوتی دارند.

آیا همه چیز بطور تصادفی بوجود آمده؟

نویسنده – آرش بیخدا

این پرسش یکی از رایج ترین پرسشهایی است که از بیخدایان میشود و بسیاری از خداباوران معتقدند که بیخدایی یعنی «همه چیز تصادفی» اتفاق می افتد و البته این دیدگاه مثل همیشه ناشی از نادانی خداباوران نسبت به باورهای بیخدایان است. در این نوشتار پاسخ مناسبی به این پرسش داده خواهد شد.

تصادف چیست؟

به اتفاقی تصادف گفته میشود که قابل پیشبینی نباشد، و یا اینکه رابطه علیتی در مورد آن صدق نکند.

آیا تصادف در دنیای واقعیت وجود دارد؟

با تعریفی که از تصادف داده شد، بسیاری از اتفاقاتی که در دنیای واقعی می افتند و آنها را تصادف میخوانیم دیگر تصادفی نیستند. بعنوان مثال برخورد دو خودرو با یکدیگر را به هیچ عنوان نمیتوان تصادف نامید. زیرا با قوانین حرکتی نیوتونی میتوان قبل از برخورد دو خودرو حالت برخورد آن دو خودرو را بطور دقیق پیش بینی کرد. همچنین پرتاب یک تاس بر روی صفحه هرگز امری تصادفی نیست، اگر وزن تاس، حالت اولیه آن، نیرویی که به آن وارد میشود و باقی فاکتورها را بطور دقیق بدانیم، میتوانیم پیشبینی کنیم که این تاس پس از برخورد با زمین چه عددی را نشان خواهد داد.

عقیده عمومی دانشمندان در مورد اتفاقهایی که در مقیاس ماکروسکوپی (Macroscopic قابل دیدن) می افتد برای مدت زیادی این بوده است که تمام این اتفاقات کاملاً جبری هستند، یعنی با داشتن یک علت تامه میتوان در شرایطی معلول مشخصی را انتظار داشت. بعنوان مثال اگر به جسمی که ساکن است نیروی کافی وارد شود آن جسم محرک خواهد شد. و اگر به جسمی محرک نیروی کافی وارد گردد آن جسم ساکن خواهد شد.

اما پیشرفت در فیزیک مدرن این باور را تا حدود زیادی زیر سوال برده است، نظریه کوانتوم که شاید مهمترین محصول فیزیک مدرن باشد بر این عقیده مبتنی است که اتفاقات را در مقیاس مایکروسکوپی (Microscopy غیر قابل دیدن) نمیتوان با قوانین نیوتونی توضیح داد و پیشبینی کرد. در بیشتر تفسیرهایی که از مکانیک کوانتومی میشود (1) اصل عدم قطعیت (Uncertainty) وجود دارد و این به این مفهوم است که در برخی از اتفاقها قطعیت و جبر دیگر وجود ندارد و این اتفاقات کاملاً تصادفی هستند.

از جمله اینگونه اتفاقات که کاملاً بی علت و تصادفی هستند میتوان از واپاشی پرتوزای عناصر پرتو افشان (رادیو اکتیو) (2) نام برد. عناصر پرتو افشان دارای نیمه عمر میباشند، نیمه عمر طول زمانی است که اتم یک عنصر به احتمال 50% واپاشی پرتوزای خواهد کرد. بعنوان مثال نیمه عمر اورانیوم-238، چهار و نیم میلیون سال است و بعد از واپاشی به توریوم-234 تبدیل میشود که طول عمر 24.5 روز دارد. چندین عنصور پرتوزا وجود دارد و هرکدام طول عمر خودشان را دارند و واپاشی آنها کاملا بصورتی عینی و واقعی تصادفی است، یعنی بر اساس عدم قطعیت کوانتومی هیچ علتی برای آن نمیتوان جستجو کرد. اتفاقهای بسیار دیگری در فیزیک کوانتومی وجود که همانند این اتفاق بی علت و تصادفی هستند. تصادفی بودن این اتفاقها به این معنی است که تنها میتوان با تخمین و حدس با آنها روبرو شد و با آمار و احتمال حدس زد که این اتفاقها چگونه و کی پیش می آیند. باید روی این نکته تأکید کرد این عدم قطعیت از روی نادانی ما نسبت به علتهای این پدیده ها نیست نیست، بلکه به دلیل بی علتی و طبیعت تصادفی این اتفاقها است.

آیا دنیا میتواند تصادفی بوجود آمده باشد و بطور تصادفی به وجود خود ادامه دهد؟

اگر فرض کنیم جهان بوجود آمده است، بوجود آمدن بی علت جهان میتواند پدیده ای کوانتومی و کاملا تصادفی باشد و پیرامون این مسئله تئوریهای علمی و فلسفی بسیار محکمی وجود دارند، برای توضیحات بیشتر در این مورد به نوشتاری با فرنام آغاز بی علت جهان از دکتر کوئنتین مراجعه کنید.

معمولاً خداباوران فکر میکنند که خداباوران معتقدند همه چیز بصورت تصادفی بوجود آمده است و به وجود خود ادامه میدهد، اما بر اساس تعریفی که از تصادف داده شد، اعتقاد علمی بر این نیست که همه چیز در دنیا بصورت تصادفی اتفاق می افتد، وقتی برای پدیده ای علتی وجود داشته باشد دیگر آن پدیده تصادفی نیست و در دنیا پدیده های زیادی وجود دارند که در آنها میتوان رابطه علی را جستجو کرد، و وقتی رابطه علی را جستجو کنیم به جبر و قطعیت میرسیم و میتوانیم نتیجه پدیده ها را حدس زده و مشخص کنیم. بنابر این دیدگاه خداباوران مبنی بر اینکه خداناباوران همه چیز را تصادفی میدانند اساساً باطل است و نقدهای آنها بر محال بودن تصادف، حمله به آدم پوشالی است نه به چالش کشیدن بیخدایی.

معمولا حمله خداباوران به تئوری تکامل نیز همواره با این ادعا است که تکامل بر تصادف مبتنی است و تکامل میگوید موجودات بصورت تصادفی به یکدیگر تبدیل شده اند، این درحالی است که دو ایده بنیادی داروین عبارت بودند که در میان جانوران 1-تغییرات در طی دگرگونی های تصادفی ژنتیکی تغییر پذیر ایجاد شده اند 2-تغییرات به دلیل بالا بردن شانس نجات گونه ها و حفظ قابلیت تکثیر شدن آنها ایجاد شده است در حالی که تغییرات ناهنجار توسط گزینش طبیعی حذف شده اند.

بنابر این در نگاه داروین، شانس تنها یکی از عوامل موثر در تکامل است و عامل بسیار مهم دیگری نیز در تکامل وجود دارد که معروف به «گزینش طبیعی (3)» است. این عامل مهم دوم در استدلال های خداباوران معمولاً کاملاً نادیده گرفته میشود. و خداباوران از روی علت نخستین تکامل استدلال میکنند که هیچ چیز نمیتواند از روی شانس بوجود آمده باشد. بنابر این دیدگاه علمی در مورد تکامل نیز این نیست که تکامل بصورت تصادفی انجام میگیرد.

اما مسئله بسیار مهم اینجا است که آیا احتمال پایین رخ دادن یک اتفاق، باعث میشود که این رخداد محال باشد؟ هرگز! یکی از مثالهایی که از بسیاری از خداباوران شنیده میشود این است که میگویند، چطور میشود یک مقدار آهن پاره و زباله در یک حیاط وجود داشته باشد و یک طوفانی بیاید و ناگهان یک هواپیمای جت F16 از به هم برخورد کردن این ذرات آهن پاره پدید بیاید؟ زیرا احتمال این مسئله بسیار پایین است.

البته با ذهن ریاضی، احتمال افتادن چنین اتفاقی بسیار پایین است اما این پایین بودن احتمال سبب نمیشود که این اتفاق محال باشد. شما میتوانید خود آزمایش ساده ای را انجام دهید تا به این مهم پی ببرید.

یک تاس بردارید، و آنرا پرتاب کنید، فرض کنیم عدد 6 بیاید. احتمال اینکه عدد 6 بیاید طبق قوانین احتمال 1/6 است. حال دوباره تاس را پرتاب کنید، فرض کنید عدد 5 بیاید، احتمال اینکه عدد 5 بیاید بازهم 1/6 است ولی احتمال اینکه یک تاس بعد از دو بار پرتاب شدن به ترتیب 6 و 5 بیاید در واقع 1/6 * 1/6 یعنی 1/36 است. حال فرض کنید این تاس را 10 بار دیگر پرتاب کرده اید. به جدول زیر نگاه کنید:

احتمال وقوع عددی که تاس نشان داده است دفعه
1/6 6 نخست
1/6 5 دوم
1/6 4 سوم
1/6 3 چهارم
1/6 2 پنجم
1/6 1 ششم
1/6 2 هفتم
1/6 3 هشتم
1/6 4 نهم
1/6 5 دهم

حال که شما ده بار این تاس را پرتاب کرده اید و به ترتیب تاس مثلاً روی اعداد 6,5,4,3,2,1,2,3,4,5 پایین آمده است، احتمال این را حساب کنید که بار دیگر نیز 10 بار تاس را پرتاب کنید و باز هم نتیجه همین اعداد به همین ترتیب باشد.

احتمال وقوع چنین اتفاقی برابر است با یک تقسیم بر 6 به توان 10! یعنی 1/60466176 که عددی فوق العاده کوچک خواهد بود. طبق قوانین ریاضی ممکن است شما سالها و قرنها مجبور باشید که تاس بیاندازید تا دوباره همان اعداد به همان ترتیب حاصل شود، اما سوال این است، آیا این اتفاق که این اعداد با این ترتیب آمده باشند «محال» است؟! هرگز! شما خود شاهد اتفاق افتادن این اتفاق بوده اید!

پس کم بودن احتمال هرگز به معنای محال بودن یک اتفاق  نیست! اگر شک دارید باز هم این کار را تکرار کنید و اینبار بجای 10 بار 100 بار تاس را پرتاب کنید تا احتمال آن تدبیل به 1 تقسیم بر 6 به توان 100 شود. بازهم خواهید دید که هرچند احتمال بسیار کوچک است اما محال نبوده است. اگر این آزمایش را 1000 بار انجام دهید احتمال رخدادن این اتفاق 1 بر روی 6 به توان 1000 خواهد بود. جالب است بدانید تعداد تمامی اتمهای کائنات بنابر عقیده برخی کمتر از 10 به توان 100 است، اما همچنان افتادن این اتفاق محال نیست، بلکه ممکن است و شما خود این قضیه را مشاهده کرده اید.

البته باید توجه داشت که پرتاب کردن تاس و نمایش یک عدد پدیده ای تصادفی با تعریفی که از تصادف داده شد نیست، اگر جرم، حالت اولیه تاس، میزان نیرویی که به آن وارد میشود و سایر عوامل موثر را با دقت اندازه گیری کنیم میتوانیم از روی قوانین مکانیکی پیشبینی کنیم که تاس چه عددی را نمایش خواهد داد.

خود به خود یعنی چه؟

آیا دنیا خود به خود بوجود آمده است؟

آیا دنیا خود به خود به وجود خود ادامه میدهد؟

آیا همه چیز بصورت تصادفی بوجود آمده است و به وجود خود ادامه میدهد؟

مگر میشود همه چیز بطور تصادفی بوجود آمده باشد؟ به این دنیا با همه شگفتی هایش نگاه کن، خداوند را در هر چیز میتوان دید، چطور شما به موجود ترین وجود شک دارید؟

در منطق به این نوع سفسطه ها False Dilemma  میگویند.این تقسیم بندی که اتفاقات یا تصادفی می افتند یا تدبیر کننده ای در کار است اصولا اشتباه است. خود برهان علت و معلول (رد برهان علیت در اثبات وجود خداوند را در اینجا بخوانید) نشان میدهد که هر پدیده ای علتی دارد و اتفاقی که علت دارد نمیتواند تصادفی باشد، و از طرفی اتفاقی وجود ندارد که بی علت باشد و گذشته از اینکه تصادف و احتمال پایین یک اتفاق آن اتفاق را محال نمیکند، در دنیای واقعی و فیزیکی اتفاق و تصادفی وجود ندارد، در این مورد در ادامه بیشتر سخن خواهیم گفت. بنابر این، درون این پرسش فرضی وجود دارد و آن فرض این است که جهان یا تصادفی بوجود آمده است یا خالقی دارد، و چون این دو انتخاب، تنها انتخابها و حالتهای معتبر در مورد دنیا نیستند، این سفسطه  False Dilemma است.

در پاسخ به این پرسش باید گفت که ما نیز نمیگوییم جهان بصورت تصادفی بوجود آمده است! بلکه این چیزیست که اسلامگرایان دوست دارند ما بگوییم. این پرسش معمولا به دلیل عدم شناخت لازم از نظریه تکامل (تکامل چیست؟) مطرح میشود.

ذهن های غیر علمی و غیر فلسفی همواره در هنگام بیان این مطالب دنبال کی میگردند، کی این تغییرات رو ایجاد کرد، کی داشت نگاه میکرد، کی حواسش بود اشتباه نشود؟ در حالی که در مطالب علمی، همچون توضیح چگونگی آغاز حیات بر روی زمین و یا شکل گیری کائنات و در هیچ مسئله علمی دیگری از «چه کسی» صحبت نمیشود، بلکه از «چگونه، چرا و چطور» استفاده میشود. در مورد این قضیه در نوشتار پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟ به اندازه کافی صحبت شده است.

بنابر این افرادی که فکر میکنند تئوری تکامل (تکامل چیست؟) یعنی تصادفی بوجود آمدن موجودات با تکامل آشنایی ندارند، از توضیح دومی که برای تکامل آورده میشود چشم پوشی میکنند.

دنیای علم بسیار شیرین و خرد آدمی بسیار کارا است، اما افسوس که عده ای عاشق ماجراهای افسانه ای و خیالی تخیلی هستند و دوست دارند باور کنند آسمان سوراخ شده و یک دست بزرگ آمده و ناگهان زمین نورانی شده و گاو و گوسفند و شتر و خر و اسب و الاغ و انسان ناگهان از نیستی به هستی وارد شده اند!

توضیحات:

(1)- بر اساس آمار تفسیر کوپنهاک (CopenhagenInterpretation) در میان دانشمندان مقبول ترین تفسیر از مکانیک کوانتومی است.

(2) Rdioactive decay of a radioactive element

(3) Natural Selection

توسط آرش بيخدا

خدا انگاری چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

عبارت Deist بطور معمول به آن دسته از متفکران قرن 17 ام و 18 ام گفته میشود که با مشاهده طبیعت و مطالعه علوم به این نتیجه رسیدند که خدا وجود دارد، اما مذاهب و ادیان را مسخره و زائد دانستند و روابط بین خدا و بشر توسط وحی را نابخردانه انگاشتند. اعتقادات آنان برگرفته از خردگرایی مربوط به دوران خود بود، از این رو از این عبارت دیگر کاربرد چندانی در دوران فعلی ندارد. امروزه از عبارت آزاد اندیش «Freethinker» بجای Deist برای اشاره به این نوع اندیشیدن استفاده میشود.

از خدا انگاران معروف میتوان افراد زیر را نام برد.

  • ولتر
  • اسحق نیوتون (در خدا انگار بودن یا مسیحی بودن نیوتون اختلاف نظر وجود دارد)
  • روسو
  • توماس پین
  • بنجامین فرنکلین
  • توماس جفرسون
  • جورج واشنگلتن

توسط آرش بیخدا

اگر به نزدیکان شماتجاوز شود چه میکنید؟

نویسنده – آرش بیخدا

وقتی ما از سنگسار و این جور قوانین اسلامی انتقاد ميکنيم، نوابغ اسلامی ميگویند، خوب شما اگر کسی به نزديکانتان تجاوز کنه چيکار ميکنید؟ دستش را میبوسید؟ چون اسلام یک دین کاملا سکسی و جنسی است و پیامبر اسلام یک سمبل سکس است و قسمت بزرگی از قوانین اسلامی راجع به سکس و مسائل زیر شکمی است، مسلمانان در بسیاری از استدلال های خود از این مفاهیم جنسی استفاده میکنند و بسیاری از مردها هستند که به دلیل اینکه نمیخواهند سلطه و حکومت خود را در خانواده از دست بدهند و تربیت و جنبه دیدن زن به عنوان یک موجود برابر را ندارند، دو دستی اسلام را چسبیده اند.

در این باب بايد به چند نکته توجه کرد.

قوانين اصولا برای همگان است و همگان در مقابل قانون برابر هستند (در جوامع دموکراتيک)، و اين که يک شخص درباره يک قانون چگونه احساس ميکند کمتر اهميت دارد. ممکن است شخصی  بعد از اينکه به نزديکانش تجاوز شد، در حالتی قرار بگيرد که احساس کنم مجرم را بايد تکه تکه کنند و سرش را ببرند، اما اين احساس کاملا جانوری است و رنگی از خرد و تمدن و انسانیت ندارد، اين که اين شخص چه دوست دارد در آن زمان که در اوج عصبانيت و احساسات است چه مجازاتی را برای متجاوز تصور میکند  اصلا مهم نيست و اگر آن شخص سعی کند مجرم را خودش تنبیه کند خود مجرم خواهد بود و مجریان قانون باید از چنین وضعیتی جلوگیری کنند. مراد این است اصلا اینکه من دوست دارم یا دوست ندارم چه بر سر یک شخص در مورد مجرمی که به قول مسلمانان «تجاوز به ناموس کرده» بیاید ملاک نیست! تشخیص جرم و مجرم و در نظر گرفتن تنبیه برای آن خود یک رشته و مبحث بسیار گسترده است که به روانشناسی، جامعه شناسی و جرم شناسی و حتی فلسفه و اخلاق مربوط میشود. تصمیم در مورد اینکه برای فلان جرم چه مجازاتی باید پیاده شود به این سادگی نیست که ما آنرا در اختیار عده ای آخوند و آدم مذهبی متعصب و کم عقل قرار دهیم.

همانطور که در نوشتاری در مورد مدرنیته مطرح شد، (مدرنیسم چیست؟) در جامعه مدرن و پیشرفته هدف از مجازات هرگز این نیست که دیگران درس بگیرند و «کسی دیگر این کار را نکند»، شما حق ندارید یک شخص رو بعنوان وسیله آموزشی تنبیه کنید تا بقیه یاد بگیرند. هدف از مجازات اصلاح شخص مجرم است. اینکه انسانی را درون زمین قرار دهند و با سنگ روی سرش بزنند تا دیگر کسی «زنا» نکند مربوط به زندگانی قبیله ای هزاران سال پیش است که اسلامگرایان سعی در حفظ این سنت سامی هستند.

ریز و درشت اسلامگرایان با مغزهای پوسیده و کوچک خود معمولا مطرح میکنند که زندان رفتن و مجازاتهای اینگونه کارساز نیست. آمار نشان میدهد کشورهایی که مجازات مرگ دارند بالاترین نرخ بزه و جرم را نیز دارند، همچون ایالات متحده امریکا، در مقابل حدود 170 کشور وجود دارد که به هیچ عنوان مجازات مرگ را برای کسی در نظر نمیگیرند، در این کشورها امنیت و رفاه در بالاترین درجات قرار دارد. در زندانها روی مجرمین کار میشود و مشکلات روحی روانی آنها بررسی میشود و شخص تا وقتی که مشکل روحی دارد و برای اجتماع خطرناک است در زندان نگه داشته میشود، در زندان ماندن بسیار مفید تر از دست قطع کردن و چشم در آوردن و.. است. اسلامگرایان همچون انسانهای کودنی همه یافته های روانشناسی و جامعه شناسی بشر را نادیده میگیرند و سعی دارند مفاهیم کهنه و قوانین حیوانی الهی خویش را در جامعه پیاده کنند. چه بدبخت هستند ملتی که گرفتار اسلامگرایان شوند.

در اکثر کشورهای جهان زناشوئی یک قرارداد رسمی بین یک مرد و یک زن است، این قرارداد کاملا بصورت رسمی ثبت میگردد. زن و مرد باهم قرارداد میکنند که با هیچ کس غیر از یکدیگر تماس جنسی نداشته باشند، حال اگر یکی از این دو طرف قرارداد، به مفاد این قرارداد عمل نکرد، شخص مقابل میتواند قرارداد را فسخ کند و شاید بتواند ادعای خسارت نیز بکند. تجاوز یک جرم بسیار سنگین در حد قتل است در خیلی از کشور ها و مجازات سنگینی به همراه دارد اما اگر ارتباط جنسی با تمایل طرفین انجام گیرد نمیتواند جرم به حساب بیاید. در کشوری مثل انگلستان، اگر شوهر بخواهد با زور با زن خود رابطه برقرار کند زن میتواند شوهر را محکوم به تجاوز کند!

شما هرگز مالک انسان دیگر نیستید، انسانها آزاد هستند و حق دارند در هر زمان آنچه خود دارند در اختیار دیگران بگذراند و در هر لحظه با هر کسی که تمایل دارند ارتباط جنسی برقرار کنند، و شما اگر با این قضیه مسئله دارید تنها میتوانید بصورت نصیحت و پيشنهاد جامعه را به کنترل آنچه شهوت ميخوانید دعوت کنید یا اگر قراردادی با آن شخص بسته اید (ازدواج) آن قرارداد را فسخ کنید.  بنابر این تنها حق شما در وقتی که همسر شما به شما خیانت میکند، جدایی و یا ادعای خصارت است.

بنابر این اگر برای یک انسان خردگرا چنین مشکلی پيش بیاید، وی احتمالا يا متجاوز را ميبخشد يا حقوق قانونی انسانی خویش را اگر با قوانین جهان شمول حقوق بشر همخوان باشند دنبال ميکند.

نه اینکه شخص مقابل را با سنگ بکشد. برخی به دلیل کج آموزی های مذهبی این نوع رفتارهای حیوانی را مردانگی مینامند و همچون انسانهای غار نشین فکر میکنند مسئول حفظ و حراست از آلتهای تناسلی اطرافیان خود هستند، این نوع اشخاص را باید کم کم به دنیای امروزی وارد و از دنیای غار نشینی و بیابانگردی خارج کرد. در دنیای امروز هیچ قانون و مجازاتی نمیتواند ضد قوانین حقوق بشر (حقوق بشر چیست؟) از طرف شخص یا حکومتی ایجاد و انجام شود.

گزاره چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

کلمه قضیه یا گزاره (Proposition) کلمه ای است که در منطق به محتویات یک ادعا اطلاق میشود. مثلاً جمله «شیر سفید است» یک گزاره است.

یک ادعا (Assertion) نیز مفادی را حمل میکند که ممکن است درست یا غلط پنداشته شوند. در مثال بالا، ادعای سفید بودن شیر میتواند درست یا غلط باشد.

در منطق اصلی وجود دارد با نام «اصل دوبنیادی» یا دو والانسی بایوالنس(Priniciple of bivalence)، که بر اساس این اصل هر گزاره ای لزوماً یا صحیح (درست) است یا غلط (نادرست). مثلاً گزاره سفید بودن شیر تنها یا میتواند درست باشد یا نادرست.

هر گزاره را میتوان دارای دو ویژگی کمیت و کیفیت دانست.

ار لحاظ کمیت یک گزاره میتواند کلی یا جزئی باشد

گزاره کلی، در مورد تمام اعضاء مجموعه ای ادعایی را مطرح میکند:

تمام اسب ها حیوان هستند

هر اسبی یک حیوان است

هیچ اسبی حیوان نیست

گزاره جزئی، در مورد زیر مجموعه ای از تمام اعضاء مجموعه ای ادعایی را مطرح میکند:

برخی از اسب ها حیوان هستند

تعدادی از اسبها حیوان نیستند

از لحاظ کیفی یک گزاره میتواند ایجابی یا سلبی باشد

گزاره ایجابی، ادعایی را بصورت مثبت مطرح میکنند:

همه اسبها حیوان هستند

برخی از اسب ها حیوان هستند

گزاره سلبی، ادعایی را بصورت منفی مطرح میکنند:

هیچ اسبی حیوان نیست

برخی از اسبها حیوان نیستند

هر گزاره همچنین دارای دست کم یک محمول و دست کم یک موضوع است، مثلا در گزاره «همه اسبها حیوان هستند» محمول «همه اسبها» هستند و موضوع نیز «حیوان بودن» است.

حال دو گزاره که از لحاظ محمول و موضوع با یکدیگر یگانگی دارند میتوانند چهار نوع ارتباط با یکدیگر داشته باشند. این چهار نوع ارتباط از قرار زیر است:

تناقض(تناقض چیست؟)

اگر دو گزاره در موضوع و محمول و در 8 شرط دیگر که در نوشتار تناقض چیست؟ آمده است یگانگی داشته باشند، و هم از لحاظ کیفی و هم از لحاظ کمی با هم اختلاف داشته باشند، یعنی هم در ایجاب و هم در سلب این دو گزاره متناقض هستند. مانند:

«همه صندلی ها چوبین هستند»، «بعضی از صندلی ها چوبین نیستند»

تضاد

اگر در کیفیت اختلاف داشته باشند، یکی موجبه  باشد یکی سالبه، در 8 شرط دیگر که در نوشتار تناقض چیست؟ آمده است یگانگی داشته باشند و در کمیت اختلاف نداشته باشند و هردو کلی باشند و اگر دو گزاره کلی باشند، این دو گزاره متضاد یکدیگر هستند. مانند:

«همه صندلی ها چوبین هستند»، «هیچ صندلی چوبین نیست»

داخلتین تحت التضاد

اگر در کیفیت اختلاف داشته باشند، یکی موجبه  باشد یکی سالبه، در و 8 شرط دیگر که در نوشتار تناقض چیست؟ آمده است یگانگی داشته باشند و در کمیت اختلاف نداشته باشند و هردو جزئی باشند. این دو گزاره داخلتین تحت التضاد هستند. مانند:

«بعضی از صندلی ها چوبی هستند»، «بعضی از صندلی ها چوبین نیستند».

 متداخلین

اگر در کیفیت وحدت داشته باشند، هردو موجبه  باشد یا هردو سالبه، در و 8 شرط دیگر که در نوشتار تناقض چیست؟ آمده است یگانگی داشته باشند و در کمیت اختلاف داشته باشند یعنی یکی جزئ و دیگری کلی باشد، آن دو گزاره با یکدیگر تداخل دارند. مانند:

«همه صندلی ها چوبین هستند»، برخی از صندلی ها چوبین هستند.»

اینهمانی دو گزاره

همچنین شایان یادآوری است که اگر دو گزاره از لحاظ کمی با هم برابر باشند، از لحاظ کیفی هم با هم برابر باشند. در این صورت آندو دیگر یک گزاره هستند نه دو گزاره و رابطه اینهمانی بین آندو برقرار است که معمولاً جزو روابط منطقی به شمار نمیرود.

آیا وجود یک دانای مطلق (علیم) ممکن است؟

نویسنده – آرش بیخدا

این نوشتار ترجمه ای است اختیاری از نوشتاری با فرنام «Is omniscience possible»نوشته «Roland Puccetti» در کتاب «The impossibility of god» برگ 379 ام است.

فرمولاسیون

1- محدود کردن دانش محال است.

2- برای اینکه موجودی علیم باشد باید دانش را محدود کند.

3- هیچ موجود علیمی نمیتواند وجود داشته باشد.

4- خدا وجود ندارد.

بحث

ایده اصلی این برهان از نظر ویتناشتاین (Wittgenstein) (1) است که در کتاب تراکتاتوس (Tractatus) آورده است. او در آنجا گفته است، «کسی نمیتواند بر اندیشه نهایتی قرار دهد»، زیرا برای اینکه ما بتوانیم اینکار را بکنیم «باید بتوانیم به در دو طرف این نهایت را تفکر کنیم، یعنی باید بتوانیم فکر نکردنی را تفکر کنیم». (2) آنچه من در این برهان به آن خواهم پرداخت این است که علیم (3) بودن دقیقاً به معنی این است که کسی بتواند اینکار را انجام دهد.

فرض کنیم X موجودی فرضی و علیم است، ، و فرض کنیم Y مجموعه کلیه واقعیت هایی (همان عبارتی که ویتنشتاین استفاده کرده) که جهان را تشکیل داده است، میباشد. برای اینکه X علیم باشد باید Y را در تمامیت آن بداند.

این قضیه را میتوان همچنین اینگونه بیان کرد. برای اینکه X وجود داشته باشد باید Y دانسته شود. اما یکی از چیزهایی که موجود X باید بداند این است که او یک موجود علیم است، و مشکل از اینجا آغاز میشود. X برای اینکه بداند علیم است باید بداند که هیچ واقعیتی یا دانسته ای غیر از آنچه او میداند وجود ندارد. بنابر این او باید چیزی را علاوه بر Y بداند. او باید عبارت وجودی سلبی (4) (Negative existential statement) «هیچ واقعیت نادانسته ای برای من وجود ندارد» را بداند. حال بیابید دانستن این عبارت را Z بنامیم، حال سوال این است، آیا دانستن Z ممکن است؟

حال ما حقیقت را راجع به برخی از عبارات وجودی سلبی میدانیم. مثلاً من میدانم که در این اتاق اکنون هیچ فیلی وجود ندارد. اما ما میدانیم که یک عبارت وجودی سلبی محدود به موقعیت هایی دارد که واقعیت های آنها محدود است (5). اما Z کاملاً عبارتی از جنس دیگر است. Z ادعایی را مطرح میکند که کاملاً غیر قابل مشخص کردن از لحاظ زمانی و فضایی است. بنابر این دانستن Z مانند دانستن این است که بدانیم هیچ القَنْطُوری (6) در هیچ زمانی در هیچ کجا وجود نداشته است.

اینجا است که میتوانیم به نظر ویتنشتاین بازگردیم، برای اینکه X بداند موجودی علیم است، اگر وجود داشته باشد باید بتواند نهایتی را برای دانستنی ها قرار دهد. او باید اطمینان حاصل کند که نهایت دانسته هایش، همان نهایت واقعیت ها است. این قابل تصور نیست که X بتواند به این نهایت برسد و قرین آن شود، و خود را قانع کند که نادانسته ای برای او وجود ندارد. بنابر این اگر او مانند ما بتواند دریابد که هنوز واقعیت هایی نادانسته برای او وجود دارد، این گفتاری متناقض نخواهد بود اگر بگوییم او Z را نمیداند. بنابر این X هرگز نمیتواند بداند که علیم است. و همانطور که در پیش اشاره کردم از آنجا که X باید بداند که یک X است تا بتواند Y را دانسته باشد، آشکار است که نمیتواند Y را دانسته باشد. و در این صورت اساساً علیم نیست.

نتیجه

اگر خداوند در تعریف خود علیم است، وجود او نمیتواند جزوی از حقایق تشکیل دهنده جهان باشد. و خدا نمیتواند وجود داشته باشد.

شبهات

شبهه نخست

ممکن است خداباور این نتیجه را انکار کند و بگوید از آنجا که X (یعنی خدا) خود تنها خالق تمامی واقعیت ها (البته به غیر از واقعیت خودش) یعنی Y است، میتواند Z را بداند. اما ایراد این شببه مغلطه مصادره به مطلوب است که در آن بکار برده شده است. خدا نمیتواند بداند که تنها خالق (یا اینکه هیچ چیز به غیر از خود او و مخلوقاتش وجود ندارد) است، مگر اینکه Z را نیز بداند. از آنجا که Z قابل دانستن نیست، خدا نمیتواند علیم باشد.

توضیحات و منابع:

1- ویتنشتاین یک فیلسوف آلمانی است که از بنیانگذاران فلسفه تحلیلی به شمار میرود.

2-L.Wittgenstein, Tractatus Logico Philosophicus p.2

3- موجودی علیم است که همه چیز را بداند، یا حداقل هر آنچه قابل دانستن است را بداند، علیم بودن یکی از ویژگیهای خدا است که در اکثر ادیان و تعاریف فلسفی از میتوان آنرا یافت، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام خداوند چیست؟ مراجعه کنید.

4- عبارت وجود سلبی عبارتی است که وجود چیزی را نفی کند. بعنوان مثال «در این اتاق فیل وجود ندارد» یک عبارت و ادعای وجودی سلبی است. دانستن حقیقت عبارات وجودی سلبی کلی معمولاً محال است، مگر اینکه تناقضاتی در تعریف موجود یافت شود، زیرا عملاً دیدن و بررسی وجود یک چیز در همه جا و همه مکان ها محال است، مثلاً نمیتوان ادعا کرد که اسب شاخدار وجود ندارد، زیرا دانسته های ما محدود به محیط اطراف ما است، شاید در باغ وحشی، جنگلی یا بیشه ای چنین موجودی وجود داشته باشد، و حتی شاید در سیاره ای در کهکشانهای دیگر. برای اطلاعات بیشتر در مورد اصل تناقض و تعریف تناقض به نوشتاری با فرنام تناقض چیست؟ مراجعه کنید.

5- مثلاً میتوان گفت در محدوده اتاق من فیلی وجود ندارد، یعنی در یک فضا و زمان محدود میتوان با مشاهده به این نتیجه رسید که عبارت یا قضیه ای وجودی و سلبی صحیح است یا کذب.

6- قنطور نام عربی موجودی افسانه ای با نام انگلیسی Centaur است که در افسانه های یونان باستان یافت میشود. قنطور موجودی بوده است که بالاتنه انسان و پایین تنه اسب داشته است.

جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی

نویسنده – آرش بیخدا

جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی

1,000,000$

موسسه جیمز رندی موسسه ای است که برای فراهم ساختن اطلاعات قابل اطمینان
در مورد ادعاهای ماوراء طبیعی در سال 1996 تاسیس شده است. این موسسه هم خود تحقیقاتی
را در مورد واقعیت داشتن چنین ادعاهایی انجام میدهد و هم تحقیقاتی که در این زمینه
انجام ی را پشتیبانی ی.

موسسه جیمز رندی یک میلیون دلار جایزه برای هرکسی که در شرایط مشاهده
علمی و دقیق بتواند هرگونه نشانه ای از مسائل غیر طبیعی ، ماوراء طبیعی، نیروهای پنهان
و یا اتفاقاتی که نشان از وجود چنین چیزهایی بدهند تعیین کرده است. موسسه جیمز رندی
خود در آزمایشهایی که برای سنجش حقانیت این ادعاها انجام میگیرد دخالتی نی، بلکه تنها
مقدمات آزمایش را وضع ی و شرایطی را که آزمایش در آن قرار است برگزار شود بررسی ی.
تمام این آزمایشات با تایید و حضور شخص متقاضی برگزار ی. در اکثر موارد از متقاضی خواسته
ی تا نمونه ای آسان و ساده از آنچه ادعای انجام آنرا دارد انجام دهد و سپس آزمایش رسمی
آغاز خواهد شد. این آزمایش اولیه معمولا با حضور و بررسی دقیق نماینده موسسه جیمز رندی
در محل زندگی مدعی انجام میگیرد و بعد از انجام و موفقیت آزمایش اولیه، موسسه جیمز
رندی متقاضی را مدعی خواهد نامید و آزمایش بعدی را در محل موسسه و در مقابل انظار عمومی
انجام خواهد داد و در صورت موفقیت آزمایش دوم، جایزه به شخص تعلق خواهد گرفت.

تاکنون هیچکس آزمایش اولیه را با موفقیت رد نکرده است و بنابر این حتی
یک مدعی نیز در این زمینه وجود ندارد.

جیمز رندی خود بعنوان یک شعبده باز شهرت جهانی دارد، اما امروزه بسیاری
او را  بعنوان خستگی ناپذیر ترین محقق و باطل کننده ادعاهای ماوراء طبیعی و شبهه
علمی میشناسند. جیمز رندی افرادی را که ادعا ی با تکنیک های روحی قاشق خم ی، مورد پیگرد
قانونی قرار داده است و حیله های کثیفی که شفا دهندگان مذهبی بکار میبرند را افشا کرده
است و بطور کلی خاری در چشم کسانی بوده است که سعی ی مردم را با عنوان مفاهیم ماوراء
طبیعی گول بزنند بوده است.

او در این زمینه پاداش ها و جایزه های فراوانی را برده است و در این
زمینه چند کتاب نوشته است. از کتابهای او میتوان عناوین زیر را یاد کرد:

  • The Truth About Uri Geller

  • The
    Faith Healers, Flim-Flamt

  • An Encyclopedia of Claims, Frauds, and Hoaxes of the Occult
    and Supernatural

برای اطلاعات بیشتر و دریافت فرم تقاضا به تارنمای موسسه جیمز رندی مراجعه کنید.

www.randi.org

تارنمای زندیق تضمین میدهد که درصورت تایید موسسه جیمز رندی، و برنده شدن
یک مدعی در آزمایشات این موسسه، تارنمای زندیق را از روی اینترنت حذف کند. برای اطلاعات بیشتر به چالش‌ها مراجعه کنید.

جویریه

جُوِیریه

Italian

English

در تاریخ اعراب که به دورانپیش از رسیدن اسلام باز میگردد، هرگز جنگهایی به بزرگی و گستردگی جنگهایی که محمدراه انداخت را نمیتوان یافت. جنگهای پیشین در عربستان بیشتر در ارتباط با تفاوت هایقبیله ای بودند و محدود به دزدی و غارت یکدیگر همراه با اندکی جنگ و خونریزیمیشدند. با معرفی اسلام نه تنها جنگ بلکه قتل عام و ترور نیز بگونه ای بسیار سریعجزوی درونی و اساسی در خدمت گسترش دامنه اسلام شد.

سالهای ابتدائی شغل پیامبری محمد در شهر خود او، مکه صلح آمیز وآرام بودند. بعد از 13 سال نصیحت و تبلیغ بیش از 70، 80 نفر به او رو نیآوردند. تمام این اشخاص را مردان جنگجو تشکیل نمیدادند و همین مسئله میتواند توضیح دهد که چرا آنها (محمد و هواداران اولیه اش) آرام و صلح آمیز برخورد میکردند.  مسلمانان قدرت و نیروی کافی برای جنگیدن نداشتند. اما به مجرد اینکه محمد از مکه به مدینه مهاجرت کرد و در آنجا ساکن شد، و جمعیت عرب آن ناحیه دین او را قبول کردند،او ابتدا به حمله و چپاول کاروان های تجارتی پرداخت و بعد هم به غارت ساکنین غیر مسلمان مکه پرداخت تا هم بتواند نجات پیدا کند و هم بتواند از مسلمانان بی هنر و بیفن که دچار مشکل کاریابی در مدینه شده بودند پشتیبانی مالی کند.

پنجمین سال هجرت محمد به مدینه سال پر حادثه ای بود، همان سالیکه جنگ معروف خندق که در آن محمد با کفار مکه روبرو شد رخ داد و پس از روبرو شدن با آنها، محل اسکان قبیله بنی قینقاع (برای اطلاعات بیشتر در مورد این واقعه بهنوشتاری با فرنام حمله به بنی قینقاع مراجعه کنید) را محاصره کرد. مردمان قبیله بنی قینقاع اهل آهنگری و زرگری بودند، محمد اموال، باغهای مو و خانه های آنها و اموال و جواهراتشان را مصادره کرد و آنها را از خانه اجدادیشان تبعید کرد. پس از این ماجرا او نظر بهقبیله یهودی دیگری افکند و آن قبیله بنی نضیر بود  (برای اطلاعات بیشتر در مورد این واقعه به نوشتاری با فرنام حمله به بنی نضیر مراجعه کنید). او در آنجا نیز بلایی مشابه بر سر یهودیان آورد. محمد رهبران آنها ومردانی که قابلیت جنگیدن داشتن را کشت و پس از مصادره و غارت اموال شان، باقی آنها را از مدینه تبعید کرد. در هیچ یک از این دو واقعه، یهودیان اجازه مقاومت نداشتند. به آنها حمله ای ناگهانی و غیر منتظره شده بود و توسط مردان محمد که از لحاظ نظامی برتر بودند تسلیم شده بودند.

محمد که از شکست خود بر مردمان ضعیف تر، غیر جنگجو که تهدیدی نیزبرای او بشمار نمیرفتند و حاضر شده بودند ثروت خود را در قبال جانشان با محمد داد و ستد کنند و با طمع سیراب نشدنی پیامبر خود تعریف کرده الله روبرو شده بودند- سرمست شده بود، چشمان طمع خود را بر سایر قبایل یهودی که خارج از مدینه زندگی میکردند انداخت. اینبار نوبت قبیله بنی مصطلق بود.

بخاری، بیوگرافیست بزرگ محمد، حمله به بنی مصطلق را در حدیث زیر نقل کرده است:

صحیح بخاری، پوشینه 3، کتاب 46، شماره 717

«ابن عون نقل کرده است:

من نامه ای به نافی نوشتم و نافی در پاسخ به نامه من نوشت که پیامبر بطور ناگهانی به بنی مصطلق حمله کرده است، بدون اینکه به آنها هشداری بدهد، آنها برای نبرد کاملا نا آماده بودند و در حال آب دادن به احشامشان در محل آب خوردن بودند. مردان جنگجوی آنها کشته شده بودند، زنان و فرزندانشان برده شدند؛ پیامبر جویریه را در همان روز بدست آورد. نافی گفت که ابن عمر برای او حدیث بالا را نقل کرده است و اینکه ابن عمر در آن سپاه بوده است.»

دقیقاً همین حدیث را صحیح مسلم در کتاب 19 شماره 4292 نقل کردهاست و دوبار نقل شدن این حدیث خبر از تایید ادعای صحیح بودن این حدیث میدهد.

محمد دین خود را بسیار شبیه به یهودیت طراحی کرده بود و انتظار داشت که یهودیان نخستین کسانی باشند که به آیین او در آیند، به آیین رنجاندن او، اما یهودیان علاقهای به دین او نداشتند و او هرگز آنها را بخاطر این کارشان نبخشید. شما نمیتوانید یک نارسیسیست را رد کنید، در حالی که خشم او را بر نیانگیزید. محمد آنقدر افسرده بودکه جهت قبله را از جارالسلام به مکه تغیر داد، که در آن هنگام معبد بت ها بود و الله نیز گفت که یهودیان بخاطر نافرمانیشان به خوک ها و میمونها تبدیل شده اند (قرآن سوره 5 آیه 60 و سوره 2 آیه 65). محمد یهودیان را تبدیل به یک بهانه برایمعرکه گیری و جمع کردن هوادارانش اطراف خود کرده بود. محمد یک متخصص در تکنیک کهن تفرقه بیانداز و حکومت کن بود. اعراب مدینه بطور کلی مشتی افراد بی سواد و کم مهارتو فقیر بودند که روزی خود را از کار کردن در باغهای درخت موی یهودیان و همچنین انجام سایر خدمات برای آنها در می آوردند. آنها اصالتاً مهاجرانی یمنی بودند ولییهودیان استادان تجارت و صاحبان زمین ها بودند که حدود 2000 سال قبلتر به مدینه آمده بودند (برای اطلاعات و اسناد در این زمینه به نوشتاری با فرنام بر سر یهودیان مدینه چه آمد؟مراجعه شود). آنها اهداف آسانی برای محمد بودند. چپاول ثروتهای یهودیان و کسب در آمد بیشتر با برده کردن زنان و فرزندان یهودیان و پخش کردن آنان بعنوان غنیمت در میان اعراب فقیر در حالی که به آن اعراب اطمینان داده میشد که کشتن اربابانشان نه تنها کاری اخلاقی است بلکه فرمانی از طرف خدا نیز هست، به کار و کسب بسیار پردرآمدی برای محمد تبدیل شد، کار و کسبی که سرنوشت محمد را تغییر داد و این دین جدید را بر روی مسیر جاودانه اش، یعنی جنگ و تسخیر نظامی قرار داد.

محمد یکی از اطرافیانش، بریده بن حاسب را فرستاد تا به نزد بنی مصطلق برود و برای او جاسوسی کند، و بعد از بررسی وضعیت او به مردانش دستور حمله داد. مسلمانان از مدینه خارج شدند و در دوم شعبان سال 5 ام پس از هجرت در معرسیه مستقر شدند، جای که 9 مارچ از مدینه فاصله داشت.

به نقل قول زیر ازیک وبسایت اسلامی توجه کنید:

«اخبار پیشرفت و فتح مسلمانان از پیش به حارث رسیده بود. مردانش او را ترک گفته بودند و او به جای نادانسته ای پناه برده بود. اما مردم بومی مُرَیسیع سلاح به دست گرفتند و در مقابل مسلمانان ایستادند و بارانی از پیکانهای آنها بگونه ای دنباله دار و بی درنگ از آسمان میبارید. مسلمانان آفندی ناگهانی و خشمناک انجام دادند  و دشمن را محاصره کردند. به دشمن خسارت های زیادی وارد شده بود، حدود 600 نفر از آنها برده مسلمانان شده بودند و در میان غنیمتها 2000 شتر و 5000 بز بود. در میان اسیران جنگی برّه دختر حارث نیز بود، که بعدها تغییر به حضرت جویریه از همس پیامبر شد. بنابر رسوم موجود تمام زندانیان جنگی به برده تبدیل شدند و در میان سربازان پیروز اسلام بخش شدند. حضرت جویریه به ثابت بن قیس افتاد. او دختر رئیس قبیله بود و به همین دلیل از اینکه برده یک مسلمان عادی و نا بلند پایه شده بود ناخشنود و غمگین بود، از این روی از ثابت بن قیس خواست که او را در مقابل فدیه آزاد کند. ثابت با این پیشنهاد موافقت کرد که اگر جویریه بتواند 9 مثقال طلا به او بدهد، وی را آزاد کند. حضرت جویریه هیچ پولی همراه نداشت. او تلاش کرد که این مقدار را با یاری خواستن از دیگران بدست بیاورد و برای اینکار با پیامبر نیز برخورد کرد. او به نزد پیامبر رفت و گفت «ای رسول الله، من دختر حارث بن ضرار هستم، رئیس این مردم. تو میدانی که این تنها از روی شانس است که مردم ما اسیر تو شده اند و من سهم ثابت بن قیس شده ام و از او خواسته ام که بخاطر جایگاه من، مرا آزاد کند، اما او نپذیرفت. لطفاً لطفی بکن و مرا از این شرم در امان دار (1). پیامبر اکرم تحت تاثیر قرار گرفته بود و از زن اسیر شده پرسید که آیا چیزی بهتر را نمیخواهد؟ او پرسید آن چیز بهتر چیست؟ پیامبر پاسخ داد، آن که وی حاضر است فدیه او را بپردازد و درصورتی که او مایل است با او ازدواج کند. جویریه به این خواستگاری پاسخ مثبت داد، پس پیامبرفدیه او را پرداخت و با او ازدواج کرد.

داستان بالا، ماجرای ازدواج محمد با جویریه است که توسط تاریخ نویسان مسلمان ثبت و گزارش شده است. بگوه بسیار جالبی محمد الله اش را مجبور میکند که با آیاتی همچون «و تو اخلاق عظيم و برجسته‏اي داري.» و «براي شما در زندگي رسول خدا سرمشقنيكوئي بود، براي آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند، و خدا را بسيار ياد مي‏كنند.» او را ستایش کند. پرسشی که سخت نیاز به پاسخ دارد این است که آیا او براستی الگوی اخلاقی والایی داشته است و نمونه خوبی برای پیروی دیگران است؟

او ابتدا به مردمی بدون اینکه بدانها هشداری داده باشد و یا اینکه آنها را از جنگ آگاهی دهد، تنها به دلیل اینکه آنها ثروتمند بودند و اهداف آسانی برای چپاولگریو غارت به شمار میرفتند به آنها حمله میکند. بر اساس روال و طبق معمول مردان جنگجو و قادر به جنگ را میکشد، اموال آنها را غارت میکند و باقی مردم را برده میکند. آیااین رفتار شایسته یک پیامبر واقعی خدا است؟ نویسنده مسلمان در بالا همانگونه که در تواریخ اسلامی نیز میخوانیم گفته است «بنابر رسوم موجود تمام زندانیان جنگی به برده تبدیل شدند و در میان سربازان پیروز اسلام بخش شدند»، ما شاهد این هستیم که قطعاً این روش در میان مجاهدین مسلمان در طول تاریخ خونبار اسلام رایج بوده است. بااینحال پرسش اساسی ما همچنان بی پاسخ مانده است. آیا واقعاً یک پیامبر خدا باید اینگونه رفتار کند؟ در جای دیگر قرآن محمد خود را رحمتی الهی برای عالمیان خواندهاست (21:107)، فرق بین این «رحمت الهی» و «کشتاروحشیانه» چیست؟ آیا محمد یک پیامبر است یا یک گانگستر و آدمکش ظالم؟ آیا محمد «رحمتالهی» است و اینگونه رفتار کرده است؟ اگر رحمت الهی نبود دیگر چگونه ممکن بود رفتارکند؟

اگر این رسم از رسوم پیشین اعراب بود، آیا پیامبر خدا نمیتوانست این رسم را تغییر دهد؟ چرا باید خود نیز در این رسوم و اعمال وحشیانه شرکت کند؟ آیا او نگفته است که نمونه ای برای پیروی شدن است؟ چرا مردی با این ادعا باید اینقدر خشن و مرگبار رفتار کند؟ آیا او تنها رسوم مردم خود را دنبال میکرد و یا اینکه تلاش میکرد تا نمونه و الگویی برای آنها ایجاد کند تا مردم از آن پیروی کنند؟

بسیار روشن است که محمد از روی ترحم «تحت تاثیر» قرار نگرفته بود، بلکه از رویطمع و شهوت تکان خورده بود. محمد جویریه را به این دلیل که دلش برای او سوخته بود آزاد نکرد. محمد توانایی داشتن چنین احساسات و عواطفی را نداشته است. او جویریه رابرای خود میخواست. و این همان مردی است که 1.2 میلیارد انسان وی را بعنوان نمونه ای کامل و تعیین شده از طرف خدا پیروی میکنند.

برخلاف آنچه بیشتر مردم ممکن است فکر کنند، انگیزه محمد از رفتارش تحمیل دینش به دیگران نبوده است. هدف و انگیزه اصلی او قدرت، ثروت و تسلط بود. دین در دست محمدتنها ابزاری و دستاویزی بود که وی با استفاده از آن مردم و قبایل را مطیع خود میکرد و کسانی را که میخواست بر آنها سلطنت کند، تسخیر و اسیر میکرد. او هر موضوع حمله بهدیگران را بگونه ای متفاوت میسنجید، و سودهای اقتصادی آنرا مد نظر قرار میداد. در بسیاری از موارد این بسیار برای او سودمند تر بود که مردم اصلاً به اسلام روینیاورند، بلکه او آنها را بکشد و اموالشان را بعنوان غنیمت های جنگی به جیب خود بزند و زنان و فرزندانشان را برده کند و به قیمت سرسام آوری بفروشد و از این کارخود سودهای کلان ببرد. اینکار میتوانست سود کلانی برای این «پیامبر خدا» بیاورد کهاگر چنین کاری نمیکرد آن سود را نیز از دست میداد. اگر به مردم در مورد حمله مسلمانان هشدار داده میشد ممکن بود آنها از روی ترس و اعراب (همچون سایر قبایل عرب) اسلام را بپذیرند تا جان و مال و عزیزان خود را از دست ندهند و با حمله وحشتناک و مرگبار «پیامبر خدا» قرار نگیرند. اما این باعث میشد که مسلمانان از غارت و چپاول آنها محروم بمانند و اینکار به معنی از دست دادن آن همه سود کلان بود. به همین دلیل بود که محمد به بنی مصطلق هیچ هشداری نداد، همچنان که به سایر قربانیان خود نیزهشداری برای حمله نمیداد و بطور کاملا ناگهانی به آنها حمله میکرد.

امام مسلم، بیوگرافیست دیگر محمددرصحیح مسلم کتاب 19 برگ 4292 نقلکرده است:

ابن عون نقل کرده است:

من نامه ای به نافی نوشتم و از او پرسیدم که آیا ضرورتی دارد که قبل از جنگیدن با کفار از آنها دعوت شود که اسلام را بپذیزند؟ او در پاسخ من نوشت، که در روزهای اولیه اسلام اینکار ضرورت داشت. رسول الله در هنگامی حمله به بنی مصطلق کرد که گله های آنها در حال نوشیدن آب در آبشخورشان بودند. او کسانی که میجنگیدند را کشت و دیگران را زندانی کرد. در همان روز او جویریه بنت الحارث را تصرف کرد. نافی گفت که این حدیث از از طرف عبدالله ابن عمر که خود در میان مهاجمین بوده است به او رسیده است.

پس از مرگ محمد این سنت (رفتارهایی که محمد برای پیروی مسلمانان تایین کرده است) را ادامه دادند.

وقتی یک ارتش مسلمان به شهری حمله میکرد، هیچکس حق نداشت که تا سه روز به اسلام در آید. در این سه روز آنها میتوانستند هرچقدر که میخواهند از مردان را بکشند، امواشان را چپاول کنن، زنان و فرزندانشان را برده کرده و به آنهاتجاوز کنند. تنها پس از اینکه شهری ویران میشد و تمام زنان جوان و کودکانی که میشد آنها را فروخت، برده میشدند، پروسه مگ مسلمانسازی با قانون اصلی خود که یا بایدمسلمان شوی یا بمیری به راه می افتاد. اما مسیحیان و یهودیان در صورتی که میپذیرفتند جزیه بدهند، به مرحله اهل ذمه وارد میشدند (2). ذمه به معنی محافظت شدهاست، اما اهل ذمه باید جزیه کلانی برای محافظت شدن میپرداختند. این مالیات جزیه بن مایه و منبع زندگی مسلمانانی بود که بواسطه آن میتوانستند همچون انگل (موجودی که ازبدن موجود دیگر تغذیه میکند) از دسترنج و کشیدن شیره جان اهل ذمه زندگی کنند.  حدیث زیر که توسط امام بخاری نقل شده است، سند و ریشه این طرز رفتار را که از رفتارمحمد در قبال اهل ذمه برخاسته است، بیان میکند:

صحیح بخاری پوشینه 4 کتاب 53 شماره 388:

جویریه بن قدمه التامیمی نقل کرده است:

ما به عمر بن خطاب گفتیم «ای امیر المومنین! ما را نصیحت کن، او گفت: «من شما را نصیحت میکنم که به میثاق الله (با اهل ذمه) وفادار باشید، چنانکه این همان میثاق پیامبر است و بنمایه زندگی (منبع حیات) وابستگان شما. (مبلغی که بعوان جزیه گرفته میشد)

در ادامه ماجرای جویریه،عایشه که پیامبر را در این تجاوز همراهی میکرد، نقل کرده است:

 «وقتی رسول الله، اسرای بنی مصطلق را تقسیم میکرد، او (برّه) بطور تصادفی به مالکیت ثابت ابن قیس در آمد. او با پسر عموی خود ازدواج کرده بود و پسر عمویش در همان جنگ کشته شده بود. او به ثابت پیشنهادی داد که اگر به او 9 مثقال طلا بدهد، ثابت او را آزاد کند. او زن بسیار زیبایی بود. او قلب هر مردی را که او را میدید تسخیر میکرد. او به نزد پیامبر آمد تا از او در این مورد یاری بطلبد. به محض اینکه من او را ایستاده در درب اتاقم دیدم از او بدم آمد، زیرا میدانستم که پیامبر او را همانگونه خواهد یافت که من یافتم (بسیار زیبا و جذاب). او به داخل رفت و به پیامبر گفت که چه کسی است، دختر حارث بن ضرار، رئیس قبیله مردمش. او گفت که «من بطور تصادفی سهم ثابت شده ام، و او به من قول داده است که مرا بواسطه فدیه ای آزاد کند، من آمده ام تا از تو در این ارتباط یاری بطلبم. پیامبر گفت، آیا چیزی بهتر از آن نمیخواهی؟ من قرض تو را خواهم داد و با تو ازدواج خواهم کرد. جویریه گفت «آری ای رسول خدا»، پیامبر گفت «پس مسئله تمام است».

منبع : http://66.34.76.88/alsalafiyat/juwairiyah.htm

این داستان نقل شده توسط عایشه دیگر هیچ بحثی را برای استدلالبر سر اینکه انگیزه های واقعی محمد در ازدواج کردن تنها با زنان جوان و زیبا چه بوده است، باقی نمیگذارد. همانطور که میتوان دید، محمد شوهر جویریه که پسر عموی اونیز بوده است را میکشد، تحت تاثیر زیبایی او قرار میگیرد، به او وعده آزاد شدن میدهد، اما تنها با شرط اینکه با او ازدواج کند. بعد از اینکه جویریه برای التماسکردن پیش او می آید تا برده نباشد و آزادی اش را بدست آورد، این پیامبر خود اعلامکرده خدا، این «رحمت خدا بر انسانیت»، این «نمونه کامل برای پیروی کردن» تماممسلمانان، بد ترین انتخاب را پیش روی او میگذارد، او یا باید با پیامبر ازدواج کند یا آزادی خود را برای همیشه از دست بدهد. براستی به غیر ازدواج کردن با محمد،جویریه آیا انتخاب دیگری هم داشت؟ مدافعان اسلامگرای محمد بسیار اصرار میورزند که بیشتر زنان محمد زنان بیوه بوده اند. آنها تلاش میکنند اینگونه قضیه را وانمود کنندکه گویا محمد از سر کمک به آنها و انجام اعمال خیریه با آنها ازدواج کرده است (3). اما همانگونه که روشن است و در تاریخ نیز ذکر شده است، این زنان جوان و زیبا بودهاند. اگر آنها بیوه زن بودند، دلیلش این بود که محمد شوهرانشان را کشته بود. جویریه در آن زمان تنها 20 سال داشت و محمد 58 ساله بود (4).

بسیار جالب است که نام اصلی جویریه برّه (به معنی بری از گناه،پاکدامن، مومن) بوده است. ظاهراً محمد از این نام خوشش نیامده است و آنرا به جویریه تغییر داده است. حتی هر دو زینبی که به زنی او در آمدند (5) نیز نام پیشینشان برّهبوده است و او اسامی آنان را نیز به زینب تغییر داد، به نظر میرسد پیامبر از برقرار کردن تماس جنسی با زنانی که نامشان نشانی از پاکدامنی داشته است احساس گناه میکردهاست. این رفتارهای بظاهر تصادفی (تغییر اسم سه زن از برّه به چیز دیگر) بگونه ای نشان از وجود انسانیت پیشین، در محمد دارد، یک وجدان و هوشیاری خفه شده در شخصیتاو، و شاید از دینمداری واقعی اما پنهان او. محمد یقیناً به خود اعتقاد داشته است. اما فهم او از حقیقت مخدوش بود، زیرا او از تمیز دادن آنچه حقیقی بود و آنچه خیالیبود عاجز بود. در حقیقت محمد بیشتر توسط ترس و خرافات پر انگیزه شده بود و رفتار میکرد تا هوشیاری و اخلاق.

باقی داستان زندگی جویریه پر از نیمه حقیقتها و غلّو ها است، بگونه ای که در بیشتر احادیث فاسد شده توسط مسلمانان میخوانیم:

گفته میشود که وقتی پیامبر از آن حمله با جویریه خارج شد بهذولجیش رسیده بود، او جویریه را به یکی از انصار سپرد و به سمت مدینه رفت. پدرش، الحارث، دریافت که او اسیر شده بود، پس به سمت مدینه در حالی که فدیه دخترش را به همراه داشت بازگشت. وقتی که به الاقی رسید، به شتر هایی که برای فدیه دادن آورده بود نگاه کرد و آنها را ستایش کرد (به دلیل زیبا بودن و یا مرغوب بودن آنها)، پس آندو را در یکی از راه های الاقی پنهان کرد. سپس به نزد پیامبر آمد و شتر ها را پشت سر گذاشته بود، به پیامبر گفت «دختر من خیلی خوبتر از این است که بخواهد اسیر باشد. او را با این فدیه آزاد کن. «پیامبر به اوپاسخ داد «آیا این بهتر نیست که ما به خود او حق انتخاب بدهیم؟» حارث گفت، پیشنهاد عادلانه ای است. الحارث به نزد دخترش آمد و گفت «این مرد به تو امکانانتخاب میدهد، پس به ما بی احترامی نکن»، جویریه پاسخ داد «من رسول الله راانتخاب میکنم»، پدرش به آرامی گفت، «عجب سیه روزی بزرگی!»

پیامبر سپس به او گفت «آن دو شتری که تو در الاقی پنهان کرده ای فلان و فلان ویژگیها را دارند کجا هستند؟» الحارث گفت، من سوگند میخورم که هیچ خدایی جز الله نیست و تو محمد رسول الله هستی! زیرا هیچکس نمیتوانست این را بداند گ الله.

ابن سعد د طبقات خود میگوید که پدر جویریه فدیه او راپرداخت و وقتی که او آزاد شد، پیامبر با او ازدواج کرد. در نتیجه ان ازدواج تمام زندانیان جنگ، که حدود 600 نفر میشدند توسط مسلمانان آزاد شدند، زیرا آنهادوست نداشتند که اعضای خانواده ای را که محمد با یکی از آنها ازدواج کرده است، برده کنند.»

دریافتن اینکه کدامیک از این ماجراها درست هستند و کدامیکساختگی هستند بسیار دشوار است، اما یافتن تناقضات زیاد  همین ماجرا چندان دشوار نیست. بعنوان مثال، خوانده ایم که محمد فدیه جویریه را به ثابت بن قیس پرداخته بود و سپس با او ازدواج کرد و او آزاد شد. بعد میخوانیم که حارث، پدر جویریه نیز فدیه داد تا او آزاد شود. در مورد اینکه محمد نوعی قدرتهای ماوراء طبیعی داشته است و میتوانسته است چیزهایی نادانسته ای را بداند، مثلا اینکه جای شترها رامیدانسته است، ما میتوانیم با جرات بگوییم که چنین نبوده است. در بسیاری از اوقات محمد دقیقاً عکس این قضیه را نشان داده است، او نشان داده است که حتی دارای نیروهای Psychic نیز نیست، چه برسد به اینکه بخواهد غیب گوییکند.، زیرا او در برخی از اوقات نمیتوانست چیزهایی که خیلی به دانستن آنها علاقه داشت را از طریق وحی الهی بداند. بعنوان مثال در حمله ای که او به خیبر کرد، گنجدارآن قبیله را تا حد مرگ شکنجه داد تا اینکه او بگوید گنجها را کجا پنهان کرده است (اسناد و مدارک را در نوشتاری با فرنام کنان ابن ربیع بیابید). (6)

این قضیه اهمیت دارد که ما شخصیت مردم عرب را در یابیم. در اینماجرا این اعراب بودند که نشان دادند از شخصیت اخلاقی بالاتری از محمد برخوردار هستند. آنها تمام وابستگان جویریه را پس از اینکه فهمیدند محمد با او ازدواج کردهاست آزاد کردند. محمد از طرف دیگر خالی از نجابت رایج بین اعراب بود و از نشان دادن ذره ای ارزش و شایستگی که برای یک رهبر و الگوی اخلاقی بایسته است، ناتوان بود. اوکمترین ترحم و همدردی برای کسانی بدشانسیشان این بود که قربانی او شده بودند از خود نشان نمیداد.

مسلمانان ادعا میکنند که جویریه به شخصی بسیار با ایمان تبدیلشد که تمام وقت خود را به دعا کردن میپرداخت. ریشه این ادعا را میتوان در کتاب اصول القبا یافت. نویسنده آن کتاب گفته است هرگاه که پیامبر برای دیدن جویریه می آمد، اورا در حال نماز خواندن میدید، پس وقتی که میرفت و دیرتر باز میگشت باز هم میدید که او در حال نماز خواندن است. یک روز پیامبر به جویریه گفت «آیا میخواهی به تو کلماتی بگویم که اگر آنها را تکرار کنی در ترازو بسیار سنگین تر از آنچه تو بعنوان نماز ودعا انجام میدهدی خواهد بود؟ بگو «بلند پایه باد الله، به اندازه تمام مخلوقاتش، و به اندازه ای که او خشنود گردد، و به اندازه وزن تخت (عرش) اش، و به اندازه مرکب کلماتش».

جای تعجب است که چرا مسلمانان روزی 5 بار نماز میخوانند و اینهمه ساعت وقت را در حالی که فرمولی به این سادگی و کوتاهی برای حمد و ثنای الله را دارند، به هدر میدهند بدون اینکه نمازهایشان هیچنوع سازندگی قابل توجهی نسبت به اینفرمول داشته باشد.

اجازه بدهید از زاویه کمی واقع بینانه تر به این قضیه نگاهکنیم. خود را بجای زنی بگذارید که به چنگ قاتل شوهرش که از از اتفاق پسر عموی او نیز هست بیافتد. از آنجا که این دو از وابستگان یکدیگر بودند، ارتباط بین آنها بیشاز ارتباط زن و شوهری بود، آنها با یکدیگر بزرگ شده بودند، همبازی یکدیگر بدند، سپس عاشق یکدیگر میشوند و همسر و هم دم یکدیگر برای تمام زندگیشان شده بودند. اگر شماجای جویریه بودید، در مورد قاتل شوهرتان، و بسیاری از وابستگان، عزیزان و هم قبیله ای هایتان چه فکر میکردید؟ همچنین تصور کنید که هیچ جایی رای رفتن ندارید. هیچامکانی برای فرار ندارید، تنها انتخاب شما این است که به برده جنسی یک پیر مرد تبدیل شوید، کسی که شاه و حاکم بر مردمش است مقدار زیادی پول دارد که بتواند آنرابه یکی از سربازانش بدهد. شما ترجیح میدهد تحت اسارت کدام شخص باشید؟ من فکر میکنم پاسخ روشن باشد. جویریه هیچ اختیار و چاره ای جز پذیرفتن پیشنهاد ازدواج محمدنداشت. حال هر زن دیگری اگر قرار بود برای برقراری تماس جنسی همنشین چنین پیر مردی شود چه میکرد؟ او قطعاً نقشه ای برای رهایی میکشید و این همان کاری است که جویریهنیز انجام داده است. او هروقت که میفهمید محمد در حال آمدن به نزدش است، به امید اینکه از همبستر شدن با قاتل شوهرش نجات دهد، وانمود به مشغول دعا و نماز خواندنمیکرد، بلکه محمد او را رها کند و برای اشباع کردن میل ناسالم و بیمار جنسی خود به سایر اعضای مجموعه زنانش مراجعه کند. اما همانطور که میبینیم محمد هم پیرمرد مکاریبود، و بزودی از این تاکتیک جویریه آگاه شد و نسخه ای برایش پیچید و به او گفت که تکرار این کلمات و اوراد برای او «در ترازو سنگین تر» از دعا کردن در تمام روز است و با اینکار او را از فرار از تمایلات جنسی خود باز داشت.

نوشته دکتر علی سینا

توضیحات مترجم:

1- بنابر اصول و قوانین اسلامیبرخاسته از قرآن همبستر شدن با اسرای جنگی حقی الهی برای صاحب برده به شمار میرود و ثابت بن قیس میتوانسته است با پیروی از دستورات قرآن با جویریه همبستر شود (برای اسناد و جزئیات به نوشتاری با فرنام برده داری در اسلام مراجعه کنید)، شاید از همین روی است که جویریه برده ثابت بن قیس بودن را شرمی بر خود میدانسته است.

2- در فقه اسلامی به افرادی از اهل کتاب که زیر سلطه حکومت اسلامی زندگی میکنند اهل ذمه گفته میشود.

3- این مسئله همیشه برای من بسیار جالب بودهاست، بسیاری از اسلامگرایان همچون دکتر علی شریعتی از یاوه گویان بزرگ معاصر به همین بهانه ها سعی کرده اند چهره بسیار زشت ازدواجهای محمد را ماست مالی کنند، اماآیا براستی برای کمک کردن به یک زن لازم است که با آن زن ازدواج کرد و وی را به تخت خواب کشاند؟ آیا میتوان تصور کرد که واقعا مردی با بیش از 50 سال سن با زنانی همچونجویریه، زینب، صفیه، عایشه و غیره که کمتر از نصف او و گاهی کمتر از یک سوم سن او سن دارند ازدواج کند و قصد او کمک کردن به آنها بوده باشد؟ آیا راه های دیگری برایکمک به بیوه زنان وجود ندارد؟

4) نموداری از سن محمد در هنگام ازدواج با زنانش کههمگی غیر از یک مورد حداقل نصف او سن داشته اند را در نوشتاری با فرنام «زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟» بیابید.

5) یکی از این دو زن زینب بنت جحش است، ازدواج محمد با زینب نیز بسیار بحث بر انگیز و افشاکننده است، در مورد این ازدواج در نوشتارهایی با فرنام  «محمد،زید و زینب» و «عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او.»  میتوانید اطلاعات بیشتری کسب کنید.

6) تناقض دیگری که در بخش دوماین ماجرا دیده میشود این است که محمد از حارث پرسیده است آن شترهایی که فلان جا پنهانشان کرده ای کجا هستند. این پرسش مانند این است که شخصی از شما بپرسد منزلآقای فلانی که در پلاک فلان کوچه فلان خیابان فلان شهر فلان کشور فلان قرار دارد کجاست؟ کسی که جای چیزی را میداند هرگز اینگونه پرسشی را مطرح نمیکند، در قرآنبه صراحت به اینکه پیامبر اسلام غیب نمیدانسته است اشاره شده است (سوره انعام آیه 50)، علاوه بر این وجود قدرت پیشگویی و غیره کاملاً از نظر من غیر واقعی و تخیلی است (دکتر علی سینا ممکن است با این ادعا موافقت نداشته باشند)، روشن است که این بخش از داستان ساخته دست توانمند یاوه گویان اسلامگرا است.

ترجمه آرش بیخدا

شصت مورد از دشواری ها و تناقضات قرآن

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

  • جزئیات بیشتری در مورد هریک از این ۶۰ مورد و ۶۰ دشواری و تناقض دیگر در قرآن در منبع اصلی پاسخ به اسلام بیابید

1) حسابرسی عجیب الله

(سوره 4 آیه 11-12) و (سوره 4 آیه 176) در مورد قوانین وراثت صحبت میکند. اگر یک مرد فوت شود، و از او سه دختر و دو والد و یک همسر باقی بماند؛ دختران 2/3 سهم، والد ها 1/3 سهم (هردو بر اساس سوره 4 آیه 11) و همسر 1/8 سهم (بر اساس سوره 4 آیه 12) از ارث را دریافت میکند که از میزان ارث بیشتر میشود.

مثال دوم، مردی فوت میشود و از او یک مادر و یک همسر و دو خواهر باقی میماند، مادر 1/3 سهم (سوره 4 آیه 11) همسر 1/4 (سوره 4 آیه 12) و خواهران 2/3 (سوره 4 آیه 176) که مجموع آنها 15/12 کل ارث است.

2)چند فرشته برای مریم فرستاده شده بودند؟

وقتی قرآن در مورد باردار شدن مریم و میلاد مسیح در (سوره 3 آیه 42 و 45) راجع به چندین فرشته صحبت میکند اما در (سوره 19 آیه 17-21) تنها از یک فرشته صحبت میکند.

3) اختلافات عددی بیشتر

آیا روزهای الله برابر 1000 روز بشر است (سوره 22 آیه 47، سوره 32 آیه 5) یا برابر 50,000 روز بشر است (سوره 70 آیه 4) ؟

چند باغ در بهشت وجود دارد؟ یک (سوره 39 آیه 73، سوره 41 آیه 30، سوره 57 آیه 21، سوره 79 آیه 41) یا زیادتر (سوره 18 آیه 31، سوره 22 آیه 23، سوره 35 آیه 33)؟

در (سوره 56 آیه 7) ادعا میکند که در روز قیامت مردم سه دسته میشوند، اما در (سوره 90 آیات 18-19، سوره 99 آیات 6-7) تنها دو گروه را بر میشمرد.

در مورد اینکه چه کسی روح را در هنگام مرگ از انسان میگیرد نیز تناقضی آشکار وجود دارد، فرشته مرگ (سوره 32 آیه 11)، یک فرشتگان (جمع) (سوره 47 آیه 27) و همچنین «این الله است که روح را از انسانها در هنگام مرگ میگیرد» (سوره 39 آیه 42).

صحیح بخاری ادعا میکند که جبرئیل 600 بال داشت (جلد چهارم بخش 54 شماره 455) در حالی که قرآن در (سوره 35 آیه 1) میگوید فرشتگان 2، 3 یا 4 بال دارند.

4) الله چند روز برای نابودی قوم عاد نیاز داشت؟

یک روز (سوره 54 آیه 19) یا چندین روز (سوره 41 آیه 16، سوره 69 آیات 6-7).

5) خلقت شش روز بود یا هشت روز؟

(سوره 7 آیه 54، سوره 10 آیه 3، سوره 11 آیه 7 و سوره 25 آیه 59) به روشنی اعلام میکند که الله زمین و آسمانها را در 6 روز آفرید. اما در (سوره 41 آیات 9-12) جمع روزهایی که الله بدانها اشاره میکند 8 روز است.

6) آفرینش سریع بود یا کند؟

الله آسمانها و زمین را در 6 روز آفریده است (سوره 7 آیه 54) و مسلمانانی که میخواهند به قرآن چهره علمی بدهند میگویند این 6 روز منظور 6 دوره است، اما (سوره 2 آیه 117) میگوید که «الله به صورت آنی خلق میکند».

7) اول زمین یا اول آسمان؟ کدام یک زود تر آفریده شد؟

اول زمین و بعد آسمان (سوره 2 آیه 29)، اول آسمان و بعد زمین (سوره 79 آیه 27-30).

8) به هم چسباندن یا از هم جدا کردن؟

در مورد روش ایجاد زمین و آسمان قرآن یکجا میگوید که آنها از هم جدا بودند و بعد به هم گرویدند (سوره 41 آیه 11) اما در (سوره 21 آیه 30) میگویند که آنها ابتدا یکی بودند و بعداً از یکدیگر جدا شدند.

9) انسان از چه ساخته شده بود؟

از لخته خون (سوره 96 آیات 1-2) آب (سوره 21 آیه 30، سوره 24 آیه 45، سوره 25 آیه 54) «چیزی مانند سفال» (سوره 3 آیه 59، سوره 30 آیه 20، سوره 35 آیه 11).

10) ناقص  یا با جزئیات کامل؟

قرآن در جاهایی ادعا میکند که کامل است و تمامی جزئیات را دارا میباشد و هیچ چیز باقی نمانده است که در آن نباشد (سوره 6 آیه 38، سوره 6 آیه 114، سوره 12 آیه 11، سوره 16 آیه 89 و…) اما چیزهای بسیاری هستند که قرآن آنها را ناتمام باقی میگذارد، این نوشتار به مسئله شراب و شبهات موجود در قرآن میپردازد.

11) پرستش یک خدا یا یک خدای دیگر؟

به محمد دستور میدهد که به ناباوران بگوید، شما چیزی را نمیپرستید که من میپرستم (سوره 109 آیه 3). هرچند سوره های دیگر در قرآن بطور مشخص اشاره میکند که آن ناباوران در واقع خدایی را پرستش میکنند که همان الله است.

12) شفاعت کردن یا شفاعت نکردن، مسئله این است!

قرآن در مورد اینکه آیا در روز آخرت شفاعتی وجود خواهد داشت یا نه دچار تناقض میشود، در آیات (سوره 2 آیه 122-123، سوره 254 آیه 6-51، سوره 82 آیات 18-19 و…) میگویند شفاعتی وجود ندارد و آیات (سوره 53 آیه 26، سوره 43 آیه 86، سوره 34 آیه 23، سوره 20 آیه 109) و البته هر دو این پاسخ ها را میتوان با احادیث مختلف پشتیبانی کرد.

13) الله و تخت او کجاست؟

الله از رگ گردن به انسان نزدیکتر است (سوره 50 آیه 16) و در عین حال او بر روی تختش نشسته است (سوره 57 آیه 4) تختی که روی آب بنا شده است (سوره 11 آیه 7) و در عین حال بقدری دور است که رسیدن به او بین 1000 و 50000 سال طول میکشد (سوره 32 آیه 5، سوره 70 آیه 4).

14) ریشه بیچارگی کجاست؟

آیا شر و مصیبت از طرف شیطان است (سوره 38 آیه 41) ؟ از خود ماست (سوره 4 آیه 79) ؟ یا از طرف الله (سوره 4 آیه 78) ؟

15) رحمت الله چقدر است؟

الله رحمت را بر خود مقرر کرده است (سوره 6 آیه 12) هرچند بعضی از اشخاص را هرچند که میتواند هدایت نمیکند (سوره 6 آیه 35، سوره 14 آیه 4).

16) آیا در بهشت بازجویی خواهد بود یا نه؟

از یکدیگر سوال نخواهند کرد (سوره 23 آیه 101)، اما همچنان در یک پرس و جوی دو جانبه شرکت خواهند کرد (سوره 52 آیه 25) و از یکدیگر سوال خواهند کرد (سوره 37 آیه 27).

17) آیا فرشتگان محافظ هستند؟

هیچ حافظی بجز الله وجود ندارد (سوره 2 آیه 107، سوره 29 آیه 22)، اما (سوره 41 آیه 31) فرشتگان خود میگویند «ما محافظان شما در اینجا و در آن دنیا هستیم.» همچنین در سوره های دیگر نقش آنها بعنوان نگاهبان (سوره 13 آیه 11 و سوره 50 آیه 17-18) و محافظان (سوره 82 آیه 10) اعلام میشود.

18) آیا همه چیز مطیع الله است؟

به اینکه همه چیز مطیع الله است در (سوره 30 آیه 26) اعلام شده است اما در چندین جای دیگر در مورد عدم اطاعت مغرورانه شیطان از الله خبر میدهد از جمله (سوره 7 آیه 11، سوره 15 آیه 28-31، سوره 17 آیه 61، سوره 20 آیه 116، سوره 28 آیه 71-74، سوره 18 آیه 50)، همچنین در جاهای دیگری در مورد بسیاری از موجودات که از فرمان الله سرپیچی میکنند.

19) آیا الله شرک را میبخشد؟

شرک بدترین گناهان شمرده میشود، اما به نظر میرسد نویسنده قرآن نتوانسته است در مورد اینکه الله شرک را میبخشد یا نمیبخشد تصمیم قاطعی بگیرد. در (سوره 4 آیه 48، 116) میگوید نمیبخشد و در سوره (4 آیه 153) میگوید میبخشد، ابراهیم با پرستش ماه و خورشید و ستاره به عنوان خدایش دچار شرک میشود (سوره 6 آیه 76-78) اما مسلمانان فکر میکنند که پیامبران گناه نمیکنند.

20) ماجرای پرستش گوساله طلایی

اسرائیلیان قبل از اینکه موسی از کوه بازگردد آغاز به پرستش گوساله طلایی کردند (سوره 7 آیه 149)،  اما تازمانی که موسی بازنگشته بود از توبه کردن سر باز زدند و به ستایش گوساله ادامه دادند (سوره 20 آیه 91). آیا هارون نیز در گناه آنان شریک بود؟ نه (سوره 20 آیه 85-90)، آری (سوره 20 آیه 92، سوره 7 آیه 151).

21)یونس به بیابان رسید یا نرسید؟

ما در حالی که ناخوش بود، او را به بیابان رساندیم (سوره 37 آیه 145)؛ اگر نعمت پروردگارش نبود، در حین بد حالی به صحرایی بی آب و گیاه می افتاد (سوره 68، آیه 49).

22) موسی و انجیل؟

مسیح بیش از 1000 سال بعد از موسی به دنیا آمد اما در (سوره 7 آیه 157) الله در مورد انجیلی که به مسیح داده شده است با موسی صحبت میکند.

23) آیا کسانی که به زنان تهمت ناپاکی میزنند بخشیده میشوند؟

آری (سوره 24 آیه 5) نه (سوره 24 آیه 23).

24) در روز آخرت کارنامه خود را چگونه دریافت میکنیم؟

در روز جزا، زیانکاران کارنامه اعمال بدشان را از کجا میگیرند؟ از پشتشان (سوره 84 آیه 10) یا از دست چپشان (سوره 69 آیه 25)؟

25) آیا فرشته ها میتوانند نامطیع باشند؟

هیچ فرشته ای متکبر نیست، همه الله را اطاعت میکنند (سوره 16 آیات 49-50)، اما «هان به فرشتگان گفتیم، آدم را سجده کنید» و همه آنها به آدم سجده کردند مگر ابلیس، ابلیس نافرمانی کرد و او بسیار متکبر است (سوره 2 آیه 34).

26) تناقضی در (سوره 2 آیه 97) و (سوره 16 آیات 101-103).

چه کسی قرآن را بر محمد وحی میکند؟ جبرئیل یا روح القدس (سوره 16 آیه 102) یا (سوره 2 آیه 97)؟

وحی های جدید وحی های قدیم را تصدیق میکنند (سوره 2 آیه 97) یا جایگزین آنها هستند (سوره 16 آیه 101)؟

قرآن عربی خالص است (سوره 16 آیه 103) اما تعداد بسیار زیادی کلمات غیر عربی در آن یافت میشود.

27) حلقه بینهایت (تسلسل).

(سوره 26 آیه 192-195-196) میگوید «این (قرآن) وحیست از طرف خداوند… به زبان عربی و این (قرآن) در نوشته های (پیامبران) قبلی نیز هست. حال با دانستن اینکه انجیل و تورات به زبان عبری و یونانی نوشته شده است.  چطور یک کتاب عربی میتواند در آن کتابهای غیر عربی آمده باشد؟ علاوه بر این اگر این قرآن در آن کتابها گنجانده شده است، همین (سوره 26 آیه 192-195-196) نیز باید در آن کتابها باشد، بنابر این آن کتابها نیز باید در کتابهای قبلی همین سوره را داشته باشند و همینگونه به یک حلقه بینهایت و تسلسل میرسیم.

28) آیا تورات مثل قرآن است یا نیست؟

ادعای مسلمانان مبنی بر تحریف انجیل و تورات، از یک طرف با (سوره 2 آیه 24) و (سوره 17 آیه 88) و از طرف دیگر با (سوره 28 آیه 49) و (سوره 46 آیه 10) در تضاد است.

29) «پیر زن عجوزه» و شخصیت الله.

در مورد داستان لوط «ما خانواده او را نجات دادیم، بغیر از عجوزه ای که عقب ماند» (سوره 26 آیه 170-171). و باز میگوید «اما ما او و خانواده اش را حفظ کردیم، بغیر از همسرش را، او از کسانی بود که با دیگران دش شهر ماند (سوره 7 آیه 82). این دو آیه یا باهم تناقض دارند یا الله احترام چندانی به همسر پیامبر قایل نمیشود.

30) اشکالات بیشتر در داستان قوم لوط.

جواب مردمش جز این نبود که «آنها را از قریه خود برانید که آنان مردمی هستند که از کار ما بیزاری میجویند» (سوره 7 آیه 82، سوره 27 آیه 56). مردمش به او پاسخی ندادند جز اینکه گفتند «غضب الله را برای ما بیاور اگر راست میگویی» (سوره 29 آیه 29). این دو جواب باهم یکی نیستند و در هر دو آیه اشاره شده که «غیر از این جوابی ندادند» بنابر این این یک تناقض است.

31) لذت الله؟

آیا عمل تنبیه خداوند از رحمت اوست یا از هدایت کردن و یا نکردن مستبدانه وی؟

32) آیا ابراهیم بت ها را نابود کرد؟

ماجرای ابراهیم در (سوره 19 آیه 41-49، سوره 6 آیه 74-83) بطور مشخصی با (سوره 21 آیه 51-59) متفاوت است، در حالی که در (سوره 21) ابراهیم با مردمش بطور جدی مقابله میکند و حتی بت های آنها را میشکند، در سوره 19 وقتی ابراهیم به دلیل صحبت کردن علیه بت ها توسط پدرش به سنگسار شدن تهدید میشود خفقان میگیرد و نه تنها مقابله ای نمیکند بلکه گویا منطقه را نیز ترک میگوید.

33) پسر نوح چه شد؟

با توجه به (سوره 21 آیه 76) نوح و خانواده اش از طوفان نجات یافتند و  (سوره 37 آیه 77) اعلام میکند که تخم و ترکه نوح نجات یافتند و (سوره 11 آیه 42-43) میگوید که پسر نوح نابود شد.

34) آیا نوح تبعید شده بود؟

پیش از اینها قوم نوح تکذیب کرده بودند. بنده مارا تکذیب کردند و گفتند: دیوانه است و به دشنامش راندند. (سوره 54 آیه 9). حال اگر نوح رانده شده بود (از منطقه اش رانده شده بود) چطور قومش میتوانند در هنگام رد شدن از کنار نوح که کشتی میساخت او را مسخره کنند (سوره 11 آیه 38). نوح نمیتواند هم طرد شده باشد هم توسط قومش مسخره شود.

35) جادوگران فرعون مسلمان شدند یا کفر ورزیدند؟

آیا شعبده بازان فرعون، مصریان به پیامبر خدا موسی ایمان آوردند (سوره 7 آیه 103-126، سوره 20 آیه 56-73، سوره 26 آیه 29-51) یا تنها اسرائیلیان به موسی ایمان آوردند (سوره 10 آیه 82)؟

36) آیا فرعون در لحظه مرگ توبه کرد؟

(سوره 10 آیه 90-92) میگوید که فرعون وقتی در بستر مرگ قرار گرفت توبه کرد و بنابر این رستگار شد،  اما (سوره 4 آیه 18) میگوید چنین چیزی نمیتواند اتفاق بیافتد.

37) ابطال.

کلام خدا در درستی و عدالت کامل است، هیچ کسی نیست که بتواند کلام خدا را عوض کند (سوره 6 آیه 115) همچنین به (سوره 6 آیه 34) و (سوره 10 آیه 64) نگاه کنید. اما بعدا الله (یا محمد؟) تصمیم میگیرد که بعضی از آیات را با آیات «بهتر» عوض کند (سوره 2 آیه 106، سوره 16 آیه 101)؛ و این البته بخاطر نادانی افراد نیست که خدا را مجبور به اینکار کرده باشند.

38) راهنمای حقیقت؟

«بگو این الله است که بسوی حقیقت راهنمایی میکند، چه کسی بیشتر سزاوار دنبال روی است؟» (سوره 10 آیه 35) اما در واقع سزاوار بودن الله با (سوره 14 آیه 4)  که میگوید «الله هرکس را که بخواهد هدایت میکند و هرکس را بخواهد گمراه میکند» زیر سوال میرود. ما از کجا بدانیم که از آن اشخاصی هستیم که خدا دوست داردمارا هدایت کند یا دوست دارد مارا گمراه سازد؟ یک مسلمان از کجا بداند از آن دسته افراد گمراه شده از طرف الله است یا از آن افراد هدایت شده.

39) مجازات زناکار چیست؟

100 ضربه شلاق (زن و مرد) (سوره 24 آیه 2)، آنقدر آنها را در خانه نگاه دارید تا بمیرند (برای زنان) (سوره 4 آیه 15). اگر توبه کردند و اصلاح یافتند آنها را رها کنید (در مورد مرد) (سوره 4 آیه 16). (سوره 24 آیه 2) با دو آیه بعدی در تناقض است و مجازات برای زنان و مردان در (سوره 4 آیه 15-16) متفاوت است در حالی که در سوره 24 آیه 2 برای هردو یکسان است.

40) چه کسی زیان گناهان را خواهد دید؟

قرآن میگوید هر کسی مسئولیت گناهان خود را بر عهده دارد (سوره 17 آیه 13-15، سوره 53 آیه 38-42)، اما قرآن یهودیان زمان محمد را برای گناهیی که اجدادشان 2000 سال پیش با ستایش گوساله طلاعی کرده اند محکوم میکند.

41) آیا مسیحیان به بهشت وارد خواهند شد؟

(سوره 2 آیه 62) و (سوره 5 آیه 69) میگویند «آری» و (سوره 5 آیه 72، تنها بعد از 3 آیه) و (سوره 3 آیه 85) میگوید «نه».

42) تنها خدا میداند یا بعضی از انسانها هم میدانند؟ مشخص یا غیر قابل درک؟

«قرآن به زبان عربی روشن است» (سوره 16 آیه 103) اما «هیچ کس نمیداند تفسیر آن چیست جز الله (سوره 3 آیه 7). و انسانهای اهل فهم نیز میدانند (سوره 3 آیه 7).

43) آیا فرعون غرق شد یا توسط اسرائیلیان نجات یافت؟

نجات یافت (سوره 10 آیه 92)، غرق شد (سوره 28 آیه 40، سوره 17 آیه 103، سوره 43 آیه 55).

44) فرعون کی فرمان قتل پسرهای خردسال را داد؟

وقتی موسی پیامبر بود و در مورد خدا برای فرعون صحبت کرد (سوره 40 آیه 23-25) یا وقتی موسی یک نوزاد بود (سوره 20 آیه 38-39).

45) کی و چگونه ایمانها مشخص میشود؟

«در آن شب فرشتگان و روح به فرمان پروردگارشان برای انجام دادن کارها نازل میشوند.» (سوره 97 آیه 3-4). «ما آنرا در مبارک شبی نازل کردیم، ما بیم دهنده بودیم.» شب قدر برای مسلمانان شب مقدسیست، شبیست که در آن همه چیز در مورد حیات و مرگ و… مشخص میشود. اعتقاد مسلمانان بر این است که هر چیزی که قرار است در طول سال اتفاق بیافتد در این شب توسط الله بر روی الواحی نوشته میشوند. این اعتقاد مسلمانان با (سوره 57 آیه 22) که میگوید «هیچ مصیبتی به مال یا جانتان نرسد مگر پیش از آنکه بیافرینیمش، در کتابی نوشته شده است. و این بر خدا آسان است.» در تضاد است. این آیه در واقع میگوید که قبل از اینکه کسی خلق شده باشد سرنوشت افراد در الواحی نزد خداوند ثبت شده است و این نیز خود با (سوره 17 آیه 13) «کردار نیک و بد هر انسانی را چون طوقی به گردنش آویخته ایم. و در روز قیامت برای او نامه ای گشاده بیرون  آوریم تا در آن بنگرد.» که به این معنی است که افراد خود مسئول آن کاری که انجام میدهند و اتفاقی که برای آنها می افتد هستند.

46) شراب، خوب یا بد؟

شراب و… از کارهای شیطان هستند (سوره 5 آیه 90) ولی در بهشت جوی هایی از شراب (سوره 47 آیه 15 و سوره 83 آیه 22 و 25)  جاری هستند. چگونه کارهای شیطان به بهشت راه یافته اند؟

47) اخبار خوب مجازات دردناک؟

مسلماً خبر دادن به کسی در مورد شکنجه و مجازات شدنش خبر خوبی نیست، ولی قرآن ادعا میکند که خبر شکنجه دردناک خبر خوبی است (سوره 3 آیه 21، سوره 84 آیه 24، سوره 45 آیه 8، سوره 31 آیه 7، سوره 9 آیه 34، سوره 9 آیه 3 و سوره 4 آیه 138).

48) آیا مسلمانان به دوزخ میروند؟

(سوره 19 آیه 71) میگوید تمامی مسلمانان به جهنم خواهند رفت (حد اقل برای مدتی)  اما در جاهای دیگر ادعا میکند کسانی که در جهاد کشته میشوند مستقیم به بهشت میروند.

49) آیا مسیح در بهشت خواهد سوخت؟

مسیح به سوی الله برخاسته است (سوره 4 آیه 158)، در کنار او قرار گرفته است (سوره 3 آیه 45) اما با توجه به اینکه میلیونها مسیحی خدا را میپرستند، قرآن میگوید تمام آنهایی که در کنار الله کسی را میپرستند به اضافه کسی که مورد پرستش قرار میگیرد در جهنم خواهد سوخت (سوره 21 آیه 98).

50) اجنه و انسانها برای پرستش بوجود آمدند یا برای دوزخ؟

فقط برای خدمت و پرسیتش خدا بوجود آمده اند (سوره 51، آیه 56) اما بسیاری از آنها برای جهنم ساخته شده اند (سوره 7 آیه 179).

51) پدر مسیح کیست؟

توضیح این تناقض در یک سطر میسر نیست.

52) بوجود آوردن و بی نیاز بودن؟

یک تناقض داخلی برای اشتباه در انتخاب کلمات مناسب.

53) آیا الله میتوانست یک فرزند داشته باشد؟

سوره (39 آیه 4) تایید میکند و (سوره 6 آیه 101) احتمال این کار را رد میکند.

54) آیا مسیح مرده بود؟

(سوره 3 آیه 144) میگوید تمام پیامبران قبل از محمد مرده اند، اما (سوره 4 آیه 158) میگوید مسیح به سوی خدا برخاست.

55) یک خالق یا چند خالق؟

قرآن در دوجا اعلام میکند که «الله بهترین خالق هاست» (سوره 23 آیه 14 و سوره 37 آیه 125) و این به این معنی است که غیر از الله خالق های دیگری نیز وجود دارند اما در عین حال خیلی جاها ادعا میکند «الله خالق همه چیز است» (سوره 39 آیه 62)، اگر خالق همه چیز الله است آنگاه دیگر خالق دیگری نمیتواند وجود داشته باشد.

56) از همه نژادها یا از نژاد ابراهیم؟

(سوره 29 آیه 27) اشاره میکند که تمام پیامبران از تخم و ترکه ابراهیم بوده اند. اما (سوره 16 آیه 36) میگوید الله از میان همه ملتها مردمانی را به پیامبری برانگیخته است.

57) ازدواج با زنان فرزندخوانده؟

مسلمانان میتوانند با زنان فرزندخوانده هایشان که از فرزندخوانده هایشان طلاق گرفته اند ازدواج کنند (سوره 33 آیه 37) اما مسلمانان نمیتوانند پسری را به پسرخواندگی بگیرند (سوره 33 آیه 4-5).

58) آیا پیامبری برانگیخته نشده اند مگر از نژاد هر قوم؟

قرآن میگوید برای هر مردمی پیامبری از میان خودشان برانگیخته ایم (سوره 14 آیه 4) و (سوره 30 آیه 47)، اما هم منابع اسلامی هم منابع دیگر سامی (مسیحی و یهودی) هردو بر سر این که یونس از قومی دیگر بود توافق نظر دارند.

59) پیامبران میان اجنه و فرشتگان؟

الله تنها انسانها را به پیامبری بر می انگیزد (سوره 12 آیه 109 و سوره 21 آیه 7-8 و سوره 25 آیه 20-21) اما گویا در میان اجنه و فرشتگان نیز پیامبرانی وجود دارند (سوره 6 آیه 130، سوره 11 آیه 69 و 77، سوره 22 آیه 75 و…).

60) چند شرق و چند غرب؟

یک شرق و یک غرب (سوره 26 آیه 28)، دو شرق و دو غرب (سوره 55 آیه 17) چندین شرق و چندین غرب (سوره 70 آیه 40).

دلیل بیگ بنگ چه بوده است؟ اولین موجود رو کی آفرید؟ چرا یک چیز نمیتواند از ناچیز بوجود بیاید؟

نویسنده – آرش بیخدا

بسیاری از افراد این سوال را مطرح میکنند و حتی مارا محکوم میکنند که سعی در فرار از پاسخ به این سوال داریم، در اینجا تلاش شده است که پاسخ مناسبی به این سوال داده شود.شاید بتوان این سوال را اساسی ترین سوالی که به خداباوری یا خداناباوری افراد می انجامد دانست.

اینکه علت بیگ بنگ چیست و اولین ذره را چه کسی خلق کرده و سایر سوالها بر میگردد به یک روش فکر کردن اشتباه که همان قانون علت و معلول است (رد برهان علت و معلول را در اینجا بخوانید)، این نوع طرز فکر که معمولا خداباوران آماتور اینگونه به اصطلاح از روش عقلی (!) به خدا اعتقاد پیدا میکنند از لحاظ تاریخی به ارسطو برمیگردد. ارسطو پس از بررسی حرکت های فیزیکی در زمین به این نتیجه میرسد که همه چیز در حال حرکت است، و در انتها میگوید:

«پس جایگاه و نظرگاه ما این است: ما بحث کرده ایم که در تمام زمانها همواره حرکت بوده است و خواهد بود، و نیز توضیح داده ایم که اولین علت این حرکت ابدی چیست. همچنین پیشتر توضیح داده ایم که این حرکت اساسی کدام است و آن حرکت دهنده اساسی کدام است و ما حرکت دهنده اولیه را حرکت نکرده اعلام کرده ایم.»

ارسطو، فیزیک، کتاب 8 ام، فصل 9 ام.

به نظر ارسطو هر چر چیز برای اینکه به حرکت در بیاید به یک محرک نیاز دارد و محرک اولیه خدا است که خود دیگر محرک نیست. رد برهان حرکت ارسطو را در اینجا بخوانید.

خداپرستان از بیان اینگونه پرسشها قصد دارند که همان برهان حرکت یا برهان علت و معلول را مطرح کنند که بیخدایان آنها را با استدلال سفسطه بودنشان را اثبات میکنند (برهان علت و معلول در اینجا و برهان حرکت در اینجا). این دو برهان توسط فلاسفه دینی خود به عنوان برهان های فاسد (برهان هایی که کامل نیستند) مطرح میشود اما بسیاری از افراد فکر میکنند واقعا با این دو برهان بسیار مشابه میتوان وجود خدا را اثبات کرد.

بنابر این در جواب به این دسته سوالها باید ابتدا قضیه علت و معلول را خوب درک کنیم.

رابطه علیت میگوید هر معلولی علتی دارد و این رابطه معمولا با اینکه «هر چیزی علتی دارد» اشتباه گرفته میشود، آیا هر چیزی معلول است؟! این که هر معلولی علتی دارد بسیار روشن است مثل اینکه بگوییم هر مضروبی ضاربی دارد، ولی آیا هر چیزی معلول است؟

علت دریا چیست؟! علت سوسک چیست؟ علت عدد صفر چیست؟ علت «علت» چیست؟ علت خدا چیست؟!

بنابر این خود خداباوران خداوند را به عنوان یک چیز که معلول است قبول ندارند و خداوند را علت العلل مینامند، در شرح های مفصل تر برهان علیت معمولا گفته میشود، معلول چیزی است که وجود نداشته باشد و آغاز به وجود کرده باشد، بنابر این این برهان را میتوان به این صورت خلاصه کرد:

  • هر چیز که بوجود بیاید علتی دارد (پس معلول یعنی چیزی که شروع به وجود داشتن بکند)

  • کائنات آغاز به وجود داشتن کرده است (بیگ بنگ آغاز کائنات است)

  • کائنات معلول است، پس علتی دارد، علت کائنات خدا است!

و در صورتی که شما بپرسید علت خدا چیست؟ خواهند گفت خداوند معلول نیست که بخواهد علت داشته باشد، خداوند علت العلل است! چون آغاز به وجود داشتن نکرده، از ابتدا تا انتها بوده و اصلا زمان برای خدا معنی ندارد.

به همین سبک باید از کسانی که میپرسند علت بیگ بنگ چیست، پرسید، چرا فکر میکنید بیگ بنگ معلول است؟! میپرسند آن ذره ابتدایی بیگ بنگ را چه کسی در آنجا قرار داده است؟! از این افراد باید پرسید، از کجا میدانید که «کسی آن ذره را آنجا قرار داده است؟» که از ما میخواهید نام آن شخص را بیان کنیم؟!

در کدام قضیه فیزیکی تابحال دیده اید که جواب یک سوال به یک «کس» برگردد که علت بیگ بنگ بخواهد به یک «کس» برگردد؟ این سوال مانند این است که بپرسیم، علت نوری که پس از برخورد با یک آینه منعکس میشود «کیست»؟ و مثلا جواب این است «حسن آقا!» کسانیکه پاسخ این سوال که «علت بیگ بنگ چیست» را با کلمه «خدا» پاسخ میدهند دقیقا کار مشابه را انجام میدهند!

این که قبل از بیگ بنگ چه اتفاقی افتاده است و قبل از بیگ بنگ چه بوده است، از لحاظ فیزیکی حرف درستی نیست، بیگ بنگ از لحاظ فیزیکی علتیست که باعث بوجود آمدن زمان میشود، یا به عبارتی زمان و فضا طبق تعاریف فیزیکی از لحظه بیگ بنگ همانطور که در توضیح بیگ بنگ چیست آورده شده، آغاز میشود. عبارت «قبل از بیگ بنگ» از لحاظ فیزیکی بی معنی است. برای روشن شدن موضوع به مثال زیر توجه کنید.

فرض کنید قرار است یک بازی فوتبال بین دو تیم انجام بگیرد، زمان بازی از اولین لحظه بازی شروع میشود و ساعت از 0 تا 45 دقیق را اندازه میگیرد. اگر یک نفر از شما بپرسد دقیقه 25 ام، بازی در چه وضعیتی بود شما میتوانید به وی پاسخ دهید، اما اگر از شما بپرسد قبل از دقیقه 0 ام بازی در چه وضعیتی بود شما پاسخی برای وی نخواهید داشت، چون بازی اصولا از دقیقه 0 ام شروع شده است و نمیتوان مثلا دقیقه -10 امی برای آن در نظر گرفت. فیزیک دانان آغاز ساعت کائنات را از لحظه بیگ بنگ میدانند و زمان را از آن لحظه در نظر میگیرند. نکته جالبی نیز که در اینجا وجود دارد این است که فیزیک دانان همانطور که مثلا سرعتی بیشتر از سرعت نور را بی معنی میدانند، زمانی کمتر از زمانی بعد از لحظه مشخصی از بیگ بنگ را نیز بی معنی میدانند، یعنی هیچ واحد زمانی کمتر از اولین مرحله بعد از بیگ بنگ که در بیگ بنگ چیست شرح داده شد از لحاظ فیزیکی نمیتوان در نظر گرفت.

اشتباهی رایجی که باعث مطرح شدن این سوال میشود معمولا این است که افراد فکر میکنند بیگ بنگ ابتدای موجودیت است در حالی که این از لحاظ فیزیکی و فلسفی این دید اشتباه است. موجودیت نمیتواند بوجود بیاید.

از لحاظ فیزیکی، یکی از اولین اصول فیزیکی قانون پایستگی ماده و انرژی است، ماده و انرژی نه بوجود می آیند و نه از بین میروند، بلکه تنها به صورتهای مختلف یکدیگر تبدیل میشوند بنابر این تصور اینکه بیگ بنگ باعث بوجود آمدن هستی و بودن است اساساً از لحاظ فیزیکی غلط است! ماده را نمیتوان خلق کرد و درست کرد یا از بین برد، ماده و انرژی تنها به یکدیگر تبدیل میشوند، بیگ بنگ ابتدای هستی نیست، بیگ بنگ جزوی از هستی و پروسه آن است.  بنابر این خداپرستان باید درک کنند که بیگ بنگ آغاز کائنات و ساعت کائنات است نه آغاز هستی و وجود!

قبل از اینکه فیزیک دانان به چنین نتیجه ای برسند فلاسفه در مورد این قضیه کاملا اتفاق نظر داشتند که هستی نمیتواند بوجود بیاید. چه فلاسفه خداپرست و چه غیر خدا پرست روی این اتفاق نظر دارند. بر خلاف آنچه بسیاری از دین داران فکر میکنند خود فلاسفه دینی نیز چنین نمیگویند که هیچ نبوده و ناگهان چیزی خلق شده. حال سوال این است که چرا یک چیز نمیتواند از هیچ چیز بوجود بیاید بلکه هر چیز باید از چیز یا چیزهایی بوجود بیاید؟

پاسخ این است که هیچ چیز یا عدم، یک کلمه ایدئالیستی است، یعنی اینکه در عالم واقعیت و رئالیستی عدم نمیتواند وجود داشته باشد. عدم یعنی وجود نداشتن، اگر فرض کنیم عدم وجود دارد آنگاه دیگر عدم نیست، چون وجود دارد! بنابر این تصور  اینکه هیچ چیزی وجود نداشته باشد و ناگهان چیزی بوجود بیاید (آنچه اکثر دین داران به اشتباه میپندارند) غیر علمی و غیر فلسفی و اشتباه است. به قول آخوند ها یک شیء از یک لاشیء بوجود نمی آید.

حال که عدم نمیتواند وجود داشته باشد باید دانست که ماده یا انرژی هردو همواره به نسبت مساوی وجود داشته اند و خواهند داشت و این باز همان اصل پایستگی انرژی و ماده است.

برای پدید آمدن بیگ بنگ و اینکه چرا اتفاق افتاده است تئوری ها و نظریات مختلف علمی ای وجود دارد که به فیزیک مربوط میشوند اما با در نظر داشتن مقدمات بالا باید دانست که هیچ علتی نمیتواند ماده را پدید بیاورد یا از بین ببرد، پس اگر به دنبال نقطه ای برای آغاز وجود هستیم در واقع به دنبال نقطه خیالی ای هستیم. دلیل و علت بیگ بنگ هرچه باشد نمیتواند باعث بوجود آمدن ماده باشد.

مسئله حیات از مسئله ماده جداست! ماده نمیتواند بوجود بیاید اما حیات میتواند بوجود بیاید، ماده ابتدای وجود ندارد اما حیات دارد. در مورد اینکه حیات چگونه آغاز شد و چگونه ا دامه یافت در «تکامل چیست» توضیحات کافی ارائه شده است. بنابر توضیحاتی که در آنجا نیز داده شده است، این پرسش که اولین موجود زنده را چه کسی درست کرد نیز مانند همان مثال «حسن آقا!» ای است که شرح داده شد. اولین حیات بر روی زمین با بوجود آمدن اولین سلول که از چند مولکول که ژن را تشکیل داده بودند و مسائل دقیق و مشخص بیولوژیک که در همان بخش تکامل چیست به آن به اندازه کافی پرداخته ایم بوجود آمده است.

باید توجه داشت که وظیفه علم (علم چیست؟)، بررسی خواص و ویژگیها است و علم در موقعیت تشخیص اثبات وجود و یا عدم وجود یک پدیده مثل خدا نیست، با علم نمیتوان ثابت کرد که خدا هست، همچنین با علم نمیتوان ثابت کرد که خدا نیست، چیزی که ماهیت و وجود یا عدم وجود خدا را مشخص میکند علم نیست، بلکه فلسفه است لذا وقتی از بیخدایان سوال میشود که «اگر خدا وجود ندارد، پس جهان و انسان را چه کسی آفریده است (پاسخ به این سوال را در اینجا بخوانید)» بجای اینکه به بررسی مسائل علمی بپردازند، ابتدا باید قضیه را از لحاظ فلسفی بررسی کنند و پاسخ دهند. یک بیخدا نباید لزوماً یک مهندس طراحی موشک یا یک فیزیک دان و یا یک بیولوژیست قهار باشد، شما برای اینکه اثبات کنید خدا وجود ندارد نباید صرفاً بدانید کائنات چگونه بوجود آمده است و یا حیات چگونه بوجود آمده است، البته این گفته در مورد خدا بصورت بسیار کلی و کلان است (خدا چیست؟) و الا به نظر من، قضیه بیگ بنگ و تکامل در صورت درستی، عدم وجود الله را بطور کامل اثبات میکند، چون تعریفاتی که از الله و کارهایش در تازینامه موجود است بطور واضح و مشخص با بیگ بنگ و تکامل در تضاد جدی است.

در هیچ شاخه ای از علم در مورد دلایلی که به وجود خدا برسد صحبت نمیشود، در هیچ فرمول فیزیکی، شیمیایی و یا ریاضی ای کلمه انشاءالله و یا ماشاءالله دیده نمیشود، بنابر این کسانی که در علم دنبال اثبات وجود خدا و یا عدم وجود خدا میگردند، در واقع از فلسفه علم ناآگاه هستند.

این مطالب تماماً به بررسی مسائل مربوط به این دسته از سوالها اختصاص داشت، اما جایگاه بیخدایان نسبت به علت بیگ بنگ به این صورت است.

  • بیگ بنگ و تکامل هر دو تئوری های اگنوستیک هستند (اگنوستیسیزم چیست؟) و نباید بعنوان دلایل اثبات عدم وجود خدا استفاده شوند، اما میتوانند عدم وجود الله را در صورت درستی نشان دهند، همچنین میتوانند نشان دهند ما برای توضیح نحوه بوجود آمدن کائنات و حیات نیازی به یک قدرت مافوق طبیعت نیاز نداریم.

  • دلایلی که میتوانند برای بیگ بنگ آورده شوند جزو مسائل پیچیده فیزیکی است و پاسخ دادن به این دسته سوالها مانند اینکه «علت تکامل چیست» را امروزه دانشمندان با نوشتن کتابهای چندین جلدی تشریح میکنند و درک آنها توسط انسانهایی که تخصصی در زمینه های مشخص علمی ندارند چندان آسان نیست و جواب این سوال چنانچه گفته شد ربطی به وجود و یا عدم وجود خداوند ندارد.

  • اگر فرض را بر نادانی بگذاریم، یعنی فرض کنیم که اساساً نمیدانیم دلیل بیگ بنگ و یا تکامل چیست، باز هم  دلیل نمیشود که نادانی را با جواب «خدا» مخفی کنیم، ما در صورتی که این فرض را قبول کنیم، نمیدانیم که علت این قضایای علمی چیست، اما میدانیم که علت آنها خدا نیست و نمیتواند باشد (استدلالهای مربوطه را در رد برهانهای حرکت و علیت آورده ایم)

در پایان چند منبع برای دو  تئوری مهم برای توضیح بیگ بنگ و اتفاقات قبل از آن برای علاقه مردان معرفی میگردد.

  • تئوری رشته (String Theory) + + + + + + + +

  • کائنات اکپیروتیکی (Ekpyrotic Universe) + + + + +