بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

برهان پنهانی الهی، یا ناباوری

نویسنده – آرش بیخدا

پیشگفتار

من دوستی داشتم که فکر میکرد بینی بد فرمی دارد، و همیشه فکر میکرد مردم در مورد بینی او با یکدیگر سخن میگویند و تمام مشکلاتش در برقراری ارتباط با دیگران را به حساب بد ریخت بودن بینی اش میگذاشت. معمولاً خداباوران هم حساب بیخدایی دیگران را به مسئله پنهان بودن خدا میگذارند، یعنی اولین فکری که در مورد بیخدایان میکنند این است که این افراد خدا را قبول ندارند چون خدا را نمیتوان دید. دلیل شکل گیری این باور نه چندان غلط شباهت بسیاری به بینی به اصطلاح بد ریخت دوست من دارد، این دو مسئله نقاط ضعف هستند، بینی بد فرم دوست من نقطه ضعف دوست من و پنهان بودن خدا از نقاط ضعف خداباوری است. معمولا ویژگیهایی مانند غیر قابل دیدن بودن، غیر قابل درک بودن، غیر طبیعی بودن و غیره ویژگیهایی هستند که اگر در مورد چیزهای دیگر غیر از خدا  مطرح شوند ما حکم بر عدم وجود آن چیزها میدهیم اما بعضی انسانها این قاعده را در مورد خدا رعایت نمیکنند. اکنون اگر واقعا خدا وجود داشته باشد چه لزومی دارد که پنهان باشد؟

در نوشتار دیگری با فرنام ندیدن دلیل نبودن نیست پیرامون اینکه آیا چیزهایی وجود دارند که قابل دیدن و دریافت حسی نیستند یا نه به اندازه کافی صحبت شده است، اما در این نوشتار قصد دارم به نوعی دیگر به مسئله پنهان بودن خدا بپردازم. برهان پنهانی الهی بطور مستقیم با اینکه وجود خدا آشکار نیست ارتباط دارد و تلاش میکند پنهان بودن خدا را بعنوان دلیلی بر عدم وجود خدا اقامه کند. توجه داشته باشید که این برهان هرگز مدعی این ادعای جهانشمول نیست که «هرچیز که پنهان باشد، وجود ندارد»، بلکه بطور مشخص تنها در مورد خدا (خداوند چیست؟) این ادعا را مطرح میکند که «خدا وجود ندارد چون خدا آشکار نیست». این برهان به این دلیل تنها به خدا باز میگردد که در آن از ویژگیهای خدا استفاده میشود. این برهان نیز همچون برهان شر، برهانی شهودی است یعنی درستی آن مستلزم شهادت حقیقت یا حقایقی خارجی است.

برهان پنهانی الهی همچنین از این نگر با برهان شر شباهت دارد که هردو این برهان ها، نیک بودن، علیم بودن و قدیر بودن خدا را مورد حمله قرار میدهند و نشان میدهند که وجود خدایی که این سه ویژگی یا صفت را داشته باشد در تناقض با واقعیت های موجود است. در برهان شر وجود شر واقعیتی است که در تناقض با وجود خدا است و در برهان پنهانی الهی، پنهان بودن و آشکار نبودن خدا است که مورد استفاده قرار میگیرد تا عدم وجود خدا اثبات شود.

همانطور که پیشتر نیز اشاره شد، برهان پنهانی الهی یکی از مجموعه براهین شهودی اثبات عدم وجود خدا است که در آن شهادت به پنهانی و نا آشکاری وجود خدا برای اثبات قضیه عدم وجود خدا ضرورت دارد، و میدانیم که براهین شهودی از ارزشی کمتر نسبت به براهین منطقی اثبات عدم وجود خدا دارند زیرا این برهانها بحث وجود خدا را از منطق بیرون میکشند و به حوزه واقعیت ها و فلسفه میکشانند.

آیا تابحال به این قضیه فکر کرده اید که،

الف– هرچیز که وجود دارد آشکار است!

ممکن است شما بگویید، خیر بسیاری از چیزها وجود دارند که آشکار نیستند، مثلا امواج رادیویی و مادون قرمز وجود دارند اما آشکار نیستند. در پاسخ به این اعتراض باید بگویم که شما از کجا میدانید امواج رادیویی و مادون قرمز وجود دارند؟ آیا غیر از این است که اثر مشتق شده از وجود آنها را دیده اید و یا با هر ارگان حسی دیگری وجود آنرا دریافت حسی کرده اید؟ ممکن است از لحاظ فیزیکی بتوان گفت منظور از آشکار بودن همان «قابل اندازه گیری کردن» باشد، امواج رادیویی و مادون قرمز از جنس انرژی موجی هستند و دوره و طول موج آنها قابل اندازه گیری کردن است، ما از آنجایی که این امواج بر ما آشکار شده اند یعنی توانسته ایم آنها را اندازه بگیریم و بسنجیم به وجود آنها پی برده ایم. پس ما به نحوی توانسته ایم وجود این چیزها را دریافت حسی کنیم، پس وجود چنین چیزهایی نمیتواند مثال نقضی برای الف باشد.

شاید در اینجا آن مثال مسخره قدیمی آخوند پسند که، شخصی نزد امام فلان (ع) رفت و گفت خدا وجود ندارد چون دیده نمیشود به ذهن شما بیاید، و آن امام همام که به صورت آن مرد سیلی میزند و آن مرد میگوید دردم آمد و امام به آن شخص میگوید دروغ میگویی درد وجود ندارد چون دیده نمیشود. البته متاسفانه آن مثال دیگر کار نمیکند چون درد نیز از طریق اعصاب به مغز منتقل میشود و پالسهایی که اعصاب به مغز منتقل میکنند قابل اندازه گیری و سنجش است، در نتیجه درد نیز آشکار و قابل دیدن است!

شاید در اینجا شما بگویید عشق و محبت چطور؟ آیا عشق و محبت نیز آشکار است؟ در پاسخ باید بگویم که منظور از «وجود» در قضیه ای که راجع به آن صحبت میکنیم «وجود عینی» است نه «وجود ذهنی»، چیزی وجود عینی دارد که وجود آن مستقل از وجود ما (اشخاصی که وجود آن چیز را میدانیم) باشد، و چیزی وجود ذهنی دارد که وجود آن مبتنی بر وجود ما باشد. یعنی اگر من وجود نداشته باشم، آنچه را که من آنرا عشق میدانم نیز وجود نخواهد داشت. عشق و محبت یک مفهوم ذهنی است نه عینی، یعنی شما نمیتوانید با انگشت به چیزی اشاره کنید و بگویید اینجا چهار واحد عشق و محبت ریخته است. عشق و محبت ساخته ذهن انسان است و در دنیای واقعی خارج از ذهن انسان وجود ندارد، البته ممکن است افرادی معتقد باشند خود عشق و محبت نیز رفتاری انسانی است و ناشی از ساختمان مغز انسان است، شما وقتی نسبت به شخصی احساس عشق و محبت میکنید که چیزهای خاصی از آن شخص را ببینید یا رفتار او را دریافت حسی کنید. ما در اینجا نمیخواهیم بیش از این وارد این بحث بشویم اما اگر اینگونه باشد، این موضوع به نفع قضیه یاد شده تمام میشود زیرا در آن صورت عشق و محبت نیز آشکارا وجود خواهد داشت، بنابر این، عشق و محبت و سایر عواطف بشری نیز نمیتوانند این قضیه را رد کنند.

حال نکته جالب این است که تمام موجودات که خداباوران به وجود آنها اعتقاد دارند و بیخدایان وجود آنها را نفی و یا انکار میکنند نا آشکار هستند! مثلاً خداباوران معمولاً علاوه بر وجود خدا، معتقد به وجود شیاطین، اجنه، فرشته ها و ارواح هستند، و تمامی این چیزها کاملاً غیر آشکار هستند. اگر قضیه الف درست باشد میتوان نتیجه گرفت که «چیزهای نا آشکار و یا پنهان» وجود ندارند. اما آیا ما واقعا میدانیم که الف درست است؟

متاسفانه خیر، اثبات اینکه «هر چیز که وجود دارد آشکار است»، مستلزم این است که ما بر «همه چیز» اشراف داشته باشیم، ولی ما انسانها چنین اشرافی را قطعاً نداریم، بنابر این نمیتوانیم قضیه الف را بطور قطعی ادعا کنیم. اما تا زمانی که خداباوران یک مثال نقض برای این قضیه یاد نکرده اند و اسناد و شواهدی معتبر برای اینکه «چیزهایی وجود دارند که آشکار نیستند» ارائه نکنند هیچ دلیلی وجود ندارد که کسی حرف آنها را باور کند و قبول کند که چیزهایی پنهان نیز وجود دارند.

اما برهان پنهانی الهی از این استدلال ساده پیروی نمیکند، این برهان پنهانی الهی را به یک مسئله اخلاقی تبدیل میکند و نشان میدهد که پنهان بودن خدا، با نیک بودن، علیم بودن و قدیر بودن خدا در تناقض است. و خدا اگر وجود میداشت باید لزوماً آشکار میبود و ما میتوانستیم مانند هر چیز آشکار دیگری از وجود آن آگاه شویم، و چون اینگونه نیست اگر این تناقض اثبات شود میتوان ثابت کرد که خدا قطعاً وجود ندارد. بعبارت دیگر اگر خدایی قدیر، علیم و اخلاقمدار وجود میداشت، او باید نشانه های کافی و مدارک و اسناد کافی از خود بر جای میگذاشت که دستکم اکثر انسانها به او و دینش باور داشته باشند، چون این وضعیت محقق نشده است میتوان نتیجه گرفت که چنین موجودی وجود ندارد.

شرح برهان

اجازه بدهید شرح برهان را با طرح یک مسئله اخلاقی آغاز کنیم

فرض کنید آدم بسیار گردن کلفتی به نام آقای گردنکش وارد یک محله بشود. تصور کنید آقای گردنکش علاوه بر قلدر و قلچماق بودنش مسلح به سلاحی گرم نیز هست. او تمام اهالی محل را به بیرون فرا میخواند و آنها را به صف میکند، سپس خود را معرفی میکند و میگوید که به این محله آمده است تا از همه اهالی این محله امتحانی را بگیرد. آقای گردنکش به مردم توضیح میدهد که باید یک وزنه 150 کیلوگرمی را دو بار از روی زمین بلند کنند و بر روی سرشان بگیرند و هرکس نتواند اینچنین کند، مجازات خواهد شد. مجازات هم این خواهد بود که آقای گردن کلفت اول این آدمها را که در امتحان رد شده اند آتش میزند و بعد نیز یک تیر خلاص بر مغز آنها شلیک میکند. حال فرض کنید از جمعیت آن محل 10% مردم ورزشکار باشند و بتوانند این وزنه را آنطور که آقای گردنکش خواسته بلند کنند، و 90% باقی مانده نیز همانگونه که آقای گردنکش گفته شکنجه و سپس اعدام میشوند.

نظر شما راجع به آقای گردنکش چیست؟ آیا او انسان اخلاقمدار و نیکی است یا انسانی بی اخلاق و ظالم است؟ بعید است که کسی آقای گردنکش را انسان خوبی بداند، مگر اینکه به مقدار زیادی بی صداقت و یا اینکه دگرستیز و سادیست باشد.

مثالی که در بالا آورده شد باید به  مقدار زیادی مسئله برهان پنهانی الهی را که گاهی اوقات از آن با فرنام «برهان ناباوری یا بی اعتقادی» نیز یاد میشود روشن کرده باشد، برهان پنهانی الهی میگوید خدا نیز اگر وجود داشته باشد امتحانی مشابه همین امتحان را برگزار کرده است و کسی که چنین آزمونی را برگزار کند نمیتواند موجود خوب و اخلاقمداری باشد، این موجود قطعاً موجودی شرور و نابکار و ظالم است. نکته اصلی این برهان تاکید بر آن دارد پنهانی الهی است که موجب بی اعتقادی به خدا و سایر باورهای احتمالی دینی است که به آن نسبت داده میشود. روشن است که آنچه امتحان الهی را ظالمانه کرده است پنهانی او است، و از آنجا که برگزاری چنین آزمونی با وجود چنین موجودی در تناقض است میتوان نتیجه گرفت که خدا وجود ندارد. البته باید گفت که این برهان، خدایان دینی را و بویژه خدایان ادیان سامی را مورد حمله قرار میدهد، اگر شخصی به خدایی که آزمون برقرار میکند، نیک است و یا باورداشتن به او به هر نوعی برای انسان سودمند باشد باور ندارد این برهان نمیتواند او را متقاعد کند که خدایش وجود ندارد. بعد از این توضیح کوتاه به فرمولاسیون این برهان خواهیم پرداخت. پیش از مطرح کردن برهان لازم است چند تعریف انجام دهیم،

قرآن میگوید که، مجموعه گزاره های P (قضیه، گزاره چیست؟) درست هستند.

مجموعه گزاره های P:

الف- شخصی وجود دارد که بر تمام کائنات تسلط و فرمانروایی دارد. بقره 107، 116، مائده 17، اعراف 158.

ب- آن شخص افرادی را از میان مردم انتخاب میکند و آنها را پیامبر میکند. بقره 285، نساء 79، اعراف 35، توبه 70.

پ- محمد بن عبدالله آخرین پیامبری بوده است که آن شخص وی را برای هدایت بشر انتخاب کرده است. احزاب 40.

حالت S را در نظر بگیرید

حالت S حالتی است که در آن تمام انسانها، یا تقریبا تمام انسانهایی که بعد از ظهور و بعثت محمد زیسته اند و میزیند قبل از اینکه بمیرند این باور را داشته باشند که تمامی آنچه قرآن گفته است درست است و محمد بن عبدالله آخرین پیامبر خدا بوده است، یا به الف، ب و پ باور داشته باشند.

بعد از این دو تعریف، برهان را میتوان بصورت زیر فرمولیزه کرد:

برهان پنهانی الهی، استدلال الف:

1- اگر خدای قرآن وجود داشته باشد او چهار ویژگی زیر را (علاوه بر سایر ویژگیها) خواهد داشت:

الف- او قادر خواهد بود که حالت S را تحقق بخشد، چون او قادر مطلق و عالم مطلق است.

ب- او میخواست که حالت S را بوجود بیاورد، چون نیک است.

ج- او نمیخواست هیچ چیز به غیر از حالت S را بوجود بیاورد، چون حالت S را به شدت میخواهد. بعبارت دیگر هر چیزی که در تناقض با تحقق S باشد برای او ناخواسته بود.

د- او خردمند خواهد بود، یعنی بر اساس خواستها و اهداف والایش عمل میکرد.

2- اگر موجودی که چهار شرط فرض 1 را داشته باشد، وجود میداشت، آنگاه حالت S تحقق می یافت.

3- شرایط S وجود ندارد، اینگونه نیست که تمام انسانها، یا تقریبا تمام انسانهایی که بعد از ظهور و بعثت محمد زیسته اند و میزیند قبل از اینکه بمیرند این باور را داشته باشند که تمامی آنچه قرآن گفته است درست است و محمد بن عبدالله آخرین پیامبر خدا بوده است.

4- موجودی وجود ندارد که چهار ویژگی  مطرح شده در 1 را داشته باشد، نتیجه از 2 و 3.

5- خدای قرآن وجود ندارد، نتیجه از 1 و 4.

البته همین استدلال را میتوان به هر خدایی که قرار است باور داشتن به او برای بشر سودمند باشد و همچنین موجودی اخلاقمدار و نیک باشد قابل بسط دادن است و میتوان با تغییرات اندکی نشان داد که تمامی خدایان دینی نمیتوانند وجود داشته باشند.

توضیحات تکمیلی در مورد برهان

اکنون پس از بیان برهان بصورت فرمولیزه شده شایسته است  تک تک فرض ها را بطور دقیق و جزئی بررسی کنیم.

1- الف. قدیر بودن از ویژگیهای هر خدای کامل فلسفی (خداوند چیست؟) است، در مورد خدای اسلام نیز بطور صریح به قدیر بودن او در قرآن و در انجیل و تورات بارها اشاره شده است (1). اگر خدایی قدیر-قادر مطلق باشد باید بتواند که هر وضعیت منطقاً ممکنی را تحقق بخشد، وضعیت S وضعیتی منطقاً ممکن است و از این رو خدا باید بتواند آنرا تحقق بخشد. اینکه خدا از چه طریقی میتوانسته است وضعیت S را تحقق بخشد مسئله ای است که به خود خدا مربوط است اما به ذهن بشری من راه های زیادی میرسد که در زیر به چند تا از آنها اشاره میکنم.

  • خدا میتوانست در دوران مدرن با دعوت از تمامی خبرنگاران و خبرگزاری ها یک کنفرانس خبری بگذارد و خود را در آن به بشریت معرفی کند، اهداف خود را از خلق بشریت اعلام کند و سرنوشت بشر را برایش توضیح دهد. یا میتوانست با یک صدای آسمانی خودش برای تمام مردم جهان برنامه بگذارد و بگوید من هستم و این برنامه من است. خدا میتوانست یک وبسایت رسمی بطور معجزه آسایی بر روی اینترنت برای خود باز کند و به مردم این فرصت را بدهد که هر سوالی در هر زمینه ای دارند از او بپرسند تا مطمئن شوند او خدا است.
  • خدا میتوانست بطور مستقیم همانطور که به پیامبران مثلا وحی میفرستاده به تمام انسانها وحی بفرستد و به آنها خود را معرفی کند.
  • خدا میتوانست به یک دستگاهی مانند خداسنج یوگاد پاسخ بدهد، برای اطلاعات بیشتر به «خدا سنج یوگاد» مراجعه کنید.
  • خدا میتوانست فرشتگان متعددی را به مراکز علمی و دانشگاه ها (اگر نه برای تمام مردم) بفرستد و آنها بصورت مشخص، مستند، مستدل و دقیق وجود خدا را و درست بودن دین خدا را به فرهیختگان بگونه ای نشان دهد که آنها وجود خدا را قبول کنند و به دیگران هم بیاموزند.
  • خدا میتوانست کتابی که ارسال کرده است (مثلا قرآن) را بگونه ای ارسال کند که هیچ خطا و شکی نتوان بر آن ورزید (برای نمونه هایی از خطاهای قرآن به بخش اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه مراجعه کنید) و بقدری دقیق و شگفت انگیز آنرا مینوشت که هرکس با خواندن آن میفهمید این کتاب از طرف خدا آمده است. ممکن است خداباورانی که کتابهای دینی دارند معتقد باشند که کتابهایشان چنین ویژگی را دارند، اما باید توجه داشت که این نظر دینی آنها هست، بر اساس این برهان وقتی میتوان قبول کرد کتابی الهی به اندازه کافی از استحکام و همچنین مطالب عالی برخوردار است که دست کم اکثریت مردم کره زمین اگر نه همه آنها به الهی بودن آن کتاب باور داشته باشند. و الا از بهائیان گرفته تا یهودیان و زرتشتیان همگی مدعی این هستند که در کتابهایشان هیچ اشکالی نیست و نظیر آن کتابها وجود ندارد.
  • فرستادگان خدا مانند محمد میتوانستند بطور دقیق تری دست به معجزات بزنند، مثلاً محمد میتوانست بصورتی شق القمر کند که همه مردم جهان آنرا ببینند، و تاریخ نویسان هندی و چینی و ایرانی و رومی این واقعه را ثبت کنند که ماه نصف شد. یا بر اساس باورهای مسیحی، مسیح بجای اینکه بر یاران خود ظهور کند و رستاخیز کند، بر پتینوس پیلات حاکم رومی اسرائیل رستاخیز میکرد یا بر خود امپراطور روم تیبریوس ظهوری میکرد تا دیگر شکی باقی نماند که او نیروهایی از طرف خدا دارد.
  • ابابیل که در قرآن از آنها صحبت شده است را یکبار دیگر در زمان مدرن بفرستد تا کاری عجیب و غریب کنند، یا مثلا کاری کند که پرندگان به قبر امامان شیعه و خانه کعبه تخلی نکنند.

روشن است که هرکدام از کارهای بالا که همواره میتوان روشهای بهتری از آنها را یافت و آنها را توسعه داد ممکن هستند. در خود قرآن به اینگونه کارها اشاره شده است در سوره اسراء آیه 90 مشرکان به محمد گفته اند «و گفتند ما هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم مگر اينكه چشمه‏اي از اين سرزمين (خشك و سوزان) براي ما خارج سازي!» حال اگر خداوند اینکار را انجام میداد یقیناً افراد بیشتری به محمد باور میداشتند، شاید تمامی انسانها. از طرفی بر اساس قدیر بودن خدا، خدا اگر وجود میداشت قادر بوده است هرکدام از آنها را انجام دهد، بنابر این فرض 1-الف بدیهی است و جای شک در آن نیست، خدا قطعاً اگر وجود داشته باشد میتواند با انجام یک سری کارها از جمله کارهای یاد شده وضعیت S را تحقق بخشد.

1- ب. میگوید که تحقق وضیعت S دلخواه خدا است و خداوند تحقق S را خواستار است. حال تحقق S ممکن است یکی از خواسته های خدا باشد اما خواسته های دیگری نیز موجود باشد که نسبت به این خواسته ارجحیت داشته باشند، اینجا است که فرض 1-ج مطرح میشود. به نظر میرسد  فرض 1-ب نیز به دلیل اخلاقمدار بودن خداوند فلسفی و همچنین نیک بودن او بدیهی به نظر برسد، خداوند اگر سرنوشت بدی را برای انسانها بخواهد و به قول مذهبیون «خیر بنده اش را» نخواهد دیگر اخلاقمدار نبوده و خدای شرور و بد خواهد بود. اما دست کم 3 استدلال دیگر میتوان برای اثبات 1-ب آورد:

استدلال 1- خداوند میخواسته است که انسانها به درست بودن قرآن و پیامبر بودن محمد باور داشته باشند (انبیاء 107، میگوید که محمد را نفرستاده ایم مگر به دلیل اینکه رحمتی بر عالمیان باشد). در مورد مسیحیت خداوند میخواسته است که همه انسانها به اینکه مسیح پسر خدا است باور داشته باشند (I John 3:23). اگر خداوند چنین چیزی نمیخواست محمد و مسیح را اساساً با ایده های جهانی ارسال نمیکرد.

استدلال 2- در قرآن (اسراء 89) میگوید که «ما در اين قرآن براي مردم از هر چيز نمونه‏اي آورديم (و همه معارف در آن جمع است) اما اكثر مردم (در برابر آن) جز انكار حق، كاري ندارند.» این آیه نشان میدهد که خداوند در قرآن از چیزهایی نمونه آورده است که انسانها به حق پی ببرند، اگر نمیخواست که تمام مردم به حق پی ببرند منطقاً چنین کاری نمیکرد، در جایی دیگر گفته است اين قرآن چيزي جز تذكري براي جهانيان نيست.  برای همۀ جهانیان نیست. (سورۀ تکویر آیۀ 27) همچنین میگوید تو را نفرستادیم مگر آنکه برای همۀ مردم بشارت دهنده و باز دارنده باشی… (سورۀ سبأ آیۀ 28). بنابر این از این دست آیات میتوان نتیجه گرفت که 1-ب درست است، همچنین به (14:44,4:170,10:24) نگاه کنید.

استدلال 3- اگر خدا واقعا نخواهد که همه انسانها به او و مجموعه فرضهای P اعتقاد داشته باشند، آیا دیگر این معنی پیدا میکند که او بخاطر بی اعتقادی به خدا انسانها را تنبیه کند؟ اگر اینگونه باشد دیگر بی اعتقادی افراد خواست خدا خواهد بود و در نتیجه تنبیه کردن آنها ظالمانه خواهد بود و علت بی اعتقادی افراد خود خدا خواهد بود.

1- ج. این زیر فرض اندکی با زیر فرضهای پیشین متفاوت است، از آن سو که این فرض را نمیتوان از روی قرآن نشان داد. ممکن است گفته شود که خدا نمیتواند تمایلات ناسازگار با یکدیگر داشته باشد زیرا در این صورت نمیتواند همه آنها را عملی کند، در حالی که خدا بر هر چیزی بر اساس تعریفش قادر است، اما این استدلال به تنهایی ممکن است نتواند هرکسی را قانع کند. از طرفی دیگر میبینیم که در قرآن بارها و بارها به شرک نورزیدن و در نتیجه پذیرش توحید (وجود، یگانگی و پیروی از خدا) اشاره شده است، این میتواند نشان دهد که هیچ هدفی بالاتر از این برای خدا وجود ندارد، یا اینکه او به مردم دستور میدهد به پیامبرش باور بیاورند، بر اساس باورهای دینی اسلامی خدا اساساً انسانها را برای خداپرستی آفریده است اما تمام اینها میتوانند تنها نشان دهند که باور داشتن به خدا و دین او بالاترین اولویت خدا برای انسانها است، اما نمیتوانند بطور قطعی این را اثبات کنند. فیلسوف دیگری برای اثبات این فرض استدلال دیگری مطرح کرده است که استدلال وی با فرنام «استدلال ب» در همین نوشتار خواهد آمد. ادامه بحث بر سر این فرض به سنت های الهی بر میگردد که بطور مشخص در بخش شبهات به آنها پرداخته خواهد شد.

1- د. این فرض احتمال اینکه خدا نابخرد باشد را رد میکند.  منظور اینجا از نابخردی این است که خدا هرگز یکی از اهدافش را بدون هیچ دلیلی کنار نمیگذارد. بلکه او اهدافی را که ناسازگاری با سایر اهدافش ندارند عملی میکند، این ناشی از فهیم بودن خدا میشود.

2. بسیار روشن است که اگر تمام زیر فرضهای فرض 1 درست باشند 2 نیز درست خواهد بود، زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که اگر تمام شرایط برای وقوع S محیا باشد و خدا اراده به تحقق S داشته باشد، S تحقق یابد. بعبارت دیگر این فرض نتیجه اصل جهت (یا علت) كافی لايب نيتس (3) است؛ هرکس با 2 مخالفت کند احتمالاً آنرا نفهمیده است.

3. این فرض نیازمند شهود است، با نگاه کردن به جمعیت دنیا میتوان دریافت که وضعیت S وجود ندارد. دین اسلام و هرکدام از سایر ادیان را اگر در نظر بگیرید پیروان آنها در اقلیت مردم زمین قرار دارند.  البته خارج از این مشاهده بسیار آشکار در قرآن نیز به این مسئله اشاره شده است که اکثر مردم ایمان نمی آورند. سوره هود آیه 17 از جمله آیات است که میگوید اکثر مردم به الله و و دینش ایمان نخواهند آورد، همین قضیه همچنین قابل دریافت از سوره روم آیه 6، 30، سبإ 36، یس 7، غافر 57، جاثیه 26، میباشد. در این آیات خود قرآن اعتراف میکند که بیشتر مردم باورمند به قرآن و مفاهیم آن نیستند و نسبت به آن بی اعتقادند. فرض 3 فرضی است که این برهان نام دوم خود (برهان ناباوری یا بی اعتقادی) را نیز از آن گرفته است.

4. فرض شماره 4 نخستین نتیجه گیری این برهان است. این فرض نیاز به اثبات ندارد چون منطقاً میتوان آنرا از 2 و 3 نتیجه گرفت.

5. فرض شماره 5 دومین نتیجه گیری این برهان است. این فرض نیز نیاز به اثبات ندارد و آنرا میتوان منطقاً از 1 و 4 نتیجه گرفت.

روشن است بر روی 4 و 5 نمیتوان هیچ شکی داشت زیرا این دو فرض که نتیجه گیری برهان نیز هستند بطور منطقی اگر باقی فرضها درست باشند از آنها نتیجه میشوند لذا تمامی بحث باز میگردد به فرضهای 1، 2 و 3. همچنین همانطور که نشان داده شد، روشن است که روی 2 و 3 نیز نمیتوان شک کرد، بنابر این تنها فرضهایی که باقی میمانند زیر فرضهای چهارگانه فرض 1 هستند. همانطور که نشان داده شد 1-الف و 1-ب نیز بدیهی هستند لذا تنها جای بحث و مناظره که باقی میماند بر روی فرضهای 1-ج و 1-د است.

در مورد فرض 1-ج فیلسوف دیگری با نام ویکتور کسکولوئلا (Victor Cosculluea) استدلالی را در دفاع از این فرض آورده است. به یاد داریم که این فرض این همانی با گزاره  «خداوند تمایلات ناسازگار ندارد» دارد، یعنی اگر این گزاره اثبات شود 1-ج نیز اثبات شده است. استدلال وی که استدلالی فلسفی است و با منابع دینی ارتباطی ندارد از این قرار است:

استدلال ب:

1. اگر خدا هر تمایلی داشته باشد که وضعیت X تحقق یابد، آنگاه تحقق یافتن X بهتر از تحقق یافتن هر وضعیت دیگری مانند Y است، درصورتی که Y در ناسازگاری با X باشد.

2. اگر خدا تمایل داشته باشد که وضعیت S تحقق یابد (همانگونه که در استدلال الف ادعا میشود) و خداوند همچنین تمایل داشته باشد وضعیت T که وضعیتی ناسازگار با وضعیت S است تحقق یابد، آنگاه تحقق یافتن S بهتر از تحقق یافتن T است و تحقق یافتن T بهتر از تحقق یافتن S است.

3- این درست نیست که که تحقق وضعیت S بهتر از تحقق وضعیت T باشد و تحقق وضعیت T برتر از تحقق وضعیت S باشد، چون این یک تناقض است.  (در نتیجه 2 باطل است).

4- بنابر این، اینگونه نیست که خدا تمایل داشته باشد وضعیت T و S هردو تحقق یابند، درصورتی که S و T با یکدیگر ناسازگار باشند.

از آنجا که این استدلال هیچ ارتباطی با طبیعت و چیستی وضعیت های S و T ندارد، اگر درست باشد میتواند گزاره «خدا نمیتواند تمایلات ناسازگار یا متناقض (تناقض چیست؟) داشته باشد» را که برابری با فرض 1-ج استدلال الف دارد اثبات کند. افزون بر این از آنجا که استدلال ب ارتباطی با کتاب قرآن یا انجیل و تفسیر آنها ندارد میتواند قدرت بسیار بیشتری داشته باشد و فرض 1-ج را که تئودور درنج خود آنرا ضعیف ترین فرض برهانش میداند استقامت فراوان بخشد. در توضیح فرضهای این استدلال کسکولوئلا آورده است:

1.  اگر وضعیتی مانند Y وجود داشته باشد که ناسازگار با وضعیت X باشد و تحقق آن بهتر از تحقق وضعیت X باشد، و اگر خدا تمایلی برای تحقق X داشته باشد آنگاه یا اخلاقمداری و کمال اخلاقی او زیر سوال میرود یا علیم بودن او، زیرا موجودی که کمال اخلاقی دارد هرگز در صورتی که تحقق وضعیتی بهتر از X ممکن باشد تمایلی برای تحقق وضعیت X نخواهد داشت و از طرفی یک موجود علیم در صورتی که وضعیتی بهتر از وضعیت X قابل تصور باشد، حتماً میداند که چنین وضعیتی قابل تحقق یافتن است.

حال ممکن است دو وضعیت X و Y هردو به یک اندازه خوب باشند. در اینصورت هیچ چیزی در مورد X وجود نخواهد داشت که یک موجود علیم تمایل به تحقق X داشته باشد. این مسئله درصورتی روشنتر میشود که فرض کنیم وضعیت ممکن و رقیبی وجود دارد که تحقق آن بسیار بدتر از تحقق وضعیت X یا Y باشد. در چنین صورتی به نظر میرسد که یک موجود علیم و کامل از لحاظ اخلاقی به تحقق (X یا Y) تمایل خواهد داشت، یعنی به تحقق یکی از این دو وضعیت تمایل خواهد داشت نه هردوی آنها، زیرا هیچ دلیلی باقی نخواهند ماند که به تحقق هرکدام بطور مستقل تمایل داشته داشته باشد (و خردمند بودن خدا این را معنی میدهد که خدا کاری بی دلیل نمیکند).

2- این فرض از فرض 1 پیروی میکند، مقدمه این فرض، فرض میکند که خداوند تمایل به تحقق دو وضعیت متناقض با یکدیگر را دارد. این فرض انجام میشود تا بعدا با نفی آن نشان داده شود خدا نمیتواند تمایلات ناسازگار با یکدیگر داشته باشد.

3- از انجا که ما در مورد ارزش کلی سخن میگوییم باید 3 را قبول کنیم، هرچند ممکن است تحقق وضعیت S در تمامی زمینه ها و جنبه ها برتر از وضعیت T نباشد و برعکس، هرگز نمیتوان گفت S بطور کلی با در نظر گرفتن تمام جوانب (که یک موجود علیم حتما تمام آن جوانب را میداند) برتر از وضعیت T است و در عین حال وضعیت T در تمامی جوانب برتر و بطور کلی برتر از S است، زیرا این یک تناقض است.

4- این فرض نیز بطور خودکار از فرضهای قبلی نتیجه میشود.

در ادامه به شبهاتی که به فرضهای این برهان وارد شده است خواهیم پرداخت.

شبهات

عمده ترین پاسخی که منتقدین این برهان  به آن چنگ زده اند مسئله سنت های الهی است که در زبان انگلیسی از آن با فرنام «Theodicy» یاد میشود. کلمه تئودیسی از ریشه یونانی تئو به معنی خدا و دیسی به معنی عدالت می آید. منتقدین با مطرح کردن این سنت ها تلاش میکنند نشان دهند که فرض 1-ج باطل است. در اینجا لازم است به عمده ترین این سنت ها بپردازیم و نشان دهیم که این سنت ها نمیتوانند برهان پنهانی الهی یا بی اعتقادی را رد کنند.

سنت اختیار

سنت اختیار احتمالا رایج ترین شبهه ای است که به این برهان وارد میشود. این شبهه در حمله به فرض 1-ج مطرح میشود تا نشان دهد چیزی به غیر از تحقق وضعیت S نیز وجود دارد که تحقق یافتن آن نسبت به تحقق یافتن وضعیت S ارجحیت دارد و آن مختار بودن انسانها است. از نظر کسانی که این شبهه را مطرح میکنند خدا میخواسته است که انسانها از روی اختیار و نه از روی هرگونه جبری به مجموعه گزاره های P ایمان بیاورند. از طرفی اگر او هریک از کارهایی که خداباوران آنرا فوق العاده میدانند (و در توضیح فرض 1- الف برخی از آنها را پیشنهاد کردیم) را انجام میداد، این بنوعی اختیار را از انسان ها میگرفت و انها را مجبور به ایمان آوردن به گزاره های P میکرد. پس بنابر این شبهه، فرض 1- ج باطل است و در نتیجه کل استدلال الف باطل است.

به این حمله دفاع های متنوعی وارد است و به شیوه های مختلفی میتوان به آن پاسخ داد، نخستین و آشکار ترین آنها این است که معلوم نیست اساساً چرا مدافعان سنت اختیار فکر میکنند تحقق وضعیت S در تناقض با اختیار انسانها است، زیرا در صورتی که خواست انسانها این باشد که S تحقق بخشد دیگر تناقضی میان اختیار انسانی و تحقق وضعیت S وجود نخواهد داشت. چرا باید نشان دادن این نشانه ها به مردمی که خواهان دانستن حقیقت هستند با اختیار در تناقض باشد؟ به نظر میرسد اگر خواست مردم این باشد که حقایق را بدانند نشان دادن نشانه هایی آشکار به آنها نه تنها در تناقض با اختیار آنها نیست بلکه تایید اختیار آنهاست. حتی ارسال افکار بطور مستقیم به ذهن افراد و تماس مستقیم با آنها (چیزی مانند وحی) نیز نمیتواند در صورتی که آن افراد خود خواهان دریافت حقایق باشند با اختیار آنها در تناقض باشد، بلکه بر عکس در سازگاری با آن خواهد بود. بعنوان مثال فرض کنید خداوند مقدار زیادی پول را در حساب کسی که مایل است وجود او را تحقیق کند واریز کند، آیا اینکار در تناقض با اختیار آن شخص است؟ خیر بلکه اینکار به این اراده آن شخص کمک میکند و در نتیجه اختیار او را تایید میکند. افزون بر این همانطور که در توضیحات فرض 1- الف آورده شد، راه های متعددی وجود دارد که خدا بتواند بواسطه آنها وضعیت S را تحقق بخشد، او حتی لازم نیست بطور مستقیم به آنها پیامی را القا کند، و این کاملا مسخره است اگر شخصی بگوید در هر صورتی اگر خدا چنین بکند اختیار انسانها را از بین برده است، این ادعا برابر با آن است که بگوییم هرگاه به هر شخصی مدرکی نشان داده شود اختیار او از بین رفته است و این ادعا بسیار مضحک است.

باورهای مردم همیشه توسط آنچه میبینند و میشنوند و میخوانند تغییر میکند، اما به اختیار آنها لطمه ای وارد نمیشود. حتی اجرا شدن معجزات بزرگ نیز تداخلی با اختیار انسانها ایجاد نمیکند، مردم میخواهند که حقیقت را بدانند، بطور مشخص آنها میخواهند بدانند که جهان چگونه برپا شده است. انجام دادن معجزه تنها به این خواسته آنها جامه عمل پوشاندن است و به هیچ عنوان نمیتواند در تناقض با اختیار آنها باشد. بنابر این روشن است که سنت اختیار نمیتواند فرض 1- ج را باطل کند. در حقیقت اگر کسی درک درستی از برهان داشته باشد خواهد فهمید که این برهان کاملا بی ارتباط با مسئله اختیار است.

حتی اگر فرض کنیم نشان دادن نشانه ها به افراد اختیار آنها را در تصمیم گیری در مورد خدا از بین خواهد برد باز هم به نظر میرسد مردم از باورمند بودن به خدا در صورتی که او واقعا وجود داشته باشد سود خواهند برد. یک خدای مهربان و اخلاقمدار که بخواهد مردم واقعا هدایت شوند و خیر بندگانش را میخواهد نباید بخاطر اینکه مقداری از اختیار بندگانش سلب میشود آنها را برای همیشه روانه جهنم کند و بدبختی را بر آنها حاکم کند. بنابر این حتی اگر این برهان با اختیار رابطه ای نیز میداشت هنوز سنت اختیار نمیتوانست آنرا رد کند. زیرا مشخص نیست تداخل تحقق وضعیت S با اختیار انسانها بخودی خود نمیتواند نشان دهد که چرا خدا نمی بایست در صورتی که وجود داشته باشد چنین کاری کند.

اعتراضات دیگری بر اعتراض سنت اختیار وارد است و یکی از آنها این است که به نظر میرسد این اعتراض مدعی آن باشد که خدا از مردم انتظار خردگرا بودن را ندارد و از آنها انتظار دارد که بگونه نابخردانه ای به مجموعه گزاره های P باور داشته باشند، بدون اینکه شواهد و مدارک معتبر و درستی در اختیار آنها باشد. چرا خدا باید چنین چیزی بخواهد؟ چرا یک موجود عاقل و خردمند موجوداتی از شکل خود بیافریند و از آنها انتظار داشته باشد که احمقانه رفتار کنند؟ از این گذشته روشن نیست مردم قرار است چگونه در غیاب شواهد خوب به درست بودن مجموعه گزاره های P باورمند شوند. آیا انتخاب یک باور دینی درست تنها باید نتیجه حدس و گمان باشد؟ آیا سعادت اخروی انسانها در نزد خدا یک لاتاری بزرگ کیهانی است؟ اگر خدا وجود داشته باشد، وی چرا باید چنین چیزی را خواستار باشد؟

افزون بر این اعتراضات به نظر میرسد کتابهای دینی مانند قرآن و انجیل از اتفاقهای ماوراء طبیعی زیادی سخن میگویند که در زمان های پیشین برای مردمان مختلفی اتفاق افتاده است، چگونه است که اگر این اتفاقها با اختیار ناسازگاری دارند، خداوند اختیار را از آن افراد گرفته است ولی دیگر چنین کاری نمیکند؟ مدافع سنت اختیار باید شرح دهد که چگونه از بین بردن اختیار در دورانی که قرار است ماجراهای ماوراء طبیعی قرآن اتفاق افتاده باشند مجاز بوده است ولی دیگر مجاز نیست؟ چرا در آن موقع خداوند چنین میلی داشته است اما دیگر چنین میلی ندارد؟

همچنین ادعای اینکه خداوند نمیخواهد اختیار را از انسانها بگیرد در تناقض با آموزه های انجیلی و قرآنی هست. اقوام زیادی بوده اند که به خواست خدا قتل عام شده اند، قوم نوح، و قوم عاد بعنوان مثال کاملا نیست شدند، و نیست شدن برابر با گرفتن اختیار از آنها بوده است، آنها قطعاً نمیخواستند که بمیرند، حال چگونه است که بعضی اوقات گرفتن اختیار از انسانها جایز و ممکن است اما مدافع سنت اختیار اصرار دارد که این اتفاق نمی افتد؟

در نهایت اساساً وجود اختیار در صورت وجود خدا مسئله ای است که در آن بسیار جای شک وجود دارد، خداباور باید ابتدا نشان دهد که وجود خدا با وجود اختیار برای انسانها در تناقض نیست، بعد آغاز به تقریر دفاع سنت اختیار بکند، برای اثبات اینکه اختیار در صورت وجود خدا نمیتواند وجود داشته باشد به نوشتاری با فرنام «تناقض اختیار و وجود خدا» مراجعه کنید.

نتیجه آنکه سنت اختیار نمیتواند مشکلی را برای این برهان ایجاد کند و 1-ج را باطل کند.

سنت الهی نادانسته

سنت الهی نادانسته احتمالاً آخرین حربه ای است که خداباوران در رد این برهان بدان چنگ خواهند زد. مدافعین این سنت این ادعا را دارند که ممکن است سنت الهی نادانسته ای وجود داشته باشد که بواسطه آن خداوند ترجیح بدهد اهداف دیگری را بر هدف تحقق وضعیت S ترجیح دهد. در پاسخ به این پرسش که آن سنت نادانسته چیست، خداباور خواهد گفت که او از چیستی این سنت اطلاعی ندارد، زیرا خدا هنوز آنرا به بشریت اعلام نکرده است. مدافع این سنت نیز فرض 1-ج را هدف گرفته است.

در پاسخ به شبهه میتوان گفت نخست اینکه اگر ما «نمیدانیم که سنت الهی نادانسته ای وجود دارد»، هرگز به این معنی نیست که «سنتی نادانسته وجود دارد»، ندانستن ما تنها به معنی ندانستن است، نمیتوانیم بگوییم ما نمیدانیم ولی چنین سنتی وجود دارد. اگر اینگونه ادعای مطرح شود، مدعی تنها مرتکب مغلطه «مصادره به مطلوب» شده است یعنی فرض کرده است خدایی وجود دارد و چون او وجود دارد قطعاً سنتی نیز وجود دارد، در حالی که وجود داشتن یا عدم وجود او مطلوب این برهان است و خداباور نمیتواند تنها آنرا مصادره کند و وجود خدا را درست فرض کند.

دوم اینکه اگر هم فرض کنیم چنین سنتی ممکن است وجود داشته باشد، میتوانیم همچنین فرض کنیم که پاسخی نیز برای آن وجود داشته باشد و نشان بدهد که آن سنت نیز نمیتواند اثبات کند تمام شرهای موجود در دنیا شرهای اخلاقی هستند. بالاخره فرض کردن تنها در انحصار خداباوران که نیست!

سوم اینکه اگر فرض کنیم خدایی وجود داشته باشد و چنین سنتی وجود داشته باشد قابل تصور نیست که خداوند بخواهد آن سنت را و چیستی آنرا اعلام نکند زیرا با اینکار خود سرنوشت بسیار تلخ و ظالمانه ای را برای انسانها رقم زده است و این کار کاملا غیر اخلاقی است.

چهارم اینکه تا زمانی که این سنت نادانسته دانسته نشود، جایگاه خردگرایی در انکار و نفی وجود خدا خواهد بود. خداباور با این اعتراض خود تنها در واقع میگوید «خدا وجود دارد اما ما نمیدانیم چرا»، یعنی به عبارت دیگر خرد خویش را زیر سوال میبرد، که خوب البته «برهان» برای کسی اقامه میشود که عقلانیت و خرد را و اصالت آنرا قبول دارد نه برای انسانهای نیمه عاقل.

پنجم اینکه اگر اینگونه فرضهای نادانسته مجاز هستند، بیخدا نیز میتواند ادعا کند که «برهانی بسیار قوی علیه وجود خدا وجود دارد ولی من آنرا نمیدانم» و بعد بیخدایی را از آن نتیجه بگیرد.

در نتیجه سنت نادانسته نیز نمیتواند 1-ج را رد کرده و برهان را باطل سازد.

نتیجه گیری

روشن است که اگر خدایی وجود داشت و اعتقاد داشتن به او سودمند میبود، او هرگز نباید پنهان میشد و باید بگونه ای شواهد و مدارک و نشانه ها از خود باقی میگذاشت که دست کم اکثر مردم به وجود او و برنامه ای که او برای حیات در نظر گرفته است معتقد باشند. این برهان را میتوان با اندکی تغییر به گونه ای بیان کرد که وجود خدای تمامی ادیان را و هر خدایی که باور داشتن به او سودمند باشد و او دارای کمال اخلاقی و سایر ویژگیهای استاندارد خدا باشد شامل شود. لذا از پنهان بودن خدا و همچنین وجود بی اعتقادی نسبت به خدایان مشخص هر دینی میتوان  نتیجه گرفت که خدایی وجود ندارد و خدا تنها ساخته ذهن انسان است. خدای پنهان در حقیقت آخرین بتی است که انسان از جنس توهم خویش تراشیده است، اما این بت نیز مانند سایر بت ها شکستنی است و باید با احتیاط از خطر برخورد با خرد حمل شود.

منابع

* برهان پنهانی الهی در دوران اخیر بیش از هرکس دیگری توسط تئودور درنج (Dr.Theodore Drange) تشریح شده است، دفاعیات او از این برهان را میتوانید در کتاب خود او با فرنام The Arguments From Evil and Nonbelief و همچنین کتاب تازه تری که به ویرایش مایکل مارتین با فرنام «The improbability of god» نوشته شده است بیابید. این نوشتار تماماً بر همین دو اثر تئودور درنج از فلاسفه بیخدا مبتنی است.

1- عبارت الله علی کل شیء قدیر در آیات (2:20, 2:106, 2:109, 2:148, 2:259, 2:284, 3:26, 3:29, 3:165, 3:189, 5:17, 5:19, 5:40, 5:120, 6:17, 8:41, 9:39, 11:4, 16:77, 22:6, 24:45, 29:20, 30:50, 33:27, 35:1, 41:39, 42:9, 46:33, 48:21, 57:2, 59:6, 64:1, 65:12, 66:8, 67:1) 35 بار تکرار شده است. همچنین مشتقات قدیر مانند مقتدر (18:45, 54:42, 54:55) قادرین (75:4, 75:40) قادرون (23:18, 23:95, 70:40, 77:23)، مقتدرون (43:42) و قادر (6:37, 6:65, 17:99, 36, 81, 46:33, 86:8) در آیات دیگر به الله در قرآن نسبت داده شده اند. در انجیل و تورات نیز قدیر بودن به خدا در ((Gen.17:1 35:11; Jer.32:17,27; Matt.19:26; Mark 10:27; Luke: 1:37; Rev 1:8,19:6) نسبت داده شده است.

3- برای آشنایی بیشتر با این اصل به نوشتاری با فرنام «A Defense of a Principle of Sufficient Reason» از کوئنتین اسمیت مراجعه کنید.

4- برای رساله او مراجعه شود به Religious studies 32 (1996) : 507-12. Cambridge University Press

رد برهان علیت

نویسنده – اردشیر پاینده

يكي از پرسابقه ترين و مهمترين برهانهاست، و به عقيده ي نگارنده در كنار برهان نظم، مهمترين دلايل اعتقاد بسياري از خداباوران است، و يك سر و گردن بالاتر از ساير برهانها.

آن را در شكل مختصر آكويناسي ميتوان اينگونه بيان كرد :

در ميان پديده ها سلسله أي از علل وجود دارد، و چون تسلسل علل ممكن نيست، بايد علت نخستيني وجود داشته باشد. اين علت نخستين خداست.

البته ممكن است چنين بياني از عليت كمي نا اميد كننده باشد، چرا كه از پيرايه هاي لفظي عاري ست. گوينده آن را بي دليل پيچيده نكرده، و اين مسئله باعث مي شود كه مخاطب در ميان دريايي از كلمات گم نشود و كل استدلال به وضوح در برابرش قرار گيرد. ممكن است آنچه به وضوح ديده مي شود چندان باب طبع نباشد، ولي اصل ماجراست. متاسفانه ما (منظورم شرقیها، و به طور خاص ایرانیهاست) عادت داریم مسایل را پیچیده کنیم، و نه تنها چیزی که پیچیده نباشد را بی دلیل بی ارزش می دانیم، که چیزهای پیچیده را نیز بی دلیل با ارزش می دانیم !

پذيرفتن اينكه پديده أي مي تواند بدون علت باشد مشكل است. بسيار مشكل. ما عادت داريم اينگونه انتظار داشته باشيم كه هر چيزي نياز به علتي داشته باشد. براي علل آن جستجو مي كنيم و آنها را مي يابيم، و اگر هم موفق نشويم، گناه آن را خود به گردن مي گيريم و ايرادي از اصل عليت نمي گيريم. ولي اصل عليت از كجا آمده است ؟ چه اثباتي براي آن داريم ؟

اگر كسي ادعا كند كه عليت جهان شمول نيست، و برخي چيزها مي توانند بدون علت باشند و در نتيجه زنجيره ي علتها تشكيل نمي شود كه لازم باشد براي فرار از تسلسل، از آن وجود خدا را نتيجه بگيريم، ممكن است ادعايش را چندان خوش نداريم، چرا كه تصور چيزي فاقد علت بسيار دور از ذهن مي نمايد.

اين برهان هم مانند بسياري ديگر از برهانها، گرفتار مشكل تحليل موضعي ست. فرض كنيم برهان درست باشد. فرض كنيم اصل عليت جهانشمول باشد. بسيار خوب، حال سوال اساسي را مي پرسيم : علت خدا چيست ؟

اگر قرار باشد خدا علتي داشته باشد، از خدايي خود بركنار مي شود. پس اين جواب ممكن نيست. هم به آن خاطر، هم به اين دليل كه اگر علتي داشته باشد، علتش هم بايد علتي داشته باشد و باز تسلسل به وجود مي آيد. در حالي كه ما براي فرار از تسلسل فرض خدا را پذيرفتيم. پس خدايي كه علت داشته باشد در اين برهان به هيچ وجه قابل قبول نيست، زيرا نمي تواند به مقصود اصلي كه رفع تسلسل است بيانجامد.

اگر قرار باشد خدا علتي نداشته باشد چطور ؟ اين حالت به اين معناست كه عليت جهانشمول نيست. يعني چيز يا چيزهايي وجود دارند كه نياز به علت ندارند. ولي يكي از مقدماتي كه باعث شد به فرض وجود خدا برسيم جهانشمول بودن عليت بود. اگر عليت جهانشمول نباشد، باز هم زنجيره أي كه تصور مي كرديم ما را به خدا مي رساند تشكيل نمي شود.

پس چه مي شود ؟

«به نظر» مي آمد كه ايده ي خدا درمان اين تناقض بزرگ است، در حالي كه با تحليلي كاملتر در مي يابيم اين ايده كه براي رفع تناقض ساخته شد، خود نيز گرفتار آن تناقض است.

نتيجه گيري درست اين است كه تصور عليت در شكل جهانشمول آن ممكن نيست. دست كم بدون پذيرفتن تسلسل امكان ندارد. عليت نميتواند جهانشمول باشد. اگر جز اين عمل كنيم، به تناقض مي رسيم، و اين برهان اين تناقض را دست آويزي براي رسيدن به خدا قرار داده است، در حالي كه اگر بعد از اين نتيجه گيري باز هم تحليل را ادامه دهيم، ميبينيم كه باز هم تناقض وجود دارد. پس تناقض اوليه در فرض وجود جهاني بي خدا نبوده است، در تصور ما از عليت بوده است.

اگر كسي ادعا كند كه جهان علتي ندارد، با اعتراض خداباور روبرو مي شود كه چطور مي توان آن را بدون علت تصور كرد ؟! در حالي كه خداباور به جاي آن به وجود خدايي باور دارد كه علت اين جهان است، و در عوض خود علتي ندارد ! پس تفاوت در چيست ؟

تصور ما از عليت، به شكلي كه پذيرفته ايم، چيزيست كه ساخته و پرداخته ي محيط اطراف ماست. اگر قرار باشد پا را از مرزهاي جهان معمولمان بيرون بگذاريم چطور ؟ آيا باز هم آنچه از طريق جهان معمول كسب كرده ايم اعتبار خواهد داشت ؟

تجربه خلاف اين را نشان مي دهد. هنگامي كه انسان به جهان بسيار كوچك وارد شد، با شكل ديگري از عليت برخورد كرد. بيان كلاسيك عليت كه ميگفت «پديده هاي مشابه علت هاي مشابهي دارند» (و هنوز نیز در بین بسیاری رایج است) در اين جهان معتبر نيست. بله، واقعا معتبر نيست، در حالي كه باور معمول و روزمره ي ما خلاف آن حكم مي كند. اگر قرار باشد از سوي ديگر حركت كنيم و قصد داشته باشيم درباره ي كل جهان قضاوت كنيم چطور ؟ آيا باز هم تصور مي كنيم باورهاي روزمره مان صادق است، يا اينكه انتظار روابط غير منتظره أي خواهيم داشت، مانند بار قبل كه به جهان بسيار ريز وارد شديم ؟

تصور جهاني كه علت نداشته باشد براي همه ي ما سخت است. ولي پاسخي هم براي آن نداريم. افسوس كه حتا تصور خدا نيز پاسخ اين مسئله ي بغرنج نيست. اگر خداباور استدلال گر ما قصد داشته باشد از اين ابهام فرار كند، نميتواند به خدا برسد. هيچكدام به جايي نمي رسيم. تنها نتيجه أي كه ميتوانيم بگيريم اين است كه بعضي چيزها را نمي دانيم، بعضي چيزهاي شگفت انگيز وجود دارد، و اينكه برخي ايده هاي فكري ما نياز به اصلاح دارند.

البته جوابي كه از سوي خداباور عليت دوست داده مي شود اين است كه جهان نمي تواند بدون علت باشد، ولي خدا مي تواند. ولي چطور ؟ چه خصوصيتي وجود دارد كه آنها را اينچنين مي كند ؟ قاعدتا جواب مي دهد اينكه جهان ماديست و خدا غير مادي. ولي مگر ما جايي از خصوصيت مادي بودن و غير-غير-مادي بودن جهان براي رسيدن به علت استفاده كرديم ؟ مگر ما جايي عليت را با توجه به خصوصيت ماده ثابت كرديم كه اگر زماني بگوييم چيزي غير مادي وجود دارد (حتا اگر اين تصور درست باشد) از عليت بركنار باشد ؟ اگر قرار به ادعا باشد، من هم می توانم ادعا کنم که ماده میتواند علت نداشته باشد و غیر ماده نمی تواند.

يكي از جوابهايي كه داده ميشود اين است كه خدا علت ندارد، چون ازليست، و جهان علت دارد، چون ازلي نيست و شروعي در زمان دارد. براي اثبات اينكه جهان نميتواند ازلي باشد، معمولا از برهان ترموديناميكي يا بيگ بنگ استفاده مي كنند. با توجه به نادرستي اين دو دليل، فرض ناممكن بودن جهاني ازلي غيرقابل قبول خواهد بود، و اين دفاع از عليت رد مي شود.

ممکن است بگویند به این علت جهان نمی تواند چیزی بی علت درون خود داشته باشد، در حالی که خدا می تواند، که خدا بسیط است و هیچ جزئی در جهان اینگونه نیست، و چیزی که بسیط نباشد چون حداقل نیاز به علتی برای جمع شدن اجزایش گرد هم دارد، نمی تواند فاقد علت باشد. گذشته از اینکه بسیط دانستن چیزی تا چه حد می تواند مشکل به بار آورد، می توان گفت برخی از اجزای مادی جهان بسیط بوده اند، و آغازگر زنجیره ی علل جهان. آخرین اعتراضی که می تواند بشود این است که ماده نمی تواند بسیط باشد، و من از آنها دلیل خواهم خواست و آنها هم چیزی نمی توانند بگویند.

این برهان کاملا وابسته به دیدگاهی سنتی از علیت است. دیدگاه بشر در طول تاریخ بسیار تغییر کرده و جور دیگری به علیت نگاه می کند، که با این شیوه ی جدید، نمی توان چنین برهانی را اقامه کرد : تاریخچه علیت.

آیا یک موجود قدیر میتواند وجود داشته باشد؟

نویسنده – آرش بیخدا

پیشگفتار:

قدیر بودن خدا (خداوند چیست؟)  یکی از ویژگیهای انسانی است که انسانها به خدا نسبت داده اند، البته این نظر من بعنوان یک بیخدا در مورد خدا است، زیرا من معتقدم خداوند ساخته ذهن بشر است. انسانها به دلیل اینکه خود در انجام کارها ضعف داشته اند، خدا را بگونه ای تصور کرده اند که همه گونه کاری را میتواند انجام بدهد، یعنی موجودی را در ذهن خود ساخته اند که هیچیک از ضعفهای انسانی را ندارد. بیشتر خداباوران به این ویژگی خدا معتقد هستند. میدانیم که خدا بر اساس تعریفش کامل است یعنی اگر ویژگی داشته باشد در آن ویژگی حد کمال را دارد، یعنی اگر دانشی داشته باشد دانش او به حد کمال است (علیم است)، یعنی همه چیز را میداند، اگر قدرت انجام کاری را داشته باشد، قدرت او به حد کمال است (قدیر است) یعنی همه کارها را میتواند انجام دهد، اگر زیبایی داشته باشد کمال زیبایی را دارد و از همین رو کمتر دین خدا محوری را میتوان یافت که خدا را قدیر یا قادر مطلق نداند. بعنوان مثال در کتاب دینی دین اسلام بیش از صد بار نوشته شده است که خداوند بر همه چیز قادر است، بعنوان مثال:

سوره بقره آیه 20:

… إِنَّ اللَّه عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.

…همانا خداوند بر همه چیز تواناست.

در این نوشتار نشان داده خواهد شد که چرا یک موجود قدیر بر اساس تعاریف رایج میان مردم و فلاسفه دینی قطعا نمیتواند وجود داشته باشد، و همین یک ویژگی که به خدا نسبت داده میشود، باعث میشود وجود داشتن او محال باشد، زیرا وجود یک موجود قدیر به خودی خود متناقض است و یا قدیر بودن با سایر ویژگیهای خدا همچون علیم بودن و چیزهای دیگری در تناقض است و بر اساس اصل تناقض (تناقض چیست؟) موجودی که در ذات خود تناقض داشته باشد نمیتواند وجود داشته باشد، مثلاً یک مثلث گرد نمیتواند وجود داشته باشد، به چنین موجود و چیزی که وجود آن محال باشد ممتنع الوجود گفته میشود. همچنین اگر بین قضیه وجود خدا و قضیه صحیح دیگری تناقض وجود داشته باشد قطعا قضیه وجود خدا بر اساس همان اصل نادرست خواهد بود و  در نتیجه عدم وجود خدا اثبات خواهد شد. برای درک بهتر این روش اثبات عدم وجود خدا، ارائه مثالی مفید واقع خواهد شد.

موجودی به نام آقای تناقض را فرض کنید که اینگونه تعریف میشود:

آقای تناقض، فردی است سبزه، با قد 180 سانتیمتر، او یک مجرد متاهل است، به آب انار علاقه دارد و بسیار مهربان و دوست داشتنی و خوشتیپ است.

یکی از ویژگیهای آقای تناقض این است که او مجرد است، ویژگی دیگر او متاهل بودن او است، این دو ویژگی در تناقض با یکدیگر هستند. یعنی یک انسان نمیتواند در یک زمان هم مجرد باشد و هم متاهل باشد. بنابر این میتوان نتیجه گرفت که اگر آقای تناقض وجود داشته باشد، تناقضی پیش خواهد آمد، و از آنجا که اجماع و ارتفاع نقیضین محال است، از روش برهان خلف میتوان فرض نخستین، یعنی وجود آقای تناقض مردود خواهد شد. در نتیجه میتوان اثبات کرد که آقای تناقض نمیتواند وجود داشته باشد. حال سایر ویژگیهای آقای تناقض اساساً دیگر اهمیتی پیدا نمیکنند، همینکه در تعریف او، تناقضی وجود داشته باشد او ممتنع الوجود خواهد گشت.

اینگونه استدلالها علیه وجود خدا به هیچگونه شهود و مشاهده ای نیاز ندارند و صرفاً استدلالهای منطقی هستند که در مقایسه با براهین شهودی اثبات عدم وجود خدا از قدرت و قطعیت بسیار بالاتری برخوردار هستند.

قدیر بودن و قدرت داشتن بسیار معنی نزدیکی به یکدیگر دارند، اما میان قدرت داشتن و توانستن تفاوت ظریفی وجود دارد که در بحث ما اهمیت پیدا میکند. توانایی داشتن به معنی این است که شخصی بتواند کاری را انجام دهد، مثلاً من میتوانم انسان دیگری را بکشم، این توانایی در بسیاری از انسانها وجود دارد، تمام انسانهایی که دست داشته باشند و فلج نباشند میتوانند ماشه اسلحه ای را بکشند و این کشیده شدن ماشه اسلحه ممکن است موجب کشته شدن یک انسان دیگر بشود. اما بحث قدرت با توانایی اندکی متفاوت است، از این رو که من قدرت کشتن کسی را ندارم، زیرا نخست اینکه من آدمکش نیستم و کشتن یک انسان بر خلاف نظام اخلاقی من است، دوم اینکه کشتن یک انسان میتواند به ضرر من تمام شود. بنابر این وقتی عاملی وجود داشته باشد که جلوی من را بگیرد، توانایی من چندان اهمیتی پیدا نمیکند. در این نوشتار هرگاه از توانایی صحبت میشود منظور همان قدرت داشتن است، یعنی اینکه موجود P قدرت انجام کار E را دارد و یا قدرت تحقق بخشیدن به وضعیت S را دارد اگر و تنها اگر هردو شرط زیر برقرار باشند.

  • (الف) موجود P توانایی انجام کار E یا تحقق بخشیدن به وضعیت S را داشته باشد
  • (ب) هیچ چیزی جلوی P را برای انجام دادن E یا تحقق بخشیدن به S را نگیرد.

در این نوشتار 8 تعریف در مورد قدیر بودن ارائه میشود و نشان داده میشود که تمام این تعاریف دچار اشتباه هستند و تصور کردن موجودی قدیر با هریک از این تعاریف محال است و موجودی با این ویژگی نمیتواند وجود داشته باشد. بیشتر استدلالهای این بخش از کتاب بسیار ارزشمند دکتر مایکل مارتین از مشهور ترین فلاسفه مدافع بیخدایی در عصر ما گرفته شده است (1).

بحث:

وقتی میگوییم شخصی یا موجودی قدیر است منظورمان دقیقا چیست؟ یک موجود قدیر چه ویژگی دارد؟ آشکار است که نخستین تعریف از قدیر بودن که به ذهن هر انسانی میرسد و رایج ترین تعریف در میان عوام و کتابهای سطح پایین از نظر فلسفی مثل قرآن از قدیر می آید این است که:

تعریف 1- موجود الف قدیر است در صورتی که اگر ب یک کار باشد، الف بتواند ب را انجام دهد.

بطور کلی برای رد هر تعریف از قدیر کافی است که یک مثال آورده شود تا نشان داده شود که این تعریف تناقض یا امر غلطی را نتیجه میدهد، یعنی به روش برهان خلف ابتدا فرض میشود که این تعریف درست باشد آنگاه نشان داده خواهد شد که درست فرض کردن این تعریف به یک امر متناقض و یا غیر قابل تصور و عجیب منتهی میشود و نتیجه گرفته خواهد شد که آن تعریف نمیتواند درست باشد، یا بعبارت دیگر وجود موجود قدیر با آن تعریف محال است.

برای اینکه نشان دهیم موجودی قدیر با تعریف 1 از قدیر نمیتواند وجود داشته باشد و وجود آن محال است، تنها و تنها کافی است که یک کار را پیدا کنیم که انجام گرفتن آن توسط موجود 1 محال باشد، اگر چنین کاری را پیدا کنیم نتیجه خواهیم گرفت که حداقل یک کار وجود دارد که موجود الف از پس آن بر نمی آید، بنابر این او قدیر نیست، یا بعبارت دیگر وجود موجودی قدیر محال است.

اگر کسی این تعریف را برای قدیر بودن خدا تایید کند عدم وجود خدا را بلافاصله تایید کرده است زیرا احتمال وجود موجود الف صفر است. بسیاری از کارها هستند که انجام گرفتن آنها محال است، مثلاً محال است کسی بتواند مثلثی رسم کند که مجموعه زوایای داخلی آن بیش از 180 باشد، محال است کسی بتواند عددی را نام ببرد که عددی بزرگتر از آن وجود نداشته باشد، محال است شخصی بتواند عددی را نام ببرد که فرد باشد و قابل تقسیم بر عدد دو باشد، محال است شخصی بتواند حیوانی را خلق کند که حیوان نباشد. محال است شخصی بتواند سیب قرمزی را خلق کند که آن سیب قرمز نباشد. بعبارت دیگر تمام کارهایی که در انجام آنها تناقضاتی وجود دارد کارهایی محال هستند و اگر شخصی یا کتابی بگوید قدیر بودن به معنی این است که موجود قدیر همه کارها را میتواند انجام بدهد، او در واقع گفته است که آن شخص میتواند کارهای محال را انجام دهد، در حالی که کار محال انجام شدنی نیست، بنابر این اگر کسی تعریف 1 را قبول کند، در واقع محال بودن وجود خدا را پذیرفته است و همین مسئله کافی است که نشان دهیم خدای قرآن چون «بر همه چیز قادر است» نمیتواند وجود داشته باشد، و ممتنع الوجود است.

اما خداباور ممکن است بگوید، انتظار انجام کار محال از خدا بیهوده است، اینکه خدا نتواند کار محال انجام دهد از قدیر بودن او کم نمیکند، زیرا یک کار متناقض اساساً یک کار نیست تا خدا بتواند آنرا انجام دهد، تناقض را نمیتوان به چیزی نسبت داد، اگر کسی از خدا بخواهد که کاری متناقض را انجام دهد، در واقع از او خواسته است که «هیچ» را انجام دهد، و این قطعاً به قدیر بودن خدا صدمه ای نمیرساند. این پاسخ تا حدود زیادی قابل تامل است، اینجا است که تعریف 2 از قدیر بودن مطرح میشود:

تعریف 2- موجود الف قدیر است در صورتی که اگر ب کاری منطقاً ممکن باشد، الف بتواند ب را انجام دهد.

اگر تعریف قدیر این باشد دیگر نمیتوان به آن ایراد بالا را گرفت، خداباور تایید کرده است که خدای او بر همه کارها و چیزها قدیر نیست، بلکه بر چیزهای ممکن قدیر است. اما مشکل خداباور با این تغییر تعریف حل نمیشود. بر اساس این تعریف نیز موجود الف هر کاری که منطقاً ممکن است را باید بتواند انجام بدهد و چنین موجودی قابل تصور نیست. برای اینکه نشان دهیم وجود چنین موجودی نیز محال است، بازهم تنها و تنها کافی است یک کار را پیدا کنیم که این موجود نتواند آنرا انجام بدهد. مثال بسیار معروفی در رد وجود موجود قدیر با تعریف 2 وجود دارد که به قضیه خلقت سنگ معروف است.

آیا خدا میتواند سنگی را بسازد که نتواند آنرا از جا بلند کند؟

بر اساس اصل دووالانسی (بیوالانسی) منطق، مقدار حقیقی هر گزاره (قضیه) ای یا درست است یا غلط، بر همین اساس پاسخ به این پرسش نیز باید یا مثبت (آری) باشد یا (خیر).

اگر پاسخ خداباور آری باشد، او تایید کرده است که خدا میتواند این سنگ را بسازد، ولی نمیتواند آنرا بلند کند. یعنی خداباور تایید کرده است که یک کار (بلند کردن سنگ) وجود دارد که خدا از عهده آن بر نمی آید. یعنی ما به مقصود خود رسیده ایم و نشان داده ایم که وجود قدیر با تعریف 2 محال است.

اگر پاسخ خداباور نه باشد، او تایید کرده است که خدا نمیتواند چنین سنگی را بسازد، یعنی او باز هم تایید کرده که حداقل یک کار وجود دارد که خدا از پس آن بر نمی آید، پس باز هم وجود موجودی قدیر با تعریف 2 محال است.

از آنجا که پاسخ این پرسش از دو حالت بالا نمیتواند خارج باشد، وجود قدیر با تعریف 2 قطعاً محال است. مشخص است که این سوال خداباور را کیش و مات میکند و به او نشان میدهد که وجود خدایش غیر ممکن است، و معمولا همین مثال بسیار ساده و روشن برای رد کردن وجود خدا برای افراد عامی و نا آشنا به این بحث کافی است. خدا با این تعریف از قدیر مانند یک مثلث چهار گوش است که وجود آن محال است. بنابر این هرکس معتقد باشد خدا همه کارها را به غیر از کارهای منطقاً غیر ممکن میتواند انجام بدهد در واقع اعتراف کرده است که خدا قطعا نمیتواند وجود داشته باشد و همین مثال کافی است برای اینکه نشان دهیم خدایی که قرآن معرفی میکند نمیتواند وجود داشته باشد.

از این مثال رایج گذشته، بسیارند مثالهای نقضی که میتوان برای رد درستی تعریف 2 آورد، مثلا آیا خدا میتواند بنشیند؟ مطمئناً پاسخ منفی است، زیرا تنها کسی میتواند بنشیند که بدن داشته باشد، خدا چون بدنی ندارد و مادی نیست نمیتواند بنشیند. اما کمترین انتظاری که ما از خدا داریم این است که بتواند حداقل هر آنچه ما انجام میدهیم انجام دهد، اگر ما بتوانیم کارهایی را انجام دهیم که خدا نتواند آنها را انجام دهد آنگاه ما روی چه حسابی باید بپذیریم که خدا موجودی برتر از ما است؟ ممکن است گفته شود همینکه خدا علت بوجود آمدن انسان است نشان میدهد که خدا موجودی برتر است! اما این قابل قبول نیست، پدر و مادر انیشتن نیز علت بوجود آمدن انیشتن بودند، آیا پدر و مادر انیشتن از او برتر بودند؟ اساسا برتری هنگامی مطرح میشود که دو کمیت با یکدیگر مقایسه شوند، وقتی ما دو موجود با کمیت های بسیار مختلف را با یکدیگر مقایسه میکنیم، برتری اساساً دیگر بی معنی است. بعنوان مثال آیا انسان موجودی برتر است یا یوزپلنگ؟ یوزپلنگ میتواند کارهایی بکند که انسان نمیتواند آن کار ها را بکند، مثلاً میتواند با سرعت بسیار بالایی بدود، از آن طرف انسان هم میتواند کارهایی بکند که یوزپلنگ نمیتواند آن کار ها را بکند، مثلاً انسان میتواند نقاشی بکشد، اما یوزپلنگ نمیتواند چنین کند. حال روی چه معیاری میتوان گفت بطور دقیق کدام موجود برتر از موجود دیگر است؟ خیار میوه برتری است یا گلابی؟ آشکار است که نمیتوان اینگونه چیزها را با یکدیگر مقایسه کرد و گفت یکی برتر از دیگری هستند، از همین رو اگر خدا نتواند برخی از کارهایی که ما میتوانیم آنها را انجام دهیم انجام دهد، دیگر دلیلی وجود نخواهد داشت که ما بگوییم خدا برتر از ما است. اگر خدا تمامی کارهایی که ما میتوانیم انجام دهیم را میتوانست انجام دهد و علاوه بر آن کارها کارهای دیگری را نیز میتوانست انجام دهد آنگاه گفتن اینکه خدا موجودی برتر از انسان است میتوانست معنی پیدا کند.

این ایراد ممکن است برای برخی از خداباوران قابل پذیرش نباشد، بعنوان مثال اکثر مسیحیان معتقدند عیسی مسیح خود خدا بوده است و بر روی زمین به شکل یک انسان تجسد یافته است. یعنی مسیحیان این قابلیت را برای خدا قائل هستند که او میتواند به شکل یک انسان در بیاید، آنگاه او میتوان بنشیند. و یا کارهای دیگری که ما انسانها میتوانیم بواسطه بدن داشتنمان انجام دهیم و خدا نمیتواند مانند دوچرخه سواری، پشتک زدن، شنا کردن و غیره را انجام دهد. البته این دیدگاه مورد پذیرش مسلمانان و یهودیان نیست و آنها این باور را کفر آمیز میدانند، اما حتی این مسئله نیز نمیتواند کمکی به خداباوران بکند، حتی اگر خدا بتواند به شکل یک انسان در بیاید، بازهم به دلیل کمالی که در اخلاق دارد نمیتواند تمام کارهایی که انسانها میتوانند بکنند را انجام دهد. مثلاً انسانها میتوانند مواد مخدر مصرف کنند، شهوت، طمع، حسادت و غیره داشته باشند، و تمام این کارها از روی ضعف های اخلاقی انسانها بر می آیند، اگر خدا به شکل یک انسان در بیاید او این ضعف ها را نخواهد داشت (اگر داشته باشد دیگر خدا نیست)، از این رو بازهم کارهایی وجود دارند که ما میتوانیم انجام دهیم و خدا نمیتواند، و باز هم این پرسش مطرح میشود که روی چه حسابی باید خدا را برتر از انسانها تصور کرد.

اما خداباوران پخته تر این مثال ها را باطل میدانند و معتقدند با این مثال نمیتوان وجود خدای آنها را رد کرد، پاسخی که این خداباوران ممکن است به این پرسش بدهند این است که خدا نمیتواند چنین کاری بکند، اما این ناتوانی قدیر بودن او را زیر سوال نمیبرد چون تعریف ما از قدیر تعریف دیگری است، اینجا است که به تعریف سوم از قدیر میرسیم:

تعریف 3- موجود الف قدیر است در صورتی که اگر ب کاری منطقاً ممکن باشد و ب در تناقض با ذات موجود الف نباشد، الف بتواند ب را انجام دهد.

خداباور ممکن است بگوید ساختن سنگی که قابل بلند کردن نباشد برای خدا غیر ممکن است زیرا او به دلیل قدیر بودن قادر به بلند کردن هر سنگی است، بنابر این، مسئله خلقت سنگ نیز نمیتواند محال بودن وجود خدا را نشان دهد، درست است که خدا نمیتواند چنین سنگی را خلق کند اما او همچنان قدیر است زیرا هر کاری که با ذات او و دیگر ویژگیهای او در تناقض نباشد را میتواند انجام دهد.

اما آیا این تعریف از قدیر بودن از خداباور قابل پذیرش است؟ یکبار دیگر تعریف شماره 3 را با دقت مطالعه کنید، بر اساس این تعریف انسانها نیز قدیر هستند، زیرا انسانها نیز میتوانند تمام کارهایی منطقاً ممکن که در تناقض با ذاتشان نیست را انجام دهند، مثلا درست است که انسانها نمیتوانند با سرعت 5 کیلومتر در ثانیه بدوند ولی این از قدیر بودن انسانها چیزی کم نمیکند، زیرا دویدن با چنین سرعتی در تناقض با ذات انسانها است ولی این باعث نمیشود که انسانها قادر مطلق نباشند، زیرا بر اساس تعریف 3 انسانها نیز قادر مطلق هستند.

این مسئله تنها با قدیر بودن انسانها تمام نمیشود، برای اینکه نشان دهیم چقدر تعریف شماره 3 اشکال دارد، کافی است موجودی را تصور کنید به نام آقای بینی. آقای بینی، یک بینی به طول 5 متر دارد و طبیعت و ذات او بگونه ای است که تنها کاری که میتواند بکند خاراندن بینیش است. بر اساس تعریف 3 آقای بینی نیز درست مانند خدای خداباوران یک موجود قدیر و قادر مطلق است.

در حقیقت بر اساس تعریف 3 تمام موجوداتی که وجود دارند قدیر هستند، تمام موجودات میتوانند تاجایی که کاری با ذات آنها در تناقض نباشد آن کارها را انجام دهند، بنابر این تعریف شماره 3 نیز چنگی به دل نمیزند، اگر تعریف قدیر بودن این است، اساساً بی معنی است که شخصی بگوید خدا قدیر است زیرا همه قدیر هستند، و باید تصور داشته باشیم که تعریف خدا باید بگونه ای باشد که تنها یک موجود را بتوان با آن ویژگیها تصور کرد. از این گذشته اگر خدا نیز اینقدر شباهت به سایر موجودات دارد چرا باید او را برتر از سایر موجودات دانست و او را لایق پرستش دانست؟

البته مسئله باز هم به اینجا ختم نمیشود، فلاسفه خداباور برای فرار از این مشکلات، تعاریف بسیار پیچیده تری از قدیر را ارائه داده اند تا نشان دهند که موجودی قدیر میتواند وجود داشته باشد و همچنین چنین موجودی لایق پرستش و تقدیس نیز هست. در ادامه به تعاریفی که چهار تن از فلاسفه مشهور معاصر خداباور از قدیر داده اند اشاره خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که چرا این تعاریف نیز قابل قبول نیستند و همچنان اعتقاد داشتن به وجود خدایی که قدیر است نابخردانه است زیرا چنین خدایی منطقاً نمیتواند وجود داشته باشد.

دکتر ریچارد سوینبرن (Richard Swinburne) تعریف زیر را از قدیر داده است،

تعریف 4- شخصی مانند P، در زمان t، قدیر است، اگر و تنها اگر P قادر باشد، موقعیت منطقاً ممکن x را در زمانی پس از t تحقق بخشد، در صورتیکه تحقق آن این معنی را نرساند که P ، x را در زمان t انجام نداده، و درصورتی که P معتقد نباشد که P دلایلی کافی برای انصراف از تحقق x داشته باشد.

تعریف سوینبرن از قدیر همانگونه که در بالا آمده است بسیار پیچیده است، شاید تصور کنید که برای چه تعریف قدیر باید اینقدر پیچیده باشد، سوینبرن گمان میکند با این تعریف مشکلات بسیاری را حل میکند و چنین موجودی امکان وجود پیدا میکند اما نشان خواهیم داد که تعریف او از قدیر نیز مشکلات خاص خودش را دارد و باز هم نمیتواند نشان دهد که وجود چنین موجودی ممکن است، اما پیش از شرح برخی از مشکلات تعریف سوینبرن، باید تعریف او را اندکی شرح دهیم،

1) نخستین چیزی که در مورد تعریف 4 به نظر می آید این است که تعریف قدیر از قابلیت انجام یک کار به قابلیت تحقق بخشیدن یک موقعیت تغییر یافته است، سوینبرن معتقد است به مجرد اینکه قدیر را به معنی قابلیت انجام یک کار تعریف کنیم، کارهایی بوجود خواهند آمد که تنها اشخاص خاصی میتوانند آنها را انجام دهند، بعنوان مثال تنها یک موجود دارای بدن میتواند برقصد، و تعریف 4 باید این مشکل را حل کند، لذا تعریفی از قدیر که به انجام کار اشاره بکند باعث خواهد شد که وجود چنین موجودی محال گردد.

2) متغییر های زمانی در تعریف 4 برای این بوجود آمده اند که مشکل دیگری را حل کنند. بدون این متغییر ها موجودی که در زمان t وجود دارد باید بتواند کارهایی را در زمانی پیش از t انجام دهد، سوینبرن معتقد است اینکه کسی بتواند کارهایی را در گذشته انجام دهد منطقا غیر ممکن و لذا محال است. بنابر این اگر تعریف قدیر یک متغییر زمانی را نیز در بر نگیرد، وجود قدیر محال خواهد بود.

3) تعریف 4 اشاره میکند که تحقق وضعیت x باید منطقاً ممکن باشد، زیرا اگر این شرط وجود نداشته باشد، تعریف قدیر به این معنی خواهد بود که P کارهای غیر ممکن را نیز انجام دهد و این نابخردانه است، لذا اگر تعریف قدیر این شرط را که در بحث تعریف 1 نمونه هایی برای توضیح آن آوردیم نداشته باشد، وجود موجود قدیر محال خواهد شد.

4) عبارت «در صورتیکه تحقق آن این معنی را نرساند که P ، x را در زمان t انجام نداده» که در تعریف 4 گنجانده شده است از آن جهت ضرورت دارد که اگر این شرط وجود نمیداشت، ممکن بود تصور شود X بدون علت رخ داده یا علتش P نبوده است، زیرا این قابل تصور نیست که P وضعیت X را تحقق بخشد در صورتی که علت بودن P برای X محال باشد.

5) آخرین عبارت، یعنی «P معتقد نباشد که P دلایلی کافی برای انصراف از تحقق x داشته باشد» از این جهت ضرورت دارد که قدیر بودن را سازگار با مختار بودن بکند. به نظر سوینبرن یک موجود مختار «تنها در صورتی میتواند عملی را انجام دهد که او باور داشته باشد هیچ دلیل مهمی برای انصراف از انجام آن عمل نداشته باشد» اگر موجودی عملی را انجام دهد که دلایل کافی برای انجام ندادن آن عمل داشته باشد، او عملی نابخردانه را انجام داده و این در تناقض با مختار کامل بودن است.

سوینبرن خود نیز معترف است که این تعریف او قدیر را بسیار محدود تر از برداشت عامیانه از قدیر میکند، اما او معتقد است که این شرایط و محدودیت ها چیزی از خدا نمیکاهد و او را همچنان لایق پرستش و ستایش نگاه میدارد، بنابر این سوینبرن با این تعریف خود نه تنها تایید میکند که خدای قدیر آنگونه که معمولا شناخته میشود نه تنها وجود ندارد بلکه نمیتواند هم وجود داشته باشد، یعنی ممتنع الوجود است.

سوینبرن گفته است از نگر او خدا در صورتی خدا است و لایق ستایش شدن است که:

نخست برای اینکه او موجودی برتر باشد و منبع نهایی درستی باشد، او باید کاملا مختار باشد، زیرا اگر او به هر صورتی مجبور شود که از قدرتش استفاده کند، تسلط و خدایی دیگر تماماً متعلق به او نخواهد بود (عامل دیگری رفتار او را تعیین خواهد کرد)، بنابر این به همین دلیل هیچ محدودیتی غیر از منطق نباید برای خدا وجود داشته باشد، زیرا در آن صورت خدایی او برتر نخواهد بود. این به این معنی است که قدیر بودن خدا باید بر اساس تعریف من (تعریف-4) باشد.

نخستین مشکل این طرز تفکر سوینبرن این است که بنابر تعریف 4، محدودیت هایی به غیر از منطق نیز برای قدرت خدا وجود دارد، زیرا همانگونه که در تعریف 4 هم دیدیم، قدرت خداعلاوه بر منطق توسط اختیار او نیز محدود شده است. بنابر این سوینبرن اشتباه میکند که میگوید اگر قدیر را با تعریف 4 تعریف کنیم، خدا لایق پرسش و ستایش شدن است، خدا باید به نحوه ای قوی تر از تعریف 4 قدیر باشد که لایق پرستش شدن باشد. بعنوان مثال اگر خدا با تعریف زیر، قدیر باشد، او بر اساس نظر سوینبرن لایق پرستش شدن است:

تعریف 5- شخصی مانند P، در زمان t، قدیر است، اگر و تنها اگر P قادر باشد، موقعیت منطقاً ممکن x را در زمانی پس از t تحقق بخشد، در صورتیکه تحقق آن این معنی را نرساند که P ،x را در زمان t تحقق نداده باشد.

در تعریف بالا ما تنها مورد 5 ام را حذف کردیم، ولی قبلاً توضیح دادیم که اگر این عبارت یعنی P معتقد نباشد که P دلایلی کافی برای انصراف از تحقق x داشته باشد» حذف شود وجود قدیر محال میشود، زیرا او دیگر مختار نخواهد بود، و اگر هم این عبارت حذف نشود، نشان دادیم که به گفته خود سوینبرن (که ایده درستی هم هست) خدا دیگر لایق پرستش نخواهد بود. یعنی در هر دو حالت خدا دچار مشکلات بزرگ خواهد شد.

اشکالات دیگری نیز به تعریف سوینبرن از قدیر وارد است، ریچارد لا کرویکس (Richard La Croix) این مشکلات را نشان داده است، با توجه به تعریف 4 قدیر بودن خدا با علیم بودن او در تناقض میشود.

تصور کنید موقعیت S1 تحقق یافته باشد، و موقعیت S1 این ویژگی را دارد که تنها یک موجودی که هرگز علیم نبوده است آنرا تحقق بخشیده باشد. به نظر میرسد تعریف سوینبرن (تعریف 4)  اینگونه معنی میدهد که موجود قدیر P، در زمان t، قدیر است، اگر و تنها اگر P قادر باشد، موقعیت منطقاً ممکن S1 را در زمانی پس از t تحقق بخشد. بنابر این وقتی موجود قدیر حالت S1 را تحقق بخشد، چون تعریف S1 این بوده است که تنها یک موجود غیر علیم میتوانسته است آن موقعیت را بوجود بیاورد، میتوان نتیجه گرفت که آن موجود قدیر قطعاً علیم نیست، زیرا همانگونه که گفتیم S1 این ویژگی را دارد که تنها یک موجود غیر علیم میتواند باعث آن شده باشد. از آنجا که تعریف 4 برای تمام موجودات است، برای خدا نیز هست، یعنی اگر بنابر این تعریف خدا قدیر باشد، او قطعا نمیتواند علیم باشد. استدلالهای شبیه به همین استدلال نیز میتوان آورد تا نشان داد که خدا بی بدن، بسیط، غیر قابل تغییر نیست و سایر ویژگی هایی که به خدا نسبت داده میشود را نیز ندارد، یا بعبارت دیگر علیم بودن او در تناقض با سایر ویژگیهای اوست و این نیز باز وجود او را محال میکند. برای اینکه این روش رد کردن اینگونه تعریف ها روشنتر شود لازم است مثالی آورده شود.

سمور آبی موجودی است که در رودخانه ها سد درست میکند و باعث جمع شدن آب میشود، برخی اوقات این سد سازی او باعث سیل آمدن در یک منطقه میشود زیرا یا اینکه سد او شکسته میشود و یا اینکه جمع شدن آب پشت سد باعث زیر آب رفتن مناطقی که قبلاً زیر آب نبوده اند میشود. فرض کنید دشتی با فرنام «دشت پنهان» وجود دارد که در آن در اثر خطایی که یک سمور آبی در سد سازی انجام داده است سیل آمده باشد. سمور آبی یک موجود علیم نیست، یعنی او بسیاری از دانستنی ها را که سایرین آنها را میدانند، نمیداند، از همین رو است که او در کارهایش دچار خطا میشود. سمور آبی نه تنها موجودی علیم نیست، بلکه هرگز هم موجودی علیم نبوده است و اگر سمور آبی موجودی علیم میبود هرگز چنین خطایی نمیکرد و در نتیجه سیلی نیز به راه نمی افتاد، لذا اینگونه وضعیت ها را تنها و تنها موجوداتی که علیم نیستند و هرگز علیم نبوده اند میتوانند تحقق بخشند، زیرا موجود علیم در انجام کارهایش خطایی را مرکتب نمیشود. این وضعیت (سیل آمدن) یک مثال از همانگونه وضعیت هایی است که در بالا از آن با S1 یاد شده است.

برای اینکه اینگونه مشکلات رفع شوند ممکن است شخصی اینگونه از تعریف 4 دفاع کند که بگوید S1 شرایط منطقاً ممکنی نیست،  یا اینکه بگوید توضیح S1 نشان میدهد که P وضعیت S1 را در زمان t تحقق نبخشیده است.

در مورد دفاع نخست میتوان گفت که، S1 قطعا اینگونه به نظر میرسد که به آن صورتی که منظور سوینبرن است منطقاً ممکن است، S1 و عکس S1 هر دو وضعیت های منطقاً ممکنی هستند، و S1 وضعیتی سازگار با هر آنچه بعد از t یا قبل از t رخ داده باشد است، لذا دفاع نخست قابل قبول نیست، و اما در مورد دفاع دوم، اگر P علیم بود، توضیح S1 این معنی را نمیداد که p وضعیت S1 را تحقق نبخشیده است. همچنین ممکن است شخصی بگوید اگر بجای P کلمه خدا را استفاده کنیم این مشکل حل میشود. این درحالی است که اگر خدا را یک اسم خاص بدانیم، چنین تغییری مشکلی را حل نخواهد کرد، زیرا اینکه کلمه خدا را به عنوان یک اسم خاص استفاده کنیم به خودی خود به این معنی نیست که صاحب این اسم علیم است، لذا استفاده از کلمه خدا بجای P هم نمیتواند مشکل تعریف سوینبرن از قدیر را حل کند.

اما بیایید فرض کنیم که خدا بعنوان اسم خاص استفاده نمیشود بلکه خدا خلاصه تعریف موجودی است که علیم، قدیر و تماماً خوب است. در این صورت این دفاع مشکل را حل میکند و ایرادی که وارد کردیم دیگر وارد نیست، اما متاسفانه استفاده از کلمه خدا بصورت خلاصه شده تعریفی که این معانی را میدهد نیز مشکلات دیگری را پدید می آورد، موجودی با نام آقای گوش را در نظر بگیریم، فرض کنیم «آقای گوش» خلاصه شده تعریف موجودی است که تنها میتواند گوشش را بخاراند. لا کرویکس نشان میدهد که با توجه به تعریف 4، آقای گوش نیز یک موجود قدیر است. زیرا تنها شرایطی که تحقق آن بعد از t به این معنی نیست که آقای گوش آن شرایط را تحقق بخشیده است همانا خاریده شدن گوش آقای گوش است. تحقق یافتن سایر شرایط مثلا خارانده شدن بینی آقای گوش (بجای خارانده شدن گوش او) به این معنی خواهد بود که او اینکار را انجام نداده، بنابر این آقای گوش نیز بنابر تعریف 4 یک موجود علیم است و این غیر قابل قبول است، در نتیجه تعریف 4 نیز باطل است.

یک اعتراض به استدلال لا کرویکس این است که خدا ممکن بود شرایط S1 را پدید بیاورد . بیایید فرض کنیم که شرایط S1، سیل آمدن در دشت های پنهان است، فرض کنیم این شرایط توسط یک موجود، مثلاً سمور آبی که هرگز علیم نبوده است بوجود آمده باشد. ممکن است گفته شود که این شرایط S1 میتواند توسط یک موجود قدیر بصورت غیر مستقیم تحقق یابد، بدین ترتیب که او این سمور را مجبور کند که سدی بسازد و شکسته شدن این سد باعث سیل آمدن در آن دشت ها بشود. برای اینکه این مشکل رفع شود و خداباور نتواند این ایراد را وارد کند تنها کافی است که بگوییم S1، شرایطی با این ویژگی است که نمیتواند بصورت مستقیم یا غیر مستقیم توسط یک موجود علیم تحقق یافته باشد. با این تبصره کوچک استدلال لا کرویکس درست خواهد بود. زیرا یقیناً اینگونه است که اگر یک موجود قدیر علت این شده است که سموری آبی سدی بسازد و آن سد خراب شود، آن موجود بطور غیر مستقیم باعث سیل آمدن در دشت شده است، لذا بازهم نشان داده شده است که علیم بودن با توجه به تعریف 4 و 5، در تناقض با قدیر بودن است.

نتیجه آنکه تعریف سوینبرن از قدیر، اگر درست باشد خدا نه میتواند علیم باشد نه میتواند تماما خوب باشد نه میتواند بی بدن باشد، یا اینکه بگونه ای تناقض وار، آقای گوش نیز قدیر خواهد بود. بنابر این تعریف سوینبرن شکست میخورد.  اما حتی اگر حمله لا کرویکس نیز به تعریف سوینبرن غلط باشد، نشان دادیم که تعریف سوینبرن نیز کامل نیست و خدا را به موجودی که قابل ستایش و پرستش نیست و موجودی ضعیف تبدیل میکند که چنین موجودی با خدا اینهمانی ندارد.

تعریف قابل توجه دیگر از قدیر مربوط به جورج ماورودز (George Mavrodes) میشود، او قدیر را اینچنین تعریف کرده است:

تعریف 6- برای هر موجودی مانند n، n قدیر است، اگر و تنها اگر برای هر گزاره (قضیه) مانند p، دو شرط C1 و C2 صدق بکنند، موجود n قادر است که وضعیتی را تحقق بخشد که p را راضی کند.

ماورودز، شرایط C1 و C2 را بصورت زیر تعریف میکند:

C1- وضعیت ممکنی مانند S وجود دارد که p را ارضا میکند، و این وضعیت بگونه ای است که حقیقتی قطعی مبنی بر اینکه هیچ موجودی وضعیتی را بوجود نیآورده است که S بدست آمده باشد، وجود نداشته باشد.

C2- اگر p معنی بدهد که گزاره ای مانند q ارضا شده باشد، و اگر این یک حقیقت قطعی نباشد که هیچ موجودی تمیتواند ارضای q را تحقق بخشیده باشد، آنگاه p هیچ موجودی یا دسته ای از موجودات را از میان آن موجوداتی که ممکن است ارضای q را تحقق بخشیده باشد از این امکان محروم نمیکند.

یک مقدار توضیح در اینجا ضرورت دارد. ماورودز از وضعیتی که گزاره ای را ارضا کند سخن گفته است. او این ایده را اینگونه تعریف کرده است:

شرایطی مانند S گزاره p را ارضا میکند، اگر و تنها اگر p نتواند غلط باشد، اگر S واقعا دست میداد.

دلیل اینکه C1 فرض شده است آشکار به نظر میرسد. یک موجود قدیر نباید ضرورتاً بتواند شرایطی منطقاً غیر ممکن و یا شرایطی که ضرورتاً هیچ موجودی نتواند آنرا تحقق بخشد را تحقق بخشد. بعنوان مثال یک موجود قدیر نباید مجبور باشد که وضعیتی را تحقق بخشد که در آن دایره ای سه گوش پدید بیاید یا اینکه اختیار قراردادی را برای عده ای قرار دهد.

دلیل اینکه C2 فرض شده است این است که از مشکلات پیچیده ای جلوگیری کند. گزاره عطفی زیر را در نظر بگیرید:

p- یک موجود غیر قدیر وضعیتی را تحقق میبخشد که در آن در دشت پنهان سیل آمده است، و هیچ موجود قدیری نمیتواند وضعیتی را تحقق بخشد که در آن دشت پنهان سیل بیاید.

ماورودز استدلال میکند که حتی اگر p شرط C1 را با موفقیت پشت سر بگذارد نمیتواند از شرط C2 نیز رد شود. زیرا هرچند (p) این معنی را میدهد که q ارضا شده است (در جایی که q سیل آمدن در دشت های پنهان است)، و این ضرورتاً درست  نیست که هیچ موجودی بتواند ارضای q را به همراه بیاورد، (p) برخی از موجودات را، یا دسته ای از موجودات را در بر نمیگیرد، که ممکن است ارضا شدن p را تحقق بخشیده باشند. گزاره p دسته موجودات قدیر را در بر نمیگیرد و از شرایط C2 با موفقیت خارج نمیشود.

اما همانگونه که جاشوا هافمن (Joshua Hoffman) نشان داده است، تعریف ماوردوز کافی نیست، زیرا باقی گزاره هایی که نمیتوانند C2 را تصدیق کنند، در بر گرفته نمیشوند، و اینها بدانگونه هستند که یک موجود قدیر باید بتواند که شرایطی را پدید بیاورد که آنها را ارضا کنند. بعنوان مثال:

r- قاشقی از روی میز می افتد، و جونز (Jones) آن وضعیت را بوجود نیاورده است که قاشقی از روی میز بیافتد.

از آنجا که r آن معنی را میدهد که ‹q ارضا شده باشد (جایی که ‹q = افتادن یک قاشق از روی میز) و این ضرورتاً درست نیست که هیچ موجودی نمیتواند وضعیتی که ‹q را ارضا کند تحقق بخشیده باشد و r موجودی مانند جونز را از میان کسانی که ممکن است ارضای ‹q را تحقق بخشیده باشد، حذف میکند، گزاره r، شرط C2 را تصدیق نمیکند، و بنابر این یک موجود قدیر میتواند وضعیتی را تحقق بخشد که r را ارضا کند. اما این یک خطا است. یک موجود قدیر قطعاً میتواند علت این شود که قاشقی از روی میز بیافتد و جلوی جونز را نیز از انجام این کار بگیرد. نه تنها یک موجود قدیر باید بتواند اینکار را بکند، بلکه روشن است که بسیاری از موجودات غیر قدیر نیز میتوانند چنین کنند.

اگر ما C2 را از تعریف 6 حذف میکردیم چه میشد؟ حذف C2 باعث حل مشکلی که از آن یاد کردیم میشد، اما این کار خود مشکل دیگری بوجود می آورد، مثال زیر را مورد توجه قرار دهید:

m- موجودی که هرگز علیم نبوده است، بطور مستقیم یا بطور غیر مستقیم و با واسطه علت سیل آمدن در دشت پنهان شده است.

فرضاً m تنها با تحقق وضعیت «q را («q= آن که در دشت های پنهان توسط یک موجود که هرگز علیم نبوده است بصورت مستقیم یا باواسطه سیل آمده باشد.) یا هر وضعیتی که «q آنرا شامل شود. به نظر میرسد گزاره m شرط C1 را تصدیق کند. به نظر میرسد که «q یک وضعیت ممکن است و این ضرورتاً یک حقیقت نیست که هیچ موجودی «q را تحقق نبخشیده باشد. فرضا، «q میتواند توسط یک موجود قدیر تحقق یافته باشد و نه یک موجود علیم. این بدان معنی است که «q میتواند توسط خدا تحقق یافته باشد. بنابر این از آنجا که گزاره ای مانند m وجود دارد که شرط C1 را تصدیق میکند، خدا نمیتواند قدیر باشد، زیرا خدا نمیتواند وضعیتی را تحقق بخشد که m را ارضا کند. اما از آنجا که خدا بر اساس تعریفش قدیر است، خدا نمیتواند وجود داشته باشد. استدلالهای مشابهی را میتواند برای اینکه نشان داد قدیر بودن خدا بر اساس تعریف 6 با حاضر بودن او در همه جا، خوبی مطلق او و سایر ویژگیهایش در تناقض است ارائه داد، اما ما در اینجا به آنها اشاره ای نخواهیم کرد.

تنها راهی که من میتوانم برای حل این مسئله پیشنهاد کنم این است که استدلال شود موجود قدیر باید ضرورتاً علیم نیز باشد. اگر این درست میبود، آنگاه برای «q محال بود که بتواند توسط هر موجود قدیری تحقق یابد، و بنابر این C1 ارضا نمیشد. این دیدگاه به شدت غیر قابل قبول به نظر میرسد. قدیر بودن شامل تحقق بخشیدن با وضعیت ها میشود. هرچند ممکن است که برای تحقق بخشیدن به وضعیتی همچون S نیاز به مقداری دانش باشد، قطعاً ضرورتی وجود ندارد که دانستن تمام دانستنی ها پیرامون S لازم باشد. از این گذشته وضعیت های بسیاری وجود دارند که یک موجود قدیر نمیتواند آنها را تحقق بخشد اما یک موجود علیم میتواند تمام دانستنی ها را در مورد آنها بداند. بعنوان مثال یک موجود علیم میتواند تمام دانستنی ها را در مورد یک وضعیت متناقض و ناهمساز بداند درحالی که یک موجود قدیر به دلیل همین متناقض بودن نمیتواند آن وضعیت را تحقق بخشد. قطعاً اینگونه به نظر میرسد که یک موجود قدیر لازم است که اندکی در مورد آن وضعیت بداند تا بتواند قدیر باشد. بدون هیچ استدلال دیگری نتیجه میگیریم که این تعریف نیز نمیتواند تعریف درستی باشد.

بنابر این تعریف ماورودز یا نشان میدهد که بین قدیر بودن خدا و علیم بودن او تناقض است یا اینکه برای نشان دادن قدیر بودن خدا ناکافی است، زیرا آشکار است که موجودات غیر قدیر با این تعریف او از قدیر، قدیر به شمار میروند.

تعریف دیگری که باید به آن بپردازیم تعریف تالیافرو (Taliaferro) است،

تالیافرو تعریفی اینگونه از قدیر بودن ارائه داده است،

تعریف 7- X قدیر است = حوزه قدرت X بگونه ای است که، برای هر موجود دیگری مانند Y از لحاظ متافیزیکی محال است که بتوان حوزه ای برتر از قدرت را در نظر گرفت.

تالیافرو گفته است، هرچند مقایسه حوزه قدرت موجودات غیر قدیر بسیار پرقدرت میتواند مشکل ساز باشد، این دشوار نیست که حوزه قدرت موجودات به ظاهر قدیر را با یکدیگر مقایسه کنیم. بعنوان مثال اگر موجودی مانند B1 وجود داشته باشد، که بتواند مقدار بی نهایتی سنگ را بوجود بیاورد اما نتواند میزی را بوجود بیاورد، و موجود دیگری مانند B2 وجود داشته باشد که بتواند تعداد بی نهایتی میز را بوجود بیاورد ولی نتواند سنگی را بوجود بیاورید، این برای ما دشوار خواهد بود که بگوییم کدام یک از این دو موجود قدرتمند تر است. اما اگر موجودی مانند B3 وجود داشته باشد که بتواند تعداد بی نهایتی سنگ و میز را بوجود بیاورد، آنگاه مقایسه B1 و B2 نمیتواند با هدف ما در ارتباط باشد. ما باید بدانیم که B1 و B2 به اندازه B3 قدرتمند نیستند و این تمام چیزی است که لازم است ما در مورد B1 و B2 بدانیم تا بتوانیم در مردود بودن قدیر بودن آنها اطمینان حاصل کنیم.

با اینحال مشکلی که در ادامه می آید را تصور کنید، فرض کنید دو موجود بظاهر قدیر B4 و B5 وجود دارند و تفاوت میان این دو هیچ چیز نیست به غیر از اینکه یکی از آنها قدیر است و دیگری قدیر نیست. فرض کنید B4 بتواند وضعیتی مانند «q (جایی که «q= در دشتهای پنهان بطور مستقیم یا غیر مستقیم توسط یک موجودی که هرگز علیم نبوده است، سیل آمده است) را تحقق بخشد، در حالی که B5 نمیتوانسته است چنین وضعیتی را تحقق بخشیده باشد. اما B5 میتواند وضعیتی مانند »’q را تحقق بخشد (جایی که »’q= در دشتهای پنهان بطور مستقیم یا غیر مستقیم توسط یک موجودی که هرگز علیم نبوده است، سیل آمده است) در حالی که B4 نمیتوانسته است چنین وضعیتی را تحقق بخشد. تالیافرو معتقد است که «q و »’q یکدیگر را حذف میکنند، و بنابر این B4 و B5 هردو به صفت قدیر دست می یابند. اما او معتقد است یک استدلال وجود دارد که نشان میدهد حداکثر یک موجود قدیر میتواند وجود داشته باشد.

آیا نظر تالیافرو نشان میدهد که ویژگی قدیر بودن خدا با سایر ویژگیهای خدا سازگاری دارد؟ نه نظر او چنین چیزی را نشان نمیدهد. به نظر میرسد او نیز اینرا تایید میکند که اگر خدا قدیر باشد، او نمیتواند سه گانه باشد و هر سه شخصیت تثلیث را دارا باشد، و این ناشی از قدیر بودن خدا است. او میتواند وضعیت t (جایی که t = در دشتهای پنهان بطور مستقیم یا غیر مستقیم توسط یک موجودی که هرگز سه گانه نبوده است، سیل آمده است) را تحقق بخشد. زیرا فرض کنیم که خدا قادر نباشد وضعیت t را تحقق بخشد، پس در آن شرایط موجودی مانند B6 وجود دارد که قابل تمایز یافتن از خدایی که میتواند وضعیت t را تحقق بخشد نیست. بنابر این، B6 حوزه قدرت بیشتری از خدا دارد، و خدا بنابر تعریفش قدیر نیست. هرچند، ویژگیهای موجودی سه گانه با ویژگی های یک موجود قدیر از ویژگیهای اصلی خدای مسیحیت هستند. بنابر این بر اساس نظر تالیافرو خدای مسیحی نمیتواند وجود داشته باشد.

آیا نمیتوان نشان داد که بنابر تعریف 7، نه تنها سه گانگی خدا که تنها مربوط به مسیحیت است، بلکه بقیه ویژگیهای او همچون علیم بودن و همه جا حاضر بودن او نیز زیر سوال میرود؟ بعنوان مثال، آیا نمیتوان تصور کرد که شخصی بگوید که  یک موجود قدیر میتواند وضعیت «q (جایی که «q= در دشتهای پنهان بطور مستقیم یا غیر مستقیم توسط یک موجودی که هرگز علیم نبوده است، سیل آمده است) را تحقق بخشد؟ در این شرایط به نظر میرسد که بین قدیر بودن و علیم بودن تناقض وجود دارد و به همین صورت میتوان استدلالهای دیگری نیز آورد تا نشان داد که قدیر بودن خدا بر اساس تعریف 7، با همه جا حاضر بودن او نیز در تناقض است. و تالیافرو نیز معتقد است که اینگونه تناقضات مشکل آفرین هستند. او در حالی که از توماس رید (Thomas Reid) استدلالی را نقل قول میکند که در آن نشان داده میشود یک موجود قدیر باید حتما علیم هم باشد، میگوید که این مسئله که وجود در همه جا میتواند بعنوان تابعی از قدیر بودن و علیم بودن تحلیل شود نیز بررسی شده است، اما نمیگوید که در کجا و توسط چه کسی چنین استدلالی ارائه شده است. او میگوید اگر این استدلال درست باشد، یک موجود به ظاهر قدیر، همچنین ویژگیهای جالبی همچون علیم بودن و همه جا حاضر بودن را نیز دارد. بنابر این او نتیجه میگیرد، قدیر بودن میتواند سازگار با علیم بودن و همه جا حاضر بودن خدا باشد.

این «اگر» در جمله بالا شرط بسیار بزرگی است. همانگونه که نشان داده شد، این ایده که قدیر بودن، علیم بودن را نتیجه میدهد غیر قابل تصور است. مسلما، تلاشهای بسیار پیچیده و اخیر ریچارد سوینبرن (Richard Swinburne) در تحلیل قدیر بودن و علیم بودن تلاش نمیکنند که نشان دهند علیم بودن مشتق شده از قدیر بودن خدا است. از این گذشته از آنجا که غیر قابل تصور است که قبول کنیم قدیر بودن علیم بودن را نتیجه میدهد و از آنجا که بر اساس نظر تالیافرو ، همه جا حاضر بودن نیز تابعی از علیم و قدیر بودن خدا است، غیر قابل تصور است که قدیر بودن همه جا حاضر بودن را نتیجه بدهد. بنابر این تا زمانی که استدلالها و دلایل قوی تر و بهتری توسط تالیافرو برای تعریفش از قدیر ارائه نشده است، تعریف او از قدیر، شواهد اولیه برای باز شدن پرونده را ندارد، همانطور که بر اساس تعریف های سوینبرن و ماورودز، در صورتی که خدا قدیر باشد، او نمیتواند سایر ویژگیهای که به خدا نسبت داده میشود را داشته باشد. بطور خاص، خدا نمیتواند همه جا حاضر و علیم باشد.

در مورد سازگاری میان قدیر بودن خدا و خوبی بینهایت او چطور؟ آیا کسی نمیتواند استدلال کند که یک موجود قدیر میتواند وضعیت v را پدید بیاورد (جایی که v= در دشتهای پنهان بطور مستقیم یا غیر مستقیم توسط یک موجودی که هرگز بطور بینهایتی خوب نبوده است، سیل آمده باشد)؟ اگر پاسخ مثبت است، به نظر میرسد تعریف 7 اینگونه نتیجه میدهد که یک موجود قدیر نمیتواند موجودی بینهایت خوب نیز باشد. از آنجا که خدا بر اساس تعریفش کمال اخلاقی دارد و موجودی نیک است، او نباید بتواند v را تحقق بخشد. اما اگر پاسخ نه است، پس او دیگر قدیر نیست. شرایطی ممکن است توسط سایر موجودات که قدیر هم نیستند تحقق یابد که نمیتوانسته اند توسط او تحقق بیابند. یا بعبارت دیگر موجوداتی قدرتمند تر از خدا وجود دارند.

در پاسخ به این مسئله تالیافرو ممکن است بگوید، خدا قادر است که v را تحقق بخشد، اما او انتخاب میکند و ترجیح میدهد که چنین نکند. اینکه این پاسخ میتواند کافی باشد یا نه روشن نیست، اما مطمئناً پرسش را میتوان بگونه ای ویرایش کرد که این پاسخ نیز نتواند آنرا حل کند. اکنون ممکن است شخصی بپرسد آیا خدا میتواند وضعیت ‹v را تحقق بخشد (جایی که ‹v= در دشتهای پنهان بطور مستقیم یا غیر مستقیم توسط یک موجودی که هرگز بطور بینهایتی خوب نبوده است و بتواند ترجیح دهد و تصمیم بگیرد که ‹v را تحقق نبخشد، سیل آمده باشد)؟ به نظر میرسد که پاسخ این پرسش آری باشد، زیرا اگر نه باشد، میتوان موجودی مانند ‹B را تصور کرد که تمام قدرتهای موجود به اصطلاح قدیر B را داشته باشد، اما نتواند وضعیت ‹v را تحقق بخشد. بنابر این ‹B حوزه قدرت بیشتری از B دارد، و بر اساس تعریف، B نمیتواند قدیر باشد.

من باید نتیجه بگیرم که تعریف تالیافرو نشان میدهد که چند تا از سایر ویژگیهای خدا نیز با یکدیگر در تناقض هستند. بنابر این، اگر تعریف او را بپذیریم، خدا نمیتواند وجود داشته باشد.

اما آخرین تعریف قابل توجهی که ارائه شده است، تعریف جلمن است.

ژرومه جلمن (Jerome Gellman)، قدیر را بصورت زیر تعریف کرده است:

تعریف 8- P قدیر است اگر و تنها اگر (1) P قادر باشد هر وضعیت منطقاً ممکنی را تحقق بخشد در حالی که (2) هیچ وضعیتی مانند S وجود نداشته باشد که (الف) منطقاً ممکن باشد که P وضعیت S را بوجود آورده باشد و (ب) تحقق وضعیت S توسط هر موجودی مانند y به معنی وجود نقصانی در y باشد، و (3) هیچ وضعیتی مانند S وجود ندارد که (الف) منطقاً ممکن است که P وضعیت S را تحقق بخشیده باشد و (ب) منطقاً محال بودن اینکه P وضعیت S را تحقق بخشد به معنی این نباشد که در P نقصانی وجود داشته باشد.

جلمن توضیح میدهد که شرایط (1) و (2) به دلایل زیر ضرورت دارند. بدون شرط (2) یک شخص میتوانست بگوید که خدا نمیتواند گناه کند، بنابر این قدیر نیست، اما بنابر تعریف 8، اینکه خدا نمیتواند گناه بکند به این معنی نیست که او قدیر نیست و دچار نقصانی است. در نقطه مقابل اگر خدا میتوانست گناه کند، آن خود باعث کامل نبودن و ناقص بودن او میشد. در ادامه جلمن بطور مشخص به این قضیه اشاره نمیکند اما به نظر میرسد شرط (3) مسئله آقای بینی را حل کند. بنابر این منطقاً اینکه آقای بینی قادر نیست کارهای دیگری بغیر از خاراندن بینیش انجام دهد به این معنی خواهد بود که آقای بینی ناقص است و کامل نیست. بنابر این نمیتواند آقای بینی را قدیر نامید.

همچنین هرچند خود جلمن به این موضوع اشاره نکرده است اما به نظر میرسد تعریف 8، مشکلی را که تعاریف پیشین نیز از قدیر داشتند حل کرده باشد. بعنوان مثال فرض کنید S شرایطی است که توسط یک موجود که هرگز علیم نبوده است. هرچند تحقق یافتن این وضعیت منطقاً ممکن است، این تحقق یافته بدان معنی نخواهد بود که هر موجودی که آنرا بوجود آورده است دارای نقصانی است، یعنی بطور مشخص علیم نیست. بنابر این به نظر میرسد با این تعریف قدیر بودن در تناقض با علیم بودن نیست. همچنین استدلالهای مشابه دیگری نیز میتوانند نشان دهند که قدیر بودن با تعریف 8، در تناقض با سایر ویژگیهای خدا نیز نیست.

کدامیک از ویژگیهای خدا برخاسته از کمال او هستند؟ سه گانه بودن؟ خدای یهودیان بودن خدایی که کتاب مورمون ها را وحی کرده است بودن؟ خداباوران معمولاً چنین ویژگیهایی را بعنوان کمالات خدا معرفی نمیکنند. اگر هرکدام از این دست ویژگیها جزو کمالات خدا بشمار نروند، آنگاه یک موجود قدیر میتواند هر وضعیتی را مانند S که موجودی که آن ویژگیها را نداشته است تحقق بخشیده باشد، تحقق بخشد. بعنوان مثال فرض کنید تجلی یافتن در کتاب مورمونها جزو یکی از کمالات خدا بشمار نرود.  آنگاه میتوان نشان داد که خدا نمیتواند هم قدیر باشد هم در کتاب مورمونها تجلی یافته باشد. فرض کنید S= سیل آمدن در دشتهای پنهان توسط موجودی که هرگز در کتاب مورمونها تجلی نیافته است و بطور مستقیم یا با واسطه سبب سیل آمدن در این دشت شده است.  با توجه به این مثال، و با توجه به تعریف جلمن، تجلی یافتن در کتاب مورمونها و قدیر بودن در تناقض با یکدیگر خواهند بود، در نتیجه محال خواهد بود که خدایی وجود داشته باشد و همچنین در کتاب مورمونها تجلی یافته باشد. استدلالهای شبیهی میتوان ارائه کرد تا نشان داد که میان قدیر بودن خدا و سایر ویژگیهایی که از کامل بودن او گرفته نشده اند تناقض وجود دارد. هرچند ممکن است این استدلالها نشان ندهند که خدا قطعاً وجود ندارد بلکه حداقل میتوانند نشان دهند که خدا آنگونه که میلیونها نفر او را تصور میکنند نمیتواند وجود داشته باشد.

جلمن خود نیز معترف است که مشکلاتی در مفهوم کمال وجود دارند که نقش بسیار مهمی را در تعریف 8، بازی میکنند، اما او اصرار میکند که این مشکلات را نباید بزرگ جلوه داد. او گفته است «از نگر دینی کمال، در ارتباط با لیاقت مورد پرستش واقع شدن است، و موجود ممکن و کامل، موجودی است که نهایت قابلیت و لیاقت مورد پرستش واقع شدن را داراست». جلمن هرگز هیچگونه توضیحی برای اینکه منظور او دقیقا از «لیاقت پرستش شدن» ارائه نداده است، و همانگونه که در بررسی تعریف سوینبرن از لیاقت پرستیده شدن نشان دادیم این مسئله میتواند بسیار مهم باشد و تعریف کردن اینکه چه موجودی لیاقت پرستیده شدن را دارند خود نمیتواند به جلمن یاری دهد زیرا ممکن است نشان دهد که میان قدیر بودن و لیاقت پرستش شدن را داشتن نیز ناسازگاری و تناقضاتی وجود داشته باشد.

همچنین به نظر میرسد که جلمن فرض کرده است قابلیت پرستیده شدن را داشتن نیز مورد توافق است. هرچند ممکن است این مسئله در برخی جاها روشن باشد اما در بسیاری از زمینه های دینی اختلاف نظرهای شدید در این مورد وجود دارند. انسانهای دیندار موجودات متفاوتی با ویژگیهای بسیار متفاوتی را پرستش میکنند. برخی از فرقه ها شیطان را پرستش میکنند، شاهزاده تاریکی (Prince of Darkness) را پرستش میکنند، یونانیان باستان خدایانی را پرستش میکردند که دارای بدن بودند. برخی انسانهای بیسواد بت ها را پرستش میکنند. چیزهایی که توسط مردم دیندار جهان پرستش میشوند محدود و بانهایت هستند و تفاوتهای بسیاری با موجودات بینهایتی که فلاسفه و متکلمان (متخصصین الهیات) آنها را بررسی میکنند دارند.  البته روشن است که برای بسیاری از مردم اینکه موجود لایق پرستیده شدن موجودی بینهایت، سراسر خوب، قدیر، علیم، بی بدن و غیره است روشن و درک شده نیست. بدون تحلیل صریح و دقیق لیاقت پرستیده شدن داشتن، نسبیت دارا بودن این لیاقت در زندگی دینی عادی، مانعی بزرگ برای توضیح کمال است و نمیتواند جلمن را در این تعریف موفق کند. بنابر این چنگ زدن به این تعریف هیچ کمکی به درک کمال یک موجود کامل نمیکند.

علاوه بر این، مستقیم به مسئله کمال پرداختن نیز بیفایده است. آنچه بعنوان ویژگی که کمال یک موجود را بالا ببرد شناخته میشود نمیتواند موجب افزایش کمال موجود دیگری نیز بشود. کمال یک مجموعه ساحلی به تعداد درختان نخل و همچنین تعداد روزهایی است که آن مجموعه آفتابی است، اما همین ویژگی نمیتواند سبب افزایش کمال یک بازی شطرنج یا هر بازی دیگری شود. حتی کمال یک موجودنیز در ارتباط با نوع آن موجود است. ویژگیهایی ممکن است یک منطق دان را تکامل بخشد که همان ویژگیها نمیتوانند یک هنرمند را تکامل بخشند و حتی ممکن است ویژگیهایی که این دو موجود را تکامل میبخشند با یکدیگر در تناقض هم باشند.

وقتی متکلمان ایده یک موجود کامل را در ذهن تداعی میکنند، موجودی که قدیر است، علیم است، تماماً خوب است، بدون بدن است، در ذات خود ثابت است، و…، اینکار را در شرایطی برتر انجام میدهند که این تداعی ذهنی ارتباط اندکی با زمینه ای که ما در آن بحث میکنیم دارد. بعنوان مثال، خدا این موجود کامل نمیتواند تندرست باشد زیرا اساساً او تن و بدنی ندارد. آیا این محدودیتی برای خدا است؟ پاسخ رایجی که از متکلمان و فلاسفه به این پرسش شنیده میشود، پاسخی منفی است، زیرا اینکه خدا نمیتواند تندرست باشد و از بدنی قوی برخوردار بوده و در مسابقه ورزشی پیروز شود، از لیاقت او برای پرستیده شدن چیزی کم نمیکند. اما اکنون ما میتوانیم مشکل تعریف 8 ام را ببینیم، زیرا بدن نداشتن خدا میتواند در اینکه آیا او شایسته پرستیده شدن است، برای کسانی که بدن داشتن در میان آنها نقش مذهبی دارد، تاثیر مستقیم و بزرگی بگذارد و او لیاقت او را برای پرستیده شدن زیر سوال ببرد. بعد از این، این ادعا که بدن نداشتن خدا بطور جدی کمال او را به خطر می اندازد بگونه ای غیر مهم درست از آب در می آید: آنگونه که متکلمین و فلاسفه خدا را کامل فرض کرده اند، ضرورت ایجاد میکند که او بدون بدن باشد تا کامل باشد. کمال خدا برای بحث های ویژه فنی و دقیق و مشخص تعریف شده اند. در زمینه هایی مانند زمینه های ورزشی، نداشتن بدن و قادر به رقابت بدنی نبودن هیچ چیز نیست جز عدم کمال، یعنی نقصان.

اما آیا برخی از ویژگیهای کمال خدا مرتبط با تمامی زمینه ها نیستند؟ مطمئناً میتوان گفت اینکه خدا نمیتواند گناهی بکند از این دست ویژگیها است.  اما یک مقدار انعکاس میتواند نشان دهد که حتی این نیز درست نیست. بعنوان مثال در آموزشهای اخلاقی، کسی که قدرت انجام گناه و کار خطا را نداشته باشد نمیتواند الگوی اخلاقی خوب و کاملی باشد. در این زمینه باید بدنبال شخصی گشت که بتواند گناه کند و حتی گاهی گناه هم کرده باشد اما معمولا بتواند بر وسوسه گناه پیروز شود. شخصی که هرگز نتواند گناه کند، بسیار دور از دسترس و غیر دلخواه خواهد بود.

توضیحات مشابهی در مورد سایر ویژگیهای الهی صدق میکنند. داشتن دانش کامل (علیم بودن) به سختی میتواند ویژگی یک جستجوگر کامل باشد. زیرا هدف جستجوگر بودن این است که در نهایت چیزهایی که دانسته نیست، یافت شده و دانسته شوند. علیم بودن، جستجوگر بودن را بی معنی میکند. شرط ضروری یک جستجوگر کامل داشتن تمایل زیاد برای کشف چیزهایی است که کشف نشده اند.  این شرط ضروری در صورتی که جستجوگر علیم باشد دیگر وجود نخواهد داشت.

ممکن است شخصی تصور کند، علیم بودن در هر زمینه ای میتواند ویژگی باشد که به کمال شخصی که آن ویژگی را دارد بیافزاید، اما اینگونه نیست. یک رقیب ورزشی قدیر هرگز یک رقیب ورزشی کامل نیست. چنین رقیبی تمام مسابقات را خواهد برد و تمام رغبایی که قدیر نیستند را شکست خواهد داد. اما گذشته از تمام چیزهایی که یک مسابقه ورزشی آنرا شامل میشود، مهمترین چیز آن مبارزه و تلاش است، پیروزی بر سختی ها، و تلاش برای دست یافتن به والاترین مقام ها. یک رقیب ورزشی قدیر بودن هیچیک از این چیزها را میسر نخواهد کرد.

با در نظر داشتن این مسائل، به تعریف 8 باز میگردیم. شرط (2) را در نظر بگیرید که میگوید وضعیتی مانند S وجود ندارد که (الف) برای P منطقاً ممکن است که S را تحقق بخشد و (ب) تحقق وضعیت S توسط هر موجودی مانند y به معنی وجود نقصانی در y باشد. همانطور که دیدیم، اگر فرض کنیم y یک ورزشکار است و P خدا است، آنگاه وضعیت هایی وجود دارند که تحقق یافتن آنها منطقاً برای P غیر ممکن است، و اگر y بتواند آنها را تحقق بخشد، آنگاه این باعث وجود نقصانی در y میشود. بنابر این خدا با توجه به شرط (2) قدیر نیست.

شرط 3 را در نظر بگیرید، که میگوید  هیچ وضعیتی مانند S وجود ندارد که (الف) منطقاً ممکن است که P وضعیت S را تحقق بخشیده باشد و (ب) منطقاً محال بودن اینکه P وضعیت S را تحقق بخشد به معنی این نباشد که در P نقصانی وجود داشته باشد. اما این برای خدا منطقاً غیر ممکن است که در یک مسابقه ورزشی شرکت کند، و در بعضی از زمینه ها ممکن است این به معنی ناکامل بودن او باشد و اینکه به این مشکل به اندازه کافی پرداخته نشده است به دلیل وجود تعریفهای بسیار فنی است که فلاسفه و متکلمین آنها را توسعه داده اند.

آشکار است که تعریف 8 نیز نمیتواند تعریفی سازگار و صحیح از قدیر برای خدا باشد، یا به عبارت دیگر وجود خدا به دلیل قدیر بودن او در صورتی که هریک از حالتهای تعریف 8 را بپذیریم محال است و به دلیل وجود تناقض داخلی، او ممتنع الوجود است.

نتیجه گیری:

ممکن است بتوان تعاریف بهتر و دقیق تری را ارائه داد که مشکلات یاد شده به آنها وارد نباشد، اما به هر حال روشن است که خدا آنگونه که بسیاری از خداباوران او را تصور میکنند نمیتواند وجود داشته باشد و هرگاه قدیر را بگونه ای بسیار دقیق تعریف کنیم خدا به موجودی بسیار متفاوت تبدیل خواهد شد.

روشن است که تعریف قرآن از قدیر بودن خدا بسیار ابتدایی و خام است و اگر خدا «بر همه چیز قادر» باشد، او قطعاً نمیتواند وجود داشته باشد. همچنین روشن است که حتی اگر تعریف سازگار و غیر متناقضی از قدیر بودن خدا نیز ارائه شود که هیچ ایرادی نتوان به آن گرفت، قطعاً این به معنی وجود خدا نخواهد بود، همانطور که نشان دادن اینکه در تصور کردن یک اسب شاخدار تناقضی وجود ندارد، به معنی این نیست که اسب شاخداری وجود دارد.

این مسائل من را به یاد امام غزالی می اندازد، او که مدت زیادی از عمر خود را صرف مطالعات دینی و فلسفی کرده بود در نهایت اعلام میکند که تمام فلاسفه کافر هستند! او کتابی نیز در این زمینه نوشته است و در آن شرح داده است که یکی از دلایل اینکه فلاسفه کافر هستند این است که میگویند خدا بر همه چیز قادر نیست بلکه قدرت او محدود است، و این خلاف شریعت است. بدون توجه به سایر باورهای او باید به او بخاطر نبوغ و این شجاعتش آفرین گفت که او نیز درک کرده بود میان فلسفه و عقلانیت از یک طرف، و باورهای دینی از جمله وجود خدایانی همچون الله، تناقض وجود دارد و یک شخص نمیتواند هم خردگرا و خرد دوست باشد و هم مسلمان.

همچنین تکامل یافتن تعریف قدیر در طول تاریخ و در دوران معاصر باید برای هر فرد هوشیار نشان دهد که انسانها چگونه در طول تاریخ خدایان را ساخته و تکامل میدهند و هرچه زمان میگذرد تعاریف انسانها از خدا پیچیده تر میشوند و این موجود ذهنی هر روز و هر روز از حوزه فعالیت و قدرتش کاسته میشود و به موجودی حقیر و حقیر تر میشود تبدیل میشود.

منابع:

1) Atheism: A Philosophical Justification, Dr.Michael Martin, Temple University Press, Philadiepphia 1990.P 302-315

رد برهان نظم

نویسنده – اردشیر پاینده

اين برهان يكي از مهمترين و آشناترين برهانهاست، و در كنار برهان عليت، دو ركن مهم از باور استدلالي به خدا را تشكيل مي دهند. با آنكه در كلام اسلامي به آن توجه چنداني نمي شود و بيشتر به مسيحيت تعلق دارد، مفسرين بسياري از آيات قرآن را بيان كننده ي اين برهان مي دانند. برهان ساده ست، و براي همين عموميت زيادي دارد :

در جهان شكل هاي مختلفي از نظم وجود دارد، و مي دانيم كه نظم بدون ناظم ممكن نيست، و يك مجموعه ي منظم نمي تواند اتفاقي شكل گرفته باشد، پس جهان ناظمي دارد.

بدون شك مثالهاي زيادي در اين مورد شنيده ايد. مثال ساعت، چشم، و هزار چيز ديگر. مثلا مي گويند، ساعت به آن كوچكي طوريست كه نمي توانيم قبول كنيم سازنده أي نداشته باشد، حال چطور مي توانيم قبول كنيم كه كل جهان با عظمتي بسيار بيشتر از آن بتواند سازنده أي نداشته باشد؟

در اينجا منظور از نظم (معمولا) برآورده كردن هدف است. سيستمي منظم ناميده مي شود كه بتواند هدفي را برآورده كند، و به همين خاطر به آن برهان غايت شناسي (teleological) نيز گفته مي شود.

مهمترين مشكل اين برهان، در همين بيان نظم نهفته است. در اين برهان نظم خصوصيت ذاتي شي دانسته شده، طوري كه ميتوان با مطالعه ي يك شي گفت كه منظم است، يا خير. در حالي كه نظم را با توجه به هدف تبيين مي كنند، و هدف چيزيست خارج شي، يعني رسيدن يك مجموعه به يك هدف (يا نرسيدن آن) چيزي نيست كه بتوان با مطالعه ي مجموعه تحقيقش كرد. به عنوان مثال، شايد مكانيزمي كه زلزله را به وجود مي آورد در جهت رسيدن به هدف خاصي ندانيم و آن را منظم ندانيم، در حالي كه مي توانيم از ديدگاهي ديگر آن را مكانيزمي براي آزادشدن انرژي كرنشي سنگها و پايين آمدن سطح انرژي شان بدانيم، و در نتيجه زلزله را مكانيزمي در جهت رسيدن به يك هدف مشخص و عالي، و در نهايت منظم. چگونه مي خواهيم هدفها را تعيين كنيم ؟ در مثالي كه مي زنند، چشم منظم است، زيرا تمام اجزاي آن طوري كنار هم قرار گرفته اند كه بتوانند «ببينند»، ولي چرا «شنيدن» را هدف چشم قلمداد نمي كنيم ؟ اگر چنين كنيم، چشم يك مجموعه ي منظم نخواهد بود، زيرا قادر به شنيدن نيست. از سوي ديگر، اگر چشم قادر به بينايي نيز نبود، مي توانستيم آن را مجموعه أي منظم بدانيم، چون به خوبي قادر است در جاي خود باقي بماند و از هم نپاشد و سیستم رگهای آن به خوی می تواند سلولهایش را تغزیه کند ! اصلا در چه حالتي مي توان گفت كه چشم يك مجموعه ي بي نظم است و هيچ تفسير ديگري از آن نتوان كرد ؟ من كه نميتوانم حالتي را تصور كنم، هر حالتي را كه در نظر بگيريم، مي توانيم هدفي براي آن در نظر بگيريم، و بر اساس آن هدف چشم را منظم بدانيم.

ميبينيم كه در تعيين منظم بودن مجموعه ها مشكلات بسيار بزرگي داريم.

در مورد ماهيت نظم، مثالي ديگر را در نظر بگيريد. فرض كنيد به جايي وارد مي شويد، بدون آنكه اطلاعاتي از آنجا داشته باشيد. ميزي در آنجا مي بينيد، كه يك صندلي پشت آن و يك جا سيگاري روي آن قرار گرفته. روي زمين تعدادي چوب كبريت افتاده، و ظاهر آن طوريست كه معلوم است از روي ميز افتاده اند و شكل آنها اتفاقيست. هم اكنون شكلي براي آنها در نظر بگيريد. بسيار خوب، مطمئنا ميتوانيد شكلي را در نظر بگيريد كه به نظر اتفاقي بيايد.

خوب، اكنون با سيستمي روبرو هستيم كه آن را اتفاقي مي دانيم. بهتر است بگوييم احتمال بسيار زيادي مي دهيم كه اتفاقي باشد. حال فرض كنيد ما در دنيايي زندگي ميكنيم، كه در آن گروهي جنايتكار حرفه أي وجود دارد، كه نشان آنها تعدادي خط بهم ريخته است، كه بسيار شبيه شكل آن چوب كبريتهاست. بسيار خوب، با اين فرض جديد چه نتيجه أي مي گيريم ؟ مسلما نتيجه مي گيريم كه اين چوبها به آن نشان مربوط ميشوند و كسي آنها را به آن شكل «چيده» است، و بعيد مي دانيم كه بر اثر يك اتفاق از روي ميز پرت شده باشند و چنان شكلي گرفته باشند.

فرق در چيست ؟

در هر دو حالت، امكان به وجود آمدن چنان شكلي در اثر يك پرتاب اتفاقي يكي ست، و هيچ تفاوتي در مورد چوب كبريتها وجود ندارد. ساختار آنها كاملا مانند يكديگر است. در حالي كه مطمئنيم يكي از آنها اتفاقيست، و شك نداريم كه ديگري اتفاقي نيست. چرا ؟

مشخص است كه چيزي در درون اين سيستم باعث نشده است تا چنين نتيجه أي بگيريم (چون آن دو كاملا مانند يكديگر بودند)، بلكه چيزي خارجي، يعني رابطه ي بين آن سيستم، و عناصر ديگر جهان باعث شد چنين نتيجه أي بگيريم.

پس آنچه مشخص است، نظم چيزي نيست كه بتوانيم آن را به يك مجموعه به تنهايي نسبت دهيم، و نياز به يك قطب ديگر هم دارد، و آن، معيار قضاوت (اینکه چه هدفي مد نظر است) و محيط قرارگيري ست. با اين حساب، در مورد ساعت به اين خاطر برايش سازنده أي در نظر مي گيريم، كه نخست ساختارش مناسب نشان دادن گذشت زمان است، و گذشت زمان (به اين شكل) قرارداد ما انسانهاست، و هدف و معياريست كه براي ما انسانها عموميت دارد. پس طبق معيارهاي ما اين ساعت هدف مند است (مانند چوب كبريتها در حالت دوم)، در حالي كه مي توانستيم با ساختار ديگري از معيارها بار آمده باشيم كه اين ساعت براي ما هدف مند نباشد، و در نتيجه توجه ما را جلب نكند (مانند چوب كبريتها در حالت اول)، كه اگر شرايط خاص ديگری نيز فراهم باشد، آن را به هيچ وجه مجموعه أي منظم نخواهيم دانست. از سوی دیگر، دلیل مهم دیگری که ساعت را دارای سازنده ی هوشمند می دانیم این است که تا جایی که امکان تحقیق وجود داشته، به ما ثابت شده که طبیعت چیزی مانند ساعت به وجود نمی آورد، و هرکجا ساعتی بوده سازنده ای داشته. در نتیجه اگر باز هم ساعتی ببینیم به طور استقرایی نتیجه می گیریم که سازنده ای دارد، در صورتی که اگر قبلا هیچ آشنایی با ساعت نمی داشتیم (و چیزهای شبیه آن، مثلا چیزهایی که از فلزات صیغل شده ساخته شده اند و …) آنرا ساخته شده توسط یک انسان نمی دانستیم. می دانید مانند چیست ؟ ما اگر اکنون یک بلور را ببینیم، با وجود اینکه ساختار منظم (از نظر هندسی) آنرا می بینیم، در حالتی که انگار کنار هم چیده شده اند، تصور نمی کنیم که انسانی هوشمند آن را ساخته باشد، بلکه آن کار را به طبیعت نسبت می دهیم، زیرا می دانیم طبیعت چنین ساخته هایی دارد، در حالی که اگر قبلا با بلورها آشنا نبودیم، احتمالا با دیدن ساختار آن احتمال می دادیم کسی هوشمندانه اجزای آن را چیده باشد.

مسئله ي مهمي كه در مورد اين برهان وجود دارد اين است كه واقعا چه چيزي بي نظم است. با توجه به معيارهاي منظم دانستني كه معرفي مي كنند، مي توان چيزي را بي نظم دانست ؟

در مورد مثال معروف و تکراری چشم، همه قبول داريم كه سيستم بسيار پيچيده أي دارد، متناسب با آنچه از آن طلب مي كنيم، ولي بهتر است بگوييم از چشم انتظاري داريم كه مطابق با توانايي آن است، نه اينكه تواناييهاي چشم طوريست كه انتظارات ما را برآورد. بسيار خوب، حال بگوييد كه با توجه به اينكه چشم محدوديتهاي بينايي بسياري دارد، و به عنوان مثال، سطحي بسيار حساس و آسيب پذير دارد، قادر به بزرگنمايي نيست، دقت و توان آن از بین می رود و هزار چيز ديگر، باز هم مي توان سيستم فعلي را منظم دانست ؟ بله، شايد به خوبي آن ايده نباشد، ولي اين به معني نامنظم نبودنش نيست، زيرا هنوز مي تواند هدف ديدن را ارضا كند. اگر چشم ما قادر به تفكيك رنگها نبود، و همه چيز را تكرنگ مي ديد، ديگر آن را منظم نميدانستيد ؟ چرا، باز هم هدف ديدن را ارضا مي كرد. اگر قادر به ديدن فاصله ي بيشتر از يك سانتيمتر نبود، آن را منظم نمي دانستيد ؟ چرا، باز هم به هدفي خاص خود مي رسيد. در نهايت اگر حتا قادر به ديدن نيز نبود چطور ؟ چرا، باز هم آن را منظم مي دانستند، زيرا جرمي ماديست كه در جاي خود به طور پايدار قرار گرفته و با ديگر مواد به طوري برنامه ريزي شده و منظم در تعادل است، و لزا منظم. همانطور كه انگشت كوچك پا را نامنظم نمي دانيم.

پس چه زمان به عنصري نامنظم مي رسيم ؟

با اين ترتيب كه ما پيش مي رويم، هرچه «وجود» داشته باشد برچسب منظم مي خورد.

(اگر کسی به این فکر کند که صرف وجود داشتن نیز برای رسیدن به خدا کافیست، باید یادآوری کنم که این مطلب به برهان علیت مربوط می شود و از بحث فعلی خارج است)

مي دانيد چرا ؟

به اين خاطر كه برخلاف ديدگاه سنتي، اين قوانين نيستند كه وجود را مي سازند، بله قوانين روابطی هستند که با «وجود»ها متناظر می شوند. برخي فكر ميكنند قوانيني وجود دارند كه به چيزها شكل مي دهند، و لزا اگر بتوانيم قانوني را بين اشيا كشف كنيم، به آن ايده ي خارق العاده نزديك شده ايم. در حالي كه قوانين برداشت ما از وجود اشيا هستند. جهان ما هرشكلي كه مي داشت، از نظر ما منظم مي بود، هر شكلي. به عبارت بهتر، نظم، ايده ايست ذهني (نه قانوني خارجي) كه از تطابق شي با كل حكايت مي كند. اگر چيزي بتواند در سيستم كلي جهان پايدار باشد و رابطه أي مانند آنچه قبلا دیده ایم داشته باشد، از نظر ما منظم است. مانند قضاوت در مورد شخصیت اجتماعی افراد است. آنچه شهروند خوب یا بد می نامیم به افراد بستگی ندارد، به تطابق آنها با جامعه ای که در آن قرار گرفته اند مربوط می شود. هر جامعه ای، حالت خود را خوب (به جای منظم) می داند، و هرکس که مطابق معیارهای آن باشد از نظر آنها خوب (منظم) دانسته می شود. اینکه او را خوب (منظم) می دانند، تنها و تنها به این معنیست که او با سیستم جامعه و اجزای دیگر آن رابطه ای هماهنگ دارد. در مورد خود جامعه (جهان) چطور ؟ خوب است یا بد ؟ مسلما هر جامعه ای خود را خوب می داند، همانطور که هر حالتی از جهان منظم نام می گیرد، به این خاطر که کل جهان خود معیار قضاوت در مورد نظم است، و اگر بخواهیم در مورد جهان قضاوت کنیم، معیار دیگری برای سنجش نداریم. مانند اندازه گیری طول ها، که برای تعیین اندازه ی اشیا آنها را با معیار طول می سنجیم (مثلا متر استاندارد)، و در عین حال این کار در مورد خود معیار بی معنیست. مثلا اگر بخواهیم بدانیم اشیا در اثر گذشت زمان تغییر طول می دهند، یا اندازه ای ثابت دارند، آنها را یک یک با معیار طول می سنجیم و متوجه می شویم که برخی از آنها ثابت هستند، و برخی نیستند، که این تنها از رابطه ی آنها با معیار حکایت می کند (و ممکن است یک چیز بر اساس معیاری ثابت باشد و بر اساس معیاری دیگر نباشد، مانند منظم بودن و منظم نبودن در مثال چوب کبریتها). حال معیار خود ثابت است یا خیر ؟ مسلما ثابت است، چون همواره با خود برابر است. حال آیا فرقی می کند که معیار ما چه باشد ؟ خیر، معیار ما هرچه که باشد، همواره نسبت به زمان ثابت است همانظور که جهان ما نیز هرچه باشد از نظر ما منظم است.

در نهایت به این مسئله می رسیم که یا باید اطلاق نظم بر کل جهان را بی معنی بدانیم، زیرا در مورد کل جهان معیار دیگری برای قضاوت نداریم (هرچه هست درون جهان قرار می گیرد، و چیزی خارج آن نیست که معیار قرار گیرد)، یا کل جهان را معیار مطلق بدانیم، و در نتیجه آن را منظم بدانیم. در حالت اول دیگری نظم یا بی نظمی وجود ندارد که بخواهیم از آن وجود داشتن یا نداشتن خدایی را نتیجه بگیریم. در حالت دوم، جهان منظم است، ولی منظم بودن آن به خاطر قرارداد ماست، و ارتباطی با خدا ندارد، همانطور که ثابت بودن همیشگی معیار طول ربطی به جنس آن و اجزای تشکیل دهنده اش ندارد و تنها به قرارداد ما مربوط می شود. به عبارتی، گفتن اینکه «کل جهان، در حالتی که کل جهان معیار نظم باشد، منظم است»، مانند این است که بگوییم «جهان جهان است» یا «نظم نظم است»، که هیچ معنای جدیدی ندارد و نتیجه ای نمی توان از آن گرفت.

 

برهان نظم به شکلی دیگر، در قالب احتمالات نیز بیان می شود. این بیان از نظر اکثر متکلمین دینی مورد قبول نیست و ایرادهای زیادی از آن گرفته اند (البته نه همه) ولی در بین عموم مردم رواج زیادی دارد:

اگر دسته ای از میمونها با یک ماشین تایپ بازی کنند احتمال دارد که مجموعه آثار شکسپیر نتیجه شود ؟ مسلما نمی شود. پس چطور می توان انتظار داشت جهانی که بسیار بزرگتر و پیچیده تر است بتواند بر اساس اتفاق به وجود آید ؟ کافیست احتمال قرار گرفتن زمین در جایی مناسب در منظومه ی شمسی را حساب کنیم و آن را با احتمال پدید آمدن یک پروتئین ترکیب کنیم و … به چنان عدد کوچکی می رسیم که هیچ فرد عاقلی نمی تواند آن را قبول کن.

متاسفانه برداشت اکثر افراد از احتمالات درست نیست، و این ایراد نه تنها به چنین استدلالهایی محدود نمی شود، که تمام زندگی آنها را تحت تاثیر قرار می دهد و تصمیم گیریها و نتیجه گیریهای آنها را به خطا می کشاند. با این حال، به نظر می آید که از این وضع راضی هستند !

البته شکی نیست که اگر احتمال تشکیل چنین ترکیبی از جهان را محاسبه کنیم، عددی بسیار بسیار بسیار کوچک می شود. ولی از کوچکی این عدد چه نتیجه ای می توانیم بگیریم ؟ بعید بودن وقوع آن را ؟ هرگز !

مسئله بسیار ساده است. اگر فکر می کنید جز این است، هم اکنون آزمایشی کنید. تعداد کافی کارت تهیه کنید، آنها را از یک تا یک میلیارد شماره گذاری کنید (در صورتی که مایل باشید بیشتر) و بعد از بین این یک میلیارد کارت یکی را بیرون بکشید. تعجب نکردید ؟! عددی بیرون آمد که احتمال بیرون آمدنش یک در میلیارد بود ! چطور چنین اتفاقی افتاد ؟! چطور چنین اتفاق بعیدی رخ داد ؟ آزمایش را تکرار می کنیم، و هر بار بدون استثنا چنین اتفاق عجیبی می افتد !

البته اگر فکر می کنید این احتمال به اندازه ی کافی کوچک نیست، می توانید تعداد آنها را به توان هزار برسانید و آزمایش را تکرار کنید، و تحقیق کنید که هر بار اتفاقی خارق العاده می افتد یا خیر.

در مورد جهان، هر شکلی که می داشت، احتمالش دقیقا به اندازه ی احتمال حالت فعلی می بود. پس داشتن چنین شکلی از لحاظ احتمالی اصلا چیز عجیبی نیست، همانطور که اتفاق افتادن چیزی که احتمالا یک در میلیارد (یا توان هزار آن) در آزمایش ما بود اصلا برایمان عجیب نبود و نیاز به عامل توجیه کننده ای (خدا) نداشت.

 

در برخی متون برهان نظم را اینگونه خلاصه می کنند که «ساختار جهان نشان دهنده ی وجود نوعی انتخاب است»، که با وجود دقیق نبودن بیان، می تواند به خوبی روند کلی آن را مشخص کند. البته و صد البته در نگاه اول چنین می نماید که نظام جهان بر اساس یک انتخاب شکل گرفته. ولی آیا واقعا اینطور است ؟ نه الزاما. ما به این خاطر احساس می کنیم انتخابی در بین است، که عادت داریم برای رسیدن به مصنوعاتی هماهنگ با جهان «انتخاب» کنیم. ولی هیچ دلیل منطقی نداریم که باور کنیم جهان خود نیز به مانند مصنوعات ما بر اساس یک انتخاب ایجاد شده. همانطور که اگر انتخابی در بین نباشد و شکلی به وجود آید (مانند آنچه در مورد چوب کبریتها وجود داشت) برای تکرار آن باید حتما انتخاب کرد، در حالی که خود آن نقش کلی و اولیه فاقد انتخاب بود.

علاوه بر این باید حتما به این مسئله توجه کرد که در مورد بسیاری از چیزها در جهان انتخابی درونی وجود دارد. اینکه من به شکل فعلی هستم، انتخابی ست که توسط اجزای موجود در جهان انجام شده و نیاز به توجیه خارجی ندارد. اگر مسایل را تحلیل کنیم، می بینیم که اجزای مختلف چنان به هم وابسته هستند که بسیاری از آنها به لحاظ ساختار توسط ساختار سایر اجزا مشخص می شوند و نمی توان آنها را به عنوان مسایلی جدا در نظر گرفت.

 

اگر بخواهیم مشکل این برهان را خلاصه کنیم، می توان گفت مشکل اصلی و عمده ی آن بسط دادن است. انسان آنچه را در اطراف خود مشاهده کرده، همراه با قضایا و احکامشان، به کلی ترین چیزها بسط داده، بدون اینکه در این انتقال به شرایط دقت کند.

در مثالهای زیادی که زده می شود، مثلا انسان با تمام پیچیدگیهایش، دلیلی برای وجود یک آفریننده ی فراجهانی دانسته می شود. حال نباید این را پرسید که اگر چنین چیزی باشد، خدایی که خود نیز یک موجود با شعور و هماهنگ فرض می شود نیز حتما و حتما منظم است، و در نتیجه باید آفریننده ای بالاتر از خود داشته باشد ؟ مسلما چنین چیزی را قبول نمی کنند. این مشکل تحلیل موضعی نقص برهان را نشان می دهد، مانند اکثر برهانهای دیگر. تنها راه فرار از آن این است که بگوییم نظم تنها به چیزهایی که دارای اجزا هستند تعلق می گیرد و از رابطه ی اجزا حکایت می کند (البته نشان دادیم که رابطه ی بین اجزا کافی نیست و به یک قطب دیگر نیز نیاز دارد) در حالی که خدا بسیط است (اجزا ندارد). ولی واقعا بسیط بودن خدا به چه معناست ؟ چطور چیزی می تواند بسیط باشد و کاری انجام دهد، یا شعوری داشته باشد ؟ درست است که برای فرار از نقد، هر چیز غیر قابل تصوری را به هر چیزی نسبت دهیم ؟ اشکالی ندارد، فرض می کنیم چیزهای بسیط بتوانند شعور هم داشته باشند و کارهایی انجام دهند. ولی این سریعا به این نتیجه نمی رسد که زنجیره ی نظم ها (من منظم هستم، به خاطر نظمی که پدر و مادرم داشته اند، و نظم غذاها و اشیا و …) می تواند به عنصریا عناصری بسیط در همین جهان ختم شود ؟ البته همینطور است. با وجود این فرض جدید که برای فرار از نقد پیشین طرح شد، دیگر نمی توان به ماده ای خارج جهان رسید. خداباور می تواند جواب دهد که ماده نمی تواند بسیط باشد در حالی که غیر ماده می تواند، و در آن صورت من هم می گویم که ماده می تواند بسیط باشد و غیر ماده نمی تواند !

دروغگوی الهی

نویسنده – آرش بیخدا

این استدلال را دکتر پاتریک گریم در کتاب «در باب محال بودن وجود خدا»، On impossibility of god، انتشارات Prometheus Books، به ویرایش دکتر مایکل مارتین در سال 2003، برگ 412 مطرح کرده است.

شرح و فرمولاسیون

شبهات

شرح و فرمولاسیون

خدا بر اساس تعریفش یک موجود کامل است، یعنی اگر او چیزی را داشته باشد، آنچیز را در حد کمال دارد، بنابر این خدا اگر چیزی را بداند، از لحاظ منطقی باید تمام چیزها را بداند. از همین رو است که در تعریف خدا (خداوند چیست؟) به علیم بودن او اشاره شده است. علیم بودن خدا به این معنی است که او همه چیز را میداند، یا بعبارت دیگر

A علیم است درصورتی که، اگر K دانشی باشد، A آنرا داراست.

یکی از انواع دانش، دانشهایی است که به حقایق گزاره ای برمیگردد، هر گزاره ای بنابر اصل دووالانسی منطق یا درست است یا نادرست. خداوند بر اساس تعریفش باید تمامی گزاره های درست را بداند، او مثلاً باید بداند که:

هر میوه سیبی یک میوه است.

یک موجودی یا اسب است یا اسب نیست.

تعداد پنج گربه بیشتر از تعداد دو گربه هستند.

خورشید با زمین تفاوت دارد.

دانش خداوند باید محدود به گزاره های درست شود، خدا نمیتواند گزاره های نادرست را نیز باور داشته باشد، زیرا در این صورت او به چیزهای غلطی باور خواهد داشت و این با کامل بودن او در تناقض است، بعنوان مثال خداوند نباید هیچکدامیک از گزاره های نادرست زیر را باور داشته باشد:

بعضی از میوه های سیب، میوه نیستند.

برخی از موجودات اسبهایی هستند که اسب نیستند.

تعداد پنج گربه کمتر از تعداد دو گربه است.

خورشید و زمین یکی هستند.

نتیجه آنکه خدا باید تمام حقایق گزاره ای درست را بداند و به آنها باور داشته باشد و همچنین به هیچ گزاره نادرستی باور نداشته باشد، حال گزاره زیر را در نظر بگیرید،

(1) – خدا باور ندارد که (1) درست است.

آیا این قضیه درست است یا نادرست؟ بر اساس اصل دوالانسی منطق این قضیه یا درست است یا نادرست.

اگر این قضیه درست باشد

در اینصورت (1) درست خواهد بود، و در نتیجه خدا (1) را نخواهد دانست. بنابر این گزاره درستی وجود دارد که خدا آنرا نمیداند. و این با علیم بودن خدا در تناقض است.

اگر این قضیه نادرست باشد

در اینصورت (1) نادرست خواهد بود، و در نتیجه خدا (1) را خواهد دانست، بنابر این گزاره نادرستی وجود دارد که خدا به آن باور دارد و از آنجا که خدا نمیتواند باورهای غلط داشته باشد باز هم این یک تناقض است با علیم بودن ا و.

در هردو حالت نشان داده میشود که وجود علیم غیر ممکن و محال است. نتیجه اینکه از آنجا که وجود یک علیم محال است، چون خدا علیم است، وجود او نیز محال خواهد بود و در نتیجه خدا وجود ندارد.

شبهات

شبهه یکم – مطرح شده است که این گزاره متناقض است، صرف نظر از اینکه در متناقض بودن این جمله جای شک و بحث فراوان وجود دارد، حتی اگر این گزاره متناقض باشد نیز باز مفهومی را میرساند و مفهومی که یک گزاره متناقض میرساند مفهومی نادرست است، لذا متناقض بودن (1) به این معنی است که (1) نادرست است و نتیجه نادرست بودن (1) نیز همانگونه که رفت اثبات محال بودن وجود علیم است.

رد برهان دفع خطر احتمالی

نویسنده – اردشیر پاینده

اين برهان كه به شكلهاي مختلف بيان مي شود، داراي اسمي «رسمي» نيست، و «دفع خطر احتمالي» عنوانيست كه برخي از متون به آن داده اند، و من نيز از آن استفاده مي كنم.

اين برهان به شكل «عقلي محض» طرح مي شود، به اين معني كه در آن از هيچ نوع مقدمه ي تجربي، احساسي يا امثال آن استفاده نمي شود، و تنها از مقدمات واضح منطقي كار را شروع مي كنند. به اين خاطر، دفع خطر احتمالي نيز چون برهان وجودي (هستی شناسیک) و برهان وجود و امکان از امتيازي بالا برخوردار است، چرا كه عقلي بودن برهان راه را بر روي ترديدها و اختلاف نظرهاي موجود در مقدمات تجربي و احساسي مي بندد، و قطعيت و استواري زيادي به برهان مي دهد. البته اگر برهان درست باشد.

بنيان اين برهان بر محاسبه ي اميد رياضي منفعت دو گروه دين دار، و بي دين است. به عبارت ديگر مبتني بر احتمالات است. اگر اميد رياضي منفعت دين داران طبق اين روش رياضي بيشتر باشد، نتيجه مي گيريم كه روش آنها در زندگي بهتر است (حتا اگر ندانيم ادعاي آنها در مورد خدا و دين درست است يا خير) و نتيجه مي گيريم كه بايد ديندار بود و خدا را باور داشت (البته در صورتی که منفعت باور باشیم، در صورتی که تنها به درستی مطالب اهمیت دهیم، چنین برهانی به هیچ وجه جای طرح ندارد). اين برهان، همانطور كه از ساختارش پيداست، آخرين سنگر خداباوران است. معمولا هنگامي كه تمام برهانهاي ديگر بي نتيجه بمانند، دست به دامن اين استدلال ميزنند.

احتمالات ابزار تصميم گيري در مواقعيتست كه اطلاعات كافي وجود نداشته باشد.

اگر جعبه أي وجود داشته باشد و در آن توپهايي به سه رنگ زرد، سبز، و آبي وجود باشد، و قرار باشد روي رنگ توپي كه خارج مي شود شرط ببنديم، چه مي كنيم ؟

هركدام از رنگها را مي توانيم انتخاب كنيم. زماني كه هيچ اطلاعاتي در مورد تعداد توپها نداشته باشيم، براي ما فرقي ندارد كه روي زرد بودن توپ شرط ببنديم، يا سبز بودن آن، زيرا ترجيح يك چيز بر چيز ديگر مستلزم نوعي آگاهيست. مثلا اگر بدانيم برگزار كننده ي مسابقه علاقه ي زيادي به رنگ آبي دارد، احتمال مي دهيم كه توپ آبي بيشتري در جعبه گذاشته باشد، و روي توپ آبي شرط مي بنديم. ولي اين نوعي آگاهيست، و فرض ما اين بود كه هيچ آگاهي مستقيم يا غير مستقيمي در مورد تعداد توپها نداريم. پس چه مي كنيم ؟ فرقي ندارد كه روي چه توپي شرط ببنديم.

اين مسئله در احتمالات به اين شكل مطرح مي شود كه احتمال رويدادهاي فاقد اطلاعات «همگن» هستند. چون چيزي در مورد تعداد توپها نمي دانيم، از نظر احتمالات مقدار احتمالي «برابر» به آنها تعلق مي گيرد (يك سوم احتمال هر رنگ، در مثال بالا). در اين ديدگاه، همه چيز در يك سطح قرار مي گيرند و برتري أي نسبت به هم ندارند. در مراحل بعدي آگاهيهاي مختلفي كه نسبت به آنها پيدا مي كنيم، تعادل اوليه ي آنها را برهم مي زند، و برخي را بالاتر مي برد و برخي را پايينتر. پس از اينكه تمام اطلاعات لازم جمع آوري شود، احتمال متناظر با هر رويداد به مقدار حدي خود مي رسد.

برهان را مي توان اينگونه بيان كرد :

در مورد وجود خدا و نظام ديني برهانهاي زيادي وجود دارد، كه برخي آنها را قبول دارند، و برخي قبول ندارند. با اينكه اين برهانها درست هستند، فرض مي كنيم اينگونه نيست، و آنها هيچكدام اثباتي براي وجود خدا و نظام متعارف ديني نيستند. فرض مي كنيم هيچ اطلاعاتي در مورد اين مسايل نداريم. با اينكه برهانهاي مختلف به ما نشان مي دهند كه خدايي وجود دارد و آن جهاني هم هست، ولي فرض مي كنيم چنين اطلاعاتي نداريم. پس، وجود داشتن آن جهان و وجود نداشتن آن همگن مي شوند، و هركدام داراي احتمال يك دوم.

دين داران و بي دين ها هردو در اين جهان زندگي مي كنند. دين داران اعتقاد دارند كه زندگي اينجهاني آنها بهتر از بي دين هاست، و بي دين ها هم عكس آن را ادعا مي كنند. فرض مي كنيم دين داران در اين جهان هيچ لذتي نمي برند و تمام لذايذ اين دنيا متعلق به بي دين هاست. پس تا اينجا بي دينها به اندازه ي يك عمر لذت از ديندارها جلوتر هستند.

در مورد آن دنيا. پنجاه درصد احتمال دارد وجود داشته باشد، و پنجاه درصد احتمال دارد كه وجود نداشته باشد. اگر وجود نداشته باشد، محاسبه در همينجا تمام مي شود، و اگر وجود داشته باشد هر دو گروه به آن دنيا منتقل مي شوند. در آن دنيا دين داران از لذت جاوداني برخوردار مي شوند، و بي دين ها خير. پس در اين حالت حساب ها مي شود يك عمر لذت براي بي دين ها، و بي نهايت لذت براي دين دارها.

مشخص است كه برد با دين دارهاست، چون اميد رياضي كل برابر خواهد بود با لذت اين دنيا، به علاوه ي احتمال وجود آن دنيا، ضرب در احتمال آن، كه برابر مي شود با يك عمر لذت براي بي دين ها، و نيم بي نهايت لذت براي دين دارها، كه برابر با بي نهايت است. چون بي نهايت از يك عمر بيشتر است، پس اميد رياضي لذت (سعادت) براي دين داري بالاتر از بي دين ها است. پس در نهايت دين دارها هستند كه سعادتمندند.

برهان چندان پيچيده نيست و ساختار جالبي نيز دارد. با اين حال ايراد آن نيز كوچك نيست.

درست است، چون قصد نداريم از برهانهاي مشكوكِ ديگر استفاده كنيم، مي توانيم قيد تمام آنها را بزنيم و بگوييم كه هيچ اطلاعاتي در مورد آن جهان نداريم. پس احتمال وجود آن پنجاه درصد مي شود. اميد رياضي كل، برابر خواهد بود با مقدار لذت اين جهان ضرب در احتمالش (يك) به علاوه ي لذت آن جهان در احتمالش (يك دوم). در مورد لذت اين جهان هم جاي بحث است، كه باز هم مي توان قيد آن را زد، و گفت كه فرض مي كنيم دين دارها اصلا در اين جهان لذتي نمي برند. ديندارها در اينجا از هيچ پيش فرضي استفاده نمي كنند تا از قطعيت برهان كاسته نشود. تا اينجاي كار هيچ مشكلي وجود ندارد. پس يك عمر لذت (بي دين) در برابر صفر. در مورد آنجهان چطور ؟

در آن جهان ديندارها لذت جاودانه مي برند و؟

چرا ؟

چه كسي گفته است كه چنين سرنوشتي وجود دارد ؟

بله، البته مشخص است كه ادعاي ديندارها اينگونه است كه جهان ديگري وجود دارد و فلان جور و بهمان جور است، ولي چنين ادعايي كه از سوي همگان پذيرفته شده نيست. ديندار رياضي دوست ما اگر قصد داشته باشد به شيوه ي عقلي محض و تنها با استفاده از روش منطقي/رياضي عمل كند، بايد اينجا نيز مانند مراحل قبل بدون پيشداوري عمل كند. البته از اين نيز گذشته، يكي از محورهاي شروع برهان اين بود كه ما چيزي در مورد آن جهان نمي دانيم (و اين خود علت آن بود كه وجود داشتن و وجود نداشتنش را همگن در نظر گرفتيم)، پس در مورد آنچه در آنجا مي گذرد نيز چيزي نمي دانيم. همانقدر كه احتمال دارد در آن جهان دين دارها پاداش بگيرند و بي دينها مجازات شوند، احتمال دارد كه اتفاق عكسش بيفتد. پس از هر دو اتفاق بايد چشمپوشي كنيم، و به بيان رياضي، چون اطلاعاتي در مورد آن نداريم، بايد آن را همگن فرض كنيم. در آن دنيا همانقدر كه دين دارها لذت مي برند، بي دينها نيز لذت مي برند (همگن). پس مقدار كل لذت براي ديندارها مي شود «يك عمر به علاوه ي نيم لذت آن دنيايي»، و براي ديندارها مي شود «نيم لذت آن دنيايي» (ضريب نيم احتمال وجود آن دنيا است). بر اين اساس مي بينيم كه برد با بي دينهاست. البته اين نتيجه نيز درست نيست، چرا كه اين برتري ناشي از ارفاقيست كه از سوي ديندار رياضي دوست شده بود. اكنون كه ورق برگشته، بايد آن ارفاق را نيز حذف كنيم. آن ارفاق لذت بردن بي دين ها در اين دنيا و لذت نبردن ديندارها بود، كه در مورد آن اتفاق نظر نيست. پس آن را نيز حذف كنيم. بسيار خوب، حال نتيجه ي استدلال چه مي شود ؟ مشخصا اين مي شود كه برنده كسيست كه در اين دنيا بيشتر لذت برده باشد. اگر گروه دينداران بيشتر لذت مي برند، برنده آنها هستن، و اگر بي دينها، برنده ايشانند. «اين استدلال» اينگونه مي گويد.

شايد به نظر معقول نيايد كه در آن دنيا دينداران مجازات شوند و بي دينها پاداش داده شوند. ولي اين مسئله به برهان ما مربوط نمي شود، چرا كه قصد داريم مسئله را به صورت صرفا منطقي بررسي كنيم. در عين حال، چنين فرضي آنقدر هم كه براي ذهن پرورش يافته در محيط ديني نامعقول مي نمايد، دور از ذهن نيست.

فرض كنيد شما خدا باشيد. خدايي مانند آنچه در اديان تصور كرده اند. فرض كنيد همانطور كه در اين برهان فرض شده، برهانهاي ديگر راه به اثبات شما نمي برند. شما جهان را طوري آفريده ايد كه كسي نمي تواند وجود شما را اثبات كند. جنابعالي مدتها در كارگاه خود مشغول ساختن پيچيده ترين قسمت انسان، يعني مغز او بوديد. شاهكار شما ساختن مغزي با چنان پيچيدگي بوده كه مي شناسيم. اكنون كناري نشسته ايد و در حال تماشاي دسترنج خود هستيد. ساخته هاي شما دو گروه مي شوند، گروه اول با اتكا به شاهكار شما (مغز) و با توجه به اينكه راهي براي اثبات خود قرار نداده ايد، وجودتان را قبول ندارند، و گروهي به شاهكار شما (مغز) بي توجه هستند و بدون اينكه دليلي داشته باشند ادعا مي كنند كه شما وجود داريد ! «مگه من مسخره ي اينام ؟! اگه دلم مي خواست يه كاري مي كردم كه بدونن من وجود دارم، وقتي همچين كاري نكردم يعني دلم نمي خواسته. من اينهمه جون كندم و اين مغز صابمرده رو براشون درست كردم كه استفاده كنن، اونوقت جاي اينكه از حاصل اينهمه تلاش من استفاده كنن داران به مسخره مي گيرنش ! دارن منو مسخره مي كنن !! همچين حالي ازشون بگيرم كه بفهمن !»

وقتي هم كه دو گروه به جهان بعدي بروند، گروه اول به خاطر منطقي عمل كردن از شما پاداش مي گيرند و گروه دوم به خاطر مسخره كردن شما دمار از روزگارشان در مي آيد.

شايد هم به خاطر بدنام كردن اسم شما مجازات شوند. اينهمه خرابكاري مي كنند و به حساب شما مي گذارند، در حالي كه بي دين ها مسئوليت كارهاي خودشان را قبول مي كنند. مشهور است كه مي گويند «خداناباوران كمتر به خدا صدمه زده اند تا خداباوران».

خوب، فكر نمي كنم چنين فرضي چندان غير معقول تر از فرض خلافش (پاداش گرفتن دينداران) باشد.

خلاصه اينكه اين برهان در صورتي كه فاقد پيش داوريها باشد، هيچ نتيجه أي به ما نمي دهد. «دفع خطر احتمالي» با ادعاي اوليه ي بي پيشداوري بودن، رياضي بودن، و عقلي بودن كار خود را شروع مي كند، در حالي كه براي رسيدن به نتيجه مجبور است از اين روش تخطي كند. اين برهان تنها در صورتي به نتيجه ي درست مي رسد كه فرض دينداران در مورد چگونگي آن جهان را قبول كنيم. مسلما اگر قرار باشد «فرض»ها قبول شوند، نيازي به استدلال كردن نيست. مي توان از همان ابتدا حكم مسئله را فرض كرد ! فرض مي كنيم خدا وجود دارد و مسئله تمام مي شود.

مي توان برهان را به شكل درست، و آبرومندانه تر ديگري هم بيان كرد : «اگر كسي پيشفرض دينداران در مورد چگونگي آن جهان را قبول داشته باشد، به نفعش است كه به شيوه ي دينداران عمل كند».

كه البته اين برهان كاملا درست است، و صورت بيان آن به شكل قبلا گفته شده مي باشد. تنها حكم مسئله اصلاح شد. واضح است، اگر شما كسي هستيد كه نمي دانيد جهان ديگري وجود دارد يا نه، ولي مطمئن هستيد كه (از كجا مطمئن هستيد ؟!) در آن جهان (در صورت وجود) ديندارها پاداش داده مي شوند و بي دين ها مجازات مي شوند، و مطمئن هستيد كه (از كجا مطمئن هستيد ؟!) دينداري يعني نماز هفده ركعتي خواندن و روزه ي فلان جور گرفتن و غسل بهمان جور گرفتن و ? و گردن زدن كفار به حكم دين و اطاعت و تقليد از رهبر ديني و امثال آن، منطق حكم مي كند كه به اين روشها عمل كنيد. بله، واقعا منطق چنين حكم مي كند، ولي در صورتي كه آن مقدمات فراهم باشد، و فكر ميكنم چنين نتيجه گيري أي چندان هم سخت نباشد. بله، تنها نتيجه ي درستي كه از اين برهان مي توان گرفت همين است.

ولي افسوس. آيا چنان مقدماتي فراهم است ؟ پيروان هر ديني سلسله احكامي دارند كه احساس مي كنند عمل كردن به آنها باعث مي شود در آن جهان پاداش داده شوند، و تمام كسان ديگر، يعني تمام بي دينها و حتا تمام ديندارهاي ديگري كه به دين آنها نيستند جهنمي هستند. دشمني پيروان اديان با اديان غريبه چندان كمتر از دشمني آنها با بي دينها نيست. دينهاي مختلف كه هيچ، شعبات كوچك دينهاي مختلف نيز شامل اين قاعده مي شوند. شيعه سني را قبول ندارد، و سني شيعه را. پروتستان كاتوليك را قبول ندارد و كاتوليك پروتستان را ?

بيان ديگر اين برهان به شكل ديگري نيز بيان مي شود، كه در اصول فرقي با بيان رياضي پيشين ندارد. مي گويند :

اگر بخواهيد به جايي برويد و قرار باشد از كوچه أي گذر كنيد، و فرد دروغگويي در آنجا ايستاده باشد و به شما بگويد كه ديوانه أي در آن خيابان كمين كرده است تا شما را بكشد، چه مي كنيد ؟

درست است كه آن فرد مورد اعتماد نيست و به احتمال زياد دروغ مي گويد، ولي باز هم ريسك نمي كنيد و بر اساس همان حرف از كوچه ي بعدي رد مي شويد.

اين همه پيامبر در تاريخ آمده اند، كه همگي نيز مشهور به صداقت و درستي بوده اند. به شما اخطاري داده اند. منطق حكم مي كند كه براي دفع خطر احتمالي اقدام كنيد.

اين شكل از استدلال مشكلات بيشتري هم در پي دارد. درست است كه دفع خطرهاي احتمالي كاري معقول است، ولي به چه قيمتي ؟ و چطور خطر را تعيين مي كنيم ؟

اگر كسي در خيابان جلوي شما را بگيرد و بگويد كه شما بيماري خاصي داريد كه اگر همين الان يك دست خود را از كتف نبريد، درجا خواهيد مرد، چه مي كنيد ؟! بالاخره مردن شما خطري احتماليست. دست خود را مي بريد ؟!

اگر در آپارتمان خود در طبقه ي ششم نشسته باشيد و در حال چَت كردن باشيد، و ناگهان از ناشناسي پيغامي براي شما بيايد كه «هم اكنون گروهي جاني در حال ورود به آپارتمان شما هستند. آنها تمام قربانيهاي خود را به بدترين شكل ممكن شكنجه مي كنند تا بميرد. متاسفانه هيچ راه فراري هم نداريد، آنها شما را محاصره كرده اند و هرلحظه ممكن است به شما برسند. به شما پيشنهاد مي كنم براي گرفتار نشدن به چنين مرگ دردناكي، هم اكنون خود را از پنجره به بيرون پرتاب كنيد، تا بدون درد زياد بميريد.» چه مي كنيد ؟ بالاخره احتمال وجود چنان خطري هست، مي دانيد كه چنين جنايتهايي در دنيا بي سابقه نيست. خود را از پنجره به بيرون پرت مي كنيد ؟!

كسي مي پرسيد «»اگر در اتاقي باشيد و هوس كنيد از آبي بنوشيد، و كسي به شما بگويد كه آبهاي آن اتاق سمي هستند چه مي كنيد ؟ آيا ترجيح نمي دهيد آب ننوشيد ؟»

بسيار خوب، اگر در حال مرگ از تشنگي باشيد چطور ؟

اگر پس از آن كس ديگري هم بيايد و به شما بگويد كه «در هواي اينجا سمي وجود داشته كه شما از آن تنفس كرده ايد و تا چند دقيقه ي ديگر شما را خواهد كشت، و پادزهر آن آبيست كه در اين اتاق وجود دارد» چه مي كنيد ؟ آب را مي نوشيد يا خير ؟

خطر در نوشيدن آب است يا در ننوشيدن آن ؟ چگونه وجود خطر را تعيين مي كنيد ؟ با حرف كسي ؟

ممكن بود وقتي به آن اتاق مي رويد نفر دوم خواب باشد و شما تنها پيام نفر اول را بشنويد. آنوقت آب را نمي نوشيد و در نتيجه ي تنفس هواي آن اتاق مي ميريد ؟

ممكن بود وقتي به آن اتاق مي رويد نفر اول خواب باشد و شما تنها تنها پيام نفر دوم را بشنويد. آنوقت آب را مي نوشيد و در نتيجه ي زهر موجود در آب مي ميريد ؟

ممكن بود هردو خواب باشند و شما پيامي نگيريد. آنوقت چه مي كرديد ؟

چگونه خطر را تعيين مي كنيد ؟ با حرفهايي كه شنيده ايد ؟ با حرفهايي كه ممكن بود بشنويد ولي از آنها بيخبريد ؟ با حرفهايي كه شنيده ايد ولي ممكن بود از آنها بي خبر باشيد ؟

انتخابهاي زندگي ما به هم پيوسته هستند. اينكه ما بخواهيم خطري محتمل را دفع كنيم، قيمتي دارد. ممكن است اين قيمت ارزش آن كار را داشته باشد، و ممكن است نداشته باشد. اگر هنگام گذر از آن كوچه چنان پيغامي دريافت كنم و كوچه ي ديگري اندكي پايينتر وجود داشته باشد، احتمالا مسيرم را عوض مي كنم و از آن كوچه ي پاييني عبور مي كنم، ولي اگر تنها راه ممكن اين باشد كه در خلاف جهتْ كره ي زمين را دور بزنم و به نقطه ي مورد نظرم برسم، مسلما چنين كاري نمي كنم.

در مورد دين هم اگر بنا بود مسئله اين باشد كه كسي ادعا كند «جهان ديگري وجود دارد كه فلان و بهمان است. اگر مي خواهي بعد از مرگ به آن جهان بروي كافيست هم اكنون يك نفس عميق بكشي»، ممكن بود چنان كاري بكنم، ولي وقتي اين كار به قيمت اسارت من در بند قوانين بي اساس ديني و تبديل شدنم به ابزاري در دست رهبران ديني و انكار تعقلم باشد، مسلما چنين كاري نمي كنم ! همانطور كه با دريافت يك پيام مشكوك خود را از پنجره به بيرون پرتاب نمي كنم. ممكن است ديندار بودن را بد ندانم. ممكن است آنها را قوانيني بي اساس ندانم (آنگونه كه چندي پيش گفتم) و رابطه با رهبر ديني را ابزاري و اسارت ندانم، و در نتيجه ديندار باشم. ولي اين به خاطر نتيجه گيريهاي ديگريست كه در مورد آنها كرده ام، و براي آنها دلايلي داشته ام، نه به خاطر دفع خطري احتمالي.

از تمام اينها گذشته، مشكلاتي كه در قسمت قبل مطرح شد هم وجود دارند. اگر قرار است تنها و تنها از خطرهاي احتمالي بگريزيد، و كسي بوده كه به شما بگويد جهان ديگري وجود دارد كه در آن دينداران پاداش مي گيرند، منِ نوعي هم هستم و به شما مي گويم كه جهان ديگري هست كه در آن بي دينها پاداش مي گيرند.

بسيار خوب، چه مي كنيد ؟

دو پيام داريد، هردو مشكوك، و هر دو در جهت دفع خطري احتمالي. در حاليكه اين دو پيام ضد هم هستند و شما تنها مي توانيد يكي از آنها را قبول كنيد.

خوب، چه مي كنيد ؟

حرف آن كسي كه پيام اول را به شما داد، يا حرف منِ نوعي را ؟

شايد بگوييد حرف نفر اول را. چرا ؟ چون آن حرف بيشتر تكرار مي شود و كسان بيشتري آن را قبول دارند ؟ (ر.ك. چه كساني خدا را باور ندارند) از كجا مي دانيد اينطور است و صداي كساني كه نظر مخالف داشته اند در گلو خفه نشده است ؟ حتا اگر اينطور باشد، نظر جمع چطور مي تواند چيزي را ثابت كند ؟ مگر كم هستند اشتباهاتي كه مقبول تر از درست ها هستند ؟ چرا براي درمان بيماريهاي خود به جاي پزشك به راي اكثريت اطرافيانتان رجوع نمي كنيد ؟

از این گذشته، واقعا اگر قرار باشد انسان قدرت تفکر خود را انکار کند و بنا به گفته ی دیگران عمل کند، شما ترجیح می دهید بنا به گفته ی بی سوادها زندگی کنید یا دانشمندان ؟ البته هردو روش ابلهانه ست، ولی من شخصا اگر مجبور به انتخاب بین این دو باشم، دومی را انتخاب می کنم. با کمی دقت در توزیع باورها می بینیم که این روش به نفع خداناباوری تمام می شود. خداناباوری ایده ایست که متعلق به قشر فرهیخته و تحصیل کرده است.

شايد بگوييد نفر اول دلايل محكم تري دارد. بسيار خوب، اين عاليست. اين به آن معنيست كه قصد داريد مسئله را تحليل كنيد. شايد واقعا همينطور باشد، شايد دلايل نفر اول قويتر باشد (به قسمتهاي ديگر سايت مراجعه كنيد)، ولي در اين صورت فراموش نكنيد كه شما از طريق «دفع خطر احتمالي» عمل نكرده ايد، بلكه چيزي را كه فهميده ايد درست تر است انتخاب كرده ايد، نه آنكه تنها به قصد دفع خطري احتمالي چيزي را قبول كرده باشيد.

در اينجا به طور كل عمل كردن در جهت دفع خطر احتمالي امكان ندارد، و براي تصميم گيري بايد فاكتورهاي ديگري را وارد كرد، زيرا به ازاي هر دو تصميم متناقضي خطري احتمالي وجود دارد. مي دانيد تفاوت در كجاست ؟ در اين است كه ديندار ما در اين استدلال ادعاهاي مخالف را حذف شده فرض مي كند. خطرهاي ديگر را ناديده مي گيرد، و به نوعي، براي رسيدن به اعتقادش، آنرا پيشاپيش فرض ميكند (مصادره به مطلوب).

خوب، چه مي كنيد ؟

حرف آن كسي كه پيام اول را به شما داد قبول ميكنيد، يا پيام مرا ؟

من پيشنهاد ديگري دارم. به جاي اينكه در جهت دفع خطري محتمل بدون وجود دليلي منطقي كاري را انجام دهيد، فكر كنيد و تصميمي منطقي بگيريد.

محال بودن دانستن مجموعه تمام حقایق

نویسنده – آرش بیخدا

ایده این برهان نخستین بار توسط پاتریک گریم در نوشتار زیر مطرح شده است.

Patrick Grim, «There Is No Set of All Truths,» Analysis,44,1984,pp.206-208.

پیشگفتار

این استدلال یکی از استدلالهای منطقی علیه وجود خدا هست که توسط پاتریک گریم برای نخستین بار ارائه شده است و به استدلال گریم در کتب فلسفه دین شهرت یافته است، روش کار اینگونه برهان ها همانگونه که در برگ براهین منطقی اثبات عدم وجود خدا توضیح داده شده است نشان داده وجود تناقض میان دو ویژگی از ویژگی ها در تعریف فلسفی وجود خدا(خداوند چیست؟) و با استناد به اصل تناقض (تناقض چیست؟)  نشان داده میشود که خداوند نمیتواند وجود داشته باشد. برخی از برهانهای منطقی اثبات عدم وجود خدا همچون همین برهان تناقض را میان دو ویژگی نشان نمیدهند بلکه نشان میدهند یکی از ویژگیهای خدا از لحاظ منطقی متناقض است و وجود داشتن موجودی با این ویژگیها محال است.

این برهان نیز نشان میدهد به دلیل اینکه دانستن تمامی حقایق از لحاظ منطقی محال است، هیچکس نمیتواند این حقایق را بداند، در نتیجه موجود علیمی نمیتواند وجود داشته باشد، پس خدا وجود ندارد.

درک این برهان به دانشی ابتدائی از تئوری مجموعه ها دارد که خواننده میتواند از اینجا آنرا کسب کند، باقی مطالب در ارتباط با مجموعه ها که در این برهان از آنها استفاده میشود در هنگام بحث برهان بطور مختصر توضیح داده خواهند شد.

فرمولاسیون

  1. خداوند یک موجود علیم است. بنابر تعریف خدا.
  2. یک موجود علیم باید تمامی اجزاء مجموعه تمام حقایق هستی را بداند. بنابر تعریف خدا و تعریف مجموعه حقایق هستی.
  3. دانستن تمامی اجزاء مجموعه تمام حقایق هستی محال است.بنابر قضیه کانتور.
  4. یک وجود علیم نمیتواند وجود داشته باشد. نتیجه از 3.
  5. خدا نمیتواند وجود داشته باشد. نتیجه از 4 و 1.
  6. خدا وجود ندارد. نتیجه از 5.

تعاریف

تعریف تناقض

تعریف تناقض را در نوشتاری با فرنام «تناقض چیست؟» بیابید.

تعریف مجموعه

یک مجموعه از اجتماع نهاد های قابل تمایز از یکدیگر پدید می آید. مثلاً Aرا در نظر بگیرید که اجزاء آن نام چهار گلها میباشد.

A = { نیلوفر ,  مریم ,  رز , یاسمن }

مجموعه بینهایت

یک مجموعه میتواند دارای نهایت یا بی نهایت باشد. بعنوان مثال مجموعه اعداد فرد یک مجموعه بی نهایت است.

O = {…,-3,-1,1,3,…}

بنابر تعریف جورج کانتور (1)، مجموعه ای مجموعه بی نهایت است که

الف – مجموعه ای تهی نباشد.

ب- رابطه ای یک به یک میان آن مجموعه و زیر مجموعه های مناسب  آن وجود داشته باشد.

مجموعه مناسب

تعریف مجموعه مناسب (Proper Subset) – یک مجموعه مانند Sتنها درصورتی زیر مجموعه مناسب مجموعه دیگری مانند S1 است. که هر عضو Sدر Sباشد و Sحداقل یک عضو داشته باشد که در Sنباشد.

قضيه مجموعه توانی كانتور (2)

براي هر مجموعه X، قوت مجموعه تواني X بزرگتر از قوت مجموعه X است.

قضيه كانتور به ما مي گويد هر قدر هم كه مجموعه اي بزرگ باشد، باز هم مي توانيم مجموعه اي بزرگتر از آن را در نظر بگيريم. اين در مورد مجموعه هاي متناهي بديهي است، اما اگر مجموعه تحت بررسي نامتناهي باشد، چندان بديهي نيست.

دو مجموعه (و بويژه، دو مجموعه نامتناهي) را هم اندازه يعني داراي كارديناليته يكسان گوييم هرگاه بتوانيم تناظر يك به يكي ميان اعضاي دو مجموعه برقرار سازيم و در هيچ طرف هيچ عضوي باقي نماند. اگر بتوانيم نشان دهيم كه ميان دو مجموعه نامتناهي، هرگز نمي توان چنين “تناظر يك به يكي” برقرار ساخت، آن گاه مي دانيم يكي از مجموعه ها بايد به طور كاردينالي بزرگتر از مجموعه ديگر باشد.

كانتور براي اثبات اين قضيه از “برهان قطري سازي” خود كه اكنون مشهور است، استفاده كرد كه اثبات از طريق برهان خلف است. يعني فرض مي كنيم بزرگترين مجموعه نامتناهي وجود دارد و سپس نشان مي دهيم كه بايد يك مجموعه بازهم بزرگتر باشد. بنابراين، فرض كنيد Xمجموعه اي نامتناهي است و آن را چنين نمايش مي دهيم:

X = {a, b, c, d, e, …}

براي نشان دادن اعضاي مجموعه ها از حروف استفاده مي كنيم و فرض مي كنيم كه تعدادي نامتناهي از اين اعضا وجود دارد. به ويژه فرض مي كنيم كه X بزرگترين اندازه مجموعه اي است كه وجود دارد- يعني هيچ مجموعه ديگري نمي تواند “نامتناهي بزرگتري” باشد. اكنون يادآوري مي كنيم كه هميشه مي توانيم مجموعه تواني X را كه با P(X) نمايش داده مي شود با تشكيل مجموعه تمام زيرمجموعه هاي X تشكيل دهيم.

P(X) = { {a}, {a,b}, {b,c,e,}, {a,c}, {e},…}

مشاهده مي كنيم كه P(X) خود يك مجموعه است. و در خاطر نگه مي داريم كه براساس فرض نمي تواند بزرگتر از X باشد، زيرا ما فرض كرديم كه X به بزرگترين اندازه اي است كه يك مجموعه مي تواند باشد. اما بديهي است كه نمي تواند كوچكتر از X باشد، زيرا حاوي تمام زيرمجموعه هاي تكتايي X است، يعني به ازاي هر عضو a, b, c,… در X، داراي عضوي به شكل {a}، {b}، {c} و مانند آن است. در نتيجه اندازه اين دو مجموعه بايد مساوي باشد. يعني، بايد بتوانيم تناظر يك به يكي ميان اعضاي X و اعضاي P(X) برقرار كنيم به نحوي كه در هيچ طرف عضوي باقي نماند. چنين تناظري چيزي شبيه شكل زير است.

                                                        a <–> { c,d }

                                                        b <–> { a }

                                      X               c <–> { a,b,c,d }         P(X)

                                                        d <–> { b,e }

                                                        e <–> { a,c,e }

                                                        ……..

 

توجه كنيد كه برخي اعضاي X با زيرمجموعه هايي متناظر شده اند كه حاوي خود آن ها هستند. مثلاً در اين جا، عضو e با زيرمجموعه {a,c,e} متناظر شده است. ديگر اعضا با زيرمجموعه هايي متناظر شده اند كه حاوي آن ها نيستند. مثلاً در اين جا عضو  a با زيرمجموعه {c,d}متناظر شده است. مجموعه تمام اعضاي X را كه با زيرمجموعه هاي حاوي خود متناظر نشده اند در نظر بگيريد. اين مجموعه كه آن را مثلاً F مي ناميم، خود زيرمجموعه اي از X است، بنابراين بايد جايي در تناظر فوق پديدار شود.

اما آن عضو X كه با F متناظر است چه مي تواند باشد؟ نمي تواند عضوي از F باشد، زيرا Fبويژه به نحوي ساخته شده است كه فقط حاوي آن اعضاي X باشد كه با مجموعه هايي كه حاوي آن ها هستند متناظر نباشند. از سوي ديگر، اگر عضو X كه متناظر با F است در Fقرار نداشته باشد  آن گاه خوب بايد در F قرار داشته باشد، بازهم بنابر تعريف F!

اين يك تناقض است و وجود اين تناقض نشان مي دهد كه هيچ عضو X را نمي توان با اين زيرمجموعه متناظر كرد. تناظر ما نمي تواند كامل باشد. و چون نمي توانيم ميان X و P(X)تناظر يك به يك برقرار سازيم و چون همان طور كه ديديم، P(X) نمي تواند كوچكتر از Xباشد، تنها نتيجه ممكن اين است كه P(X)بزرگتر از X است. اين قضيه كانتور را كامل مي كند.

لحظه اي تأمل مي كنيم تا معناي قضيه كانتور را دريابيم. اين قضيه نشان مي دهد كه براي هر مجموعه اي، مجموعه ديگري وجود دارد كه به معناي خاص نوع بزرگتري از نامتناهي بودن، بزرگتر است. بنابراين، “بزرگترين نامتناهي” هم نمي تواند وجود داشته باشد! بنابراين، انواع نامتناهي، “نامتناهي” هستند!

بحث

بعد از این تعاریف ابتدائی به شرح برهان خواهیم پرداخت.

یک دسته از حقایق حقایق گزاره ای یا قضیه ای هستند، که میتوان آنها را بر اساس اصل دوالانسی منطق صحیح یا غلط دانست. بعنوان مثال هرکدام از روابط ریاضی موجود بین اعداد حقیقتی هستند. یعنی 4=2+2 یک حقیقت است و همچنین 0=2-2 یک حقیقت دیگر. حال از آنجا که این حقایق قابل تمیز داده شدن از یکدیگر هستند میتوان اجتماع آنها را بصورت یک مجموعه تصور کرد.

بعنوان مثال مجموعه A را در نظر بگیرید که اعضای آن دو حقیقت یاد شده هستند.

A = { «2+2=4», «2-2=0» }

پرواضح است که به دلیل بی نهایت بودن مجموعه اعداد، بی نهایت نیز رابطه حقیقی از نوع یاد شده در میان آنها وجود دارد، یعنی میتوان مجموعه ای از حقایق ریاضی را تصور کرد که تمامی این حقایق را در خود گنجانیده است، نام این مجموعه را T بگذاریم.

T = { T1, T2, T3, …}

هرکدام از Ti های موجود در این مجموعه خود یک حقیقت هستند. از آنجا که بی نهایت عدد در مجموعه اعداد وجود دارد مجموعه T نیز بنابر تعریف داده شده از یک مجموعه بینهایت، مجموعه ای بینهایت است.

حال یکی از ویژگیهای خدا در تعریف آن (خداوند چیست؟) علیم بودن خدا است، به این معنی که خدا بر تمامی حقایق آگاه است.

به دلیل اینکه حقایق از یکدیگر قابل تمایز هستند، اجتماع آنها را میتوان بصورت مجموعه ای از حقایق نشان داد. آشکار است که تمامی حقایق موجود در هستی باید مجموعه حقایق ریاضی را نیز در خود بگنجاند و از آنجا که آن مجموعه بینهایت است، مجموعه تمامی حقایق موجود در هستی نیز مجموعه ای بینهایت است. نتیجه منطقی آنکه خداوند به دلیل علیم بودن خود باید لزوماً مجموعه تمامی حقایق هستی را که آنرا نیز T فرض میکنیم بداند و در صورتی که حتی یکی از اعضای این مجموعه را نیز نداند علیم نیست.

مرحله بعدی در این استدلال این است که نشان دهیم دانستن مجموعه T محال است. زیرا مجموعه T بنا بر قضیه کانتور قابل تصور نیست.

به یاد داشته باشید که فرض کردیم مجموعه T تمامی حقایق هستی را در بر دارد و مجموعه ای بینهایت است. آشکار است که دانستن اعضای این مجموعه برای انسان میسر نیست زیرا شما هرچقدر هم که از اجزاء این مجموعه را بدانید باز هم اعضای دیگری خواهند بود که شما آنها را هنوز نمیدانید. اما ممکن است گفته شود که دانستن اعضای این مجموعه برای خدا محال نیست زیرا خدا خود نیز بینهایت است و میتواند این مجموعه را درک کند. البته این پاسخ، قانع کننده نیست زیرا بی نهایت بودن خدا به خودی خود به معنی این نیست که او بتواند اعضای این مجموعه را بداند.

اما استدلال ما این نیست، همانطور که گفته شد مسئله اینجا است که بنابر قضیه کانتور که از راه برهان خلف اثبات میشود که چنین مجموعه نمیتواند وجود داشته باشد. برای هر مجموعه میتوان مجموعه ای توانی را نیز تصور کرد، نام مجموعه توانی که برای T در نظر خواهیم گرفت را PT بگذاریم. حال اجزاء PT بصورت زیر خواهند بود.

PT = {

{ Ø }

{ T}

{ T}

{ T}

.

.

.

{ T1, T}

{ T1, T2, T}

.

.

.

}

آشکار است که متناظر با هر عضو مجموعه PT حداقل یک حقیقت وجود دارد. بعنوان مثال Tیا  عضوی از هریک از سایر اعضای PT خواهد بود یا نخواهد بود. بنابر این تنها در مورد عضو دوم حقایق زیر وجود دارد.

Tیک عضو از مجموعه { Ø } نیست.

Tیک عضو از مجموعه { T} هست.

T1  یک عضو از مجموعه { T}  نیست.

Tیک عضو از مجموعه { T1, T} هست.

بنابر این وقتی مجموعه PT را در نظر میگیریم، حداقل یک حقیقت در تناظر با هریک از اعضای این مجموعه وجود خواهد داشت. بنابر این همانگونه که قضیه کانتور نشان میدهد، مجموعه توانی «تمامی مجموعه ها»  از مجموعه «تمامی مجموعه ها» بزرگ تر است. بنابر این حقایقی بیش از آنچه در T وجود داشته است وجود دارند، و این یک تناقض است چون T را مجموعه تمام حقایق هستی که هیچ حقیقتی خارج از آن وجود ندارد فرض کرده ایم، لذا با استفاده از برهان خلف نشان داده ایم که چنین مجموعه ای اساسا نمیتواند وجود داشته باشد.

نتیجه آنکه مجموعه ای با فرنام «مجموعه تمام حقایق هستی» وجود ندارد و چون این مجموعه وجود ندارد دانستن آن از دیدگاه معرفت شناسی (Epistemologically) محال است، و چون یک موجود علیم باید قطعاً تمامی حقایق هستی را بداند که بتوان علیم اش نامید، هیچ موجود علیمی نمیتواند وجود داشته باشد و چون هیچ موجود علیمی نمیتواند وجود داشته باشد خدا نیز نمیتواند وجود داشته باشد.

نتیجه

اگر خداوند در تعریف خود علیم است، وجود او نمیتواند جزوی از حقایق تشکیل دهنده جهان باشد و خدا نمیتواند وجود داشته باشد.

شبهات

شبهه نخست

ممکن است خداباور این نتیجه را انکار کند و بگوید از آنجا که خدا خود تنها خالق تمامی واقعیت ها و حقایق (البته به غیر از واقعیت خودش) است، میتواند T را بداند. اما ایراد این شببه مغلطه مصادره به مطلوب است که در آن بکار برده شده است. مسئله اینجا است که چیزی که بنا بر تعریفش متناقض است بنا بر اصل تناقض قابل دانستن نیست و خالقی ندارد.

شبهه دوم

ممکن است خداباور بگوید عدم امکانپذیری قرار دادن مفهوم «تمام حقایق» در تعریف مجموعه به این معنی نیست که تمام حقایق وجود ندارد. در پاسخ میتوان گفت با فرض وجود تمام حقایق هیچ دلیلی وجود ندارد که نتوان آنرا بصورت مجموعه ای بینهایت تعریف کرد، برای اینکه جقایق مجموعه ای شوند تنها کافی است که از یکدیگر قابل تمیز دادن باشند، و اگر اجماع تمام حقایق ممکن بود، مجموعه تمام حقایق نیز ممکن میبود، اما از آنجا که وجود مجموعه تمام حقایق غیر ممکن است (بنابر اثباتی که صورت گرفت)، میتوان نتیجه گرفت که «تمام حقایق» نیز غیر قابل تصور است، لذا نمیتوان تصور کرد که علیمی وجود داشته باشد، یا بعبارت دیگر وجود علیم به دلیل عدم امکان اتحاد تمامی حقایق محال است.

شبهات خود را پیرامون این برهان میتوانید با کلیک کردن روی دکمه «بحث و گفتمان» در پایین این صفحه مطرح کنید و شبهات خوب در همین برگ پاسخ داده خواهند شد.

توضیحات و منابع:

1- جورج کانتور یک ریاضی دان آلمانی با اصلیت روسی است که مبتکر نظریه مجموعه (Set Theory) به شمار میرود.

2- قضیه مجموعه توانی کانتور به زبان ساده بطور کلی از اینجا نقل قول شده است.

اگر به نزدیکان شماتجاوز شود چه میکنید؟

نویسنده – آرش بیخدا

وقتی ما از سنگسار و این جور قوانین اسلامی انتقاد ميکنيم، نوابغ اسلامی ميگویند، خوب شما اگر کسی به نزديکانتان تجاوز کنه چيکار ميکنید؟ دستش را میبوسید؟ چون اسلام یک دین کاملا سکسی و جنسی است و پیامبر اسلام یک سمبل سکس است و قسمت بزرگی از قوانین اسلامی راجع به سکس و مسائل زیر شکمی است، مسلمانان در بسیاری از استدلال های خود از این مفاهیم جنسی استفاده میکنند و بسیاری از مردها هستند که به دلیل اینکه نمیخواهند سلطه و حکومت خود را در خانواده از دست بدهند و تربیت و جنبه دیدن زن به عنوان یک موجود برابر را ندارند، دو دستی اسلام را چسبیده اند.

در این باب بايد به چند نکته توجه کرد.

قوانين اصولا برای همگان است و همگان در مقابل قانون برابر هستند (در جوامع دموکراتيک)، و اين که يک شخص درباره يک قانون چگونه احساس ميکند کمتر اهميت دارد. ممکن است شخصی  بعد از اينکه به نزديکانش تجاوز شد، در حالتی قرار بگيرد که احساس کنم مجرم را بايد تکه تکه کنند و سرش را ببرند، اما اين احساس کاملا جانوری است و رنگی از خرد و تمدن و انسانیت ندارد، اين که اين شخص چه دوست دارد در آن زمان که در اوج عصبانيت و احساسات است چه مجازاتی را برای متجاوز تصور میکند  اصلا مهم نيست و اگر آن شخص سعی کند مجرم را خودش تنبیه کند خود مجرم خواهد بود و مجریان قانون باید از چنین وضعیتی جلوگیری کنند. مراد این است اصلا اینکه من دوست دارم یا دوست ندارم چه بر سر یک شخص در مورد مجرمی که به قول مسلمانان «تجاوز به ناموس کرده» بیاید ملاک نیست! تشخیص جرم و مجرم و در نظر گرفتن تنبیه برای آن خود یک رشته و مبحث بسیار گسترده است که به روانشناسی، جامعه شناسی و جرم شناسی و حتی فلسفه و اخلاق مربوط میشود. تصمیم در مورد اینکه برای فلان جرم چه مجازاتی باید پیاده شود به این سادگی نیست که ما آنرا در اختیار عده ای آخوند و آدم مذهبی متعصب و کم عقل قرار دهیم.

همانطور که در نوشتاری در مورد مدرنیته مطرح شد، (مدرنیسم چیست؟) در جامعه مدرن و پیشرفته هدف از مجازات هرگز این نیست که دیگران درس بگیرند و «کسی دیگر این کار را نکند»، شما حق ندارید یک شخص رو بعنوان وسیله آموزشی تنبیه کنید تا بقیه یاد بگیرند. هدف از مجازات اصلاح شخص مجرم است. اینکه انسانی را درون زمین قرار دهند و با سنگ روی سرش بزنند تا دیگر کسی «زنا» نکند مربوط به زندگانی قبیله ای هزاران سال پیش است که اسلامگرایان سعی در حفظ این سنت سامی هستند.

ریز و درشت اسلامگرایان با مغزهای پوسیده و کوچک خود معمولا مطرح میکنند که زندان رفتن و مجازاتهای اینگونه کارساز نیست. آمار نشان میدهد کشورهایی که مجازات مرگ دارند بالاترین نرخ بزه و جرم را نیز دارند، همچون ایالات متحده امریکا، در مقابل حدود 170 کشور وجود دارد که به هیچ عنوان مجازات مرگ را برای کسی در نظر نمیگیرند، در این کشورها امنیت و رفاه در بالاترین درجات قرار دارد. در زندانها روی مجرمین کار میشود و مشکلات روحی روانی آنها بررسی میشود و شخص تا وقتی که مشکل روحی دارد و برای اجتماع خطرناک است در زندان نگه داشته میشود، در زندان ماندن بسیار مفید تر از دست قطع کردن و چشم در آوردن و.. است. اسلامگرایان همچون انسانهای کودنی همه یافته های روانشناسی و جامعه شناسی بشر را نادیده میگیرند و سعی دارند مفاهیم کهنه و قوانین حیوانی الهی خویش را در جامعه پیاده کنند. چه بدبخت هستند ملتی که گرفتار اسلامگرایان شوند.

در اکثر کشورهای جهان زناشوئی یک قرارداد رسمی بین یک مرد و یک زن است، این قرارداد کاملا بصورت رسمی ثبت میگردد. زن و مرد باهم قرارداد میکنند که با هیچ کس غیر از یکدیگر تماس جنسی نداشته باشند، حال اگر یکی از این دو طرف قرارداد، به مفاد این قرارداد عمل نکرد، شخص مقابل میتواند قرارداد را فسخ کند و شاید بتواند ادعای خسارت نیز بکند. تجاوز یک جرم بسیار سنگین در حد قتل است در خیلی از کشور ها و مجازات سنگینی به همراه دارد اما اگر ارتباط جنسی با تمایل طرفین انجام گیرد نمیتواند جرم به حساب بیاید. در کشوری مثل انگلستان، اگر شوهر بخواهد با زور با زن خود رابطه برقرار کند زن میتواند شوهر را محکوم به تجاوز کند!

شما هرگز مالک انسان دیگر نیستید، انسانها آزاد هستند و حق دارند در هر زمان آنچه خود دارند در اختیار دیگران بگذراند و در هر لحظه با هر کسی که تمایل دارند ارتباط جنسی برقرار کنند، و شما اگر با این قضیه مسئله دارید تنها میتوانید بصورت نصیحت و پيشنهاد جامعه را به کنترل آنچه شهوت ميخوانید دعوت کنید یا اگر قراردادی با آن شخص بسته اید (ازدواج) آن قرارداد را فسخ کنید.  بنابر این تنها حق شما در وقتی که همسر شما به شما خیانت میکند، جدایی و یا ادعای خصارت است.

بنابر این اگر برای یک انسان خردگرا چنین مشکلی پيش بیاید، وی احتمالا يا متجاوز را ميبخشد يا حقوق قانونی انسانی خویش را اگر با قوانین جهان شمول حقوق بشر همخوان باشند دنبال ميکند.

نه اینکه شخص مقابل را با سنگ بکشد. برخی به دلیل کج آموزی های مذهبی این نوع رفتارهای حیوانی را مردانگی مینامند و همچون انسانهای غار نشین فکر میکنند مسئول حفظ و حراست از آلتهای تناسلی اطرافیان خود هستند، این نوع اشخاص را باید کم کم به دنیای امروزی وارد و از دنیای غار نشینی و بیابانگردی خارج کرد. در دنیای امروز هیچ قانون و مجازاتی نمیتواند ضد قوانین حقوق بشر (حقوق بشر چیست؟) از طرف شخص یا حکومتی ایجاد و انجام شود.

آیا همه چیز بطور تصادفی بوجود آمده؟

نویسنده – آرش بیخدا

این پرسش یکی از رایج ترین پرسشهایی است که از بیخدایان میشود و بسیاری از خداباوران معتقدند که بیخدایی یعنی «همه چیز تصادفی» اتفاق می افتد و البته این دیدگاه مثل همیشه ناشی از نادانی خداباوران نسبت به باورهای بیخدایان است. در این نوشتار پاسخ مناسبی به این پرسش داده خواهد شد.

تصادف چیست؟

به اتفاقی تصادف گفته میشود که قابل پیشبینی نباشد، و یا اینکه رابطه علیتی در مورد آن صدق نکند.

آیا تصادف در دنیای واقعیت وجود دارد؟

با تعریفی که از تصادف داده شد، بسیاری از اتفاقاتی که در دنیای واقعی می افتند و آنها را تصادف میخوانیم دیگر تصادفی نیستند. بعنوان مثال برخورد دو خودرو با یکدیگر را به هیچ عنوان نمیتوان تصادف نامید. زیرا با قوانین حرکتی نیوتونی میتوان قبل از برخورد دو خودرو حالت برخورد آن دو خودرو را بطور دقیق پیش بینی کرد. همچنین پرتاب یک تاس بر روی صفحه هرگز امری تصادفی نیست، اگر وزن تاس، حالت اولیه آن، نیرویی که به آن وارد میشود و باقی فاکتورها را بطور دقیق بدانیم، میتوانیم پیشبینی کنیم که این تاس پس از برخورد با زمین چه عددی را نشان خواهد داد.

عقیده عمومی دانشمندان در مورد اتفاقهایی که در مقیاس ماکروسکوپی (Macroscopic قابل دیدن) می افتد برای مدت زیادی این بوده است که تمام این اتفاقات کاملاً جبری هستند، یعنی با داشتن یک علت تامه میتوان در شرایطی معلول مشخصی را انتظار داشت. بعنوان مثال اگر به جسمی که ساکن است نیروی کافی وارد شود آن جسم محرک خواهد شد. و اگر به جسمی محرک نیروی کافی وارد گردد آن جسم ساکن خواهد شد.

اما پیشرفت در فیزیک مدرن این باور را تا حدود زیادی زیر سوال برده است، نظریه کوانتوم که شاید مهمترین محصول فیزیک مدرن باشد بر این عقیده مبتنی است که اتفاقات را در مقیاس مایکروسکوپی (Microscopy غیر قابل دیدن) نمیتوان با قوانین نیوتونی توضیح داد و پیشبینی کرد. در بیشتر تفسیرهایی که از مکانیک کوانتومی میشود (1) اصل عدم قطعیت (Uncertainty) وجود دارد و این به این مفهوم است که در برخی از اتفاقها قطعیت و جبر دیگر وجود ندارد و این اتفاقات کاملاً تصادفی هستند.

از جمله اینگونه اتفاقات که کاملاً بی علت و تصادفی هستند میتوان از واپاشی پرتوزای عناصر پرتو افشان (رادیو اکتیو) (2) نام برد. عناصر پرتو افشان دارای نیمه عمر میباشند، نیمه عمر طول زمانی است که اتم یک عنصر به احتمال 50% واپاشی پرتوزای خواهد کرد. بعنوان مثال نیمه عمر اورانیوم-238، چهار و نیم میلیون سال است و بعد از واپاشی به توریوم-234 تبدیل میشود که طول عمر 24.5 روز دارد. چندین عنصور پرتوزا وجود دارد و هرکدام طول عمر خودشان را دارند و واپاشی آنها کاملا بصورتی عینی و واقعی تصادفی است، یعنی بر اساس عدم قطعیت کوانتومی هیچ علتی برای آن نمیتوان جستجو کرد. اتفاقهای بسیار دیگری در فیزیک کوانتومی وجود که همانند این اتفاق بی علت و تصادفی هستند. تصادفی بودن این اتفاقها به این معنی است که تنها میتوان با تخمین و حدس با آنها روبرو شد و با آمار و احتمال حدس زد که این اتفاقها چگونه و کی پیش می آیند. باید روی این نکته تأکید کرد این عدم قطعیت از روی نادانی ما نسبت به علتهای این پدیده ها نیست نیست، بلکه به دلیل بی علتی و طبیعت تصادفی این اتفاقها است.

آیا دنیا میتواند تصادفی بوجود آمده باشد و بطور تصادفی به وجود خود ادامه دهد؟

اگر فرض کنیم جهان بوجود آمده است، بوجود آمدن بی علت جهان میتواند پدیده ای کوانتومی و کاملا تصادفی باشد و پیرامون این مسئله تئوریهای علمی و فلسفی بسیار محکمی وجود دارند، برای توضیحات بیشتر در این مورد به نوشتاری با فرنام آغاز بی علت جهان از دکتر کوئنتین مراجعه کنید.

معمولاً خداباوران فکر میکنند که خداباوران معتقدند همه چیز بصورت تصادفی بوجود آمده است و به وجود خود ادامه میدهد، اما بر اساس تعریفی که از تصادف داده شد، اعتقاد علمی بر این نیست که همه چیز در دنیا بصورت تصادفی اتفاق می افتد، وقتی برای پدیده ای علتی وجود داشته باشد دیگر آن پدیده تصادفی نیست و در دنیا پدیده های زیادی وجود دارند که در آنها میتوان رابطه علی را جستجو کرد، و وقتی رابطه علی را جستجو کنیم به جبر و قطعیت میرسیم و میتوانیم نتیجه پدیده ها را حدس زده و مشخص کنیم. بنابر این دیدگاه خداباوران مبنی بر اینکه خداناباوران همه چیز را تصادفی میدانند اساساً باطل است و نقدهای آنها بر محال بودن تصادف، حمله به آدم پوشالی است نه به چالش کشیدن بیخدایی.

معمولا حمله خداباوران به تئوری تکامل نیز همواره با این ادعا است که تکامل بر تصادف مبتنی است و تکامل میگوید موجودات بصورت تصادفی به یکدیگر تبدیل شده اند، این درحالی است که دو ایده بنیادی داروین عبارت بودند که در میان جانوران 1-تغییرات در طی دگرگونی های تصادفی ژنتیکی تغییر پذیر ایجاد شده اند 2-تغییرات به دلیل بالا بردن شانس نجات گونه ها و حفظ قابلیت تکثیر شدن آنها ایجاد شده است در حالی که تغییرات ناهنجار توسط گزینش طبیعی حذف شده اند.

بنابر این در نگاه داروین، شانس تنها یکی از عوامل موثر در تکامل است و عامل بسیار مهم دیگری نیز در تکامل وجود دارد که معروف به «گزینش طبیعی (3)» است. این عامل مهم دوم در استدلال های خداباوران معمولاً کاملاً نادیده گرفته میشود. و خداباوران از روی علت نخستین تکامل استدلال میکنند که هیچ چیز نمیتواند از روی شانس بوجود آمده باشد. بنابر این دیدگاه علمی در مورد تکامل نیز این نیست که تکامل بصورت تصادفی انجام میگیرد.

اما مسئله بسیار مهم اینجا است که آیا احتمال پایین رخ دادن یک اتفاق، باعث میشود که این رخداد محال باشد؟ هرگز! یکی از مثالهایی که از بسیاری از خداباوران شنیده میشود این است که میگویند، چطور میشود یک مقدار آهن پاره و زباله در یک حیاط وجود داشته باشد و یک طوفانی بیاید و ناگهان یک هواپیمای جت F16 از به هم برخورد کردن این ذرات آهن پاره پدید بیاید؟ زیرا احتمال این مسئله بسیار پایین است.

البته با ذهن ریاضی، احتمال افتادن چنین اتفاقی بسیار پایین است اما این پایین بودن احتمال سبب نمیشود که این اتفاق محال باشد. شما میتوانید خود آزمایش ساده ای را انجام دهید تا به این مهم پی ببرید.

یک تاس بردارید، و آنرا پرتاب کنید، فرض کنیم عدد 6 بیاید. احتمال اینکه عدد 6 بیاید طبق قوانین احتمال 1/6 است. حال دوباره تاس را پرتاب کنید، فرض کنید عدد 5 بیاید، احتمال اینکه عدد 5 بیاید بازهم 1/6 است ولی احتمال اینکه یک تاس بعد از دو بار پرتاب شدن به ترتیب 6 و 5 بیاید در واقع 1/6 * 1/6 یعنی 1/36 است. حال فرض کنید این تاس را 10 بار دیگر پرتاب کرده اید. به جدول زیر نگاه کنید:

احتمال وقوع عددی که تاس نشان داده است دفعه
1/6 6 نخست
1/6 5 دوم
1/6 4 سوم
1/6 3 چهارم
1/6 2 پنجم
1/6 1 ششم
1/6 2 هفتم
1/6 3 هشتم
1/6 4 نهم
1/6 5 دهم

حال که شما ده بار این تاس را پرتاب کرده اید و به ترتیب تاس مثلاً روی اعداد 6,5,4,3,2,1,2,3,4,5 پایین آمده است، احتمال این را حساب کنید که بار دیگر نیز 10 بار تاس را پرتاب کنید و باز هم نتیجه همین اعداد به همین ترتیب باشد.

احتمال وقوع چنین اتفاقی برابر است با یک تقسیم بر 6 به توان 10! یعنی 1/60466176 که عددی فوق العاده کوچک خواهد بود. طبق قوانین ریاضی ممکن است شما سالها و قرنها مجبور باشید که تاس بیاندازید تا دوباره همان اعداد به همان ترتیب حاصل شود، اما سوال این است، آیا این اتفاق که این اعداد با این ترتیب آمده باشند «محال» است؟! هرگز! شما خود شاهد اتفاق افتادن این اتفاق بوده اید!

پس کم بودن احتمال هرگز به معنای محال بودن یک اتفاق  نیست! اگر شک دارید باز هم این کار را تکرار کنید و اینبار بجای 10 بار 100 بار تاس را پرتاب کنید تا احتمال آن تدبیل به 1 تقسیم بر 6 به توان 100 شود. بازهم خواهید دید که هرچند احتمال بسیار کوچک است اما محال نبوده است. اگر این آزمایش را 1000 بار انجام دهید احتمال رخدادن این اتفاق 1 بر روی 6 به توان 1000 خواهد بود. جالب است بدانید تعداد تمامی اتمهای کائنات بنابر عقیده برخی کمتر از 10 به توان 100 است، اما همچنان افتادن این اتفاق محال نیست، بلکه ممکن است و شما خود این قضیه را مشاهده کرده اید.

البته باید توجه داشت که پرتاب کردن تاس و نمایش یک عدد پدیده ای تصادفی با تعریفی که از تصادف داده شد نیست، اگر جرم، حالت اولیه تاس، میزان نیرویی که به آن وارد میشود و سایر عوامل موثر را با دقت اندازه گیری کنیم میتوانیم از روی قوانین مکانیکی پیشبینی کنیم که تاس چه عددی را نمایش خواهد داد.

خود به خود یعنی چه؟

آیا دنیا خود به خود بوجود آمده است؟

آیا دنیا خود به خود به وجود خود ادامه میدهد؟

آیا همه چیز بصورت تصادفی بوجود آمده است و به وجود خود ادامه میدهد؟

مگر میشود همه چیز بطور تصادفی بوجود آمده باشد؟ به این دنیا با همه شگفتی هایش نگاه کن، خداوند را در هر چیز میتوان دید، چطور شما به موجود ترین وجود شک دارید؟

در منطق به این نوع سفسطه ها False Dilemma  میگویند.این تقسیم بندی که اتفاقات یا تصادفی می افتند یا تدبیر کننده ای در کار است اصولا اشتباه است. خود برهان علت و معلول (رد برهان علیت در اثبات وجود خداوند را در اینجا بخوانید) نشان میدهد که هر پدیده ای علتی دارد و اتفاقی که علت دارد نمیتواند تصادفی باشد، و از طرفی اتفاقی وجود ندارد که بی علت باشد و گذشته از اینکه تصادف و احتمال پایین یک اتفاق آن اتفاق را محال نمیکند، در دنیای واقعی و فیزیکی اتفاق و تصادفی وجود ندارد، در این مورد در ادامه بیشتر سخن خواهیم گفت. بنابر این، درون این پرسش فرضی وجود دارد و آن فرض این است که جهان یا تصادفی بوجود آمده است یا خالقی دارد، و چون این دو انتخاب، تنها انتخابها و حالتهای معتبر در مورد دنیا نیستند، این سفسطه  False Dilemma است.

در پاسخ به این پرسش باید گفت که ما نیز نمیگوییم جهان بصورت تصادفی بوجود آمده است! بلکه این چیزیست که اسلامگرایان دوست دارند ما بگوییم. این پرسش معمولا به دلیل عدم شناخت لازم از نظریه تکامل (تکامل چیست؟) مطرح میشود.

ذهن های غیر علمی و غیر فلسفی همواره در هنگام بیان این مطالب دنبال کی میگردند، کی این تغییرات رو ایجاد کرد، کی داشت نگاه میکرد، کی حواسش بود اشتباه نشود؟ در حالی که در مطالب علمی، همچون توضیح چگونگی آغاز حیات بر روی زمین و یا شکل گیری کائنات و در هیچ مسئله علمی دیگری از «چه کسی» صحبت نمیشود، بلکه از «چگونه، چرا و چطور» استفاده میشود. در مورد این قضیه در نوشتار پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟ به اندازه کافی صحبت شده است.

بنابر این افرادی که فکر میکنند تئوری تکامل (تکامل چیست؟) یعنی تصادفی بوجود آمدن موجودات با تکامل آشنایی ندارند، از توضیح دومی که برای تکامل آورده میشود چشم پوشی میکنند.

دنیای علم بسیار شیرین و خرد آدمی بسیار کارا است، اما افسوس که عده ای عاشق ماجراهای افسانه ای و خیالی تخیلی هستند و دوست دارند باور کنند آسمان سوراخ شده و یک دست بزرگ آمده و ناگهان زمین نورانی شده و گاو و گوسفند و شتر و خر و اسب و الاغ و انسان ناگهان از نیستی به هستی وارد شده اند!

توضیحات:

(1)- بر اساس آمار تفسیر کوپنهاک (CopenhagenInterpretation) در میان دانشمندان مقبول ترین تفسیر از مکانیک کوانتومی است.

(2) Rdioactive decay of a radioactive element

(3) Natural Selection

توسط آرش بيخدا

چگونه از شر جمهوری اسلامی راحت شویم؟

نویسنده – آرش بیخدا

زندیق البته یک سایت سیاسی نیست، بدین معنی که ما بدنبال وقایع سیاسی روز نیستیم و هدف ما یاری به تحول فکری و فرهنگی اجتماع است. اما به هر روی از ما بارها این پرسش شده است که چگونه باید با جمهوری اسلامی مبارزه کرد؟ پاسخی که من به این افراد میتوانم بدهم بسیار ساده است، حزب گرایی کنید.

باید توجه داشته باشیم که یک دست صدا ندارد، اکثر ما ایرانیان بدون شک خواهان بر اندازی و نابودی این حکومت ننگین و اسلامگرا هستیم اما شیطنتها و کارشکنی هایی که خود رژیم طراحی میکند باعث تفرقه در میان ایرانیان گشته و آنها را از هدف اصلی منحرف کرده است. برای انجام یک عمل بزرگ مثل بر اندازی یک حکومت کاری نیست که از دست یک شخص در بیاید و فعالیت انفرادی در این زمینه نتیجه چندانی به بار نخواهد آوررد.

کاری که هر کدام از ما باید انجام دهیم این است که ابتدا تکلیف خودمان را با خودمان مشخص کنیم، ما براستی چه جور انسانی هستیم؟ طرفدار چه نوع اندیشه و مخالف چه نوع اندیشه ای هستیم؟ هر کدام از ما هر عقیده ای را داشته باشیم، افرادی هستند که همفکر ما هستند. شما باید این افراد را پیدا کنید و به آنها بپیوندید و آنها را پشتیبانی معنوی، مادی و عملی کنید. لازم نیست که شما برای این احزاب 24 ساعت کار کنید، وابستگی به این احزاب شاید کمتر از روزی 10 دقیقه از وقت شما را به خود مشغول کند، اما همین 10 دقیقه میتواند پیشرفتی شگرف ایجاد کند. قوت گرفتن احزاب و گروه های سیاسی و این کثرت گرایی خود به خودی خود موجب پدید آمدن فضای دموکراتیک در جامعه میشود. فعال سیاسی مستقل فعال سیاسی خوبی نیست. شخصی که مستقل فکر میکند و وابستگی سیاسی ندارد احتمالا به قدری خودخواه و افراد عجیب غریبی دارد که هیچ حزبی و گروهی از انسانها را نیافته است که مثل خود او فکر کنند، این شخص یک انسان ناموفق است. بنابر این بهترین راه حل ها برای برکناری حکومت اسلامی در ایران، پیوستن به احزاب و فعالیتهای حزبی مشخص آنها است.

به تاریخ احزاب و کارهایی که قبلا انجام داده اند و پرونده سیاهی که احتمالا دارند زیاد توجه نکنید، شرایط و افکار فعلی افراد توجه کنید نه به گذشته آنها. به مانیفست و مرامنامه احزاب مختلف مراجعه کنید و آنها را بررسی کنید و ببینید افکار کدام یک از آنها با شما جور در می آید. اگر میبینید که افکار گروهی هرچند بد نام و منزوی با افکار شما جور در می آید به آن گروه بپیوندید، زیرا حضور فیزیکی و فکری شما شاید باعث خوشنامی مجدد آن گروه شود.

همه انسانها دچار خطا میشوند، انسانهایی که باهوش و عالق هستند همواره در حال تکامل و تغییر هستند، احزاب و رئسای آنها دچار اشتباهات تاریخی بزرگی میشوند و تغییر می یابند، اگر گروهی و یا حزبی در دورانی اشتباهی را انجام داده است مثلا از شخصی دفاع کرده است و امروز آن کار خود را خطای خود میداند به آن گروه و حزب بیشتر میتوان اعتماد کرد تا حزبی که سالهاست یک حرف را میزند و تکاملی در آن نیست و جمود فکری بر آن حزب مسلط است. تاریخ را به عنوان تاریخ باید نگریست نه مدرک برای محاکمه افراد، محاکمه افراد باید در موقعیت مناسب و با اجازه دفاع و رعایت کامل حقوق در یک دادگاه با حضور هیئت منصفه و قاضی مستقل انجام شود، هرگز به خود اجازه ندهید خود را در جای قاضی بگذارید و برای گروه و یا افرادی اتهام تعریف کرده و آنها را محکوم کنید. بسیار پیش می آید که گذشته یک فرد را و مثلا فعالیت غلطی را که روزگاری انجام داده است مطرح میکنند و شخصیت فعلی او را میکوبند. با حذف یک شخصیت مبارز هرچند مخالف اندیشه شما، شما یک قدم به عقب بر میگردید نه به جلو.

فضای سیاسی در تمام کشورهای جهان فضای تخریب و حملات بدون رحم است، هر روز در مجالس پیشرفته ترین کشورهای دنیا و بزرگترین دموکراسی ها نمایندگان مجلس با هم مشاجره و حتی برخورد فیزیکی میکنند، احزاب مختلف به شدت به دنبال یافتن ایرادهای احزاب دیگر و کوبیدن آنها هستند و کوچکترین رحمی در این زمینه به یکدیگر نمیکنند و بزرگ کردن اشکالات دیگران و کوچک کردن اشکالات خود شغل دائمی سیاستمداران است، بنابر این بد گویی های سیاسیون از یکدیگر را زیاد جدی نیگیرید و تا خود به اسناد و مدارکی دست نیافته اید حرفی را قبول نکنید.

دائی جان ناپلئونیسم در بین ملت ایران به شدت رواج دارد بخصوص در رابطه با اشخاصی که فعالیت سیاسی انجام میدهند. سعی کنید دائی جان ناپلئون را در وجود خودتان خاموش کنید، مخالفان شما هم میتوانند آدمهای دلسوز و مثبت و زحمت کشی باشند، همه را به یک چوب نزنید اجازه بدهید با مخالفانتان بصورت موازی حرکت کنید و رقابتی سالم داشته باشید. منصف باشید و در خونسردی و مرگ کامل احساسات در مورد قضایا فکر کنید و تصمیم بگیرید. دشمنی ها و لج بازی های شخصی خود را وارد افکارتان و تجلی افکارتان نکنید.

بازیگر باشید نه مربی، اخلاق بد سیاسیون این است که همه شان مانند مربیان تیمهای فوتبالی هستند که البته بازیکنانی ندارند. این دسته افراد ایده آلیست تنها از همه چیز ایراد میگیرند و از یک چیز دفاع میکنند، بدون اینکه نظریات خود را پیاده کنند، بعنوان مثال برای دهه های متمادی سیاسیون با هم بحث کرده اند که آیا باید مبارزه مسلحانه کرد یا باید مبارزه منفی و نافرمانی مدنی کرد، و برای هر کدام از این چیزها توی سر یکدیگر میزنند، در حالی که در این حین که این مربیان در حال طرح کردن ایده آل هاشون هستند نه کسی مبارزه مسلحانه ای انجام میده نه کسی مبارزه منفی ای انجام میدهد و چه بسا اگر آن گروه که طرفدار مبارزه چریکی است، در این مدت مبارزه چریکی میکرد و گروهی که طرفدار مبارزه منفی است مبارزه منفی را عملی میکرد، تا این دوران پیشرفت های بسیاری انجام شده بود.

فراموش نکنید که سیاسیت و علوم انسانی ریاضیات نیستند، مطلق اندیشی در سیاست و علوم انسانی کاری خطاست، فراموش نکنید برای هر ایدئولوژی و اندیشه سیاسی، هزاران نفر قبل از شما به شدت تفکر و اندیشه و بحث و تحقیق و مطالعه کرده اند. فلاسفه و اندیشمندان مختلف آنها را بررسی و کاملتر کرده اند، باید درک کرد که هر کدام از مفاهیم سیاسی امروزه به قدری پیشرفته و پخته هستند که هر کدام میتوانند حاوی مقادیر زیادی حقیقت و واقعیت و اصول و روش ها و افکار خوب و مثبت باشند. پادشاهی، جمهوری، سوسیالیسم، لیبرالیسم، دموکراسی، کمونیسم و حتی اسلامگرایی هر کدام اگر پیاده شوند میتوانند به موفقیت هایی دست بیابند، بنابر این وقت خود را بر سر بحث کردن و طرفداری کردن از یک نوع دیدگاه سیاسی و بزن و بکوب اندیشه مخالف آن نکنید، طرفدار اندیشه خود باشید و برای آن تلاش کنید و سعی کنید افراد دیگری را با خود همفکر کنید و آنها را قانع کنید که باید مثل شما فکر کنند و بجای تئوری پردازی بیش از حد کردن عمل کنید و افکارتان را پیاده کنید.

سعی کنید افکارتان را مکتوب کنید و از دیگران بخواهید که شما را نقد کنند و اشکالهای شما را به شما بگویند، از نقد شدن نترسید، سیاست و اندیشه سیاسی خود را مانند وحی منزل ندانید، احتمال اینکه اشتباه کنید را بدهید، منتقد شما مهمترین کسی است روی زمین وجود دارد، حرف او را بشنوید و از او استقبال کنید و اورا برای خود حفظ کنید، چون او به تکامل اندیشه شما کمک میکند و به شما کمک میکند که کمتر اشتباه کنید. از طرفی وقتی از کسی انتقاد میکنید واقعا برای پیشرفت او از او انتقاد کنید نه برای خالی کردن عصبانیت های درونی خود و تحقیر کردن شخص و این را به شخص بصورت مستقیم اعلام کنید که از او انتقاد میکنید چون او را قوی تر و صحیح تر میخواهید. انسان مثبت و سازنده ای باشید تا منفی و تخریبگر.

اندیشه خود را برای ایران بخواهید نه ایران را برای اندیشه خود. دنبال اندیشه ای باشید که به پیشرفت کشورتان کمک میکند، بردگی یک خط فکری و حمالی یک سیاستمدار پیر یک خطاست، اگر به این نتیجه رسیدید که اندیشه و خط بهتری از خط فعلی شما وجود دارد در تغییر خط خود تردید نکنید. اسم اندیشه سیاسی خود را بر روی سر خود خالکوبی نکنید، شما ممکن است فردا به حقایق جدید تری دست یابید.

دچار روابط رمانتیک و عاشقانه ای که بین افراد یک حزب وجود دارد نشوید، شما یک مبارز هستید و باید واقعیت ها را همانطور که هستند ببینید نه آنجور که باید ببینید، اجازه ندهید رفاقت شما با یک شخص باعث شود که از افکار غلط او اطاعت کنید، رهبر یک حزب خدا نیست، او شخصیست که خادم شماست، او وجود دارد تا به شما خدمت کند، از نقد و رد کردن افکار وی نترسید. افکار جدید را به حزب و گروهتان وارد کنید و هرگز دست از مطالعه و خواندن افکار دیگر موافق و مخالف خود بر ندارید.

قوانین حقوق بشر را خوب بخوانید و بدانید که بعنوان یک انسان هر کجا که هستید این حقوق را دارید و کسی حق ندارد شما را از این حقوقتان محروم کند، همچنین بعنوان یک انسان خوب، به کسانی که حتی حقوق انسانی مخالفان شما را نیز ضایع میکنند مخالفت کنید.

در زیر چند سایت مربوط به احزاب سیاسی مختلف و یا جنبش های مختلف لیست خواهد شد، لطفا آنها را بررسی کنید و از میان آنها یکی را انتخاب کنید، البته شاید شما هم بخواهید حزبی جدید راه بیاندازید

بعد از مرگ چه خواهد شد؟

نویسنده – آرش بیخدا

پاسخ کوتاه:

هیچ چیز

پاسخ بلند:

دلیل احساس زنده بودن کردن و در «حال» زندگی کردن و هوشیاری انسان، فعالیت مغزی انسان و بطور مشخص فعالیتی است که بادامه (1) در مغز انجام میدهد. با از کار افتادن بادامه دیگر احساس «هستی» به انسان دست نخواهد داد و با از کار افتادن مغز دیگر هیچ احساسی به انسان دست نخواهد داد. از آنجا که مرگ مغزی انسان در بسیاری از کشورها با مرگ انسانها برابر است، پس از مرگ هیچ احساس و هوشیاری وجود نخواهد داشت و انسان «نیست» خواهد شد.

برخی از افراد میگویند از آنجا که کسی تابحال از مرگ باز نگشته است (2) نمیتوان گفت که قطعاً بعد از مرگ چیزی اتفاق نخواهد افتاد. اما این افراد اشتباه میکنند، زیرا همه انسانها تجربه مرگ و نیستی را دارند. همه انسانها قبل از اینکه بدنیا بیایند در حال «مرگ» یا «نیستی» بوده اند. بعد از مرگ دقیقاً برای هر انسانی همان حالتی رخ خواهد داد که پیش از مرگ برای آنها رخ داده است.

همچنین بعید نیست در آینده یا حتی در زمان حال بتوان مرگ را بطور لحظه ای با از کار انداختن موقت مغز تجربه کرد.

اعتقاد به حیات پس از مرگ و دیدن نکیر و منکر بعد از خوابیدن در قبر و تحمل فشار قبر و بعد حاضر شدن در دادگاه و غیره تماماً مربوط به باورهای دینی میشوند و برخاسته از ایمان و نادانی افراد معتقد به آنها هستند نه دلایل عقلی و یا شواهد علمی. بنابر این از دیدگاه علمی و فلسفی ارزشی برای آنها نمیتوان قائل شد. در حقیقت باید به این داستانهای کودکانه به دیده باستانشناسی برای دریافتن اینکه انسانها در زمان سنگ و کلوخ چگونه می اندیشیده اند نگریست.

میل به جاودانگی در میان انسانهای پیشین (و در میان انسانهایی که مشتری افکار کهنه آن انسانهای قدیمی هستند) یکی از دلایلی بوده است که آنها برای ارضای آن دست به افسانه سرایی راجع به حیات پس از مرگ خود زده اند، زیرا نمیتوانستند قبول کنند عمر آنها پس از مدتی به پایان خواهد رسید. این انسانها غافل از این بوده اند که امیال آنها و آرزوهایشان نمیتواند تغییری در واقعیت ها و حقایق هستی ایجاد کند. آنها چه واقعیت را دوست داشته باشند چه نداشته باشند واقعیت واقعیت است. بسیاری از انسانهای پیشین عادت داشتند امیال خود را واقعی جلوه بدهند و آنچه خود دوست دارند را واقعیت بانگارند، این درحالی است که قرنها است انسانهای خردمند امیال خود را در کشف حقایق دخیل نمیکنند.

اعتقاد به حیات پس از مرگ برخاسته از اعتقاد به پدیده خرافی روح است، در پاسخ به پرسش «چرا روح وجود ندارد؟» به این مسئله که چرا روح پدیده ای خرافی است و وجود خارجی ندارد به پرداخته شده است.

نتیجه گیری:

از آنجا که شواهد علمی و یا براهین معتبر فلسفی برای اعتقاد به حیات پس از مرگ وجود ندارد و در نقطه مقابل شواهد علمی بر علیه حیات پس از مرگ وجود دارد میتوان نتیجه گرفت که خردمندانه ترین حالت آن است که حکم دهیم چنین حیاتی وجود ندارد و برخاسته از افسانه ها و امیال و اسطوره های انسانهایی است که نسبت به طبیعت خود نادان بوده اند یا اطلاع داشته اند و امیالشان بر خردشان غلبه کرده است.

موضوعات مرتبط:

برخی معتقدند اعتقاد داشتن به آخرت بهتر است زیرا اگر وجود داشته باشد انسان ضرری نکرده است و اگر وجود نداشته باشد انسان ضرر کرده است، به این استدلال در فلسفه دین شرط پاسکال گفته میشود، پاسخ این استدلال را در نوشتاری با فرنام «شرح سفسطه: اگر آخرتی باشد شما ضرر کرده اید ما ضرر نکرده ایم اگر نباشد باز هم ما ضرر نکرده ایم» بیابید.

پانویس:

1- Amygdala نام عضوی در بخش تحتانی مغز است، که مسئولیت عکس العمل های سریع نسبت به محیط و همچنین احساس زندگی کردن در «حال» را در مغز بر عهده دارد و اخلال در کار آن سبب بیماری هایی همچون اسکیزوفرنیا (شیتزوفرنی) میشود.

2- البته برخی کتابها در مورد تجربه های پس از مرگ نوشته شده است، اما از آنجا که مشاهدات این افراد بنابر اعتقادات دینیشان بوده و از آنجا که این باورهای دینی با یکدیگر در تضاد هستند و از آنجا که اصولاً صرف ادعا کردن یک شخص دلیل بر این نمیشود که ادعای وی راست باشد و از آنجا که مذهبیون افرادی فاسد الاخلاق و به شدت دروغگو هستند (بویژه وقتی میخواهد ترویج دین بکنند) نمیتوان به این داستانها اعتماد کرد. مثلاً نویسنده مسیحی نوشته است که پس از مرگ به دیدار عیسی مسیح رفته است و نویسنده مسلمان از نکیر و منکر و حضرت علی صحبت کرده است. دانته آلیگاری شاعر بلند آوازه ایتالیای  در کتاب کمدی الهی خود در جهنم محمد و علی را دیدار کرده است.

چرا با اسلام مخالف هستید؟

نویسنده – آرش بیخدا

این سوالی است که بسیاری از مسلمانان و اسلامگرایان مطرح میکنند.

در باب پاسخ به این پرسش شاید بتوان کتابها نوشت و در واقع کتابها نوشته شده است. اما بصورتی بسیار چکیده و مختصر میتوان گفت به دلیل اینکه اسلام منافع مارا در خطر انداخته است.

اسلام در واقع یک انگل اجتماعی است به دلیل اینکه

  • با آزادی در تضاد است
  • با مردمسالاری در تضاد است
  • با حقوق بشر در تضاد است
  • مروج تروریسم و اندیشه کشی و اختناق است
  • مبتنی بر خرافات و مفاهیم غلط و باطل همچون توحید و معاد و نبوت است
  • عامل فقر فرهنگی و علمی و مادی است

از منافع هر انسانی برخورداری کامل از حقوق بشر ( حقوق بشر چیست؟ ) و زیستن در دنیایی آزاد (آزادی چیست؟) و در حکومتی مردمسالار (دموکراسی چیست؟) و برخورداری از رفاه و زندگی شاد و آرام است. اسلام بطور جدی با این منافع شخصی و ملی و انسانی در تناقض است، بنابر این، هر انسان انساندوست، اخلاقمدار، آزادیخواهی و طرفدار حقوق بشری اساساً باید مخالف اسلام باشد، و اگر نباشد یا اسلام را نشناخته است و یا اینکه در صداقت او باید بسیار شک کرد.

از این گذشته دنیای امروز دنیای جادوگری و موهوم پرستی و خرافات نیست، دنیای امروز دنیای خردگراییست (خردگرایی چیست؟) خردگرایی یعنی اصالت عقل را پذیرفتن. یعنی هر آنچه با عقلانیت در تضاد است را نپذیرفتن و قبول کردن مفاهیم و معانی تنها در صورتی که بتوانند از فیلتر عقلانیت با موفقیت عبور کنند. خردگرایی در مقابل دین خویی و ایمان (ایمان چیست؟) تعریف میشود. خردگرایان همیشه حاضر هستند تا عقاید گذشته خود را کنار بگذارند و عقاید جدیدی را قبول کنند.

به گفته انیشتن

از لباس کهنه خود خجالت نکش، بلکه از افکار کهنه ات خجالت بکش.

به گفته آیت الله طباطبائی

پرستش به مستیست در کیش مهر          برونند زین پرده هوشیارها

به گفته برنارد شاو

این قضیه که یک انسان دیندار زندگی شادتری از یک انسان بیخدا دارد، تنها به این قضیه مربوط است که یک آدم مست از یک آدم هوشیار شاد تر است.

خردگرایان همان هوشیارانی هستند که از حمال عقاید و رسوم کهنه بودن به شدت خجالت میکشند. ما باور داریم که دانش و فلسفه امروزی به وضوح نشان میدهند که تصورات انسانهای پیشین در مورد بسیاری از مسائل از جمله، آفرینش، حیات پس از مرگ، وجود خدا (خداوند چیست؟) ، جن، روح، فرشته، حوری و امام زمان تنها زاییده افکار انسانها بوده اند و واقعیت خارجی ندارند.

بشر امروز مطمئن است که انسان از خاک و لخته خون و تکه گوشت آفریده نشده. ما میدانیم که ادعای تازينامه که انسان ابتدا بصورت کالبدی سفالین به روی زمین فرستاده شد و مدتها بر روی زمین ماند و شکل گرفت و بعد خداوند روح انسانی بدان دمید و انسان پدید آمد و سیب خورد و از جهنم اخراج شد، حرفی خرافی و افسانه کم کیفیتی که از منابع مشخص دیگر دزدی ادبی شده است بیش نیست.

بر این اساس و مقدمه باور داریم که ادیان تولید شده دست بشر هستند و ادیان مبتنی و پایبند به خدا در واقع بی پایه هستند زیرا خدا نیز خرافه ای بیش نیست (از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟)  و به همین دلیل است که فلاسفه بسیاری در چند قرن اخیر بیخدا بودن اند و کلا خدا از فلسفه بیرون رانده شده است و فلسفه امروز جایی برای خدا در نظر نمیگیرد. همانطور که علم امروز نیز جایی برای خدا ندارد. خدا از حوضه علم و فلسفه تنها به مکاتب فکری آرمانگرا و سوفی رانده شده است، بنابر این ادیان و مذاهب اساساً اشتباه  و باطل و تقلبی هستند.

اما چرا اسلام را باید به چالش طلبید؟

در دنیا تفکرات و مکاتب فکری اشتباه و غلط بسیار وجود دارد، در واقع برای هر انسانی تنها مکتب فکری ای که خود بدان تعلق فکری دارد صحیح و درست است و بقیه مکاتب که در تضاد با آن مکتب قرار میگیرند باطل و پوچ هستند. اما آیا هر انسانی باید با تفکرات مخالف خود مخالفت کند و در راه مبارزه با آنها بکوشد؟ آیا همه انسانها باید مثل ما فکر کنند و همه مکاتب فکری و عقاید غیر از آنچه ما بدان اعتقاد داریم باید از بین بروند؟

واضح است که پاسخ این سوال منفی است، مشخصاً هر کسی حق داشتن هر اندیشه و وابستگی فکری به مکاتب فکری را دارد. اما با برخی از مکاتب فکری و تفکرات باید مبارزه کرد و باید آنها را به چالش طلبید!

آن تفکرات و مکاتب فکری، همانا مکاتب فکری تمامیت خواهی هستند که حق حیات سایر مکاتب را در خود مفروض نمیدارند و شرایط آزادی اندیشه و عقیده را به سختی به تهدید می اندازند و همانا اسلام از آن دسته از مکاتب است که به شدت دگر اندیش کش و آزادی ستیز است.

یکی از اساسی ترین مشکل اصلی ایران اسلام است که همچون سرطانی در جان و روان مردم سرزمین ما ریشه دوانده است. مطالعه مختصری اما منصفانه از تاریخ اسلام در ایران به خوبی نشان میدهد که اسلام جز نکبت و تباهی چیزی به بار نیاورده است. اسلام مکتبیست که پیاده شدن آن و حتی قسمتهای اندکی از آن هر اجتماع را به سرعت به سوی استبداد و خردستیزی و نابودی و فقر مادی و معنوی میبرد.

مردمسالاری امروز بهترین نوع حکومت است (دموکراسی چیست؟)  و پیاده شدن دموکراسی در اجتماعی که در دوران پیشا مدرن خود به سر میبرد محال است بنابر این برای رسیدن به مردمسالاری ابتدا باید به دوران مدرن وارد شد (تجدد (مدرنیسم) چیست؟)   بزرگترین مانع در راه مدرنیسم در ایران دین اسلام و مذهب شیعه بطور مشخص است. باید میان زندگی در سرزمینی آزاد و مردمسالار و مدرن و برخورداری از حقوق بشر از یک طرف و اسلام از طرف دیگر، یکطرف را انتخاب کرد. ما طرف دوم را انتخاب نخواهیم کرد.

مسلمانان حدود یک و دو دهم میلیارد جمعیت دارند و میتوان گفت از هر 5 نفر در جهان یک نفر مسلمان است که حدود 20 درصد جامعه جهانی را تشکیل میدهند.

البته تخریب جمعیت مسلمانان بطور گسترده ای از مراجع مختلف متفاوت است بنابر این جمعیت مسلمانان را باید از منابع مختلف بررسی کرد:

0.700 billion or more, Barnes & Noble Encyclopedia 1993
0.817 billion, The Universal Almanac (1996)
0.951 billion, The Cambridge Factfinder (1993)
1.100 billion, The World Almanac (1997)
1.200 billion, CAIR (Council on American-Islamic relations) (1999)

اما این همه مسلمان در پیشرفت جهانی که در آن زندگی میکنند چه نقشی دارند؟

جمعیت یهودیان در دنیا حدود 13 الی 14 میلیون نفر است. از سال 1901 که اولین جایزه نوبل داده شد، از میان 720 جایزه نوبلی که تا به امروز به اشخاص تعلق گرفته بیش از 130 جایزه به یهودیان که حدود 0.3 درصد جمعیت دنیا را تشکیل میدهند تعلق گرفته است اما مسلمانان با این جمعیت بسیار زیادشان تنها تعداد بسیار اندکی جایزه نوبل تا به امروز برده اند که از اتفاق آن جایزه ها هم  اکثرا ارتباطی با علم نداشته اند از جمله جوایز صلحی که انور السادات، یاسر عرفات و شیرین عبادی برده اند. بنابر این مسلمانان در دنیا از لحاظ علمی بسیار عقب مانده هستند و به بیان دیگر اسلام تنها میان ملت هایی که از لحاظ علمی عقب مانده هستند قدرت ماندن را داشته است. ما خوب میدانیم که مغز ها و نخبگان علمی کشور ما همگی به دلیل شرایط بد و اسلامی مملکت ما باید کشور را ترک گفته و به کشورهای جهان اول بروند تا بتوانند از نبوغ خود استفاده کنند. بنابر این عامل اصلی این عقب ماندگی و فقر فرهنگی، علمی کشور ما اسلام است. اسلام ملت مارا به خواب برده و مارا محکوم به داشتن عقب مانده ترین حکومت دنیا کرده است.

نگاهی اجمالی به جوامع بشری نشان میدهد که میزان خرد و دانش و آزادی  از یکطرف و  اسلام از طرف دیگر همواره نسبت ثابتی دارد. یعنی هرجا آزادی و دانش و خرد بیشتر است اسلام کمتر است و هرجا اسلام بیشتر است آزادی و دانش و خرد کمتر است. اسلام تنها در شرایط غیر برابر و در شرایط اختناق است که میتوان وجود فعال داشته باشد و این رابطه ای دوطرفه است بین اسلام و اختناق که هردو لازم و ملزوم یکدیگرند.

مشکلات ایران و در خطر افتادن منافع شخصی و اجتماعی مردم ایران که در مورد آنها سخن رانده شد، را تنها بر گردن آخوند ها و دستگاه خلافت خمینی انداختن تنها سطحی نگری و طفره از کنار واقعیت هاست. مشکل ایران آخوند نیست، بلکه اسلام است.

در نوشتارهای دیگر از جمله  نوشتاری با فرنام (آخوندها اسلام را خراب کرده اند.) رابطه میان اسلام و حکومت فعلی ایران بررسی شده است

تئیسم، خداباوری چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

تئیست کسی است که تئیسم یعنی خداباوری وابستگی فکری داشته باشد. یعنی معتقد باشد که خداوند (خداوند چیست؟) وجود دارد.

اصولا انعکاس اعتقاد به خداوند در افکار را میتوان به سه دسته اساسی تقسیم کرد

  1. تیست ها (Theists) کسانیکه اعتقاد دارند خدا وجود دارد، و میتوان وجود وی را اثبات کرد.
  2. آتئیست ها (Atheists) کسانیکه اعتقاد دارند خدا وجود ندارد و عدم وجود وی را میتوان اثبات کرد.
  3. اگناستیک (Agnostics) کسانیکه اعتقاد دارند خدا را نمیتوان اثبات کرد، این دسته میتوانند به وجود خدا اعتقاد داشته یا نداشته باشند.

حدیث چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

حدیث دومین منبع دریافت حقایق در مورد اسلام است. روش دریافت حقایق، مثلا در مورد موارد حقوقی/قضایی اینگونه است که در هر مورد ابتدا به قرآن یعنی اولین منبع اسلام مراجعه میشود، و اگر قرآن پاسخگوی مسئله نبود سپس به حدیث مراجعه میشود و بعد از آن به نظرات قضات بزرگ و قضات پیشین و آرای فقها ارجاع میشود.

گروهی از اسلامگرایان، اخیراً احادیث را کلا باطل میدانند و به دلیل مطالب وحشیانه و احمقانه ای که در احادیث به پیامبر اسلام نسبت داده شده است، آنرا اساساً دروغ میشمارند، و میگویند تنها قرآن مرجع اسلام است، به این سفسطه این دسته از اسلامگرایان در نوشتاری با فرنام «من احادیث را قبول ندارم، اسلام یعنی فقط قرآن» پاسخ داده شده است.

در سوره ماده گوساله (بقره) آیه 129 میخوانیم که:

رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ.

ای پروردگار ما ، از ميانشان پيامبری بر آنها مبعوث گردان تا آيات ، تورا برايشان بخواند و به آنها کتاب و حکمت بياموزد و آنها را پاکيزه سازد و تو پيروزمند و حکيم هستی.

لذا از نظر قرآن پیامبران در کنار کتاب که به مردم می آموزند به آنها حکمت نیز می آموزند، در مورد اسلام کتاب، قرآن است، اما حکمت چیست؟ حکمتی که پیامبر به مردم آموخته است، تنها در حدیث یافت میشود.

حدیث در لغت به معنی گفتار است اما در اصطلاح فقهی به گفته های پیامبر (یا در مورد تشیع امام) گفته میشود. احادیث نشان میدهند که پیامبر کاری را کرده است و یا دستوری در مورد مسئله ای داده است. همچنین اگر پیامبر در مقابل انجام کاری سکوت کرده باشد، با سکوت و عدم اعتراض خود آن کار را تایید کرده است و لذا آنکار از نظر فقهای اسلامی، مورد تایید پیامبر و در نتیجه اسلامی به شمار میرود.

شیعیان چهار کتاب حدیث را معتبر میشناسند و این چهار کتاب منابع دست اول حدیث حساب میشوند. این چهار کتاب که به «کتب امهات شیعه» (کتابهای مادر شیعه) معروفند از این قرارند.

اصول کافی – نوشته ابو جعفر محمد کلینی

من لایحضره الفقیه – نوشته ابن بابویه شیخ صدوق

تهذیب الاحکام – نوشته تالیف شیخ صدوق

استبصار – نوشته شیخ صدوق

اهل تسنن نیز برای خود 6 کتاب را صحیح مینامند و آنها را منابع معتبر حدیث میشمرند.

بخاری

مسلم

سنن ابوداوود

ترمدری

ابن مانجه

نسائی

از آنجا که اکثریت مسلمانان را اهل تسنن تشکیل میدهند و دیدگاه تشیع در مورد تاریخ اسلام از نظر اکثر اسلامشناسان در سطح دانشگاهی قابل قبول نیستند، کتابهای اهل تسنن اساساً از اعتبار بیشتری برخوردار هستند و بويژه کتاب صحیح بخاری از معتبر ترین کتابهای مرجع در مورد تاریخ اسلام است و مورد توجه و استناد تمامی محققان از جمله محققان شیعه و سکولار است. در میان کتابهای شیعه نیز اصول کافی معتبر ترین و اصلی ترین منبع حساب میشود.

احادیث موجود در این کتابها با اینکه از میان انبوهی از احادیث دیگر انتخاب شده اند اما بازهم برخی از آنها بسیار مضحک و نابخردانه هستند، گروهی از مسلمانان روی صحت و درستی این احادیث و اینکه این احادیث واقعا از پیامبر اسلام یا سایرین نقل شده اند، تعصب میورزند و گروهی دیگر تعصب چندانی روی این قضیه ندارند.

برای بررسی صحت و درستی یک حدیث روشها و علومی در طول تاریخ پدید آمده است که بر اساس آنها حدیث شناشان احادیث را بر اساس میزان اعتبار آنها به دسته بندیهای مختلفی تقسیم میکنند و مکاتب فکری مختلف اسلامی در این زمینه روش و متد خود را دارند.

کتب بسیار کامل و جامعی در مورد حدیث را میتوانید در تاریخ حدیث بیابید.

متافیزیک چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

فیزیک در یونانی به معنی طبیعت است و متا نیز به معنی فراتر و یا مابعد است، بنابر این متافیزیک را در زبان فارسی به فراماده، فوق العاده، مابعد طبیعت و… آورده اند.

شاید از کلمه متافیزیک بیش از هر کلمه دیگری در دنیای دکانداران دینی و دینگرایان سوء استفاده میشود. دین داران خودشان را معتقد به متافیزیک میدانند و میگویند که بیخدایان از متافیزیک آگاهی ندارند و وجود هر چیز متافیزیکی را رد میکنند. اشخاصی که صدسال پیش نهایتاً از حضرت عباس و ابوالفضل علمدار حرف میزدند و برای مردم دعا نویسی میکردند، امروزه با بیان مطالب مضحکی چون «نیروهای متافیزیکی، انرژی مثبت و انرژی منفی» و… همچنان همان دکانهای خود را باز نگه داشته اند ولی اینبار بجای حضرت عباس، از متافیزیک سوء استفاده میکنند. در این نوشتار توضیحاتی در مورد کلمه متافیزیک و اینکه چیست و به چه معنی است داده خواهد شد.

البته کلمه متافیزیک آنقدر بطور متنوع در جاهای مختلف استفاده شده است که واقعا دشوار است که بگوییم واقعا چه معنی ای میدهد. ارسطو شاگرد افلاطون حکیم (Philosopher) و عالم (Scientist) یونانی شخصی بود که کتب بسیاری (درمورد خواب، حکومت، حیوانات، حرکت، اخلاق، بیان، حیات و…) را در تالیف کرد که در زمان خودش یک دایره المعارف کامل به حساب می آمد و گنجینه ای بود از علوم و ایده های فلسفی که تا آن دوران وجود داشتند و تا دورانهای زیادی این کتابها مرجع علمی به شمار می آمدند تا اینکه کم کم منسوخ شدند و علوم جدید تر و ایده های فلسفی جدید تر شکل گرفتند و دیگر کمتر مجالی برای طرح اندیشه ها و تحقیقات ارسطو مطرح میشد و ارزش کمتری یافتند، هرچند که هنوز هم کهنه پرستان دینی مثل ارسطو فکر میکنند. در پاسخ به سوال دلیل بیگ بنگ چه بوده است؟ اولین موجود رو کی آفرید؟ چرا یک چیز نمیتواند از ناچیز بوجود بیاید؟ به یکی از این اندیشه های ارسطو که همچنان مورد استفاده است یعنی برهان حرکت، یا علیت برای اثبات وجود الوهیت مطرح شد.

آثار ارسطو را به چندین دسته تقسیم کردند، کتابهای نظری و پزشکی و طبیعی و… اما یکی از کتاب های ارسطو که دوازدهمین کتاب وی بود و در مورد مسائلی فلسفی صحبت میکند. ارسطو این کتاب دوازدهم خود را «فلسفه ابتدایی (فلسفه اولی و یا حکمت نخستین)»،  «حکمت»، یا «مطالعه هستی» نامید (این کتاب را میتوانید به زبان انگلیسی از اینجا بخوانید) اما خوانندگان آثار ارسطو و منتقدان وی بعد ها این کتاب را متافیزیک خواندند. چون ارسطو همانطور که گفته شد کتابهای زیادی در مورد طبیعیات و فیزیک نوشت، و چون این کتاب را بعد از کتاب فیزیک نوشت، آنرا متافیزیک خواندند، یعنی کتابی که بعد از کتاب فیزیک نوشته شده است، و یا آنچه بعد از فیزیک آمده است. از آن زمان تا این دوران از این کلمه سوء استفاده های زیادی شده است. لذا شاید بتوان گفت کلمه متافیزیک از آن زمان حیات گرفت. و این نام برای این موضوع تقریباً بطور کاملاً تصادفی انتخاب شد.

امروزه در فلسفه متافیزیک یکی از شاخه های پنجگانه فلسفه است. اکثر فلاسفه بر این توافق نظر دارند که فلسفه را میتوان به پنج شاخه مجزا تقسیم بندی کرد.

فارسی انگلیسی حوزه تلاش برای پاسخ به این پرسش
متافیزیک Metaphysics مطالعه وجود چه چیزهایی وجود دارند؟
معرفت شناسی Epistemology مطالعه دانش من از کجا و چگونه میدانم؟
اخلاقیات Ethics مطالعه عمل من چگونه باید رفتار کنم؟
سیاست Politics مطالعه نیرو چه اعمالی روا هستند؟
زیبایی شناسی Esthetics مطالعه هنر زندگی چگونه میتواند باشد؟

متافیزیک شاخه ای از فلسفه است که بطور کلی به مطاله طبیعت جهان هستی و خود مسئله هستی و ماهیت آن میپردازد. متافیزیک پایه جهان بینی است. و تعیین میکند چه چیزهایی وجود دارند و چه چیزهایی نمیتوانند وجود داشته باشند. مقلا بحث پیرامون اینکه جهان اطراف ما یک ماهیت حقیقی دارد (رئالیسم) یا یک ماهیت خیالی (ایدئالیسم) دارد تماماً مربوط به شاخه متافیزیک فلسفه است. شاخه های مختلف فلسفه که در بالا ذکر شده است بطور وراثتی مرتب شده اند، به این معنی که هرکدام از شاخه های پاینی نیازمند شاخه یا شاخه های بالاتر هستند. بنابر این متافیزیک به نوعی مادر فلسفه است و بدون دانستن مسئله وجود و چگونگی آن نمیتوان هیچ مسئله دیگری را بررسی کرد. متافیزیک لازمه شناخت حکمت است، بدون آن نمیتوان با اینکه چه چیزی حقیقی است و چه چیزی حقیقی نیست روبرو شد. معمولاً فلسفه در مکاتب فلسفی که در شرق بوجود آمده اند را با متافیزیک  آغاز میکنند، یعنی از مسئله وجود آغاز میکنند، اما آموزش فلسفه در غرب از معرفت شناسی یعنی مطالعه دانایی و بررسی شیوه های دانستن آغاز میگردد. یعنی ابتدا راجع به این صحبت میشود که آیا ما میتوانیم چیزی را بدانیم و بشناسیم؟ و اگر میتوانیم این دانستن به چه شکل است.

در بحث های متافیزیکی تلاش بر این است که به پرسشهایی مانند، چه چیزهایی وجود دارند؟ واقعیت چیست؟ آیا اختیار وجود دارد؟ آیا علت و معلول وجود دارد؟ آیا مفاهیم مجردی مانند اعداد وجود دارند؟ ماهیت زمان و فضا چیست؟ یک چیز چیست و فرق آن با یک فکر چیست؟ آیا یک علت اولیه و یا خدا وجود دارد؟، پاسخ مناسب داده شود.

معمولا یکی از رایج ترین سوالهایی که از بیخدایان میشود این است که آیا شما به متافیزیک اعتقاد دارید؟ و پرسیدن این سوال ناشی از درک غلط پرسش کننده از کلمه متافیزیک است، پرسش کننده معمولا منظورش از پرسش این سوال این است که، آیا شما به جادوگری و زیر پا رفتن قوانین فیزیکی و چیزهای عجیب غریب مثل خدا و امام زمان و جن و پری و شیطان و سوپرمن و دراکولا و معجزه و شفا اعتقاد دارید؟ که پاسخ به این سوال بازیافت شده معمولا از طرف خردگرایان خیر است اما پرسش نخستین تغریباً بی معنی است. متافیزیک چیزی نیست که کسی به آن باور داشته باشد یا نداشته باشد.

بعضی ها پارا فراتر از این گذاشته اند و میگویند متافیزیک یک علم و رشته علمی است، و جالبت تر اینجاست که بعضی ها در این رشته علمی فارق التحصیل شده اند (!) و مثلا دکترای متافیزیک گرفت اند (!) این در حالیست که هیچ دانشگاه معتبری چنین رشته تحصیلی ای را ارائه نمیدهد که مثلا به کسی لیسانس یا فوق لیسانس متافیزیک بدهد. تنها موسسات خصوصی و دکانهایی مثل حوزه جهلیه قم و دانشگاه هایی مثل دانشگاه امام صادق و دکانهای مسیحیت و سایر دین خویان جهان ممکن است چنین رشته های تحصیلی را ارائه کنند، بعنوان مثال چند دکان که در رشته متافیزیک مدرک تحصیلی 100% غیر معتبر از لحاظ علمی و قوانین دولتی  میدهند را در اینجا معرفی میکنیم. + + +

برای اطلاعات بیشتر از موارد خرافی ای که سعی میشود توسط افراد سودجود زیر نام متافیزیک به مردم تحمیل شود، نوشتاری شایسته از استوار غلام دانایی با فرنام «فرا روا نشنا سی: درک ماوراء حسی، تله پاتی، رویای حقیق،…» را مطالعه بفرمایید.

شایان ذکر است، آنچه معمولاً با نام متافیزیک به مردم از طرف خرافه گرایان تحمیل میشود در حقیقت سوپر نچورالیسم است و نام درست برای این مسائل همان فراطبیعت گرایی و ماوراء طبیعت است. شاید توضیح این نکته لازم باشد که کلمه متافیزیک و سوپرنچورال از لحاظ لغوی بسیار به هم شبیه و نزدیک هستند اما معنی فلسفی بسیار متفاوتی دارند.

جایگزین شما برای اسلام چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

این سوال یکی از سوالهای رایجی است که در ذهن بسیاری از مسلمانانی که عقاید ضد اسلامی را میشنوند شکل میگیرد.

پاسخ:

قبل از پاسخ به این سوال، ابتدا باید مسئله ای را روشن کنیم. بطور کلی برای اعتراض کردن به یک مفهوم غلط نیازی به معرفی آلترناتیو و جایگزین وجود ندارد. شما برای اینکه بعنوان مثال بگویید نگهداری فیل در خانه کار غلطی است نباید حتما حیواناتی را که نگهداری آنها در خانه مناسب است را معرفی کنید. روشن شدن این مطلب از این دیدگاه لازم است که بعضی از اسلامگرایان ادعا میکنند که منتقدین اسلام باید قبل از نقد اسلام، جایگزینی برای آن معرفی کنند، و این  ادعا به دلیلی که گفته شد غلط است و چنین بایدی وجود ندارد.

اگر بخواهیم به این سوال پاسخ دهیم ابتدا باید ببینیم اسلام واقعا چه هست؟ اسلام در واقع مجموعه ای از مفاهیم است که در حوزه های مختلف مطرح میشوند. از این گذشته اسلام عبارت است از اعتقاد داشتن به یک سری موجودات و وجودات خیالی از جمله خدا.

در مورد مفاهیم مختلف میتوان جایگزین هایی را معرفی کرد اما در مورد موجودات و وجودات آیا میتوان جایگزینی معرفی کرد؟

همانگونه که در بین مسلمانان اعتقاد به جن وجود دارد، تا جایی که حتی در قرآن سوره ای به نام جن وجود دارد و ابلیس از اجنه بوده است و خیلی ها ادعا میکنند که جن دیده اند، یا با اجنه رابطه برقرار میکنند، در مغرب زمین و در میان سایر ملتهای مختلف نیز جانوران خیالی ای وجود دارند. بعنوان مثال در غرب موجودی به نام خون آشام (Vampire). برای مشرقیها خون آشام یک موجود خیالی و سینمایی است اما انسانهایی در حد شعور همان مشرقیها که ادعا میکنند جن دیده اند، در غرب نیز ادعا میکنند که خون آشام دیده اند. خون آشام ها در واقع انسانهایی هستند که در دوران حیات خود روح پلیدی داشته اند و به دلایلی از قبر بر میخیزند و خون انسانهای زنده را میخورند و آن انسانهای زنده نیز خود بعدا به خون آشام تبدیل میشوند. باید دانست که خرافات مسئله ای محلی است یعنی از منطقه جغرافیایی تا منطقه ای دیگر متفاوت است.

حال فرض کنید به کسی که برای سالها به وجود موجودی به نام خون آشام اعتقاد داشته اثبات کنیم که چنین وجودی نمیتواند وجود داشته باشد و هرگز وجود نداشته و تنها یک موجود افسانه ای و خیالی است که عده ای از انسانها آنرا ساخته و پرداخته اند. در مورد قضیه خدا (خداوند چیست؟) نیز مسئله کاملا همینگونه است، حال سوالی که خداپرست ممکن است بپرسد، یعنی «جایگزین شما برای خدا چیست؟» مثل این است که آن انسانی که به وجود خون آشام اعتقاد داشته بپرسد «خوب جایگزین شما برای خون آشام چیست؟». این سوال را میتوان به این گونه تفسیر کرد، اگر خون آشامی وجود ندارد که خون انسانها را بمکد پس چه کسی خون انسانها را میمکد؟  پر واضح است که این سوال به دلیل اینکه فرض مکیده شدن خون انسانها توسط کسی را در خود دارد یک سوال غلط است و در واقع جایگزینی برای خون آشام وجود ندارد، چون ماهیت خون آشام جایگزین پذیر نیست!

در مورد خدا و جانوران کبریایی (مثل جن و فرشته و ابلیس و امام زمان…) نیز مسئله کاملا مشابه همین مثال است، خدا وجود ندارد و جایگزینی برای او نیز وجود ندارد (از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟). اما این سوال که «پس اگر خدا وجود ندارد پس خالق دنیا و هستی کیست؟» یک سوال خوب است که میتوان به آن پاسخ داد (پاسخ را در نوشتاری با فرنام از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟  بخوانید).

بعد از اشاره به موجودات اسلامی که البته چندان نیز اسلامی نیستند و از سایر ادیان و اندیشه ها به عاریت گرفته شده اند بپردازیم. اسلام را میتوان در چندین حوزه مورد بررسی قرار داد. بطور کلی به نظر میرسد اسلام در عرصه های، نظام فکری، نظام سیاسی، نظام اقتصادی، نظام قضایی، نظام اخلاقی، نظام متافیزیکی، و نظام پزشکی و موضوعات دیگری همچون تسلای دینی، هدمندی زندگی و غیره مطرح کرد.

نظام فکری:

گویا نظام فکری ای که اسلام معرفی میکند مبتنی بر ایمان (ایمان چیست؟) و اتفاقات غیر عادی و تقلید و اینگونه مسائل است، بجای نظام فکری اسلامی که مسلمانان از آن رنج میبرند، خردگرایی (خردگرایی چیست؟) و عرفی گرایی را میتوان بهترین نظام و روش فکر کردن دانست.

تسلای روانی:

خبری که برای خداباوران در واقع خبر بسیار خوبی است این است که در تمام آن زمانهایی که فکر میکردید با خدا راز و نیاز میکردید و با او سخن میگفتید و او به شما پاسخ میداد، این در واقع خود شما بودید که با خودتان صحبت میکردید، بنابر این پس از بیخدایی نیز همچنان میتوانید به این گفتگو ادامه بدهید. شما میتوانید از طریق مدیتیشن تا حدود زیادی به آرامش روانی دست یابید، آنهم رایگان و بدون خرافات.

توصل و کمک از خدا:

برخی میپرسند اگر خدایی وجود نداشته باشد ما باید از چه کسی کمک بگیریم؟ خداباور شبیه شخصی است که عمیقا فکر میکند یک برادر بزرگتر دارد که در سختی ها به کمک او میرسد، اما مشکل اینجاست که این شخص برادری ندارد. همه آدمها چه خداباور چه بیخدا برای حل مشکلاتشان بر خود و دیگران تکیه میکنند. خداباوران تنها به خطا فکر میکنند خدا این وسط کاری کرده است. بنابر این، اینجا نیز نیاز به معرفی جایگزین نیست. مگر این توصیه که مشکلات دو دسته اند آنهایی که حل شدنی هستند که انسان با دانش و مهارت و همیاری و همت خود میتواند آنها را حل کند، که باید چنین کند و یا مشکلاتی که حل نمیشوند و باید آموخت که با آنها کنار آمد و آثار منفی آنها را حداقلی کرد.

پیشارویی با سختی ها:

از جانب خدا به دلیل اینکه خدایی وجود ندارد به کسی در مواقع سختی کمک رسانده نمیشود، برخی از روی عادت های زبانی در مواقع سختی میگویند ای خدا کمکم کن… یا در موقع بلند کردن چیز سنگین میگویند یا علی… یا موقع تصادف میگویند یا حضرت عباس و… بجای اینها میتوانید چیزی نگویید و آرامش خود و دیگران را به هم نزنید و به فکر چاره ای منطقی و عملی باشید. همچنین برای مبارزه با سختی ها بد نیست  به آدمهای سخت کوش و قوی فکر کنید،‌ با زندگی آدمهای بزرگ تاریخ آشنا شوید، به قهرمانان رشته های ورزشی نگاه کنید و به روحیه و عادتهای آنها. اما همچنان که گفته شد شما چه در مواقع سختی بگویید یا حضرت عباس یا یا حضرت پنلوپه کروز فرقی در عمل حاصل نمیشود.

نظام اخلاقی:

اسلام و دین نه تنها ضامن اخلاق در جامعه نیستند بلکه در جامعه امروز بزرگترین مانع در مقابل پیشرفت اخلاقی جامعه هستند. واقعیت این است که اخلاق نیز همچون دانش در حال تکامل است و ما امروز رفتارهایی را بر اساس دانش خود میفهمیم که دیروز نمیفهمیم و دین با تاکید بر اخلاقیات دیروز که در مورد اسلام اخلاقیات عرب بیابانهای عربستان ۱۴۰۰ سال پیش است در مقابل این تکامل قرار گرفته است.

افزون بر این در بعد فردی وقتی خدایی برای انسان وجود نداشته باشد برترین موجود برای آن انسان کیست؟‌ خود انسان است. انسان برای بیخدا از خدا برای خداباور بسیار شگفت انگیز تر،‌ بزرگتر، نیرومند تر، گرامی تر و با ارزشتر است. اگر یک انسان بیخدا دست به کار نیکی بزند تنها بخاطر نیکی آنکار بوده است، ارزش این خیلی بالاتر از خداباوریست که برای پاداش و یا تنبیه نشدن دست به کار نیکی میزند

هدفمندی زندگی:

برخی میپرسند اگر قرار است حیاتی پس از مرگ وجود نداشته باشد زندگی چه معنا و ارزشی خواهد داشت؟‌ باید گفت محدود بودن یک چیز معمولا باعث پر ارزش شدن آن چیز میشود نه کم ارزش شدن. زندگی نیز چنین است طول زندگی به اندازه عمر است اما وسعت زندگی به اندازه جهان و ذهن بشر. معنی زندگی هر کس به دست خود او شکل میگیرد، به تعبیری این دست ماست که در زندگی چه جانوری باشیم؟‌ برخی تصمیم میگیرند عقاب باشند، برخی لاشخور، برخی طاووس و این تنها شما هستید که با افکار و رفتارتان تصمیم میگیرید کدام باشید.

همه آدمها در طول حیاتشان بدنبال معنی هستند، بسیاری این معنی را در فرزند داشتن، تعالی در یک مهارت یا هنر، و خاطرات خوب، دوستان خوب، تفریح، و غیره پیدا میکنند. حتما در خیابان سگ یا گربه های لنگ و زخمی را دیده اید که در پست ترین شرایط همچنان مواظب جان خود هستند. شما نیز چه خدایی باشد چه نباشد در زندگی برای خود معنی دست و پا خواهید کرد. معنای زندگی در اسلام این است که شما برده خدا هستید و خدا با شما با سیستم چماغ و هویج برخورد میکند یعنی اگر کار خوب کنید در آن دنیا سکس و شراب و غذا خواهید داشت، اگر بد رفتار کنید چوب و سیخ داغ. به همین دلیل زندگی پس از اسلام بسیار با معنی تر است.

نظام سیاسی:

نظام سیاسی ای که اسلام از ابتدای پیدایش خود تابحال داشته است نوعی سلطنت مطلقه بوده است که اسامی مختلفی از قبیل خلافت، سلطنت و ولایت مطلقه فقیه را به خود گرفته است. نظامی که در آن مخالف حق حیات ندارد و سرکوب و اختناق و سانسور و اندیشه کشی و تروریسم از استراتژیهای اصلی به شمار میرفته و همچنان میرود! اسلامگرایان جدید سعی میکنند با پر رنگ کردن قضیه بیعت گرفتن با خلیفه، نظام سیاسی اسلام را مبتنی بر مردمسالاری جا بزنند، این ادعا بقدری مضحک و مسخره است که حتی ارزش بررسی را نیز ندارد، بجای نظام سیاسی اسلام میتوان مردمسالاری (دموکراسی چیست؟) را معرفی کرد.

واقعیت تلخ تاریخی دیگر این است که اسلام نظام فکری سیاسی ندارد، در طول تاریخ اسلام یک دور وجود دارد،‌ شخصی به ستیز با ظلم میپردازد سپس پیروز شده و خود ظالم میشود. این از آنجاست که ایده مسلمانان از یک حکومت خوب ایده ای بسیار کودکانه و ابلهانه است. این دور را میتوانید در زندگی خود محمد،‌ مختار، و خمینی ببینید.

نظام اقتصادی:

قوانینی که سیستم اقتصادی اسلام را تشکیل میدهند از قبیل زکات، خمس، جزیه، فطریه، حرمت ربا و… بقدری مسخره هستند که حتی خود مسلمانان امروز به این قضیه پی برده اند که این مسئله اقتصاد کشور را نابود خواهد کرد و کل نظام بانکداری را بطور جدی با اخلال مواجهه خواهد کرد. این است که خود با تعاریف جدید و کلاه شرعی گذاشتن این قوانین مسخره را به نوعی در کشورهای اسلامی حذف کرده اند. اسلام برنامه مشخصی بعنوان نظام اقتصادی ندارد، به نظر میرسد نظام اقتصادی اسلام، فئودالیسم و برده داری رسمی باشد که در کشورهای اسلامی به تازگی منع شده است. میتوان بجای نظام اقتصادی اسلام، نظام سوسیالیسم و یا کاپیتالیسم را معرفی کرد.

نظام قضایی و حقوقی:

قوانین اسلامی و حقوق اسلامی به غیر از موارد اندکی هیچ کدام چیزهای جدیدی نبوده اند. همگی قوانین اعراب بیابانگرد و اجداد محمد و یا قوانین قوم یهود هستند. قوانین و حقوق و مجازات های اسلامی ( مجموعه قوانين مجازات اسلامی گردآورنده: ناصر رسائی نيا) مثل سنگسار، دست و پا قطع کردن، قصاص، شلاق، صیغه، محلل، ازدواج با خردسالان (آزادی آزار جنسی به کودکان، بچه بازی (پدوفیلیا؛ Pedophilia) در دین مبین اسلام از کتاب تحریر الوسیله امام خمینی.) تنها در شان مردمی که این قوانین بینشان وجود داشت یعنی اعراب بیابانگرد، و بازماندگانشان یعنی حزب اللهی ها و اسلامگرایان است. نظام قضایی و حقوقی محدود به قوانین جهانشمول حقوق بشر (حقوق بشر چیست؟) و میثاقهای آن و قوانین تصویب شده در مجلس آزاد توسط نمایندگان واقعی مردم میتواند بهترین جایگزین برای قوانین کثیف الهی باشد.

نظام متافیزیکی:

به نظر میرسد با توجه به خرافات و اراجیف بیشمار راه یافته به مذاهب اسلامی و یا اصلی ترین اصل اسلام یعنی قرآن (تضادهای برونی تازینامه)، اسلام کاملا مکتبی ایده آلیسم (Idealism) باشد. میتوان مکتب ماده گرایی (Materialism) یا واقع گرایی (Realism) را جایگزینهایی برای مکتب ایدالیستی اسلام دانست.

نظام پزشکی:

نظام پزشکی اسلامی همان قضایای شفا یافتن بیماران توسط امامان شیعی (مراجعه کنید به معجزه و شفاء) و یا مطالب مضحک امام رضا در کتاب طب الرضا و مطالب حلیه المتقین (فرازهایی از حلیه المتقین در باب جماع و زفاف) و کشکول شیخ بهایی یا خود آزاری توسط روزه دانست. تغزیه مناسب و نظام پزشکی مبتنی بر دانسته های پزشکی و بیمارستانی را میتوان جایگزین مناسبی برای این خرافات دانست.

در ضمن خردگرایان تعصبی روی این قضیه که تمامی جنبه های اسلامی غلط هستند ندارند، خردگرا میتواند چیزهای خوب اسلام را بیاموزد و چیزهای بدش را دور بیاندازد. بعنوان مثال ممکن است نظام پزشکی اسلامی واقعا به درد مسئله توریسم بخورد، بنابر این میتوان جایگزین آنرا در کنار این نظام عرضه کرد، زیرا بعضی از این جایگزین ها با خود اسلام تناقض چندانی ندارند. بعنوان مثال آیت الله سیستانی بزرگترین مرجع شیعی وقتی بیمار شدند به جای رفتن به حرم امام رضا یا قبرستان بقیع، برای درمان به کشور انگلستان رفتند. البته منتقدان مختلف اسلام جایگزینهای مختلفی برای اسلام در نظر دارند، جایگزینهایی که در اینجا مطرح شد تنها جایگزینهای پیشنهادی غیر دینی و زمینی هستند.

خدا انگاری چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

عبارت Deist بطور معمول به آن دسته از متفکران قرن 17 ام و 18 ام گفته میشود که با مشاهده طبیعت و مطالعه علوم به این نتیجه رسیدند که خدا وجود دارد، اما مذاهب و ادیان را مسخره و زائد دانستند و روابط بین خدا و بشر توسط وحی را نابخردانه انگاشتند. اعتقادات آنان برگرفته از خردگرایی مربوط به دوران خود بود، از این رو از این عبارت دیگر کاربرد چندانی در دوران فعلی ندارد. امروزه از عبارت آزاد اندیش «Freethinker» بجای Deist برای اشاره به این نوع اندیشیدن استفاده میشود.

از خدا انگاران معروف میتوان افراد زیر را نام برد.

  • ولتر
  • اسحق نیوتون (در خدا انگار بودن یا مسیحی بودن نیوتون اختلاف نظر وجود دارد)
  • روسو
  • توماس پین
  • بنجامین فرنکلین
  • توماس جفرسون
  • جورج واشنگلتن

توسط آرش بیخدا

چطور اسرائیل حقوق بشر را رعایت نمیکند و ما باید بکنیم؟

نویسنده – آرش بیخدا

پاسخ کوتاه:

این گفته مغلطه خودت هم همینطور است.

پاسخ بلند:

چطور پلیس های امریکایی سیاه پوستان را کتک میزنند؟ چرا اسرائیل میتواند بمب اتم داشته باشد و ما نمیتوانیم؟ ما زن ستیزیم یا غربی ها که زن را کاملا به عنوان یک ابزار در آورده اند؟

این سفسطه کاملا کودکانه و این قیاس غیر عقلی و ابتدائی همواره روی زبان انواع و اقسام مسلمانان است. حتی در روزنامه ها و تریبون هایشان این سفسطه را رسما و مدام اعلام میکنند. اسلامگرایان به مجرد اینکه محکوم به توحش و عقب ماندگی و جنایت پیشگی میشوند، سعی میکنند اتهام خود را با بر شمردن جنایاتی دیگر، چه خیالی و چه حقیقی توجیه کنند. اسرائیل معمولاً اولین نظامی است که اسلامگرایان برای فرار کردن از پاسخ گویی به جنایاتشان به نام آن دست آویز میشوند. اسلامگرایان معمولا همیشه اسرائیل را محکوم به جنایت میکنند، اما پاسخ آنها بسیار ساده است زیرا:

اگر رعایت نکردن حقوق بشر اشتباهی است که از سوی اسرائیل انجام میگیرد؛ شما خطا میکنید اشتباه اسرائیل را تکرار میکنید.

اگر رعایت نکردن حقوق بشر در اسرائیل کار درستی است؛ شما خطا میکنید از اسرائیل ایراد میگیرید.

این سفسطه مانند این است که شما در جامعه ای قرار بگیرید که در آن اکثر انسانها آدم میکشند، و شما نیز یک آدم بکشید و بگویید چون بقیه هم میکشند، من هم میکشم! آیا این میتواند عمل شما را توجیه کند؟! هرکس مسئول اعمال خودش است، شما هرگز حق ندارید به دلیل اینکه دیگران جرمی را مرتکب میشوند مرتکب جرمی شوید. دو کار بد یک کار خوب نتیجه نمیدهند!

این نوع تفکر در بسیاری از استدلالهای اسلامگرایان دیده میشود مثلا در مورد همبستر شدن رسول الله با عایشه دختر 9 ساله ابوبکر، مسلمانان معمولا سفسطه میکنند که این در آن دوران رسم بوده و همه این کار را میکرده اند!

آیا اینکه در زمان محمد اعراب بدوی با دختران 9 ساله همبستر میشدند و این یک رسم و فرهنگ (ضد فرهنگ) بود، میتواند تکرار این کار زشت را توسط پیامبر اسلام توجیه کند؟! خیر! محمد هم با تکرار کردن این کار اعراب، توحش آنها را تکرار کرده است و خود به زمره اعراب وحشی پیوسته است. و حتی این جرم محمد سنگین تر از جرم سایر اعراب است، زیرا  تکرار این عمل توسط محمد برای مسلمانان جواز برای تکرار آن حساب میشود. بطوری که حضرت امام در رساله خویش میفرمایند:

مسئله ۲۴۱۰ «اگر كسى دختر نابالغى را براى خود عقد كند و پيش از آنكه نه سال دختر تمام شود، با او نزديكى و دخول كند، چنانچه او را افضا نمايد هيچ وقت نبايد با او نزديكى كند» و از نظر آقایان  «آميزش جنسى باهمسرى كه هنوز نه سالش تمام نشده، جايزنيست خواه آزاد باشد يا كنيز، همسر دائم باشد يا موقت، اماكامجوييهاى ديگر جز دخول، اعم از نظر يا نوازش با شهوت ياملاعبه ونظاير آن جايز است»

یعنی دین مبین اسلام که دین آزادی است مرد ۵۴ ساله را آزاد میگذارد که با دختر از ۱ سالگی ازدواج کند ولی خوب حق دخول را ندارد و فقط وقتی میتواند دخول کند که دختر بالغ شود و ۹ ساله شود و اینگونه مسائل به نظر مسلمانان فوق العاده انسانی و آزاد است! ولی البته دین مبین اسلام به مرد اجازه میدهد که سایر لذت هارا از همسری که کمتر از ۹ سال نیز سن دارد ببرد مثلا نوازش های شهوت آمیز و یا نعوذ بالله سایر موارد غیر اخلاقی دیگر؛  بنابر این  اسلام ‌اجازه میدهد مردان با یک دختر در هر سنی ازدواج کنند اما فقط وقتی میتوانند با او آمیزش جنسی داشته باشند که دختر به سن ۹ سالگی میرسد. جالب است بدانید پیامبر اسلام اگر فقط و فقط بخواهد ۱ روز در روزگار ما زندگی بکند و یکی از کارهایی که در دوران زندگی خویش انجام داده است را دوباره انجام بدهد بدون شک بعنوان یک بیمار روانی حتی توسط خود اسلامگرایان که در تمدن و فرهنگ بسیار عقب مانده هستند دستگیر خواهند شد و به گوشه زندان پرتاب خواهند شد.

علمای اسلام پارا فراتر میگذارند و برای اینکه به غرب وحشی اثبات کنند اسلام حامی حقوق زنان است حتی بحث شیرین افضاء را مطرح میکنند،‌ حضرت امام، اولین نایب امام زمان و رئیس دفتر نمایندگی پروردگار بر روی زمین بعد از قرنها در کتاب تحریر الوسیله خود میفرمایند «مساءله 12 – كسيكه زوجه اى كمتر از نه سال دارد وطى او براى وى جايز نيست چه اينكه زوجه دائمى باشد، و چه منقطع ، و اما ساير كام گيريها از قبيل لمس بشهوت و آغوش گرفتن و تفخيذ( اشكال ندارد هر چند شيرخواره باشد، و اگر قبل از نه سال او را وطى كند اگر افضاء نكرده باشد بغير از گناه چيزى بر او نيست ، و اگر كرده باشد يعنى مجراى بول و مجراى حيض او را يكى كرده باشد و يا مجراى حيض و غائط او را يكى كرده باشد تا ابد وطى او بر وى حرام مى شود، لكن در صورت دوم حكم بنابر احتياط است و در هر حال بنا بر اقوى بخاطر افضاء از همسرى او بيرون نمى شود در نتيجه همه احكام زوجيت بر او مترتب مى شود يعنى او از شوهرش و شوهرش از او ارث مى برد…..» لازم به ذکر است کلمه تخفیذ در شرع مقدس اسلام دین آزادی یعنی «با ران شهوترانی کردن» بنابر این نه تنها ازدواج اشکالی ندارد بلکه همخوابی کردن هم به شرطهایی مجاز است. در واقع مسلمان بودن یعنی توحش اعراب را به امروز آوردن! در مورد ازدواج بسیار بحث برانگیز محمد با عایشه به نوشتاری با فرنام «سن پایین عایشه، بخش نخست مناظره ای بین آیت الله منتظری و دکتر علی سینا» مراجعه کنید.

اسلامگرایان هراسان از غرب و آمریکا همواره شمشیر دشمنی را در مقابل هر آنچه محصولات فکری و فرهنگی غربیست میکشند و همواره میگویند ملاک ما غرب نیست، چگونه است که در این نوع سفسطه ها که میکنند غرب را ملاک میگیرند؟ چگونه است که امریکا را شیطان بزرگ خطاب میکنند اما کیفیت رفتار خویش را با امریکا میسنجند؟

مسئله اینجاست که ما در کشورهای پیشرفته دنیا معمولا به دلیل آزادی بیان و مطبوعات جنایت سازمانیافته علیه مردم خود آن کشور نمیبینیم، بیشتر خطاها یا جرایم شخصی بوده اند، یا علیه مردم دیگر کشورها مثلا در مورد جرایم جنگی. یا اگر چنین اتفاقاتی بیافتند بدون تعارف و با شفافیت سرانجام مورد نکوهش و اصلاح قرار میگیرند.

اما درنقطه مقابل یعنی در جهان اسلام اگر جنایتی انجام میشود، این جنایت از طرف دولت حمایت میشود و کاملا قانونی است، مثلا شکنجه کردن در نظام مقدس ناجمهوری اسلامی کاملا قانونی است و کسی نمیتواند به آن اعتراض کند. چون اعتراض به حکومت دینی و رفتار دینی اعتراض به دین است. اگر کار خلاف قانونی هم حتی انجام شود کسی جرأت اعتراض به آن ندارد چون دولت حامی آن است. تفاوت میان جنایات در ایران  و در غرب این است. به عبارت دیگر جنایات اسلامگرایان تماماً جنایات قانونی هستند و بر اساس مرام و منطق اسلامی نه تنها جرم نیستند بلکه کارهایی خداپرستانه هستند و اسلامگرایان انتظار دریافت پاداش در قبال آنها را دارند.

از اینها گذشته، اگر پشت جنایتی اندیشه و ایدئولوژی و یا سازمانی باشد این جنایت متوجه کل آن اندیشه و ایدئولوژی و سازمان میشود و آن ایدئولوژی بطور کلی ممنوع و آن حزب منحل اعلام میشود. مثلا فاشیست ها اجازه حیات در خیلی از کشور ها ندارند. این بلاییست که باید بر سر اسلامگرایان (منظور مسلمانان نیست، اسلامگرا تعریف مشخصی دارد) نیز بیاید. چون این اندیشه کاملا بر ضد قوانین حقوق بشر (حقوق بشر چیست؟) و دموکراتیک (دموکراسی چیست؟) است. نتیجه آنکه در اکثر موارد جنایات در غرب خطاهای فردی یا گروهی است اما جنایات اسلامگرایان سازمانیافته و بر اساس مرام و آموزه های دینی آنان است.

جدا از این، مغله حمله به آدم پوشالین را میتوان در چنین سخنانی دید. زیرا ما از اسلامگرایان میپرسیم چرا وحشیانه و ابلهانه فکر و رفتار میکنید و آنها میگویند غرب هم اینچنین است، انگار دارند با دیپلماتهای غربی سخن میگویند نه با مالکان واقعی کشور ایران یعنی مردم ایران. دیکتاتورها در ایران و در سایر کشورهای دیکتاتوری مثل کره شمالی معمولا با بزرگنمایی خود و دشمنی دشمنان خود از پاسخگویی و رفتار مسئولانه طفره میروند. ما از آنها میپرسیم به چه حقی اسلام کثیفتان را به مردم تحمیل میکنید و آنها میگویند در بورکینا فاسو هم جنایاتی شده.

توسط  آرش بيخدا

گزاره چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

کلمه قضیه یا گزاره (Proposition) کلمه ای است که در منطق به محتویات یک ادعا اطلاق میشود. مثلاً جمله «شیر سفید است» یک گزاره است.

یک ادعا (Assertion) نیز مفادی را حمل میکند که ممکن است درست یا غلط پنداشته شوند. در مثال بالا، ادعای سفید بودن شیر میتواند درست یا غلط باشد.

در منطق اصلی وجود دارد با نام «اصل دوبنیادی» یا دو والانسی بایوالنس(Priniciple of bivalence)، که بر اساس این اصل هر گزاره ای لزوماً یا صحیح (درست) است یا غلط (نادرست). مثلاً گزاره سفید بودن شیر تنها یا میتواند درست باشد یا نادرست.

هر گزاره را میتوان دارای دو ویژگی کمیت و کیفیت دانست.

ار لحاظ کمیت یک گزاره میتواند کلی یا جزئی باشد

گزاره کلی، در مورد تمام اعضاء مجموعه ای ادعایی را مطرح میکند:

تمام اسب ها حیوان هستند

هر اسبی یک حیوان است

هیچ اسبی حیوان نیست

گزاره جزئی، در مورد زیر مجموعه ای از تمام اعضاء مجموعه ای ادعایی را مطرح میکند:

برخی از اسب ها حیوان هستند

تعدادی از اسبها حیوان نیستند

از لحاظ کیفی یک گزاره میتواند ایجابی یا سلبی باشد

گزاره ایجابی، ادعایی را بصورت مثبت مطرح میکنند:

همه اسبها حیوان هستند

برخی از اسب ها حیوان هستند

گزاره سلبی، ادعایی را بصورت منفی مطرح میکنند:

هیچ اسبی حیوان نیست

برخی از اسبها حیوان نیستند

هر گزاره همچنین دارای دست کم یک محمول و دست کم یک موضوع است، مثلا در گزاره «همه اسبها حیوان هستند» محمول «همه اسبها» هستند و موضوع نیز «حیوان بودن» است.

حال دو گزاره که از لحاظ محمول و موضوع با یکدیگر یگانگی دارند میتوانند چهار نوع ارتباط با یکدیگر داشته باشند. این چهار نوع ارتباط از قرار زیر است:

تناقض(تناقض چیست؟)

اگر دو گزاره در موضوع و محمول و در 8 شرط دیگر که در نوشتار تناقض چیست؟ آمده است یگانگی داشته باشند، و هم از لحاظ کیفی و هم از لحاظ کمی با هم اختلاف داشته باشند، یعنی هم در ایجاب و هم در سلب این دو گزاره متناقض هستند. مانند:

«همه صندلی ها چوبین هستند»، «بعضی از صندلی ها چوبین نیستند»

تضاد

اگر در کیفیت اختلاف داشته باشند، یکی موجبه  باشد یکی سالبه، در 8 شرط دیگر که در نوشتار تناقض چیست؟ آمده است یگانگی داشته باشند و در کمیت اختلاف نداشته باشند و هردو کلی باشند و اگر دو گزاره کلی باشند، این دو گزاره متضاد یکدیگر هستند. مانند:

«همه صندلی ها چوبین هستند»، «هیچ صندلی چوبین نیست»

داخلتین تحت التضاد

اگر در کیفیت اختلاف داشته باشند، یکی موجبه  باشد یکی سالبه، در و 8 شرط دیگر که در نوشتار تناقض چیست؟ آمده است یگانگی داشته باشند و در کمیت اختلاف نداشته باشند و هردو جزئی باشند. این دو گزاره داخلتین تحت التضاد هستند. مانند:

«بعضی از صندلی ها چوبی هستند»، «بعضی از صندلی ها چوبین نیستند».

 متداخلین

اگر در کیفیت وحدت داشته باشند، هردو موجبه  باشد یا هردو سالبه، در و 8 شرط دیگر که در نوشتار تناقض چیست؟ آمده است یگانگی داشته باشند و در کمیت اختلاف داشته باشند یعنی یکی جزئ و دیگری کلی باشد، آن دو گزاره با یکدیگر تداخل دارند. مانند:

«همه صندلی ها چوبین هستند»، برخی از صندلی ها چوبین هستند.»

اینهمانی دو گزاره

همچنین شایان یادآوری است که اگر دو گزاره از لحاظ کمی با هم برابر باشند، از لحاظ کیفی هم با هم برابر باشند. در این صورت آندو دیگر یک گزاره هستند نه دو گزاره و رابطه اینهمانی بین آندو برقرار است که معمولاً جزو روابط منطقی به شمار نمیرود.

به نظر شما باید دست دزد را بوسید؟

نویسنده – آرش بیخدا

دزد انسان کثیفیست و باید دستش را برید تا عبرت دیگران شود و دزدی نکنند. شما با دزد چکار میکنید؟ دستش را میبوسید؟ این پرسشی است که برخی اسلامگرایان هنگام رویارویی با انتقاد از عمل غیر انسانی و وحشیانه دست و پا بریدن در اسلام روبرو میشوند.

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْتُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

اسلامگرایان نمیتوانند بفهمند که این عمل وحشیانه و برای بشر امروزی قابل قبول نیست. واقعیت این است که این عمل برای آن بشرهایی که بشر بوده اند در دیروز و در تاریخ نیز قابل قبول نبوده است. اسلام در شرایطی بسیار وحشیانه و بیرحمانه شکل گرفت و مسلمانان نمیتوانستند کسی را زندانی کنند چون زندان نداشتند مشتی عرب چادر نشین بودند این بود که ترجیح بر این بود که بگونه ای سریع تر شخصی را مجازات کنند مثلا بجای زندانی کردن قطعه ای از بدن او را جدا کنند.

توجه کنید در آیه بالا قرآن از یصلبو استفاده کرده است که همریشه با به صلیب کشیدن است. مترجم مسلمان (آیتی) این آیه را کمی مهربانتر کرده است اما واقعیت این است که مسلمانان در طول تاریخ جنازه افراد به صلیب کشیده شده را در شهر برپا میکردند تا موجب عبرت دیگران شود، طالبان، داعش و جمهوری اسلامی نیز در ابتدای انقلاب گاهی چنین میکنند (اجساد را آویزان میکنند). دست قطع کردن یکی از نمادین ترین کارهای اسلامگرایان است، آنها معمولا بویژه پس از پیروزی با انجام این عمل به جامعه نشان میدهند که توحش برگشته است و زمانه عوض شده است و ما قرار است چون مشتی تازی جانی و دزد زندگی کنیم.

اگر هدف عبرت دیگران است شما نباید به وسیله بریدن دست و پای یک انسان که برابر با شماست (طبق آیات جنایی تازینامه) به این هدف دست یازید. دزد یا یک انسان فقیر است که از روی فقر و تنگدستی دست به این کار زده و یا اینکه یک بیمار روانی است که در صورت اول حکومت میبایستی شرایط اولیه زندگی و کار را برای وی بوجود بیاورد و در مورد دوم وی باید تحت درمان روانی قرار گیرد.

بریدن دست یک انسان تنها مشکل را پيچيده تر ميکند، قطع دست کسی که آفتابه دزدیده است نه تنها مشکل وی را حل نمیکند بلکه باعث فقیر تر شدن و یا روانی تر شدن این شخص کمک خواهد کرد و از همه اینها گذشته این عمل که در دوجای تازینامه به آن امر شده کاملا مخالف حقوق بشر است.

جدا از این هدف وسیله را تویجه نمیکند انسان دارای ارزش و کرامت است (حتی بیشتر از خدا چون انسان دستکم وجود ندارد)‌ و زمانی که شما انسانی را به یک ابزار برای رسیدن به هدفی همچون آموختن دیگران تبدیل میکنید او را شیع پنداشته اید که این به دلیل نادیده گرفتن انسانیت انسان کاری خطا و غیر اخلاقیست. کانت فیلسوف آلمانی که از موثر ترین فلاسفه اخیر در زمینه اخلاق بوده است ابزار قرار گرفته نشدن انسان برای یک هدف را از جمله لزومات اخلاقی بودن یک عمل تعریف میکند.

در دنیای امروز انسانها را برای این تنبیه نمیکنند که دیگران درس بگیرند، تنبیه و مجازات برای تیمار و ترمیم و کمک کردن به مجرم است تا خود را اصلاح کند، هیچ شخصی حق ندارد مجازاتی خلاف حقوق بشر (حقوق بشر چیست؟) برای کسی در نظر گیرد و جدا کردن اعضاء بدن یک عمل کاملا حیوانی و زشت و از سنتهای عربی است که خود اعراب امروز دیگر آنرا اجرا نمیکنند ولی اسلامگرایان در ایران همچنان این وحشی گری را به مردم ما تحمیل کرده اند.

جدا از این، قطع کردن دست معمولا در مورد آفتابه دزدان انجام میگیرد، محمد در زمان خود حمله به کاروانها و گروگانگیری و اخذ یک پنجم غنایم جنگی و زورگیری را دزدی حساب نمیکرد، همچنان که علی و حسن گرفتن پول مالیات ایرانیان یا جزیه را دزدی حساب نمیکردند و اسلامگرایان امروز نیز غارت اسلامی را دزدی نمیخوانند. اینجاست که دزدهای بزرگ دستشان قطع نمیشود و تنها محرومترین آدمها از فقیر ترین اغشار جامعه در عمل دستشان بریده میشود. البته این بدان معنی نیست که ما موافق قطع شدن دست دزدان بزرگتر هستیم اما بد نیست مسلمانان به این دو رویی بیاندیشند.

برخی بیشرمانه میگویند عربستان سعودی با اجرا کردن جدی قطع دست یکی از امن ترین کشورهای دنیاست. دنیای این آدمها دنیای بسیار حقیرانه و کوچکیست که عربستان سعودی منتهی میشود. مدینه فاضله این افراد که معمولا اهل تسنن نیز هستند چون شیعیان خوشبختانه دل خوشی از عربستان ندارند همان مدینه النبی و مکه است که هر سال عده ای در آن زیر دست و پا مانند بوفالوهای وحشی هنگامی که در حال مهاجرتند له و کشته میشوند. عربستان سعودی خود نمونه روشن دزدی پنهان در اسلام و ناکافی بودن قطع دست دزد است، خانواده ای پس از رسیدن به سلطنت نام کشور را تغییر داده است به نام خانوادگی خود. مثل اینکه خمینی به تغییر پرچم ایران و نوشتن عربی بر روی آن اکتفا نمیکرد و  نام ایران را میگذاشت جمهوری اسلامی ایران خمینی. پول نفت این کشور مستقیما به جیب این خانواده که برخی از آنها چند ده زن و بچه دارند و مثل پیامبر اسلام زندگی میکنند میرود و حساب و کتابی نیز به کسی پس نمیدهند.

برای بحث بیشتر و مرور اسناد و مدارک در مورد دست بریدن در اسلام و اجرای آن به بخش دست بریدن در اسلام مراجعه کنید.

خدای حفره ها چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

«نادانی ما خداست، دانایی ما دانش است.»

رابرت گرین اینگرسال.

خدای حفره ها نام مستعاری است که به یک عادت غلط بشری که یکی از رایج ترین دلیل های گرایش به خداباوری (تئیست، خداباور چیست؟) است داده شده است. انسانها همواره در مقابل طبیعت احساس ضعف کرده و میکنند.

خدای حفره ها توضیح دینی از طبیعت را تداعی میکند، توضیحاتی که مشتق شده از علم هستند. این گونه تصور ها مبتنی بر این هستند که هر آنچه دانش بشر بتواند آنرا توضیح دهد خارج از دامنه فعالیت خدا است و در نتیجه هر آنچه دانش بشر نمیتواند آنرا شرح دهد، باید ناشی از فعالیت خدا باشد. به عبارت دیگر خداباورانی که از روی خدای حفره ها به خدا اعتقاد دارند، خدا را در حفره هایی که در دانش وجود دارد وارد میکنند.

یک مثال بسیار بارز از این نوع خداباوری را میتوان در طول تاریخ خداباوری دید. انسانهای بدوی برای توضیح نحوه کار پدیده های طبیعی مانند ماه، خورشید، ستاره ها و رعد و برق، علت های الهی را در نظر میگرفتند و در برخی جاها برای هرکدام از این پدیده های طبیعی خدای جداگانه ای نیز در نظر میگرفتند. اما با پیشرفت دانش در رشته های مختلف همچون، کیهانشناسی، هواشناسی، زمین شناسی، ستاره شناسی و بیولوژی نیاز برای توضیح اتفاقهای طبیعی با خدا به شدت به «حفره های» کوچک تری در دانش بشری کاهش پیدا کرد.

بعنوان مثال از آنجا که انسانها دیگر در مورد شیوه کار خورشید و ماه و ستارگان چندان بی اطلاع نیستند، بیشتر حوزه شک ورزی به عدم وجود خدا در چیز هایی محدود شده است که دانش هنوز پاسخ های محکمی برای آنها ندارد (یا دانش این افراد هنوز پاسخی برای آنها ندارد) همچون نحوه شکل گیری و پیدایش حیات و همچنین پیدایش جهان هستی. به دلیل همین طرز تفکر معمولاً نخستین پرسشی که از یک بیخدا میشود این است که «پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟» این پرسش درون خود استدلالی را مخفی کرده است که آن استدلال از این قرار است،

«ما نمیدانیم جهان چگونه آنرا بوجود آورده است، پس خدا آنرا بوجود آورده است، پس خدا وجود دارد.»

این نمونه بسیار آشکار استفاده از روش «خدای حفره ها» برای باور به خدا است. یکی از نسخه های قدیمی تر این نوع استدلال ها در میان پیشینیان این بوده است.

«ما نمیدانیم رعد و برق چگونه شکل میگیرد، پس باید خداوندی این کار را کرده باشد.»

همواره در دانش بشر حفره هایی و نکات نادانسته ای وجود خواهد داشت، مسلماً وجود این حفره ها دلیل خوبی برای باور داشتن به خدا نیست، انسان خردگرا (خردگرایی چیست؟) باید در مورد آنچه نمیداند باید صداقت روشنفکری داشته باشد و بگوید «نمیدانم!» نباید بجای آن موجودات خیالی همچون خدا (خداوند چیست؟) را دلیل نادانسته ها بداند و بخواهد اینگونه حفره های درون تصوراتش را پر کند، مغز انسان مدرن و خردگرا از داشتن حفره ها در هراس نیست، ندانستن قطعاً پاسخی معتبر تر از در نظر گرفتن علت های غیر معتبر و موهوم، خیالی، ماوراء طبیعی و غلط است. استفاده از همین طرز تفکر بوده است که باعث شده است طول تاریخ خداباوری هرچقدر که دانش بشری پیشرفت میکرده است حوزه فعالیت خدایان نیز محدودتر شده است.

خداباوران معمولا اعتراف میکنند که خدایشان را نمیفهمند و از کارهای او سر در نمی آورند، به همین دلیل است که معمولاً در پاسخ به رفتارهای تناقض آمیز دوست خیالیشان میگویند «حتماً حکمتی در کار است که ما نمیدانیم»، بسیاری از خداباوران حتی ویژگیهای اصلی و دقیق خدا را که در تعریف خدا (خداوند چیست؟) مطرح شده است را نمیدانند. این افراد به چیزی اعتقاد دارند که خود نمیدانند چیست، به عبارت دیگر نادانی خود را بعنوان خدا مورد ستایش قرار میدهند و بنده حفره های ذهنی خویش و نادانیشان هستند نه حتی بنده خدا، این افراد از روش «خدای حفره ها» استفاده نمیکنند بلکه خدای آنها تماماً یک حفره است.

به همین دلیل بی اطلاع بودن خداباوران از رفتار خدایشان است که «خدا فلان کار را کرده است» جواب قانع کننده و معتبری برای هیچ ذهن علمی نیست. یک فیزیک دان که در زمان حال زندگی میکند هرگز این مسئله را که فلان پدیده به دلیل اینکه خداوند خواسته است رخ داده است را بعنوان یک پاسخ علمی به پرسشهای علمی نخواهد پذیرفت، برای همین است که در هیچ شاخه ای از علم حرفی از خدا زده نمیشود زیرا علم خدا را به رسمیت نمیشناسد. بنابر این از دیدگاه فلسفه علم، خدا هرگز نمیتواند پاسخی قابل قبول برای هر مسئله علمی در هر یک از شاخه های علمی باشد، زیرا اساساً خدا در تعریف علیت نمیگنجد. برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام  علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الاهی (1996)مراجعه کنید.

عبارت «خدای حفره ها» نخستین بار توسط هنری دورمند (Henry Drumond)  یک خطیب پروتستانت مسیحی اسکاتلندی در قرن 19ام استفاده شد که در آن مسیحیانی را که برای اثبات وجود خدا به نادانسته های بشری اتکا میکنند و «حفره هایی که میخواهند با خدا پرشان کنند» می تاخت و آنها را تشویق میکرد که تمام طبیعت را به فعالیت خدا نسبت بدهند، نه تنها آنچه را که دلیل واقعی اش را نمیدانند.

روش خدای حفره ها تنها در مورد خدا بکار گرفته نمیشود، بشر بطور طبیعی در مقابل چیزهایی که در طبیعت میدیده است همواره به ماوراء طبیعت چنگ زده است، بعنوان مثال روح نیز یکی دیگر از این تعاریف ماوراء طبیعت است. بیشتر انسان ها از آنجا که توضیحی علمی برای پدیده هایی مثل دژاوو، خواب دیدن، رویاهای صادقه و غیره نداشتند و ندارند به موجودی همچون روح معتقد میشوند. بررسی کامل این مسئله در نوشتاری با فرنام چرا روح وجود ندارد؟ انجام شده است.

انسانهایی که دچار بیماری فکری خدای حفره ها هستند در واقع حقایقی را برای خود خلق میکنند، این در حالی است که حقیقت خلق کردنی نیست، آنچه ذهن خلق میکند نمیتواند حقیقی باشد بلکه حقیقت کشف کردنی است. ترس انسانها از اعتراف به ندانستن و جهل است که باعث میشود انسانها به خدای حفره ها دچار شوند. انسانها باید درک کنند که دانستن اینکه ما نمیدانیم، خود یک دانش و نوعی دانایی است و از اتفاق دانش بسیار پر ارزشی هم هست. ندانستن به خودی خود عیب نیست و اینگونه نادانی خطرناک یا ترسناک هم نیست. نادانی در زمانی عیب است و خطرناک است که پنهان باشد، و یا اینکه نادانی پنداشته نشود. هنگامی که نادانسته ها به خطا دانسته پنداشته میشوند و دانسته های غیر واقعی و خلق شده جای آنها را میگیرند نادانی به خطرناک ترین نوع ممکن خود تبدیل میشود. این نوع نادانی است که دین خویی و حماقت و خرافه را به همراه می آورد، دانسته پنداشتن نادانسته ها به نادانسته پنداشتن دانسته ها نیز کشیده میشود، به همین دلیل است که دین خویان سر ستیز با دانسته های بشری دارند و آنرا ناقص میخوانند (در نوشتاری با فرنام عقل بشر ناقص است! علم ناقص است! به این مسئله پرداخته شده است) نوع سالم نادانی که اعتراف به نادانی است از طرف دیگر مادر تمام دانسته های بشری است و هر دانایی آنگونه نادانی را ستایش میکند.

فرق یک انسان دین خو و یک خردگرا در مورد چیزهایی که نمیدانند این است که آدم خردگرا میداند که نمیداند اما انسان دین خوی نمیداند که نمیداند، او فکر میکند که میداند در حالی که دانسته های او ذره ای ارزش ندارند زیرا مبتنی بر اباطیل و تخیلات و اوهام او و انسانهای دیگر هستند.  کدامیک از این دو گونه انسانها هوشمند ترند؟ کسانی که نمیدانند که نمیدانند یا کسانی که بر نادانی خویش اشراف کامل دارند؟ کسانی که با جوابهای غلط و اسطوره ای خود را راضی نگه میدارند یا کسانی که میدانند که نمیدانند و بجای سرگرم کردن خود با ماوراء طبیعت و اباطیل وابسته به آن، تلاش میکنند که جوابهای واقعی و علتهای طبیعی را پیدا کنند؟ برای اثبات اینکه شخصی ادعا کند جهان را خدا خلق کرده است همانقدر شواهد وجود دارد که شخصی بخواهد اثبات کند جهان را یک خرس بالدار شاخدار قرمز راه راه نامرئی بدجنس خلق کرده است.

انسانهایی که دچار به تنبلی فکری هستند معمولا با جوابهای نابخردانه و ساده زود راضی میشوند، جهان چگونه شکل گرفته است؟ خدا آنرا شکل داده است، ما چرا فقیر هستیم؟ خدا خواسته است! اما برای یک انسان خردگرا، بالغ و عاقل و به معنی واقعی کلمه، فیلسوف (خرد دوست) هرگز با چنین پاسخ هایی راضی نمیشود، او پاسخ های دقیق، درست و قابل آزمایش و سنجشی میخواهد که از فیلتر خرد عبور کنند و بار نقد های پولادین نتواند آنها را کج کنند. اینگونه حقایقی خود می درخشند و در دفاع از آنها نیازی به کشتار و تکفیر مرتد و غیره نیست، اما از اراجیف دینی نمیتوان دفاع کرد مگر با سانسور، ارعاب، نیست کردن مخالفان و در نتیجه استبداد فکری.

شایان ذکر است، حوزه استفاده «خدای حفره ها» تنها محدود به علم نمیشود بلکه اینگونه استدلال ها را میتوان در پرسشهای فلسفی نیز یافت. بعنوان مثال یکی از مسائلی که بسیار از خداناباوران پرسیده میشود مسئله اخلاق است، خداباوران معمولا از بیخدایان میپرسند که اگر خدا نباشد تکلیف اخلاق چه میشود؟ چرا ما باید اخلاقمدار باشیم؟ باز هم میتوان این پرسش را بصورت یک استدلال آورد،

«اگر خدا وجود نداشته باشد اخلاق وجود ندارد، اخلاق وجود دارد پس خدا وجود دارد.»

ردیه این استدلال را که معروف به استدلال اخلاقی کانت است در نوشتاری با فرنام «برهان اخلاق» بیابید. این مسئله نیز دقیقاً مانند همان مسئله بوجود آمدن جهان است یعنی خداباور چون از ماهیت اخلاق و بحث ها و نظریات  موجود در این رشته بسیار کهن و عمیق فلسفی آگاهی ندارد، باز هم میخواهد این حفره های درون ذهنش را با خدا پر کنند. پاسخ به این پرسش را در دو نوشتار با فرنام های «بیخدایی و اخلاق» و «سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است» بیابید. همانگونه که در علم، خدا به رسمیت شناخته نمیشود در فلسفه نیز تا زمانی که خدا اثبات نشده باشد، نمیتوان از او در هیچ استدلالی استفاده کرد، برای بحث های مربوط به اثبات و رد وجود خدا به نوشتاری با فرنام  «از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟» مراجعه کنید.

مثال این دسته از افراد را که از روی نادانی وجود موجودات و اشخاص ماوراء طبیعی را میپذیرند مانند مثال معروف فضانوردی است که با یک آدم فضایی در کره ماه برخورد میکند. این فضانورد به آدم فضایی به رسم یادبود یک مجسمه یخی هدیه میکند. آدم فضایی مجسمه را به خانه اش میبرد و فرا با حالتی بسیار خشمگین به نزد فضانورد باز میگردد و میگوید مجسمه ای که تو به من دادی را یک نفر از من دزدیده است. من شب آنرا روی بخاری خانه ام گذاشتم و فرا دیدم نیست. فضانورد به او میگوید که مجسمه تو را کسی ندزدیده است، مجسمه در تماس با گرمای بخاری ذوب شده است و به آب و سپس به بخار تبدیل شده است. در این مثال ساده آدم فضایی چون با ویژگیهای ماده آشنایی ندارد موجوداتی را مسئول اتفاق افتاده میبیند. به عبارت دیگر چون از علت یا علت های واقعی آگاهی نداشته است علت هایی خیالی را برای آن تصور کرده است. انسانهای دین خوی نیز در مقابل نادانی خود دقیقاً همینگونه رفتار میکنند.

یک نمونه معروف از کسانی که به خدا به دلیل همین عادت «خدای حفره ها» اعتقاد داشته است اسحق نیوتون فیزیک دان و ریاضی دان بزرگ انگلیسی است. دیدگاه نیوتون نسبت به خدا را در نوشتاری با فرنام » نیوتون و خداباوری او» بیابید.

عایشه و صفوان

نویسنده – ناشناس

جویریه دختر حارث بن ابوضرار رئیس قبیله بنی مصطلق و زن مسافع بن صفوان٬ جز غنایمی بود که از غزوه مریسیع (بنی المصطلق) بدست یکی از مسلمانان افتاد.

مالک جویریه از او طلب فدیه (خراج) میکرد که برای جویریه غیرقابل پرداخت بود٬ پس جویریه پیش محمد رفت و از او طلب کمک کرد و چون جویریه زن زیبا و با کمالی بود٬ محمد چهار صد درهم به مالک او داد و جویریه را خرید و با او ازدواج کرد.

در این حین در مدینه بین نوکر عمرو یکی از مردمان خزرج نزاعی درگرفت و عبدالله بن ابی یکی از مخالفان بانفوذ محمد در مدینه از این مسئله استفاده کرده و شروع به برآشفتن مردم کرد. به همین دلیل محمد در مراجعت به مدینه شتاب کرد تا عبدالله بن ابی را از تحریک و دسیسه باز دارد.

در این سفر عایشه همراه محمد بود و از اینکه محمد در مدت زمان کوتاهی دو زن جدید گرفته بود چندان خوشحال نبود٬ چر اینکه قبل از این غزوه محمد بعد از مشکلات فراوان زینب را از زید جدا کرده بود (…محمد٬ زینب و زید…) و به عقد خود دراورده بود و حالا هم جویریه را در این غزوه خریداری کرده بود. در موقع یکی از توقفهای کوتاه سپاه٬ عایشه برای قضای حاجت بیرون میرود و در همان زمان یکی از جواهرات خود را گم میکند و به همین دلیل از سپاه جا میماند. یعنی کنیزان عایشه کجاوه خالی او را بر شترش میگذارند ولی متوجه نمیشوند که عایشه در آن نیست و سپاه به راه خود ادامه می دهد.

عایشه همانجا صبر میکند تا صفوان بن المعطل٬ عقب دار سپاه به او برسد. صفوان عایشه را بر شتر خود سوار میکند و فردای آن روز به مدینه می آورد.

به دلیل رقابتی که بین زینب و عایشه وجود داشته٬ زینب عایشه را متهم به رابطه با صفوان میکند و عبدالله بن ابی که مخالفت او با محمد آشکار بود با زینب و خواهرش هم صدا شده و این خبر را در شهر پخش میکنند.

پس از مدت بیست روز این شایعات به گوش عایشه میرسد( به گفته عایشه) ولی از قرار معلوم ناراحتی و بی اعتنایی محمد عایشه را وادار میکند تا به خانه پدرش٬ ابوبکر برود. از طرف دیگر محمد در تلاش بدست آوردن واقعیت امر٬ علی را مامور به بازجویی از « بریره» کنیز عایشه میکند که حتی علی بریره را در حضور محمد کتک میزندت اشاید ماجرا را فاش کند.

آیا برای کشانی که کجاوه عایشهرا بر شترش میگذارند مقدور نبود که بفهمند که کجاوه خالی است یا پر؟؟ آیا نمیتوانستند داخل کجاوه را نگاه کنند و یا با عایشه گفتگویی داشته باشند؟ أیا عقب دار سپاه که هدفش عقبداری و محافظت سپاه در موقع خطر است نمی توانست خود را سریع به سپاه محمد برساند؟

با وجود این شکها محمد به خانه ابوبکر رفت و با عایشه سخن گفت و در همانجا حالت وحی به محمد دست داد و سوره نور نازل شد!!!

در سوره نور آیات (۳ تا ۲۶) متعددی درباره حد زنا (مجازات زنا) و حد تهمت زدن آمده است و دوباره میتوان گفت که منظور از نازل شدن این آیه ها در اصل برای تبرئه کردن عایشه و حفظ آبروی محمد از حرفهای مردم مدینه بوده است. همینطوری که بارها تا به اینجا دیده ایم الله در خدمتگذاری به محمد اماده بوده و شتابان آیاتی برای تبرئه عایشه بر محمد نازل میکند.

نکته مهم و قابل توجه گناهکاری یا بی گناهی عایشه نیست بلکه چگونگی نازل شدن وحی بر محمد است که چه آسان این وحی ها در موقع لزوم نازل می شوند.
در آخر این ماجرا مسطح بن اثاثه٬ حسان بن ثابت و جمنه٬ خواهر زینب به جرم تهمت زدن ناروا به عایشه هشتاد ضربه شلاق خوردند.

سوره نور ۲۴ آیه ۴
انانکه بزنان با عفت مومنه نسبت زنا دهند٬ انگاه چهار شاهد(عادل) بر دعوی
خود نیاورند٬ آنان را هشتاد تازیانه کیفر دهید و دیگر هرگز شهادت آنها را
نپذیرید که مردمی فاسق هستند.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۱
همانا از آن گروه منافقان که بهتان بشما مسلمانان بستند (و به عایشه تهمت
کار ناشایست زدند که رسول را بیازارند) میپندارند ضرری به آبروی شما
میرسد بلکه خیر و ثواب نیز(چون بر تهمت صبر کنید از الله) خواهید یافت و
هر یک از آنها بعقاب اعمال خواهند رسید و هر کس از منافقان که راس و
منشا این بهتان بزرگ گشت هم او بعذابی سخت معذب خواهد شد.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۲
آیا سزاوار نبود که شما مومنان زن و مردتان چون از منافقان چنین بهتان و
دروغ ها شنیدید حسن ظنتان درباره یکدیگر بیشتر شده گویید این سخن منافقان
دروغی است آشکار.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۳
چرا منافقان بر دعوی خود چهار شاهد (عادل) اقافه نکردند پس حالیکه شاهد
نیاوردند البته نزد الله مردمی دروغ زنند.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۴
و اگر فضل و رحمت الله در دنیا و عقبی شامل مومنان نبود به مجرد خوض در
اینگونه سخنان بشما عذاب سخت می رسید.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۵
زیرا شما آن سخنان (دروغ) منافقان از زبان یکدیگر تلقی کرده حرفی به زبان
میگویید که علم به آن ندارید و این کار سهل و کوچک میپندارید در صورتیکه
نزد الله گناهی بسیار بزرگ است.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۶
چرا به محض شنیدن این سخن نگفتید که هرگز ما را تکلم به این روا نیست.
پاک الله این بهتان بزرگ و تهمت محض است.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۹
آنانکه (چون عبدالله بن ابی سلول و غیر او) دوست میدارند که در میان اهل
ایمان کار منکری را اشاعه و شهرت دهند آنها را در دنیا و آخرت عذاب دردناک
خواهد بود و الله میداند و شما نمیدانید.

حاشیه قرآن مربوط به این ماجرا:
باب عایشه نزول یافته آنانکه در اثنا مراجعت از غزوه بنی المصطلق شبی برای ضرورت از لشگرگاه بیرون میرود چنانکه معهود آن زمان بوده برای جستجو کردن گردن بندش که در آن وقت با خود نمییابد توقفش زیاد واقع می شود تا آنجاکه وحیل لشگر کوچ نموده هودج(کجاوه) او را نیز بگمان آنکه او نیز در آنست بار کرده روانه میشوند چون عایشه برمیگردد و یاری نمی بیند همانجا میماند پس صفوان که عقب لشگر میامده میرسد او را بر شتر خود سوار کرده و خود پیاده مهارکشان در میان روز به لشگر ملحق میشود و از این راه ارباب نفاق سخنان ناشایست میگفتند و رفته رفته بحضرت رسول رسید آن حضرت مغموم شد تا آنکه در برائت عایشه این آیات نزول یافت.

قلب جایگاه تفکر؟

قلب در قرآن

سوره حج (22) – آيه 46 ، افلم يسيروا في الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها اوء اذان يسمعون بها فانها لا تعمي الا بصرو لكن تعمي القلوب التي في الصدور

آيا در زمين سير نكردند تا آنان را قلبهايي باشد كه با آن تعقل كنند يا گوشهايي كه با آن بشنوند چرا كه چشمهاي آنان كور نمي شود بلكه قلبهايي كه در سينه هاست كور مي شود.

سوره اعراف (7) ، آيه 179 ، بيقين گروه بسياري از جن و انس را براي دوزخ آفريديم آنها قلبهايي دارند كه با آن نمي فهمند و چشمهايي كه با آن نمي بينند و گوشهايي كه با آن نمي شنوند آنها همچون چهارپايانند بلكه گمراهتر اينان همان غافلانند.

سوره محمد (47) ، آيه 24 ، آيا آنها در قرآن تدبر نمي كنند يا بر قلبهايشان قفل نهاده شده است.

در آيات فوق و بسياري از آيات ديگر . قرآن جايگاه تعقل . انديشه . ادراك و احساسات را قلب شناخته و بكرار از قلب يا محل آن كه سينه باشد بدين منظور ياد شده است و هيچگاه براي معاني تعقل و ادراك . كلمه مخ (مغز) يا جايگاه آن سر استفاده نشده است.

ممكن است بعضي مانند عرفا عقلانيت و دل را بگونه اي از هم جدا كنند كه يكي جايگاه تعقل باشد و ديگري جايگاه عشق و احساسات . اما محل اسقرار اين دو (عقل و دل) همان مغز آدمي است كه در سر قرار دارد نه دل يا قلبي كه در سينه ميباشد . مضافا اينكه اطلاق كلمه دل (و نه كلمه اي ديگر) براي اينگونه از موارد ريشه در همان برداشت نادرست گذشتگان دارد.

همچنين آيات زير كه اشاره به قلب و جايگاهش سينه دارند را مطالعه فرماييد :

سوره عمران (3) ، آيه 29 ، بگو آنچه را در سينه هاي شماست پنهان داريد يا آشكار كنيد خداوند آن را ميداند و از آنچه در آسمانها و زمين است آگاه مي باشد و خداوند بر هر چيزي تواناست.

سوره مائده (5) ، آيه 7 ، و به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيماني را كه با تاكيد از شما گرفت آن زمان كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم و از خدا بپرهيزيد كه خدا از آنچه در درون سينه هاست آگاه است.

سوره انعام (6) ، آيه 25 ، پاره اي از آنها به سخنان تو گوش فرا مي دهند ولي بر قلبهاي آنان پرده ها افكنده ايم تا آن را نفهمند و در گوش آنها سنگيني قرار داده ايم و اگر تمام نشانه هاي حق را ببينند ايمان نمي آورند تا آنجا كه وقتي به سراغ تو مي آيند كه با تو پرخاشگري كنند كافران ميگويند اينها فقط افسانه هاي پيشينيان است.

سوره انعام (6) ، آيه 46 ، بگو به من خبر دهيد اگر خداوند گوش و چشمهايتان را بگيرد و بر قلبهاي شما مهر نهد چه كسي جز خداست كه آنها را به شما بدهد ببين چگونه آيات را به گونه هاي مختلف براي آنها شرح مي دهيم سپس آنها روي مي گردانند.

سوره انعام (6) ، آيه 125 ، آن كس را كه خدا بخواهد هدايت كند سينه اش را براي اسلام گشاده ميسازد و آن كس را كه بخواهد گمراه سازد سينه اش را آنچنان تنگ مي كند كه گويا مي خواهد به آسمان بالا برود اين گونه خداوند پليدي را بر افرادي كه ايمان نمي آورند قرار ميدهد.

سوره اعراف (7) ، آيه 2 ، اين كتابي است كه بر تو نازل شده پس نبايد از ناحيه آن ناراحتي در سينه داشته باشي تا بوسيله آن بيم دهي و تذكري است براي مومنان.

سوره انفال (8) ، آيه 43 ، در آن هنگام كه خداوند تعداد آنها را در خواب به تو كم نشان داد و اگر فراوان نشان مي داد مسلماً سست ميشديد و كارتان به اختلاف مي كشيد ولي خداوند سالم نگه داشت خداوند به آنچه درون سينه هاست داناست.

سوره يونس (10) ، آيه 57 ، اي مردم اندرزي از سوي پروردگارتان براي شما آمده است و درماني براي آنچه در سينه هاست و هدايت و رحمتي است براي مومنان.

سوره هود (11) ، آيه 5 ، آگاه باشيد آنها سينه هاشان را در كنار هم قرار مي دهند تا خود را از او پنهان دارند آگاه باشيد آنگاه كه آنها لباسهايشان را به خود مي پيچند و خويش را در آن پنهان مي كنند (خداوند) ميداند آنچه را پنهان مي كنند و آنچه را آشكار مي سازند چرا كه او از اسرار درون سينه ها آگاه است.

سوره كهف (18) ، آيه 57 ، چه كسي ستمكارتر است از آن كس كه آيات پروردگارش به او تذكر داده شد و از آن روي گرداند و آنچه را با دستهاي خود پيش فرستاد فراموش كرد ما بر دلهاي اينها پرده هايي افكنده ايم تا نفهمند و در گوشهايشان سنگيني قرار داده ايم و از اين رو اگر آنها را به سوي هدايت بخواني هرگز هدايت نميشوند.

سوره شعرا (26) ، آيه 193 ، روح الامين آن را نازل كرده است. آيه 194 ، بر قلب تو تا از انذار كنندگان باشي.

سوره نمل (27) ، آيه 74 ، و پروردگارت آنچه را در سينه هايشان پنهان مي دارند و آنچه را آشكار مي كنند بخوبي مي داند.

سوره قصص (28) ، آيه 10 ، دل مادر موسي از همه چيز تهي گشت و اگر قلب او را محكم نكرده بوديم نزديك بود مطلب را افشا كند.

سوره قصص (28) ، آيه 69 ، و پروردگار تو مي داند آنچه را كه سينه هايشان پنهان مي دارد و آنچه را آشكار مي سازند.

سوره عنكبوت (29) ، آيه 49 ، ولي اين آيات روشني است كه در سينه دانشوران جاي دارد و آيات ما را جز ستمگران انكار نمي كنند.

سوره لقمان (31) ، آيه 23 ، و كسي كه كافر شود كفر او تو را غمگين نسازد بازگشت همه آنها به سوي ماست و ما آنها را از اعمالي كه انجام داده اند آگاه خواهيم ساخت خداوند به آنچه درون سينه هاست آگاه است.

سوره فاطر (35) ، آيه 38 ، خداوند از غيب آسمانها و زمين آگاه است و آنچه را در درون سينه هاست مي داند.

سوره زمر (39) ، آيه 7 ، اگر كفران كنيد خداوند از شما بي نياز است و هرگز كفران را براي بندگانش نميپسندد و اگر شكر او را بجا آوريد آن را براي شما ميپسندد و هيچ گنهكاري گناه ديگري را بر دوش نميكشد سپس بازگشت همه شما به سوي پروردگارتان است و شما را از آنچه انجام مي داديد آگاه مي سازد چرا كه او به آنچه درون سينه هاست آگاه است.

سوره زمر (39) ، آيه 22 ، آيا كسي كه خدا سينه اش را براي اسلام گشاده است و بر فراز مركبي از نور الهي قرار گرفته (همچون گمراهان است) واي بر آنان كه قلبهايي سخت در برابر ذكر خدا دارند آنها در گمراهي آشكاري هستند.

سوره غافر (40) ، آيه 19 ، او چشمهايي را كه به خيانت مي گردد و آنچه را سينه ها پنهان مي دارند مي داند.

سوره شوري (42) ، آيه 24 ، آيا مي گويند او بر خدا دروغ بسته است در حالي كه اگر خدا بخواهد بر قلب تو مهر مي نهد و باطل را محو مي كند و حق را به فرمانش پا برجا مي سازد چرا كه او از آنچه درون سينه هاست آگاه است.

سوره جاثيه (45) ، آيه 23 ، آيا ديدي كسي را كه معبود خود را هواي نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهي گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پرده اي افكنده است با اين حال چه كسي ميتواند غير از خدا او را هدايت كند آيا متذكر نمي شويد.

سوره ق (50) ، آيه 37 ، در اين تذكري است براي آن كس كه قلب دارد يا گوش فرا دهد در حالي كه حاضر باشد.

سوره حديد (57) ، آيه 6 ، شب را در روز وارد مي كند و روز را در شب و او به آنچه در سينه هاست آگاهست.

سوره تغابن (64) ، آيه 4 ، آنچه را در آسمانها و زمين است مي داند و از آنچه پنهان و آشكار مي كنيد با خبر است و خداوند از آنچه در درون سينه هاست آگاهست.

سوره تغابن (64) ، آيه 11 ، هيچ مصيبتي رخ نمي دهد مگر به اذن خدا و هر كس به خدا ايمان آورد خداوند قلبش را هدايت مي كند و خدا به هر چيز داناست.

سوره ملك (67) ، آيات 13 ، گفتار خود را پنهان كنيد يا آشكار او به آنچه در سينه هاست آگاهست.

سوره عاديات (100) ، آيه 10 ، و آنچه درون سينه هاست آشكار مي گردد.

سوره ناس (114) ، آيه 5 ، كه در درون سينه انسانها وسوسه مي كند.

قلب در نهج البلاغه
در تاييد برداشت فوق از قرآن (كه قلب جايگاه تفكر در نظر گرفته شده) ميتوان به مواردي در نهج البلاغه اشاره كرد كه چنين ميباشند :

نهج البلاغه ، حكمت 108 ، به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي متفاوت با آن در او وجود دارد . پس اگر اميدي در آن پديد آيد طمع خوارش گرداند و اگر طمع بر آن هجوم آورد حرص آن را تباه سازد و اگر نوميدي بر آن چيره شود تأسف خوردن آن را از پاي در آورد . اگر خشمناك شود كينه توزي آن فزوني يابد و آرام نگيرد . اگر به خشنودي دست يابد خويشتنداري را از ياد برد و اگر ترس آن را فرا گيرد پرهيز كردن آن را مشغول سازد و اگر به گشايشي برسد دچار غفلت زدگي شود و اگر مالي به دست آورد بي نيازي آن را به سركشي كشاند و اگر مصيبت ناگواري به آن رسد بي صبري رسوايش كند و اگر به تهيدستي مبتلا گردد بلاها او را مشغول سازد و اگر گرسنگي بي تابش كند ناتواني آن را از پاي در آورد و اگر زيادي سير شود سيري آن را زيان رساند . پس هرگونه كند روي براي آن زيانبار و هرگونه تند روي براي آن فساد آفرين است .

در بيانات فوق كاملاً مشهود است كه قلب بعنوان محل وقوع همه فرآيندهاي عقلي و احساسي شناخته شده است .

و در جاي ديگر چنين آمده :

نهج البلاغه ، خطبه 88 – . . . نه هر كه صاحب قلب است خردمند است و نه هر دارنده گوشي شنواست و نه هر دارنده چشمي بيناست . . .

به نسبتي كه بين اعضا همراه با نوع عمل يا توانايي شان برقرار شده توجه كنيد . شنوايي براي گوش . بينايي براي چشم و خرد براي قلب .

همچنين به موارد زير كه در نهج البلاغه آمده است توجه فرماييد:

نهج البلاغه ، خطبه 176 – ، همانا زبان مومن در پس قلب او و قلب منافق از پس زبان اوست،

نهج البلاغه ، حكمت 6 ، سينه خردمند صندوق راز اوست،

نهج البلاغه ، حكمت 40 ، زبان عاقل در پشت قلب اوست و قلب احمق در پشت زبانش قرار دارد.

نهج البلاغه ، حكمت 41 ، قلب احمق در دهان او و زبان عاقل در قلب او قرار دارد.

نهج البلاغه ، حكمت 79 ، حكمت را هر كجا كه باشد فراگير گاهي حكمت در سينه منافق است و بي تابي كند تا بيرون آمده و با همدمانش در سينه مومن آرام گيرد.

نهج البلاغه ، حكمت 178 ، بدي را از سينه ديگران با كندن آن از سينه خود ريشه كن نم.

نهج البلاغه ، حكمت 193 ، قلبها را روي آوردن و پشت كردني است پس آنگاه بكار واداريدشان كه خواهشي دارند و روي آوردني زيرا اگر قلب را به اجبار به كاري واداري كور مي گردد.

نهج البلاغه ، حكمت 227 ، ايمان بر شناخت با قلب اقرار با زبان و عمل با اعضا و جوارح استوار است.

نهج البلاغه ، حكمت 388 ، آگاه باشيد كه فقر نوعي بلا است و سخت تر از تنگدستي بيماري تن و سخت تر از بيماري تن بيماري قلب است آگاه باشيد كه همانا عامل تندرستد تن تقواي قلب است.

نهج البلاغه ، حكمت 409 ، قلب كتاب چشم است (آنچه چشم ببيند در قلب ثبت مي شود).

آیا وجود یک دانای مطلق (علیم) ممکن است؟

نویسنده – آرش بیخدا

این نوشتار ترجمه ای است اختیاری از نوشتاری با فرنام «Is omniscience possible»نوشته «Roland Puccetti» در کتاب «The impossibility of god» برگ 379 ام است.

فرمولاسیون

1- محدود کردن دانش محال است.

2- برای اینکه موجودی علیم باشد باید دانش را محدود کند.

3- هیچ موجود علیمی نمیتواند وجود داشته باشد.

4- خدا وجود ندارد.

بحث

ایده اصلی این برهان از نظر ویتناشتاین (Wittgenstein) (1) است که در کتاب تراکتاتوس (Tractatus) آورده است. او در آنجا گفته است، «کسی نمیتواند بر اندیشه نهایتی قرار دهد»، زیرا برای اینکه ما بتوانیم اینکار را بکنیم «باید بتوانیم به در دو طرف این نهایت را تفکر کنیم، یعنی باید بتوانیم فکر نکردنی را تفکر کنیم». (2) آنچه من در این برهان به آن خواهم پرداخت این است که علیم (3) بودن دقیقاً به معنی این است که کسی بتواند اینکار را انجام دهد.

فرض کنیم X موجودی فرضی و علیم است، ، و فرض کنیم Y مجموعه کلیه واقعیت هایی (همان عبارتی که ویتنشتاین استفاده کرده) که جهان را تشکیل داده است، میباشد. برای اینکه X علیم باشد باید Y را در تمامیت آن بداند.

این قضیه را میتوان همچنین اینگونه بیان کرد. برای اینکه X وجود داشته باشد باید Y دانسته شود. اما یکی از چیزهایی که موجود X باید بداند این است که او یک موجود علیم است، و مشکل از اینجا آغاز میشود. X برای اینکه بداند علیم است باید بداند که هیچ واقعیتی یا دانسته ای غیر از آنچه او میداند وجود ندارد. بنابر این او باید چیزی را علاوه بر Y بداند. او باید عبارت وجودی سلبی (4) (Negative existential statement) «هیچ واقعیت نادانسته ای برای من وجود ندارد» را بداند. حال بیابید دانستن این عبارت را Z بنامیم، حال سوال این است، آیا دانستن Z ممکن است؟

حال ما حقیقت را راجع به برخی از عبارات وجودی سلبی میدانیم. مثلاً من میدانم که در این اتاق اکنون هیچ فیلی وجود ندارد. اما ما میدانیم که یک عبارت وجودی سلبی محدود به موقعیت هایی دارد که واقعیت های آنها محدود است (5). اما Z کاملاً عبارتی از جنس دیگر است. Z ادعایی را مطرح میکند که کاملاً غیر قابل مشخص کردن از لحاظ زمانی و فضایی است. بنابر این دانستن Z مانند دانستن این است که بدانیم هیچ القَنْطُوری (6) در هیچ زمانی در هیچ کجا وجود نداشته است.

اینجا است که میتوانیم به نظر ویتنشتاین بازگردیم، برای اینکه X بداند موجودی علیم است، اگر وجود داشته باشد باید بتواند نهایتی را برای دانستنی ها قرار دهد. او باید اطمینان حاصل کند که نهایت دانسته هایش، همان نهایت واقعیت ها است. این قابل تصور نیست که X بتواند به این نهایت برسد و قرین آن شود، و خود را قانع کند که نادانسته ای برای او وجود ندارد. بنابر این اگر او مانند ما بتواند دریابد که هنوز واقعیت هایی نادانسته برای او وجود دارد، این گفتاری متناقض نخواهد بود اگر بگوییم او Z را نمیداند. بنابر این X هرگز نمیتواند بداند که علیم است. و همانطور که در پیش اشاره کردم از آنجا که X باید بداند که یک X است تا بتواند Y را دانسته باشد، آشکار است که نمیتواند Y را دانسته باشد. و در این صورت اساساً علیم نیست.

نتیجه

اگر خداوند در تعریف خود علیم است، وجود او نمیتواند جزوی از حقایق تشکیل دهنده جهان باشد. و خدا نمیتواند وجود داشته باشد.

شبهات

شبهه نخست

ممکن است خداباور این نتیجه را انکار کند و بگوید از آنجا که X (یعنی خدا) خود تنها خالق تمامی واقعیت ها (البته به غیر از واقعیت خودش) یعنی Y است، میتواند Z را بداند. اما ایراد این شببه مغلطه مصادره به مطلوب است که در آن بکار برده شده است. خدا نمیتواند بداند که تنها خالق (یا اینکه هیچ چیز به غیر از خود او و مخلوقاتش وجود ندارد) است، مگر اینکه Z را نیز بداند. از آنجا که Z قابل دانستن نیست، خدا نمیتواند علیم باشد.

توضیحات و منابع:

1- ویتنشتاین یک فیلسوف آلمانی است که از بنیانگذاران فلسفه تحلیلی به شمار میرود.

2-L.Wittgenstein, Tractatus Logico Philosophicus p.2

3- موجودی علیم است که همه چیز را بداند، یا حداقل هر آنچه قابل دانستن است را بداند، علیم بودن یکی از ویژگیهای خدا است که در اکثر ادیان و تعاریف فلسفی از میتوان آنرا یافت، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام خداوند چیست؟ مراجعه کنید.

4- عبارت وجود سلبی عبارتی است که وجود چیزی را نفی کند. بعنوان مثال «در این اتاق فیل وجود ندارد» یک عبارت و ادعای وجودی سلبی است. دانستن حقیقت عبارات وجودی سلبی کلی معمولاً محال است، مگر اینکه تناقضاتی در تعریف موجود یافت شود، زیرا عملاً دیدن و بررسی وجود یک چیز در همه جا و همه مکان ها محال است، مثلاً نمیتوان ادعا کرد که اسب شاخدار وجود ندارد، زیرا دانسته های ما محدود به محیط اطراف ما است، شاید در باغ وحشی، جنگلی یا بیشه ای چنین موجودی وجود داشته باشد، و حتی شاید در سیاره ای در کهکشانهای دیگر. برای اطلاعات بیشتر در مورد اصل تناقض و تعریف تناقض به نوشتاری با فرنام تناقض چیست؟ مراجعه کنید.

5- مثلاً میتوان گفت در محدوده اتاق من فیلی وجود ندارد، یعنی در یک فضا و زمان محدود میتوان با مشاهده به این نتیجه رسید که عبارت یا قضیه ای وجودی و سلبی صحیح است یا کذب.

6- قنطور نام عربی موجودی افسانه ای با نام انگلیسی Centaur است که در افسانه های یونان باستان یافت میشود. قنطور موجودی بوده است که بالاتنه انسان و پایین تنه اسب داشته است.

نهج البلاغه نوشته کيست؟

نهج البلاغه نوشته کيست؟

نهج البلاغه بعد از قرآن مجید مهمترین و مقدس ترین کتاب ایرانیان است و البته عموم شیعیان نیز چنین اعتقادی دارند تقریبا در تمامی خانه هایی که رنگی از مذهب در آنها وجود دارد علاوه بر قران حتما مفاتیح الجنان و به احتمال زیاد نهج البلاغه نیز وجود دارد …اما آیا تا بحال از خودتان پرسیده اید که این کتاب نوشته چه کسی است ؟ ممکن است با کمال عصبانیت جواب بدهید معلوم است نهج البلاغه نوشته حضرت علی(ع) است و در آن تردیدی نیست ..بسیار خوب عجله نکنید و تا پایان این نوشته خشم خود را نگه دارید …

1- اولا این کتاب تالیف نیست بلکه گرد آوری است یعنی افرادی مدعی شده اند که مجموعه گفتار و نامه ها و وصیتهای امام علی(ع) را جمع کرده اند و خود آنها نیز اسم این کتاب را نهج البلاغه گذاشته اند مانند اسم مفاتیح الجنان که برای ادعیه انتخاب شده است ..پس این کتاب نه در زمان خود حضرت علی(ع) و نه در زمان امامان بعدی با این نام و به این شکل وجود نداشته است بلکه قرنها بعد از شهادت امام علی(ع) توسط افراد دیگری جمع شده است.
دوم نویسنده یا گرد آورنده این کتاب شریف رضی با همکاری شریف مرتضی ذکر شده است0(شاه عبد العزیز دهلوی در کتاب مختصر تحفه الاثنی عشریه..ص 58)و اغلب علماء شیعه انها را نویسنده یا گرداورنده این کتاب میدانند..همچنین در کتابهای دیگر نام های دیگری هم یافت ی بطوریکه مستدرک نهج البلاغه نوشته کاشف الغطاء(ص191) میگوید افراد گوناگونی در جمع اوری نهج البلاغه نقش داشته اند که معروف ترین انها شریف مرتضی است.

شریف مرتضی در سال 436 هجری وفات یافت و فاصله دوران او با دوران علی(ع) بسیار زیاد است اما عجیب این است که این فرد تمامی احادیث و روایات را مستقیما از علی(ع) نقل کرده است گویی که او این احادیث را از زبان علی(ع) شنیده است! و با وجود فاصله زیاد راویان این احادیث نیز مشخص نشده است …

2-اما عجیب تر اینکه شیعیان معتقدند این کتاب نص گفتار علی(ع) است و چون علی(ع) امام معصوم است و اطاعتش واجب پس دستورات ان واجب الاطاعه است اما عملا کسی به فرمانهای خاص علی(ع) در همین کتاب نیز توجهی ندارد

بعنوان مثال شیعه معتقد است که امامت علی(ع) با نص فرمان الهی انجام شده است ..حال چگونه است که علی(ع) از انجام این فرمان الهی سر باز زده؟ و انرا انجام نداده است؟

نمونه یک- دعونی و التمسو غیری ………و انا لکم وزیر خیرا منی لکم امیرا(نهج البلاغه – شرح محمد ابن عبده..ص 178 و 179..دار الاندلس للطباعه و النشر و التوزیع)

امام علی (ع) میفرمایند ..برای من بهتر است که وزیر شما باشم تا اینکه امیر شما باشم! در حالیکه شیعه میگوید خداوند علی(ع) را به امامت برگزید پس چگونه امام علی(ع) با گفته خداوند مخالفت ی؟

نمونه دوم – و الله ما کانت لی فی الخلافه رغبه و لا فی الولایه اربه و لکنکم دعوتمونی الیها و حملتمونی علیها
( نهج البلاغه شرح محمد عبده ..ص 397)

امام علی(ع) میفرمایند ..بخدا قسم من هیچ رغبتی به خلافت ندارم بلکه شما مرا به ان دعوت کردید و انرا به من تحمیل کردید!

چگونه ممکن است خلافتی که بقول شیعیان با نص الهی به علی(ع) داده شده ..امام از ان به تحمیل یاد کند؟
در رحالیکه عالمان شیعه میگویند عدم قبول امامت از سوی امام معصوم کفر است (طوسی تلخیص الشافی 4/131وبحار الانوار 8/368)

3- و عجیب تر اینکه در همین نهج البلاغه خطبه هایی است که هرگز توسط عالمان بر بالای منابر خوانده نی گویی از این کلام علی(ع) خوششان نیامده است!
در نهج البلاغه ینیم ( ص446 شرح محمد بن عبده)

إنه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان ، على مابايعوهم عليه ، فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد ، وإنما الشورى للمهاجرين والأنصار ، فإن اجتمعوا على رجل وسموه إماماً كان ذلك لله رضى

آگاه باشید که همان مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با من نیز بیعت نمودند انان که شاهد بودند حق انتخاب دیگری ندارند و انان که غایب بودند حق رد کردن بیعت را ندارند

عجیب نیست؟ این خطبه در تمامی چاپهای نهج البلاغه وجود دارد و به و ضوح بیعت مردم با خلفا را تایید ی و امام علی(ع) بیعت مردم با خودش را نیز مانند انها میداند

4- عجیب تر ازدواج دختر حضرت علی(ع) با عمر است که در کتب شیعه به تکرار امده است
( فروع کافی کتاب الطلاق باب المتوفی عنها زوجها 6/115-116)
5- و از دیگر عجایب مدح اصحاب رسول خدا(ص) توسط علی(ع) است ….

لقد رأيت أصحاب محمد صلى الله عليه وسلم فما أرى أحدا يشبههم منكم لقد كانوا يصبحون شعثاً غبراً وقد باتوا سجداً وقياماً يراوحون بين جباههم ويقبضون على مثل الجمر من ذكر معادهم كأن بين أعينهم ركب المعزى من طول سجودهم ، إذا ذكر الله همرت أعينهم حتى ابتلت جيوبهم ومادوا كما يميد الشجر يوم الريح العاصف خوفا من العقاب ورجاءا للثواب

من مانند یاران محمد افرادی را ندیده ام ……..انها که در سجده و قیام شب را به صبح می اوردند و یاد قیامت انها را به سجده های طولانی میکشاند و ….

اینها همان اصحابی هستند که در ایران لعن میشوند!! و آیا این پیروی از علی(ع) است؟

در یک بررسی کامل و دقیق در کتاب نهج البلاغه بیش ار هفتاد نکته بسیار جالب یا فت شد که اغلب انها به ایات متعدد و تفاسیر قرانی برای فهم بیشتر نیاز دارد و خواننده را چنین حوصله ای نیست
اما در پایان

اولا این کتاب نوشته علی(ع) نیست و بیش از نیمی از ان مطالبی است که دیگران نوشته و به امام نسبت داده اند مانند مطالبی در لعن خلفاء که با خویشتنداری امام و تقوای او متضاد است .این مطالب عمدتا توسط مرتضی که جمع اوری کننده این کتاب است به ان اضافه شده است و هم اینک بصورت سندی برای توهین به اصحاب رسول خدا از ان استفاده ی..
اگر افرادی علاقمند به دانستن جزییات این موارد بودند با ایمیل مکاتبه نمایند …
و در پایان اگر صحت کتاب مورد قبول است که این مطالب نیز مورد قبول است و اگر صحت کتاب اصلا مورد قبول نیست که سایر احادیث هم مورد قبول نیست

http://persianblog.com/date=13821202&blog=lind167 02/24/2007

وثیقه – سند عمری

برگردان با پارسی – مهران وفایی

سند تاریخی زیر گوشه ای از وضعیت غیر مسلمانان در کشورهای خود بعد از تسخیر شدن توسط اعراب مسلمانان را نشان میدهد. عدم قبول شرایط زیر برای غیر مسلمانان برابر با مرگ آنان بوده است.

متن سند عمري،

از كتاب ابن قيم الجوزية
از عبدلرحمن بن غنم: در هنگام صلح با مسيحيان شام شرايط عمر بن الخطاب كه خداوند از او راضي باشد را نوشتم كه در آن آمده بود،

در شهر خود و محدوده آن هيچ معبد و كليسا و ديري نسازند،
وهرآنچه را كه خراب شده بازسازی نکنند.
كليسا را از جاي دادن به مسلمانان باز ندارند و به مدت سه شب به آنها غذا و جا بدهند،
هيچ جاسوسي را پناه ندهند،
هيچ ابهامي را از مسلمانان نپوشانند،(به مسلمانان پاسخ هر پرسشي را بدهند)،
به فرزندان خود قرآن نياموزند!( بله نياموزند اشتباهي در برگردان نشده است)،
شرك ورزي را نمايان نكنند،(نظرات خود را بصورت علني نگويند)
نزديكان خود را از گرويدن به اسلام باز ندارند،
مسلمانان را بزرگ بشمارند،
و در هنگام ورود مسلمانان به مجالس خود براي نشتسن آنها از جا برخيزند،
در پوشش همانند مسلمانان نباشند،
در لقب و كنيه از كنيه آنها‌ ـ مسلمانان‌ ـ استفاده نكنند،
بر زين سوار نشوند،
شمشير نبندند،
شراب نفروشند،
جلوي سرهاي خود را بتراشند،
پوشش خود را در همه جا نگاه دارند،
كمربند به دور خود ببندند،
صليب و يا هيچ يك از كتابهاي خود را در راه مسلمانان نشان ندهند،
مرده هاي خويش را در كنار ـ مرده هاي ـ مسلمانان خاك نكنند،
زنگ را نزنند مگر آهسته،
در برابر مسلمانان صداي خود را به هنگام نماز در كليسا بلند نكنند،
خشمگين به بيرون نيايند،
صداي خود را با مردگانشان بلند نكنند،(شايد منظور عزاداري يا مراسم به خاك سپاري باشد)،
با خود آتش نداشته باشند،
برده اي كه سهم مسلمانان است را نخرند،
واگر هر شرطي را كه پذيرفتند انجام ندهند ديگرپناهي نيست،(يعني خونشان حلال است)
و براي مسلمانان حلال گشته هرآنچه كه دشمني و جدايي را حل ميكند.

مسيحيان بيچاره نيز كه سرزمينهايشان با زور شمشير تازي مستعمر و مسلمان اشغالگر تسخير شده بود با خواري پاسخ دادند،
بسم الله الرحمن الرحيم!
اين نوشته اي است كه ما مسيحيان شام به امير مومنين عمر بن الخطاب فرستاديم كه به سرزمين ما آمديد.
به شما پناه می بريِم بهرجان خود و مال و خاندان و برادران دينی خود.
پيمان بستيم که کليسا و دير و صومعه نسازيم.
هيچ خرابه ای را بازسازی نکنيم.
وهيچ يک را که در محله مسلمانان است را بازسازی نکنيم و مسافران و رهگذران مسلمان را در خانه هايمان جای دهيم.
مسلمانان را سه روز ميزبانی کنيم.
هيچ جاسوسی و ديدبانی در کليساهايمان و ميان خود نپذيريم.
وهيچ چيزی که برای منافع مسلمانان ضرری داشته باشد را از ايشان نپوشانيم.
به فرزندان خود قرآن نمی آموزيم.
و باورهايمان را دربرابر مردم ناديده می گيريم.
و شنوندگانمان را پند ندهيم.
و هيچ کسی از مردمان دين خود را از مسلمان شدن باز نداريم.
با مسلمانان به نيکی و بخشش رفتار می کنيم.
برمی خيزيم اگر بخواهند بنشينند.
برای پوشش همانند آنها نخواهيم گشت.
همزبان آنها نخواهيم شد.
و خود و فرزندانمان را لقب و کنيه ندهيم.
زين نخواهيم کرد و اسلحه ای حمل نخواهيم کرد.
در مهرهای خود از حروف عربی استفاده نخواهيم کرد.
با مشروبات سوداگری نخواهيم کرد.
جلوی سر خود را می تراشيم.
کتابها و صليب خودرا در جاهای مسلمانان به ديد نخواهيم گذاشت.

عربی:

http://thetruth10.8m.com/26.htm

دانشگاه فوردهام نيويورک:

http://www.fordham.edu/halsall/source/pact-umar.html

دانشگاه بوستون:

http://www.bu.edu/mzank/Jerusalem/tx/pactofumar.htm

با سپاس از مهران وفایی برای ترجمه این سند.

ریشه های آیین اسلامی حجاب

نویسنده – شروین

هر كيشي براي خود مراسم و آيينها و فرمايشاتي دارد كه پيروان آن كيش بايد به آن عمل كنند،‌ ولي آيا هرآنچه را كه از نياكان به ما رسيده بايد كوركورانه پذيرفت؟ چرا ما براي تصميم گيري همواره دستهايمان بسته است؟ چرا نميتوانيم جامعه خود را همانگونه كه دوست داريم بسازيم و ببينيم؟ چرا هر آنچه را كه از ما مي خواهند- حتي اگر خود نخواهيم- بايد انجام دهيم؟ چگونه بايد به مبارزه خواسته هاي ديگران برويم؟‌ اينها پرسشهايي است كه فقط با آگاهي داشتن از انگيزه هاي پيدايش اينگونه آيينها ميتوان به آنها پاسخ داد. اميد است گامي هرچند كوتاه در اين راه برداشته شود.

بي گمان حجاب و پوشش اسلامي يكي از مهمترين آيينها و فرمايشات كيش اسلام مي باشد.. بلكه شايد يكي از نام آورترين آيينهاي زنانه بدون رقيب باشد (‌در كنار آيين مردانه ريش گذاشتن )، و از آنجايي كه پوشش يكي از نمادهاي عفاف و پاكدامني ،‌پاكي و زهد و برتري در انديشه اسلامي مي باشد از جايگاه ويژه اي در اين انديشه برخوردار است . در برابر آن بي حجابي در سخنان اسلامي به عنوان نمادي از پستي،‌ فساد و فرومايه اخلاقي به شمار مي آِيد. از اينجا است كه بسياري از اسلام گرايان در سخن از فرمانهاي اخلاقي درون آيين پوشش و درباره فلسفه و پيامدهاي نيك آن بسيار كتاب و نوشته آورده اند.

پرسشي كه اين جا پيش مي آيد اين است كه، تا چه اندازه اين فرمان و پيامدهاي نيك اخلاقي كه درباره آن سخن به ميان مي آورند در نخستين دوره اي كه بنيان گذاري شده بود نيز از اهداف دستيابي شده بوده؟ بدين معنا كه آيا پيامبر و خداي او نيز بر اساس دستيابي به چنين اهدافي دستور به گذاشتن حجاب و پوشش داده اند؟ براي پاسخ به چنين پرسشي مي بايد به شرايط تاريخي آن دوره كه در فرمان پوشش نقش بسزايي داشته بازگرديم.

نخستين بار پوشش در سيماي يك فرمان و بوسيله آيه59 سوره الأحزاب بر سر ما افكنده شد!: يا أيها النبي قل لأزواجك و بناتك و نساء المؤمنين يدنين عليهن من جلابييهن ذلك أدني أن يعرفن فلا يؤذين وكان الله غفورا رحيما.

اي پيامبر به زنان و دختران خود و زنان مومنين بگو كه خويشتن را به چادر فرو پوشندكه اين كار براي اينكه آنها شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند مي باشد،‌ همانا خداوند آمرزنده ومهربان است.

(واژه جلابيه كه در اينجا آنرا چادر يا پوشش مي ناميم : لباسي كه هم اكنون هم بسياري از زنان در كشورهاي عربي از آن بهره مي برند و آن لباس بلندو گشادي است كه تمام اندام زن را ميگيرد ولي در گذشته گويي اين لباس از سر و بالاي پيشاني آغاز ميشده چنانكه واژه جلابيه خود از جبين يا همان پيشاني آمده(بازگشت به تفسير الطبري )]

اولين ايستگاه شگفتي در اين آيه كه فرمان حجاب را آورده عبارت(ذلك أدني أن يعرفن فلا يؤذين) مي باشد. يعني : اين كار براي اين است كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند. براستي هدف از اين آيه چه بوده؟ و آيا حكمت و هدفي در فرمان حجاب براي زنان مي باشد چنانكه لحن و روش آيه نشان ميدهد؟

پاسخ اين پرسشها در دلايل فرود آمدن آيه حجاب مي باشد..

القرطبي مي گويد: از آنجايي كه زنان تازي به حكم عادت بدون پوشش بودند و همانند كنيزان چهره خود را در ديد و نگاه ديگران ميگذاشتند باعث ميشد كه مردان ديگر به آنان نگاه كنند و درباره آنها انديشه هاي گوناگون صورت بگيرد براي همين خدا به پيامبرش فرمان داد كه به آنها دستور دهد براي بيرون رفتن از خانه و انجام دادن كارهايشان (قضاء حاجت) حجاب بپوشند،‌ و آنان در بيابان جلوه ويژه اي پيدا ميكردند و از كنيزان تشخيص داده ميشدند.. و بانويي از زنان پيش از اين آيه براي انجام كاري بيرون رفته بود برخي از مردان بدكار به گمان اينكه او كنيز ميباشد جلوي او را گرفته و خواهان تجاوز به او شده بودند پس آن زن فرياد زد و اين ماجرا را به پيامبر گزارش كردند آنگاه اين آيه نازل شد(تفسير القرطبي درباره سوره الأحزاب).

[ براي روشن شدن خواننده بايد اين نكته را اضافه كنم كه تازيان ميان همسر رسمي و كنيز واكنش متفاوت از خود نشان ميدهند،‌ همسر رسمي يك شخص داراي جايگاه ويژه اي ميان مردمان خود مي باشد و جزو ناموس و از گروه خاندان شوهر به شمار مي آيد حال آنكه كنيز جزو داراييها و برده هر شخص به شمار مي آيد. حتي در ميان تازيان امروزي و متمدن چنين رسمهايي نيز ديده مي شود،‌ چنانكه اگر شخصي از كنيز بچه دار شود فرزند بوجود آمده از فرزندان آن شخص نمي باشد مگر اينكه خود وي به داشتن آن اعتراف كند وگرنه جزو بي اصالتها يا به گفته خودشان «نغل»‌ مي باشد. هنگامي اين رسم غير منطقي شگفت ساز مي شود كه اگر آن فرزند دختر باشد و پدر راستين او به او اعتراف نكند و او را به فرزندي نخواند پس از رسيدن به سن نه سالگي و چون از داراييها و زاييده برده او ميباشد ميتواند با او نزديكي نيز انجام دهد و هيچ قانوني نميتواند جلودار وي باشد!]

ابن كثير ميگويد: بدكاران و اراذل مدينه شبها بيرون مي آمدند…….. پس اگر زني را مي ديدند كه پوشش داشت ميگفتند كه اين آزاد است پس با او كاري نداشتند و اگر زني را بدون پوشش مي ديدند ميگفتند كه او كنيز مي باشد و به او حمله ميكردند.(ابن كثير:3/855).

هرچه در ميان كتابهاي تاريخي اسلامي بيشتر مي گرديم شگفتي ما از جامعه تازي آن دوران بيشتر مي شود چنانكه ابن سعد آورده: زنان پيامبر براي انجام كارهاي خويش شبها از خانه بيرون مي رفتند و منافقين سر راه آنان قرار ميگرفتند و آنان را آزار ميدادند پس شكايت كرده و منافقين را خواستند پس پاسخ دادند ما فقط اين كار را با كنيزان انجام مي داديم!!‌ پس آيه حجاب نازل شد.( طبقات ابن سعد:8/141)

الطبري نيز اين را تاييد ميكند و ميگويد: اي پيامبر به همسران خود و زنان مومنين بگو كه همانند كنيزان لباس نپوشند، و هنگامي كه براي انجام كارها از خانه بيرون ميروند موها و چهره خود را نمايان نكنند، و پوششي بر خود داشته باشند كه هر پستي جلوي آنها را نگيرد.( تفسير سوره الأحزاب)

و بدين گونه….. اگر آزاده اي بيرون مي رفت گمان ميبردند كه كنيز مي باشد و مورد آزار قرار ميگرفت… خدا دستور داد كه در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و خود را بپوشانند.(طبقات ابن سعد:8/141)

و نيز طبري با گفته اي از «مجاهد» مي افزايد: بپوشانند خود را تا همه بدانند كه آزاده اند و مورد آزاري چه از راه گفتار و چه نگاه هر فرو مايه اي قرار نگيرند.

پس ريشه حجاب يك فرمايش طبقاتي مي باشد كه داراي هدفي ريشه اي براي نشان دادن آزاده از كنيز مي باشد.. همچنين تمامي صحابه و ياران محمد همين برداشت را از حجاب داشته اند چنانكه «عمربن الخطاب» در مدينه مي گشت پس اگر كنيزي را مي يافت كه داراي حجاب مي باشد او را با چوب معروفش مي زد تا اينكه حجاب را از سرش بياندازد و مي گفت: براي چه كنيزان همانند آزادگان مي گردند؟(طبقات ابن سعد:7/127)

براستي ميتوان ديد كه يك نگرشي ميان همه مفسرين قرآن مي باشد كه آيه حجاب فقط براي نشان دادن آزاده ا كنيز ناز ل شده بود.

واين ناچيز ترين و كمترين شكل شناخته شدن بود كه ميتوان براي تفاوت گذاشتن زنان آزاد از كنيز و برده انجام داد تا مورد آزار و نگاه بد قرار نگيرند.(البيضاوي:4/386) البته پيداست و براي ما مثل روز روشن كه خدا و پيامبر عقل كل و داناي همه چيز بوده اند ولي تنها راهي كه به عقلشان رسيده همين بوده.

خداوند به پيامبر خويش(ص) فرمود كه اي پيامبر به زنان و دختران خود و زنان مومنين بگو كه در هنگام بيرون رفتن براي انجام كارهايشان در پوشش همانند كنيزان نباشند و موهاي خود و چهره ها را نمايان نسازند بلكه بر روي خود پوششي بياندازند تا هر فرومايه اي بداند آنان آزاده هستند و جلوي آنها را نگيرد وآنها را با سخن بد آزار ندهد.(الطبري 22/45)

در كتابهاي ديگر نيز همين داستان را مي يابيم: زنان پيامبر(ص) براي انجام كارهايشان شبها از خانه بيرون مي رفتند پس مردماني از منافقين جلوي آنان را ميگفرتند و آنان را آزار مي دادند و هنگامي كه از ايشان پرسش مي شد پاسخ ميدادند ولي ما اين كار را با كنيزان انجام مي دهيم پس اين آيه نازل شد كه يا أيها….. پس دستور داد كه بدان عمل شود تا از كنيزان شناخته شوند،‌ و ابن جرير از أبي صالح آورده كه پيامبر(ص) به مدينه آمد و منزلي در آنجا نداشت پس زنان پيامبر(ص) و ديگران شبها براي انج كارهايشان بيرون از انه ميرفتند مرداني در سر راه نشسته بودند براي سخن پراكني به زنان پس خدا آيه اي نازل كرد كه يا أيها النبي…. تا با پوشش زن آزاد از كنيز شناخته شود.

و ابن سعد از محمد بن كعب القرظي آورده: مردي از منافقين جلوي زنان مومنين را ميگرفته و آنان را آزار ميداده و اگر به او هشدار ميدادند مي گفت گمان كردم كه كنيز است پس خداوند به آنان دستور داد ه كه در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و پوششي بر خود بياندازند كه چهره را بپوشاند مگر يك چشم تا شناخته شوند.(الدر المنثور:6/659)

آنچه در اين آيه نيز جالب است پوشش گزيده شده براي زنان است چنانكه اگر مسلماني بخواهد به فرمان خدا گوش فرا دهد نبايد به جز آن چيز ديگري برگزيند. د ركتاب الدر المنثور چنين ادامه مي دهد كه: عبد بن حميد و ابن جرير از قتاده در گفته اين آيه كه اي پيامبر… گفته است كه :‌خدا به آنها فرمان داد كه اگر بيرون رفتند با پوشش باشند تا به كمترين شكل شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند چون كنيز را استفاده ميكردند_منظور جنسي است_ پس خداوند بازداشت از اينكه آزاده همانند كنيز باشد و عبد بن حميد از الكلبي درباره آيه ادامه داده كه زنان براي انجام كار بيرون ميرفتند و اراذل جلو ي آنان را ميگرفتند و آزار ميدادند پس خدا فرمود كه خود را با «جلابيه» بپوشانند تا آزاده از كنيز شناخته شود……و ابن جرير و ابن مردويه از ابن عباس در باره آيه چنين مي گويد كه : ….. خدا دستور كه چادر بپوشند و سر آن بر روي پيشاني خود محكم كنند….پس اگر اراذل زني را با پوشش مي ديدند به او كاري نداشتند ولي اگر بدون پوشش بود مي دانستند كه كنيز است و دور او را مي گرفتند….(اين است حقوق بشر وآزادي اسلامي)…و أبي حاتم از سعيد بن جبير آورده كه منظور از انداختن «جلابييهن» پوشش است بر روي پيشاني و صورت و زني مسلمان بر او حرام است كه غريبه اي او را بدون پوشش بر روي چهره ببيند و آنرا بر بالاي سر محكم ببند و بر روي گودي سينه بياندازد، و ابن أبي حاتم از عكرمه درباره اين آيه آورده كه «جلباب» يا پوشش را چنان بياندازند كه گودي سينه آشكار نشود، و ابن منذر و ابن أبي حاتم از محمد بن سيرين آورده كه از عبيدا السلماني پرسيدم او پاسخ داد كه پوشش همانند چادر و پارچه اي كه روي سر و صورت بياندازند و يك چشم خود را از آن بيرون بياورد.(دقت كنيد كه بايد يك چشم باشد و دو چشم جزو گناهان مي باشد و نقض كردن دستورات الهي).

و در تفسير «الصنعاني»‌و غيره نيز چنين چيزي مي بينيم و لي «الضحاك» و «الكلبي» با مردمان خود احساس هم دردي مي كردند:‌اين آيه براي زناكاراني آمد كه در خيابانهاي مدينه در پي زنان مي رفتند و اگر در شب آنها را مي ديدند براي آنها چشمك مي زدند پس اگر زن ساكت مي ماند در پي او مي رفتند و اگر فرياد مي زد او را رها ميكردند و فقط كنيزان را ميخواستند ولي نمي توانستند كه تشخيص دهند چون به يك پوشش بودند پس اين آيه نازل شد و پيامبر فرمود كه زنان آزاد در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و جلابيهن جمع الجلبات مي باشد و آن پارچه اي است كه زن را از بالا پوشش مي دهد و ابن عباس گفته كه از سر و چهره پوشش دهند مگر يك چشم تا دانسته شوند كه زن آزاده اند … و همانا خداوند بخشنده و مهربان است… و همچنين افزوده كه «انس» از كنار «عمر بن الخطاب» مي گذشته و پوشش روي او بوده پس به وي گفت اي كنيز آيا خود را همانند آزاده ها كردي اين پوشش را بيانداز.(تفسير البغوي 3/544)

اين تفسير از آيه مزبور و پوشش در آن دوران تنها از كتاب اهل تسنن نيست،‌ كتابهاي شيعه نيز چنين چيزي را تأييد مي كنند،

_ (ذلك ادني ان يعرفن) براي آنكه از كنيزان شناخته شوند،‌(فلا يؤذين)‌ مورد آزار آناني كه نگاه پاك ندارند قرار نگيرند.(الصافي نوشته كاشاني:5/203)

_آنان (زنان آزاد) همانند كنيزان مورد آزار مردان بد نگاه قرار نگيرند.( تفسير شبر:1/425)

_در دوران جاهليت زنان آزاده و كنيز بدون پوشش بيرون مي رفتند پس مردان با نگاه بد به دنبال آنان ميرفتند پس به آنها دستور داده شد كه با پوشش از آزار آنان دوري كنند… و مردان چشم داشت به كنيزان داشتند و با آنان شوخي ميكردند و گاهي اين شوخي ها به آزاده هم مي رسيد،‌ و اگر به آن مردان هشدار داده مي شد ميگفتند گمان برديم كه كنيز هستند پس خداوند بدين وسيله هيچ بهانه اي براي آنان نگذاشت. (مقتنيات الدرر نوشته طهراني: 8/325)

_ الجلباب عبارت از سر انداز زن مي باشد و آن مقنعه اي است كه پيشاني و سر او را در بر ميگرفته در هنگامي كه براي انجام كاري از خانه بيرون مي رفته، برعكس كنيز كه بدون پوشش سر و پيشاني بيرون ميرفته. الجلابيب: چادرها وپارچه اي كه زن روي چهره خود مي انداخته تا بدين وسيله از كنيز شناخته شود و از آزار مردان در پناه باشد. ( برگزيده هاي التبيان نوشته حلي:2/203)

_ پوشش سر و چهره نزديك به شناخته شدن آنان بنام آزاده اي بوده كه داراي صفت پاكي و درستي ميباشد پس جوانان اوباش جلوي آنان را نگرفته چنانكه در دوران جاهليت اين يك عادت بود، (‌فلا يؤذين) يعني كه اهل نگاه بد جلوي آنان را نگيرند و آزار ندهند چنانكه با كنيزان انجام مي دادند.( الجديد، محمد السبزواري النجفي:5/453)

پس از خواندن تفسيرهاي گوناگون و نسبتا همانند از اين آيه درباره فلسفه حجاب به يك نتيجه ميرسيم و آن شناخته شدن زن آزاد از كنيز مي باشد، پس به درستي جاي شگفتي است براي هر آنچه از بهره حجاب به ما آموزش داده اند و صبح و شب توي گوش ما خوانده اند از پاكي ها،‌ نگهداشتن زن،‌ نشانه زهدو…. و اگر پوشش اسلامي اين همه حكمت و آرمانهاي والاي انساني داشته چرا فقط به زن آزاد بسنده كرده؟ اگر پوشش نشانه اي از نجابت و درستي و پاكي است و بازدارنده زن از گناه و جلودارنده فحشا چرا كنيز از آن بي بهره مانده؟ مگر كنيز پاك و نجيب نيست؟ آيا اسلام كنيز را يك انسان با ارزش كه بايد اندام خود را از ديد مردان نگاه دارد نمي داند؟ آيا كنيز شخصيت و جايگاه انساني ندارد؟ چرا كنيز بايد سر و موهاي خود رانمايان سازد؟ تقريبا به گفته تمامي مذاهب تسنن درباره حجاب كنيز:

عورت كنيز همند عورت مردان است چه از كمر و شكم و كناره ها، و سر هر دوي آنها عورت نمي اشد،و همانند مردان از ناف تا زانو مي باشد( گزيده كتابهاي مذاهب حنبلي، شافعي،مالكي،‌حنفي، و كتابهاي البيهقي، شرح العمده، مغني المحتاج،الدر المختار)

اگر براستي اسلام در پي پاك نگاه داشتن جامعه اسلامي از فحشا و بالا بردن جايگاه زن از پستي ها و بدكاريها مي باشد چرا تفاوتي ميان اين دو گذاشته؟ آيا هر دو زن نيستند و باعث گمراه كردن مردان نخواهند

شد؟و هر دو نميتوانند غريزه جنسي مرد را به هيجان در آورند؟ چه سودي براي جامعه خوا داشت اگر آزاده پوشيده باشد و كنيز در برابر مردان لخت و برهنه باشد؟ آيا در آن هنگام مردان برانگيخته نخواهند شد؟ بر اساس دستورات قرآني تنها آزاده ميتواند مصونيت و پاكي داشته باشد و كنيز را هر شخصي متواند به او تجاوز كند و مورد آزار جنسي قرار دهد!!!!!!! آيا اين برابري است؟ آيا اين فلسفه حجاب است؟ پاسخ اين پرسشها همانند نمونه هاي ديگري كه در كيش اسلام ديده ايم بسيار آسان است:

كنيز در اسلام يك موجود كاملا انساني نمي باشد وي همانند آنچه كه «هشام بن عبدالملك» مي گويد آتش شهوت گائيدن است!!!!!! از بهره بردن از اين واژه پوزش ميخواهم ولي اين همان چيزي است كه در كتابهاي اسلامي آمده و آنرا يك واژه تازي ناب مي دانند_ عكاك النيك_ (مفاخرهالجواري – جاحظ:2/91)

جايگاه كنيز و مزد و نگهداري او از آزاده كمتر بوده و او خريد و فروش مي شود،‌شايد امروز نزد كسي باشد و فردا نزد ديگري، از ‌همانند شدن او به آزاده جلوگيري شده،‌و آزاده از او شناخته شده است چنانكه در او نمايان مي گردد سر و چهار سوي اندامش.(الجواهر الدريه:2/123)

اگرچه در جامعه امروزي شايد كنيزي نمي بينيم ولي آزاده هاي ما جايگاه بهتري از او ندارند،‌ ولي بايد بدانيم كه جايگاه كنيز در كشورهاي همسايه هنوز هم همانند 1400 سال پيش مي باشد. آيا در جامعه خود ما حجاب توانسته زنان را آزادتر و هيجان مردان را مهار كند؟ آيا زن با زندگي كردن در كشورهاي پيشرفته از جايگاه و پاكدامني او كاسته شده؟ و براي اينكه جنايتي صورت نگيرد او را از عوامل جنايت ميدانند؟ اين پرسشهايي است كه پاسخ آنها را نتوانستم در هيچ يك از كتابهاي اهل تسنن يا شيعه بيابم. اميدوارم شما بتوانيد.

جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی

نویسنده – آرش بیخدا

جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی

1,000,000$

موسسه جیمز رندی موسسه ای است که برای فراهم ساختن اطلاعات قابل اطمینان
در مورد ادعاهای ماوراء طبیعی در سال 1996 تاسیس شده است. این موسسه هم خود تحقیقاتی
را در مورد واقعیت داشتن چنین ادعاهایی انجام میدهد و هم تحقیقاتی که در این زمینه
انجام ی را پشتیبانی ی.

موسسه جیمز رندی یک میلیون دلار جایزه برای هرکسی که در شرایط مشاهده
علمی و دقیق بتواند هرگونه نشانه ای از مسائل غیر طبیعی ، ماوراء طبیعی، نیروهای پنهان
و یا اتفاقاتی که نشان از وجود چنین چیزهایی بدهند تعیین کرده است. موسسه جیمز رندی
خود در آزمایشهایی که برای سنجش حقانیت این ادعاها انجام میگیرد دخالتی نی، بلکه تنها
مقدمات آزمایش را وضع ی و شرایطی را که آزمایش در آن قرار است برگزار شود بررسی ی.
تمام این آزمایشات با تایید و حضور شخص متقاضی برگزار ی. در اکثر موارد از متقاضی خواسته
ی تا نمونه ای آسان و ساده از آنچه ادعای انجام آنرا دارد انجام دهد و سپس آزمایش رسمی
آغاز خواهد شد. این آزمایش اولیه معمولا با حضور و بررسی دقیق نماینده موسسه جیمز رندی
در محل زندگی مدعی انجام میگیرد و بعد از انجام و موفقیت آزمایش اولیه، موسسه جیمز
رندی متقاضی را مدعی خواهد نامید و آزمایش بعدی را در محل موسسه و در مقابل انظار عمومی
انجام خواهد داد و در صورت موفقیت آزمایش دوم، جایزه به شخص تعلق خواهد گرفت.

تاکنون هیچکس آزمایش اولیه را با موفقیت رد نکرده است و بنابر این حتی
یک مدعی نیز در این زمینه وجود ندارد.

جیمز رندی خود بعنوان یک شعبده باز شهرت جهانی دارد، اما امروزه بسیاری
او را  بعنوان خستگی ناپذیر ترین محقق و باطل کننده ادعاهای ماوراء طبیعی و شبهه
علمی میشناسند. جیمز رندی افرادی را که ادعا ی با تکنیک های روحی قاشق خم ی، مورد پیگرد
قانونی قرار داده است و حیله های کثیفی که شفا دهندگان مذهبی بکار میبرند را افشا کرده
است و بطور کلی خاری در چشم کسانی بوده است که سعی ی مردم را با عنوان مفاهیم ماوراء
طبیعی گول بزنند بوده است.

او در این زمینه پاداش ها و جایزه های فراوانی را برده است و در این
زمینه چند کتاب نوشته است. از کتابهای او میتوان عناوین زیر را یاد کرد:

  • The Truth About Uri Geller

  • The
    Faith Healers, Flim-Flamt

  • An Encyclopedia of Claims, Frauds, and Hoaxes of the Occult
    and Supernatural

برای اطلاعات بیشتر و دریافت فرم تقاضا به تارنمای موسسه جیمز رندی مراجعه کنید.

www.randi.org

تارنمای زندیق تضمین میدهد که درصورت تایید موسسه جیمز رندی، و برنده شدن
یک مدعی در آزمایشات این موسسه، تارنمای زندیق را از روی اینترنت حذف کند. برای اطلاعات بیشتر به چالش‌ها مراجعه کنید.

جویریه

جُوِیریه

Italian

English

در تاریخ اعراب که به دورانپیش از رسیدن اسلام باز میگردد، هرگز جنگهایی به بزرگی و گستردگی جنگهایی که محمدراه انداخت را نمیتوان یافت. جنگهای پیشین در عربستان بیشتر در ارتباط با تفاوت هایقبیله ای بودند و محدود به دزدی و غارت یکدیگر همراه با اندکی جنگ و خونریزیمیشدند. با معرفی اسلام نه تنها جنگ بلکه قتل عام و ترور نیز بگونه ای بسیار سریعجزوی درونی و اساسی در خدمت گسترش دامنه اسلام شد.

سالهای ابتدائی شغل پیامبری محمد در شهر خود او، مکه صلح آمیز وآرام بودند. بعد از 13 سال نصیحت و تبلیغ بیش از 70، 80 نفر به او رو نیآوردند. تمام این اشخاص را مردان جنگجو تشکیل نمیدادند و همین مسئله میتواند توضیح دهد که چرا آنها (محمد و هواداران اولیه اش) آرام و صلح آمیز برخورد میکردند.  مسلمانان قدرت و نیروی کافی برای جنگیدن نداشتند. اما به مجرد اینکه محمد از مکه به مدینه مهاجرت کرد و در آنجا ساکن شد، و جمعیت عرب آن ناحیه دین او را قبول کردند،او ابتدا به حمله و چپاول کاروان های تجارتی پرداخت و بعد هم به غارت ساکنین غیر مسلمان مکه پرداخت تا هم بتواند نجات پیدا کند و هم بتواند از مسلمانان بی هنر و بیفن که دچار مشکل کاریابی در مدینه شده بودند پشتیبانی مالی کند.

پنجمین سال هجرت محمد به مدینه سال پر حادثه ای بود، همان سالیکه جنگ معروف خندق که در آن محمد با کفار مکه روبرو شد رخ داد و پس از روبرو شدن با آنها، محل اسکان قبیله بنی قینقاع (برای اطلاعات بیشتر در مورد این واقعه بهنوشتاری با فرنام حمله به بنی قینقاع مراجعه کنید) را محاصره کرد. مردمان قبیله بنی قینقاع اهل آهنگری و زرگری بودند، محمد اموال، باغهای مو و خانه های آنها و اموال و جواهراتشان را مصادره کرد و آنها را از خانه اجدادیشان تبعید کرد. پس از این ماجرا او نظر بهقبیله یهودی دیگری افکند و آن قبیله بنی نضیر بود  (برای اطلاعات بیشتر در مورد این واقعه به نوشتاری با فرنام حمله به بنی نضیر مراجعه کنید). او در آنجا نیز بلایی مشابه بر سر یهودیان آورد. محمد رهبران آنها ومردانی که قابلیت جنگیدن داشتن را کشت و پس از مصادره و غارت اموال شان، باقی آنها را از مدینه تبعید کرد. در هیچ یک از این دو واقعه، یهودیان اجازه مقاومت نداشتند. به آنها حمله ای ناگهانی و غیر منتظره شده بود و توسط مردان محمد که از لحاظ نظامی برتر بودند تسلیم شده بودند.

محمد که از شکست خود بر مردمان ضعیف تر، غیر جنگجو که تهدیدی نیزبرای او بشمار نمیرفتند و حاضر شده بودند ثروت خود را در قبال جانشان با محمد داد و ستد کنند و با طمع سیراب نشدنی پیامبر خود تعریف کرده الله روبرو شده بودند- سرمست شده بود، چشمان طمع خود را بر سایر قبایل یهودی که خارج از مدینه زندگی میکردند انداخت. اینبار نوبت قبیله بنی مصطلق بود.

بخاری، بیوگرافیست بزرگ محمد، حمله به بنی مصطلق را در حدیث زیر نقل کرده است:

صحیح بخاری، پوشینه 3، کتاب 46، شماره 717

«ابن عون نقل کرده است:

من نامه ای به نافی نوشتم و نافی در پاسخ به نامه من نوشت که پیامبر بطور ناگهانی به بنی مصطلق حمله کرده است، بدون اینکه به آنها هشداری بدهد، آنها برای نبرد کاملا نا آماده بودند و در حال آب دادن به احشامشان در محل آب خوردن بودند. مردان جنگجوی آنها کشته شده بودند، زنان و فرزندانشان برده شدند؛ پیامبر جویریه را در همان روز بدست آورد. نافی گفت که ابن عمر برای او حدیث بالا را نقل کرده است و اینکه ابن عمر در آن سپاه بوده است.»

دقیقاً همین حدیث را صحیح مسلم در کتاب 19 شماره 4292 نقل کردهاست و دوبار نقل شدن این حدیث خبر از تایید ادعای صحیح بودن این حدیث میدهد.

محمد دین خود را بسیار شبیه به یهودیت طراحی کرده بود و انتظار داشت که یهودیان نخستین کسانی باشند که به آیین او در آیند، به آیین رنجاندن او، اما یهودیان علاقهای به دین او نداشتند و او هرگز آنها را بخاطر این کارشان نبخشید. شما نمیتوانید یک نارسیسیست را رد کنید، در حالی که خشم او را بر نیانگیزید. محمد آنقدر افسرده بودکه جهت قبله را از جارالسلام به مکه تغیر داد، که در آن هنگام معبد بت ها بود و الله نیز گفت که یهودیان بخاطر نافرمانیشان به خوک ها و میمونها تبدیل شده اند (قرآن سوره 5 آیه 60 و سوره 2 آیه 65). محمد یهودیان را تبدیل به یک بهانه برایمعرکه گیری و جمع کردن هوادارانش اطراف خود کرده بود. محمد یک متخصص در تکنیک کهن تفرقه بیانداز و حکومت کن بود. اعراب مدینه بطور کلی مشتی افراد بی سواد و کم مهارتو فقیر بودند که روزی خود را از کار کردن در باغهای درخت موی یهودیان و همچنین انجام سایر خدمات برای آنها در می آوردند. آنها اصالتاً مهاجرانی یمنی بودند ولییهودیان استادان تجارت و صاحبان زمین ها بودند که حدود 2000 سال قبلتر به مدینه آمده بودند (برای اطلاعات و اسناد در این زمینه به نوشتاری با فرنام بر سر یهودیان مدینه چه آمد؟مراجعه شود). آنها اهداف آسانی برای محمد بودند. چپاول ثروتهای یهودیان و کسب در آمد بیشتر با برده کردن زنان و فرزندان یهودیان و پخش کردن آنان بعنوان غنیمت در میان اعراب فقیر در حالی که به آن اعراب اطمینان داده میشد که کشتن اربابانشان نه تنها کاری اخلاقی است بلکه فرمانی از طرف خدا نیز هست، به کار و کسب بسیار پردرآمدی برای محمد تبدیل شد، کار و کسبی که سرنوشت محمد را تغییر داد و این دین جدید را بر روی مسیر جاودانه اش، یعنی جنگ و تسخیر نظامی قرار داد.

محمد یکی از اطرافیانش، بریده بن حاسب را فرستاد تا به نزد بنی مصطلق برود و برای او جاسوسی کند، و بعد از بررسی وضعیت او به مردانش دستور حمله داد. مسلمانان از مدینه خارج شدند و در دوم شعبان سال 5 ام پس از هجرت در معرسیه مستقر شدند، جای که 9 مارچ از مدینه فاصله داشت.

به نقل قول زیر ازیک وبسایت اسلامی توجه کنید:

«اخبار پیشرفت و فتح مسلمانان از پیش به حارث رسیده بود. مردانش او را ترک گفته بودند و او به جای نادانسته ای پناه برده بود. اما مردم بومی مُرَیسیع سلاح به دست گرفتند و در مقابل مسلمانان ایستادند و بارانی از پیکانهای آنها بگونه ای دنباله دار و بی درنگ از آسمان میبارید. مسلمانان آفندی ناگهانی و خشمناک انجام دادند  و دشمن را محاصره کردند. به دشمن خسارت های زیادی وارد شده بود، حدود 600 نفر از آنها برده مسلمانان شده بودند و در میان غنیمتها 2000 شتر و 5000 بز بود. در میان اسیران جنگی برّه دختر حارث نیز بود، که بعدها تغییر به حضرت جویریه از همس پیامبر شد. بنابر رسوم موجود تمام زندانیان جنگی به برده تبدیل شدند و در میان سربازان پیروز اسلام بخش شدند. حضرت جویریه به ثابت بن قیس افتاد. او دختر رئیس قبیله بود و به همین دلیل از اینکه برده یک مسلمان عادی و نا بلند پایه شده بود ناخشنود و غمگین بود، از این روی از ثابت بن قیس خواست که او را در مقابل فدیه آزاد کند. ثابت با این پیشنهاد موافقت کرد که اگر جویریه بتواند 9 مثقال طلا به او بدهد، وی را آزاد کند. حضرت جویریه هیچ پولی همراه نداشت. او تلاش کرد که این مقدار را با یاری خواستن از دیگران بدست بیاورد و برای اینکار با پیامبر نیز برخورد کرد. او به نزد پیامبر رفت و گفت «ای رسول الله، من دختر حارث بن ضرار هستم، رئیس این مردم. تو میدانی که این تنها از روی شانس است که مردم ما اسیر تو شده اند و من سهم ثابت بن قیس شده ام و از او خواسته ام که بخاطر جایگاه من، مرا آزاد کند، اما او نپذیرفت. لطفاً لطفی بکن و مرا از این شرم در امان دار (1). پیامبر اکرم تحت تاثیر قرار گرفته بود و از زن اسیر شده پرسید که آیا چیزی بهتر را نمیخواهد؟ او پرسید آن چیز بهتر چیست؟ پیامبر پاسخ داد، آن که وی حاضر است فدیه او را بپردازد و درصورتی که او مایل است با او ازدواج کند. جویریه به این خواستگاری پاسخ مثبت داد، پس پیامبرفدیه او را پرداخت و با او ازدواج کرد.

داستان بالا، ماجرای ازدواج محمد با جویریه است که توسط تاریخ نویسان مسلمان ثبت و گزارش شده است. بگوه بسیار جالبی محمد الله اش را مجبور میکند که با آیاتی همچون «و تو اخلاق عظيم و برجسته‏اي داري.» و «براي شما در زندگي رسول خدا سرمشقنيكوئي بود، براي آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند، و خدا را بسيار ياد مي‏كنند.» او را ستایش کند. پرسشی که سخت نیاز به پاسخ دارد این است که آیا او براستی الگوی اخلاقی والایی داشته است و نمونه خوبی برای پیروی دیگران است؟

او ابتدا به مردمی بدون اینکه بدانها هشداری داده باشد و یا اینکه آنها را از جنگ آگاهی دهد، تنها به دلیل اینکه آنها ثروتمند بودند و اهداف آسانی برای چپاولگریو غارت به شمار میرفتند به آنها حمله میکند. بر اساس روال و طبق معمول مردان جنگجو و قادر به جنگ را میکشد، اموال آنها را غارت میکند و باقی مردم را برده میکند. آیااین رفتار شایسته یک پیامبر واقعی خدا است؟ نویسنده مسلمان در بالا همانگونه که در تواریخ اسلامی نیز میخوانیم گفته است «بنابر رسوم موجود تمام زندانیان جنگی به برده تبدیل شدند و در میان سربازان پیروز اسلام بخش شدند»، ما شاهد این هستیم که قطعاً این روش در میان مجاهدین مسلمان در طول تاریخ خونبار اسلام رایج بوده است. بااینحال پرسش اساسی ما همچنان بی پاسخ مانده است. آیا واقعاً یک پیامبر خدا باید اینگونه رفتار کند؟ در جای دیگر قرآن محمد خود را رحمتی الهی برای عالمیان خواندهاست (21:107)، فرق بین این «رحمت الهی» و «کشتاروحشیانه» چیست؟ آیا محمد یک پیامبر است یا یک گانگستر و آدمکش ظالم؟ آیا محمد «رحمتالهی» است و اینگونه رفتار کرده است؟ اگر رحمت الهی نبود دیگر چگونه ممکن بود رفتارکند؟

اگر این رسم از رسوم پیشین اعراب بود، آیا پیامبر خدا نمیتوانست این رسم را تغییر دهد؟ چرا باید خود نیز در این رسوم و اعمال وحشیانه شرکت کند؟ آیا او نگفته است که نمونه ای برای پیروی شدن است؟ چرا مردی با این ادعا باید اینقدر خشن و مرگبار رفتار کند؟ آیا او تنها رسوم مردم خود را دنبال میکرد و یا اینکه تلاش میکرد تا نمونه و الگویی برای آنها ایجاد کند تا مردم از آن پیروی کنند؟

بسیار روشن است که محمد از روی ترحم «تحت تاثیر» قرار نگرفته بود، بلکه از رویطمع و شهوت تکان خورده بود. محمد جویریه را به این دلیل که دلش برای او سوخته بود آزاد نکرد. محمد توانایی داشتن چنین احساسات و عواطفی را نداشته است. او جویریه رابرای خود میخواست. و این همان مردی است که 1.2 میلیارد انسان وی را بعنوان نمونه ای کامل و تعیین شده از طرف خدا پیروی میکنند.

برخلاف آنچه بیشتر مردم ممکن است فکر کنند، انگیزه محمد از رفتارش تحمیل دینش به دیگران نبوده است. هدف و انگیزه اصلی او قدرت، ثروت و تسلط بود. دین در دست محمدتنها ابزاری و دستاویزی بود که وی با استفاده از آن مردم و قبایل را مطیع خود میکرد و کسانی را که میخواست بر آنها سلطنت کند، تسخیر و اسیر میکرد. او هر موضوع حمله بهدیگران را بگونه ای متفاوت میسنجید، و سودهای اقتصادی آنرا مد نظر قرار میداد. در بسیاری از موارد این بسیار برای او سودمند تر بود که مردم اصلاً به اسلام روینیاورند، بلکه او آنها را بکشد و اموالشان را بعنوان غنیمت های جنگی به جیب خود بزند و زنان و فرزندانشان را برده کند و به قیمت سرسام آوری بفروشد و از این کارخود سودهای کلان ببرد. اینکار میتوانست سود کلانی برای این «پیامبر خدا» بیاورد کهاگر چنین کاری نمیکرد آن سود را نیز از دست میداد. اگر به مردم در مورد حمله مسلمانان هشدار داده میشد ممکن بود آنها از روی ترس و اعراب (همچون سایر قبایل عرب) اسلام را بپذیرند تا جان و مال و عزیزان خود را از دست ندهند و با حمله وحشتناک و مرگبار «پیامبر خدا» قرار نگیرند. اما این باعث میشد که مسلمانان از غارت و چپاول آنها محروم بمانند و اینکار به معنی از دست دادن آن همه سود کلان بود. به همین دلیل بود که محمد به بنی مصطلق هیچ هشداری نداد، همچنان که به سایر قربانیان خود نیزهشداری برای حمله نمیداد و بطور کاملا ناگهانی به آنها حمله میکرد.

امام مسلم، بیوگرافیست دیگر محمددرصحیح مسلم کتاب 19 برگ 4292 نقلکرده است:

ابن عون نقل کرده است:

من نامه ای به نافی نوشتم و از او پرسیدم که آیا ضرورتی دارد که قبل از جنگیدن با کفار از آنها دعوت شود که اسلام را بپذیزند؟ او در پاسخ من نوشت، که در روزهای اولیه اسلام اینکار ضرورت داشت. رسول الله در هنگامی حمله به بنی مصطلق کرد که گله های آنها در حال نوشیدن آب در آبشخورشان بودند. او کسانی که میجنگیدند را کشت و دیگران را زندانی کرد. در همان روز او جویریه بنت الحارث را تصرف کرد. نافی گفت که این حدیث از از طرف عبدالله ابن عمر که خود در میان مهاجمین بوده است به او رسیده است.

پس از مرگ محمد این سنت (رفتارهایی که محمد برای پیروی مسلمانان تایین کرده است) را ادامه دادند.

وقتی یک ارتش مسلمان به شهری حمله میکرد، هیچکس حق نداشت که تا سه روز به اسلام در آید. در این سه روز آنها میتوانستند هرچقدر که میخواهند از مردان را بکشند، امواشان را چپاول کنن، زنان و فرزندانشان را برده کرده و به آنهاتجاوز کنند. تنها پس از اینکه شهری ویران میشد و تمام زنان جوان و کودکانی که میشد آنها را فروخت، برده میشدند، پروسه مگ مسلمانسازی با قانون اصلی خود که یا بایدمسلمان شوی یا بمیری به راه می افتاد. اما مسیحیان و یهودیان در صورتی که میپذیرفتند جزیه بدهند، به مرحله اهل ذمه وارد میشدند (2). ذمه به معنی محافظت شدهاست، اما اهل ذمه باید جزیه کلانی برای محافظت شدن میپرداختند. این مالیات جزیه بن مایه و منبع زندگی مسلمانانی بود که بواسطه آن میتوانستند همچون انگل (موجودی که ازبدن موجود دیگر تغذیه میکند) از دسترنج و کشیدن شیره جان اهل ذمه زندگی کنند.  حدیث زیر که توسط امام بخاری نقل شده است، سند و ریشه این طرز رفتار را که از رفتارمحمد در قبال اهل ذمه برخاسته است، بیان میکند:

صحیح بخاری پوشینه 4 کتاب 53 شماره 388:

جویریه بن قدمه التامیمی نقل کرده است:

ما به عمر بن خطاب گفتیم «ای امیر المومنین! ما را نصیحت کن، او گفت: «من شما را نصیحت میکنم که به میثاق الله (با اهل ذمه) وفادار باشید، چنانکه این همان میثاق پیامبر است و بنمایه زندگی (منبع حیات) وابستگان شما. (مبلغی که بعوان جزیه گرفته میشد)

در ادامه ماجرای جویریه،عایشه که پیامبر را در این تجاوز همراهی میکرد، نقل کرده است:

 «وقتی رسول الله، اسرای بنی مصطلق را تقسیم میکرد، او (برّه) بطور تصادفی به مالکیت ثابت ابن قیس در آمد. او با پسر عموی خود ازدواج کرده بود و پسر عمویش در همان جنگ کشته شده بود. او به ثابت پیشنهادی داد که اگر به او 9 مثقال طلا بدهد، ثابت او را آزاد کند. او زن بسیار زیبایی بود. او قلب هر مردی را که او را میدید تسخیر میکرد. او به نزد پیامبر آمد تا از او در این مورد یاری بطلبد. به محض اینکه من او را ایستاده در درب اتاقم دیدم از او بدم آمد، زیرا میدانستم که پیامبر او را همانگونه خواهد یافت که من یافتم (بسیار زیبا و جذاب). او به داخل رفت و به پیامبر گفت که چه کسی است، دختر حارث بن ضرار، رئیس قبیله مردمش. او گفت که «من بطور تصادفی سهم ثابت شده ام، و او به من قول داده است که مرا بواسطه فدیه ای آزاد کند، من آمده ام تا از تو در این ارتباط یاری بطلبم. پیامبر گفت، آیا چیزی بهتر از آن نمیخواهی؟ من قرض تو را خواهم داد و با تو ازدواج خواهم کرد. جویریه گفت «آری ای رسول خدا»، پیامبر گفت «پس مسئله تمام است».

منبع : http://66.34.76.88/alsalafiyat/juwairiyah.htm

این داستان نقل شده توسط عایشه دیگر هیچ بحثی را برای استدلالبر سر اینکه انگیزه های واقعی محمد در ازدواج کردن تنها با زنان جوان و زیبا چه بوده است، باقی نمیگذارد. همانطور که میتوان دید، محمد شوهر جویریه که پسر عموی اونیز بوده است را میکشد، تحت تاثیر زیبایی او قرار میگیرد، به او وعده آزاد شدن میدهد، اما تنها با شرط اینکه با او ازدواج کند. بعد از اینکه جویریه برای التماسکردن پیش او می آید تا برده نباشد و آزادی اش را بدست آورد، این پیامبر خود اعلامکرده خدا، این «رحمت خدا بر انسانیت»، این «نمونه کامل برای پیروی کردن» تماممسلمانان، بد ترین انتخاب را پیش روی او میگذارد، او یا باید با پیامبر ازدواج کند یا آزادی خود را برای همیشه از دست بدهد. براستی به غیر ازدواج کردن با محمد،جویریه آیا انتخاب دیگری هم داشت؟ مدافعان اسلامگرای محمد بسیار اصرار میورزند که بیشتر زنان محمد زنان بیوه بوده اند. آنها تلاش میکنند اینگونه قضیه را وانمود کنندکه گویا محمد از سر کمک به آنها و انجام اعمال خیریه با آنها ازدواج کرده است (3). اما همانگونه که روشن است و در تاریخ نیز ذکر شده است، این زنان جوان و زیبا بودهاند. اگر آنها بیوه زن بودند، دلیلش این بود که محمد شوهرانشان را کشته بود. جویریه در آن زمان تنها 20 سال داشت و محمد 58 ساله بود (4).

بسیار جالب است که نام اصلی جویریه برّه (به معنی بری از گناه،پاکدامن، مومن) بوده است. ظاهراً محمد از این نام خوشش نیامده است و آنرا به جویریه تغییر داده است. حتی هر دو زینبی که به زنی او در آمدند (5) نیز نام پیشینشان برّهبوده است و او اسامی آنان را نیز به زینب تغییر داد، به نظر میرسد پیامبر از برقرار کردن تماس جنسی با زنانی که نامشان نشانی از پاکدامنی داشته است احساس گناه میکردهاست. این رفتارهای بظاهر تصادفی (تغییر اسم سه زن از برّه به چیز دیگر) بگونه ای نشان از وجود انسانیت پیشین، در محمد دارد، یک وجدان و هوشیاری خفه شده در شخصیتاو، و شاید از دینمداری واقعی اما پنهان او. محمد یقیناً به خود اعتقاد داشته است. اما فهم او از حقیقت مخدوش بود، زیرا او از تمیز دادن آنچه حقیقی بود و آنچه خیالیبود عاجز بود. در حقیقت محمد بیشتر توسط ترس و خرافات پر انگیزه شده بود و رفتار میکرد تا هوشیاری و اخلاق.

باقی داستان زندگی جویریه پر از نیمه حقیقتها و غلّو ها است، بگونه ای که در بیشتر احادیث فاسد شده توسط مسلمانان میخوانیم:

گفته میشود که وقتی پیامبر از آن حمله با جویریه خارج شد بهذولجیش رسیده بود، او جویریه را به یکی از انصار سپرد و به سمت مدینه رفت. پدرش، الحارث، دریافت که او اسیر شده بود، پس به سمت مدینه در حالی که فدیه دخترش را به همراه داشت بازگشت. وقتی که به الاقی رسید، به شتر هایی که برای فدیه دادن آورده بود نگاه کرد و آنها را ستایش کرد (به دلیل زیبا بودن و یا مرغوب بودن آنها)، پس آندو را در یکی از راه های الاقی پنهان کرد. سپس به نزد پیامبر آمد و شتر ها را پشت سر گذاشته بود، به پیامبر گفت «دختر من خیلی خوبتر از این است که بخواهد اسیر باشد. او را با این فدیه آزاد کن. «پیامبر به اوپاسخ داد «آیا این بهتر نیست که ما به خود او حق انتخاب بدهیم؟» حارث گفت، پیشنهاد عادلانه ای است. الحارث به نزد دخترش آمد و گفت «این مرد به تو امکانانتخاب میدهد، پس به ما بی احترامی نکن»، جویریه پاسخ داد «من رسول الله راانتخاب میکنم»، پدرش به آرامی گفت، «عجب سیه روزی بزرگی!»

پیامبر سپس به او گفت «آن دو شتری که تو در الاقی پنهان کرده ای فلان و فلان ویژگیها را دارند کجا هستند؟» الحارث گفت، من سوگند میخورم که هیچ خدایی جز الله نیست و تو محمد رسول الله هستی! زیرا هیچکس نمیتوانست این را بداند گ الله.

ابن سعد د طبقات خود میگوید که پدر جویریه فدیه او راپرداخت و وقتی که او آزاد شد، پیامبر با او ازدواج کرد. در نتیجه ان ازدواج تمام زندانیان جنگ، که حدود 600 نفر میشدند توسط مسلمانان آزاد شدند، زیرا آنهادوست نداشتند که اعضای خانواده ای را که محمد با یکی از آنها ازدواج کرده است، برده کنند.»

دریافتن اینکه کدامیک از این ماجراها درست هستند و کدامیکساختگی هستند بسیار دشوار است، اما یافتن تناقضات زیاد  همین ماجرا چندان دشوار نیست. بعنوان مثال، خوانده ایم که محمد فدیه جویریه را به ثابت بن قیس پرداخته بود و سپس با او ازدواج کرد و او آزاد شد. بعد میخوانیم که حارث، پدر جویریه نیز فدیه داد تا او آزاد شود. در مورد اینکه محمد نوعی قدرتهای ماوراء طبیعی داشته است و میتوانسته است چیزهایی نادانسته ای را بداند، مثلا اینکه جای شترها رامیدانسته است، ما میتوانیم با جرات بگوییم که چنین نبوده است. در بسیاری از اوقات محمد دقیقاً عکس این قضیه را نشان داده است، او نشان داده است که حتی دارای نیروهای Psychic نیز نیست، چه برسد به اینکه بخواهد غیب گوییکند.، زیرا او در برخی از اوقات نمیتوانست چیزهایی که خیلی به دانستن آنها علاقه داشت را از طریق وحی الهی بداند. بعنوان مثال در حمله ای که او به خیبر کرد، گنجدارآن قبیله را تا حد مرگ شکنجه داد تا اینکه او بگوید گنجها را کجا پنهان کرده است (اسناد و مدارک را در نوشتاری با فرنام کنان ابن ربیع بیابید). (6)

این قضیه اهمیت دارد که ما شخصیت مردم عرب را در یابیم. در اینماجرا این اعراب بودند که نشان دادند از شخصیت اخلاقی بالاتری از محمد برخوردار هستند. آنها تمام وابستگان جویریه را پس از اینکه فهمیدند محمد با او ازدواج کردهاست آزاد کردند. محمد از طرف دیگر خالی از نجابت رایج بین اعراب بود و از نشان دادن ذره ای ارزش و شایستگی که برای یک رهبر و الگوی اخلاقی بایسته است، ناتوان بود. اوکمترین ترحم و همدردی برای کسانی بدشانسیشان این بود که قربانی او شده بودند از خود نشان نمیداد.

مسلمانان ادعا میکنند که جویریه به شخصی بسیار با ایمان تبدیلشد که تمام وقت خود را به دعا کردن میپرداخت. ریشه این ادعا را میتوان در کتاب اصول القبا یافت. نویسنده آن کتاب گفته است هرگاه که پیامبر برای دیدن جویریه می آمد، اورا در حال نماز خواندن میدید، پس وقتی که میرفت و دیرتر باز میگشت باز هم میدید که او در حال نماز خواندن است. یک روز پیامبر به جویریه گفت «آیا میخواهی به تو کلماتی بگویم که اگر آنها را تکرار کنی در ترازو بسیار سنگین تر از آنچه تو بعنوان نماز ودعا انجام میدهدی خواهد بود؟ بگو «بلند پایه باد الله، به اندازه تمام مخلوقاتش، و به اندازه ای که او خشنود گردد، و به اندازه وزن تخت (عرش) اش، و به اندازه مرکب کلماتش».

جای تعجب است که چرا مسلمانان روزی 5 بار نماز میخوانند و اینهمه ساعت وقت را در حالی که فرمولی به این سادگی و کوتاهی برای حمد و ثنای الله را دارند، به هدر میدهند بدون اینکه نمازهایشان هیچنوع سازندگی قابل توجهی نسبت به اینفرمول داشته باشد.

اجازه بدهید از زاویه کمی واقع بینانه تر به این قضیه نگاهکنیم. خود را بجای زنی بگذارید که به چنگ قاتل شوهرش که از از اتفاق پسر عموی او نیز هست بیافتد. از آنجا که این دو از وابستگان یکدیگر بودند، ارتباط بین آنها بیشاز ارتباط زن و شوهری بود، آنها با یکدیگر بزرگ شده بودند، همبازی یکدیگر بدند، سپس عاشق یکدیگر میشوند و همسر و هم دم یکدیگر برای تمام زندگیشان شده بودند. اگر شماجای جویریه بودید، در مورد قاتل شوهرتان، و بسیاری از وابستگان، عزیزان و هم قبیله ای هایتان چه فکر میکردید؟ همچنین تصور کنید که هیچ جایی رای رفتن ندارید. هیچامکانی برای فرار ندارید، تنها انتخاب شما این است که به برده جنسی یک پیر مرد تبدیل شوید، کسی که شاه و حاکم بر مردمش است مقدار زیادی پول دارد که بتواند آنرابه یکی از سربازانش بدهد. شما ترجیح میدهد تحت اسارت کدام شخص باشید؟ من فکر میکنم پاسخ روشن باشد. جویریه هیچ اختیار و چاره ای جز پذیرفتن پیشنهاد ازدواج محمدنداشت. حال هر زن دیگری اگر قرار بود برای برقراری تماس جنسی همنشین چنین پیر مردی شود چه میکرد؟ او قطعاً نقشه ای برای رهایی میکشید و این همان کاری است که جویریهنیز انجام داده است. او هروقت که میفهمید محمد در حال آمدن به نزدش است، به امید اینکه از همبستر شدن با قاتل شوهرش نجات دهد، وانمود به مشغول دعا و نماز خواندنمیکرد، بلکه محمد او را رها کند و برای اشباع کردن میل ناسالم و بیمار جنسی خود به سایر اعضای مجموعه زنانش مراجعه کند. اما همانطور که میبینیم محمد هم پیرمرد مکاریبود، و بزودی از این تاکتیک جویریه آگاه شد و نسخه ای برایش پیچید و به او گفت که تکرار این کلمات و اوراد برای او «در ترازو سنگین تر» از دعا کردن در تمام روز است و با اینکار او را از فرار از تمایلات جنسی خود باز داشت.

نوشته دکتر علی سینا

توضیحات مترجم:

1- بنابر اصول و قوانین اسلامیبرخاسته از قرآن همبستر شدن با اسرای جنگی حقی الهی برای صاحب برده به شمار میرود و ثابت بن قیس میتوانسته است با پیروی از دستورات قرآن با جویریه همبستر شود (برای اسناد و جزئیات به نوشتاری با فرنام برده داری در اسلام مراجعه کنید)، شاید از همین روی است که جویریه برده ثابت بن قیس بودن را شرمی بر خود میدانسته است.

2- در فقه اسلامی به افرادی از اهل کتاب که زیر سلطه حکومت اسلامی زندگی میکنند اهل ذمه گفته میشود.

3- این مسئله همیشه برای من بسیار جالب بودهاست، بسیاری از اسلامگرایان همچون دکتر علی شریعتی از یاوه گویان بزرگ معاصر به همین بهانه ها سعی کرده اند چهره بسیار زشت ازدواجهای محمد را ماست مالی کنند، اماآیا براستی برای کمک کردن به یک زن لازم است که با آن زن ازدواج کرد و وی را به تخت خواب کشاند؟ آیا میتوان تصور کرد که واقعا مردی با بیش از 50 سال سن با زنانی همچونجویریه، زینب، صفیه، عایشه و غیره که کمتر از نصف او و گاهی کمتر از یک سوم سن او سن دارند ازدواج کند و قصد او کمک کردن به آنها بوده باشد؟ آیا راه های دیگری برایکمک به بیوه زنان وجود ندارد؟

4) نموداری از سن محمد در هنگام ازدواج با زنانش کههمگی غیر از یک مورد حداقل نصف او سن داشته اند را در نوشتاری با فرنام «زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟» بیابید.

5) یکی از این دو زن زینب بنت جحش است، ازدواج محمد با زینب نیز بسیار بحث بر انگیز و افشاکننده است، در مورد این ازدواج در نوشتارهایی با فرنام  «محمد،زید و زینب» و «عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او.»  میتوانید اطلاعات بیشتری کسب کنید.

6) تناقض دیگری که در بخش دوماین ماجرا دیده میشود این است که محمد از حارث پرسیده است آن شترهایی که فلان جا پنهانشان کرده ای کجا هستند. این پرسش مانند این است که شخصی از شما بپرسد منزلآقای فلانی که در پلاک فلان کوچه فلان خیابان فلان شهر فلان کشور فلان قرار دارد کجاست؟ کسی که جای چیزی را میداند هرگز اینگونه پرسشی را مطرح نمیکند، در قرآنبه صراحت به اینکه پیامبر اسلام غیب نمیدانسته است اشاره شده است (سوره انعام آیه 50)، علاوه بر این وجود قدرت پیشگویی و غیره کاملاً از نظر من غیر واقعی و تخیلی است (دکتر علی سینا ممکن است با این ادعا موافقت نداشته باشند)، روشن است که این بخش از داستان ساخته دست توانمند یاوه گویان اسلامگرا است.

ترجمه آرش بیخدا

خطاهای صرف و نحوی تازینامه، در کتاب 23 سال علی دشتی.

کتاب 23 سال نوشته علی دشتی صفحه 84

بعضی را عقيده بر اين است كه الفصول و الغايات را ابوالعلاء معری ( شاعر و لغت شناس نابينی عرب حدود ۳۶۳-۴۴۹ هجري) به قصد رقابت با قرآن انشاء كرده و از عهده برآمده است.

تركيبات نارسا و غير وافی (تمام و كامل) به معنی و مقصود و نيازمند تفسير، واژه‌هی بيگانه يا نامأنوس به زبان عرب استعمال كلمه در معنی غير متداول، عدم مراعات مذكر و مؤنث يا عدم تطابق فعل با فاعل يا صفت با موصوف و ارجاع ضمير بر خلاف قياس و دستور، يا به مناسبت سجع دور افتادن معطوف از معطوف‌عليه و موارد عديده‌ی از اين قبيل انحرافات در قرآن هست كه ميدانی بری منكران فصاحت و بلاغت قرآن گشوده است و خود مسلمانان متدين نيز بدان پي‌برده‌اند و اين امر مفسران را به تكاپو و تأويل و توجيه برانگيخته است و شايد يكی از علل اختلاف در قرأئت نيز اين باشد چنان كه “ يا ايها المتدثر” يا ايها المدثر شده است و مفسر مجبور است بگويد “ت” به “د” تبديل و در “د” ادغام شده است. هم چنين يا ايها المتزمل كه يا ايها المزمل شده است.
در سوره نساء آيه ۱۶۱ چنين آمده است:
“ لكن الرّاسخُونَ فی العلم مِنْهُمْ وَ الُمؤمَنُونَ… واَلمقيمين اَلصلاةَ و اَلمؤتون الزكَاة…” ( ليكن راسخين در علم و مؤمنين… و برپا دارندگان نماز و دهندگان زكاة…)

جمله مقيمين الصلوة بايد مانند راسخون مؤمنون و مؤتون در حال رفع و به صورت مقيمون نوشته شود.

در سوره حجرات آيه ۹ “ وَ اِنْ طائفَتانِ منَ الُؤمِنينَ اقْتَتَلُوا” ( و اگر دو گروه از مؤمنان كارزار كنند با هم) . “ن” فاعل جمله، كلمه طائفتان است بر حسب اصل در زبان عربی فعل مي‌بايستی “اقتتلتا” باشد تا با فاعل مطابقت كند.
آيه ۱۷۷ سوره بقره كه در جواب به اعتراض يهود است راجع به تغيير قبله از مسجد‌الاقصی به كعبه مضمون زيبا و ارجمندی دارد:

“ لَيْسَ اْلبَّرَ اَنْ تُولّوُا وجُوُهَكْمْ قبَل اْلَمشْرقِ وَ اْلمغَربِ وَلكِنَّ اْلبَّر مِنَ اَمَنَ بِاللهِ وَ اْلَيَومِ الاخر”

يعنی خوبی در اين نيست كه روی به مشرق آورند يا مغرب، خوب كسی است كه ايمان به خدا و روز بازپسين آورد. كه عطف شخص است به صفت و بايد چنين باشد. خوبی روی آوردن به مشرق يا مغرب نيست بلكه خوبی آن است كه به خدا ايمان آرد.

به همين جهت تفسير جلالين جمله “لكن البر” را چنين توجيه مي‌كند و لكن ذالبر.

مْبُردّ كه يكی از بزرگترين علماء نحو است با ترس و لرز مي‌گفت اگر من به جی يكی از قراء بودم اين كلمه “بر” را با كسر نمي‌خواندم، بلكه با زير و مفتوح مي‌خواندم تا “بر” مخفف “بار” باشد و معنی نكوكار دهد و به همين دليل مطعون شد و وی را سست ايمان گفتند.

در آيه ۶۳ سوره طه قوم فرعون راجع به موسی و برادرش هارون مي‌گويند ان هذان لساحران. در صورتی كه اسم بعد از حرف آن بايد در حال نصب باشد و هذين گفته شود و معروف است كه عثمان و عايشه نيز چنين قرائت كرده‌اند. بری اين كه به تعصب و جمود در عقيده اشخاص پی ببريم خوب است ری يكی از دانشمندان اسلامی را كه در جايی خوانده‌ام نقل كنم.
اين دانشمند مي‌گفت اين اوراقی كه به اسم قرآن در ميان دو جلد قرار گرفته است به اجماع مسلمين كلام خدا است، در كلام خدا اشتباه راه نمي‌يابد پس اين روايت كه عثمان و عايشه به جی هذا، هذين خوانده‌اند فاسد و نادرست است.
تفسير جلالين به طرز ملايم‌تری به رفع اشكال برخاسته و مي‌گويد در اين تثنيه در هر سه حالت نصب و رفع و جرّ با الف آورده مي‌شود ولی ابو عمرو نيز مانند عثمان و عايشه هذين قرائت مي‌كرده است.

در سوره نور آيه‌ی (۳۳) است شريف و انسانی كه ما را از وجود يك رسم زشت و ناپسند در آن زمان آگاه مي‌كند.

“ لاتُكْرهُوا فَتَياتكُمْ عَلَی اْلبِغاء اِنْ اَرَدْنَ تَحَصنُّناً لتَبْتَغُوا عَرضَ اْلحَيوة الُدّنْيَا وَ مَنْ يُكْرهْهُنَّ فَانَّ مَنْ بَعدِ اِكَْراهِهِنَّ غَفُور رَحَيُم”

(يعني) دختران خود را بری تحصيل مال به زنا مجبور نكنيد. كسی كه آن‌ها را مجبور كند پس از مجبور كردن آن‌ها خداوند آمرزنده و رحيم است”
( معنی دقيق آيه چنين است: كنيزانتان را اگر خواهند عفيف باشند، به طلب مال دنی، به زناكاری وادار مكنيد و چون وادار شدند خدا نسبت به ايشان آمرزگار و رحيم است).

پر واضح است كه قصد پيغمبر نهی از يك كار زشت و ناپسند است يعنی كسانی كه كنيز و برده دارند به قصد انتقاع و به جيب زدن مزد هم‌خوابگی آنان، آنان را به نزد حريف نفرستند و به زنا مجبور نكنند.

و باز واضح است كه قصد از جمله “فان الله من بعد اكراههن غفور رحيم” اين است كه خداوند بر كنيز و برده‌ی كه به امر مولی خود تن به زنا داده است مي‌بخشايد. ولی ظاهر چنين است كه خداوند نسبت به مرتكبان اين عمل غفور و رحيم است پس عبارت نارسا و به مقصود شريف پيغمبر وافی نيست به ری ابراهيم نظام در باره قرآن اشاره كرديم و بايد اضافه كرد كه او در اين ری تنها نيست، بسی از معتزليان ديگر چون عباد‌بن سليمان و فوطی كه همه از مؤمنان بنامند با وی هم رأيند و اين عقيده را مباين اسلام و ايمان خود نمي‌دانند.

بديهی است نام متفكر بزرگ و روشنفكر‌ترين مردان عرب ابوالعلا معری را به ميان نمي‌آوريم كه منشأت خود را اصيل‌تر و برتر از قرآن مي‌دانست.

باری بيش از صد مورد انحراف از اصول و استخوان بندی زبان عربی را از اين قبيل كه اشاره شد ثبت كرده‌اند و نيازی به گفتن نيست كه مفسرين و شارحان قرآن در توجيه اين انحراف‌ها كوشش‌ها و تأويل‌ها كرده‌اند و از آن جمله است زمخشری كه از ائمه زبان عرب و از بهترين مفسران قرآن كريم به شمار مي‌رود و يكی از ناقدان اندلسی، (كه) نامش را به خاطر ندارم، در باره وی مي‌گويد اين مرد ملا‌نقطی و مقيد به قواعد زبان عربی يك اشتباه فاحش كرده‌است. ما نيامده‌ايم قرائت را بر دستور زبان عربی منطبق سازيم تكليف ما اين است كه قران را دربست قبول كنيم و قواعد زبان عرب را بر آن منطبق سازيم.