احمد پسر بو موسی گوید: حدیث کرد ما را احمد پسر علی و گفت: حدیث کرد مرا ابوعلی حسن پسر ابراهیم پسر علی عباسی که حدیث کرد مرا ابو سعید عمیر پسر مرداش دولقی که گفت: حدیث کرد مرا جعفر پسر بشیر مکی که گفت: حدیث کرد ما را وکیع از مسعودی که سند به سلمان فارسی رساند که گفت: ابلیس به چند نفر که به علی (ع) بد میگفتند گذشت و در برابر آنها ایستاد. آن مردم گفتند: کیست که جلو ما ایستاده است؟ گفت: ابومره هستم. گفتند: آیا سخن ما را نشنیدی؟ گفت: بد ببینید، آیا به سرور خود علی بن ابیطالب بد میگوئید؟ گفتند: از کجا دانستنی او سرور ماست؟ گفت از گفتار پیامبرتان که فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه» خدایا دوست بدار؛ هر کس را که دوستش بدارد و دشمن بدار، هر کس که دشمنش دارد؛ یاری کن هر که یاری اش کند و واگذار هر که واگذاردش. گفتند: آیا تو از دوستان و شیعیان او هستی؟ گفت: نه؛ ولی او را دوست میدارم و هرکس که با او دشمن باشد، من در مال و فرزند او شریکم. گفتند: ای ابومره: درباره علی؛ بگو! به آن ها گفت: ای گروه ناکثان و قاسطان و مارقان! من در بنی جان؛ دوازده هزار سال خدا را پرستش کردم و زمانی که هلاک شدند؛ از تنهایی به خداوند شکایت کردم؛ پس مرا به آسمان دنیا بردند و آنجا نیز دوازده هزار سال خداوند را با فرشتگان پرستش کردم. در این میان که مشغول عبادت بودیم و خداوند را تسبیح و تقدی میکردیم، نوری پر پرتو ما از ما گذشت که همه فرشتگان در برابرش رو به زمین سائیدند و گفتند: سبوح، قدوس، این نور مربوط به فرشته ای است مقرب و یا پیغمبری مرسل. ندائی از طرف خداوند –جل جلاله- رسید که: این نور؛ نه از فرشته ی مقرب بود و نه از پیغمبری مرسل! این نور طینت علی بن ابیطالب بود. امالی شیخ صدوق، برگ 553
بایگانی دستهها: یاوه
اگر دو نفر همزمان بمیرند، این دو فرشته چگونه کار میکنند؟
از امام صادق منقول است: زماني كه مومني بميرد، هفتاد هزار فرشته تا قبرش او را تشييع ميكنند و زماني كه به قبرش گذاشته مي شود، نكير و منكر مي آيند و او را مي نشانند و از او مي پرسند پروردگارت كيست؟ دينت كدام، و پيغمبرت كه؟ ميگويد: پروردگارم خدا، محمد پيامبرم و دينم اسلام، پس قبرش را تا آنجا كه چشم كار كند، وسيع مي كنند و برايش طعام بهشتي مي آورند و روح و ريحان مي آورند و تفسير گفتار خداوند كه: و اما هركس از مقربان است، روح و ريحان دارد، اين است، يعني در قبرش جنت نعيم دارد. و در آخرت. سپس فرمود: زماني كه كافر بميرد، هفتاد هزار نفر از دوزخيان، او را تا قبرش همراهي مي كنند و او فريادي ميكشد كه همه جز جن و انس مي شنوند و مي گويد كاش بر مي گشتم و مومن ميشدم. او به حاملان خود قسم ميدهد كه مرا برگردانديد، شايد آنچه را ترك كردم، عمل كنم، دوزخ داران به او پاسخ ميدهند كه: نه! هرگز، اين كلمه اي است كه گوينده اش هستي و فرشته اي خطاب به آنها ندا مي كند كه اگر برگردد، باز به آنچه نهي شده است، باز مي گردد و چون در قبرش داخل شود، و مردم از او جدا شوند نكير و منكر در شكلي بس هراسناك بر او وارد شوند و او را بر پادارند و بپرسند: پروردگارت كيست و دينت و پيغمرت؟ زبانش به تپيدن مي افتد و قادر به جواب نيست. پس ازعذاب خدا ضربتي به او ميزنند كه هر چيزي از آن مي ترسد و مي لرزد. باز از او مي پرسند: خدايت كيست، دينت چيست، و پيغمبرت كيست؟ مي گويد نمي دانم! به او گويند ندانستي و ورع به خرج ندادي و رستگار نگشتي! سپس دري از درهاي جهنم را به روي او باز ميكنند و حميم دوزخ را برايش مي آورند و تفسير گفته خداوند: اما اگر از مكذبان گمراه باشد، با حميم پذيرائي مي شود، اين است، يعني در قبر آتش دوزخ او را فرا ميگيرد ( در آخرت ) امالی شیخ صدوق، برگ 461
هم صحبتی ابوذر با گرگ
یخشی از حدیث : ابوذر در رودخانه بطن مر گوسفندانش را میچراند که گرگی از سمت راست گله امد و ابوذر با عصایش آنرا راند او از سمتچپ امد و ابوذر با اورا با عصای خود راند و گفت به خدا سوگند گرگی خبیث تر و بدتر از تو ندیده ام . گرگ گفت بدتر از من سوگند به خداوند که هال مکه هستند که خداوند پیامبری برای انها مبعوث کرده ولی آنها اورا تکذیب میکنند و دشنامش میدهند امالی شیخ صدوق، برگ ۷۵۹
تشریح اسلامی خواب
یحیی از معاویه پسر عمار از ابی جعفر نقل میکند که فرمود: زمانی که بندگان به خواب میروند، روحشان به آسمان میرود و هر آن چه را که روح در آسمان بیند، آن حق است و آنچه را در هوا، بیند بیهوده میباشد. آگاه باشید که ارواح لشگری گسیل شده میباشند که آن گروه که همدیگر را میشناسند، با هم الفتی پیدا میکنند و آن گروهی که با هم نا آشنا هستند، مختلف میگردند، روح زمانی که در آسمان است، از دو حال خارج نیستند، یا آشنایی پیدا میکند، یا بغض نشان میدهد، زمانی که در آسمان با هم آشنا شدند، در زمین هم آشنا میگردند، زمانی هم که در آسمان با هم برد میشوند، در زمین نیز بغض نشان میدهند. امالی شیخ صدوق، برگ 233
زن در رده ی مرکب
سهل پسر زیاد آدمی گوید: حدیث کرد مرا عثمان پسر عیسی از خالد پسر نجیع از ابی عبدالله صادق که پیش او مذاکره شومی کردند. پس گفت شومی در سه چیز است: زن و مرکب و خانه؛ اما شومی زن مهریه سنگین است و ناسپاسی شوهر شومی مرکب بد خلقی و چموشی اوست و شومی خانه تنگی حیاط است و بدی همسایه ها و بسیار بودن چشم انداز آن. امالی شیخ صدوق، برگ 381
سخنان ابلهانه در مورد خواب
عیسی پسر عبدالله علوی از پدرش از عبدالله پسر محمد پسر عمر از علی بن ابیطالب نقل کرد که گفت: از رسول خدا پرسیدم از مردی که میخوابد و رویائی میبیند و بعضی مواقع حق است و بعضی مواقع باطل! پس رسول خدا جواب داد: یا علی! هر بنده ای که به خواب میرود، با روحش به سوی خداوند عالمان عروج مینماید، پی هر چیزی را که در نزد خداوند ببیند، آن حق است، سپس زمانی که خداوند عزیز جبار به بازگشت روحش به جسدش امر کند، روح ما بین آسمان و زمین قرار میگیرد، پس هر آنچه را که در این حالت ببیند، اضغاث احلام است. و همو با سندش از علی پسر حکم از. ابان از عثمان نقل کرد که محمد پسر حسین از پسر ابی خطاب حدیث کرد از محسن پسر احمد میثمی از ابان از عثمان از ابی بصیر از ابی جعف که گفت: ابلیس شیطانی به نام هزع دارد هر شب میان مشرق و مغرب را پر میکند و خواب های مردمان می آید و به سبب آنان، مردم خوابهای پریشان میبینند. امالی شیخ صدوق، برگ 233
چگونه در زلزله زیر آوار نمانیم
مسلم، از ابی جعفر پس علی نقل میکند که فرمود: شیعیان ما را به زیارت حسین امر کنید، چرا که زیارت او، مسائلی چون زیر آوار ماندن و غرق شدن و سوختن و طعمه درنده شدن را دفع می نماید. و زیارت او، بر هر کسی که معترف به امامت او از ناحیه خدا باشد، لازم است. امالی شیخ صدوق، برگ 229
سر بریدن اسیر توسط امام علی
زید پسر علی، از پدرش علی بن حسین نقل میکند که گفت: رسول خدا، روزی بیرون رفت و نماز صبح را خواند و آنگاه فرمود: ای مردمانً کدامیک از شما حاضر است به نزد سه نفری که به لات و عزی قسم خورده اند مرا بکشدند رفته و از من دفاع نمایید که قسم به خدای کعبه، آنها به دروغ قسم خورده اند. مردم سکوت کردند و کسی چیزی نگفت. پیامبر گفت: گمان میکنم علی بن ابیطالب، پیش شما نیست. عامر پسر قتالده گفت: او تب داشت و برای نماز نیامده است، اجازه دهید تا او را باخبر کنم. گفت: علی را با خبر کن! او علی را باخبر کرد و علی با عجله آمد، در حالی که پیراهنی بلند بر تن داشت که دو سوی آن را به گردنش بسته بود. آنگاه پرسید: ای فرستاده خدا! این چه خبری است؟ گفت: این خبر از طرف فرستاده خدای من است و اطلاع میدهد که کسانی برای کشتن من، به پا خاسته اند و به خداوند کعبه قسم دروغ خورده اند. علی گفت: من به پیشواز آنها میروم و هم اکنون لباس بر تن میکنم. رسول خدا فرمود: بگیر این لباس و زره و شمشیر را! او زره را به تن نمود و عمامه را به سر نهاد و شمشیر را به کمرش بست و با اسبش رفت و تا سه روز، خبری از او در دست نبود. و جبرئیل خبری از او نداده بود. فاطمه با حسنین آمد و گفت: شاید این دو کودک بی پدر شده اند. در این حال، اشک از چشمان پیامبر جاری شد و فرمود: ای مردم! هرکس که خبری از علی برای من بیاورد او را به بهشت بشارت میدهم. مردم به راه افتادند تا خبری بیاورند. چون پیامبر بسیار اندوهگین و غم زده بود، حتی پیر زنان نیز بیرون شتافتند و عامر پسر قتاده برگشت و مژده آورد و جبرئیل نیز خبر به پیامبر آورد. در این حال، علی با سه شتر و دو نفر اسیر و سه اسب، وارد شد و در دستش سری بود. پیامبر فرمود: ای ابوالحسن! آیا میخواهی کار تو را بازگو کنم؟ منافقان گفتند: تا لحظاتی پیش اندوهگین بود و اکنون میخواهد حالات او را باز گوید! پیامبر گفت تو خود کارت را بازگو کن، تا برای مردم حجت باشی. گفت: ای رسول خدا! چون به آن محل رسیدم، سه نفر شتر سوار را دیدم که فریاد زدند: کیستی؟ گفتم علی پسر ابوطالب، پسر عموی رسول خدا هستم. گفتند: ما برای خداوند فرستاده ای سراغ نداریم، و پیش ما، کشتن تو با کشتن او یکسان است. شخصی که اکنون کشته شده به من هجوم آورد و میان من و او، ضرباتی رد و بدل شد. بادی سرخ وزید که از آن، آواز شما را شنیدم که میگفتید: گریبان زره را برایش پاره کرده، بر رگ و شانه اش بکوب. پس به شانه او زدم و اتفاقی نیافتاد. بادی زرد وزید که میگفتید: زره از پایش افتاد، به پایش بزن! زدم و آن را قطع نمودم و سرش را گرفتم و کنار انداختم. این دو مرد گفتند: شنیده ایم محمد انسانی رحم پیشه و پر مهر است، پس در قتل ما تعجیل نکن و ما را به نزد او ببر که این رئیس ما، با هزار قهرمان برابر بود. پیامبر فرمود: یا علی! آواز اول که شنیدی از طرف جبرئیل بود، آواز دوم از طرف میکائیل بود. آنگاه فرمود یکی از این دو مرد را پیش من بیاور! او را آورد. پیامبر گفت: بگو «لا اله الا الله» و به رسالت من شهادت بده! گفت: کندن کوه ابو قبیس، برای من ، از اعتراف آسان تر است. گفت ای علی! او را ببر و گردنش را بزن. سپس فرمود: دومی را بیاور. به او هم گفت که بگو: «لا اله الا الله» و بر رسالت من گواهی بده! گفت: مرا به دوستم ملحق کن! فرمود: ای علی! او را نیز گردن بزن. علی او را کنار کشید و شمشیر کشید، تا گردنش را بزند که جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمد! خداوند سلام می رساند و میگوید: او را نکش، زیرا در قبیله اش، انسانی است خوش اخلاق و بخشنده. پیامبر فرمود: یا علی! دست دار که فرستاده خدای من اطلاع میدهد این شخص خوش اخلاق و سخاوتمند است. مشرک گفت: این خبر را آیا فرستاده پروردگارت داده است؟ گفت: آری! گفت: سوگند به خدا من در برابر برادرم، هرگز مالک یک درهم نبوده ام و در جنگ هرگز رو ترش نکرده ام. من ا کنون به خدا ایمان می آورم: شهادت میدهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و تو نیز فرستاده او هستی. این از مواردی است که حسن اخلاقش و سخاوتش او را به بهشت انباشته از نعمت رساند. حمد مخصوص خداست و درود خداوند بر بهترین مخلوقش محمد و خاندان پاک و طاهر او. امالی شیخ صدوق برگ 169
یکی دیگر از کارستان های محمد!
اسما – دختر ابوبکر – از صفیه – دختر عبدالمطلب – نقل کرد: زمانی که حسین به دنیا آمد، من حضور داشتم. پیامبر از من خواست که: پسر را بیاور! گفتم: ای رسول خدا! هنوز او را نشسته ایم. گفت: ای عمه! تو میخواهی او را پاکیزه کنی؟ او را خداوند پاک و طاهر کرده است. با همین سند، از صفیه – دختر عبدالمطلب – نقل شده، زمانی که حسین به دنیا آمد، او را به پیامبر دادم. زبانش را در دهان او گذاشت و حسین شروع به مکیدن آن نمود. من چنین فهمیدم که گویا رسول خدا، شیر یا عسل به او میخوراند. حسین خود را خیس نمود و رسول خدا میانه دو چشم او را بوسید و او را به من داد، در حالی که میگریست و میگفت: خدا بر مردمی که قاتل تو خواهند بود لعنت بفرستد. گفتم: پدر و مادرم به فدایت، چه کسی او را خواهد کشت؟ گفت: گروه گمراهی از بنی امیه باقی خواهد ماند. امالی شیخ صدوق، برگ 217
خشونت علی و شخصیت محمد
عقبه پسر علقمه، از صادق جعفر بن محمد نقل میکند:
عرب بیابانگردی نزد پیامبر آمد و ادعا کرد که از بابت شتر، هفتاد درهم از او طلب دارد.
پیامبر به او گفت: آیا آن را از من نگرفتی؟
گفت: نه! گفت: من آن را به تو دادم. عرب گفت: من راضی هستم که شخصی میان ما و شما حکم کند.
پیامر با او به نزد یکی از قریشیان آمد. قریشی به عرب گفت: به پیامبر خدا چه ادعای داری؟ گفت: هفتاد درهم پول یک شتر که به او فروخته ام. گفت: ای پیامبر خدا تو چه میگوئی؟ گفت: آن را پرداخت کرده ام. قریشی گفت: ای رسول خدا! شما بر طلب داشتن او اقرار نمودید، بنابر این باید دو نفر را به عنوان شاهد بیاورید، تا اثبات شود که پرداخته اید، یا اینکه هفتاد درهم به او بدهید.
پیامبر خشمناک برخاست و در حالی که عبایش را میکشید، گفت: به خدا قسم، نزد کسی خواهم رفت که با حکم خداوند میان ما حکم نماید. و همراه مرد عرب نزد علی آمد و علی از عرب پرسید چه ادعایی درباره رسول خدا داری؟ گفت: از بابت فروختن شتری، هفتاد درهم طلب دارم. گفت: ای پیامبر خدا، شما چه میگوئید؟ گفت پولش را پرداخته ام. گفت: ای عرب! رسول خدا میگوید آن را پرداخت کرده است، آیا راست میگوید؟
گفت: نه، به من پرداخت نکرده است. علی، در دم شمشیر کشید و گردن او را زد پیامبر گفت: عرب را چرا کشتی؟ گفت: به خاطر اینکه شما را تکذیب نمود. و هرکس که شما را تکذیب کند، خون او خلال است و قتلش واجب. پیامبر گفت: یا علی! سوگند به خدائی که مرا به حق مبعوث نموده تو از حکم خدا خطا ننمودی، ولی دیگر چنین نکن!
امالی شیح صدوق برگ 164
جریان نامگذاری حسنک و حیسنک!
ابوحمزه ثمالی، از زید، پس علی و او از پدرش علی بن حسین نقل میکند: زمانی که فاطمه، حسن را به دنیا آورد، به علی فرمود: او را اسم بگذار! گفت من در نامگذاری او، بر رسول خدا سبقت نخواهم گرفت. رسول خدا آمد و او در پارچه ای پیچیده خدمت پیامبر آوردند. فرمود: مگر ممنوع نکردم که او را در پارچه ای زرد نپوشانید؟ پس آن پارچه را به کناری انداخت و پارچه ای سفید برداشت و حسن را در آن پیچید. آنگاه به علی گفت: آیا برای او اسمی گذاشتی؟ گفت: من در نامگذاری او، بر شما پیشی نجستم. پیامبر گفت: من نیز در این موضوع، بر خدا پیشی نخواهم گرفت. خداوند به جبرئیل وحی فرستاد: پسری برای محمد به دنیا آمده است، او را سلام برسان و پس از تهنیت، بگو نسبت علی به تو، چون نسبت هارون به موسی است. اسم او را پسر هارون بگذارید پس جبرئیل فرود آمد از طرف خداوند، تهنیت گفت و گفت: خداوند دستور داده که اسم او را همان اسم پسر هارون بگذارید. پرسید پسر هارون چه اسمی داشت؟ گفت: شبر! گفت زبان من عربی فصیح است. او را حسن نام بگذار و اسمش را حسن گذاشت، و زمانی که حسین به دنیا آمد، خداوند به جبرئیل وحی فرمود: پسری برای محمد متولد شده، پس به او تهنیت بگو و بگو نسبت علی به تو، همچون نسبت هارو ن است به موسی. اسم او را اسم فرزند کوچک هارون بگذار. پرسید اسم پسر هارون چه بود؟ گفت: شبیر. گفت: زبان من عربی سلیس است. گفت: پس، اسم او را حسین بگذار! نتایج: 1- بچه رو نباید در پارچه زرد گذاشت،چقدر ابلهانه! 2- محمد حرف جبرئیل رو گوش نمیکنه و حرف خدا را قبول نمیکند و اسم بچه را نمیگذارد شبیر! 3- علی و فاطمه هم حرف محمد را گوش نکرده بودند قبلاً بهشون گفته بود پارچه زرد نپیچید بعد انها پیچیدند. 4- خدا خنگ هست و دفعه اول یاد نگرفته که محمد زبانش عربی سلیس است بازهم همونکار رو کرده.
امالی شیخ صدوق، برگ 215
محمد مخ میزند و سرباز برمیگزیند!
هشام پسر سالم از ابی عبیده حذاء از ابی عبدالله نقل کرد که جمعی از اسیران را خدمت پیغمبر (ص) آوردند. پس دستور داد همه را بکشند جز یکی از آنها را… آن مرد عرض کرد: ای محمد! پدرم و مادرم به فدایت! چه شد که از میان آن همه تنها مرا آزاد کردی؟ فرمود: جبرئیل از طرف خداوند به من خبر داد که در تو پنج خصلت خداپسند که پیامبرس نیز آن را دوست میدارد وجود دارد: غیرت جدی سخت بر زنان وخانواده ات سخاوت حسن خلق را ستگویی و شجاعت. آن مرد وقتی این سخن را شنید اسلام آورد و اسلامش را نیکو داشت و به همراه دسول خدا به شختی نبرد کرد تا به شهادت رسید. امالی شیخ صدوق برگ 431
یاوه؟ خرافات؟ دروغ و یا حقیقت؟
ابو یوسف یعقوب پسر ابراهیم از ابی حنیفه از عبدالرحمن سلمانی از حنش پسر معتمد از علی پسر ابو طالب نقل میکن که گفت: رسول خدا مرا خواند و به یمن فرستاد تا میانه ی یمنی ها صلح کنم. گفتم ای رسول خدا آنها مردمانی بسیارند و پیر مردانی کهن دارند و من جوانی هستم نورس. فرمود: ای علی زمانی که به گردنه ی افیق صعود کردی با صرای بلند فریاد کن: ای درخت! ای کلوخ ای سنگ، محمد رسول خدا به شما درود فرستاد. پس رفتم و زمانی که بر آن گردنه بالا رفتم و به یمن سرازیر شدم و دیدم همه با نیزه های افراشته پیکان زده و کمان بر دوش و تیغهایی لخت و برهنه به سوی من روی آورده اند پس با آوازی بلند پیغام پیغامبر را بر شجر و کلوخ و خاک رساندم. پس درخت و کلوخ و خاکی نماند مگر هم آواز با من فریاد کشیده و گفتند: بر محمد رسول خدا و نیز تو درود باد پس همه ی آن مردم پریشان شدند ودل ها و زانو ها ی شان لرزید و سلاح از دستانشان افتاد و شتابان نزد من آمدند پس میانه ی آنها اصلاح کرده و بازگشتم. امالی شیخ صدوق، برگهای 353ـ355
پیامبر حسود
ابی عبدالله برقی از محمد پسر عیسی از عبیدالله پسر عبدالله دهقان از درست پسر ابی منصور واسطی از ابراهیم پسر عبداحمید از ابی الحسن موسی بن جعفر از پدرانش نقل کرد که گفت: رسول خدا داخل مسجد شد و دید مردم پیرامون مردی جمع شده اند. پس پرسید: این چیست؟ گفتند: علامه است . پرسید:علامه چیست؟ گفتند: داناترین مردم به نسب های عرب و حادثه ها و روز های دوران جاهلیت و نیز دانا به اشعار و عربیت. پیغمبر فرمود: دانشی است که زیانی ندارد نادانستن آن و دانستن اش هم سودی ندارد. امالی شیخ صدوق برگ 423
با ستارگان زمستان و تابستان را معین میکنند.
احمد پسر ابي عبدالله از احمد پسر محمد ابي نصر …..صادق نقل ميكند كه فرمود : ابليس تا آسمان هفتم مي شكافت ، ولي زماني كه عيسي زاده شد ، از سه آسمان ممنوع شد و تا چهاز آسمان ديگر پيش مي رفت پس زماني كه رسول خدا متولد شد ، از هفت آسمان ممنوع شد و شيطان ها را با تير ميزدند . قريش گمان كردند: كه اين اتفاق قيامتي است كه از اهل كتاب شنيديم كه او را نام ميبرند ! عمرو پسر اميه كه ستاره شناس ترين مرد جاهليت بود ، مي گفت : به ستاره ها توجه كنيد كه راهنما هستند و وقت زمستان و تابستان ، به سبب آنها شناخته ميشود ، اگر آنها سقوط كنند همه چيز هلاك شود و اگر آنها پابرجا بمانند ، ستاره هاي ديگر سقوط ميكنند ، و اين امري است تازه ! در صبح روز ولادت پيغمبر همه بتها سرنگون شدند و با صورت بر زمين افتادند . در آن شب ، طاق كسري گسست برداشت و چهارده كنگره از كنگره هاي آن فرو ريخت و درياچه ساوه خشكيد و وادي آن پر از آب شد و آتشكده فارس كه ازهزار سال پيش فروزان بود ،خاموش گرديد و موبدان خواب ديدند كه شتران سختي اسبان عربي را كه از دجله گذشتند و رود دجله عريان شد بر آن مسلط گشت. در آن شب ، نوري از سمت حجاز بر آمد و تا مشرق امتداد يافت و تخت همه سلاطين وارونه شد و خود آن ها هم لال شدند و نتوانستند در آن روزسخني بگويند ؛ دانش كاهنان ربوده شد و سحر ساحران باطل گرديد و كاهن هاي عرب از همزاد شيطاني خود ممنوع شدند و قريش در ميان عرب «آل الله» ناميده شد. امام صادق (ع ) فرمود : آن ها را به اين جهت «آل الله» گفتند كه در بيت الله بودند.آمنه گويد : به خدا قسم ، چون فرزندم به دنيا آمد ، دست بر زمين نهاد و سر به آسمان برداشت و بدان نگريست و نوري تابيد كه همه جو را روشن كرد و شنيدم كه در آن نور گوينده اي مي گفت : تو سيد عرب را به ذنيا آوردي و او را » محمد » بنام. عبدالمطلب آمد كه او را ديدار كند ، پس آنچه مادرش گفته بود ، را شنيده بود . او را در دامن گرفت و گفت : سپاس خداوند را كه اين فرزند را به من داد كه اندامي خوش رايحه دارد و در گهواره از همه پسران آقاست و با اركان كعبه او را پناه داد ، آن گاه اشعاري درباره او سرود . شيطان در ميان اعوان خود فرياد كشيد و همه شياطين پيرامونش را گرفتند : اي آقاي ما چه چيزي تو را به هراس افكنده است ؟ گفت واي بر شما باد، از ديشب وضع آسمان و زمين دگرگون شده و در زمين اتفاقات تازه و عحيبي رخ داده كه از زمان ولادت عيسي تا كنون سابقه ندارد برويد و از اين پيشامد خبر تازه اي بگيريد ، پس همه انها پراكنده شده برگشتند و گفتند :ما چيز تازه اي نديديم ! ابليس گفت : خود بايد خبر برگيرم . او در دنيا به گردش پرداخت ، تا به ناحيه حرم مكه رسيد و ديد كه فرشتگان اطراف آن را گرفته اند . خواست وارد شود كه بانگي زدند و برگشت و مانند يك گنجشك گرديد . خواست از طرف غاز حرا بر آيد كه جبرئيل نهيبش زد : برو ، اي لعنت شده ! گفت اي جبرئيل ! سخني زتو مي پرسم : بگو كه از ديشب تا كنون ، چه تازه اي رخ داده است ؟ گفت محمد متولد شده است . گفت : آيا مرا در او بهره اي خواهد بود ؟ گفت نه ! گفت در امت چطور ؟ گفت آري ! گفت راضي ام . امالی شیخ صدوق، برگ 453
مسلمانان همیشه برترند!
مسعده از صدقه از جعفر بن محمد از پدرانش نقل کرد که همانا پیغمبر فرمود: هرکس که یک یهودی یا یک ترسا یا یک گبر یا نامسلمانی را ببیند و بگوید:سپاس خدای را که مرا به تو به سبب اسلام برتری داد که دینم باشد و با قرآن برتری ام داد تا کتابم باشد و با محمد برتری ام داد تا پیغمبرم باشد و با علی برتری ام داد تا امامم باشد و با مومنان که برادرانم باشند و با کعبه که قبله ام خداوند هرگز میان او و آن نامسلمان در دوزخ جمع نمیکند. امالی شیخ صدوق برگ 423
داستان رستاخیز و علویان نورانی
حسين پسر عيد از اسحاق پسر ابراهيم از عبدالله پسر صباح از ابي بصير از ابي عبد الله صادق نقل كرد كه فرمود : زماني كه روز قيامت فرا برسد ، خداوند خلق اولين و آخرين را، در يك سرزمين گرد هم آورد و يك تاريكي سخت همه را فرا مي گيرد و آنها به سوي پروردگار خود ناله ميكنند و مي گويند : پروردگارا! اين تاريكي را از ما برطرف كن ! پس جمعي مي آيند ، در حالي كه نوري در برابر مي درخشد ، كه عرصه قيامت را روشن مي كند . حاضران قيامت ميگويند : اينها پيامبران خدا هستند . از طرف خدا وند ندا ميرسد كه اينان پيامبر نيستند . همه ميگويند : اينان فرشته اند، از جانب خدا وند ندا ميرسد كه : اينان فرشته هم نيستند . پس همه ميگويند : شهدا هستند ، ندا ميرسد كه آيا خود آنها نمي پرسيد كه چه كساني هستند ؟ پس همگي مي پرسند : شما چه كسي هستيد؟ مي گويند ما علويه هستيم و ذريّه محمد، فرستاده خدا و اولاد علي ولي خدا هستيم، مائيم كه به كرامت خدا مخصوصيم و در آسايش و اطمينان هستيم . از طرف خداوند به آنها ندا ميرسد كه : دوستان و شيعيان خود را شفاعت كنيد و آنها هر كس را كه بايد ، شفاعت ميكنند . امالی شیخ صدوق، برگ 458
هوشیاری «نماز» که احیانا دارای شخصیت است.
هشام پسر سالم از عماره پسر موسی ساباطی از ابی عبدالله صادق نقل کرد که فرمود: هرکس که نماز های واجب خود را در اول وقت بخواند و آنها را درست ادا کند فرشته ای آن را پاک و درخشان به آسمان میرساند و آن نماز فریاد میزند:خدای نگاهت دارد چنان چه نگاهم داشتی و من تو را به خدا میسپارم چنان چه تو مرا به به فرشته ی کریم خدا سپردی و هرکس که بدون داشتن عذر آن را بی وقت بخواند و درست ادا نکند فرشته ای آن را در رنگی سیاه و تاریک بالا میبرد و آن نماز فریاد میزند:خداوند تو را ضایع کند چنان چه مرا ضایع کردی و خداوند رعایتت نماید چنان چه رعایتم نکردی. امالی شیخ صدوق، برگ 405
تعریف جالبی از خرد
ابراهيم پسر هاشم از علي پسر معبد از حسين پسر خالد از ابي الحسن رضا نقل كرد كه از او در باره عقل پرسيدند . فرمود غصّه خوردن ، با دشمنان مسامحه نمودن و با دوستان مدارا ورزيدن . امالی شیخ صدوق برگ 449
سریع ترین راه کسب ویزای بهشت
از صادق جعفر بن محمد كه هر كس سي بار «سبحان الله و بحمده »، « سبحان الله العظيم و بحمده» بگويد رو به توانگري گذاشته، به فقر پشت كرده و در بهشت را كوبيده! امالی شیخ صدوق برگ 447
مؤمنان تلاش کنند که در روزهای پنجشنبه و جمعه فوت بفرمایند!
حسين پسر سعيد از حماد پسر عيسي از حريز پسر عبدالله سجستاني از ابان پسر تغلب از صادق جعفر بن محمد نقل كرد كه فرمود : هر كس از مومنان كه از زوال روز پنج شنبه تا ظهر روز جمعه از دنيا برود ، خداوند او را از فشار قبر پناه ميدهد . امالی شیخ صدوق برگ 455
امام رضا، اعتماد به نفس اش و رقابتش با الله!
احمد، پسر محمد، پسر ابی نصر بزنطی گوید: در نامه ابوالحسن علی بن موسی الرضا خواندم که نوشته بود: به شیعیان من برسانید، زیارت من در نزد خداوند، برابر است با هزار حج. به فرزندش گفتم: هزار حج؟ گفت: آری به خدا قسم هزار حج برای کسی که با شناخت مقامش، او را زیارت کند. امالی شیخ صدوق برگ 191
امام صادق ریاضی بلند نبوده؟
ابی عمار منشد از ابی عبدالل نقل میکند که به من گفت: ای ابی عمار! در حق حسین بن علی، شعری برای من انشاد کن! من شعری خواندم و او گریه کرد و دوباره شعری خواندم و گریست. به خدا قسم هر اندازه که من شعر انشاد کردم او گریه کرد، تا خانه پر از اشک شد و به من گفت: ای ابا عمار، هرکس که نوحه ای برای حسین بخواند، و پنجاه نفر را بگریاند، مستحق بهشت است. و هرکه بخواند در مصیبت حسین، یک بیت، پس بگریاند سی نفر را، پس برای اوست بهشت و هر که بخواند در مصیبت حسین شعری، پس بگریاند بیست نفر را، پس برای اوست بهشت و هرکه بخواند در مصیبت حسین شعری، پس بگریاند ده نفر را، پس برای اوست بهشت و هر که بخواند در مصیبت حسین شعری، پس بگریاند یک نفر را، پس برای اوست بهشت و هرکه بخواند شعری در مصیبت حسین، پس بگرید، پس برای اوست بهشت و هر کسی شعری بخواند در مصیبت حسین، پس خود را به گریه وا دارد، پس برای اوست بهشت.
امالی شیخ صدوق، برگ 227
حسن و حسین بر روی «نور» آویزان میشوند!
معاویه از نافع از ابی عمر نقل میکند که رسول خدا گفت: در روز قیامت عرش الله را به تمام زینت ها می آرایند و دو منبر از نور را می آورند که هریک از آنها، صد مایل است و یکی از آنها را بر سمت راست عرش میگذارند و دیگری را بر سمت چپش آنگاه حسن و حسین را می آورند. حسن بر بالای یکی میرود و حسین بر بالای دیگری صعود میکند، و خداند عرش خود را با وجود آنها می آراید، همانگونه که زنی با دو گوشواره خود را زینت میدهد.
امالی شیخ صدوق برگ 179
چسبانیدن و مالیدن امام حسین توسط فطرس
ابراهیم، پسر شعیب میثمی گوید: از صادق، ابا عبدالل شنیدم که میگفت: زمانی که حسین به دنیا آمد، خداوند به جبرئیل، با همراهی هزار فرشته دیگر دستور داد نازل شده و به رسول خدا تهنیت بگویند. جبرئیل فرود آمد و به جزیره ای در یک دریا عبور نمود که ملکی به نام فطرس – که از دارندگان عرش بود و خدا پرش را شکسته و در آن جزیره انداخته بود – جای داشت و هفصد سال، تا متولد شدن حسین، خدا را در آنجا عبادت نموده بود. او به جبرئیل گفت: کجا میروی؟ گفت: خداوند نعمتی به محمد ارزانی داشته که میخواهم بروم و از طرف خود و خدایم، آن را تبریک و تهنیت گویم. گفت: مرا نیز با خودت ببر، شاید محمد دعائی برایم نمود. جبرئیل او را نیز با خود برد و پس از تهنیت، اوضاع را به پیامبر عرض کرد. پیامبر به او گفت: خود را به این مولود بچسبان و به جایگاه خودت بازگرد. فطرس، خود را به حسین مالید و بال گرفت و گفت: ای فرستاده خدا! امت تو به تحقیق، این کودک را خواهد کشت و بر گردن من عوضی دارد و آن اینکه هرکس او را زیارت کند، به او برسانم و هرکس به او درود بفرستد، به او اطلاع دهم و هرکس که برای طلب رحمت نماید، به او بگویم و آن گاه پرواز کرد.
امالی شیخ صدوق، برگ 221
علم چه کسی بیشتر است؟
امام باقر(ع) میفرمود: (این مردم) نم را میمکند و نهر بزرگ را از دست می نهند. باو عرض شد؛ نهر بزرگ کدام است؟ فرمود: رسول خدا و علمی که خدا باو داده است، خدا عزوجل سنت پیامبران را از آدم(ع) تا محمد(ص) برای آن حضرت گرد آورد، باو عرض شد این سنت ها چه بود؟ فرمود علم و دانش همه پیغمبران یکجا و رسول خدا(ص) آنرا به علی(ع) منتقل کرد. مردی باو گفت یابن رسول الله، امیرالمومنین داناتر بود یا یکی از پیغمبران؟ امام باقر(ع) فرمود بشنوید این مرد چه میگوید، خدا گوش هر که را خواهد باز کند. من باو گفتم که خدا علم همه پیغمبران را برای محمد(ص) جمع کرد و او هم همه را نزد علی جمع کرد و باو تحویل داد و او باز هم از من میپرسد، علی داناتر است یا یکی از پیغمبران؟!! اصول کافی، پوشینه یکم، برگ 430
خاندان نبوت چیستند؟
علی بن الحسین(ع) فرمود: مردم چه خرده ای از ما میگیرند، ما بخدا شجره ی نبوت، خاندان رحمت، معدن علم و محل رفت و آمد فرشته ها هستیم.
__
امیرالمومنین(ع) فرمود: براستی ما خانواده شجره ی نبوت، موضع رسالت، مختلف فرشته ها، خانه ی رحمت و معدن دانشیم.
اصول کافی، پوشینه یکم، برگ 428
خداوند متصدی ازدواج پیامبر با زن پسرخوانده اش!
از امام علی بن موسی الرضا اما در خصوص پیامبر، گفته خداوند: که در دلت چیزی را پنهان میکنی که خداوند آن را آشکار می سازد، از خدا باید بترسی، چون موضوع این است که خداوند به پیامبر نام زنان او در دنیا را بیان نمود و فرمود که آنها مادر مومنان میباشند و زینب دختر جحش را یکی از آنها نام برود . زینب در آن روز، زن زید – پسر حارثه – بود. پیامبر، نام او را در دلش پنهان داشت و نگفت، تا منافقان برایش طعنه نزنند که زن شخص دیگر را در ردیف زنان خود نام میبرد و مادر مومنان میشمرد. او از بدگوئی منافقان هراس به خود راه داد و خداوند فرمود: باید در دل خودت، از خداوند هراس داشته باشی و خداوند متصدی ازدواج کسی با کسی نگردید، جز حوا به آدم، زینب با رسول الله و فاطمه با علی. علی بن جهم در اینجا گریه کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا! من از اینکه درباره پیامبران خداوند چیزی جز آنچه شما فرمودید، چیزی بگویم، به درگاه خداوند توبه پیشه میکنم. امالی شیخ صدوق برگ 151
ارث پیامبر و خر سخنگو
ابان ابن عثمان از امام صادق(ع) فرمود: چون مرگ رسول خدا(ص) در رسید، عباس ابن عبدالمطلب و امیرالمومنین(ع) را طلبید، رو به عباس کرد و فرمود: ای عم محمد، حاضری ارث محمد را ببری و وامش را بپردازی و به وعده هایش عمل کنی؟ جواب رد به آن حضرت داد، گفت یا رسول الله پدر و مادرم بقربانت، من پیرمردی عیالوارم و کم دارائی، کیست که تواند با شما همسری و برابری کند و شما با باد همکاری داری(یعنی دست به بادی و هر چه داری به مردم میدهی) پیغمبر اندکی سربزیر انداخت و باز فرمود: ای عباس حاضری که ارث محمد را ببری و به وعده های او عمل کنی و وام او را بپردازی؟ باز در جواب عرض کرد: پدر و مادرم بقربانت، پیرمردی است عیالوار و کم دارایی و شما با باد مسابقه میدهی، فرمود اکنون من آن را به کسی دهم که بحق آن را دریافت کند سپس فرمود: ای علی ای برادر محمد به وعده های محمد عمل کنی و وامش را بپردازی و ارثش را دریافت کنی؟ عرض کرد: آری، پدر و مادرم بقربانت همه اینها بر عهده من باشد و ارث هم از آن من باشد (علی علیه سلام گوید) به آن حضرت نگاه کردم که خاتم خود را از انگشت برآورد و فرمود تا زنده ام این خاتم را بدست کن. گوید چون خاتم را در انگشت خود نمودم و در آن نظر کردم، آرزو کردم که از همه ارث آن حضرت همین انگشتر را داشته باشم، سپس فریاد کرد ای بلال خود و زره و پرچم و پیراهن و ذی الفقار و سحاب(یک عمامه مخصوصی بوده) و برد(جامه مخصوصی) و ابرقه(کمربند دورنک) و عصا را بیاور. بخدا من آن کمربند را جز در این ساعت ندیده بودم. یک رشته آورد که چشمها را خیره میکرد، برخلاف انتظار از کمربندهای بهشتی بود. فرمود: یا علی، جبرئیل آن را برایم آورده و گفته است ای محمد آن را در حلقه گذار و کمر را با آن محکم ببند و بجای کمربند باشد، سپس دو جفت نعلین عربی را خواست. یکی پینه داشت و دیگری نداشت و دو پیراهن خواست یکی پیراهنی که در آن به معراج رفته بود و دیگر پیراهنی که روز احد در آن به میدان رفته بود و سه کلاه-یکی کلاه مسافرت و دوم کلاه مخصوص روز عید فطر و قربان و ایام جمعه و سوم کلاهی که میپوشید و در جلسه اصحاب خود حاضر میشد- سپس فرمود: ای بلال برو و دو استر مرا بیاور، یکی شهباء و دیگری دلدل و دو ناقه مخصوص مرا بیاور یکی عضباء و دیگری قصوی و دو اسب خاص مرا بیاور، یکی بنام جناح که همیشه در مسجد برای حوائج پیغمبر(ص) بسته بود و دیگری بنام حیزوم و همان اسبی بود که میفرمود «اقدم حیزوم – پیش آ حیزوم» و یک راس الاغ بنام عفیر و فرمود همه اینها را تا زنده ام دریافت کن، امیرالمومنین(ع) یادآور شد که اول چهارپا که هلاک شد همان عفیر بود، همان ساعتی که رسول خدا(ص) وفات کرد افسار خود را برید و بیهوشانه دوید تا درقباء خود را به چاه بنی خطمه افکند و آن را گور خود ساخت، روایت شده که امیرالمومنین(ع) فرمود: این الاغ با رسول خدا(ص) سخن گفت و اظهار داشت که پدر و مادرم به قربانت، براستی پدرم از پدرش و او از جدش و او از پدرش بازگفت که با نوح در کشتی بود و حضرت نوح برخاست و دستی به کفل او کشید و فرمود: این الاغی است که از صلب این الاغ خری برآید که سید انبیا و خاتم آنان بر پشت آن سوار شود، حمد خدا را که مرا آن الاغ مقرر ساخت. اصول کافی، پوشینه یکم، برگ 453-454-455
میخ های فهمیده
محمد بن حکیم از ابو ابراهیم(ع) (امام کاظم) فرمود: سلاح(ذوالفقار) نزد ما سپرده است و از آفت و تعرض مصونست. اگر نزد بدترین خلق خدا سپرده شود بهترین آنها باشد، پدرم برای من بازگفت که چون با زوجه ثقفیه خود عروسی کرد، در دیوار خانه شکافی ساخته بود و سلاح را در آن پنهان کرده و همان اتاق را برای شب زفاف زیور بسته بودند. بامداد شب عروسی نظرش به دیوار افتاد و دید برابر مخزن سلاح پانزده میخ کوبیده اند و برای سلاح نگران شد و به عروس فرمود، تا به اتاق دیگر رود، چون با خدمتکاران کاری در این اتاق دارد. سلاح را بازدید کرد و ملاحظه کرد که هیچ میخی در اطراف سلاح کوبیده نشده مگر اینکه از اصابت با سلاح منصرف شده و سرش از روی شمشیر بسوی دیگر برگشته و هیچ کدام به شمشیر برنخورده اند. اصول کافی، پوشینه یکم، برگ 452