بایگانی برچسب‌ها: تازش-جنبشگران

بابک خرمدين؛ کيست اين «ملحد بد آئين»؟

معتصم گفت: «ای سگ! اين چه عمل است؟» گفت: «در اين حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهيد بريد و گونه روی مردم از خون سرخ باشد، خون از روی برود زرد باشد. من، روی خويش از خون سرخ کرده ام، تا چون خون از تنم بيرون شود، نگوئيد که رويم از بيم زرد شد

…شاید که پاک ایزدان اهورایی از زخم پاسداران سیه کار اهرمن جان وا نهاده اند / شاید دوباره فرش نگارستان را انبوه جاهلان بیابانی از هم دریده اند /…/ زردشت را بدیدم اندوهگین ، ضحاک را اما سرمست / در کوهپایه های دماوند آشیان کرده ، چندین هزارساله شده ، خوفناک و بد وسخن و زشت / دو اژده ها از شانه اش بر آمده سترگ / آن یک به خاور و آن یک به باختر / از خون و مغز اهل نشابور و خلق کرد طعام می کنند ! / … / محبوب من ، از خون پاک مزدکیان آیا هر جا که قطره ای بر زمین می ریزد ، گلهای سرخ می رویند؟ / … / آیا هنوز بوی صمد از آبهای سرد ارس می آید؟ / باید یقین کنیم که ستار با های هوی قراوینش در کوچه های تبریز بر اسب بالدار به جانب قرمز می رود / و بابک خرمدین با سرخ جامگانش در کوههای سبلان ، سهند ، بذ ، گندم بیداری را در بین کشت ورزان تقسیم می کند و خلیفه تهران یا بغداد ، فتوا به خون بابک و ستار می دهند /…

بخشی از قطعه بلند «کتیبه جاری» ، اثر جاودانه میرزا آقا عسگری (مانی)

مراسم ساليانه حضور مردم آذربايجان در قلعه ی بابک آغاز شده است. بنابه گزارش های محلی، ده ها هزار نفر در حال صعود به قلعه هستند. بنا بر این گزارش ها ، از شب گذشته درگيری های پراکنده ای بين مردم و نيروهای نظامی – امنيتی به وقوع پيوسته است. گویا نيروهای نظامی کوشش کرده اند مانع عبور انبوه شرکت کنندگان در اين مراسم از جاده «قاراقاشقا» و حضور آن ها در قلعه ی بابک شوند. اما حدیث بالا بلند پیکار برای آزادی و عدالت در میهن ما ، نه به این دو روز و سه روز است، که سر به آسمان می ساید! در میانه اوراق بی شماره ای که «بامداد» یک به یکشان را حدیث بی قراری خواند ، جان فشانی هایی حک شده که سخن گفتن و قلمی کردن پیرامونشان تاملی جدی می طلبد . حرف اینجا از حماسه بابک است. از خرم دینان و سرخ جامگان.

باید رفت به روزگاران حمله اعراب بیابانگرد به ایرانزمین در چیزی بیش از ۱۴۰۰ سال پیش . قوم تازی با بهره گیری از اوضاع نابسامان خطه پارس ، به سرزمین کهن که پابه پای روم ، یونان و مصر می بالید ، حمله ور شد . توده فرودست مردم که فاصله طبقاتی و ظلم و جور پادشاهان و روحانیان جان به لبشان رسانده بود پس از مقاومتی چند، تسلیم سپاه اعراب بیابانگرد می شوند. در فاصله ای کوتاه از تصرف ایران اما ، ایرانیان پرشماره ای به پیکار بی امان با اشغالگران تازی برخاستند. مازیار ، از کرانه سرسبز میهن ، مازندران . ابومسلم از خراسان ، یعقوب رویگر از سیستان و بابک خرم دین از آذربایجان . سرخ جامگان به سالاری بابک خرم دین در پیکاری بی وقفه با اعراب به موفقیتهایی دست می یازند. از جمله نابودی حدود 20000 تن از اشغالگران. گفته اند که بابک و رفقای سرخ جامه اش ، ایرانیانی اصیل بوده اند که به زبان ایرانی و کهن آذربایجانی سخن می گفتند. زبانی که امروز در «تاکستان قزوین» و «هرزند» و «گلین قیه مرند» و «گرگرجلفا» ، بدان سخن می گویند . گویا این زبان ، به زبان پارسی نزدیک و با آن خویشاوند است . زبانی که شاخه ای از زبان مادها نیز به حساب می آید . آنگونه که در اسناد پیرامونی واکاویده ام ، تلفظ نام بابک ، به زبان پارسی میانه «پاپک» بوده است . به معنای پدر (بابای) کوچک . پدر بابک سرزمین ما، از پارسیان تیسفون بوده که بعدها به آذربایجان کوچیده است .

گویا او در اطراف کوه سبلان ، زنی را به همسری برگزیده و در دامنه سبلان خانواده تشکیل داده است . بابک، چشم به جهان می گشاید . کودکی را پس پشت گذارده. می بالد و قد می کشد. بابک جوان با شروین پسر رجاوند ، سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار می کند. این جان جوان ، پس از دیدار مذکور است که به همراه مادر به روستایی دیگر در همان حوالی می کوچند. گویا ، مردمان این روستا از گروه مزدکیان و خرم دینان بوده اند و پیشوای آنان ، جاویدان ، پسر شهرک بوده است . بابک که طنبورزنی زبردست و توانا نیز بوده است ، نزد آنان رحل اقامت می افکند .

به سال 201 قمری ، بابک از کیش جاودانی دست کشیده و خود به عنوان پیشوای خرم دینان بر علیع اشغالگران عرب ، پرچم سرخ رزم بر می افرازد . گفته اند که خلیفه تازیان با قیام خرم دینان به سالاری بابک که در اوائل قرن دوم هجری (اوائل سده نهم میلادی) در شمال باختری ایران (طالش و مغان) به مرحله اجرا در می آید برخوردی سخت و خونین کرده است . قیامی که بیش از بیست سال به طول انجامیده و طی این مدت ، خرم دینان ، چندین بار شکست های فاحشی را به لشکریان خلیفه مسلمان عرب وارد ساخته اند. خلیفه ، سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک و سرخ جامگان همرزمش گسیل می دارد ، تا آنکه سپاه خلیفه ، دست در دست یک ایرانی تبار خیانت پیشه ، به نام افشین حاجب ، خرم دینان را شکست می دهند . بابک به سامرا نزد خلیفه عرب برده می شود . به دستور خلیفه معتصم ، بابک را سوار بر فیل کرده و گرد شهر می گردانند…. و سر انجام ، در روز پنجشنبه ، دوم صفر سال 223 ، با وجود امان نامه ای که به او داده بودند ، به دستور خلیفه عرب ، خون بابک ، سنگفرش های تا هنوز بیقرار سرزمین ما را ، سرخ ، می آراید. بابک کشته می شود و پیکر پاره پاره اش را تا مدتی همچنان بر دار نگاه می دارند. تا تاریخ، حدیث بابک های زمانه ما را ممتد کند …

به باور احسان طبری ، در اثر واقعه نگاری سطحی و گاه مغرضانه مورخین ایرانی و عرب در دوران قرون وسطی ، احیا حقایق تاریخی پیرامون «بابک پورمرداس خرم دینی» ، بدل به کاری شده است بس دشوار ! و نقل غیر نقادانه متون ، برای درک شخصیت بابک و ماهیت نقشی که این شبان دلیر و جان باز سرزمین ما ایفا کرده است ، به هیچ روی کفایت نمی کند… جنبشی که بابک بر راس آن قرار داشته را ، پژوهشگران تاریخ و جامعه شناسی ، یکی از عظیم ترین جنبش های اجتماعی پس از تسلط عرب بر سرزمین ما دانسته اند . چرا که ، این جنبش ، بیش از بیست سال تمام به طول می انجامد و عرصه پهناوری از باختر ایران را در بر می گیرد .احسان طبری در اثر سترگ خود ، «برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی» که حاصل پژوهش سالیان او ست بر روی جنبش های رهایی بخش ایران باستان (تنها بخش کوچکی از دستنوشته هایش که اوراق بی شماره ای از آنها در ماجراهای سال 60 به کلی از دست رفت! …) عنوان می کند که سه بار جیش انبوه خلیفه عباسی ، مامون و معتصم ، در نبرد با بابک دچار شکست فاحش شده اند . و هر بار خرم دینان ، تلفاتی کمرشکن به خصم وارد ساخته اند. چنان که در آخرین نبردها ، همانطور که بابک به طنز در پیام خویش به تئوفیل ، امپراتور بیزانس یاد کرده ، معتصم خلیفه را سرداری در بساط نمانده و وی درزی خود ، جعفر خیاط و خوانسالار خود ، ایتاخ را به مدد افشین ، سالار ایرانی سپله عرب گسیل داشت …. ( برخی بررسی ها … احسان طبری . ص 236) هر چند او تصریح می کند که چگونه شه زاده ، «اسروشنه حیدر پورکاووس» (ملقب به افشین) کمر به خدمت خلفای عرب می بندد و موجبات غلبه اشغالگران را بر مردمان این دیار بس سهلتر می نماید ، اما بلافاصله اضافه می کند ، « ولی پیداست که در قبال قیام دهقانان و دریوزگان شهر ، اشراف ایرانی بیشتر ترجیح می دادند ، دستیار خلیفه باشند تا آن که به زیر درفش سرخ علمان و خرم دینان بروند …. ولی همین که این اشراف و سرکردگان خواستند پای از گلیم خود فراتر نهند و در کار قدرت خلیفه اخلال کنند ، شمشیر سیاف خلیفه ، رگهای گردنشان را برید. نوبختی و برمکی و بومسلم را بر نطع هلاک افکند …» این فیلسوف و محقق ایرانی، ما را به پژوهش های مورخین قرون وسطایی و دیگر مورخینی که همگی به عظمت شخصیت این «ملحد بد آئین » ! روزگار ، صحه گذاشته اند رجوع می دهد . به ابن ندیم و کتاب «الفهرست» او. کتابی که در آن ضمن ذکر داستانی مجعول درباره روابط عاشقانه همسر جاویدان پور شهرک ( یکی از روئسای خرم دینی ) با بابک و مکری که این زن برای به پیشوایی رساندن بابک پس از مرگ شوی بر انگیخت، می پردازد . در این اثر از زبان زن مذکور درباره بابک آمده است ، « او را پادشاهی روی زمین مسلم خواهد شد . گردن کشان را خواهد کشت . دین مزدکی را باز خواهد گرداند. خواران شما به ارجمندان ، افتادگان شما به بلند مرتبگان مبدل خواهند شد .»و اما پیرامون رفرم هائی که در شکل زناشویی متداول به خرم دینان و از آن پبشتر به مزدکیان نسبت داده اند ، که در نزد اشراف حرم دار ساسانی در حکم اشتراکی کردن زنان بوده ، تا به امروز ، حرف و سخن فراوان است. اما به گفته طبری ،همه این منابع ، فاقد اطلاعات لازم پیرامون اقدامات اجتماعی بابک در قلمرو تحت سیطره وی است .. « همه این منابع ، فاقد اطلاعات رسا و قابل وثوقی درباره کیش احاد آمیز «خرم دینی» هستند و در این زمینه نیز ، اگر چیزی گفته شده باشد ، سرشار از اسناد و افترا ء است مثلا مانند نسبت «اباحه زنان» به خرم دینان که از بهتان های کهن مرتجعین ایرانی هر دوران به دارندگان اندیشه های انقلابی است ، چنانکه درباره مزدک نیز گفته اند که او می خواست زن و خواسته را «در میان نهد». » قرار گاه بابک خرم دین را دژی استوار و سخت گذر به نام «دژ بذ» ، عنوان کرده اند . محلی در نزدیکی شهر «کلیبر» در شهرستان «اهر» استان آذربایجان خاوری . محلی که هر ساله در چنین روزهایی ، میزبان دهها هزار تن از مشتاقان راه اوست

احسان طبری تصریح می کند ،« با توجه به اینکه خرم دینان ، دهقانان و شبانانی بودند که علیه مالکیت خلفا و امرا ، به سود احیاء مالکیت دهقانی برخاسته بودند ، مسلم است که در این نواحی مقرراتی جز انچه که در اراضی تحت سلطه بغداد مرسوم بود ، متداول ساخته بودند. ولی کیفیت چنین اقداماتی از جانب بابک روشن نیست و فقط باید منطقا حدس زده شود … » مسعودی در «مروج الذهب» پس از بیان چرایی قتل بابک می گوید ، «… سپس سر او را به خراسان بردند و در هر شهری ، و هر قصبه ای از خراسان گردانیدند ، زیرا که در دل های مردم جای بزرگ داشت و کار وی بالا گرفته بود و چیزی نمانده بود که خلافت را از بین ببرد و مردم را منقلب سازد …» قیام سرخ علمان ، که به گفته خواجه نظام الملک ، در آن زمان یکدیگر را رفیق می خواندند ! و قیام خرم دینان از سلسله قیام های خلق ایران ، در نیمه دوم و نیمه اول قرن سوم هجری ( قرن های 8 و 9 میلادی) علیه عرب است که منجر به تضعیف جدی خلافت در ایران و سرانجام محو ان شد . ( برخی بررسی ها ..)

جالب نام یکی از سرداران دلاور خرم دینی ، » آذین » است ، که با پیشنهاد لاهوتی در مسکو بر یکی از دختران احسان طبری گذارده می شود ! و نیز نام پدر مازیار ، که در راس سرخ علمان در طبرستان درفش طغیان علیه بساط خلافت در طبرستان بلند کرد ، «کارن»، که نام تنها پسر احسان طبری است… گفته شده است ، زمانی که بابک پس از شکست نهایی در بیشه زارهای اران ، متواری بوده و قصد داشته نزد پادشاه بیزانس ، تئوفیل بگریزد و او را به مبارزه علیه خلیفه بر انگیزد ، سالار سپاه عرب ، افشین ، زنهارنامه ای با مهر زرین خلیفه ، به وسیله دو پیک به نزدش می فرستد . یکی از آن دو موفق می شود بابک را در پناهگاهی بیابد. « بابک ، آن نامه را برگرفت مهر بگشاد و بخواند ودر غضب شد و با خشم تمام ان زنهارنامه ننگین را به نزد پیک افکند و گفت : « این نامه را به نزد افشین ببر وبگو این تو را به کار آید ، نه مرا !… ارزان فروختی مرا بدین ناکسان… » گفته اند در حین دستگیری ، با آنکه همراهان و دستگیر کنندگان به بابک می گویند ، بگوید ، « آری یا امیر المومنین ، بنده توام و گناه کارم و امیدوارم که امیر المومنین مرا عفو کند و از من در گذرد… » آنچه استبدادی زمانه دلخوشش بوده است ، بابک اما چون هزار بابک روزگار ما ! آن هنگام که خلیفه می گوید ، «بابک توئی ؟» تنها پاسخ می دهد ، « آری » ! و لب به سخن دیگر نمی گشاید . « وی را به چشم اشارت کردیم ، به دست بفشردیم که آنچه تو را تلقین کرده بودیم بازگوی . البته هیچ نگفت . روی ترش نکرد . رنگ روی او نگشت . » و فردی مانند خواجه نظام الملک که به قول طبری ، از آن کسانیست که از طرفی به سبب خصلت اشرافی و از طرف دیگر اهمیتی که برای تمرکز قائل بوده ، از همه قیام ها با خصومت یاد می کند ، درباره فاینال سکانس زندگانی شبان انقلابی میهن ما می گوید ، « چون یک دستش ببریدند ، دست دیگر در خون زد و در روی خود مالید ، همه روی خود را از خون سرخ کرد. معتصم گفت : «ای سگ ! این چه عمل است ؟» گفت : » در این حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهید برید و گونه روی مردم از خون سرخ باشد ، خون از روی برود زرد باشد . من ، روی خویش از خون سرخ کرده ام ، تا چون خون از تنم بیرون شود ، نگویید که رویم از بیم زرد شد ! » بابک خرمدین و همرزمانش چون هزاران بابک پس از خود در چنگال ارتجاع زمانش شکنجه شدند . او توسط خلیفه در محلی که بعدها کنیسه بابکش نام دادند ، به دار آویخته می شود . به گفته تاریخ پژوهان ، پیکر بابک سالها به دار بوده است . آن قدر بر دار، تا زمانی که پیکر مازیار را در کنار پیکر فروخشکیده اش بر دار کردند. مزدک ها و مازیار ها همچنان در پی اش روان …

سهیل آصفی

کپی شده از

http://news.gooya.ws/politics/archives/032349.php

شعوبیه

خلافت عباسیان – … بطوریکه میدانیم: جنگهای فراوان خلفای نخستین اسلامی، کشورگشائی ها و غارت ها و غنیمت های بیشمار، و در نتیجه: بسط و توسعه مالکیت فئودالی و اسارت روزافزون روستائیان و دهقانان در سرتاسر قلمرو اسلامی، بتدریج، زمینه را برای پیدایش اشرافیت «هار» و پر تجمل «بنی امیه» و ظهور فئودالیسم دوران عباسیان، فراهم ساخت.
در دوره حکومت «اموی»، جمع آوری خراج در ولایات، غالبا با تجاوز و تاراج بسیار همراه بود، مأموران مالیاتی و کسانی که مسئول جمع آوری خراج بودند، توده های مردم را وحشیانه تحت فشار و شکنجه قرار میدادند.
«قدامه بن جعفر» می نویسد: مأموران مالیاتی و مسئولین جمع آوری خراج، افرادی بودند که جز گرفتن سود و بهره خویش، اندیشه دیگری نداشتند، خواه آنرا از مال خراج برگیرند و خواه از مال رعیت به یغما برند، آنگاه، این همه را با جور و بیداد و تجاوز و تاراج می ستاندند… و توده ها را در گرمای آفتاب نگه میداشتند و به سختی می زدند. (کتاب الخراج – ص 86)
«هندوشاه» تأکید میکند: در زندان «حجاج» چند هزار کس محبوس بوده اند، «حجاج» دستور داد تا ایشان (زندانیان) را آب آمیخته با نمک و آهک دادند و بجای طعام، سرگین آمیخته با «گُمِیز» (مدفوع) خر… (تجارب السلف – ص 75)
«ابن اسفندیار» درباره شورش خونین دهقانان «طبرستان» (در زمان سلیمان بن عبدالملک اموی) می نویسد: «یزید بن ملهب» (سردار اموی) در گرگان سوگند خورد که با خون عجم، آسیاب بگرداند، گویند بسیاری از جوانان و دلیران و مرزبانان را گردن زد، چون خون روان نمیشد، برای اینکه «امیر عرب» را از کفاره سوگند نجات دهند، آب در جوی نهادند و خون با آن به آسیاب بردند، و گندم آرد کردند، و یرید بن ملهب از آن، نان بخورد تا سوگند خود وفا کرده باشد. (تاریخ طبرستان – ص 174)
در دوره حکومت «اموی»، فشار و ستم فئودال های محلی و حکام دست نشانده عرب، روستائیان را مجبور به فرار از روستا و ترک خانه و زندگی خود میکرد، بطوریکه «حجاج»، بر آن شد تا این روستائیان را از شهرها بیرون براند و بر دست هرکس، اسم محل و روستائی را که میبایستی به آنجا برود، نقش کند و جزیه ها و مالیات های سنگین بر آنها تحمیل نماید. (عقدالفرید – ابن ابدربه اندلسی – ص 262) این عمل، یادآور سیاست داغگذاری «کنستانتین» (امپراطور روم) است. در زمان او نیز، آن «کولونی» که از محل کار خود فرار میکرد، بازگردانده شده و به زنجیر کشیده میشد، گارگران نیز مانند بردگان، در کارگاههای امپراطوری «داغ» می خوردند و «نشاندار» میشدند. (تاریخ دنیای قدیم – کورفکین – ص 174)
در کنار اینهمه ظلم، استبداد و استثمار، «سیاست مسلمان سازی ملل غیرمسلمان» نیز با فشار وتهدید، پیشرفت میکرد و جامعه اسلامی را بسوی یک تغییر و تحول سیاسی – اجتماعی، پیش می برد.
نهضت شعوبیه – وقتی عرب ها، سیاست خود را بر «سیادت عرب» استوار ساختند، ایرانیان و دیگر خلق های غیر عرب در سرزمین های اسلامی تا حد «برده» و «بنده» (موالی) تنزل کردند. «بنی امیه» نسبت به آنها بسیار سخت میگرفتند و بهنگام جنگ، آنان را – پای پیاده و شکم گرسنه بمیدان جنگ می کشاندند و و کمترین سهمی از غنائی جنگی به آنها نمی دادند. (کامل ابن اثیر – ج 5 – ص 121). ایرانیان و دیگر «موالی» را به پست ترین کارها وادار می کردند و در هر موردی به آنان اهانت کرده و اذیت و آزار میرساندند. هرگاه در کوچه و خیابان، عربی با بار، با عجمی برخورد میکرد، عجم (مسلمان غیرعرب) مجبور بود که بار اعرابی را بی اجر و مزد تا منزل عرب، حمل کند، و اگر شخص عرب پیاده و و او سواره بود ناچار باید عرب را بر اسب خود سوار کند و به مقصد برساند.
معروف است که وقتی «معاویه» تعداد موالی را بسیار دید، تصمیم گرفت تا عده ای از آنان را بکشد و عده ای را نیز در بازار برده فروشان، بفروش رساند. (تاریخ تمدن اسلام – جرجی زیدان – ج 4 – ص 72)
«حجاج بن یوسف ثقفی» در عراق و بین النهرین عده فراوانی از ایرانیان و دیگر خلق های غیر عرب را بقتل رسانید و دستهای آنها (موالی) را برای تحقیر، نشان داغ می نهاد، بطوریکه یکی از شعرای عرب میگوید، اگر حجاج زنده بود، دست او (غیر عرب) از نشان داغ، سالم نمی ماند. (ایضا – کامل – ابن اثیر)
در برابر این ظلم و ستم ها و پریشانی ها و شکنجه ها، ایرانیان و خلق های غیر عرب (موالی) سرانجام به ستوه آمدند و طغیان کردند و در هر نهضتی که بر علیه حکومت «اموی» بوجود آمد، شرکت نمودند.
«نهضت شعوبیه» (جمع شعب – بمعنی قوم و ملت) در حقیقت نهضت مقاومت ایرانیان در برابر ظلم و ستم اعراب بود. این نهضت، با زنده داشتن و پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی و با جبهه گیری در برابر «نژاد برتر» عرب ها و برای ایجاد یک حکومت ملی به میهن پرستی و مبارزه استقلال طلبانه ایرانیان، دامن زد.
نهضت «شعوبیه» ابتدا بصورت نهضت ادبی ظاهر گشت که برجسته ترین نمایندگان آن «خاندان یسارنسائی» بود. آنها علنا، عرب ها را تحقیر میکرده و به فرهنگ و تمدن ایران افتخار می نمودند. اما پس از سرکوبی و خاموش کردن این «سرودهای مقاومت»، رهبران «شعوبیه» روش مبارزاتی خود را تغییر داده و به فعالیت مخفی روی آوردند.
نهضت «شعوبیه» با طرح شعارهای اقتصادی اجتماعی، بزودی بیک نهضت وسیع توده ای تبدیل شد و کشاورزان و پیشه وران (که بیش از سایر قشرها مورد ظلم و ستم عرب ها بودند) نیروهای اصلی این جنبش را تشکیل دادند. سران و رهبران «شعوبیه» در هیأت پیشه ور و بازرگان در شهرها به تبلیغ و ترویج عقاید خود می پرداختند. «شعوبیه» با جلب نیروهای توده ای، نطفه قیام: به آفرید – ابومسلم – بابک خرمدین – مقنع – قرمطیان و سایر قیام های ملی قرن دوم و سوم هجری را پرورش داد.
نخستین قیام و شورش، از درون حکومت «اموی» آغاز شد و «ابن اشعث» (حاکم زابل) به مخالفت با حکومت «بنی امیه» برخاست.
علت قیام و خروج «ابن اشعث» را چنین نوشته اند: «عبدالرحمان بن اشعث» از جانب «حجاج» در زابل، امارت داشت. «حجاج» نامه ای به تند به او نوشت که: «هرچه زودتر در وصول و ایصال مالیات ها اقدام کن و به هند و سند حمله بر – و سر «عبدالله عامر» را فورا نزد من بفرست»…
«ابن اشعث» – که در صدد سرکشی و طغیان بود – برآشفت و جوابی درشت به «حجاج» نوشت که: «تاختن به هند و سند کنم، اما ناحق نستانم و خون نریزم» (تاریخ سیستان – به تصحیح ملک الشعرای بهار – ص 114)
«ابن اشعث» قبل از «ابو مسلم» شورش کرد و بسیاری از نیروهای توده ای و روشنفکری و مذهبی را بدور خود جمع نمود. او در جنگهای فراوان، «حجاج» را شکست داد و در تمام این جنگ ها از «شعوبی» ها و مخصوصا از روستائیان و رنجبران ایرانی حمایت شد. اما سرانجام در جنگ «جماجم» پس از صد روز نبرد، شکست خورد و دستگیر گردید و برای آنکه در چنگ دژخیمان «حجاج» بقتل نرسد، در بین راه، خود را از بام خانه ای بزمین انداخت و خودکشی کرد.
مولف «تاریخ سیستان» در این باره می نویسد: «… و بدیر «جماجم» هشتاد و یک حرب کردند و آن هشتاد، «حجاج» به هزیمت شد، این راه هشتاد و یکم، عبدالرحمان (ابن اشعث) هزیمت شد و بیشتر یاران او کشته شد(ند) یا غرق شد(ند) و بعضی گم شد(ند) به بیابان ها …» (ایضا – ص 116)
در هنگامه ظلم و ستم حکام عرب و تجاوز و تاراج «عمال اموی»، خراسان قلب شورش ها و نهضت های ملی توده ای بود:
اولا: از جهت اقتصادی و ظلم و ستم و فشار ماموران حکومتی در اخذ خراج و تحمیل مالیات های جدید به توده ها. گزارش های موجود نشان میدهند که خراج خراسان و «سواد» بالغ بر نصف خراج کل سرزمین های خلافت بود.
ثانیا: بخاطر موقعیت جغرافیائی و دور بودن خراسان از مرکز خلافت اموی (دمشق)، که امکان لشکرکشی خلیفه و سرکوبی قیام های مردم را دشوار میساخت.
مجموعه این عوامل، زمینه مناسبی برای تبلیغات «شعوبیه» و شیعیان بود. و این همه، ظهور شخصیت هائی مانند «ابومسلم خراسانی» ، «بکیر بن ماهان» و «خداش» و در نتیجه: تشکیل سازمان مخفی طرفداران «بنی عباس» را ضروری کرده، مقدمات پیدایش و استقرار یک توازن اجتماعی نوین را ممکن و مهیا ساخت.
«ماهان» بازرگانی بود که از ظلم و ستم و فشارهای مالیاتی حکام اموی بستوه آمده بود و با توجه به پایگاه طبقاتی او، میتوان گفت که «ماهان» در استقرار حکومت بنی عباس، تامین و تحکیم منافع طبقاتی خود را جستجو میکرد.
«خداش» دارای پایگاه وسیع طبقاتی در میان روستائیان خراسان بود و در لفافه دعوت به استقرار حکومت بنی عباس، به تبلیغ عقاید اقتصادی اجتماعی «مزدک» می پرداخت. او و پیروانش تقسیم زمین و اموال را وعده میدادند… حاکم خراسان و ماوراءالنهر «خداش» را تعقیب و دستگیر نموده، زبانش را کندند و دست هایش را بریدند و دیدگانش را میل کشیدند و بعد بقتلش رساندند. (نگاه کنید به: آفرینش و تاریخ – مقدسی – ج 6 – ص 63 – 64)
«ابومسلم» هرچند که در میان روستائیان خراسان دارای موقعیتی بزرگ بود، اما بخاطر فقدان آگاهی لازم و نداشتن یک جهان بینی واقعی از جریانات اجتماعی – سیاسی، خیال میکرد که این، تنها خلافت عباسیان است که میتواند آزادی و عدالت اجتماعی را برقرار سازد.
«ابومسلم» با چنین معیار و اعتقادی، به طرفداری حکومت بنی عباس برخاست و در راه استقرار و تحکیم خلافت عباسیان، متاسفانه بعضی از نهضت های ملی توده ای را سرکوب کرد، مثلا: قیام «به آفرید» و شورش مردم «بخارا» (به رهبری شریک بن شیخ المهری) که بر علیه – ظلم و ستم خلیفه عباسی قیام کرده بودند، بوسیله «ابومسلم» به خون کشیده شد و سرکوب گردید. «ابومسلم» فاقد یک آرمان توده ای بنفع برده ها بود و در آغاز قیام او، وقتی که برده های فراوانی برای کمک و یاری او، از شهرها و روستاهای خود گریختند و به سپاه ابومسلم پیوستند، صاحبان برده به «ابومسلم» مراجعه و بخاطر از دست دادن برده های خود، شکایت کردند. ابومسلم نیز دستور داد تا برده ها به شهرها و روستاها، نزد اربابان خود، بازگردند و چون برده ها از اجرای دستور او خودداری کردند، ابومسلم، برده ها را در اردوگاه جداگانه ای مستقر ساخت و ماموران و مراقبان بسیاری بر آنها گماشت و از وارد شدن برده ها به مبارزه، جلوگیری کرد. ابومسلم و سران نهضت او بیم داشتند که بردگان، آزادی خود را خواستار شوند. (تاریخ ایران – پیگو لوسکا یا و … – ص 170)
ابومسلم، با تحکیم هرچه بیشتر حکومت عباسیان، در حقیقت به تقویت زمینه های قتل خود، بوسیله «منصور عباسی» پرداخت.
استقرار حکومت عباسیان – که با خون ایرانیان استوار گردید – آرزوها و امیدهای توده مردم را در ایجاد یک عدالت اجتماعی، تحقق نبخشید.
سیاست های ضد ایرانی حکومت عباسیان، خیلی زود «ابومسلم» و پیروان او را به اشتباه شان آشنا ساخت.
در آغاز حکومت عباسی، فئودالیسم تمرکز بیشتری می جوید و اراضی خلافت با مصادره و غصب املاک و اراضی دهقانان و روستائیان بسط و توسعه می یابد.
در این دوره، خراج و وضع مالیات های سنگین باعث شد تا خرده مالکان نیز، زمین ها و املاک خود را بفروشند و بتدریج به کشاورزان ساده و یا روستائیان و کارگزان مزدور بی زمین، مبدل شوند، و یا برای تأمین معاش خود به شهرهای بزرگ، روی آوردند و بدین ترتیب بر تعداد «زحمت کشان شهری» افزوده شوند.
بعضی از مالکان و خرده مالکان و مردم روستاها نیز، برای فرار از پرداخت خراج و مالیات های سنگین، اراضی و املاک خود را بنام حکام و بزرگان حکومتی ثبت کردند. این شیوه را «التجاء» می گفتند که پس از مدتی به از دست رفتن اراضی روستائیان و خرده مالکان، بنفع سلطان و درباریان، منجر میشد.
در زمان خلافت «هارون الرشید» محمد بن خالد برمکی – و برادرش (موسی) که در طبرستان حکومت میکردند، بزور، املاک مالکان را خریدند. (تاریخ طبرستان – ابن اسفندیار – ص 190) مردم قزوین، طبرستان و زنجان نیز از ترس، و بخاطر ظلم و ستم عمال و ماموران حکومتی و برای رهائی از مالیات های سنگین، مجبور شدند تا اراضی و املاک خود را بنام «قاسم بن هارون الرشید» ثبت نمایند و اراضی آنها بدین وسیله جزو اراضی سلطانی گردید. (کتاب البلدان – ابن الفقیه – ص 22 (و نیز) فتوح البلدان – بلاذری – ص 158)
«لیث بن فضل» که از طرف مامون به حکومت سیستان منصوب شده بود، در همه قلمرو خود، املاک را خرید. (تاریخ سیستان – ص 176)
در فارس نیز ظلم و ستم کارگزاران حکومت عباسی و جمع آورندگان خراج، مردم را مجبور کرد تا اراضی خود را بنام بزرگان و درباریان ثبت کنند.
«ف.انگلس» دولت های استثمارگر را بطور کلی «سازمان طبقه دارا، برای حمایت خود از طبقه ندار» و دولت های اشرافی را «عامل درباریان برای تضییق روستائیان وابسته به ارباب» نامیده است. (ناصر خسرو و اسماعیلیان – برتلس – ص 54)
خلافت عباسی، دولتی بود متمرکز و حربه ای برنده در دست اشراف صاحب زمین که روز بروز نیرو می گرفت و لبه تیز آن متوجه روستائیان بود.
در این هنگام مذهب رسمی اسلام و خلفا (سنی) نماینده منافع اشراف و فئودال ها بود و هرگونه مخالفت و اعتراضی نسبت به نظام موجود، در لفافه «ارتداد مذهبی» و در کسوت نهضت های خرمدینان – مقنع ئیان – خوارج – شیعیان – قرمطیان و غیره بروز میکرد.
«ف.انگلس» بخوبی خاطر نشان کرده است که شکل مبارزات تاریخی را در اکثر موارد، شعور سیاسی و عقیدتی (ایدئولوژیک) یک جمعیت و بخصوص اندیشه های مذهبی و تکامل آنها در سیستم عقاید دینی، تعیین می کند. (جنگ های دهقانی در آلمان – ف.انگلس – ص 29 (و نیز) لودویک فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان – ص 50)
یکی از مهمترین مسائل دینی و سیاسی – در طول حکومت های نخستین اسلامی مسئله «امامت» بود.
در نخستین روز مرگ «حضرت محمد»، اختلافات و کشمکش های شدیدی بین اصحاب و و پیروان او بوجود آمد.
پس از کشمکش ها و مبارزه هایی که برای کسب قدرت سیاسی و دینی بین ابوبکر و عمر و عثمان – از یکطرف – و بین «علی» و پیروان او – از طرف دیگر – روی داد، مسلمانان عملا به چندین دسته متخاصم تقسیم گردیدند که خوارج، سنی ها و شیعیان از مشخص ترین و مهمترین فرقه های متخاصم بودند.
«فرقه خوارج» – جمهوریخواه بودند و بر این اساس عقیده داشتند که خلیفه باید با رعایت دموکراسی، از بین شایسته ترین افراد مسلمان انتخاب شود.
«فرقه شیعیان» – بر خلاف خوارج، مظهر تمایلات سلطنت طلبانه بودند و «امامت» (یعنی خلافت) را از حقوق مسلم خاندان پیغمبر میدانستند.
اختلاف بر سر «امامت» و تعیین خلیفه، در طول قرن های خلافت اسلامی، همواره باعث جنگ های شدید و خونینی گردید، بطوریکه بگفته مورخین: در تمام دوران های اسلامی، درباره هیچ قاعده دینی بقدر «امامت»، (یعنی خلافت) خون ریزی نشده است. (ملل و نحل-12 (ونیز) خاندان نوبختی-ص53).
بعد از اینکه «ابومسلم» از ایجاد یک عدالت اجتماعی – بوسیله عباسیان – ناامید شد، برای استقرار خلافت خاندان «علی» و تحقق بخشیدن به آرزوی شیعیان، بوسیله «ابوسلمه خلال» (وزیر سفاح) باامام «جعفر صادق» تماس گرفت. «ابوسلمه» که شخصی ایرانی و میهن پرست بود، طی نامه ها و پیامهایی «امام» را به خلافت دعوت کرد و تصریح نمود که او (ابوسلمه) و «ابومسلم» و تمام یاران و سپاهیان شان طرفدار و پشتیبان خلافت امام هستند.
اما، «امام جعفر صادق» نامه ها و پیامهای «ابوسلمه» را آتش زد و از قبول مسئولیت خلافت، «پرهیز» کرد و خاندان خود توصیه نمود تا از شرکت در فعالیت های سیاسی، خود داری کنند.
«ابن طقطقی» در این باره مینویسد: «… فرستاده «ابوسلمه» نزد «جعفر بن محمد» آمد و نامه «ابوسلمه» را بدو داد، «جعفر بن محمد» گفت: مرا با «ابوسلمه» که شیعه و پیرو دیگران است چکار؟ (منظور از شیعه و پیرو دیگران… شیعه عباسی است که معتقد به امامت «محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، از نواده های عباس بن عبدالمطلب عموی پیغمبر» بودند است.) نامه را بخوان!… «امام جعفر صادق» به خادم خود فرمود چراغ را نزدیک وی آورد، چون خادم چراغ را پیش وی آورد «جعفر بن محمد» نامه را در آتش چراغ نهاد و آن را سوزانید… فرستاده «ابوسلمه» پرسید: جواب آنرا نمیدهی؟ «جعفر بن محمد گفت جوابش همین بود که دادم. (تاریخ فخری-ص 208)»
بدین ترتیب پس از مدتی نقشه «ابوسلمه» و «ابومسلم» آشکار شد و این مسئله شکاف اختلاف بین خلیفه عباسی و ابومسلم را عمیقتر ساخت.
«ابوسلمه» بزودی- بوسیله دژخیمان خلیفه بقتل میرسد و کشتن «ابومسلم» نیز در دستور روز حکومت عباسی- قرار میگیرد.
پس از کشته شدن «ابوسلمه» ابومسلم نیز در خصوص خلافت به «حضرت صادق» مراجعه کرد. حضرت در جواب او گفت «تو نه از یاران منی- و نه زمان زمان منست» ابومسلم ناامید شدو… (تاریخ شیعه و فرقه های اسلام- دکتر محمد جواد مشکور ص 80)
«گردیزی» مینویسد: «چون «ابومسلم» این کارها بکرد، «منصور» را از آنهمه خوش نیامد و بخویشتن بترسید. پس روزی «ابومسلم» را پیش خواند و بسیار گفت، و اندر خشم شد بر وی، و بفرمود تا «ابومسلم» را همانجا، پیش او بکشتند (زین الاخبار- ص 64).»
قتل فجیع «ابومسلم»- که توده های ایرانی به او بعنوان یک «منجی» امید بسته بودند-تاثیر عمیقی در نواحی خراسان و سیستان و ماوراء النهر داشت و خشم خلق ها را نسبت به خلافت عباسی، تشدید نمود. یکی از اثرات مهم قتل «ابومسلم» بر جنبشهای مردم، این بود که اکثر این نهضت ها، با تلفیق بعضی عقاید شیعه و زرتشتی (اعتقاد به حلول شخصیت ابومسلم در دیگران) و عقاید مزدک (اشتراک اموال و عدالت اجتماعی) به نوعی «وحدت» در مبارزه با خلافت عباسی، دست یافتند. «انگلس» مینویسد:
(اگر مبارزات طبقاتی توده ها پرچمهای مذهبی با خود حمل میکردند و اگر منافع، نیازها و خواست های هر یک از طبقات زیر سرپوش مذهبی خود را پنهان میساخت، این در حقیقت امر تغییری نمیدهد و به سادگی از مناسبات آن زمان قابل درک است)
در تمام این قیام ها، اعتقاد به ظهور یک منجی-گاهی در کسوت یک پیغمبر و زمانی در هیئت یک خدا، پرچم عقیدتی توده ها و روستاییان رنجبر، در مبارزه با ظلم و ستم فئودالها و استبداد خلفای عباسی بود. باید یاد آور شد که تشکل ناکافی و پراکندگی شورشیان (که از خصلت ویژه کار دهقانی و از شرایط جغرافیائی گسترده ایران ناشی میشد) و نیز فقدان رهبری کار آزموده و عدم آگاهی روستائیان. غالباً موجب شکست این نهضت ها گردید.
شکل مذهبی جنبشهای مزبور، جهت ضد فئودالی مبارزه توده ها را سست کرد و آنها را از اقدام فعالانه تر بر علیه نظام فئودالی، محروم ساخت. با اینحال، بعضی از این جنبش ها (مانند قیام مقنع) نخستین عقاید الحادی و «انسان خدائی» را در خود داشتند که یکی از علل تداوم و پایانی بیشتر این نهضت ها، از سایر قیامهای توده ای این دوران بود.
حلاج، علی میرفطروس، چاپ پانزدهم، نشر البرز برگهای 46 تا 58

درگیر و دار این مشاجرات،که در زمینه عقاید و آرا دینی، بین صاحب نظران در گرفته بود،مساله دیگری نیز در بین مسلمانان، مطرح بود: آیا عربان، که ایران و دیگر کشورهای جهانرا باسلام درآوردهاند، و بر بسیاری از اقوام جهان پیروزی یافتهاند، بر دیگر اقوام جهان برتری دارند؟ البته عربان خود در این باب شک نداشتند. گذشته روزگار خویش را آکنده از فخر شرف و آزادی و بزرگواری میدیدند. بدلاوری و جوانمردی و مهمان نوازی و سخنوری خویش بسی مینازیدند. از بابت سعی و مجاهدتی نیز که در کار نشر اسلام کرده بودند خوبشتن را بر دیگر مسلمانان صاحب حقی میشمردند. بدان سبب نیز که پیغامبر از عرب برخاسته بود، و قرآن هم بزبان عرب بود گمان میکردند، عرب را بر همه اقوام جهان برتری است. و در ایران، به روزگار امویان چندان این برتری را که مدعی بودند به رخها کشیدند که مایه رنج و ملالت گشت. از این رو اندک اندک، این اندیشه در خاطر مسلمانان پدید آمد که این دعوی عربان، و این رفتار تحقیرآمیز که نسبت بدیگر مسلمانان غیر عرب دارند، با آیین قرآن سازگار نیست. مگر نه در قرآن برادری و برابری همه مسلمانان بصراحت ذکر شده بود؟ قرآن، بصراحت میگفت که «ای مردم، ما همه شما را از مردی و زنی آفریدیم و شعبه ها و قبیلهها کردیم تا یکدیگر را (بدان) بشناسید.» (سوره الحجرات :۱۳) و تاکید میکرد که «گرامیتر شما در نزد خداوند آنکس است که پرهیزگارتر باشد» و پیغمبر نیز گفته بود : «عربی را بر عجمی هیچ برتری نیست الا بپرهیزگاری». درینصورت، آن دعویها و خودستاییها که عربان میکردند ناروا بود و اساس درست نداشت. از این رو بسی از مسلمانان طاقت آن خواریها نیاوردند و آن دعویها را آشکارا رد و انکار کردند. مردم از یک گوهرند و در نژاد و تبار هیچ بر یکدیگر امتیاز ندارند، مزیتی اگر هست، بین امتها و قبیله ها نیست بین افرادست و آن نیز جز از حیث تقوا و پرهیزگاری نتواند بود. نیک و بد و پست و بلند، در بین هر قوم و طایفه هست اما در بین هر قوم و طایفه نیک، نیک است و بد، بدست. آنکس را که خود پست و فرومایه است از انتساب به بزرگان قوم خویش فخر و شرف نمی افزاید و انکس که نیز خود بلند همت و والاگهرست از انتساب به فرومایگان قبیله خویش قد و شرف نمیکاهد. وقتی اهل عراق همه خود را بکسری و قباد منسوب میکردند شاعری از این شعوبیان بطنز می پرسید پس نبطیها کجا رفته اند؟
کسانی که برتری اعراب را رد می کردند اهل تسویه بودند، و چنین دعویها را به زیان مسلمانی میشمردند. اما اعراب، خاصه جاهلان و خودستایان آنها، که گفتار این اهل تسویه را نمی پذیرفتند دچار سرزنشهای سختتر شدند. کسانی که ، بنام شعوبی اختصاص یافتند، سخنان اهل تسویه را دستآویز گرفتند و اندک اندک بتحقیر و سرزنش عربان پرداختند. گفتند و حجت آوردند،که عرب را نه همان هیچ مزیت بر دیگر اقوام نیست بلکه خود از هر مزیتی عاری است. هرگز نه دولتی داشته است نه قدرتی نه صنعت و هنری به جهان هدیه کرده است نه دانش و حکمتی. جز غارتگری و مردم کشی هنری نداشته است و از فقر و بدبختی اولاد خود را میکشته است. اما قرآن و آیین اسلام، که عرب بدانها مینازد و بر دیگر مسلمانان فخر میفروشد، خود هیچ اختصاص به عرب ندارد. و آنگاه، قرآن و آیین مسلمانی خود ازین دعویها ناروا و تعصب آمیز بیزارند و آنرا زشت و ناروا شمردند.
نام شعوبی،که بر این فرقه مخالف عرب، و هم بر کسانی که اهل تسویه بودند اطلاق شده است، از آن روست که این دو فرقه معتقد بوده اند که قبایل عرب را، با شعوب غیر عرب هیچ تفاوت نیست و آن دعویها که عرب در برتری خویش دارند بی جا و نارواست(برای اطلاعات بیشتر در باب شعوبیه ر.ک: ضحیالاسلام.تالیف مرحوم احمد امین که بوسیله آقای عباس خلیلی به نام پرتو اسلام بفارسی ترجمه شده است. نیز بسلسله مقالات آقای جلال همایی در مجله مهر سال دوم که عمده مطالب آن نقل از همین کتاب ضحیالاسلام است مراجعه شود.همچنین ر.ک: دائرةالمعارف اسلام ج ۴ ص ۴۱۰ و همچنین مراجعه شود به تحقیقات گلدزیهر در این باره در کتاب : Muhammendanische Studien 1 ) مشاجره بین اعراب با این شعوبیها اندک اندک سخت بالا گرفت و چندانکه ازهر فرقه سخنوران برخاستند و یکدیگر را هجوها و سرزنشها کردند. و مخالفان عرب، خاصه مجوس و زنداقه، بازار این هنگامه را گرمتر کردند، و در هجو و قدح عرب، بیش از آنچه حق وسزا بود،افراط پیشه گرفتند و کار را بجایی رسانیدند که اندک اندک نه همان قوم عرب، بلکه هرچیز دیگر را از زبان و آیین و اعتقاد که منسوب بعرب بود، تحقیر کردند و مخالفت با دعویهای عرب را بهانه کردند تا با دعویهای قرآن و اسلام نیز مخالفت کنند و درین مشاجره از حد اعتدال بکلی خارج شوند .
این شعوبیها تنها در ایران نبودند در سایر بلاد مسلمانی هم هرجا که مردم از خودستاییهای عربان بستوه بودند; شعوبیها نیز پدید میآمدند و با اعراب مشاجره میکردند. اما در ایران، از هر دستی مردم در بین این فرقه بودند، که همه در قدح و طمن بر عرب همداستان بودند.با اینهمه بیشتر این شعوبیان در ایران از آنکسانی بودند که از اعراب خواری و بیداد دیده بودند.
میتوان گفت کشاورزان و روستاییان،خاصه در نقاط دور افتاده ایران بیش از دیگران دستخوش جور و بیداد تازیان بودند. مالکان و اقطاعداران از یکسو بر آنان ستم میکردند، باجگیران و کارگزاران از سوی دیگر مال و خواسته آنها را بغارت میبردند. از اینجهت بود که آنها، بیش از سایر طبقات با عقاید و افکار شعوبی آشنا شدند . نوشتهاند که «در میان شعوبیان، آنها که بیشتر بدخواه عربانند و بیشتر بآنان کینه میورزند اوباش نبطی و برزگران و روستاییان ایرانی میباشند لیکن بزرگان و اشراف ایرانی که دارای مقام ارجمندند دین را شناخته اند و شرف را عبارت از نسبت خود میدانند» (ابن قتیبه،کتاب العرب. ر.ک: رسائل البلغاء ص ۲۷۰) این گفته ابن قتیبه، با آنکه از رنگ غرض خالی نیست جالب و مهم است. در موقعی که قوم مهاجم بر کشوری استیلا میجویند اشراف و بزرگان آن کشور همیشه زودتر از سایر طبقات با مهاجمان و دشمنان دوستی میابند. جاه و حشمت پر بهایی که دارند غالبا آنانرا وامیدارد که بر حفظ آبرو و اعتبار خویش با دشمنان فاتح و قاهر خویش بیامیزند و تاثیر نفوذ آنهارا بپذیرند از این رو در پس هر فاجعهیی که برای یک مملکت روی داده است، طبقه اشراف زودتر از سایر مردم رسوم و آداب قومی و ملی خویش را از دست داده اند و حتی راه و رسم بیگانه را به منزله یک «جاه و اعتبار» تازه، پذیرفته اند.
در ایران نیز، دهقانان و بزرگ زادگان اندک اندک توانستند جای خود را در حکومت عربی باز یابند، از این رو جز در مواردی که کسب و جاه و نام را در نظر داشتند، در نهضتهای ضد عرب کمتر شرکت میجستند. اما روستاییان و کشاورزان که دستخوش ظلم تحقیر فاتحان بودند و نمیتوانستند با آنها همراه همداستان باشند همواره برای مقاومت در برابر زورگویان و ستیزهجویان عرب بهانه میجستند. بدین سبب بود، که مبادی و اقوال شعوبیان نزد روستاییان و کشاورزان ستم رسیده نفوذ و رواج بسیار یافت. داستان شعوبیان در تاریخ، جالب و خواندنی است. عقیده آنها در کوچک شماری اعراب از حس نفرت و انتقام سرچشمه میگرفت. آنها نه همان اعراب را بر عجم برتری نمینهادند بلکه آنانرا از همه اقوام جهان پستتر و فرومایهتر میدانستند این ندا در دوران حکومت اموی که اعراب قدرت و سیادت تمام داشتند ضعیف و نارسا بود، لیکن در دوره عباسیان اندک اندک شدت و نیرو گرفت. در زمان هشام بن عبدالملک وقتی اسماعیل بن یسار به نژاد ایرانی خویش افتخار کرد به سختی مجازات دید. گویند وی در حضور این خلیفه اموی شعری خواند و در طی آن عظمت نژاد و تبار ایرانیان را ستود و گفت «کیست که مانند خسرو و شاپور و هرمزان در خور فخر و تعظیم باشد؟ » وقتی هشام اشعار وی بشنید، برآشفت و پرخاش آغاز کرد که «بر من فخر میفروشی و در برابر من خویشتن و قوم خویشتن را میستایی !» پس بفرمود تا او را بزدند و در برکهیی افکنند. (برای تفصیل این داستان رجوع شود به : اغانی ج ۴ ص ۱۲۵ و این حکایت از آنجا در ضحیالاسلام هم نقل شده است،رک. ج ۱ ص ۲۹-۳۰ که شعر اسماعیل یسار در آنجا ذکر شده است و در طی آن ابیات آمده است :
من مثل کسری و سابور الجنود معا والهرمزان لفخر او لتعظیم
در دوره اموی آراء و سخنان شعوبیان ،با چنین شدتی طرد میشد اما در روزگار عباسیان ، کسانی ماند بشار بن برد آشکارا عرب را مینکوهیدند و ایرانیان را میستودند. بعضی از آنها حتی آشکارا خلفا را، که بنی هاشم بودند طرد میکردند و میگفتند بیایید و پیش از آن که پشیمان شوید خویشتن را خلع کنید. پس بسرزمین خویش در حجاز باز گردید و بخوردن سوسمار و چرانیدن گوسپند بپردازید…(اشاره است بمتوکلی که میگوید:
فقل لبنی هاشم اجمعین—- هلموا الی الخلع قبل الندم
فعدوا الی ارضکم بالحجاز—- لاکل الضباب و رعی الغنم
(رک: ضحیالاسلام ج ۱ ص ۶۵)
باآنکه،آثار شعوبیه را تعصب دوست داران عرب، یکسره عرضه نابودی و تباهی کرده است و لیکن،از آنچه در مطاوی کتب مخالفان آنها نقل شده است بخوبی میتوان حقیقت دعاوی و مایه سخنان شعوبیان را دریافت. نفرت از عرب، اندک اندک چنانکه جاحظ گفت بنفرت از هرآنچه به عرب تعلق داشت منتهی گشت (الحیوان ج ۷ ص ۶۸) و شعوبیان رفته رفته سخن اهل تسویه را بهانهیی جهت ترویج و اشاعه ثنویت و زندقه کردند.
در دوره مامون و معتصم توسعه نفوذ و قدرت ایرانیان و ترکان، عربان را یکسره ضعیف و زبون کرده بود. داستان برتری نژادی عرب دیگر افسانه ای بیش نبود . خلفا خود از جانب مادر عرب بودند. وزراء بیشتر از میان ایرانیان انتخاب میشدند . سرداران سپهسالاران خلیفه بیشتر ترک و ایرانی بودند. از این رو نشر سخنان شعوبیه دیگر با مانع برخورد نمیکرد و بدینگونه درگیر و دار مشاجرات و مجادلات مذهبی و کلامی که در آن روزگاران در بین فرقه های مسلمانان و دیگر مذاهب در گرفته بود سخنان شعوبیه نیز چون مذهب و آیین تازهیی روی نمود و مخالفان و هواخواهانی یافت. در هر حال، از روزگار مامون اندک اندک شعوبیان در درگاه خلافت قدری و شانی یافتند. چنانکه، در بیت الحکمه مامون،برخی از آنها مقام و منصبی داشتند.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 267 تا 272

یوسف برم

شورش در همه جا – اما در هر حال نفرت و کینه یی که ایرانیان نسبت بعرب داشتند آنان را در هرجائیکه رنگ شورش و عصیان بر ضد خلفا داشت وارد میکرد. نهضت استادسیس در میان سیل خون فرونشست اما مقارن همین ایام نیز مردم طالقان و دماوند شوریدند. خلیفه سرداری را با نام عمرو بن علاء برای سرکوبی شان گسیل کرد. او شورشیان را سرکوبی کرد. شهرهای آنها را گشود. عده بسیاری از مردم دیلم درین ماجرا باسارت رفتند. قبل از این تاریخ و بعد از آن نیز بارها مردم طبرستان دربرابر فجایع و مظالم تازیان قیام کردند. درین نهضت ها نه فقط نژاد عرب مردود بود بلکه دین مسلمانی نیز مورد خشم و کینه بود. یک مورخ متکلم مسلمان میگوید: «ایرانیان بر اثر وسعت کشور و تسلط بر همه اقوام و ملل از حیث عظمن و قدرت، بمنزلتی بودند که خود را آزادگان و دیگران را بندگان میخواندند، وقتی که دولتشان بدست عربان سپری گشت چون عرب را پست ترین مردم میشمردند کار برایشان سخت گشت و درد و اندوه آنها دوچندان که میبایست گردید از این رو بارها سر بر آوردند که مگر با جنگ و ستیز خویشتن را از چنگ اسلام رهایی بخشند.» (ابن حزم: الفصل، جزء ثانی ص 91 چاپ مصر)
بدینگونه بیشتر این شورش ها رنگ ضد دینی داشت. در طبرستان بسال 141 یکبار سپهبد خورشید حکم کرد که همه اعراب و حتی همه ایرانیانی را که بدین اعراب درآمده اند بکشند. شورش سختی بر ضد عرب روی داد که عربان آنرا با خشونت و قساوت فرو نشاندند. اسپهبد خورشید نیز که خود را مغلوب میدید زهر از نگین انگشتری برمکید و درگذشت. این همه قساوت و خشونتی که اعراب در دفع شورشها نشان میدادند ایرانیان را از ادامه پیکار باز نمیداشت. زجر و قتل و زندان و تبعید فقط اراده آنها را قویتر و عزمشان را راسخ تر میکرد. حتی خروج و قیامی که ترکان و تازیان بر ضد دستگاه خلاف میکردند مورد تشویق و حمایت ایرانیان قرار میگرفت. وقتی یوسف ابن ابراهیم معروف به برم که از موالی ثقیف بود در بخارا قیام کرد در میان مردم خراسان یاران و همراهان بسیار یافت و سغد و فرغانه را نیز دچار شورش و آشوب نمود.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 134 تا 135

بهافرید

مقارن پایان دولت اموی که خراسان، برای رهایی از یوق اسارت عربان به یاری ابومسلم برخاسته بود بهافرید پدید آمد. درباره او و آرا و عقایدی که تعلیم میکرد از مطالعه تاریخها چندان اطلاعی نمیتوان بدست آورد.
نوشتهاند که او پسر ماه فروردین و از اهل زوزن بود. در آغاز کار چندی ناپدید شد. به چین رفت و هفت سال در آنجا ماند. چون از آنجا بازآمد از طرفههای آنجا جامهای سبز رنگ با خود آورد که چون پیچیده شدی از نرمی و نازکی در دست جای گرفتی. بهافرید چون از چین بازگشت در قریه سیراوند از روستای خواف نیشابور مسکن گرفت و دین تازه آورد. در آنجا هر شب بر بالای برآمدی و چون روز شدی از آن فرود آمدی مگر مردی کشتکار که در مزرعه خویش کار میکرد او را بدید. بهافرید برزگر را به آیین تازه خویش خواند. و گفت که من تاکنون در آسمان بودهام و بهشت و دوزخ بر من عرضه کردهاند. خداوند بر من وحی فرستاد. و این جامه سبز در پوشانید و همین ساعت به زمین فرستاد. مرد، بدین او درآمد و گروهی بسیار پیرو او شدند (آثارالباقیه، برگ 210، چاپ لیپزیک).
این روایتی که ابوریحان درباره آغاز کار او بیان میکند البته از ابهام و افسانه خالی نیست. با اینهمه بیش از این درباره و چیزی از نوشتههای قدما نمیتوان بدست آورد. درباره عقاید و آرا او نیز اختلاف کردهاند. برخی نوشتهاند که اسلام بر او عرضه کردند و پذیرفت لیکن چون کاهنی پیشه گرفته بود اسلام او پذیرفته نیامد (الفهرست، برگ 483). اما از گفته ابوریحان چنین بر میآید که بهافرید، در پی آن بوده است که آیین مجوس را اصلاح کند و شاید میخواسته است بین دین زرتشتی و آیین اسلام آشتی و سازشی پدید آورد.
از این رو آیین زرتشت را تصدیق کرد لیکن در بسیاری از احکام با مجوس مخالفت کرد و برای پیروان خود کتابی به فارسی آورد و در آن احکام وشرایع خود را بازنمود. آنچه ابوریحان در باب شرایع و احکام او بیان میکند با آنکه شاید خالی از خلط و اشتباه نباشد جالب است. از نوشته وی برمیآید که بهافرید بدعتی در آیین مجوس پدید آورده است.
شاید علت اینکه نهضت او دیری نپایید نیز همین بود که مسلمانان و مجوسان هر دو از قیام او خشمگین و ناراضی بودند. گویند که چون ابومسلم به نیشابور آمد موبدان و هیربذان بر او گرد آمدند و شکایت آوردند که بهافرید اسلام و مجوسی هر دو را تباه کرده است. ابومسلم عبداللهبن شعبه را به جنگ وی گسیل کرد تا او را در جبال بادغیس بگرفت و نزد وی برد. ابوسلم بفرمود تا او را بکشتند و هر که از قوم او یافتند هلاک کردند (آثارالباقیه، برگ 211).
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 117 تا 119

راوندیان

شگفتتر از همه این جنبشها (جنبشهای شعوبی ایرانیان که به خونخواهی ابومسلم راه افتادند) نهضت راوندیان است که در ظاهر از علاقه به منصور دم میزدهاند اما در واقع مخصوصا بعد از واقعه ابومسلم قصد هلاک منصور را داشتهاند. در حقیقت این جنبش کوششی بوده است برای آنکه منصور را غافلگیر کنند و همانگونه که خود او ابومسلم را به خدعه و فریب هلاک کرده بود، آنها نیز او را به تدبیر و نیرنگ هلاک کنند. داستان این واقعه را در تاریخها آوردهاند و بیدنگونه است که این جماعت از اهل خراسان بودند، و چنین فرامینمودند که منصور را خدای خویش میدانند، همه به شهر منصور که در مجاورت کوفه بود و هاشمیه نام داشت آمدند و «گرداگرد قصر او طواف میکردند و میگفتند این کوشک پروردگار ماست. منصور بزرگان ایشان را گرفت و محبوس کرد دیگران بریختند و از هر جانب جمع آمدند و زندان منصور را بشکستند و محبوسان را بیرون آوردند و روی به منصور نهادند. منصور بیرون آمد و با ایشان حرب کرد» (تجاربالسلف، برگ 105).
باری این راوندیان جماعتی بودند که هر چند مقالات اهل تناسخ شتند و در ظاهر به خاندان عباس علاقه میورزیدند (درباره مقالات و آراء راوندیه که ظاهرا بعضی از آنها امامت را هم به ارث بعد از پیغمبر حق عباس و فرزندان او میدانستهاند ر.ک: تبصرةالعوام، برگ 178 و ابن حزم، ج 4، برگ 187 و مقالات اشعری برگ 21 و مفاتیح، برگ 22)، اما ابومسلم را نیز سخت دوستدار بودند. قتل ابومسلم با چندان خدمات ارزنده که به دستگاه خلافت کرده بود مایه وحشت و تاثر آنان بود. ازین رو در مرگ او آراء و عقاید عجیب آوردند و حقیقت نظر واصل دعاوی ایشان روشن نیست. از قراین برمیآید که در صدد سست کردن بنیاد خلافت منصور برآمدهاند و میخواستهاند انتقام ابومسلم را از او بستانند.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 125

قرامطه

شناخت فکری و فلسفی «نهضت قرمطیان» و خاستگاه طبقاتی آنها، در شناخت افکار «حسین بن منصور حلاج» و درک فعالیت های اجتماعی و سیاسی او، بسیار مهم و اساسی است، زیرا که به روایت اکثر مورخین و محققین : «حلاج» با رهبر قرمطیان (ابوسعید جنابی) آشنائی و رابطه نزدیک داشته و این رابطه و مکاتبه چنانکه نوشته اند مخفی و «رمزی» بوده است.
گفتیم که : با خلافت عباسیان تجارت و پیشه وری توسعه فراوان یافت و آغاز رابطه بازرگانی با کشورهای اروپائی،باعث ترقی و تکامل پیشه وری و صنعت گردید.
استخراج نقره و آهن (در خراسان و فارس و قومس و کرمان) مس (در آذربایجان و نواحی دریای خزر) طلا (در خراسان) نفت (در فارس) سرب و گوگرد و قلع (در ناحیه کوه دماوند) به رواج صنایع فلزی کمک کرد و امنیت نسبی در سرزمین های خلافت سبب شد تا صنایع دستی بخصوص تولید پارچه های نخی و ابریشمی بیش از پیش مورد توجه و تشویق قرار بگیرد.
صنایع نساجی در این عصر، در واقع بنیاد اقتصادی بازارهای اسلامی بود. در نیشابور، مرو، کازرون، بم و کرمان پارچه های مرغوبی بافته میشد که در سرتاسر شهرها و سرزمین های اسلامی معروف و مشهور بود. دیبای «شوشتر» (که شهرت جهانی داشت) و جامه های کتانی «توزی» که در کازرون و نواحی آن بافته میشد به اکثر شهرها و ممالک اسلامی صادر میگردید.در «شوش» نیز جامه های فاخر و شاهانه بافته میشد.
رونق تجارت و صنعت، باعث پیدایش اصناف و قشرهای پیشه وران و صنعتگران گردید در حالیکه تمرکز و انحصار فئودالی خلیفه و درباریان با منافع و حیات این قشرهای نوپا (پیشه وران و صنعتگران) عمیقا ناسازگار بود.
در این عصر، قسمتی از پیشه وران و صنعتگران در کارگاههایی که «بَیْت الطَراز» نامیده میشد و متعلق به خلیفه بود کار میکردند. این کارگاهها تحت نظر ماموری بنام «صاحب الطراز» اداره میشد. این شخص محصولات کارگاهها را بدربار عرضه میکرد و مازاد آنرا به فروش میرسانید. به هریک از پیشه وران و صنعتگران روزی نیم درهم مزد میدادند که مبلغ بسیار ناچیزی بود.
«ابن بلخی» نوع دیگری از استثمار و اسارت پیشه وران را تصویر میکند، به گفته او : در کازرون، تنها آب کاریز راهبان خاصیت سپید کردن کتان را داشته و این کاریز متعلق به خلیفه بود و جولاهگان (بافندگان) که از آب کاریز استفاده میکردند، مجبور بودند که تمام بافته های خود را به مامور معتمد خلیفه (که بهای معین و ناچیزی برای آن مقرر میداشت) بفروشند و آن مامور بعدا قماشی را که از پیشه وران ضبط کرده بود، می فروخت و منافع آنرا به خلیفه می پرداخت.(فارسنامه-ص۱۴۶-۱۴۵)
مولف «دنباله تاریخ طبری» نیز می نویسد: «علی بن احمد راسبی» فرماندار «جندی شاپور» و «شوش» و «مالک الرقاب» این ناحیه و عهده دار جنگ و مسئول املاک و لشکر و دیگر کارهای ولایت خویش بود… و املاک وسیع و درآمد بسیار داشت و هشتاد کارگاه داشت که در آن برای او جامه های حریر و غیره میبافتند.(تاریخ طبری-ج۱۶-ص۶۸۲۱)
از طرف دیگر: تمرکز و انحصار فئودالی بر منابع آبیاری و کشت و زراعت و اخذ مالیات های سنگین، خرده مالکان یا دهقانان صاحب زمین را مجبور میکرد تا زمین های خود را بفروشند و برای امرار معاش به شهرها و نواحی بازرگانی مهاجرت نمایند. فرار و مهاجرت این دهقانان و خرده مالکان به شهرها، آنها را به پیشه ور و صنعتگر تبدیل می نمود و این امر کانون های پیشه وری و جمعیت های اصناف و صنعتگران را بیش از پیش تقویت می کرد. فرار روستائیان بی زمین نیز، آنها را در صفوف کارگران و زحمت کشان شهری قرار میداد.
ترقی توسعه تجارت و صنعت: ترقی و تکامل علوم طبیعی را بهمراه داشت. در این زمان علوم طبیعی مانند: فیزیک، شیمی، ریاضیات، طب و بخصوص ستاره شناسی و جغرافیا (که برای توسعه بازرگانی سودمند بودند) پیشرفت فراوان کردند.
دانش های طبیعی: اندیشه آزاد و رویکرد عقلانی و دلبستگی به این جهان و زندگی «این جهانی» را در دامان خود پرورش میدادند. طبیعت برای پیشه وران و صنعتگران نوپا، مجموعه ای از مواد خام و سرچشمه اصلی تولید و ثروت بشمار میرفت. آنها بنابر خصلت طبقاتی خود رویکرد این جهانی و عقلانی نسبت به هستی داشتند و بی شک، این رویکرد عقلانی و این جهانی، با جهانبینی مذهبی و اسلامی حاکم بر جامعه،عمیقاً تضاد داشت.
بنابراین: وجود مشخصه قشرهای نوپای جامعه فئودالی در قرن سوم هجری را میتوان به ترتیب زیر خلاصه کرد:
۱-از نظر اقتصادی-سیاسی: هدف پیشه وران و صنعتگران نوپا، مبارزه با حکومت فئودالی عباسی بود که با انحصار منابع اولیه پیشه وری و صنعت، این منطقه نوپا را تحت سلطه و قیومیّت کامل خود در آورده بود.
۲-از نظر فکری و فلسفی: نخستین هدف پیشه وران و صنعتگران شهرها، پیکار با دین فئودالی حاکم بر جامعه بود که شناخت واقعی طبیعت و دلبستگی به زندگی این جهانی را نفی میکرد.(بدانید که زندگانی این دنیا متاعی کم ارزش است.(سوره نسا آیه ۷۷ و سوره های دیگر))
بر این اساس،روشن است که بقول «برنلس»، «پطروشفسکی» و دیگران: سازمانهای پیشه وری از همان آغاز پیدایش خود با فرقه های مختلف الحاد، تماس بسیار نزدیکی داشتند. (ناصر خسرو و اسماعیلیان-ص ۵۲ (ونیز) تاریخ ایران-ص ۳۱۱)
قدیمی ترین سخنی که از سازمان های سندیکائی اسلام در دست می باشد، در رساله هشتم «اخوان الصفا» است که محتملا ایشان نیز «قرمطی» بوده اند. عده ای پیدایش این سازمان ها را مستقیما به «نهضت قرمطیان» مربوط میدانند.(تاریخ عرب -ص۵۶۹ (و نیز) ناصر خسرو اسماعیلیان- ص۵۲)
«نهضت قرمطیان» نهضت وسیع ضد فئودالی پیشه وران و روستائیان سوریه، عراق، بحرین، یمن، و خراسان بود. به نظر «پطروشفسکی» سازمان مخفی قرمطیان محتملا پیش از قیام زنجیان (زنگیان) تکوین یافته بود، شاید هم در محیط پیشه وران پدید آمده باشد، ظاهرا در سال ۲۶۰ هجری، قیام «قرمطیان» در خراسان به وقوع پیوست، قیام بزرگی نیز در عراق سفلی، تحت رهبری «حمدان قَرْمَط» آغاز گردید. وی در سال ۲۷۷ هجری در کوفه، ستاد گونه یا «دارالهجره» ای (یعنی خانه پناهگاه در هجرت) تاسیس کرد که خزانه عمومی داشت و قرمطیان متعهد بودند خمس درآمد خویش را به آن صندوق بپردازند.(اسلام در ایران-ص۲۹۸)
محققانی (مانند ایوانف) «قرمط» را مشتق از کلمه «قرمیس» (بمعنای برزگر و کشاورز) دانسته اند.(ناصر خسرو و اسماعیلیان-ص۸۰) اما تردیدی نیست که کلمه «قرمط» و «قرمطی» از نام «حمدان قرمط» (نخستین بنیانگذار این سازمان) مشتق گردیده و منسوب به «قرمط» می باشد.
«سعید نفیسی» می نویسد: قرامطه مسلکی نزدیک به مسلک اباحتیان (اباحیّه) یا اشتراکیون داشتند که شاید از «مزدکیان» پیروی کرده باشند و شاید همان «مزدکیان» بوده باشند که از دوره ساسانیان در خفا در این نواحی زیسته و اینک بنام دیگری، دوباره سر بر آورده اند.(تاریخ بیهقی-ج۲-تعلیفات سعید نفیسی ص۸۴۷) نویسندگان «تاریخ فلسفه در جهان اسلامی» نیز تایید می کنند که : میان مذهب قرامطه و سبک اجتماعی مزدک و بابک،ارتباطی استوار بود… و علمای اسلام در مسلک «قرمطی» آثار هجوم «مجوسان» (زرتشتی ها) و مزدکیان و مانویان را برای انهدام ارکان اسلام آشکار می دیدند.(تاریخ فلسفه در جهان اسلامی-ص ۱۸۸و ۱۸۷ (و نیز) فلسفه اسلامی دکتر هاشم گلستانی-ج۱-ص۱۷۰ و۱۶۹)
«لوئی ماسینیون» و بعضی دیگر از مستشرقین و محققین،«قرامطه» را با «اسماعیلیان» و «فاطمیان» یکی دانسته(قوس زندگی حلاج-ص۴۶ (و نیز) تاریخ اجتماعی ایران-مرتضی راوندی-ج۲-ص۲۲۷) و بر این اساس،در تحلیل عقاید سیاسی و فلسفی «قرامطه» دچار اشتباه شده اند.
باید دانست که «قرامطه» جناح انشعابی و رادیکال فرقه اسماعیلیه بودند، آنها (بر خلاف اسماعیلیان و فاطمیان) پای بند به اصول و عقاید دینی نبوده، بلکه علیه دین و دولت اسلامی مبارزه میکردند. بهمین جهت، اسماعیلیان و فاطمیان همواره رابطه خود را با قرامطه، انکار می نمودند.(ناصر خسرو و اسماعیلیان-ص۸۸ (و نیز) فدائیان اسماعیلی-برنارد لویس-ص۴۹و۴۵ (و نیز) غزالی نامه-جلال همائی ص۲۶ (و نیز) تاریخ ادبی ایران-ج۱-ص۵۸۸)
«اصطخری» و «ابن حوقل» پیشه رهبر قرامطه (ابوسعید جنابی) را «آردفروش»(مسالک و الممالک-ص۱۳۰ (و نیز) صورة الارض-ص۶۲) و «ابن اثیر» شغل او را «خوار و بار فروش» می نویسند،(کامل-ج۱۳-ص۱۳) در حالیکه مولف «بحرالفواید» او را مردی «پوستین دوز» از شهر «جناب» میداند.(بحرالفواید-ص۳۴۷)  بطوریکه از منابع تاریخی بر می آید: «ابو سعید جنابی» از مردم «جنابه» (بندر گناوه خلیج فارس) بود. او با همدستی «حمدان قرمط» و «زکرویه» (که هر دو ایرانی و از شعوبی های تندرو بودند) سازمان سیاسی قرمطیان را بوجود آورد. «ابو سعید جنابی» مدتی در گناوه و «توز» به تبلیغ عقاید «قرمطی» پرداخت(صورة الارض-ص۶۲) اما پس از مدتی تحت تعقیب ماموران خلیفه قرار گرفت و به بحرین رفت. بحرین سابقا از ایالات امپراطوری ایران بود و اکثریت ساکنان آن را ایرانیان و یهودیان تشکیل میدادند. بسیاری از مردم این ناحیه هنوز اسلام را نپذیرفته بودند،ولی در عوض خراج و «جزیه» میپرداختند. بدین ترتیب، بحرین و نواحی اطراف آن،پایگاه و پناهگاه مناسبی برای قرامطه جنوب گردید.
«ابوسعید جنابی» به علم و شعبده آشنا بود، بطوریکه بسیاری از مردم او را پیغمبر و حتی خدا میدانستند. او در بحرین گروه کثیری از پیشه وران و روستائیان را گرد آورد و شهر «لحسا» و «قطیف» و بحرین (هجر) را تسخیر نمود و نخستین جمهوری غیر مذهبی (لائیک) را در «لحسا» تشکیل داد که در حدود ۱۵۰ سال ادامه یافت.
شهر «لحسا» بخاطر موقعیت خاص بندری و بازرگانی خود در رابطه با کشورهائی چون هندوستان و چین مورد توجه بازرگانان و ثروتمندان بود و از این راه سودهای فراوانی نصیب ساکنان آن شهر میشد.
عده ای جمعیت «اخوان الصفا» و «قرمطیان» را یکی میدانند. بی شک،از نظر فلسفی،قرمطیان تحت تاثیر «اخوان الصفا» نیز قرار داشته اند.
اینکه «گلدزیهر» فلسفه اخوان الصفا را فلسفه دینی پنداشته، ناروا است. هدف اخوان الصفا،یک هدف سیاسی محض بود و تشیع شان ظاهری بوده تا آراء حقیقی و اغراض خود را در زیر آن مخفی سازند.(نگاه کنید به : تاریخ فلسفه در جهان اسلام ج۱ ص ۱۹۵ و ۱۹۱)
اخوان الصفا معتقد بودند که : فلسفه فوق شریعت است و فضایل فلسفی، فوق فضایل شرعی می باشد. آنها همچنین اعتقاد داشتند که مکتب و مذهب عقلی بالاتر از همه ادیان و مذاهب قرار دارد و تنها بوسیله عقل و تعینات عقلی باید زندگی انسان را هدایت کرد. آنها میگفتند : اینکه خدا، بندگان خود را با آتش جهنم شکنجه میدهد و یا، خدا به بندگان خود خشم و غضب میکند، مورد قبول عقل نیست، بلکه هرچه هست در این دنیاست و نفس تبهکار باید دوزخ خود را در این دنیا ببیند،انسان باید بهشت موعود را در همین دنیا به وجود آورد. «اخوان الصفا» معاد و معجزات پیغمبران را انکار میکردند. آنها عمیقا معتقد بودند که تنها خرد آزاد می تواند پدید آورنده فضیلت واقعی باشد.
«قرامطه» در زمینه علمی، معارفی را که از یونان و مصر و صائبیان گرفته بودند،بزبان عرب در آوردند و آنرا میان هواخواهان خود انتشار دادند.(تاریخ بیهقی تعلیقات ص ۸۴۷)
«قرمطیان» بزودی در بین ایالات مختلف اسلامی و در میان قشر بازرگانان و روشنفکران، طرفداران بسیار بدست آوردند،آنها کسانی را که به آئین اسلام گرویده بودند و مقررات آنرا محترم میشمردند،بدیده استهزاء مینگریستند و پس از آنکه به «لحسا» برگشتند،هرچه قدر قرآن و تورات و انجیل بود، همه را به صحرا افکندند و از بین بردند. بنظر آنها سه نفر،مردم جهان را گمراه کردند : شبانی (که مقصودشان موسی بود) طبیبی (که مرادشان عیسی بود) و شتربانی (که منظورشان محمد بود) واین شتربانی (پیغمبر اسلام) از دیگران شعبده بازتر و سبک دست تر و محتال تر بود. (بحر الفواید ص ۳۴۶ و نیز تاریخ بیهقی ص ۸۴۹ و نیز سیاست نامه ص ۳۰۹)
بنابراین : ما،با نظر «نولد که» و دکتر «خربوطلی» (انقلاب اسلامی ص ۱۴۲) و نیز با عقیده «پطروشفسکی» (اسلام در ایران ص ۳۰۷) که نهضت قرمطیان را «انقلاب اسلامی» و از «غلات شیعه» دانسته اند موافق نیستیم زیرا همانطور که دیدیم،عقاید و سخنان قرمطیان نه تنها با اصول و موازین اسلام مطابق نیست (تاریخ شیعه و فرقه های اسلام ص ۱۵۲) بلکه اساسا مخالف آنست. لفافه مذهبی این نهضت،در حقیقت نیاز معنوی رهبران آن مذهب نبوده، بلکه لفافه مذهبی توده ای و مترقی در قرون وسطی را باید در علت های زیر جستجو کرد :
۱.شرایط سخت مذهبی و تبلیغاتی که برای سرکوبی ملحدین و انقلابیون به عمل می آمد، باعث میگردید تا رهبران جنبش های مترقی در قرون وسطی جهت جلت توده ها از لفافه مذهب در ابراز عقاید خود استفاده نمیاند.
۲.در شرایط سیاسی-فرهنگی قرون وسطی، وجود احزاب سیاسی مترقی ناشناخته بود و هرگونه الحاد و ارتدادی به شکل «رفض دینی» تجلی میکرد. به گفته بارتولد، فویرباخ و انگلس : در دوره ای که مردم جز دین و الهیات باورهای دیگری نمیشناختند استفاده رهبران جنبش های مترقی از لفافه مذهبی را باید ضرورتی برای کسب پایگاه اجتماعی-سیاسی جهت این نهضت ها دانست.(نگاه کنید به : جنبش حروفیه و نهضت پسیخانیان علی میر فطروسیان ص ۱۱ ۱۳ ۳۳ ۳۴)
قرمطیان اگرچه در بعضی موارد از لفافه مذهب استفاده کرده اند، اما این امر، تنها برای جلب توده ها به میدان عمل و مبارزه بوده است. با درک درست از ماهیت عقیدتی این نهضت است که مورخین معتبری (مانند ابن اثیر و طبری) قرمطیان را دشمن خدا میدانند و تاکید میکنند :
قرمطیان خود را شیعه میدانستند تا بواسطه آن بتوانند کار خود را انجام دهند و عامه مردم را بسوی خود جلب نمایند.(کامل ج۱۳ ص ۹۰ و ۶۸ ونیز تاریخ طبری ج۱۵ ص ۷۷۶۰ و نیز حبیب – السیر خواند میر ج۲ ص ۲۸۵ و نیز تاریخ فلسفه در اسلام – دی بور ص ۳۲ و نیز فلسفه اسلامی ج۱ ص ۲۵۲) «بغدادی» نیز در اثبات ارتداد قرمطیان از اسلام و نابود کردن آن و تجدید فرهنگ و تمدن ایرانی بوسیله قرمطیان شواهد بسیاری بدست داده است، او اضافه میکند که : چون قرمطیان جرات نداشتند عقاید ضد اسلامی خود را بصراحت اظهار و آشکار کنند، دعوت خود را در لباس و لفافه مذهب باطنی انتشار دادند(تاریخ ادبیات در ایران – ذبیح الله صفا ج۱ ص ۱۸۸)…بخاطر شرایط خاص مذهبی بود که قرمطیان حقیقت مذهب خود را برای پیروانشان آشکار نمی کردند مگر بعد از آماده ساختن طولانی و طی مراحل مختلفی که روش فیثاغوریان و مانویان را بیاد می آورد، و نیز پس از آنکه فرد را سوگندهای گران میدادند که «راز»ی را فاش نسازند.(تاریخ فلسفه در جهان اسلام ص ۱۸۸) سازمان مخفی «قرمطیان»، بوسیله تبلیغات وسیعی، اکثر قشرهای اجتماعی را به خود جلب کرد و بخصوص با روشنفکران بغداد از جمله با «حسین بن منصور حلاج» و دیگر شخصیتهای آگاه سرزمین های اسلامی به صورت مخفی و «رمزی» به مکاتبه و مرابطه پرداخت. «قرمطیان»حتی در مکاتبات و ارتباطات خود، از نوعی «خط رمزی» استفاده میکردند و این،نشان می دهد که سازمان قرمطیان دارای یک تشکیلات منظم سیاسی بوده است. آثار و اشعار بعضی از شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری، وجود این خط اسرار آمیز را تایید میکند، مثلا «حکیم عمر خیام نیشابوری» در یکی از شعرهای خود، به وجود این نوع خط رمزی، اشاره میکند :
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این خط مقرطه نه تو خوانی و نه من
«ناصر خسرو » ضمن بررسی پایگاه طبقاتی و شکل حکومتی قرمطیان، درباره فرایض دینی و سیایت مذهبی قرمطیان مینویسد : در شهر «لحسا» مسجد جامع و بطور کلی مسجد وجود نداشت، ساکنان شهر «لحسا» نماز روزانه نمی گزاردند.(سفرنامه ص ۱۱۲)
«محمد حسینی علوی» تاکید میکند که از نظر فلسفی «قرامطه» و «زنداقه» در نفی «خدای آفریدگار» همصدا و هماهنگ هستند.(بیان الادیان ص ۱۴۹)
بخاطر اقتصاد خوب «قرمطیان» ، حکومت این کشور با کشورهای مسلمانی که دارای اقتصاد و حکومت عقب مانده بودند،همواره مبارزه میکرد و به ترویج و تبلیغ عقابد و شیوه حکومتی خود می پرداخت.
«مسعودی» می نویسد : تبلیغات سری «قرمطیان» بر ضد عباسیان، موجب شد تا روشنفکران و توده های ناراضی ،بتدریج گردشان جمع شده و در قیام های پارتیزانی با «قرمطیان» همکاری نموده و یاری شان میکردند.(مروج الذهب ص ۲۶۱)
«بوسورث» تصریح میکند : «…سازمان قرمطیان،تقریبا جنبه اشتراکی و سوسیالیستی داشت و مالیاتی که جمع میشد در میان افراد جامعه به نسبت احتیاجشان تقسیم میگشت»(سلسله های اسلامی ص ۱۱۷) «حناالفاخوری» و «خلیل الجر» و «فیلیپ حتی» نیز مینویسند : جنبش قرمطیان با تمایلات کمونیستی و انقلابی خویش، در سازمان سیاسی اسلام نیروئی هول انگیز شده بود.(تاریخ عرب ص ۵۷ و نیز تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ص ۱۸۶)
«قرمطیان» مساوات و برابری اقتصادی-اجتماعی را تبلیغ میکردند و بزودی قشرهای عظیمی از روستائیان و پیشه وران را به سوی خود جلب نمودند.
«دکتر خربوطلی» ضمن تایید این مطلب،می نویسد : «حمدان قرمط» بر اساس جهان بینی خود، یک جامعه سوسیالیستی را بنیاد نهاد، زمین را متعلق همگان خواند و و مالکیت ارضی را ملغی ساخت و چنین استدلال کرد که : چون ما به اصل مالکیت فردی اعتقاد نداریم و زمین را از آن توده مردم میدانیم، پس مالکیت همگانی را جایگزین مالکیت فردی میکنیم و همه مردم، حق استفاده و بهره برداری از اراضی زیر کشت را خواهند داشت.(انقلاب اسلامی ص ۱۳۶)
کار قرمطیان به آنجا کشید که همه دارائی خود را بصورت مشاع (اشتراکی) در اختیار جمع قرار دادند بطوریکه دیگر غنی و فقیری در میان ایشان نماند و کسی جز شمشیر و سلاحش مالک چیزی نبود.(سفرنامه ص ۱۱۳)
از نظر سیاسی : قرامطه به استقرار حکومت جمهوری اعتقاد داشتند و به امامت (خلافت) موروثی و بلاانقطاع معتقد نبودند. این امر دلیل دیگری است بر اینکه فلسفه سیاسی قرمطیان اساسا تمایلات سلطنت طلبانه (حکومت موروثی) شیعیان،تضاد داشت.
در سال ۲۹۴ هجری، قرمطیان به شهر مکه حمله کردند و حجاج را به قتل رساندند و ۱۱ روز در مکه ماندند و «حجرالاسود» و محتویات درون کعبه (از قبیل جواهرات و اشیا قیمتی) را با خود به بحرین بردند.( کامل – ابن اثیر ص ۶۵ و نیز آثار الباقیه ص ۲۷۷) مورخین در این باره می نویسند : قرمطیان «حجر الاسود» را از «خانه» جدا کردند و بر بام کعبه شدند و ناودان زرین کعبه را کندند و میگفتند : «…چون خدای شما به آسمان شود و «خانه» را بر زمین ضایع گذارد، خانه اش را غارت و ویران میکنند»…. پس جامه از «خانه» باز کردند و پاره پاره به غارت بردند و به استهزا میگفتند : «و مَنْ دَخَلَه کانَ آمناً و آمنهم مِنْ خوفْ» (یعنی) : وقتی که در خانه کعبه رفتید چرا از شمشیرهای امان نیافتید؟ (اشاره به سوره آل عمران آیه ۹۷ (هرکه در خانه کعبه داخل شود ایمن گردد). مولف) و اگر خدایی می بود شما را، ایمن میکرد شما را از بیم زخم شمشیرها..» (سیاست نامه – ص ۳۰۸ و نیز تاریخ فلسفه اسلامی ص ۱۸۷.) حمله قرمطیان به مکه از طرف آزادمردان و روشنفکران اسلام(که عده آنها در آن عصر قابل توجه بود) با شادی و تحسین استقبال شد. (زندگی مسلمانان در قرون وسطی ص ۱۲۷)
«ابن مسکویه» می نویسد که : برای برانداختن و سرکوبی قرمطیان، تنها در بین النهرین، خزانه عباسی بکلی خالی شده بود، زیرا فرونشاندن این شورش ۷۰۶ میلیون دینار (طلا) هزینه برداشت.(تحارب الامم ص ۱۴۲)
موفقیت و پایائی حکومت ۱۵۰ ساله قرمطیان را میتوان در علت های زیر خلاصه کرد.
۱-برخورداری از یک جهانبینی غیرمذهبی که وسیله ای موثر و مطمئن، برای ایجاد «بهشت موعود» در این جهان بود.
۲-اعمال و اجرای یک سیاست اقتصادی اشتراکی، مبتنی بر توزیع عادلانه ثروت ها و تامین و تعمیم آزادی و عدالت اجتماعی.
«ابوسعید جنابی» (رهبر قرامطه) با ایجاد جکومت دموکراتیک «لحسا» و با روش شجاعانه خود، به سایر رهبران و پیشوایان جنبش های میهنی، راه و رسم تشکیل حکومت های آزاد و ملی را آموخت.(زندگی مسلمانان در قرون وسطی ص ۱۳۹)
«قرمطیان» در ایران دارای پایگاه عظیم توده ای و روستائی بودند بطوریکه در زمان «نوح دوم سامانی»، این نهضت با همدستی دولتهای فئودال و روحانیون وابسته به آنها بشدت سرکوب گردید. در زمان «سلطان محمود غزنوی» نیز شکار و سرکوبی «قرمطیان» شدیدا ادامه داشت. «گردیزی» می نویسد : «…. و «محمود» بیشتر ایشان (قرمطیان) را بگرفت، بعضی را دست برید و نکال (شکنجه) کرد، و بعضی را به قلعه ها بازداشت تاهم اندر آن جای ها، بمردند…»(زین الاخبار ص ۱۸۰) آثار و اشعار شاعران متملق دربار غزنوی از سرکوبی و کشتار عظیم قرمطیان حکایت میکند.«فرخی سیستانی» می گوید :
«قرمطی» چندان کشی کز خونشان تا چند سال
چشمه های خون شود در بادیه ریگ مسیل
و «عنصری» نیز در مدح «سلطان محمود غزنوی» میسراید :
نه قلعه ماند که نگشاد و نه سپه که نزد
نه «قرمطی» که نکشت و نه گبر و نه کافر
دکتر علی میرفطروس، حلاج، چاپ پانزدهم، برگهای 70 تا 84

قرمطیان . [ ق ِ م ِ / ق َ م َ ] (اِخ ) فرقه ای از غُلات شیعه میباشند که به سبعیه نیز نامیده شده اند. (تعریفات ). از وقتی که نخستین دعات اسماعیلی در اهواز مستقر شدند و آغاز دعوت برای امامت محمدبن اسماعیل و اولاد او کردند، یکی از مبلغان خود را به نام حسین اهوازی به سواد کوفه فرستادند. وی در آنجا با مردی به نام حمدان اشعث معروف به قرمط ملاقات کرد. حمدان به زودی دعوت باطنیه را پذیرفت و در این راه به حسین اهوازی یاوری کرد و چندان در این کار کوشش نمود که حسین اهوازی امر دعوت را در سواد عراق به او واگذاشت . و او کلواذا یکی از توابع بغداد را مرکز دعوت خود قرار داد و دعوت وی چنان به سرعت انتشار یافت که در سال 276 هَ . ق . توانست به خرید اسلحه و تشکیل دسته ای از جنگجویان پردازد. اینان به زودی شروع به خونریزی و قتل مخالفان خود کردند و رعبی عظیم از آنان در دل مسلمانان عراق افتاد و بسیاری از مردم از بیم جان دعوت ایشان را پذیرفتند. قرمطیان عراق در سال 227 هَ . ق . قلعه ٔ استواری در سواد کوفه به نام دارالهجرة برای خود ترتیب دادند. حمدان از این پس به وضعمقررات مالی و نظامات اجتماعی متقنی برای اتباع خودمبادرت جست و هر یک را موظف به خرید سلاح برای خود کرد. داماد حمدان به نام عبدان کاتب یکی از دعات چیره دست او بود که مردم را به «الامام من آل رسول اﷲ» دعوت میکرد و او توانست دو تن از بزرگترین ناشران دعوت قرمطیان را به نام ابوسعید جنابی و زکرویه بن مهرویه که هر دو ایرانی بودند به این مذهب درآورد. از حدود سال 280 میان حمدان و عبدان کاتب با مرکز دعوت اسماعیلی در اهواز اختلاف حاصل شد و از این راه مذهب جدیدی به نام قرمطی که از شعب مذهب اسماعیلی محسوب میشود به وجود آمد. زکرویه پسر مهرویه و پسرانش یحیی و حسین درشمال عراق و بلاد شام شروع به نشر عقاید قرمطیان کردند و مدتی دمشق را در محاصره گرفتند و قوافل حاج را غارت کردند و فتنه ٔ آنان تا سال 294 به قوت ادامه داشت . ابوسعید جنابی (حسین بن بهرام ) از اهالی جنابه ٔ فارس بود که دعوت خود را در بحرین و یمامه و فارس پراکند و سپاهیان خلیفه را منهزم ساخت و رعب و هراسی عجیب میان مسلمانان افکند، تا در سال 301 به دست یکی ازغلامان خود کشته شد و بعد از او پسرش ابوطاهر به اشاعه ٔ دعوت قرمطیان و قتل و غارت بلاد عرب و عراق عرب وکشتن قوافل حاج اشتغال داشت و اعقابش تا سال 367 حکومت میکردند، وجه تسمیه ٔ این فرقه به قرمطی انتساب آنان است به حمدان اشعث ملقب به قرمط. راجع به معنی کلمه ٔ قرمط اقوال مختلفی است ، قرمطة در لغت یعنی ریز بودن خط و نزدیکی کلمات و خطوط به یکدیگر، و میگویند چون حمدان کوتاه بود و پاهای خود را هنگام حرکت نزدیک به هم میگذاشت ، به این لقب خوانده شد. و باز میگویند که لفظ قرمط از باب انتساب قرمطیان است به محمد وراق که خط مقرمط را خوب مینوشت و دعوت فرقه ٔ اسماعیلیه به دست او در میان قرمطیان به کمال رسید. ظاهراً کلمه ٔ قرمطی از لغت نبطی «کرمیته » به معنی سرخ چشم باشد. قرمطیان میگفتند محمدبن اسماعیلیان امام هفتم و صاحب الزمان است و معتقد به قیام به سیف و قتل و حرق مخالفان خود از سایر مذاهب اسلامی بودند. زیارت قبور وبوسیدن سنگ کعبه و اعتقاد به ظواهر در مذهب آنان حرام بود و در احکام شریعت قائل به تأویل بودند. (تجارب الامم ج 1 ص 33) (تاریخ الاسلام السیاسی ج 3 ص 325) (تاریخ ادبیات در ایران ج 1 ص 217 و 218). این فرقه میگفتندکه نبوت حضرت رسول بعد از غدیر خم از آن حضرت سلب ونصیب حضرت علی بن ابی طالب گردید. (از الفرق بین الفرق ص 61) (تلبیس ابلیس ص 110) (مقالات اشعری ص 26) (ملل ونحل ) (خاندان نوبختی ص 261). شعار قرمطیان مانند اسماعیلیان رایت سفید بوده است . بعضی از مورخان و نویسندگان فرقه ٔ باطنیه را اعم از اسماعیلیان و قرمطیان و غیره متهم به خروج از دین و تظاهر به اسلام برای نابود کردن آن و تجدید رسوم مجوس کرده اند. اگر این دعوت درست باشد ظهور این مذهب در ایران با منظور و مقصود ملی همراه بوده است . البغدادی شواهد متعددی برای اثبات این نظر داده و آغاز دعوت این قوم را از زمان معتصم دانسته است که بابک و مازیار برای آئین های قدیم قیام کرده بودند. وی میگوید اصحاب تواریخ گفته اند که واضعان اساس دین باطنیه از اولاد مجوس و مایل به دین اسلاف خود بوده اند و چون جرأت نمیکردند این عقیده را به صراحت اظهار کنند دعوت خود را در لباس مذهب باطنی انتشار دادند. اساس معتقدات این قوم بنابه تصریح بغدادی بر ثنویت است ، یعنی میگویند خداوند نفس را خلق کرد و خدا [اله الاول ] و نفس [اله الثانی ] مشترکاً امورعالم را به تدبیر کواکب سبعه [هفت امشاسپند] و طبایعالاول [= ایزدان ] اداره میکنند. همچنین شروع به تأویل احکام شریعت کردند به وجهی که منجر به احکام مجوس بشود، مثلاً برای اتباع خود نکاح با محارم و شرب خمر را جائز شمردند و امیر قرمطی احساء بعد از ابوطاهر جنابی فرمان داد که اگر کسی آتش را خاموش کند دستش را ببرند و اگر کسی آن را به دَم خویش بمیراند زبانش راببرند. از اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری مبارزه ٔ شدیدی در عراق و ایران با اسماعیلیان و قرمطیان شروع شد، و با ظهور محمود سبکتکین که به قتل شیعه و معتزله و اسماعیلیه و قرامطه ولوعی تمام داشت بر شدت این مبارزه افزوده شد و محمود خود میگفت : «من ازبهر عباسیان انگشت درکرده ام در همه ٔ جهان و قرمطی میجویم و آنچه یافته آید و درست گردد بر دار میکشند». (الفرق بین الفرق چ 2 صص 169 – 188) (صورة الارض
صص 295- 296) (تجارب الامم ج 1 صص 33 – 34) (کامل التواریخ ذیل حوادث سال 278) (تبصرة العوام ص 184) (جهانگشای جوینی ج 3 ص 87) (الحضارة الاسلامیه فی القرن الرابع ج 2 صص 53 – 58) (تاریخ ادبیات در ایران ج 1 صص 216 – 220).

لغتنامه دهخدا مدخل قرمطیان

اسحاق ترک

این اسحق درست معلوم نیست چه کسی بوده است قولی هست که از نسل زید بن علی بود و دعوی امامت داشت. روایت دیگر آنست که مردی بود عامی، از مردم ماوراءالنهر با جنیان دعوی ارتباط داشت. ظاهرا آنچه سبب شده است هویت و حقیقت حال او مکتوم بماند آنست که با هر فرقه از مردم طوری دیگر سخن می گفته است و مصلحت وقت را بدینگونه رعایت می کرده است. بهرحال، این اسحق از پیروان و هواخواهان ابومسلم بود، و مطابق بعضی روایات او را بدان سبب ترک می خواندند که وقتی بفرمان ابومسلم در میان ترکان برسالت رفته بود. (الفهرست ص 483) باری نوشته اند چون ابومسلم کشته شد، یارانش بگریختند و ببلاد دیگر رفتند. این اسحق نیز که از یاران ابومسلم بود بترکستان رفت و در آنجا دعوت آغاز کرد و مردم آن بلاد بر گرد وی فراز آمدند. گفته اند که وی در ماوراءالنهر مردم را بخویشتن دعوت کرد و چنان فرا نمود که وی جانشین زرتشت است و مدعی شد که زرتشت زنده است و بزودی دیگر بار ظهور خواهد کرد تا دین خویش را آشکار سازد. و بدینگونه، در خراسان ظاهرا دعوت وی انتشار تمام یافت.

دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 146 تا 147

مازیار

خروج مازیار – درباره حقیقت و هدف نهضت مازیار به دشواری میتوان حکم کرد. نه فقط آنچه مورخان در باب او نوشتهاند مبهم و پریشان و با تعصب مسلمانی آمیخته است بلکه در اصل واقعه نیز عوامل مختلف و متناقض بقدریست که قضاوت قطعی را دشوار میکند.
آیین مازیار که برای خاطر آن با عربان و مسلمانان بستیزه برخاست چه بود؟ بدرست معلوم نیست. اما از روی بعضی قرائن تا اندازهیی باین سوال میتوان پاسخ داد. نوشته اند که او با افشین بر یک دین بود(مروجالذهب ج۲ ص ۳۵۴) در باره افشین تردیدیست که او دین زرتشتی داشته باشد. انتشار مذهب سمنی در حوزه حکومت اجدادی او، و یافتن بتان در خانهاش این اندیشه را بذهن میآورد که آیین افشین نوعی از آیین سمنی بوده است اما بودایی و سمنی بودن مازیار چندان محتمل نیست آیین سمنی و بودایی بعیدست که در طبرستان و مازندران رایج بوده باشد. اگر مازیار هم فریب افشین میخورد و برای دوستی با او آیین سمنی میپذیرفت ممکن نبود در میان مجوسان طبرستان بتواند دوستان و هوادارانی بدست آورد…
بعضی گفتهاند که مازیار «دین بابک خرمدین بگرفت و جامه سرخ کرد» (تاریخ گردیزی ص ۳) در باب آیین بابک، چنانکه پیشتر گفته شد، بیشتر بر این عقیدهاند که بازمانده آیین مزدک بوده است. آنچه از مطاوی روایات مربوط به مازیار و قیام او بر میآید نیز از نفوذ مبادی مزدکی در فکر او حکایت میکند. مینویسد که او دهقانان و کشاورزان را فرمود تا مال و خواسته خداوندان خود را تاراج کنند و بر آنها بشورند.(کامل ابن اثیر ج ۶ ص ۱۶۸) در این فرمان مازیار نفوذ تعالیم مزدک تا اندازه زیادی جلوه دارد. نوشتهاند که مازیار با بابک نیز مکاتبه میکرد (ابن اثیر،همانجا) شاید یکی از جهات عدم کامیابی مازیار همین بود. زیرا قطعا زرتشتیهای طبرستان تمایلات مزدکی و خرمدینی مازیار را نمی پسندیدهاند. آیین مزدکی و خرمی نزد آنان نیز مثل مسلمانان مردود و مطرود شمرده میشد. کوهیار برادر مازیار که باو خیانت ورزید و او را بعربان تسلیم کرد شاید گذشته از حس رشک و جاهطلبی تحت تاثیر تمایلات زرتشتی خویش نیز میبود. بعضی مولفان نیز از یک فرقه بنام «مازیاریه» در طبرستان یاد کردهاند و آنها را از خرمیه و سرخ جامگان یعنی پیروان بابک دانستهاند (بغدادی،الفرق بین الفرق ص ۲۵۲) باری منابع متاخرتر مازیار را بزندقه متهم کردهاند که نیز نوعی از آیین خرمی باید باشد.
با این همه در پارهیی از مآخذ نیز نوشتهاند که مازیار پس از خلع طاعت «همان زنار زرتشتی برمیان بست و بامسلمانان جور و استخفاف کرد.» (تاریخ طبرستان ج ۱ ص ۲۰۹) بنظر میآید که همین رجعت بآیین پیشین است که در بعضی منابع بعنوان کفر و ارتداد مازیار تعبیر شده است.(ابن فقیه ص ۳۰۹)
میتوان احتمال داد که در میان یاران و کسان مازیار پیروان هر یک ازین فرقه ها وجود داشتهاند. بعید هم نیست که مازیار برای وصول به مقصود خویش،مثل همه جاه طلبان و کامجویان تاریخ،باقتضای وقت هر بچند گاه آیین تازهیی پذیرفته است. در هر حال آنچه از تاریخ قیام و زندگی او بر میآید کم و بیش این گمان را تایید میکند که مازیار فقط برای احیاء دین کهن قیام نکرده است. نهضت او با آنکه از رنگ دینی و قومی خالی نیست یک شورش مملکت طلب بوده است. او برای مستقل کردن حکومت خویش،بر خلیفه بغداد شوریده است و در راه تامین آرزوی خود از تمام عوامل دینی و قومی و سیاسی که در دسترس داشته است استفاده کرده است. مطالعه و تحقیق در تاریخ نهضت او این دعوی را تایید میکند. ازین رو درین یادداشتها از اشاره بآن حوادث هرچند مختصر باشد،نمیتوان خودداری کرد.
دشمنی عبدالله طاهر، که افشین آتش آنرا دامن میزد غرور و جاهطلبی مازیار را تحریک کرد و او را بقیام و عصیان برضد خلیفه واداشت. مازیار در سال ۲۲۴ هجری آشکارا برخلیفه بغداد شورید.مردم طبرستان را مجبور کرد که با او بیعت کنند کشاورزان را امر کرد بر خداوندان مسلمان خویش بشورند و اموال آنانرا بغارت برند.وقتی بر اوضاع مسلط گشت همه مسلمانان را از کار برکنار کرد. یاران و گماشتگان خود را از مجوسان و گبران برگزید و فرمود مسجدها را ویران کنند و آثار اسلام را محو نمایند. سرخاستان عامل او در ساری درین کار بیش از همه جد و حرارت بخرج داد. وی بفرمان مازیار بیست هزار کس از مردم ساری و آمل را در هرمز آباد که بر نیمه راه ساری و آمل واقع بود کوچ داد و در آنجا حبس کرد(ابن اثیر ج ۶ ص ۱۶۸) اینها کسانی بودند که با شورش و خروج مازیار مخالفت میورزیدند. حبس و بند آنها کار شورش را آسان کرد. از آن پس باروی شهرهای ساری و آمل و تمیشه را ویران نمودند. سرخاستان عدهیی از بزرگ زادگان و متنفذان را که متهم بمخالفت بودند باین بهانه که با عربان همدست و همداستانند، بعنوان اشخاص خطرناک و مظنون، تسلیم کشاورزان کرد که بفرمان او آنها را هلاک کردند.
درین نهضت روح دینی چندان پدیدار نیست رواج قتل و حبس و غارت و تخریب و خونریزی از وجود هرج و مرج حکایت میکند. مازیار و کارگزارانش درین ماجراها بیش از هر چیز به جمع مال پرداختند. مینویسند که او با عجله بجمع خراج پرداخت یک سال را در دوماه بزور و فشار از مردم ستاند.(ابن اثیر ،همانجا) کار ظلم و بیداد و استخفاف درین میان بنهایت رسید «در همه ممالک کسی را نگذاشت که بمعیشت و عمارت ضیاع خود مشغول شوند الا همه از برای او بقلعه ها و قصرها و خندقها زدن و کار گل کردن گرفتار بودند.»(تاریخ طبرستان ج۱ ص ۲۱۱)
در چنین نهضتی که بیشتر بیک هرج و مرج شباهت داشت خشم و کینه نفرین مردم طبیعی و اجتناب ناپذیر بود. در نامه شکایت آمیزی که مسلمانان طبرستان در باب خروج مازیار بخلیفه نوشتهاند و در تاریخ طبری درج شده است میتوان نگرانی و نارضایتی قربانیان یک هرج و مرج را آشکارا دید.
آیا مازیار نقشههای بزرگتر و خیالهای عالیتری داشت که برای تحقق آنها با چنین عجله و شتابی بغارت اموال مردم میپرداخت؟ بعید بنظر میرسد. گویا او جز جمع اموال و تحصیل استقلال مقصود دیگری نداشت. از این رو مالهایی را که بزور و بیداد از مردم غارت کرده بود برای تحصیل استقلال فدا میکرد. مینویسند که چون او را دستگیر کردند و به سامرا بردند از معتصم درخواست که از وی مال بسیاری بپذیرد و از کشتنش در گذرد(مروج الذهب ج۲ ص ۳۵۴) اما معتصم قبول نکرد.
باری، شکایتها و تظلمها معتصم را واداشت که بسرکوبی مازیار فرمان دهد و عبدالله طاهر بقلع و قمع او میان بست.
عبدالله عموی خود حسن بن حسین را باسپاه خراسان بدفع او فرستاد و معتصم نیز محمد بن ابراهیم بن مصعب را باعدهیی از درگاه خلافت گسیل کرد.
افشین که با عبدالله طاهر دشمنی و رقابت داشت، چنانکه پیشتر نیز گفته شد، بمازیار نامه نوشت و پیام داد که در برابر عبدالله طاهر بایستد و بیاری و هواداری وی امیدوار باشد. در واقع اندیشه افشین
آن بود که مازیار چندان در مقابل عبدالله طاهر مقاومت کند که خلیفه درین مورد نیز مثل فتنه خرمیه مجبور شود او را بدفع مازیار گسیل دارد و حکومت خراسان و ماوراءالنهر را نیز بدو عطا نماید.
شکست – اما عبدالله توانست خیلی زود خود این مهم را از پیش ببرد و عصیان مازیار را مثل نقشه افشین، نقش برآب کند. مازیار برادری داشت، نامش کوهیار، که نسبت بمازیار رشک میبرد و با او کینه میورزید. وقتی سپاهیان خراسان بسرکردگی حسن بن حسین عموی عبدالله طاهر بحدود طبرستان رسیدند،کوهیار با حسن مکاتبه کرد و پیام داد که حاضر است مازیار را بآنها تسلیم کند.
وی به حسن نامه نوشت و پیام داد که در موضعی کمین کند. آنگاه مازیار را گفت که «بزنهار خواستن نزد تو میآید و در فلان موضع است، و جایی دیگر را نام برد، میخواهد با تو سخن بگوید» مازیار برنشست و بجایی که کوهیار موضع حسن را گفته بود، بدیدار او شتافت. کوهیار حسن را آگاه کرد و او با کسان خود سر راه بر مازیار بگرفت،مازیار خواست بگریزد،کوهیار نگذاشت و اصحاب حسن در او افتادند، او را دستگیر کردند و بیهیچ عهدی و جنگی اسیر نمودند(فتوح البلدان بلاذری ص ۳۳۵) و به سامرا نزد خلیفه بردند.
کشف توطئه – نوشتهاند که وقتی مازیار را بسامرا نزد خلیفه میبردند در میان راه او را مست کردند و او در آن بیخودی از ارتباط خود با افشین سخن گفت و اسرار را فاش کرد. گویند عبدالله بفرمود تا مازیار را از صندوقی که در آن وی را باز داشته بودند برآوردند «و بمجلس خود خواند و خروارهای خربزه پیش او نهاد و بااو بگفت که امیرالمومنین پادشاه رحیم است من شفیع شوم تا از جریمه تو بگذرد. مازیار گفت انشاءالله عذر تو خواسته شود، عبدالله را عجب آمد که او در مقام کشتن است بچه طمع عذر من میخواهد. بفرمود تا خوان کشیدند و شراب آوردند و کاسههای گران بدو پیمود تا مست و لایعقل
شد، عبدالله از او پرسید که امروز بلفظ شما رفت که عذر تو بخواهم اگر مرا به کیفیت آن مستظهر گردانی نشاط افزونتر خواهد گشت مازیار گفت روزی چند دیگر ترا معلوم گردد. عبدالله به تفتیش آن الحاح نمود و سوگند داد مازیار سرپوش از سرخود برداشت و گفت من و افشین خیدربن کاوس بایکدیگر از دیر باز عهد کردیم که دولت عرب بستانیم و بخاندان کسری نقل کنیم. پریروز در فلان محل قاصد افشین رسید و پیغام رسانید که در فلان روز معتصم را با فرزندان بمهمانی بخانه خود میبرم و هلاک میکنم. عبدالله او را شراب بیشتر دادتا مست و لایعقل شد بفرمود تا او را بهمان موضع بردند که بود و احوال او را در حال نزد معتصم خلیفه بنوشت…»(تاریخ طبرستان ورویان مرعشی ص ۱۵۶ چاپ پطرزبورغ) ظاهر آنست که درین روایت نام عبدالله طاهر بجای حسن بن حسین باشد در صحت این روایت جای تردید هست اما شک نیست که گرفتاری مازیار بهانهیی برای فرو گرفتن و برانداختن افشین نیز بدست کسان عبدالله طاهر گرفتار آمد. نهضت او فرو نشست و خیالهای افشین نقش برآب گردید.
جاه و حشمت افشین در بغداد مخالفان او را خیره کرده بود. مقام و منزلتی که نزد خلیفه بدست آورده بود رشک و حسادت در درباریان خلافت را تحریک میکرد. بی اعتنایی او نسبت ببعضی از نزدیکان دربار خلیفه و کوششهایی که برای کسب قدرت و استقلال میکرد،مخالفانش را بدشمنی آشکار برضد او بر میانگیخت.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 216 تا 221

اسپهبد خورشید

بدین گونه بیشتر این شورشها رنگ ضد دینی داشت. در طبرستان به سال 141 یک بار سپهبد خورشید حکم کرد که همه اعراب را و حتی همه ایرانیانی را که به دین اعراب در آمده اند، بکشند. شورش سختی بر ضد عرب روی داد که عربان آن را با خشونت و قساوت فرو نشاندند. اسپهبد خورشید نیز که خود را مغلوب میدید زهر از نگین انگشتری برمکید و درگذشت. این همه قساوت و خشونتی که اعراب در دفع شورشها نشان میدادند ایرانیان را از ادامه پیکار باز نمیداشت.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم، انتشارات سخن 1378 تهران، برگ 157

در طی این دو قرن (منظور پس از حمله اعراب مسلمان به ایران است) چه گذشت؟ دورنمایی از تاریخ و حوادث این دو قرن را اکنون میتوان ترسیم کرد. نخست طوفانی سهمگین و خروشان برآمد که دولت ساسانی را زیر و زبر کرد. شهرها تسخیر شد و مالها به تاراج رفت. چندی بعد حجاج در عراق و قتیبه در خراسان و دیگر عربان در همه جا کشتارها و بیدادهای سخت براندند. دیری بر نیامد که مغلوبان، پیکار عظیمی را با فاتحان آغاز نهادند. بومسلم و مقنع در خراسان و جاویدان و بابک در آذربایجان و سپهبد خورشید و مازیار در طبرستان به کوشش برخاستند زیرا که برای رهایی از خواریها و کوچک شماریهای عربان، مردم ایران جز رستاخیز چاره ای نمیدیدند. در طی این رستاخیز پهلوان مغلوب قد برافراشت و پشت فاتح مغرور را به خاک رسانید. تفوق ایرانیان بر عربان آشکار گشت و حکومت و سیادت عرب رفته رفته چون رویای شب نیمه تابستان دود و باد گردید.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم، انتشارات سخن 1378 تهران، برگ 323

مقنع

مورخین اسلامی و مولفین مسلمان، از «مقنع» عموماً به زشتی نام برده اند، این امر-با توجه به ماهیت الحادی و ضد اسلامی قیام مقنع البته قابل توجیه میباشد.
آنچه مسلم است، اینست که: «مقنع» انسانی انقلابی و متفکری وطن پرست بوده که برای رهائی میهن و ملت خود از اسارت خلفای عرب، علیه دین و دولت اسلامی مبارزه کرد.
قیام «مقنع» از بزرگترین قیامهای روستائی در قرن دوم هجری بود که از نظر اقتصادی-اجتماعی، تحت تاثیر افکار و عقاید «مزدک» قرار داشت و بقول «ابوریحان بیرونی»: مقنع ادعای خدائی میکرد و بر اتباعش حکم کرد که پیروی از کلیه قوانین و احکام «مزدک» بر آنها فرض و واجب است. آنچه را که «مزدک» تشریع کرده بود، او هم امضاء کرد. (ترجمه آثار الباقیه ص 273).
صاحب «تاریخ بخارا» ضمن شرح بلندی از قیام «مقنع» مینویسد: پیشه او «گازرگری-رختشوئی» بود و پس از آن، به علم آموختن پرداخت و از هر دانش بهره برد، به غایت زیرک بود و کتاب بسیار از علوم پیشینیان خوانده بود… و وی دعوی نبوت کرد و مدتی بر این بود… و «ابوجعفر دوانقی» او را کس فرستاد و از «مرو» به بغداد برد و در زندان کرد… سالها از بعد آن، چون خلاصی یافت به «مرو» باز آمد و مردم را گرد کرد و گفت: دانید من کیستم؟ مردمان گفتند تو هاشم بن حکیمی، گفت غلط گفته اید، من خدای شمایم و خدای همه عالم. مردمان گفتند: دیگران دعوی پیغمبری کردند تو دعوی خدایی میکنی؟ گفت ایشان نفسانی بودند و من روحانی ام که اندر ایشان بودم، و مرا این قدرت هست که خود را به هر صورت که خواهم بنمایم… و نامه ها نوشت به هر ولایتی و به داعیان خویش داد، و اندرنامه چنین نوشت: بمن گروید و بدانید که پادشاهی مراست و کردگاری مراست و جز من خدائی دیگر نیست… و هنوز به «مرو» بود و داعیان بهر جای بیرون کرد و بسیار خلق را از راه بیرون برد… و اکثریت اهالی دهات پیرو «مقنع» گردیدند و از اسلام روی گردانیدند… و مسلمانان اندر کار ایشان عاجز شدند و نفیر به بغداد رسید و خلیفه «مهدی» بود اندر آن روزگار، تنگدل شد و بسیار لشکرها فرستاد به حرب وی، و به آخر خود آمد به نیشابور بدفع آن فتنه… می ترسید و بیم آن بود که اسلام خراب شود و دین «مقنع» همه جهان بگیرد» (تاریخ بخارا، ابوبکر محمدبن جعفر الزشخی. برگ 77-93).
نخستین شورش پیروان «مقنع» در «بخارا» واقع شد که شب هنگام در روستای «نومجکت» به مسجد ریختند و موذن و 15 نفر نمازخوان را کشتند (تاریخ بخارا، برگ 8).
مورخین ضمن اشاره به بی توجهی «مقنع» و پیروان او به عقاید مذهبی و مبارزه آنها با دین اسلام، پاکی، امانت و راستگویی آنها را شدیدا تاکید میکنند.
«ابن طقطقی» مینویسد: مقنع ادعای خدایی میکرد… و قابل به تناسخ بود… و گروه بسیاری از مردم گمراه پیرو او شدند… اما مهدی (خلیفه عباسی) لشکری بسوی او فرستاد، «مقنع» به قلعه ای در نزدیکی های مقر خود پناهنده شد و سپاه «مهدی» همچنان او را محاصره کرده بودند، تا آنکه مقنع و یارانش به ستوه آمده… مقنع نیز آتشی افروخته، آنچه چارپا و متاع و لباس در قلعه بود سوزانید و سپس زنان و فرزندان و یاران خویش را گردآورد و از ایشان خواست که خود را در آتش اندازند… و برای اینکه جثه او و خانواده اش بدست دشمن نیفتد، همگی خویشتن را در آتش افکندند… چون جملگی سوختند، درهای قلعه گشوده شد و سپاه «مهدی» داخل شد، قلعه را خالی و ویران یافتند (تاریخ فخری، برگ 244-245). مورخین تعداد لشکریان خلیفه در حمله به «مقنع» را پانصد و هفتاد هزار (570.000) نوشته اند (تاریخ بخارا، برگ 84). قیام «مقنع» مدت 14 سال دوام یافت و در علت موفقیت و پایایی این قیام، بطور کلی میتوان موارد زیر را ذکر کرد:
1.برخورداری از یک وطن پرستی مترقی، در ایجاد یک حکومت ملی و غیر عربی.
2.داشتن یک جهان بینی غیر مذهبی (بطور اعم) که در طی آن ایجاد «بهشت موعود» را در این جهان، تبلیغ میکرد.
3.برخورداری از یک سیاست اقتصادی – اجتماعی توده ای مبتنی بر اصل مساوات و اشتراک «مزدکی».
«مقنع» برای جلب توده ها، به اختراع «ماه نخشَب» پرداخت که نشانه ذوق و نبوغ «مقنع» و نماینده وسعت مطالعات علمی این مرد انقلابی داشت. او در «نخشب» (از شهرهای خراسان) چاهی کند که هر شب «ماه»ی از آنجا طلوع میکرد و مردم به چشم «اعجاز» به آن مینگریستند. معجزه «ماه نخشب» شبیه به معجزه «حضرت محمد» درمورد «شق القمر» (شکافتن ماه) بود… بعدها، در ته چاه، کاسه بزرگی پر از جیوه یافتند که علت اصلی انعکاس اشعه ماه بود. قرن سوم هجری نیز در سرتاسر قلمرو خلافت عباسی، مالکیت های بزرگ فئودالی و اسارت هرچه بیشتر روستاییان و خرده مالکان، گسترش یافت.
توسعه اقتصادی و آغاز روابط بازرگانی با کشورهای اروپایی، و ایجاد شهرهای عمده پیشه وری و تجارتی، باعث تقویت ور شد هرچه بیشتر داد و ستد و موجب ظهور سازمان های پیشه وری گردید، اما چنانکه میدانیم، تمرکز و انحصار فئودالی سلطان و بزرگان حکومتی، با منافع و حیات اقتصادی قشرهای نوپا (پیشه وران) ناسازگار بود.
از یک طرف تسلط سلطان و درباریان بر منابع آبیاری و کشت و زراعت، خرده مالکان (دهقانان) صاحب زمین را مجبور میکرد تا برای ادامه فعالیت های کشاورزی خود و به خاطر فرار از مالیاتهای سنگین، اراضی و املاک خود را به نام خلیفه و یا یکی از درباریان ثبت نمایند. مثلا «مقدسی» مینویسد: که در دوره او، در «مرو» کمی ی آب وجود داشت، و علت آن، وجود املاک سلطانی بوده که بر سر راه آب قرار داشت و بقیه اراضی از لحاظ آب در مضیقه قرار میگرفتند – و بدین ترتیب به آسانی جزو املاک سلطانی در می آمدند (احسن النقاسیم فی المعرفه الاقالیم، برگ 299).
روستاییان و خرده مالکان مجبور میشدند زمین ها و اراضی خود را به قیمتی نازل بفروشند و به شهرها و نواحی بازرگانی کوچ نمایند. فرار و مهاجرت دهقانان و خرده مالکان به شهرها، سازمانها و انجمن های پیشه وری را بیش از پیش تقویت میکرد.
از طرف دیگر تفکیک نشدن کامل صنعت از اقتصاد روستایی، قدرت و نفوذ اشراف و فئودالها در شهرها و فقدان اختیارات محلی در ملایات، سرنوشت صنعتگران و صاحبان حرفه و فن را تعیین میکرد و پیشه وران و صنعت گران شهری قادر نبودند از زیر سلطه و قیمومیت اشراف و اربابان صاحب زمین، بیرون بروند.
در قرن سوم هجری، برده داری نیز در کنار اشکال مختلف بهره کشی های فئودالی وجود داشت. البته، این شیوه بهره کشی شکل جنبی و ثانوی داشت و شیوه مسلط، همان شیوه بهره کشی فئودالی بود.
تجارت برده در این عصر رواج داشته، بطوری که از بین کارکنان دولت ماموری به نام «قیم الرقیق» بر اعمال برده فروشان نظارت میکرد.
«ابن فضلان» در کتاب خود از خرید و فروض برده ها در اراضی و املاک سخن میگوید (سفرنامه، برگ 63) و «ابولحسن صابی» نیز از وجود 20 هزار غلام سرایی و 10 هزار خادم و 11 هزار خدمتگزار و 4 هزار زن برده در زمان المکتفی (خلیفه عباسی) یاد میکند (رسوم دارالخاافه برگ 19). «هندوشاه» نیز تاکید میکند: در مجلسی که هزار خواجه (ارباب) حاضر بودند، هر یک از خواجگان هزار غلام زنگی داشت (تجارب السلف، برگ 189).
در بغداد بازار مخصوص برای خرید و فروش بردگان وجود داشت و در بعضی از ولایات بازار برده فروشان را «معرض» (نمایشگاه) میگفتند. شهرهای سمرقند و «مناخ» (قاهره) از پایگاههای عمده تدارک و صدور برده بود.
فروشندگان و سوداگران برده، بعضی از این بردگان و غلامان را –پیش از اینکه برای فروش به بازار ببرند- خود، با شکنجه های سخت و طاقت فرسا «اخته» میکردند و برده هایی که تاب و تحمل این شکنجه ها را می آوردند و زنده میماندند، برای فروشندگان سودمندتر بودند، به طوریکه «هندوشاه» مینویسد: «در سرای مقدر (خلیفه عباسی) 11 هزار خادم خصی (اخته) بودند، از روم و سودان و … »
از بردگان معمولا در امر زراعت و جنگ و ساختمان مساجد و کاخ ها و حفر شبکه های آبیاری استفاده میشد. در اراضی و شوره زارهای دولتی، بردگان را در دسته های 500 تا 5 هزار نفری تقسیم میکردند و آنها را به کارهای سخت وا میداشتند.
بردگانی را که در کشت زارهای بیگاری میکردند «قُن» مینامیدند. این بردگان وابسته به همان زمین بودند به طوریکه اگر آن زمین به مالک دیگر میرسید و یا به «اقطاع» داده میشد و یا در کشورستانی به دست دیگری می افتاد، آن برده نیز با همان زمین به ملک مالک جدید داخل میشد. این بردگان هرگز آزاد نمیشدند و مالک، حق آزاد کردن و فروختن آنها را نداشت و تنها میتوانست با زمین خود به دیگری واگذار کند، این بردگان و فرزندانشان تا زنده بودند با آن زمین به این و آن، منتقل میشدند (تاریخ خاندان طاهری، سعید نفیسی، برگ 366).
در این شرایط اقتصادی-اجتماعی، نبرد شدید روستاییان برای تصاحب آب و زمین و مبارزه زحمتکشان بر علیه استثمار و بهره کشی های ظالمانه، توازن و آرامش قلمرو حکومت عباسی را شدیدا تهدید میکرد.
حلاج، دکتر علی میرفطروس، چاپ پانزدهم، برگهای 58 تا 64

پیغمبر نقابدار – اما در بلاد ماوراءالنهر مهمترین حادثه یی که بکین خواهی ابومسلم پدید آمد واقعه ظهور «مقنع» بود. در واقع چند سال پس از واقعه استادسیس در خراسان، ماوراءالنهر شاهد قیام و شورش مقنع گردید. این جهانجوی نقابدار مرو دعویهای تازه و شگفت انگیز داشت. با اینهمه از ورای گرد و غبار افسانه هایی که زندگی او را فرو گرفته است نمی توان سیمای واقعی او را طرح کرد. آنچه مورخان و نویسندگان ملل کتب ملل و نحل درباره او نوشته اند قطعا از تعصب و غرض خالی نیست. می نویسند که او «مردی بود از اهل روستای مرو از دیهی که آن را کازه خوانند و نام او هاشم بن حکیم بود و وی در اول گازرگری کردی و بعد از آن بعلم آموختن مشغول شدی و از هر جنسی علم حاصل کرد و مشعبدی و علم نیز نجات و طلسمات بیاموخت شعبده نیک دانستی و دعوی نبوت نیز کرد. و بغایت زیرک بود و کتابهای بسیار از علم پیشینیان خوانده بود و در جادوی بغایت استاد شده بود» (تاریخ بخارا چاپ تهران ص 77) این مهارت بی نظیر او را در علوم حیل و نیز نجات همه مورخان ستوده اند. ماه نخشب که معجزه او خوانده شده است نمونه یی از مهارت او بشمار می رود. و در باب باب آن گفته اند که «به زمین نخشب از بلاد ماوراءالنهر چاهی بود. مقنع بسحر جسمی ساخت بر شکل ماهی چنانکه دیدند که آن جسم از چاه برآمد و اندکی ارتفاع یافت و باز بچاه فرو رفت.» (تجارب السلف ص 121) این ماه نخشب، را شاعران ایران و عرب مکرر در سخنان خویش یاد کرده اند اما کیفیت آن اکنون درست معلوم نیست نوشته اند که چون مقنع این ماه را از چاه برآورد مردم را گمان افتاد که این کار را بجادویی کرده است. اما این جادویی، در واقع عبارت از تمهید و استعمال بعضی قوانین ریاضی بود. آورده اند، که بعدها از ته آن چاه که بنخشب بود کاسه بزرگی پر از زیبق بیرون آوردند. (آثار البلاد القزوینی، بنقل از ادوارد براون: تاریخ ادبی ایران ج-1) باری، این هاشم بن حکیم چنانکه در تاریخها آورده اند، در روزگار ابومسلم از جمله یاران و سرهنگان او بود. عبث نیست که چون دعوت خویش آشکار کرد خاطره این سردار سیاه جامگان خراسان در عقاید و آراء او چنان آشکارا انعکاس یافت. وی ابومسلم را از پیغمبر برتر شمرد و حتی او را بدرجه خدایی رسانید. نیز گویند که او دعوی داشت روح ابومسلم نقل، بوی کرده است و او خداست. (تبصرة العوام ص 179) درباره سبب شهرت او به «مقنع» آورده اند که همواره نقابی از زر و یا پرند سبز بر روی داشت تا روی او کس نتواند دید. یارانش را گمان بود که این «مقنعه» را بر روی فروهشته است تا شعشعه طلعت او دیدگان خلق را خیره نسازد اما دشمنانش می گفتند که این نقاب را بدان روی از آن دارد که تا زشتی و بدرویی خویش را فرو پوشاند و گفته اند که او مردی یک چشم و کژ زبان و بد روی و کوتاه قد بود و موی سر نداشت. مطابق قول ابوریحان وی «دعوی خدایی کرد و گفت برای آن بجسم درآمدم تا دیده شود زیرا که از این پیش کس نتوانسته بود مرا به بیند. پس، از جیحون بگذشت و بحوالی کش و نسف در آمد. با خاقان نوشت و خواند آغاز نهاد و او را بآیین خویش دعوت نمود. سپید جامگان و ترکان بر وی فراز آمدند و برایشان زن و خواسته مردم مباح گردانید و هرکه را با وی مخالفت ورزید بکشت و هرچه مزدک آیین نهاده بود وی امضاء کرد و لشکریان مهدی خلیفه را بشکست و چهارده سال تمام استیلا داشت» (آثارالباقیه ص 211 – و این مدت که در تاریخ بخارا هم آمده است از مبالغه خالی نیست درین باب رجوع شود به تحقیقات آقای دکتر غلامحسین صدیقی در رساله اجتهادی ایشان es mouvements Religieux Iranian P.179) درین مدت بسیاری از مردم سغد و بخارا و نخشب و کش آیین او را پذیرفتند و بر ضد خلیفه علم عصیان برافراشتند. نوشته اند که یاران او، چون بمیدان جنگ میرفتند، در هنگام هول و فزع از او، چون خدایی یاری می طلبیدند و فریاد می کشیدند که «ای هاشم ما را دریاب!» (ابن اثیر، ج 5، ص 52 طبع مصر) این سپید جامگان مقنع کاروانها را می زدند، شهرها و دهات را غارت می کردند، ویرانی ها و تباهی های بسیار وارد می آوردند. زنان و فرزندان مردم را باسارت می بردند، مسجدها را ویران می نمودند و مؤذنان و نمازگزاران را طعمه شمشیر خویش می کردند. (تاریخ بخارا ص 82 چاپ تهران) نوشته اند که چون در آغاز کار خبر مقنع بخراسان فاش شد. حمید بن قحطبه که امیر خراسان بود، فرمود که او را بند کنند. او بگریخت از دیه خویش، و پنهان می بود. چندانکه او را معلوم شد که بولایت ماوراءالنهر خلقی عظیم بدین وی گرد آمده اند و دین وی آشکارا کردند قصد کرد از جیحون بگذرد امیر خراسان فرموده بود تا بر لب جیحون نگهبانان او را نگاه دارند و پیوسته صد سوار بر لب جیحون بر می آمدند و فرو می آمدند تا اگر بگذرد او را بگیرند وی با سی و شش تن بر لب جیحون آمد و عمد ساخت و بگذشت و بولایت کش رفت و ان ولایت او را مسلم شد خلق بر وی رغبت کردند و بر کوه سام (مارکوارت در Wehrot und Arang 92 می گوید قلعه یی بود بنام سنام که وی در آن می زیست) حصاری بود بغایت استوار و اندر وی آب روان و درختان و کشاورزان. و حصاری دیگر از این استئارتر آنرا فرمود تا عمارت کردند و مال بسیار و نعمت بیشمار آنجا جمع کرد و نگاهبانان نشاند و سفید جامگان بسیار شدند، (تاریخ بخارا ص 80) باری کار مقنع و سپید جامگان وی اندک اندک چندان قدرت گرفت که پادشاه بخارا نیز، نامش ببنیات بن طغشاده، مسلمانی بگذاشت و بآیین وی گرایید. تا دست سپید جامگان دراز گشت و غلبه کردند و خلیفه سخت ستوه شد. (ایضا ص10) آخر عربان از دلاوری و بی
اکی این سپید جامگان بستوه آمدند. مقنع و یاران او سالها در برابر سرداران عرب، که خلیفه بجنگ ایشان می فرستاد در ایستادند.
داستان این جنگها را در تاریخها می توان خواند. بغداد سخت در کار اینها فرو مانده بود و بسا که خلیفه از بیم و بیداد این قوم بگریه در می آمد. (تاریخ بلعمی ص 733 طبع هند) آخر کار خلیفه سپاه عظیم، بماوراءالنهر بفرستاد و مقنع را این سپاه خلیفه شهر بند کردند. سرانجام چون مقنع، بر هلاک خود یقیم کرد خویشتن به تنور افکند تا از هم متلاشی شود و پیکر او بدست دشمنان نیفتد. اما فاتحان چون بقلعه او دست یافتند او را در تنور جستند و سرش را بریدند و نزد مهدی خلیفه که در آن ایام در حلب بود فرستادند.
درباره فرجام کار او، یکی از دهقانان داستانی شگفت انگیز گفته است که در تاریخ بخارا از قول او بدینگونه نقل کرده اند که گفت «جده من از جمله خاتونان بوده است که مقنع از بهر خویش گرفته بود و در حصار می داشت وی می گفت روزی مقنع زنان را بنشاند بطعام و شراب بر عادت خویش، و اندر شراب زهر کرد و هر زنی را یک قدح خاص فرمود و گفت چون من قدح خویش بخورم شما باید که جمله قدح خویش بخورید. پس همه خوردند و من نخوردم و در گریبان خود ریختم و وی ندانست. همه زنان بیافتادند و بمردند و من نیز خویشتن در میان ایشان انداختم و خویشتن را مرده ساختم و وی از حال من ندانست پس مقنع برخاست و نگاه کرد و همه زنان را مرده دید نزدیک غلام خود رفت و شمشیر بزد و سر وی برداشت و فرموده بود تا سه روز بار تنور تفتانیده بودند بنزدیک آن تنور برفت و جامه بیرون کرد و خویشتن را در تنور انداخت و دودی برآمد من بنزدیک آن تنور رفتم از او هیچ اثری ندیدم و هیچکس در حصار زنده نبود و سبب خود را سوختن وی آن بود که پیوسته گفتی که چون بندگان بندگان من عاصی شوند من بآسمان روم و از آنجا فرشتگان آرم و ایشان را قهر کنم وی خود را از آن جهت سوخت تا خلق گویند که او به آسمان رفت تا فرشتگان آرد و ما را از آسمان نصرت دهد و دین او در جهان بماند پس آن زن در حصار بگشاد…» (تاریخ بخارا ص 87-88)
ظاهر این روایت البته از رنگ افسانه خالی نیست اما این نکته را همه مورخان آورده اند، که او پیش از آنکه عربان بر قلعه وی دست بیابند خود را هلاک کرد. و بدینگونه بود که روزگار خدای نخشب یا پیغمبر نقابدار خراسان بپایان رسید. (تامس مور (Th. Moore) شاعر انگلیسی (متوفی در 1852) داستان این پیغمبر نقابدار را در حکایت «لاله رخ» آورده است) و ماه نخشب که یک چند در آسمان ماوراءالنهر پرتو افشاند، هر چند طلوع آن چندان به درازا نکشید لیکن روزگاری کوتاه مایه امید کسانی شد که جور و بیداد و تحقیر تازیان آنها را بعصیان و طغیان رهنمون گشته بود. این سپید جامگان، پس از مرگ مقنع نیز مدتها در ماوراءالنهر بر آیین او بودند. نویسنده کتاب حدودالعالم و بیرونی و مقدسی و مؤلف تاریخ بخارا، بوجود آنها در ماوراءالنهر اشاره کرده اند. (رک Frye ترجمه تاریخ بخارا ص 147) عوفی نیز در اوایل قرن هفتم هجری می گوید «و امروز در زمین ماوراءالنهر از متابعان او جمعی هستند که دهقنت و کشاورزی می کنند و ایشان را سپید جامگان خوانند و کیش و اعتقاد خود پنهان دارند و هیچکس را بر آن اطلاع نیافتاده است، که حقیقت روش آنان چیست؟» (جوامع الحکایات، نسخه خطی کتابخانه مجلس) این سخن عوفی هنوز هم درست است، و در واقع از آنچه در کتابها درباره این سپید جامگان آمده است حقیقت و روش آیین آنان را نمی توان دریافت. و از همین روست که نویسندگان کتب مقالات نیز در باب عقاید آنان اتفاق ندارند. بعضی آنها را از خرمیان دانسته اند و بعضی از زنادقه. برخی آنها را بشیعه بسته اند و برخی بمزدکیان نسبت داده اند. (ر.ک تبصره ص 179 مقدسی ص 323 شهرستانی ص 115 چاپ لندن) در سخنانی نیز که بآنها نسبت کرده اند از همه ادیان و عقاید چیزی هست. درباره جامه سپید، که زی و شعار این طایفه بوده است گمان غالب آن است که آنرا بر غم عباسیان که «سیاه جامگان» بوده اند، می پوشیده اند. اما این جامه سپید نزد برخی فرقه ها زی و لباس روحانیون بوده است و مانویان نیز جامه سپید می داشته اند. (Pelliot, Les traditions manicheennes P. 202) شک نیست که در این روزگار مانویان در سغد و ماوراءالنهر بسیار بوده اند. (الفهرست ص 337) بنابراین، شاید این جامه سپید، در میان پیروان مقنع از آن سبب متداول بوده است که آیین او از آیین مانی صبغه یی داشته است و یا دست کم شاید، بتوان گمان برد که مقنع نیز، برای پیشرفت مقاصدی که داشته است، سازش و تألیف بین پاره ای عقاید مانویان را که در ماوراءالنهر بسیار بوده اند با عقاید مجوسان و خرمدینان وجهه همت داشته است. و بنابراین، بی سبب نیست که اهل مقالات او را و یارانش را بهمه این ادیان منسوب و متهم داشته اند. (برای اخبار مقنع گذشته از آنچه نقل شد، ر.ک احوال و اشعار رودکی بقلم آقای سعید نفیسی ج 1 ص 293 و مقاله آقای دکتر ذبیح الله صفا مجله مهر سال چهارم و پنجم – و برای تحقیقات اروپایی رجوع شود به تعلیقات آقای فرای Frye بر ترجمه انگلیسی تاریخ بخارا ص 143)
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 147 تا 152

حمزة بن آذرک

چنانکه وقتی حمزة بن آذرک بر ضد این ناروایی ها که می رفت، برخاست و گفت، «مگذارید که این ظالمان بر ضعفا جور کنند» در خراسان و سیستان و کرمان بسیاری از ستمدیدگان دعوت وی او را با شور و علاقه اجابت کردند. درباره این حمزه و و جنگهای او آنچه در کتابها آمده است پریشان و شگفت انگیز و درهم است.
دلاوریهای او که سالها بیم و وحشت در دل خلیفه افکنده بود، گویا منشأ داستان «امیر حمزه» شده باشد. نوشته اند که او از نسل زوبن طهماسب بوده است. (تاریخ سیستان ص 156) بسیاری از کسانی نیز که با او بودند، ایرانیان بودند. نکته جالب توجه آنستکه در قیام این خوارج، ایرانیانی که از دستگاه خلافت ناراضی بودند، با عربان همداستان میشدند و هرگز ملاحظه برتری های نژادی در میان نبود. خاصه که بیشتر خوارج لازم نمی دانستند خلیفه مسلمانان از عرب و قریش باشد و همین امر موجب انتشار مبادی و تعالیم آنها در میان ایرانیان بود. (خوارج که در عهد بنی امیه خطری بزرگ بودند، در دوره عباسیان چندان جنب و جوش نداشتند و فتنه آنها نیز دوام نمی یافت. در باب مذهب و اصل و منشاء آنها بین اهل تحقیق خلاف هست در هر حال در امر خلافت آراء خاصی شبیه بنوعی جمهوری طلبی داشته اند و از حیث صلابت در عقیده شبیه بفرقه پیوری تین بوده اند. برای اطلاعات بیشتری در باب آنها ر.ک: عمر ابوالنصر: الخوارج فی الاسلام طبع بیروت 1949 – نیز رجوع شود بقسمت اول کتاب:Welhausen: Die Religiosplitischen oppositionpartein 1901 و همچنین بقاله «خوارج» در Shotet Encyclopedia of IsIslam P 246 که در آن از مأخذ تازه تر هم نام رفته است)
درباره آغاز کار حمزه چیز روشنی در تاریخها نیست. مینویسند که او در دوره حکومت علی بن عیسی بر خراسان، در سیستان برخاست. گفته اند که «یکی از عمال آنجا بی ادبی ها کرد حمزه عالم بود و بر او امر معروف کرد، آن عامل خواست که او را تباه کند، آخر عامل کشته شد» (تاریخ سیستان ص 156) فرمانروایی علی بن عیسی در خراسان با ظلم و قساوت بسیار توأم بود. از این رو در هر گوشه بر ضد او شورش و آشوبی برخاست اما خوارج چون قیام بر حکومت جائر را واجب می دانستند در مخالفت خویش بیش از سایر فرقه ها تعصب نشان میدادند.
داستان جنگهای حمزه در کتابها بتفصیل آمده است. مینویسند که وقتی عامل خلیفه از بیم او از سیستان گریخت حمزه «مردمان سواد سیستانرا همه بخواند و بگفت یک درم خراج و مال بیش بسلطان مدهید چون شما را نگاه نتواند داشت. و من از شما هیچ نخواهم و نستانم که من بر یکجای نخواهم نشست.» (همانجا ص 158) عمال خلیفه با آنکه بارها در برابر وی بزانو درآمددند هرگز از تعقیب وی نمی آسودند. جنگهای بسیار رخ داد و بسیاری شهرها چندین بار دست بدست گشت. درینگونه حوادث، هر دوطرف خشونت و قساوت بسیار نشان میدادند. خوارج در شهرها و قریه ها بر هیچکس ابقا نمیکردند و حتی کودکان دبستان را نیز را از دم تیغ میگذراندند و دولتیان نیز از آنها انتقام سخت میکشیدند. گاه کودکان را با معلم در مسجدها محصور میکردند و مسجد بر سر ایشان فرود میآوردند. (تاریخ بیهق، ص 45) در بعضی جاها نیز خانه ها را آتش میزدند، و مردی را بر دو درخت که بهم میآوردند می بستند و سپس آن دو درخت می گشودند، تا پاره از آن بر هر درختی بماند… (کامل، ج 5 ص 102 چاپ مصر) خلیفه و یارانش را، بلکه هرکس را نیز که راضی بحکم خلیفه بود کشتنی می دانستند. (مقالات اشعری ج 1 ص 165، طبع مصر) و از اینرو کسانیکه فرمانروایی جابرانه علی بن عیسی و فرزندان او در خراسان ناراضی بودند، به یاری حمزه برخاستند. وقتی کار خوارج در خراسان بالا گرفت علی بن عیسی در این کار فرو ماند. ناچار نامه یی بهارون نوشت و وی را «آگاه کرد که مردی از خوارج سیستان برخاسته است و بخراسان و کرمان تاختن ها همی کند و همه عمال این سه ناحیت را بکشت و دخل برخاست و یکدرم و یک حبه از خراسان و سیستان و کرمان بدست نمی آید» (تاریخ سیستان ص 160)
قیان خوارج در خراسان چنان مایه بیم و نگرانی خلیفه شد که برای فرو نشاندن آن بتن خویش روانه آندیار گشت در ری علی بن عیسی که مورد سخط واقع شده بود با تقدیم هدایا و تحف او را راضی نمود و امارت خراسان را برای خود حفظ کرد. اما چندی بعد معزول شد در حالی که کار از کار گذشته بود. جور و بیداد علی بن عیسی خرانسانرا چنان برآشفته بود که بآسانی آرام و سکون نمیپذیرفت. این موج طوفان خیز خشم و سرکشی که در خراسان و سیستان و کرمان می جوشید بغداد را بسختی تهدید میکرد و خلیفه خود مایه این همه نارضاییها را که بیداد عاملان بود میدانست و نمی خواست چاره درستی بجوید. در نامه هایی که از گرگان بعنوان امان نامه و اتمام حجت برای حمزه فرستاد میتوان این نکته را بخوبی دریافت. جوابی نیز که حمزه بوعد و وعیدهای خلیفه خلیفه داد نشان میدهد که خشم و نارضایی مردم از عمال خلیفه تا چه اندازه موجب اینگونه طغیانها وسرکشی ها بوده است و مخصوصا از آن بخوبی برمی آید که این خشم و نارضایی ها برای فرقه هایی نظیر خوارج تا چه اندازه نقطه اتکاء مناسبی بوده است. در این نامه حمزه بخلیفه چنین مینویسد که «آنچه از جنگ من با کارگزارانت بگوش تو رسیده است نه از آن است که من در ملک تو سر منازعه دارم یا رغبتی بدنیا در دلم باشد که بدینوسیله بخواهم بدان دسترس یابم و درین کار برتری و نام و آوازه نیز نمیجویم. حتی با آنکه بد سیرتی عمال تو در رفتار با کسانی که تحت حکم و ولایتشان هستند، بر همه آشکار است و آنچه آنها از ریختن خونها و ربودن مالها و تبهکاریها و نارواییها پیش گرفته اند معلوم همگان است من بسرکشی، بر آنها پیشی نجسته ام و گمان میکنم آنچه از حال خراسان و سیستان و فارس و کرمان بتو رسیده است مرا از سخن درین باب بی نیاز میکند» (تاریخ سیستان ص 166) در این زمان آتش خشم و نفرت چنان بالا گرفته بود که فرونشاندن آن آسان بنظر نمی رسید با مرگ خلیفه همچنان خراسان در چنگال آشوب و ناامنی رنج میبرد و هر روز برای اظهار نارضایی خویش بهانه تازه یی می یافت. حتی رافع بن لیث را که عرب بود چون بر ضد دربار خلیفه در سمرقند سر بشورش برآورد مردم یاری کردند و داستان قیام او در تاریخ معروف است.
این خشم و نومیدی که در دوره هارون بر اثر بیرحمی و عیاشی و تجمل پرستی او فزونی میگرفت سرانجام ایرانیانرا بچاره جوییهای تازه برانگیخت. گویی هنگامیکه بغداد در ظلمت و سکوت «شبهای عربستان» مست رؤیاهای شیرین و غرورانگیز خویش بود در خراسان و سیستان و طبرستان و آذربایجان سپیده دمیده بود.
در پشت باروهای سر به فلک کشیده دارالخلافه ماجراهای «هزار و یک شب» رخ می داد، امیران و وزیران بدستبوس «بوزینگان امیرالمؤمنین» مفتخر می شدند، توانگران و بزرگان بخدمت و طاعت بندگان خلیفه مباهات میکردند. شاعران و مسخرگان و متملقان و دروغ گویان بازار گرمی داشتند. طلاهایی که از اطراف و اکناف کشور بعنوان خراج و هدایا مثل سیل ببغداد می آمد مانند باران بر مطربان و شاعران و خنیاگران و دلقکان و عیاران شهر فرو میریخت. برین خوان یغمائیکه که جور و استبداد خلفا در بغداد گسترده بود ترک و تازی و دهقان شریک بودند. در کنار گرسنه چشمان عرب آزمندان عجم جای داشتند، هر که در بغداد بود و با درگاه خلیفه نسبت و ارتباطی داشت ازین تاراج و چپاول بهره یی میبرد.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 174 تا 177

استادسیس

هنوز یاد نهضت کوتاه، اما هولناک و خونین سنباد در خاطر ایرانیان گرم و زنده بود که استادسیس خروج کرد. البته قیام استادسیس با خونخواهی ابومسلم ارتباط نداشت و ظاهرا مثل قیام بهافرید برای تجدید و اصلاح آیین زرتشت بود.
قیام وی بسال 150 هجری در خراسان رخ داد و در اندک مدتی چنانکه طبری و ابن اثیر و دیگران نوشته اند سیصد هزار مرد بیاری وی برخاستند. مینویسند «که او نیای مامون و پدر مراجل بود که مادر مامونست و پسرش غالب، خال مامون همان کسی است که بهمدستی وی فضل بن سهل ذوالریاستین را کشت (کامل ابن اثیر، حوادث سنه 150) از زندگانی او نیز پیش از سال 150 که خروج اوست چیزی معلوم نیست فقط از بعضی سخنان مورخان چنین برمی آید که وی در خراسان امارت داشته است و ظاهرا از کارگزاران و فرمانروایان محتشم و با نفوذ آنسامان بشمار میرفته است. حتی وقتی نیز بگفته یعقوبی، از اینکه مهدی را بولیعهدی خلیفه منصور بشناسد سر فرو پیچیده است.
از روایات بر میآید که قبل از حادثه خروج نیز در میان مردم خراسان که روزی در فرمان ابومسلم بوده اند، نفوذ وی بسیار بوده است و در اندک مدتی میتوانسته است سپاه بسیاری را بر ضد خلفا تجهیز نماید.
داستان جنگهای او را، بیشتر مورخان از طبری گرفته اند. وی در طی حوادث سال 150 در این باب چنین مینویسد: «از وقایع این سال، خروج استادسیس با مردم هرات و بادغیس و سیستان و شهرهای دیگر خراسان بود. گویند با وی نزدیک سیصد هزار مرد جنگجو بود و چون بر مردم خراسان دست یافتند بسوی مرورود رفتند. اجثم مرورودی با مردم مرورود برآنان بیرون آمد. با وی جنگی سخت کردند. اجثم کشته شد و بسیاری از مردم مرورود هلاک شدند. عده یی از سرداران نیز هزیمت گشتند. منصور که بدین هنگام در برذان مقیم بود خازم بن خزیمه را نزد مهدی (که ولایت خراسان داشت) فرستاد. مهدی وی را بجنگ استادسیس نامزد کرد و سرداران باوی همراه نبود. گویند معاویه بن عبدالل وزیر مهدی کار خازم را خوارمایه میگرفت و در آن هنگام که مهدی به نیشابور بود معاویه به خازم و دیگر سران نامه ها میفرستاد و امر و نهی میکرد خازم از لشکرگاه بنیشابور نزد مهدی رفت و خلوتی خواست تا سخن گوید. ابوعبدالله نزد مهدی بود گفت از وی باک نیست سخنی داری بازنمای خازم خاموش ماند و سخن نگفت تا ابوعبدالله برخاست و برفت. چون خلوت دست داد از کار معاویه بن عبدالل بدو شکایت برد و… اعلام کرد که وی بحرب استادسیس نخواهد رفت جز آنگاه که کار را یکسره بوی واگذاردند و در گشودن لوای سردارانش ماذون دارند و آنان را بفرمانبرداری وی فرمان نویسد. مهدی پذیرفت. خازم بلشکرگاه بازآد و برای خویش کار کردن گرفت. لوای هرکه خواست بگشود و از آن هرکه خواست بربرست. از سپاهیان هرکه گریخته باز آورد و بریاران خود در افزود اما آنان را در پس پشت سپاه جای داد و بواسطه بیم و وحشتی که از هزیمت در دلشان راه یافته بود، در پیش سپاه ننهاد. پس ساز جنگ کرد و خندقها بکند. هیثم بن شعبه بن ظهیر را برمیمنه و نهار بن حصین سغدی را بر میسره گماشت. بکار بن مسلم عقیلی را بر مقدمه و اترارخدای را که از پادشاه زادگان خراسان بود بر ساقه بداشت. لوای وی بازبرقان و علم با غلامی از آن وی بسام نام بود پس با آنان خدعه آغاز کرد و از جایی بجایی و از خندقی به خندقی میرفت. آنگاه بموضعی رسید و آنجا فرود آمد و برگرد سپاه خود خندقی کند، هرچه وی را دربایست بود با همه یاران خود اندرون خندق برد. خندق را چهار دروازه نهاد و بر هر کدام از آنها چهار هزار کس از یاران برگزیده خویش بداشت و بکار را که صاحب مقدمه بود دو هزار تن افزون داد تا جملگی هجده هزار کس شدند، گروه دیگر که یاران استادسیس بودند با کلندها و بیلها و زنبه ها پیش آمدند تا خندق را بینبارند و بدان اندر آیند بدروازه یی که بکاربر آن گماشته بود روی آوردند و آنجا در حمله چنان بسختی پای فشردند که یاران بکار را چاره جز گریز نماند. بکار چون این بدید خود را فرود افکند و بردروازه خندق بایستاد و یاران را ندا داد که ای فرومایگان میخواهید اینان را از دروازه یی که بمن سپرده اند بر مسلمانان چیره گردند. اندازه پنجاه کس از پیوندان وی که آنجا با وی بودند فرود آمدند و از آن دروازه دفاع کردند تا قوم را از آنسوی براندند.
پس مردی سکزی که از یاران استادسیس بود او را حریش میگفتند و صاحب تدبیر آنان بشمار میرفت بسوی دروازه یی که خازم بر آن بود روی آورد خازم چون آن بدید کس پیش هیثم بن شعبه که در میمنه بود فرستاد و پیام داد که تو از دروازه خویش بیرون آی و راه دیگری جز آنکه ترا بدروازه بکار رساند در پیش گیر. ایان سرگرم جنگ و پیشروی هستند چون برآمدی و از دیدگاه آنان دور گشتی آنگاه از پس پشتشان درآی و در آن روزها سپاه وی خود رسیدن ابی عون و عمرو بن سلم بن قتیبه را از طخارستان چشم میداشتند. خازم نزد بکار نیز کس فرستاد که چون رایات هیثم را به بینید که از پس پشت شما برآمد بانگ تکبیر برآوردید و گویید اینک سپاه طخارستان فرا رسید. یاران هیثم چنین کردند و خازم بر حریش سکزی درآمد و شمشیر در یکدیگر نهادند.
درین هنگام رایات هیثم و یارانش را دیدند. در میان خود بانگ برآوردند که اینک مردم طخارستان فراز آمدند. چون یاران حریش را تنها بدیدند، یاران خازم بسختی بر آنها بتاختند مردان هیثم نیز با نیزه و پیکان به پیشبازشان شتافتند و نهار بن حصین و یارانش از سوی میسره و بکار بن مسلم با سپاه خود از جایگاه خویش برآنان درافتادند و آنان را هزیمت کردند. پس شمشیر در آنها نهادند و بسیاری از آنان بردست مسلمانان کشته شدند. نزدیک هفتاد هزار کس از آنان درین معرکه تباه شد و چهارده هزار تن اسیر گردید. استادسیس با عده اندکی از یاران بکوهی پناه برد. آنگاه آن چهارده هزار اسیر را نزد خازم بردند بفرمود تا آنان را گردن بزدند و خود از آنجا بر اثر استادسیس برفت تا بدان کوه که وی بدان پناه گرفته بود برسید. خازم استادسیس و اصحاب وی را حصار داد. تا وقتی که بحکم ابی عون رضا دادند و فرود آمدند. چون بحکم ابی عون خرسند گشتند وی به فرمود تا استادسیس را با فرزندانش بند کنند و دیگران را آزاد نمایند. آنان سی هزار کس بودند و خازم این، از حکم ابی عون مجری کرد و هر مردی را از آنان دو جامه در بر پوشید و نامه یی بسوی مهدی نوشت که خدایش نصرت داد و دشمنش تباه کرد. مهدی نیز این خبر را بامیر مومنان منصور نوشت اما محمد بن عمر چنین یاد کره است که بیرون آمدن استادسیس در سال 150 بود و در سال 151 بود که گریخت» (طبری ج 6 ص 288 طبع مصر). همین روایت را که طبری در باب خدعه و نیرنگ خازم آورده است، پس از وی کسانی ماند ابن اثیر (کامل ج 5 ص 29 طبع مصر) و ابن خلدون (کتاب العبر، ج 3 ص 198 طبع بولاق) نیز بی کم و کاست نقل کرده اند.
با اینهمه فرجام کار وی درست روشن نیست. از این عبارت طبری که میگوید: «خازم بمهدی نامه نوشت که خدایش پیروزی داد و دشمنش را هلاک گردانید» چنین بر میآید که پس از گرفتاری وی را کشته باشند اما مورخانی که روایت را از طبری گرفته اند، مانند خود او از کشته شدنش بتصریح چنین نگفته اند. گویا او را با فرزندان به بغداد فرستادند و در آنجا هلاک کردند.
روایات و اخبار پراکندهیی که در دیگر کتابهای تازی و فارسی آمده است بر آنچه از طبری و ابن اثیر نقل گردید چیز تازه یی نمی افزاید. آنچه قطعی بنظر میرسد آنستکه نهضت استادسیس نیز مانند قیام سنباد جنبه دینی و سیاسی هر دو داشت. اینکه نوشته اند وی مدعی نبوت بود و یارانش آشکارا کفر و فسق میورزیدند نشان میدهد که در ظهور وی نیز عامل دین قوی ترین محرک بوده است. بعضی از محققان خواسته اند او را یکی از موعودهایی که در سنن زرتشتی ظهور آنان را انتظار میبردند بشمارند (رک: دائره المعارف اسلام ج 3 ص 1073) میگویند که او خود چنین دعویی داشته است و مردم نیز بدین نظر گرد او رفته اند. در این نکته جای تردید است. در واقع وی در سرزمین سیستان، سرزمینی که ظهور موعودهای مزدیستان همه از آنجا خواهد بود یاران و هواخواهان بسیار داشت. در آنجا نیز مانند همه جا دعوت وی را با شور و شوق پاسخ دادند. همان سالی که وی در خراسان قیام کرد، در بست نیز ظاهرا بیاری وی مردی برخاست… نام وی محمد بن شداد و آرویه المجوسی با گروهی بزرگ بدو پیوستند و چون قوی شد قصد سیستان کرد (تاریخ سیستان، ص 143-142)» بعلاوه، وی تقریباً در پایان هزاره یی که از ظهور پارت ها میگذشت قیام کرده بود، با این همه بعید بنظر میآید که ایرانیان آنزمان با وجود اوصاف و شروطی که روایات و سنن زرتشتی درباره «موعود» دارند وی را بمثابه موعودی بجای «هوشیدر» و «هوشیدرماه» و «سوشیان» تلقی کرده باشند.
شورش در همه جا – اما در هر حال نفرت و کینه یی که ایرانیان نسبت بعرب داشتند آنان را در هرجائیکه رنگ شورش و عصیان بر ضد خلفا داشت وارد میکرد. نهضت استادسیس در میان سیل خون فرونشست اما مقارن همین ایام نیز مردم طالقان و دماوند شوریدند. خلیفه سرداری را با نام عمرو بن علاء برای سرکوبی شان گسیل کرد. او شورشیان را سرکوبی کرد. شهرهای آنها را گشود. عده بسیاری از مردم دیلم درین ماجرا باسارت رفتند. قبل از این تاریخ و بعد از آن نیز بارها مردم طبرستان دربرابر فجایع و مظالم تازیان قیام کردند. درین نهضت ها نه فقط نژاد عرب مردود بود بلکه دین مسلمانی نیز مورد خشم و کینه بود. یک مورخ متکلم مسلمان میگوید: «ایرانیان بر اثر وسعت کشور و تسلط بر همه اقوام و ملل از حیث عظمن و قدرت، بمنزلتی بودند که خود را آزادگان و دیگران را بندگان میخواندند، وقتی که دولتشان بدست عربان سپری گشت چون عرب را پست ترین مردم میشمردند کار برایشان سخت گشت و درد و اندوه آنها دوچندان که میبایست گردید از این رو بارها سر بر آوردند که مگر با جنگ و ستیز خویشتن را از چنگ اسلام رهایی بخشند.» (ابن حزم: الفصل، جزء ثانی ص 91 چاپ مصر)
بدینگونه بیشتر این شورش ها رنگ ضد دینی داشت. در طبرستان بسال 141 یکبار سپهبد خورشید حکم کرد که همه اعراب و حتی همه ایرانیانی را که بدین اعراب درآمده اند بکشند. شورش سختی بر ضد عرب روی داد که عربان آنرا با خشونت و قساوت فرو نشاندند. اسپهبد خورشید نیز که خود را مغلوب میدید زهر از نگین انگشتری برمکید و درگذشت. این همه قساوت و خشونتی که اعراب در دفع شورشها نشان میدادند ایرانیان را از ادامه پیکار باز نمیداشت. زجر و قتل و زندان و تبعید فقط اراده آنها را قویتر و عزمشان را راسخ تر میکرد. حتی خروج و قیامی که ترکان و تازیان بر ضد دستگاه خلاف میکردند مورد تشویق و حمایت ایرانیان قرار میگرفت. وقتی یوسف ابن ابراهیم معروف به برم که از موالی ثقیف بود در بخارا قیام کرد در میان مردم خراسان یاران و همراهان بسیار یافت و سغد و فرغانه را نیز دچار شورش و آشوب نمود.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 129 تا 135

استاسیس . [ اُ ] (اِخ ) استادسیس . یکی از مخالفین سلطه ٔ عرب در ایران . استاسیس بسال 150 هَ . ق . در خراسان بنام ابومسلم قیام کرد و درمدتی اندک چنانکه طبری و ابن اثیر روایت کرده اند، سیصد هزار مرد بدو گرد آمدند. از نسب استاسیس در منابع موجوده چیزی بدست نمی آید، اما ابن اثیر در کامل التواریخ می نویسد: «گفته اند که او جد مادری مأمون و پدر مراجل مادر مأمون است و پسرش غالب خال مأمون همان است که مأمون بهمدستی وی فضل بن سهل ذوالریاستین را کشت ». (کامل ج 6 ص 219). مراجل مادر مأمون را مورخان از بادغیس دانسته اند که استاسیس نیز گویا از آنجا برخاسته است . اما در صورتی که بتصریح ابن اثیر ولادت مأمون در نیمه ٔ ربیعالاول سنه ٔ 170 هَ . ق . یعنی بیست سال پس از قیام استاسیس اتفاق افتاده مشکل است بتوان به صحت این خبر اعتماد کرد. شاید این نسبت را بعدها جعل کرده اند تا نسب مأمون را از طرف مادر به بزرگان و روحانیان ایرانی بپیوندند. از زندگی او نیز قبل از سال 150 که آغاز خروج اوست چیزی معلوم نیست فقط از فحوای قول سیوطی در تاریخ الخلفاء (چ مصر ص 174) چنین برمی آید که وی در خراسان امارت داشته و ظاهراً از حکم داران و فرمانروایان محتشم و بانفوذ آن سامان بشمار میرفته است ، حتی وقتی بنا بقول یعقوبی از اینکه مهدی را به ولیعهدی خلیفه منصور بشناسد سر فروپیچیده است . از این دو نکته برمی آید که قبل از حادثه ٔ خروج نیز در میان مردم خراسان که روزی در فرمان بومسلم بوده اند، نفوذ وی بقدری بوده است که در اندک مدتی میتوانسته است صدها هزار سپاه را بمخالفت خلفا تجهیز کند.
ماجرای جنگهای او را بیشتر مورخین ، از طبری گرفته اند. وی در طی حوادث سال 150 مینویسد: دیگر از وقایع این سال خروج استادسیس با مردم هرات و بادغیس وسیستان و شهرهای دیگر خراسان بود. گویند با وی نزدیک سیصد هزار مرد جنگجو بود و چون بر مردم خراسان دست یافتند بسوی مرورود رفتند، اجثم مروروذی با مردم مروروذ بر آنان بیرون آمد و با وی جنگی سخت کردند. اجثم کشته شد و بسیاری از مردم مروروذ هلاک شدند و عده ای از سرداران نیز که معاذبن جبل و جبرئیل بن یحیی و حمادبن عمر و ابوالنجم سیستانی و داودبن کراز از جمله ٔآنان بودند هزیمت شدند. منصور که بدین هنگام در برذان مقیم بود خازم بن خزیمه را نزد مهدی فرستاد. مهدی وی را به جنگ استادسیس نامزد کرد و سردارانی با وی همراه کرد. گویند معاویةبن عبداﷲ وزیر مهدی کار خازم را خوارمایه میگرفت و در آن هنگام که مهدی به نیشابور بود معاویه بخازم و دیگر سران نامه ها می فرستاد و امر و نهی میکرد. خازم از لشکرگاه به نیشابور نزد مهدی رفت و خلوتی خواست تا سخن گوید، ابوعبداﷲ نزد مهدی بود، گفت از وی باک نیست ، سخنی که داری بازنمای . خازم خاموش ماند و سخن نگفت . چون ابوعبداﷲ برخاست و برفت و خلوت دست داد از کار معاویةبن عبداﷲ بدو شکایت برد و اعلام کرد که وی بحرب استادسیس نخواهد رفت جز آنگاه که کار را یکسره به وی واگذارند و در گشودن لوای سردارانش مأذون دارند و آنانرا بشنوائی و فرمانبرداری وی فرمان نویسند. مهدی پذیرفت . خازم به لشکرگاه بازآمد و به رأی خود کار کردن گرفت . لوای هرکه خواست بگشود و ازآن هرکه خواست بربست . از سپاهیان هرکه گریخته بود بازآورد و بر یاران خود بیفزود لیکن آنانرا در پشت سپاه جای داد و بواسطه ٔ بیم و وحشتی که ازهزیمت در دلشان راه یافته بود در پیش سپاه ننهاد. پس ساز جنگ کرد و خندقها بکند. هیثم بن شعبةبن ظهیر رابر میمنه و نهاربن حصین سعدی را بر میسره گماشت و بکاربن مسلم عقیلی را بر مقدمه و ترارخدای را که از پادشاه زادگان عجمی خراسان بود بر ساقه بداشت . لوای وی با زبرقان و علم با غلامی از آن وی بسام نام بود.
پس با آنان خدعه آغاز کرد و از جائی بجائی و از خندقی به خندقی میرفت، آنگاه بموضعی رسید و از آنجا فرودآمد و بر گرد سپاه خود خندقی کند و هرچه وی را دربایست بود با همه ٔ یاران خود اندرون خندق برد و خندق را چهار دروازه نهاد و بر هر یک از آنها چهار هزار کس ازیاران برگزیده ٔ خویش بداشت و بکار را که صاحب مقدمه بود دو هزار تن افزون داد تا جملگی هجده هزار کس شدند. گروه دیگر که یاران استادسیس بودند با کلندها و بیلها و زنبه ها پیش آمدند تا خندق را بینبارند و بدان درآیند. پس بدروازه ای که بکار بر آن گماشته بود روی آوردند و آنجا چنان در حمله بسختی پای فشردند که یاران را ندا داد که ای فرومایگان میخواهید که اینان از دروازه ای که بمن سپرده اند بر مسلمانان چیره گردند. اندازه ٔ پنجاه کس از پیوندان وی که آنجا با وی بودند فرودآمدند و از آن دروازه دفاع کردند تا قوم را از آن سوی براندند پس مردی سگزی که از یاران استادسیس بود و او را حریش می گفتند و صاحب تدبیر آنان بشمار میرفت بسوی دروازه ای که خازم بر آن بود روی آورد. خازم چون آن بدید کس پیش هیثم بن شعبة که در میمنه بود فرستاد و پیام داد که تو از دروازه ٔ خویش بیرون آی وراه دیگری جز آنکه ترا به دروازه ٔ بکار رساند در پیش گیر اینان سرگرم جنگ و پیشروی هستند چون برآمدی و از دیدگاه آنان دور گشتی آنگاه از پس پشتشان درآی.
در آن روزها سپاه وی خود رسیدن ابی عون و عمروبن سلم بن قتیبه را از طخارستان می بیوسیدند. خازم نزد بکار نیز کس فرستاد که چون رایات هیثم را بینید که از پس پشت شما برآمد بانگ تکبیر برآورید و گوئید سپاه طخارستان فرارسیده . یاران هیثم چنین کردند و خازم بر حریش سگزی درآمد و شمشیر در یکدیگر نهادند. در این هنگام رایت هیثم و یارانش را بدیدند در میان خود بانگ برآوردند که اینک مردم طخارستان فرازآمدند. چون یاران حریش را تنها بدیدند یاران خازم بسختی بر آنها بتاختند مردان هیثم با نیزه و پیکان بدیدارشان شتافتند و نهاربن حصین و یارانش از سوی میسره و بکاربن مسلم با سپاه خود از جایگاه خویش بر آنان درافتادند و آنان راهزیمت کردند. پس شمشیر در آنها نهادند و بسیاری از آنان بر دست مسلمانان کشته شدند.
نزدیک هفتاد هزار کس از آنها درین معرکه تباه شد و چهارده هزار تن اسیرگردید. استادسیس با عده ٔ اندکی از یاران به کوهی پناه برد. آنگاه آن چهارده هزار اسیر را نزد خازم بردند. بفرمود تا آنان را گردن زدند و از آنجا بر اثر استادسیس برفت تا بدان کوه که وی بدان پناه گرفته بود برسید. آنگاه خازم استادسیس و اصحاب وی را حصار داد تا وقتی که بحکم ابی فرعون آمدند و جز بدان راضی نشدند. خازم بپذیرفت . چون بر حکم ابی فرعون خرسند گشتند وی بفرمود تا استادسیس را با فرزندانش بند کنند و دیگران را آزاد نمایند. آنان سی هزار تن بودند و خازم این از حکم ابی فرعون اجرا کرد و هر مردی را از آنان دو جامه درپوشید و نامه ای بسوی مهدی نوشت که خدایش نصرت داد و دشمنش را تباه کرد و مهدی نیز این خبر را به امیر مؤمنان منصور نوشت .
اما محمدبن عمر چنین یادکرده که بیرون آمدن استادسیس و حریش در سال 150 بود. و استادسیس در سال 151 هَ . ق . بگریخت . (ج تاسع ص 278). همین روایت را که طبری در باب خدعه و نیرنگ خازم آورده پس از وی کسانی مانند ابن اثیر (تاریخ الکامل جزء سادس ص 219) و ابن خلدون (کتاب العبر ج 3 ص 198) و سیوطی (تاریخ الخلفاء ص 174) بی کم و کاست نقل کرده اند. با اینهمه فرجام کار وی درست روشن نیست . از این عبارت طبری که میگوید: «خازم بمهدی نامه نوشت که خدایش پیروزی داد و دشمنش را هلاک گردانید»، چنین برمی آید که پس از گرفتاری وی را کشته باشند، اما مورخانی که روایت را از طبری گرفته اند مانند خود او، درباره ٔ کشته شدن استادسیس بتصریح چیزی نگفته اند.
گویااو را با فرزندان به بغداد فرستادند و در آنجا هلاک کردند. حافظ ابرو در زبدةالتواریخ مینویسد: استادسیس پیش ابی فرعون آمد و ابی فرعون او را مقید ساخته پیش مهدی فرستاد و آن مردم را بگذاشتند و ابن خازم هر یکی را که بدان کوه رفته بودند دو جامه بداد و فتحنامه ای پیش مهدی فرستاد و مهدی فتحنامه را با سر استادسیس پیش منصور فرستاد. (زبدة التواریخ نسخه ٔ خطی مجلس ). از این قرار گویا خازم او را نزد مهدی فرستاده و مهدی بکشتن او فرمان داده باشد. روایات و اخبار پراکنده که در کتابهای تازی و فارسی دیده شد بر آنچه از طبری و ابن اثیر نقل گردید چیز تازه ای نمی افزاید. گویا تقدیر آن است که این سیمای باشکوه و پرمهابت در سایه روشن های دهلیز تاریخ همواره مبهم و اسرارآمیز اما درخشان و جالب باقی ماند. در پایان مقال این نکته ٔ مهم را ناچار باید درافزود که نهضت استادسیس فقط سیاسی نبود، جنبه ٔ دینی آن نیز کمتر اهمیت نداشت . اینکه نوشته اند دعوی نبوت داشته و یارانش کفر و فسق ظاهر کرده اند تعبیریست از خشم و تعصب مورخان مسلمان از جنبه ٔ دینی این نهضت . بعضی از خاورشناسان خواسته اند او را یکی از موعودهائی که در سنن زرتشتی ظهور آنان را انتظار میبرند بشمارند  ۞ درواقع وی در سرزمین سیستان ، سرزمینی که ظهور موعودهای مزدیسنان همه از آنجا خواهد بود، یاران و هواخواهان بسیار داشت و در آنجا نیز مانند همه جا دعوت وی رابا شور و شوق پاسخ دادند، همان سالی که وی در خراسان قیام کرد، در بست نیز ظاهراً بیاری وی مردی برخاست نام وی محمدبن شداد و آذرویه المجوسی با گروهی بزرگ بدو پیوستند و چون قوی شد قصد سیستان کرد. (تاریخ سیستان ص 143). بعلاوه وی تقریباً در پایان هزاره ای که از ظهور پارتها میگذشت قیام کرده بود، با اینهمه بعید به نظر می آید که ایرانیان آن زمان با وجود اوصاف و شروطی که روایات و سنن زرتشتی درباره ٔ «موعود» دارند وی را بمثابه ٔ موعودی بجای «هوشیدر» و «هوشیدر ماه » و «سوشیان » تلقی کرده باشند. (استادسیس به قلم عبدالحسین زرین کوب ، مجله ٔ پشوتن سال اول شماره ٔ 11).
مؤلف مجمل التواریخ آرد: درین وقت [زمان منصور خلیفه ] استادسیس از سجستان خروج کرد، و خراسان بشورید، و منصور باز مهدی را به خراسان فرستاد و مهدی حمیدبن قحطبه را از آن جا بفرستاد تا با استادسیس حربها کرد … بعد از دو سال حمیدبن قحطبه بر استادسیس ظفر یافت . (مجمل التواریخ والقصص ص 332).
مآخذ: یعقوبی صص 457 – 458، طبری ج 3 ص 354، 358، 773، مقدسی ، در کتاب البدء و التّاریخ جزء ششم ص 76، گردیزی در زین الاخبار(نسخه ٔ کمبریج ص 74 الف )، مجمل التواریخ و القصص چ بهار صص 328 – 332، ابن الاثیر در کامل التواریخ ج 6، ابن خلدون در کتاب العبر ج 3 ص 198، نهضت های دینی ایران در مائه ٔ دوم و سوم هجری تألیف صدیقی (بفرانسه ) چ پاریس سال 1938 صص 155 – 162.
لغتنامه دهخدا، استادسیس

ابومسلم

بامداد رستاخیز – خروج سیاهجامگان ابومسلم را می توان آغاز رستاخیز ایران شمرد. نهضت این سیاهجامگان از خشم و نفرت نسبت به مروانیان و عربان مایه می‏گرفت. اگر شور وطنی و احساسات قومی و ملی محرک این قوم نبود لامحاله نفرت از ستمکاران عرب در این نهضت و خروج، سببی قوی بشمار میآمد. و آل عباس، که از اواخر دوران بنی امیه آرزوی خلافت در سر میپروردند، از این حس بدبینی و کینه توزی که خراسانیان نسبت به عرب داشتند، استفاده کردند و آنها را برضد خلافت مروانیان برآغالیدند (عیون الاخبار، ج1 برگ 204). از همین راه بود که گویند ابراهیم امام وقتی ابومسلم را به خراسان جهت نشر دعوت خویش فرستاد بدو نوشت که در خراسان اگر بتوانی، هر کسی را که به تازی سخن میگوید بکش و از اعراب مضری کس بر جای مگذار (ابن ابی الحدید، ج1، برگ 309). از این سخن پیداست که محرک عمده این سیاهجامگان ابومسلم، دشمنی با ستمکاران عرب بوده است و ابراهیم امام و سایر آل عباس نیز از همین راه آنان را به یاری خویش واداشتهاند. اما اینکه درین نهضت داعیه مذهبی اثری قوی داشته باشد بنظر مشکل میآید. در هر حال، محقق است که ابومسلم و یاران او، از نصرت و تایید عباسیان، جز برانداختن مروان غرض دیگر نداشتهاند و مشکل بنظر میآید که اگر ابومسلم کشته نمیشد و سیاهجامگان فرصت مییافتند دولت و خلافت را بر بنی عباس باقی میگذاشتند.
هرچه هست هدف و غرض ابومسلم به درستی از تاریخها برنمیآید. و از این روی که در باب او بین نویسندگان اخبار اختلاف است. بعضی سعی کردهاند او را شیعه آل علی فرانمایند. بی اعتنایی او را نسبت به منصور نیز، که سر انجام موجب هلاکتش گشت، از همین رهگذر میدانند. اما آنچه از قراین برمیآید این پندار را به سختی رد میکند، رضایت و حتی اقدام او در قتل ابوسلمه خلال که به تشیع متهم بود، نیز تا اندازه زیادی احتمال شیعی بودنش را ضعیف میکند. آیا ابومسلم تمایلات زردشتی داشته است؟ در این باب جای اندیشه است. با آنکه در تبار و نژاد او اختلاف کردهاند، با آنکه او را بعضی کرد و بعضی عرب نوشتهاند، از خلال روایات خوب پیداست که ایرانی بوده است. نامش را بهزادان و نام پدرش را ونداد هرمز ضبط کردهاند. نسب نامهای که برایش نوشتهاند، او را از نژاد شیدوش پسر گودرز یا رهام پسر گودرز معرفی میکند. بعضی نیز او را فرزندان بزرگمهر بختگان شمردهاند. زندگی کودکی او در تاریکی پندارها و افسانهها او را خانهزاد عیسیبن معقل عجلی شمردهاند و شاید تصور شیعی بودنش نیز از همینجا سرچشمه گرفته باشد. در ابومسلم نامههای عهد صفوی، نسبت او را به اولاد علی رسانیدهاند و اینهمه قطعا مجعول و ساختگی است. نکته اینجاست که علاقه به ایران و آیین قدیم ایران، به طوری که از کردهها و گفتههای او برمیآید که هر نسبی و هر پنداری از اینگونه را سست و ضعیف جلوه میدهد. کوششی که او در برانداختن بهافرید و پیروان وی کرد به نظر میآید که برای مجوسان بیش از مسلمانان سودمند بوده است. همدردی شگفتانگیزی که در فاجعه پسر سنباد، در نیشابور به زیان عربان نشان داد از علاقه او به این گبران حکایت دارد شورشها و سرکشیهایی را نیز که کسانی چون سنباد و اسحاق ترک برای خونخواهی او برپاکردند بعضی گواه این دانستهاند که ابومسلم ظاهرا به آیین مجوس تمایل و پیوندی داشته است.
آشفتگی اوضاع – در هر حال شک نیست که ابومسلم ایرانی بوده است. شاید هم به آیین دیرین خویش علاقهای تمام میورزیده است. اما در سرزمین خویش همه جا با بیداد و آزار مروانیان روبرو بوده است. خراسان و عراق دیار نیاکان خود را میدیده است که از بیداد و جفای تازیان عرضه ویرانی و پریشانی گشته است. آشفتگی و شوریدگی روزگاری را که در آن مشتی فرومایه قدرت و شکوه خدایان یافته بودهاند به چشم خویش میدیده است و دریغ میخورده است. نومیدی و واماندگی مردم ایران را که هر روز بهبوی رهایی یا حادثهجویی همراه میشدهاند و به آرزوی خویش نمیرسیدهاند به دیده عبرت مینگریسته است و متاثر میشده است. حق آنست که تاریخ روزگار او از پریشانیها و سرگشتگیها و نیز از دروغها و تزویرها آکنده بود. دنیای او دنیایی بود که از آشوبها و دردها مشحون بود.
آرزوهای شریف مرده بود و آرا و عقاید همهجا رنگ تزویر و ریا داشت. دین بهانهای بود که زیان کسانی از پی سود خویش بجویند. آن سادگی و آزادگی، که اسلام هدیه آورده بود، در دولت مروانیان جای خود را به ستمکاری و جهانجویی داده بود. هر روز در عراق و خراسان و دیگر جایها، فرقهای تازه بوجود میآمد و دعوت تازهای آغاز میگشت. کیسانیها ظهور امام خود را که در کوه رضوی زندهاش میپنداشتند، انتظار میکشیدند. خارجیها با تیغ کشیده، نه همان عمال حکومت، که مال و جان مسلمانان را نیز همواره تهدید میکردند. و مرجثه به پاس حرمت خلفا، قفل سکون بر دهان مینهادند و به شیوه شکاکان از هر گونه داوری در باب کردار و رفتار ستمکاران تن میزدند. دولت بنیامیـه، به سبب غرضها و اختلافها که پدید آمده بود، روی به افول داشت. همه احزاب و همه فرقهها نیز که در این روزها پدید میآمدند و یا خود پدید آمده بودند، جز بدست آوردن خلافت اندیشهای نداشتند. خلافت مهمترین مسالهای بود که در آن روزگار همه جا زبانزد خاص و عام بود. شیعیان آن را حق فرزندان علی میدانستند و خوارج معتقد بودند که هر مسلمان پرهیزگار میتواند به خلافت بنشیند. از این مسلمانان پرهیزگار نیز هر روز عدهای در هر گوشه از کشور مسلمانی پدید میآمدند.
ابومسلم – در چنین روزگاری بود که ابومسلم فرصت نهضت یافت. این ابومسلم که بود؟ در باب او سخنها گونهگون آوردهاند. پیش از این نیز، در باب او اشارتی رفت. اینقدر هست که در باب اصل و تبار او مورخان اتفاق ندارند. زادگاه او را نیز اهل خبر هر یک به دگر گونه آوردهاند. بعضی مرو و بعضی اصفهان و بعضی هم، جایهای دیگر. به هر حال اعراب و عباسیان، ظاهرا در آن زمان وی را از موالی میشمردهاند. گفتهاند که در کوفه با خاندان عجلی ارتباط داشت و گویا در همانجا بود که با بعضی غلاة آشنا شد و از عقاید و دعاوی آنها آگهی یافت. درباره اوایل احوال او، در ابومسلم نامهها و تاریخها، چندان افسانه آوردهاند که حقیقت را در نمیتوان یافت. در هر حال بقولی یک چند در کودکی و جوانی حرفه زینسازان میآموخت و زین و ساز اسب میساخت. قولی دیگر هست که روستایی بود در خدمت خاندان عجلی به سر میبرد و بسا که با ستوران از دیهی به دیه دیگر میرفت. باری از آغاز زندگی او اطلاع بسیار در دست نیست. اینقدر معلوم است که در سال 124 هجری نقبای آلعباس که از خراسان به کوفه آمده بودند و آهنگ مکه داشتند او را در زندان دیدند. چون از زندان رهایی یافت، نزد ابراهیم امام، که از بنی عباس بود و در این هنگام آرزوی خلافت میداشت رفت. ابراهیم امام، چون او را بدید و بیازمود، پسندیدش و به خراسان فرستاد تا کار دعوت بنی عباس را، که از یک چند باز در آنجا آغاز شده بود، بر دست گیرد و ابومسلم نیز راه خراسان پیش گرفت. نوشتهاند که در این هنگام نوزده سال بیش نداشت.
مطابق روایات وقتی به خراسان میرفت، در نشابور به کاروانسرایی فرود آمد. پس به مهمی بیرون شد. در آن میان جمعی از اوباش نشابور، درازگوش او را دم بریدند. چون ابومسلم باز آمد، پرسید که این محل را نام چیست؟ گفتند بویاباد. ابومسلم گفت اگر این بویاباد را گند آباد نکنم بومسلم نباشم. بعدها چون به خراسان دست یافت همچنان کرد که گفته بود… نیز آوردهاند که در این سفر؛ بومسلم روزی بر در خانه یکی از دهقانان خراسان، فاذوسبان نام، رفت و پیام فرستاد که خداوند این خانه را بگویید پیادهای آمده است و از تو شمشیری با هزار دینار چشم میدارد. فاذوسبان چون این پیام بشنید با زن خود خویش که زنی هشیار و فرزانه بود، در این باب رای زد. زن گفت تا این مرد بجای قویدل نباشد چنین گستاخ تو را پیام ندهد. فاذوسبان او را شمشیری با هزار دینار بداد و بعدها چون ابومسلم بر خراسان دست یافت بجای آن دهقان نیکوییها کرد.
باری ابومسلم در خراسان نخست دست سلیمان بنکثیر و یارانش را که در امر دعوت رقیب و مدعی او بودند، کوتاه ساخت و سپس به نشر دعوت پرداخت. و این دعوت در خراسان پیشرفتی تمام داشت. بدرفتاریها و تبهکاریهای مروانیان، خراسان را بیش از هر جای دیگر برای دعوت عباسیان آماده کرده بودند. داعیانی که از مدتها پیش از جانب امام عباسیان به خراسان گسیل شده بودند و با هیات و جامه بازرگانان در هر شهر و قریهای میگشتند و مردم را به بیعت میخواندند. سختگیریهای امرا و سرداران عرب، که از جانب مروانیان، در خراسان فرمانروایی داشتند و داعیان بنیعباس را به سختی دنبال و شکنجه میکردند نیز فایدهای نمیبخشید. در اندک زمان از مرو و بخارا و سمرقند و کش و نخشب و جغانیان و ختلان و مرورود و طالقان تا هرات و پوشنک و سیستان، همه کسانی که از جور بیداد عاملان بنیامیه به ستوه آمده بودند دعوت فرستادگان بنیعباس را بجان پذیرفتار گشته بودند و در این میان بود که ابومسلم با آن روح گستاخ نستوه کینهجو به خراسان رسید و به نشر دعوت پرداخت.
انحطاط عرب – در خراسان کار او پیشرفت زیاد یافت. در مدتی کوتاه همه ناراضیان، همه زجردیدگان، همه فریبخوردگان، در زیر لوای او گرد آمدند. زیرا که رفتار عاملان عرب، همه را از حکومت مروانیان به ستوه آورده بود. گذشته از آن در میان عربان نیز ستیزه و دورویی به شدت درگرفته بود. در آن روزگاران، خراسان جزء بصره بود و والی آنجا بر این ولایت فرمان میراند. از اعرابی که هنگام فتح اسلام بدین سرزمین آمده بودند، هر طایفه در شهری و دیاری سکونت داشت و بین این طوایف، از مرده ریگ عهد جاهلی تعصب و اختلاف سختی باز مانده بود. چنانکه بنیتمیم که از طوایف مضری بودند و از آغاز فتوح ایران به خراسان آمده بودند، همواره با ازدیها که یمانی بودند و دیرتر آمده بودند در جنگ و ستیز بودند. مقارن این ایام این یمانیها و مضریها درهم افتاده بودند و خراسان در آتش نفاق و عناد آنها میسوخت.
هر یک از این دو قبیله، وقتی به حومت میرسید فقط افراد قبیله خود را مینواخت. مدتی که مهلتبن ابیصفره و فرزندانش در خراسان حکومت میکردند یمانیها در اوج قدرت بودند. چون قتیبةبن مسلم و نصربن سیار به حکومت رسیدند مضریها تفوق یافتند. و این اختلاف بین اعراب یمانی و مضری همواره فزونی مییافت و حکومت به هر کدام میرسید دیگری را خوار و زبون میخواست. در شام و عراق و دیگر جایها مقارن این اوقات عصبیت و اختلاف دیرین عربان تجدید گشته بود و خلفای دمشق نیز دستخوش این احزاب و اختلاف بودند. در خراسان نصربن سیار، که خود وضع ثابتی نیز نداشت با مخالفتهای شدید روبرو شد. وقتی، فتنه بنیتمیم را که به یاری حارثبن سریج برخاسته بودند، فرونشاند گرفتار فتنه کرمانی شد. و این اختلاف چندان بکشید که دیگر هیچ از عهده فرونشاندنش برنیامدند، و ابومسلم فرصت نگه داشت و در روزگاری که اعراب خراسان به هم درافتاده بودند و کس را پروای خلافت نبود کار خروج خویش را ساز کرد. هنگامی که حکومت اموی در خواب غفلت و غرور، مست رویاهای طلایی خویش بود و اعراب خراسان سرگرم ستیزهها و دشمنیهای قبیلهای خود بودند ابومسلم به دعوت برخاست. مقارن نهضت سیاهجامگان او، نصربن سیار سعی کرد اعراب مضری و یمانی را آشتی دهد و اختلاف آنها را از میان بردارد. اما وقت گذشته بود. تدبیر و ذکاوت ابومسلم مانع از آن گشت که بین اعراب توافق نظر حاصل آید و هنگامیکه عربان هنوز سرگرم جدال و نزاع بودند دعوت او به ثمر رسید.
ابومسلم نخست مردم خراسان را بی آنکه نام امام خاصی را ذکر کند، به یکی از بنیهاشم دعوت میکرد (ابن خلکان، ج1، برگ 104). اینگونه دعوت را در آن زمان دعوت به رضا میخواندند. مردم بیعت میکردند که با هر کس که از بنیهاشم همگان بر او اتفاق کردند همداستان باشند. در این مورد نکته جالبی به نظر میرسد. مینویستند در نسبنامه مجمولی که ابومسلم برای خود ساخته بود خویشتن را از خاندان عباسی و از خاندان سلیطبن عبدالله میخواند. یکی از گناهانی که منصور برای قتل ابومسلم بهانه خویش کرد همین نسبنامه بود. این نسبنامه را ابومسلم برای چه ساخته بود؟ شاید برای آنکه اگر فرصتی به دست آید راه رسیدن به خلافت برای او مسدود نباشد. آیا نمیتوان تصور کرد که سردار سیاهجامگان، در حالی که نسب خود را به سلیطبن عبدالله میرسانیده است با اینگونه دعوت نهانی، دعوت به رضا، برای پیشرفت کار خویش میکوشیده است؟ دور نیست که ابومسلم برای انتقام از عرب و احیای حکومت ایران، بهتر آن میدیده است که حکومت را به نام خلافت به دست آورد. به همین جهت بود که منصور، خلیفه زیرک و هوشیار عباسی، حتی قبل از آنکه به خلافت برسد، از این جاه طلبی ابومسلم نگران بود و همواره در هلاک او سعی مینمود.
باری، ابومسلم در خراسان، به اندک وقت توانست تمام ناراضیان را در زیر لوای خویش جمع آورد. نهضت ضد بنیامیه، که از مدتها پیش در خراسان ریشهای گرفته بود با همت او همهجا نشر یافت. نوشتهاند که در یک روز از شصت دیه، از دیههای حدود مرو، مردم به یاری او پیوستند و البته سعی و تدبیر و همت و جلادت او در نشر این دعوت تاثیر تمام داشت. مردم گروه گروه از هر سوی بدو، روی میآوردند. از روزی که در قریه سفیدنج، از قرای مرو، درفش سیاه خویش برافراشت تا هفت ماه بعد که همه ناراضیان بدو پیوستند، به تجهیز سپاه پرداخت. در این مدت مردم از همه شهرها و روستاهای خراسان به یاری او برخاستند و بدو پیوستند. وقتی یاران ابومسلم در خراسان بسیج کار خویش میکردند عرب جز به ستیزهها و عصبیتهای دیرین خویش نمیاندیشید. در زمستان سال 129 هجری وی دعوت خویش آشکار کرد و تمام دشمنان بنیامیه بدو پیوستند. حتی یمانیها نیز، خلاف مضریان را به یاری او برخاستند و لیکن بعدها پس از آنکه نهضت سیاهجامگان قوتی تمام گرفت آنها را به کناری نهادند. بیش از همه در این میان موالی به آن نهضت علاقه نشان دادند. در زمانی اندک، مردم از هرات و پوشنک و مرورود و طالقان و مرو و نشابور و سرخس و بلخ و چغانیان و طخارستان و ختلان و کش و نخشب به سپاه او پیوستند.
سیاهجامگان «و ابومسلم یاران خویش را بفرمود تا سیاه پوشیدند و نامه نوشت به شهرهای خراسان که جامه سیاه پوشید که ما سیاه پوشیدیم و نزدیک زایل شدن ملک بنیامیه است.و مردمان نسا و باورد و مروالروذ و طالقان همه جامه سیاه کردند به فرمان ابومسلم. مدائنی گوید که جامه از بهر آن سیاه پوشیدند که در عزای زیدبن علی بودند و پسرش یحیی، و خبر درست اندرین آنست که ینیامیه جامه سبز پوشیدندی و رایت سبز داشتندی و ابومسلم خواست که این رسم بگرداند. پس، به خانه اندر غلامی را بفرمود که از هر رنگی جامه بپوشید و عمامه بسر اندر بست. پس آخر سیاه پوشید و عمامه سیاه بسر بست. ابومسلم گفت هیچ رنگی بهیبتتر از سیاه نیست پس مردمان را فرمود که جامهها و علمها سیاه کردند» (تاریخ بلعمی، نسخه خطی). یاران ابومسلم با این زی و این جامه از هر سویی به گرد او فراز آمدند. و وی با این سیاهجامگان بود که مرو را از دست عربان بازگرفت. سپاه او همه جامه سیاه بر تن داشتند و چوبدستی سیاه بدست گرفته بودند که کافرکوب میگفتند و خرفسترگن مجوسان را، با نسبتی که در دفع گزند عربان داشت، به خاطر میآورد. این سیاهجامگان بعضی اسب داشتند و بعضی دیگر بر خر نشسته بودند و بر خران خویش بانگ میزدند و مروان خطاب میکردند (اخبارالطوال، برگ 307). آخر مروانابن محمد که خلیفه دمشق بود حمار لقب داشت.
بدینگونه ابومسلم، با سپاهی چنین، دلاور و گستاخ و دست از جان شسته، با پیروزی به مرو آمد و اعراب که خود سرگرم ستیزههای بیفرجام خویش بودند با او برنیامدند. از آنجا سپاه او اندک اندک به همهجا پراکنده گشت و مروانیان را در همهجا دنبال کرد. سیاهجامگان ابومسلم، سپس راه عراق را پیش گرفتند. سرانجام با وجود مقاومت مروانیان کوفه تسلیم شد و به خلافت بر ابوالعباس سفاح، که نخستین خلیفه عباسی بود سلام کرد.
واقعه زاب – مروان خلیفه، آخرین نیروی خود را جمع میآورد.در زاب واقع در سرزمین موصل، سیاهجامگان با مروانیان درافتادند. جنگی هولناک رخ داد. مروان گریخت و بسیاری از سپاهیانش هلاک شدند. نوشتهاند که در این جنگ صدهزار شمشیر زن در رکاب مروان بود. با اینهمه، در دفاع از جان و ملک خلیفه کوششی نمیکردند. پیداست که با چنین سپاه ار مروان چه کاری بر میآمد؟ فرار. اما در هنگام فرار نیز «موصلیان جسر بریدند تا مروان از آب نگذرد» (تجاربالسلف، برگ 91). معهذا، از آب گذشت و به دمشق و مصر رفت و آنجا کشته شد. باری واقعه زاب که منتهی به شکست مروان گشت حکومت بنیامیه را در مشرق پایان داد و بدینگونه آوردگاه کنار «زاب» در سال 132 هجری نه همان شاهد سقوط بنیامیه بود، که نیز در پایان یک قرن، پیروزی ایرانیان را بر عرب معاینه دید.
در این جنگ و دیگر جنگهایی که پیش از آن در عراق و شام روی داده بود، ابومسلم به تن خویش شرکت نکرد. چون لازم میدید که در این حوادث خراسان را از دست ندهد. هنگامیکه خلافت عباسی در شهر کوفه، بر روی خرابههای دولت اموی بنا میشد، ابومسلم سردار سیاهجامگان در خراسان بود. علاقه به سرزمین و شاید آیین نیاکان وی را در خراسان نگه میداشت. قدرت و عظمت او در خراسان حد و اندازه نداشت. در مرو و سمرقند نمازخانهها و باروها ساخت و در بلاد مجاور ترکستان و چین نیز پیشرفتها کرد. که میداند که در این مدت چه اندیشهها در سر میپرورد و زمینه چه کارهایی را فراهم میآورد؟ اینقدر هست که هم در شیعی بودنش جای شک هست و هم در سنی بودنش. از داستان بهافرید، پیداست که در حفظ آیین مجوس نیز، لااقل به قدر آیین مسلمانی، میکوشیده است.
بهافرید – مقارن پایان دولت اموی که خراسان، برای رهایی از یوق اسارت عربان به یاری ابومسلم برخاسته بود بهافرید پدید آمد. درباره او و آرا و عقایدی که تعلیم میکرد از مطالعه تاریخها چندان اطلاعی نمیتوان بدست آورد.
نوشتهاند که او پسر ماه فروردین و از اهل زوزن بود. در آغاز کار چندی ناپدید شد. به چین رفت و هفت سال در آنجا ماند. چون از آنجا بازآمد از طرفههای آنجا جامهای سبز رنگ با خود آورد که چون پیچیده شدی از نرمی و نازکی در دست جای گرفتی. بهافرید چون از چین بازگشت در قریه سیراوند از روستای خواف نیشابور مسکن گرفت و دین تازه آورد. در آنجا هر شب بر بالای برآمدی و چون روز شدی از آن فرود آمدی مگر مردی کشتکار که در مزرعه خویش کار میکرد او را بدید. بهافرید برزگر را به آیین تازه خویش خواند. و گفت که من تاکنون در آسمان بودهام و بهشت و دوزخ بر من عرضه کردهاند. خداوند بر من وحی فرستاد. و این جامه سبز در پوشانید و همین ساعت به زمین فرستاد. مرد، بدین او درآمد و گروهی بسیار پیرو او شدند (آثارالباقیه، برگ 210، چاپ لیپزیک).
این روایتی که ابوریحان درباره آغاز کار او بیان میکند البته از ابهام و افسانه خالی نیست. با اینهمه بیش از این درباره و چیزی از نوشتههای قدما نمیتوان بدست آورد. درباره عقاید و آرا او نیز اختلاف کردهاند. برخی نوشتهاند که اسلام بر او عرضه کردند و پذیرفت لیکن چون کاهنی پیشه گرفته بود اسلام او پذیرفته نیامد (الفهرست، برگ 483). اما از گفته ابوریحان چنین بر میآید که بهافرید، در پی آن بوده است که آیین مجوس را اصلاح کند و شاید میخواسته است بین دین زرتشتی و آیین اسلام آشتی و سازشی پدید آورد.
از این رو آیین زرتشت را تصدیق کرد لیکن در بسیاری از احکام با مجوس مخالفت کرد و برای پیروان خود کتابی به فارسی آورد و در آن احکام وشرایع خود را بازنمود. آنچه ابوریحان در باب شرایع و احکام او بیان میکند با آنکه شاید خالی از خلط و اشتباه نباشد جالب است. از نوشته وی برمیآید که بهافرید بدعتی در آیین مجوس پدید آورده است.
شاید علت اینکه نهضت او دیری نپایید نیز همین بود که مسلمانان و مجوسان هر دو از قیام او خشمگین و ناراضی بودند. گویند که چون ابومسلم به نیشابور آمد موبدان و هیربذان بر او گرد آمدند و شکایت آوردند که بهافرید اسلام و مجوسی هر دو را تباه کرده است. ابومسلم عبداللهبن شعبه را به جنگ وی گسیل کرد تا او را در جبال بادغیس بگرفت و نزد وی برد. ابوسلم بفرمود تا او را بکشتند و هر که از قوم او یافتند هلاک کردند (آثارالباقیه، برگ 211).
بدینگونه پیروانش که بازگشت او را انتظار داشتند نزد مسلمانان کافر و نزد مجوسان اهل بدعت شمرده میشدند و از این رو به سختی مورد آزار و تعقیب هر دو قوم قرار میگرفتند.
نویسندگان کتاب ملل و نحل، بهافریدیه را یکی از چهار فرقه مجوس شمردهاند و آن چهار فرقه را عبارت از: زروانیه، مسخیه، خرمدینیه و بهافریدیه دانستهاند به عقیده نویسندگان مزبور، با آنکه قول بهافریدیه از گفتار مجوسان اصلی پسندیده تر است از آنها نمیتوان جزیه قبول کرد (الفرق بین الفرق، برگ 215) زیرا دین آنها بدعتی بوده است که در دوره اسلام پدید آمده است. قطعا به همین جهت بود که آیین او و خاطره او عمدا عرضه فراموشی گشت.
ماجرای بهافرید نشان میدهد که ابومسلم برای جلب زرتشتیان خراسان تا چه اندازه کوشش میکرده است. در داستان سنباد نیز میتوان مؤید دیگری برای این احتمال یافت. کینه توزی نسبت به عرب و علاقه به آیین و نژاد ایرانی محرک عمده وی بوده است. در هر حال آثار و نشانههایی که از جاهطلبیهای او پدید میآمد همواره مایه بیم و وحشت عباسیان بود.
نگرانی منصور از زمانی که با سقوط مروان خلافت بر عباسیان راست شد، ابوجعفر منصور برادر سفاح، همواره مراقب احوال و اطوار ابومسلم بود. ابومسلم نیز با غرور و آزادگی خاصی که داشت به این برادر زیرک و موذی خلیفه اعتنایی نمیکرد. بدینگونه در میان این دو حریف جدال نهانی سختی در گرفته بود.
منصور همیشه سفاح را به دشمنی ابومسلم و هلاک او تحریک میکرد. مینویستند که وقتی سفاح برادر خود منصور را به خراسان نزد ابومسلم فرستاده بود تا او را به قتل ابوسلمه خلال که به دوستی علویان متهم بود راضی کند «ابومسلم سلیمانبن کثیر را که سر همه داعیان بود و مردی به غایت بزرگ» (مجمل، برگ 323) برای سخن ناچیزی که ازو نقل کرده بودند، فرمان داد تا در حضور منصور بکشند و منصور از این گستاخی ابومسلم سخت برآشفت و برنجید، «و سوی سفاح بازگشت و کینه ابومسلم را اندر دل گرفت و گفت این مرد بدین دستگاه و فرمان اگر چنانک خواهد این کار از ما بگرداند و دیگری را دهد. و این باب سفاح را بگفت و آغالش همی کرد که تا ابومسلم را نخوانی و نکشی کار تو استقامت نگیرد و سفاح دفع همی کرد» (مجمل التواریخ، برگ 323).
مرگ سفاح درین میان بیم و وحشت منصور را افزود. پس از مرگ سفاح عم او عبدالله بن علی به دعوی خلافت برخاست. جماعتی نیز درین دعوی از او حمایت مردند و ابوجعفر سخت نگران شد. ناچار درین باب از ابومسلم چاره و مدد خواست. ابومسلم به جنگ با عبدالله رضا نمیداد و بهانه میآورد که کار عبدالله در شام وقعی ندارد، از خراسان بیشتر باید نگران بود. با این بهانه ابومسلم میکوشید خود را از این اختلاف کنار بکشد و به خراسان برود. آیا در این مورد ابومسلم اندیشه استقلال خراسان را داشته است؟ آیا او نیز مانند عبداللهبن علی که در شام مدعی خلافت بود میخواسته است در خراسان خلافت تازهای ایجاد کند و خود را از خاندان عباسیان معرفی نماید؟ ممکن است، اما مورخان مینویسند که او درین ماجرا فقط میخواسته است میدان را برای دو حریف خالی کند تا هر کدام غالب شدند به خلافت برسند.
لیکن ازین کار او نیز او را منع کردند و سرانجام ابومسلم مجبور شد به نفع منصور به جنگ عبدالله برود. اما در این جنگ ابومسلم چندان خشونت و حرارت از خود نشان نداد. حتی وقتی عبدالله شکست خورد و گریخت، بر خلاف انتظار منصور، ابومسلم او را دنبال نکرد. عبدالله به بصره رفت و نزد برادر خود سلیمانبن علی که والی آنجا بود پنهان گشت. منصور کسانی را فرستاد تا حساب غنیمتها و خزینههایی را که در این جنگ از عبدالله به دست ابومسلم افتاده بود نگه دارند. وقتی این فرستادگان نزد ابومسلم رسیدند، سردار سیاهجامگان برآشفت و پرخاش کرد که «من در خون مسلمانان امینم و در مال آنان امین نیستم؟» آنگاه به منصور ناسزا گفت و این خبر که به منصور رسید بر خشم و کینه او نسبت به ابومسلم افزود. بدینگونه، منصور از ابومسلم نگران بود. میترسید که قدرت و شکوه او در خراسان کار خلافت را بی رونق کند. عربان نیز که از ابومسلم کینه سخت داشتند درین میان منصور را نسبت به وی بدگمان میکردند. مینویسند که منصور «روزی مسلمبن قتیبه را گفت: در کار ابومسلم چه بینی؟ پاسخ داد که لوکان فیها الهه الا الله لفسدتا، منصور گفت بس کن این سخن را در گوش کسی گفتی که آن را آویزه گوش خواهد ساخت» (ابن خلکان، ج 2،برگ 329، چاپ مصر- در اخبارالطوال این قول را به دیگری نسبت دادهاند، برگ 318)
فرجام ابومسلم – سرانجام، خشم و نگرانی منصور، چنانکه در تاریخ آوردهاند دام فریبی در پیش راه ابومسلم نهاد و او را به نیرنگ هلاک کرد. داستانی که مورخان درین باب آوردهاند، حکایت از ساده دلی و خوش باوری این سردار دلیر گستاخ دارد. مینویستند که منصور ابومسلم را باصرار نزد خویش خواند، ابومسلم «چون به منصور رسید خدمت کرد. منصور او را اکرام کرد، آنگاه گفت بازگرد و امروز بیاسای تا فرا به هم رسیم. ابومسلم بازگشت و آن روز بیاسود. منصور روز دیگر چند کس را با سلاحهای مخفی در مرافق مقام خود بداشت و با ایشان قرارداد که چون من دست بر هم زنم شما بیرون آیید و ابومسلم را بکشید. آنگاه به طلب او فرستاد چون ابومسلم در مجلس رفت منصور گفت آن شمشیر که در لشکر عبدالله یافتی کجاست؟ ابومسلم شمشیری در دست داشت گفت اینست. منصور شمشیر را از دست او بستد و در زیر مصلی نهاد و با او سخن آغاز کرد و به توبیخ و تقریع مشغول شد و یک یک گناه او میشمرد و ابومسلم عذر میخواست و هر یک را وجهی میگفت. در آخر گفت یا امیرالمومنین با مثل من اینچنین سخنها نگویید با زحمتی که جهت دولت شما کشیدهام. منصور در خشم شد و او را دشنام داد و گفت آنچه تو کردی اگر کنیز سیاه بودی همین توانستی کرد… ابومسلم گفت این سخنها را بگذار که من جز از خدای از کس دیگر نترسم. منصور دستها بر هم زد. آن جماعت بیرون جستند و شمشیر در ابومسلم نهادند» (تجاربالسلف، برگ 114).
بدینگونه بود فرجام ابومسلم. فرجام مردی که خلافت و حکومت عظیم بنیامیه را برانداخت، و قبل از آنکه بتواند دولتی و سلطنتی را که خود آرزو داشت بنیاد نهد به غدر و خیانت کشته شد. در باب او آوردهاند، که مردی بود کوتاه بالا، گندمگون، زیبا و شیرین و پاکیزه روی، سیاه چشم، گشاده پیشانی، ریشی داشت نیکو و پرپشت و گیسوانی دراز، به تازی و فارسی سخن خوب میگفت: شیرین سخن بود، شعر بسیار یاد داشت، در کارها دانا بود، جز بوقت نمیخندید و روی ترش نمیکرد و از حال خویش نمیگردید… (ابن خلکان،ج 2، برگ 326). با دشمنان چنان سخت بود که رحمت و شفقت را فراموش میکرد، بیش از صدهزار تن راچنانکه خود گفته بود، به هلاکت رسانیده بود (براون، تاریخ ادبی ایران، ترجمه علی پاشا صالح، برگ 358 به نقل از یعقوبی).
ابومسلم چه میخواست و چه خیالی در سر میپروراند؟ این را از روی منابع و اسناد موجود امروز به درستی نمیتوان دانست. ظاهرا بیم و نگرانی که منصور از او داشته است پر بیجا نبوده است. در هر حال خروج او را آغاز رستاخیز ایران میتوان بشمار آورد. در حقیقت ابومسلم با برانداختن حکومت جبار بنیامیه رویای برتری نژادی عرب را از پیش چشمان خواب آلود تازیان محو کرد، و برای جلوه ذوق و هوش ایرانی در سازمان سیاسی و اجتماعی اسلام راههای تازه گشود. و بدینگوه اگر آرزوهای بلند ابومسلم همه بر نیامد قسمتی از آن جامه عمل پوشید. آیا میتوان گفت که شکست نهاوند را ایرانیان در واقعه زاب جبران کردند؟ سوال جالبی است. در واقع با شکست مروان حمار در زاب، بنیاد دولت ستمکار بنیامیه برافتاد و این خود از آرزوهای نهانی ابومسلم بود. دیری برنیامد که در نزدیکی خرابههای تیسفون بغداد بنا شد و خلافت تازهای بدست ایرانیان به روی کار آمد که در آن همه چیز یادآورد دوران باشکوه طرب انگیز ساسانی بود. اما آروزیی که ابومسلم در این باره داشت ظاهرا از این برتر بود. در هر حال این حلفای بغداد، بقول دار مستتر ساسانی بودند که خون تازی داشتند (ر.ک: Darmesteter, coup d’oeil. P 34). و با اینهمه، این ساسانیان تازی نژاد، در حالی که خود را مقهور نیروی معنوی ایران و مدیون پایمردیهای ایرانیان میدانستند ازین نیروی شگرف ناراضی بودند. ازینرو برای رهایی خویش ازین جاذبه عظیم هر زمان که مجالی یافتند عبث کوششی کردند.
نیرنگ ناروایی که ابوجعفر منصور بدانوسیله ابومسلم صاحب دعوت را به قتل آورد، نموداری از این کوشش ناروا بود. کشته شدن ابوسلمه خلال وزیر آل محمد (برای احوالش ر.ک: تجارب السلف برگ 97 -100 و دستورالوزراء میرخوند برگ 25 چاپ تهران و سایر کتب تاریخ)، و برافتادن خاندان برمکیان نیز نمونههایی دیگر از این نقشه خدعهآمیز بشمار میرود.
انتقام ابومسلم – باری ابومسلم طعمه آز و کینه عربان گشت اما خاطره او مانند یادگاری مقدس همواره در دل ایرانیان باقی ماند. اندیشه او، اندیشه استقلال و آزادی ایرانیان، اندیشه احیای رسوم و آیین کهن، پیروان و دوستان او را همچنان بر ضد تازیان بر میانگیخت.
به همین جهت نهضتها و قیامهایی که پس از مرگ ابومسلم و برای خونخواهی او رخ داده صبغه دینی داشت: سنباد آهنگ ویران کردن کعبه داشت، استادسیس دعوی پیامبری میکرد و مقنع دعوی خدایی.
همه این نهضتها با هر شعاری که بود هدف واحدی داشت: رهایی از این یوغ گران دردناکی که همه گونه زبونی و پریشانی را بر ایرانیان تحمیل میکرد بزرگترین محرکی بود که این قوم ستمدیده فریبخورده کینهجوی را بر ضد ستمکاران فریبنده خویش در پیرامون سرداران دلیر خود گرد میآورد.
مرکز این قیامها و شورشها خراسان بود. زیرا خراسان پرورشگاه پهلوانان و مهد خاطرهها و افسانههای پهلوانی کهن بود و دلاوران آن هنوز روزگاران گذشته را از یاد نبرده بودند. در اکثر شورشها نیز خون ابومسلم بهانه بود. این سردار نامدار خراسانی نزد همه مردم این دیار گرامی و پرستیدنی بنظر میآمد بسیاری از مسلمانان ایران او را یگانه امام واقعی خود میشمردند و مقامی شبیه به مهدویت و حتی الوهیت برای او قائل بودند. از این جهت بود که وقتی او به قتل رسید یاران وداعیانش در اطراف شهرها پراکنده گشتند و مردم را به نام او دعوت میکردند.
چنانکه شخصی از آنها به نام اسحق ترک به ماوراءالنهر رفت و در آنجا مردم را به ابومسلم خواند و دعوی میکرد که ابومسلم در کوههای پنهان است و چون هنگام ظهور فراز آید بیرون خواهد آمد.
دوستی و دلبستگی ایرانیان بدین سردار دلیر تا اندازهای بود که مدتها پس از او «قومی از ایشان» او را زنده میپنداشتند و معتقد بودند که از تکالیف هیچ چیز جز شناسایی امام که ابومسلم است واجب نیست. این مایه مهر و علاقه نیرویی بود که همواره میتوانست دستگاه خلافت عباسیان را تهدید کند. از این رو بود که جنبشهای شعوبی ایرانیان با خاطره این سردار رشید توام گردیده بود.
دوقرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 125 تا برگ 124

سندباد

اما از دوستان ابومسلم که به خونخواهی او برخاستهاند از همه گرمروتر سنباد مجوس بود. سنباد که بود؟ اگر آنچه مورخان مسلمان، که در همه حال از تعصب مسلمانی خالی نیستند، درباره او نوشتهاند درست باشد، در قیام او جز یک طغیان تند برضد خلیفه تازی و جز یک حس انتقامجویی از آدمکشان عرب چیزی نمیتوان یافت. اما با امعان نظر در علل و نتایج حوادث، این نکته آشکار میگردد که قیام او خیلی بزرگتر از آنچه در تاریخها نوشتهاند بوده است. نفرت از جور و عصیان بر ضد جباران بیشتر از حس انتقام و کینه جویی روح این پهلوان را گرم میکرده است. نهضت خونآلود و گرم و سوزان او که بیش از هفتاد روز طول نکشید برای کسانیکه پس از او برضد ستمکاران تازی قیام کردند سرمشق زندهای بود.
در تاریخها قبل از این حادثه ذکری از او نیست. نوشتهاند که او آیین مجوس داشت و در یکی از قریههای نیشابور به نام آهن ساکن بود و در آنجا ثروت و مکنتی داشت. او را از یاران و پروردگان ابومسلم خواندهاند و درباره کیفیت آشنایی آنها افسانهها نوشتهاند. از جمله آوردهاند که: «چون ابراهیم امام ابومسلم را به خراسان فرستاد از نیشابور میگذشت به خان سنباد فرود آمد ناگاه ابومسلم به مهمی بیرون رفت و چهارپای خود را بر در محکم بسته بود چهارپای آواز کرد و در خان بکند چون ابومسلم بازگشت مردم خانش بگرفتند که در خان را نیک کن و این غوغا به سنباد برسید چون در ابومسلم نگاه کرد و آن شکل را دید دریافت که او را شانی خواهد بود. ایشان را زجر کرد و ابومسلم را بخانه برد و چند روز میهمان کرد بعد از آن احوال ابومسلم میپرسید ابومسلم اظهار نمیکرد سنباد گفت با من راست بگوی که من راز تو نگاه دارم ابومسلم شمهای بگفت سنباد گفت فراست اقتضای آن میکند که تو این عالم بهم زنی و عرب را از بیخ براندازی و کم بوده است که فراست من خطا شده باشد ابومسلم از آن شاد گشت و از پیش او برفت» (زبدهالتواریخ، نسخه خطی مجلس). همین روایت را که ظاهرا از ابومسلمنامهها نقل شده است و خالی از افسانه نیست یکی دیگر از مورخان بدینگونه نقل میکند که: « سنباد از جمله آتش پرستان نیشابور بود و فیالجمله مکنتی داشت و در آن روز که ابومسلم از پیش امام به مرو میرفت او را دید و آثار دولت و اقبال در ناصیه او مشاهده کرد او را به خانه برد و چندگاه شرایط ضیافت به جای آورد و از حال وی استسفار نمود ابومسلم در کتمان امر خود کوشید سنباد گفت قصه خود با من گوی و من مردی رازدار و امینم افشای اسرار تو نخواهم کرد ابومسلم شمهای از مافیالضمیر خود را در میان نهاد سنباد گفت مرا از طریق فراست چنان به خاطر میرسد که تو عالم را زیر و زبر کنی و بسیاری از اشراف عرب و اکابر عجم را به قتل رسانی و او ازین مسرور و مستبشر گشت و سنباد را وداع نموده به نیشابور رفت» (روضهالصفا، ج 3).
نکته جالب توجه آنست که داستان در منابع قدیم نیست و به نظر میرسد که در منابع متاخر نیز از افسانهها و داستانهای ابومسلمنامههای فارسی وارد شده باشد. در هر حال، این روایت نیز از همین منابع است که میگویند «اتفاق چنان افتاد که سنباد را پسری کوچک بود و با یکی از پسران عرب به مکتب میرفت در محله بوی آباد نیشابور و آن عربان چهارصد کس بودند. روزی پسر سنباد با پسر عربی جنگ کرد و پسر سنباد سر پسر عرب بشکست اثر خون بر سر پسر عرب ظاهر شد پیش پدر رفت پدرش گفت این را اظهار مکن و با آن پسر دوستی در پیوند پسر عرب با پسر سنباد دوستی آغاز کرد و بعد از آنکه دوست شدند پسر سنباد را به خانه برد و کسی نزدیک پدرش فرستاد که پسرت اینجاست بیا و ببر سنباد به خانه عرب رفت و عرب پسر او را کشته بود و بریان نهاده و عضوی به جهت سنباد بر سر سفره نهاد چون از گوشت بخورد و سفره برداشتند عرب از سنباد پرسید که طعم بریان چه بود؟ سنباد گفت خوب بود عرب گفت گوشت پسر خود خوردی سنباد ازین معنی بیهوش شد چون با خود آمد از خانه عرب بیرون آمد و به پیش برادرش شد و این قصه باوی گفت این انتقام ما مگر آن مروزی تواند کشد که این زمان خروج کرده است و روزی که از اینجا میگذشت منش بانواع رعایت کردهام. پس هر دو برادر با هم پیش ابومسلم آمدند و این قصه باوی گفتند و ابومسلم سوگند یاد کرد که من بویآباد را گندآباد کنم – و این حکایت را در قصه ابیمسلم بروایتی دیگر ذکر کردهاند – القصه دوهزار مرد همراه ایشان کرد و آن دو برادر را امیر لشکر گردانید و گفت هر عربی که در آن دیه هست همه را بکشند و مردگان ایشان را در میان راه بیفکنند. ایشان بدان دیه رفتند و آن چهارصد عرب را به تمام بکشتند و بینداختند و همچنان میبود تا بوی گرفت و گندیده شد و ایشان باز پیش ابومسلم رفتند و از خواص ابومسلم بودند و سنباد با وجود گبری جامه سیاه میپوشید و شمشیر حمایل میکرد و از عقب ابومسلم در معرکهها و جنگها میرفت» (زبدهالتواریخ، نسخه خطی). شاید این روایت که اعراب گوشت پسر سنباد را برای او بریان کردهاند افسانهای بیش نباشد اما در هر حال چنین افسانهای برای تحریک دشمنی و کینهجویی ایرانیان صلحجویی که در شهرها و دیههایخود در کنار اعراب میزیستهاند بهانه خوبی میتوانسته است باشد.
منابع قدیم همه از سابقه دوستی ابومسلم با سنباد یاد کردهاند طبری و دیگران او را از پروردگان و برکشیدگان ابومسلم خواندهاند و خواجه نظامالملک در سیاستنامه نیز در این باب نوشته است «رییسی بود در نیشابور گبر سنباد نام و با ابومسلم حق صحبت قدیم داشت او را برکشیده بود و سپهسالاری داده …» (سیاستنامه، برگ 156) و در همه حال از کتابها به خوبی بر میآید که سنباد قبل از آنکه به خونخواهی ابومسلم قیلم کند سابقه دوستی با او داشته است و حتی در روزهای آخر عمر ابومسلم، که آن سردار نامی برای کشته شدن، نزد منصور میرفته است سنباد را به نیابت خود برگماشته است و او را با خزانه و اموال بری فروداشته است (تاریخ طبرستان، ج 1، برگ 174) از این رو شگفت نیست که پس از قتل ابومسلم، وی با چنان شور و التهابی به خونخواهی وی برخاسته باشد. با اینهمه انتقام ابومسلم درین نهضت بهانه خوبی بود وسنباد میکوشید با نشر مبادی و اصول غلاة و اهل تناسخ خاطره دلاوران قدیم را در دل ایرانیان ستم کشیده و کینهجوی زنده نگهدارد و نفرت و دشمنی با تازیان را در مردم خراسان، تازهتر کند از اینرو، با نشر پارهای عقاید تازه کوشید ایرانیان ناراضی را از هر فرقه و گروه که بودند بر گرد خویش جمع آورد و در مبارزه با دستگاه خلافت همه را با خود همداستان کند مینویسند که سنباد «چون قوی حال گشت طلب خون ابومسلم کرد و دعوی چنان کرد که رسول بومسلم است بمردمان عراق، که بومسلم را نشکتهاند ولیکن قصد کرد منصور به کشتن او و او نام میهن خدای تعالی بخواند کبوتری گشت سفید و از میان بپرید و او در حصاری است از مس کرده و با مهدی و مزدک نشسته است و اینک هر سه میآیند بیرون، مقدم بومسلم خواهد بودن و مزدک وزیر است و کس آمد نامه بومسلم بمن آورد چون رافضیان نام مهدی و مزدکیان نام مزدک بشنیدند از رافضیان و خرمدینان خلقی بسیار به وی گرد آمدند پس کار او بزرگ شد و به جایی رسید که از سواره و پیاده که با او بودند بیش از صدهزار مرد بودند هرگاه با گبران خلوت کردی گفتی که دولت عرب شد که من در کتابی خواندهام از کتب ساسانیان و بمن رسیده بود و من بازنگردم تا کعبه را ویران نکنم که او را بدل آفتاب برپای کردهاند ما همچنان قبله دل خویش آفتاب را کنیم چنانکه در قدیم بوده است و با خرمدینان گفتی که مزدک شیعی است و شما را میفرماید که باشیعه دستیکی دارید و خون ابومسلم بازخواهید و با گبران گفتی با شیعیان و خرمدینان، هر سه گروه را آراسته میداشتی» (سیاستنامه، برگ 156).
شاید این عقاید و سخنان که مولف سیاستنامه به سنباد نسبت میدهد از جعل و تعصب خالی نباشد اما در هر حال به نظر میآید که تعالیم و عقاید سنباد با عقاید و آراء فرقه بومسلمیه و دستهای از راوندیه چندان تفاوت نداشته است داستان قیام کوتاه ولی خون آلود او را طبری مختصر نوشته است. میگوید: «بیشتر یاران سنباد مردم کوهستانی بودند. ابوجعفر منصور، جهوربن مرارالعجلی را با دههزار کس به حرب آنها فرستاد. پس بین همدان و ری در طرف بیابان بهم رسیدند و جنگ کردند سنباد هزیمت شد و نزدیک شصت هزار تن از یارانش در هزیمت کشته شدند و کودکان و زنانشان اسیر گشتند. سرانجام سنباد بین طبرطتان و کومش بقتل آمد و آنکه وی را کشت لونان طبری بود (طبری ج 6). منابع متاخر درین باب بتفصیلش سخن گفته اند. از جمله روایتی است که میگوید: «… چون ابومسلم کشته شد سنباد گبران ری و طبرستان را بخونخواهی ابومسلم دعوت کرد همه درین باب باوی متفق شدند و متوجه تسخیر قزوین گشتند حاکم قزوین شبیخون آورد و گبران همه را گرفته مغلول و مقید گردانید و نزد ابوعبیده که والی ری بود فرستاد. ابوعبیده بنابر آشنایی سابق که با سنباد داشت دست از وی بازداشت و گفت ترا با امثال این مهمات چکار؟ پس بعد از چند روز سنباد را گفت تو با جماعت خودخوار ری را منزل خود کرده و در آنجا میباش و چون سنباد در آنموضع قرار گرفت مردم آن ناحیه را با خود متفق ساخت و بسر وی لشکر کشید و جمعی از لشکریان ابوعبیده نیز باوی متفق بودند ابوعبیده این معنی را دریافته از توهم آنکه مبادا وی را گرفته بدشمن سپارند در شهر ری متحصن شد و سنباد ری را محاصره نمود و بعد از چند روز فتح کرد. ابوعبیده را بقتل رسانید و اسباب ابومسلم را از اسلحه و امتعه که در ری بود متصرف شد و شروع در لشکر گرفتن نمود آنگاه باندک وقت لشکر سنباد مجوسی بصد هزار رسید و از ری تا نیشابودر را در تصرف در آورد القصه چون سنباد مجوسی استیلا یافت بجماعتی مسلمان که همراه او میبودند گفت که در آن حین که ابوجعفر قصد کشتن ابومسلم کرد وی مرغی سپید شد و پرید و اکنون در فلان قلعه مصاحب مهدیست و مرا فرستاده تا جهان را از منافقان پاک سازم و آن جماعت… فریفته شده کمر خدمت او در میان بستند اما چون خبر ظهور سنباد بسمع ابوجعفر رسید جهور بن مرار را با لشکری سنگین در دفع او نامزد کرد. جهور بحوالی ساوه رسیده بود که سنباد با صدهزار کس لشکری آراسته متوجه او گردید و زن و فرزند مسلمان را اسیر ساخته بر شتران سوار کرد و پیش پیش لشکر خود ایشان را میداشت القصه چون تلافی هردو طایفه دست داد اسیران اهل اسلام فریاد برآوردند که وامحمدا کجائی که مهم مسلمانان بآخر شد و مسلمانی بیکبارگی زوال پذیرفت.
جهور چون فریاد و فغان اهل اسلام را دید بفرمود تا شتران ایشان را برمانند پس شتران روی بسنباد نهادند و جمع کثیر از اهل صفوف لشکر او را پریشان ساختند و سنباد ندانست که حال چیست و متوهم شد و روی بگریز نها… (تاریخ الفی، نسخه خطی مجلس)» نوشته اند که در این نبرد از یاران سنباد چندان کشته شد که تا سال سیصد هجری، آثار کشتگان در آن مکان باقی مانده بود (تاریخ طبرستان ج 1 ص 174).
بدینگونه بود که با خشونت کم نظیری، نهضت سنباد را فرو نشاندند. سنباد نیز پس از این شکست بطبرستان گریخت و از سپهبد خورشید شاهزاده طبرستان یاری و پناه جست. گویند، وی پسر عم خود طوس نام را با هدایا و اسبان و آلات بسیار باستقبال سنباد فرستاد. چون طوس نزد سنباد رسید از اسب فرود آمد و سلام کرد سنباد از اسب فرود نیامد و همچنان بر پشت اسب جواب سلام او داد طوس بهم آمد و خشمگین گشت. سنباد را سرزنش کرد و گفت من پسر عموی سپهبدم و مرا بپاس احترام از جانب خویش پیش تو فرستاد چندین بیحرمتی شرط ادب نبود سنباد در پاسخ سخنان درشت گفت طوس بر اسب نشست و فرصت جست تا شمشیری برگردن سنباد زد و او را هلاک کرد. آنگاه همه مالها و خواسته هایی که با وی بود برگرفت و پیش سپهبد آورد. شاهزاده طبرستان از این حادثه پشیمان و دردمند گشت و طوس را نفرین کرد و سپس سر سنباد را بوسیله حاجبی فیروز نام نزد خلیفه فرستاد. بدینگونه بود که روزگار سنباد بپایان رسید. قیام خونین و کوتاه او بزودی فرونشست اما شعله ای که او برافروخت بزودی آتش سوزانی گشت و زبانه های آن کاخ بیداد خلفا را قرنها فرو میسوخت.
دوقرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 125 تا برگ 130

سنباد. [ سِم ْ ] (اِخ ) سندباد مجوس مقتول 137 هَ . ق . وی پس از قتل ابومسلم به امر منصور خلیفه که یکی از طرفداران او بود علم طغیان برافراشت . اگرچه وی ظاهراً آیین جدیدی نیاورد و معروف و مجوس بود. و نحوه ٔ اعتقاد او هم به ابومسلم معلوم نیست ، مع ذلک عده ای بسیار از پیروان ادیان و مذاهب مختلف تحت لوای او جمع شدند. سنباد قصد خود را برای پیشروی بسوی حجازو انهدام کعبه اعلام نمود؛ و از نیشابور حرکت کرد. قومس و قم و ری را متصرف شد و گروه بسیار از مزدکیان و مجوسان طبرستان گرد او جمع شدند. عده ٔ اتباع او رادر حدود 100000 تن نوشته اند. شورش او فقط 70 روز طول کشید و در این مدت فتوحات بسیار کرد و عاقبت یکی از سرداران منصور خلیفه بنام جوهربن مراد او را در نزدیکی همدان شکست داد و 60000 تن از اتباع او را بقتل رسانید. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سندباد شود.

لغتنامه دهخدا مدخل سنباد

زنج

از سال 256 هجری، شورش عظیم و قیام خونین بردگان بین النهرین که در تاریخ به «قیام زنج» معروف است آغاز گردید.
در این سال، هزاران برده سیاه (زنگی) –که به کار پاک کردن شوره زارهای اراضی اربابان گماشته شده بودند بپاخاستند. شورشیان به رهبری «علی بن محمد برقعی» در خوزستان (اهواز) اربابان خود را به قتل رسانیدند و در جنگ های فراوانی علیه خلیفه (معتمد) پیروز شدند. آنها بصره و اهواز و سراسر خوزستان را تسخیر کردند و اراضی و املاک اربابان را بین خود تقسیم نمودند.
از نظر تاریخی، «قیام زنج» را میتوان با «قیام اسپارتاکوس»، مقایسه کرد، با این تفاوت که در قیام اسپارتاکوس 120 هزار برده شرکت داشتند، اما در «قیام زنج» بیش از 500 هزار نفر.
«علی محمد برقعی» (رهبر شورشیان) از ایرانیان روشنفکر و اهل «ورزنین» (نزدیک ری) بود که مدتی به شغل معلمی اشتغال داشت. «هندوشاه» او را «رادمردی عاقل و فاضل و شاعر عایق» میداند (تجارب السلف، برگ 189). اکثر سرداران و مشاورین «برقعی» ایرانی بودند و نهضت او اساسا یک نهضت ایرانی به شمار میرفت (کامل، ابن اثیر، ج12، برگ 69). نام واقعی و ایرانی برقعی «بهبود» بود (المنتظم، ابن جوزا، ج5، برگ 65).
«علی محمد برقعی» (رهبر قیام زنج) بسیاری از قبایل بین النهرین را با خود متحد ساخت، از جمله این قبایل، قبیله «بنی تمیم» بود که «حسن بن منصور حلاج» مدتها در آن زندگی کرد.
از نام ها و صفتهای بدی که بعضی مورخین معتبر به رهبر «قیام زنج» داده اند،چنین بر می آيد که این نهضت نیز (مانند اکثر قیام های ضد عربی ایرانیان) هر چند که در پوشش از اصول و عقاید اسلامی، خودنمائی میکرد اما شدیدا تحت تاثیر افکار اشتراکی «مزدک» قرار داشت. مثلا «طبری» و «ابن اثیر» رهبر قیام زنج (علی محمد برقعی) را دشمن خدا مینامند. (تاریخ طبری- ج۱۴ ص ۶۳۴۲ (ونیز) کامل- ج ۱۲ ص ۷۹) «طبری» همچنین روایت میکند که در شورش زنگیان جمعی از «قرامطه» نیز دست داشته اند.(ناصر خسرو و اسماعیلیان- ص ۸۰) بعضی از محققین نیز تاکید میکنند که پس از شکست قیام، شورشیان زنج به قرمطیان پیوستند. تالیف «تاریخ نهضت زنگیان و نهضت قرمطیان» بوسیله «محمد بن حسن سهل» (یکی از متفکران قیام زنج) رابطه رهبران این دو نهضت را تایید میکند.
«علی محمد برقعی» قبل از قیام بردگان،مدتی در «لحسا» (بحرین) بسر برده و بنظر میرسد که در آنجا با رهبران «قرامطه» (که از ایرانیان تندرو بودند) رابطه و دوستی داشته و مقدمات شورش بردگان را آماده ساخته و سپس برای رهبری و آغاز قیام،به «بین النهرین» بازگشته است.
بنابراین اولا : عقیده «ادوارد بروان»(تاریخ ادبی ایران-ج۱-ص ۵۱۴) و «دکتر زرین کوب»(تاریخ ایران -ص۴۷۸) مبنی بر عدم رابطه «قیام زنج» با «نهضت قرمطیان» درست نیست. ثانیا : پژوهندگانی که رهبر قیام را یک «شیعه» و نهضت را یک «نهضت اسلامی» دانسته اند (علل کندی و ناپیوستگی تکامل جامعه فئودالی ایران- اباذر ورداسبی-ص ۴۳) دچار پندار گرائی و اشتباه شده اند، زیرا از نظر اقتصادی-اجتماعی رهبران «قیام زنج» عملا سیاست اشتراکی «مزدک» را اجرا میکردند،و از نظر عقیدتی نیز عملا برخلاف اصول و مقدسات اسلامی اقدام مینمودند.(در تحلیل این قیام و نهضت های دیگر به افکار «شعوبی»ایرانیان(که قبلا اشاره شد) باید توجه داشت) «خواجه نظام الملک» مینویسد : مذهب «علی بن محمد برقعی» (رهبر قیام زنج) مانند مذهب مزدک و بابک و زکریای رازی و قرامطه بود در همه معانی.(سیاست نامه-ص۳۰۶) نویسنده دیگری بدرستی می نویسد : «علی محمد براقی» برای اینکه مردم بیشتری را بسوی خود جلب کند، نهضت خویش را بصورت مذهبی در آورد…(تاریخ بردگی-یدالله نیازمند-ص۱۰۴) بر این اساس است که رهبر قیام زنج در شرایط مختلف و بنابر ملاحضات سیاسی-اجتماعی، چندین بار«نَسَبْ» و لفافه خود را تغییر داد(کامل-ابن اثیر-ج۱۲-ص۱۰۶ و ۶۸) «مسعودی» نیز تصریح میکند : بیشتر کسان میگویند «صاحب الزنج» (برقعی) نَسَب خاندان «ابوطالب» را بدروغ به خود بسته بود.(مروج الذهب-ج۲-ص۵۱۵)
رهبر قیام (علی محمد برقعی) اگر چه ظاهرا خود را از خاندان «علی بن ابی طالب» میدانست اما آشکارا علیه اسلام و خاندان نبوت عمل میکرد. محققین تاکید میکنند : با آنکه بعد از خاتمه دوره خلفای راشدین-بواسطه جور خلفای «بنی امیه» و سپس «بنی عباس» افکار و انظار عمومی متوجه «اهل بیت نبوت» بود، «علی محمد برقعی» (رهبر قیام زنج) بدون اندک توجه ای به افکار عمومی، زنان و اطفال «بنی هاشم» و دودمان «حضرت محمد» را به بردگی می برد… و رفتاری را با زنان و بازماندگان پیغمبر جایز دانست که هیچکس نسبت به دودمان حضرت رسول جایز نمیدانست.(مروج الذهب-ج۲-ص۶۰۶ و ۶۰۷ (ونیز) شورش بردگان-احمد فرامرزی-ص۱۶۸)
شیوه مبارزاتی شورشیان زنج، اساسا شیوه جنگ پارتیزانی بود، تاکتیک های جنگی آنها، هوشیاری و آگاهی رهبران این نهضت را بخوبی نشان میدهد.(کامل-ابن اثیر-ج۱۲-ص۲۰۹ و ۱۸۵-۷۶-۷۵-۷۴)
آنچه که جالب توجه است، شرکت زنان در قیام زنج بود. آنها بعنوان سنگ انداز و «فلاخن باز» نقش مهمی در این نهضت داشتند.(کامل-ابن اثیر-ص ۱۹۶) خلفای عباسی، پس از ۱۵ سال توانستند قیام بردگان را سرکوب نمایند و اکثر آنها را به قتل برسانند. شماره بردگانی که در شورش «زنج» مقتول یا مفقود گشته اند، مورد اختلاف است. «فیلیپ حتی» تعداد آنها را نیم میلیون نفر نوشته است،(تاریخ عرب-ج۳-ص۶۰۱) در حالیکه «هندوشاه» این رقم را دو میلیون و نیم نفر میداند(تجارب السلف-ص۱۹۰) این رقم، هر چند که مبالغه آمیز می نماید، اما نشان دهنده وسعت شرکت برده ها و رنجبران در قیام «زنج» می باشد.
از منابع تاریخی بر می آید که در لحظات سرکوبی و شکست «قیام زنج» خلیفه، نامه ای به «علی محمد برقعی» نوشت و او را امان» داد و خواستار تسلیم او گردید، اما رهبر «قیام زنج» نامه خلیفه را پاره کرد و از پاسخ به آن خودداری نمود.
«قیام زنج»پس از ۱۵ سال مبارزه و پیروزی، سرانجام در نتیجه جنگهای متعدد تضعیف و سرکوب گردید و «علی محمد برقعی» (رهبر قیام) پس از دستگیری و شکنجه، در بغداد به دار آویخته شد، پس از مرگ او، زنگیان به «نهضت قرمطیان» پیوستند.
«قیام زنج» حکومت عباسی را که از درون نیز دچار فساد و تضادهای فراوان بود،دستخوش بحران اقتصادی شدیدی ساخت و خلفای عباسی برای نجات از سقوط و ورشکستگی، مجبور شدند تا اراضی دولتی و سلطانی را به رسم «اقطاع» و به شرط خدمت و معافیت از خراج، به اشراف و وزیران و درباریان، واگذار نمایند.
بدین ترتیب، روستائیان و توده های زحمتکش که تا دیروز رسما وابسته به دولت و خلیفه بودند و بوسیله ماموران حکومت به دیوان مالیات میدادند،اینک در تحت حکومت و قدرت مرد ثروتمند و مقتدری قرار میگرفتند، که زبان و فرهنگ بیگانه داشت و بیش از هر چیز به منافع اقتصادی و افزایش ثروت خود می اندیشید.
«قَدَرقدرتی» و اختیارات نامحدود این «شهریاران کوچک» در روستاها باعث شد تا با نوعی «دیکتاتوری محلی»،تجاوز، تعدی، استثمار و اسارت روستائیان شدیدتر شود.
با توسعه مالکیت شرطی(اقطاع)، خراج از یک نظام بهره برداری مالیاتی(دیوانی) بصورت بهره برداری «اشرافی» درآمد و تمرکز قدرت سیاسی عباسیان، دستخوش پریشانی و تمایلات تجزیه طلبانه گردید و زمینه عینی شورش ها و قیام های نوینی، در سرتاسر سرزمینهای خلافت، فراهم شد.
حلاج، دکتر علی میرفطروس، چاپ پانزدهم، برگهای 65 تا 69