شعوبیه

خلافت عباسیان – … بطوریکه میدانیم: جنگهای فراوان خلفای نخستین اسلامی، کشورگشائی ها و غارت ها و غنیمت های بیشمار، و در نتیجه: بسط و توسعه مالکیت فئودالی و اسارت روزافزون روستائیان و دهقانان در سرتاسر قلمرو اسلامی، بتدریج، زمینه را برای پیدایش اشرافیت «هار» و پر تجمل «بنی امیه» و ظهور فئودالیسم دوران عباسیان، فراهم ساخت.
در دوره حکومت «اموی»، جمع آوری خراج در ولایات، غالبا با تجاوز و تاراج بسیار همراه بود، مأموران مالیاتی و کسانی که مسئول جمع آوری خراج بودند، توده های مردم را وحشیانه تحت فشار و شکنجه قرار میدادند.
«قدامه بن جعفر» می نویسد: مأموران مالیاتی و مسئولین جمع آوری خراج، افرادی بودند که جز گرفتن سود و بهره خویش، اندیشه دیگری نداشتند، خواه آنرا از مال خراج برگیرند و خواه از مال رعیت به یغما برند، آنگاه، این همه را با جور و بیداد و تجاوز و تاراج می ستاندند… و توده ها را در گرمای آفتاب نگه میداشتند و به سختی می زدند. (کتاب الخراج – ص 86)
«هندوشاه» تأکید میکند: در زندان «حجاج» چند هزار کس محبوس بوده اند، «حجاج» دستور داد تا ایشان (زندانیان) را آب آمیخته با نمک و آهک دادند و بجای طعام، سرگین آمیخته با «گُمِیز» (مدفوع) خر… (تجارب السلف – ص 75)
«ابن اسفندیار» درباره شورش خونین دهقانان «طبرستان» (در زمان سلیمان بن عبدالملک اموی) می نویسد: «یزید بن ملهب» (سردار اموی) در گرگان سوگند خورد که با خون عجم، آسیاب بگرداند، گویند بسیاری از جوانان و دلیران و مرزبانان را گردن زد، چون خون روان نمیشد، برای اینکه «امیر عرب» را از کفاره سوگند نجات دهند، آب در جوی نهادند و خون با آن به آسیاب بردند، و گندم آرد کردند، و یرید بن ملهب از آن، نان بخورد تا سوگند خود وفا کرده باشد. (تاریخ طبرستان – ص 174)
در دوره حکومت «اموی»، فشار و ستم فئودال های محلی و حکام دست نشانده عرب، روستائیان را مجبور به فرار از روستا و ترک خانه و زندگی خود میکرد، بطوریکه «حجاج»، بر آن شد تا این روستائیان را از شهرها بیرون براند و بر دست هرکس، اسم محل و روستائی را که میبایستی به آنجا برود، نقش کند و جزیه ها و مالیات های سنگین بر آنها تحمیل نماید. (عقدالفرید – ابن ابدربه اندلسی – ص 262) این عمل، یادآور سیاست داغگذاری «کنستانتین» (امپراطور روم) است. در زمان او نیز، آن «کولونی» که از محل کار خود فرار میکرد، بازگردانده شده و به زنجیر کشیده میشد، گارگران نیز مانند بردگان، در کارگاههای امپراطوری «داغ» می خوردند و «نشاندار» میشدند. (تاریخ دنیای قدیم – کورفکین – ص 174)
در کنار اینهمه ظلم، استبداد و استثمار، «سیاست مسلمان سازی ملل غیرمسلمان» نیز با فشار وتهدید، پیشرفت میکرد و جامعه اسلامی را بسوی یک تغییر و تحول سیاسی – اجتماعی، پیش می برد.
نهضت شعوبیه – وقتی عرب ها، سیاست خود را بر «سیادت عرب» استوار ساختند، ایرانیان و دیگر خلق های غیر عرب در سرزمین های اسلامی تا حد «برده» و «بنده» (موالی) تنزل کردند. «بنی امیه» نسبت به آنها بسیار سخت میگرفتند و بهنگام جنگ، آنان را – پای پیاده و شکم گرسنه بمیدان جنگ می کشاندند و و کمترین سهمی از غنائی جنگی به آنها نمی دادند. (کامل ابن اثیر – ج 5 – ص 121). ایرانیان و دیگر «موالی» را به پست ترین کارها وادار می کردند و در هر موردی به آنان اهانت کرده و اذیت و آزار میرساندند. هرگاه در کوچه و خیابان، عربی با بار، با عجمی برخورد میکرد، عجم (مسلمان غیرعرب) مجبور بود که بار اعرابی را بی اجر و مزد تا منزل عرب، حمل کند، و اگر شخص عرب پیاده و و او سواره بود ناچار باید عرب را بر اسب خود سوار کند و به مقصد برساند.
معروف است که وقتی «معاویه» تعداد موالی را بسیار دید، تصمیم گرفت تا عده ای از آنان را بکشد و عده ای را نیز در بازار برده فروشان، بفروش رساند. (تاریخ تمدن اسلام – جرجی زیدان – ج 4 – ص 72)
«حجاج بن یوسف ثقفی» در عراق و بین النهرین عده فراوانی از ایرانیان و دیگر خلق های غیر عرب را بقتل رسانید و دستهای آنها (موالی) را برای تحقیر، نشان داغ می نهاد، بطوریکه یکی از شعرای عرب میگوید، اگر حجاج زنده بود، دست او (غیر عرب) از نشان داغ، سالم نمی ماند. (ایضا – کامل – ابن اثیر)
در برابر این ظلم و ستم ها و پریشانی ها و شکنجه ها، ایرانیان و خلق های غیر عرب (موالی) سرانجام به ستوه آمدند و طغیان کردند و در هر نهضتی که بر علیه حکومت «اموی» بوجود آمد، شرکت نمودند.
«نهضت شعوبیه» (جمع شعب – بمعنی قوم و ملت) در حقیقت نهضت مقاومت ایرانیان در برابر ظلم و ستم اعراب بود. این نهضت، با زنده داشتن و پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی و با جبهه گیری در برابر «نژاد برتر» عرب ها و برای ایجاد یک حکومت ملی به میهن پرستی و مبارزه استقلال طلبانه ایرانیان، دامن زد.
نهضت «شعوبیه» ابتدا بصورت نهضت ادبی ظاهر گشت که برجسته ترین نمایندگان آن «خاندان یسارنسائی» بود. آنها علنا، عرب ها را تحقیر میکرده و به فرهنگ و تمدن ایران افتخار می نمودند. اما پس از سرکوبی و خاموش کردن این «سرودهای مقاومت»، رهبران «شعوبیه» روش مبارزاتی خود را تغییر داده و به فعالیت مخفی روی آوردند.
نهضت «شعوبیه» با طرح شعارهای اقتصادی اجتماعی، بزودی بیک نهضت وسیع توده ای تبدیل شد و کشاورزان و پیشه وران (که بیش از سایر قشرها مورد ظلم و ستم عرب ها بودند) نیروهای اصلی این جنبش را تشکیل دادند. سران و رهبران «شعوبیه» در هیأت پیشه ور و بازرگان در شهرها به تبلیغ و ترویج عقاید خود می پرداختند. «شعوبیه» با جلب نیروهای توده ای، نطفه قیام: به آفرید – ابومسلم – بابک خرمدین – مقنع – قرمطیان و سایر قیام های ملی قرن دوم و سوم هجری را پرورش داد.
نخستین قیام و شورش، از درون حکومت «اموی» آغاز شد و «ابن اشعث» (حاکم زابل) به مخالفت با حکومت «بنی امیه» برخاست.
علت قیام و خروج «ابن اشعث» را چنین نوشته اند: «عبدالرحمان بن اشعث» از جانب «حجاج» در زابل، امارت داشت. «حجاج» نامه ای به تند به او نوشت که: «هرچه زودتر در وصول و ایصال مالیات ها اقدام کن و به هند و سند حمله بر – و سر «عبدالله عامر» را فورا نزد من بفرست»…
«ابن اشعث» – که در صدد سرکشی و طغیان بود – برآشفت و جوابی درشت به «حجاج» نوشت که: «تاختن به هند و سند کنم، اما ناحق نستانم و خون نریزم» (تاریخ سیستان – به تصحیح ملک الشعرای بهار – ص 114)
«ابن اشعث» قبل از «ابو مسلم» شورش کرد و بسیاری از نیروهای توده ای و روشنفکری و مذهبی را بدور خود جمع نمود. او در جنگهای فراوان، «حجاج» را شکست داد و در تمام این جنگ ها از «شعوبی» ها و مخصوصا از روستائیان و رنجبران ایرانی حمایت شد. اما سرانجام در جنگ «جماجم» پس از صد روز نبرد، شکست خورد و دستگیر گردید و برای آنکه در چنگ دژخیمان «حجاج» بقتل نرسد، در بین راه، خود را از بام خانه ای بزمین انداخت و خودکشی کرد.
مولف «تاریخ سیستان» در این باره می نویسد: «… و بدیر «جماجم» هشتاد و یک حرب کردند و آن هشتاد، «حجاج» به هزیمت شد، این راه هشتاد و یکم، عبدالرحمان (ابن اشعث) هزیمت شد و بیشتر یاران او کشته شد(ند) یا غرق شد(ند) و بعضی گم شد(ند) به بیابان ها …» (ایضا – ص 116)
در هنگامه ظلم و ستم حکام عرب و تجاوز و تاراج «عمال اموی»، خراسان قلب شورش ها و نهضت های ملی توده ای بود:
اولا: از جهت اقتصادی و ظلم و ستم و فشار ماموران حکومتی در اخذ خراج و تحمیل مالیات های جدید به توده ها. گزارش های موجود نشان میدهند که خراج خراسان و «سواد» بالغ بر نصف خراج کل سرزمین های خلافت بود.
ثانیا: بخاطر موقعیت جغرافیائی و دور بودن خراسان از مرکز خلافت اموی (دمشق)، که امکان لشکرکشی خلیفه و سرکوبی قیام های مردم را دشوار میساخت.
مجموعه این عوامل، زمینه مناسبی برای تبلیغات «شعوبیه» و شیعیان بود. و این همه، ظهور شخصیت هائی مانند «ابومسلم خراسانی» ، «بکیر بن ماهان» و «خداش» و در نتیجه: تشکیل سازمان مخفی طرفداران «بنی عباس» را ضروری کرده، مقدمات پیدایش و استقرار یک توازن اجتماعی نوین را ممکن و مهیا ساخت.
«ماهان» بازرگانی بود که از ظلم و ستم و فشارهای مالیاتی حکام اموی بستوه آمده بود و با توجه به پایگاه طبقاتی او، میتوان گفت که «ماهان» در استقرار حکومت بنی عباس، تامین و تحکیم منافع طبقاتی خود را جستجو میکرد.
«خداش» دارای پایگاه وسیع طبقاتی در میان روستائیان خراسان بود و در لفافه دعوت به استقرار حکومت بنی عباس، به تبلیغ عقاید اقتصادی اجتماعی «مزدک» می پرداخت. او و پیروانش تقسیم زمین و اموال را وعده میدادند… حاکم خراسان و ماوراءالنهر «خداش» را تعقیب و دستگیر نموده، زبانش را کندند و دست هایش را بریدند و دیدگانش را میل کشیدند و بعد بقتلش رساندند. (نگاه کنید به: آفرینش و تاریخ – مقدسی – ج 6 – ص 63 – 64)
«ابومسلم» هرچند که در میان روستائیان خراسان دارای موقعیتی بزرگ بود، اما بخاطر فقدان آگاهی لازم و نداشتن یک جهان بینی واقعی از جریانات اجتماعی – سیاسی، خیال میکرد که این، تنها خلافت عباسیان است که میتواند آزادی و عدالت اجتماعی را برقرار سازد.
«ابومسلم» با چنین معیار و اعتقادی، به طرفداری حکومت بنی عباس برخاست و در راه استقرار و تحکیم خلافت عباسیان، متاسفانه بعضی از نهضت های ملی توده ای را سرکوب کرد، مثلا: قیام «به آفرید» و شورش مردم «بخارا» (به رهبری شریک بن شیخ المهری) که بر علیه – ظلم و ستم خلیفه عباسی قیام کرده بودند، بوسیله «ابومسلم» به خون کشیده شد و سرکوب گردید. «ابومسلم» فاقد یک آرمان توده ای بنفع برده ها بود و در آغاز قیام او، وقتی که برده های فراوانی برای کمک و یاری او، از شهرها و روستاهای خود گریختند و به سپاه ابومسلم پیوستند، صاحبان برده به «ابومسلم» مراجعه و بخاطر از دست دادن برده های خود، شکایت کردند. ابومسلم نیز دستور داد تا برده ها به شهرها و روستاها، نزد اربابان خود، بازگردند و چون برده ها از اجرای دستور او خودداری کردند، ابومسلم، برده ها را در اردوگاه جداگانه ای مستقر ساخت و ماموران و مراقبان بسیاری بر آنها گماشت و از وارد شدن برده ها به مبارزه، جلوگیری کرد. ابومسلم و سران نهضت او بیم داشتند که بردگان، آزادی خود را خواستار شوند. (تاریخ ایران – پیگو لوسکا یا و … – ص 170)
ابومسلم، با تحکیم هرچه بیشتر حکومت عباسیان، در حقیقت به تقویت زمینه های قتل خود، بوسیله «منصور عباسی» پرداخت.
استقرار حکومت عباسیان – که با خون ایرانیان استوار گردید – آرزوها و امیدهای توده مردم را در ایجاد یک عدالت اجتماعی، تحقق نبخشید.
سیاست های ضد ایرانی حکومت عباسیان، خیلی زود «ابومسلم» و پیروان او را به اشتباه شان آشنا ساخت.
در آغاز حکومت عباسی، فئودالیسم تمرکز بیشتری می جوید و اراضی خلافت با مصادره و غصب املاک و اراضی دهقانان و روستائیان بسط و توسعه می یابد.
در این دوره، خراج و وضع مالیات های سنگین باعث شد تا خرده مالکان نیز، زمین ها و املاک خود را بفروشند و بتدریج به کشاورزان ساده و یا روستائیان و کارگزان مزدور بی زمین، مبدل شوند، و یا برای تأمین معاش خود به شهرهای بزرگ، روی آوردند و بدین ترتیب بر تعداد «زحمت کشان شهری» افزوده شوند.
بعضی از مالکان و خرده مالکان و مردم روستاها نیز، برای فرار از پرداخت خراج و مالیات های سنگین، اراضی و املاک خود را بنام حکام و بزرگان حکومتی ثبت کردند. این شیوه را «التجاء» می گفتند که پس از مدتی به از دست رفتن اراضی روستائیان و خرده مالکان، بنفع سلطان و درباریان، منجر میشد.
در زمان خلافت «هارون الرشید» محمد بن خالد برمکی – و برادرش (موسی) که در طبرستان حکومت میکردند، بزور، املاک مالکان را خریدند. (تاریخ طبرستان – ابن اسفندیار – ص 190) مردم قزوین، طبرستان و زنجان نیز از ترس، و بخاطر ظلم و ستم عمال و ماموران حکومتی و برای رهائی از مالیات های سنگین، مجبور شدند تا اراضی و املاک خود را بنام «قاسم بن هارون الرشید» ثبت نمایند و اراضی آنها بدین وسیله جزو اراضی سلطانی گردید. (کتاب البلدان – ابن الفقیه – ص 22 (و نیز) فتوح البلدان – بلاذری – ص 158)
«لیث بن فضل» که از طرف مامون به حکومت سیستان منصوب شده بود، در همه قلمرو خود، املاک را خرید. (تاریخ سیستان – ص 176)
در فارس نیز ظلم و ستم کارگزاران حکومت عباسی و جمع آورندگان خراج، مردم را مجبور کرد تا اراضی خود را بنام بزرگان و درباریان ثبت کنند.
«ف.انگلس» دولت های استثمارگر را بطور کلی «سازمان طبقه دارا، برای حمایت خود از طبقه ندار» و دولت های اشرافی را «عامل درباریان برای تضییق روستائیان وابسته به ارباب» نامیده است. (ناصر خسرو و اسماعیلیان – برتلس – ص 54)
خلافت عباسی، دولتی بود متمرکز و حربه ای برنده در دست اشراف صاحب زمین که روز بروز نیرو می گرفت و لبه تیز آن متوجه روستائیان بود.
در این هنگام مذهب رسمی اسلام و خلفا (سنی) نماینده منافع اشراف و فئودال ها بود و هرگونه مخالفت و اعتراضی نسبت به نظام موجود، در لفافه «ارتداد مذهبی» و در کسوت نهضت های خرمدینان – مقنع ئیان – خوارج – شیعیان – قرمطیان و غیره بروز میکرد.
«ف.انگلس» بخوبی خاطر نشان کرده است که شکل مبارزات تاریخی را در اکثر موارد، شعور سیاسی و عقیدتی (ایدئولوژیک) یک جمعیت و بخصوص اندیشه های مذهبی و تکامل آنها در سیستم عقاید دینی، تعیین می کند. (جنگ های دهقانی در آلمان – ف.انگلس – ص 29 (و نیز) لودویک فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان – ص 50)
یکی از مهمترین مسائل دینی و سیاسی – در طول حکومت های نخستین اسلامی مسئله «امامت» بود.
در نخستین روز مرگ «حضرت محمد»، اختلافات و کشمکش های شدیدی بین اصحاب و و پیروان او بوجود آمد.
پس از کشمکش ها و مبارزه هایی که برای کسب قدرت سیاسی و دینی بین ابوبکر و عمر و عثمان – از یکطرف – و بین «علی» و پیروان او – از طرف دیگر – روی داد، مسلمانان عملا به چندین دسته متخاصم تقسیم گردیدند که خوارج، سنی ها و شیعیان از مشخص ترین و مهمترین فرقه های متخاصم بودند.
«فرقه خوارج» – جمهوریخواه بودند و بر این اساس عقیده داشتند که خلیفه باید با رعایت دموکراسی، از بین شایسته ترین افراد مسلمان انتخاب شود.
«فرقه شیعیان» – بر خلاف خوارج، مظهر تمایلات سلطنت طلبانه بودند و «امامت» (یعنی خلافت) را از حقوق مسلم خاندان پیغمبر میدانستند.
اختلاف بر سر «امامت» و تعیین خلیفه، در طول قرن های خلافت اسلامی، همواره باعث جنگ های شدید و خونینی گردید، بطوریکه بگفته مورخین: در تمام دوران های اسلامی، درباره هیچ قاعده دینی بقدر «امامت»، (یعنی خلافت) خون ریزی نشده است. (ملل و نحل-12 (ونیز) خاندان نوبختی-ص53).
بعد از اینکه «ابومسلم» از ایجاد یک عدالت اجتماعی – بوسیله عباسیان – ناامید شد، برای استقرار خلافت خاندان «علی» و تحقق بخشیدن به آرزوی شیعیان، بوسیله «ابوسلمه خلال» (وزیر سفاح) باامام «جعفر صادق» تماس گرفت. «ابوسلمه» که شخصی ایرانی و میهن پرست بود، طی نامه ها و پیامهایی «امام» را به خلافت دعوت کرد و تصریح نمود که او (ابوسلمه) و «ابومسلم» و تمام یاران و سپاهیان شان طرفدار و پشتیبان خلافت امام هستند.
اما، «امام جعفر صادق» نامه ها و پیامهای «ابوسلمه» را آتش زد و از قبول مسئولیت خلافت، «پرهیز» کرد و خاندان خود توصیه نمود تا از شرکت در فعالیت های سیاسی، خود داری کنند.
«ابن طقطقی» در این باره مینویسد: «… فرستاده «ابوسلمه» نزد «جعفر بن محمد» آمد و نامه «ابوسلمه» را بدو داد، «جعفر بن محمد» گفت: مرا با «ابوسلمه» که شیعه و پیرو دیگران است چکار؟ (منظور از شیعه و پیرو دیگران… شیعه عباسی است که معتقد به امامت «محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، از نواده های عباس بن عبدالمطلب عموی پیغمبر» بودند است.) نامه را بخوان!… «امام جعفر صادق» به خادم خود فرمود چراغ را نزدیک وی آورد، چون خادم چراغ را پیش وی آورد «جعفر بن محمد» نامه را در آتش چراغ نهاد و آن را سوزانید… فرستاده «ابوسلمه» پرسید: جواب آنرا نمیدهی؟ «جعفر بن محمد گفت جوابش همین بود که دادم. (تاریخ فخری-ص 208)»
بدین ترتیب پس از مدتی نقشه «ابوسلمه» و «ابومسلم» آشکار شد و این مسئله شکاف اختلاف بین خلیفه عباسی و ابومسلم را عمیقتر ساخت.
«ابوسلمه» بزودی- بوسیله دژخیمان خلیفه بقتل میرسد و کشتن «ابومسلم» نیز در دستور روز حکومت عباسی- قرار میگیرد.
پس از کشته شدن «ابوسلمه» ابومسلم نیز در خصوص خلافت به «حضرت صادق» مراجعه کرد. حضرت در جواب او گفت «تو نه از یاران منی- و نه زمان زمان منست» ابومسلم ناامید شدو… (تاریخ شیعه و فرقه های اسلام- دکتر محمد جواد مشکور ص 80)
«گردیزی» مینویسد: «چون «ابومسلم» این کارها بکرد، «منصور» را از آنهمه خوش نیامد و بخویشتن بترسید. پس روزی «ابومسلم» را پیش خواند و بسیار گفت، و اندر خشم شد بر وی، و بفرمود تا «ابومسلم» را همانجا، پیش او بکشتند (زین الاخبار- ص 64).»
قتل فجیع «ابومسلم»- که توده های ایرانی به او بعنوان یک «منجی» امید بسته بودند-تاثیر عمیقی در نواحی خراسان و سیستان و ماوراء النهر داشت و خشم خلق ها را نسبت به خلافت عباسی، تشدید نمود. یکی از اثرات مهم قتل «ابومسلم» بر جنبشهای مردم، این بود که اکثر این نهضت ها، با تلفیق بعضی عقاید شیعه و زرتشتی (اعتقاد به حلول شخصیت ابومسلم در دیگران) و عقاید مزدک (اشتراک اموال و عدالت اجتماعی) به نوعی «وحدت» در مبارزه با خلافت عباسی، دست یافتند. «انگلس» مینویسد:
(اگر مبارزات طبقاتی توده ها پرچمهای مذهبی با خود حمل میکردند و اگر منافع، نیازها و خواست های هر یک از طبقات زیر سرپوش مذهبی خود را پنهان میساخت، این در حقیقت امر تغییری نمیدهد و به سادگی از مناسبات آن زمان قابل درک است)
در تمام این قیام ها، اعتقاد به ظهور یک منجی-گاهی در کسوت یک پیغمبر و زمانی در هیئت یک خدا، پرچم عقیدتی توده ها و روستاییان رنجبر، در مبارزه با ظلم و ستم فئودالها و استبداد خلفای عباسی بود. باید یاد آور شد که تشکل ناکافی و پراکندگی شورشیان (که از خصلت ویژه کار دهقانی و از شرایط جغرافیائی گسترده ایران ناشی میشد) و نیز فقدان رهبری کار آزموده و عدم آگاهی روستائیان. غالباً موجب شکست این نهضت ها گردید.
شکل مذهبی جنبشهای مزبور، جهت ضد فئودالی مبارزه توده ها را سست کرد و آنها را از اقدام فعالانه تر بر علیه نظام فئودالی، محروم ساخت. با اینحال، بعضی از این جنبش ها (مانند قیام مقنع) نخستین عقاید الحادی و «انسان خدائی» را در خود داشتند که یکی از علل تداوم و پایانی بیشتر این نهضت ها، از سایر قیامهای توده ای این دوران بود.
حلاج، علی میرفطروس، چاپ پانزدهم، نشر البرز برگهای 46 تا 58

درگیر و دار این مشاجرات،که در زمینه عقاید و آرا دینی، بین صاحب نظران در گرفته بود،مساله دیگری نیز در بین مسلمانان، مطرح بود: آیا عربان، که ایران و دیگر کشورهای جهانرا باسلام درآوردهاند، و بر بسیاری از اقوام جهان پیروزی یافتهاند، بر دیگر اقوام جهان برتری دارند؟ البته عربان خود در این باب شک نداشتند. گذشته روزگار خویش را آکنده از فخر شرف و آزادی و بزرگواری میدیدند. بدلاوری و جوانمردی و مهمان نوازی و سخنوری خویش بسی مینازیدند. از بابت سعی و مجاهدتی نیز که در کار نشر اسلام کرده بودند خوبشتن را بر دیگر مسلمانان صاحب حقی میشمردند. بدان سبب نیز که پیغامبر از عرب برخاسته بود، و قرآن هم بزبان عرب بود گمان میکردند، عرب را بر همه اقوام جهان برتری است. و در ایران، به روزگار امویان چندان این برتری را که مدعی بودند به رخها کشیدند که مایه رنج و ملالت گشت. از این رو اندک اندک، این اندیشه در خاطر مسلمانان پدید آمد که این دعوی عربان، و این رفتار تحقیرآمیز که نسبت بدیگر مسلمانان غیر عرب دارند، با آیین قرآن سازگار نیست. مگر نه در قرآن برادری و برابری همه مسلمانان بصراحت ذکر شده بود؟ قرآن، بصراحت میگفت که «ای مردم، ما همه شما را از مردی و زنی آفریدیم و شعبه ها و قبیلهها کردیم تا یکدیگر را (بدان) بشناسید.» (سوره الحجرات :۱۳) و تاکید میکرد که «گرامیتر شما در نزد خداوند آنکس است که پرهیزگارتر باشد» و پیغمبر نیز گفته بود : «عربی را بر عجمی هیچ برتری نیست الا بپرهیزگاری». درینصورت، آن دعویها و خودستاییها که عربان میکردند ناروا بود و اساس درست نداشت. از این رو بسی از مسلمانان طاقت آن خواریها نیاوردند و آن دعویها را آشکارا رد و انکار کردند. مردم از یک گوهرند و در نژاد و تبار هیچ بر یکدیگر امتیاز ندارند، مزیتی اگر هست، بین امتها و قبیله ها نیست بین افرادست و آن نیز جز از حیث تقوا و پرهیزگاری نتواند بود. نیک و بد و پست و بلند، در بین هر قوم و طایفه هست اما در بین هر قوم و طایفه نیک، نیک است و بد، بدست. آنکس را که خود پست و فرومایه است از انتساب به بزرگان قوم خویش فخر و شرف نمی افزاید و انکس که نیز خود بلند همت و والاگهرست از انتساب به فرومایگان قبیله خویش قد و شرف نمیکاهد. وقتی اهل عراق همه خود را بکسری و قباد منسوب میکردند شاعری از این شعوبیان بطنز می پرسید پس نبطیها کجا رفته اند؟
کسانی که برتری اعراب را رد می کردند اهل تسویه بودند، و چنین دعویها را به زیان مسلمانی میشمردند. اما اعراب، خاصه جاهلان و خودستایان آنها، که گفتار این اهل تسویه را نمی پذیرفتند دچار سرزنشهای سختتر شدند. کسانی که ، بنام شعوبی اختصاص یافتند، سخنان اهل تسویه را دستآویز گرفتند و اندک اندک بتحقیر و سرزنش عربان پرداختند. گفتند و حجت آوردند،که عرب را نه همان هیچ مزیت بر دیگر اقوام نیست بلکه خود از هر مزیتی عاری است. هرگز نه دولتی داشته است نه قدرتی نه صنعت و هنری به جهان هدیه کرده است نه دانش و حکمتی. جز غارتگری و مردم کشی هنری نداشته است و از فقر و بدبختی اولاد خود را میکشته است. اما قرآن و آیین اسلام، که عرب بدانها مینازد و بر دیگر مسلمانان فخر میفروشد، خود هیچ اختصاص به عرب ندارد. و آنگاه، قرآن و آیین مسلمانی خود ازین دعویها ناروا و تعصب آمیز بیزارند و آنرا زشت و ناروا شمردند.
نام شعوبی،که بر این فرقه مخالف عرب، و هم بر کسانی که اهل تسویه بودند اطلاق شده است، از آن روست که این دو فرقه معتقد بوده اند که قبایل عرب را، با شعوب غیر عرب هیچ تفاوت نیست و آن دعویها که عرب در برتری خویش دارند بی جا و نارواست(برای اطلاعات بیشتر در باب شعوبیه ر.ک: ضحیالاسلام.تالیف مرحوم احمد امین که بوسیله آقای عباس خلیلی به نام پرتو اسلام بفارسی ترجمه شده است. نیز بسلسله مقالات آقای جلال همایی در مجله مهر سال دوم که عمده مطالب آن نقل از همین کتاب ضحیالاسلام است مراجعه شود.همچنین ر.ک: دائرةالمعارف اسلام ج ۴ ص ۴۱۰ و همچنین مراجعه شود به تحقیقات گلدزیهر در این باره در کتاب : Muhammendanische Studien 1 ) مشاجره بین اعراب با این شعوبیها اندک اندک سخت بالا گرفت و چندانکه ازهر فرقه سخنوران برخاستند و یکدیگر را هجوها و سرزنشها کردند. و مخالفان عرب، خاصه مجوس و زنداقه، بازار این هنگامه را گرمتر کردند، و در هجو و قدح عرب، بیش از آنچه حق وسزا بود،افراط پیشه گرفتند و کار را بجایی رسانیدند که اندک اندک نه همان قوم عرب، بلکه هرچیز دیگر را از زبان و آیین و اعتقاد که منسوب بعرب بود، تحقیر کردند و مخالفت با دعویهای عرب را بهانه کردند تا با دعویهای قرآن و اسلام نیز مخالفت کنند و درین مشاجره از حد اعتدال بکلی خارج شوند .
این شعوبیها تنها در ایران نبودند در سایر بلاد مسلمانی هم هرجا که مردم از خودستاییهای عربان بستوه بودند; شعوبیها نیز پدید میآمدند و با اعراب مشاجره میکردند. اما در ایران، از هر دستی مردم در بین این فرقه بودند، که همه در قدح و طمن بر عرب همداستان بودند.با اینهمه بیشتر این شعوبیان در ایران از آنکسانی بودند که از اعراب خواری و بیداد دیده بودند.
میتوان گفت کشاورزان و روستاییان،خاصه در نقاط دور افتاده ایران بیش از دیگران دستخوش جور و بیداد تازیان بودند. مالکان و اقطاعداران از یکسو بر آنان ستم میکردند، باجگیران و کارگزاران از سوی دیگر مال و خواسته آنها را بغارت میبردند. از اینجهت بود که آنها، بیش از سایر طبقات با عقاید و افکار شعوبی آشنا شدند . نوشتهاند که «در میان شعوبیان، آنها که بیشتر بدخواه عربانند و بیشتر بآنان کینه میورزند اوباش نبطی و برزگران و روستاییان ایرانی میباشند لیکن بزرگان و اشراف ایرانی که دارای مقام ارجمندند دین را شناخته اند و شرف را عبارت از نسبت خود میدانند» (ابن قتیبه،کتاب العرب. ر.ک: رسائل البلغاء ص ۲۷۰) این گفته ابن قتیبه، با آنکه از رنگ غرض خالی نیست جالب و مهم است. در موقعی که قوم مهاجم بر کشوری استیلا میجویند اشراف و بزرگان آن کشور همیشه زودتر از سایر طبقات با مهاجمان و دشمنان دوستی میابند. جاه و حشمت پر بهایی که دارند غالبا آنانرا وامیدارد که بر حفظ آبرو و اعتبار خویش با دشمنان فاتح و قاهر خویش بیامیزند و تاثیر نفوذ آنهارا بپذیرند از این رو در پس هر فاجعهیی که برای یک مملکت روی داده است، طبقه اشراف زودتر از سایر مردم رسوم و آداب قومی و ملی خویش را از دست داده اند و حتی راه و رسم بیگانه را به منزله یک «جاه و اعتبار» تازه، پذیرفته اند.
در ایران نیز، دهقانان و بزرگ زادگان اندک اندک توانستند جای خود را در حکومت عربی باز یابند، از این رو جز در مواردی که کسب و جاه و نام را در نظر داشتند، در نهضتهای ضد عرب کمتر شرکت میجستند. اما روستاییان و کشاورزان که دستخوش ظلم تحقیر فاتحان بودند و نمیتوانستند با آنها همراه همداستان باشند همواره برای مقاومت در برابر زورگویان و ستیزهجویان عرب بهانه میجستند. بدین سبب بود، که مبادی و اقوال شعوبیان نزد روستاییان و کشاورزان ستم رسیده نفوذ و رواج بسیار یافت. داستان شعوبیان در تاریخ، جالب و خواندنی است. عقیده آنها در کوچک شماری اعراب از حس نفرت و انتقام سرچشمه میگرفت. آنها نه همان اعراب را بر عجم برتری نمینهادند بلکه آنانرا از همه اقوام جهان پستتر و فرومایهتر میدانستند این ندا در دوران حکومت اموی که اعراب قدرت و سیادت تمام داشتند ضعیف و نارسا بود، لیکن در دوره عباسیان اندک اندک شدت و نیرو گرفت. در زمان هشام بن عبدالملک وقتی اسماعیل بن یسار به نژاد ایرانی خویش افتخار کرد به سختی مجازات دید. گویند وی در حضور این خلیفه اموی شعری خواند و در طی آن عظمت نژاد و تبار ایرانیان را ستود و گفت «کیست که مانند خسرو و شاپور و هرمزان در خور فخر و تعظیم باشد؟ » وقتی هشام اشعار وی بشنید، برآشفت و پرخاش آغاز کرد که «بر من فخر میفروشی و در برابر من خویشتن و قوم خویشتن را میستایی !» پس بفرمود تا او را بزدند و در برکهیی افکنند. (برای تفصیل این داستان رجوع شود به : اغانی ج ۴ ص ۱۲۵ و این حکایت از آنجا در ضحیالاسلام هم نقل شده است،رک. ج ۱ ص ۲۹-۳۰ که شعر اسماعیل یسار در آنجا ذکر شده است و در طی آن ابیات آمده است :
من مثل کسری و سابور الجنود معا والهرمزان لفخر او لتعظیم
در دوره اموی آراء و سخنان شعوبیان ،با چنین شدتی طرد میشد اما در روزگار عباسیان ، کسانی ماند بشار بن برد آشکارا عرب را مینکوهیدند و ایرانیان را میستودند. بعضی از آنها حتی آشکارا خلفا را، که بنی هاشم بودند طرد میکردند و میگفتند بیایید و پیش از آن که پشیمان شوید خویشتن را خلع کنید. پس بسرزمین خویش در حجاز باز گردید و بخوردن سوسمار و چرانیدن گوسپند بپردازید…(اشاره است بمتوکلی که میگوید:
فقل لبنی هاشم اجمعین—- هلموا الی الخلع قبل الندم
فعدوا الی ارضکم بالحجاز—- لاکل الضباب و رعی الغنم
(رک: ضحیالاسلام ج ۱ ص ۶۵)
باآنکه،آثار شعوبیه را تعصب دوست داران عرب، یکسره عرضه نابودی و تباهی کرده است و لیکن،از آنچه در مطاوی کتب مخالفان آنها نقل شده است بخوبی میتوان حقیقت دعاوی و مایه سخنان شعوبیان را دریافت. نفرت از عرب، اندک اندک چنانکه جاحظ گفت بنفرت از هرآنچه به عرب تعلق داشت منتهی گشت (الحیوان ج ۷ ص ۶۸) و شعوبیان رفته رفته سخن اهل تسویه را بهانهیی جهت ترویج و اشاعه ثنویت و زندقه کردند.
در دوره مامون و معتصم توسعه نفوذ و قدرت ایرانیان و ترکان، عربان را یکسره ضعیف و زبون کرده بود. داستان برتری نژادی عرب دیگر افسانه ای بیش نبود . خلفا خود از جانب مادر عرب بودند. وزراء بیشتر از میان ایرانیان انتخاب میشدند . سرداران سپهسالاران خلیفه بیشتر ترک و ایرانی بودند. از این رو نشر سخنان شعوبیه دیگر با مانع برخورد نمیکرد و بدینگونه درگیر و دار مشاجرات و مجادلات مذهبی و کلامی که در آن روزگاران در بین فرقه های مسلمانان و دیگر مذاهب در گرفته بود سخنان شعوبیه نیز چون مذهب و آیین تازهیی روی نمود و مخالفان و هواخواهانی یافت. در هر حال، از روزگار مامون اندک اندک شعوبیان در درگاه خلافت قدری و شانی یافتند. چنانکه، در بیت الحکمه مامون،برخی از آنها مقام و منصبی داشتند.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 267 تا 272

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s