ابومسلم

بامداد رستاخیز – خروج سیاهجامگان ابومسلم را می توان آغاز رستاخیز ایران شمرد. نهضت این سیاهجامگان از خشم و نفرت نسبت به مروانیان و عربان مایه می‏گرفت. اگر شور وطنی و احساسات قومی و ملی محرک این قوم نبود لامحاله نفرت از ستمکاران عرب در این نهضت و خروج، سببی قوی بشمار میآمد. و آل عباس، که از اواخر دوران بنی امیه آرزوی خلافت در سر میپروردند، از این حس بدبینی و کینه توزی که خراسانیان نسبت به عرب داشتند، استفاده کردند و آنها را برضد خلافت مروانیان برآغالیدند (عیون الاخبار، ج1 برگ 204). از همین راه بود که گویند ابراهیم امام وقتی ابومسلم را به خراسان جهت نشر دعوت خویش فرستاد بدو نوشت که در خراسان اگر بتوانی، هر کسی را که به تازی سخن میگوید بکش و از اعراب مضری کس بر جای مگذار (ابن ابی الحدید، ج1، برگ 309). از این سخن پیداست که محرک عمده این سیاهجامگان ابومسلم، دشمنی با ستمکاران عرب بوده است و ابراهیم امام و سایر آل عباس نیز از همین راه آنان را به یاری خویش واداشتهاند. اما اینکه درین نهضت داعیه مذهبی اثری قوی داشته باشد بنظر مشکل میآید. در هر حال، محقق است که ابومسلم و یاران او، از نصرت و تایید عباسیان، جز برانداختن مروان غرض دیگر نداشتهاند و مشکل بنظر میآید که اگر ابومسلم کشته نمیشد و سیاهجامگان فرصت مییافتند دولت و خلافت را بر بنی عباس باقی میگذاشتند.
هرچه هست هدف و غرض ابومسلم به درستی از تاریخها برنمیآید. و از این روی که در باب او بین نویسندگان اخبار اختلاف است. بعضی سعی کردهاند او را شیعه آل علی فرانمایند. بی اعتنایی او را نسبت به منصور نیز، که سر انجام موجب هلاکتش گشت، از همین رهگذر میدانند. اما آنچه از قراین برمیآید این پندار را به سختی رد میکند، رضایت و حتی اقدام او در قتل ابوسلمه خلال که به تشیع متهم بود، نیز تا اندازه زیادی احتمال شیعی بودنش را ضعیف میکند. آیا ابومسلم تمایلات زردشتی داشته است؟ در این باب جای اندیشه است. با آنکه در تبار و نژاد او اختلاف کردهاند، با آنکه او را بعضی کرد و بعضی عرب نوشتهاند، از خلال روایات خوب پیداست که ایرانی بوده است. نامش را بهزادان و نام پدرش را ونداد هرمز ضبط کردهاند. نسب نامهای که برایش نوشتهاند، او را از نژاد شیدوش پسر گودرز یا رهام پسر گودرز معرفی میکند. بعضی نیز او را فرزندان بزرگمهر بختگان شمردهاند. زندگی کودکی او در تاریکی پندارها و افسانهها او را خانهزاد عیسیبن معقل عجلی شمردهاند و شاید تصور شیعی بودنش نیز از همینجا سرچشمه گرفته باشد. در ابومسلم نامههای عهد صفوی، نسبت او را به اولاد علی رسانیدهاند و اینهمه قطعا مجعول و ساختگی است. نکته اینجاست که علاقه به ایران و آیین قدیم ایران، به طوری که از کردهها و گفتههای او برمیآید که هر نسبی و هر پنداری از اینگونه را سست و ضعیف جلوه میدهد. کوششی که او در برانداختن بهافرید و پیروان وی کرد به نظر میآید که برای مجوسان بیش از مسلمانان سودمند بوده است. همدردی شگفتانگیزی که در فاجعه پسر سنباد، در نیشابور به زیان عربان نشان داد از علاقه او به این گبران حکایت دارد شورشها و سرکشیهایی را نیز که کسانی چون سنباد و اسحاق ترک برای خونخواهی او برپاکردند بعضی گواه این دانستهاند که ابومسلم ظاهرا به آیین مجوس تمایل و پیوندی داشته است.
آشفتگی اوضاع – در هر حال شک نیست که ابومسلم ایرانی بوده است. شاید هم به آیین دیرین خویش علاقهای تمام میورزیده است. اما در سرزمین خویش همه جا با بیداد و آزار مروانیان روبرو بوده است. خراسان و عراق دیار نیاکان خود را میدیده است که از بیداد و جفای تازیان عرضه ویرانی و پریشانی گشته است. آشفتگی و شوریدگی روزگاری را که در آن مشتی فرومایه قدرت و شکوه خدایان یافته بودهاند به چشم خویش میدیده است و دریغ میخورده است. نومیدی و واماندگی مردم ایران را که هر روز بهبوی رهایی یا حادثهجویی همراه میشدهاند و به آرزوی خویش نمیرسیدهاند به دیده عبرت مینگریسته است و متاثر میشده است. حق آنست که تاریخ روزگار او از پریشانیها و سرگشتگیها و نیز از دروغها و تزویرها آکنده بود. دنیای او دنیایی بود که از آشوبها و دردها مشحون بود.
آرزوهای شریف مرده بود و آرا و عقاید همهجا رنگ تزویر و ریا داشت. دین بهانهای بود که زیان کسانی از پی سود خویش بجویند. آن سادگی و آزادگی، که اسلام هدیه آورده بود، در دولت مروانیان جای خود را به ستمکاری و جهانجویی داده بود. هر روز در عراق و خراسان و دیگر جایها، فرقهای تازه بوجود میآمد و دعوت تازهای آغاز میگشت. کیسانیها ظهور امام خود را که در کوه رضوی زندهاش میپنداشتند، انتظار میکشیدند. خارجیها با تیغ کشیده، نه همان عمال حکومت، که مال و جان مسلمانان را نیز همواره تهدید میکردند. و مرجثه به پاس حرمت خلفا، قفل سکون بر دهان مینهادند و به شیوه شکاکان از هر گونه داوری در باب کردار و رفتار ستمکاران تن میزدند. دولت بنیامیـه، به سبب غرضها و اختلافها که پدید آمده بود، روی به افول داشت. همه احزاب و همه فرقهها نیز که در این روزها پدید میآمدند و یا خود پدید آمده بودند، جز بدست آوردن خلافت اندیشهای نداشتند. خلافت مهمترین مسالهای بود که در آن روزگار همه جا زبانزد خاص و عام بود. شیعیان آن را حق فرزندان علی میدانستند و خوارج معتقد بودند که هر مسلمان پرهیزگار میتواند به خلافت بنشیند. از این مسلمانان پرهیزگار نیز هر روز عدهای در هر گوشه از کشور مسلمانی پدید میآمدند.
ابومسلم – در چنین روزگاری بود که ابومسلم فرصت نهضت یافت. این ابومسلم که بود؟ در باب او سخنها گونهگون آوردهاند. پیش از این نیز، در باب او اشارتی رفت. اینقدر هست که در باب اصل و تبار او مورخان اتفاق ندارند. زادگاه او را نیز اهل خبر هر یک به دگر گونه آوردهاند. بعضی مرو و بعضی اصفهان و بعضی هم، جایهای دیگر. به هر حال اعراب و عباسیان، ظاهرا در آن زمان وی را از موالی میشمردهاند. گفتهاند که در کوفه با خاندان عجلی ارتباط داشت و گویا در همانجا بود که با بعضی غلاة آشنا شد و از عقاید و دعاوی آنها آگهی یافت. درباره اوایل احوال او، در ابومسلم نامهها و تاریخها، چندان افسانه آوردهاند که حقیقت را در نمیتوان یافت. در هر حال بقولی یک چند در کودکی و جوانی حرفه زینسازان میآموخت و زین و ساز اسب میساخت. قولی دیگر هست که روستایی بود در خدمت خاندان عجلی به سر میبرد و بسا که با ستوران از دیهی به دیه دیگر میرفت. باری از آغاز زندگی او اطلاع بسیار در دست نیست. اینقدر معلوم است که در سال 124 هجری نقبای آلعباس که از خراسان به کوفه آمده بودند و آهنگ مکه داشتند او را در زندان دیدند. چون از زندان رهایی یافت، نزد ابراهیم امام، که از بنی عباس بود و در این هنگام آرزوی خلافت میداشت رفت. ابراهیم امام، چون او را بدید و بیازمود، پسندیدش و به خراسان فرستاد تا کار دعوت بنی عباس را، که از یک چند باز در آنجا آغاز شده بود، بر دست گیرد و ابومسلم نیز راه خراسان پیش گرفت. نوشتهاند که در این هنگام نوزده سال بیش نداشت.
مطابق روایات وقتی به خراسان میرفت، در نشابور به کاروانسرایی فرود آمد. پس به مهمی بیرون شد. در آن میان جمعی از اوباش نشابور، درازگوش او را دم بریدند. چون ابومسلم باز آمد، پرسید که این محل را نام چیست؟ گفتند بویاباد. ابومسلم گفت اگر این بویاباد را گند آباد نکنم بومسلم نباشم. بعدها چون به خراسان دست یافت همچنان کرد که گفته بود… نیز آوردهاند که در این سفر؛ بومسلم روزی بر در خانه یکی از دهقانان خراسان، فاذوسبان نام، رفت و پیام فرستاد که خداوند این خانه را بگویید پیادهای آمده است و از تو شمشیری با هزار دینار چشم میدارد. فاذوسبان چون این پیام بشنید با زن خود خویش که زنی هشیار و فرزانه بود، در این باب رای زد. زن گفت تا این مرد بجای قویدل نباشد چنین گستاخ تو را پیام ندهد. فاذوسبان او را شمشیری با هزار دینار بداد و بعدها چون ابومسلم بر خراسان دست یافت بجای آن دهقان نیکوییها کرد.
باری ابومسلم در خراسان نخست دست سلیمان بنکثیر و یارانش را که در امر دعوت رقیب و مدعی او بودند، کوتاه ساخت و سپس به نشر دعوت پرداخت. و این دعوت در خراسان پیشرفتی تمام داشت. بدرفتاریها و تبهکاریهای مروانیان، خراسان را بیش از هر جای دیگر برای دعوت عباسیان آماده کرده بودند. داعیانی که از مدتها پیش از جانب امام عباسیان به خراسان گسیل شده بودند و با هیات و جامه بازرگانان در هر شهر و قریهای میگشتند و مردم را به بیعت میخواندند. سختگیریهای امرا و سرداران عرب، که از جانب مروانیان، در خراسان فرمانروایی داشتند و داعیان بنیعباس را به سختی دنبال و شکنجه میکردند نیز فایدهای نمیبخشید. در اندک زمان از مرو و بخارا و سمرقند و کش و نخشب و جغانیان و ختلان و مرورود و طالقان تا هرات و پوشنک و سیستان، همه کسانی که از جور بیداد عاملان بنیامیه به ستوه آمده بودند دعوت فرستادگان بنیعباس را بجان پذیرفتار گشته بودند و در این میان بود که ابومسلم با آن روح گستاخ نستوه کینهجو به خراسان رسید و به نشر دعوت پرداخت.
انحطاط عرب – در خراسان کار او پیشرفت زیاد یافت. در مدتی کوتاه همه ناراضیان، همه زجردیدگان، همه فریبخوردگان، در زیر لوای او گرد آمدند. زیرا که رفتار عاملان عرب، همه را از حکومت مروانیان به ستوه آورده بود. گذشته از آن در میان عربان نیز ستیزه و دورویی به شدت درگرفته بود. در آن روزگاران، خراسان جزء بصره بود و والی آنجا بر این ولایت فرمان میراند. از اعرابی که هنگام فتح اسلام بدین سرزمین آمده بودند، هر طایفه در شهری و دیاری سکونت داشت و بین این طوایف، از مرده ریگ عهد جاهلی تعصب و اختلاف سختی باز مانده بود. چنانکه بنیتمیم که از طوایف مضری بودند و از آغاز فتوح ایران به خراسان آمده بودند، همواره با ازدیها که یمانی بودند و دیرتر آمده بودند در جنگ و ستیز بودند. مقارن این ایام این یمانیها و مضریها درهم افتاده بودند و خراسان در آتش نفاق و عناد آنها میسوخت.
هر یک از این دو قبیله، وقتی به حومت میرسید فقط افراد قبیله خود را مینواخت. مدتی که مهلتبن ابیصفره و فرزندانش در خراسان حکومت میکردند یمانیها در اوج قدرت بودند. چون قتیبةبن مسلم و نصربن سیار به حکومت رسیدند مضریها تفوق یافتند. و این اختلاف بین اعراب یمانی و مضری همواره فزونی مییافت و حکومت به هر کدام میرسید دیگری را خوار و زبون میخواست. در شام و عراق و دیگر جایها مقارن این اوقات عصبیت و اختلاف دیرین عربان تجدید گشته بود و خلفای دمشق نیز دستخوش این احزاب و اختلاف بودند. در خراسان نصربن سیار، که خود وضع ثابتی نیز نداشت با مخالفتهای شدید روبرو شد. وقتی، فتنه بنیتمیم را که به یاری حارثبن سریج برخاسته بودند، فرونشاند گرفتار فتنه کرمانی شد. و این اختلاف چندان بکشید که دیگر هیچ از عهده فرونشاندنش برنیامدند، و ابومسلم فرصت نگه داشت و در روزگاری که اعراب خراسان به هم درافتاده بودند و کس را پروای خلافت نبود کار خروج خویش را ساز کرد. هنگامی که حکومت اموی در خواب غفلت و غرور، مست رویاهای طلایی خویش بود و اعراب خراسان سرگرم ستیزهها و دشمنیهای قبیلهای خود بودند ابومسلم به دعوت برخاست. مقارن نهضت سیاهجامگان او، نصربن سیار سعی کرد اعراب مضری و یمانی را آشتی دهد و اختلاف آنها را از میان بردارد. اما وقت گذشته بود. تدبیر و ذکاوت ابومسلم مانع از آن گشت که بین اعراب توافق نظر حاصل آید و هنگامیکه عربان هنوز سرگرم جدال و نزاع بودند دعوت او به ثمر رسید.
ابومسلم نخست مردم خراسان را بی آنکه نام امام خاصی را ذکر کند، به یکی از بنیهاشم دعوت میکرد (ابن خلکان، ج1، برگ 104). اینگونه دعوت را در آن زمان دعوت به رضا میخواندند. مردم بیعت میکردند که با هر کس که از بنیهاشم همگان بر او اتفاق کردند همداستان باشند. در این مورد نکته جالبی به نظر میرسد. مینویستند در نسبنامه مجمولی که ابومسلم برای خود ساخته بود خویشتن را از خاندان عباسی و از خاندان سلیطبن عبدالله میخواند. یکی از گناهانی که منصور برای قتل ابومسلم بهانه خویش کرد همین نسبنامه بود. این نسبنامه را ابومسلم برای چه ساخته بود؟ شاید برای آنکه اگر فرصتی به دست آید راه رسیدن به خلافت برای او مسدود نباشد. آیا نمیتوان تصور کرد که سردار سیاهجامگان، در حالی که نسب خود را به سلیطبن عبدالله میرسانیده است با اینگونه دعوت نهانی، دعوت به رضا، برای پیشرفت کار خویش میکوشیده است؟ دور نیست که ابومسلم برای انتقام از عرب و احیای حکومت ایران، بهتر آن میدیده است که حکومت را به نام خلافت به دست آورد. به همین جهت بود که منصور، خلیفه زیرک و هوشیار عباسی، حتی قبل از آنکه به خلافت برسد، از این جاه طلبی ابومسلم نگران بود و همواره در هلاک او سعی مینمود.
باری، ابومسلم در خراسان، به اندک وقت توانست تمام ناراضیان را در زیر لوای خویش جمع آورد. نهضت ضد بنیامیه، که از مدتها پیش در خراسان ریشهای گرفته بود با همت او همهجا نشر یافت. نوشتهاند که در یک روز از شصت دیه، از دیههای حدود مرو، مردم به یاری او پیوستند و البته سعی و تدبیر و همت و جلادت او در نشر این دعوت تاثیر تمام داشت. مردم گروه گروه از هر سوی بدو، روی میآوردند. از روزی که در قریه سفیدنج، از قرای مرو، درفش سیاه خویش برافراشت تا هفت ماه بعد که همه ناراضیان بدو پیوستند، به تجهیز سپاه پرداخت. در این مدت مردم از همه شهرها و روستاهای خراسان به یاری او برخاستند و بدو پیوستند. وقتی یاران ابومسلم در خراسان بسیج کار خویش میکردند عرب جز به ستیزهها و عصبیتهای دیرین خویش نمیاندیشید. در زمستان سال 129 هجری وی دعوت خویش آشکار کرد و تمام دشمنان بنیامیه بدو پیوستند. حتی یمانیها نیز، خلاف مضریان را به یاری او برخاستند و لیکن بعدها پس از آنکه نهضت سیاهجامگان قوتی تمام گرفت آنها را به کناری نهادند. بیش از همه در این میان موالی به آن نهضت علاقه نشان دادند. در زمانی اندک، مردم از هرات و پوشنک و مرورود و طالقان و مرو و نشابور و سرخس و بلخ و چغانیان و طخارستان و ختلان و کش و نخشب به سپاه او پیوستند.
سیاهجامگان «و ابومسلم یاران خویش را بفرمود تا سیاه پوشیدند و نامه نوشت به شهرهای خراسان که جامه سیاه پوشید که ما سیاه پوشیدیم و نزدیک زایل شدن ملک بنیامیه است.و مردمان نسا و باورد و مروالروذ و طالقان همه جامه سیاه کردند به فرمان ابومسلم. مدائنی گوید که جامه از بهر آن سیاه پوشیدند که در عزای زیدبن علی بودند و پسرش یحیی، و خبر درست اندرین آنست که ینیامیه جامه سبز پوشیدندی و رایت سبز داشتندی و ابومسلم خواست که این رسم بگرداند. پس، به خانه اندر غلامی را بفرمود که از هر رنگی جامه بپوشید و عمامه بسر اندر بست. پس آخر سیاه پوشید و عمامه سیاه بسر بست. ابومسلم گفت هیچ رنگی بهیبتتر از سیاه نیست پس مردمان را فرمود که جامهها و علمها سیاه کردند» (تاریخ بلعمی، نسخه خطی). یاران ابومسلم با این زی و این جامه از هر سویی به گرد او فراز آمدند. و وی با این سیاهجامگان بود که مرو را از دست عربان بازگرفت. سپاه او همه جامه سیاه بر تن داشتند و چوبدستی سیاه بدست گرفته بودند که کافرکوب میگفتند و خرفسترگن مجوسان را، با نسبتی که در دفع گزند عربان داشت، به خاطر میآورد. این سیاهجامگان بعضی اسب داشتند و بعضی دیگر بر خر نشسته بودند و بر خران خویش بانگ میزدند و مروان خطاب میکردند (اخبارالطوال، برگ 307). آخر مروانابن محمد که خلیفه دمشق بود حمار لقب داشت.
بدینگونه ابومسلم، با سپاهی چنین، دلاور و گستاخ و دست از جان شسته، با پیروزی به مرو آمد و اعراب که خود سرگرم ستیزههای بیفرجام خویش بودند با او برنیامدند. از آنجا سپاه او اندک اندک به همهجا پراکنده گشت و مروانیان را در همهجا دنبال کرد. سیاهجامگان ابومسلم، سپس راه عراق را پیش گرفتند. سرانجام با وجود مقاومت مروانیان کوفه تسلیم شد و به خلافت بر ابوالعباس سفاح، که نخستین خلیفه عباسی بود سلام کرد.
واقعه زاب – مروان خلیفه، آخرین نیروی خود را جمع میآورد.در زاب واقع در سرزمین موصل، سیاهجامگان با مروانیان درافتادند. جنگی هولناک رخ داد. مروان گریخت و بسیاری از سپاهیانش هلاک شدند. نوشتهاند که در این جنگ صدهزار شمشیر زن در رکاب مروان بود. با اینهمه، در دفاع از جان و ملک خلیفه کوششی نمیکردند. پیداست که با چنین سپاه ار مروان چه کاری بر میآمد؟ فرار. اما در هنگام فرار نیز «موصلیان جسر بریدند تا مروان از آب نگذرد» (تجاربالسلف، برگ 91). معهذا، از آب گذشت و به دمشق و مصر رفت و آنجا کشته شد. باری واقعه زاب که منتهی به شکست مروان گشت حکومت بنیامیه را در مشرق پایان داد و بدینگونه آوردگاه کنار «زاب» در سال 132 هجری نه همان شاهد سقوط بنیامیه بود، که نیز در پایان یک قرن، پیروزی ایرانیان را بر عرب معاینه دید.
در این جنگ و دیگر جنگهایی که پیش از آن در عراق و شام روی داده بود، ابومسلم به تن خویش شرکت نکرد. چون لازم میدید که در این حوادث خراسان را از دست ندهد. هنگامیکه خلافت عباسی در شهر کوفه، بر روی خرابههای دولت اموی بنا میشد، ابومسلم سردار سیاهجامگان در خراسان بود. علاقه به سرزمین و شاید آیین نیاکان وی را در خراسان نگه میداشت. قدرت و عظمت او در خراسان حد و اندازه نداشت. در مرو و سمرقند نمازخانهها و باروها ساخت و در بلاد مجاور ترکستان و چین نیز پیشرفتها کرد. که میداند که در این مدت چه اندیشهها در سر میپرورد و زمینه چه کارهایی را فراهم میآورد؟ اینقدر هست که هم در شیعی بودنش جای شک هست و هم در سنی بودنش. از داستان بهافرید، پیداست که در حفظ آیین مجوس نیز، لااقل به قدر آیین مسلمانی، میکوشیده است.
بهافرید – مقارن پایان دولت اموی که خراسان، برای رهایی از یوق اسارت عربان به یاری ابومسلم برخاسته بود بهافرید پدید آمد. درباره او و آرا و عقایدی که تعلیم میکرد از مطالعه تاریخها چندان اطلاعی نمیتوان بدست آورد.
نوشتهاند که او پسر ماه فروردین و از اهل زوزن بود. در آغاز کار چندی ناپدید شد. به چین رفت و هفت سال در آنجا ماند. چون از آنجا بازآمد از طرفههای آنجا جامهای سبز رنگ با خود آورد که چون پیچیده شدی از نرمی و نازکی در دست جای گرفتی. بهافرید چون از چین بازگشت در قریه سیراوند از روستای خواف نیشابور مسکن گرفت و دین تازه آورد. در آنجا هر شب بر بالای برآمدی و چون روز شدی از آن فرود آمدی مگر مردی کشتکار که در مزرعه خویش کار میکرد او را بدید. بهافرید برزگر را به آیین تازه خویش خواند. و گفت که من تاکنون در آسمان بودهام و بهشت و دوزخ بر من عرضه کردهاند. خداوند بر من وحی فرستاد. و این جامه سبز در پوشانید و همین ساعت به زمین فرستاد. مرد، بدین او درآمد و گروهی بسیار پیرو او شدند (آثارالباقیه، برگ 210، چاپ لیپزیک).
این روایتی که ابوریحان درباره آغاز کار او بیان میکند البته از ابهام و افسانه خالی نیست. با اینهمه بیش از این درباره و چیزی از نوشتههای قدما نمیتوان بدست آورد. درباره عقاید و آرا او نیز اختلاف کردهاند. برخی نوشتهاند که اسلام بر او عرضه کردند و پذیرفت لیکن چون کاهنی پیشه گرفته بود اسلام او پذیرفته نیامد (الفهرست، برگ 483). اما از گفته ابوریحان چنین بر میآید که بهافرید، در پی آن بوده است که آیین مجوس را اصلاح کند و شاید میخواسته است بین دین زرتشتی و آیین اسلام آشتی و سازشی پدید آورد.
از این رو آیین زرتشت را تصدیق کرد لیکن در بسیاری از احکام با مجوس مخالفت کرد و برای پیروان خود کتابی به فارسی آورد و در آن احکام وشرایع خود را بازنمود. آنچه ابوریحان در باب شرایع و احکام او بیان میکند با آنکه شاید خالی از خلط و اشتباه نباشد جالب است. از نوشته وی برمیآید که بهافرید بدعتی در آیین مجوس پدید آورده است.
شاید علت اینکه نهضت او دیری نپایید نیز همین بود که مسلمانان و مجوسان هر دو از قیام او خشمگین و ناراضی بودند. گویند که چون ابومسلم به نیشابور آمد موبدان و هیربذان بر او گرد آمدند و شکایت آوردند که بهافرید اسلام و مجوسی هر دو را تباه کرده است. ابومسلم عبداللهبن شعبه را به جنگ وی گسیل کرد تا او را در جبال بادغیس بگرفت و نزد وی برد. ابوسلم بفرمود تا او را بکشتند و هر که از قوم او یافتند هلاک کردند (آثارالباقیه، برگ 211).
بدینگونه پیروانش که بازگشت او را انتظار داشتند نزد مسلمانان کافر و نزد مجوسان اهل بدعت شمرده میشدند و از این رو به سختی مورد آزار و تعقیب هر دو قوم قرار میگرفتند.
نویسندگان کتاب ملل و نحل، بهافریدیه را یکی از چهار فرقه مجوس شمردهاند و آن چهار فرقه را عبارت از: زروانیه، مسخیه، خرمدینیه و بهافریدیه دانستهاند به عقیده نویسندگان مزبور، با آنکه قول بهافریدیه از گفتار مجوسان اصلی پسندیده تر است از آنها نمیتوان جزیه قبول کرد (الفرق بین الفرق، برگ 215) زیرا دین آنها بدعتی بوده است که در دوره اسلام پدید آمده است. قطعا به همین جهت بود که آیین او و خاطره او عمدا عرضه فراموشی گشت.
ماجرای بهافرید نشان میدهد که ابومسلم برای جلب زرتشتیان خراسان تا چه اندازه کوشش میکرده است. در داستان سنباد نیز میتوان مؤید دیگری برای این احتمال یافت. کینه توزی نسبت به عرب و علاقه به آیین و نژاد ایرانی محرک عمده وی بوده است. در هر حال آثار و نشانههایی که از جاهطلبیهای او پدید میآمد همواره مایه بیم و وحشت عباسیان بود.
نگرانی منصور از زمانی که با سقوط مروان خلافت بر عباسیان راست شد، ابوجعفر منصور برادر سفاح، همواره مراقب احوال و اطوار ابومسلم بود. ابومسلم نیز با غرور و آزادگی خاصی که داشت به این برادر زیرک و موذی خلیفه اعتنایی نمیکرد. بدینگونه در میان این دو حریف جدال نهانی سختی در گرفته بود.
منصور همیشه سفاح را به دشمنی ابومسلم و هلاک او تحریک میکرد. مینویستند که وقتی سفاح برادر خود منصور را به خراسان نزد ابومسلم فرستاده بود تا او را به قتل ابوسلمه خلال که به دوستی علویان متهم بود راضی کند «ابومسلم سلیمانبن کثیر را که سر همه داعیان بود و مردی به غایت بزرگ» (مجمل، برگ 323) برای سخن ناچیزی که ازو نقل کرده بودند، فرمان داد تا در حضور منصور بکشند و منصور از این گستاخی ابومسلم سخت برآشفت و برنجید، «و سوی سفاح بازگشت و کینه ابومسلم را اندر دل گرفت و گفت این مرد بدین دستگاه و فرمان اگر چنانک خواهد این کار از ما بگرداند و دیگری را دهد. و این باب سفاح را بگفت و آغالش همی کرد که تا ابومسلم را نخوانی و نکشی کار تو استقامت نگیرد و سفاح دفع همی کرد» (مجمل التواریخ، برگ 323).
مرگ سفاح درین میان بیم و وحشت منصور را افزود. پس از مرگ سفاح عم او عبدالله بن علی به دعوی خلافت برخاست. جماعتی نیز درین دعوی از او حمایت مردند و ابوجعفر سخت نگران شد. ناچار درین باب از ابومسلم چاره و مدد خواست. ابومسلم به جنگ با عبدالله رضا نمیداد و بهانه میآورد که کار عبدالله در شام وقعی ندارد، از خراسان بیشتر باید نگران بود. با این بهانه ابومسلم میکوشید خود را از این اختلاف کنار بکشد و به خراسان برود. آیا در این مورد ابومسلم اندیشه استقلال خراسان را داشته است؟ آیا او نیز مانند عبداللهبن علی که در شام مدعی خلافت بود میخواسته است در خراسان خلافت تازهای ایجاد کند و خود را از خاندان عباسیان معرفی نماید؟ ممکن است، اما مورخان مینویسند که او درین ماجرا فقط میخواسته است میدان را برای دو حریف خالی کند تا هر کدام غالب شدند به خلافت برسند.
لیکن ازین کار او نیز او را منع کردند و سرانجام ابومسلم مجبور شد به نفع منصور به جنگ عبدالله برود. اما در این جنگ ابومسلم چندان خشونت و حرارت از خود نشان نداد. حتی وقتی عبدالله شکست خورد و گریخت، بر خلاف انتظار منصور، ابومسلم او را دنبال نکرد. عبدالله به بصره رفت و نزد برادر خود سلیمانبن علی که والی آنجا بود پنهان گشت. منصور کسانی را فرستاد تا حساب غنیمتها و خزینههایی را که در این جنگ از عبدالله به دست ابومسلم افتاده بود نگه دارند. وقتی این فرستادگان نزد ابومسلم رسیدند، سردار سیاهجامگان برآشفت و پرخاش کرد که «من در خون مسلمانان امینم و در مال آنان امین نیستم؟» آنگاه به منصور ناسزا گفت و این خبر که به منصور رسید بر خشم و کینه او نسبت به ابومسلم افزود. بدینگونه، منصور از ابومسلم نگران بود. میترسید که قدرت و شکوه او در خراسان کار خلافت را بی رونق کند. عربان نیز که از ابومسلم کینه سخت داشتند درین میان منصور را نسبت به وی بدگمان میکردند. مینویسند که منصور «روزی مسلمبن قتیبه را گفت: در کار ابومسلم چه بینی؟ پاسخ داد که لوکان فیها الهه الا الله لفسدتا، منصور گفت بس کن این سخن را در گوش کسی گفتی که آن را آویزه گوش خواهد ساخت» (ابن خلکان، ج 2،برگ 329، چاپ مصر- در اخبارالطوال این قول را به دیگری نسبت دادهاند، برگ 318)
فرجام ابومسلم – سرانجام، خشم و نگرانی منصور، چنانکه در تاریخ آوردهاند دام فریبی در پیش راه ابومسلم نهاد و او را به نیرنگ هلاک کرد. داستانی که مورخان درین باب آوردهاند، حکایت از ساده دلی و خوش باوری این سردار دلیر گستاخ دارد. مینویستند که منصور ابومسلم را باصرار نزد خویش خواند، ابومسلم «چون به منصور رسید خدمت کرد. منصور او را اکرام کرد، آنگاه گفت بازگرد و امروز بیاسای تا فرا به هم رسیم. ابومسلم بازگشت و آن روز بیاسود. منصور روز دیگر چند کس را با سلاحهای مخفی در مرافق مقام خود بداشت و با ایشان قرارداد که چون من دست بر هم زنم شما بیرون آیید و ابومسلم را بکشید. آنگاه به طلب او فرستاد چون ابومسلم در مجلس رفت منصور گفت آن شمشیر که در لشکر عبدالله یافتی کجاست؟ ابومسلم شمشیری در دست داشت گفت اینست. منصور شمشیر را از دست او بستد و در زیر مصلی نهاد و با او سخن آغاز کرد و به توبیخ و تقریع مشغول شد و یک یک گناه او میشمرد و ابومسلم عذر میخواست و هر یک را وجهی میگفت. در آخر گفت یا امیرالمومنین با مثل من اینچنین سخنها نگویید با زحمتی که جهت دولت شما کشیدهام. منصور در خشم شد و او را دشنام داد و گفت آنچه تو کردی اگر کنیز سیاه بودی همین توانستی کرد… ابومسلم گفت این سخنها را بگذار که من جز از خدای از کس دیگر نترسم. منصور دستها بر هم زد. آن جماعت بیرون جستند و شمشیر در ابومسلم نهادند» (تجاربالسلف، برگ 114).
بدینگونه بود فرجام ابومسلم. فرجام مردی که خلافت و حکومت عظیم بنیامیه را برانداخت، و قبل از آنکه بتواند دولتی و سلطنتی را که خود آرزو داشت بنیاد نهد به غدر و خیانت کشته شد. در باب او آوردهاند، که مردی بود کوتاه بالا، گندمگون، زیبا و شیرین و پاکیزه روی، سیاه چشم، گشاده پیشانی، ریشی داشت نیکو و پرپشت و گیسوانی دراز، به تازی و فارسی سخن خوب میگفت: شیرین سخن بود، شعر بسیار یاد داشت، در کارها دانا بود، جز بوقت نمیخندید و روی ترش نمیکرد و از حال خویش نمیگردید… (ابن خلکان،ج 2، برگ 326). با دشمنان چنان سخت بود که رحمت و شفقت را فراموش میکرد، بیش از صدهزار تن راچنانکه خود گفته بود، به هلاکت رسانیده بود (براون، تاریخ ادبی ایران، ترجمه علی پاشا صالح، برگ 358 به نقل از یعقوبی).
ابومسلم چه میخواست و چه خیالی در سر میپروراند؟ این را از روی منابع و اسناد موجود امروز به درستی نمیتوان دانست. ظاهرا بیم و نگرانی که منصور از او داشته است پر بیجا نبوده است. در هر حال خروج او را آغاز رستاخیز ایران میتوان بشمار آورد. در حقیقت ابومسلم با برانداختن حکومت جبار بنیامیه رویای برتری نژادی عرب را از پیش چشمان خواب آلود تازیان محو کرد، و برای جلوه ذوق و هوش ایرانی در سازمان سیاسی و اجتماعی اسلام راههای تازه گشود. و بدینگوه اگر آرزوهای بلند ابومسلم همه بر نیامد قسمتی از آن جامه عمل پوشید. آیا میتوان گفت که شکست نهاوند را ایرانیان در واقعه زاب جبران کردند؟ سوال جالبی است. در واقع با شکست مروان حمار در زاب، بنیاد دولت ستمکار بنیامیه برافتاد و این خود از آرزوهای نهانی ابومسلم بود. دیری برنیامد که در نزدیکی خرابههای تیسفون بغداد بنا شد و خلافت تازهای بدست ایرانیان به روی کار آمد که در آن همه چیز یادآورد دوران باشکوه طرب انگیز ساسانی بود. اما آروزیی که ابومسلم در این باره داشت ظاهرا از این برتر بود. در هر حال این حلفای بغداد، بقول دار مستتر ساسانی بودند که خون تازی داشتند (ر.ک: Darmesteter, coup d’oeil. P 34). و با اینهمه، این ساسانیان تازی نژاد، در حالی که خود را مقهور نیروی معنوی ایران و مدیون پایمردیهای ایرانیان میدانستند ازین نیروی شگرف ناراضی بودند. ازینرو برای رهایی خویش ازین جاذبه عظیم هر زمان که مجالی یافتند عبث کوششی کردند.
نیرنگ ناروایی که ابوجعفر منصور بدانوسیله ابومسلم صاحب دعوت را به قتل آورد، نموداری از این کوشش ناروا بود. کشته شدن ابوسلمه خلال وزیر آل محمد (برای احوالش ر.ک: تجارب السلف برگ 97 -100 و دستورالوزراء میرخوند برگ 25 چاپ تهران و سایر کتب تاریخ)، و برافتادن خاندان برمکیان نیز نمونههایی دیگر از این نقشه خدعهآمیز بشمار میرود.
انتقام ابومسلم – باری ابومسلم طعمه آز و کینه عربان گشت اما خاطره او مانند یادگاری مقدس همواره در دل ایرانیان باقی ماند. اندیشه او، اندیشه استقلال و آزادی ایرانیان، اندیشه احیای رسوم و آیین کهن، پیروان و دوستان او را همچنان بر ضد تازیان بر میانگیخت.
به همین جهت نهضتها و قیامهایی که پس از مرگ ابومسلم و برای خونخواهی او رخ داده صبغه دینی داشت: سنباد آهنگ ویران کردن کعبه داشت، استادسیس دعوی پیامبری میکرد و مقنع دعوی خدایی.
همه این نهضتها با هر شعاری که بود هدف واحدی داشت: رهایی از این یوغ گران دردناکی که همه گونه زبونی و پریشانی را بر ایرانیان تحمیل میکرد بزرگترین محرکی بود که این قوم ستمدیده فریبخورده کینهجوی را بر ضد ستمکاران فریبنده خویش در پیرامون سرداران دلیر خود گرد میآورد.
مرکز این قیامها و شورشها خراسان بود. زیرا خراسان پرورشگاه پهلوانان و مهد خاطرهها و افسانههای پهلوانی کهن بود و دلاوران آن هنوز روزگاران گذشته را از یاد نبرده بودند. در اکثر شورشها نیز خون ابومسلم بهانه بود. این سردار نامدار خراسانی نزد همه مردم این دیار گرامی و پرستیدنی بنظر میآمد بسیاری از مسلمانان ایران او را یگانه امام واقعی خود میشمردند و مقامی شبیه به مهدویت و حتی الوهیت برای او قائل بودند. از این جهت بود که وقتی او به قتل رسید یاران وداعیانش در اطراف شهرها پراکنده گشتند و مردم را به نام او دعوت میکردند.
چنانکه شخصی از آنها به نام اسحق ترک به ماوراءالنهر رفت و در آنجا مردم را به ابومسلم خواند و دعوی میکرد که ابومسلم در کوههای پنهان است و چون هنگام ظهور فراز آید بیرون خواهد آمد.
دوستی و دلبستگی ایرانیان بدین سردار دلیر تا اندازهای بود که مدتها پس از او «قومی از ایشان» او را زنده میپنداشتند و معتقد بودند که از تکالیف هیچ چیز جز شناسایی امام که ابومسلم است واجب نیست. این مایه مهر و علاقه نیرویی بود که همواره میتوانست دستگاه خلافت عباسیان را تهدید کند. از این رو بود که جنبشهای شعوبی ایرانیان با خاطره این سردار رشید توام گردیده بود.
دوقرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 125 تا برگ 124

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s