بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

پاسخ به دفتر آیت الله منتظری در مورد مناظره

از طریق برخی خوانندگان تارنما اطلاع یافتیم تارنمای دفتر آیت الله منتظری در متنی با فرنام «پاسخ به پرسشي پيرامون انتساب مناظره ميان آيت الله العظمي منتظري و دكتر علي سينا» در مورد مناظره ای که تارنمای زندیق از آیت الله منتطری و دکتر علی سینا منتشر کرده است اظهار نظر کرده است و برخی از افراد این «پاسخ» را یک «تکذیبیه» دانسته اند.

از آنجا که این مناظره بین دکتر علی سینا و آیت الله منتظری بوده است و تارنمای زندیق یا نویسندگان آن در برگزاری آن نقشی نداشته اند و تنها ترجمه این مناظره از زبان انگلیسی به فارسی توسط تارنمای زندیقانجام گرفته است تارنمای زندیق در مورد اعتراضاتی نظیر مورد توافق نبودن منابع مورد استفاده  اظهار نظری نمیکند و پاسخ در این موارد را به عهده دکتر علی سینا میگذارد و حاضر است پاسخ هریک از طرفین را بطور روشن و بدون هیچگونه دخالت بر روی تارنمای زندیق انتشار دهد. اما بخشی از سخنانی که در این متن آمده است ممکن است ناشی از کوتاهی اشخاصی باشد که نوشتارهای تارنمای زندیق را در اختیار آیت الله منتظری قرار داده اند.

شیوه انجام این مناظره اینچنین بوده است که آیت الله منتظری در پاسخ به چند پرسشی که دکتر علی سینا مطرح کرده اند نامه ای نوشته اند که تارنمای زندیق متن آن نامه را با مهر و دست خط آیت الله منتظری در کنار متون ترجمه شده مناظره انتشار داده است، این دستنوشته از اینجا قابل دسترسی است. در برگهای مربوط به مناظره دکتر علی سینا تنها آن قسمتهایی از نامه را که نیاز به ذکر آنها بود ذکر کرده اند و به آنها پاسخ داده اند. اما دفتر آیت الله منتظری قضیه را به گونه ای وانمود کرده است که انگار در پاسخهای آیت الله منتظری دخل و تصرفی انجام گرفته است و تنها قسمتهایی از آن انتشار یافته است و این کار دفتر آیت الله منتظری غیر منصفانه است.

همچنین از آیت الله منتظری نقل شده است که ایشان نوشتارهای تنظیم شده را اهانت آمیز دانسته اند. پس از بازنگری نوشتارها به نظر نمیرسد که اهانتی در آنها صورت گرفته باشد، اصطلاحاتی که استفاده شده است اکثراً اتهامات قضایی هستند که در هر دادگاهی میتوان آنرا بر متهمی وارد کرد. اما برای نشان دادن حسن نیت تارنمای زندیق حاضر است تمامی واژه ها و عباراتی که به نظر آیت الله منتظری اهانت آمیز هستند از این نوشتار حذف کند و واژه های مورد نظر آیت الله منتظری را بجای آنها استفاده کند. آیت الله منتظری یا دفتر وی میتوانند لیستی از واژه هایی که آنها را اهانت آمیز میدانند ارائه دهند تا تارنمای زندیق در نخستین فرصت نوشتار را ویرایش کند.

نکته دیگر این است که آیت الله منتظری گویا از پذیرفتن مسئولیت سخنانی که از ایشان انتشار یافته است شرم دارند و به همین دلیل رو به گویشی چند پهلو آورده اند. از ایشان نقل قول شده است که فرموده اند «اينجانب چيزي را به عنوان مناظره مذكور به خاطر ندارم»، از آیت الله منتظری انتظار میرود که خیلی روشن تر منظور خود را بیان کنند، آیا ایشان این سخنان را گفته اند و ایرادشان به ما این است که نام این گفتگو را نمیتوان مناظره نهاد یا اینکه ایشان اساساً هرگز با دکتر علی سینا سخنی در مورد اسلام نگفته اند و در نتیجه ادعا میکنند دستنوشته ای که از ایشان منتشر شده است و مهر ایشان بر روی آن است جعلی است، یا اینکه ممکن است این سخنان رد و بدل شده باشد و مناظره هم بوده باشد اما به دلیل کهولت سن یا هر دلیل دیگری آیت الله تنها آنرا از خاطر برده اند؟ جمله ای که از ایشان نقل شده دستکم این سه معنی را میتواند داشته باشد.

در صورتی که ایشان نام مناظره را بر این گفتگو نمیگذارند، گمان نمیرود که این مسئله چندان اهمیت داشته باشد، ایشان میتوانند این مناظره را هر چیز دیگری بخوانند. در صورتی که آیت الله به مشکل کم حافظگی مبتلا شده اند، اطرافیانشان میتوانند مهر و دستنوشته ایشان را نشان آیت الله بدهند تا شاید ایشان بیاد بیاورند، اما در صورتی که تارنمای زندیق را محکوم به جعل و تحریف سخنانشان میکنند، تارنمای زندیق علی رغم اینکه هرگز چنین اتهامی را نمیپذیرد، اگر هدف آیت الله منتظری واقعاً فرار از مناظره و همچنین نپذیرفتن بار مسئولیت سخنان ارائه شده از طرف ایشان نیست، از ایشان دعوت میکند که دوباره به پرسشهای مطرح شده از طرف دکتر علی سینا پاسخ دهند و اینبار پاسخهای خودشان را بر روی تارنمای خودشان انتشار دهند که دیگر احتمال دخل و تصرف وجود نداشته باشد. تارنمای زندیق همچنین به آیت الله منتظری توصیه میکند شفافیت بیشتری از خود نشان دهند و  از ایراد سخنان چند پهلو نظیر آنچه یاد شد خود داری کنند تا افکار عمومی راحت تر در مورد این قضیه قضاوت کنند.

آیت الله منتظری همچنین نوشتار دیگری از تارنمای زندیق را با فرنام «دادگاهی محمد رسول الله، بخش هشتم، زن ستیزی» تنها به قاضی رفتن دانسته اند، این درحالی است که تارنمای زندیق اظهار نظر در مورد این جلسه دادگاهی مجازی را برای تمامی افراد از طریق تارنمای گفتگو دات کام آزاد گذاشته است و تمامی مسلمانان عالم بویژه آیت الله منتظری میتوانند در این دادگاه حضور داشته باشند و تلاش کنند که پیامبر اسلام را از اتهام زن ستیزی رهایی بخشند. از این گذشته یک مسلمان پاکستانی در این جلسات دادگاه مسئولیت دفاع از پیامبر اسلام را بر عهده گرفته است و همان نوشتار نیز یک طرفه نیست، ممکن است آیت الله این شخص را لایق دفاع از پیامبر اسلام ندانند، اما این با «تنها به نزد قاضی رفتن و راضی برگشتن متفاوت است».

تارنمای اسلام ستیز زندیق از گفتگو و مناظره مستقیم و محترمانه با آیت الله منتظری از مراجع بزرگ شیعه بسیار استقبال میکند و از اینکه علی رغم تمام تلاشهای نظام خرد ستیز و اسلامی حاکم بر ایران که هم فکران و هم صنفان آیت الله منتظری آنرا برپا کرده اند و میگردانند نوشتارهای این تارنما در قم نیز مورد توجه قرار میگیرند و در بیدادگری اسلامگرایان اخلال ایجاد میکنند بی نهایت خرسند و خوشنود است و آرزو میکند با متمدن تر شدن جوامع اسلامی بتوان روزی بطور علنی چنین گفتمانها یا مناظره هایی را انجام داد.

تارنمای زندیق

February 10 2007

22 بهمن 1385

متن اصلی انتشار یافته در تارنمای آیت الله منتظری:

دفتر آيت الله منتظري سلام عليكم
‏ ‏به سبب مراودات و مباحثات تبليغي اي كه اينجانب با جوانان كم آشنا با حقيقت دين دارم ، اخيرا با گروهي آشنا شدم كه توسط‏ ‏برخي دين ستيزان جهت دهي مي‎شوند و تحت عنوان تحقيق در مورد حقيقت دين اسلام مطالبي به ايشان تلقين مي‎شود كه دل‏ ‏هر آزادانديش را به درد مي‎آورد.
‏ ‏از جمله مستمسكات ايشان نوشته اي است تحت عنوان «مناظره آيت الله منتظري با دكتر علي سينا» كه در اين مناظره دكتر علي‏ ‏سينا توانسته است با ارائه مدرك مستند و معقول سربلند شود.
‏ ‏متن مناظره را كه در چهار فايل تنظيم شده ضميمه اين ايميل مي‎كنم و خواهشمندم در اسرع وقت موضع معظم له را در مورد‏ ‏اين دسيسه در سطح عموم ابلاغ فرماييد. يادآور مي‎شوم اين اتفاق در شهر مقدس قم روي داده است .
‏با تشكر – سيد …‏

‏باسمه تعالي ‏
‏جناب آقاي سيد … وفقكم الله لمرضاته
‏ ‏با سلام و تحيت و آرزوي توفيق براي شما در خدمت به اسلام و تشكر از پيگيري مسائل مربوطه .
‏ ‏پس از آگاهي يافتن حضرت آيت الله العظمي منتظري از نوشته ارسالي در موضوعات مختلف و با عنوان «مناظره ميان‏ ‏آيت الله العظمي منتظري و دكتر علي سينا» معظم له فرمودند: اينجانب چيزي را به عنوان مناظره مذكور به خاطر ندارم ، اين‏ ‏چگونه مناظره اي است كه :
‏ ‏
‏ ‏1 – قطع نظر از صحت و سقم مطالب آن ، مشحون از اهانت به ساحت مقدس پيامبراكرم اسلام (ص ) است در حالي كه در‏ ‏مناظره صحيح بايد هر كدام از طرفين آن با حفظ اصول اخلاقي ، مدعاي طرف مقابل را نقض يا مقدمه دليل او را منع كرده و يا‏ ‏هم عرض دليل او بر ادعاي خويش دليل بياورد.
‏ ‏
‏ ‏2 – در مناظره بايد مقدمات دليلي كه هر كدام از دوطرف اقامه مي‎نمايد مورد پذيرش براي طرف مقابل باشد. حال اين كه در‏ ‏بسياري از موارد نوشته مزبور استناد به احاديثي از كتاب صحيح بخاري از كتب عامه شده است كه طبعا مورد تسليم و اعتماد‏ ‏طرف مقابل يعني معظم له كه يك مرجع شيعي مي‎باشند نبوده و نمي تواند به عنوان اصل موضوع پذيرفته شده و تكيه گاه در‏ ‏استدلال بر رد نظر و مدعاي معظم له تلقي گردد.
‏ ‏
‏ ‏3 – در فايل اول نوشتار ياد شده ، در هفت صفحه ، با نام «سن پايين عايشه » مطالبي همراه با تفصيل از سوي فرد مزبور و ب ‏عنوان يك طرف مناظره نقل گرديده و از معظم له به عنوان طرف ديگر مناظره مطالبي جسته گريخته ذكر شده است .
‏ ‏
‏ ‏4 – در فايل دوم آن ، در حدود يازده صفحه ، با نام «جنگ هاي پيغمبر» با اين كه در صدرش آن را به عنوان مناظره با معظم له‏ ‏مطرح كرده است ولي در هيچ جايي از آن از معظم له سخني را نقل نكرده است جز يك مورد كه آن هم تنها يك سطري است‏ ‏كه به دروغ در آن گفته شده كه معظم له جنگ هاي پيامبر اسلام را دفاعي نمي دانند بلكه پيامبر(ص ) را مهاجم مي‎دانند در حالي‏ ‏كه معظم له معتقدند تمامي جنگ هاي پيامبر اسلام (ص ) حالت دفاعي داشته است . تعجب است از مناظره اي كه طرف ندارد‏ ‏جز در يك مورد دروغين و تهمت زا.
‏ ‏
‏ ‏5 – در فايل سوم آن ، در دوازده صفحه ، با نام «قتل عام يهوديان » نيز تنها چهار‏ ‏سطر به عنوان سخنان معظم له ذكر گرديده و باقي آن سخناني منسوب به فرد‏ ‏مزبور مي‎باشد.
‏ ‏
‏ ‏6 – در بخش آخر نوشته ارسالي فايلي با نام «زن ستيزي » در هفده صفحه است كه‏ ‏اساسا عنوان مناظره با معظم له را هم ندارد.
‏ ‏
‏ ‏حال با توجه به نكات ذكر شده اين چه نوع مناظره اي مي‎باشد كه مدعي آن يك‏ ‏طرف آن را سربلند پنداشته است . اين مانند آن است كه كسي يك طرفه و بدون‏ ‏طرف ديگر دعوا به قاضي رفته و خوشحال و سربلند درآمده است . چنان كه در‏ ‏آخرين فايل بدين گونه به محكمه قضاء رفته شده است !!
‏ ‏كسي كه آن نوشتار را به عنوان مناظره تنظيم كرده است يا مفهوم مناظره را‏ ‏نمي دانسته و يا در ارائه مصداق آن مغالطه نموده و يا طرف مقابل خود را‏ ‏نشناخته و يا خوانندگان را نادان فرض كرده است و در هر صورت ادب مناظره را‏ ‏نيز كه تحفظ بر اصول اخلاقي و احترام به اعتقاد طرف مقابل است رعايت ننموده‏ ‏است .
‏ ‏متأسفانه در عصر حاضر كه عصر اطلاعات و شبكه هاي وسيع و مختلف رسانه اي‏ ‏است و مي‎بايست با اطلاع رساني صحيح بيش از پيش حقايق آشكار و ممتاز‏ ‏گردند القاء شبهات ويرانگر و تهمت هاي ناروا در بخش هاي مختلف فرهنگي ،‏ ‏ديني ، سياسي افزايش پيدا نموده است .
‏ ‏جوانان بايد خود بر اين نكته آگاهي يافته و مطالب به ويژه علوم و معارف اسلامي‏ ‏را از مخازن اصلي آن دريافت نمايند.
‏ ‏ان شاء الله موفق باشيد.
‏دفتر آيت الله العظمي منتظري ‏
‏‏1385/7/25

معجزه عدد 19 و ماجرای رشاد خلیفه

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

نوشتار کاملی در مورد این ادعای معجزه دراینجا قرار دارد. اما به نگر من یک توضیح ساده ریاضی که توسط عوام نادیده گرفته میشود، این مسئله را خیلی راحت تر حل میکند. میدانیم باقیمانده حاصل از تقسیم یک عدد بر عدد دوم، همواره عددی است کوچکتر از عدد دوم. از این قضیه بسیار ساده و روشن در مبحث «الگوریتم تقسیم» در ریاضیات استفاده میشود.

در اینجا عدد دوم 19 است، به عبارت دیگر هر عدد صحیحی مانند a را میتوان بصورت a = x * 19 + b نوشت، که x و b هردو اعدادی صحیح و مثبت هستند و b < 19.

برای مثال فرض کنید کتابی 12519711 بار از حرف «پ» استفاده کرده باشد. پس خواهیم داشت: 12519711  = 658932 * 19 + 3، در اینجا b = 3 و 3 < 19.

به عبارت دیگر اگر هر عددی را بر عدد 19 تقسیم کنید، باقیمانده این تقسیم عددی خواهد بود کوچکتر از 19. و برای اینکه آن عدد اولیه بر 19 بخش پذیر باشد تنها کافی است اختلاف میان عدد 19 و عدد باقیمانده را با عدد اولیه جمع کنید. یعنی در کتاب بالا کافیست بجای 12519711 بار استفاده از واژه پ سه بار دیگر از آن استفاده کنید که در مجموع بشود 12519714 بار، از آن لحظه به بعد تعداد تکرار واژ پ بر 19 بخش پذیر خواهد بود.

بنابر این روشن است که تقسیم پذیر بودن دفعات تکرار یک واژ، کلمه یا هر چیز دیگر بر یک عدد خاص، علی رغم اینکه افراد نادان را شگفت زده میکند ابداً حتی کار دشواری نیست چه برسد به اینکه معجزه باشد. برای اینکه هر کتاب نوشته شده به زبان عربی را به کتابی تبدیل کرد که تعداد حروف استفاده شده در آن همگی بر عدد 19 بخش پذیر باشند نهایتاً میتوان با اضافه کردن حد اکثر یک صفه به آن کتاب، به این مهم دست یافت، لذا اینکار حتی اگر واقعی هم باشد ابدا کار دشواری نیست و همچون طراحی یک جدول کلمات متقاطع تنها به اندکی دقت لازم است. البته اگر نویسنده مجاز باشد مانند قرآن از حروف مقطعه نیز استفاده کند که دیگر این کار فوق العاده آسان خواهد شد و به دقت نیز لازم نیست.

همانطور که گفته شد این مسئله آنقدر که اسلامگرایان مردمفریب اشاره میکنند پیچیده نیست، برای مثال نگارنده این مطلب در مدت 10 دقیقه 10 جمله 19 حرفی را اینگونه آفرید:

«پیامبر اسلام آدمکش بود»

«قرآن همان تازینامه است»

«من جملات راستین می سازم»

«معجزه داشتن چه آسان است»

«من یک خردگرای نیکو هستم»

«محمّد تازی بی اعجاز است»

«مادّه هرگز خالقی ندارد»

«الله موجودی خیالین است»

«مذهب شیعه مزخرف می باشد»

«و این آخرین جمله آرش است»

بنابر این اگر این اتفاق واقعا در قرآن افتاده باشد نیز چندان دارای ارزش نیست، و به هیچ عنوان نمیتوان آنرا معجزه نامید. چنانچه هر کتابی را میتوان با اندک تغییرات به چنین کتابی تبدیل کرد. و نکته جالب دیگر این است که حرفهای رشادخلیفه به قدری پوچ و دروغین هستند که کشورهای مختلف اسلامی که در آنها اینترنت را بر اساس قوانین اسلامی سانسور میکنند، دسترسی به تارنماهای مربوط به این قضیه را مسدود کرده اند. زیرا ادعای راشد خلیفه را کذب و کفر آمیز تشخیص داده اند. رشاد خلیفه از جانب مسلمانان به دلیل ادعای پیامبری خود به مرگ محکوم شده بود.

در مورد سایر ادعاهای معجزات عددی در قرآن نوشتار دیگر من را با عنوان معجزات عددی قرآن و نهج البلاغه مطالعه کنید. همچنین برای بحثی عمیق تر و دقیق از مبحث معجزات، خواندن دو نوشتار زیر را به شدت توصیه میکنم:

آیا محمد معجزه داشته است؟

چرا معجزه حقیقت ندارد؟

معجزه رب المشرقین و المغربین

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

یکی از مسائلی که زیاد از سوی مسلمانان مطرح میشود قضیه رب المشرقین و رب المغربین است. مسلمانان سعی میکنند بگویند که در قرآن راجع به مسائل علمی ای که بشر امروز به آنها رسیده است اشاراتی وجود دارد که 1400 سال پیش در قرآن نوشته شده است و این را حتی به عنوان معجزات علمی قرآن! مطرح میکنند. آنها میگویند که با دیدن این جملات در قرآن به حقانیت و اصالت اسلام پی برده اند و مسلمان شده اند.

در این نوشتار سعی من بر این است که این قضیه رب المشرقین و رب المغربین را مورد بررسی قرار دهم و نشان دهم که این ادعا تا چقدر پوشالی و خالی از واقعیت است.

چرا در سوره الرحمن به دو مغرب و دو مشرق اشاره شده است؟

سوره الرحمن (بخشایشگر) 55 امین سوره قرآن و از سوره های مدنی قرآن است که این آیه عجیب غریب در آن آمده است. اگر این سوره را مطالعه بفرمایید خواهید دید که علاوه بر دو مغرب و دو مشرق (آیه 17) به دو دریا که پیش راند تا به هم رسیدند ! (آیه 19)، به دو مروارید و مرجان که از آن بیرون می آید (آیه 22) دو بهشت (آیه 46) دو چشمه که در آن دو بهشت جاری است (آیه 50) دو نوع میوه (آیه 52) دو بهشت دیگر (آیه 62) دو درخت و دو میوه (آیه 68) صحبت میکند و مشخص و پرواضح است که سوزن الله روی عدد دو گیر کرده است و همه چیز دریا، بهشت، میوه، درخت و باقی را دوتا دوتا میبیند و میتوان گفت مشرق و مغرب نیز دچار این ادبیات مسخره و ضعیف خداوند شده اند. خداوند در این سوره به عدد دو گیر داده است و علاقه زیادی نسبت به این عدد نشان داده است و احتمالا اگر قرار بود چیزهای دیگری هم توصیف بکند آنها را دو تا دوتا طبقه بندی میکرد. بنابر این میتوان گفت که دلیل اینکه در قرآن به دو مشرق و دو مغرب اشاره شده است این است که این آیه در سوره الرحمن آمده است و در سوره الرحمن خداوند همه چیز را دو تا دوتا میبیند و از اینها گذشته کلا خداوند حالت روانی پیدا کرده است به طوری که بعد از هر آیه یکبار میگوید «پس کدام یک از نعمت های پروردگارتان را انکار میکنید؟» و یک حرف بی معنی خود را ده ها بار تکرار میکند.

آیا خداوند همیشه مشرق و مغرب را دوتا دو تا میبیند؟!

اگر قرآن به دو مشرق و دو مغرب اشاره کرده است برای اینکه به ما خبر بدهد کره زمین گرد است، باید جاهای دیگر هم از دو مغرب و دو مشرق صحبت میکرد، اگر از نظر خداوند بر روی زمین دو مشرق و دو مغرب وجود دارد پس باید همیشه همینطور باشد , و در جاهای دیگر نیز مشرق و مغرب را دوتا دوتا بیاورد اما با خواندن آیات زیر میتوان به نظر قبلی که احتمالا سوزن خداوند روی عدد دو گیر کرده و چون به دو گیر داده است مشرق و مغرب را نیز مثنی آورده است قوت بیشتری داد و دانست که مثنی بودن شرق و غرب در این آیه به دلیل قرار گرفتن آن در سوره الرحمن است.

آیه 258 سوره ماده گوساله (بقره) (ابراهیم گفت خداوند خورشید را از مشرق، برآورد، تو اگر میتوانی آنرا از غرب در آور.) در این آیه ابراهیم میگوید که خداوند خورشید را از مشرق بر آورد تو اگر میتوانی آنرا از غرب در بیاور، شایان ذکر است که عده زیادی از فرومایگان اعتقاد دارند زمانی که امام زمان ظهور کند خورشید از مغرب در می آید، و این با خود قرآن در تضاد است مگر مسلمانان معجزه کنند و بگویند منظور از این خورشید خورشید دیگریست و از این اراجیف که میگویند…

آیه 40 سوره معراج (پس قسم به خدای مشرق و مغرب که ما قادریم.) در این آیه خداوند، خود را خداوند یک مشرق و یک مغرب میداند، نه دو مشرق و دو مغرب

آیه 9 سوره مزمل (خدای مشرق و مغرب که خدایی جز او وجود ندارد، پس او را برای خود وکیل و نگهبان انتخاب کن) در اینجا نیز خداوند از یک مشرق و مغرب صحبت میکند.

آیه 17 سوره الرحمن (پروردگار دو مشرق و پروردپار دو مغرب) در اینجا خداوند قاطی میکند و از دو مشرق و دو مغرب صحبت میکند و خود را خدای آن دو میداند.

آیه 5 سوره صافات (خدای آسمان و زمین و آنچه بین آنهاست و خدای شرق ها) این آیه یکی از شاهکارهای قرآن است که روانی بودن الله را کاملا مشخص میکند، این بار شرق نه یکیست، نه دوتاست، بلکه بیش از این صحبت هاست. مسلمانان برای این کلمه شرقها دیگر چه قصه ای میخواهند بسازند؟ چرا آنرا ربط نمیدهند به یک کشف بشری دیگر؟ مسلماً صبر خواهند کرد که در آینده اختراعی بشود و آنرا به کتاب مسخره خود قرآن بچسبانند. ادعای مسلمانان مبنی بر اینکه خداوند از گرد بودن زمین خبر میدهد را میتوان با همین آیه رد کرد.

آیا در کره دو مغرب و دو مشرق وجود دارد؟

بعد از ذکر همه این مطالب و روشن کردن دلیل اینکه چرا در قرآن به دو مغرب و دو مشرق اشاره شده است باید به این پرداخت که آیا در یک کره دو مغرب و دو مشرق وجود دارد؟ متاسفانه مانند بقیه ادعاهای مسلمانان در مورد معجزات علمی قرآن، علوم مربوط به این موضوع نیز تنها در نزد مسلمانان است و فقط مسلمانان میدانند با کدامین قوانین هندسی یا جغرافیایی ای در یک کره دو مشرق و دو مغرب وجود دارند. با توجه به اینکه یک عده از علوم تنها نزد مسلمانان است مانند قضیه بزرگ هیکل بودن و جلو بودن سن بلوغ در زنان سن عربستان (بیولوژی اسلامی) در 1400 سال پیش که هیچ بیولوژیستی از آن اطلاع ندارد و این فقط حرفیست که مسلمانان میزنند، یا قضیه فواید روزه و آب و غذا نخوردن برای بدن انسان (پزشکی اسلامی) و یا قضیه هفت آسمان (کیهان شناسی اسلامی) و هزاران مسئله دیگر، این قضیه نیست احتمالا جزو همان علوم اسلامی (هندسه و یا جغرافیای اسلامی) است.

اما با توجه به علومی که ما نامسلمانان داریم، بر روی زمین قطب مغناطیسی ای وجود دارد که هر آنربا اگر بصورت معلق قرار گیرد قطب جنوبش به سمت آن خواهد چرخید و به آن قطب مغناطیسی زمین میگویند، قطب مغناطیسی زمین در حال حرکت است بنابر این یک قطب و جهت ثابت برای آن نیاز است که مورد توافق همه انسانهاست و ما شمال را با آن میشناسیم، وقتی شمال را اینگونه تعریف کنیم برای آن جنوب و شرق و غرب نیز مطرح خواهیم کرد، حال چگونه میتوان دو مشرق و دو مغرب داشت؟ آیا با داشتن دو مغرب و دو مشرق به داشتن دو شمال و دو جنوب نیز نیاز نخواهیم داشت؟ آیا میتوان یک شمال علاوه بر شمال حقیق فرض کرد؟!

بنابر این دو مغرب و دو مشرق بیشتر شبیه یک شوخی و جوک است تا یک قضیه علمی و هندسی، و فقط مسلمانان هستند که بلد هستند از این قصه ها نتیجه بگیرند که قرآن به گرد بودن زمین اشاره میکند. شما هرگونه که فرض کنید نمیتوانید برای یک کره دو مشرق و دو مغرب در نظر بگیرید و اگر هم بتوانید با هزار کلک و تکنیک این کار غیر علمی را انجام دهید، خواهید دید که این ويژگی تنها مربوط به کره نیست و سایر اشکال هندسی فضایی  نیز این حالت را دارند، مانند هرم، مکعب مربع، مخروط و …

آیا از نظر قرآن زمین کره است؟

«زمین صاف است، هرکس با این ادعا ستیزه کند یک بیخداست که باید تنبیه شود!» این جمله جالب را شیخ عبدالعزیز بن باز، یکی از بالا مقام ترین علمای دینی عربستان در سال 1993 تلاوت کرده که لابد مسلمانان هم بعدش تکبیر فرستاده اند.

سوال بسیار جالبی است، آیا از نظر قرآن زمین گرد است؟ بیایید به چند آیه از قرآن بپردازیم.

سوره ماده گوساله (بقره) آیه 189 (از تو سوال میکنند سبب بدر و هلال ماه چیست، بگو سبب آن تعیین عبادات حج است) شکل ماه و هلالی که ماه دارد یکی از اصلی ترین سرنخ هایی بوده است که انسانها توسط آن به گرد بودن زمین پی برده اند. ماه تنها قمری است که کره زمین دارد (نکته بی ارتباط اما جالب این است که با توجه به حرکت وضعی زمین و ماه، ما همواره بر روی زمین یک طرف ماه را میبینیم و طرف دیگر ماه را هرگز نمیتوان از روی ماه دید، روسیه برای اولین بار از پشت ماه تصویر برداری کرد، نکته جالب توجه اینکه مسلمانان میتوانند ادعا کنند امام زمان در آن ناحیه قایم شده است.) و نوری که به نور ماه مشهور است در واقع بازتاب نور خورشید است، بعضی اوقات زمین (اکثر اوقات به غیر از یک شب) زمین بین ماه و خورشید قرار میگیرد و به همین دلیل نور خورشید نمیتواند تمام سطح ماه را روشن کند، و سایه زمین که روی ماه می افتد به صورت هلال است که همین نشاندهنده این است که زمین گرد است! اما محمد و خداوند اینها را کنار میگذارند و میگویند دلیل هلالی بودن زمین این است که شما بدونید کی باید عبادت کنید و به طرف بت خانه معروف کعبه دلا راست بشوید. پروفسور مسعود انصاری در کتاب پربار خود «باز شناسی قرآن» به این اشاره میکند که این گفته دقیقا به همین مفهوم در کتاب تالمود یروشالمی و میدراش (از کتابهای معروف یهودی) نیز وجود دارد که به وضوح نشان میدهد این دو گفته غلط از یکدیگر کپی شده اند. این نشان میدهد که خداوند درک درستی از دلیل هلال ماه و دلیل آن ندارد بنابر این به محمد میگوید که اگر ازت این سوال رو کردند آن جواب مضحک را بده.

سوره الکهف  آیه 86 (تا به غروبگاه خورشید رسید. دید که در چشمه ای گل آلود و سیاه غروب میکند و در آنجا مردمی یافت و…) در این سوره ماجرای ذوالقرنین (که علمای اسلامی گفته اند احتمالا منظور قرآن کوروش بزرگ و یا اسکندر مقدونی است) به جایی رسید که خورشید در آن غروب میکند! و خورشید در چشمه ای گل آلود و سیاه غروب میکند! این حرفها بیشتر به شوخی شبیه است تا به کلمات خداوندی که قرار است مارا آفریده باشد. کدام انسان احمقی میتواند قبول کند که خورشید در چشمه ای غروب میکند؟ احتمالا  شیخ بن باز زده لطیفه خود را با استناد به این آیات تلاوت کرده است. کاملا مشخص است که از نظر قرآن و اسلام، خورشید در یک چشمه غروب میکند و ذوالقرنین در مسافرتی که داشته از این چشمه عبور کرده، این دقیقا همان نوع برخوردیست که انسانهایی که در گذشته میگفتند زمین صاف است میکردند. آنها فکر میکردند خورشید در چشمه، پشت کوه و … غروب میکرده است. عده از سرخپوستهای مقیم آمریکای جنوبی معتقد بودند خورشید برای استراحت به پشت کوه ها میرود و بعد از اینکه استراحت کرد از آنطرف در می آید، و ممکن است گاهی قهر کند و در نیاید و برای اینکه خورشید قهر نکند قلب انسان زنده ای را هر روز غروب در می آوردند و به سوی خورشید میگرفتند و قربانی میکردند تا خورشید فردا هم بازگردد، این گفته قرآن بی شباهت به این قضیه نیست.

سوره الکهف آیه 90 (تا به مکان برآمدن آفتاب رسید. درد بر قومی طلوع میکند که غیر از پرتو آن بر ایشان هیچ پوششی قرار نداده ایم) خداوند نه تنها نشان میدهد که خورشید کجا غروب میکند بلکه از این علم الهی مارا نیز سیراب میکند و مشخص میسازد که خورشید از کجا نیز طلوع میکند. و بر آمدن خورشید یک مکان دارد که آنجا عده ای زندگی میکنند. این آیه به خوبی نشان میدهد الله زمین را بزرگ تر از خورشید میداند و فکر میکند خورشید در زمین غروب میکند و از زمین طلوع میکند.

بنابر این از نظر قرآن زمین گرد نیست.

آیا زمین کره است؟

از همه اینها بگذریم، فرض کنیم قرآن میگوید که زمین کروی است، حال آیا واقعا زمین شکل کره را دارد؟! خیر! بر روی زمین کوه ها و دریاها وجود دارند و سطح زمین شکل هندسی مشخصی ندارد و نمیتوان گفت که کاملا فلان شکل را دارد، زمین شکل زمینی دارد نه کروی نه هیچ فرم دیگری، اما اگر سطح زمین را صاف و هموار در نظر بگیریم (که میگیریم) بازهم زمین کره نیست! کره مجموعه نقاطی است که فاصله آنها از یک نقطه مرکزی به یک فاصله است و زمین این حالت را ندارد، زمین کره کامل نیست، بیشتر میتوان آنرا به شکل یک کدو تنبل فرض کرد تا یک توپ. بنابر این حتی اگر خداوند در قرآن میگوید که زمین کروی است، خداوند جاهل است و اشتباه فکر میکند. درست است که از زمین به عنوان کره زمین یاد میشود اما این گفته از لحاظ علمی قابل قبول نیست. شکل باصطلاح گرد زمین ناشی از قوانین جازبه ایست که نیوتون کشف کرد و زمین حالت گرد خود را از دورانی که بصورت خمیری (پلاسمایی) بود به یادگار دارد. در مورد شکل زمین در اینجا توضیحات بیشتری داده شده است.

گرد بودن زمین چگونه کشف شد؟

نوابغ اسلامی برای مستند کردن حرف خودشان از ماجرای گالیله ریاضی دان و ستاره شناس ایتالیایی (1642-1562) صحبت میکنند که برای اولین بار کشف کرد که زمین گرد است و جامعه دینی آن دوران (برادران حزب اللهی اهل مسیحیت) ایشان را به همین دلیل به مرگ محکوم کردند (کلیسای کاتولیک افتخار زنده سوزانیدن بسیاری از دانشمندان و ادبا و علما را دارد، اولین کسی که کتاب مقدس را تحت تاثیر افکار پروتستانتیزمی از لاتین به انگلیسی ترجمه کرد توسط حزب اللهی های آن زمان و به دستور کلیسا زنده زنده سوزانیده شد و این است چهره واقعی مذهب و خداپرستی که انسانرا به خریت و جهل وا میدارد) میپردازند و میگویند 1000 سال قبل از آن ما مسلمانان با استفاده از تعلیمات الهی میدانستیم زمین گرد است و این از معجزات الهی است!

این عده از نوابغ حتی اطلاع ندارند که در اروپای دوران انگیزاسیون نیز این گالیله نبود که برای اولین بار گرد بودن زمین را کشف کرد، در واقع کوپرنیکوس ستاره شناس لهستانی (1543-1473) بود که مودل کوپرنیکوسی (مودلی که در آن سیاره هایی که گرد هستند در اطراف خورشید میچرخند) و بسیاری از چیزهای دیگر مانند حرکت وضعی زمین و غیره را کشف کرد و بعد از آن تایکو براهه، ستاره شناس دانمارکی (1601-1546) حرکت سیاره ها را مورد بررسی قرار داد و قوانین منظمی از آنها تدوین کرد و بعد ها یوهان گپلر ستاره شناس آلمانی (1630-1571) بود که که حتی کشف کرد چرخش سیارات به دور خورشید دایره وار نیستند و بیضی وار هستند بعد از همه اینها گالیله بود که مطالعات این افراد را استفاده کرد و با ساخت تلسکوپ (که اشتباهاً میگویند مخطرع تلسکوپ گالیله است) به تماشای ماه پرداخت و به کشفیات بسیار جالبی از جمله اینکه میلیون ها ستاره وجود دارند که ما نمیتوانیم آنها را ببینیم موفق شد نام خود را در تاریخ ثبت کند و عکس العملی که دستگاه مذهبی نسبت به این دانشمند نشان داد یکی از مهمترین سمبل های جهالت و حماقت شدید مذهبیست که سالهاست مورد نقد و تمسخر جهانیان است و اما ما هنوز در کشورمان به آن نیاز داریم!

اما باید توجه به این نکته کرد که این ماجراها مربوط به اروپا بوده و اروپا خود یک جامعه مذهبی حساب میشد در آن دوران، آیا پیش از اروپاییان کسی نمیدانسته است که زمین گرد است؟!

برای پاسخ به این سوال باید به این نکته توجه داشت که تاریخ ثبت شده ستاره شناسی مربوط به 3000 سال قبل از میلاد و دوران رشد تمدن مصری است. مصریها از گرد بودن زمین اطلاع داشتند و ساعت ها و تقویم های خود را بر اساس حرکت خورشید مشخص میکردند. «Sonehenge» یکی از بناهاییست که جزو عجایب زمین به شمار میرود، این بنا در جنوب انگلستان قرار دارد مربوط به حدود 5000 سال پیش میشود و هنوز هم باقیمانده های آن وجود دارد، این بنا نقش یک ساعت خورشیدی را انجام میدهد و به وضوح نشان میدهد که آنها از حرکت خورشید، و گرد بودن زمین اطلاع داشته اند و الا نمیتوانستند چنین بنایی بسازند. پس از این دو دوران  از لحاظ تاریخی چینی ها را میتوان در ستاره شناسی بسیار مدرن و پیشرفته دانست، آنها کسوف ها و خسوف هایی را بر روی کتبیه ها ثبت کرده اند و قدرت این را داشته اند که حتی آنها را پیشبینی کنند و این نشان میدهد که از گرد بودن زمین اطلاع داشته اند.

اما در تاریخ موثق میتوان گفت کشف گرد بودن زمین را احتمالا اولین بار یونانی ها انجام داده اند.

فیثاغورس  (582-507 قبل از میلاد) از فلاسفه و ریاضیدانان بسیار مشهور یونانی که در ساموس (در یونان) بدنیا آمد و زندگی عجیب و غریبی دارد و به کشورهای مختلف به عناوین مختلف (به عنوان برده به ایران نیز آمده است) برده شد سر انجام توانست در ایتالیا مدرسه ای باز کند و در مدرسه خود آموزش میداد که زمین گرد است. وی برای این ادعای خود دلایل خیلی محکمی نداشت اما از آنجا که فیثاغورس با تالس یکی دیگر از فلاسفه و ریاضیدانان پیش از خود برخورد داشته و در کلاس وی درس میخوانده میتوان حدس زد که از روی دانشی که تالس به وی داده بود بخصوص از روی قضیه ای که همچنان در هندسه به نام قضیه تالس مشهور است توانست حتی فاصله میان زمین و خورشید را هم اندازه بگیرد!

ارسطو (384-322) فیلسوف و ریاضیدان دیگر یونانی نیز اعتقاد بر این داشت که زمین گرد است ولی بر خلاف فیثاغورس برای این ادعای خود دو دلیل محکم داشت، یکی همان قضیه هلال ماه که محمد رسول الله درک احمقانه ای نسبت به آن دارد و به آن پرداخته شد و دیگری این بود که کسانی که به سوی شمال دریانوردی کرده اند گفته اند ستارهایی که در آسمان دیده میشود تعداد بسیار بیشتری دارند و ستاره های بیشتری در مرز بین زمین و آسمان (افق) دیده میشوند ستاره قطبی (یکی از ستاره های معروف که برای جهت یابی نیز از آن بسیار استفاده میشود) و کسانی که در عرض جغرافیایی به سمت جنوب دریانوردی کرده اند ستاره قطبی را پایین تر دیده اند! و این به وضوح به ارسطو نشان میداد که دلیل این مشاهدات این است که دریانوردان روی یک سطح کروی در حال حرکت کردن هستند! از آنجا که ارسطو شاگرد افلاطون و افلاطون شاگرد سقراط بوده است و این سه از بزرگترین فلاسفه یونان و دنیا محسوب میشوند، میتوان دانست که حتی اسناد تاریخی نیز نشان میدهند جامعه علمی جهان حد اقل 1000 سال قبل تر از محمد به گرد بودن زمین با برهان و دلیل اطمینان کامل داشته است! نکات بسیار جالبی که میتوان در این مورد به آن اشاره کرد این است که رومیان بر روی سکه های خود که الان در موزه های جهان وجود دارند زمین را بصورت کره میکشیدند و همین نشان میدهد که رومیان که 2000 سال پیش به اسرائیل حمله کردند نیز از این واقعیت اطلاع داشتند. بنابر این میتوان گفت حتی نظر مسیحیت نیز در ارتباط با زمین، گرد بودن آن است و امروز مسیحیان ادعا میکنند که انجیل به آنها میگوید زمین گرد است و این تنها نظر کلیسای کاتولیک بوده است که میگفته است زمین صاف است، و کلیسای کاتولیک نیز نظر خود را توسط دانشمندان خود مشخص میکرد که به برسی آثار مذهبی میپرداختند. جالب است بدانید پاپ فعلی (بالاترین مقام کلیسای کاتولیک) به یک فرد روشن فکر و عادل معروف است و در سال 1979 دستور داد دانشمندان و تاریخدانان دستگاه واتیکان به بررسی موضوع گالیله بپردازند و در سال 1994 با توجه به مدارکی که بدست آمد کلیسای کاتولیک رسماً بخاطر رفتارش با گالیله عذر خواهی کرد.

بنابر اصولا گرد بودن زمین چیز عجیب و غریبی نیست و همانطور که گفته شد رومیان روی سکه هایشان نقش زمین را گرد میکشیدند و با توجه به اینکه محمد تاجر بود و به کشورهای زیادی سفر کرده بود اصلا بعید نبود که با این سکه ها برخورد کند. بنابر این حتی اگر محمد بداند که زمین گرد است و در قرآن بنویسد کار عجیب و غریبی انجام نداده و این کار وی هیچ ارزش علمی ای ندارد چون هزاران سال قبل از وی این کشف انجام شده و محمد حد اقل میتوانست از دانشمندانی همچون سلمان فارسی و بحیرا که میشناخت در این مورد سوال کند که ظاهرا حتی زحمت این کار را نیز به خود نداده.

الله بیچاره میتوانست با بکار بردن یک کلمه سه حرفی «کره» همچنان که امروز همه قبل از کلمه زمین کلمه «کره» را بکار میبرند، اینقدر مسلمانان را سر کار نگذارد و حد اقل یک معجزه علمی (!) محکم تر انجام بدهد.

امید است این دسته از نوشتارها انسانهایی را از پای منقل دین بلند کند و به پای سفره عقل و خرد بنشاند.

قرآن و پیدایش جهان، قضیه پدید آمدن کائنات از دود

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

***

فناتيک ها و مسلمانان آشنا به دانش امروزی در تلاش کسب وجهه برای اسلام مدعی کشف تيوری پيدايش جهان در قرآن هستند. شاهد مدعای آنان آيه ای از سوره فصلت است که در بعضی ترجمه ها می گويد جهان را از گاز و دود آفريديم. اين نمونه ايست از ارايه مدارک علمی آنان.

و اما آيه مورد نظر(11) از سوره  فصلت:

ثم استوى الى السماء و هي دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين

به پنج ترجمه ذيل توجه فرماييد:

بهبودی
بعد از آفرینش زمین پرکشید
بسوی آسمان و آسمان ظرف آن دو روز انباشته بود از گاز و دود و پروردگارش به گرد عرش اعظم خود چرخید و به دودها و زمین گفت: با من بیایید
خواه و ناخواه که باید شیوه راه رفتن و چرخیدن بیاموزید زمین نیم
پرورده و گازهای ناپرورده گفتند: آمدیم با رضایت خاطر از دل و جان

معاذیخواه
سپس زمین، به آسمان پرداخت در حالی که آن همه دود بود. پس آسمان و زمین را گفت: بیایید فرمان پذیر یا ناگزیر، گفتند: آییم فرمان پذیران

فولادوند
سپس آهنگ [آفرینش] آسمان کرد و آن بخاری بود پس به آن و به زمین فرمود خواه یا ناخواه بیایید آن دو گفتند فرمان پذیر آمدیم

مکارم
سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالی که بصورت دود بود، به آن و به زمین دستور داد:
وجود آیید و شکل گیرید، خواه از روی اطاعت و خواه اکراه! آنها گفتند: ما از روی طاعت می آییم و شکل میگیریم!

آیتی
&bbsp;  سپس به آسمان پرداخت و آن دودی بود پس به آسمان و زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید گفتند: فرمانبردار آمدیم
همانطور که می بينيد در يک مورد گاز و دود در مورد ديگر بخار و بقيه دود ترجمه کرده اند. در واقع لغت عربی آن «دخان» است که فقط معنی دود می دهد. نمونه ای از تحريف، مغلطه و بازی با کلمات، بويژه توسط کسانی که به دانش امروزی آشنا، اما جزم گرايی و تحجر فکری، پذيرش واقعيت را برايشان دشوار می سازد.

اما ادعای آنان در جزيياتش:

دود، بعنوان ذرات معلق، قياسی بی عيب برای گازهای هيدروژن و هيليوم توجيه ميکنند در حاليکه دود ذرات خاکستر و بيشتر آن کربن است. بر خلاف گاز از سوختن يعنی اکسيداسيون بوجود آمده و هيچ شباهتی با عناصر تشکيل دهنده هيدروژن و هيليوم ندارد.

ايده آغاز پيدايش جهان از مواد گازی شکل از قديم در ميان ايرانيان و يونانيان وجود داشته و قرآن آنرا به غلط بعنوان دود تکرار کرده و گرنه زبان عربی لغات کافی برای توضيح و تشريح گاز داشته است.علاوه بر اين حدس و گمان در موضوعات علمی در ميان فيلسوفان يونانی رواج فراوان داشته و حتی بسياری از فرضيات آنان مانند پيش بينی اتم، قوانين علم ترموديناميک، وجود منظومه های ديگر، چگونگی بوجود آمدن باران و پروسه تکامل به واقعيت پيوسته است. آيا درستی اين گمان زنی ها منتج به نتيجه گيری ما از دسترسی آنان به ماورالطبيه و غـيب گويی بايد بشود؟

و اما نکته اصلی اينجاست که آغاز جهان از گاز نبوده است. اگر تيوری انفجار بزرگ صحيح باشد، پيدايش جهان، قبل از اينکه هر نوع ماده ای وجود داشته باشد، از انرژی محض است. چندين لحظه بعد از انفجار است که ماده شکل می گيرد و آنهم نه بصورت گاز بلکه پلاسما. بعد از سرد شدن پلاسماست که گازها بوجود می آيند. حتی در اين نقطه نيز هنوز گازها تنها مواد و يا بيشترين مواد تشکيل دهنده جهان نيستند. اشعه های الکترومغناطيسی، نور، جرم-انرژی و … از کميت بيشتری برخوردارند.

اما مشکل مسلمانان دو آتشه آشتی دهنده علم و دين  به همين جا خاتمه نمی يابد. ذيلاُ به پس و پيش ترجمه آيه فوق توجه فرماييد:

معاذیخواه
بگو: آیا به کسی که زمین را در دو روز آفریده است کافر میشوید
و برای او همتایان قرار میدهید اوست پروردگار جهانیان (آیه 9)
بر روی زمین کوه ها پدید آورد و آن را پر برکت ساخت
و به مدت چهار روز رزق همه را معین کرد، یکسان برای همه سائلان (آیه 10)
سپس به آسمان و زمین گفت: خواه یا
ناخواه بیایید گفتند: فرمانبردار آمدیم (آیه 11)
آنگاه هفت آسمان را در دو روز پدید آورد
و در هر آسمانی کارش را به آن وحی کرد
و آسمان فروردین را به چراغهایی بیاراستیم و محفوظش داشتیم
این است تدبیر آن پیروزمند دانا (آیه 12)
مکارم
بگو: آیا شما به آن کس که زمین را در دو روز آفرید کافر هستید و برای او همانندهایی قرار میدهید؟ او پروردگار جهانیان است! (آیه 9)
او در زمین کوه های استواری قرار داد و برکاتی در آن آفرید و مواد غذایی آن را مقدر فرمود،
اینها همه در چهار روز بود- درست به اندازه نیاز تقاضا کنندگان! (آیه 10)
سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالی که بصورت دود بود، به آن و به زمین دستور داد:
وجود آیید و شکل گیرید، خواه از روی اطاعت و خواه اکراه! آنها گفتند ما از روی اطاعت می آییم و شکل میگیریم (آیه 11)
در این هنگام آنها را بصورت هفت آسمان در دو روز آفرید، و در هر آسمانی کار آن آسمان را وحی و مقرر فرمود
و آسمان پایین را با چراغهایی (ستارگان) زینت بخشیدیم، و با (شهابها از رخته شیاطین) حفظ کردیم، این است تقدیر خداوند توانا و دانا (آیه 12)
درآيه 9 واضح و روشن اظهار می شود که در ابتدا زمين در دو2 روز آفريده می شود. آيه 10 کوهها و برکات روی زمين را در چهار روز بعد می آفريند. در اينجا بروشنی تنظيم زمانی را در آيه ها می بينيم. يعنی اول زمين بوجود می آيد(آيه 9) و سپس بر روی آن کوهها و درختان و برکات ديگر قرار می گيرند(آيه10). و سپس در آيه های 11 و 12 بقيه جهان آفريده می شوند. آيه 11: سپس به آسمان پرداخت… يعنی در حاليکه زمين و کوهها و برکات روی آن (درختان و گياهان و حيوانات) وجود داشته اند، در همان زمان بقيه جهان دود و يا بنا بر تحريف بعضی مسلمانان گاز بوده است. در اينجا می بينيم نه تنها ادعای پيش بينی قرآن در رابطه با کشفيات علوم جديد با سر به زمين می خورد، بلکه اشتباه غير قابل تکذيب قرآن در وجود داشتن زمين قبل از بقيه دنيا بخوبی مبرهن است.

می دانيم که از لحاظ علمی وجود داشتن زمين همزمان با گازی شکل بودن جهان غير ممکن است بويژه زمين پر از برکات»کوهها، درختان، ميوه ها، حيوانات». برای بوجود آمدن زمين و ديگر»برکات» ابتدا بايستی جهان گازی شکل منقبض شده، ستارگان را تشکيل دهد و سپس ستاره ها منفجر و دو باره منقبض شوند. فقط در سلسله سيکلهای انقباض و انفجار ستاره گان است که مواد سنگين (جامد) ، که زمين و محتوياتش از آن تشکيل شده، شکل می گيرند. در نتيجه زمين ميلياردها سال بعد از گازی شکل بودن جهان است که بوجود می آيد و بايستی صدها ميليون سال ديگر بگذرد تا ابتدايی ترين شکل زندگی يعنی گياهان بوجود آيند.

چنين اشتباه فاحشی فقط می تواند از انسان زمينی با اطلا عات محدود علمی سر زند. قرآن همانند بسياری از کتب و متون مذهبی نوشته شده در دوران گذشته، مملو از اينگونه ابهامات و اشتباهات است. البته بايد اذعان داشت که اين خطای علمی را قرآن از کتاب پيدايش((Genesis تورات بعاريت گرفته و آنرا تکرار ميکند با اين تفاوت که در تورات ستاره گان در روز چهارم آفريده می شوند و در قرآن روز پنجم و ششم. آفرينش زمين قبل از آسمان و ستاره گان در هر دو مشترک است.

آيه 12 وضع از اين هم بدتر کرده و خرافات رايج بين ايرانيان و يونانيان آنزمان را تکرار می کند. اعتقاد به هفت طبقه بودن آسمان بين مذاهب چند خدايی و تک خدايی آنزمان مانند مسحيت و يهوديت نيز وجود داشته است. تکرار اين اشتباه بدون هيچگونه توضيح علمی در قرآن کاملا عادی و نشان دهنده تراوشات طبيعی مغز انسان آن دوران است.

تنها توضيحی که برای ايده هفت آسمان می توان داد اين است که در آن زمان به غلط معتقد بودند منظومه شمسی دارای هفت «سياره» است که در محور خود بدور زمين در گردشند: خورشيد، ماه، مريخ، ژوپيتر، عطارد، زحل و زهره. هنوز هيچ کس از وجود اورانيوس، نپتون و پلوتون خبر نداشت و به اين واقعيت دست نيافته بودند که فقط ماه است که بدور زمين در حرکت است و زمين و ديگر سيارات بدور خورشيد در گردشند.

باورهای مانده از قرون و اعصار هر چند صدها سال دوام آورده اند دليل صحت و سقم آنها نمی باشد. برای دستيابی به حقيقت بايد جزم انديشی را رها کرده و اعتقادات خود را با کمک علم و منطق مورد ارزيابی قرار دهيم.

شنبه 16 فوريه 2002

پاورقی:

در تهيه و تنظيم مقاله فوق بيشتر از متونهای انگيسی ذيل استفاده شده است

Reference:

N?deke, Theodor. «The Qur’an,» Sketches from Eastern History. Trans. J.S. Black. London: Adam and Charles Black, 1892.

P.M. Holt, et al., The Cambridge History of Islam, vol. 1, 1970.
R. Bell, The Origin of Islam in its Christian Environment, 1926.
A. Hourani, A History of the Arab Peoples, 1991.
Hugh Kennedy, «Islam,» Late Antiquity, 1999, pp. 219-37.
I. Lapidus, A History of Islamic Society, 1988.

Warwick Ball, Rome in the East, 2000.
James Evans, The History and Practice of Ancient Astronomy, 1998.
Peregrine Horden & Nicholas Purcell, The Corrupting Sea: A Study of Mediterranean History, 2000.
Richard Horsley, Paul and Empire: Religion and Power in Roman Imperial Society, 1997.
Richard Carrier A Response to Muslim Fundamentalists (2001)

Ramsay MacMullen, Christianity & Paganism in the Fourth to Eighth Centuries, 1997.
Alan Cromer, Uncommon Sense: The Heretical Nature of Science, 1993

Internet Encyclopaedia
ترجمه های قرآن: دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم

معجزات علمی قرآن!

پیشگفتار

این نوشتار در مورد ادعاهای معجزات علمی در قرآن است، اما پیش از پرداختن به این پرسش، پرسشهای اساسی تر دیگری وجود دارند که باید به آنها پرداخت. از آن جمله اینکه معجزه چیست؟ آیا اگر معجزه واقعیت داشته باشد میتوان با آن پیوندی معرفتی برقرار کرد؟ معجزه در صورت درست بودن چه چیزی را میتواند اثبات کند. این پرسشهای اساسی و پاسخ آنها از حوصله این نوشتار خارج است لذا نوشتار دیگری با فرنام «چرا معجزه حقیقت ندارد؟» را به اینکار اختصاص داده ام. افزون بر این پیرامون این قضیه تاریخی که آیا محمد معجزه ای داشته است یا نه نیز توضیحات مرتبطی وجود دارند که در نوشتار دیگری با فرنام «آیا محمد معجزه داشته است؟» به تشریح آنها پرداخته ام. خواندن این دو نوشتار را به دلیل اینکه درک کلی و خوبی از قضیه معجزات بدست می آوردند پیش از خواندن نوشتار روبرو توصیه میکنم.

اما آنچه در این نوشتار بدان خواهیم پرداخت ادعاهای معجزات علمی و ریاضی در قرآن و متون اسلامی است. مدعیان این دسته از معجزات ادعا میکنند که قرآن در 1400 سال پیش به مطالبی اشاره کرده که در آن دوران هیچ کسی از آنها خبر نداشته، و تنها امروز بشر به لطف فن آوری و پیشرفت دانش بشری، بدان مطالب دست یافته است، و این نشان از این میدهد که تازینامه منبعی فراتر از بشر دارد و حاوی معجزات علمی مشخص و بارزی است. در این نوشتار به بررسی مختصر این ادعا میپردازیم سپس به نوشتارهای موردی که در مورد هر ادعای معجزه نوشته شده است اشاره ای خواهیم کرد.

در مورد اعتبار اینگونه به اصطلاح معجزات و اشکالات وارد به آنها

ابتدائی ترین نکته ای که مایلم در مورد این ادعاها متذکر شوم این است که این ادعاها از جانب مسلمانان متفکر و عالم معمولاً مطرح نمیشوند بلکه طبقه مشخصی از اجتماع مسلمانان به این ادعاها دل بسته اند. این طبقه را افرادی تشکیل میدهند که معمولاً عالم دینی نیستند، یعنی تحقیقات عمیقی در دین نداشته اند، در حوزه و یا دانشگاه در مورد دین تحصیلاتی نداشته اند و در سایر موضوعات مرتبط به دین معمولاً اثری از آنها دیده نمیشود. دسته ای از مسلمانان که به این ادعاها دل بسته اند مسلمانانی هستند که فهمی عامی از دین دارند اما تا حدودی با «علم» آشنا هستند، علومی مانند پزشکی و مهندسی. به نظر میرسد جوامع اسلامی برای کسانی که این علوم جدید را می آموزند احترام ویژه ای قائل هست، شاید به دلیل عدم حضور مهندسین و پزشکان در جوامع سنتی شان باشد اما به هر روی من از روی تجربه به ندرت دیده ام که شخص مسلمانی در غرب تحصیل کند و در رشته ای غیر از مهندسی یا پزشکی تحصیل کند،  افرادی که در این رشته ها تحصیل میکنند هم (همچون خود من!) گاهی احساس میکنند عقل کل شده اند و میتوانند راجع به هر موضوعی در هر جایی بدون اینکه اطلاعی در مورد آن داشته باشند اظهار نظر کنند، قافل از اینکه علوم انسانی و بویژه آنچه با مباحث مذهبی در آغشته است خود تخصصی جداست و برای اظهار نظر کردن در آنها بد نیست آدم به اینکه مدرک پزشکی یا مهندسی دارد اکتفا نکند بلکه اگر اظهار نظرش برایش اهمیت دارد دستکم تحصیلی در این زمینه ها هم بکند. من بسیاری از افراد بخصوص متاسفانه از میان پزشکان دیده ام که گویا واقعاً نمیدانند که نمیدانند، بلکه فکر میکنند صلاحیت سخن گفتن و اظهار فضل کردن در هر زمینه ای را دارند. فرض کنید یک ملای نادان نسبت به سرطان حنجره صحبت کند و سعی کند مشکل پزشکی یک نفر را حل کند، این ملا همانقدر مضحک است که پزشکی نادان به فلسفه و مباحث مربوط به هرمنوتیک و تفسیر، و حتی زبان عربی بخواهد تفسیر جدیدی از قرآن بیرون دهد. به همین جهت کسانی که این ادعاها را بسیار جدی میگیرند و برای آنها کتاب و مقاله مینویسند معمولاً دکتر و مهندس هستند، نه مفسر قرآن هستند، نه مترجم قرآن هستند، نه فقیه هستند، نه حجت الاسلام هستند، نه آیت الله نه مرجع تقلید، نه مفتی، ملا و یا مولوی، من هرگز هم ندیده ام افراد عضو گروه دوم، افراد عضو گروه نخست را جدی بگیرند.

حال چرا اراجیف نوشته شده توسط گروه اول مورد تایید گروه دوم نیست، شاید دلیلش این باشد که مهندس و پزشک دانششان نسبت به طبیعت و طبیعت بدن انسان بیشتر از ملایان است و ملایان فاقد چنین دانشی هستند، شاید هم همانطور که من حدس میزنم دلیلش بیسوادی مهندسین و پزشکانی است که درکی از تفسیر، شیوه تفسیر و غیره ندارند و فقط مسلمانهای تحصیل کرده ای هستند که برای «احمق» به نظر نرسیدند بخاطر مسلمان بودنشان سعی میکنند دلایلی با زرق و برق علمی برای باور احمقانه دینیشان دست و پا کنند. به هر روی اینکه انگیزه های این افراد چیست و ماهیت آنها کدام است یک موضوع است و رد ادعای آنها موضوع اصلی ای است که به آن خواهیم پرداخت.

نخستین مسئله ای که باید به آن پرداخت زبان عربی است. برخی مسلمانان به شدت روی این نکته پافشاری میکنند که زبان عربی کاملترین زبان است، و چه این ادعا درست باشد چه نادرست، به نظر میسرد هدف آنها از طرح این ادعا در واقع سوء استفاده از زبان عربی و تولید مدارک جعلی برای اثبات ادعاهای پوچ خود است. میگویند که یک کلمه در عربی چندین معنی دارد، البته این تنها ویژگی مختص زبان عربی نیست، در تمام زبانها فعل ها، اسم ها و سایر اجزاء دستوری زبان، در جملات مختلف معانی مختلفی میدهند، و معنی کلمه را با توجه به جایگاه آن در جمله مشخص میکنند و این به خودی خود نمیتواند دلیل کامل بودن یک زبان باشد. افزون بر این نمیتوان از این فرض به این حکم رسید که زبان عربی کاملتر است! اگر عربی واقعا چنین باشد این ضعف این زبان است که گویا و کامل نیست و از یک جمله آن میتوان چندین برداشت کرد و از این رو معلوم نیست هدف و مقصود یک جمله واقعا چیست. زبان قرار است رابط بین انسانها باشد نه وسیله ای برای سردرگمی آنها، اگر واقعا اینطور که مسلمانان میگویند باشد اعراب اصلا نباید حرفهای همدیگر را بفهمند درحالی که میدانیم اینطور نیست و معنی کلمات را میتوان با مراجعه به سیاق «Context» متون و همچنین اتفاقات تاریخی مرتبط با متن و چند منبع دیگر پیدا کرد. آنچه روشن است این است که این مقدمه در مورد زبان عربی از این رو دارای اهمیت است که همین ویژگی فرض شده برای زبان عربی است که در ادعاهای معجزات قرآن مورد سوء استفاده قرار میگیرد. کسی که چنین سخنی میگوید در واقع به شما هشدار میدهد که زبان عربی اصطلاحاً «کَشکی» است و من بزودی قرار است معجزه ای از قرآن خلق کنم! یا کلمه ای را به ترجمه ای در آورم که تابحال زیاد به آن توجه نشده و معنی اصلی آن معجزه ای را نشان میدهد. هدف از تذکر این مسئله این است که بگوییم اینطور نیست و تفسیر آیات قرآن هم «کَشکی» نیستند.

افرادی که چنین میکنند معمولاً در جاهای مختلف قرآن کلماتی را انتخاب میکنند و میگویند این کلمه فلان معنی را نیز میدهد! اشکال کار همینجاست، مثلا ادعا میکنند در قرآن کلمه «دحها» به کار رفته است که این کلمه افزون بر سایر معانی که دارد به معنای تخم مرغی شکل بودن نیز هست، و بنابر این قرآن نوشته است زمین تخم مرغی شکل است، که این نیز از همان دست اباطیل است، قرآن میتوانست بطور مستقیم بگوید زمین تخم مرغی شکل است یا یک کلمه ناقابل «کره» را قبل از کلمه زمین می آورد و آنگاه معلوم میشد منظور چه هست و چه نیست. اکثر ادعاهای اسلامگرایان در مورد معجزات علمی قرآن از همین دست هستند. یعنی سوء استفاده و بازی با کلمات. حال آنکه یک عالم دینی و یا حتی غیر دینی ولی آشنا با اصول، هرگز اینگونه آیه ای را ترجمه نمیکند بلکه برای ترجمه و یافتن معنی دقیقتر کلمه به سایر کلماتی که در قرآن موجود است نگاه میکند، به نحوه بکار رفتن این کلمات و این لحن در سایر جاهای قرآن و ادبیات دینی عرب آنهم در 1400 سال پیش نگاه میکند، به داستانهای همراه با آیات نگاه میکند تا ببیند فهم خود محمد از این آیه چه بوده است یا مسلمانانی که محمد در مقابل آنها بوده است چه فهمیده اند، علمای بزرگ دین چه برداشتی داشته اند و غیره. یکبار در جمعی فردی پاکستانی همین قضیه را پیش کشید و برای اثبات حرف خود لغتنامه آکسفورد چاپ قرن 21 ام را به من نشان میداد. به او گفتم که آیا میدانی کلمات معانی خود را در طول تاریخ عوض میکنند و آنچه این لغتنامه امروز نشان میدهد مربوط به عربی امروزی است و این برداشت را اعراب لزوماً همیشه از این واژه نداشته اند؟ گفت آری! به او گفتم پس چرا از منبعی استفاده میکنی که به این قضیه اشاره ندارد و طبیعتاً به درد تو برای اثبات حرفت نمیخورد؟ کمی فکر کرد و خود را به نشنیدن زن و یاوه دیگری گفت.

قرآن یک کتاب قدیمی است و ادبیات آن مربوط به دوران خودش میباشد، به همین دلیل ادبیات قرآن برای نسل امروز عرب قابل فهم نیست و آنها نیز برای فهم قرآن به تفسیر مراجعه میکنند. این دست تفسیر ها را در موارد دیگری هم میتوان دید، مثلاً در کتابهای زبانهای ایرانی قدیمی نیز گاهی مفاهیمی یافت میشود که میتوان از آنها برداشت های علمی کرد، میتوان نشست و از چکامه های حافظ به قضیه نسبیت انیشتن و جاذبه نیوتون و … رسید، آیا میتوان از این قضیه به این نتیجه رسید که این افراد نیز به منبعی فرابشری دسترسی داشته اند؟ بعنوان مثال به چکامه زیر که مربوط به هاتف اصفهانی است توجه کنید:

چشم دل باز کن که جان بینی ——- آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری ——- همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد ——- گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد ——- وانچه خواهد دلت همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا ر ——- سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی ر ——- پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی ر ——- بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک ر ——- بر دو کون آستین‌فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی ——- آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی ——- کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق ——- عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری ——- وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی ——- وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی ——- از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان ——- تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او ——- وحده لااله الاهو

پذیرفتن آنچه بعنوان معجزات علمی قرآن مطرح میشود همانقدر مضحک است که پذیرفت بیت «دل هر ذره را که بشکافی ——- آفتابیش در میان بینی» بعنوان کشف انرژی اتمی مضحک است. نمونه ای دیگر از این تفاسیر مضحک را مهدی شمشیری در کتاب گفته ناشده ها در مورد خمینی برگ 154 آورده است. که در آنجا از شعر معروف حافظ که گفته است:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم —- ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

این تفسیر را ارائه داده است که «حافظ در این بیت میخواسته است بگوید: ما در میان حزب اللهی ها و پیروان خمینی (با معذرت خواهی از خوانندگان گرامی) آدم خر ندیدییم و بیخبرانی که وجودشان کوچکترین فایده ای برای اجتماع دارد، نمیدانند که شراب خوردن با روش آمریکائی چه لذتی دارد؟.

وی در توضیح این تفسیر آورده است که: پیاله از دو کلمه تشکیل شده است: پی و آله. پی به معنی دنبال و مخفف پیروان میباشد. اله به معنای خدا که مونث آن اله است، برای خدایان کوچک زمینی بهه کار میرود مثلا در دوران جاهلیت به هریک از بتهای موجود در عربستان یک اله میگفته اند و بعد با گذاشتن الف و لام تعریف در نام خدای بزرگ وی را ال-اله نامیده و بعنوان خدای مشخص و معین یعنی، الله، از سایر خدایان جدا کرده اند. حالا این بت یا اله مورد پرستش زمان در ایران همین خمینی و پیروان وی که در بیت مورد بحث در کلمه پیاله (پی-اله) مورد نظر حافظ بوده اند همین حزب اللهی ها و پیروان خمینی بشمار میروند. بعد حافظ گفته است که ما در میان این افراد، عکس رخ یار دیده ایم، هرگاه «رخ یار» را برعکس کنیم میشود: رای خر! پس منظور حافظ این بوده است که رای و نظر حزباللهی ها کاملا احمقانه و مانند آن حیوان میباشد. حافظ در بیت دوم نیز خطاب به بیخبر مطلبی بیان نموده است. این کلمه نیز به نوبه خود دارای دو معنی میباشد، یکی معنای ظاهری و یک معنای تفسیری. معنای ظاهریش همان نادانانی هستند که هیچ نمیفهمند و از همه چیز بیخبر میباشند. معنای تفسیری بیخبر نیز این است که از از دو کلمه تشکیل شده است: بیخ و بر. در اینجا بیخ به معنای ته و قسمت زائد و دور انداختنی میوه و بر به معنای خود میوه میباشد. پس خطاب حافظ در اینجا نادانانی بوده اند که هیچ نمیفهمند و مانند ته میوه دورانداختنی و بی فایده هستند. آخرین کلمه قابل تفسیر در مصرع دوم «مدام» میباشد که از دو کلمه «مد» به معنای اسلوب و روش و «آم» به معنای آمریکا تشکیل شده است. تفسیر بالا علی رغم طنز آمیز بودنش بسیار شبیه به تفاسیر شبهه علمی است که مسلمانان از آیات قرآن میکنند تا «معجزات علمی» قرآن را نشان دهند.

مسئله دوم ریشه های قرآن است. از نگر ما افراد سکولار که معتقدیم دین یک پدیده اجتماعی است نه زاده یک رابطه بین انسان و خدایی که میخواهد با او ارتباط بر قرار کند، تقریبا تمامی معارف و مفاهیم هر دینی یا دستکم شق بزرگی از آنها جمع آوری شده از سنت ها و مفاهیم موجود در تاریخ و جغرافیای شخصی بوده است که آن دین را بوجود آورده است. از روی همین قعده آنچه محمد زیر فرنام اسلام عرضه کرده است نیز مربوط به سنت ها و باور ها و معارف همان مردمانیست که محمد در میان آنها زندگی میکرده. یعنی به عبارتی محمد محصول اجتماع خود است، بسیاری از مفاهیم همچون، قصاص، دیه، ختنه، حج، ماه های حرام و … چیزهایی هستند که اعراب قبل از آمدن محمد هم آنها را از سنتهای خود میدانستند و یا اینکه این مفاهیم از یهودیان، مسیحیان و دیگر ساکنین عربستان و یا کسانی که به سایر ملل و دانش آنها دسترسی داشتند توسط خود محمد کپی برداری شده است. نزدیک به تمام قصه های قرآن را میتوان در کتابهای یهودیان یافت. محمد در بعضی جاها مثل سوره کهف در قرآن مینویسد، تعداد اصحاب کهف معلوم نیست، بعضی ها میگویند 5 نفر بوده اند، بعضی ها میگویند 7 نفر بوده اند، اما خود خدا بهتر میداند چند نفر بوده اند (سوره کهف آیه 22)، این شاید به این دلیل باشد که محمد از کسی این داستان را قبلاً شنیده بود ولی این سوال که آنها چند نفر بوده اند برایش مطرح نشده بود لذا نمیدانست که آنها واقعاً چند نفر بوده اند و میخواست اینگونه موضوع را عوض کند، چون اتفاقاً این پرسشی بود که گروهی از یهودیان از محمد پرسیده بودند تا پیامبریش را امتحان کنند و او در این امتحان رد شد! بنابر این حتی اگر «معجزه ای علمی» در قرآن یافت شود جایزه آنرا باید به دیگر مردمان داد نه اعراب، نه مسلمانان و نه محمد! این معمولاً آنها بوده اند که دانشی در مورد چیزی داشته اند و آن دانش ممکن است در قرآن منعکس شده باشد.

بنابر این بینش و اطلاعاتی که محمد در دوران خود داشته محدود به اطلاعاتی بوده است که در اطراف وی موجود بوده و این در قرآن انعکاس یافته است، بسیاری از حرفهایی که در قرآن راجع به طبیعت زده میشود مستقیما کپی شده از آثار یهودی است، یا باورهایی است که به مردم یونان، بین النهرین و ایران میرسیده است، یا بسیار قبلتر از محمد در میان سایر ملل و یا حتی در میان اعراب در میان مردم وجود داشته است، بعنوان مثال گرد بودن زمین صدها سال حتی قبل تر از اینکه نطفه محمد بسته شود در میان اقوام مختلفی با دلایل علمی ثابت شده بوده است که در نوشتارهای مربوطه که در ادامه معرفی میشوند در مورد آن توضیح کافی داده شده است.

مسئله سوم این است که باید از خود پرسید اگر خدایی وجود دارد و قرآن توسط آن خدا فرستاده شده است هدف او از فرستادن این کتاب چه بوده است؟ آیا این بوده است که مطالب علمی به بشر بیاموزد؟ اگر چنین است او در رسیدن به این هدف شکست مفتضحانهی خورده است، چرا بجای اینکه مسلمانان اول قرآن بخوانند و به کشفهای علمی برسند و بعد آنها را به قرآن نسبت بدهند، اول صبر میکنند یک کشف علمی رخ دهد سپس آنرا مانند یک دلقک به قرآن نسبت میدهند؟ هرگز تابحال کسی از روی قرآن چیزی را کشف نکرده، بلکه همه دانشمندان و فلاسفه و جامعه شناسان، بدون استفاده از قرآن و هر کتاب الهی (!) دیگری واقعیت ها را مشاهده کرده اند و فرضیه های خود را با مطالعه و آزمایش و روش علمی به نظریه تبدیل کرده اند. الله هرگز نقشی در پیشرفت دانش بشری نداشته است. چرا قرآن نتوانست به بشر چیزی علمی بیاموزد؟ روشن است که هدف قرآن این نبوده است و هرگاه این هدف را میداشت به گونه ای روشنتر و دقیق تر اینکار را انجام میداد. مثلاً نمونه های علمی بسیار جالب و ارزشمندی در تاریخ وجود دارد که اگر آنها را در کنار قرآن بگذاریم قرآن در مقابل آنها از نگر محتویات علمی ذره ای ارزش نخواهد داشد. از نمونه های مشهور در این زمینه، افکار اپیکروس فیلسوف و دانشمند باستانی یونان است که چهار قرن قبل از میلاد مسیح (تقریباً 1000 سال قبلتر از محمد) زندگی میکرده است. بعد ها فیلسوف و شاعری بنام لوکرتیئوس رومی که یک قرن پس از اپیکروس زندگی میکرده است، افکار مربوط به طبیعت و فیزیک اپیکروس را از آثار یونانی جمع آوری و به زبان لاتین به شعری طولانی تبدیل کرده است که امروزه با نام لاتین (De Rerum Natura)یعنی «اندر طبیعت اشیاء» موجود است. (1)

این کتاب که انعکاس مستقیم عقاید اپیکروس و دیدگاه او نسبت به طبیعت و به عبارتی کتاب فیزیک اپیکروس است و بدین منظور نوشته شده است که واقعیت های فیزیکی را بدون حاشیه معرفی کند دارای مفاهیم بسیاری است که امروزه پایه های علوم به شمار میروند، بعنوان نمونه، لوکرتیئوس در اشعارش به مفاهیمی اینچنین اشاره میکند، (2) یعنی برعکس قرآن که کتاب قصه و اساطیر و تهدید و خشونت است، این کتاب برای این نوشته شده است که نظریات علمی اپیکروس را بیان کند.

وجود اتم و مولکول (اینکه ترکیب دو اتم ماده جدیدی را تولید میکند) قانون اینرسی (اینکه اشیاء در حال حرکت تاوقتی نیرویی بر آنها وارد نشود در حال حرکت هستند- تا زمان گالیله کشف نشده بود) مسئله قانون جهانشمول (اینکه تمام قوانین فیزیکی که روی زمین هستند، در تمام نقاط کائنات نیز صادق هستند- این تئوری توسط ارسطو رد شده بود و کلیسای مسیحیت به شدت با آن مخالفت میکرد تا اینکه گالیله اعتراض کرد و بعدها نیوتون آنرا اثبات کرد) چرخه باران (اینکه باران ساخته شده از آبی است که از دریاها و دریاچه ها به دلیل حرارت اشی از نور خورشید بخار میشود و در جریان هوا و ابرها ذخیره میشود و وقتی که ابرها حرارت میبینند یا اشباع میشوند این آبهای اندوخته شروع به بارش میکنند) و مطالب بسیار دیگری از جمله پیشبینی تئوری نسبیت به این طریق که حرکت چیزیست نسبی و زمان بدون وجود روابط میان اشیاء و اتفاقات به یکدیگر مفهومی ندارد، بنابر این زمان نیز منسوب به مشاهده کننده است. جدول زیر را میتوان در مورد پیشبینی های صحیح اپیکروس و دانش فیزیک او تنظیم کرد.

پیشبینی مطرح شده در «اندر طبیعت اشیاء»
(1) اتم 1.265-328
(2) مولکول 2.100-108, 2.581-588
(3) قانون اینرسی 2.62-166, 2.184-332
(4) مسئله قانون جهانشمول 2.718-729, 2.1067-1078
(5) چرخه باران 6.495-523
(6) موج فشرده بودن صوت در هوا 4.524-614
(7) تشکیل شدن نور از ذرات کوچک (فوتونها) 2.144-156, 4.183-216, 4.364-378, 5.281-305
(8) اینکه دلیل استشمام بوهای مختلف تطبیق شکل مولکولی آنها با گیرنده های بینی است 2.414-417, 2.680-683, 4.673-705
(9) اینکه رعد و برق بر اساس سایش بین جبهه های هوایی صورت میگیرد 6.160-422
(10) اینکه آذرخش مشتمل از ذره های کوچک است 2.384-389
(11) اینکه زمین لرزه به دلیل سایش محورهای خطی زمین اتفاق میافتد 6.535-551
(12) اینکه رود نیل از آب شدن برف در منبع آن است که هرسال سطح آب آن بالامیرود جاری میشود 6.712…735-737
(13) اینکه حیوانات و انسان از طریق تکامل و انتخاب طبیعی به شکل امروزی در آورده اند. 2.1150-1156, 5.790-836
(14) ماده اکثراً فضای خالی است 1.329-397, 6.936-997
(15) مغناطیس بر اساس تبادل ذره ها بوجود می آید 6.998-1089
(16) آتش یک عنصر نیست 1.635-829
(17) اینکه کائنات مرکزی ندارد 1.1052-1082
(18) منظومه های دیگری نیز وجود دارند 2.1048-1089
(19) سرعت نور محدود است 2.144-156, 4.183-216
(20) تئوری نسبیت 1.459-463, 2.308-332
(21) اختیار کوانتومی 2.216-293
(22) حرکت براونی 2.112-141

به نظر نمیرسد مسلمانان با تمام دروغها و اباطیلی که میگویند بتوانند حتی پیشبینی هایی نزدیک به پیشبینی های اپیکروس و چندین دانشمند و فیلسوف دیگر که قبل از محمد می زیسته اند را از تازینامه بیرون بکشند. از این گذشته اپیکروس اینها را بعنوان مفاهیم دقیق علمی و نظر علمی خود بدون کوچکترین استفاده از ابهام و… مطرح میکند اما کاملا مشخص است که حرفهای قرآن اصلا به این مفهوم زده نشده اند که بخواهند مطالب علمی ای را برای مسلمانان روشن کنند. نتیجه آنکه گویا اپیکروس با دانش بشری خود توانسته است اطلاعات بسیار دقیق تر و صحیح تری نسبت به دنیای و طبیعت بدهد تا محمد با روابط آسمانی و وحی های الله. گویا انسان بازهم خدا را شکست داده است؛ اپیکروس از خدا کمکی نگرفته است، وی تنها انسان باهوشی بوده است، گفته زیر یکی از نقل قولهایی است که از اپیکروس بجای مانده است و نشان میدهد او  نه همچون محمد و اسلامگرایان خرافاتی بوده است. اپیکروس بنیانگذار برهان شر است.

«یا خداوند میخواهد شیطان را از میان بردارد و نمیتواندیا اینکه او میتواند، اما نمیخواهدیا اینکه نه میتواند، نه میخواهداگر او میخواهد اما نمیتواند پس ناتوان است

اگر میتواند اما نمیخواهد پس او  شرور و نابکار است

اما اگر خداوند هم میتواند و هم میخواهد که شیطان را براندازد، پس چگونه است که شیطان در جهان هنوز وجود دارد؟»

البته اپیکروس هم همچون قرآن حرفهای غلط بسیاری در مورد طبیعت و سایر موارد زده است اما ظاهرا میزان پیشبینی های صحیح اپیکروس بسیار مفید تر و بدرد بخور تر از حرفهای مسخره قرآن در مورد طبیعت بوده است.

جدا از اپیکروس در دوران جدید نیز افراد بسیاری هستند که پیشرفت انسانها در آینده را پیشبینی میکنند و حرفهایی در مورد آینده میزنند که درست از آب در می آیند، بعنوان مثال ژول ورن نویسنده فرانسوی کسی است که در آثارش پیدایش تلفن، سفر به زیر دریا، سفر به ماه و خیلی چیزهای دیگر را نیز پیش بینی کرده بود و اینها همه درست از آب در آمدند، آیا ژول ورن نیز از خدا کمک گرفته است؟ روشن است که افرادی مانند اپیکروس پیشبینی های علمی بسیار بسیار محکمتر و مهمتری را انجام داده اند و اگر فرض کنیم محمد واقعا میخواسته است پیشبینی علمی کرده باشد، او در اینکار به گرد پای اپیکروس هم نمیرسیده است.

مسئله چهارم که میتوان شیعیان را بدان محکوم کرد این است که اگر قرآن حاوی مطالب علمی است چرا امامان شیعه تنها وقت خود را به صحبت در مورد نحوه اسلامی تخلی کردن و جماع کردن و اینجور اباطیل و تولید مثل بسیار فعال و ازدواج با زنان متعدد به هدر داده اند؟ چرا مانند هر دانشمند دیگری به تجزیه و تحلیل قرآن نپرداخته اند و چند نظریه ناقابل علمی یا حتی فلسفی به جامعه بشری عرضه نکرده اند؟ البته ما در بخش یاوه نامه زندیق به تعدادی از نظریات مضحکی که امامان مطرح کرده اند پرداخته ایم و اینگونه نبوده است که این معصومین بیکار بنشینند، بلکه مفاهیمی را تولید کرده اند، اگر چه کل آنها به دیناری نمی ارزد. از هر دانشمندی مثل اپیکروس، تالس، افلاطون، خیام، نیوتون آثار و تئوری های مشخص علمی وجود دارد که امروزه با نام آنها صدا میشوند، آیا امامان شیعه تابحال حرفی از قرآن در آورده اند که به نام مثلا فلان تئوری فیزیکی امام صادق مشهور باشد؟ البته برای اینکه حق امامان ضایع نشود باید به نقش آنها در تکامل قوانین دست قطع کردن و افزایش شروط آن و مسائل مشابه بسیار نیز اشاره کرد. اما واقعا دانش امام علی و امام صادقی که 4000 شاگرد در مدرسه داشته است در مورد مسائل علمی و فیزیکی و شیمیایی و غیره بوده است یا در مورد آداب وضو و حج و قبله یابی و شناسایی صبح صادق؟ چرا در میان شاگردان امام صادق بعضاً دانشمندانی پیدا میشوند، اما مطالعه فرمایشات امام جعفر صادق نشان میدهد که سواد ایشان در همان حدود سواد پیامبر بیسواد اسلام بوده است! آیا این دانشمندان در کلاس شکیات نماز امام صادق درس میخواندند یا در کلاس شتر شناسی به روش ایشان؟ بحث کاملتری در این مورد را در نوشتاری با فرنام امام صادق و دانش او بخوانید.

مسلمانان هرچه خود را به در و دیوار بکوبند واقعیت شیرین، آن  است که بسیاری از مفاهیمی که در قرآن بدانها اشاره شده است، امروزه با علم در تضاد جدی قرار دارند و بسیاری از این موارد در بخش تضادهای برونی تازینامه شرح داده شده اند، و اصول اخلاقی اسلامی کهنه و قوانین اسلامی ناکارا و ویرانگر هستند، و اگر مسلمانان مدعی این هستند که علم میتواند قرآن را اثبات کند، باید همچنین بپذیرند که علم میتواند قرآن را رد هم بکند. مسلمانان باید برای اراجیف دینی خود همچون جن، روح، آخرت، خلقت آدم و حوا، جادوگری و غیره که در قرآن حقیقت آنها تایید شده است نیز دلایل علمی بیاورند و از آنجا که این اباطیل در علم جایی ندارند باید بپذیرند که دینشان باطل است.

مسئله مهم دیگر این است که حتی اگر پیامبر اسلام واقعا مطلبی علمی را که هرگز بر روی زمین کسی پیش از ایشان بدان آگاه نبوده ابداء کرده باشد و واقعاً خودش این کشف را کرده باشد و این مسئله اثبات گردد، در نهایت میتوان گفت ایشان یک دانشمند بوده اند (!) چه دلیلی وجود دارد که هرکس حرفی صحیح و علمی بزند حتماً این دانش را از خدا گرفته باشد و پیامبر باشد؟ اگر اینگونه باشد و پیامبر اسلام با دو سه ابداء علمی پیامبر بودنش اثبات شود و معجزه بودن قرآن اثبات شود، پس لابد افرادی مثل انیشتن و نیوتون و ادیسون و… را نباید تنها پیامبر بلکه خدا نامید.

مسئله آخراین است که  ارتباط قرآن با پیامبر اسلام بسیار ارتباط کمرنگی است. پیامبر اسلام بدون شک قرآنی که امروز وجود دارد را ندیده است، مسلمانان به خطا باور دارند که قرآن تماماً محصول رابطه محمد با خدا است، قرآن کاری گروهی است و در طول حیات خود بارها تکامل یافته است. در بخشی از نوشتاری با فرنام «قرآن تحریف نمیشود!» بطور مفصل بحث شده است.

همین موارد که ذکر شد کافی هستند تا نشان دهند تمامی ادعاهای اینچنین که مطرح میشوند پوچ و خالی از ارزش هستند، اما ز آنجا که اراجیف اسلامی چندان خریداری در اجتماع ندارد، اسلامگرایان برای منحرف کردن جوانان از مسیر خردگرایی، این اباطیل را بسیار مطرح میکنند، پاسخ دادن به این ادعاهای کذب و غلط اهمیت پیدا میکند، در زیر به تعدادی از ادعاهای معروفی که مطرح میشود اشاره شده است، اگر شما معجزه (!) دیگری شنیده اید برای ما بفرستید تا در مورد آن تحقیق کرده و نتیجه را در همین قسمت قرار دهیم.

ردیه های نوشته شده روی زندیق

علاوه بر موضوعات مهمی که در بالا مطرح شد مایل هستیم بطور جزئی تک تک ادعاهای معروف مربوط به معجزات علمی در قرآن را بررسی و رد کنیم. معمولا این ادعا ها را از طرق زیر میتوان رد کرد:

  1. ادعا مشکل تفسیری دارد، ادعا اساساً به آیه قرآنی ربطی ندارد و آیه قرآنی موضوع و محمول دیگری داشته باشد، یعنی ترجمه و تفسیر غلط و خارج کردن آیات از زمینه آنها و تفسیر به رای
  2. ادعا مشکل علمی دارد، ادعا اساساً مسئله ای علمی نیست و اگر تفسیر درست باشد قرآن اشتباه کرده است، یعنی نویسنده یا مدعی معجزه برداشت غلطی از یک مسئله علمی داشته است و ادعای او با واقعیت سازگاری ندارد
  3. ادعا مشکل عادی بودن دارد، مسئله علمی باشد و قرآن هم به آن اشاره کرده باشد اما مسئله مطرح شده بسیار آشکار باشد و امکان دانستن آن توسط  انسانی که 1400 سال پیش زندگی میکرده است ممکن و محتمل باشد
  4. ادعا قدیمی تر از اسلام باشد، مسئله علمی باشد و قبل از محمد نیز باور به آن مسئله در میان ملت عرب یا ملتهای دیگر رایج بوده باشد یعنی اساساً یک نو آوری و معجزه نبوده باشد

چهار روش بالا معمولاً روشهایی هستند که من در رد ادعاهای معجزه به پیش میگیرم اما دیگر نویسندگانی که نوشتارهای زیر را نوشته اند ممکن است روش دیگری داشته باشند. روشن است که اگر هریک از 4 روش بالا بتواند در مورد هر ادعای «معجزه علمی قرآنی» درست باشد، آن ادعا دیگر ادعای درستی نخواهد بود و رد خواهد شد.

در بخش ویژه معجزات علمی قرآن لیستی از این ادعاها و ردیه هایی که بر آنها نوشته شده است آمده است، این لیست در صورتی که ادعاهای جدید مطرح شوند، توسعه خواهد یافت.

منابع و نکات

1) این کتاب را به زبان انگلیسی میتوانید در اینجا بیابید.

2) اطلاعات در مورد پیشبینی های اپیکروس از مقاله ریچارد کریر با فرنام «پیشبینی علوم مدرن، محمد در مقابل اپیکروس» آورده شده است.

معجزه تنگ شدن نفس در هنگام پرواز

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

یکی از ادعاهای باطل که در مورد معجزات علمی قرآن مطرح میشود، این است که در قرآن به این نکته اشاره شده است که اگر شخصی بخواهد در آسمانها صعود کند دچار تنگی نفس میشود، در این نوشتار به بررسی این ادعا خواهیم پرداخت.

آیه ای که از آن برای اثبات این ادعا استفاده میشود از این قرار است:

سوره انعام آيه 125:

فَمَن يُرِدِ اللّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاء كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ.

در زیر چند ترجمه و تفسیر از این آیه آورده شده است:

آیتی:
هر کس را که خدا خواهد که هدايت کند دلش را برای اسلام می گشايد ، و هر، کس را که خواهد گمراه کند قلبش را چنان فرو می بندد که گويی می خواهدکه به آسمان فرا رود بدين سان خدا به آنهايی که ايمان نمی آورند پليدی می نهد.

مکارم:
آن كس را كه خدا بخواهد هدايت كند، سينه‏اش را براى [پذيرش‏] اسلام‏، گشاده مى سازد؛ و آن كس را كه بخاطر اعمال خلافش بخواهد گمراه سازد، سينه‏اش را آنچنان تنگ مى‏كند كه گويا مى‏خواهد به آسمان بال ا برود؛ اين گونه خداوند پليدى را بر افرادى كه ايمان نمى‏آورند قرار مى‏دهد!

خرمشاهی:
بدينسان هر كس كه خداوند هدايتش را بخواهد دلش را به پذيرش اسلام مى‏گشايد، و هر كس را كه بخواهد بيراه وا گذارد، دلش را تنگ و تاريك مى‏گرداند، (چنانكه‏) گويى مى‏خواهد به آسمان بپرد (و نمى‏تواند)؛ خداوند اين چنين عذاب را بر كسانى كه ايمان نمى‏آورند، مى‏گمارد

فولادوند:

پس كسى را كه خدا بخواهد هدايت نمايد، دلش را به پذيرش اسلام مى‏گشايد؛ و هر كه را بخواهد گمراه كند، دلش را سخت تنگ مى‏گرداند؛ چنانكه گويى به زحمت در آسمان بالا مى‏رود. اين گونه‏، خدا پليدى را بر كسانى كه ايمان نمى‏آورند قرار مى‏دهد.

معزی:

آن را كه خواهد خدا هدايت كند بگشايد سينه او را براى اسلام و آن را كه خواهد گمراه سازد بگرداند سينه‏اش را تنگ فشرده چنانكه گوئى سخت مى‏رود به آسمان بدينسان نهد خدا پليد را بر آنان كه ايمان نمى‏آورند

به نظر نمیرسد تنگ شدن سینه ها برابر با تنگی نفس باشد، باید به یاد داشت که یکی از خطاهای فاحش قرآن این است که فکر میکند انسان با قلب سینه اش فکر میکند (بحث مفصل در این مورد را در نوشتاری با فرنام  قلب جای تفکر بخوانید)، و معمولاً منظور قرآن از سینه واقعا سینه نیست بلکه در مورد گنجایش فکری افراد سخن میگوید. تفسیر المیزان در این مورد توضیحات کاملتری آورده است :

(( اضلال )) معناى مقابل (( هدايت )) است ، و به همين جهت اثرش هم مقابل اثر آن است ، و آن اين است كه دل گنجايش حق و صدقه را نداشته و از داخل شدن حق و صدق در آن امتناع داشته باشد، لذا دنبال كلمه (( ضيقا )) كلمه (( حرجا )) را كه همان امتناع داشتن است ذكر فرمود.
كلمه (( حرج )) بطورى كه صاحب مجمع البيان گفته به معناى تنگترين تنگ است . و در مفردات گفته : (( حرج )) و (( حراج )) در اصل به معناى آن فاصله تنگى است كه در هنگام اجتماع دو چيز در ميان آن دو مشاهده مى شود و به همين جهت هر فضاى تنگى را حرج مى نامند و گناه را هم حرج مى خوانند.

و بنا به گفته وى جمله (( حرجا كانما يصعد فى السماء )) به منزله تفسير است براى كلمه (( ضيقا )) و اشاره است به اينكه امتناع دلهاى گمراهان از قبول حق شبيه است به امتناع ظرفى كه بخواهند چيزى را كه حجمش بيشتر از حجم آن است در آن جاى دهند.

بنابر این قرآن اساساً در مورد موضوعی دیگر صحبت میکند و منظور قرآن تنگی نفس نیست. اما اگر هم فرض کنیم این آیه واقعا به بالارفتن و صعود انسانها در آسمان ارتباط داشته باشد بازهم نمیتوان آنرا معجزه نامید، زیرا میدانیم محمد خود برای عبادت یا هر منظور دیگری به کوه نور میرفته است، در تاریخ و احادیث بسیار از به کوه رفتن محمد سخن گفته شده است، بعنوان مثال او چند بار به دلیل بیماری روحی خود به بالای کوه رفته است تا خودکشی کند، مدارک و اسناد را در نوشتاری با فرنام  محمد دیوانه نیست؟ بیابید.

هرکس اهل کوه نوردی باشد میداند که بالا رفتن از کوه هم به دلیل تحرکی که صورت میگیرد و هم به دلیل تغیر فشار هوا موجب تنگتر شدن نفس و دشواری نفس کشیدن میشود، از همین رو است که برخی از کوهنوردان امروزه با خود کپسولهای اکسیژن حمل میکنند تا در بالای کوه ها دچار مشکلات تنفسی نشوند. آیه ای که این «معجزه» از آن استخراج شده است میتواند به این قضیه اشاره داشته باشد، بویژه اینکه اگر منظورش واقعا صعود در آسمان بود میتوانست از کلمه پرواز کردن «طیر» استفاده کند. کسی که از کوه بالا میرود در عین حال در حال صعود به آسمانها نیز هست. بنابر این دانستن این مطلب چندان دشوار نیست و به هیچ عنوان نمیتوان آنرا یک «اعجاز» دانست.

یکی از دوستان متخصص من در زمینه وانوردی ایمیلی پس از خواندن این نوشتار ایمیلی برای من ارسال کرد که متن آن از این قرار است:

صعود کردن در اتمسفر باعث میشود که فشار اتمسفری کم شود و در نتیجه فشار اکسیژن نیز کم میشود و حرارت 1.8 درجه به ازای هر 1000 پا تا تروپوسفر کم میشود. یک شخص سالم که سیگار نمیکشد میتواند تا 10,000 پا بدون هیچ منبع اکسیژنی صعود کند، اما اگر این شخص برای مدتی در آن ارتفاع بماند یا به بالاتر صعود کند کمبود O2 (مولکول اکسیژن) در بافت های ششی آن شخص موجب هیپاکسیا (Hypoxia) میشود.

علائم هایپاکسیا اینگونه انجام میگیرد:

حساسیت بینایی در شب کاسته میشود.

ضربان قلب زیاد میشود.

حافظه و قدرت تصمیم گیری کم میشوند.

گیجی و یوفوریا (شنگولی، مشاط) بوجود می آید.

کارایی ذهنی کاسته میشود، حالت گیجی قویتر میشود، حافظه دچار خطا میشود، حالتی شبیه نشئگی بوجود می آید.

هوشیاری از دست میرود و شخص میمیرد.

این تصور درست نیست که گمان کنیم حالت شخصی که از هایپاکسیا رنج میبرد شبیه به کسی است که بر روی زمین از فشار سینه سریع و خفگی در حال مردن است یا شخصی که در زمانی که در ارتفاع بالا پرواز میکند ناگهان به سبب کاهش فشار هوا دچار  مرض تصلب شرائين (Decompression) میشود.

Tamim. A

Aviation technical expert

بنابر این حتی اگر بپذیریم که این تفسیر، تفسیر به رای نیست باز هم نتیجه ای غلط و ناسازگار با واقعیت میدهد.

رد سایر ادعاها در مورد معجزات علمی تازینامه…

برخی از اطلاعات این برگ از نظرات دوستان در تارنمای گفتگو دات کام گرفته شده است. برای مشاهده این گفتگو اینجا را کلیک کنید.

معجزه یکتا بودن اثر انگشت

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

یکی از ادعاهایی که در مورد معجزات علمی قرآن مطرح میشود این مسئله است که در قرآن به یکتا بودن اثر انگشت-این واقعیت که اثر انگشت هر انسانی تنها منحصر به او است اشاره شده است. آیه ای که این ادعا از آن اخراج شده است در زیر آمده است:

سوره قیامت آیات 3 و 4

أَ يَحْسَبُ الإِْنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ
آيا انسان مي‏پندارد كه استخوانهاي او را جمع نخواهيم كرد؟

بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ
آري قادريم كه نوک انگشتان او را موزون و مرتب كنيم.

نخست اینکه باید توجه داشت نوک انگشت به دلیل کوچکی و اینکه همیشه قابل دیدن هست همواره بعنوان مقیاسی برای سنجش بکار میرود. مثلا در فارسی بسیار شنیده میشود که میگویند «فلان شخص یک سر انگشت شجاعت ندارد»، یعنی اینکه این آیه به هیچ عنوان در مورد اثر انگشت صحبت نکرده است بلکه در مورد یکی از قسمتهای کوچک بدن صحبت کرده است که الله حتی قادر است آنرا نیز دوباره در روز قیامت بازیافت کند.

دوم اینکه اثر انگشت در نوک انگشتان قرار ندارد، اثر انگشت زیر هر انگشت و روی بند هر انگشت وجود دارد، نوک انگشت اطلاعات خاصی را حمل نمیکند و در انگشت نگاری از آن استفاده نمیشود اگر منظور قرآن انگشت نگاری بود باید از بند انگشت سخن میگفت نه از نوک انگشت.

سوم اینکه استفاده از اثر انگشت در زیر نامه ها و قرارداد ها قدمتی هزاران ساله دارد و پیش از محمد نیز افراد زیر نامه هایشان را انگشت میزده اند، یعنی اینکه میدانستند اثر انگشت انسانها با یکدیگر متفاوت است. در چین و بابل باستان و در نوا اسکوشیای کانادا آثار باستانی کشف شده است که نشان میدهد این مردم برای انجام معاملات اقتصادی خود از اثر انگشت بعنوان یک سند استفاده میکردند، تصویر زیر یکی از این موارد است.

منبع عکس +

استفاده از اثر انگشت بویژه در میان چینی ها یکی از قدیمیترین تمدن های بشری رایج بوده است و اسناد و مدارک دولتی و اقتصادی آنها همواره با اثر انگشت امضا میشده است و آنها کاملا از این واقعیت که اثر انگشت هر انسانی متفاوت با انسان دیگر است اطلاع داشته اند. قدیمیترین اثر انگشتی که بعنوان امضا استفاده شده است و امروز از آثار باستانی به شمار میرود مربوط به قرن سوم پیش از میلاد یعنی حدود هزار سال قبل از تولد پیامبر اسلام است (منبع +). با این حساب حتی اگر منظور قرآن واقعا اثر انگشت بوده باشد نیز معجزه ای رخ نداده است، انسانهای دیگر بسیار قبل تر از محمد از این واقعیت باخبر بوده اند.

با تشکر از جناب مزدک برای تصویر و اطلاعات

معجزات عددی قرآن و نهج البلاغه

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

مسلمانان ادعا میکنند قرآن دارای معجزات عددی است، بعنوان مثال تعداد تکرار کلمه آدم با کلمه عیسی در قرآن یکی است، یا تعداد تکرار کلمات روز در قرآن برابر 365، یعنی تعداد روزهای موجود در یک سال شمسی است. البته اولین چیزی که باید در نظر داشت این است که اسلامگرایان، این رسوایان تاریخ وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند، بطور مفتضحی دروغ میگویند، و اگر کسی حوصله رسیدگی به ادعاهای آنان را داشته باشد در میابد که بسیاری از موارد آنها اساساً دروغ میگویند، مثلا در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن، آیا کلمه یوم (روز) در قرآن 365 بار آمده است؟» به بررسی این ادعا پرداخته شده است و دروغ بودن آن نشان داده شده است، دروغ بودن یکی دیگر از این ادعاها در مورد معجزه عدد 19 نیز در نوشتاری با فرنام «معجزه معروف به عدد 19» نشان داده شده است. نباید فراموش کرد که در شیعه تقیه واجب است و برخی فلاسفه اسلامی همچون غزالی معتقد بودند اگر با دروغ بتوان ایمان کسی را محکم کرد این کار را باید انجام داد.

اما از آنجا که بررسی تک تک این موارد نیازمند وقت و حوصله بسیار است فرض میکنیم چنین مواردی واقعا در قرآن وجود داشته باشند. آیا میتوان آنها را معجزه نامید؟ آیا نوشتن نوشتارهایی که در آنها مجموع تعداد کلمات یا حروف عدد خاصی بشوند آنقدر دشوار است که اگر چنین چیزی در کتابی اتفاق بیافتد آنرا تبدیل به یک کتاب خارق العاده و حتی الهی کند؟ هرگز اینگونه نیست.

شیعیان همچنین ادعا میکنند نهج البلاغه دارای خطبه ای است که در آن حرف الف وجود ندارد، البته از آنجا که نهج البلاغه نوشته خود امام علی نیست، و بعدها جمع آوری شده است به دشواری میتوان با توجه به شخصیت تاریخی او فردی جنایتکار و خونخوار همچون امام علی را قادر به اجرای چنین خطابه ای دانست، اما باید دید آیا حتی در صورتی که این نظم در نوشتارهای اسلامی وجود داشته باشد، میتوان آنرا معجزه و غیر قابل انجام توسط بشر معمولی و غیر متصل به خدا(!) دانست؟ آیا واقعا تکرار کلمات یا حروف بطور منظم از توان بشر خارج است؟ برای رد این ادعا و اثبات اینکه چندین کتاب بسیار پیچیده تر و از لحاظ فنی منظم وجود دارد که قرآن در مقابل آنها کمترین ارزشی ندارد، به معرفی چندین نمونه از آثار منظم بعنوان مثال نقض میپردازیم. این نوشتارها به اصطلاح نوشتارهای اجباری «Constrained Writings» خوانده میشوند، زیرا نویسنده در نوشتن آنهاه از قوانین و روش خاصی استفاده کرده است.

آناگرام ها (Anagrams)نویسنده برای نوشتن این دسته از نوشتارهای اجباری، حروف استفاده شده در یک جمله را جدا میکند و با تکرار دقیقاً همان حروف، جمله با معنی جدیدی را میسازد، همین کار را با جدا کردن کلمات و دوباره مرتب کردن آنها میتوان انجام داد.

  • کتاب مقدس آناگرام شده «The Anagrammed Bible : Proverbs, Ecclesiastes, Song of Solomon «، نوشته Richard Brodie و Mike Keith. نویسندگان این کتاب، کتاب مقدس شاه جیمز (King James) شامل تورات و انجیل را بصورت آناگرام در آورده اند، یعنی حروف هر بخش آنرا برداشته اند و با آرایش متفاوت آنها جملات جدیدی درست کرده اند که همان معنی آن بخش را میرساند.  بعنوان مثال کلمه «DORMITORY» را میتوان بصورت «DIRTY ROOM» نوشت، برای سفارش این اثر اینجا را کلیک کنید.

پالیندروم (Palindromes)پالیندروم به کلمه یا عددی یا هر چیز دیگری گفته میشود که خواندن آن از چپ به راست یا از راست به چپ کاملا یکی باشد. بعنوان مثال عدد 1534351 یک عدد پالیندروم است، یا کلمه Malayalam که نام یکی از زبانهای محلی جنوب غربی هندوستان است از این قاعده پیروی میکنند. برای نمونه ای از این جملات بصورت شعر و جملات کوتاه اینجا را کلیک کنید.

عدد پی (Pie Mnemonic)نوشتارهایی که از آنها میتوان عدد پی را استخراج کرد، یک مورد اینجا و دیگری اینجا.

نوشتارهای بدون یک حرف، نوشتارهایی که در آنها از بکار بردن یک حرف خود داری شده است.

  • گادسبی (Gadsby) نوشته ارنیست وینسنت رایت (Ernest Vincent Wright) داستانی است ساخته شده از بیش از 50,000 کلمه که در هیچکدام از آنها از حرف E استفاده نشده است، این داستان را بصورت رایگان میتوانید از اینجا دریافت کنید.
  • تهی (La Disparition) نوشته George Perec، به زبان فرانسوی کتابیست که در آن نیز از حرف E استفاده نشده است. برای سفارش این کتاب اینجا را کلیک کنید.
  • تهی، (The void) ترجمه به انگلیسی از کتاب قبلی نوشته Gilbert Adair است که باز هم همان ویژگی را دارا است یعنی در تمام آن از حرف E استفاده نشده است. این کتاب را میتوانید از اینجا مشاهده کنید.

مجموعه ای از اشعار منظم و یا اجباری را میتوانید در کتابی با فرنام «From the Narrow Place» از اینجا زیر سفارش دهید.

به زبان چینی یک شعر معروف وجود دارد که در آن تمام کلمات با حرف «shi» آغاز میشوند، این شعر را میتوانید از اینجا بخوانید.

یک نویسنده فرانسوی کتابی نوشته است که در آن از هیچ فعلی استفاده نشده است، شرح خبر را میتوانید در اینجا بخوانید.

آشکار است از حیث پیچیدگی، قرآن به گرد پای هیچ کدام از این موارد نیز نمیرسد، حال از آنجا که بشر توانسته است آثاری با چنین پیچیدگی هایی خلق کند، چرا اعراب نباید بتوانند چند کلمه را بصورت منظم کنار هم بگذارند؟ آیا پدید آوردن چنین آثاری تنها نیازمند دانش الهی است؟ نتیجه آنکه وجود این نظم ها در قرآن چه بصورت تصادفی و ناخواسته باشد چه بصورت خواسته و عمدی، هرگز نمیتواند ثابت کند که این کتاب خارق العاده است و نوشته شدن آن توسط بشر غیر ممکن است.

در مورد اینگونه ادعاها نوشتارهای زیر توصیه میشود.

اثبات علمی خدا بودن من نوشته رابی بری

معجزات عددی در قرآن؟

گسترش یافتن کائنات

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

اسلامگرایان ادعا میکنند تازینامه تئوری گسترش کائنات هابل را در آیه زیر پیش بینی کرده است. و این را به کرار بعنوان معجزه علمی قرآن مطرح میکنند و سعی در منحرف کردن جوانان و مغز های سالم به سمت اسلام و خرافات و جنون دینی دارند.

قرآن سوره الذاریات آیه 47

و آسمان را به نیرو بر افراشتیم، و آنرا گسترش میدهیم.

البته طبق معمول و بر اساس آنچه در معجزات علمی قرآن گفته شد، این هم نوعی معجزه سازی است و اکثر مترجم ها آنرا به معنی دیگری ترجمه کرده اند، بعنوان مثال، به چند ترجمه فارسی و انگلیسی زیر توجه کنید.

ترجمه عبد المحمد آیتی:

و آسمان را به نیرو بر افراشتیم و حقی که ما توانمندیم!

آیت الله مکارم:

و ما آسمان را با قدرت بنا کردیم و همواره به آن وسعت میبخشیم!

YUSUFALI:

With power and skill did We construct the Firmament: for it is We Who create the vastness of pace

PICKTHAL:

We have built the heaven with might, and We it is Who make the vast extent

SHAKIR:

And the heaven, We raised it high with power, and most surely We are the makers of things ample

همانطور که پرواضح است تنها ترجمه های افراد شیادی مثل آیت الله مکارم شیرازی است که از وسعت بخشیدن و گسترش صحبت میکند، و این لابد از مبین بودن و کامل بودن قرآن است که معلوم نیست واقعا چه میگوید و هرکسی آنرا به نحو مختلفی ترجمه میکند! اما بطور کلی کلمه ای که از آن به معنی گسترش سوء معنی میشود به معنی «غنی کردن» است و تنها یکبار دیگر در قرآن از آن استفاده شده است که معنی آن در آن آیه «ثروتمند» است (سوره بقره آیه 236)، نه گسترش دادن و نه وسعت یافتن.

اولین نکته که باید بدان توجه کرد این است که بسیاری از مفاهیمی که در قرآن وجود دارند، دقیقا کپی برداری شده از مفاهیم مسیحی و یهودی است. بطور کلی میتوان ادعا کرد اسلام هیچ مفهومی فراتر از فرهنگ عرب و آیین یهود و مسیحیت را در خود ندارد. یکی از بهترین راه های کشف تقلب در امتحانات پیدا کردن پاسخ های غلط ولی مشابه بین دانش آموزان است، بعنوان مثال فرض کنید جواب مسئله ای در یک امتحان ریاضی عدد 15 است.  حال اگر دو دانش  آموز هردو جواب مسئله را 19 محاسبه کنند، معلم قاعدتاً باید به این مسئله شک کند که این دو شخص از روی یکدیگر تقلب کرده اند. حال وقتی یک مفهوم غلط هم در قرآن و اسلام وجود دارد و هم در کتابهای پیش از اسلام، میتوان به این نتیجه رسید که در اینجا تقلبی صورت گرفته است، بعنوان مثال وقتی از پیامبر بیسواد اسلام در مورد هلال ماه سوال میکنند، او پاسخ مضحک زیر را از طرف الله نقل میکند:

قرآن سوره بقره آیه 189:

از تو درباره هلالهای ماه میپرسند، بگو: برای آن است که مردم وقت کارهای خویش و زمان حج را بشناسند…

و چون آشکار است که علت هلالی دیده شدن ماه مربوط به زاویه دیدی است که ما نسبت به ماه از روی زمین داریم و زاویه ای که خورشید از آن به ماه نور افشانی میکند و همین باعث شده بود که فیثاغورس به گرد بودن زمین پی ببرد، این پاسخ محمد آشکارا ناشی از نادانی او و الله، دوست تخیلی او است که دلیل وجود هلال ماه را این میداند که مردم بتوانند از آن برای تشخیص عبادات و حج استفاده کنند.

دکتر مسعود انصاری در کتاب بازشناسی قرآن صفحه 219 شرح میدهد که محمد حتی همین استدلال پوچ و غلط را نیز از یهودیان که در کتابهایشان دلیل هلال ماه برای حج و عبادات و… توصیف شده است اقتباس کرده است.

ذکر این نکته از آنجا اهمیت دارد که این تقلب و دزدی ادبی در مورد همین قضیه گسترش کائنات نیز وجود دارد، یعنی این محمد نیست که چنین حرفی را زده است، بلکه وی بازهم این مطلب را از یهودیان و بطور مشخص از کتاب تورات دزدی ادبی کرده است. این عبارت درواقع در کتاب اشعیای نبی که بیش از هزار سال قبل تر از محمد می زیسته است نیز، به گونه ای بدون ابهام آمده است.

تورات اشعیای نبی 51:13

آیا مرا که آفریننده شما هستم و زمین را بنیاد نهادم و آسمانها را بر آن گسترانیدم، فراموش کرده اید؟…

تورات اشعیای نبی 42:5

خداوند، خدایی که آسمانها را آفرید و گسترانید و زمین را و هرچه که در آن است بوجود آورد…

لذا بهتر است اسلامگرایان بدانند که حتی اگر پیشبینی درستی هم شده باشد، امتیاز آن مربوط به یهودیان است نه اسلام، لذا این مسئله اساساً معجزه اسلامی نیست.

حال باید دید چرا در کتاب اشعیای نبی و محمد رسول الله از عبارت گسترش (با فرض اینکه در قرآن نیز به همین مفهوم آمده باشد) استفاده شده است. در دیدگاه مالیخولیایی دینی خداوند بوسیله قرار دادن آسمانها، آبهای بهشت را از آبهای زمین جدا میکند و سپس آنرا به 7 آسمان گسترش میدهد، و این گسترش دادن همیشه به این معنی بوده است تا اینکه هابل تئوری گسترش خود را ارائه داد و از آن پس اسلامگرایان به دروغپردازی جدید خود در لباس علم و دانش پرداختند. جالب است که در آیه بعدی یعنی آیه 48 همین سوره نیز اشاره میکند که همان خدایی که لابد کائنات را میگستراند در حال فرش کرد کردن و گستراندن زمین نیز هست، زیرا این دو فعل دقیقا به یک حالت آمده اند، بنابر این اگر فرض کنیم منظور واقعا این است که کائنات در حال گسترش است، پس باید فرض کنیم که زمین نیز در حال گسترش است، که چنین چیزی بازهم غیر علمی است زیرا زمین دیگر در حال گسترده شدن نیست و ماده جدیدی بدان اضافه نمیشود، بلکه حتی بزرگی قاره ها و صفحه های قاره ای نیز بطور متوسط به یک اندازه باقی مانده است.

نکته جالب اینجا است که نه اشعیای نبی و نه محمد هیچکدام تفاوت میان ستاره ها و منظومه ها را نمیدانسته اند، و حتی اگر قبول کنیم که الله یا خداوند است که آسمانها را آفریده است و اوست که آنرا گسترش میدهد، و آسمانها را به معنی هر آنچه غیر از زمین بدانیم، بازهم این ادعای قرآن ادعای غلطی بیش نیست، زیرا این فاصله میان منظومه است که زیاد میشود نه فاصله میان تمام اجرام آسمانی، به عبارت دیگر فاصله میان ستاره ها و سیاره ها و اجرام آسمانی درون یک منظومه ثابت است و در مدار مشخصی در حال حرکت است. بنابر این حتی اگر این ادعای اسلامگرایان هم درست از آب در بیاید که قرآن به گسترش کائنات اشاره دارد،  بازهم این یک حرف غیر علمی و غلط است و بر خلاف اصول فیزیکی و بويژه تئوری گسترش کائنات هابل است. و توجه داشته باشید که الله با فرق قائل شدن میان این دو چیز یعنی ستاره و منظومه میتوانست چه دانش و پیشرفت شگرفی را به محمد بیسواد و انسانهای دیگر تزریق کند، اما خوشبختانه او موجود تخیلی و باطلی بیش نیست.

منابع بیشتر در مورد رد همین ادعا + + +

معجزه تخم مرغی شکل بودن زمین

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

مسلمانان ادعا میکنند که قرآن دارای معجزه علمی است، یکی از آن معجزات که بسیار آنرا مطرح میکنند، این است که زمین تخم مرغی شکل است، و الله قبل از اینکه حتی کسی بداند زمین گرد است شکل هندسی دقیق زمین را در قرآن تشریح کرده است.

سوره النازعات آیه 30

وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذَلِكَ دَحَاهَا
و پس از آن زمين را بگسترد ،

بدون استثنا در تمام ترجمه ها، چه به فارسی و چه به انگلیسی فعل دحاها به گسترش دادن و یا مشابه آن ترجمه شده است، اما اسلامگرایان دست خالی، برای معجزه سازی ترجمه های بسیار مضحک و دروغینی را از این کلمه در سالهای اخیر بوجود آورده اند که مغز هیچ بنی بشری بدانجا نمیرسد.

برخی بی شرمانه این کلمه را حتی به «به دور خود چرخیدن» ترجمه کرده اند، و ادعا میکنند که در قرآن به چرخش و حرکت زمین اشاره شده است، که البته دروغ بودن این ادعا را در نوشتاری با فرنام کائنات قرآنی بطور دقیق و مفصل بررسی کرده ایم.

مسلمانان همچنین با ترجمه کردن کلمه «دحها» به تخم مرغی شکل، ادعا میکنند که قرآن قبل از همه کتابها به گرد بودن زمین اشاره کرده است، که این ادعا را نیز هم در کائنات قرآنی و هم در رب المشرقين و رب المغربين و کروی بودن زمين به تفصیل بررسی کرده ایم.

اما فرض را بر این میگذاریم که این آیه واقعا به معنی تخم مرغی شکل بودن زمین باشد، حال آیا واقعا زمین شکل تخم مرغ را دارد؟

بد نیست برای یادآوری شکل زمین و تخم مرغ به مسلمانان، تصویر زمین و تخم مرغ را نشان دهیم.

کره زمین تخم مرغ

واقعیت این است که زمین به دلیل حرکت وضعیش کاملا کروی شکل نیست.  اما زمین به هیچ عنوان تخم مرغی شکل نیست (مگر اینکه مرغهای عربستان کروی تخم بگذارند). زمین بیشتر شبیه کره است تا تخم مرغ، زمین در واقع شباهت بسیار زیادی به کدو تنبل دارد. اسلامگرایان بهتر است قبل از معجزه سازی اندکی مطالعه داشته باشند، و حداقل با شیادی ثابت کنند که زمین شکل کدو تنبل است.

شعاع زمین در خط استوا برابر 6,378 km و در قطبهای زمین برابر 6,356 km است. و همین باعث میشود که زمین کره کامل نباشد اما هرگز شبیه تخم مرغ نیست! برای اینکه شبیه تخم مرغ باشد الله باید به مقدار قابل توجهی در قوانین فیزیکی دست میبرد. هرمزد (ژوپیتر، مشتری) سیاره ایست که هر 10 ساعت یکبار دور خود میچرخد، این سیاره حتی از زمین نیز کدویی شکل تر است، شعاع آن بر روی خط استوایش 66,550 km و در قطبهایش 70,850 kb است. حتی مشتری هم شبیه تخم مرغ نیست.

خط استوای یک تخم مرغ از خط استوای یک کره با همان شعاع قطبی کوچکتر است، در حالی که در مورد زمین اینچنین نیست! در واقع طول خط استوای زمین بطور بسیار اندکی، بزرگتر از خط استوای یک کره با همان شعاع قطبی است.

تخم مرغ در واقع یک  بیضی دوار کشیده شده است، در حالی که زمین در واقع یک کره فرو رفته و پخ شده است.  بنابر این حتی اگر ادعای اسلامگرایان مبنی بر اینکه قرآن میگوید زمین تخم مرغی شکل است، درست باشد، این نیز باید بعنوان یکی از چندین خطای علمی قرآن که در بخش اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه به آنها پرداخته شده است شمرده شود و حرف غلطی است که در قرآن آمده است.

آیا محمد از روی هوس ازدواج میکرده است؟

«حرامزاده انسان هرچه خواست کرد و بر گردن خدا انداخت» سلمان رشدی.

یکی از بزرگترین نقطه ضعف های اخلاقی پیامبر اسلام، زنباره بوده و هوسران بودن وی است، این ضعف تا به حدی پر رنگ و زننده است که جایگاه محمد را از یک مصلح اجتماعی و الگوی اخلاقی در اندیشه هر انسان منصف و واقع بینی به یک فرد زنباره و هوسران تقلیل میدهد. اسلامگرایان بسیار کوشیده اند تا چهره محمد را با دروغ های تاریخی و ادعاهای بی پایه خود از این اتهام تمیزی دهند و ازدواج های او را و زن بارگی اش را با دلایل و استدلال های مضحک توجیه کنند. البته مشخص است که زنباره بودن یک شخص نمیتواند دلیل خوبی برای پیامبر نبودن یک شخص باشد. اما میتوان دانست هدف پیامبر، یا حداقل یکی از بزرگترین اهداف محمد از جنگهایش و آنچه برایش تلاش میکرد چه بوده است. همچنین مطالعه مختصری از زندگی محمد و رفتارش با زنان به روشنی ریشه های زن ستیزی اسلامگرایان امروزی را آشکار می‌کند.

بسیار شنیده می‌شود که میگویند محمد با بیوه زنان و زنان بی سر پرست و فقیر ازدواج میکرد تا سرپرست آنها باشد و آنها را از سختی و مشقت خارج کند. اما براستی آیا ازدواج های محمد همه از این دست بوده اند، یا اینکه این اسلامگرایان بد نام باز هم طبق معمول دست به تاریخ سازی و دروغگویی در این باره می زنند؟ این نوشتار سعی در بررسی این موضوع با استناد به کتابهای معتبر تاریخی و دانش رایج اسلامی خواهد داشت.

در مورد ستم و ظلم فراوان به زنان در آیین اسلام سخنهای بسیاری رفته است، اگر انسانی بخواهد دلیل این تحقیر ها را بازرسی کند براستی باید زندگی خود پیامبر اسلام و رفتار و نگرش او نسبت به زنان را دنبال کند. کلمه زن در دیدگاه محمد جز حجمی که اطراف دستگاه تناسلی مونث قرار گرفته است، بار دیگری نداشته است، نفش زنان در زندگی محمد جز تنها ماشین های سکس و یا مستخدم و فرمانبر نبوده است. زنان محمد براستی کشتزارهایی بوده اند که محمد از هر دری بداننها وارد میشده است (سوره نساء آیه  34).

اسلامگرایان ادعا می‌کنند ازدواج های محمد تنها برای کمک مالی و سرپرستی بیوه زنان بوده است. این درحالی است که تقریبا هیچ یک از زنان محمد قبل از ازدواج با وی در فقر نبوده لند، بلکه اتفاقاً اکثراً زنانی متشخص و غنی بوده اند. ادعای اسلامگرایان مبنی بر اینکه محمد تنها برای پشتیبانی مالی با زنانی ازدواج میکرده است با قرآن، این مجموعه بیانات نامقدس در تضاد جدی است، در تازینامه می‌خوانیم که سازنده کائنات و همه دنیا اینگونه در زندگی شخصی پیامبر دخالت می‌کند و مشکلات خوانوادگی اش را با زورگویی و تهدید حل می‌کند.

سوره احزاب آیه 28

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا

ای پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگی دنيا و زينتهای آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهی نيکو رهايتان کنم ،

علامه (!) طباطبائی در تفسیر المیزان خود در مورد این آیه مینویسد:

«اين دو آيه اشاره دارد به اينكه گويا از زنان رسول خدا ( صلي الله عليه و آله و سلم ) يا از بعضي ايشان سخني و يا عملي سر زده كه دلالت مي كرده بر اينكه از زندگي مادي خود راضي نبوده اند ، و در خانه رسول خدا ( صلي الله عليه و آله و سلم ) به ايشان سخت مي گذشته ، و نزد رسول خدا ( صلي الله عليه و آله و سلم ) از وضع زندگي خود شكايت كرده اند و پيشنهاد كرده اند كه كمي در زندگي ايشان توسعه دهد ، و از زينت زندگي مادي بهره مندشان كند / دنبال اين جريان خدا اين آيات را فرستاده ، و به پيغمبرش دستور داده كه ايشان را بين ماندن و رفتن مخير كند ، يا بروند و هر جوري كه دلشان مي خواهد زندگي كنند ، و يا بمانند و با همين زندگي بسازند ، چيزي كه هست اين معنا را چنين تعبير كرد»

این آیه همانطور که علامه (!) طباطبائی هم دریافته است نشان میدهد که زنان محمد خود پس از ازدواج با محمد از وضعیت اقتصادی خوبی برخوردار نبوده اند و زبان به شکوه گشوده اند، و البته محمد برای ثروتی که از دزدی کاروانها و چپاول یهودیان و غیر مسلمانان بدست می آورد نقشه های دیگری داشت و آنها را بصورت رشوه به دشمنان خود میداد تا دست از دشمنی بردارند یا میان قدرتمندان تقسیم میکرد تا دست از پشتیبانی او برندارند. همین آیه دروغین بودن حرف اسلامگرایان مبنی بر اینکه هدف محمد از ازدواج با زنان متعدد سودمند کردن آنها و سر و سامان دادن به زندگی آنها بوده است آشکار می‌کند. براستی خالق تمام کائنات و انسانها و موجودات باید چقدر حقیر باشد که اینگونه بخواهد در زندگی محمد دخالت کند، و بخواهد در مشکلات خصوصی محمد دخالت کند.

ادعای دیگری از همین جنس مطرح می‌کنند و آن این است که محمد برای ارضای جنسی خود ازدواج نمیکرده است بلکه برای ارضای جنسی بیوه زنان بیچاره بوده است که با آنان ازدواج میکرده است، البته این ادعای مضحک نیز دوباره با تازینامه در تضاد است.

آیه 51 سوره احزاب:

تُرْجِي مَن تَشَاء مِنْهُنَّ وَتُؤْوِي إِلَيْكَ مَن تَشَاء وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكَ ذَلِكَ أَدْنَى أَن تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَلَا يَحْزَنَّ وَيَرْضَيْنَ بِمَا آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَلِيمًا

از زنان خود هر که را خواهی به نوبت مؤخردار و هر که را خواهی با خود، نگه دار و اگر از آنها که دور داشته ای يکی را بطلبی بر تو گناهی نيست در اين گزينش و اختيار بايد که شادمان باشند و غمگين نشوند و از آنچه همگيشان را ارزانی می داری بايد که خشنود گردند و خدا می داند که در دلهای شما چيست و خداست که دانا و بردبار است

علامه (!) طباطبائی این آیه را اینگونه تفسیر کرده است:

«و ممكن هم هست جمله مورد بحث اشاره باشد به مساله تقسيم بين همسران ، و اينكه آن جناب مي تواند اصلا خود را در بين همسرانش تقسيم نكند ، و مقيد نسازد كه هر شب به خانه يكي برود ، و به فرضي هم كه تقسيم كرد ، مي تواند اين تقسيم را به هم بزند ، و يا نوبت كسي را كه مؤخر است مقدم ، و آن كس را كه مقدم است مؤخر كند ، و يا آنكه اصلا با يكي از همسران متاركه كند ، و قسمتي به او ندهد ، و يا اگر متاركه كرده ، دوباره او را به خود نزديك كند ، و اين معنا با جمله و من ابغيت ممن عزلت فلا جناح عليك ذلك ادني /// نزديك تر است ، و بهتر مي سازد ، چون حاصل آن آيه اين است كه : اگر همسري را كه قبلا كنار زده بودي ، دوباره بخواهي نزديك سازي ، مي تواني ، و هيچ حرجي بر تو نيست ، و بلكه اين بهتر و نزديك تر است به اينكه چشمشان روشن شود ، يعني خوشحال شوند ، و راضي گردند به آنچه تو در اختيارشان قرار داده اي ، و خدا آنچه در دلهاي شماست مي داند ، چون آنكه قسمتش را پيش انداخته اي خوشحال ، و آنكه عقب انداخته اي به اميد روزي مي نشيند كه قسمتش جلو بيفتد»

این آیه نشان میدهد محمد همانطور که قابل پیشبینی و طبیعی است از پس تمامی زنان خود بر نمی آمده و حتی نمیتوانسته است تساوی را بین آنها برقرار کند، در اینجاست که الله به کمک پیامبر زیاده خواه خود میرسد و میگوید میتوانی در نوبتها نیز دست ببری و هر شب هرجا که دوست داری بخوابی، و شر نوبت دادن و قول دادن به زنان را از سر محمد کم می‌کند.

اسلامگرایان میگویند محمد اصلا نیاز جنسی نداشته است و از سر خیر خواهی بوده است که با این زنان ازدواج میکرده است(!). آنچنان پیامبرشان را نجیب جلوه می‌دهند که گویا وی ابداً تحت تاثیر زیبایی زنان قرار نمیگرفته است. این نیز خود با تازینامه در تضاد است. براستی سوره مبارکه احزاب خوب مشت پیامبر خدا را باز می‌کند.

آیه 52 سوره احزاب:

لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيبًا

بعد از اين زنان ، هيچ زنی بر تو حلال نيست و نيز زنی به جای ايشان ، اختيار کردن ، هر چند تو رااز زيبايی او خوش آيد ، مگرآنچه به غنيمت به دست تو افتد و خدا مراقب هر چيزی است

مسلمانان اگر چشمهایشان را باز کنند خواهند دید که تازینامه میگوید «هرچند تو را از زیبایی او خوشت آید»، یعنی پیامبر اسلام نیز با زیبایی زنان تحریک میشده است و این از ویژگی های عادی هر انسانی است و پیامبر نیز بارها در قرآن گفته است که من بشری همچون شما هستم. اما وی مثل هر انسان بیمار جنسی دیگری در زندگی خود نمیتوانست مرز مشخصی را برای قوه جنسی اش در نظر گیرد و بنده شهوت و زن برگ ی گشته بود.

اما بررسی تاریخی زندگی پیامبر اسلام زنبارگی وی را به روشنی نشان میدهد و انسان را به حیرت می اندازد که چطور ممکن است یک شخص این همه ماجراهای گوناگون و عجیب غریب در زندگی خود داشته باشد.  در زیر سیاهه شماری  از زنان محمد و شرح کوتاهی از ماجرای آنها برای آگاهی هرچه بیشتر از زندگی محمد جمع آوری شده است. همچنین نام زنانی که محمد آنها را می‌خواست اما به او ندادند و زنانی که از او طلاق گرفتند آمده است. تلاش شده است که مطالب با ذکر منابع آورده شود.

1- خدیجه دختر خویلد بن اسبن عبدالعزی (خیر النساء العالمین). محمد وقتی 25 ساله بود با کارگزار خود خدیجه که زنی ثروتمند بود ازدواج کرد تا دیگر نیازمند کارکردن و جان کندن نباشد و از چوپانی و همراهی کردن کاروانهای تجاری خدیجه به زندگی مرفه و آرامی رسید. اما بعد از مرگ خدیجه، به سرعت ثروت وی را به باد داد تا جایی که نیازمند غارت و چپاول نامسلمانان گشته بود. محمد تا زمانی که خدیجه زنده بود جرات نداشت با زن دیگری ازدواج کند زیرا احتمالاً مورد خشم خدیجه قرار میگرفت و مجبور بود به زندگی قبلی و دشوار خود بازگردد.

  • صحیح بخاری 5:164165 ( برگ 103) 5:168 برگ 105
  • تاریخ طبری جلد .39 برگ 3
  • صحیح بخاری جلد .4:605 برگ 395
  • صحیح بخاری جلد .5:168 برگ 105
  • صحیح مسلم 4:5971 ( برگ 1297)

2- سوده دختر زمعه بن قیس العامریه (صاحبته الهجرتین)، زن سوم محمد بود، سوده بیوه زن (نام همسر پیشین وی سکران بن عمرو بوده است) مسلمانی بود اهل حبشه که پدرش اورا به محمد داده بود و محمد قبل از آوردن عایشه به خانه اورا به خانه آورده بود. سوده به روایاتی 50 سال سن داشت و محمد برای نگهداری از بچه هایش و همچنین اداره خانه اش به سوده نیاز داشت. البته سوده در مقابل عایشه نیز همانند یک مادربزرگ بود. سوده در آخرین سال خلافت عمر از دنیا رفت. عایشه روایت کرده است که سوده برخی اوقات از نوبت خود میگذشت تا پیامبر شب خود را با عایشه بگذراند زیرا سوده هراس داشت مبادا محمد وی را بخاطر سن بالایش طلاق دهد. پیامبر در حالی با سوده ازدواج کرده بود که تقریبا چاره و امکان دیگری برای ازدواج نداشت زیرا قبیله قریش اورا طرد کرده بود و در آن سالها ازدواج کردن با فرزندان عبدالمطب و بنی هاشم بر ضد مفاد عهدنامه ای بود که منجر به شعب ابيطالب شد بنابر این محمد از روی اجبار با سوده ازدواج کرد.

  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 169.
  • ابو داوود  جلد .2:2130  برگ 572
  • صحیح بخاری  جلد .6:318  برگ 300
  • تاریخ طبری جلد .9  برگ 128
  • صحیح مسلم  جلد .2:2958 ( برگ 651)
  • صحیح بخاری  جلد .3:269 ( برگ 154)  جلد .3:853 ( برگ 29)
  • صحیح مسلم  جلد .2:3451 ( برگ 747)
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 202

3- عایشه دختر ابوبکر صدیق (افقه نساء العالم) ، محمد وقتی عایشه 6 ساله بود با وی ازدواج کرد و در سن 9 سالگی با او وقتی خود 53 سال داشت همبستر شد، این ازدواج پدوفیل (بیماری روانی و انحراف جنسی کودک آزاری، بچه بازی) بودن محمد را نشان میدهد، برای اطلاعات بسیار کامل و جامعی از این ازدواج و اثبات بیمار بودن محمد و بررسی نظرات مختلف در این مورد به نوشتاری با فرنام «سن پایین عایشه، مناظره ای بین آیت الله منتظری و دکتر علی سینا» مراجعه کنید. عایشه محبوب ترین زن محمد بود تا جایی که محمد در بستر مرگ سر بر روی سینه های وی گذاشته بود. علاقه محمد به عایشه تا جایی بود که وقتی زینب عایشه را محکوم به زنا با صفوان کرده بود، محمد از طرف الله آیاتی آورد تا عایشه را برائت کند. برای شرح کل ماجرا مراجعه کنید به عایشه و صفوان و بحث در مورد آیات مربوط به برائت عایشه. عایشه از راویان مهم حدیث و از حافظان قرآن حساب می‌شود. اما شیعیان به دلیل خصومتی که وی با علی داشت و جنگی که او با علی داشت اورا ملعونه و پلید میدانند. محمد بارها اعلام کرده است که عایشه را از همه زنان خود بیشتر دوست داشته اما شیعیان معتقدند وی زن فاسدی بوده است و محمد خدیجه را بیش از سایر زنان دوست داشته است تا جایی که سالی که خدیجه از دنیا رفت را سال عذاداری اعلام کرد. عایشه تا زمان خلافت معاویه زیسته است و با علی نیز در زمان خلافتش  جنگ جمل جنگیده است.

  • صحیح مسلم  جلد جلد 2 : .3309,3310,3311  صفحه 715 و 716
  • صحیح بخاری  جلد .7:88  برگ 65
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 202

4- ام سلمه دختر امیه بن المغیره، زن یکی از مسلمانان به نام «ابوسلمه بن ابوالاسد» بود که در جنگ احد زخمی مهلکی برداشته بود و در نهایت کشته شده بود. ام سلمه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 53 سال سن داشت. ام سلمه از کلیه زنان محمد بیشتر عمر کرد و پس از همه آنها وفات یافت.

  • ابو داوود  جلد .1:274  برگ 68  جلد .3:4742  برگ 1332  جلد .2:2382  برگ 654
  • سنن نساء  جلد .1 no.240  برگ 228
  • ابن ماجه  جلد .3:1779  برگ 72
  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 80.
  • صحیح مسلم  جلد .2:2455  برگ 540
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 203

5- حفصه دختر عمر بن الخطاب، در سن 18 سالگی شوهر خود  خنیس (ابن عبدالله) بن حذاقه السهمی را از دست داده بود و بیوه شده بود. حفصه در هنگام ازدواج با محمد 20 سال سن داشت و محمد 55 ساله بود. در احادیث موجود است که بعد از اینکه ابوبکر و عثمان از ازدواج با وی سر باز زدند، محمد قبول کرد که با وی ازدواج کند. حفصه نیز از حافظان قرآن حساب می‌شود و نسخه عثمان از قرآن با همکاری وی تهیه شده بود. از ماجراهای جالبی که حفصه در آنها شرکت داشت رسوایی محمد در ارتباط با کنیز حفصه یعنی ماریه است که محمد را مجبور کرد سوره تحریم را بسراید. برای اطلاعات بیشتر از این ماجرا به محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خا نوادگی محمد. حفصه تا زمان خلافت عثمان زنده بوده است.

  • ابن ماجه  جلد .3:2086  برگ 258
  • ابو داوود  جلد .2:2448  برگ 675  جلد .3:5027  برگ 1402.
  • صحیح مسلم  جلد .2:2642  برگ 576  جلد .2:2833  برگ 625  جلد .2:3497  برگ 761
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 202

6- زینب دختر جحش الاسدیه؛ ازدواج زینب با جحش از بحث برانگیز ترین ازدواجهای محمد است. زینب از خانواده بزرگ و محترمی بود. مادر زینب  (میمونه) دختر عبدالمطلب پدربزرگ محمد بود. زینب با زید فرزند خوانده محمد ازدواج کرده بود و محمد روزی بدون خبر به خانه زید وارد شد و زینب را نیمه لخت دید و به او علاقه مند شد، سپس مهریه اورا پرداخت تا از فرزندخوانده خود طلاق گیرد، بعد با وی ازدواج کرد و مسلمانان میگویند خداوند به محمد دستور داد تا با زینب ازدواج کند زیرا خداوند می‌خواست این رسم غلط جاهلیت مبنی بر اینکه یک مرد نمیتواند با زن پسرخوانده خود ازدواج کند از میان بردارد و این بسیار مضحک است. ماجرای مفصل زینب را میتوانید در سه نوشتار  «محمد، زید و زینب» و و «عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او.»  بخوانید. زینب در موقع ازدواج با محمد 35 سال داشت و محمد 58 سال و نخستین زن محمد است که پس از مرگ محمد فوت میشود. او تا زمان خلافت عمر زیسته است.

  •  صحیح مسلم  جلد .2:2347 ( برگ 519)  جلد .2:3330 ( برگ 723724)  جلد .2:3332 ( برگ 725)  جلد .2:3494  برگ 760.
  •  صحیح بخاری  جلد .3:249 ( برگ 138)  جلد .3:829 ( برگ 512)  جلد .4:6883 ( برگ 1493) ابو داوود  جلد .3:4935  برگ 1377-1378   جلد .1:1498.
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 203

7- جویریه دختر حارث بن ابوضرار (اعظم النساء برکه)، محمد در سن 58 سالگی با جویریه که 20 سال سن داشت ازدواج کرد. جویریه دختر رئیس قبیله بنی المصطلق، یکی از قبایل یهودی متعددی بود که محمد به آنها حمله کرده بود. شوهرش مالک بن صفوان بود و در حمله ناگهانی که محمد به این قبیله کرده بود کشته شده بود. محمد از جویریه درخواست ازدواج کرد و جویریه قبول کرد به شرط اینکه اسرای باقیمانده از این جنگ آزاد شوند و غنایم بدست آمده به صاحبان باقیمانده از این جنگ بازگردد. از جویریه به عنوان «زنی بسیار زیبا» در بسیاری از تواریخ یاد شده است، ابن اسحق میگوید جویریه از زیبایی شگفت انگیزی بهره می برد، بطوری که هیچ مردی قدرت نداشت در برابر زیبایی وی مقاوت کند. و رابطه او با محمد به شدت عواطف عایشه را تحریک کرده بود و عایشه از دیدن او در عذاب بود. جویریه 6 سال زن محمد بود و بعد از محمد نیز 39 سال زندگی کرد و در سن 65 سالگی درگذشت. ماجرای جویریه را پروفسور مسعود انصاری در کتاب کوروش بزرگ و محمد عبدالله را در نوشتاری با فرنام «جویریه زنی که محمد را اسیر زیبایی خود و طایفه اش را آزاد کرد» بخوانید. همچنین تحلیلی تاریخی و بسیار دقیق از این ماجرا توسط دکتر علی سینا را در نوشتاری با فرنام جویریه بخوانید.

  • ابن اسحق سیرت الرسول، برگ 729
  • ابو داوود جلد .3:4935 برگ 1377-1378
  • صحیح بخاری جلد .8:212 ( برگ 137)
  • ابو داوود جلد .1:1498 برگ 392.
  • صحیح مسلم جلد .2:2349 برگ 520
  • صحیح بخاری جلد .3:717 ( برگ 431-432).
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

8- ام حبیبه، رمله دختر ابوسفیان بن الحرب، ابوسفیان رئیس قبیله قریش، قدرتمند ترین مرد مکه بود که همراه با شوهرش عبیدالله ابن جحش از اولین کسانی بودند که مسلمان شده بودند و به حبشه رفته بودند تا پادشاه حبشه را به اسلام دعوت کنند. اما عبید الله ابن جحش الاسدی در حبشه مسیحی شد و از ام حبیبه طلاق گرفت، نام اصلی ام حبیبه رمله بوده است. پیامبر اسلام از راه دور از پادشاه حبشه خواست تا ام حبیبه را به زنی او در آورد، ام حبیبه تا 6 سال بعد نتوانست محمد را ببینید زیرا نمیتوانست به مدینه  برگ ردد. ام حبیبه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 54 سال. محمد امیدوار بود ازدواجش با ام حبیبه نظر ابوسفیان دشمن درجه یک اسلام را تغییر دهد اما چنین اتفاقی نیافتاد.

  • صحیح مسلم  جلد .2:1581  برگ 352  جلد .2:3539  برگ 776
  • ابن ماجه  جلد .5:3974  برگ 302
  • صحیح مسلم  جلد .2:3413  برگ 739  جلد .2:2963  برگ 652
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 202

9- صفیه دختر حیی بن اخطب النضری، صفیه در هنگام ازدواج با محمد 16 سال سن داشت و محمد 60 سال سن داشت. صفیه دختر حیی بن اخطب رئیس قبیله بنی نضیر، از قبایل یهودی مدینه بود که محمد به آن حمله کرد و آنها را مجبور کرد از مدینه خارج شوند و هرچه قابل نقل کردن است با خود ببرند و باقی اموال را برای مسلمانان باقی بگذارند. شوهر قبلی او کنان بن ربیع بود که توسط مسلمانان در همان جنگ کشته شد. شوهر وی توسط مسلمانان به دلیل اینکه مکان مخفی کردن جواهراتش را افشا نمیکرد شکنجه و در نهایت به دستور پیامبر کشته شده بود، و پبامبر همان شب با صفیه ازدواج کرد و با وی همبستر شد. او 4 سال با محمد زندگی کرد و بعد از مرگ محمد 39 سال بیوه بود و در سن 63 سالگی درگذشت برای اطلاعات بیشتر پیرامون صفیه نوشتاری با فرنام «صفیه همسر یهودی محمد» و «ازدواج محمد با صفیه زنی که شوهرش زیر شکنجه جان سپرد.»و همچنین نوشتاری با فرنام «صفیه، زن یهودی پیغمبر- بخش سوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا.» را بخوانید.

  • تاریخ طبری 39  برگ 185.
  • صحیح بخاری  .2:68 و  4:143280
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

10- میمونه دختر حارث الهلالیه از فرزندان عبدالله بن هلال بن عامر بن صعصعه، میمونه در زمان ازدواج با محمد 36 سال سن داشت  (برخی روایات وی را 30 ساله خوانده اند) و محمد 60 ساله بود. نام شوهر پیشین او ابی سبره بن ابی دهمر بوده است و محمد با او در مدینه ازدواج کرده است.  میمونه خواهر ناتنی زن دیگر محمد بود. میمونه 3 سال با محمد زندگی کرد و پس از محمد در سن 80 سالگی از دنیا رفت، یعنی 44 سال بیوه ماند.

  • تاریخ طبری جلد .8  برگ 136
  • صحیح مسلم  جلد .1:167116741675  برگ 368-369  جلد .2:1672  برگ 369.
  • بحا الانوار جلد 22 برگ 204

11- فاطمه دختر سریح

  •  تاریخ طبری جلد .9  برگ 39

12- هند دختر یزید

  •  صحیح مسلم  جلد .3:4251-4254  برگ 928-929.

13- عصما دختر سیاء

  • تاریخ طبری جلد .10  برگ 185 and footnote 1131  برگ 185.

14- زینب دختر یزید

  • تاریخ طبری جلد .7  برگ 150 footnotes 215216 and تاریخ طبری جلد .39  برگ 163-164

15- قتیله دختر قیس و خواهر اشعث،با پیامبر ازدواج کرد اما پیش از اینکه پیامبر به او دخول کند  پیامبر درگذشت، بعد از مرگ محمد عکرمه بن ابی جهل با او ازدواج کرد.

  • تاریخ طبری جلد .9  برگ 138
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

16- اسماء دختر نعمان بن شراحیلملا محمد مجلسی در مورد این زن نوشته است وقتی وی را نزد محمد آوردند عایشه و حفصه نسبت بو وی حسادت کردند و وی را فریب دادند که ازدواجش با محمد انجام نگیرد. به این صورت که به وی گفتند اگر مایل است توجه محمد را به خود جلب کند باید به محمد بی اعتنای کند، عصما وقتی محمد را دید به او گفت «من فکر میکنم باید از دست تو به الله پناه ببرم» محمد برانگیخته شد و گفت «من فکر میکنم باید به خانواده ات پناه ببری»

  • مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

17- فاطمه دختر صحاک،ملا محمد باقر مجلسی نوشته است وقتی آیات 28 و 29 احزاب نازل شد، فاطمه تصمیم گرفت راه اول را انتخاب کند و از محمد جدا شود.

  • مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

18- ماریه دختر شمعون قبطی، که مقوقس فرستاده بود، وی از پیامبر باردار شد، نام اورا ابراهیم نهادند، دوسال زیست و بمرد. ماجرای ماریه نیز از ماجراهای بحث برانگیز زندگی محمد است. ماریه کنیز (برده) حفصه بود که بعنوان هدیه به او داده شده بود. روزی محمد به خانه حفصه دختر عمر می رود و ماریه را تنها در خانه می یابد، وی با ماریه همبستر می‌شود و ناگهان حفصه از راه میرسد و از مشاهده این قضیه بسیار خشمگین می‌شود. محمد قول میدهد که ماریه را بر خود حرام کند به شرطی که حفصه ماجرا را برای کسی تعریف نکند، اما حفصه ماجرا را برای عایشه و بقیه زنان محمد تعریف می‌کند و محمد از الله کمک میگیرد تا رسوایی پیش آمده را با سوره تحریم کمرنگ و سرکوب کند. ماجرای ماریه را در محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خا نوادگی محمد بخوانید.

  • تاریخ طبری جلد .8  برگ 66131.
  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 194

19- ریحانه دختر زید قرظی از اسرای بنی قریظه بود که سهم محمد از غنائم جنگی بود. ریحانه هرگز حاضر نشد اسلام بیاورد و حتی پیشنهاد محمد مبنی بر ازدواج با وی را نیز قبول نکرد و تصمیم داشت نه اسلام بیاورد  و نه با محمد ازدواج کند. از طرفی محمد نیز قصد رهاکردن این کنیز (برده زن) زیبا را نداشت و وی تا آخر عمر تن به حقارت برده بودن در داد اما حاضر نشد مسلمان شود و یا با محمد ازدواج کند، ماجرای ریحانه را بطور مفصل در نوشتاری با فرنام «ریحانیه زن زیبایی که شب روز قتل همسرش بعنوان برده محمد به حرمسرای محمد رفت و دق مرگ شد.» بخوانید.

  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 164-165
  • تاریخ طبری جلد .13  برگ 58.

20- ام شریک دوسیه،نام اصلی او غزیه (غزیله نیز آورده شده است) بوده است و خود را به رسول الله بخشیه است. دختر دودان بن عوف ن عامر بوده است و پیش از ازدواج با محمد با ابی العکر بن سمی الازدی ازدواج کرده بود.

بحار الانوار جلد 22 برگ 202

21– صنعا یا سبا دختر سلیم،زنی بود که پیش از آنکه پیامبر با او همبستر شود او مرد.

22- قضیه دختر جابر از بنی کلاب، زنی بود که به محمد گفت مرا به تو داده اند و به من خبر ندادند، پس از محمد طلاق خواست و محمد اورا طلاق داد. روایات دیگری حاکی از آن است که محمد با وی ازدواج کرد اما وقتی برای همبستر شدن پیش وی رفت دریافت که او بسیار پیر است بنابر این وی را طلاق داد.

  • تاریخ طبری جلد .9  برگ 139

23- زینب دختر خزیمه الهلالیه از پسران عبد مناف بن هلال بن عار ابن صعصعه (ام المساکین) بود که  بود که بعد از کشته شدن شوهرش «عبیده بن حارث بن عبدالمطلب» در جنگ بدر قبول کرد که با محمد ازدواج کند اما 8 ماه بعد از این ازدواج از دنیا رفت. او را «ام المساکین» (مادر مستمندان) نامیده اند.

  • بحار الانوار جلد 22 برگ 203

24- دختر خلیفه الکلبیو خواهر دحیه بن خلیفه، به خانه آوردش و در خانه پیامبر مرد

زنان دیگر محمد،

25- عالیه دختر ظبیان از بنی بکربنزنی بود که محمد با وی ازدواج کرد اما بعد از مدتی وی را طلاق داد.

  • تاریخ طبری جلد .9  برگ 138
  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 188
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

26- قوتیله بنت قیس بن معدی کرب و خواهر اشعث بن قیس، پیامبر اورا به زنی کرد اما هنوز او را ندیده بود که مرد. برخی نیز گفته اند محمد اورا طلاق داد.

27- خوله بنت الهذیل از بنی حاریث که طلاق گرفت.

28- لیلی بنت الخطیم  پیر زنی بود از قبیله بنی خزرج که به گفته طبری (ذکر زنان محمد از تاریخ طبری)، پیامبر روزی به مزگت اندر نشسته بود پشت سوی آفتاب کرده و این زن از پشت آمد و دستهایش را بر روی کتف پیامبر گذاشت و گفت با من ازدواج کن تا من به قبیله خود بگویم پیامبر با من ازدواج کرده است. سپس به میان قبیله خود رفت و  مردم به او گفتند کار اشتباهی کردی چون پیر هستی و پیامبر از زنان پیر خوشش نمی آید و اگر تو را ببیند طلاقت خواهد داد. لیلی پیش پیامبر آمد و گفت من پشیمانم که زنی پیر هستم و شایستگی ازدواج با تو را ندارم و پیامبر او را طلاق داد.

  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

29- ام هانی دختر ابوطالب، وی بهانه آورده بود که بچه دار است و باید از بچه اش نگهداری کند. لذا پیشنهاد محمد را رد کرد.

30- ضباعه دختر عامر بن قرط، که پیغمبر اورا از پسرش بخواست اما پسرش به پیامبر گفت مادرم پیر است و پیامبر دست برداشت.

31- صفیه دختر بشامه عنبری که از اسرای افتاده به دست مسلمانان بود، محمد او را بخواست اما شوی باز آمد و چون زنش را می‌خواست مسلمان شد تا زنش بر او حرام نگردد. پیامبر از او پرسید من را خواهی یا شویت را؟ صفیه گفت شویم را.

32- ام حبیبه دختر عباس بن عبدالمطلب، پیغمبر اورا به زنی خواست، عباس گفت یا رسول الله او با تو شیر خورده است.

33- جمرهدختر حارث بن ابی حارثه، محمد اورا از حارث بخواست، حارث به دروغ به پیامبر گفت بدن او پیسی دارد و تورا شایسته نیست.

  • سایر موارد موجود در تاریخ

34- محمد زنی که نامی از وی باقی نمانده است طلاق داد زیرا وی چشم چرانی میکرد و به مردانی که از مسجد خارج میشدند زیر چشمی نگاه میکرد.

  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 187

35- ملیکه اللیثیه ، محمد با او ازدواج میکند با او همبستر نمیشود و او را طلاق میدهد.

  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

36- ملیکه دختر کعب به مدت کوتاهی با محمد ازدواج کرد، عایشه از وی پرسید آیا می‌خواهی شوهری داشته باشی که شوهر قبلی تورا کشت؟ وی به خدا از محمد پناه برد و محمد وی را طلاق داد.

  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 165

37– شنباء دختر عمر الغفریه، مردم قبیله او با قبیله بنی قریظه هم پیمان بودند، وقتی ابراهیم فرزند محمد مرد؛ وی به محمد گفت اگر تو پیامبر راستینی میبودی فرزندت نمی مرد. محمد بعد از اینکه با او همبستر شد وی را طلاق داد.

  • تاریخ طبری جلد .9  برگ 136

38- ملائکه دختر داوود زن دیگری بود که با محمد ازدواج کرد اما پس از اینکه فهمید محمد پدرش را کشته است، از وی جدا شد.

  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 165

39- عمیره دختر یزید که محمد وی را طلاق داد زیرا وی به جذام مبتلا شده بود. محمد در مورد او گفته است «دلستم علی و ردها»

  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 188
  • مجلسی حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

40- سناء بنت سفیان، محمد مدت کوتاهی با او ازدواج کرد.

  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 188

41- احدایث ضعیفی خبر از ازدواج محمد با عمره نیز ازدواج کرده بود.

  • ابن ماجه  جلد .3:2054  برگ 233  جلد .3:2030  برگ 226

42- دختر الجهال برای مدت کوتاهی با محمد ازدواج کرد.

  • صحیح بخاری  جلد .7:181  برگ 131132

43- دوبه دختر امیر.از طایفه سعسعه

44-  عماره یا عمامه دختر حمزه، از طایفه قریش، هاشم.

45- سنی دختر صلت، زنی دیگر بود که محمد قصد ازدواج با وی را داشت اما قبل از اینکه به این خواسته خود بخواهد عمل کند از دنیا رفت.

  • مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم صفحه 597
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

46- تکانه نام زنی دیگر است که مجلسی در مورد وی نوشته است دختر سیاهپوستی بود که «مقدوس» پادشاه مصر همچون ماریه قبطیه به محمد هدیه داده بود. محمد ابتدا او را آزاد کرد و سپس وی را به عقد ازدواج خود در آورد. بعد از درگذشت محمد عباس با او ازدواج کرد.

  • مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم صفحه 597

شیخ کلینی نویسنده و اندیشمند بزرگ اسلامی و نویسنده کتابهای اصول و فروع کافی در مورد محمد از امام رضا نقل کرده است که قدرت جماع پیامبر با چهل مرد برابر بود.

  • مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم صفحه 599

بعد از مرگ محمد هیچکدام از زنانش اجازه ازدواج با شخص دیگری نداشتند و آنان را ام المومنین نامیدند، و همگی مجبور بودند تا آخر عمر بیوه بمانند.

نمودار زیر به نیکی نشان میدهد که آیا پیامبر اسلام جهت به کمک به بیوه زنان زن میگرفته است یا در انتخاب این زنان واقعا سلیقه به خرج میداده است. این نمودار بر اساس اطلاعات موجود در مورد سن محمد و سن زنانش در احادیثی که منابع آنها یاد شد پدید آمده است. محمد در اغلب موارد از تقریباً دو تا سه برابر همسرانش سن داشته است.

منابع در مورد تاریخ طبری از برگردان انگلیسی این کتاب میباشند و در مورد بحار الانوار علامه مجلسی از متن اصلی عربی، دار الکتب الاسلامیه، طهران، بازار سلطانی، ربیع الاول 1385 قمری، چاپخانه حیدیری میباشد.

برای اطلاعات بیشتر پیرامون زنان محمد مراجه کنید به.

براستی همین سیاهه و مطالب پیوسته به آن شخصیت محمد، هوسران و زنبارگی وی را به خوبی آشکار میسازد.

محمد و زنان 1

«حبب الي من دنياكم الطيب و النساء و جعلت قرة عيني في الصلاة«

عزيزترين هاي دنياي شما نزد من غذاهاي خوشمزه و زنان هستند كه در هنگام نماز نور چشمم هستند 

( روايت شده در النسائي  و الحاكم به روايت از انس و همچنين به گفته صحيح با شرط مسلم )

 اطلاعاتي كه از منابع تاريخي بدست آمده نشان ميدهد كه محمد دوران زندگي خود را در زهد و پاكي به سر برده و برخلاف جوانان هم سن و سال خود غرق لذتهاي جنسي نشده بود، اولين تجربه جنسي زنگاني او ازدواجش با خديجه بود كه حدود 15 سال از او بزرگتر بود( محمد در سن 25 سالگي با خديجه 40 ساله ازدواج كرد) .

 محمد 25 سال با خديجه زندگي كرد و در اين مدت نسبتا طولاني اصلا به فكر ازدواج مجدد يا داشتن زن صيغه اي نيافتاده بود، با اينكه اين امر در مجتمعي مثل مكه آن زمان امري رايج بوده..اما به محض وفات خديجه انقلاب و دگرگوني در شخصيت محمد به وقوع  پيوست.. او در طي مدت 13 سال بعد از وفات خديجه با 11 زن ازدواج كرد و حتي با 9 تاي آنها همزمان زندگي ميكرد. بديهي است كه اين سؤال براي هر كنجكاوي پيش مي آيد كه راز اين تغيير بزرگ در زندگي شخصي محمد چه بوده؟!

 خانم دكتر ? سلوي بلحاج الغايب? در كتاب خود ? دثريتي يا خديجه ? ( مرا پوشش بده اي خديجه) مي گويد: به نظر من خديجه با قدرت معنوي و مادي برترش نسبت به محمد مانع از ايجاد اين فكر در محمد شد كه برايش هوو بياورد، خديجه براي محمدي كه هم يتيم بود و هم بينوا از يكسو همسر و مادر بود و از سوي ديگر عائله مند (‌مادر خرج) ، ? ووجدك عائلا فاغني? (‌همانا ترا نيازمند ديد پس بي نياز ساخت )‌ ? آيه قرآني? . بدين طريق با توان شخصيتي خود بر محمد مسلط بود، و با اين شرايط براي محمد دشوار مي نمود كه به ديگري فكر كند وبراي خديجه هم ممكن نبود كه به هوو و يا كنيزي رضايت دهد، (أمه ص 107)

بعد از مرگ خديجه ، محمد نخست با يك زن نسبتا مسن به نام ? سوده بنت زمعه ? ازدواج ميكند و بعد او را طلاق ميدهد.. يا نيت طلاقش را ( طبق برخي از روايات ) بعد از پير شدنش داشته.. پس سوده به محمد التماس ميكند كه اورا باز گرداند ( يا از فكر طلاق منصرف شود) در مقابل شب خودرا به عائشه كه سوگلي محمد بود ببخشد.. پس محمد موافقت ميكند و سوده به همسري در سايه تبديل مي شود.  ]محمد هر شباه روزي را در منزل يكي از همسرانش به سر ميكرد و اكثرا سعي ميكرد كه نوبت را رعايت كند مگر در مواردي اندك كه بعضي از آنها مايه آبروريزي هم براي او شده بود، بايد به اين نكته اشاره كرد كه اين امر نه بخاطر خصلت عادلانه پيامبر خدا بوده بلكه به خاطر رسمي بوده كه اعراب از زمان جاهليت داشته اند  [

 اين ازدواج راه را براي ازدواجهاي بعدي محمد باز ميكند و پيامد آن همسران ديگر است و اگر كمي انصاف به خرج دهيم بايد بگوييم آنچه شخصيت محمد را متحول ساخت يكي وفات خديجه ( مانع بزرگ رواني ) و ديگري پست و مقام سياسي جديد او به عنوان پيامبر و رهبر سياسي و فرمانده نظامي بود. چنانكه فرمانده در غنائم جنگي نيز سهمي دارد كه لزوما زنها هم جزو آن سهم بوده اند ( مانند صفيه دختر حيي  و جويريه دختر الحارث ) ، محمد ديگر به زندگاني عيش و نوش بازگشته بود ، همان زندگاني كه تمام همتايان او در آن پست سياسي و آن جايگاه رهبري داشته و دارند. محمد هم از اين قاعده مستثني نبود و به دنبال افزايش دادن تعداد همسران و هم بسترانش شد اگر چه اين كار او در چارچوب قانوني اخلاقي و مذهبي بود.

 

البته نوشتارهاي اسلامي معاصر سعي ميكنند توجيهاتي را درباره اين تعداد زياد ازدواجها ارائه دهند بنابراين مي بينيم كه درجايي اين ازدواج بر طبق منافع اجتماعي توجيه مي شود و در جاي ديگر همسو با منافع سياسي و ديپلماتيك آن زمان و گاهي هم برقرار كردن نظم و قانون معين و يا حتي براي نرم كردن دلهاي مشركين و كفار و جذب آنها به اسلام.. و يا غيره.. بدين ترتيب تعداد توجيهات به اندازه تعداد همسران او زياد مي شوند اما بعد اجتماعي اين بخش از زندگي محمد همچنان پنهان مي ماند . واضح و روشن است كه اين توجيهات را نوشتارهايي از نويسندگان اسلامي به گونه اي رهبري مي كنند تا بدان جا كه در بسياري از موارد مصنوعي و ساختگي به نظر مي رسند واينجا سؤالاتي در ذهن پيش مي آيد:

اگر در پشت پرده هر ازدواج محمد حكمت و هدفي سياسي يا ديني ويژه اي بوده پس چرا محمد از اين روش ( روش ازدواج‌)‌ در آغاز فراخوان و دعوت اسلام گرايي خويش و در زمان زندگي خديجه استفاده نكرد؟ تا دلهاي مشركين را جذب كند و از آزار آنها در امان باشد ، و يا اينكه قوت قلبي براي دوستان خود  و هم پيمانان خويش از طائفه مؤمنين باشد يا اينكه براي تحقق بخشيدن به منافع سياسي يا ديني ا ز آن استفاده كند چه بسا كه در آن دوران آغازين فراخوان شرايط براي او سختتر و بسي دشوارتر مي نمود!

در حقيقت در اينجا نكته مهمي است كه اسلاميون نه تنها در اجتناب از آن اصرار مي ورزند بلكه سعي در پنهان نمودن آن نيز دارند ! و آن وجه تشابه مشتركي است كه تقريبا در تمامي ازدواجهاي محمد بوده و آن ? زيبايي ? است.  محمد هم يك انسان بوده و همانند تمامي مردان عاشق زيبايي ، (‌ ? ابن الجوزي? مي گويد: عايشه را انتخاب كرد چون اعجاب برانگيز بود، و زينب را پس از ديدار تحسين كرد و با او ازدواج كرد، همچنين در انتخاب شكار خويش كافي بود هر زني را براي او وصف ميكردند تا به خواستگاريش ميرفت همانند ? صفيه? . ? صيد الخاطر:18?) .  روشن است كه زيبايي و قشنگي نزد اكثر زنان محمد وجود داشته برخلاف آنچه كه نوشتارهاي كلاسيك مذهبي تلاش مي كنند سيمائي متفاوت از زنان محمد ارائه دهند به عنوان مثال: واژه هايي همچون ? بيوه زنان? يا ? مطلقه? هايي كه به علت عدم داشتن زيبايي نمي توانستند مورد توجه قرار گيرند .( زنان پيامبر نوشته محمد أبوبكر: ص12)

براي اينكه بيشتر با حالتهاي رواني محمد در هنگام گزينش همسر يا بهتر بگوييم همسران آشنا شويم بد نيست به رواياتي كه دراين زمينه از اصحاب و ياران و همچنين همسر  حسود  او  (عايشه‌) در كتابهاي تاريخ آمده نمونه هايي را بازنگري كنيم و بپردازيم به مختصري از علت انتخاب اين همسران توسط او، اميد است كه بتوانم به زودي درباره روش گزينش و به همسر گرفتن اين زنان هم در نوشته هاي بعدي نقشي در روشن نمودن اين بخش از زندگي محمد ايفا كنم.

تصويري از زنان محمد،

ام سلمة،

عايشه : هنگامي كه پيامبر با ام سلمه ازدواج كرد بسيار ناراحت شدم و از اينكه مردم زيبايي او را وصف ميكردند ناراحتي من دوچندان شد، پس براي ديدنش بي تابي كردم و هنگامي كه او را ديدم چندين برابر آنچه را كه از حسن و زيبايي اش برايم گفته بودند را دراو ديدم. (‌المنتظم:208/3)

زينب دختر جحش،

? زني بود زيبا..( الطبري 2/232) ? يك بار محمد براي ديدن شوهر زينب ? زيد? كه  پسر خوانده خويش  نيز بود به در منزلش رفت و زينب را با پوششي خانگي و نيمه عريان ديد پس سرش را پايين انداخت و زيد را خواست زينب جواب داد: اي پيامبر اينجا نيست.. بفرما داخل.. پيامبر خودداري كرد وهنگامي كه پيامبر از او درخواست كرد رفت و با عجله لباسش را پوشيد اما پيامبر مجذوب او شد و برگشت و زير لب زمزمه اي كرد و گفت :‌? سبحان الله العظيم مصرف القلوب..?( پناه ميبرم به پروردگاري كه بازدارنده دلهاست) پس زيد به نزد پيامبر آمد و گفت:‌شايد زينب را پسنديده باشي؟ پيامبر در جواب گفت :‌همسرت را نگه دار، پس  از آن زيد زينب را ترك كرد و پيامبر او را به عقد خويش در آورد.( الطبري 2/231)  اما ?القرطبي? اضافه ميكند : روزي (ص) نزد زينب آمد و زيد را خواست پس زينب از جا برخاست و سفيد و زيبا و خوش اندام بود و يكي از زيباترين زنان قريش به شمار مي آمد، پس اورا پسنديد و گفت :‌?سبحان المقلب القلوب? ( پناه ميبرم به پروردگاري كه دلها را دگرگون مي كند).. وگفته شده كه خداوند نسيمي را فرستاده تا حجاب ميان پيامبر و زينب نيمه عريان را كنار بزند پس هنگامي كه زينب را ديد مهر او در دلش افتاد.(‌القرطبي در تفسير آيه 37 از سوره الاحزاب) . ( البته روايات در اين زمينه بسيارند و متفاوت اما اين اختلاف نظرها همگي در جزئيات است )

متن كامل آيه 37 سوره الاحزاب:? واذ تقول للذي انعم الله عليه و انعمت عليه امسك عليك زوجك و اتق الله و تخفي في نفسك ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشه فلما قضي زيد منها و طرا زوجناكها لكيلا يكون علي المؤمنين حرج في ازواج ادعيآئهم  اذا قضوا منهن و طرا و كان امر الله مفعولا? ( و چون تو با آنكس كه خدايش نعمت اسلام بخشيد و تواش نعمت آزادي ?‌ يعني زيد حارثه‌‌ ? و بنصيحت گفتي برو زني را كه همسرت است ( زينب دختر عمه پيغمبر) نگهدار و از خدا بترس و ? طلاقش مده? و آنچه دردل پنهان داشتي خدا آشكار خواست و تو از مخالفت و سرزنش خلق ترسيدي و از خدا سزاوارتر بود كه بترسي پس ما هم چون زيد از آن زن كام دل گرفت ? طلاقش داد? او را بنكاح تو در آورديم تا بعد ازاين مؤمنان در نكاح زنان پسر خوانده خود كه از آنها كامياب شدند ? وطلاق دادند? بر خويش گناهي نپندارند و فرمان خدا بانجام رسيد).

جويرية بنت الحارث،

در سال ششم هجري به غنيمت گرفته شد، از خاطرات عايشه: ? هنگامي كه پيامبر غنائم?بني المصطلق? را تقسيم ميكرد ?جويريه? در قرعه اي بنام ?ثابت بن قيس الشماس? ثبت گرديد پس صيغه او شد، و زني بود زيبا و با نمك و هركه او را ميديد در دلش مي نشست، او ناراحت نزد پيامبر آمد و ازاو دراين قرعه و سرنوشت خود كمك خواست ، به خدا سوگند تا او را كنار در اتاقم ديدم از او بدم آمد ـ از روي حسادت‌ – و دانستم كه پيامبر هم آنچه را كه من ديده ام خواهد ديد!! پس هنگامي كه وارد شد گفت: اي پيامبر خدا من جويريه دختر الحارث سرور و مهتر قومش هستم و دچار بلائي شده ام كه از شما پنهان نمي باشد پس آمدم تا به من در اين قرعه اي كه بنامم افتاده ياري دهي . پس پيامبر به او پاسخ داد: اگر بهتري ترا باشد مي پذيري؟ او گفت :‌و او كيست اي پيامبر؟ به او جواب داد: ترا از اين محكوميت آزاد ميكنم و با تو ازدواج ميكنم، جواب داد : بله موافقم . قابل ذكر است كه جويريه در آن هنگام 20 ساله بود. (‌سيره ابن هشام : 2/294)

صفيه بنت حيي،

 او يهودي تبار و زيبايي بي همتا بود (‌نوراني ترين در ميان زنان، الاصابه :‌8/126) ، محمد او را از ميان غنائم خيبر برگزيده بود ( تفسير ابن كثير:3/823)، و منتظر بازگشتش به مدينه نماند و در ميان راه با او همبستر شد!! ( السمط الثمين:81) . ]گويا در اين شرايط بازهم منافع سياسي و حكومتي اسلام در ميان بوده!![

عايشه،

 او يك حالت  منحصر به فردي بود و جاي بسي تأمل دارد، محمد اورا در سن 6 سالگي به عقد خويش در آورد و هنگامي كه دختري 9 ساله بود با او همبستر شد.. سن محمد در آن هنگام 52 سال بود يعني تقريبا هم سن پدرش و رابطه ميان محمد و عائشه بيشتر شبيه به بچه و پدر بزرگش بود. اينطور كه از شواهد پيداست محمد اين مسئله را متوجه شده بود پس او را آزاد گذاشت تا دوران بچگي اش را همانگونه كه ميخواهد سپري كند و اين امر در روحيه و روان او اثرات منفي خطرناكي را  بدنبال داشت كه تاثير آن حتي در تاريخ اسلام و  برخي از تصميم گيريهاي  مهم سياسي به خوبي  روشن است. و روايت كرده اند كه عايشه عروسك بازي را دوست مي داشت ـ‌همانند بقيه بچه ها ـ‌ و با اينكه اوهمزمان همسر و بچه بود محمد دوستان هم سن و سالش را دعوت مي كرد تا با او بازي كنند. عايشه سفيد رويي زيبا بود و محمد گاهي او را ?حمير? يعني قرمزي و گاهي بور ميخواند.

سوده و حفصه،

جاي دارد در ميان زنان محمد كمي از سوده وحفصه نيز بگوئيم،

سوده دومين همسر محمد پس از خديجه بود و او بيوه زني مسن بود كه زيبايي چنداني نداشت و به قول معروف آش دهن سوزي نبود بدين ترتيب بديهي است كه نميتوانست راهي به دل محمد بيابد (‌او مردي بود عاشق زيبايي) ، پس محمد تصميم به طلاق دادنش مي گيرد‌‌ ( روايات بسياري طلاق او را تأييد مي كنند ) ولي همانطور كه گفته شد او با التماس كردن و بخشيدن شب خود به عايشه او را ازاين كار منصرف مي كند ، و فقط سرپناهي براي خود نگاه مي دارد.

اما حفصه ، او دختر عمر بود ]همان عمر معروف كه دشمن اسلام معرفي مي گردد[ او هم همچون سوده به اندازه كافي زيبايي نداشت و ديگر لازم به ذكر نيست كه چه مشكلات بزرگي ميان محمد و حفصه بوده، و از بسياري از روايات نقل شده كه اورا بيش از يكبار طلاق داده( ابن كثير:829) ]جاي دارد در اينجا براي روشن شدن ذهن خواننده ايراني يك توضيح مختصري بدهم كه تا به امروزهم در ميان تازيان كه يكي از قوانين اسلامي هم مي باشد رسم است كه زن را فقط به مجرد جاري كردن لفظ ?طلاق? مطلقه به شمار مي آورند و بر مرد خود حرام ميگردد مگر اينكه مرد دوباره او را بازگرداند و او اينكار را فقط براي سه بار ميتواند انجام دهد نه بيشتر مگر اينكه محلل شرعي وجود داشته باشد، پس خواننده گرامي از بكار بردن جملاتي همچون چندين بار طلاق و طلاق و بازگشت زياد شگفت زده نشود[ . اما محمد نتوانست حفصه را كاملا ترك كند شايد بخاطر اينكه او دختر مرد با نفوذي مثل عمر بوده.

و در پايان روايتي از ?اسماء دختر النعمان الجوئيه? است كه نشان ميدهد محمد ميخواسته با او ازدواج كند ولي پس از توطئه عايشه كه توانسته بود اسماء ساده لوح را قانع كند تا هنگامي كه محمد به او نزديك ميشود پناه ببرد به خدا(أعوذ بالله بگويد) از اين كار خود سرباز زد، اما چرا عايشه دست به چنين دسيسه اي زد؟ خود عايشه در اين باره مي گويد: اسماء يكي از زيباترين زنان بود، پس ترسيديم ( منظور همه همسران) كه براي رسيدن به او ــ محمد ــ  بر ما چيره شود.(السمط الثمين :‌126)

مارية‌ القبطية،

   شايد بد نباشد به جز زنان پيامبر به يك حالت استثنائي هم اشاره اي هر چند كوتاه داشته باشيم و او مارياي زيبا است،  ?ماريا? همسر نبود بلكه كنيزو صيغه اي بود و محمد با ديگراني همچون او همبستر مي شد چون پيامبر رحمت و انسانيت به 11 همسر اكتفا نكرده بود بلكه زناني رانيز به حرمسراي خود افزوده بود. از اصحاب سيرت(‌چون زادالمعاد)‌ نقل شده  كه محمد چهار صيغه اي داشت كه البته مشهورترين آنها در تاريخ ? ماريه القبطي? بوده به دو علت يك آنكه مادر تنها پسرش ابراهيم بوده و ديگري اينكه او قهرمان  داستاني شگفت آور بوده ، جاي دارد چكيده اي از اين داستان را با هم بخوانيم: روايت است كه ماريا به زنا با پسر عموي خويش ?مأبور القبطي? متهم شده بود و هنگامي كه محمد از موضوع مطلع گرديد بسيار خشمگين شد و بدون اينكه سعي در تحقيق و بازجوئي كند دستور قتل مأبور را صار ميكند و علي ( امام رحمت ) را مامور اجراي اين قتل مي كند، علي هم سراسيمه براي اجراي حكم الهي به دنبال ?مابور? ميرود و او را در بركه اي در حال استحمام ميبيند، پس با صداي دلخراشش نعره ميزند:]تمامي اين اوصاف برگرفته از متن نسخه اصلي است و نويسنده از استفاده از اين واژه هاي خشن بي گناه است[ بيا بيرون اي دشمن خدا تا سرت را از تنت جدا كنم . پس بيچاره مابور هراسان لخت و عريان از بركه بيرون مي آيد و علي به او نگاهي مي اندازد (‌كسي كه گويند در تمام دوران زندگانيش حتي به عورت خود هم نگاه نكرده بود )‌ و متوجه مي شود كه مابود خاجه و اخته شده است (‌در روايت مجبوب آمده است: مقطوع الآلة ـ منظور البته آلت تناسلي است ـ ) پس نزد پيامبر باز ميگردد و به محمد مژده مي دهد و محمد را خوشحال ميكند تا بدانجا كه محمد فرياد مي زند : بيگناهي ماريا ثابت شد? اگرچه در رابطه با اين داستان قلمها گاهي زياده روي كرده اند و حتي برائتي ( بي گناهي‌) را كه در سوره ? النور ? آمده را مربوط به داستان مارياي زيبا مي دانند.

نويسنده: شهاب الدمشقي

برگردان: كيانوش

منبع:

http://ladeeni.net/pn/Article28.html
نكته،

  در برگردان اين نوشته تلاش نمودم كه ذهن خواننده ايراني را نسبت به مسائل و قوانين تازيان آن زمان كه برخي از آنها هنوز هم پا برجاست روشن سازم ولي يك نكته هم در پايان اضافه كنم كه در زمان جاهليت مرد براي گزينش همسر خود نميتوانسته او را پيش از عقد ببيند و فقط از راه وصف و توضيحي كه برايش مي دادند به خواستگاري مي رفته ، البته اين شامل حال كنيزان و غنائم جنگي نمي شد چون به هرحال آنان را در معرض ديد قرار مي دادند .

 

 

شرط‌بندی پاسكال (برهان دفع خطر احتمالی)

در سنت اديان ابراهيمي اعتقاد به وجود خداي متشخص انسان‌‌وار، رسالت پيامبران الهي و زندگي پس از مرگ ركن اصلي ايمان شمرده مي‌شود. پيروان اين اديان در طول تاريخ همواره تلاش كرده‌اند تا با اقامه دلايل عقلي، حقانيت (صدق) اين آموزه‌هاي ديني را اثبات و حجت را بر مخالفان (ملحدان و شكاكان) تمام كنند. اما مخالفان (درست يا غلط) معتقدند كه اولاً استدلال‌هاي مومنان خالي از اشكال نيست و ثانياً دلايل، شواهد و قرايني وجود دارند كه اين آموزه‌ها را به‌شدت مورد ترديد قرار مي‌دهند. همين امر مانع ايمان آوردن آنها به وجود خدا و رسالت پيامبران و زندگي پس از مرگ مي‌شود. در چنين فضايي متكلمان و فيلسوفان ديني براي اثبات برتري عقلاني موضع خود در مقايسه با موضع منكران معاد به راهي ميان‌بر متوسل شده‌اند كه شرط‌بندي پاسكال يا برهان دفع خطر احتمالي نام دارد. شكل ساده اين برهان به قرار زير است:

1)فرض کنیم زندگی پس از مرگ (همراه با پاداش و جزای اعمال) را نمی‌توان با دلایل و براهین قطعی اثبات کرد، اما دست‌کم می‌توان گفت که وقوع آن محال نیست، بلکه کاملاً ممکن است.

2)اگر زندگی پس از مرگ واقعیت نداشته باشد، دیندار و غیردیندار (هر دو نابود شده و بنابراین) هیچ‌کدام ضرر نکرده‌اند. ولی:

3)اگر زندگی پس از مرگ واقعیت داشته باشد، فرد دیندار بازی را برده و فرد بی‌دین همه هستی خود را باخته است. یعنی دیندار به بهشت می‌رود و تا ابد غرق در نعمت‌ها و پاداش‌های الهی می‌شود، اما منکر معاد به جهنم می‌رود و دچار عذاب دردناک الهی می‌شود.

4) عقل به ما می‌گوید خطر احتمالی را باید دفع کرد (قاعده دفع خطر احتمالی).

نتیجه: حکم عقل این است که هرچند دلیل محکم و قاطعی در اثبات زندگی پس از مرگ نداریم، ولی باید بنا را بر وجود آن بگذاریم و دیندار باشیم تا در صورت وقوع معاد دچار عذاب دردناک الهی _ که ممکن است ابدی هم باشد _ نگردیم.

آیا این استدلال و نتیجه آن پذیرفتنی است؟ نکات زیر شاید برای یافتن پاسخ این پرسش به ما کمک کنند:

مقدمه اول این استدلال (احتمال یا امکان وقوع معاد) هنگامی قابل قبول است که ابتدا امکان وجود خدای متشخص انسان‌وار، و سپس امکان ذاتی ادامه زندگی پس از مرگ را پذیرفته باشیم. چراکه اگر خدای متشخص انسان‌وار وجود نداشته باشد، اصولاً وقوع معاد به معنای زنده شدن آدمیان پس از مرگ (برای دریافت پاداش و جزای اعمال دنیایی از سوی خدا) موضوعاً منتفی می‌شود. همچنین اگر احتمال وجود چنین خدایی نیز پذیرفته شود، بازهم (به صرف تکیه بر این احتمال)  نمی‌توان از احتمال «وقوع» معاد سخن گفت، مگر اینکه امکان ذاتی معاد را از پیش اثبات کرده باشیم. توجه داشته باشید که حتی اگر خدای فرضی قادر مطلق باشد، به اعتراف خود فیلسوفان الهی قادر به انجام امور محال نخواهد بود. بنابراین اگر وقوع معاد بنا به دلایلی فلسفی محال باشد، حتی اعتقاد به قدرت مطلق خدا هم نمی‌تواند مدعای » امکان یا احتمال وقوع معاد» را توجیه (موجه) کند. پس به‌طور خلاصه ابتدا باید دست‌کم نشان داده شود که وجود خدای متشخص انسان‌وار و همچنین زنده شدن مردگان (آن هم پس از پوسیده شدن جسد) محال نیست. اما عده‌ای از فیلسوفان ملحد بنا به دلایل متعددی _ که در اینجا مجال ذکر آنها نیست _ معتقدند که اصولاً خدای متشخص انسان‌وار نمی‌تواند وجود داشته باشد، و بسیاری از فیلسوفان الهی نیز استدلال‌هایی اقامه کرده‌اند که نتيجه آنها وجود خداي غيرمتشخص است و اگر اين استدلال‌ها درست و معتبر باشند، وجود خداي متشخص انسان‌وار و به تبع آن وقوع معاد نيز منتفي مي‌شود. همچنين بسياري از فيلسوفان ملحد استدلال‌هايي اقامه كرده‌اند كه نتيجه آنها ناممكن بودن زندگي پس از مرگ (با حفظ شخصيت و حافظه) است. پس براي تثبيت مقدمه اول اين برهان، برداشتن دو گام مقدماتي ضروري مي‌نمايد. در گام اول بايد به تمام اين استدلال‌ها پاسخ‌هايي محكم و قانع‌كننده داده شود و در گام بعدي با دلايلي مستقل نشان داده شود كه وقوع معاد محال نيست. آيا فيلسوفان الهي اين دو گام را با موفقيت برداشته‌اند؟ تحقيق در اين موضوع را بر عهده خواننده انديشمند مي‌گذارم.

صدق و كذب مقدمه دوم بستگي به نوع ديني دارد كه شخص ديندار پيرو آن است. به عنوان مثال مسيحيت تقريباً شريعت ندارد و دينداري يك فرد مسيحي بسيار آسان است. اما يهوديت و اسلام داراي شريعت‌هاي بسيار پرحجم، سخت و محدودكننده و محروم‌كننده‌اند. بنابراين اگر استدلال مورد بحث از سوي يك مسيحي (براي دعوت به مسيحيت) اقامه شود، مقدمه دوم آن تقريباً صادق است، چراكه زندگي يك فرد مسيحي به لحاظ آزاد بودن از قيد و بندهاي ديني و مذهبي تفاوت چنداني با زندگي يك فرد ملحد ندارد و اگر معادي رخ ندهد، فرد مسيحي (به خاطر مسيحي بودنش در دنيا) ضرر زيادي نكرده است. اما در مورد يك يهودي يا مسلمان مومن و مقيد چطور؟ در اين فرض، مقدمه دوم آشكارا كاذب است، چراكه در صورت عدم وقوع معاد، مسلماني كه عمري را به اميد پاداش‌هاي اخروي در انواع محدوديت‌ها و محروميت‌ها و انجام عبادات و مناسك ديني گذرانده و رنج‌هاي زيادي را در اين راه متحمل شده و شادي‌هاي بسياري را از دست داده، قطعاً عمر خود را ضايع كرده و بازي را به شدت باخته است. در اين مقدمه گمان رفته است كه فرق ديندار و غيرديندار فقط در اعتقاد يا عدم اعتقاد به معاد است و صرف اعتقاد به زندگي پس از مرگ، هرچند نحوه زندگي فرد ديندار هيچ تفاوتي با غيردينداران نداشته باشد، مي‌تواند باعث سعادت آخرت شود؛ در حالي كه نه عقل اين مدعا را تاييد مي‌كند و نه هيچكدام از اديان. بنابراين مقدمه دوم اين استدلال نيز ناتمام است.

اما درباره مقدمه سوم چه مي‌توان گفت؟ در صورت وقوع معاد آيا واقعاً فرد ديندار بازي را برده و به سعادت ابدي نايل مي‌آيد و فرد ملحد يا شكاك بازي را باخته و دچار عذاب دردناك الهي مي‌شود؟ براي رسيدن به پاسخ اين پرسش، دو حالت زير را در نظر بگيريد:

الف) فرض كنيم وجود خدا هنوز اثبات نشده و اين استدلال فقط متكي به احتمال وجود خدا است، بنابراين در اين فرض ما فقط با يك خداي احتمالي روبرو هستيم كه از اوصافش خبري نداريم. اكنون پرسش اين است كه وقتي اوصاف اين خداي احتمالي براي ما معلوم نيست، چگونه مي‌توانيم با اطمينان و قاطعيت تمام بگوييم كه در آخرت، چه كسي برنده و چه كسي بازنده است؟ به عنوان مثال، اگر خدا موجودي شرير و ناعادل و نامهربان باشد، و يا خدايي باشد كه اشاعره (در ميان مسلمانان) مي‌گويند، چه تضميني وجود دارد كه مومن به بهشت و كافر به جهنم مي‌رود؟ براي اينكه بتوان با قاطعيت گفت كه در صورت وجود زندگي پس از مرگ و وقوع رستاخيز، چه كسي برنده و چه كسي بازنده خواهد شد، دست‌كم (به عنوان يك شرط لازم و نه كافي) بايد اثبات كرد كه خدا علاوه بر متشخص و انسان‌وار بودن، قادر مطلق، عالم مطلق، خيرخواه مطلق و لذا حكيم و عادل و مهربان هم هست.

ب) اكنون فرض را بر وجود خداي متشخص انسان‌واري قرار مي‌دهيم كه قادر مطلق، عالم مطلق، خيرخواه مطلق و بنابراين حكيم، عادل و مهربان است. آيا در اين حالت مي‌توانيم با قاطعيت بگوييم كه در صورت وقوع معاد، فرد ديندار برنده مي‌شود و به بهشت مي‌رود، اما فرد ملحد بازي را مي‌بازد و به جهنم می‌افتد؟ پاسخ مثبت به اين پرسش مبتني بر پيش‌فرض‌هايي است كه بدون اثبات قطعي آنها به هيچ وجه نمي‌توان چنين ادعايي كرد. فرض كنيم اقامه كننده استدلال مورد بحث يك مسلمان است؛ در اين صورت او ابتدا بايد با دلايلي محكم و خدشه ناپذير اثبات كند كه خداوند در طول تاريخ با افرادی خاص (پيامبران) سخن گفته و آنها را مامور هدايت ديگران به سوي سعادت اخروي كرده‌است. سپس بايد اثبات كند كه پيامبر اسلام هم يكي از آن افراد (پيامبران) بوده و تعاليمي را به عنوان وحي دريافت و به مردم زمان خود ابلاغ نموده كه عمل كردن به آنها شرط لازم رسيدن به سعادت اخروي است و در آخر بايد نشان دهد كه قرآن كنوني _ كه مبناي دينداري اوست _ بدون هيچ تغيير و كم و كاستي، عيناً همان آيات الهي است كه هزار و چهارصد سال پيش بر پيامبر اسلام وحي شده و اكنون صحيح و سالم به دست ما رسيده است؛ در غيراينصورت (یعنی بدون اثبات این مقدمات و پیش‌فرض‌ها) هرگز نمي‌تواند با قاطعيت و اطمينان دم از پيروزي و سعادت خودش در آخرت بزند. آيا چنين مقدمات و پيش‌فرض‌هايي واقعاً قابل اثباتند؟ آيا عملاً دلايل محكم و خدشه‌ناپذيري به نفع آنها اقامه شده است؟ و اگر چنين دلايل و براهيني واقعاً اقامه شده باشند، ديگر چه نيازي به شرط‌بندي پاسكال (كه مبنايش فقط احتمال است) وجود دارد؟ مي‌بينيم كه مدعاي برنده شدن قطعي مدعي ديندار در آخرت، مدعايي بي‌دليل و غيرقابل قبول است[1].

برویم سراغ سرنوشت فرد ملحد و منكر معاد! در این مورد چه مي‌توان گفت؟ آيا چنين كسي حتماً بازي را باخته و به جهنم مي‌رود؟ باز هم با توجه به پیش‌فرض‌های این استدلال پاسخ قطعی معلوم نیست، اما اگر خدا را داراي اوصافي چون عادل و حكيم و عادل و مهربان بدانیم (یعنی همان اوصافی که ادیان ابراهیمی مانند اسلام به خدا نسبت می‌دهند)، پاسخ این پرسش قطعاً منفي خواهد بود، مگر اينكه فرض كنيم شواهد و قرائن آشكار و غيرقابل انكاري مبني بر وجود خدا و حقانيت اديان الهي و وقوع معاد وجود داشته و دينداران نيز دلايل و براهين قطعي و خدشه‌ناپذيري در اثبات اين آموزه‌ها اقامه كرده‌اند و فرد ملحد هم همه اينها را مي‌ديده و مي‌فهميده و لذا به حقانيت دين پي برده ولي به خاطر هواي نفس و دنيا پرستي و يا از روي دشمني و لجاجت چشم خود را به سوي واقعيت بسته و پا بر روي حقيقت آشكار گذاشته است؛ وگرنه چطور ممكن است خداي عالم و حكيم و عادل و مهربان كسي را كه صادقانه دنبال حقيقت بوده ولي دليل قانع‌كننده‌اي در اثبات آموزه‌هاي ديني نيافته است، به خاطر عدم اعتقاد به اين آموزه‌ها مجازات كند (به ويژه اگر فرض كنيم كه اين شخص هرچند ديندار نبوده ولي همواره به مقتضاي عقل و اخلاق و وجدان بشري عمل مي‌كرده و اهل خير و نيكي بوده است)؟

در باره مقدمه چهارم اين استدلال (قاعده دفع خطر احتمالي) نیز سه نكته مهم قابل تامل است:

1. در توضيح قاعده دفع خطر احتمالي و نحوه استفاده از آن در اين استدلال معمولاً گفته مي‌شود كه: » اگر شما در حال پيمودن مسيري به سوي مقصدي باشيد و بعد شخصي ناشناس ولي ظاهرالصلاح به شما برخورد كند و بگويد از اين مسير نرويد چراكه اندكي جلوتر شير نر درنده‌اي در كمين نشسته است، شما با آنكه به صدق سخن او قطع و يقين نداريد، ولي به حكم عقل احتياط مي‌كنيد و از مسيري ديگر به سفر خود ادامه مي‌دهيد. حال يكصد و بيست و چهار هزار نبي صادق به شما خبر داده‌اند كه پس از مرگ دوباره زنده مي‌شويد و به حساب اعمالتان مي‌رسند. آيا در اينجا نبايد به اين سخن صدها برابر بيشتر از مثال مذكور اهميت بدهيد و مطابق احتياط عمل كنيد؟» اين سخن سه اشكال عمده دارد:

الف) معلوم نيست عدد يكصد و بيست و چهار هزار از كجا آمده است. آيا اين آمار مستندي تاريخي و مورد قبول (به ويژه براي يك ملحد) دارد، يا اينكه فقط مضمون چند حديث مشكوك و نامعتبر است؟ بر فرض كه يكصد و بيست و چهار هزار نفر در طول تاريخ ادعاي پيامبري كرده باشند، از كجا معلوم شده است كه همه آنها بدون استثنا ادعاي وجود زندگي پس از مرگ را كرده‌اند؟ آيا مجموعه‌ تعاليم همه آنها به‌گونه‌اي مستند و معتبر وجود دارد؟

ب) نبي بودن و صادق بودن مدعيان نبوت چگونه اثبات شده است؟ اصولاً اگر مخاطب اين استدلال به «نبي صادق» بودن فلان مدعي نبوت باور داشته باشد، (و با اين فرض كه همه انبيا خبر از وجود زندگي پس از مرگ داده‌اند) ديگر در مورد وقوع معاد شكي نخواهد داشت تا نياز به برهاني پيدا كند كه مبنايش احتمال وقوع معاد است!! در این استدلال، مبانی و پیش‌فرض‌های خصم (ملحدان و شکاکان) در نظر گرفته نشده و این چیزی نیست جز یک مصادره به مطلوب آشکار.

ج) قياس بين خبر دادن يك انسان معمولي از وجود يك شير درنده در سر راه مسافر با خبر دادن از وجود زندگي پس از مرگ توسط يك مدعي نبوت (كه نه صادق بودنش براي مخاطب اثبات شده و نه نبوتش) قياسي به شدت مع‌الفارق است. چراكه خبر يك انسان معمولي از وجود يك شير در سر راه خبري كاملاً عادی و طبيعي است و هيچ منافاتي با علم و تجربه بشري ندارد، اما خبر دادن از زندگي پس از مرگ اين پرسش را بوجود مي‌آورد كه خبرآورنده چگونه از آن سوي مرگ خبر آورده است؟ در مورد اولي اگر باورمان نشود، راه براي تحقيق وجود دارد، اما در مورد صدق خبر دومي چگونه مي‌توان تحقيق كرد؟ اولي فقط به ما مي‌گويد مواظب باش و يا مسيرت را كمي عوض كن، اما دومي از ما مي‌خواهد همه زندگي و هستي و نيستي‌مان را در مسير آموزه‌ها و اوامر و نواهي او قرار دهيم! بنابراین بین ماهیت این دو فاصله‌ای ناپیمودنی است.‌

2. بلي، خطر احتمالي را بايد به گونه‌اي دفع (يا رفع) كرد، اما اگر فرض كنيم خدايي كه قرار است در روز قيامت به حساب بندگان خود برسد، عالم و عادل و حكيم و مهربان است، فرد ملحدي كه واقعاً به دنبال حقيقت مي‌گردد و فقط به اين خاطر خدا و معاد را انكار مي‌كند كه اولاً دلايل مومنان را قانع‌كننده نيافته و ثانياً دلايلي هم در نامحتمل بودن وجود خدا و وقوع معاد دارد، به هيچ وجه احساس خطر نمي‌كند تا به فكر دفع آن باشد! چراكه مي‌داند خداي عالم و عادل و حكيم و مهربان (اگر وجود داشته باشد و بخواهد به حساب اعمال بندگانش در آخرت برسد) فقط كسي را مجازات مي‌كند كه حجت بر او تمام شده (يعني حقيقت اين آموزه‌ها برايش به طور قطع معلوم شده) ولي به خاطر هواي نفس و دنياپرستي عالمانه و عامدانه چشم خود را بسته و پا بر روي حقيقت گذاشته است، نه كسي را كه صادقانه به دنبال حقيقت بوده ولي (بنا به فرض) دچار خطا و اشتباه شده و حقيقت را نيافته است.

3. اكنون فرض كنيم فرد ملحد به خاطر احتمال مجازات شدن در آخرت احساس خطر مي‌كند؛ اما پرسش مهم اين است كه او چگونه مي‌تواند اين خطر را از خود دفع كند و مطمئن شود كه در روز قيامت به قهر الهي گرفتار نخواهد شد؟ در استدلال مورد بحث از مقدماتي كه شرح و نقد آنها گذشت، نتيجه گرفته شده است كه براي دفع اين خطر بايد «ديندار» بود. اين نتيجه منطقاً هيچ ربطي به آن مقدمات ندارد، اما اگر از اين نكته بگذريم، اين پرسش مطرح مي‌شود كه پيروي از كدام دين مي‌تواند به ما اطمينان دهد كه در آخرت رستگار خواهيم شد؟ در پاسخ به اين پرسش مهم نمي‌توان هيچ ديني را به طور خاص پيشنهاد كرد؛ چراكه زمينه فكري و مبناي استدلال مورد بحث (شرط‌بندي پاسكال) نامعلوم بودن صدق آموزه‌هاي ديني به معناي عام (يعني وجود خدا، رسالت پيامبران و زندگي پس از مرگ) است؛ به عبارت ديگر استدلال مورد بحث با اين پيش‌فرض اقامه مي‌شود كه نه تنها حقانيت هيچ ديني به طور خاص اثبات نشده، بلكه حتي مباني انديشه ديني به طور عام هم مورد ترديد واقع گرديده‌است، و در چنين فضايي فقط مي‌خواهيم با تكيه بر احتمال وجود خدا و زندگي پس از مرگ و مجازات شدن در قيامت، فكري براي فرار از اين خطر احتمالي بكنيم؛ وگرنه اگر فرض ما اين باشد كه حقانيت ديني خاص (و يا همه اديان) اثبات شده است، طرح برهان شرط‌بندي پاسكال كاملاً لغو و بيهوده و به يك معنا مضحك خواهد بود. ممكن است بگوييد كه براي دفع خطر بايد دست‌كم به مشتركات اديان چهارگانه (آيين زرتشت، يهوديت، مسيحيت و اسلام) عمل كرد. اما اولاً اين توصيه نيز از همان مشكلي رنج مي‌برد كه در بالا آمد، ثانياً اين توصيه بر خلاف آموزه‌هاي تك‌تك اين اديان است و ثالثاً اعمال و عباداتي كه در همه اين اديان مشترك هستند، كدامند؟!

با توجه به نكاتي كه آمد معلوم مي‌شود كه برهان دفع خطر احتمالي نه صحيح است و نه معتبر.


[1] . اگر آن پیش‌فرض‌ها اثبات نشوند، در همین استدلال به راحتی و به نحوی کاملاً معقول و منطقی می‌توان از احتمال بازنده شدن فرد دیندار (که به مقتضای عقل یعنی همان حجت و رسول باطنی عمل نکرده و دین را بدون دلیل پذیرفته) و برنده شدن فرد ملحد (که به مقتضای عقل عمل کرده) سخن گفت و نتیجه‌ای عکس گرفت!

نکاتی پیرامون مزد نطلبیدن پیامبر اسلام از مردم

در بسیاری از آیات قرآن بر این نکته تاکید شده است که پیامبر اسلام (مانند پیامبران پیشین) در قبال انجام رسالت الهی خود (هدایت مردم) از کسی مزد طلب نمی‏کند:

… بگو: من از شما هیچ اجر و مزدی برای انجام این رسالت طلب نمی‌کنم … (انعام/90)

این مضمون با تعابیر مختلف بارها در قرآن تکرار شده است[1] و دست‌‌کم در بعضی موارد از ظاهر آیات و تفاسیر معتبر چنین برمی‏آید که قرآن می‌خواهد مزد نطلبیدن پیامبر از مردم را قرینه‏ای بر صدق مدعای او مبنی بر پیامبری بگیرد. اما در اینجا چند نکته قابل‌تامل وجود دارد:

الف) فرض کنید فردی ادعا می‏کند که من از طرف خدا مامور هدایت شما به سوی کمال معنوی و سعادت ابدی (در آخرت) شده‌ام، اما ابتدا باید برایم حقوق و مزایا و پاداش‏هایی درنظر بگیرید تا به شما بگویم که خداوند چه چیزهایی به من وحی کرده و پیام او چیست؟! آیا در این صورت شما به عقل او شک نمی‏کنید و او را مورد تمسخر قرار نمی‏دهید؟ پاسخ آشکار است، فردی که می‌خواهد از طریق ادعای دروغین نبوت مردم را فریب دهد تا به اهداف مادی و دنیایی خود برسد، دست‌کم از این مقدار زیرکی و هوش برخوردار هست که بداند هیچگاه نباید چنین ساده‏لوحانه و ناسنجیده از مردم طلب اجر و مزد کند، بلکه برعکس، باید خود را فردی وارسته و بی‏علاقه به زخارف دنیوی نشان دهد و چنین تظاهر کند که در راه هدایت مردم به سوی خدا و مبارزه با ظلم و فساد و بی‏دینی، از همه‏ دار و ندار و هستی و نیستی‏اش گذشته است، زیرا فقط در این صورت است که می‏تواند نظر مردم را به سوی خود جلب کند. اگر از همان ابتدا (یا در میانه راه) آن‌هم چنین خام و ساده‏لوحانه تقاضای اجر و مزد کند، جز مورد تمسخر قرارگرفتن، چیزی نصیبش نمی‏شود. اما مدعی دروغین نبوت، این را هم می‌داند که اگر کارش بگیرد و مردم رفته رفته به او ایمان بیاورند، آنگاه به‌تدریج (و به‌واقع خیلی زود) دنیا به او رو می‏کند و به قدرت، مقام، شهرت، ثروت، حیثیت اجتماعی و … می‌رسد. به عبارت دیگر، او به‌طور طبیعی و خواسته یا ناخواسته، اجر و مزد خود را  دریافت می‏کند (حتی بسیار بیشتر و فراتر از آنچه در ابتدا تصور می‌کرده است).

پیامبر اسلام نیز نه‌تنها هیچگاه به‌طور مستقیم و به‌گونه‏ای ناسنجیده از مردم طلب اجر و مزد نکرد، بلکه با عزمی راسخ و جدیتی مثال‌زدنی در راه متقاعد کردن مردم به پیامبری‏اش تلاش کرد و در این راه سختی کشید و ناملایمات را به جان خرید و از خود علاقه و گرایشی به ثروت و قدرت و مقام و … نشان نداد، اما وقتی مردم به نبوت او ایمان آوردند، عملا و به‌طور طبیعی به اجر و مزد خود یعنی قدرت، حکومت، ثروت، حیثیت اجتماعی، رفاه و آسایش، زنان متعدد و کنیزان بسیار و … رسید. اشتباه نشود، من به‌هیچ وجه نمی‏خواهم بگویم که پیامبر اسلام قطعا پیامبر نبوده و هدفش از ادعای پیامبری، فریب دادن مردم و رسیدن به اهداف  مادی و دنیایی خود بوده است، بلکه می‌گویم اجر و مزد نطلبیدن او (یا هر مدعی دیگری) هرگز نمی‏تواند قرینه‏ای بر صدق مدعای او مبنی بر پیامبری باشد.

در اینجا تذکر یک نکته مهم نیز لازم است و آن اینکه همه مدعیان دروغین نبوت لزوما به دنبال همه مطلوب‏های اجتماعی مذکور (یعنی قدرت، مقام، ثروت، حیثیت اجتماعی و …) نیستند. ممکن است کسی (به عنوان مثال) فقط به دنبال رسیدن به یک وجاهت و حیثیت اجتماعی بالا باشد و در این راه حتی پشت‌پا به ثروت و قدرت و مقام هم بزند، برای چنین کسی کدام اجر و مزد بالاتر از آن است که مردم او را پیامبری الهی و واسطه بین خدا و خلق بدانند؟ پس این واقعیت که بعضی مدعیان پیامبری در طول تاریخ حتی پس از آنکه مردم به آنها ایمان آوردند، هرگز به دنبال قدرت و مقام و ثروت و زن و … نرفتند، نشان نمی‏دهد که آنها به دنبال هیچ هدف نفسانی و دنیوی نبوده و هیچ اجر و مزدی هم دریافت نکرده‏اند. آنها دست‌کم به بزرگترین مطلوب اجتماعی آدمیان، یعنی «حیثیت اجتماعی» دست یافتند و چگونه می‏توان اثبات کرد که آنها حتی به دنبال همین یک هدف هم نبوده‏اند؟ اما حتی اگر فرض کنیم (یا معلوم شود) که مدعی نبوت واقعا به دنبال هیچ هدف مادی و دنیوی و نفسانی  هم نبوده و نیست (و حتی در راه هدایت مردم از مرگ استقبال می‌کند و تن به شهادت می‌دهد)، فقط صداقت اخلاقی او معلوم می‏شود، نه صدق منطقی مدعای او مبنی بر نبوت؛ این احتمال قوی و معقول وجود دارد که او واقعا انسانی وارسته و اخلاقی است و قصد اصلاح جامعه را دارد، ولی چاره‏ای ندیده جز اینکه ادعا کند پیامبری الهی است تا بتواند به اهداف انسانی و اصلاح‌گرانه‏اش برسد.

ب) فرض کنیم مزد نطلبیدن مدعی نبوت، بتواند قرینه‏ای (هرچند ضعیف) برصدق مدعای او باشد، ولی اولا این مزد نطلبیدن را نباید خود مدعی نبوت (آن‌هم مکرر) به رخ مردم بکشد، بلکه خود مردم باید با مشاهده این واقعیت، حدس و ظن‏شان نسبت به صدق مدعای او بیشتر شود. به‌واقع کسی که مرتب مزد نطلبیدن خود را مطرح می‏کند و به رخ مردم می‌کشد، ناخواسته و ندانسته عقل‌ورزان و نکته‌سنجان را در مورد صدق مدعایش به شک و تردید می‏اندازد و از این طریق مرتکب نقض‌غرض می‏شود! ثانیا از دیدگاه مخالفان و منتقدان، پیامبر اسلام به‌واقع طلب اجر و مزد هم کرد، اما نه به شکلی مستقیم و نامعقول، بلکه به شکلی غیرمستقیم و معقول! بدین صورت که ادعا کرد از طرف خدا آیه‌ای نازل شده است که مطابق آن، مردم باید خمس درآمد خود را به پیامبر بدهند (آیه 41 سوره انفال). بازهم اشتباه نشود، من نمی‌گویم که پیامبر اسلام این آیه را از جانب خودش ساخت و به خدا نسبت داد تا مردم را فریب دهد و به روشی زیرکانه از آنها مزد بگیرد، می‌گویم باید بین دو نگاه مومنانه و غیرمومنانه تفکیک قائل شویم. نگاه مومنانه به این پدیده می‌گوید: خداوند آیه خمس را نازل کرد و به مردم دستور داد مقداری از درآمد خود را به پیامبر بدهند تا او بتواند دین خدا را ترویج دهد و به فقیران و مستمندان کمک کند. مطابق این نگاه، خمس در واقع به پیامبر نمی‌رسد، بلکه خرج اسلام و مسلمین می‌شود، اما نگاه غیرمومنانه (ملحدانه یا شکاکانه) به آیه مذکور چیز دیگری می‌گوید (و فراموش نکنیم که دست‌کم در برخی موارد، مخاطب آیات مربوط به مزد نطلبیدن پیامبر اسلام مخالفان و شکاکان هستند). از دیدگاه مخالفان، پیامبر با ادعای نزول این آیه، بدون اینکه در ظاهر طلب اجر و مزد کرده باشد، با سوءاستفاده از اعتقاد و ایمان مردم به پیامبری‌اش و با روشی زیرکانه مردم را به پرداخت اجر و مزد خودش وادار کرده است!

ج) ممکن است (به عنوان یک تفسیر محتمل) بگویید بیان مکرر آیات مذکور در قرآن برای این است که روحانیان و مبلغان دینی در آینده از پیامبر الگو بگیرند و در قبال هدایت و ارشاد مردم مزد نگیرند و سقف معیشت خود را بر ستون شریعت بنا نکنند. اما در اینجا اشکالی وجود دارد و آن اینکه پیامبر اسلام از رهگذر دین، عملا و به‌طور طبیعی به همه امتیازها و مطلوب‏های اجتماعی (همچون قدرت، ثروت و …) رسید و به هیچکدام پشت‌پا نزد، بنابراین چگونه می‏توان به روحانیان گفت که شما از پیامبر الگو بگیرید و دین را نردبان رسیدن به قدرت و ثروت و امتیازات اجتماعی و سیاسی نکنید؟ امروزه وقتی به روحانیت رسمی گفته می‏شود که به دنبال حکومت و قدرت نروید و فقط به فکر ارشاد و راهنمایی مردم باشید، بلافاصله جواب می‌دهند که پیامبر اسلام خودش حکومت تشکیل داد!

د) بازهم ممکن است تفسیر دیگری از آیات مورد بحث ارائه شود و آن اینکه عده‏ای از مردم زمان پیامبر بدون هیچ دلیلی و یا گاهی به دلایل واهی از شنیدن سخنان او پرهیز می‌کردند و حاضر نبودند با او روبرو شوند، در چنین وضعی قرآن (با بیان آیات مذکور) می‌خواست به آنها بگوید: چرا حداقل به سخن پیامبر گوش نمی‏دهید؟ او که در قبال سخنانش از شما مزدی طلب نمی‏کند؟ به عبارت دیگر آیات مذکور به این واقعیت اشاره می‏کنند که شنیدن سخنان پیامبر و اندیشیدن در آن هزینه‏ای ندارد، اما شاید در آن حقیقتی پیدا و باطلی افشا شود، پس شرط عقل این است که به سخنانش خوب گوش کنید و آنگاه اگر واقعا آن را خلاف عقل و فطرت خود یافتید، رها کنید و اگر موافق عقل و فطرت خود یافتید، آن را بپذیرید. بسیار خوب، این تفسیر کاملا معقول و پذیرفتنی است، اما به دو شرط: اول آنکه به پیش‌فرض‏ها و لوازم منطقی آن هم پایبند باشیم و دوم اینکه این پیش‌فرض‏ها و لوازم منطقی با هیچکدام از آموزه‏های دیگر قرآن در تعارض نباشد. یکی از پیش‏فرض‏های مهم این تفسیر، اعتبار و حجیت عقل خود‌بنیاد و مستقل از دین است، همان عقلی که به ما حکم می‏کند تا اولا سخن هیچ‌کس را بی‏دلیل قبول یا رد نکنیم و ثانیا هیچگاه خود را بی‏نیاز از شنیدن سخنان و دیدگاه‏های جدید و حتی مخالف ندانیم و ثالثا با مخالفان و منتقدان با تحمل و مدارا برخورد کنیم و رابعا هیچ‌کس را فوق چون و چرا ندانیم و خامسا … و سادسا … و … پذیرش این پیش‏فرض‏ها ما را به لوازم و پی‏آمدهای نظری و عملی بسیار مهمی می‌کشاند که مهمترین آنها تن دادن به لیبرالیسم، دموکراسی، حقوق بشر و آزادی و برابری همه آدمیان است[2]. آیا آموزه‏های قرآن با این پیش‏فرض‏ها و لوازم منطقی سازگازند؟ توجه کنید که قاعده یا دلیل عقلی تخصیص‌بردار نیست، آن قاعده عقلی که بنا بر تفسیر مذکور مورد استناد خدا (قرآن) قرار گرفته تا ضرورت شنیدن سخنان یک مدعی نبوت (در اینجا پیامبر اسلام) و اندیشیدن بر روی آن را به ما گوشزد کند، شنیدن سخنان مخالفان و منتقدان او را هم توصیه و بلکه واجب می‏کند. همچنین مطابق آن قاعده، تشخیص حق و باطل بودن سخن مدعی مذکور یا هر فرد دیگری با خود شخص (شنونده) است و اگر او تشخیص دهد که سخن آن مدعی قابل‌قبول نیست، حق دارد آن را نپذیرد، هرچند از نظر ما ممکن است اشتباه کرده باشد. این خلاف قاعده عقل و اخلاق است که ابتدا به کسی بگوییم سخنان مدعی نبوت را گوش کند و با عقل و فطرت خود مورد قضاوت قرار دهد، اما وقتی دیدیم که او پس از گوش دادن و اندیشیدن بر روی سخن آن مدعی، نظرش خلاف اعتقاد ما درآمد، حکم قتلش را صادر کنیم!

به هر حال سخن من این است که تفسیر مورد بحث از آیات مربوط به مزد نطلبیدن پیامبر، پیش‌فرض‏ها و لوازم منطقی مهم و خطیری دارد که تن‌دادن به آنها سر از پذیرش لیبرالیسم و دموکراسی و آزادی و حقوق بشر و … در می‏آورد و من باور ندارم که بین این مفاهیم و آموزه‏های قرآنی کمترین سازگاری وجود داشته باشد، اما تن‌ندادن به پیش‌فرض‏ها و لوازم منطقی مذکور نیز ما را با تناقضی حل‌ناشدنی مواجه می‏کند. انتخاب با خواننده اندیشمند!

 


[1] . به عنوان مثال: یوسف/104، فرقان/57، شعرا/109، 127، 145، 164، 180، سبا/47، یس/21، قلم/46، طور/40، ص/86، یونس/72، هود/51

[2] در مورد لوازم منطقی به رسمیت شناختن عقل خود بنیاد و مستقل از دین، در مقاله «تحقیقی بودن اصول دین، پیش‌فرض‏ها و لوازم منطقی» با تفصیل بیشتری سخن گفته‏ام (ر.ج Zandiq.com)

شما حق ندارید به عقاید مردم توهین کنید!

نویسنده – آرش بیخدا

آیا باید به مقدسات مردم احترام گذاشت؟

پیشگفتار

اینکه نباید به مقدسات توهین کرد و نباید به دین مردم کاری داشت سخنی است که شبانه روز از مسلمانان، اسلامگرایان و سمپاتهای ایشان میتوان شنید. قبل از نوشتن این نوشتار واژه «توهین» را در گوگل جستجو کردم، از 20 مورد نخست، 9 مورد در مورد «توهین به مقدسات» بود.  البته بیشتر اوقات وقتی کسی میگوید به مقدسات مردم توهین نکنید منظورش این است که به مقدسات من توهین نکنید، برخی آدمها علاقه دارند خود را پشت نامهای بزرگتر مخفی کنند. افزون بر این باید توجه داشت که دین مال التجاره طبقه ملایان است و آنان نیز همانند دیگر کسبه مایل نیستند کسی به محصولشان اهانت کند چرا که این اهانت ممکن است رونق را از بازار کار ایشان بگیرد.

هدف من در این نوشتار نقد این ایراد و انتقاد است، من معتقدم درخواست احترام به مقدسات درخواست بیجایی است و اساساً احترام به مقدسات اسلامی کاری غیر اخلاقی و نادرست است. افزون بر این معتقدم مسلمانان در پس این درخواست چیزهای دیگری را میطلبند که کاملاً نابجا و نا عادلانه هستند. در این نوشتار ابتدا مفاهیم قداست و اهانت را بطور مختصر معرفی خواهم کرد، سپس به این پرسش پاسخ خواهم داد که آیا باید به مقدسات اهانت کرد یا نه، در بخش بعدی توضیح خواهم داد که چرا این مسئله برای مسلمانان اینقدر اهمیت دارد، پس از آن نشان خواهم داد که مسلمانان خود احترامی برای دیگران قائل نیستند، و در پایان توضیح خواهم داد که در چه صورتی مسلمانان میتوانند برای خود احترام کسب کنند.

پیش از آغاز نوشتار بد نیست به این مسئله اشاره شود که اینطور باید و نباید ها یا میتوانند حقوقی باشند یا اخلاقی. بنابر این از کسی که میگوید به مقدسات نباید توهین کرد باید پرسید که این باید حقوقی است یا اخلاقی؟ به این معنی که آیا او میگوید بر اساس قوانین نباید به مقدسات توهین کرد یا اینکه میگوید از نگر اخلاقی خوب نیست که به مقدسات توهین کرد یا خوب است که به مقدسات احترام گذاشت. در کشوری که من در آن زندگی میکنم اهانت به اسلام جرم نیست، و در بیشینه کشورهای متمدن نیز همینگونه هست. اما در دیدگاه من اخلاق جایگاه بالاتری از قانون دارد یعنی اگر کاری اخلاقی باشد بهتر است اگرچه خلاف قانون باشد آنکار را یک حق شمرد، و اگر کسی کاری را انجام داده است، این توجیه که «اینکار حق من بوده است» کافی نیست، بلکه باید دلیلی اخلاقی نیز ارائه شود. فرض کنید قانوناً در کشوری موظف باشید گردن کسی که در جمع خمیازه میکشد را بزنید، آیا از این قانون پیروی خواهید کرد؟ در چنین مواردی بحث اخلاقی در مورد این باید و نباید ها اهمیت پیدا میکند و موضوع این نوشتار نیز از همان دست موارد است. لذا روشن شد که قانوناً اهانت به اسلام حق من و سایر ساکنین کشورهای متمدن است، ولی بر اساس قوانین کشورهایی که قوانین اسلامی در آنها رواج دارند اهانت به اسلام جرم است و چنین حقی وجود ندارد و این موضوع نسبتاً ساده ای است. اما بحث اخلاقی کمی پیچیده تر است و در اصل این نوشتار به بررسی اخلاقی این قضیه میپردازد. روشن است که اگر اخلاقاً اهانت به اسلام خوب باشد و یا احترام گذاشتن به اسلام بد باشد (این دو گزاره لزوماً یکسان نیستند)، من توصیه میکنم که اگر حتی اینکار غیر قانونی باشد، یک حق فرض شده و به آن احترام گذاشته شود، یعنی من اگر ساکن ایران هم بودم تنها به دلیل اینکه قانون میگوید به اسلام باید احترام گذاشت، حاضر به احترام به اسلام نمیشدم. همانطور که توصیه میکنم گردن کسی را به علت خمیازه کشیدن نباید زد حتی اگر در قوانین کشوری باشد که در آن ساکنید.

من متوجه این واقعیت هستم که بسیاری از خوانندگان حوصله خواندن مطالب بلند را ندارند، از این رو به چنین خوانندگانی توصیه میکنم تنها بخش «آیا اسلام و مسلمانان هم به دیگران احترام میگذارند؟» از این نوشتار را مطالعه کنند.

مقدسات چه هستند؟ اهانت چیست؟

به نظر میرسد هم مقدسات هم اهانت ها هردو مسائل فرهنگی هستند که هر اجتماعی برای خود مصداقهای متفاوتی از آنها را تعریف میکند. بنابر این هردو این مقوله ها تابع جای و گاه هستند و نمیتوان تعریفی از آنها ارائه داد که تابع یک جمعیت مشخص نباشد. البته این به خودی خود به آن معنی نیست که نمیتوان مصادیقی از چیزهای مقدس و رفتار یا گفتار اهانت آمیز پیدا کرد که همه جا کسری از مردم آنها را مقدس یا اهانت آمیز میدانند.

مقدسات چه هستند؟  به نظر نمیرسد تعریف جهانشمول و دقیقی از مقدسات وجود داشته باشد که تابع جای و گاه نباشدد. یک نویسنده مسلمان نیز به همین واقعیت اینگونه اشاره کرده است:

قانونگذار از مقدسات تعریفی ارائه نداده است و در منابع فقهی و حقوقی نیز غیر از ذکر مصادیق، تعریفی روشن بیان نگردیده است. در کتب لغت نیز تعریف مقدسات در هاله ای از ابهام است و فقط به تعریف از مفرد ان اکتفاء شده است.  (1)

با این حال روشن است که مقدسات تنها برای مسلمانان موضوعیت ندارد بلکه دیگران نیز مقدساتی دارند، لذا نزدیک ترین تعریف قابل تصور به مقدسات چنین است:

H برای جمعیت P مقدس است اگر آن جمعیت برای H ارزش و احترام فوق العاده قائل باشند و خواستار بزرگداشت و رفتارهای ویژه در قبال H باشند

به نظر میرسد هریک از اجتماعات انسانی برای خود مقدساتی داشته اند، برای نمونه گاو در میان سایر حیوانات برای برخی هندوها موجودی مقدس است، یعنی آنها برای گاو ارزش و احترام خاصی قائل هستند و خواستار احترام ویژه به گاو هستند، یعنی خواستار این هستند که با گاو مانند دیگر حیوانات برخورد نشود. نمونه های دیگر را نیز میتوان در بسیاری از اقوام و نژادها و فرهنگ ها یافت، سرخپوستهای آزتک ذرت را مقدس میدانستند، برخی سلت ها آب را مقدس میدانستند و ماهی نمیخوردند، مصریان باستان هم گربه ها را مقدس میدانستند. در بیشتر جاها پرچم کشور و سمبل های ملی برای کسری از مردم بخشی از مقدسات هستند.

ممکن است تصور کنید آنچه برای اجتماع ما مقدس است واقعاً ارزشی بالاتر از مقدسات جوامع دیگر دارند، ولی خوب این تصور در جوامع دیگر نیز نسبت به مقدسات ما وجود دارد.  پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که از نظر مسلمانان مقدسات اسلام چه چیزهایی هستند؟ یک نویسنده مسلمان به این پرسش اینگونه پاسخ داده است:

نخستین چیزی که از مقدسات اسلام در ذهن می‌اید «اشخاص و مفاهیمی است که بايستي محترم شمرده شده و از گزند استهزاء و اهانت در امان و مصون باشند» بدون شک ذات باری تعالی اولین مصداق روشنی است که پاکتر و منزه‌تر از او در آموزهای دینی وجود ندارد «سبحان الله عما یصفون» پیامبران و پیشوایان دین و دیانت و سمبل های بشری نیز در زمره‌ی مقدسات دینی قرار می‌گیرند که باید از هرگونه تحقیر و توهین در امان باشند. هم چنین مقدسات، شامل اماکن نیز می‌گردد همانند کعبه، مزار امامانك قرآن، نهج البلاغه و شخصیت‌های مورد احترام همچون حضرت ابوالفضل العباس، علی اکبر، حمزه و… هم‌چنين شخصیت‌های سایر مذاهب که از نظر مسلمانان واجب التعظیم اند همانند حضرت هاجر، مریم مقدس و… (2)

تجربه شخصی من نشان میدهد که هرگاه چیزی مقدس خوانده میشود آن چیز «بو دار» و مشکوک است و دارای ضعف های بسیار است از همین رو میخواهند با تقدیس، آنرا از انتقاد و رسوایی مصون دارند. قانون جاذبه برای هیچ کس مقدس نیست، چون مسئله دو دو تا چهارتا است، کسی نیاز ندارد روزی هزار بار بگوید جاذبه صحیح است! و حرکات مسخره از خود نشان بدهد و مثلاً روزهای سه شنبه ماتحت خود را به سوی آسمان بگیرد و به خود تلقین کند که «جاذبه اکبر»! اما وقتی چیزی تقدیس میشود و اهمیت و بزرگی آن مکرراً تکرار میشود و مدافعان آن در بیان باور خود به آن بسیار تظاهر میکنند و برای پاسداشت آن حرکات غیر عادی و مسخره انجام میگیرد انسان هوشمند باید بداند که در اینجا کاسه ای زیر نیم کاسه است! کسی دارد چیزی را پنهان میکند و کسانی دارند از این پنهانکاری سود میبرند! واقعیت غیر قابل انکار یا دستکم اثبات پذیر و محکم نیازی به تقدیس و تظاهر ندارد! بنابر این تقدیس و شیادی معمولاً همراه هم هستند.

اهانت چیست؟ همچون مقدسات تعریف اهانت نیز دقیق و جهانشمول نیست و تابع جای و گاه است، نزدیک ترین تعریف قابل تصور برای اهانت چنین است:

رفتار یا گفته B برای جمعیت P اهانت آمیز است، اگر بر اساس آداب و سنن و نرمهای رایج در میان آن جمعیت، B غیر محترمانه باشد یا به عبارت دیگر در شان چیزی که به آن اهانت میشود نباشد

هر اجتماعی برای خود اهانت  های مختلفی دارد. در میان چینی ها آروغ نزدن بعد از غذا خوردن اهانت به میزبان است، در میان ایرانیان نشستن با پاهای دراز روی زمین در جمع اهانت آمیز است، در میان ایرانیان نشان دادن انگشت شست به دیگران اهانت آمیز است، در میان برخی از فرهنگ ها نشان دادن کف دست به طرف مقابل اهانت آمیز است. در میان آنگلوساکسونها نشان دادن انگشت میانه به طرف مقابل بسیار اهانت آمیز است. افزون بر این نمونه ها، نمونه هایی هم وجود دارند که همه جا اهانت حساب میشوند، مثلاً تف انداختن یا فحش دادن در هر جامعه ای دستکم برای کسری از مردم اهانت محسوب میشود.

حال پرسش این است که چه چیزی در نظر مسلمانان توهین به مقدسات محسوب میشود؟ نویسنده مسلمان در این مورد نوشته است:

اهانت در ماده‌ی فوق، اعم است از نسبت دادن صریح الفاظ رکیک و یا هر فعل و ترک فعلی که در نظر عرف موجب وهن و تحقیر طرف گردد. توهین شامل گفتار، کردار، کتابت و حتی اشاره‌ی صریح است. به طور مثال اگر کسی در عاشورا لباس شادی به تن کند و یا به شادی و هلهله بپردازد مشمول ماده مزبور قرار می‌گیرد.

اما در مورد ترک فعل مثلا صلوات نفرستادن بر پیامبر از روی عمد و توهین، ایا مشمول ماده، قرار می‌گیرد یا خیر؟ در این جا بین حقوقدانان تفاوت نگاه و نظر وجود دارد؛ نظر برخی بر این است که برای ترک فعل، نمی‌توان مجازات، قایل شد، هر چند که به قصد توهین باشد. (3)

روشن است که اگر کسی حرفهای بسیار رکیک جنسی به پیامبر اسلام بزند این کار او هم از نظر مسلمانان هم از نظر هر انسان منصف دیگری فحاشی و در نتیجه اهانت حساب میشود، ولی آنچه عجیب است این است که مسلمانان استانداردهای عجیب و غریبی برای اهانت در میان خود دارند. همانطور که خواندید برای نمونه لباسی با رنگ شاد پوشیدن در ماه محرم اهانت به مقدسات حساب میشود (!)، تحقیر مقدسات نیز مصداقی از اهانت به مقدسات است، یعنی یک نامسلمان نباید حقارت و پستی و نقصانی را به مقدسات اسلامی نسبت بدهد. شوربختانه تعریف اهانت گویا در میان مسلمانها به این استاندارد مسخره و کاملاً غیر عادلانه نیز محدود نیست، حتی خود مسلمانان نیز گاهی تنها بخاطر بیان یک دیدگاه به اهانت به اسلام محکوم شده اند.  برای نمونه مجتهد شبستری یکی از متفکرین مسلمان و اصلاح طلب در یکی از سخنرانی های خود مسئله عصمت پیامبران و امامان را انکار کرده بود (4) و اسلامگرایان به همین سبب وی را متهم به اهانت به پیامبر اسلام کردند، برای نمونه آیت الله خاتمی به نقل از روزنامه حکومتی کیهان مورد وی گفته است:

آیت الله سیداحمد خاتمی نماینده مردم کرمان در مجلس خبرگان رهبری سه شنبه گذشته در جمع هیئت های مذهبی و اقشار مختلف مردم و عزاداران پیامبراعظم این شهر با اشاره به توهین محمدمجتهد شبستری از روشنفکران دوم خردادی به ساحت مقدس پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) گفت: این فرد سابقه اظهارات نادرست زیادی دارد و در گذشته گفته بود برای رشد و تعالی کشور راهی جز روی آوردن به دمکراسی غرب نداریم و باید دست از مبانی فقهی اسلام برداریم. وی که سابقه طلبگی داشت، خودش را خلع لباس کرد. خاتمی در ادامه با اشاره به گفته این روحانی نمای دوم خردادی در دانشگاه اصفهان که معصومیت پیامبر(ص) و ائمه اطهار (ع) را رد کرده است بیان داشت: جای بسی تعجب است، فردی که سابقه طلبگی دارد این چنین سست حرف می زند، عصمت پیامبر(ص) و ائمه اطهار (ع) از بدیهیات دینی است و این را آیات قرآن تصریح می کنند و از اعتقادات شیعه است. (5)

خبرگزاری حکومتی فارس در مورد خبری مرتبط نوشته است:

در پی تجمع اعتراض‌آمیز دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان در واکنش به سخنان موهن مجتهد شبستری، دفتر انجمن اسلامی این دانشگاه که محل هتک حرمت به ساحت مقدس پیامبر اعظم(ص) بود پلمب شد. به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، در پی هتاکی بی‌شرمانه محمد مجتهد شبستری در ظهر امروز جلسه انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی اصفهان، در مسجد این دانشگاه سخنان وی با واکنش اعتراض‌آمیز تشکل‌های مختلف دانشجویی و نماز‌گزاران روبرو شد. در میان دو نماز بیانیه اعتراض آمیز معترضان به هتک حرمت پیامبر(ص) توسط یکی از دانشجویان قرائت شد و دانشجویان با امضا کردن متن این بیانیه خواستار واکنش فوری مسئولان دانشگاه به این مسئله شدند. (6)

همان خبرگزاری باز از قول امام جمعه دیگری میگوید:

حجت‌الاسلام و المسلمين مهدي رحماني امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در اراك افزود: شبستري بايد مطالب و ادعاهاي خود را در جمع عالمان ديني كه هم اكنون در تخصص‌هاي گوناگون و در حوزه علميه قم و مشهد مقدس مشغول فعاليت هستند بيان مي‌كرد. وي با محكوم كردن سخنان مجتهد شبستري در توهين به ساحت مقدس پيامبر اكرم(ص) گفت: ايجاد شبهه و ترديد در ذهن دانشجويان جوان كار ناپسند و نادرستي است. امام جمعه كميجان با اشاره به مناظره شبستري با استاد مصباح يزدي خاطرنشان كرد: سخنان توهين‌آميز شبستري نشان مي‌دهد كه ايشان از مناظره با مصباح درس عبرت نگرفته و بايد با دقت افكار و كتب شهيد مطهري، حضرت امام (ره) را مطالعه كرده و در افكار خود تجديد نظر كنند. (7)

خبرگزاری حکومتی آفتاب در مورد خبری مرتبط نوشته است:

مجتهد شبستری همزمان با رحلت پیامبر گرامی‌اسلام با حضور در جمع دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان با توهین به عصمت پیامبر گرامی ‌اسلام اظهار داشته بود که تنها رسالت پیامبر دعوت مردم به سمت خدا بوده و آنان تنها در این امر عصمت داشته‌اند و از لحاظ گناهان باتوجه به روایات معتبر و سخنان بر جای مانده از آنان نمی‌توان عصمت برایشان در نظر گرفت. وی همچنین در بخشهایی از سخنان خود پای را از این امر فراتر گذاشته بود و حتی قرآن و جنبه علمی ‌بودن آن را نیز زیر سوال برده بود. (8)

روشن است که اسلامگرایان با شدید ترین الفاظ شبستری را که خود مسلمان است به اهانت و هتک حرمت متهم کرده اند، اما آنچه از متن سخنرانی بر می آید همانطور که قابل پیشبینی است این است که کوچکترین واژه زشت یا تندی در آن بکار گرفته نشده است، بنابر این سخنان وی فحاشی نبوده است اما از نظر افراد یاد شده اهانت بوده است. این نمونه از رفتار اسلامگرایان نشان میدهد که مفهوم اهانت در میانشان وسیع تر از فحاشی است و فحاشی تنها یک نمونه اهانت است. روشن است که هرگونه انتقاد حتی نه به خود اسلام، بلکه به برداشت یک عده از اسلام از نظر ایشان یک اهانت حساب میشود.

نمونه دیگر سخنرانی پاپ بنديکت شانزدهم ، رهبر کاتوليک های جهان،در روز سه شنبه۱۲ سپتامبر ۲۰۰۶ ، در دانشگاه رگنزبورگ آلمان بود که وی در آن سخنرانی به نقل از سندی تاریخی از زبان يک امپراتور مسيحی قرن چهاردهم  به نام مانوئل دوم قسطنطنیه خطاب به یک مسافر ایرانی گفته بود:

محمد برای جهان فقط شرارت و اعمال غيرانسانی به ارمغان آورده و از جمله دستور داده که دين را با زبان شمشير گسترش دهيد.

این دیدگاه یک اهانت نیست، هیچ واژه زشتی در آن دیده نمیشود بلکه انتقادی است که هرکس مخالف با اسلام است ممکن است داشته باشد، ولی تنها «نقل» این جمله توسط پاپ باعث شد که بسیاری از مسلمانان پاپ را محکوم به اهانت به اسلام کنند. برای نمونه: دبير كل علماي مسلمان انگليس اهانت پاپ را عمدي دانست  (9) ، ائمه مساجد سني عراق اهانت پاپ به اسلام را محكوم كردند (10) طلاب حوزه علميه قم در اعتراض به اهانت پاپ به اسلام، تجمع كردند (11) و احمد الطیب رییس دانشگاه الازهر گفت: اظهارات موهن به قرآن از سوی پاپ بندیکت شانزدهم یکی از دلایل اصلی کند شدن روند مذاکرات و تعاملهای حسنه علمای اسلامی با واتیکان می باشد (12).

یکی دیگر از ماجراهای اخیر و مرتبط با این بحث در پاکستان اتفاق افتاد، ملایی با نام اسرار احمد حدیثی از یکی از معتبر ترین کتابهای اهل تسنن را خوانده بود تفسیر کرده بود و همین عمل او اهانت به امام علی و شیعیان تلقی شده بود و موجب اعتراضات گسترده شده بود. ماجرا به نقل از یک سایت شیعی از این قرار بود:

اسرار احمد كه خود را جانشين «ابوالاعلي مودودي» و حتي بالاتر از وي aمي‌داند و در عين حال، هيچ گونه تحصيلاتي در زمينه قرآن، حديث و تقسير ندارد، با استناد به حديثي جعلي در كتاب «سنن ترمذي» در يك برنامه تلويزيوني پيرامون آيه «ولا تقربوا الصلاة و انتم سكاري» گفت: روزي علي (ع) [نعوذ بالله] در حالت مستي در مسجد بر رسول‌الله (ص) وارد شد. حضرت از اين وضع ناراحت شد و آنگاه اين آيه نازل شد كه مسلمانان نبايد در حالت مستي نماز بخواند.  (13)

یعنی شیعیان اینکه علی قبل از تحریم شراب، شراب خورده است را اهانت به تشیع میدانند، حال آنکه این تنها یک دیدگاه تاریخی و مستند است. ممکن است بپرسید پس چرا این دسته از مذهبیون میگویند «به مقدسات ما توهین نکنید» و بجای آن نمیگویند «از برداشت و کاسبی ما از دین انتقاد نکنید»، این پرسش مرا متعجب خواهد کرد و از شما خواهم پرسید مگر نمیدانید که مبنای اسلام بر دروغ و دغل کاری و تغییر معنی کلمات و لفاظی و یاوه گویی و دو رویی است؟  اگر نمیدانید همین مسئله باید شما را از این واقعیت آگاه کند و اگر میدانید هم که نباید این پرسش برایتان مطرح شود.

تعریف کردن آنچه مقدس است و تعریف کردن دقیق اهانت، احترام و توضیح اینکه چرا باید به مقدسات احترام گذاشت موضوعی بسیار گسترده و پیچیده است و مسلمانان از تعریف آن همواره سر باز میزنند، برای نوشتن این نوشتار از آیت الله صانعی مرجع تقلید شیعه، ملایی که گمان همه بر آن بود که جانشین آیت الله خمینی شود ولی با دخالت باند رفسنجانی ولی فقیه نشد و یک ملای معمولی که حتی آیت الله هم نبود (خامنه ای) را جانشین او کردند، استفتاء کردم (14) و پرسیدم:

س- تعريف دقيق اهانت در شريعت چيست؟ چه زماني ميتوان گفت شخصي به پيامبر يا ائمه اهانت كرده است؟ آيا انكار نبوت، وارد كردن اتهام، طنز پردازي، انكار عصمت مصداق اهانت هستند يا خير؟ آيا منبعي كه بطور مشخص و دقيق اهانت را تبيين كرده باشد وجود دارد؟

پاسخ آیت الله این بود:

بسمه تعالي
با عرض سلام،
ج- موضوع اهانت، همانند بقيه موضوعاتي است كه تشخيص آن با عرف و مردم است و لذا هر عملي كه عرفاً مصداق اهانت نسبت به پيامبر و ائمه عليهم السلام محسوب شود، حرام و معصيت است و از گناهان كبيره مي باشد.

روشن است که آیت الله بخش دوم پرسش من را یا عمداً یا سهواً کاملاً نادیده گرفته است و توضیح نداده است که انکار نبوت، طنز پردازی و غیره مصداق اهانت هستند یا نیستند، بلکه این مسئله را به عرف نسبت داده اند، حتی در این قضیه نیز توضیح نداده اند که عرف چیست و چه کسی مرجع این است که بگوید عرف جامعه چیست؟ برای نمونه فرض کنید در کشور مراکش انتقاد کردن اهانت به شمار بیاید، حال بر اساس این دیدگاه انتقاد از اسلام در مراکش اهانت به اسلام خواهد بود، یا مثلاً فرض کنید راه رفتن بر روی چیزی در جایی اهانت نباشد، آنگاه راه رفتن روی قرآن در آنجا اهانت نخواهد بود! روشن است که عرف جوامع با یکدیگر بسیار متفاوت هستند و واگذاشتن چیزی که مجازاتش مرگ است به عرف کار بسیار ابلهانه ای است.

عرف جوامع مسلمان در دست آخوند است، اگر آخوند مسلمانان را تحریک کند آنها هر انتقاد و هر ایرادی به اسلام و حتی هر دگر اندیشی را میتوانند اهانت تلقی کنند، به همین جهت ملایان ترجیح میدهند بجای تعریف دقیق مقدسات، اهانت، و بی احترامی، این واژه ها را بطور کیلویی مصرف کنند چه اگر تعریف دقیقی از آنها ارائه دهند این تعریف دست و پا گیر خواهد بود و درخواست احترام به اسلام نابخردانه و ناعدلانه جلوه خواهد نمود. آنها ترجیح میدهند که بتوانند بطور دلخواه هرکسی را که مایلند محکوم به اهانت به اسلام کنند و هواداران خود را به جان او بیاندازند، این کار از لحاظ سیاسی برای آنها بهتر است تا اینکه معیار و خط کش دقیقی برای مسئله احترام و اهانت در اختیار همگان قرار دهند. افزون بر این، تعریف این مسائل بسیار دشوار و نیازمند تحلیل هایی است که بنیان دین و ایمان را زیر سوال خواهد برد از همین سو ملایان این سطحی نگری و یاوه گویی را ترجیح داده اند و توضیح دقیقی در مورد اهانت نداده اند. اما با اینکه باور کردن این قضیه سخت است (!) ملایان واقعاً معتقد هستند کسی حق ندارد علیه اسلام چیزی بگوید، چیزی بنویسد یا تبلیغی بکند! نه تنها کسی حق چنین کاری را ندارد بلکه در بلاد اسلامی کسی حق تبلیغ دین دیگری را نیز ندارد! آیا میتوان تصور کرد در قرن 21 ام جمعیتی اینقدر وحشی باشند؟! ملایان از گفتن اینکه کسی حق ندارد چیزی علیه اسلام بنویسد شرم ندارند! برای نمونه به سخنان آیت الله خمینی «تحریف واژه ها توسط خمینی، منظور از آزادی چه بوده است؟» نگاه کنید، منتها چون ملایان و اوباش تحت نفوذشان توانایی بیان صریح این مطلب را در این دوره و زمانه ندارند پشت این بهانه که «نباید به مقدسات توهین شود» مخفی میشوند، و الا دیدگاه آنان این است که کسی حق ندارد چیزی علیه اسلام بگوید یا بنویسد.

آیا باید به مقدسات توهین کرد؟

افزون بر مجتهد شبستری که شرحی کوتاه در مورد قائله آن در بالا آمد، ملایان و اسلامگرایان دیگری نیز محکوم به توهین به مقدسات شده اند، برای نمونه عبدالله نوری وزیر کشور رفسنجانی و خاتمی نیز در دادگاه به توهین به مقدسات محکوم شده بود (15). این واقعیت نشان میدهد که اسلامگرایان از اتهام «توهین به مقدسات» بدون اینکه در واقع اهانتی صورت گرفته باشد بصورت ابزاری برای خاموش کردن منتقدانشان استفاده میکنند. تجربه شخصی من نیز همین موضوع را تایید میکند، بارها برای من پیش آمده است که اسلامگرا یا مسلمانی به من معترض شده است که شما به مقدسات توهین میکنید. من نیز به آنها گفته ام که اگر به من نشان بدهند در کجای نوشتار من اهانتی صورت گرفته است ممکن است آنرا ویرایش کنم، در بیشینه موارد این معترضین طفره رفته اند و به دلیل اینکه حتی نوشتار من را نخوانده بودند قادر به نشان دادن واژگان توهین آمیز نبودند، در برخی موارد نیز البته مواردی ذکر شد که در بیشینه آنها بازهم آن واژه واقعاً توهین آمیز نبود. برای نمونه یکبار آخوندی اعتراض کرد که در نوشتار «آیا محمد دیوانه نیست؟» از واژه «دیوانه» برای محمد استفاده کرده ای، به او پاسخ دادم که این واژه را قرآن انتخاب کرده است و در چندین جا گفته است محمد تو «مجنون» نیستی، برگردان مجنون به پارسی نیز دیوانه است، با اینحال اگر واژه مناسبتری در ذهن داری میتوانی پیشنهاد کنی و من ممنکن است بپذیرم! در این مورد بخصوص هم آن شخص پاسخی نداشت. نتیجه آنکه اتهام توهین به مقدسات در بسیاری از موارد تنها یک بهانه بی مورد است برای پاک کردن صورت مسئله و خفه کردن منتقد اسلام.

باید به این واقعیت نیز توجه داشت که مسلمانان عادت به شنیدن سخنان منتقدین ندارند، چون اساساً تابحال مجالی برای مخالفت با اسلام وجود نداشته است، به دلیل توحش بالای مسلمانان منتقدین همواره دست به خود سانسوری میزده اند یا اینکه اگر لب به سخن باز میکردند، مرگ  پاسخ سخنان ایشان بوده است، به پاس وجود اینترنت و تکنولوژی غربی است که اکنون میتوان نسبتاً آزادانه تر از اسلام دفاع کرد. به همین جهت دلیل گوش مخاطبین مسلمان با سخنان انتقادی آشنا نیست و همواره و در تمام عمر خود تنها مدح و ستایش و چاپلوسی شخصیتهای دینی خود را شنیده اند و بیشینه مسلمانان اساساً اگر دسترسی به منابع منتقد اسلام هم داشته باشند آنقدر خرد و آزاد اندیشی ندارند که حتی آنها را مطالعه بکنند، لذا هر سخن انتقادی را اهانت میدانند.

اما در پاسخ به پرسش مطرح شده در این بخش باید گفت که بستگی به مقدسات و شیوه توهین دارد. فرض کنید برای افرادی گاو چیز مقدسی است، و خوردن گوشت گاو در آن فرهنگ اهانت محسوب میشود. آیا دیگران باید به این مقدسات احترام بگذارند و به آن توهین نکنند؟ به نظر نمیرسد هیچ انسان عاقلی پاسخی مثبت به این پرسش بدهد. حال فرض کنید همان جمعیت باورهای مضری برای اجتماع نیز داشته باشد، مثلاً افراد را بخاطر باورهای دینیشان تبعیض کنند و یا اینکه بخاطر جرائمی انسانهایی را زنده زنده بپزند، برای نمونه هندو ها که احترام خاصی برای گاو قائل هستند در گذشته بر اساس باورهای دینیشان همسر مردی که فوت میشد را زنده زنده میسوزاندند، این عمل که ساتی نام دارد عملی مقدس بود و هنوز هم برخی زنان هندو خود اینکار را انجام میدهند یعنی بدون دخالت دیگران بعد از مرگ همسر خود را به آتش میکشند (16). در اینصورت چطور؟ آیا باید به این جمعیت و مقدساتش اهانت نکرد و مثلاً گوشت گاو را بخاطر آنها نخورد؟ روشن است که پاسخ منفی است.

جمعیتی را فرض کنید که برای هویج احترام ویژه ای قائل هستند و آنرا مقدس میپندارند. تا اینجای کار ممکن است شما برای این جمعیت و افکارش احترام قائل باشید، البته من چنین احترامی را قائل نیستم چون من برای افکار نادرست احترامی قائل نیستم، ولی حال فرض کنید که افزون بر مقدس پنداشتن هویج، خوردن هویج را جرم میدانند و هویج خوران را میکشند. حالا چطور؟ آیا باید به این گروه و عقیده اش احترام گذاشت؟ هرگز!

در مورد اسلام هم قضیه از نظر برخی نامسلمانان همینگونه است. اسلام شامل یک سری باورهای مسخره و نابخردانه است، مثلاً باور به امام زمان، باور به داستانهای مسخره قرآن همچون طوفان نوح، قصه آدم و حوا، ماجراهای سلیمان، یونس، صالح و غیره مشتی باورهای نابخردانه و گاهی مضحک است، به همان میزان که احترام به هویج از نظر افرادی که عضو جمعیت فرضی بالا نیستند نابخردانه است، احترام گذاشتن به این مزخرفات نیز برای نامسلمانان نابخردانه است و احترام گذاشتن به اسلام یعنی احترام گذاشتن به حماقت. ممکن است برخی حاضر باشند برای مزخرفات و باورهای مسخره کودکانه که جدی گرفته میشوند احترام بگذارند ولی شوربختانه مسئله به اینجا ختم نمیشود. افزون بر نابخردانه بودن و مسخره بودن باورهای بالا این باورها مضر هم هستند؛ مسلمانان بخاطر همین مجموعه باورها دست به جنایات و کارهای زشت متعددی میزنند و روزگار خود و دیگران را بخاطر همین باورهای چرت است که سیاه کرده اند. احترام گذاشتن به اسلام و «مقدسات مردم» در صورتی که این مردم مسلمان باشند یعنی احترام گذاشتن به سنگسار، قصاص، جهاد، اعدام، زن ستیزی، همنجسگرا ستیزی، تبعیض دینی، تبعیض جنسی، و برده داری، و در یک کلام، بربریت، توحش و حماقت و نادانی آیا شما حاضرید به چنین چیزهایی احترام بگذارید؟ پاسخ به میزان مدنیت شما باز میگردد اگر مدنیت شما در حد مسلمانان باشد آنگاه شما میتوانید به این مفاهیم و مروج آن یعنی اسلام احترام بگذاری، ولی اگر میزان مدنیت شما بالاتر از مسلمانان است آنگاه شما همچون من هرگز حاضر نخواهید شد که به اسلام  که بخشی از مقدسات مردم مسلمان است احترام بگذارید چون احترام گذاشتن به اسلام یعنی بی احترامی به خرد، و بدتر از آن بی احترامی به انسانیت.

نتیجه آنکه من هرگز احترام به مقدسات مردم در صورتی که این مردم باورهای غیر منطقی و بدتر از آن مضر داشته باشند را نه تنها توصیه نمیکنم بلکه شدیداً نکوهش کرده و آنرا عملی غیر اخلاقی و غیر انسانی میدانم، کسانی که به اسلام احترام میگذارند یا دچار نادانی هستند و نمیدانند که اسلام چیست، یا اگر از آن آگاهند همانقدر بزهکار و بدکاره و پلید هستند که مجریان اسلام هستند. من برای خود چنین آدمهایی که یا نادان هستند یا جنایتکار احترامی قائل نیستم هر انسانی از نگر من یا اسلام ستیز است یا انسان ستیز. این انسان ستیزی البته در بیشینه موارد نا آگاهانه و از روی نادانی نسبت به اسلام و قوانین کثیف و متعفنش است.

افزون بر آنچه در بالا آمد باید توجه داشت که اسلام تنها یک مجموعه باورهای خرافی شخصی نیست بلکه به ادعای اسلامگرایان کامل است و یک ایدئولوژی سیاسی است، احترام گذاشتن به یک ایدئولوژی سیاسی کاری احمقانه است، اسلام را باید براستی در کنار کمونیسم، فاشیسم، نازیسم، بعثیسم و غیره آورد، به چه دلیل یک شخص باید به یک ایدئولوژی سیاسی احترام بگذارد؟ بخصوص اینکه این ایدئولوژی مسئله ای کاملاً غیر خصوصی است و در تمام زوایای زندگی هر انسانی دخالت میکند. درخواست احترام به اسلام همانقدر ابلهانه است که درخواست احترام به کمونیسم، فاشیسم، و نازیسم، یا حتی سایر ایدئولوژیها، دیدگاه ها و نظامهای سیاسی مثل لیبرالیسم، دموکراسی، آریستوکراسی، جمهوریت، پادشاهی و غیره… کدام انسان عاقلی اهانت به این موضوعات را جرم میداند؟ روشن است که این تفکر و ایدئولوژی سیاسی میخواهد ارزشی بالاتر از سایر ایدئولوژی های سیاسی برای خود دست و پا کند، تا جایی که کسی حق اهانت به آنرا هم نداشته باشد، حال آنکه از نظر من همانطور که هرکس میتواند به درست یا غلط بگوید کمونیسم و نازیسم مزخرف هستند، باید بتواند بگوید اسلام نیز مزخرف است و کسی نباید به او خرده بگیرد که چرا اهانت کرده ای!  تابحال دیده اید کسی از شما بخواهد به ایده دموکراسی احترام بگذارید؟

به دو دلیل بالا روشن شد که احترام به اسلام کاری غیر اخلاقی و غیر انسانیست، اما احترام نگذاشتن به چیزی برابر با بی احترامی کردن به آن نیست. شما به باورهای قبیله زولو احترامی نمیگذارید چون اساساً نمیدانید این باورها چه هستند ولی به آنها بی احترامی هم نمیکنید، بنابر این میان احترام نگذاشتن و بی احترامی کردن نیز باید فرقی قائل شد، پرسشی که اینجا مطرح میشود این است که آیا باید به مقدسات مسلمانان بی احترامی کرد یا نه؟

بازهم پاسخ باز میگردد به اینکه بی احترامی یا اهانت یعنی چه؟ در نمونه هایی که قبلاً آورده شد اثبات شد که مسلمانان انتقاد از دین را در بسیاری از موارد اهانت به اسلام تلقی میکنند، اگر میخواهید مسلمانان را راضی نگه دارید باید تمام باورهای ضد اسلامی خود را مخفی نگه دارید و «خفه» شوید، منظور بسیاری از مسلمانان از احترام گذاشتن همین است.  اما اگر اهانت یعنی انتقاد، آنگاه باید به اسلام اهانت کرد! مسلمانان از دماغ فیل نیافتاده اند که حق مصونیت از انتقاد داشته باشند، هیچ باور و اندیشه ای نباید این امتیاز را داشته باشد که کسی نتواند از آن ایراد بگیرد، انتقاد کند و نقصانی را به آن نسبت بدهد. اگر مسلمانانی اینرا درک نمیکنند و یا نمیپذیرند بخاطر توحش و فاشیست  بودن آنهاست، دیگران چرا باید به چنین حماقت و خفتی تن در دهند؟ انتقاد از اسلام و انتساب نقصان به اسلام و وارد کردن اتهام به اسلام و مسلمانان و شخصیت های اسلامی به دلیل مضر بودن اسلام برای بشریت نه تنها امری جایز بلکه از نگر من برای هر نامسلمان فهیمی که اسلام را میشناسد امری بایسته و واجب است. اگر نامسلمانی منتقد اسلام نیست یا نسبت به اسلام نادان است یا شخصی بی وجدان و درونگراست که سرنوشت خود و دیگران برایش اهمیتی ندارد، چرا که اگر کسی در مقابل جنایت سکوت کند خود جنایتکار است. نتیجه آنکه اگر انتقاد کردن از اسلام برابر با اهانت به اسلام است که ظاهراً از نظر بسیاری از مسلمانان تندرو اینگونه است، آنگاه باید به اسلام اهانت کرد.

ولی خوب گروهی فهمیده تر نیز در میان مسلمانان وجود دارند که انتقاد را اهانت نمیدانند بلکه معیار منطقی تر و متمدنانه تری برای اهانت در ذهن دارند. مثلاً این گروه معتقدند فحاشی اهانت است و به مقدسات مسلمانان نباید کسی فحاشی کند، اینکه فحاشی اهانت است مسئله ای مسلم به نظر میرسد که نمیتوان در آن شک کرد، اما پرسش بعدی که پیش می آید این است که آیا باید به اسلام و مقدسات آن فحاشی کرد یا نه؟

به نظر من بطور کلی فحاشی آنقدر امر مهمی نیست، کسی که دهانش را باز میکند و کلمات زشت از دهانش خارج میشود نمیتواند آسیبی جدی به کس دیگری بزند، طرف مقابل همواره میتواند گوش نکند یا نخواند به همین دلیل بعنوان یک لیبرال معتقدم حق فحاشی نسبت به هر کس و هر چیزی برای انسانها باید محفوظ باشد، مگر در صورتی که خساری به شخص اهانت شده انجام گیرد در اینصورت آن شخص میتواند به دادگاه برود و از اهانت کننده شکایت کند. من خود بعنوان منتقد اسلام روزی نیست که فحشهای بسیار زننده و رکیک از مسلمانان دریافت نکنم ولی این فحشها برای من آنقدر اهمیتی ندارند من به سادگی آنها را نادیده میگیرم و اگر روزی این افراد فحاش را ببینم نیز کینه ای از آنها به دل ندارم و بدون اینکه آنها بخواهند، به دلیل سفاهتشان آنها را میبخشم. مسلمانان نیز باید همین کار را بکنند، اگر از این اهانت ها ناراحت هم میشوند باید آنها را نادیده بگیرند. اینگونه ممکن است مسلمانان برای خود احترامی کسب کنند، و الا با تهدید و خشونت مسلمانان نمیتوانند برای اسلام احترام کسب کنند. گواه این مدعا این واقعیت است که بر اساس دیدگاه بسیاری از فقهای اهل تسنن هرکس به خلفای راشدین اهانت کند باید کشته شود، آیا این حکم خشن و وحشیانه جلوی اهانت شیعیان به سه خلیفه اول را گرفته است؟ البته که نه.

اما این در مورد کسانی است که به خود من فحاشی میکنند، ولی اهانت به اسلام و پیامبر اسلام و خدا و فرشتگان اهانت به یک شخص مسلمان نیست، هیچ مسلمانی هم وکالتی از پیامبر یا خدای کائنات ندارد که از او دفاع کند، دفاع از خدا کاری احمقانه به نظر میرسد اگر خدا میخواست خود میتوانست منتقدانش را در لحظه ای خاموش کند، خدا نیازی به دفاع بشر از او ندارد، مگر اینکه خدا نباشد و یک توهم باشد، خدایی که به دفاع بشر نیاز دارد دیگر خدا نیست. آیا براستی دفاع یک مسلمان کوچک که سر تا پای خود و باورهایش اهانت به دیگران است از قدرتمند ترین موجود قلچماق قابل تصور مضحک نیست؟

نتیجه آنکه اهانت به مقدسات از نظر من یک حق برای همه انسانها باید به شمار برود و هیچکس نباید بخاطر بی احترامی یا اهانت به مقدسات دینی هیچ جماعتی مجرم شناخته شود. ولی حق طبیعی بودن هم برای انجام کاری دلیل موجهی نیست، برای نمونه سیگار کشیدن هم حق طبیعی همه آدمها است ولی بهتر است مردم از این حق طبیعی استفاده نکنند یا اگر میکنند کمتر استفاده کنند.

روشن شد که اهانت به مقدسات از نگر من حق هر انسانی است، اما به پرسش «آیا باید به مقدسات توهین کرد یا نه؟» هنوز پاسخی داده نشده است. به این پرسش از دیدگاه سودمندگرایانه باید پاسخ داد، آیا توهین به مقدسات سبب خیر میشود و یا جلوی وقوع شرّی را میگیرد؟ فکر نمیکنم پاسخ قطعی بتوان به این پرسش داد که در همه سناریوها صادق باشد، برای نمونه گاهی استفاده از کلمات رکیک بصورت طنز آمیز میتواند ذهن مخاطب را نسبت به دین روشن کند و تاثیر مثبتی روی او بگذارد. برای نمونه اگر به دوست صمیمی خود بگویید از نظر شما محمد قرآن را برای آلت تناسلی خود نازل کرده یا اینکه امام زمان معلوم نیست کی میخواهد از لانه خود بیرون بیاید، این گفته ها ممکن است تاثیر مثبتی در دوست شما بگذارد و سبب تغییر در وی شود، چنین توهینی نتیجه خوبی دارد لذا از نظر سودمندگرایانه اینکار خوب به نظر میرسد. اما در مقابل فرض کنید یک استاد دانشگاه که با شما روابط صمیمانه خاصی هم ندارد بطور بسیار رسمی نظر شما را در مورد اسلام میپرسد، اگر در پاسخ به او بگویید از نظر من اسلام یک دین آشغال است، فکر میکنید برداشت آن استاد دانشگاه چه خواهد بود؟ آیا این برخورد مناسب خواهد بود؟ روشن است که چنین برخورد اهانت آمیزی فقط آبروی شما را خواهد برد و نتیجه مثبتی نخواهد داشت. یا فرض کنید در شهر قم به سر میبرید و یک دسته آخوند از مقابل شما در حال رژه رفتن هستند، اگر در چنین حالتی فریاد بزنید درود بر یزید، و مرگ بر امام زمان، چه نتیجه ای رخ خواهد داد؟

در دو نمونه بالا هم به سناریویی اشاره شد که در آن اهانت کردن بی ضرر و حتی سودمند و در نتیجه خوب است، و هم به سناریو هایی اشاره شد که در آنها اهانت کردن نتایج خوبی ندارد. حال پرسش این است که چه مشترکاتی بین سناریوهایی که در آنها اهانت کردن بد است وجود دارد؟ به عبارت دیگر چه زمانی نباید به مقدسات اهانت کرد؟  پیش از پاسخ به این پرسش شایسته است مسئله دیگری را مطرح کنیم. پرسش فرعی این است که آیا برقراری گفتمان و همنشینی با مسلمانان به نفع منتقدان اسلام است یا به ضرر آنها؟ به عبارت دیگر در همنشینی مسلمانان با منتقدان اسلام کدام طرف موضع ضعیف تری دارد و کدام طرف موضع قوی تری دارد؟

از نگر من موضع منتقدان دین بسیار بسیار قوی تر است، چرا که برای دفاع منطقی از اسلام یک شخص باید درست بودن تمامی گزاره هایی که اسلام مدعی درستی آنها است را با موفقیت اثبات کند و الا باور او به اسلام غیر عقلایی و نابخردانه است. در مقابل برای رد کردن اسلام تنها کافیست که یک گزاره نادرست در اسلام پیدا شود، در صورتی که تنها یک خطا و ایراد در اسلام وجود داشته باشد اسلام بطور کلی باطل خواهد بود، مسلمانان معمولاً از این واقعیت قافل هستند و فکر میکنند باید عکس باورهای دینیشان اثبات شود تا دینشان رد شود! قوی بودن موضع منتقدان اسلام نسبت به اسلام طبیعتاً این نتیجه را میدهد که گفتمان و مراودات فکری و مناظرات بین مسلمانان و منتقدان اسلام به نفع منقدان اسلام و به ضرر مسلمانان است. به همین دلیل است که مسلمانان به شدت از انتقاد هراس دارند و از بحث و مناظره فرار کرده و در یک کلام دشمنان جامعه آزاد و باز هستند.

با مقدمه ای که در بالا آمد به این پرسش که «چه زمانی اهانت کردن به مقدسات مسلمانان نادرست است» بهتر میتوان پاسخ داد. زمانی این اهانت کردن بد است که موجب از میان رفتن گفتمان و بحث شود و این بهانه را به مسلمانان بدهد که فرار کنند و خود را به حاشیه بکشانند. بازگشت مسلمانان به پناهگاهشان نتیجه ای مثبت برای آنها دارد. البته باید توجه داشت که در بیشینه موارد وقتی با کسی بحث میکنید نمیتوانید نظر او را عوض کنید ولی این بحث کردن اغلب باعث میشود دیگران به موضوعاتی که تابحال به آنها فکر نکرده اند فکر کنند. خود این نتیجه بحث کردن ارزش بسیار بالایی دارد.

بنابر این من توهین کردنی به مقدسات را که نتیجه خوبی ندهد اگرچه حق هر انسانی میدانم ولی توصیه میکنم که به دنبال فحاشی و استفاده از کلمات رکیک در برخورد با مسلمانان نباید بود و معمولاً بهتر است این ضعف و خشم را با دانش گستری و استدلال و برخورد آرام و منطقی جایگزین کرد.

چرا مسلمانان نگران اهانت شدن به باورهایشان هستند؟

کسی که به محمد رسول الله اهانت کند و با وی به دشمنی بپردازد حکمش از نظر علمای اسلامی مرگ است و خونش حلال است، البته حکم کسی که به امامان، خدا و حتی به فرشته ها نیز توهین کند باید به سرعت کشته شود و پیاده شدن این حکم نیاز به دادگاه و قاضی ندارد، یک مسلمان خود میتواند این حکم را در هر شرایطی پیاده کند و فقها در این مسئله با یکدیگر «اجماع» دارند، ماده 513 قانون مجازات اسلامی ایران در این مورد میگوید:

اگر توهینی مشمول ساب النبی باشد، مجازات آن اعدام است و در این مورد هر که بشنود براو کشتن واجب است و نیازی به اذن امام و رهبر شرعی نیست، مسئله مورد اجماع، فقیهان، و از جرائم غیر قابل گذشت است. و اگر مشمول حکم ساب النبی نباشد، به حبس از یک تا پنج سال محکوم می‌گردد، و این جرم، بازهم غیر قابل گذشت است و مشمول ماده‌ی (727) نیست.

باورهای دینی بقیه مردم و دینداران نیز گاهی مورد اهانت قرار میگیرد، مثلاً چند سال پیش در نیویورک امریکا مردی مجسمه ای شکولاتی از بدن عریان مسیح  ساخته بود، او که خود یک مسیحی بود میگفت مسیح چیزی شیرین است و شکولات هم چیزی شیرین است و من فکر میکنم این اثر هنری خیلی مناسب باشد. مسیحیان زیادی از این کار او دلخور و ناراحت شدند ولی نه کسی دستور قتل برای او صادر کرد نه به او فحشی داده شد نه کسی او را تهدید به مرگ کرد. کمترین خشونتی نسبت به او از جانب یک مسیحی وارد نشد، کاری که تندرو ترین مسیحی ها انجام دادند این بود که تلاش کردند پشتیبانان مادی او را بایکوت کنند. سرانجام نیز این مجسمه در موزه ای به نمایش در آمد و کسی هم تنوانست جلوی آنرا بگیرد (17). همه روزه اشعار و آهنگها و فیلمها و کلیپها و کتابهایی که در آنها مستقیم یا غیر مستقیم به مسیحیت، مسیح و مسیحیان توهین میشود در غرب منتشر میشود ولی مسیحیان با متانت و بزرگواری تمام آنها را نه تنها تحمل میکنند بلکه این اهانت ها را حق هر کسی میدانند. آیا مسیحیان از این اهانت ها ناراحت نمیشوند؟ البته که میشوند! ولی هیچکس از مسیحیان خشونت ویژه ای در این زمینه نمیبیند، چرا مسلمانان نیز در این مورد مانند مسیحیان رفتار نمیکنند؟

براستی دلیل این همه توحش و حساسیت شدید در میان مسلمانان چیست؟ به فرض اینکه خدایی وجود داشته باشد و نبوت محمد نیز قابل دفاع باشد آیا این قابل دفاع است که مسلمانان بخواهند از اهانت به خدا و پیامبر و دینشان آزرده شوند و به دفاع از آنها بپردازند؟ به نظر نمیرسد خداوندی قدیر و علیم که همه چیز را میداند و همه کاری را میتواند انجام دهد از اهانت یک انسان به خود ناراحت شود، و یا اینکه از انسان دیگری کمک بخواهد، اگر خدا از اهانت ناراحت شود میتواند خودش از خودش دفاع کند نیاز به دفاع انسانها ندارند، پس برای پرسش بالا باید پاسخهایی غیر از اینکه مسلمانان در حال دفاع از خدا و پیامبر و غیره هستند را جستجو کرد. چند پاسخ قابل تصور را در زیر مرور میکنیم.

یکم – به نظر میرسد مسلمانان باورهای دینیشان را بیش از حد جدی میگیرند، برای شخصیتهای مقدسشان از جمله خدا، پیامبران و امامان قدرتهای ماوراء طبیعی بسیار زیادی توهم میکنند و انتظار یاری زیادی از آنها دارند. شخصیت های مقدس مذهبی برای مسلمانان همانند بت برای بت پرستان هستند، وقتی کسی به بتهای آنها اهانت میکند انگار بتهای آنها را شکسته است، مسلمانان تمام عمر خود را در ترس از قدرت این بتها زندگی میکنند، ولی وقتی میبینند شخصی به این بت ها اهانت میکند و این بتها نمیتوانند از خود دفاع کنند طبیعتاً متوجه عجز و بی خاصیتی این بت ها میشوند یا دستکم ایمانشان تضعیف میشود. این است که روحانیون برای جلوگیری از وقوع این شک، اهانت به اسلام را جدی میگیرند، چون اهانت به اسلام، حال آنکه باوری که با اهانت دیگران سست شود مسلماً باور سست مایه و بیهوده ایست و ما میدانیم که اسلام حقیقتاً چنین است. وقتی مادربزرگ شما ببیند که شما بعد از اهانت به اسلام به سوسک تبدیل نمیشوید در دین خود و درستی اراجیفی که به آنها اعتقاد داشته است رفته رفته شک میکند. شاید اگر من هم قرار بود از یک مشت اراجیف مانند اراجیف قرآن دفاع کنم مجبور بودم دست به خشونت ببرم.

این خود مارا یاد داستان ابراهیم و نابود کردن بتهای قوم خود می اندازد، ابراهیم بت هارا میشکند و میگوید ببینید این بتها حتی از خود نمیتوانند دفاع کنند، پس نیرویی ندارند، به عبارت دیگر ابراهیم از بتها یک عمل را انتظار داشت و میخواست از آنها امتحان بگیرد، در مورد مسلمانان نیز دقیقا همین مسئله است. بت نامرئی و آسمانی آنها الله چون موجودی خیالی و غیر حقیقی است هیچ کاری را در واقع نمیتواند انجام دهد و حتی قدرت دفاع از خود را نیز ندارد. اگر کسی به او توهین کند او نمیتواند هیچ  کاری بکند. این مسلمانان هستند که باید به یاری الله بیایند و از او دفاع بکنند و دشمنانش را بکشند، و این خود بسیار مضحک است. بنابر این توهین کردن به اسلام، یک خدا شکنی است که شباهت بسیاری با بت شکنی ابراهیم سامی دارد، روشن است که از نگر ما فرق چندانی میان بت پرستی و خداباوری نیست، و همانگونه که خداباوران، خداباوری را برتر از بت پرستی میدانند ما نیز بیخدایی را برتر از خداباوری میدانیم. هردو در جهت مبارزه با خرافات و جهل انجام میگیرند و هردو یک نتیجه میدهند، اگر مسلمانان کار ابراهیم را تایید میکنند، این منافقانه است که کار اهانت کنندگان به اسلام را تقبیح کنند!

دوم – اسلام مروج فرهنگ مرگ و ستیزه جوییست، به همین دلیل برای زنده نگه داشتن خود همواره به دشمن نیاز دارد. در فرم شیعی اسلام حتی زمانی که این دشمن وجود ندارد هم یاد دشمنان پیشین (معاویه، یزید، بنی امیه و…)  زنده نگه داشته میشود تا این فرهنگ مرگ و تنفر زنده بماند. همانطور که نشان داده شد اهانت به اسلام جرمی است که به سادگی میتوان هر کسی را به آن محکوم کرد. بنابر این «اهانت به مقدسات» ابزاریست که به درد روحانیت میخورد. چون همواره میتوانند هر عملی را اهانت تلقی کرده و دشمنان فرضی برای خود بوجود بیاورند که بتوانند خود را مشغول به جنگ با دشمنان نشان داده و مقلدانشان را بیشتر بچاپند.

سوم – ملایان انتقاد از خود را در بسیاری از موارد دشمنی و اهانت به اسلام میدانند و میتوانند از این روش منتقدین خود را ساکت کنند. این شیوه را خود محمد بنیانگذاری کرد، خلفای بعدی نیز آنرا ادامه دادند و هنوز هم تداوم دارد. رژیم جنایتکار اوباش اسلامی «محارب با خدا» را در لیست اتهامات بسیاری از قربانیان خود آورده بود. در میان روحانیون هم رایج است که روحانیون ادامه دهنده رسالت هستند و اهانت به یک روحانی (توسط یک جسمانی!) در صورتی که رسالت را زیر سوال ببرد همانند اهانت به پیامبر و در نتیجه مجازاتش مرگ است.

چهار- فرهنگ استبدادی و عقب مانده مسلمانان تفکر انتقادی و اساساً انتقاد را برنمی‍‌‍ تابد و همواره آنرا مضر می پندارد. البته اگر منصفانه به این قضیه نگاه کنیم بقیه طیف های مردم خاور میانه نیز همینگونه هستند. تشبیه انتقاد به اهانت و در نتیجه امتناع از پاسخگویی به انتقاد روشی رایج در فرهنگهای خاور میانه ای است و نامسلمانان نیز همواره از آن استفاده میکنند.

پنجم- مسلمانان در کل شاید به دلیل اینکه دینشان وسط بیابان شکل گرفته است و زندگی بیابانی در مقابل زندگی در دشتهای سر سبز و آب و هوای خوب زندگی بسیار خشنی است به نظر میرسد در تمامی موارد خشن و وحشیانه برخورد میکنند، این نخستین توحش و خشونت از جانب مسلمانان نیست که ما شاهد آن هستیم، مسلمانان در کل فرهنگی خشن و وحشی دارند، روحی که در کالبد جامعه اسلامی وجود دارد روحیه خشونت و ستیز و توحش را ترویج میدهد، از همین رو سم هریس یکی از اندیشمندان غربی اسلام را «فرقه مرگ» نام نهاده است. من فکر میکنم این خشونت ذاتی اسلام که هم ریشه جغرافیایی دارد هم ریشه تاریخی از آنرو که محمد یک فرد نظامی و جنگجو بوده است، میتواند پاسخ خوبی به پرسش مطرح شده در ابتدای این بخش بدهد.

آیا اسلام و مسلمانان هم به دیگران احترام میگذارند؟

از حق که نگذریم، دعوت به احترام در بیشینه موارد دعوت خوبی است، کسی که شما را به احترام دعوت میکند شما را به کاری نیک و بهتر بودن فرا میخواند، به همین دلیل هرگاه کسی از من میخواهد که به  چیزی توهین نکنم من درخواست او را جدی میگیرم چون دعوت او، دعوت به نیکیست! اما این دعوت یا صادقانه و خیر خواهانه است یا موزیانه و منافقانه و زیاده خواهانه است. حال دعوت مسلمانان به احترام به مقدسات و اسلام از کدام دسته است؟  آیا مسلمانان میگویند «بیایید به یکدیگر و مقدسات یکدیگر احترام بگذاریم؟» یا میگویند «بیایید به مقدسات ما بدون توجه به اینکه ما به شما و مقدسات شما و دیگران احترام میگذارند احترام بگذارید؟». برای پاسخ به این پرسش باید به رفتار خود مسلمانان نگاه کرد، آیا مسلمانان نیز بطور متقابل به مقدسات دیگران و یا باورهای افراد دیگر احترام میگذارند؟ از نگر من روشن است که مسلمانان چنین نمیکنند و به همین دلیل دعوت مسلمانان به احترام یک دعوت صادقانه و خیر خواهانه نیست بلکه مسلمانان بخاطر دو رویی و از روی نفاق و پلیدی است که چنین انتظاری از دیگران علی رغم بی احترامیشان به آنها دارند. در اثبات این ادعا در این بخش به سه موضوع خواهم پرداخت، نخست اهانت های قرآن و حدیث به نامسلمانان، دوم  رفتار محمد با دگر اندیشان و سوم خشونت اسلام نسبت به نامسلمانان.

همانطور که گفته شد، باید دید آیا مسلمانان خود به دیگران احترام میگذارند یا نه؟ برای یافتن پاسخ این پرسش یک راه نگاه به رفتار مسلمانان است، اما هر مسلمانی که به دیگران و مقدسات دیگران اهانت کند را اگر ملاک تشخیص قرار دهیم ممکن است به حق یا ناحق گفته شود که او مرجع اسلام نیست، و کار او لزوماً به اسلام ربطی ندارد. اما از آنجا که کسی نمیتواند بگوید قرآن به اسلام ربطی ندارد، بهتر است بجای رفتار مسلمانان قرآن را بررسی کنیم، آیا قرآن به دیگران و مقدساتشان احترام میگذارد؟

فرض کنید روزی در خیابان در حال قدم زدن هستید که اعلامیه ای از شخصی دریافت میکنید. این اعلامیه مربوط به گروه «پیروان» است و در آن از شما دعوت میشود که شما هم به این گروه با سابقه و قدیمی بپیوندید. در این اعلامیه همچنین شرح مختصری از باورهای مشترک این گروه آمده است که از این قرار هستند:

  1. مسلمانان همانند خرهایی هستند که کتاب حمل میکنند
  2. مسلمانان نجس هستند
  3. مسلمانان بدترین جنبندگان روی زمین هستند
  4. خدا مسلمانان را بکشد
  5. لعنت خدا و فرشتگان بر مسلمانان باد
  6. مسلمانان مانند حیواناتی هستند که کسی در گوششان چیزی بگوید و آنها جز بانگی نشنوند، مسلمانان کر و کور و لالند و هیچ نمیفهمند
  7. اکثر مسلمانان مثل چهارپایان یا بدتر از آنها هستند، نه میفهمند نه میشنوند
  8. اکثر مسلمانان فاسق (نافرمان، تبهکار، زناکار، گناهکار) هستند
  9. مسلمانان مثل حیوان غذا میخورند
  10. مسلمانان مانند خران وحشی هستند که از شیر میگریزند
  11. مسلمانان حرامزاده هستند
  12. تف بر مسلمانها!
  13. مسلمانان بیمار هستند
  14. مسلمانان ابله هستند ولی خودشان نمیدانند
  15. مسلمانان شعور ندارند
  16. طرفداران گروه پیروان بهترین مردم هستند، بین مسلمانها هم آدم خوب به ندرت پیدا میشود ولی اکثرشان آدمهای عوضی و تبهکاری هستند

نظر شما راجع به گروه «پیروان» پس از آگاهی از افکارشان چه خواهد بود؟ آیا به نظر شما این گروه به مسلمانان اهانت کرده است؟ شما این 15 مورد را یا بخشی از آنها را فحش و اهانت میدانید یا نه؟ آیا این گروه، گروهی فاشیست و ستیزه جو نیست؟ مهمتر از اینها، آیا مسلمانان باید به این گروه و پیروانش احترام بگذارند؟ فکر نمیکنم هیچ انسان عاقلی، بالغ و منصفی به این پرسش آخری پاسخ مثبت بدهد. با توحش و بربریتی که از اسلام و مسلمانان سراغ داریم، اگر دست مسلمانان به پیروان این گروه برسد با آنها چکار خواهند کرد؟ از همه اینها جالب تر، اگر پیروان از مسلمانان بخواهند که به عقاید و باورهای گروه پیروان و خود ایشان احترام بگذارند، به نظر شما هواداران گروه پیروان زیاده خواه، دو رو و حتی دیوانه نیستند؟ آیا مسلمانان باید این درخواست گروه پیروان را از روی حسن نیت بدانند؟

ممکن است بپرسید نقل این داستان تخیلی چه سودی دارد؟ پاسخ این است که این داستان کاملاً تخیلی نیست بلکه مبتنی بر واقعیتی انکار ناشدنی است، تمامی 15 مورد بالا در قرآن آمده است با این تفاوت که مخاطب این دشنامها در قرآن نامسلمانان یا دگراندیشان از زمینه های فکری مختلف هستند، با این اوصاف آیا مسلمانانی که خدایشان اینگونه همانند انسانی فرومایه و دهن دریده زشت ترین دشنامها را به دیگران داده است از دیگران انتظار احترام داشته باشند؟ در ادامه منبع این فحاشی ها به ترتیب همان شماره ای که در اعلامیه بالا آمد، از قرآن ذکر خواهم کرد:

  1. آيه 5 سوره الجمعة (62:5)

    مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ

    مثل کساني که تورات بر آنها تحميل گشته و بدان عمل نمي کنند مثل آن خراست که کتابهايي را حمل مي کند بد داستاني است داستان مردمي که آيات خدا را دروغ مي شمرده اند و خدا ستمکاران را هدايت نمي کند (ترجمه آیتی).

  2. آيه 28 سوره التوبة (9:28)

    يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ

    اي کساني که ايمان آورده ايد ، مشرکان نجسند و از سال بعد نبايد به مسجدالحرام نزديک شوند و اگر از بينوايي مي ترسيد ، خدا اگر بخواهد به فضل خويش بي نيازتان خواهد کرد زيرا خدا دانا و حکيم است (ترجمه آیتی)

  3. آيه 55 سوره الانفال (8:55)

    إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ

    هر آينه بدترين جنبندگان در نزد خدا آنهايند که کافر شده اند و ايمان نمي آورند : (ترجمه آیتی)

  4. آيه 30 سوره التوبة (9:30)

    وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ

    يهود گفتند که عزير پسر خداست ، و نصاري گفتند که عيسي پسر خداست اين ، سخن که مي گويند همانند گفتار کساني است که پيش از اين کافر بودند خدا بکشدشان به کجا باز مي گردند ؟ (ترجمه آیتی)

  5. آيه 161 سوره البقرة (2:161)

    إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ

    بر آنان که کافر بودند و در کافري مردند لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم باد (ترجمه آیتی)

  6. آيه 171 سوره البقرة (2:171)

    وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ

    مثل کافران ، مثل حيواني است که کسي در گوش او آواز کند ، و او جز بانگي و آوازي نشنود اينان کرانند ، لالانند ، کورانند و هيچ در نمي يابند (ترجمه آیتی)

  7. آيه 22 سوره الانفال (8:22)

    إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ

    بدترين جانوران در نزد خدا اين کران و لالان هستند که در نمي يابند (ترجمه آیتی)

  8. آيه 59 سوره المائدة (5:59)

    قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا إِلاَّ أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ

    بگو : اي اهل کتاب ، آيا ما را سرزنش مي کنيد ؟ جز اين است که ما به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه پيش از اين نازل شده است ايمان آورده ايم و شما بيشترين نافرمان هستيد ؟ (ترجمه آیتی)

  9. آيه 12 سوره محمد (47:12)

    إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَْنْهارُ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الأَْنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ

    خدا کساني را که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته مي کنند ، به ، بهشتهايي که نهرها در آن جاري است داخل خواهد کرد ولي کافران از اين جهان متمتع مي شوند و چون چارپايان مي خورند و جايگاهشان آتش است (ترجمه آیتی)

  10. آيه 50 سوره المدثر (74:50) (به آیات 48 و 49 نیز نگاه شود)

    كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ

    مانند خران وحشي (ترجمه آیتی)

  11. آيه 13 سوره القلم (68:13)

    عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ

    كسانى كه متكبر و سركشند و اصل و نسب خود را بديگران منسوب ميسازند. (حرام زاده- اند).  (ترجمه کاویانپور)

  12. آيه 67 سوره الانبياء (21:67)

    أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ

    اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى‏پرستيد! پس آيا نمى‏انديشيد؟ (ترجمه حلبی)

  13. آيه 10 سوره البقرة (2:10)

    فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ

    در دلهاشان مرضي است و خدا نيز بر مرضشان بيفزوده است و به کيفر دروغي که گفته اند برايشان عذابي است دردآور (ترجمه آیتی)

  14. آيه 13 سوره البقرة (2:13)

    وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ

    و چون به آنان گفته شود که شما نيز همانند ديگر مردمان ايمان بياوريد، ،مي گويند : آيا ما نيز همانند بيخردان ايمان بياوريم : آگاه باشيد ، که آنان خود بيخردانند و نمي دانند (ترجمه آیتی)

  15. «لا یشعرون» در مورد نامسلمانان در آیه های زیر آمده است:
    النحل: ٢٦، النمل: ١٨، الأعراف: ٩٥، يوسف: ١٥، القصص: ٩،الأنعام: ١٢٣، النحل: ٤٥، العنكبوت: ٥٣، يوسف: ١٠٧، النمل: ٦٥، آلعمران: ٦٩، الأنعام: ٢٦،     البقرة: ٩، الزمر: ٢٥، الزخرف: ٦٦، القصص: ١١، النحل: ٢١، البقرة: ١٢، النمل: ٥٠، المؤمنون: ٥٦، الشعراء: ٢٠٢.
  16. آیه 110 سوره ال عمران (3:110)

كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ

شما بهترين امتي هستيد از ميان مردم پديد آمده ، که امر به معروف و نهي از منکر مي کنيد و به خدا ايمان داريد اگر اهل کتاب نيز ايمان بياورند برايشان بهتر است بعضي از ايشان مؤمنند ولي بيشترين تبهکارانند (ترجمه آیتی)

افزون بر اینها الله در قرآن بارها نامسلمانان لعنت کرده است، آیا لعنت کردن الله، امامان و پیامبر اسلام نیز برای نامسلمانان بطور متقابل آزاد است یا نه؟ برخی از مسلمانان میگویند لعن کردن اهانت نیست، اگر اهانت نیست پس ما نیز باید بتوانیم لعن کنیم. برخی میگویند شما که به خدا اعتقاد ندارید نباید از لعن شدن ناراحت شوید. من این پاسخ را صحیح نمیدانم زیرا فحاشی وقتی صورت گرفته است که شخصی به دیگری فحش بدهد نه اینکه شخصی احساس کند به او فحش داده شده است. برای نمونه فرض کنید با مردمی آشنا میشوید که در فرهنگ و عقاید و باورهایشان عبارت «کله استخوانی» یک اهانت محسوب میشود در حالی که در فرهنگ شما چنین نیست. حال در این میان شخصی از این جمعیت در مورد شما از این عبارت استفاده میکند. آیا اهانتی صورت گرفته؟ روشن است که صورت گرفته است و ملاک دیدگاه توهین کننده است نه توهین شونده.

لعنت البته در مقابل سایر اهانتهای قرآن موضوع کوچکیست،  غیر از این نتیجه که مسلمانان انصافاً نباید انتظار احترام از سایرین را داشته باشند، از وجود آیات بالا میتوان نتایج منطقی دیگری را نیز گرفت. پاسخ این پرسش چیست؟ «آیا دستکم یکی از 15 آیه بالا اهانت آمیز است یا نه؟»

اگر پاسخ مسلمانان نه است، آنگاه آنچه در 15 مورد بالا آمده نباید برای مسلمانان اهانت آمیز تلقی شوند، یعنی اگر نامسلمانی مسلمانان یا پیامبر اسلام یا هر چیز یا شخص مقدس دیگری را با واژه هایی همچون خر، حرامزاده، نفهم، بی شعور، نجس، حیوان، چهارپا و غیره خطاب کند، مسمانان حق اعتراض ندارند چون اینکار شبیه گفتن «خودتی!»  هست که نباید اهانت محسوب شود و مسلمانان نباید از نامسلمانان انتظار داشته باشند که از خدای آنها در برخورد با مخالف و منتقد مودب تر باشند.

اگر پاسخ مسلمانان آری است، آنگاه اهانت کردن باید آزاد باشد، مگر اینکه مسلمانان حق اهانت به دیگران را منحصر به خود بدانند و بگویند ما حق اهانت به دیگران را داریم ولی دیگران حق اهانت به ما را ندارند. که این البته غیر عادلانه و زیاده خواهی است.

هردو این پاسخها به ضرر مسلمانان و به نفع نامسلمانان است، واقعیت این است که آنچه در آیات بالا آمده است نشان از کمبود و خشم و کینه گوینده دارد، همچنین نشان از تربیت بیابانی و کم دارد، نشان از عقده های فراوان و مشکلات روحی و افسردگی های شدید دارد، تمام این صفات به خود محمد میخورند، همین دشنامها از نگر من میتوانند نشان دهند که قرآن به خدا ارتباطی ندارد.

به نظر نمی آید هیچ انسان عاقلی تمایل به احترام گذاشتن غیر متقابل نسبت به اسلام و مسلمانان داشته باشد. یعنی اگر قرار باشد ما به مسلمانان احترام بگذاریم و خدای آنها به ما اهانت کند، ما باید دیوانه باشیم. از طرفی مسلمانان را توانایی دگرگون کردن قرآن نیست، پس هیچگاه ضرورتی ندارد نامسلمانی به اسلام و مسلمانان احترامی بگذارد. مگر اینکه آیات اهانت آمیز قرآن روزی از قرآن حذف شوند. یا دستکم تعداد زیادی از مسلمانان بپذیرند که در قرآن خطا وجود دارد و آنچه در قرآن آمده لزوماً الهی نیست، آیا مسلمانان هرگز به این تکامل فکری خواهند رسید؟ به نگر من نه! چون خود دین دیدگاه ناقض قرآن است.

افزون بر قرآن که کلام الهی پنداشته میشود، احادیث بسیار زشت و زننده ای در مورد کفار در متون دینی مسلمانان دیده میشود. در زیر به چند مورد از آنها اشاره میکنیم:

حلیة المتقین، علامه مجلسی، باب چهارم، فصل چهارم:

حضرت صادق علیه السلام فرمود که: دشمن ما اهل بیت نیست مگر کسی که ولدالزنا یا مادرش در حیض به او حامله شده باشد.

همانجا باب هفتم، فصل سوم:

در حدیث موثق از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: از آبی که در حوض هاى کوچک در حمام هاى سنیان جمع می شود از غسل مردم غسل مکن که در آن غساله یهودى و نصرانى و گبر و دشمن ما اهل بیت که از همه بدتر است جمع می شود و خدا خلقى از سگ نجس تر خلق نکرده است و کسیکه عداوت ما اهل بیت دارد از سگ نجس تر است.

همانجاباب دهم  فصل هفتم:

از حضرت صادق (ع) منقول است که هر که مومنی را سیر کند بهشت بر او واجب می شود و هر که کافری را سیر کند، خدا شکم او را پر از زقوم جهنم کند!

پس از ذکر این احادیث بسیار زشت، به یاد آوردن این نکته سودمند است که   کردار و پندار یک انسان نسبت به مخالفانش شاخص خوبی برای نشان دادن شخصیت اصلی اوست، و این احادیث  که از نظر یکی از بزرگترین محدثین شیعه در رده «موثق» هم قرار گرفته اند، میزان فرومایگی شخصیت های دینی تشیع را به خوبی نشان میدهند.  ممکن است تصور کنید به دلیل یاوه گو بودن مجلسی احادیث بالا چندان اهمیتی ندارند، ولی آیت الله مکارم شیرازی از چند منبع سنی نیز حدیث مشابهی را نقل کرده است (18)، به استفتاء زیر توجه کنید:

سؤال: آيا در منابع اهل سنت رواياتى مبنى بر حلال زاده نبودن دشمنان على(عليه السلام) وجود دارد؟

جواب: در منابع اهل سنت رواياتى در اين حضوص وارد شده است كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

  1. ابوسعيد خدرى مى گويد : «كنّا معشر الأنصار نبور أولادنا بحبِّهم عليّاً(رضي الله عنه) ; فإذا وُلد فينا مولودٌ فلم يحبّه عرفنا أ نّه ليس منّا»(1) [ما انصار ، فرزندانمان را با دوست داشتن على(رضي الله عنه) امتحان مى كرديم ; پس هر گاه فرزندى از ما متولّد مى شد و او را دوست نداشت مى فهميديم او فرزند ما نيست] .
  2. عبادة بن صامت مى گويد : «كنّا نبور أولادنا بحبِّ عليّ بن أبي طالب(رضي الله عنه) ; فإذا رأينا أحدهم لا يحبّ عليّ بن أبي طالب علمنا أ نّه ليس منّا وأ نّه لغير رِشْدَة»(2) [ما فرزندانمان را با دوست داشتن على ابن ابى طالب(رضي الله عنه) امتحان مى كرديم ، و چون مى ديديم يكى از آنها على ابن ابى طالب(رضي الله عنه) را دوست ندارد ، مى فهميديم از ما نيست و از راه حلال به دنيا نيامده است] .
    حافظ جزرى در كتاب «أسنى المطالب»(3) پس از ذكر اين حديث نوشته است :
    مطلب از قديم تا به حال مشهور است كه فقط زنازاده با على(رضي الله عنه) دشمنى مى كند.
  3. حافظ حسن بن على عدوى از احمد بن عبده ضبىّ از ابوعيينه از ابن زبیر از جابر نقل كرده است : «أمرنا رسول الله(صلى الله عليه وآله) أن نعرض أولادنا على حبِّ عليِّ بن أبي طالب» [پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به ما دستور داد كه فرزندانمان را بر دوستى على بن أبى طالب عرضه كنيم] . رجال اين حديث رجال صحيحين (صحيح بخارى و مسلم) بوده و همگى از ثقات محسوب می شوند.
  4. حافظ طبرى در كتاب «الولاية» با سندش از على(عليه السلام) اين حديث را نقل كرده است :
    «لا يحبّني ثلاثة : ولد الزنا ، ومنافق ، ورجل حملت به اُمّه في بعض حيضها» [مرا سه نفر دوست ندارند : زنازاده و منافق و كسى كه مادرش در حال حيض به او حامله شده باشد] .
  5. از ابوبكر نقل شده است : من پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را ديدم كه خيمه اى بنا كرده بود و بر كمانى عربى تكيه داده بود و در آن خيمه ، على و فاطمه و حسن و حسين بودند ، و فرمود : «معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالمَ أهل الخيمة ، حربٌ لمن حاربهم ، وليٌّ لمن والاهم ، لا يحبّهم إلاّ سعيد الجدِّ طيّب المولد ، ولا يبغضهم إلاّ شقيُّ الجدِّ رديء المولد»(4) [ اى گروه مسلمين! من با كسى كه با اهل خيمه در صلح باشد در صلحم ، و با كسى كه با آنان در جنگ است در جنگ هستم ، و دوستدار كسى هستم كه با آنها دوستى ورزد . و آنان را جز فرد خوشبخت حلال زاده دوست ندارد ، و جز فرد بدبخت داراى ولادتِ پست ، با آنان دشمنى نمى كند] .
    اين مطلب را در گذشته و حال ، بسيارى از شعرا به نظم در آورده اند كه مجالى براى ذكر اشعار آنها نيست ; يكى از اين اشعار ، شعر صاحب بن عبّاد است(5) :

1 ـ بحبَّ عليّ تزولُ الشكوكُ وتصفو النفوسُ ويزكو النجار
2 ـ فمهما رأيتَ محبّاً له فثَمّ العلاءُ وثَمّ الفخار
3 ـ ومهما رأيتَ بغيضاً له ففي أصلِهِ نسبٌ مستعار
4 ـ فمهّد على نَصبه عذرَهُ فحيطانُ دارِ أبيه قصارُ

[ 1 ـ با دوستى على شكّ ها برطرف مى شود ، و نَفْس ها و روح ها تصفيه مى شود ، و اصل ونَسَب پاك مى گردد . 2 ـ پس هر جا دوستدار او را ديدى ، برترى و فخر آنجاست . 3 ـ و هر گاه دشمن او را ديدى پس در اصل و نَسَب او نَسَبى عاريه گرفته شده است . 4 ـ پس براى دشمنى او عذرى درست كن ، (و بگو) ديوارهاى خانه پدرش كوتاه بوده است] .
و همو سروده است :

حبُّ عليّ بن أبي طالب فرضٌ على الشاهدِ والغائبِ
واُمُّ من نابذَهُ عاهرٌ تبذلُ للنازلِ والراكبِ

[دوستى على بن أبى طالب بر هر شاهد و غايبى واجب است . و هر كس با او دشمنى ورزد مادرش بد كاره بوده و بر پياده و سواره خود را عرضه مى كرده است] .(6)

1 ـ أسنى المطالب ، حافظ جزرى : 8 [ص 58] ; شرح ابن أبي الحديد 1 : 473 [4/110 ، خطبه 56] ، و در آنجا تصحيفى روى داده است .
2 ـ أسنى المطالب : 8 [ص 58] ; نهاية ، ابن الأثير 1 : 118 [1/161] .
3 ـ أسنى المطالب : 8 .
4 ـ الرياض النضرة ، حافظ محبّ الدين طبرى 2 : 189 [3/136] .
5 ـ ديوان الصاحب بن عبّاد : 95 .
6 ـ شفيعى شاهرودى، گزيده اى جامع از الغدير، ص 406.

نتیجه آنکه حرامزاده و زنازاده بودن دشمن علی موضوعی جدی است که بنیادگرایان شیعه واقعاً به آن اعتقاد دارند و از گفتن آنهم شرم ندارند. من بخاطر اسلام ستیز بودن بارها با این قضیه روبرو شده ام، برای نمونه به کامنت زیر نگاه کنید (نام کسی که مورد فحاشی قرار گرفته بود و بکب ار منتقدان اسلام بود با ستاره پنهان شده است):

*** ***** يك زنا زاده بود- پيامبر اعظم (ص) فرمودند: اهل بيت پيامبر را كسي نميكشد جز زنا زاده- اهل بيت پيامبر را كسي ناسزا نميگويد جز زنا زاده؛ همتون بريد گمشيد. اين آرزو رو هم به گور ميبريد كه يه روزي بتونيد توي ايران حكومت نجستون رو اجرا كنيد.

پاسخ طنز آمیز من نیز به او این بود:

پیامبر اعظم غلط فرمود، هرکس مخالف دموکراسی و سکولاریسم است زنا زاده است. آرش بیخدا

اهانت در میان مسلمانان تنها به نامسلمانان نیست بلکه به یکدیگر نیز بسیار اهانت میکنند. برای نمونه یک وبسایت اسلامی (19) که مربوط به اهل تسنن است به بررسی جمعیت شیعیان نسبت به اهل تسنن در دنیا پرداخته است و در جایی نوشته است:

باید در یاد داشت که میزان زاد و ولد در میان شیعیان به این دلیل زیاد است که دین آنها اجازه زنا (متعه=ازدواج موقت، صیغه) را به آنها میدهد.

تلویزیون الاقصی وابسته به گروه تروریستی فلسطینی حماس در تاریخ پنجشنبه 15 ژانویه 2009 عالم سنی را نشان داد که به نقل از ابن تیمیه از بنیانگذاران سلفی گرایی گفت (20):

شیعیان خرهای یهودیان هستند، که یهودیان در هر فتنه ای بر آنها سوار میشوند.

آخوند شیعی معروف یه نام شیخ دانشمند نیز در یکی از جلسات سخنرانی خود که فیلم برداری شده است نیز به صراحت میگوید (21):

1- اهل تسنن بر اساس فقه شیعه، زنازاده هستند

2- عمر هم زنازاده بوده است هم حرامزاده

3- لعنت بر پدر هرچی سنی!

نمونه دیگری از اهانت های شیعیان به مقدسات اهل تسنن، مراسم عمر کشان است که در آن به عمر زشت ترین دشنامها را میدهند (22)، عمر کشان البته تنها اهانت شیعیان به اشخاصی که برای اهل تسنن محترم هستند نیست، به نمونه دیگری از این اهانت ها در قالب حدیث توجه کنید:

صهاک کنیز حبشی عبد المطلب بود و برای او شتر می چرانید نفیل با او زنا کرد و خطا ب را به دنیا آورد. خطاب وقتی به سن بلوغ رسید به صهاک طمع کرد و با او زنا نمود و دختری به دنیا آورد. آن دختر را در پارچه ای از ابریشم پیچید و از ترس مولایش او را بر سر راه گذاشت. هاشم ابن مغیره او را دید و برداشت و تربیت کرد و نامش را حنتمه گذاشت حنتمه وقتی به سن بلوغ رسید روزی خطاب او را دید و در او طمع کرد و او را از هاشم خواستگاری کرد هاشم او را به ازدواج خطاب درآورد و عمر ابن خطاب به دنیا آمد. (23)

نمونه های دیگری از این نوع اهانت ها به صحابه محمد را از نویسندگان و شخصیت های مشهور شیعه میتوان یافت که دو مورد آن را در زیر میاوریم:

آیت الله خمینی:

در کتاب کشف الاسرار مي‌گويد: ما در اينجا کاري نداريم به شيخين و آنچه مرتکب شدند از مخالفت با قرآن، و بازي گرفتن احکام خداوند، و آنچه که از جانب خود حلال و حرام کردند، و آن ستمي که بر عليه فاطمه دختر پيامبر و فرزندانش انجام دادند.
ولي ما به جهل و ناداني آنان نسبت به احکام خداوند و دين اشاره مي‌کنيم و بعد از اتهام شيخين به جهل و ناداني مي‌گويد:
و بدرستي که افرادي جاهل و احمق و دروغگو و ستمگر مانند اينها، شايستگي ندارند که در جاي امامت بوده و شامل اولي الامر باشند .  (24)

نعمت الله جزایری:

عمر بن الخطاب در مقعدش بيماري است که شفاياب نمي‌شود مگر با آب (مني) مردان، پس او کسي است که با وي چنين انجام مي‌شود….عثمان بن عفان از کساني بود که مخنث (کونی) بود و با وی بازی می‌شد. (25)

اهانت به دیگران در قالب لعنت نیز در میان شیعیان جایگاه ویژه ای دارد، گفته میشود که علی بن البیطالب نیز مخالفان سیاسی خود را مورد لعنت قرار میداد:

امیرالمؤمنین علیه اسلام گروهی را لعن کرده چنانچه در قنوت نماز واجب لعن می کرد معاویه و عمروبن العاص و ابو موسی اشعری و ابوالأ عودالسّمی را ، با آنکه حضرت با گذشت ترین مردم بود در مورد گناه جنایتکاران ، و اگر او لعن را بهترین وسیلهء تقرب نمی دانست آن را در نماز واجب بکار نمی برد. (26)

در وبسایت آیت الله شاهرودی پرسش و پاسخ زیر صورت گرفته است:

پرسش- آیا لعن کردن برخی از مادران مومنین (زنان محمد) مانند عایشه به گناه نافرمانی از پیامبر، جنگیدن علیه امام زمان، و دشمنی با امیر المومنین علی ابن ابیطالب، بصورت علنی یا تصریحی مجاز است؟

پاسخ- لعن کردن تمام کسانی که به علی ابن ابیطالبو فاطمه زهرا و دیگر امامان دشمنی کرده اند و جنگیدند مجاز است، مگر اینکه ترس از آسیب رسیدن به شما باشد (مثلاً جانتان در خطر بیافتد). و گفته شده است که امام صادق بعد از هر نماز هر هشت تای آنها را لعنت میکرد (آن چهار زن و چهار مرد را). (27)

لعن خلفای راشدین که مورد احترام شدید اهل تسنن هستند در برخی ادعیه شیعیان مثل زیارت عاشورا به صراحت ذکر میشود، اما افزون بر لعن کردن گویا علی ابن ابیطالب اهانت های دیگری نیز انجام میداده است، برای نمونه دکتر سروش در مصاحبه ای گفته است:

وقتی که مناظره ای بین آقای مصباح و محمد جواد حجتی برگزار شد (من همه اینها را از حافظه نقل می کنم والا اگر بنا به تتبـّع و استقصاء باشد موارد بسیار بیشتر از این می شود پیدا کرد) من خود شاهد این مناظره بودم، که آقای حجتی به مصباح یزدی می گفت که در سخنرانی های عمومی بی حرمتی کردن نسبت به مستمعین و مخاطبان کار شایسته ای نیست و آقای مصباح به جای اینکه روش خود را در مقام سخن گفتن تصحیح کند در جواب آقای حجتی گفت که:

« نخیر، ما خطبه هائی در نهج البلاغه داریم که در آن خطبه ها امام علی هم هنگام سخن گفتن و خطابه خواندن به مستمعین خود اهانت می کرد.» (28)

من چنین چیزی از این مناظره شخصاً به یاد ندارم ولی اینکه علی به طرف مقابل خویش اهانت میکند واقعیت دارد، نمونه هایی از آن را در اینجا ذکر میکنم:

از امام صادق روايت است كه :

اميرالمومنين بر سر منبر بود و داشت خطبه می داد كه زن بداخلاقی بلند شد و گفت: اين قاتل دوستان است، حضرت امير به طرف وی نگاه كرد و فرمود:

ای زن بيباك و پررو! ای بد زبان شبيه مردان! ای كسيكه مانند زنان حيض نميبينی! ای كسيكه بر فرجش آشكارا چيزی اويزان است! (يا سلفع يا جريئة يا بذية يا مذكرة، يا التي لا تحيض كما تحيض النساء ، يا التي على هنها شئ بين مدلى!) (29)

افزون بر مطالب بالا، مسلمانان به عملی به نام «مباهله» اعتقاد دارند که در آن دو طرف که با یکدیگر اختلاف نظر دارند گرد هم می آیند و بر یکدیگر لعنت میفرستند تا خدا طرفی را که محق نیست مورد لعن خود قرار دهد. به نظر نمی آید این عمل که توسط پیامبر اسلام انجام شده خیلی محترمانه باشد بلکه یقیناً نوعی بی احترامی در آن دیده میشود. نتیجه این بخش آنکه مسلمانان خود پایبند به احترام گذاشتن به نامسلمانان و حتی دیگر مسلمانان نیستند نه در نظر اینگونه هستند نه در عمل. پس درخواست احترام آنها درخواستی صادقانه و برای عملی متقابل نیست بلکه نوعی زورگویی و زیاده خواهیست.

موضوع دومی که در این بخش بدان خواهیم پرداخت رفتار محمد با نامسلمانان است آیا محمد به مقدسات دینی نامسلمانان احترام میگذاشت؟ مسلمانان دوست دارند بگویند که او به سایر ادیان احترام میگذاشت ولی این خلاف واقع است، روشن ترین نشانه بی احترامی محمد به سایر ادیان تخریب بتهای خانه کعبه پس از فتح مکه است. بتهای خانه کعبه خدایان و یا نمایندگان خدایان بت پرستان بودند و بت پرستی هم یک دین است! کاری که محمد با بتهای بت پرستان کرد مشابه تخریب خانه خدا و اماکن مقدس مسلمانان است، اگر تخریب بتها اهانت به بت پرستان نیست پس تخریب کعبه و قرآن و غیره هم نباید بی احترامی تلقی شوند.  تخریب بناهای مقدس در تاریخ اسلام حتی محدود به نامسلمانان هم نمیشود، در زمان محمد گروهی از افراد موسوم به «منافق» در قبا مسجدی ساختند که محمد آنرا «مسجد ضرار» نامید، محمد همراه با یارانش این مسجد را تخریب کرد و این مسجد به گفته یک مورخ شیعی «از آن پس براى چندى به صورت مزبله و محل اجتماع زباله و كثافات در آمد» (30). از خود پرسش کنید، تخریب بتخانه، و مسجد در ردیف احترام به باورهای دینی و مقدسات دیگران است یا اهانت به آنها؟

افزون بر این در تاریخ به صراحت آمده است که محمد به خدایان قوم خویش دشنام میداده است و از همین رو سران قریش خواستار توقف این دشنامگویی بودند.

ابوجهل بن هشام، و امیه بن خلف، جمله در فنای کعبه حاضر شدند و با یکدیگر مشورت کردند و گفتند: نمیدانیم که چه تدبیر کردیم با این مرد، یعنی محمد، علیه السلام، که دین ما را بخلل آورد و قوم ما را از راه ببرد و خدایان مارا دشنام داد.(31)

در اسباب النزول واحدی سه روایت در مورد شان نزول آیه 108 سوره انعام وجود دارد که هر سه تاکید میکنند که محمد و پیروانش به خدایان مشرکان دشنام میداده اند:

والبى از ابن عباس روايت مى‏كند كه مشركان گفتند يا محمد (ص) از بدگويى خدايان ما بس كن و گر نه خدايت را هجو مى‏كنيم. آيه بدين مناسبت نازل گرديد.

قتاده گويد: مسلمانان بت‏هاى كفار را دشنام مى‏دادند و كافران نيز عينا پاسخ مى‏گفتند. خداوند مسلمين را از تحريك كردن آن مردم نادان نهى كرد.

سدّى گويد چون ابو طالب به حال مرگ افتاد قريش گفتند بياييد به نزد اين مرد برويم و از او بخواهيم كه برادر زاده‏اش را در مورد ما نصيحت و وصيت كند، چه شرم داريم از اينكه پس از او محمد (ص) را بكشيم كه عرب گويند ابو طالب مانع بود و چون بمرد محمد (ص) را كشتند. پس ابو سفيان و ابو جهل و نضر بن حارث و امية بن خلف و ابىّ بن خلف و عقبة بن ابى معيط و عمرو عاص و اسود بن بخترى بر بالين ابو طالب رفتند و گفتند تو بزرگ و سرور مايى و محمد ما را و خدايان ما را مى‏آزارد دوست داريم او را بخوانى و از اينكه نام خدايان ما را ببرد منع كنى، ما نيز او را با خدايش رها مى‏كنيم. (32)

برخی روایات بالا را ناقض دستور قرآن در آیه 108 سوره انعام میدانند و نتیجه میگیرند که محمد و یارانش به مقدسات دیگران دشنام نمیداده اند، چنین نتیجه گیری سفسطه آمیز است، چون فرض میکند محمد آنچه دستور میداده را خود رعایت میکرده، حال آنکه چنین تصوری تنها با فرض عصمت محمد قابل پذیرش است و چون عصمت محمد مورد پذیرش ما نیست نمیتوانیم چنین استدلالی را بپذیریم، حتی برخی از مسلمانان نیز عصمت محمد را مردود میدانند. برای توضیحات بیشتر پیرامون این سفسطه به نوشتاری با فرنام «سفسطه های رایج پیرامون تاریخ» مراجعه کنید. این عده میگویند پیامبر به مقدسات اعراب دشنام نمیداده بلکه به آنها نقصان نسبت میداده است.

واقعیت این است که اسلام تنها خود را دین راستین میداند و تمامی ادیان دیگر را اگر غیر از یهودیت و مسیحیت باشند و آیین صابئین (برخی معتقدند آیین زرتشت نیز جزو این ادیان است) اساساً دین نمیدانند و خود این ادیان را هم در حال حاضر گمراه و تحریف شده میدانند.  به همین جهت به خود حق میدهند که ادیان باطل را نابود کنند و حتی نمادهای آنها را نیز از بین ببرند. بنابر این محمد نیز برای سایر ادیان احترام قائل نبود. حتی احترام محمد به اهل کتاب هم احترامی عادلانه و پایدار نبود محمد به محض اینکه توانایی سرکوب اهل کتاب را پیدا کرد با قتل عام و تبعید در نابود کردن آنها کوشید و آنانی که زیر سلطه اسلام زندگی میکردند یعنی اهل ذمه را به شهروند درجه دوم با حقوقی نابرابر تبدیل کرد. برای اطلاعات بیشتر در این زمینه به نوشتاری با فرنام «آیات جنایی قرآن جنبه دفاعی دارند!» مراجعه کنید.

سومین موضوع این بخش پیرامون خشونتی است که مسلمانان همواره علیه نامسلمانان بکار گرفته اند. تصور کنید در حال قدم زدن هستید و ناگهان با صحنه مقابل برخورد میکنید: شخصی چاقو به دست گرفته و دیگری را روی زمین خوابانده و در حال تلاش برای بریدن سر او است. قربانی نیز در حال تلاش برای رهایی از دست قاتل است و در این حین به او فحشهای جنسی بسیار رکیک میدهد. در چنین موقعیتی آیا عاقلانه است که شما به قربانی اعتراض کنید و بگویید چرا به این قاتل اهانت میکنی؟  آیا این اعتراض مضحک نیست؟

رفتار مسلمانان با نامسلمانان و حتی مسلمانان دگر اندیش نیز همواره مشابه همین اتفاق بوده است. مسلمانان خشونت را تا منتهای درجه در ترویج و پاسداشت دین خود استفاده میکنند و از اقرار به این هم ابایی ندارند. کدام جماعتی در دنیا رفتاری که مسلمانان با دگر اندیشان دارند را در قبال دگر اندیشان دارند؟ این است که اگر نامسلمانان چند تا فحش و بد و بیراه هم به اسلام و مسلمان بدهند این قضیه آنقدر اهمیت ندارد، اگر آن خشونت کنار برود این فحاشی نیز کنار خواهد رفت. اینطور اعتراضها به فحاشی زمانی مضحک تر میشوند که از طرف نامسلمانان انجام میگیرند، برای نمونه کمونیست ها و چپی ها که گاهی اوقات به ازدواج موقت اسلامگرایان در می آیند گاهی خواستار احترام به مقدسات و باورهای دینی مردم میشوند!

در چه صورتی دیگران به مسلمانان احترام خواهند گذاشت؟

مسلمانان باید یاد بگیرند که احترام را نمیتوانند با تهدید و توحش از یکسو، و گدایی کردن و مظلوم نمایی از سوی دیگر بدست بیاورند.  احترام اکتسابی است و مسلمانان باید احترام را کسب کنند و نشان دهند که شایسته احترامند و لیاقت آن را دارند و بی احترامی به آنها بی انصافیست. گفتن این از نظر سیاسی درست نیست و مسلمانان گویا مایلند این قضیه را انکار کنند ولی واقعیت این است که مسلمانان در دنیا احترام چندانی ندارند و بطوری فزاینده وجهه خود را از دست میدهند و مورد نفرت  و تحقیر دیگران قرار میگیرند. این موجب شادمانی کسی نمیشود مسلمانان بخش بزرگی از مردم دنیا هستند و مورد احترام واقع نشدن آنها خبر خوبی برای هیچکس نیست.  شاید دیگران این را به زبان نیاورند ولی بسیاری از نامسلمان درون خود مسلمانان را با چشم حقارت نگاه میکنند و احترام چندانی برای آنها قائل نیستند، مسلمانان نیز اینرا میدانند به همین دلیل است که «به مقدسات ما اهانت نکنید!» را زیاد شنیده ایم. هرچه بیشتر به یاری فن آوری و گلوبالیسم نامسلمانان با مسلمانان و اسلامشان آشنا میشوند بیشتر مسلمانان در نظر آنها منفور و تحقیر میشوند.  مردم جهان نه تنها مسلمانان را بعنوان افراد نادان بلکه افراد ستیزه جو و خشن و دگر ستیز میدانند و همزیستی با مسلمانان برای بسیاری از مردم جهان به یک معضل تبدیل شده است.

پرسشی که در اینجا مطرح است این است که مسلمانان برای کسب احترام باید چکار کنند؟ روشی که مسلمانان تا کنون برای کسب احترام پیش گرفته اند که همان خشونت و توحش از یکسو و گدایی و مظلومنمایی از سوی دیگر است مسلماً نتوانسته است برای مسلمانان احترام دست و پا کند، این روشها که برخاسته از خود اسلام هم هست به این دلیل ناکارآمد هستند که افراد خیر خواه و فهمیده ای آنها را بوجود نیاورده اند بلکه مغزی متوحش و بیابانی این شیوه برخورد را برای مسلمانان تجویز کرده است. تجربه هم به خوبی نشان میدهد که مردم حاضر نیستند به کسی که به زور میخواهند آنها را به احترام وادارد احترام بگذارند، بلکه کسب احترام روشهای دیگری دارد. بد نیست مسلمانان به دیگرانی که مورد احترام دیگران هستند نگاه کنند و ببینند چه رفتاری در آنها سبب کسب احترام برای آنها شده است و همان روش را پیش بگیرند نه اینکه تا ابد به دستورهای خشن و ابلهانه دینی خود جامه عمل بپوشانند. از این رو، برای خیر خواهی و چون ممکن است مسلمانان علاقه به احترام شدن داشته باشند توصیه های زیر به مسلمانان تقدیم میشود، شاید که مسلمانان بتوانند برای خود در دنیا احترام کسب کنند:

  1. سکولار شوید، اسلام را از عرصه های عمومی زندگی خود خارج کنید و تنها برای خود نگه دارید، برای دیگران با باورهای دینیتان مزاحمت ایجاد نکنید، اذان را با صدای بلند پخش نکنید، در ماه رمضان رستورانها را نبندید، دیگران را مجبور به داشتن حجاب نکنید و خلاصه قوانین دینیتان را به اجتماع تحمیل نکنید، سعی نکنید با ظاهر و رفتار متفاوت خود را از اجتماع جدا کنید، مثل بقیه باشید
  2. زن ستیزی را کنار بگذارید، به زن حقوق و حیثیت برابر بدهید، با زنان مثل حیوانات خانگی رفتار نکنید، همجنسگرایی را به رسمیت بشناسید، چند همسری را کنار بگذارید، صیغه و محلل و ختنه زنان را متوقف کنید
  3. دانش، خردگرایی و تفکر انتقادی و منطق را جایگزین تعصب و ایمان و سنگ مغزی و جهاد و شهادت و خرافات و حرف و حدیث و قرآن و غیره کنید
  4. نسبت به سایر فرهنگها و ادیان و آیین ها و کشورها و ملیت ها با احترام برخورد کنید، دگراندیش ستیزی، برتری جویی، و بیگانه ستیزی را کنار بگذارید برابری حیثیتی و حقوقی را برای خود و دیگران جستجو کنید، از گفتن اینکه فکر میکنید بهترین مردم جهان هستید و بهترین دین دنیا را دارید به دیگران خود داری کنید! درک کنید که دیندار بودن پدیده ای تصادفیست و به همین دلیل هر دینی مشکوک است و نباید دین را زیاد جدی گرفت و برای آدم کشت یا کشته شد
  5. خشونت و توحش را کنار بگذارید، شکنجه و تنبیه های فیزیکی را متوقف کنید، دست قطع کردن، چشم در آوردن، اعدام، قصاص، سنگسار، شلاق زدن و سایر وحشی گری ها را کنار بگذارید، ترحم، صلح، دوستی و انسانیت را جایگزین حس توحش خود کنید و با مجرمان برخورد انسانی و مطابق با حقوق بشر کنید
  6. تلاش خود را برای زشت بودن متوقف کنید، سعی کنید زیبا باشید، موهای زائد بدن را کوتاه کنید، مثل آدمهای هزار سال پیش لباس نپوشید قیافه بربر ها و انسانهای غار نشین را به خود نگیرید، بهداشت را رعایت کنید و سعی کنید شیک و باکلاس باشید
  7. خرافات را کمتر کنید در زندگی به واقعیت های مادی ارزش بیشتری بدهید، کار کنید، تنبلی و مفت خوری را کنار بگذارید، تولید کنید
  8. حساسیت خود را در مقابل اهانت کم کنید، مانند کودکان اهانت را جدی نگیرید، تنبیه اهانت کنندگان را به الله شکنجه گر بسپارید، به جایی که در آنجا به شما اهانت میشود نروید و اهانت به باورها و دینتان را متمدنانه تحمل کنید، درست مثل تمام دین داران و باورمندان دیگر!

به زبان دیگر تمام توصیه های بالا را میتوان در یک توصیه خلاصه کرد، مسلمان نباشید، سعی کنید کمتر شبیه آنچه اکنون هستید باشید و بیشتر شبیه غربی ها باشید. حال پرسش این است که آیا مسلمانان میتوانند چنین کنند؟ پاسخ به نظر من مثبت است بسیاری از مسلمانان خود این شرایط را رعایت میکنند و انسانهای قابل احترامی هستند ولی خوب بی احترامی نامسلمانان به اسلام و مسلمانان معمولاً بخاطر همین مسائل است و میتوان دید که این مسائل در میان مسلمانان وجود دارد. به هر روی چه بتوانند چه نتوانند به نظر میرسد راه کسب احترام این باشد. افزون بر کسب احترام رعایت کردن این مسائل میتواند سبب زندگی بهتر برای خود مسلمانان و پیشرفت برای آنها باشد، ولی کو گوش شنوا؟ متاسفانه از واقعیت های تلخ جوامع بدوی این است که مردم بدوی با بدویت خود خوشحالند و حتی نمیپذیرند که بدوی هستند.

منابع

1- عبدالحکیم عادلی، توهین به مقدسات،  فقه پژوهان – زمستان 1386، شماره 2 +

2- همان 21

3-  الغدیر ج 10/ص 157 و لعن نمودن رسول الله معاویهء ملعون در الغدیر ج 10/ص139 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 / ص79-ج15/175-ج6/ص289. تاریخ طبری ج11/ص357

4- خبرنامه گویا متن کامل سخنان مجتهد شبستری را تحت عنوان «متن کامل سخنان محمد مجتهد شبستری در دانشگاه اصفهان، نوروز» منتشر کرده است. +

5- روزنامه کیهان، تهران، صفحه 2 اخبار کشور، مورخ 10/12/87 +

6- خبرگزاری فارس، شماره خبر :8712051489، مورخ 87/12/05 +

7- خبرگزاری فارس، شماره خبر :8712080291، مورخ 87/12/08 +

8- خبرگزاری آفتاب، پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۰۰؛ نماینده فلاورجان: سخنان مجتهد شبستری بی‌اساس است +

9- http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8506250139 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

10-  http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8506250040 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

11- http://www.makaremshirazi.org/persian/squestions/?qid=10685 مرور شده در 18 آپریل 2009

12- http://www.islahweb.org/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1553&mode=thread&order=0&thold=0 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

13- http://behar.ir/html/index.php?name=Sections&req=viewarticle&artid=73&page=1 مرور شده در 19 جون 2009

14- شماره نامه 62068 فرستاده شده از طریق تارنمای saanei.net

15- http://www.bbc.co.uk/persian/news/021105_a-iran-nouri.shtml مشاهده شده در 10 آپریل 2009

16-  http://english.pravda.ru/society/stories/81664-Hindu-0 مرور شده در تاریخ 15 جون 2009

17- http://www.reuters.com/article/oddlyEnoughNews/idUSN1731340120071017 مرور شده در 29 جون 2009

18- http://www.makaremshirazi.org/persian/squestions/?qid=10685 مرور شده در 18 آپریل 2009

19-  http://www.islamicweb.com/beliefs/cults/shia_population.htm مرور شده در 18 آپریل 2009

20-  http://www.newiraqnews.com/fa/pages/?cid=1670 مرور شده در 18 آپریل 2009

21- توضیحات یک آخوند در مورد اینکه چرا سنی ها حرامزاده اند. مرور شده در 18 آپریل 2009

22- برای دو نمونه از مراسم عمر کشان به پیوندهای مقابل مراجعه شود (بسیار زننده):

فیلمی از مراسم عمر کشان

صدای مراسم عمر کشان

23- بحارالانوار چاپ سنگی، جلد 8 صفحه 295، الصلابة في معرفة الصحابة، جلد 3، صفحه 212، در کتاب شیعه علوی شیعه صفوی دکتر شریعتی در برگ 72 نیز به این حدیث اشاره شده است.

24- آیت الله خمینی، کشف الاسرار ص 126

25- الانوار النعمانية ج، 1 باب 1 ص، 63 و 65 چاپ شرکت چاپ ایران

26- الغدیر ج 10/ص 157 و لعن نمودن رسول الله معاویهء ملعون در الغدیر ج 10/ص139 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 / ص79-ج15/175-ج6/ص289. تاریخ طبری ج11/ص357

27- پرسش شماره 50، http://www.shahroudi.net/aghayeda/aghayedj1.htm مرور شده در 19 جون 2009

28- http://www.drsoroush.com/Persian/Interviews/P-INT-13841218-HomaTV.html مرور شده در تاریخ 15 جون 2009

29- بحارالانوار العلامة المجلسي  و34/256 و40/141 و41/290 و293 و58/131، بصائر الدرجات للصفار ص 379 والاختصاص للمفيد ص 304.

30- زندگانى حضرت محمد(ص)، زندگانى حضرت محمد(ص)، رسولى محلاتى ص 615

31-  سیرت رسول الله، ابن هشام، صفحه 269

32- اسباب نزول القرآن، على بن احمد واحدى،مترجم:عليرضا ذكاوتى قراگزلو، نشر نى‏،تهران، 1383 ش‏. ص: 116 و 117.  با سپاس از بهروز +

محمد دیوانه نیست؟

آنرا که عقل است، دین نیست و آنرا که دین است، عقل نیست!

ابوالعلی معری

در قرآن بسیار به این نکته اشاره شده است که محمد دیوانه نیست، و این نشان میدهد که اعراب محمد را متهم به دیوانه بودن میکردند، در این نوشتار دلایل احتمالی پشت این اتهام را بر خواهیم شمرد. لازم به توضیح است که من معتقد نیستم محمد بطور کلی دیوانه بوده است، رفتار محمد نشان میدهد که فردی باهوش بوده است و خوب میدانسته است چگونه به اهداف پلید خود برسد، برای نمونه به نوشتاری با فرنام بخش سوم – حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری در ماجرای بنی قریظه مراجعه کنید، بلکه در این نوشتار تلاش بر این است که نشان داده شود محمد بگونه ای از انحرافات روانی رنج میبرده است و ممکن است که او به دلیل همین انحرافات روانی واقعاً صداهایی را شنیده باشد و چیزهایی را دیده باشد که واقعیت نداشته باشند و تماماً ساخته ذهن او بوده باشند.

معمولاً باورهای دینی که ما با آنها آشنایی نداریم، بسیار مضحک به نظر میرسند، بعنوان مثال من مسلمانان زیادی را دیده ام که به باورهای مسیحی مثل تثلیث و اباطیلی که در انجیل نوشته شده است، مثل جریان آمدن خدا بر روی زمین و کشتی گرفتن افراد با خدا و غیره میخندند و آنها را مسخره میکنند. روزی با یک مسلمان سنی صحبت میکردم او طبق معمول میگفت، شما با اسلام آشنایی ندارید و و راجع به اسلام بگونه ای سخن میگفت که انگار دارد راجع به جراحی مغز صحبت میکند، او میگفت این آخوندهای نادان شیعه بسیاری از جعلیات را به نام اسلام ارائه میدهند و به همین دلیل است که شما اسلام را رها کرده اید. او برای اینکه ادعایش را پشتیبانی کند حدیثی از یکی از کتابهای شیعه نقل کرد که در آن خر پیامبر با پیامبر صحبت میکرده است و گفته است اجدادش هم خر پیامبران قبلی بودند یا اراجیفی از همین دست که در کتابهای شیعه به وفور یافت میشوند. او سپس شروع به خندین کرد و گفت اگر اسلام این است من نیز آنرا قبول ندارم، کدام آدم احمقی قبول میکند که خر میتواند صحبت کند؟ من نیز حرفش را تایید کردم و گفتم خوب اینکه حیوانات بتوانند صحبت بکنند واقعا احمقانه است، اما خوب خود قرآن نیز از این حرفهای احمقانه زیاد زده است، در قرآن آمده است که مورچه ها با سلیمان صحبت کرده اند و هد هد هم همینطور، و کسانی که اینها را باور میکنند واقعا باید احمق باشند. چهره این مسلمان سنی که گرایش های سلفی نیز داشت ناگهان سرخ شد و رگ گردنش بیرون زد، و نزدیک بود از خشم منفجر شود، به او گفتم البته خوب شما احتمالاً این رو نمیدونستید، و برای اینکه او بیش از این شاکی نشود گفتم من منظورم کسانی بود که این چیزها را نمیدانند و به آنها اعتقاد دارند… و خلاصه توانستم یک جوری قضیه را ماست مالی کنم که به اعصاب طرف زیاد فشار نیاید.

جالب اینجاست که او بعد از این گفت که بله حیوانات هم میتوانند صحبت بکنند و مورچه ها هم با همدیگر صحبت میکنند و هد هد هم سخنرانی میکند و اینها، من نیز به او نشان دادم که حرفهایش پایه علمی ندارد و اینها… اما بالاخره من نفهمیدم اگر هد هد میتواند صحبت بکند چگونه است که خر پیامبر نباید بتواند صحبت کند؟ و گفتگوی ما طبق معمول با این پایان یافت که او آن آیه قرآن را که میگوید در قلب کافران مرضی هست، را خواند و من هم به او گفتم که البته من هیچ بیماری قلبی خوشبختانه ندارم اما به نظر من هم در مغز مسلمانان مرضی هست، آدمی که مغز سالم داشته باشد این همه پرت و پلاهای قرآن را قبول نمیکند و آنها را با ادعاهای شبه علمی ماست مالی نمیکند و خودش را گول نمیزند.

هدف از بیان این حکایت شخصی کوتاه این بود که بگویم باورهای دینی دیگران همیشه برای دین داران مسخره، کودکانه و در نهایت احمقانه هستند. اما دین داران این صداقت را و آزاد اندیشی را ندارند که بفهمند باورهای دینی خودشان هم بسیار احمقانه هستند. آدمها باورهای دینی که در محیطشان وجود دارد را باور میکنند و آنقدر این باورها برایشان تکرار میشود که حماقت مستور در آنها کم کم پنهان و عادی میشود. برای مسلمانان کشتی گرفتن با خدا احمقانه به نظر میرسد ولی اینکه سلیمان مانند علاءالدین سوار باد میشده است و یونس در شکم ماهی مانند پدر ژپتو زندگی کرده است احمقانه به نظر نمیرسد. برای مسیحیان نشستن محمد بر روی خرش و رفتن به معراج مسخره به نظر میرسد اما کشتی گرفتن با خدا مسخره به نظر نمیرسد. همین قضیه باعث میشود که اگر باورهای دینی جدیدی را کسی برای انسان مطرح کند آن شخص در نظر انسان دیوانه و مجنون مینماید. به یاد دارم نخستین بار که یک هندو از هندوئیسم برای من سخن میگفت من از او با شگفتی تمام میپرسیدم که مطمئنی؟ شوخی نمیکنی؟ بعد هم درون خودم فکر میکردم که این بابا باید حتماً دیوانه باشد که به این همه مزخرفات باور دارد.

جریان محمد رسول الله همینطور بوده است، شکی وجود ندارد که بسیاری از اعراب فکر میکردند محمد دیوانه است و به قول معروف بالاخانه را اجاره داده. این واقعیت را میتوان از روی قرآن نیز دریافت، به آیات زیر توجه کنید:

الفرقان آيه 8

أَوْ يُلْقَى إِلَيْهِ كَنزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْهَا وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَّسْحُورًا

يا گنجى [از آسمان‏] براى او فرستاده شود، يا باغى داشته باشد كه از [ميوه‏] آن بخورد [و امرار معاش كند]؟!) و ستمگران گفتند: (شما تنها از مردى مجنون پيروى مى‏كنيد!)

الطور آيه 29 

فَذَكِّرْ فَمَا أَنتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلَا مَجْنُونٍ

پس تذكّر ده‏، كه به لطف پروردگارت تو كاهن و مجنون نيستى‏!

القلم آيه 2 

مَا أَنتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ.

كه به نعمت پروردگارت تو مجنون نيستى‏.

الحجر آيه 6

وَقَالُواْ يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ.

و گفتند: (اى كسى كه (ذكر) [= قرآن‏] بر او نازل شده‏، مسلماً تو ديوانه ‏اى‏!

المومنون آيه 70

أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ.

يا مى‏گويند او ديوانه است‏؟! ولى او حق را براى آنان آورده‏؛ امّا بيشترشان از حق كراهت دارند [و گريزانند].

الصافات آيه 36

وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَّجْنُو.

و پيوسته مى‏گفتند: (آيا ما معبودان خود را بخاطر شاعرى ديوانه رها كنيم‏؟!)

التكوير آيه 22

وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ.

و مصاحب شما [= پيامبر] ديوانه نيست‏!

القلم آيه 51

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ.

نزديك است كافران هنگامى كه آيات قرآن را مى‏شنوند با چشم‏زخم خود تو را از بين ببرند، و مى‏گويند: (او ديوانه است‏!).

کمتر مفهومی به این اندازه در قرآن تکرار میشود، خدای کائنات تمام کار خود را رها کرده و چندین بار این حرف را تکرار کرده که باباجان، این پیامبر ما دیوانه نیست! البته خوب در واقعیت خود محمد بوده که میگفته باباجان من دیوانه نیستم، این نیز چیزی طبیعی است، اکثر دیوانه ها نمیدانند که دیوانه هستند، معمولاً این دیگران هستند که به آنها میگویند شما دیوانه هستید. محمد فکر میکرده است اگر از طرف الله حرف بزند که الله هم گفته من دیوانه نیستم مردم آنقدر خنگ هستند که حرف او را قبول میکنند، و البته ظاهراً درست فکر میکرده اطرافیان محمد بجز کسانی که او را شناختند مانند عبد الله ابن ابی سرح واقعا انسانهای نادان و خنگی بودند، البته برخی از آنها محمد را برای شرکت در غارتهای او همراهی میکردند، یا مانند کسانی که در تاریخ اسلام از آنها با فرنام «منافق» یاد میشد، جرات نداشتند اسلام را کنار بگذارند و مجبور بودند بگویند ما مسلمانیم. اما همانطور که در قبل نیز گفته شد در این آیات معلوم میشود که مخالفان محمد او را به دلیل دیوانگی و عدم تعادل روانی اش رد میکردند و او بر خلاف آنچیزی که مسلمانان میگویند، یعنی به اینکه به امین و راستگو معروف باشد، بیشتر به دیوانه و خل بودن شهرت داشته است، البته بسیاری از دیوانه ها آدمهای راستگویی نیز هستند.

محمد حتی برای اثبات اینکه دیوانه نیست پا را فراتر نیز میگذارد، او آیاتی می آورد تا نشان دهد که مردم در مورد پیامبران پیشین نیز همینگونه فکر میکردند و اصولاً همه پیامبر ها دیوانه و خل و چل به نظر میرسند و دیوانه وار رفتار کردن از صفتهای پیامبران خدا است.

الذاريات آيه 52

كَذَلِكَ مَا أَتَى الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ.

اين گونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها بسوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند: (او ساحر است يا ديوانه‏!)

سوره القمر آيه 9

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ.

پيش از آنها قوم نوح تكذيب كردند، [آرى‏] بنده ما [نوح‏] را تكذيب كرده و گفتند: (او ديوانه است‏!) و [با انواع آزارها از ادامه رسالتش‏] بازداشته شد.

در اینکه نوح  نیز توسط مردم دیوانه و مجنون خطاب میشده است یا نه البته جای شک بسیار است، زیرا اساساً نمیتوان حتی یقین داشت که این شخصیت قرآنی و دینی، شخصیت ای تاریخی باشند، نوح احتمالاً کاملاً یک شخصیت افسانه ای است که از افسانه های بابلی مثل گیل گمش و غیره اقتباس شده است. اما اینکه محمد به یارانش گفته که باقی پیامبران نیز دیوانه به نظر می آمدند نکته درستی است. در هرکجای جهان اگر به بیمارستانهای روانی مراجعه کنید با خیل عظیمی از بیماران روانی که ادعا میکنند پیامبر، امام زمان، عیسی مسیح، و یا خود خدا هستند مقابل خواهید شد، چند سال پیش در یکی از وبلاگهای فارسی که خاطرات یک پزشک در آن نوشته میشد مطلبی توجه مرا به خود جلب کرد،

ياد يکی از جلسات ويزيت بيماران در بخش روانپزشکی افتادم.

يکی از با وفا ترين بيماران آن بخش يک بيمار اسکيزوفرن(پارانوئيد) بود. توهمات و هذيانهای او واقعا شنيدنی بود. اين بيمار جزء بيماران من نبود ولی وقتی انترن او صبح ها با او مصاحبه می کرد من هم می رفتم گوش می کردم. گاهی چنان سير هذيانهای او منسجم بود که تعجب می کرديم با وجود چنين ذهن آشفته ای چطور نتيجه گيری های منطقی می کند! اولين روزی که اين بيمار( آقای الف) وارد اتاق مشاوره شد بدون توقف به طرف يکی از انترن ها که به خاطر رينوپلاستی هنوز بانداژ بينيش را بر نداشته بود رفت و گفت: فايده نداره، ژنتيکيه ، بچت دماغش گنده ميشه! ما مات و مبهوت از اين همه هوش و ذکاوت !!مانده بوديم که به او گفتند بنشيند و به سؤالات جواب بدهد. او هم مؤدبانه نشست. اولين سؤال اين بود: شما قبلا در مورد اينکه خدا هستيد صحبت می کرديد. کمی راجع به اين موضوع صحبت کنيد.( لازم است به اين نکته اشاره کنم که در تمام اين جلسات يکی از روانپزشکان محترم می خوابيد. اشتباه نکنيد چرت نمی زد کاملا می خوابيد بطوری که اواسط جلسه از صدای خروپف ايشان ما از جا می پريديم. استاد ديگر هم يک روزنامه چپی می خواند و وقتی از ايشان می پر سيدند نظر شما چيست؟ با عجله می گفت: خوبه منم موافقم) خلاصه جناب بيمار با جديت پاسخ داد: نه، من قبلا خدا بودم ولی الان خسته شدم .فعلا مشاور خدا هستم. اساتيد همه ابراز رضايت می کردند از اين همه بهبودی بيمار!! بالاخره از خدايی به سمت مشاور رسيدن نوعی بهبودی به حساب می آمد! بعد از مشورت با يکديگر به دليل اصرار فراوان بيمار تصميم گرفتند که او را به مرخصی بفرستند. ۲ روز بعد بيمار را به دليل پرخاشگری به بيمارستان آوردند. وقتی از پدر بيمار سؤال شد که چرا دوباره بيمار را آورده اند گفت: به شدت هذيان می گويد. می گويد من امام زمان هستم . وقتی می گويم پسرم اين حرف ها را نزن، می گويد: نه! تو پدر من نيستی. پدر من امام حسن عسگری است! (1)

در گذشته نیز همینگونه بوده است، اگر کسی ناگهان شروع به صحبت کردن از جانوران نا آشکار میکرد و ادعا میکرد که از آنها پیغام میگیرد و حامل پیامی از سوی آنها است، انسانهای عاقل میفهمیدند که او دیوانه است، اما در گذشته تیمارستان وجود نداشته است که آدمهای دیوانه را در آن نگاهداری کنند، آدمهای دیوانه بین مردم پخش میشدند. جالب است که خود مسلمانان نیز اشخاصی را که بعد از محمد، ادعای پیامبری کرده اند، همچون بهاء الله و غیره را دیوانه خطاب میکنند. بنابر این شاید یکی از دلایلی که باعث میشد مردم گمان کنند محمد دیوانه است، این بود که او افکار دینی جدیدی را که برای اعراب مشرک آشنا نبود و محمد آنها را از یهودیان و صابئین و مسیحیان آموخته بود برایشان تعریف میکرد، و در مقابل تفکرات و رسوم اعراب مشرک مانند حج را برای یهودیان و صابئین و مسیحیان تعریف میکرد، و این باعث میشد که همه فکر کنند محمد دیوانه است، زیرا او تفکرات دینی جدید و ناشناخته ای برای هر دسته از مردم داشت که خود آنها را از دسته دیگری از مردم آموخته بود.

عاقلان آن دوران که در صف کافران بودند خیلی زود به این دیوانگی محمد پی بردند زیرا محمد نمیتوانست پیامبر بودن خود را به آنها اثبات کند، محمد خود در قرآن نشان میدهد که تمام پیامبران معجزاتی داشته اند اما وقتی مردم از او معجزه میخواستند او نمیتوانست معجزه ای نشانشان دهد. نضر بن حارث و ابوجهل از عاقلان آن دوران بودند، نام ابوجهل در اصل «ابو حکیمه» بوده است، اما محمد بخاطر عقده هایی که از او داشت او را ابوجهل نامید، ببینید تاریخ چگونه از برخورد این عاقلان با محمد روایت کرده است،

چون پیغمبر علیه السلام، چنین جواب ایشان باز داد و نومید شدند از آن که وی رضای ایشان خواهد گرفت، یا چیزی از ایشان قبول خواهد کردن، به اقتراح و سؤال در آمدند و گفتند: ای محمد، چون چنین است که تو میگوئی و تو پیغمبر خدائی و رسول بحثی و این دعوی که میکنی راست است، پس چنانکه خود میبینی، مکه جائی تنگ است و آبری و عمارتی ندارد، اکنون تو دعا بخدای کن و از حق تعالی درخواه، تا این کوههای مکه از جای بردارد و صحرائی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمهای آب درآن (همچون سوریه و عراق) روان کند و رودها دران بباشد، همچنان که در زمین شمال و عراق گشوده است، تا ما بدان عمارت و زراعت میکنیم، و دیگر دعا کن و از خدای درخواه تا از أسلاف (پدران) ما قصی بن کلاب زنده گرداند و به ما صدق رسالت تو گواهی دهد، پس چون تو چنین بکرده باشی ما بتو ایمان آوریم. سید علیه السلام، گفت: مرا نه از بهر این فرستاده اند، که مرا از بهر آن فرستاده اند تا رسالت حق بشما گزارم، اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت یافتید و اگر قبول نکنید، من صبر میکنم تا حق تعالی چه حکم میکند میان من و شما.

دیگر گفتند: ای محمد چون تو این نمیکنی و رضایت ما بدست نمی آوری، از خدای درخواه تا فرشته از آسمان بفرستد، تا بر صدق رسالت تو گواهی دهد و هرچه تو گوئی باورکنیم. سید، علیه السلام، گفت: مرا نه از بهر آن فرستاده اند. دیگر گفتند: ای محمد ما ترا مالی و ملکی نمیبینیم و تو هم چون مردم دیگر از بهر معاش ببازار میروی و این کار تو که دعوی میکنی، ضرورت آن اسبابی بکار میباید.، پس اگر از خدای درخواهی تا ترا گنجهای زر و سیم بدهد و أنهار (نهر ها) روان ترا بدهد و باغها و بستانها ترا بدست آورد، تا ثروت و نعمت تو از آن دیگران زیادت شود و فضل و مهتری تو بر همگان ظاهر شود، ما ایمان بتو آوریم و تصدیق رسالت تو کنیم. سید علیه السلام گفت: مرا از بهر این نفرستاده اند، مرا از بهر أدای رسالت فرستاده اند تا رسالت حث بشما گزارم، اگر قبول کردید خیر دنیا و آخرت شما را باشد و اگر نه صبر کنم تا حق تعالی چه حکم کند، و بدانید ای قوم، که این همه اقتراح که شما از من کردید، نزد حق تعالی سهل است، لکن مرا نفرموده است که این چنین از وی درخواهم.

آنگاه گفتند: ای محمد، چون این التماسها هیچ بجای نمی آوری، ما بر تو ایمان نمی آوریم و خداوند خود را بگوی تا از آسماان بر ما عذاب فرستد اگر قادر است و عذاب میتواند فرستادن، همچنانکه دعوی میکنی. سید علیه السلام، گفت: عذاب فرستادن به اختیار خداوند باز بسته است؛ اگر خواهد بفرستد و اگر نخواهد نفرستد. آگه گفتند ای محمد، خداوند تو نمیدانست که ما با تو این مجلس خواهیم ساختن و این سؤال خواهیم کردن تا ترا بیاموختی که جواب ما چگونه میباید دادن؟ و اگر ما بتو نگرویم و ایمان نیاوریم او بر سر ما چه عذاب خواهد فرستاد؟ و ترا از آن خبر دادی که ما را بچه عذاب گرفتار خواهد کرد. این همه بایستی که خداوند ترا از پیش خبر باز داده بودی، اگر چنانست که خداوند تو عالم الاسرار است و هیچ بر وی خافی نیست؛ ولکن ای محمد ما را گمان چنانست که این همه رحمان یمامه ترا می آموزد و تلقین میکند و ما به رحمان یمامه هرگز ایمان نخواهیم آوردن؛ و بدان ای محمد که بهر نوعی پیش رضای تو باز آمدیم و هرچه ما را بود از مال و جاه بر تو عرض کردیم، و تو هیچ از ما قبول نکردی و در بند رضای ما نشدی، و بهیچ نوع مراد ما نطلبیدی؛ اکنون ما إقامت (عذر) خود بنمودیم و ما را بیش از این طاقت تحمل نماند، و بعد ازین تدبیر آن کنیم که ترا هلاک کنیم یا تو مارا بهلاک آوری.  چون این سخن بگفتند: یکی برخاست و گفت ای محمد ما فرشتگان میپرستیم و ایشان دختران خدا اند. دیگری برخداست گفت: ای محمد ما بتو ایمان نیاوریم تا تو خدای و فریشتگان بگواهی بیاوری و گواهی دهند که تو پیغمبر خدایی.  و عبدالله بن ابی امیه که عمه زاده پیغمبر بود، برخاست و گفت، ای محمد، ما بتو ایمان نیاوریم تا آنگه که نردبانی بر آسمان نهی و بدان نردبان ببالا میروی و به آسمان روی و باز از آن جایگاه فرود آئی و با خود چهار گواه از فریشتگان بیاوری، تا گواهی دهند که تو پیغمبر خدائی، و چون این همه بکرده باشی مرا گمان چنانست که هم ایمان نیاوریم بتو. سید علیه السلام چون دید که قوم دست بغوغا آوردند و هریکی هرزهای آغاز کردند، دل تنگ شد و از پیش ایشان برخاست و بخانه بازرفت. (2)

انصافاً اگر کسی پیش شما بیاید و چنین ادعاهایی بکند و چنین رفتاری را نشان دهد شما غیر از اینکه فکر کنید طرف مقابل دیوانه است، آیا فکر دیگری نیز میکنید؟

اما قضیه به همین سادگی تمام نمیشود، پیامبر اسلام علاوه بر اینکه حرفهای دیوانه ها را میزده است و رفتاری دیوانه وار نیز داشته است، محمد تقریباً تمام ویژگیهای شخصی که به شدت بیمار است و انحرافات روانی دارد را داشته است، پیامبر اسلام از اینکه او را دیوانه خطاب بکنند بسیار ناراحت بوده است و از افسردگی میخواسته است خود کشی کند، تاریخ طبری در مورد این تلاش برای خودکشی اینگونه نوشته است:

میخواستم به بالای کوه بلندی بروم و خود را پایین پرت کنم، و با کشتن خود، خود را آسوده سازم. با این هدف به بالای کوه رفتم، وقتی که به میانه کوه رسیدم صدایی از آسمان شنیدم که میگفت «ای محمد تو رسول الله هستی و من جبرئيل‌ هستم». (3)

سایر کتابهای تاریخی همچون  سیرت رسول الله نیز این قضیه را گزارش کرده اند، محمد درست بعد از دریافت نخستین وحی قصد خود کشی داشته است، زیرا فکر میکرده است که دیوانه شده است!

پس من این بخواندم ، چون بخوانده بودم، جبرئیل علیه السلام، از پیش من برفت. من در حال از خواب باز آمدم و سورت اقرا تا آنجا که گفته بود از برداشتم و همچون نقشی بود که بر دل من کرده بودند. (حال در میان مخلوقات الله هیچکدام در نزد من از کاهنان و انسانهای دیوانه منفور تر نبودند، من حتی نمیتوانستم به آنها نگاه کنم. با خود اندیشیدم، نکند که من شاعر یا دیوانه ای باشم – مبادا که قریش هرگز چنین چیزی به من بگوید، من به بالای کوه خواهم رفت و خود را پایین خواهم انداخت تا کشته شوم و آرام گیرم، پس من رفتم و) بعد از آن من از غار برون رفتم و چون به میان کوه رسیدم آوازی شنیدم از جانب آسمان که میگفت «ای محمد توئی پیغمبر خدای و منم جبرئیل. (4)

آیا کسی که قصد خودکشی داشته است و چندین بار تلاش برای خود کشی کرده است دچار مشکلات عمیق روحی روانی نیست؟ دیوانه به چه کسی گفته میشود؟ مگر غیر از این است که دیوانه را عوام در آن دوران به کسانی میگفتند که تعادل روانی نداشتند و چنین حرکت هایی از آنها سر میزده است؟ امروزه کسانی که قصد خودکشی دارند را تحت درمان و مراقبتهای ویژه پزشکی قرار میدهند مسئله به قصد خود کشی محمد ختم نمیشود، محمد در هنگام دریافت وحی غش میکرده است، به قدیمی ترین گزارش تاریخی از شکل دیدار نخستین محمد با جبرئیل توجه کنید،

پیغمبر علیه السلام، حکایت کرد و گفت: شب بیست و چهارم از ماه رمضان خفته بودم و چشم من به خواب رفته بود که جبرئیل، علیه السلام در آمد و نامه ای در پاره ای دیباج سبز پیچیده بود و آن نامه بیرون آورد و مرا داد و گفت: بخوان. من گفتم: نمیتوانم خواندن. آنگه دست مرا بگرفت و سخت بفشرد، چنانکه هوش از من برفت، و بعد از آن دست از من بداشت و دیگر مرا گفت: بخوان، این نوبت از ترس گفتم» چه بخوانم گفت… (6)

بیهوش شدن محمد غیر از اینکه او مشکلات روانی داشته است و بیمار بوده است چه چیزی را میتواند نشان دهد؟ اینکه او دیوانه است! محمد خود نیز همینگونه فکر میکرده است کتاب الطبقات ابن سعد شرح داده است که محمد بعد از رسیدن به خانه اش، به خدیجه گفته است که گمان میکند دیوانه شده باشد،

ای خدیجه، نورهایی را میبینم و صداهایی را میشنوم، میترسم دیوانه شده باشم. (5)

در منابع دیگری، رفتار محمد در هنگام رسیدن به خانه پس از اولین «وحی» اینگونه توصیف شده است:

سپس رسول الله با وحی اش بازگشت، ماهیچه های گردنش از رعب و وحشت میلرزیدند، سپس او به خدیجه رسید و گفت «مرا بپوشان، مرا بپوشان» آنها او را پوشاندند و ترس او فروکش کرد، او گفت «ای خدیجه، مرا چه شده است (مشکل من چیست)؟ سپس هر آنچه بر او اتفاق افتاده بود را برای خدیجه گفت و سپس گفت، «میترسم اتفاقی برایم افتاده باشد». (8)

محمد خود نمیدانست که جبرئیل چیست و به او تلقین شد که جبرئیل یک فرشته است که وحی می آورد،

جبرئیل علیه السلام به قاعده خویش فرود آمدی و سید علیه السلام، او را بدیدی و سخن وی بشنیدی، لکن سید را علیه السلام، هنوز یقین نمیشد، که وی جبرئیل است و او را اندیشهای دیگر می افتاد و احوال خود با کس نمیگفت الا با خدیجه. یک روز از بس که متفکر بود پیش خدیجه رفت و گفت: یا خدیجه، من از این حالت خود میترسم و نمیدانم که این کیست که من او را میبینم؟ و این چیست که از وی همی شنوم؟ خدیجه گفت: ای ابن عم من، هیچ توانی که چون او پیش تو آید- یعنی جبرئیل، علیه السلام – تو ما را خبر دهی؟ سید علیه السلام گفت: بلی توانم  و این بار که بر من آید ترا خبر دهم. پس چون جبرئیل علیه السلام، در آمد خدیجه را خبر داد و گفت: یا خدیجه، اینک صاحب من آید که برابر بر من می آید، یعنی جبرئیل. آنگه خدیجه گفت: ای پسر عم من، برخیز و بر زانوی چپ من نشین. سید علیه السلام، برخواست و بزانوی چپ وی نشست. خدیجه او را گفت : اکنون او را میبینی؟ گفت: بلی. خدیجه گفت: با زانوی راست من نشین. سید علیه السلام برخواست و با زانوی راست وی نشست. گفت: اکنون او را میبینی؟ گفت: بلی. خدیجه گفت: برخیز و بر کنار من نشین. سید علیه السلام، برخاست و بر کنار وی نشست و خدیجه مقنعه از سر بیفگند، و موی خود مکشوف گردانید، در حال که او موی خود مکشوف گردانید، جبرئیل علیه اسلام غایب شد. دیگر پیغمبر را، علیه السلام گفت: او را میبینی؟ گفت: نه. پس خدیجه آواز برداشت و گفت: یا محمد، دل خوشدار که آنچه تو آن را میبینی فریشته است نه دیو، و آنچه تو از وی میشنوی وحی رحمان است نه وسواس شیطان. (7)

گفته اند این آزمایش از اینرو بوده است که فرشته با دیدن موی عریان زن شرم میکند و میرود اما دیو چون بی شرافت است موی عریان زن را نگاه میکند، از اینرو بوده است که خدیجه میخواسته است ببیند آنچه محمد میبیند فرشته است یا دیو، البته ممکن است توجه محمد وقتی خدیجه موهایش را افشان میکند به موهای خدیجه منحرف شده باشد و از روی همین تمرکز باشد که او دیگر آنچه قبلاً میدیده است را ندید.

به یک آدم نیمه دیوانه که در حال غش کردن خاطرات مغشوشی بر ذهنش باقی مانده است به سادگی میتوان با تلقین کردن فهماند که باباجان، تو پیامبری! محمد خود نمیدانسته است که چه دیده است و چه شده است، به او از طرف اطرافیانش تلقین میشود که به تو وحی میشود و آن چیزی که میبینی یک فرشته است! البته خدیجه خود از وحی و جبرئیل و غیره آگاهی نداشته است، این پسر عموی خدیجه ورقه ابن نوفل بوده است که با پیامبری و وحی و ادیان سامی بخوبی آشنا بوده است، ورقه به محمد بطور جدی قبل از اینکه ماجرای بالا اتفاق بیافتد تلقین میکند که او یک پیامبر است،

چون ورقه حکایت از سید، علیه السلام، بشنید، سوگند خورد و گفت: ای محمد، به آن خدایی که جان ورقه در ید قدرت اوست که آنچه تو دیدی جبرائیل بود همچنانکه از نزد حق تعالی بر موسی می آمد بر تو آمد و تو آنچه از وی شنیدی وحی خدای بود و تو پیغمبر آخر الزمانی و بهتر عالمیانی. (13)

شاید بعد از این تلقین ها بوده است که محمد نیمه دیوانه قوت قلب بیشتری میگیرد و با قطعیت میگوید که تجربه ای که او داشته است تجربه ای الهی بوده است و او واقعا یک پیامبر است.

سوره نجم آیات 1 تا 10.

وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى؛ مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى؛ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى؛ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى؛عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى؛ ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى؛ وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى؛ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى؛ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى؛ فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى.

قسم به آن ستاره چون پنهان شد؛

که ، يار شما نه گمراه شده و نه به راه کج رفته است؛ و سخن از روی هوی نمی گويد؛ نيست اين سخن جز آنچه بدو وحی می شود؛ او را آن فرشته بس نيرومند تعليم داده است؛ صاحب نيرويی که استيلا يافت؛ و او به کناره بلند آسمان بود؛ سپس نزديک شد و بسيار نزديک شد؛ تا به قدر دو کمان ، يا نزديک تر؛ و خدا به بنده خود هر چه بايد وحی کند وحی کرد.

بدون شک ورقه ابن نوفل یکی از کسانی است که در پیامبری محمد نقشی کلیدی را بازی کرده است،  قسمت زیادی از ماجرای پیامبری محمد زیر سر ورقه ابن نوفل است، او از دانشمندان زمانش بوده است و انجیل و تورات را به عبری مینوشته است، چند روز بعد از اینکه محمد به اصطلاح نخستین وحی را میگیرد، ورقه ابن نوفل میمیرد، و مرگ ورقه همزمان میشود با قطع شدن وحی های «الهی»، محمد برای مدت حدود سه سال دیگر هیچ وحیی نمیگیرد، عجب تصادفی! اگر مرگ یک انسان موجب قطع شدن وحی محمد شود، چه نتیجه ای عقلانی میتوان غیر از این گرفت که منبع وحی در آن دوران همان انسان بوده است؟ محمد در این مدت که وحی قطع شده بود آنقدر افسرده و ناراحت بود که دوباره چندین بار قصد خود کشی داشته است، زیرا او فکر میکرد دیوانه شده است. محمد به بالای کوه میرفت تا خود کشی کند اما جبرئیل جلوی او را میگرفت(!) و میگفت محمد دلگیر نباش که تو پیامبر خدایی! شیخ صفی الرحمن المبارکپوری از برجسته ترین تاریخ  دانان مسلمان اینگونه نوشته است:

ابن سعد به اعتبار ابن عباس نقل کرده است که نزول وحی برای چند روز قطع شده بود [فتح الباری 1/27,12/360] بعد از مطالعات دقیق، به نظر میرسد ممکن ترین روایت این است که قطع شدن وحی به مدت سه سال و نیم طول کشید، البته برخی از علما با این روایت مخالفت کرده اند اما توضیح بیشتر در ایجا از حوصله خارج است.

در این زمان، پیامبر (ص) به گونه ای از افسردگی همراه با سرگشتگی و حیرانی دچار شده بود. بخاری روایت کرده است:

نزول وحی برای مدتی قطع شده بود و پیامبر بسیار ناراحت گشته بود، بنابر آنچه ما شنیده ایم، او چندین بار قصد داشت خود را از بالای کوه ها به پایین پرتاب کند و هربار که به بالای کوه میرفت تا خود را پایین بیاندازد، جبرئیل در مقابل او ظاهر میشد و میگفت «ای محمد! تو قطعاً رسول الله هستی!» بعد از آن قلبش آرام میگرفت و خود نیز آرام میشد و به خانه باز میگشت. هرگاه بین نزول وحی وقفه ای بلند می افتاد او باز هم، همینکار را میکرد، و جبرئیل بر او نازل شده و همان حرف را تکرار میکرد.  [صحیح بخاری 2/340] (14)

محمد وقتی وحی میگرفته است به حالت عجیبی میرسیده است، از احادیث بسیار متعددی میتوان ویژگیهای این حالت را یافت، صحیح بخاری معتبر ترین کتاب حدیث مسلمانان وحی گرفتن محمد را از قول کسانی که شاهد نازل شدن وحی بر او بوده اند اینگونه توصیف کرده است، محمد در هنگام وحی گرفتن:

ناگهان به زمین می افتاد، پوشینه پنجم شماره 170

چهره اش سرخ میشد، پوشینه دوم شماره 610

به سختی نفس میکشید، پوشینه ششم شماره 507

صدایی همچون صدای زنگ میشنید، پوشینه چهارم شماره 438

خرناس میکشید، پوشینه دوم شماره 610، مانند شتر خرناس میکشید، پوشینه سوم شماره 17،

رویش را میپوشاندند، پوشینه دوم شماره 610

عرق میکرد، پوشینه دوم شماره 544، پوشینه چهارم شماره 95،

محمد البته مقدار زیادی از وحی های خود را نیز در هنگام خواب میگرفته است، یا بهتر است بگوییم ادعا میکرده است که در هنگام خواب بر او وحی شده است و رویاهای او رویاهای صادقه بوده اند، اما مسئله جالب این است که محمد با خوابهای خود سر اعراب را نیز کلاه میگذاشته است، و به آنها دروغ میگفته است، مثلاً در روزی که قرار بود جنگ بدر اتفاق بیافتد محمد به مسلمانان میگوید که در خواب وحی گرفته است و الله تعداد دشمنان را کم تخمین زده است، محمد میدانسته است که اعراب حاضر نیستند با زبان خوش برای گزافه گوییهای او او با دشمنان اسلام که هم قبیله ای ها و حتی نزدیکان و خویشاوندانشان بودند بجنگند برای همین مجبور بوده است با دروغ و انواع و اقسام روشها آنها را گول بزند، البته چون سند این قضیه در خود قرآن است، از نظر مسلمانان، این خود خدا است سر اعراب را شیره می مالیده است،

سوره انفال آیه 43

اذ يريكهم الله في منامك قليلا ولو اراكهم كثيرا لفشلتم ولتنازعتم في الامر ولكن الله سلم انه عليم بذات الصدور.

در خواب، خدا شمارشان را به تو اندک نشان داد. اگر شمار آنها را بسیار نشان داده بود، از ترس ناتوان میشدید و در تصمیم به جنگ به مناقشه بر می خواستید، ولی خداوند شما را از دشمنان در امان داشت، که او به آنچه در دلهاست آگاه است.

صدام حسین در دادگاه خود حرف جالبی زد، او گفت اگر کسی دروغ بگوید، باز هم ممکن است دروغ بگوید! بنابر این اگر انسان دروغی را از شخصی میشنود باید بیش از پیش احتمال بدهد که آن شخص باز هم دروغ بگوید، مسلمانان در قرآنشان ثبت شده است که الله به برخی از مسلمانان دروغ گفته است تا آنها را به کار خاصی وا دارد، خود خدای اسلامگرایان نیز همچون خودشان فرومایه و فاسد الاخلاق است و دروغ مصلحتی میگوید از کجا معلوم این خدای بد سابقه باز هم همان کار را تکرار نکند و باز هم دروغ نگوید ظاهراً برای الله نیز هدف وسیله را توجیه میکند، تصور کنید بعد از مرگ الله به مسلمانان بگوید من با ارسال قرآن میخواستم شما را آزمایش کنم، آنهایی که آنقدر نادان بودند که به قرآن باور داشتند را به جهنم خواهم فرستاد و آنهایی که خردگرا بودند و قرآن را قبول نداشتند را به بهشت خواهم فرستاد، چنین کارهایی از الله مسلمانان (اگر وجود داشته باشد) کاملا قابل انتظار است، مسلمانان اگر در چنین موقعیت هایی قرار بگیرند چه خاکی به سرشان خواهند ریخت؟ عجیب جانور خداییست این الله! ریچارد داوکینز به درستی گفته است که خدای سامی مزخرف ترین شخصیت افسانه ای است که بشر تابحال در افسانه ها و اسطوره سازی هایش پدید آورده است. آیا خدا به انسان دروغ میگوید؟

خارج از این مسائل که محمد مطرح میکرده است، او پیش از اینکه پیامبر بشود و ادعای پیامبری کند نیز همینگونه یاوه گویی میکرده است و دیگران گمان میکردند او دیوانه است، او گفته است وقتی که کودک بود افرادی با لباس سفید آمدند و شکمش را پاره کردند و قلبش را در آوردند، باقی ماجرا را خود بخوانید،

ماجرا از زبان حلیمه، دایه محمد نقل میشود:

بعد از آن سید، علیه الصلوه والسلام، چون مدتی گذشته بود، روزی، بیرون خیمه رفته بود، گله بزغاله میچرانید و خود بازی میکرد با برادر دیگر که شیر یکدیگر خورده بودند (برادر رضاعی بودند)، ناگاه دیدم که برادرش فریاد برآورد و میدوید و میگفت: یا اماه، دو شخص آمدند و برادر قریشی مرا خوابانیدند و شکم وی بشکافتند و تازیانه ای چند بر وی زدند و اینک افتاده است. حلیمه گفت من و شوهرم بدویدیم و سید را، علیه السلام، دیدیم که افتاده بود و بترسیده بود و گونه رویش بگردیده بود. پس من او را بر گرفتم و بر سر و روی وی بوسه دادم و گفتم: جان مادر ترا چه افتاد؟ سید علیه السلام گفت: ای مادر، این ساعت دو شخص آمدند که جامهای اسفید داشتند و من را بخوابانیدند و شکم مرا بشکافتند و چیزی چند ازان برگرفتند و چیزی چند باز جای نهادند، ندانم که چه برگرفتند و چه باز جای نهادند و دیگر شکم من باز دوختند و برفتند. و آنگاه آن دو شخص جبرئیل و میکائیل بودند، اما سید علیه الصلوه و السلام، آنگاه نمیدانست. (9)

باید توجه کرد که برادر رضاعی محمد، این ماجرا را خود ندیده است بلکه آنچه محمد به او گفته است را بیان داشته است. جالب است که حلیمه و شوهرش بعد از اینکه این اتفاق می افتد محمد را به مادرش آمنه باز میگردانند، زیرا میفهمند که محمد دیوانه شده است یا به تعبیر ابن اسحق «دیو بر وی راه یافته است»، و آنها نمیخواستند که اگر این دیوانگی بلایی سر محمد بیاورد آنها مسئولش باشند،

چون سید علیه السلام این حالت برش افتاد، شوهرم گفت: ای زن، پیش از آن که این پسر واقعه دیگر برش افتد، او را باز پیش مادر بر، که من میترسم که دیو بر وی راه یافته است. پس چون شوهرم چنین گفت، او را بر گرفتم و باز مکه بردم پیش آمنه.  (10)

محمد بعدها وقتی بزرگ میشود این ماجرا را خود اینگونه نقل کرده است،

من آنم که در قبیله بنی سعد شیر خوارگی کردم و آن جایگه بپروردم و روزی بزغاله ای چند میچرانیدم، ناگاه دو شخص آمدند و جامهای سپید داشتند، یعنی جبرئیل و میکائیل علیهما السلام، و در دست ایشان طشتی زرین بود و آن طشت پر از برف رحمت بود، آنگاه بگرفتند مرا و بخوابانیدند و شکم من بشکافتند و دل من بیرون آوردند و گوشت پاره ای سیاه از آن بیرون کردند و بینداختند، و پس دل مرا در آن طشت نهادند و به آب رحمت بشستند و بعد از آن باز جای خود نهادند و شکم من باز دوختند و درست باز کردند. (11)

مترجم سیرت، «قلب» عربی را به «دل» فارسی ترجمه کرده است، این نکته قابل توجه است که محمد فکر میکرده است قلب انسان بجای مغز او جایگاه تفکر است و این مسئله در قرآن نیز دیده میشود (12)، طبری تاریخ نگار مشهور مسلمان دیگر از ابوذر نقل کرده است که آن دو فرشته بعد از باز کردن سینه محمد، قلب او را در آوردند و آلودگی های ناشی از شیطان که در قلبش بود و لخته خونی را که در قلبش بوده است در آورده اند، و بعد از اینکه او را ترک کردند مهری بر پشت او زدند (18)، محمد همواره از این مهر که خالی بین دو کتفش بوده است برای اثبات پیامبری اش استفاده میکرده است و این خال به مهر پیامبری او مشهور بوده است.  محمد البته بعدها نیز همان داستان را دوباره پیاده کرده است، اینبار جبرئیل سینه او را باز میکند و در آن عقل و ایمان میریزد!

صحیح البخاری؛ پوشینه اول ؛ شماره 345:

ابوذر روایت کرده است که محمد پیامبر الله ؛ اظهار داشت؛ هنگامی که من در مکه بودم؛ سقف اتاق خانه ام برداشته شد و جبرئیل در اتاق فرود آمد وسینه مرا پاره کرد و آنرا با آب زمزم شستشو داد. سپس؛ محتویات یک سینی طلایی را که پر از عقل و ایمان بود؛ در سینه من ریخت و پارگی آنرا بست.

دیدارهای محمد با جبرئیل چگونه بود؟ محمد بعضی اوقات جبرئیل را نشسته بر تختی میدید

صحیح بخاری، پوشینه 6 شماره 447

یکبار وقتی که راه میرفتم، ناگهان صدایی از آسمان شنیدم. به بالا نگاه کردم و در شگفت شدم، همان فرشته ای را که مرا در غار حرا دیده بود دیدم. او بر روی یک تخت بین زمین و آسمان نشسته بود. من از او ترسیدم، به خانه آمدم و گفتم مرا بپوشانید، مرا بپوشانید.

در برخی اوقات وقتی محمد وحی میگرفت خود را میپوشانید، یعنی پارچه ای بر سر خود میکشید، در قرآن نیز به این مسئله اشاره شده است، سوره المدثر با «یا ایها المدثر» آغاز میشود، یعنی «ای جامه به سر کشیده!» شاید باورکردنی نباشد ولی قدیمی ترین کتابهای تاریخی مسلمانان، معمولاً جبرئیل را نشسته بر روی یک خر وصف میکنند، در بسیاری از مواقع جبرئیل سوار بر خر، بر پیامبر اسلام نازل میشده است، اگر پیامبر اسلام امروز میزیست لابد جبرئیل را نشسته در اتومبیل رولزرویز میدید.

چون وقت نماز پیشین بود، جبرئیل علیه السلام بیامد و عمامه ای از استبرق در سر داشت و بر استری خنگ (خری سفید) نشسته بود و قطیفه دیباج (لباسی ابریشمی) برافگنده بود، (17)

عایشه همسر محمد نیز فکر کرده بود که محمد دیوانه شده است، او فکر میکرد با زنانش جماع کرده، در حالی که چنین نکرده بود. عایشه دیوانگی را با جادو و طلسم شدن بیان کرده است.

صحیح البخاری؛ پوشینه هفتم؛ شماره 658:

عایشه روایت کرده است که مردی به نام لبید بن الاعصم از طایفه بنی زریق؛ محمد را سحر می کرد و او را وادار می نمود تصور کند کاری انجام داده که در واقع آن کار از او سر نزده بود.

صحیح البخاری؛ پوشینه هفتم؛ شماره 660:

عایشه روایت کرده است که پیامبر الله؛ گاهی اوقات سحر و افسون می شد و فکر می کرد با همسرانش همخوابگی کرده؛ در حالیکه در واقع به چنین عملی دست نزده بود….. او در چنین زمانی زیر اثر سحر و افسون قرار می گرفت.

صحیح البخاری؛ پوشینه هفتم؛ شماره 661:

عایشه روایت کرده است؛ محمد پیامبر را چنان سحر و افسون می کردند که او فکر میکرد؛ کارهایی انجام داده که هیچگاه به آن کارها دست نزده بود.

وقتی محمد در بستر مرگ بود و کاغذی خواست تا وصیت کند، عمر گفت به او فشار آمده است و هذیان میگوید، برایش کاغذ نیاورید، این حدیث که به حدیث قرطاس (قرطاس یعنی کاغذ) معروف است  در منابع تاریخی زیادی ذکر شده است. (15)

نتیجه آنکه نه تنها افراد مخالفان محمد فکر میکردند او دیوانه است، بلکه نزدیکان او و حتی خود او نیز فکر میکرده است که دیوانه بوده است، دلایل و شواهد کافی تاریخی برای اینکه محمد یک دیوانه به نظر بیاید وجود دارد، حال پرسش این است که آیا اعراب درست میگفتند؟ دکتر مسعود انصاری در کتاب نگاهی نو به اسلام، این ویژگیهای محمد را به این نسبت داده است که او دچار به صرع بوده است، دکتر انصاری اینگونه در مورد صرع توضیح داده اند

صرع یک بیماری عصبی است که فرد مبتلا به آن دچار حمله های گاهگاهی میشود. این حمله ها که حالت تشنج در بیمار به وجود می آورد در نتیجه غیر عادی بودن امواج مغزی بوجود می آید. حمله های یاد شده بویژه در نتیجه فعالیت های بیش از اندازه گروهی از سلول های عصبی مغز ایجاد میگردد. این حمله ها به اشکال گوناگون به وجود می آیند که شدید ترین آنها با تشنج های سخت همراه بوده و حالات خفیف آن برخی تغییرات ناچیزی در منش فرد  مبتلا به وجود می آورند که برای دیگران غیر قابل مشاهده بوده و تنها خود بیمار آنرا حس خواهد کرد. بیماری صرع دست کم حاکی از آنست که در هنگام حمله بیماری، مغز از انجام وظیفه عادی باز ایستاده است. چون تمام اعمال و رفتار انسان از مغز او ناشی میشود، میتوان گفت که در هنگام حمله های صرع اندیشه گری و منش انسان به کاستی و بی نظمی خواهند گرائید. یکی از پژوهشگران مینویسد، بیماری صرع با ناتوانی مغزی همراه بوده و در بسیاری از مبتلایان به این بیماری تمایلات جنسی بسیار شدید بوده و سبب خواهد شد که بیمار برای ارضاء تمایلات جنسی خود به برخی اقدامات گستاخانه دست بزند. (16)

شما نیز اگر محمد را از نزدیک میدید و رفتار او را آنچنان که معتبر ترین و کهن ترین کتابهای تاریخی که برخی از آنها قدمتی بیش از هزار و چند صد سال دارند گزارش کرده اند میدید، احتمالاً به همین نتیجه میرسیدید که او یک دیوانه و مجنون است، البته این بستگی به این دارد که شما نیز آدم باهوشی باشید و یا اینکه مانند اعراب اطراف محمد از نادانان و ساده لوحان باشید. اعراب آن دوران مانند امروز نمیتوانستند بگویند «محمد انحراف روانی دارد»، آنها به زبان خود میگفتند «او ساحر، دیو زده، طلسم شده، کاهن و یا مجنون است».  اسلام از زمان محمد تاکنون توسط افراد بسیار زیادی از علما و فقها و فلاسفه گرفته تا ادیبان و غیره غنی سازی شده است. به همین دلیل است که مسلمانان چهره پنهان شده محمد در لابلای تاریخ را نمیبینند و از شناخت تاریخی و دقیق پیامبرشان بیم دارند. آیا به نظر شما اگر خداوند پیامبری را انتخاب کند و بخواهد توسط او پیامی را به شما برساند، او شخصی را که مجنون و دیوانه به نظر میرسد انتخاب میکند؟ آیا یک شخص دیوانه و دچار به صرع که پرت و پلا میگوید میتواند پیام آور خالق کائنات (اگر فرض کنیم وجود داشته باشد) باشد؟ آیا شما از شخصی که دیوانه به نظر میرسیده است، و شواهد تاریخی زیادی بر دیوانگی او شهادت میدهند پیروی میکنید؟ پاسخ این پرسش بر عهده شما!

منابع و توضیحات:

1) http://hakimejan.persianblog.com/1382_6_hakimejan_archive.htm

2) سیرت رسول الله ابن هشام انگلیسی برگ 134، سیرت فارسی پوشینه نخست برگ 271

3) At-Tabari, Tarikh al-Rasul Wa al-Muluk, Leiden, 1991, I, p. 1152

4) سیرت رسول الله ابن هشام انگلیسی برگ 106، سیرت فارسی پوشینه نخست برگ 209، ترجمه فارسی قصد خودکشی محمد را نقل نکرده است، کلمات داخل پرانتز ترجمه از متن انگلیسی سیرت است.

5) The Kitab al-Tabaqat al-Kabir, «Book of the Major Classes», by Ibn Sa’d, translated by S. Moinal Haq, p. 225

6) همانجا و صحیح بخاری پوشینه 1 کتاب 1 شماره 3.

7) همانجا برگ 212

8) صحیح بخاری پوشینه 6، کتاب 60 شماره 478

9) سیرت رسول الله ابن هشام فارسی پوشینه نخست برگ 149

10) همانجا، برگ 150

11) همانجا برگ 151

12) برای توضیحات بیشتر به نوشتاری با فرنام قلب جای تفکربخوانید.

13) سیرت رسول الله ابن هشام فارسی پوشینه نخست برگ 211

14) الرحیق المختوم، صفی الرحمن المبارکپوری، نسخه انگلیسی، دانشگاه اسلامی مدینه منوره، برگ 70، این ماجرا در بسیاری از کتابهای تاریخی مهم دیگر نیز آمده است، مثلا نگاه کنید به The History of Al Tabari, Volume VI, Muhammad at Mecca, State University of New York Press. P76

15) تاریخ طبری پوشینه 4 برگ 1320، صحیح بخاری 9.468، 7.573 و 5.716.

16) نگاهی نو به اسلام، دکتر مسعود انصاری، برگ 459.

17) سیرت رسول الله ابن هشام فارسی پوشینهپوشینه دوم برگ 751.

18)  The History of Al Tabari, Volume VI, Muhammad at Mecca, State University of New York Press. P75

تأملّى در برهان صديقين به تقرير علامه طباطبايى

چکیده

چكيده: علاّ مه سيد محمدحسين طباطبايى در حاشيه اسفار, تقريرى از برهان صديقين ارائه داده است كه معمولاً ادعا مى شود اين تقرير علامه, استدلال جديدى است كه وجود خداوند را بدون به كارگيرى اصول فلسفى به اثبات مى رساند, و از اين رو مى توان آن را مصداق كامل (برهان صديقين) دانست. در اين نوشتار نشان مى دهيم كه برهان علامه طباطبايى گرچه تقريرى جديد و ابداعى است, امّا با اشكالات قابل توجهى روبرو است, به گونه اى كه براى بر طرف كردن آنها, به ناچار بايد دست كم سه پيش فرض فلسفى را پذيرفت و بدان اذعان نمود. بر اين اساس, به هيچ روى نمى توان برهان علامه را بى نياز از اصول فلسفى دانست, و مهم تر اين كه برخى از آن پيش فرض ها كاملاً مناقشه آميز هستند.

مقدمه

در سنّت فلسفه اسلامى, گروهى از برهان هاى اثبات واجب با نام (برهان صدّيقين) خوانده شده اند. اين نام را نخستين بار ابن سينا براى تقرير خود از برهان وجوب و امكان به كار برد. از ديدگاه ابن سينا, دو روش كلى براى اثبات خداوند وجود دارد: يك روش اين است كه وجود افعال و مخلوقات واجب (مانند حركت اشيا, نظم عالم و وجود ممكنات) را حد وسط برهان قرار دهيم, و با كمك آنها وجود خداوند را اثبات كنيم. روش ديگر كه به باور ابن سينا مطمئن تر و شريف تر است, اثبات واجب تعالى با تأمل در خود وجود است, بى آن كه نيازى به وساطت افعال و مخلوقات واجب تعالى باشد.

به گفته ابن سينا, صديقين با روش دوم به وجود خداوند پى مى برند, و برهانى كه خود ارائه كرده از مصاديق همين روش است; زيرا به زعم او, در اين برهان براى اثبات واجب از وجود ممكنات استفاده نمى شود و تنها با تأمل در خود وجود ـ از آن جهت كه وجود است ـ نتيجه مطلوب به دست مى آيد.1

پس از ابن سينا, اصطلاح (برهان صديقين) و نيز ايده نهفته در آن, يعنى اثبات واجب الوجود با نظر در خود وجود, مقبوليت فراوان يافت, و تلاش هاى متعددى براى طراحى برهان هايى با اين ويژگى صورت گرفت. براى نمونه, ميرزا مهدى آشتيانى در تعليقه خود بر شرح منظومة, به نوزده برهان مختلف كه با اين هدف تنظيم شده است, اشاره مى كند.2

آخرين تلاش از اين دست, برهانى است كه علامه طباطبايى در جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم و نيز در حاشيه اسفار ارائه كرده است. عبارت علاّمه در اصول فلسفه بسيار كوتاه است و به راحتى نمى توان سير استدلال را در آن تشخيص داد. به همين دليل, اين عبارت به گونه هاى متفاوتى تفسير شده است. از پاورقى شهيد مطهرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم چنين بر مى آيد كه برهان علامه همان برهان صديقين به تقرير ملاصدرا است و به همين دليل, شهيد مطهرى در شرح آن مقدماتى را چون اصالت وجود و وحدت وجود (مطابق ديدگاه صدرايى) بيان مى دارد.3 امّا, آيت اللّه جوادى آملى تفسير شهيد مطهرى را نمى پذيرد و به باور او, برهان ارائه شده در اصول فلسفه و روش رئاليسم, همان استدلال يادشده در حاشيه اسفار است.4

به هر روى, برهان حاشيه اسفار آشكارا استدلالى متفاوت با تقريرهاى پيشين برهان صديقين است, و مى توان آن را يكى از ابداع هاى فلسفى علامه محسوب كرد. در ادامه به بررسى اين برهان مى پردازيم.

برهان علامه در حاشيه اسفار

علامه در ذيل عبارت ملاصدرا: (ان الوجود كمامرّ حقيقة عينيّة) چنين مى نويسد:5

اين حقيقت عينى همان واقعيتى است كه با آن سفسطه را رد مى كنيم و هر موجود با شعورى را ناچار به پذيرش آن مى يابيم. اين واقعيت, در ذات خود بطلان و عدم را نمى پذيرد. حتى فرض بطلان و نبودن آن, مستلزم وجود و تحقق آن است; [توضيح اين كه] اگر فرض كنيم در زمانى خاص, يا براى هميشه همه واقعيت ها باطل و معدوم اند, در اين صورت همه واقعيت ها واقعاً معدوم اند (و به اين ترتيب باز وجود واقعيتى اثبات مى شود). هم چنين اگر سوفيست اشيا را موهوم بپندارد, يا در واقعيت آنها ترديد كند, اشيا نزد او واقعاً موهوم اند, و نيز واقعيت اشيا از ديد او واقعاً مشكوك است (يعنى واقعيت از همان نقطه اى كه انكار مى شود, اثبات مى گردد), و حال كه اصل واقعيت در ذات خود پذيراى بطلان و عدم نيست, پس واجب بالذات است. بنابراين, واقعيتى وجود دارد كه واجب بالذات است و اشيايى كه واقعيت دارند, در واقعيت داشتن خود نيازمند آن واجب بالذات هستند و وجودشان قائم به او است, و از اين جا براى انديشمند آشكار مى گردد كه اصل وجود داشتن واجب بالذات براى هرانسانى ضرورى (بديهى) است, و براهينى كه وجود واجب بالذات را اثبات مى كنند در حقيقت تنبيه هستند.

از ديدگاه آيت اللّه جوادى آملى, اين برهان بدون به كارگيرى اصول فلسفى(همچون اصالت وجود, وحدت وجود و تشكيك در وجود), وجود واجب را به عنوان اولين مسئله فلسفه الاهى مطرح مى سازد و از اين رو, مصداق كامل برهان صديقين به شمار مى رود.6

عبارت حاشيه اسفار گرچه از عبارت اصول فلسفه و روش رئاليسم كمى مفصل تر است, ولى باز هم بدون ايجاز و ابهام نيست. براى بررسى اين برهان, نخست بايد ملاحظه نمود كه اولين مقدمه اى كه علامه به كار مى گيرد چيست. شايد گمان شود كه علامه ابتدا مى پذيرد كه وجود حقيقتى عينى است و ديگر مراحل برهان را بر اين مقدمه استوار مى سازد; چرا كه تعليقه علامه در ذيل جمله (ان الوجود حقيقة عينيّه) بيان شده است, و واژه (هذه) در آغاز تعليقه به (حقيقة عينية) اشاره دارد.

اگر اين برداشت صحيح باشد, برهان علامه ديگر بى نياز از اصول فلسفى نيست, بلكه دست كم بر اصالت وجود مبتنى است; زيرا اين كه وجود حقيقتى عينى است نه امرى اعتبارى, بيان ديگرى از اصالت وجود است.

اما به نظر مى رسد گمان ياد شده نادرست است; چرا كه علامه در آغاز تعليقه, مبدأ خويش را ردّ سفسطه قرار مى دهد. سفسطه در اين جا به معناى انكار كلّى واقعيت, يا شك در اصل واقعيت (يعنى ترديد در گزاره (واقعيتى وجود دارد)) است. براى عبور از سفسطه همين مقدار كافى است كه بپذيريم واقعيتى وجود دارد. آشكار است كه بحث از اصالت وجود يا اصالت ماهيت, پس از پذيرش اصل واقعيت مطرح مى شود. بنابراين, همان گونه كه آيت اللّه جوادى يادآور مى شود, اين برهان بر اصالت وجود (و ديگر اصول فلسفى) مبتنى و استوار نشده است, بلكه مبدأ آن گزاره (واقعيتى وجود دارد), است.

حال, با توجه به اين نكته, هسته اصلى برهان علامه را مى توان در دو مرحله چنين تقرير كرد:

مرحله اول: گزاره (واقعيتى وجود دارد), بى آن كه جهت ضرورت به آن افزوده شود, يك گزاره بديهى است. افزون بر اين, اگر جهت ضرورت را به آن بيفزاييم, باز هم گزاره به دست آمده (يعنى (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد)) صادق است.7
از ديدگاه آيت اللّه جوادى, صدق گزاره اخير نيز بديهى است, و تصور آن براى تصديق به آن كفايت مى كند.8 البته او به تبع علامه, استدلالى را نيز براى اين گزاره ارائه مى دهد, ولى به باور آيت اللّه جوادى چنين استدلالى در حقيقت تنبيه است. اين سخن را نمى توان پذيرفت; زيرا آن چه ما به صورت بديهى درك مى كنيم, وجود خود, حالات ذهنى خود و (مطابق برخى نظريات) محسوسات است, آن هم در جهان بالفعل, نه در همه جهان هاى ممكن. بنابراين, تصديق به اين كه در هر جهان ممكنى واقعيتى وجود دارد, نمى تواند مستند به بداهت باشد.

در هر حال, استدلال علامه براى گزاره (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) را مى توان با اندكى فاصله گرفتن از زبان علامه, به صورت برهان خلف چنين بازنويسى كرد:
فرض: چنين نيست كه ضرورتاً واقعيتى وجود دارد.

(1) بنابراين, جهان ممكنى مانندW هست كه در آن هيچ واقعيتى وجود ندارد.
(2) در اين صورت, در W واقعاً (و نه به صورت اعتبارى, يا خيالى و يا وهمى) واقعيتى وجود ندارد.
(3) بنابراين در W واقعيتى وجود دارد.
(3) با (1) تناقض دارد, پس فرض استدلال نادرست است و به اين ترتيب اثبات مى شود كه ضرورتاً واقعيتى وجود دارد.
مرحله دوم: حال كه در مرحله پيش اثبات شد ضرورتاً واقعيتى وجود دارد, بى درنگ مى توان نتيجه گرفت كه دست كم يك واقعيت واجب الوجود, موجود است; زيرا منظور از (واجب الوجود) واقعيتى است كه ضرورتاً وجود دارد. در ادامه, به بررسى دو مرحله استدلال علامه مى پردازيم.

بررسى مرحله اول برهان

در نگاه نخست, مشكل اين مرحله گذر از (2) به (3) است. در اين جا علامه از كاربرد واژه (واقعاً) وجود واقعيتى را نتيجه گرفته است. شايد گفته شود كه اين استنتاج نامعتبر و برخاسته از كژتابى و دقيق نبودن زبان عُرفى است; وقتى كه براى نمونه, مى گوييم: (سيمرغ واقعاً وجود ندارد), وجود واقعيتى را تصديق نمى كنيم, بلكه اتفاقاً وجود چيزى (يعنى سيمرغ) را نفى مى كنيم. به همين ترتيب گزاره (در W, واقعاً واقعيتى وجود ندارد), وجود واقعيتى را نتيجه نمى دهد. بر اين اساس نمى توان از (2) به (3) رسيد.

شايد بتوان اين اشكال را با استناد به برخى از تقريرهاى نظريه مطابقت در صدق و يا نظريه صدق ساز9 برطرف نمود. براساس نظريه مطابقت, صدق هر گزاره (يا برخى از انواع گزاره ها), به معناى مطابقت آن با واقعيت است. بنابراين, به ازاى هر گزاره صادق (يا دست كم برخى گزاره هاى صادق), واقعيتى وجود دارد كه مطابَق آن به حساب مى آيد. تقريرهاى بسيار متفاوتى از نظريه مطابقت ارائه شده است. براى تكميل مرحله اول برهان, به نظريه اى نياز داريم كه داراى دو ويژگى باشد:

الف) حدّاكثرى باشد; يعنى براساس آن, صدق همه گزاره ها, حتى گزاره هاى سالبه (و به ويژه هليه هاى بسيطه سالبه) به معناى مطابقت باشد.10
ب) صدق را به معناى مطابقت با عالم وجود (يعنى با برخى موجودات) تلقى كند, نه مطابقت بانفس الامر (به معناى اعم از وجود).
چنين نظريه اى را مى توان نظريه حداكثرى مطابقت با عالم وجود ناميد و به شكل زير صورت بندى كرد:
به ازاى هر گزاره صادق, شيئى وجود دارد كه صدق آن گزاره, به واسطه مطابقت با آن شيىء است.
با پذيرش اين نظريه مى توان مرحله اول برهان را اين گونه بازسازى كرد:
فرض: چنين نيست كه ضرورتاً واقعيتى وجود دارد.

(1) بنابراين جهان ممكنى مانند W هست كه در آن هيچ واقعيتى وجود ندارد.
(2) پس گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) در W صادق است.
(3) بنابراين, (با توجه به نظريه حدّاكثرى مطابقت با عالم وجود) واقعيتى در W وجود دارد كه مطابَق گزاره ياد شده است.
(3) با (1) منافات دارد, بنابراين فرض استدلال نادرست است.11

بنابراين, پرسش اصلى در بررسى مرحله اول برهان اين است كه نظريه حدّاكثرى مطابقت با عالم وجود تا چه اندازه پذيرفتنى است؟ نظريه مطابقت (در شكل كلّى آن) در برخى موارد, كاملاً ارتكازى و معقول مى نمايد; مانند گزاره هاى حمليِ موجبه اى كه در موضوع و محمول آنها مفهوم (عدم) به كار نرفته باشد. اما در ديگر موارد, از جمله گزاره هاى سالبه (به ويژه هليه هاى بسيطه سالبه) يا گزاره هايى كه در موضوع يا محمول آنها مفهوم (عدم) به كار رفته باشد, مسئله به اين روشنى نيست. براى مثال, گزاره (سيمرغ وجود ندارد) (يا گزاره (سيمرغ معدوم است)) را در نظر بگيريد. اين گزاره صادق است, ولى با چه موجود يا موجوداتى مطابقت دارد؟

طرفداران نظريه مطابقت, براى حل مشكلاتى از اين دست, اصلاحاتى را در اين نظريه اعمال كرده اند و در نتيجه, تقريرهاى متفاوتى از نظريه مطابقت پديد آمده است. در ادامه چهار راه حل متفاوت را براى مسئله صدق در گزاره هاى سالبه گزارش مى كنيم. چنان كه خواهيم ديد, تنها برخى از اين راه حل ها با نظريه حدّاكثرى مطابقت با عالم وجود, سازگار است.

الف) مطابقت نفس الامرى

در سنّت فلسفه اسلامى, نظريه مطابقت كاملاً مسلم و مقبول بوده است و در حقيقت يكى از مؤلفه هاى اصلى ديدگاه رئاليستى فيلسوفان مسلمان به شمار مى رود. راه حلى كه در اين سنت براى مسئله صدق گزاره هاى سالبه (و گزاره هايى كه در موضوع يا محمول آنها مفهوم (عدم) به كار رفته) مطرح مى شود, نظريه مطابقت نفس الامرى است. براساس اين ديدگاه, همه گزاره ها يا تصديقات صادق, به واسطه مطابقت با چيزى صادق اند, ولى مطابَق آنها گاه وجود خارجى است, گاه وجود ذهنى و گاهى نفس الامر. نفس الامر (به معناى خاص كلمه) ظرفى است كه مطابَق گزاره هايى چون (سيمرغ معدوم است), (عدم علت, علت عدم معلول است) و… در آن تقررّ دارد.12

اصولاً متفكران مسلمان هر گاه نمى توانند صدق پاره اى از گزاره ها را بر حسب مطابقت با وجود ذهنى يا خارجى تبيين كنند (يا وجودشناسى آنها چنين اجازه اى را نمى دهد), از فرضيه نفس الامر كمك مى گيرند. به اين ترتيب, ادعا مى شود كه مطابَق گزاره هايى كه موضوع آنها امورى معدوم يا ممتنع است, گزاره هايى كه موضوع آنها ماهيت (من حيث هى هى) است, قضاياى حقيقيّه, گزاره هاى اخلاقى و چه بسا موارد ديگر در اين عالَم قرار دارد.13
در سنّت فلسفه اسلامى, تعبيرها و ديدگاه هاى متفاوتى درباره نفس الامر وجود دارد, ولى معمولاً اين آراء به صورت كامل و دقيق, صورت بندى و پرداخت نشده اند. در نوشتار حاضر, امكان بررسى (هر چند مختصر) نظريه مطابقت نفس الامرى فراهم نيست, از اين رو تنها به يك نكته كه با موضوع اين نوشتار ارتباط دارد, اشاره مى كنيم. مى توان آراى مربوط به نفس الامر را در دو دسته كلّى جاى داد: ديدگاه استقلالى و ديدگاه تبعى. مطابق ديدگاه استقلالى, نفس الامر عالَمى متمايز از عالَم وجود (خارجى و ذهنى) است, و ساكنان آن عالَم از گونه اى تقرر و ثبوت برخوردارند كه به وجود خارجى يا ذهنى باز نمى گردد. به نظر مى رسد شهيد صدر از چنين ديدگاهى دفاع مى كند. به باور او, لوحِ واقع گسترده تر از لوح وجود است و مطابَق برخى گزاره ها (مانند گزاره هايى كه در آن حكم به حُسن و قُبح اخلاقى مى شود) در لوح واقع تقرر دارد.14 براساس اين ديدگاه, مى توان گفت مطابق (سيمرغ وجود ندارد) در لوح واقع يا همان عالَم نفس الامر متقرر است, به گونه اى كه صدق اين گزاره, مستلزم وجود شيئى در عالم وجود (خارجى و ذهنى) نيست.

ديدگاه استقلالى با مشكل مهمى مواجه است, و آن اين كه (ثبوت), (تقرر), (تحقق), (شيئيت) و (واقعيّت), همگى مساوق يا مترادف با (وجود) هستند. از اين رو تفكيك ميان آنها صحيح به نظر نمى رسد.15
براساس ديدگاه تبعى, ساكنان عالم نفس الامر ثبوت تبعى دارند; يعنى به تبع وجود خارجى متقرر هستند. اين نظريه تلاش دارد به گونه اى عالم نفس الامر را به عالم وجود ارجاع دهد و به اين ترتيب از اشكال ياد شده بر ديدگاه استقلالى رهايى جويد. مهم ترين طرفدار اين ديدگاه, علامه طباطبايى است. به باور او, به ازاى هر گزاره نفس الامرى (مانند (عدم علت, علت عدم معلول است)), گزاره صادق ديگرى (مانند (وجود علت, علت وجود معلول است)) هست كه با عالم وجود مطابقت دارد و مطابَق گزاره اول به تبع مطابَق گزاره دوم موجود است.16

اين ديدگاه نيز با مشكلاتى مواجه است. حتى اگر بتوان نظريه علامه را درباره گزاره هايى چون (عدم علت, علت عدم معلول است) پذيرفت, در مورد ديگر گزاره ها ناكارآمد مى نمايد. براى نمونه, مثال تكرارى (سيمرغ معدوم است) را در نظر بگيريد! مطابَق اين گزاره به تبع چه واقعيت موجودى تقرر دارد؟
حال, با صرف نظر از مشكلات دو ديدگاه ياد شده, به اين پرسش مى پردازيم كه اين دو رويكرد چه تأثيرى در مرحله اول برهان علامه دارند.

آشكار است كه براساس ديدگاه استقلالى, استدلال مرحله اول تمام نيست. بند (2) استدلال اين بود كه گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) در جهان ممكن W صادق است. مطابق ديدگاه استقلالى, صدق اين گزاره تنها مستلزم آن است كه مطابَقى در عالم نفس الامر (نه در عالم وجود) داشته باشد. بنابراين نمى توان از (2) به (3) (وجود واقعيتى در W) رسيد. نتيجه اين است كه در W هيچ واقعيتى وجود ندارد, ولى برخى از امور نفس الامرى (از جمله مطابَق (هيچ واقعيتى وجود ندارد)) متقرّرند, و اين هيچ تناقضى را در پى ندارد. البته در صورت پذيرش ديدگاه استقلالى, مى توان با استدلالى مشابه استدلال مرحله اول, گزاره (ضرورتاً چيزى تقرّر دارد) را اثبات نمود (منظور از (تقرر) در اين جا, اعم از وجود و تقرّر نفس الامرى است):
فرض: چنين نيست كه ضرورتاً چيزى تقرر دارد.

(1) بنابراين جهان ممكنى مانند W هست كه در آن هيچ چيز تقرّر ندارد.
(2) پس گزاره (هيچ چيزى تقرّر ندارد) در W صادق است.
(3) بنابراين, (با فرض ديدگاه استقلالى درباره نفس الامر) چيزى در W تقرّر دارد كه مطابَق گزاره ياد شده است.
(3) با (1) منافات دارد. بنابراين, فرض استدلال نادرست است.

روشن است كه گزاره (ضرورتاً چيزى تقرر دارد) از گزاره (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) ضعيف تر است. اثبات گزاره اول براى برهان صديقين به تقرير علامه كافى نيست; زيرا بر فرض كه مرحله دوم برهان را بپذيريم, از گزاره اول تنها مى توان تقرر يك واجب التقرّر را نتيجه گرفت, نه وجود يك واجب الوجود را (به خاطر داشته باشيد كه مطابق ديدگاه استقلالى, تقرر نفس الامرى مجزا و مستقل از وجود است).
اما چنان چه ديدگاه تبعى صحيح باشد, استدلال مرحله اول معتبر است; زيرا در اين صورت, صدق گزاره هاى نفس الامرى نيز مستلزم آن است كه واقعيتى در عالم وجود تحقق داشته باشد. ولى همان گونه كه گذشت, مشكل ديدگاه تبعى اين است كه نمى تواند تبيين مناسبى براى صدق گزاره هاى هليه بسيطه سالبه, ارائه دهد.

ب) مطابقت با امر واقع منفى

در يك تقسيم بندى كلى, مى توان تقريرهاى گوناگون نظريه مطابقت را به دو دسته تقسيم كرد: تقريرهاى مبتنى بر شىء17 و تقريرهاى مبتنى بر امر واقع.18
نظريه مطابقت مبتنى بر شىء در سنّت فلسفه اسلامى و نيز در فلسفه مغرب زمين تا پيش از قرن بيستم رواج داشت. در اين نظريه پارادايم اصلى جملات يا گزاره هاى حمليِ موجبه است. اين گزاره ها در صورتى صادق اند كه موضوع و محمول, هر دو از شىء واحدى در عالم خارج حكايت كنند. براى نمونه, گزاره (خورشيد داغ است) مطابق با خارج است, زيرا شىء واحدى وجود دارد كه هم مصداق (خورشيد) است و هم مصداق (داغ).
نظريه مطابقت مبتنى بر امر واقع در اوايل قرن بيستم مطرح شد و از مهم ترين مدافعان آن مى توان مور, راسل, ويتگنشتاين اول و آرمسترانگ را نام برد. براساس اين ديدگاه, صدق گزاره به معناى مطابقت آن با يك امر واقع است. امور واقع, يك مقوله وجودشناختى مستقل و متمايز از اشيا, صفات و گزاره ها به شمار مى رود. براى مثال, مطابق گزاره (خورشيد داغ است), نه خورشيد است و نه صفت داغى, بلكه يك واقعيت (امر واقع) است; يعنى اين واقعيت كه خورشيد داغ است. در اين جا سه هويت متمايز داريم: خورشيد, صفت داغى و اين امر واقع كه خورشيد داغ است. هر امر واقع يك هويت ساختارمند است كه در مورد جملات حملى موجبه (مانند مثال ياد شده), از يك شىء(خورشيد) و يك صفت (داغى) تشكيل شده, ولى قابل تحويل به آنها نيست.19
براساس نظريه مطابقت مبتنى بر امر واقع, بسيار ساده تر از ديدگاه مبتنى بر شىء مى توان مسئله صدق را در گزاره هايى همچون (سيمرغ معدوم است) تبيين كرد. براساس نظريه مبتنى بر شىء, براى صدق اين گزاره بايد شيئى در عالم موجود باشد كه هم مصداق (سيمرغ) باشد و هم مصداق (معدوم). اما آشكار است كه اوّلاً مصداق داشتن سيمرغ درست همان چيزى است كه گزاره نفى مى كند و ثانياً(معدوم) نمى تواند مصداق داشته باشد. براى رهايى از چنين مشكلاتى بود كه متفكران مسلمان نظريه نفس الامر را به ميان آوردند و قائل شدند كه مصداق (معدوم) در عالم نفس الامر تقرر دارد, و در آن جا با مصداق (سيمرغ) متحد است. اما بنابر نظريه مبتنى بر امر واقع, لازم نيست براى (سيمرغ) و (معدوم) مصداقى فرض كنيم, بلكه مى توان گفت مطابَق گزاره, يك امر واقع است, يعنى اين امر واقع (يا اين واقعيت) كه سيمرغى وجود ندارد. اين امر واقع يكى از موجودات عالم است, و دقيقاً به همان معنايى كه خورشيد, درخت, داغى و… وجود دارند, وجود دارد; ليكن از سنخ اشيا يا صفات نيست, بلكه به مقوله وجودشناختى متمايزى تعلق دارد. به ديگر سخن, سيمرغ وجود ندارد, ولى اين امر واقع كه سيمرغ موجود نيست, وجود دارد و ميان اين دو گفته تناقض نيست.

چنين امور واقعى را كه مطابَق گزاره هاى سالبه تلقى مى شوند, معمولاً امور واقع منفى مى نامند. مشهورترين طرفدار امور واقع منفى, برتراند راسل در نظريه (اتميسم منطقى) است.

آشكار است كه باپذيرش امور واقع منفى به عنوان يكى از موجودات عالم, ديگر نيازى به فرض عالم نفس الامر نداريم و افزون بر اين, اگر بپذيريم كه به ازاى هر گزاره سالبه صادق, يك امر واقع منفى وجود دارد, استدلال مرحله اول تمام خواهد بود.

جالب توجه است كه بيشتر طرفداران رويكرد مبتنى بر امر واقع, وجود امر واقع منفى را انكار مى كنند. البته, آنها اذعان دارند كه پذيرش چنين هوياتى مستلزم تناقض نيست, ولى به باور آنان, اين ديدگاه غريب و دور از فهم متعارف است و افزون بر اين, به متافيزيك بسيار انبوهى مى انجامد. براى مثال, درباره يك كتاب مى توان بى نهايت جمله سالبه صادق بيان كرد: (جِرم اين كتاب يك كيلوگرم نيست), (جرم اين كتاب دو كيلوگرم نيست), و… اگر بنا باشد به ازاى هر گزاره سالبه صادق, يك امر واقع منفى داشته باشيم, با بى نهايت امر واقع در ارتباط با هر شىء خاصى روبرو خواهيم بود.20

از اين رو, تلاش هايى در چارچوب نظريه مطابقت مبتنى بر امر واقع, صورت گرفته است تا صدق گزاره هاى سالبه, بدون توسل به امر واقع منفى تبيين گردد. راه حل هاى (ج) و (د), نمونه اى از اين تلاش ها است.

ج) اختصاص نظريه مطابقت به گزاره هاى اتمى

براساس نظريه ويتگنشتاين (در رساله منطقى ـ فلسفى) تنها صدق گزاره هاى اتمى مستلزم وجود يك امر واقع است و صدق گزاره هاى مركب (از جمله گزاره هاى سالبه) بر حسب ساختار منطقى گزاره و ارزش صدق مؤلفه هاى اتمى آن به صورت بازگشتي21 تبيين مى شود. براى مثال, فرض كنيدP يك گزاره اتمى است. اگر امر واقعى به ازاى P موجود باشد, P صادق خواهد بود. در غير اين صورت, ~P صادق است, ولى ديگر امر واقعى به ازاى ~P وجود ندارد. به ديگر سخن, شرط صدق ~P اين است كه امر واقعى به ازاى P موجود نباشد, نه اين كه امر واقعى متناظر با ~P وجود داشته باشد.22

آشكار است كه اگر چنين ديدگاهى را بپذيريم, استدلال مرحله اول ناتمام خواهد بود; زيرا گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) گزاره اى سالبه و غير اتمى است, از اين رو صدق آن مستلزم وجود واقعيتى در عالم نيست.23

ديدگاه ياد شده اين مزيت را دارد كه امور واقع عجيبى چون امور واقع منفى و فصلى را كنار مى نهد, ولى در برابر نمى تواند ارتكازات رئاليستى را به صورت كامل ارضا كند; چرا كه بنا به ارتكاز, صدق هر گزاره (حتى گزاره هاى مركب) به واسطه مطابقت آن با عالم خارج است.

د) مطابقت با امر واقع درجه دوم

اين نظريه از آن آرمسترانگ است. البته, او ديدگاه خود را در قالب نظريه صدق ساز24 مطرح مى كند, نه نظريه مطابقت. ولى مى توان نظريه صدق ساز را گونه اى خاص از نظريه مطابقت دانست.25 ديدگاه او, موضعى, بينابين, ميان موضع راسل و ويتگنشتاين اول به حساب مى آيد, گرچه در مجموع به راسل نزديك تر است. او از يك سو, معتقد است كه به ازاى هر گزاره صادق, حتى گزاره هاى سالبه, يك امر واقع وجود دارد كه آن گزاره را صادق مى سازد,26 و از سوى ديگر, وجود امور واقع منفى را نمى پذيرد. به باور او, صدق ساز گزاره هاى سالبه, امور واقع درجه دوم هستند. براى نمونه, گزاره (احمد پرواز نمى كند) را در نظر بگيريد و فرض كنيد كه همه صفات ايجابى احمد, A1 تا An باشد. طبيعتاً پرواز كردن (كه يك صفت ايجابى است) در ميان اين صفات نيست. از ديدگاه آرمسترانگ, صدق ساز گزاره ياد شده, اين امر واقع است كه A1 تا An, همه صفات ايجابى احمد هستند.27 اين امر واقع را مى توان به صورت ديگر نيز بيان كرد: صفات ايجابى احمد, منحصر در A1 تا An است.

آرمسترانگ درباره گزاره هاى هليه بسيطه سالبه نيز تحليل مشابهى ارائه مى دهد. گزاره (سيمرغ وجود ندارد) را ملاحظه كنيد! چنان چه B1 تا Bn همه پرندگان (موجود) عالم باشند, آشكار است كه هيچ يك از آنها صفات ويژه سيمرغ را ندارند. به باور آرمسترانگ, صدق ساز گزاره ياد شده اين امر واقع است كه B1 تا Bn همه پرندگان عالم هستند.28
اگر همچون آمسترانگ بپذيريم كه صدق هر گزاره اى مستلزم وجود يك امر واقع است, بديهى است كه مى توانيم در استدلال مرحله اول, بند (3) را از بند (2) نتيجه بگيريم. به ديگر سخن, براساس تحليل آرمسترانگ, فرض هر گونه صدق ساز براى گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) به تناقض مى انجامد.

تا اين جا چهار نظريه مختلف را درباره صدق گزاره هاى سالبه گزارش كرديم. قضاوت ميان اين نظريات به هيچ وجه آسان نيست. مرحله اول برهان علامه تنها براساس برخى از اين نظريات (يعنى ديدگاه تبعى درباره نفس الامر, نظريه مطابقت با امر واقع منفى, و نظريه مطابقت با امر واقع درجه دوم) تمام است, ولى بر اساس ديدگاه هاى ديگر (ديدگاه استقلالى درباره نفس الامر, و اختصاص نظريه مطابقت به گزاره هاى اتمى) استدلال علامه معتبر نيست.
نكته قابل توجه اين است كه اگر نظريه مطابقت حداكثرى با عالَم وجود را بپذيريم (چه در قالب ديدگاه تبعى درباره نفس الامر, و چه در چارچوب آراى راسل يا آرمسترانگ), مى توانيم مدعاى علامه را در مرحله اول برهان به روش بسيار ساده ترى اثبات كنيم. به ازاى هر گزاره دل خواهِ P, گزاره P Pغ~ در همه جهان هاى ممكن صادق است. بنابراين, در همه جهان هاى ممكن واقعيتى وجود دارد كه گزاره Pغ~P با آن مطابقت دارد. به اين ترتيب گزاره (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) اثبات مى شود. حتى اگر نظريه مطابقت را درباره اين همانگويى ها (مانند Pغ~P) نپذيريم, مى توانيم بگوييم به ازاى هر جهان ممكن W, يا P در آن جهان صادق است يا ~P, و در هر دو حالت واقعيتى در W وجود دارد كه گزارهP يا گزاره ~P را صادق مى سازد.

گذشته از همه اينها و با صرف نظر از نظريه مطابقت حداكثرى با عالم وجود, شايد بتوان مدّعاى مرحله اول را به شيوه هاى ديگر نيز اثبات نمود. در سنّت فلسفه تحليلى, استدلال هاى مختلفى براى ضرورى بودن هوياتى همچون كليات, اعداد, مجموعه ها, گزاره ها و… ارائه شده است. هر كدام از اين استدلال ها پذيرفته شود, گزاره (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) اثبات مى گردد.

بررسى مرحله دوم برهان

در مرحله دوم برهان مشكلى اساسى به چشم مى خورد. علامه در اين مرحله تلاش دارد از گزاره (1) (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) گزاره (2) (دست كم يك واجب الوجود وجود دارد) را نتيجه بگيرد. طبق تعريف, واجب الوجود يعنى واقعيتى كه ضرورتاً وجود دارد. بنابراين گزاره (2) معادل و مترادف است با (3) (واقعيتى هست كه ضرورتاً وجود دارد). مشكل اين جا است كه استنتاج گزاره (3) از گزاره (1) معتبر نيست. گزاره (1) اصطلاحاً داراى (ضرورت جمله) است, ولى گزاره (3) (ضرورت شىء ) را بيان مى كند. نمى توان ضرورت شيئى را از ضرورت جمله استنتاج كرد, گر چه عكس آن (استنتاج ضرورت جمله از ضرورت شىء ) امكان پذير است. تفاوت اين دوگونه ضرورت به ترتيب ميان نماد ضرورت و سور باز مى گردد. چنان چه واژه (ضرورتاً) پيش از سور به كار رود, ضرورت جمله به دست مى آيد, ولى اگر پس از آن ظاهر شود, گزاره داراى ضرورت شىء خواهد بود.29
مشكل ياد شده را مى توان با استفاده از ابزار جهان هاى ممكن چنين توضيح داد: براى صدق گزاره (1) كافى است كه در هر جهان ممكنى واقعيتى وجود داشته باشد, گرچه با واقعيت موجود در جهان ديگر متفاوت باشد. ولى گزاره (3) تنها در صورتى صادق است كه در همه جهان هاى ممكن, واقعيت يك سانى تحقق داشته باشد.
چگونه مى توان بر اين مشكل غلبه كرد؟ علامه طباطبايى و آيت اللّه جوادى آملى به اين اشكال توجه نداشته اند, و طبعاً پاسخى نيز براى آن فراهم نياورده اند. ولى شايد بتوان به كمك نظريه وحدتِ شخصيِ وجود, خلأ ميان ضرورت جمله و ضرورت شىء را پر كرد و مرحله دوم را به سامان رساند. مطابق اين نظريه, همه موجوات عالم ظهور و تجلى حقيقت واحدى هستند. نظريه ياد شده در تقرير متعارف آن, تنها وحدت همه موجودات عالم بالفعل30 را بيان مى دارد. ولى به نظر مى رسد اگر دلايل اين نظريه پذيرفته شود, وحدت موجودات همه جهان هاى ممكن را اثبات مى كند.

حال اگر نظريه وحدت شخصى وجود, با اين تقرير تعميم يافته پذيرفته شود, به راحتى مى توان از گزاره (1) به گزاره (3) رسيد, زيرا مطابق گزاره (1) در هر جهان ممكنى واقعيتى وجود دارد; و براساس تقرير تعميم يافته وحدت شخصى وجود, همه اين واقعيت ها تجلّى يك موجود يگانه هستند. به اين ترتيب, وجود واقعيت يگانه اى در همه جهان هاى ممكن اثبات مى شود.31

قاعده استلزام

تا اين جا دو مرحله برهان علامه طباطبايى را بررسى كرديم. چنان كه گذشت, براى تكميل هر كدام نيازمند فرضيات ديگرى هستيم. در مرحله اول, به نظريه حداكثرى مطابقت با عالم وجود نياز داريم و در مرحله دوم به نظريه تعميم يافته وحدت شخصى وجود. حال, به فرض هر دو نظريه را بپذيريم و هر دو مرحله طى شود; آيا در اين صورت به نتيجه مطلوب خواهيم رسيد؟ پاسخ باز هم منفى است. زيرا مطلوب اثبات واجب الوجود بالذات است, ولى اين دو مرحله تنها وجود يك واجب الوجود (به قول مطلق) را اثبات مى كند.

البته, علامه طباطبايى و آيت اللّه جوادى به اين نكته توجه دارند و از عبارات ايشان قاعده اى برداشت مى شود كه مى توان از آن براى حل ّ اين مشكل بهره گرفت. اين قاعده را مى توان (قاعده استلزام) ناميد واين گونه بيان نمود: اگر عدم شيئى مستلزم وجود آن باشد, آن شىء واجب الوجود بالذات است.32
بايد توجه داشت كه اگر مرحله دوم برهان تكميل نشود, قاعده بالا كمكى به اثبات واجب الوجود بالذات نمى كند; چرا كه مرحله اول تنها بيان مى كند كه كذب گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) مستلزم صدق آن است; ولى نشان نمى دهد كه شيئى هست كه عدم آن مستلزم وجود آن است. براى اين كه بتوان از قاعده استلزام در اين برهان بهره گرفت, نخست بايد نظريه وحدت شخصى وجود را پذيرفت, تا وجود شيئى كه عدمش مستلزم وجودش است, احراز شود, و آن گاه به كمك قاعده استلزام, وجوب ذاتى آن شىء اثبات گردد. بر اين اساس, علامه طباطبايى و آيت اللّه جوادى خود نمى توانند از قاعده استلزام استفاده كنند; زيرا آنها در اين برهان به نظريه وحدت شخصى وجود تمسك نمى كنند.

به هر حال, چنان چه هر سه فرضيه الف) مطابقت حداكثرى با عالم وجود, ب) وحدت شخصى وجود و ج) قاعده استلزام را بپذيريم, مى توانيم برهان علامه را چنين بازسازى كنيم:
1) فرض كنيد حقيقت واحده وجود, موجود نباشد.
2) در اين صورت گزاره (حقيقت وجود, موجود نيست) صادق است.
3) صدق اين گزاره مستلزم آن است كه مطابَقى داشته باشد (بنابر الف).
4) وجود مطابق, مستلزم وجود حقيقت واحده وجود است (بنابرب).
5) براساس بندهاى (1) تا (4), نبودن حقيقت وجود, مستلزم وجود آن است.
6) بنابراين, حقيقت وجود واجب الوجود بالذات است (بنابر ج).

نكته جالب توجه در اين صورت بنديِ برهان, آن است كه براى اثبات ضرورتِ حقيقت وجود, نيازى نيست وجود آن در همه جهان هاى ممكن به صورت مستقيم اثبات شود. همين كه نشان دهيم نبودن حقيقت وجود مستلزم بودن آن است, با كمك قاعده استلزام هم ضرورت حقيقت وجود اثبات مى شود, و هم ذاتى بودن ضرورت آن.
اكنون, پرسش اين است كه قاعده استلزام تا چه اندازه پذيرفته است. علامه طباطبايى و آيت اللّه جوادى هيچ دليلى براى آن ارائه نكرده اند و گويا آن را مسلم و بديهى انگاشته اند. بررسى اين قاعده نيازمند آن است كه مفهوم (استلزام) به خوبى تحليل شود; ولى جداى از ارزيابى مستقيمِ قاعده, به نظر مى رسد مى توان مثال هاى نقضى براى آن مطرح نمود. در اين جا به يك مثال و مورد نقض اشاره مى كنيم; در تنظيم اين مثال از نظريه حداكثرى مطابقت با عالم وجود و قواعد مقبول در سنّت فلسفه اسلامى بهره مى گيريم: فرض كنيد صادر اول موجود نباشد, اين فرض مستلزم آن است كه واجب نيز وجود نداشته باشد.33 در اين صورت, گزاره (واجب موجود نيست) صادق خواهد بود. لازمه صدق اين گزاره, وجود مطابَقى براى آن است. اما بنابر دلايل مستقل اثبات واجب (مانند برهان وجوب و امكان) وجود هر شيئى مستلزم وجود واجب است و وجود واجب نيز به نوبه خود مستلزم وجود صادر اول است; زيرا انقطاع فيض از واجب امكان ندارد (و به ديگر سخن, وجود علّت تامه مستلزم وجود معلول است). بنابراين, عدم صادر اول مستلزم وجود آن است.34 از اين رو, طبق قاعده استلزام بايد گفت كه صادر اول واجب الوجود بالذات است, با اين كه آشكارا چنين نيست.

با توجه به اين مثال نقض, به نظر مى رسد قاعده استلزام نادرست است. بنابراين, حتى اگر نظريه حداكثرى مطابقت با عالم وجود و نيز نظريه وحدت شخصى وجود پذيرفته شود, برهان علامه طباطبايى تنها واجب الوجود (به قول مطلق) را اثبات مى كند, نه واجب الوجود بالذات را.
شك در وجود واقعيت در برهان علامه طباطبايى

نكته اصلى برهان علامه اين است كه (فرض بطلان و نبودن [واقعيت], مستلزم وجود و تحقق آن است). در بخش هاى پيش, هسته مركزى برهان را با توجه به اين گفته علامه مطرح و بررسى كرديم. علامه افزون بر اين, مطالب ديگرى را نيز در تقرير برهان بيان مى كند: (همچنين اگر سوفيست اشيا را موهوم بپندارد, يا در واقعيت آنها ترديد كند, اشيا نزد او واقعاً موهوم اند, و نيز واقعيت اشيا از ديد او واقعاً مشكوك است, و به اين ترتيب باز وجود واقعيتى اثبات مى شود).

درباره اين بخش از گفتار علامه چه مى توان گفت؟ به نظر مى رسد هر آن چه علامه درصدد است تا به دست آورد (چه موفق باشد و چه ناموفق), در همان هسته مركزى نهفته است; و پيش كشيدن فرضِ شك در واقعيت, نكته خاصى را در بر ندارد, و چيزى به قوت برهان نمى افزايد.
براى آشكار شدن اين مدعا, نخست بايد مراد علامه را از عبارت ياد شده دريافت. به ظاهر, منظور علامه اين است كه وقتى سوفيست در وجود واقعيت شك مى كند, باز هم واقعيتى را به ناچار مى پذيرد. و اين واقعيت همان شك او است.35

اين مطلب, همان استدلال معروف عليه شكاكيت كلى است. اكنون پرسش اين است كه آيا از چنين استدلالى مى توان براى اثبات گزاره (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) بهره برد؟ پاسخ منفى است. براى اثبات اين گزاره بايد نشان داد در همه جهان هاى ممكن واقعيتى وجود دارد; ولى استدلال بالا تنها نشان مى دهد كه سوفيست ملزم است وجود واقعيتى را در جهان بالفعل بپذيرد. فرض كنيد شخصى در اصل وجود واقعيت در يك ميليون سال پيش ترديد داشته باشد. مطابق استدلال بالا, او ناچار است بپذيرد كه ترديد او واقعيت دارد. اما در اين صورت وجود واقعيتى در زمان حال اثبات مى شود, نه در يك ميليون سال پيش. به همين ترتيب, اگر كسى شك داشته باشد كه در جهان ممكن W واقعيتى وجود دارد, براساس استدلال فوق ناگزير مى شود وجود واقعيتى (يعنى شك خود) را در جهان بالفعل بپذيرد, نه در جهان W. با اين كه در همين مثال, اگر به جاى تكيه بر واقعيت داشتن شك بر صدق گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) در جهان W تكيه كنيم, وجود واقعيتى در W اثبات مى شود.

بنابراين, اين بخش از استدلال علامه, بسيار ضعيف تر از هسته مركزى برهان اوست و ضرورى بودن گزاره (واقعيتى وجود دارد) را به معنايِ معرفتيِ ضرورت (يعنى بداهت و پيشينى بودن باور به گزاره) اثبات مى كند, نه به معناى متافيزيكى آن(يعنى صدق گزاره در همه جهان هاى ممكن).

نتيجه گيرى

در اين نوشتار نشان داديم كه به خلاف گفته شارحان آثار علامه طباطبايى, برهان او بى نياز از پيش فرض هاى فلسفى نيست, بلكه براى تكميل آن به سه فرضيه فلسفى نياز داريم: 1) نظريه حداكثرى مطابقت با عالم وجود, 2) نظريه تعميم يافته وحدت شخصى وجود و 3) قاعده استلزام (هر آن چه عدمش مستلزم وجودش باشد, واجب الوجود بالذات است).

بدون استناد به فرضيه سوم, برهان علامه تنها مى تواند وجود يك واجب الوجود (به قول مطلق) را اثبات كند, نه يك واجب الوجود بالذات را و بدون پذيرش دو فرضيه نخست, اثبات همين مطلب نيز امكان پذير نيست. بنابراين, به هيچ رو نمى توان ادعا كرد برهان علامه طباطبايى وجود واجب را به عنوان نخستين مسئله فلسفى مطرح مى سازد و مصداق كاملى براى برهان صديقين (اثبات واجب بانظر در ذات او) است.
گذشته از اين, هر سه فرضيه ياد شده مناقشه آميز هستند. نظريه اول را شايد بتوان پذيرفت. امّا, نظريه دوم با ترديدهايى جدّى مواجه است و بسيارى از متفكران مسلمان آن را انكار مى كنند. قاعده استلزام نيز با مثال نقض مواجه است و از اين رو نادرست است.

پى نوشت ها

1. الاشارات و التنبيهات, ج 3, ص 66. درباره اين كه آيا برهان ابن سينا را مى توان برهان صديقين دانست, نك: تعليقه ميرزا مهدى آشتيانى بر شرح منظومه, ص 489; اسفار, ج 6, ص 26 ـ 27.
2. تعليقه ميرزا مهدى آشتيانى بر شرح منظومه, ص 497ـ 489.
3. مجموعه آثار شهيد مطهرى, ج6, ص 988 ـ 990.
4. به هرروى, برهان حاشيه اسفار آشكارا استدلالى متفاوت با تقريرهاى پيشين برهان صديقين است, و مى توان آن را يكى از ابتكارات علامه طباطبائى به حساب آورد. در ادامه به بررسى اين برهان مى پردازيم.
5. نك: ملاصدرا, اسفاراربعة, ج 6, ص 14 ـ 15 لازم به ذكر است كه تأكيدها در ترجمه سخن علاّمه از نويسنده است.
6. تبيين براهين اثبات خدا, ص 216.
7. در اين جا ارائه توضيحى درباره مفهوم (ضرورت) مناسب مى نُمايد. از ديدگاه فيلسوفان مسلمان, سه مفهوم (ضرورت), (امكان) و (امتناع), بديهى و بى نياز از تعريف اند, به گونه اى كه تلاش براى تعريف هر سه با هم, به دور مى انجامد (براى نمونه, نك: اسفار, ج 1, ص 83, نهاية الحكمة, ج1, ص 171ـ 170 تعليقه نهاية ص 73). با وجود اين, برخى تصريح كرده اند كه مفهوم (ضرورت) آشكارتر از دو مفهوم ديگر است و از اين رو, چنان چه بنابر تعريف كردن باشد, بايد دو مفهوم ديگر را براساس ضرورت تعريف نمود (المشارع و المطارحات, ص211ـ 210).
در سنّت فلسفه تحليلى, معمولاً (ضرورت) بر حسب جهان هاى ممكن تبيين مى شود: گزاره P ضرورتاً صادق است, اگر و تنها اگر در همه جهان هاى ممكن صادق باشد. به صورت تقريبى مى توان گفت منظور از يك جهان ممكن, مجموعه اى حداكثرى از شرايط و وضعيت هايى است كه مى تواند پديد آيد, گرچه در واقع پديد نيامده باشد. البته درباره جايگاه متافيزيكى جهان هاى ممكن (اين كه آيا جهان هاى ممكن وجود دارند يا نه؟ و اگر وجود دارند, امورى انتزاعى هستند يا عينى؟) آراى متفاوتى در سنّت فلسفه تحليلى مطرح شده است.
بنابر آنچه گفته شد, شايد در نگاه نخست چنين به نظر برسد كه فيلسوفان مسلمان و فيلسوفان تحليلى, در دو جهت متفاوت حركت مى كنند, فيلسوفان مسلمان, امكان را بر حسب ضرورت و فيلسوفان تحليلى ضرورت را بر حسب امكان, توضيح مى دهند. ولى در سطحى عميق تر, اتفاق نظرى ميان اين دو سنّت فلسفى به چشم مى خورد; از ديدگاه فيلسوفان تحليلى (جداى از اختلافاتى كه درباره جايگاه وجودشناختى جهان هاى ممكن, با يك ديگر دارند) جهان هاى ممكن ابزار مفهومى مناسبى است كه با كمك آن مى توان روابط گوناگون ميان گزاره هاى موجّهه را به خوبى نشان داد. در سنّت فلسفه اسلامى نيز گاه به صورت تلويحى, از ابزار جهان هاى ممكن براى ايضاح و توجيه گزاره هاى ضرورى استفاده شده است.
ييك نمونه بارز اين مطلب, مسئله حاضر (برهان صديقين به تقرير علامه طباطبايى) است. آيت اللّه جوادى ـ به پيروى از علامه طباطبايى ـ براى اثبات اين كه ضرورتاً واقعيتى وجود دارد, تلاش مى كند تا نشان دهد كه در هر (ظرفى از ظروف, شرطى از شرايط و يا قيدى از قيود), واقعيتى وجود دارد. (تبيين براهين اثبات خدا, ص219). وقتى او از (ظرفى از ظروف, شرطى از شرايط و يا قيدى از قيود) سخن مى گويد, تقريباً همان مفهوم جهان هاى ممكن را در نظر دارد. به ديگر سخن, آيت اللّه جوادى براى اثبات ضرورت يك گزاره, صدق آن را در همه جهان هاى ممكن اثبات مى كند.
8. تبيين براهين اثبات خدا, ص 219 ـ 218. از بخش پايانى عبارت علامه طباطبايى چنين برداشت مى شود كه او نيز بر همين باور است.
9. truth maker theory
10. براى تكميل مرحله اول برهان, تنها نيازمند آن هستيم كه صدق گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) به معناى مطابقت (با عالم وجود) باشد و فرض وجود مطابَق براى ديگر گزاره هاى صادق, تأثيرى در برهان علامه ندارد. ولى پذيرش نظريه مطابقت در مورد گزاره هاى سالبه و به ويژه هليه هاى بسيطه سالبه, از مناقشه آميزترين بخش هاى نظريه مطابقت است. بنابراين, اگر كسى وجود مطابَق براى اين گزاره ها را بپذيرد, طبيعتاً وجود مطابق براى همه گزاره هاى صادق را قبول خواهد كرد.
11. آيت اللّه جوادى آملى نيز در شرح برهان علامه, به تلويح از نظريه مطابقت بهره مى گيرد: (اگر واقعيت به عنوان امرى محدود فاقد ضرورت ازليه بوده و ضرورت آن مقيد به دوام ذات باشد, در ظرف زوال واقعيت سفسطه صادق خواهد بود, و صدق سفسطه واقعيتى است كه از نفس الامر مختص به خود برخوردار است) (تبيين براهين اثبات خدا, ص 219).
12. البته (نفس الامر) گاه به معناى گسترده ترى نيز به كار مى رود, كه در اين صورت, هر سه ظرفِ وجود خارجى, وجود ذهنى و نفس الامر (به معناى خاص كلمه) را در بر مى گيرد.
13. براى نمونه, نك: نهايةالحكمة, ج1, ص 72ـ71; تعليقه نهاية, ص 36 ـ 37. درباره مطابَق قضاياى حقيقيّه, نك: شوارق الالهام, ص 39, و در مورد مطابَق گزاره هاى اخلاقى, نك: بحوث فى علم الاصول, ج 4 ص 38; دروس خارج اصول استاد لاريجانى, جلسه
14. بحوث فى علم الاصول, ج 4, ص 38. ديدگاه استقلالى تا اندازه اى به نظريه ماينونگ درباره (هستى هاى ناموجود) (non-existent beings) شبيه است و افزون بر اين, به نظريه معتزله درباره (حال) (امر ثابت ولى غير موجود) نيز شباهت دارد. البته بايد توجه داشت كه انگيزه معتزله حل ّ مسئله صدق نبوده است, بلكه آنها براى تبيين چگونگى تعلّق علم خداوند به اشيا پيش از خلق و نيز تبيين صفاتى چون عالميّت و خالقيت به اين نظريه روى آوردند.
15. بسيارى از فيلسوفان مسلمان نيز (شيئيت) و (ثبوت) را مساوق وجود مى دانند. براى نمونه نك: اسفار, ج 1, ص 75; نهاية الحكمة, ج 1, ص 78.
16. نهاية الحكمة, ج1, ص 75 ـ 69; حاشيه اسفار, ج 1, ص 345 ـ 346.
17. object – based versions
18 . fact-based versions. اين تقسيم بندى از منبع زير گرفته شده است:
Marian David, The Correspondence Theory of Truth.
چنان كه خواهد آمد, منظور از (fact) در اين جا, مقوله وجودشناختى متمايزى است, در نظريه مطابقت مبتنى بر امر واقع, مطابَق گزاره هاى صادق تلقى مى شود. معمولاً اين واژه را در زبان فارسى به (واقعيت) ترجمه مى كنند, ولى در اين نوشتار براى اين كه (fact) با (واقعيت) به معنايى كه علامه طباطبايى در نظر دارد, خلط نشود, واژه (امر واقع) را به عنوان معادل آن به كار مى بريم. (واقعيت) در اصطلاح علامه, به معناى (موجود) است و همه گونه هاى موجودات, از جمله امور واقع (fact) را در بر مى گيرد. بنابراين, نسبت ميان واقعيت (به اصطلاح علامه) و امر واقع, عموم و خصوص مطلق است.
19 . نك:
M. J. Loux, Metaphysics: A contemporary introduction, p. 164-166
M. Pavid, The Correspondence Theory of Truth.
M. Pavid, )Truth as Correspondence(.
20. D. M. Armstrong, Truth and Truthmakers, p. 55.
21. recursively
22. Wittgenstien, Tractatus Logico – Philosophicus, 4.21-4.431.
23. احتمال دارد ويتگنشتاين اول, خود با مطلب ياد شده در متن موافقت كامل نداشته باشد; زيرا محتمل است كه از ديدگاه او, جمله (واقعيتى وجود دارد) بى معنا باشد, و به ديگر تعبير, وجود اصل واقعيت نشان دادنى باشد نه بيان كردنى. در اين صورت, نقيض اين جمله (يعنى (هيچ واقعيتى وجود ندارد)) نيز بى معنا خواهد بود. بر اين اساس, تعيين شرايط صدق (هيچ واقعيتى وجود ندارد) بر حسب جدول ارزش نقيض, نامعقول مى نمايد; چرا كه ويتگنشتاين جدول هاى ارزش را تنها در مورد گزاره هاى معنادار مطرح مى كند.
با اين حال, ممكن است كسى تقرير ويتگنشتاين را از نظريه مطابقت بپذيرد, بى آن كه دو جمله (واقعيتى وجود دارد) و (هيچ واقعيتى وجود ندارد) را بى معنا تلقى كند. چنين شخصى مى تواند شرايط صدق جمله دوم را مطابق جدول ارزش نقيض, بر حسب ارزش صدق جمله اول توصيح دهد. در اين صورت, چنان كه در متن گفته شد صدق جمله دوم مستلزم وجود واقعيتى در عالم نيست. به هر حال در اين بخش از مقاله, تنها ديدگاه ويتگنشتاين درباره نظريه مطابقت مدنظر است, نه آراى او درباره شرايط معنادارى.
24. truthmaker theory
25. ماريان ديويد نيز در مقاله (The correspondence theory of truth) چنين برداشتى از نظريه آرمسترانگ دارد.
26. شايان توجه است كه آرمسترانگ به جاى (امر واقع) (fact), از (وضعيت امور) (state of affairs) سخن مى گويد; ولى (وضعيت امور) در اصطلاح آرمسترانگ, همان (امر واقع) در گفتار فيلسوفان تحليلى است.
27. شايد به آرمسترانگ چنين اشكال شود كه نظريه او نيز به پذيرش امور واقع منفى مى انجامد; زيرا اين امر واقع كه A1 تاAn همه صفات ايجابى احمد هستند خود از دو امر واقع تشكيل يافته است: 1) احمد داراى صفاتِ A1 تا An است, 2) احمد صفتى ايجابى به جز A1 تاAn ندارد. امّا امر واقع (2) در حقيقت يك امر واقع منفى است, آرمسترانگ به اين اشكال توجه دارد و مى پذيرد كه نظريه او به صورت كامل امور واقع منفى را كنار نمى گذارد, ولى اين برترى را بر نظريه راسل دارد كه براى همه گزاره هاى سالبه درباره احمد, تنها يك صدق ساز(يعنى همان امر واقع درجه دوّم) در نظر مى گيرد, و بنابراين, ديدگاه او بسيار مقتصدانه تر است( Truth and Truthmakers, pp. 58-59).
28. Armstrong, Truth and Truthmakers, p.75-76.
29. دو اصطلاح (ضرورت جمله) و (ضرورت شىء) به ترتيب ترجمه (de dicto necessity) و (dere necessity) هستند. بايد توجه داشت اضافه شدن واژه (ضرورت) به (جمله) و (شىء) اين گمان را پديد نياورد كه ضرورت جمله تنها يك امر زبانى است و ارتباطى با عالم خارج ندارد, ولى ضرورت شىء ناظر به واقعيت است. چنان كه گفته شد, تفاوت اين دو ضرورت تنها به ترتيب ميان عمل گر ضرورت و سُور باز مى گردد. مطابق ديدگاه رئاليستى درباره موجّهات, هم ضرورت جمله و هم ضرورت شىء ناظر به واقعيت هستند. مثال زير تفاوت ميان اين دو گونه ضرورت را روشن تر مى سازد:
فرض كنيد گروهى در مسابقه اى شركت كرده اند كه تنها يك برنده دارد. دو جمله زير را مقايسه كنيد:
1) ضرورتاً كسى برنده مسابقه است.
2) كسى هست كه ضرورتاً برنده مسابقه است.
كدام يك از اين دو جمله صادق است؟ جمله (1) صادق است; زيرا مسابقه در هر صورت برنده اى خواهد داشت, ولى برنده مسابقه, هر كس كه باشد, برنده شدن او امرى تصادفى است نه ضرورى, بنابراين جمله (2) كاذب است. گرچه در اين مثال واژه (ضرورت) به تسامح در معنايى وسيع تر از اصطلاح خاص فلسفى به كار رفته است, ولى تفاوت ميان دو گونه ضرورت را مى توان به خوبى در آن مشاهده كرد. (اين مثال ازمنطق موجهات, ص 207 ـ 208اقتباس شده است)
ييادآورى اين نكته به جا است كه ابن سينا نيز از تفاوت جهت جمله و جهت شىء آگاه بوده و به ويژه در كتاب العباره آنهارا به روشنى از يك ديگر تفكيك كرده است. او در اين كتاب, جهت جمله و جهت شيئى را به ترتيب (جهت سور) و (جهت ربط) مى نامد. (العبارة, ص116ـ 113; شرح الاشارات و التنبيهات, ج1, ص170ـ 169).
30. actual world
31. گفتنى است براى تكميل مرحله دوم برهان هم مى توان از نظريه وحدت شخصى وجود و موجود استفاده نمود و هم از نظريه وحدت وجود و كثرت موجود. آن چه در متن گفته شد, براساس نظريه وحدت شخصى وجود و موجود است. مطابق نظريه وحدت وجود و كثرت موجود نيز مى توان از گزاره (1) چنين استنتاج كرد كه در همه جهان هاى ممكن, (وجود) به عنوان حقيقتى عينى و يگانه وجود دارد و به اين ترتيب گزاره (3) اثبات مى شود. البته, در اين جا نيز بايد از تقرير تعميم يافته نظريه وحدت وجود و كثرت موجود استفاده كنيم; يعنى تقريرى كه مطابق آن, در همه جهان هاى ممكن كه چيزى در آنها وجود دارد, (وجود) واحد است, گرچه موجودات متكثر هستند.
نكته ديگر اين كه وحدت سنخى وجود كمكى به مرحله دوم استدلال نمى كند.
32. اين قاعده به تلويح در حاشيه اسفار مطرح شده است: (… فهى [اصل الواقعيه] ثابتة من حيث هى مرفوعة, و اذا كانت اصل الواقعية لاتقبل العدم و البطلان لذاتها, فهى واجبة بالذات). آيت اللّه جوادى در شرح حكمت متعاليه, تصريحاً همين نكته را بيان مى كند: (چيزى كه از فرض زوالش ثبوتش لازم آيد, قهراً زوالش مستحيل بالذات است, و اگر زوالش مستحيل بالذات باشد, پس ثبوت و تحقق اش ضرورى بالذات خواهد بود) (شرح حكمت متعاليه, بخش يكم از ج 6, ص 179).
33. درباره اين كه عدم صادر اول مستلزم عدم واجب است, بنگريد به اسفار, ج 1, ص 190 ـ 196.
34. اين استلزام را مى توان به شكل ساده ترى بيان كرد: عدم صادر اول مستلزم آن است كه گزاره (صادر اول وجود ندارد) صادق باشد, و صدق اين گزاره مستلزم وجود مطابَقى بر آن است. مراحل ديگر استلزام همانند آن چه در متن گفته شد پيش مى رود.
35. آيت اللّه جوادى نيز در شرح حكمت متعاليه, چنين برداشتى از عبارت علامه دارد (شرح حكمت متعاليه, بخش يكم از ج 6, ص 179).
كتاب نامه

ابن سينا, الاشارات و التنبيهات, 3 ج, دفتر نشر كتاب, 1403 هـ. ق.
ابن سينا, الشفاء, (العبارة, من قسم المنطق), دارالكاتب العربى للطباعة و النشر, قاهره, 1390هـ. ق.
جوادى آملى, عبدالله, تبيين براهين اثبات خدا, قم, انتشارات اسراء, 1378.
ــــــــ, تحرير تمهيد القواعد, تهران, انتشارات الزهرا, 1375.
ــــــــ, شرح حكمت متعاليه, بخش يكم از جلد ششم, تهران, انتشارات الزهرا, 1368.
سهروردى, شهاب الدين يحيى, مجموعه مصنفات شيخ اشراق (كتاب المشارع و المطارحات), جلد يكم, تهران, مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى (پژوهشگاه), 1372.
شيرازى, صدرالدين محمد, الحكمة المتعالية فى الاسفار الاربعة العقلية, ج 1, قم, منشورات مصطفوى, 1368 هـ. ق.
ـــــــ, الحكمة المتعالية فى الاسفار الاربعة العقلية, ج 6, قم, منشورات مصطفوى, 1368 هـ. ق.
طباطبايى, محمد حسين, نهاية الحكمة, تصحيح و تعليق غلامرضا فياضى, قم, انتشارات موسّسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره), 1378.
لاهيجى, عبدالرزاق, شوارق الالهام, چاپ سنگى.
مدرس آشتيانى, ميرزا مهدى, تعليقه بر شرح منظومه حكمت سبزوارى, تصحيح: عبد الجواد فلاطورى و مهدى محقق, تهران: انتشارات دانشگاه تهران, 1367.
مصباح, محمد تقى, تعليقة على نهاية الحكمة, قم, مؤسسه در راه حق, 1405 هـ. ق.
مطهرى, مرتضى, مجموعه آثار, ج 6, تهران: انتشارات صدرا, 1371.
موحد, ضياء, منطق موجهات, تهران, انتشارات هرمس, 1381.
هاشمى شاهرودى, سيد محمود, بحوث فى علم الاصول (تقريرات اصول شهيد صدر), ج 4, قم, مركز الغدير للدراسات الاسلاميه, 1417 هـ. ق.
Armstrong, D. M., Truth and Truthmakers, London: Cambridge University Press, 2004.
David, M., «The Correspondence Theory of Truth» ,in Stanford Encyclopedia of Philosophy.
_________,»Truth as Correpondence», in Hales, S.(ed.), Metaphysics,contemporary Readings, 1999.
Loux, M., Metaphysics: A contemporary introduction, London:Routledge,2002.
Wittgenstein, L.,Tractatus logico- philosphicus, London,: Routledge,2001.

http://www.shareh.com/persian/magazine/naqd_n/index.htm

نحوه احتجاج قرآن با مخالفان

نحوه احتجاج قرآن با مخالفان

      احتجاج با مخالفان قواعدي علمي، منطقي و اخلاقي دارد. اما قرآن در بعضي موارد، اين قواعد را رعايت نكرده است. در اينجا به دو نمونه اشاره مي‌کنم:

1  .يهوديان كه از مخالفان سرسخت پيامبر اسلام بودند، سعادت آخرت را فقط از آن خود مي‌دانستند و اعتقاد داشتند كه اديان و مذاهب ديگر (مانند اسلام) منشاء آسماني ندارند و پيروان آنها هرگز وارد بهشت نمي‌شوند. اكنون بنگريد كه در آيات 94 تا 96 سورة بقره با آنان چگونه احتجاج شده است:

] اي پيامبر، خطاب به يهوديان[ بگو اگر سراي واپسين در نزد خدا ويژة شماست نه مردمان ديگر، پس آرزوي مرگ كنيد اگر راستگوييد، و به سبب آنچه كرده‌اند، هرگز آرزوي آن ] مرگ [نكنند و خدا به حال ستمگران داناست. هر آينه آنان را آزمندترين مردم به زندگي دنيا خواهي يافت و ] حتي آزمندتر [ از كساني كه مشرك شده‌اند. هر يك از آنها دوست دارد كه هزار سال عمرش دهند …

      شبيه همين مضمون، در آيات 6 و 7 سورة جمعه نيز تكرار شده ولي به هر حال مسلّم است كه چنين روشي در برخورد با مخالفان و منكران معقول نيست. زيرا:

     _1 1 . اعتقاد و ايمان به سعادت اخروي، منطقاً و لزوماً موجب پيدا شدن آرزوي مرگ در دل آدمي نمي‌شود. به عبارت ديگر بين اين دو، رابطه‌اي ضروري و علي و معلولي وجود ندارد و ممكن است فردي يقين داشته باشد كه در آخرت سعادتمند مي‌شود، اما در عين حال نه تنها آرزوي مرگ نكند، بلكه حتي از خداوند عمري طولاني‌تر بخواهد تا بتواند با انجام هر چه بيشتر عبادات و اعمال صالحه، به سعادت بيشتري در آخرت نايل شود. عكس اين قضيه نيز درست است. يعني آرزوي مرگ كردن نيز، منطقاً حاكي از ايمان و اعتقاد فرد به سعادت اخروي خود نيست. بنابراين در آيات فوق، محكي نادرست و عقيم براي سنجش ايمان يهوديان پيشنهاد شده است.

1_2   . آرزوي مرگ داشتن (يا نداشتن) و به زندگي دنيا حريص بودن (يا نبودن)، حالات و اموري باطني و قلبي‌اند و نشانه‌اي ظاهري كه بطور قطع و يقين حاكي از وجود چنين حالات و صفاتي در آدميان باشد، وجود ندارد. به عبارت ديگر نه به ادعاهاي افراد مبني بر «آرزوي مرگ داشتن و بي‌علاقه بودن به زندگي دنيا» مي‌توان اعتنا كرد، و نه اعمال و حركات ظاهري انسانها مي‌تواند نشانه‌اي قطعي و يقيني از ايمان و صداقت آنها باشد. حال فرض كنيم پيامبر اسلام به يهوديان بگويد: اگر راست مي‌گوييد كه سعادت آخرت فقط از آن شماست، آرزوي مرگ كنيد؛ و آنها نيز در پاسخ، مدعي شوند كه: «ما روزي هزار بار آرزوي مرگ مي‌كنيم، چون مرگ را پل رسيدن به سعادت ابدي خود مي‌دانيم.» در چنين وضعي، پيامبر چگونه مي‌تواند به آنها تهمت بزند و بگويد: «شما دروغ مي‌گوييد و نه تنها آرزوي مرگ نداريد، بلكه به زندگي دنيا حريص هم هستيد»؟ از آن طرف فرض كنيم كه يهوديان به درخواست پيامبر پاسخ منفي دهند و بگويند: «ما نه تنها آرزوي مرگ نمي‌كنيم، بلكه از خداوند عمري هزار ساله مي‌خواهيم تا بتوانيم خدا را بيشتر عبادت كنيم و توشة بيشتري براي آخرت خود تهيه نموده و به سعادت بالاتري برسيم.» در اين صورت تكليف چيست و چه نتيجه‌اي از اين احتجاج حاصل مي‌شود؟

1_3    . مطابق آيات مورد بحث، همه يهوديان آرزوي عمر هزارساله دارند. آيا چنين مدعايي بطور کلي مي‌تواند صادق باشد؟ حتي اگر عبارت «هزار سال» را کنايه از عمر طولاني بدانيم، باز هم مضمون آيه نمي‌تواند بطور کلي درست باشد. زيرا حداقل بعضي از يهوديان بنا به علل و دلايل مختلف چنين آرزويي ندارند.

     1_4 . اگر يهوديان نيز با مسلمانان اينگونه احتجاج كنند، پاسخ مسلمانان چه خواهد بود؟

2  .نمونه‌اي ديگر از احتجاجات غيرمنطقي قرآن را مي‌توان در آية 18 سورة مائده يافت. در اين آيه ادعاي يهوديان و مسيحيان و پاسخ خداوند اينگونه آمده است:

  و يهود و نصاري گفتند: ما پسران خدا و دوستان اوييم. بگو: ] اگرچنين است [ پس چرا ] خدا [ شما را به ] كيفر [ گناهانتان عذاب مي‌كند؟ …

      محتواي آيه چنان است كه گويي قيامت آمده و يهود و نصاري به جهنم رفته و در عين حال كه عذاب الهي را مي‌چشند، مدعي مي‌شوند كه فرزندان و دوستان خدا هستند!؟ آنگاه قرآن در پاسخ به آنها مي‌گويد كه اگر چنين است، پس چرا خدا شما را عذاب مي‌كند؟ يهود و نصاري در برابر پرسش مطرح شده در اين آيه، سؤال مي‌كنند: شما از كدام گناه و كدام عذاب سخن مي‌گوييد؟ مگر اكنون قيامت به پا شده و معلوم گرديده است كه ما جهنمي هستيم؟!

 

سئوالات عجيب قرآن

سئوالات عجيب قرآن

    در بعضي از آيات قرآن سؤالات عجيبي مطرح شده است كه به چند نمونه از آنها اشاره مي‌كنيم:

   1. مشركان عقيده داشتند كه فرشتگان، زن هستند. قرآن از اين موضوع شگفت‌زده شده و در‌ آية 19 سورة زخرف مي‌پرسد:

و فرشتگان را كه بندگان خدايند، زن پنداشتند. آيا به هنگام خلقتشان آنجا حاضر بوده‌اند؟ …

    اين پرسش، در آية 150 سورة احزاب نيز عيناً مطرح شده است:

آيا ] زماني كه [ ما فرشتگان را آفريديم، آنها ـ يعني مشركان ـ شاهد بودند؟

    سؤال مطرح شده در اين آيات، نامعقول و غيرمنطقي و مبتني بر يك پيش‌فرض نادرست است. گويي شرط لازم براي دانستن اينكه فرشتگان چگونه موجوداتي هستند، اين است كه در هنگام آفرينش آنها توسط خدا، حاضر و شاهد ماجرا بوده باشيم! مشركان در پاسخ به سؤال قرآن مي‌توانند بگويند كه ما در آن زمان وجود نداشتيم و شاهد نحوة آفرينش فرشتگان نبوديم، ولي بنا به دلايل و شواهد ديگري معتقديم كه آنها دخترند. اگر قرآن به جاي طرح اين سؤال تذكر مي‌داد كه فرشتگان موجوداتي مجرد و غيرمادي‌اند و بنابراين جنسيت (مذكر و مؤنث بودن) در مورد آنها بي‌معني است، شايد كمي معقول‌تر مي‌نمود.

   2.آية 3 سورة ملك، پرسش سختی را مطرح مي‌كند:

… در آفرينش خداي رحمن هيچ نابساماني ] و بي‌نظمي [ نمي‌بيني. باز بنگر، آيا ] در نظام آفرينش [ خلل ] و نقصاني [ مي‌بيني؟

     مؤمنان براي پاسخ دادن به سؤال آيه مشكلي ندارند، زيرا تصميم خود را از پيش گرفته‌اند. آنها خيلي راحت به اين سؤال پاسخ منفي مي‌دهند و مي‌گويند: ما هر چه نگاه مي‌كنيم، هيچ عيب و نقص و بي‌نظمي‌اي در نظام عالم نمي‌بينيم! اما ملحدان نمي‌توانند به اينگونه سؤالات، شتابزده پاسخ دهند. از نظر آنها ابتدا بايد بعضي ابهامات رفع شود كه به چند مورد از آنها اشاره مي‌كنيم:

     الف) معناي دقيق و ابطال‌پذير «خلل و نقصان» در اين سؤال چيست؟ كسي كه مدعي است در نظام آفرينش هيچگونه عيب و نقص و نابساماني‌اي وجود ندارد و براي تحكيم مدعاي خود از مخاطب مي‌خواهد كه چشمهايش را باز كند و به پديده‌هاي جهان هستي بنگرد و در صورت مشاهدة هر گونه خلل و نابساماني، آن را گزارش دهد، ابتدا بايد تعريفي دقيق و روشن از مفهوم «خلل و نابساماني در نظام آفرينش» ارائه دهد و مشخص كند كه در صورت مشاهدة كدام حالت و يا وقوع كدام حادثه از مدعاي خود دست مي‌كشد و به وجود نقص و نابساماني در نظام آفرينش اعتراف مي‌كند. قرآن نگفته است كه منظورش از «فطور » (خلل، شكاف، نقصان و … ) چيست. بنابراين در سؤال آيه از مفهومي به غايت مبهم و نامشخص استفاده شده و اين اشكالي است عظيم.

     ب)با كدام ابزار و معيار معتبري مي‌توانيم پديده‌هاي جهان هستي و روابط بين آنها را مورد مطالعه قرار دهيم تا ببينيم كه آيا در نظام آفرينش، خلل و نقصاني وجود دارد يا نه؟ از ديدگاه مؤمنان براي شناخت حقايق جهان دو راه وجود دارد: عقل و وحي. لكن مخاطب اصلي سؤال مطرح شده در اين آيه ملحدانند، نه مؤمنان؛ و ملحدان نيز به ابزاري جز عقل و علم و دانش بشري قائل نيستند و البته مؤمنان نيز پذيرفته‌اند كه اگر بخواهيم با ابزار وحي به اين سؤال جواب دهيم، دچار دور و مصادره به مطلوب مي‌شويم! پس تنها ابزار ما براي تحقيق در مورد نظام آفرينش ـ جهت يافتن پاسخ سؤال آيه ـ همان عقل و علم و دانش بشري است. اما عقل بشر، جايز‌الخطا و علم و دانش او ناقص، محدود و خطاآلود است و اينجاست كه مشكل بزرگي رخ مي‌نمايد. توضيح اينكه از دو حال خارج نيست:

   1 . فرض كنيد ما پس از مطالعه در نظام آفرينش به اين نتيجه برسيم كه نابساماني‌ها و شكاف‌هايي در اين نظام وجود دارد. آيا با نشان دادن اين موارد، پيروان قرآن از مدعاي خود دست مي‌كشند؟ هرگز! آنها ـ اگر خيلي ليبرال‌منش باشند و حكم ارتداد ما را صادر نكنند ـ ابتدا سعي فراوان مي‌كنند تا نشان دهند كه آن موارد، مصداق خلل و نقصان در نظام آفرينش نيستند، اما اگر از عهدة توجيه آنها برنيايند، خواهند گفت كه جايز‌الخطا بودن عقل و نقص علم و دانش بشري باعث چنين قضاوتي شده است و نبايد شتابزده قضاوت كرد. پيشرفت علم و دانش در آينده، ثابت خواهد كرد كه موارد مذكور، واقعاً مصداق خلل و نقصان نبوده‌اند!

    2. اكنون فرض كنيد كه ما پس از مطالعة فراوان در نظام آفرينش به هيچ موردي از عيب و نقص و بي‌نظمي برنخورديم. آيا در چنين حالتي مدعاي قرآن ـ مبني بر عدم وجود خلل و نقصان در نظام آفرينش ـ ثابت مي‌شود؟ پاسخ به دو دليل منفي است:

    1ـ2. نيافتن، دليل بر نبودن نيست. زيرا ما هيچگاه نمي‌توانيم تمام پديده‌هاي عالم هستي و روابط پيچيدة بين آنها را مورد مطالعه و بررسي قرار دهيم و با مطالعة تعداد محدودي از پديده‌ها نيز نمي‌توانيم حكم كنيم كه در كل نظام هستي ـ با ميلياردها پديدة مرموز و پيدا و پنهان ـ هيچ خلل و نقصاني وجود ندارد. به عبارت ديگر استقراء كامل از توان بشر بيرون است و استقراء ناقص نيز به نتيجه‌اي قطعي نمي‌رسد.

    2ـ2. ممكن است خطاي عقل و نقص علم و دانش ما موجب شود كه وجود عيب و نقص در پديده‌اي را ـ كه به گمان خود مورد مطالعة دقيق قرار داده‌ايم ـ نبينيم.

   بنابراين سؤال مطرح شده در آيه، اولاً مبهم است (چون در متن آن، مفهوم مبهم و تعريف‌ناشدة «خلل و نقصان در نظام آفرينش» بكار رفته) و ثانياً لغو و بيهوده است، زيرا بشر جايز‌الخطا با علم و دانش محدود خود نمي‌تواند پاسخي قطعي و يقيني به اين سؤال بدهد و پاسخ ظني نيز دردي را دوا نمي‌كند و نمي‌تواند مبناي ايمان (و يا حتي عدم ايمان) شود.

    3 . مشركان معتقد بودند كه خدا فرزند دارد. بعضي عيسي مسيح را پسر خدا مي‌دانستند، عده‌اي ديگر، فرشتگان را دختران خدا مي‌پنداشتند و يهوديان نيز ـ آنطور كه قرآن نقل مي‌كند ـ عزير را پسر خدا و … در برابر همة اين ادعاها قرآن در آية 101 سورة انعام با شگفتي مي‌پرسد:

… چگونه ممكن است ] خدا [ فرزندي داشته باشد، حال آنكه همسري نداشته؟ …

   دو پيش‌فرض، مبناي اين سؤال واقع شده‌اند:

     الف) فقط در يك حالت مي‌توان x را فرزند y دانست و آن اينكه y همسري داشته و x نتيجة پيوند زناشويي y و همسرش باشد. به عبارت ديگر گويي رابطة پدري و فرزندي فقط در قالب نظام انساني و حيواني معنا مي‌دهد و در خارج از اين چارچوب، به هيچ معنايي نمي‌توان و نمي‌بايد چيزي يا كسي را فرزند چيزي يا كسي ديگر دانست.

     ب)مشركان نيز پيش‌فرض الف را قبول دارند، ولي تاكنون حواسشان به اين موضوع نبوده است كه خدا همسري نداشته و ندارد تا بتواند از او صاحب فرزندي شود.

   خداي محمد بر مبناي اين دو پيش‌فرض، با خود انديشيده است كه كافي است «همسر نداشتن» خود را به ياد مشركان اندازد تا آنها متذكر شده و از اعتقاد به اينكه خدا فرزندي دارد دست بكشند! در حالي كه هر دو پيش‌فرض آشكارا باطلند. فراموش نكنيم كه دلالت الفاظ بر معاني، دلالتي است وضعي و قراردادي نه حقيقي. آدميان براي اشاره به معنايي خاص، الفاظي را وضع مي‌كنند تا بتوانند با هم رابطة زباني برقرار كنند. بنابراين به راحتي مي‌توانند به گونه‌اي مجازي و اعتباري، فرشتگان را دختران خدا و عيسي را پسر خدا بنامند. اشكال منطقي اين كار چيست؟ مسيحيان كه عيسي را پسر خدا مي‌دانند به هيچ وجه معتقد نيستند كه خدا همسري داشته و با او نزديكي كرده و آن همسر، عيسي را براي خدا بدنيا آورده است. آنها مي‌گويند خداوند بواسطة روح‌القدس، از روح خود در وجود مريم دميد و به گونه‌اي معجزه‌آسا و خارج از چارچوب قوانين طبيعي او را باردار كرد. چه اشكالي دارد كه (حداقل به گونه‌اي مجازي) عيسي را پسر خدا بناميم؟ مگر وقتي مؤمنان را ياوران خدا مي‌ناميم، واقعاً معتقديم كه مؤمنان «ياري دهندگان خدا» هستند؟ هرگز! چون خدا كه عالم مطلق و قادر مطلق و خالق همة عوالم هستي و فرمانرواي كائنات است، به هيچ وجه به ياري آدميان نياز ندارد. مگر وقتي سخن از «خشم خدا» مي‌گوييم، همان معنايي را اراده مي‌كنيم كه از «خشم آدميان» مي‌فهميم؟ هرگز! زيرا خدا بنا به فرض، موجودي كامل و مطلق و بسيط و … است و عوارض نفساني مانند شادي و غم و عصبانيت و نگراني و … عارض وجودش نمي‌شود. اكنون فرض كنيد كسي سؤال كند: «مگر خدا موجودي ناقص يا نيازمند و انسان‌گونه است كه شما «مؤمنان » را «ياوران» او مي‌دانيد و «خشم و غم و شادي و … » را به او نسبت مي‌دهيد؟» در اين صورت چه پاسخي به او مي‌دهيم؟ شبيه همين پاسخ را مي‌توان به سؤال آية مورد بحث داد. قائل شدن به اينكه خدا فرزند دارد، منطقاً مستلزم اعتقاد به همسر داشتن خدا نيست. بنابراين سؤال آيه غير منطقي است.

4.آية 30 سورة انبياء از روي شگفتي مي‌پرسد:

آيا كافران نديدند كه آسمان‌ها و زمين ] در ابتدا [ به هم پيوسته بودند و ما آنها را از هم جدا كرديم و هر چيز زنده‌اي را از آب پديد آورديم؟ آيا ] باز هم [ ايمان نمي‌آورند؟

     كافران در زماني كه ـ بنا به فرض ـ آسما‌ن‌ها و زمين‌ به هم پيوسته بودند، وجود نداشتند تا جدا شدن آنها از همديگر را ببينند!؟ اما اگر هم وجود داشتند، فقط مي‌توانستند حادثة مذكور را مشاهده كنند، نه عامليت و دخالت خدا را. زيرا چنين چيزي با حواس ظاهري آدمي قابل درك نيست. وابستگي حيات به آب نيز قابل مشاهده است و تحقيقات علمي نشان مي‌دهد كه حيات از آب شروع شده است، اما اينكه عامل اين پديده خداست يا نه، قابل ديدن يا مشاهده كردن نيست. حوادث و پديده‌هاي طبيعي با استناد به قوانين و علل طبيعي حداقل تا حدودي قابل توجيه هستند و رازآلوده بودن برخي پديده‌ها را ـ حداقل در حد احتمالي معقول ـ مي‌توان به جهل انسان نسبت به بسياري از اسباب و علل و قوانين طبيعي كشف‌ناشده مستند كرد و اميدوار بود كه با پيشرفت‌هاي علمي، بقية مجهولات نيز بتدريج كشف شود. بنابراين با فرض وجود خدا، دست او در طبيعت آشكار نيست و همين، سؤآل مطرح شده در آيه را بي‌معنا و نامعقول مي‌كند. ممكن است بگوييد دخالت خدا در آن حادثه (جدا شدن آسمان و زمين از هم) هر چند با حواس ظاهري قابل مشاهده نيست، لكن با توسل به قواعد و ادلة عقلي (مانند عليت و برهان وجوب و امكان) مي‌توان به وجود خدا و دخالت او در اين حادثه پي برد. اما اولاً چنين راهي معلوم نيست به نتيجه‌اي قطعي برسد (زيرا تاكنون نقدهاي محكمي به ادلة عقلي اثبات وجود خدا وارد شده و خدشه‌ناپذيري اين ادله زير سؤال رفته است)، و ثانياً اگر اين راه مي‌تواند وجود خدا را با قاطعيت تمام اثبات كند، ديگر نيازي به يادآوري حادثه‌اي در ميلياردها سال پيش نيست. طبق اين مدعا هر پديدة كوچك و بزرگي، در هر زمان مي‌تواند وجود خدا را براي ما اثبات كند. به عبارت ديگر، به جاي استناد به حادثة جدا شدن آسمان‌ها و زمين در ميلياردها سال پيش ـ كه از نظر مخالفان و منكران، معلوم نيست واقعاً رخ داده است يا نه ـ بهتر بود به پديده‌هاي ملموس طبيعي كه هر روز پيش روي آدميان حادث مي‌شوند، اشاره مي‌شد.

  خطاي ديگري كه در آية مورد بحث رخ داده، اين است كه از وابستگي حيات به آب، وجود خدا را نتيجه گرفته است. به عبارت ديگر سؤال آيه بگونه‌اي مطرح شده است كه گويي آدميان با كشف رابطة حيات با آب و اينكه موجودات زنده از آب پديد آمده‌اند، بايد به وجود خدا پي ببرند و به او ايمان بياورند. در حالي كه اين، توقعي غيرمنطقي است و هيچگاه نمي‌توان از اينكه فلان پديدة خاص، علت يا عامل پديدة خاص ديگري است، وجود خدا را نتيجه گرفت، به عنوان مثال نمي‌توان گفت كه عامل جزر و مد دريا، جاذبة كرة ماه است، پس خدا وجود دارد!

 

آسمان از نگاه قرآن

آسمان از نگاه قرآن

آيه 6 سوره قاف (ق) مي‌گويد:

مگر به آسمان بالاي سرشان ننگريسته‌اند كه چگونه آن را ساخته و زينتش داده‌ايم، و هيچ پارگي (شكافي) در آن نيست.

طبق اين آيه هيچ پارگي يا شكافي در آسمان وجود ندارد. اما پارگي، شكاف يا ترك (فرج) در مورد آسمان چه معنايي دارد؟ مگر آسمان مانند يك صفحه گسترده و وسيع (يا به عبارتي ديگر: سقف) است كه چنين مفهومي در مورد آن صدق كند؟ حقيقت اين است كه اگر به آياتي از قرآن كه در آنها از آسمان و چگونگي خلقت آن سخن رفته است، تأملي اندك كنيم، خواهيم ديد كه از نظر قرآن آسمان مانند سقفي است كه بر فراز زمين بنا شده ا ست. آيه 32 سوره انبياء مي‌گويد:

 و آسمان را سقفي محفوظ قرار داديم …

و البته وقتي سخن از سقف مي‌رود، براي عرب جاهلي طبعاً اين سؤال پيش مي‌آيد كه سقفي به اين بلندي و بزرگي چگونه بدون ستون ايستاده است. اينجاست كه محمد مجبور است ادعا كند كه ستون‌هايي اين سقف بلند و بزرگ را نگه داشته‌اند، ولي شما آن ستون‌ها را نمي‌‌بينيد. محمد اين مدعا را در قالب آياتي از قرآن ارائه مي‌دهد:

خدا همان كسي است كه آسمان‌ها را بدون ستون‌هايي كه آنها را ببينيد برافراشت…

(سوره رعد، آيه 2)

البته در اصل، قدرت خداست كه نمي‌گذارد اين سقف روي سرما بريزد:

… و آسمان را نگاه مي‌دارد تا [مبادا] بر زمين فرو افتد…

(سوره     ، آيه  )

در چنين فضاي فكري، طبيعي است كه يكي از علائم قيامت اين باشد كه:

آسمان گشوده و درهايي در آن پديد آيد

(سوره نبأ، آيه 19 (

اما آيا از محمد ـ كه دانش و آگاهي‌اش از جهان هستي در چارچوب دانسته‌هاي 1400 سال پيش است ـ مي‌توان انتظار داشت كه از فضاي بيكران بالاي سَر‏‎ِ ما، دركي امروزين داشته باشد؟ اين، البته انتظاري نابجاست!

 

 

 

پهناي بهشت

پهناي بهشت چقدر است؟ اين، سؤالي بود كه عرب جاهلي علاقه فراواني به دانستن پاسخ آن داشت. پس پيامبر هم مي‌بايستي از طرف خدا پاسخي براي آن دريافت مي‌كرد. از ظاهر آيات قرآن پيداست كه خداي محمد دوبار و به دو گونه به اين سؤال پاسخ داده است:

«و براي نيل به آمرزش از پروردگار خود، و بهشتي كه پهناي آن [به اندازه] آسمانها و زمين است و براي پرهيزكاران آماده شده است، بشتابيد.» سوره آل عمران ـ آيه 3

«[براي نيل] به آمرزش از پروردگارتان و بهشتي كه پهناي آن به اندازه پهناي آسمان و زمين است و براي كساني آماده شده كه به خدا و پيامبرش ايمان آورده‌اند، بر يكديگر سبقت جوييد  … » سوره حديد ـ آيه 21

معلوم نيست كه پهناي بهشت به اندازه «آسمان و زمين» است يا «آسمان‌ها و زمين»؟! ممكن است بگوييد در اينجا از دو بهشت سخن رفته است. اولي براي «پرهيزكاران» و دومي براي كساني كه «به خدا و پيامبرش ايمان آورده‌اند». اما آيا صرف ايمان آوردن به خدا و پيامبر، آدمي را بهشتي مي‌كند؟ هرگز! طبق آيات قرآني و روايات پيامبر و به حكم عقل و وجدان بشري اگر ايمان به خدا و پيامبر، با عمل صالح و پرهيز از گناهان (در حد امكان) همراه نباشد،‌ نتيجه‌اي نمي‌دهد. اما انجام اعمال صالح و دوري از گناه و فساد و بدي‌ها، همان «پرهيزكاري» است. پس هيچ دليل نداريم كه اين دو آيه از دو بهشت سخن مي‌گويند. اما مشكل اصلي در جاي ديگري است. سؤال اين است كه معناي جمله: «پهناي بهشت به اندازه پهناي آسمان‌ها و زمين است» چيست؟ به عبارت ديگر پهناي بهشت به اندازه آسمان‌هاست يا زمين؟ اگر به اندازه آسمان‌هاست، ديگر نمي‌تواند به اندازه عرض زمين باشد، و اگر به اندازه عرض زمين است، نمي‌تواند به اندازه عرض آسمان‌ها باشد. ممكن است بگوييد كه طبق آيات فوق، پهناي بهشت به اندازه مجموع پهناي آسمان‌ها و زمين است. اما اولاً ظاهر آيات چنين نمي‌گويد، ثانياً زمين جزء بسيار كوچكي از آسمان‌ها (كهكشان‌ها) ‌است و نسبت بين پهناي زمين و پهناي آسمان‌ها مانند نسبت يك به هزاران ميليارد است و در اين صورت معناي توجيه فوق اين است كه خداوند در اين آيات مي‌خواهد بگويد كه پهناي بهشت به اندازه ميلياردها سال نوري بعلاوه عرض زمين است و اين مثل آن مي‌ماند كه بگوييم طول جاده نيويورك به اندازه مجموع طول يك طناب 300 كيلومتري بعلاوه طول يك كرم ابريشم است و يا اينكه وزن فلان كاميون به اندازه وزن يك فيل بعلاوه وزن يك مورچه است!؟ از اينها گذشته اصلاً «عرض زمين» يعني چه؟ مگر زمين مسطح است كه طول و عرض داشته باشد؟!

 

کداميک سخت‌تر است؟

آيه 57 سوره مؤمن مي‌گويد:

«لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لايعلمون؛ يعني: آفرينش آسمان و زمين از آفرينش مردم (انسان‌ها) بزرگتر است، ولي بيشتر مردم نمي‌دانند.»

آيه 27 سوره نازعات نيز خطاب به آدميان مي‌پرسد:

«ءانتم اشد خلق ام‌السماء بينها؛ يعني: آيا آفرينش شما [آدميان] سخت‌تر است يا آسماني كه [او] آن را برپا كرده؟»

در آيه اول، اگر «اكبر» را به همان معناي لغوي، يعني: «بزرگتر» بگيريم، آيه دچار ابهام مي‌شود. زيرا گزاره «آسمان‌ها و زمين (از نظر حجم و اندازه) از انسان بزرگترند» معناي درستي دارد، اما گزاره: «آفرينش آسمان‌ها و زمين از آفرينش انسان «بزرگتر» است ـ كه البته معناي ظاهر آيه نيز همين است ـ ‌معناي معقولي پيدا نمي‌كند. مگر اينكه اكبر را به معني «شگفت‌انگيز‌تر» و يا «سخت‌تر» بگيريم. در اين صورت، هر چند ابهام ظاهري از بين مي‌رود، اما سؤالاتي پديد مي‌آيد كه پاسخ به آنها ضروري است:

1. شگفت‌انگيز بودن يا نبودن و اينكه فلان پديده شگفت‌انگيزتر از فلان پديده ديگر هست يا نيست، به حالات نفساني و شرايط روحي و رواني و سليقه‌هاي آدميان برمي‌گردد و ديكته‌شدني نيست. ممكن است از نظر من، مار حيواني شگفت‌انگيزتر از مورچه باشد و از نظر فردی ديگر، مورچه از مار شگفت‌انگيزتر باشد و در نظر شخص سومي، هيچيك از اين دو به اندازه زنبور عسل شگفت‌انگيز نباشند. همينطور ممكن است از نظر بعضي افراد، آفرينش آسمان‌ها و زمين از آفرينش آدميان شگفت‌انگيزتر باشد و از نظر بعضي ديگر برعكس، و حتي ممكن است عده‌اي از آدميان از هيچيك از اين دو، به شگفت نيايند! در اينجا گويي محمد، حالات نفساني و روحي و رواني خود را بيان كرده و به خدا نسبت داده است.

2. اگر اكبر را به معني «سخت‌تر» بگيريم، اين سؤال پيش مي‌آيد كه چطور ممكن است آفرينش آسمان‌ها و زمين، براي خداوند قادر مطلق، سخت‌تر از آفرينش انسان باشد؟ اصولاً بكار بردن واژه‌هاي «آسان»، «آسان‌تر»، «سخت» و «سخت‌تر» در مورد خداي قادر مطلقي كه هر چه اراده كند، بلافاصله بوجود مي‌آيد، معناي درست و معقولي ندارد. براي چنين خدايي آفرينش يك مورچه با آفرينش يك دایناسور فرقي نمي‌كند، آفريدن يك ذره خاك در نظر خداوند با آفريدن ميليون‌ها كهكشان يكي است و نبايد گفت دومي براي او سخت‌تر از اولي است.

با توضيحاتي كه آمد، سئوال مطرح شده در آيه 27 سوره نازعات ـ كه در ابتدا آمد ـ بي‌معني و نامعقول جلوه مي‌كند. در اين آيه، خداي محمد از مردم مي‌پرسد: آيا آفرينش شما آدميان سخت‌تر است يا آفرينش آسمان‌ها؟ گويي توقع دارد كه مخاطبان در پاسخ بگويند: «آفرينش‌ آسمان‌ها»!؟

داستان‌های باورنكردنی قرآن

داستان‌هاي باورنكردني قرآن

    در قرآن بعضي داستان‌ها بگونه‌اي آمده‌اند كه ساختگي بودنِ خود را آشكار مي‌كنند. در اينجا به چند   نمونه از اين داستان‌‌ها اشاره مي‌كنم:

 

.داستان بوزينه شدن عده‌اي از يهوديان

    در آياتي از قرآن آمده است كه عده‌اي از يهوديان (اصحاب السبت ) در روز شنبه مرتكب نافرماني شدند و خداوند هم آنان را تبديل به بوزينه كرد، تا عبرتي براي ديگران شود. آيات 65 و 66 سورة بقره به اين ماجرا اشاره مي‌كنند:

كساني از شما [يهوديان] را كه در روز شنبه [از فرمان خدا] تجاوز (سرپيچي ) كردند نيك شناختيد، پس ايشان را گفتيم: بوزينگاني طرد شده باشيد؛ و ما آن [عقوبت] را براي حاضران و [نسل‌هاي] پس از آن، عبرتي، و براي پرهيزكاران پندي قرار داديم

    در آيات 166-163 سورة اعراف نيز به اين موضوع اشاره شده است. از متن اين آيات معلوم نمي‌شود كه آن يهوديان بخت‌برگشته در روز شنبه مرتكب چه گناهي شده بودند، ولي تقريباً‌ همة مفسران شيعه و سني با استناد به رواياتي از پيامبر و امامان، گناه آنها را ماهيگيري در روز شنبه دانسته‌اند و گفته‌اند كه آنها با روشي خاص در روز شنبه ماهي گرفته و حكم ‌الهي را مورد تمسخر قرار داده بودند (بنا به رواياتي، ‌ماهيگيري در روز شنبه براي يهوديان حرام شده بود). در اينجا دو سئوال پيش مي‌آيد:

  .1_1   اگر چنين است، پس چرا خداوند در طول تاريخ، اين همه جنايتكاران،‌ ستمگران و متجاوزان به جان و مال و ناموسِ مردم بيگناه را تبديل به بوزينه نكرده (و نمي‌كند) تا عبرتي براي ظالمان و جنايتكارانِ ديگر شود؟ آيا عده‌اي يهودي (حتي با اين فرض) كه عالمانه و عامدانه و به قصد تمسخر احكام الهي در روز شنبه ماهي گرفته و خورده‌اند بايد به بوزينه تبديل شوند تا ديگران متوجه شوند كه در روز شنبه نبايد ماهي خورد و احكام الهي را نبايد به تمسخر گرفت، آنگاه پادشاهان و فرمانروايان ديكتاتور و مستبد، و جلادان و جنايتكاران و متجاوزان به حقوق مردم _ كه چهرة‌ تاريخ بشر را سياه كرده‌اند _ از چنين مجازاتي مصون بمانند؟

2-1.اگر اين داستان‌ها ساختگي نيستند، چرا خداوند در روزگار ما هيچ گناهكاري را تبديل به بوزينه نمي‌كند تا عبرتي براي ديگران شود؟ لازم به ذكر است كه در اين آيات، سخن از «مسخ باطنيِ » گناهكاران نيست، يعني نمي‌توان گفت كه منظور اصليِ آيات مورد بحث، تبديل شدنِ باطنِ گناهكاران به بوزينه است. زيرا چنين مسخي به دليل اينكه در نظر مردم قابل رؤيت و تشخيص نيست، نمي‌تواند موجب عبرت كسي شود.

 

2. داستان اصحاب فيل

    اين داستان بگونه‌اي ناقص در سورة‌ فيل آمده است:

مگر نديدي كه پروردگارت با [سپاه ] فيل سواران چه كرد؟ آيا نيرنگشان را بر باد نداد؟ و بر سر آنها دسته دسته پرندگاني فرستاد، كه بر سر آنان سنگ‌هايي از گِل سفت مي‌افكندند، و [سرانجام، خدا] آنان را مانند كاهِ جويده شده گردانيد (سورة فيل: آيات 5-1‌)

     در همة تفاسير قرآن داستان بدين گونه نقل شده است كه حدود چهل سال پيش از بعثت محمد، پادشاه حبشه سپاه عظيمي را كه مجهز به فيل‌هاي جنگي بود (به فرماندهي ابرهه ) براي نابود كردن كعبه (خانة خدا) به سوي مكه فرستاد. وقتي سپاه ابرهه به نزديكي مكه رسيد، خداوند به پرندگان دستور داد تا هر يك سنگي به منقار گرفته و بر سر سپاه ابرهه بريزند. ناگهان ميليون‌ها پرنده بالاي سر سربازان ابرهه ظاهر شد و سنگ‌ها بر سر سربازان ريخت و بدينوسيله همة آنها زير سنگبارانِ پرندگان نابود شدند. بدين طريق خداوند خانة خود را از ويران شدن نجات داد. در اينجا نيز دو سئوال پيش مي‌آيد:

1  -2. خانة كعبه در آن زمان (پيش از بعثت) يك بتكدة مركزي بود كه بت‌هاي بزرگ قبائل معروف عرب در آن قرار داشت. به عبارت ديگر، كعبه در عمل مركز شرك و خانة‌ بت‌ها بود، نه خانة خدا . چگونه است كه خدا وقتي خانه‌اش تبديل به بتكده مي‌شود،‌ هيچ عكس‌العملي نشان نمي‌دهد، ولي وقتي مي‌خواهند آن را خراب كنند، چنين خشمگين مي‌شود؟ آيا خداي محمد نسبت به در و ديوار و سنگ و چوبِ ساختمان كعبه حساس بود، ولي برايش اهميتي نداشت كه اين خانه مركز كفر و شرك و فساد شده است، براي همين با آنكه قرن‌ها از بت‌خانه شدنِ خانه‌اش مي‌گذشت سكوت كرد اما وقتي خواستند آن را خراب كنند، ديگر طاقت نياورد؟

2    -2. در طول تاريخ، پادشاهان و سلاطين ديكتاتور و متجاوز هزاران بار براي گسترش قلمرو خود به شهرها و کشورها حمله كردند و جنگ‌هاي خونين و وحشتناك به راه انداختند، و صدها ميليون‌ انسان بي‌گناه را از دم تيغ گذراندند و به زنان و دختران تجاوز كردند و همه جا را به آتش كشيدند و مرتكب جناياتي شدند كه شنيدن آن پشت آدمي را مي‌لرزاند. چرا خدای محمد در چنين مواقعي با متجاوزان و جنياتكارانِ ديگر چنين برخوردي نمي‌كند؟‌ آيا ريخته شدن خون ميليونها انسان پير و جوان، و مورد تجاوز قرار گرفتن زنان و دختران پاك و بي گناه برايش مهم نيست؟

   از اينها گذشته مطابق منابع تاريخيِ خود مسلمانان، پس از مرگ پيامبر و در دوران خلفاي بني­اميه و بني‌عباس خانه­ كعبه چندين بار به دست حاكمان و يا شورشيان تخريب و تاكنون چندين بار نيز در اثر سيل و زلزله و حوادث طبيعي ديگر فرو ريخته و دوباره بازسازي شده است. در اين موارد چه مي­توان گفت؟ چرا خداوند همان بلايي را كه بر سر سپاه ابرهه آورد بر سر آن­ها كه با منجنيق خانه­ كعبه را هدف قرار داده و ويران كردند، نياورد؟ پرسش در مورد حوادث طبيعي كه موجب تخريب كعبه شدند، جدّي­تر است: آيا خداوند خانه­ خودش را به دست خودش خراب مي­كند؟

 

3. داستان طوفان نوح

       داستان نوح در آيات 48-25 سورة هود و آيات متفرقه در سوره‌هاي ديگر آمده است. اين پيامبرالهي در گوشه‌اي از زمين پهناور خدا ادعاي نبوت مي‌كند و به مدت نهصد و پنجاه سال به تلاش خود براي هدايت مردم ادامه مي‌دهد (آية 14سورة‌عنكبوت)، اما پس از اين همه سال فقط عدة قليلي از مردم به او ايمان مي‌آورند (آية 40 سورة هود ). آنگاه خداوند به او خبر مي‌دهد كه ديگر جز همان عدة قليلي كه پيش از اين ايمان آورده‌اند،‌ كسي به تو ايمان نخواهد آورد، پس با كمك مومنان يك كشتي بزرگ بساز و همراه با آنها سوار بر آن شو و از هر نوع حيواني يك جفت با خود به درون كشتي ببر (سورة هود. آيات 40-36). هنگامي كه طوفان و سيل عظيم مي‌آيد، نوح و يارانش سوار كشتي شده و نجات مي‌يابند، ولي بقية مردم همگي غرق مي‌شوند. چند سئوال:

1   -3. چرا نوح بايد از هر نوع حيوان، يك جفت نر و ماده با خود به درون كشتي ببرد؟ تنها توجيهي كه مي‌توان براي اين كار داد اين است كه قرار بر اين بود طوفان و سيل سراسر عالم را گرفته و همة آدميان و جانوران را نابود كند. آنگاه براي اينكه نسل جانوران منقرض نشود، از هر نوع يك جفت نر و ماده مي‌بايستي نجات مي‌يافتند تا پس از آن بتوانند دوباره توليد مثل كرده و تكثير يابند (و البته همه‌ مفسران بزرگ نيز با استناد به روايات پيامبر و امامان همين را گفته‌اند ). اما چرا عذاب الهي بايد بگونه‌اي نازل شود كه سراسر عالم را فرا گيرد و شامل حيوانات بي‌گناهي كه سوار كشتي نشده‌اند و نيز انسان‌هاي ديگر در سراسر جهان شود؟ حيوانات و انسان‌هاي ديگر چه گناهي كرده‌اند؟

2   -3.نوح چگونه توانسته است صدها هزار گونه از حيوانات در سراسر جهان را جمع‌آوري كند؟ اين تعداد از حيوانات چگونه در كشتي جاي گرفته و در كنار هم مانده‌اند تا طوفان و سيل فروكش كند؟

3-3. هدف اصلي از نزول چنين عذابي چه بود و نتيجة ‌آن چه شد؟‌ كفر و فساد دوباره (و خيلي زود) به ميان مردم بازگشت!

نزول عذاب الهي بر سر مردمي كه به پيامبران ايمان نياورده‌اند، داستاني است كه بارها در قرآن تكرار شده است (قوم لوط، عاد، ثمود، نوح، صالح و …)، اما معلوم نيست كه اصولاً چگونه مي‌توان بين اين ماجراها از يك طرف، و علم و حكمت و رحمت خدا از طرف ديگر سازگاري برقرار كرد و اگر اين داستان‌ها واقعيت دارند، چرا در دنياي كنوني نظير آنها اتفاق نمي‌افتد؟

 

4. داستان يوسف

       آيات 32-30 سورة يوسف، يكي از بخش‌هاي حيرت‌انگيز داستان اين پيامبر را بيان مي‌كنند:

  و [دسته‌اي از] زنان در شهر گفتند: زن عزيزِ از غلام خود كام خواسته و سخت خاطر خواه او شده است. به راستي ما او را در گمراهي آشكاري مي‌بينم. پس چون [همسر عزيز ] از مكرشان اطلاع يافت، نزد آنان فرستاد و محفلي برايشان آماده ساخت و به هر يك از آنان [ميوه و] كاردي داد و [به يوسف] گفت: برآنان درآي. پس چون زنان او را ديدند، وي را بس شگفت يافتند و [از شدت هيجان و مات زدگي] دست‌هاي خود را بريدند و گفتند: منزه است خدا، اين بشر نيست، اين جز فرشته‌اي بزرگوار نيست، [زليخا ] گفت: اين همان است كه درباره‌اش مرا سرزنش مي‌كرديد، من از او كام خواستم…

       مطابق اين آيات (و بنا به رواياتي كه در تفسير آنها آمده‌است) زيبايي يوسف آنقدر خيره‌كننده و حيرت‌انگيز بوده ك ه وقتي زنان براي اولين بار او را (در اين صحنه) ديدند، مست و از خود بي‌خود شدند، بگونه‌اي كه متوجه نشدند كه به جاي بريدن ميوه در حال بريدن دستهاي خودشان هستند!؟ آشكار است كه اين مدعاي مبالغه‌آميز مخصوص داستان‌ها و افسانه‌هاي رايج در ميان عوام است. يوسف (بنا به فرض) سال‌ها در دربار پادشاه مصر به عنوان غلام و يا فرزند‌خواندة پادشاه (عزيز مصر) زندگي مي‌كرده و بنابراين در اين مدت صدها بار در كوچه و خيابان و بازار و همينطور در دربار پادشاه رفت ‌و آمد كرده است و هزاران نفر از مرد و زن و پير و جوان (خصوصاً زنان دربار و اطرافيان زليخا ) بارها او را ديده‌اند. در اينجا دو نكتة سئوال‌برانگيز وجود دارد:

1-4.اگر يوسف چنان زيبايي افسانه‌اي و خيره‌كننده و شگفت‌انگيزي داشت (كه گمان مي‌رفت فرشته‌اي آسماني است) در اين صورت مدت‌ها پيش از اين حادثه‌، آوازة زيبايي عجيب و سحرانگيزِ او در شهر مي‌پيچيد و همه (خصوصاً زنان!) او را مي‌شناختند. در حالي كه مطابق آيات فوق، زنان مصر تا آن زمان يوسف را نديده بودند. آيا همين، داستان را مشكوك نمي‌كند؟

2-4. اگر زيبايي يوسف اينقدر سحرانگيز و مست‌كننده بود، در اين صورت وجود او در شهر،‌ بلاي جان زنان مي‌شد! تصور كنيد اگر يوسف با آن زيبايي در كوچه و بازار رفت ‌و آمد كند، چه اتفاقات وحشتناكي براي زناني كه او را مي‌بينند رخ مي‌دهد! بدون شك خطر مرگ آنها را تهديد مي‌كند!

 

 

 

 

هماهنگی آيات قرآن

هماهنگي آيات قرآن

 

 

 

 

 

 

    آيه 82 سوره نساء براي اثبات آسماني بودن قرآن به عدم وجود اختلاف و تناقض در اين كتاب اشاره كرده است:

آيا در [معاني] قرآن نمي‌انديشند؟ اگر [اين كتاب] از جانب غير خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسيار مي‌يافتند.

     اما اين دليل از دو جهت مخدوش است: اولاً با هيچ دليل علمي يا فلسفي نمي‌توان اثبات كرد كه اگر بشري عادي با اتكا به انديشه‌ها و تجارب خود كتابي بنويسد، آن كتاب حتماً مشتمل بر تناقض و تخالف ـ آن هم به تعداد فراوان ـ خواهد شد. بنابراين حتي اگر فرض كنيم كه در قرآن هيچگونه تناقض‌‌گويي وجود ندارد، باز هم آسماني بودن آن اثبات نمي‌شود، ثانياً در اين آيه طوري از قرآن سخن رفته است که گويي در آن هيچ تناقضي وجود ندارد، در حالي که ‌تأملي اندك در معاني آيات قرآن آشكار خواهد كرد كه در اين كتاب دهها بار تناقض‌‌گويي شده است[1] و همين نشان مي‌دهد كه قرآن نمي‌تواند كلام خدا باشد.

  ضعف و ناتواني دليل فوق در اثبات آسماني بودن قرآن آشکار است. براي همين، عده‌اي از عالمان اسلام سعي کرده‌اند تا با ارائه تقرير روشن‌تر و کامل‌تري از اين دليل، شکل منطقي‌تري به آن بدهند. در اين تقرير جديد، ابتدا گفته مي‌شود که ويژگي‌هاي انسان (مانند تکامل تدريجي، خطاپذيري، تأثير‌پذيري و …) هر يک موجب پيدايش تفاوت و ناسازگاري در آثار بشري (خصوصا آثار فکري و معرفتي) مي‌شود:

انسان داراي تکامل تدريجي است … اين تکامل … بطور طبيعي، تفاوت محسوسي را در دستاوردهاي انسان در طول زمان به دنبال دارد.

تأثير پذيري و خطاپذيري انسان نيز …نقش مهمي در پيدايش اختلاف در آثار انسان دارد. تحول مداوم شرايط بيروني و دروني انسان، وتعدد و تنوع عوامل موثر سبب مي‌شود که انسان آثار ناهماهنگ و احيانا متضادي را پديد آورد، … خطاپذيري انسان نيز موجب مي‌شود انسان با پي‌بردن به اشتباهات خويش، گفته پيشين خود را نقض کند…

…تفاوت در استعدادها و محدوديت در کسب کمالات (نيز) …فراواني زمينه‌هاي اختلاف را به همراه دارد.[2]

    سپس، با بيان ويژگي‌هاي قرآن و نحوه نزول آن، نتيجه مورد نظر گرفته مي‌شود:

شرايط، اوضاع و احوال و مدت زمان نزول و برخي ويژگي‌هاي قران مجيد بگونه‌اي است که با زمينه‌ها و ويژگي‌هاي اختلاف برانگيز انسان تطابق دارد. از سويي، قرآن طي 23 سال بر پيامبر نازل شده … که آثار تکامل تدريجي(در صورت بشري بودن) بايد در آن مشاهده شود. پيامبر طي 23 سال در شرايط و اوضاع و احوال فردي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي بسيار متفاوت و فراز و نشيب‌ها و تحولات بسيار ناهمگوني قرار داشت…، همچنين آيات قرآن در سفر و حضر، در جنگ و صلح، در شرايط عادي و بحراني بر پيامبر نازل شده است…بنابراين روشن مي‌شود که آوردن کتابي با اين ويژگي‌ها… از سوي يک انسان با آن ويژگي‌هاي جدايي ناپذير و اختلاف آفرين، ملازم با پديد آمدن ناهماهنگي زياد خواهد بود… (اما) با اين همه… بين آيات قرآن چه از نظر بيان و چه در بُعد محتوا، هماهنگي کاملي برقرار است…و اين نشان معجزه بودن و از سوي خدا بودن آن است[3]

    اما با همه اين توضيحات، نه تنها مشکلي حل نمي‌شود، بلکه مشکلات جديدتري هم بوجود مي‌آيد:

1. درست است که انسان ويژگي‌هاي مذکور را دارد، اما آيا اين بدان معناست که تمام عقايد او در طول زمان مرتباً تغيير مي‌کند و به ضد يا نقيض خود تبديل مي‌شود؟ به عنوان مثال اگر کسي در دوره جواني معتقد باشد که «زمين کروي است»، آيا چند سال بعد و در ميانسالي يا پيري لزوماً معتقد خواهد شد که زمين کروي نيست و مثلاً مسطح يا مکعب‌شکل است؟ پاسخ مسلماً منفي است. ممکن است بسياري از (و حتي همه) اعتقادات انسان در طول دوره‌اي خاص (و حتي تا آخر عمر) ثابت بماند. بنابراين محال نيست که شخصي در طول 23 سال در موضوعات مختلف اظهار عقيده کرده و در عين حال هيچگاه دچار تناقض‌گويي نشده باشد.

2. ممكن است آدمي در اثر گذشت زمان و تكامل علمي و معرفتي، بعضي از نظراتش تغيير كند ولي به دلايل خاصي (مثلاً رعايت بعضي مصالح) تغيير عقيده خود را ابراز و اظهار نكند و حتي در عمل نيز به مقتضاي عقايد قبلي عمل كند. بنابراين عدم وجود تناقض در گفتار و كردار كسي (حتي در طول 23 سال) چيزي را اثبات نمي‌كند.

3. در استدلال فوق به دو نکته مهم توجه نشده است:

الف. بين دو يا چند گزاره که از طرفي موضوعات يا محمولاتشان مختلف است و از طرفي ديگر، همه يا بعضي از آنها کاذبند، نه تضادي وجود دارد و نه تناقضي. به عبارت ديگر ممکن است کتابي در طول 23 سال و در اوضاع و شرايط مختلف و فراز و نشيب‌هاي بيشمار نوشته شده و حاوي موضوعات مختلف و متنوعي بوده و در عين حال بسياري از مطالب آن نيز خلاف واقع يا خلاف اخلاق باشد. در اين صورت عدم وجود تضاد يا تناقض در اين کتاب چيزي را اثبات نمي‌کند.

ب. ممکن است کتابي در طول 23 سال (و در شرايطي که گفته شد) نوشته شود، و مشتمل بر موضوعات و مطالب هماهنگ و مرتبط با هم باشد و تناقضي هم در آن يافت نشود، اما محتواي آن، مطالبي سطحي و بي‌ارزش و يا لغو و بيهوده باشد. در اين صورت، عدم وجود ناهماهنگي و تناقض در اين کتاب چيزي را اثبات نمي‌کند.

   معناي دو نکته فوق اين است که صرف عدم وجود تناقض در قرآن براي اثبات مطلوب کافي نيست. ارزش معرفتي، اخلاقي و کاربردي محتواي يک کتاب، جايگاه و اهميت آن را تعيين مي‌کند. (و اما اينکه قرآن از اين جهات در چه جايگاهي قرار دارد، خود محل بحثها و تأملات فراوان است). فرض کنيم بين آيات قرآن هماهنگي کامل برقرار است و هيچ تناقضي در آن وجود ندارد، اما اگر محتواي آن شامل مطالب خلاف واقع، خلاف اخلاق و يا سطحي و بي‌ارزش باشد، اين هماهنگي و عدم تناقض چه ارزشي دارد و چه دردي را دوا مي‌کند؟

4. به راستي چه معنايي از واژه‌هاي «هماهنگي»، «تناقض»، «تضاد»، «اختلاف»، و «تفاوت» مورد نظر است که بر مبناي آن گفته مي‌شود: «بين آيات قرآن چه از نظر بيان و چه در بُعد محتوا هماهنگي کامل برقرار است و هيچ اختلاف و تضاد و تناقضي در آنها وجود ندارد»؟ اگر خصم مدعي شود که اتفاقاً پرتناقض‌ترين و ناهماهنگ‌ترين کتابي که در عمرم خوانده‌ام همين قرآن است، به او چه خواهيد گفت؟ شايد بگوييد:

(تناقض‌ها و) ناهماهنگي‌هايي که در ابتدا به نظر ميرسد، با تأمل و دقت در بيان و محتواي آيات رنگ مي‌بازد و هماهنگي موجود بين آنها آشکار مي‌شود[4]

و يا اينكه بگوييد اين موارد

قبلاً به وسيله مفسران قرآن كريم شناسايي و تعارض ظاهري و ابتدايي آن‌ها توجيه و حل شده و در كتاب‌هاي تفسير و علوم قرآني آمده است[5]  

   اما اگر طرف ادعا کند که اولاً دربسياري از مواردي كه با تناقض‌گويي‌هاي قرآن مواجه شدم، هر چه تلاش كردم نتوانستم مشكل را حل كنم و ثانياً وقتي به تفسير‌هاي قرآن مراجعه كردم ديدم بسياري از اين تناقض‌گويي‌ها به وسيله مفسران قرآن شناسايي و پاسخ داده نشده است، و پاسخ‌هايي هم كه براي حل بعضي تناقضات داده شده، در بسياري از موارد براي من قانع کننده نبوده است، آنگاه چه پاسخي مي‌توان به او داد؟ شايد بگوييد: با او وارد بحث علمي مي‌شويم و به تک‌تک اشکالاتش پاسخ قاطع و دندان‌شکن مي‌دهيم. اما در اين صورت اولاً وارد مباحثات و مجادلات بي‌پايان و شايد بي‌نتيجه مي‌شويد، و ثانياً اگر اين مباحثات، پاياني داشته باشد، معلوم نيست کي و چگونه پايان مي‌يابد و به چه نتيجه‌اي منتهي مي‌شود (فراموش نکنيم که نتيجه يک گفتگوي علمي از پيش معلوم نيست) و ثالثاً معناي چنين سخني اين است که در مقدمات استدلال خود براي اثبات آسماني بودن قرآن، گزاره‌اي ظني و مشکوک را بکار برده‌ايد و اين خلاف منطق است.

  5.  بياييد کمي عميق‌تر به مسئله نگاه کنيم. همانطور که پيش از اين گفتم، به لحاظ منطقي مقدمات بکار رفته در يک دليل عقلي بايد قطعي و مسلّم و يا حداقل مورد قبول طرف مقابل باشد. در برهان مورد بحث، گزاره «بين آيات قرآن چه از نظر بيان و چه در بعد محتوا هماهنگي کامل برقرار است و هيچ اختلاف و تضاد و تناقضي در آنها وجود ندارد» به عنوان اولين مقدمه بکار رفته است. پيداست که مخالفان اسلام و قرآن، یا اين گزاره را کاذب ميدانند و به شدت آن را رد مي‌کنند و یا حداقل در آن تردید می‌افکنند و دلیل می‌طلبند. پس ابتدا بايد درستي اين گزاره به روشي عقلي و منطقي اثبات شود. اما آيا اين کار امکان‌پذير است؟ به نظر من، پاسخ منفي است. اما گويا عالمان اسلام نظر مرا نمي‌پسندند و مدعي هستند که از سه راه مي‌توان اين گزاره را اثبات کرد. راه اول اين است که:

در قالب يک برهان و به صورت کلي، هماهنگ بودن کل آيات قرآن با يکديگر به اثبات رسد… به اين بيان که هدف از نزول قرآن، هدايت بشر به سوي سعادت نهايي او با بهترين شيوه است و ناهماهنگي و اختلاف در آيات، با اين هدف سازگار نيست و از آنجا که نقض غرض با حکمت خداوند سازگاري ندارد، پس خداوند قرآن را بگونه‌اي کاملاً هماهنگ نازل کرده است.[6]

    اين برهان، آشکارا براي مومنان به قرآن اقامه شده است، نه براي مخالفان و منکران. چرا که نازل شدن قرآن توسط خداي حکيم را مفروض و مسلم گرفته و اين يعني مصادره به مطلوب! برويم سراغ راه دوم:

دوم آنکه با بررسي تناسب آيات قرآن با يکديگر، عدم اختلاف، و هماهنگي آيات را مورد به مورد نشان دهيم که البته اين طريق، فرصت و مجال گسترده‌اي مي‌طلبد و گر چه مفسران و دانشمندان علوم قرآني تا حد زيادي به آن پرداخته‌اند، ولي هنوز هم موشکافي‌هاي بيشتر در اين زمينه ضرورت دارد[7]

 بسيار خوب، اين هم از راه دوم (كه جز وارد شدن در بحث‌ها و مشاجرات بي‌پايان نتيجه‌اي ندارد)! و اما راه سوم:

سوم آنکه با استناد به برخي از اوصاف قرآن، هماهنگي آيات قرآن را نتيجه گيري کنيم. به عنوان مثال، به استناد صفاتي نظير مثاني و متشابه … هماهنگي کل آيات قرآن را استفاده کنيم يا با استناد به صفاتي نظير حق و صدق که به طور مطلق بر قرآن اطلاق شده، نتيجه بگيريم که هيچ مطلب باطل و نادرستي در قرآن نيست و از آنجا که حقايق با هم اختلاف و ناهماهنگي ندارند، هماهنگي کل آيات با يکديگر به اثبات مي رسد[8]

    معناي دليل فوق اين است که چون قرآن براي خود اوصافي مانند مثاني، متشابه، حق و صدق قائل شده و لازمه اين اوصاف، هماهنگي کامل بين آيات قرآن و عدم وجود خطا و تضاد و تناقض در آن است، پس گزاره مورد بحث اثبات مي‌شود!! اين دليل نيز آشکارا فقط به درد مومنان مي‌خورد نه مخالفان و منکران. اما مومنان چه نيازي به اين ادله سه‌گانه دارند؟ فکري به حال مخالفان و منکران کنيد!

   آقاي جوادي آملي نيز براي اثبات اعجاز قرآن از طريق اشاره به هماهنگي آيات قرآن چنين استدلال كرده‌اند:

مقدمه اول: قرآن در طول 23 سال و در مكان‌ها و زمان‌ها و حالت‌ها و شرايط متفاوت نازل شده است.

مقدمه دوم: شما هر چه كه در قرآن تدبر و تفحص كنيد، نه تنها اختلافي در آن نمي‌بينيد، بلكه سراسر آن را هماهنگ‌تر و منسجم‌تر مي‌يابيد

بنابراين: قرآن قطعاً معجزه است[9]

   استدلال ايشان نيز دو اشكال عمده دارد. اول آنكه مقدمه دوم آن مشكوك و بلكه (از نظر مخالفان) واضح‌البطلان است. دوم آنكه حتي اگر هر دو مقدمة اين استدلال درست باشند، (به دلایلی که پیش از این آمد) به هيچ وجه گزارة «قرآن قطعاً معجزه است» از آنها استنتاج نمي‌شود. معلوم نيست ايشان چگونه و با استناد به كدام قواعد منطقي از آن دو مقدمه چنين نتيجه‌اي را (آن هم با قطعيت) گرفته‌اند؟

 

 


[1] . مقالاتی در مورد تناقض‌گويي هاي قرآن نوشته ام كه به زودی از همين تارنما منتشر ميشود.

[2] . مصباح يزدي، محمدتقي: قرآن شناسي، صص 143_142.

[3] . همان، صص 145_144.

[4] . همان، ص 145.

[5]. همان ، ص 146

[6] . همان، ص 140-141.

[7] . همان، ص 140.

[8] . همان، ص 141-140.

[9]. همان، ص 139، با تلخيص.

عدالت خدای قرآن در قيامت

عدالت خداي قرآن در قيامت

      قرآن مجازات‌ها و عذاب‌هاي اخروي وحشتناكي را به گناهكاران وعده داده و حتي در مواردي سخن از عذاب جاودان در جهنم گفته است. سؤال اين است كه چرا و چگونه گناهان محدود آدميان در دنيا مي‌تواند در آخرت مجازات‌هاي حيرت‌انگيز، سهمگين و غيرقابل تحمل را در پي داشته باشد؟ آيا اين با عدل و رحمت الهي سازگار است؟ براي حل اين مشكل، عالمان و مفسران اسلامي گفته‌اند كه رابطة بين مجازات‌هاي اخروي و گناهان انسان در دنيا، رابطه‌اي قراردادي ـ از نوع قوانين موضوعة بشري براي مجازات مجرمان ـ نيست، بلكه رابطه‌اي ذاتي و علي و معلولي است. به عبارت ديگر مجازات‌هاي اخروي، نتيجة طبيعي و ذاتي گناهان ما در دنيا هستند. سپس مثالي مي‌زنند و مي‌گويند در همين دنيا نيز ممكن است شخصي يك يا دو بار مشروبات الكلي بنوشد و همين باعث ابتلاي او به بيماري‌هايي شود كه ساليان درازي او را عذاب دهد. چنين شخصي حق اعتراض ندارد. زيرا نتيجة طبيعي خطاي او تحمل چنين عذابي است. عذاب‌هاي آخرتي نيز همينطور است و هيچ آيين‌نامه‌اي نوشته نشده كه در آن به عنوان مثال به ازاي هر دروغ، فلان مقدار مجازات در جهنم منظور شده باشد، بلكه جنبة باطني اعمال گناهكارانة انسانها در آنجا به صورت عذاب‌هاي دردناك اخروي ظاهر شده و تجسم عيني مي‌يابد. اما در اينجا دو مشكل عمده بوجود مي‌آيد:

    1. دنيا و آخرت و قوانين و سنت‌هاي حاكم بر آنها مخلوق خدا هستند. بنابراين توجيهات فوق مشكلي را حل نمي‌كنند. سؤال اين است كه چرا خدا جهان هستي و نظام حاكم بر آن (قوانين و سنت‌هاي طبيعي و ماوراء طبيعي و نظام علي و معلولي) را بگونه‌اي خلق نكرد كه گناهان بشر در دنيا، بطور طبيعي مجازات اخروي سهل‌تر، كوتاه‌تر و قابل تحمل‌تري از آنچه در قرآن آمده است، داشته باشد؟

   2.اكنون كه خداوند، انسان و جهان را اينگونه خلق كرده است، آيا نمي‌تواند در قوانين و روابط علي و معلولي آن دخل و تصرف كند و آدميان را از مجازات‌هاي آنچناني در جهنم نجات دهد؟ آيا دست و پاي خدا در برابر نظام هستي و قوانين حاكم بر آن بسته است؟

    به نظر مي‌رسد كه توجیه فوق، مصداق بارزي از خلط اعتبار و حقيقت است. زيرا ميزان و نوع مجازات، رابطه‌اي ذاتي و حقيقي و ضروري با جرم و گناه ندارد. اگر واقعاً خداوند (آنگونه كه در آية 3 سورة حمد آمده است) مالك روز جزا باشد، رابطة بين اين دو، نهايتاً اعتباري و قراردادي و لذا قابل تغيير و حتي فسخ است.

   اما خوب است ببينيم كه قرآن براي اطمينان دادن به انسان‌ها (از اينكه در آخرت به كسي ظلمي نمي‌شود) چه مي‌گويد؛ آية 40 سورة غافر مي‌گويد:

هر كسي ] در دنيا [ گناهي انجام دهد، ] در آخرت [ به مثل آن مجازات مي‌شود …

     اين مضمون در آية 27 سورة يونس و آية 160 سورة انعام نيز تكرار شده است. اما سؤال اين است كه اصولاً چگونه مي‌توان بگونه‌اي معقول و معنادار، از «مثل» بودن و يا «تناسب» مجازات‌هاي اخروي ـ به صورتي كه در قرآن آمده است ـ با جرايم و گناهان دنيوي آدميان سخن گفت؟ ملاك و معيار «مثل» يا «متناسب» بودن مجازات‌هاي آنچناني در جهنم، با گناهان دنيوي انسان چيست؟ چگونه مي‌توان هزاران سال (و در مواردي: بي‌نهايت) سوختن در آتش دوزخ را ـ كه البته با صدها نوع شكنجة‌ طاقت‌فرساي ديگر نيز همراه است ـ «مثل» يا «متناسب» با زنا يا حرام‌خواري و يا دزدي و … دانست؟

 

امی بودن محمد

اُمي بودن محمد

     متكلمان مسلمان براي اثبات نبوت پيامبر اسلام و آسماني بودن قرآن دليلي اقامه كرده‌اند كه از دو مقدمه و يك نتيجه تشكيل شده است. مقدمات دليل عبارتند از:

الف. پيامبر اسلام ـ كه آورندة قرآن است ـ اُمّي بود:

اُمي به معناي منسوب به مادر(اُم ) است و مقصود از آن اين است که فرد جز معلوماتي که طبق فطرت و استعدادهاي مادرزادي خود بدست مي‌آورد معلومات ديگري ندارد و فاقد معلومات اکتسابي بدست آمده در پرتو قدرت بر خواندن و نوشتن است[1] .

به عبارت ديگر پيامبر اسلام در دوران نوجواني و جواني (پيش از بعثت) مكتب نرفته و درس نخوانده بود و خواندن و نوشتن نمي‌دانست.

ب. نثر قرآن از نظر زيبايي، فصاحت و بلاغت شاهكاري بي‌نظير و محتواي آن اولاً عاري از هرگونه خطا، تناقض و سخن لغو و بيهوده است، و ثانياً شامل :

ژرف‌ترين و بلندترين معارف و والاترين و ارزشمندترين دستورهاي اخلاقي و عادلانه‌ترين مواعظ … وسازنده‌ترين شيوه‌هاي تعليم و تربيت[2]

است. در قرآن تعاليم حكيمانه و معارف بلندي وجود دارد كه مي‌تواند در همه اعصار و تا روز قيامت، پاسخ‌گوي عميق‌ترين و بنيادي‌ترين مسائل و مشكلات بشر باشد.

از اين دو مقدمه نبوت پيامبر اسلام و آسماني بودن قرآن نتيجه گرفته مي‌شود. زيرا يك فرد درس ناخوانده و مكتب‌نرفته، هرگز نمي‌تواند آياتي با اين مرتبه از فصاحت و بلاغت و زيبايي و در عين حال شامل تعاليم حكيمانه و حقايق مسلّم و خدشه‌ناپذير علمي، فلسفي، اجتماعي و… از پيش خود بسازد، حقايق و تعاليمي كه هيچگاه رنگ كهنگي به خود نمي‌گيرند. به عبارت ديگر با توجه به محتواي قرآن معلوم مي‌شود که :

فراهم آوردن اين همه معارف و حقايق در چنين مجموعه‌اي فراتر از توان انسانهاي عادي است[3]

اما اين دليل چندان محكم نيست. در مورد مقدمة اول آن، نكات زير قابل تأملند:

1. اين مدعا را ـ كه پيامبر درس‌ناخوانده و تعليم‌نايافته بود و خواندن و نوشتن نمي‌دانست ـ نمي‌توان به گونه‌اي قطعي و خدشه‌‌ناپذير اثبات كرد، و همين نكته مهم، دليل فوق را از اعتبار ساقط مي‌كند. ما از دوران نوجواني و جواني پيامبر اسلام چيز زيادي نمي‌دانيم و اسناد و مدارك تاريخي معتبري در مورد جزئيات زندگي آن حضرت قبل از چهل سالگي (بعثت) موجود نيست، جز همان كتب تاريخي و روايي مسلمانان كه اولين آنها (سيرة ابن اسحاق) در حدود يكصد و بيست سال پس از پيامبر و از روي نقل‌هايي كه بصورت شفاهي و سينه به سينه از يك نسل به نسل بعدي منتقل مي‌شد، نوشته شده است. بنابراين حقايق مربوط به دوران جواني پيامبر در هاله‌اي از شك و ابهام مي‌ماند و كتب تاريخي مسلمانان به لحاظ منطقي حتي براي خودشان اعتبار چنداني نمي‌تواند داشته باشد، چه رسد براي مخالفان (كه قاعدتاً بايد از ميان منابع و اسناد و مدارك تاريخ‌نويسان سكولار يا حد‌اقل غيرمسلمان _ که هم‌عصر پيامبر بوده باشند _ براي آنها شاهد آورد). بگذريم از اينكه اطلاعات موجود در منابع تاريخي مسلمانان نيز بسيار اندك و ناچيز است.

2. فرض كنيم پيامبر اسلام پيش از نبوت، بگونه‌اي رسمي مكتب نرفته بود و خواندن و نوشتن هم نمي‌دانست. اما آيا در چهل سالگي _ كه ادعاي پيامبري كرد _ فردي كاملاً عامي، بي‌سواد، بي‌تجربه، بي‌استعداد و بي‌خبر از همه چيز و همه جا بود؟ آيا در طول چهل سال زندگي، با هيچ عالم و حكيم و راهب و تاجر و شاعر و پير و جواني ملاقاتي نداشته و هيچ نكته‌اي از كسي نياموخته و با تعاليم تورات و انجيل ـ با آنكه در شهر و ديارش هزاران يهودي و مسيحي زندگي مي‌كردند و حتي عموي همسرش (ورقه بن نوفل ) يک دانشمند مسيحي بود ـ هيچگونه آشنايي نداشت؟ آيا در اين مدت، به نمايندگي از طرف همسر ثروتمندش به سفرهاي داخلي و خارجي نرفته بود؟ آيا دانش و تجربة پيامبر در حد عرب بيابانگردي بود كه جز شترچراني چيز ديگري نمي‌دانست؟ پاسخ همة اين سؤالات معلوم است. مي‌توان به راحتي فرض كرد كه پيامبر درس نخوانده بود و خواندن و نوشتن نيز نمي‌دانست، اما استعداد و نبوغ ذاتي و هوش سرشار و زندگي پرفراز و نشيب او در طول چهل سال برايش كوله‌باري از دانش و معرفت و تجربه به ارمغان آورده بود و مي‌دانست (يا گمان مي‌كرد) كه براي رسيدن به اهداف خود راهي جز ادعاي نبوت ندارد. بسياري از شخصيت‌هاي بزرگ تاريخ، افرادي مكتب‌نرفته و درس‌ناخوانده بودند و خواندن و نوشتن نيز نمي‌دانستند، اما تبديل به چهره‌هايي ماندگار شدند.

به بيان ديگر اُمي بودن (همانطور که در مقدمه اول آمد) به معناي اين است که فرد، فاقد معلومات اکتسابي‌اي است که در پرتو قدرت بر خواندن و نوشتن بدست آمده باشد، نه اينکه هيچ چيزي از هيچ کس نياموخته و هيچ دانش و معلومات و تجربياتي نداشته باشد. بنابراين ممکن است شخصي اُمي باشد، اما هوش و ذکاوت و دانش و معلوماتش از هزار فرد غير اُمي بيشتر باشد. پس اُمي بودن پيامبر اسلام اگر هم واقعيت داشته باشد، چيزي را اثبات نمي‌کند.

و اما در مورد مقدمة دوم ـ كه قرآن را شاهكاري علمي، ادبي، اخلاقي و عاري از هرگونه خطا و تناقض مي‌داند ـ بايد گفت: هذا اول الكلام! مدعايي به اين بزرگي را چگونه مي‌توان به آساني پذيرفت، در حالي كه به اعتقاد بسياري از انديشمندان بزرگ تاريخ و دانشمندان علوم مختلف، محتواي قرآن از لحاظ عقلي، علمي، ادبي و … صدها عيب و ايراد دارد و تاكنون كتابها و مقالات فراواني در ردّ آن نوشته شده كه بسياري از آنها بي‌پاسخ مانده است (و پاسخ‌هايي كه به بعضي نقدها داده شده، معلوم نيست كه تا چه حد قانع‌كننده باشند)[4] ؟ روش منطقي اين است كه قرآن را ابتدا در معرض نقد ناقدان گذاشت و آنگاه ديد كه در اين آزمون دشوار، از آن چه مي‌ماند؟ اما آيا نقد علمي قرآن در كشورهاي اسلامي نظير عربستان و يا جمهوري اسلامي ايران مجاز است؟

به هر حال مقدمه دوم اين دليل نيز نه تنها به هيج وجه قابل اثبات نيست، بلکه محل هزار شک و ترديد و چون و چراست و من در شگفتم از اينکه چگونه مي‌توان مدعايي چنين مشکوک و لرزان را _ که اتفاقاً محل اصلي دعواست _ به عنوان مقدمه‌اي در يک دليل عقلي (آن هم در برابر مخالفان و منتقدان قرآن) آورد؟ آيا نه اين است که مقدمات يک دليل عقلي بايد قطعي و يقيني (و از پيش اثبات‌شده) باشند؟


[1]. مصباح يزدي، محمدتقي: قرآن شناسي، صص   163_162

[2]. همان، ص 164_163

[3]. همان، ص 164

.[4] براي مطالعه ده‌ها كتاب و مقاله معتبر در نقد اسلام و قرآن رجوع كنيد به سايتهاي : www.answeringislam.org و http://www.faithfreedom.com (به زبان انگليسي ) و www.islameyat.com   و www.servant13.net (به زبان عربي)

مجازات‌های خشن و غير انسانی

برخی از احكام فردی و اجتماعی قرآن با روح دموكراسی، آزادی‌خواهی، حقوق بشر، عدالت و معیارهای اخلاقی و انسانی بیگانه است. روشنفكران دینی در جهان اسلام برای حل این مشكل گفته‌اند كه این احكام، مربوط به شرایط زمانی و مكانی و بافت فرهنگی ـ اجتماعی جامعة‌ عربستان در هزار و چهارصد سال پیش بوده است و منظور قرآن این نیست كه می‌توان (و یا می‌باید) آنها را به همة جوامع و تا روز قیامت تعمیم داد. این توجیه سه مشكل عمده دارد:

۱.

در خود آیات قرآن هیچ نشانه‌ای كه این مدعا را تأیید كند، وجود ندارد. ظاهر آیات به گونه‌ای است كه گویی می‌خواهند احكامی عام، كلی و ابدی را بیان كنند. بنابراین مقیّد كردن آنها به شرایط زمانی و مكانی خاص، نیازمند شواهد و قرائنی محكم و صریح از درون آیات قرآن است، و تقیید و تخصیص زدن بر آیات كلی قرآن با استناد به ادلة عقلی و اخلاقی، عین اعتراف به غیرعقلانی و غیراخلاقی بودن احكام قرآنی است.

۲.

چطور ممكن است در یك كتاب آسمانی كه مدعی است برای هدایت و راهنمایی همة‌ انسانها در همة جوامع و همة‌ زمانها (تا روز قیامت) آمده و حاوی مهمترین و بنیادی‌ترین مسائل مورد نیاز بشر می‌باشد، احكامی بیاید كه فقط مخصوص شرایط زمانی و مكانی عربستان در هزار و چهار صد سال پیش است و پس از آن دیگر در هیچ زمان و مكان دیگری قابل اجرا نیست؟ آیا به جای بیان چنین احكامی _ كه حجم عظیمی از قرآن را گرفته‌اند _ بهتر نبود كه امور زندگی اجتماعی و سیاسی مردم ـ كه همواره تابع شرایط زمانی و مكانی متغیر است ـ به خودشان واگذار می‌شد و در عوض، مسائل مهم و حیاتی دیگری ـ كه آدمیان در همة زمان‌ها به دانستن آنها نیازمند هستند ـ در قرآن می‌آمد؟

۳.

با این توجیهات ممكن است مشكل تعدادی از این احكام (مانند اختلاف در ارث زن و مرد) تا حدودی حل شود، اما بعضی از احكام قرآنی ـ خصوصاً در مورد مجازات بعضی مجرمان ـ حتی با ملحوظ كردن شرایط زمانی و مكانی و معیارهای اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی زمان نزول نیز غیرانسانی و غیرقابل توجیه است. در اینجا به دو نمونه از این دست اشاره می‌كنیم:

۳.۱. آیة‌ 33 سورة مائده می‌گوید:

جز این نیست كه سزای كسانی كه با خدا و فرستادة ‌او می‌جنگند و در زمین به تباهی می‌كوشند، این است كه آنان را بكشند یا بردار كنند یا دستها و پاهایشان را به خلاف یكدیگر قطع كنند، یا از آن سرزمین بیرونشان نمایند …

معنای آیة‌ فوق این است كه حاكمان اسلامی می‌توانند دست و پای اسیران جنگی و یا مفسدان فی‌الارض را به خلاف قطع كنند (یعنی دست راست و پای چپ، یا دست چپ و پای راست). آیا این مجازات، وحشیانه و غیرانسانی نیست؟ و آیا با نسبت دادن آن به شرایط فرهنگی و اجتماعی عربستان در عصر نزول، می‌توان بر روی ماهیت وحشتناك و ظالمانة آن سرپوش گذاشت؟

۳.۲ .   آیه38 سوره مائده می گوید:

والسارق والسارقه فاقطعوا ایدیهما

دست مرد و زن دزد را قطع کنید

مطابق این آیه مجازات سرقت قطع دست سارق است. اما این مجازات خشونت‌آمیز و دردناک موجب معلول شدن دزد تا آخر عمر می‌شود و این نه تنها او را اصلاح نمی‌کند، بلکه مشکلات زیادی برای فرد و جامعه بوجود می‌آورد. از جمله

الف. قدرت ادامه کار و تلاش را از فرد می‌گیرد.

ب.موجب وهن و سرافکندگی دائمی فرد (در برابر همسر، فرزندان، و اقوام و آشنایان) ولذا سرخوردگی و ناامیدی او می‌شود. چنین وضعی ممکن است هم به خود فرد و هم به خانواده‌اش آسیب‌های جبران‌ناپذیر وارد کند.

ج.خشونت بیش از حد این مجازات، جز کینه و انتقام نتیجه‌ای اما در اینجا با مشکل دیگری هم مواجه هستیم (كه البته در مورد نمونه قبل نیز صدق می‌کند) و آن اینکه حکم قطع دست دزد در این آیه، بسیار کلی و مبهم بیان شده است و همین ابهام چه بسا موجب تضییع حق دزد و تحمیل خسارتی نابجا و جبران‌ناپذیر به او شود. توضیح اینکه در این آیه معلوم نیست چه نوع و چه مقدار دزدی، و در چه شرایطی، دزد را مستحق قطع دست می‌کند. علاوه بر این معلوم نیست حد «ید»(دست) در این آیه کجاست. آیا انگشتان باید قطع شود یا مچ یا آرنج یا بالاتر از آن؟ آیه هیچ توضیحی در این موارد نداده و اینها را عملاً به رأی و نظر پیامبر واگذار کرده است. پس از رحلت  پیامبر نیز عالمان همواره مجبور بوده‌اند به احادیث او رجوع کنند. اما از آنجا که در احادیث جعل و تحریف‌های بسیار رفته است، در متون روایی با انواع و اقسام حدیث‌های ضد و نقیض مواجه می‌شوند و متأسفانه هیچ راهی وجود ندارد که با آن بتوان احادیث واقعی را (به گونه‌ای قطعی و مسلم) از جعلیات باز شناخت. برای همین است که در این جزئیات بین فرقه‌های اسلامی و حتی عالمان درون هر فرقه اختلاف نظر وجود دارد و هر گروه و فرقه‌ای که حاکم باشد، رأی و نظر خود را اجرا می‌کند. اما حکم واقعی خدا کدام است؟ اگر دست دزد از آرنج قطع شود در حالی که حکم واقعی خدا قطع دست از مچ بوده است، چه کسی جواب این تضییع حق را می‌دهد؟ اصولاً در اینجا مقصر واقعی کیست: عالمان و حاکمان (که چاره‌ای جز رجوع به احادیث نداشته‌اند)، یا خدای محمد (که حکم را به صورت کلی و مبهم بیان کرده است)؟

احساس، الهام و يا اثبات

آيا هرگز فکرکرده ايد پيشرفت هايی که تاکنون حاصل شده و اطلاعات و کشفيات بسيار در رابطه با جهان چگونه و ازچه طريقی به دست آمده است؟ بعنوان مثال چطور می دانيم زمين مانند توپی بزرگ به دور خورشيد می گردد؟ ويا چگونه می دانيم که نقطه های نورانی چشمک زن در آسمان ستارگانی عظيم هستند که حتی بسياری از آنها ازخورشيد خودمان بزرگتر و روشن ترند؟ چطور و از کجا فواصل آنها را با زمين می دانيم؟

درپاسخ تمام پرسش های بالا می توان گفت ازطريق «مشاهده واثبات». گاهی اثبات مستقيماً از طريق ديدن، شنيدن، بوييدن يا لمس کردن چيز بدست می آيد. مثلاً فضانوردان تا آنجا از زمين دورشده اند که با چشمان خود کروی بودن زمين را ديده اند.

گاهی نيزچشمان ما احتياج به کمک دارند. مثلأ به کمک تلسکوپ نجومی می توان تشخيص داد که نقطه های نورانی چشمک زن درآسمان کره های آتشين عظيمی هستند.

اثبات هميشه بوسيله ی مشاهده ی مستقيم واقع نمی شود بلکه مشاهده جزء اصلی آنرا تشکيل می دهد. کاراگاهی را تصورکنيد که می خواهد قتل عمدی را ثابت کند که هيچ کس بجز (قاتل ومقتول) آنرا مشاهده نکرده است. او آنقدر مدارک و شواهد جمع آوری می کند که به فرد يا افرادی مظنون شود. مثلاً اگر اثر انگشت شخص بردسته ی خنجری که بوسيله ی آن قتل صورت گرفته پيدا شود مدرکی است که نشان می دهد آن شخص خنجر را لمس کرده اما ثابت نمی کند که او مرتکب قتل شده است. حال اگر موضوع با مدارک و شواهد همراه گردد کاراگاه سرنخ لازم را می يابد که بتواند نحوه وقوع قتل را مجسم و قاتل را پيدا کند.

دانشمندان يعنی کارآگاهانِ کشف پديده ها و روابط بين آنها نيز اغلب چنين عمل می کنند. آنان ابتدا درباره ی پديده ها و حقيقت نهفته در آنان به حدس و گمان متوسل می شوند. از نظر علمی به اين روند می گويند فرضيه سازی. پس از آن فرضيه سازان به خود می گويند اگر آنچه ما فرض کرده ايم صحيح باشد بايد چنين و چنان نتيجه ای حاصل شود. مثلاَ فرض می شود که زمين کروی شکل است. از اين فرض اين نتيجه حاصل می شود که اگر کسی درجهت مشخصی به رفتن ادامه دهد درنهايت به نقطه ای که حرکت را شروع کرده باز خواهد گشت. پزشکی که تشخيص می دهد فردی به بيماری آبله مبتلاست تنها ازطريق مشاهده به اين نتيجه نمی رسد، بلکه در ابتدا فرض می کند سپس به خود خواهد گفت اگر فرض واقعاَ درست باشد پس بايستی کليه ی علائم آبله در بيمار وجود داشته باشد. در اين زمان او ليست علائم (دريافت های) خود را مورد بازبينی قرار می دهد. يعنی با چشمانش تاول ها (يعنی دانه های)، روی پوست، با دستانش (يا به کمک دما سنج) حرارت بدن و با گوش هايش ضربان قلب را آزمايش می کند. بعد از پايان همه ی اين معاينات است که پزشک ممکن است تشخيص دهد که بيماری آبله است. گاهی اوقات پزشک ضروری تشخيص می دهد که آزمايشات ديگر از قبيل عکس برداری و آزمايش خون و ادرار و غيره نيز انجام دهد که اين درحقيقت کمکی است به دست و گوش وچشمان او در تشخيص.

روش هايی که دانشمندان برای شناخت جهان از آنها استفاده می کنند پيچيده، زيرکانه و گوناگون اند و دراين سخن کوتاه نمی گنجند. هدف اين سطور، اما، بحث بر سر دلايل علمی، منطقی و پسنديده برای باورداشتن به چيزی يا پديده ای نيست. هدف ما اين است که مبانی باورهای پوچ و غيرعلمی را روشن سازيم. اگراين باورها را ريشه يابی کنيم به مبانی سه گانه ی ذيل خواهيم رسيد:

1ـ رسم وسنّت

اگر شما از افرادی که در جوامع مذهبی به دنيا آمده اند باروهای آنها را جويا شويد، اکثرشان همان عقيده ای را دارند که خانواده ی آنها بخصوص پدر، مادر، پدربزرگ و مادر بزرگ داشته اند. يک مسلمان يا مسيحی درخانواده ای با اين باورها رشد و نمو کرده است و اعتقادات او هيچ ربطی به مشاهده و اثبات ندارد. دراينجا ما با تکرار و قبول بی چون و چرای اعتقادات بزرگترها روبرو هسيتيم. اعتقاداتی که بدون هيچ گونه سند و مدرکی نسل اندر نسل انتقال يافته اند. اين عقايد از کجا آمده اند؟ آنها ريشه درچيزی بجز سنت ها و رسوم ندارند. سنت عبارت است از مجموعه ی عقايد، آداب و رسوم، عملکردها و شعائری که بصورتی تغيير ناپذير و اغلب به شکل شفاهی و بعضاَ از طريق متون و کتب از اجداد به والدين و از والدين به فرزندان منتقل می شود. عقايد سنتی مانند افسانه ها در واقع بازتاب تخيلی نيروهای طبيعی در ذهن انسان های اوليه است که به نسل های بعدی منتقل شده اند. چه بسا انسانی خيال پرداز اين افسانه ها را مانند دخترشاه پريان آفريده باشد. ليکن طی قرون متمادی و تکرار آنها از نسلی به نسل ديگرافسانه های پوچ به باور همگانی تبديل شده اند. به اين باورها عقايد سنتی می گويند.

می دانيم که اکثر مردم ايران مسلمان شيعه ی دوازده امامی هستند. به اين معنی که درخانواده شيعه متولد شده و از همان ابتدا با بانگ اذان در گوششان به عضويت اين فرقه درآمده اند. اما شيعه ی دوازده امامی فقط يکی از فرق اسلامی است. فرقه های ديگرمانند اسماعيليان، حنفی ها، شافعی ها، مالکی ها، وهابی ها و نظاير اينها نيز وجود دارند که با يکديگر از لحاظ اعتقادی تفاوت دارند. اديان ديگر مانند مسيحيت، يهوديت، بهايی گری، و زرتشتيگری نيز وجود دارند که تفاوت شان با اسلام بمراتب چشم گيرتر است. اين اديان نيز خود به فرق گوناگون تقسيم می شوند. درطول تاريخ اين فرقه ها و اديان نتوانسته اند حتی اختلافات جزئی بين خود را تحمل کنند. آنها به سبب اختلاف مذهبی همواره به مقابله با يکديگر برخاسته و به جنگ و خونريزی، ويرانگری و غارت عليه يکديگر و در واقع عليه مردم بی گناه دست زده اند. شايد تصور کنيد کسانی که بخاطر عقايد شان به مقابله ی قهرآميز همراه با خشونت و خونريزی و آدم کشی دست می زنند، دلايل، شواهد و مدارک اثبات شده ی فراوانی در درستی باورهای خود داشته باشند. اما چنين نيست. تفاوت و گوناگونی در باورهای اينان فقط ناشی از تفاوت و تنوع در آداب و رسوم و سنت هايشان است.

اجازه دهيد ازجنبه ی ديگری به سنت نگاه کرده و اهميت آنرا توضيح دهيم. تمامی حيوانات در محيط ويژه ی خود تکامل يافته اند تا بتوانند با همنوعانشان زندگی کنند. شير برای صحرای آفريقا، ماهی سفيد برای آب های شيرين رودخانه های شيرين و خرچنگ دريايی برای آب های شور تکامل يافته اند. انسان نيز نوعی حيوان است و برای محيط ويژه ی خود و در اقيانوسی پر از ديگر انواع جانوران تکامل پيدا کرده است. همانطور که ماهی به دستگاه تنفسی برای شنا در آب احتياج دارد، ما نيز به مغزی نياز داريم که بتواند با ديگران کنار بيايد. دريای ماهيان پر از خطر است. دريای انسانی پر از پيچيدگی ها و بغرنجی های ويژه ی خود مانند يادگيری زبان می باشد. اکثر مردم ايران فارسی صحبت می کنند در حاليکه در همسايگی ما اکثر مردم به ترکی سخن می گويند. هرکدام از ما زبانی را صحبت می کنيم که مارا قادر می سازد بتوانيم در بخش ويژه ی دريای انسانی خود شنا کنيم. زبان سنتی است که از نسلی به نسل ديگر منتقل می شود و راه ديگری نيز وجود ندارد. ما به جانور درنده ای که بيشتر در صحرای آفريقا زندگی می کند شير می گوييم و ترک ها آنرا ارسلان می نامند. هيچ کدام از اين کلمات درست تر يا غلط تر از ديگری نيستند. هردو کلمه ازنسل های گذشته به ما منتقل شده اند.

کودکان برای اينکه بتوانند در دريای مردم خود شنا کنند بايد زبان کشور خود را همراه با بسياری از چيزهای ديگر در رابطه با مردم خود فراگيرند. مغز کودک مانند مکنده ايست که همه ی آداب و رسوم و سنت های جامعه را در خود جای می دهد بدون اينکه بتواند اطلاعات سنتی خوب و مفيد مانند لغات را از رسوم و سنت های بد مانند باور داشتن به جادو و جمبل و ديو و پری تشخيص دهد. مشکل اصلی نيز از همين جا آغاز می شود و متأسفانه کمکی هم به اين واقعيت نمی کند که مغز کودک مانند صفحه ی سفيدی است که هرچه بزرگترها بگويند، چه درست و چه غلط، درخود جای می دهد. خيلی وقت ها حرف هايی که بزرگترها به کودکان می گويند براساس مدارک و شواهد اثبات شده است. گاهی نيز چنين نيست. حال اگر بزرگترها تصميم گرفتند که اطلاعات غلط، احمقانه و يا حتی تبهکارانه و خشونت زا را به صفحه سفيد آنان بفرستند هيچ چيز جلوی انتقال آن نخواهد گرفت. بنابراين کودکان نيز زمانی که بزرگ شدند بر همين منوال سنت های منفی را به نسل جديد منتقل خواهند کرد. به اين ترتيب انتقال سنت برای قرن ها و نسل ها ادامه پيدا می کند و مردمان به آن اعتقاد عميق پيدا می کنند هر چند هيچ مدرک و شاهدی برای اثبات آن وجود نداشته باشد. سنت، اگر با کار روشنگرانه و گسترش انديشه های علمی همراه نباشد، می تواند برای هميشه ادامه پيدا کند.

آيا اين چيزی نيست که در رابطه با دين اتفاق افتاده است؟ باور به وجود خدا و خدايان، باور به جهانی ديگر، باور به امام زمان، باور به اجابت دعا توسط وی، باور به تقدير و سرنوشت، باور به جن، باور به اينکه علی و فرزندانش از علم غيب خبر داشته اند همه از يک قماش اند. هيچ يک از اين باورها بر مبنای مدرک و شاهد و اثبات نيستند. با وجود اين ميليون ها نفر از اينها پيروی می کنند. آيا اين به اين دليل نيست که به آنان در کودکی و جوانی تلقين شده است؟ ميليون ها نفر مردم کشورهای ديگر و چه بسا ايرانيان مقيم خارج به چيزهای کاملاً متفاوتی عقيده دارند چرا که زمانی که کودک بوده اند به آنان چنين گفته شده است. آموزش دينی يک کودک مسلمان، مسيحی، يهودی، هندو، بودايی و زرتشتی با يکديگر فرق دارد و زمانی که هريک از آنان بزرگ شدند با اين ديدگاه زندگی خواهند کرد که خود برحقند و ديگران باطل. حتی دربين مسلمانان، شيعيان با اهل تسنن و دربين شيعيان هفت امامی ها و دوازده اماميان و در بين سنيان حنفی ها و شافعيان و حمبلی ها و مالکيان و وهابی ها عقايد مختلف و حتی متضادی دارند. ليکن همگی براين ديدگاه اتفاق دارند که خود برحق و ديگران در اشتباهند. حال به اين پرسش می رسيم که چرا اين باورها اينقدر با هم اختلاف دارند؟ می توان گفت که بنا به همان دليل که مثلاَ شما در ايران به زبان فارسی سخن می گوييد و در ترکيه مردم به ترکی حرف می زنند. هردو زبان در قلمرو جغرافيايی خود زبان های درستی برای تکلم به حساب می آيند. اما نمی توان گفت که هر مذهبی درکشور خود برحق و درست است. چرا که مذاهب عکس اين مطلب را ادعا می کنند. امام زمان نمی تواند در ايران زنده باشد و نجات بخش جهان اما در بقيه کشورهای حتی مسلمان نشين مرده و يا بطور کلی منکر چنين شخصيتی باشند و به او باور نداشته باشند.

2ـ اتوريته و قدرت

مبنای اتوريته به عنوان روشی برای باور داشتن اين است که شما به چيزی اعتقاد داريد زيرا آنرا شخص مهمی به شما ابراز داشته است. در مذهب شيعه، مجتهد بالاترين و مهمترين شخصيت است و مردم براين باورند که حق با اوست چرا که جانشين امام محسوب می شود. مقلدين هرچه مجتهدين بگويند نه تنها باور دارند بلکه حاضرند بخاطر تحقق فتوای مرجع تقليد خويش به قتل و ترور ويرانگری دست بزنند.

آيت الله های شيعه می گويند هزار و چهارصد سال پيش ازاين امام حسن عسکری (برخلاف تمام مدارک تاريخی) پسری داشته که درسن پنج سالگی در پرده ی غيبت فرو رفته و روزی روزگاری ازپشت پرده پديدار خواهد شد و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. شما بايد بدون چون و چرا و بدون وجود هيچگونه شاهد و مدرکی اين سخن را باور کنيد. پاپ رهبرکاتوليک های جهان به پيروان خود دستور می دهد که از وسايل ضد بارداری و قرص های ضد حاملگی استفاده نکنند. اگر پيروان او از اين دستور برده وار اطاعت کنند و همانطورکه او مايل است رفتار نمايند در اينصورت جمعيت کشورهای جهان با چنان ابعاد وحشتناکی رشد خواهد کرد که محيط و وسايل زيست تکافوی نگهداری آنان را نخواهد داد و قحطی و بيماری و جنگ جهان را فرا خواهد گرفت. پرسشی که هرانسان بالغ بايد از خود بپرسد اين است که چرا بايد بدون هيچ دليل قانع کننده ای به فتواهای پاپ و ديگر پيشوايان دينی گردن نهاد؟

اين نکته را بايد در نظر داشت که در علوم تجربی گاهی افراد مدارک و شواهد را شخصاَ مشاهده و تجربه نمی کنند، بلکه آنها را از زبان ديگران می شنوند. مثلاً شما با چشمان خود نديده ايد که نور با سرعت 300 هزار کيلومتر در ثانیه حرکت می کند و يا شخصاً آزمايش نکرده ايد که يک مولکول آب از دو اتم هيدروژن و يک اتم اکسيژن تشکيل شده است. شما اين مطالب در کتب علمی خوانده و يا از آموزگاران خود شنيده ايد. اين در ظاهر بنظر شيوه ی تقليدی يا اتوريته ای می آيد. اما درواقع چنين نيست زيرا قبلاً کسانی درستی اين قوانين را مورد آزمايش قرار داده اند و هرکس نيز آزاد است صحت سقم اين داده ها را دوباره مورد آزمايش قراردهد. اين با شيوه برده منشانه ی امامان و نايبان آنان که مدعی در اختيار داشتن علم غيب هستند از زمين تا آسمان تفاوت دارد.

باورهای مبتنی بر اتوريته و قدرت به ايدئولژی های شبه مذهبی مانند مارکسيسم لنينيسم، مائوئيسم، استالنيسم ،فاشيسم و غيره نيز گسترش می يابد. بيشتر سازمان های چپ برای توجيه عقايد خود ضروری نمی بينند که دليل و مدرکی ارائه دهند. برای قبول مطلبی کافی است آنرا درکتابی ازلنين، مائو و يا ساير رهبران و يا امامانشان ببينند.

3ـ احساس، الهام، وحی

شايد اصلی ترين دليلی که مذهبيون برای توجيه عقايد خود داشته باشند وحی است. در صدر اسلام اگر مشکلی برای مسلمانان پيش می آمد رهبر آنان (پيامبراسلام) خلوت می گزيد و مدت ها در تفکرات خود غرق می شد. اين نکته را مورخينی چون ابن هشام و طبری مورد تاييد قرارداده اند. محمد ضمن نگرشی به درون، آنگاه که از نتيجه ی افکار خود اطمينان حاصل می کرد آنرا با ديگران در ميان می گذاشت و می گفت که جبرئيل به او الهام کرده است. تنها پيامبران نيستند که مدعی وحی و الهام و اشراق اند، امامان، قديسين و افراد مذهبی در درون خود احساس چيزی نموده و آن چيز را واقعيت يا عينيت می پندارند و حتی اگر هيچ مدرکی در صحت آن وجود نداشته باشد، بازهم به آن ايمان دارند. اجازه دهيد ضمن ارائه ی يک مثال ساده اين روش باورداشت را روشن تر سازيم: تصور کنيد کسی به شما بگويد که يکی ازعزيزان شما فوت کرده. شما در حالی که غمگين خواهيد شد از او می پرسيد که از کجا می داند؟ آيا مطمئن است؟  وچگونه چنين اتفاقی افتاده است؟ حال فرض کنيد که در پاسخ شما آن شخص بگويد که «من نمی دانم و هيچ مدرکی هم دراين رابطه ندارم. فقط يک احساسی قوی درونی به من می گويد که عزيز شما مـــُرده است.» شما يقيناً با او درمی افتيد که به چه مجوزی شما را ترسانيده است. چرا؟ زيرا نيک می دانيد که احساس درونی به تنهايی دليل نيرومندی برای قبول فوت عزيزتان به شما ارائه نمی دهد و قبول درستی خبر به مدارک عينی و معتبر نياز دارد. همه ی ما دارای احساس درونی هستيم و گاهی اوقات برخی از اين احساسات درست از کار در می آيند و اغلب نه. احساسات و الهامات افراد متفاوت و بعضاً متضادند. پس چگونه می توانيم داوری کنيم که احساس چه کسی درست است؟ در مثال بالا تنها راه ممکن برای يافتن پاسخ به اين پرسش که آيا عزيز شما فوت کرده است يا خير اين است که يا خود آزمايش کنيد که قلب وی ازکار افتاده است و يا از فرد يا افراد معتبری بشنويد که با سند ومدرک کافی ازاين موضوع سخن می گويند.

برخی برآنند که بايد ندای درون را باور داشت و گرنه هرگز به دوست داشتن و عشق ورزيدن نخواهيد رسيد. بنظر من اين شيوه ی بحث نادرست است. در رابطه با عشق و مهرورزی، بازهم پای شاهد، مدرک و سند به ميان می آيد. مدارک زيادی می تواند وجود داشته باشد که مثلاً شما کسی را دوست داريد و يا ديگری به شما مهر می ورزد. درخلال روز چيزهای کوچکی می بينيد و مطالب جسته و گريخته ای می شنويد که برآيند شان می تواند به شما سرنخ بدهد. احساس عشق چيزی مانند الهام و اشراق مذهبی نيست که در حوزه رمز و راز قرار داشته باشد و از عالم غيب به فرد الهام شود. برق نگاه، لرزش دست، آهنگ صدا، ناز و ادا، مهربانی، فداکاری، بخشش و نظاير اينها می توانند خبر از راز يک دل شيدا زده دهند.

گاهی کسی دارای احساس عميق درونی است و باور دارد که به کسی مهر می ورزد درحالی که نمی تواند هيچ سند و مدرکی برای اثبات ادعای خود بيابد. دراينصورت چنين فردی می تواند کاملاً در اشتباه باشد. کسانی هستند که مدعی اند دارای احساسی ژرف و نيرومندند که به آنان الهام شده است که مثلاً فلان هنرپيشه ی مشهور عاشق سينه چاک شان و يا فلان امام و قديس در ارتباط با آنان است در حالی که هرگز آن فرد را ملاقات نکرده اند. چنين افرادی اگر شياد نباشند قطعأ بيمار روانی اند. افرادی نيز يافت می شوند که از بيماری اسکيزوفرنی رنج می برند. تصورات و خيالات اين افراد چنان به نظرشان واقعی می آيد که آنان را بهرکاری وا می دارد. يکی ازبارزترين نمونه های بيماری اسکيزوفرنـــــــــی مـــــــی تواند زندگـــــــــی «جان نــَش» (John Nash) استاد دانشگاه پرينستون وبرنده ی جايزه ی نوبل باشد. زندگی ايشان بصورت فيلمی بنام: A Beautiful Mind نيز درآمده است (تاريخ نويسان اسلامی نيز از وجود چيزی شبيه اين بيماری در حضرت محمد نيز نوشته اند). ديدن اين فيلم می تواند آموزش خوبی برای به تصوير درآوردن خيالات و احساسات وهم آميز اما خالصانه ی درونی اين بيماران (هرچند نابغه) باشد.

احساسات درونی در علوم تجربی نيز با ارزشند. اما فقط برای گرفتن ايده ـ ايده ای که بارها به محک آزمايش گذاشته می شود تا مدارک و شواهد بسياری در صحت و سقم آن بدست آيد. يک دانشمند می تواند در رابطه با ايده يا تئوری خاصی احساس درستی داشته باشد. اما اين دليل خوبی برای باورکردن به آن تئوری نيست. اين احساس البته می تواند دليل خوبی برای آزمايشات گوناگون و جستجو برای يافتن مدارک و شواهدی که به اثبات آن می انجامد باشد. دانشمندان دائماً از احساس و الهام درونی خود برای يافتن ايده استفاده می کنند. اما اين ايده ها تا زمانی که با مدارک و شواهد کافی به اثبات نرسند از هيچ ارزشی برخوردار نيستند.

درپايان اذعان دارم که واقعيت پيچيده تر از اينهاست و قطعاً تفکيک و تشخيص سره و ناسره، درست و نادرست و واقعيت و توهم آسان نخواهد بود. ليکن برايتان پيشنهادی دارم که شما می توانيد آنرا مورد آزمايش قرار داده و همواره در زندگی خود بکار گيريد: اگرکسی چيزی يا عقيده ای يا باوری به شما ابراز داشت که بنظرتان مهم است با خود بينديشيد که آيا اين از جمله اطلاعاتی ست که بر اساس اسناد و شواهد ومدارک بدست آمده يا ازگونه ای است که بخاطر رسم و سنت، اتوريته و قدرت و يا احساس و الهام درجامعه جا افتاده است؟ همواره ازگوينده بخواهيد که مدارک خود را دررابطه با اطلاعاتش ارائه دهد و اگر از دادن پاسخ قانع کننده عاجز ماند، قبل از آنکه گفته او را به عنوان يک باور بپذيريد، به دقت به آن بينديشيد.

دکتر ميرزا روشنگر

يازدهم جولای 2004

Reference:

1- http://www.persianblog.com/userslist.asp

2- http://www.faithfreedom.org

3- The above article is heavily influenced and partly translated from the book ? A devil?s Chaplin? by Richard Dawkin

منبع http://www.kaafar.com/maghale/MirzaR/Tradiitonandproof.htm

برخوردهای نامعقول قرآن با سنت های جاهلی

برخوردهاي نا معقول قرآن با سنت هاي جاهلي

      قرآن به جاي مبارزة منطقي و اصولي با سنت‌هاي غلط جاهلي، در مواردي آنها را تلويحاً به رسميت شناخته و فقط كمي تعديل كرده و در مواردي نيز روش‌هاي نامعقولي را در پيش گرفته است. در اينجا به دو نمونه اشاره مي‌كنيم:

      1. آيات 226 و 227 سورة بقره مي‌گويند:

آنانكه سوگند مي‌خورند تا ] براي هميشه [ از همخوابگي با زنان خود اجتناب كنند، چهار ماه مهلت دارند ] تا از سوگند خود برگردند و با همسر خود آشتي كنند [ پس اگر بازآيند، خداوند آمرزگار مهربان است و اگر آهنگ طلاق كردند، هر آينه خداوند شنوا و داناست.

      چرا قرآن سوگندهاي لغو و بيهوده و ناسنجيده ـ مانند آنچه در اين آيه آمده ـ را باطل و نامشروع و لذا بي‌اثر اعلام نكرده است؟ روش عادلانه و حكيمانه اين بود كه قرآن به مرداني كه چنين سوگند ظالمانه و نابخردانه‌اي خورده‌اند تذكر دهد كه سوگندشان باطل، نامشروع و بي‌اعتبار است و بايد فوراً به آغوش همسران خود بازگردند، و يا اينكه ـ اگر مايل به ادامة زندگي با آنها نيستند ـ طلاق بگيرند، تا حق زنان در زندگي زناشويي پايمال سنت‌هاي غلط جاهلي نشود، نه اينكه چهار ماه به مردان مهلت دهد و بگويد كه پس از آن اگر خواستيد آشتي كنيد، خدا مهربان است و اگر آهنگ طلاق كرديد، خدا شنوا و داناست! توجه كنيد كه اگر پس از چهار ماه، مرد تصميم بگيرد كه همسر خود را طلاق دهد، زن بيچاره پس از طلاق، سه ماه نيز بايد عدة طلاق را نگه دارد، يعني مجموعاً هفت ماه بلاتكليفي و محروميت از ارضاء غريزة جنسي؛ و اين اولاً ظلمي بزرگ در حق زن است و ثانياً ممكن است زمينه‌ساز انحرافات جنسي و فساد و فحشاء شود. از اينها گذشته معلوم نيست چرا ميزان مهلت بايد چهار ماه باشد، نه ـ به عنوان مثال ـ چهار روز؟ ممكن است بگوييد به دليل شيوع اين سنت در زمان جاهليت و جا افتاده بودن آن در ميان اعراب، قرآن نمي‌توانست به يكباره مهر بطلان بر آن بزند و آن را نامشروع اعلام كند. روش قرآن در اين مورد، مبارزة تدريجي بوده است. اما اين توجيه سه مشكل عمده دارد:

    _1 1 . از ظاهر آية مورد بحث چنين مطلبي استفاده نمي‌شود. مبارزة تدريجي مرحله به مرحله است، مراحل بعدي اين مبارزه در كجاي قرآن آمده است؟

    1 _2 . شرك و بت‌پرستي رواج و رسوخ بيشتري در زندگي و فرهنگ مردم دوران جاهليت داشت، اما قرآن به يكباره علم مخالفت و دشمني با اين پديده را برداشت. چرا در مورد چنين سنتي اينگونه برخورد نكرد؟ كداميك از اين دو سخت‌تر و واكنش‌زاتر بود؟

    3 1_در دوران جاهليت رسم و قانون اين بود كه فرزند خوانده، فرزند حقيقي قلمداد مي‌شد و به عنوان مثال هيچ مردي حق ازدواج با همسر مطلقة پسرخواندة خود را نداشت. زيرا همسر پسرخوانده، حقيقتاً عروس پدر محسوب مي‌شد. وقتي ماجراي زيدبن‌ حارثه ـ پسرخواندة پيامبرـ پيش آمد و پيامبر قصد كرد تا با همسر مطلقة زيد ازدواج كند، مردم با اين كار پيامبر مخالف بودند و پيامبر نيز از مخالفت مردم مي‌ترسيد، اما ناگهان آيه نازل شد كه اي پيامبر، تو مي‌تواني با همسر زيد ازدواج كني زيرا زيد پسر حقيقي تو نيست و آن سنت جاهلي پس از اين منسوخ است! (رجوع كنيد به آيات 36 و 37 سورة احزاب و تفسير آنها) توجه كنيد كه اين آيات دقيقاً زماني نازل شد كه پيامبر قصد ازدواج با زينب (همسر زيد) را كرد! چگونه است كه در چنين حادثه‌اي، قرآن فوراً و قاطعانه سنت‌هاي غلط جاهلي را باطل و منسوخ اعلام مي‌كند، اما در مواردي مانند آنچه در آية مورد بحث آمده است، مسامحه مي‌كند و نسخ فوري آن را به مصلحت نمي‌داند؟

    4 1_اگر خوب دقت شود، معلوم مي‌گردد كه ماهيت اين سنت غلط به گونه‌اي است كه برخورد دفعي و قاطعانه با آن نه تنها موجب بروز واكنش‌هاي تند از طرف مردم نمي‌شود، بلكه به دليل ميل طبيعي مردان به همسر خود، زمينة پذيرش آن كاملاً مساعد است. زيرا علت پايبندي مردان به اينگونه سنت‌ها، خوفي است كه از شكستن سوگند دارند، نه تنفر دائمي از زنان. چه بسا افرادي كه چنين سوگند احمقانه‌اي را خورده‌اند، پس از چند روز پشيمان شوند و در دلشان هواي بازگشت به آغوش همسر خود را داشته باشند، اما به غلط گمان كنند كه شكستن اين سوگند، ممكن است موجب خشم خدا و يا مجازات اخروي شود و همين گمان باطل موجب امتناع آنها از آشتي با همسر خود گردد. حال اگر به آنها گفته شود كه اساساً چنين سوگندهايي باطل و نامشروع و لذا بي‌اعتبارند و پايبندي به آنها نه تنها واجب نيست، بلكه حرام است، مسلماً به راحتي و با ميل و رغبت مي‌پذيرند.

  متأسفانه قرآن نه تنها با پديدة «سوگندهاي باطل و ناسنجيده» مبارزه نمي‌كند، بلكه بطور تلويحي جواز اين كار را هم صادر مي‌كند. آية 89 سورة مائده مي‌گويد:

خداوند شما را به سبب سوگندهاي لغوتان بازخواست نمي‌كند. ولي به سبب شكستن سوگندهايي كه به قصد مي‌خوريد بازخواست مي‌كند … ] بنابراين [ هرگاه قسم مي‌خوريد، به قسم‌هاي خود وفا كنيد …

      دقت كنيد كه جملة ‌صدر آيه نمي‌گويد سوگندهاي لغو و ناسنجيده و خارج از چارچوب دين و اخلاق و وجدان حرام است و مؤمنان بايد از چنين سوگندهايي اجتناب كنند و اگر هم در اثر عصبانيت و بي‌اختيار سوگند باطلي خوردند، بايد سوگند خود را پس گرفته و بي‌اعتبار قلمداد كنند و به خاطر آن از خداوند آمرزش بخواهند. بلكه مي‌گويد خداوند شما را به خاطر چنين سوگندهايي (و يا: شكستن چنين سوگندهايي ) مؤاخذه و تنبيه نمي‌كند. از طرفي در جملة بعدي آيه نيز مي‌گويد: «خداوند شما را به سبب شكستن سوگندهايي كه به قصد (عمد) خورده‌ايد، بازخواست مي‌كند.» يعني در اينجا نيز بحثي از اين نيست كه آيا سوگندي كه مي‌خوريد، در چارچوب عقل و دين و اخلاق وجدان هست يا نيست، بحث فقط در اين است كه اگر سوگندي كه خورده‌ايد از روي قصد و اختيار بوده است، پس حتماً بايد به آن وفا كنيد وگرنه بازخواست خواهيد شد! بنابراين اگر مثلاً مردي از روي قصد، و به دليل خطايي كه همسرش مرتكب شده است، سوگند بخورد كه او را به يكصد ضربة تازيانه ادب كند، حتماً بايد به اين سوگند عمل كند، در غير اين صورت ممكن است مورد غضب خدا قرار گيرد! براي همين است كه وقتي ايوب پيامبر، در اثر اشتباهي كه همسرش مرتكب مي‌شود، چنين سوگندي مي‌خورد، خداوند براي نجات همسر ايوب از مردن در زير ضربات تازيانه، به ايوب مي‌گويد: «دسته‌اي از چوب‌هاي باريك به دست گير و با آن (همسرت را) بزن و سوگند خودت را مشكن … » (نگاه كنيد به آية 44 سورة ص و تفسير آن در كتب تفاسير).

    2. نمونة دوم، پيرامون «ظُهار » است. در دوران جاهليت، اگر مردي ـ در اثر عصبانيت ـ به زنش مي‌گفت: تو مثل مادر من هستي، خود به خود به او حرام مي‌شد و زن بيچاره مجبور بود تن به طلاق اجباري و ناخواسته دهد. آيات 2 تا 4 سورة مجادله در اين مورد مي‌گويند:

كساني از شما كه زنانشان را ظهار مي‌كنند، بدانند كه زنانشان مادرانشان نشوند؛ مادرانشان فقط زناني هستند كه آنها را زاييده‌اند، و ] اين [ سخني ناپسند و دروغ است كه مي‌گويند … آنهايي كه زنانشان را ظهار مي‌كنند و بعد از آنچه گفته‌اند پشيمان مي‌شوند پيش از آنكه با همسر خود نزديكي كنند، بايد يك بنده آزاد كنند…؛ اما كساني كه بنده‌اي نيابند، پيش از آنكه با همسر خود نزديكي كنند بايد دو ماه پي‌درپي روزه بگيرند و آن كه نتواند، شصت مسكين را طعام دهد…

      باز هم برخوردي نامعقول! اولاًُ در آية 3، حكم را مشروط به «پشيمان شدن مرد» كرده است. در حالي كه اگر بر طبق آية‌ قبل، ظهار باعث نمي‌شود كه همسر مرد، واقعاً مادر او شود، و از طرفي بنا به فرض، ظهار عملي حرام و باطل است، بايد به مرد حكم شود كه فوراً حرف خود را پس گرفته و استغفار كند و از همسرش عذرخواهي نمايد. ثانياً مجازات‌هايي كه در اين آيات براي مرد تعيين شده، بگونه‌اي است كه چوبش را زن نيز مي‌خورد. در اينجا زن بيچاره چه گناهي كرده است كه بايد دو ماه صبر كند تا شوهرش به حكم اين آيات 60 روز پي‌درپي روزه بگيرد، تا بعد بتواند با او همخوابگي كند؟! آزاد كردن بنده و يا اطعام شصت مسكين نيز ـ حتي اگر براي مرد مقدور باشد ـ ضربه‌اي به اقتصاد خانواده است و تركش آن به زن هم مي‌خورد. اگر من به جاي خدا بودم، مردي را كه مرتكب چنين خطايي شده است، موظف مي‌كردم كه فوراً از همسرش عذرخواهي كند و به آغوش او بازگردد و از اين پس، محبت و توجه بيشتري به او داشته باشد.

 

آتیسم چیست؟

نویسنده – جورج اچ. اسمیت

برگردان به پارسی – امیر غلامی

* برگرفته از کتاب  اتئیسم: ردّیه ای بر خدا

احمقان در دل می گویند «خدایی وجود ندارد.» آنها فاسدانی هستند زشت کار،  هیچ یک از نیکوکاران نیستند. ( مزامیر، عهدعتیق، 14.1)

1.  اسطوره ی اتئیسم

عبارت فوق که به کرات نقل قول شده، نگرش اغلب دینداران معمولی نسبت به اًتئیسم است. اَتئیسم (یا بیخدایی) چه بسا کم اقبال ترین – و ناشناخته ترین – دیدگاه فلسفی در میان آمریکاییان معاصر باشد. اغلب با ترس و ناباوری بدان می نگرند، انگار که این  آموزه از  پلیدی های بسیار – از بی اخلاقی، بدبینی و کمونیسم گرفته، تا نهیلیسم تمام عیار-  پشتیبانی می کند.

معمولاً تصور می کنند که اتئیسم تهدیدی برای فرد و جامعه است. فیلسوفی در مورد آن می نویسد که اَتئیسم «علم است که از خرد و ترس از خدا تهی گشته ، و مستقیماً ما را به پلیدترین رذایل جنگ مدرن راه  می برد…. » اخیرا وینسنت میچلّی ادعا کرده که «هر صورتی از اَتئیسم، حتی اگر با نیت خیر آغاز شده باشد،  فرد را از درون می فشرد، فرو می پاشد، و به بردگی می گیرد، و سرانجام، هنگامی  که این آفت در میان آدمیان همه گیر شد، کل جامعه را به انقیاد می کشد و نابود می کند.»

دین مداران با تعبیرهای این چنینی از اتئیسم، که آن را شرّ  و قوّه ای مخرب می شمرد، در طول تاریخ  مجازات های گوناگونی را برای اتئیست ها وضع کرده اند. افلاطون در تلاش برای تأسیس دولت آرمانی، مجازات ارتکاب کفر را برای بار نخست پنج سال زندان و برای بار دوم مرگ تعیین کرد. عیسی، که به عنوان  سمبل عشق و شفقت عرضه می شود،  تهدید می کرد که کافران در «کوره ی آتشی» افکنده خواهند شد که در آن » آدمیان می گریند و دندان به هم می سایند» به مانند » انبوه دانه هایی که در آتش بریان می شوند…» (انجیل متی، 13، 40-42). توماس آکویناس،  الاهیدان بزرگ قرون وسطا، فکر می کرد که «گناه کفر بزرگ تر از هر گناهی است که از سستی اخلاق ناشی می شود»، و توصیه می کرد که ملحد پس از سومین بار ارتکاب الحاد » توسط مرگ از عرصه ی گیتی محو شود».

اگرچه امروزه اتئیست ها نسبتاً در ایالات متحده آزادند، کوشش برای احقاق حقوق قانونی اتئیسم، نبردی دشوار و پیوسته شده است. برای مثال، تا همین اوایل قرن بیستم، بسیاری از ایالات اجازه نمی دادند که اتئیست ها در دادگاه شهادت دهند. در نتیجه یک اتئیست نمی توانست هنگام دفاع از خود در برابر اتهامات مدنی و جنائی نقش مؤثری داشته باشد. استدلال پشت این منع شهادت آن بود که می گفتند چون اتئیست  به پاداش و جزای پس از مرگ اعتقاد ندارد، اجباری اخلاقی ندارد که در دادگاه حقیقت را بگوید. در سال 1871، دیوان عالی ایالت تِنِسی این حکم جالب توجه را صادر کرد:

شخصی که جسورانه اعلام می کند که به خدا اعتقاد ندارد،  چنان بی پروا و چنان فاقد مسئولیت اخلاقی می باشد که، اندک کسانی استماع یا قبول سخن او را در محاکم یک کشور مسیحی می پذیرند.

این همان کلیشه ی اَتئیست، به عنوان شخصی فاقد احساس مسئولیت، و بی اخلاق است. کلیشه ای که در زمانه ی ما هم شیوع بسیار دارد. اتئیسم را متهم می کنند که چیزی جز نفی گرایی نیست: ویران می کند، اما باز نمی سازد. اتئیست ضد اخلاقیات است، و کشمکش میان ایمان به خدا و بیخدایی، کشمکش میان خیر و شر است. اگر چنین باشد، اتئیسم پدیده ی شومی در ابعاد جهانی است. اِی. ئی تیلور این رعب و وحشت بسیاری از خداباوران چنین بیان می کند:

… حتی در انتزاعی ترین تأملات روشنفکری مان نیز نمی توانیم از رویارویی با این پرسش بگریزیم که آیا می توان خدا را از جهان طبیعی یا اخلاقی حذف کرد بی آنکه  هر دوی این عوالم دچار کابوسی پریشان نشوند؟

این تصویر از جهان بی خدا، تنها یکی از تصاویر بسیار است.  اتئیسم چنان با اسطوره ها و بدفهمی ها آمیخته شده که بسیاری از به اصطلاح ناقدان آن کاملاً ره به خطا می برند. برخی از ناقدان دیندار اتئیسم ترجیح می دهند که به ایده های نامطبوع یادآور آن حمله کنند و مستقیماً به چالش هایی نپردازند که پیش روی تئیسم [=خداباوری] قرار دارد. درحقیقت، کم نیستند کتاب هایی که قرار است ردّیه هایی بر اتئیسم باشند، اما کل محتوایشان عاری  از هرگونه اشاره ای به مسائل اصلی پیش روی خداباوری است. این کتاب ها معمولاً به نقد شخصیت های اتئیست (مانند نیچه، مارکس، کامو و سارتر) می پردازند، و مؤلف دین مدار با نقد نظرات این افراد، دل خوش می کند که اتئیسم را مغلوب کرده است. اما این مؤلفان اغلب حتی اشاره ای هم به خود اتئیسم نمی کنند.

ارائه ی دیدگاه اتئیستی، کوششی است دشوار و طاقت فرسا. اتئیست باید از موانع بیم و ظنّ  پیش رویش درگذرد، و مخاطب را متقاعد سازد که اتئیسم یک رویکرد منحط نیست، بلکه گامی است به پیش. برای این کار اغلب لازم است که اتئیسم موضعی تدافعی اتخاذ کند و به توضیح این مطلب بپردازد که چرا اتئیسم به نتایج مصیبت بار منجر نمی شود. از او انتظار می رود که به پرسش هایی از این قبیل  پاسخ دهد:

بدون خدا، از اخلاق چه باقی می ماند؟ بدون خدا، آیا زندگانی انسان هدفی دارد؟ اگر به خدا معتقد نباشیم، چطور می توانیم به چیزی یقین داشته باشیم؟ اگر خدا وجود نداشته باشد، در برابر سختی ها و ناملایمات به کی می توانیم متوسل شویم؟ اگر پس از مرگ حیاتی نباشد، چه کسی نیکی را پاداش و بدی را جزا می دهد؟ بدون خدا، چگونه می توانیم در برابر یورش کمونیسم بیخدا مقابله کنیم؟ اگر خدا وجود نداشته باشد، چه بر سر ارج و کرامت انسان می آید؟ بدون خدا، انسان چگونه می تواند به سعادت دست یابد؟

این پرسش ها و دیگر سئوالات مشابه اینها نشانگر قوّت پیوند میان دین و ارزش ها در اذهان بسیاری از مردم هستند. در نتیجه، پرسش از وجود خدا صرفاً یک سئوال فلسفی نیست –  چون فکر می کنند که اتئیسم یورشی به این ارزش هاست، معنایی برایش متصور می شوند که ورای معنای حقیقی آن است –  دفاع از دینداری اغلب آکنده از غلیان احساسات است، و اتئیسم خود را اخلاقاً محکوم می یابد. انگار که آدمی است منحرف، و شوربخت. و به انواع و اقسام مجازات ها  تهدید می شود. در همین حین،  در می یابد که  استدلال هایش به نفع اتئیسم ضعیف اند و مؤمنان عامی – که باورشان به خدا بر اساس عواطف بوده و نه دلایل بخردانه – در برابر استدلال های علیه خدا بی تفاوت اند ، هرقدر هم که این استدلال ها دقیق و قاطع باشند. اتئیست بودن همتی عالی می طلبد: وقتی که قرار بر انتخاب میان آسودگی دین و درستی اتئیسم باشد، بسیاری بی درنگ دومی را فدای اولی می کنند. از چشم انداز آنان، موضوع خدا بسیار مهم تر از بودن یا نبودن اوست.

با این وصف برای اتئیست چه می ماند؟ آیا باید اتئیسم را به عنوان یک شیوه ی زیست جایگزینِ دین مطرح کند؟ زیستنی که سرشار از ارزش های منحصر به فرد است؟ آیا اتئیسم جایگزینی برای دین است؟  آیا اتئیسم می تواند نیازهای اخلاقی و عاطفی مردم را ارضا کند؟ آیا اتئیست باید در برابر هرگونه اتهام بی اخلاقی و بدبینی، از خود دفاع کند؟ آیا اتئیسم هیچ ارزش مثبتی هم مطرح می کند؟ این پرسش ها آن قدر که به نظر می رسند پیچیده نیستند. اتئیسم یک دیدگاه سرراست و قابل دفاع است، و به راحتی می توان حدود و صغور ادعاهای آن را تعیین کرد. برای فهم نگرش اتئیستی اما،  باید دیوار اسطوره ای را که اتئیسم را احاطه کرده فرو بریزیم – به  این امید که هراس ها و پیش داوری ها در مورد اتئیسم نیز به همراه آن فرو ریزد. برای نیل به این هدف، باید تعیین کنیم که اتئیسم چه هست، و چه نیست.

2. معنای اتئیسم

«تئیسم» به عنوان «باور به وجود خدا یا خدایان» تعریف می شود. واژه ی “theism” گاهی برای اطلاق به  باور به قسم خاصی از خدا – خدایِ شخصیِ ادیان توحیدی –  به کار می رود. اما در سراسر این کتاب، «تئیسم» برای نامیدن باور به هر نوع خدا یا خدایان استعمال می شود. پیشوند “a”  به معنای «فاقد» است،  پس معنای تحت اللفظی  واژه ی “a-theism” ،  «فاقد تئیسم» یا فاقد باور به وجود خدا یا خدایان است. بنابراین، اتئیسم، فقدان باور تئیستی است. کسی را که به وجود خدا یا هر موجود ماوراءطبیعی باور ندارد اتئیست می خوانند.

گاهی اتئیسم را چنین تعریف می کنند: «باور به اینکه هیچ قسم خدایی وجود ندارد»، یا اینکه خدا نمی تواند وجود داشته باشد. با اینکه اینها هم مقولاتی از اتئیسم هستند، اما کل معنای آن را پوشش نمی دهند – و با توجه به سرشت اصلی اتئیسم، تاحدی گمراه کننده اند. اتئیسم، اساساً  یک باور نیست، بلکه فقدان یک باور است. یک اتئیست در وحله ی نخست کسی نیست که باور دارد که خدا وجود ندارد؛ بلکه کسی است که باور ندارد کهخدا وجود دارد.

با تعریف فوق، دامنه ی معنایی اتئیسم گسترده تر از آن چیزی می شود که معمولاً از آن مراد می کنند. پل ادواردز دو تا از رایج ترین کاربرد های واژه ی اتئیسم را چنین توضیح می دهد:

معنای نخست، معنای متعارفی است که مطابق آن شخصی را اتئیست می خوانند. اگر کسی بگوید که خدایی نیست، و این اظهار به این معنا گرفته شود که «خدا هست»، گزاره ای کاذب است. معنای دوم، و گسترده تر اتئیسم آن است که کسی  باور به وجود خدا را منکر باشد، فارغ از اینکه این انکار مبتنی بر کاذب دانستن  باور به خدا باشد یا خیر.

هر دوی این معانی، اقسام مهمی از اتئیسم هستند، اما هیچ یک حق مطلب را در مورد اتئیسم ادا نمی کند. «اتئیسم» یک واژه ی سلبی است، واژه ایست برای نفی، و حاکی از خلاف تئیست بودن است. اگر عبارت «باور- به- خدا» را جایگزین تئیسم بگیریم،  می بینیم که نفی آن «عدم- باور- به- خدا» یا به بیان دیگر «اتئیسم» می شود. این واژه تنها بیان دیگری از «فاقد تئیسم»، یا فاقد باور به وجود خداست.

«تئیسم» و»اتئیسم» واژگانی توصیفی اند: نشانگر باور یا عدم باور به خدا هستند. اگر شخصی را  تئیست بخوانند، برایمان مشخص می شود که به خدا باور دارد، نه اینکه چرا به خدا باور دارد. اگر کسی را اتئیست بخوانند،  برایمان مشخص می شود که به خدا باور ندارد، نه اینکه چرا به خدا باور ندارد.

دلایل باور نداشتن به وجود خدا بسیار اند: ممکن است فرد هرگز با مفهوم خدا مواجه نشده باشد، یا ایده ی وجود موجودی ماوراءطبیعی را یاوه بیانگارد، یا فکر کند که هیچ شاهدی برای باور به وجود خدا نیست. اما فارغ از همه ی این دلایل، اگر کسی به وجود خدا باور نداشته باشد، اتئیست است، یعنی، باور تئیستی ندارد.

با این رویکرد، تئیسم و اتئیسم همه ی موارد ممکن در مورد باور به وجود خدا را پوشش می دهند: یا فرد تئیست است یا اتئیست؛ هیچ گزینه ی دیگری در میان نیست. یا شخص گزاره ی «خدا هست» را درست می داند، یا غلط. یا فرد به وجود موجودی ماوراءطبیعی باور دارد یا  ندارد. هیچ شق ثالثی در میان نیست. در اینجا پرسش اگنوستیسیم (لاادری گری) رخ می نماید، که به طور سنتی به عنوان گزینه ی سوم در میان تئیسم و اتئیسم مطرح می شود.

3. اگنوستیسیم

واژه ی «اگنوستیک» در سال 1869 توسط توماس هاکسلی ابداع شد. او چنین گزارش می دهد که «هنگامی که به بلوغ فکری رسیدم،  از خودم می پرسیدم که آیا من تئیست هستم، اتئیست ام، یا پان تئیست [= همه خداانگار]… دریافتم که هرچه بیشتر می آموزم و می اندیشم،  آمادگی ام برای پاسخ دادن به این سئوال کمتر می شود.» به گفته ی هاکسلی، طرفداران این آموزه ها، به رغم تفاوت های آشکارشان، در یک فرض اشتراک دارند، فرضی که او با موافق نیست:

آنها کاملاً مطمئن اند که به یک «گنوسیس» [= شناخت] یقینی دست یافته اند، و کم و بیش با موفقیت مشکل هستی را حل کرده اند؛ درحالی که من کاملاً مطمئن بودم که چنین یقینی ندارم، و قویّاً متقاعد شده بودم که این مسئله لاینحل است.

هنگامی که هاکسلی به انجمن متافیزیکی [انگلستان] پیوست، دریافت که هر یک از باورهای مختلفی که در آنجا عرضه می شود نامی دارد: «اغلب همکارانم ملقب به یک جور ‘ایست’ بودند.» هاکسلی نامی برای عدم اطمینان خودش نمی یافت، و «عاری از قبای لقبی بودم که مرا بپوشاند.» به روباهی بی دم میماند – پس با «اگنوستیک» خواندن خود، برای خودش دُمی دست و پا کرد. به نظر می رسد که در اصل هاکسلی این عبارت را به عنوان یک جور شوخی مطرح کرده باشد. او نام یک فرقه ی مذهبی قدیمی به نام  “Gnostics” را عاریت گرفته است. گنوستیک ها  کسانی بودند که معروف به عقیده ی امکان کسب معرفت به ماوراءطبیعت بدون توجیه عقلانی بودند. پس هاکسلی خود را “a-gnostic” نامیده است. یعنی کسی که معتقد است حتی اگر ماوراءطبیعت وجود داشته باشد، ورای حیطه ی معرفت بشری قرار می گیرد. نمی توانیم بگوییم که آیا وجود دارد یا نه، پس باید داوری خود را معلق سازیم.

از زمان هاکسلی به بعد، «اگنوستیسیم» با توجه به ریشه ی لغوی اش، که از پیشوند نفی “a” و بن واژه ی یونانی gnosis (به معنای «شناختن») ساخته شده، کاربردهای  گوناگونی یافته است. امروزه در معنای عام، به کسی اگنوستیک می گویند که تأکید می کند یک حیطه قابل شناخت نیست. اگنوستیک شخصی است که می گوید چیزی ذاتاً  برای آدمیان غیرقابل دانستن است. هنگامی که این واژه را در حیطه ی باورهای تئیستی به کار می برند، اگنوستیک به کسی اطلاق می شود که می گوید  برخی از ویژگی های ماوراءطبیعت برای همیشه بر فهم آدمیان پوشیده خواهند ماند.

اگر  واژه ی اگنوستیسیسم را به درستی ملاحظه کنیم، می بینیم که شق ثالثی برای تئیسم و اتئیسم نیست زیرا معطوف به جنبه ی دیگری از باورهای دینی است. تئیسم و اتئیسم راجع داشتن یا نداشتن باور به وجود خداست، اما اگنوستیسیم راجع به ناممکنی معرفت به خدا یا هستی ماوراءطبیعی است.

واژه ی اگنوستیک به خودی خود نشانگر باور یا عدم باور به خدا نیست. اگنوستیسیم هم می تواند تئیستی باشد و هم اتئیستی.

یک تئیست اگنوستیک به وجود خدا باور دارد، اما همچنین باور دارد که معرفت به سرشت خدا ممکن  نیست. ابن میمون،  فیلسوف یهودی قرون وسطا نمونه ای از طرفداران این نگرش است. او به وجود خدا باور داشت، اما صفات ایجابی به این خدا نسبت نمی داد، چون معتقد بود که این صفات ایجابی موجب تکثّر ذات باری می شود – روندی که به نظر او به شرک می انجامد. طبق باور دینداران اگنوستیک، می توانیم بگوییم که خدا وجود دارد، اما نمی توانیم بگوییم که خدا چیست، چون سرشت ماوراءطبیعت را نمی توان شناخت.

اتئیست اگنوستیک هم، مانند پسرعموی تئیست اش، بر آن است که هر گونه قلمرو ماوراءطبیعت ذاتاً برای انسان ها قابل شناخت نیست، اما این اگنوستیک داوری خود را یک گام عقب تر می برد. برای اتئیست اگنوستیک، نه تنها سرشت  موجودات ماوراءطبیعی ناشناختنی است، بلکه وجود موجودات ماوراءطبیعی نیز قابل دانستن نیست. مانمی توانیم چیزی از ناشناختنی بدانیم؛ بنابراین، این اگنوستیک نتیجه می گیرد که، ما نمی توانیم معرفتی به وجود خدا داشته باشیم. از آنجا که این گروه از اگنوستیک ها باور تئیستی را نمی پذیرند، از اتئیست ها محسوب می شوند.

دفاع های گوناگونی از دیدگاه اتئیسم اگنوستیک شده است، اما منشاء اغلب آنها تجربه گرایی سخت است؛ یعنی این آموزه که انسان باید همه ی معرفت اش را از طریق تجربه ی حسّی حاصل کند. از آنجا که یک موجود ماوراءطبیعی ورای حیطه ی تجارب حسّی قرار می گیرد، ما نه می توانیم وجود خدا را تأیید کنیم و نه تکذیب؛ زیرا هردوی این حالات، از نظر اتئیست اگنوستیک، مستلزم فراتر رفتن از مرزهای فهم بشری است. چنین اگنوستیکی با اینکه امکان نظری وجود ماوراءطبیعی را می پذیرد، اما باور دارد که این مسئله باید نهایتاً غیریقینی و بدون تصمیم گیری قاطع باقی بماند. به این ترتیب، پاسخ اتئیست اگنوستیک به پرسش «آیا خدا وجود دارد؟» این است که «نمی دانم» یا به بیان مشخص تر «نمی توانم بدانم».

روشن نیست که این توضیح، بیان دقیقی از موضع توماس هاکسلی باشد. گاهی به نظر می رسد که او می گوید که گرچه وجود ماوراءطبیعت ممکن است، اما چنان وجودی شناختنی نیست. در جای دیگر اما، می نویسد که «من چندان برای هر چیز «ناشناختنی» اهمیتی قائل نیستم.» و هنگام خلاصه کردن مبانی اگنوستیسیم، هاکسلی به هیچ چیز ناشناختنی یا «لاینحل» ی اشاره نمی کند.

… درست نیست آدم بگوید که در مورد صحت عینی گزاره ای یقین دارد، مگر اینکه بتواند شواهدی فراهم آورد که به طور منطقی  یقین اش را توجیه کنند. این همان نکته ایست که اگنوستیسیم بر آن تأکید دارد؛ و به نظر من، این تنها چیزی است که برای اگنوستیسیم اساسی است… کاربرد این اصل،  منجر به نفی یا تعلیق داوری در مورد گزاره هایی می شود که «گنوستیک» های کلیسایی معاصر، آنها را سراسر یقینی می پندارند.

این قطعه حاکی از آن است که به نظر هاکسلی شواهد کافی برای توجیه باور به خدا وجود ندارد، پس فرد باید داوری خود را در این مورد به حالت تعلیق در آورد. در پاسخ به اینکه آیا اصولاً نمی توان دانست خدا وجود دارد، یا اینکه در حال حاضر شواهد کافی وجود ندارد، او می نویسد:

چیزی که مطمئنم این است که بسیاری موضوعات هستند که من از آنها هیچ نمی دانم؛ و فکر می کنم آنها موضوعاتی باشند که از قوّه ی من خارج اند. اما اینکه آیا  دیگران می توانند این موضوعات را بفهمند یا نه، خود یکی از همان چیزهایی است که فراسوی معرفت من قرار دارند، اگرچه می توانم نظراتی مؤکدی در مورد امکان چنین مواردی داشته باشم.

هاکسلی مایل نیست که بگوید ماوراءطبیعت مطلقاً ناشناختنی است، و در عوض می خواهد بگوید که، تا آنجا که می داند، شناخت ماوراءطبیعت ورای فهم بشری قرار دارد. این بدان معنا نیست که به نظر او شناختنی بودن ماوراءطبیعت خود موضوعی است که دانستنی نیست.

به خاطر این ابهام در موضع اگنوستیک کلاسیک، واژه ی «اگنوستیک» به طرق مختلفی به کار رفته است. اغلب آن را برای توصیف کسانی به کار می برند که وجود یا عدم وجود خدا را نه تأیید می کنند و نه رد، و از آنجا که اغلب اتئیسم را به معنای انکار صریح تئیسم به کار می برند، اگنوستیسیسم به عنوان گزینه ی سومی مطرح شده است.  یک توضیح متعارف اگنوستیسیم، در دائرة المعارف کاتولیک، از این قرار است:

شخص اگنوستیک، اتئیست نیست. اتئیست کسی است که منکر وجود خداست؛ اگنوستیک بر جهل خود به وجود خدا تأکید دارد. در نظر اگنوستیک خدا می تواند موجود باشد، اما عقل نه می تواند وجود او را اثبات کند و نه انکار.

توجه کنید که اگنوستیسیم تنها هنگامی به عنوان گزینه ی سوم مطرح می شود که اتئیسم به معنای محدود خود، یعنی انکار تئیسم، تعریف شود. اما دیدیم که اتئیسم، در معنای وسیع خود، اساساً به دیدگاهی گفته می شود که فاقد باور به خدا است و لزوماً مستلزم انکار وجود خدا نیست. هرکس که، به هر دلیلی،  به خدا باور نداشته باشد، فاقد باور تئیستی است و لذا اتئیست محسوب می شود.

با اینکه اگنوستیکی مانند هاکسلی می تواند از اعلام درست یا غلط بودن تئیسم سر باز زند – و به این ترتیب داوری خود را معلّق کند – فاقد باور  به وجود خدا است. (اگر باور داشت، تئیست می بود.) اما چون چنین اگنوستیکی نمی پذیرد که وجود خدا درست باشد، فاقد باور تئیستی است، و لذا اتئیست محسوب می شود – و اگنوستیسیم هاکسلی قسمی از اتئیسم است.

پس، چنان که پیش تر اشاره شد، اگنوستیسیم یک موضع مستقل یا میانی بین تئیسم و اتئیسم نیست، زیرا مطابق معیارهای متفاوتی طبقه بندی می شود. تقسیم بندی تئیسم و اتئیسم میان کسانی است که به خدا باور دارند و کسانی چنین باوری ندارند. تقسیم بندی اگنوستیسیم میان کسانی است که معتقدند عقل نمی تواند به قلمرو ماوراءطبیعت نفوذ کند و کسانی که مدافع توانایی عقل برای تأیید  یا انکار درستی باور تئیستی هستند.

مخالفت با تئیستِ اگنوستیک،  نه تنها از سوی اتئیست ها، بلکه از از جانب تئیست هایی هم هست که باور دارند که آدمی می تواند سرشت خدا را (دست کم تا حدودی)  دریابد.  به همین ترتیب، مخالفت با اتئیست اگنوستیک هم از جانب اتئیست هایی است که امکان نظری وجود ماوراءطبیعت را نمی پذیرند، و هم از جانب کسانی که می گویند عقل به خوبی می تواند نشان دهد که تئیسم غلط یا مهمل است.

هم مؤمنان و هم ملحدان موضع اگنوستیک را مورد انتقادهای سخت قرار داده اند. انتقاداتی که بعداً بدان ها می پردازیم. هدف ما در اینجا روشن کردن رابطه ی اگنوستیسیم با تئیسم و اتئیسم است، تا از سوءتعبیرهای آتی اجتناب شود. اغلب اگنوستیسیم مفرّ کسانی است که می خواهند از برچسب اتئیسم بگریزند. اگنوستیسیسم به خاطر ابهام اش، به عنوان یک شکل روشنفکرانه ی مخالفت با دین، جایگاهی  محترمانه کسب کرده است. با این حال، در بسیاری موارد، واژه ی «اگنوستیک» سوءتعبیر شده است.

اگنوستیسیم یک موضع معتبر فلسفی است (گرچه به نظر من خطاست)، اما شقی ثالث، یا منزلی میانی مابین تئیسم و اتئیسم نیست. برعکس، روایتی از هر دو موضع تئیسم و اتئیسم است. کسی که خود را اگنوستیک می خواند، باید همچنان روشن کند که آیا به خدا باور دارد یا نه – وبه این ترتیب، خود را تئیست یا اتئیست محسوب کند. اما اگنوستیک چنین نمی کند. اگنوستیسیم گریزگاهی نیست که معمولاً می پندارند.

4.  اقسام اتئیسم

واژه ی «اتئیسم» تا کنون برای اطلاق به هرگونه عدم باور به خدا یا خدایان به کار رفته است. اکنون می کوشیم تحلیل مختصری از اقسام مختلف آن ارائه دهیم.

اتئیسم را می توان به دو مقوله ی کلی تقسیم بندی کرد: ضمنی و صریح. (الف) اتئیسم ضمنی فقدان باور تئیستی است بدون اینکه این باور آگاهانه انکار شود. (ب) اتئیسم صریح، فقدان باور تئیستی همراه با انکار آگاهانه ی آن است.

(الف) اتئیست ضمنی شخصی است که به خدا باور ندارد، اما صراحتاً درستی تئیسم را نفی یا انکار نمی کند. اصلا لازم نیست که اتئیست ضمنی با ایده ی خدا آشنایی داشته باشد.

برای مثال، شخصی که هیچ  آشنایی با باور تئیستی ندارد، نه به خدا اعتقاد ندارد و نه منکر وجود چنان موجودی می شود. انکار مستلزم چیزی است که انکار شود، و کسی نمی تواند بدون اینکه اول بداند تئیسم چیست، آن را انکار کند. انسان با دانش ذاتی به ماوراءطبیعت زاده نمی شود؛ پس نمی تواند صحت آن را تصدیق یا انکار کند – یا حتی داوری اش را «معلّق» کند،  مگر اینکه با این آموزه آشنا شده باشد یا خود به آن اندیشیده باشد.

چنین شخصی برای طبقه بندی های کلاسیک مشکل ساز می شود. او به خدا اعتقاد ندارد، پس نمی تواند تئیست باشد. منکر وجود خدا هم نیست، پس، مطابق معنایی که معمولاً از اتئیسم مراد می کنند، او را اتئیست هم نمی توان خواند. همچنین او نمی گوید که وجود ماوراءطبیعت ناشناختنی یا نادانستنی است، پس اگنوستیک هم نیست. به این ترتیب،  برچسب های کلاسیک قادر به طبقه بندی چنین شخصی نیستند، و این نشان می دهد که طبقه بندی کلاسیک فاقد جامعیت است.

مطابق تعریفی از اتئیسم که دراین فصل ارائه کردیم، کسی که با تئیسم آشنایی ندارد،  اتئیست محسوب می شود چون فاقد باور به خدا است. این مقوله همچنین شامل کودکانی هم می شود که قابلیت مفهومی برای فهم این قبیل مسائل را دارند، اما هنوز با دیدگاه تئیستی آشنا نشده اند. این که چنین کودکی به خدا باور ندارد، او را در زمره ی اتئیست ها قرار می دهد. چون این نمونه های فقدان دین از انکار آگاهانه ناشی نشده اند، در مقوله ی  اتئیسم ضمنی می گنجند.

در اینجا می توان ایراد گرفت که چرا واژه ی «اتئیسم» چنان تعریف شده که کودکان بی اطلاع را نیز در بر می گیرد. بی شک برخی دینداران این اتهام را مطرح می کنند که با این تعریف دلبخواه، اتئیسم به پیروزی بی ارزشی دست می یابد. برای پاسخ به این ایراد، باید توجه کنیم که تعریف اتئیسم به معنای فقدان باور به خدا یا خدایان، دلبخواهی نیست. اگرچه این معنا وسیع تر از چیزی است که معمولاً به اتئیسم نسبت می دهند، اما توجیه آن در معنای «تئیسم» و پیشوند «a» است. همچنین، همان طور که پیش تر محاجه شد، این تعریف از اتئیسم این مزیت را دارد که نشانگر برنهاده ی [= تز] اتئیسم است، به نحوی که «تئیسم» و «اتئیسم» همه ی امکانات باور و عدم باور به خدا را در بر گیرند.

با وارسی دقیق تر، معلوم می شود که ایراد به اتئیست خواندن کودک بی اطلاع، ناشی  از این پیش فرض است که اتئیسم مستلزم قسمی زوال اخلاقی است که کودک از آن بری می باشد. چه قدر گستاخانه است که من کودک معصوم را اتئیست بخوانم! مسلماً درست نیست که کودکان را چنین تحقیر کنم.

اگر دینداران از دلالت های اخلاقی اتئیست خواندن کودک معصوم رنجیده خاطر می شوند، خطا در آن دلالت های اخلاقی است و نه در این تعریف از اتئیسم.  اتئیست خواندن کودک گام عمده ای در جهت پاک کردن انگ بی اخلاقی است که به اتئیسم می زنند، زیرا تئیست ها را وا می دارد که یا از کلیشه هایشان درمورد اتئیسم دست بردارند و یا آن کلیشه ها را به حیطه هایی بکشانند که آشکارا مهمل است. اگر مؤمنی نپذیرفت که از اسطوره های محبوبش دست بردارد، اگر همچنان هر غیرمؤمنی را بی اخلاق خواند، باید همین انگ را به کودکان معصوم نیز بزند. و به این ترتیب، اگر پیرو متعصب کالوین نباشد،  به اینجا می رسد که بفهمد نکوهش اخلاقی اتئیسم، یاوه است.

مقوله ی اتئیسم ضمنی، شامل کسانی هم می شود که با باور تئیستی آشنایی دارند، و با آن موافق نیستند، اما صریحاً باور به خدا را منکر نمی شوند. چنین شخصی با نپذیرفتن باور تئیستی، می تواند بی تصمیم یا بی تفاوت باشد، اما از آنجا  که این شخص فاقد باور به خداست، او نیز اتئیست ضمنی محسوب می شود.

اغلب تئیست هایی که می خواهند اتئیسم را یک باور ایجابی نشان دهند و نه فقدان یک باور، برای تسهیل کارشان، توجهی به  اتئیست های ضمنی ندارند. اگرچه این تمایز میان اتئیسم ضمنی و صریح ممکن است خیلی ظریف نماید، اما پیامدهای مهمی دربر دارد.

اگر کسی باوری ایجابی داشته باشد (یعنی، تأکید کند که باوری درست است)، ناچار است که شواهدی به نفع آن ارائه دهد. زحمت اثبات همواره با مدعی درستی یک مدعاست. اگر شواهدی در کار نباشد، اگر مبنای کافی برای پذیرش گزاره ای فراهم نباشد، نباید آن را باور کرد. تئیستی که مدعی  وجود خداست، باید شواهدی بر این مدعا فراهم کند؛ اگر از پس چنین وظیفه ای بر نیاید، ادعایش را نباید صادق انگاشت.

برخی مؤمنان می کوشند تا با نهادن بار مسئولیت شاهد آوردن بر گرده ی اتئیست ها، از آن شانه خالی کنند. می گویند اتئیسم، که آن را  عنوان باور رقیب تئیسم عنوان می کنند، نمی تواند نشان دهد که خدایی وجود ندارد. بنابراین، مدعی می شوند که اتئیسم هم بهتر از تئیسم از کار درنمی آید. این استدلال مطلوب اگنوستیک هایی هم هست، که توجیه شان برای ردّ تئیسم و اتئیسم این است که هیچ کدام نمی توانند شواهدی بر درستی مدعای خود ارائه دهند.

هنگامی که اتئیسم را فقدان تئیسم بدانیم، مانور فوق الذکر شکست می خورد. تنها  باورهای ایجابی نیازمند اثبات هستند. مؤمنان برای اینکه بتوانند از اتئیسم اثبات بطلبند، باید آن را یک باور ایجابی جلوه دهند که نیازمند اثبات است. هنگامی که اتئیست را کسی بدانیم که فاقد باور به خداست، روشن می شود که او مجبور نیست که هیچ چیز را «اثبات» کند. اتئیست، بما هو اتئیست، به هیچ چیزی که نیازمند اثبات باشد باور ندارد؛ لقب «اتئیست» به ما نمی گوید که او چه چیزی را صادق می داند، بلکه می گوید که او چه چیزی را صادق نمی داند. اگر دیگران از او می خواهند که وجود خدا را بپذیرد، بر عهده ی آنان است که درستی تئیسم را برایش ثابت کنند – اما لازم نیست که اتئیست هم به همین سیاق درستی اتئیسم را برای ایشان ثابت کند.

فرق نهادن میان اتئیسم و باورهای بسیاری که یک اتئیست می تواند داشته باشد، بسیار مهم است. اتئیست باورهایی ایجابی هم دارد، اما مفهوم اتئیسم شامل آن باورهای دیگر نمی شود. اتئیسم تنها به مؤلفه ی عدم باور به خدا اطلاق می شود، و از آنجا که این مؤلفه هیچ محتوایی ندارد، هیچ باور ایجابی ای در کار نیست، و نمی توان از آن طلب اثبات کرد.

اتئیسم ضرورتاً محصول نهایی یک زنجیره ی استدلالی نیست. واژه ی «اتئیست» به ما می گوید که فرد به خدا اعتقاد ندارد، اما نمی گوید چرا اعتقاد ندارد. دلیل این بی اعتقادی هرچه که باشد،  اگر کسی به خدا باور نداشته باشد، اتئیست محسوب می شود.

تئیسم را باید آموخت و پذیرفت. اگر فرد هرگز آن را نیاموخته باشد، نمی تواند آن را بپذیرد – و چنین شخصی اتئیست ضمنی می ماند.  اما اگر کسی تئیسم را بیاموزد، اما منکر درستی آن شود، اتئیست صریح خوانده می شود – که  این مطلب ما را به قسم دوم اتئیسم می رساند.

(ب) اتئیست صریح کسی است که خدا را آگاهانه انکار می کند. لازمه ی این انکار آگاهانه ی تئیسم، آشنایی با باور تئیستی است  و گاهی آنتی-تئیسم [= ضدّ-خداباوری]  خوانده می شود.

انگیزه های بسیاری برای اتئیست صریح شدن وجود دارد. برخی از این  انگیزه ها عقلانی اند و برخی نیستند. انگیزه ی اتئیسم صریح شدن می تواند عوامل روانشناختی باشد. ممکن است کسی به این خاطر به خدا بی اعتقاد باشد که از والدین دیندارش متنفر بوده است، یا همسرش کشیش ناحیه را به او ترجیح داده، یا، در سطحی پیشرفته تر، ممکن است شخص احساس کند که زندگی حقیر و بی فایده است، و خدا در چنین جهان تراژیکی هیچ جایی ندارد. انگیزه هایی از این قبیل می توانند از نظر روانشناسی  جالب باشند، اما دخلی به فلسفه ندارند. این انگیزه ها، پایه هایی عقلانی برای اتئیست بودن فراهم نمی آورند، و ما در اینجا آنها را بررسی نخواهیم کرد.

مهم ترین قسم اتئیسم، اتئیسم صریح با گرایش فلسفی است. از دیدگاه این اتئیسم، باور به خدا غیرعقلانی است و به همین خاطر باید آن را منکر شد. از آنجا که این روایت از اتئیسم صریح، بر پایه ی نقد باورهای تئیستی است، بهتر است آن را اتئیسم انتقادی بخوانیم.

اتئیسم انتقادی همچنین فرض های قوی تری دارد، مانند اینکه «خدا وجود ندارد»، یا «وجود خدا ناممکن است.» این اظهارات اغلب درباره ی مفاهیم مشخصی از خدا، مثلاً خدای مسیحیت، مطرح می شود. اتئیسم انتقادی این مفاهیم را پوچ یا متناقض می خواند. همان طور که می توان گفت که «دایره ی مربع» وجود ندارد و ممکن نیست وجود داشته باشد، می توان گفت که اگر خدا مفهومی متناقض باشد، دیگر امکان ندارد وجود داشته باشد.

سرانجام، اتئیست انتقادیی هم هست که از بحث در مورد وجود یا عدم وجود خدا اجتناب می کند، زیرا باور دارد که مفهوم «خدا» قابل فهم نیست. مانند «دیو»، که تا ندانیم چیست، نمی توانیم عاقلانه در مورد وجود آن بحث کنیم.  اگر هیچ توصیف قابل فهمی درکار نباشد، بحث متوقف می شود. به همین ترتیب، اگر هیچ توصیف قابل فهمی از «خدا» در میان نباشد،  باید بحث و جدل را متوقف کرد. به این ترتیب، این  گروه از اتئیست های انتقادی می گوید، «واژه ی  خدا هیچ معنایی برای من ندارد، پس من در مورد این که آیا خدا وجود دارد یا نه، هیچ نظری  ندارم.»

همه ی این اقسام اتئیسم انتقادی در یک مطلب مهم اشتراک دارند: اینکه اساساً نفی گرا هستند. اتئیست بماهو اتئیست، چه صریح باشد و چه ضمنی، هیچ اظهار نظر ایجابی ای نمی کند؛ هیچ ادعایی برای اثبات چیزی ندارد. اگر فقدان باور حاصل ناآشنایی باشد، این بی اعتقادی ضمنی است. اگر فقدان باور ناشی از تأمل انتقادی باشد، بی اعتقادی صریح است. در هر دو حالت، فقدان باور تئیستی هسته ی اتئیسم است. دیدگاه های اتئیستی مختلف تنها از جهت تفاوت علل بی باوری به خدا با هم فرق دارند.

این کتاب از چشم انداز اتئیسم انتقادی نگاشته شده است. برنهاده ی [= تز] اصلی آن این است که باور به خدا نه تنها کاملاً ناموجه است، بلکه دلایل بسیاری برای عدم باور به خدا وجود دارد.  اگر بتوان تئیسم را از طریق فکری شکست داد، زمینه ی باور به خدا فرو می ریزد، و فرد عقلاً مجبور می شود که به خدا باور نداشته باشد – یا به بیان دیگر، وادار به پذیرش اتئیسم می شود.

این کتاب نقد تئیسم به علاوه ی دفاع از اتئیسم نیست: نقد تئیسم خود دفاع از اتئیسم است. اتئیسم فقدان باور به خدا، به علاوه ی داشتن باورهایی ایجابی نیست: اتئیسم فقدان باور به خداست. اگر بتوانیم نشان دهیم که باور به خدا توجیهی ندارد،  چون این باور کاذب یا مهمل است، آنگاه همزمان اعتبار اتئیسم را ثابت کرده ایم. به همین خاطر است که اثبات اتئیسم، ردیّه ای بر خدا است.

5. ژاک ماریتَن و افترا به اتئیسم

تقسیم بندی که در بالا از اتئیسم دیدیم، ساده و بی طرفانه است. این تقسیم بندی با توسل به مضامین اخلاقی به پیش داوری له یا علیه آن نمی پردازد. به نحو مشابه، می توانیم اقسام تئیسم را هم تقسیم بندی کنیم، مثلاً توحید و چندخدایی، بدون اینکه به آنها بار اخلاقی بدهیم. اما، متأسفانه، هنگامی که بحث بر سر نگرشی باشد که شخص شدیداً با آن ضدیّت دارد، گاهی عینیت فدای پیشداوری و عاطفه گرایی می شود. این پدیده هیچ جا بارزتر از نوشته های ژاک ماریتَن،فیلسوف برجسته ی کاتولیک، نیست.

ژاک ماریتَن در کتابش با عنوان گسترده ی عقل، بیش از یک دوجین صفحه را به انواع اتئیسم اختصاص می دهد، و از آنجا که طبقه بندی او وسیعاً مورد استفاده ی دیگر منابع مسیحی (مانند دائرة المعارف کاتولیک) قرار گرفته، وارسی رویکرد او آموزنده است.  ماریتَن نمونه ی خوبی است از برخوردهای غیرمنصفانه ی که الاهیون و فیلسوفان دین مدار با اتئیسم دارند. اگرچه ماریتَن ظاهراً کوشیده است که طبقه بندی منصفانه و بی طرفانه ای از اتئیسم ارائه دهد، طبقه بندی او نشانگر نفرت شخصی اش از اتئیسم است. ماریتَن تحت عنوان طبقه بندی، با نسبت دادن فرومایگی اخلاقی و روانشناختی به اتئیست ها می کوشد  تا حد امکان علیه آنها پرونده سازی کند.

آنچه را که ماریتَن «اتئیسم عملی» می خواند ملاحظه کنید: در طبقه بندی او، اتئیست های عملی «معتقدند که به خدا باور دارند (و … چه بسا در مغز شان چنین باوری داشته باشند)  اما … در واقع با اعمال شان منکر وجود او می شوند.»

اینکه بگوییم مردم «در مغزشان» به خدا باور دارند، طریق گمراه کننده ای برای پذیرش این است که، در حقیقت، آنها وجود ماوراءطبیعت را می پذیرند. با هر تعبیر عاقلانه ای از تئیسم، چنین کسانی تئیست های درست و حسابی محسوب می شوند. می توانیم  بگوییم که آنان تئیست های ریاکاری هستند، ممکن است خود را مسیحی بخوانند اما عملاً به اخلاقیات مسیحی پایبند نباشند – اما چنین افرادی حقیقتاً «در مغزشان»  (یعنی: به عنوان یک موضوع فکری)  به خدا اعتقاد دارند، پس تئیست هستند، فارغ از اینکه اعمال یا باورهای اخلاقی شان چه باشد.

اما ایده ی وجود مسیحیان ریاکار، احساسات ماریتَن را جریحه دار می کند. باور به خدا اخلاقاً خوب است، پس  حتماً تئیستی که استانداردهای اخلاقی معینی را برآورده نکند واقعاً به خدا معتقد نیست. در مورد اینکه چگونه شخص می تواند اتئیست شود، مارتن پاسخ ساده ای می دهد: اگر کسی به قدر کافی بی اخلاق یا ریاکار باشد، مستحق آن است که اتئیست خوانده شود. به این ترتیب، ماریتَن تحت لوای طبقه بندی،  با راندن افراد نامطلوب به اردوگاه اتئیسم، تئیسم محبوبش را تطهیر می کند. زیرا برای  پذیرش انحراف در رفتار  اتئیست ها هیچ مشکلی ندارد. بالآخره، از یک آدم بیخدا چه انتظار دیگری می توان داشت؟

ماریتَن محکومان را به دلیل بی اخلاقی، ریاکاری و دیگر صفات مذموم، «اتئیست عملی» ملقّب می کند. کسانی که به نظر او در هر حال باید اتئیست محسوب شوند. با تعریف ماریتَن، اتئیسم عملی یک زباله دانی مفهومی برای صفاتی است که تئیست ها نمی پسندند؛ اما در حقیقت، این مفهوم پردازی از اتئیسم، یک میل شخصی است که در جامه ی یک مقوله ی فلسفی پوشانده شده است. ماریتنهر چیزی را که  انحراف بداند، «اتئیسم عملی» می خواند.

از دید ماریتَن، یک صورت عمده ی دیگر اتئیسم، «اتئیسم مطلق» است. اتئیست های مطلق «حقیقتاً منکر خدایی هستند که مؤمنان می پرستند… و معتقدند که باید همه ی ارزش هایی را که به نظرشان به خدا مربوط می شود در خود نابود سازند.»

ما پیش تر شمّه ای از اتئیسم مطلق را در تعریف ماریتَن از اتئیسم عملی ملاحظه کردیم. اتئیسم مطلق هم مستلزم قسمی تمایزنهی اخلاقی است. اتئیست مطلق ارزش هایش را دگرگون می کند و درصدد نابود کردن هر چیزی است که او را به یاد خدا اندازد. و چه چیزی ما را به یاد خدا می اندازد؟ اگر حرف ماریتَن را بپذیریم، خدا یادآور هر آن چیزی است که خوب و شایسته است – پس رسیدن به این نتیجه شگفت آور نیست که اتئیسم مطلق، اعلام جنگی می شود علیه خیر و نیکی. به این ترتیب ماریتن نتیجه می گیرد که «اتئیسم مطلق به هیچ روی صرفاً فقدان باور به خدا نیست. بلکه انکار خدا، و جنگ علیه خداست. چالشی است بر ضد خدا. و هنگامی که غلبه یابد، رفتار انسان را از درون دگرگون می کند، به انسان صلابتی بی عاطفه می دهد، انگار که روح آدمی از ماده ی مرده انباشته، و بافت های زنده اش به سنگ بدل گشته باشد.»

از نظر ماریتَن، اتئیسم «عملی» و «مطلق» مقولاتی جامع محسوب می شوند (او قسم سومی به نام «شِبه-اتئیسم» را هم منظور می کند اما با این توضیح که اهمیت چندانی ندارد به کنار می نهد)، لذا یک اتئیسم بالقوه یا باید خود را ریاکار محسوب کند یا کسی که مدام درحال نابود کردن ارزش هاست، و بدین ترتیب خود را مملو از «ماده ی مرده» می کند. البته این آلترناتیو، نه جذاب است و نه دقیق، اما ابزاری به دست ماریتَن می دهد که کمر به نابودی اتئیسم ببندد، بدون اینکه دغدغه ی امور دنیوی بی ارزشی مانند انصاف، دقّت، صداقت روشنفکرانه یا استدلال عقلانی را داشته باشد.

6. اتئیسم چه نیست؟

بسیاری از اسطوره ها درباره ی اتئیسم، مانند آنچه که ماریتَن پیش نهاده، ویژگی هایی به اتئیسم نسبت می  دهند که ربطی به آن ندارند. به همین خاطر، بسیار مهم است که بدانیم اتئیسم چه نیست.

(الف) اغلب می اندیشند که اتئیسم «مستلزم داشتن چیزی است که شیوه ی زیستن خوانده می شود.» یک دیندار می گوید که اتئیسم «نمی تواند صرفاً با نفی جزمیات دینی خشنود شود؛ بلکه باید تصور خود از زندگانی را نیز ایجاد و واقعیتی مثبت را بیان کند.»

هنگامی که تئیست ها اتئیسم را به عنوان یک شیوه ی زیستن مطرح می کنند، همواره آن را زیستنی شرّ یا نامطلوب تصویر می کنند. برعکس، هنگامی که اتئیست ها شیوه ی زندگی مطلوب خود را تشریح می کنند، آن را سودمند تصویر می کنند و نه مضرّ. جوزف لوئیس، یک اتئیست برحسته ی آمریکایی، از سنت آزاداندیشان، می نویسد که اتئیسم » از هر نظام اخلاقی که من تاکنون توانسته ام بشناسم برتر است. اتئیسم ما را مهیای روبرو شدن با زندگی، با همه ی تلخی ها و شیرینی هایش می کند.»  به نظر لوئیس، » اتئیسم یک فلسفه ی دلیر و نیرومند است.»

اتئیسم را یک شیوه ی زندگی دانستن، غلط و گمراه کننده است، چه آن شیوه مفید باشد و چه مضرّ. درست همان طور که فقدان باور به پریان مستلزم داشتن یک نظام زندگانی یا یک دسته اصول نیست، فقدان باور به خدا هم مستلزم داشتن یک نظام فلسفی خاص نیست.  از صِرف این حقیقت که شخصی اتئیست است، نمی توان  استنباط کرد که آن شخص هیچ باور ایجابی خاصی داشته باشد. باورهای ایجابی شخص کاملاً متمایز از موضوع اتئیسم هستند. با اینکه شخص می تواند با آغاز از یک موضع فلسفی پایه، اتئیسم را نتیجه بگیرد، این روند را نمی توان معکوس کرد. نمی توان از اتئیسم شروع کرد و به یک باور فلسفی پایه رسید، زیرا اتئیسم می تواند در نظام های فلسفی بسیار متفاوت و ناهمسازی درج شده باشد ( و چنین شده است).

(ب) عنوان اتئیست نشانگر مخالفت فرد با تئیسم است. این عنوان به منزله ی موافقت با دیگر اتئیست ها، یا تأیید نظرات آنان نیست.

پیوند دادن اتئیست ها با یک دسته باورها، به ویژه  باورهای اخلاقی و سیاسی، به تئیست ها امکان می دهد که اتئیست ها را یک کاسه کنند، و حاصل این می شود که انگار معتقدات یک اتئیست با دیگر اتئیست ها هیچ فرقی دارد. و در اینجا با اتهام بسیار رایج «جُرم توسط تداعی» مواجه می شویم. از آنجا که کمونیست ها مشهور به اتئیسم هستند، برخی اتئیست ها محاجه می کنند که باید میان اتئیست ها و کمونیسم ارتباطی  باشد. نکته در اینجاست که کمونیسم به نوعی پیامد منطقی اتئیسم محسوب می شود، لذا اتئیست مجبور می شود در برابر این اتهام که یک کمونیست نهانی است از خودش دفاع کند.

امروزه دیگر اتهام نابخردانه و بسیار غیرمنصفانه ی پیوند دادن اتئیسم با کمونیسم چندان اقبالی نمی یابد و   دیگر به ندرت کسی جز سیاستمداران محافظه کار  این وصله را به کسی می چسباند. اما گاهی فیلسوفان دینی در تلاش برای بی اعتبار کردن اتئیسم، در اصل همین شیوه را به کار می گیرند. الاهیون عالی مقام، گاهی اتئیسم را با اگزیستانسیالیسم – که تعبیری بدبینانه از وجود طرح می کند – مرتبط می کنند و آنگاه به این نتیجه می رسند که اتئیسم به دیدگاه بدبینانه ای درباره ی جهان منجر می شود. انگار بهترین شیوه ی متقاعد کردن مردم به اینکه اتئیست نشوند، این است که آنان را از اتئیسم بترسانیم.

با اینکه برخی اتئیست ها کمونیست هستند، و برخی هم اگزیستانسیالیست اند، اما این حقیقت هیچ دخلی به اتئیسم یا دیگر اتئیست ها ندارد. ممکن است که یک مسیحی هم، مانند یک اتئیست، به وجود پریان معتقد نباشد – اما این فقدان این باور هیچ وجه مشترک دیگری میان این دو ایجاد نمی کند. در مورد اتئیسم نیز به همین ترتیب است.

درست همانطور که ممکن است که یک تئیست با تئیست دیگر اختلاف نظرهای عمده ای داشته باشد، اتئیست ها هم می توانند بر سر مسائل اساسی با هم اختلاف نظر داشته باشند. یک اتئیست می تواند کاپیتالیست باشد یا کمونیست، عینیت گرای اخلاقی باشد یا ذهنیت گرا، تولید کننده باشد یا انگل، آدم شریفی باشد یا دزد، دارای سلامت روانی باشد یا روان نژند.  تنها چیزی که با اتئیسم ناسازگار است، تئیسم است.

(ج) بسیاری از دینداران، در بحث با اتئیست ها از یک رویه ی عام تبعیت می کنند: اگر همه ی کوشش ها به بن بست رسید، به روانکاوی بپرداز. اگر نتوانستی اتئیست را در قلمرو فکر شکست دهی، روان درمانگر او بشو. با او ابراز همدلی کن، او را از عقده های نهانی اش مطلع کن. عقده هایی که باعث شده اند که خدا را انکار کند. و، مهم تر از همه، به او اطمینان بده که سعادت و خرسندی در کلیسای محل در انتظار اوست.

فیلسوفی از «میل طبیعی بشر به خدا» سخن می گوید. میلی که «اگر ارضا نشود، به نومیدی محض می انجامد.» فیلسوف دیگر اصرار دارد که  اگر مردم تصمیم نگرفتند به خدا ایمان بیاورند، «هر قدر که هوشمند باشند، همان قدر اندوهگین می شوند»، زیرا جهانی بی خدا «به طرز شگرفی فاقد شادیاست.» یک الاهیدان آنقدر پیش می رود که می گوید «انسانِ بیخدا» مستلزم تناقض است.

سَنت جان چریسوستوم  لب مطلب این سنت دور و دراز را در این حکم خلاصه می کند که: «انسان بودن، از خدا خائف بودن است»… خدا، کسی که مؤلف کتاب طبیعت است، جزئی از سرشت آدمی است. بنابراین، می توان گفت  کسی که از خدا نمی ترسد فاقد نوعی وجود است، و سرشت او به نوعی انسانی نیست. از سوی دیگر او انسان است. مشکل در اینجاست.

 

به این ترتیب، اتئیست بودن فوراً بدل می شود به دون انسان بودن – دشنامی بر عرصه ی گیتی بودن، یک پارادوکس متحرک بودن، یا یک مشکل روانشناختی. به قول یک تئیست «بی اعتقادی خللی در بالندگی است.» یک روانشناس تأکید می کند که سلامت روانی «مستلزم داشتن روابط حسنه با خود، با دیگران، و با خداست» – دیدگاهی که به نظر تامس ساتس «همه ی اتئیست ها را شسته رفته در طبقه ی بیماران روانی می نشاند.»

این الگوی غریب برای پیوند دادن خدا و سعادت از این قرار است: هر انسانی بنا به سرشت خود میل به خیر دارد، که موضوع سعادت است. خدا خیر مطلق، و خودبسنده است. بنابراین، هرکسی بنا به سرشت خود میل به خدا دارد، خدایی که جزئی از سرشت انسانی اوست. سعادت منتزع از خدا یک تناقض لغوی است.

از این استدلال مشکوک،  این نتیجه هم حاصل می شود که اتئیست با تعارضات درونی طاقت فرسا دست به گریبان است. او میل به سعادت دارد اما،  با انکار خدا، خود سعادت را نفی می کند. اتئیسم به قسمی با خود، با سرشت خود، در جنگ است – و این وضع او را روان نژند می کند، اگر اسکیزوفرنیک نشود.

این روانشناسی الاهیاتی، فرویدیسم کله پا شده است. در حالی که دینداران از کوشش روانشناسان برای فروکاستن تئیسم به انگیزه های روانی آزرده شده اند، در اعمال همین راهکار برای برتری جستن بر اتئیست ها درنگ نمی کنند. هنگامی که یک تئیست اظهار کند که به وجود ماوراء طبیعت باور دارد، این سخن عیناً از او پذیرفته می شود. اما اگر یک اتئیست اظهار کند که به خدا باور ندارد، اغلب با چنین واکنشی مواجه می شود که: «اوه، جدی که نمی گی!» یا: «متأسفم که اینقدر ناراحت هستی.» یا: «امیدوارم نگرش منفی ات به زندگی تغییر کند.»

همچنین اتئیست درمی یابد که این عدم باورش را به سن اش مربوط می کنند. اگر اتئیست جوان باشد، بی باوری اش را به طغیان جوانی  و ناپختگی او نسبت می دهند – «مرحله» ای که امید می رود به زودی سپری شود. اگر اتئیست میانسال باشد، ریشه ی بی باوری اش را در ناکامی های زندگی روزمره ، تلخی شکست ها، یا بیگانگی از خود و مردم می جویند. اگر اتئیست مسن باشد،  بی باوری  اتئیست با توهم زدگی، کلبی مسلکی و تنهایی، که گاهی همدم سال های آخر عمر است، توضیح داده می شود.

برخلاف آنچه که بسیاری از تئیست ها دوست دارند بیاندیشند، اتئیسم نوعی طغیان عصبی یا بیماری روانی نیست. دینداران نمی توانند با محصور کردن  اتئیست ها در یک آسایشگاه روانی دربسته، شرّ آنها را از جهان کم کنند. برچسب مشکل روانی زدن به اتئیسم ، شانه ی ضعف است، تلاش مضحکی است برای گریز از پرسش های بنیادی در مورد صحت و سقم باور. آیا تئیسم درست است؟ چه دلایلی برای باور به خدا وجود دارد؟این ها پرسش های مهمی هستند که اگر تئیست بخواهد به چالش با اتئیسم بپردازد باید به آنها پاسخ  دهد.

به علاوه، در اینکه سعادت و شادکامی را انگیزه ی باور به خدا می دانند، بی صداقتی عظیمی نهفته است. تئیست هایی که سعادت را پاداش باور به خدا می دانند، به طرز زننده ای به  عقلانیت و پی جویی حقیقت دهن کجی می کنند. حتی اگر تئیسم به سعادت هم منجر می شد (که چنین نمی شود)، آن سعادت شاهدی بر درستی آن نمی بود. بنابراین، روانشناختی کردن اتئیسم،  ربطی به موضوع درستی تئیسم یا اتئیسم ندارد. تئیستی که می کوشد با قرار دادن حقیقت در ذیل عواطف، اتئیسم را شکست دهد، ره به جایی نمی برد، بلکه فقط نشان می دهد که عقل آدمی را خوار می شمرد.

7. اهمیت اتئیسم

می توان ایراد گرفت که ما اتئیسم را به چیز بی مایه ای فروکاسته ایم. در رویکرد ما اتئیسم باوری ایجابی نیست و هیچ اصول سازنده ای  مطرح نمی کند، پس چه ارزشی دارد؟ اگر اتئیسم را بتوان با عدم باور به پریان مقایسه کرد، اهمیت آن در چیست؟ چرا کل یک کتاب را به موضوعی بیهوده اختصاص داده ایم؟

اهمیت اتئیسم به خاطر اهمیت تئیسم است. موضوع خدا، موضوعی پَرت و انتزاعی نیست که تأثیر ناچیزی در زندگی آدمیان داشته باشد. بر عکس، خدا هسته ی ادیان غربی است – به ویژه ادیان سنت یهودی- مسیحی – و شامل نظامی از آموزه هاست که به هر شاخه ی مهمی از فلسفه ارتباط می یابند.

اگر کسی، مثل من، باور داشته باشد که تئیسم نه تنها غلط است، بلکه برای بشر مهلک هم هست، آنگاه گزینش میان تئیسم و اتئیسم اهمیتی شگرف می یابد. اگر تئیسم را صرفاً یک ایده ی انتزاعی بدانیم، می توان آن را بدون بحث و جدل کنار نهاد. اما هنگامی که آن را  زمینه ی مناسب اش بررسی کنیم – درچارچوب مضامین تاریخی، فرهنگی، فلسفی و روانشناختی آن – پرسش از باور به خدا از مهترین موضوعات زمانه ی ما می شود.

اگر هزاران سال پیش، یک فرقه ی پَری- پرست تشکیل شده بود که آموزها و  دینی برمبنای باور به پریان ایجاد می کرد – و اگر این آموزه ها سبب ضایعات گسترده می شدند – آنگاه نام این کتاب می توانست ردّیه ای بر پریانباشد. از نظر تاریخی اما، خدا جاذبه ای بیش از پریان یافته است، پس ما امروزه در عوض ردّ پریان، از ردّیه ای بر خدا بحث می کنیم.

اگرچه اتئیسم ویژگی سلبی دارد، لزوماً مخرّب نیست. هنگامی که اتئیسم برای محو خرافات و اثرات مخرب آن به کار می رود، رویکردی نیکخواه و سازنده می یابد. هوا را پاکیزه می کند، چنان که بود، و در را به روی اصولی مثبت و فلسفه هایی می گشاید که برپایه ی توانایی اندیشه و فهم بشری باشند و نه خرافات.

یک اثر مخرّب دین این است که مفاهیمی حیاتی، مانند اخلاق، سعادت و عشق را بر پایه ی قلمرو ماوراءطبیعتی قرار می دهد که برای ذهن و معرفت بشری دسترسی ناپذیر هستند. اخلاقیات و دین چنان در هم تنیده شده اند که بسیاری از مردم نمی توانند اخلاق طلاق گرفته از خدا را، حتی اصولاً، تصور کنند – و این وضع به این تصور می انجامد که اتئیسم نابودگر اخلاق است.

اتئیسم اما، نابودگر اخلاق نیست؛ نابودگر اخلاقیات ماوراءطبیعی است. به همین ترتیب، ائیسم مخرّب سعادت و عشق هم نیست؛ مخرّب این ایده است که سعادت و عشق حقیقی را تنها در جهان دیگر می توان بدست آورد. اتئیسم این ایده ها را به زمین باز می گرداند، و در دسترس ذهن آدمی می گذارد. آن چه انسان پس از این می تواند بکند، به انتخاب خودش بستگی دارد. اگر کسی بدبینی و نهلیسم را جایگزین آنها کند، مسئولیت این انتخاب بر عهده ی خود اوست، نه اتئیسم.

اتئیسم با طرد هرگونه رجوع به ماوراءطبیعت – که در مورد معرفت آدمی، به معنای امور ناشناختنی است – می خواهد با عقل و فهم انسانی به مسائل بپردازد؛ مسائل بشری را نمی توان به خدایی مرموز وانهاد.

اگر اتئیسم درست باشد، انسان تنهاست. خدایی نیست که به فکر بشر باشد، مراقب اش باشد، و سعادتش را تضمین کند. رسیدن به این اهداف تنها در حیطه ی اختیار خود بشر است. خودش باید به فکر خودش باشد. اگر می خواهد موفق شود، باید کار کند. اگر می خواهد کامیاب باشد، باید برای حصول کامیابی بکوشد. به نظر برخی، جهان بی خدا منظره ی هولناکی است؛ بعضی هم آن را بسیار شاداب می یابند، چالشی طربناک. اینکه شخص چگونه به اتئیسم واکنش نشان می دهد تنها به خودش بستگی دارد – و به میزان خواست او برای پذیرش مسئولیت کنش ها و گزینش هایش.

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

جستجویی بی‌نتیجه

آیه 11 سورة انعام

قُلْ سِيرُوا فِي الأَْرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ

بگو : در روي زمين بگرديد و بنگريد که پايان کار تکذيب کنندگان چگونه بوده است

در این آیه ـ كه عیناً و یا مضموناً بیش از سی بار در قرآن تكرار شده است ـ خداوند مردم را دعوت به كاری لغو و بیهوده می‌كند. زیرا جستجو در زمین و گردش در اقطار عالم، به هیچ وجه نمی‌تواند نتیجه‌ای روشن و قطعی در مورد عاقبت‌ كافران، مشركان و ملحدان و … داشته باشد. باور نمی‌كنید؟! به اروپا و استرالیا و نیوزیلند و كانادا و ژاپن سفر كنید و زندگی مردم آن كشورها را _ که به اعتقاد مسلمانان کافر و فاسقند _ با زندگی مردم عراق، پاكستان، لیبی، مصر، افغانستان، هند، سودان و … مقایسه كنید. اگر به نتیجه‌ای رسیدید، به ما هم بگویید! در همان شهر و دیاری كه زندگی می‌كنید، زندگی و مرگ مؤمنان و كافران را مقایسه كنید (البته اگر تشخیص قطعی مؤمن و كافر امكان‌پذیر باشد!) كدام نتیجة روشن و قطعی كه بتوان آن را به صورت قاعده‌ای بیان كرد‌، عایدتان می‌شود؟ كاوش در تاریخ ملل و اقوام گذشته نیز ما را به نتیجه‌ای روشن در این مورد نمی‌رساند.

تنها چیزی كه در این جستجوها بدست می‌آید، كشف این واقعیت است كه همة آدمیان (پادشاه و رعیت، مؤمن و كافر، مسلمان و غیرمسلمان و … ) روزی باید تسلیم مرگ شوند، همین و بس. پیداست كه رسیدن به چنین نتیجه‌ای به هیچ وجه مستلزم گردش در زمین و زمان (تاریخ و جغرافیا) نیست. داستانهای قرآن در مورد نزول عذاب الهی بر كافران و ملحدان و مشركان نیز در جستجوهای زمینی و زمانی مؤیدی قطعی نمی‌یابد. ممكن است در كاوش‌های باستان‌شناسی به عنوان مثال، معلوم شود كه فلان شهر یا روستا در اثر زلزله‌ای سهمگین به زیر خاك فرو رفته است.

اما هرگز معلوم نمی‌شود كه آیا مردم آن دیار اهل كفر و شرك و فسق و فجور بوده‌اند، یا انسان‌هایی مؤمن و نیكوكار و یا تركیبی از هر دو؛ و آیا این زلزله عذابی الهی بوده است یا صرفاً حادثه‌ای طبیعی. فراموش نكنیم كه حوادث و فجایع طبیعی (مانند سیل و طوفان و زلزله) در تمام طول تاریخ و در همة مناطق زمین و برای همة‌ اقوام و ملل از هر دین و مذهب و آیینی رخ داده و می‌دهد و در همة موارد نیز تر و خشك را با هم می‌سوزاند. بنابراین برای رسیدن به نتیجه‌ای روشن و قطعی در مورد سرنوشت كافران و مشركان و مخالفان پیامبران راهی وجود ندارد و توصیه به گردش و سیر و سفر در زمین و زمان (تاریخ و جغرافیا) برای یافتن پاسخ این سؤال، حواله كردن به ناكجاآباد است.

مثل‌های عجيب قرآن

مثل‌هاي عجيب قرآن

 

    قرآن در بعضي موارد براي بيان مقصود خود، از روش «مثل زدن» كمك گرفته است. اما بسياري از مثل‌هاي قرآني نامفهوم و لذا غيرقابل استفاده‌اند و در بسياري از آنها قياس مع‌الفارق صورت گرفته و معلوم نيست كه چه نتيجه‌اي از آنها مي‌توان گرفت. پيش از پرداختن به نمونه‌هايي از مثل‌هاي قرآني، دو نكته را يادآور مي‌شويم:

   الف. آية 58 سورة روم مي‌گويد: «و به راستي در اين قرآن براي مردم هر گونه مثل زده‌ايم…» و آية 54 سورة كهف و آيه 27 سوره زمر نيز همين مضمون را تكرار مي‌كنند. اما دقيقاً معلوم نيست كه منظور اين آيات چيست. آيا واقعاً در قرآن «هرگونه» مثلي آمده است؟

   ب. آية 26 سورة بقره مي‌گويد: «خدا پروا ندارد كه به پشه و فراتر از آن مثل زند، آنگاه مؤمنان مي‌دانند كه آن ]مثل[ راست و درست ]و[ از سوي پروردگارشان است، ولي كافران مي‌گويند: خداوند از اين مثل چه مي‌خواهد؟…» باز هم معناي دقيق صدر آيه معلوم نيست، اما يك چيز روشن است و آن اينكه در اين آيه افرادي كه نقادانه و نكته‌سنجانه به مثل‌هاي قرآني نگاه مي‌كنند و بطور طبيعي اين سؤال برايشان پيش مي‌آيد كه: معناي اين مثل‌ها چيست، كافر قلمداد شده‌اند! لكن در دنياي امروز، كسي از اين تهديدها نمي‌ترسد. اكنون بپردازيم به نمونه‌هايي از اين مثل‌ها:

. آية 35 سورة نور، مي‌خواهد «نور بودن خدا» را بصورتي روشن‌تر معني كند:

 خداوند نور آسمان‌ها و زمين است. مثل نور او چون چراغداني است كه در آن چراغي، و آن چراغ در شيشه‌اي است. آن شيشه گويي ستاره‌اي درخشان است كه از درخت مبارك زيتوني كه نه شرقي است و نه غربي، افروخته مي‌شود. نزديك است كه روغنش ـ هر چند بدان آتشي نرسيده باشد ـ روشني بخشد. روشني بر روي روشني است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مي‌كند…

    براستي آيا خواندن اين آيه مي‌تواند ما را به تصور دقيق‌تر و عميق‌تري از مفهوم «نور خدا» برساند؟

2  . آية 75 سورة نحل دو نفر را با هم مقايسه كرده است:

خدا مثلي مي‌زند: برده‌اي است مملوك ]زرخريد[ كه هيچ كاري از او برنمي‌آيد. آيا او با كسي كه به وي از جانب خود روزي نيكو داده‌ايم، و او از آن در نهان و آشكار انفاق مي‌كند، يكسان است؟ سپاس خداي راست. ]نه[ بلكه بيشترشان نمي‌دانند.

     بدون شك پاسخ سؤالي كه در آيه مطرح شده، منفي است. اما نتيجة اين قياس مع‌الفارق چيست و از آن چه درسي مي‌توان گرفت؟ جملة آخر آيه نيز كمي مبهم به نظر مي‌رسد. ضمير «هُم = آنها» به چه كساني برمي‌گردد و «چه چيزي» است كه «بيشتر آنها» نمي‌دانند؟

3   . در آية 76 سورة نحل نيز برده‌اي لال و دست و پا چلفتي، با فرد هدايت شده‌اي كه فرمان به عدالت مي‌دهد، مقايسه شده است:

و خدا مثلي ]ديگر[ مي‌زند: دو مردند كه يكي از آنها لال است و هيچ كاري از او برنمي‌آيد و او سربار صاحبش مي‌باشد. هر جا كه او را مي‌فرستد، خيري به همراه نمي‌آورد. آيا او با كسي كه به عدالت فرمان مي‌دهد و خود بر راه راست است، يكسان است؟

    پاسخ البته منفي است، اما هدف خداوند از اين قياس مع‌الفارق چيست؟ يكسان نبودن برده‌اي لال و دست و پا چلفتي با فردي عادل و هدايت شده، كدام نكتة اخلاقي، اجتماعي و… را مي‌رساند؟

4   . آية 28 سورة روم مي‌گويد:

]خداوند[ براي شما مثلي از خودتان مي‌زند، آيا از غلامان و كنيزانتان شريكي در آنچه روزيتان داده‌ايم، داريد كه در آن برابر باشيد و از آنان همانگونه كه از خودتان بيمناكيد، بيمناك باشيد؟ بدينسان آيات ]خود[ را براي خردورزان روشن بيان مي‌كنيم.

     اگر اين، «بيان روشن آيات» باشد، واي از بيان ناروشن آيات!

5  . آية 29 سورة زمر مي‌گويد:

خداوند مثلي مي‌زند از مردي ]يا: برده‌اي[ كه چند شريك دربارة او ستيزه‌جو و ناسازگارند و مردي ]يا: برده‌اي[ كه ]بي‌مدعي[ ويژة يك مرد است. آيا اين دو برابر و همانند هستند؟ سپاس خداي‌راست، ولي بيشتر آنها نمي‌دانند.

    باز هم معلوم نيست كه اين مقايسه چه درسي به ما مي‌دهد و «هُم = آنها» چه كساني هستند و چه چيزي را نمي‌دانند؟

6  . آيه 171 سوره بقره گويي مي خواهد ماهيت واقعي کفار را به ما بشناساند:

مثل آنان که کفر ورزيدند مثل آن کس است که بانگ زند بر حيواني که نمي‌شنود جز فراخواندن و بانگ زدني را، کرند، گنگند و کورند که نمي‌انديشند

    هر چه مي‌انديشم، چيزي از اين تشبيه بي‌معني نمي‌فهمم. عده‌اي از مترجمان قرآن براي اينکه کمي از ابهام آيه بکاهند، آن را چنين ترجمه کرده‌اند:

ومثل] دعوت کننده [ کافران همچون مثل کسي است که حيواني را که جز صدا و ندايي ] مبهم، چيزي [ نمي‌شنود، بانگ مي‌زند،] آري [ کرند، لالند، کورند، و درنمي‌يابند.

    مطابق اين معنا، کافران حيواناتي کر و کور و لالند که دعوت آنها به حقيقت (بخوانيد اسلام) هيچ فايده‌اي ندارد!؟ بگذريم، اين مدعا که کافران کر و لال و کورند، بارها در قرآن تکرار شده است. کر و کور بودن کافران، هرچند با واقعيت ناسازگار است، اما در فضاي تفکر قرآني مي‌تواند معقول باشد. فقط مانده‌ام سخت عجب که لال بودن آنها را چگونه بايد معني کرد؟