بایگانی برچسب‌ها: آرش-بیخدا

اگر آخرتی وجود داشته باشد شما ضرر میکنید و ما سود(شرط پاسکال)

«کسی که میترسد مبادا در آینده رنج بکشد، هم اکنون از ترس خود رنج می کشد.»Michel de Montaigne 

این یکی از سفسطه های منسوب به ائمه اطهار است که مسلمانان مورد استفاده قرار میدهند. گفته میشود که یکی از امامان این استدلال را در مقابل یک کافر کرده است، اما این استدلال در بحث های خداشناسی به «شرط پاسکال» (Pascal’s Wager) معروف است.  بلازی پاسکال (Blaise Pascal) مخترع یکی از اولین ماشین حسابها است و در عرصه علوم کامپیوتر از این جهت برای او ارزش زیادی قائل میشوند. پاسکال همچنین یک قمارباز بود و زمان زیادی از زندگی خودش را در کافه های مختلف به قماربازی میپرداخت، شاید انگیزه اختراع ماشین حسابش نیز همین بوده باشد. پاسکال به خدا اعتقاد داشت و اعتقاد خود به خدا نیز با همان روحیه قماربازی و ریاضاتی که در قماربازی استفاده میشود یعنی احتمالات، توجیه کرد. این دانشمند، ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی قرن 17ام البته خود در ریاضیات مبتکر نظریه قوانین جدید احتمال به شمار میرود.

بیشتر مسلمانان از بحث دقیق و ریاضی شرط پاسکال معمولا بیخبر هستند اما به نوعی از استدلالی شبیه به نظر پاسکال برای فرار از بحث استفاده میکنند، بنابر این ما ابتدا به بررسی استدلال مسلمانان و بعد از آن به بررسی استدلال پاسکال میپردازیم. همانطور که گفته شد یکی از تکنیک هایی که مسلمانان استفاده میکنند برای فرار از بحث در کنار سایر تکنیک ها مثل «لکم دینکم ولی الدین» و «لا اکراه فی الدین» همین حدیثی است که از امامان باقی مانده است. میگویند اگر قیامتی وجود داشته باشد، ما که در این دنیا مسلمان بوده ایم به بهشت خواهیم رفت و شما ضرر خواهید کرد و به جهنم خواهید رفت! اگر قیامتی هم وجود نداشته باشد و خدایی نیز وجود نداشته باشد، نه ما ضرر کرده ایم و نه شما ضرر کرده اید، بنابر این راه حل منطقی این است که انسان کاری را انجام بدهد که ریسک به ضرر کمتری داشته باشد، بنابر این موسی به دین خود و عیسی به دین خود!

اشکالی که در این سفسطه وجود دارد این است که این اشخاص تنها به بعد شخصی دین توجه میکنند، این گفته در صورتی صحیح بود که دین تنها به خانه و مسجد محدود میشد و شریعت دینی زندگی روزمره و اقتصاد و روابط اجتماعی و سیاسی را شامل نمیشد. بلی درست است، اگر دین داران در خانه بنشینند و الله را بپرستند یا مسیح را بپرستند یا یهوه را بپرستند یا اهوره مزدا را یا بت و گاو و خورشید یا هر جانور یا موجود دیگر را، برای انسانهای دیگر فرقی نمیکند و صدمه ای به اجتماع انسانی زده نمیشود، اگر در خانه هایشان روزی 17 رکعت نماز بخوانند یا 800 رکعت نماز بخوانند، جز به زندگی خود ضربه ای وارد نمیکنند، هرچند همان کارها هم به نوبه خود باطل و ضایع هستند، اما آیا دین اسلام و مذهب تشیع را میتوان در همین حد نگاه داشت؟ آیا دینی که برای اهداف سیاسی طرح ریزی شد و مذهبی که 12 امامش همگی ادعای خلافت داشتند و همواره با سیاست در هم آمیخته بود را میتوان یک دین فردی پنداشت؟ پاسخ منفی است، ضد فرهنگ دین در جامعه نفوذ خواهد کرد و فقر فرهنگی را به جامعه خواهد آورد، فلسفه (علم دوستی) را نابود خواهد کرد، شایسته سالاری را نابود خواهد کرد، قدرت را در جامعه به دست طبقه روحانیون (سرمایه داران دینی) خواهد داد و جامعه ای عصبی و ضد ارزش ایجاد خواهد کرد! زیبایی های جامعه و زیبارویان جامعه را با چادر سیاه و روسری خواهد پوشاند، حق اندیشیدن  را از انسانها خواهد گرفت، جامعه را به جامعه ای تبدیل خواهد کرد که مغز ها از آن فرار خواهند کرد، جامعه ای که نیروهای مفید از آن فرار خواهند کرد ، جامعه ای که همه به فکر خویشند و هیچ کس فکر جامعه و اجتماع در بعد کلان آن نیست، جامعه ای که همه از هم میدزدند، جامعه ای که تفکر و هارمونی و زیبایی ارزش خود را از دست خواهد داد و هرکه ریشش بیش،بامش بیشتر خواهد شد و در نهایت  جامعه ای که یک بیمار عقب مانده روانی رهبریت آنرا بر عهده خواهد گرفت و جامعه ای که از آن خمینی، شیخ فضل الله نوری، نواب صفوی، مدرس، رفسنجانی، جنتی و خاتمی بر خواهند خواست و طرفدارانی پیدا خواهند کرد.

جامعه ای که عکس انسانها بر روی ماهش خواهد افتاد، جامعه ای که مردمش سفره ابو الفضل پهن میکنند و به یک مشت آخوند پاکتهای سفید میدهند که آنان را بگریانند! خمینی نمیتوانست در یک اجتماعی که مردم خردمند و خردگرا هستند ظهور کند، تنها مردمی که برای حضرت علی بارگاه و مرقد درست میکنند و اورا معصوم و عاری از گناه میدانند و در قبر او پول میریزند هستند که اتومبیل خمینی را از فرودگاه تا بهشت زهرا روی دستهایشان میبرند، و برایش بارگاه و مرقد میسازند و از او را مانند یک معصوم پیروی میکنند و اورا امام مینامند! خمینی برآمد جهل و خرافه پرستی متمرکز شده یک ملت است! حال خمینی دیگر ارزشی برای این ملت ندارد، اما اندیشه خمینی و دین و خویش همچنان در اذهان پوسیده باقیست، برای این مردم که هرکدام به نوعی خمینی کوچولو هستند دموکراسی (دموکراسی چیست؟) و آزادی  (آزادی چیست؟) و حقوق بشر (حقوق بشر چیست؟)، محال است! بنابر این این دیانت ضررش را به تمام جامعه و سایر انسانها همچون انگلی در همین دنیا خواهد زد و خود دین داران  را هم با همین اجتماع به سوی نابودی میبرد، که برده است! استفاده از دین باید مثل استفاده از دخانیات تنها در جاهای مخصوصی آزاد باشد، صدا و سیمای دولتی و کتابهای درسی مدارس را باید از وجود تعالیم غیر انسانی و غیر عقلی دین خالی کرد و اکنون در بسیاری از کشورهای جهان چنین اتفاقی افتاده است! دین علاوه بر ضربات زیادی که به اجتماع بشری میزند، ضررهای شخصی فراوانی را نیز به دنبال خواهد داشت، بر خلاف تصور اکثریت، دین در طول تاریخ باعث کردار نیک نشده و نمیشود، اخلاقیاتی که دین تبلیغ میکند دقیقا نتیجه برعکس میدهد و  داده است، خداوند به موجودی تبدیل میشود برای توجیه کارهای زشت و پلید انسانها، انسانها خود را با مخدر دین تخدیر خواهند کرد، کم کاری و ارزش های غلط مانند گداپرستی و زشت رویی و بت پرستی مدرن جای تمامی آنچه دین تبلیغ میکند را خواهد گرفت، از آن همه گذشته، هیچ افیونی مانند دین نمیتواند انسانی را به درنده خویی و جانور زیستی بیاندازد و اورا تبدیل به یک ماشین مرگ و جنایت کند! جنون و خریت بشری در احساسات مذهبی به اوج میرسد!

دین نه هوشیاری بلکه خواب عمیقی را برای جامعه می آورد، جامعه ای که آرمان آن پیشرفت و نشاط نیست، جامعه ای مرده با مردمانی دل مرده! بحث مفصلی در مورد دین و اخلاق در نوشتاری با فرنام (سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است) بطور مفصل تری بررسی شده است. با پیاده شدن دین و شریعت، لبخند و زیبایی خواهد مرد، رنگها سیاه سفید خواهند شد، اثری از محبت و انساندوستی نخواهد ماند، اجتماع دینی اجتماعیست پر از ظلم و پر از انسانهای مظلوم،  حق طلبی و انسانیت در این جامعه خواهد مرد، مردم دنبال قدرت خواهند بود و زیر دستیهایشان را زیر پای خود له خواهند کرد و در مقابل بالادستان مفلوک و مظلوم نمود خواهند کرد، از کوچکترین اجتماعات که خانواده باشد تا مدرسه و محله  بزرگترین اجتماع که حکومت کلان کشور باشد سیستم حکومتی سیستم ولایت فقیه و دیکتاتوری خواهد بود، زورگویی در جای جای این مملکت و مردمش هویدا! با الله و اکبر و لا اله الله نمیتوان فرهنگ ساخت، نمیتوان قانون ساخت، ساختمانها را نمیتوان ضد زمین لرزه ساخت، این قوانین بداساس مردم را قانون گریز خواهند کرد، مردم در خیابانها بین خطوط رانندگی نخواهند کرد، مردم صندلی های اتوبوس را با چاقو پاره خواهند کرد، کسی احساس مالکیت به این خاک و این اموال عمومی نخواهد کرد، مردم خواهند گفت سیاست به ما چه؟ مملکت به ما چه؟ ما میخوایم حال کنیم، میخوایم پول در بیاریم، آزادی را به من چه؟ و همه به این خواب خواهند رفت، و قرص خواب آور اسلام و دین خواهد بود! انحراف زندگی انسانها توسط شریعت و دیانت موضوعیست که بسیاری از بزرگان و فلاسفه بطور مفصل به آن پرداخته اند. شاید دقیق ترین کار را در این زمینه فوئرباخ، فیلسوف آلمانی همدوره با مارکس و شاگرد هگل انجام داده باشد. اینها همگی نشان میدهد که زندگی این جهانی اسلامی به هیچ عنوان با زندگی این جهانی بیخدایی نیست.

زندگی در جامعه دین دار، برابر با زندگی در جامعه ای که دین در آن تضعیف شده است و خرد و قوانین زمینی و انسانی جای آن نشسته است نه در بعد خصوصی نه در بعد اجتماعی قابل قیاس نیست، در نوشتار آزادی چیست؟ آماری در این زمینه ارائه شده است. بنابر این بخش اول این استدلال «ما در این دنیا ضرر نکرده ایم» غلط است، دین داران همانگونه که کتاب آسمانیشان در سوره «العصر» به آنها سرکوفت زده میشوند در خسران و ضرر هستند. اما برویم سر آن دنیا.از یکی از فلاسفه بیخدا که در حال مرگ بود پرسیدند، تو یک عمر با خدا به مخالفت پرداختی، حال اگر فرض کنیم خدایی وجود داشته باشد، فکر میکنی چه بلایی سر تو می آورد؟ آیا از گذشته خود پشیمان نیستی؟ بیا و در آخر عمر توبه کن، شاید آمرزیده شوی آن شخص پاسخ داد، اگر خدایی که شما میگویید اندکی شعور داشته باشد، نیک میداند که من عمری به تحقیق و جستجویش پرداخته ام و اورا نیافته ام! گناه من چیست وقتی که او دلیلی برای وجود خود باقی نگذاشته است؟

شایان ذکر است مسلمانان مضحکانه بطور خیلی جدی این داستان را در مورد تقریبا اکثر فلاسفه بیخدا، مثل نیچه و راسل و مارکس و… می آورند و میگویند اینها در آخر عمر خود توبه کرده اند، حتی در کتابهایشان اینگونه لطیفه هارا بطور خیلی جدی مطرح میکنند. فرض کنید شما خدا هستید و یا فرض کنید شما چند روبات ساخته اید که به آنها هوش مصنوعی (الگوریتمهایی که قادر به تکمیل خود هستند Artificial Intelligence) داده اید. آنها را خلق کرده اید و خود پنهان شده اید، حال اگر این روبات ها با امکاناتی که شما در اختیارشان قرار داده اید، پی به درک وجود شما نبرند، آیا مجرمند؟ آیا اگر کتاب مسخره ای مثل قرآن را برای آنها فرستاده باشید، و با این کار خود و داستانهای کودکانه و غیر عقلی و غیر منطقی ای که پیامبرتان از اینور و آنور دزدی ادبی کرده است کمترین احتمال های وجود خود را در ذهن مخلوقات خود از بین برده باشید آیا آن مخلوقات بیچاره گناهکارند؟ خدا چه انتظاری از ما دارد؟ اینکه باور کنیم محمد پیامبر خدا بوده و خدایی در آسمانها و در ناکجاآباد کائنات پنهان شده است؟ این که با نگاه کردن به قصه هایی مثل قصه مسیح، سلیمان، یونس و نوح که همگی از اسطوره ها و افسانه های سایر ملل توسط یهودیان دزدی ادبی شده و اسناد تاریخی آن موجود است، قبول کنیم که این افراد واقعا وجود داشته اند؟ خداوند واقعا موجود ظالمی است اگر چنین انتظاری از انسانها دارد. حال بگذریم از اینکه مخلوقات بیچاره نه تنها تمام براهین و برهان هایی که برای اثبات وجود شما مطرح شده را با نقد های حقیقتاً پولادین رد کرده اند، بلکه براهین محکمی را نیز در رد وجود شما آورده اند. آیا اینکه شما موجود غیر منطقی و غیر ممکنی هستید و میتوان ثابت کرد که وجود ندارید، گناه مخلوقاتتان است یا خودتان؟ بیایید فرض کنیم خدا وجود دارد، وضعیت بیخدایان نسبت به این خدا چگونه خواهد بود؟

  • به نظر شما با فرض اینکه خدایی وجود داشته باشد، این خداوند در آخرت به کسانی جایگاه واولاتری میدهد که از عقلشان استفاده کرده اند و برای ایجاد شرایط بهتر برای زندگی بشر تلاش کرده اند یا به انسانهایی که از روی جهالت و دلایل غلط به خدا اعتقاد دارند و با تقلید گوسفندوار از رهبران مذهبیشان دنیا را به سوی نابودی و بشر را به سوی زندگی تاریکتر و جاهلانه تر برده اند؟ خداوند باید بسیار پلید باشد که این افراد را که اکثریت دین داران را تشکیل میدهد به بهشت بفرستد.
  • بیخدایان برای اعتقاداتشان از منطق و دلیل استفاده کرده اند، اگر خداوند از منطق و دلیل خوشش نمی آید و ترجیه میدهد انسانها از روی احساس و جهل و حماقت به او اعتقاد داشته باشند، چنین خدای ابلهی شایسته ستایش نیست. اگر خدا از اینکه انسانهای خیالپرداز و خرافی و کم مایه به او عشق میورزند خرسند است، این خدا حتی لیاقت خدایی ندارد.
  • خداوند اگر وجود داشته باشد، ناظر تمام زشتی ها و پلیدی ها و جنایاتی که روی زمین انجام گرفته است بوده است و سکوت کرده است، خداوند کودکانی را که از بیماریهای سرطانی رنج میبردند مشاهده کرده است و برای سلامتی آنها اقدام نکرده است، خداوند جوامعی را که زیر فشار مستکبران و جباران تاریخ که اکثریت آنها به شدت دیندار بودند و یا دین داران آنها را پشتیبانی میکرده اند نگاه کرده است و به آنها کمکی نکرده است، اما خیلی از ما انسانها همانند خدا نبوده ایم، برای آزادی و رفاه بشر و زندگی بهتر تلاش کرده ایم، اگر کاری از دستمان بر می آمده برای یکدیگر انجام داده ایم، بنابر این ما موجودات بهتری از خداوند هستیم، این خدا هست که باید ما را ستایش کند نه ما خدارا!
  • بهشتی که دین داران طمعش را دارند واقعا چگونه جاییست؟ کتاب آیت الله دستغیب، معاد از آیات قرآن و احادیث بسیاری برای توصیف بهشت استفاده کرده است، بهشت جایی است که مومنان 72 حوری بهشتی خواهند داشت و میتوانند با آنها تماس جنسی بی پایان برقرار کنند. بهشت اسلامی بیشتر شبیه فاحشه خانه ای ملکوتی است، حوض کوثر، شراب پاک، جوی های آب، سایه درختان، حوری های بهشتی، غلامان بهشتی، واقعا چیزهای جذابی برای انسانهای معقول و اندیشمند نیستند. بهشت جایی است که افرادی مثل محمد و علی در آن زندگی میکنند، نگاهیی به تاریخچه زندگانی این افراد مارا به این نتیجه میرساند که زندگی در کنار چنین افراد خطرناکی واقعا دردناک است، چرا که ممکن است در بهشت نیز در پی کسب حوری های بیشتر بخواهند ماجراهای تاریخی مانند قتل عام بنی قریظه را در بهشت تکرار کنند. بسیاری از مسلمانان در کشورهایی زندگی میکنند که این کشورها بسیار از لحاظ منابع طبیعی غنی هستند، اما مسلمانان و اسلامگرایان این بهشت های زمینی را به گند کشیده اند و به لجنگاهی تبدیل کرده اند که همگان از آن فراری هستند، این افراد در بهشت نیز اگر به کار مشابهی بخواهند دست بزنند، بهشت واقعا در جوار این ا فراد بسیار جهنمی تر از جهنم خواهد بود.
  • اگر در آخرت جهنمی وجود داشته باشد و آنچه قرآن توصیف میکند مانند ریختن مس داغ در حلق گناهکاران، و یا سوزاندن پوست آنها و تعویض پوستشان برای درد بیشتر  واقعا وجود داشته باشد، اگر خداوند بخواهد هر کدام از این کارها را در جهنم بر روی هر شخصی حتی منفور ترین شخصیت های تاریخ انجام بدهد، بقیه انسانها باید بسیار جانور خو باشند که چنین منظره ای را تماشا کنند و باز هم خداوند را ستایش کنند. خداوندی که چنین عمل ضد انسانی و کثیفی را انجام بدهد آیا واقعا شایسته ستایش است؟ براستی که ما انساندوستان تحمل دیدن چنین صحنه های دلخراشی را حتی اگر بر روی کثیف ترین انسانها انجام شود نداریم، ما مسلمان نیستیم که سنگ باران شدن یک انسان دیگر را جانور خویانه نظاره گر باشیم و یا حتی خود به این کار دست بزنیم. ما حزب اللهی نیستیم که در مقابل قتل عام هزاران نفر ویرانی حیات کودکان خیابانی سکوت کرده باشیم، خداوندی که باعث و بانی این کار شود یک موجود پلید است که باید به پای میز محاکمه جنایتکاران علیه بشریت کشیده شود و به دلیل رعایت نکردن قوانین جهان شمول (و آخرت شمول) حقوق بشر محکوم گردد، چه لایق ستایش است این خدای حقیر اسلامی که چنین کاری با همنوعان ما بکند؟
  • به اهل بهشت نگاه کنید، به کسانی که ادعا میکنند به بهشت خواهند رفت، به پاپ جان پول، به کشیش های کاتولیکی که هزاران تنشان به بچه بازی و فساد اخلاقی محکوم شده اند به یهودیهای ارتودوکسی که جهان را مال خود میدانند، یهودیان را چوپان و بقیه را گوسفند میدانند، به مسیحیان تندرو، به حزب اللهی ها، به آخوندها، به هیتلر که اعتقادات شدید مذهبی داشت، به اسکندر مقدونی که به خدایان یونان اعتقاد داشت، این انسانهای فرومایه اهل بهشت هستند، تحمل و دیدن مستمر این افراد بسیار دشوار ا ست، وجود این افراد بهشت را به یک محیط نامطلوب تبدیل خواهد کرد. اگر بهشت و جهنمی وجود داشته باشد، زندگی در جهنم دلپذیر تر از زندگی کردن در کنار هر کدام از این افراد خواهد بود.
  • بیخدایان راه واقع گرایی و خردگرایی و منطق را پیش گرفته اند و در مقابل انتقادات انعطاف نشان داده اند نه اینکه مانند دین داران مخالفان را شب و روز لعنت کنند و آنها را بکشند، روزنامه هایشان را تعطیل کنند، سایتهایشان را سانسور کنند و… این راه درستی است که بیخدایان پیش گرفته اند، اگر هزینه درست فکر کردن و درست زیستن و دفاع از حریم عقلانیت و انسانیت به جهنم رفتن است، بیخدایان مردانه پای این جرم خود خواهند ایستاد و هزینه اش را خواهند داد، حتی اگر این هزینه رفتن به جهنم مسخره اسلامی باشد.  ما جهنم را در حکومت دینی اسلامی دیدده ایم، ترسی از جهنم های دیگر نداریم.

در نظر داشتن این مطالب نشان میدهد حتی بر فرض محال که خدا و آخرتی نیز وجود داشته باشد بیخدایان اساساً در آن دنیا از موقعیت شرافتمندانه تر و بهتری نیز برخوردار خواهند بود. حال از دید دیگری به این برهان سبک که آخرین برهانیست که مسلمانان دارند و معمولا وقتی دیگر چیزی در بساط ندارند آنرا مطرح میکنند تا از زیر بار فرار کنند بنگریم. فرض بر این است که ما هیچ چیز در مورد اینکه خدا وجود دارد یا ندارد نمیدانیم (که خوب البته فرض غلطی است چون ما دانش به عدم وجود خدا را داریم)، حال میتوان بر نتیجه گیری یا بخش دوم این استدلال مسلمانان اینگونه ایراد هایی را گرفت

  • اگر خدا وجود داشته باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد که این خدا الله باشد (چون فرض این استدلال مبنی بر نادانی کامل ما نسبت به قضیه خدا است)، اگر الله وجود نداشته باشد و بجای آن فرضاَ زئوس، خدای باستان وجود داشته باشد احتمالا تمام مسیحیان و یهودیان و مسلمانان و بهائیان را به جهنم خواهد فرستاد. در قرآن سوره شماره 21 آیه 98 اشاره میشود که هرکس غیر از الله کسی یا چیزی را بپرستد، آن شخص پرستشگر و شخص یا چیز پرستش شونده در دوزخ خواهند سوخت، بنابر این اگر فرض کنیم این الله است که وجود داشته باشد، تمامی غیر مسلمانان در جهنم خواهند سوخت، البته به دلیل ناسازمانیافته بودن و ادبیات ضعیف قرآن واقعا نمیتوان گفت نظر قرآن در مورد وضعیت غیر مسلمانان در آخرت چیست، چون حرفهای خود را در چندین جا نفی میکند و در این مورد دارای اختلافات و تناقضات بسیار است، این تناقضات در بخش  تناقضات درونی تازینامه مورد بررسی قرار گرفته اند. اگر بجای الله، یهوه وجود داشته باشد و مسیحیت و اسلام آئینهای دروغین باشند، معلوم نیست یهوه خدای درنده و جانورخوی عهد عتیق چه بلایی سر مسلمانان و مسیحیان بیاورد، هندو ها و… که جای خود دارند. اینها همه نشان میدهد، اعتقاد داشتن به یک خدا، از لحاظ قوانین احتمال کمک چندانی به خداپرستان نمیکند، و فضای انتخاب در فرمول احتمال خدا، {خداهست، خدا نیست}، نیست! بلکه به اینگونه است {خدا نیست، الله هست، یهوه هست، مسیح هست، اهوره مزدا هست، زئوس (خدای یونان باستان) هست، ساترن (خدای رم باستان)، میترا هست، هرا هست، ویشکا هست و….} و در هر حالت، شانس برد خداباوران تنها یک واحد بیشتر از خداناباوران است، مسلمانان معمولا آنقدر آزاد اندیش نیستند که احتمال خطای خود را بدهند، بعنوان مثال فرض کنید الله و محمد دروغین باشند و در این آشفته بازار دین فروشی این مسیحیان باشند که حقیقت را بگویند، میدانید خدا در آنصورت چه بلایی سر مسلمانان خواهد آورد؟
  • مسئله به بهشت رفتن یا نرفتن فقط بر سر اعتقاد داشتن یا نداشتن به خدا نیست، در هر دین و آیینی بسیار محرامت و فرایض دینی وجود دارد که انسانها باید انجام بدهند، فرقه های مختلف مفاهیم مختلفی دارند، مسئله گناه کردن یا نکردن به نظر میرسد در اکثر دینها بیش از به خدا اعتقاد داشن یا نداشتن مطرح است. در مورد اسلام بعنوان مثال شرک ورزیدن چیزیست که الله به شدت از آن بیزار است و اهل تسنن به شدت شیعیان را محکوم به شرک ورزی میکنند، و ادعا میکنند این شرک ورزی شیعیان باعث بازشدن دکان های دین و به لجن کشیده شدن اسلام در کشورهایی مثل ایران شده است، از طرفی شیعیان اعتقاد دارند اهل تسنن نسبت به امامان که نمایندگان خدا هستند ظالم هستند و عذابی سخت در انتظار آنهاست، همانطور که آشکار است اعتقاد داشتن و یا نداشتن به خدا تنها قسمت بسیار کوچکی از دیانت است، و صرف این قضیه ورود این افراد به بهشت را تضمین نخواهد کرد، بنابر این قسمت دوم این استدلال که مسلمانان در بهشت وضعیت بسیار بهتری خواهند داشت نیز غلط است.
  • تازینامه بعنوان یک کتاب بر آشفته، مالیخولیایی  و سازمان نیافته بعضی اوقات حرفهای عجیبی میزند بعنوان مثال همانطور که در شصت مورد از تضاد های داخلی تازینامه؛ دشواریهای قرآن بررسی شده است در (سوره 19 آیه 71) میگوید تمامی مسلمانان به جهنم خواهند رفت (حد اقل برای مدتی)  اما در جاهای دیگر ادعا میکند کسانی که در جهاد کشته میشوند مستقیم به بهشت میروند، پس بنابر این تکلیف آن دنیا واقعا برای خود مسلمانان نیز هنوز روشن نیست و خود نمیدانند برنامه چیست، بگذریم از اینکه شیعیان فساد اداری و حماقت خود را در این دنیا، به آن دنیا نیز کشیده اند و قرار است عده ای شفاعتگر آنان باشند و یا فرقه های زیادی از مسیحیت سالها با مالیات برای کلیسا گرفتن در بهشت زمین فروخته اند و به خدا رشوه داده اند و یا فرقه هایی معتقدند خداوند در هر صورت بندگان را خواهد بخشید، در این آشفته بازار الهی که ادیان پیوسته افسانه های مربوطه اش را تولید میکنند راه برای وارد شدن به بهشت زیاد است، مثلا مشهور است که اگر تمام دریاها جوهر شوند و تمام درختان قلم بازهم نمیتوان ثواب یک رکعت نماز جماعت را بنویسند (مستدرک الوسائل، ج ۱ ص ۴۸۷)،‌ بنابر این چند رکعت نماز جماعت باید برای وارد به بهشت شدن کافی باشد نه؟

از حرفهای رایج در میان مسلمانان بگذریم و به نظر پاسکال در مورد این استدلال بپردازیم. همانطور که در ابتدا مطرح شد پاسکال یک قمارباز بود و روش استدلالی وی برای توجیه اعتقاد خود به خدا را نیز به سبک قماربازان اینگونه مطرح میکند که شرط بستن بر روی وجود خدا بیشترین شانس بردن قمار این دنیا و آن دنیا را دارد. روش استدلال پاسکال همچون روش تفکر در قماربازی بسیار محتاطانه و مبتنی بر احتمالات است. همانطور که میدانید، در قمارخانه ها معمولا بازیهای مختلفی ارائه میشود که هرکدام یک مقدار ورودی و یک مقدار خروجی دارند، مثلا فرض کنید در بازی A، شما برای اینکه بازی کنید باید مبلغ یک دلار پرداخت کنید، و اگر برنده شوید 3 دلار جایزه میگیرید و اگر برنده نشوید 0 دلار میبرید (هیچ نمیبرید)، و شانس برد شما 1/2 است. در چنین شرایطی میتوان حساب کرد که انتظار شما از برد در این بازی به مقدار 1.5 دلار است، زیرا:

0 * (1/2) + 3 * (1/2) = 1.5

و چون شما تنها یک دلار هزینه میکنید،

-1 + 1.5 = .5

و چون نیم عدد مثبتی است، شرکت در این بازی به نفع شماست، پس یک قمارباز خوب در این بازی شرکت خواهد کرد و روی آن شرط خواهد بست! حال فرض کنید بازی وجود دارد که اگر شما در آن ببرید 2 دلار برنده میشوید، و اگر نبرید 0 دلار برنده میشوید و احتمال برد یا باخت نیز هردو 1/2 است، اینبار نیز معادله بصورت زیر خواهد بود.

0 * (1/2) + 2 * (1/2) = 1

و چون شما تنها یک دلار هزینه میکنید،

-1 + 1 = 0

شرکت در این بازی نه به نفع شماست نه به ضرر شما، بنابر این میتوانید شرکت کنید یا نکنید، حال اگر شما بازی ای را فرض کنید که احتمال برد در آن کمتر از 1/2 باشد و یا اینکه مقدار برد 1 دلار باشد یا هر تغییر شرایطی که میزان انتظار برد را پائین بیاورد، این بازی را بیفایده میکند و یک قمارباز نباید روی آن شرط بندی کند. پاسکال نیز به همین صورت میخواهد اعتقاد به خدا را توجیه کند، پاسکال معتقد بود با استدلال و منطق و دانش و فلسفه نمیتوان وجود یا عدم وجود خدا را اثبات و رد کرد (بنابر این پاسکال یک اگناستیک بوده است (اگناستیسزم، چیست؟)). بنابر این ما باید به سبک قماربازها بجای بحث در مورد وجود یا عدم وجود خدا روی وجود یا عدم وجودش شرط بندی کنیم. و همانطور که توضیح داده خواهد شد به اشتباه فرض میکند که شرط بستن روی وجود خدا انتظار برد بیشتری را میسر میسازد تا شرط نبستن روی عدم وجود خدا، و به نفع قمارباز و انسان است تا روی وجود خدا شرط ببندد و یا بعبارتی به خدا اعتقاد داشته باشد تا اینکه بیخدا باشد. از این گذشته این قمار و بازی ای است که هرکسی باید آنرا بازی کند و شرکت در آن دلخواه نیست! استدلال پاسکال را میتوان در دو ماتریکس شرح داد

اگر خدا وجود داشته باشد اگر خدا وجود نداشته باشد
شرط بستن روی وجود خدا سعادت برابر
شرط بستن روی عدم وجود خدا مصیبت برابر

که بصورت کلامی میتوان آنرا همانطور که در تیتر این نوشتار آمده است مطرح کرد، و پاسکال حکم میکند که بنابر این جدول، باید به خدا اعتقاد داشت که دچار آن مصیبت احتمالی نشد. پاسکال همچنین معتقد است که در صورت برنده شدن در این بازی، مقدار برد مثبت بینهایت (زیرا وارد شدن به بهشت برابر با لذت ابدی است) است، و بعدها عده ای ادعا کردند باخت در این بازی نیز پاداش منفی بینهایت دارد (زیرا وارد شدن به جهنم نیز مصیبت ابدی است). بنابر این ماتریکس را میتوان بصورت زیر تغییر داد میزان پاداش ها در این بازی

اگر خدا وجود داشته باشد اگر خدا وجود نداشته باشد
شرط بستن روی وجود خدا ∞+ A
شرط بستن روی عدم وجود خدا C B

اعداد A، B و C اعدادی هستند که میزان برد در صورت وقوع اتفاقهایی که در جدول به آنها اشاره شده است را میکنند و به دلیل اینکه ∞+ در جدول آمده است، ارزش این اعداد اهمیت چندانی نمیابد. و به همان روش که در مورد قماربازی ذکر شد، میتوان معادله را بصورت زیر نوشت (p احتمال وجود یا عدم وجود خدا است که پاسکال آنرا 1/2 فرض کرده) انتظار برد برای شرط بستن روی وجود خدا

∞ * p + A * (1-p) = ∞

انتظار برد برای شرط بستن روی عدم وجود خدا

C * p + B * (1-p) = یک عدد کمتر از مثبت بینهایت

بنابر این به نفع ماست که به خدا اعتقاد داشته باشیم. پاسکال در این استدلال خود در واقع 3 فرض اساسی را استفاده میکند. 1) با منطق و دلیل و استدلال و علم و وفلسفه نمیتوان به وجود یا عدم وجود خدا پی برد. 2) احتمال وجود داشتن یا نداشتن خدا 1/2 است. 3) شرط بستن روی وجود خدا به معنی برنده شدن در این بازی است. نکته نخست فرض اول پاسکال نه مورد قبول خداباوران (Theists) است، نه مورد قبول خدا ناباوران (Atheists) (آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟) بلکه هر دو این گروه معتقدند استدلال و منطق و فلسفه میتوانند ثابت کنند خدا وجود دارد یا ندارد، و نویسنده این نوشتار نیز چون خود بیخدا است فرض اول این استدلال را باطل میداند، در نوشتاری با فرنام «از کجا میدانید خدا وجود ندارد» شرح داده شده است  که چگونه میتوان به عدم وجود خدا پی برد. این فرض همچنین با نظرات کسانی که سعی میکنند براهینی برای اثبات وجود خدا بیاورند (که بیخدایان اکثر آنها را رد کرده اند رد براهین اثبات وجود خدا) در تضاد است بنابر این، این استدلال پاسکال بطور کلی از نظر هردو طرف دعوای اثبات وجود یا عدم وجود خدا باطل است؛ و تنها میتوان آنرا در بعد فلسفه اگناستیک (اگناستیسزم، چیست؟) مطرح کرد، زیرا از نظر بیخدایان احتمال وجود خداوند 0 و از نظر خداباوران احتمال وجود خداوند 1 است. نکته دوم فرض دوم پاسکال، با توجه به استدلال هایی که در همین نوشتار شده است و بحث هایی که در تعریف خدا (خداوند چیست؟) آورده شده است، باطل است، زیرا خدایان مختلفی وجود دارند و اگر تعداد خدایان را N فرض کنیم، احتمال وجود هر کدام از این خدایان 1 بر روی N +1 خواهد بود (عدد 1 بیخدایی را در این احتمال نمایندگی میکند). بنابر این احتمال وجود خدا 1/2 نیست و به تعداد تمامی خدایانی است که طرفدارانشان ادعا میکنند او وجود دارد به علاوه 1! بنابر این این ماترکیس به ستون های بیشتری نیاز خواهد داشت و تعداد این ستون ها به اندازه تمام ادیان و تمام مذاهب و فرقه های داخل آن ادیان و در دیدی وسیع تر، به اندازه تمام عالم بشریت و تعداد تمام انسانها از ابتدا تا انتها خواهد بود. نکته سومفرض سوم نیز همانطور که گفته شد غلط است، اعتقاد داشتن به خدا به معنی پیروزی و ابدیت در آخرت نیست! برای پیروزی و برد ابدی در آخرت که پاسکال آنرا ∞ فرض کرده طبق هیچ دیانتی تنها اعتقاد به خدا کافی نیست و همانگونه که گفته شد اعتقاد به خداهای اشتباه حتی در بعضی مواقع بسیار بدتر از بیخدایی است. زیرا بعضی از خدایان مانند الله روی مسئله شرک حساسیت خاصی دارند. بنابر این، این ماتریکس به سطر های بیشتری نیازمند است نکته چهارم اینکه در این استدلال فرض شده است که آخرتی وجود دارد، وجود یا عدم وجود خدا ارتباطی با وجود یا عدم وجود آخرت ندارد، روی چه حسابی میتوان از وجود خدا به وجود آخرت پی برد؟ بسیاری از ادیان هستند که به خدا اعتقاد دارند اما به آخرت و بهشت و جهنم اعتقادی ندارند. نکته پنجم، اینکه این ماتریکس بطور کلی برای تمام بشریت صدق نمیکند، شاید لازم باشد برای هر شخصی جدا ماتریکسی با توجه به اعمال گذشته و آینده وی تشکیل داد. نکته ششم، بینهایت های دیگری را نیز میتوان در جدول قرار داد، از جمله اینکه رحمت خداوند را نیز میتوان مثبت بینهایت فرض کرد و با وارد کردن یک مثبت بینهایت در معادله، هردو شرط بندی به مثبت بینهایت تبدیل خواهد شد، یا میتوان همانگونه که اشاره کرد، ورود به جهنم را منفی بینهایت در نظر گرفت یا اینکه چون نادانی در مورد خدا را فرض کرده ایم، در صورتی که بسیاری از ادیان به تناسخ روح اعتقاد دارند، ممکن است شرط بستن روی خدا و دوباره تانسخ یافتن بصورت منفی بینهایت برای نتیجه شرط بستن روی وجود خدا در نظر گرفته شود که این باز به نفع بیخدایان خواهد بود. از این گذشته بعضی رفتارهای خدایان واقعا دیوانه وار است، مثلا الله ناگهان به دلیل خشم بر قومی که چند تن از آنها شتر صالح پیامبر را اذیت کرده بودند بر تمام آنها خشم میگیرد، احتمال وجود خداوندی روان پریش و دیوانه و سادیست همچون الله تمام این معادلات را بهم خواهد زد. با همه این مباحث به نظر میرسد همچنان شرط بستن روی عدم وجود خدا بهترین قمار ممکن است، زیرا با فرض اینکه خدا موجودی دانا و عالم و نه احمق و سادیست است، ماتریکس را میتوان اینگونه بازنویسی کرد.

اگر خدا وجود داشته باشد اگر خدا وجود نداشته باشد
شرط بستن روی وجود خدا ورود به بهشت به دلیل اعتقاد به خدا ضرر و باطل کردن عمر و گند زدن به اجتماع.
شرط بستن روی عدم وجود خدا ورود به بهشت به دلیل حقیقت گرایی و خردگرایی کمک به اجتماع برای زندگی و رفاه و سلامت بیشتر.

نکته هفتم،در نظر گرفتن موجودات ماوراء طبیعی و استدال کردن با استناد به وجود آنها در انحصار خداباوران نیست، بیخدایان نیز میتوانند با تصور کردن موجودات ماوراء طبیعی این معادله را به شدت تغییر دهند، فرض کنید موجودی ماوراء طبیعی با فرنام «خبیث بزرگ» را در نظر بگیریم که همه انسانها را پس از مرگ بر اساس باورشان به خدا تنبیه کند یا پاداش دهد. اگر کسی به وجود خدا در این دنیا باور داشته باشد او را در آن دنیا به عذاب ابدی محکوم کند و اگر کسی به عدم وجود خدا اعتقاد داشته باشد، او را بسیار پاداش دهد. در این صورت روی عدم وجود خدا شرط بستن بسیار عقلانی تر خواهد بود. نوشتار دیگری در ارتباط با این استدلال توسط اردشیر پاینده را در نوشتاری با فرنام «برهان دفع خطر احتمالی» بخوانید، این نوشتار را با جمله ای از پاسکال در مورد دین به پایان میبریم.

«انسانها هرگز به اندازه ای که با مفاهیم دینی توجیه شده باشند، شرارت را به کمال و با لذت انجام نمیدهند.» پاسکال

منابع بیشتر در مورد شرط پاسکال + + + + + + + + از سایر دانشمندانی که به وجود خدا اعتقاد داشته اند تارنمای زندیق به برسی باورهای اشخاص زیر نیز پرداخته است

من و شاه، مناظره علی سینا و رضا پهلوی

توضیحات:

گفتمان زیر در ژانویه سال 2001 میان دکتر علی سینا و شاهزاده رضا پهلوی انجام گرفته است. متن های آبی مربوط به دکتر علی سینا و متن های سبز مربوط به شاهزاده رضا پهلوی هستند. متن های سیاه توضیحات دکتر علی سینا میباشند.

متن اصلی این مناظره به زبان انگلیسی بر روی تارنمای دکتر علی سینا قرار دارد:
http://www.faithfreedom.org/Iran/rpahlavi.htm

یکی از دوستان من نامه ای سرگشاده را که در آن از آقای رضا پهلوی مدعی تخت پادشاهی پرسش هایی کرده بود، در تالار گفتمان اینترنتی جبهه ملی منتشر ساخت. من تصمیم گرفتم که آن نامه را برای آقای رضا پهلوی ارسال کنم و از وی بخواهم که به این پرسشها پاسخ بدهد. آقای پهلوی نیز پاسخ نامه را فرستاد اما به هیچ کدام از پرسشها پاسخی نداد. وی گفت که از لحن نامه زیاد خوشنود نبوده است. بنابراین ایمیل زیر را برایش فرستادم و از او خواستم تا در بحث های تالار گفتمان جبهه ملی به ما ملحق شود و به برخی پرسشهای ما پاسخ دهد.

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

من براستی سپاسگزارم از اینکه شما زمانتان را صرف پاسخگویی به این ایمیل میکنید. اما از آنجایی که شما میخواهید شاه ما باشید، به نگر من شایسته است که در گفتمان های ما شرکت کرده و به برخی پرسشهای ما پاسخ دهید، من معتقدم ما میتوانیم با گفتمان اختلافاتمان را حل کنیم. نامه ی سرگشاده دوست من به شما نامه ای از سر عصبانیت و شکایت نیست. چه شما لحن وی را دوست داشته باشید یا نداشته باشید ایشان پرسشهایی مشروع را مطرح میکنند که من دوست دارم نگرش شما و پاسخ شما به این پرسشها را بدانم

به شما اطمینان میدهم که افکاری مستقل دارم و اگر شما بتوانید نشان دهید که حکومت پادشاهی به نفع مردم ما است، من شخصاً یکی از کسانی هستم که از هواداران پر و پا قرص شما خواهم شد و نهضت شما را ترویج خواهم کرد. من بعنوان یک میهن دوست بهترین چیز را برای کشورم میخواهم و خود را وقف منفعت کشورم کرده ام. اگر بتوانید به من ثابت کنید که حکومت پادشاهی چیزیست که هم میهنانم به آن نیاز دارند من تا برپایی چنین حکومتی آرام نخواهم نشست. اما اکنون من دیدگاه دیگری دارم و بجای اینکه به من اثبات شود که اشتباه میکنم از جانب هواداران شما مورد اهانت و بی توجهی قرار گرفته ام.

ممکن است مهر بورزید و این دعوت دوستانه مرا بپذیرید و برای انجام مناظره ای صادقانه و مودبانه با کسانی که میخواهید بر آنها پادشاهی یا سلطنت کنید در تالار گفتمان جبهه ی ملی به ما بپیوندید؟

بازهم بخاطر توجّه تان از شما سپاسگزارم
ارادتمند شما،
علی سینا

آقای پهلوی در تالارهای گفتمان ما عضو نشد اما نامه ی من را خواند و با من از طریق ایمیل در ارتباط بود. من ایمیل های ایشان را بدون هیچ تغییری در اینجا می آورم:
رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛
موضع من روشن بوده و هست، نه تنها پیرامون گذشته بلکه پیرامون آینده و باور من بر این است که ایرانی ها بیش از هر چیز به یک دموکراسی واقعی نیازمندند. همچنین من دیدگاهم را در کتابم و مصاحبه های فراوان و … بطور شفاف و روشن شرح داده ام. سوای از این وظیفه من حمایت از نهادی که نمایندگی اش را میکنم (منظور نهاد پادشاهی است) نیست. این کاری است که هواداران پادشاهی باید آنرا انجام دهند. بهر روی من همیشه گفته ام امروزه، چه یک شخص هوادار پادشاهی باشد چه هوادار جمهوری تنها مسئله برای او باید آزادی باشد.

بر این اساس، باورها و ایدئولوژی های شخصی یک فرد ایرانی نباید ارجحیت و اهمیتی بالاتر از نیاز ما به یک حکومت صادق و راستین که براستی نماینده مردم است پیدا کند. معتقدم که شکل رژیم باید از طریق یک رفراندم ملی مشخص شود. نوع نظام آینده دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که اکثریت تصمیم میگیرند. نگر شخصی من بر این است که یک دموکراسی پارلمانی حقیقی؛ تحت یک پادشاهی مشروطه نه تنها ضامن جریان دموکراسی است بلکه به عنوان مظهر اتحاد در جامعه ی ناهمگونی همچون جامعه ایران امتیازی بر جمهوری به شمار می آید. اگر بر این مسئله معتقد نبودم برای نمایندگی آن از حدود 20 سال پیش خود را به زحمت نمی انداختم. اما امروز گفته ام که از نگر من به عنوان یک میهن دوست تنها ماموریت و دلواپسی تصمیمی گیری سیاسی خود ایرانیان است.

همانقدر که برخی مردم به یورش به کل کارهایی که پیشینیانم (پدر و پدر بزرگم) انجام داده اند ادامه دهند، تعداد بیشتری از مردم خدماتی که آنها به کشور ما کرده اند را ارج می نهند. من هیچگاه از سوء استفاده از قدرت، فساد و تجاوز به حقوق بشر در رژیمهای پیشین چشم پوشی نکرده ام، در واقع من آنها را محکوم کرده ام. اما این وظیفه من نیست که بجای دیگرانی که به دنبال منافع شخصی خود بوده اند عذر خواهی کنم.

جایی هم برای بحث (با منتقدان پادشاهی در تالارهای اینترنتی) وجود ندارد، زیرا که من واقعاً هیچگاه ندیده ام که این دسته از افراد، حداقل در مواردی از مواضع خود کوتاه بیایند. به نظر آنها، همیشه حق با آنها بوده و هر کاری میکردند مطلقاً درست بوده و افراد دیگر دورو (منافق) و دروغگو بوده اند. بنابراین بجای وقت تلف کردن برای این گونه افراد که هنوز در قرن پیش بسر میبرند، اعتقادم بر این است باید کاری سازنده تر کرد و آن این است که روی نیاز ایران در آینده تمرکز کنیم و با افرادی کار کنیم که واقعاً میخواهند جزئی از این راه حل (برای آزاد سازی ایران) باشند.

با احترام
رضا پهلوی

به پشتوانه ی رک گویی ایشان تصمیم گرفتم پرسشهای خویش را فرمولیزه کرده و پیام زیر را برای ایشان فرستادم.
علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛
من به خاطر ایمیل روشن و صادقانه شما واقعاً سپاسگزارم. برایم جای بسی خوشوقتی دارد که میبینم شما خودتان را نمیگیرید و از مردم دوری نمیکنید. این روشن فکری شما را میرساند که خودتان را مثل ایرانیان و جزئی از آنها در نظر گرفته اید و به همین خاطر شما را می ستایم. اگر پدر فقید شما کاری را که شما انجام میدهید، انجام میداد شاید هرگز تجربه تلخ سال 1979 و 22 سال کابوس را نداشتیم.

هم اکنون که آنقدر نسبت به ایمیل من بزرگواری کرده و به آن پاسخ داده اید، اجازه دهید که چند پرسش از شما بپرسم. اگر اجازه بدهید، پاسخ های شما را از طریق همان تالار گفتگوی اینترنتی جبهه ملی به سایر ایرانیان پیشکش کنم، تا آنها نیز آنرا بخوانند، شنیده ام که هر روز حدوداً 17 هزار نفر وارد این تالار میشوند و محتوای آن را میخوانند. مطمئن هستم که راه خوبی برایتان خواهد بود تا به مردم دسترسی داشته باشید و از حمایت روشنفکر ترین اقشار جامعه مان برخوردار شوید. موافقم با شما که میگویید «خواه یک روشن فکر باشید یا نه؛ شما فقط یک حق رای(انتخاب) دارید» ولی نباید فراموش کرد که روشنفکران در واقع کسانی هستند که بر روی طرز فکر بقیه نفوذ دارند. و اگر حمایت یک روشنفکر را بدست آورید وی میتواند حمایت هزار یا یک میلیون نفر را برای شما به ارمغان بیاورد. در تالار گفتمان جبهه ملی متفکرین و نویسندگان بزرگی هستند که من خود را شاگرد کوچک آنها به شمار می آورم.

پرسش من این است, شما نوشته بودید:

«معتقدم که شکل رژیم باید از طریق یک رفراندم ملی مشخص شود. نوع نظام آینده دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که اکثریت تصمیم میگیرند.»

واقعاً عالیست و من شما را برای روح دموکراتتان ستایش میکنم. اما همانطور که واقفید مردم گاهی خطا میکنند. در سال 1979 اکثر ایرانیان اشتباه بزرگی انجام دادند و تقریباً به طور هماهنگ شیطانی را به عنوان رهبرشان انتخاب کردند. در آن زمان به نظر میرسید که انتخاب درستی باشد. پدر شما جو ترس و ترور را ایجاد کرده بود و حکومت وی آنقدر سرکوبگر بود که باعث شده بود مردم چشمان خود را در مقابل خرد و عقلانیت ببندند. مردم با نهایت احساسات و غضب رفتار کردند. اعلی حضرت کتابها را توقیف و افراد روشنفکر، نویسندگان و شاعران را زندانی و شکنجه و اعدام میکرد. مردم نمیتوانستند آزادانه با هم صحبت کنند و بنابر این ناآگاه نگه داشته شده بودند. مردم ناآگاه کاری را میکنند که ناآگاهان انجام میدهند و شد آنچه شد. در سال 1979 رفراندمی برگزار شد و اکثریت به جمهوری اسلامی رای دادند.

اکنون پس از 22 سال ما همگی میدانیم که انتخاب جمهوری اسلامی اشتباه بزرگی بود و خواهان تغییر آن هستیم ولی این رژیم با استناد به حکم قیومیت روشن و صریحی که توسط انقلاب به آنها داده شد؛ چنین وانمود میکند که منتخب و نماینده واقعی مردم است. اما ما الآن حق رای دوباره نداریم تا نشان دهیم که ما نظرمان را تغییر داده ایم. هم اکنون ما اسیر این حکومت هستیم و به نظر میرسد که تنها روش خلاصی از دست آنها یک انقلاب خونین دیگر و قربانی شدن صدها هزار تن از دختران و پسران جوان ما باشد. گفته میشود که 70% ایرانیان زیر 30 سال سن دارند. این بدان معنی است که این افراد هیچ نقشی در انقلاب نداشته اند. چرا آنها باید اسیر اشتباه پدرانشان شوند؟ آنها میخواهند حرف خودشان را بزنند اما نمیتوانند زیرا رفراندمی در کار نیست تا نظرات آنها هم لحاظ شود.

من درک میکنم که شما گفتید نمیخواهید خودتان را بدون رفراندم به مردم ایران تحمیل کنید و به خواست مردم وفادار خواهید بود. به عنوان یک دموکرات به شما اطمینان میدهم که من نیز همین کار را خواهم کرد. اگر اکثریت ایرانیان برگشتن به حکومت پادشاهی را انتخاب کنند، فوراً به سراغتان خواهم آمد و وفاداری خود را به شما به ابراز خواهم کرد. افکار من مال خودم است اما وفاداری من به مردمم تعلق دارد و خواسته ی آنها دستور العمل من است.

هم اکنون پرسش من از شما این است: چه اتفاقی خواهد افتاد اگر امروز مردم تصمیم بگیرند که شما را به عنوان پادشاهشان انتخاب کنند اما پس از چند سال نظر خود را تغییر دهند؟ بچه هایی که هنوز به دنیا نیامده اند و فرداهای دیگر ممکن است دوست نداشته باشند که فرزندان شما پادشاه آنها باشد، چه بر سرشان خواهد آمد؟ آیا این قراردادی که داریم با شما می بندیم برای فرزندانمان نیز هست؟ آیا میتوان واقعاً این کار را انجام داد؟ آیا این تصمیم گیری برای آنها عادلانه خواهد بود؟

امروز شما یک جوان نجیب و خوشتیپ با عقاید دموکراتیک و وعده های زیبا هستید، اتفاقاً وقتی انگلیس پدرتان را به عنوان شاه ایران انتصاب کرد وی نیز مرد جوان محجوب و دوست داشتنی ای بود. میگویند که قدرت انسان را فاسد میکند و شوربختانه پدر شما نیز از اثرات مخرب قدرت ایمن نبود. من وی را سرزنش نمیکنم. افراد بسیار کمی هستند که فریفته ی طلسم قدرت مطلق نمیشوند. ما چطور میتوانیم مطمئن باشیم که شما نیز تغییر نخواهید کرد؟ چه تضمینی برای ما وجود دارد که شما راه پدرتان را نروید و پس از چند سال مخالفانتان را به زندان نیفکنید، آنها را نکشید و همان حکومت ترور و وحشت پدرتان را ایجاد نکنید؟

امروز شما از موضع ضعف حرف میزنید و می توانید به همه ی ما اطمینان دهید که چنین اتفاقی نخواهد افتاد. محمد پیامبر اسلام نیز وقتی هیچکاره بود گفت «لکم دینکم ولی دین/دین شما برای خودتان و دین من نیز برای خودم». اما وقتی قدرتمند شد شروع به کشتن افرادی کرد که با وی موافق نبودند. چه ضمانت محکمی داریم که شما و دودمانتان دیکتاتور نمیشوید؟

تنها ضمانتی که من فکر میکنم کارگر خواهد افتاد، انتخابات دوره ای می باشد: آیا شما میپذیرید که رفراندم یا انتخابات ملی بصورت دوره ای صورت گیرد و اجازه میدهید که دیگران با شما برای کسب منصب پادشاهی رقابت کنند؟ به نگر من پادشاهی تنها در صورتی عادلانه خواهد بود که هر چهار یا پنج سال انتخاباتی انجام گیرد و بهترین شاه(اگر بخواهید اینچنین اسمش را بگذارید) توسط رای مستقیم مردم انتخاب شود. طبیعتاً اگر مردم هنوز از شما راضی باشند، شما دوباره منصوب میشوید و اگر مردم نخواهند، مجبور نمیشوند که انقلاب خونین دیگری راه بیاندازند و هزاران نفر برای برکناری شما بمیرند. فکر نمیکنید این عادلانه باشد؟

آقای پهلوی عزیز من پرسشهای دیگری نیز برای پرسیدن دارم، اما این ایمیل را در همین جا تمام میکنم و منتظر پاسخ شما به پرسش اول میمانم. این پرسش در بین پرسشهای من از همه مهم تر بود و از آنجایی که شما مهر ورزیدید و به ایمیل های پیشین من پاسخ دادید امیدوارم به این پرسش نیز پاسخ دهید.

ارادتمند
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای گرامی؛
ادب و رک گویی شما را می ستایم.

شما به نکات جالبی اشاره کردید. اگر شما به عنوان یک متفکر معتقد هستید که جوانان امروز مجبور نیستند تاوان اعمال والدین خود را پس دهند، آنگاه من امیدوارم کسانی که همفکر شما هستند با دیگر اعضای همان نسل به همان شکل و مطابق همان استاندارد رفتار نمایند. به بیان دیگر، شایسته است مخالفان دو آتشه ی عملکرد پدرم نیز با من چنین رفتاری داشته باشند. مگر اینکه برخی از «دکترهایی» که با نام اصلی خودشان در این جلسات اینترنتی حضور دارند واقعاً باور داشته باشند که من برنامه ها و ویژگی های سیاسی ام را از پیشینیان خود به طور ژنتیکی به ارث برده ام…

در مورد مسئله برگزیدن پادشاه از طریق انتخابات به نظر میرسد که شما یک بار دیگر نکته اصلی را فراموش کرده اید. در یک پادشاهی مشروطه، شاه یا ملکه حالتی نمادین دارد و درگیر امور حکومتی نمیشود و هیچگونه حق تعیین سیاست و اختیار حکومتی ندارد. اگر قرار بود خانواده پادشاهی حکومت کنند و مسئولیت سیاسی داشته باشند، آنگاه حرف شما دارای اهمیت و ارزش بود و به نگر من شما کاملاً حق داشتید که به جمهوری رای دهید، میدانم که خود نیز چنین میکردم (به جمهوریت رای میدادم). اما از آنجا که این اتفاق در یک نظام پادشاهی پارلمانی نمی افتد، به نگر نمیرسد که نیازی به برگزاری انتخابات هر 4 یا 5 سال باشد. ممکن است شما بگویید خوب چرا ما باید گیر پهلوی ها بیافتیم؟ من پاسخ به این پرسش را را برای پارلمان آینده و یا رفراندم رها میکنم که بر سر آن مناظره کنند. از نگر من اعضای خاندان پادشاهی (شاه ها، پادشاه ها، ملکه ها، شاهزاده ها) روی درخت سبز نمیشوند و یا از زیر سنگ بیرون نمی خزند. برای کسی که قرار است نماد کشور شود این مسئله بسیار مهم است که او به بهترین وجه تربیت شود، بهترین تحصیلات را داشته باشد، از هر چیزی که به ایران و جهان ارتباط دارد آگاه باشد تا بتواند به بهترین شکل کشور را نمایندگی کند و در این نهاد که ظرفیت بالایی دارد خدمت کند. انتخاب پادشاه از طریق انتخابات در تاریخ جهان بی سابقه است. کسی چه میداند؟ شاید ایرانیان بار دیگر ایده جدیدی را به باقی جهانیان ارائه کنند.

در سیستم جمهوری رئیس جمهور در واقع رئیس قوه مجریه است و به همین دلیل از جانب مردم به او حق گرداندن دولت داده میشود. دلیل اینکه در نظام جمهوری انتخابات وجود دارد این است که مردم با توجه به کارنامه رئیس جمهور، ریاست وی را تمدید یا ملغی کنند.

و این نکته خیلی حساس است. فرض کنید که ما سر انجام (پس از این رژیم) به یک سیستم جمهوری برسیم. آیا نمیتوانیم همین پرسش را در مورد رئیس جمهوری آینده بپرسیم و یا اینکه (بر خلاف نظام پادشاهی) میتوانیم تضمین بدهیم که او هم از طریق قدرت و اطرافیانش فاسد و دچار اشتباه یا تبدیل به هیتلر نشود؟

آیا ندیده ایم که اخیراً چه اتفاقی در فیلیپین یا یوگوسلاوی افتاد؟ اگر مردم بخواهند رهبر ناخواسته را حذف کنند، آنها میتوانند این کار را انجام دهند. اما ما در دنیایی زندگی میکنیم که کمتر و کمتر انقلاب و رو در رویی خونین بین ملت و نیروهای دولتی میبینیم. شما متذکر شدید که روشنفکران نقش مهمی را در حفظ مسیر دموکراسی بازی میکنند. اتفاقاً من هم قویاً با این گفته موافقم. بنابراین لازم است روشنفکران ما اولین قدم را برای نشان دادن راه بردارند و وارد ماجرا شوند.

حقیقت این است که بیشتر روشنفکران ما صحنه را ترک کرده اند، اغلب به دلیل پای بند نبودن جدی به اهدافشان و برخی دیگر به دلیل دلتنگی برای گذشته و افکار ایدئولوگشان.

شما تضمین میخواهید. خوب خودتان هم در این مسیر شریک شوید. گوشه ای از این میز را بگیرید و در بلند کردنش به ما کمک کنید. گفتگو و بحث به اندازه کافی صورت گرفته است. وقت آن رسیده که این روشنفکران دلیر واقعاً کاری انجام دهند. امروز اگر آنها هرگونه شایستگی را در افکار من میبینند میتوانند آنرا برای رسیدن به آزادی اتخاذ کنند. من از آنها نمیخواهم که مرا قبول یا تصویب کنند. آنهایی که همیشه مخالف من، خانواده ام و یا کارهایی که انجام داده ام بوده اند هستند، باید بدانند که من براستی برای حق مخالفت آنها علیه من و چیزهای دیگر مبارزه میکنم….

از آنها میخواهم که پیام را بدون توجه به اینکه پیامرسان کیست بپذیرند!

این به خودشان مربوط است که رهبری کنند، شخصی را دنبال کنند و یا از مسیر خارج شوند. من کاری برای به انجام رساندن دارم و نمیخواهم وقتم را برای بحث های ایدولوژیک یا آکادمیک تلف کنم. اجازه بدهید به مرحله ای وارد شویم که بتوانیم یک رفراندم درست را برگزار کنیم. سپس و قطعاً فقط پس از آن است که میتوانیم اهداف و افکار خود را تبلیغ کنیم و انتخاب را به مردم واگذاریم. اجازه دهید حق شخصی خود برای رای دادن در آینده را فعلاً نگه داریم (اکنون به اعلام رای نپردازیم) و در این حرکت دست جمعی علی رغم وجود اختلافات شخصی خود مشارکت کنیم.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

شاید برای من بهتر باشد که مناظره با شما را در همینجا به اتمام برسانم چرا که شما با جذّابیتتان بر من پیروز خواهید شد و شاید حتی الان هم دیر شده باشد.

خوب من این پیروزی را به شما واگذار میکنم. این اتفاقی ناگزیر بود زیرا شما ذاتاً فردی روشنفکر و خوش صحبت و منطقی میباشید و من آدم منصفی هستم (یا حداقل سعی میکنم که باشم). به هر حال برنامه آینده شما باید قبولاندن این مهم که سیستم پادشاهی برای میهن من خوب است؛ باشد و من متاسفم که این مسئله زحمت زیادی از جانب شما میطلبد.

شما به حق از رفتار پرخاشجویانه ی مخالفان اشتباهات پدرتان گله میکنید و ادعا میکنید که نباید برای کارهایی که پدرتان انجام داده مورد قضاوت و سرزنش قرار گیرید. من براستی با این مسئله موافق هستم و با شما در مورد این برخورد ناعادلانه همدردی میکنم. من خشم شما از این برخورد ناعادلانه را درک میکنم، شاید هم نمیکنم. من هرگاه با کسانی که پدرم را می شناختند روبرو میشوم مورد لطف و احترام بی اندازه آنها قرار میگیرم. وی در زندگی اش کارنامه خوب و شایسته ای داشته و به هر دست کمکی که به سوی وی دراز شده یاری رسانده و مورد علاقه ی بسیاری از مردم بوده است. خیلی احساس خوبیست که مردم جلوی پای شما برخیزند و شما را بخاطر اینکه پدرتان را میشناسند در آغوش بکشند. تصور میکنم عکس این قضیه باید بسیار بد باشد و به همین دلیل با شما همدردی میکنم.

اما به هر روی چیزی که من نمی توانم درک کنم این است که شما میخواهید شاه ما باشید بخاطر اینکه پسر شاه سابق ما هستید ولی وقتی مردم به اشتباهات پدرتان اشاره میکنند شما میگویید که من شخصی مستقل و جدا از پدرم هستم و بخاطر اشتباهات وی مرا سرزنش نکنید.
من یکمقدار گیج شده ام. شما جوانتر از آن هستید که کار خاصی به تنهایی انجام داده باشید تا فقط و فقط بخاطر شایستگی شخص خودتان مقام پادشاهی را کسب کنید. تنها دلیلی که شما میخواهید شاه ما باشید تعلق شما به خاندان پهلویست، در حالی که وقتی به اشتباهات پیشینان شما اشاره میشود شما میخواهید خود را از خانواده و خاندانتان جدا کنید. پس میشود توضیح دهید چرا شما؟ 65 میلیون ایرانی واجد شرایط شاه شدن وجود دارد؛ بیشتر آنها جذابیت شما را ندارند ولی تعداد زیاد دیگری هستند که میتوانند برای شما رقیبی شایسته و حتی بهتر از شما باشند. ولی چیزی که آنها ندارند نام خانوادگی ایست که شما متاسفانه با خود یدک میکشید.

در پیام وحدتان؛ شما این کلمات امیدبخش را نوشتید:

«قصد دارم با تک تک شما گفت و گو کنم. با پدران و مادران غمگین و شجاعی که فرزندان دلیر خود را در تداوم بیهوده ی جنگ در تپه های شنی بیگانه از دست دادید؛ ، با شمایی که عزیزانتان در دخمه های این رژیم غیر ایرانی به دار آویخته شدند و اکنون در زیر قبرهای بی نام و نشان مدفون هستند… با شما خواهران و مادران و زنان دلیر ایرانی که برای بیش از 21 سال از بی عدالتی و تبعیض رنج کشیده اید در حالی که حقوق اولیه ی شما مورد بی توجهی و پایمال شدن قرار گرفته…»

این متن شرافت و ملاحظه گری شما را می رساند. ولی من میخواهم بدانم که آیا شما قصد دارید با آن هزاران ایرانی ای که پسران، پدران، برادران و خواهرانشان توسط پدر شما زندانی و اعدام شدند نیز گفتگو کنید؟

پس دومین پرسش من از شما این است: چرا فکر میکنید که بیشتر از فرزندان مصدق ها، فروهرها، سنجابی ها، بختیار ها و سایر فرزندان نجیب و اصیل ایرانی حق مالکیت تخت پادشاهی را دارید؟ این مردم بیشتر برای ایران و ملت خود تلاش کردند و ملت ما براستی مدیون آنها هستند. اما ما مدیون پهلوی ها نیستیم، افرادی که خودشان را با ثروت ایران غنی کردند و تعداد زیادی از بهترین فرزندان ما را کشتند.

هرچند گفتم؛ آدمی نیستم که شما و حقتان را بخاطر خیانت پدرتان به این مردم پایمال کنم. شما شخصی فوق العاده هستید و نباید در مورد شما پیش داوری شود. اما چرا حمایت و توجه بیشتر و اضافه ای از ما درخواست میکنید؟ این مسئله را متوجه نمی شوم.

در دفاع از حقتان در مورد پادشاهی اینگونه نوشتید:

» از نگر من اعضای خاندان پادشاهی (شاه ها، پادشاه ها، ملکه ها، شاهزاده ها) روی درخت سبز نمیشوند و یا از زیر سنگ بیرون نمیخزند. برای کسی که قرار است نماد کشور شود این مسئله بسیار مهم است که او به بهترین وجه تربیت شود، بهترین تحصیلات را داشته باشد، از هر چیزی که به ایران و جهان ارتباط دارد آگاه باشد تا بتواند به بهترین شکل کشور را نمایندگی کند و در این نهاد که ظرفیت بالایی دارد خدمت کند.»

میشود بپرسم پدربزرگتان قبل از رسیدن به مقام پادشاهی چه تربیتی دیده بود؟ مردی که به سختی میتوانست نام خودش را بنویسید، هر چند هستند کسانی که معتقدند او بهترین شاهی بود که ایران در حدود 200 سال به خود دیده بود. از طرف دیگر پدر شما مانند خیلی دیگر از شاهان قاجار برای پادشاه شدن تعلیم دید ولی آنها هیچ نبودند جز افرادی ناسپاس و نالایق. من دوست ندارم پادشاهی نادان و احمق داشته باشم، ولی پادشاه شدن چیزی بیشتر از خواندن تاریخ و جغرافیای جهان میطلبد.
باز میگویم اگر شایسته پادشاه شدن با تربیت آموزش میسر باشد بیایید تعدادی جوان را برای شاه شدن تعلیم دهید و آنها را مورد امتحان و ارزیابی قرار دهید. خواهید دید که اگر رقابتی در کار نباشد نتیجه چیزی نخواهد بود که شما پادشاهی نالایق و بی کفایت خواهید بود.

شما نوشته اید:

«در مورد مسئله برگزیدن پادشاه از طریق انتخابات به نظر میرسد که شما یک بار دیگر نکته اصلی را فراموش کرده اید. در یک پادشاهی مشروطه، شاه یا ملکه حالتی نمادین دارد و درگیر امور حکومتی نمیشود و هیچگونه حق تعیین سیاست و اختیار حکومتی ندارد.»

خوشحالم که این را میشنوم. این دقیقاً همان چیزی است که باید باشد. اما هواداران شما چیز دیگری را به ما نشان میدهند، یکی از آنها نوشته است:

  • «یک تعریف خوب و کامل از یک رژیم با پادشاهی شاه و حکمرانی دولت:
  • یک پروژه سیاسی که توسط قانون اساسی مشروطیت 1906 مطرح شد و قطعاً نیازمند به روز شدن و وفق با شرایط حال می باشد (مانند تغییر و یا حذف ماده ی 5 مجتهد دارای حق وتو) ولی همچنان به اندازه کافی برای نمایاندن پایه ی حقوقی سیاست ایرانیان قدرتمند است.
  • و یک پروژه اقتصادی که ادامه ی سیاست های اتخاذ شده قبل از انقلاب 1979 می باشد و موفقیت را برای ایران به ارمغان آورد. البته این سیاست ها با سیاست های امروزه بروز و وفق داده خواهند شد ولی طرح کلی همچنان مفید می باشد و به آن عمل خواهد شد.»

در اولین بخش این پاراگراف؛ گفتارش انعکاسی است از گفته های شما «پادشاهی نمادین است»- اما در پایان او ادامه میدهد که یک پروژه اقتصادی وجود دارد «که ساختار سیاسی اش همان ساختار سیاسی قبل از انقلاب 1979 خواهد بود.»

آیا با این مسئله موافقید؟ اگر موافقید چگونه میخواهید این موضوع را با ادعایتان مبنی بر اینکه «فقط میخواهید پادشاهی کنید و نه حکومت» وفق دهید؟ این پروژه های اقتصادی که هواداران پادشاهی نویدشان را می دهند، وظیفه ی شاه نیستند بلکه از وظایف دولتند. متوجه نمی شوم؛ شما از یک سو ادعا میکنید که در امور سیاسی و اقتصادی ملت دخالت نخواهید کرد و از طرف دیگر در مورد اینکه ساختار اقتصادی ایران همان ساختار اقتصادی قبل از انقلاب 1979 خواهد بود صحبت میکنید. آیا شما براستی در حرفتان مبنی بر دوری جستن از سیاست صادق هستید؟ اگر بخواهید شاهی باشید با تعریف شاه در مشروطیت 1906 این موضوع به شما مربوط نمیشود که دولت چه سیاست های اقتصادی و پروژه های دولتی اتخاذ میکند. شما نمی توانید به مردم وعده ی موفقیت، ثبات اقتصادی و شغل بدهید. اینها وظایف شما نیست. اتخاذ روش سیاسی به حکومتی که انتخاب شده(رای آورده) مربوط است. وظیفه ی شما سرکشی به بیمارستان ها و دست تکان دادن در رژه و سان می باشد. اگر بخواهید یک شاه نمادین باشید تنها کاری که مجبورید انجام دهید این است: لبخند بزنید و دست تکان دهید.

دلیل اینکه به علاقه من نسبت به شما افزوده میشود این است که هوشمند هستید و سیاستمدار خیلی خوبی هستید. از شما تضمینی خواستم که روزی شما و خانواده تان دیکتاتور نشوید. شما بجای پاسخ دادن به این پرسش، توپ را به زمین من انداختید و کارمان را سخت کردید؛ شما نوشتید : «شما تضمین میخواهید. خوب خودتان هم در این مسیر شریک شوید. گوشه ای از این میز را بگیرید و در بلند کردنش به ما کمک کنید.»

اما شما از پاسخ دادن در مورد «ضمانت» طفره میروید. فرض کنید که در بلند کردن میز به شما کمک کردم که در این حالت معتقدم منظورتان «تخت پادشاهی» است و کمک کنم که شما روی تخت پادشاهی بنشینید. آنگاه چه میشود؟ پس از اینکه شما تخت پادشاهیتان را به چنگ آوردید، چه بر سر من می آید؟ البته ممکن است بگوئید که میتوانم کنار شما بمانم و به شما خدمت کنم و پاداش خوبی دریافت کنم. میدانم افرادی که هم اکنون از شما حمایت میکنند وقتی که شما به قدرت برسید روی تعریف و تمجیدهایی که از شما کرده اند حساب میکنند و بخاطر کمک کردن به شما برای بلند کردن این «میز» پاداش خواهند گرفت. به شما اطمینان میدهم که این افراد نمیخواهند پیشخدمت و راننده ی شخصی شما باشند. خوب؛ بودن در زمره ی هواخواهان و اطرافیان شما قطعاً کمک زیادی به من خواهد کرد و آینده ی فرزندانم را تضمین خواهد کرد. اما در مورد دیگران چه؟ آن ایرانیان سخت کوش و صادقی که مانند من و یا شایدم بیشتر از من روشنفکر و شایسته هستند ولی بسادگی به اندازه ی من خوش شانس نیستند که عضوی از تیم شما باشند چه؟ ایران باید برای همه باشد. نه فقط برای اطرافیان و نزدیکان خانواده پادشاهی. افرادی که هم اکنون در اطراف شما هستند از شما چیزی میخواهند.

این قبیل دوستان که می بینی — مگسانند گرد شیرینی

در پاسخ به پرسش من در مورد ضمانت شما از من یک پرسش سفسطه گرایانه پرسیدید: » فرض کنید که ما سر انجام (پس از این رژیم) به یک سیستم جمهوری برسیم. آیا نمیتوانیم همین پرسش را در مورد رئیس جمهوری آینده بپرسیم و یا اینکه میتوانیم تضمین بدهیم که او هم از طریق قدرت و اطرافیانش فاسد و دچار اشتباه یا تبدیل به هیتلر نشود؟»

نه! براستی ما به هیچ عنوان ضمانتی نداریم. یک شخص میتواند وعده ی بهشت بدهد اما جهنم را تحقق بخشد. ولی وقتی که ما انتخابات دوره ای داشته باشیم می دانیم که این جهنم پس از چهار سال تمام میشود. ما می توانیم نور امید را در انتهای این تونل سیاه ببینیم. اگر رهبر انتخاب شده بر طبق اصول دموکراسی تبدیل به دیکتاتور شود و بخواهد انتخابات بعدی را لغو کند این یک پیمان شکنی آشکار است و ارتشیان و سردمدارانی که از وی حمایت کرده اند میدانند که مسئول جوابگویی به ملت هستند. دولتهای دنیا میتوانند بی درنگ دخالت کنند و به فرد ظالم برای کناره گیری فشار وارد کنند. اگر انتخابات دوره ای وجود داشته باشد شانس خلاص شدن از دست حاکم ظالم هزاران بار بیش از زمانیست که انتخاباتی وجود ندارد. وقتی شخصی برای حاکمیت مادام العمر انتخاب و یا نامزد میشود پیمان شکنی وی آشکار و واضح نیست. مردم نمیدانند که چه وقت واکنش نشان دهند و دنیا نمیداند که چه وقت باید مداخله کند. ولی جایی که انتخابات دوره ای هست این مسئله خیلی واضح و آشکار می باشد.

شما از سیستم های دیکتاتوری یوگسلاوی و فیلیپین مثال آوردید. برکناری و عزل رهبران فاسد در این دو کشور؛ جایی که انتخابات متوقف شده بود، خیلی کمتر از انقلاب 1979 خونین بود.

شما نوشته بودید:

«ما در دنیایی زندگی میکنیم که کمتر و کمتر انقلاب و رو در رویی خونین بین ملت و نیروهای دولتی میبینیم.»

موافقم اما دلیل اینکه ما کمتر و کمتر انقلاب خونین می بینیم این است که مردم به دموکراسی روی آورده اند و حاکمان مادم العمر کمتر و کمتر شده اند. چرا ما هم اینکار را نکنیم؟

شما همچنین نوشته اید:

» حقیقت این است که بسیاری از روشنفکران ما صحنه را ترک کرده اند»

میخواهم در این مورد با شما مخالفت کنم. روشنفکران در میان صفوف هواداران پادشاهی غایب هستند اما همه ی آنها از نیروهای دموکراسی دفاع میکنند. آنها به هیچ وجه غایب نیستند. آنها با تمام انرژیشان در حال توسعه و تبلیغ دموکراسی هستند.

در جایی ذکر کردید که برخی کشورهای پادشاهی دموکراتیک تر از کشور های جمهوری هستند، این واقعیت دارد، شما از بلژیک و هلند و اسپانیا و انگلیس مثال آوردید. من نمی توانم وقتی شما حقیقت را میگویید با شما جدل کنم.

اما دوست من، ایران بلژیک یا هلند نیست. این کشورهای اروپایی دموکراسی سنتی را از قرنها قبل داشته اند. آخرین باری که یک پادشاه اروپایی یکی از شهروندانش را کشته کی بوده؟ ایران هنوز یک جامعه با حکومت پدرشاهی است، گذشته را فراموش کن، ما هم اکنون یکی از واپس مانده ترین ملت های دنیا هستیم. 1400 سال شست و شوی مغزی توسط فرهنگ بربر تازی و بودن زیر سلطه ی حاکمان و پادشاهان مستبد، زورگو و ظالم شان  انسانیت ما را خدشه دار کرده. ما از نادانی خود در رنجیم. ما ملتی بت دوست هستیم. فرهنگ بادمجان دور قابچینی داریم. ما بهترین چاپلوسان هستیم. ما تنها یک نوع ارتباط (با سایر انسانها را) بلدیم (و آن رابطه ی برتر و فروتر است)! حتی لغت هایمان، طرز ویژه ی چاپلوسی کردنمان را نشان میدهد. فقط ما ایرانیان لغتهایی مثل: چاکرتم، مخلصتم، کوچکتم، «بنده» عرض کردم، دست شما را میبوسم، فدات بشم، قربان شما و کلماتی خوارکننده از این دست را در گفتگوهای روزمره خود داریم.

ما نمیدانیم چطور مشورت کنیم و با هم برابر باشیم. اگر حتی با همدیگر نجنگیم و توهین نکنیم، همچنان نقش برتر و فروتر را بازی میکنیم. یک مسئول دست شویی در محیط کارش میخواهد قدرت خود را به رخ ما بکشد «این آفتابه را برندار آن یکی آفتابه را بردار». در ادارات عمومی یک حمال شما را سر می دواند و شما مجبورید شان و شخصیت خود را پایین بیاورید تا وی به شما اجازه ی وارد شدن به دفترش را بدهد. مجبورید برای تمام کارکنان چاپلوسی کنید تا هر وقت تمایل داشتند به مشکلتان رسیدگی کنند.

هنوز خاطرم هست افرادی که در اطراف پدرتان بودند چطور چاپلوسی میکردند و خم میشدند تا دست او را ببوسند، آیا چنین رفتار چاپلوسانه ای را بین بلژیکی ها و هلندی ها هم میبینید؟ اگر شما پادشاه شوید این مردم تغییر نخواهند کرد و همان کاری را برای شما انجام میدهند که برای پدرتان انجام میدادند و شما از این موضوع خوشتان خواهد آمد چون یک انسان هستید. شما قبل از اینکه خودتان بفهمید دیکتاتور میشوید.

ایران باید اساساً و بطور بنیادین تغییر کند. ما به محیط جدیدی نیاز داریم تا این تغییر رخ دهد. تغییر حکومت به تنهایی کافی نیست. ما باید افکارمان، نحوی فکر کردن، و نوع ارتباطاتمان را تغییر دهیم، شیوه ی فکر کردن و روابطمان را عوض کنیم. ما باید الفبای برابری را بیاموزیم. این تغییر باید سر تا به پا صورت گیرد. در سر ما به یک حکومت دموکرات نیازمندیم که پایه اش بر روی یک نفر نباشد و بر اساس اصل برابری رفتار کند. و بعد ما نیازمند تغییر روابط معلمان با دانش آموزان، همسران با یکدیگر و والدین با بچه ها میباشیم. دنیا عوض شده اما ما هنوز در گذشته مانده ایم. حالا ما فرصت همکاری و به ارمغان آوردن این تغییرات را داریم. حالا ما می توانیم ملتمان را از ریشه بازساری کنیم. حالا ما می توانیم از شر عقاید خشک و کهنه مان؛ عرف منسوخ و رژیم قدیمی مان رهایی یابیم. و در این لحظه ی بحرانی و حساس شما از ما میخواهید که شما را به عنوان پادشاه برگزینیم؟

دوست عزیزم؛ رضا جان، شما مردی بزرگ با استعدادی ذاتی هستید. الآن زمانیست که ما به هم بستگی نیاز داریم. ادعای تاج پادشاهی را کنار بگذارید و مانند یک سرباز برای رهایی کشورمان از سیاهی به ما بپیوندید. شمایید که درخواست همبستگی کردید. آیا میدانید که با دنبال کردن ادعای پادشاهی بین ملت ما اختلاف می اندازید و این کشور را برای آدمخواران حفظ میکنید؟ از شما تقاضا میکنم اگر واقعاً ایران برایتان مهم است خوب فکر کنید و کار درست را برای کشورتان انجام دهید.

شما میگوئید که میخواهید نماد اتحاد باشید. اما شما نماد اتحاد نخواهید بود. زخمهایی که پدر شما بر مردم ما وارد کرد هنوز تازه هستند. شما نماد درد و رنج؛ سرکوب و دیکتاتوری خواهید بود. مردم ما نه شاه و نه پهلوی دیگری را می خواهند. لطفاً واقع گرا باشید و آزادی ملتمان را به تاخیر نیندازید.

اما اگر شما از ادعای خود مبنی بر تاج و تخت پادشاهی دست بردارید و ستمگری های پدرتان را تقبیح کنید؛ اگر شما نیروهای حامی دموکراسی را در آغوش بکشید و حکومت مردمی که «توسط مردم و برای مردم» است را حمایت کنید؛ مردم به صداقت شما پی خواهند برد. آنها اصالت شما را ستایش میکنند و شما را همانند یکی از خودشان می پذیرند و در آغوش میکشند.

در این لحظه حساس تاریخی ما دیگر نیازی به جدایی و تفرقه نداریم ما به همبستگی نیاز داریم و شما مانع این اتحاد می باشید.

با بهترین آرزوها
ارادتمند
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛

بحث و گفتگوی ما دارد شکل کتاب به خود میگیرد! شاید بهتر باشد که تمام این بحث ها بصورت حضوری انجام شود. چرا که خیلی زمان میبرد تا گفته ها مکتوب شوند. از گفتگو با شما خوشحال خواهم شد.

اما خیلی خلاصه باید بگویم که چه من و یا شما دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم، من این نقش نهادی (منظو نهاد پادشاهی است) را به ارث برده ام. و لطفاً این جمله را به خاطر بسپارید: من نمیتوانم این نقش را از خودم جدا کنم. تنها مردم ایران در آینده می توانند با رای دادن علیه پادشاهی این نقش را از من جدا کنند. امیدوارم بتوانید این مسئله را درک کنید که اگر من این نقش را  برای هم میهنانم همچنان پرارزش نمی دیدم؛ قطعاً بگونه ای دیگر رفتار میکردم. همانطوریکه قبلاً گفتم؛ پادشاهی باید برای مردم مهم باشد اما هرگز نباید مهم تر از خود مردم باشد. در واقع اگر خودخواه بودم، سالها پیش خودم را از این موضوع کنار میکشیدم. اما من بودن در چنین موقعیت بی همتایی را به چشم یک وظیفه نگاه میکنم.

شما متذکر شدید که چرا من، و نه شخصی دیگر؟ در واقع پرسش جالبی است. شاید این پرسشی است که باید بخشی از همان رفراندم باشد. دوباره میگویم؛ این نباید موضوع و مسئله شخصی من باشد. این موضوع باید مورد بحث و توافق تمام ملت باشد.  در پایان؛ گر چه انتظار برخی مخالفان پادشاهی برای ترک این موقعیت و منصب را درک میکنم ولی نمیتوانم اکثریت ایرانیانی را که هنوز نهاد پادشاهی را ارج مینهند نادیده بگیرم. این را هم متذکر شوم که فکر نمیکنم مناظره ما بر سر آمار باشد.

مسئله اصلی برای همه درک این موضوع است که بدون توجه به اینکه من این موقعیت را به ارث برده ام (که تا بدین جا بحثی ندارد) موضع نخست من دفاع از دموکراسی و آزادی بوده است و نه دفاع از پادشاهی. اگر قرار است من اساساً نقشی نهادی داشته باشم این مسئله در حاشیه و در وهله دوم اهمیت پیدا میکند. بنابر این وقتی به صحنه سیاسی ایران نگاه میکنم و هنگامی که با جمهوری خواهان و هواداران پادشاهی به یک شکل گفتگو میکنم؛ از آنها درخواست میکنم در زمینه ی التزام به دموکراسی با هم همبسته باشند؛ در حالی که همگی نیک میدانیم که از نظر ایدئولوژیکی؛ نوع حکومتی که پیشتیانی می کنیم با هم تفاوت دارد. اما قبل از اینکه در مورد قوانین دموکراسی بحث کنیم باید آزاد باشیم و یک فضای دموکراتیک تشکیل دهیم. در این مورد ما با هم توافق داریم.

همانطور که گفتم ما میتوانم این گفتمان ها را همینطور ادامه دهیم. ممکن است بر سر موضوعاتی به توافق برسیم و همچنان در باقی موارد به مخالفتمان ادامه دهیم. ولی دوست من، امروزه ما اینجا نیستیم که تمام اختلافات را از میان برداریم. این کار ار نگر واقع گرایانه نیز غیرممکن است. ولی باور دارم ما توافقی حداقلی برای ایجاد موجی که موجب آزاد گشتن کشورمان شود با یکدیگر داریم. و این مهمترین موضوع و وظیفه ی ما در این برهه ی زمانیست. باقی را فراموش کن. ما تاریخ دان نیستیم. باید فعال سیاسی باشیم و به هم میهنانمان که نیاز به پشتیبانی دارند کمک کنیم. در پایان روز ما بر اساس فعالیت هایمان مورد قضاوت قرار میگیریم و نه بر اساس حوادث تاریخی که در آن نقشی نداشته ایم.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛
صمیمانه از تقاضای ملاقات و گفتگوی رو در رو در مورد این نکات با شما سپاسگزارم، مایه خرسندی و همچنین افتخار من خواهد بود. ولی من در همسایگی شما زندگی نمیکنم و میلیاردها دلار هم از پدرم به ارث نبرده ام که بتوانم چنین کاری انجام دهم. شوربختانه من مجبورم برای پرداخت صورت حسابهای ماهیانه ام کار کنم و وقتی برای مسافرت کردن ندارم.

از طرف دیگر، من میخواهم این گفتگو برای مردم کشورمان آموزنده و سودمند باشد. آنها میخواهند بدانند خط مشی و ایده آل های مد نظر شما چیستند. شما میخواهید پادشاه آنها بشوید و آنها پرسش هایی مشروع از شما دارند. اینها پرسش هایی متداول است که مردم ایران میخواهند قبل از رفتن به پای صندوق های رای و انتخاب شما به عنوان پادشاهشان؛ از شما بپرسند. شما مجبور نیستید که مرا متقاعد کنید. این مردم ایران هستند که باید متقاعدشان کنید.

شما مکرراً میگوئید:

«من این نقش نهادی (منظور نهاد پادشاهی است) را به ارث برده ام. و لطفاً این جمله را به خاطر بسپارید: من نمیتوانم این نقش را از خودم جدا کنم. تنها مردم ایران در آینده می توانند با رای دادن علیه پادشاهی این نقش را از من جدا کنند.»

دوست عزیزم، مردم ایران قبلاً حدود 22 سال پیش مخالفتشان با پادشاهی را اعلام کردند و این مخالفت را یکصدا و با صدای بلند خود فریاد زدند. این فریاد، فریادی از ته دل بود. اگر شما این فریاد را نشنیدید من نمیدانم دیگر چه چیز میتواند شما را قانع کند. پدر شما نه با یک کودتای نظامی، بلکه با انقلابی مردمی خلع شد. آن میلیونها نفری که به خیابان ریختند، با تانک و گلوله روبرو شدند و فریاد «مرگ بر شاه» سر دادند ایرانی بودند و رایشان را با خون خود در آن روزهای تاریخی پرحادثه ثبت کردند. لطفاً با واقعیت روبرو شوید. تاریخ در حال پیش رفتن است و هیچ بازگشتی در کار نیست. شما می توانید تملق مردم را بگویید تا کار پرسود و راحت پدرتان را به شما دهند و احترام خودتان را در پیش آنها از دست دهید و یا می توانید مانند مردی که واقعاً به ایده آلهایی اعتقاد دارد و به فکر مردم است بپا خیزید.

شما نوشته اید:

«گر چه انتظار برخی مخالفان پادشاهی برای ترک این موقعیت و منصب را می فهمم ولی نمیتوانم اکثریت ایرانیانی را که هنوز این سیستم را مفید میدانند نادیده بگیرم.»

رضا جان؛ لطفاً خودتان را گول نزنید. این اکثریت کجا هستند؟ اگر فکر میکنید که آن تعداد کم(اغلب خارج از ایران) از فرزندان اطرافیان پدرتان که منفعت خود را از دست دادند و اکنون آرزوی بدست آوردن موقعیت از دست رفته شان را دارند؛ اکثریت هستند باید تماس خود را با واقعیت از دست داده باشید. هواداران سطلنت در ایران انگشت شمارند و شمارشان به بیش از 2 یا 3 درصد نمیرسد. اما اجازه دهید فرض کنیم که شما با 51% آرا به عنوان پادشاه انتخاب شده اید. چطور میتوانید در چنین شرایطی وقتی که 49% ایرانیان از پادشاهی و بویژه پهلوی ها بیزارند و نمیخواهند قرارداد مادام العمری که تاریخ انقضاء ندارد را امضا کنند؛ نماد اتحاد باشید؟ هرگاه چنین شود؛ ما نه تنها اتحاد نخواهیم داشت، بلکه بجای آن جنگ داخلی خواهیم داشت. وقتی مردم بدانند که هر چهار سال انتخاباتی برگزار میشود و میتوانند دوباره رای بدهند، شکست در یک انتخابات را قبول میکنند. ولی وقتی یک انتخابات برای همیشه و برگشت نا پذیر انجام شود، مردم شکست را نخواهند پذیرفت.

مردم ما عمیقاً زخم خورده اند. آنها خسته ی درد و رنجند. آنها با نفرت از تاج و تخت پادشاهی دوری میجویند. ما ملت مایوسی هستیم. ما ایرانیان چشم دیدن یکدیگر را نداریم. قلب هایمان پر از نفرت و دشمنی است. مردم کشورهای دیگر وقتی یکدیگر را در کشوری بیگانه ملاقات میکنند، با هم سلام و احوال پرسی میکنند و تجربیات خود را با یکدیگر تقسیم میکنند، اما ما ایرانیان وقتی در یک کشور بیگانه هموطن خود را در خیابان می بینیم خودمان را به آن راه می زنیم و وانمود میکنیم که یکدیگر را ندیده ایم.

به لطف اسلام ما مردمی هستیم که بخاطر اختلافات مذهبی از یکدیگر متنفر می شویم و داریم آماده می شویم تا برای اختلافات دیدگاه های سیاسیمان نیز از هم بیزاری جوییم. ما ملت نا امید و افسرده ای هستیم. ما به نماد قدرت دیگری برای اتحاد نیاز نداریم. ما به یک نماد عشق نیاز داریم. ما به شاه، امپراطور و حاکم مطلق دیگری نیاز نداریم تا ما را جلوی تیر و تفنگ خود به صف و متحد کند. ما به مردان و زنانی نیازمندیم که بتوانند راه عشق ورزیدن را به ما نشان دهند. ما به رضا خان هایی با پوتین های جنگی نیاز نداریم تا تمامیت ملت ما را تضمین کنند. ما نیازمند گاندی ها، مارتین لوتر کینگ ها و نسلون ماندلاها هستیم؛ مردمان و زنان دلسوزی که مسیر مهربانی، تحمل، خدمات بی چشم داشت و عشق ورزیدن را به ما نشان بدهند.

ما به انقلاب دیگری نیازمندیم اما نه با تیر و تفنگ. ما باید افکارمان را تغییر دهیم. باید دلهایمان را تغییر دهیم. باید یاد بگیریم که قبل از گرفتن، باید بدهیم. باید برابر بودنمان را ببینیم. ما یک ملت در کشوری کوچک در دریای بزرگ بشریت هستیم. باید زندگی کردن در کنار هم به طور برابر و نه بصورت برده و ارباب را یاد بگیریم.

دشمن واقعی ما رژیم سرکوبگری نیست که خون ملت را می مکد. دشمن واقعی ما، نادانی خودمان است. فرزند این نادانی, تنفر و فرزندان این تنفر, درد و خونریزی و رنج کشیدن هستند. نیازی نداریم برای زدودن نادانیمان کسی را بکشیم. ما نیاز به سخنان خردمندانه و عشق داریم.

گاندی ها و ماندلا های ملت ما کجا هستند؟ کجا هستند زنان و مردان خردمندی که بتوانند ما را برای غلبه بر نفرت تشویق کنند؟ چه کسی می تواند چشمان ما را به واقعیت بگشاید و چه کسی می تواند ما را به راه همبستگی ملی و توافق سوق دهد؟

ساعت زمان در حال تیک تاک کردن و گذر است و با گذشت هر ثانیه یکی از جوانان ما به دام اعتیاد می افتد و یکی از دخترانمان قربانی و تن فروش میشود. یک آزادی خواه دیگر در زندانهای مخوف نیروی سیاه(جمهوری اسلامی) شکنجه میبیند و تمام کاری که شما می توانید بکنید این است که از ما بخواهید که شما را در شاه شدن یاری دهیم؟

بار دیگر از شما میخواهم: خودتان را با رویای پادشاهی گول نزنید. ایرانیان میخواهند پولی را که شما قصد دارید برای ضیافت های مجلل، وسایل پادشاهی، قصر ها، هواپیماهای خصوصی، تعطیلات و سان دیدن های احمقانه خرج کنید؛ خرج بیمارستان ها، مدارس، کتابخانه ها، جاده ها و رفاه آنها کنند. پادشاهی نماد اتحاد نیست و حتی اگر بود هم خرجش خیلی بیشتر از منفعتش است و صرفه ندارد. اجازه دهید فرهنگ غنی خودمان و نیازمان به یگدیگر را به عنوان نماد اتحاد داشته باشیم. اجازه دهید ملتمان را با زدودن عوامل جدایی همبسته کنیم. ایدئولوژی های مذهبی و سیاسی دشمنان همبستگی ما هستند. اجازه دهید ابتدا این پیامبران دروغین را از میان برداریم و آنگاه همبستگی مان تضمین است.

پاینده ایران
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای دکتر علی سینا؛

من نیز وارث میلیاردها دلار نیستم. برای متفکری مثل شما خوب نیست که این ادعا را بدون هیچ مدرک مستند و معتبری تکرار کند. بگذارید احترام من برای شما برقرار بماند.

شاید شما اخبار و برنامه هایی که در رادیو پخش میشود و نظرات مردم داخل کشور را منعکس میکند را بخوبی دنبال نکرده اید. فکر کنم باید اینکار را بکنید.

همانطور که گفتم؛ من وقت ندارم نامه های طولانی علی رغم میلم برای شما ارسال کنم. به این نکته هم اشاره میکنم که پرزیدنت بوش (در امریکا) انتخابات را با اختلاف ناچیزی در حدود 500،000 رای برد! آیا این مسئله وی را فقط رئیس جمهور نیمی از کشور می سازد؟

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

بخاطر مسئله «میلیاردها» از شما پوزش میخواهم. این کوته بینی مرا میرساند. ولی این چیزیست که در روزنامه ها می خوانیم. ما می خوانیم که دارایی پدر شما چیزی بالغ بر 3 میلیارد دلار بوده است. البته ممکن است تماماً شایعه باشد. بنابراین اجازه دهید این گفته ی خود را پس بگیرم.

به هر روی راجع به گفته ی شما که گرچه آقای بوش با مقدار کمی تفاوت در انتخابات برنده شد؛ ولی هنوز رئیس جمهور است. من کاملاً با شما موافقم. من پیش از این در پیام قبلی خود این موضوع را توضیح داده ام:

نیم دیگر آمریکایی ها که به آقای بوش رای نداده اند میدانند که انتخابات دیگری طی 4 سال آینده در راه خواهد بود و چهار سال در چشم برهم زدنی خواهد گذشت. این ضمانت آنهاست و به همین دلیل هم کسی نگران این موضوع نیست. فرق دیگر بین موقعیت آمریکا و ایران این است که آمریکایی ها میدانند که مهم نیست چه کسی برنده انتخابات شود چون هیچ کدام از ریاست جمهوران قادر نخواهند بود از حیطه ی قانون فراتر روند و تغییرات شگرفی در قانون اساسی ایجاد کنند. آنها نگران نیستند که بوش و یا هر کس دیگری تبدیل به دیکتاتور شود. چنین چیزی در سیستم مبتنی بر انتخابات امریکا امکان ندارد ولی در پادشاهی که شما پیشنهاد میکنید تنها یک رفرندام وجود دارد و تمام… و ملت برای همیشه گرفتار آن رفراندم خواهند بود و تنها راه نجاتشان خلع شما و یا یکی از فرزندان شما توسط انقلابی دیگر خواهد بود، همانطور که میدانید انقلاب جان خیلی ها را خواهد گرفت. من نمیخواهم فرزندانم را در انقلاب دیگری از دست بدهم. این مسئله برای ملت ما عادلانه نیست. چطور میتوانم قراردادی را امضاء کنم که برای همیشه فرزندان، نوه ها و نتیجه هایم را گرفتار خواهد کرد؟

از شما ضمانت خواستم اما این را سبک گرفتید و پاسخ روشنی به آن ندادید، همانطوریکه گفتم، این اصلی ترین نگرانی من است و به شما اطمینان میدهم این سئوالیست که اگر بخواهید ایده ی پادشاهی را به مردم بفروشید، مجبورید جوابی برایش پیدا کنید. امروزه وقتی ما یک دستگاه تلویزیون میخریم برایش درخواست ضمانت نامه میکنیم. چطور میتوانیم بدون درخواست ضمانت نامه؛ خودمان را در چنین موقعیت آسیب پذیری که روی زندگی ما و نسل های پس از ما تاثیر میگذارد قرار دهیم؟

ما انقلاب کردیم و بدون هیچ ضمانتی قدرت را بدست عده ای اراذل و اوباش دادیم که ادعا میکردند مردان خدا هستند. حال ببینید که چه شد! باید بار دیگر همان اشتباه را تکرار کنیم؟ با توجه به اینکه هم پدر و هم پدر بزرگ شما به اعتماد مردم خیانت کردند و مشروطیت را از دور خارج کردند؛ ترس آن وجود دارد که شما هم چنین کاری کنید. این به خود شما بستگی دارد که پیش از اینکه از ما درخواست کنید در بلند کردن این «میز» شما را یاری کنیم؛ ما را متقاعد کنید که چنین اتفاقی نخواهد افتاد.

با بهترین احترامات
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای دکتر علی سینا؛

در یک پادشاهی مشروطه؛ در راس حکومت یک نخست وزیر انتخاب شده توسط انتخابات وجود دارد. وقتی که وی در انجام وظایفش شکست خورد میتوانید به کس دیگری رای دهید و این موضوع هیچ ربطی به شاه ندارد و این همان دموکراسی است که شما به دنبالش میگردید. اما اگر نظر شما در مورد فرم حکومت در اقلیت باشد خوب باید قبول کنید که نظر اکثریت ملاک است.

ضمانت من وجدان و آبروی من است. ولی این وظیفه ی تک تک شهروندان ایرانی است که چشمانشان را باز نگه دارند و اجازه ندهند هیچ گونه انحرافی صورت گیرد. و به من اعتماد کنید، هیچ اتفاقی نمی افتد مگر اینکه مردم بخواهند. و دوباره میگویم، شاه نیز در این مورد به اندازه ی رئیس جمهور می تواند آسیب پذیر باشد. اگر ما بتوانیم به عنوان یک ملت؛ کثرت گرایی (پلورالیسم) و یا دموکراسی را جایگزین «فرهنگ دیکتاتوری» خود بکنیم؛ این یک موفقیت و رستگاری بزرگ خواهد بود. شما میدانید موضع من چیست. پس اجازه دهید من کار خودم را بکنم و شما نیز کار خودتان را بکنید.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

خیلی سپاسگزارم که این مناظره را ادامه میدهید. فکر میکنم که همه ی ما می توانیم از آن سود ببریم. همانطور که میدانید وقتی یک تولید کننده میخواهد یک محصول را وارد بازار تجارت کند، بازار کار را تست میکند. شما میتوانید به این گفتگو به عنوان یک امتحان نگاه کنید تا ببینید وقتی که ایران بزودی آزاد شود (امیدوارم که بشود) و شما برای مبارزه ی انتخاباتی برای پادشاهی به ایران رفتید؛ مردم چه پرسش هایی را از شما خواهند پرسید. پس از اصطلاح کامپیوتری استفاده میکنم «آنچه میبینید همان است که بدست می آورید (WYSWYG)». پرسش هایی که اینجا از شما پرسیده میشود همان پرسش هایی هستند که در ایران از شما پرسیده خواهد شد. اگر بتوانید به همه پرسش های ما پاسخ مناسب دهید، میتوانید تقریباً مطمئن باشید که در ایران نیز می توانید با مردم رو در رو شوید.

شما نوشتید:

«در یک پادشاهی مشروطه؛ در راس حکومت یک نخست وزیر انتخاب شده توسط انتخابات وجود دارد.»

در این حالت میتوانید لطف کنید و بگوئید که اگر قرار نیست شما کاری انجام دهید چرا ما باید شما را به عنوان شاه خود برگزینیم و چنین مقام و موقعیتی را به شما بدهیم؟ کار شما دقیقاً چه خواهد بود؟
شما همچنین نوشتید:

«ضمانت من وجدان و آبروی من است»

البته من شکی در وجدان و آبروی شما ندارم. ولی همانطور که گفتم انسانها تغییر میکنند و قدرت عامل بزرگی برای تغییر کردن است و اغلب اوقات این تغییرات در راه تعالی و بهبودی نیست. من نمیخواهم خدای نکرده بگویم که این اتفاق برای شما خواهد افتاد ولی این موضوع به عنوان یک امکان بالاخره در پس ذهن ما وجود دارد.

اما همانگونه که میدانید امروزه روز خیلی محتاطانه نیست که آدم وارد قراردادی که بر پایه ی وجدان و آبروی شخصی یک از طرفین بنا شده است، بشود. تمامی قراردادهای تجاری حاوی مفادیست در مورد اینکه اختلافات چگونه باید حل شوند و طرفین چکار باید بکنند. حتی پیمان ازدواج نیز بر اساس قوانین ازدواج و گاهی هم توافق های پیش از ازدواج انجام میگیرد. تکیه بر وجدان و آبروی یکی از طرفین قرارداد یعنی راه رفتن طرف دیگر بر روی یک یخ نازک و شکننده (منظور این است که چنین قراردادی یک ریسک بد و خطرناک است). پدر شادروان شما به قانون اساسی احترام نگذاشت و فکر کرد که بهتر از همه ی ایرانیان راه و چاه را می شناسد. وی دولت مشروع دکتر مصدق را سرنگون کرد و او را به زندان افکند. وی افشارطوس و تعداد زیاد دیگری از افراد شریف آنزمان را کشت. پدر شما به مشروطیت احترام نگذاشت. پدربزرگتان نیز مشروطیت را نادیده گرفت. آیا این سخن شما به این معنی است که پدر و پدربزرگ شما وجدان و آبرو نداشتند؟

شما از ما میخواهید که پادشاهی ملت ایران را به شما واگذار کنیم. ملتی که هیچ چیز از دموکراسی نمی شناسند، ملتی که همچنان عادت به تملق گویی و بت سازی دارند، ملتی که نمی دانند چطور بدون خشونت برای احقاق حقوق خود قیام کنند. ملتی که هرگز یاد نگرفته اند برابر باشند و از نظر روانی هم هنوز از عصر ارباب – رعیتی خارج نشده اند. این ملت شما را بالا و بالاتر میبرند و شما را در چشم به هم زدنی تبدیل به یک دیکتاتور میکنند. در چنین شرایطی وجدان و آبروی شما -که البته شکی در آن نیست- زیر چنین فشاری قرار خواهد گرفت و مردم دیر یا زود تسلیم میشوند، همانگونه که تسلیم پدر و پدربزرگ شما شدند.

چیزی که شما میخواهید این است که 70 میلیون ایرانی زندگی و آزادی خود را به دست شمایی بسپارند که در لبه ی پرتگاه خطرناکی قدم میزنید.

شما همچنین گفتید:

» این وظیفه ی تک تک شهروندان ایرانی است که چشمانشان را باز نگه دارند و اجازه ندهند هیچ گونه انحرافی صورت گیرد.»

چگونه؟ آیا شما اجازه میدهید که مردم از شما انتقاد کنند؟ آیا به رسانه ها اجازه میدهید که آزادانه در مورد «انحرافات» شما بنویسند و شما عصبانی نشوید، حتی اگر دروغ باشند؟ آزادی بیان به این معنی نیست که اجازه بدهیم دیگران چیزی بگویند که «ما دوست داریم»؛ به این معنی است که آنها هر چیزی را که «خود دوست دارند» بگویند. گاهی اوقات ممکن است آنها چیزهای غلط انداز و اشتباهی بگویند؛ ولی شما نباید عصبی شوید و کنترل خود را از دست دهید. باید همیشه اشتباهات و کج فهمی ها را با آرامش روشن و تصریح کنید. البته گفتنش آسانتر از انجام دادنش است مثلاً در مورد مسئله «میلیاردها» که من به شما گفتم؛ شما نیز مانند من ناشکیبا به نگر می رسید. ولی به عنوان یک پادشاه دموکرات شما زیر ذره بینی دائمی خواهید بود و بسیاری در مورد شما و کارهایتان دروغ بافی خواهند کرد. مجلات زرد در مورد مسائل خانوادگی شما خواهند نوشت و پاپاراتزی ها در مسائلی که بهشان مربوط نیست فضولی خواهند کرد. شما نمی توانید جلوی آنها را بگیرید. تنها چاره ی شما شکایت کردن از آنها به خاطر تهمت ها خواهد بود و این یعنی شما مجبورید بیگناهیتان را در حضور دادگاه اثبات کنید. تا جایی که به حقوق شهروندی شما مربوط شود؛ شما حقوق بیشتری نسبت به قاطبه ی مردم نخواهید داشت. این را قبول میکنید؟ این همان پادشاهی است که در انگلیس، هلند، بلژیک و اسپانیا وجود دارد.

حالا که شما از ما میخواهید به عنوان شهروندان ایران مراقب دموکراسی باشیم و حواسمان باشد که شما از مسیر منحرف نشوید. شما مجبورید که افسارتان را به دست ما دهید(من باب مجاز عرض کردم). مردم چگونه میتوانند شما را کنترل کنند در حالی که قدرت در دستان شماست؟ اگر شما در راس ارتش باشید دستورات شما لازم الاجرا خواهند بود. مردم اختیاری نخواهند داشت. اگر شما منحرف شوید و کسانی را که از شما انتقاد میکنند بازداشت کنید، ما هیچ کاری از دستمان بر نمی آید. مردم هیچ قدرتی نخواهند داشت. تمام قدرت در دستان شما خواهد بود. شما می توانید پارلمان را منحل کنید، افراد مورد تائید خودتان را برای انتخابات نخست وزیری نامزد کنید و دموکراسی را لگدمال کنید! شما قدرت ارتش را پشت سر خود دارید و میتوانید خواسته های خودتان را بر ما تحمیل کنید. کاری که پدرتان کرد. تصور کنید سرنوشت ملتی که دو انقلاب را پشت سر گذاشته و هنوز هم انقلاب دیگری در راه دارد چه خواهد شد! شوخی می فرمائید (که انتظار دارید ما شما را پادشاه خود کنیم)؟

تنها راه «باز نگه داشتن چشمان ملت تا اجازه ندهند که هیچ گونه انحرافی رخ دهد» اینست که اختیار ارتش را به دولت بدهید. این موضوع خیلی نامعمول نیست زیرا همانطور که میدانید در اکثر کشورهایی که در آنها نظام حکومت مبتنی بر پادشاهی پارلمانی است و شما آنها را ستایش میکنید، اختیار ارتش به دست نخست وزیر است، نه شاه یا ملکه.

پرسشی که وجود دارد این است: آیا اجازه میدهید کنترل ارتش به دست دولتی باشد که از طریق مردم انتخاب میشود؟

با سپاس
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛

شما پرسش های زیادی پرسیده اید و من واقعاً وقت کافی برای جواب دادن به همه پرسش های شما ندارم. فکر میکنم که بهتر باشد جلسه ای ترتیب داده شود تا حضوراً در این مورد صحبت کنیم. یا حداقل شما تمام پرسش های خود را توسط نماینده ای برایم بفرستید و من به تمام آنها جواب خواهم داد و وی میتواند آنها را به بقیه منتقل کند. همچنان ترجیح میدهم که با همدیگر ملاقاتی داشته باشیم.

با احترام
رضا پهلوی

برگردان آرش بیخدا
با سپاس فراوان از یسنا بیخدا و ف. علا بخاطر ویرایش.

سوره ای مثل قرآن بیاورید!

یکی از معروف ترین سفسطه های مسلمانان که از آیات خود قرآن نیز برگرفته شده است همواره این بوده است که اگر شما میگویید قرآن کتاب آسمانی نیست، سوره ای مثل قرآن بیاورید! این سفسطه نوعی اتمام حجت است، اسلامگرایان وقتی در بحث ها گیر میکنند و دیگر قدرت استدلال ندارند و دروغهایشان آشکار میشود این آخرین حربه را بکار میگیرند تا از بحث فرار کنند و مبادا ایمان خود را با خرد عوض کنند.

سوره ماده گوساله آیه 23، 24

وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ؛ فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ.

و اگر در آنچه بر بنده خويش نازل کرده ايم در ترديد هستيد ، سوره ای همانند آن بياوريد و جز خدای همه حاضرانتان را فرا خوانيد اگر راست می گوييد؛ و هرگاه چنین نکردید و هرگز نتوانید کرد، پس بترسید از آتشی که برای کافران مهیا شده و هیزم آن مردم و سنگها هستند.

این ادعای محمد در چند جای دیگر قرآن از جمله سوره یونس آیه 38، سوره هود آیه 13، سوره الاسراء آیه 88 و سوره الطور آیه 33 و 34 بصورتهای مشابه با تفاوت های جزئی از قبیل اینکه بجای اینکه بگوید «سوره ای بیاورید» میگوید «کتابی بیاورید» آمده است. بالاخره معلوم نیست قرآن مخالفان خود را به سرودن آیه میطلبد و یا به سرودن سوره و یا کتاب؟ این خود تناقضی آشکار در قرآن است.

در این آیه الله با حالت ضد بشر و سادیستی خود میگوید اگر شما اعتقاد دارید قرآن کتاب آسمانی نیست، سوره ای مثل قرآن بیاورید و البته الله از پیش داوری میکند که وقت خودتان را هدر ندهید چون که هرگز نخواهید توانست، و کافران را چون کودکانی که از لولو خرخره میترسانند از یک مکان مسخره و یک عمل مغایر با حقوق بشر و غیر اخلاقی یعنی ایجاد آتشی که مردم و سنگها هیزمش هستند. الله بیچاره نمیدانسته که این جهنم مسخره الهی بعد از چند قرن و حتی در همان دوران نیز برای صاحبان خرد به یک شوخی شبیه است و خردگرایان از آتش جهنم نمیترسند.

نوشتن کتابی مانند قرآن واقعا بسیار دشوار است، میزان از هم گسیختگی مطالبی که در قرآن مطرح میشود و افسانه های کم ارزشی که از آثار دیگران دزدی ادبی شده اند مجموعه نوشتاری کاملا کم کیفیت و کم ارزش را پدید آورده است که پدید آوردن چیزی مشابه آن بسیار دشوار و سخت است. مطمئناً اگر کسی ادعا نمیکرد که کتاب قرآن از آسمان آمده است و یک نویسنده چنین کتابی را در قرن 21 ام بعنوان یک کتاب معمولی مینوشت کتاب وی با بی اعتنایی مواجه میشد و بیش از یکی دو نسخه از آن فروش نمیرفت و در کتابفروشی ها در کنار کتابهای کودکان، همچون شنگول و منگول قرار میگرفت. ایکاش هر مسلمانی یکبار قرآن را به زبان مادری خود بخواند. اگر در نزد شخصی که اطلاعی از قرآن ندارد یک جلد قرآن و یک جلد از اشعار خیام قرار دهید و به او بگویید که یکی از این دو کتاب از آسمان آمده است و از او بخواهید که کتاب آسمانی را از کتاب زمینی تمیز دهد مطمئن باشید که اثر خیام را انتخاب خواهد کرد، خودتان آزمایش کنید.

از اینها گذشته باید دید واقعا «مثل قرآن» یعنی چی؟ آیا منظور این است که سوره ای بیاورید که در آن از افسانه هایی مثل یوسف و موسی و غیره سخن گفته باشد؟ خوب کتابهای عربی داستانوار بسیار زیاد هستند، داستانهایی که در آنها الله وجود دارد و از وجود الله در آنها استفاده میشود. آیا منظور این است که سوره هایی مانند قرآن بیاورید که هم آهنگ و هم شکل سوره ه ای قرآن باشند؟ خوب اگر اینطور است میتوان بسیاری از آیه های جنایی و زشت قرآن را به آیه هایی زیباتر تغییر داد مثلا،

آیه الهی:

سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

آیه زمینی:

يا ايها العاقلون لا تقتلوا الذین یلونکم من المخالفين وليجدوا فيكم رحمة و الانسانیه واعلموا ان الله مع العادلين.

ای خردمندان، کسانی از مخالفان که در نزد شمایند را نکشید! تا در شما ترحم و انسانیت را بیابند. و بدانید که خداوند با عدالت پیشگان است!

آیه الهی:

سوره مائده 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

آیه زمینی:

دست هیچ کس را به هیچ عنوان نبرید، با فقر مبارزه کنید و حکومت های عقل محور و انسان محور ایجاد کنید تا کسی دزدی نکند.

خوب تمام اینها را میتوان آیاتی مثل قرآن دانست، یا حتی سوره های کاملی میتوان «مثل» قرآن آورد مثلا:

سوره العصر (زمان)

وَالْعَصْرِ؛ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ؛إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.

سوگند به این زمان، که آدمی در خسران است، مگر آنها که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند و یکدیگر را به حق سفارش کردند و یکدیگر را به صبر سفارش کردند.

سوره خرد:

سوگند به خرد انسان، که آدمی در پیشرفت است، مگر آن انسانهایی که مذهبی هستند و به خدا اعتقاد دارند و یکدیگر را به کارهای بیهوده ای چون حج و نماز و تقلید سفارش کردند.

همانطور که میبینید میتوان به این سبک هزاران سوره و آیه نه تنها مثل قرآن بلکه بهتر و زیباتر از قرآن آورد. معمولا وقتی من با این ادعا روبرو میشوم میگویم من یک آیه مثل قرآن می آورم و همان لحظه یک آیه از قرآن را که در ذهن دارم بصورت تصادفی انتخاب میکنم و برای شخص میخوانم. بعد آن شخص از روی جهالت و تعصب شروع به ایراد گیری میکند که این چه آیه مسخره ای است و اینجایش غلط صرف و نحوی دارد و من بعد از مدتی به او میگویم که این آیه ای که من انتخاب کردم از خود قرآن بود و آن شخص را به پوچ بودن این ادعای مسخره الهی آگاهی میدهم و این روش اکثر اوقات کار میکند زیرا اسلامگرایان دنبال استدلالهای منطقی و صحیح نیستند بلکه بدون چون و چرا روی مفاهیم دینی تعصب میورزند.

وقتی که محمدیون این ادعا را مطرح میکردند اعراب زیادی در آن زمان که اوج دوران شعر و شاعری عربستان بود اشعاری در رد حرفهای محمد میسرودند و ادعا میکردند که آیه ها و سوره هایی زیباتر از سوره ها و آیه های محمد آورده اند و محمد بسیار با آنان به دشمنی بر میخواست و حتی چند تن از آنان را بطور کاملا ناجوانمردانه ترور کرد. بعنوان مثال در تاریخ نام اسما بنت مروان زن شاعری هست که اشعار محمد را هجو میکرد و محمد بر سر خود میکوبید که چه کسی از شما مومنان مرا از دست این زن نجات میدهد؟ تا اینکه وی را ناجوانمردانه کشتند و یا کعب بن اشرف که مرد دانشمندی بود و محمد وی را نیز ترور کرد ماجرای ترور کعب را میتوانید در نوشتاری با فرنام «قتل کعب ابن اشرف» بخوانید. نقل هایی نیز وجود دارد بر اینکه ستون سنگی ای که حاجی ها در ایام حج آنرا رجم میکنند خود قبر شاعریست که به دستور محمد کشته شد، محمد دشمنی بسیاری با شاعران و دانایان عرب ورزید و دور ور خود تنها انسانهای خونخوار و فرومایه ای چون علی، عمر و… را با زن دادن و یا زن گرفتن جمع کرد.

دکتر شجاع الدین شفا در پس از 1400 سال برگ 104 پیرامون همین موضوع مینویسند:

با آنکه در خود قرآن تصریح شده است که: <> (اسراء، 17)، در همان قرون اولیه هجری کسانی چون ابراهیم نظام، و عباد بن سلیمان و معتزلیانی چند مدعی شدند که خود آنان یا دیگران میتوانند نظیر قرآن یا حتی بهتر از آنرا بنویسند، و کسانی نیز نمونه های نثرهایی بعقیده آنها فصیح تر از نثر قرآن را نام بردند که از مهمترین آنها ترجمه های عربی ابن مقفع بود. این نیز غالباً گفته شده است که ابوالعلاء معری فیلسوف و شاعر نابینای عرب کتاب <> خود را به نیت معارضه ادبی با قرآن نوشت. حتی در زمان پیامبر کعب بن اشرف شاعر یهودی مدینه در حضور خود محمد ادعا کرد که میتواند آیه هایی چون آیه های قرآن و شیواتر از آنها را بیاورد، ولی محمد بخاطر اینکه نقاری با یهودیان مدینه پیدا نکند خاموش ماند، و کعب از این امر استفاده کرد  و به تحریکات خود ادامه داد. بعد از جنگ بدر به مکه رفت و با اشعار خود قریش را به جنگ تازه ای با مسلمانان مدینه دعوت کرد، ولی این بار محد دستور کشتنش را داد.

تنفر محمد از شاعران تا حدی است که در قرآن سوره ای به نام شعرا وجود دارد که در تمام این سوره از پیامبرانی که با قوم خود صحبت میکردند و قومشان حرفشان را گوش نمیدادند و بلایی که خداوند سرشان می آورد مانند باران، سیل و… حرف زده میشود تا مومنان زمان محمد را که با شنیدن حرفهای شاعران به شک افتاده بودند بترساند که مبادا محمد را رها کنید و به دنبال شاعران بروید، این تنفر و هراس از شاعران تا جایی است که در پایان این سوره در آیات 224 تا 227 محمد از زبان الله میگوید،

وَالشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ؛ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ؛وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ
و گمراهان از پی شاعران میروند، آیا ندیده ای که شاعران در هر وادی گسترده اند؟ و چیزهایی میگویند که خود عمل نمیکنند؟

بنابر این آوردن سوره مثل قرآن و حتی بهتر از قرآن از همان روزهای اول اسلام کار بسیار راحتی بود و خیلی ها این کار را انجام دادند اما خوب مسلمانان آنها را با شدت تمام نابود کردند و ناجوانمردانه کشتند. در ایران نیز ابن مقطع یکی از دانشمندان ایران کتابی در رد قرآن نوشت و یا رازی امکان وجود وحی را رد کرد و مسلمانان با خشونت و توحش  تمام (مثل همیشه) با آنها روبرو شدند. عده بسیاری را گمان بر این است که کتاب الفصول و الغایات ابوالعلاء معری به قصد رقابت و هجو قرآن نوشته شده است و این کار را واقعا خوب انجام داده است.

قرآن کتابی است پر از تناقضات آشکار، اگر خوب به آیات زیر نگاه کنیم خواهیم دریافت که قرآن در جای دیگر این ادعای خود را نقض میکند.

سوره القصص آیه 49:

قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ.

بگو: اگر راست میگویید، از جانب خداوند کتابی بیاورید که از این دو (مراد تورات و قرآن است) بهتر راه بنماید تا من هم از آن پیروی کنم.

و همچنین:

سوره الاحقاف آیه 10:

قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِن كَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَكَفَرْتُم بِهِ وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّن بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى مِثْلِهِ فَآمَنَ وَاسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِين.

بگو: چه میکنید اگر قرآن از جانب خدا باشد و شما بدان ایمان نیاورید؟ یکی از بنی اسرائیل بدان که «مثل» آن بود شهادت داد، پس ایمان آورد، درحالی که شما گردنکشی میکنید. خداوند مردم ستمکار را هدایت نمیکند.

محمد در آیه اول از مشرکین میخواهد که کتابی بیاورند که مانند قرآن و یا تورات باشد، این نشان میدهد این دو را مشابه میداند، و در آیه بعدی نیز دقیقا از کلمه «مثل» استفاده کرده که بسیاری از مترجمان قرآن آنرا مخصوصا نادیده گرفته اند تا این خطای الهی مشخص نشود ولی در متن عربی کلمه «مثل» کاملا وجود دارد و خداوند میگوید قرآن «مثل» تورات است! و طبق قوانین منطقی صفت مثل بودن و شبیه بودن متقارن است یعنی اگر قرآن مثل تورات است میتوان نتیجه منطقی گرفت که تورات نیز مثل قرآن است، پس بنابر این الله گیج خودش در قرآن اشاره میکند به کتابی که مثل قرآن است و وجود دارد! بنابر این دیگر لازم نیست کافران کتابی مثل قرآن بیاورند، قرآن با این تناقض مشخص که در قرآن بسیار یافت میشود خودش حرف خودش را رد میکند و ادعای خودرش را باطل میکند، تبارک الله احسن الخالقین واقعا! و جالب است که توراتی که محمد بدست داشته است همان توراتی است که امروز وجود دارد و این کتاب کاملا نوشته بشر است.

همچنین میتوان استدلال کرد که بسیاری از آیات قرآن با «یقولون» و «قال» شروع میشود، این آیات در واقع از شخص یا اشخاصی نقل قول میکنند، یعنی حرفهای یک عده انسان و یا فرشته در قرآن بدون واسطه نقل قول شده است، پرسش این است که این آیات را چه کسی سروده است؟ قطعاً نه محمد این آیات را سروده است نه الله (دوست خیالی محمد)، بلکه اینها جملاتی هستند که اشخاصی غیر از محمد و الله آنها را ساخته اند و جملات آنها نه تنها مثل قرآن است بلکه خود قرآن است و به آن راه یافته است! لذا بازهم قرآن خود را نقض میکند و نشان میدهد که این ادعای قرآن از چه پایه منطقی ضعیفی برخوردار است، یعنی قرآن آیاتی دارد که مربوط به محمد نیستند، برخی از آنها حتی مربوط به کفار هستند و از لحاظ کیفیت و ارزش حتماً باید همسطح سروده های محمد باشند که در قرآن آمده اند! بازهم نتیجه آنکه نیازی نیست کافران سوره ای مثل قرآن بیاورند، قرآن خود این کار را از پیش انجام داده است.

مسلمانان ادعا میکنند که قرآن از ادبیات بسیار زیبا و درخشانی استفاه کرده است که خوب همه دین داران چنین حرفهایی را راجع به آثاری که آنها را الهی میدانند مانند کتاب اقدس بهایی ها و انجیل و تورات و… میکنند، اما بعید میدانم هیچ کدام یک از این کتابها به زیبایی یک فصل از کتابهای درخشانی مثل کتاب «چنین گفت زرتشت نیچه» یا «کمدی الهی» دانته یا «رباعیات خیام» برسند. یا حاوی مطالب بدرد بخور(!) و کلیدی (!) ای مثل رساله حضرت امام (!) باشند. آیا واقعا داستانهای مسخره قرآن که از سایر کتابهای سامی بويژه تورات دزدی ادبی شده اند را میتوان با داستانهای زیبا و پر عمقی همچون داستانهای مولوی یا از لحاظ سبک نگارشی و زیبایی های ادبی با آثار داستانی زنده یاد صادق هدایت حتی مقایسه کرد؟ امروز هزاران هزار کتاب بسیار زیباتر و ارزنده تر از قرآن در همه جای دنیا چاپ میشود! در واقع خود داستانهای قرآن نیز  از داستانهای ساخت بشر کپی برداری شده اند، مثلا داستان نوح از حماسه گیلگمش دزدی ادبی شده است.

اما با فرض اینکه قرآن بسیار بسیار زیبا نوشته شده باشد بازهم این دلیل نمیشود که قرآن نوشته «درست» ی باشد و یا از طرف خدا آمده باشد! این ادعای غیر منطقی و کاملا غلط است، این سفسطه قرآن شبیه این ادعا است:

ملکه الیزابت زیباترین زن دنیا است!

اگر باور ندارید، زنی مثل ملکه الیزابت معرفی کنید!

اگر نمیتوانید پس قبول کنید هرچه ملکه الیزابت میگوید درست است!

بنابر این زیبایی (اگر فرض کنیم در قرآن وجود دارد) به هیچ عنوان دلیل بر «درستی» مطالب نمیشود، مطالب بسیار غلطی را میتوان بسیار زیبا بیان کرد، این ادعای مسلمانان مثل بقیه ادعاهایشان در مورد باورهای دینیشان کاملا خالی از ارزش است.

شایان ذکر است که ادعای مسلمانان مبنی بر اینکه قرآن آنقدر زیبا و  آهنگین سروده شده بود که در زمان محمد همگان تحت تاثیر آن قرار میگرفتند نیز ادعای پوچ و خالی از واقعیت است، در واقع خود قرآن این حرف را رد میکند (بارها گفته ایم بهترین کتابی که تابحال علیه اسلام نوشته شده است خود قرآن است)، در سوره سوره انفال آیه 31 آمده است،

الانفال آیه 31
وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا قَالُواْ قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاء لَقُلْنَا مِثْلَ هَـذَا إِنْ هَـذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأوَّلِينَ.

چون آيات ما بر آنها خوانده شد ، گفتند : شنيديم و اگر بخواهيم همانند، آن می گوييم ، اين چيزی جز افسانه های پيشينيان نيست.

و علی دشتی در کتاب بيست و سه سال در پانویس برگ 83 ام مینویسد، این جمله را نضر بن حارث گفته است که در جنگ بدر اسیر شد و پیغمبر امر کرد به خاطر همین اعتراض و بیان این مطلب علی بن ابی طالب اورا گردن بزند. این آیه نشان میدهد خود اعراب آن دوران هم همین حرف امروز مارا به پیامبر اسلام میزدند و پیامبر هم عکس العمل کاملا مشابهی با آنچه اسلامگرایان بیابانی با مخالفان خود میکنند انجام داده است. اگر قرآن آنقدر که مسلمانان ادعا میکنند در ادبیات عرب درخشان بود هرگز اعراب آن دوران که با سازنده این آیات روبرو میشدند آنقدر جنگ و ستیز نمیکردند. این درحالی است که افرادی مانند نضر بن حارث نه تنها قرآن را از لحاظ ادبی و معنوی ضعیف میدانستند و خوب میدانستند که اینها تنها داستانهای اساطیری سامی است بلکه در مقابل آن داستانهای ایرانی را مطرح میکردند و در رقابت با قرآن از آنها سود میجسته است، این واقعیت در کتابهای تاریخی از جمله سیره ابن هشام اینگونه آورده شده است:

سیرت رسول الله جلد دوم صفحه 583

و از جمله اسیران (جنگ بدر) که گرفته بودند، دو تن در راه صحابه ایشان را بکشتند و باقی به مدینه آوردند. و از آن دو تن یکی نضر بن الحارث بود که همیشه سید (پیامبر)، علیه السلام، رنجاندی و معارضه نمودی با وی در قرآن، در مقابل قصص انبیا، علیه السلام، قصه رستم و اسفندیار و ملوک عجم با قریش گفتی و حکایت کردی. چون به وادی صفراء رسیدند، سید علیه السلام بفرمود تا وی را بکشتند. و گویند که هم مرتضی علی، کرم الله وجهه، او را بکشت. و این عقبه خبیثی بود از خبیثان اهل شرک و پیوسته در مکه سید علیه السلام را رنجانیدی و در حق مسلمانان خبثها کردی. و چون سید علیه السلام، بفرمود تا وی را بکشند، گفت: یا محمد عیال و فرزندان من به کی باز میگذاری؟ سید علیه السلام جواب داد، به آتش دوزخ.

از این ماجرای تلخ گذشته در چند جای دیگر قرآن نیز این عکس العمل مردم نسبت به قرآن آورده شده است، و این نشان میدهد که اعراب آن دوران خوب میدانستند قرآن جز افسانه نیست، اما مسلمانان امروز این را نمیفهمند.

سوره الانعام آیه 25
وَمِنْهُم مَّن يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ يُؤْمِنُواْ بِهَا حَتَّى إِذَا جَآؤُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَذَآ إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ.

بعضی از آنها به سخن تو گوش می دهند ولی ما بر دلهايشان پرده ها، افکنده ايم تا آن را درنيابند و گوشهايشان را سنگين کرده ايم و هر معجزه ای را که بنگرند بدان ايمان نمی آورند و چون نزد تو آيند ، با تو به مجادله پردازند کافران می گويند که اينها چيزی جز اساطير پيشينيان نيست.

سوره النحل آیه 24
وَإِذَا قِيلَ لَهُم مَّاذَا أَنزَلَ رَبُّكُمْ قَالُواْ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ

چون به آنها گفته شود : پروردگارتان چه چيز نازل کرده است ? گويند :، افسانه های گذشتگان.

سوره المؤمنون آیه 83
لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هَذَا مِن قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.

به ما و پدرانمان نيز پيش از اين چنين وعده هايی داده شده بود اينهاچيزی جز افسانه های پيشينيان نيست.

اما از تمام اینها که گذشته فرض کنیم هیچ انسانی قدرت ساختن کتاب و یا سوره و آیه ای همچون قرآن را نداشته باشد، آیا این بدان معنی است که قرآن زائیده فکر بشری و نوشته دست انسانها و ناشی از علم آنها نیست، و قطعاً باید از آسمان به زمین آمده باشد؟ هرگز! بسیاری از کارها هستند که تنها یکبار انسانها میتوانند آنها را انجام دهند. بعنوان مثال اگر تمام انسانهای روی زمین و اجنه و فرشتگان و خود الله هم تلاش کنند و مغزهایشان را روی هم بگذارند نمیتوانند جاذبه زمین را «برای اولین» بار کشف کنند، زیرا نیوتون قبلاً اینکار را کرده است. بنابر این طبق استدلالی که قرآن میکند، لابد باید نتیجه گرفت که چون کشف نیروی جاذبه زمین «برای اولین بار» از زمانیکه نیوتون برای اولین بار آنرا کشف کرده است دیگر از دست هیچ انسان، جن، فرشته و حتی خدایی بر نمی آید پس باید کشفی الهی باشد. یا بعنوان مثال اگر تمام مسلمانان و مسیحیان و یهودیان و بهائیان و اجنه و فرشته ها و تمام جانوران متافیزیکی دیگر جمع شوند نمیتوانند آدرس تارنمای زندیق را برای خود به ثبت برسانند، زیرا اینکار قبلا توسط گردانندگان این تارنما انجام شده است. لذا بر اساس استدلال قرآن باید نتیجه گرفت که خداوند نام تارنمای زندیق را ثبت کرده است زیرا تکرار اینکار از دست هیچ بشری بر نمی آید. همچنین آیا میتوان ادعا کرد که تخت جمشید را خداوند درست کرده است؟ زیرا هیچ انسانی قادر نیست مکانی مثل تخت جمشید درست کند، یا حتی ستونی مثل یکی از ستونهای تخت جمشید درست کند. زیرا تخت جمشید در حال حاضر وجود دارد و مکانی که تخت جمشید اشغال کرده است منحصر به تخت جمشید و است و اگر کسی بنایی دقیقاً مثل تخت جمشید درست کند باید آنرا دقیقاً در جایی که اکنون  تخت جمشید است قرار دارد، قرار دهد تا بتواند بنایی کاملاً مثل تخت جمشید درست کرده باشد، زیرا از ویژگیهای تخت جمشید قطعاً موقعیت جغرافیایی آن است؛ لذا اساساً ساختن بنایی مثل تخت جمشید محال است. نتیجه آنکه بسیاری از کارها را انسانها تنها یکبار میتوانند انجام دهند و با فرض اینکه کسی نتواند آنکار را دوباره انجام دهد یا همانند آن کار را دوباره انجام دهد هرگز نمیتوان نتیجه گرفت که آنکار نشدنی است و از دست انسان بر نمی آید بنابر این باید حتماً منبعی غیر انسانی آنرا انجام داده باشد و خدا فاعل آنکار است. براستیکه از همین استدلالهای غلط و بسیار ابتدایی و کودکانه قرآنی میتوان نتیجه گرفت که نگارنده یا نگارندگان آن با استدلال و دلیل و برهان چندان میانه خوبی نداشته اند؛ قطعاً اگر خدایی وجود داشت و کتابی مینوشن چنین استدلالهای غلطی در آن یافت نمیشد.

با تمام این حرفها و نشان دادن اینکه این ادعا از ارزش منطقی برخوردار نیست و یک تناقض آشکار است ما سوره های جدیدی را به زبان عربی با ذکر منابع آنها در این نوشتار می آوریم تا این نوشتار را کامل کرده باشیم. برخی از این سوره ها سوره هایی هستند که عده ای (از فرقه های اسلامی) معتقد هستند آنها در قرآن وجود داشته و بعدها حذف شده اند (برای بحث مفصل در مورد تحریف شدن قرآن به نوشتاری با فرنام «قرآن تحریف نمیشود!» مراجعه کنید) و برخی دیگر توسط افرادی غیر مسلمان آشنا به زبان عربی ساخته شده اند.

سوره الحفد:

سوره الخلع:

این دو سوره از کتاب المصحف نوشته سجستانی آورده شده است، منبع

نوشته غیث ابن سعید العیادی (قبل از محمد زندگی میکرده است) منبع

این سوره نوشته مسیلمه شخصیست که در زمان محمد ادعای شراکت در وحی با پیامبر میکند و پیامبر اسلام وی را میکشد. منبع

&

سوره النورین، در کتاب محمد احد مع الله: الشیعه و تحریف القرآن منبع

سوره الولایه، از کتاب «انقلاب ایران و تعادل اسلام چاپ مصر» منبع

سوره های جدید ساخته شده توسط مسیحیان.

سوره المقاطعه از سوره های جدید منبع

سوره الکتاب از سوره های جدید منبع

سوره الایمان از سوره های جدید ممنبع

سوره النبی از سوره های جدید منبع

سوره الدعا از سوره های جدید ممنبع

سوره العصفور از سوره های جدید منبع

سوره الوصایا از سوره های جدید ممنبع

سوره المسلمون از سوره های جدید منبع

سوره التجسد از سوره های جدید ممنبع

سوره رج از سوره های جدید منبع

و در نهایت یک کتاب با زبان عربی کلاسیک و ترجمه انگلیسی که در رد این ا دعای قرآن در 78 سوره نوشته شده به نام «الفرقان الحق» را میتوانید از تارنمای اصلی این کتاب مطالعه فرمایید منبع

شایان ذکر است عده ای از اسلامگرایان وقتی با این سوره ها روبرو میشوند شروع به اشکال تراشی میکنند و حتی ایراد میگیرند که برخی از این سوره ها اشکالات دستور زبانی دارند (!) و به همین دلیل در حد قرآن نیستند، جای تعجب است که این اسلامگرایان چرا به اینکه این اشکالات با فرض اینکه وجود داشته باشند، حتماً قابل رفع هستند فکر نمیکنند، آیا اسلامگرایان اگر اشکالات صرف و نحوی موجود در این سوره ها رفع شوند آنها را قبول خواهند کرد؟ هرگز، اسلامگرایان هرگز آنقدر آزاد اندیش و حقیقت جو نبوده و نیستند

آیات جنایی قرآن

گردآوری – آرش بیخدا

همه برگردانها (ترجمه‌ها)‌ از آیتی است. برای برگردانهای بیشتر روی پیوند هر آیه به قرآن زندیق کلیک کنید.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

قرآن، سوره محمد (47) آیه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.

فیلمهای پیاده شدن این دستور قرآن را در بخش جنایات اسلامگرایان مشاهده کنید.

قرآن، سوره الأنفال (8) آیه 39

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّه فَإِنِ انتَهَوْاْ فَإِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند، خدا کردارشان را می بيند.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 61

مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردند و به سختی کشته شوند.

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

فیلم پیاده شدن این قانون اسلامی را از اینجا ببینید –  قطع کردن دست و پا طبق دستور قرآن

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

فیلم پیاده شدن این قانون اسلامی را از اینجا ببینید. شکنجه، دست قطع کردن در عراق

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 28

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 29

قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الآْخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ.

بكشيد آنان را كه ايمان نيارند به خدا و روز آخر و حرام ندارند آنچه را كه حرام كرده است خدا و رسولش و نمى گروند به كيش حقّ از آنان كه داده شدند كتاب را تا جزيه پردازند از دسترنج خود (با دست خود يا به جاى خود) و ايشانند سرافكندگان

قرآن، سوره النساء (4) آیه 89

وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَاء حَتَّىَ يُهَاجِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا.

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر میروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آنها را به دوستی و یاری برمگزینید.

قرآن، سوره الأنفال (8) آیه 12

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ.

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 5

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

پس چون ماههاي حرام به سر آمد  آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 12

وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ.

اگر پس از بستن پیمان، سوگند خود شکستند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود باز ایستند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 191

وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مِّنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِن قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ.

هرجا که آنها را بیابید بکشید و از آنجا که شما را رانده اند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجد الحرام با آنها مجنگید مگر آنکه با شما بجنگند. و چون با شما جنگیدند بکشیدشان که  این است پاداش کافران.

آخوندها اسلام را خراب کرده اند!

این حکومت ربطی به اسلام ندارد. جنایات حکام و اسلامگرایان دیگر در تاریخ نیز ربطی به اسلام ندارد.

اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هرچه عیب است از مسلمانی ماست! اسلام خودش مشکلی نداره، این آخوند ها خرابش کرده اند، اسلام ربطی به آخوند نداره، اینها برای خودشون همه چیز رو عوض کرده اند! حکومت جمهوری اسلامی یک حکومت اسلامی نیست!

این یکی از رایج ترین سفسطه های رایچ در بین مسلمانان است. مسلمانان از تاریخ عملی دین خود فرار میکنند، زیرا این تاریخ به قدری وحشتناک و زشت است و این کارنامه بقدری سیاه است که آبرویی برای اسلام نمیگذارد. در 1400 سال گذشته هیچوقت و در هیچ یک از سرزمینهایی که مسلمانان در آنجا اکثریت بوده اند، اسلامگرایان نتوانسته اند یک نظام مردمسالار و انسان محور را پدید بیاورند که بتوانند به وجود آن افتخار کنند و آنرا نشانه ای از ایده آل خود بدانند. بلکه همواره اسلامگرایان شعار حکومت اسلامی را میدهند و بعد از اجرای قوانین غیر کاربردی و روشهای نابخردانه اسلامی مشاهده میکنند که گند به بار آورده اند، و بعد از آن ادعا میکنند که این اسلام نبوده است، اشکال از ما بوده است.

پرسش اساسی این است که، دینی که 1400 سال نتوان آنرا پیاده کرد و پیاده شدن آن تنها حکومتهای فاشیستی و ظالم را پدید آورده است، آیا دینی کاربردی است؟ اندیشه ای که به مدت 1400 سال در بیش از 20 کشور اسلامی به بوته آزمایش گذاشته شود و در امتحان خود رد شود آیا اندیشه ای بدرد نخور و مزخرف نیست؟ چگونه است که اسلامگرایان اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را سمبل کمونیسم میدانند و نابود شدن آنرا نشان بی ارزش بودن عقاید کمونیستی میدانند، اما نابودی و فلاکتی که اسلام در تمام مدت حیات خود به بار آورده است و نتیجه رقت آوری را که همیشه در اثر اجرا کردن قوانین اسلامی حاصل میشود را نشان غیر کاربردی و بدرد بخور نبودن عقاید دینی خود نمیدانند؟

اشکال کار اینجا است که مسلمانانی که این ادعا را میکنند اسلام را نمیشناسند. این افراد تنها نام ایده آل های خود را اسلام میگذارند، اسلام را به رنگ افکار خود میبینند، نه اینکه خود رنگ اسلام بگیرند. براستی به افرادی که به نظام آیت الله ها که هرکدام چند دهه را به تحصیل و تدریس علوم دینی پرداخته اند، اتهام نفمیدن اسلام را میزنند باید چه گفت؟ چگونه ممکن است شخصی که خود را روشنفکر میداند، چون ریش و پشم ندارد و یا روسری و چادر ندارد، و یا اینکه مشروب میخورد و یا دوست پسر و دوست دختر دارد، شخصی که در تمام عمر خود به اندازه انگشتان دستش در مورد اسلام کتاب نخوانده، افرادی مثل آیت الله مطهری را که بیش از 50 کتاب راجع به اسلام نوشته است، متهم به کج فهمی اسلام کنند؟ اشکالی که این افراد دارند این است که از آخوند ها بخاطر ریش بلند آنها و شکم گنده آنها بدشان می آید، لذا اسلام آنها را دروغین میدانند، در حالی که این افراد وجود تخیلاتی مثل امام زمان  را مدیون همین آخوند ها و روضه خوان ها هستند و باید بسیار ممنون و شاکر آقایان علمای حوزه علمیه قم بدانند، زیرا اکثر مفاهیمی که از آنها برای دفاع از اسلام سود میبرند ساخته و پرداخته همان آخوندها هستند، و این آخوندها هستند که دین آنها را تئوریزه کرده اند و این لقمه جویده شده را در دهان آنها گذاشته اند.

از این گذشته این افراد دیدگاهی شبهه-نژادپرستانه نسبت به آخوند دارند، به گونه ای صحبت میکنند گویا که این لباس آخوندی معجزه میکند و مغز انسان را مختل میکند، هرکس این لباس را بپوشد تبدیل به آدمکش و دزد و جانی خرافی میشود. این افراد از این واقعیت غافل هستند که آخوند اسلام را خراب نکرده است بلکه اسلام آخوند را خراب کرده است. آخوند نیز یک انسان است با این تفاوت که اسلامگرایی حرفه ای است و اسلامگرایی شغل و تخصص او حساب میشود. آخوند یک دانشمند اسلامی است. هرکس دیگر نیز با اسلام به اندازه آخوندها که در این زمینه تحصیلات رسمی دارند آشنا شود به موجودی پست و نفرت انگیز همچون آخوند تبدیل میشود، کسی که عربی بیاموزد و با تفسیر و حدیث و فلسفه اسلامی و اخلاق اسلامی آشنایی علمی داشته باشد و در این زمینه مطالعه دقیق زیر نظر استاد انجام داده باشد خودبه خود یک آخوند میشود. بدون توجه به اینکه لباس آخوندی را بپوشد یا نپوشد. آخوند منفور است زیرا اسلامگرایی حقیقی است، اگر آخوندی اسلام را کنار بگذارد به انسانی مانند انسانهای دیگر تبدیل میشود، از این گذشته اگر آخوندها را با پیامبر اسلام و یا امام علی مقایسه کنیم و رفتارهای آنها را در کنار یکدیگر بگذاریم خواهیم دید که رفتار آخوندها اگر انسانی تر و بهتر از این دو نباشد، معمولاً بدتر از آنها نیست و آخوند منهای اسلام یک موجود قابل احترام است.

متاسفانه بسیاری از مردم ایران از اسلام تصوری کاملا خیالی و غیر واقعی در ذهن دارند، این اشخاص بدون اینکه بدانند اسلام چیست و قرآن چه میگوید و پیامبر اسلام چه کرده است و چه نکرده است، تنها نام زیباترین تفکرات و ایده آل های خودشان را اسلام میگذارند، و وقتی میگویند اسلام واقعی منظورشان آن اسلامی نیست که قرآن می آموزد و محمد پیامبرش است، بلکه منظورشان اسلامیست که خودشان پیامبر آن هستند و از تخیلات و ایده آل های خود آنرا در ذهن پرورانده اند. هرچه زیبایی است به اسلام نسبت میدهند و هرچه زشتی است اسلام را از آن بری میدانند و این مطلق اندیشی و جزمیت است که این قوم را به اوج جهالت میرساند. این درحالی است که روش علمی و درست مطالعه یک اندیشه هرگز اینگونه نیست، ما  برای درک یک اندیشه باید تمایلات خود را کنار گذاشته و فرضیات پیشین خود را ابطال پذیر فرض کرده، آنگاه به سراغ آن اندیشه برویم، و جوهر آنرا درک کنید، حال اگر این جوهر صحیح (و نه لزوماً خوش آیند) است آنرا پذیرفته و در غیر اینصورت آنرا رد کنید.

از همان اولین روزهای ظهور اسلام در جزيره العرب، اسلام فرم سیاسی داشته است تا به همین امروز، بعد از محمد که خود حکومت اسلامی تشکیل داد تا زمان ابوبکر، عمر، عثمان،علی، بنی امیه، بنی عباس و تمامی سالهایی که ترکها، عربها، افغانها و مغولها بر ایران حکومت کرده اند همواره اسلام نقش اساسی داشته و خیلی از قوانین و مفاهیم اسلامی پیاده ميشده است، مگر در دورانهای بسیار کوتاه مدتی مثل دوران نادر شاه و یا امیرکبیر و اواخر دوران محمد رضا شاه و اواخر دوران محمد رضا شاه. اما مسلمانان هیچ کدام از اینها حکومت ها و حاکمین را مسلمان یا اسلامی نمیدانند، البته جای شکرش باقی است که حداقل عده ای از اسلامگرایان حداقل حکومت جمهوری اسلامی را اسلامی و بنیانگذار آن روح الله خمینی (اولین نماینده خداوند بر روی زمین بعد از 1400 سال) را مسلمان میدانند! دلیلی که پشت این قضیه وجود دارد این است که تاریخ این حکومتها و حاکمین بقدری کثیف و زشت و ناپسند است که اکثر مسلمانان از بر عهده گیری این حقیقت که این افراد مسلمان بوده اند وحشت دارند!

اسلامی بودن جمهوری اسلامی را در دو عرصه تئوری و عملی میتوان سنجید. حکومت جمهوری اسلامی کاملا از لحاظ تئوری بر اساس قوانین اسلامی بنا نهاده شده است، کسانی که به این مسئله شک دارند میتوانند  اصول اسلامی قوانین اساسی نظام خلافت اسلامی را مطالعه کنند و ببینند که تمام چهارچوب های این حکومت مبتنی بر اسلام است، کلمه اسلام در این 177 اصل بیش از 150 بار کلمه اسلام استفاده شده است، یعنی حدودا در 85% اصول قوانین اساسی کلمه اسلام استفاده شده است، لذا قوانین و نرم افزار حکومت جمهوری اسلامی کاملاً اسلامی هستند. از طرفی دیگر مراجع دینی در نظارت بر این حکومت نقش اساسی دارند، نیمی از شورای نگهبان را فقها تشکیل میدهند و این فقها بر کلیه امور انتخاباتی و همخوان بودن قوانین مجلس با اصول اسلامی نظارت مستقیم دارند، لذا در تولید نرم افزار های حکومت نیز از در تئوری این حکومت کاملاً اسلامی است. تمامی قوانین وحشیانه ای که در جمهوری اسلامی بکار برده میشوند که نمونه هایی از آنها را میتوانید در کتاب مجموعه قوانين مجازات اسلامی گردآورنده  بیابید، بطور مستقیم از اصول فقهی اسلامی گرفته شده اند.

اما در عرصه عمل چگونه باید در مورد جمهوری اسلامی حکم داد؟ چگونه میتوان دانست که این حکومت بر اساس قوانین و اصول اسلامی رفتار کرده است یا نه؟ برخی از قوانین و اصول اسلامی به دلیل اینکه بعضاً بسیار مضحک و نابخردانه هستند اساساً قابل پیاده شدن نیستند، بعنوان مثال مسئله حرمت ربا را در نظر بگیرید. اگر قرار باشد ربا حذف شود اصولا اقتصاد یک کشور ویران میشود و نظام بانکی آن کشور مختل میشود، از همین رو است که پیاده کردن چنین قانون بی خردانه ای اساسا میسر نیست و همواره باید برای آن بهانه تراشید و به روشهایی نشان داد که بهره بانکی و سود سپرده و غیره مغایرتی با اسلام ندارند، درحالی که میدانیم اینگونه نیست. لذا از هیچ حکومتی نمیتوان انتظار داشت اسلام را بطور دقیق پیاده کند.

از این گذشته اساساً اسلام چیست که کسی بخواهد آنرا پیاده کند یا نکند؟ همانگونه که گفته شد دیدگاه عوام نسبت به اسلام بسیار آرمانگرایانه است، این افراد هرآنچه خود نیک میدانند به اسلام میچسبانند و هرآنچه نیک نمیپندارند آنرا بی ارتباط با اسلام میدانند. به همین دلیل ده ها و هزاران و میلیونها تفسیر مختلف از اسلام وجود دارد. اسلام در حقیقت خود نمیتواند بیش از یک معنی و اسلوب و روش باشد اما به دلیل بی در و پیکر بودن و مبهم بودن و مبین نبودن اسلام، هزاران و ده ها فرقه و روش و قرائت مختلف از اسلام وجود دارد. حال هرکدام از این قرائتهای مختلف قرار باشد پیاده شود، از آنجا که همه این قرائت ها به دلیل وجود مشترکات بسیار بسیار مضر و ناکار آمد، همیشه در عرصه عمل با شکستی مفتضحانه روبرو میشوند، باقی مسلمانان که برداشت و قرائی متفاوت با این برداشت پیاده شده داشته اند، خواهند گفت که آن اسلام، اسلام واقعی نبوده است.

جدا از اینکه آنچه مسلمان میکند و آنچه اسلام است میتواند متفاوت باشد، اما تاریخ اسلام مسلماً آن چیزیست که مسلمین انجام داده اند! بنابر این تاریخ اعمال زشت و پلید اسلامگرایان را ثبت کرده است و در جلوی ما گذاشته است و ما خود در عصری زندگی میکنیم که پلیدی و زشتی آنچه دانشمندان اسلامی انجام داده اند را شاهد بوده ایم! حال مسلمانان بسیار تلاش دارند تاریخ اسلام را از ماهیت اسلام جدا کنند و به شدت معتقدند تاریخ اسلام ربطی به اسلام ندارد، و حتی جنایات امام علی و محمد و عمر و بعدها بنی امیه و بنی عباس و…. تا سر انجام دستگاه خلافت اسلامی خمینی ربطی به اسلام نداشته و ندارند. چرا ندارند؟ آیا آنچه امروز وضعیت مسلمانان است نتیجه تربیت و محیطی نیست که اسلام برایشان پدید آورده؟ فصل مشترک تمامی کشورهای اسلامی که در فقر و فلاکت و بدبختی یکی بدتر از دیگری هستند چه چیزی به غیر از اسلام میتواند باشد؟ آیا غیر از این است که درهر کشوری که اسلام وجود دارد از دموکراسی و حقوق بشر خبری نیست؟

حال برداشت واقعی اسلامگرایانی که از تاریخ اسلام فرار میکنند از اسلام چیست که اسلام خود را اسلامی و بقیه اسلام ها را غیر اسلامی میدانند؟ خود تفسیری دیگر و قرائتی دیگر با اندکی تفاوت با اسلامی که پیاده شده است. از همین رو است که تمام مسلمانان تنها خود را مسلمان واقعی میدانند و باقی مسلمانان را به شرک، کفر و نفاق و داخل کردن امیال شخصی در قرائت آنها از اسلام متهم میکنند. همه گمان میکنند که تنها خود آنان به اسلام راستین دست یافته اند و باقی از این گنجینه بدور هستند. جالب است بی پایه و اساس بودن اسلام تا حدی است که اختلافات بسیار فاحش در برخی موارد دیده میشود. مثلا عده ای معتقد به ازدواج موقتی هستند اما عده ای آنرا زنا میدانند. عده ای معتقدند تئوری تکامل با قرآن سازگار است، عده ای این عقیده را باطل میدانند و حتی در هر مذهب و فرقه ای نیز اختلافات شدید وجود دارد. این است که در کل هیچ چیز مشخصی بعنوان اسلام وجود ندارد. اسلام یک دین بدون چهارچوب های مشخص و با ستون های تق و لق است.

مسلمانان هر روز نماز میخوانند، اما در مورد روش خواندن این نماز با یکدیگر اختلاف نظر دارند. پیامبر اسلام 23 سال پیامبری کرده است یعنی تقریباً 8000 هزار روز زندگی کرده است، و در اگر روزی 5 بار نماز خوانده باشد در کل 40 هزار بار نماز خوانده است، و هر نماز نیز چند رکعت بوده است، اما مسلمانان هنوز سر این مسئله با یکدیگر اختلاف نظر دارند که آیا دستهای محمد هنگام نماز خواندن جمع بوده است یا آویخته بوده است، آیا بر روی مهر نماز میخوانده است یا نه. و حال آنکه نماز ستون دین است، وقتی اساسی ترین مسئله و ستون یک دین اینقدر تق و لغ باشد، چه انتظاری میتوان از سایر مسائل داشت؟

شاید یکی از راهکارهایی که بتوان برای حل این مشکل از دیدگاه سکولار یافت این باشد که اسلامی را ملاک اسلام بدانیم که قرائت اکثریت اسلامگرایان کشورمان است. و آن اسلام بدون شک اسلام سنتی، یعنی همان اسلامی است که در حوزه ها و توسط آیت الله ه و حجت الاسلامها و در یک کلام آخوندها، تئوریزه، تبلیغ و پیاده میشود. اکثریت مردم همان برداشتی از اسلام را دارند که آخوندها دارند، یعنی برداشت سنتی شیعه دوازده امامی. باید توجه کرد که این انتخاب به معنی اسلام اصیل خواندن این قرائت و برداشت از اسلام نیست، بلکه به این معنی است که اگر قرار باشد اسلامی در این مملکت پیاده شود، قطعاً نظر اکثریت اسلامگرایان ملاک تعریف این اسلام خواهد بود، و آشکار است که تعداد اینگونه اسلامگرایان بسیار بسیار بیشتر از تعداد اسلامگرایانی است که اسلام سنتی را قبول ندارند و مدعی برداشتی جدید و صحیح تر از دین هستند. اگر قرار باشد اسلامی در ایران پیاده شود مطمئناً از آخوندها و آیت الله ها کسی تخصص و علم بیشتری در این زمینه نخواهد داشت و حرف آنها نهایتاً بر کرسی خواهد نشست و همین افراد خبیث و د بشر هستند که باید حکومت شیعه را بگردانند، و البته این جدا از این مسئله است که برداشت اسلامگرایان سنتی (آخوندها) از دین در واقع علی رغم بسیار ضد بشر بودن و غیر انسانی بودن آن، برداشت و قرائتی کاملاً خالصانه و علمی و بدون دخالت امیال از منابع اسلام (قرآن و حدیث) است که توسط هزاران دانشمند و محدث و فیلسوف و فقیه و مفسر تا به امروز در کلاسهای درس و مباحث و مناظرات مختلف توسعه یافته شده است و به شکل امروزی خود رسیده است، و این قرائت از اسلام واقعاً از اصالت و قدرت بسیار بسیار بیشتری نسبت به سایر قرائتهای اشخاصی که خود را «روشنفکر» دینی میدانند برخوردار است، و اسلامی است.

از کسانیکه مدعی پیاده نشدن دین اسلام در طول تاریخ هستند و برداشت سنتی را قبول ندارند باید پرسید که، اگر اسلام اندیشه ایست که 1400 سال است وجود دارد، و در این همه کشور مسلمان دنیا در طول این مدت وجود داشته و همانطور که خود مسلمانان معترف هستند نتیجه خوبی نداده و هیچ کدام از چنین جوامع اسلامی را به سعادت نرسانده است، و کشورهای اسلامی همه فقیر و جهان سومی و استبدادی و یکی بدبخت تر از دیگری هستند،  آیا این بدان معنی نیست که این اندیشه غیر قابل اجرا و بدرد نخور است؟! آیا نباید اندیشه ای که چنین نتایج وحشتناکی را بوجود آورده است و هرجا به قدرت رسیده است اختناق و فقر و پلیدی به بار آورده است را مضر خواند و آنرا دور انداخت؟ آیا بهتر نیست دنبال مفاهیمی باشیم که قابل اجرا باشند؟ و حداقل به کرات نتایج بد ببار نیاورده باشند؟  اگر این همه آدم در این همه کشور دنیا نتوانسته اند اسلام را پیاده کنند، مسلماً این دسته از اسلامگرایان نیز بر اساس قوانین احتمال ریاضی نخواهید توانست! یا احتمال پیاده شدن اسلامی باب میل این افراد آنقدر کم است که در عرصه عمل این ایدئولوژی آنها کاملا مخرب و غیر مفید است.  آن اسلام خیالی که مسلمانان از آن حرف میزنند و مدعی آن هستند در واقع پیاده شدنش تلخ ترین نتایج را بوجود خواهد آورد. خودشان نیز آینرا میدانند، میگویند امام زمان با ظهور خود آنقدر آدم خواهد کشت که تا زیر لگام اسبش یا در برخی از روایات تا زیر گردن اسبش خون جمع خواهد شد! اسلامی تر شدن یک جامعه و یک حکومت یعنی چی؟ اسلامی تر شدن یعنی دست دزد را بیشتر قطع کردن، بیشتر سنگسار کردن، بیشتر حکم ارتداد را پیاده کردن، آیا مسلمانان واقعا اینقدر کودن هستند که فکر میکنند با پیاده شدن بیشتر مفاهیم دینیشان، کشور ما پیشرفت خواهند کرد؟

نتیجه آنکه اگر قرار باشد پیاده شدن اسلام در جامعه را بسنجیم باید اصل را برداشتی از اسلام قرار دهیم که برداشت اکثریت و معروف به برداشت سنتی از دین است، یعنی همان نظرات آیت الله های انسان ستیز و دایناسور حوزه علمیه قم. با قبول این اصل حال باید دید آیا رفتارهای جمهوری اسلامی کاملاً مبتنی بر این برداشت از دین بوده است یا نه؟

پاسخ به این سوال نه است، از نظر فقه سنتی ربا حرام است، موسیقی حرام است، زناکار را باید سنگسار کرد، دست و پای دزد را باید برید، مرتد را باید کشت، همجنسگرا را باید کشت، اما این قوانین بقدری نابخردانه و غیر انسانی هستند که به دلیل مبارزات فرهنگی و اجتماعی جامعه ایرانی آیت الله ها هرگز نتوانسته اند آنها را به جامعه تحمیل کنند، از طرفی این قوانین بعضاً بسیار مضر هستند، اما به مرور زمان منسوخ شده و از بین خواهند رفت، لذا پیاده کردن این نوع اسلام پرداخت هزینه های زیادی را میطلبد که جامعه ایرانی حاضر به پرداخت آن نشده است، و ما باید بسیار خوشحال و مغرور باشیم که اجازه نداده ایم اسلامگرایان این قوانین وحشیانه را در کشور ما پیاده کنند.

اما در برخی از موارد، قوانین و اصول اسلامی نه بطور کامل بلکه بطور ضمنی پیاده شده اند، از آنجمله کشتن و ترور مخالفان اسلام است. از نظر اسلامی کسی که عمل آن غیر اسلامی باشد اما ظاهر وی اسلامی باشد و ادعای اسلامی بودن بکند اما در واقع به کفر نزدیکی بیشتری داشته باشد منافق حساب میشود، یعنی همانگونه که آخوندها سازمان مجاهدین را سازمان منافقین مینامند، سازمان مجاهدین نیز آخوند ها را منافق میداند. و این در تاریخ اسلام بسیار رایج بوده است که گروهی از مسلمانان گروه دیگر را به دلیل اختلافات ایدئولوژیک منافقین و خوارج بنامد و آنها را تار و مار کند. بعبارت دیگر دگر اندیش مسلمان در اسلام سیاسی منافق خوانده میشود. در یک مصاحبه که با آیت الله خلخالی قبل از مرگش انجام شده است وی گفته بود،

» تازه بود که حاکم شرع شده بودم و بنا داشتم تا با منافقين قاطعانه برخورد کنم. براي خيلي از همکارانم سوال بود که چگونه مي شود اين ها را سر جايشان نشاند. عصر از پيش امام بازگشته بودم و با همراهان و همکاران و محافظانم قرار بود شام را در منزلم بخوريم. داشتيم مي آمديم داخل کوچه منزل که از شيشه ماشين ديدم دوتا بچه پانزده ، شانزده ساله گويا مخفيانه چيزي با هم رد و بدل کردند. دستور دادم بگيرند و بگردندشان ببينم ماجرا چيه. خودم از کيف پسره اين روزنامه مجاهدين را در آوردم. يادم هست فاميلش شريعتي بود از خانواده هاي اسمي قم. همانجا پسره را با گلوله زدم و به همراهانم گفتم اينجوري بايد با اين جانوران برخورد کرد! » خلخالي درست مي گفت . امين شريعتي پانزده ساله به دست او اعدام انقلابي شد و در حالي که به خانواده اش گفته بودند فلان روز از زندان آزاد مي شود ، جنازه نوجوان تحويل خانواده اش شد. به سالي نرسيد که مادرش دق کرد و مرد و پدرش راهي دارالمجانين شد. آيت الله گويي با لحظاتي چنين زندگي مي کرد» منبع

حال این عمل آیت الله خلخالی که مشابه آن، در این حکومت بسیار اتفاق افتاده است را با آیات زیر مقایسه کنید.

سوره احزاب آیات 60 و 61

لَئِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا. مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اگر منافقان و کسانی که در دلهايشان مرضی است و آنها که در مدينه شايعه می پراکنند از کار خود باز نايستند ، تو را بر آنها مسلطمی گردانيم تااز آن پس جز اندکی با تو در شهر همسايه نباشند. اينان لعنت شدگانند هر جا يافته شوند بايد دستگير گردند و به سختی کشته شوند.

در قرآن تاکید شده است که منافق را باید به سختی کشت، یعنی کشتن معمولی برای این افراد کافی نیست، بلکه باید آنها را بگونه ای سخت و درد آور کشت، آیا این کار آیت الله کاملا بر اساس تعالیم الهی اسلام نبوده است؟ آیا اگر چنین آیاتی که آنها را آیات جنایی قرآن مینامیم، در این کتاب وجود نداشتند چنین اتفاقاتی در کشور ما می افتاد و چنین عباراتی استفاده میشد؟ اینجاست که باید دانست آخوندها از اسلام سوء استفاده نمیکنند بلکه از آن استفاده میکنند، و به نام اسلام جنایت نمیکنند بلکه جنایاتشان مبتنی بر بینش و منش اسلامی است.

مسئله اینجاست که اگر جنایتی رخ دهد باید دید که آیا این جنایت از روی انتخاب شخصی یک فرد بوده است یا جنایتی است که از یک مکتب فکری و یا روش برخورد و ایدئولوژی و دین و سازمان برخاسته است، اگر پشت جنایتی ایدئولوژی وجود داشته باشد آن جنایت یک جنایت سازمانیافته بشمار خواهد آمد، و در چنین شرایطی علاوه بر مجرم، پرواضح است که باید آن سازمان را نیز محکوم و مجازات کرد. این است که بیهوده نیست اگر بگوییم آخوندها اساساً بیگناه هستند، زیرا تمام جرائم آنها از روی اسلام، این راهنمای آدمکشی و خباثت بوده است، و لذا اگر قرار است این جنایت را محکوم کرد قبل از عاملین به این دسئور العمل ها باید خود دستور العمل یعنی اسلام را محکوم کرد، اگر خوب به تاریخ اسلام دقت کنیم و آثار و کلمات باقیمانده از پیامبر را بررسی کنیم خواهیم دید که انسانهایی همچون بن لادن، خمینی، خلخالی و باقی اسلامگرایان سنتی رفتاری کاملاً مطابق با تاریخ اسلام و رفتار پیامبر اسلام انجام داده اند، و حتی میتوان گفت رفتار آنها بسیار انسانی تر از رفتار پیامبر اسلام بوده است. به نمونه ای دیگر در این زمینه توجه کنید.

اعدامهای سال 1367 و قتل عام زندانیان سیاسی بدون شک از سیاه ترین برگ های تاریخ سیاسی کشور ما هستند و بدون شک این لکه ننگ بر روی چهره کثیف اسلام سیاسی برای نسلهای آینده باقی خواهد ماند. حال باید دید که آیا این اعدامها و رفتاری که با این افراد شد از روی اصول و روش اسلامی بوده است یا خیر. روش کار این بوده است که از زندانیان پرسش میشده است که ایا اسلام را قبول دارند؟ آیا نماز میخوانند، و آیا گروهک خود را محکوم میکنند یا نه؟ و بعد درصورتی که تشخیص داده میشد شخص اسلامگرا نیست یا باور به این مسائل ندارد وی را اعدام میکردند. البته این اتفاق زمانی افتاد که سازمان مجاهدین عملیات مرصاد و یا فروغ جاویدان را آغاز کرده بود، لذا اگر این افراد علاوه بر مرتد و منافق بودن محارب نیز به شمار میرفتند و حکم محارب و مرتد و منافق در اسلام کاملا مشخص است، تمام آنها را باید بی درنگ کشت، مرتد حتی نباید آفتاب روز بعد را ببیند. منافق را باید با درد کشت، به همین دلیل بوده است که تیر را به گلوی این افراد میزدند تا با زجر و شکنجه بمیرند. محارب را نیز باید کشت.

این افراد همچنین اسیر به شمار میرفتند، حال این عمل جمهوری اسلامی را با ماجرای بنی قریظه و جنایتی که پیامبر اسلام در مورد این قبیله یهودی انجام داد مقایسه کنید. برای بحث مفصل و شرح کافی از ماجرای بنی قریظه به نوشتاری با فرنام در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟ مراجعه کنید. بعد از خواندن این نوشتار خواهید دید که رفتار جمهوری اسلامی با این افراد بسیار انسانی تر از رفتار پیامبر با بنی قریظه بوده است، در هر دو مورد اسرای جنگی به دست اسلامگرایان افتاده بودند. رسم اسلامگرایان این است که وقتی کسی را معدوم میکنند زن و بچه او را باید بین خود بعنوان برده و کنیز تسخیر کنند و اموال وی را نیز برای خود مصادره کنند. اما میبینیم که در جمهوری اسلامی چنین اتفاقی نمی افتد، یعنی محارب را بعد از اینکه معدوم میکنند به زن و بچه اش کاری ندارند، اگر قرار بود، اسلام را واقعا پیاده کنند باید زن و بچه اش را هم میان برادران حزب اللهی تقسیم میکردند، لذا بازهم میبینیم که رفتار جمهوری اسلامی با مخالفانش بسیار انسانی تر از رفتار محمد با مخالفانش بوده است. حال آیا این قتل عام از روی اصول اسلامی و مطابق با رفتار پیامبر اسلام بوده است یا خیر؟ همچنین اگر باور ندارید این رفتارها با یکدیگر همگونی دارند و جنایات جمهوری اسلامی الگو برداری شده از جنایات پیامبر اسلام هستند، این اعتراف را از زبان خود آیت الله خمینی در برگی با فرنام «سخنان آیت الله خمینی در مورد یهود بنی قریظه» بشنوید که ایشان نیز کشتارهای آیت الله خلخالی را مشابه آنچه پیامبر اسلام بر سر یهود بنی قریظه آمده است میداند.

تروریسم از مسائل دیگر اسلامگرایان است، تروریسم در میان تمام طیفها و تفکرهای اسلامی وجود دارد، اساساً نمیتوان گروهی اسلامگرا را یافت که کنار یکدیگر نشسته باشند و حزبی تشکیل داده باشند یا سازمانی را تدارک دیده باشند که تروریست از آب در نیاید. در کشور ما گروه فدائیان اسلام به سرکردگی نواب صفوی یک گروه اسلامگرا و تروریست بود. حسنعلی منصور توسط یک جوان عضو این گروه که کتاب قرآن (راهنمای تروریسم) و عکس خمینی را در جیب داشت ترور شد. گروه دیگر گروه فرقان طرفدار اندیشه های شریعتی بود که گروهی تروریست از آب در آمد، و آیت الله مطهری را ترور کرد. گروه دیگر حزب الله است که ترورهای بیشماری را انجام داد و گروهی تروریست است. گروه اسلامگرای دیگر سازمان مجاهدین است که آنهم یک سازمان تروریستی است و قبل و بعد از انقلاب به ترورهای متعددی دست زد. در عرصه جهانی نیز سازمان القاعده، حزب الله لبنان، الفتح، حماس، جنبش ابوسیاف، مجاهدین چچن، همه و همه گروه های تروریستی هستند، اساساً محال است عده ای اسلامگرا دور یکدیگر جمع شوند و تروریست نباشند. حال باید دید که این گروه ها با یکدیگر چه چیز در اشتراک دارند که همگی تروریست بشمار میروند؟ آیا چیزی غیر از اسلام در میان آنها مشترک است؟ لذا باید دید که آیا پیامبر اسلام یک تروریست بوده است و این تروریسم اسلامی از روی رفتار او با دشمنانش برخاسته است یا اینکه ابداع و اختراع خود اسلامگرایان بوده است؟

برای یافتن پاسخ به این قضیه به نوشتارهای زیر مراجعه کنید.

سایر ترور ها و رفتار وحشیانه محمد رسول الله با دشمنان عقیدتی اش را در بخش محمد و ترور دشمنان شخصی اش بیابید.

حتی دجال صفتی آیت الله خمینی ای و تغییر منش و رفتار وی از پاریس به تهران همان تغییر رفتار و خدعه محمد، که در مکه چیزی و در مدینه چیز دیگر میگفت. هردو وقتی در قدرت نبودند حرفهای انسان دوستانه میزدند اما وقتی به قدرت رسیدند دشمنان خود را از دم تیغ گذراندند. برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام قتل عام یهودیان.- بخش چهارم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا. مراجعه کنید.

دزدیهایی که در جمهوری اسلامی انجام میشود مشابه همان انفال و غارتگریهایی است که محمد از غارت و کاروان زنی بدست می آورد؟ برای اطلاعات بیشتر در این زمینه به نوشتاری با فرنام جنگهای پیغمر- بخش دوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا. مراجعه کنید. البته نباید منکر این قضیه شد که در این راه افراطهایی انجام گرفته است، اما بازهم باید تقصیر را گردن اسلام انداخت زیرا این اسلام است که باعث بوجود آمدن شرایطی شده است که در آن دزدها و غارتگران بر اجتماع حکومت کنند، بنابر این اسلام نه تنها بطور مستقیم بلکه بطور غیر مستقیم نیز ضربه های زیادی را بر پیکر جامعه پدید آورده و می آورد.

اختناق موجود در این حکومت همان اختناقی است که در زمان حکومت علی وجود داشت و سرکوبهای این حکومت همان سرکوبهایی است که در زمان حکومت علی انجام میگرفت. برای اطلاعات بیشتر در این مورد به نوشتاری با فرنام کارنامه درخشان حضرت علی امام اول شیعیان  مراجعه کنید.

آیا با این همه متشابهات میتوان بدون استدلال و دلیل گفت که آخوند ها به اسلام ربطی ندارند یا این تنها یک سفسطه بی پایه و برگرفته از احساسات و عدم واقع بینی است؟ از کسانی که میگویند اسلام در ایران پیاده نشده است و این حکومت ربطی به اسلام ندارد باید پرسید  که چه چیزی از اسلام است که اجرا نشده است؟! آیا شما ندیده اید در این مملکت سنگسار و قصاص و جهاد و … شده است؟! چه چیزی از اسلام مانده است که دانشمندان و علمای دین اسلام آنرا روی ما موشهای آزمایشگاهی آزمایشگاه الهیشان پیاده و آزمایش نکرده باشند؟ آیا هیچ به این فکر کرده اید که با پیاده شدن اسلام در سراسر جهان چندین میلیون نفر باید سنگسار شوند؟ آیا به این فکر کرده اید که در 90% دانشگاه های جهان را باید بست چون علومشان یکسره غیر الهی است؟! آیا شما میتوانید تصور کنید روزی قاضی های دیوان بین المللی لاهه را عمامه بسر ها و اسلامگرایان  قضاوت کنند تا بر جهان عدل اسلامی عدالت کند؟ آیا این افراد نمیدانند که خفقان جوامع اسلامی ریشه در خفقان جامعه ای دارد که محمد تشکیل داده بود؟ کشتن مخالفان و تروریسم جمهوری اسلامی آیا همان خشونت و تروریسم محمد رسول الله نیست؟ باید بارها تکرار کرد که مشکل مسلمانان این است که اسلام را نمیشناسند! و الا اگر اسلام را و به ویژه قرآن را به زبان خود بخوانند و مطالعه کنند و از فیلتر عقل و خرد خود عبور دهند هرگز  ننگ مسلمان نام نهادن خویش را بر خود ارزانی نخواهند داشت!

نتیجه آنکه آخوندها از اسلام سوء استفاده نمیکنند، بلکه از آن استفاده میکنند. آخوند خراب است چون اسلام خراب است، آخوند جنایتکار است زیرا اسلام آیین جنایت است، آخوند معلول است و اسلام علت و بجای مبارزه با معلول و رد و پای اژدها شایسته است که با علت و خود اژدها مبارزه کرد، و آن اژدهای پلید خود اسلام است، اسلام ناب محمد

آیات زن ستیزی تازینامه

گردآوری – آرش بیخدا

اسلامگرایان همواره در طول تاریخ توسط انسانگرایان و خردگرایان محکوم به زن ستیزی و زیر پا گذاشتن حقوق مسلم زنان شده اند. در این برگ نشان داده خواهد شد که در بسیاری از موارد این زن ستیزی اسلامگرایان برخاسته از آموزه های زن ستیزانه قرآنشان است.

شماره صفحات تنها در مورد قرآنهایی صدق میکند که به شیوه عثمان طاها نوشته شده اند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 228

وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوَءٍ وَلاَ يَحِلُّ لَهُنَّ أَن يَكْتُمْنَ مَا خَلَقَ اللّهُ فِي أَرْحَامِهِنَّ إِن كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذَلِكَ إِنْ أَرَادُواْ إِصْلاَحًا وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكُيمٌ.

بايد که زنان مطلقه تا سه بار پاک شدن از شوهر کردن باز ايستند و، اگربه خدا و روز قيامت ايمان دارند ، روا نيست که آنچه را که خدا در رحم آنان آفريده است پنهان دارند و در آن ايام اگر شوهرانشان قصد اصلاح داشته باشند به بازگرداندنشان سزاوارترند و برای زنان حقوقی شايسته است همانند وظيفه ای که بر عهده آنهاست ولی مردان را بر زنان مرتبتی است وخدا پيروزمند و حکيم است.

در این آیه بطور صریح تاکید شده است که مردان در درجه ای بالاتر از زنان قرار دارند و لذا برتر از آنان هستند. نابرابری حقوقی میان زنان و مردان برخاسته از این واقعیت است که ادیان در دوران مرد سالاری شکل گرفته اند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 223

نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُواْ لأَنفُسِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُم مُّلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ.

زنانتان کشتزار شما هستند. هرجا که خواهید به کشتزار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت ده.

کشتزار نامیده شدن زنان مسئله ای کاملاً جنسی بوده است، یهودیان معتقد بودند برقراری تماس جنسی از پشت با زن باعث چپ شدن چشم کودک وی میشود، محمد وقتی این آیه را سراییده است که در مدینه مسلمانان در مورد صحت این قضیه از او پرسش کرده اند. در این آیه به مرد مسلمان اجازه داده میشود تا در هر کجا و در هر زمان و از هر طریق با زن خود رابطه جنسی برقرار کند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 282

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ وَلْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلاَ يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئًا فَإن كَانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لاَ يَسْتَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُواْ شَهِيدَيْنِ من رِّجَالِكُمْ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاء أَن تَضِلَّ إْحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاء إِذَا مَا دُعُواْ وَلاَ تَسْأَمُوْاْ أَن تَكْتُبُوْهُ صَغِيرًا أَو كَبِيرًا إِلَى أَجَلِهِ ذَلِكُمْ أَقْسَطُ عِندَ اللّهِ وَأَقْومُ لِلشَّهَادَةِ وَأَدْنَى أَلاَّ تَرْتَابُواْ إِلاَّ أَن تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلاَّ تَكْتُبُوهَا وَأَشْهِدُوْاْ إِذَا تَبَايَعْتُمْ وَلاَ يُضَآرَّ كَاتِبٌ وَلاَ شَهِيدٌ وَإِن تَفْعَلُواْ فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، چون وامی تا مدتی معین به یکدیگر دهید، آنرا بنویسید. و باید در بین شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنویسید. و کاتب نباید که در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپیچی کند. و مدیون باید که بر کاتب املاء کند و از الله، پروردگار خود بترسد و از آن هیچ نکاهد. اگر مدیون سفیه یا صغیر بود یا خود املاء کردن نمیتوانست، ولی او از روی عدالت املاء کند. و دو شاهد مرد به شهدات گیرید. اگر دو مرد نبود، یک مرد و دو زن که به آنها رضایت دهید شهادت بدهند، تا اگر یکی فراموش کردد دیگری به یادش بیاورد. و شاهدان چون به شهادت دعوت شوند،  نباید از شهادت خود داری کنند. و از نوشتن مدت دین خود، چه کوچک و چه بزرگ، ملول نشوید. این روش در نزد خدا عادلانه تر است، و شهادت را استوار دارنده تر و شک و تردید را زایل کننده تر. و هرگاه معامله نقدی باشد اگر برای آن سندی ننویسند مرتکب گناهی نشده اید. و چون معامله ای کنید، شاهدی گیرید. و نباید به کاتب و شاهد زیانی برسد، که اگر چنین کنید نافرمانی کرده اید. از خدای بترسید. خدا شما را تعلیم میدهد و او بر هر چیزی آگاه است.

با توجه به این آیه شهادت زنان نصف شهادت مردان حساب میشود. امام علی در نهج البلاغه خطبه 80 ام از این آیه نتیجه میگیرد که زنان از عقل ناقصی برخوردار هستند. برخی از اسلامگرایان میگویند این مسئله برای آن است که پای زنان کمتر به دادگاه برسد. این درحالی است که این آیه دقیقا نتیجه ای عکس میدهد، یعنی بجای یک زن دو زن باید برای شهادت دادن به دادگاه بروند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 221

وَلاَ تَنكِحُواْ الْمُشْرِكَاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ وَلأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَلاَ تُنكِحُواْ الْمُشِرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُواْ وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكٍ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ أُوْلَـئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللّهُ يَدْعُوَ إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَيُبَيِّنُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ.

زنان مشرکه را تا ایمان نیاورده اند به زنی نگیرید و کنیز (برده) مومنه بهتر از آزاد زن مشرکه است، هرچند شما را از او خوش آید. و به مردان مشرک تا ایمان نیاورده اند زن مومنه مدهید. و بنده (برده) مومن بهتر از مشرک است، هرچند شما را از او خوش آید. اینان به سوی آتش دعوت میکنند و خدا به جانب بهشت و آمرزش. و آیات خود را آشکار بیان میکند، باشد که پند گیرند.

در این آیه نابرابری میان مسلمانان و نامسلمانان و همچنین نظام برده داری تایید میشود. این آیه در تضاد با اصل 16 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد است که ازدواج هر زن و مردی را بدون هیچ تبعیضی از نظر مذهب آزاد میداند. این آیه همچنین با اصل 4 ام  اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد که برده داری را محکوم میکند در تضاد است.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 230

فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِن بَعْدُ حَتَّىَ تَنكِحَ زَوْجًا غَيْرَهُ فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أَن يَتَرَاجَعَا إِن ظَنَّا أَن يُقِيمَا حُدُودَ اللّهِ وَتِلْكَ حُدُودُ اللّهِ يُبَيِّنُهَا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ.

پس اگر باز زن را طلاق داد دیگر بر او حلال نیست، مگر آنکه به نکاح مردی دیگر در آید، و هرگاه آن مرد زن را طلاق دهد، اگر میدانند که حدود خدا را رعایت میکنند رجوعشان را گناهی نیست. اینها حدود خدا است که برای مردمی دانا بیان میکند.

اگر مردی سه بار همسرش را طلاق دهد، و بخواهد برای بار چهارم با او ازدواج کند باید آن زن حتماً با شخص سومی ازدواج کند و با او همبستر شود. در واقع برای تنبیه مرد از بدن زن استفاده میشود. این وظیفه سنگین را معمولا در طول تاریخ خود روحانیت مبارز انجام میداده است. صادق هدایت داستان زیبایی را با عنوان محلل نوشته است. این مجازات، مجازاتی ظالمانه است و در تضاد با ماده 5 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد میباشد.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 3

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ.

اگر شمارا بیم آن است که در کار یتیمان عدالت نورزید، از زنان هرچه شما را پسند افتد، دو دو و سه و سه و چهار، چهار به نکاح (نکاح در عربی یعنی سپوختن) در آورید. و اگر بیم آن دارید که به عدالت رفتار نکنید تنها یک زن بگیرید یا هرچه مالک آن شوید. این راهی بهتر است تا مرتکب ستم نشوید.

در اسلام یک مرد میتواند تا چهار زن رسمی داشته باشد، از نظر شیعه میتواند تعداد بیشماری زن را صیغه کند، و زنان بیشماری را نیز به بردگی بگیرد. اما زنان تنها میتوانند با یک مرد ازدواج کنند و این نابرابری در تضاد با اصل یکم اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد است. مسئله عدالت در اینجا نباید با برابری اشتباه گرفته شود. پیامبر اسلام خود بطور برابر با زنانش برخورد نمیکرده است و زنانش از بی عدالتی او شکایت داشته اند. برخی از اسلامگرایان میگویند این نابرابری به این دلیل است که اگر زنی چند شوهر داشته باشد معلوم نخواهد شد کدام شوهر پدر فرزندی است، اما وقتی که برای این اسلامگرایان توضیح داده میشود که اکنون میتوان با آزمایشهای ژنتیکی پدر یک فرزند را تشخیص داد، این اسلامگرایان از اجازه دادن به همسرانشان برای ازدواج با چند مرد دیگر طفره میروند.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 11

يُوصِيكُمُ اللّهُ فِي أَوْلاَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ فَإِن كُنَّ نِسَاء فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ وَإِن كَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِن كَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِن لَّمْ يَكُن لَّهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِن كَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ آبَآؤُكُمْ وَأَبناؤُكُمْ لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَرِيضَةً مِّنَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيما حَكِيمًا.

خدا در مورد فرزندانتان به شما سفارش میکند که سهم پسر برابر سهم دو دختر است. و اگر دختر باشند و بیش از دو تن، دو سوم میراث از آنهاست. و اگر یک دختر بود نصف برد و اگر مرده را فرزندی باشد هر یک از پدر و مادر یک ششم میراث را برد. و اگر فرزندی نداشته باشد و میراث بران تنها پدر و مادر باشند، مادر یک سوم دارایی را برد. اما اگر برادران داشته باشد سهم مادر، پس از انجام وصیتی که کرده و پرداخت وام او یک ششم باشد. و شما نمیدانید که از پدران و پسرانتان کدامیک شما را سودمند تر است. اینها حکم خداست، که خدا دانا و حکیم است.

سهم زنان از ارث در اسلام نصف سهم مردان است. این مسئله با اصل یکم  اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد که حقوق تمامی افراد بشر را یکسان میداند در تضاد است.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 15

وَاللاَّتِي يَأْتِينَ الْفَاحِشَةَ مِن نِّسَآئِكُمْ فَاسْتَشْهِدُواْ عَلَيْهِنَّ أَرْبَعةً مِّنكُمْ فَإِن شَهِدُواْ فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّىَ يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً.

و از زنان شما آنان که مرتکب فحشا میشوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهید. اگر شهادت دادند آنها را درخانه محبوس کنید تا مرگشان فرا رسد یا خدا راهی در پیش پایشان نهد.

این آیه در آیات دیگر قرآن منسوخ شده است، اطلاعات بیشتر را در مورد مجازات زنا نوشتاری با فرنام «در اسلام سنگسار نیست!» بیابید. زنان متاهلی که مرتکب زنا میشوند در تمامی مکاتب فقهی اسلامی شیعه و شنی محکوم به سنگسار هستند. فیلم سنگسار را میتوانید از اینجا مشاهده کنید.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 24

وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاء ذَلِكُمْ أَن تَبْتَغُواْ بِأَمْوَالِكُم مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا.

و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آنها که به تصرف شما در آمده باشند(منظور زنانی است که در جنگ اسیر مسلمانان شده باشند.). از کتاب خدا پیروی کنید. و جز اینها زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آنها را به نکاح درآورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه دو بدان رضا بدهید گناهی نیست. هر آینه خدا دانا و حکیم است.

در زمان جنگ بعد از کشته شدن مردان، زنان آنها از اموال و غنیمتهای مسلمانان به شمار میروند و مسلمانان میتوانند آنها را تصرف کنند و با آنها همبستر شوند و در صورت تمایل آنها را به فروش برسانند، این مسئله عین برده داری است و برده داری در تضاد با ماده 4 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد است. بر اساس تاریخ و اسناد اسلامی معتبر پیامبر اسلام خود در مورد صفیه یکی از زنان خود چنین کاری را کرد. در یکروز شوهر و پدر او را کشت و در همانروز با او همبستر شد، اطلاعات بیشتر را در نوشتاری با فرنام «صفیه، زن یهودی پیغمبر- بخش سوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا.» بخوانید.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 25

وَمَن لَّمْ يَسْتَطِعْ مِنكُمْ طَوْلاً أَن يَنكِحَ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ فَمِن مِّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُم مِّن فَتَيَاتِكُمُ الْمُؤْمِنَاتِ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانِكُمْ بَعْضُكُم مِّن بَعْضٍ فَانكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَنَاتٍ غَيْرَ مُسَافِحَاتٍ وَلاَ مُتَّخِذَاتِ أَخْدَانٍ فَإِذَا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفَاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ مَا عَلَى الْمُحْصَنَاتِ مِنَ الْعَذَابِ ذَلِكَ لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ وَأَن تَصْبِرُواْ خَيْرٌ لَّكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

هرکس را که توانگری نباشد تا آزاد زنان مومنه را ب نکاح خود در آورد از کنیزان مومنه ای که مالک آنها هستید به زنی گیرد. و خدا به ایمان شما آگاه تر است. همه از جنس همدیگرید. پس بندگان را به اذن صاحبانشان نکاح (معنی کلمه نکاح چیست؟) کنید و مهرشان را به نحو شایسته ای بدهید. و باید که پاکدامن باشند نه زناکار و نه از آنها که به پنهان دوست میگیرند. و چون شوهر کردند، هرگاه مرتکب فحشا شوند شکنجه آنان نصف شکنجه آزاد زنان است. و این برای کسانی است. از شما که بیم دارند که به رنج افتند. با این همه، اگر صبر کنید برایتان بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است.

کنیزان را میتوان با اجازه از صاحبانشان به زنی گرفت و با آنها نکاح کرد. معنی کلمه نکاح را حتماً در اینجا بیابید. این سوره بازهم برده داری را تایید کرده است و برده داری در تضاد با اصل 4 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد است.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 34

الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا.

مردان، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است. و از آن جهت که از مال خود نفقه میدهند، بر زنان تسلط دارند. پس زنان شایسته، فرمانبردارند و در غیبت شوی عفیفند و فرمان خدای را نگاه میدارند. و آن زنان را که از نافرمانیشان بیم دارید، اندرز دهید و از خوابگاهشان دوری کنید و بزنیدشان. اگر فرمانبرداری کردند، از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید. و خدا بلند پایه و بزرگ است.

در این آیه (1) مردان برتر از زنان خوانده شده اند (2) یک دلیل برتری مردان به زنان برتری ذاتی آنها است که خداوند به آنها داده است (3) دلیل دیگر این برتری آن است که مردان به زنان نفقه (پول) میدهند (4) رابطه زن و مرد رابطه ای نابرابر است که به رابطه بین فرمانده و فرمانبردار تشبیه شده است و زنان مجبورند از مردان فرمانبرداری کنند (5) مردان درصورتی که «بیم» نافرمانی (و نه حتی در حالتی که این نافرمانی واقعاً رخ دهد) باید زنان را با سه روشی که آمده است تنبیه کنند، یکی از این تنبیهات این است که باید آنها را کتک بزنند. (6) بعد از آن نباید به آنها ظلم کنند، یعنی در صورتی که بیم نافرمانی دارند، مردها باید به آنها ظلم کنند. کتک زدن زنان مجازاتی ظالمانه است و در تضاد با اصل 5 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد است. همچنین ماده 11 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد اعلام میدارد که هیچکس را نمیتوان بدون حضور در دادگاه دارای صلاحیت محکوم و مجازات کرد، لذا تصمیم گیری خودسرانه در مورد زن و تنبیه فیزیکی او از طرف مرد کاملا محکوم است.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 176

يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلاَلَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَكَ وَهُوَ يَرِثُهَآ إِن لَّمْ يَكُن لَّهَا وَلَدٌ فَإِن كَانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ وَإِن كَانُواْ إِخْوَةً رِّجَالاً وَنِسَاء فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ أَن تَضِلُّواْ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.

از تو فتوی می خواهند ، بگوی که خدا در باره کلاله برايتان فتوی می دهد، : هر گاه مردی که فرزندی نداشته باشد بميرد و او را خواهری باشد ، به آن خواهر نصف ميراث او می رسد اگر خواهر را نيز فرزندی نباشد ، برادر از او ارث می برد اگر آن خواهران دو تن بودند ، دو ثلث دارايی را به ارث می برند و اگر چند برادر و خواهر بودند ، هر مرد برابر دو زن می برد خدا برای شما بيان می کند تا گمراه نشويد ، و او از هر چيزی آگاه است.

از دیدگاه اسلام به مردان دو برابر زنان ارث میرسد.

قرآن، سوره النور (24) آیه 6

وَالَّذِينَ يَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ يَكُن لَّهُمْ شُهَدَاء إِلَّا أَنفُسُهُمْ فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ.

و کسانیکه زنان خود را به زنا متهم میکنند، اگر نتوانند 4 شاهد پیدا کنند میتوانند خود چهار بار شهادت بدهند در راه خدا که او از راستگویان است. (این عمل را لعان گویند).

یک مرد میتواند با 4 بار شهادت دادن در راه خدا زنش را متهم به زنا کند، برای اطلاعات بیشتر در این مورد به نوشتاری با فرنام «در اسلام سنگسار نیست!» مراجعه کنید.

قرآن، سوره النور (24) آیه 31

وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُوْلِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاء وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.

و به زنان مومن بگو که چشمان خویش فروگیرند و شرمگاه خود نگه دارند و زینتهای خود را جز آن مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند، جز برای شوهر خود یا پدر خود یا پدر شوهر خود یا پسر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر بردار خود یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش خود، یا بندگان خود، یا مردان خدمتگزار خود که رغبت به زن ندارند، یا کودکانی که از شرمگاه زنان بیخبرند و نیز چنان پای بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کرده اند دانسته شود. ای مومنان همگان به درگاه خدا توبه کنید، باشد که رستگار گردید.

در این آیه به زنان دستور داده میشود که حجاب را رعایت کنند و زینتهای خود را پنهان کنند. چنین حکمی در مورد مردان وجود ندارد. بر اساس احادیث معتبر اسلامی مسئله حجاب به پیشنهاد عمر وارد اسلام شد زیرا برخی از زنان محمد با مردان غریبه سخت میگفتند و محمد این آیات را برای کنترل زنان خودش سرایید. شرح مفصل ماجرا را در نوشتاری با فرنام «عقل بشر ناقص است! علم ناقص است، و چون ناقص است قابل اتکا نیست.» بخوانید.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 59

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.

ای پیامبر، به زنان و دختران خود و زنان مومنان بگو که چادر خود را برخود فروپشونند. این مناسب تر است، تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است.

این آیه از زنان میخواهد که حجاب را بگونه ای رعایت کنند تا شناخته نشوند، این بدان معنی است که صورت آنها نیز همچون حجاب فعلی زنان عرب و افغان باید پوشیده باشد. در مورد اینکه این آیه در چه زمانی و چگونه توسط محمد ساخته شد نوشتاری با فرنام «عقل بشر ناقص است! علم ناقص است، و چون ناقص است قابل اتکا نیست.» مطالعه کنید. در مورد حجاب میان زنان و مردان برابری وجود ندارد و این نابرابری ظالمانه  با اصل 1 ام عقل بشر ناقص است! علم ناقص است، و چون ناقص است قابل اتکا نیست.

قرآن، سوره التغابن (64) آیه 14

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَأَوْلَادِكُمْ عَدُوًّا لَّكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَإِن تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ .

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در میان زنان و دشمنانتان دشمنی برای شما وجود دارد از آنها حذر کنيد و اگر عفو کنيد و چشم بپوشيد و گناهشان پوشيده داريد ، خدا آمرزنده و مهربان است.

زنان و فرزندان دشمان مردان هستند.

قرآن، سوره المعارج (70)  آیات 29 و 30

وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ؛ إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ.

و کسانی که شرمگاه خويش نگه می دارند؛ مگر برای همسرانشان يا کنيزانشان ، که در اين حال ملامتی بر آنها نيست.

مردان مسلمان نیازی به نگاه داشتن و پوشاندن شرمگاه (دستگاه تناسلی) خود در مقابل همسرانشان و برده های زنشان ندارند.

آیاتمخصوص محمد رسول الله

از عایشه در صحیح مسلم* روایت شده است که به پیامبر گفته است: «چنین به نظر من میرسد که خداوند تو در ارضای امیال تو شتابان است.» و واقعا هم چنین بوده است. در قرآن آیات ویژه ای وجود دارند که تنها مخصوص محمد هستند و قوانین و رفتارهایی که سایر مسلمانان باید در چهارچوب آنها رفتار کنند برای محمد وجود نداشته است. در زیر چند نمونه از این آیات که محمد در آنها از جانب الله برای خود امتیازاتی فوق العاده قائل شده است را میخوانید. اطلاعات مستند و دقیقی از ماجراهای محمد و زنانش و تعداد آنها را میتوانید در نوشتاری با فرنام «زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟» بیابید.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیات 28 و 29

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا؛ وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا.

ای پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگی دنيا و زينتهای آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهی نيکو رهايتان کنم؛و اگر خواهان خدا و پيامبر او و سرای آخرت هستيد ، خدا به نيکوکارانتان پاداشی بزرگ خواهد داد.

این آیه نشان میدهد زنان پیامبر از وضعیت مادی خود رضایت نداشته اند، و همچنین ادعای اسلامگرایان در مورد اینکه پیامبر صرفاً برای پشتیبانی مادی با زنان زیبا و جوان خود ازدواج کرده است، دروغی بیش نیست. در این آیه خداوند جهان به کمک محمد آمده و همچون یک مشاور خانوادگی تلاش میکند مشکلات محمد را با وعده های دروغین آخرت حل کند.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 33

وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.

و در خانه های خود بمانيد و چنان که در زمان پيشين جاهليت می کردند، ،زينتهای خود را آشکار مکنيد و نماز بگزاريد و زکات بدهيد و از خدا وپيامبرش اطاعت کنيد ای اهل بيت ، خدا می خواهد پليدی را از شما دورکند و شما را چنان که بايد پاک دارد.

بعد از سروده شدن این آیه زنان پیامبر نباید از خانه هایشان خارج شوند و همچون دوران جاهلیت خود زندگی کنند.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 37

وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا.

و تو ، به آن مرد که خدا نعمتش داده بود و تو نيز نعمتش داده بودی ،، گفتی : زنت را برای خود نگه دار و از خدای بترس در حالی که در دل خودآنچه را خدا آشکار ساخت مخفی داشته بودی و از مردم می ترسيدی ، حال آنکه خدا از هر کس ديگر سزاوارتر بود که از او بترسی پس چون زيد از او حاجت خويش بگزارد ، به همسری تواش در آورديم تا مؤمنان را در زناشويی با زنان فرزند خواندگان خود ، اگر حاجت خويش از او بگزارده باشند ، منعی نباشد و حکم خداوند شدنی است.

این آیه مربوط به ماجرای زید و زینب میشود. زید فرزند خوانده محمد بوده است و همسری زیبا داشته است. در دوران پیش از اسلام، اعراب فرزند خوانده های خود را همانند فرزندان خود می انگاشتند و زنان آنها را بر خود حرام میدانستند. محمد روزی برای دیدار با زید به منزل او میرود و زینب را در خانه و عریان میبیند و علاقه مند به او میشود. این علاقه مند شدن در این آیه نیز آمده است، محمد چیزی را در دل خود پنهان میکرده است. البته ظاهرا چندان هم پنهان کاری در کار نبوده است. محمد سر انجام باعث میشود تا زید زن خود زینب را طلاق دهد و پیامبر 58 ساله با زینب 35 ساله ازدواج میکند. و دلیل این ازدواج بر اساس گفته قرآن این است که مومنان بیاموزند میتوانند با زنان فرزند خواندگان خود ازدواج کنند. البته معلوم نیست چرا پیامبر باید این مسئله را بطور عملی به آنها یاد میداد و حتماً خود آنرا پیاده میکرد. در مورد این ازدواج بحث برانگیز پیامبر اسلام به نوشتارهایی با فرنام  «محمد، زید و زینب»  و «عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او در برگ 155 کتاب کوروش بزرگ و محمد بن عبدالله » مراجعه کنید.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 50

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.

ای پيامبر ، ما زنانی را که مهرشان را داده ای و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شده ای و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله های تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمنی را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زنی گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما می دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمی کرده ايم ، تابرای تو مشکلی پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.

در اینجا خداوند سر کیسه رحمت الهی را بسیارشل میکند و به پیامبر اجازه میدهد تا تقریباً با هرکس که میخواهد ازدواج کند. و پیامبر از این حق خود بسیار خوب استفاده کرده است، لیست زنان محمد را در نوشتاری با فرنام «زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟» بیابید.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 51

تُرْجِي مَن تَشَاء مِنْهُنَّ وَتُؤْوِي إِلَيْكَ مَن تَشَاء وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكَ ذَلِكَ أَدْنَى أَن تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَلَا يَحْزَنَّ وَيَرْضَيْنَ بِمَا آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَلِيمًا.

از زنان خود هر که را خواهی به نوبت مؤخردار و هر که را خواهی با خود، نگه دار و اگر از آنها که دور داشته ای يکی را بطلبی بر تو گناهی نيست در اين گزينش و اختيار بايد که شادمان باشند و غمگين نشوند و از آنچه همگيشان را ارزانی می داری بايد که خشنود گردند و خدا می داند که در دلهای شما چيست و خداست که دانا و بردبار است.

پیامبر لازم نیست در همخوابگی با زنانش نوبت و مساوات را رعایت کند، وی میتواند نوبتها را جابجا کند و با زنانی که دوست دارد بیشتر باشد. و زنانش نیز نباید لب به شکایت بگشایند.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 52

لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيبًا.

بعد از اين زنان ، هيچ زنی بر تو حلال نيست و نيز زنی به جای ايشان ، اختيار کردن ، هر چند تو رااز زيبايی او خوش آيد ، مگرآنچه به غنيمت به دست تو افتد و خدا مراقب هر چيزی است.

و البته این آیه آیات قبلی را منسوخ میکند. اما باید توجه داشت که زیباترین زنان پیامبر آنانی بودند که در جنگها به تصرف او در آمده بودند. جویریه و صفیه دو نمونه بارز از این نوع تصرفات پیامبر بودند. گویا این آیه در هنگام اعتراض عایشه به آیات زیاده خواهانه پیامبر در مورد زنان، توسط او سروده شده است.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 53

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَى طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ وَلَكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمًا.

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، به خانه های پيامبر داخل مشويد مگر شما، را به خوردن طعامی فرا خوانند ، بی آنکه منتظر بنشينيد تا طعام حاضر شود اگر شما را فرا خواندند داخل شويد و چون طعام خورديد پراکنده گرديد نه آنکه برای سرگرمی سخن آغاز کنيد هر آينه اين کارها پيامبر را آزار می دهد و او از شما شرم می دارد ولی خدا از گفتن حق شرم نمی دارد و اگراز زنان پيامبر چيزی خواستيد ، از پشت پرده بخواهيد اين کار ، هم برای دلهای شما و هم برای دلهای آنها پاک دارنده تر است شما را نرسد که پيامبر خدا را بيازاريد ، و نه آنکه زنهايش را بعد از وی هرگز به زنی گيريد اين کارها در نزد خدا گناهی بزرگ است.

با زنان پیامبر از پشت پرده سخن باید گفت. پیامبر در مورد کلکسیون زنان خود بسیار حسادت میورزیده است. زنان محمد حق نداشتند بعد از مرگ او باکس دیگری ازدواج کنند و باید تا آخر عمر خود بیوه میمانند. مثلاً صفیه در 17 سالگی به تصرف محمد 59 ساله در آمد و 4 سال با او زندگی کرد و در 39 سال باقی زندگی خود بعد از مرگ او حق نداشت با کسی ازدواج کند و بعنوان یک بیوه مرد.

قرآن، سوره التحريم (66) آیه 1

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاتَ أَزْوَاجِكَ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

ای پيامبر ، چرا چيزی را که خدا بر تو، حلال کرده است ، به خاطر خشنود ساختن زنانت بر خود حرام می کنی؟ و خدا آمرزنده و مهربان است.

این آیه در مورد ماجرای ماریه قبطی ساخته شده است. ماریه کنیز حفصه از زنان محمد بوده است. محمد روزی به خانه حفصه رفته است و ماریه را تنها دیده است و با او همبستر شده است. حفصه به خانه برگشته و محمد را در حال نزدیکی با کنیز خود در خانه میبیند. محمد قسم میخورد که دیگر با ماریه همبستر نشود و از حفصه میخواهد که این راز با کسی بازگو نکند. اما حفصه این راز را با همه در میان میگذارد و پیامبر از تصمیم خود بازمیگردد و این آیه را نازل میکند. و تحریم را از سر راه خود برمیدارد. جزئیات بیشتر در مورد این ماجرا را در دو نوشتارهای «محمد ماریه و حفصه» و «ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خا نوادگی محمد» بخوانید.

قرآن، سوره التحريم (66) آیه 5

عَسَى رَبُّهُ إِن طَلَّقَكُنَّ أَن يُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَيْرًا مِّنكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُّؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَارًا.

شايد اگر شما را طلاق گويد پروردگارش به جای شما زنانی بهتر از شمايش ، بدهد زنانی مسلمان ، مؤمن ، فرمانبردار ، توبه کننده ، اهل عبادت و روزه گرفتن ، خواه شوهر کرده ، خواه باکره.

اینجا زنان پیامبر تهدید میشوند که اگر دست از فتنه جویی (منظور همان داستان ماریه و محمد است) بر ندارند، پیامبر آنها را طلاق داده و الله زنان بهتری را به او خواهد داد. بر اساس احادیث این گفته در واقع مربوط به عمر بن خطاب میشده است و او این حرف را به زنان محمد زده است. و محمد نیز بعد از شنیدن این حرف عمر، آنرا در قرآن از زبان الله بازگو میکند. برای شرح دقیق ماجرا به نوشتار «عقل بشر ناقص است! علم ناقص است.» مراجعه  کنید.

* صحیح مسلم عربی چاپ 1980 عربستان سعودی, جلد2, صفحات 1085-1086, سنت شماره #49-50

نوشته شده توسط آرش بیخدا

قرآن را باید متخصص قرآن بررسی کند!

قرآن را باید متخصصان قرآن بررسی کنند، اینها معنی سمبلیک دارند، منظور قرآن رو باید از مفسران قرآن پرسید نباید به خود قرآن نگاه کرد!

علمای اسلامی وقتی سوتی های ملکوتی و یا آیات جنایی قرآن را میشنوند، آنچه ميشنوند را باور نمیکنند، و چون دست برداشتن از خرافات و آنچه سالها بدان خوش بوده اند را سخت و دشوار میابند، میگویند اینها این معانی را نمیدهند، اینها معانی دیگری دارند، مثلا اگر تازینامه گفته گلابی سیب خیار، منظورش هندوانه، سیب زمینی و انگور است!

این سفسطه مسلمانان را میتوان با آیه های زیر رد کرد، ای کاش بخوانند این کتاب تازینامه خویش را!

سوره مریم آیه 98

این قرآن را بر زبان تو آسان کردیم تا پرهیزکاران را مژده دهی و ستیزه گران را بترسانی

سوره الدخان آیه 58

ما ادای سخن خویش بر زبان تو را آسان کردیم، باشد که پند گیرند.

سوره القمر آیه 17

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟

سوره القمر آیه 22

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟ (احتمالا خط رو خط افتاده جبرئیل دوبار یک آیه رو برای محمد در یک سوره نازل کرده)

سوره القمر آیه 32

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟ (احتمالا حضرت محمد مشغول عمل خیر نکاح بودند و متوجه پیغام خداوند نمیشده اند و برای همین جبرئیل 3 بار همین  آیه رو نازل میکند تا مطمئن شود حضرت متوجه آیه شده)

سوره القمر آیه 40

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟  (پروردگارا، سوزنت گیر کرده؟! فهمیدیم! چرا اینقدر تکرار میکنی؟ آیا فکر میکنی با مشتی بقره طرفی؟)

بنابر این همانطور که خواندید، پروردگار قرآن را به زبان ساده فرستاده و کلام خداوند نیازی به تفسیر ندارد! کتابهای تفسیر بخشی از کار و کسب دین فروشان است، به قول زنده یاد کسروی، مگر محمد بهاء الله است که زبان عرب نداند؟! بنابر این معانی کلمات قرآنی نیازی به تفسیر ندارند و همان معنی ای را میدهند که در عربی معنی میدهند، مثلا در قسمتی از سوتی های ملکوتی خداوند میفرماید ما ستارگان را به سمت شیاطین پرتاب میکنیم، خداوند واقعا منظورش همین بوده است و مفسران برای اینکه مضحک بودن و مسخره بودن این آیات را بپوشانند برای خودشان معانی و تعاریف جدیدی داده اند. مسلمانان بیچاره فکر میکنند خواندن تفسیر مشکلات قرآن را حل میکنند در حالی که خواندن تفاسیر و جزعیات بیشتری که در آنها ارائه میشود باعث هرچه بیشتر عریان شدن چهره زشت و ضد بشر پدید آوردندگان و خود روحانیت (تاجران دینی) این دین میشود.

اما دلیل اینکه این اشخاص چنین حرفی میزنند آن است که اصولا مذهب بیزینس و تجارت مخصوص عده ای مشخص (روحانیون) است و بنابر این خوششان نمی آید که کسی پا توی کفششان بگذارد و قرآن را به فارسی بخواند و مزخرفاتش را بیرون بریزد! تنها خود باید قرآن را برای مردم عربی بخوانند و مردم تکبیر بفرستند و آخرش هم روضه بخوانند و خلق را بگریانند. توجه داشته باشیم که انجیل به زبان لاتینی بود که هیچ کس نمیفهمید و روحانیون مسیحی با ترجمه شده آن بسیار مخالف بودند! دلیلش هم واضح است! نمیواستند موقعیت سیاسی و اجتماعی خود را از دست بدهند، حتی اولین شخصی که انجیل را به زبان انگلیسی روان ترجمه کرد، زنده زنده سوزانده شد.

قرآن را به فارسی بخوانید و به دیده خرد آنرا بازرسی کنید!

قرآن اشکالی ندارد!

برخی از مسلمانان روی این ادعا بسیار تاکید میکنند که قرآن دارای هیچ اشکالی نیست و از این ادعا نتیجه میگیرند که این کتاب از جانب خدا دیکته شده است.

با فرض اینکه خدا وجود داشته باشد و با فرض اینکه در کتاب نویسی هم دستی داشده باشد، بی اشکال بودن یک کتاب هرگز به این معنی نیست که این کتاب از جانب خدا نوشته شده است. ولی یقیناً با توجه به اینکه خطا از جانب خدا نباید رخ دهد وجود اشکال در یک کتاب میتواند نشان دهد که آن کتاب از جانب خدا نیست.

تارنمای زندیق با هدف روشنگری و خرافه ستیزی، قسمتی تحت عنوان «اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه» راه اندازی کرده است که در آن به بررسی اشکالات مختلف قرآن میپردازد.

خرافه ستیزان و علاقه مندان به خردگرایی و ترویج خردگرایی میتوانند با مطالعه و اشراف به این اشکالات افراد بیشتری را از این موارد آگاه کنند و با این روش از میزان جهل و جنون در جامعه مذهبی ایران بکاهند.

بیخدایی و اخلاق

نویسنده – آرش بیخدا

بطور کلی، آدمهای خوب کارهای خوب می‌کنند و آدمهای بد کارهای بد. اما برای اینکه آدم خوبی کار بد انجام دهد، به دین نیاز است.

استیون واینبرگ، فیزیک دان امریکایی برنده جایزه نوبل.

پیشگفتار

غیر واقع بینانه نیست اگر تصور کنیم اتهام بی اخلاقی مهمترین اتهامی است که خداباوران به بیخدایی میزنند، بسیاری از خداباوران فکر می‌کنند اگر بتوانند نشان دهند بیخدایی موجب بی اخلاقی می‌شود بیخدایی را رد کرده اند. این نیز خود نشان از نابخردی و آماتور بودن خداباوران در فکر کردن دارد زیرا بعید است آشکار تر از این بتوان مغلطه توسل به نتیجه باور را مرتکب شد؛ لذا این مسئله برای من بسیار جذاب است که مهمترین و رایج ترین استدلال خداباوران علیه بیخدایی کاملا مغلطه آمیز است و حتی نیاز به پاسخ دادن هم ندارد، زیرا هرگز از روی نتیجه یک باور نمیتوان نتیجه گرفت که آن باور نادرست است، اگر فرض کنیم بیخدایی موجب بی اخلاقی می‌شود این فرض هرگز نمیتواند بیخدایی را رد  یا خداباوری را اثبات کند، درست همانطور که با نشان دادن اینکه خشکسالی موجب قحطی می‌شود نمیتوان نشان داد که  خشکسالی باطل است، حقیقت ندارد و رخ نمیدهد. یعنی حتی اگر خداباوران بتوانند اثبات کنند که در صورت عدم وجود خدا، اخلاقیات عینی نمیتوانند حقیقت داشته باشند، یا اینکه فرد بیخدا قهراً فردی بی اخلاق هم هست نتیجه هرگز این نخواهد بود که بیخدایی غلط است و خدا وجود دارد، بلکه نتیجه این خواهد بود که اخلاقیاتی که تا مغز استخوان ما انسانها نفوذ کرده اند و شب و روز با آنها سر و کار داریم، شوربختانه عینی نیستند و ذهنی هستند و این چیزی است که باید آنرا به دلیل درست بودنش پذیرفت، و با آن ساخت و سازش کرد و این یک واقعیت تلخ است که وجود دارد، و بیخدایان واقعیت را خلق نکرده اند که بخواهند مسئول آن باشند و از آن شرم داشته باشند، اما خداباورانی که این ادعا را میکنند بگونه ای صحبت میکنند که گویا با فرض معدوم بودن خدا، مسئول نیستی خدا بیخدایان هستند و اگر بیخدایان دست از بیخدایی بردارند خدا موجود میشود!

اما ضرورت بی اخلاق بودن بیخدایان تنها یک فرض بود و جدا از اتهام مغالطه آمیز خداباوران تلاش من در این نوشتار بر این است که نشان دهم دلیل معتبری برای پذیرفتن اینکه بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگار است وجود ندارد. بنابر این روشن است که من این نوشتار را در دفاع از بیخدایی نمینویسم زیرا بیخدایی نیازی به دفاع از این نگر ندارد. هدف من از نوشتن این نوشتار یاری رساندن به خداباوران منتقد بیخدایی است تا بتوانند بهتر اخلاق را درک کنند و کمی عمیقتر به این مسئله فکر کنند.

اتهام بی اخلاقی از پر سابقه ترین اتهاماتی است که به بیخدایان در سرتاسر تاریخ و جغرافیا زده شده است، این اتهام بیشتر به نوعی دهن کجی شباهت دارد، تجربه شخصی من نشان میدهد که هرگاه خداباوران مجبور به اعتراف به عجزشان در اثبات وجود خدایشان میشوند این اتهام را مطرح میکنند، یعنی چون بیخدا از یک طرف خداباور را به نابخردی محکوم میکند، خداباور نیز در مقابل بیخدا را محکوم به بی اخلاقی و مروج بی اخلاقی بودن میکند. بسیاری از خداباوران تلاش کرده اند نشان دهند که بیخدایان نمیتوانند به اخلاقیات عینی پایبند باشند، و بیخدایی منجر به فروپاشی نظام اخلاقی و پوچ گرایی-یعنی باور به غیر حقیقی بودن تمامی گزاره ها از جمله گزاره های اخلاقی می‌شود.

جالب اینجا است که این دیدگاه تنها محدود به خداباوران نمی‌شود، بیخدایان بسیاری نیز وجود دارند که اینرا تایید می‌کنند. بعنوان مثال یکی از شخصیت های داستانی داستایوسکی در رمان برادران کارامازف معتقد است که «اگر خدا وجود نداشته باشد، انجام هر کاری میتواند درست باشد»، و خداباوران بسیاری این دیدگاه را به خود داستایوسکی نسبت داده اند و همواره این جمله را به عنوان یک نقل قول از وی تکرار میکنند تا از این طریق سخنشان را اثبات کنند، که این نیز چیزی نیست جز نمونه ای آشکار از مغلطه توسل به مرجعیت.

معمولاً نظر خداباوران نسبت به بیخدایی این است که یک فرد باخدا در مقایسه با یک فرد بیخدا اخلاقمدار تر است و احتمال اینکه یک فرد بیخدا دست به جرم و جنایت و قتل و تجاوز بزند بسیار بیشتر از این است که فرد خداباوری دست به چنین کاری بزند. اتهام بی اخلاقی به بیخدایان تا حدی است که بسیاری از دین مداران و خداباوران وقتی به بیخدایی فکر میکنند همزمان به «هرکاری مجاز و آزاد است» نیز فکر میکنند، و گاهاً افرادی که گمان میکنند تنها ترس از خدا میتواند جلوی آنها را از ارتکاب جرم بگیرد، نزدیکانشان را در حال ارتکاب اعمال نامشروع جنسی در ذهنشان تصور میکنند. این درست مانند همان حسی است که بیخدایان نسبت به خداباوران دارند، بیشتر بیخدایان نیز بیشتر خداباوران را افراد خرافی، نادان، متعصب و کم هوش میدانند. یعنی این دو تفکر معمولا همواره یکدیگر را به نادانی و دیگری به بی اخلاقی محکوم میکرده اند، البته ما در این نوشتار فقط با مسئله اخلاق سر و کار داریم نه با نابخرد بودن خداباوری.

واقعیت آن است که  این تنها خداباوران نیستند که بیخدایان را محکوم به بی اخلاقی می‌کنند، برخی بیخدایان نیز معتقدند تفکر خدامحور و بویژه دینی به شدت ضد اخلاق است و نه تنها نمیتواند تضمینی برای اخلاق در جامعه باشد بلکه مانعی بزرگ بر سر اخلاقیات و اخلاق مداری است، در نوشتاری با فرنام سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است این مسئله بطور مفصل شرح داده شده است. اساساً یکی از مهمترین و شاید مهمترین دلیلی که باعث میشود دین ستیزی و بویژه اسلام ستیزی ضرورت داشته باشد همین ناهمخوان بودن دین داری و در کنار آن خداباوری با اخلاق است. از طرفی دیگر بسیاری به بهانه همین فرضیه که بیخدایی برابر با بی اخلاقی است با دین ستیزی و روشنگری در مورد مسئله خدا مخالفت می‌کنند و فکر می‌کنند مردم باید بگونه ای به مقداری خرافات باور داشته باشند تا اخلاقمدار باشند، یعنی شخص خردگرا که همه خرافات دینی را کنار میگذارد از نظر این اشخاص نمیتواند اخلاقمدار باشد، زیرا این افراد گمان میکنند انسانها از روی حماقت و ترس باید اخلاقمدار باشند و اگر قرار باشد همه خردگرا باشند و به یاوه ها و اباطیل باورمند نباشند دیگر کسی اخلاقمدار نخواهد بود.

تجربه شخصی به من نشان داده است که بیشتر این دسته انسانها گمان می‌کنند بیخدایی برابر با بی اخلاقی است چون اساساً نمیفهمند اخلاق چیست و درکی  بسیار ضعیف و عوامانه از این شاخه بزرگ فلسفه دارند یا گاهی نیز هیچگونه دانشی در این زمینه ندارند. همچنین دینداران گمان می‌کنند حق انحصاری و مونوپولی در اخلاقیات دارند و این خدای آنها که نه فیزیک نازل کرده است، نه شیمی، نه دموکراسی نه حقوق بشر، بجای این چیزها برای ما اخلاق نازل کرده است. این خدا بوده است که به ما یاد داده است قتل کردن بد است و دزدی بد است و اگر خدا این را به ما یاد نمیداد ما خود این چیزها را نمیفهمیدیم و همه دزد و قاتل میشدیم.

مسئله بسیار مهم دیگر این است که اخلاق درصورتی که دینی و خدامحور باشد دردسر ساز خواهد شد و فساد درونی دین بیش از پیش به جان بشریت خواهد افتاد. از همین رو است که حتی برخی اندیشمندان مسلمان و خداباور نیز تلاش میکنند تا نظام اخلاقی خردمحور و فلسفی را جایگزین نظام اخلاقی دینی بکنند (1). از همین رو شایسته است تا اخلاق خردمحور و فلسفی سکولار هرچه بیشتر تبیین و تبلیغ شود تا خداباوران و دین خویان بویژه مسلمانان نیز یاد بگیرند که چگونه باید در مورد مسئله اخلاق فکر کنند زیرا این خود مبحثی بسیار مهم و ریشه ای است و سر انجام آن به سیاست و حقوق می انجامد و این نیز خود از انگیزه های نگارش این نوشتار است، چرا که شناخت سالم و صحیح از اخلاق ضرورتی انکار نشدنی برای سعادت بشر، و جامعه بشری است و سعادت بشر و جامعه اش آرزوی هر انسانگرایی است.

اما هدف اصلی نوشتن این نوشتار ارائه مقدمه ای بسیار مختصر و مفید است که درکی ابتدائی اما مفید را نسبت به مسئله اخلاق نتیجه بدهد. هرگز نمیتوان تمام مسئله اخلاق را در یک یا دو نوشتار مطرح و بررسی کرد اما میتوان با یک نوشتار چشم خرد را بسوی این شاخه فلسفه که ده ها فیلسوف و اندیشمند تابحال به توسعه آن خدمت کرده اند و همچنان نیز در حال توسعه است باز کرد و نشان داد که اخلاقمداری سکولار برتری بسیار روشن و آشکاری نسبت به اخلاقمداری دینی دارد. همچنین در این نوشتار من به بررسی ارتباط اخلاق با وجود خدا خواهم پرداخت و از بیخدایی در مقابل اتهام بی اخلاقی دفاع خواهم کرد.

برای بررسی اخلاق و دریافتن ماهیت و جایگاه آن در دیدگاه سکولار باید قطعاً مسئله را در دو موضوع بررسی کرد. مسئله نخست این است که آیا ارزشهای اخلاقی در دیدگاه بیخدایی میتوانند وجود داشته باشند؟ این اخلاقیات از چه منبعی برخاسته اند و چه ماهیتی دارند؟ چه کاری خوب است و چه کاری بد است؟ چه چیزهایی در ذاتشان خوب هستند و چه چیزهایی در ذات خود خوب نیستند؟ مسئله دوم این است که اگر این ارزشهای اخلاقی وجود دارند چرا یک شخص باید پایبند به آنها باشد؟ به عبارت دیگر چرا یک شخص باید اساساً اخلاقمدار باشد و آیا خداباوران انسانهای اخلاقمدار تری از بیخدایان هستند؟ این نوشتار در مورد تمامی این موارد توضیحاتی را خواهد داد و همچنین با استفاده از داده های آماری نشان خواهد داد که آیا باور به خدا نتیجه شگرفی در اخلاقمداری افراد دارد و آیا خداباوران بر اساس آمار اخلاقمدار تر از بیخدایان هستند یا نه. پیش از هر بحثی پیرامون ارتباط خداباوری و اخلاقمداری خوب است که مقداری راجع به اینکه اساساً علم اخلاق چیست و مباحث اخلاقی را چگونه میتوان دسته بندی کرد و چه مکاتب مطرحی در اخلاقیات امروزی وجود دارند توضیح دهم و تعریف های مختصری از آنچه در ادامه خواهد آمد ارائه بدهم.

معرفی مختصر فلسفه اخلاق

علم اخلاق (Ethics) یکی از شاخه های پنجگانه فلسفه است که به بررسی اخلاقیات (Morality) یعنی تمیز دادن خوب از بد میپردازد. دو واژه یاد شده در زبان یونانی از ریشه های قوانین، قواعد و آداب و رسوم می آیند. این تعریف از علم اخلاق شاید کمی گیج کننده باشد، فرق علم اخلاق با اخلاق مسلماً چیزی نیست جز اینکه علم اخلاق به بررسی ماهیت و چیستی خود اخلاق میپردازد از همین رو است که به علم اخلاق گاهی فلسفه اخلاق (Moral Philosophy) نیز گفته می‌شود. هدف بنیادین فلسفه اخلاق معرفی روشها و معیارهایی است که با آنها بتوان اخلاق را بهتر فهمید و خوب و بد را از یکدیگر تمیز داد. این شاخه از فلسفه خود به دو زیر شاخه متااتیکز- فرا اخلاق (Metaethics) (برخی آنرا زبر-اخلاق خوانده اند) و نورماتیو اتیکز- اخلاق هنجاری (Normative Ethics) تقسیم می‌شود.

شاخه اخلاق هنجاری (Normative Ethics) به مطالعه این میپردازد که چگونه میتوان خوب را از بد تشخیص داد. در این شاخه فلاسفه تلاش میکنند به این پرسش پاسخ دهند که چگونه میتوان تشخیص داد چیزی خوب است یا بد. گاهی به نظریه هایی که در این شاخه مطرح میشوند نظریات حسن (خوبی، شایستگی) و قبح (بدی، زشتی، ناشایست بودن) گفته میشود. بعبارت دیگر شاید بتوان گفت اخلاق هنجاری بطور مشخص به روش هایی که با آنها میتوان میان خوب و بد تمایز قائل شد و تشخیص داد که چه کاری/چیزی خوب است و چه کاری/چیزی بد است میپردازد، یعنی نتیجه این شاخه این است که مردم چه کارهایی باید بکنند و چه کارهایی نباید بکنند و از چه شیوه هایی باید اینرا دریابند. اخلاق هنجاری به ما نمیگوید که مردم چه چیز را شایست و یا ناشایست میپندارند یا چرا اینگونه میپندارند، بلکه به ما میگوید مردم چه چیز را باید شایست یا ناشایست بدانند. کاربرد این روش ها و نظریه ها میتواند از مسائل شخصی و تصمیمات اخلاقی شخصی آغاز شود و حتی روشهای تصمیم گیری در مورد ایجاد و تصویب قوانین را نیز شامل شود.

مبحثی دیگر که در زمینه اخلاق وجود دارد اخلاق کاربردی است (Applied Ethics)، هنگامی که فلاسفه یا اشخاص ذیربط در مورد مسائل بسیار مشخصی همچون اخلاقی بودن یا نبودن اعدام، سقط جنین، ازدواج همجنسگرایان، خودکشی، آزاد کردن مواد مخدر و غیره بحث میکنند و تلاش میکنند که  ازنظریات موافق یا مخالف خود با شیوه هایی که در اخلاق هنجاری مطرح میشود دفاع کنند، آنها در واقع در حال پرداختن به اخلاق کاربردی هستند. دانشگاه ها دریافته اند که اخلاق سهمی بسیار مهم در پرورش دانشجویان در رشته های مشخصی دارد از همین رو در برخی رشته های دانشگاهی بی ارتباط با فلسفه، دروسی از اخلاق کاربردی را که مربوط به آن رشته هستند تدریس میکنند و این دروس همگی جزو اخلاق کاربردی هستند. مثلاً به دانشجویان پزشکی، اخلاقیات پزشکی (Medical Ethics) و به دانشجویان رشته های مربوط به تجارت و مدیریت، اخلاقیات تجاری (Business Ethics) می آموزند که بحث های مربوط به این رشته ها را در آن تبیین میکنند.

پیش از توضیحات بیشتر لازم است که چند واژه از واژگان مصطلح در مباحث اخلاقی را تعریف کنیم. منظور از حقایق اخلاقی گزاره هایی (قضیه، گزاره چیست؟) هستند که راجع به ارزشهای اخلاقی خوب و بد ادعایی را مطرح میکنند، یا گزاره هایی که از مفاهیم و الفاظ اخلاقی برای بیان حقیقتی استفاده میکنند. مثلا اگر گزاره «کمک مالی کردن به گدا ها کار خوبی است.» درست باشد آنگاه این گزاره یک گزاره اخلاقی است و ارزش حقیقی آن «درست» است و اگر نادرست باشد ارزش حقیقی آن «نادرست» است، وقتی کسی در مورد درست یا نادرست بودن ارزش حقیقی یک گزاره اخلاقی موضعی را اتخاذ میکند میتوان گفت وی قضاوتی اخلاقی انجام داده است.

باید توجه داشت که نظریات مطرح شده در هر دو شاخه ریشه ای چند هزار ساله دارد و همچون سایر شاخه های فلسفه میتوان گفت قدمت آن به زمانی باز میگردد که بشر برای نخستین بار اندیشید، و از آن هنگام تا امروز ده ها کتاب و نوشته و سخنرانی در رد یا دفاع این نظریه ها نوشته و یا ایراد شده اند و مطالعه هر یک از این نظریه ها میتواند سالها وقت بگیرد. هدف ما نیز در اینجا دفاع از هیچیک از این نظریه ها نیست، بلکه تنها بصورت مقدمه ای که در آینده از آن استفاده خواهد شد به ذکر و معرفی بسیار مختصر آنها خواهیم پرداخت. تفاوت بنیادینی که در میان نظریه های مختلف اخلاق هنجاری وجود دارند ناشی از اختلاف بر سر این است که آیا نتیجه و پیامد یک عمل نشان میدهد که آن عمل درست یا نادرست است یا خود آن عمل. گروهی که به دسته نخست اختصاص دارند طبیعتاً اوضاع و احوال و شرایط انجام یک عمل را بررسی میکنند (جزئی نگری اخلاقی Moral Particularism) و گروه دوم در پی روشن ساختن قواعد و اصولی هستند که بتوانند نشان دهند عملی درست یا نادرست است (قانونگرایی اخلاقی Ethical Legalism).  البته حالت سومی نیز قابل تصور است و آن این است که هردو این دیدگاه ها درست باشند، یعنی در درستی یا نادرستی یک کار هم شرایط و وضعیت تاثیر داشته باشد هم اصول و قواعد.  چند مورد از نظریه های مهمی که در شاخه اخلاق هنجاری اخلاقی علم اخلاق مطرح شده اند از این قرار هستند:

  • نتیجه گرایی، پیامدگرایی، عاقبت اندیشی (Consequentialism) – معتقد است که ارزش اخلاقی یک عمل تنها به نتیجه و خروجی آن عمل و چیزهای دیگری که در ارتباط با آن عمل هستند، همچون انگیزه عامل یا قوانینی که اعمالی از آن دست را جبر می‌کنند  وابستگی دارد. لذا در این دیدگاه عمل خوب عملی است که نتیجه ای خوب بدهد و حسن و قبح را میتوان از روی مضار و فواید و منافع آن تشخیص داد.  زیر شاخه های معروف این نظریه عبارتند از:
    • سودمند گرایی، فایده باوری (Utilitarianism)  – معتقد است یک عمل درست است اگر نتیجه آن بیشترین لذت و کمترین درد را برای بیشترین مردم داشته باشد. بنتام، جان استوارت ميل و ماكياول از هواداران این دیدگاه بوده اند.
    • خودگرایی (Egoism) – معتقد است که شخص اخلاقمدار شخصی خود خواه است. بعبارت دیگر از نگر هواداران این دیدگاه شرط لازم و کافی برای اینکه عملی اخلاقی باشد این است که آن عمل بتواند خیر شخصی فاعل آن عمل را تا حداکثر زیاد کند و همه باید در این راه به حداکثر رساندن خیر های شخصی خود کوشا باشند. خودگرایی در اخلاق معمولاً با «خودخواهی» که بصورت یک دشنام استفاده می‌شود متفاوت است. روشن است که نخستین انتقاد به خودگرایی آن است که تفاوت عمده خودگرایی با سایر نظریه های اخلاق هنجاری در این واقعیت است که در این دیدگاه تنها خود فرد مطرح است و دیگران اساساً مطرح نیستند، اما مدافعان خودگرایی ممکن است پاسخ دهند که خود گرایی نیز مسئولیت هایی را نسبت به سایر انسانها تولید می‌کند زیرا یک شخص بدون توجه به دیگران و منافعشان نمیتواند منافع زیادی بدست بیاورد. لذا در این دیدگاه نیز منافع دیگران مطرح میشود. سوء تفاهم رایجی که معمولاً در فهم این دیدگاه وجود دارد این است که گمان میشود خودگرایی میگوید آنچه یک فرد فکر میکند به نفعش است خوب است، در واقع خوب است. حال آنکه این دیدگاه به تفکر خود فاعل اشاره ای ندارد بلکه یک عمل را بصورت عینی نگاه میکند و میگوید اگر عملی برای خود یک فرد خوب است، آنگاه آن عمل خوب است و برعکس.   ایان رند (Ayn Rand) بنیانگزار مکتب آبجکتیویسم (Objectivism) از مدافعان این دیدگاه است.
  • نا-نتیجه گرایی، نا پیامدگرایی، نا-عاقبت اندیشی (Non-consequentialism) – بر خلاف نتیجه گرایی معتقد نیست که خوبی یا بدی را میتوان از روی نتیجه تشخیص داد بلکه معتقد است ذات یک چیز میتواند حسن و قبح آن را معین کند، لذا بجای بررسی نتیجه باید به ذات و ماهیت توجه کرد و آنرا با معیارهایی سنجید. زیر شاخه های معروف این نظریه عبارتند از:
    • وظیفه گرایی (Deontology) – معتقد است که نتیجه اعمال را باید نادیده گرفت، و رفتار افراد باید بر اساس وظایف افراد باشد. یعنی صرف نظر از نتیجه یک عمل، اصول و قواعدی وجود دارند که نشان میدهند آن عمل، عملی شایست یا ناشایست است. لذا از نظر وظیفه گرایان عملی اخلاقی است که صرفاً با انگيزه و نیت رعايت قاعده اخلاقی و تكليف اخلاقی صورت بگيرد. کانت (Immanuel Kant) عمده ترین فیلسوف وظیفه گرا است، همچنین برخی از فلاسفه همچون جان لاک (John Locke) که معتقد بوده اند همه انسانها دارای حقوق مطلقی هستند، وظیفه گرا بشمار میروند. نمونه هایی از نظریه های وظیفه گرایانه از این قرارند:
      • تئوری امر تنجيزى (Categorical Imperative) کانت، معتقد است که ریشه اخلاق را در توانایی خردورزی انسانها میداند و قوانین اخلاقی تخلف ناکردنی و مطلق را خلق می‌کند و معتقد است که آدمی باید همواره بر اساس این قوانین و ضوابط جهانشمول و همیشه درست رفتار کند.
      • اصل عدالت، عملی درست است که عادلانه باشد، آدمی باید همواره بر اساس عدالت رفتار کند.
      • قراردادگرایی (Contractarianism) جان راولز (John Rawls) معتقد است رفتارهای اخلاقی رفتارهایی هستند که همه ما بر سر اخلاقی بودن آنها در صورتی که بی غرض بودیم توافق میداشتیم.
  • علم اخلاق فضیلت محور، اخلاق پاکدامنی (Virtue Ethics)- ارسطو شاید نخستین مدافع این دیدگاه باشد، این تئوری بجای اینکه روی رفتارهای انسانها تمرکز کند روی شخصیت ذاتی افراد تمرکز می‌کند.
  • نظریه فرمان الهی – درستی یا نادرستی هر چیز را میتوان از روی فرامین الهی دریافت.
  • اخلاق مبتنی بر مهر ورزی –رفتاری درست است که مهر آمیز باشد، و آدمی همواره باید رفتاری مهر ورزانه داشته باشد.
  • اخلاق مبتنی بر عدم خشونت –رفتاری درست است که خشونت آمیز نباشد و خشونت ناشایست است.
  • عاطفه گرایی- معتقد است که اخلاق عاطفه بنياد است لذا جايگاه آن در دل است نه درعقل. چيزهايي مانند خوبي يا دوستي و محبت را با دل حس مي كنيم نه اينكه باعقل بشناسيم. اين جريان فكري، به نمايندگي شوپنهاور، امر اخلاقي را يك امر حسي دروني و يك ميل و نه مسئله اي عيني و تجربي يا عقلي مي داند. برهمين اساس نيز معتقد است عمل براساس ضرورت عقلي، عملي اخلاقي نيست بلكه همراهي با يك جبر است ازنوع جبر عقلي.
  • قانون طلائی کنفسیوس– انسان باید با دیگران بگونه ای رفتار کند که انتظار دارد دیگران با او همانگونه رفتار کند.

پرسشی که باعث بوجود آمدن دو دیدگاه مخالف دیگر در علم اخلاق میشود این است که آیا تنها یکی از این اصول درست هستند و باقی اصول باطل هستند یا اینکه ممکن است بتوان دستکم برخی این اصول را در کنار هم درست دانست. به دیدگاهی که تنها یکی از این اصول و نظریه ها را پشتیبانی میکند و بقیه را نفی میکند یگانه گرایانه (Monistic) میگویند و به دیدگاه دیگر کثرت گرایانه (Pluralistic) میگویند.

دیدگاه دیگر در مورد اخلاق هنجاری همانطور که گفته شد جزئی نگری اخلاقی است، فلاسفه طرفدار این زیر شاخه از اخلاق هنجاری معتقدند که نمیتوان اصول و قواعد مشخصی را برای تعیین شایست یا ناشایست بودن یک عمل تعریف کرد، بلکه تنها شرایط و وضعیتی که کار در آن صورت میگیرد روشن میکند که آنکار درست است یا نادرست. بنابر این برای دریافتن درستی یا نادرستی یک عمل باید تنها شرایط را در نظر گرفت . اچ ای پریچارد، و دبلیو دی راس و اگزیستانسیالیست هایی همچون جان دیویی را میتوان از هواداران نامدار این نگرش به اخلاق هنجاری دانست.

شاخه فرااخلاق (Metaethics) از سویی دیگر راجع به این صحبت می‌کند که وقتی ما در بررسی مسائل اخلاقی هستیم و از خوب و بد صحبت میکنیم، در واقع ما راجع به چی صحبت میکنیم؟ پیشوند متا در این کلمه به متافیزیک بر میگردد، یعنی  وجود شناسی، لذا به تعبیری شاید بتوان گفت متااتیکز به معنی وجود شناسی علم اخلاق است.  مسائل متااتیکی مسائل درجه دومی هستند، یعنی این مسائل مسائلی پیرامون اخلاق هستند نه مسائل درون اخلاق. معمولاً شاخه متا اتیکز در ارتباط مستقیم با پرسشهای وجود شناسی (Metaphysics)، معنی شناسی (Semantics)، معرفت شناسی (Epistemology) و حتی روانشناسی (Psychology) است که در مورد مسائل اخلاقی مطرح میشوند. بعنوان مثال پرسشهایی همچون «آیا حقایق اخلاقی وجود دارند؟»، «آیا میتوان قضاوتهای اخلاقی را توجیه عقلی کرد؟» و پرسشهایی از این دست، پرسشهای متااتیکی هستند. بطور کلی فرااخلاق بیشتر در مورد اینکه آیا خوبی، بدی، شایست و ناشایست واژگانی ذهنی (Subjective) و ناشی از تخیلات و عواطف انسانی هستند و یا اینکه عینی (Objective) هستند و در عالم واقع چیزی را نمایندگی یا توصیف میکنند  یا نه بحث میکند.

نظریه های فرااخلاقی مهم معاصر را میتوان بر دو اساس مرتب کرد، یکی بر این اساس که آیا از نگر آنها اخلاقیات عینی هستند (مکتب واقع گرایی اخلاقی یا Moral Realism)  یا ذهنی (مکتب ضد واقع گرایی Moral anti-Realism)، باید توجه داشت که مدافعان اخلاقیات عینی نمیگویند تمامی حقایق اخلاقی عینی هستند بلکه میگویند این حقایق وجود دارند یا دستکم میتوان یک مورد از حقایق اخلاقی که عینی هستند را مثال زد. تعریف عینی و یا ذهنی بودن از این قرار است:

  • اخلاقیات عینی،حقیقتشان مبتنی بر وجود داننده این اخلاقیات (کسی که در مورد ارزش حقیقی این گزاره های اخلاقی قضاوت اخلاقی میکند) نیست، یعنی چه ما وجود داشته باشیم چه وجود نداشته باشیم و در هر شرایطی و بصورت جهانشمول دسته ای از گزاره های ارزشی اخلاقی یا ارزش خوب دارند یا ارزش بد. مثلاً اگر کسی بگوید که «شکنجه کردن یک شخص تنها برای تفریح و لذت بردن، همواره و بصورت جهانشمول بد (غیر اخلاقی) است» او در حال دادن این پیشنهاد است که برخی از مسائل اخلاقی عینی هستند. بنابر این عینی بودن اخلاقیات به معنی این است که گزاره هایی اخلاقی وجود دارند که بدون توجه به اینکه انسانها در مورد آنها چه فکر میکنند درست یا نادرست هستند یا اخلاقیات مستقل از ذهن انسانها هستند یا اینکه کشف شدنی هستند نه خلق و تعریف کردنی.
  • اخلاقیات ذهنی، نسبی گرایی اخلاقی، حقیقتشان کاملاً مبتنی بر وجود داننده این اخلاقیات است، مثلا اگر کسی بگوید «کشتن انسانها میتواند در شرایطی کار خوبی باشد و در شرایط دیگری کاری بد» او در واقع میگوید که «بد یا خوب بودن کشتن انسانها امری ذهنی است» و نمیتواند بصورت جهانشمول خوب یا بد باشد. بنابر این ذهنی بودن اخلاقیات به معنی این است که درست بودن یا نادرست بودن اخلاقیات به آنچه انسانها در مورد آنها فکر میکنند وابستگی دارد و یا اخلاقیات وابسته به ذهن انسانها هستند، یا اینکه خلق شدنی و تعریف شدنی هستند نه کشف شدنی.

یک سوء تفاهم رایج که در فهم عینیت و ذهنیت اخلاقیات وجود دارد این است که گمان میشود عینی بودن یا نبودن یک حقیقت اخلاقی مبتنی بر این است که آیا همه آنرا قبول دارند و بر اساس آن رفتار میکنند یا نه، حال آنکه عینیت اخلاقیات ارتباطی با اینکه افراد آنها را عینی بدانند و بر اساس آنها رفتار کنند ندارد. همچنین گاهی گفته میشود که اختلاف نظر فلاسفه بر سر عینیت اخلاقیات خود نشان میدهد که اخلاقیات عینی نیست، اشکال این سخن نیز این است که نظر فلاسفه را برابر با حقیقت میداند. البته این دو شبهه از شبهات بسیار مبتدی هستند ولی به دلیل رایج بودنشان مجبور به ذکر آنها هستیم.

روش ترتیب دیگر نظریه های فرا اخلاقی بر اساس این است که آیا گزاره های اخلاقی دارای معنی هستند (شناخت گرایی یا Cognitivism) و یا عاری از معنی هستند (ناشناخت گرایی یا Noncognitivism) معنی دار بودن یا نبودن در اینجا به این معنی است که آیا میتوان ارزشهای حقیقی درست و نادرست را به یک گزاره نسبت داد و در اثبات یا رد آن به روشهایی احتجاج کرد یا نه، آیا با خرد میتوان قضاوت اخلاقی کرد یا نه؟ از مسائل معروفی که در فلسفه اخلاق مطرح است مسئله ایست که با فرنام «مسئله است-بایسته است (Is-ought Problem)» شناخته میشود، این مسئله به این پرسش پاسخ میدهد که آیا میتوان حقایق اخلاقی را از حقایق دیگر انشقاق کرد یا نه؟ تمامی نظریه های فرااخلاقی شناختگرا پاسخ مثبت به این پرسش میدهند و سعی میکنند توضیح دهند که چگونه میتوان چنین ارتباطی را برقرار کرد. در اینجا من بر دومین اساس نظریه های مهم فرا اخلاقی را مرتب خواهم کرد یعنی نه بر اساس عینیت و ذهنیت این نظریه ها بلکه بر اساس شناختگرا بودن و یا نبودن آنها. (2)

  • شناختگرایی (Cognitivism)
    • تئوری خطای مکی (Mackie’s error-theory)، دیدگاهی است که میگوید حقایق عینی وجود ندارند و هیچ عملی نمیتواند بد یا خوب باشد، در نتیجه تمامی گزاره های اخلاقی نادرست هستند، جان لزلی مکی (J. L. Mackie) عمده ترین مدافع این دیدگاه است.
    • طبیعتگرایی (Naturalism) – اینکه حقایق اخلاقی وجود دارند که اینهمانی با حقایق طبیعی دارند یا بر اساس آنها شکل گرفته اند. از متفکران بیخدایی که در دوران اخیر از این دیدگاه متااتیکی دفاع کرده اند میتوان از، ردریک فیرت (Roderick Firth) ریچارد بوید (Richard Boyd) ، پیتر رایلتون (Peter Railton) و دیوید برینک (David Brink) نام برد. از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی زیر مجموعه ای از حقایق علمی هستند و استفسار اخلاقی با استفسار علمی تداوم می یابد، یعنی هر حقیقت اخلاقی را میتوان بگونه ای کاهش داد که به یک حقیقت طبیعی برسد و چون ابزار شناخت طبیعت علم است این دیدگاه حداکثر ارتباط را با علم دارد، چون طبیعت بیشترین رابطه با واقعیت را دارد لذا طبیعت گرایی را معمولاً عینی ترین دیدگاه متااتیکی میدانند. از نتایج طبیعت گرایی این است که انسانها هرچه طبیعت را بیشتر بشناسند و خردگراتر باشند بواسطه استخراج حقایق اخلاقی از حقایقی که در طبیعت موجود است در قضاوت درست در مورد گزاره های اخلاقی موفقتر خواهند بود.
    • شهودگرایی (Intuitionism) – اینکه حقایق اخلاقی وجود دارند که از نگر هستی شناسی یکتا هستند؛ به این معنی که آنها اینهمانی با حقایق طبیعی یا ماوراء طبیعی ندارند؛ حقایق اخلاقی توسط نوعی شهود اخلاقی شناخته می‌شوند. این دیدگاه در اوایل قرن 20 ام مدافعانی مانند جورج ادوارد مور (G.E. Moore)، و هنری سیدیک (Henry Sidwick) و سر ویلیام دیوید روس (W.D. Ross) داشت، اما متفکرین بیخدای زیادی امروز وجود ندارند که هنوز از این موقعیت به اخلاق نگاه کنند. از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی وجود دارند اما تداومی با استفسار علمی ندارند. منظور از درک شهودی یک چیز این است که بدون تجزیه و تحلیل های عقلی آشکار بتوان به حقیقتی رسید، یعنی بدون اینکه شخصی به استدلال و تعقل و تحقیق و تفکر به ذات و ماهیت یا نتایج یک عمل داشته باشد خود میفهمد که کدام کار بد است و کدام کار بد نیست این روش شبیه همان چیزی است که آنرا  گاهی علم حضوری در مقابل علم حصولی نیز میخوانند که بیشتر مورد نظر صوفیان و مورد انتقاد فلاسفه بوده است.
    • تئوری دستور الهی (Divine command theory)– میگوید چیزی خوب است که خدا میگوید خوب است و چیزی بد است که خدا میگوید بد است. افلاطون از زبان سقراط این دیدگاه را برای نخستین بار نقد کرده است و این نقد در ادامه خواهد آمد، این دیدگاه مدافعان معاصری همچون رابرت آدامز (Robert Adams) دارد.
    • تئوری مشاهده گر ایده آل (Ideal Observer Theory) -دیدگاهی است که میگوید حقایق اخلاقی را میتوان از نگر قضاوتی که یک مشاهده گر فرضی ایده آل در صورت وجود در مورد آنها میکرد، تفسیر کرد. یک مشاهده گر ایده آل هم معمولاً کسی تعریف میشود که افزون بر سایر ویژگی ها، شخصی بی طرف، کاملاً با اطلاع و خردگرا است.
    • نسبی گرایی اخلاقی، یا فرهنگ گرایی اخلاقی (Moral Relativism, Moral Culturalism) – دیدگاهی است که میگوید حقایق اخلاقی وجود ذهنی دارند که ارزش حقیقی یک گزاره اخلاقی از فرهنگ و جامعه ای به جامعه دیگری متفاوت است.
  • ناشناخت گرايى (Non-cognitivism) – بر اساس این دیدگاه هیچ حقیقت اخلاقی وجود ندارد و زبان اخلاقی برای ابراز حقایق استفاده نمی‌شود بلکه از آن برای نصیحت کردن و توصیه کردن و اظهار عواطف استفاده می‌شود. از نظر مدافعان این دیدگاه همچون چارلز استیونسون (C.L. Stevenson) زبان اخلاقی زبانی است آمیخته با عواطف که با هدف تحت تاثیر قرار دادن مخاطبین با نیروی این عواطف است. این دیدگاه بعدها توسط ریچارد مروین هر (R.M. Hare) و ویلیام فرانکنا (William Frankena) و افراد دیگری به تئوری پخته ای تبدیل شد که در آن منطق و خرد نقش اساسی بازی میکردند. از آنجا که از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی وجود ندارند، طبیعتاً تلاشی نیز برای بازبینی گزاره های اخلاقی انجام نمیگیرد بنابر این بی ارتباطی میان علم و اخلاق در این دیدگاه در حداکثر است.  با اینحال برخی از مدافعان این دیدگاه معتقد هستند که نصحیت های معتبر خردمحور، توصیه ها و اظهار نظرهای اخلاقی وجود دارند، دقیقاً همانطور که باورهای خردمحور علمی، تئوری ها و پیشبینی ها وجود دارند. سه نظریه مهمی که از ناشناختگرایی پدافند می‌کنند از این قرارند:
    • عاطفه گرایی (Ayer’s emotivism)- گفتن اینکه «فلان کار، کار خوبی است» تنها بیان یک سری احساسات است درست مانند احساساتی که در هنگام گفتن «بستنی با طعم موز خوب است (من بستنی با طعم موز را دوست دارم)».
    • شبهه واقع گرایی (Blackburn’s quasi-realism)- گزاره های اخلاقی از نظر زبانشناسی همانند ادعاهایی که میتوانند حقیقت داشته باشند هستند که میتوان آنها را درست یا غلط دانست ولی در واقع حقایق اخلاقی که بتوان این گزاره ها را به آنها نسبت داد وجود ندارند.
    • بیان هنجارها (Gibbard’s norm-expression) – کارکرد اصلی گزاره های اخلاقی، این نیست که حقیقتی را بیان کنند، بلکه این است که نظری تقدیری (Evaluative attitude) را در مورد چیزی که میتوان آنرا تقدیر کرد یا آنچه با هنجار ها خوب به نظر می آید را بیان کنند.
    • توصیه گرایی (Prescriptivism) – دیدگاهی است که در آن جملات حاوی گزاره های اخلاقی تنها جهت توصیه و نصیحت کردن آورده میشوند و معنی فراتر از آن ندارند، مثلاً «ویتامین سی خوب است»، از این دیدگاه یعنی «ویتامین سی بخورید!».

شاید هنوز فرق میان شاخه فرااخلاق و اخلاق هنجاری روشن نشده باشد، لذا اجازه دهید با مثالی تفاوت این دو شاخه را روشن تر کنم. فرض کنید من با دوستی در مورد این صحبت میکنم که آیا باید اسکناسی که در خیابان روی زمین افتاده است را بردارم یا بر ندارم، من معتقدم که نباید آنرا بردارم و دوستم معتقد است که باید آنرا بردارم. فلاسفه دو دسته پرسش در اینگونه موارد مطرح می‌کنند، دسته اول این است که کدام طرف درست میگوید و آیا برداشتن پول درست است یا بر نداشتن آن، پرسشهایی که در این حوزه مطرح میشوند به رده اخلاق هنجاری مربوط میشوند و پرسشهای دیگری نیز مطرح میشوند که در مورد خود پرسش » آیا باید اسکناسی که در خیابان روی زمین افتاده است را بردارم یا بر ندارم» و آنچه که وقتی این دو شخص دارند بر سر آن بحث می‌کنند، دارند واقعا راجع به آن صحبت می‌کنند مطرح می‌شود. پرسشهایی که در این حوزه دوم مطرح میشوند در رده فرااخلاق مطرح میشوند. متااتیکز راجع به علم اخلاق بحث میکند و اخلاق هنجاری راجع به خوب و بد. یکی از نویسندگان معاصر میگوید

متااتیکز در مورد این نیست که چه کارهایی را باید انجام بدهیم، بلکه در مورد این است که وقتی مردم راجع به اینکه چه کارهایی را باید انجام بدهند صحبت می‌کنند، چه کاری را دارند انجام می‌دهند. (3).

رابطه بین اخلاق و خدا و معرفی اخلاق سکولار

بعد از آنچه آمد، شاید هنوز این مسئله چندان برای کسانی که آشنایی چندانی با فلسفه اخلاق و مسائل آن ندارند آشکار نباشد اما واقعیت این است که بیشتر حملات پخته و عالمانه به بیخدایی از دیدگاه اخلاق، در مورد شاخه فرااخلاقی است نه در مورد شاخه اخلاق هنجاری زیرا مسائل مربوط به اخلاق هنجاری غالباً ارتباطی با خدا ندارند و مسائلی هستند که همه انسانها با آن در ارتباط هستند. از این گذشته اگر به تاریخ پدید آمدن و مطرح شدن تمامی نظریه های اخلاقی نگاه کنید میبینید که هرچه بیشتر تاریخ گذشته است و گنجینه تفکر آدمی غنی تر شده است فاصله بین این نظریه ها و دین و خدا و موهومات ماوراء طبیعی بیشتر شده است و همانطور که بشر به مرور زمان خدا را از علم بیرون کرده است در مرحله بعدی خدا را از فلسفه و اخلاق که زیر شاخه ای از آن هست نیز اخراج کرده و در مرحله بعدی وی را از اجتماع و سیاست نیز اخراج کرده است و تکامل فکری بشری وی را سکولار و سکولارتر کرده است. البته افزون بر این دلیل دیگری نیز برای این واقعیت وجود دارد و آن این است که جامعه غربی که قرنهاست مرکز تفکر و مدنیت است به جامعه ای کثرت گرا و سکولار تبدیل شده است که یگانگی در باورهای دینی ندارند حال آنکه جوامع باستانی وحدتگراتر بوده اند و اقلیت های دینی اگر هم وجود میداشتند بسیار کوچک بوده و حقوقشان نادیده گرفته میشده است.

بسیاری از خداباوران معتقدند که اخلاقیات عینی وجود دارند و وجود آنها نیز معلول وجود خدا است و اگر فرض کنیم خدا وجود نداشته باشد، آنگاه اخلاقیات عینی نیز وجود نخواهند داشت؛ از نظر این دسته از خداباوران بیخدایی در تناقض با وجود اخلاقیات عینی است و در نتیجه مروج بی اخلاقی است. این دسته از خداباوران حتی پا را فراتر گذاشته و میگویند یک شخص بیخدا به دلیل معتقد نبودن به وجود اخلاقیات عینی تنها بر اساس وضعیت روحی و روانی خود در هر زمان ممکن است رفتار کند و شخصی آنارشیست و بی اخلاق خواهد شد زیرا در نظر او اخلاقیات عینی نیستند بلکه ذهنی هستند، این مسائل و مسائلی از این دست اتهاماتی هستند که به بیخدایی از جانب خداباوران وارد میشود و من به رد آنها خواهم پرداخت اما علاوه بر رد اتهامات خداباوران که موضعی دفاعی است لازم است مبنا و پایه ای برای اخلاق سکولار نیز معرفی شود.

برای اینکه نشان دهیم بیخدایی با اخلاقیات عینی سازگاری دارد ابتدا باید مبنایی برای اخلاقیات غیر دینی تعریف و تشریح کنیم زیرا اگر این مبنی و پایه ساخته و تشریح نشود، هرگز نمیتوان به رفع اتهاماتی که خداباوران در مورد اخلاق به بیخدایی زده اند پاسخ کافی و مناسب داد. بهترین راه برای انجام این کار این است که نشان دهیم میتوان مبنا و اساسی برای اخلاق در نظر گرفت که مبتنی بر وجود خدا نیست. البته باید توجه داشته باشیم که منظور از گفتن «مبنای غیر دینی برای اخلاق» این نیست که بیخدایی و عدم وجود خدا را پیشفرض بگیریم بلکه تلاش بر این است که نشان دهیم اساساً اخلاق نیاز به وجود خدا ندارد. لذا حتی خداباوران نیز میتوانند پیروی از همین نظام اخلاقی سکولار بکنند بدون اینکه نیاز داشته باشند باورشان به خدا را کنار بگذارند و در واقع برای جلو گیری از شروری که معلول نظام اخلاقی باطلشان است باید چنین کنند.

پرسشهای اساسی اخلاقی که در مقابل بیخدایان وجود دارد این است که آیا درصورتی که خدا وجود نداشته باشد حقایق اخلاقی وجود خواهند داشت؟ اگر این حقایق میتوانند وجود داشته باشند، چگونه میتوان آنها را دانست؟ اگر نه حقایق اخلاقی وجود داشته باشند نه خدا وجود داشته باشد آیا توصیه های اخلاقی، ایده آل ها و غیره را میتوان خردمندانه دانست؟ به عبارت فنی تر بیخدایی سازگار با کدام نظریه های حسن و قبح و فرااخلاقی است؟

باید روشن باشد که بیخدایان ممکن است سه گونه موقعیت متااتیکی پیشرو در فلسفه امروزی را که در تعاریف نیز راجع به آنها توضیحات مختصری آورده شده اتخاذ کنند زیرا این سه دیدگاه به دلیل پیشفرض نگرفتن وجود خدا با دیدگاه بیخدایی هیچگونه ناسازگاری ندارند، این سه دیدگاه عبارت از طبیعتگرایی، شهودگرایی و ناشناخت گرایی است. مسئله دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که ارتباط میان بیخدایی و این اساس و بنیان غیر دینی اخلاق چگونه است. مسلم است که بیخدایی بخودی خود هیچ ادعای اخلاقی را مطرح نمیکند که بخواهد ناسازگاری با این سه مکتب داشته باشد. از طرفی دیگر روشن است که اگر بیخدایی حقیقت داشته باشد آنگاه دیگر هیچ نظریه متااتیکی که خدامحور باشد نمیتواند از حقانیت و اصالت برخوردار باشد، حتی اگر این نظریه ها از نظرات و جنبه های دیگری نسبت به نظریه های غیر دینی برتری داشته باشند.

حال که دریافتیم بیخدایان میتوانند دستکم سه مکتب یاد شده را در حوزه متااتیکی اتخاذ کنند و در صورتی که چنین کنند دیگر در دیدگاه آنها اخلاقیات عینی خواهند بود، شایسته است به رفع اتهامات رایجی که از جانب خداباوران به بیخدایی در زمینه اخلاق زده میشود بپردازیم.

رد اتهامات رایج بی اخلاقی به بیخدایی

اتهاماتی که معمولاً خداباوران به بیخدایی در مورد ارتباط آن با اخلاق وارد می‌کنند معمولاً از سه دسته اتهامات خارج نیستند. دسته نخست اینگونه ادعا میکنند که برای اخلاقمدار بودن نیاز به انگیزه است و وجود انگیزه برای اخلاقمدار بودن تنها و تنها با وجود خدا میسر است لذا بیخدایان انگیزه ای برای اخلاقمدار بودن ندارند. دسته دوم میگویند که اخلاقیات عینی مشتق شده از وجود خدا هستند یعنی در صورتی که خدا وجود نداشته باشد دیگر خوب و بدی نمیتواند وجود داشته باشد و لذا حتی اگر بیخدایان برای اخلاقمدار بودن نیازمند به انگیزه نباشند یا انگیزه هم داشته باشند بازهم بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگار است زیرا در صورت عدم وجود خدا حقایق اخلاقی نیز معدوم خواهند بود. سومین دسته از اتهامات به این قضیه اشاره دارند که دیدگاه ماده گرایی و یا طبیعت گرایی جهانی را متصور میشود که وجود حقایق اخلاقی در آن محال است و از آنجا که بیخدایی همراه با ماده گرایی یا طبیعت گرایی است، بیخدایی ناسازگاری بنیادین با اخلاقمداری دارد و در دیدگاه بیخدایی حقایق اخلاقی امکان وجود را ندارند. در اینجا بطور خلاصه و در حد بضاعت به بررسی هریک از این سه اتهام خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که این اتهامات وارد نیستند و باطل هستند.

اتهام نخست بی انگیزه بودن بیخدایان برای اخلاقمدار بودن

پیش از پاسخ دادن و رد اتهامات رایجی که خداباوران به بیخدایی در این مورد میزنند، شایسته است کمی در مورد این پرسش اساسی و بسیار رایج تفکر کنیم که «اساساً چرا باید اخلاقمدار بود؟» این پرسش معروف کمی گنگ است بنابر این لازم است پیش از پاسخ دادن به این پرسش، آنرا به پرسشهای خرد تری که ممکن است از این پرسش فهمیده شوند تقسیم کنیم، دستکم چهار معنی را میتوان برای این پرسش در نظر گرفت:

1- هدف از دنبال کردن اصول اخلاقی چیست؟

2- چه چیزی باعث میشود که شخصی از اصول اخلاقی منتخب خودش پیروی کند؟

3- چرا دنبال کردن اصول اخلاقی شما، اخلاقی است؟

4- چرا اصول اخلاقی شما درست هستند؟

پاسخ به 1-هدف از دنبال کردن اصول اخلاقی چیست؟ این پرسش، در خود فرضی را نهان دارد و آن این است که دنبال کردن اخلاق ضرورتاً هدفی دارد و حال آن هدف مطلوب این پرسش است، این در حالی است که ممکن است بتوان بر روی اینکه آیا اساساً دنبال کردن اصول اخلاقی نیازمند هدف است یا نه شک کرد. اما با فرض اینکه پیروی از اصول اخلاقی نیاز به هدف دارد پرسش دیگری مطرح میشود و آن این است که آیا منظور از این هدف، هدفی است که انسان خود برای خود اختیار میکند یا اینکه از جانب چیز دیگری به او جبر میشود؟

برخی از فلاسفه معتقدند که اخلاق بطور ذاتی در آدمی موجود است، آدمی اصول اخلاق را از روی جبر دنبال میکند و هدفی را انتخاب نمیکند. آدمی اصول اخلاقی را دنبال میکند درست مثل آنکه آدمی تنفس میکند، این است که نمیتوان براستی گفت که آدمی هدفی را از روی اختیار اخلاق دنبال میکند، از این نقطه نظر اخلاق چیزی است که از پیش وجود دارد و جزئی از هستی است و ما اخلاق را با تفکر بوجود نمی آوریم بلکه با تفکر ارتباطی معرفتی با اخلاق برقرار میکنیم، لذا انسان در پیروی از یک سری اصول اخلاقی در هر زمانی مختار نیست بلکه ذات آدمی و فاعل بودن او ایجاب میکند که او جبراً از اصول اخلاقی خاصی پیروی کند بنابر این او خود برای پیروی از اصول اخلاقی، هدفی را اختیار نمیکند بلکه این هدف در فطرت و ذات او بعنوان انسان نهفته است، و در پاسخ به پرسش 2 به این مسئله بیشتر پرداخته خواهد شد. حال این پرسش مطرح میشود که این هدف نهفته در ذات آدمی چیست؟ پاسخ بسیار ساده است، کسب شادی!

هدف انسانها از دنبال کردن هر اصول اخلاقی در هر زمانی کسب شادی است. انسانها معمولا هر چیزی را برای چیز دیگری میخواهند، هر عملی را با هدفی انجام میدهند ولی تمامی این اهداف در نهایت به کسب شادی ختم میشوند و انسانها شادی را برای خود شادی میخواهند نه برای چیز دیگری. برای نمونه اگر از یک شخص مذهبی پرسش شود که او برای چه نماز میخواند، او خواهد گفت برای کسب رضایت خدا، اگر از او پرسیده شود که رضایت خدا را برای چه میخواهد او خواهد گفت برای به بهشت رفتن، اگر از او پرسیده شود که برای چه میخواهد به بهشت برود، او به همین ترتیب ادامه خواهد داد تا جایی که به «کسب شادی» برسد و او دیگر شادی را برای چیز دیگری نمیخواهند بلکه آنرا برای خود شادی میخواهد.

اما اینکه شادی چیست و چگونه میتوان شاد بود نیز بحث بسیار جالبی است و ارسطو پاسخ جالبی به این پرسش دارد در دیدگاه ارسطو برای تعریف شادی به تعریف فضیلت (Virtue) نیازمندیم. همه ما کسانی را میشناسیم که در حرفه ای مهارت دارند، مثلاً در نجاری عالی هستند. این افراد برای اینکه در امری اکتسابی عالی باشند ضرورتاً باید کارهایی را انجام دهند  مثلاً یک نجار عالی باید مدتی را به تمرین نجاری بپردازد. ارسطو معتقد است انسانها تلاش میکنند در انسان بودن هم عالی باشند، یعنی انسانی عالی باشند.  حال فضیلت یعنی انسانی عالی بودن، برجستگی اخلاقی داشتن و شادی  زمانی رخ میدهد که انسان عملی هماهنگ با یک فضیلت انجام میدهد-یعنی شادی آن چیزی است که انسانی برای انسانی عالی بودن انجام میدهد، در آن هنگام است که ماشین بیولوژیکی بدن احساس شادی را پدید می آورد بنابر این میتوان به پرسش 1 اینگونه پاسخ داد که انسان بطور ذاتی و فیزیولوژیکی شادی را میجوید و هدف او از دنبال کردن اصول اخلاقی نیز رسیدن به شادیست و این مسئله بین تمامی انسانها موجود است و انسانها به دلایل سخت افزاریشان سعی میکنند اخلاقمدار باشند! شکی نیست که نوع دوستی، همدلی و شفقت و دلسوزی در گونه انسانی ریشه هایی عمیق دارند و این مسئله ای ذاتی به نظر میرسد نه اکتسابی که ریشه در همان شادی جویی آدمی است، ممکن است افرادی معتقد باشند در میان سایر موجودات و حتی بافتهای بیولوژیکی ساده نیز رفتارهای و خصلتهای مشابهی وجود داشته باشد. ارسطو بعنوان نخستین یا دستکم یکی از نخستین فلاسفه ای که تلاش برای تنظیم نظام سازمانیافته ای از اخلاق کرد با اینکه در سایر آثار خود خدا را بسیار سهیم میدانست در بحثش پیرامون اخلاق هرگز از خدا استفاده ای نکرده است و اخلاق را مستقل از خدا مطرح کرده است.

دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی معتقد است ریشه این کار را باید در سودی دانست که برای انسانها وجود دارد. انسانها با توجه به عواطفشان که ناشی از ویژگیهای فیزیولوژیکی بدنشان است در مورد شایست یا ناشایست بودن کارهای مختلف قضاوت میکنند. مثلاً وقتی میبینیم شخصی به گدایی یاری میرساند احساس خوبی نسبت به آن شخص به ما دست میدهد، وقتی میبینیم شخصی جیب شخصی دیگر را میزند احساس بدی به ما دست میدهد. هیوم معتقد است این احساس خوب یا بد، ناشی از تجربیات بشر است، بشر در کارهای مختلف سود و زیان های مختلفی را با توجه به تجربیات خود کشف میکند و این اکتشافها سبب میشود که آن احساسات به او دست بدهند.  مثلاً بشر در طول تاریخش و حیاتش دریافته است که دزدیدن از دیگران نتایج بدی را به بار می آورد و زیان آور است حال چه این نتایج زیان آور دیگران را تحت تاثیر قرار دهد چه خود شخص را، بنابر این برای کسی که این را دریافته است در هنگامی که با دزدی روبرو میشود احساس بدی نسبت به دزدی خواهد کرد.

بنابر این از آنجا که خود انسانها در نتیجه اعمالشان سهیم هستند اساساً بطور خودکار از اصول اخلاقی خودشان پیروی میکنند. حتی کسانی که باورمند به معاد هستند و به دلیل باور خود به معاد اخلاقمدار هستند نیز اینرا برای سود بیشتر (حوری، شراب بهشتی و سایر چیزهای خوب) و ضرر کمتر (شکنجه نشدن و سایر چیزهای بد) انجام میدهند و طبیعت انسان طبیعی و عادی این است که به نفع خود عمل میکند و در نتیجه اصول اخلاقی خود را پیروی میکند، و همان انسان که به نظر خداباوران میتواند برای منافع اخروی خود اخلاقمدار باشد میتواند برای منافع دنیوی خود نیز اخلاقمدار باشد. امکان مدح و ذم و بطور کلی نیازهای روانی انسان در هر حال به سهیم بودن انسان در نتیجه اعمالش کمک میکند و در بسیاری از موارد میتواند اگر نه علت اصلی دستکم انگیزه دهنده و آسانگر (کاتالیزور) برای پیروی از یک اصول اخلاقی باشد، لذا سیستم قضایی موفق سیستمی است که یک انسان را هرچه بیشتر در نتیجه اعمالش سهیم کند، اما عدم وجود مدح و ذم مسلماً به معنی سهیم نبودن انسان در نتیجه اعمالش نیست. از خداباوران بسیار شنیده میشود که میگویند اگر فلان کار را انجام بدهید نتیجه اش را خدا در همین دنیا در قالب یک بلا و بعنوان یک کیفر بر سر شما فرو خواهد فرستاد، و یا در صورت انجام فلان کار آدم «بد میبیند» اینها همگی نمونه های عامیانه است از بیان این حقیقت که آدمی در نتیجه کار خود سهیم است و اگر بد رفتار کند بد خواهد دید و اگر خوب رفتار کند خوب خواهد دید و برای شاد بودن ضروریست که انسان خوب باشد و هدف اصلی کتاب جمهوری افلاطون دقیقاً اثبات همین مسئله است و از همین رو این کتاب به کسانی که علاقه به این قضیه دارند توصیه میشود.

پاسخ به پرسش 2- همه انسانها قهراً از اصول اخلاقی خویش پیروی میکنند و نمیتوانند از اصول اخلاقی خویش پیروی نکنند، یا به عبارت دیگر قضاوتهای اخلاقی ما را مجبور به پیروی از نتایج این قضاوتها میکنند. شاید این ادعا کمی عجیب به نظر برسد اما با اندکی دقت میتوان صحت آنرا دریافت. دیدگاه قابل توجهی که برخی از فلاسفه و قدما همچون سقراط فیلسوف یونان باستان به آن باور داشته اند این است که اساساً بشر راهی جز پیروی کردن از اصول اخلاقی خود ندارد و همیشه انسانها با توجه به نظریه ها یا روشهای اخلاق هنجاری که در برخورد با کارهایی که در مورد آنها مختارند به ذهنشان میرسد، آنرا برمیگزینند که  خوبتر از باقی انتخابها به نظر میرسد، حتی هنگامی که به بدترین کارها دست میزنند. باید توجه کرد که این پرسش به «اصول اخلاقی یک شخص» اشاره دارد نه به «اصول اخلاقی درست» بنابر این، اینکه شخصی در پیروی از اصول اخلاقی خود دست به کاری بزند لزوماً به این معنی نیست که آن کار با اصول اخلاقی درست نیز انطباق داشته است.

برای نمونه وقتی دزدی در مقابل این انتخاب قرار میگیرد که آیا الماسی که توانایی دزدیدن آنرا دارد بدزدد یا نه و دزدیدن را اختیار میکند، او در محاسبات و بررسی های اخلاق هنجارانه اش (که ممکن است درست یا غلط باشند) به این نتیجه میرسد که دزدیدن این الماس خوبتر از ندزدیدن آن است و اگر به چنین دیدگاهی نرسد یقیناً اینکار را نخواهد کرد. ممکن است او بداند که دزدی کردنش کار ناعادلانه ای است اما اگر شخصی در زمانی دست به دزدی زده باشد یقیناً میتوان گفت که او در آن لحظه این عمل خود را خوب تصور کرده است و الا چنین کاری نمیکرد. ممکن است در نگاه اول فرض شود که دزد میداند دزدی کار بدی است و دزدیدن الماس کار خوبی نیست، اما در ذهن دزد، دزدی بطور قطعی بد نیست، بلکه میتواند در شرایطی خوب باشد، مثلاً یک دزد ممکن است هنگام دزدیدن الماس به این فکر بیافتد که این الماس گرانقیمت جزو اموال و دارایی های یک شخص یا گروه دیگر است و آن شخص و یا گروه برای بدست آوردن این الماس زحمت کشیده اند و دزدیدن آن منصفانه نیست، اما در مقابل آن به این فکر هم می افتد که صاحب این الماس از مزایای بیمه بهره میبرد و بیمه پول آنرا به آن شخص خواهد داد، یا اینکه درست است دزدیدن الماس یک شر است، اما شری اخلاقی است زیرا از وقوع شری بزرگتر جلوگیری میکند، به هر روی هرچه به ذهن دزد بیاید او در محاسبات و سبک سنگین کردن های خود به این نتیجه میرسد که دزدیدن الماس کار خوبی است و این مسئله همواره در تمامی اعمال انسانها پیش می آید و انسانها همیشه اینگونه برخورد میکنند. بنابر این دیدگاه اساساً اینکه به دنبال علتی غیر از خود انسان برای پیروی از اصول اخلاقی خویش بگردیم نابخردانه است، و انسانها مجبور به پیروی از اصول اخلاقی خود هستند و راهی غیر از پیروی از اصول اخلاقی خود ندارند. به عبارت دیگر قضاوتهای انسان در مورد یک عمل که معمولاً از روی یکی از تئوری های اخلاق هنجاری است به خودی خود به اندازه کافی آدمی را مجبور میکند که بر اساس آن قضاوت رفتار کند.

در مورد پرسش 3 و 4، باید گفت که این نوشتار از هیچیک از تئوری های اخلاق هنجاری و فرا اخلاقی دفاعی نمیکند بلکه تنها به بررسی ارتباط اخلاق با خدا میپردازد، بنابر این پاسخ به این پرسشها مجالی دیگر میطلبد و بر عهده مدافعان نظریه های مختلف است.

در طول تاریخ به بیخدایان اتهام وارد شده است که از هیچ چهارچوب اخلاقی عینی پیروی نمی‌کنند، برخی از آنها نمیتوانند باورمند به وجود حقایق اخلاقی بصورت عینی باشند، و برخی از آنها در حالی که باورمند به وجود حقایق اخلاقی هستند پیروی از آنها نمی‌کنند چون در دیدگاه بیخدایی انگیزه ای برای اخلاقمدار بودن وجود ندارد. بنابر این در هردو حالت از نظر کسانی که این اتهام را وارد می‌کنند بیخدایان بی اخلاق هستند. حال برای بررسی این اتهام لازم است ادعاهای مختلفی را مطرح کنیم، رادیکال ترین ادعایی که ممکن است مطرح شود این است که بدون خدا اخلاق وجود ندارد و هر بیخدایی بی اخلاق است، یعنی:

1. بدون اعتقاد داشتن به خدا محال است که کسی شخصیتی با اخلاقمداری بالا داشته باشد.

ادعای دیگر که به اندازه 1 رادیکال نیست میتواند اینگونه باشد که اگر چه ممکن است شخصی بدون اعتقاد به وجود خدا اخلاقمدار باشد، اما احتمال اینکه یک شخص بیخدا اخلاقمدار باشد کم است. یعنی:

2. احتمال این زیاد است که اگر شخصی بیخدا باشد، شخصیتی با اخلاقمداری بالا نیز نداشته باشد.

منتقد بیخدایی همچنین ممکن است بجای 1، و 2 ادعا کند که، احتمال اینکه شخصی بیخدا شخصیتی با اخلاقمداری بالا نداشته باشد بیشتر از این است که شخصی خداباور شخصیتی با اخلاقمداری بالا  نداشته باشد. یعنی:

3. احتمال اینکه شخصی بیخدا، دارای شخصیتی با اخلاقمداری بالا نباشد، بیشتر از این است که شخصی خداباور دارای شخصیتی با اخلاقمداری بالا نباشد.

حال باید روشن باشد که 1 نادرست است. پیروان دین جاینیسم (Jainism) بیخدا هستند، اما از اصول اخلاقی بسیار دقیقی پیروی می‌کنند که صدمه زدن به هر جانداری را ممنوع میدانند (4). از دیوید هیوم (David Hume) یکی از فلاسفه بزرگ بیخدا بعنوان شخصی که «بطور قدیس واری اخلاقمدار است» یاد شده است. (5)  از پرسی شلی (Percy Shelley) بیخدای معروف دیگری بعنوان شخصی بسیار اخلاقمدار یاد شده است (6). در واقع چون 1، یک ادعای کلی است  تنها کافی است که یک مثال نقض آورده شود تا نادرستی آن اثبات شود و میتوان یقین داشت که متعصب ترین دین داران نیز یقیناً میتوانند یک فرد اخلاقمدار را که بیخدا نیز هست را مثال بزنند.  لذا به همین دلیل ساده که خداباوران بی اخلاق در طول تاریخ وجود داشته اند و بیخدایان اخلاقمدار نیز در طول تاریخ موجود بوده اند میتوان به این نتیجه رسید که رابطه ضروری بین خداباوری و اخلاقمداری وجود ندارد یعنی هم میتوان خداباور بود و بی اخلاق و هم میتوان بیخدا بود و اخلاقمدار و وجود یک بیخدای اخلاقمدار منطقاً رابطه ضروری بین خداباوری و اخلاقمداری را که خداباوران سعی در اثبات آن دارند بطور کلی نابود میکند.

حال ممکن است شخص خداباوری که این اتهامها را مطرح می‌کند با این واقعیت ها موافقت نداشته باشد، آنگاه باید شک کرد که او منظورش از اخلاقمدار بودن این باشد که شخصی به خدا اعتقاد داشته باشد. یعنی به نظر میرسد تعریف او از اخلاقمداری این باشد که «شخص X، دارای شخصیتی اخلاقمدار است، اگر X خداباور باشد». اما از آنجا که «دارای شخصیتی اخلاقمدار بودن» معمولاً با این تعریف شناخته نمی‌شود، این بار بر گردن خداباور است که بگوید چه شواهد و اسنادی میتواند 1 را ابطال کند، و اگر 1 ابطال پذیر نباشد که اساساً حرفی خردمحور نیست و خداباور ادعای جدی ندارد بلکه مغلطه مصادره به مطلوب را مرتکب میشود. همینطور برای رد کردن 1 تنها کافی است که یک مثال نقض آورده شود، و همینکه من در این نوشتار رفتاری غیر اخلاقمدارانه را پیش نمیگیرم-برای نمونه به مخاطبین دشنام نمیدهم خود نشان میدهد که من (دستکم در این زمان) اخلاقمدارانه برخورد میکنم بنابر این رفتار من خود 1 را نقض میکند. افزون بر این 1 مستلزم تعریف دقیق «اخلاقمدار بودن» است و این تعریف باید زمان را نیز در نظر بگیرد یعنی تکلیف شخصی را که در زمانی اخلاقمدارانه عمل کرده است و در زمانی چنین نکرده است را نیز روشن کند زیرا اخلاقمدار خواندن یا نخواندن یک شخص بطور مطلق بسیار گنگ و نامفهوم است. بنابر این به نظر نمیرسد کسی بطور جدی مدعی درست بودن 1 باشد حال آنکه 1 را بیش از هر ادعای دیگری میتوان از خداباوران شنید و 1 به همین سادگی رد میشود و در سستی آن شکی نیست.

یک بیخدا ممکن است با گزاره 2 مشکلی نداشته باشد و آنرا تایید بکند، زیرا اشخاصی که بسیار اخلاقمدارند نادر و کمیاب هستند، و احتمال اینکه اشخاص دارای این کالای ناب نباشند بیش از این است که دارای آن باشند، بنابر این میتوان علاوه بر گزاره 2، گزاره زیر را نیز  درست دانست، زیرا این مسئله منحصر به بیخدایی نیست در میان خداباوران نیز مشابه همین گزاره صادق است:

‹2. احتمال این زیاد است که اگر شخصی خداباور باشد، شخصیتی با اخلاقمداری بالا نداشته باشد.

حال آیا ‹2 درست است؟ اگر درست باشند آنگاه 3 نادرست خواهد بود. چرا؟ شواهد عینی در مورد این ادعا بسیار گسترده هستند و تفسیر آنها دشوار است. قطعاً برخی از مطالعات نشان می‌دهند بین مذهب و ارتکاب جرم ، رفتار انسانگرایانه و تخلف ارتباطی  وجود ندارد، یعنی بیخدایان دست کم اگر از خداباوران اخلاقمدار تر نباشند حداقل به اندازه آنها اخلاقمدار هستند. بعنوان مثال تحقیقی توسط گرسوچ و الشیر (Gorsuch and Aleshire) که تا سال 1974 در مورد میزان باورمندی به مسیحیت و تبعیض های قومی انجام گرفته بود نشان داد که افرادی که کمتر در فعالیتهای کلیسایی شرکت میجویند بیش از کسانی که بسیار در این فعالیت ها شرکت میجویند رفتاری همخوان با تبعیض های قومی از خود نشان می‌دهند و کسانی که فعالیت زیادی در این زمینه دارند به همان اندازه از تحمل های قومی (بر خلاف تبعیض های قومی) برخوردار هستند که افرادی که اساساً به کلیسا نمیروند اینگونه هستند. نتیجه این تحقیق این بود که «داشتن موقعیتی ارزشی و قوی که به شخص اجازه میدهد خود را خارج از ارزشهای سنتی جامعه قرار دهد، در بروز دادن تحمل های قومی نقشی کلیدی را بازی می‌کند و افراد بسیار مذهبی به همان اندازه از این ارزشها برخوردار هستند که افراد غیر مذهبی» بنابر این گرسوچ و الشیر توصیه کرده اند که مذهبیون به همان اندازه اخلاقمدار هستند-حداقل در مسئله تحمل قومی که غیر مذهبیون اینگونه هستند. (7) همچنین همانگونه که ادلف گرانبوم (Adulf Grunbaum) اشاره کرده است، در ایالات متحده امریکا تقریبا 90% اجتماع به خدا معتقد هستند، و در مقایسه با برخی کشورهای اروپایی بویژه کشورهای اسکاندیناوی که کمتر از 50% مردم به خدا اعتقاد دارند، ایالات متحده آمار بیشتری از خودکشی و قتل و غیره را دارد. (8)

اما در مورد 3، در حال حاضر شواهد مستقیمی که بتوانند نشان بدهند 3 نادرست است وجود ندارد، از طرف دیگر شواهد معتبر برای اثبات 3 نیز وجود ندارد و در غیاب شواهد برای اثبات 3 میتوان گفت 3 قابل شک است. اما حتی اگر 3 را قبول کنیم این نیز نمیتواند به خودی خود نشان دهد که ارتباط مستقیمی میان بیخدایی و اخلاقمداری وجود دارد، زیرا ممکن است عوامل و خصایص دیگری در این شواهد نقش داشته باشند. بنابر این به نظر میرسد هیچکدام از این 3 ادعا که معمولاً توسط خداباوران مطرح میشوند نمیتوانند درست باشند و بیخدایان نیز میتوانند اخلاقمدار باشند. در میان برخی از حیوانات که بصورت گروهی زندگی می‌کنند مکانیزم های بسیار دقیق دفاع از حریم گروه جانوری، تغذیه جانورانی که مریض میشوند، تربیت کودکان برای زندگی بهتر و غیره وجود دارد که تمام این موارد به نوعی اخلاقمداری به شمار میروند، بنابر این به نظر میرسد اخلاق ارتباطی با خداباوری و دین نداشته باشد، مگر اینکه خداباوران معتقد باشند حیوانات نیز به دلیل خداباوری اخلاقمدار هستند، که در اینصورت، آنها باید این مسئله را اثبات کنند و این اثبات بسیار جذاب خواهد بود.

اما بدون توجه به اینکه این شواهد وجود دارند یا نه، دلیل اینکه خداباوران گمان می‌کنند بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگاری دارد چیست؟ معمولاً این اتهام ارتباطی تنگاتنگ با معاد دارد، بیشتر خداباوران وقتی میگویند بیخدایان بی اخلاق هستند، صحنه روز محشر را در ذهن خود تصور می‌کنند که در مقابل دادگاه الهی ایستاده اند و یک موجود مطلقاً عالم و عادل در مورد اعمال آنها قضاوت می‌کند. آنگاه تصور می‌کنند که بیخدایان به چنین ماجرایی معتقد نیستند پس دیگر دلیلی برای اخلاقمدار بودن در دیدگاه بیخدایان وجود ندارد. این مسئله را میتوان بصورت زیر فرمولیزه کرد:

استدلال الف:

1.  اگر مردم باور نداشته باشند که خدا وجود دارد، آنگاه آنها دیگر دلیلی برای اعتقاد به اینکه «رفتار کردن بر اساس اخلاقیات عینی بطور مستقیم باعث پاداش گرفتن آنها خواهد شد و رفتار کردن علیه اخلاقیات عینی بطور مستقیم سبب مجازات شدن آنها نخواهد شد»، نخواهند داشت.

2. اگر مردم دلایلی برای باور به اینکه رفتار بر اساس اخلاقیات عینی سبب پاداش گرفتن می‌شود و رفتار بر خلاف اخلاقیات عینی سبب مجازات شدن می‌شود نداشته باشند، دیگر انگیزه ای برای رفتار بر اساس اخلاقیات عینی نخواهند داشت.

3. اگر مردم انگیزه ای برای رفتار بر اساس اخلاقیات عینی نداشته باشند، آنها بر اساس اخلاقیات عینی رفتار نخواهند کرد.

4- بنابر این اگر مردم به خدا اعتقاد نداشته باشند، بر اساس اخلاقیات عینی رفتار نخواهند کرد.

اما از آنجا که نشان دادیم بیخدایانی نیز ممکن است از اخلاقیات عینی پیروی کنند، باید دست کم یکی از فرضهای استدلال الف نادرست باشد. فرض شماره 2 مشکوک به نظر میرسد. مسلماً کسانی وجود دارند که پایبند به اخلاقیات عینی هستند و دلیل این پایبند بودنشان اعتقاد به پاداشها و مجازات های الهی نیست بلکه آنها به دلیل خوب بودن درونی و ارزش اخلاقی این اخلاقیات و همان مسئله کسب شادی و سود بدانها پایبند هستند. مثلا یک پزشک محقق ممکن است تمام باقیمانده عمر خود را صرف تحقیق بر روی نوعی از سرطان بکند تنها برای اینکه آن سرطان را از بین ببرد زیرا او تمایل و اشتیاق شدیدی برای از بین بردن شر دارد و سرطان را یک شر طبیعی میداند. همچنین ممکن است برخی از افراد به دلیل پاداشها و مجازاتهای مادی پر انگیزه شوند. مثلا یک میلیونر ممکن است میلیونها دلار پول را به سازمانهای خیریه کمک کند تا به پرستیژ و آبروی خود بیافزاید و یک شخص محتاط ممکن است از ترس اینکه دستگیر شود دست به دزدی نزند لذا اجر اخروی تنها انگیزه انسانها برای پیروی از اخلاقیات نیست و بدیل های دیگری نیز ممکن است تصور شوند.

فرض سوم نیز واقع گرایانه به نظر نمیرسد، بسیاری از مردم ممکن است انگیزه چندانی برای پیروی از اخلاقیات عینی نداشته باشند اما از روی عادت و یا تربیت و هنجار های اجتماعی اخلاقمدارانه رفتار کنند. از طرف دیگر نیز روشن است که همه کسانی که به خدا معتقد هستند و دیندار هستند نیز اخلاقمدار نیستند؛ مسلماً برخی از معتقدان به خدا قاتل، کودک آزار، زن ستیز، آدمکش، خائن و دزد هستند. حتی در مورد خداباوران اخلاقمدار نیز نمیتوان اطمینان داشت که اخلاقمدار بودن آنها بخاطر خداباوریشان و پاداش و مجازات های الهی باشد. اگر آقای الف به همسرش خیانت نکند، آیا این عمل او بخاطر باور او به معاد است یا به دلیل عشق او به همسرش و احترامی که برای او قائل است؟ رفتار او ممکن است انگیزه او را از خیانت نکردنش نشان ندهد، حتی ممکن است او خود نیز از انگیزه خود آگاه نباشد بنابر این روشن است که 3 نیز مردود است و ممکن است گاهی انسانها بدون داشتن انگیزه از اخلاقیات عینی پیروی کنند.

مشکل دیگری که این استدلال دارد این است که پاداش  و مجازات اخروی در همه ادیان و مذاهب و قرائتهای مختلف دینی از ادیان لزوما و تنها بر اساس رفتار انسانها در این دنیا نیست. بسیاری از مسیحیان معتقدند کسانی که مسیح را بعنوان خدایشان پذیرفته باشند به بهشت میروند و باقی مردم بدون توجه به رفتارشان به جهنم میروند. در تشیع و قرائتهای صوفیانه از اسلام نیز تقریباً همین مسئله به چشم میخورد. حتی در دیدگاه اصولگرایانه نیز برخی اعمال آنقدر ثواب دارند که میتوانند هر گناه دیگری را از بین ببرند و شخص مجرم را راهی بهشت کنند، مثلا شهدا بدون حسابرسی به بهشت میروند، نماز جماعت و یک دسته کارهای دیگر ثوابهای بسیار زیادی دارند و غیره. این مسئله مهم نه تنها استدلال بالا را رد میکند بلکه از ضعف های بزرگ اخلاقیات دین محور است.

استدلال الف آنقدر در نظر برخی از متکلمین مسیحی که در این زمینه فعال تر از سایرین هستند مشکوک و ضعیف است که برخی از آنها از آن دست برداشته اند و ادعاهای پخته تر دیگری را مطرح میکنند. یکی از این ادعاها آن است که خداباورانی میگویند: بیخدایان باید عدم وجود عدالت نهایی در جهان را بعنوان یک تراژدی بزرگ به رسمیت بشناسند که باعث میشود اخلاقمدار زندگی کردن بی معنی باشد. بنابر این استدلال انسانهای خوب و اخلاقمدار همیشه پیروز و سعادتمند نمیشوند و انسانهای بد و فاسد الاخلاق در بسیاری از اوقات پیروز میشوند. هرگاه خوب زندگی کردن و اخلاقمدار بودن سعادت، پیروزی و رفاه را به همراه نداشته باشد، آنگاه بخشی از انگیزه های انسانها برای خوب زیستن از آنها گرفته شده است. تنها خدا، یعنی یک موجود شکست ناپذیر با قدرت و عدالت کامل خود است که میتواند این مسئله را تضمین کند که اگر خوب زندگی کنید سعادتمند خواهید شد. اگر کسی اصول اخلاقی عینی داشته باشد اما دلایل خوبی برای دنبال کردن اصول اخلاقی عینی اش نداشته باشد، میتوانیم بگویم که او اصول اخلاقی نابخردانه ای دارد. این استدلال را اینگونه میتوان فرمولیزه کرد:

استدلال ب:

1. اگر خدا وجود نداشته باشد آنگاه تضمینی وجود نخواهد داشت که عدالت بر بی عدالتی و خوبی بر بدی پیروز خواهد شد.

2. اگر تضمینی برای پیروزی خوبی بر بدی و عدالت بر بی عدالتی وجود نداشته باشد، آنگاه اخلاقیات عینی بی معنی خواهند شد.

3. اگر اخلاقیات عینی بی معنی باشد، آنگاه پیروی از اخلاقیات عینی نابخردانه است.

4. بنابر این اگر خدا وجود نداشته باشد، آنگاه پیروی از اخلاقیات عینی نابخردانه است.

نتیجه استدلال ب بر خلاف استدلال الف با وجود بیخدایان با فضیلت و اخلاقمدار در تناقض نیست، زیرا فرض 4 سازگار با وجود افرادی اخلاقمدار و دارای فضیلت است که دلایل عقلی خوبی برای اخلاقمدار و با فضیلت بودن ندارند اما نابخردانه اخلاقمدارند. علی رغم اینکه استدلال ب از استدلال الف پخته تر است اما همچنان مشکل ساز است.  نخست اینکه در پذیرش برخی از فرضهای نهانی این استدلال دشواری هایی وجود دارد، برای نمونه به نظر میرسد این استدلال فرض میکند که وجود دنیایی ما کاملاً ناعادلانه است و این بی عدالتی را تنها میتوان با وجود آخرت جبران کرد. فرض 1 پرسشی مبنی بر انگیزه های خدا برای خلق کردن دنیایی ناعادلانه یا دستکم اجازه دادن به وجود بی عدالتی در این دنیا را بر می انگیزد، اما چرا دنیای سکولار و زمینی ناعادلانه است در حالی که آخرت عادلانه است؟ وجود بهشت نشان میدهد که انتخاب اخلاق با دنیایی بهتر از دنیای ما سازگار است، پس چرا خدا دنیای ما را «بهشت گونه» تر نیافریده است؟ فرض 2 باید باعث شود که خداباوران در لزوم مبارزه با بی عدالتی در زندگی سکولار ما شک کنند! اگر عدالت کامل در زندگی اخروی حاصل میشود اساساً چرا باید برای زدودن بی عدالتی در دنیا و در حال حاضر تلاشی کرد؟ طرح این مسئله از جانب خداباوران همانند این است که آنها تیری به سوی پای خود رها کنند و مسئله ای را مطرح کنند که گریبان خود را پیش از دیگران میگیرد. این دیدگاه خود یک دیدگاه ضد اخلاقی بسیار وحشتناک است، برای نمونه دژخیمان نظام جمهوری اسلامی این مسئله را زیاد مطرح میکردند که «اکنون ما اینها را اعدام میکنیم، اگر بیگناه باشند به بهشت میروند و اگر گناهکار باشند کمتر در آن دنیا عذاب میشوند»، آری باور به معاد در بسیاری از موارد حیات دنیوی انسانها را ضایع میکند، برای نمونه اسلامگرایان کودکان را که به عشق شهادت مسلح شده اند بر روی مین میفرستند و این کودکان با آن امید روی مین میروند و یا کمربند های خودکشی خود را منفجر میکنند که در آن دنیا دستشان به حوری های بهشتی برسد، لذا این مسئله نه تنها امتیاز خداباوری بر بیخدایی نیست بلکه نقطه ضعف آن است و زندگی خداباوران را تهی از معنی میکند و دین را به افیون تبدیل میکند چون پیروزی عدالت بر بی عدالتی را تضمین شده میپندارد و انگیزه را از انسانها برای کسب عدالت و نیک کرداری میگیرد!

گذشته از این مشکلات و پرسشهای اساسی که در مورد فرضهای نهان در این استدلال مطرح میشوند، فرض 2 اشکالاتی دارد. عدم وجود تضمین میتواند به این معنی باشد که پیروزی کردار عادلانه بر کردار شر، نا مسلم و غیر قطعی است! حال چرا اینکه پیروزی عدالت بر شر ممکن و نه قطعی است برای خداباور مدعی استدلال ب کافی نیست؟ برای نمونه یک مصلح سکولار که به ستیز با بی عدالتی های اجتماعی بر میخیزد، در بسیاری از اوقات به اینکه ستیز و تکاپویش یقیناً نتیجه مثبت خواهد داد، باور ندارد، اما همین که امکان تحصیل این نتیجه مثبت وجود دارد، هرچند این امکان بسیار کم باشد، همین امکان کم  وی را برای این تکاپو بسیار پرانگیزه میکند و دلیلی بسیار قوی به وی برای تلاش و تکاپو و ستیز با بی عدالتی میدهد. باور داشتن به اینکه احتمال پیروزی هرچند اندک وجود دارد، این افراد را اغلب علیه آن چیزی که بسیار محتمل تر (پیروزی بی عدالتی های اجتماعی) است پر انگیزه میکند. یک مصلح اجتماعی آنقدر برای هدفش ارزش قائل است که حتی امکان بسیار پایینی برای پیروزی، دلیلی بسیار بزرگ برای ادامه و انجام اصلاحگری به او میدهد. با توجه به پیچیدگی های دنیا و تحوّلات غیر قابل پیشبینی و حتی گاهی غیر قابل توصیف، دانستن اینکه پیروزی اخلاق سکولار در دنیا بر شر غیر ممکن است با هر میزان از اطمینان برای ما بسیار نادر است. این بی اطمینانی هنگامی که با ارزش بسیار بالای پیروزی اخلاقی ترکیب میشود یقیناً انگیزه بسیار بالا و کافی و دلیلی بسیار قوی را میتواند برای کردار اخلاقمدارانه و زیستن با فضیلت ایجاد کند پس بر خلاف 2 غیر قطعی بودن پیروزی خوبی بر بدی سبب بی انگیزه بودن آدمی برای اخلاقمدار بودن نمیشود.

با اینحال فرض کنید که بیخدایان میتوانستند بطور قطعی بدانند که شر در هزاره آینده پیروز خواهد شد. برای نمونه تصور کنید ما میدانیم که دسته ای از دیکتاتور ها که باعث میشوند هیتلر و استالین و خمینی در مقایسه با آنها فرشته به نظر بیایند حاکمان زمین در هزاره آینده باشند و در طول این هزار سال، شکنجه، مرگ و برده داری حاکم خواهد بود. همچنین فرض کنیم که بطور قطع میدانیم تمام آثار حیات بر روی کره زمین در اثر یک هولوکاست اتمی در سال 3000 از بین خواهد رفت. چرا این فرضها باید این معنی را برسانند که مردم دیگر نباید اخلاقمدار و دارای فضل باشند؟ آیا شهامت و شجاعت برای نجاتی اخلاق پسندانه در این دوران ارزش و فضیلتی بنیادین و اساسی و ارزشمند نیست؟ آیا تشریک دلسوزی ها و نیکوکاری بین مردم به آنها در راه مبارزه با حاکمان خونخوار و شرایط بد یاری نمیرسانند؟ آیا بشر به دانستن اینکه چگونه میتوان در زمینی اینچنین جهنمی زیست کند نیازی نخواهد داشت و از این منبع به شادی و سود نخواهد رسید؟ افزون بر این، علی رغم این واقعیت که بنابر فرضیه ما، سرانجام نیکی بر بدی پیروز نخواهد شد، عدالت سرانجام پیروز نخواهد شد و جامعه در نهایت بسیار ناعادلانه خواهد بود؛ افراد بافضیلت و اخلاقمدار ممکن است در گوشه ای از تاریخ و جغرافیای این جهان بی عدالت، جامعه ای عادلانه ایجاد کنند. مسلم است که کسی نمیتواند این حقیقت را که جامعه ای ناعادلانه که در آن چشمه هایی از عدالت وجود دارد و مردمان خوب و اخلاقمداری نیز ممکن است در آن یافت شوند بهتر از جامعه بی عدالت بدون چنین افرادی است، انکار کند و این مسئله نیز استدلال ب را دچار مشکل میکند.

یک نکته دیگر که با استدلال ب ارتباط دارد این است که میتوان استدلال کرد اگرچه فضیلت ارزشهایی درونی نیز دارد، باید آنرا تنها در قالب یک کل بزرگتر مورد توجه قرار داد، بصورتی که ارزش فضیلت و اخلاقمداری زمانی تکمیل میشود که با چیزهای دیگر ترکیب شده باشد، و این تکامل تنها در بینش دینی از جهان تضمین شده است. برای نمونه خداباوران ممکن است بگویند اگر چه فضیلت و اخلاقمداری ذاتاً دارای ارزشهایی است اما این ارزش را تنها در قالب یک کل میتوان قبول کرد و آن دیدار و عشق به خداوند است که در زندگی اخروی حاصل میشود. علی رغم بی پایه بودن چنین دیدگاهی یک بیخدا لازم نیست این گفته را رد کند، او میتواند بپذیرد که ارزش فضیلت اگر خدایی وجود داشته باشد ممکن است افزایش پیدا کند، اما این به آن معنی نیست که اگر خدایی وجود نداشته باشد اخلاقمدار بودن و فضیلت داشت بی معنی و پوچ باشد و هدف ما هم نشان دادن این مسئله است.

نتیجه میگیریم که اخلاقمدار بودن و فضیلت داشتن بدون دانش به اینکه نیکی بر بدی سرانجام پیروز میشود میسر است. حتی اگر ما بدانیم که سرانجام بدی بر نیکی پیروز میشود و بشریت بر اثر حوادث ناگوار نیست خواهد شد، باز هم اخلاقمدار بودن و فضیلت داشتن سودمند و با معنی است. افزون بر این فضیلت داشتن و اخلاقمدار بودن هنگامی که تنها احتمال پیروزی را بدهیم دارای ارزش میشود و ارزش بالای پیروزی برای آدمی انگیزه قوی و کافی برای اخلاقمدار بودن ایجاد میکند و نهایتاً اگر فرض کنیم فضیلت داشتن در دیدگاه خداباوری دارای ارزش بیشتری از دیدگاه بیخدایی است، حتی در آن هنگام نیز فضیلت ذاتاً و به خودی خود آنقدر به اندازه کافی دارای ارزش است که آدمی را پرانگیزه کند.

مسئله دیگر که باید در اینجا به آن اشاره کرد این است که در این دیدگاه بطور پنهانی از فرض بسیار بزرگتری استفاده شده است و آن هم فرض وجود حیات اخروی یا معاد است. معاد هیچ ارتباط منطقی با توحید ندارد و اثبات معاد نیازمند استدلالها و مدارک و شواهدی است که خداباوران به سادگی نمیتوانند از کنار آن عبور کنند و جواب قانع کننده ای برای اثبات آن و مسائل حاشیه ای همچون روح ندارند. این است که اساساً از آنجا که خداباوری مستقل از معاد است و ربطی به آن ندارد، یعنی اگر خدا وجود داشته باشد ممکن است معاد وجود نداشته باشد و اگر خدا هم وجود نداشته باشد ممکن است معاد وجود داشته باشد (!) اساساً این بحث بی ارتباط با موضع بیخدایی است، زیرا بیخدایی یک موضع فلسفی در قبال خدا است نه معاد. اگر چه با نادیده گرفتن این ایراد اساسی نیز باز این استدلال ره به جایی نمیبرد. نتیجه نهایی آنکه این اتهام به بیخدایی وارد نیست و چنین استدلالهایی در اثبات این اتهام موفق نیستند.

اتهام دوم انشقاق حقایق اخلاقی از حقیقت وجود خدا

خداباوران پس از تفکر در مورد رفع اتهامی که در بالا انجام شد ممکن است بپذیرند که اگر حقایق عینی اخلاقی وجود داشته باشند، بیخدایان نیز ممکن است انگیزه کافی برای پایبند بودن به اصول اخلاقی عینی داشته باشند، اما ادعا کنند که حقایق عینی اخلاقی مشتق شده از وجود خدا هستند و اگر خدا وجود نداشته باشد حقایق اخلاقی نیز وجود نخواهند داشت لذا اساسا در دیدگاه بیخدایی حقایق اخلاقی وجود ندارند که بیخدایان بخواهند به آنها پایبند باشند، لذا بیخدایی لزوماً بی اخلاقی را نتیجه میدهد. در ارتباط با وجود حقایق عینی اخلاقی و حقیقت وجود خدا مسئله ای معروف به معمای ائوتوفرون (Euthyphro) در فلسفه وجود دارد که مربوط به یکی از آثار ابتدائی افلاطون است و در آن سقراط اندکی پیش از دادگاهی شدن با ائوتوفرون مردی که عالم دینی محسوب میشده است روبرو میشود و از او میپرسد «آیا خدایان یک شخص مومن/پارسا و مقدس را دوست دارند چون او مقدس و مومن است یا اینکه او مقدس و مومن است چون خدایان او را دوست دارند؟». این پرسش سقراط در واقع به ارتباط وجود خدا و وجود اخلاقیات عینی ارتباط مستقیم پیدا میکنند. ریشه خوبی چیست؟ آیا خوبی خوب است چون خدا آنرا اراده میکند یا اینکه خداوند خودش خوبی را اراده میکند؟ آیا خدا به خوبی امر میکند یا خوبی چیزی است که خدا آنرا امر کرده؟ معمولاً هر خداباوری معتقد است که «خدا خوب است»، حال این گزاره که یک صفت را به خدا نسبت میدهد در حقیقت به چه معنی است؟ ارتباط میان خدا و خوبی میتواند یکی از حالات زیر باشد:

1- خدا خوب است- یعنی خوبی مستقل از خدا وجود دارد و خدا از خوبی پیروی میکند، یعنی چیزهایی خوب هستند و خدا آنها را خوب میداند و چیزهایی خوب نیستند و خدا آنها را خوب نمیداند، در این صورت چه خدا وجود داشته باشد چه نداشته باشد خوبی و بدی وجود دارند، ارزشهای اخلاقی بطور عینی وجود خواهند داشت و در نتیجه اخلاقیات عینی در دیدگاه بیخدایی نیز وجود خواهند داشت و از دیدگاه خداباوری دستورات الهی دیگر منبع اخلاقیات نیستند بلکه اطلاعاتی در مورد اخلاقیاتی که وجود دارند هستند و خود خدا نیز همچون ما تابع اخلاقیات است نه خالق آنها. همچنین این دیدگاه مشکلی را برای خداباوری بوجود می آورد و آن این است که خدا در اینصورت دیگر خوبی را خلق نکرده است پس دیگر او خالق همه چیز غیر از خودش نیست و افزون بر خدا چیزهای قدیم دیگری نیز وجود دارند که اتفاقاً در ذاتشان به تعبیر خود خداباوران اوجب از خدا هستند و این دیدگاه با بسیاری از دیدگاه های خداباوری از جمله اسلام در تناقض است.

2- خوب(ی از) خدا است- که در اینصورت وجود خوبی مشتق شده از وجود خدا است، یعنی وقتی چیزی خوب است که خدا آنرا خوب دانسته باشد و خدا هرچه را خوب بداند آن چیز خوب است. در این صورت دیگر معنی ندارد که خداباوران خدا را خوب بدانند مگر اینکه بگویند خوبی خدا به این معنی است که او از آنچه خود وضع کرده تخطی نمیکند که با خوب بودن تفاوت دارد، مشکل دوم این است که بنابر این دیدگاه اگر خدا میخواست که برای نمونه تجاوز و قتل عمد برای لذت و شکنجه افراد برای خنده فاعلین به این اعمال خوب باشند آنگاه این چیزها خوب میبودند که بعید است کسی چنین چیزی را واقعاً باور داشته باشد. در این دیدگاه دستورات خدا دل بخواهی و از روی هیچ منطق و اسلوبی نیستند پس در واقع حقایق اخلاقی نیستند و دلیلی ندارند ما حتی آنها را بپذیریم، دلیل اینکه باید از خدا پیروی کرد هم این نیست که او درست میگوید بلکه این است که او رئیس است یا بعبارت دیگر زورش از ما بیشتر است! از این مهمتر آن است که از این طریق دیگر اخلاقیات عینی وجود نخواهند داشت و چیزی به خودی خود خوب یا بد نخواهد بود بلکه خوبی و بدی به ذهن خدا بستگی خواهد داشت، و این همان چیزی است که خداباوران میخواهند به بیخدایی نسبت بدهند، آنها میخواهند بگویند که بیخدایی در تناقض با اخلاقیات عینی است، لذا در اینصورت آنها خود دچار این مشکل میشوند و این دیدگاه خداباوری است که ناسازگار با اخلاقیات عینی میشود نه بیخدایی. در میان متفکرین مسیحی لوتر، کالوین و کیرکگارد این دیدگاه را داشته اند.

3- خدا خود خوبی است- که این بی معنی است چون خوب بودن یک مفهوم است و خدا یک موجود است که ادعا میشود مصداقی از مفهوم خوبی است، حال چگونه میتوان بجای اینکه گفت یک موجود مصداق یک مفهوم است ادعا کرد که یک موجود خود یک مفهوم است، یعنی مفهوم را بجای برابر قرار نهادن با صفات یک موجود با ذات آن برابر نهاد، یعنی مثلاً بجای اینکه گفت سیب قرمز است گفت سیب قرمزی (قرمز بودن) است. همچنین در صورتی که خدا خود خوبی باشد آنگاه گزاره «خدا خوب است» برابر و هم معنی با «خدا خدا است» میشود که عبارتی بی فایده است و بدیهی است که هر چیزی خودش است! و اگر برای رفع این مشکل گفته شود که برابری خدا با خوبی، برابری ذات او با خوبی نیست بلکه حاکی از یک صفت یا خصیصه در ذات خدا است، آنگاه در واقع خداباور باز هم همان حالت 2 را تایید کرده است نه 3.  همچنین این پرسش اساسی پیش می آید که ذات خدا را چه تشکیل میدهد آیا او ذات خود را از روی اختیار انتخاب میکند (آنگاه حالت 2) یا اینکه این ذات از عوامل والاتری ریشه میگیرند و او به جبر ذات خود را داراست (آنگاه 1)؛ لذا چنین سخنی مشکل را حل نمیکند بلکه صورت مسئله را از خدا به ذات خدا تغییر میدهد (آیا خدا خوب است چون ذاتش خوب است یا ذات خدا خوب است چون خدا آنرا دارد؟) و پاسخ درستی به پرسش مطرح شده نمیدهد. این حالت را معمولاً متکلمین مسیحی برمیگزینند.

برترند راسل این مسئله را در کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» اینگونه مطرح کرده است:

اگر شما کاملاً اطمینان دارید که میان خوب و بد تفاوتی وجود دارد، آنگاه شما در این موقعیت قرار میگیرید: آیا این تفاوت معلول اراده خدا است یا نه؟ اگر مبتنی بر اراده خدا است، آنگاه برای خود خدا دیگر تفاوتی میان خوب و بد نیست، و دیگر عبارت «خدا خوب است»  بی معنی است. اما اگر شما نیز همچون متکلمین بگویید «خدا خوب است» آنگاه باید قبول کنید که خوبی و بدی جدا و مستقل از اراده خدا وجود دارند، زیرا اراده های خداوند خوب هستند و این خوبی ناشی از آن نیست که این اراده ها از جانب خدا هستند و اگر شما اینرا بگویید تایید کرده اید که خوبی و بدی از جانب خدا بوجود نیامده اند بلکه در ذاتشان منطقاً مقدم بر خدا هستند. (9)

افزون بر این مسئله که به تمامی خداباوران مربوط میشود و در باورهای آنها اخلال ایجاد میکند در منابع برخی از دیدگاه های خداباوری ویژه میتوان دریافت که به وجود اخلاقیات مستقل از وجود خدا اشاره شده است. برای نمونه به آیه زیر از قرآن توجه کنید:

سوره اعراف آیه 28

وَإِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءَنَا وَاللَّهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
و هنگامي كه كار زشتي انجام ميدهند ميگويند پدران خود را بر اين عمل ديديم، و خداوند بما دستور داده است! بگو خداوند (هرگز) دستور به عمل زشت نمي‏دهد آيا چيزي بر خدا مي‏بنديد كه نمي‏دانيد؟

در این آیه به مردمی اعتراض میشود که اعمال بدی را انجام میدهند و در توجیه اعمال خود میگویند که خدا آنها را به انجام چنین اعمالی دستور داده است، و گفته میشود که خدا دستور به عمل زشت نمیدهد، این بدان معنی است که عمل زشت و در نتیجه زشتی و خوبی (حسن و قبح) جدا از خدا وجود دارند و این خدا است که دستور به خوبی میدهد نه اینکه دستور خدا خوب باشد، یعنی برای فهمیدن اینکه آیا عملی را خدا توصیه کرده یا نه باید دید که آن عمل خوب است یا نه، به عبارت دیگر قرآن حالت 1 از حالات مطرح شده در بالا  را درست دانسته است، لذا مسلمانان بنابر این آیه هرگز نمیتوانند ادعا کنند که حقایق اخلاقی مشتق از حقیقت وجود خدا هستند و این  اتهام ربطی به مسلمانان ندارد.

برخی دیگر از خداباوران منظورشان از طرح این اتهام آن است که اگر کسی برای ما مشخص نکند چه چیزی درست است و چه چیزی درست نیست آنگاه ما ابزاری در اختیار نداریم که درستی یا نادرستی چیزی را با آن مشخص کنیم، بنابر این بدون وجود یک مرجع نمیتوان چیزی یا عملی را خوب و بد دانست، مثلاً اگر خدایی وجود نداشته باشد که به انسانها بگوید شکنجه کردن فرد بیگناه تنها برای لذت بردن کاری بد است، انسانها نمیتوانند خود این را درک کنند! این دیدگاه نیز با آنچه در بالا مطرح شد از ارزش تهی میشود و مشکل بزرگ دیگر آن این است که وجود خدا به معنی این نیست که این خدا صحبت هم میکند یا کتابی را به کسی دیکته میکند، خدایی که در این دیدگاه مطرح میشود مشخصاً خدای ادیانی است که مبتنی بر «وحی» هستند و در نتیجه چنین خداباوری پیش از مطرح کردن این ادعا باید «نبوت» را نیز اثبات کند در غیر این صورت دلیلی وجود ندارد که یک خداباور معتقد باشد خدا در زمینه های کتاب نویسی هم فعالیت میکند، اشکال دیگر این مسئله این است که با تمامی تئوری های اخلاق هنجاری غیر از «نظریه فرمان الهی» در تناقض است و تقریباً تمامی فلاسفه اخلاق با چنین نظری مخالفت دارند زیرا بخش بزرگی از فلسفه اخلاق به همین مسئله و تشریح روشهای مختلف برای ارزشگزاری حقایق اخلاقی اختصاص دارد و این نظر تنها هنگامی درست است که تمامی نظریه های اخلاق هنجاری را رد کند. شیوه های اخلاق هنجاری سکولار مختص بیخدایان نیستند و خداباوران نیز مجبورند از آنها پیروی کنند و هیچکدام از این شیوه ها اینگونه کار نمیکنند که عملی را خوب یا بد بدانند چون فلان شخص و یا فلان مرجع آنرا خوب یا بد دانسته است بلکه همانطور که توضیح داده شد یا بر اساس ذات آن عمل و یا بر اساس نتایج آن در مورد آن قضاوت میکنند. افزون بر این مشکل بزرگ دیگر آن است که روش معتبر و علمی درستی که بتوان به یاری آن با فرض اینکه خدا وجود دارد و صحبت هم میکند دریافت که کدام سخن از خدا است و کدام سخن از خدا نیست پی برد. همچنین بنابر آیه مطرح شده در بالا مسلمانان نمیتوانند مدعی چنین چیزی بشوند و در نهایت این موضع یکی از سخیف ترین و خطرناک ترین و حقیقتاً ضد اخلاقی ترین مواضعی است که یک انسان میتواند در قبال اخلاق اتخاذ کند و برای درستی گزاره های اخلاقی مرجعی غیر از ذهن انسان در نظر بگیرد. فاجعه آمیز ترین اتفاقاتی که در تاریخ افتاده است زمانی انجام گرفته است که قضاوتهای اخلاقی بجای اینکه بین دو گوش انجام بگیرند بین دو جلد یک کتاب از جانب افراد تک کتابی انجام گرفته اند. توضیحات و استدلالهای بیشتر در این زمینه در نوشتاری با فرنام «آیا دین ضامن اخلاق در اجتماع است» آمده است. بیشتر اوقات چنین مطالبی از جانب کسانی گفته میشود که با نظریه های اخلاق هنجاری آشنایی ندارند و طبیعتاً در صورت آشنا شدن با این تئوری ها متوجه میشوند که راه های معتبر تری برای تشخیص ارزش حقیقی گزاره های اخلاقی وجود دارد. گروهی ممکن است در پاسخ به این مسئله بگویند عقل آدمی کامل نیست که البته این سفسطه در نوشتاری با فرنام «عقل آدمی کامل نیست!» نقد شده است.

افزون بر این ایراد ها، اگر به جهان واقعیت نگاهی بکنیم میبینیم که خداباوری در مناطق مختلف اصول اخلاقی مختلفی را «مشتق» کرده است، انسانها بیشتر بر اساس باورهای اجدادشان ادیان را انتخاب میکنند و به همین دلیل است که بیشتر ساکنین شهر میلان مسیحی هستند و بیشتر ساکنین مدینه مسلمان هستند. از طرفی دیگر دین ظاهراً نتیجه اخلاق خدامحور است، و ادیان مروج اصول اخلاقی متفاوت و گاهی کاملاً متضاد با یکدیگر هستند، با در نظر گرفتن این واقعیت ها به این نتیجه میرسیم که در واقع خداباوری در عمل نه تنها یگانگی و عینیت در اخلاقیات را نتیجه نمیدهد بلکه دقیقاً برعکس آن ذهنی بودن اخلاقیات و اختلافات فاحش بر سر مسائل اخلاقی را نتیجه میدهد.از آنجا که اخلاقیات یک بیخدای اهل میلان و یک بیخدای اهل مدینه بر اساس خرد آنها و واقعیت ها است، آنها میتوانند به سادگی بر سر مسائل اخلاقی به توافق برسند چون مشترکات آنها محکمترین مبناهای ممکن فکری است، اما از آنجا که اصول اخلاقی یک مسیحی و یک مسلمان مبتنی بر اسطوره های نژادی و قومی و جغرافیایی و باورهای خرافی و اباطیل به ارث رسیده به آنها از اجدادشان است، آنها در نهایت مروج و هوادار دو گروه از اصول اخلاقی کاملاً مجزا و مختلف از یکدیگر خواهند بود. لذا اینکه خداباوران تصور میکنند با وجود داشتن خدا مسئله اخلاق حل میشود و اخلاقیات عینی میشوند کاملاً غیر واقع بینانه است زیرا سخنانی که این خدا گفته است یا دیکته کرده است از نظر باورمندان آن کاملاً متفاوت هستند، حال آنکه اصول عقلی و واقعیت ها همه جا یکسان هستند. در نتیجه خداباوری در عمل در دنیا موجب ترویج ذهنی گرایی در اخلاقیات میشود و خداباوران همان مشکلی را در جهان پدید می آورند که گمان میکنند گسترش بیخدایی آن مشکل را بوجود می آورد. چنین مسئله ای در جامعه پلورالیست غربی که برای تفاوت باورها و اندیشه ها احترام قائل است و طیف های فکری مختلفی را سخاوتمندانه و بزرگوارانه میزبانی میکند نه تنها نا کار آمد بلکه مرگ آساست.

افزون بر اختلافات بین دینها، درون هر دین هم تفاسیر و قرائت های مختلفی از اصول اخلاقی وجود دارد، کسانی وجود دارند که با پیروی از اصول اخلاقی مسیحیت تمام عمر خود را وقف رسیدن به بیماران و تهی دستان میکنند و کسانی هم وجود داشته اند که دانشمندان را با پیروی از همان اصول اخلاقی مسیحی سوزانده اند و غیر مسیحیان را شکنجه کرده اند و میلیونها سرخ پوست را کشته اند، و این در هر دینی رایج است. لذا کم مسئله ای نیست دریافتن اینکه اگر خدا وجود دارد امروز چه وضعیت روحی دارد، روی عادت ماهانه اش است و قاسم الجبارین و مکار است یا خوشحال و خوش اخلاق و سر کیف و در حالت رحمان و رحیم خود است، و از روی این وضعیت روحی اش چه میگوید و از ما چه میخواهد و به تعداد دینداران عالم برای این پرسش، پاسخ وجود دارد! پس گفتن اینکه خدا منبع اخلاق است نه تنها هیچ مشکلی را حل نمیکند بلکه باعث میشود میلیاردها اصول اخلاقی که همگی مبتنی بر حماقت آدمی است در تفسیر وضعیت روحی خدا و آنچه امروز از آدمی انتظار دارد و میخواهد بوجود بیاید و این خود موجب آنارشیسمی وحشتناک است و اگر سکولاریسم در جهان نبود خداباوران یکدیگر را همچنان میخوردند و به زن و بچه یکدیگر تجاوز میکردند یا آنها را به بردگی میگرفتند و اینرا نیز خواست خدایانشان میدانستند و مدنیتی که امروز در جهان وجود دارد در واقع حاصل فرود آمدن پتک پولادین سکولاریسم بر سر اخلاقیات دینی و خدامحور است. در واقع خود خدا هرگز (به فرض وجود) اصول اخلاقی معین و روشن و دقیقی را بر روی زمین نفرستاده است، بلکه همواره عده ای سیاست مدار و پادشاه و رهبر و روحانی و ارتشی هستند که ادعا میکنند خدا گفته است چنین کنید و چنان کنید. نمونه روشن از این اختلافات را میتوان میان تشیع و تمامی ادیان و مذاهب جهان دید. در تشیع یک مرد میتواند برای نیم ساعت با یک زن ازدواج موقت کند و با او تماس جنسی برقرار کرده و پولی به وی بدهد و خدای تشیع به گفته مراجع دینی تشیع از اینکار تازه خوشش هم می آید، حال آنکه این عمل در تمامی مذاهب دیگر اسلام و تمامی ادیان دیگر فوق العاده زشت و ممنوع دانسته میشود. لذا خداباوری و دین نه تنها اخلاق را کمکی نمیدهند بلکه آنرا ویران میکنند؛ و جا دارد حتی خداباورانی که عقلشان هنوز به اندازه متحجران دینی تخریب نشده است نیز به این مسئله پی ببرند و رفتار خود را بجای خدامحور کردن خردمحور کنند و دستکم دینشان را محدود به اسطوره ها و مزخرفاتی کنند که روی رفتار آنها تاثیری نمیگذارد و تنها خرد و واقعیت را منبع رفتار خود بدانند نه مزخرفات دینیشان را و در نتیجه شریعت و قوانین دینیشان را به سطل آشغال بیاندازند.

پس از طرح این مسائل مقدماتی اکنون شایسته است که به یکی از استدلالهای مطرح شده در وارد کردن این اتهام بپردازیم. این استدلال که به نظر میرسد مهمترین استدلال خداباوران باشد، استدلال از اقتضاء (Expediency)  نام گرفته است. این استدلال تلاش میکند بگوید که اعمالی نظیر شکنجه، برده داری، تنبیه بیگناهان و غیره وجود دارند که از نظر اخلاقی باید در هر شرایطی و به هر صورتی مطلقاً ممنوع باشند. این استدلال همچنین میگوید که در دیدگاه اخلاقی خداباوری این ممنوعیت ها وجود خواهند داشت ولی بیخدایان یا باید بر شهود و کشف ذهنی در این موارد قضاوت اخلاقی کنند یا اینکه از روی نتیجه گرایی به محاسبه نتایج این اعمال بپردازند. استدلال اینگونه ادامه پیدا میکند که از آنجا که روش اخیر تنها نسخه ای بسیار سفت و سخت از سودمندگرایی (Utilitarianism) است که در آن هر چیزی در شرایط خاصی ممکن است از نظر اخلاقی توجیه پذیر باشد، در نهایت تحلیل سکولارها از اخلاق مبتنی بر اقتضاء و مصلحت است. همچنین تکیه بر شهود های ذهنی نیز مبتنی بر عواطف ذهنی است، توسل به نتایج کاملاً مبتنی بر اقتضاء خواهد بود. استدلال از اقتضاء را میتوان به این صورت فرمولیزه کرد:

1- اگر وجود اخلاقیات عینی بدون وجود خدا ممکن است، آنگاه ممنوعیت جدی در قبال برخی اعمال ناشایست ضرورت دارد.

2- اگر ممنوعیت در قبال برخی از اعمال ناشایست ضرورت دارد، آنگاه اخلاق سکولار نباید مبتنی بر شهود و کشف ذهنی یا سودمندگرایی باشد.

3- ولی اخلاق سکولار یا باید مبتنی بر شهود و کشف ذهنی باشد یا مبتنی بر سودمندگرایی.

4- بنابر این وجود اخلاقیات عینی بدون وجود خدا محال است.

اجازه بدهید این فرض را درست بپنداریم که کشف و شهود ذهنی نمیتواند مبنایی قابل قبول برای اخلاقیات عینی باشد و روی وجه سودمندگرایی استدلال تمرکز کنیم. با توجه به تقریر بالا، استدلال از اقتضاء مشکلات زیادی دارد، نخستین مشکل این است که کل این استدلال بی ارتباط با اخلاقیات عینی به نظر میرسد. استدلال بطور نهانی فرض میکند که سودمندگرایی مبتنی بر حقایق اخلاقی نیست و بنابر این سودمندگرایان نمیتوانند به اخلاقیات عینی باورمند باشند. اما پرسشگری در مورد سود مبتنی بر حقایق اخلاقی هستند هرچند ممکن است این حقایق همان نوع حقایق اخلاقی مورد نظر فرد خداباور مدعی این استدلال نباشند. همانطور که در معرفی مختصر سودمندگرایی گفته شد نظر سودمندگرایان این است که حقایق اخلاقی کاملاً مبتنی بر نتایج ناشی از رخ دادن اعمال هستند. این استدلال باید فرض کند که حقایق اخلاقی مبتنی بر نتایج هستند. این فرض ممکن است درست یا نادرست باشد اما هیچ چیز را در مورد سازگار بودن یا نبودن حقایق اخلاقی عینی با بیخدایی نشان نمیدهد!

مشکل دوم این استدلال آن است که به نظر میرسد این استدلال بررسی های اصولی اخلاقی را با استدلالهایی که مبتنی بر محاسبه نتایج نیستند برابر میگیرد، اما سودمندگرایی خود مبتنی بر اصولی اینچنین است. برای نمونه، یک اصل اخلاقی سودمندگرایی میتواند این باشد که هر عملی باید لذت بیشتری نسبت به دردی که پدید می آورد، پدید بیاورد. مطمئناً این دیدگاه ممکن است با دیدگاه خداباوری سازگار نباشد، اما هیچ چیزی را در مورد اینکه اخلاقیات از دیدگاه بیخدایی مبتنی بر اصول هستند یا نیستند نشان نمیدهد.

مشکل سوم این استدلال آن است که فرض میکند شکنجه، برده داری و تنبیه کردن بیگناهان در هر شرایطی نادرست هستند. اما بر خلاف آنچه منتقدان ادعا میکنند، این اعمال ممکن است در برخی از شرایط درست و اخلاقی باشند. برای نمونه به این وضعیت فرضی توجه کنید: فرض کنید یک موجود فضایی شرور شما را مجبور میکند که کاری وحشتناک همانند شکنجه دادن یک کودک را انجام دهید. این موجود فضایی به شما این دو اختیار را میدهد که یا کودک را به سختی شکنجه کنید یا او تمام زمین را نابود میکند. آیا در چنین وضعیتی شکنجه کردن کودک کاری اخلاقی نیست؟

مشکل دیگر این استدلال آن است که فرض میکند سودمندگرایی تنها موضع اخلاقی است که بیخدایان میتوانند اتخاذ کنند حال آنکه چنین نیست و اتخاذ مواضع دیگر نیز کاملاً میسر است. روشن است که با توجه به این مشکلات این استدلال نمیتواند اتهام مطرح شده را به بیخدایی وارد کند.

اتهام سوم  پیشفرض گرفته شدن بی اخلاقی در دیدگاه ماده گرایی و طبیعت گرایی

به هر دلیل و علتی در میان خداباوران بسیار رایج است که فرض میکنند بطور مسلم هر بیخدایی ماده گرا یا طبیعت گراست، و در بسیاری از مواقع واژه «مادّی» در ترادف با «بیخدا» در ادبیات دینی دیده میشود. ماده گرایی در این زمینه معمولاً به این معنی فرض میشود که ماده فیزیکی تنها نوع واقعیت است و هر چیزی اعم از فکر، احساس، ذهن، اراده و مجردات منطقی و ریاضی را میتوان بر مبنای ماده فیزیکی توضیح داد. مدعیان وارد بودن این اتهام همچنین معتقدند ماده را نمیتوان ارزشگزاری اخلاقی کرد و اگر این فرضها درست پنداشته شوند این نتیجه گیری که بیخدایی با بی اخلاقی برابر است آسان و مسلم به نظر میرسد. این اتهام را بگونه ای رسمی تر میتوان اینگونه تقریر و فرمولیزه کرد:

1- اگر بیخدایان ماده گرا یا طبیعت گرا هستند نمیتوانند فرض کنند که حقایق اخلاقی وجود دارند.

2- بیخدایان ماده گرا یا طبیعت گرا هستند.

3- پس بیخدایان نمیتوانند فرض کنند که حقایق اخلاقی وجود دارند.

4- پس بیخدایان نمیتوانند باورمند به اخلاقیات عینی باشند.

این استدلال دارای دو ایراد اساسی است، نخست اینکه 2 درست نیست، همه بیخداها لزوماً ماده گرا نیستند. بیخدایی یک موضع فلسفی و تنها برابر با انکار یا نفی وجود خدا است و بس، بیخدایی ادعایی وجودشناسانه (Metaphysical) را در مورد اینکه چه واقعیت هایی میتوانند وجود داشته باشند و چه واقعیت هایی نمیتوانند وجود داشته باشند نمیکند. یک بیخدا کاملاً ممکن است به ماوراء طبیعت اعتقاد داشته باشد، به روح، جانوران ماوراء طبیعی و معاد نیز اعتقاد داشته باشد، لازمه بیخدا بودن تنها انکار یا نفی خدا است نه انکار ماوراء طبیعت.  بسیاری از بیخدایان متاخر معتقد بوده اند که ماده تنها یک نوع از وجود است، برای نمونه برترند راسل معتقد است که مجردات ریاضی واقعیت دارند. مسلم است که بسیاری از بیخدایان طبیعت گرایی را میپذیرند، یعنی باور دارند که تمامی اتفاقها را میتوان با قوانین و علل طبیعی و بدون نسبت دادن علل ماوراء طبیعی یا مربوط به ارواح توضیح داد اما طبیعت گرایی بطور خودکار ماده گرایی را نتیجه نمیدهد. اینکه یک پدیده طبیعی است لزوماً به این معنی نیست که آن پدیده مادی است. افزون بر این برخی از بیخدایان شهودگرایی (Intuitionalism) را بجای طبیعت گرایی باور دارند و معتقدند حقایق اخلاقی بصورت یگانه (sui generis) وجود دارند و نمیتوان آنها را برابر با خواص طبیعی یا ماوراء طبیعی دانست.

افزون بر فرض 2، فرض 1 نیز درست نیست، لزومی ندارد برای سازگار ساختن ماده گرایی با وجود حقایق عینی اخلاقی فرض کنیم که این حقایق فرم مادی دارند و قابل کاهش به ماده هستند، بلکه تنها کافی است پذیرفته شود که ماده را نیز میتوان ارزشگزاری اخلاقی کرد. خداباوران استدلال درستی در این مورد که وجود حقایق اخلاقی با ماده گرایی در تناقض است را ارائه نداده اند، تنها استدلالی که ارائه شده است و سعی میکند نشان دهد که چون واحد های کوچکتر مادی همچون مولکول ارزش اخلاقی نمیتوانند داشته باشند بنابر این واحد های بزرگتر همچون انسان هم نمیتوانند چنین ارزشهایی را در صورت مادی بودن داشته باشند، نیز به نظر میرسد مرتکب مغلطه ترکیب (مغلطه ای که در آن از روی خواص یک کل نتیجه گرفته میشود که خود آن کل نیز لزوماً آن خواص را داراست) میشوند.

در واقع نه تنها طبیعت گرایی با وجود حقایق اخلاقی در تناقض نیست بلکه گاهی نظریه های زیست شناسی برای توضیح دادن مسئله اخلاق که چیزی به غیر از داروینیسم و علل طبیعی نیست بسیار قابل تامل و منطقی به نظر میرسند، برای نمونه ریچارد داوکینز پیرامون این موضوع میگوید (+):

از منطق داروینیسم نتیجه می شود که واحدهایی از سلسله مراتب حیات که باقی می مانند و از صافی انتخاب طبیعی می گذرند، باید خودخواه باشند. واحدهایی که در جهان باقی می مانند آنهایی هستند که به بهای نابودی واحدهای هم مرتبه ی خود در سلسله مراتب حیات باقی مانده اند. در این زمینه، معنای خودخواه دقیقاً همین نوع بقاست. حال این پرسش پیش می آید که چه مرتبه ای از واحدهای حیات درگیر این ماجرا هستند؟ اساس ایده ی ژن خودخواه، با تأکید بر واژه ی ژن، این است که واحد انتخاب طبیعی (یعنی واحد خودخواه)، نه ارگانیسم خودخواه است و نه گروه یا گونه ی خودخواه، بلکه ژن خودخواه است. ژن است که به صورت اطلاعات در طی نسل های متوالی باقی می ماند و یا از میان می رود. بر خلاف ژن ها ( و شاید مم ها)، اندامه ها، گروه ها و گونه ها نمی توانند واحد مناسب انتخاب طبیعی باشند زیرا آنها نسخه های دقیقی از خود نمی سازند، و با هم درون انبانی از موجودات خود-تکثیرگر رقابت نمی کنند. اما ژن ها دقیقاً همین کار را می کنند. و «خودخواهی» ژن ها به معنای داروینی کلمه دقیقاً به همین سبب است.

واضح ترین روشی که ژن ها می توانند بقای «خودخواهانه» ی خود را تضمین کنند این است که اندامه های افراد را خودخواه برنامه ریزی کنند. در واقع، در بسیاری موارد بقای یک اندامه موجب بقای ژن های حاکم بر درون آن می شود. اما شرایط گوناگون، راهکارهای گوناگونی می طلبند. در برخی شرایط – که نادر هم نیستند – ژن خودخواه بقای خود را با واداشتن اندامه به رفتار نیکوکارانه تضمین می کند. امروزه این شرایط را به خوبی شناخته اند و به دو مقوله ی اصلی تقسیم بندی کرده اند. اگر یک ژن چنان بدن تحت فرمان خود را برنامه ریزی کند که آن بدن به خویشان ژنتیکی اش نیکی کند ، ژن از لحاظ احتمالاتی بخت بیشتری برای تکثیر خود می یابد. پس بسامد حضور چنین ژنی در انبان ژنی آن قدر افزوده می شود که نیکوکاری به یک هنجار بدل می شود. یک نمونه ی واضح این گرایش، نیکی به فرزندان است، اما این تنها نمونه ی نیکوکاری نیست. مثلاً زنبورها، مورچه ها و موریانه ها، و تا حد کمتری برخی از مهره داران مانند کورموش ها، نمس های هندی و دارکوب های کاج، جامعه هایی تشکیل می دهند که که در آنها خواهر و برادرهای بزرگ تر هوای قوم و خویش های کوچک تر جامعه ی خود را دارند (یعنی خویشانی را که با آنها ژن های مشترکی دارند). در حالت کلی، چنان که همکار فقیدم دبلیو دی هَمیلتون نشان داده، جانوران تمایل دارند که مراقب اقوام خود باشند؛ از آنها دفاع کنند؛ منابع خود را با آنها تقسیم کنند؛ خطرها را به آنها هشدار دهند، یا به شیوه های دیگر به خویشاوندان نزدیک خود نیکی کنند چرا که از لحاظ احتمالاتی، خویشاوندان جانور ژن های مشترکی با خود او دارند.

افزون بر این نظریه و نظریه های مشابه جامعه شناسی نیز در این زمینه اهمیت پیدا میکنند، انسانها وقتی در اجتماع زندگی میکنند مجبور به پیروی از اصول اخلاقی میشوند و برای این قضیه نیز نیازی به روح و ماوراء طبیعت نیست، انسان از دیدگاه مادی نیز هنگامی که در یک اجتماع تعریف میشود در قراردادهای اجتماعی قرار میگیرد که باید به آنها پایبند باشد زیرا نفع و بقای وی مبتنی بر پایبند بودن به این قواعد و قراردادهای اجتماعی است و این قضیه بسیار روشن و بدیهی است، پایه این قراردادهای اجتماعی هم روی این استوار است که انسانها با یکدیگر قرارداد میبندند که به یکدیگر خوبی کنند و به یکدیگر بدی نکنند، و برای انسانی که خوبی میخواهد ضروری است که به دیگران خوبی کند و بدی نکند، لذا انسانها در این قرارداد اجتماعی سود و منفعت دارند و همین ریشه بسیاری از رفتارهای اخلاقی انسانها است. بنابر این چنین اتهامی به بیخدایی نیز بی پایه است و نمیتواند نشان دهد که بیخدایی بی اخلاقی را نتیجه میدهد.

بررسی آماری میزان جرم و بزه در میان بیخدایان و خداباوران

گاهی تصور میشود که از روی مطالعات آماری میتوان به این نتیجه رسید که خداباوران در قیاس با بیخدایان بیشتر مرتکب جرائم میشوند، یا برعکس در تحلیل چنین ادعاهایی باید به چند نکته توجه داشت، نخست اینکه بیخدایی به خودی خود به معنی انکار و یا نفی وجود خدا است و بیخدایی یک مجموعه باور ها و دستور العمل ها، یک ایدئولوژی سیاسی و یا مکتب اخلاقی و اجتماعی و حقوقی نیست! لذا بیخدایی را علت مجرم بودن شخصی که افزون بر بیخدایی باورهای دیگری هم دارد دانستن کاملاً غیر منصفانه است، برای نمونه جنایات استالین را آیا باید به حساب بیخدایی او دانست یا نظام سیاسی که وی بدان معتقد بوده است؟ در نقطه مقابل در بسیاری از انواع خداباوری از جمله اسلام، باور به وجود خدا به یک باور تنها منتهی نمیشود بلکه همراه با مجموعه بزرگی از باورهای دیگر و دستور العمل ها و قواعدی است که یک مسلمان باید از آنها پیروی کند، لذا در برخی موارد با این قید که کردار یک شخص سازگار و برخاسته از قواعد و دستور العمل های یاد شده است میتوان آن نوع خداباوری را علت جرم رخداده دانست.

نکته دوم اینکه امکان تحقیق آماری بر روی تاثیر خداباوری یا بیخدایی بر روی یک شخص عملاً محال است زیرا هرگز نمیتوان همه سایر متغیرهایی که بالقوه امکان تاثیر گذاری بر کردار یک شخص را دارند ثابت نگه داشت و باور او نسبت به خدا را تغییر داد و کردار او را پس از تغییر باور دوباره مطالعه کرد، برای نمونه نمیتوان دانست که اگر استالین خداباور میبود دست به آن بزه کاری ها میزد یا نه، یا اگر خمینی بیخدا بود دست به جنایاتی که زده است میزد یا نه، اگر هیتلر خدا را قبول نداشت به قتل عام یهودیان و کولیها و افراد معلول دست میزد یا نه، اگر سعید حنایی خداباور نبود بخاطر وظیفه شرعی که بر خود احساس میکرد 16 زن را میکشت و به 13 زن تجاوز میکرد؟ آیا امام علی در صورتی که خدا را قبول نمیداشت به دستور پیامبر اسلام گردن چند صد یهودی را میزد؟ روشن است که در مورد این پرسشها میتوان نظریه پردازی کرد و حدسهایی را زد ولی این پرسشها را هرگز نمیتوان با تجربه پاسخ داد و آمار مستقیماً با تجربه و آزمون سر و کار دارد. چنین امکانی حتی در مورد فردی که باورش نسبت به خدا عوض شده است نیز وجود ندارد زیرا همانطور که گفته شد بقیه متغیر ها را هرگز نمیتوان به ثابت ها تبدیل کرد و مهمترین این متغیر ها زمان است که تثبیت آن کاملاً محال است. از این دو مسئله میتوان نتیجه گرفت که چنین مطالعات آماری اساساً پایه و اساس چندان محکمی نمیتوانند داشته باشند و نمیتوان از آنها نتایج درستی گرفت. برای نمونه از برخی از اسلامگرایان زمانی که اسلام به خشونت و انسان ستیزی محکوم میشوند شنیده میشود که میگویند در جنگ جهانی دوم بیش از هر جنگی که خداباوران در طول تاریخ کرده اند و شاید به اندازه تمام آنها انسان ها کشته شدند و تمامی طرفهای این جنگ را نیروهای سکولار و غیر دینی تشکیل میدادند، روشن است که حتی اگر طرفین این جنگ واقعاً بی دین بوده باشند نیز نمیتوان بی دینی آنها را علت جنگ دانست، دین تنها مشکل بشریت نیست! افزون بر دین چیزهای مخرب و مضر دیگری نیز وجود دارند! همچنین نمیتوان به قطع دانست اگر این طرفین خداباور یا دیندار بودند تعداد کشته های جنگ جهانی دوم از این بیشتر میبود یا نه، چون امکان چنین تجربه ای وجود ندارد.

البته در درستی این ادعا که نیروهای مختلفی که در جنگ جهانی دوم میجنگیدند غیر دینی بوده اند نیز میتوان شک فراوان ورزید زیرا برای نمونه هیتلر عمیقاً به خدا باور داشته است و اعلام نیز کرده است که با خود را در مقابل یهودیان قرار دادن به خواست خدا عمل میکند و طرف عمده دیگر این جنگ نیز امریکا است که ایدئولوژی خاصی که حتی وابستگی صوری به بیخدایی داشته باشد نداشته است، تنها طرف این جنگ که بیخدا بوده است شوروی بوده است که آنهم در جنگ جهانی دوم مظلوم واقع شده است و مورد تجاوز آلمان نازی قرار گرفته است! اما حتی اگر این سخن نیز پذیرفته شود، چنین استدلالی اشکالات بزرگی دارد که از جمله مهمترین آنها پیشرفت سلاح ها است، در صورتی که پیامبر اسلام هم میتوانست بجای سر بریدن با شمشیر از بمب اتم استفاده بکند و بجای سوار شدن بر الاغ و شتر در تانک و هواپیما بنشیند آنگاه معلوم میشد که او انسانهای بیشتری را میکشت یا کسانی که در جنگ جهانی دوم جنگیدند. ایراد بزرگ دیگر تفاوت جمعیتی دورانی که ادیان قدرت جنگیدن با یکدیگر را داشتند و جمعیت جهان در دوران جنگ جهانی دوم است، پس روشن است که این دسته از ادعاها کاملاً پوچ و عوامفریبانه هستند و کیفیت این جنگها نمیتواند ادعایی را در مورد بیخدایی اثبات کند. افزون بر این حتی اگر جنگ جهانی دوم را هم جنگ بین بی خدایان بدانیم، تنها یک جنگ است! حال آنکه بخش بزرگی از تاریخ را جنگهای دینی تشکیل میدهند و دین همواره بخش لاینفکی از جنگهای بشری بوده است، چه چیز میتواند به اندازه دین مغز انسان را تخریب کند و او را به جانوری تبدیل کند که هم دوست دارد بکشد و هم دوست دارد کشته شود؟ اما حتی اگر چنین استدلالهایی هم بتوانند نشان بدهند که برای برخی از مردم بیخدا بودن و اخلاقمدار بودن ممکن نیست یا بعید است، این مسلماً به آن معنی نیست که بیخدایی با اخلاق ناسازگاری دارد، درست مثل اینکه برخی از انسانها نمیتوانند با دهانشان سوت بزنند ولی این به آن معنی نیست که انسان نمیتواند با دهانش سوت بزند(!).

از سخنان نادرست دیگری که گاهی در اعتراض به بیخدایی گفته میشود نتایج اسفناک حکومتهای کمونیستی در جهان است که در دوران کوتاه حیات خود نتیجه ای بسیار منفی از خود در همه جا بویژه در شوروی سابق و چین فعلی به جای گذاشته اند. در پاسخ به این مسئله باید توجه داشت که ساختار حکومت های کشورهای کمونیستی بسیار شبیه به ساختار نظامهای خداسالار بسیار واپسگرا و قرون وسطایی بوده است. رهبران این کشور ها دقیقاً همان نقشی را بازی می‌کنند که فرعون ها، پاپ ها، خلیفه ها، مفتی ها، سلاطین و ولایت فقیه ها بازی کرده اند، حکومت های کمونیستی و اندیشه های کمونیستی تابحال نتوانسته اند نظامی غیر نظامهای دهشتناک تمامیت خواه و فاشیست ایجاد بکنند و کمونیست های سنتی به دنبال ایجاد دیکتاتوری پرولتاریا هستند و تا زمانی که چنین حکومت طبقاتی و واپسگرایی را دنبال کنند و به دنبال دموکراسی و حقوق بشر نباشند به نظر هم نمیرسد در آینده بتوانند نتیجه ای غیر از نتایجی که تاکنون گرفته اند بگیرند و نتیجه آن به دلیل باورهای غلط سیاسی آنها بهتر از تجربه چین، کوبا، شیلی، شوروی، کره شمالی، کامبوج از کمونیسم شود.

پرواضح است که اگر پاپ و سایر شخصیت های دینی را از قدرتی که در قرون وسطی (و در مورد ولی فقیه شوربختانه در حال حاضر دارد) بردارید ولی همان ساختار هرمی قدرت روحانیت را که در تمام نظامهای دینی میبینید در اختیار افرادی سکولار و بی دین و حتی اخلاقمدار قرار دهید هرگز نباید انتظار داشته باشید نتیجه ای بهتر از آنچه نظامهای دینی گرفته اند حاصل شود. تمرکز قدرت فساد می آورد و گفته می‌شود که اگر شما تمامی قدرت را به دست شخصی دهید یک قدرت اصلی را از او خواهید گرفت و او قدرت عدالت و انصاف او است. قدرت مطلق فساد مطلق می آورد. بنابر این در فاجعه ای که نظامهای کمونیستی تابحال به بار آورده اند بیخدایی را نمیتوان علت دانست بلکه بازهم ساختار قدرتی مشابه نظامهای دینی است که نظام های کمونیستی به کار گرفته اند و فاجعه آفرین بوده است. همین تمرکز قدرت در کشورهای کمونیستی از کمونیست ها کاملاً انسانهایی دین خوی پدید آورده است که مخالفین خود را با نام «دشمنان مردم» در مقابل عبارت های تهوع آور مشابه در نظام های دینی همچون «دشمنان خدا» و یا «محارب با خدا و پیغمبر و مفسد فی الارض» به بدترین حالت های قابل تصور شکنجه و نابود کرده اند. لذا نتیجه منفی که این حکومت ها به بار آورده اند را باید در ساختار سیاسی حکومتی آنها و همچنین باورهای غلط آنها همچون کمونیسم و نازیسم دید نه در بیخدایی آنها.

در میان اسلامگرایان عامی این باور بطور گسترده وجود دارد که بیخدایی متناظر با کمونیسم است. باید توجه داشت که باورهای کمونیستی نظیر سوسیالیسم، اینترناسیونالیسم، ماتریالیسم دیالیکتیک هیچکدام وابستگی بنیادین به بیخدایی ندارند و نه هر بیخدایی کمونیست است و نه هر کمونیستی بیخداست، افزون بر این اگر بیخدایی نیز همچون بسیاری از موارد در مورد خداباوری از روی عواطف و نادانی و تعصب توسط یک فرد گزین شود و بجای خرد محور بودن برای یک فرد تبدیل به یک باور دینی شود میتوان کاملاً انتظار داشت که وجود این داگما سبب رخ دادن نتایج مشابهی که معمولاً از دین خویان دیده شده است، بشود و کمونیست ها هم در بسیاری از مواقع از همین حالت رنج میبرند، کمونیسم علاوه بر اینکه اساساً ایده باطلی است و از این ایدئولوژی نمیتوان انتظار داشت که واقعیت عینی بهتر از آنچه تاکنون از خود بجای گذاشته است را تحقق بخشد (دستکم از نظر منتقدانش) در حکومتهای یاد شده دقیقاً همچون اسلام در جمهوری اسلامی بعنوان یک داگما به مردم تحمیل میشده است و با در نظر گرفتن تمامی این موارد کاملاً نابخردانه به نظر میرسد اگر کسی فاجعه های حکومتهای کمونیستی را ناشی از بیخدایی برخی سرکردگان این حکومتها بداند، لذا بیخدایی هنگامی که با کمونیسم و یا نازیسم همراه شود ممکن است فاجعه آمیز باشد اما روشن است که این ایراد از کمونیسم و نازیسم است نه از بیخدایی.

اما گذشته از این مسائل و مشکلات در مورد آمار میزان جرائم و بزه چندان اطلاعاتی در دسترس نیست به غیر از چند مورد. نخستین مورد آمار زندانهای امریکا است، این آمار که مربوط به سال 1997 است آمار باورهای دینی زندانیان امریکا را در یک نمونه اینگونه نشان میدهد +:

Response              Number      %
----------------------------  --------
Catholic               29267   39.164%
Protestant             26162   35.008%
Muslim                  5435    7.273%
American Indian         2408    3.222%
Nation                  1734    2.320%
Rasta                   1485    1.987%
Jewish                  1325    1.773%
Church of Christ        1303    1.744%
Pentecostal             1093    1.463%
Moorish                 1066    1.426%
Buddhist                 882    1.180%
Jehovah Witness          665    0.890%
Adventist                621    0.831%
Orthodox                 375    0.502%
Mormon                   298    0.399%
Scientology              190    0.254%
Atheist                  156    0.209%
Hindu                    119    0.159%
Santeria                 117    0.157%
Sikh                      14    0.019%
Bahai                      9    0.012%
Krishna                    7    0.009%
----------------------------  --------
Total Known Responses  74731  100.001% (rounding to 3 digits does this)

Unknown/No Answer      18381
----------------------------
Total Convicted        93112  80.259% (74731) prisoners' religion is known.

Held in Custody         3856  (not surveyed due to temporary custody)
----------------------------
Total In Prisons       96968

در سال 2004 بی بی سی اعلام کرد که جمعیت بیخدایان امریکا چیزی حدود 10% است (10) با این حساب باید انتظار داشته باشیم که 10% زندانیان نیز بیخدا باشند تا بتوانیم به این نتیجه برسیم که بیخدایان نیز دستکم به اندازه مسیحیان در امریکا به بزه و جنایت دست میزنند، اما شاهد هستیم که تنها دو دهم درصد از زندانی ها را بیخدایان تشکیل میدهند یعنی 99.8% جمعیت این زندانها خداباور هستند، لذا اگر قرار باشد باور به خدا یا ناباوری به خدا نقشی در کردار انسانها داشته باشد به نظر میرسد با توجه به این آمار بیخدایی بسیار تاثیر مثبت تری نسبت به خداباوری داشته است. افزون بر این آمار میتوان به این نکته اشاره کرد که کشور امریکا با جمعیتی که 90% اش را خداباوران تشکیل میدهند بیشترین نرخ بزه را در جهان دارد. البته این میتواند هم به این دلیل باشد که باقی کشورها بویژه کشورهای اسلامی آمار درستی از بزه ارائه نمیدهند و هم میتواند ناشی از نظام قضایی قوی امریکا باشد که بزهکاران را بیشتر از باقی کشورها دستگیر میکند اما به هر حال این آمار در مقایسه با کشورهایی مثل کشورهای اسکاندیناوی که نرخ بزه بسیار کمتری دارند و جمعیت بیخدایانشان نیز بسیار بیشتر از جمعیت بیخدایان امریکا است قابل توجه است. همچنین در سال 2005  از میان 127 شهر دنیا بهترین شهر دنیا برای زندگی کردن شهر ونکوور کانادا اعلام شد (11) و تصادفی نیست که 42% جمعیت این شهر را افراد غیر مذهبی شامل بیخدایان، ندانمگرایان، داروینیست ها و افراد بی دین تشکیل میدهند (12) جالب است که در همین آمار شهر تهران و کراچی جزو بدترین 10 جا برای زندگی کردن انتخاب شده اند.

مسئله دیگری که در این مورد ارزش مطرح شدن دارد این است که فرض کنیم تمامی زندانیان جهان را بیخدایان تشکیل میدهند و در زندانهای جهان هیچ خداباوری نیست. جمعیت زندانهای جهان در سال 2005 چیزی در حدود 9 میلیون نفر بوده است (13) و جمعیت بیخدایان جهان که شامل بودیست ها نیز به دلیل اینکه به خدا باور ندارند دستکم 21% جمعیت زمین است (14) که با توجه به جمعیت کره زمین که در حال حاضر حدود 6.6 میلیارد نفر است (15) جمعیت بیخدایان جهان میشود حدود 1.3 میلیارد نفر. 9 میلیون نفر از 1.3 میلیارد نفر برابر است با حدود هفت دهم درصد. با توجه به این داده ها، دو فرضیه پیش می آید:

1- کمتر از 1% بیخدایان مجرم و تبهکار هستند.

2- بیش از یک پنجم مردم جهان را بیخدایان جنایتکار و تبهکاری تشکیل میدهند که هنوز زندانی نشده اند.

فرضیه 2 بسیار غیر واقع گرایانه و غیر منصفانه است و گمان نمیکنم هیچ انسان منصف و عاقلی چنین باوری را داشته باشد، بنابر این تنها فرضیه 1 باقی میماند. نتیجه آنکه بیخدایی با فرض اینکه تمامی زندانیان جهان هم بیخدا باشند – که البته این فرض طبق آماری که قبلاً آورده شد بسیار بسیار فرض غلطی است، با اینحال کمتر از 1% بیخدایان دست به جرم و جنایت زده اند و من گمان میکنم که اگر قرار باشد یک باور روی رفتار انسانها تاثیر گذاشته باشد و تنها 1% باورمندان به این باور به جرم دست بزنند به هیچ عنوان نمیتوان آن باور را از نگر آماری باوری ضد اخلاقی و مشوق بزه و جرم دانست.

شاید این گفته ارتباط چندانی با موضوع این نوشتار نداشته باشد اما به نظر من با پیشرفت تکنولوژی از بسیاری از جرائم و تقلب ها کاسته خواهد شد. به راستی تکنولوژی هایی مثل  کارتهای اعتباری و حذف شدن پول بصورت کاغذ و سکه و مایکرو چیپ هایی که میتوان آنها را در زیر پوست قرار داد (و هم اکنون از آنها برای ردیابی حیوانات از طریق ماهواره استفاده میشود) و در نتیجه تمامی ارتباطات اقتصادی یک فرد و موقعیت جغرافیایی وی را در هر لحظه به دست آورد، تست DNA و غیره بدون شک بزودی میتوانند بسیاری از مشکلات امنیتی جهان را حل کنند، به سختی میتوان جرمی را در نظر گرفت که در صورت پیاده شدن این مقولات انسانها بتوانند مرتکب شوند و از دست قانون فرار کنند. البته سوء استفاده دولتهای فاشیست و انسان ستیز از این دست تکنولوژی ها که تازه در ابتدای راه هستند و جا برای پیشرفت بسیار زیاد دارند نیز میتواند بسیار تلخ و مرگبار باشد، اما با فاکتور گرفتن این تهدید اتفاقی که می افتد این است که نفع شخصی یک بشر با درست رفتار کردنش ارتباط بیشتری پیدا خواهد کرد و این خود همان چیزی است که خداباوران نگرانش هستند و تابحال از خدا برای رفع این معضل استفاده میکردند که البته در مقایسه با این تکنولوژی بسیار ناکار آمد خواهد بود و دیگر نیازی به حضرت عباس و دو طفلان مسلم و خدا و پیامبر و جن و فرشته و روح و آخرت و این مزخرفات برای اخلاقمدار بودن حتی برای کودن ترین انسانها باقی نخواهد ماند.

نتیجه از این بخش آنکه در عمل نیز بر اساس مطالعات تاریخی و آماری دلیل معتبر و مستندی برای محکوم کردن بیخدایان به بی اخلاقی وجود ندارد، و اظهار نگرانی خداباوران در این مورد بی اساس و از روی نادانی یا غرض ورزی و تعصبات مذهبی است.

منابع و توضیحات

1) در تاریخ مکاتب فکری که در اسلام شکل گرفته است معتزله دیدگاهی مشابه سودمندگرایی را مروج بوده اند، برای شرحی مختصر مراجعه شود به سخنرانی دکتر سروش پیرامون عقل اعتزالی.

2) برای دسته بندی های بیشتر از نگر عینیت و ذهنیت به اینجا و اینجا نگاه کنید.

3)- Hudson, W. 1970: Modern Moral Philosophy. London: MacMillan1970

4) Ninian Smart «Jainism», Encyclupedia of Philosophy, ed, Paul Edwards (New York: MacMillian and Free Press, 1967, vol 4. pp. 238-39

5) Jim Herrick, Against the faith, London, Glover and Blair, 1985, p 96.

6) Terry L.Meyers, «Percy Bysshe Shelley» Encyclupedia of Unbelief, ed. Gordon Stein, Amherst, N.Y, Prometheus Books, 1985, vol 2, p. 621

7) Richard L, Gorsuch and Daniel Aleshire, Christian faith and ethic prejudice: A review and interpretation of research, Journal for the scientific study of Religion 13, 1974, 281

8) Adolf Grunbaum, The poverty of theistic morality  +

9)- 1957 , Bertrand Russell, Why am I not a Christian, New York, Touchstone, Simon & Schuster, 1957

10) http://news.bbc.co.uk/1/hi/programmes/wtwtgod/3518375.stm

11)  http://news.bbc.co.uk/2/hi/business/4306936.stm

12)  http://en.wikipedia.org/wiki/Demographics_of_Vancouver#Religion

13)  http://www.kcl.ac.uk/depsta/rel/icps/world-prison-population-list-2005.pdf

14)  http://www.positiveatheism.org/writ/martin.htm

15) http://www.positiveatheism.org/writ/martin.htm

منابع اصلی که در این نوشتار من از آنها سود برده ام:

  • مبانی فلسفه اخلاق، رابرت ال هولمز، ترمجمه مسعود علیا، انتشارات ققنوس، تهران 1382.
  • An introduction to contemporary Methaethics, by Alexander Miller, Polity, Blackwell publishing press, 2003
  • Atheism Morality and Meaning,by Michael Martin, Prometheus books 2003
  • Stanford Encyclopaedia of Philosophy
  • Being good, Blackburn S., Oxford University Press 2001

چرا روح وجود ندارد؟

1- پیشگفتار.

مسئله وجود روح از مسائل بسیار اساسی در میان باورهای دینی و همچنین از کهن ترین باورهای انسانی است که در میان بسیاری از ملل رایج بوده و هنوز هم رایج است. بسیاری از دین خویان اعتقاد دارند حیات آنها تنها محدود به جسم آنها نمیشود و هر انسانی علاوه بر وجود مادی خود وجودی فرا مادی  نیز دارد که به آن روح گفته میشود. بر اساس باورهای اسلامی این روح در هنگامی که انسان خلق میشود به بدن او وارد میشود و بعد از مرگ او از بدن خارج میشود. این در حالی است که انقلاب علمی که در تاریخ بشر شکل گرفت تمام مفاهیم ماوراء طبیعی را از دنیای علم بیرون انداخت و به همین دلیل چیزی به نام روح در هیچ یک از رشته های علمی امروز به رسمیت شناخته نمیشود. از آنجا که زیر سوال رفتن روح باعث به زیر سوال رفتن بسیاری از باورهای دینی میشود و از آنجا که وجود روح باعث میشود افراد زیادی به وجود «دنیایی فراتر» (1) از دنیای حقیقی که روبروی ما است میشود و از آنجا که مسئله وجود روح همواره از خداناباوران و خردگرایان پرسش میشود، شایسته است که پیرامون آن توضیحاتی داده شود.

وجود روح توسط بسیاری از خداناباوران و خردگرایان انکار میشود. اثبات عدم وجود پدیده ای مثل روح بسیار دشوار است. تصور کنید عده ای به موجودی نامرئی و غیر مادی به نام «گوراگورا اعتقاد داشته باشند و ادعا کنند گوراگورا موجودی است که در هنگام عطسه کردن نزد انسانها می آید و انسانها را میبوسد. و بوسه او سبب عطسه انسانها میشود. هیچ کس نمیتواند گوراگورا را ببیند و یا او را لمس کند. حال آیا کسی میتواند اثبات کند که گوراگورا وجود ندارد؟ این باورمندان به گوراگورا ممکن است به شما بگویند هر گاه او شما را ببوسد شما عطسه کرده اید و هر گاه شما را نبوسد عطسه نخواهید کرد، و اگر شما این باور آنها را انکار کنید، آنها از شما خواهند پرسید، پس انسان برای چه عطسه میکند؟ اگر دلیلی علمی برای عطسه پیدا کنید و به آنها بگویید که عطسه کردن به این دلیل و به آن دلیل علمی است که اتفاق می افتد، ممکن است معتقدان به گوراگورا به شما بگویند «خوب ما نیز منکر این دلایل علمی نیستیم، اما گوراگورا هم همزمان با آن دلایل علمی شما را میبوسد، و اگر گوراگورا وجود نداشته باشد و شما را نبوسد شما هرگز عطسه نخواهید کرد.»

قضیه روح هم بسیار شباهت به مسئله گوراگورا دارد. روح از نظر گروهی از کسانیکه به وجود آن اعتقاد دارند دلیل اصلی و جوهر حیات است یعنی حیات وقتی آغاز میشود که روح به بدن وارد میشود و وقتی پایان میگیرد که روح از بدن خارج میشود، و از آنجا که روح پدیده ای طبیعی (Natural) نیست در حوزه بررسی علمی قرار نمیگیرد، و از نظر کسانیکه به ماوراء طبیعت (Supernatural) اعتقاد ندارند چون مدارک و دلایلی برای اعتقاد به چنین موضوعی وجود ندارد، همین ماوراء طبیعی بودن روح دلیل خوبی است برای انکار وجود آن. اما اگر وجود ماوراء طبیعت را ممکن فرض کنیم، نمیتوان اثبات کرد که روح وجود ندارد، مگر اینکه در وجود و تعریف روح تناقضی با خود آن و یا با سایر اصول استوار یافت شود و از اصل محال بودن اجماع نقیضین (تناقض چیست؟) اثبات کرد که وجود روح محال است. اما این نوشتار به یافتن و بحث کردن پیرامون چنین تناقضاتی نخواهد پرداخت، این نوشتار بیشتر تحلیلی علمی، تاریخی و فلسفی است از پدیده روح و همچنین تلاشی است برای پاسخ دادن به پرسشهای رایج در این زمینه و رد دلایل رایج غلطی که معمولاً برای اثبات وجود روح از آنها استفاده میشود.

زیرا همانگونه که در مورد گوراگورا یک انسان خردگرا (خردگرایی چیست؟) میتواند به دلیل اینکه مدارک علمی معتبر یا دلایل صحیح فلسفی برای اثبات وجود آن وجود نداشته باشد و در نتیجه به دلیل اینکه ایده وجود گوراگورا از فیلتر خرد عبور نمیکند منکر وجود گوراگورا شود، در مورد روح نیز دقیقاً مسئله به همین صورت است. در این نوشتار این واقعیت را که آنچه باورمندان به وجود روح معمولاً به عنوان دلایل خود برای اعتقاد به وجود روح بیان میکنند دلایل درستی نیستند نشان خواهیم داد، و نتیجه آن خواهد بود که در خواهیم یافت دلایل معتبری برای اعتقاد به روح وجود ندارد. بنابر این وجود روح را میتوان تنها به دلیل اینکه دلایل معتبری برای اعتقاد به آن وجود ندارد انکار کرد و نشان داد که این اعتقاد برخاسته از نادانی قدما بویژه افلاطون است که وارد باورهای دینی شده است. لذا خردمندانه ترین جایگاه نسبت به قضیه روح، جایگاه انکار است، مگر اینکه دلایل معتبری برای نفی وجود آن انکار شود.

2- ایده روح از کجا آمده است؟

نخستین چیزی که باعث شد انسانها به روح روی بیاورند مسئله حیات بود. انسانها همواره  بدنبال این بوده اند که ببینند حیات چیست و از کجا آمده است و پاسخ این پرسش خود را در یافتن فرق انسان زنده و انسان مرده جستجو میکردند تا اینکه بتوانند حیات را توضیح دهند و درک کنند. باورهای دینی اکثراً برخاسته از تلاش انسانهای بدوی و اولیه هستند، برای توضیح دادن چیزهایی که امروز علم به توضیح آنها میپردازد. بشر اولیه همواره در تلاش برای توضیح این مسئله و پاسخ به سایر پرسشهای اساسی اش دست به خلقت موجوداتی تخیلی و غیر طبیعی زده است که ارواح یکی از آن چیزها هستند.

در نظر انسانهای اولیه ابتدائی ترین و آشکار ترین تفاوتی که بین موجودی زنده و موجودی غیر زنده دیده میشود این است  که انسان زنده نفس میکشد و انسان مرده نفس نمیکشد. لذا این تنفس در نظر بسیاری از انسانهای اولیه بعنوان جوهر اصلی حیات مطرح شد، یعنی هرآنچه نفس بکشد از نظر ایشان زنده مینمود و هر آنچه زنده نبود نفس نمیکشید. برای همین است که روح همواره بطور مستقیم یا بطور غیر مستقیم در کتابهای دینی با تنفس در ارتباط است. در تورات روح با کلمه نشاما (נפשׁ) توصیف شده است، این کلمه دقیقاً همان کلمه ای است که برای نفس نیز استفاده میشود. در انجیل نیز که اصل آن به زبان یونانی نوشته شده است برای روح از کلمه سوکی (ψυχή)  استفاده شده است و این کلمه دقیقاً به معنی نفس و نفس کشیدن است. این کلمات هم در تورات و هم در انجیل بارها با معانی و مفاهیم دیگر همچون تنفس و حیات نیز استفاده شده اند. کلمه (Spirit) در زبان انگلیسی نیز خویشاوند با تنفس در زبان لاتین است. مصریان باستان نیز کلمه «کا» را برای توصیف ارواح استفاده میکردند که این کلمه نیز به معنی «تنفس» است، حتی در آیین هندو و همچنین در آیین بودایی نیز روح را (Ātman) میخوانند که برابر با تنفس است. روح حتی در قرآن نیز با نفس کشیدن درآمیخته است.  الله بر اساس قرآن روح خود را درون کالبد انسان می دمد، یا بعبارت دیگر «فوت» میکند.

سوره سجده آیه 9
ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ.

آنگاه بالای او راست ، کرد و از روح خود در آن بدميد و برايتان گوش و چشمها و دلها آفريد چه اندک شکر می گوييد.

به این عمل معروف فوت کردن روح (نفخ روح) در چهار جای دیگر قرآن از جمله در (سوره حجر آیه 29، سوره انبیا آیه 91، سوره ص آیه 72 و سوره تحریم آیه 12) نیز اشاره شده است. نفخ روح در قرآن هم در مورد اولین انسان (آدم) آمده است هم در مورد تولد مسیح از مریم باکره و هم در مورد تمامی انسانها. البته این باور تنها باوری اسلامی نیست، دورگا یکی از خدایان هندو نیز مجسمه خود را ساخته است و بعد با دهان الهی خود روح دمیده است. بسیاری از انسانهای اولیه توضیحی بهتر از این به ذهنشان خطور نمیکرد که خدا ابتدا انسان را از مجسمه درست کرده است و بعد به وجود او حیات دمیده است و در نتیجه انسان که تنها یک کالبد سفالین و گلی مجسمه گونه بوده است دارای جان شده است، شاید به همین دلیل باشد که مجسمه سازی در برخی از ادیان همچون اسلام تقبیح شده است و حتی در برخی از دوره های تاریخ اولیه اسلام به شدت تحریم و تکفیر شده است و گروه های بنیاد گرا هنوز هم با مجسمه سازی مشکل دارند، زیرا به نظر میرسیده است که انسانهای مجسمه ساز در حال تکرار کاری الهی هستند و این کار بسیار کفر آمیز است، یکی از معجزات عیسی در قرآن نیز این است که مجسمه کبوتری را از گل درست کرده است و سپس به آن جان بخشیده است، آشکار است که افسانه ای بهتر برای خلقت به ذهن افرادی که این داستانها را سراییده اند نرسیده است. این نوع تصوّر های کودکانه که امروزه ذره ای ارزش علمی ندارند و بسیار شبیه به قصه های شنگول و منگولی است که مادربزرگها برای نوه هایشان تعریف میکنند هستند، در میان انسانهای اولیه و متاسفانه در ذهن انسانهای نیمه دیوانه امروزی منطقی و واقعی به نظر میرسیده و میرسند. در این میان افراد سودجو و زرنگی همچون پیامبر اسلام نیز از این قصه های کودکانه سوء استفاده کردند و با گول زدن انسانهای ساده اندیش برای قرنها به حماقت بشری دامن زدند و سبب امتداد این استحمار گشتند.

اگر تصور کنیم خداوند هر بار که انسان جدیدی بدنیا می آید یک مقدار از روح خودش را درون وجود او فوت میکند، و اگر فرض کنیم هر ثانیه سه بچه بدنیا می آیند، بر اساس گفته قرآن خداوند بیشتر شبیه یک پنکه یا کمپرسور باد است که دائماً باید روح خود را در پیکر انسانهای تازه تولد یافته فوت کند، و این خود یک شغل 24 ساعته برای خداوند است و او را از باقی مسئولیت هایش باز میدارد، تازه این درصورتی است که سایر جانداران روی زمین را بدون روح فرض کنیم، و تنها انسانها را دارای روح بدانیم. البته شاید خداوند از قبل مقدار زیادی فوت کرده است و روح ها را آماده کرده است و در یک صندوقچه یا کُمد الهی نگه داشته است و یکی یکی در هنگام تولد انسانها بطور خودکار به بدن آنها ارسال میشود.

از روی همین ارتباط مستقیم میان روح و تنفس در قرآن میتوان دریافت که ایده روح در قرآن نیز از همان جایی گرفته شده است که این ایده در تورات و انجیل گرفته شده است، در نتیجه روح نتیجه تلاش انسانهای اولیه است برای پیدا کردن جوهر اصلی حیات. یعنی معمایی که علم بیولوژی امروز به حل آن میپردازد. برای انسانهایی که هنوز گمان میکردند زمین صاف است، و شهابسنگ ها تیرهایی هستند که به سمت شیاطین شلیک میشوند، اولین پاسخی که برای پرسش «تفاوت موجود زنده و مرده چیست» به نظر میرسید، مسئله تنفس بود. برای او داد و ستدهای میکروسکوپی شیمیایی در بدن که ما آنرا متابولیسم بدن میخوانیم مشخص نبود، از نظر او مرده نفس نمیکشد و زنده نفس میکشد و این تنها تفاوت زنده و مرده است. و این ارتباط مستقیم کلمه تنفس با کلمه روح از لحاظ زبانشناسی سندی است بر این مدعا. برای قدما مشخص نبود که تنفس چیزی نیست جز دمیدن اکسیژن و مقدار زیادی نیتروژن، آنها تنفس را مسئله ای پیچیده تر از این مسائل میدیدند. از همین رو است که در «زنده» خواندن گیاهان بسیار دچار تردید بودند.

مسیحیان اینگونه به قضیه نگاه میکردند که خداوند ابتدا روح را در کالبد بدن می دمد و درون انسان زنده روح خدایی وجود دارد، و این در حالی است که ما در دنیایی پر از ارواح خبیث زندگی میکنیم. از همین رو است که مسیحیان وقتی کسی عطسه میکند او را با عبارات مذهبی تقدیس میکردند، یا حالتی جادویی به خود میگرفتند، مثلا بر روی سینه صلیب رسم میکردند، زیرا معتقد بوده اند وقتی کسی عطسه میکند ممکن است روحش به بیرون پرتاب شود و ارواح خبیثه که در اطراف او هستند و نفس شیطان به دلیل گناهان ما همه جا گسترده شده است ممکن است به سرعت وارد بدن او شده و جایگزین روح الهی در بدن او شود. از همین رو بود که مسیحیان اساساً بیماریهای انسانها را به دلیل محصور شدن آنها توسط ارواح پلید میدانستند. و با دعا خواندن و انجام مراسم مذهبی سعی میکردند ارواح خبیث را از وجود بیمار خارج کنند. در دوران انگیزاسیون بعضی اوقات افراد بیمار را شکنجه میکردند تا روح خبیث به زور شکنجه از بدن آنها خارج شود، هنوز هم در میان مسیحیان فرقه هایی همچون فرقه شاهدان یهوه وجود دارند که بیماران خود را نزد پزشک نمیبرند و تنها با دعا و نیایش آرزوی شفا یافتن آنها را دارند. ایرانیان نیز هرگاه کسی عطسه میکند به او میگویند «عافیت باشد»، ممکن است این رسم نیز از باورهای خرافی مشابه گرفته شده باشد.

البته این تسخیر شدن توسط ارواح همیشه بد نبود. روح القدس در عبارت یونانی که زبان اصیل انجیل است به معنی «تنفس مقدس» است. اگر این روح توسط تنفس به بدن وارد میشود انسانها میتوانستند از خدا وحی بگیرند و کتابهای متعدد انجیل و تورات به باور مسیحیان ناشی از ورود این روح به بدن نویسندگان این کتابها است. مسیح در انجیل روح القدس را با فوت به سمت حواریون خود میفرستد (یوحنی 20:22). در همین نوشتار این باور، یعنی جوهر حیات بودن روح به چالش کشیده خواهد شد.

دومین مسئله که باعث شده است انسانهایی به وجود روح اعتقاد داشته باشند بی اطلاعی آنها از مغز انسان است. تقریباً تمامی آنچه به روح نسبت داده میشود در حقیقت همان کارهایی است که مغز انجام میدهد. در همین نوشتار به سه نمونه بارز از این موضوع، یعنی هوشیاری، خواب دیدن و دژاوو اشاره خواهیم داشت. انسانهای پیشین از مغز و ساختمان آن و وظایف آن آگاه نبودند و نمیتوانستند حس کردن، هوشیاری، تفکر و حافظه را با اطلاعات محدود خود نسبت به مغز توضیح دهند، لذا تمام این کارها را به روح نسبت میدادند. البته از دیدگاهی وسیع تر بی اطلاعی نسبت به بدن و ساختمان آن که مغز را نیز شامل میشود باعث اعتقاد به روح بود. این درحالی است که امروزه آشکار است تمامی حس ها، حالت های روانی، و افکار باعث ایجاد سیگنالهای الکتریکی، مغناطیسی و متابولیکی در مغز میشوند که این سیگنالها را میتوان با دستگاه های مخصوص PET و  MRI ثبت کرد (2) و حتی در برخی موارد با ارسال سیگنالهای مصنوعی به مغز شبیه سازی کرد. لذا تمامی ویژگیهایی که قدما برای توضیح آنها به روح پناه میبردند امروزه از دیدگاه علمی همان کارهایی است که مغز انجام میدهد، و مغز برای انجام آنها نیاز به هیچگونه روح یا چیزی شبیه آن ندارد، مغز کاملاً ماهیتی طبیعی دارد و تمامی کارهایی که مغز انجام میدهد از لحاظ طبیعی قابل بررسی هستند. لذا پیشرفت علم در زمینه نوروساینس (3) که تلاش میکند احساسات، ادراکات، حالت های روانی، تفکر، حافظه، هوشیاری و غیره را به مغز نسبت بدهد دیگر جایی برای اعتقاد به وجود روح برای بیشتر دانشمندان باقی نگذاشته است.

سومین مسئله تمایل انسان به جاودانگی است. انسانها همواره از اینکه مرگ پایان وجود و حیات آنها باشد هراسان بوده اند و تمایل به جاودانگی داشته اند و بشر بدوی عادت داشت تمایلات خود را با واقعیت پیوند دهد، یعنی چون صرفاً تمایل داشت حیات پس از مرگی وجود داشته باشد، نتیجه میگرفت چنین حیاتی وجود دارد و از آنجا که میدیدند بدن انسان پس از مرگ متلاشی میشود بعدی غیر مادی را نیز برای انسان تصور میکردند، از نظر ایشان لازمه حیات پس از مرگ وجود روح بود.  در مورد این نوع طرز تفکر آلوده به سفسطه در نوشتاری با فرنام «وجود نداشتن خدا و آخرت غیر عادلانه است مگر میشود آخرتی وجود نداشته باشد.» توضیحات کافی آمده است. در کشف واقعیت  ها باید تمایلات را کنار گذاشت زیرا واقعیت ها بدون توجه به تمایلات ما وجود دارند. تمایل داشتن ما به مسئله ای باعث وجود داشتن آن نمیشود و عدم تمایل ما به واقعیتی باعث از بین رفتن آن واقعیت نمیشود. برای توضیحات بیشتر در مورد مسئله مرگ به نوشتاری فرنام «بعد از مرگ چه خواهد شد؟» مراجعه کنید.

تمامی این سه مسئله، پیش زمینه هایی هستند که انسانها بخاطر آنها به وجود روح اعتقاد پیدا میکنند. بررسی دقیق علمی و فلسفی این مسائل باعث شده است که روح از یک پدیده علمی و معتبر به یک پدیده دینی و محدود به باورهای افسانه ای مردم تبدیل شود و دیگر جایگاه چندانی در علوم بشری نداشته باشد.

3- بررسی علمی و فلسفی روح

پدیده روح در میان بسیاری از فلاسفه پیشین رایج بوده است تا اینکه کم کم فلاسفه کمتری به وجود آن معتقد شدند. باور به روح همچون باور به سایر چیزهای فراطبیعی از نظر تعدد باورمندان سیری کاملاً نزولی داشته است و امروزه بیش از هر زمان دیگری وجود روح توسط فلاسفه و دانشمندان انکار میشود.

3.1- تاریخچه ای مختصر از روح و تعاریف آن (4)

بررسی تاریخچه روح در فلسفه پیشاسقراطی را باید از هومر (در قرن 9 ام پیش از میلاد میزیسته است)، شاعری که آثار حماسی ایلیاد و ادیسه را به او نسبت میدهند و اساساً معلوم نیست که آیا چنین شخصی براستی در طول تاریخ وجود داشته است یا نه آغاز کرد. البته ممکن است در جاهای دیگر نیز فلاسفه و متفکرین دیگری به روح معتقد بوده باشند اما آنچه حداقل در مورد روح سر انجام به فلسفه فعلی غرب و حتی فلسفه اسلامی وارد شده است و تا امروز نیز همچنان وجود دارد بدون شک برگرفته شده از فلسفه یونان باستان است و بسیاری از باورهای باستانی در یونان نیز برگرفته از افسانه ها و اسطوره های یونانی همچون آثار هومر هستند. در اشعار هومر روح چیزی است که انسانها با جنگیدن آنرا به خطر می اندازند و در هنگام مرگ آنرا از دست میدهند، روح انسانها همان آخرین نفسی است که از تن یک جنگجوی در حال مرگ خارج میشود. روح در هنگام مرگ از بدن خارج میشود و به دنیای اموات میرود. بنابر این حضور روح شخص را از یک پیکر بیجان متفاوت میکند. اما این به آن معنی نیست که روح در بدن کار خاصی انجام میدهد. هومر هرگز نگفته است که روح فلان کار را انجام میدهد و مثلاً باعث هوشیاری انسان یا هر چیز دیگری است. در اشعار هومر تنها انسانها دارای روح میباشند و حیوانات روح ندارند.

نظریه تالس (639-546 پیش از میلاد). تالس دومین شخصی است که نظر او را پیرامون روح بررسی خواهیم کرد. علی رغم آنکه در اشعار هومر روح تنها به انسان تعلق میگیرد، تقریبا در تمام آثار یونانی متعلق به قرن پنجم پیش از میلاد مسیح روح که تنها جوهر حیات میباشد علاوه بر انسان به همه چیزهای زنده دیگر نیز اطلاق میشود، و روح همان تفاوت چیزهای زنده و غیر زنده است. و کلمه روح مترادف کلمه زنده به شمار میرود بعنوان مثال تالس معتقد بود مغناطیس یا کهربا به دلیل اینکه باعث حرکت آهن میشود زنده است و در نتیجه دارای روح است.

نظریه فیثاغورس (570-500 پیش از میلاد). او به ادامه حیات انسان پس از مرگ به واسطه رها شدن روح او از بدن اعتقاد داشت. زنوفان در مورد فیثاغورس گفته است که روزی از جایی رد میشده است و دیده است افرادی سگی را کتک میزنند، از آنها خواسته است آن سگ را کتک نزنند زیرا این سگ یکی از دوستان او بوده است که مرده است و او صدای روح دوستش را از آه و ناله این سگ شنیده است. فیثاغورس معتقد بود این روح دوستش است که ناله میکند نه سگ.

نظریه امپیدوکلوس (490-430 پیش از میلاد). وی از پیروان فیثاغورس همچون آناکساگوراس و دموکرتیوس گیاهان را موجودات زنده میدانست و در نتیجه معتقد بود گیاهان نیز دارای روح هستند و انسانها میتوانند با گیاهان روح رد و بدل کنند. امپیدوکلوس مدعی بود که در حیات پیشینش یک بته بوده است و البته پیش از آن یک پرنده و ماهی نیز بوده است.

نظریه هراکليوس (535-475 پیش از میلاد). هراکلیوس فیلسوف دیگری است که افکارش پیرامون روح متاثر از فیثاغورس بوده است و بسیار از او نقل قول میکند. هراکلیوس شاید اولین فیلسوفی باشد که علاوه بر حیات حرکت و خرد را نیز به وجود روحی که در سلامت و شرایط صحیح است نسبت داده است. هراکلیوس معتقد است «روح خشک، بهترین و هوشیار ترین است». او میگوید روح یک انسان مست مانند کودک خامی است که سکندری میخورد و نمیداند که به کجا میرود، هراکلویس معتقد بود که استفاده از مشروبات سکره آور روح انسان را خیس میکند و این خیسی روح حس های بدن را تخریب میکند. هراکلویس نیز مانند بسیاری از متفکران قرن پنجم و ششم پیش از میلاد معتقد بود روح ماهیتی مادی دارد اما از نوعی ویژه، برتر و کمیابتر از ماده، هوا و یا آتش ساخته شده است. هراکلیوس همچنین معتقد است روح و بدن انسان با یکدیگر دارای شباهت های بسیار هستند و تنها تفاوتشان در این است که روح از مواد برتری نسبت به بدن ساخته شده است، از این رو اساساً روح چیزی طبیعی به شمار میرفت نه فرا طبیعی.

نظریه افلاطون(427-347 پیش از میلاد). افلاطون شاگرد سقراط (470-399 پیش از میلاد) بوده است و قسمت زیادی از نوشتارهای اولیه افلاطون مربوط به نظریات سقراط میشود. میدانیم که سقراط به جرم کفر گویی در زمان خود اعدام شده است و از او هیچ کتابی باقی نمانده است، بنابر این ما سقراط را از زبان افلاطون میشناسیم. البته آنچه افلاطون به سقراط نسبت میدهد به نظر بسیاری از متخصصین لزوماً نظرات سقراط نیست، بلکه قطعاً افلاطون در بسیاری از موارد افکار خود را از زبان سقراط باز میگوید و او را به یک شخصیت داستانی تبدیل کرده است که در بازار و جاهای دیگر میرود و با مردمان مختلف پرسش و پاسخ میکند. بنابر این نظرات افلاطون پیرامون روح را میتوان در دو گروه از آثار او یافت، در آثار نخستین او که که احتمالاً از قول سقراط نظراتش را اعلام میکند و دوم در آثار موخر او که احتمالاً سقراط دیگر کاملا تنها یک شخصیت داستانی است.

سقراط بگونه ای از روح صحبت کرده است که گویا از دیدگاه او علاوه بر جوهر حیات بودن، روح ترکیبی از شخصیت و دانش قوه عقلانیت هر شخص نیز هست. نظرات سقراط واقعی یا سقراط خیالی افلاطون را  میتوان در کتاب معروف افلاطون فیدو (Phaedo) که چهارمین و آخرین گفتمان سقراط با شاگردانش پیرامون حیات پس از مرگ را نقل میکند و صحنه مرگ او و نوشیدن جام شوکران را نیز تصویر میکند دریافت. فیدو که در میان هواداران سنتی افلاطون به کتاب «پیرامون روح» نیز مشهور بوده است، مانند نمایشنامه ای است که در آن دو تن از پیروان سقراط با نامهای سیمیاس (Simmias) و سبس (Cebes) که به زندان آمده اند تا او را به کمک کریتو (Crito) شاگرد دیگرش از زندان رهایی بخشند، با استادشان سقراط گفتگو میکنند. در گفتمانی که میان سقراط و شاگردانش انجام میگیرد آشکار میکند که باور اکثریت در آن دوران این بوده است که روح پدیده ای مادی است که پس از مرگ همچون دود و نفس پراکنده و در نتیجه نابود میشود.

در فیدو از سقراط  چهار برهان برای جاودانگی روح آورده شده است که دارای اعتباری نیستند و بجز برهان آخر حتی  مورد قبول مخاطبان سقراط نیز قرار نمیگیرند. سقراط در مورد روح دچار شک بوده است و دیدگاه مستحکمی در مورد آن نداشته است و خود از نارسا و غیر معتبر بودن نتیجه براهینش آگاه بوده است. در کتاب جمهوری افلاطون نیز میتوان به این واقعیت دست یافت، گلاکون (Glaucon) از سقراط میپرسد «آیا هنوز درنیافته ای که روح ما جاویدان است و هرگز از بین نخواهد رفت»؟ سقراط شگفت زده به گلاکون نگاه میکند و میگوید «به زئوس (خدای خدایان یونان باستان) قسم که نه، من چنین چیزی را در نیافته ام، آیا تو در آن موقعیت (علمی) هستی که چنین چیزی را با اطمینان ادعا کنی؟». سقراط تنها میخواسته است نشان دهد به احتمال زیاد بر خلاف باور رایج در آن دوران روح پدیده ای مادی همچون پیکر انسان نیست و چیزی متفاوت با سایر مواد است که قابل دیدن و یا بطور کلی حس کردن نیست، همچنین آنقدر که بدن و جسم در معرض تخریب شدن و نابود شدن قرار میگیرد روح به دلیل متفاوت بودن جنس اش به اگر در معرض تخریب شدن باشد حداقل به اندازه بدن در معرض تخریب شدن نیست و دوام بیشتری دارد، نه آنکه فنا ناپذیر و نابود ناشدنی باشد. سقراط همچنین معتقد است روح تجزیه شدنی نیست، یعنی از قسمتهای مختلف ریزتر پدید نیامده است. برهان چهارم سقراط که قوی تر از باقی براهین او است تلاش میکند این نظریه او را استحکام بیشتری بخشد. او با پیشفرض اینکه روح او احتمالاً چندین بار تناسخ یافته است و حیات بر روح مبتنی است استدلال میکند که روح فنا ناپذیر است، که البته به دلیل اینکه فرض وجود روح مورد توافق نیست، توضیح دادن و رد کردن نظر او در مورد حیات پس از مرگ بی ارتباط با این نوشتار است.

بخش دوم نظریات افلاطون پیرامون روح را در کتاب مهم دیگر او که «جمهوری» نام دارد و برخی از خوانندگان سنتی آنرا کتاب «پیرامون عدالت» خوانده اند، میتوان یافت. در این کتاب، افلاطون نظریات متفاوتی با آنچه در فیدو آمده است نسبت به پدیده روح ابراز داشته است. افلاطون عدالت را حالت عالی روح میداند و به همین دلیل جمهوری نیز میتواند نور فراوانی بر نظریه افلاطون در مورد روح بتاباند. در این کتاب نیز روح هم جوهر حیات ارگانهای زنده به شمار میرود و هم جوهر عقلانیت و تمام فعالیتهای فکری بشری. سقراط خیالی در جمهوری استدلال میکند که عادل بودن همواره بهتر از ناعادل بودن است و این را ناشی از آن میداند که روح عادل از روح نا عادل همواره شاد تر است.

در کتاب چهارم جمهوری دیدگاه تازه ای نسبت به روح مطرح میشود، این دیدگاه تازه حاکی از آن است که روحی که وارد بدن میشود حداقل دارای سه جنبه است، خرد، جان و تمایل. در جمهوری میتوان اطلاعات زیادی راجع به هر کدام از این جنبه ها و اینکه روح چگونه کار میکند پیدا کرد. خرد از نظر افلاطون به دانش و حقیقت متصل است، برای درک بهتر این نظر باید با عقیده افلاطون در مورد حقیقت و تمثیل غار او آشنا شد. افلاطون معتقد است ما انسانها درون غاری هستیم و تنها سایه هایی از واقعیتهایی که خارج از غار وجود دارند و بر روی دیواره غار منعکس میشوند میتوانیم ببینیم. وی معتقد است هر آنچه ما میبینیم اصل آن چیز نیست، بلکه اصل آن چیز در دنیایی دیگر که دنیای حقیقی است وجود دارد و ما در دنیایی مجازی هستیم. حال منظور او از اینکه میگوید روح با حقیقت متصل است این است که روح انسان در بند این غار نیست و میتواند با دنیای حقایق رابطه برقرار کند. سقراط خیالی در جمهوری همچنین جنبه تمایل روح را بسیار در ارتباط به سکس، پول، غذا، نوشیدنی و غیره میداند. مهمترین تفاوتی که میان فیدو و جمهوری در تشریح مسئله روح وجود دارد نقش بیشتری است که افلاطون در جمهوری به جوهر حیات بودن روح داده است.

نظریه ارسطو (384-322 پیش از میلاد). نظر ارسطو که در کتاب «پیرامون روح» (5) بسیار از فلاسفه پیشین تکامل یافته تر است. ارسطو روح را در این کتاب خود از تمامی جنبه ها و فعالیتهایش بررسی کرده است. ارسطو معتقد است تمامی فعالیتهای حیاتی ارگانهای زنده بدن همچون حرکت، تغذیه، و تفکر با روح در ارتباط است و این ارتباط را در کتابش شرح میدهد. بنابر در نظریه ارسطو، روح نوعی ویژه از طبیعت است، که باعث تغییر و ایستایی در بدن موجودات زنده همچون حیوانات، گیاهان و انسان میشود. با توجه به اینکه روح در تئوری ارسطو خود عامل فعالیتهای حیاتی ارگانهای بدن است آشکار است که او نیز همانطور که در فیدو در مورد روح صحبت شده است، معتقد است روح چیزی مادی همچون بدن نیست.

مسئله دیگری که در نظریه ارسطو پیرامون روح دارای اهمیت است این است که ارسطو معتقد است روح برای انجام فعالیتهای حیاتی یاد شده نیاز به ارگانهای بدنی دارد، اما از آنجا که ارسطو هیچ ارگانی از بدن را مسئول تفکر نمیدانست، معتقد بود که تفکر تماماً توسط روح و بدون واسطه بدن و بطور مستقل انجام میگیرد، اما او معتقد است از آنجا که تقریباً در تمام فعالیتهای فکری انسانها حس کردن نیز دخیل است، ارگانهای حسی بدن (همچون چشم، گوش و…) نیز همواره باید در فعالیت باشند، بنابر این ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد نیست که روح میتواند بدون بدن وجود داشته باشد و به فعالیت خود ادامه دهد. همچنین از آثار ارسطو مشخص میشود که او قلب انسان را جایگاه روح میدانسته است، یعنی از نظر ارسطو روح عامل تفکر انسان است و در قلب هر انسانی جای دارد، شاید همین ایده یونانی باشد که به قرآن راه یافته است و سبب شده است اعراب جایگاه تفکر را در قلب بدانند (6).

نظریه اپیکروس (341-270 پیش از میلاد). اپیکروس یک اتم گرا (Atomist) است، و در بررسی روح نیز اتم گرایی خود را کنار نمیگذارد. او همه چیز بغیر از عدم، همه را در نهایت ساخته شده از اجزاء کوچکتر یعنی اتمها میداند. منابع مشخصی از اینکه اپیکروس روح را متشکل از چه اتمهایی میدانست وجود ندارد، او احتمالاً روح را ساخته شده از اتمهای آتش و یا باد و یا چیزهای مشابهی میدانسته است. اپیکروس که سعی میکرد گرما در بدن و بسیاری از چیزهای دیگر را همواره با معرفی کردن اتمهای مختلف توضیح دهد، و از آنجا که درک حسی در لیست اتمهای او به هیچ اتمی نسبت داده نشده بود گمان میکرد حس کردن و دریافت حسی از محیط (دیدن، بوییدن، شنیدن و…) نیز احتمالاً باید برخاسته از خواص و فعالیتهای مرموز اتمهایی همچون اتمهای روح باشد. در سنت اپیکروسی روح همچنین همان چیزی است که احساسات، تعقل و تمایلات را باعث میشود. بعنوان مثال لوکرتیوس از پیروان اپیکروسیسم، معتقد است که روح دو قسمت دارد، قسمت نخست قسمت خردمندی و عقلانیت است که او این قسمت را «ذهن» مینامد و قسمت دیگر آن قسمت غیر عقلانی و نابخردانه است، و مسئولیت دریافتهای حسی است که لوکرتیوس آنرا بطور مغشوشی «روح» مینامد. اپیکروس همچنین همچون برخی از دیگر از فلاسفه یاد شده روح را دلیل حرکت اعضای بدن نیز میداند. اپیکروس بعد از دموکرتیوس به ماده گرا بودن و انکار خدا معروف است.

نظریه رنه دکارت (1596-1650 میلادی). دکارت فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی از فلاسفه دیگری است که به وجود روح اعتقاد داشته است. دست آوردهای فلسفی دکارت در مورد روح در میان جوامع امروزی بشری بیش از هر باور دیگری در این مورد رایج هستند. در زمان دکارت چیزهای زیادی، از جمله حیات، حرکت و غیره به روح نسبت داده میشد رنه دکارت در زمستان سال 1631-32 به دنبال تجسّسات و مطالعات عدیده قبلی خود در ضمن اینکه مستقیماً به تشریح بدن جانداران اعم از حیوان یا انسانها میپرداخت، رساله ای با فرنام «انسان» را به زبان لاتین نوشت که این نوشته او برای اولین بار در سال 1662 میلادی. یعنی 12 سال بعد از فوت دکارت) در شهر لیدن هلند چاپ شده است. دکارت بعد از این مطالعات به این نتیجه رسید که دو کاربرد دیگر که به روح نسبت داده میشد یعنی حرکت و رشد در واقع به روح ارتباطی ندارند و بدن انسان و حیوانات میتوانند بدون وجود روح حرکت و رشد کنند. اما وی کاربرد سومی که برای روح در زمان او وجود داشت یعنی روح عاقله و یا هوشیاری (Consciousness) را انکار نکرد. از نظر دکارت روح همان چیزی است که حس میکند (میبیند، میشنود، میبوید و…)، فکر میکند، به یاد می آورد، تخیل میکند، تصمیم میگیرد و نگران میشود (7). دیدگاه دکارت یعنی استقلال و جدایی ذهن از بدن به دوگانگی (Dualism) معروف است و این دیدگاه آنچنان که در آینده توضیح خواهیم داد اکنون توسط اکثر فلاسفه و دانشمندان به دلیل اینکه نمیتواند به بسیاری از مسائل پاسخ دهد دیدگاهی مردود شمرده میشود (8). دیدگاه دکارت در مورد دوگانگی ذهن و بدن پرسشی اساسی را مطرح میکند که در فلسفه ذهن با نام «مسئله بدن و ذهن» از آن یاد میشود و این مسئله از این قرار است که اگر ذهن (روح) از بدن جدا است، چگونه میتواند بر بدن تاثیر بگذارد و رابطه علی چگونه میتواند بین روح و بدن برقرار شود؟ یا بطور دقیقتر چگونه میتواند بر بدن و رفتار آن تاثیر بگذارد؟ و این پرسش از مهمترین مسائلی است که در مورد دیدگاه دکارت مطرح میشود.

دکارت که شخصی بسیار مذهبی بوده است و تمام تلاشهای خود را برای اثبات حقانیت باور دینی خود یعنی آیین کاتولیک ها انجام داده است برای یافتن پاسخ این پرسش دست به تلاشهای عملی نیز زده است، همانطور که گفته شد او در مطالعاتش به تشریح بدن انسانها در مرده شور خانه و حیوانات پرداخته است و سرانجام به این نتیجه رسیده است که روح از طریق غده صنوبری (9) که در مغز است با بدن رابطه برقرار میکند و از آن به بعد است که تصمیمات روح توسط «ارواح حرکتی» که در بدن وجود دارند موجب ترتیب اثر دادن به این تصمیمات روح میشوند. صاحبنظران معتقدند  غده صنوبری مغز به این دلیل توجه دکارت را جلب کرده است که در سر انسان تمام اعضا بجز غده صنوبری، دو عضو بصورت قرینه موجود است، مثلا، دو چشم و دو گوش وجود دارد و غده صنوبری که شبیه حرف P است تنها عضو یکتا در سر انسان است، وی از آنجا که میدانست تجربیات ما یگانه هستند و دوگانه نیستند نتیجه گرفته است که روح باید از طریق این غده صنوبری با بدن رابطه برقرار کند زیرا در مغز قرینه ای برای آن وجود ندارد، و البته این دیدگاه امروزه از دیدگاه علمی بیشتر شبیه یک شوخی است.

آشکار است که این باورهای رنه دکارت برخاسته از نا آگاهی او از ساختمان مغز انسان بوده است و او همانطور که با مطالعه ماهیچه ها و استخوان های حیوانات و انسانها به این نتیجه رسید که روح عامل حرکت نیست اگر امروز وجود میداشت با مطالعه مغز انسان احتمالاً به این نتیجه میرسید که روح عامل هوشیاری نیز نیست و مغز به تنهایی این وظیفه را بر عهده دارد. البته رنه دکارت در تلاش برای اثبات خدا و قیامت در کتابی که به دانشگاه سوربن تقدیم کرد به نظر خود براهینی برای اثبات ادعای خود آورده است (10) اما این دلایل مدتها است که رد شده اند و منسوخ حساب میشوند و همچنین با داده های علمی نیز همخوانی ندارند. جدا نبودن عقلانیت انسان از بدن او بعد از اثبات حتی توسط عده ای از فلاسفه بیخدا اصلی برای اثبات عدم وجود خدا قرار میگیرد. دکارت حیوانات را دارای ذهن و هوشیاری نمیدانسته است و بنابر این آنها را عاری از روح میدانسته است، زیرا او هوشیاری را به داشتن زبان میدانسته است و البته با تردید گفته است که حیوانات دارای زبان نیستند و در نتیجه روحی ندارند و تنها ماشین هایی هستند که بسیار خوب طراحی شده اند. بنابر این دکارت روح را جوهر حیات نمیدانسته است و معتقد بوده است بدون روح نیز میتوان زنده بود اما نمیتوان هوشیاری داشت.

نظر امانوئل کانت(1724-1804 میلادی). امانوئل کانت فیلسوف خداباور دیگر نیز به وجود روح اعتقاد داشت اما معتقد بود روح را نمیتوان با خرد نشان داد و وجودش را اثبات کرد. اما او معتقد بود که انسان به ناچار باید به این نتیجه برسد که روح وجود دارد زیرا وجود روح برای توسعه دین و اخلاق ضرورت دارد. کانت بطور کلی معتقد است مسائلی همچون وجود خدا و روح و جاودانگی انسان در حوزه بحث نظری نیستند و نه میتوان وجود آنها را اثبات کرد و نه میتوان وجود آنها را رد کرد. البته نظریات کانت تنها در صورتی قابل توجه و تعمق است که سامانه فکری متافیزیکی ویژه وی مورد توافق و قبول باشد و معتبر شناخته شود.

3.2- تناقضات در تعریف روح

گذشته از تعاریف قدیمی روح، روح مسلماً آنگونه که خداباوران امروزی به آن معتقد هستند ماهیتی فیزیکی و طبیعی ندارد و مسئله ای ماوراء طبیعت است و تنها فراطبیعت گرایان میتوانند به وجود چنین چیزی اعتقاد داشته باشند. یعنی از دید کسانیکه طبیعت گرا هستند روح تنها به دلیل ماوراء طبیعی بودنش از هیچگونه ارزش علمی و فلسفی برخوردار نخواهد بود. اما مسئله ای که باید به آن توجه کرد این است که خداباوران از طرفی معتقدند روح پدیده ای غیر مادی است و از طرف دیگر معتقدند روح در بدن انسان است. یعنی برای روح مکان و جایی را تعریف میکنند و این تناقضی آشکار است. چیزی که حالتی طبیعی و مادی نداشته باشد نمیتواند «درون» چیز دیگری (یا حداقل درون چیز طبیعی و یا مادی دیگری) قرار بگیرد. تنها چیزهایی میتوانند درون چیزهای دیگر قرار بگیرند که فضا اشغال میکنند. و چیزهایی که فضا اشغال میکنند یقیناً طبیعی هستند. بنابر این روح از آنجا که نمیتواند هم طبیعی و هم غیر طبیعی باشد، با فرض اینکه میتواند «درون» بدن باشد اساساً در تعریف خود دارای تناقض است.

وقتی کسی میگوید قلب در بدن است، این بدان معنی است که برای قلب جایگاهی در بدن وجود دارد که معمولاً آن جایگاه در سینه و سمت چپ است. حال وقتی خداباوران میگویند روح در بدن است نیز باید بگویند روح در کجای بدن است؟ اگر بگویند روح در تمام بدن هست، باید به این نتیجه رسید که وقتی اعضای بدن شخصی قطع میشود، قسمتی از روح او نیز قطع میشود و آن شخص دارای دو روح میشود و قسمتی از روح او از بدن کنده میشود. همچنین لابد وقتی اعضای بدن دو شخص با یکدیگر تعویض میشوند مقداری از روح آن دو نیز با یکدیگر تعویض میشوند، آشکار است که این باوری پوچ است.

از طرفی دیگر برای روح مسائل بسیار عجیبی همچون حرکت مطرح میشود. میگویند روح انسان بعد از مرگ به سمت خدا بازمیگردد. این جمله به این معنی است که خداوند در نقطه ای قرار گرفته است و روح در نقطه ای دیگر و این روح باید آن مسیر را طی کند تا بخدا برسد. بازهم برای روح جا و مکان در نظر گرفته شده است. حرکت کردن پدیده ای کاملاً فیزیکی است. رفتن روح از نقطه ای به نقطه دیگر به معنی این است که روح در زمان و مکان محصور است، و چنین چیزی لزوماً چیزی طبیعی است. درحالی که روح بر طبق تعریف چیزی غیر طبیعی است. حتی برخی از خداباوران معتقدند روح انسان پرواز میکند. پرواز کردن نیز عملی است که برای غلبه بر جاذبه زمین انجام میگیرد، جاذبه زمین چگونه میتواند بر روی پدیده ای غیر مادی تاثیر بگذارد؟ همچنین بسیاری از خداباوران معتقدند که روح به بدن انسان دمیده میشود، آیا چیز غیر مادی را میتوان دمید؟  آشکار است که خداباوران در تصورشان از روح بسیار خام و گیج هستند و این تناقضات نشان میدهد که خود نمیدانند به چه باور دارند. و همچنین آَشکار است که بنابر اصل تناقض (تناقض چیست؟) چیزی که درون خود تناقضی داشته باشد نمیتواند وجود داشته باشد، در نتیجه وجود این دسته از تناقضات در تعریف روح، باعث میشود که وجود روح محال باشد.

3.3- آیا حیات انسان به روح انسان وابسته است؟

همانطور که گفته شد یکی از اصلی ترین دلایلی که باعث شد انسانها روح را اختراع کنند، تلاش آنها برای توضیح دادن مسئله حیات بود. وابسته دانستن روح و حیات انسان به یکدیگر مانند آن است که انسان را ماشینی فرض کنیم که تا زمانی که روح در آن است کار میکند و به مجرد اینکه روح از بدن خارج شود از کار می افتد. این دیدگاه البته در گذشته مورد تایید بسیاری از فلاسفه و دانشمندان بوده است اما امروزه دیگر چندان ارزش علمی ندارد. همانطور که گفته شد خداباوران بسیاری معتقدند که در هنگام مرگ روح انسان از بدنش خارج میشود و به دنیای دیگر میرود. در مورد خارج شدن روح از بدن انسان پرسشهای زیادی مطرح میشود. روح انسان به کدام یک از ارگانهای بدن در ارتباط است و چه زمانی بدن را ترک میکند؟

خداباوران معتقدند پس از مرگ روح پیوند خود را با بدن قطع میکند و یا از بدن خارج میشود، پرسش این است که آیا روح زمانی که قلب از کار بایستد بدن را ترک میکند؟ یا در زمانی که مغز انسان از کار بایستد؟ بسیار پیش آمده است که افرادی مرگ مغزی داشته اند اما قلب آنها هنوز کار میکرده است. آیا در چنین شرایطی روح از بدن خارج شده است یا نه؟ آیا روح صبر میکند تا ببیند قلب یا مغز کی از کار می افتد تا در آن زمان بدن را ترک کند؟ در برخی از مواقع افرادی به کما میروند و چندین سال مغز آنها فعالیت نمیکند ولی تمامی اعضای بدنشان بطور عادی کار میکنند، این افراد با تغذیه خونی زنده نگاه داشته میشوند و اگر این تغذیه خونی قطع شود به سرعت تمامی اعضای بدنشان از کار خواهد افتاد، آیا روح نشسته است تا ببیند کی سرم از بدن این انسان قطع میشود تا بعد از بدن او مهاجرت کند؟ اگر در چنین شرایطی مغز شخصی عوض شود، او به حیات خود ادامه خواهد داد. زیرا تنها مشکل بدن او مغز او است. اما اگر این مشکل حل نشود او بلافاصله بعد از قطع شدن منبع تغذیه بدنش خواهد مرد.

تکلیف کسانیکه که قلبشان با قلب انسان دیگری عوض شود چیست؟ آیا روح این افراد با هم عوض میشود؟ احتمالاً در چند دهه آینده پزشکان قادر خواهند بود که مغز انسانها را نیز با یکدیگر عوض کنند. در آن شرایط بر سر روح چه می آید؟ اگر مغز انسانی از کالبدی به کالبد دیگر وارد شود آیا روح آندو شخص نیز بین این دو بدن جابجا میشود؟ اگر تمام اعضای بدن یک انسان از جمله مغز او به اشخاص دیگر پیوند زده شوند بر سر روح او چه خواهد آمد؟ آشکار است که در مسئله خارج شدن روح از بدن با پیشرفت علوم پزشکی و قابلیت تعویض اعضای بدن تناقضات بسیاری دیده میشود. آیا دوقلوهای به هم چسبیده دو روح دارند؟ اگر یک روح دارند، بعد از جداسازی آنها در صورتیکه جراحی موفقیت آمیز باشد چه بر سر روحشان خواهد آمد؟ آیا این روح نیز جراحی خواهد شد؟ و اگر دو روح دارند چگونه است که رفتن روح یکی از آنها از کالبدشان معمولا باعث بیرون رفتن روح دیگری نیز میشود؟ آیا میتوان دو روح را در یک بدن قرار داد؟ امروزه میدانیم که اگر با یک جسم برنده، جسم پینه ای (Corpus Callosum)، توده ای از عصبهای مغزی که دو نیمکره مغز را به یکدیگر وصل میکنند را ببریم دو ذهن متفاوت  و مستقل خواهیم داشت (11)، آیا در این زمان روح شخص نیز تبدیل به دو روح میشود؟ تا زمان معینی پس از مرگ بسیاری از اعضای بدن هنوز میتوانند کار کنند، و میتوان این اعضا را به بقیه بیماران پیوند زد، اگر روح با مرگ بدن را ترک میکند چگونه است که بسیاری از اعضای بدن پس از ترک روح از بدن همچنان کار میکنند؟ چرا ناخنها و موهای افراد مرده تا مدتی پس از مرگ آن شخص نیز به رشد خود ادامه میدهند؟ حتی در بسیاری از مواقع میتوان اعضای بدن را بدون داخل کردن آنها در بدنی دیگر، با ایجاد شرایط مصنوعی آزمایشگاهی زنده نگاه داشت، بعنوان مثال تقریباً همه میدانند که سلولهای خونی را میتوان بیرون از بدن نیز زنده نگه داشت، بدن به غیر از سلول چیز دیگری ندارد و سلول برای زیستن به عوامل مشخصی همچون اکسیژن و مواد غذایی نیازمند است که میتوان با ایجاد مصنوعی آن عوامل هر سلول را زنده نگاه داشت، بنابر این در تئوری زنده نگه داشتن تمامی اعضای بدن ممکن است، اما در عمل ایجاد شرایط مصنوعی برای برخی از آنها هنوز به دلیل ضعف فن آوری پزشکی میسر نشده است. برای پزشکان این مسئله مانند روز روشن است که در آینده بسیار نزدیک بانکهای اعضای بدن ایجاد خواهد شد تا افراد بتوانند اعضای بدن را که دچار مشکلاتی میشوند با اعضای بدن مردگانی که اعضای بدنشان را زنده نگه داشته اند عوض کنند. در تئوری اگر بتوان چنین کاری را در مورد تمامی اعضای بدن انجام داد، میتوان انسانی را بطور موقت کشت و در آینده او را دوباره زنده کرد. اعضای بدن انسانها را میتوان بگونه ای بسیار شبیه (12) از روی ساختار سلولی همانند سازی (Cloning) کرد. این مسائل همگی بیانگر آن هستند که اطلاعات پزشکی و دانش بشر از آناتومی بدنش باعث بوجود آمدن تناقضات بسیار در وجود روح بعنوان جوهر حیات شده است، و این تناقضات را تنها با تعریف علمی حیات که تعریفی کاملاً طبیعی و غیر وابسته به ماوراء طبیعت و روح و خدا است تا حدود زیادی حل کرد.

در باورهای قرآنی حیات انسان مبتنی بر روح او و خارج شدن روح او در دست الله است و روح تنها در زمانی از بدن خارج خواهد شد که الله چنین اجازه ای به آن بدهد (13)، و همچنین زمان خارج شدن روح از بدن و مرگ انسان در لوح محفوظی در نزد خدا از پیش مقرر شده است. این درحالی است که امروز به دلیل پیشرفت مسائل پزشکی و بهداشتی میزان عمر انسانها بسیار بیشتر شده است و همچنان رشدی فزاینده دارد. چگونه است که الله برای انسانهای پیشین عمر کوتاه تری و برای انسانهای امروزی عمری بلند تر مقرر کرده است؟ آیا خارج شدن روح از بدن دلیل مرگ است و یا اختلال در یکی یا تعدادی بیشتر از ارگانهای حیاتی بدن؟ آیا عوامل طبیعی است که باعث طولانی شدن حیات بشر شده است یا ارواح و اشباح و روابطی که موجودی موهوم همچون الله برایشان در نظر داشته است؟ جالب است که افراد در کشورهای مختلف دوران حیات بیشتری دارند، مردم در سوئد و ژاپن و آمریکا عمر طولانی تری نسبت به مردم قم و مکه و مشهد دارند. آیا شرایط زیست محیطی است که باعث میشود افراد مدت بیشتری را عمر کنند و یا الله در نوشتن میزان عمر افراد در آن کتابچه مسخره اش دچار تبعیض نژادی شده است و برای کفار ساکن آمریکا و ژاپن و سوئد عمر بیشتری بریده است؟ انتخاب با شما است، آشکار است که هر انسان خردگرا و معقولی توضیحات علمی را به داستانهای کودکانه دینی ترجیح میدهد.

علاوه بر مسئله خارج شدن روح از بدن در داخل شدن روح به بدن نیز پرسشهای بسیاری وجود دارد. اگر روح جوهری لازم برای حیات است چرا فقط انسانها باید روح داشته باشند؟ تمام موجودات زنده در این صورت باید دارای روح باشند. و این مسئله به تک سلولی ها نیز کشیده میشود. مسئله آنجا جالبتر میشود که این تک سلولی ها به مرور زمان تکامل یافته و موجودات پر سلولی را ایجاد کنند. آیا ارواح هر کدام از این تک سلولی ها با یکدیگر جمع میشوند و روح بزرگتری را برای جانور پر سلولی ایجاد میکنند؟ یعنی آیا ارواح نیز با یکدیگر جمع پذیرند؟ در هنگام تولد انسان چه زمانی روح به بدن او وارد میشود؟ در کدام مرحله از مراحل رشد جنین خداوند روح را در وجود او فوت میکند؟ آیا در هنگام باردار شدن یک تخمک است که روح به تخمک فوت میشود؟ اگر اینگونه است باید توجه داشت که در برخی از موارد تخمک بعد از بارور شدن تقسیم بر دو تخمک دیگر میشود و باعث بوجود آمدن دو جنین و گاهی تقسیم بر شش تخمک بارور شده و باعث تولید شش جنین میشود. آیا روح نیز با این تقسیم شدن، تقسیم و تکه تکه میشود؟

طول عمر انسانها با پیشرفت علوم و بهداشت بیشتر شده است، انسانها بطور محسوسی از گذشته بیشتر زندگی میکنند، عمر انسانها در 100 سال گذشته بطور متوسط 20 سال افزایش پیدا کرده است و این تنها به این دلیل است که شرایط زیستن بهتری برای زیستن انسان بوجود آمده است. انسانها در سال 1997 بین 70 تا 80 سال بطور متوسط زندگی میکنند، این در حالی است که در سال 1900 بین 45 تا 50 سال زندگی میکردند (14). در آینده نیز احتمال آن میرود که انسانها بتوانند بسیار بیشتر زندگی کنند. حال انتخاب شما کدام است؟ آیا با این اوصاف  باید اعتقاد داشت که خداوند در قرون اخیر در قراخواندن روح از بدن انسان درنگ بیشتری کرده است و  حضرت عزرائیل را دیرتر برای گرفتن جان انسانها و خارج کردن روح از بدن ارسال میکند؟ یا اینکه حیات آدمی مسئله ای کاملا مادی و مرتبط با شرایط محیطی و بدن او است؟ آشکار است که قضیه ورود و خروج روح از بدن کاملا یک داستان کودکانه و خرافه ای مضحک است.

پیشرفتهای سریع در بیولوژی و ژنتیک باعث شده است مسئله حیات امروزه بسیار روشنتر از آنچه در گذشته بوده است باشد. ژنها نقشه هایی هستند که سلولها بر اساس آنها ساخته شده و در کنار یکدیگر قرار میگیرند. ژنها نیز خود موادی شیمیایی هستند که توسط انتخاب طبیعی (15) در امتداد زمان تکامل می یابند. ایجاد تغییرات در ژنتیک باعث بوجود آمدن موجودات متفاوتی میشود. ممکن است برای انسانها این بسیار تکان دهنده باشد که تقریباً 99% DNA یک انسان با ژنهای یک بوزینه مشترک است و تنها همان 1 درصد باقیمانده است که باعث میشود انسان، انسان باشد و بوزینه بوزینه (16) و این مسئله هم اکنون که ژنهای هر موجود زنده را میتوان رمزگشایی کرد و همچون کتابی مورد مطالعه قرار داد به همان اندازه در نزد دانشمندان واضح است که رابطه تبدیل انرژی به ماده انیشتن برای آنان واضح است. برای بیولوژیستهای مدرن امروزی بسیار روشن و واضح است که مسئله حیات را میتوان در حد فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی کاهش داد و کاملاً آنرا از لحاظ طبیعی شرح داد و هیچ نیازی به داستانسرایی و یاری طلبیدن از اشباح و ارواح در این علم، برای توضیح مسئله حیات وجود ندارد. اگر یک بیولوژیست بگوید وقتی روح به کالبد وارد شود، آن کالبد زنده میشود و اگر خارج شود آن کالبد میمیرد، بقیه بیولوژیستها در سلامت فکری او شک خواهند کرد، زیرا ماوراء الطبیعت به دلیل غیر علمی بودنش از دنیای علم اخراج شده است اما اینگونه توضیحات که امروز منحصر به افراد دین خوی است، در میان قدما جایگاه و ارزش علمی داشته است. برای بیولوژیستها هیچ چیز مانند «نیروی حیات» و یا موجودات مرموز و نیروهای مرموز معنی نمیدهد و نیازی به وجود آنها هم دیده نمیشود. اما برای کسانیکه اطلاعی از بیولوژی ندارند و مدتها مشتری خرافات دینی بوده اند درک این مسئله دشوار است.

برای بوجود آمدن یک موجود زنده اساساً هرگز نیازی به حضور روح وجود ندارد، امروزه میتوان موجودات زنده تک سلولی را تنها از مواد شیمیایی  ساخت (17) و همچنین هم اکنون میتوان عمل لقاح را بطور مصنوعی در آزمایشگاه انجام داد و سپس با قرار دادن آن در رحم مادر، باعث بدنیا آمدن یک نوزاد جدید شد. انتظار میرود تا چند سال آینده بتوان رحم مصنوعی را نیز ایجاد کرد و بدون نیاز به انسان، انسان جدیدی را تولید کرد و حتی نطفه را نیز بطور مصنوعی ساخت و یا تغییر داد. با در نظر گرفتن این مسائل نابخردانه است اگر تصور کنیم مسئله حیات نیازمند به وجود روح است، مگر اینکه تصور کنیم خداوند نشسته است تا ببیند در کجا حیاتی در حال شکل گرفتن است و در کدام آزمایشگاه دانشمندان مشغول ایجاد حیات هستند، تا اندکی در آن از روح خود فوت کند.

علاوه بر مسائلی که مطرح شد، ارتباط روح با حیات انسانی مباحث اخلاقی مفصلی را نیز به همراه می آورد. بعنوان مثال کدام خدای ظالمی ممکن است روح را به بدن کودکان عقب مانده بفرستد؟ چرا باید خداوند روح را به بدن کودک ناقص الخلقه بفرستد؟ چرا خداوند روح را به جنینی که قرار است تنها چند ساعت پس از زنده شدن بمیرد بفرستد؟ چرا خداوند بچه هایی که دست و پا ندارند را حیات میبخشد؟ اگر خداوند از بچه هایی که از طریق تماس جنسی غیر مشروع از لحاظ دینی مخالف است چرا به بدن چنین بچه هایی روح میفرستد؟ آیا این مسائل با نیک بودن و مهربان بودن خداوند در تضاد نیست؟ ممکن است خداباوران فاسد الاخلاق که همواره آشکار ترین مسائل اخلاقی را زیر سوال میبیرند و به فاسد ترین موجود ممکن که همان خدایشان باشد «نیک» میگویند بگویند، خوب ما چه میدانیم؟ حتماً حکمتی در کار است. حتماً خیری در کار بوده است. اما این حتم را خداباوران از کجا آورده اند؟ اگر ما نمیدانیم که چنین مسائلی موجب شر است  (که میدانیم اما خداباوران منکر حقایق اخلاقی این چنینی هستند چون به ضرر باورهای خرافیشان تمام میشود) از کجا میدانیم که موجب خیر است؟ چرا خداباوران نادانی خود را به سود خداباوری تمام میکنند؟ همانگونه که تمام مسائلی که در واقعیت شر هستند و در صورت وجود خدا معلول رفتار خدای خداباوران است، توسط خداباوران انکار شده و خیر خوانده میشود، تمامی مسائلی که آنها آنرا خیر میشمارند نیز میتواند شر به شمار آید. اگر فرض بر نادانی انسان و نادیده گرفتن نظام اخلاقی درونی و اجتماعی انسان باشد، دیگر از کجا میتوان فهمید آنچه خدا کرده است خوب است یا بد؟ بنابر این اساساً مرتبط دانستن روح با حیات، و امتیاز صدور روح را منحصر به خدا دانستن در تناقض با فرض نیک سرشت بودن خدا (خداوند چیست؟) است و خدای نیک سرش نمیتواند منبع روح و حیات باشد.

3.4- آیا هوشیاری (Consciousness) انسان به روح وابسته است؟ (18)

همانطور که از تاریخچه اعتقاد به روح پیداست، از اصلی ترین دلایل اعتقاد به روح، این گمان بوده است که هوشیاری انسان وابسته به وجود روح او است، قالب باورمندان به پدیده روح ادعا کرده و میکنند که میان ذهن (Mind) انسان و مغز او تفاوت است و تفکر و هوشیاری او برخاسته از مغز او نیست، بلکه ناشی از روح او است. اما این دیدگاه امروز چندان دارای ارزش علمی نیست و با واقعیت های علمی سازگاری ندارد. بررسی ها و تحقیقات مختلف علمی که محصول آخرین پیشرفتها در زمینه تکنولوژی پزشکی است هر روز بیشتر از دیروز نشان میدهند که حتی احساسات و عواطف انسان نیز مستقیماً برخاسته از فعالیتهای فیزیکی مغز او است.

بسیاری از فلاسفه و دانشمندان در گذشته تصور میکردند مغز و ذهن انسان از یکدیگر جدا و مستقل هستند اما هرچه تکنولوژی مشاهده و آزمایش مغز (بویژه  Nuclear Magnetic Resonance ،Positron emission tomography scanning و مطالعات مربوط به جریان خون در مخ) پیشرفت کرد، بررسی و زیر نظر گرفتن دقیقتر مغز در هنگام اتفاقات احساسی و غیره میسر شد و در نتیجه در نظر دانشمندان تفاوت میان ذهن و مغز کمتر و کمتر شده است و هر روز بیشتر از گذشته مشخص شده است که زبان، فعالیتهای فکری و حسی و حتی شخصیت انسانها همه و همه ناشی از فعالیت مغز او هستند.

لذا اکثر دانشمندان رشته های مربوط به مطالعه مغز معتقد هستند که هوشیاری انسانها برخاسته از فعالیت مغز آنان است. بعنوان مثال باور علمی بر این است که پردازشهای انسان برای مهارتهای زبانی در نیمکره سمت چپ مغز او انجام میگیرد، قسمتهای مربوط به سخن گفتن بر روی قشر تازه مخ (Neocortex) و فعالیتهای مربوط به دیدن در نیمکره سمت راست. رسیدن آسیب به بادامه مغز سبب اخلال در حافظه اعلانی (Declarative Memory) میشود. گلدستین (Goldstein) معتقد بود تحریک کردن بخشهایی از نیمکره چپی مغز، موجب ایجاد ترس و استرس در یک شخص میشود. وابستگی رفتارهای انسانها به ساختمان مغزشان تا آنجا پیش میرود که رابرت هار (19) معتقد است مغز برخی از مجرمین خطرناک با سایر انسانها بطور آشکاری تفاوتهای فیزیکی دارد، مثلاً در مغز این بیماران اتفاقهایی که در بخش مربوط به مهارتهای زبانی مغز می افتد با مغز سایر انسانها متفاوت است. این افراد به آسانی حوصله شان سر میرود و کلافه میشوند، و با اینکه قوانین اجتماع را میشناسند از شکستن آنها لذت میبرند و احساس گناهی نمیکنند. (20) بنابر این با توجه به تمام این مطالعات میتوان گفت که عواطف انسانی نیز همچون هوشیاری او کاملاً محصول فعالیتهای بدنی او و بطور دقیقتر مغز او هستند و هرگاه انسانی عواطف و احساساتی از خود نشان میدهد تغییرات ویژه ای در سیستم عصبی و ساختمان مغز او رخ میدهد، که شاید بتوان در آینده با شبیه سازی کردن این تغییرات باعث شد همان عواطف و احساسات در انسان بروز یابد.

در  مورد ریشه و شالوده هوشیاری انسان دو دیدگاه علمی، بر سایر دیدگاه ها چیرگی دارند، یک دیدگاه فیزیکی کاهش گری (Reductionism) است. کاهش گری بطور کلی در علم به این معنی است که طبیعت چیزهای پیچیده را میتوان با بررسی طبیعت اجزاء تشکیل دهنده آنها تشخیص داد، بنابر این در نوروساینس کسانیکه خود را پیرو این اندیشه میدانند معتقدند که رفتار مغز و بطور کلی تمام فعالیتهای مغزی بشری از جمله هوشیاری، تعقل، احساسات، عواطف و غیره را میتوان در رفتار سلولهای مغزی جستجو کرد. از مهمترین پشتیبانان این تئوری فرانسیس کریک (1916-2004) کاشف DNA انسان است که به دلیل این اکتشاف خود جایزه نوبل را در سال (1962) بطور مشترک با دانشمندان دیگری به خود اختصاص داد. فرانسیس کریک بعدها به نوروساینس رو آورد و بسیاری معتقدند که بیخدایی او باعث شد به این علم روی بیاورد. آخرین کتاب او «فرضیه حیرت انگیز»  (21) بطور کامل به این قضیه میپردازد و فرضیه روح را از دیدگاه علمی به نقد میکشد. کریک معتقد است «شما هیچ چیز نیستید به غیر از مشتی اعصاب» و «شما چیزی نیستید… مگر رفتار تعداد زیادی از گروه های عصبی و مولکولهای وابسته به فعالیتهای عصبی». کریک و طرفداران اندیشه او معتقدند هوشیاری انسان ناشی از ارتباطات هیپوتلاموسی و لایه های قشری مغز است و تنها در صورتی وجود خواهد داشت که برخی از ناحیه های قشری (شامل ناحیه شماره 4 و 6) مدارهای ارتعاشی داشته باشند.

دیدگاه دیگری که در مورد مغز و کاربرد آن مطرح است، دیدگاه فیزیکی غیر کاهش گری است، معتقدان به این گرایش باور ندارند که با نگاه کردن به تک تک سلولها و مولکولهای مغز میتوان به ماهیت هوشیاری انسان پی برد. راجر ولکات اسپری (22) بیولوژیست دیگر که او نیز جایزه نوبل در رشته پزشکی را به خود اختصاص داد از مهمترین پشتیبانان این تئوری است. وی معتقد است هوشیاری یک ویژگی برون آمده از مغز است، اما بر اساس این دیدگاه به هیچ عنوان با کاهش گری نمیتوان به ماهیت واقعی هوشیاری انسان پی برد. هوشیاری یک رابطه متقابل با مغز دارد و این رابطه را میتوان در اتفاقاتی که در مخ می افتد دید، بر اساس این باور، هوشیاری انسان در مغز تجسد می یابد، این دیدگاه را به هیچ عنوان نباید با دوگانگی که دکارت مطرح کرده است و در همین نوشتار پیرامون آن توضیحاتی داده شد اشتباه گرفت. این دیدگاه فعالیتهای مغزی و روانی را فعالیتهای درونی و برونی یک مجموعه از اتفاقات پیچیده میداند که در مجموع هوشیاری انسان را نتیجه میدهد.

در حال حاضر رایج ترین باور در میان فلاسفه ذهن و متخصصان رشته های علمی این باور است که ذهن انسان همچون نرم افزار و بدن (مغز) انسان همچون سخت افزار است و این دو بر روی هم هوشیاری انسان را نشان میدهند، و باور به جدا بودن هوشیاری و ذهن از بدن دیگر باوری کهنه است که دکارت در آن نقش آدمی کاهی را بازی میکند. کنجکاوی انسانها در مورد ذهن، و اینکه چگونه ذهن انسان با بدن او در ارتباط است همواره مسئله ای بحث بر انگیز بوده است و فلاسفه مختلفی از افلاطون، ارسطو گرفته تا دکارت تقریباً هر کدام به نوعی از دوگانگی روی آورده اند. در 200 سال گذشته شواهد علمی انباشته شده روی هم بطور پیوسته و در 40 سال گذشته با دقت بسیار بالا و شتاب بیشتر فاصله و تفاوت میان ذهن و مغز را کم کرده است. در حالی که تحقیقات بسیار پیچیده مولکولی و روانی همچنان ادامه دارند هم اکنون کاملاً واضح است که هر زمان چیزی در ذهن رخ میدهد، تغییری نیز در مغز حاصل میشود و برعکس.

یکی از استدلالهای رایج برای اثبات وجود که به دلیل راه یافتن به کتابهای درسی در میان مردم نیز رواج یافته است این است که سلولهای بدن بعد از مدتی بطور کامل تغییر پیدا میکنند و انسان از لحاظ مادی به موجودی دیگر تبدیل میشود. بعنوان مثال اگر شخصی در 18 سالگی مرتکب جرمی شود این شخص در 40 سالگی تقریباً تمامی سلولهای بدنش عوض شده است و دیگر همان انسان پیشین نیست، از همین روی لزوماً بعد دیگری از انسان وجود دارد و آن بعد روحانی و معنوی او است.

این استدلال بسیار مضحک است، از نظر سازندگان این استدلال اگر دست کسی در 20 سالگی قطع شود، نمیتوان او را در 40 سالگی نیز تنها به دلیل اینکه تمام سلولهای بدنش عوض شده دوباره شناخت و فهمید که این انسان همان انسان است. این استدلال تلاش دارد بگوید که برای اینکه انسانها بتوانند خودشان بمانند حتماً باید یک سری ویژگیهای بدنی آنها ثابت بماند، و البته به اشتباه تصور شده است که با فرض تغییر یافتن تمامی سلولهای بدن، دیگر هیچ چیز در بدن ثابت نخواهد ماند. این درحالی است که سلولهای بدن از روی اطلاعات ژنتیکی وراثتی ساخته و حتی اداره میشوند، یعنی بدن را میتوان همچون یک رایانه دارای سخت افزار و نرم افزار دانست، تغییر یافتن سخت افزار بدن لزوماً باعث تغییر یافتن نرم افزار بدن نمیشود، با مرگ هر سلولی اطلاعات ژنتیکی برای تشکیل سلولی که همان وظایف را بر عهده دارد برای جایگزین شدن سلولهای بعدی فراهم آمده است. درست مانند اینکه سخت دیسک رایانه ای را عوض کنیم اما اطلاعات آن رایانه را عوض نکنیم. در چنین شرایطی میتوانیم تصور کنیم که این رایانه همان رایانه است که از قبل وجود داشته است، و این انسان نیز همان انسان پیشین است. لازم به ذکر است اطلاعات ژنتیکی نیز همچون نرم افزارهای رایانه ای ماهیتی کاملا مادی و سخت افزاری دارند و بدون وجود سخت افزار نمیتوانند وجود داشته باشند.

بدن انسان از این نظر کاملاً شبیه رایانه و یا هر ماشین الکترونیکی دیگری هستند. امروزه توسعه دانش در زمینه ذهن (هوش) مصنوعی (Artificial Intelligence) و الگوریتمهایی که خود را میتوانند ترمیم کنند در فلسفه ذهن تحولات شگرفی را حاصل کرده اند و همانگونه که گفته شد بسیاری از دانشمندان معتقدند ذهن و بدن درست همانند سخت افزار و نرم افزار کامپیوتر هستند.

4- پیامبر اسلام و قرآن و نظرات اسلامی پیرامون روح.

در تاریخ اسلام ماجرای جالب و تأسفباری در مورد مسئله روح وجود دارد. عقبه بن ابی معیط و نضر بن الحارث  دو تن از مشرکین مکه بودند که تصمیم میگیرند پیامبر اسلام را آزمایش کنند. آنها سه سوال برای پیامبر اسلام مطرح میکنند که یکی از آنها در مورد مسئله روح بوده است. و پیامبر اسلام که در مورد روح اطلاعی نداشته است اینگونه از پاسخ دادن فرار میکند.

اسراء 85

وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً
تو را از روح می پرسند بگو : روح جزئی از فرمان پروردگار من است و شما را جز اندک دانشی نداده اند.

این دو شخص بعدها در جنگ بدر اسیر مسلمانان میشوند، مسلمانان باقی اسیران این جنگ را به مدینه آوردند و به فدیه آزاد کردند اما پیامبر اسلام در میان راه بدر تا مدینه، دستور میدهد که این دو شخص کشته شوند و امام علی بن ابوطالب این دو شخص را گردن میزند. آشکار است که محمد احساس تنفر و حقارت شدیدی از این مچ گیری میکرده است و از آنها عقده ای به دل داشته است و در وقتی که میتواند عقده و کینه خود را خالی کند اینگونه ناجوانمردانه این دو اسیر را بدون اینکه حتی بتوانند از خود دفاعی بکنند تنها از روی خصومت های شخصی و مچ گیری های آنها که سبب رسوایی این پیامبر دروغین میشد، با بیرحمی تمام میکشد. (23)

اما گذشته از این ماجرا آشکار است که محمد در مورد مسئله روح بسیار گیج بوده است و از همین رو است که نمیتواند پاسخ خوبی به این مسئله بدهد و از این رو است که مسئله را به گردن دوست خیالی اش الله انداخته است. گیجی محمد در مورد روح را میتوان در قرآنش نیز دید. اساساً در قرآن حرفی از ماوراء طبیعت زده نمیشود و تمامی باورهای دین خویان اسلامی برخاسته از تلاش فلاسفه و نوابغ دنیای اسلام است که پدیده روح را از فلاسفه یونان گرفته و آنرا تئوریزه کردند. بعنوان مثال محمد در قرآنش به فرشتگان بال داده است؛ در (سوره فاطر آیه 1) میگوید که فرشته ها دو، سه و یا چهار بال دارند. اگر فرشتگان موجوداتی غیر طبیعی هستند چه لزومی دارد دارای بال باشند؟ بال پرندگان برای آن است که با حرکت دادن آن بتوانند بر جاذبه زمین غلبه کنند و از جایی به جای دیگر بروند. در مغز محمد گویا هر چیز که قرار است پرواز کند باید بال داشته باشد برای همین است که او به فرشتگان کتاب قصه اش نیز بال میدهد.

محمد همچنین در مورد جبرئیل فرشته ای که قرار است پستچی باشد و پیغامهای خدا را برای او بفرستد دچار گیجی شدیدی بوده است. در برخی جاها او را روح القدس میخواند، در بعضی جاها او را فرشته میخواند. همانطور که گفته شد نام روح القدس به این دلیل در مسیحیت روح القدس است که مسیحیان معتقدند این روح یا نفس وارد بدن میشود و از این طریق است که شخصی از خدا وحی میگیرد. اما محمد از طرفی دیگر مدعی بود که از جبرئیل وحی میگیرد.  و از آنجا که روح القدس یکی از عناصر تثلیث است و محمد تثلیث را در قرآنش رد و به شدت تکفیر کرده است و مسیحیان معتقد به تثلیث را کافر میخواند (سوره مائده آیات 72 ـ 73)، دچار این گیجی و تناقض گویی میشود. گاهی جبرئیل را روح نامیده است و در جایی او را از ملائکه بشمار برده است و این درحالی است که فرشته و روح دو چیز مختلف هستند. در جاهای دیگر کلمه روح در کنار فرشتگان آمده است، و روح بعنوان یک اسم خاص استفاده شده است، مثلاً در (سوره قدر آیه 4) آمده است که در شب قدر ملائکه و روح به زمین فرستاده خواهند شد و در (سوره معارج آیه 4) گفته شده است که روح بهمراه فرشتگان به سمت خدا عروج میکند، در سه جای دیگری قرآن از روح القدس بعنوان کسی که عیسی را تایید کرده است نام آورده شده است (سوره بقره آیات 87 و 253 و سوره مائده آیه 110) و در جایی به خود قرآن کلمه روح را اطلاق کرده است (سوره شوری آیه 52)، بنابر این در قرآن کلمه روح در موارد مختلفی استفاده شده است و موجب پدید آمدن بحث ها و پرسشهای زیادی شده است که مفسرین قرآن به جزئیات آن پرداخته اند اما خود معترفند که نمیدانند روح چیست (24).

اساساً در قرآن و کتابهای قدیمی اسلامی حرفی از ماوراء طبیعت زده نمیشود. تمامی اتفاقهای قرآنی و اسلامی کاملاً طبیعی هستند. قرآن از کلمه غیب، یعنی غیر قابل دیدن استفاده میکند نه غیر طبیعی و یا فراطبیعی (25)، در کتابهای اولیه اسلامی حتی در بسیاری از مواقع جبرئیل سوار بر خر میشود و در روی زمین راه میرود (26). در باورهای اسلامی موجوداتی که امروزه ماوراء طبیعی خوانده میشوند تماماً طبیعی هستند، محصور در زمان هستند و حتی جا و مکان  نیز دارند. بعنوان مثال باور رایج در میان مسلمانان است که بر روی شانه های انسانها دو فرشته نشسته اند که یکی اعمال خوب انسان را مینویسد و دیگری اعمال بد انسان را، این باعث میشود که این فرشته ها هم محصور در زمان و هم محصور در مکان باشند، زیرا جایگاهشان بر روی شانه ها است (حال اگر کسی شانه اش را از دست بدهد فرشته بیچاره کجا خواهد نشست؟) و همزمان با اعمال شخص رفتارش را ارزیابی کرده و ثبت میکنند، و هر چیز که محصور در زمان و مکان باشد لزوماً چیزی طبیعی است.

در باورهای اسلامی حیات پس از مرگ نیز کاملاً طبیعی گزارش شده است. بسیاری از مسلمانان گمان میکنند که این روح انسان است که در روز قیامت در بهشت وارد خواهد شد. این درحالی است که در قرآن گفته شده است که خداوند ذرات بدن شما را جمع آوری خواهد کرد. معاد اسلامی کاملاً مسئله ای جسمانی است. در قرآن همچنین گفته میشود که دست و پای شما علیه شما در روز قیامت شهادت خواهند داد. گذشته از اینکه شهادت دادن اعضای بدن در روز قیامت همچون باقی باورهای اسلامی بسیار نابخردانه و کودکانه است، این مسئله امروزه از آنجا که اعضای بدن انسانها با یکدیگر پیوند زده میشود بسیار مضحکتر به نظر میرسد. تصور کنید شخصی بر اثر تصادف دست خود را از دست بدهد و پزشکان دست شخص دیگری را به دست او پیوند بزنند. در روز قیامت کدام دست است که علیه او شهادت خواهد داد؟ آیا دست خودش علیه او شهادت خواهد داد یا دست دومی که مربوط به شخص دیگر بوده است؟ آشکار است که این دو دست باید هردو علیه آن شخص شهادت بدهند. البته ممکن است مسلمانان بگویند اول آن دست اصلی شهادت خواهد داد بعد این دو دست با یکدیگر عوض خواهند شد و دست دوم بجای دست اول خواهد نشست و علیه شخص شهادت خواهد داد، بنابر این در روز قیامت مقدار زیادی جراحی باید انجام بگیرد.

حال مسئله را یک مقدار پیچیده تر کنیم. آشکار است که تمام سلولهای بدن انسان ساخته شده از مواد غذایی هستند که شخص مصرف میکند، و این مواد غذایی ساخته شده از اتمها هستند. از طرفی همه انسانها بعد از مرگ تجزیه شده و ذرات بدنشان به طبیعت بازمیگردد و اصلاً بعید نیست که بعدها این اتمها دوباره وارد بدن شخص دیگری شوند و در نتیجه سلولهای او را تشکیل بدهند. بنابر این میتوان گفت قسمتی از ذرات بدن هر انسانی احتمالاً قبلاً ذرات بدن شخص دیگری بوده است. حال جمع آوری ذرات در روز قیامت توسط الله تنها در صورتی ممکن است که همه افراد از ذرات یکتای بصورت مستقل تشکیل شده باشد، درحالی که اینگونه نیست. فرض کنید شخص A مقدار X از ذرات بدنش را از بدن شخص B گرفته باشد. حال این X در روز قیامت در بدن چه کسی جمع خواهد شد؟ شخص A یا شخص B؟ مقدار X به چه کسی متعلق خواهد بود و علیه چه کسی شهادت خواهد داد؟ مسئله جالب و کلاسیک دیگری از همین نوع وجود دارد که اسلامگرایان در طول تاریخ تلاش کرده اند برای آن پاسخهای معقولی را فراهم کنند اما ره به جایی نبرده اند. این مسئله از این قرار است که اگر فرض کنیم شخصی پس از مرگ شخصی دیگر را بخورد و اعضای بدن شخص خورده شده، تبدیل به اعضای بدن شخص خورنده شود، در معاد جسمانی بر سر بدن فرد اولیه چه خواهد آمد؟ آشکار است که این قصه های کودکانه ای همچون معاد جسمانی مورد قبول هیچ خردمندی نخواهد بود، به همین دلیل است که حتی بسیاری از  فلاسفه ای که مسلمان نیز بوده اند همچون پور سینا و فارابی نیز معاد جسمانی را رد کرده اند، یا دست کم عقلانی بودن و قابل اثبات بودن آنرا محال دانسته اند و به همین دلیل است که امام محمد غزالی است پور سینا را کافر و از «روسای ضلال» (سرکردگان گمراهی) خطاب کرده است (27).

مسئله دیگری که امروزه با آن روبرو هستیم مسئله تغییر جنسی است. بنابر مسائل خاص بیولوژیکی برخی از انسانها دو جنسه به دنیا می آیند (معلوم نیست الله به چه دلیل چنین کاری را با مخلوق خود کرده است) و یا اینکه به هر دلیل جسمی و یا روحی دیگری هویت جنسیشان برابر با جنس مخالفشان هست (28) و امروزه با پیشرفت تکنولوژیکی در زمینه پزشکی این افراد میتوانند تغییر جنسیت بدهند. آیا با تغییر جنسیت دادن این افراد روحشان نیز تغییر جنسیت میدهد؟ تکلیف این افراد در بهشت چه خواهد بود؟ آیا در آن دنیا باید به دنبال حوری های بهشتی بیافتند و یا الله آنها را شوهر خواهد داد؟ احتمالاً مومنان خواهند گفت در بهشت هر آنچه مومن بخواهد برایش میسر است (29)، بنابر این اگر مومنی همجنسگرا (همجنس گرایی چیست؟) هم باشد میتواند با بقیه مومنان هم جنس خود رابطه جنسی برقرار کند. اگر چنین کاری در بهشت ممکن است چرا بر روی زمین غیر ممکن است و مسلمانان خود را در مقابل حقوق همجنسگرایان اینقدر آزار میدهند؟ از این گذشته بنابر گفته قرآن اگر همه چیز برای مومنان مهیا است آیا مومنان میتوانند در بهشت با همسران رسول الله هم همبستر شوند؟ آیا کودکانی همچون عایشه در بهشت از دست پیامبر اسلام در امان خواهند بود؟ نعوذاً بالله با خود خدا چطور؟ اگر همه چیز میسر نیست پس چرا قرآن به آن اشاره ای نکرده است؟

علاوه بر تمام این مسائل، در دین اسلام حتی خود خدا نیز موجودی کاملاً طبیعی است. در قرآن نوشته شده است که الله دو دست دارد (سوره ص آیه 75، و سوره الزمر آیه 67). برخی از مفسرین قرآن کلمه «ید» برای الله را به «قدرت» ترجمه کرده اند، این درحالی است که در قرآن کلمه ید بصورت «مثنی» استفاده کرده است، یعنی گفته است دو دست دارد و یکی دست چپ و دیگری دست راست است، اگر قرار است ید به قدرت ترجمه شود، قدرت را باید «دو قدرت» ترجمه کرد و مفسرین قرآن نمیتوانند چنین خطای آشکاری را ماست مالی کنند. سلفیان (معروف به وهابی ها) معتقدند منظور از دست واقعاً همان دست است و نیازی نیست که اینگونه آیات در قرآن را بصورت غیر جسمانی در نظر بگیریم، و به نظر میرسد که واقعاً پیامبر اسلام خدا را اینگونه انسانگرایانه تصور میکرده است. الله همچنین دارای صورت است (سوره انعام آیه 52، سوره رعد آیه 22، سوره کهف 28، سوره روم 38 و 39) و مومنان قرار است الله را در قیامت «ببینند» و با او لقاء کنند، یعنی الله قابل دیدین نیز هست (سوره یونس آیه 7) الله دارای چشم است (سوره طه آیه 39)، الله دارای ساق پا است (سوره القلم آیه 42، برای توضیحات دقیقتر مراجعه شود به صحیح بخاری جلد نهم، کتاب 60، شماره 441 و صحیح بخاری جلد نهم، کتاب 93، شماره 532  و برای ترجمه های بیشتر رجوع شود به ترجمه صاحب محدث دهلوی، ترجمه فیض الاسلام، ترجمه عباس مصباح زاده، ترجمه محمد کاظم معزی، ترجمه حاج محمود یاسری، ترجمه اشرفی تبریزی، همچنین مراجعه شود به ترجمه آیت الله مکارم شیرازی برای اینکه بدانیم چگونه یک آیت الله مفتضحانه دروغ میگوید و کلمه مفرد را جمع میکند)، الله حرکت میکند و در روز قیامت در صف فرشتگان «می آید»، یعنی حرکت میکند (سوره الفجر آیه 22). همچنین قرار است الله در روز قیامت بر تخت (عرش) بنشیند و چند فرشته او را حمل کنند (سوره الحاقه آیه 17)، و همچنین فرشته ها دور عرش الله گرد آمده اند ( سوره غافر آیه 7 و سوره الزمر آیه 75) . الله در قرآن بر اساس رفتار انسانها عکس العمل نشان میدهد، عصبانی میشود، خوشحال میشود و این مسئله به دلیل آنکه الله تابع رفتار انسانها است نشان میدهد که انسانها به نوعی کنترل بر روی الله دارند. و همچنین نشان میدهد که الله نیز محدود به زمان است و در زمان و مکان مشخصی به سر میبرد. اینها همه و همه گواه این مسئله هستند که خالق الله اسلامی، یعنی پیامبر اسلام از مسئله ای به نام ماوراء طبیعت کاملاً بی اطلاع بوده است و اباطیل خود را بگونه ای کاملاً طبیعی سراییده است، و درکی که مسلمانان امروزه از خدا بعنوان موجودی فراطبیعی دارند، تماماً برخاسته از تلاش و تحقیقات فلاسفه ای است که ماوراء طبیعت را از یونانیان باستان آموخته اند نه از برخاسته از خود اسلام و این تفاسیر فلسفی مورد اعتراض بسیاری از علمای اسلام بوده است.

5- بررسی برخی دلایل رایج برای باور به روح

جدا از استدلالها و دلایلی که فلاسفه و دانشمندان برای باور به روح داشته اند، مسائل مشخصی معمولاً در میان مردم باعث اعتقاد به وجود روح میشود که پرداختن به برخی از این مسائل خالی از ارزش نیست.

5.1- احضار روح

جلسات احضار روح معمولاً به دو طریق مختلف صورت میگیرند. در طریقه اول افراد حروف الفبا را بگونه ای مرتب میچینند و سپس شیعی که حرکت دادن آن آسان است (مثلاً یک لیوان یا نعلبکی) را در وسط میگذارند و دستهایشان را روی آن جسم که قابلیت حرکت دارد قرار میدهند. در اسباب بازی فروشیهای کشورهای غربی تخته هایی چوبین فروخته میشود که تخته اوجا (30) نام دارند و حروف الفبا روی آنها به همراه کلمات «درود و بدرود» و «آری و نه» روی آن چاپ شده است و جسمی شبیه ذره بین نیز همراه آن ارائه میشود. افرادی که اطراف این تخته مینشینند سوالی را مطرح میکنند و بعد دستهایشان را روی جسم متحرک میگذارند و شخصی جسم را حرکت میدهد و بر روی حروف الفبا یا روی یکی از کلمات میبرد. برخی از مردم گمان میکنند این حرکت ها مربوط به موجودات ماوراء طبیعی همچون روح و جن هستند، اما شک گرایان پیشنهاد میکنند که این حرکت بطور خودآگاه یا ناخودآگاه توسط کسانی که در جلسه حضور دارند انجام میشود. این شک گرایان توصیه میکنند که چشمهای کسانیکه در جلسه حضور دارند بسته شود و نتوانند چیزی را ببینند، و بعد جای حروف الفبا عوض شوند یا تخته اوجا چرخیده شود، در اینصورت دیده خواهد شد که یا جسم محرک حرکت نمیکند و یا اینکه پاسخهای بی سر و ته و غلطی دریافت میشود و این نتیجه تنها به این دلیل میتواند حاصل شود که حرکت جسم متحرک اساساً توسط کسانیکه در جلسه حضور دارند انجام بگیرد نه از طرف موجودات نامرئی.

به فعالیتهای ماهیچه ای که بطور ناخودآگاه توسط بدن انجام میگیرد و سبب حرکت میشود، نیروی ایدیوموتور (31) گفته میشود. آزمایشهای علمی انجام شده توسط ویلیام جیمز، دانشمند انگلیسی مایکل فارادای و روانشناس امریکایی ری هیمن نشان دادند که بسیاری از اتفاقاتی که مردم آنها را به موجودات ماوراء طبیعی و ارواح وغیره نسبت میدهند در حقیقت برخاسته از همین نوع حرکتهای ناخودآگاه ماهیچه ای هستند. بنابر این تمامی جلساتی که در آنها بدن افراد شرکت کننده به نحوی در انجام آزمون نقش دارد را میتوان برخاسته از این حرکت ایدیومتریک دانست. آشکار است که شخص خود پاسخ پرسشهایی که میکند را میداند و از آنجا که خود در حرکت دادن جسم متحرک نقش دارد، پاسخی درست نیز به پرسشهای خود خواهد داد. یک روش مسلم و بسیار ساده دیگر برای نشان دادن واقعیت اینگونه جلسات این است که افراد  دستشان را از روی چیزی که حرکت میکند بردارند، اینگونه خواهند دید که جسم از حرکت بازخواهد ایستاد.

نوع دوم این گردهم آیی ها برای احضار روح اندکی پیچیده تر از نوع اول است. در این گردهم آیی ها ارواح سخن میگویند. در برخی از موارد شخصی که ادعای احضار روح را میکند ادعا میکند که تنها او است که میتواند صدای روح را بشنود و دیگران تنها در صورتی میتوانند صدای روح را بشنوند که آمادگی اش را داشته باشند، و ممکن است اگر آمادگی اش را نداشته باشند دیوانه شوند(!). برای همین شخص مدعی معمولا خودش تنهایی صدا را با گوش شنوا میشنود و بعداً برای بقیه تعریف میکند که روح چه گفته است. در برخی موارد هم صداهایی می آید ولی فقط شخص مدعی است که معنی آن صداها را میفهمد. در این موارد شخص مدعی خود بطور مستقیم یا غیر مستقیم صداها را تولید میکند. در برخی از موارد نیز هیچ صدایی نمی آید، این در مواقعی است که شخصی خردگرا در مجلس وجود داشته باشد و بخواهد مچ گیری کند، در این مواقع گفته میشود که در مجلس انرژی منفی وجود دارد و یا به هر بهانه دیگری اجرای نمایش متوقف میشود. در چنین شرایطی ارواح خجالتی نمایان نمی شوند.

هیچیک از ادعاهای احضار روح تابحال در شرایط آزمایشی و مشاهدات علمی با موفقیت انجام نشده اند، در تمامی مراحلی که در اینگونه مراسم انجام میشود به نوعی تقلب و کلاهبرداری وجود دارد. موسسه جیمز رندی مبلغ 1 میلیون دلار به هرکس که بتواند هر عملی فراطبیعی را انجام دهد پاداش خواهد داد. تارنمای زندیق نیز در صورتیکه هر شخصی از سرتاسر جهان چنین عملی را بتواند در شرایطی آزمایشگاهی و علمی نشان دهد این تارنما را از روی اینترنت حذف خواهد کرد. برای اطلاعات بیشتر به چالش‌ها مراجعه کنید. تا زمانیکه چنین اتفاقی نیافتاده است، میتوان فرض کرد که مدارک و شواهد معتبر و محکم و قابل توجهی در این زمینه وجود ندارد و اعتقاد به آنها بی اساس است.

ادعای احضار ارواح قدمت بسیاری دارد. در تاریخ و افسانه های بسیاری دیده میشود که در کنار پادشاهان و حاکمین همواره جادوگران ستاره شناسان، پیش گویان، جنگیرها و افراد مشابه موجود بوده اند و حتی از جایگاه بالایی نیز در اجتماع برخوردار بودند و اطلاعات راجع به دشمنان و غیره را از این راه ها بدست می آوردند و به پادشاهان ارائه میدادند.  جالب است که این داستانهای خالی از حقیقت و کاملاً خرافی به قرآن نیز راه یافته اند. در قرآن نیز در برخی از موارد جادوگران نقش آفرینی میکنند. مثلاً در (سوره بقره آیه 102) آمده است که شیاطین به برخی از مردم جادوگری آموخته بودند، و در داستان موسی نیز جادوگران دست به جادوگری میزنند. واقعیت داشتن جادوگری در قرآن تایید شده است و جای بسیار تاسف است که افراد دانایی خود را باورمند به این کتاب میدانند.

اما امروزه اگر رئیس جمهوری یا پادشاهی بجای تکیه بر اطلاعات بدست آمده از سرویس های اطلاعاتی کشور یا سایر منابع معتبر اطلاعاتی، بر گفته های یک پیشگو، جن گیر، و یا آخوندی که با امام زمان در تماس است، تکیه کند بسیار بی خرد و فرومایه به نظر خواهد آمد. مطمئناً اگر با احضار روح و صحبت با اجنه میشد اطلاعات نابی بدست آورد، دولتهای دنیا هزینه های هنگفتی برای بدست آوردن اطلاعات صرف نمیکردند و بجای آن یکی دو شخص که در احضار روح تبحر دارند را استخدام میکردند تا مکان اختفای مجرمین و افراد تحت پیگرد را آسان تر بیابند.

مسئله ای که در اینجا باید به آن اشاره کرد این است که ارواح قرار است طبق تعریفشان ماوراء طبیعی باشند، و چیزهای طبیعی قابل دریافت حسی نیستند، یعنی اگر بتوان چیزی را ببینید، لمس کنید و یا بشنوید  آن چیز دیگر ماوراء طبیعی نیست، و از آنجا که در تمامی این نوع آزمونها از قبیل عکس گرفتن از ارواح، ضبط کردن صدای ارواح، احضار روح و غیره، مدعیان آنها ادعا میکنند میتوانند نمودهایی طبیعی از روح را بگونه ای قابل دریافت حسی نشان بدهند، ننیجه این آزمونها چه درست چه نادرست کاملاً بی ارتباط با روح است.

5.2- دژاوو

قضیه دژاوو یا دجاوو نیز از دیگر مسائلی است که باعث میشود بسیاری از مردم معتقد به وجود روح شوند. این مسئله وقتی رخ میدهد که انسان برای نخستین بار با صحنه ای مواجه میشود و گمان میکند که از قبل آن صحنه را دیده است و با آن آشنایی دارد. کلمه دژاوو در زبان فرانسوی به معنی «از پیش دیده شده» است و توسط امیل بویراک (1851-1917) به این حالت اختصاص داده شده است و بعنوان یک اصطلاح علمی برای آن در آمده است. همچون بسیاری از سایر باورهای دینی و فراطبیعی که انسانها دارند اعتقاد به روح به دلیل تجربه دژاوو نیز ریشه در نادانی افراد از طبیعت، و در این مورد بخصوص در مورد طبیعت مغز خودشان دارد. پدیده دژاوو هیچ ارتباطی با روح و مسائل رویایی دیگر ندارد، هرچند اسلامگرایان و بسیاری از سایر دین خویان تا آنجا که میتوانسته اند از این نادانی مشتریان خود استفاده کرده اند و خرافات خود را به مردم قبولانده اند. بسیاری از خرافه گرایان معتقد به تناسخ روح دژاوو را در ارتباط مستقیم با زندگی پیشین انسانها میدانند، اما توضیحی که یک خردگرا در مورد پدیده دژاوو دارد میتواند یکی از سه حالت زیر باشد.

در بسیاری از موارد انسان گمان میکند که این اولین باری است با چنین صحنه ای روبرو میشود، این درحالی است که وی قبلا نیز در همان موقعیت قرار گرفته است و با همان صحنه روبرو شده است اما در بار اول توجه کافی به محیط نکرده است یا اینکه به هر دلیل دیگری اطلاعات مربوط به آن موقعیت در حافظه او تضعیف شده باشد. مثلا اگر شخصی 50 سال سن داشته باشد و چندین کتاب خوانده باشد اصلا عجیب نیست که در موقع خواندن یک کتاب که جدیداً خریداری کرده است با خود بگوید «آیا من این کتاب را قبلاً نخوانده ام؟». بنابر این در بسیاری از موارد این احساس به ما دست میدهد زیرا واقعاً قبلا این اتفاق افتاده است اما در حافظه ما کمرنگ شده است یا ما آنرا بطور کامل به یاد نمی آوریم. پدیده دژاوو البته کاملا متفاوت با فراموشی یا گیجی است، احساسی که در این مواقع به انسان دست میدهد احساس گیجی نیست، بلکه احساس تعجب و شگفتی است.

در برخی از موارد ممکن است انسان توصیف های شفافی از آن صحنه را از قبل از دیگران شنیده باشد یا خودش در مورد آن صحنه و موقعیت تفکر کرده باشد و در تخیلات خود آن موقعیت را تصور کرده باشد و حدس زده باشد و بنابر این وقتی با آن صحنه روبرو میشود احساس آشنایی با آن صحنه بکند.

توضیح علمی پدیده دژاوو در ارتباط مستقیم با فرایند حافظه انسان است. در مغز قسمتهای مختلفی وجود دارند که هرکدام با گذشته، حال و آینده سر و کار دارند. بطور کلی قسمتهای فوقانی مغز با آینده، قسمتهای نزدیک به گیجگاه با گذشته و قسمتهای زیرین با حال سر و کار دارند. در شرایط عادی قسمتهای فوقانی وقتی فعال میشوند که انسان به فکر آینده است و در مورد رفتارهایی که از خود نشان خواهد داد فکر میکند و قسمتهای نزدیک به گیجگاه زمانی فعال میشوند که انسان به خاطرات گذشته خود می اندیشد. در ساختار مغز انسان بادامه (Amygdala) است که مسئولیت هشیاری ما را در زمان حال را بر عهده دارد.  بادامه همچنین به احساسات ما از اطراف تون و رنگ میبخشد. وقتی شما یک خودرو را میبینید که به سرعت به سمت شما می آید به سرعت عکس العمل از خود نشان میدهید و خود را به طرف پیاده رو پرتاب میکنید، این عکس العمل همان کاری است که بادامه در مغز انسان آنرا هدایت میکند. بادامه همچنین باعث تغییر سریع چهره انسان در عکس العمل به اتفاقاتی که اطرافش می افتد میشود. مثلا وقتی انسان ضربه ای را از محیط دریافت میکند، وقتی خبر مرگ کسی را میشنود و یا وقتی که ناگهان صدای بسیار بلندی را میشنود ناگهان چهره اش تغییر می یابد. این تغییر چهره سریع نیز فعالیت بادامه مغز انسان است.

این عکس العمل ها نیازمند پردازش بسیار سریع در مغز انسان است و این دقیقاً همان کاری است که بادامه مغز انسان در آن تخصص دارد. بادامه انسان همچنین به انسان احساس زندگی کردن در زمان حال را میدهد و در هر ثانیه 40 بار با توجه به اطلاعاتی که از محیط دریافت میشود حالت و احساسی جدید را به انسان القا میکند. این فعالیت بادامه در شرایط عادی آنقدر سریع است که معمولا توسط انسان احساس نمیشود و تنها با آزمایشهای دقیق میتوان آنرا تشخیص داد.

هیپوتالاموس عضو دیگری از مغز است که برای توضیح مختصری در مورد پدیده دژاوو باید به آن بپردازیم. هیپوتالاموس مسئولیت حافظه کوتاه مدت انسان را بر عهده دارد و این واقعیت از آنجا پیدا شده است که اختلالات هیپوتالاموسی معمولا موجب اختلالات شدید در حافظه کوتاه مدت انسان میشوند. هیپوتالاموس باعث میشود تا ما در زمان حال قرار بگیریم و احساس در زمان حال بودن به ما دست بدهد. افرادی وجود دارند که هیپوتالاموسشان صدمه دیده است و هرگز قادر نیستند چیزهایی را که بعد از صدمه دیدن مغزشان برایشان اتفاق افتاده است به یاد بیاورند.

بخش دیگر مغز که مسئولیت حافظه بلند مدت را برعهده دارد لایه پاراهیپوکمپال (Parahippocampal) نامیده میشود. این قسمت از مغز در واقع متشکل از سلولهای متعددی است که سطح مغز را و اطراف هیپوتالاموس را فرا گرفته اند و در ارتباط بسیار نزدیک با هیپوتالاموس هستند.

معمولا ارتباط این سه بخش مغز با یکدیگر بسیار سریع انجام میگیرد. ما اطلاعات را از محیط میگیریم و آنرا در حافظه کوتاه مدت خود نگه میداریم و بعد با حافظه بلند مدت خود مقایسه میکنیم و تصمیم گیری کرده عکس العملی نشان میدهیم. اما دژاوو وقتی پیش می آید که اطلاعات دریافت شده از محیط بجای پردازش شدن در بخشی از مغز که مسئول پردازش زمان حال است (بادامک) به دلایل خاصی در قسمتهای مربوط به حافظه کوتاه مدت یا بلند مدت (هیپوتالاموس یا لایه پاراهیپوکمپال) پردازش شوند. در این شرایط چیزهایی که از محیط توسط مغز دریافت میشوند برای انسان احساس «خاطره بودن» میدهند و در اینجا است که حالت دژاوو به انسان دست میدهد. باید توجه داشت که مغز انسان با تغییرات شیمیایی فعالیت میکند و در برخی از موارد تغییرات شیمیایی صحیحی انجام نمیگیرد و آنچه در زمان «حال» انجام میگیرد بگونه ای حس میشود که انگار در «گذشته» انجام گرفته است.

دژاوو را میتوان حتی بطور مصنوعی نیز ایجاد کرد. ویلدر پینفیلد (Wilder Penfield) در سال 1955 آزمایشی را انجام داد که در آن شوکهای الکتریکی ضعیفی را به قسمتهای مربوط به حافظه بلند مدت مغز (پاراهیپوکپال) وارد کرد و نتیجه آن شد که هشت درصد کسانیکه در آزمایش شرکت کردند خاطرات گذشته خود را در زمان حال تجربه کردند. یعنی برای مدتی که زیر آزمایش بودند گمان کردند که در گذشته زندگی میکنند.

در مقابل تجربه دژاوو تجربه دیگری نیز وجود دارد که جامیاس وو (هرگز ندیده) نام دارد. این حالت وقتی رخ میدهد که انسان وقتی با چیزی که بارها با آن سر و کار داشته است روبرو میشود احساس میکند که هرگز آنرا ندیده است و آنرا تجربه نکرده است، مثلا وقتی با دوست خود صحبت میکند فکر میکند که این شخص را هرگز نمی شناخته است و یا وقتی در اتاق خود نشسته است گمان میکند که هرگز این مکان را نمی شناسد. این تجربه نیز همچون پدیده دژاوو، یک انحراف یا خطای مغزی است و میتوان با توجه به اطلاعات موجود فعلی در مورد مغز آنرا توضیح داد. این انحراف تقریبا مانند گرفتن زبان انسان و یا حرکتهای عضلانی ناخواسته و ناگهانی در بدن است.

جامیاس وو به اندازه دژاوو رایج نیست اما برای گروهی از انسانها بویژه انسانهای مسن اتفاق می افتد. آمار نشان میدهد که تقریباً دو سوم انسانها حداقل یکبار تجربه دژاوو را داشته اند و یک سوم باقی آنرا تجربه نکرده اند.

5.3- رویا دیدن در هنگام خواب

در یک دوران زندگی عادی هر انسانی حدوداً 6 سال از عمر خود را در خواب دیدن میگذراند. خواب دیدن همواره برای انسان یکی از عجایب بوده است و توضیحات بسیار مختلفی در طول تاریخ برای تشریح خواب و عوامل پدید آورنده آن توسط افراد مختلف ارائه شده است. بسیاری از مردم اعتقاد دارند خواب دیدن آنها متاثر از وجود عالمی فرا مادی است و وجود روح است که سبب میشود انسان بتواند خواب ببیند. نیچه میگوید «در روزهای خشن شکل گیری فرهنگ، انسان معتقد بود که دنیای حقیقی دومی را در رویاهایش کشف میکند، و ریشه تمام ماوراء طبیعت از آنجا آغاز شد. بدون رویا دیدن انسان هرگز موقعیت اختراع این جهان غیر مادی را بدست نمی آورد. شکل گیری اندیشه وجود روح بصورت یک کالبد نیز به همین نوع تفسیر از خواب باز میگردد. وجود خیالی ارواح ظاهرا باعث بوجود آمدن ایده وجود اشباح و در نتیجه خدایان شد.» (32). بسیاری از دین شناسان، روانشناسان و مردمشناسان معتقدند دیدن مردگان در خواب سبب میشد تا انسانهای بدوی و انسانهای نیمه بدوی امروزی (33) مرگ را پایان حیات انسانها ندانند و تصور کنند انسانهای مرده هنوز به نوعی وجود دارند و از طریق خواب میتوان با آنها رابطه برقرار کرد؛ لذا همین مسئله همانطور که نیچه میگوید باعث شد انسان دنیای دیگر و نیروهای مرموزی را متصور شود.

این درحالی است که خواب دیدن هیچ ارتباطی به وجود روح ندارد. حیوانات نیز بر اساس آزمایشهایی که انجام گرفته است خواب میبینند، همچنین تحقیقات علمی نشان داده اند، افرادی که مادرزاد نابینا هستند و هرگز بینایی نداشته اند، در هنگام خواب رویاهای تصویری نمیبینند، زیرا مغز این افراد با دیدن آشنا نیست و تجربه آنرا ندارند، این افراد رویا را با سایر حس های بدنشان تجربه میکنند، مثلا آنرا لمس میکنند یا میشنوند یا می بویند. لذا اگر نظر این افراد را صحیح فرض کنیم باید نتیجه گرفت که حیوانات روح دارند و افراد نابینا روح ندارند و آنچنان که گفته شد این تناقض دارد با جوهر حیات بودن روح و همین مسئله فرضیه علت رویا دیدن بودن روح را باطل میکند.

در مورد اینکه چرا انسانها خواب میبینند تئوریهای مختلفی وجود دارد، فروید معتقد بود خوابهای انسان صرفا برگرفته از تلاش ضمیر ناخودآگاه ذهن انسان است برای دست یابی به چیزهایی که وقتی ما بیدار هستیم دسترسی به آنها نداریم و از نظر فروید آن چیزها غالباً مرتبط با غرایز جنسی انسان است که بطور روزمره سرکوب میشوند. شاگرد او کارل یانگ تئوری استاد را قبول نداشت و معتقد بود رویا دیدن برخاسته از ضمیر خودآگاه انسان است که تلاش میکند مشکلات ما را که در حال بیداری با آن روبرو هستیم حل کند و مسائل مختلف را پردازش کند. اما چیره ترین تئوری موجود برای توضیح خواب مربوط به آلان هابسون و رابرت مک کارلی (34) است که تئوریهای روانکاوانه قدیمی یانگ و فروید را نفی کرده و توضیحی مرتبط با فیزیولوژی ارائه میکند. مطالعه آنچه در هنگام خواب بر مغز انسان میگذرد باعث شد آنها به این نتیجه برسند که خواب دیدن نتیجه برانگیزشهای تصادفی مغز است که حافظه های باقی مانده از آثار تجربیات حسی پیشین را بویژه از بخش حافظه موقت مغز که دسترسی سریعتر و آسانتری به آن مقدور است بازپردازش میکند، این تئوری (Activation-Synthesis) نام دارد و از سال 1973 تاکنون معتبر ترین تئوری توضیح خواب به شمار میرود. (35)

به خواب رفتن انسان پنج مرحله مختلف دارد که در هر مرحله بدن در شرایط خاصی قرار میگیرد. عمیق ترین مرحله خواب REM نام دارد (36) که به معنی «حرکت سریع چشم» است. در این مرحله که معمولا 90 دقیقه بعد از بخواب رفتن وارد آن میشویم چشم انسان در زیر پلکهایش سریعاً حرکت میکند. هر انسانی هر شب بین 3 تا 4 دوره 90 تا 100 دقیقه ای به این مرحله وارد میشود و وارد شدن به این مرحله معمولا همزمان با خواب دیدن است، البته در سایر مراحل خواب نیز انسانها خواب میبینند ولی شفاف ترین خوابها در این مرحله دیده میشوند. در این مرحله ماهیچه های انسان در حال استراحت کردن هستند و فعالیت مغز انسان نیز کاهش مییابد و در مرحله حرکت سریع چشم مغز تنها امواج دلتا که ضعیف ترین امواج مغز هستند تولید میکند (برای اطلاعات بیشتر در مورد امواج مغزی به رویه دهم نشریه پیام ما آزادگان شماره پنجاهم مراجعه کنید.). میزان خونی که در این مرحله به مغز وارد میشود از حالت عادی حتی بیشتر است. گفته میشود نوزادها بیشتر مواقع خوابشان در این مرحله از خواب است و آنها نیز در خواب رویا میبینند.

خواب دیدن با شرایط جسمی و روحی بدن بسیار در ارتباط است، مواد مخدر، الکل و داروهای بسیاری هستند که میتوانند روی خواب تاثیر مستقیم بگذارند. قطع ناگهانی استفاده از برخی داروها که برای مدتی استفاده میشده اند، سردرد، حالت تهوّع در بسیاری از مواقع موجب دیدن کابوس میشوند. همچنین استرس، افسردگی، و ضربه های روحی بطور مستقیم خواب را مورد تاثیر قرار میدهند. رویاها را همچنین میتوان با فکر کردن قبل از خواب تحت تاثیر قرار داد، یعنی برخی از خوابها راجع به موضوعاتی هستند که انسانها راجع به آن موضوعات فکر کرده اند.

خواب هر شخص تا حدود زیادی محدود به دانش و اطلاعات او از محیط اطرافش نیز هست. معمولا گفتگوهایی که در خواب بین انسان و سایرین رد و بدل میشود به زبان مادری انسان یا زبانهایی که بر آنها تسلط دارند انجام میگیرد.

رویاهای انسان از آنجا که برخاسته از مغز وی است و متاثر از وضعیت جسمانی و روحانی او است میتواند بیانگر شرایط روحی و حتی جسمی افراد باشد، از این رو است که روانشناسان علاقه مند هستند خوابهای بیماران خود را بررسی کنند. لذا تعبیر علمی خواب برای دریافتن شرایط درونی انسانها مسئله ای مورد قبول روانشناسان است. این البته به معنی اعتبار تعبیر خواب برای پیش بینی آینده نیست، و هر خوابی باید برای شخصی که آنرا دیده است تعبیر شود نه اینکه مسئله ای برای همه یک معنی را داشته باشد، مثلا برای کسی که در باغ وحش کار میکند دیدن یک فیل در خواب میتواند معنی متفاوتی با کودکی که اسباب بازی اش یک فیل پلاستیکی است داشته باشد.

5.4- رویاهای راستین

دیدن رویاهای راستین (رویا های صادقه)، یعنی خوابهایی که انسان میبیند و بعدها آن خوابها به واقعیت می پیوندند یکی دیگر از دلایل بسیار رایجی است که باعث میشود برخی از انسانها به وجود روح اعتقاد داشته باشند، در این بخش نشان داده خواهد شد که صحت وجود رویاهای راستین، وجود روح و دنیای دیگری را معنی نمیدهد.

همانطور که در بخش پیشین گفته شد رویاهایی که انسان میبیند نیز همانند افکار انسانها کاملاً ساخته و پرداخته مغز انسان هستند، البته فکر کردن انسانها با خواب دیدنشان تفاوتهای اساسی دارد، اما به هر حال قوه عقلانیت و هوشیاری انسانها در هنگام خواب دیدن نیز فعال است، اگر چه به اندازه زمان بیداری فعال نیست و این خود بخود باعث میشود برخی از فکرهای انسان تا حدودی منطقی باشند؛ با این حساب واقعی از آب در آمدن برخی از خوابها هرگز عجیب نیست، زیرا این خوابها نتیجه عقلانیت انسان هستند و عقلانیت انسانها در برخی موارد میتواند چیزهایی را از روی دانسته ها پیش بینی کند.

بعنوان مثال کاملاً طبیعی است اگر شخصی قرار باشد در یک جلسه امتحان شرکت کند و شب قبل از امتحان خواب ببیند که فردا سر موقع از خواب بلند نشده است، حال اگر فردا واقعاً از خواب بیدار نشود و این رویای او به حقیقت بپیوندد هیچ اتفاق عجیبی نیافتاده است. شرایط محیط و اطلاعاتی که شخص از محیط دریافت کرده است باعث میشود او نگران این باشد که فردا خواب بماند، در نتیجه از آنجا که در مواردی خرد سلیم انسان در دیدن خوابها بی تاثیر نیست، اتفاق افتادن آن خوابها ابدا چیز غیر طبیعی نیست. اگر شخصی پدر پیری داشته باشد این کاملاً طبیعی است که خواب ببیند او مرده است زیرا چنین چیزی کاملاً محتمل است، همه انسانها احتمال میدهند که افراد پیر و فرسوده فوت شوند. اگر شما در طول زندگی خود در مورد 500 نفر خواب ببینید که مرده اند و بطور اتفاقی 2 نفر از آنها بمیرند این ابداً جای تعجب ندارد. همچنین است اگر شخصی علاقه مند باشد حضرت علی یا مریم مقدس و زرتشت و امام زمان را در خواب ببیند. اگر این اتفاق واقعاً در خواب رخ بدهد ابداً تعجبی ندارد، بعد از اینکه شخصی ذهن خود را از آلودگیهای دینی پاک کند نیز ممکن است با آقا امام زمان در خواب ملاقات کند اما اینبار زیر گوش مبارک حضرت بزند و از او بخواهد که خواب او را ترک کرده به لانه خود در چاه جمکران و یا هر چاه دیگر بازگردد.

مسئله دوم که باید به آن توجه کرد همان قضیه دژاوو است که در مورد علت آن بطور کامل توضیح داده شد. در بسیاری از مواقع  ما «گمان میکنیم» که با مفهوم یا صحنه ای از قبل آشنایی داریم و از آنجا که اطمینان داریم که قبلا در آن صحنه حضور نداشته ایم و یا محال است واقعا چنین تجربه ای را داشته باشیم، تنها راهی که باقی میماند این است که ما در خواب این تجربه را داشته باشیم. لذا در بسیاری از مواردی که دژاوو اتفاق می افتد افراد به این نتیجه میرسند که در خواب چنین چیزی را قبلا تجربه کرده اند. این درحالی است که آنها واقعا در خواب چنین چیزی را ندیده اند. به افرادی که این توضیح برایشان قانع کننده نیست توصیه میشود هر روز وقتی از خواب بیدار میشوند خوابهای خود را یاد داشت کنند، درصورتی که اینکار انجام گیرد این افراد بعد از مدتی با مراجعه به خوابهای خود درخواهند یافت که در بسیاری از مواقع آنها تنها «گمان» میکنند که چیزی را از قبل در خواب دیده اند. این مسئله معمولاً در مورد ادعاهای بسیار عجیب و نادری که ادعا میشود در خواب دیده شده اند صدق میکند.

مسئله سوم دیدگاه آماری به این قضیه است.  معمولاً افرادی که گمان میکنند خواب هایشان بعضی وقتها به واقعیت تبدیل میشود و از آنها مثالهایی در این زمینه خواسته میشود، نمیتوانند بیش از 10 مثال ذکر کنند. در مورد بسیاری از افراد این اتفاق تنها یک یا دوبار رخ داده است. با توجه به آنکه برخی مطالعات روانشناسی (37) نشان داده اند که هر انسان بطور متوسط حدود پنجاه موضوع مختلف را در هرکدام از دوره های حرکت سریع چشم خود در خواب میبیند و از آنجا که هر انسانی حدودا در هر شب پنج دوره حرکت سریع چشم را تجربه میکند بر اساس این تحقیق هر شب حدوداً دویست و پنجاه موضوع را در خواب میبیند. اگر فرض کنیم احتمال به حقیقت پیوستن یک رویا یک بر روی یک میلیون باشد، با توجه به جمعیت شش میلیاردی فعلی کره زمین در هر شبانه روز رویای بیش از یک و نیم میلیون نفر بر روی کره زمین به حقیقت خواهد پیوست. لذا بر اساس تئوری احتمال ریاضی این ابداً عجیب نیست اگر شخص در تمامی دوران حیات خود 100 بار واقعا خوابی را ببیند که آن خواب به واقعیت بپیوندد. البته باید توجه کرد که در یک رابطه احتمال باید احتمال اتفاق افتادن هریک از حالت ها باهم برابر باشد که باتوجه به مسئله اول که بیان شد چنین چیزی در مورد رویاها صدق نمیکند زیرا رویاها کاملا جهت دار و تولید شده توسط مغز هستند. لذا اگر قرار باشد بطور دقیق این احتمال را محاسبه کنیم (که در عمل محال است) به عددی بسیار بزرگتر از یک و نیم میلیون نفر در شبانه روز دست خواهیم یافت و در آن صورت به حقیقت پیوستن رویا ها بصورت کاملا تصادفی با توجه به تعداد آنها و تعداد آزمایشها (Trials) کاملاً عادی و محتمل به نظر خواهد آمد. در ریاضیات گسسته قانونی وجود دارد به نام «قانون اعداد حقیقتاً بزرگ» (5) این قانون که معمولا توسط بسیاری از انسانها نادیده گرفته میشود نتیجه میدهد که درصورتیکه احتمال وقوع اتفاقی بسیار پایین باشد ولی تعداد آزمایش ها زیاد باشد آن اتفاق بسیار اتفاق خواهد افتاد. مثلاً اگر بگوییم در هر شب تنها 1 درصد (که احتمال بسیار پایینی است) انسانها رویاهای راستین دارند، نتیجه آن خواهد بود که در هر شبانه روز در کشور ایالات متحده آمریکا 3 میلیون نفر رویاهای راستین خواهند داشت (که مقدار بسیار بزرگی است). پس با توجه به این مسئله آماری کاملا عادی و قابل انتظار است اگر میان برخی  از چیزهایی که یک شخص در خواب میبیند و آنچه در واقعیت اتفاق می افتد بطور تصادفی اشتراکاتی وجود داشته باشد.

مسئله چهارم روبرو شدن با افراد مذهبی است که ادعا میکنند خواب دیده اند. بسیاری از افراد شدیدا مومن و مذهبی برخی از اوقات ادعاهای عجیب غریبی در مورد خوابهایشان میکنند. تجربه نشان داده است که این افراد در مورد اتفاقات اطراف خود که واقعیت آنها بر همه آشکار است نیز دروغ های شاخدار میگویند. در مورد موارد واقعی و چیزهایی که آنها ادعا میکنند در واقعیت دیده اند نیز نمیتوان به این جماعت پست فرومایه و دروغگوی فاسد اعتماد کرد، چه برسد به اینکه به آنچه ادعا میکنند در خواب دیده اند اعتماد کرد. باید توجه داشت که انسانهای مذهبی خیلی راحت و با کمال میل دروغ میگویند و از نظر برخی از فلاسفه اسلامی مثل غزالی دروغ گفتن برای تقویت ایمان افراد نه تنها اشکالی ندارد بلکه ثواب نیز دارد. دروغ گفتن شرعی که به تقیه معروف است در میان شیعیان نه تنها یک امکان بلکه در مواردی یک ضرورت است. لذا باید توجه داشت بسیاری از ادعاهایی که برخی از افراد معلوم الحال کم خرد و بی اخلاق مذهبی در اینگونه موارد مطرح میکنند اساساً دروغ هستند و این افراد بیمار واقعا چنین چیزهایی را خواب ندیده اند. دین گرایان برای ترویج اباطیل دینی خود از گفتن هیچ دروغی ابایی ندارند و در صداقت گفتاری آنها همیشه باید بسیار بسیار شک کرد و با احتیاط رفتار کرد و هیچ دلیل خوبی برای اینکه این ادعاهای آنان پذیرفته شود وجود ندارد.

با در نظر گرفتن این چهار توضیح، آشکار است که رویاهای راستین علی رغم آنچه معمولاً فرض میشود اساسا چیزهای عجیب و غیر قابل توجیهی نیستند. این درحالی است که حتی اگر این توجیه ها نیز وجود نداشتند، بازهم دلیلی برای اعتقاد به روح و دنیای فرا مادی وجود نخواهد داشت. زمان آن رسیده است که انسان عادت تاریخی غیر خردمندانه خود را که ندانسته های خود را به موجودات نامرئی و فراطبیعی نسبت میدهد کنار بگذارد. اگر ما دلیل چیزی را ندانیم تنها باید بگوییم که نمیدانیم، نه آنکه دلایل فراطبیعی و خرافاتی برای آن در نظر بگیریم. چه دلیلی وجود دارد که باعث دیدن خوابهای راستین این روح انسان باشد که تاثیر گذار باشد، شاید این گوراگورا، بابانوئل، دختر شاه پریون و یا لولو خور خوره است که باعث میشود ما رویاهای راستین داشته باشیم!

البته این بد آموزی و کج اندیشی در میان مردم ما ظاهراً برخاسته از آموزه های قرآنی است.  در سوره انفال آیه 43 به این اشاره شده است که خداوند پیش از جنگ بدر میزان لشکر دشمن را به آنها «منظور مسلمانان است» کم تر از آنچه واقعاً هستند نشان داده است و اگر بیشتر نشان میداد آنها در جنگیدن مناقشه میکردند بنابر این خداوند توسط خواب تصویری دروغین برای آنها از جنگ پخش میکند تا مشتاق به جنگیدن شوند (توجه کنید که حتی خدای مسلمانان نیز دروغگو است و به مسلمانان دروغ گفتته اس). سوره صافات آیه 102 میگوید که ابراهیم در خواب دیده بود که باید پسرش را ذبح کند و در شرف عمل کردن به این خواب خود بوده است. در سوره یوسف آیه 4 یوسف خوابی میبیند که پدرش بعدا آنرا برای او تعبیر میکند و اتفاقی که پدرش پیش بینی کرده ات واقعا می افتد و خداوند به یوسف تعبیر خواب می آموزد. در همان سوره آیه 43 پادشاه خوابی میبیند و آن خواب توسط یوسف تعبیر میشود. گذشته از قرآن بسیاری از اتفاقات و باورهای مذهبی بویژه در تشیع کاملا مبتنی بر خواب هستند. مثلا مسجد جمکران بر اساس خوابی که شیخ حسن بن مثله جمکرانی دیده است، یا به دروغ گفته است که دیده است بنا شده است و مادر امام زمان نیز توسط خواب از اینکه در آینده با امام حسن عسکری ازدواج خواهد کرد آگاه شده است. اصولا رویاها در میان قدما بسیار جدی گرفته میشدند. در امپراطوری رم، بعضی از اوقات رویاهای افراد به مجلس سنا ارسال میشد تا اعضای مجلس راجع به آنها با یکدیگر بحث و نتیجه گیری کنند، این کار مشابه کاری است که اسلامگرایان انجام میدهند و از روی استخاره تصمیمات کشوری میگیرند.

به کسانیکه بعد از این توضیحات بسیار متعجب از وجود خوابهای راستین هستند توصیه میشود خوابهای خود را یاد داشت کنند، زیرا یاد داشت کردن و ثبت کردن رویاها میتواند نتیجه بهتری در مورد خواب به انسان بدهد. البته گفته میشود پنج دقیقه بعد از هر خواب، انسان 50 درصد آنرا فراموش میکند و 10 دقیقه بعد، انسان 90% آنرا فراموش میکند. بنابر این یاد داشت برداری از خواب بسیار دشوار است. اگر قصد یادداشت برداری از خوابهای خود دارید سعی کنید بعد از برخاستن از خواب از جای خود چندان تکان نخورید، ضبط صوت و یا کاغذ و قلمی در کنار خود از شب قبل آماده داشته باشید.

6- نتیجه گیری

آشکار است که باور به روح ریشه در خیالبافی های انسانهای پیشین دارد و پایه و اساسی علمی و فلسفی ندارد، و دلایل معتبر و یا شواهد علمی معتبری برای باور داشتن به آن وجود ندارد، بنابر این در نظر یک انسان خردگرا باور به وجود روح تنها به دلیل اینکه این باور از فیلتر خرد عبور نمیکند، باوری غیر معقول و غیر خردمندانه است.

7- توضیحات

(1)- این عبارت از جمله عبارات بی معنی است که نه معنایی فلسفی دارد نه معنایی فیزیکی خداباوران به استفاده از آن و عبارات شبیه آن مانند «نیروی برتر»، «انرژی متافیزیکی» و غیره علاقه خاصی نشان میدهند.

(2) – Positron Emission Tomography  و Magnetic Resonance Imaging

(3)- Neuroscience، رشته ای علمی است که بررسی اعصاب و دستگاه عصبی میپردازد و به دو شاخه بررسی مغز و نخاع و همچنین بررسی ارگانهای جانبی بدن میپردازد.

(4)- بسیاری از اطلاعات این بخش از دانشنامه فلسفی دانشگاه استندفورد نقل شده است. برای دسترسی به این منبع اینجا را کلیک کنید.

(5)- متن انگلیسی De Anima از اینجا قابل دسترسی است.

(6)- گویا اینکه مغز جایگاه تفکر است مسئله ای بسیار پیچیده برای قدما بوده است، در قرآن نیز به خطا از قلب بعنوان مرکز تفکر یاد شده است، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام «قلب جایگاه تفکر» مراجعه کنید.

(7)- Can Science Explain the Soul, by Jeffrey Ernest Foss page 3

(8)- به نظر برخی از فلسفه دانان هیچ ایده ای در فلسفه کاملاً نمیمیرد، همواره افرادی هستند که مضحک ترین ایده های فلسفی را نیز همچنان باور دارند. از مهمترین افرادی که به ایده دوگانگی روه همچنان معتقد است سر جان اکلس (Sir John Eccles) برنده جایزه نوبل در رشته پزشکی است.

(9)- Pineal Gland

(10)- Descartes, Mediations, in philosophical writings, 2:10

(11)- این آزمایش بسیار مهم توسط راجر اسپری با هدف درمان بیماری صرع انجام گرفت و موجب شود او در سال 1981 جایزه نوبل پزشکی را ببرد. اطلاعات بیشتر را میتوانید در اینجا بیابید.

(12)- شبیه سازی سلولها تقریباً هیچگاه دقیق نخواهد بود، زیرا علاوه بر این واقعیت که سلول ها بر اساس اطلاعات DNA ساخته میشوند، شرایط محیطی نیز بر شکل گیری سلولها تاثیر مستقیم میگذارند، شبیه سازی دقیق سلولها نیازمند ایجاد دقیق آن عوامل است که اینکار در عمل تقریباً غیر ممکن است، زیرا نمیتوان فهمید که بر هر سلول در هر زمانی چه گذشته است و آنچه بر آن گذشته است را بر سلول جدید نیز گذراند.

(13)- به سوره فاطر آیه 11 و سوره واقعه آیه 60 مراجعه کنید.

(14)- http://www.efmoody.com/estate/lifeexpectancy.html

(15)- Natural Selection

(16)- The First Chimpanzee, In search of human origins, Jon gibbin and Jeremey Cherfas Page 1.

(17)- به آزمایش میلر مراجعه کنید

(18)- بسیاری از مطالب این بخش برگرفته از کتاب Whatever Happened to the Soul:Edoted by Warren S.Brown میباشند.

(19)- دکتر Robert Hare، پروفسور برجسته روانشناسی جرمشناسی در دانشگاه UBC است، تارنمای دکتر هار را در اینجا بیابید.

(20)- Robert D.Hare Without Conscience: The Disturbing World of the Psychopaths among Us.

(21)- The Astonishing Hypothesis, by Francis Crick

(22)-  Roger Wolcott Sperry

(23)- جزئیات بیشتر را در نوشتارهایی با فرنام عقبه بن ابی معیط  و نضر بن الحارث مطالعه کنید.

(24)- مراجعه شود به کتاب معارف قرآن (3-1)، ص 349 نوشته آیت الله مصباح یزدی.

(25)- باید توجه کرد هوا و هر چیز کاملاً شفاش دیگری نیز غیر قابل دیدن و غیبی است اما ماوراء طبیعی نیست، بنابر این کلمه غیب به هیچ عنوان برابر با ماوراء طبیعی بودن نیست.

(26)- مراجعه شود به ترجمه فارسی سیرت رسول الله، ابن هشام پوشینه دوم صفحه 749.

(27)- مراجعه شود به تهافت الفلاسفه، ص 284، امام محمد غزالی.

(28)- به این افراد ترانسکشوال (Transexual) گفته میشود.

(29)- سوره زخرف آیه 71 نوشته است هر آنچه مومنان نفسشان در بهشت آرزو کند برایشان فراهم خواهد شد.

(30)- Ouija Board

(31)- Ideomotor effect

(32)- Nietzsche, F. HUMAN, ALL TOO HUMAN, aphorism #5.

(33) – برای اطلاعات بیشتر در این زمینه مراجعه کنید به «نظرهای علمی درباره دین، پیدایش و تکامل دین» نوشته دکتر احمد ایرانی مراجعه کنید.

(34)- Allan Hobson and Robert McCarley

(35)- برای اطلاعات بیشتر در مورد این تئوری

(36)- Law of truly large numbers

(37)- ترنس هینس (Terence Hines) مینویسد «در هر REM حدود 5 رویا با موضوعات مختلف دیده میشود که کم و بیش با یکدیگر رابطه داستانی نیز دارند»، بنابر این هر انسان عادی حدوداً 250 خواب در هر شب میبیند.

مغلطه تعاقب

مغلطه تعاقب همچنین با نام «علت شمردن امر مقدم» یا در لاتین با نام «Post hoc ergo propter hoc» و خلاصه آن «Post Hoc» شناخته میشود که ترجمه تحت اللفظی آن «پس از این، پس به این علت» میباشد.

شرح مغلطه

مغلطه تعاقب عضوی از مجموعه «مغالطات علیت موهوم» است که در آنها از روی مغالطه دو چیز در رابطه علیت قرار داده میشوند.

پیش از تشریح مغلطه شایسته است «تعاقب» را تعریف کنیم، تعاقب بین دو رویداد به این معنی است که بین دو رویداد یا چیز فاصله زمانی وجود دارد و یکی پس از دیگری روی داده است یا تحقق یافته است (دو رویدادی که یکدیگر را تعقیب کرده اند با یکدیگر تعاقب دارند). بنابر این وقتی میگوییم بین دو اتفاق e1 و e2 تعاقب وجود دارد با فرض اینکه t1 زمان تحقق e1 است و t2 زمان تحقق e2 است میتوان نتیجه گرفت که t1≠t2 به عبارت دیگر هرگاه بین دو چیز تعاقب وجود داشته باشد آنگاه آن دو چیز دقیقاً همزمان بوجود نیامده اند یا رخ نداده اند.

پس از این تعریف کوتاه، باید به این نکته اشاره کرد که بحث بر سر اینکه شرط کافی برای قرار گرفتن دو چیز در رابطه علیت چیست بحثی بسیار جنجالی و مفصل است که تشریح آن خارج از چهارچوب این نوشتار است اما روشن است که شرط لازم بودن «تعاقب» برای برقراری علیت را میتوان معقول دانست. در مورد علیت توضیحات بسیار مهم و جالبی در نوشتاری با فرنام «علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی» آمده است.

اما مغالطه تعاقب زمانی رخ میدهد که صرف تعاقب دو چیز یا دو رویداد سبب شود آن دو چیز یا رویداد در رابطه علیت قرار گرفته و علت و معلول فرض شوند. الگوی این مغلطه به این صورت است:

فرض میشود که بین دو اتفاق e1  و e2 تعاقب وجود دارد و اتفاق e2 پس از اتفاق e1 رخ داده است (t2 > t1)

نتیجه گرفته میشود که e1 علت و e2 معلول است و رابطه علیت بین این دو برقرار است.

دلیل مغالطه بودن

همانطور که گفته شد روشن است که تعاقب شرط لازم برای برقراری علیت است اما شرط کافی نیست، شروط دیگری را نیز میتوان برای علیت در نظر گرفت از جمله تقارن (مجاورت فضایی) یا سنخیت و رابطه نومولوژیکال و غیره. روشن است که وقتی شرط لازم شرط کافی پنداشته میشود مغالطه ای رخ میدهد و «مغلطه تعاقب» نیز دقیقاً از همین جهت مغالطه آمیز است.

نشان دادن مغالطه آمیز بودن «مغلطه تعاقب» بسیار روشن و ساده است زیرا رویدادها و چیزهای متعددی را میتوان در نظر گرفت که نسبت به یکدیگر دارای تعاقب هستند ولی در رابطه علّی قرار نمیگیرند و روشن است که این عدم قرار گیری بخاطر عدم تصدیق سایر شروط لازم برای برقراری رابطه علیت است. برای نمونه دو واقعه زیر را در نظر بگیرید

e1= از بین رفتن دایناسور ها از روی کره زمین

e2= حمله چنگیز خان مغول به ایران

روشن است که بین این دو رویداد تعاقب وجود دارد، همچنین روشن است که بین این دو اتفاق علیت وجود ندارد یعنی نمیتوان گفت e1 علت e2، یا e2 معلول e1 است.

با همین مثال نقض میتوان گزاره زیر را اثبات کرد:

از تعاقب دو رویداد یا چیز نمیتوان نتیجه گرفت که بین آندو رابطه علیت وجود دارد

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

نخست توجه به این نکته ضروری است که هرگاه تعاقب صورت میگیرد لزوماً علیت برقرار نیست ولی هرگاه علیت برقرار باشد تعاقب لزوماً وجود دارد، بنابر این صرف تکیه بر تعاقب بین دو چیز یا دو رویداد در یک استدلال آنرا آلوده به مغالطه نمیکند بلکه نادیده گرفتن سایر شروط و تنها تکیه کردن بر تعاقب مغالطه آمیز است و باید توجه داشته باشیم که ما لزوماً به حکم استدلال اعتراض نمیکنیم، بلکه به به شیوه استدلال است که اعتراض میکنیم.

بهترین روش برای مقابله با این مغلطه توجیه کردن مغالط نسبت به این موضوع است که تعاقب، علیت را نتیجه نمیدهد و او برای اثبات حکمش نیاز به شواهد و مدارک بیشتری دارد و اگر شواهد و دلایلش تنها همین تعاقب است آنگاه او دلیل کافی برای پشتیبانی از حکمش ارائه نداده است واستدلالش باطل است، گرچه ممکن است حکمش درست باشد ولی به هر روی او نتوانسته است حکمش را ثابت کند.

مثال

1-

سودابه- من فکر میکنم اسلام به ایران علم آورده است

کاوه- چه شواهدی برای این ادعا داری؟

سودابه- اینکه پس از اسلام در ایران دانشمندانی وجود دارند و ما خبری از دانشمندان پبش از اسلام نداریم

2-

کاوه- من فکر میکنم حضور نظامی امریکا در عراق سبب بروز اختلافات بین شیعیان و اهل تسنن است

سودابه- اینکه مسلمانها همدیگر رو میکشند چه ربطی میتونه به حضور امریکا داشته باشه؟

کاوه- قبل از اینکه امریکا به عراق حمله کند این مشکلات در  عراق وجود نداشتند

3-

سودابه- من فکر میکنم شاه باعث تمام پیشرفتهای اقتصادی ایران قبل از انقلاب 57 بود

کاوه- چرا این فکر را میکنی؟

سوابه- چون با رفتن شاه این پیشرفتها از بین رفتند

4-

کاوه- من فکر میکنم تو تلویزیون را خراب کردی

سودابه- چرا اینطور فکر میکنی؟

کاوه- چون این تلویزیون همیشه درست کار میکرد تا اینکه هفته قبل تو به اینجا آمدی

5-

سودابه- میدونستی سیگار کشیدن به پیشرفت توی درسها کمک میکنه؟

کاوه- نه چنین چیزی نشنیده بودم تابحال

سودابه- من یکی از دوستانم رو زیر نظر گرفتم از وقتی سیگار میکشه نمراتش بالاتر رفته اند

6-

کاوه- من دیگر به استخر نخواهم رفت

سودابه- چرا؟

کاوه- چون هفته پیش رفتم استخر، دو روز بعد از آن داشتم از سردرد می مردم

برای مطالعه بیشتر

1- پروژه نیکزور

http://www.nizkor.org/features/fallacies/post-hoc.html

2- ویکیپدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Post_hoc_ergo_propter_hoc

3- اسکپتیکدیک

http://www.skepdic.com/posthoc.html

4- فالاسی فایلز

http://www.fallacyfiles.org/posthocf.html

5-

Attacking Faulty Reasoning by T. Edward Damer, Third Edition p. 131

6-

With Good Reason by S. Morris Engel, Fifth Edition p. 165

7-

Critical Thinking, An introduction to the Basic Skills, Fourth edition, William Hughes & Johnathan Lavery,Broadview Press, 2004, Page 171.

معمای غلط

این مغلطه همچنین با فرنامهای، «یا این یا آن»، «سفید و سیاه دیدن» ، Bifurcation ، False Dilemma و Bogus Dilemma شناخته میشود.

شرح مغلطه

مغلطه معمای غلط دو حالت کلی دارد، حالت نخست هنگامی رخ میدهد که شخصی از طرف مقابلش پرسشی را بصورت چند گزینه ای مطرح کند و اینطور وانمود کند که پاسخ پرسش تنها در میان گزینه های ارائه شده است اما بتوان گزینه های دیگری را نیز برای آن پاسخ در نظر گرفت. حالت دوم زمانی رخ میدهد که شقوق مطرح شده در استدلال در تناقض نباشند یعنی رفع یکی موجب ثبوت دیگری نشود.

الگوی حالت نخست این مغالطه بصورت زیر است:

  1. شخص A پرسش Q را برای شخص B مطرح میکند و پاسخهای R1, R2, R3 ,…. را به شخص B ارائه میدهد
  2. پاسخ پرسش Q جزو پاسخهای ارائه شده نیست

الگوی حالت دوم این مغالطه بصورت زیر است:

  1. شخص A پرسش Q را برای شخص B مطرح میکند و پاسخهای R1, R2, R3 ,…. را به شخص B ارائه میدهد
  2. بین پاسخهای ارائه داده شده تناقض وجود ندارد.

الگوی دوم در واقع در همان الگوی اول نهفته است، چون در صورتی که شقوق مطرح شده در تناقض با یکدیگر نباشند آنگاه رفع آنها نیز خود یک شق است و به دلیل از قلم افتادن این شق، در واقع از همان الگوی 1 پیروی شده است، و ما تنها به دلیل تاکید روی این نکته آنرا بصورت جدا مطرح میکنیم.

دلیل مغالطه بودن

در مورد الگوی نخست- در منطق شیوه ای برای استدلال وجود دارد که آنرا اصطلاحاً «قیاس استثنائی منفصل» (Disjunctive Syllogism) مینامند، برای نمونه استدلال زیر از این شیوه استفاده میکند:

1- هر عدد یا زوج است یا فرد است

2- پنج یک عدد زوج نیست، پس یک عدد فرد است

اگر دقت شود، مغلطه معمای غلط هم تلاش میکند از همین شیوه استفاده کند ولی در چیدن اطراف و محدود کردن شقوق دچار خطا میشود، یعنی n طرف را در اختیار ما میگذارد در حالی که طرفهای دیگری نیز قابل تصور هستند. و دقیقاً به همین دلیل یک مغلطه است. همچنین میتوان گفت «معمای غلط» به این دلیل مغلطه است که استدلالی قیاسی است و فرضی غلط دارد، این فرض غلط همان فرضی است که اطراف را یادآور میشود.

در مورد الگوی دوم- میدانیم که تنها فرق تضاد و تناقض در این است که وقتی دو گزاره در تناقض هستند رفع هردو آنها محال است ولی اگر در تضاد باشند رفعشان ممکن است. برای نمونه «زنده بودن» و «مرده بودن» در تناقض با یکدیگر هستند ولی «گیاه بودن» و «حیوان بودن» در تناقض با یکدیگر نیستند بلکه در تضاد با یکدیگرند. این مهم از آنجا پیداست که «زنده نبودن» چیزی سبب میشود که قطعاً «مرده باشد»، ولی «گیاه نبودن» چیزی خود به خود سبب نمیشود که آن چیز «حیوان باشد»، بلکه ممکن است برای مثال سنگ باشد. هنگامی که از الگوی دوم این مغلطه پیروی میشود این مبحث بسیار مهم و تفاوت بنیادینی که بین تناقض و تضاد وجود دارد نادیده گرفته میشود یا بعبارت دیگر یک تضاد بجای یک تناقض مطرح میشود.

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

در بسیاری از موارد مغالط این مغلطه را عمداً مرتکب نمیشود بلکه واقعاً نمیداند که شقوق و اطراف دیگری نیز قابل تصور هستند، لذا بهترین برخورد با این مغلطه آن است که شق و طرف دیگر که از دید مغالط جا مانده است را به وی معرفی کنیم و به او یادآور شویم که آن حالت نیز ممکن است و در نتیجه قیاس استثنایی منفصل درستی انجام نشده است و حکم استدلال اثبات نشده است.
مثال

1-

کاوه- من خدا را قبول ندارم؟

سودابه- پس به این پرسش پاسخ بده: آیا تو خالقی یا مخلوق؟

2-

سودابه- من به خدا باور دارم

کاوه- چرا؟

سوداب- چون از دو حالت خارج نیست، یا خدا جهان را بوجود آورده است یا جهان بصورت تصادفی بوجود آمده، چون تصادف غیر ممکن است پس خدا وجود دارد.

3-

کاوه- من منتقد نظام پادشاهی هستم.

سودابه- چرا؟ مگر شما گندی که نظریه ولایت فقیه در ایران راه انداخته است را ندیده اید؟

4-

سودابه- من به مفید بودن خرافات اعتقاد دارم.

کاوه- چرا؟

سودابه- چون در صورتی که خرافات را کنار بگذاریم تنها چیزی که باقی میاند یأس و فاتالیسم است، این است که باید کمی خرافی باشیم تا امیدوار و شاد باشیم.

5-

کاوه- به نظر من ما همه چیز خود را به رضا شاه بدهکار هستیم.

سودابه- چطور؟

کاوه- چون اگر رضا شاه در ایران راه آهن نمیکشید در ایران راه آهن بوجود نمیامد.

برای مطالعه بیشتر

1- ویکیپدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/False_dilemma

2- اسکپتیک دیک

http://skepdic.com/falsedilemma.html

3- پروژه نیزکور

http://www.nizkor.org/features/fallacies/false-dilemma.html

4- Win every argument,Continuum International Publishing Group (November 2007), Madsen Pirie, Page 24.

5- مغالطات، علی اصغر خندان، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی، بوستان کتاب قم، چاپ دوم، 1384، برگ 331

مغلطه ترکیب

این مغلطه همچنین با نام Fallacy of Composition شناخته میشود.

شرح مغلطه

مغلطه ترکیب در یک استدلال زمانی رخ میدهد که درستی حکمی در ارتباط با یک کل مبتنی بر درستی آن حکم در ارتباط با اجزاء آن کل باشد و انتقال مشروع آن حکم از اجزاء به کل میسر نباشد. به عبارت دیگر هنگامی این مغلطه رخ میدهد که شخصی مدعی درستی گزاره ای در مورد اجزاء یک کل شود، و سپس نتیجه بگیرد که آن گزاره در مورد خود آن کل نیز صدق میکند.

الگوی کلی که این مغلطه بصورت زیر است

1- گفته میشود که ادعای C در مورد تمام اجزای یک کل مانند W درست است

2- نتیجه گرفته میشود که ادعای W نیز درست است

دلیل مغالطه بودن

دلیل مغالطه آمیز بودن «مغلطه ترکیب» این است که گاهی در کنار هم قرار گرفتن اجزاء یعنی ترکیب شدن آنها با یکدیگر، چینش و کنش و واکنش آنها نسبت به یکدیگر و ارتباطشان سبب بوجود آمدن خواصی میشود که با خواص تک تک اعضا متفاوت است. نمونه روشن برای این قضیه نمک است که از کلر و سدیم که هردو سمی هستند بوجود آمده است اما سمی نیست و خوراکی است. همچنین یک تیم فوتبال که از بهترین بازیکنان دنیا تشکیل شده است لزوماً تیم فوتبال خوبی نیست، چون ممکن است بازیکنان با یکدیگر هماهنگی نداشته باشند و یا مصدوم باشند.

البته روشن است که در برخی موارد این انتقال حکم از جزء به کل میتواند معتبر باشد، برای نمونه به موارد زیر توجه کنید:

اجزاء این ساختمان آجری هستند، پس کل این ساختمان آجری است

ساعت من از اتم ساخته شده است، اتم جرم دارد، پس ساعت من جرم دارد

هر سی سی از این لیوان شیر فاسد است، بنابر این کل شیر درون این لیوان فاسد است

لذا روشن است که ترکیب یک مغلطه رسمی نیست بلکه یک مغلطه غیر رسمی است با نگاه کردن به ساختار یک استدلال و کشف اینکه یک ترکیب است نمیتوان حکم داد که این استدلال مغالطه آمیز است بلکه باید به انتقال حکم نگاه کرد و دید که آیا این انتقال معتبر است یا نه و این تصمیم گیری زمانی میتواند انجام گیرد که دانش کلی نسبت به وضعیت و اجزاء و خواص آنها وجود داشته باشد. در استدلال اغلب این بار بر گردن کسی است که استدلال حاوی ترکیب را مطرح کرده است نه منتقد.


چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

بهترین راه برای روبرو شدن با شخص مغالط این است که برای او توضیح دهیم کل همواره لزوماً همان خواصی که اجزاء دارند را از خود بروز نمیدهند و اگرچه ممکن است نتیجه گیری این استدلال درست باشد ولی شیوه استدلال مناسب نیست و باید دلایل دیگری برای اثبات حکم اقامه شود.

معمولاً میتوان این مغالطه را با چند مثال آشکار و ساده به شخص مغالط تفهیم کرد، برای نمونه میتوان انتظار داشت مثال 7 و 10 را هر آدمی با هر میزان هوش درک کند.


مثال

1-

سودابه- من معتقدم جهان دارای علت است.

کاوه- چرا به چنین چیزی باور داری؟

سودابه- چون هر چیزی که در جهان است دارای علت است.

2-

کاوه- نمک یک ماده سمی است و از خوردن آن باید خود داری کرد.

سودابه- چرا؟

کاوه- چون نمک مرکب از سدیم و کلر است و این هردو سمی هستند

3-

سودابه- تیم ملی فوتبال ایران تیم بسیار حرفه ای و خوبیست.

کاوه- چرا؟

سودابه- چون تک تک بازیکنان این تیم از بهترین بازیکنان جهان هستند.

4-

کاوه- به نظر من گربه یک جانور نامرئی است

سودابه- چرا اینطور فکر میکنی؟

کاوه- چون گربه از اتم تشکیل شده است و اتم نامرئیست.

5-

سودابه- چرا برای من آبگوشت و سوپ جو سفارش دادی؟

کاوه- چون من میدانم هردو اینها را دوست داری، پس اگر در کنار هم باشند هم خوشت خواهد آمد

6-

کاوه- در کشور ما قطارها چند برابر خودروهای معمولی سوخت مصرف میکنند.

سودابه- از کجا چنین چیزی معلوم است؟

کاوه- چون یک قطار بیش از یک خودرو سوخت مصرف میکند.

7-

سودابه- من تصمیم گرفتم آن دامن قرمز و بلوز آبی و کفش سیاهم را برای میهمانی امشب بپوشم

کاوه- فکر نمیکنی لباس شصت رنگ بپوشی بی ریخت خواهد بود؟

سودابه- تو خودت به من گفته بودی که از آن دامن و آن پیراهنم را خیلی دوست داری و آن کفش را هم خودت برایم خریده ای حالا چه شده است که نظرت عوض شده؟

8-

کاوه- من هم تو و هم دوست دختر قبلیم را خیلی دوست دارم!

سودابه- خوب؟

کاوه- به همین دلیل فکر میکنم اگر هر سه ما در یکجا زندگی کنیم خیلی خوب خواهد شد.

9-

سودابه- من فکر نمیکنم رقصیدن در اسلام حرام باشد

کاوه-چطور مگه؟

سودابه- چون چرخاندن سر و تکان دادن دست و عقب و جلو گذاشتن پا در اسلام جرم نیست، مگر رقصیدن چیزی غیر از انجام دادن همزمان همه این کارهاست؟

10-

کاوه- من فکر میکنم هر کسی حق دارد به بینی دیگران مشت بزند

سودابه- چطور؟

کاوه- چون هر کسی حق دارد دستش را در هوا به سرعت حرکت دهد، و هر کسی حق دارد به هر کس دیگری نزدیک شود، بنابر این اشکالی ندارد اگر کسی به کسی نزدیک شود و دستش را سریع تکان بدهد.


برای مطالعه بیشتر

1- فالاسی فایلز

http://www.fallacyfiles.org/composit.html

2- ویکیپدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Fallacy_of_composition

3- Critical Thinking, An introduction to the Basic Skills, Fourth edition, William Hughes & Johnathan Lavery,Broadview Press, 2004, Page 155.

4- Attacking Faulty Reasoning, T. Edward Damer, Fourth Edition, Wadsworth Thomson Learning, 2001,Belmont CA, Page 112.

5- A Concise Introduction to Logic, Patrick J.Hurley, 7th Edition, Page 167.

6- Win every argument,Continuum International Publishing Group (November 2007), Madsen Pirie, Page 31.

توسل به نتیجه باور

این مغلطه همچنین با نامهای Argumentum ad Consequentiam, Appeal to Consequences شناخته میشود و ارتباط نزدیکی با مغلطه «خواسته اندیشی» دارد.

شرح مغلطه

مغلطه توسل به نتیجه باور از مغالطات بسیار رایج دیگر در میان عوام است. بطور کلی این مغلطه هنگامی رخ میدهد که شخصی در مقام دفاع بجای حمله منطقی به استدلال یا ادعای طرف، متوسل به نتیجه ادعای حریف خود میشود و آنرا به این دلیل که در صورت درستی عواقب بدی خواهد داشت رد میکند. این مغلطه همچنین میتواند در موضع غیر دفاعی نیز مورد استفاده قرار گیرد و آن بدین صورت است که شخص مغالط بجای ارائه شواهد و استدلال در دفاع از ادعای خود به این قضیه تکیه میکند که پذیرش ادعای او سبب وقوع خیر و یا عدم پذیرش ادعای او سبب وقوع شر خواهد شد.

این مغلطه ممکن است در هریک از 4 الگوی زیر ظاهر شود:

1- گزاره X درست است، زیرا درستی X سبب خیر میشود.
2- گزاره X درست است، زیرا نادرستی X سبب شر میشود.
3- گزاره X نادرست است، زیرا درستی X سبب شر میشود.
4- گزاره X نادرست است، زیرا نادرستی X سبب خیر میشود.

روشن است که در مباحث مربوط به نتیجه باور (مثلاً بحث های اخلاقی) و هنگامی که در مورد «باید چه کنیم؟» صحبت میکنیم، بیشتر اوقات توسل به نتیجه باور بی ارتباط با درستی یا نادرستی ادعاها نیست و در چنین مباحثی یک مغلطه به شمار نمیرود.

دلیل مغالطه بودن

روشن است که دلیل مغالطه آمیز بودن «توسل به نتیجه باور» این است که نتیجه پذیرش درستی یا نادرستی یک گزاره هیچ تاثیری روی درستی یا نادرستی آن گزاره ندارد. مشهور است که «حقیقت تلخ است»، البته نمیتوان این گفته را بطور قطع درست دانست ولی یقیناً میتوان گفت «برخی از حقایق تلخ هستند» و بطور کلی هیچ گارانتی و ضمانتی برای اینکه همه حقایق شیرین باشند به بشر داده نشده است، با اینحال انسانهای عامی گاهی اینطور تفکر میکنند که گویا هر حقیقتی باید شیرین باشد و هرگاه چیزی شیرین نباشد لابد حقیقت نیست!
چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

واکنش طبیعی و غلط در مقابل مغالط این است که تلاش کنیم به او ثابت کنیم که او اشتباه میکند و قبول ادعای ما سبب وقوع شر نخواهد شد، بلکه وقوع خیر را بدنبال خواهد داشت. اما این واکنش مناظره و گفتمان را از مسیر خود خارج خواهد کرد و همینطور آنچه مغالط عامد از ما خواسته است را دو دستی به او تقدیم میکند، یعنی موضوع را از روی درست یا نادرست بودن باور ما بر روی این میبرد که آیا این باور خوب است یا بد. بنابر این بهتر آن است که این واکنش تا جایی که ممکن است از ما نشان داده نشود و بدین شیوه تیر مغالط به سنگ بخورد.

بهتر است بجای این برخورد نسنجیده و گاهی مخرب برای طرف مغالط توضیح داده شود که درستی یا نادرستی ادعای شما خود مسئله ای مستقل از خوب یا بد بودن نتیجه پذیرش آن است و این دو مسئله را نباید با یکدیگر خلط کرد. همچنین ممکن است گاهی برای او توضیح دهیم که ما نیز در اینکه نتیجه این باور خوب یا بد است با او همفکریم اما نتیجه باور چه خوب باشدچه بد باشد تاثیری روی درستی یا نادرستی ادعای ما نخواهد داشت این است که بجای قضاوت اخلاقی روی نتیجه باور بهتر است قضاوت منطقی روی درستی یا نادرستی خود باور انجام گیرد.

گاهی با مثالهای ساده میتوان این قضیه را به مخاطب خوب تفهیم کرد، برای نمونه میتوان به او گفت که سخنش شبیه وزیر کشاورزی است که بیاید و بگوید «اگر امسال خشکسالی رخ دهد، قحطی خواهد آمد و نیمی از جمعیت کشور بر اثر گرسنگی و تشنگی خواهند مرد» و بعد هم نتیجه بگیرد که چون مرگ نیمی از جمعیت بد است و خوب نیست پس امسال خشکسالی رخ نخواهد داد (!).

همچنین خوب است به مغالط پخته تر از لحاظ فکری تذکر دهیم که موضع ما نسبت به حقیقت موضع طراح یا سازنده نیست، بلکه موضع کاوشگر و کشف کننده است، یعنی ما در جایگاهی نیستیم که حقیقت را آنچنان که «خوب» است بیافرینیم بلکه تنها دو کاری که ما میتوانیم در قبال حقیقت انجام دهیم این است که حقیقت پنهان را آشکار کنیم (آنرا کشف کنیم) یا اینکه بگذاریم پنهان و نا آشکار بماند.

مثال

1-

کاوه-من فکر میکنم دلیل درستی برای باور به رستاخیز (معاد) وجود ندارد.

سودابه- یکم فکر کن، اگر رستاخیز وجود نداشته باشد زندگی چقدر وحشتناک خواهد شد، نه اخلاقی وجود خواهد داشت و نه زندگی معنایی خواهد داشت، پس رستاخیز نمیتواند وجود نداشته باشد.

2-

سودابه- من به بی علتی در طبیعت باور ندارم.

کاوه- هیچ به این فکر کرده ای که اگر ما تصور کنیم برخی رویدادها و پدیده ها بی علت هستند دیگر دلیلی وجود ندارد که به دنبال علت ها بگردیم و اینجوری فاتحه دانشهای طبیعی خوانده است؟ پس اشتباه میکنی، هر رویداد و پدیده ای یقیناً دارای علت است.

3-

کاوه- من معتقد نیستم که اسلام به مردم ما تحمیل شده است و ما اسلام را از روی اجبار و زور پذیرفته ایم

سودابه- ولی شواهد تاریخی چنین چیزی را تایید میکنند، از روی چه منکر این دیدگاه هستی؟

کاوه- چون این نشان میدهد که اجداد ما زیر بار زور و ستم رفتند و انسانهای فرومایه و مفلوکی بوده اند که مسلمانان عرب توانستند اسلام را به آنها تحمیل کنند!

4-

سودابه- من فکر میکنم زرتشت هم مانند محمد یک شیاد بوده است و با ادعای پیامبری سر دیگران را کلاه گذاشته است!

کاوه- من به شدت با تو در این زمینه مخالفم چون زرتشت خورشید فرهنگ ایران و درخشان ترین نماد هویت ملی ماست! اگر زرتشت واقعاً شیاد باشد ما دیگر چیز قابل دفاعی در مقابل اسلام و باقی جهان نخواهیم داشت!

5-

سودابه- من فکر میکنم اسلام مروج تروریسم است و هر مسلمان بنیادگرا یک تروریست بالقوه هست که هر زمانی ممکن است تروریسم او بالفعل شود.

کاوه- هرگز اینطور نیست چون اگر اینطور باشد آنوقت با توجه به جمعیت مسلمانها در جهان میلیون ها تروریست وجود خواهد داشت.

6-

کاوه- من به اختیار اعتقاد دارم نه به جبر.

سودابه- خیلی جالبه، برای چه؟

کاوه- چون زندگی زیر جبر غیر قابل تحمل و بی معنی است. فکرش را بکن اگر ما همه مجبور باشیم آنچه انجام میدهیم را انجام دهیم آنوقت بطور کلی از بشر در قبال اعمالش سلب مسئولیت میشود.

7-

سودابه- به نظر من پیروی از ادیان سازمانیافته (آیین زرتشت، هندوئیسم، بودیسم، یهودیت، مسیحیت، اسلام، بهائیت) به شدت نابخردانه است.

کاوه- اینطور نیست، چون در اینصورت باید نتیجه بگیریم که بیشتر مردم جهان نابخرد و ابله هستند.

8-

کاوه- به نظر من از نظر قرآن فرقی بین مسلمان و نامسلمان در روز رستاخیز نیست و نامسلمانان هم اگر خوب باشند به بهشت خواهند رفت.

سودابه- ولی قرآن صراحتاً میگوید که نامسلمانان در رستاخیز از زیان کنندگان خواهند بود چطور میتوانی این را نادیده بگیری؟

کاوه- چطور میتوانم چنین چیزی را قبول کنم، به نظر تو خوب است که آدمهایی مثل پاستور، انیشتن و ده ها انسان دیگر که مسلمان نبوده اند ولی بیش از هر مسلمانی به بشریت خدمت کرده اند به جهنم بروند و یک مسلمان مفت خور که تمام عمر خود را به عبادت و تولید مثل پرداخته به بهشت برود؟

9-

سودابه- از نظر من بیخدایی پایه و اساس منطقی ندارد.

کاوه- چرا؟

سودابه- چون روشن است که فرد مذهبی زندگی شادتر و بهتری از یک بیخدا دارد و زندگی برای بیخدا دارای ارزش و معنی نیست.

برای مطالعه بیشتر

1- ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Appeal_to_consequences

2- فالاسی فایلز
http://www.fallacyfiles.org/adconseq.html

حمله به آدم پوشالین

این مغلطه همچنین با نامهای پهلوان پنبه، و Attacking a Straw Man شناخته میشود.

شرح مغلطه

مغلطه آدم پوشالین یکی از رایج ترین مغالطات در بین عوام است، بطور کلی زمانی این مغلطه صورت میگیرد که طرف مغالط استدلال و ادعای طرف مقابل خود را تحریف کند تا رد آن را بر خود آسانتر کند.

الگوی منطقی این مغالطه را میتوان بصورت زیر در نظر گرفت:

  1. شخص A ادعای اولیه X را مطرح میکند
  2. شخص B ادعای ثانویه Y را که برداشتی مغشوش از X است و معمولاً شبیه X است ولی خود X نیست مطرح میکند
  3. شخص B ادعای Y را رد میکند
  4. شخص B نتیجه میگیرد که ادعای X نادرست بود است

معمولاً ادعای ثانویه Y حالتی شدت یافته و مبالغه آمیز از X یا کاملاً برعکس حالتی بسیار ساده و تحقیر شده از آنرا دارد و به دلیل شگفت انگیز و واضح البطلان بودن شگفت زدگی را در مخاطبان تحریک میکند، روشن است که در بسیاری از مواقع رد یک ادعای افراطی یا تفریطی آسانتر از ادعای معتدل است. دلیل گسترش و رواج این مغلطه بسیار روشن است، افراد مغالط میخواهند زحمت خود را در رد ادعای طرف مقابل خود کم کنند یا چون قادر به پاسخگویی نیستند اساساً میخواهند با استدلال و ادعای اصلی روبرو نشوند، بنابر این نسخه ای تحریف شده از ادعای اصلی را مطرح میکنند و آنرا رد میکنند و این سبب میشود که احساس پیروز شدن در مناظره و گفتمان به آنها دست بدهد در حالی که شخص مغالط حتی با استدلال طرف مقابل نیز روبرو نشده است. بسیاری از افراد هنگامی که با کسی بحث و مناظره میکنند بجای گوش کردن به استدلال طرف مقابل و تلاش برای یافتن نقاط ضعف آن، تمام تلاششان بر این است که نسخه ای تحریف شده از استدلال طرف مقابل را فراهم آورند.

وجه تسمیه این مغلطه در زبان انگلیسی و برگردان آن به زبان فارسی هم به همین رفتار باز میگردد، شخص مغالط در این مغلطه بجای اینکه با استدلال طرف مقابل خود روبرو شود که دارای گوشت و استخوان است، کاریکاتوری خیالی از آن استدلال که حریفی پوشالین است را در مخیله خود تصور و سپس به آن حمله میکند و البته روشن است که هر کسی میتواند با آدمی پوشالین کشتی بگیرد و وی را زمین زده و بر او چیره شود، لذا حمله به آدم پوشالین «هنر» نیست و «استدلال» هم نیست.

دلیل مغالطه بودن

مغلطه حمله به آدم پوشالین واضح البطلان است، هدف از انجام یک مناظره و بحث این است که طرفین استدلالهای یکدیگر را بشنوند و با توجه به اعتبار این استدلالها یا ادعاهای یکدیگر ر بپذیرند یا آنرا رد کنند. بنابر این از یک حریف منطقی و خوب در یک مناظره انتظار میرود که برای رد کردن حرف شما، دقیقاً همینکار را بکند یعنی چیزی که شما گفته اید را رد کند، نه اینکه به اصطلاح «حرف توی دهان شما بگذارد» و چیزی که شما نگفته اید را رد کند و پیروزی خود در رد باور خودساخته خویش را پیروزی بر استدلال شما تلقی کند. بر اساس اصول مناظره شایسته است هریک از طرفین قوی ترین استدلال طرف مقابل را رد کند.

همچنین روشن است که ادعای ثانویه Y میتواند بطور مستقل درست یا نادرست باشد اما درستی و نادرستی آن طبیعتاً بخاطر مستقل از X بودن و بی ارتباط بودن از آن، تاثیری روی ادعای اولیه X ندارد، لذا رد Y، رد X را نتیجه نمیدهد!

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

واکنش طبیعی و رایج به این مغلطه آن است که شما از ادعای ثانویه تحریف شده نیز دفاع کنید، چون گاهی ممکن است ادعای ثانویه نیز از نظر شما درست باشد (و این تبحر مغالط در مغلطه گری را نشان میدهد که چنین ادعایی مطرح می کند) و شما تحریک به دفاع از آن باور خود نیز بشوید و این دقیقاً چیزی است که شخص مغالط میخواهد که شما انجام دهید، زیرا او تلاش میکند در واقع موضوع را تغییر دهد و بحث را از ادعا و استدلال شما تبدیل به استدلال و ادعایی دیگر کند تا هم توجه را از مسئله اصلی که در مناظره مورد بحث است دور کند و هم خود را از شر پاسخگویی به شما خلاص کند.

اما واکنش درست و منطقی به این مغلطه این است که به شخص مغالط تذکر داده شود که کار او «حمله به آدم پوشالین» است و شما در واقع چیزی که او رد کرده است را اساساً ادعا نکرده اید.

همچنین میتوان به شخص مغالط به سادگی گفت «چیزی که من گفتم این نبود! شما ادعا یا استدلال من را رد کنید نه اینکه از خودتان چیزی به من نسبت بدهید و بعد آنرا رد کنید»

برخوردی نرم تر نیز قابل تصور است و آن این است که به مغالط بگوییم «این مسئله دومی که شما مطرح کردید میتواند درست یا نادرست باشد ولی موضوع بحث من با شما اصلاً آن نیست، بلکه موضوع اصلی X است.»

البته گاهی ممکن است مطرح کردن Y از جانب شخص مغالط به این دلیل باشد که وی قدرت فهم و درک X را ندارد و فهم خود از X را بصورت Y مطرح کرده است نه اینکه او عمداً قصد مغلطه و تحریف داشته باشد. در چنین شرایطی لازم است برای فهماندن X به شخص مغالط تلاش کنیم و بگوییم که درست X را متوجه نشده است و Y برداشتی غلط از X است.همچنین در بحث های شفاهی با افراد، بسیار خوب است اگر پس از استدلال کردن از آنها بخواهید که استدلال شما را تکرار کنند، و اگر نتوانستند اینکار را انجام دهند به آنها بگویید که بهتر است بجای ایراد گرفتن اول سعی کنند استدلال شما را بفهمند و درک درستی از آن داشته باشند و بعد آنرا رد کنند. تکرار استدلال شما توسط حریف همچنین به شما این فرصت را میدهد که اگر وی برداشت غلطی از استدلال شما داشته است آن برداشت غلط را تکرار کند و شما بتوانید آنرا اصلاح کنید.

همچنین برای دچار نشدن به این مغلطه خوب است که پیش از تلاش برای رد یک استدلال، اول از طرف مدعی بپرسیم که آیا استدلالش همان چیزی است که ما میفهمیم یا نه، سپس در صورت تایید استدلالش شروع به رد آن کنیم و اگر گفت که نه استدلالش را بد متوجه شده ایم میتوانیم از او بخواهیم که درک ما را اصلاح کند.

مثال

1-

سودابه – من فکر میکنم از مشکلات بزرگ و شاید بزرگترین مشکل فرهنگی ما در رسیدن به آزادی و دموکراسی در ایران اسلام است. اسلام خود یک تفکر سیاسی غیر دموکراتیک است و قوانینی متناقض حقوق بشر دارد.

کاوه – یعنی تو میگویی دین در همه جا با دموکراسی تضاد دارد و همه جای جهان مردم اول باید دینشان را کنار بگذارند تا بعد به دموکراسی نزدیک شوند و در کشورشان به حقوق بشر احترام گذاشته شود؟ این کاملاً مسخره است!

2-

کاوه- من باور به وجود خدا ندارم!

سودابه- این اصلاً قابل قبول نیست چون تو در واقع میگویی انجام هر عملی درست است!

3-

سودابه – من با قطع کردن دست دزد که در قرآن آمده به شدت مخالفم اینکار مصداق بارز شکنجه است و با حقوق بشر در تناقض است.

کاوه – برای قطع کردن دست دزد چندین شرط وجود دارد، دست هر دزدی را در شریعت قطع نمیکنند.

4-

کاوه- در ایران دموکراسی وجود ندارد و به حقوق بشر احترام گذاشته نمیشود

سودابه- یعنی شما میگویید در اسرائیل به حقوق بشر احترام گذاشته میشود؟ چند تن فلسطینی تابحال به دست اسرائیلی ها کشته شده اند؟

5-

سودابه – من معتقدم قرآن از جانب خدا نیست!

کاوه – تو چطور میتوانی تمام کتابهای آسمانی را زیر سوال ببری؟

6-

کاوه- بودجه نظامی دولت امسال باید کمتر شود و بجای آن این هزینه صرف ساختن مدارس و بیمارستانها شود.

سودابه- آیا فکر نمیکنی با نابود کردن توان نظامی کشور بیگانگان به بفکر تجاوز به کشورمان بیافتند؟

7-

سودابه – در صورتی که ایران یک کشور دموکرات بشود، داشتن سلاح اتمی به نفع منافع ملی ماست.

کاوه – واقعاً شرم آور است که تو زندگی انسانهای بیگناه و حفظ طبیعت و محیط زیست برایت ذره ای ارزش ندارد و حاضری که همه چیز را زیر پا بگذاری.

8-

کاوه- زن و مرد باید در مقابل قانون کاملاً برابر باشند و از برابری حیثیتی و حقوقی کامل برخوردار باشند، قانون به هیچ عنوان حق تبعیض علیه زنان را ندارد.

سودابه- تو در واقع میگویی زن و مرد از لحاظ فیزیولوژیکی باهم برابر هستند، اینگونه نیست هروقت مردها به بچه ها شیر دادند و باردار و پریود شدند میتوان برابری حقوقی و حیثیتی را برای زن و مرد توجیح کرد.

9-

سودابه- من با ضرب و شتم مجرمان توسط پلیس به این عنوان که «اراذل و اوباش» هستند بسیار مخالفم، «اراذل و اوباش» هم شهروندان کشور هستند و دارای حقوق شهروندی هستند، در واقع کسانی که «اراذل و اوباش» را ضرب و شتم میکنند یا آنرا تایید میکنند خودشان «اراذل و اوباش» هستند و از مدنیت بدور هستند.

کاوه- کار تو بجایی رسیده است که از اراذل و اوباش دفاع میکنی؟ اگر همین اراذل و اوباش به نزدیکانت تجاوز کنند یا از تو اخاذی کنند هم باز همین حرف را خواهی زد؟

10-

کاوه- من با مجازات اعدام مخالفم، آمار نیز نشان میدهد که اعدام میزان جرایم را پائین نمی آورد.

سودابه- پس از نظر تو جان قاتلان و جنایتکاران بیشتر از جان شهروندان و دولتمردان ارزش دارد! واقعاً مسخره است!

برای مطالعه بیشتر

1- فالاسی فایلز
http://www.fallacyfiles.org/strawman.html

2-ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Straw_man

3- Critical Thinking, An introduction to the Basic Skills, Fourth edition, William Hughes & Johnathan Lavery,Broadview Press, 2004, Page 155.

4- Attacking Faulty Reasoning, T. Edward Damer, Fourth Edition, Wadsworth Thomson Learning, 2001,Belmont CA, Page 179.

5-A Concise Introduction to Logic, Patrick J.Hurley, 7th Edition, Page 129.

6- مغالطات، علی اصغر خندان، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی، بوستان کتاب قم، چاپ دوم، 1384، برگ 203

مصادره به مطلوب

این مغلطه همچنین با نامهای Begging the Question، petitio principii و تحصیل حاصل شناخته میشود.

شرح مغلطه

مغلطه مصادره به مطلوب یکی از رایج ترین مغالطات است که برخلاف باقی مغالطات که معمولاً انسانهای عامی و نا آشنا با منطق آنها را دچار میشوند، گاهی حتی فلاسفه و منطق دانان بزرگ نیز آنرا مرتکب میشوند. در عین حال همچون سایر مغالطات این مغلطه باعث میشود استدلال به کلی نادرست باشد. این مغلطه زمانی شکل میگیرد که شخصی برای اثبات حکمی استدلالی بیاورد اما آن حکم را در فرضهای استدلال خویش نیز درست فرض کند.

الگوی شماره 1

1- شخص A ادعای C را مطرح میکند.

2- شخص A برای اثبات C استدلال R را اقامه میکند.

3- استدلال R فرضی مانند P دارد که C را آشکارا یا نهانی درست فرض میکند، بنابر این R بجای اثبات C، آنرا درست فرض میکند.

گاهی پیدا کردن این مغلطه در یک استدلال بسیار دشوار است. دلیل این دشواری نیز آن است که P در بسیاری از مواقع دقیقاً با همان واژه هایی که C با آنها بیان شده است بیان نمیشود. به عبارت دیگر لازم است که تجزیه و تحلیل دقیقی روی فرضهای استدلال انجام شود تا مشخص شود که این استدلال فرضی مانند P را درون خود دارند که C را بطور پنهانی درست فرض میکند یا نه. تنها کسی میتواند P را قبول داشته باشد که C را قبول داشته باشد.

فرم دیگری هم برای مغلطه مصادره به مطلوب قابل تصور است و آن هنگامی شکل میگیرد که در استدلالی فرضی آشکارا یا نهانی مطرح میشود که خود نیاز به اثبات دارد ولی بدون ارائه هیچگونه شواهدی درست پنداشته میشود این سبک استدلالها نیز آلوده به مغلطه مصادره به مطلوب هستند، الگوی این سبک مغالطه را میتوان بصورت زیر فرمولیزه کرد:

الگوی شماره 2

1- شخص A ادعای C را مطرح میکند.

2- ادعای C دارای فرض غیر مسلمی مانند P است که مورد توافق طرفین نیست.

3- شخص A بدون اثبات P، ادعای C را ثابت شده فرض میکند.

لازم به ذکر است که گاهی یک شخص میخواهد منظورش را با کلمات دیگر برساند، این کار را نمیتوان مغالطه مصادره به مطلوب نامید، این است که هنگام مقابله با یک استدلال لازم است که ابتدا درک شود آیا آن استدلال یک استدلال قیاسی یا استقرایی است که مصادره به مطلوب میکند یا اینکه تنها یک تمثیل است برای مطرح کردن یک موضوع به زبانی دیگر جهت روشن شدن موضوع و گوینده مدعی این نیست که در حال استدلال کردن و اثبات کردن ادعایش است.

دلیل مغالطه بودن

نام دیگر این مغلطه که «تحصیل حاصل» است بگونه ای گویاتر مغالطه آمیز بودن این نوع «استدلال» را نشان میدهد. هر استدلالی با هدف اثبات یک حکم (که مطلوب نیز خوانده میشود) انجام میشود. استدلال قیاسی اینگونه کار میکند که سعی میکند نادانسته ها را با ارتباط منطقی دادن آنها به یکدیگر از دانسته ها (که فرض نامیده میشوند) آن نادانسته (حکم) را به دانسته تبدیل کند (یا آنرا تحصیل کند)، بعبارت فنی تر حکم را از مفروضات تحصیل کند، یا مجهول را از معلومات بواسطه منطق تحصیل کند. حال وقتی استدلالی بجای اینکه این کار را انجام دهد، بیاید و آنچه قرار است اثبات کند را ثابت و درست فرض کند در واقع یک استدلال نیست، بلکه چیزی که نادانسته است و قرار است اثبات شود را دانسته فرض میکند (یا تحصیل حاصل میکند) و هیچ کار مفیدی نکرده است. یا بعبارت دیگر این نوع استدلال کردن خطا است به دلیل اینکه بطور مستقیم یا غیر مستقیم حکمی را که قرار است درستی آن اثبات شود بدون ارائه شواهد صحیح فرض می‌کند.

بنابر این استدلالی که مصادره به مطلوب میکند اساساً یک استدلال نیست چون کاری که قرار است یک استدلال انجام دهد را در واقع انجام نمیدهد. از جانب دیگر روشن است که گزاره های زیر غلط هستند و اگر دقت کنیم خواهیم دید که مصادره به مطلوب دقیقاً همین کار را انجام میدهد:

1- X درست است زیرا X درست است.

2- X به این دلیل درست است که X براستی درست است.

بنابر این یک شخص نمیتواند با تکرار ادعای خود آنرا اثبات کند، بلکه فرایند اثبات کردن باید تنها شامل ارائه شواهد شود نه تکرار ادعا. شاید وجه تسمیه این مغلطه در انگلیسی نیز آن باشد که استدلال کننده بجای استدلال کردن در پشتیبانی از ادعای خود، درستی آنرا از طرف مقابلش گدایی (Begging) میکند. در مورد الگوی شماره 2 نیز این نام بسیار مناسب است زیرا مغالط، پرسشی که بخاطر نامسلم بودن فرض پیش می آید را نادیده میگیرد و از مخاطب خود میخواهد که او نیز آن پرسش را نادیده بگیرد.

دلیل اینکه افراد سفسطه گر و مغالط از این مغالطه بسیار سود میجویند این است که همانطور که گفته شد این استدلال برای کسانی که حکم آنرا از پیش قبول داردن معتبر به نظر میرسد و آنها ایرادی بر آن نمیگیرند.

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

در مورد الگوی نخست شاید بهترین شیوه برخورد با این مغالطه آن باشد که برای شخص مغالط توضیح دهیم، او چیزی را اثبات نکره است بلکه تنها ادعایش را تکرار کرده است و به همین دلیل در واقع استدلالی نکرده است و بجای تکرار بهتر است که استدلال کند. یا اینکه فرضی که در استدلال نهان است و خود به اثبات نیاز دارد را مطرح کنیم و از مغالط برای آن استدلال بخواهیم.

در مورد الگوی دوم نیز بهتر است اعتراض کنیم که فرض مطرح شده مورد قبول ما نیست و خود نیاز به اثبات دارد.

مثال

1-

سودابه – هر چیزی که بوجود می آید یک معلول است یعنی به علت نیاز دارد.

کاوه – از کجا اینرا میدانی؟

سودابه – بخاطر اینکه اگر دقت کنیم هر حادثی بدون علت محال بود که حدوث کند.

2-

کاوه – شرط پایداری پیوند زناشویی این است که طرفین هنگام عقد قرارداد ازدواج باکره باشند.

سودابه – چطور میتوانی چنین چیزی را اثبات کنی؟

کاوه – چون وقتی زن و مرد باکره باشند ازدواجشان پایدار میماند.

3-

سودابه – من با سقط جنین مخالفم به دلیل اینکه کشتن یک انسان بیگناه خطاست.

کاوه – ولی جنین هنوز به یک انسان تبدیل نشده است.

سودابه – جنین بچه انسان است و به همین دلیل انسان است و همانطور که گفتم کشتنش خطاست.

4-

کاوه – کتاب قرآن به دلیل اینکه از طرف خدا است کاملاً درست است.

سودابه – از کجا میدانی که قرآن از طرف خداست؟

کاوه – چون خداوند قرآن را بر محمد نازل کرده است.

5-

سودابه – من به دادگاه دروغ گفتم، به دلیل اینکه اینکه اگر راست میگفتم منافع ملی به خطر می افتاد.

کاوه – بر چه اساسی فکر میکنی اینکار درست است؟

سودابه – بخاطر اینکه یک میهن دوست برای اینکه منافع کشورش به خطر نیافتند باید حتی به دادگاه هم دروغ بگوید.

6-

کاوه – من با سقط جنین مخالفم.

سودابه – چرا؟

کاوه – چون کشتن هر موجود زنده ای خطاست.

7-

سودابه – جهان بسیار منظم است و به همین دلیل به خدا نیاز دارد.

کاوه – اما این مصادره به مطلوب است چون اثبات نکردی که منظم بودن جهان به معنی وجود خدا است.

8-

کاوه – از نگر من مجازات اعدام غیر عادلانه و ناکار آمد است.

سودابه – چرا؟

کاوه – زیرا مجازات اعدام از لحاظ اخلاقی قابل دفاع نیست و برای اجتماع سودی ندارد.

9-

سودابه – اسلام بهترین نوع حکومت را در میان سایر ایدئولوژی ها مطرح میکند.

کاوه – چطور؟

سودابه – چون نوع حکومتی که در اسلام مطرح میشود از باقی انواع حکومت هایی که بقیه ایدئولوژی ها مطرح میکنند بهتر است.

برای مطالعه بیشتر

1- اسکپتیک دیک
http://skepdic.com/begging.html

2-ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Begging_the_question

3- Critical Thinking, An introduction to the Basic Skills, Fourth edition, William Hughes & Johnathan Lavery,Broadview Press, 2004, Page 133.

4- Attacking Faulty Reasoning, T. Edward Damer, Fourth Edition, Wadsworth Thomson Learning, 2001,Belmont CA, Page 100.

5-A Concise Introduction to Logic, Patrick J.Hurley, 7th Edition, Page 158.

6- مغالطات، علی اصغر خندان، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی، بوستان کتاب قم، چاپ دوم، 1384، برگ 342

توسل به نادانی

مغلطه توسل به نادانی با فرنامهای Argumentom ad ignorantom، توسل به جهل، تجاهل، طلب برهان از مخالف و انتقال بار اثبات نیز شناخته میشود.

شرح مغلطه

این مغلطه زمانی رخ میدهد که شخصی ادعا کند گزاره ای درست یا نادرست است زیرا خلاف آن اثبات نشده است یا اینکه طرف مقابل مناظره از اثبات خلاف آن عاجز است. با این حساب یک شخص تنها در دو حال ایجابی و سلبی میتواند مرتکب این مغلطه شود. حالت نخست این است که ادعا کند گزاره ای درست است زیرا کسی اثبات نکرده است که آن گزاره نادرست است یا طرف او در بحث از اثبات نادرستی آن عاجز است. حالت دوم این است که ادعا کند گزاره ای نادرست است زیرا کسی اثبات نکرده است که آن گزاره درست است یا طرف او در بحث از اثبات درستی آن عاجز است. وجه تسمیه این دو حالت از آنروست که در حالت اول حقیقت ایجاب میشود و در حالت دوم حقیقت سلب میشود.

برای این مغلطه الگوی زیر را میتوان در نظر گرفت

شخص A ادعا میکند گزاره P درست است چون P~ (عکس P) اثبات نشده است.

معمولاً این مغلطه پیرامون موضوعی انجام میگیرد که اثبات عکس آن محال یا گاهی دشوار است و شخص مغالط که از این واقعیت آگاه است سعی میکند از آن به نفع خود و ادعای اثبات نشده و قالباً سست بنیاد خود سوء استفاده کند.

باید به این مسئله توجه کرد که بطلان توسل به نادانی تنها مربوط به استدلالهای قیاسی است، و الا در مورد موضوعاتی خاص با توسل به نادانی میتوان استدلالهای استقرائی خوبی تشکیل داد. برای نمونه فرض کنید که ادعا شود:

گروهی از باستانشناسان دانشگاه میشیگان تمام اهرام مصر را ده ها سال زیر و رو کرده اند و اثری از دستگاه های تولید الکتریسیته نیافتند بنابر این میتوان گفت مصریان باستان دستگاه های مولد الکتریسیته نداشته اند.

روشن است که استدلال بالا فرضهای پنهانی از جمله اینکه «اگر دستگاه های مولد الکتریسیته در اهرام مصر وجود میداشتند احتمال اینکه باستانشناسان آنها را کشف کنند زیاد بود» را در خود نهان دارد و از آنجا که این گزاره پنهان درست به نظر میرسد میتوان گفت استدلال نیز قابل قبول است. اما این مقبولیت استدلال به دلیل اینکه استقرا اساساً مفید یقین نیست مسئله ای قطعی نیست بلکه مسئله ای احتمالی است. همچنین باید گفت نبود اثبات برای گزاره معکوس در یک استدلال استقرائی بر قدرت آن می افزاید.

مسئله مرتبط دیگری با این موضوع قاعده حقوقی «هرکسی بیگناه است تا زمانی که عکس آن اثبات شود» است. ممکن است پرسش شود که آیا این قاعده نیز مصداقی از مغالطه توسل به نادانی است یا نه؟ در پاسخ باید گفت که این قاعده به دلیل سودمند بودنش در نظامهای قضائی مورد استفاده قرار میگیرد و بیانگر یک واقعیت عینی نیست، یعنی وقتی گفته میشود کسی «بیگناه» است منظور این نیست که وی واقعاً «بیگناه» است بلکه منظور این است که «نظام قضائی نمیتواند او را مجرم بداند زیرا گناهکار و مجرم بودن او اثبات نشده است»، لذا وقتی به آنچه این قاعده نشان میدهد توجه کنیم خواهیم دید که مصداقی از مغلطه توسل به نادانی نیست.

بحثی مرتبط با این مغلطه ادعاهایی به سبک «هیچ کس نتوانسته است X را ثابت کند» است که یک گزاره وجودی سلبی را بطور قطعی مطرح میکنند. در نگاه عوام شاید این ادعا یک ادعای موجه و قابل دفاع به نظر برسد ولی اگر به آن دقت شود به این نتیجه خواهیم رسید که اساساً اثبات گزاره هایی از این سبک تقریباً محال است. برای اینکه اثبات شود «هیچکس نتوانسته است X را ثابت کند» لازم است که ما با «همه کس» در ارتباط باشیم و به شیوه ای اطمینان حاصل کنیم که آنها نتوانسته اند X را اثبات کنند. انجام اینکار به این دلیل ساده ناممکن است که ما نمیتوانیم با تمام انسانهایی که در همه اعصار زندگی کرده اند ارتباطی برقرار کنیم. نتیجه آنکه وقتی کسی میگوید «هیچ کس نتوانسته است X را ثابت کند» در صورتی که X قابل اثبات باشد یک ادعای مهمل و باطل است.

دلیل مغالطه بودن

توسل به نادانی مغلطه است، زیرا اینکه ~P اثبات نشده است منطقاً P را نتیجه نمیدهد. نادانی ما نسبت به یک گزاره نمیتواند اثبات کند که معکوس آن گزاره درست است و این نادانی را نمیتوان در یک استدلال به نفع معکوس آن گزاره استفاده کرد.

در توضیح دلیل مغلطه بودن توسل به نادانی این پرسش بنیادین پیش می آید که اساساً بار اثبات یک گزاره بر گردن چه کسی است؟

نام دیگری که برای توسل به نادانی بکار گرفته میشود «انتقال بار اثبات» است، زیرا کسی که این مغلطه را مرتکب میشود در واقع قاعده «بار اثبات» را زیر سوال میبرد. قاعده «بار اثبات» به این قاعده گفته میشود که بطور کلی بار اثبات درستی هر ادعای غیر بدیهی و در صورت اختلاف اثبات بداهت آن بر گردن کسی است که آن ادعا را مطرح میکند (البینه علی المدعی). وقتی کسی توسل به نادانی میکند در واقع بجای اینکه ادعای خود را اثبات کند، بار اثبات عکس آنرا به گردن طرف مقابل می اندازد یعنی فرض میکند که این وظیفه طرف مقابل است که اثبات کند او اشتباه میکند. این طرف مقابل معمولاً منتقد ادعای گوینده است یا دستکم کسی است که نسبت به آن ادعا مشکوک است و قانع نشده است.

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

واکنش نادرست و رایج به این مغالطه این است که تلاش به رد ادعای دوم شخص مغالط شود، یعنی وقتی او میگوید عکس گزاره ای اثبات نشده است به او ثابت کنیم که اینگونه نیست بلکه عکس آن اثبات پذیر است. اما این واکنش باعث میشود شخص مغالط متوجه مغلطه خود نشود و گفتمان مسیر منطقی خود را طی نکند و زمان به بحث های بی ارتباط باطل شود. از این رو شایسته تر آن است که برای شخص مغالط توضیح داده شود که توسل به نادانی یک مغلطه است و برای وی توضیح داد که چرا توسل به نادانی یک مغلطه است.

برخورد شایسته دیگر این است که از وی پرسیده شود در صورتی که فرض کنیم ما دلیلی برای رد ادعای شما نداریم نیز باز ادعای شما اثبات نمیشود، دلیل شما برای اثبات ادعایتان چیست؟

میتوان بطلان توسل به نادانی را با مثالهای ساده و قابل فهمی برای عوام توضیح داد، برای نمونه وقتی کسی میگوید «خدا وجود دارد چون کسی نمیتواند اثبات کند وجود ندارد»، میتوان به او گفت، بنابر این شیوه استدلال تو میتوان گفت «چراغ جادوئی علاء الدین هم وجود دارد»، «خاتمی در سال 1360 مرد و بدن او توسط موجودات فضایی حرکت داده میشد»، «در جنگلهای شمال ایران اسب های بالدار نامرئی وجود دارند» و «اسپاگتی پرنده هم وجود دارد«، زیرا عکس هیچکدام از این گزاره ها را نمیتوان اثبات کرد.

این موضوع در بحث پیرامون وجود خدا و مسئله بار اثبات وجود یا عدم وی بسیار اهمیت پیدا میکند و از آنجا که بحث پیرامون آن نیازمند مطرح شدن مسائل دیگری نیز هست از حوصله این نوشتار خارج میباشد اما در نوشتاری با فرنام «ازکجا میدانید خدا وجود ندارد؟» به آن پرداخته شده است.

مثال

1-

کاوه – شما در هفته گذشته هر روز 10 دقیقه دیر در محل کارتان حاضر شده اید!

سودابه – شما چطور میتوانید چنین چیزی را اثبات کنید؟

کاوه – شما میتوانید اثبات کنید که سر موقع آمده اید؟

سودابه – نه!

کاوه – پس قطعاً دیر آمده اید.

2-

سودابه – من کاملاً یقین دارم که خدا وجود دارد!

کاوه – از کجا چنین یقینی داری؟

سودابه – تو میتوانی اثبات کنی که خدا وجود ندارد؟

کاوه – نه!

سودابه – آها! پس تو هم معترفی که خدا وجود دارد و من درست میگویم.

3-

کاوه – من به حدوث جهان باورمندم.

سودابه – چرا؟

کاوه – چون ازلیت اثبات نشده است.

4-

سودابه – هیچکس تابحال به فیلتر شدن اینترنت اعتراض نکرده است، پس مردم از فیلتر شدن اینترنت راضی هستند.

5-

کاوه- تعداد موهای سر من 65746567 تا است.

سودابه- از کجا میدانی؟

کاوه-اگر باور نداری بیا و بشمار.

برای مطالعه بیشتر

1- ویکیپدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Argument_from_ignorance

2- فالاسی فایلز

http://www.fallacyfiles.org/ignorant.html

3- مغالطات، علی اصغر خندان، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی، بوستان کتاب قم، چاپ دوم، 1384، برگ 130

4- Attacking Faulty Reasoning, T. Edward Damer, Fourth Edition, Wadsworth Thomson Learning, 2001,Belmont CA, Page 153.

5- Critical Thinking, An introduction to the Basic Skills, Fourth edition, William Hughes & Johnathan Lavery,Broadview Press, 2004, Page 165.

6- A Concise Introduction to Logic, Patrick J.Hurley, 7th Edition, Page 140.

توسط : آرش بیخدا

خودت هم همینطور

این مغلطه همچنین با نامهای Tu quoque (ته، کو کوای) و «دو خطا یک درست را نتیجه میدهند» شناخته میشود. ضرب المثل «دیگ به دیگ میگوید رویت سیاه» نیز در واقع به همین مغلطه اشاره دارد.

شرح مغلطه

مغلطه «خودت هم همینطور» از مغالطات بسیار رایج است و در مقام دفاع از آن به این صورت استفاده میشود که شخص مغالط تلاش میکند سوی تیغ انتقاد را با یک حمله شخصی به سوی شخص منتقد بازگرداند و از زیر انتقاد فرار کند. این مغلطه هنگامی رخ میدهد که نتیجه گیری می‌شود ادعای شخصی نادرست است زیرا یا ادعای انتقادی که او وارد کرده است بر خود وی نیز وارد است یا ادعای او با آنچه که وی پیشتر گفته ناسازگاری دارد. نمونه های این مغالطه را بسیار میتوان در مصاحبه های خبرنگاران با سیاستمداران و مسئولین حکومتی در قبال انتقادهای مسئولین و سیاست مداران کشورهای دیگر مشاهده کرد. دلیل روانی مغالط معمولاً در انجام این مغالطه این است که انتقاد را یک حمله به خود حساب میکند و گمان میکند اگر حمله مشابهی را نیز انجام دهد با شخص منتقد بی حساب میشود و تلاش میکند در مقابل ضربه ای که خورده است ضربه ای به ضارب وارد کند. اما در خوش بینانه ترین حالت، ما انسانها دوست داریم سایر انسانها گفتارشان با کردارشان سازگار باشد و گاهی هم دوست داریم در مورد دیگران قضاوت های اخلاقی کنیم، حال آنکه جای اینکار در مناظره و گفتمان منطقی نیست و کردار افراد با درستی سخنان و ادعاهایشان در برخی موارد ارتباطی ندارد.

دلیل محبوبیت این مغلطه احتمالاً این است که این مغالطه بگونه ای فریبنده شباهت به ادعای (در فرض) درست شخص A دارد، بنابر این شخص B بجای اینکه سعی کند خود را از اتهامی که انتقاد بر او وارد کرده است مبری کند سعی میکند که حق انتقاد داشتن شخص A را زیر پرسش ببرد و یا آن انتقاد را بی اعتبار کند. چه راه بهتری برای یک فرد مغالطه گر و غیر منطقی وجود دارد که برای فرار از یک اتهام، آن اتهام وارد شده را مستقیماً به منتقد شاکی باز گرداند؟

برای این مغلطه دو الگوی کلی میتوان در نظر گرفت.

1- الگوی انتقادی:

1- شخص A گزاره ای انتقادی مانند C را برای شخص B مطرح میکند.
2- شخص B ادعا میکند که انتقاد C بر خود شخص A نیز وارد است.
3- انتقاد C نا وارد به شمار میرود.

2- الگوی مبتنی بر ناسازگاری

1- شخص A ادعای C را برای شخص B مطرح میکند
2- شخص B ادعا میکند که C با آنچه شخص A پیشتر گفته است ناسازگار است
3- شخص B نتیجه میگیرد که C نادرست است.

دلیل مغالطه بودن

مغلطه «خودت هم همینطور»، جزو مغالطاتی است که در آنها از «حمله شخصی» که خود یک مغلطه است استفاده میشود و بدیهی است که به همین دلیل یک مغالطه است اما افزون بر این روشن است که درستی یا نادرستی یک گزاره که توسط شخصی مطرح میشود هیچ ارتباطی به کردار، سخنان و باورهای آن شخص ندارد و هر موضوعی بطور مستقل و جدا قابل بررسی است. ممکن است ناسازگاری گفتار یک شخص و کردار وی نشان از دو رویی و نفاق در وی باشد اما این ایراد شخصیتی هرگز باعث نمیشود گفته و مدعای آن شخص نادرست باشد چون طبیعتاً شخصی که دورو و منافق است نیز ممکن است ادعایی درست را مطرح کند. همچنین این ناسازگاری میان کردار و گفتار ممکن است ناشی از تفاوت شرایط در زمان رخدادن کردار و همچنین دگرگونی در باور یک فرد باشد.

وجه تسمیه این مغالطه در زبان انگلیسی که از «Two wrongs make a right» به «دو نادرست، یک درست میسازند» باز میگردد نیز خود دلیلی بر مغالطه آمیز بودن این «استدلال» میشود، چون شخص مغالط وقتی به منتقد میگوید که همان انتقاد و اتهام بر او نیز وارد است، فرض میکند که چون اتهام و انتقاد بر هردو نفر وارد است، در واقع اتهام و انتقاد درستی نیست، تو گویی که اگر تنها یک نفر خطایی کند کارش خطاست ولی اگر دیگران نیز آن کار را تکرار کنند آن کار درست میشود.

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

در مقابل این مغالطه معمولاً گرایش روانی به این سواست که از خود دفاع کنیم و یا نشان دهیم که در واقع آنچه گفته ایم با کردار و گفتار پیشین ما ناسازگاری ندارد، یا اگر واقعاً ناسازگاری وجود داشته آنرا توجیه کنیم، اما این همان چیزی است که شخص مغالط میخواهد، یعنی تغییر موضوع و فرار از انتقادی که به او وارد شده، بنابر این چنین برخورد طبیعی چندان سنجیده نیست و گفتمان و مناظره را از موضوع اصلی منحرف کرده و به بیراهه میکشاند. بجای این واکنش بهتر است برای شخص مغالط توضیح داده شود که در حال حاضر موضوع انتقادی است که شما وارد کرده اید و او باید یا آن انتقاد را بپذیرد یا آنرا با استدلال رد کند و تلاش او برای نشان دادن اینکه این انتقاد به دیگران نیز وارد است نمیتواند انتقاد را بی اعتبار کند یا او را از زحمت پاسخگویی آسوده سازد.

پاسخ مناسب دیگر این است که به او گفته شود قضاوتهای اخلاقی وی در مورد ناسازگاری کردار شما با گفتارتان موضوع بحث این گفتمان نیست و او نباید سعی کند از این طریق از زیر بار پاسخگویی فرار کند.

همچنین ممکن است به او گفته شود زمانی نیز به او داده خواهد شد که از شما انتقاد کند، ولی در حال حاضر باید پاسخگوی انتقاد شما باشد.

البته با توجه به موضوع ممکن است دادن چنین فرصتی لزومی نداشته باشد، مثلاً وقتی از سخنگوی یک دولت از جانب یک خبرنگار پرسش میشود که «چرا حقوق بهائیان در ایران رعایت نمیشود» و او در مقابل میگوید «چرا در اسرائیل حقوق فلسطینیان رعایت نمیشود؟» خبرنگار در مقابل باید بگوید من مسئول دولت اسرائیل نیستم و این مسئله به من ارتباطی ندارد من خبرنگار هستم و پرسش میکنم و شما پاسخ میدهید نه برعکس.

همچنین با مثالهایی ساده میتوان مغالطه بودن این استدلال را نشان داد، مثلاً میتوان گفت «اگر من قاتل باشم هم تو قتل را به همین دلیل توجیه میکنی؟» یا «اگر چندین قاتل هم در جامعه و جهان وجود داشته باشند شما هم قاتل میشوید؟». چنین مثالهایی به سادگی میتوانند مغالطه آمیز بودن استدلال مغالط را افشا کنند.

همچنین گاهی ممکن است طرف مغالط اتهام وارد شده را به شما وارد نکند بلکه به شخص سومی وارد کند، در این هنگام شما به سادگی میتوانید بگویید «اگر» این انتقاد و اتهام بر او وارد باشد من نیز او را محکوم میکنم، ولی شما پاسخ درستی به انتقاد من ندادید و شما هم محکوم هستید.

مثال

1-

کاوه – در کشور شما حقوق بشر بطور سازمانیافته و قانونی از جانب حکومت نقض میشود.
سودابه – امریکا هم زندانیان القاعده را به زندان گوانتمانو می اندازد.

2-

سودابه – وزن اضافه داشتن برای سلامتی تهدید بزرگی به شمار میرود، سعی کن وزن اضافه نداشته باشی.
کاوه – تو خود اضافه وزن داری، بنابر این به من این رو نگو.

3-

کاوه – بنابر تحقیقاتی که من انجام دادم و آنها را ارائه کردم، استفاده از لباسهای چرمی و پشمی به دلیل اینکه کشتار غیر ضروری حیوانات را ترویج میکند غیر اخلاقی است.
سودابه – ولی تو خود کفش چرمی به پا داری، چگونه میتوانی چنین ادعایی کنی؟

4-

سودابه – امریکا معتقد است دسترسی ایران به بمب اتمی تهدیدی برای امنیت جهان به شمار میرود.
کاوه – امریکا خود دارای بمب اتمی است و تنها کشوری است که در طول تاریخ از بمب اتمی استفاده کرده است، لذا این حرف امریکا را نباید جدی گرفت.

5-

کاوه – حزب اللهی ها میگویند رژیم شاه دست به سانسور مطبوعات و نشریات، شکنجه و اعدام مخالفین سیاسی خود میزد.
سودابه – حزب اللهی ها خود بیش از هر کسی چنین کاری کرده اند، اساساً تعداد کشته شدگان زمان شاه قابل مقایسه با این تعداد در زمان استقرار جمهوری اسلامی نیست.

6-

سودابه – اسلام حامی تروریسم و دگر اندیش ستیزی است.
کاوه – تو خود حامی اسرائیل هستید و اسرائیل و امریکا بزرگترین تروریست های جهان هستند.

7-

کاوه – من مخالف دین اسلام هستم چون مروج کودک آزاری و زن ستیزی است
سودابه – براستی کدامیک از شما مردها واقعاً وقتی موقع تقسیم ارث میشود حاضرید با دختران خانواده سهمی یکسان داشته باشید؟

8-

سودابه – من مخالف اسلام هستم چون اسلام دینی خرافی و انسان ستیز است
کاوه – مخالفت تو بیهوده است و تو خودت هم این حرف رو قبول نداری! چون بقیه ادیان هم همینطور هستند!

9-

کاوه- تو دیروز وقتی در صف اتوبوس ایستاده بودی تقلب کردی و حق دیگران را ضایع کردی، نمیفهمی که اینکارت بده؟
سودابه- تو خودت هم هفته پیش در صف مترو همینکار رو کردی، نکنه یادت رفته؟

10-

سودابه- بچه جان چرا سنگ را به شیشه پرتاب کردی؟
کاوه- خانم معلم فقط ما نبودیم که، خیلی های دیگه هم بودن!

برای مطالعه بیشتر

1- ویکیپدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Tu_quoque

2- فالاسی فایلز

http://www.fallacyfiles.org/tuquoque.html

3- مغالطات، علی اصغر خندان، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی، بوستان کتاب قم، چاپ دوم، 1384، برگ 249.

توسط : آرش بیخدا

توسل به مرجعیت

این مغلطه همچنین با نامهای، ipse dixit، argumentum ad verecundiam توسل مغلطه آمیز به مرجعیت، سوء استفاده از مرجعیت، مرجعیت بی ارتباط، مرجعیت پرسش برانگیز، مرجعیت کاذب، و مرجعیت نامناسب مشهور است.

شرح مغلطه

مغلطه توسل به مرجعیت هنگامی صورت میگیرد که تلاش شود درست بودن ادعایی را با نقل قول کردن از شخصی (حقیقی یا حقوقی) که در مورد موضوع آن ادعا دارای مرجعیت نیست، اثبات کنند.

این مغلطه از الگوی اصلی زیر پیروی می‌کند:

1. مرجع A ادعای C را تایید میکند.

2. نتیجه گرفته میشود که C درست است، یا احتمالاً درست است.

الگو های فرعی دیگری همچون الگوی زیر را نیز میتوان برای این مغلطه در نظر گرفت:

1. شخص A ادعای C را تایید میکند.

2. نکته مثبتی در مورد شخص A وجود دارد.

3. نتیجه گرفته میشود که C درست است.

هنگامی که در مورد مراجع مشروع سخن گفته میشود ما از الگوی مغالطه پیروی نمیکنیم، یعنی نمیگوییم چون 1 درست است آنگاه 2 نیز درست است. بلکه درستی ادعا را با توجه به فرضهای دیگری در نظر میگیریم، از جمله اینکه فرض میکنیم رشته هایی وجود دارند که «دانش» تولید میکنند (مثلاً زیست شناسی). حال با توجه به این فرض مهم هنگامی که مرجعی در چنین رشته ای ادعایی را مطرح میکند ما باید شروط و قیودی داشته باشیم که بتوانیم از روی آنها درست بودن ادعای C را نتیجه بگیریم:

1- شخص A واقعاً در موضوع مرتبط با C دارای مرجعیت باشد. برای نمونه دارای تحصیلات و تجربه کافی بودن و نوشته های آکادمیک و جوایز علمی داشتن میتوانند مرجع بودن یک شخص را بیشتر تایید کنند.

2- شخص A واقعاً ادعای C را مطرح کرده باشد (با توجه به منابع مستند و مورد اعتماد).

3- ادعای C به اندازه کافی مورد تایید سایر مراجع و خبرگان در رشته مورد نظر نیز باشد. در رشته های علمی نظریه ها بررسی موازی (Peer review) میشوند چون احتمال خطا کردن دو نفر کمتر از یک نفر است. این پروسه میتواند امکان سودار بودن شخص A و همچنین مبتنی نبودن بر منابعی که در آن رشته واقعاً تولید دانش میکنند (مثلاً در علوم تجربی مبتنی بر تجربه و آزمون و آمار تولید دانش میکنند نه استخاره با قرآن!) را بسنجد و از میان بردارد.

4- رشته ای که C مرتبط با آن است واقعاً تولید کننده دانش باشد. مثلاً رشته فال گیری با ورق رشته ای نیست که دانش تولید کند.

هرگاه یک یا بیش از یکی از موارد بالا وجود نداشته باشند آنگاه ادعای C را نمیتواند پذیرفت و استدلال مبتنی بر توسل به مرجعیت مغالطه آمیز خواهد بود. با این توضیحات هنگامی که گفته میشود مثلاً فلان فیزیک دان ادعای C را مطرح کرده است، ما C را نه بخاطر اینکه یک فیزیک دان آنرا مطرح کرده است و فیزیکدان مرجع فیزیک است، بلکه در صورت تحقق شرایط زیر، ممکن تر و درست تر از C~ میپذیریم:

1- شخص 1 دارای مرجعیت در رشته فیزیک باشد، برای نمونه فارق التحصیل در این رشته باشد، مقاله های علمی در زمینه فیزیک را در ژورنالهای علمی منتشر کرده باشد.

2- شخص 1 واقعاً ادعای C را مطرح کرده باشد، مثلاً شخصاً در مصاحبه با یک رسانه گروهی چنین ادعایی را مطرح کرده باشد.

3- ادعای وی مورد قبول تعداد قابل توجهی از سایر فیزیک دانان نیز باشد.

4- فیزیک رشته ای باشد که تولید علم کند.

روشن است که حتی در موارد بالا هم، مرجعیت چندان دلیل محکمی برای تایید ادعای C نیست و آن شواهدی که باعث شده است مرجع A به ادعای C برسد دارای اهمیت فراوان هستند.

در مقابل مثال بالا وقتی گفته میشود که آیت الله فلانی معتقد است در صورتی که مردم نماز نخوانند باران نمی آید، این ادعا را نمیپذیریم چون آن آیت الله در رشته ای تخصص داد که از نظر ما تولید دانش نمیکند. همچنین توسل به مرجعیت یک زیست شناس برای اثبات وجود خدا بعنوان یک موجود ماوراء طبیعی، یک مغالطه است.

در برخی موارد ممکن است نیاز به شرایط بالا نیز نباشد، مثلاً فرض کنید که کاوه میگوید «سودابه میگوید که فکر میکند رنگ قرمز از بقیه رنگها برای لباس زیباتر است»، این ادعای کاوه یک ادعای مرجع پذیر است و مرجع آن نیز سودابه است، روشن است که برای درست بودن این ادعا لازم نیست کاوه یا سودابه دارای تخصص در رشته ای باشند.

همچنین ممکن است گاهی ادعایی چندان پیچیده نباشد و برای درک آن نیازی به تخصص نباشد، در چنین شرایطی توسل به مرجعیت مغالطه آمیز است زیرا برای کشف ارزش حقیقی ادعا نیازی به مرجعیت نیست بلکه بجای آن باید شواهد مدافع آن ادعا ارائه شوند.

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

نخست تلاش کنید که از گفته های مدعی کشف کنید مرجع دقیقاً چه کسی بوده است، سپس در مورد اینکه آیا این مرجع واقعاً شایسته مرجعیت است یا نه بپرسید، سپس سودار بودن یا نبودن مرجع در این ادعا را کشف کنید، و در نهایت بهترین راه برای مقابله شدن با این مغالطه آن است که از شخص مغالط پرسش شود، ادای C مبتنی بر چه بوده است؟ و از او توضیحاتی در این مورد خواست و برایش توضیح داد که مرجع بودن A لزوماً به معنی درست بودن C نیست.

دلیل مغالطه آمیز بودن

این شیوه استدلال به این دلیل مغالطه آمیز است که موارد زیادی را میتوان یافت که در آنها شخصی در موضوعی دارای مرجعیت است اما آنچه او ادعا کرده است درست نیست. بنابر این تنها از اینکه شخصی دارای مرجعیت است نمیتوان نتیجه گرفت که تمام ادعاهای وی درست هستند. یا بعبارت دیگر با توجه به الگوی مغالطه، 1 درست هستند اما 3 در آنها درست نیست.

مثال

1

کاوه – خدا وجود دارد

سودابه – از کجا میدانیم؟

کاوه – چون انیشتن میگوید خدا وجود دارد!

2

سودابه – اسلام دین درستی است!

کاوه – چرا؟

سودابه – چون ابن سینا، ملاصدرا، فارابی، مولوی، حافظ و … مسلمان بوده اند.

3

کاوه – ختنه کردن از نظر بهداشتی خیلی مفید است.

سودابه – از کجا میدانی؟

کاوه – امام صادق و عموی من که یک پزشک هست هردو چنین میگویند.

4

سودابه – پپسی بهترین نوشیدنی جهان را تولید میکند!

کاوه – از کجا چنین چیزی را میدانی؟

سودابه – مگر تبلیغ پپسی را ندیدی؟ رونالدینهو و دیوید بکام در تبلیغ آن شرکت میکنند!

5

کاوه – قربانی کردن گوسفند برای رسیدن به اهداف مادی و معنوی بسیار مفید است.

سودابه – چگونه به چنین کشفی نایل شده ای؟

کاوه – رئیس دانشگاه ما که در اروپا تحصیل کرده است هم برای رسیدن به اهدافش گوسفند قربانی میکند!

6

سودابه – فرهنگ ما یکی از بهترین فرهنگ ها در جهان است و ما از لحاظ فرهنگ نسبت به دیگران برتری شگرفی داریم!

کاوه – چطور؟

سودابه – در دانشگاه های غربی هم همین حرف ها را تکرار میکنند!

برای مطالعه بیشتر

1- Attacking Faulty Reasoning, T. Edward Damer, Fourth Edition, Wadsworth Thomson Learning, 2001,Belmont CA, Page 51.

شخص ستیزی

2- Fallacy Files

http://www.fallacyfiles.org/authorit.html

3- ویکیپدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Appeal_to_authority

4- مغالطات، علی اصغر خندان، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی، بوستان کتاب قم، چاپ دوم، 1384، برگ 172.

توسط : آرش بیخدا

مناظره با آقای مرتد پیرامون جعلیات تاریخی اش

چرا من این مناظره را انجام میدهم؟

هدف من از انجام این مناظره روشن کردن و افشا کردن برخی از جعلیاتی است که ناسیونالیست های افراطی در نقد اسلام انجام میدهند.  شاید پرسیده شود که جعلیات این افراد چه ارتباطی با من دارد، پاسخ این است که هر دانایی نسبت به جعلیاتی که اطرافش انجام میگیرد مسئولیت دارد و اگر آن جعلیات و دروغها را افشا نکند خیانت به حقیقت و خرد آدمی کرده است. افزون بر این در بسیاری از مواقع از من پرسشهایی میشود که مربوط به همین جعلیات است و از آنجا که من آنها را پشتیبانی نمیکنم، این را برای خویش آسوده تر میبینم که بطور کتبی و دقیق و موشکافانه تا جایی که ممکن است و یکبار برای همیشه به بررسی این جعلیات بپردازم تا اینکه بخواهم بطور موردی برای هر پرسشگری پاسخی بنویسم.

من باور دارم جعل کردن تاریخ کاری بسیار ناشایست است، بویژه وقتی که اهداف و امیال پلید قوم گرایانه و نژاد پرستانه و ناسیونالیستی افراطی که بطور غیر تصادفی معمولاً فاعلان آن از طرفداران نظام پادشاهی هستند، پشت آن قرار گیرند، و از آنرو که بر تعداد این جاعلان و دروغگویان اگر سکوت افرادی چون من ادامه یابد هر روز افزوده خواهد شد من بر خود اینرا بایسته میدانم که گامهایی هرچند کوتاه در راه روشن کردن این جعل ها و رسوا کردن جاعل ها بردارم و انجام این مناظره نیز در این راستا است.

دلیل دیگر این است که این مطالب جمع آوری شده در این مناظره سرتاسر مربوط به اسلام هستند، و علاوه بر اینکه جعلیات برخی افراد را رد میکنند، حقایق متعددی را راجع به تاریخ اسلام از معتبر ترین منابع تاریخی آن افشا میکنند و برخی از این مطالب بسیار جالب و دانستنشان برای اسلام ستیزان و مسلمانان حقیقت جو شایسته و بایسته است، هدف دیگر من از انجام این مناظره این است که امید دارم این بخش های مهم یاد پنهان مانده از تاریخ بتواند تحولی را در ذهن کسانی ایجاد کند.

آقای مرتد (دانش پرست، کاوه بیخدا و…) کسی است که من وی را برای رویارویی در این مناظره برگزیده ام زیرا ایشان همواره این جعلیات را مطرح میکنند و به دلیل انتقادهای من به این جعل ها برآشفته اند و رو به دشمنی و سنگ اندازی آورده اند و از تاریکی تیر به سوی روشنی میزنند، این مناظره شانسی است برای آقای مرتد تا نشان دهد سخنانش راجع به تاریخ اسلام که من در اینجا به آنها اشاره میکنم جعل های تاریخی نیستند، این مناظره همچنین فرصتی است برای دیگران تا دریابند علت دشمنی های آقای مرتد با من و همفکران من چیست. هر پاسخی از آقای مرتد در پاسخ به این نوشتار بر روی همین تارنما منتشر خواهد شد.

چرا جعل کردن تاریخ کاری ناشایست است؟

گمان نمیکنم کسی به جد باور داشته باشد که تحریف کردن تاریخ کاری شایسته است، اما به هر روی دستکم چهار دلیل را میتوان برای اثبات اینکه جعل کردن تاریخ کاری ناشایست است بیان کرد، این دلایل گاهی وظیفه گرایانه و ناپیامدگرایانه و گاهی پیامدگرایانه و سودمندگرایانه  هستند.

دلیل نخست. معمولاً کسانی که جعل میکنند اهداف سیاسی دارند. تاریخ – شرح وقایعی که در گذشته رخ داده است، قهراً خود بخشی از واقعیت است، بنابر این کسی که جعل تاریخی میکند میخواهد واقعیت را به نفع اهداف سیاسی اش تحریف کند، آنچه درست است را نادرست نشان دهد و عده ای را به عملی وا دارد که در صورتی که اطلاعات درست به آنان داده میشد دست به آن کار نمیزدند، این خود مصداق بارز شیادی و در نتیجه کاری اخلاقاً نادرست و ناشایست است.

دلیل دوم. بسیاری از اسلام ستیزان گمان میکنند اسلامگرایان بطور کلی ابله هستند. اما این درست نیست، اسلامگرایان تنها در پذیرش باورهایشان ابلهانه رفتار میکنند، یعنی مشتی باورهای نادرست را یکباره میپذیرند، در حالی که در نقد دیگران و دفاع از باورهایشان گاهی اوقات بسیار هوشمندانه برخورد میکنند، واقعیت آن است که دین داران آموخته اند که در مورد باورهایشان موشکافانه و نقادانه فکر نکنند، اما ممکن است در سایر موارد از این توانایی بشری استفاده کنند. این است که دروغ گفتن در مورد تاریخ و اسلام سرانجام خوبی نخواهد داشت و اسلامگرایان دروغ بودن آنرا دیر یا زود افشا خواهند کرد و از این طریق خواهند گفت که اسلام ستیزان اساساً دروغگو و جاعل هستند و برخی از عوام نیز اینرا باور خواهند کرد، حال آنکه جاعل بودن دسته ای از جماعتی بدان معنی نیست که تمام آن جماعت جاعلند ولی دانسته بسیار ساده، این کمتر در حد فهم عوام نا آشنا با منطق است.  اسلام ستیزان و خردگرایان نیاز دارند که با نشان دادن صداقت و راستی از خود اعتماد مردم را جلب کنند تا بتوانند روشنگری کنند، این است که جعل کنندگان به مثابه دوستان نادان در میان اسلام ستیزان هستند، و کسانی هستند که بنیان اسلام ستیزی را سست میکنند و تلاش میکنند دیوار خردگرایی را با خشت های کج بنا کنند و از درون به جنبش خردگرایی و روشنگری ایران صدمه بزنند و آنرا از معنی تهی کنند. حال آنچه اهمیت دارد این است که خود اسلام ستیزان پیش از اسلامگرایان به نقد جاعلان بپردازند و پیش از اینکه دشمن چنین کند خودشان علف های هرز این حرکت را بچینند و کشت خردگرایی را بهتر داشت کنند.

دلیل سوم. به یاد دارم در پاسخ به اعتراضی که مهندس بهرام مشیری به تحریفات آقای فولادوند کرده بود، ایشان با همان الفاظ بسیار شنیع و زشت میگفتند که حال فرض کنیم یک وطن پرست برای میهنش این داستان را ساخته است، آیا اینکار آقای مشیری درست است که در مقابل چنین کاری بایستد؟ آری به روشنی میتوان در چهره افراد ناسیونالیست افراطی دید که آنها گمان میکنند با تحریف تاریخ به نفع ایرانیان، در واقع به میهنشان خدمت میکنند، اما این اشتباه بزرگی است. هر چقدر هم که آدمی خود را از حقیقت پنهان کنند، حقیقت سر انجام آدمی را خواهد یافت. ممکن است افرادی را بتوان برای مدت کوتاهی با جعل کردن خوشحال کرد و برای آنها هویتی کاذب بوجود آورد اما آنها سرانجام واقعیت را خواهند فهمید و فهم واقعیت در چنین مواقعی چیزی جز سر خوردگی و افسردگی را برای آدمی به بار نخواهد آورد.  من خود این مسئله را به نزدیک تجربه کرده ام، یکی از یاوه گو ترین نویسندگان ایرانی که کتابهایی را تحت نام ترجمه تالیف میکند، ذبیح الله منصوری است. از نزدیکان خویش کسی را میشناختم که کتاب «سرزمین جاوید» او را مطالعه کرده بود و در هر مجلسی با شوق و شادمانی از آنچه در آن کتاب خوانده بود تعریف میکرد. روزی این شخص با فردی فرهیخته و دانا در مورد تاریخ ایران برخورد کرد و وقتی فهمید که ذبیح الله منصوری بسیار در کتابهایش یاوه گویی میکند دریافت که آنچه تابحال درست میپنداشته چیزی نیست جز تحریفات شخصی جاعل. این برخورد باعث شد تمام هویت مجعولی که برای او ساخته شده بود و بدان خوی گرفته بود ناگهان و به یکباره شکسته شود و این ضربه روحی بزرگی برای شخص بود بگونه ای که تقریباً کتاب خوانی را برای همیشه کنار گذاشت. آری اگر کسی میخواهد ایرانیان را به هویتی سالم، پویا و سازنده برساند نباید این هویت را مبتنی بر دروغ و تحریف کند چون هویت کاذب نتیجه خوبی را ببار نخواهد آورد. دروغ گفتن به نفع ایران، نه تنها خدمتی به جامعه ایران نمیکند بلکه ضربه ای است به ایرانیان و در دفاع از ایران باید در مقابل جعل ایستاد.

دلیل چهارم. جعل کردن کاری است آخوندی، کشیشی، خاخامی و موبدی و استالینی. طبقه نامیمون روحانیت در طول تاریخ بسیار دست به خلق واقعیت زده است و داده های تاریخی را با اهداف سیاسی و اجتماعی خود دگر کرده است. واقعیت را باید کشف کرد نه اینکه چیزی غیر واقعی را واقعی نشان داد (خلق واقعیت). اسلام ستیزان نیز اگر قرار باشد همچون طبقه روحانیت جعلیات و یاوه به خورد ملت بدهند و آنها را در لجنزار باورهای دروغین غرقه سازند دیگر فرق چندانی با آنها ندارند. اسلام ستیزی اگر با خردگرایی همراه نباشد و بخواهد همچون سایر ادیان مشتی باورهای غلط ناشی از احساسات و عواطف و یاوه های عوام پسند را به مردم تحویل دهد ارزشی ندارد و بر خردگرایان است که در مقابل این بی ارزشی بایستند. باورهای غلط و دروغین کردار آدمی را زشت و منحرف از راستی میکنند، پشت هر کردار ناشایست و نادرستی معمولاً باور نادرستی خوابیده است.

پس از این توضیحات و مقدمات اکنون شایسته است که به بررسی جعلیات آقای مرتد بپردازیم.

جعل تاریخ در مورد سلمان فارسی

از جعل های رایج افراد ناسیونالیست افراطی این است که میگویند اسلام را اساساً سلمان فارسی ساخته است، میگویند او از شاهزادگان یا درباریان دربار ساسانیان بوده است و با هدف براندازی حکومت ساسانی اسلام را میسازد تا در پی آن بدینسان ایران را نابود کند. انگیزه های این افراد از این جعل برای من هنوز آنگونه که باید و شاید روشن نیست، اما به یاد دارم  که آقای فولادوند هرگاه به نکته ای مثبت در تفسیرش از قرآن بر میخورد آنرا به سلمان فارسی نسبت میداد، شاید انگیزه این باشد که بگویند آنچه اعراب به اسلام داده اند مطلقاً بد است و اگر چیز خوبی نیز در اسلام باقی مانده آن چیز اصالتاً مال ایرانیان است. افزون بر این حرکت های سیاسی که بر نادانی افراد و احساسات و عواطف عوام مبتنی هستند همواره نیاز به درست کردن دشمن تخیلی دارند، به نظر میرسد ناسیونالیست های افراطی نیز به نوعی تلاش میکنند با تاکید بر این نکته و کار زشت سلمان وی را با ایرانیان مسلمان فعلی مقایسه کنند و همانطور که او را یک خائن میدانند ایرانیان مسلمان را نیز خائن به ایران و ایرانی جلوه دهند. من بطور مطلق با این انگیزه دوم مخالف نیستم، یعنی مخالف این نیستم که ایرانیان دریابند اسلام دشمن بزرگی برای بشریت و در نتیجه ایرانیان است،  اما به هر روی این نکته را باید همواره به یاد داشت که هدف هیچگاه وسیله را توجیه نخواهد کرد و جعل تاریخ نه به این بهانه و نه با ارایه ی هیچ دلیل مشابه دیگری هرگز شایسته نبوده و کاری غیر اخلاقی است. اگر قرار است ایرانیان دریابند که اسلام مضر به حال آنان و میهنشان است باید اینرا از روی واقعیت ها و اطلاعات دست در یابند نه از روی جعلیات و دروغ. از نگر اخلاقی؛ آنچه در اینجا مهم است و باید بدان توجه شود، این است که ما، انسانهایی که در زمان کنونی زندگی میکنیم، هیچ مالکیتی نسبت به آنچه در تاریخ اتفاق افتاده است نداریم و تنها بازگو کنندگان و یا یابندگان این واقعیات هستیم. از همین رو ما نمیتوانیم حتی در هنگامی که این امر به سودمان باشد و یا اگر سبب نتایج مثبتی در خود شوند، دگرگونی هایی در آن بوجود بیاوریم. زیرا ما با انجام چنین کنشی مرتکب دروغگویی شده ایم. گذشته از انگیزه های این افراد، اگر قرار باشد این سخن جعل نباشد مدافعان آن باید دستکم درستی دو گزاره زیر را اثبات کنند:

1- سلمان فارسی شاهزاده، مغ یا از هر گروه دیگر از درباریان بوده است.

2- سلمان فارسی پیش از 40 سالگی محمد-یعنی سنی که وی در آن ادعای پیامبری کرد، در مکه محمد را ملاقات کرده است.

گزاره نخست کاملاً نادرست است، سلمان فارسی  که نام اصلی او روزبه بوده است، از طبقه دهقانان بوده است و تقریباً تمامی منابع معتبر تاریخی حاکی چنین روایتی از زندگانی او هستند. قدیمی ترین نوشتاری که میتوان پیرامون سلمان فارسی در کتب تاریخی یافت احتمالاً مربوط به ابن اسحق است، ابن اسحق در مورد سلمان فارسی از عاصم بن عمر الانصاری، به نقل از محمود بن لبید از قول عبدالله ابن عباس گفته است (1):

«حدثنی سلمان الفارسی من فیه، قال: کنت رجلا فارسیا من اهل اصبهان من اهل قریه یقال لها: جی، و کان ابی دهقان قریته»

«سلمان مرا گفت: من مردی پارسی از اهالی روستایی در اصفهان  بودم که آنرا جی میخواندند. و پدرم دهقان آن روستا بود.»

از طبقه دهقان بودن سلمان فارسی موضوعی است که در در منابع متعدد دیگری نیز تکرار شده است که در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم (2):

دلائل النبوه، ج 1، ص 258، و البستی، کتاب الثقات، ج 1، ص 249 و ابن کثیر، السیره النبویه ج1، ص 296 و 297 و المقدسی البدء والتاریخ، ج 5 ص 110 و ابن سعد الطبقات الکبری ج7، ص 318 و ابن الجوزی صفه الصفه، ج1، ص 523، و بحار الانوار ج 22، ص 355، و الذهبی تاریخ اسلام و طبقات المشاهیر و الاعلام ج2، ص 158 و شیخ صدوق، اکمال الدین و امام النعمه، ص 162.

در مورد طبقه دهقانان در زمان ساسانیان داده های تاریخی فراوان است، دهقان ها را نباید با کشاورزهای امروزی اشتباه گرفت، آنان صاحبان املاک در روستاها بودند و وظیفه دفاع از منطقه شان را خود بر عهده داشتند اما نه با مغان و نه با درباریان به هیچ عنوان اینهمانی ندارند.  بنابر این هیچ سند تاریخی معتبری از کتب اصلی تاریخ اسلام وجود ندارد که مربوط به تاریخ نویسان نزدیک به سلمان فارسی باشد و گفته باشد که او یک شاهزاده، مغ یا درباری بوده است، بنابر این، این نظریه ناسیونالیست های افراطی اساساً باطل است که میگویند وی از مغان، شاهزادگان و یا حتی از درباریان بوده است.

گزاره دوم نیز کاملاً نادرست است سلمان فارسی در مدینه محمد را ملاقات میکند. طبیعتاً اگر قرار است سلمان فارسی اسلام را ساخته باشد، او باید پیش از اینکه محمد ادعای پیامبری کرده باشد او را ملاقات کرده باشد. محمد در 40 سالگی و در مکه ادعای پیامبری خود را مطرح کرده است و منبع معتبر تاریخی وجود ندارد که گفته باشد او در مکه محمد را دیده است. ابن هشام این مورد را نیز تایید کرده است (2) و از قول سلمان گفته است به دلیل بردگی او در مدینه بخت دیدن محمد را نداشته است تا اینکه محمد به مدینه هجرت میکند، افزون بر او منابع زیر نیز اینکه سلمان در مدینه محمد را برای نخستین بار ملاقات کرده است تایید کرده اند:

ابن هشام، السیره النوبیه، ج1، ص 233، ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 6، ص 16، و 17 و ج 7 ص 318، الامام احمد بن حنبل، مسند، ج 5، ص 443. ابن قتیبه، المعارف، ص 270، تاریخ طبری، ج 2، ص 566، کتاب الثقات، ج 1، ص 254، طبقات المحدثین باصبهان، ج 1، ص 213، کمال الدین و تمام النعمه، ص 162 و 163، رجال صحیح مسلم، ج 1، ص 274.

بنابر این روشن است که اسلام نمیتواند تماماً ساخته سلمان فارسی باشد، اگر او تاثیری بر اسلام داشته است، تاثیر او پس از ادعای بعثت محمد است و تاثیر او بر روی قرآن نیز تنها در دوران مدنی زندگی محمد و بر روی آیات و سوره های مدنی قرآن است.  دکتر شجاع الدین شفا نیز در نوشته ای که بر روی یکی از سایتهای منصوب به ایشان بر روی اینترنت قرار دارد (3) به بررسی این جعل تاریخی پرداخته است و خواندن نظر ایشان در این مورد نیز خالی از لطف نیست، ایشان گفته اند:

داستان سلمان پارسی و محمد

در ارتباط با زندگی سلمان فارسی و نقش او در شکل گيری اسلام، به اظهار نظربعضی ها مبنی بر اين است که سلمان يک پرنس انقلابی زرتشتی بوده که ميخواسته از راه بر اندازی شاهنشاهی ساسانی بدست تازيان، تاج و تخت خود را باز گيرد، و بهمين جهت خود او در جنگ قادسيه يکی از فرماندهان سپاه عرب بوده، ولی دو سال و نيم پس از آن در گذشته است.

نميدانم واقعا برداشت اين افراد از اسلام و طرح اين مطلب چيست يابرداشت من اين بوده است و يا اشتباه ميکنم، ولی اگر درست باشد ميبايد تذکر دهم که اين برداشت، تا آنجا که من ميدانم، با واقعيت های تاريخی تطبيق نميکند، زيرا که اولا هيچ دليلی برای اينکه اين فرد کاملا معمولی و از يک خانواده محقر رامهرمز يا جی اصفهان مقام پرنسی داشته باشد در دست نيست. ثانيا در هيچ جا از فرماندهی نظامی او در جنگ قادسيه نام برده نشده، ثالثا وی نه تنها دو سال و نيم بعد از جنگ قادسيه (که در سال 14 هجری روی داده) وفات نکرده، بلکه تا 22 سال بعد از آن نيز زنده بوده و در سال 36 هجری در گذشته است، و اين تاريخ در سنگ مزار او در مدائن (تيسفون ساسانيان) که وی سال های زیادی از جانب دستگاه خلافت حکومت آنجا را داشت، قيد شده است.

تا آنجا که ميتوان با اطمينان گفت اين است که وی از نفوذ افراطی طبقه موبدان زرتشتی در امور کشور مانند بسياری از ايرانيان ديگر ناراضی بوده و شايد بهمين دليل نخست به گرايش مزدکی که گرايشی انقلابی بوده روی آورده ولی بعد از سرکوبی اين جنبش در زمان انوشيروان، به آئين مسيحی گرويده و جلای وطن کرده و طی يک گيرودار به اسارت يک قبيله عرب بنام بنی کلب در آمده و به عنوان برده به خريد و فروش گذاشته شده و سر انجام در يثرب (مدينه کنونی) توسط محمد خريداری و بعد آزاد شده است.

اين موضوع که بعدا مورخان مسلمان مطرح کرده اند که علت سفر وی به خارج از کشورش جستجوی پيامبری از ميان قوم عرب بوده که درانجيل از ظهور بنام فارقـليط ( به معنی احمد يا محمد) خبرداده شده بود طبعا افسانه ای بيش نيست که مورخان اسلامی نظاير آنرا در مواردی ديگر نيز بار ها و بار ها ساخته و پرداخته اند.

در شکل گيری قرآن، به احتمال بسيار، با توجه به اطلاعات جامع سلمان در ارتباط با آئين های مسيحی و زرتشتی و بخصوص مانوی، نقش وی نقشی اساسی بوده است، بطوريکه حتی در دوران خود محمد نيز اين شايعه در ميان اعراب مکه و مدينه رواج داشته است . ولی آنچه کمتر بدان اشاره ميشود نقش بسيار مهم و سرنوشت ساز سلمان در جلوگيری از شکست حتمی مسلمانان مدينه در برابر مهاجمان قريش در جنگ معروف به جنگ خندق است که در سال 6 هجری روی داد و چون به توصيه سلمان محمد به پيروان خود دستور حفر خندقی را گردآ گرد مدينه داد که ايرانيان و بيزانسی ها با آن از دير باز آشنا بودند ولی اعراب از آن اطلاعی نداشتند، نيروی بيست هزار نفری قريش و متحدانش امکان ورود به مدينه را نيافتند و بعد از يک محاصره چند هفته ای به ناچار بازگشتند.

در کشمکش سياسی که بعد از درگذشت محمد بر سر جانشينی او ميان ابوبکر و عمر از يکسو و علی از سوی ديگر در گرفت، سلمان به اتفاق شش تن ديگر جانب علی را گرفتند و اکثريتی بيشتر جانب ابوبکر و عمر را. در دوران خلافت عمر، سلمان از جانب وی به حکومت مدائن بر گزيده شد، ولی اين حکومت بسيار ضعيف بود،زيرا سلمان بيشتر مردی پارسا و درويش مسلک بود تا مدير و فرمانروا، بطوريکه حتی از دريافت حقوق ماهانه اش نيز خودداری داشت و با پولی که از بافتن زنبيل بدست مياورد امرار معاش ميکرد. بعد از قتل عمر و در دوران خلافت های عثمان و علی، وی همچنان دوست نزديک علی باقی ماند، ولی بعد از قتل علی نشان زيادی تا هنگام درگذشت سلمان از وی در دست نيست.

پس از مرگ سلمان، فرقه غلات شيعه برای او مقامی بسيار بلند قائل شدند، بطوريکه فرقه معروف به سلمانيه يا نصريه او را در يکنوع تـثـليث شبه مسيحی در رديف محمدو علی جای دادندو مدعی شدند که خدا در جلوه اين سه نفر مجسم شده است. حديث هائی ساخته شد که بموجب آنها سلمان عيسی مسيح را به چشم ديده و عمری 350 و 400 ساله داشته است. تاريخ گزيده نيز نسبت او را بدخشان بن ارجعيت بن مرد سالار معرفی کرد (که شايد فرضيه آقای فولادوند در باره پرنس بودن او از آنجا ناشی شده باشد).

در قلمرو پژوهشگران غير مسلمان، بهترين بررسی را در باره سلمان ميتوان در اثر معروف «سلمان پاک» Luis Massignon و در رساله ای با عنوان:

Salman-e pak and the spiritual beginning of Iranian Islam نشريه K.R. Kama Institute چــــاپ بمبئی و نيـز انشارات Society Des Etudes Iraniennes چاپ سالهای دهه 1930 در پاريس يافت.

شجاع الدين شفا

حقایق تاریخی در مورد سلمان فارسی

روشن است که سلمان فارسی علی رغم اینکه موسس اسلام نبوده است، بسیار بر روی اسلام تاثیر گزار بوده است، و موسس نبودن او هرگز به معنی بی تاثیر بودنش در روند تکامل اسلام نیست.سلمان فارسی یقیناً از موثر ترین شخصیت های تاریخ اسلام بوده است و ظاهراً از داناترین افرادی بوده است که اطراف محمد را فرا گرفته بودند. از تاثیر های سلمان فارسی بر روی اسلام و قرآن میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

1. آموختن قرآن به محمد.در قرآن آیه ای ای بسیار جالب وجود دارد که میتوان رد پای سلمان فارسی را در آن دید.

سوره نحل آیه 103

وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ.

ما مى‏دانيم كه آنها مى‏گويند: «اين آيات را انسانی به او تعليم مى‏دهد!» در حالی كه زبان كسی كه اينها را به او نسبت مى‏دهند عجمی است؛ ولی اين (قرآن)، زبان عربی آشكار است!

از این آیه میتوان فهمید که محمد در زمان خودش محکوم به این میشده است که قرآن را شخصی به او می آموزد و او به دروغ آنرا به خود و دوست خیالی اش الله نسبت میدهد. همچنین میتوان فهمید که آن شخص یک عجمی بوده است. واژه عجمی به معنی غیر عرب است و تنها به ایرانیان گفته نمیشود، برای نمونه اعراب به رومی ها نیز عجمی میگفتند. در مورد اینکه آن شخص غیر عرب چه کسی بوده است مفسرین مسلمان قرآن نظرات مختلفی دارند و بسیاری از آنها معتقدند آن عجمی ممکن است سلمان فارسی بوده باشد. (4). نکته بی ارتباط ولی بسیار پر اهمیت این است که الله محمد چه استدلال ابلهانه و ضعیفی در رد این اتهام آورده است. آیت الله طباطباعی نیز در المیزان به ضعیف بودن این استدلال اشاره کرده است (5)، دوست مسلمانی در گفتگویی که با او پیرامون این آیه داشتم توضیح جالبی میداد، او میگفت این مسئله همانند آن است که شخصی به ویلیام شکسپیر از بزرگترین شعرای انگلستان و جهان بگوید که تو اشعار خود را از یک شخص فرانسوی یاد گرفته ای، حال آنکه اشعار شکسپیر از نگر ارزشهای زبانی و ادبی در حد کمال است و حتی یک انگلیسی ادیب و تحصیل کرده نیز نمیتواند همچون شکسپیر بنویسد.

پاسخ به این استدلال نما بسیار ساده است، به او گفتم نخست اینکه قرآن از نگر ادبی و حتی قواعد عربی دارای ایراداتی است  (6) دوم اینکه کاملاً ممکن است یک شخص فرانسوی محتویات اشعار شکسپیر (مثلاً داستان مکبث) را برای او به زبان انگلیسی دست و پا شکسته بگوید و شکسپیر که خود یک ادیب است آنرا با ادبیاتی برجسته و عالی بنگارد. از همین آیه و آیاتی از این دست میتوان به سادگی دریافت که قرآن نمیتواند با فرض وجود خدا، از طرف خدا باشد، از سازنده جهان و موجودی علیم انتظار میرود استدلالهای بهتر و دقیقتری در آخرین کتابش از خود به جای بگذارد. نتیجه آنکه ممکن است این آیات به سلمان فارسی اشاره کنند، زندگی سلمان فارسی نشان میدهد که او تا حدودی آشنایی با مسیحیت و یهودیت داشته است، زیرا او مدتی را در میان مسیحیان بوده است و گویا مسیحی نیز شده است، او همچنین  برده یک شخص یهودی نیز شده است. سلمان فارسی همچنین احتمالاً مزدکی بوده است و بنابر این با آیین مزدک و زرتشت نیز آشنایی داشته است، لذا روشن است که او میتوانسته است از الهام دهنده های بخش هایی از قرآن و معلمی خوب برای محمد بوده باشد. شباهت های بسیار زیادی میان خرافات دینی اسلام در مورد آخرت و خلقت و خرافات زرتشتی وجود دارد که این نظر را تقویت میکند.

سلمان آنقدر به محمد نزدیک بوده است که محمد او را از اهل بیت خود خوانده است (7)، بنابر این طبیعی است که سلمان از بسیاری از اسرار محمد آشنا بود است، حدیث بسیار جالبی در مورد سلمان وجود دارد که میتوان از آن مسائل بحث بر انگیزی را اکتشاف کرد، محمد گفته است «آنچه را سلمان میداند، اگر ابوذر میدانست کافر میگشت.» (8)، علی شریعتی با آسمان و ریسمان کردن های بسیار در سخنانش گاهی تلاش کرده است این حدیث مشهور را نشانه ای از به رسمیت شناختن کثرت گرایی-پلورالیزم دینی در اسلام بداند. در نگرش علی شریعتی به تاریخ اسلام ابوذر غفاری سمبلی از اسلام انقلابی است، به زبان خود ما و بدون تعارف منظور علی شریعتی از انقلابی بودن همان تروریست بودن، غارتگر بودن و در یک کلام مسلمان بسیار افراطی بودن است و سلمان از آنجا که از اسرار بسیاری آگاه بوده است طبیعتاً میانه رو تر بوده است، حال آن چیست که سلمان میداند و اگر ابوذر آنرا میدانست کافر میگشت؟ روشن است که این دانسته ها اگر میتوانستند ابوذر-شعبان بی مخ زمان محمد را کافر کنند، میتوانستند بسیاری از سایر مسلمین را نیز از اسلام خارج کنند، براستی دانسته های سلمان چه میتوانند باشند به غیر از آنچه او در مورد دروغین بودن پیامبری محمد و نقشه های پلید او برای فتح تمامی قبایل عربستان و دست درازی به سرزمینهای اطراف میدانسته است؟

2. راهنمایی بسیار ارزشمند به محمد در جنگ احزاب.جنگ احزاب یکی از حساس ترین و پر اهمیت ترین جنگها در تاریخ اسلام بوده است. نام احزاب را به این دلیل بر روی این جنگ گذاشته اند که حزب ها (دسته ها، گروه ها) ی زیادی در آن شرکت کرده بودند. اعراب غیر مسلمان پس از مشاهده شرارت های متعدد محمد و دژخویی او به این نتیجه رسیدند که باید با یکدیگر متحد شوند و به مدینه حمله برند، احزابی که در این جنگ حضور داشتند از قبیل قریش، بنی سلیم، بنی اسد، بنی فزاره، بنی اشجع و بنی مره بن عوف بودند (9)، و در میانشان همه ساکنین عربستان یعنی مشرکین و یهودیان وجود داشتند که این خود نشان دهنده آن است که اعراب بر خلاف دوران بعد از اسلامشان بر سر دین با یکدیگر نمیجنگیدند. مسلمانان یقیناً قادر به جنگیدن با آن همه نیرو که نزدیک به ده هزار تن بود نبودند، از اینرو محمد که وامانده بود و نمیدانست چه کند شورایی را تشکیل داد که در مورد این جنگ با اطرافیانش مشورت کند. سلمان فارسی نیز این شیوه جنگی ایرانی را به او می آموزد. ایرانیان پس از اسلام نیز از این شیوه سود میبردند و با کندن خندق از شهر های خود دفاع میکردند. اگر در این جنگ، جنگی میان مسلمانان و نامسلمانان در میگرفت تقریباً شکی نبود که مسلمانان نابود میشدند و نحوست و شومی اسلام سرتاسر عالم را در این زمان و زمانهای دیگر فرا نمیگرفت و محمد و دار و دسته اش نیز به جمع هزاران شیاد و شارلاتان و غارتگر دیگر تاریخ میپیوستند که نامی از آنها باقی نمانده است. آری براستی که بزرگترین خدمت سلمان به اسلام و بزرگترین خیانت او به بشریت و انسانیت همان تاکتیک نظامی ارزشمند خندق بود که به محمد داد.

3. آموزش شیوه ساختن منجنیق به مسلمانان. سلمان فارسی در جنگهای دیگر نیز به محمد یاری کرده است، او در جنگ طائف شیوه ساختن منجنیق را به اعراب آموخته است تا اعراب بتوانند بوسیله منجنیق حصارهای شهر را بشکنند. او به محمد میگوید در سرزمین پارس برای درهم شکستن حصارها، از منجنیق استفاده میکردیم. اگر منجنیق نداشته باشیم، مدت زیادی معطل میمانیم. پیامبر پیشنهاد سلمان را میپذیرد و به او میگوید منجنیق بسازد.  (10). این تکنولوژی نظامی که سلمان به مسلمانان هدیه میکند مسلماً بعدها توسط مسلمانان علیه مردم بیچاره عربستان، ایران، روم، هند و تمامی کشورهای دیگری که مسلمانان بدانها وحشیانه تجاوز کردند استفاده شده است. سلمان خود نیز در بسیاری از این تجاوزها و غارتگری ها حضور داشته است، گفته شده است که سلمان به مردمی که در قلعه ای توسط مسلمانان محاصره شده بودند. گفت جزیه بدهید و شما صاغرون هستید گفتند جزیه چیست؟ سلمان گفت: از شما پول-دراهم میگیریم و خاک بر سر شما باد (11).  واژه صاغرون به سوره توبه آیه 29 قرآن اشاره دارد که میگوید:

قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّی يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

با كسانی از اهل كتاب كه نه به خدا، و نه به روز جزا ايمان دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مى‏شمرند، و نه آيين حق را مى‏پذيرند، پيكار كنيد تا زمانی كه با خضوع و تسليم، جزيه را به دست خود بپردازند!

این واژه به معنی ذلت و خواری است، آری مسلمانان علاوه بر کشتار و غارتگری که بر نامسلمانان تحمیل میکردند از آنها جزیه هم میگرفتند و در قرآن تاکید شده است که این باج را نامسلمانان باید در عین مذلت و خواری به مسلمانان پرداخت کنند.

4. حکومت بر مدائن، پایتخت ساسانیان. مدائن پایتخت ساسانیان متشکل از چند شهر کوچک بوده است و مسلمانان به فرماندهی خود سلمان فارسی آنرا به روایت طبری در سال 16 هجری تصرف میکنند و سلمان از طرف سعد بن ابی وقاص به حکومت مدائن منصوب میشود، عمر نیز این انتخاب سعد را تایید میکند و او تا زمان علی نیز حاکم مدائن بوده است.

روشن است که با در نظر گرفتن این مسائل تاریخی میتوان نتیجه گرفت که سلمان از شخصیت های کلیدی و بسیار موثر در تاریخ اسلام بوده است.

جعل تاریخ در مورد خوارج

از دیگر جعل های تاریخی آقای مرتد آن است که میگویند خوارج عده ای ایرانی بوده اند که علی آنها را کشته است، و اینرا از اکتشافات تاریخی خود میداند.

خوارج جمع  مکسر واژه خارجه است (12). معنی مصطلح خوارج، خارجی به مفهوم بیگانه نیست. یکی از سخنانی که آقای مرتد برای دفاع از این نگر خود که خوارج ایرانی بوده اند تکرار میکند این است که واژه خوارج هم خانواده با خارجی است، و اگر اعراب به کسی میگفتند که او از خوارج است، یعنی او غیر عرب است و در نتیجه ایرانی است. این گفته تماماً باطل و ناشی از تحریف یا نادانی جاعلان از این اصطلاح عربی ناشی میشود. در عربی وقتی میگویند کسی بر کسی خروج کرده است، یعنی او در مخالفت با کسی بر آن کس شوریده است. مثلاً وقتی گفته میشود ابومسلم خراسانی علیه بنی امیه خروج کرده است، یعنی ابومسلم خراسانی علیه بنی امیه شوریده است. دلیل اینکه بر خوارج این نام نهاده شده است نیز بسیار روشن است. اسلام در واقع بهانه ای برای کسب قدرت توسط محمد بوده است و تبهکاران نخستینی که به این آیین گرویدند طبیعتاً پس از مرگ تبهکار بزرگ محمد، بر سر قدرت به ستیز و نزاع با یکدیگر پرداختند. در بلاهت و خشونت مسلمانان همین بس که پس از مرگ محمد به جان یکدیگر افتادند و هر کس به فکر کسب قدرت و یا پیروی و هواداری از یکی از ارکان قدرت افتاد. برای نمونه هنوز چند دهه از مرگ محمد نگذشته بود که علی پسر عمو، داماد و از نزدیکان محمد به جنگ عایشه زن محمد میرود. علی، طلحه و زبیر، معاویه، عمرو عاص و افراد خرد و کلان دیگری همگی به جنگ با یکدیگر میپردازند و گاهاً به فکر کسب قدرت و حکومت بر تمام مسلمانان بودند و در این وضعیت است که خوارج شکل میگیرند. خوارج عمدتاً دسته ای از هواداران علی بوده اند که پس از جنگ نهروان (جنگی که بین علی و معاویه در گرفت) بر علیه او شوریدند.

ایده اصلی خوارج این بوده است که حکومت از آن خدا است و یک بشر حق ندارد ادعای حق حکومت الهی بر روی زمین را داشته باشد و شعار مشهور آنها الحکم لالله از همین ایده ریشه میگیرد. خوارج تمامی طرفهای دعوا بر سر قدرت را افرادی مرتد و نامسلمان میدانستند که باید کشته شوند، علی، معاویه و عمرو عاص از باقی ماندگان مدعیان حکومت بودند و خوارج بر علیه آنها شوریدند. این است که نام خوارج برای آنها از جانب مخالفانشان برگزیده شد زیرا آنها بر همه طرفهای نزاع خروج کرده بودند. بنابر این روشن است که آقای مرتد اشتباه میکند و خوارج ارتباطی با بیگانه و خارجی بودن ندارد، بلکه تنها یک اصطلاح عربی است. خوارج پس از ماجرای حکمیتی که بین عمرو عاص و ابوموسی اشعری در جنگ صفین اتفاق افتاد شکل گرفتند، پس از جنگ صفین از لشگر علی بریدند و در مناطقی همچون حرواء و نخیله ساکن شدند و بر علیه علی دست به اقداماتی زدند تا آنجا که علی جنگ نهروان را با آنها جنگید و بیشتر آنان را نابود کرد و از دم تیغ گذراند.  برخی منابع میگویند از خوارج تنها ده نفر پس از جنگ نهروان باقی ماندند و از لشکر علی تنها 10 نفر کشته شدند، البته این سخن ممکن است آلوده به غلو باشد اما به هر روی میتوان نتیجه گرفت که علی تعداد زیادی از خوارج را کشت (13)،  نام این ده تن باقی مانده نیز اینگونه آمده است، سعد بن خالد سبیعی، عبدالله بن حماد الارحبی، دوبیته الجبری، فیاض بن الخلیل الاذری، کیسوم بن سلمه الجهنی، عبید بن عبد الخولانی، جمیع بن جشم الکندی، حبیب بن عاصم الاسدی، یزید بن هویره انصاری (14)، و هیچکدام از این نامها نامهای ایرانی یا شبیه به ایرانی نیستند.

ممکن است گفته شود این نامها  تازی سازی (تعریب) شده اند اما افزون بر ایرانی نبودن این نامها دانسته است که رهبران خوارج اعرابی شناخته شده ای هستند.  از آنجا که خوارج ابتدا یاران علی بوده اند و سپس بر وی شوریده اند و البته به گواه تاریخ، روشن است که رهبران خوارج افرادی شناخته شده و بعضاً از صحابه های محمد و از نسل نخستین مسلمانان هستند و به هیچ عنوان نمیتوان آنها را ایرانی دانست. از برجسته ترین چهره ها در میان خوارج میتوان از اشخاصی همچون: حرقوص بن زهیر تمیمی، شریح بن اوفی العبسی، فروه بن نوفل الشجعی، عبدالله بن شجره سلمی، حمزه بن سنان اسدی، عبدالله بن وهب راسبی، مسعر بن فدک، اشعث بن ربعی، عروه بن ادیه و… نام برد (15) که این افراد اغلب شناخته شده اند نمیتوانسته اند ایرانی باشند.

خوارج بنیانهای فکری کاملاً اسلامی و بسیار تندرویی داشته اند. گفته شده است افرادی بسیار زاهد و اهل عبادت فراوان بوده اند، تا آنجا که پیشانیشان از سجده پینه میبست. آنگونه که تاریخ گواهی میدهد خوارج از فرط تعصب و تندروی بوده است که بر علی و معاویه خروج کرده اند، گوشه ای از باورهای خوارج از این قرارند (16)،

1- کسی از خوارج به حساب می آید که عقیده داشته باشد که عثمان (در سالهای آخر حکومتش که بدعتهائی را در دین وارد کرد) و علی و معاویه و کسانی که به حکمیت تسلیم شده اند را کافر بداند. آنها میگفتند خود ما هم با قبول حکمیت کافر شدیم ولی از عمل خود پشیمان گشته توبه نموده ایم. آنان میگفتند: تنها کسانی مسلمان اند که از اول حکمیت را قبول نکردند و یا اگر قبول کرده اند توبه کرده باشند.

2- معتقد بودند امر به معروف و نهی از منکر بدون قید و شرط بر هر مسلمان واجب و لازم است.

3- خوارج تنها خودشان و کسانی را که از قبول حکمیت توبه کرده بودند را مسلمان میدانستند. لذا ذبائح مسلمانها (ی دیگر) را حرام میدانستند و از قصابی آنها گوشت نمیگرفتند و به آنها زن نمیدادند و از آنها زن نمیگرفتند. بدتر از همه زنان و اطفال مسلمانان را جایز القتل میدانستند. (17).

4- آنها میگفتند اگر مسلمان دروغ بگوید، او کافر و نجس است و مسلمان نیست و یا اگر غیبت کند یا شراب بخورد از دین اسلام خارج گشته است.

5- عقیده داشتند: در مقابل هر امام جائری باید قیام کرد و علی را جزء کفار میدانستند و میگفتند راهی جز قیام در مقابل او نیست. لذا در بیرون شهر خیمه زدند و رسماً یاغی شدند و چون همه مردم را کافر میدانستند شروع کردند به قتل و غارت آنها. (18)

اما مهمترین باور خوارج که آنها را بطور کلی متمایز از دیگر فرق اسلامی میکند باور آنها به این اصل بود که امور اجتماعی و اداره امور مردم باید توسط شورا و مشورت انجام گیرند و ریاست را کسی داراست که شایسته ترین فرد برای ریاست باشد نه شخصی که از طریق وراثت این شایستگی را دریافت میکند «نظریه امامت و انتصاب الهی» و یا کسی که منتخب بزرگان است «نظریه خلافت و شورای آریستوکراتیک اسلامی»، حال این شخص که باید توسط تمامی مسلمانان انتخاب شود ممکن است عرب باشد یا عجم. آنها همچنین معتقد بودند که خلیفه باید بر اساس قوانین الهی رفتار کند و الا باید عزل شود. بنابر این میتوان گفت که دیدگاه سیاسی آنها دستکم هم از دیدگاه شیعیان و هم از دیدگاه اهل تسنن مترقی تر بوده است. اما به هر روی روشن است که خوارج مسلمان بوده اند، یا دستکم ادعای مسلمانی داشتند و دشمنی با اسلام نمیکردند، بلکه همچون هر فرقه اسلامی دیگر خود را محق و دیگر فرق السلامی را ضاله و باطل میدانستند و چنین جماعتی را نمیتوانند ایرانیان اسلام ستیز آنهم در سالها نخستین اسلام تشکیل داده باشند.

البته این بدین معنی نیست که در ایران خوارج حضور نداشته اند، بعد از دوران علی و در زمان خلافت بنی امیه خوارج در ایران هواداران قابل توجهی پیدا کردند و در سیستان و خراسان قدرت داشتند و در سه قرن اول هجری غالباً تشکیل دسته های بزرگ میداده و تسلط خلفا را بر این نواحی دشوار میساختند. چنانکه خلفا گاه مجبور میشدند خود برای سرکوب آنان به ایران لشکرکشی کنند.  (19) اما دلایل و شواهد معتبری از طرف آقای مرتد برای اثبات ادعای ایرانی بودن خوارجی که علی با آنان جنگیده است ارائه نشده است و شواهد کاملاً علیه این ادعا هستند. ایراد آقایان جعل کننده این است که بین انسانها فرق میگذارند، از نظر ایشان علی حتماً باید تعداد زیادی ایرانی را کشته باشد تا قاتل و بی اخلاق به شمار آید، یعنی شلاق زدن، سنگسار کردن، دست بریدن، سر بریدن و شکنجه ده ها عرب مشرک، یهودی و مرتد کافی نیست که علی محکوم و مطرود باشد، بلکه مفعولان و قربانیان جنایات او باید لزوماً ایرانی باشند تا چنین شود. لازم نیست آقای مرتد دشمنی علی با ایرانیان را با جعل کردن اثبات کند، دشمنی علی با ایرانیان را میتوان به سادگی از پشتیبانی او از حمله عمر که در نهج البلاغه نیز آمده است و همچنین سرکوب کردن قیامهای مردم ایران که حکام جائر علی را میکشتند و نمیخواستند که بنده الله و دار و دسته اش باشند به روشنی دریافت! (20)

جعل تاریخ در مورد ابن ملجم

از جعل های دیگری در میان افراد ناسیونالیست افراطی، آن است که گویند ابن ملجم، قاتل علی ابن ابیطالب خلیفه چهارم اسلام و امام اول شیعیان یک ایرانی با نام بهمن جادویه یا جاذویه (هردو نام در کتب تاریخی دیده میشوند) بوده است.

ابن ملجم یکی از خوارج و اهل مصر یا قبیله کنده بوده است. منابع بسیاری این قضیه اشاره دارند، از نگر من یکی از معتبر ترین کتبی که در مورد تاریخ اسلام نوشته شده دانشنامه انگلیسی اسلام است که جمع کثیری از دانشمندان مسلمان و نامسلمان از دانشگاه های مختلف جهان آنرا نوشته اند. این منبع در مدخل ابن ملجم را اینگونه معرفی میکند:

«عبد الرحمن المرادی، قاتل خلیفه چهارم در سال 40 هجری 661. سه تن از خوارج، عبدالرحمن ابن ملجم، که جزو قبیله کنده بشمار میرود…»

این دیدگاه با تاریخ طبری همخوانی دارد، طبری در این مورد میگوید (21):

ابن ملجم مرادی از قبیله کنده بود، به کوفه رفت و یاران خود را بدید اما کار خویش را مکتوم داشت مبادا راز وی را فاش کند.

در مورد ابن ملجم تاریخ نویسان مشهور دیگری نیز اظهار نظر کرده اند، از جمله مسعودی اشاره کرده است (22):

«عبدالرحمن بن ملجم لعنت الله علیه بود وی از تیره تجیب بود که جزو طایفه مراد بشمار بودند و به مراد منسوب شد»

ابن هشام (23) در مورد طایفه مراد که به گفته او از طوایف بزرگ عرب بودند مطلبی را ذکر کرده است:

«سید علیه السلام، او را اکرامفای بسیار بفرمود و او را توقیعی بداد و بر سر سه قبیله بزرگ از عرب امیر گردانید، و یکی قوم خودش بودند مراد، و دوم قبیله زبید و سوم قبیله مذحج»

ابن خلدون، جامعه شناس و تاریخ نویس عرب نیز (24) در مورد قتل علی، به این اشاره کرده است که او از مصر آمده بوده است:

قتل علي رضي الله عنه سنة اربعين لسبع عشرة من رمضان وقيل لاحدی عشرة وقيل في ربيع الاخر والاول اصح‏.‏ وكان سبب قتله ان عبد الرحمن بن ملجم المرادي والبرك بن عبد الله التميمي الصريمي واسمه الحجاج وعمرو بن بكر التميمي السعدي‏:‏ ثلاثتهم من الخوارج لحقوا من فلهم بالحجاز واجتمعوا فتذاكروا ما فيه الناس وعابوا الولاة وترحموا علی قتلی النهروان وقالوا‏:‏ ما نصنع بالبقاء بعدهم فلو شرينا انفسنا وقتلنا ائمة الضلال وارحنا منهم الناس‏.‏ فقال ابن ملجم‏:‏ وكان من مصر انا اكفيكم علياً وقال البرك انا اكفيكم معاوية وقال عمرو بن بكر التميمي‏:‏ انا اكفيكم عمرو بن العاص وتعاهدوا ان لا يرجع احد عن صاحبه حتی يقتله او يموت‏.‏

کتابخانه دیجیتال مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی (25) این نگرش های تاریخی را بخوبی خلاصه کرده است:

اِبْن‌ِ مُلْجَم‌، عبدالرحمان‌ مرادي‌ (مق 40ق‌/661م‌)، مردي‌ از خوارج‌ و قاتل‌ امام‌ على‌(ع‌). بلاذري‌ (2/488) به‌ نقل‌ از كلبى‌ او را عبدالرحمان‌ بن‌ عمرو بن‌ ملجم‌ خوانده‌ است‌. گفته‌اند تبار وي‌ به‌ اعراب‌ حميري‌ مى‌رسد. ابن‌ ملجم‌ از قبيلة مراد بود كه‌ با بنى‌ جبّله‌ از قبيلة كنده‌ هم‌ پيمان‌ بودند (ابن‌ سعد، 3/35). برخى‌ نيز او را از قبيلة تجوب‌، يكى‌ از قبايل‌ حميري‌ و هم‌ پيمان‌ قبيلة مراد خوانده‌اند (ابن‌ حبيب‌، 160؛ ابن‌ منظور، ذيل‌ مادة تجوب‌)، اما بلاذري‌  گويد كه‌ تجوب‌ جد او بوده‌ است‌.

عبدالرحمن بن ملجم مرادی پیوندی از سوی مادرش با قبیله کنده داشته است، در مورد قبیله کنده از اعراب جنوبی در حدود سده 5 ام به نجد و یمامه مهاجرت کردند و در آن ناحیه حکومتی برپای داشتند که میان دو دولت دست نشانده ایران و روم یعنی لخمیان و غسانیان قرار گرفت. (26). قبیله کنده همان قبیله ایست که اشعث بن قیس از صحابه معروف محمد ریاست آن قبیله را بر عهده داشته است. گفته شده است که ابن ملجم پس از آنکه از مصر به کوفه می آید در خانه اشعث بن قیس سکنی میگزیند (27) برخی را باور بر آن است که اشعث بن قیس در نقشه قتل علی نقش داشته است و او پس از کشته شدن علی متهم به توطئه میشود اما خود انکار میکند (28). اشعث بن قیس در گسترش اسلام نقش داشته است، وی در جنگ قادسیه نیز شرکت داشته است (29). اشعث بن قیس کسی است که پس از مرگ محمد مرتد میشود و مسلمانان او را سرکوب و سپس به اسلام دعوت میکنند و او میپذیرد، با دختر ابوبکر ازدواج میکند (30)، دخترش جعده با امام حسن ازدواج میکند و سرانجام او را با زهر به قتل میراسند (31) و پسرش قیس نیز از کسانی بوده است که برای امام حسین دعوت نامه از کوفه میفرستد اما به سپاه شام میپیوندد و با او میجنگد (32)، بنابر این بعید نیست این اتهام درست بوده باشد.

ابن ملجم یک مسلمان بسیار متعصب بوده است و در راه اسلام جنگیده است و سر انجام نیز در راه آن جان میدهد. بنابر آنچه که در مورد خوارج و ایده سیاسی ایشان گفته شد، از ابن ملجم نیز که یکی از خوارج است انتظار میرود که مسلمانی متعصب باشد، و در واقعیت نیز چنین است. ابن حجر گفته است که او در حمله مسلمانان به مصر نقش داشته است (33)، همچنین معروف است که او قاری قرآن بوده است و قرآن را از معاذ بن جبل آموخته است، وی همراه عمرو عاص و از مقربان او در ولایت مصر بوده است و هنگامی که عمرو عاص از خلیفه عمر بن خطاب در مورد مشکلاتی که در قرائت قرآن پیش آمده بوده است پرسش میکند، عمر به او دستور میدهد که عبدالرحمن بن ملجم را در کنار مسجد جای دهد تا او قران و فقه به مردم بیاوزد. عمرو عاص خانه ای را در کنار خانه ابن عدیس برای ابن ملجم فراهم میکند (34). ماجرای قتل ابن ملجم نیز ماجرایی تکاندهنده است و او تا آخرین لحظه مرگ خود با علی دشمنی ورزید و از اسلام دم زد. تاریخ نویسان به دقت ماجرای قتل ابن ملجم را نقل  کرده اند، از جمله مسعودی (35) گفته است:

وقتی خواستند ابن ملجم لعنت الله علیه را بکشند عبدالله بن جعفر گفت «بگذارید من دل خودم را خنک کنم» و دست و پاهای او را ببرید و میخی را سرخ کرد و به چشم او کشید ابن ملجم گفت «منزه است خدایی که انسان را آفرید تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی» پس از آن او را گرفتند و در حصیر پیچیدند و نفت مالیدند و آتش در آن زدند و بسوختند. عمران بن حطان رقاشی درباره ابن ملجم و ستایش او درباره ضربی که زد ضمن شعری دراز چنین میگوید «چه ضربتی بود از مردی پرهیزکار که میخواست بوسیله آن رضایت خداوند را جلب کند هروقت او را بیاد می آورم پندارم که کفه عمل او بنزد خدا از همه مردم سنگینتر است.

ابن سعد (36) ماجرا را اینگونه نقل کرده است:

ودفن بعث الحسن بن علي الی عبد الرحمن بن ملجم فاخرجه من السجن ليقتله فاجتمع الناس وجاؤوه بالنفط والبواري والنار فقالوا نحرقه فقال عبد الله بن جعفر وحسين بن علي ومحمد بن الحنفية دعونا حتی نشفي انفسنا منه فقطع عبد الله بن جعفر يديه ورجليه فلم يجزع ولم يتكلم فكحل عينيه بمسمار محمی فلم يجزع وجعل يقول انك لتكحل عيني عمك بملمول مض وجعل يقول اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق حتی اتی علی اخر السورة كلها وان عينيه لتسيلان ثم امر به فعولج عن لسانه ليقطعه فجزع فقيل له قطعنا يديك ورجليك وسملنا عينيك يا عدو الله فلم تجزع فلما صرنا الی لسانك جزعت فقال ما ذاك مني من جزع الا اني اكره ان اكون في الدنيا فواقا لا اذكر الله فقطعوا لسانه ثم جعلوه في قوصرة واحرقوه بالنار والعباس بن علي يومئذ صغير فلم يستاذن به بلوغه وكان عبد الرحمن بن ملجم رجلا اسمر حسن الوجه افلج شعره مع شحمة اذنيه في جبهته اثر السجود قالوا وذهب بقتل علي عليه السلام الی الحجاز سفيان بن امية بن ابي سفيان بن امية بن عبد شمس فبلغ ذلك عائشة فقالت‏:‏

فالقت عصاها واستقرت بها النوی ** كما قر عينا بالاياب المسافر

بعد از دفن (علی)، حسن بن علی به سوی عبدالرحمن بن ملجم رفت، او را از زندان خارج کرد تا او را بکشد، پس مردم جمع شدند، بدن او را به نفت آغشته کرد، و گفت که او را آتش بزنیم. عبدالله بن جعفر و حسین بن علی و محمد بن حنیفه گفتند اجازه دهید تا دل خود را از او خنک کنیم، پس عبدالله بن جعفر دست او را و پاهای او را قطع کرد او شکوه نکرد. سپس میخ داغ به چشان او کشید، و او شکوه نکرد. سپس گفت تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی، سپس گفت اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق و تا آخر سوره را خواند، سپس چشمان او پر از اشک شد، دستور دادند زبان او را قطع کنند، پس او شکوه کرد (ضجه زد)، پس به او گفتند ای دشمن خدا وقتی دست و پایت را میبریدیم ضجه نزدی، اکنون چه شده است که وقتی میخواهیم زبانت را ببریم ضجه میزنی؟ گفت من ضجه میزنم زیرا من از در این دنیا بودن متنفرم، پس زبان او را بریدند و او را درون نمدی پیچیده و سوزاندند.

مشابه این داستان را منابع دیگری نیز ذکر کرده اند (37). حال آیا چنین شخصی که تا این حد باورمند به اسلام است، با آن شخص ایرانی آزادیخواهی که مردانه در مقابل تجاوز اعراب مسلمان به ایران جنگیده است و جعل کنندگان تلاش میکنند وی را معرفی کنند اینهمانی دارد؟

ملجم نامی ایرانی نیست. از دلایلی که طرفداران فولادوند برای پشتیبانی از ایرانی بودن ابن ملجم می آورند این است که واژه ملجم، در عربی از لجام می آید و لجام در عربی نیز همان لگام است در زبان پارسی. بنابر این پدر ابن ملجم یک ایرانی بوده است، و الا نام لجام را بر او نمیگذاشتند.  نخست باید گفت نام ابن ملجم، عبدالرحمن مرادی بوده است و این نام خود قبیله ای که وی بدان تعلق داشته است را نشان میدهد. از این گذشته اگر آنگونه که فولادوند میگوید منظور از ملجم کسی که لجام اسب را درست میکند یا میبندد یا افسارگیر یا هر چیز مرتبط با آن باشد، باید این نام اسم فاعل میبود و ملجم چنین نیست. افزون بر این، حتی اگر آنگونه که فولادوند میگوید باشد، دو زبان فارسی و عربی با یکدیگر بده بستانهای فراوانی داشته اند، و بسیاری از واژه ها در عربی ریشه فارسی دارند و برعکس. این است که اگر اعراب نام کسی را پسر ملجم بگذارند زیرا پدر او لجام اسبها را میبسته است، این به معنی آنکه وی پدری ایرانی داشته است نیست! همانطور که اگر در ایران به کسی بگویند پسر خباز (نانوا) است، این بدان معنی نیست که پدر آن شخص یک عرب است.

آقای مرتد و فولادوند میگویند که ایرانی بودن ابن ملجم توسط آخوندهای شیعه تحریف شده است تا ایرانیان از این قضیه دلخور نشوند که امام محبوبشان را یک ایرانی کشته است و از این طریق به شک بیافتند که مگر این امام چه کرده بود که یک ایرانی باید وی را بکشد، و از این طریق پی به جنایات خلفای تبهکار اسلام و رنجی که پدران و مادرانشان از دست این مردان بیابانی دوزخی ها کشیده اند ببرند. ممکن بود اگر ابن ملجم یک ایرانی باشد آخوندهای شیعه چنین کنند، اما با عرض تاسف باید به آقای مرتد و فولادوند گفت که تقریباً به غیر از مسعودی تقریباً تمامی باقی تاریخ نویسان مطرح و بزرگی که در این نوشتار از آنها یاد شده اهل تسنن هستند و اهل تسنن چنین انگیزه ای ندارند، هرگاه اهل تسنن میخواستند ایرانی بودن کشتن یک خلیفه اسلام توسط ایرانیان را انکار کنند، باید کشته شدن عمر بن خطاب به دست فیروز نهاوندی را انکار میکردند. در ضمن در تاریخ میتوان مواردی را یافت که در آنها یک ایرانی به دشمنی با امامان شیعه پرداخته است و نام این افراد تحریف نشده است، برای نمونه رهبری کسی که به خانه علی بر اساس روایات شیعه یورش میکند و فاطمه زهرا در این بین کشته میشود را یک ایرانی  بر عهده داشته است. آیت الله مطهری در (38) در پرخاشی که ظاهراً به دکتر علی شریعتی و دیدگاه التقاطی او است میگوید:

» تعداد زيادی از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و  پنجاه و يا به كمترين شماره هفتاد تن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه در تارك درخشان اين گروه نام سالم موسی بن حذيفه ( مولی ابی حذيفه ) ديده‏  می‏شود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كسانی بودند » .  آيا می‏دانيد اين آقای سالم كه شما او را در تارك درخشان شهدای حافظ  قرآن در يمامه قرار می‏دهيد كيست ؟ اين سالم همان فردی است كه گروه‏  يورش به خانه علی و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبری می‏كرد . اين‏  شخص در گروه همان كسانی بود كه شما هم آنها را به طنز » صحابه كبار »  می‏خوانيد و در قطب مخالف علی قرار می‏دهيد . اين فرد همان است كه خليفه‏  دوم هنگام مرگ گفت : اگر سالم زنده می‏بود كار را به شورا نمی افكندم ،  يعنی در تقدم او بر علی و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم .  سالم يك ايرانی آزاد شده اهل اصطخر است . من می‏دانم كه اين همه عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از محرومان تاريخ و از به اسارت گرفته شده‏ها و مستضعفين تاريخ است .اسارت و بردگی سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهای اسلامی منتهی‏ می‏شود. »

بنابر این روشن است که این بهانه آقایان نیز نمیتواند کمکی به آنها بکند و اساساً غیر منطقی است.

پس از این توضیحات باید به این پرسش پاسخ دهیم که بهمن جاذویه یا جادویه چه کسی بوده است؟ این دسته از جعل کنندگان میگویند که نام اصلی قاتل علی بهمن جادویه بوده است. بد نیست برای اینکه روشن شود بهمن جادویه کیست نیز به چند منبع تاریخی رجوع کنیم. در مورد اینکه او چه کسی بوده است میتوان داده های زیر را درکتب تاریخی پیدا کرد:

1- از سرداران ایرانی بوده است، در جنگی که در الیس (نام از قریه ها یا قلعه های انبار است و در کرانه راست فرات جای داشت) رخ داد یکی از سرهنگان خود به نام «جابان» را فرستاده است  و در کنار اعراب نصاری در مقابل مسلمانان که سردارشان خالد بن ولید بود جنگید. تواریخ مختلف درگیری این دو سپاه را اینگونه شرح داده اند (39):

جابان با لشکریان خویش به الیس رفت و در آنجا فرود آمد. خالد نیز، که در دنبال اعراب بکری و بدفع آنها می آمد به این حدود رسید. هنگام ورود سپاه خالد، یاران جابان خوان نهاده بودند و نان میخوردند. خالد که با مقدمه لشکر خویش به سرشان رسید بدو وقعی ننهادند  از سرخوان بر نخاستند. این کار به خالد برخورد، از آنکه آن را بی اعتنایی در حق خویش شمرد. گویند سوگند خورد که در جنگ ازین «ایرانیان» چندان بکشد که جوی خون روان شود. جنگ درگرفت و هردو طرف بجد درایستادند. جابان و یارانش چون منتظر رسیدن کمک از بهمن جادویه بودند ایستادگی سخت کردند و خالد نیز با یاران خویش پای درفشرد. سرانجام، هزیمت بر لشکر ایران افتاد و گویند از آنها عده یی در جنگ کشته شدند و عده یی بیشتر اسیر شدند. خالد که از خونسردی و بی اعتنایی لشکر جابان هنوز خشمگین بود، برای آنکه سوگند خویش وفا کرده باشد فرمان داد تا این اسیران را گردن زدند. نوشته اند یک روز و یک شب ازین اسیران میکشتند و خون روان نمیشد، آخر آب ریختند تا جوی خون جاری شد و سوگند خالد راست آمد.

البته دکتر عبدالحسین زرین کوب معتقد است در این روایت غلو شده است، اما خود او اشاره کرده است که در جاهای دیگر نیز نظیر چنین جنایاتی را از اعراب مسلمان روایت کرده اند، پس ممکن است راست باشد، مثلاً در فارسنامه (40) میخوانیم:

در سال بیست و ششم از هجرت و بعد از آن عثمان بن عفان عبدالله عامر بن کرزی را والی گردانید پس ابو موسی اشعری بپارس آمد و قصد اصطخر کرد در سال بیشت و هشتم از هجرت و در آن وقت ماهک در اصطخر بود و در میان ایشان صلح پیوست و عبدالله بن عامر از آنجا باعمال جور رفت و شهر جور را حصار میداد و در میانه خبر رسید کی مردم اصطخر عهد بشکستند  و عامل او را بشتند و چندان توقف نمود کی جوررا بستد در سال سی ام هجرت و سوگند خورد کی چندان بکشد از مردم اصطخر کی خون براند باصطخر آمد و بجنگ بستد پس حصار در آن خون همگان مباح گردانید و چندانکه میکشتند خون نمیرفت تا آب گرم بر خون میریختند پس برفت و عدد کشتگان کی نام بردار بودند چهل هزار کشته بود بیرون از مجهولان و اول خللی و خرابی که در اصطخر راه یافت بود و این فتح در سال سی و دوم بود از هجرت.

2- در جنگی که با فرنام «جسر» (جسر در عربی به پل میگویند) معروف است و در سال 13 یا 14 هجری اتفاق افتاد و در آن ایرانیان اعراب مسلمان را که فرمادگیشان را ابوعبید بن مسعود، و مثنی بن حارثه بر عهده داشتند به شدت شکست دادند شخصاً حضور داشته است و فرماندگی لشگر ایران را بر عهده داشته است. دکتر عبدالحسین زرین کوب این ماجرا را اینگونه نقل کرده است (41):

… جالب آن است که در هیچ یک از این جنگها کار جز به مراد اعراب تمام نشده است (منظور جنگهایی است که تا اینجا کتاب به آنها پرداخته است). شاید سبب آن است که این جنگها بر خلاف روایات مبالغه آمیزی که در باب حشمت و شوکت نرسی نوشته اند مثل جنگهای خالد در واقع چیزی جز غارت و دستبرد نبوده است. با اینهمه، در برخورد با بهمن جادویه ضعف اعراب که غارتها و دستبردهایی چند آنها را از حقیقت غافل کره بود برملا شد.

…بهمن جادویه با لشکری تازه از تیسفون بیرون آمده بود. در کرانه شرقی فرات، نزدیک محل کنونی کوفه – در جایی به نام قس الناطف – لشکرگاه داشت. جالنوس هم که پیش ازین از دست اعراب شکست خورده بود با این لشکر همراه شد. بهمن جادویه با شوکت و دستگاه عظیم بود و فیلی چند نیز در لشکر داشت. گفته اند – و در این باب جای تردید هست – که درفش کاویان نیز با او بود. از آنسوی ابوعبید فراز آمد و در کرانه غربی فرات در جایی نامش مروحه لشکرگاه زد. در آن محل بر روی فرات جسری بود. ابو عبید گستاخ وار با لشکر خویش از آن جسر بگذشت. آن سوی جسریین دو لشکر جنگی سخت درگرفت. دیدار فیلهایی که در سپاه ایران بود اسبان تازی را می رماند. ابو عبید یاران را واداشت تا به فیلان حمله برند و خود به فیل سفید زخمی زد. فیل بشورید و او را با خرطوم در ربوده بزیر افکند و در پای خویش بمالید. چند کس از دلاوران عرب درین معرکه از حمله پیلان بجان آسیب دیدند. اعراب ترسیدند و در صدد فرار برآمدند. عربی از ثقیفی خویش را دیده بود و میخواست اعراب پای در فشارند و در جای بمانند تا انتقام خون ابوعبید را از دشمن بازستانند، بسر جسر رفته آن را ببرید. سر جسر که بریده شد فرار اعراب شکست خورده دشوار گشت. آن که سر جسر را بریده بود برای آنکه اعراب را به پایداری برانگیزد فریاد برآورد که ای مسلمانان بکوشید تا مگر ظفر یابید و یا مانند آنها که کشته شدند هلاک شوید. اما معرکه چنان گرم بود که در آن گیر و دار کسی به این اخطار گوش نداد. اعراب از پیش دشمن گریخته راه بیابان گرفتند. چون جسری نبود که مسلمانان راه فرار پیش گرفته اند و از بیم تعقیب دشمن خود را به آب هلاک میزدند و با عده ای از یاران خویش دلاورانه در پیش هجوم دشمن ایستاد. فراریان فرصت یافته با کمک بومیان به هرچاره بود جسری دیگر بستند و بسلامت از آن گذشتند. در دنبال آنها مثنی و یارانیش نیز از جسر گذر کردند. این دلاوری که به مثتنی نسبت داده اند حاکی از وجود روح حماسه است در اصل روایت. گویی سازندگان روایت که از سیف بن عمر منقولست خواسته اند بار دیگر نام بکرو شیبان را در این واقعه که به یوم جسر معروف است به دلاوری بلند آوازه سازند.  با این همه چنانکه گفته اند هم درین جنگ مثنی مجروح شد. جراحتی که از آن بهبود نیافت اما تا چندی بعد که در اثر آن وفات یافت جنگهایی کرد. درین واقعه جسر نوشته اند چهارهزار تن از اعراب هلاک شدند. بعضی در میان جنگ از پای در آمده بودند و بعضی به آب افتاده بودند. کشتگان ایرانیان را هم گفته اند بالغ بر شش یا هفت هزار تن بود. اما در آنچنان واقعه ای که مجال شمار و حساب نیست البته براینگونه ارقام اعتماد نتوان کرد.

گویند بهمن جادویه میخواست تا فراریان را دنبال کند لیکن خبر رسید که در تیسفون باز اختلاف پدید آمده است از اینرو بهمن بی آنکه ازین پیروزی خویش چنانکه باید نتیجه یی ببرد فراریان را فروهشته خود راه تیسفون در پیش گرفت.

دکتر عبدالحسین زرین کوب در مورد این شکست تاریخی و بزرگ تازیان مسلمان نوشته است (42):

اما شکست جسر اعراب عراق و مدینه را سخت ترسناک و شرمزده کرده بود. چنانکه گفته اند این فراریان چون به مدینه در آمدند از شرم روی در نهفته به خانه ها ماندند. در خانه نیز غالباً آرام نمی یافتند، میگریستند و احساس خفت میکردند. بسیاری گمان میکردند که چون در جهاد پشت به دشمن کرده اند، گنهکار گشته اند. عمر که آنها را دلنوازی میکرد خود چنانکه از روایت ابومخنف بر می آید تا نزدیکی یک سال دیگر نام عراق را نمی آورد.

در همان منبع گفته شده است که دو تن از سرداران ایرانی یعنی جابان که شرحی کوتاه از او رفت و مردانشاه که هردو از لشکر بهمن جادویه بودند به دست مسلمانان به اسارت افتادند و هردوی آنها را مسلمانان کشتند، اما اثری از اسارت بهمن جادویه نیست. در منابع علمی دیگر نیز مشابه همین روایات آمده است

3- در زمان نبرد جسر یا پل فردی سالخورده بوده است. بلاذری در مورد بهمن جادویه که در کتب عربی به ذوالحاجب (صاحب سربند) نیز اشتهار دارد اینگونه نوشته است (43):

گویند: ایرانیان چون از اجتماع تازیان باخبر شدند، مردان شاه ذوالحاجب را گسیل داشتند. انوشیروان به قصد تبرک وی او را بهمن لقب داده بود و ذوالحاجب از آن رو نام گفته بود که ابروان خویش را میبست تا به سبب سالخوردگی روی چشمش نیفتند. به قولی، نام او رستم بود.

4-  در نبرد قادسیه نیز وجود داشته است. بلاذری گوید (44):

گویند: رستم به پیش آمد و در برس اقامت کرد. وی اهل ری و به قولی اهل همدان بود سپس رهسپار شد و چهار ماه بین حیره و سیلحین اقامت کرد، بی آنکه اقدامی نسبت به مسلمانان به عمل آورد یا با آنان بجنگد و مسلمانان میان عذیب و قادسیه اردو زده بودند. رستم، ذوالحاجب را که در طیزناباذ لشکرگاه داشت پیشاپیش گسیل داشت.  مشرکان حدود یکصد و بیست هزار تن بودند و سی پیل و پرچم بزرگی داشتند که درفش کابیان نامیده میشد.

روشن است که هیچ تاریخ نویسی تابحال ابن ملجم را یک ایرانی ندانسته است. آقای فولادوند که پیشوند دکتر را نیز برای خودش جعل کرده است میگوید تاریخ نویسان عرب به ایرانی بودن ابن ملجم اشاره کرده اند، ولی در ترجمه های فارسی ایرانی بودن او سانسور شده است. از وی شنیده ام که میگفت الواقدی صاحب کتاب المغازی و ابن خلدون صاحب تاریخ ابن خلدون و کتاب مقدمه به ایرانی بودن ابن ملجم اشاره کرده اند. در مقدمه ابن خلدون نامی از ابن ملجم نیامده است، تاریخ ابن خلدون را نیز که نقل کردم، اما آخرین مطلبی که کتاب المغازی، از قدیمی ترین کتابهای تاریخ اسلام و از کتب مادر اسلام است به آن اشاره میکند «غزوة أسامة بن زيد مؤتة» است که در زمان محمد اتفاق افتاده است، بنابر این، این کتاب اساساً چیزی در مورد اتفاقات زمان علی و قتل علی ذکر نکرده است و  تا آنجا که من میدانم واقدی در المغازی اش و حتی در کتابهایی که به خطا به او نسبت میدهند نامی از ابن ملجم نیاورده است، اینجاست که آقای مرتد بعنوان یکی از هواداران فولادوند این شانس را دارد تا نشان دهد کدام منبع تاریخی معتبری چنین چیزی را نگاشته است.

جعل تاریخ در مورد شهر بانو

از دیگر جعل های تاریخی آن است که شهربانو با امام حسین ازدواج کرده است و امامان از نسل پادشاهان ساسانی اند. آقای مرتد بارها این سخن را گفته است که امام حسین به شهربانو تجاوز کرده است و در نتیجه امامان شیعه زنا زاده اند. آقای مرتد همچنین به من گفته است که قصد داشته است این سخن را در برنامه تلویزیونی مهندس بهرام مشیری مطرح کند، و ایشان در پاسخ فرموده اند که اگر مرتد چنین کند، ایشان این سخن را رد و تکذیب خواهند کرد، و آقای مرتد بسیار از این کنش آقای بهرام مشیری آزرده خاطر بود که چرا به او اجازه نداده است تاریخ را جعل کند و همچنین او را بخاطر انتقاداتش از پهلوی ها به شدت نکوهش میکرد. زنا زاده فحشی است آخوندی، و این فحش از فحشهای مورد علاقه آقای فولادوند است، زنا زاده کسی است که پدر و مادرش برای ازدواج با یکدیگر و هم آغوشی  با یکدیگر از آخوند اجازه نگرفته اند و به او مبلغی را به باج نداده اند. فرزندان من اگر روزی دارای فرزند شوم همگی زنا زاده خواهند بود و ای کاش خود من نیز یک زنا زاده بودم. آنچه عجیب است این است که چرا این فحش را برخی از مخالفان اسلام استفاده میکنند، دلیلش چیزی نیست جز اینکه این افراد نتوانسته اند هنوز تفکرات اسلامی را بطور کامل از خود دور کنند و فحش های آنان همان فحش های جنسی فرهنگ اسلامی است. اما از آنجا که بحث من در این نوشتار تحلیل روانی یا شخصیتی این افراد نیست، بیش از این به این مسئله نمیپردازم.

در کتب تاریخی اثری از ماجرای شهربانو نیست. تشیع باوری نبوده است که وجود نداشته باشد و ایرانیان آنرا بوجود آورده باشند، اما یقیناً تشیع در ایران با اهداف سیاسی خاصی تقویت شد و  با خشونت و اجبار به سایر مردم ایران و منطقه تحمیل شد، و در نتیجه تشیعی که امروز میشناسیم بیشتر باورهایش و رسومش را وامدار ایرانیان است. آری ایرانیان نه تنها اسلام را به زور شمشیر اعراب پذیرفتند و برای ادامه حیات چاره ای جز انجام اینکار نداشتند، بلکه تشیع را نیز به زور شمشیر ترکان پذیرفتند و چاره ای جز این کار را نداشتند. تحمیل تشیع به ایرانیان دستکم یک انگیزه داشت و دو ابزار. انگیزه شیعه کردن ایرانیان یکی ایستادن در مقابل امپراطوری عثمانی و دفاع از تمامیت ایران و متحد کردن اقوام ایرانی علیه این دشمن بزرگ و خبیث بود و ابزارهای این کار نیز خشونت و تحریف بودند.

تاریخ گواهی میدهد که ایرانیان به خشونت و توحش ترکان شیعه شدند، در اینجا تنها دو مورد از این توحش ها را که اکثراً در زمان پادشاهان صفویه بویژه در زمان شاه اسماعیل و شاه عباس رخ دادند یادآور میشویم:

شاه اسماعیل اول چون بر تخت سلطنت ایران نشست (در دوم رمضان سال 907 هجری قمری در تبریز)، برای ترویج مذهب شیعه و برانداختن مذهب تسنن از هیچگونه ستمکاری و خونریزی خود داری نکرد. با آنکه در آغاز پادشاهی او اکثر مردم ایران سنی مذهب و از اصول مذهب شیعه بی خبر بودند، امر داد که خطیبان شهادت خاص شیعه، یعنی اشهد ان علیاً ولی الله و حی الی خیر العمل را در اذان و اقامه وارد سازند. گروهی از مریدان خود بنام «تبرائیان» را نیز مامور کرد که در کوچه و بازار بگردند و باآواز بلند خلفای سه گانه و دشمنان علی و دوازده امام و سنی مذهبان را لعن کنند. هرکس که لعن و طعن تبرائیان را میشنید ناچار بود که بصدای بلند بگوید: «بیش باد و کم مباد!» و هرگاه در این گفتار تامل و تغافل روا میداشت خونش بی درنگ بدست تبرداران و قورچیان شاه ریخته میشد. (45)

شاه اسماعیل به نیروی قزلباش خود در اندک زمان سرزمین شروان را تا بندر باکو با قسمتی از ارمنستان را تصرف کردو آذربایجان را از الوند بیک بایندری آق قویونلو گرفت و در تبریز بر تخت سلطنت نشست و مذهب شیعه را یگانه مذهب رسمی ایران شمرد. امر کرد که خطیبان شهادت خاٌص شیعه ، یعنی «ا شهد ان علیأ ولی الله و حی علی خیر ا لعمل » را در اذان و اقامه وارد کنند. در صورتیکه ا کثریت مردم ایران سنٌی مذهب و از اصول مذهب شیعه بی خبر بودند. این اقدام شاه اسماعیل تمام مردم و حتی بعضی از علمای شیعهً تبریز را نگران ساخت . چنان که یک شب پیش از تاجگذاری شاه ، نزد وی رفتندو گفتند: «قربانت شویم، دویست سیصد هزار خلق که در تبریز است ، چهار دانگ آن همه سنی اند واز زمان حضرات تا حال این خطبه را کسی بر ملاء نخوانده ، و میترسیم که مردم بگویند، که ما پادشاه شیعه نمیخواهیم و نعوذ با لله اگر رعیت برگردند ، چه تدارک در این باب توان کرد ؟(چهار دانگ یعنی دو سوم جمعیت کٌل شهر تبریز . به عبارت دیگر از 300 هزار نفر جمعیت کل ، شهر 200 هزار سنٌی بودند .) پادشاه فرمودند که :» مرا امر به این کار باز داشته اندو خدای عا لم و حضرات ائمه معصومین همراه من هستندو من ازهیچکس باک ندارم . به توفیق الله شمشیر میکشم و یک کس را زنده نمیگذارم.» (46)

در سال 910 هجری قمری، هنگامی که در یزد بود، از سلطان حسین میرزای بایقرا، امیر قسمتی از خراسان و افغانستان باو نامه ای رسید که فتح عراق و فارسی و کرمان را بوی تبریک گفته بود. در این نامه پادشاه تیموری او را بجای شاه اسماعیل، چنانکه در خاندان تیمور متداول بود، میرزا اسماعیل خطاب کرده بود. پادشاهی صفوی این خطاب را توهینی شمرد و بدین بهانه بیخبر بر شهر طبس، که در حوزه حکومت سلطان حسین میرزا بود تاخت و هفت هزار تن از مردم آنجا را بجرم سنی بودن از دم تیغ گذرانید.

در سال 914 هجری قمری نیز، پس از آنکه عراق عرب و شهر بغداد را گرفت، فرمان داد تا گور ابوحنیفه کوف را که زیارتگاه سنیان بود نبش کردند و مستراح شیعیان ساختند، و هرکس که در آنجا به قضای حاجت میرفت، بدستور شاه اسماعیل بیست و پنج دینار تبریزی «حق القدم» میدادند.

از زمان شیخ حیدر، پدر شاه اسماعیل، دسته ای از شیعیان بنام حیدریه در برخی از ولایات آسیای صغیر ظهور کردند که اعقاب ایشان تا یکقرن پیش نیز بهمین نام، یا به اسامی رازیه و سبعیه و بکتاشیه باقی بودند. پیروان طریقت حیدریه در مذهب خود چندان تعصب داشتند که ثواب کشتن یک سنی را با ثواب قتل پنج کافر حربی برابر میشمردند. بعقیده ایشان پیروان تسنن از حریت اسلامی خارج بودند، و بدین سبب کشتن مردانشان واجب و خرید و فروش زنانشان حلال بوده. (47)

در حوزه علمیه شیراز علمای معروفی تدریس میکردند که از نظر علمی مقامات عالی داشتند. شاه اسماعیل امر به احضار آنان کرد و فرمان داد تا خلیفه گان سه گانه را دشنام گویند ولی آنها از این کار خود داری کردند زیرا تقیه در نزد آنان (یعنی اهل تسنن) معمول نیست. پس فرمان داد همگی آنها را بکشتند. (48)

آنگاه وی جهت گوشمالی «سلطان حسین میرزا» حاکم خراسان (که در ارسال عرض تبریک بجای «شاه اسماعیل» براساس عادت گذشته وی را «اسماعیل میرزا» خطاب کرده بود)، و بدین دلیل در خور تنبیه بود! بدان سو حرکت کرد و در بین راه وارد طبس گردید و چون استقبال مردم در خور شان وی نبود «السلطان العادل الکامل» امر به قتل مردم آن شهر نمودً سپس او در جدالی بر شیبک خان ازبک پیروز شد، کلیه ساکنین شهرستان مرو را قتل عام کرد. پس از خاتمه کار شیبک، به «شیعه سازی» هرات تمایل پیدا کرد و بهمین منظور: «یکی از ملازمان وزیراش نجم ثانی را برای اعلام ورود بدان شهر گسیل داشت. مامور فوق وارد هرات شد و… از راه نارسیده چن تن را سر برید و قاضی هرات را که در «لعنت بر اعدای دین و دولت» تعلل ورزیده بود با خطیب شهر در مسجد گردن زد و سپس کلانتر شیخ الاسلام را پیش چشم هرویان همانجا به قتل آورد و پنجهزار تومان نقد را که مردم برای نجات شیخ الاسلام گرد آورده بودند، تصرف نمود و گفت: هرکس لعنت بر خلفای ثلاثه میکند یک تومان از این زر باو میدهم. شیعیان خبردار شدند و لعن کردند و هر سری یک تومان زر گرفتند، و آن چنان واهمه ای در دل مردم هرات کار کرد که چون او را میدیدند قالب تهی میکردند… و در آن چند روز قریب به ده هزار نفر از کدخداهای بزرگ سنی را کشت که میگفت لعنت کنید، تا ایشان اندک ایستادگی میکردند، بدست خود گردن میزد، تا میگفت از ترس او همان دم به آواز بلند ناچار لعنت میکردند. (49)

درباره اختلاف شیعه و سنی و رفتارهای شاه عباس با پیروان مذهب تسنن، جلال الدین محمد یزدی منجم باشی او، در تاریخ عباسی مخصوصاً به چند مورد اشاره کرده است. در وقایع سال 1008 هجری قمری مینویسد: «… در اواخر ماه صفر این سال نزول اجلال به بلده سمنان واقع شد، و میر مراد چلاوی را گرفتند، و بجهت زیادت و عدم اطاعت قانون، جماعت سنیان سرخه را گرفتند، و گوش و بینی ملایان ایشان را بجهال ایشان خوراندند، و سیصد تومان هم برسم جریمه از ایشان گرفتند. (50)

افزون بر خشونت، که نمیتوان همه چیز را بر آن استوار کرد این بوده است که در ایرانیان حس ناسیونالیستی بوجود بیاورند. ناسیونالیسم در ایرانیان از پیشتر ها توسط جنبش های معروف به شعوبیه تزریق شده بود، و میان ایرانیان و اعراب دشمنی قابل توجهی بوجود آمده بود. ایرانیان میهن دوست از اینکه چرا اعراب که در دوران های نخستین و حتی هم اکنون صرف نظر از سازگاری یا ناسازگاری اسلام و نژاد پرستی به شدت نژاد پرست بودند و عربیت را مایه افتخار و برتری خویش به عجم میدانستند، توانسته بودند ایران را تصرف کنند و ایرانیان را مجبور به پذیرش شکستی تاریخی و دردناک کنند، بسیار سرخورده و متنفر از اعراب بودند زیرا که آنها بویژه امویان ایرانیان را بسیار تحقیر کرده بودند،  از این رو بود که صفویه برای رسیدن به هدف شیعه سازی مردم ایران مجبور بود به نوعی این کینه دیرینه مردم ایران را نسبت به اعراب از بین ببرد.

از اینرو بود که دست به تحریف تاریخ زد. شوربختانه تخم و ترکه و نژاد و اصالت در فرهنگ ایرانی در دورانهایی از تاریخ این مرز و بوم، ارزش محسوب میشده است و همچنان گاهی میشود. برای صفویان چه نیکو بود اگر میتوانستند امامان شیعه را ایرانی الاصل و یا دوست دار ایرانیان نشان دهند. این در حالی است که امامان شیعی از دشمنان دیرینه ایرانیان هستند، امام علی در حمله عمر به ایران، او را مشاورت میکرده است، امام حسن و امام حسین در ایران پدران ما را کشته، زنان و فرزندان و اموالشان را همچون سایر اعراب مسلمان غارت کرده اند، امام صادق نیز به روشنی ایرانیان را پست تر از اعراب خوانده است. از ابتکارات ملایان صفویه این بود که ماجرای شهر بانو، را ایجاد کنند و شناسنامه ای جعلی برای امامان شیعی بوجود بیاورند.

ایرانیان بر عکس اعراب مسلمان که دوران پیش از اسلام خود را جاهلیت میخوانند و به پستی خویش در آن دوران تاکید میورزند، هرگز پیوند خود را با آنچه پیش از اسلام بوده اند حتی امروز نیز قطع نکرده اند، اعراب مسلمان متنفر از ابوجهل و هرآنکه در مقابل اسلام ایستاده است هستند اما بسیاری از ایرانیان و بزرگان آنان حتی ساسانیان را که در مقابل اعراب ایستادند و سرانجام نابود شدند قلباً دوست میدارند و گاهی حتی آنان را ستایش میکنند. از اینرو چه نیکو حیله و جعلی بود صفویان را اگر میتوانستند به شیوه ای نشان دهند که امامان شیعی نه تنها از نسل ایرانیانند، بلکه از نسل پادشاهان ساسانی هستند و خون پادشاهان ساسانی در شریانهای آنها جاریست و فره ایزدی نیز که بر سر پادشاهان ساسانی پشتک میزده است بر روی سر آنان نیز پشتک زده. اینجاست که دست توانمند ملایان شیعی بار دیگر خرافه ای را خلق میکند، چنین حرکت هایی در نهضت های شعوبیه خلق میشوند، و در دوران صفیه به دست ملا محمد باقر مجلسی، آخوند رسمی دربار صفوی که معتقد بوده است سلطنت صفویان تا زمان قیام آقا امام زمان ادامه خواهد داشت  به اوج میرسد.

ماجرای شهر بانو که در کتاب بحار الانوار ج 11 برگ 4ام آمده است ایرادهایی اساسی دارد. از بهترین نقد هایی که در مورد ماجرای شهربانو نوشته شده است، را علی شریعتی انجام داده است، وی به این ماجرا چندین ایراد وارد میکند، که این ایرادها از این قرارند (51):

در همینجا، علامه مجلسی در بحار الانوار (ج11 ص 4) پس از نقل اخباری راجع به ازدواج امام – که سخت چندش آور است – نقل میکند که مادر امام دختر یزدگرد بود که در زمان عمر به اسارت، او را به مدینه آوردند و او امام حسین را پسندید و از او تنها یک پسر به دنیا آمد که همین امام سجاد است.

از طرفی میدانیم که امام سجاد در سال 38 متولد شده است، یعنی بیست سال پس از ازدواج مادرش با امام حسین!

در این قصه تصریح شده که شهربانو از اسرای فتح مدائن است و عمر قصد داشت او را بکشد و حضرت امیر نجاتش داد. و پیداست که سازندگان این داستان که ایران پرستان بوده اند، خواسته اند علی (ع) را طرفدار ساسانیان جلوه دهند در برابر عمر که دشمن ساسانیان و شکست دهنده سپاه یزدگرد است، ولی متوجه نشده اند که وقتی میخواهند نشان دهند که امام سجاد نواده یزدگرد است و مادرش شهربانو، این اشکال پیش می آید که امام حسین باید در سال 18 ازدواج کرده باشد (در 15 سالگی) و امام سجاد در سال 38 متولد شده است! و تصریح هم شده که شهربانو جز وی، فرزندی نیاورده است! علامه مجلسی که متوجه عیب کار شد، راه حلی که برای رفع این اشکال به نظرش رسیده است این است که میگوید: «بعید نیست که در این روایت، کلمه عمر، تصحیف کلمه عثمان باشد»! یعنی قضیه در زمان عثمان اتفاق افتاده اما بجای عثمان، عمر نوشته اند.
اگر بتوانیم چنین اشتباهی را باور کنیم، آن اشکال رفع میشود اما اشکال دیگری شبیه به آن پدید می آید و آن اینکه از میان شکست یزدگرد و اسیر شدن خانواده اش، بیست سال فاصله می افتد! از طرفی، در این قصه کلمه اسرای مدائن هم آمده است، مدائن تصحیف شده چه اسمی است؟
در نام مادر امام که سلامه، حوله، غزاله… شاه زنان… است، علامه مجلسی نقل میکند که چون دختر یزدگرد را به مدینه آوردند، تا چشمش به عمر می افتد از قیافه اش بدش می آید و فحش میدهد و عمر هم به او فحش میدهد و میخواهد او را مثل دیگر اسیران بفروشد که: «امیر المومنین میفرماید: جایز نیست دختر ملوک را فروختن هرچند کافر باشن، با مردی از مسلمین او را شوهر ده و از بیت المال مردم برایش مهر برگیر»!

دنباله متن این روایت که به امام صادق منسوب است (گفتگوی حضرت علی با دختر یزدگرد) چنین است:
-(حضرت علی): فقال «چه نام داری ای کنیزک»؟ یعنی ما اسمک یا صبیه!

-(دختر یزدگرد): قالت: «جهان شاه»،

-(حضرت علی): فقال: «بل شهربانویه»،

-(دختر یزدگرد): قالت: «تلک اختی»،

-(حضرت علی): قال: «راست گفتی»، ای:صدقت…»!
راوی نمیدانسته که بر فرض حضرت امیر با دختر یزدگرد به فارسی هم حرف بزند، این فارسی که حضرت امیر حرف میزند، دختر یزدگرد نمیفمد، زیرا حضرت به فارسی دری سخن میگوید که چند قرن بعد از اسلام، زبان ایرانیان شد و قبلاً گویش محلی مردم خراسان بود و دختر یزدگرد به زبان پهلوی ساسانی حرف میزده! ثانیاً «ای کنیزک»! ترکیب آنچنان فارسی یی است که خاص عصر سازنده روایت است!

از همه جالبتر اینکه (در گفتگو دقت کنید) حضرت امیر به فارسی با دختر یزدگرد حرف میزند و دختر یزدگرد به عربی جواب میدهد!

و جالبتر توجیه مجلسی است که از این که چرا وی نامش را جهان شاه میگوید، و حضرت امیر تغییر میدهد و میفرماید: نه، شهربانویه؟ علامه مجلسی میگوید: «برای اینکه شاه از اسامی خدای تعالی است، چنانکه در خبر آمده است که علت نهی بازی شطرنج این است که میگوید: شاه مات شد، یا… و به خدا قسم که شاه مات نمیشود…»

شریعتی همچنین از مستشرقین مثل هرمان آته و ادوارد براون و کریستین نیز یاد میکند که آنان نیز چنین نظری داشته اند، همچنین بر اساس علم رجال شیعی نیز میگوید که راوی نخستین این روایت یعنی ابراهیم بن اسحق احمری نهاوندی از نظر دینی مشکوک و راوی دوم آن یعنی عمرو بن شمر جعال و کذاب خوانده شده اند.

گمان نمیکنم توضیح بیشتری برای نشان دادن جعلی بودن این واقعه نیاز باشد، نه تنها شواهد محکمی برای اثبات آن وجود ندارند، بلکه میتوان انگیزه های سیاسی جعل کنندگان را و اهدافی که از این جعل داشته اند را به خوبی نشان داد.

جعل تاریخ در مورد نامه عمر به یزدگرد سوم و پاسخ اوی

از جعل های دیگر میان ناسیونالیست های افراطی نامه ای ساختگی از یزدگرد سوم پادشاه ساسانی است به عمر خلیفه دوم اسلام.

نامه محمد به خسرو پرویز در دسترس نیست. بسیاری از نامه هایی که محمد به اطراف فرستاده است در تاریخ ثبت شده اند، متن آنها نیز ثبت شده است، حتی گاهی اوقات خود آن نامه ها وجود دارند و بعوان آثار باستانی از آنها حفاظت میشود، اما از نامه ای که محمد به خسرو پرویز پادشاه ساسانی در دوران بعثت محمد فرستاده است تنها نامش باقی است یعنی نه متن آن باقی مانده است نه خود آن (52). از جانب عمر نیز نامه ای به خسروپرویز یا یزدگرد سوم باقی نمانده است، هیچ پاسخی نیز به چنین نامه ای در کتب تاریخی وجود ندارد، زیرا اساساً خلافت عمر با خسروپرویز همزمان نبوده است. اما جالب اینجا است که برخی از جعل کنندگان پاسخی را از جانب یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی که به دست یک آسیابان ایرانی در حال فرار کشته شد به عمر جعل کرده اند. به نظر میرسد نخستین بار این کار را دکتر کوروش آریامنش انجام داده است، وی نیز از کسانی است که ظاهراً گرایشات ناسیونالیستی افراطی داشته است و به دست مسلمانان تروریست در کشور فرانسه ترور شده است.

نامه یزدگرد سوم به عمر هرگز وجود نداشته است. در متنی از این نامه که بر روی اینترنت قرار گرفته است، ادعا شده است که این نامه در موزه لندن نگهداری میشود. در شهر لندن یک موزه با فرنام «موزه لندن» وجود دارد اما این موزه هیچ قطعه ای را که مربوط به سایر کشورها باشد در خود ندارد یعنی تمامی آثار آن مربوط به کشور انگلستان میشود. با این گمان که ممکن است دکتر کوروش آریامنش خودش این نامه را برای نخستین بار در موزه ای در لندن دیده باشد و مجامع علمی تاریخی جهان از این نامه که در یک موزه نگهداری میشود بیخبر باشند (!)، حدس زدم که شاید منظور موزه بریتانیایی لندن است که در سال گذشته بخشی را بصورت ویژه به تاریخ ایران باستان اختصاص داده بود. اما پس از استعلام از این موزه دریافتم که چنین قطعه ای در این موزه نگهداری نمیشود و هرگز هم نگهداری نشده است و وجود این نامه دروغ محض است. بعدها از جناب دکتر انصاری در یکی از سخنرانیهایشان شنیدم که ایشان نیز پیش از به قتل رسیدن دکتر کوروش آریامنش توسط تروریست های اسلامی با ایشان در این مورد تلفنی سخن گفته اند و حقیقی بودن این نامه را کاملاً مردود میدانند.

البته من از آقای مرتد تابحال نشنیده ام که از این جعل دفاع کند، اما این جعل نیز توسط همفکران و هم تیپ های آقای مرتد انجام گرفته است و با شناختی که من از روحیات آقای مرتد دارم میتوانم حدس بزنم که ایشان هم احتمالاً از این جعل دفاع خواهند کرد، بنابر این بازهم این شانس برای آقای مرتد وجود دارد که اثبات کنند یکی دیگر از ناسیونالیست های افراطی یعنی دکتر کوروش آریامنش دست به جعل کردن تاریخ نزده است.

منابع و توضیحات

1) السیره النبویه، لابن هشام، دار الفجر التراث، خلف الجامع الازهر، القاهره، الطبعه الثانیه، 2004 م. پوشینه نخست برگ 141، ترجمه فارسی سیرت رسول الله، رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی، ویرایش متن جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383 تهران برگ 100.

2) در برگ 104 سیرت رسول الله فارسی میخوانیم «چون چشمم به نخلستان مدینه افتاد، مرا گریه درآمد و زیادت شوق سید بر دل من غالب شده لیکن به قید بندگی گرفتار بودم و نمیتوانستم رفتن.» برای بحث مفصل در این مورد و منابع بیشتر رجوع شود به، بررسی سیر زندگی و حکمت و حکومت سلمان فارسی، سید عطاء الله مهاجرانی، انتشارات اطلاعات، تهران 1382، برگ 71.

3) برای اصل نوشتار به اینجا مراجعه کنید.

4) برای نمونه رجوع کنید به، ابن کثیر، الجامع لاحكام القران، قرطبی،  تفسیر کشاف زمخشری، در تفسیر المیزان آیت الله طباطباعی نیز از کتاب الدرالمنثور ، ج 4 ، ص 131 نقل شده است که «ابن جرير و ابن منذر و ابن ابي حاتم از ضحاك روايت كرده اند كه در تفسير آيه گفته است : مشركين مي گفتند : سلمان فارسي او را تعليم مي دهد ، خدا در جوابشان فرموده : زبان آن كسي كه شما در نظر داريد اعجمي است »

5) تفسیر المیزان میگوید «معلوم است كه جواب دادن به صرف اينكه آن مرد زبانش غير عربي است و قرآن به زبان عربي فصيح و آشكار است ، ماده اشكال را به كلي از بين نمي برد» البته این تفسیر تلاش میکند با استناد به آیات بعدی استدلالی بهتر را برای الله جور کند اما آن استدلالها نیز همینقدر ضعیف و مضحک هستند

6) برای چند نمونه از خطاهای قرآن در قواعد عربی به نوشتاری با فرنام «اشکالات دستور زبانی (گرامری) تازینامه.» مراجعه کنید.

7) مناقب ابن شهر آشوب، پوشینه ‏1، برگ ‏85.

8) بحار الانوار ج 8 در روایات مختلف.

9) محمد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، ص 350 و 351.

10) واقدی، کتاب المغازی، ج 3 ص 927، مقریزی امتاع الاسماع ص 417، ابن کثیر البدایه و النهایه ج 4 ص 348.

11) در المنثور پوشینه 4 برگ 169 و ابن حیان، طبقات المحدثین باصبهان پوشینه 1 برگ 236.

12) فرهنگ معین، پوشینه یکم، برگ 1448 مدخل خوارج.

13) طبری 2/405؛ ابن ابی الحدید 2/273؛ الکامل فی التاریخ 3/153.

14) انساب الاشراف، ج 3 ص 376.

15) حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، برگ 104.

16) خوارج، از دیدگاه امام علی، عباس محقق فریدنی، انتشارات انصاریان، قم، 1383، برگ 57.

17) مناقب آل ابیطالب، ج2، شرح نهج البلاغه، خوئی، ج 4 ص 124.

18) تاریخ دول اسلامی، دکتر ابراهیم حسن دارالحیاء التراث العربی.

19) فرهنگ فارسی دکتر محمد معین، پوشینه پنجم برگ 487.

20) برای اسناد و بحث مفصل در این مورد مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام «کشتار ایرانیان به دست علی».

21) ترجمه تاریخ طبری،تالیف محمد بن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده پوشینه 6، انتشارات اساطیر چاپ سوم 1369،برگ 2682.

22) مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، پوشینه نخست برگ 771.

23) ابن هشام، سیرت رسول الله فارسی، تصحیح ابوالقاسم پاینده، پوشینه نخست برگ 1037.

24) تاریخ ابن خلدون (عربی) پوشینه دوم، ابن خلدون پیرامون ابن ملجم گفته است «کان من مصر» یعنی او از مصر بود، این عبارت لزوماً به این معنی نیست که ابن خلدون معتقد بوده است وی اهل مصر بوده است، همانگونه که در ادامه خواهد آمد، دانسته است که ابن ملجم مدتی را در مصر به سر میبرده است و از آنجا برای قتل علی به عربستان باز میگردد، اهل مصر بودن را ابن خلدون با «مصری» خواندن وی که خود واژه ای عربی است میتوانست بهتر نشان دهد بنابر این منظور او به احتمال بسیار زیاد این نبوده است که ابن ملجم از مصری ها بوده است.

25) برای دسترسی به این نوشتار اینجا را کلیک کنید.

26) همانجا، مدخل اشعث بن قیس، به نقل از پیگولوسکایا، اعراب در حدود مرزهای روم شرقی و ایران، ترجمه عنایت الله رضا، تهران 1372، برگ 292-301، تقی زاده، حسن، از پرویز تا چنگیز تهران 1349، برگ 121 به بعد، 134 به بعد.

27) ابن فقیه 252، یعقوبی 212/2.

28) ابن سعد 36/3، بلاذری انساب 493/2، مسعودی 165/3.

29) طبری متن عربی 487/3l.

30) واقدی 123-123، طبری 339/3.

31) بلاذری انساب 14/3.

32) طبری متن عربی 417/5، 422 و 425.

33) ابن حجر، الإصابة في تمييز الصحابة 100/49.

34) ابن سعد، طبقات کبری 40/3.

35) مروج الذهب و معادن الجوهر، علی بن حسین مسعودی، مترجم ابوالقاسم پاینده، تهران شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1382، پوشینه نخست برگ 774.

36) الطبقات کبری، ابن سعد، المجلد الثالث، ذكر عبد الرحمن بن ملجم المرادي وبيعة علي ورده اياه.

37) از جمله ابن قتیبه ،الامامه و السیاسه 161/1، ابن طاووس ، فرحة الغرى في تعيين قبر امير المؤمنين (ع) 18، مجلسی بحار الانوار 106/42.

38) مقدمه کتاب «علل گرایش به مادی گری» مرتضی مطهری.

39) تاریخ ایران پس از اسلام، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1383، برگ 299.

40) فارسنامه ابن بلخی، تصحیح و تحشیه، گای لیترانج، رینولد آلن نیکلسون، انتشارات اساطیر تهران 1385، برگ 116.

41) تاریخ ایران پس از اسلام، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1383، برگ 310.

42) همانجا برگ 312.

43) فتوح البلدان بلاذری، ترجمه و مقدمه از دکتر محمد توکل، نشر نقره، 1367، تهران برگ 360.

44) همانجا برگ 346.

45) زندگی شاه عباس اول، نصر الله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1345، برگ 31.

46) تاریخ شاه اسماعیل » نقل از تاریخ ادبیات ایران » تا لیف ادوارد براون ، ترجمهً رشید یاسمی، برگ 167.

47) زندگی شاه عباس اول، نصر الله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1345، برگ 32 تا 33.

48) تشیع و قدرت در ایران دکتر بهزاد کشاورزی، انتشارات خاوران، چاپ اول پاییز 1379 برگ 52.

49) تشیع و قدرت در ایران دکتر بهزاد کشاورزی، انتشارات خاوران، چاپ اول پاییز 1379 برگ 52، صفا تاریخ ادبیات در ایران، جلد 5 بخش 1 انتشارات فردوسی چاپ دوم تهران 1363 شمسی، برگ 158؛ به نقل از عالم آرای صفوی برگ 347-348.

50) زندگی شاه عباس اول، نصر الله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1345، برگ 37.

51) علی شریعتی، شیعه علوی، شیعه صفوی برگ 91 تا 93.

52)  بسیاری از نامه ها و عهدنامه های صدر اسلام در کتاب  نامه ها و پیمانهای سیاسی حضرت محمد و اسناد صدر اسلام، تحقیق و گرد آورده دکتر محمد حمیدالله ترجمه دکتر سید محمد حسینی. کتاب سال 1375 چاپ انتشارات سروش 1377، آمده است اما اثری از دو نامه یادشده در آن کتاب نیست و به این موضوع نیز صریحاً اعلام شده است که نامه محمد به خسرو پرویز  در دسترس نیست، در حالی که نامه او به بسیاری از سایرین و عهدنامه هایش در کتب تاریخی موجود میباشند.

سوم ماه می 2007

با سپاس از دزیره، ساغی و نیما بخاطر یاریشان.

آرش بیخدا

حمله شخصی

مغلطه حمله شخصی با واژه ها و عبارات «شخص ستیزی، مغلطه دشنام و توهین و Ad Hominem» نیز شناخته میشود.

شرح مغلطه حمله شخصی

حمله شخصی فرنام عمومی است که به گروهی از مغلطه ها تعلق میگیرد، در این مغالطات یک ادعا یا استدلال با استناد به حقیقتی بی ارتباط (با ادعا و یا استدلال) در مورد کسی که آن ادعا یا استدلال را ارائه داده است، رد میشود. همچنین میتوان گفت در مغلطه حمله شخصی، بجای حمله به استدلال یک شخص، به شخصیت او اعتراض میشود و با پر رنگ کردن یک نقطه قابل اعتراض، تلاش میشود که استدلال آن شخص و ادعایش به حاشیه رانده شود.

اینکه این حمله به چه ویژگی یک شخص انجام میگیرد، موضوعی است که در نمونه های مختلف این مغالطه متفاوت هستند، برای نمونه این ویژگی میتواند بد تیپ بودن، چاق بودن، همنجسگرا بودن، متعصب بودن، آزادیخواه بودن، دموکرات بودن، لیبرال بودن، آخوند بودن، کمونیست بودن، از نژاد و رنگ خاصی بودن، به گروهی تعلق داشتن و…

معمولاًً این مغلطه دو مرحله دارد. نخست حمله ای علیه شخصی که ادعا یا استدلال را ارائه داده است (در مورد شخصیت او، شرایط او، یا کردار او) انجام میگیرد. دوم این حمله به عنوان مدرک یا استدلالی علیه استدلال یا ادعای آن شخص مورد حمله استفاده می‌شود. این مغلطه از الگوی زیر پیروی می‌کند.

1- شخص A ادعای X را مطرح میکند

2- شخص B حمله ای به شخصیت شخص A میکند

3- شخص B نتیجه میگیرد که X نادرست است.

 

باید توجه داشت که دشنام دادن و حمله کردن به شخصیت یک شخص به خودی خود یک مغلطه نیست، مغلطه زمانی انجام میگیرد که این حمله با هدف رد کردن استدلال و ادعای شخص مورد حمله و یا نادیده گرفتن و به حاشیه انداختن آن انجام گیرد. برای نمونه وقتی در مناظره دو نامزد ریاست جمهوری یکی از نامزدها به دیگری میگوید که «تو در دورانی که فلان منصب را داشتی خوب عمل نکردی» این سخن او یک مغلطه نیست.

همچنین باید توجه داشت که این مغلطه زمانی صورت میگیرد که حمله شخصی بی ارتباط به استدلال و یا ادعای فرد مورد حمله باشد، برای نمونه اگر شخصی در دادگاه شهادت دهد که شخص دیگری مرتکب قتل شده است و متهم بگوید که شاهد سابقه دروغگویی و اختلالات شدید و روانی بودن دارد، چون این مسائل در ارتباط با ادعای شاهد هستند، نمیتوان این حمله شخصی را یک مغلطه نامید.

دلیل مغالطه آمیز بودن حمله شخصی

دلیل اینکه یک حمله شخصی (نوعی) مغلطه است این است که، شخصیت ، شرایط یا کردار یک شخص (در بیشتر موارد) هیچ تاثیری روی درستی یا نادرستی ادعای او (یا کیفیتی استدلال او) ندارند و برای بررسی درستی یک گزاره باید از معیارهای منطقی سود جست نه معیارهای ارزشگذاری اخلاقی پیرامون شخصیت کسی که گزاره را مطرح کرده است.

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

حمله شخصی در شخصیت بسیاری از افراد بعنوان استدلالی معتبر در مخالفت با ایده ها و انتقادات حک شده است و از رایج ترین شیوه های «استدلال» کردن در میان عوام و لمپنها است و برخی از افراد در حمله شخصی تبحر دارند و به این خیلی افتخار میکنند که میتوانند با حملات شخصی، طرف مقابل را «ساکت» کنند، یا آنقدر اطلاعات راجع به شخصیت کسی دارند که با کوبیدن او میتوانند تمام توجه را از استدلالها و باورهای او به سمت شخصیت منفی او منحرف کنند. هنگامی که با یک حمله شخصی روبرو میشویم میتوانیم از شخصیت خود دفاع کنیم و نشان دهیم که آنچه پیرامون شخصیت ما قابل اعتراض پنداشته شده واقعاً قابل اعتراض نیست و ناشی از یک سوء تفاهم است. یا اینکه شیوه ای مشابه را پیش گیریم و ما نیز به شخص مقابل حمله کنیم. اما هیچیک از این دو توصیه نمیشود زیرا این دو مناظره را از مسیر خود خارج میکند و بجای پرداختن به استدلالها و نقد، رد یا پذیرش آنها ما را به مسائل بی ارتباط مشغول میکند و تفاهم و یا شناختی ایجاد نمیکند.

بهترین راه برای مقابله با این مغالطه آن است که از شخص مقابل بپرسیم «پس استدلال من چه شد؟ چرا به استدلال من پاسخ ندادی؟»، این پرسش ممکن است وی را به مسیر اصلی مناظره بازگرداند. اگر این کارگر نیافتاد بهتر است برای وی توضیح دهیم که اگر مسئله ای قابل اعتراض نیز در شخصیت ما وجود داشته باشد این مسئله بی ارتباط به استدلال ما است و همه آدمها حتی بدترین آنها نیز میتوانند گاهی افکار درستی داشته باشند، پس وقتی با یک فکر و ادعا یا استدلال روبرو میشویم بهتر است بجای نقد گوینده، نویسنده یا اندیشمند، گفتار، نوشته یا اندیشه او را نقد کنیم. بعنوان آخرین تلاش برای بازگرداندن مناظره به مسیری درست میتوان به وی گفت که «من برای شنیدن قضاوتهای شما راجع به شخصیتم پیش شما نیامده ام، اینکه شما در مورد شخصیت من چه قضاوتی میکنید برای من اهمیتی ندارد، من برای شما استدلال کردم و شما یا باید استدلال من را قبول کنید یا نشان دهید که غلط است.

البته روشن است که معرفی کردن این مغلطه به طرف مقابل و آوردن مثال برای وی بیش از هر چیز میتواند به او در تشخیص و خود داری از تکرار آن یاری کند.

مثال

1

سودابه- مطهری میگوید که هر آدمی که اهل تفکر باشد به مسئله وجود یا عدم خدا فکر میکند

کاوه – ولی مطهری یک آخوند است، بنابر این سخن او ارزشی ندارد

2

کاوه- مایکل جکسون معتقد است که سبک موسیقی او انقلابی در موسیقی پاپ بوجود آورد

سودابه – مایکل جکسون یک کودک آزار پلید است، او نمیتواند چنین انقلابی را بوجود آورده باشد.

3

کاوه – من معتقدم سقط جنین کاری غیر اخلاقی است

سودابه – البته که تو باید اینگونه فکر کنی، تو یک آدم مذهبی بنیادگرا و تندرو هستی!

کاوه – ولی من برای مخالفتم با سقط جنین استدلالهایی آوردم، چرا آنها را نقد نمیکنی؟

سودابه – استدلالهای تو ارزشی ندارند، همانطور که گفتم تو یک آخوندی و از این گذشته با عقل خودت فکر نمیکنی، تو هرچه مراجع تقلیدت بگویند تکرار میکنی، بنابر این من نمیتوانم حرفت را بپذیرم.

4

سودابه – احمدینژاد میگوید که تورم را مهار کرده است

کاوه – احمدینژاد بجای مهار تورم باید بره یک دست کت و شلوار بخره که قیافه اش مثل نمکی ها و سوپورها نباشه، احمدینژاد رو چه به مهار تورم!

5

کاوه – داریوش اقبالی اشتغال به یک کار دائم را یک راه خوب برای دچار نشدن به اعتیاد میداند

سودابه – داریوش اقبالی شایستگی این را ندارد که چنین راهی را پیشنهاد کند چون او خود یک معتاد بوده

6

سودابه – علی شریعتی معتقد است که اسلام موضع سیاسی ضد تبعیض و جامعه طبقاتی دارد

کاوه – علی شریعتی مزدور ساواک بوده است و یک روشنفکر دینی بوده است که این خود یک تناقض است مگر میشود آدم هم مذهبی باشد هم روشنفکر دینی؟

7

کاوه – علی میرفطرس کتاب بسیار خوب و مستندی در مورد تاریخ اسلام دارد که بسیار ارزنده و قابل توجه است.

سودابه – علی میرفطرس آدم قابل اعتمادی نیست او پیش از انقلاب کمونیست بوده و حالا سلطنت طلب شده!

برای مطالعه بیشتر

1- شخص ستیزی

2- دانشنامه فلسفی دانشگاه استنفورد

http://plato.stanford.edu/entries/logic-informal/#One

3- ویکیپدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Ad_hominem
4- Attacking Faulty Reasoning, T. Edward Damer, Fourth Edition, Wadsworth Thomson Learning, 2001,Belmont CA, Page 172.

5- مغالطات، علی اصغر خندان، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی، بوستان کتاب قم، چاپ دوم، 1384، برگ 200.

توسط آرش بیخدا

آیا شما بیشتر از همه مسلمانان میفهمید؟

این همه مسلمان و خداپرست در دنیا وجود دارد! آیا اینها همگی اشتباه میکنند و شما این وسط تنها عاقل و خردمند هستید و بقیه احمق هستند؟

 

پاسخ کوتاه:

این گفته مغلطه است هم حمله به آدم پوشالین است هم توسل به اکثریت یا محبوبیت است. یعنی نه ما معتقدیم از مخالفان خود بیشتر میدانیم نه اینکه باورمند بودن عده زیادی از آدمها به باوری باعث میشود آن باور درست باشد.

پاسخ بلند:

کاملا ممکن است که یک شخص درست بگوید و همه انسانهای دیگر اشتباه بگویند و کثرت برای هیچ باوری حقانیت نمی آورد. اصولا تعدد و تکثر افرادی که به اندیشه ای وابستگی دارند برای آن اندیشه حقانیت نمی آورد. متاسفانه بسیاری از عقاید و استدلالهایی که مسلمانان دارند مربوط به دوران وحشیگری اعراب زمان رسول الله است، بسیاری از این مفاهیم را میتوان در زندگی قبیله ای و بادیه نشینی ریشه یابی کرد. در میان گفتمان ناگهان یاد جنگ بدر می افتند و میگویند لشگر ما بیشتر است، ما میلیاردها نفر هستیم و شما یک نفر هستید! پس ما درست میگوییم و شما اشتباه میکنید! ما حق هستیم و شما باطل!!

این درحالی است که اگر تریلیونها نفر به چیزی غلط باور داشته باشند آن چیز همچنان غلط باقی خواهد ماند. بسیار در طول تاریخ پیش آمده است که تمامی مردمان یک چیز را باور داشتند و شخصی چیزی بر خلاف آن باور رایج را باور داشت. و از اتفاق همان یک شخص به چیز درستی باور داشته است و تمامی باقی مردمان به چیز غلطی باور داشتند.

برای نمونه مخترعین، مکتشفین و یا متفکرینی که نظریه نوینی میدهند،  اولین کسانی هستند که چیزی را اختراع یا کشف میکنند و تمامی انسانهای دیگر که همزمان با این افراد زندگی میکنند و نیز قبل از آنها میزیسته اند با این کشف و یا اختراع بیگانه هستند و حتی نظریاتی مخالف آن داشته اند، و الا نمیتوان به آن اشخاص مخترع یا مکتشف گفت! بنابر این تابحال در طول تاریخ به تعداد تمامی اختراعات و اکتشافات و نظریات علمی اتفاق افتاده است که تمامی انسانهای روی زمین خطا بکنند و یا نسبت به چیزی به اطلاع باشند و تنها یک شخص نسبت به آن چیز آگاهی درستی داشته باشد.

سفسطه ای که اسلامگرایان و یا خداباوران میکنند مانند آن است که شخصی مقابل مندلیف مبتکر جدول دوره ای عناصر باستد و بگوید، نادان! هیچکس نمیگوید عناصر را میتوان به این صورت که تو میگویی دسته بندی کرد! آیا همه اشتباه میکنند و تو کسی هستی که درست فکر میکنی؟! بقیه همه احمق هستند و تو فقط میفهمی؟

واقعیت این است که حوزه علم و فلسفه حوزه دموکراسی نیست. اینکه تمامی دانشمندان به چیزی اعتقاد داشته باشند یا تمامی فلاسفه چیزی را قبول داشته باشند لزوماً به آن معنی نیست که آن چیز درست است. تمامی فرضهای علمی و فلسفی و تمامی نتایج و احکام آنها باید بطور عینی و بدون توجه به تعداد باورمندان و موافقان آنها باید درست باشند.

بنابر این بعنوان افراد خردگرا، ما معتقد به این دلیل به نتایج علمی یک سری از دانشمندان و یا نتایج فلسفی یک عده از فلاسفه نیستیم چون آن فلاسفه در اکثریت هستند یا حتی اینکه آن فلاسفه و دانشمندان مورد تایید ما هستند. بلکه به آنچه آنها گفته اند باور داریم تنها و تنها به دلیل اینکه آن مفاهیم درست هستند. بعبارت دیگر اساساً برای یک انسان خردگرا مهم نیست که یک حرف را چه کسی زده است، بلکه تنها مسئله مهم این است که آیا له و یا علیه آن حرف و ایده شواهد و دلایل معتبر و صحیح وجود دارد یا نه، و صحت و حقانیت آن حرف و ایده از روی آن شواهد و دلایل است که روشن میشود نه از روی نام و اعتبار گوینده آن.

کسانیکه اشتباه میکنند احمق نیستند.

بسیاری از افرادی که تازه اسلام را کنار گذاشته اند و خردگرا و بیخدا شده اند گمان میکنند خداباوران و مسلمانان انسانهای احمقی هستند. ممکن است از لحاظ منطقی بتوان احمق را کسی دانست که به چیزی احمقانه اعتقاد داشته باشد، اما مسئله اینجاست که آنچه از نظر ما احمقانه است از نظر آن باورمندان احمقانه نیست. خداباوران و مسلمانان معمولاً به دلیل اینکه از آنچه خردگرایان و خداناباوران راجع به اسلام و خدا میدانند نا آگاه هستند به این مفاهیم گرایش دارند.

دانش در مورد دین و خدا خود نوعی علم است و طبیعی است که عده زیادی از این دانش و شناخت سکولار نسبت به دین و خدا آگاه نباشند. این افراد را نمیتوان احمق نامید. همانطور که هر شخصی قطعاً راجع به بسیاری از علوم که در تخصص و علاقه او نیستند نا آگاه است. نتیجه آنکه هر آنکس که به چیز غلطی اعتقاد دارد لزوماً احمق و خنگ نیست. در بیشتر از مواقع بی اطلاعی و خطا در استدلالها و سفسطه های متعدد است که باعث میشود افرادی به دین و خدا اعتقاد داشته باشند. بنابر این بیخدایان و خردگرایان باور ندارند که خداباوران احمق هستند و فرضی که در پرسش شده است فرضی غلط است.

البته آزمایشها و مطالعات علمی و آمار متعددی وجود دارند که نشان میدهند افرادی که از تواناییهای ذهنی کمتری برخوردار هستند و یا از هوش پایینتری برخوردار هستند تمایلات بیشتری نسبت به دین و خداباوری دارند. نمونه های متعددی از این مطالعات را میتوانید در نوشتاری با فرنام «رابطه مستقیم خداباوری با نادانی» بخوانید، این فرض تنها در صورتی درست است که انسانهای کم هوش را احمق بنامیم. و از آنجا که کم هوشی مسلماً به کسانی اطلاق خواهد شد که هوششان از میانگین هوش دیگران کمتر باشد، باید حداقل نیمی از جمعیت زمین را احمق خواند.

آیا همه مردمان دنیا باورمند به خدا هستند؟

متاسفانه افراد مذهبی چون معمولا در محیطی کاملا بسته زندگی میکنند و یا اجازه ارتباط با دنیای خارج را ندارند و یا جرات آنرا ندارند یا به دلیل اینکه تشنه دانش نیستند، و خود را دست یافته به حقیقت مطلق میدانند نیازی برای افزودن به دانسته های خود احساس نمیکنند. بنابر این بدون مشاهده و ارائه آمار معتبر همه دنیا را همفکر خود میدانند و بدون اینکه بدانند در دنیا چه میگذرد، برای خود فکر میکنند همه دنیا خداپرست هستند و همه دنیا عاشق ما مسلمانان هستند مگر یک عده اسرائیلی و امریکایی خبیث! این افراد چون عمه و خاله و دایی و خواهر و برادر خود را همفکر با خود میدانند و آنها را نیز مسلمان فرض میکنند، فکر میکنند کل جامعه بشری در دنیا موافق با آنها هست و مانند عمه و خاله آنها فکر میکنند و شخص خداناباور تنها 1 نفر است که به حرف جدیدی رسیده است! اما واقعیت این است که دنیا از خانواده و کوچه و محله و شهر و استان و کشور این افراد بسیار بزرگتر است! در دنیای امروز جمعیت زیادی از مردم، بی خدا، بی دین، شک گرا، ملحد، کافر و مشرک هستند! نه تنها امروز در دنیا تعداد قابل توجهی از این افراد وجود دارد و بعد از مسیحیت، اسلام و هندوئیسم، بی خدایی بالاترین میزان جمعیت را در جهان دارد و در بسیاری از کشورهای جهان میزان خرد و شعور بشری جایگاه دین را همچون جایگاه دخانیات محدود به مکانهای مشخصی میدانند بلکه از همه مهمتر اینکه رشد بی دینی در تمام دنیا در تمام کشورها و در تمام ادیان سریعتر از رشد هر نوع دینی است! برای بدست آوردن آماری از بیخدایی به «آمار بیخدایی» سری بزنید! از اینها گذشته بودایی ها حدود 2500 سال قدمت دارند و به هیچ عنوان به هیچ نوع خدایی اعتقاد ندارند، بودایی ها اکثریت مردم ژاپن، چین، برمه و سایر کشورهای آسیایی را تشکیل میدهند. بودائی ها همچون آئتئیست ها وجود پدیده ای به نام خدا را خرافی و باطل میدانند. (1) همچنین ادیان چینی همچون تائوئیسم و کنفسیوسیم نیز کاملاً بیخدا هستند و وجود هر نوع خدایی را انکار میکنند. خداناباوری و خردگرایی از حیث قدمت نیز سنتی بسیار بسیار کهنتر از ادیان جدیدی مانند اسلام و مسیحیت هستند.

مورد دومی که در این استدلال باید به آن پرداخت این است که چطور دینداران به خود اجازه میدهند خود را جزو یک دسته کلی بدانند؟ در دنیا بزرگترین جامعه دینی جامعه مسیحیت است. مسیحیان به محمد به عنوان یک فرد دروغگو و جنایتکار نگاه میکنند و برخی از مسیحیان معتقدند محمد از شیطان وحی میگرفته است و اسلام دینی است ساخته شیطان برای گمراه کرده مردم از راه مسیح (2). از آنجا که مسیحیان اعتقاد دارند عیسی پسر خداوند است و انجیل کتاب مقدسشان میگوید من (عیسی) و پدر (خدا) یکی هستیم و قرآن به شدت با این قضیه مخالف است (سوره توبه آیات 28 تا 30) اسلام تمامی مسیحیان امروز را مشرک میداند (ممکن است  مسلمانانی که سواد ندارند و زحمت خواندن تازینامه را به خود نداده اند یا میخواهند از اصول اسلام دست بردارند و به اتحادیه اروپا یا سایر اتحادیه های بشری بپیوندند این واقعیت را انکار کنند)، بنابر اصول اسلامی تمامی مسیحیان این دوران را نجس و مشرک میدانند یا حداقل باید بدانند اگر تقیه نکنند! نه مسیحیان خدای مسلمانان را قبول دارند نه مسلمانان خدای مسیحیان را. مسیحیان خدای مسلمانان را دروغین میدانند و مسلمانان خدای سه گانه مسیحیان را شرکی آشکار.

بنابر این مسلمانان و مسیحیان و اگر به همین روال به قضیه نگاه کنیم هیچکدام از دین باوران به خدای ادیان دیگر بگونه ای که باورمندان آن ادیان به خدایانشان اعتقاد دارند، باورمند نیستند. در واقع هر خداباوری تنها یک خدا را قبول دارد و تمامی خدایان دیگر را دروغین دانسته و وجودشان را انکار میکند. مثلاً مسلمانان وجود اهوره مزدا، زئوس، زحل، کریشنا و مسیح (بعنوان خدا) را انکار میکنند و تنها به یک خدا یعنی الله اعتقاد دارند. در میان تمامی ملتها و فرهنگهای دنیا در حدود 2700 خدای مختلف در اذهان مردم وجود داشته است (3). اگر این تعداد را دقیق فرض کنیم هر خداباوری نسبت به 2699 خدا کاملا «خداناباور» است و تنها نسبت به یکی از این 2700 خدا باورمند است. کدام مسلمانی میتواند بطور جدی لحظه ای به این فکر کند که به زئوس خدای یونان باستان و خانواده اش اعتقاد داشته باشد؟ خدایان یونان، روم، مصر و ایران باستان در باور خداباوران امروزی مسخره هستند، و در باور خداناباوران خدایان مدرن همچون الله نیز به همان میزان مضحک و مسخره هستند. بنابر این خداناباوران و خداباوران همیشه در مورد اینکه 2699 خدای موجود در تاریخ و اذهان مردمان جهان دروغین و باطل هستند توافق نظر دارند و تنها در مورد یک خدا است که با هم اختلاف نظر دارند. آشکار است که خداباوران نمیتوانند خود را با سایر خداباوران همدسته و همفکر بدانند زیرا به چیزهای مشترکی معتقد نیستند. تفاوت میان خدایان ادیان مختلف مثلا یهودیت و مسیحیت و اسلام تنها در نامشان نیست. این خدایان در ماهیت بسیار با یکدیگر متفاوتند. بعنوان مثال خدای یهودیت بر روی زمین راه میرود و میدود و حتی کشتی میگیرد. خدای مسیحیت به شکل انسان تجسد پیدا میکند و برای بخشیده شدن گناهان انسانها از انسانها کتک میخورد. خدای اسلام نیز آنورتر از آسمان هفتم بر روی عرش یا تخت الهی اش نشسته است و در روز قیامت فرشته هایی او را حمل خواهند کرد.

از ادیان که بگذریم در فرقه ها و مذاهب موجود در ادیان نیز تفاوتهای بسیاری وجود دارد، مثلا اهل تسنن جمعیت بسیار بیشتری از شیعیان دارند و تشیع را انحرافی در اسلام و ساخته شده توسط فردی یهودی (4) میدانند و معتقدند تشیع مرده پرستی و شخص پرستی و  مکان پرستی و در نتیجه شرک و بت پرستی است اهل تسنن به هیچ وجه زیر بار زیارت اماکن مقدس شیعی نمیروند، زیارت امام حسین و امام رضا رفتن و کمک و یاری خواستن از امامان و مقدسین را شرک مطلق و نابخشودنی میدانند! بنابر این اهل تسنن نیز اهل تشیع را قبول ندارند! تشیعیان نیز اهل تسنن را منحرف و نادان میدانند چون در تاریخ اسلام با آنها اختلاف دارند و دو اصل امامت و عدل را از اصول دیگر اسلام میدانند. شیعیان معتقدند عمر فاطمه دختر پیامبر و همسر امام علی را کشته است و سنی ها این را انکار میکنند. شیعیان معتقدند علی قرار بوده است جانشین محمد شود و سنی ها میگویند چنین قراری نبوده است و ابوبکر شایسته ترین فرد بعد از محمد بوده است.

در میان شیعیان نیز اکثر شیعیان به دین سیاسی اعتقاد ندارند و برای آخوندها و عمامه به سر ها و حکومتشان به مبلغ دو شاهی ارزش و اعتبار قائل نیستند و این افراد را شیاد و دروغین میدانند! تنها عده بسیار اندکی هستند که عکس خمینی را در ماه میبینند و دفتر ولی فقیه را دفتر نمایندگی بارگاه الهی بر روی زمین میدانند و سید علی خامه ای را ولی امر مسلمین جهان! این اختلافات تا جایی پیش میرود که این مذاهب همدیگر را تکفیر میکنند و گاهی حکم به قتل یکدیگر داده اند و جنگها در طول تاریخ میانشان وجود داشته است.

شاید لازم به ذکر نباشد که مسلمانان علیه مسیحیان جهاد میکنند و آنها را تکه تکه میکنند و مسیحیان نیز علیه مسلمانان جنگهای صلیبی کرده اند و آنها را تکه تکه کرده اند و شیعیان به مقدسات اهل تسنن بسیار توهین میکنند «مراسم عمر کشان» و آنها را در مواقع ضروری میکشند  و سنی ها نیز در کشورهایی مثل پاکستان و عراق هر چند وقت یکبار چند شیعه ای را به رگبار میبندند یا الله اکبر میگویند و در جمعیت خودشان را منفجر میکنند. و سعی میکنند دشمنی خود را نشان ندهند اما در واقع تشنه به خون یکدیگر هستند. همچنین لازم به ذکر نیست که دسته ای از آدمهای مذهبی که در جامعه شیعی ایران وجود دارند به شدت مورد تنفر و تمسخر قرار دارند و به آدمهای عقده ای و روانی و دیوانه مشهور هستند و مردم برای آنها جوک درست میکنند به «مجموعه جوکهای اسلامی» نیز سری بزنید.

بنابر این اگر یک دیندار این سفسطه را میکند، در نظر داشته باشید که

  • اکثریت و یا اقلیت برای یک ایده حقانیت نمی آورد.
  • شما تنها نیستید و 800 میلیون آدم دیگر همفکر با شما هستند
  • طرف مقابل شما تمامی مردم خداپرست جهان را نمایندگی نمیکند و 99 درصد مردم خداپرست دنیا از طرف مقابل شما بیزار هستند و اورا احمق میدانند!

نکته آخر اینکه اگر این افراد به حرف خود اعتقاد دارند، نباید شیعه باشند! چون تعداد سنی ها چندین برابر شیعیان است! اگر بازهم به حرف خود اعتقاد دارند نباید مسلمان باشید! چون تعداد مسیحیان بیشتر از تعداد مسلمانان است! و چقدر نابخردانه است اگر شخصی تنها به دلیل اینکه اندیشه ای طرفداران بیشتری دارد از هواداران آن اندیشه باشد، نان به نرخ روز بخورد.

چرا بسیاری از مردم به دین گرایش پیدا میکنند؟

این پرسش پاسخ ساده ای ندارد و موضوع بسیار گسترده ای است که هم میتوان آنرا در بعد شخصی از دیدگاه روانشناسی پاسخ داد و هم میتوان در بعد اجتماعی از دیدگاه جامعه شناسی به آن پرداخت. از آنجا که پرداختن به این پرسش از حوصله این نوشتار خارج است تنها بگونه ای بسیار خلاصه چند دلیل را بر خواهیم شمرد.

1- بسیاری از انسانها درست فکر کردن را بلد نیستند. آنها معمولاً چیزهایی را قبول میکنند که «دوست دارند» و چیزهایی را که «دوست ندارند» قبول نمیکنند. برای افرادی که درست فکر کردن را بلد نیستند «درست بودن» مفاهیم ارزشی ندارد، و هرگاه تمایلات آنها با عقلانیتشان در تناقض باشد، تمایلاتشان پیروز خواهد شد. این افراد درصورتیکه خردگرا (خردگرایی چیست؟) شوند دین را کنار خواهند گذاشت.

2- دین یک صنعت بسیار بزرگ و گسترده است و میلیاردها دلار در سال خرج حفاظت از این صنعت بزرگ میشود. دین فروختن و تبلیغ دین حرفه و شغل افرادی است و این افراد همچون هر صاحب حرفه دیگری در جلب مشتریان خود میکوشند و برای آن تبلیغ میکنند. دین ابزار خوبی برای تحمیق مردم است و افراد زیادی بر حماقت مردم حکمرانی میکنند. این افراد با هر وسیله که بتوانند دین را تبلیغ میکنند و دشمنان دین را به هر وسیله که باشد یا نابود میکند یا خفه میکنند. قطعاً اگر برای هر چیزی آنقدر که برای دین تبلیغ میشود تبلیغ میشد آن چیز به اندازه دین رایج و محبوب میشد.

3- انسانها از آنچه واقعا باعث مسائل میشود نا آگاه هستند و همین نا آگاهی باعث میشود موجودات غیبی و ناپیدا را علت مسائلی که اطرافشان اتفاق می افتد بدانند. این درست همان چیزی است که باعث شده است انسانهای بدوی خدا را خلق کنند و انسانهایی که همانند آن انسانهای بدوی فکر و حتی زندگی میکنند نیز به دلایل بسیار مشابهی هنوز خداباور و دیندار هستند. (10)

4- دین با احساسات افراد در آمیخته است، خداباوران از ترس جهنم رفتن و یا به طمع به بهشت رفتن حتی از  بررسی افکار دینی خودشان هراسانند چه برسد که بخواهند آنها را نعوذ بالله بررسی کنند و در حقانیت آنها شک کنند.

5- دین قسمتی از هویت فردی برخی از افراد میشود و افراد بدون هیچ دلیل و شواهد معتبری آنرا از محیط خود کسب میکنند. (11) افراد معمولاً در مورد اخباری که میشنوند موشکافانه و شکگرایانه برخورد میکنند اما در مورد مفاهیم دینی آنچنان خنگ میشوند که تو گویی مغزشان فلج شده است.

چرا دانشمندان و فلاسفه بسیاری به وجود خدا اعتقاد داشته اند؟

براستی نمیتوان یک دلیل را برای تمامی دانشمندان و فلاسفه برشمرد، هرکدام از فلاسفه و دانشمندان به دلیل و یا دلایل خاصی به خدا اعتقاد داشته اند و تمامی این دلایل اشتباه هستند. تارنمای زندیق در بخشی با فرنام «رد براهین اثبات وجود خدا» به رد تمامی این دلایل پرداخته است، و اگر دلایل جدیدی ارائه شود، در صورتیکه در آن دلایل سفسطه و یا فرضهای غلط وجود داشته باشد به رد آنها نیز خواهد پرداخت.

باید توجه کرد که مسئله وجود یا عدم وجود خدا یک بحث فلسفی است و هیچ ارتباطی با علم  (5)ندارد. خداوند به دلیل فرا طبیعی بودن خود نمیتواند یک فرضیه علمی باشد زیرا علم چیزی به نام فراطبیعی (Supernatural) را به رسمیت نمیشناسد. خداباوران اصرار دارند بگویند حوزه علم محدود به واقعیت های طبیعت است و به واقعیت روحانی از حوزه علم خارج است، اما واقعیت این است که علم وجود چیزهای فراطبیعی را به این دلیل به رسمیت نمیشناسد که کوچکترین مدرک و شواهدی برای وجود چنین چیزی موجود نمیباشد. در واقع چیزهای فراطبیعی تماماً ساخته ذهن و تخیل انسانها است و حقیقتی ندارد. موسسه هایی مانند موسسه جیمز رندی سالها تمامی ادعاهای مربوط به وجود چیزهای فراطبیعی را بررسی کرده اند اما هرگز به شواهد معتبری دست نیافته اند. موسسه جیمز رندی مبلغ یک میلیون دلار جایزه را به کسی که بتواند وجود هر پدیده غیر طبیعی و فرا طبیعی را نشان بدهد و در شرایط آزمایشگاهی ثابت کند پاداش خواهد داد. برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام «جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی» مراجعه کنید. نتیجه آنکه مسئله وجود یا عدم وجود خدا در تخصص دانشمندان نیست.

مسئله وجود خدا مربوط به فلسفه و بطور مشخص مربوط به شاخه فلسفه دین از فلسفه است. البته ممکن است در علم مسائلی مطرح شود که فلاسفه دین (6) علاقه مند شوند ممکن بودن پدیده خدا را با آن بسنجند. مثلا در کیهان شناسی قضیه بیگ بنگ (7) و در بیولوژی قضیه تکامل و مسائل بسیار متعدد ریاضی که با فلسفه دین پیوند میخورند، مثلاً تئوری مجموعه ها و تعریف جورج کانتور از مجموعه بینهایت. اما این باعث نمیشود که دانشمندان مستقیماً به پدیده خدا بپردازند. همچنین ممکن است دانشمندانی از روی فقر فلسفیشان نظم و پیچیدگی موجود در کشفیات خود را به وجود خدا نسبت بدهند. مثلاً نیوتون از این دسته افراد بوده است (برای جزئیات بیشتر پیرامون خداباوری نیوتون به نوشتاری با فرنام نیوتون و خداباوری او مراجعه کنید). برخی وجود نظم در طبیعت را اثباتی برای وجود خدا دانسته اند که بی اساس و غلط بودن این استدلال را در نوشتاری با فرنام «برهان نظم» نشان داده ایم. برخی از دانشمندان دلایل شخصی و غلط ویژه خود را داشته اند مثلا پاسکال برای وجود خدا استدلالی آورده است که به «شرط پاسکال» معروف است(برای جزئیات بیشتر از خداباوری پاسکال و ایرادات وارد بر آن به نوشتاری با فرنام شرح سفسطه اگر آخرتی باشد شما ضرر کرده اید ما ضرر نکرده ایم اگر نباشد باز هم ما ضرر نکرده ایم مطالعه کنید). افرادی مانند انیشتن اساساً خداباور نبوده و خداباوران به خطا آنان را خداباور می انگارند (برای جزئیات به نوشتاری با فرنام انیشتن و خدای او مراجعه کنید).

اگر دانشمندی در یک کتاب علمی و دانشگاهی خداوند را وارد علوم خود کند، مثلاً در کتاب بیولوژی بنویسد که خداوند انسانها را خلق کرده است، و یا در کتاب مکانیک بنویسد که اگر نیرویی به جسم متحرک وارد شود انشاءالله از حرکت خواهد ایستاد، این نظر او ارزش و اعتبار علمی نخواهد داشت و باقی دانشمندان بعنوان دیوانه به او نگاه خواهند کرد. از همین رو است که در هیچ کتاب علمی (مثلاً کتابهایی که در دانشگاه ها تدریس میشوند) هیچ اثری از خدا نیست. خدا از دیدگاه علمی یک پدیده تخیلی همانند لولوخورخوره و سوپر من است. لذا اگر دانشمندی در مورد خدا اظهار نظر کند همانند این است که باقالی فروشی در مورد فیزیک کوانتومی نظر بدهد، یا یک فیزیکدان متخصص در زمینه فیزیک کوانتوم در مورد اینکه باقالی را چگونه باید پخت و در کجا باید ایستاد تا فروش بیشتری داشته باشد نظر بدهد. البته این به این معنی نیست که نظر یک باقالی فروش راجع به فیزیک کوانتوم و نظر یک دانشمند در مورد خدا بی اعتبار است و تنها فلاسفه دین حق دارند که در مورد پدیده خدا نظر بدهند. بلکه به این معنی است که از آنجا که پدیده خدا در حوزه دین علم مطرح نیست، باید احتمال آنرا داد که از آنجا که اکثر مردم خداباور هستند و به نوعی خدا اعتقاد دارند، و از آنجا که این دانشمندان نیز برخاسته از همان مردم هستند و تخصص ویژه ای در مورد قضیه خدا ندارند و اطلاعاتشان معمولاً در مورد دین و خداوند همانقدر است که اطلاعات مردم عادی است، باورهای دینی اکثر آنها همچون باورهای دینی اکثر مردم باشد. نتیجه آنکه باید انتظار داشت اکثر دانشمندان نیز مانند اکثر مردم به وجود خدا اعتقاد داشته باشند.

اما شگفت آور است که آمار چیزی بر خلاف این انتظار را نشان میدهند. در کشور آمریکا 90% مردم به وجود خدا و حیات پس از مرگ اعتقاد دارند و تنها 10 درصد مردم وجود خدا را انکار میکنند. این درحالی است که تنها 40% از کسانیکه تحصیلات لیسانس در یکی از رشته های علمی دارند، به این دو موضوع اعتقاد دارند، و تنها 10% از کسانیکه دانشمندان برجسته به شمار می آیند به خدا و زندگی پس از مرگ باورمندند. و همچنین میان اعضای از میان اعضای آکادمی ملی دانشمندان امریکا، 72% بیخدا (آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟) 21 درصد ندانمگرا (اگناستیسزم، چیست؟) و تنها 7% معتقد به یک خدای دارای شخصیت (8) هستند. (9).

جالب است که در میان فلاسفه ای که در 300 سال گذشته زندگی میکرده اند نیز برجسته ترین نامها بیخدا هستند. براستی برابر با فلاسفه بیخدایی همچون، آرتور شوپنهاور، توماس هابس، مارتین هیدگر، دیوید هیوم، آلبرت کاموس، فرانز کافکا، سر آلفرد جولیوس آیر، بوکونین میخائیل ،چارلز برادلف ، ردلف کارناپ، ویلیام ک کلیفورد، آگوسته کمته، دارو کلارنس، جان دوی، الیس آلبرت، جورج ویلیام، زیگموند فروید، لودوینگ آندریاس فوئرباخ، گیبون ادوارد، اما گلدمن، هلدمن جولیس امانوئل، هوباخ پاول هنری، جورج جاکوب (یعقوب)، هوک سیدنی، توماس هنری، یگرسول روبرت گرین، لوئیس جوزف، کارل مارکس، مک کاب جوزف مارتین، فردریش نیچه، منکن هنری لوئیس، توماس پین، آین رند، جان مکینون رابرتسون، برترند راسل، کارل سایگن، مارگارت سانگر، ژان (شاان) پاول سارتر، که تغییر شگرفی در فلسفه ایجاد کرده اند و برخی از آنها پدر علوم جدیدی بودند و علومی را پایه گذاری کرده اند تنها میتوان تعداد اندکی فیلسوف همچون امانوئل کانت را برشمرد که به خدا اعتقاد داشته اند، اکثر فلاسفه در 300 سال گذشته نسبت به خدا حالت انکار داشته اند و دین را آفتی بزرگ برای بشریت و ترمز تمدن میدانسته اند.

اما در گذشته اینچنین نبوده است، پیشرفت علم پیشرفت بیخدایی را نیز به همراه داشته است، البته ممکن است این پیشرفت بیخدایی و کمرنگ شدن نفوذ دین در زندگی و اجتماع و قانون و کوتاه شدن دست آن از علم بوده باشد که موجب پیشرفت علم شده باشد اما به هرحال بدون شک در گذشته خداباوری باور مرسوم تری بوده است. قدما را نباید بخاطر خداباوری و یا حتی اسلامشان توبیخ کرد و از دست آنها عصبانی بود. از هر انسانی در حد شعور و هوش او و اطلاعاتی که در اطراف او وجود داشته است و او میتوانسته است آنها را کسب کند انتظار داشت. یک دانشجوی سال اول رشته فلسفه اطلاعات فلسفی اش ده ها برابر بیشتر از اطلاعات سقراط و افلاطون و ارسطو است.

بنابر این علی رغم اینکه اگر تمامی فلاسفه و دانشمندان نیز یک حرف را بزنند بازهم این مسئله به خودی خود دلیل بر درستی آن حرف نیست، تعداد دانشمندان و فلاسفه بیخدا در صورتیکه در اکثریت بودن جمعیت خداباوران را در نظر بگیریم بسیار بسیار شگفت انگیز است و آشکار میسازد که خداباوری بیشتر به طبقه ای از اجتماع بشری تعلق دارد که از دانش و فلسفه بیشتر محروم است. رابطه میان باورهای دینی و میزان دانش رابطه ای معکوس است. هرچقدر امکانات آموزشی و فکری کمتر باشد باورهای دینی قوی تر و هرچقدر علم و دانش قوی تر باشد باورهای دینی ضعیفتر و کمتر خواهد بود.

نتیجه گیری:

نتیجه آنکه چه 2 نفر به ایده ای اعتقاد داشته باشند چه 20 میلیون نفر و چه 1.5 میلیارد نفر، آن عقیده همچنان میتواند اشتباه و زشت باشد! عرصه علم و گفتمان عرصه دموکراسی نیست! هیچ وقت در بررسی علوم نمی آیند و بگویند چون 10 تا فیزیک دان به این اعتقاد دارند که ذرات بی انتها هستند و 20 تا فیزیک دان به این اعتقاد دارند که ذرات بی نهایت نیستند، پس فیزیک میگوید ذرات بی نهایت هستند! در گفتمان و بحث علمی و فلسفی در مورد اسلام و خدا نیز استفاده از این سفسطه، نوعی لگد پرانی و فرار از بحث است! به افرادی که چنین حرفی میزنند بگویید چرا وقتی بیمار میشوند پیش دکتر میروند؟ چرا بیماریشان را از طریق دموکراسی حل نمیکنند؟ از 20  نفر از آشنایانشان بپرسند بیماریشان چی هست و از روی نظر آنها به تیمار بپردازند.

توضیحات:

1) روحانیون بودیست در کتاب پرسش های خوب برای پاسخ های خوب در مورد این مسئله توضیحات کافی داده اند.

2) سایت مسیحی پیامبر آور مرگ یک نمونه از این نوع باور مسیحیان به اسلام است.

3) تارنمایی با نام آزمایشگر خدا لیستی از این 2700 خدا و مشخصات آنها ارائه میکند.

4) بسیاری از اهل تسنن معتقدند شخصی یهودی با نام عبدالله ابن سبا برای فتنه جویی تشیع را پایه گذاری کرده است و شیعیان حتی وجود چنین شخصی را انکار میکنند، بحث مفصلی در این مورد را در اینجا و اینجا بخوانید.

5) در این نوشتار منظور از کلمه علم همان (Science) و منظور از دانشمند (Scientist) است نه دانش و یا کسی که چیزی را میداند.

6) منظور از فلاسفه دین، دینداران فیلسوف نیست، بسیاری از کسانیکه متخصص در رشته فلسفه دین هستند خود باورمند به دین نیستند و اغلب کسانیکه در فلسفه دین باعث تحول شده اند خود دیندار نبوده اند.

7) یک اثر بسیار درخشان در مورد بیگ بنگ و وجود خدا، کتابی است که بصورت مناظره میان دو تن از بزرگترین فلاسفه خداباور و خداناباور زمان حال توسط دانشگاه آکسفورد منتشر شده است. نام این کتاب «Big Bang Cosmology, Atheism and Theism» است و یک نوشتار از نوشتارهای آنرا میتوانید در نوشتاری با فرنام «آغاز بی علت جهان» به زبان فارسی بخوانید.

8) منظور از خدای دارای شخصیت، خدایی است زنده که دارای شعور و اراده است.

9) منابع این آمار را در نوشتاری با فرنام «رابطه مستقیم خداباوری با نادانی» بیابید.

10) نوشتار جالبی در این زمینه توسط دکتر احمد ایرانی با فرنام «نظرهای علمی درباره دین، پیدایش و تکامل دین» نوشته شده است که نحوه شکل گیری دین را توضیح میدهد، و خواندن آن توصیه میشود.

11) دکتر ریچارد داوکینز در همین زمینه نوشتاری با فرنام «دلایل خوب و بد برای باورمند بودن» بودن دارد که خواندن آن توصیه میشود.

سر بریدن در اسلام

انسانها هرگز به اندازه ای که با مفاهیم دینی توجیه شده باشند، شرارت را به کمال و با لذت انجام نمیدهند.

پاسکال

پیشگفتار

ممکن است شما از برگ جنایات اسلامگرایان به این برگ آمده باشید، در این صورت ممکن است یک یا چندتا از فیلمهای سر بریدن اسلامگرایان را دیده باشید. اگر ندیده اید به شما توصیه میکنیم حداقل یکی دو تا از این فیلمها را ببینید (البته اگر با دیدن صحنه های بسیار خشن سر بریدن انسانها مشکل روانی یا جسمی برای شما پیش نمی آید)، بعنوان مثال دو فیلم سر بریدن و کتک زدن سربازان روسی توسط اسلامگرایان و همچنین سر بریدن کارگران عراقی توسط اسلامگرایان را به شما توصیه میکنیم. معمولا بعد از دیدن این فیلمهای هولناک نخستین پرسشی که برای آدمها مطرح میشود این است که این جانوران چرا اینگونه بی رحمانه سر انسانها را از تنشان در حالی که الله اکبر میگویند جدا میکنند؟ تصاویر وحشتناکی هستند، مگر نه؟

در برخی از این فیلمها وقتی سر شخصی را از تنش جدا میکنند آیاتی از قرآن را نیز تلاوت میکنند، آیا اگر سر بریدن یک روش اسلامی باشد و این افراد به دلیل اسلامگرا بودنشان و اینکه از اسلام پیروی میکنند اینگونه جانورخویانه سر انسانها را از تنشان جدا بکنند، شما حاضرید که دین اسلام را دنبال کنید؟ لحظه ای درنگ کنید و به این مسئله بطور جدی فکر کنید. آیا شما میتوانید هوادار دینی باشید که در آن سر انسانها را میتوان در شرایطی از تنشان جدا کرد؟

امیدوارم پاسخ شما منفی باشد، و اسلام آنچنان انسانیت شما را از بین نبرده باشد که پاسخ مثبت به این پرسش دهید. بیشتر مسلمانانی که این تصاویر وحشتناک را میبینند شگفت زده از خود میپرسند مگر ممکن است اسلام چنین چیزی را قبول داشته باشد؟ خوشبختانه بیشتر انسانها وقتی با این پرسش روبرو میشوند میگویند اگر اسلام واقعا چنین کاری را تایید کرده باشد من هرگز دیگر خود را مسلمان نخواهم خواند، و این از خوی انسانی است که از هر انسانی میتوان آنرا انتظار داشت.

حال پرسش  اصلی این است، آیا اسلام اینکار را تایید کرده است؟ اگر شما نیز بدنبال پاسخ مناسبی به این پرسش بسیار مهم هستید، به جای درستی آمده اید. شاید برای مسلمانانی که تابحال قرآن نخوانده اند و یا به مرور تاریخ و زندگی پیامبر اسلام و اطرافیانش نپرداخته اند بسیار غیر قابل تصور باشد که چنین کارهای وحشتناکی در دینشان وجود داشته باشد و یا اینکه پیامبرشان آن کارها را انجام داده باشد. همینطور برای غیر مسلمانان نیز عجیب خواهد بود که چگونه ممکن است دومین دین بزرگ جهان چنین کار وحشیانه ای را تایید کرده باشد و حتی پا را فرا تر گذاشته و دستور سر بریدن به مسلمانان داده باشد، زیرا بیشتر مردم از یک دین انتظار دارند که انسانیت را تشویق کند نه سر بریدن را.

متاسفانه باور بیشتر مردم نسبت به اسلام باوری واقعی نیست، آنها بدون اینکه در مورد اسلام مطالعه کرده باشند و یا اینکه با آن آشنایی واقعی داشته باشند هرچیز که خوب است را به اسلام نسبت میدهند و آنرا از همه زشتی ها بری میدانند. در این نوشتار اما گوشه ای از چهره ای مستند و واقعی و تاریخی از اسلام را که معمولاً از دید عوام و ناآگاهان نسبت به اسلام پنهان میماند به شما نشان داده خواهد شد و به شما اثبات خواهد شد که سر بریدن یک کار صد درصد اسلامی است و اگر پاسخ شما به پرسشی که بالاتر مطرح کردیم منفی بوده باشد شما باید اصولا بعد از آگاهی از این پلیدی های اسلام، آنرا کنار بگذارید، یا با مسلمان ماندنتان، بر این جنایت و کار وحشتناک مهر تایید بزنید، انسانیت خود را زیر پا بگذارید و مسلمان بمانید.

سر بریدن در قرآن

قرآن کتابی است پر از آیاتی که در آنها دستور جنگ و قتال و قتل و کشتار به مسلمانان داده میشود. برای کسانی که تابحال قرآن را نخوانده اند، یا آنرا تنها به عربی خوانده اند و معنی آنرا به زبان مادریشان درک نکرده اند شاید این مسئله خیلی عجیب و باورنکردنی به نظر برسد. برای هیچ انسان انسانگرایی قابل قبول نیست که خدا در صورتی که وجود داشته باشد اینقدر بخواهد انسانها را به جان هم بیاندازد و به یک عده از آنها دستور بدهد که عده ای دیگر را بکشند. اگر تابحال آیات قتل و جنایت قرآن که ما نام آنها را آیات جنایی گذاشته ایم را نخوانده اید، اکنون وقت آن است که با این آیات آشنا شوید، برای سیاهه ای کامل از این آیات به بخشی از تارنمای زندیق با فرنام «آیات جنایی قرآن» مراجعه کنید.

البته ما در اینجا نمیخواهیم در مورد تمامی آیات جنایی قرآن صحبت کنیم، در اینجا فقط آیاتی را که مربوط به سر بریدن میشوند یاد آور خواهیم شد. به آیه زیر توجه کنید:

سوره محمد آيه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.

زدن گردن کافران به چه معنی است؟ در این آیه به صراحت آمده است که حکم خدا، زدن گردن کافران یا بعبارت دیگر همان بریدن سر آنان است. آیا شما به چنین خدایی باور دارید؟ ممکن است بگویید باید دید معنی کافر چیست، معنی کافر را میتوانید در نوشتاری با فرنام «خوب شما بايد ببينی کافر يعنی چی!» بخوانید تا مطمئن شوید معنی کافر چیزی را از زشتی این آیه تغییر نمیدهد.

ممکن است بگویید این آیه دارد در مورد جنگ صحبت میکند، درست است! اما در اسلام دو نوع جنگ وجود دارد، به یکی جهاد ابتدائی میگویند و به دیگری جهاد دفاعی. در جهاد ابتدائی مسلمانان به سایر کشورها حمله میکنند، مانند مسلمانان اولیه که در زمان عمر و به مشورت و تایید امام علی به ایران حمله کردند، یا خود پیامبر اسلام که به سایر قبایل حمله میکرد. بنابر این، در حالت جنگ بودن زیاد چیزی را تغییر نمیدهد، اگر مسلمانان مجاز باشند که به نامسلمانان (کافران) حمله کنند، درست مانند این است که اجازه داشته باشند سر آنها را ببرند. اگر فکر میکنید جهاد تنها یک چیز دفاعی است، سخت در اشتباه هستید، برای اثبات اینکه جهاد تنها دفاعی نیست به نوشتاری با فرنام «سفسطه در مورد آیات جنایی قرآن، که این آیات جنبه دفاعی دارند!» مراجعه کنید. از این گذشته این فیلم نیز در زمان جنگ گرفته شده است، آیا به نظر شما بریدن سر انسانها در شرایط جنگی عادلانه و انسانی است؟

اگر همان آیه اولی کافی نیست برای اینکه شما قبول کنید سر بریدن سنتی کاملاً اسلامی و روشی اسلامی برای روبرو شدن با غیر مسلمانان است، به آیه دیگری نگاه کنید،

سوره الانفال (غنایم جنگی) آیه 12 صفحه 179

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ.

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.

برای چه باید بر گردن کافران زد، یا بعبارت دیگر سر آنها را برید و از تنشان جدا کرد؟ مگر کافران چه جرمی را مرتکب شده اند که باید شمشیر را بر گردن آنها گذاشت و سرشان را از تنشان جدا کرد؟ پاسخ این پرسش را در آیه بعدی بیابید،

سوره الانفال (غنایم جنگی) آیه 13 صفحه 179

ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ شَآقُّواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَمَن يُشَاقِقِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ.

زيرا با خدا و پيامبرش به مخالفت برخاستند و هر که با خدا و پيامبرش ، مخالفت ورزد ، بداند که عقوبت خدا سخت است.

دلیلش را متوجه شدید؟ چون کافران با خدای اسلام و پیامبرش به مخالفت برخاستند! یعنی اگر کسی به مخالفت با اسلام برخیزد باید گردن او را زد و انگشتانش را قطع کرد. شاید در اینجا شما در حالتی نباشید که بتوان با شما شوخی کرد، اما پرسشی که اینجا مطرح است این است که آیا باید اول گردن کافران را زد بعد انگشتانشان را قطع کرد یا اول انگشتانشان را قطع کرد بعد گردنشان را زد؟

یکبار دیگر به آیه 13 ام سوره انفال نگاه کنید، آیا یک دین میتواند فاشیست تر از این باشد که بگوید چون افرادی مخالف آن دین هستند شایسته این هستند که سرشان بریده شود و انگشتانشان قطع شود؟ آیا در شأن شما است که چنین دینی را برگزیده باشید؟ از دیدن این فیلم چه احساسی به شما دست داد؟ آیا شاد و آرام شدید؟ اگر این فیلم شما را شاد و آرام نکرده است بدانید که مسلمان خوبی نیستید، زیرا بریده شدن سر کافران و قطع شدن دستهای آنها باید از نظر قرآن شما را شاد و آرام کند. باور نمیکنید؟ آیه 10 ام همین سوره را بخوانید،

سوره الانفال (غنایم جنگی) آیه 10 صفحه 179

وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلاَّ بُشْرَى وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ

و آن کار را خدا جز برای شادمانی شما نکرد و تا دلهايتان بدان آرام گيرد و ياری تنها از سوی خداست که او پيروزمند و حکيم است

حالا باور کردید که مسلمان خوبی نیستید؟ اگر استعداد مسلمان بودن را داشتید باید از دیدن این صحنه ها شاد میشدید و دلتان آرام میشد، یکبار دیگر آیات 10 تا 13 سوره انفال را بخوانید، یا اصلاً یکبار سوره انفال را از اول تا آخرش بخوانید، ممکن است انسانیت شما از مسلمانیتان بیشتر باشد، در این صورت نباید بیش از این ننگ مسلمانی را بخود بخرید. بعید است این جانور خویی و درندگی برازنده هیچ انسان بالغ، عاقل و غیر بیماری که در قرن 21 ام زندگی میکند باشد.

شاید بپرسید که کدام کافران باید سرشان بریده شود؟ قرآن مسلمانان را به جنگ با کدام انسانها تشویق میکند؟ بنابر باور بیشتر علمای اسلام، سوره توبه آخرین دستور العمل رفتار مسلمانان با نامسلمانان را داده است، به آیه 29 سوره توبه دقت کنید.

سوره توبه آیه 29 صفحه 192

قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند جنگ کنید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند.

نتیجه منطقی این است که از نظر اسلام نه تنها بریدن سر کسانی که خدا را قبول ندارند، و کسانی که قیامت را قبول ندارند، و مسیحیان و یهودیانی که قوانین اسلامی را نمیپذیرند اشکالی ندارد بلکه جنگیدن با آنها از احکام اسلام است و بریده شدن سر آنها موجب شادمانی و آرامش دل مسلمانان راستین میشود. حال این کافران را باید در کجا یافت و کشت و سرشان را برید؟ پاسخ را در سوره توبه آیه 123 بیابید.

سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

کسانی که در این فیلمها سر میبریدند همان مسلمانان راستینی هستند که با قرآن و قوانین اسلامی آشنایی بیشتری از مسلمانان آماتوری که امیدواریم شما یکی از آنها باشید دارند. به همین دلیل است که سر کافرانی که نزدیکشان هستند را میبرند و الله اکبر میگویند و بعد هم شاد میشوند و به کار خود افتخار میکنند. در ادامه نشان خواهیم داد که سر بریدن در احادیث نیز وجود دارد و خود پیامبر اسلام و مسلمانان اولیه اینکار را میکرده اند.

آیا از این پس به قرآن باور خواهید داشت؟

سر بریدن در حدیث و تاریخ اسلام

بعد از اینکه دیدیم قرآن چگونه سر بریدن را قانونی و مجاز میداند و آنرا به مسلمانان تجویز میکند، بد نیست به تاریخ اسلام نگاه کنیم تا ببینیم آیا پیامبر اسلام و پیشوایان دینی همچون علی نیز به این کار دست میزده اند یا نه. سر بریدن آنقدر در بین مسلمانان رایج بوده است که نمونه آوردن را و انتخاب نمونه های مناسب را بسیار دشوار میکند، ما در اینجا تنها به چند مورد از ترور ها و یک مورد از قتل عامهای پیامر اسلام اشاره میکنیم.

مورد نخست، سفیان ابن خالد

سفیان ابن خالد رئیس یک قبیله است که برای دفاع از قبیله خود از تازش پیامبر اسلام اردوگاهی نظامی را ایجاد کرده بود. پیامبر اسلام با ترور او را میکشد.

در سال 625 میلادی. قبایل متعدد بنی لیحان پس از اینکه از قتلها و غارتهای متعدد مسلمانان رنج بردند، در کنار رئیس قبیله شان سفیان ابن خالد جمع شدند تا پیرامون مشکلاتی که مدام از طرف مسلمانان بر آنها وارد میشد با یکدیگر گفتگو کنند. جاسوسان محمد او را از این قضیه مطلع کردند. او عبدالله بن انیس، را دستور داد تا برود و خالد را بکشد. عبدالله به تنهایی نزد او رفت، و خود را داوطلبی برای جنگ با محمد معرفی کرد او (عبدالله) وقتی که به او نزدیک شد در حالی که کسی حضور نداشت، سرش (سر خالد را) برید و با خود حمل کرد. او فرار کرد و توانست خود را سالم به مدینه برساند و در مسجد مدینه به حضور محمد رسید. محمد به او خوش آمد گفت و او را از نتیجه کارش پرسید، عبدالله با نشان دادن سر قربانی اش پاسخ داد. محمد آنقدر از این پیروزی شاد شده بود که عصای خود را به او بخشید. و به او گفت این عصا در روز آخرت میان من و تو قرار میگیرد، براستی که افراد بسیار اندکی هستند که در آن روز چیزی خواهند داشت تا بر آن تکیه کنند. (1)

برای جزئیات و منابع بیشتر پیرامون قتل سفیان ابن خالد به نوشتاری با فرنام «سفیان ابن خالد» مراجعه کنید.

مورد دوم، کنانه ابن ربیع

کنانه ابن ربیع رئیس یهودیان خیبر بود که در جنگ خیبر به دست مسلمانان اسیر میشود. پیامبر اسلام او را برای اینکه محل اختفای اموالش را فاش کند شکنجه میکند و او زیر همین شکنجه ها جان میدهد، پیامبر اسلام در همان شب در حالی که نزدیک 60 سال سن داشت با زن 17 ساله او، صفیه همبستر میشود.

بعد از اینکه محمد به استحکامات خیبر حمله برد و جمعیت را بطور ناگهانی (و نه از پیش مقرر شده) مورد حمله قرار داد، مسلمانان ساکنان زیادی را کشتند تا اینکه نهایتاً آنها تسلیم شدند. محمد به آنها اجازه داد که مکان زندگیشان را ترک کنند، اما آنها باید اموال خود را به فاتح این جنگ میدادند. در میان اسرا کنانه، رئیس یهودیان خیبر بود و عموزاده اش. محمد هردوی آنها را متهم به پنهان کردن گنجها و ثروتهای ثروتمندانشان کرد، بویژه گنجهای بنی نضیر، که او بواسطه ازدواج با صفیه رئیس دختر آن قبیله بدست آورده بود. محمد از او پرسید «ظرفهای طلا کجا هستند؟، آن ظرفهایی که به مردم مکه قرضشان میدادی». آنها اعتراض کردند و گفتند که دیگر آن مالها را در اختیار ندارند. محمد گفت «اگر شما آن مالها را داشته باشید، و از من مخفی کنید و من از این مسئله آگاه شوم، جان شما و جانهای خانواده هایتان را خواهم ستاند». آنها گفتند که اینگونه باشد. یک یهودی خائن جایی که قسمتی از گنجها در آن دفن شده بود را به محمد نشان داد. بعد از این اکتشاف کنانه به سختی شکنجه شد. بر روی سینه اش آتش گذاشتند و نفس او تقریبا بند آمده بود»، تا بلکه اعتراف کند که باقی گنجها را کجا گذاشته است. در این هنگام محمد دستور داد که سر آن دو را از گردنشان جدا کنند.

برای جزئیات و منابع بیشتر پیرامون قتل کنانه ابن ربیع به نوشتاری با فرنام «کنانه ابن ربیع» مراجعه کنید.

مورد سوم نضر بن الحارث

نضر ابن حارث یکی از هم قبیله ای های محمد بوده است که با او همواره مخالفت میکرده است، او اشعاری که از ایرانیان آموخته بود را در مقابل قرآن محمد میسرود و با اینکار خشم محمد را برانگیخته بود. نضر در جنگ بدر به دست مسلمانان می افتد و محمد دستور میدهد امام علی او را از میان اسیران بیرون کشیده و سرش را ببرد.

او عبدالدر را در گروه مطمعون (مکّیانی که منابع غذایی را برای حج کنندگان فراهم میکردند نماینده میکرد، و قدرت قابل توجهی در مکه داشت. او مخالفتی شدید با پیامبر داشت، او پیامبر را تمسخر میکرد و وقتی که محمد از نابودی و سرنوشت تلخ ملت های کهن (عذابهای آسمانی در قرآن) سخن میگفت او  از بزرگی و شکوه پادشاهان ایران سخن میگفت. او همچنین محمد را محکوم میکرد که او تنها  از داستانها و افسانه های گذشته (اساطیر الاولین) یاد میکند و گفته میشود که دو آیه قرآن که دقیقا به همین مسئله اشاره میکنند (سوره انفال آیه 31 و المطففين 13) در مورد او آمده است. همچنین گفته میشود که قرآن به او بیش از هر کس دیگری از دشمنان پیامبر اشاره میکند، (سوره الانعام آیه 8 و 9، سوره الجاثیه آیای 6 تا 8) او در جنگ بدر شرکت کرد و جزو اسرای مشرکین بود. محمد او را شخصاً کشت و علی سرش را با یک ضربه شمشیرش از تنش جدا کرد، اما این واقعیت قابل مباحثه است زیرا یک حدیث میگوید که شدید ترین عذابها در قیامت برای ملعونینی است که پیامبری را کشته اند یا پیامبری آنان را کشته است. معتبر ترین نسخه از این ماجرا آن است که علی ابن ابیطالب او را با شکنجه پس از اینکه او را با بندی بسته  بود در مکانی که السفرا نامیده میشد کشت. (2)

برای جزئیات و منابع بیشتر پیرامون قتل نضر بن الحارث  به نوشتاری با فرنام «نضر بن الحارث» مراجعه کنید.

مورد چهارم، قتل عام بنی قریظه

بنی قریظه نام یکی از قبایل یهودی ساکن مدینه بوده است، پیامبر اسلام آنها را بعد از جنگ خیبر بدون هیچ دلیلی محکوم به خیانت میکند و به آنها حمله کرده و بعد از اینکه آنها را مدتی محاصره میکند، باعث میشود تا علی و زبیر ابن عوام تمام مردان بالغ این قبیله را سر ببرند و جسد آنها را در گودالهایی که در وسط بازار مدینه کنده شده بود بیاندازند.

پس بفرمود تا در بازار مدینه خندقی فرو بردند (پیامبر به بازار مدینه که هم اکنون نیز در بازار مدینه در همان مکان است رفت و گودالهایی در آنجا حفر کردند) و  جهودان بنی قریظه را یک یک می آوردند و گردن میزدند و در آن خندق می انداختند، تا نهصد مرد از ایشان گردن بزدند. و بعد از این حیی ابن اخطب را بیاوردند که در یهود هیچ کس از وی مهتر(شریفتر، در مقام بالاتر) نبود و دشمنی عظیم تر از وی نبود پیغمبر را، علیه السلام، و از همه لشکر انگیزتر و در غزو خندق بیشتر تحریض (دشمنان را بر علیه مسلمانان تحریک) نمود، چون او (در حالیکه عبایی که با تصاویر شکوفه ها تزیین شده بود را بر تن داشت و همه جای آنرا سوراخهایی به اندازه انگشت کرده بود تا مسلمانان این لباس را بعنوان غنیمت از او نستانند، و در حالی که دستانش را به گردنش بسته بودند) را پیش سید، علیه السلام، آوردند، دستهای وی بازکردند که بسته بودند گفت: یا محمد، هیچ پنداشت نمی کنم که با تو خصمی نکرده ام و آنچه جهد و جد بود بجای آوردم و در عداوت تو هیچ فرو نگذاشته ام (اصلاً از دشمنی با تو پشیمان نیستم)، لکن هرکی خدای تعالی در حق وی تقدیر خذلان کرده باشد، هر آینه مخذول بود (هرکس خدا را خوار کند، خدا نیز او را خوار خواهد کرد) و من از آن نمیترسم که تو مرا بکشی، که بنی اسرائیل همه بدین راه رفته اند و هیچ یک بمرگ خود نمرده اند (و کشته شدن و قتل عام شدن یهودیان برای ایشان از پیش گزارش شده است). و لفظ حیی بن اخطب که با سید علیه السلام کرد این بود: اما والهه ما لمت نفسی فی عداوتک، و لکنه من یخذل الله یخذل. پس او را  نیز بکشتند (درحالی که نشسته بود گردنش را قطع کردند).  (3)

برای شرح کامل جزئیات ماجرای قتل عام بنی قریظه و اسناد تاریخی بیشتر به بخشی با فرنام «در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟» مراجعه کنید.

با مطالعه تاریخ میتوان دریافت که گویا یکی از تخصص های امام علی سر بریدن بوده است، بعنوان مثال

  • امام علی و یارانش در یک روز، 2500 نفر از خاندان (ازد) را سر بریدند، به نحوی که کسی زنده نماند تا دیگری را دلداری دهد. (مروج الذهب جلد اول ص 729).
  • امام علی در نبردی به نام (لیله الحریر) چیزی بالغ بر 500 تا 900 تن را کشت. (منتهی الامال، جلد اول، ص 153).
  • عبد الله خررمی با 70 نفر از همراهانش از بیم جان به دژی پناه برد. به دستور امام علی، دژ به آتش کشیده شد که در جریان آن تمامی این افراد زنده زنده در آتش سوختند، بطوری که بوی گوشت بریان شده این انسانهای نگون بخت در هوا پخش و مردم را آزار داد. (علی مرزی نامتنهای ، حس صدر، ص 199).
  • بعد از مرگ محمد پیامبر اسلام عده ای از مردم قبایل از اسلام برگشتند و عوامل پیغمبر اسلام را کشتند، و از شادی مرگ محمد به زنانشان گفتند که دستهای خود را حنا بگذارند (قصص النیا نیشابوری ص 455)  ابوبکر، عمر و علی بفوریت دستور دادند که هرکه که از دین برگشته گردن زنند و با آتش بسوزانند و زن و بچه اشان را به اسارت برند (تاریخ طبری جلد 4 ص 1379، 1380، 1394 و 1407 و جلد 6 ص 2420 و 2665).
  • شاعری بنام (حویرث بن نقیذ) که با سخنان شیوا و افشاگرایانه خود موجبات اذیت و آزار محمد پیامبر خدا را بر انگیخته و همچنین شتر دختران محمد، فاطمه و ام کلثوم را رم داده بود به فرمان محمد رسول خدا و توسط علی امام اول شیعیان در جریان یک توطئه به قتل رسید (طبری ج 3 ص 1188 و سیره ابن هشام ج 2 ص 273).
  • امام علی شاهرگ مردانی را برید و بمانند مرغان نیم بسمل آنان را در بیابان رها کرد تا با شکنجه بمیرند (امام علی عبد الفتاح جلد 5 ص 27).
  • پس از شکست ائیل، محمد پیامبر اسلام به علی دستور داد که نضر پسر حارث را سر بریدند. همینطور در منطقه ای دیگر به نام الظیه از میان اسرا، عقبه پسر ابی معیظ بدستور محمد و بدست علی سر بریده شد. (منتهی الامال جلد اول ص 57).
  • مردی به نام عتبه که بخاطر عدم پخش مساوی غنایم بین لشکر اسلام بصورت محمد تف کرده بود، بوسیله علی سر بریده شد (تاریخ طبری جلد 5 ص 1103).

برای مطالعه شیرینکاریهای بیشتری از امام علی به نوشتاری با فرنام «کارنامه درخشان حضرت علی امام اول شیعیان.» مراجعه کنید.

ممکن است گفته شود سر بریدن در آن دوران به این دلیل صورت میگرفت که راه دیگری برای کشتن در جنگ وجود نداشت، و سر بریدن در همه جا رایج بود. اما این قضیه نمیتواند واقعیت داشته باشد، کشتن انسانها به روشهای مختلفی ممکن است، لازم نیست حتماً سر انسان کاملا از تنش جدا شود. هدف اسلامگرایان از سر بریدن همانگونه که هم اکنون نیز چنین است ایجاد رعب و وحشت در دل کافران و همچنین ایجاد آرامش و شادی در دلهای بیمار خودشان است.

نظر شما راجع به اشخاصی که در این فیلمها سر میبرند چیست؟ این همه منابع تاریخی از معتبر ترین کتابهای تاریخ اسلام همه و همه نشان میدهند که پیامبر اسلام نیز همانقدر انسان بوده است که اشخاصی که در این فیلمها سر میبرند انسان هستند. آیا چنین پیامبری را دنبال خواهید کرد؟ در تاریخ گزارش نشده است که محمد خود با دست خود سر کسی را بریده باشد، اما شاید در هیچ تاریخی نتوان شخصی را پیدا کرد که به اندازه امام علی با دست خود سر بریده باشد، براستی که او اگر رکورد دار تاریخ در سر بریدن نباشد جزو ده سر بر و گردن زن بزرگ تاریخ است، آیا شما به این دین و پیشوایان جانی اش باور دارید؟

نتیجه گیری

آشکار است که سر بریدن سنتی کاملاً اسلامی است، هم در قرآن به آن اشاره شده و از مسلمانان خواسته شده که سر ببرند، هم در حدیث. هم مسلمانان اولیه سر انسانها را از تنشان جدا میکردند و هم پیشوایان دین مانند پیامبر اسلام و امام علی، آیا شما واقعاً میتوانید برای این انسانها و این دین احترامی قائل باشید؟

حال تصمیم گیری با شما است، یا انسانیت و تمدن را انتخاب کنید یا اسلام و توحش را. یا سر بریدن را انتخاب کنید و پیامبر و امامی که همچون انسانهای جانور خویی که در این فیلم ها دیدید سر انسانها را میبریدند را دنبال کنید. اگر شما نیز همچون ما انسانیت را بر اسلام ترجیح میدهید، پیوستن شما را به اجتماع انسانگرایان سکولار تبریک میگوییم. اما اگر هنوز هم برای شما شکی باقیمانده است که باید اسلام را کنار بگذارید یا نه، از شما دعوت میکنیم از بخش ویژه باورمندان تارنمای زندیق دیدن کنید.

هرکس انسان را دوست دارد باید از اسلام متنفر باشد.

منابع

(1) Sir William Muir, Life of Mahomet,V III Chapter 15 page 200

(2) The Encyclopedia of Islam, New Edition, Vol. VII, 1993, p. 872

(3) سیرت رسول الله، ابن هشام پوشینه دوم برگ 757.

دنیا و انسان را چه کسی خلق کرده؟

پاسخ کوتاه:

هیچکس!

پاسخ بلند:

این پرسش معمولا نخستین پرسشی است که از یک خداناباور توسط یک خداباور پرسیده میشود. این پرسش همچنین از پرسشهایی است که ذهن پرسشگر انسانها برای مدتهای زیادی بدنبال پاسخ آن بوده است و افراد زیادی از فلاسفه و دانشمندان گرفته تا شاعران و خرافه گرایان هرکدام تلاش کرده اند پاسخی به این پرسش دهند.  در این نوشتار تلاش خواهد شد که پاسخی کامل به این پرسش داده شود. این پرسش درون خود سه فرض اساسی دارد

1- دنیا خلق شده است.

2- انسان خلق شده است.

3- یک کسی دنیا و انسان را خلق کرده است.

و بعد از این سه فرض، خداباور معمولا تلاش میکند که نتیجه بگیرد

4- خداوند دنیا و انسان را خلق کرده است.

حال بعد از این 3 فرض خداباور آدرس کسی که فرض سوم به آن اشاره میکند را از خداناباور میخواهد و میپرسد اگر خدا وجود ندارد پس چه کسی دنیا و انسان را خلق کرده است؟ این درحالی است که خداباور و بیخدا حداقل در مورد یکی از این سه فرض و در مورد بسیاری از خداناباوران در مورد دو فرض نخست نیز، توافق وجود ندارد. لذا اساسا این پرسش چون بر فرضهای غیر مشترک مبتنی است پرسشی صحیح نیست و به یک پرسش غلط نمیتوان پاسخ داد. در این نوشتار ریشه این پرسش رایج و همچنین خطاهای آن پرداخته خواهد شد.

خداباور نخست باید 3 فرض اول را ثابت کند و بعد پرسش را مطرح کند؛ این مانند این است که شخصی از شخص دیگر بپرسد شما در چه زمانی همسر خود را غیب کرده اید؟ در پرسش شخص نخست فرض شده است که طرف مقابل همسری دارد، غیب کردن یک انسان ممکن است و اینکه این اتفاق در مورد همسر شخص مقابل و توسط شخص مقابل انجام گرفته است. حال اگر شخص نخست تمامی این فرضیات را ثابت نکند و یا حداقل این فرضیات مورد توافق طرفین نباشد، این پرسش، پرسش غلطی خواهد بود. و پاسخ شخص پرسش شونده این نخواهد بود که من در فلان زمان اینکار را انجام دادم.

در این نوشتار به بررسی این سه فرض پرداخته خواهد شد اما قبل از آن شایسته است راجع به انگیزه این پرسش و دلیل اینکه این پرسش بسیار پرسش رایجی است اندکی توضیح داده شود.

چرا این پرسش بسیار رایج است؟

آدمیان از روی غرور و غیر واقع بینی خود همواره از اعتراف به «ندانستن» در هراس بوده اند و برخی اوقات این هراس بیهوده و خام باعث میشده است که جوابهایی را برای پرسشهایی که جوابشان را «نمیدانسته اند» از خود بسازند و اوهام و خیالات خود را بجای حقایق به مخاطبان خود تحویل دهند. از بارزترین مثالهای این عادت زشت تاریخی قضیه «خداوند حفره ها» است، توضیحات مفصد پیرامون این مسئله را در نوشتاری با فرنام (خدای حفره ها چیست؟) بیابید. همواره بشر هروقت دلیل چیزی را نمیدانسه است آنرا به خدا و خدایان و سایر موجوداتی که مربوط به دنیای واقعی نبوده اند نسبت میداده است.  یعنی حفره های خالی دانش خود را با چپانیدن موجودات خیالی پر میکرده است، زیرا این روش ساده ترین راه برای رسیدن به پاسخ پرسش های انسان بوده است. نمود این واقعیت را میتوان در طول تاریخ اساطیر بشری دید، هرچه بیشتر به گذشته باز میگردیم فعالیت خدایان و حضور آنان بر روی زمین بیشتر میشود و کارهای عجیب و غریب بیشتری از خدایان و اعمالشان نقل میشود اما حوزه فعالیت خدایان با مرور زمان و با پیشرفت دانش بشری و حوزه فعالیت او کمتر و کمتر شده است و پس از تصعید آنها به آسمان و بعد متافیزیکی شدن آنها، اعمالشان واقعاً ساده و مختصر از سوی خداباوران تلقی میشود.

پرسیدن این پرسش نیز از همیجنا ناشی میشود، خداباور معمولاً چون با مفاهیم مرتبط به نحوه بوجود آمدن انسان و محیط اطراف خود و سیاره ها و ستاره ها و د ر انتها جهان آشنا نیست و اطلاعات چندانی نسبت به این مسائل ندارد، میخواهد نادانی خود را و این حفره ای را که در دانایی خود او وجود دارد را با ساده انگاری بسیاری پوشش دهد و نادانی خود را با دخالت دادن یک موجود ماوراء طبیعی پوشش دهد. شایسته است برای اینکه مسئله خدای حفره ها روشنتر شود مثالی بزنیم.

فرض کنید فضانوردی بر روی کره مریخ میرود و انسانی فضایی می یابد، و به رسم یادبود به او یک مجسمه ساخته شده از یخ هدیه میدهد. آدم فضایی مجسمه را به خانه اش میبرد اما بعد از مدتی نالان نزد فضانورد آمده و میگوید، مجسمه من را یک نفر دزدیده است، من آنرا روی بخاری در خانه ام گذاشته بودم و بعد از مدتی دریافتم که دیگر روی بخاری نیست، لذا یک نفر آنرا از من دزدیده است! چه کسی آنرا دزدیده است؟  فضا نورد بعداً برای او توضیح میدهد که یخ در مقابل بخاری ذوب میشود و کسی آنرا ندزدیده است.

در مثالی که زده شد نادانی آدم فضایی نسبت به چیستی یخ باعث شده بود که او دلیل اتفاق ذوب شدن و آب شدن یخ را نداند و به فکر این بیافتد که یک «کسی» باید حتماً این کار را انجام داده باشد. مثال خداباوران نیز وقتی که این پرسش را مطرح میکنند دقیقاً همینگونه است. یعنی همانطور که گفته شد چون با دنیا و انسان و سایر موجودات و چیستی و چگونگی آنها چندان آشنایی ندارند، فکر میکنند بوجود آمدن اینها را یک «کسی» انجام داده است. اینجاست که پرسش میکنند پس اگر خدایی وجود ندارد پس آن کس کیست که دنیا را بوجود آورده است؟ همواره انسانهایی عادت دارند اتفاقاتی را که علت واقعی آنرا درک نمیکنند به موجوداتی ذی شعور و هوشمند نسبت دهند. لذا این پرسش معمولا از روی نادانی نسبت به مسائل فیزیکی و بیولوژیکی و کیهان شناسی بر میخیزد و ضعف در فلسفه باعث میشود افرا به این نتیجه برسند که حتماً کسی باید جهان را و انسان را خلق کرده باشد و لزوماً آن شخص نیز خدا است. پس خدا وجود دارد، دقیقاً همانگونه که ضعف در زمین شناسی باعث میشود برخی گمان کنند زمین لرزه از طرف خدا است، و ضعف در پزشکی باعث میشود برخی گمان کنند مورد نفرین خدا قرار گرفته اند.

اصولا از جایگاهی بالاتر که به قضیه نگاه کنیم دلیل به وجود آمدن توهمی بنام خداوند همین قضیه بوده است. انسانهایی که در اعصار گذشته زندگی میکرده اند در مقابل پدیده ها، حوادث و اتفاقاتی که در اطرافشان می افتاده به دلیل اینکه از اطلاعات و آگاهی فوق العاده سطحی ای در مقایسه با امروز برخوردار بودند خدایانی میساختند، مثلا در یونان برای آتش و گیاه و باد و طوفان و دریا و جنگ و… خدایانی میساختند، اما به تدریج با کشف واقعیت ها این خدایان از میان رفتند و خدایان کاملتری مانند الله آمدند که یک تنه مسئولیت همه این قضایارا بر عهده گرفته اند. واقعیت در این نکته پنهان است که بشر بطور ناخود آگاه هرگاه علت پدیده ای را نمیدانسته از روی آموزشهای قبلی و محیطی ای که قبلا دیده علت آن پدیده را به سوی خدا سوق میدهد تا جایی که خداوند را در مفاهیم اسلامی علت العلل مینامند، در حالی که در دنیای واقعیت علت هیچ چیز خدا نیست. شما در هیچ کتاب فیزیک یا شیمی ای (مگر چاپ شده در کشورهای اسلامی) حرفی از خدا و یا قدرت خدا نمیبینید، علت ها همگی زمینی و علمی هستند. علوم بشری، چه تجربی و چه نظری همگی روزگاری متکی به الهیات بودند، ولی با فرارسیدن پیشرفتهای متعدد در زمینه های مختلف کم کم بشر دست به اکتشاف علت های ماقعی و منطقی و غیر الهی زد، از این روست که علم اصولا مادیگراست و شما در هیچ رشته علمی ای انشاء الله و ماشالله نمیبینید.

حتی دانشمندان و عالمان بزرگی نیز دچار این انحراف فکری شده اند که شاید بتوان معروف ترین آنها را نیوتون دانست. نیوتون را شاید بتوان بزرگترین مغز علمی تمام طول تاریخ نامید، وی برای کشفیات خود نیاز به ریاضیات جدیدی داشت که این ریاضیات در دوران او وجود نداشت و وی خود دست به کار شد و این ریاضیات را پدید آورد، حسابان (Calculus) بسیاری از مفاهیم خود را مدیون نیوتون است از دیگر خدماتی که نیوتون به علم کرد میتوان کشف نیروی جاذبه و قوانین حرکتی و بسیاری از چیزهای دیگر را نام برد. نیوتون که حدود 300 سال پیش زندگی میکرد خدا را باور داشت. شناخت نیروی جاذبه و حرکتهای فلکی سیارات و حرکت بیضی وار اجرام آسمانی به دور خورشید برای نیوتون همانطور که خود میگوید یک الهام بزرگ بود. نیوتون با نگاه کردن به اینکه چگونه ممکن است سیارات و اجرام آسمانی بر روی یک صفحه و در یک جهت و در مسیر مشخص حرکت کنند را نشان از یک نظم و طراحی و در نتیجه ناظم و یا طراح بزرگ و قادر دانست (نگاه کنید به برهان نظم و رد آن) و علت آنرا خدا دانست و گفت این نظم خدارا اثبات میکند. در حالی که ما امروز میدانیم چرا اجرام به دور خورشید میگردند و چرا در یک جهت و در یک صفحه میگردند و… بنابر این نیوتون در این نتیجه گیری خود دچار یک انحراف شده بود. ما میدانیم این شکاف در دانش نیوتون امروز دارای پاسخ های کاملی است و علت این پدیده ها خدا نیست بلکه پدیده های دیگر علمی است.

بعد از توضیحی مختصر در مورد انگیزه شکل گرفتن این گونه پرسشها در ذهن خداباوران به بررسی فرضهایی که در ابتدای این نوشتار مطرح شد خواهیم پرداخت؛ اما پیش از آن شایسته است چند عبارت را که در این نوشتار استفاده خواهد شد تعریف کنیم.

جهان/کائنات/دنیا

کائنات (Universe) مجموعه ای است که تمام چیزهایی که وجود دارند را در خود جای میدهد. هرچیز که وجود داشته باشد جزو این مجموعه جهانی است و اگر وجود نداشته باشد جزوی از جهان نیست، لذا میتوان گفت جهان و وجود دو مفهوم برابر هستند، هرجا جهان وجود داشته باشد، وجود، موجود است و هرجا و هرزمان وجود موجود باشد جهان وجود دارد. کلمه مترادف با وجود، هستی است، لذا میتوان گفت بر اساس تعریفی که از جهان داده شد، جهان و هستی هردو به یک معنی هستند. با این تعریف نه میتوان جایی غیر از جهان را در نظر گرفت و نه میتوان زمانی خارج از جهان را در نظر گرفت.

قدیم

چیزی قدیم است که وجود داشته باشد و هرگز آغاز به وجود نکرده باشد، یعنی همیشه وجود داشته باشد. چیزی که قدیم است تابع زمان نیست، یعنی در هر زمانی وجود داشته است. موجودی که قدیم است، هستی را در ذات خود دارد و بوجود آمدنی نیست.

حادث

چیزی است که وجود داشته باشد و آغاز به وجود کرده باشد، یعنی در لحظه ای وجود نداشته باشد و در لحظه دیگر بوجود آمده باشد. در زبان پارسی حادث را همچنین پدیده  مینامند. پدیده چیزی است که پدیدار شود یعنی در زمانی وجود نداشته باشد و در زمان دیگری بوجود آمده باشد. حادث هستی را در ذات خود ندارد و هستی در مورد آن اتفاق می افتد.

علت

علت اتفاقی است که انجام یافتن آن سبب تحقق معلول میشود. علت در واقع وجود دهنده معلول است و هستی را را به معلول میبخشد، علت و معلول لازمه یکدیگر هستند یعنی اگر علت وجود نداشته باشد، معلول نیز وجود نخواهد داشت. علت یک شیع نیست، بلکه یک اتفاق یا یک عمل است.

معلول

معلول اتفاقی (عملی) یا چیزی است که از خود (در ذات خود) هستی نداشته باشد، یعنی وجود خود را وابسته به چیز دیگری (علت) باشد، یعنی تنها و تنها اگر علت وجود داشته باشد معلول بوجود می آید و در غیاب علت هرگز معلول بوجود نمی آید. معلول لزوماً حادث نیست، ممکن است معلولی قدیم باشد و هستی خود را مدیون علتی که آن نیز قدیم است باشد.

علیت

رابطه موجود بین علت و معلول را علیت میخوانند. بین اینکه آیا علیت رابطه ای بین دو شیع است یا بین دو فعل (عمل یا اتفاق) است بین فلاسفه اختلاف نظر وجود دارد، علیت عمیق ترین و اساسی ترین رابطه ای است که میتواند بین دو چیز وجود داشته باشد زیرا هستی و نیستی آن چیز در گرو رابطه علیتی است که بین معلول و علت برقرار میشود.

آیا دنیا خلق شده است؟

با تعریفی که از دنیا داده شد، بسیاری از فلاسفه چه خداباور و چه بیخدا معتقدند جهان اساساً قدیم است و خلق نشده است. یعنی همواره وجود داشته است و آغاز بوجود نکرده است. دلایلی که این فلاسفه برای اثبات این ادعا می آورند بسیار متنوع است، البته قدیم بودن دنیا به خودی خود به معنی معلول نبودن آن نیست. برخی فلاسفه، چه خداباور چه بیخدا نیز معتقدند جهان آغاز به وجود کرده است و حادث و معلول است.  اگر دنیا خلق نشده باشد آشکار است که بر اساس توضیحات داده شده این پرسش اساسی که این نوشتار سعی در پاسخ آن دارد بطور کلی بی معنی خواهد بود و با تعریفی که از خلقت داده شد، دنیا خلق نشده است و نیاز به خالق نیز ندارد.

اما برخی از فلاسفه چه بیخدا و چه خداباور نیز معتقدند که جهان حادث است و قدیم نیست، و خلق شده است. تئوری بیگ بنگ (بیگ بنگ چیست؟) یا انفجار بزرگ امروزه معتبر ترین توضیح علمی برای تشریح چگونگی بوجود آمدن کائنات است. اما تئوری بیگ بنگ ثابت نمیکند که جهان برای وجود داشتن نیاز به علتی دارد. برای اطلاعات بیشتر در مورد اینکه چگونه جهان میتواند بدون وجود هیچ علتی خلق شده باشد به نوشتاری با فرنام «آغاز به وجود بدون نیاز به علت» مراجعه کنید. فیزیک مدرن و مدارک علمی نسبتاً جدید نشان میدهند که جهان میتواند بدون اینکه نیازی به علتی داشته باشد ناگهان بوجود بیاید. بسیاری از پدیده ها و اتفاقهای فیزیکی اساساً نیازی به علت ندارند و رابطه علیت در مورد آنها صدق نمیکند. این نوشتار بطور کامل این قضیه را نشان میدهد. لذا این نظر که «هر حادثی لزوماً معلول است و علتی دارد» زیر سوال است و مدارکی فیزیکی علیه آن وجود دارد. لذا حتی اگر با برهانهای صحیح و معتبر اثبات شود که دنیا بوجود آمده است و خلق شده است نیز هنوز اثبات نشده است که دنیا علتی دارد! لذا خلق شدن دنیا به معنی وجود خالقی برای آن نیست.

پیرامون تئوریهایی که برای آنچه باعث بیگ بنگ شده است به منابع زیر رجوع کنید.

  • تئوری رشته (String Theory) + + + + + + + + +
  • کائنات اکپیروتیکی (Ekpyrotic Universe) + + + + + +

و برای مناظره بین معروف ترین فلاسفه خداباور و بیخدا در مورد بیگ بنگ و خدا به کتاب خداباوری و خداناباوری و بیگ بنگ مراجعه کنید.

آیا انسان خلق شده است؟

پاسخ به این پرسش مربوط به رشته علمی بیولوژی است، خردگرایان بیولوژیست ها و انتروپولوژیست ها را شایسته ترین افراد برای پاسخ دادن به این پرسش میدانند. تئوری تکامل (تکامل چیست؟) قابل قبول ترین و معتبر ترین تئوری است که برای توضیح چگونگی رسیدن انسان به شکل فعلی خود وجود دارد، درصورت درست بودن این تکامل انسان خلق نشده است، تکامل و خلقت یک تئوری و یک فرضیه کاملاً مخالف یکدیگر در مورد موجودات زنده هستند. در مقابل تئوری تکامل دین داران «افسانه های خلقت» را مطرح میکنند و روی درستی این داستانها که در کتابهای دینیشان آمده است تعصب میورزند. این داستانهای مذهبی که اساساً ریشه در اساطیر سامی دارند و آن اساطیر نیز خود کپی برداری شده از سایر اساطیر ایرانی، مصری، هندی و غیره هستند معمولاً ماجرای خلقت را به یک زن و مرد اولیه منسوب میدانند و معتقدند آن دو مرد و زن توسط خدا بوجود آمده اند. در منطقه خاور میانه انواع و اقسام افسانه های خلقت حتی قبل از بوجود آمدن ادیان وجود داشته است و ریشه تمام این افسانه های خلقت در همان افسانه ها و اسطوره های باستانی است، برای شرحی کامل و تحقیقی علمی در این زمینه به کتابی با فرنام «افسانه های خلقت در خاورمیانه»  رجوع کنید.

افسانه خلقت یهودیان که ریشه در باورهای اسطوره ای خاور میانه ای دارد ابتدا آدم از خاک پدید آمد و بعد حوا از دنده چپ آدم بوجود آمد (انجیل به این مسئله اشاره دارد اما قرآن نمیگوید حوا از دنده چپ آدم بدنیا آمده است، اساساً در قرآن نامی از حوا نیامده است). و بعد این دو شخص از بهشت اخراج شدند. بین تمامی ملتها اینگونه داستانها رواج داشته اند و هرکدام برای بوجود آمدن انسان نظریاتی داشتند که هرگز بر شواهد و بررسی های علمی مبتنی نبوده اند بلکه صرفاً مبتنی بر داستان پردازی ها و اسطوره های باستانی آنها بوده است، برای نمونه های فراوان از این داستانها به کتابی با فرنام «افسانه های اولیه: افسانه های خلقت در اقصی  نقاط جهان» رجوع کنید. لذا ماجرای خلقت انسان با تعریفی که از خلقت داده شد اساساً غیر علمی و در نتیجه از نظر خردگرایان غیر معتبر است. اسلامگرایان در مورد سازگاری نظریه تکامل با قرآن نظرات مشترکی ندارند، عده ای روی غلط بودن این نظریه اسرار میورزند و دلایل(!)ی برای رد آن می آورند (هارون يحيي) و عده ای نیز میگویند تکامل اساساً در قرآن وجود دارد (فرقه رجویه و برخی از افرادی که خود را روشنفکر دینی میدانند) و داستان قرآن در مورد آدم و حوا به معنی  وجود اولین انسانها و ماجرای خلقت نیست. اما در قرآن بطور مستقیم در آیه ای اشاره شده است که آدم از خاک بوجود آمده است (سوره آل عمران آیه 59) و این آیه باعث میشود نظر قرآن کاملاً در تضاد با تئوری تکامل قرار بگیرد و در نتیجه نظری که قرآن راجع به خلقت انسان میزند کاملا ضد علمی و اسطوره ای و همردیف با تمام افسانه های خلقت است. لذا خلق شدن انسان از آنجا که غیر علمی است مورد توافق بین خردگرایان و اسلامگرایان نیست.

اسلامگرایان باید مدارک علمی را نشان دهند و تئوری تکامل را زیر سوال ببرند و ثابت کنند که انسان آنگونه که قرآن میگوید از خاک پدید آمده است و آدم و حوایی وجود داشته اند. البته قرآن در مورد خلقت انسانها دچار تناقض میشود قرآن درمورد انسان در جایی میگوید که او از لخته خون (سوره 96 آیات 1-2) پدید آمده است، در جای دیگر میگوید  از آب (سوره 21 آیه 30، سوره 24 آیه 45، سوره 25 آیه 54) پدید آمده است و در جایی میگوید از «چیزی مانند سفال» (سوره 3 آیه 59، سوره 30 آیه 20، سوره 35 آیه 11) پدید آمده است.

آیا کسی دنیا و جهان را خلق کرده است؟

خلق شدن کائنات هرگز به این معنی نیست که لزوماً کسی آنرا خلق کرده است. بسیاری از چیزها هستند که بدون نیاز به «کسی» خلق میشوند، مثلاً گیاهان وحشی بدون نیاز به «کسی» خلق میشوند. سیاره های جدید در کائنات بدون دخالت «کسی» خلق میشوند. هر چیزی که خلق میشود لزوماً نیاز به خالق ندارد. تمام تلاشهای خداباوران از اقامه براهین مختلف این است که ثابت کنند جهان معلول است و خدا علت آن است. حتی اگر تمامی براهین خداباوران را برای اثبات معلول بودن دنیا بدون در نظر گرفتن خطاهای براهین آنها قبول کنیم، به چه دلیل باید این علت خدا باشد؟ خدا  یک شخص (دارای شخصیت، بودن یعنی مختار و هوشمند بودن و زنده بودن) است که ویژگیهای خود را دارد. مثلا قادر مطلق است، همه جا حاضر است. چه دلیلی وجود دارد که «علت» جهان نیز این ویژگیها را داشته باشد؟

یعنی خداباور با ثابت کردن اینکه جهان معلول است و علتی دارد، وجود خدا را ثابت نکرده است، بلکه تنها وجود یک علت برای دنیا را ثابت کرده است، حال این علت میتواند هر چیزی باشد. یک علت مکانیکی و طبیعی مانند تمامی علتهای دیگر میتواند علت پدید آمدن دنیا باشد، در مورد اینکه علیت رابطه ای بین اتفاقها است یا بین افراد است اختلاف نظر وجود دارد، و در مورد اینکه آیا یک موجود غیر طبیعی میتواند معلول اتفاقات و چیزهای طبیعی شود خداباور با مشکلات و تناقضات بسیار مهمی روبرو میشود که توضیح دادن در مورد آنها در حوصله این نوشتار نیست. اما حتی اگر فرض کنیم علت میتواند در رابطه علیت یک شخص نیز باشد، به چه دلیلی باید این شخص خدا باشد؟

خداباور بعد از اینکه ثابت میکند دنیا علتی دارد، باید ثابت کند آن علت یک شخص است و بعد باید ثابت کند آن شخص خدا است، و ویژگیهای خدا را دارد. اثبات کردن چنین چیزی بسیار برای خداباوران دشوار خواهد بود. این برهان به همانقدر برای اثبات خدا به خداباور کمک میکند که شخصی ادعا کند دنیا توسط یک اسب شاخدار نامرئی، یا بابانوئل یا هر شخص دیگری خلق شده است. هیچ دلیل قانع کننده ای برای اثبات اینکه علت دنیا باید دارای شخصیت باشد و ویژگیهای خدا را داشته باشد وجود ندارد. خداباوران معمولاً برای اثبات این قضیه به برهان نظم پناه میبرند که خود برهان نظم خطاها و سفسطه های زیادی درون خود دارد و مشکلات آن در نوشتاری با فرنام «رد برهان نظم» بررسی شده است.

آیا خداوند میتواند خالق جهان باشد؟

کسانی که خداوند را علت بوجود آمدن دنیا میدانند از قدیمی ترین و ابتدائی ترین تئوریهای موجود برای علیت که به دوران ارسطو برمی گردد استفاده میکنند. این درحالی است که تئوریهای زیادی برای علیت بعد از ارسطو بوجود آمده است و فلاسفه بسیاری این تئوری را پیشرفت داده اند و تعاریف و شرایط دقیقی برای آن وضع کرده اند. برای ارسطو و کسانیکه پیروان او بوده اند و هستند کاملاً طبیعی و منطقی به نظر میرسد که بگویند خداوند علت جهان است، اما همانطور که علم پیشرفت کرده است فلسفه نیز پابه پای آن پیشرفت کرده است. دیدگاهی که امروز نسبت به تئوری علیت وجود دارد نسبت به دیدگاه ارسطو که 2400 سال پیش زندگی میکرده است بسیار متفاوت است و کسانیکه از آن رابطه علیت استفاده میکنند مانند این است که از دست آوردهای علمی آن دوران استفاده کنند. خدا با تعریفی که خداباوران از آن دارند (خداوند چیست؟) با تئوریهای جدیدتر از تئوری علیت ابداً سازگار نیست و اگر درستی این تئوری ها را قبول کنیم، خداوند هرگز نمیتواند علت پدید آمدن کائنات باشد، زیرا خداوند هرگز در تعریف علت نمیگنجد و لذا نمیتواند علت هیچ چیزی باشد. برای اطلاعات و توضیحات بیشتر در این مورد به نوشتاری با فرنام «علیت و محال بودن منطقی یک علت الهی» مراجعه کنید.

صفیه همسر یهودی محمد

نوشته – دکتر علی سینا

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

ایتالیایی

انگلیسی

آنچه در ادامه می آید داستان زندگی صفیه بنت حیی بن اخطب است، زنی یهودی که بعد از حمله لشگر محمد به خیبر اسیر شد و بعنوان بخشی از غنائم به نزد پیامبر آورده شد. این ماجرا در کتاب طبقات ابن سعد آورده شده است و در تارنماهای قابل اعتماد اسلامی نیز از او یاد شده است.

تارنمای اتحاد مسلمانان نوشته است:

صفیه وقتی که مسلمانان پدر و شوهرش را و بسیاری از خویشاوندانش را کشتند هفده سال داشت و بسیار زیبا بود. در همان روز پیامبر خدا اراده کرد که با او همبستر شود. متن این ماجرای از این قرار است:

«صفیه در مدینه متولد شده بود، او به قبیله بنی نضیر تعلق داشت. وقتی که این قبیله از مدینه در سال 4 ام پس از هجرت تبعید شد حیی  یکی از کسانی بود که همراه با کنانه ابن ربیع همسر صفیه (که اندکی پیش از حمله مسلمانان به خیبر با او ازدواج کرده بود، و بعد از شکنجه توسط پیامبر کشته شد) در منطقه حاصلخیز خیبر مستقر شد. او در آن موقع 17 سال سن داشت و پیش از آن نیز همسر سلام ابن مشکم شده بود و وی صفیه را طلاق داده بود. در یک مایلی خیبر پیامبر با صفیه ازدواج کرد. ام سلمه مادر انس ابن مالک او را آرایش کرد و رخت عروسی با پیامبر را بر او پوشاند. آنها شب را در آنجا گذراندند. ابو ایوب الانصاری تمام شب از خیمه پیامبر نگاهبانی کرد. در ابتدای شب پیامبر دید که ابو ایوب بالا و پایین میرود، از او پرسید که این جنب و جوش تو از چه جهت است؟ وی پاسخ داد «من نگران جان تو بودم، میترسیدم که این دختر جوان به تو آسیبی برساند. تو پدرش را و شوهرش را و بسیاری از خویشاوندانش را کشتی و او تا همین چند وقت پیش از کفار بود. من واقعا میترسیدم که او آسیبی به تو برساند. پیامبر برای ابو ایوب انصاری دعا کرد (ابن هشام برگ 766) صفیه از پیامبر خواست که تا زمانی که مقداری از خیبر دور شوند (در همبستر شدن با او) صبر کند. پیامبر پرسید «چرا؟»،  صفیه پاسخ داد «من نگران جان تو بودم زیرا برخی از یهودیان هنوز نزدیک خیبر بودند.».

دلیل اینکه صفیه تقاضاهای جنسی یک مرد 57 ساله را نپذیرفت، باید برای اشخاص معقول بسیار روشن باشد. من فکر میکنم بیشتر زنان ترجیح میدهند که در چنین وضعیتی به عذاداری بپردازند، نه اینکه با قاتل پدر، شوهر و خویشاوندانش در همان روز کشته شدنشان به داخل تخت خواب بروند. اما این واقعیت که پیامبر نتوانست حتی یک روز به این زن فرصت بدهد تا او بتواند اندکی از اندوه خود بکاهد و خود را از لحاظ روانی بازیافت کند، و همان روز میخواست به نیازهای جنسی خود پاسخ بدهد، چیزهای زیادی در مورد طرز فکر محمد و شخصیت و اخلاق او به ما میگوید. اما در مورد بقیه ماجرا، ما نمیتوانیم اطمینان داشته باشیم که این داستان حقیقت دارد یا اینکه تاریخ نویسان مسلمان این داستان را ساخته اند تا صحنه تجاوز محمد به صفیه را پنهان کنند. اما این تمام اطلاعاتی است که ما در مورد این ماجرا داریم و برای یافتن حقیقت ما باید به این نوشتارهای مقرضانه تاریخ نویسان مسلمان تکیه کنیم. داستان ادامه پیدا میکند و اشاره میکند که ابو ایوب نگران امنیت محمد بود زیرا محمد پدر، شوهر و خویشاوندان صفیه را کشته بود. این کاملاً منطقی است. کاملاً احمقانه است که شخصی با زنی که عزیزانش را کشته است همبستر شود. اما درخواست و بهانه صفیه برای همبستر نشدن با محمد نابخردانه به نظر میرسد. وقتی که محمد این دختر را به چادرش برده بود، از پیش بسیاری از یهودیان را کشته بود و در حال پیروزی در جنگ بود. اگر یهودیانی باقی مانده بودند، آنها احتمالاً بیشتر نگران جان و امنیت خودشان بودند تا اینکه نگران عفت صفیه باشند. همچنین در آن خیمه محمد و صفیه تنها بودند، یهودیان از کجا ممکن بود بفهمند که آنها در حال سکس هستند یا نه؟ من نمیتوانم تصور کنم که او میتواسته است بهانه ای دیگر بیاورد، تا با قاتل پدر، شوهر و سایر بستگانش، حداقل در همان شب اول همبستر نشود.

«در روز بعد، ولیمه (جشن عروشی) از طرف پیامبر برگزار شد.»

توجه داشته باشید که این تاریخ نویس میگوید ازدواج بعد از اینکه پیامبر با صفیه تنها شد و توانست ارتباط جنسی با او برقرار کند انجام گرفت. این تلاش او برای برقراری تماس جنسی هیچ مشکلی برایش نداشت زیرا پیامبر از پیش از الله اش آیه ای نازل کرده بود که همبستر شدن با زنانی که در جنگ به اسارت در می آیند، بدون ازدواج با آنها حتی اگر آنها متاهل هم هستند آزاد است.

سوره نساء آیه 24

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلاَّ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ أُحِلَّ لَكُمْ ما وَراءَ ذلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً

و زنان شوهردار (بر شما حرام است؛) مگر آنها را كه مالك شده ‏ايد (در جنگ)، اينها احكامي است كه خداوند بر شما مقرر داشته و زنان ديگر غير از اينها (كه گفته شد) براي شما حلال است، كه با اموال خود آنها را اختيار كنيد در حالي كه پاكدامن باشيد و از زنا خودداري نماييد، و زناني را كه متعه مي‏كنيد مهر آنها را، واجب است بپردازيد و گناهي بر شما نيست نسبت به آنچه با يكديگر توافق كرده‏ايد بعد از تعيين مهر، خداوند دانا و حكيم است.

آیه بالا نشان میدهد که پیامبر معتقد بوده است بردگان هیچ حقی ندارد. ممکن است شما زنی باشید که زندگی خوبی با همسر خود داشته باشید، اما اگر محمد و هواداران مومن او به شهر شما حمله کنند و شما را اسیر کنند، شما حقوق خود را از دست میدادید، و در حالی که شوهر شما در حال کشته شدن یا برده شدن بود، ممکن بود شما به یک مسلمان مجاهد شوید و او به شما در حالی تجاوز کند که از برکت های الله اش نیز برخوردار شود.

به این مسئله در جای دیگری نیز اشاره شده است:

سوره مومنون آیات 1 تا 7

1- قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ

2- الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ

3- وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ

4- وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ

5- وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ

6- إِلاَّ عَلى أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ

7- فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ العادُونَ

1- مؤ منان رستگار شدند.
2- آنها كه در نمازشان خشوع دارند.
3- و آنها كه از لغو و بيهودگي رويگردانند.
4- و آنها كه زكات را انجام مي‏دهند.
5- و آنها كه دامان خود را از آلودگي به بيعفتي حفظ مي‏كنند.
6- تنها آميزش جنسي با همسران و كنيزانشان (بردگان زن) دارند كه در بهره گيري از آنها ملامت نمي‏شوند.
7- و هر كس غير اين طريق را طلب كند تجاوزگر است.
«برای مدارک و اطلاعات بیشتر در مورد برده داری و حقوق برده در اسلام به نوشتاری با فرنام برده داری در اسلام  مراجعه کنید.» مترجم

اجازه بدهید ماجرای صفیه را ادامه بدهیم:

باقی زنان پیامبر نسبت به او از خود حسادت نشان دادند و به دلیل اینکه او قبلاً یهودی بوده است به وی سرکوفت میزدند. اما پیامبر همیشه از او هواداری کرد. یکبار درگیری های میان صفیه و سایر زنان عرب پیامبر بسیار بالا گرفت. صفیه به پیامبر که علاقه زیادی به او داشت شکایت کرد. پیامبر به صفیه توصیه هایی کرد و او را تشویق کرد. پیامبر او را مسلح به منطق کرد و به او گفت که صفیه قوی باشد، آنها هرگز برتر از تو نیستند. به آنها بگو من دختر هارون نبی هستم، نوه موسی پیغمبر و زن پیامبر خدا محمد.

وقتی که صفیه را بعنوان غنیمت در جنگ به نزد پیامبر آوردند، پیامبر گفت، «صفیه پدر تو تا زمانی که الله سرنوشت او را رقم زد دشمن الله ماند». صفیه پاسخ داد «اما الله یک نفر را بخاطر گناهان بقیه مجازات نمیکند».

این البته رفتار خود محمد را که تمام بنی قینقاع را با این بهانه که چند تن از آنان یک مسلمان را کشته بودند به نابودی کشاند نقض میکند. البته این کار محمد بر خلاف آیه زیر بود.

سوره نجم آیه 38

أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى

که هيچ کس بار گناه ديگری را بر ندارد.

همچنین باید توجه داشته باشید که تصمیم آخر توسط الله گرفته نشده است. پدر صفیه توسط آدمکشان محمد کشته شده بود نه توسط الله. ای شبیه آن خواهد بود که هیتلر ادعا کند تمام کشته شدگان در هولوکاست را خدا کشته است. اگر خدا میخواست تمام کسانی که محمد آنها را کشته است بکشد، میتواند خودش اینکار را انجام دهد. خداوند برای انجام کارهایش به واسه نیاز ندارد.

«محمد سپس به او امکان انتخاب بین پیوستن به مردمش و یا پذیرش اسلام و همسری پیامبر را داد.»

ما باید به یاد داشته باشیم که محمد بیشتر هم قبیله ای های او را کشته بود و باقی آنها را منع کرده بود، لذا نام این حرکت را چندان نمیتوان اختیار دادن گذاشت، اینکار در اصل اجبار است زیرا در اصل او انتخابی جز پذیرش پیشنهاد محمد نداشت.

او بسیار دانا و آرام بود و گفت «ای رسول الله، من همواره علاقه مند به اسلام بودم و پیش از دعوت تو، پیامبری تو را تصدیق کرده بودم. حال که من اجازه حضور در کنار تو را دارم، امکان کفر را رها میکنم و اسلام می آورم، سوگند به الله که الله و رسولش در نزد من عزیزتر از آزاد شدنم و بازگشت به نزد مردمم است» طبقات.

آیا این واقعا اعتراف بود؟ اگر چنین بود آیا خالصانه بود؟ آیا به او اجازه اظهار عقیده اش داده شده بود؟ او توسط کسانی که خانواده اش را کشته بودند اسیر شده بود و آنها ممکن بود همان بلا را سر او بیاورند. توجه داشته باشید که این منبع به «آزاد» شدن او اشاره میکند. این به روشنی نشان میدهد که او از پیش آزاد نبود. بنابر این به نظر میرسد که این رفتار او از هوشمندی وافر او بوده است. او مجبور شده است این دروغها را بگوید تا اینکه جانش را حفظ کند.

«وقتی که صفیه ازدواج کرد، او بسیار جوان بود و بنابر یک گزارش او به سختی هفده سال سن داشت و فوق العاده زیبا بود. یکبار عایشه در مورد قد کوتاه صفیه چند جمله کوتاه گفت، که پیامبر در مورد آنها گفت «تو چیزی گفته ای که اگر در دریا می افتاد، آنرا آلوده میکرد)» ابوداوود. او نه تنها بسیار مورد علاقه پیامبر بود، بلکه پیامبر برای او احترام بسیار زیادی نیز قائل بود، زیرا صفیه سخنان بین پدرش و عمویش پیش از رفتن آنها به مدینه را شنیده بود. وقتی که پیامبر به مدینه رفت، آنها برای دیدنش به مدینه آمدند تا ببینند که آیا او واقعا پیامبر خدا همانگونه که در تورات آمده است هست یا نه، سپس بازگشتند و حضور صفیه که در بسترش دراز کشیده بود و گوش میکرد در مورد او صحبت میکرند. یکی از آنها (عمو یا پدر صفیه) از دیگری پرسید «در مورد او چه فکر میکنی؟» دیگری پاسخ داد «او همان پیغمبر پیش بینی شده در کتابهای دینی ما است».  دیگری پرسید، «باید چکار کنیم؟»، وی پاسخ داد «باید با تمام وجود با وی مخالفت کنیم.»

آیا این داستان که توسط ابوداوود نقل شده است، درست است؟ چرا یهودیان باید محمد را که پیامبریش از پیش در کتابهایشان پیش بینی شده بود بعنوان یک پیامبر واقعی به رسمیت بشناسند اما سپس با او با تمام وجودشان مخالفت بورزند؟ این ماجرا کاملاً غیر منطقی است. کسی که به این ماجرا باور داشته باشد باید دچار نقصان عقلی باشد. معلوم نیست که آیا صفیه اینگونه دروغ گفته بود که پیامبری محمد را تایید کند و باعث شود که دشمنانش او را بیشتر بپذیرند و یا اینکه این ماجرا کلاً تحریفی است که توسط یک مسلمان متعصب انجام گرفته است. چرا باید یک شخص تصمیم بگیرد که با تمام قدرت در مقابل شخصی که حقانیت او را در کتب دینی خود یافته است مبارزه کند؟ اما تمام مسئله این نیست، در کجای تورات و یا انجیل در مورد محمد صحبت شده است؟ چطور پدر و عموی محمد توانسته بودند مشخصات محمد را در تورات بیابند اما علمای مسلمان در 1400 سال گذشته نتوانسته اند چنین کنند؟

«در نتیجه صفیه از حقانیت پیامبر اطمینان داشت. او پس از پیوستن به پیامبر هرگز احساس درد و غم نکرد، او نگهدار پیامبر بود و هر گونه که توانست، او را خوشنود ساخت. و این از آنجا که او بلافاصله پس از خیبر به نزد پیامبر آمد روشن میشود.»

آیا میبینید که چگونه این نویسنده حرف خود را نقض کرده است؟ تنها چند خط بالاتر گفته است که او اسیر شده بود و به عنوان اسیر جنگی به نزد محمد آورده شده بود. او با میل خودش به نزد محمد نیامده بود، او به نزد پیامبر آورده شده بود زیرا زیبا ترین زن در میان اسیرها بود.

«پیامبر اندکی نسبت به او شکایت داشت، زیرا او وقتی که پیامبر در مرحله پیشین ارتباط جنسی برقرار کند، سر باز زده بود. در مرحله بعدی، پیامبر با او تنها شد و تمام شب را با او گذراند. وقتی که ام سلمه از او پرسید «در رسول الله چه دیدی؟»، وی پاسخ داد که از او بسیار راضی است و تمام شب را نخوابید و با او صحبت کرد. پیامبر از او پرسید که چرا دفعه پیشین که پیامبر خواسته است با او خلوت کند، او سر باز زده بود؟ وی پاسخ داد، من نگران تو بودم زیرا که به یهودیان نزدیک بودیم.» طبقات

بخاری نیز احادیثی در ارتباط با حمله به خیبر و اینکه چگونه محمد صفیه را دید ثبت کرده است.

صحیح بخاری جلد نخست کتاب 8 ام شماره 367

عبدالعزیز نقل می‌کند:

انس گفت، «وقتی رسول خدا به خیبر حمله کرد، ما نماز فجر را در صبح زود وقتی هنوز هوا تاریک بود خواندیم»، پیامبر جلو من (سوار بر مرکب) حرکت میکرد و ابو طلحه نیز حرکت میکرد و من پشت ابو طلحه حرکت میکردم، پیامبر به سرعت از راه خیبر عبور کرد و زانوی من ران پیامبر را لمس میکردند، او رانهای خود را برهنه کرد و من سفیدی رانهای او را دیدم. وقتی او به شهر وارد شد گفت «الله اکبر»، خیبر نابود شده است. هرگاه ما به سرزمینی نزدیک میشویم، صبح آنان شر می‌شود، او این جمله را سه بار تکرار کرد، مردم از سر کارهایشان بیرون آمدند و بعضی از آنها گفتند «محمد (آمده است)»، (برخی از همراهان ما که از ارتش او بودند گفتند) ما خیبر را فتح کردیم، اسیران را گرفتیم و غنایم نیز جمع آوری شدند. دحيه آمد و گفت، «ای پیامبر یک دختر برده از میان بردگان به من بده» پیامبر گفت «برو و هرکدام از دختر های برده شده را که می‌خواهی بگیر»، او صفیه بنت حیی را انتخاب کرد. مردی پیش پیامبر آمد و گفت «ای رسول الله، تو صفیه بنت حیی را به دحيه  دادی و او بانوی بزرگ قبایل بنی قریظه و بنی نضیر است، و او برازنده هیچکس غیر از تو نیست. پس پیامبر گفت «آن دو نفر را (صفیه و دحيه را) بیاورید»، پس دحيه با صفیه آمدند، پیامبر به دحيه گفت، «یک دختر برده دیگر غیر از این را از میان اسرا انتخاب کن»، انس ادامه میدهد، «پیامبر او را آزاد کرد و با او ازدواج کرد».

ثابت از انس پرسید «ای ابو حمزه! پیامبر چه به او پرداخت (بعنوان مهریه)؟»، او گفت، «او خود مهریه خود بود، برای اینکه پیامبر اورا آزاد کرد و بعد با او ازدواج کرد.» انس ادامه داد» وقتی در راه بودیم، ام سلمه او را لباس (عروسی) پوشانید، و در شب او را بعنوان عروس به نزد پیامبر آوردند.

مهر یا مهریه پولی است که یک زن در هنگام ازدواج با شوهرش از او دریافت میکند. محمد به صفیه مهر نداد زیرا اگر قرار بود مهری بدهد باید آنرا برای آزاد کردن یک برده به خودش میداد. مسئله جالب اینجاست که او را با پرداخت پول برده نکرده بود بلکه با تازش به شهر او باعث شده بود که او به برده تبدیل شود. این مسئله دارای اهمیت فراوان است زیرا ما را با اخلاق و ارزشهای پیامبر اسلام آشنا میکند.

خواندن رفتار محمد سبب میشود ما به دلیل حساسیت مدرنی که داریم احساس تهوع بکنیم، اما محمد در کمال ناباوری ما، اعلام کرده است که دو پاداش خواهد گرفت. یکی برای آزاد کردن کسی که هیچکس غیر از خود او، باعث برده شدن او نشده بود و دیگری بخاطر ازدواج با زیباترین دختری که 40 سال از خود او جوانتر بود.

صحیح مسلم کتاب 8 شماره 3327

ابو موسی نقل کرده است: رسول الله در مورد شخصی که زن برده ای را آزاد کند و بعد با او ازدواج کند گفته است که برای او دو پاداش وجود دارد.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 512

انس نقل کرده است: پیامبر نماز فجر را در نزدیکی خیبر وقتی که هوا تاریک بود خواند و سپس گفت «الله اکبر! خیبر نابود شده است، و هرگاه که ما به جایی نزدیک میوشیم (تا با آنها بجنگیم)، برای کسانی که قبلا به آنها هشدار داده شده است (دشمنان اسلام) صبحی شر خواهد بود (تا صبح آنها شکست خواهند خورد)». سپس ساکنین خیبر در حالی که در راه ها میدویدند خارج شدند. پیامبر جنگجویان آنها را کشت، و فرزندان و زنانشان را برده کرد. صفیه در میان اسیران بود، او سهم دحیه الکلی بود اما بعداً به مالکیت پیامبر در آمد. پیامبر آزادی او را مهر او قرار داد.

منبع +

آیا دین ضامن اخلاق در جامعه است؟

بسیاری از افراد در مورد اخلاقیات اسلام صحبت میکنند و میگویند اسلام خوب است چون انسان را به کارهای خوب دعوت میکند، اگر اسلام نباشد جامعه پر از دروغ و آدم کشی و.. خواهد شد. غرب را نگاه کنید، غرب با آزادی دادن به همجنسگرایان به قوم لوط برگشته است، اگر اسلام وجود نداشته باشد خانواده از بین خواهد رفت و…

معمولا دلیل اینکه کسانی دروغ میگویند و یا دزدی میکنند این نیست که این افراد نمیدانند دزدی کردن و دروغ گفتن کار بدی است، یا اینکه کسی به آنها نگفته است که این دست کارها ناپسند و منفی هستند. در واقع شاهکاری که ادیان انجام میدهند این است که میگویند خوبی خوب است و بدی بد است، آیا تکرار این مسئله که دروغ بد است و یا دزدی بد است باعث میشود که آدمها دروغ نگویند و یا دزدی نکنند؟ هرگز!

آیا کسی پیدا میشود که بگوید دزدی خوب است و دروغ گفتن بد نیست؟ آیا پیامبر اسلام واقعا هنر کرده است که مثلا گفته است دزدی بد است؟ کسانی که فکر میکنند دین ضامن اخلاق در جامعه است در واقع درک بسیار سبکی از جامعه شناسی و روانشناسی و ماهیت انسان دارند. انسانها ربات نیستند که نیاز به یک سری  دستور العمل ها داشته باشند که بخواهند آنها را مو به مو اجرا کنند، اینکه شما برای مردمی تکرار کنید که خوبی خوب است و بدی بد است هرگز باعث ترویج خوبی و از بین رفتن بدی نمیشود. اینکه چرا در جامعه جرم و پلیدی وجود دارد و چه راهکارهایی برای کم کردن این چیزها باید ایجاد شود سوال ساده ای نیست، علومی مانند روانشناسی، جامعه شناسی و جرمشناسی همواره در پی پاسخ دادن به این پرسشها هستند، پس تا اینجا باید دانست که دین کار بزرگی برای ترویج اخلاقیات نمیدهد، دین تنها میگوید خوب خوب است و بد بد است، کسی نیز برعکس آنرا مدعی نمیشود، یعنی کسی نیست که بگوید خوب بد است و بد خوب است! و این گفتار دین شرط کافی برای ایجاد جامعه اخلاقی تر نیست! اندیشه دینی تنها تعدادی از اخلاقیات بسیار پیش پا افتاده را پشت سر هم تکرار میکند در حالی که نه تنها هیچ برنامه ای مثبت و عاقلانه برای ایجاد جامعه ای که در آن اخلاقیات اجرا شوند و شرایط دروغ نگفتن و… در آن پیش بیاید ندارد، بلکه شرایط جهنمی ای ایجاد میکنند که همه افراد مجبورند در آن شرایط دروغ بگویند و آدمهای پلیدی باشند که همواره به دنبال بیرون کشیدن گلیم خود از آب و زیر پا گذاشتن حقوق دیگران باشند، نظیر آنچه امروز به عنوان فروپاشی اخلاقی مردم ایران بعد از خلالوش 57 مطرح است.

کار دیگری که دینداران آنرا ضمانت اجرای قوانین اخلاقی دینی میدانند ترس از قیامت است، آنها فکر میکنند انسانها مانند خردسالان از جانوران تخیلی و متافیزیکی میترسند، و در واقع خود دین داران واقعا از این چیزها میترسند، اما چیزی که ترس آنها را تسکین میدهد بی حساب و کتاب بودن مفاهیم دینی و کشکی بودن آنها است، مثلا از احادیث بر می آید که  شما اگر یک نماز جماعت بخوانید به قدری ثواب کرده اید که اگر تمام درختان عالم قلم شوند و تمام آبهای جهان جوهر شوند و تمام جن و انس و فرشته کاتب شوند، نمیتوانند مقدار این ثواب را بنویسند، یا مثلا وقتی شما برای امام حسین گریه میکنید، امام حسین در روز قیامت شما را شفاعت خواهد کرد، این دست شوخی ها که از فساد شدید دستگاه قضائی تخیلی الهی خبر میدهند باعث میشود که افراد چندان نیز در ترس از گناهان خود به سر نبرند، چون راه برای توجیه جرائم بسیار زیاد است، دین اصولا آنقدر مبحث گسترده و بی در و پیکری است که شما میتوانید هر کاری را که انجام میدهید یا هر اندیشه دینی ای را با استفاده از خود مفاهیم دینی توجیه کنید، این است که این ترس نیز چندان ضمانت مطمئنی نیست! چون چیز پایداری نیست! از این گذشته اینکه شما تلاش کنید مردم را در ترس و وحشت نگه دارید تا کاری را نکنند یک کار کاملا ظالمانه است…

همین بیپایه بودن و توجیه پذیر بودن مفاهیم دینی بزرگترین علت ضد اخلاق بودن پدیده دیانت است، دین داران به همین دلیل که مفاهیم دینی آنها بی پایه و اساس است انسانهایی به شدت قانونگریز هستند، چون قوانین الهی خود را بالاتر از هر قانون دیگری میببینند.  دین داران خدا را در خود میبینند، بجای اینکه خود را طرفدار خدا ببینند، خدا را طرفدار خود میبینند، کارهای خود را میتوانند به سادگی به خدا بچسبانند، معمولا آدمهای مذهبی دشمنان خود را دشمنان خدا میخوانند و یا رسماً آنها را شیطانی و شر مینامند، این باعث میشود که شخص به هر کاری که خود فکر میکند درست است دست بزند با توجیه اینکه این کار بر رضای خداوند است. خمینی، هیتلر، بن لادن، محمد رسول الله، دستگاه حکومتی کاتولیکها و بسیاری دیگر از جنایتکاران تاریخ، دشمنان خود را دشمنان خدا نامیده اند و نابودی آنها را خواست خدا میدانند.

دین داری و جادوگری و صوفیگرایی چون بر پایه های ضد علمی و غیر منطقی استوار هستند، و اصولا مراتبی از فرضهای غلط و ادعاهای بدون استدلال، پایه های آنها را تشکیل میدهند، ذاتا به سمت جزمیت در اندیشه و اخلاق حرکت میکنند، و جزمیت دشمن بزرگ اخلاق است. بسیاری از اخلاقیات در حال تغییر هستند، مسئله برده داری روزگاری کاملا اخلاقی بود، همجنسگرایی روزگاری کاملا ضد اخلاقی بود، نابرابری حقوق زن و مرد روزگاری کاملا منطقی به نظر میرسید، اما امروز همه اینها و هزاران مسئله مربوط به اخلاق دیگر به شدت تغییر کرده اند. اما مفاهیم دینی چون تغییر نمیکنند با اخلاقیات جدید سر دشمنی دارند، برای همین است که بزرگترین دشمنان اخلاقیات نوین در تمام دنیا همواره دین داران بوده اند. تنها دشمنان جدی مفاهیمی که برای رفاه و آرامش و در نتیجه سعادت و اخلاق بشری وجود داشته و دارند همانا دین داران عالم هستند. دین دارن معمولا جدی ترین مخالفان، مفاهیم اخلاقی زیر هستند.

  • برابری حقوق زن و مرد
  • دموکراسی، خرد کردن قدرت در جامعه (دموکراسی چیست؟)
  • سوسیالیسم، خرد کردن و برابری ثروت در جامعه
  • حقوق بشر(حقوق بشر چیست؟)
  • حقوق برابر و حق حیات و ازدواج برای همجنسگرایان (همجنس گرایی چیست؟)
  • کثرت گرایی دینی، آزادی ادیان
  • آزادی اندیشه، و آزادی بیان اندیشه
  • کثرت گرایی
  • خردگرایی
  • اصالت عقل

باید توجه داشت که اینها همگی اصول و برنامه های اخلاقی ای هستند که شرایط زندگی بهتر و اخلاقی تر را برای جامعه پدید می آورند و اکثر دین ها با این مفاهیم مشکل اساسی دارند. این جور مفاهیم هستند که باعث میشوند در جامعه ای جرم و جنایت کمتر وجود داشته باشد و افراد کمتر پرخاشگر باشند و به یکدیگر دروغ بگویند نه ترساندن انسانها با اینکه اگر دروغ بگویید در روز آخرت سرب داغ در حلق شما ریخته خواهد شد!

ادیان معمولا مبتنی بر فرهنگهایی هستند که آن دینها در آنجا شکل گرفته اند، بنابر این اخلاقیات دینی معمولا در جغرافیای مشخصی اخلاقی حساب میشوند، نه تنها حوزه اخلاقی بودن اخلاقیات دینی توسط جغرافیا محدود میشود بلکه این حوزه محدود به تاریخ و زمان نیز میباشد، ادیان پر از مفاهیمی است که روزگاری در منطقه ای اخلاقی به شمار میرفتند اما در منطقه و زمان ما کاملا غیر اخلاقی به حساب میروند، چون دین داران اسلامی تمام تلاششان بر این است که زندگی ای شبیه تر به زندگی اعراب بادیه نشین زمان محمد داشته باشند مفاهیم غیر اخلاقی بسیار زیادی را وارد جامعه میکنند. مثلا حضرت امام و بسیاری از علمای دینی شیعی میفرمایند:

مسئله ۲۴۱۰ در رساله :

«اگر كسى دختر نابالغى را براى خود عقد كند و پيش از آنكه نه سال دختر تمام شود، با او نزديكى و دخول كند، چنانچه او را افضا نمايد هيچ وقت نبايد با او نزديكى كند»

افضاء یعنی یکی شدن مجرای حیض و غائط

تحریر الوسیله مسئله 12:

كسيكه زوجه اى كمتر از نه سال دارد وطى او براى وى جايز نيست چه اينكه زوجه دائمى باشد، و چه منقطع ، و اما ساير كام گيريها از قبيل لمس بشهوت و آغوش گرفتن و تفخيذ( اشكال ندارد هر چند شيرخواره باشد، و اگر قبل از نه سال او را وطى كند اگر افضاء نكرده باشد بغير از گناه چيزى بر او نيست ، و اگر كرده باشد يعنى مجراى بول و مجراى حيض او را يكى كرده باشد و يا مجراى حيض و غائط او را يكى كرده باشد تا ابد وطى او بر وى حرام مى شود، لكن در صورت دوم حكم بنابر احتياط است و در هر حال بنا بر اقوى بخاطر افضاء از همسرى او بيرون نمى شود در نتيجه همه احكام زوجيت بر او مترتب مى شود يعنى او از شوهرش و شوهرش از او ارث مى برد…..»

تفخیذ یعنی شهوت رانی کردن با ران.

این جور مفاهیم که متاسفانه تمام تعالیم دینی از این قبیل هستند روزگاری کاملا عقلانی و اخلاقی به نظر میرسیدند، در حالی که امروزه کاملا غیر اخلاقی حساب میشوند و دین داران معمولا بصورتی بسیار مضحک سعی میکنند بگویند اینها هنوز هم اخلاقی هستند و اشکالی ندارند، این مسئله نیز خود دلیل دیگریست بر ضد اخلاق بودن دین!

محمد یک تاجر بود و به همین دلیل، الله خدایی که محمد خلق میکند ویژگیهای یک تاجر را دارد، در قرآن بسیار از واژه های سود، ضرر و معامله استفاده میشود، مثلا در سوره ماده گوساله (بقره) آیه 245 میگوید:

کیست که به خدا قرض الحسنه دهد، تا خدا بر آن چند برابر بیفزاید؟ خدا تندگدستی دهد و توانگری بخشد و شما به سوی او بازگردانیده میشوید!

دین داران در واقع در حال تجارت با خدا هستند، تجارتی که دین داران فکر میکنند در آن سود بسیار خواهند برد، مثلا نماز جماعت میخوانند که فلان قدر ثواب ببرند، نماز شب میخوانند که فلان قدر ثواب ببرند، حال اگر دین داران از روی مفاهیم دینی، کار خوبی را نیز انجام بدهند، مثلا در کارهای خیریه شرکت کنند، مانند این است که دارند معامله میکنند، یعنی 1000 تومان میدهند و 70000 تومان سود میکنند، بنابر این، ارزش کارهای نیک این افراد از لحاظ انسانی واقعا چیزی نیست، این افراد کار خوب را بخاطر خوبی اش انجام نمیدهند، بلکه تنها در یک معامله شرکت میکنند. مسیحیان اعتقاد دارند که عیس مسیح خود را برای جامعه بشریت فدا کرده است. عیسی مسیح واقعا چه کار بزرگی انجام داده است!؟ فرض کنید شما هر روز باید نان و پنیر و تخم مرغ بخورید، شخصی به شما میرسد و ضمانت میکند، اگر خود را جلوی اتوبوس بیاندازید، از فردایش هر روز بجای تخم مرغ، چلو کباب خواهید خورد و هیچ مشکلی برای شما پیش نخواهد آمد، حال آیا این اصلا منطقی است که شما خود را جلوی اتوبوس نیاندازید؟ عیسی مسیح در واقع اطمینان داشت که با بالای صلیب رفتن به بهشت خواهد رفت (البته مسیحیان واقعا در مورد تثلیث رای مستقلی ندارند و خود هنوز گیج هستند که بالاخره مسیح خود خداست یا یک انسان که پسر خداست!) بنابر این هیچ فداکاری ای انجام نداده است!. همچنین حزب اللهی ها از شهدای دوران جنگ ایران و عراق بسیار استفاده ابزاری میکنند. میگویند این افراد از خود گذشتگی کرده اند و برای دفاع از اسلام، کشته شده اند. اگر فردی آنقدر به اسلام اعتقاد دارد که حاضر است در راه اسلام کشته شود، آن فرد اطمینان دارد که به جایی بهتر از جایی که در آن زندگی میکرده است خواهد رفت، اطمینان داشته است که با کشته شدن به حوری های بهشتی و جوی های عسل و شیر و سایر لبنیات در بهشت دست خواهد یافت، بنابر این تنها یک معامله انجام داده است و از خودگذشتگی چندانی نکرده است، ولی اگر شخصی برای دفاع از میهن و مردمش به جنگ رفته باشد، واقعا از خود گذشتگی بزرگی کرده است چون نه تنها چیز چندانی بدست نمی آورد بلکه خیلی از چیزها را نیز از دست میدهد، بنابر این اخلاقیاتی که دین داران از آنها صحبت میکنند برای آنها ارزش مادی دارد و مانند یک معامله است، و از لحاظ انسانی و معنوی بی ارزش به حساب میرود. دین داران خوبی را برای خوب بودنش انجام نمیدهند، بلکه گوسفندوار به دستورات دینی عمل میکنند تا سود کنند!

فرض کنید شخص گردن کلفتی به محله ای وارد شود و بگوید هرکس از این به بعد دروغ بگوید من سیخ داغ در چشمش فرو خواهم کرد. حال اگر اهل محله دروغ نگویند آیا کاری اخلاقی انجام داده اند؟ آیا میتوان اهل این محله را بخاطر اخلاقمدار بودن ستایش کرد؟ هرگز! مثال خداباوران نیز اینگونه اند، نظام اخلاقی دینی مبتنی بر ترس از یک خدای گردن کلفت است، چنین نظامی اساساً ارزشی اخلاقی ندارد و در بسیاری از موارد تبدیل به نظامی ضد ارزشی و ضد اخلاقی میشود.

جامعه ای که در آن حقوق همگان رعایت میشود و مردم از رفاه نسبی برخوردار باشند جامعه ای اخلاقی خواهد شد، مردم در چنین جوامعی که احساس نمیکنند حقوقشان ضایع شده است بسیار کمتر جرم انجام میدهند و انسانهایی زیبا روتر و زیبا خو تر میشوند! و مسلما دین هرگز چنین برنامه ای را برای بشر نیاورده است، اجرا شدن بهتر و بیشتر دین یعنی بیشتر سنگسار کردن، بیشتر دست و پا قطع کردن، بیشتر اندیشه کشی کردن و به همین دلیل هرچقدر جامعه ای دینی تر است و مفاهیم دینی در آن بیشتر اجرا میشوند، آن جامعه عقب افتاده تر و مردم آن عصبی تر و عبوس تر هستند، مانند کشور پاکستان، عربستان و ایران، و هرچقدر مفاهیم دینی در کشورهایی شخصی تر و حاشیه ای تر در نظر گرفته شوند، مردم آن کشور ها در زندگی خود شادتر و اخلاقی تر هستند، کمتر دروغ میگویند، کمتر دزدی میکنند و کمتر جرم و جنایت میکنند مثل سوئد، کانادا، سوئیس و…

دین دارن بسیار خشونت طلب هستند، معمولا جنگ کردن، اعدام کردن، نابود کردن، ویران کردن اولین راه حل هاییست که دین داران برای مشکلات پیشنهاد میکنند، و این مختص مسلمانان نیست، بقیه مذاهب نیز معمولا چنین هستند، تندرو ترین آدمها و جنایتکار ترین آدمها معمولا عقاید مذهبی دارند.  دین داران به دلایلی که ذکر شد و در خداوند چیست؟ به آنها اشاره شده است، خدا را پشت سر تمام جنایات خود میدانند، و به همین دلیل است که دلخراش ترین و خشن ترین اتفاقات تاریخ بشری معمولا انگیزه های دینی داشته است، دین داران با رضایت تمام جنایت میکنند و از جنایات خود لذت میبرند، به یک مثال از کتاب اوریانا فالاچی ژورنایست و نویسنده معروف ایتالیایی که در مورد تروریسم اسلامی در کتاب «خشم و غرور» نوشته شده است توجه کنید:

«اما بگذارید به شما در مورد دوازده مرد ناپاکی بعد از جنگ بنگلادش در شهر داکا اعدام شدند بگویم تا خنده تان به گریه تبدیل شود. آنها را در مقابل بیست هزار آدم دیندار و مومن  بر روی زمین ورزشی استادیوم شهر داکا با سر نیزه در حالی که تماشاگرانی که روی صندلی نوشته بودند و با گفتن الله اکبر تشویقشان میکردند و دوازده مرد به شدت پیچ و تاب میخوردند اعدام کردند.  مومنان به شدت فریاد «الله اکبر، الله اکبر» سر داده بودند. آری میدانم رومی های باستان، آن رومی هایی که فرهنگ من مفتخر به نام آنهاست، در استادیوم های مخصوص، خود را با تماشای مسیحی هایی که جلوی شیر انداخته میشدند تا شیر آنها را بخورد سرگرم میکردند. آری میدانم، خوب میدانم که در کشورهای اروپایی حتی مسیحیان، همان مسیحیانی که خدمت آنها به تاریخ تفکر را علی رقم آتئیست (بیخدا) بودنم به رسمیت میشناسم، خودشان را با دیدن آتش گرفتن مرتدها سرگرم میکردند. اما مدت زیادی از آن دوران گذشته است،ما اندکی متمدن تر شده ایم. و حتی آن فرزندان الله باید بفهمند که دیگر بعضی کارها را نباید بکنند. وقتی که دوازده مرد را سلاخی میکردند، یک پسر بچه خود را بر روی جلادان پرت کرده بود تا بتواند برادرش را که محکوم به اعدام بود نجات دهد. جلادان با پوتینهای نظامیشان به صورتش کوبیدند . اگر حرف مرا باور ندارید گزارش مرا با گزارشهایی که خبرنگاران فرانسوی و آلمانی که همچون من شگفت زده شده بودند مقایسه کنید. یا شاید بهتر باشه که به عکسهایی که یکی از آنها انداخت مراجعه کنید. به هر حال این هنوز چیزی نیست که میخواستم آنرا بیان کنم. سر انجام بعد از کشتار، آن بیست هزار آدم مومن (خیلی از آنها زن بودند) از روی صندلی ها بلند شدند و بر روی زمین استادیوم آمدند. نه بصورت یک جمعیت پراکنده، نه، بلکه بصورت کاملا منظم و سازمان یافته، با هیبت و وقار. آرام آرام یک صف تشکیل داند. با نام الله، بر روی جنازه ها راه رفتند و فریاد میزدند، الله اکبر الله اکبر. آنها را مانند دو برج دوقولوی نیویورک ویران کردند و به فرشی خون آلود از استخوان های خرد شده تقلیل دادند.»

اگر در تاریخ ادیان مرور کوتاهی بکنید خواهید دید که جنایاتی نظیر این بسیار در کنار جنایاتی مثل قتل عام سال 1367 در نظام آقا امام زمان، حمله اعراب به ایران، تجاوز به زنان ایرانی در جنگ عراق در شهر قصر شیرین، نسل کشی بابی ها در ایران، کشتن سرخپوستها در آمریکا، زنده سوزاندن یهودیان در اروپا، دوران وحشتناک انگیزاسیون در اروپا و قتل عام یهودیان توسطه محمد، کشتن عیسی مسیح توسط یهودیان، حملات 11 سپتامبر، قتل عام مسلمانان بوسنی توسط صربها و… همه و همه انگیزه های مذهبی داشته اند، حتی اگر قبول کنیم که دین باعث میشود که افراد دروغ نگویند، تاریخ نشان میدهد که کثیف ترین جنایات تاریخ با انگیزه های دینی صورت گرفته است و همواره فاسد ترین نظامهای جهان، نظامهای مذهبی از قبیل حوزه، کلیسا، کنیسه و.. بوده اند.

نگاهی کوتاه به ادبیات ملل مختلف از جمله ایران نشان میدهد که قشر مذهبی بويژه سردمداران مذهب و دین در جامعه یعنی روحانیت همیشه بعنوان دزد، فاسد، جانی و… معروف بوده و هستند، این افراد در اوج تفکرات مذهبی به شمار میبرند و اوج مذهب با اوج حماقت برابر است، مذهب و دین اصولا انسانها را کرخت و احمق میکند، بعنوان مثال به گفتگوی زیر که با عباس کریمی یکی از مداحان اهل بیت انجام گرفته است توجه کنید:

سوال: سابقه همكاري خود با هيات رزمندگان شميرانات از چه زماني شروع شده است و دلايل موفقيت اين هيات به ويژه در جذب جوانان به عقيده حضرتعالي چه چيزهايي مي‌تواند باشد؟

در خصوص علت موفقيت جلسه هيئت رزمندگان نيز عوامل زير را مي‌توان برشمرد:
– توجه خاص حضرت صديقه كبري (س) به جلسات.
– همجواري با مرقد مطهر حضرت امامزاده علي‌اكبر (ع) وامامزاده اسماعيل (ع).
– حضور روحاني 530 شهيد و جانبازان دوران دفاع مقدس.
– حضور خانواده‌هاي معزز شهدا، ايثارگران و جانبازان.

سوال:جناب آقاي كريمي نام سايت ?? فطرس ?? مي‌باشد اگر نظر خود را در اين مورد بفرماييد ممنون مي‌شويم.

ج: فطرس فرشته‌اي بود كه بالهايش بر اثر قهر خداوند متعال سوخته شده بود و در روز ولادت حضرت سيدالشهدا (ع) به همراه خيل كثيري از ملائك به زمين آمد و خود را به قنداقه حضرت ابي‌عبدالله متبرك نمود و خداوند به احترام ارباب بالهاي فطرس را به او عطا فرمود. فطرس در آسمانها به پرواز درآمد و مي‌گفت: كيست مثل من كه آزاد شدة حسينم؟ و از آن روز فطرس عهد كرد كه سلام عاشقان حضرت ابي‌عبدالله (ع) را به مولا برساند و چون كار فطرس ابلاغ سلام است كار سايت فطرس نيز ابلاغ معارف اهل بيت (ع) است، انشاء الله.

منبع +

آیا براستی انسانهایی که در این مقدار از شعور و درک به سر میبرند انگل های اجتماعی و آدمهایی ضد بشر نیستند؟ آیا از افرادی با این سطح شعور انتظار میرود انسانهای اخلاقی ای باشند و کار مثبتی برای بشریت انجام دهند؟! هرگز! هرچقدر افراد مذهبی تر هستند به همانقدر جاهل تر و خرافاتی تر هستند و انسانهای خرافاتی و جاهل برای بشریت خطرناک هستند، جنایات و جرائم اخلاقی مذهبیترین افراد در طول تاریخ و حال آنقدر بیشمار است که مثال آوردن از آنها کاریست بی معنی. اشعار حافظ و بسیاری دیگر از بزرگان ما، ضد اخلاق بودن و دنائت مذهبیون و فساد شدید  آنها را به خوبی در دوران حافظ نشان میدهد، مقایسه این چکامه ها با وضعیت امروزی مذهبیون نیز بیانگر این است که این عده همواره همینگونه بوده اند:

می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند

در پایان اینکه اگر حتی ادیان مفاهیم اخلاقی و روشهای مفیدی برای ایجاد جامعه اخلاقی پیشنهاد میکنند، بیخدایان تعصبی روی این قضیه نشان نمیدهند، ممکن است بعضی مفاهیم دینی واقعا مفید و انسانی باشند، ما میتوانیم آن مفاهیم را از دین یاد بگیریم و بقیه مفاهیم غلط دینی که معمولا اکثریت مفاهیم دینی را شامل میشود، کنار بگذاریم. مثلا اگر فرض کنیم گذاشن یک شخص درون یک چاله و سنگ زدن به سر آن شخص تا جایی که جان دهد روزی عملی اخلاقی و زیبا و مفید باشد، میتوان آنرا از اسلام یاد گرفت اما این دلیل نمیشود که ما تمام اسلام را قبول کنیم… نتیجه اینکه دین یک پدیده ضد ارزش و ضد اخلاق است و شاید یکی از مهمترین دلایل اینکه با دین باید مبارزه شود و دین باید تا حد ممکن نابود و محدود شوند همین ضد اخلاق بودن دین است! بعضی ها میگویند در دنیا حد اقل یک میلیارد مسلمان وجود دارد، آیا میتوان واقعا اسلام را نابود کرد؟! پاسخ این است که در دنیا حد اقل 40 میلیون بیمار ایدز موجود میباشد، آیا باید دست از مبارزه با ایدز برداشت؟ آیا میتوان ایدز را کاملا نابود کرد؟! ایدز یک بیماری شخصی است که یک شخص را میکشد، اسلام یک بیماری جهانی است که بشر را بسوی نابودی و فنا میرود، مبارزه با اسلام اساساً ارجحیت بالاتری برای جامعه بشری و انسان دوستان دار

برده داری در اسلام

نوشته : آرش بیخدا

پیشگفتار

در ادبیات اسلامی واژه های، رقبه ، امه و مملوکه مترادف با کنیز یعنی برده زن، و واژه های رق، مملوك، عبد مترادف با غلام یعنی برده مرد آورده شده است و از مولی و مالک مترادف با ارباب یعنی برده دار و یا صاحب برده استفاده شده است. و این کلمات را نباید با نوکر و کلفت به اشتباه گرفت، زیرا نوکر و کلفت کسانی هستند که در ازای هزینه ای به استخدام شخصی در می آیند و برای او کار میکنند اما برده برای همیشه و بطور کامل در اختیار ارباب است و تقریباً بصورت مجانی برای ارباب کار میکند و حتی فرزندان او نیز برده خواهند ماند.

برخی معتقدند قوانین ضد بشری اسلام مربوط به زمان خودش بوده است و مسلمانان نباید لزوماً از آن قوانین پیروی کنند، در رد این سفسطه و پیرامون این مسئله در نوشتاری با فرنام «قوانين تازينامه برای آن زمان بوده و برای اعراب جاهل آن دوران آمده و امروز نيازی به انجام آنها نيست.» توضیحات کافی داده شده است. در هیچ کجای قرآن برده داری تقبیح نشده است و هیچ سندی مبنی بر اینک مسلمانان باید بعد از مدتی برده داری را کنار بگذارند وجود ندارد. برده داری توسط فشار حاکمانی همچون رضاشاه از میان برخی از مسلمانان رخت بسته است، اما همچنان هنوز برخی از اسلامگرایان سنتی و بنیادگرا که برداشت خالصی از اسلام دارند و قرائت آنها با سایر مفاهیم همچون حقوق بشر و سایر عقاید سکولار و انسانگرایان التقاط نیافته است به برده داری معتقدند و از آن دفاع میکنند. بعنوان مثال آیت الله مصباح یزدی میگوید:

«در اسلام چاره‌ها و تدبيرها انديشيده شده تا نظام بردگي برچيده شود، ولي اين به آن معنا نيست كه بردگي مطلقاً در اسلام محكوم است. اگر در جنگ مشروع مسلمان‌ها بر كفار مسلط بشوند و آنها را اسير بگيرند، اسير كافر در دست مسلمانان پيروز، حكم برده را دارد و احكام بردگي بر او ثابت است. امروز هم اگر چنين جنگي اتفاق بيفتد، حكم همين است. اينگونه نيست كه بردگي به طور كلي برچيده شده باشد و لازم باشد كه كتاب عتق شسته شود. البته بردگي آن روز بر اساس تبعيض نژادي بود. سياهان و مردم ضعيف را به دام مي‌انداختند و مي‌فروختند. اما اگر امر دائر شود بين اينكه دشمن شكست خورده را بكشند يا اسيرش كنند، كدام انساني‌تر است؟ دشمني كه اسير شده اگر او را آزاد بگذارند باز همان فتنه را به پا خواهند كرد (اما) اگر وي را بكشند ادامة حيات و بازگشت به رويش بسته مي‌شود، ولي اگر برده باشد ممكن است تدريجاً در دارالاسلام تربيت شود و به صورت انسان شايسته‌اي درآيد. به هر حال مسئله بردگي في‌الجمله در اسلام پذيرفته شده است و ما از آن دفاع مي‌كنيم.» (مصباح‌يزدي، 1372)

از دیدگاه انسانگراییی سکولار اسلام محکوم به دفاع از برده داری و ترویج آن است، و در این نوشتار توضیح داده خواهد شد که چگونه به دلیل همین دفاع اسلام از برده داری این دین و سردمداران آن هرگز منبعی برای یافتن حقایق اخلاقی نیستند و پیامبر اسلام به همین دلیل که برده داری را به رسمیت شناخته است هرگز شایسته پیروی نیست.

این نوشتار در دو بخش ارائه میشود، در بخش نخست برده داری از دیدگاه اسلام مورد بررسی قرار میگیرد و در بخش دوم به پاسخهای رایج اسلامگرایان به اشکالی که بر اسلام وارد میشود پاسخ داده میشود. در نتیجه گیری نیز استدلالها علیه پیامبر اسلام و نبوت او ارائه میشود.

بخش نخست – برده داری در اسلام

چگونه شخصی برده میشود؟

در مذهب تشیع مرتبه یک شخص از 7 طریق مختلف ممکن است از آزاد به برده تبدیل شود. سایر مذاهب اسلامی نیز از این حیث بسیار شبیه به تشیع هستند. این 7 طریق از این قرارند. (1)

سبب اول: اسارت در جنگ

تمام كساني كه در جنگ مسلمانان با غيرمسلمانان به دست مسلمين اسير مي‌شوند، شرعاً برده و مملوك محسوب مي‌شوند. مرداني كه پس از پايان جنگ به اسارت مسلمانان درمي‌آيند مشمول يكي از سه حكم مي‌شوند: آزادي بلاعوض، آزادي در عوض دريافت فديه يا در قبال مبادله با اسراي مسلمان و استرقاق. حاكم اسلامي در اين باره تصميم مي‌گيرد و در صورت اختيار استرقاق يا دريافت عوض مالي، مورد از مصاديق غنيمت محسوب مي‌شود.

زنان و كودكان سرزمين فتح شده، غنيمت جنگي بوده به مجرد استيلاي فاتحان مسلمان بر آنان مملوك و برده به حساب مي‌آيند. از كلية غنايم منقول (اعم از اشياء و افراد) ابتدا قطايع الملوك و صفاياي اموال و آنچه را ولي‌امر به مقتضاي ولايت مطلقه‌اش صلاح بداند جدا كرده به عنوان فيء به امام تعلق مي‌گيرد، پس از برداشتن خمس آنها، باقي‌مانده بين مجاهدان يعني سربازان حاضر در جنگ تقسيم مي‌شود. به نحوي كه هر سرباز، مالك سهمي از غنايم از جمله غلامان و كنيزان مي‌شود. شرط اصلي بردگان در اين مورد كفر اصلي اسير است اعم از كافر حربي و اهل كتاب مادامي كه معاهد، مستأمن يا وفادار به ذمه نباشند. بنابراين مسلمان از اين طريق مملوك نمي‌شود. اما اگر اسير پس از اسارت مسلمان شد، اين تغيير دين باعث الغاي بردگي و رفع استرقاق نمي‌شود و كماكان برده باقي مي‌ماند. (منهاج الصالحين 1 / 373، 379 و 380؛ جواهر 21 / 128 – 120)

حكم بردگي تنها منحصر به حاضران در ميدان جنگ يا نظاميان نيست، بلكه كليه ساكنان دارالحرب اعم از نظامي و غيرنظامي، زن و مرد، كودك و كهنسال كه تحت استيلاي مسلمين قرار گرفته‌اند مشمول حكم فوق هستند.

اسارت منجر به بردگي نتيجة مطلق جنگ‌هاي مسلمانان با غيرمسلمين است و منحصر در جهاد ابتدايي يا جهاد دفاعي نيست. حتي مشروط به حضور پيامبر(ص) يا امام(ع) يا اذن ايشان هم نيست. تنها در زمان حضور اگر بدون اذن ايشان جهاد انجام شده باشد و استيذان هم ميسر بوده باشد، غنايم حاصله متعلق به امام خواهد بود. به هر حال در زمان غيبت بنا بر احتياط، تصرف در غنايم كلية جنگ‌هاي مسلمين با غيرمسلمين حتي اگر به قصد كشورگشايي و تحصيل غنيمت در گرفته باشد، پس از اخراج خمس مجاز و مشروع است. (العروه الوثقي 2 / 367؛ تحرير الوسيله 1 / 352؛ مستند العروه الوثقي، كتاب الخمس 22)

جنگ مهمترين سبب بردگي بوده است و اكثر بردگان از اين طريق تحصيل شده‌اند. در اين زمينه نكات ذيل قابل توجه است:

اول: بردگي از طريق جنگ منحصر به نظاميان و حاضران در ميدان جنگ نيست و تمام ساكنان دارالحرب را كه تحت استيلاي مسلمين قرار گرفته است در بر مي‌گيرد.

دوم: حدود چهارپنجم بردگان از طريق جنگ، ملك خصوصي سربازان مي‌شوند و بيش از يك‌پنجم آنها در اختيار شخص حاكم و منصب امامت قرار مي‌گيرند. به عبارت ديگر اكثر بردگان مملوك اشخاص مي‌شوند نه مملوك دولت و حكومت.

سوم: اسراي جنگي مذكر با اختيار ولي امر مملوك مي‌شوند و پس از پايان جنگ هيچ‌يك از آحاد دشمن به عنوان اسير باقي نمي‌ماند.

چهارم: بردگي منحصر به جهاد و جنگ مشروع نيست. غنايم جنگ‌هايي كه خارج از ضوابط شرعي انجام گرفته، از جمله مردان، زنان و كودكان به اسارت گرفته شده، پس از پرداخت خمس، به ويژه در عصر غيبت تفاوتي با غنايم جهاد و جنگ مشروع ندارد.

برخلاف نظر برخي از علماي بزرگ معاصر (الميزان 6 / 345) جنگ تنها طريق مشروع بردگي در اسلام نيست. طرق ديگري نيز براي بردگي در متون شرعي به چشم مي‌خورد.

سبب دوم، استرقاق از طريق تغلب

اگر افرادي از دارالحرب – اعم از ساكن دارالحرب يا خارج از آن – از راه سرقت، خيانت، نيرنگ، غارت، اسارت و زور از جانب غيرنظاميان يا از جانب نظاميان اما بدون اعمال زور و در مجموع بدون جنگ ربوده شوند و به دارالاسلام آورده شوند، در حكم غنيمت محسوب مي‌شوند و پس از پرداخت خمس آنان، ملك رباينده محسوب شده، تصرف در آنها جايز و خريد و فروش آنها مباح است. حتي اگر اخذ اين افراد توسط غيرمسلمانان صورت بگيرد، خريد مسلمانان از ربايندگان كافر حتي با علم به اينكه مأخوذ از طريق زور و سرقت و خارج از جنگ به تملك كافر درآمده، مجاز است. (شرايع‌الاسلام2 / 59، جواهر الكلام 24 / 229، العروه الوثقي 2 / 368، منهاج‌الصالحين2 / 66)

جواز استرقاق از طريق غير جنگ مدلول روايات متعدد است (منهاج الصالحين 1 / 374) شرط استرقاق در اين طريق همانند طريق اول، مسلمان نبودن فرد ربوده شده در اول بردگي است. نكتة قابل توجه در اين طريق اينكه اگرچه به كار گرفتن روش‌هايي از قبيل سرقت و خدعه خلاف شرع، ممنوع و حرام است، اما حرمت اين احكام در محدودة اموال قابل احترام است، نه مطلقاً، لذا چون كافر حربي فاقد احترام شرعي است، استنقاذ آن به هر وجهي صحيح و مجاز است و به لحاظ شرعي سرقت حرام، خدعه حرام، خيانت حرام و… بر آن صدق نمي‌كند، بلكه انتقال آنان به دارالاسلام چه‌بسا باعث استبصار و هدايت آنان شود. واضح است كه بردگي از طريق تغلب و زور بيشتر نصيب زنان و كودكان مي‌شود.

سبب سوم: استرقاق از طريق خريدن از اولياء

اگر كفار حربي به هر دليلي حاضر به فروش اعضاي خانوادة خود از قبيل زن، خواهر، دختر يا كودك خود هستند، خريد آنان جايز است و بعد از خريد، آنان كنيز خريدار محسوب مي‌شوند. چرا كه كفار حربي فيء مسلمانان هستند و استنقاذ آنان به هر وجهي جايز است. در حقيقت مالكيت از استيلاي مسلمان بر كافر حاصل شده نه از بيع، زيرا واضح است كه چنين بيعي فاسد است. به همين‌گونه بر اساس اجماع و اخبار ابتياع افرادي كه گمراهان از كفار حربي به اسارت مي‌گيرند جايز است و آثار ابتياع صحيح بر آن مترتب مي‌شود. اگرچه مملوكان طريق دوم و سوم يا به امام(ع) تعلق دارند يا حداقل در آنها حق خمس است، اما در زمان غيبت ائمه(ع) استثنائاً به شيعيان خود رخصت تصرف در كنيزان را داده‌اند. (جواهرالكلام 30 / 287)

سبب چهارم: سرايت رقيت از طريق والدين به فرزندان

اگر پدر و مادر به يكي از طرق معتبر مملوك شده باشند، تمام فرزندان آنان كه در زمان مملوكيت متولد مي‌شوند، مملوك و برده خواهند بود. بنابراين رقيت و بردگي از طريق والدين به فرزندانشان سرايت مي‌كند. اسلام آوردن والدين در زمان رقيت مانع از سرايت رقيت به فرزندان نيست. فرزندان بردگان نماء ملك هستند و به مالك برده تعلق مي‌گيرند. (جواهرالكلام 24 / 136، منهاج الصالحين 2 / 66 و 313) البته اگر يكي از والدين حر باشد، فرزند او نيز حر خواهد بود. بنابراين چنين نيست كه همة انسان‌ها آزاد متولد مي‌شوند، بلكه برخي از مادر برده متولد مي‌شوند (بردة مادرزاد).

سبب پنجم: رقيت از طريق اقرار

اگر فرد عاقل بالغ مختاري به بردگي اقرار كرد، از او پذيرفته مي‌شود. به شرطي كه مشهور به حريت نبوده نسب او نيز شرعاً معلوم نباشد. (جواهر الكلام 24 / 150، منهاج الصالحين 3 / 67 و 313). در اين مورد تفاوتي بين مسلمان و غيرمسلمان از يك سو و مرد و زن از سوي ديگر نيست. حتي مهم نيست انگيزة فرد از اقرار به رقيت و بردگي فقر است يا غير آن.

سبب ششم: رقيت لقيط دارالكفر

اگر در دارالكفر كودك بي‌سرپرستي يافت شد كه تولدش از مسلمان يا ذمي ممكن نباشد، استرقاق او جايز است (منهاج الصالحين 2 / 136) البته اگر حفظ چنين كودكي متوقف بر به عهده گرفتن سرپرستي وي است، چنين امري واجب كفايي خواهد بود.

سبب هفتم: خريد از بازار غيرمسلمين

اگر فردي مطلقاً به هر طريقي از طرق ولو غير از طرق شش‌گانة پيش‌گفته برده شده باشد و در بازار غيرمسلمين در معرض فروش گذاشته شده باشد، خريد او توسط مسلمان مشروع و جايز است و سئوال از طريق بردگي او لازم نيست، حتي اگر خريدار علم داشته باشد كه فرد از طريق غيرجنگ و با زور يا سرقت يا فروش از طرف شوهر يا پدر يا برادر به ملكيت درآمده، خريد او جايز و تصرف در آن مشروع است. در مجموع در خريد برده از سوق غير المسلمين استفسار و احراز مشروعيت سبب رقيت لازم نيست و با يقين به اينكه سبب از اسباب شرعيه نبوده بازخريد و تصرف در مملوك مجاز است. حتي اگر مملوك مسلمان باشد و شرعاً نتواند بر آزادي خود بينه اقامه كند، مشمول جواز فوق مي‌شود. با اين سبب بردگان تمام جهان به هر طريقي مملوك و رق شده باشند توسط مسلمانان جايز التصرف و مشروع الملكيه خواهند بود. اين سبب اگرچه مانند اسباب شش‌گانة پيشين احداث رقيت نمي‌كند، اما جواز انتقال بردگان به سوق المسلمين و دارالاسلام از آن به دست آيد كه در حكم احداث رقيت شرعي است.

حقوق برده و ارباب و احکام برده داری (2)

يك – نفقة برده به عهدة مالك اوست. بنابراين مخارج غذا، لباس و مسكن برده بر ذمة مولاي اوست. در صورتي كه كسب و كار برده كفاف مخارج او را ندهد، تأمين كسري هزينه شرعاً به عهدة مولي است (منهاج الصالحين، مسأله 1477، 2 / 288)

دو – مولي حق ندارد بردة خود را به امور خلاف شرع وادار كند. به عبارت ديگر غلام و كنيز خارج از حيطة شرع مجاز به اطاعت از مولي نيستند. روايت مشهور نبوي «لا طاعه لمخلوق في معصيه الخالق» (نهج‌البلاغه، حكمت 165 ص 500) «مخلوق در معصيت خالق قابل اطاعت نيست» مستند اين حق برده است. حوزة مباحات شرعي قلمرو اطاعت برده از مولي است. لذا رعايت ضوابط شرعي در جميع موارد از حقوق برده است. البته در قرآن (سوره نور آیه 33) آمده است «…کنيزان خود را اگر خواهند که پرهيزگار باشند به خاطر ثروت دنيوی به زنا وادار مکنيد هر کس که آنان را به زنا وادارد ، خدا برای آن کنيزان که به اکراه بدان کار وادار گشته اند آمرزنده و مهربان است» بنابر این از آنجا که جمله قرآن شرطی است نتیجه منطقی آن است که اگر کنیز خود مایل به زنا باشد ارباب میتواند او را برای ثروت دنیوی به زنا وا دارد، یعنی دلالی محبت شرعی راه بیاندازد.

سه – در مواردي كه شرعاً حكم خاصي براي بردگان وضع نشده، برده از حقوق مساوي و مشابه با ديگر آدميان يعني احرار برخوردار است. بنابراين حكم اختصاصي و متفاوت دربارة برده محتاج اثبات شرعي است نه برعكس.

چهار – مولي حق ندارد كودك را از مادر كنيزش قبل از استغناء از وي جدا كند (منهاج الصالحين، مسأله 306، 2 / 70) بنابراين در زمان شيرخوارگي و قبل از سن تمييز، فروش بردة صغير مجاز نيست.

پنج – كافر ابتدائاً مالك بردة مسلمان نمي‌شود. اگر بردة غيرمسلمان، اسلام آورد، مالك كافر موظف است او را به مسلمان بفروشد و قيمتش را دريافت كند (پيشين، مسأله 288، 2 / 67).

شش – شايسته است كه مولي بردگان خود را ودايع خداوند شمرده، با آنان با رفق و مدارا و لطف و مساوات رفتار كند. نسبت به ايشان انصاف و عدالت را رعايت كند، از ظلم و جور بپرهيزد و از محبت و عفو فروگذار نكند (اخلاق ناصري، 244 – 240).

اهم احكام بردگان

يك – برده، غلام و كنيز ملك مولاي خود هستند و مالك شرعاً مجاز است هرگونه صلاح مي‌داند در ملك خود تصرف كند. در هيچ‌يك از تصرفات مولي رضايت مملوك شرط نيست. برده در حوزة مباحات موظف است رضايت مولي را تأمين كند. برده موظف است آنچه مولي تعيين كرده بخورد و بياشامد، آنچه مولي مشخص كرده بپوشد، در آنجا كه مولي اسكانش داده ساكن شود، آنگونه كه مولي مي‌طلبد خود را بيارايد يا بپيرايد و آنگونه كه او مي‌خواهد سخن بگويد و رفتار كند. اطلاق آية شريفة «عبداً مملوكاً لا يقدر علي شيء» (نحل 75) جز اين نيست.

دو – برده بدون اذن مولي فاقد حق مالكيت است. اگر به هر طريقي از طرق مالي به برده برسد، مثلاً در زمان آغاز بردگي مالي به همراه داشته، يا به ارث به او رسيده، يا به او هبه شود، همة اين اموال به مالك وي تعلق مي‌گيرد، مگر آنكه مولي چيزي را به او تمليك كند. (جواهرالكلام 24 / 186 – 170، منهاج الصالحين 2 / 69)

سه – برده حق ندارد به كار و كسب مورد علاقة خود بپردازد، بلكه اجباراً موظف است كار و كسبي كه مالكش برايش تعيين كرده انجام دهد. درآمد كسب و مزد كار برده به مالك او مي‌رسد.

چهار – غلام و كنيز بدون اذن مولي حق ازدواج ندارند (منهاج 2 / 275). اگر مولي به غلامش اجازة ازدواج داد، مهريه و نفقه به عهدة مولي خواهد بود. البته در صورتي كه همسر غلام، كنيز مالك ديگري باشد، مهرية كنيز به مالك او تعلق مي‌گيرد، نه به خود كنيز.

پنج: مردان و زنان متأهل به مجرد رقيت و مملوك شدن، عقد ازدواجشان بدون نياز به طلاق فسخ مي‌شود ولو به بردگي مولاي واحدي درآمده باشند.

شش – مالكيت مرد نسبت به بردة مؤنث در حكم ازدواج با وي است. بنابراين هرگونه استمتاع جنسي مرد از كنيزانش جايز است. (منهاج 2 / 275، العروه الوثقي 2 / 803) در اين روابط جنسي اولاً رضايت زن مطلقاً لازم نيست، ثانياً لازم نيست كنيز مسلمان يا از اهل كتاب باشد، حتي اگر كنيز كافر و مشرك هم باشد، اين روابط مجاز است. ثالثاً: در استمتاع از كنيز برخلاف نكاح دائم در زمان واحد سقف عددي چهار لازم الرعايه نيست. اما هرگونه ارتباط جنسي زن با غلامانش بدون ازدواج ممنوع است و بردگان مذكر نسبت به مالك مؤنث نامحرم محسوب مي‌شوند (العروه الوثقي 2 / 804). روی این مسئله در قرآن نیز تاکید شده است (سوره مومنون آیات 5و 6، معارج آیات 29 و 30، نساء آیه 24).

هفت – مولي علاوه بر اينكه حق دارد كنيزش را – حتي بدون رضايت وي – به زوجيت غلام خود يا غلام غير (با اذن مالك وي) يا حري درآورد (العروه الوثقي 2 / 841)، مجاز است مملوك مؤنث خود را بدون ازدواج و حتي بدون رضايت وي در اختيار مرد ديگري ولو يكي از غلامانش قرار دهد. در اين عمل كه به آن «تحليل» گفته مي‌شود، تعيين مدت و ذكر مهريه لازم نيست و تنها اذن در انتفاع است. با تحليل كلية استمتاعات جنسي مجاز است مگر اينكه موردي از سوي مولي استثنا شده باشد. (جواهر 30 / 307، العروه الوثقي 2 / 848، منهاج الصالحين 2 / 277)

هشت – با اذن يا دستور مولي ازدواج غلام با زن حره و ازدواج كنيز با مرد حر مجاز است. در زماني كه كنيز به صلاحديد مولي در زوجيت غير است، هرگونه استمتاع جنسي مولي از وي ممنوع است. (منهاج 2 / 277)

نه – استبراي كنيز در زمان فروش، تزويج و تحليل بر مولي واجب است و مدت آن يك طهر و حداكثر چهل و پنج روز است. (منهاج 2 / 67)

ده – مولي حق دارد ازدواج غلام و كنيز خود را بدون طلاق فسخ كند. يعني كفايت مي‌كند به آنها امر كند كه از هم جدا شوند. (العروه الوثقي 2 / 848) عدة طلاق كنيز مزوجه دو طهر و عدة وفات وي دو ماه و پنج روز (نصف عدة حره) است. (منهاج 2 / 298)

يازده – كنيز چه در نماز و چه در غير نماز واجب نيست سر و مو و گردن خود را بپوشاند. (العروه الوثقي 1 / 551، تحريرالوسيله 1 / 142 منهاج الصالحين 1 / 136) بنابراين حجاب زنان و دختران حره با كنيز متفاوت است.

دوازده – مولي حق دارد فرزندان بردگان خود را پس از رسيدن به سن رشد و تمييز از پدر و مادرشان جدا كرده و حتي به فروش برساند.

سيزده – مولي – اعم از مرد و زن، مجتهد و عامي، عادل و فاسق – حق دارد بدون مراجعه به قاضي در مورد بردة خلافكار خود مطلق حدود شرعي را اجرا كند و او را مجازات كند. (جواهر 21 / 387) واضح است كه مولي مي‌تواند مملوك خود را تعزير كند. (تكمله منهاج الصالحين 55)

چهارده – حد شرعي برده خفيف‌تر از حد انسان آزاد و في‌الجمله نصف آن است. مثلاً حد بردة زناكار اعم از محصن و محصنه پنجاه ضربه شلاق است. (تكمله منهاج الصالحين 36).

پانزده – دية برده قيمت آن است، به شرطي كه از دية حر تجاوز نكند، در غير اين صورت پرداخت زائد بر دية حر واجب نيست.

شانزده – يكي از شرايط قصاص نفس و عضو تساوي از حيث حريت و رقيت است. اگر حر يا حره‌اي عمداً برده‌اي را به قتل برسانند قصاص نمي‌شوند، اگر مولي قاتل را عفو نكند، قاتل قيمت بردة مقتول را به مولايش مي‌پردازد، به شرطي كه از دية حر تجاوز نكند. اما اگر برعكس برده‌اي حر يا حره‌اي را عمداً به قتل رسانيد، ولي دم بين كشتن برده به عنوان قصاص و استرقاق وي مخير است. (تكمله منهاج الصالحين 68)

هفده: مولي از بردة آزاد شده‌اش با شرايطي ارث مي‌برد (ولاء عتق)، اما بردة آزاد شده مطلقاً از مولايش ارث نمي‌برد. (منهاج الصالحين 2 / 374)

بخش دوم – بررسی پاسخ ها و سفسطه های رایج اسلامگرایان در دفاع از اسلام پیرامون برده داری:

امضایی و نه تاسیسی بودن برده داری در اسلام

یکی از ادعاهای اسلامگرایان در هنگامی که محکوم به دفاع از دینی که برده داری را شرعی و قانونی میداند میشوند این است که اسلام آغازگر برده داری نبوده است. این مسئله علی رغم درست بودنش دردی را دوا نمیکند زیرا اسلام با مشروعیت بخشیدن به این سنت زشت و غیر انسانی آنرا برای همیشه جاودانه کرده است و برده داری تا ابد به دلیل جاودانه بودن قوانین اسلامی در میان مسلمانان راستین رسمیت خواهد داشت، مگر اینکه پیشرفت جوامع بشری آنها را مجبور کند دست از این احکام غیر انسانی خود بردارند.

اخلاقیات در جوامع بشری همچون سایر محصولات فکری و اجتماعی در طول زمان تغییر میکنند و تکامل پیدا میکنند و رسوم غلط و ناکار آمد از بین میروند و رسوم جدیدی ایجاد میشوند. دین به آن دلیل به یک پدیده ضد اخلاقی تبدیل میشود که جلوی این تکامل را میگیرد، ادیان از آنجا که تماماً زمینی هستند و هر انسان عاقل و بالغی آنها را به مثابه پدیده های اجتماعی مینگرد نه پدیده های ماوراء طبیعی به گوشه ای یا تمام اخلاقیات موجود در زمان شکل گیری آن دین چنگ میزنند و با تقدیس و مشروعیت بخشیدن به آن و در بد ترین شرایط تعریف حقوق انسان ها از روی حقوق الهی باعث میشوند این قوانین جاودانه شوند و برای همیشه به دلیل الهی بودنشان باقی بمانند. در مورد ضدیت دین با اخلاق توضیحات بیشتر را میتوانید در نوشتاری با فرنام سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است مطالعه کنید.

وجود برده داری در عربستان پیش از اسلام برای آن انسانها چندان عیب نیست، در مورد هرکس و جمعیتی باید با توجه به شرایط زمای و مکانی او قضاوت کرد. اگر اسلام در عربستان شکل نمیگرفت تکامل اخلاقیات در میان این مردمان نیز بعد از مدتی با تکامل یافتن اخلاقیات به الغای کامل و نابودی بردگی می انجامید اما ظهور پیامبر اسلام همه چیز را تغییر داده است.

امضای پیامبر اسلام بر مسئله برده داری آنرا از رسمی غلط و منطقه ای به حقی الهی، جهانشمول و ابدی تبدیل کرده است، لذا تاسیسی نبودن برده داری در آیین اسلام دردی را دوا نمیکند، و همچنان  بخاطر امضایی بودن برده داری میتوان اسلام را به همین سبب به ضد بشر بودن محکوم کرد.

از این گذشته فشار تمدن و انسانگرایی اجازه برده داری را دیگر به مسلمانان نخواهد داد و آنها مجبورند از بقیه قوانین وحشیانه خود نیز به مرور زمان همانگونه که از برده داری دست برداشته اند دست بردارند و بحث ما در این نوشتار بیش از تلاش برای الغای کامل برده داری این است که نشان دهیم پیامبر اسلام شایستگی پیامبر و پیشوا و الگوی رفتاری بودن و مورد تبعیت قرار گرفتن را ندارد. او به دلیل اینکه ادعای پیامبری دارد باید برای تمامی زمانهای تاریخ نمونه اخلاقی خوبی باشد، حال آنکه بنابر اخلاقیات امروز ما او هرگز چنین نیست. اگر برده داری محکوم است باید پیامبر اسلام را محکوم کرد و اگر پیامبر اسلام محکوم نیست، برده داری نیز محکوم نیست و باید برده داری را تایید کرد.

زیرا ادعای پیامبری و خاتمیت به این معنی است که رفتار این پیامبر باید بگونه ای فرا زمانی اخلاقی جلوه کند بنابر این بر خلاف تمام سایر انسانها که باید رفتار آنها را در شرایط خودشان در نظر داشت و در مورد آنها قضاوت کرد، در مورد پیامبران و هر کسی که دائیه الگوی اخلاقی بودن برای تمامی بشریت در تمامی زمانها را داشته است باید با توجه به معیار های روز قضاوت کرد و اگر نتیجه این قضاوت منفی بود باید صلاحیت آن شخص را و این ادعایش را رد کرد.

اگر رفتار پیامبر اسلام و برده داری او امروز برای ما اخلاقی و مناسب نیست، پس او هرگز نمیتواند الگویی مطلقاً خوب برای ما باشد و یک انسان خردگرا و انسانگرا هرگز دچار این خطا نمیشود که الگوی اخلاقی بد اخلاق تری از خود را دنبال کند.

از این گذشته مسئله برده داری تنها مسئله ای نیست که در اسلام تاسیسی نیست. به جرأت میتوان گفت تقریباً تمامی قوانین و رسوم و حتی عبادات اسلامی در زمان خود محمد در جامعه او وجود داشته اند و اسلام به سختی هیچ چیز جدیدی را ایجاد کرده است، مگر جهاد و کشتار و خون ریزی و جنگ در ماه حرام و بریدن درختان در جنگ و الغای پسرخواندگی. مسلمانان از روی نا آگاهی گمان میکنند که با افکار الهی و قوانین الهی زندگی میکنند در حالی که آنها تنها با افکار و قوانین اعراب قبیله نشین شتر چران بیابانی و استانداردهای فکری زندگی آنها زندگی میکنند نه هیچ چیز الهی، و هر آنچه محمد اسلام نامیده است پیش از بسته شدن نطفه محمد در عربستان وجود داشته است. او تنها این قوانین و هنجارهای زمان خود را آموخته است و با فرنام اسلام آنها را ارائه داده است.

آزاد کردن برده به بهانه های مختلف.

یکی از ادعاهایی که اسلامگرایان برای دفاع از اسلام  مطرح میکنند این است که اسلام بطور تدریجی و با وضع قوانینی که به آزادی برده می انجامد برده داری را به تدریج منسوخ کرده است.

اسلامگرایی نوشته است:

«اسلام‌ با روش‌ تضييقي‌ به‌ تعطيل‌ برده‌داري‌ پرداخت. اصل‌ برده‌داري‌ به‌ صراحت‌ ملغي‌ نگرديد ولي‌ در1400 سال‌ پيش‌ ضمن‌ اينكه‌ بر رعايت‌ حقوق‌ بردگان‌ تاكيد فراوان‌ داشت‌ به‌ بهانه‌هاي‌ مختلفي‌ مقرراتي‌ را براي‌ رهايي‌ بردگان‌ و يا ممنوعيت‌ برده‌داري‌ وضع‌ كرد. كفاره‌ بسياري‌ از گناهان‌ را آزادي‌ بردگان‌ قرار داد و يا آنها را با فديه‌ كه‌ شامل‌ پرداخت‌ پول‌ يا آموزش‌ حرفه‌ و سواد به‌ مسلمانان‌ بود آزاد مي‌كرد. اسلام‌ قيود و شروط‌ فراواني‌ براي‌ برده‌داري‌ وضع‌ كرد كه‌ به‌ فرسايش‌ برده‌داري‌ انجاميد‌ و به تدريج‌ آن‌ را تعطيل‌ كرد16» (3)

برای اینکه به این ادعا پرداخته شود لازم است «بهانه» هایی که بواسطه آنها باید برده را آزاد کرد را بر شمریم. در قرآن به سه بهانه توصیه شده است که برده ای بعنوان کفاره آزاد شود. قتل غیر عمدی (سوره نساء آیه 92)، شکستن سوگند (سوره مائده آیه 89) و همچنین کفاره ظهار (سوره مجادله آیه 3). گذشته از اینکه «کفاره سه گناه» با «کفاره بسیاری از گناهان» هرگز برابری نمیکند لازم است به تک تک این موارد بصورت جزئی اشاره شود.

قتل غیر عمد،

سوره نساء آیه 92

وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ أَن يَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلاَّ خَطَئًا وَمَن قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَئًا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَدِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ إِلاَّ أَن يَصَّدَّقُواْ فَإِن كَانَ مِن قَوْمٍ عَدُوٍّ لَّكُمْ وَهُوَ مْؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَإِن كَانَ مِن قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِّيثَاقٌ فَدِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ وَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةً فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ تَوْبَةً مِّنَ اللّهِ وَكَانَ اللّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا.

هيچ مؤمنی را نرسد که مؤمن ديگر را جز به خطا بکشد و هر کس که مؤمنی را، به خطا بکشد بايد که بنده ای مؤمن را آزاد کند يا خونبهايش را به خانواده اش تسليم کند ، مگر آنکه خونبها را ببخشند و اگر مقتول ، مؤمن واز قومی است که با شما پيمان بسته اند ، خونبها به خانواده اش پرداخت شود و بنده مؤمنی را آزاد کند و هر کس که بنده ای نيابد برای توبه دو ماه پی در پی روزه بگيرد و خدا دانا و حکيم است.

نکاتی که از این آیه میتوان دریافت از این قرارند.

یکم – باید توجه داشت که این آیه قانون آزاد کردن برده مومنی را وضع کرده است نه هر برده ای، یعنی فاشیسم و انسانستیزی اسلام بار دیگر در اینجا دیده میشود که حق آزادی را به برده غیر مومن (غیر مسلمان) نمیداند.

دوم – این آیه از «و» استفاده کرده است یعنی کسی که قتل غیر عمد را مرتکب میشود، و مسلمان دیگری (نه هر انسانی) را میکشد باید هردو کار را انجام دهد، یعنی هم یک برده آزاد کند و هم خونبها را به خانواده اش بدهند.

بر اساس این آیه در ازای هر مسلمانی که به خطا کشته شود یک برده مسلمان آزاد میشود، آیا این مسئله میتواند به الغای بردگی بیانجامد؟ مگر چقدر پیش می آید که مسلمانی به خطا مسلمان دیگری را کشته باشد؟ در تمام دوران حیات محمد به سختی میتوان 10 مورد از مسلمانانی که یکدیگر را کشته اند یافت، اما در عوض تعداد بیشماری از افراد را میتوان یافت که آزاد بوده اند و برده شده اند.

سوگند لغو،

سوره مائده آیه 89

لاَ يُؤَاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمَانِكُمْ وَلَـكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا عَقَّدتُّمُ الأَيْمَانَ فَكَفَّارَتُهُ إِطْعَامُ عَشَرَةِ مَسَاكِينَ مِنْ أَوْسَطِ مَا تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ أَوْ كِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ ثَلاَثَةِ أَيَّامٍ ذَلِكَ كَفَّارَةُ أَيْمَانِكُمْ إِذَا حَلَفْتُمْ وَاحْفَظُواْ أَيْمَانَكُمْ كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.

خداوند شما را به سبب سوگندهای لغوتان بازخواست نخواهد کرد ولی به سبب ، شکستن سوگندهايی که به قصد می خوريد ، بازخواست می کند و کفاره آن اطعام ده مسکين است از غذای متوسطی که به خانواده خويش می خورانيد يا پوشيدن آنها يا آزاد کردن يک بنده ، و هر که نيابد سه روز روزه داشتن اين کفاره قسم است ، هر گاه که قسم خورديد به قسمهای خود وفا کنيد خدا آيات خود را برای شما اينچنين بيان می کند ، باشد که سپاسگزار باشيد.

نکاتی که از این آیه میتوان دریافت از این قرارند.

یکم – در اینجا نیز از یک بنده صحبت شده است. و در اینجا در کنار آزادی یک بنده سه امکان دیگر نیز آمده است و بر خلاف آیه قبلی در اینجا از «یا» استفاده شده است، یعنی طعام دادن 10 مسکین و یا سه روز روزه گرفتن را میتوان بجای آزاد کردن برده انجام داد.

دوم- سوگند دروغ خوردن با توجه به این آیه مکافات اخروی در پی ندارد، بعبارت دیگر یک مسلمان بر اساس این آیه میتواند سوگند بخورد و بعد از شکستن سوگند خود سه روز روزه گرفته و مسئله تمام است.

این مسئله نیز چندان اتفاق نمی افتد، در سیره پیامبر تنها موارد انگشت شماری همانگونه که در ادامه در مورد عایشه خواهد آمد پیش آمده است که  شخصی سوگندی خورده باشد و بعد آنرا شکسته باشد. از این گذشته بر اساس احتمالات ریاضی تنها در یک سوم موارد شکسته شدن سوگند تنها یک برده آزاد میشود. این درحالی است که مسلماً طعام دادن به 10 مسکین خیلی ارزان تر از برده ای است که این هزینه حداکثر هزینه طعام 3 روز او است. بنابر این در واقعیت این «بهانه» نیز اساساً کمک زیادی به مبارزه با برده داری نکرده است.

مسئله سوم مسئله ظهار است،

سوره مجادله آیه 3

وَالَّذِينَ يُظَاهِرُونَ مِن نِّسَائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مِّن قَبْلِ أَن يَتَمَاسَّا ذَلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ.

آنهايی که زنانشان را ظهار می کنند ، آنگاه از آنچه گفته اند پشيمان می شوند ، پيش از آنکه با يکديگر تماس يابند ، بايد بنده ای آزاد کنند اين پندی است که به شما می دهند و خدا به کارهايی که می کنيد آگاه است.

نکاتی که از این آیه میتوان دریافت از این قرارند.

یکم – در اینجا نیز از یک بنده صحبت شده است و در آیه بعدی آمده است که اگر برده ای یافت نشد آن زن و مرد میتوانند دو ماه روزه بگیرند، و یا 60 مسکین را طعام دهند.

ظهار کردن زنان در میان اعراب نوعی از طلاق بوده است، کسی که میخواسته است زنش را طلاق بدهد میگفته است «انت مني كظهر امي – تو نسبت به من مانند پشت مادرم هستي». این آیه وقتی توسط محمد سراییده شده که یکی از ساکنین مدینه زنش را به این شیوه طلاق داده بود و از محمد میخواسته است که به او اجازه بدهد باز هم با زنش همبستر شود. محمد گفت برای اینکه با زنت تماس جنسی برقراری کنی باید حتماً بنده ای آزاد کنی، برای اطلاعات بیشتر به تفسیر المیزان پیرامون این آیه مراجعه کنید.

ظهار کردن زن نیز در زمان حیات محمد تنها به تعداد انگشت شماری گزارش شده است، و از آنجا که امری کاملا عربی بوده است این اتفاق در سایر کشورها و زمانها پیش نمی آید که مردی زن خود را ظهار کرده باشد. از این گذشته تنها ظهار کردن مستلزم کفاره دادن نیست، بلکه تمایل برای ازدواج مجدد است که مستلزم پرداخت کفاره است. به این ترتیب این «بهانه» حتی از بهانه های پیشین نیز کمتر به الغای برده داری کمک کرده است.

در نتیجه این «بهانه های مختلف» که اسلامگرایان از آن یاد میکنند تنها سه مورد است، و این سه مورد آنقدر بعید است که اگر کسی ادعا کند به این سه بهانه اسلام در 1400 سال گذشته به الغای برده داری کمک کرده است واقعا انصاف را رعایت نکرده است.

اگر هدف الله از این «بهانه» ها مبارزه با برده داری بوده است واقعا ابزار ناکار آمد و مضحکی را برای مبارزه با برده داری انتخاب کرده است، و اینکه یک مسلمان میتواند در این سه مورد مشخص و بعید، برده ای را آزاد کند هرگز به این مفهوم نیست که برده داری تقبیح شده است. ادعای اینکه خرج کردن از طریق آزاد کردن برده که از اموال ارباب به حساب میرود در تقبیح برده داری است، مانند این است که ادعا شود پرداخت پول طعام به مسکین ها به معنی تقبیح طعام و یا پول است. در هیچ کجای قرآن برده داری تقبیح نشده است.

ادعای مبارزه تدریجی اسلام با برده داری.

ادعای رایج دیگری که اسلامگرایان در دفاع از اسلام پیرامون مسئله برده داری مطرح میکنند ای است که اسلام به تدریج با برده داری مبارزه کرده است، بعنوان نمونه اسلامگرایی گفته است:

«…طبيعي‌ است‌ كه‌ در صدر اسلام‌ نيز برده‌داري‌ يعني‌ تجارت‌ انسان‌ از هنجارهاي‌ ديرينه‌ بود و نه‌تنها قبحي‌ نداشت‌ كه‌ مانند معامله‌ شير و عسل‌ و شمشير و انواع‌ ابزارها و اشيا ديگر امري‌ عادي‌ بود و برده‌ در رديف‌ كالاهاي‌ قابل‌ خريد و فروش‌ به‌شمار مي‌رفت‌ و ممنوع‌ كردن‌ ناگهاني‌ آن‌ بسان‌ حرام‌ كردن‌ خريد و فروش‌ اتومبيل‌ در زمان‌ ما غيرقابل‌ هضم‌ و قبول‌ بود. به‌ همين‌ دليل‌ روش‌ بنيان‌كني‌ براي‌ آن‌ معقول‌ نمي‌نمود……هر آئین نوینی که بخواهد جامعه را اعتلا بخشد باید به گونه ای عرضه گردد که در جامعه پذیرفته شود…» (3)

آیا این ادعا میتواند صحت داشته باشد؟ چگونه است که پیامبر اسلام چیزهای دیگری را همچون شراب و ازدواج با والدین و غیره را که بین اعراب و مسلمانان نخستین رایج بوده است را حرام اعلام کرده است و اتفاقی نیافتاده است، اما اگر برده داری را نیز حرام اعلام میکرد آسمان به زمین می آمد؟ آیا خرید و فروش شراب در میان اعراب وجود نداشته است؟

از این گذشته، دانستن اینکه اگر اسلام برده داری را منع میکرد، در میان اعراب و مسلمین مورد قبول واقع نمیشد نیازمند علم غیب است، زیرا چنین اتفاقی نیافتاده است تا ما نتیجه آنرا بدانیم، اسلامگرایان  این علم غیب را از کجا آورده است؟

این اسلامگرا بگونه ای سخن گفته است که انگار برای اینکه الغای برده داری قابل هضم باشد نباید برده «در رد کالاهای قابل خرید و فروش به شمار برود»، به عبارت دیگر برده داری را تنها در زمانی میتوان الغا کرد که برده داری از پیش الغا شده باشد! و چون برده داری در میان اعراب و ساکنین عربستان رایج بوده است الغای آن محال بوده است! بنابر نظر این اسلامگرا در واقع الغای برده داری در هر جامعه ای محال است، زیرا در آن جوامع تجارت انسانها از هنجار های دیرینه بوده است و از آنجا که برده داری رایج است نمیتوان آنرا الغا کرد (!)، اما این ادعا علی رغم متناقض بودن و غیر منطقی بودنش از لحاظ تاریخی نیز کاملاً باطل است، تقریباً هزار سال قبل از اینکه نطفه پیامبر اسلام بسته شود کوروش بزرگ در منشور حقوق بشرش برده داری را الغا کرده است و بعد از او نیز افرادی همچون رضاشاه و آبراهام لینکن بطور کامل برده داری را، در زمانی که رایج بوده است الغا کردند و از مقاومت برده داران نترسیده اند.

از طرفی دیگر این ادعای اسلامگرایان در واقع حمله ای به پیامبر اسلام است. اگر این ادعا درست باشد پیامبر اسلام از روی مصلحت و از ترس اینکه مبادا عده ای قدرتمند و ظالم و برده دار حرف او را قبول نکنند برده داری را تایید کرده است، و همین کار ننگین او باعث نابودی زندگی میلیونها انسان آزاد شده است که به دست مسلمانان افتاده اند و برده آنها شده اند و تن به قوانین ظالمانه اسلامی داده اند. هیچ انسان انسانگرا و باوجدانی چنین کاری که محمد کرده است را نکرده و نخواهد کرد، یک انسان حق جو در مقابل ظلم می ایستد و از حقیقت به هر قیمتی که باشد دفاع میکند، یا حداقل اگر نتواند از حقیقت دفاع کند، باطل و انسان ستیزی را تایید و امضا نمیکند، اما محمد هرگز اینگونه رفتار نکرده است،  درست مثل هر سیاست مدار نابکار و شرور دیگری. اگر محمد واقعاً چنین کاری کرده باشد هر چیز میتوان او را نامید به غیر از یک پیامبر.

از این گذشته مبارزه تدریجی اسلام با برده داری قرار بود چند هزار سال طول بکشد؟ اگر اسلام واقعا قصد مبارزه تدریجی با برده داری را داشته است چگونه است که به این هدف نائل نمیشود و برده داری در نهایت به دست اسلام ستیزان و کفار الغا میشود، اما هنوز در میان برخی از مسلمانان رواج دارد؟

اما از جهتی میتوان این حرف را درست دانست، هدف بسیاری از اعراب از پذیرش اسلام تنها دست یافتن به برده ها و ثروتهایی بوده است که از راه غارت دیگران به دست می آمده است، هدف خود پیامبر اسلام نیز چیزی جز سلطه بر دیگران و دست یافتن به ثروت آنها و کنیز و غلام کردن اسرا نبوده است و از آنجا که این غارتها در نهایت موجب گسترش اسلام میشد، میتوان از اسلامگرایان قبول کرد که الغای برده داری به مرگ اسلام ختم میشد، اما نه به دلیل اینکه جامعه بخاطر مخالفت اسلام با برده داری عکس العمل منفی نسبت به این دین نشان میداد بلکه به دلیل اینکه دیگر انگیزه ای برای گرویدن به اسلام باقی نمیماد تا چپاولگران و کشتارگرانی همچون خالد بن ولید به آن بپیوندند.

در ادامه خواهیم دید که اسلام نه تنها به مبارزه تدریجی با برده داری نپرداخته است بلکه اسلام شاید بیش از هر دین و یا باور دیگری به برده داری وفادار ماند و این رسم غیر انسانی را حیاتی تازه بخشید.

آیا پیامبر اسلام و امامان شیعه برده داری میکرده اند؟

برخی از اسلامگرایان آماتور، ناشی و ناآگاه حتی مدعی این میشوند که نه پیامبر اسلام و نه امامان شیعه و اهل تسنن هیچکدام برده داری نمیکرده اند، بعنوان مثال یکی از تارنماهای اینترنتی اسلامی نوشته است:

پرسش: نظر اسلام در مورد برده داری چه بوده است؟ آیا آنرا پذیرفته یا نفی کرده بوده است؟

پاسخ: حضرت محمد که خود برده دار نبوده است. کسانیکه مسلمان شده بوده اند نیز خود آدمهای فقیر و از اقـشـار پـائـیـن جـامـعـه و برخی برده بوده اند. فردی که به خدا و روز رستاخیز و قرآن ایمان داشته باشد نیز نمی تواند برده داشته باشد. برده داران آنهائی بوده اند که دین را قبول نداشته اند و دین بنفع آنها نبوده است و با دین جنگ داشته اند. فردِ برده داری که قرآن را قبول ندارد نیز مسلماً با حرف قرآن برده را آزاد نمی کند. بنابر این نفی برده داری در قرآن موضوعیتی نمی تواند داشته باشد و مانند این می ماند که قرآن بخواهد حاکمیت را برای ماتریالیستها (یعنی کسانیکه خدا و قرآن قبول ندارند) را نفی و تحریم بکند. چیزیکه در قرآن نفی و تحریم می شود برای کسی می شود که قرآن و خدا و روز رستاخیز را قبول دارد. (4)

البته ادعای اینکه «برده داران آنهائی بوده اند که دین را قبول نداشته اند و دین بنفع آنها نبوده است» با توجه به کثرت آیاتی که قرآن در مورد برده داری دارد (به نوشتاری با فرنام آیات برده داری و در قرآن مراجعه کنید) و همچنین منابع روایی و تاریخی متعدد، تنها از عمق نادانی نگارندگان این تارنما از فقه، قرآن، حدیث و تاریخ حکایت دارد، این تارنما نوشته است «فردی که به خدا و روز رستاخیز و قرآن ایمان داشته باشد نیز نمی تواند برده داشته باشد» و این نیز نشان میدهد که حتی مسلمانان تازه کاری مانند نگارندگان این تارنما که هنوز بواسطه تعلیمات اسلامی خوی انسانیت خود را هنوز کاملاً از دست نداده اند نیز درک میکنند که یک انسان برده دار نمیتواند انسان خوبی باشد و البته آنها به خطا خوب بودن را به «اعتقاد داشتن به قیامت و خدا» تعبیر میکنند، در حالی که سردمداران برده داری همین معتقدان به خدا و قیامت بوده اند.

در پاسخ آنها به این پرسش میتوان نکته ای معتبر و جالب را یافت. اگر اسلام واقعا دیدگاهی منفی نسبت به برده داری داشته است و میخواسته است آنرا الغا کند حداقل انتظاری که از موسس، سردمداران و امامان این دین میتوان داشت این است که خود برده دار نبوده باشند. آیا فردی که خود معتاد به مواد مخدر است را میتوان یک مبارز علیه اعتیاد به مواد مخدر دانست؟ چگونه است که مسلمانان پیامبر و امامان برده دار خود را مبارز علیه برده داری میدانند؟ از این گذشته اگر نویسندگان این تارنما ذره ای صداقت داشته باشند پس از آگاهی از اینکه محمد برده داشته است باید اسلام را کنار بگذارند، زیرا خود گفته اند  «فردی که به خدا و روز رستاخیز و قرآن ایمان داشته باشد نیز نمی تواند برده داشته باشد»، اما پیشبینی میشود از آنجا که معمولا در اسلامگرایان ذره ای صداقت یافت نمیشود، حتی پس از آگاهی از این واقعیت نیز احتمالاً سفسطه ها و دروغهای دیگری را مرتکب خواهند شد.

در قرآن به صراحت به اینکه پیامبر برده داشته است اشاره شده است.

سوره احزاب آیه 50

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.

ای پيامبر ، ما زنانی را که مهرشان را داده ای و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شده ایو دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله های تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمنی را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زنی گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما می دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمی کرده ايم ، تابرای تو مشکلی پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.

این آیه از آیاتی است که محمد برای اشباع تمایلات ویژه جنسی خود سروده است، یا الله خداوند جهانیان کار خود را رها کرده است و برای محترم شمردن و تکریم آلت جنسی پیامبر بر او نازل کرده است تا پیامبر در یافتن شرکای جنسی متعدد و رنگارنگ و جور واجور خود بواسطه این دلالی محبت سخاوتمندانه الله، دوست خیالی محمد و مسلمانان، زیاد متحمل تلاش و تکاپو نشود و بتواند به هر زنی که در اطراف او یافت میشود بدون هیچ مشکل شرعی دست درازی کند. مسئله مهمی که در این آیه آمده است  و ما را از فاجعه ای بزرگ که در اخلاقیات آیین ضد انسان اسلام وجود دارد آگاه میکند این است که اسرای جنگی در اسلام «برده» به شمار میروند و از آنجا که مسلمانان میتوانند با برده های خود همبستر شوند، میتوانند از لحاظ شرعی با اسرا نیز همبستر شوند. و محمد بر اساس این آیه میتوانسته است به تمامی زنانی که در جنگ همچون سایر کالا ها نسیب او میشدند، تجاوز کند، در نتیجه هر مسلمان واقعی باید حق تجاوز به اسرای جنگی را از حقوق الهی خود بداند. البته اسلام نام این کار را تجاوز نمیگذارد و حق هر مسلمانی است که با اسرای جنگی که به او به غنیمت رسیده اند همبستر شود. اما بر ما آشکار است، از آنجا که تماس جنسی ناخواسته تجاوز به حساب می آید اینکار تجاوزی آشکار است. پیامبر در موارد متعدد از این حق قانونی خود استفاده کرده است، صفیه یکی از زنان محمد است که در ماجرای خندق پدر او کشته میشود و شوهر او بعد از شکنجه کشته میشود و پیامبر همان شب او را از میان اسرا جدا میکند و به خیمه خود میکشاند و به او تجاوز میکند. این ماجرای که شخصیت واقعی پلید و مدفون شده در تاریخ پیامبر اسلام را نشان میدهد را میتوانید بطور کامل در نوشتاری با فرنام «صفیه، زن یهودی پیغمبر- بخش سوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا» و همچنین «ازدواج محمد با صفیه زنی که شوهرش زیر شکنجه جان سپرد.» مطالعه کنید. صفیه در هنگامی که محمد به او تجاوز کرد 16 سال سن و محمد نزدیک 60 سال سن داشته است. محمد نسبت به تمامی مسلمانان امتیازات جنسی خاصی داشته است برای بررسی این امتیازات به نوشتاری با فرنام «ويژگيهاي محمد يا زياده روي هاي شرعي؟» مراجعه کنید.

سوره احزاب آیه 52

لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيبًا.

بعد از اين زنان ، هيچ زنی بر تو حلال نيست و نيز زنی به جای ايشان ، اختيار کردن ، هر چند تو رااز زيبايی او خوش آيد ، مگرآنچه به غنيمت به دست تو افتد و خدا مراقب هر چيزی است.

بر اساس روایات دو  آیه قبلی (احزاب 50 و 51) به دلیل اعتراضی که از سوی اطرافیان محمد به این زیاده خواهی های او شده بود توسط این آیه منسوخ شدند. اما محمد همچنان نتوانسته است دل از زنانی که در جنگها به آنها دست میافته است بکند. بنابر این میگوید که همچنان میتواند همچون سایر مسلمانان به زنان اسیر شده و به غنیمت گرفته شده در جنگ تجاوز کند. در کلکسیون زنان محمد (برای دیدن اعضای مجموعه زنان پیامبر اسلام به نوشتاری با فرنام زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟ مراجعه کنید.) به زنانی بر میخوریم که محمد شخصاً آنها را از میان اسرای جنگی گلچین کرده است.

جویریه از معروف ترین این زنان است که ماجرای او را میتوانید در نوشتاری با فرنام «جویریه زنی که محمد را اسیر زیبایی خود و طایفه اش را آزاد کرد» بخوانید. ریحانه نیز از این دسته زنان محمد است ماجرای ریحانه را از نوشتاری با فرنام  «ریحانیه زن زیبایی که شب روز قتل همسرش بعنوان برده محمد به حرمسرای محمد رفت و دق مرگ شد» مطالعه کنید.

گذشته از این آیات روشنگر قرآنی در احادیث نیز میتوان دریافت که علاوه بر محمد تقریباً تمام امامان شیعه و همچنین مسلمانان نخستین برده دار بوده اند. در زیر منابع متعددی برای اثبات این ادعا ارائه میشود. (5).

صحیح بخاری جلد 7 ام بخش 97 شماره 137

ابی سعید الخدری روایت کرده است:

ما در میان غنایم جنگی اسرای زنی بدست آوردیم و با آنها مقاربت جنسی منقطع (عزل) میکردیم، از پیامبر پیرامون اینکار پرسیدیم، او گفت «آیا واقعا اینکار را میکنید؟» بعد از اینکه این پرسش را سه بار تکرار کرد گفت «هیچ نفسی نیست که قرار باشد وجود داشته باشد، و تا روز قیامت بوجود نیاید.»

در اینجا مسلمانان اسرای زنی را بدست آورده اند و با آنها همبستر شده اند و محمد این مسئله را تایید کرده است. او تنها آنها را نصیحت کرده است که با آنها جماع منقطع نداشته باشند. جماع منقطع (Coitus Interruptus) اصطلاحی است که به قطع کردن تماس جنسی در هنگام انزال و خارج کردن منی خارج از بدن طرف مونث در هنگام مقاربت جنسی گفته میشود.

صحیح بخاری جلد 5 ام بخش 31 شماره 459

ابن محیریز روایت کرده است:

من به مسجد وارد شدم و ابو خدری را دیدم و کنار او نشستم و از او در مورد جماع منقطع پرسیدم. او گفت، ما با پیامبر برای غزوه بنی مصطلق خارج شدیم، و ما به اسرایی دست یافتیم، در میان اسرای عرب ما تمایل به زنان داشتیم و بی زنی و جماع نکردن بر ما دشوار افتاد و دوست داشتیم که جماع منقطع داشته باشیم. پس وقتی که قصد جماع منقطع داشتیم از خود پرسیدیم چگونه میتوانیم اینکار را بکنیم بدون اینکه از پیامبر خدا که در میان ما حاضر است در مورد آن بپرسیم؟ ما از او پرسیدیم و او گفت برای شما بهتر است که اینکار را نکنید، زیرا اگر قرار باشد نفسی (شخصی) به دنیا بیاید تا روز قیامت بدنیا می آید.

این حدیث با حدیث بالایی بسیار شباهت دارد اما جزئیات بیشتری را بیان کرده است. در اینجا مسلمانان به بنی مصطلق حمله کرده اند، برده هایی را گرفته اند. برده های زن (کنیزان) میان سربازان مسلمان تقسیم شده اند. سربازان به دلیل فاصله شان از خانه شهوتی شده اند و میخواهند که با کنیزانی که تازه به دستشان افتاده است تماس جنسی برقرار کنند. آنها به نزد محمد میروند و از او در مورد جماع منقطع میپرسند، محمد به آنها میگوید که جماع منقطع نکنید بلکه جماع کامل کنید (منی خود را در درون بدن زن استخراج کنید). حدیث مرتبطی نشان میدهد که آنها نمیخواستند که کنیز ها حامله شوند زیرا قصد فروش آنها را در آینده داشتند و بر اساس قوانین اسلامی فروختن برده باردار مجاز نیست.

در نتیجه محمد در واقع اجازه تجاوز به زندانیان زن را صادر کرد.

صحیح بخاری جلد 3 ام بخش 15 شماره 765

کریب  روایت کرده است:

برده آزاد شده ابن عباس که میمونه بنت الحارث (یکی از زنان محمد) به او گفته بود او (میمونه) کنیزی را بدون اجازه پیامبر آزاد کرده است. در روزی که نوبت او بود تا با پیامبر باشد، گفت «ای رسول الله آیا میدانی که من یک کنیز را آزاد کرده ام؟»، پیامبر گفت «آیا واقعا چنین کرده ای؟»، او پاسخ مثبت داد. پیامبر گفت «تو در پیش الله پاداش بیشتری میگرفتی اگر او (کنیز) را به دائی خود میبخشیدی».

در اینجا یکی از زنان محمد کنیزی (برده زنی) را آزاد میکند، اما پیامبر به او میگوید تو پاداش اخروی بیشتری میداشتی اگر او را به دائی خود میبخشیدی، یعنی آن برده را در بندگی نگاه میداشتی.

صحیح بخاری جلد 7 بخش 31  شماره 734

 ابن عباس روایت کرده است:

….. در در خانه (محمد) برده ای آمد و من به او گفتم، برای ورود من اجازه بخواه (از محمد) او به من این اجازه را داد و من به خانه وارد شدم تا پیامبر را ببینم…..

این حدیث که در آن عمر به خانه محمد میرود تا محمد را ببیند نشان میدهد که محمد برده ای داشته است که در خانه اش کار میکرده است.

صحیح بخاری جلد 7 بخش 34  شماره 344

أنس روایت کرده است:

پیامبر به خانه برده اش که یک خیّاط بود رفت، به او خوراکی از کدو پیشنهاد شد که او آغاز به خوردن آن کرد. من از وقتی که دیدم پیامبر کدو میخورد بسیار به کدو علاقه مند شدم.

این حدیث نشان میدهد که محمد برده ای داشته است که خیاط بوده است. حدیث شماره 346 جزئیات بیشتری را از این ماجرا بیان میکند.

صحیح بخاری جلد 5 بخش 37  شماره 541

ابو هریره روایت کرده است:

وقتی که ما خیبر را فتح کردیم، هیچ طلا و نقره ای را به عنوان غنیمت بدست نیاوردیم، اما گاوها، شتر ها، اشیاع و باغهایی را بدست آوردیم. بعد ما با پیامبر به سمت وادی القری رفتیم، و در آن زمان پیامبر برده ای داشت که مِدعُم نام داشت و او را بنی الضباب به محمد هدیه داده بودند. وقتی که او زین اسب پیامبر را از روی اسب بر میداشت پیکانی که از کمان شخصی که شناخته نشد رها شد و به او برخورد کرد….

این حدیث نشان میدهد که محمد برده ای داشت و وی توسط پیکانی کشته شد.

صحیح بخاری جلد 5 بخش 37  شماره 512

….محمد جنگجویان آنها را کشت و زنان و باقیماندگان آنها را بعنوان اسیر و برده گرفت….

این حدیث به جنگ خیبر اشاره دارد، دوباره در اینجا بسیاری از زنان و فرزندان به بردگی گرفته شده بودند. بنابر این باید توجه داشت پیامبر اسلام نه تنها برده داشته است، بلکه او باعث شد افراد بسیاری که آزاد بودند در جنگها به برده تبدیل شوند. پیامبر اسلام این افراد را به برده تبدیل کرد و سپس از فروش آنها (فدیه) موجب تحصیل در آمد هنگفتی برای مسلمانان و خود شد. برای اطلاعات بیشتر پیرامون این مسئله به نوشتاری با فرنام جنگهای پیغمبر مراجعه کنید.

صحیح بخاری جلد 5 بخش 67

ابن اسحاق روایت کرده است، در غزوه، عیینیه بن حصن اعلام جنگ علیه بنی العنبر از شاخه بنی تمیم کرد. پیامبر عیینه را فرستاد تا به آنها حمله کند. او به آنها حمله کرد و برخی از آنها را کشت و بقیه را برده کرد.

در اینجا محمد افرادش را برای حمله به قبیله دیگری فرستاد. آنها برخی از افراد را کشتند و بقیه را بعنوان برده گرفتند. بار دیگر مسلمانان به قبیله های همسایه حمله کردند.

صحیح بخاری جلد 9 بخش 26 شماره 642

….عایشه روایت کرده است «همچنین میتوانی در مورد این قضیه از کنیزی که حقیقت را خواهد گفت پرسش کنی. پس پیامبر از بریره پرسش کرد»….

این حدیث که ترجمه کامل آنرا میتوانید در نوشتاری با فرنام «عبدالله بن أبی بن سلول العوفی» بیابید نشان میدهد که عایشه کنیزی برای خود داشته است.

صحیح بخاری جلد 5 بخش 24 شماره 182

عایشه روایت کرده است:

ابوبکر برده ای داشت که مقداری از درآمد خود را به او (به ابوبکر) میداد و ابوبکر از درآمد او میخورد….

در اینجا مشخص شده است که ابوبکر برده ای داشته است.

صحیح بخاری جلد 4 بخش 56 شماره 708

عروه بن الزبیر روایت کرده است:

عبدالله بن زبیر محبوب ترین افراد نزد عایشه بعد از محمد و ابوبکر بود، و او در مقابل از هواداران او بود. عایشه از ثروتی که توسط الله به او رسیده بود به خوبی حفاظت نمیکرد و آنرا بصورت صدقه و خیریه خرج میکرد، عبدالله بن زبیر گفت «عایشه نباید این کار را ادامه بدهد»، و عایشه این حرف را شنیده و با اعتراض پرسید «آیا من نباید این کار را ادامه دهم؟، من سوگند میخورم که با عبدالله بن زبیر دیگر سخنی نخواهم گفت.»، بخاطر همین ابن زبیر از مردم قریش بویژه از دو دائی محمد خواهش کرد که پا در میانی کنند، اما او (از سخن گفتن) سر باز زد. الزهریون، دائی های پیامبر یعنی عبدالرحمن بن الاسود بن عبد یغوث، و المسور بن مخرمه به او (به عبدالله) گفتند وقتی ما از او (عایشه) اجازه ورود به خانه اش را میخواهیم تو نیز همراه ما وارد شو. او نیز اینچنین کرد و (عایشه پادرمیانی آنها را پذیرفت). او (عبدالله) ده برده خود را فرستاد و او (عایشه) آنها را آزاد کرد. عایشه برده های بیشتری را آزاد کرد تا تعداد آنها به 40 برده رسید. او (عایشه) گفت «ایکاش من در هنگام سوگند خوردن اعلام میداشتم که در صورت شکستن سوگند خود چه خواهم کرد، تا میتوانستم آسان تر سوگندم را بشکنم».

سوره مائده آیه 89 به این مسئله اشاره دارد که هرگاه مسلمانی قول و سوگند خود را بشکند باید کفاره ای دهد و یکی از راه های این کفاره دادن آزاد کردن برده است، در اینجا گفته شده است که عایشه 40 برده خود را آزاد کرده است. اگر عایشه 40 برده را آزاد کرده است او چند برده دیگر داشته است؟ بقیه زنان پیغمبر چند برده داشتند؟

ترجمه خصال شیخ صدوق برگ 487

و اما آن سیزده زن که با آنان هم بستر شد نخستین زن خدیجه دختر خویلد بود سپس سوره دختر زمعه سپس ام سلمه که نامش هند بود دختر ابی امیه سپس ام عبدالله عایشه دختر ابی بکر سپس حفصه دختر عمر سپس زینب دختر خزیمه بن حارث ام المساکین سپس زینب دختر جحش  سپس ام حبیبه رمله دختر ابی سفیان سپس میمونه دختر حارث سپس دختر عمیس سپس جویریه دختر حارث سپس صفیه دختر حی بن اخطب و زنی که خودش را به پیمبر بخشید بنام خوله دختر حارص و پیغمبر دو کنیز هم داشت که با زنهای خود آندو را هم قسمت کرده بود: ماریه و ریحانه خندفیه و آن زن نه زنی که در ال وفا پیغمبر بودند عایشه بود و حفصه و ام سلمه و زینب دختر جحش و میمونه دختر حارث و اما حبیبه دختر ابی سفیان و صفیه دختر حی بن اخطب و جویریه دختر حارث و سوره دختر زمعه و از همه زنان برتر خدیجه دختر خویلد بود و پس ام سله دختر حارث.

پیامبر اسلام دو کنیز داشته است که یکی از آنها ماریه قبطی هدیه ای از طرف پادشاه مصر به او بوده است و او این کنیز را به حفصه داده بود. پیامبر اسلام با ماریه در خانه حفصه بطور پنهانی همبستر میشود و این مسئله دردسر زیادی برای او ایجاد میکند، ماجرای این دردسر و رسوایی اخلاقی را میتوانید در نوشتارهای  محمد ماریه و حفصه،ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خا نوادگی محمد مراجعه کنید.

کنیز دیگر او ریحانه زنی یهودی است که محمد بعد از قتل عام قبیله او به او پیشنهاد ازدواج و آزاد شدن میدهد اما او ننگ مسلمانی را بر خود نخریده و تا آخر عمر برده و غیر مسلمان میماند. ماجرای دردناک ریحانه را در نوشتاری با فرنام ریحانیه زن زیبایی که شب روز قتل همسرش بعنوان برده محمد به حرمسرای محمد رفت و دق مرگ شد بخوانید.

برای منابع بیشتر در مورد مسلمانان دیگری که در زمان محمد برده داشته اند به صحیح بخاری پوشینه 5 ام شماره 50، جلد 7 شماره های 845, 341, 352, 371, 410, 413, 654، بخش 22 و 23، جلد نخست شماره های 29، 439، 661، جلد نهم بخش 23 و 23، شماره های 293، 296، 277، 100 و 80 مراجعه شود.

دفتر زنان پیغمبر اسلام نوشته عمادزاده برگ 391، ماجرای  خریداری کنیزی زیبا نام «صهبا ثعلبیه» که نام کامل او «الصهباء ام حبیب بنت ربیعه» است توسط امام علی را از خالد ابن ولید شرح داده است. امام علی وی را در خانه خالد میبیند و به او علاقه مند میشود. امام علی او را به قیمت 40  دینار از خالد میخرد، و نتیجه این کار او دو فرزندی است که صهبا برای علی بدنیا آورده است، این دو فرزند عمر الاصرف و رقیه نام دارند.

خوله بنت اياس حنفيه کنیز دیگری است که علی داشته است و نام فرزندی که او برای علی آورده است محمد الاکبر ابن الحنفیه بوده است که در ماجرای کربلا کشته میشود. نفس المهموم شیخ عباس قمی برگ 324 ماجرای کشته شدن او را نقل کرده است.

صحیح بخاری جلد 5 بخش 60  شماره 637

محمد بن بشار، از روح بن عباده، از علی بن سوید بن منجوف، از عبدالله بن بریده، نقل کرده است که:

رسول خدا علی را به سوی خالد فرستاد تا خمس (سهم پیامبر از غنایم را بگیرد) و من از دست علی ناراحت شدم، بعد از اینکه علی غسل گرفت (بعد از برقراری تماس جنسی با یکی از بردگانی که جزوی از غنایم بود) من به خالد گفتم، «آیا این را نمیبینی؟» (خوابیدن علی با برده را). وقتی به پیامبر رسیدیم، من جریان را برای پیامبر تعریف کردم. پیامبر گفت، «ای بریده آیا از علی متنفّری؟»  گفتم «آری»، پیامبر گفت «از او متنفّر نباش، زیرا سهم او از خمس بیش از این است».

توضیحی که در برگ 447 آمده است در مورد همین حدیث میگوید

بریره از علی متنفر بود زیرا علی دختری را از میان غنائم بیرون کشیده بود و با او تماس جنسی برقرار کرده بود و در نظر بریرده این کار او ناپسند بود.

در اینجا علی دختری را از میان اسرا انتخاب کرده و با او همبستر میشود. وقتی که این قضیه با محمد در میان گذاشته میشود او این مسئله را تایید میکند. توجه داشته باشید که اسرا همچون غنیمت ها به شمار میرفتند و از اموال مسلمانان و مسلمانان میتوانند از کنیز خود برای سکس استفاده کنند یا به عبارت دیگر به آنها تجاوز کنند.

ترجمه ارشاد شیخ مفید، برگ 18

40- اسماعیل بن زیاد گوید ام موسی کنیز علی (ع) و سرپرست دخترش فاطمه بمن گفت…

در اینجا هویداست که علی کنیزی که او را با فرنام پسرش یعنی ام موسی مینامیدند داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه نخست برگ 254

بیستم – قنبر – غلام خاص امیر المومنین (ع) است و ذکرش در اخبار بسیار شده و او همانست که حضرت امیر المومنین فرموده….

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه نخست برگ 420

و سالم بن عمرو و قاسم بن الحلیب الازدی و بکر بن حی التیمی و جوین بن مالک التیمی و امیه بن سعد الطائی و عبدالله بن بشر که از مشاهیر شجاعان بوده و بشر بن عمرو و حجاج بن بدر بصری حامل کتاب مسعود بن عمرو از بصره بخدمت امام حسین (ع) رسید و رفیقش قعنب بن عمرو نمری بصری و عائذبن مجمع بن عبدالله عائذی رضوان الله علیهم اجمعین و ده نفر از غلامان امام حسین و دو نفر از غلامان امیر المومنین.

در اینجا اشاره شده است که امام حسین ده غلام و امام علی دو غلام داشته اند که در این ماجرا کشته شده اند، در ادامه نام این بردگان آمده است

اسلم بن عمرو و پدرش ترکی بود و خودش کاتب امام حسین (ع) و دیگر قارب بن عبدالله دئلی که مادرش کنیز حضرت امام حسین (ع) بوده و دیگر منحجح بن سهم غلام امام حسن(ع) با فرزندان امام حسن (ع) بکربلا آمد و شهید شد.

در اینجا مشخص شده است که امام حسین کنیزی داشته است و امام حسن نیز غلامی داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 604

….پس آن حضرت (زین العابدین) فرمود بدرستیکه خدایتعالی ترا فرج داد، و کنیز را آواز داده فرمود آنچه بجهت افطار نمودن من مهیا کردی بیار….

در اینجا مشخص میشود که امام زین العابدین نیز کنیزی داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 662

و روایت شده از سالمه کنیز حضرت امام صادق…

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 716

از مشکوه الانوار نقل است که مردی خدمت حضرت صادق (ع) رسید و عرض کرد پسر عمویت فلان اسم جناب تو را بردو نگذاشت چیزی از بدگوئی و ناسزا مگر آن که برای تو گفت حضرت کنیز خود را فرمود که آب وضو برایش حاضر کند بس وضو گرفت و داخل نماز شد.

در این دو جا مشخص شده است که امام صادق کنیزی به نام سالمه داشته است. کنیز دوم ممکن است همان سالمه یا کنیز دیگری باشد. به سالمه کنیز امام صادق در صفحه 748 نیز اشاره شده است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 777

شیخ کلینی و قطب راوندی و دیگران روایتکرده اند که ابن عکاشه اسدی بخدمت حضرت امام جعفر صادق (ع) در خدمت آن حضرت ایستاده بود و حضرت او را اعزاز و اکرام نمود و انگوری برای او طلبید، در اثنای سخن ابن عکاشه عرض کرد که یابن رسول الله چرا جعفر را تزویج نمینمائی بحد تزویج رسیده است و همیان زری نزد حضرت گذاشته بود حضرت فرمود که در اینزودی برده فروشی از اهل بربر خواهد آمد و در خانه میمون فرود خواهد آمد و باین زر از برای او کنیزی خواهم خرید راوی گفت بعد از چند روز دیگر بخدمت آن حضرت رفتم فرمود که میخواهید شما را خبر دهم از آن برده فروشی که من گفتم برای جعفر از او کنیز خواهم خرید، اکنون آمده است بروید و باین همیان از او کنیزی بخرید، چون بنزد آن برده فروش رفتیم گفت کنیزانی که داشتم همه را فروخته ام و نمانده است نزد من مگر دو کنیز یکی از دیگری بهتر است گفتم بیرون آور ایشان را تا ببینیم.

در اینجا آشکار میشود که امام صادق برده ای را خریداری کرده است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 718

….حضرت بمعیت غلام خود فرمود که مزد اینجماعت را بده پیش از آن که عرقشان خشک شود….

از اینجا مشخص میشود که امام صادق برده ای با نام بمعیت داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 688

قطب راوندی از ابوالصباح کنانی روایت کرده که گفت روزی بدر سرای حضرت امام باقر (ع) شدم و در را کوبیدم کنیز خدمتکار آن حضرت که پستان برجسته ای داشت بر در سرای آمد پس دست خود را بر پستان او زدم و گفتم بآقای خود بگو که من بر در سرای میباشم….

در اینجا مشخص میشود که امام باقر نیز کنیزی داشته است.

بحارالانوار علامه مجلسی پوشینه 46 برگ 290

سلمي کنيز امام باقر (ع) نقل مي کند: برادران آن حضرت نزد او مي آمدند و از محضرش خارج نمي شدند…

در اینجا مشخص میشود امام باقر کنیزی با نام سلمی داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 834

….چنانچه هاشمیه کنیز رقییه دختر حضرت موسی بن جعفر (ع)نقل کرده است….

در اینجا به این اشاره شده است که رقیه دختر امام رضا نیز کنیزی داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 861

و ایضا بسند معتبر از هشام روایتکرده است که گفت روزی حضرت امام موسی (ع) از من پرسید که آیا خبرداری که کسی از برده خروشان مغرب آمده باشد گفتم نه، حضرت فرمود که بلکه آمده است بیا تا برویم بنزد او پس حضرت سوار شد و من در خدمت آنحضرت سوار شدم چون بمحل معهود رسیدیم دیدیم که مردی از تجار مغرب آمده است و کنیزان و غلامان بسیار آورده است حضرت فرمود که کنیزان خود را بر ما عرضه کن او نه کنیز بیرون آورد و هریک را حضرت میفرمود که نمیخواهم پس فرمود که دیگر بیاورد گفت دیگر کنیزی ندارم حضرت فرمود که داری و باید که بیاوری گفت …

در اینجا نیز مشخص میشود که امام موسی کاظم نیز در خرید و فروش برده ها نقش داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 819

….و موافق بعضی از روایات پس حضرت از آن لعین سوال کرد که غلام مرا نزد من بیاور که بعد از فوت من متکفل احوال من گردد….

در اینجا مشخص میشود که امام موسی کاظم برده ای داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 864

شیخ صدوق در عیون روایتکرده از حاکم ابوعلی بیهقی از محمد بن یحی صولی که گفت حدیث کرد مرا مادر و پدرم و نام او غدر بود گفت که مرا با چند کنیز از کوفه خریدند و من خانه او بودم در کوفه پس ما را نزد مأمون آوردند و گویا در خانه او در بهشتی بودیم از راه اکل و شرب و طیب ورز بسیار پس مرا او به امام رضا (ع) بخشید و چون بخانه او آمدم آنها را نیافتم و زنی بر ما نگهبان بود که ما را در شب بیدار میکرد و بنماز وامیداشت و این از همه بر ما سخت تر بود.

در اینجا گزارش شده است که امام رضا برده داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 881

….چون بر آنحضرت وارد شدم فرمود بغلام خود که ابو محمد از این دینارها که اسم من بر آنست بیاور سی عدد از آنها غلام آورد و من گرفتم….

در اینجا اشاره شده است که امام رضا غلامی داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 890

….و چون امام رضا (ع) طواف وداع میکرد اما محمد تقی (ع) بر دوش موفق غلام آن حضرت بود و او را طواف میفرمود….

در اینجا نیز به برده ای با نام موفق اشاره شده است که مشخص نیست برده امام رضا بوده است یا امام محمد تقی.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 1036

معتمد خدمتکاران خود را فرستاد که صیقل کنیز حضرت امام حسن عسگری (ع) را گرفتند که آن طفل او را بما نشان ده او انکار کرد و از برای رفع….

در اینجا آشکار میشود که امام حسن عسگری نیز برده ای داشته است.

منتهی الآمال شیخ عباس قمی، پوشینه دوم برگ 1037

ایضاً به سند معتبر از محمد بن حسین روایت کرده است که حضرت امام حسن عسگری (ع) در روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول سال دویست و شصتم از هجرت وقت نماز بامداد بسرای باقی رحلت فرمود و در همانشب نامه های بسیار بدست مبارک خود باهل مدینه نوشته بود و در آنوقت نزد آنحضرت حاضر نبود مگر جاریه آنجناب که او را صیقل میگفتند و غلام آنجناب که او را عقید مینامیدند.

در اینجا روشن میشود که امام حسن عسگری غلامی با نام عقید داشته است.

بر اساس روایات شیعی مادر امام زمان نیز یک کنیز بوده است که امام حسن عسگری آنرا از برده فروشی خریده است، ماجرای کامل را میتوانید در نوشتاری با فرنام «امام زمان چگونه بدنیا آمد؟» بخوانید.

گذشته از این احادیث امامان شیعه احکام مشخص و غیر انسانی متعددی را که در فقه شیعه وجود دارد تایید کرده اند و ریشه احکام برده داری یاد شده تماما از تفکرات امامان انسان ستیز شیعه بوده است. در زیر اسنادی برای این ادعا ارائه میشود. (6)

1- استرقاق اسيران جنگي. معتبره طلحه بن زيد از امام صادق(ع): اذا وضعت الحرب اوزارها واثخن اهلها فكل اسير اخذ علي تلك الحال فكان في ايديهم فالامام فيه بالخيار ان شاء من عليهم فارسلهم، و ان شاء فاداهم انفسهم و ان شاء استعبدهم فصاروا عبيداً. (كافي 5 / 32 حديث 1، تهذيب 6 / 143 حديث 245، وسايل الشيعه 15 / 72 حديث 20007) «آنگاه كه جنگ بارش را نهاد و دشمنان را به زانو درآورد (جنگ تمام شد) هر اسيري كه در آن حال در دست مسلمانان افتاد، امام در او اختيار دارد، اگر بخواهد بر آنها منت گذارد و آزادشان كند و اگر بخواهد آن را در مقابل اخذ فديه آزاد كند (مبادلة اسير يا دريافت غرامت) و اگر بخواهد آنها را به بندگي بگيرد و در نتيجه برده شوند.» آزادي بلاعوض و در مقابل عوض اسيران مستند قرآني دارد (محمد 4)، اما شق اخير يعني استرقاق اسير مبتني بر اين روايت و روايات مشابه آن است.

2- جواز استرقاق غيرنظاميان خارج از جنگ. معتبرة رفاعة بردة فروش از امام كاظم(ع): قلت له ان القوم يغيرون علي الصقالبه و الروم (النوبه) فيسرقون اولادهم من الجواري و الغلمان فيعمدون الي الغلمان فيخصونهم ثم يبعثون الي بغداد الي التجار، فماتري في شرائهم و نحن نعلم انهم مسروقون انما اغار عليهم من غير حرب كانت بينهم؟ فقال: لابأس بشرائهم، انما اخرجوهم من دار الشرك الي دارالاسلام. (كافي 5 / 210 حديث 9، تهذيب 6 / 162 حديث 297، وسايل 15 / 131 حديث 20145 و 18 / 244 حديث 23596) «گروهي به اسلاوها و رومي‌ها (زنگباري‌ها) شبيخون زده، فرزندانشان را از دختر و پسر مي‌ربايند، پسران را اخته مي‌كنند، سپس آنها را (به عنوان برده) به سوي تاجران بغداد مي‌فرستند. دربارة خريداري اينها چه نظر مي‌دهيد، در حالي كه ما مي‌دانيم كه اين غلام‌ها و كنيزها از قومشان دزديده شده‌اند و بدون اينكه جنگي در گرفته باشد، غارت شده‌اند؟ فرمود: در خريداري آنها اشكالي نيست (و با خريداري، آنها به عنوان برده مملوك شما مي‌شوند) اين است و جز اين نيست كه آنان را از دارالشرك به دارالاسلام درآورده‌اند.»

3- استرقاق از طريق خريدن از اولياء. عبدالله لحام از امام صادق(ع) دربارة مردي كه از يكي از مشركان دختر يا زنش را مي‌خرد: فيتخذها؟ فقال: لابأس. (تهذيب 8 / 200 حديث 705 و 702، استبصار 3 / 83 حديث 282 و 280، وسايل 18 / 247 و 246) آيا حق تصرف در او را دارد؟ فرمود: مانعي ندارد.

4- رقيت از طريق اقرار و اصالت الحريه. معتبره عبدالله بن سنان از امام صادق(ع): امام علي(ع) فرمود: الناس كلهم احرار الا من اقر علي نفسه بالعبوديه و هو مدرك من عبد او امه و من شهد عليه بالرق صغيراً كان او كبيراً. (كافي 6 / 195 حديث 5، من لايحضره الفقيه 3 / 141 حديث 3515، تهذيب 8 / 235 حديث 845، وسايل 23 / 54) مردم همگي آزادند، مگر اينكه كسي خود به بردگي اقرار كند. در حالي كه بالغ است چه غلام، چه كنيز و (مگر اينكه) كسي به رقيت او شهادت دهد. اعم از اينكه كودك يا بزرگسال باشد.

5- ازدواج و تصرف برده در اموالش بدون اذن مولي صحيح نيست. روايت عبدالله سنان از امام صادق(ع): لايجوز للعبد تحرير و لاتزويج و لا اعطاء من ماله الا باذن مولاه. (كافي 5/477 حديث 1، وسايل 21 / 113 حديث 26663).

6- سرايت بردگي از والدين به فرزندانشان. «فرزند پدر آزاد و مادر كنيز آزاد است. اگر يكي از والدين آزاد باشند، فرزندشان آزاد خواهد بود (فقيه 3 / 291 حديث 1381، وسايل 21 / 121 باب 30 ابواب نكاح عبيد و اماء) مفهوم آن اين است كه اگر هيچ‌يك از والدين آزاد نباشند، فرزندشان مادرزاد برده خواهد بود.

7- جواز تحليل كنيز. حديث فضيل بن سيار از امام صادق(ع): اذا احل الرجل لاخيه جاريته فهي له حلال (كافي 5 / 468 حديث 1 وسايل 21 / 125) اگر مالك كنيزش را براي برادر (ايمانيش) تحليل كرد، (تصرف او در كنيز) برايش حلال است.

8- مالك و كنيز شوهردار. روايت محمد بن مسلم: از امام باقر(ع) از قول خداوند «والمحصنات من النساء الاماملكت ايمانكم (نساء 24) پرسيدم. فرمود، هو ان يأمر الرجل عبده و تحته امته، فيقول له: اعتزل امرأتك و لا تقربها، ثم يحبسها عنه حتي تحيض ثم يمسها، فاذا حاضت بعد مسه اياه ردها عليه بغير نكاح. (كافي 5 / 481 حديث 2، تهذيب 7 / 346 حديث 1417، تفسير العياشي 1 / 232 حديث 80، وسايل 21 / 149 باب 45 من ابواب نكاح العبيد و الاماء: كيفيه تفريق الرجل بين عبده و امته اذا اراد وطيها) مالك به بردة متأهل امر مي‌كند كه از همسرش دوري گزيند و با او نزديكي نكند، سپس زن را حبس مي‌كند تا حيض ببيند، (پس از پاك شدن) با او مواقعه مي‌كند و بعد از حيض بعدي زن را بدون ازدواج (مجدد) به شوهرش بازمي‌گرداند.

9- طلاق برده‌ها به دست مالك است نه خودشان. ابوالصباح كناني از امام صادق(ع): اذا كان العبد و امرأته لرجل واحد، فان المولي يأخذها اذا شاء واذا شاءردها. (كافي 6 / 168 حديث 1، وسايل 22 / 98 باب 43 مقدمات الطلاق و شرائطه). زماني كه غلام و كنيز به مالك واحدي تعلق داشته باشند، اگر مالك خداست ازدواجشان را حفظ مي‌كند و اگر نخواست مي‌شكند.

10- جواز عدم پوشش سركنيزان. محمد بن مسلم از امام باقر(ع) مي‌پرسد آيا كنيز در نماز سرش را بپوشاند؟ فرمود: ليس علي الامه قناع. (كافي 3 / 394 حديث 2، وسايل 4 / 409 باب 29 ابواب لباس مصلي) بر كنيز مقنعه و روسري لازم نيست. حماد لحام از امام صادق(ع) مي‌پرسد آيا كنيز مي‌بايد در نماز سرش را بپوشاند؟ مي‌فرمايد: نه. پدرم (امام باقر(ع)) زماني كه مي‌ديد كنيزان در نماز مقنعه پوشيده‌اند، آنها را مي‌زد تا زن آزاد از كنيز تمايز داده شود. لا، قد كان ابي اذا رأي الخادم تصلي و هي مقنعه ضربها، لتعرف الحره من المملوكه. (علل الشرايع 346، محاسن 318 حديث 45، وسايل 4 / 411 حديث 5562)

توصیه برای رفتار خوب با بردگان

در منابع قرآنی و روایی توصیه به نیکی و رفتار خوب با بردگان شده است، بعنوان مثال به نمونه زیر دقت کنید.

سوره نساء (زنان) آیه 36

وَاعْبُدُواْ اللّهَ وَلاَ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَى وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالجَنبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالاً فَخُورًا.

خدای را بپرستيد و هيچ چيز شريک او مسازيد و با پدر و مادر و، خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و همسايه خويشاوند و همسايه بيگانه و يار مصاحب ومسافر رهگذر و بندگان خود نيکی کنيد هر آينه خدا متکبران و فخر فروشان را دوست ندارد.

باید توجه داشت که «نیکی» کلمه ای بسیار گنگ و ناکافی است، نیکی کردن با بندگان یعنی چه؟ چه کسی تایین میکند که نیکی کردن به بندگان چه موازینی دارد و تعریف اسلام از «نیکی» کردن به بردگان چیست؟ این مسئله درست مانند این است که اسلامگرایان میگویند امام علی به مالک اشتر توصیه کرده است که با مردم به «عدالت» رفتار کند، اما آنها به این واقعیت اشاره نمیکنند که عدالت از دیدگاه علی سرکوب مخالفان و اخازی و جزیه گرفتن از آنها و سنگسار و دست و پا بریدن و چشم در آوردن بوده است.

کلماتی مانند «نیکی»، «عدالت» و غیره کلماتی بسیار کلی و گنگ هستند و برای هر شخصی «نیکی» و «عدالت» معنی متفاوتی دارد. از همین رو است که کمتر کسی را میتوان یافت که گفته باشد «با بردگان به بدی برخورد کنید»، مسئله مهم اینجاست که «نیکی» کردن از نظر اسلام به بندگان یعنی اینکه حقوق آنها را نباید ضایع کرد و از حدود احکام برده داری شرعی نباید خارج شد. بنابر این تمام مسئله به این بر میگردد که حقوق بردگان در اسلام چیست و توصیه به «نیکی» کردن به هیچ عنوان چیزی را از زشتی و پلیدی آیین انسان ستیز و ضاله اسلام کم نمیکند.

دکتر محسن کدیور در نوشتار خود به درستی جدول زیر را در مقایسه حقوق انسانها با توجه به اطلاعیه جهانشمول حقوق بشر و حقوق برده ها در اسلام ترسیم کرده است (7).

رديف اسناد بين‌المللي حقوق بشر احكام اسلام معاصر (قرائت مشهور)
1 تمام افراد بشر آزاد به دنيا مي‌آيند. از والدين برده، برده متولد مي‌شود.
2 تمام افراد بشر از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند. برده‌ها با احرار در بسياري از حيثيات، حقوق و احكام تفاوت دارند.
3 انسان را نمي‌توان به هيچ طريقي برده كرد. به هفت طريق افراد آزاد برده مي‌شوند.
4 هيچ‌كس را نمي‌توان در بردگي نگاه داشت. تا زماني كه يكي از اسباب رفع بردگي حاصل نشده باشد، بردگي فرد تداوم خواهد داشت.
5 داد و ستد بردگان به هر شكلي ممنوع است. داد و ستد بردگان با رعايت موازين شرعي آزاد است.
6 اسراي جنگي از حقوق ويژه‌اي برخوردارند و قطعاً برده محسوب نمي‌شوند. تمامي ساكنان دارالحرب كه به استيلاي سپاه اسلام درآمده است، اعم از نظامي و غيرنظامي، مرد و زن و كودك برده محسوب مي‌شوند و بين سربازان، والي و دولت تقسيم مي‌شوند.
7 همة افراد بشر از حق مالكيت برخوردارند و اجرت كارشنان به خودشان تعلق مي‌گيرد. برده تنها با اذن مولي مالك چيزي مي‌شود و اجرت كار او متعلق به مالكش است.
8 هر كس حق دارد سبك زندگي، مسكن و كار خود را آزادانه انتخاب كند و ديگران حق ندارند چيزي را به او تحميل كنند. رضايت برده در سبك زندگي، مسكن و كار او لازم نيست. او در تمامي موارد تابع مولي است و مجبور است نظر او را در حيطة شرع تأمين كند.
9 هيچ‌كس حق ندارد كانون خانوادة ديگري را متلاشي كند، فرزند را از والدينش جدا كند و زن و شوهر را بدون رضايت آنها از يكديگر جدا نمايد. مولي حق دارد كودك را پس از هفت سالگي از مادرش جدا كرده به فروش رساند. مولي حق دارد ازدواج غلام و كنيز خود را بدون طلاق و بدون رضايت آنان فسخ نمايد. ازدواج افراد متأهل پس از برده شدن خود به خود فسخ مي‌شود.
10 هيچ‌كس را نمي‌توان به زور از ازدواج منع كرد يا به ازدواج با فرد خاصي مجبور كرد. ازدواج بدون رضايت طرفين مجاز نيست. ازدواج برده كلاً به دست مولي است. او مي‌تواند آنها را به زوجيت هر كه بخواهد درآورد يا از ازدواج با فرد مورد نظر برده جلوگيري كند يا اصولاً نگذارد آنها ازدواج كنند.
11 استمتاع جنسي از دختران و زنان بدون رضايت آنان ممنوع است. هيچ‌كس حق ندارد زن يا دختري را براي استمتاع جنسي در اختيار مرد ديگري بگذارد. در اختيار گرفتن يك بردة مؤنث در حكم ازدواج با وي است. مالك بردة مؤنث حتي بدون رضايت وي حق هرگونه استمتاع جنسي از او را دارد. مولي مي‌تواند كنيز خود را بدون ازدواج و براي استمتاع جنسي به مرد ديگر تحليل كند.
12 هيچ‌كس حق ندارد به جاي قاضي و دادگاه، ديگري را مجازات كند. مولي (ولو غيرمجتهد و غيرعادل) حق دارد برده خود را تعزير نمايد و حدود شرعي را در صورت لزوم بر او جاري نمايد.
13 مردم در مقابل قانون مساوي‌اند و با ارتكاب جرم مشابه، از مجازات يكساني برخوردارند. مجازات برده في‌الجمله نصف مجازات افراد آزاد است. افراد آزاد به خاطر كشتن عمدي بردگان قصاص نمي‌شوند، اما بردگان به واسطه قتل عمدي افراد آزاد، قصاص مي‌شوند.
14 هر كس حق استراحت، فراغت، تفريح، زندگي خصوصي و آموزش و پرورش دارد. برده بدون اجازة مولي از حق استراحت، فراغت، تفريح، زندگي خصوصي و آموزش و پرورش برخوردار نيست.
15 هر كس حق دارد در ادارة حوزة عمومي جامعة خود شركت كند. هرگونه دخالت برده در حوزة عمومي بدون اذن مولي ممنوع است.

آشکار است که تمامی این موارد از دیدگاه اسلام در تناقض با «نیکی» کردن نیست، حال آیا میتوان با در نظر گرفتن این حقوق و شرایط زندگی وحشتناک، توصیه به «نیکی» کردن به برده ها را ارزشمند حساب کرد؟ هرگز!

از این گذشته اگر توصیه به رفتار خوب با برده داران به معنی «مبارزه با برده داری» است، بنابر این توصیه قرآن به رفتار خوب با ایتام و زنان نیز برای «مبارزه با ایتام و زنان» خواهد بود، همچنین نیکی به همسایه به معنی مبارزه با همسایگی.

دکتر محسن کدیور در ادامه نوشتار خود پیرامون برده داری موارد زیر رادر پشتیبانی از توصیه اسلام برای خوب رفتاری با بردگان آورده است که در مورد آنها باید توضیحاتی را یاد آور شد.

11- تشويق به آزاد كردن بردگان. زراره از امام صادق(ع): قال رسول الله(ص): من اعتق مسلماً اعتق الله العزيز الجبار بكل عضو منه عضواً من النار (كافي 6 / 180 حديث 2، تهذيب 8 / 216 حديث 769، وسايل 23 / 9) هر كسي كه مسلماني را آزاد كند خداوند عزيز جبار به ازاي هر عضو بردة آزاد شده عضوي از او را از آتش (جهنم) آزاد خواهد كرد.

باید توجه داشت که در اینجا به برده مسلمان اشاره شده است نه سایر بردگان، همچنین توجه داشته باشید که معنی این حدیث میتواند مربوط به مسلمانانی که اسیر غیر مسلمانان میشوند و در میان آنها به بردگی کشیده میشوند نیز میشود، لذا لزوماً به معنی مبارزه با برده داری نیست. از این گذشته این حدیث بسیار مضحک است، اگر منظور از عضو، اعضای بدن باشد این حدیث به این معنی خواهد بود که اگر مثلاً برده ای دست چپش را از دست داده باشد و شخصی او را آزاد کند، در آن دنیا همه قسمت های بدن او از آتش در امان خواهد بود اما دست چپ او را به آتش خواهند انداخت.  اگر این حدیث درست باشد شما میتوانید در تمام عمر خود به قتل و آدمکشی بپردازید و در پایان عمر خود با آزاد کردن برده ای سالم، کاملا از آتش دوزخ در امان باشید.

12- لزوم رفتار انساني با بردگان. ابوذر غفاري از رسول الله(ص) دربارة بردگان: اخوانكم جعلهم الله تحت ايديكم، فمن كان اخوه تحت يده فليطعمه مما يأكل و ليكسه مما يلبس و لا يكفه ما يغلبه فان كلفه ما يغلبه فليعنه. (محاسن 625، بحار 74 / 141 باب العشره مع المماليك و الخدم) بردگان برادران شمايند كه خداوند آنها را زيردستتان قرار داده است، كسي كه برادرش زير دست اوست، مي‌بايد از همانچه كه خود مي‌خورد به او بخوراند و از همانچه كه خود مي‌پوشد به او بپوشاند و بر آنچه به آن توانايي ندارد او را وادار نسازد، پس اگر چنين كرد او را ياري كند.

البته توصیه اینکه ارباب به برده اش همان غذایی را بدهد که خود میخورد و همان لباسی را بدهد که خود میپوشد توصیه ای انساندوستانه است اما اگر بردگان مانند برادران انسان هستند چگونه است که میتوان با زنان آنها همبستر شد و زنانشان را از آنها جدا کرد، میتوان فرزندانشان را فروخت و میتوان از آنها تا ابد کار مجانی کشید. چگونه است که کشتن آنها همانند کشتن سایر انسانها مجازات مرگ ندارد؟ آیا این حدیث، واقعا نابخردانه است یا اینکه واقعا در اسلام بر سر برادر نیز میتوان چنین بلاهای آورد؟ چراکه تمثیل رابطه ای متقابل است، یعنی اگر برده مانند برادر است، برادر نیز مانند برده است و این نابخردانه است.

13- كراهت برده‌فروشي. روايت اسحاق بن عمار از امام صادق(ع): قال رسول الله(ص): شر الناس من باع الناس. (كافي 5 / 114 حديث 5، تهذيب 6 / 361 حديث 1037، استبصار 3 / 62 حديث 208، علل الشرايع 530 حديث 1، وسايل 17 / 136 باب 21 ابواب مايكتسب به) پيامبر(ص) فرمود: «بدترين مردم كسي است كه مردم را مي‌فروشد.» نخاسي يعني برده‌فروشي از مشاغل مكروه است.

اینکه برده داران و برده فروشان بد ترین مردمان هستند کاملا حرفی درست است اما باید توجه داشت که در کنار برده فروشی مداحی، قصابی و چند شغل دیگر نیز مکروه هستند، یعنی از نظر اسلام برده فروشی همانقدر کار بدی است که قصابی کاری بد است.  اما از نظر امام صادق رقاص بودن، و شطرنج بازی کردن چون حرام هستند کارهایی بسیار بد تر از برده داری هستند، لذا این حدیث برده فروشی را چندان هم تقبیح نکرده است! از این گذشته در این حدیث برده فروشی تقبیح شده است نه برده داری. همچنین شایان ذکر است اگر ادعای این حدیث درست باشد (که هست) خود پیامبر اسلام از پست ترین انسانهای روی زمین بوده است زیرا وی با آیین ننگینش به بازار برده داری و برده فروشی در سطح جهانی رونق تازه ای بخشید و انسانهای بیشماری را از آزادی به بردگی تقلیل داد. او ابتدا با کشتن و قتل عام تمام نامسلمانان اطراف خود و کسانی که از پذیرفتن پیامبری او سر باز زدند، زنان و فرزندانشان را به بردگی کشاند و پس از مرگ او نیز پیروان آدمکش او همین کار را با ایرانیان کردند و اگر میتوانستند و بتوانند با جهانیان میکردند و خواهند کرد.

برده داری، مهمترین انگیزه مسلمانان برای جهاد ابتدائی

در باور اسلامی دو نوع جهاد وجود دارد، یکی جهاد ابتدائی و دیگری جهاد دفاعی. جهاد ابتدائی هنگامی شکل میگیرد که مسلمانان برای گسترش دین اسلام دست به جهاد میزنند و به سرزمین های همسایه حمله میکنند و در مقابل آنها سه امکان قرار میدهند. نخست اینکه مسلمان شوند، دوم اینکه به آیین خود بمانند و جزیه (گزیت) که نوعی مالیات است را از درآمد خود به مسلمانان بپردازند و یا اینکه با مسلمانان بجنگند و به عبارت دیگر بمیرند. این سه شرط در سوره توبه آیه 5 ام که به آیه سیف (آیه شمشیر) معروف است و بسیاری از مفسرین قرآن معتقدند این آیه تمام آیات پیشین را که در مورد رفتار مسالمت آمیز با نامسلمانان آمده است منسوخ میکند دیده میشود.

سورهُ توبه آیه 5 صفحه 188

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

پس چون ماههاي حرام به سر آمد  آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

محمد در زمان خودش به هراکلیوس نیز نامه نوشته است و از او خواسته است که به او گزیت بپردازد.

مسلمانان در هرجاکه وارد میشدند این سه راه را جلوی پای نامسلمانان میگذاشتند، در نخستین درگیری میان ایرانیان و مسلمانان نیز دقیقاً همین سه امکان به ایرانیان داده میشود.

«رستم پیامی نزد سعد فرستاد که کسی را نزد من بفرست تا با او سخن گویم. مغیره بن شعبه را فرستادند. مغیره بیامد و موی جداکرده و گیسوان چهارپاره فروهشته بود. رستم با وی گفت شما عربان در سختی و رنج بودید و نزد ما به سوداگری و مزدوری می آمدید چون نان و نعمت ما بخوردید برفتید و یاران و کسان خود را نیز بیاوردید. مثل شما و ما داستان آن مرد است که پاری ای باغ داشت روزی روباهی در آن دید گفت یک روباه را چه قدر باشد؟ و باغ مرا از آن چه زیان افتد؟ او را از آنجا نراند. پس از آن روباه برفت و روبهان جمع کرد و به باغ آورد، باغبان فراز آمد و چون کار بدان گونه دید، در باغ فراز کرد و رخنه ها بر بست و آن روباهان را تمام بکشت. گمان دارم که آنچه شما را بدین سرکشی واداشته است، سختی و رنج است، بازگردید شما را نان و امه دهیم. اکنون به دیار خود بروید و بیش موجب آزار ما نشوید. مغیره جواب سخت داد و گفت از سختی و بدبختی آنچه گفتی ما بدتر از آن بودیم تا پیغامبری در میان ما آمد و حال ما دیگر شد، ما را فرمان داد که شما را به دین حق بخوانیم یا با شما پیکار کنیم. اگر بپذیرید، بلاد شما هم شما راست جز با دستوری شما اندر آن نیاییم وگرنه باید جزیه دهید یا پیکار کنید تا فرجام کار چه شود؟رستم را برآشفت و گفت هرگز گمان نکردمی که چنان بزیم که چنین سخنی بشنوم.» (8)

جهاد دفاعی هنگامی شکل میگیرد که ناباوران به اسلام به سرزمنیهای اسلامی حمله میکنند و یا برخلاف عهدنامه هایی که با مسلمانان دارند رفتار میکنند، در این نوع جهاد نیز مسلمانان وظیفه دارند به جهاد بپردازند و جنگ را تا زمانیکه همه دشمنان، اسلام را قبول کنند، در این حالت نیز همان سه شرط همچنان برقرار است.

سوره انفال آیه 39.

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّه فَإِنِ انتَهَوْاْ فَإِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند، خدا کردارشان را می بيند.

همانگونه که گفته شد یکی از راه های تقلیل مرتبه یک انسان از آزاد به برده هنگامی است که او در جنگ اسیر مسلمانان میشود. در این حالت او حکم برده را در میان مسلمانان دارند. برخی از اسلامگرایان دوست داشته اند این ماجرا را اینگونه ببینند:

«آنچه به اشتباه به عنوان برده‌برداري در اسلام نام گرفته در واقع اسراي جنگي هستند كه به جاي زندان در جامعه باز نگهداري شده و در اختيار افراد جامعه قرار مي‌گيرند. به همين دليل اين بحث در فصل غنائم جنگي در كتاب جهاد فقه آمده است.»

براستی باید به این تاریخ نویس مسلمان بخاطر این ماستمالی کردن استادانه حقایق و فریبکاری اش و همچنین قدرت روانی او برای نادیده گرفتن و زیر پا گذاشتن عذاب وجدانش و اینگونه گزارش ناجوانمردانه تاریخ تبریک گفت.  این اسلامگرای پنهانکار این واقعیت را مخفی میکند که اسیران برده شده در واقع با آنچه همه انسانها از اسیر در می یابند بسیار تفاوت دارد، اسیری که در جنگ به دست مسلمانان می افتد دیگر صاحب زندگی خودش نیست، ارباب او میتواند همسرش را از او جدا کرده و با او همبستر شود، ارباب میتواند فرزندان او ا در صورتی که بالغ شده باشند به دیگران بفروشد، و تمام نسل او در صورتیکه آزاد نشود برده خواهند ماند، زن برده در واقع ابزار و اسباب جنسی مردان مسلمان است.

زنانی که برده میشدند همواره مورد اذیت و آزار مردان مسلمان عرب غیر از اربابان خود نیز قرار میگرفتند، زیرا لازم نبود و نیست که حجاب را رعایت کنند. اساساً حجاب بخاطر این ایجاد شد که مردان مسلمان زنان آزاد مسلمان را به اشتباه کنیز و بنده فرض نکنند و آنها را مورد آزار قرار ندهند. عمر در خیابانها راه میرفت و کنیزانی که همانند زنان آزاد لباس میپوشیدند با چوب کتک میزد. برای اطلاعات بیشتر پیرامون این قضیه به نوشتاری با فرنام «ريشه هاي آيينهاي اسلامي‌(بخش نخست، حجاب )» مراجعه کنید.

پیامبر اسلام با حمله به قبایل و طوایف غیر مسلمانی که در اطرافش زندگی میکردند و کشتن کسانی که توان مقاومت نظامی را داشتند، زنان و کودکان آنها را به بردگی میکشید و بعد از برداشت یک پنجم از این سهم که حق الهی او بوده است باقی را میان مسلمانان پخش میکرد. دو نمونه از این وارد را میتوانید در ماجرای بنی قریظه در نوشتاری با فرنام «در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟» و خیبر در نوشتاری با فرنام صفیه، زن یهودی پیغمبر- بخش سوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا بخوانید.

پیامبر اسلام پیش از اینکه به هیچ قدر نظامی دست یابد خود به هدفش از پیامبری اعتراف کرده بود، در هنگامی که اعراب برای مذاکره با ابوطالب بر بالین مرگ او حاضر شده بودند تا محمد را از دشنام دادن به خدایانشان باز دارند گفته بود:

موئر در «زندگی محمد» از ابن هشام نقل قول میکند:

قریش هنگامی که آگاه شد ابوطالب در بستر مرگ افتاده است، گروهی را فرستاد تا طرفین بر سر مسائلی با یکدیگر به توافق برسند و محدودیت ها از پیش روی محمد بعد از مرگ ابوطالب برداشته شود. پیشنهاد قریش این بود که قریشیان بر سر باورهای باستانی خود بمانند و محمد نیز تعهد کند که از سوء استفاده و تمسخر و یا دخالت در باورهای قریشیان خود داری کند و قریشیان نیز از آن طرف تعهد کنند که معترض به باورهای محمد نباشند. ابوطالب محمد را فراخواند و این پیشنهاد منطقی را با او در میان گذاشت. محمد پاسخ داد «نه، اما یک کلمه (یا شعار) وجود دارد که اگر شما آنرا تصدیق کنید، میتوانید با آن تمام عربستان را تسخیر کند و عجمان (ایرانیان) را مطیع خود سازید. ابوجهل گفت «خوب است!»، محمد گفت «یک کلمه نیست، بلکه ده کلمه است، بگو، هیچ خدایی جز الله وجود ندارد، و در کنار او هیچ چیزی را نپرست». و آنها خشمگینانه دست هایشان را به هم میزدند، و گفتند «پس تو قطعا مایلی که ما خدایانمان را به یک خدا تبدیل کنیم؟ این یک پیشنهاد بسیار عجیب است!» و به یکدیگر میگفتند «این شخص، کله شق و لجوج است. از او نمیتوان هیچ امتیازی نسبت به آنچه بدان میل دارد گرفت. بازگردیم، و در مسیر ایمان نیاکانمان قدم برداریم، تا اینکه خدا بین ما قضاوت کند»، پس برخاستند و بازگشتند.  (9)

بعدها که او به قدرت رسید جهاد ابتدائی را آغاز کرد و قسمتهایی زیادی از عربستان را به تسخیر خود در آورده بود اما خوشبختانه مرگ به او اجازه نداد تا به رویای ظالمانه خود که تسخیر جهان باشد برسد. پیامبر اسلام در زمانی که در بستر مرگ بود از پیش لشکری را به فرماندهی اسامه بن زید به سوریه فرستاده بود تا همان بلایی را که او سر قبایل اطراف خود آورده بود بر سر مردم سوریه فعلی که بخشی از امپراطوری ایران بود بیاورند.

پیش از مرگ او به مسلمانان ابزار و دستور تسخیر جهان را داده بود. آنان هر آنچه لازم است تا بتوان با آن قومی را وحشیانه به جان جهانیان انداخت در دست داشتند و آن قرآن بود. مسلمانان آدمکشانی بودند که به تاثیر از آیات قرآنی که به آنها بشارت بهشت های خنک میداد و همچنین آیاتی که به آنها اجازه میداد تا اموال و زنان و فرزندان دشمانشان را به غنیمت ببرند و برده شان کنند به کشورهای همسایه حمله کردند و همان سه امکان ننگین را جلوی آنها گذاشتند.

مسلمانان نیز همچون پیامبر اسلام مردان را میکشتند و با همسران آنها که اکنون برده و کنیز آنها بودند هم بستر میشدند. بر اساس شریعت اسلامی اگر زن دشمن بدست مسلمانان می افتاد او بر مسلمانان حلال بود و به این مسئله در قرآن نیز به صراحت اشاره شده است.

سوره نساء آیه 24

وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاء ذَلِكُمْ أَن تَبْتَغُواْ بِأَمْوَالِكُم مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا.

و نيز زنان شوهر دار بر شما حرام شده اند ، مگر آنها که به تصرف شما، درآمده باشند از کتاب خدا پيروی کنيد و جز اينها ، زنان ديگر هر گاه در طلب آنان از مال خويش مهری بپردازيد و آنها را به نکاح در آوريد نه به زنا ، بر شما حلال شده اند و زنانی را که از آنها تمتع می گيريد واجب است که مهرشان را بدهيد و پس از مهر معين ، در قبول هر چه هر دو بدان رضا بدهيد گناهی نيست هر آينه خدا دانا و حکيم است.

در نتیجه حمله مسلمانان به کشورهای دیگر همواره با بدنیا آمدن فرزندان زیادی همراه بود که برخی اوقات این فرزندان تازه بدنیا آمده برای مسلمانان دردسر ساز بود و به همین دلیل از خلیفه وقت در مورد سروشت و تکلیف این کودکان پرسش میکردند.

شرح السِّیر الکبیر، سرخسی 173/1 (شماره المنجد:355)،

از مهلِّب بن ابی صُفره روایت است که گفت: در روزگار عمر شهر اهواز را محاصره کردیم و آن را گشودیم، ولی مردم این شهر با عمر در صلح بوده اند-پس به زنانی دست یافتیم و با آنان در آمیختیم. این خبر به عمر رسید و به ما نوشت:

فرزندانتان را بردارید و زنان مردم اهواز را به ایشان بازگردانید.

شرح السیر الکبیر، سرخسی 173/1 (شماره المنجد:355)،

از عطاء روایت است که گفت: شوشتر با صلح گشوده شد؛ ولی مردم آن کافر شدند. مجاهدان اسلام با آنان پیکار کردند و اسیرشان کردند و مسلمانان به زنان ایشان دست یافتند و زنان از آنان فرزند آوردند. عمر دستور داد که زنان را آزاد کنند و آنها را از مسلمانها جدا سازند. (10)

مسئله به همینجا ختم نمیشود، مسلمانان برده هایی را که به دستشان می آوردند در صورتی که شرایطش را داشتند به شهر های خود میبردند و آنها را میفروختند. خلیفه دوم و سوم اسلام توسط همین بردگانی که زندگی و کاشانه خود و عزیزان خود را از دست داده بودند و به دست مسلمانان افتاده بودند کشته شدند. عمر توسط فیروز نهاوندی کشته شده است و خانه عثمان نیز توسط اسرای مصری محاصره شد که این حصر سر انجام به قتل او انجامید، کسیکه رهبری حمله به خانه فاطمه را یز بر عهده داشت یک ایرانی به نام سالم موسی بن حذيفه بود که بعد از اسیر شدن به دست مسلمانان به هر دلیل آزاد شده بود.

«ابولؤلؤ فیروز که دو سال بعد از فتح نهاوند، عمبر بر دست او کشته شد از مردم نهاوند بود. نوشته اند که او قبل از اسلام به اسارت روم افتاده بود و سپس مسلمانان او را اسیر کرده بودند. این که او را رومی و حبشی و ترسا گفته اند نیز ظاهراً از همینجاست و محل تأمل هم هست. به هر حال نوشته اند که وقتی اسیران نهاوند را به مدینه بردند ابولؤلژ فیروز، ایستاده بود و در اسیران مینگریست. کودکان خردسال را که در بین این اسیران بودند دست بر سرهاشان میپسود و میگریست و میگفت عمر جگرم بخورد.» (13)

خوب است اسلامگرایان بی وجدان و انسان ستیز که تازه از میان روشنفکران و طرفداران حقوق بشر هستند و ادعا دارند که از دایناسور های دینی و دینداران سنتی انسانگرا ترند این سطور تاریخ را بخوانند و از دروغ گفتن و ماست مالی کردن این آیین اهریمنی بر خود شرم کنند. بر اساس باورهای شیعه چه درست چه نادرست و زاده افکار ضد عربی و ضد عمری شعوبیه، همسر امام حسین یعنی شهربانو نیز از میان بردگان انتخاب شده است.

بحار الانوار پوشینه 11 برگ 4

مادر امام سجاد(ع)، شهربانو دختر یزدگرد ساسانی بوده است که در زمان عمر و در جنگ های ایران و اعراب اسیر و به مدینه آورده شد. از او تنها یک پسر به دنیا آمد که سجاد (ع) است.

گاهی از اوقات به دلیل تعداد بالای زیاد اسرا، آوردن آنها در میان مسلمانان ممکن نبوده است زیرا تعداد آنها از مسلمانان بیشتر بوده است و در صورتی که آنها را به میان مسلمانان می آوردند ممکن بود جامعه اسلامی تهدید شود، در چنین شرایطی مسلمانان ترجیح میدادند آنها را به حال خود بگذارند و تنها آنها را مجبور کنند که جزیه بپردازند، برای روشن شدن این قضیه و آشکار شدن هرچه بیشتر پلیدی دین انسان ستیز اسلام به نمونه زیر دقت کنید.

 الأزدی (دو نسخه خطی پاریس) ورق 39/ب – 40/الف (71/ب)

ابوعبیده به عمر نامه مینویسد و درباره دشمنانی که نگریخته اند از او دستور میخواهد.

ابوعبیده بن جراح به عمر بن خطاب نامه نوشت:

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

اما بعد، همانا خداوند دارای کرم و برتری و نعمتهای بزرگ، سرزمین روم را بر مسلمانان گشود. گروهی از مسلمانان چنین دیدند که مردمان آنجا را در جایگاه خود نگهدارند و آنان نیز به مسلمانان گزیت دهند (ترجمه تفسیر طبری ترجمه آیه 29 سوره توبه) و زمین را آباد سازند. گروهی دیگر بر آنند که ایشان را میان خود پخش کنند. امیر مومنان در این باره نظر خود را برای ما بنویسند. خداوند توفیق تو را در همه کارها پاینده دارد.

الأزدی (دو نسخه خطی پاریس) ورق 39/ب – 40/الف (71/ب – 72/الف).

پاسخ عمر به ابوعبیده، پیرامون رفتار با سرزمین گشوده

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

از بنده خدا امیر مومنان عمر به ابوعبیده بن جراح، درود بر تو. من همراه تو آن آفریدگاری را میستایم که جز او خدایی نیست. اما بعد، نامه تو به من رسید. در آن از گرامیداشت مومنان و خواری دشمنان خدا به وسیله او و نگهداری ما از آسیب دشمنانمان به کمک آفریدگار، سخن گفته بودی. خدای را در برابر نیکی و نعمت شایسته او نسبت به ما در گذشته و حال که به گروهی از مومنان تندرستی بخشید و گروهی دیگر را با شهادت ارج نهاد، سپاس میگوییم. شهادت همراه با خرسندی پروردگار و بزرگداشت وی، بر شهیدان گوارا باد. از او می خواهیم که ما را از پاداش آنان بی بهره نگرداند و پس از ایشان ما را پراکنده نسازد. به راستی که آنان خدای را خیر خواه بودند و آنچه را که باید، به انجام رساندند. آنچه کردند برای خدا بود و نیز آن را برای خویشتن، آماده می ساختند. آنچه را که پیرامون سرزمینی که مسلمانان بر آن و مردمان آن دست یافته اند یاد کرده بودی، به راستی دریافتم. شماری از مسلمانان گفته بودند که مردمان آنجا در همانجا نگهدارند تا زمین را آباد سازند و به مسلمانان گزیت (جزیه) بپردازند و برخی دیگر گفته بودند که آنان را میان خود قسمت کنند. در آنچه به من نوشته بودی نگریستم و به آنچه که از من پرسیده بودی، اندیشیدم. من بر این باورم که ایشان در سرزمین خود بمانند و گزیت بپردازند. گزیت به دست آمده را میان مسلمانان پخش کنیم. این مردم زمین خود را آباد خواهند ساخت، زیرا آنان به آن کار از دیگران داناتر و نیرومندترند. آیا تو میپنداری چنانچه ما مردم آنجا را میان خود پخش کنیم، برای مسلمانان پس از ما، چه کسی خواهد ماند؟سوگند به خدا که در آن صورت، ایشان کسی را برای سخن گفتن نخواهند یافت و کسی با آنان سخن نخواهد گفت و نیز از دست آورده هیچ کس، سودی نخواهند برد. ولی تا اینان زنده اند، مسلمانان از دسترنجشان خواهند خورد و آنگاه که بمیرند و ما نیز بمیریم، فرزندانمان تا زنده اند، از دست آورده فرزندان ایشان خواهند خورد، و تا آیین اسلام تواناست، آنا ن بردگان مسلمانان و اسلام خواهند بود.از این رو، بر ایشان سر گزیت بنه و از اسیر ساختن آنان دست بدار و مگذار که مسلمانان بر ایشان ستم کنند، یا زیانی رسانند و داراییشان را به ناحق بخورند. (14)

در نتیجه اسلام نه تنها مخالفتی با برده داری نداشته است بلکه انسانهای بیشماری به دلیل باورهای ضد بشری پیامبر اسلام بعد از ظهور او از آزادی به بردگی تقلیل یافتند. حمله مسلمانان جهانخوار به کشورهای مختلف و کشتن مردمان و برده کردن آنها تقریباً در تاریخ تمام کشورها و شهر هایی که مسلمانان به آنها حمله کرده اند ثبت شده است.

در مصر:

…امر به مصر حمله کرد، او مقدار قابل توجهی غنیمت و اسیر از این حمله بدست آورد، مسلمانان هیچ رحمی بر ساکنان مصر نکردند و امر به پیمانهایی که میان او و پدرشاه مصر (Patriarch Cyrus) بسته شده بود خیانت کرد… مسلمانان با غنیمت بدست آمده و اسیرانی که برده آنها گشته بودند به کشورهایشان بازگشتند…. (17)

در ارمنستان:

دشمن به به شهر ریخت و ساکنان آنرا با شمشیر قصابی کرد… بعد از چند روز استراحت اعراب بازگشتند و سی و پنج هزار برده را به همراه خود بردند. (18)

در سیسیل:

آنها به سمت سیسیل رفتند و بردگانی بدست آوردند… و وقتی معاویه رسید دستور داد که تمامی ساکنان را به شمشیر بسپارند، او نگهبانانی را قرار داد تا هرکس که فرار کند را بکشند. بعد از یافتن تمام ثروتهای شهر آنها آغاز به شکنجه رهبران کردند تا آنها گنجهایی که پنهان کرده بودند را نمایان سازند. مسلمانان عرب همه باقی ماندگان را برده کردند، زنان و مردان، دخترها و پسر ها، و در آن شهر بد فرجام هرزگی بسیار کردند، آنها درون کلیساها به فساد فراوان دست زدند. (19)

شکنجه اشخاص برای یافتن گنجهای آنها توسط خود پیامبر اسلام نیز انجام گرفته است برای یک نمونه به نوشتاری با فرنام «کنانه ابن ربیع» مراجعه کنید.

در هند:

امپریالیسم اسلامی با روش دیگری وارد شد- سنت پیامبر. این روش باعث میشد که جنگندگان بعد از پیروزی قطعیشان در میدان جنگ به جان مردم بی دفاع بیافتند. مسلمانان بعد از پیروزی شهر ها و روستاها را پس از کشتن مدافعان یا فراری دادن آنها میسوزاندند…. مسلمانان کسانی را که نمیکشتند بعداً به برده تبدیل میکردند و آنها را میفروختند، و آنها تمام این کار ها را بعوان مجاهدین برای خدمت به الله و آخرین پیامبرش انجام میدادند… (20)

برای نمونه هایی از اتفاقات مشابه در شهر های مختلف ایران به بخش  «مختصری از مقاومتهای مردم ایران در مقابل اعراب مسلمان.» مراجعه کنید.

موری گردن در کتاب خود ادعا کرده است که جمعیت برده های سیاه پوستی که توسط مسلمانان از افریقا تصرف شده بودند چیزی در حدود 11 میلیون نفر بوده است، که تقریباً برابر همان مقداری از بردگان است که مسیحیان غربی برده داری کرده اند. او همچنین میگوید برده داری به مدت یک قرن بعد از اینکه در غرب منسوخ شد توسط مسلمانان ادامه یافت. نویسنده همچنین نوشته است یکی از بدترین اتفاقاتی که در جوامع اسلامی بر سر بردگان مرد می آمد این بود که آنها را اخته میکردند تا بتوانند در حرمسراهای خود از آنها استفاده کنند. موری تخمین زده است که از هر 10 پسر بچه برده که اخته میشدند تنها یکی از آنها از این عمل جراحی زنده بیرون می آمده است. (15)

با کمال تاسف برده داری هنوز نیز در برخی از کشورهای اسلامی وجود دارد. دختران ایرانی که به اعراب فروخته میشوند حکم برده را دارند. شان اُ-کالگان (Sean O’Callaghan) یک پژوهشگر ایرلندی برای نوشتن کتاب خود «تجارت برده در امروز» (The Slave Trade Today) به خاور میانه و آفریقا مسافرت کرده است و به بازار برده های بسیاری رفته است. دیدار او از کشورهای اسلامی در کمتر از 35 سال پیش انجام گرفه است، در نتیجه ممکن است این شرایط هنوز هم در این مناطق وجود داشته باشد.

در جمهوری جیبوتی مینوسید:

ده پسر بصورت دایره وار روی سکویی ایستاده بودند و کفل آنها به سمت ما بود. آنها تماما لخت بودند و من بگونه ای وحشت زده دیدم که آنها اخته شده اند. برده فروش میگفت معمولاً 10% برده ها اخته میشوند  که این برده ها توسط همجنسبازان سعودی یا یمنی هایی که حرمسرا دارند بعنوان محافظ حرمسرا خریداری میشوند. (برگ 75)

او مینویسد اخته کردن برده ها با هدف اینکه مبادا آنها با زنان حرمسرا رابطه جنسی برقرار کنند امری مشروع بوده است، و ارباب دستور میداده است بیضه ها و دست گاه تناسلی برخی از برده ها را بردارند.

پسرها گریه کنان میگفتند «چرا دخترها (برده هایی که تازه فروخته شده بودند) سرنوشتشان را بدون اینکه حق اعتراضی داشته باشند قبول کردند؟» شخص سومالیایی (برده فروش) گفت، «به آسانی!، ما به دخترها وقتی 7 یا 8 سال دارند میگوییم که آنها برای تماس جنسی ساخته شده اند، در 9 سالگی به آنها اجازه میدهیم که با یکدیگر سکس داشته باشند و یک سال بعد با پسر ها».

در عدن (شهری بندری در یمن) او مینویسد:

شخص یمنی به من گفت که «دخترها (دخترهای برده ای که از آنها برای تن فروشی استفاده میشد) تشویق میشوند که بچه به دنیا بیاورند، بخصوص بچه از مردان سفید پوست. زیرا اگر یک برده زن پسر سفید پوستی به دنیا می آورد، وقتی که میخواستند فرزندش را از او جدا کنند به او 20 پوند پاداش داده میشود».

همانطور که گفته شد فرزندان برده ها برده باقی میمانند و ارباب میتواند آنها را بفروشد.

«تنها مجازات سخت وقتی پیاده میشد که برده دختری تلاش میکرد از نزد اربابش فرار کند. دختر فراری را لخت میکردند و پاهایش را باز میکردند و در وسط حیاط برده سیاه پوست درشت هیکل و اخته ای که به نظر میرسید از کار خود لذت میبرد او را 70 ضربه تازیانه میزد».

در عربستان سعودی او مینویسد:

جمعیت برده ها در حدود 450,000 نفر تخمین زده میشود، حراج برده ها دیگر بطور علنی وجود ندارد، تنها در خیابانی در مکه وجود دارد.

من با صدای فریاد و زجه که از حیاط می آمد از خواب بیدار شدم. در حالی که به سمت پنجره میدویدم دیدم که  دوازده برده را از در انتهایی حیاط عبور میدادند. آنها را مانند احشام توسط سه نگهبان قوی هیکل که در دستشان تازیانه های بلندی بود هل میدادند. حتی در هنگامی که من نگاه میکردم، یکی از دختران بیچاره سودانی که سینه های بزرگی داشت به سختی شلاقی را که به کفل اش خورد، دریافت کرد و جیغی وحشتناک کشید.

وقتی که برده بعدی را به روی سکو می آوردند همهمه ای از هیجان میان خریداران افتاد و آنها با هیجان به سکو نزدیک شدند. او پسر بچه لاغر و بلند اندامی 12 ساله بود که شمایلی سنتی و عربی داش. اگرچه در مورد برادری میان اعراب و اتحاد آنها با یکدیگر بسیار نوشته شده است اما من میدانستم که آنها اگر دستشان به یکدیگر برسد در برده کردن همدیگر نیز از خود ندامتی نشان نخواهند داد. پسر بچه لخت بود و تلاش میکرد اعضای خصوصی بدنش را با دست های کوچکش بپوشاند، او از پله های سکو بالا دوید… در میان اعراب باده نشین ضرب المثلی قدیی وجود دارد، «یک بز برای استفاده، یک دختر برای لذت، یک پسر برای حظ (خوشی بیش از حد). او (بچه برده ای که تازه خریداری شده بود) توسط عربی ریش بلند خریداری شد که او را از کمر با بازوهایش بلند کرد و زیر بغل گرفت و از سکوی برده فروشی دور کرد.

این تنها قسمتی است که این نویسنده دیده است. این اتفاقات تنها برای این می افتند که اسلام برده داری را رسمی کرده است. درست است که برخی از این اتفاقات وحشتناک ممکن است علیه قوانین اسلام باشند اما از آنجا که اسلام این کار غیر انسانی را رسمیت و مشروعیت بخشیده است افتادن اینگونه اتفاقها و سوء استفاده ها نیز کاملا قابل انتظار است.

در این کتاب همچنین آمده است که وقتی برده ها پا به سن میگذارند و دیگر کارایی جنسی قبلی خود را ندارند، اربابانشان آنها را آزاد میکنند. حال در زمانی که سنشان زیاد شده است آنها به خیابان ها راهی میشوند و باید برای ادامه حیات خود گدایی کنند و جان بکنند. ارباب آنها با آزاد کردنشان کار خیر بسیار بزرگی انجام داده است. او از شر مسئولیت برده داری خلاص شده است و در بهشت نیز به او پاداش بسیاری داده خواهد شد. عجب دینی!

در 12 اکتبر 1992 یک گزارش در نیوزویک نوشته شد، که بعد از آن رسانه های زیادی به مسئله برده داری در کشورهای اسلامی پرداختند، در واقع جنوب سودان که جمعیتی غیر مسلمان دارند همواره مورد تهاجم مسلمانان قرار میگیرد، و افراد دستگیر میشوند و به عنوان برده در میان مسلمانان بفروش میرسیند، هرکس اهل تحقیق باشد میتواند مطالب مربوطه را در کتابخانه ها یافته و تحقیق کند.

برده داری هنوز نیز به شکل های مختلف در دنیا بویژه در کشور سودان و موریتانی رواج دارد و برخی  گروه های اسلامگرا در این قضیه نقش مستقیم دارند. (16)

نتیجه گیری

برده داری بدون شک از زشت ترین و ظالمانه ترین رسوم روزگار بوده و هست، هر انسانی حق آزاد زیستن و برابر بودن با بقیه انسانها را دارد. همانگونه که دیده شد بهانه و استدلالهای توجیهی و غلط اسلامگرایان نمیتواند هیچ مشکلی را حل کند، پیامبر اسلام برده داری را رسمیت بخشیده است، آنرا جاودانه کرده است و باعث گسترش قتل و غارت و برده داری در جهان شده است و خود نیز به آن گرایش داشته است.

محمد در بسیاری از جاها بنده ای را که از نزد اربابش فرار کند مورد شماتت قرار داده است.

نهج الفصاحه شماره 1222 برگ 402، همچنین شماره 54 برگ 165:

سه كسند كه نمازشان از گوش‌هاشان بالاتر نمي‌رود: بنده‌ي فراري تا بازگردد، و زني كه شب بخوابد و شوهرش بر او خشمگين باشد و…

برای تصمیم گیری و بررسی نبوت پیامبر ما باید در مورد این شخص و شایستگی اخلاقی او قضاوت کنیم. ما باید ببینیم که آیا او مثال و الگوی شخصیتی خوبی برای ما هست یا نیست، اگر ما انسانهای بهتری از پیامبر اسلام باشیم این ما نیستیم که باید از او، آیینش و اخلاقیاتی که او معرفی کرده است پیروی کنیم، این پیامبر اسلام و مسلمانان هستند که باید از اخلاقیات ما پیروی کنند. بنابر این باور داشتن به نبوت درصورتی که او از بوته آزمایش اخلاقی ما با موفقیت خارج نشود کاملاً غیر اخلاقی و نابخردانه است.

شخصی را میتوان پیامبر یا معصوم دانست که رفتار او در تمامی دورانهای تاریخ اخلاقی باشند و برای تمامی زمانها الگویی شایسته باشد. اما او نیز عربی بادیه نشین و بدوی مانند بقیه اعرابی که همدوره او بوده اند بوده است و از رسوم و عادات غیر اخلاقی و غلط آنها یا حداقل یکی از بدترین رسوم آنها که برده داری باشد پیروی کرده است و از آن دفاع کرده است. البته نمیتوان به قطعیت گفت که اعراب زمان محمد نیز همچون او از دیگران جزیه میخواستند و با جهاد و حمله به قبایل دیگر و کشورهای یکدیگر را به بردگی میکشیدند، بنابر این محمد حتی از زمان خود نیز عقب تر است و اعراب زمان او از معیارها و استانداردهای اخلاقی بالاتری برخوردار بوده اند.

بنابر این محمد هرگز الگوی اخلاقی و مناسب برای پیروی نیست، محمد را حتی نمیتوان یک مصلح اجتماعی همچون رضاشاه و یا آبراهام لینکن، یا سایر اشخاصی که برده داری را برانداختند دانست، او فرومایه تر از این حرفها است و انسانی که استاندارد اخلاقی بالایی داشته باشد هرگز شایسته نیست که از چنین انسانی پیروی کند. مگر آنکه کسی بخواهد انسانیت خود را نادیده بگیرد و با پیروی از این الگوی فرومایه خود نیز فرومایگی را ترجیح دهد و با این طریق مهر تایید بر برده داری بزند.

امیدوارم شما از آن دسته انسانها نباشید.

منابع

1- اسباب برده داری از تحقیقی با فرنام «مسئله برده داری در اسلام معاصر»، دکتر محسن کدیور، نقل قول شده است، برخی از توضیحات از نویسنده است. +

2- همانجا

3- حقوق‌ بشر، اعدام‌ و قصاص‌‌(پژوهشي‌ پيرامون‌ امكان‌ لغو مجازات‌ اعدام‌ در شريعت و قوانين ايران)، عمادالدین باقی +

4- تارنمای قرآن شناسی (!) +

5- انتخاب برخی از احادیث از صحیح بخاری از نوشتار سیلاس (Silas) از منتقدین مسیحی دین اسلام بوده است. +

6- این موارد نیز از همان منبع 1 نقل قول شده اند.

7- همانجا

8- دو قرن سکوت، چاپ جدید صفحه 65-66 برگرفته از البدء و التاریخ، ج 5، ص 173 – و طبری، حوادث سنه 14.

9- سر ویلیام موئر، زندگی محمد برگ 136، سیرت رسول الله فارسی پوشینه نخست برگ 415.

10- نامه ها و پیمانهای سیاسی حضرت محمد و اسناد صدر اسلام، تحقیق و گرد آورده دکتر محمد حمیدالله ترجمه دکتر سید محمد حسینی. کتاب سال 1375 چاپ انتشارات سروش 1377. صفحه 529.

11- دو قرن سکوت برگ 86

12-نامه ها و پیمانهای سیاسی حضرت محمد و اسناد صدر اسلام، تحقیق و گرد آورده دکتر محمد حمیدالله ترجمه دکتر سید محمد حسینی. کتاب سال 1375 چاپ انتشارات سروش 1377. صفحه 529.

13- Bat Yo’or, The Decline of Eastern Christianity Under Islam, 271-272

14- همانجا، 275

15- همانجا 276-277

16-  Sita Ram Goel, The Story of Islamic Imperialism in India, 70,71

17- Slavery in the Arab World, by Murray Gordon, New Amsterdam Books, New York, 1989

18-  از تارنمای http://www.iabolish.org دیدن کنید.

آیات بی عدالتی و فساد الهی قرآن

گردآوری – آرش بیخدا

گمراه کردن انسان از طرف خداوند

 

النساء آیه 88 صفحه 93

چیست شما را که درباره منافقان دو گروه شده اید، و حال آنکه خدا آنان را به سبب کردارشان مرودو ساخته است؟ آیا میخواهید کسی را که گمراه ساخته هدایت کنید؟ و تو راهی پیش پای کسی که خداوند گمراهش کرده نتوانی نهاد.

 سوره النسا آيه 143 

 و هر کس را خداوند گمراه کند، راهی برای او نخواهی يافت

سوره الرعد آيه 33 

 و هر کس را خدا گمراه کند، راهنمايی برای او وجود نخواهد داشت

سوره الزمر آيه 23 

 و هر کس را خداوند گمراه سازد، راهنمايی برای او نخواهد بود

سوره الزمر آيه 36 

 و هر کس را خداوند گمراه کند، هيچ هدايت‏ کننده‏ای ندارد

سوره فاطر آيه 8 

 خداوند هر کس را بخواهد گمراه می سازد و هر کس را بخواهد هدايت می‏کند

سوره الاعراف آيه 186 

هر کس را خداوند گمراه سازد، هدايت کننده‏ای ندارد. و آنها را در طغيان و سرکشی‏شان رها می‏سازد، تا سرگردان شوند

سوره المدثر آيه 31 

 اين گونه خداوند هر کس را بخواهد گمراه می‏سازد و هر کس را بخواهد هدايت می‏کند

سوره الرعد آيه 31 

اگر بوسيل. تازينامه، کوه‏ها به حرکت درآيند يا زمينها قطعه قطعه شوند، يا بوسيل. آن با مردگان سخن گفته شود، باز هم ايمان نخواهند آورد! ولی همه کارها در اختيار خداست! آيا آنها که ايمان آورده‏اند نمی‏دانند که اگر خدا بخواهد همه مردم را به اجبار هدايت می‏کند

سوره الشعرا آيه 4 

اگر ما اراده کنيم، از آسمان بر آنان آيه‏ای نازل می‏کنيم که گردنهايشان در برابر آن خاضع گردد

الانعام 25

پاره‏ای از آنها به سخنان تو، گوش فرامی‏دهند. ولی بر دلهای آنان پرده‏ها افکنده‏ايم تا آن را نفهمند. و در گوش آنها، سنگينی قرار داده‏ايم و آنها بقدری لجوجند که اگر تمام نشانه‏های حق را ببينند، ايمان نمی‏آورند. تا آنجا که وقتی به سراغ تو می‏آيند که با تو پرخاشگری کنند، کافران می‏گويند: اينها فقط افسانه‏های پيشينيان است!

الانعام 107

اگر خدا می‏خواست، همه به اجبار ايمان می‏آوردند، و هيچ يک مشرک نمی‏شدند. و ما تو را مسؤول اعمال آنها قرار نداده‏ايم. و وظيفه نداری آنها را به ايمان مجبور سازی!

الانفال 17

اين شما نبوديد که آنها را کشتيد. بلکه خداوند آنها را کشت! واين تو نبودی ای پيامبر که خاک و سنگ به صورت آنها انداختی. بلکه خدا انداخت! و خدا می‏خواست مؤمنان را به اين وسيله امتحان خوبی کند. خداوند شنوا و داناست

الماده گوساله(بقره) 7

خدا بر دلها و گوشهای آنان مهر نهاده. و بر چشمهايشان پرده‏ای افکنده شده. و عذاب بزرگی در انتظار آنهاست

التوبه 51

بگو: هيچ حادثه‏ای برای ما رخ نمی‏دهد، مگر آنچه خداوند برای ما نوشته و مقرر داشته است. او مولا و سرپرست ماست. و مؤمنان بايد تنها بر خدا توکل کنند!

آل عمران 145 

هيچ‏کس، جز به فرمان خدا، نمی‏ميرد. سرنوشتی است تعيين شده. بنابر اين، مرگ پيامبر يا ديگران، يک سنت الهی است هر کس پاداش دنيا را بخواهد و در زندگی خود، در اين راه گام بردارد، چيزی از آن به او خواهيم داد. و هر کس پاداش آخرت را بخواهد، از آن به او می‏دهيم. و بزودی سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد

ابراهيم 4

ما هيچ پيامبری را، جز به زبان قومش، نفرستاديم. تا حقايق را برای آنها آشکار سازد. سپس خدا هر کس را بخواهد و مستحق بداند گمراه، و هر کس را بخواهد و شايسته بداند هدايت می‏کند. و او توانا و حکيم است

الصافات 96

با اينکه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهايی که می‏سازيد!

مجازاتهای سادیستی

 در نظر گرفته شده برای ناباوران به جرم ناباوری به اسلام در آخرت:

آیا موجودی که باعث و بانی اینگونه مجازات ها شود میتواند مهربان و اخلاقمدار باشد؟ برای آشنایی با بیماری سادیسم اینجا را کلیک کنید.

سوره نساء آیه 56

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمًا.

آنان را که به آيات ما کافر شدند به آتش خواهيم افکند هر گاه پوست تنشان بپزد پوستی ديگرشان دهيم ، تا عذاب خدا را بچشند خدا پيروزمند وحکيم است.

سوره کهف آیه 29

وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاء كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءتْ مُرْتَفَقًا.

بگو : اين سخن حق از جانب پروردگار شماست هر که بخواهد ايمان بياوردو، هر که بخواهد کافر شود ما برای کافران آتشی که دود آن همه را در برمی گيرد ، آماده کرده ايم و چون به استغاثه آب خواهند از آبی چون مس گداخته که از حرارتش چهره ها کباب می شود بخورانندشان ، چه آب بدی و چه آرامگاهی بد.

سوره غافر آیه 71، 72، 73

إِذِ الْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلَاسِلُ يُسْحَبُونَ ؛ فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ ؛ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ تُشْرِكُونَ.

آنگاه که غلها را به گردنشان اندازند و با زنجيرها بکشندشان ؛  در آب جوشان ، سپس در آتش ، افروخته شوند ؛ آنگاه به آنها گفته شود : آن شريکان که برای خدا می پنداشتيد کجا هستند؟

سوره اعراف آیه 179

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ.
برای جهنم بسياری از جن و انس را بيافريديم ايشان را دلهايی است ، که بدان نمی فهمند و چشمهايی است که بدان نمی بينند و گوشهايی است که بدان نمی شنوند اينان همانند چارپايانند حتی گمراه تر از آنهايند اينان خود غافلانند.

سوره النبأ آیات 21 تا 25

إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا  لِلْطَّاغِينَ مَآبًا  لَابِثِينَ فِيهَا أَحْقَابًا  لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا  إِلَّا حَمِيمًا وَغَسَّاقًا  جَزَاء وِفَاقًا إِنَّهُمْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ حِسَابًا.

جهنم در انتظار باشد؛طاغيان ، را منزلگاهی است ؛ زمانی دراز در آنجا درنگ کنند  ؛ نه خنکی چشند و نه آب، جز آب جوشان و خون و چرک ؛ اين کيفری است برابر کردار  زيرا آنان به روز حساب اميد نداشتند.

سوره بقره آیه 24

فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ.

و هر گاه چنين نکنيد که هرگز نتوانيد کرد پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگها هستند.

سوره آل عمران آیه 10

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَن تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُم مِّنَ اللّهِ شَيْئًا وَأُولَـئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ.

کافران را داراييها و فرزندانشان هرگز از عذاب خدا نرهاند آنها خود، هيزم آتش جهنمند.

خطبه 80 نهج البلاغه، نظر امام علی در مورد زنان، پس از جنگ جمل.

نویسنده – آرش بیخدا

متن عربی:

بعد فراغه من حرب الجمل، في ذم النساء مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الاِِْيمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ: فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَأَمَّا فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَأَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ مِنْهُنّ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، وَأَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الاََْنْصَافِ مِنْ مَوارِيثِ الرِّجَالِ؛ فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ، وَكُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ، وَلاَتُطِيعُوهُنَّ فِي المَعْرُوفِ حَتَّى لاَ يَطْمَعْنَ فِي المُنكَرِ

ترجمه علامه محمد تقی جعفری:

خطبه‏ايست از آن حضرت‏پس از اتمام جنگ جمل درباره زنها ايراد فرموده است

اى مردم،ايمان زنان ناقص است، برخوردارى زنان از سهم الارث‏ناقص است، عقول آنان ناقص است، دليل نقصان ايمان زنان بازنشست آنان‏در روزهاى قاعدگى از نماز و روزه است، دليل نقصان عقول آنان تساوى‏شهادت دو زن با يك مرد است، دليل نقصان برخوردارى آنان از سهم الارث‏اين است كه نصف سهم الارث مردان است. از زنهاى پليد بترسيد و از خوبان‏آنان برحذر باشيد، در كارهاى نيكو از زنان اطاعت مكنيد، تا در كارهاى‏زشت طمعى نورزند.

ترجمه دکتر آیتی:

سخنى از آن حضرت(ع)پس از فراغت از جنگ جمل،در نكوهش زنان،فرمود:

اى مردم،بدانيد كه زنان را ايمان ناقص است و بهره‏منديهايشان ناقص است‏و عقلهايشان ناقص است.اما ناقص بودن ايمانشان از آن روست كه در ايام حيض‏از خواندن نماز و گرفتن روزه معذورند و ناقص بودن عقلهايشان،بدان دليل‏است كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است و نقصان بهره‏منديشان در اين‏است كه ميراث زنان نصف ميراث مردان است.از زنان بد بپرهيزيد و از زنان خوب‏حذر كنيد و كار نيك را به خاطر اطاعت از آنان انجام مدهيد،تا به كارهاى زشت‏طمع نكنند.

ترجمه (ماستمالی) آیت الله مکارم شیرازی:

يكى از خطبه‏ هاى امام است كه پس از پايان جنگ جمل در نكوهش بعضى از زنان‏ايراد فرموده است‏[1] اى مردم جمعى از زنان هم از نظر ايمان،هم از جهت‏بهره و هم از موهبت عقل دررتبه‏اى كمتر از مردان قرار دارند،[2] اما گواه بر كمبود ايمانشان همان بر كنار بودن از نماز و روزه در ايام عادت است،و اما بهره آنها،گواهش اين است كه سهم ارث آنان نصف سهم مردان است،و امابهره آنها،اين است كه شهادت دو نفر آنان معادل شهادت يك مرد است،پس از زنان‏بد بپرهيزيد و مراقب نيكان آنها باشيد،اعمال نيك به عنوان اطاعت و تسليم بى قيد و شرط(در برابر)آنان انجام مدهيد تا در اعمال بد انتظار اطاعت از شما نداشته باشند.[3] (همان گونه)در قسمت‏شرح اين خطبه مى‏خوانيد امام(ع)مى‏خواهد با اين سخن از زنانى‏همچون عايشه آتش افروز جنگ جمل انتقاد كند)

توضيح‏ها:

[1]اين خطبه راسبط ابن جوزى در كتاب‏ تذكرة الخواص‏ نقل كرده و عده‏اى ديگر از دانشمندان نيز آن را نقل كرده‏اند.(مستدرك و مدارك‏نهج البلاغه صفحه‏246)

[2]زنان بزرگ اسلام‏شك نيست كه سخن بالا يك قانون كلى و همگانى درباره عموم زنان‏نيست،بلكه با توجه به اينكه:اين خطبه بعد از جنگ جمل و آنهمه خون ريزيهائى‏كه به وسيله عايشه رخ داد،از امام(ع)صادر شده،درباره دسته خاصى اززنان است كه در اين گونه مسيرها گام برميدارند،و گرنه چه كسى مى‏تواند انكار كند كه در پيشرفت اسلام زنان بزرگ و با شخصيتى همچون خديجه،و بانوى‏اسلام فاطمه زهرا و زينب كبرى و جمعى از زنان مبارز و دانشمند همانند سوده‏همدانيه شركت داشته‏اند،و براى پيشرفت اسلام و اجراى حق و عدالت‏بزرگترين‏فداكارى را به خرج داده‏اند و با ايمانى محكم و تفكرى عالى،مردان خودرا با تمام وجود در اين مسير حمايت مى‏كردند،و على(ع)نيز براى آنها احترام‏فوق العاده قائل بود.

[3]عايشه و جنگ جمل‏در اينجا بد نيست چند جمله در مورد عايشه و جريان جنگ جمل يادآورشويم:

ابن ابى الحديد مى‏گويد:

هر كس در تاريخ و اخبار چيزى نوشته صريحا گفته است عايشه سر-سخت‏ترين دشمنان عثمان بود،حتى روزى يكى از لباسهاى پيامبر(ص)رابيرون آورد و در منزل خويش آويخت،و به هر كس وارد خانه مى‏شد مى‏گفت‏اين لباس پيغمبر است هنوز كهنه نشده و عثمان سنت او را كهنه ساخته است.

گفته‏اند نخستين كسى كه عثمان را نعثل‏ ناميد و همواره مى‏گفت:

(اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا):

نعثل را بكشيد خدا او را بكشدعايشه بوده است‏عايشه هنگام كشته شدن عثمان در مكه بود گزارش قتل عثمان را به اودادند و او خيال مى‏كرد پس از عثمان طلحه را رئيس كومت‏خواهند كرد،لذا از مكه با سرعت‏به سوى مدينه حركت كرد و در سرزمينى به نام‏شرافعبيد بن ابى سلمهاز او استقبال كرد،عايشه اخبار مدينه را از او پرسيد و اوپاسخ داد،عثمان كشته شد.

عايشه پرسيد بعد از آن چه؟

گفت‏با على(ع)بهترين رهبر بيعت كردند.

عايشه گفت اگر اين حرف صحيح باشد اى كاش آسمان بر زمين فرو ريزدواى بر تو ببين چه مى‏گوئى؟گفت:

همان است كه گفتم،عايشه سخت ناراحت‏شد عبيد پرسيد اى مادرمؤمنان چرا اين طور شدى؟من بين مشرق و مغرب بهتر و سزاوارتر از او به خلافت‏سراغ ندارم،و نظيرى براى او در تمام حالات نمى‏بينيم چگونه تو از حكومت اوناراحتى،عايشه جوابى ندارد!

دستور داد از همانجا او را به مكه برگردانند و در بين راه مى‏گفت:

(قتلوا ابن عفان مظلوما):

عثمان را مظلوم كشتند ! طلحه و زبير،نامه‏اى وسيله عبد الله زبير برايش‏فرستادند و از او خواستند به عنوان مطالبه خون عثمان مردم را از بيعت على(ع)برگرداند.

هنگامى كه عايشه در مكه مقدمات كارش را فراهم میکرد ام سلمه نيز در مكه بود و تصميم گرفت از امام دفاع كند،عايشه مى‏خواست ام سلمه راهمچون‏حفصه‏در مبارزه با امام(ع)با خود همراه سازد لذا او را خواست‏و كمى از مظلوميت عثمان براى او صحبت كرد.

ام سلمه در پاسخ گفت:

تا ديروز مردم را بر ضد عثمان ميشورانيدى و او رانعثل‏مى‏خواندى چراامروز چنين مى‏گوئى با اينكه موقعيت على را در نزد پيامبر خوب مى‏دانى و اگرفراموش كرده‏اى تا ياد آوريت كنم؟عايشه گفت عيبى ندارد!ام سلمه گفت:

بخاطر دارى كه تصميم گرفتى به پيامبر(ص)و على(ع)هنگامى كه صحبت‏آنها طول كشيد پرخاش كنى،و پيامبر در پاسخ فرمود: بخدا سوگند هيچ كس على را دشمن نمى‏دارد و با او كينه نمى‏ورزد-خواه از اهل بيت من باشد يا نه جز اينكه از ايمان خارج مى‏گردد؟عايشه گفت آرى‏و نيز بخاطر دارى كه على(ع)كفش پيامبر را تعمير مى‏كرد،پدرت و عمر ازپيامبر در مورد اينكه چه كسى را به خلافت‏برمى‏گزيند پرسش مى‏نمودند.و پيامبردر پاسخشان فرمود جائيكه الان نشسته مى‏بينم و اگر بگويم از گردش پراكنده‏خواهيد شد چنانكه بنى اسرائيل از دور هارون پراكنده شدند.و پس از رفتن عمرو پدرت تو از پيامبر پرسيدى چه كسى را خليفه قرار خواهى داد؟پيغمبر فرمود:

آن كس كه كفش را تعمير مى‏كند،و ما نگاه كرديم كسى جز على نبود،پرسيديم مقصود على است؟گفت آرى،اين مطلب را بياد دارى؟عايشه گفت‏بلى‏ام سلمه پرسيد:پس چرا مى‏خواهى با او مبارزه كنى؟

گفت‏براى اصلاح بين مردم!ام سلمه گفت:خود مى‏دانى!و از هم جداشدند،ام سلمه اين جريان را براى امام نوشت.

عايشه هنگام حركت‏شترى از شتران‏ يعلى بن اميه‏ بنام‏ عسگر دراختيارش قرار دادند تا سوار گردد و هنگامى كه نام آن را شنيد به ياد حديثى افتادكه پيامبر به او فرموده بود و او را از سوار شدن شترى به اين نام بر حذر داشته بود،دستور داد اين شتر را برگردانند ولى آنها جهاز و وسائل آن را تغيير دادند وگفتند اين شتر ديگرى است،عايشه به سوى بصره حركت كرد،در بين راه سگهاحمله كردند و شتران را فرار دادند كسى گفت‏ حوئب‏ سگهاى فراوانى داردو سخت‏حمله مى‏كنند،عايشه كه نام‏ حوئب را از پيامبر شنيده بود كه سگهاى‏حوئب در راه حركت‏بسوى جنگى ناپسند به او حمله مى‏كنند،يك مرتبه بخود آمدو گفت‏ سگهاى حوئب؟ مرا برگردانيد،اما بلا فاصله 50 نفر را فراهم كردندكه قسم خوردند اينجا سرزمين حوئب نيست و بالاخره رفت و جنگ جمل را براه‏انداخت(شرح ابن ابى الحديد جلد6 صفحه 215 تا227)

توضیح: آیت الله مکارم شیرازی یکی از مراجع تقلید شیعیان، و مترجم قرآن و نهج البلاغه به دروغ بدون اینکه در متن عربی چیزی مبنی بر اینکه این نظر حضرت علی تنها مربوط به بعضی از زنان مثل عایشه است، آنرا تنها در مورد قسمتی از زنان میداند. در حالی که با خواندن کامل ختبه مشخص میشود که به نظر حضرت علی، زنان به دلیل اینکه در دوران قاعدگی نمیتوانند نماز بخوانند و روزه بگیرند ایمانشان ناقص است و چون تمام زمان اینگونه هستند، به نظر امام علی تمام زمان ایمانشان ناقص است. یا در مورد ناقص العقل بودن زنان، به نظر امام علی عقل تمام زنان ناقص است، به دلیل اینکه شهادت دو نفر از آنان برابر شهادت یک مرد است و این چیزی نیست که مختص عایشه باشد، بلکه به تمام زمان بر میگردد.

ترجمه قرآن آیت الله مکارم نیز همانند ترجمه نهج البلاغه ایشان پر از جعل و دروغ است. این که ایشان قصد پنهان کردن مزخرفات اسلامی را دارند از یک جهت عملی خوب، و از جهتی دیگر بد است. بدین جهت خوب است که نشان میدهد که حتی علمای کهنه مغز و عقب مانده اسلامی نیز پی به زشتی مفاهیمی مثل همین قضیه ناقص العقل بودن زنان برده اند و سعی در پوشش و مخفی کردن آنها دارند. از جهتی نیز عملی بد حساب میشود زیرا که نظیر افرادی مثل آقای آیت الله مکارم باعث میشوند زشتی اسلام نا آشکار بماند و موجب پایدار ماندن اسلام میشود.

از اینها گذشته باید توجه داشت که حضرت علی این حرفها را از خود نمیزند بلکه کاملا از روی آیات قرآن چنین نتیجه گیری هایی را انجام داده است.

سوره بقره آیه 223

زنانتان کشتزار شما هستند. هرجا که خواهید به کشتزار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت ده.

 سوره النساء آیه 34

مردان، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است. و از آن جهت که از مال خود نفقه میدهند، بر زنان تسلط دارند. پس زنان شایسته، فرمانبردارند و در غیبت شوی غفیفند و فرمان خدای را نگاه میدارند. و آن زنان را که از نافرمانیشان بیم دارید، اندرز دهید و از خوابگاهشان دوری کنید و بزنیدشان. اگر فرمانبرداری کردند، از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید. و خدا بلند پایه و بزرگ است.

سوره نساء آیه 15 

و از زنان شما آنان که مرتکب فحشا میشوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهید. اگر شهادت دادند آنها را در خانه محبوس کنید تا مرگشان فرا رسد یا خدا راهی در پیش پایشان نهد.

سوره نساء آیه 10

اگر شمارا بیم آن است که در کار یتیمان عدالت نورزید، از زنان هرچه شما را پسند افتد، دو دو و سه و سه و چهار، چهار به نکاح (نکاح در عربی یعنی سپوختن) در آورید. و اگر بیم آن دارید که به عدالت رفتار نکنید تنها یک زن بگیرید یا هرچه مالک آن شوید. این راهی بهتر است تا مرتکب ستم نشوید.

سوره نساء آیه 11

خدا در مورد فرزندانتان به شما سفارش میکند که سهم پسر برابر سهم دو دختر است. و اگر دختر باشند و بیش از دو تن، دو سوم میراث از آنهاست. و اگر یک دختر بود نصف برد و اگر مرده را فرزندی باشد هر یک از پدر و مادر یک ششم میراث را برد. و اگر فرزندی نداشته باشد و میراث بران تنها پدر و مادر باشند، مادر یک سوم دارایی را برد. اما اگر برادران داشته باشد سهم مادر، پس از انجاک وصیتی که کرده و پرداخت وام او یک ششم باشد. و شما نمیدانید که از پدران و پسرانتان کدامیک شما را سودمند تر است. اینها حکم خداست، که خدا دانا و حکیم است.

 سوره نور آیه 6

و کسانیکه زنان خود را به زنا متهم میکنند، اگر نتوانند 4 شاهد پیدا کنند میتوانند خود چهار بار شهادت بدهند در راه خدا که او از راستگویان است. (این عمل را لعان گویند)

 سوره بقره آیه 221

زنان مشرکه را تا ایمان نیاورده اند به زنی نگیرید و کنیز (برده) مومنه بهتر از آزاد زن مشرکه است، هرچند شما را از او خوش آید. و به مردان مشترک تا ایمان نیاورده اند زن مومنه مدهید. و بنده (برده) مومن بهتر از مشرک است، هرچند شما را از او خوش آید. اینان به سوی آتش دعوت میکنند و خدا به جانب بهشت و آمرزش. و آیات خود را آشکار بیان میکند، باشد که پند گیرند.

سوره بقره آیه 230

پس اگر باز زن را طلاق داد دیگر بر او حلال نیست، مگر آنکه به نکاح مردی دیگر در آید، و هرگاه آن مرد زن را طلاق دهد، اگر میدانند که حدود خدا را رعایت میکنند رجوعشان را گناهی نیست. اینها حدود خدا است که برای مردمی دانا بیان میکند.

نور 31 

و به زنان مومن بگو که چشمان خویش فروگیرند و شرمگاه خود نگه دارند و زینتهای خود را جز آ مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند، جز برای شوهر خود یا پدر خود یا پدر شوهر خود یا پسر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر بردار خود یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش خود، یا بندگان خود، یا مردان خدمتگزار خود که رغبت به زن ندارند، یا کودکانی که از شرمگاه زنان بیخبرند و نیز چنان پای بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کرده اند دانسته شود. ای مومنان همگان به درگاه خدا توبه کنید، باشد که رستگار گردید.

 نساء آیه 24

و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آنها که به تصرف شما در آمده باشند (در جنگ). از کتاب خدا پیروی کنید. و جز اینها زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آنها را به نکاح درآورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه دو بدان رضا بدهید گناهی نیست. هر آینه خدا دانا و حکیم است.

 نساء آیه 83

و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آنها که به تصرف شما در آمده باشند (مراد زنانی است که در جنگ با کفار اسیر مسلمانان شده باشند.). از کتاب خدا پیروی کنید. و  جز اینها، زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آنها را به نکاح در آورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه هردو بدان رضا بهید گنهی نیست. هر آینه خدا دانا حکیم است.

سوره بقره آیه 282

ای کسانی که ایمان آورده اید، چون وامی تا مدتی معین به یکدیگر دهید، آنرا بنویسید. و باید در بین شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنویسید. و کاتب نباید که در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپیچی کند. و مدیون باید که بر کاتب املاء کند و از الله، پروردگار خود بترسد و از آن هیچ نکاهد. اگر مدیون سفیه یا صغیر بود یا خود املاء کردن نمیتوانست، ولی او از روی عدالت املاء کند. و دو شاهد مرد به شهدات گیرید. اگر دو مرد نبود، یک مردم و دو زن که به آنها رضایت دهید شهادت بدهند، تا اگر یکی فراموش کردد دیگری به یادش بیاورد. و شاهدان چون به شهادت دعوت شوند، نبلیذ مع لز شهادت خود داری کنند. و از نوشتن مدت دین خود، چه کوچک و چه بزرگ، ملول نشوید. این روش در نزد خدا عادلانه تر است، و شهادت را استوار دارنده تر و شک و تردید را زایل کننده تر. و هرگاه معامله نقدی باشد اگر برای آن سندی ننویسند مرتکب گناهی نشده اید. و چون معامله ای کنید، شاهدی گیرید. و نباید به کاتب و شاهد زیانی برسد، که اگر چنین کنید نافرمانی کرده اید. از خدای بترسید. خدا شما را تعلیم میدهد و او بر هر چیزی آگاه است.

برای آیایت بیشتر از این دست مراجعه کنید به آیات جنایی تازینامه

منبع +

معمای فاطمه! آیا فاطمه میتواند دختر محمد باشد؟

نویسنده – آرش بیخدا

مسئله 435 توضیح المسائل آیت الله روح الله خمینی میگوید:

زنهاى سيده بعد از تمام شدن شصت‏ سال يائسه مى‏شوند، يعنى خون حيض نمی‏بينند. و زنهايى كه سيده نيستند، بعد از تمام شدن پنجاه سال يائسه می‏شوند.

مشابه همین مسئله را آیت الله میرزا جواد تبریزی با این اختلاف که «بعد از تمام شدن شصت سال چنانچه با نشانه های حیض یا در روزهای عادت خود خون ببینند احتیاط کنند. و زنهایی که سیده نیستند بعد از تمام شدن پنجاه سال یائسه میشوند»، و آیت الله محم تقی بهجت با این اختلاف که «شصت سال قمری … پنجاه سال قمری»  و آیت الله فاضل لنکرانی نیز دقیقاً همین مسئله را به همین ترتیب در رساله های توضیح المسائل خود آورده اند.

یائسگی (Menopause) یعنی پایان یافتن قاعدگیهای زنانه، بطور معمول اگر زنی بعد از 12 ماه بدون اینکه به بیماری خاصی دچار باشد حیض (پریود) نشود میتوان فهمید که آن زن یائسه شده است. بند آمدن عادات ماهانه یا قاعدگی برابر است با پایام دوران باروری بانوان یعنی بانوانی که یائسه میشوند هرگز باردار و حامله نخواهند شد.

مسئله 435 رساله توضیح المسائل آیت الله خمینی نیز به همین قضیه اشاره دارد اما بطور مرموزی حساب زنان سیده (زنانی که اجداد آنان به محمد میرسد) را از حساب سایر زنان جدا می‌کند. در کتابهای دیگر علما(!) ی ااسلام بطور مشخص اشاره می‌کنند که زنان قبیله قریش دیر تر از سایر زنان و در سن 60 سالگی یائسه میشوند.

این پنهانکاری آیت الله ها و مراجع شیعی از چه روست؟ این افراد چه چیزی را میخواهند از مردم پنهان کنند؟ آیا واقعا زنان قبیله قریش با بقیه زنان از لحاظ آناتومی و ساختار بدن متفاوت هستند و انسانهایی متفاوت از سایر انسانها هستند؟ قبول کردن این مفهوم مضحک و کودکانه تنها از افراد مذهبی بسیار متعصب و سنگ مغز انتظار میرود. اما واقعیت این قضیه چیست؟

ماجرا از این قرار است که:

1- محمد در سن 25 سالگی با خدیجه که در آن زمان 40 سال سن داشت ازدواج کرده است.  (ابن سعد طبقات کبری 14/8، البلاذری 406/1، سیرت رسول الله عربی، ابن هشام 124/1)

2- محمد در سن 40 سالگی به بعثت رسیده است، یعنی 15 سال از ازدواج او با خدیجه میگذشته است، بنابر این در زمان بعثت، خدیجه 55 سال سن داشته است. (سیرت رسول الله عربی، ابن هشام، 153/1، حیوه القلوب، ملا محمد باقر مجلسی پوشینه دوم برگ 257)

3- فاطمه به گواهی امام صادق در روز بیستم جمادی الثانی در سال پنجم پس از بعثت (8 سال قبل از هجرت) به دنیا آمده است. (دلائل الامامه / 10)، اصول کافی در مورد ولادت فاطمه نوشته است «ولدت بعد النبوه به خمس سنین و بعد الاسراء بثلاث سنین»، یعنی فاطمه پنج سال پس از نبوت و سه سال بعد از معراج بدنیا آمد (اصول کافی ص 123)، مروج الذهب مسعودی نیز دقیقاً همین نظر را داشته است و علامه مجلسی از علمای بزرگ تشیع نیز این را پذیرفته است  (جلاء العیون، ص 82، حیوه القلوب، ملا محمد باقر مجلسی پوشینه دوم برگ 104)، شیخ عباس قمی نیز این را تایید کرده است (منتهی الآمال پوشینه 1 برگ 129) و این باور شیعه امامیه است، دیگرانی که اکثراً اهل تسنن بوده اند معتقد هستند که فاطمه پنج سال پیش از بعثت بدنیا آمده است اما این قول به استدلال زیر که نویسنده ای شیعی انجام داده است نمیتواند درست باشد:

«البته نظر علمای امامیه صحیح به نظر میرسد؛ زیرا وقتی که ابوبکر و عمر در مدینه از فاطمه خواستگاری کردند پیامبر فرمود: فاطمه سنش کم است و از این جمله معلوم میشود که دختر رسول الله بعد از بعثت به دنیا آمده است؛ زیرا اگر سال تولدش پیش از بعثت باشد، باید هنگام خواستگاری ابوبکر و عمر هجده ساله باشد. پس چگونه پیامبر، دختر هجده ساله را کم سن و سال میداند، در حالی که نه تنها این سن برای ازدواج مناسب است بلکه دیر نیز هست. حداکثر سنی که برای عایشه، هنگام ازدواج با پیامبر نوشته اند، ده سال بوده و هیچ کس نگفته: این سن برای ازدواج زود است (فاطمه زهراء من المهد الی الحد 176-166، سید محمد کاظم قزوینی). هیچ تاریخی ننوشته است که از فاطمه در مکه خواستگاری شده باشد. این خود دلیل بر این است که فاطمه در مکه خردسال بوده است. اگر سال پنجم پیش از بعثت را صحیح بدانیم، باید به هنگام هجرت، شانزده یا هفده ساله باشد. در میان اعراب، کمتر سابقه دارد که از دختری شانزده، هفده ساله خواستگاری نشود، آنهم اگر دختر رسول خدا باشد.» (سیری کوتاه در زندگی حضرت فاطمه زهرا،سید محمد تقی سجادی موسسه انتشارات نبوی زمستان 1379، قم)

یک جمع و تفریق بسیار ساده مارا به این نتیجه میرساند که خدیجه در هنگام بدنیا آوردن فاطمه باید حدود 60 سال سن میداشت و واقعا که این 60 چقدر با آن 60 قبلی برابر است!. بنابر این به نظر آیت الله ها باید زنان قریش با باقی زنان تفاوتی داشته باشند که بتوانند در سن 60 سالگی باردار شوند و بچه بدنیا بیاورند. دم خروس از اینجا آشکار می‌شود.

از طرفی مسائلی جانبی و شواهد دیگری نیز وجود دارند باعث می‌شود که ذهن واقع گرا هرچه بیشتر روی اینکه فاطمه دختر پیامبر باشد شک و تردید جدی کند:

  • بعد از مرگ محمد ابوبکر به ادعای اهل تسنن با استناد به اینکه «پیامبران از خود ارث باقی نمیگذارند» از برگرداندن باغ فدک به فاطمه که وارث محمد بود سر باز زد. و این در حالی بود که فاطمه در خطبه ای که در مسجد اقامه کرد گفت در قرآن آمده است که  سلیمان از داود ارث برده است و این ادعای ابوبکر را با استناد به قرآن رد کرده است و ابوبکر هم مسلما به همین سادگی نمیتوانسته است از زیر بار این استدلال فرار کند. از طرفی با نگاهی به زندگی علی و کنار گذاشتن اراجیف شیعیان مبنی بر سکوت علی برای حفظ وحدت اسلامی به نظر نمیرسد علی کسی باشد که در مقابل چنین مسئله ای سکوت کند، تنها مسئله ای که میتواند این شک را هرچه بیشتر تقویت کند این است که فاطمه واقعا فرزند محمد نبوده باشد.
  • افزون بر خدیجه محمد با دستکم 9 زن دیگر ازدواج کرده است، اما هیچکدام برای محمد فرزندی به بار نیاورده اند، روشن است که این اتفاق دستکم چهار دلیل میتواند داشته باشد 1) محمد با زنانش همبستر نمیشده است، که این خلاف تاریخ و عقلانیت است، محمد به گفته احادیث و روایات از قضا بسیار علاقه مند به جماع بوده است و برخی سلمانان کثیر الجماع بودن او را به خروس تشبیه کرده اند! 2) محمد از شیوه های تنظیم خوانواده استفاده میکرده است و جماع منقطع میکرده است یا زنانش فرزندانشان را سقط میکرده اند، که از این دو کار در تاریخ هیچ نشانی یافت نمیشود و نخستین کار مکروه و دومی حرام هستند. سقط جنین در اسلام مکافات مرگ را به همراه دارد! از این گذشته ابزارهای انجام اینکار و دانش و مهارت های مرتبط با آن در آن زمان تا آن حد بالا نبوده است که کسی بتواند چنین کن، خوی عربی نیز فرزندان بی شمار را دوست دارد و حتی امروز هم چندان بدنبال چنین مسائلی نیست. 3) هر 9 زن دیگر محمد نازا بوده اند، این بسیار بعید است، اگر از هر 10 زن محمد 9 تای آنها نازا بوده باشند عربستان واقعا ً باید درصد بسیار بالایی از زنان نازا را میداشت و هیچ بعید نیست که جمعیتی با این ویژگی در مدت یکی دو نسل بطور کلی محو و نابود شود 4) آخرین دلیل میتواند این بوده باشد که محمد دچار نارسایی بوده است و نمیتوانسته است به هر دلیل فیزیولوژیکی بچه دار شود. بنابر این اساساً اینکه محمد فرزندی را براستی از خود داشته باشد بسیار جای مشکوک و بعید است.
  • محمد به دلیل بیماری ای که داشت (در مورد بیماری محمد در نوشتاری با فرنام بیماری محمد بخوانید) نمیتوانست دارای فرزند شود و یا اینکه فرزندان او در سنین بسیار پایین جان سپردند پسرانی که به او نسبت داده میشوند یعنی ابراهیم و قاسم پیش از بعثت فوت شدند (نساء حول الرسول، الدکتر السید الجمیلی، المکتبه التوفیقیه برگ 44). میدانیم که محمد از طرف منتقدانش متهم  به ابتر بودن میشده است، در حالی که فرزندان دیگری که اکنون به محمد نسبت داده میشوند، یعنی زینب، رقیه و ام کلثوم همگی بزرگ تر از فاطمه بوده اند البته در مورد اینکه آیا فاطمه کوچکترین دختر محمد است یا ام کلثوم در میان تاریخ نویسان اختلافاتی وجود دارد (نساء حول الرسول، الدکتر السید الجمیلی، المکتبه التوفیقیه برگ 153)، بنابر این محمد حداکثر پنج سال پس از ازدواجش صاحب دختری شده است و پیش از آنها نیز پسری داشته است، پس چه زمانی ممکن است مخالفانش این امکان را داشته باشند که به او ابتر بگویند؟ او که همواره دختران و پسرانی داشته است و فاطمه آخرین فرزند منتسب او است نه نخستین فرزند، حتی نویسندگان شیعی معاصر نیز سعی کرده اند این مسئله را نادیده بگیرند، مثلاً نویسنده ای گفته است «پیامبر اکرم دو فرزند پس داشت که در خردسالی در گذشتند. با مرگ آن دو که قاسم و عبدالله نام داشتند، زبان مشرکین به طعن و ناسزا گشوده شد که: محمد پسری ندارد و با مرگش نسل او منقطع و برای همیشه محو و نابود خواهد شد. نها سه دختر برای رسول خدا باقی مانده بود که آنها هم به نظرشان اولاد ، محسوب نمیشدند. هنوز دختر بنا به اعتقادات دوره جاهلیت موقعیت اجتماعی و ارزشی در جامعه نداشت و او را با دیده تحقیر مینگرسیتند و بر پایه همین اعتقادات نابجا بود که مشرکین، زبان به سرزنش میگشودند»، اما براستی اگر مسئله این بوده باشد، آنگاه با تولد فاطمه نیز چیزی تغییر نمیکرد، تنها یک دختر به سه دختر دیگر محمد افزوده میشد و از دید عرب وی همچان ابتر بود، حال آنکه چنین سخنی چندان خردپسند نیست ممکن است بتوان این پرسش را به شیوه دیگری نیز پاسخ داد اما دستکم یک پاسخ منطقی میتواند این باشد که این فرزندان واقعاً از محمد نبوده باشند!
  • مسئله دیگر این است که باردار شدن یک زن 60 ساله بسیار بعید و غیر عادی است. بطوری که پیر ترین مادری که در تاریخ ثبت شده است یک خانم رومانیایی 66 است که در اواخر سال 2004 توسط سزارین زایمان کرد. جالب است که این خانم به گفته رسانه های خبری در حدود 10 سال تحت مراقبت و تلاش برای بارور شدن بوده است و توسط اسپرم و تخمک انسانهای دیگری بارور شده است. این خانم دو دختر دوقلو را باردار شده است که یکی مرده به دنیا آمد و دیگری 6 هفته زودتر توسط سزارین بدنیا آمد. با توجه به اینکه در زمان محمد نه قابلیت سزارین وجود داشته است (هرچند در ایران باستان سزارین وجود داشته و در شاهنامه نیز بدان اشاره شده) نه قابلیت بارور کردن مصنوعی و غیر طبیعی وجود داشته و نه اگر وجود میداشت پیامبر اسلام اجازه چنین کاری را میداده است واقعا بعید و بسیار دور از باور است که فاطمه واقعاً دختر محمد و خدیجه باشد.

و اما اگر فاطمه دختر محمد نیست پس دختر کیست؟ در صورتی که نارسایی های جنسی محمد را بپذیریم ممکن است محمد برای اینکه این قضیه را بپوشاند دست به صحنه سازی نیز زده باشد، ملا محمد باقر ملجسی گفته است محمد خدیجه را مجبور کرده بود 40 شبانه روز از خانه بیرون نیاید و خود نیز به دیدار او نرفت، شاید محمد میخواست مردم گان کنند خدیجه باردار است! و بعد از این دوران به دستور جبرئیل به نزد خدیجه میرود و همان شب با او مجامعت میکند و خدیجه گفته است که نور فاطمه را از همان شب در رحم خود دیده است و با او سخن میگفته است!(حیوه القلوب، ملا محمد باقر مجلسی پوشینه دوم برگ 104، بحار الانوار پوشینه 16 برگهای 79 و 80، علی شریعتی فاطمه فاطمه است، انتشارات چاپخش برگ 9) اما جالب اینجا است که خود مجلسی نیز تولد فاطمه را در ردیف معجزات محمد آوره است، یعنی خدیجه فاطمه را یک شبه باردار شده است! معتقدان به اعجاز ممکن است به چنین یاوه گویی هایی باور بیاورند اما شکی وجود ندارد که خردگرایان و تاریخ نویسان چنین باوری را نمیپذیرند.  باور رایج در میان شیعیان نیز این است که کسی بدنیا آمدن فاطمه را ندیده است، به گفته شیعیان زنان قریش از یاری رساندن به خدیجه در هنگام زایمان خود داری کرده اند، ماجرای بدنیا آمدن فاطمه نیز اسطوره ای است،

«شیخ صدوق در کتاب امالی به سند خود ازمفضل بن عمر نقل میکند که گفت از امام صادق پرسیدم ولادت فاطمه چگونه انجام شد؟ در پاسخ فرمود: هنگامی که حضرت خدیجه با رسول ال خدا ازدواج نمود، زنهای مکه از روی عناد با اسلام از خدیجه دوری میکردند، نمیگذاشتند تا زنی با خدیجه ملاقات نماید، وحشت و هراس بر خدیجه رو آورد، و سخت غمگین و بی تاب بود از اینکه مبادا بر رسول خدا آسیبی برسانند، هنگامی که خدیجه به فاطمه باردار شد، فاطمه در رحم مادر با او سخن میگفت و او را دلداری میداد، و خدیجه این موضوع را بر پیامبر پنهان میداشت، روزی رسول خدا وارد خانه شد، شنید که خدیجه با فاطمه سخن میگوید، به خدیجه فرمود: با چه کسی گفتگو میکنی؟ خدیجه عرض کرد فرزندی که در رحمن دارم با من سخن میگوید و مونس من است. پیامبر فرمود: این جبرئیل است به من خبر میدهد که آن فرزند دختر است، و او است نسل پاک پر میمنت و خداوند به زودی نسل مرا از او قرار خواهد داد، و امامان از نسل او به وجود می آیند که خداوند پس از انقضاء وحی، آنها را خلفاء و جانشینان قرار میدهد. حضرت خدیجه به همین ترتیب ایام بارداری را میگذراند تا آنکه ولادت فاطمه نزدیک شد، برای زنان قریش و بنی هاشم پیام فرستاد که بیایید و مرا در وضع حمل یاری کنید، همان گونه که بانوان زنان را در چنین وقتی کمک میکنند. ولی زنان قریش و دیگران برای او پیام دادند که تو حرف ما را نشنیدی و سخن ما را رد کردی و با محم یتیم ابوطالب که فقیر بود ازدواج نمودی، از این رو نزد تو نمی آییم و به هیچ وجه تو را یاری نخواهیم کرد. خدیجه از این پیام ناراحت و غمگین شدولی خداوند او را تنها نگذاشت، ناگهان خدیجه دید چهار زن گندمگون و بلند قامت که شبیه زنان بنی هاشم بودند وارد شدند، خدیجه از دیدن آنها هراسناک شد، یکی از آنها گفت: ای خدیجه! محزون مباش، ما از طرف خدا به سوی تو آمده ایم، ما خواهران تو هستیم، و این آسیه دخترا مزاحم است که در بهشت همنشین تو است، آن دیگری مریم دختر عمران است، و آن یکی کلثم خواهر موسی میباشد، خداوند ما را نزد تو فرستاده تا در هنگام وضع حمل تو را یاری کنیم. در این وقت یکی از آنها در جانب راست خدیجه نشست، دیگری در سمت چپ نشست، سومی روبرو و چهارمی پشت سر قرار گرفتند و در این هنگام فاطمه پاک و پاکیزه به دنیا آم، و وقتی بر زمین قرار گرفت، نور تابناکی از او برخاست که بر همه خانه های مکه تابید، ناگاه ده تن از حوریان بهشتی که در دست هر یک از آنها طشتی از بهشت و آفتابه ای پر از آب کوثر بود، وارد شدند، آن بانویی که پیش روی خدیجه بود فاطمه را گرفت و با آب کوثر شستسو داد؛ و دو جامه سفید که از شیر مقدستر و از مشک و عنبر خشبوتر بود بیرون آورد، بدن فاطمه را با یکی از آنها پوشانید و دیگری را مقنعه و روسری او قرار داد. سپس فاطمه را به سخن گفتن  دعوت کرد، فاطمه زبان گشود و به یکتایی خدا و رسالت محمد گواهی داد و چنین گفت: گواهی میدهم که خدایی جز خدای یکتا نیست، و پدرم رسول خدا و آقای پیامبران است، و شوهرم سرور اوصیاء میباشد، و فرزندانم دو آقای سبط ها هستند. سپس هریک از آن چهار زن سلام کرد، و آنها را به نام خواند و با روی شاد و خندان، فاطمه را مورد توجه قرار دادند و حوریان اهل آسمان، مژده ولادت فاطمه را به یکدیگر میدادند، و در آسمان نوری آشکار شد که فرشتگان، قبل از آن چنین نوری را ندیده بودند. آنگاه بانوان به خدیجه گفتند: فرزند خود را که پاک، پاکیزه، پر میمنت و مبارک است و دارای نسل پر برکت میباشد، بگیر و خدیجه با خوشحالی فاطمه را به آغوش گرفت،  و پستان در دهان او گذاشت، شیر جاری شد، فاطمه از آن پس در هر روز مطابق رشد یک ماه و در هر ماه مطابق رشد یک سال سایر کودکان بزگ میشد. (بحار الانوار ملا محمد مجلسی، پوشینه 16 برگهای 80 و 81، پوشینه 6 برگ 247 و پوشینه  43 برگ 2)» (محمد محمدی اشتهاردی؛ حضرت خدیجه همسر پسامیر، اسطوره ایثار و مقاومت، موسسه انتشارات نبوی، چاپ دوم بهار 84، قم برگهای 229 تا 232.)

روشن است که دلیل این یاوه سرایی ها ممکن است این باشد که خدیجه فاطمه را بدنیا نیاورده است و از همین رو یا محمد این یاوه ها را سراییده است و یا امام صادق و یا شیخ صدوق، جالب اینجا است که امام صادق، مفضل بن عمر، شیخ صدوق، علامه مجلسی و محمد محمدی اشتهاردی و ناشرین این کتاب ریاضیاتشان در این حد خوب نبوده است که بدانند که اگر فرزندی در یک روز به اندازه یک ماه رشد کند، در یک ماه به اندازه 30 ماه یعنی دقیقاً دو سال و نیم رشد میکند نه یک سال! با این حساب فاطمه در یکسالگی به سن 30 سالگی رسیده است، مگر اینکه رشد نجومی او تنها در چند ماه بوده باشد، یاوه سرایان شیعی بهتر بود شگفتی های جالبتری از این خلق میکردند، مثلاً بهتر بود فاطمه پستان خدیجه را کنار میزد و میگفت مادر گرامی، من بصورتی خلق شده ام که با هیدروژن مایع رشد میکنم و یا یک رئاکتور اتمی درون من کار گذاشته شده است و نیازی به شیر پستان حضرت عالی ندارم، آنگاه شاید شیعیان بیشتر برای فاطمه توی سر و کله خودشان میزدند و به عمر فحش میدادند.

افزون بر این در میان برخی از مسلمانان باوری رایج است که سایر فرزندان محمد نیز از آن خواهر خدیجه بوده اند و خواهر خدیجه سرپرستی آنان را به خدیجه سپرده بود. این است که در خوش بینانه ترین حالت فاطمه نیز از دختران خواهر خدیجه است.