همهٔ نوشته‌های Arash_Bikhoda

هرمزان

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1998

هرات

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1998

زهير بن هنيد گويد: ابن خازم سوى هرات رفت كه جمعى انبوه از مردم بكر بن وائل آنجا بودند و خندقى زده بودند و پيمان كرده بودند كه اگر بر خراسان تسلط يافتند مضريان را بيرون كنند.
گويد: ابن خازم مقابل آنها فرود آمد، هلال ضبى يكى از مردم بنى ذهل بنى اوس بدو گفت: «با برادرانت و فرزندان پدرت جنگ مى‏كنى! به خدا اگر بر آنها ظفر يافتى زندگى پس از آنها خوش نباشد. در مرو روذ از آنها كشته‏اى، چه شود اگر رضايتشان را حاصل كنى و اين كار را به اصلاح برى.» گفت: «اگر همه خراسان را به آنها واگذارم راضى نشوند و اگر توانند كه شما را از دنيا برون كنند دريغ نكنند.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏7،ص:3175

واجروذ

سيف گويد: در آن اثنا كه نعيم با دوازده هزار سپاه در شهر همدان بود و به‏سامان آن پرداخته بود، ديلمان و مردم رى و آذربيجان با همديگر نامه نوشتند و موتا با ديلمان حركت كرد و در واج رود فرود آمد و زينيى، ابو الفرخان، با مردم بيامد و بدو پيوست و اسفنديار برادر رستم با مردم آذربيجان بيامد و بدو پيوست، سران پادگانهاى دستبى حصارى شدند و خبر را براى نعيم فرستادند كه يزيد بن قيس را جانشين خود كرد و با سپاه سوى آن گروهها روان شد و در واج روذ مقابل آنها فرود آمد. در آنجا جنگى سخت كردند كه به عظمت همانند نهاوند بود و كم از آن نبود، و از پارسيان چندان كشته شد كه بشمار نبود و جنگشان از جنگ‏هاى بزرگ كمتر نبود.
و چنان بود كه اجتماع گروهها را براى عمر نوشته بودند كه بيمناك شد و نگران سرنوشت جنگ شد و پيوسته در انتظار خبر مسلمانان بود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1973-1972.

نیشابور

مردم خراسان نيز در زمان علی بار ديگر سر به شورش برداشتند و «کافر شدند و مقاومت کردند». حضرت علی، جعده بن هُـبيره را بهسوی خراسان فرستاد و او، مردم نيشابور را -مدّتها- محاصره کرد تا مجبور به صلح شدند. مردم مرو نيز -بار ديگر- طغيان نموده و سپس با وی صلح کردند.( تاريخ طبری، ج6، ص 2582؛ فتوح البلدان، ص 292.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:79.

در همين سال چنانكه گويند على بن ابى طالب جعدة بن هبيره را به خراسان فرستاد.
شعبى گويد: وقتى على از صفين باز گشت. جعدة بن هبيره مخزومى را سوى خراسان فرستاد كه تا ابر شهر رفت كه مردم كافر شده بودند و مقاومت كردند. جعده پيش على باز آمد كه خليدة بن قره يربوعى را فرستاد. خليده مردم نيشابور را محاصره كرد تا به صلح آمدند، مردم مرو نيز با وى صلح كردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2582

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1998

نهاوند

مقدسی در باره جنگ نهاوند و مقاومت ايرانيان مینويسد: «… و دستههای ايرانی که گویند چهارصدهزار نفر بودند… در آنجا بودند و به شکيبائی و پايداری سوگند ياد کرده بودند… و اعراب از ايشان (ايرانيان) چندان کشتند که خدا داند … و از اموال و غنيمتها، چندان نصیب اعراب مسلمان گرديد که در هيچ کتابی اندازه آن ذکر نشده است. (آفرينش و تاريخ، ج 5، ص 192.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:68.
دسته‏هاى ايرانى- كه گويند چهار صد هزار بودند و سركرده ايشان ذو الحاجب مردانشاه بود- در آنجا بودند و بر شكيبايى و پايدارى سوگند ياد كرده بودند. بعضى به بعضى ديگر خود را پيوسته بودند. و براى هر ده تن يك رشته بود كه آنها را به هم مى‏پيوست تا نگريزند. حسك (خار سه پهلو) در راه ريخته بودند. و ميان خود و مسلمانان فيل آورده بودند.
مسلمانان در روز چهارشنبه و روز پنجشنبه با ايشان پيكار كردند. و چون روز آدينه شد مغيرة بن شعبه گفت: «دشمن از پيكار خسته و ملول شده و ناتوان گرديده، ما به پيكار با ايشان مبادرت مى‏كنيم.» نعمان گفت: «نماز ظهر مى‏گزاريم آنگاه با دشمن روبرو مى‏شويم، چرا كه درهاى آسمان در هنگامهاى نماز گشوده است.» چون نماز گزاردند، نعمان بديشان گفت: «چون من الله اكبر گفتم سوار شويد. و چون الله اكبر دوم را گفتم شمشيرها را از نيام بكشيد. و نيزه‏ها را آماده كنيد. و كمانها را به زه كنيد. چون بار سوم الله اكبر گفتم، بر ايشان حمله كنيد حمله‏اى كه مانند حمله يك تن باشد.» نعمان رايت را به دست گرفت و پيش رفت و تكبير گفت. چون بار دوم و سوم الله اكبر گفت، بر ايشان حمله كردند و ايشان را به هزيمت بردند.
نعمان بن مقرن كشته شد، حذيفة بن اليمان رايت را به دست گرفت و از ايشان چندان كشتند كه خداى داند و از اموال و غنيمتها چند از نصيب ايشان گرديد كه در هيچ كتابى اندازه آن ذكر نشده است.
ذو الحاجب مردانشاه كشته شد و ايرانيان را پس از اين جنگ ديگر تجمع و همگروه شدنى نبود، از اين روى اين نبرد فتح الفتوح خوانده شد.
آفرينش و تاريخ، مطهر بن طاهر مقدسى (م381) ، ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى، تهران، آگه، چ اول، 1374ش.ج‏2،ص:857.

نمارق

پهلو داران گروه جابان جشنس ماه و مردان شاه بودند سپاه مسلمانان در نمارق فرود آمد و جنگى سخت كردند كه خدا پارسيان را هزيمت كرد و جابان اسير شد، مطر بن فضه تميمى او را اسير كرد، مردانشاه نيز اسير شد، اكتل بن شماخ عكلى او را اسير كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏4،ص:1593

نسف

در حمله به کـَش و نـَسَف (واقع در افغانستان امروز) حَجّاجبن يوسف ثقفی به قُـتيبه دستور داد: «… کـَش را بکوب و نـَسَف را ويران ساز». (تاريخ طبری، ج9، ص 3845.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:80.

گويد: پس قتيبه از بلخ برفت و از نهر گذشت و سوى شومان رفت كه شاه آنجا حصارى شده بود و منجنيقها نصب كرد و قلعه وى را هدف كرد و در هم كوفت و چون شاه شومان از غلبه قتيبه بيمناك شد و آنچه را بر او مى‏گذشت بديد هر چه مال و جواهر داشت فراهم آورد و در جاى در ميان قلعه افكند كه كس به عمق آن نمى‏رسيد.
گويد: آنگاه قلعه را بگشود و سوى مسلمانان رفت و با آنها بجنگيد و تا كشته شد و قتيبه قلعه را به زور بگشود و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند اسير گرفت، آنگاه سوى باب الحديد بازگشت و از آنجا سوى كش و نسف رفت حجاج بدو نوشت:
كش را بكوب و نسف را ويران كن و از محاصره شدن بپرهيز.
گويد: قتيبه كش و نسف را بگرفت، فارياب در مقابل وى مقاومت كرد كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3845

آتش زد و تا در شهر برفت، يكى از ياران ثابت را كه به محافظت ياران خويش ايستاده بود بكشت و بازگشت و باز به آتش زد، آتش در روپوش او گرفته بود كه آنرا بيفكند و بايستاد.
گويد: ثابت در شهر حصارى شد و موسى در بيرون شهر ببود. وقتى ثابت سوى حشورا مى‏آمده بود كسى سوى طرخون فرستاده بود و طرخون به كمك وى آمد و چون موسى از آمدن وى خبر يافت، سوى ترمذ بازگشت. مردم كش و نسف و بخارا نيز به كمك ثابت آمدند و جمع وى هشتاد هزار كس شد كه موسى را محاصره كردند و آذوقه را بر او ببستند چنانكه كار بر آنها سخت شد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3783

على بن محمد اين را از باهليان آورده بعلاوه اينكه گفته‏اند: «قتيبه وقتى راميثنه را گشود از اهل بلخ بازگشت و چون به فارياب رسيد نامه حجاج بدو رسيد كه سوى وردان خداه رو، و قتيبه به سال هشتاد و نهم بازگشت و به زم رسيد و از نهر عبور كرد.
سغديان و مردم كس و نسف در راه بيابان با وى مقابل شدند و نبرد كردند كه بر آنها ظفر يافت و سوى بخارا رفت و در خرقانه پايين فرود آمد كه بر سمت راست وردان بود و با جمعى بسيار به مقابله وى آمدند كه دو روز و دو شب با آنها نبرد كرد آنگاه خدا وى را بر آنها ظفر داد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3820

گويند: حجاج به قتيبه نوشت: «كس را بشكن، نسف را بكوب و وارد وردان شو، از محاصره شدن بپرهيز و از راهها نامأنوس حذر كن.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3820

يونس بن اسحاق گويد: قتيبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بيست هزار مرد جنگى به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد.
گويد: پس اينان با وى سوى سغد رفتند كه آنها را سوى چاچ فرستاد و خود او سوى فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسيد و مردم آنجا بر ضد وى فراهم شدند و به مقابله آمدند و بارها نبرد كردند كه پيوسته ظفر با مسلمانان بود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3869

گويد: صبحگاهان خاقان بيامد و چون مقابل آنها رسيد راه بخارا گرفت و چنان وانمود كه آهنگ آنجا دارد و سپاهيان خويش را از پشت تپه‏اى كه در ميانه فاصله بود سرازير كرد و فرود آمد كه آماده شدند، اما مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روى تپه نمودار شدند كه كوهى از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشينه و نسف و گروه‏هايى از مردم بخارا.
گويد: جمع مسلمانان سخت متحير شدند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4100

موقان

سرانى كه سراقه فرستاده بود برفتند و هيچكس جايى را كه سوى آن رفته بود نگشود مگر بكير كه مردم موقان را بشكست كه به جزيه گردن نهادند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1984

مکران

گويد: حكم بن عمرو تغلبى آهنگ مكران كرد و شهاب بن مخارق بن شهاب بدو پيوست. سهيل بن عدى و عبد الله بن عبد الله بن عتبان نيز به كمك وى رفتند و نزديك شهر رسيدند كه مردم مكران آنجا رفته بودند و اردو زده بودند، وقتى مسلمانان آنجا رسيدند شاهشان راسل، شاه ديار سند، بيامد و به آنها پيوست در چند منزلى نهر كه پيش گروههاى مردم مكران آنجا رسيده بودند 181) (182 و انتظار گروههاى ديگر را مى‏بردند تلاقى شد خدا راسل را هزيمت كرد و اردوگاه وى بتصرف مسلمانان در آمد و در نبردگاه كشتار بسيار كردند، چند روز در تعاقب آنها بودند و كس مى‏كشتند تا به نهر رسيدند، و در مكران اقامت گرفتند.
حكم خبر، فتح را براى عمر نوشت و با خمسها همراه صحار عبدى فرستاد و در باره فيلان دستور خواست و چون صحار خبر و غنايم را پيش عمر برد، از او در باره مكران پرسيد و چنان بود كه هر كه پيش وى مى‏رفت در باره ناحيه‏اى كه از آنجا آمده بود پرسش مى‏كرد.
گفت: «اى امير مؤمنان سرزمينى است كه دشت آن جبل است و آب آن وشل (اندك) و ميوه آن دقل (خرماى بد) است و دشمن آنجا بطل (دلير) است، خيرش قليل‏است و شرش طويل و بسيار، آنجا قليل است و قليل در خطر تباهى، و ماوراى آن از اين هم بدتر است.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2017-2016.

مروشاهجان

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1998

و هم در اين سال عبد الله بن عامر، احنف بن قيس را سوى خراسان فرستاد كه مردم آنجا پيمان شكسته بودند. احنف دو مرو را بگشود: مرو شاهجان را به صلح و مروروذ را پس از جنگى سخت. عبد الله بن عامر نيز از دنبال وى برفت و ابر شهر را منزلگاه كرد و به گفته واقدى آنجا را به صلح گشود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2187

مروروذ

ابن سيرين گويد: ابن عامر احنف بن قيس را سوى مرو روذ فرستاد كه مردم آنجا را محاصره كرد، آنها برون شدند و جنگ انداختند و مسلمانان هزيمتشان كردند و سوى قلعه پس راندند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2165

و هم در اين سال عبد الله بن عامر، احنف بن قيس را سوى خراسان فرستاد كه مردم آنجا پيمان شكسته بودند. احنف دو مرو را بگشود: مرو شاهجان را به صلح و مروروذ را پس از جنگى سخت. عبد الله بن عامر نيز از دنبال وى برفت و ابر شهر را منزلگاه كرد و به گفته واقدى آنجا را به صلح گشود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2187

مرو

مردم خراسان نيز در زمان علی بار ديگر سر به شورش برداشتند و «کافر شدند و مقاومت کردند». حضرت علی، جعده بن هُـبيره را بهسوی خراسان فرستاد و او، مردم نيشابور را -مدّتها- محاصره کرد تا مجبور به صلح شدند. مردم مرو نيز -بار ديگر- طغيان نموده و سپس با وی صلح کردند.( تاريخ طبری، ج6، ص 2582؛ فتوح البلدان، ص 292.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:79.

در همين سال چنانكه گويند على بن ابى طالب جعدة بن هبيره را به خراسان فرستاد.
شعبى گويد: وقتى على از صفين باز گشت. جعدة بن هبيره مخزومى را سوى خراسان فرستاد كه تا ابر شهر رفت كه مردم كافر شده بودند و مقاومت كردند. جعده پيش على باز آمد كه خليدة بن قره يربوعى را فرستاد. خليده مردم نيشابور را محاصره كرد تا به صلح آمدند، مردم مرو نيز با وى صلح كردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2582

مسلمة بن يحيى گويد: وقتى ابو مسلم قيام كرد كسان سوى او شتابان شدند و مردم مرو سوى وى رفتن گرفتند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4529

گیلان

مردم گيلان و طبرستان و ديلمستان حدود 250 سال در برابر سپاهيان اسلام پايداری کردند. در زمان عثمان، برای فتح طبرستان تلاش بسيار گرديد و سعيدبن عاص بدستور عثمان بسوی طبرستان روانه شد… در اين هجوم، امام حسن و امام حسين (فرزندان حضرت علی) نيز با سعيد بن عاص همراه بودند، اما اعراب هيچگاه نتوانستند حاکميت خود را بر نواحی گيلان و طبرستان برقرار نمايند، بطوريکه اعراب اين نواحی را «ثَغَر» میخواندند و «ثَغَر» در نزد مسلمانان عرب، مرزی بود که شهرهای آنان را از ولايات «اهل کُفر» جدا میساخت. در ضربالمثلهای عرب نيز از مردم گيل و ديلم بعنوان «دشمنان اسلام» ياد شده است.( نگاه کنيد به: مختصر البُلدان، ابن فقيه، ص 152؛ فتوح البلدان، ص 183؛ تاريخ طبری، ج5، ص 2116؛ اسلامشناسی، علی ميرفطروس، صص 92–94.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:74.

پس از مرگ یزدگرد در سال 651 میلادی (31 هجری) استقلال ایران عملا پایان یافت، ولی مردم آزادیخواه ایران یکباره تسلیم نشدند و همینکه به دورویی و طمع ورزی و کذب مواعید اعراب پی بردند، تصمیم به مقاومت گرفتند. مردم آزادی دوست طبرستان، دیلم و گیلان در مقابل فاتحان عرب لجوجانه پایداری کردند و حتی نواحی کوهستانی این خطه هیچگاه به دست اعراب نیفتاد.
تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. تهران. انتشارات امیرکبیر. چاپ2. جلد2 . ص:113.

ماوراء ا لنهر

در اين سال نصر بن سيار دو بار به غزاى ما وراء النهر رفت و چون به غزاى سوم رفت كورصول را بكشت.
على به نقل از مشايخ خويش گويد: نصر از بلخ به غزاى ما وراء النهر رفت از سمت باب الحديد، آنگاه سوى مرو بازگشت و براى كسان سخن كرد و گفت:
بدانيد كه بهرامسيس بخشنده گبران بود كه چيزشان مى‏داد و از آنها دفاع مى‏كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4267

گرگان

در حملهء اعراب به گرگان (30ه=650م) مردم با سپاهيان اسلام به سختی جنگيدند بهطوريکه سردار عرب (سعيدبن عاص) از وحشت، نماز خـُوف خواند. (تاريخ طبری، ج 5، ص 2116.) پس از مدتها پايداری و مقاومت، سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعيدبن عاص به آنان «امان» داد و سوگند خورد که «يک تن از مردم شهر را نخواهد کـُشت…» مردم گرگان، تسليم شدند اما سعيدبن عاص همهء مردم را به قتل رساند -بهجز يک تن- و در توجيه نقض عهد خويش گفت: «من قسم خورده بودم که يک تن از مردم را نکشم!»… تعداد سپاهيان عرب در حمله به گرگان هشتادهزار تن بود.( تاريخ طبری، ج 5، صص 2116-2118؛ کامل، ابن اثير، ج 3، صص 178-179.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:71.

حنش بن مالك گويد: سعيد بن عاص به سال سى‏ام از كوفه به منظور غزا آهنگ خراسان كرد حذيفة بن يمان و كسانى از ياران پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم با وى بودند. حسن و حسين و عبد الله بن عباس و عبد الله بن عمرو عمرو بن عاص و عبد الله بن زبير نيز با وى بودند. عبد الله بن عامر نيز به آهنگ خراسان از بصره در آمد و از سعيد پيشى گرفت و در ابر شهر منزل كرد.
خبر منزل كردن وى در ابر شهر به سعيد رسيد و او نيز در قومس منزل كرد كه بصلح بود و حذيفه از پس نهاوند با مردم آنجا صلح كرده بود. سپس از آنجا به گرگان رفت كه بر دويست هزار با وى صلح كردند. آنگاه به طميسه رفت كه شهرى بود بر ساحل دريا و بتمام جزو طبرستان بود و مجاور گرگان بود و مردم آنجا با وى به جنگ آمدند و چنان شد كه نماز خوف كرد و به حذيفه گفت: «پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم چگونه نماز خوف كرد؟» حذيفه به او خبر داد و سعيد در حالى كه جماعت به حال جنگ بود آنجا نماز خوف كرد. 269) (270 در آن روز سعيد با شمشير به شانه يكى از مشركان زد كه از زير مرفقش در آمد و دشمن را محاصره كرد كه امان خواستند و امانشان داد كه يكيشان را نكشد و چون قلعه را گشودند همگى را بكشت بجز يكى، و هر چه را در قلعه بود بگرفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2117 -2116.

كليب بن خلف گويد: «سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد. آنگاه مقاومت كردند و كافر شدند و از پس سعيد كس سوى گرگان نرفت كه راه را بسته بودند و هر كه از حدود قومس به راه خراسان مى‏رفت از مردم گرگان در بيم و هراس بود و راه خراسان از فارس به كرمان بود و نخستين كسى كه راه را بطرف قومس گردانيد قتيبة بن مسلم بود و اين وقتى بود كه عامل خراسان شد.
ادريس بن حنظله عمى گويد: سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد و چنان بود كه گاهى يكصد هزار وصول مى‏كردند و مى‏گفتند صلح ما بر همين است و گاهى دويست هزار وصول مى‏كردند و گاهى سيصد هزار و گاهى اين را مى‏دادند و گاهى نمى‏دادند. پس از آن مقاومت كردند و كافر شدند و خراج ندادند تا يزيد بن مهلب سوى آنها آمد و چون بيامد كس با وى مقابله نكرد و چون باصول صلح كرد و درياچه و دهستان را بگشود با مردم گرگان نيز بر اساس صلح سعيد بن عاص صلح كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2118

مردم گرگان در زمان عثمان بار ديگر شورش کردند و از دادن خراج و جزيه خودداری کردند.( تاريخ طبری، ج 3، ص 163.) در زمان سليمانبن عبدالملک اموی نيز مردم گرگان شورش کردند و عامل خليفه را کشتند و چنانکه گفتهايم: يزيد بن مُهلَب (سردار عرب) در سال 98 هجری (716م) با لشکری فراوان بسوی گرگان شتافت و بهقول مورخين: «40 هزار تن از مردم گرگان را بهقتل رساند. مقاومت گرگانيان چنان بود که سردار عرب سوگند خورد تا با خون گرگانيان آسياب بگرداند… پس به گرگان آمد و 40 هزار تن از مردم گرگان را گردن زد، و چون خون، روان نمیشد (برای آنکه سردار عرب را از کفاره سوگند نجات دهند) آب در جوی نهادند و خون با آن به آسياب بردند و گندم، آرد کردند و يزيدبن مهلب از آن، نان بخورد تا سوگند خويش وفا کرده باشد… پس شش هزار کودک و زن و مرد جوان را اسير کرد و همه را به بردگی فروختند… و فرمود تا در مسافت دو فرسخ (12 کيلومتر) دارها زدند و پيکر کشتگان را بر دو جانب طريق (جاده) بياويختند.( تاريخ گرديزی، ص 251؛ همچنين نگاه کنيد به: تاريخ طبرستان، ابن اسفنديار، ج 1، ص 164؛ فتوح البلدان، صص 184–189؛ تاريخ طبری، ج9، ص 3940؛ زين الاخبار، گرديزی، ص 112؛ روضة الصفا ، ج3، ص 311؛ حبيب السير، ج2، ص 169.) سالها بعد (130ه=747م) قحطبهبن شبيب (عامل خليفهء عباسی) نيز قريب 30 هزار تن از مردم گرگان را کشت.( تاريخ طبری، ج 10، ص 4577.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:75.

گويد: جمع ديگر باقى مانده روز و فردا را راه پيمودند و كمى پيش از پسينگاه به اردوى تركان حمله بردند، آنها از اين سمت آسوده خاطر بودند، يزيد در سمت ديگر نبرد مى‏كرد، ناگهان تركان از پشت سر بانگ تكبير شنيدند و همگى به قلعه پناه بردند و مسلمانان بر آنها غلبه يافتند كه تسليم شدند و به حكم يزيد تن در دادند كه زن و فرزندشان را اسير گرفت و جنگاوران را بكشت و در طول دو فرسنگ از راست و چپ جاده بياويخت و دوازده هزار كس از آنها را به اندرهز برد كه دره گرگان بود و گفت: «هر كه انتقامى از آنها مى‏جويد كشتار كند.» و چنان شد كه يكى از مسلمانان چهار يا پنج كس را مى‏كشت.
گويد: آنگاه يزيد روى خونها آب به دره روان كرد كه در آنجا آسياها بود، تا با خون آنها گندم آرد كند و قسم خويش را عمل كند، پس آرد كرد و نان كرد و بخورد و شهر گرگان را بنياد كرد.
بعضى‏ها گفته‏اند كه يزيد چهل هزار كس از مردم گرگان را بكشت، پيش از آن گرگان شهر نبود، سپس سوى خراسان بازگشت و جهم بن زحر جعفى را بر گرگان گماشت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3940

اما روايت ابى مخنف چنين است كه يزيد، جهم بن زحر را پيش خواند و چهار صد كس را با وى فرستاد تا در محلى كه به آنها نمايانده شده بود جاى گرفتند، يزيد به آنها گفت: «وقتى به شهر رسيديد منتظر بمانيد و وقتى سحرگاه شد تكبير گوييد و سوى در شهر رويد كه من نيز با همه سپاه به در شهر حمله مى‏برم.» و چون ابن زحر وارد شهر شد صبر كرد 543) (544 و به وقتى كه يزيد گفته بود حمله كند با ياران خود برفت و به هر كس از كشيكبانان قوم بر مى‏خورد او را مى‏كشت و تكبير مى‏گفت.مردم در شهر چنان وحشت كردند كه در گذشته هرگز نظير آنرا نديده بودند. ناگهان ديدند كه مسلمانان با آنها در شهرشانند و تكبير مى‏گويند، سخت به حيرت افتادند و خدا ترس در دلهاشان افكند، بيامدند و نمى‏دانستند به كدام سو رو كنند گروهى از آنها كه چندان زياد نبودند سوى جهم بن زحر آمدند و لختى نبرد كردند، دست جهم شكسته شد، اما با ياران خويش در مقابل آنها ثبات ورزيد و چيزى نگذشت كه آنها را بكشتند، بجز اندكى.
گويد: يزيد بن مهلب تكبير را شنيد و با سپاه خويش به در حمله برد جهم بن زحر دشمنان را از در مشغول داشته بود و كسى كه از آن چنانكه بايد دفاع كند آنجا نبود پس در را گشود و هماندم وارد شد و همه جنگاوران را برون آورد و در طول دو فرسخ از راست و چپ راه تنه‏هاى درخت نصب كرد و آنها را در طول چهار فرسخ بياويخت و اهل شهر را اسير كرد و هر چه را كه آنجا بود برگرفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص: 3941-3940.

و هم در اين سال قحطبة بن شبيب از مردم گرگان كشتار كرد. به قولى نزديك سى هزار كس از آنها را بكشت، زيرا چنانكه گفته‏اند خبر يافت كه مردم گرگان از پس كشته شدن نباتة بن حنظله اتفاق كرده بودند كه بر ضد قحطبه قيام كنند. و چون قحطبه از اين قضيه خبر يافت وارد شد و گروهى را كه ياد كردم بكشت و چون نصر بن سيار كه در آن وقت به قومس بود خبر يافت كه قحطبه، نباته را با آن گروه از مردم گرگان كشته حركت كرد و تا خوار از توابع رى برفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4577

اما دشمن از بالا نمودار شد، مسلمانان را با تير و سنگ مى‏زدند كه بى‏آنكه نبرد مهمى رخ دهد از دهانه دره هزيمت شدند. دشمن به تعقيب و طلب مسلمانان بود و آنها از پى همديگر مى‏دويدند و در پرتگاهها سقوط مى‏كردند و از بالاى كوه مى‏افتادند تا به اردوگاه يزيد رسيدند و به خطر اعتنائى نداشتند.
گويد: يزيد همچنان در جاى خويش بود، اسپهبد به مردم گرگان نامه نوشت و از آنها خواست كه بر ضد ياران يزيد به پا خيزند و راههاى آذوقه و ارتباط او را با عربان ببرند و وعده داد كه براى اين كار پاداششان خواهد داد.
گويد: پس مردم گرگان بر ضد مسلمانانى كه يزيد آنجا نهاده بود به پا خاستند و هر كس از آنها را توانستند كشتند، باقيمانده آنها فراهم آمدند و در يك جا حصارى شدند تا وقتى كه يزيد پيش آنها رفت همچنان ببودند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3929

روايت ديگر درباره كار يزيد و مردم گرگان چنان است كه كليب بن خلف گويد:
سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد پس از آن مقاومت آوردند و كافر شدند، و پس از سعيد، كس سوى گرگان نرفت و هيچكس راه خراسان را از آن سوى بى‏ترس و بيم از مردم گرگان نمى‏پيمود و راه خراسان از فارس به كرمان بود، نخستين كسى كه راه را به جانب قومش بگردانيد قتيبة بن مسلم بود به هنگامى كه ولايتدار خراسان شد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3929

در همين سال يزيد بار ديگر گرگان را فتح كرد كه با سپاه وى نامردى كرده بودند و پيمان شكسته بودند.
على گويد: وقتى يزيد با مردم طبرستان صلح كرد، آهنگ گرگان كرد و با خدا پيمان كرد كه اگر بر آنها ظفر يافت از آنجا نرود و شمشير از آنها بر ندارد تا با خونشان گندم آسيا كند و از آن آرد نان كند و بخورد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3937

گويد: جمع ديگر باقى مانده روز و فردا را راه پيمودند و كمى پيش از پسينگاه به اردوى تركان حمله بردند، آنها از اين سمت آسوده خاطر بودند، يزيد در سمت ديگر نبرد مى‏كرد، ناگهان تركان از پشت سر بانگ تكبير شنيدند و همگى به قلعه پناه بردند و مسلمانان بر آنها غلبه يافتند كه تسليم شدند و به حكم يزيد تن در دادند كه زن و فرزندشان را اسير گرفت و جنگاوران را بكشت و در طول دو فرسنگ از راست و چپ جاده بياويخت و دوازده هزار كس از آنها را به اندرهز برد كه دره گرگان بود و گفت: «هر كه انتقامى از آنها مى‏جويد كشتار كند.» و چنان شد كه يكى از مسلمانان چهار يا پنج كس را مى‏كشت.
گويد: آنگاه يزيد روى خونها آب به دره روان كرد كه در آنجا آسياها بود، تا با خون آنها گندم آرد كند و قسم خويش را عمل كند، پس آرد كرد و نان كرد و بخورد و شهر گرگان را بنياد كرد.
بعضى‏ها گفته‏اند كه يزيد چهل هزار كس از مردم گرگان را بكشت، پيش از آن گرگان شهر نبود، سپس سوى خراسان بازگشت و جهم بن زحر جعفى را بر گرگان گماشت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3940

گويد: يزيد بن مهلب تكبير را شنيد و با سپاه خويش به در حمله برد جهم بن زحر دشمنان را از در مشغول داشته بود و كسى كه از آن چنانكه بايد دفاع كند آنجا نبود پس در را گشود و هماندم وارد شد و همه جنگاوران را برون آورد و در طول دو فرسخ از راست و چپ راه تنه‏هاى درخت نصب كرد و آنها را در طول چهار فرسخ بياويخت و اهل شهر را اسير كرد و هر چه را كه آنجا بود برگرفت.
على گويد: يزيد به سليمان بن عبد الملك نوشت:
«اما بعد، خدا براى امير مؤمنان فتحى بزرگ پيش آورد و با مسلمانان كارى نكو كرد، نعمت و احسان پروردگارمان را سپاس كه در ايام خلافت امير مؤمنان بر گرگان و طبرستان غلبه رخ داد، در صورتى كه شاپور ذو الأكتاف و خسرو پسر قباد و خسرو پسر هرمز و فاروق، عمر بن خطاب، و عثمان بن عفان و خليفگان، پس از آنها از اين كار وامانده شدند، تا خدا اين فتح را نصيب امير مؤمنان كرد كه مزيد كرامت و نعمت خدا درباره وى بود، از خمس غنايمى كه خداى به مسلمانان داد، از آن پس كه هر حقدارى حق خويش را از غنيمت ببرد، شش هزار هزار پيش من هست كه آن را پيش امير مؤمنان مى‏فرستم، ان شاء الله.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3941

گوزگان

مصعب بن حیان به نقل از برادرش مقاتل بن حیان گوید: ابن عامر با مردم مرو
صلح كرد و احنف را با چهار هزار كس سوی طخارستان فرستاد كه برفت تا
در مروروذ به محل قصر احنف رسید و مردم طخارستان و مردم گوزگان و طالقان
و فاریاب بر ضد او فراهم آمدند و سه گروه بودند : سی هزار
تاریخ طبری ( جلد ششم)
( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر)
برگ ٢١۶۷

کوم

گويد: سليمان بن ابى السرى، مسيب بن بشر رياحى را بر مقدمه خويش فرستاد كه در يك فرسخى قلعه در دهكده‏اى به نام كوم به مقابله وى آمدند، مسيب هزيمتشان كرد و به طرف قلعه پس راند، سليمان آنها را محاصره كرد، دهقان قلعه ديواشنى نام داشت.
گويد: حرشى سليمان نامه نوشت و كمك بدو عرضه كرد، پيغام داد كه محل تلاقى ما تنگ است، سوى كش برو كه انشاء الله خداى ما را بس است.
گويد: ديواشنى تقاضا كرد كه به حكم حرشى تسليم شود و او را همراه مسيب ابن بشر پيش حرشى فرستد. سليمان چنان كرد و او را پيش سعيد حرشى فرستاد كه لطف كرد و حرمت نهاد، از روى مكارى.
گويد: پس از رفتن وى مردم قلعه صلح خواستند به شرط آنكه متعرض يكصد خاندان آنها و زنان و فرزندانشان نشود و قلعه را تسليم كنند سليمان به حرشى نوشت كه امانتداران براى ضبط آنچه در قلعه بود بفرستد.
گويد: پس او محمد بن عزيز كندى و علباء بن احمر يشكرى را فرستاد و آنچه را در قلعه بود به مزايده فروختند كه خمس را برگرفت و باقى را ميان آنها تقسيم كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4039

کش

در حمله به کـَش و نـَسَف (واقع در افغانستان امروز) حَجّاجبن يوسف ثقفی به قُـتيبه دستور داد: «… کـَش را بکوب و نـَسَف را ويران ساز».( تاريخ طبری، ج9، ص 3845.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:80.

گويد: پس قتيبه از بلخ برفت و از نهر گذشت و سوى شومان رفت كه شاه آنجا حصارى شده بود و منجنيقها نصب كرد و قلعه وى را هدف كرد و در هم كوفت و چون شاه شومان از غلبه قتيبه بيمناك شد و آنچه را بر او مى‏گذشت بديد هر چه مال و جواهر داشت فراهم آورد و در جاى در ميان قلعه افكند كه كس به عمق آن نمى‏رسيد.
گويد: آنگاه قلعه را بگشود و سوى مسلمانان رفت و با آنها بجنگيد و تا كشته شد و قتيبه قلعه را به زور بگشود و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند اسير گرفت، آنگاه سوى باب الحديد بازگشت و از آنجا سوى كش و نسف رفت حجاج بدو نوشت:
كش را بكوب و نسف را ويران كن و از محاصره شدن بپرهيز.
گويد: قتيبه كش و نسف را بگرفت، فارياب در مقابل وى مقاومت كرد كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3845

گويد: ثابت در شهر حصارى شد و موسى در بيرون شهر ببود. وقتى ثابت سوى حشورا مى‏آمده بود كسى سوى طرخون فرستاده بود و طرخون به كمك وى آمد و چون موسى از آمدن وى خبر يافت، سوى ترمذ بازگشت. مردم كش و نسف و بخارا نيز به كمك ثابت آمدند و جمع وى هشتاد هزار كس شد كه موسى را محاصره كردند و آذوقه را بر او ببستند چنانكه كار بر آنها سخت شد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3783

على بن محمد اين را از باهليان آورده بعلاوه اينكه گفته‏اند: «قتيبه وقتى راميثنه را گشود از اهل بلخ بازگشت و چون به فارياب رسيد نامه حجاج بدو رسيد كه سوى وردان خداه رو، و قتيبه به سال هشتاد و نهم بازگشت و به زم رسيد و از نهر عبور كرد.
سغديان و مردم كس و نسف در راه بيابان با وى مقابل شدند و نبرد كردند كه بر آنها ظفر يافت و سوى بخارا رفت و در خرقانه پايين فرود آمد كه بر سمت راست وردان بود و با جمعى بسيار به مقابله وى آمدند كه دو روز و دو شب با آنها نبرد كرد آنگاه خدا وى را بر آنها ظفر داد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3820

گويند: حجاج به قتيبه نوشت: «كس را بشكن، نسف را بكوب و وارد وردان شو، از محاصره شدن بپرهيز و از راهها نامأنوس حذر كن.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3820

يونس بن اسحاق گويد: قتيبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بيست هزار مرد جنگى به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3869

کرمان

مردم کرمان نيز -سالها- در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان حاکم کرمان با پرداخت دو ميليون درهم و دوهزار غلام و کنيز -بهعنوان خراج سالانه- با اعراب مهاجم صلح کردند.( تاريخ طبری، ج 5، صص 2116–2118؛ کامل، ابن اثير، ج 3، صص 178–179.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:70.
عمرو گويد: سهيل بن عدى آهنگ كرمان كرد و عبد الله بن عبد الله بن عتبان بدو پيوست. مقدمه سهيل بن عدى به نسير بن عمرو عجلى سپرده بود. مردم كرمان بر ضد سهيل فراهم آمدند و از «قفس» كمك خواستند و بر كناره ولايتشان جنگ انداختند كه خدا آنها را پراكنده كرد و مسلمانان راهشان را ببستند و نسير، مرزبان كرمان را بكشت و سهيل از راهى كه اكنون راه دهكده‏هاست و عبد الله بن عبد الله از راه بيابان شير، وارد جيرفت شدند و هر چه خواستند شتر و گوسفند گرفتند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2014

مردم فارس و کرمان نيز شورش کردند و حکام و نمايندگان علی را از شهر بيرون راندند و از دادن خراج و جزيه خودداری کردند و بهقول طبری: «علی، زياد را با جمعی بسيار بسوی فارس فرستاد که مردم فارس را سرکوب کرد و خراج دادند».( تاريخ طبری، ج6، ص 2657.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:78.

عمرو گويد: وقتى ابن حضرمى كشته شد و مردم درباره على اختلاف كردند مردم فارس و كرمان به طمع افتادند كه خراج را بشكنند و مردم ناجيه بر عامل خويش بشوريدند و عاملان خويش را برون كردند.
على بن كثير گويد: وقتى مردم فارس از دادن خراج ابا ورزيدند على درباره كسى كه ولايتدار فارس شود با كسان مشورت كرد، جاريه بن قدامه گفت: «اى امير مؤمنان! مى‏خواهى مردى سخت سر و سياستدان [1] و با كفايت را به تو نشان دهم؟» گفت: «كى؟» گفت: «زياد» گفت: «اين كار از او ساخته است.» و او را ولايتدار فارس و كرمان كرد و با چهار هزار كس آنجا فرستاد كه بر ولايت تسلط يافت و به استقامت آمدند.
شعبى گويد: وقتى مردم جبال بشوريدند و خراج دهان طمع آوردند كه خراج را بشكنند و سهل بن حنيف را كه عامل على بود از فارس برون كردند، ابن عباس بدو گفت: «كار فارس را كفايت مى‏كنم.» آنگاه سوى بصره رفت و زياد را با گروهى بسيار سوى فارس فرستاد كه به كمك آنها بر فارس تسلط يافت و خراج دادند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2674

کردر

در همين سال مردم كردر كافر شدند و مسلمانان با آنها نبرد كردند و ظفر يافتند.
و چنان بود كه تركان با مردم كرد كمك كردند و اشرس يك هزار كس به نزد مسلمانانى فرستاد كه نزديك مردم كردر ظفر بودند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4108

کازرون

و چون ابن ابی العاص، از آن اعمال باز آمد، نوبت خلافت با عثمان بن عفان آمده بود و شکل کارها از حادثه وفات عمر بن الخطاب، بگشته و ولایت بصره هنوز به ابوموسی اشعری نسپرده و این سال بیست و چهار بود از هجرت. و چون خبر این حادثه به پارس افتاد، مردم کورهی شاپور خواست و کازرون و دیگر اعمال، سر برآوردند و برادر شهرک را به شاپور بردند وعصیان آغازیدند، پس لشکر اسلام جنگ کردند و چون دانستند کی به قهر بخواهند ستد، صلح کردند و مالی دیگر خدمت بیت المال کردند و جزیه بر خویشتن گرفتند.
فارس نامه ابن بلخی. ناشر بنیاد فارس شناسی. 1374. ص:275 و 276.

کابل

در سال 651م (31ه ) شاهنشاهی ساسانی سقوط کرد. و همه ایران تقریبا، تا آمودریا (جیحون) (از شمال شرق) مسخر اعراب گشت. فقط نواحی بلخ و غور و زابلستان و کابل و سرزمینهای کرانه دریای خزر، یعنی دیلم و گیلان و طبرستان، مستقل باقی ماندند. مردم نواحی مزبور لجوجانه پایداری کردند و بعدها مطیع شدند (بلخ به طور قطع در سال 707م/89ه ) ولی دیلم و غور و کابل مسخر اعراب نگشتند.
اسلام در ایران. ایلیا پاولویچ پطروشفسکی. ترجمه کریم کشاورز.تهران. انتشارات پیام. 1363. ص:43 .

قم

ناحيهء قـُم نيز با جنگ فتح گرديد (23ه=643م) و به قول طبری: «عبداللهبن عتبان (سردار عرب) در قم هر چهارپائی را که يافت -از شتر و گوسفند- که عدد آن خدا میدانست، همه را جمع کرد و آنرا غنيمت کرد».( ترجمهء تاريخ طبری، بلعمی، ص 353، همچنين نگاه کنيد به: تاريخ قم، حسن بن محمد قمی، ص 25.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:71.

در قـُم، اعراب مسلمان -در يک روز- 70 تن از سران مجوس (زرتشتی) را سر بريدند تا مردم به مجاورت آنان راضی شدند.( نگاه کنيد به: تاريخ قـُم، حسن بن محمد قمی، صص 254 – 256.) همين مؤلف در شرح چگونگی نفوذ و قدرتيابی دو تن از اعراب مهاجر (بنام اَخوَص و عـبدالله) و مصادرهء املاک مردم، مینويسد: «عرب، دست برآوردند و سدها که در ميان رودخانه ها نهاده بودند -مجموع- خراب کردند… و کشتزارهای انار و تيمره بکلی خشک گشتند و خراب شدند و همهء اوقات عرب با ايشان (مردم قـُم) کارزار مینمودند و مردم ايشان را به اسيری میگرفتند و بديشان مضرت و زيان میرسانيدند و سدها و رودخانهء ايشان میشکافتند و خراب میکردند… و ايشان (مردم قـُم) در دفـع عرب، هيچ چاره و حيلت نداشتند و مقاومت نمیتوانستند کرد پس بناچار به حکم عرب فرود آمدند و گفتند که ما مطيع و منقاديم و طلب رضای شما میکنيم و متابعت سيرت شما مینمائيم… و هرگاه عرب بانگ نماز گفتی، دهقانان آن ناحيت او را دشنام دادندی…»( تاريخ قـُـم، صص 48 و 262 و 263.) ستم عربهای مهاجر در قـُم به جائی رسيد که مردم آن منطقه مجبور شدند زمينها و اراضی خويش را به اعراب مسلمان بفروشند و خود، از شهر مهاجرت نمايند.( نگاه کنيد به: تاريخ قم، صص 261– 262. بروايت قــُمی در اين زمان (99ه=717م) قم دارای 900 ده و 51 آسياب بود. اين رقم نشانهء آبادی و رونق مناسبات ارضی در اين ناحيهً خشک و کم آب می تواند باشد. قمی همچنين يادآور می شود که «از ناحيهً هريسان قم -هر سال- چهارهزار جريب اناردانه به مطبخ کسری(انوشيروان) می برده اند. تاريخ قـم، صص 84 و 262.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:85 و 86.
برقى در كتاب خود آورده است كه چون عرب بقم نزول كردند زمين ديه ها فرا ميگرفتند و بر آن بنا مينهادند و عمارت ميكردند و عشر آن بديوان ميرسانيدند.
تاريخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمى (نوشته در 378)، ترجمه حسن بن على بن حسن عبد الملك قمى (در 805)، تحقيق سيد جلال الدين تهرانى، تهران، توس، 1361ش.ص:59.

بعضى از كتّاب ديوان قم ياد كرده‏اند كه امر و رسم خراج بقم بزرگتر بوده است بنسبت با ديگر شهرها و كورها و در ديوان قم در آن هنگام از نويسندگان تاريخات و تحويلات و نويسندگان احياز و ايغارات و استخراج و جهبذه و از رؤساى فيوج و فرّاشان و بوّابان بسيار و بيحد بوده‏اند و در خراج ستدن اختيار جهبذ را بوده است و كاتب تاريخ و روزنامج را كه بر جهبذ مشرف بوده‏اند نه عاملان را سبب آنك اهل قم از عرب چون غالب بودندى و توانا از اداى خراج امتناع نمودندى و چون بر ايشان غلبه و انبوهى كردندى گردن نهادندى بخوارى و مذلّت و مكروه و ناشايست از زدن و رنجانيدن و دشنام شنيدن تا باشد كه از خراج كه ميرسانند بعضى در ايشان بماند و نرسانند پس بوقت استخراج مال خراج ازيشان مطالبت مال مينمودند و ايشان امتناع ميكردند تا بدان ميرسيد كه ايشان را سرنگون در مى‏آويختند و ميزدند و سراهاى ايشان خراب ميكردند و ضيعتهاى ايشان را بدست فرو ميگرفتند و اموال ايشان را بر ميداشتند.
تاريخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمى (نوشته در 378)، ترجمه حسن بن على بن حسن عبد الملك قمى (در 805)، تحقيق سيد جلال الدين تهرانى، تهران، توس، 1361ش.ص:161.

و روايات درست‏اند زيرا كه همّت قوم و غرض ايشان پيوسته در كسر خراج بوده است و پاكيزه گردانيدن سراها و فرشها و جامهاى ايشان و آنك اسبان و ساير چهار پايان ايشان نيكو بود و مرغان شكارى ايشان را آب و طعمه و علف بسيار بود و ساحتهاى ايشان خوب بود و پيوسته بذل طعام كنند و عطا دهند و ذكر ايشان بسماحت و شجاعت منتشر بود پس از اين جهت بارها ايشان را بسبب خراج بلا و هلاكت رسيد اوّل آنك نافرمانى كردند و عاملان مأمون را فرمان نميبردند و عصيان كردند تا مامون على بن هشام را با خيلى تمام بديشان فرستاد تا ايشان را بكشت و خراب كرد و مالى بسيار جمع كرد، ديگر در خلافت معتصم بر روى على بن عيسى بيرون آمدند و نافرمانى كردند تا معتصم على بن عيسى را با لشكرى چند بر سر ايشان فرستاد تا ايشان را خراب گردانيد و سراها و منازل و باغات و بساتين ايشان را بسوزانيد و بسيارى زيان بديشان رسانيد پس همچنين در خلافت مستعين و واقع شدن فتنه ميان او و ميان معتز امتناع نمودند از اداى خراج و پس از آن چند سال ديگر تا مستعين مفلح تركى را بفرستاد تا كُشش كرد و مال بسيار جمع كرد پس از آن در خلافت معتمد مدّت چند سال عصيان كردند و مادرانى را كه كاتب اذكوتكين بود منع كردند از آنك در شهر آيد تا آنگاه كه بر ايشان ظفر يافت و خراج هفت ساله جمع كرد پس همچنين نافرمانى كردند.
تاريخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمى (نوشته در 378)، ترجمه حسن بن على بن حسن عبد الملك قمى (در 805)، تحقيق سيد جلال الدين تهرانى، تهران، توس، 1361ش.ص:163.

عهدى كه ميان عرب و عجم قم بود عجم آنرا بشكستند و خلاف عهد و پيمان كردند و عرب بسبب آن وجوه و اشراف عجم را بكشتند.
تاريخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمى (نوشته در 378)، ترجمه حسن بن على بن حسن عبد الملك قمى (در 805)، تحقيق سيد جلال الدين تهرانى، تهران، توس، 1361ش.ص:253.

تسخیر ایران به دست اعراب و ورود آن کشور در قلمرو خلافت، عواقب چندی به دنبال داشت. نخست اینکه تازیان اعم از اسکان یافته و یا چادرنشین – به صورت قبایل کامل – به ایران نقل مکان کردند. به طوری که و.و.بارتولد خاطرنشان کرده، مهاجرت اعراب «اولا به شکل احداث اردوگاههای نظامی، که مسکن حاکم منصوب از طرف خلیفه نیز بوده، صورت گرفت و ثانیا بدویان عرب اراضی معینی را تصاحب و تصرف کردند. این اردوگاهها به سرعت به صورت مراکز زندگی شهری درآمدند و در بعضی از این نقاط فرهنگ مشترک اسلامی به وجود میآمد.» (بارتولد. جهان اسلام. ص:30.) حتی در قرن دهم میلادی (قرن چهارم هجری) در بسیاری از شهرهای ایران، مثلا در قم، اعراب اکثریت ساکنان را تشکیل میدادهاند و زبان عربی در بلاد حکمفرما بوده.
اسلام در ایران. ایلیا پاولویچ پطروشفسکی. ترجمه کریم کشاورز.تهران. انتشارات پیام. 1363. ص:43 و 44.

فیروزان

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1998

فسا

عمرو گوید: ساریة بن زنیم آهنگ فسا و دارابگرد كرد و چون به اردوگاه دشمن رسید آنجا فرود آمد و چندانكه خدا خواست آنها را محاصره كرد ، آنگاه دشمنان فراهم آمدند و كردان فارس با آنها فراهم شدند و كار مسلمانان سخت شد كه گروهی عظیم بر ضد آنها فراهم امده بودند.
تاریخ طبری ( جلد پنجم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ٢۰١١

فرغانه

گويد: تركان به قصد وى آمدند مردم سغد و مردم فرغانه نيز با آنها بودند و راه مسلمانان را گرفتند به عبد الرحمن بن مسلم باهلى رسيدند كه دنباله‏دار بود و ميان وى و قتيبه و نخستين قسمت سپاه يك ميل فاصله بود. و چون نزديك شدند كس پيش قتيبه فرستاد و بدو خبر داد. تركان عبد الرحمن را در ميان گرفتند و با وى نبرد آغاز كردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3817

يونس بن اسحاق گويد: قتيبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بيست هزار مرد جنگى به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد.
گويد: پس اينان با وى سوى سغد رفتند كه آنها را سوى چاچ فرستاد و خود او سوى فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسيد و مردم آنجا بر ضد وى فراهم شدند و به مقابله آمدند و بارها نبرد كردند كه پيوسته ظفر با مسلمانان بود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3869

گويد: صبحگاهان خاقان بيامد و چون مقابل آنها رسيد راه بخارا گرفت و چنان وانمود كه آهنگ آنجا دارد و سپاهيان خويش را از پشت تپه‏اى كه در ميانه فاصله بود سرازير كرد و فرود آمد كه آماده شدند، اما مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روى تپه نمودار شدند كه كوهى از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشينه و نسف و گروه‏هايى از مردم بخارا.
گويد: جمع مسلمانان سخت متحير شدند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4100

گويد: آنگاه با كسان برفت تا وارد دره شد و ميان او و شهر سمرقند چهار فرسنگ بود. صبحگاهان خاقان با جمعى بسيار بيامد و مردم سغد و چاچ و فرغانه و جمعى از تركان بدو حمله بردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4116

نيزك پسر صالح وابسته عمرو- ابن عاص را عامل چاچ كرد آنگاه برفت تا در قبا از سرزمين فرغانه فرود آمد. مردم آنجا از آمدنش خبر يافته بودند و علفهاى خشك را آتش زده بودند و راه آذوقه را بسته بودند، نصر در باقيمانده سال صد و بيست و يكم (گروهى را) سوى وليعهد فرمانرواى فرغانه فرستاد كه وى را در يكى از قلعه‏هاى آنجا محاصره كردند اما به وقتى كه مسلمانان از آنها غافل بودند به طرف اسبانشان تاختند و آنرا براندند و كسانى از مسلمانان را اسير كردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4273

در اين سال، نصر بار دوم به غزاى فرغانه رفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4295

فراض

مهلب بن عقبه گوید: وقتی مسلمانان در فراض فراهم امدند رومیان به هیجان آمدند و خشمگین شدند و از پادگانهای پارسی كه مجاور آنها بود و از بیله ی تغلب و ایاد و نمر كمك خواستند كه گروه های بسیار به كمك آنها آمد. و چنین كردند و جنگی سخت و طولانی در میان رفت و خدای عز و جل هزیمتشان كرد و خالد گفت: » تعقیبشان كنید و امانشان ندهید» و سواران گروه گروه از آنهارا با نیزه جلو میراندند و چون فراهم می امدند خونشان میریختند. و در جنگ فراض در معركه و و هنگام تعاقب یكصد هزار كس كشته شد.

تاریخ طبری ( جلد چهارم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ١۵٢٢ – ١۵٢۳

<!– / message –><!– sig –>

فاریاب

مردم فاریاب نیز بار دیگر پیمان شكستند و » ردّت آوردند» و علیه حاكمان عرب شوریدند ، بطوریكه » قتیبه» ، در ادامه ی حملات خود به نواحی بخارا، بار دیگر بسوی فاریا ب شتافت و مردم آنجا را قتل عام كرد و شهر را در آتش بسوخت. بطوریكه از آن پس، شهر فاریاب را «سوخته» نامیدند ( تاریخ طبری . ج۹-ص ۳۸۴۵)

ملاحظاتی در تاریخ ایران- اسلام و » اسلام راستین» چاپ اول ١۹۸۸- آلمان ( علی میر فطروس) برگ 80

گوید : پس قتیبه از بلخ برفت و از نهر گذشت و سوی شومان رفت كه شاه آنجا حصاری شده بود و منجنیق ها نصب كرد و قلعه ی وی را هدف كرد و در هم كوفت و چون شاه شومان از غلبه ی قتیبه بیمناك شد و آنچه را بر او میگذشت بدید، هرچه مال و جواهر داشت فراهم اورد و در چاهی میان قلعه افكند كه كس به عمق آن نمیرسید. گوید: آنگاه قلعه را بگشود و سوی مسلمانان رفت و با آنها بجنگید و تا كشته شد و قتیبه قلعه را بزور بكشود و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند اسیر گرفت. آنگاه سوی باب الحدید بازگشت از آنجا سوی كش و نسف رفت حجاج بدو نوشت: كش را بكوب و نسف را ویران كن و از محاصره شدن بپرهیز. گوید: قتیبه كش و نسف را بگرفت، فاریاب در مقابل وی مقاومت كرد
كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) page 3845

مصعب بن حیان به نقل از برادرش مقاتل بن حیان گوید: ابن عامر با مردم مرو صلح كرد و احنف را با چهار هزار كس سوی طخارستان فرستاد كه برفت تا در مروروذ به محل قصر احنف رسید و مردم طخارستان و مردم گوزگان و طالقان و فاریاب بر ضد او فراهم آمدند و سه گروه بودند : سی هزار
تاریخ طبری ( جلد ششم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ٢١۶۷

از آنجا سوی كش و نسف رفت حجاج بدو نوشت: كش را بكوب و نسف را ویران كن و از محاصره شدن بپرهیز. گوید: قتیبه كش و نسف را بگرفت، فاریاب در مقابل وی مقاومت كرد كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت. پس از آن، قتیبه برادر خویش عبدالرحمن را از كش و نسف برای مقابله ی طرخون سوی سغد فرستاد كه برفت.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 3845

<!– / message –><!– sig –>

<!– / message –><!– sig –>

فارس

مردم فارس نيز بسال 28 هجری (648م) -بار ديگر- شورش کردند و عبيداللهبن معمر (حاکم عرب) را کشتند… مردم دارابگرد نيز طغيان کردند.(الکامل.ج3.ص:162)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. برگ 74.

مردم فارس و کرمان نيز شورش کردند و حکام و نمايندگان علی را از شهر بيرون راندند و از دادن خراج و جزيه خودداری کردند و بهقول طبری: «علی، زياد را با جمعی بسيار بسوی فارس فرستاد که مردم فارس را سرکوب کرد و خراج دادند».( تاريخ طبری، ج6، ص 2657.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. برگ 78 .

شعبى گويد: وقتى على عليه السلام نهروانيان را بكشت بسيار كسان با وى مخالف شدند و ولايت آشفته شد و بنى ناجيه به مخالفت وى برخاستند. ابن حضرمى به بصره آمد، مردم اهواز بشوريدند و خراج‏پردازان طمع آوردند كه خراج را بشكنند. پس از آن سهل بن حنيف عامل على را از فارس بيرون كردند. ابن عباس به على گفت: «كار فارس را به وسيله زياد سامان مى‏دهيم.» على دستور داد كه زياد را آنجا فرستد. ابن عباس به بصره رفت و زياد را با جمعى بسيار به فارس فرستاد كه مردم فارس را سركوب كرد و خراج دادند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ پنجم، 1375ش.پوشینه ی  ‏6، برگ 2657

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ پنجم، 1375ش.پوشینه ی ‏5، برگ 1998

و چون مردم فارس خبر يافتند كه مسلمانان پراكنده شده‏اند سوى ولايتهاى خويش پراكنده شدند تا از آنجا دفاع كنند و سبب هزيمت و پراكندگى كارهايشان و تفرقه جمعشان همين بود. مشركان اين را به فال بد گرفتند، گويا سرنوشت خويش را مى‏ديدند. از جمله مجاشع بن مسعود با مسلمانان همراه خويش به آهنگ شاپور وارد شير خره رفتند و در توج با مردم فارس تلاقى كردند و چندانكه خدا خواست بجنگيدند، آنگاه خدا عز و جل مردم توج را از مقابل مسلمانان هزيمت كرد و مسلمانان را بر آنها تسلط داد كه هر چه خواستند از آنها كشتند و هر چه را در اردوگاهشان بود غنيمتشان كرد كه به تصرف آوردند، و اين جنگ دوم توج بود كه پس از آن سربلند نكرد. نخستين فتح توج در ايام طاوس بود كه در آنجا جنگ شد و در اثناى آن سپاه علا از نابودى خلاصى يافت، نتيجه جنگ اول و آخر يك جور بود.
وقتى توج گشوده شد مردم آنجا را دعوت كردند كه جزيه دهنده و ذمى شوند كه بيامدند و پذيرفتند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ پنجم، 1375ش.پوشینه ی ‏5، برگ 2007

در اواخر امارت عمرو آغاز امارت عثمان شهرك به مخالفت برخاست و مردم فارس را تحريك كرد و به پيمان شكنى خواند و بار ديگر عثمان بن ابى العاص با سپاه سوى او فرستاده شد و سپاهى به كمك او فرستاده شد كه عبيد الله بن معمر و شيل بن معبد بجلى سالارشان بودند و با فارسيان تلاقى شد.
شهرك دهكده‏اى داشت بنام شهرك كه تا نبردگاه سه فرسخ فاصله داشت و فاصله نبردگاه تا مقر وى دوازده فرسخ بود، در نبردگاه به پسر خود گفت: «چاشت كجا خواهد بود، اينجا يا در شهرك؟» گفت: «پدر جان، اگر ما را رها كنند چاشت نه اينجا خواهد بود نه شهرك، بلكه جز در منزل نخواهد بود، اما بخدا اينان ما را رها نمى‏كنند» هنوز اين سخن به سر نبرده بودند كه مسلمانان جنگ انداختند و جنگى سخت كردند كه در اثناى آن شهرك و پسرش كشته شدند و خدا عز و جل از پارسيان كشتارى بزرگ كرد، آنكه شهرك را بكشت حكم بن عاص بن دهمان برادر عثمان بود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ پنجم، 1375ش.پوشینه ی ‏5، برگ 2009

عاصم بن عمر عامل كردمان بود كه آنجا درگذشت، فارس بشوريد و بر ضد عبيد الله بن عمرو قيام كرد و مردم در استخر بر ضد او فراهم شدند و عبد الله كشته شد و سپاه او هزيمت شد و خبر به عبد الله بن عامر رسيد كه مردم بصره را به حركت دعوت كرد و مردم با وى روان شدند، مقدمه وى با عثمان بن ابى العاص بود.
در استخر با آن جمع تلاقى شد و بسيار كس از آنها بكشت كه هنوز از آن به ذلت درند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير،چاپ پنجم، 1375ش.پوشینه ی ‏5، برگ 2111

در فارس نیز ظلم و ستم کارگزاران حکومت عباسی و جمع آورندگان خراج، مردم را مجبور کرد تا اراضی خود را بنام بزرگان و درباریان ثبت کنند. مسالک و الممالک اصطخری، ث 137

حلاج،علی میرفطروس چاپ پانزدهم، نشر البرز برگ 54

غور

علی بن محمد گوید : اسد به غزای غور رفت. مردم آنجا بنه های خود را ببردند و در غاری جای دادند كه بدانجا راه نبود، اسد گفت تا صندوق ها
بیاوردند و كسان را در ان جای دادند و با زنجیر ها بیاویخت و آنچه را كه توانستند بیرون آوردند.
تاریخ طبری ( پوشینه ی نهم)( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ۴۰۷۸

در سال ۶۵١ م. ( ۳١ هـ.) شاهنشاهی ساسانی سقوط كرد و همه ی ایران تقریبا ً تا امو دریا ( جیحون) ( از شمال شرق) مسخر اعراب گشت. فقط نواحی بلخ و غور و زابلستان و كابل و سرزمینهای كرانه ی دریای خزر، یعنی دیلم و گیلان و طبرستان ، مستقل باقی ماندند . مردم نواحی مزبور جانانه پایداری كردند و بعد ها مطیع شدند ( بلخ به طور قطع در سال ۷۰۷ م. / ۸۹ هـ.) ولی دیلم و غور و كابل مسخر اعراب نگشتند.

اسلام در ایران- پتروشفسكی – انتشارات پیام – تهران برگ ۴۳