بایگانی برچسب‌ها: نوشتار-خردگرایی

رد برهان نظم

توسط – آرش بیخدا


پیشگفتار

 هر سیستم یا مجموعه منظمی که هدف داشته باشد سازنده ای دارد. بعنوان مثال یک ساعت هدفش این است که زمان را نشان بدهد و نمیتواند بطور تصادفی بوجود آمده باشد، بنابر این باید یک سازنده و خالق مدبّر و دانایی این مجموعه را خلق کرده باشد. حال اگر ما به تمام دنیا و هستی بعنوان یک مجموعه بسیار منظم نگاه کنیم بدین پی خواهیم برد که این مجموعه کامل و منظم یک سازنده و مدبّر دارد و آن سازنده خداوند است. مگر میشود همه چیز بطور تصادفی و کشکی بوجود آمده باشد؟ آیا ممکن است که گیاهان و حیوانات با این ظرافت بطور شانسی بوجود آمده باشند؟ اگر خدایی وجود نمیداشت این جهان با آن همه عظمتش نیز وجود نمیداشت!

این سخنان که گاهی بصورت پرسشی و گاهی بصورت اخباری بر زبان خداباوران جاری میشوند از تکراری ترین سخنانی هستند که یک بیخدا در دوران حیاتش از خداباوران میشنود و گاهی خداباورانی پیدا میشوند که گمان میکنند که این پرسشها چالشی اساسی برای بیخدایی ایجاد میکنند. تمام این پرسشها و ادعاهای مشابه را میتوان تقریر هایی ضعیف و ابتدایی از برهان نظم دانست. برهان نظم یا برهان غایی که گاهی به اسامی دیگری چون برهان هدف شناختی، برهان نا محتملی و برهان اتقان صنع نیز از آن یاد میشود از رایج ترین براهین اثبات وجود خدا در میان عوام (منظور کسانی است که درک فلسفی عمیقتری نسبت به خداباوری ندارند) است و در عین حال از ضعیف ترین براهین اثبات وجود خدا در نزد فلاسفه است. هرچند در کنار دو برهان کیهانشناسی و براهین وجودی از عمده ترین و اصلی ترین براهینی است که در فلسفه دین برای اثبات وجود خدا اقامه شده است. برای برهان نظم تقریرهای بسیار متنوعی را میتوان در نظر گرفت که با یکدیگر تفاوت های جزئی و گاهی کلی دارند اما وجه اشتراک تمام آنها شاید این باشد که همه آنها تلاش میکنند وجود خدا را با استفاده از هدفمند بودن جهان نشان بدهند.

معمولاً نخستین پرسشی که یک خداباور از من هنگامی که در می یابد بیخدا هستم میپرسد همین است که اگر خدا وجود ندارد پس این جهان با آن همه نظم درونش را چه کسی آفریده است؟ و من بارها این مسئله را برای بسیاری از خداباوران تشریح کرده ام و همین تشریح باعث شده است که سوء تفاهم ها بین خداباوران و بیخدایی کمتر شود. من در دورانی که خود خداباور بودم به خوبی بیاد دارم که مسئله نظم در جهان هستی از بزرگترین دلایلی بود که خداباور بودنم را باعث میشد و هنگامی که برهان نظم در نظر من جایگاه حقیقی خود را یافت و کم ارزش شد یکی از ارکان بزرگ خداباوری نیز از ذهن من بیرون شد و گرایش من به بیخدایی بیشتر شد.

هدف از نوشتن این نوشتار آن است که نشان داده شود چرا برهان نظم دارای ضعف های فراوان است و نمیتواند وجود خدا را اثبات کند. پیش از خواندن این نوشتار توصیه میکنم نوشتار دیگری با فرنام «خداوند چیست؟» مطالعه شود تا منظور من از واژه خدا برای خواننده گرامی کاملاً روشن شود. امیدوارم این نوشتار بتواند افرادی که بواسطه برهان نظم خداباور هستند را متقاعد کند که برهان نظم دلیل خوبی برای باور داشتن به خدا نیست و من از این طریق کمکی هرچند کوچک به افراد کرده باشم تا از خرافات و موهومات فاصله بگیرند.

نمونه هایی از برهان نظم در آثار اسلامی

دسته ای از متفکران مسلمان را فلاسفه و متکلمین تشکیل میدهند که نسبت به سایر متفکرین، همچون فقها، محدثین و عالمان به سایر علوم اسلامی، طبیعتاً با منطق، استدلال و فلسفه آشنایی بیشتری داشته اند، در میان این افراد کمتر به برهان نظم چنگ زده میشود، حتی گاهی این افراد برهان نظم را «فاسد» نامیده اند (1)، اما در میان سایرین میتوان گفت که برهان نظم تقریباً رایج ترین برهانی بوده است که آنها برای اثبات خدا بدان چنگ میزده اند. مثلاً در میان شیعیان کتابی با فرنام «توحید مفضل» اشتهار و محبوبیت دارد که تقریباً در تمام آن به چیزهایی که پیچیده به نظر میرسند اشاره شده است و تلاش شده است که این پیچیدگی ها به خدا نسبت داده شود. این کتاب را مفضل بن عمرو از شاگردان امام صادق و از راویان مطرح شیعی نوشته است و شیعیان معتقدند این کتاب نتیجه کلاسهای درسی است که مفضل از امام صادق دریافت کرده است، البته اشتباهات فاحشی در این کتاب در توضیح اتفاقهای طبیعی دیده میشود اما مسئله مهم این است که این کتاب خبر از کم بضاعتی امام صادق از خداشناسی و فلسفه دین دارد، و الا وی از براهین بهتری برای اثبات وجود خدا استفاده میکرد. افزون بر بزرگان مذهب تشیع که بطوری محسوس بر برهان نظم تکیه کرده اند، در مذاهب دیگر نیز عموماً تنها برهانی که مردم عادی و علمای یاد شده استفاده میکنند برهان نظم است. برای نمونه فخر رازی از علمای بزرگ اهل تسنن میگوید:

«بررسی احکام و اتقان مشهود در آسمانها و زمین، بویژه در ترکیب بدن انسان و منافع فراوان و بدائعی که در او به ودیعت نهاده مایه شهادت فطرت هر انسان فرزانه ای به این است که آن، جز از تدبیر حکیم علیم، صادق نخواهد شد و این روش، دلالت بر ذات و بر عالم بودن او دارد.» مباحث مشرقیه، ج 1، ص 451.

افزون بر آثار علمای مذاهب در خود قرآن نیز میتوان آیاتی یافت که بطور غیر مستقیم به برهان نظم بر میگردند، مثلا به آیه زیر توجه کنید:

سوره الغاشیه آیه 17:

أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ
آيا آنها به شتر نمي‏نگرند چگونه آفريده شده؟

بسیاری از مفسرین معتقدند این آیه و آیات دیگر از این دست به نوعی به پیچیدگی ها و نظم موجود در شتر اشاره دارد و نتیجه آن این است که خدا آنرا آفریده است و بدون آفریدگار نمیتواند اینچنین پیچیده باشد. قرآن تقریباً استدلال روشنی برای اثبات وجود خدا نیاورده است و وجود خدا را مسلم فرض کرده است. بنابر این روشن است که در صورت باطل بودن برهان نظم و درست بودن نظر این مفسرین مبنی بر دلالت آیه یاد شده بر برهان نظم، آنگاه کتاب قرآن نمیتواند از منبعی الهی باشد. شاید به همین دلیل باشد که خداباوران مسلمان نمیخواهند دست از برهان نظم بردارند، هرچند که سالهاست این برهان به تیغ نقد تکه تکه شده است، زیرا مسلمانان اصرار دارند هرآنچه در قرآن آمده است درست است و افزون بر این شیعیان نیز باید تا ابد آنچه امامان نادانشان گفته اند حقیقت مطلق بپندارند، زیرا آنها را دارای علم لدنی و الهی میدانند و نمیخواهند قبول کنند که امامانشان حتی در مسائل دینی از برخی علمای دینی هم عقب تر بوده اند چه برسد به مسائل فلسفی و منطقی.

دلایل محبوبیت و گسترش برهان نظم

گذشته از ایرادهای اساسی که برهان نظم دارد، خوب است در مورد اینکه چرا برهان نظم فراگیرتر از سایر براهین هست نیز دلایلی آورده شود زیرا گاهی اینگونه تحلیل های روانی باعث میشود افرادی بفهمند که چرا در مورد مسئله ای احساس خوبی دارند و دلیل اصلی تمایلشان به یک مفهوم را که دلیلی روانی است بازشناسند و این خود گاهی سبب این میشود که افراد دیگر به باوری گرایش نداشته باشند. برای توضیح اینکه چرا برهان نظم اینقدر فراگیر است میتوان دلایل زیر را در نظر گرفت:

دلیل نخست- ساده بودن- برهان نظم روشی ساده است برای پاک کردن صورت مسئله. آدمی موجودی است بسیار پرسشگر و کنجکاو، انسانها از زمانی که روی کره زمین پیدا شده اند همواره به دنبال یافتن «علت ها» بوده اند، و میخواسته اند علت هر چیزی را بدانند و تا یافتن علت واقعی یک چیز آرام و قرار نداشته اند، اما روشی بوجود آمد که به انسانها کمک کرد به آرامشی کاذب در این مواقع برسند، و آن روش این بود که آنها خدا را بعنوان علت هر چیزی  که علتش را نمیدانستند انتخاب کردند و این ساده ترین راه بود برای کنار گذاشتن سوالهای اساسی. برای نمونه در ذهن انسان باستانی همواره این پرسش وجود داشته است که علت رعد و برق چیست؟ چه پاسخی ساده تر و قانع کننده تر از این برای وی وجود داشته است که رعد و برق نشانه خشم خدایان است؟ آری بسیاری از انسانها پاسخ های ساده را دوست دارند و حتی پاسخ ساده اما غلط را به پاسخ درست ولی پیچیده ترجیح میدهند و از دلایل گسترش برهان نظم همین سادگی اش است.

دلیل دوم- شهودی بودن. برهان شهودی برهانی است که نیاز به شهادت (دیدن یا حس کردن) دارد. بر خلاف براهینی همچون براهین وجودی انسلم، امکان و وجوب، صدیقین، کیهانشناسی، حرکت، اخلاقی و سایر براهین که اکثراً تنها جنبه نظری دارند و در بیشتر مواقع نیازی به تجربه و شهود ندارند، تقریرهایی از برهان نظم کاملاً مبتنی بر شهود هستند، بویژه تقریرهای تمثیلی برهان نظم که در آینده به آنها خواهم پرداخت. اذهان نا آشنا با فلسفه و تفکر نقادانه معمولاً دل خوشی از براهین صرفاً نظری و یا منطقی ندارند و ترجیح میدهند بصورت نقدی چیزی را بپذیرند که مبتنی بر شهود باشد و محک تجربه به میان بیاد.. برای نمونه بعید است که بتوان به یک شخص روستایی درس نخوانده برهان صدیقین یا حتی امکان و وجوب را آموخت و او را از این طریق خداباور کرد، اما به سادگی میتوان شاخه گندم را به وی نشان داد، نظم آنرا برای وی تشریح کرد و سپس نتیجه گرفت که این شاخه گندم را خدایی آفریده است. لذا شهودی بودن یک برهان گرچه در ذهن فلاسفه از ارزش یک برهان و قوام آن میکاهد اما در نزد عوام بر ارزش یک برهان می افزاید.

دلیل سوم- انسان مرکزی (Anthropocentric). انسان مرکزی یعنی این دیدگاه که همه چیز برای انسانها آفریده شده است یا انسانها مهمترین و اصلی ترین چیز در کائناتند. البته این ترجمه از خود من است و ممکن است واژه های مناسبتری برای انتروسنتریسم یافت شود و بکار گرفته شود. انسانها از قدیم میدیدند که بسیاری از امکانات برای زیستن آنها فراهم است و این باعث شده بود به این اندیشه بیافتند که این جهان را شخصی برای ما آفریده است، شعر معروف «ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری» نیز تقریباً به همین ایده اشاره دارد. انسانها از این رفاه نسبی نتیجه میگرفتند که باید کسی برای آنها این محیط را فراهم آورده باشد یعنی چون برای جهان هدفی میدیدند و آن هدف هم انسان بود، این هدف را احتمالاً باید کسی بوجود آورده باشد. اشکال این انسانها این بود که فکر میکردند طبیعت برای آنها آفریده شده است و نمیدانستند که آنها خود سازگار با طبیعت تکامل یافته اند و خود جزوی از طبیعتند، این دیدگاه تا امروز نیز باعث میشود که برهان نظم که تقریباً همین حرف را میزند در نزد عوام دارای محبوبیت باشد.

دلیل چهارم- انسان انگاری  (Anthropomorphism). انسانهای باستانی عادت داشته اند که طبیعت را نیز انسان انگارانه نگاه کنند یعنی همواره فرض میکرده اند شخصی پشت اتفاقهایی که اطرافشان می افتد قرار دارد یا به عبارت دیگر علت های فاعلی را پشت بسیاری از مسائل که اثبات فاعلی بودن علت آنها وجود ندارد، مسلم فرض میکردند. همین باور بوده است که باعث شده است انسانها برای تمامی چیزهایی که اطرافشان اتفاق می افتد الهه و خدا و رب النوع درست کنند و این دیدگاه بصورت توحیدی تکامل یافته است. چنین گرایشی در آدمی ناشی از نا آگاهی او از طبیعت و علت های طبیعی بوده است و هرچه بشر دانشش نسبت به محیطش بیشتر شده است از تعداد خدایانش کاسته شده است تا اینکه بشر امروزی تعداد خدایانش به صفر رسیده است. برای توضیح این مسئله مثال جالبی وجود دارد و آن این است که فضانوردی یک مجسمه یخی را به یک آدم فضایی هدیه میدهد. فضانورد بعد از مدتی آدم فضایی را میبیند و احوال او را جویا میشود، آدم فضایی به فضانورد میگوید که بسیار ناراحت است چون بعد از اینکه مجسمه یخی اش را به خانه اش برده و روی بخاری گذاشته است، یک نفر آنرا دزدیده است. فضا نورد برای او توضیح میدهد که کسی آن مجسمه را ندزدیده است، بلکه یخ جامد است و نقطه ذوبی دارد و در حرارت مشخصی تبدیل به مایع میشود. در این مثال به روشنی میتوان انسان انگاری را دید، یعنی چون آدم فضایی از یک علت طبیعی (ذوب شدن یخ در دمای مشخص) نا آگاه بوده است یک علت فاعلی (شخصی که دزد است) را علت ناپدید شدن یخ دانسته است و این همان حکایت خداباورانی است که به دلیل نا آگاهی ناشی از بیسوادی و یا نا آگاهی کلی بشر نسبت به برخی وقایع و علت های طبیعی، یک علت فاعلی (خدا) را علت پدیده هایی میدانند و برهان نظم تکرار همین عادت باستانی بشری است.

دلیل پنجم- نیز در فلسفه دین به «خدای حفره ها» (God of the gaps) شهرت یافته است. خدای حفره ها به نگرشی در خداباوری گفته میشود که در آن هر اتفاقی که ذهن انسان میتواند آنرا تحلیل و تشریح کند از حوضه فعلّیت های خدا خارج میشود و بطور کلی هر آنچه انسان با دانش اش از تحلیل و تشریح آن عاجز است به خدا نسبت داده میشود. وجه تسمیه این اصطلاح آن است که در دانش بشری حفره هایی وجود دارد و این حفره ها را بسیاری از انسانهای باستانی یا انسانهای عامی امروزی با خدا پر میکنند. بسیاری از مواردی که خداباوران معمولاً برای نشان دادن اینکه خدایی وجود دارد بیان میکنند در واقع دارای علت های طبیعی هستند. برای نمونه خداباوران میپرسند که اگر خدا وجود نداشته باشد چطور ممکن است مجموعه ای همچون چشم انسان با آن همه پیچیدگیهایش بوجود بیاید؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت: نخست اینکه برای توضیح اینکه چرا چشم انسان بگونه ای هست که هست، در شاخه هایی از علم از جمله بیولوژی توضیحات علمی و کافی آورده شده است. دوم اینکه اگر خداباور نمیداند که چرا چشم آدمی به شکلی است که هست، نباید اینرا فرض کند که خدا علت پدید آمدن چشم است. بلکه باید به نادانی خود نسبت به این قضیه بسنده کند و در صورتی که واقعاً حقیقت جو است به دنبال دلایل حقیقی و علت های طبیعی برای پاسخ دادن به چنین پرسشهایی بگردد. اینگونه پرسشها که در آنها مسئله ای نادانسته مطرح میشود و سپس نتیجه گرفته میشود که خدا آنها را انجام داده همگی مصداقهایی از مفهوم خدای حفره ها هستند و توجه به این مسئله در بسیاری از افراد ممکن است موجب بیخدایی شود.

تقریر برهان نظم نسخه های مبتنی بر تمثیل و نقد آنها

ویلیام پالی (1734-1805) در کتاب خود «یزدانشناسی طبیعی» (2) مینویسد:

«فرض کنید پای من هنگام رد شدن از یک سنگلاخ به یک سنگ برخورد کند. من بعد از این تصادف با خود بگویم این سنگ از کجا آمده است؟ احتمالا پاسخ خواهم داد که این سنگ از ابتدا آنجا بوده و درک پوچی این پاسخ شاید زیاد آسان نباشد. اما فرض کنید من از میان یک سنگلاخ رد میشوم و یک ساعت روی زمین پیدا میکنم و به این فکر خواهم کرد که این ساعت از کجا آمده، آیا در آن هنگام نیز اگر من بگویم این ساعت از گذشته و از ابتدا در آنجا بوده، این پاسخ مسخره نخواهد بود؟»

وی از این گفته خود نتیجه میگیرد که بنابر این ساعت چون یک سیستم و مجموعه هدف مند است حتما توسط کسی خلق و تولید شده و کسی بوده که قسمت های مختلف ساعت را کنار هم چیده باشد بنابر این جهان هستی با تمام ویژگیهای پیچیده اش چگونه میتواند سازنده ای نداشته باشد و تصادفی پدید آمده باشد؟!

این دسته از تقریرها از برهان نظم براهینی شهودی و تمثیلی هستند، و این دو از ضعف های این برهان بشمار میروند، زیرا برای پذیرش این برهان یک شخص باید یک اصل را با شهادت قبول کند، و آن اصل وجود نظم در دنیا است. برهان های شهودی یک درجه پائینتر از برهانهای منطقی (که نیاز به هیچگونه احساس و شهادتی ندارند) در قدرت اثبات یک ادعا هستند، اما از آن مهمتر این است که این براهین مبتنی بر تمثیل هستند و این خود بزرگترین مشکل آنهاست.

مبتنی بر تمثیل بودن، بزرگترین اشکال برهان نظم است

در منطق سه راه برای استدلال کردن شناخته میشوند، قیاس (Deduction، کل به جزء)، استقراء (Induction، جزء به کل) و تمثیل (Analogy، جزء به جزء)، که غیر از قیاس دیگر راه ها مفید یقین نیستند یعنی نمیتوان با استقراء و یا تمثیل بطور قطعی حکمی را صادر کرد. گروهی از براهین نظم که توسط متکلمان و فلاسفه دینی مطرح میشوند مبتنی بر تمثیل هستند یعنی از حکمی که بر جزئی حاکم است و بر اساس شباهت آن جزء با جزئی دیگر، همان حکم را بر جزء دوم نیز حاکم میدانند. به عبارت دیگر از آنجا که دو چیز، در مورد یا مواردی به یکدیگر شباهت دارند، حدس زده میشود که در چیزهای دیگر هم با هم شباهت داشته باشند و همان احکام و قواعدی که در مورد چیز اول درست هستند در مورد چیز دوم نیز درست باشند.  بنابر این اساساً مفید یقین نیستند بلکه تنها نتیجه آنها میتواند ظن، یا حدس و گمان باشد.

بنابر این روشن است که «برهان نظم» در واقع یک برهان کامل نیست و نمیتواند چیزی را اثبات کند، بلکه در صورت درست بودن تمامی فرضهای بدیهی، نظری و تجربی نیز این استدلال تنها ما را به این نتیجه میرساند که ممکن است خدا وجود داشته باشد نه اینکه خدا قطعاً وجود دارد. دلیل اینکه من این ایراد را مهمترین ایراد برهان های تمثیلی نظم میدانم این است که این ایراد ماهیتی منطقی دارد و ایراد منطقی درست به یک برهان فلسفی بیش از هر برهان فلسفی آن برهان را زیر سوال میبرد زیرا منطق از قطعیتی بسیار بالاتر از براهین فلسفی برخوردار است و پدر دانش است.

همین مسئله بسیار ساده و روشن در رد تمامی براهین نظم مبتنی بر تمثیل که معمولاً از افراد عامی شنیده میشود برای افرادی که روش تمثیل و در کنار آن استقرا را به درستی درک میکنند بیش از کافی است اما افزون بر این، این دسته از براهین نظم تمثیلی از مشکل دیگری نیز رنج میبرند و آن عدم وجود حد اوسط، وجه شبه یا قدر مشترک چشمگیر بین حد اصغر و حد شبیه است. در توضیح باید گفت که تمثیل را معمولاً منطقیون بر چهار رکن تقسیم میکنند، برای روشن تر شدن این مطلب تمثیلی را مثال میزنیم.

1- باز یک حیوان تخم گذار است.

2- باز یک پرنده است.

3- قرقی یک پرنده است.

4- قرقی یک حیوان تخم گذار است.

حال با این تمثیل میتوان هریک از ارکان تمثیل را اینگونه با مثال تعریف کرد:

حد اصغر، اصل یا مثال: چیزی است که حکمی را در موردش میدانیم. در این مثال «باز».

حد شبیه، فرع: چیز دوم است که میخواهیم حکم را در موردش بدانیم. در این مثال «قرقی».

حد اکبر یا حکم: خود حکم است که درستی  آن برای چیز نخست میدانیم و میخواهیم درستی آنرا برای چیز دوم نیز بدانیم. در این مثال «تخم گذار بودن».

حد اوسط، وجه شبه یا جامع: شباهتی که بین حد اصغر و حد اکبر وجود دارد. در این مثال «پرنده بودن».

حال روشن است که تنها در صورت فراهم بودن تمامی این ارکان ممکن است تمثیلی منعقد شود و بتواند ما را به حدس (و نه یقین) درست بودن حکم برساند، و الا اگر حتی تنها یکی از ارکان فراهم نباشد یک تمثیل حتی نمیتواند ما را به همان حدس هم برساند. در برخی از زمینه ها و موضوعات مانند فقه از تمثیل با فرنام «قیاس» یا حتی «قیاس تمثیلی» نیز یاد میکنند حال آنکه قیاس در منطق به چیز دیگری اطلاق میشود، ذکر این نکته از آن جهت اهمیت دارد که استدلالهای تمثیلی برهان نظم مبتنی بر مغلطه ای هستند که با فرنام «قیاس مع الفارق (False Analogy)» خوانده میشود. این مغلطه هنگامی صورت میگیرد که وجه شبه در میان حد اصغر یا مثال و حد شبیه چشمگیر نباشد. روشن است که هرچه در یک تمثیل وجه شبه ها کمیت بیشتری داشته باشند یا به عبارت دیگر چیستی و ماهیتی حد اصغر و حد شبیه در یک تمثیل نزدیک تر به هم باشد، آن تمثیل قوی تر است  و هرچه کمتر باشد در مقابل تمثیل ضعیف تر است.  حال اگر با در نظر گرفتن این مسئله به برهان نظم نگاه کنیم خواهیم دید که نه تنها در میان جهان و مجموعه های منظم زمینی همچون ساعت تفاوت فاحش وجود دارد بلکه میان آفریننده فرضی جهان (خدا) و آفریننده های زمینی (مثلاً ساعت ساز) تفاوت های فاحش وجود دارد، افزون بر این باید توجه داشت که در براهین تمثیلی نظم تنها یک وجه مشترک وجود دارد و آن نظم است، و این تعداد کم مشترکات بین دو چیز که با هم مقایسه میشوند نیز از قوت این استدلالها میکاهد. لذا برهان های تمثیلی نظم نه از ارزش یقینی برخوردار هستند و نه حتی از اسلوب منطقی درستی پیروی میکنند، چنین براهینی تنها تمثیلهای غلطی هستند که عوام را فریب میدهند. در ادامه به ذکر چند مورد از این تفاوت ها خواهیم پرداخت.

آیا خدا با آفریننده های زمینی، آفریده های زمینی با جهان و آفرینش جهان با آفرینش هایی که روی زمین انجام میگیرد یکسانند؟

همانگونه که گفته شد در استدلالهایی که مبتنی بر تمثیل هستند، دو چیز که با یکدیگر مقایسه میشوند باید بسیار به هم شبیه باشند تا مقایسه مقایسه ای درست باشد، حال آنکه در مقایسه خدا با آفریننده های زمینی و جهان هستی با آفریده های زمینی تفاوت فاحش وجود دارد و این گونه قیاس را اصطلاحاً «قیاس مع الفارق» مینامند، یعنی مقایسه دو چیز و محکوم کردن دومین چیز به حکمی که بر نخستین چیز روا است علی رغم اینکه آن دو چیز با یکدیگر اختلافات فاحش دارند.از این رو برهان نظم مبتنی بر تمثیل برهانی بسیار ضعیف است و در تلاش برای اثبات وجود ناظم برای جهان شکست میخورد. در این بخش به برشمردن تعدادی از تفاوتهای میان این دو چیز که با یکدیگر مقایسه میشوند میپردازیم.

 ●آفریننده زمینی هر چیزی را از چیز دیگر می آفریند، اما خدا همه چیز را از نیستی آفریده است. همه مجموعه های منظمی که بر روی زمین ایجاد شده اند (بعنوان مثال ساعت) از مواد و اجزای دیگری ساخته شده اند (چرخ دنده، فنر و…). و اصولا از لحاظ علمی میزان انرژی و ماده در تمام کائنات همواره میزانی برابر است و ماده و انرژی هیچ کدام بوجود نمی آیند و هیچ کدام نیز از بین نمیروند بنابر این هیچ چیزی در این دنیا از عدم و نیستی پدید نمی آید. همه چیز از چیزهای دیگر پدید آمده است. ساعت ساز ساعت را از نیستی خلق نکرده است او تنها مواد را به شکلی با هم ترکیب کرده است و کنار هم چیده است و به قولی هیچ شيء ای از لا شيء  پدیدار نمی‌شود. هستی از هستی می آید نه از نیستی. علاوه بر این دلیل علمی، دلایل فلسفی نیز برای اثبات این قضیه وجود دارند اما برای جلوگیری از بیش از حد گسترده شدن این مبحث فعلاً آنرا بدیهی فرض میکنیم. حال آیا خداوند نیز اشیاء را به هم تبدیل کرده است و سر هم کرده است و نتیجه اش کائنات شده است؟ خیر خداوند بطریقه ای کاملا ضد علمی ناگهان همه  چیز را از نیستی هست می‌کند! اگر «خلقت» به معنی «ترکیب» است میتوان آنرا منطقی و فیزیکی دانست اما اگر «خلقت» ساخته شدن و پدید آمدن از هیچی است (به معنی مذهبی آن) ، نمیتوان آنرا علمی دانست! دردنیا خالق به معنی مذهبی اش وجود ندارد و ساعت خالق ندارد (کسی ساعت را از نیستی پدید نیاورده است) بلکه تنها ترکیب کننده و مکتشف وجود دارد.

    ●آفریننده زمینی طبیعی هستند، اما خدا طبیعی نیست. همه مجموعه های منظمی که روی زمین ساخته میشوند (مانند ساعت) توسط یک موجود طبیعی ساخته شده اند. آیا این مجموعه به اصطلاح منظم (کائنات) را نیز یک موجود طبیعی ساخته است؟ آیا خداوند یک موجود مادی است یا یک موجود مجرد؟ اگر قیاس ما صحیح باشد باید به این نتیجه برسیم که کائنات که یک مجموعه منظم هست نیز توسط یک موجود فیزیکی و مادی (دارای جرم و اشغال کننده فضا) پدید آمده است، آیا خداوند چنین موجودی است؟ بنابر این گویا خداوند تنها استثنا در میان خلق کننده ها است و موجودی طبیعی نیست لذا این دو خالق (خالق زمینی و خدا) از این جهت نیز به هیچ عنوان یک شکل نیستند. در واقع هنگامی که میگوییم چیزی ماوراء طبیعی است، هیچ چیز نمیگوییم بجز آنکه آن چیز طبیعی نیست، یعنی عبارت ماوراء طبیعی در مورد چیستی یک چیز توضیحی نمیدهد مگر آنکه آنچیز شبیه هیچ چیز دیگری که ما تابحال دیده ایم و دیگران نیز می بینند نیست. و خدا چنین وضعیتی را دارد بنابر این هرگز نمیتوان این دو آفریننده را حتی شبیه هم دانست!

    ●آفریننده های زمینی بطور گروهی کار میکنند، اما خدا انفرادی کار میکند. تجربه ما در مورد مجموعه های زمینی نشان میدهد که آنها معمولاً توسط کارگران و متفکرین مختلف ساخته شده اند. یک ساعت محصول تحقیقات و دانش و افعال ده ها و شاید صد ها شخص است. آیا کائنات را هم چندین خداوند ساخته اند؟ شاید دلیل وجود چند خدایی در برخی ادیان همین باشد که آنها خواسته اند آفریننده شان را بیشتر شبیه آفریننده های زمینی کنند، اما ادیان جدید دیگر به فعلّیت گروهی بین خدایان معتقد نیستند بلکه برخی از آنها روی این مسئله تاکید دارند که خدا شریکی ندارد و با کسی کاری را انجام نمیدهد. و این نیز تفاوت دیگری در کنش آفرینش زمینی و الهی است.

    ●آفریده های زمینی قابل تجربه هستند اما جهان قابل تجربه نیست. ما میتوانیم با اکثر آفریده های زمینی رابطه معرفتی مبتنی بر تجربه بطور مستقیم برقرار کنیم اما برای برقرار کردن چنین رابطه ای با جهان لازم است که خارج از جهان قرار گیریم و این امر محال است لذا این نیز از تفاوتهای اساسی جهان است با آفریده های زمینی.

    ●اجزاء آفریده های زمینی روشن هستند اما اجزاء جهان روشن نیست. خیلی وقتها ما میتوانیم با اطمینان بالا راجع به اجزاء آفریده های زمینی صحبت کنیم، مثلاً ساعت از چرخ دنده ها و فنر ها و غیره تشکیل شده است اما اجزاء جهان برای ما مشخص نیستند، گروهی از دانشمندان معتقدند بیشتر جهان را چیزی فرا گرفته است که اصلاً ما نمیدانیم آن چیز چیست بنابر این اجزاء آفریده های زمینی برای ما روشن هستند حال آنکه اجزاء جهان اینگونه نیستند.

    ●جهان ماهیتی موهوم دارد. برخی از فلاسفه مانند برتراند راسل بر این نظر هستند که جهان ماهیتی موهوم دارد (3) و واژه «جهان» بی معنی است. دلیلش هم این است که به سختی میتوان تعریفی درست و منطقی از جهان ارائه کرد، بحث در این مسئله البته بسیار مفصل است اما همینقدر در توضیح کافی است که نمیتوان تعریفی جامع افراد و مانع اغیار ارائه داد و همچنین غیر از جهان چیزی وجود ندارد که بتوان جهان را با آن تعریف کرد یا چیزی اعرف (شناخته شده تر) از جهان وجود ندارد. من شخصاً دلایل کافی از جانب راسل یا هواداران این نظریه دریافت نکرده ام اما به هر روی این هم یک دیدگاه فلسفی است که باید خداباوران آنرا رد کنند و اثبات کنند که اینگونه نیست و جهان واژه ای سودمند اما بی معنی نیست و واژه و مفهوم جهان دارای مصداق عینی است.

آیا جهان مجموعه ای منظم است؟

خداباوران معمولاً به برخی از پیچیدگی های زمین و هستی اشاره میکنند و از آنها نتیجه میگیرند که جهان منظم است. مثلاً میگویند اگر قطر زمین نصف این میبود که اکنون هست آنگاه شب و روز سریع تر به هم تبدیل میشدند و حیات روی زمین نمیتوانست وجود داشته باشد. اگر خورشید نصف مقداری که الان با زمین فاصله دارد با زمین فاصله میداشت آنگاه همه گیاهان و موجودات روی زمین نابود میشدند پس کائنات منظم است! از افرادی که چنین مسائلی را مطرح میکنند باید پرسید که آنها انتظار دارند اگر جهان خدایی نمیداشت چگونه میبود؟ معلوم نیست چرا خداباوران به میلیاردها سیاره ای که فاصله آنها از خورشید به قدری نیست که گیاهان در آنها برویند اشاره ای نمی‌کنند، و همانطور که از نظم موجود بر روی زمین نتیجه میگیرند که نیاز به ناظمی دارند، از بینظمی روی آن سیارات و میلیونها کهکشان و ستاره ای که هر ثانیه نابود میشوند نتیجه نمیگیرند که آن ستاره ها و سیاره ها و کهکشانها ناظمی ندارند! ممکن است میلیونها خداباور بگوید از بین رفتن آن ستاره ها نیز از روی بی نظمی نیست، و او در واقع درست میگوید، همانگونه که در آینده خواهیم گفت نظم اساساً خاصیت ذاتی یک مجموعه نیست و هیچ مجموعه ای را نمیتوان با توجه به تعریف غایی از نظم بی نظم و یا منظم دانست و از آن در یک استدلال استفاده کرد، بنابر این اگر خداباور چنین پاسخی بدهد، پاسخ او درست است اما تیری است که او به سمت خودش رها کرده چون این سخن او دقیقاً چیزی است که برهان نظم را بی ارزش میکند زیرا نشان میدهد که هیچ چیز را نمیتوان نامنظم دانست.

اشکالی که این مقایسه دارد این است که در واقع این قیاس دارد بین یک واقعیت (کائنات به وضعیت فعلّی) و یک تخیل (کائنات به وضعیتی که وجود ندارد) انجام می‌شود و نتیجه گرفته می‌شود که کائنات منظم است! مانند اینکه شما ساعت را با یک سیستم تخیلی فرضا به نام X مقایسه کنید و بگویید ساعت منظم است و X نامنظم! قیاس باید بین دو چیز واقعی و موجود باشد نه بین یک چیز واقعی و یک چیز که وجود ندارد!اما سوال اینجاست که اگر قیاس با چیز تخیلی اشکالی ندارد چرا مذهبیون قیاس را با مجموعه های نامنظم تر انجام می‌دهند؟ چرا این قیاس را با مجموعه های تخیلی منظم تر انجام نمی‌دهند و نتیجه نمیگیرند که کائنات غیر منظم است؟! یعنی مثلا چرا میگویند اگر غذا اشتباها بجای وارد شدن به معده به شش وارد شود انسان به سرعت میمیرد، ولی نمیگویند اگر خداوند دندانهای انسان را به گونه ا ی می آفرید که پوسیده نمیشدند، مثلا از جنس پلاتینی که در دندانپزشکی مورد استفاده قرار میگیرد، چه اشکالی پیش می آمد؟ چگونه است که از اولی نتیجه میگیرند خدا انسان را خلق کرده ولی از دومی و تمامی ایرادهایی که بدن انسان میتواند نداشته باشد، نتیجه نمیگیرند که خدا انسان را خلق نکرده؟ یا بعنوان مثال چه اشکالی پیش میامد اگر ویروس SARS در جهان تکامل نمیافت؟! اگر این استدلال را بکنید به شما خواهند گفت که حتما حکمتی در کار است و عقل ما نمیرسد خداوند SARS را برای چه خلق کرده است، انشاء الله علم پیشرفت می‌کند و میگوید که در خلقت SARS هم حکمتی بوده، عقل ما ناقص است!  اما اینکه «ممکن است حکمتی در کار باشد» همان اندازه ممکن است درست باشد که خدائی وجود نداشته باشد و معلوم نیست چرا خداباور «ممکن است حکمتی وجود داشته باشد» را برابر با «حکمتی وجود دارد» فرض میکند. همچنین باید از خداباور پرسید چگونه میتواند بر وجود نظم شهادت دهد، اما نمیتوانید بر عدم وجود آن شهادت دهید؟ اگر ما نمیتوانیم بفهمیم بینظمی وجود دارد، قطعاً نباید بفهمیم که نظم وجود دارد، بنابر این بیهوده ادعای وجود نظم را نکنید. بنابر این شما هیچوقت نمیتوانید جهان را یک کل منظم فرض کنید مگر اینکه کل نامنظمی را معرفی کنید و آن کل نامنظم نمیتواند تخیلی باشد و باید وجود داشته باشد و این اصولا غیر ممکن است. ودر واقع این دنیا هرچه که میبود به نظر ما منظم مینمود.

چرا ساعت خالق و ناظمی دارد ولی جهان نه؟

اینکه ما از کجا میدانیم یک ساعت سازنده ای دارد پرسشی اساسی است که پاسخ آن به شیوه کار قوه فاهمه آدمی باز میگردد. چرا وقتی به ساعتی بر میخوریم در مخیله ما این تصور شکل میگیرد که این ساعت را باید کسی درست کرده باشد، اما وقتی به شاخه گلی وحشی میرسیم به این فکر نمی افتیم که این شاخه گل را نیز یک گلساز درست کرده است؟ ممکن است خداباوران بگویند که وقتی به گلی میرسند چنین تصوری را میکنند زیرا به خدا باور دارند، اما باید توجه کنیم که خداباوران هنوز خدا را اثبات نکرده اند و میخواهند با برهان نظم وجود خدا را اثبات کنند، در نتیجه پیش از اثبات خدا و در راه اثبات خدا حق ندارند که وجود او را مسلم فرض کنند و اینکار چیزی نیست جز مغلطه توسل به مطلوب.

اما آنچه روشن است این است که چه خداباور و چه بیخدا وقتی به ساعتی میرسند میفهمند که آن ساعت را یک ساعت ساز ساخته است و هر دو بر سر این مورد توافق دارند، حال خداباوران تلاش میکنند بگویند که بشر از روی نظم موجود در ساعت به وجود ساعت ساز پی میبرد، من منتقد این دیدگاه هستم و در بخش های بعدی این نوشتار نشان خواهم داد که چرا مجموعه ای را نمیتوان منظم نامید و نظم خاصیت ذاتی یک مجموعه نیست. اما بالاخره چه باعث میشود که ما بدانیم ساعت را ساعت سازی ساخته است؟ پاسخ «تجربه» است نه پیچیدگی و نظم. ما از پیش بر اساس تجربه یا شنیده ایم، یا دیده ایم یا خوانده ایم یا به هر واسطه دیگری این اطلاعات به ما رسیده است که ساعت را ساعت ساز میسازد یا شغلی به نام ساعت ساز وجود دارد، ما از دوران کودکی میفهمیم که یک سری چیزها را انسانها تولید میکنند و یکسری چیزها در طبیعت وجود دارند، برای نمونه ساعت مچی روی درخت رشد نمیکند یا از زیر زمین و معادن استخراج نمیشود.

این شیوه ادراک، کاری است که هر روزه توسط باستانشناسان انجام میگیرد. وقتی باستانشناسان در حفاری های خود به چیزی میرسند از کجا میفهمند که آن چیز یک مصنوع-یعنی ساخته شده توسط یک موجود هوشیار است یا نیست؟ آیا از روی نظم آن چیز میفهمند که آن چیز یک مصنوع است؟ اگر باستانشناسان قرار باشد بدنبال نظم در اشیاء بگردند دقیقاً باید بدنبال چه چیزی بگردند؟ مگر یک تکه چوب که بصورت کاملاً استوانه ای تراشیده شده است و روی آن جملاتی با خط میخی نوشته شده است منظم تر از یک شاخه گل است؟ چرا باستانشناسان که کارشان بدنبال مصنوعات بشری گشتن است هیچگاه شک نمیکنند که یک گل، یک اثر باستانی باشد؟ پاسخ بسیار ساده است چون بدنبال نظم نمیگردند بلکه بدنبال چیزهایی میگردند که از پیش میدانند مصنوع انسان است، مثلاً دنبال چیزهایی که روی آنها نقاشی و خط است میگردند، دنبال چیزهایی که بطور غیر طبیعی گرد یا صاف هستند و آثار کار دستی انسان روی آنها دیده میشود. ممکن است باستانشناسان همچنین از روی اجزاء یک کل با این تشخیص که این اجزاء مصنوع هستند به مصنوع بودن آن کل پی ببرند اما هرگز از روی نظم به چنین نتیجه ای نمیرسند.

بنابر این روشن است که ما از روی قاعده مشکوک (دلیل مشکوک بودن این قاعده در بخشهای پسین خواهد آمد) «هر مجموعه منظمی خالقی دارد» به خالق داشتن ساعت پی نمیبریم و در فاهمه آدمی، منظم برابر با مصنوع نیست یا اگر خداباوران مدعی این هستند حداقل این مسئله مورد توافق نیست و خداباوران مجبورند اثبات کنند که فاهمه انسان از روی تجربه به چنین نتیجه ای نمیرسد بلکه از روی قاعده مشکوک مذکور به این نتیجه میرسند.

حال که ما بوسیله تجربه به وجود آفریننده برای ساعت پی میبریم، آیا میتوانیم به همان وسیله هم به وجود خدا پی ببریم؟ تنها در صورتی میتوانیم چنین کنیم که تجربه خلقت جهان را نیز همچون تجربه خلق شدن ساعت داشته باشیم، و چون هیچ بشری تجربه خلق شدن جهان را نداشته است و نخواهد داشت روشن است که نمیتوانیم به همان دلیل که میفهمیم ساعت ساعت ساز دارد بفهمیم که جهان هم جهان ساز یا آفریننده و خدایی دارد، و این نیز از مشکلات اساسی برهان نظم است.

نتیجه از این بحث آن است که منظم بودن و پیچیده بودن یک چیز به خودی خود اثباتی بر مصنوع بودن آن چیز نیست، بلکه تنها تجربه (Experience) به معنی آنچه ما از قبل آموخته ایم نه آنچه آنرا دریافت حسی میکنیم (Sense Perception) میتواند به ما نشان دهد که چیزی مصنوع است یا نیست و این نیز بخاطر این قاعده است که ما انتظار داریم علت های مشابه، معلول های مشابه نیز داشته باشند.

آیا همه چیز تصادفی و خود به خود بوجود آمده است؟

مذهبیون بسیار مایل هستند که بیخدایان معتقد باشند دنیا به قول ایشان بصورت تصادفی، کشکی و یا خود به خود بوجود آمده باشد. حال پاسخ به این پرسش به این بستگی مستقیم دارد که منظور از تصادف دقیقاً چیست؟ گمان میکنم از واژه تصادف در برهان نظم و نزد عوام بیش از هر واژه دیگری در زمینه خداباوری سوء استفاده شده است و خداباوران بدون ارائه تعریف دقیق و مشخص از تصادف، بگونه ای برخورد میکنند که گویا تصادفی بودن یک عمل غیر قابل تصور است. بجای تصادف گاهی مردم از واژه های «خود به خود، کشکی و الکی الکی» نیز استفاده میکنند، گمان میکنم دو واژه آخر را بتوان با تصادف مترادف دانست، اما در مورد عبارت «خود به خود» نمیتوان چنین گمانی داشت، بنابر این پس از تشریح مسئله صدفه به بررسی اینکه «خود به خود» بوجود آمدن یعنی چه و پاسخ به این پرسش که آیا جهان خود به خود بوجود آمده است خواهم پرداخت. برای روشن شدن قضیه لازم است که «تصادف» را تعریف کنیم، به نظر میرسد که تصادف همواره نامی است که به یک اتفاق داده میشود، یعنی یک اتفاق را میتوان تصادفی و یا غیر تصادفی دانست، اتفاق نیز دگرگون شدن چیزها نسبت به یکدیگر یا وضعیت پیشینشان است، مثلاً اینکه سنگی به سنگی دیگر بخورد یک اتفاق است، حال در موضوعی که ما آنرا بررسی میکنیم و پرسشی که مطرح شده است، آن اتفاق بوجود آمدن چیزها یا خلق شدن آنها است. پس از روشن شدن این قضیه میتوان دستکم سه تعریف را برای «تصادف» قائل شد و پس از در نظر گرفتن هر تعریف به پرسش «آیا همه چیز تصادفی بوجود آمده است» پاسخ داد.

تعریف الف

اتفاق الف تصادفی است اگر اتفاق الف بی علت باشد.

در مورد اینکه آیا اتفاقی ممکن است بی علت باشد یا نه در میان فلاسفه و دانشمندان عصر حاضر اختلاف نظر وجود دارد. در گذشته برای بسیاری از فلاسفه این بدیهی به نظر میرسیده است که هر اتفاقی باید علتی داشته باشد (توجه داشته باشید که هر اتفاقی لزوماً بنابر تعریف یک معلول نیست، معلول چیزی است که تحقق آن موقوف به تحقق چیز دیگری باشد.)، اما آیا برای این نگرش دلیلی وجود داشته است؟ ممکن است گفته شود که مشاهدات روزمره ما میتواند به ما نشان دهد که هیچ اتفاقی بدون علت رخ نمیدهد، اما در صورتی که این ادعا را درست فرض کنیم نیز نمیتوانیم به این نتیجه برسیم که همه اتفاقها اینگونه هستند، استقرا در علم ممکن است مورد استفاده باشد اما در فلسفه به هیچ عنوان نمیتوان فرضی را با استقرا اثبات کرد، یعنی نمیتوان با مشاهده چندین اتفاق به این حکم داد که تمام اتفاقها همان ویژگی آن چند اتفاق را دارند. لذا هرگز با مشاهده نمیتوان اثبات کرد که تمامی اتفاقها علتی دارند. از این گذشته بسیاری از ما در زندگی روزمره خود بخت آنرا نداریم که اتفاقها در مقیاس میکروسکوپی و حتی ماکروسکوپی را مشاهده کنیم، بنابر این مشاهدات ما تنها محدود به کسر بسیار کوچکی از میزان کل اتفاقات است، لذا روشن است که نمیتوانیم مشاهدات روزمره خود را تعمیم داده و حکم صادر کنیم که تمامی اتفاقات همان ماهیت را دارند که آنچه ما بطور روزمره میبینیم دارد.

لذا روشن است که دلیلی وجود ندارد که ما باور داشته باشیم «هر اتفاقی علتی دارد» یا «هر چیزی که بوجود می آید به علتی بوجود می آید»، زیرا این ادعا غیر قابل اثبات شدن است و تنها یک باور شبهه دینی است که بسیاری از فلاسفه دینی و مردم بدون استدلال یا شواهد معتبر آنرا تنها به این دلیل که به نظرشان در دفاع از خداباوری سودمند است باور دارند و در ردیف باقی دگم های مذهبی است. اما بر خلاف این واقعیت که با مثال زدن نمیتوان یک گزاره را اثبات کرد، با مثال زدن میتوان یک گزاره را رد کرد، به مثالی که میتواند یک گزاره را رد کند «مثال نقض» میگویند و واقعیت این است که نه تنها دلیلی برای پذیرش درستی این گزاره وجود ندارد بلکه اکثر فیزیک دانان امروزه دیگر به این گزاره باورمند نیستند زیرا شواهدی علیه آن یافت شده است. در شاخه فیزیک کوانتومی از رشته فیزیک تفاسیر مختلفی وجود دارد که برخی از آن تفاسیر قائل به بی علت بودن برخی از اتفاقها هستند. بیشتر دانشمندان باورمند به تفسیر معروف به «کپنهاک» هستند (4) و این تفسیر قائل به بی علتی است (5).

باید توجه داشت که این تفسیر و سایر تفاسیری که قائل به بی علتی هستند نمیگوید «تمام اتفاقها بی علت هستند!» بلکه میگوید «در میان اتفاقها، اتفاقهایی وجود دارد که بی علت هستند!» و دو مسئله در اینجا جای طرح شدن دارند، یکم اینکه تصادفی بودن یک عمل لزوماً سبب بی نظمی نمیشود، برخی از افراد به خطا میگویند تصادف بی نظمی بوجود می آورد اما اثبات این قضیه امری دشوار است که بعید است خداباوران از پس آن بر بیایند، مسئله دوم این است که اگر فرض کنیم تصادف موجب بی نظمی میشود نباید انتظار داشته باشیم که در صورت حقیقی بودن تصادف در برخی امور، در تمامی جهان بی نظمی بوجود بیاید، زیرا همانطور که گفته شد اگر بی علتی درست باشد تنها برخی از اتفاقها بی علت خواهند بود و اتفاقات دیگری که در ادامه آن اتفاقهای تصادفی رخ میدهند را همچنان میتوان مطابق با روابط علّی دانست، لذا باز هم در چنین مواردی میتوان انتظار پدید آمدن نظم را داشت-نظمی که با واسطه چند علت و معلول به اتفاقی بی علت میرسد. همچنین باید توجه داشت که علت در فلسفه علم موضوعی دقیق و تعریف شده است و برای اینکه علتی را در رابطه علّی جای دهند دستکم باید سه شرط مجاورت فضائی، تقدم زمانی، و رابطه نومولوژیک برقرار باشد . بنابر این برای کسانی که نمیتوانند بی علتی را هضم کنند، شاید اینکار سودمند باشد که ابتدا درک کنند علت یعنی چه و چه هنگامی میتوان اتفاقی را معلول دانست، آنگاه شاید هضم این قضیه برای آنان آسان تر شود.

بنابر این پاسخ به این پرسش که آیا با تعریف الف از تصادف، همه چیزها تصادفی بوجود آمده اند یا نه، میتوان گفت که اگر تنها یک اتفاق نیز وجود داشته باشد که در آن چیزی با علت بوجود بیاید، آنگاه پاسخ این پرسش منفی است. این مسئله بستگی مستقیم به درستی یا نادرستی تفاسیری از فیزیک کوانتومی دارد که قائل به بی علتی هستند، اگر این تفاسیر درست باشند آنگاه ممکن است بتوان مخلوقات بی علتی را نیز متصور شد، نکته قابل توجه این است که بسیاری از افراد به دلیل اینکه مطالعه ای در زمینه فیزیک کوانتومی ندارند، گمان میکنند که بی علتی از تعصبات مذهبی بیخدایان است! این در حالی است که بی علتی حتی در صورت نادرست بودنش صدمه ای به بیخدایی نمیزند، و بیخدایان هیچگونه نیازی ندارند در رد خداباوری یا دفاع از خداباوری از درست بودن تفاسیر مبتنی بر بی علتی در فیزیک کوانتومی سود ببرند. زیرا بیخدایان میتوانند طبیعت گرا باشند و بگویند علت های طبیعی برای تشریح و توضیح اتفاقهایی که می افتند کافی هستند و نیازی به در نظر گرفتن علت های ماوراء طبیعی نیست، زیرا حتی اگر اتفاقی را نتوان با علت های طبیعی توضیح داد، این به خودی خود دلیل نمیشود که آن اتفاق علتی ماوراء طبیعی داشته باشد.  در واقع واژه ماوراء طبیعت چیزی موهوم است و اطلاعات چندانی به ما نمیدهد، این واژه وقتی بعنوان صفت به نامی اختصاص می یابد به ما نمیگوید که آن چیز چه هست، بلکه به ما میگوید که آن چیز چه نیست (طبیعی نیست)، به همین دلیل اساساً عاقلانه نیست علت چیزی را ماوراء طبیعی فرض کرد. و از همین رو است که علوم تجربی محدود به طبیعیات هستند و ماوراء طبیعت را (بر فرض وجود) شامل نمیشوند.

از آنجا که بی علت بودن برخی از اتفاقات در طول تاریخ تا دوران اخیر در علم به رسمیت شناخته نمیشده است، و حتی هم اکنون هم بسیاری از افراد نمیتوانند آنرا به دلایل روانی و گاهی دلایل پیچیده تر علمی و فلسفی هضم کنند، خداباوران کمال سوء استفاده را در طول تاریخ از این وضعیت کرده اند یعنی حتی در زمانی که بی علتی مطرح نشده بود و پایه علمی در فیزیک نداشت، مسئله برهان نظم را بگونه ای مطرح میکردند که گویا یا باید خدا وجود داشته باشد یا اینکه تمامی اتفاقها یا دستکم برخی از آنها بی علت هستند و بیخدا باید ضرورتاً به بی علتی باور داشته باشد، و در نزد عوام چنین شخصی دیوانه به نظر میرسید! و این البته چیزی نیست جز مغلطه «معمای نادرست»(False Dilemma)، زیرا گزینه های دیگری نیز همچون گزینه کافی بودن علت های طبیعی ممکن است درست باشند. در بحث های متعددی که من با خداباوران داشته ام همواره دریافته ام که این افراد با مسئله بی علتی و عدم قطعیت در فیزیک نوین آشنا نیستند و اگر هم آشنا باشند در مقابل آن کودکانه مقاومت میکنند. خبر بد برای خداباوران این است که بی علتی باور دینی بیخدایان نیست، بیخدایی مبتنی بر آنچه در فیزیک جدید بی علتی خوانده میشود نیست و چه این دیدگاه درست باشد و چه نباشد لطمه ای به بیخدایی وارد نمیکند اما در مقابل بسیاری از فلاسفه خداباور از بی علتی وحشت دارند و آنرا دشمن خدایشان میدانند. در توضیح باید گفت در صورتی که بی علتی درست نباشد، آنگاه از نظر وجود شناسی دیگر تصادف بی معنی است و هیچ چیز بطور تصادفی با تعریف الف از تصادف رخ نمیدهد و ما تنها زمانی از تصادف در ریاضیات صحبت میکنیم که تمامی علت ها برایمان شناخته شده نیستند و میخواهیم در مورد آینده صحبت کنیم (به همین دلیل است که نام آمار را معمولاً در دروس علمی در کنار احتمال می آورند، زیرا آمار به گذشته و احتمال به آینده مربوط است)، مثلاً بسیار رایج است که در مورد تاس پرتاب کردن از احتمالات استفاده میشود و گمان میشود که یک تاس واقعاً بطور تصادفی روی زمین می افتد، اما واقعیت چنین نیست، ما تنها به این دلیل پرتاب شدن تاس را تصادفی میدانیم که نمیدانیم وزن تاس چقدر است، سرعت پرتاب شدن آن چقدر است و با چه زاویه ای پرتاب میشود و چه نیروهایی بر آن وارد میشود و غیره، و این نادانی ما به این معنی نیست که قوانین طبیعی و روابط علّی غایب هستند! بلکه اگر ما نسبت به این چیزها آگاه بودیم میتوانستیم دقیقاً پیش بینی کنیم که تاس پس از پرتاب شدن چه عددی را نشان خواهد داد. بنابر این در دیدگاه فیزیک کلاسیک اساساً هیچگاه تصادفی رخ نمیدهند پس پاسخ این پرسش که آیا همه چیز بطور تصادفی رخ میدهد منفی است، اما چرا این مسئله منافاتی با بیخدایی ندارد؟ زیرا همانطور که گفته شد وجود نظم در طبیعت را با آلترناتیو دیگری نیز میتوان توضیح داد و آن علت های طبیعی و روابط موجود بین اشیاء در طبیعت است؛ در این ادامه این نوشتار توضیحاتی کاملتر خواهد آمد (به قضیه دوم در بخش براهین قیاسی نظم نگاه کنید).

اما سوء استفاده خداباوران از نسبتاً فنی و پیچیده بودن بی علتی و همچنین کفایت علت های طبیعی برای تببین و تشریح اتفاقات  تا جایی ادامه یافته بود که تبدیل به یک افترا شده بود و اتهامی بوده است که الهیون همواره به منکران ماوراء طبیعت-ماده گرایان میزدند، ولی حتی برخی از خداباوران نیز با این قضیه مخالفت ورزیده اند و نادرستی آنرا نشان داده اند، برای نمونه (6):

«هراکلیتوس که میتوان گفت موسس مذهب مکانیکی است، با صراحت کامل نظم تحریکات و حرکات و علّیت و ضرورت را لازمه خود حرکات دانسته و قانون جبر و ضرورت حرکتی را عقل وجود نامیده است. پیروان مذهب اتمی قدیم از قبیل دموکیتوسنیز نظم حرکات را معلول ربط و مناسبت بعضی از حرکات ماده با حرکات ما قبل خود دانسته اند و این عقیده مورد تایید اکثر فلاسفه دوره ما بعد رنسانس و علماء عصر حاضر است، و به همین جهت ریاضیات را در بیشتر علوم بکار میبرند زیرا قانون حرکات مبتنی براصول ریاضی است.

فلاسفه اسلامی در مورد توضیح عقاید دیمقراطیس اعتقاد صدفه و اتفاق را به او نسبت میدهند از جهت اینکه او منکر محرک خارجی و علت فاعلی و غائی بوده است لیکن باید دانست مقصود از صدفه و اتفاق اگر انکار ضرورت و قانون علّیت و به معنی ترجح بدون مرجح  باشد بطوری که صریحاً او را ملتزم به این امور دانسته و به خیال خود از این راه او را محکوم کرده اند نسبت چنین مطلبی به او صحیح نیست زیرا آنان به قانون علّیت و ضرورت نظم حوادث و وقایع از هر کسی بیشتر عقیده مند بوده اند و اعتقاد به جبر که در مقابل اختیار است از متفرعات این مذهب است هرچند که به ایشان اختصاص ندارد.

آنان فقط ضرورت و علّیتی را که از طرف موثر خارجی و غیر مادی باشد سلب نموده و علّیت را فیمابین خود حرکات قرار داده اند بنابر این نسبت دادن صدفه و بخت و اتفاق به ایشان افتراء محض است مگر آنکه صدفه و بخت و اتفاق را به معنی انکار غایت در نظر داشته باشند که البته به این معنی صحیح است.

اول کسی که در عصر قدیم به طور صراحت دم از فاعل و ناظم حرکات زده و وجود حرکت و نظم حرکات را به علت خارج از ماده محتاج دانسته انکساگوراس ایونی (500 ق.م.) بوده است. او اعتقاد داشت که ماده بالذات ساکن است و به محرک خارجی احتیاج دارد و وجود ذات عاقلی لازم است که خارج از عالم ماده بوده و علاوه بر ایجاد حرکت نظم ما بین حرکات را برقرار نماید. (تاریخ فلسفه غرب تالیف برتراند راسل برگ 142) بعد از او ارسطو نیز جسم را ساکن و محتاج به محرک خارجی دانسته. بعلاوه وجود هر چیزی و هر حرکتی را برای انتفاع موجود بالاتر از خود قرار داده است و علت فاعلی و غائی را از این طریق اثبات نموده است.

او وجود ذات الهی را از طریق لزوم اولین محرک ثابت نموده و او را غایت حرکت جسم اول. یعنی فلک اقصی دانسته و گفته است که اجسام کلی یعنی آسمانها به عشق ذات الهی  جمال کامل است که بحرکت آمده اند و حرکت این افلاک طبایعی را که در کره خاک موجودند به حرکت انداخته است.

فلاسفه عصر جدید مساله ناظم حرکات را بکلی انکار نموده اند. دکارت که پیشوای فلسفه جدید است  به وجود ذات الهی معتقد است لیکن وجودش را به ادله دیگری ثابت نموده و نظم عالم وجود را به عهده قوانین حرکتی و روابط فیما بین حرکات دانسته است.

او میگوید محرک ابتدائی خداوند است به این معنی که ماده را متحرک آفریده و حرکت را ذاتی آن قرار داده است. خداوند در اول امر چرخ عالم را بحرکت آورده و بقاء و دوام آنرا به حرکات ماده واگذار نموده است و خواهد آمد که نظر صدرالدین در این مورد از یک جهت با نظر دکارت موافق است بلکه از نظر او هم بیشتر به جلو رفته است.

حکمای اسلامی از قبیل ابن سینا و دیگران که پیرو مشاء بوده اند گفته اند که علت حرکت بایستی  خارج از ماده باشد زیرا محرک غیر از متحرک است و وجود فاعل ممکن نیست با وجود قابل یکی باشد (لا استحاله کون الشیئی فاعلا و قابلا س 14 ص 218) و خواهد آمد که صدرالدین اتحاد فاعل و قابل را در این مورد جایز شمرده است. «

لذا روشن است که با درست در نظر گرفتن تعریف الف از تصادف، به این نتیجه میرسیم که آری ممکن است برخی اتفاقها تصادفی باشند و برخی چیزها بطور تصادفی بوجود بیایند. اما این بدان معنی نیست که همه چیز اینگونه است.

تعریف ب

اتفاق الف تصادفی است اگر اتفاق الف پیش از روی دادنش قابل پیشبینی کردن نباشد.

معمولاً در مبحث جبر و احتمال این تعریف از تصادف را مطرح میکنند. اما باید توجه داشت که با این تعریف از تصادف تنها به این دلیل به بررسی اتفاقها میپردازیم که دانش کاملی از تمامی عواملی که در رخ دادن یک اتفاق دخیل هستند نداریم. مثلاً در جبر و احتمال انداختن یک تاس را مقوله ای تصادفی میدانند، این در حالی است که در واقعیت میتوان با دانستن تمامی نیروهایی که بر تاس وارد میشود و جایگاه اولیه تاس و هر عامل دیگری که در این اتفاق نقش داشته باشد محاسبه کرد که این تاس در صورت پرتاب شدن چه نتیجه ای را نشان خواهد داد، بنابر این اتفاقاتی که با این تعریف واقعاً تصادفی هستند در واقع تنها درصورتی ممکن خواهند بود که همان اتفاقهای تصادفی بی علت که در فیزیک کوانتومی مطرح میشوند واقعاً وجود داشته باشند، در غیر این صورت نمیتوان اتفاقاتی که در جبر و احتمال تصادفی دانسته میشوند را در دنیای واقعیت که حوزه علوم طبیعی است تصادفی دانست و بنابر این پاسخ به پرسش این بخش همچون بخش پیشین مبتنی بر درستی یا نادرستی امکان رخ دادن یک اتفاق بی علت است. با استفاده از این تعریف برخی از خداباوران تلاش میکنند که بگویند تصادفی روی دادن یک اتفاق ممکن نیست، و یا چون احتمال رخ دادن فلان اتفاق بسیار کم است پس یقیناً تصادفی نبوده است. برای رد مفصل این ادعای بسیار سطحی و مضحک به نوشتاری با فرنام … مراجعه کنید.

تعریف پ

اتفاق الف تصادفی است اگر اتفاق الف علت فاعلی نداشته باشد.

یک اتفاق در صورتی علت فاعلی دارد که علت آن یک شخص باشد و شخص موجودی است هوشمند و مختار. روشن است که علت برخی از اتفاقها یک شخص است، بویژه در مورد بوجود آمدن چیزهای مختلف در بسیاری از موارد ما اطلاع داریم که برخی چیزها را اشخاص بوجود می آورند، برای نمونه از روی تجربه میدانیم که رایانه را یک شخص بوجود می آورد. اما در مورد اینکه آیا تمام اتفاقها علت فاعلی دارند یا نه، پاسخ این پرسش وابسته به وجود خدا است، و از آنجا که بیخدایان معتقد به وجود خدا نیستند، لذا پاسخ یک بیخدا با در نظر گرفتن تعریف پ به پرسش اساسی این بخش یعنی آیا همه چیز تصادفی بوجود آمده است باز هم منفی است، زیرا این پرسش در واقع میپرسد آیا خدا وجود دارد یا نه؟ و روشن است که پاسخ یک بیخدا به این پرسش منفی است، و اگر خداباور در فهم این مسئله مشکل دارد باید خود را با علّیت و علل طبیعی آشناتر کند تا از گیجی اش کاسته شود. روشن است که تعریف اخیر از تصادف برابر است با «هدفمند بودن» یک اتفاق.

 حال پس از پاسخ به این پرسش که آیا همه چیز تصادفی بوجود آمده است به این پرسش میپردازیم که آیا همه چیز خود به خود و کشکی بوجود آمده است؟ در پاسخ به چنین پرسشهایی باید دید منظور از این عبارات دقیقاً چیست؟ اگر منظور این است که وجود جهان هستی علتی دارد یا نه، دلیل معتبری برای باور داشتن به علت برای جهان وجود ندارد، و اساساً امکان وجود علت برای جهان وجود ندارد چون اگر علتی وجود داشته باشد طبیعی است (و ما علت ماوراء طبیعی را قبول نداریم) و اگر طبیعی باشد جزوی از جهان میشود، و چیزی نمیتواند علت خودش را در خود داشته باشد زیرا علت مسبوق به معلول است، لذا پاسخ منفی است. اگر منظور این است که آنچه در جهان رخ میدهد را تماماً میتوان با علت های داخل جهان توضیح داد و اگر نتوان چنین کرد نیز نمیتوان نتیجه گرفت که علت چیزی ماوراء طبیعی است، پاسخ مثبت است. اگر منظور این است که آیا تمامی اتفاقهایی که در جهان می افتند بی علت هستند؟ پاسخ منفی است زیرا پدیده هایی وجود دارند که میتوان آنها را در رابطه علّی قرار داد و نشان داد که بی علت نیستند و این در صورتی است که اصل رابطه علّیت را قبول داشته باشیم، و چون دستکم یک پدیده اینگونه وجود دارد دیگر نمیتوان گفت تمامی اتفاقها بی علت هستند.

تقریر برهان نظم نسخه های مبتنی بر قیاس و نقد آنها

افزون بر براهین تمثیلی، برای برهان نظم براهین قیاسی نیز اقامه شده اند. قیاس تنها روش احتجاج است که به یقین می انجامد، اما به شرطی که فرضهای درستی در آن بکار رفته باشند، فرض ها با یکدیگر ارتباط معنایی داشته باشند و از اسلوب درستی استفاده شده باشد. برهانهای نظم مبتنی بر قیاس از استحکام بیشتری نسبت به براهین تمثیلی برخوردار هستند اما این براهین نیز دچار اشکالات عمده هستند. معمول ترین تقریر براهین نظم قیاسی به صورت زیر است.

1- هر مجموعه منظمی ناظمی دارد.

2- جهان یک مجموعه منظم است.

3- جهان دارای یک ناظم است.

4- ناظم جهان خدا است.

روشن است که هرگاه یکی از فرضهای این استدلال قیاسی درست نباشد حکم آن یعنی 4 نادرست خواهد بود. در ادامه به بررسی این فرضها و رد آنها خواهیم پرداخت. شیوه بررسی به این صورت است که در مطرح کردن هر قضیه فرض میکنیم که قضیه های قبلی اشتباه بوده اند و درستی آنها را نادیده میگیریم، به این شیوه گاهی بحث بنائی گفته میشود.

در رد فرض 1

قضیه 1- نظم ویژگی ذاتی یک مجموعه نیست.

در تعریف نظم معمولاً گفته میشود که انواع و اقسامی از نظم وجود دارد، اما منظور از نظم در برهان نظم ، نظم غایی است و این صفت به یک مجموعه اختصاص می یابد. تعریف مجموعه منظم با استفاده از نظم غایی از این قرار است:

تعریف مجموعه منظم:

مجموعه الف هنگامی منظم است که اعضای مجموعه الف به گونه ای کنار یکدیگر قرار گرفته اند باشند که این مجموعه به سوی هدفی سیر بکند.

نخستین ایرادی که به این تعریف میتوان گرفت آن است که هدف خاصیت ذاتی یک مجموعه نیست و نمیتوان گفت هدف فلان مجموعه بطور ذاتی فلان چیز است، به عبارت دیگر هدف امری عینی نیست بلکه امری ذهنی است و در خود اشیاء وقوع پیدا نمیکند بلکه در ذهن انسان شکل میگیرد و اگر ذهن متفکر وجود نداشته باشد هدف نیز وجود ندارد.  برای نمونه از خود پرسش کنی که هدف یک خودکار چیست؟ شاید پاسخ شما این باشد که خودکار مجموعه ای است از قطعات مختلف که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند تا امر نوشتن را میسر کنند. اما آیا هدف خودکار برای کسی که آنرا تولید کرده نیز همین بوده است؟ یا هدفش این بوده که خودکار برای او تولید سود مالی کند؟ برای کسی که کلکسیونی از خودکارها را جمع میکند شاید اساساً اینکه خودکار بتواند بنویسد یا ننویسد مطرح نباشد، هدف خود کار از نظر او ممکن است زیبا بودن باشد.

این مثال روشن میکند که هدف ویژگی ذاتی یک مجموعه نیست، بلکه ذهن آدمی همواره هدف را به مجموعه های مختلف تخصیص میدهد. حال که اینگونه است اساساً نمیتوان مجموعه ای را پیدا کرد که بدون هدف باشند، هر مجموعه ای را که مثال بزنیم یقیناً میتوانیم برای آن اهدافی را نیز در نظر بگیریم. برای نمونه فرض کنید در اثر وزش باد، یک جسم شیشه ای بر روی زمین بیافتد، بشکند و ذرات آن بر روی زمین پخش شود. حال ما مجموعه ای از خرده شیشه ها را داریم که بر روی زمین ریخته شده است، آیا این مجموعه هدفمند است؟ ممکن است هنرمندی این مجموعه را ببیند و از شیوه تصادفی پخش شدن این قطعات شیشه لذت ببرد و این مجموعه را حفظ کند، بنابر این هدف این مجموعه برای آن شخص میشود نشان دادن هماهنگی و زیبایی! ممکن است شخص دیگری این صحنه را ببیند و تصمیم بگیرد که این مجموعه را از بین نبرد زیرا باعث میشود که کسی نتواند از آن منطقه عبور کند. بنابر این روشن است که برای تصادفی ترین و عجیب ترین مجموعه ها نیز همواره میتوان اهدافی را در نظر گرفت و کدام مجموعه است که نتواند به سوی هدفی سیر کند؟ بنابر این با این تعریف از نظم میتوان گفت که تمام مجموعه ها منظم هستند، و روشن است که این تعریف نمیتواند تعریف درستی از نظم باشد، زیرا یک تعریف باید جامع افراد و مانع اغیار باشد حال آنکه با این تعریف دیگر اغیاری وجود ندارد، روشن است که منظم بدون بی نظم بی معنی است. همچنین میتوان هر مجموعه ای را با در نظر گرفتن اهداف مشخصی غیر منظم نامید، مثلاً اگر هدف یک ساعت مچی را روشن کردن سیگار بدانیم، آنگاه ساعت مچی یک مجموعه نامنظم است. روشن است که این ایراد یک ایراد اساسی است و درست انگاشتن این تعریف همانند آن است که بجای گفتن اینکه هرآنچه منظم است آفریده شده است، گفته شود که همه چیز آفریده شده است. این باور ممکن است باورهای رایج میان برخی از خداباوران باشد اما فرضی نیست که خداباوران بتوانند از آن در اثبات برهان نظم استفاده کند. زیرا در صورتی که همه چیز (بجای هر چیز منظم) نیاز به ناظم داشته باشد خود خدا نیز دارای ناظم خواهد بود و دیگر خدا نخواهد بود و ارائه این تعریف از نظم شبیه این است که خداباور به پای خود گلوله شلیک کند.

این مسئله خود به تنهایی برهان نظم را رد میکند و نیازی به ادامه بحث نیست اما خوب است دلایل دیگری نیز در رد براهین قیاسی نظم آورده شود، لذا این ایراد اساسی را نادیده میگیریم و به بررسی سایر موارد میپردازیم، یعنی فرض میکنیم هدف چیزی عینی است و خارج از ذهن وجود دارد.

قضیه 2- دلیلی ندارد فرض کنیم هر چیز منظمی علت فاعلی دارد.

اینکه انسانها گمان بکنند هر مجموعه منظمی دارای علت است، خود فرض بسیار کلان و بزرگی است و به دلیل بدیهی نبودن نیاز به اثبات دارد.  ممکن است گفته شود حدوث نظم اثبات میکند که نظم علتی دارد، این خود بحثی گسترده است که در نوشتاری با فرنام «برهان امکان و وجوب»  در رد آن استدلال شده است و نشان داده شده است که حدوث یک چیز نشاندهنده معلول بودن آن نیست. نکته دیگری که ذکر آن اهمیت دارد این است که برهان نظم خود بر این فرض بزرگ مبتنی است و به همین دلیل برهان ناقصی است و از عهده اثبات وجود خدا بر نمی آید، چون برای درست بودن نیاز به براهین دیگری که به مسائلی چون حدوث، حرکت و رابطه آنها با علّیت میپردازد دارد.

برخی از افراد برای اثبات نیازمند به علت بودن نظم و بطلان صدفه روی به احتمالات آورده اند و گفته اند احتمال وقوع نظم  بسیار کم است اما روشن است که احتمالات را جایی در فلسفه و بخصوص در قیاس نیست و همانطور که در مباحث پیشین اشاره شد کم بودن احتمال چیزی به معنی محال بودن آن چیز نیست و وضعیت نظم امتیازی بر بی نظمی از نظر احتمالات ندارد و همچنین همانطور که نمیتوان اثبات کرد علت های عرضی در وقوع نظم وجود ندارند، نمیتوان بدون مسلم گرفتن وجود خدا تصور کرد که چنین علت هایی وجود دارند، یا دستکم علت های عرضی الهی، بنابر این نمیتوان از روی احتمالات نشان داد که وقوع نظم تصادفی نیست.

اما فرض اینکه مجموعه های منظم علت های فاعلی دارند یعنی یک شخص آنها را علت میشود خود ادعایی بسیار بزرگتر از ادعای نیازمند به علت بودن نظم است. اینکه گمان کنیم هر مجموعه منظمی دارای علت فاعلی است به آن معنی است که تصادف و علت های غیر فاعلی مثل علت های طبیعی را کاملاً نادیده بگیریم، لذا حتی اگر بپذیریم که هر مجموعه منظمی دارای علت است، دلیلی ندارد که قبول کنیم این علت حتماً باید فاعلی باشد، یعنی ذی شعور و ذی اختیار باشد بلکه علت حوادث و اشیاء میتواند علت های طبیعی باشد همچون تمام علتهایی که انسان از ابتدای عمر خود میشناسد، و واقعیت هم این است که نظم محسوس در طبیعت ناشی از خود طبیعت وجود است زیرا وقتی چیزی وجود دارد یعنی اینکه آنچیز چیستی و چگونگی مشخصی دارد که عینیت آن چیز را باعث میشود، و چون ممکن است چیزهای زیادی از یک نوع وجود داشته باشند، این باعث میشود که خواص مشترکی از خود نشان بدهند و این همان نظمی است که در طبیعت محسوس است، بنابر این علت وجود نظم در طبیعت وجود یک ناظم و خدا نیست بلکه علت آن خود طبیعتِ وجود است و نظم ترتیبی موجود در طبیعت از دیدگاه طبیعت گرایی ویژگیهای وجود است و وقتی چیزی وجود دارد آنگاه نظم هم دارد و ایندو لازم و ملزوم یکدیگر بوده و قابل تفکیک نیستند. اگر پرسیده شود که علت این قوانین طبیعی چیست، ابتدا باید پرسشگر اثبات کند که قوانین طبیعی معلول هستند بعد در مورد علت آنها پرسش شود و تا زمانی که اینکار انجام نشده، چنین پرسشی به دلیل اینکه فرض پنهان غیر بدیهی در خود دارد مغلطه آمیز است و به آن اصطلاحاً پرسش از پیش پر شده (Loaded Question) میگویند. در مقابل این دیدگاه طبیعت گرایانه دیدگاه الهی قرار دارد که میگوید در طبیعت نظم وجود ندارد مگر به خواست خدا، روشن است که تفاوت بین این دو دیدگاه تفاوت بین خردگرایی و خرافه باوری است، و خدا پاسخ مناسبی برای توضیح هیچ چیز در علم نیست و نظمی که در این قضیه از آن سخن میرود بیشتر به علم مربوط است تا به فلسفه و علم نیز ماهیتی طبیعت گرایانه دارد نه جادویی و خرافی و برای توضیح طبیعت نیاز به رجوع به هیچ چیز نیست جز خود طبیعت و نظم درون طبیعت نیز جزئی از خود طبیعت و ناشی از طبیعتِ وجود است.

در رد فرض 2

قضیه 3- برای جهان نمیتوان هدفی در نظر گرفت.

برای اینکه جهان منظم خوانده شود باید هدفی برای جهان در نظر گرفته شود، در نتیجه این مسئله پیش می آید که هدف جهان چیست؟ ممکن است خداباوران در پاسخ به این پرسش اهداف مختلفی را مطرح کنند، اما مطرح کردن و مدعی شدن تنها کافی نیست بلکه آنها باید چنین اهدافی را اثبات نیز بکنند. حال کسانی که خود درون جهان زندگی میکنند و تنها قسمت بسیار بسیار کمی از جهان را مشاهده کرده اند چگونه میتوانند حکمی کلی درباره جهان صادر کنند و بگویند که جهان فلان هدف را دنبال میکند؟ روشن است که اثبات هدفمند بودن جهان بعنوان یک کل، مسئله ای اثبات پذیر نیست و خداباوران تنها از روی ایمان به باورهای دینیشان به چنین اهدافی معتقدند. از این گذشته وجود هدف بدون وجود علت فاعلی محال است بنابر این خداباوران باهدفمند در نظر گرفتن جهان مغلطه توسل به مطلوب را مرتکب میشوند یعنی آنچه را قرار است اثبات کنند مسلم فرض میکنند و سپس تحصیل حاصل میکنند.

اغلب اهدافی که معمولاً خداباوران برای جهان ذکر میکنند اهدافی انتروسنتریک (Anthropocentric) هستند، یعنی به باورهای باستانی باز میگردند که در آنها انسان محور کائنات بشمار میرفته است و جهان برای او آفریده شده است، چنین دیدگاهی البته با انقلاب کپرنیکوسی-کشف مرکزیت خورشید در منظومه شمسی که مرکزیت زمین را منتفی ساخت و همچنین نظریه تکامل که مرکزیت انسان را در میان جانداران به نظر خداباوران بر میدارد دیگر وجود ندارد و باور داشتن به این باورهای باستانی تنها نشان از ناآگاهی و و تنبلی فکری این باورمندان دارد.

قضیه 4- منظم بودن اجزاء منظم بودن کل را نتیجه نمیدهد.

از بسیاری از افراد شنیده میشود که به اجزاء جهان اشاره میکنند و میگویند که این اجزاء منظم هستند، سپس نتیجه میگیرند که خود جهان بعنوان یک کل نیز منظم است. کسانی که اینگونه تفکر میکنند در واقعه دچار مغلطه ترکیب (Fallacy of composition) میشوند، زیرا از روی ویژگیهای اجزاء یک کل نمیتوان نتیجه گرفت که خود آن کل نیز همان ویژگی ها را دارد و برعکس.

در رد فرض 3

قضیه 5- توحید نتیجه برهان نظم نیست.

نتیجه برهان نظم در صورت نادیده گرفتن تمام اشکالات آن این نیست که جهان یک ناظم دارد بلکه این است که دستکم یک ناظم دارد یعنی میتواند بیش از یک ناظم نیز داشته باشد، در نتیجه فرض 3 درست نیست و باید به «جهان دستکم دارای یک ناظم است» تبدیل شود و روشن است که موحدین نمیتوانند از برهان نظم به نفع خود استفاده کنند. نتیجه برهان نظم با نظامهای دینی چندخدایی (Polytheism) کاملاً سازگار است یعنی میتوان در صورتی که ایرادهای دیگر برهان نظم را نادیده بگیریم به این نتیجه برسیم که هر نظمی در جهان ممکن است ناظم خودش را داشته باشد، مثلاً خدایی برای دریا وجود داشته باشد که نظم دریا را ناظم است، خدایی برای آسمانها وجود داشته باشد و غیره. این دیدگاه با آیین زرتشت البته سازگارتر از ادیان توحیدی است، در آیین زرتشت خداوند خالق همه چیز نیست، بلکه برخی چیزها مانند اهریمن و چیزهایی که او بر آنها فرمانروایی میکند مخلوق خدا نیستند.

در رد فرض 4

قضیه 6- ناظم بودن تنها ویژگی خدا نیست.

نتیجه برهان نظم در صورت درست بودن سه فرض پیشین  تنها این است که دنیا یک ناظم دارد، این به آن معنی نیست که ناظم جهان خدا است، همانطور که میدانیم خدا موجودی است زنده، هوشیار، علّیم، قدیر، اخلاقمدار و غیره، حال خداباوری که از این برهان میخواهد برای اثبات خدا استفاده کند باید نشان دهد که این ناظم ضرورتاً باید تمامی سایر ویژگیهای خدا را نیز داشته باشد، نشان دادن اینکه دنیا به یک ناظم نیاز دارد کافی نیست.  بنابر این خداباور در صورتی که چنین چیزهایی را اثبات نکند در واقع تلاشی برای اثبات وجود خدا نکرده است بلکه تنها اثبات کرده است که جهان ناظمی دارد و آن ناظم ممکن است هر کسی یا چیزی باشد، ممکن است یک هشت پای غول آسای پرنده نابینای نامرئی مهربان ناظم جهان باشد!

برخی میگویند خالق اکمل (کاملتر) از مخلوق است و چیزی که چیزی را ندارد نمیتواند آن چیز را به دیگری بدهد، لذا خدا اکمل از دنیاست و با نگاه کردن به دنیا میتوان به کمال خدا پی برد. این شبهه استدلال دستکم دو ایراد اساسی دارد. نخست اینکه اکمل با کمال این همانی ندارند، یکی صفتی نسبی است و دیگری مطلق. و دیگری اینکه گزاره یاد شده مشکوک است، برای نمونه میتوان گفت کلر و سدیم به خودی خود سمی و مضر هستند ولی وقتی با یکدیگر ترکیب میشوند نمک را پدید می آورند و نمک صفاتی دارد که کلر و سدیم ندارند (مثلاً خوراکی و شور بودن)، یا پدر و مادر انیشتن به اندازه انیشتن باهوش نبودند پس آفریننده ها گاهی ممکن است در شرایطی آفریده ای را پدید بیاورند که این آفریده ها صفاتی داشته باشند که در آفریننده ها غائب باشند.

قضیه 7- خدا در رابطه علّی نمیگنجد.

نه تنها خداباوران باید اثبات کنند که ناظم جهان خدا است، بلکه باید توضیح دهند که خدا چگونه میتواند در رابطه علّی قرار بگیرد و چیزی طبیعی (مثل نظم در جهان) را علت شود.

گروهی از مسلمانان معتقدند که خلقت جهان در ذهن خداوند صورت میگیرد و او همانگونه جهان را علت میشود که ما در خواب رویا میبینیم، البته معلوم نیست که این مسلمانان از کجا به این نتیجه رسیده اند و از کجا چنین چیزی را میدانند و چگونه میتوانند آنرا از منابع عقلی و نه نقلی اثبات کنند. در رد این سخن که پایه عقلی چندانی ندارد باید گفت که خواب دیدن انسانها ارتباطی با جهان خارج ندارد، رویاهای انسان موجودات عینی نیستند، اما این جهان عینی است، بنابر این خدا نمیتواند این جهان و هستی ما را همچون خواب ما ببیند، و کسانی که میگویند چنین است باید اینرا اثبات کنند نه اینکه تنها آنرا مدعی شوند! آنهم نه با فلسفه بلکه در آزمایشگاه با نشان دادن اینکه با تفکر میتوان چیزی عینی را آفرید.

 آیا نظم ویژگی ذاتی یک مجموعه است و هر چیز منظمی علت فاعل دارد؟

 در برخی از تقریرهای برهان نظم چیزی که پیچیده به نظر میرسد برای نمونه آورده میشود و گفته میشود که هرگاه آن چیز را میبینیم به این نتیجه میرسیم که کسی آنرا آفریده است. مثلاً ویلیام پالی یک ساعت را مثال زده است و گفته است که اگر به یک ساعت برسیم به این نتیجه خواهیم رسید که کسی آنرا آفریده است. این گفته ویلیام پالی درست است، اما دلیل اینکه ما میدانیم ساعت را کسی ساخته است به چه دلیل است؟

ویلیام پالی و بسیاری از دیگر فلاسفه خداباور تلاش میکنند بگویند که علت این تصور آن است که ساعت مجموعه ای منظم و پیچیده است و ما میدانیم که هر چیز پیچیده آفریننده ای دارد، و از این رو است که هرگاه به ساعتی میرسیم بطور خودکار در می یابیم که ساعت را یک شخص می آفریند. این در حالی است که در مقابل این توضیح، توضیح دیگری نیز وجود دارد و دیوید هیوم به آن اشاره کرده است. دلیل اینکه هرگاه به ساعتی میرسیم بطور خودکار به فکر ساعت ساز می افتیم، وقتی به یک نقاشی نگاه میکنیم در میابیم که کسی آنرا کشیده است، وقتی به بنایی میرسیم در میابیم که کس یا کسانی آن بنا را ساخته اند، چیزی نیست جز تجربه ما.

منظور از تجربه در اینجا این است که ما از پیش میدانیم  ساعت را یک ساعت ساز میسازد، ساعت روی درختان وحشی جنگلی سبز نمیشود و از آسمان نیز نمیبارد، نقاشی را یک نقاش میکشد و بدون یک نقاش نمیتوان پدید آمدن یک نقاشی را انتظار داشت. حال این تجربه و دانش را ممکن است بواسطه مشاهده مستقیم خود دریافت کرده باشیم و یا اینکه از دیگران شنیده باشیم ولی به هر روی ما از دانش پیشین خود میدانیم که ساعت خود به خود بوجود نمی آید و مانند علف بر روی زمین سبز نمیشود. امروزه همین کار را باستانشناسان نیز انجام میدهند، هنگامی که باستانشناسان به حفر زمین میپردازند و جسمی را بدست می آورند، برای اینکه ببینند آن چیز «مصنوع» یعنی آفریده شده است است یا نه، به پیچیدگی های آن و یا منظم بودن آن نگاه نمیکنند، بلکه بنابر تجربه خود میدانند که مثلاً بطور طبیعی بعید است که یک قطعه فلزی استوانه ای شکل به حجمی مکعب مربع بچسبد (شکل چکش) و از آن نتیجه میگیرند که آنچه یافته اند یک اثر باستانی و آفریده (مصنوع) است. اساساً پیچیدگی یا نظم فاکتوری نیست که بتوان آنرا سنجید و اندازه گرفت و گفت فلان چیز منظم تر از فلان چیز است، اگر باستانشناسی در وسط بیابان به یک الماس تراش نخورده برسد هرگز آن شیء را بعنوان یک آفریده نخواهد پذیرفت، حال آنکه یک الماس ساختاری بسیار پیچیده دارد و از یک چکش شاید پیچیده تر به نظر برسد. از همین رو است که هنگامی که به تکه پوشالهای ریخته شده در وسط جنگل میرسیم به این فکر نمی افتیم که کسی آنها را آفریده است یا وقتی به رودخانه ای میرسیم به این نتیجه نمیرسیم که کسی باید بستر این رودخانه را کنده باشد و عده ای رودخانه ساز این رودخانه را درست کرده باشد تا این رودخانه از آنجا جاری شود. ممکن است خداباور در اینجا بگوید که او معتقد است حتی آن پوشالها و رودخانه را نیز کسی آفریده است اما فراموش نکنیم که این مسئله بی ارتباط با بحث ما است زیرا خداباور حق ندارد در اثبات خدای خودش وجود او را درست فرض کند و سپس از وجود اونتیجه گیری کرده و اثبات کند که او وجود دارد! و در استدلال اش از چیزی که میخواهد آنرا اثبات کند استفاده کند، این پاسخ چیزی نیست جز سفسطه مصادره به مطلوب. بنابر این اساساً مدل و الگو قرار دادن چیزهایی که میدانیم مصنوع هستند در این دسته براهین کاری است غلط.

بنابر این گفته ویلیام پالی و سایر افرادی که سعی میکنند از روی قیاس و مطرح کردن منظم بودن یا پیچیدگی اشیاء و جهان، وجود آفریننده ای را برای هستی اثبات کنند، باطل است زیرا انسان از روی تجربه است که به وجود آفریدگار برای چیزهای آفریده شده پی میبرد نه از روی منظم بودن و پیچیده بودن آنها.

مسئله حیات

 

ممکن است گفته شود که اینکار تنها توسط خداباوران بسیار آماتور و نا آشنا با فلسفه انجام میشود اما به هر روی بسیار شنیده میشود که برخی برهان نظم را به مسئله حیات میکشانند و پرسش اساسیشان این است که اگر خدا وجود ندارد چگونه میتوان تصور کرد که حیات بر روی زمین بوجود بیاید و جانداران از انواع و اقسام مختلف بر روی زمین زیست کنند. همچنین گاهی پیش می آید که خداباورانی با گرایش های دینی اسطوره های خلقت مکتوب در کتب دینی خویش را بعنوان یک توضیح علمی برای مسئله حیات مطرح میکنند و از خداباوران بدیلی برای توضیح مسئله حیات طلب میکنند، در چنین مواقعی باید به این مسئله توجه داشت که اسطوره های خلقت مثلاً ماجرای خلقت آدم و حوا و رانده شدن آنها از بهشت را به هیچ عنوان نمیتوان توضیحات علمی و در  حد فرضیه یا تئوری مطرح کرد به این دلیل ساده که مسئله حیات یک مسئله تجربی و در نتیجه مربوط به علوم تجربی است و در علوم تجربی عناصر ماوراء طبیعی محلی از اعراب ندارند و هر توضیحی که حاوی یک عنصر ماوراء طبیعی باشد یک توضیح علمی نیست، بلکه یک توضیح دینی است! لذا خداباوران معتقد به خلقت و اسطوره های خلقت اساساً خود بدیلی انتخاب نکرده اند که در مقابل آن از طبیعت گرایان بدیل بخواهند! اینکه خداباوران میگویند برای پرسش «ما از کجا آمده ایم» پاسخی دارند یقیناً به این معنی نیست که این پاسخ درست است، بلکه خداباوران صرفاً مشتی خرافات و قصه های کودکانه را سعی میکنند به علم تحمیل کنند. از این گذشته بیخدا برای اینکه بیخدا باشد لزومی ندارد به پرسشی در مورد مسئله حیات پاسخ بدهد، اینکه حیات چگونه بر روی زمین شکل گرفته است همانطور که توضیح داده شد یک مسئله کاملاً علمی است و جواب آن به بیخدایی ضرری وارد نمیکند، همچنین اینکه علم بتواند به این پرسش پاسخ بدهد یا ندهد ربطی به بیخدایی ندارد، ممکن است گفته شود که خداباوری دینی در این هنگام امتیازی بر بیخدایی دارد اما این خلاف واقعیت است چون پاسخ نداشتن و دانستن ندانستن که خود دانش ارزشمندی است بهتر از پاسخ غلط داشتن و انکار ندانستن است! کسانی که گمان میکنند تکامل و یا هر نظریه و فرضیه دیگری پیرامون شکل گیری حیات و ادامه آن از باورهای شبهه دینی بیخدایان است و «بیخدایان خدا را قبول ندارند چون به تکامل اعتقاد دارند» اشتباه میکنند، مسئله حیات اساساً بی ربط به وجود خدا است ولی خداباورانی که با زیست شناسی آشنایی چندانی ندارند از روی مسئله «خدای حفره ها» که پیشتر شرح آن رفته است وجود خدا را علت حیات میدانند که این کاملاً غلط است.

اما در مورد اینکه مسئله حیات چگونه بوجود آمده است معمولاً خداباوران اینگونه نظر بیخدایان را مطرح میکنند که بیخدایان میگویند انسانها از نسل میمون هستند. چنین تهمتی البته از میزان نا آشنایی گوینده با تئوری تکامل (برای توضیحات در مورد تکامل روی اینجا کلیک کنید) و میزان بلاهت وی بخاطر اینکه بدون شناخت یک باور آنرا مورد حمله قرار میدهد دارد، اما واقعیت این است که تئوری تکامل در حال حاضر تنها تئوری برای توضیح دگرگونی موجودات است. اما مسئله ای که گاهی اوقات نادیده گرفته میشود این است که تکامل چگونگی تبدیل شدن موجودات به یکدیگر را توضیح میدهد نه چگونگی پیدا شدن حیات را. برخی از خداباوران از این قضیه سوء استفاده کرده و میگویند که تکامل را قبول دارند اما سلول زنده نخستینی برای تکامل لازم است و آن سلول را باید خدا ایجاد کرده باشد! این افراد گمان میکنند چون تئوری تکامل به مسئله بوجود آمدن حیات اشاره ای ندارد پس علم پاسخی در این زمینه ندارد، حال آنکه بی پاسخ بودن تکامل تنها به این دلیل است که این مسئله در حوزه این تئوری نیست و زیست شناسی محدود به تکامل نیست بلکه ده ها نظریه دیگر در حوزه های دیگر را نیز شامل میشود. به هر روی برای توضیح در مورد اینکه سلول های اولیه چگونه ممکن است بوجود آمده باشند به نوشتاری با فرنام «شالوده های اصلی حیات» مراجعه کنید.

رد نوشتارهای مدافعین برهان نظم

 

در این بخش من به رد نوشتارهایی که در مورد برهان نظم نوشته میشود خواهم پرداخت، بدیهی است در طول زمان بر تعداد این ردیه ها افزوده خواهد شد.

آیت الله منتظری

آیت الله منتظری در یکی از کتب خود که بصورت داستانوار نوشته شده است، تلاش کرده است تا برهان نظم را در گفتگویی که بین دو دانشجو انجام گرفته است تشریح و تقریر کند.  تعریف آیت الله منتظری از نظم همان نظم غایی است:

معناي نظم وحدت و انسجام و سازگاري و هماهنگي چند چيز و يا چند جزء از يك كل و مركب در جهت هدف واحد است، به گونه اي كه همه اجزاء غرض يگانه اي را تأمين و دنبال كنند. (7)

دو دانشجو در این داستان وارد باغی میشوند که از معماری و آرایش موزون و زیبایی برخوردار است. یکی از دانشجویان (ناصر) مدعی درستی برهان نظم است و دانشجوی دیگر منتقد برهان نظم. مدافع برهان نظم از نظم جهان سخن میگوید و منتقد برهان نظم میگوید که علت و معلول های طبیعی کافی هستند تا بتوان نظم موجود در جهان را توضیح داد، و نیازی به وجود یک موجود ماوراء طبیعی برای توضیح نظم در جهان نیست، یا به عبارت دیگر علل مادی برای توجیه جهان کافی هستند. آیت الله منتظری از زبان ناصر به این سخن اینگونه پاسخ داده است:

اين گونه توجيه شما براي پيدايش جهان مثل اين است كه كسي براي توجيه پيدايش اين باغ و ساختمان وجود سازنده توانا و معمار را انكار نمايد. (8)

اشکال این استدلال همانگونه که در پیش نیز آمد این است که مرتکب مغلطه قیاس مع الفارق میشود. همانگونه که در پیش توضیح داده شد میان یک آفریده زمین و جهان از یکسو و میان خدا و آفریننده های زمینی از سوی دیگر تفاوت فاحش وجود دارد و هرگز نمیتوان جهان را با یک باغ و باغبان و معمار را با خدا مقایسه کرد. همچنین روشن است که ما بر اساس تجربه خود میدانیم که باغ یک آفریده است نه بر اساس منظم بودن یک باغ. حال آنکه چنین تجربه ای در مورد جهان وجود ندارد و معدوم است. در ادامه آیت الله منتظری گفته است:

ناصر- آيا اين نظم و تناسب در باغ و ساختمان و اين ريزه كاريها و دقتهايي كه در شكلها و كيفيت آنها و در انتخاب فرشها و ابزار و وسايل مختلف به كار رفته، حكايت نمي كند از اين كه در آنها فكر و عقل و حكمت و ادراك و مآل انديشي به كار رفته، و معمار و طراح زبردستي در پشت اين صحنه وجود داشته كه از نظر علم و حكمت و ذوق و سليقه ممتاز بوده و در هر كاري مصلحت و هدف خاصي را در نظر داشته است ؟!

آيا از باد و باران و حوادث كور و كر ساخته است كه با تصادف و بدون فكر و برنامه ريزي اين چنين تشكيلات منظمي را ايجاد كنند؟! علل و ابزار مادي به جاي خود، ولي از پشت صحنه نبايد غافل شد.

منصور -«من موجود ناديده را چگونه باور كنم ؟»

ناصر: «اشتباه جنابعالي در همين است كه خيال مي‎كني هرچه را تو نديدي و نيافتي وجود ندارد. جنابعالي برق و الكتريسيته و قوه جاذبه را هم نمي بيني، پس وجود ندارند؟!   (9)

روشن است که آیت الله منتظری کار خود را راحت کرده است و پاسخی بسیار سطحی و ساده را از منصور نقل کرده است، گمان نمیکنم هیچ فیلسوف بیخدایی به برهان نظم اینگونه پاسخ داده باشد که برهان نظم نادرست است زیرا خدا موجودی غیر قابل دیدن است، بلکه ادله متنوع دیگری برای رد برهان نظم آورده شده است. کار آیت الله منتظری مغلطه حمله به آدم پوشالین و افترا زدن است.  آیت الله منتظری در ادامه از زبان ناصر از بیخدایان پرسیده است:

تو چطور باور مي‎كني كه از ناحيه ماده و طبيعت بي عقل و شعور فقط از روي اتفاق و تصادف اين چشم با اين همه ريزه كاريها درست شده باشد؟!  (10)

پاسخ من به این پرسش بسیار ساده است، از روی شواهد علمی! البته آیت الله منتظری از ترکیب «اتفاق و تصادف» استفاده کرده است و در پیش در مورد این قضیه توضیح داده شد که بیخدایان نیازی به توسل به تصادف برای رد برهان نظم ندارند، مگر اینکه تصادف را اتفاقی که در آن علت فاعلی نقش مستقیم ندارد بدانیم. حال اگر آیت الله منتظری میخواهد از جزئیات این چگونگی آگاه شود باید به بخش بیولوژی کتابخانه دانشگاه شهری که در آن سکونت میکند دیدار کند و دریابد که چشم آدمی چگونه بواسطه علل طبیعی تکامل یافته است و به شکل امروزی اش رسیده است، و آیت الله منتظری مطمئن باشد که در هیچیک از این کتب بخش بیولوژی اینرا نخواهد یافت که چشم تصادفی و بر اساس حرکت باد بوجود آمده است، و یا موجودی ماوراء طبیعی آنرا به این شکل در آورده است. در ادامه آیت الله منتظری میگوید:

آري، نظام اين جهان نظام علت و معلول است و هر پديده اي تحت شرايط خاصي موجود مي‎شود، ولي در عين حال سراسر اين نظام علت و معلول كه زنجيروار وابسته و پيوسته است مخلوق و تحت تدبير موجودي نامتناهي است كه موجد و هماهنگ كننده، اين نظام پهناور هستي و تأثيربخش موجودات آن نسبت به يكديگر است ; عالم همه جلوه و پرتوي است از آن وجود نامحدود دانا و توانا كه خداي جهان مي‎باشد.  (11)

آیت الله منتظری گاهی فراموش میکند که بجای دوباره مطرح کردن این ادعا قرار بوده است آنرا اثبات کند. آیت الله منتظری معتقد به آنچه در بالا آمده است میباشد ولی تلاش او برای اثبات آن به شکست منجر میشود زیرا دلایل او ضعیف و فاسد هستند. او نه توانسته است تعریفی منطقی و سازگار از نظم ارائه دهد، نه توانسته است اثبات کند جهان منظم است، نه اثبات کرده است که نظم جهان نیازمند ناظمی است و نه اینکه آن ناظم لزوماً خدا است.

نتیجه گیری

نتیجه آنکه برهان نظم نمیتواند وجود خالق (آفریننده)، یا صانع (سازنده) را اثبات کند. نظم موجود در جهان معلول علت های طبیعی است، بخشی از آن نیز ممکن است بی علت باشد. علت های طبیعی جهان را به سوی بی نظمی نمیبرند بلکه عدم وجود آنها (بر فرض محال) جهان را به سوی بی نظمی میبرد، به چنین دیدگاهی گاهی اوقات دیدگاه مکانیکی نیز گفته میشود و مذهبیون گاهی اوقات چنانکه در بالا نیز نمونه هایی آورده شد  از آن با فرنام مذهب مکانیکی نیز یاد میکنند. بر اساس متد تیغ اوکام نیازی نیست توضیحی افزون بر این در رد برهان نظم آورده شود اما ما فساد درونی این برهان و ضعف هایش را تا حد بضاعت و ضرورت در این نوشتار نشان دادیم و این کار برای رد برهان نظم غیر ضروری بود اما جهت روشن شدن اذهان خداباوران سودمند به نگر میرسد.

منابع

1) تببین براهین اثبات وجود خدا، فقه متاله آیت الله عبدالله جوادی عاملی، مرکز نشر اسراء، چاپ سوم، تابستان 1378، برگ 42 میگوید «هرگز برهان نظم بدون استمداد از براهین دیگر، توان اثبات ذات واجب را ندارد».

2) William Paley, Natural Theology 1802

3) به مناظره راسل و کاپلسن که در مجموعه کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» مراجعه شود.

4) دانشنامه ویکیپدیا در این مورد مینویسد «According to a poll at a Quantum Mechanics workshop in 1997, the Copenhagen interpretation is the most widely-accepted specific interpretation of quantum mechanics, followed by the many-worlds interpretation.[8] Although current trends show substantial competition from alternative interpretations, throughout much of the twentieth century the Copenhagen interpretation had strong acceptance among physicists. John Gribbin [9] describes it as having fallen from primacy after the 1980’s.»

5) برای اطلاعات بیشتر به بخش تفسیر کپنهاک دانشنامه فلسفی دانشگاه استندفرد مراجعه شود.

6) نظری به فلسفه صدرالدین شیرازی (ملاصدرا)، دکتر عبدالمحسن مشکوه الدینی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران 1345، برگ 58

7)  از آغاز تا انجام، آیت الله العظمی منتظری. تهران انتشارات سرایی 1382، برگ 39

8) همانجا برگ 18

9) همانجا برگ 20

10) همانجا برگ 23

11) همانجا برگ 24

دلایل خوب و بد برای باور کردن

این نوشتار نوشته ریچارد داوکینز، از دانشمندان بیولوژیست بزرگ و مطرح جهان و پروفسور دانشگاه آکسفورد است. وی این نامه را برای دختر ده ساله اش نوشته است. این نامه به مسائل بسیار حساس و اساسی در مورد دلایل خوب و بد برای باورمند بودن به چیزهای مختلف میپردازد و توصیه ی که تنها باید به چیزهایی باور داشت که برای حقیقی بودن آنها شواهد و مدارک یا دلایل معتبر و صحیح وجود دارند. داوکینز به این واقعیت اشاره ی که بسیاری از افکار تنها از طریق سنت به انسانها تلقین میشوند و در ذهن آنها جای میگیرند. و این در حالی است که مردم آن چیزها را بخاطر حقیقی بود و اعتبارشان نیست که قبول دارند بلکه بخاطر زیستن در آن محیط آغشته به این سنتها است که آنها را از محیط کسب کرده اند.

شوربختانه مترجم این فایل از خود نامی بجا نگذاشته است.

=============

ژولیت عزیز،

حالا که ده ساله شده ای ميخواهم برایت چیزی بنویسم که برای من بسیار اهمیت دارد. هیچ فکر کرده ای که چگونه به چیزهایی که می دانیم پی برده ایم؟ مثلاً از کجا می دانیم ستارگانی که در آسمان شب فقط همچون نقطه ای نورانی مینمایند واقعاً توپ عظیمی از آتش در دوردست ها هستند. از کجا می دانیم که زمین نیز توپ بسیار کوچکتری است که دور یکی از همین ستارگان، یعنی خورشید، می چرخد؟

پاسخ این پرسش ها در یک کلام این است، “شواهد”. گاهی شواهد به معنی این است که خود شخص واقعاً با دیدن (یا شنیدن، احساس کردن، بوئیدن…) به صحت چیزی پی ببرد. فضانوردان به اندازه ای از زمین دور شده اند که واقعاً با چشمان خود گردی زمین را دیده اند.

گاهی چشمانمان به کمک احتیاج دارند. “ستاره صبح” در آسمان به نقطه ای پر نور میماند، در صورتی که به کمک تلسکوپ می توان دید که توپ زیبایی است که سیاره ناهید نامیده میشود. به چیزی که مستقیم از طریق دیدن ( یا شنیدن یا احساس کردن …) پی میبریم مشاهده گفته می شود.

شواهد تنها با مشاهده به دست نمی آید، ولی همیشه با مشاهده همراه اند. اگر قتلی رخ داده باشد، غالباً (غیر از قاتل و شخص مرده) شاهد عینی ای وجود ندارد. ولی پلیس می تواند شواهد بسیاری را جمع کند که مظنونی را مشخص می کند. اگر اثر انگشت شخصی روی خنجر باشد نشان آن است که او به این خنجر دست زده. این به تنهایی ثابت نمی کند که او قاتل است ولی همراه شواهد دیگر میتواند بسیار قانع کننده باشد. پلیس میتواند به شواهد زیادی فکر کند و ناگهان متوجه بشود که اگر قاتل فلان کس باشد همه این شواهد به هم مربوط میشوند و بنظر منطقی میرسند.

دانشمندان، کاشفان حقایق جهان هستی، اغلب مثل یک پلیس عمل میکنند. اول یک حدسی (که فرضیه نامیده میشود) میزنند که حقیقت چیست. سپس به خود میگویند اگر حقیقت اینطور باشد بنابراین باید فلان و بهمان را مشاهده کنیم. این را پیش بینی میگویند. مثلاً اگر زمین کروی باشد، میتوان پیش بینی کرد که یک مسافر می باید با پیمودن یک مسیر مستقیم نهایتاً به نقطه شروع حرکتش باز گردد. وقتی دکتری به شما میگوید که سرخک دارید، فقط با یک نگاه سرخک را نمی بیند و به این نتیجه برسد. با نگاه اول این فرضیه در او ایجاد میشود که شما سرخک دارید. سپس به خود می گوید: اگر شما واقعاً سرخک داشته باشید من باید … ببینم بعد یک سری از پیش بینی هایش را آزمایش می کند. با چشمهایش می بیند (آیا جوش دارید؟)، با دستش لمس میکند (آیا پیشانی تان داغ است؟)، با گوشش می شنود که ( آیا سینه شما صدای بیماری سرخک را دارد؟). بعد از تمام این مراحل است که می گوید من تشخیص میدهم که شما سرخک دارید. گاهی دکترها باید آزمایشهای دیگری مانند عکس برداری یا آزمایش خون انجام دهند که به کمک چشم و گوش و دست آنها می آیند تا مشاهداتشان کامل شود. روشی که دانشمندان از شواهد برای دریافت کارکرد جهان استفاده میکنند پیچیده تر و هوشمندانه تر از آن است که بتوانم در این نامه کوتاه بنویسم. حالا می خواهم از “شواهد” که دلیل خوبی برای باور کردن چیزی است بگذرم و نسبت به سه استدلال بد برای باور کردن هر چیز به تو هشدار دهم.

اول، سنت است. چند ماه پیش به تلویزیون دعوت شدم تا با 50 دانش آموزی که در مذاهب مختلف بار آمده بودند صحبت کنم. بعضی مسیحی، بعضی یهودی، بعضی مسلمان، بعضی هندو یا مذاهب دیگری داشتند. مجری برنامه با میکروفنی در دست از هر بچه سؤال کرد که به چه باور دارند. منظور من از “سنت” دقیقاً چیزهایی است که این بچه ها گفتند. باورهای آنها هیچ ربطی به شواهد نداشت. آنها فقط باورهای پدر مادرها و پدربزرگ مادربزرگ های خود را بازگو کردند که بر اساس هیچ شواهدی نبود. بچه ها مثلاً می گفتند که ما هندوها به فلان و بهمان باور داریم. ما مسلمانان به این وآن باور داریم، ما مسیحیان به این چیز و آن چیز باور داریم.

البته چون هر کدام آنها به چیزهای متفاوت باور داشتند همه آنها نمی توانستند درست باشند. مجری برنامه فکر کرد این خیلی عادی است و سعی نکرد که آنها را به بحث در باره تفاوت باورهایشان وادار کند. ولی منظور من چیز دیگری است. من فقط می خواهم بپرسم که باورهای اینها از کجا آمده است. این باورها از سنت آمده است. سنت یا عقاید موروثی یعنی باورهایی که نسل به نسل از پدر مادربزرگها به پدر مادرها و به بچه ها و غیره منتقل می شود. یا این باورها از کتابهایی طی قرون متمادی به ما میرسد. باورهای سنتی اغلب از هیچ آغاز می شوند، شاید اول کسی از خودش چیزی در می آورد، مثل داستانهای دیوها و خدایان. ولی وقتی طی قرون به ما میرسند، فقط محض قدمت شان بنظر چیز مهمی می آیند. بعضی از مردم فقط چون چیزی برای قرنها باور داشته شده آن را باور دارند. این سنت است.

مشکل سنت این است که مهم نیست چقدر از پیدایش آن داستان می گذرد با این وجود درست به همان اندازه اول درست یا نادرست است. اگر داستانی دروغی بسازی صرف گذشت قرنها نمی تواند آن را حقیقی کند!

در ایران بیشتر مردم شیعه هستند ولی این فقط یکی از شاخه های دین اسلام است. شاخه های دیگری مثل ثنی و اسماعیلی و وهابی و خوارج و غیره نیز وجود دارند. همه اینها باورهای گوناگونی دارند. تازه دین مسیح و یهود تفاوتهای بیشتری با اینها دارنند و البته شاخه های مختلفی از ادیان مسیحی و یهودی نیز وجود دارد. غالباً مردم سر اختلافهای بسیار جزیی در باورهاشان با هم می جنگند. خوب ممکن است فکر کنی که اینها باید دلایل خوبی – شواهدی – برای باورهایشان داشته باشند. ولی در حقیقت باورهای گوناگون شان کاملاً بخاطر سنت های متفاوت است.

اجازه بده راجع به یک سنت خاص صحبت کنم. کاتولیکهای رومی معتقد هستند که مریم، مادر مسیح، بقدری استثنایی بوده که نمرده و بدنش به آسمان صعود کرده و به بهشت رفته. سنتهای دیگر مسیحی با این تعبیر مخالف اند و معتقداند که مریم نیز مثل هر آدم دیگری معمولی مرده. این مذاهب دیگر صحبت زیادی از او نمی کنند و بر خلاف مسیحیان رومی او را “ملکه ی بهشت” نمی نامند. این سنت که مریم به آسمان صعود کرده خیلی قدیمی نیست. انجیل هیچ صحبتی از چگونگی یا زمان مرگ او نمیکند. در حقیقت در انجیل خیلی بندرت صحبتی از این زن بیچاره شده. اعتقاد صعود او به آسمان تقریباً شش قرن بعد از زمان مسیح ساخته شد. این هم اول مثل داستانهای دیو و اژدها یا هر داستان دیگر ساخته شد. ولی طی قرون تبدیل به سنت شد و چون طی قرن ها نسل به نسل بازگو شد مردم آن را جدی گرفتند. بالاخره، همین اخیراً، در سال 1950 کتباً بصورت یک سنت رسمی کاتولیک رومی در آمد. ولی این داستان در سال 1950 هم به اندازه همان اول پیدایش داستان، 600 سال بعد از مرگ مریم، ساخته گی بود. اجازه بده بعد با نگاه دیگری به مسئله سنت بر گردم. ولی اول باید به دو استدلال نادرست دیگر برای باور کردن چیزی یعنی منبع موثق و دیگری الهام بپردازم.

باور کردن چیزی بخاطر منبع موثق یعنی شخص مهمی و احتمالاً وارد به شما می گوید که چیزی را باور داشته باشید. در کلیسای کاتولیک رومی مهمترین شخص پاپ است و مردم فکر می کنند که هر چه او بگوید باید درست باشد چون او پاپ است. در شاخه ای از دین اسلام مهمترین اشخاص، پیرمردهای ریش داری هستند که آیت الله نامیده می شوند. بسیاری از جوانان مسلمان فقط به خاطر فتوای آیت الله ی در جای دور افتاده حاضر به قتل می شوند.

وقتی می گویم تازه در 1950 بالاخره به کاتولیکهای رومی گفته شد که باید به صعود مریم به آسمان باور کنند، منظورم این است که در 1950 پاپ به مردم گفت که باید این داستان را باور کنند. همین و بس. پاپ گفت که این حقیقت دارد، پس باید حقیقت داشته باشد! البته بعضی از حرفهایی که پاپ در زندگی اش زده درست است و بعضی هم نادرست. دلیل خوبی وجود ندارد که هر چه پاپ گفت، بخاطر پاپ بودنش، درست باشد و معتبر تر و باورکردنی تر از حرفهای دیگران باشد. پاپ امروزی به هوادارانش دستور داده که تعداد بچه هایشان را محدود نکنند. اگر مردم به این منبع موثق گوش کنند، ازدیاد جمعیت ناشی از آن، قحطی و مریضی و جنگهای وحشتناک بدنبال خواهد داشت.

البته در علم نیز همیشه خودمان نظاره گر شواهد نیستیم و باید قول کس دیگری را بپذیریم. من با چشمهای خود شاهد نبودم که سرعت نور 300000 کیلومتر در ثانیه باشد. ولی کتابهایی که سرعت نور را مینویسند باور میکنم. این مثل “منبع موثق” است. ولی در حقیقت خیلی بهتر از منبع موثق است زیرا نویسنده های این کتابها شواهد را دیده اند بعلاوه هر کس میتواند هروقتی خود ش خواست شواهد را بررسی کند. این خیال آدم را راحت میکند. در صورتیکه حتا خود کشیش ها نیز ادعا نمی کنند که شواهدی از داستان پرواز مریم به آسمان وجود دارد.

استدلال نادرست سوم برای باور کردن هر چیز، “وحی یا الهام” است. اگر در 1950 از پاپ می پرسیدی که از کجا میداند که مریم به آسمان پرواز کرده میگفت بهش “الهام” شده. او خودش را در اتاقش محبوس کرده و دعا کرده تا راهنمایی شود. او تنهای تنها بیشتر و بیشتر فکر میکند و بیشتر و بیشتر در درون خودش اطمینان می یابد. وقتی مذهبی ها درونشان احساسی دارند که چیزی باید حقیقت داشته باشد، حتا اگر هیچ شواهدی برای باور کردن آن وجود نداشته باشد، احساس شان را “الهام” مینامند. تنها پاپ نیست که ادعای وحی می کند. خیلی از مذهبی ها اینطوراند. این یکی از دلایل اصلی باورهایشان است. ولی آیا دلیل خوبی است؟

فرض کن به تو بگویم که سگ ات مرده. احتمالاً خیلی ناراحت می شوی و می پرسی، “مطمئنی؟ از کجا می دونی؟ چطور شد؟” حالا فرض کن در جواب به تو بگم، واقعاً نمی دونم که مرده. شواهد و مدرکی ندارم. فقط این احساس عجیب در عمق درونم به من می گوید که آن مرده. احتمالاً کلی از دستم دلخور می شی که ترا ترساندم.چون می دونی که یک احساس درونی به تنهایی دلیل خوبی برای باور کردن این نیست که سگ ات مرده باشد. تو به شواهدی احتیاج داری. همه ی ما هر از گاهی احساس های درونی ای داریم که گاهی درست هستند و گاهی هم نه. در ضمن مردم احساسهای متفاوت و گاهی متضاد دارند پس از کجا باید بدانیم کدام احساس درست است؟ تنها راهی که می شود مطمئن شد سگی مرده یا این است که ببینیم مرده یا صدای قلبش را نشنویم یا کسی که خودش شواهد واقعی مردن آن را دیده یا شنیده به ما بگوید.

گاهی بعضی ها می گویند که باید به احساسات عمیق درون ات باور داشته باشی در غیر این صورت هرگز به چیزهایی مثل اینکه “زن ات دوست ات دارد” اطمینان نخواهی داشت. ولی این استدلال خوبی نیست. شواهد زیادی میتوانند نشانگر دوست داشتن کسی نسبت به تو باشند. وقتی در طی روز با کسی هستی که دوستت دارد، اینجا و آنجا شواهد کوچک و ظریف زیادی می بینی و می شنوی. این فقط یک احساس خالص درونی مثل احساسی که کشیش ها “الهام” می نامند نیست. چیزهای بیرونی ای هستند که این احساسات درون را تقویت می کنند. مثلاً نگاه توی چشم هایش، ترنم لطیف صدای اش، محبت ها و کارهای کوچکی که برات می کند، اینها همه شواهد واقعی هستند.

گاهی بعضی ها بدون هیچ شواهدی احساسی در دلشان است که کسی دوستشان دارد ولی احتمال دارد که کاملاً در خطا باشند. آدمهایی وجود دارند که احساسات قوی درونشان به آنها می گوید که فلان هنرپیشه سینما خاطرخواه آنهاست درصورتی که این هنرپیشه تا به حال آنها را هرگز ندیده. چنین کسانی بیمارهای روحی هستند. احساسات درونی باید بر پایه شواهد باشند در غیر این صورت نمی توان به آنها اعتمادی داشت.

احساسات درونی در علم نیز ارزشمند هستند ولی تا جایی که در تو فکری را ایجاد کنند و تو برای آزمایش آنها بدنبال شواهد بگردی. یک دانشمند هم ممکن است که نسبت به درستی نظریه ای احساس قوی ای داشته باشد. این به تنهایی دلیل خوبی برای باور کردن آن نیست. ولی میتواند دلیل خوبی باشد تا وقتی را برای آزمایشهای خاصی اختصاص داد یا به روش خاصی بدنبال شواهد گشت. دانشمندان همواره برای نظریه های خود از احساسات درونی شان الهام می گیرند. ولی تا زمانی که بر پایهُ شواهد نباشند بی ارزش هستند.

قول داده بودم که به مسئله سنت برگردم و به گونه ای دیگر به آن نگاه کنم. سعی میکنم توضیح بدم که چرا سنت برایمان خیلی مهم است. همه ی حیوانات طوری ساخته شده اند (مراحلی که به آن تکامل می گویند) که در محیط طبیعی همنوعانشان زندگی کنند و رشد کنند. شیرها ساخته شده اند که به خوبی در دشت های افریقا زنده بمانند. ماهی ها برای آب و پرنده ها برای پرواز در هوا ساخته شده اند. انسان ها هم حیوان هستند و ساخته شده اند تا در میان انسان های دیگر زنده گانی پابرجا داشته باشند. اکثر ما بر خلاف شیرها و ماهی ها غذاهای خود را شکار نمی کنیم بلکه از مردم دیگری می خریم که خود از انسان های دیگر خریده اند. ما در ” دریایی از آدمها شنا ” میکنیم. همانطور که ماهی برای زندگی کردن به آبشش احتیاج دارد، انسانها برای زندگی با انسانهای دیگر به مغز احتیاج دارند. همانطور که دریا پر از آب شور است، دریای انسانها پر از چیزهای مشکل برای یادگیری است. مانند زبان.

تو فارسی صحبت می کنی ولی دوستت انگلیسی صحبت می کند. هر کدام به زبانی صحبت می کنید که مناسب شنا کردن در دریای مردم خاص خودتان است. زبان از طریق سنت بما می رسد. راه دیگری نیست. در ایران پیشی یعنی گربه است ولی در آمریکا به آن می گویند “کیتی”. هیچ کدام از این لغات درست تراز دیگری نیست. هر دو آنها فقط به ما منتقل شده اند. برای اینکه بچه ها بتوانند در دریای آدمها بخوبی شنا کنند، می باید زبان و بسیاری چیزهای دیگر مردم خود را یاد بگیرند. و این بدین معنی است که آنها باید مثل اسفنج مقدار بسیار زیادی اطلاعات سنتی را جذب کنند. (فراموش نکن که منظور از اطلاعات سنتی تنها انتقال چیزها از پدر مادر بزرگ ها به پدر مادر ها و سپس به بچه ها است.) مغز بچه باید پذیرای بی قید و شرط اطلاعات سنتی باشد. و نمی شود از بچه انتظار داشت فرق اطلاعات سنتی مفید، مثل لغات زبان، را از اطلاعات سنتی نادرست و احمقانه، مثل باور کردن جادو و شیطان و باکره گان جاودانه تشخیص بدهد.

باعث تاسف است ولی ناگزیر چنین است که چون بچه ها باید برای جذب اطلاعات سنتی ساده لوح باشند، احتمالاً هر حرف بزرگترها را چه درست و چه نادرست می پذیرند. اکثر چیزهایی که بزرگترها به آنها می گویند حقیقت دارد و بر پایه شواهد یا لااقل معقول است. ولی اگر بعضی از این حرفها نادرست و احمقانه و گاهی حتی شرارت بار باشد بچه ها را از باور کردن آنها گریزی نیست. حالا اگر این بچه ها بزرگ شوند چگونه عمل می کنند. خوب معلوم است که آنها هم همین چیزها را به نسل بعدی بچه ها می گویند. بنابر این وقتی چیزی پذیرفته شد و در ذهن حک شد، حتی اگر کاملاً دور از حقیقت بوده و از اولش هم هیچ دلیلی برای باور کردن آن وجود نداشته برای همیشه دوام می آورد.

آیا مذهب هم اینطور نیست؟ اعتقاد به اینکه خدا یا خدایانی وجود دارند، اعتقاد به بهشت، اعتقاد به اینکه مریم هرگز نمرده، این باور که مسیح هرگز پدر انسانی نداشته، اعتقاد به اینکه دعاها مستجاب می شوند، این باور که شراب به خون مبدل میشود. پشت هیچ یک از این باورها شواهد خوبی وجود ندارد. ولی میلیونها انسان به اینها باور دارند. شاید به این دلیل که این چیزها در سنین کمی که هر چیزی را باور میکردند به آنها گفته اند.

میلیونها آدم دیگر به چیزهای کاملاً متفاوتی معتقد هستند چرا که در زمان بچگی به آنها چیزهای متفاوتی گفته شده. به بچه مسلمان ها چیزهایی گفته می شود کاملاً متفاوت از بچه مسیحی ها و همه اینها با اعتقاد بر اینکه خودشان کاملاً درست و دیگری کاملاً نادرست است بزرگ می شوند. حتی میان خود مسلمانان نیز باورهای متفاوتی بین شیعیان و ثنی ها و وهابی ها و اسماعیلی ها و … وجود دارد و هر شاخه کاملاً معتقد است که خودش بر حق و دیگران در اشتباه هستند. اینها به چیزهای متفاوت معتقداند دقیقاً به همین دلیل که تو فارسی و دوست تو انگلیسی صحبتی میکند. هر دو این زبانها درمحیط خودشان زبان درست صحبت کردن هستند. ولی این درست نیست که هر مذهبی در کشور خودش درست است زیرا مذاهب مختلف چیزهای متضادی را درست می پندارند. نمی شه مریم در بین کاتولیک های رومی زنده ولی بین پروتستان ها مرده باشد.

راجع به این چیزها چه می توان کرد؟ برای تو راحت نیست که کار زیادی انجام بدی چون تو فقط ده سال بیشتر نداری . ولی یک کاری می توانی بکنی. دفعه بعد که کسی چیزی به تو گفت که برایت مهم بود پیش خودت فکرکن: ” آیا این چیزی است که مردم به خاطر شواهد به آن باور دارند؟ یا چیزی است که مردم از روی سنت یا پیروی از منبع موثق یا الهام به آن باور دارند؟ و دفعه بعد که کسی بتو می گوید که فلان چیز حقیقت دارد، چطور است به آنها بگویی: ” چه شواهدی برای این چیز وجود دارد؟ و اگر پاسخ خوبی نمیتوانند به تو بدهند، امیدوارم که پیش از پذیرفتن هر حرفی ازطرف آنها با دقت فکر کنی.

دویستدار تو، بابا

بررسی آفرینش جهان هستی درکلام الله

13 اردیبهشت ماه/2711 آله دال فک سوم ماه می 2003

بر رسی آفرینش جهان هستی درکلام الله، دروغی بزرگتر از جهان هستی

باسپاس فراوان ودرودی دگرباره به انجمن شما واندیشه آزاد که دریچه ای بسوی روشنائی گشوده اید ودرود پاکدلانه ام به یکایک شنوندگان ارجمند . امید وارم بیاری هم وهمچنین دیگر هم اندیشان بتوانیم آن گروه از ره گم کردگان اندیشه ای را که 1400 سال ا ست بدست مشتی دغلباز دین فرو ش در بیابانهای کربلای تازیان سر گردان نگا هداشته شده ا ند رهائی بخشیم .

تاآگا ها نه ایران پرستی ومهر برمیهن وتاریخ و فرهنگ نیاکا ن را بر تر وبالاتر از بندگی . غلامی و کنیزی نا آگا هانه و دربند روا ن تازیان بسر بردن بدانند . دانسته این لکه ننگ سراپا سر شکستگی را از دامن خود وتاریخ وفرهنگ کهن ایران بزدایند .به آزادی و والائی خود وفرزندان آینده ساز خویش بیندیشند . با چشمانی باز به پیروی از خرد واندیشه گام در راه راستی ودرستی نهند وبدانند که تنها راه رسید ن به سرچشمه نیک بختی هما نا راستی و درستی است .

با بر رسی ژرف درکلام الله رهاورد اسلام ناب محمدی به روشنی وآگا ها نه میگویم که را ههای نشان داده شده درآن نه تنها راستی ودرستی وشادزیوی نیست که دروغ وریا و بزرگترین را هنمای پستی پذیری . زبونی . خواری . کژ اندیشی و سیه روزی ا ست .

این بار نیز دونمونه از چگونگی آفرینش جهان هستی وآدم آمده درکلام الله را برگزیده ام که درپی هم خواهند آمد . نخست با هم نگا هی ازدید خرد بر آنها می افکنیم سپس دادگرانه وبدور از کوردلی تازی پرستی به داوری می نشینیم .

برای پیشگیری از هرگونه خرده گیری که به روشنی دریابید اندیشه ای جز روشنگری سره از نا سره ندارم . سوره ها وآیه های کلام الله را به هما نگونه ای که آمده ا ست از نخستین سوره مورد پژوهش تا آخرین سوره کلام الله . پشت سر هم آورده وتنها درون مایه ترجمه به فارسی را نوشته ام .از نوشتار درون گیومه ها که دیدگاه مترجم میبا شد خود داری کرده ام . تا کوچکتر ین را هی برای بد گمانی ودودلی بر جای نماند .

هال این شما واین هم پیشینه آفرینش جهان هستی وآدم . دردوبخش جداگا نه که برابر روش همیشگی پاسداران فرهنگ ایران سخنا نم را با این فراز آغاز میکنم .

آگا هی سر آغاز آزادی . پی ورزی یا(تعصب)فرو رفتن درنادانی .سیه روزی وگمرا هی است .

1- او خدائی است که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد . پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت وهفت آسمان را برفراز یکدیگر برافراشت : سوره دوم (البقره)آیه 29

درست توجه کنید در این دومین سوره وا ولین سخن درباره آفرینش جهان هستی کوچکترین سخنی از چگونگی آفریدن زمین به میان نیامده یکباره میگوید که اول همه موجودات زمین را آفریدم . پس از آن به خلقت آسمان همت گماشتم .

2- پرورد گار شما آن اللهی است که آسمانها وزمین را در شش روز خلق کرد . آنگاه به خلقت عرش پرداخت … : سوره هفتم اعراف آیه 54

در ا ین آیه علاوه برآسمان وزمین عرش را هم درشش روز آفرید بی آنکه روشن کند عرش چیست وبه آفریدن موجودات زمینی هم کوچکترین اشاره ای نکرد ؟

3- خالق شما به حقیقت الله است خلقت جهان را از آسمان وزمین درشش روزخلق فرمود وآنگاه ذات مقدسش بر عرش توجه کامل فرمود : سوره د هم (یونس)آیه 3 . سوره یازد هم (هود)آیه 7 سوره پنجاهم (ق)آیه 38 . سوره پنجاه و هفتم (الحدید)آیه 4 .

می پرسم . تو که برابر آیه 68 – از سوره چهلم (مومن) ادعا میکنی هرچه رابخوا هی بی درنگ می آفرینی . چرا شش روز رنج بیهوده بردی ؟ آیا دروغ نمیگوئی ؟

4- آیا کافران ندیدند که آسمانها وزمین بسته بود . ما آنها را بشکافتیم ؟ سوره بیست ویکم (انبیا)آیه30

به وارون آیه های یاد شده که گفته بود زمین وآسمان را در شش روز آفریدم . در این آیه میگوید آسمانها وزمین بسته بود ما آنهارا بشکافتیم . معنی اش اینست که آسمان وزمینی وجود داشته ولی بسته بوده است که الله شش روز کوشیده وآنهارا شکافته است .

در اینجا پرسشی پیش می آید . نخست اینکه خود الله چه شکلی بوده ودرکجا میزیسته است . در درون بسته ویا بیرون از بسته ؟ دوم چیزی که وجود داشته است چرا مدعی شده که من آفریده ام ؟

5- آن اللهی که آسمانها وزمین و هرچه بین آنها ست همه را در شش روز بیا فرید آنگاه عرش رحمانی را با چراغ روشن خورشید وماه تابان روشن ساخت : سوره بیست وپنجم(فرقان) آیه 59

در این آیه نه تنها از بسته بودن زمین وآسمانها وگشودنش یاد نمیکند که میگوید آسمانها وزمین وهرچه در بین آنها هم هست در همان شش روز آفریده ام . درحالی که نه تنها درآیه 29 از سوره دوم(بقره) که برابرآیه های 15 و16 سوره هفتادویکم (نوح) نیز زمانی برای انجام کارهایش تعین نکرده کدام سخن الله درست است ؟

6 – ای رسول مشرکان را بگو که شما به الله که زمین را در دوروز بیافرید کافر میشوید آیه( 9) قوت وارزاق ا هل ز مین را در چهار روز مقدرفرمود و روزی طلبان را یکسان در کسب روزی خود گردانید آیه(10) وآنگاه به خلقت آسمان توجه کامل فرمود . که آسما نها دودی بود اوفرمود که آسمان وزمین همه به سوی خدا به شوق ورغبت ویا به جبر وکرا هت بشتابند آیه(11) آنگاه نظم هفت آسمان را در دوروز استوارفرمود :سوره چهل ویکم (سجده فصلت) آیه های 9تا11

دریافتید در این آیه ها به وارون شش روز وبه وارون بسته بودن زمین وآسمانها . میگوید زمین وآسمانها را در دوروز بیافریدم وخوراک چهار روز آفریدگان ا هل زمین را هم آماده ودادگرانه میان آنها بخش کردم وسپس به خلقت آسمانها که دود بودند توجه کامل فرمودم .

این چند گانه گوئیهای الله دانا وتوا نا و آگاه راتا همینجا درباره آفرینش جهان هستی در کنار هم بگذارید تا دریابید کدامش درست است . (شش روز . دوروز . دود بودن یا بسته بودن وشکافتن؟)

مهمتر از همه زمان دو روز یا شش روز را بر چه پایه ای اندازه گیری کرده است ؟ بی هیچگونه دودلی این چند گا نه گوئیهای الله دروغی آشکار است .

درپایان آیه د هم همین سوره (سجده فصلت) چنین آمده ا ست (او فرمودکه آسمان وزمین همه بسوی الله به شوق ورغبت ویابه جبرو کرا هت بشتابند ؟

با این گفتار روشن الله به نیکی در می یابیم که درهمان نخستین زمان آفرینش او با آزادی آشنائی و میانه ای نداشت که آسمانها وزمین راچه خواسته وچه نا خواسته ناگزیربر پرستش از خود نموده است .

آیا میتوان از چنین دیکتاتوری که نخستین گامش آزادی کشی بوده است چشمداشت مهر وداد وآزادیخوا هی داشت ؟

درآیه 11 همین سوره میگوید: آنگاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود که باز هم با شش روز های از پیش گفته شده او دوگانگی دارد ودروغی آشکار است .

وانگهی موضوع آیه د هم این سوره با آیه های 30 تا39 آمده درسوره دوم (بقره)درباره آفریدن آدم سراپا دوگا نگی دارد که دربخش آفریدن آدم آورده خوا هد شد .

7- آیا ندیدیدکه الله چگونه هفت آسمان رابه طبقاتی خلق کرد ودر آن سماوات ماه شب رافروغی تابان و خورشید را چراغی فروزان ساخت : سوره هفتاد ویکم(نوح)آیه های 15و16

همانگونه که درسوره دوم(بقره)آیه 29برای آفرینش زمین وآسمان زمانی تعیین نکرده بود در این آیه هم زمانی تعیین نکرد . گوئی از یادش رفته است و این زبان زد همگانی که(دروغگو کم حافظه است) درباره الله بیشتر درستی نشان مید هد .

اللهی که برابرآیه های بیشماری مانند آیه 29 از سوره سوم(آل عمران)وآیه 77 از سوره بیست وهفتم (النمل)و آیه 69 از سوره بیست وهشتم(قصص)وو میگوید از همه جا وهمه چیز وگذشته وآینده آگا هم در کاری که مدعی میباشد خودش انجام داده ا ست نمیتواند درستی زمان آنرا باز گو کند تا در شمار دروغگویان در نیاید .؟

با نگرشی ژرف وبدور از کور دلی تازی پرستی ویا ترس از دوزخ دروغین الله باید بپذیریم زمانی که الله خدای مسلمانان به این روشنی وبا بن مایه استوار دروغ میگوید وگفته هایش رامقدس هم میداند از رسول الله آفریننده الله که درآیه 14-ازسوره ششم(انعام) میگوید (من مامورم که اول شخص که تسلیم حکم الله است باشم ونیز مرا گفته اند که البته از گروهی که الله را شرک آورد نباشم) چه چشمداشتی میتوان داشت ؟

آیا ساده اندیشان میتوانند باور داشته باشند نویدی که به مومنین به خودش داده است تا درآن عشرتکده بی در ودروازه خود(بهشت ) از شراب ناب سر به مهر عالم بالا سیرابشان کند وزنان همیشه باکره وپسر بچه گان چون لو لو مکنون برای همخوابگی به آنها واگذارد درست است یا فریب وسراب ؟

اگر چنین نوید هائی درست باشند نام این الله ورسول الله اورا چه میتوان گذاشت ؟ وبه آیت الله های گسترش د هنده این اندیشه ا هریمنی چه فروزه ای باید داد؟

بدرستی دل آدم به حال آن گمرا هانی به درد می آید که به امید دستیابی نسیه بردخترکان زیبا روی و پسر بچه گان زیباتر .انگ ننگ نماز خوانی رابا دم قاشق های چوبی بر پیشانی خود می نهند که بن مایه انکار ناپذیر بندگی چنین اللهی رابرپیشانی خود داشته باشند تا شاید در روز موعود خوش باورانه خود با پا درمیانی رسول الله و ولی الله به آن آرزوی بدور ازخرد برسند ؟

از اما مانی که دانش خودرا از چنین الله ورسول الله بی دانش تر از خود فرا گرفته اند وپروانه سخن گفتن وپرسش برپیروان کرو کوروگنگ وگمراه خود نداده ونمید هند که مبادا بردانش نداشته آنها شک شود . چه چشمداشتی ؟

از آیت الله های تبهکار . این گرگان به پوشاک میش در آمده که برابرآئین شیعه 12 امامی پروانه ندارند از خرد خود در باره درون مایه چنین کلام اللهی بهره بگیرند . دانسته و آگا هانه بر نداشتن چنین پروانه ای . به پوشاک دیند اری در آمده اند تا هرچه بیشتر مردم را در گمرا هی نگا هدارند . چه امید ؟

اینان از هر جنایتکار جنگی جنایتکار ترند زیرا یک جنایتکار جنگی آنهم در پوشاک خود ده یا بیست یاسد ویا هزار تن را میکشد . ولی هر آیت الله در پوشاک دین داری بوارون پیشه خود . (راهنمائی) مغز واندیشه سد ها هزار انسان ساده اندیش رابا دروغهای آگا هانه اش میکشد وبه بیراهه می کشاند . زیانی که از این رهگذر به جامعه جهانی وارد میشود با هیچ بهائی جبران پذیر نیست .

پرسش اینست . چگونه دانشمندان . اندیشمندان . خردمندان . روشنفکران وسرایندگان میهن ما (به کسرآن گروه انگشت شمار شناخته شده) خودرا پیرو آئینی چنین نابخرد کرده اند که پایه گذارآن چنان اللهی دروغگو . ونماد ها ئی چون آیت الله ها داشته باشد ؟

به ننگ نامه ای بنام کلام الله سوگند یاد نمایند ویا آن را با زبان تازیان برای آمرزش روان مردگان خودبخوانند و دم بر نیاورند . آیا اینان از ملاهای تبهکار گنا هکار تر نیستند ؟

بر باور من ملاها از این دید ارجمندتر ند که برآنچه گردن نهاده اند کار می بند ند . ولی این گونه دانشمندان با لب فروبستن خود گنا هی بیشتر از ملا ها مرتکب میشوند .

در آئین اسلام وشیعه گری رهاورد تازیان که آیت الله ها پاسدار وپرچمدارآن هستند . نه تنها پروانه پرسش بکسی نمید هند که میگویند پرسش دست به کارخانه الله بردن است . براین باور هرگونه پژوهش وبر رسی را در أئین خود کفر میدانند که کیفری برابر مرگ دارد .

اگر سرکش آدمی دست به این لانه زنبور(نادان پروری ) ببرد تا روشن کند که درپایه واساس آن(کلام الله)چیزی جز دروغ وفریب وریا نیست .آنگاه کافرش میخوانند که سرانجام کافربودن دراسلام ناب محمدی روشن است . ترور اسلامی .

من ازهمه آیت الله ها ی ریز ودرشت که خودرا نماد های الله . در روی زمین میدانند پرسشی دارم تا به روشنی پاسخ د هند . آیا شما می توانید بگونه یک پژوهشگر درون مایه قرآن را بررسی کنید ودیدگاه خودتان را از روی راستی ودرستی بنویسید یا بگوئید ؟

اگر آیت اللهی دست به چنین کاری زده کیست ؟ نامش چیست ؟ نوشته اش کجاست ؟

برای رهائی اندیشه های به بند کشیده شده/1400ساله از خویشکاری هر ایران پرستی است تا آگا هانه دست بکار شود وبا روشنگری خرد مندانه . ریشه این درخت زهر آگین وارداتی را بخشکاند که برابرآیه های بیشمار آمده درهمین ننگنامه . از فراز آنها ست سوره بیست وپنجم (فرقان ) آیه های 4تا 7- سوره سی وچهارم (سباء)آیه های 7 و8 – سوره سی و هفتم (صافات)آیه های 35 و36 – سوره چهل ودوم (زخرف)آیه 30 – سوره چهل وچهارم (الدخان) آیه 14 – سوره چهل وششم (احقاق)آیه های 7و8 – ود هها آیه دیگر . شتر بانان تازی درهمان آغاز اسلام از پذیرفتنش سرباز زدند وگفتند محمد دیوانه وساحری بیش نیست که افسانه های کهن را بازگو میکند . ولی جانشینان محمد . علی وعمر همسر دختر او . سعد ابی وقاص . قتیبه بن مسلم ودیگر سرداران تازی این لکه سراپا ننگ را بازور شمشیر به گردن نیاکان ما نهادند وایرانی رااز خرد خدائی به سنگ پرستی (حجرالاسود)کشانیدند .

تا این لکه ننگ درتاریخ وفرهنگ ایران برجاست ما آلوده به ننگیم . فره ایزدی . والائی . سربلندی شادی خنده . بهزیوی . نیکبختی از ما گریزان وروان نیاکان از ما آزرده است .

حال ببینیم الله فرستنده تورات برای موسی . دراین باره چه میگوید ؟

سفرپیدایش : باب اول آیه 1 تا27

در ابتدا خدا آسمانها وزمین را آفرید . وزمین بایر وتهی بود وتاریکی بر روی لجه و روح خدا سطح آبهارا فرو گرفت . و خدا گفت روشنائی بشود و روشنائی شد . وخدا روشنائی را دید که نیکوست وخدا روشنائی را از تاریکی جدا ساخت . وخدا روشنائی را روز نا مید وتاریکی را شب(روزی اول)

درست گوش فراد هید : 1- همین الله که در تورات میگوید ابتدا آسمانها وزمین را آفریدم . برابر آیه 29 ازسوره دوم (بقره) میگوید . او خدائی است که همه موجودات زمین را خلق کرد پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت (ستر 28برگ یکم را نگاه کنید ) تا دریا بید کدام سخن الله درست است ؟

2- همین الله که در تورات میگویداول آسمان وزمین را آفریدم . بی آنکه بگوید آبها را کی آفرید . میگوید تاریکی سطح آبهارا فرو گرفت . پس آب وجود داشت . اینهم دروغ دیگر الله؟

3-خداگفت روشنائی بشود . شد وروشنائی را ازتاریکی جدا ساخت وروشنائی را روز نامید وتاریکی را شب ؟

چه بن مایه ای روشنتر ازاین دردروغگوئی ونادانی الله که نه تنها گفتارش دردوکتاب او با هم برابری ندارد که این نادان میگوید روشنائی را ازتاریکی جدا نمودم ونمیداند که تاریکی وروشنائی یا شب وروز در پی گردش زمین است بدور خود وبه دور خورشید ؟

وخدا گفت فلکی باشد درمیان آبها وآبهارا از آبها جداکند . وخدا فلک را بساخت وآبهای زیر فلک را از آبها ی بالای فلک جدا کرد وچنین شد وخدافلک را آسمان نامید وشام بود وصبح بود(روزی دوم)

4- از این فرمایشات الله اگر چیزی دستگیرتان شد مارا هم آگاه کنید ؟

وخداگفت آبهای زیرآسمان در یک جا جمع شود وخشکی ظا هر گردد وچنین شد . وخدا خشکی را زمین نامید واجتماع آبهارا دریا نامید……(روزی سوم)

5- اللهی که گفت اول آسمانها وزمین را آفریدم حالا میگوید آبهای زیر آسمان را در یک جا جمع کردم تا زمین ظا هر گردد . کدام سخنش درست است ؟ آیا دروغ نمیگوید ؟

وخدا گفت نیر ها درفلک آسمان باشند تا بر زمین روشنائی د هند . وخدا دونیر بزرگ ساخت . نیر اعظم را برای سلطنت روز و نیر اصغر را برای سلطنت شب (که گویا منظورش خورشید وماه است) وستارگان را وخدا آنهارا درفلک آسمان گذاشت تا بر زمین روشنائی د هند وسلطنت نمایند بر روز وبر شب وروشنائی را از تاریکی جدا کنند… شام بود وصبح بود(روز ی چهارم) .

6 – اگر الله در قرآن خورشید وماه را گردنده وزمین را باکوهها میخکوب نموده است که تکان نخورد سوره پنجاه وپنجم (الرحمان) آیه 5- وسوره هفتادوهشتم(النباء)آیه 7- ولی در تورات میگوید این دونیر اعظم واصغر (خورشید وماه) را در آسمان گذاشتم . یعنی (ساکن) نمودم تا روشنائی وتاریکی را جدانمایند . که بوجود آوردن شب وروز را از خویشکاری این دو میداند . نه زمین ؟

از دید الله زمین کوچکترین دستی در فراهم آوردن شب و وز ندارد . آیا به درستی این الله خرد مند وآگاه است . اوبنده محمد (حجر الاسود) نیست که هرچه خواسته اند بنام این لال بی زبان نوشته اند؟

و خدا گفت آبها به انبوه جانوران پرشود وپرندگان بالای زمین بر روی فلک پرواز کنند . پس خدا نهنگان بزرگ آفرید وجانداران خزنده را…وشام بود وصبح بود (روزی پنجم)

وخدا گفت زمین جانوران را موافق اجناس آنها بیرون آورد بهایم .حشرات .حیوانات زمین وچنین شد…وخدا گفت آدم را بصورت ماوموافق شبیه ما بسازیم تا برهمه حکومت نماید…پس خدا آدم را بصورت خودآفرید اورا بصورت خدا آفریدا یشان را ا نر وماده آفرید …وشام بود وصبح بود( روز ششم .

7- این گفته های الله نیز نا برابر است با آیه 29 ازسوره دوم(بقره) که در روز نخست آفرینش می گوید (همه موجودات زمین را برای شما خلق کردم ) کدام سخن الله درست است . آفریدن همه موجودات در روز نخست یا روز پنجم ؟ (باب دوم)

آسمانها وزمین وهمه لشگر آنها تمام شد . ودر روز هفتم خدا آرامی گرفت ویهوه خدا . آسمانها وزمین را بساخت .یک پرسش کوچک از الله ؟ آیا تو یهوه هم هستی یا درپوشاک او در آمده ای ؟

رازی و دین ستیزی او

نوشته بهروز شیرازی

پیشگفتار:

حکیم ابوبکر محمد بن زکریای رازی، شیمی‌دان، فیلسوف و بزرگ‌ترین پرشک ایرانی جهان شرق و یکی از پزشکان بزرگ سراسر عصر بشری است. درباره سالروز زایش و مرگ زکریای رازی دیدگاه‌های گوناگونی وجود دارد، ولی معتبرترین بنمایه ای که به این مورد اشاره کرده، کتاب « فهرست کتابهای رازی» ابوریحان بیرونی است که زایش رازی را در شعبان سال ۲۵۱ هجری (۸۶۵ میلادی) در شهر ری و درگذشت وی را در پنجم شعبان ۳۱۳ هجری قمری ثبت کرده است.

شاید بتوان رازی را خردگراترین فرد در تاریخ ایران نامید. او به هیچ عنوان تقلید را نمی پذیرفت و بر همین اساس نظریات برخی از فلاسفه بزرگ را نقد و رد میکرد در صورتی که این فلاسفه نزد متفکران معاصر رازی اعتباری خداگونه داشتند.  در پزشکی هم اهل تقلید و حفظ میراث گذشتگان نبود و این میراث را ابتدا با روش تجربی خود آزمایش میکرد. به خاطر همین روش کار او بود که مهمترین کتابهای پزشکی را در زمان خود و حتی مدتها پس از خود به یادگار گذاشت. زکریای رازی نخستین پزشکی است که پیوسته الکل را در حرفه خود بکار میبرد. رازی کتابی زیر نام «الحاوی» نوشت که در آن به ثبت بیماری‌ها و روش‌های درمانی بکار برده شده در مورد آنها پرداخته است. کتاب الحاوی نزد اروپائیان به عنوان دانشنامه (encyclopedia) پزشکی شناخته میشود. کتاب دیگر رازی درباره سرخک و آبله و معرفی این دو بیماری، در اروپا بسیار تاثیرگذار بود.

مورد دیگری که باعث شهرت رازی شده است، دین ستیزی او است. برخی قصد دارند این بخش از زندگی رازی را پنهان نگه دارند و برخی از آخوندها میخواهند رازی را شیعه اثنی عشری معرفی کنند! دلیل نوشتن این نوشتار نیز همین است. ابتدا بنمایه های مربوط به باورهای ضددینی رازی را ارائه میکنیم. در بخش دوم دلایل آخوندها پیرامون مسلمان و شیعه بودن رازی را نقد و رد میکنیم و در آخر گفتآوردهایی از آثار به جای مانده رازی را پیرامون دین نقل میکنیم. اینکه اندیشه و زندگی رازی را منحصر به دین ستیزی او کنیم مطمئننا در حق او کم لطفی کرده ایم، فهرست آثار رازی خود گویای این مطلب است ولی این نوشتار پیرامون دین ستیزی رازی است. کسانی که مایلند اطلاعات بیشتری پیرامون رازی بدست آورند میتوانند به کتابهای خوبی که در مورد رازی نوشته شده است مراجعه کنند.[1]

اندیشه ها و باورهای رازی:

مهمترین پرسشی که از طرف مخاطبان مطرح میشود این است که از کجا میدانید که رازی زندیق بوده است؟ این پرسشی معقول است و باید بنمایه های مربوط به باورهای رازی ارائه شود.

قدیمی ترین بنمایه در مورد باورهای دین ستیزانه رازی کتاب اعلام النبوه ابوحاتم رازی (م322) از دعات بزرگ اسماعیلی که معاصر و همشهری رازی بوده، است. بخش اول کتاب مناظره ای است که ابوحاتم رازی با محمد بن زکریای رازی انجام میدهد و در بخشهای بعدی کتاب مطالبی را از کتابهای رازی در مورد ادیان، امامان، پیامبران و قرآن نقل میکند و به آنها پاسخ میدهد. در نسخه های موجود از اعلام النبوه نام محمد بن زکریای رازی در آن نیست و همه جا از او با عنوان ملحد یاد شده است. برخی از از پژوهشگران بر این باورند که نام زکریای رازی در مقدمه کتاب موجود بوده ولی چون مقدمه از بین رفته است به دست ما نرسیده است.[2] با این حال شواهد موجود در متن کتاب و شواهد دیگر به طور قطع ثابت میکنند که این ملحد کسی جز محمد بن زکریای رازی نمیتواند باشد و کسی از پژوهشگران در این موضوع تردید نکرده است. ابوحاتم در جایی این ملحد را پزشکی ماهر معرفی میکند[3] و در جایی دیگر باور به قدمای خمسه را در باورهای او نشان میدهد.[4] باور به قدمای خمسه از باورهای خاص زکریای رازی است که هم معاصران او و هم افراد مختلفی پس از مرگ او آن را نقد کرده اند. از دیگر شواهد این است که احمد حمیدالدین کرمانی در کتاب الاقوال الذهبیه خود، از کتاب ابوحاتم رازی و مناظره وی با زکریای رازی در ری در حضور مرداویج، پیرامون نبوت و مناسک شرعی یاد میکند.[5]

بنمایه دیگر کتاب طب روحانی نوشته رازی است که خوشبختانه به دست ما رسیده است. او کتاب خود را با ستایش خرد آغاز میکند و در حالی که موضوع کتاب پیرامون دین نیست، در چند جا – به صورت کنایه – انتقاداتی به دین وارد میکند.[6] و در جایی به صراحت دین را پدیده ای هوایی و غیر عقلی معرفی میکند.[7]

رازی چند کتاب کفرآمیز  داشته است که دو کتاب از بقیه معروفترند. به هر کدام از این کتابها دو نام داده‌اند: في النبوات / نقض الادیان (=درباره‌ی پیامبری‌ها / دین‌ستیزی) و في حیل المتنبئین / مخاریق الانبیاء (=در نیرنگ‌های پیامبرنمایان / ترفندهای پیامبران) . این دو کتاب توسط متعصبین از بین رفته و نابود شده است، اما مورخان زیادی از این دو کتاب یاد کرده‌اند و همچنین افراد زیادی بر این دو کتاب ردیه نوشته‌اند. ابوحاتم رازی در کتاب اعلام النبوه نوشته است که این ملحد با عقل معیوب و نفس و رای ضعیف خود کلامی در ابطال نبوت تصنیف  کرده است.[8]  ابوریحان بیرونی از کتاب نبوات او یاد کرده است.[9]  بنمایه دیگر در این زمینه کتاب آفرینش و تاریخ نوشته مطهر بن طاهر مقدسی (م 381) است که فاصله زمانی کمی با رازی داشته است. او در کتاب خود در مورد کتاب رازی چنین نوشته است:

و بدان كه محمد ابن زكريا را كتابى است كه آن را مخاريق الانبياء خوانده و نقل كردن از مطالب آن روا نيست و هيچ دين باورى و صاحب مروّتى گوش فرا دادن بدان را رخصت نمى‏دهد، چرا كه مايه تباهى دل و از ميان برنده دين و نابودكننده مروت است و انگيزنده خشم بر پيامبران صلوات الله عليهم اجمعين و پيروان ايشان است. و ما آنچه را كه در حدود گنجايش خردمان نباشد بر خرد خويش تحميل نمى‏كنيم، چرا كه خرد در نظر ما آفريده‏اى است محدود و متناهى.[10]

افراد زیادی بر باورهای رازی رد نوشته اند و برخی از باورهای رازی را در این ردیه ها نقل کرده اند. دکتر ذبیح الله صفا از 12 نفر که بر آرای رازی رد نوشته اند نام میبرد.[11]

زکریای رازی دارای عقاید مادی و از اصحاب هیولی[12] بوده و معتقد بوده است هیولی دارای اجزاء بسیط ذی ابعاد است و می‌گوید عقل نمیپذیرد که ماده و مکان آن، ناگهان بدون اینکه سابقا ماده یا مکان وجود داشته باشد پدید آید.[13] بسیاری دیگر از باورهای رازی در تعارض کامل با باورهای اسلامی است.[14]

رازی دیندار و شیعه!

در دوران معاصر برخی از شیعیان سعی کرده اند زکریای رازی را فردی دیندار و شیعه! معرفی کنند و او را از باورهای دین ستیزانه تبرئه کنند. از جمله این افراد عبدالله نعمه (نویسنده کتاب فلاسفه شیعه) و مرتضی مطهری هستند. ما در اینجا تمامی استدلالهای (=سفسطه های) این دو نفر را که در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران[15] آمده، را نقل میکنیم و سپس به نقد آنها میپردازیم.

1- در فهرست كتب رازی ، كتابی » فی النبوات » آمده كه ديگران به طعن‏ و استهزاء نام او را » نقض الاديان » نهاده‏اند و كتاب ديگری بنام » فی حيل المتنبئين » و ديگران به طعن نام او را » مخاريق الانبياء » گذاشته‏اند . اين كتابها در دست نيست ، ولی متكلمين اسماعيلی از قبيل‏ ابوحاتم رازی و ناصر خسرو ( و شايد منقول از ابوحاتم) در كتب خود به‏ نقل قول از رازی مطالبی آورده مبنی بر اينكه او منكر نبوات بوده است  هر چند ابوحاتم نام رازی را نبرده است و از او با كلمه » ملحد » ياد كرده است ولی مسلم است كه منظور او محمدبن زكريای رازی استنظر باینكه آن كتب در دست نیست ، نمی‏توان اظهار نظر قطعی كرد ، ولی‏ از مجموع قرائن می‏توان بدست آورد كه رازی منكر نبوات نبوده و با » متنبئین » ( مدعیان دروغی نبوت ) در ستیزه بوده است.[16]

معلوم نیست «مجموع قرائن» مرتضی مطهری چیست؟ و کجاست؟ که بر اساس آن چنین حکمی صادر میکند. ظاهرا این «مجموع قرائن» چیزی جز نام یکی از کتابها نمی باشد. که استدلال بر اساس نام کتاب هم در واقع مبتنی بر مغلطه است چون کسی که به طور کلی نبوت را قبول ندارد، همه کسانی را که ادعای نبوت داشته اند را دروغگو میداند.

2- مباحثات رازی‏ با ابوحاتم اسماعیلی در منزل یكی از بزرگان ری در حضور اكابر و بزرگان شهر و علی‏ رؤس الاشهاد محال است كه در زمینه ابطال نبوات باشد و رازی صریحا و علنا همه نبوات را تكذیب كند و همه مذاهب را باطل بداند و در نهایت‏ احترام هم زیست نماید .[17]

این نیز نادرست است. مطهری در واقع بدون در نظر گرفتن شرایط آنزمان ادعای خلافی کرده است. ما بر طبق منابع تاریخی میدانیم که برخی از خلفا مانند مامون جلسات بحث و مناظره آزاد تشکیل میدادند و هر کس با هر عقیده‌ای در این مناظرات شرکت میکرد. هر چند این جلسات در دوره‌های بعد با آمدن خلفای دیگر و نفوذ ملایان و فقیهان متعصب رو به خاموشی رفت اما در دوره مورد نظر ما یعنی در زمان رازی نیز چنین فضایی وجود داشته است. در آنزمان حکومت ری در دست شخصی به نام مرداویج بوده است و این فرد به دلیل تبلیغات همین ابوحاتم رازی به مذهب اسماعیلیه در می‌آید. اسماعیلیان در بین فرق اسلامی به برخورد عقلانی با دین (حداقل در ظاهر امر) معروف هستند و طبق کتاب » تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی » همیشه در بین اسماعیلیان جلسات بحث و مناظره برقرار بوده است. جالب همین مرداویج بعد از پیشبینی اشتباه ابوحاتم رازی در مورد ظهور امام موعود (اسماعیل) از او روی گردان میشود. این موضوع نشان میدهد که مرداویج انسان دگم اندیشی نبوده است و خود نیز نگاه عقلانی به دین داشته و اهل استدلال بوده است. دکتر صفا پیرامون این موضوع مینویسد:

در اواخر قرن سوم و در قرن چهارم و پنجم وجود فرقه‌ای از اهل تشیع و تبلیغات شگرف آن در همه‌ی اقطار و اکناف ممالک اسلامی به ترویج منطق و فلسفه یاوری بسیار کرد و ان فرقه‌ی اسماعیلیه است. پیروان مذهب اسماعیلی برای آمادگی در تبلیغ اصول مذهبی خود همواره مجالس بحث و مناظره در میان خود داشتند و در این مجالس ورزیده و مهیا می‌شدند. در مراحل عالی دعوت اسماعیلیه‌ ، داعی برای بحث در معانی شرایع اسلام از نماز و زکات و حج و طهارت به روش فلاسفه متوسل می‌گردید و می‌گفت فلاسفه‌ی یونان در شرح مشکلات به عقل اعتماد می‌کردند و بر هر مسلمان واجب است که در هر باب از طریق عقل حکم کند و بدین طریق ارسطو و افلاطون و فیثاغورس و جز آنان از فلاسفه را در نفس مدعو محترم می‌کردند و معمولا در مراحل ششم و هفتم و هشتم و نهم دعوت، این استفاده از فلسفه و فلاسفه مستمر و بر دوام بود.[18]

3- ابن ابی اصیبعه ضمن اینكه نسبت چنین كتابی را به رازی‏ انكار می‏كند احتمال می‏دهد كه برخی » اشرار » این كتاب را ساخته و از روی دشمنی به رازی نسبت داده باشند و تصریح می‏كند كه نام » مخاریق‏ الانبیاء » را دشمنان رازی نظیر علی بن رضوان مصری به این كتاب داده‏اند نه خود رازی . از سخن ابن ابی اصیبعه پیدا است كه كتاب نبوات و كتاب‏ حیل المتنبئین غیر این كتابی است كه این نام به او داده شده است ، و آن‏ دو كتاب وضع روشنی دارد.[19]

کل سخن ابن ابی اصیبعه چنین است: «من میگویم این کتاب اگر نوشته شده باشد – و خدا داند – چه بسا از اشرار که معاند رازی بوده اند آن را ساخته و بدو نسبت داده اند و آنکه گمان می برد که این کتاب را رازی نوشته بد میکند و گرنه رازی بزرگتر از این است که به این امر مبادرت ورزد و در این معنی کتاب پردازد».[20] ابن ابی اصیبعه یک نویسنده قرن هفتمی است و هیچ دلیل و مدرکی برای این ادعای خود ارائه نمیکند و در انتها میگوید: «و الله اعلم». این یعنی اینکه ایشان با پیش فرضهای اشتباه خود (که انسان دانشمندی مثل رازی نمیتواند دین ستیز باشد) میخواسته قضیه را ماله کشی کند.

4- به علاوه رازی سخت پابند به توحید و معاد و اصالت و بقاء روح است‏ كتابی دارد » فی ان للانسان خالقا متقنا حكیما »  و كتابی دارد در ردسیسن ثنوی ( رد بر مانویت ) و رساله‏ای » الی علی بن شهید البلخی فی تثبیت المعاد » و نظرش در آن كتاب همچنانكه ابن ابی‏ اصیبعه می‏گوید نقد نظریه منكران معاد است ، و كتابی «فی ان النفس‏ لیس بجسم » چگونه ممكن است كسی همه اصول مبدأ و معاد و روح و نفس را پذیرفته باشد و منكر نبوات و شرایع باشد ؟! [21]

در اینجا چند نکته باید مورد توجه قرار بگیرد:

الف- آیا رازی چنین کتابهایی نوشته است؟ چطور میشود مطمئن شد که این کتابها نوشته رازی است؟ تنها کاری که ما میتوانیم انجام دهیم مقایسه دو فهرست از کتابهای رازی است که توسط ابوریحان بیرونی و ابن ندیم به دست ما رسیده است و باید به فاصله زمانی رازی با این دو فهرست به جا مانده نیز توجه داشته باشیم. چه بسا کتابهایی که به دلیل تشابه نام نویسنده و دلایل دیگر به نام رازی ثبت شده باشند. در حال حاضر کتابهای زیادی وجود دارد که نام نویسنده آن مجهول است و یا پژوهشگران کتاب را از آن شخص دیگری میدانند نه کسی که نام آن بر روی کتاب است.

ب- در حالی که ما هیچکدام از این کتابها را در دست نداریم چگونه میتوانیم مطمئن باشیم که نام کتاب منطبق بر محتوای آن باشد؟ شاید محتوای این کتابها بر خلاف نام کتاب باشند. مثلا قضاوت شما در مورد کتابی که نام آن «الله اکبر» است چیست؟ اگر با کتاب و نویسنده آن آشنا نباشید شاید فکر کنید که این کتاب در مورد صفات الله و … است. در صورتی که برخلاف نام کتاب، این کتاب مروج بیخدایی و کتابی ضداسلامی میباشد.[22]

با توجه به آثار به جا مانده از رازی میتوان باور به خدا توسط رازی را نتیجه گرفت ولی در مورد بقیه موارد شک و تردید زیادی وجود دارد. البته خدای رازی نیز غیر از خدای مومنین است.[23] کتاب «فی ان النفس لیست بجسم» که مطهری برای اثبات اعتقاد به روح از آن نام میبرد در فهرست ابن ندیم آمده است اما در فهرستی که بیرونی آورده است نام چنین کتابی نیامده است.[24] نکته دیگر این است که نفس در نظام فلسفی رازی متفاوت با نفس به معنای روح مورد نظر مطهری است. چون رازی نفس را به عنوان یکی از قدمای خمسه میداند.[25]

کتابی که مطهری در مورد معاد از رازی نام میبرد، توسط بیرونی با عنوان «الرد علی شهید فی لغز المعاد» (= رد بر شهید در معمای معاد) ضبط شده است.[26] از نام این کتاب که اثبات معاد نتیجه نمیشود. جالبتر آن است که برخی از دانشمندان رساله ای در ابطال معاد به رازی نسبت داده اند و در برخی منابع دو بیت به رازی نسبت داده شده که از آن انکار معاد استنباط گردیده است.[27] ابن القیم میگوید: «رازی از هر دینی بدترین چیزهای آن را برگزید و کتابی در ابطال نبوات و رساله ای در ابطال معاد تالیف کرد و مذهبی ساخت که از مجموع عقائد زندیقان عالم ترکیب یافته بود».[28] به هر حال از آنجایی که برای باورهای دین ستیزانه رازی منابع مستند و محکمی وجود دارد نمیتوان از این منابع به خاطر چند نام مشکوک چشم پوشی کرد.

5- به علاوه او كتابی دارد » فی آثار الامام الفاضل المعصوم » كه به‏ احتمال قوی بر طبق مذاق شیعه در امامت نوشته است . و كتابی دارد به نام‏ » النقض علی الكیال فی الامامة » و كتابی به نام » كتاب الامام‏ والمأموم المحقین «)و همه می‏رساند كه اندیشه امامت فكر او را مشغول می‏داشته است ، بدیهی است كسی كه منكر شرایع و نبوات باشد درباره‏ امامت حساسیتی ندارد. بعید نیست همچنانكه بعضی گفته‏اند رازی تا حدودی طرز تفكر شیعی‏ امامی داشته است.[29]

این ادعای مطهری نیز کاملا بی اساس و پوچ می باشد و در ادامه نشان میدهیم که ناشی از شناخت کم رازی و مطالعه نکردن آثار او است. مطهری گفته: «بعضی گفته اند» و هنگامی که به پاورقی کتاب مراجعه می شود، می بینیم که از این بعضی فقط به نام «فلاسفه شیعه» اشاره شده! این گونه شاهد آوردن مانند شاهد آوردن روباه است زیرا شیخ عبدالله نعمه نیز مانند خود مطهری یک شیعه ماله کش بیشتر نبوده است.

رازی در سر آغاز رساله «سیرة الفلسفیه»، زندگی خودش را بخصوص با اعمال «امام» خود سقراط مقایسه کرده است.[30] در نتیجه می توان اینگونه برداشت کرد که رازی اندیشه ها و آموزه های اندیشمندان بزرگی چون سقراط را سرمشق، راهنما و امام خود میدانسته نه امامان شیعه گری. این موضوع وقتی روشنتر میشود که نگاهی به مناظره او با ابوحاتم بیاندازیم. رازی سخترین انتقادها را به امامان شیعه وارد میکند و آنها را شایسته پیروی نمیداند. پول کراوس معتقد است بخشهایی از این دو کتاب رازی در کتاب اعلام النبوه نقل شده است.[31] سخنان رازی در کتاب اعلام النبوه چنین است:

بما خبر دهید، کی و کجا؟ امامان شما دلالت و راهنمایی کرده اند که چگونه بین غذاها و سموم تفاوت بگذاریم؟ کجا از کارکرد داروها بما خبر داده اند؟ از ائمه خودتان: بما یک ورق نشان دهید، همانطوری که از بقراط و جالینوس هزارها ورق، نه یکی دو تا نقل شده است که برای مردم نافع است، بما چیزی نشان دهید از علومی که از حرکات فلک و علل این حرکات از یکی امامان شما نقل شده باشد، یا مطلبی از طبایع لطیفه و ظریف مانند هندسه و یا غیر اینها از امور مربوط به لغات که قبلا معلوم نباشد و پیشوایان شما ان را اختراع کرده باشند.[32]

اما در آنسو میبینیم که رازی کتاب های به اصطلاح آسمانی را خالی از ارزش و اعتبار میدانسته و آثار و اندیشه های دانشمندانی همچون افلاطون، ارسطو و اقلیدس و بقراط را عامل مهم خدمت به بشریت معرفی کرده است. اما همین امام دانستن فلاسفه نیز مانند امامهای اسماعیلیان نبوده است که مبتنی بر تقلید باشد. بلکه رازی روش عقلی و خردگرایی آنها را قبول داشته است، چنانکه در مناظره خود گفته است که فرد با دقت و نظر میتواند علم گذشتگان از فلاسفه را بیاموزد و با تعقل فراوان میتواند به مطالب دیگری نیز برسد و به عبارتی از فلاسفه قبل از خود پیشی بگیرد.[33]

دکتر مهدی محقق با اشاره به کتاب فلاسفه شیعه مینویسد: «برخی او را به خاطر نام این دو کتاب شیعه دانسته که این مقدار دلیل برای چنین مدعائی کافی نیست».[34] و در جایی دیگر از کتاب خود با ذکر کنیه رازی که ابوبکر است، این مدعای شیخ عبدالله نعمه را رد میکند: «بعید است که شیعه کنیه ابوبکر داشته باشد».[35]

گفتاوردهایی از رازی:

رازی پیرامون خرد و خردگرایی چنین مینویسد: با ابزار خرد است که ساختن کشتی‌ها و کاربردن آنها را یافته‌ایم، چندان که هم بدانها سرزمین‌های دور دست آن سوی دریاها را درنوردیده‌ایم. دانش پزشکی را هم با خرد حاصل کرده‌ایم، که چندان صلاح و سود برای تن‌های ما دارد، و دیگر علوم و فنون که ما را بهره‌رسان‌اند، و هم بدان امور بس پیچیده و پنهان از دیده را شناخته‌ایم، چنان که شکل زمین و سپهر و بزرگی خور و ماه و دیگر اختران، فواصل و حرکات آنها را دریافته‌ایم، و نیز بدان خود به شناخت آفریدگار گرامی نائل شده‌ایم، یعنی بزرگترین و سودمندترین چیزها که بدان رسیده‌ایم. بر روی هم، خرد چیزی است که اگر نبود، وضع ما همچون حال چارپایان و کودکان و دیوانگان را می‌مانست، چه هم بدان است که ما اعمال عقلی خود را پیش از ظهور حسی آنها به تصور می‌آریم، پس آنها را چنان درمی‌یابیم که گویی احساسشان کرده‌ایم، آنگاه صورت‌های آنها را با افعال حسی خود می‌نمایانیم، تا مطابق با آنچه تخیل و تصور کرده‌ایم – پدیدار شوند.[36]

رازی نبوت را در تعارض با خلقت متساوی انسانها میداند و آنرا خلاف حکمت یک خدای حکیم میداند:از کجا و به چه دلیل شما این سخن را واجب شمرده اید که خداوند یک دسته ی خاص را به مقام نبوت ویژه ساخته و دیگران را نه؟ چرا پیامبران را بر سایر مردم فضیلت داده است؟ و فقط اینان را به راهنمایی مردم معین کرده است؟ و همه مردم را محتاج ایشان قرار داده است؟ و از کجا به خود اینچنین اجازه داده اید در حکمت حکیم که چنین کاری را برای مردم اختیار کند؟ و این کار مشقت بار و دور از انصاف را بر بعضی از مردم بار کند…؟ تا بدین وسیله بین مردم دشمنی ها برانگیزاند، و جنگهای (عقیدتی و دینی) فراوان ایجاد شود و بدین وسیله مردم هلاک شوند…؟[37]

رازی: به حکمت حکیم و رحمت رحیم، اینگونه سزاوار بود که بندگان خود را بوسیله الهام به فرد، فرد آنان، تمام سودها، و همه زیانها را، در نزدیک و دور به ایشان بیاموزد و هیچیک از بندگان را بر دیگری فضیلتی ندهد، و بین بندگان نزاع و اختلاف نباشد، تا هلاک شوند. این که گفتم با روش احتیاط مناسب تر است از اینکه بعضی را راهنما و پیشرو ، برخی دیگر قرار دهد تا در نتیجه هر دسته ای امام خود را تصدیق کنند، و غیر وی را تکذیب نمایند، و برخی با سلاح و جنگ به روی بعضی دیگر برخیزند، و بلا و گرفتاری فراگیر شود، و با دشمنی های فراوان و کشمکش ها هلاک شوند. و کشته های بسیار از این راه و بدین وسیله کشته شوند، چنانکه میبینی.[38]

رازی: چرا خداوند معرفت سود و زیان بندگان را در دو زمان کوتاه مدت و دراز مدت به خود بندگان الهام نفرموده است؟ چرا به بندگان الهام نکرده است تا احتیاجی به دلیل آوردن نداشته باشند و احتجاج بعضی از مردم برای برخی دیگر بندگان نباشد. ما می بینیم که این اختلاف عقاید بسیاری از مردم را هلاک کرده است. و بزرگترین بلا را در حال و آینده بر ایشان وارد ساخته است، اما بلای حال برای این است که هر دسته ای از امت پیشوای خود را تصدیق کردند و قبول دارند (نه پیشوای خصم را) و این سبب برخورد با شمشیر و اسلحه است…[39]

رازی: اگر بین مردم اسباب دین نباشد، دسته بندی ها، دوستی ها، و دشمنی ها نیز از بین می رود. چه که منازعات برای آینده نزدیک و یا دور است.[40]

رازی پیرامون غیرعقلانی بودن دین چنین گفته است: پیروان ادیان، دین خود را از بزرگان خود با تقلید گرفته اند، از نظر و دقت و بحث در اصول و ریشه های عقلی طفره رفته اند، و سخت منع کرده اند که پیروان ایشان در مباحث عقلی وارد نشوند… و از روسای خود اخباری را روایت کرده اند که موجب آن است اگر پیروان ادیان از راه دلیل بدین آثار بنگرند کافر می شوند از گذشتگان خود چنین نقل و روایت کرده و می کنند که جدل در دین و مرآء در دین کفر است. و هر که دین خود را بر قیاس عرضه بدارد، در تمام مدت دهر در التباس و اشتباه خواهد بود. و گفته اند: در ذات خداوند اندیشه نکنید، و در خلق خدا فکر کنید. قضا و قدر سر خدایی است در آن فرو مروید، کسانی که قبل از شما بودند با تعمق در این گونه مباحث هلاک گشته اند. اگر از گویندگان این سخنان دلیل بخواهیم، خشمناک می شوند و غضب می کنند، و خون سئوال کننده را هدر می دهند و از دقت نظر نهی می کنند، و پیوسته به قتل مخالفین خود تحریص می کنند. لهذا حق مدفون شده است و به سخت ترین صورت، و حقیقت به سختی پنهان مانده است.[41]

رازی: در طی روزگاران با مذهب خود الفت گرفته اند و با مرور ایام این حال عادت ایشان گشته است. اینان با ریش های بلند که در صدر مجالس می نشینند مغرور گشته اند، همانا که حلقوم خود را با گفتن خرافات و اکاذیب پاره می کنند… چنین می گویند: حدثنا فلان عن فلان… از راه دروغ و بهتان ها روایات نقیض با هم را می گویند. یکی از این اخبار خبر خلق قرآن است و دیگری نقض می کند. اینان را درازی ریش تیوس (بز نر) و سفیدی لباس شنوندگان که از اطراف ایشان جمع می شوند مغرور کرده است. چه کسانی؟ ضعیفان از مردان و زنان و کودکان، در طول مدت طبیعت و عادت اینگونه مردم شده است.[42]

ابوحاتم به رازی میگوید: به من بگو درباره کسی که هم نظر به فلسفه دارد و هم به شرایع پیامبران اعتقاد و نظر تو چیست؟… رازی پاسخ میدهد: چگونه می شود کسی که در فلسفه نظر کند و در عین حال به این خرافات هم معتقد باشد؟ و بر سر این اختلافات مقیم گردد، و بر جهل و تقلید اصرار داشته باشد؟[43]

رازی سودار بودن و بی ارزش بودن روایات مسلمانان پیرامون معجزات محمد را چنین نقد میکند: آثار و نشانه های نبوت محمد را یکی ، دو تا، سه تا نفر نقل کرده اند… و جایز است که این دو سه نفر از همدیگر نقل کرده  باشند.[44]

درباره قرآن رازی می‌گوید: شما ادعا می‌کنید که معجزه معتبر و در دسترس وجود دارد، برای نمونه، قرآن. می‌گویید: «هرکس آنرا انکار می‌کند، یکی همانند آن بیاورد.» هر آینه، ما بایست یک‌هزار مشابه تولید کنیم، از آثار سخنوران شیوا و شاعران دلیر، که بسیار بیشتر و بگونه مناسب جمله بندی شده اند و دارای ساختار بسیار فشرده و رسا هستند. آنها معنی را بهتر می‌رسانند و دارای وزن و قافیه و نثر و نظم بهتر هستند. … بخدا آنچه شما می‌گویید ما را گیج و متحیر می‌کند! شما درباره چیزی صحبت می‌کنید که بازگوکننده اساطیر باستانی است، و در عین حال پر از تناقضات است و دارای هیچ اطلاعات سودمند یا توضیحی نیست. سپس می‌گویید : «چیزی شبیه به آن بیاورید؟!»[45]

رازی: اگر واجب باشد که کتابی از جانب خداوند بر مردم حجت باشد، آن کتب اصول هندسه و مجسطی است. که آدمی را به معرفت و حرکات فلک و کواکب می رساند. مانند کتب منطق و کتب طب که در آن مصلحت بدنهای مردم است. اولی است که حجت باشند و از چیزی که نه نفعی دارد و نه زیانی، و نه امر پوشیده ای را کشف می کند.[46]

رازی:چه کسی عاجز است از تالیف خرافات بدون بیان و برهان، مگر ادعاهایی که این حجت است و این بابی است که هر گاه خصم چنین ادعاها کند، ما تسلیم می شویم و او را ترک می گوییم، چرا که وی را غفلت گرفته است و مستی هوی. با اینکه ما افضل از قرآن را می توانیم بیاوریم، از انواع اشعار خوب، و خطبه های بلیغ و رساله های بدیع، از آن انواع که فصیح تر و طلیق تر، و مسجع تر از آن باشد. اما تفاضل کلام بر کلام و یا کتابی دیگر از جهات بسیاری است که در آن منافع فراوان باشد و در قرآن از این باب چیزی نیست، و این گفتیم از باب کلام است. و قران از تمام آنچه که گفتیم خالی است و چیزی  ندارد. [47]

رازی:بما خبر دهید، کی و کجا؟ امامان شما دلالت و راهنمایی کرده اند که چگونه بین غذاها و سموم تفاوت بگذاریم؟ کجا از کار کرد، داروها بما خبر داده اند؟ از ائمه خودتان: بما یک ورق نشان دهید، همانطوری که از بقراط و جالینوس هزارها ورق، نه یکی دو تا نقل شده است که برای مردم نافع است، بما چیزی نشان دهید از علومی که از حرکات فلک و علل این حرکات از یکی امامان شما نقل شده باشد، یا مطلبی از طبایع لطیفه و ظریف مانند هندسه و یا غیر اینها از امور مربوط به لغات که قبلا معلوم نباشد و پیشوایان شما ان را اختراع کرده باشند.[48]


[1] . دو کتاب خوب در این زمینه کتاب فیلسوف ری نوشته مهدی محقق و دیگری کتاب حکیم رازی نوشته پرویز سپیتمان است.

[2] . مولفات و مصنفات ابوبکر محمد بن زکریای رازی. ص:279 (پاورقی). به نقل از مقدمه پاول کراوس بر اعلام النبوه.

[3] . مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی (ترجمه اعلام النبوه) ، ابوحاتم رازی، ترجمه و تعلیقات: محب الاسلام، ناشر: مرکز فرهنگی انتشاراتی منیر، بی جا، 1377 ه.ش. ص:628.

[4] . همان. ص:35.

[5] . الاقوال الذهبیه، احمد حمیدالدین الکرمانی، تقدیم و تحقیق مصطفی غالب، بیروت: دارمحیو للنشروالطباعه.1977.ص:15.

[6] . طب روحانی (رساله‌ای در روانشناسی اخلاق) ، محمد بن زکریای رازی ، مترجم:پرویز اذکائی ، تهران: مؤسسه فرهنگی اهل قلم ، 1381ش. ص:12 و 107.

[7] . همان. ص:86.

[8] . مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی. ص:63.

[9] . فیلسوف ری محمد بن زکریای رازی، مهدی محقق، تهران:انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1387. ص:125.

[10] . آفرينش و تاريخ، مطهر بن طاهر مقدسى(م 381)، ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى، تهران، آگه، چ اول، 1374ش.ج‏1،ص:477.

[11] . تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، ذبیح الله صفا، تهران: انتشارات مجید، چ دوم ، 1388ش. ص: 203 تا 206. همچنین نک: فیلسوف ری. ص:262.

[12] . هیولی کلمه معرب از «ائوله» (Ulé/Hylo) یونانی به معنای «ماده» (=«ماتگ» پهلوی) که اصل لغوی اش به معنای «چوب» بوده است، مفهوم فلسفی کلمه در صورت ترکیبی آن «هیلوزوئیت» ها قدیما در عربی «اصحاب هیولی» و امروزه ماتریالیست (Materialist) گویند – یعنی – معتقدان به اصالت ماده، مادیگرا یا حسب تعبیر پهلوی آن «گیتی گرا» باشد. (حکیم رازی. ص:242)

[13] . تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، ذبیح الله صفا، ص 161. و  تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد دهم، ص 133.

[14] . پیرامون این موضوع نک: حکیم رازی (حکمت طبیعی و نظام فلسفی)، پرویز سپیتمان (اذکائی)، تهران: طرح نو، 1384.

[15] . خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری،تهران:انتشارات صدرا، چ دوازدهم، 1362.

[16] . همان. ص:535.

[17] . همانجا.

[18] . تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص155 و 156. به نقل از : خطط مقریزی، چاپ مصر، ج2، از ص27 به بعد.

[19] . خدمات متقابل اسلام و ایران.ص:536.

[20] . فیلسوف ری: محمد بن زکریای رازی، مهدی محقق، تهدان: دانشگاه تهران،1349. ص:125. به نقل از: ابن ابی اصیبعه. ص:426.

[21] . خدمات متقابل اسلام و ایران. ص:536.

[22] . الله اکبر، مسعود انصاری (دکتر روشنگر) ، ایالات متحده: بنگاه انتشاراتی پارس.1375.

[23] . برای اطلاع بیشتر از خدای رازی که یکی از قدمای خمسه است، نک: حکیم رازی. ص:799.

[24] . مولفات و مصنفات ابوبکر محمد بن زکریای رازی. ص:233.

[25] .برای اطلاع بیشتر نک: حکیم رازی. ص:798.

[26] . مولفات و مصنفات ابوبکر محمد بن زکریای رازی. ص236.

[27] . فیلسوف ری.( چ1387). ص:112.

[28] . همان. ص:125. به نقل از: ابن القیم، اغاثه اللهفان، ج2 ص241.

[29] . خدمات متقابل اسلام و ایران. ص:536 و 537.

[30] . السیره الفلسفیه، محمد بن زکریای رازی، ترجمه عباس اقبال، به تصحیح و مقدمه پول کراوس، به انضمام شرح احوال و آثار و افکار از مهدی محقق، تهران: انتشارات کمیسیون ملی یونسکو در ایران، 1343. ص:91.

[31] . مقدمه پول کراوس بر السیره الفلسفیه. ص:75.

[32] . مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی. ص:532.

[33] . همان. ص:36.

[34] . فیلسوف ری. (چ1349). ص: 115.

[35] . فیلسوف ری. (چ1387). ص:3. (پاورقی).

[36] . طب روحانی.ص:2.

[37] . مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی. ص:21.

[38] . همان. ص:22.

[39] . همان. ص:329.

[40] . همان. ص:330.

[41] . همان. ص:67.

[42] . همان. ص:68.

[43] . همان. ص:39.

[44] . همان. ص:346.

[45] . Jennifer Michael Hecht, «Doubt: A History: The Great Doubters and Their Legacy of Innovation from Socrates and Jesus to Thomas Jefferson and Emily Dickinson», pg. 227-230.  (به نقل از مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی. ص:426.)

[46] . مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی. ص:427.

[47] . همان. ص:428.

[48] . همان. ص:532.

اینشتین و خداباوری او

منویسنده – آرش بیخدا

«نمیدانم چرا مردم با اینکه اصلاً مرا درک نمیکنند، اینقدر از من خوششان می آید.»

آلبرت انیشتن.

سال 2005 توسط سازمان ملل به سال فیزیک نامگذاری شده بود زیرا در این سال 100 سال از معرفی فرمول معروف تبدیل انرژی به ماده انیشتن که تحولی بزرگ در فیزیک راباعث شد میگذشت. انیشتن بدون شک از نوابغ بزرگ تاریخ بشر است و همه آدمهای روی زمین برای او به دلیل جایگاه والای علمی اش ارزش و احترام قائل هستند و او را خودی میدانند، حتی اسلامگرایان فاشیست و نژادپرستی که خصومت درونی با یهودیان دارند و صهیونیسم را بهانه این نژادپرستی وافر خود میکنند بگونه ای از انیشتن سخن میگویند که انگار انیشتن پسر خاله امام حسین بوده است و از محبان حضرت علی اصغر بوده است.

محبوبیت انیشتن به قدری زیاد است که معمولا افراد بسیاری از نام او برای تایید خداباوری استفاده میکنند و میگویند خداباوری درست است زیرا انیشتن خداباور بوده است، یا میگویند حتی انیشتن نیز خدا را قبول داشته است، چگونه است که کسی خداباوری را نابخردانه بیابد مگر کسی میتواند از انیشتن خردمند تر باشد؟ برای من بارها پیش آمده است که افرادی چنین مسئله ای را مطرح میکنند، توگویی انیشتن مرجع تقلید این افراد است. البته این سخن چیزی جز مغلطه توسل به مرجعیت نیست، هیچ انسانی مرجع مطلق شناخت خدا نیست. یعنی اگر کسی بگوید خداباوری درست است زیرا شخص A خداباور است، بدون توجه به اینکه شخص A چه کسی است او حرفی باطل را زده است زیرا یک شخص را مرجع حقیقت در مورد موضوعی مانند وجود خدا که اساساً مرجع پذیر نیست قرار داده است و این از سفسطه های شناخته شده و رسمی منطقی است. از این گذشته انیشتن یک فیزیکدان بوده است و تخصصی در بررسی وجود یا عدم وجود خدا نداشته است، برخی از نظریات انیشتن در مورد کائنات و فیزیک که رشته و تخصص خود او بوده نیز اکنون رد شده اند، حال نظر انیشتن در مورد خدا چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟ نظر او در مورد خدا همانقدر اهمیت دارد که نظر آیت الله خامنه ای در مورد نسبیت عام انیشتن ارزش دارد. بنابر این تصور نمیشود که کسی با ایراد این سخن براستی بخواهد چیزی را اثبات کند مگر اینکه آن شخص بسیار از استدلال کردن نا آگاه باشد و به عبارت دیگر درست فکر کردن را نیاموخته باشد. اما از آنجا که خداباوران معمولاً در فکر کردن لنگ میزنند و درست اندیشیدن را نیاموخته اند بسیار این مطلب را مطرح میکنند.

از این که بگذریم خداباوران از انیشتن سوء استفاده میکنند و به خطا (یا به دروغ؟) وی را در صف خداباوران قرار میدهند، هدف از نگارش این نوشتار این است که باور انیشتن نسبت به خدا تشریح شود و  همچنین این نوشتار نشان خواهد داد که انیشتن خویشاوندی چندانی با دین داران ندارد و شباهت بسیار بیشتری به بیخدایان و افراد سکولار داشته است.

نخستین نکته که باید به آن توجه داشت این است که انیشتن نیز مانند هر انسان دیگری در زندگی خود سیری تکاملی را طی کرده است. انسانهایی که از پویایی و خلاقیت ذهنی برخوردار هستند معمولا وقتی سنشان بیشتر میشود باورهایی که محیط بطور تصادفی به آنها تحمیل کرده است بازرسی میکنند و آنچه نابخردانه به نظرشان می آید و از فیلتر خرد (خرد چیست؟) آنها عبور نمیکند را به دور می اندازند. البته همه اینگونه نیستند، دین خویی و تقلید از محیط در بسیاری از افراد باقی میماند و آنها با همان تفکراتی که با آن بدنیا آمده اند از دنیا میروند. از اینرو است که وقتی میخواهیم در مورد شخصی قضاوت کنیم و باورهای او را بسنجیم باید به آخرین باورهای او مراجعه کنیم نه باورهایی که در گذشته داشته است. ملاک قضاوت در مورد افکار انسانها آخرین افکار آنها است که داشته اند و این امری بدیهی است.

آلبرت انیشتن در چهاردهم مارچ 1879 بدنیا آمده است و در 18 آپریل سال 1955 فوت شده است. کتابی توسط یک محقق جمع آوری شده است که شامل بسیاری از نامه هایی که انیشتن دریافت میکرده است و پاسخ وی به آن نامه ها میباشد. این کتاب باورهای دینی انیشتن را بطور بسیار مشخصی معین میکند و نشان میدهد که انیشتن آنچه خداباوران و دین خویان فکر میکنند نیست. در این نوشتار از همان کتاب چند نامه را بررسی میکنیم تا باورهای دینی انیشتن بیشتر روشن شوند.

نخستین نامه ای که در این مجموعه جلب توجه میکند این است:

یک دختر بچه کلاس ششم از مدرسه یکشنبه (مدارس دینی که مسیحیان در روزهای یکشنبه برگزار میکنند تا انجیل را به کودکان بیاموزند) از نیویورک، با تشویق معلمش این نامه را به انیشتن در پرینستون در تاریخ 19 ژانویه 1936 نوشته است، او از انیشتن پرسیده است که آیا دانشمندان نیز دعا میکنند و نماز میخوانند؟ اگر میخوانند برای چه چیزی دعا میخوانند. انیشتن به این نامه در 24 ژانویه 1936 اینگونه پاسخ داده است:

من تلاش کرده ام به پرسش تو به ساده ترین شکل ممکن پاسخ دهم. این پاسخ من است:

تحقیقات علمی بر این پایه استوار هستند که هر اتفاقی که می افتد به دلیل وجود قوانین طبیعت اتفاق می افتد، و این در مورد رفتار مردم نیز درست است. به همین دلیل، یک دانشمند محقق به سختی ممکن است باور کند که اتفاقها تحت تاثیر دعاها قرار بگیرند، مثلا (اتفاق افتادن آنها) به دلیل خواست یک موجود ماوراء طبیعی باشد.

البته باید به این توجه داشته باشیم که دانش واقعی ما نسبت به این قوانین ناقص و پراکنده است بنابر این، باور به اینکه قوانین طبیعی همه چیز را توضیح میدهند نیز خود مبتنی بر گونه ای از ایمان است و این ایمان تابحال تا حدود زیادی به دلیل موفقیت های تحقیقات علمی موجه شناخته شده است (درست از آب در آمده است).

اما از طرف دیگر، هرکس که بگونه ای جدی به دنبال علم باشد، متقاعد خواهد شد که روحی در قوانین جهان تجلی یافته است، روحی برتر از انسان که در مقابل آن ما با قدرت کم خویش باید احساس فروتنی بکنیم، از این رو است که تعقیب علم احساس دینی خاصی را بدنبال دارد، که البته این با دینداری افراد خام بسیار متفاوت است. (1)

حال آیا انیشتن پسر خاله امام حسین بوده است؟ آیا همانند مذهبیون نیمه دیوانه در مورد خدا فکر میکرده است؟ همین باید برای خداباوران کافی باشد که دیگر نامی از انیشتن نیاورند و او را نیز متعلق به اردوی خردگرایان و بی دینان بدانند، همین باور انیشتن به خودی خود نشان میدهد که از نظر او اسلام، مسیحیت، آیین زرتشت، آیین یهود و آیین بهائیت نابخردانه هستند و این انسانها که فکر میکنند با ورد خواندن و صحبت کردن با خدا اتفاقی می افتد از نظر انیشتن کاری بسیار نابخردانه انجام میدهند.

هیچ بعید نیست که خداباوران این گفته انیشتن را اینگونه تفسیر کنند که انیشتن به روح معتقد بوده است، و فرض کنند که منظور او از روح همان روحی است که خداباوران به آن معتقدند، هیچ برداشتی از این گفته نمیتواند تا این اندازه غیر منصفانه و نابخردانه باشد. انیشتن یک فیلسوف تحلیلی مثل راسل یا ویتگنشتاین نیست که سخنانی دقیق و مشخص و روشن بگوید او به دلیل زندگی در دوران خود و همچنین خوی و منش خود بگونه ای شاعرانه در مورد علم سخن میگوید. او میگوید پیچیدگی هایی که در طبیعت وجود دارد بگونه ای باعث کرنش و تواضع در کسی میشود که گوشه ای از این پیچیدگی ها را درک میکند نه چیزی بیشتر از این، این خدا، روح و دینی که انیشتن از آنها صحبت میکند هیچ ارتباطی با خدا، روح و دینی که در باورهای دینی سیستماتیک مثل اسلام وجود دارد ندارد. البته من شخصاً منتقد اینگونه برخورد انیشتن هستم، اینگونه سخن های او تنها بهانه دست خداباوران و خرافه گرایان میدهد، انیشتن باید بطور روشن و دقیق اعلام میکرد که نظرش راجع به خدا چیست و اگر جرات بیان آنرا نداشت میتوانست سکوت کند و به اینگونه پرسشها پاسخ ندهد.

برخی فکر میکنند انیشتن چون از پیشینه یهودی آمده است باید یهودی باشد. این درست است که انیشتن در یک خانواده یهودی بدنیا آمده است و حتی گاهی خود را نیز یهودی خوانده است، اما باید توجه داشت که یهودیت برای یهودیان بیش از یک دین است، یهودیت برای آنها بگونه ای نژاد و حتی ملیت و فرهنگ نیز حساب میشود، از همین رو است که یهودیان به فلاسفه بیخدایی که در میانشان رشد کرده اند میگویند یهودیان بیخدا! یعنی کنار گذاشتن باورهای آیین یهود به خودی خود باعث نمیشود که شخصی دیگر یهودی خوانده نشود، از انیشتن در یک مصاحبه پرسیده شده است چرا با اینکه تفکراتش در تناقض با آیین یهود است همچنان خود را یهودی میخواند؟ او پاسخ داده است:

تعریف کردن کلمه یهودی بسیار دشوار است، نزدیک ترین توصیفی که من میتوانم از وضعیت خودم بدهم، تشبیه خودم به یک حلزون است که در دریاها دیده میشود. حلزون از یک بدن و یک خانه که به دوش دارد تشکیل شده است، اگر شما این خانه صدفی را از او جدا کنید، هنوز هم به آن موجود حلزون میگویند. یک یهودی که اعتقادات دینی خودش را نیز کنار بگذارد به همین شکل هنوز یک یهودی شمرده میشود. (2)

بنابر این روشن است که انیشتن به باورهای دینی آیین یهود هیچگونه باوری نداشته است، او نه تنها پسر خاله امام حسین نبوده است، بلکه به یهوه و آفرینش جهان در هفت روز، خلقت آدم و حوا، طوفان نوح و تمام سایر قصه های شنگول و منگول و حبه انگور مانندی که در کتابهای دینی سامی دیده میشود نیز باور نداشته است و پسرخاله انبیای بنی اسرائیل هم نبوده است. او در زندگینامه ای که خود نوشته است اینگونه تحولات دینی خود را شرح میدهد:

… علی رغم اینکه من پسر یک خانواده کاملاً غیر مذهبی یهودی بودم، به باور دینی عمیقی رسیدم، که این باور بطور ناگهانی در 12 سالگی من پایان یافت. با خواندن کتابهای علمی معروف، من به این نتیجه رسیدم که بیشتر قصه های کتاب مقدس نمیتواند درست باشد. نتیجه این دگر اندیشی نوعی آزاد اندیشی تند بود، زیرا به نظر من میرسید که (مذهبیون) جوانان از روی عمد فریب میدهند… شک در مورد همه نوع مرجعیت (برای حقیقت) در من بر اثر این تجربه رشد کرد. من به عقیده ای شک گرایانه رسیدم و این شک گرایی هرگز مرا ترک نکرده است. (3)

اما باور نداشتن به آیین یهود برابر با بیخدایی نیست، از انیشتن پرسیده شده است که آیا به خدای شخصی باور دارد؟ پاسخ انیشتن این بوده است:

در 22 مارچ 1954 مردی خودساخته نامه ای به دست خط خود در چهار برگ به زبان انگلیسی برای انیشتن در پرینستون ارسال کرده بود. نگارنده انیشتن را ستایش کرده و گفته بود که افراد معدودی همچون انیشتن جرات سخن گفتن را دارند، او پرسیده بود که آیا بهتر نیست جهان به حیوانات بازگردانیده شود. او گفته است «گمان میکنم که شما مایل باشید بدانید من چه کسی هستم» و در ادامه به شرح کوتاهی از زندگی خود پرداخته است، نوشته است که چگونه در سن 9 سالگی از ایتالیا به ایالات متحده امریکا آمده بود، در آب و هوایی بسیار سرد و سخت که خواهرانش نتوانسته بودند در آن شرایط به زندگی خود ادامه دهند پا به امریکا میگذارد و بعد از 6 ماه مدرسه رفتن، در سن 10 سالگی آغاز به کار کردن میکند. او شرح میدهد که چگونه در 17 سالگی به کلاس بعد از ظهر رفته است و… و اکنون یک کار عادی بعنوان تعمیرکار ماشین ها دارد، و در اوقات اضافی اش کار و کسب خود را دارد. او خود را یک بیخدا معرفی میکند. گفته است که آموزش حقیقی از طریق خواندن کتابها حاصل میشود. او از مقاله ای که در مورد باورهای دینی انیشتن نوشته شده است نقل قول میکند و اعلام میکند که به درستی آنها شک دارد. نسبت به بسیاری از باورهای دینی رسمی بی حرمتی میکند و در مورد میلیونها آدمی که خدا را در زبانهای مختلف دعا میکنند صحبت کرده، و میگوید او (خدا) باید منشی ها و روحانیون زیادی را اختیار کرده باشد که تمام گناهان انسانها را ثبت کنند. او نامه اش را با بحثی بلند در مورد نظامهای سیاسی ایتالیا و ایالات متحده به پایان میبرد که این بحث را به دلیل بلند بودنش نمیتوان در اینجا ذکر کرد. او همچنین چکی را برای انیشتن فرستاده است تا انیشتن آنرا در راه خیریه خرج کند.

منظور از خدای شخصی خدای زنده است. در نظر تقریباً تمام خداباوران خدا یک شخص است یعنی دارای شخصیت و شعور است و همچنین از اختیار برخوردار است. از ویژگیهای اساسی خدای متشخص این است که فکر میکند و رفتار میکند یعنی کارهایی را انجام میدهد. از ویژگیهای فرعی او این است که عصبانی میشود، عاشق میشود، متنفر میشود، و سایر عواطف را از خودش نشان میدهد، سخن میگوید، میشنود، میبیند و دریافت حسی دارد، خدای تمامی ادیان اینگونه خدایی است. به محض اینکه یک خداباور خدا را یک شخص و یک کس بداند او خدایی متشخص را تصور کرده است و انیشتن با چنین دیدگاهی کاملا مخالف است و به روشنی مخالفت خود را ابراز داشته است. همین مسئله باعث میشود که او دیگر خداباور (تئیسم، خداباوری چیست؟) به شمار نرود. بنابر این با اینکه تقلید کردن از انیشتن یا هر شخص دیگری کاملا کاری نابخردانه است و انسان خردگرا باید استقلال فکری داشته باشد، حتی اگر قرار است از انیشتن نیز پیروی کنیم و قلاده به گردن انداخته و قلاده خود را به دست انیشتن داده و مقلد او شویم، این مرجع تقلید ما را به سوی خداباوری هدایت نخواهد کرد! او ما را از خداباوری و آنچه عوام از آن با خداپرستی یاد میکنند خارج خواهد کرد.

در بایگانی نامه های انیشتن نامه ای به تاریخ 5 آگوست 1927 وجود دارد که او آنرا از یک بانکدار در کلرادو وقتی در برلین بوده است دریافت کرده است. از آنجا که در ابتدای نامه نوشته شده است «چندین ماه پیش، من نامه ای به شرح زیر برای شما نوشتم»، به نظر میرسد که انیشتن به نامه قبلی این شخص پاسخ نداده است. او در نامه اش نوشته است که بیشتر دانشمندان دیگر به خدای ریشو و مهربانی که اطرافش را فرشتگان فرا گرفته اند معتقد نیستند، هرچند که بسیاری از مردم خالصانه به چنین خدایی معتقدند و او را پرستش میکنند. مسئله وجود خدا در بحث های یک گروه متفکر مطرح شده است و برخی از اعضای این گروه تصمیم گرفته اند نظر دانشمندان ممتاز را در مورد خدا جویا شوند، بگونه ای که پاسخ این دانشمندان قابل چاپ کردن باشد، این بانکدار در نامه اش از انیشتن خواسته است که او نیز نظرش را در مورد خدا اعلام کند. انیشتن پاسخ زیر را به زبان آلمانی نوشته است، این نامه ممکن است برای بانکدار ارسال نشده باشد.

ممکن  است خدای اسلام ریشو نباشد اما در قرآن به روشنی اشاره شده است که او صورت دارد، و مسلمانان قرار است بعد از مرگشان صورت و وجه او را ببینند، همچنین به این مسئله اشاره شده است که اطراف الله را فرشتگان فرا گرفته اند، مهربان بودن الله هم که بیش از 114 بار تکرار شده است، الله هم در قرآن ادعا کرده است که بطور مستقیم در رفتار افراد نفوذ دارد و از گردنشان به آنها نزدیک است، و همچنین مورد قضاوت قرار گرفتن انسانها در قیامت، یعنی معاد از اصول اساسی دین اسلام است، چگونه ممکن است مسلمانان بخواهند از نام چنین کافری که تمامی اصول دین آنها را زیر سوال میبرد سوء استفاده کنند؟

درست است که انیشتن در سخنانش گاهی به دیندار بودنش اشاره میکند ولی منظور او از دین چیست؟ در مغز یک مسلمان هر واژه خدایی برابر با تصور او از خدا (الله) دارد و هر واژه دینی هم همان معنایی که او از اسلام آموخته، حال آنکه واژه ها در فرهنگهای مختلف و گویشهای مختلف معانی متفاوتی پیدا میکنند! انیشتن در یک سخنرانی که برای اتحادیه حقوق بشر آلمان در پاییز 1932 در برلین ایراد کرده است روشن کرده است که منظورش از دین چیست:

جایگاه ما بر روی این زمین عجیب است. همه ما بدون اینکه دعوت شده باشیم یا اختیاری داشته باشیم برای مدتی به اینجا می آییم، بدون اینکه پاسخ چراها و چگونه ها را بدانیم. در زندگی روزمره ما تنها احساس میکنیم که انسانها برای دیگر انسانها اینجا هستند، برای کسانی که دوستشان داریم و برای کسانی که سرنوشتشان به ما گره خورده است…. زیباترین و عمیق ترین تجربه ای که یک انسان میتواند داشته باشد احساسی اسرار آمیز است. این احساس قاعده زیرین دین نیز است، همینطور کوشش جدی در زمینه هنر و علم نیز برای رسیدن به همین احساس است. کسی که هرگز این تجربه را نداشته باشد به نظر من اگر مرده به شمار نیاید حداقل کور به شمار می آید. مذهبی بودن برای من وقتی تحقق می یابد که ما احساس میکنیم پشت هر چیزی که آنرا تجربه میکنیم چیزی وجود دارد که ذهن ما نمیتواند آنرا درک کند و زیبایی و افراشتگی آن تنها بطور غیر مستقیم به ما موجودات کوچک و خُرد به ما میرسد، من به این معنی دیندار هستم. برای من این کافی است که از این اسرار به شگرف آیم و متواضعانه تلاش کنم با ذهن  خود فقط تصویری از ساختار باشکوه آنچه وجود دارد را دریافت کنم. (6)

با اینحال تکلیف دین نیز از نظر انیشتن مشخص میشود، منظور او از دین به هیچ عنوان چیزی شبیه به اسلام، مسیحیت، یهودیت، بهائیت و غیره نبوده است او تعریفی ویژه خود را از آنچه آنرا دین میداند برای دین دارد. اینجا است که جمله معروف او «علم بدون دین چلاق است و دین بدون علم کور است» معنی بیشتری پیدا میکند، شخصی که تواضع و شوق برای رسیدن به علم و حقیقت را نداشته باشد و موجودی خودخواه باشد که واقعا فکر میکند بسیار میداند و از کانال ویژه ای دسترسی به حقایق غیر قابل تردید دست یافته است هرگز نمیتواند عالم خوبی گردد، اینجا است که علم او کور چلاق خواهد بود. اینکه انیشتن چرا شوق و تمایل برای یافتن حقایق در طبیعت را احساسی دینی میداند، به این دلیل است که تلاشهای علمی برای یافتن حقایق علمی همه بر این ایده استوار هستند که میتوان با تجربه حقایق را یافت، و این ایده به نگر انیشتن قابل اثبات نبوده است از همین رو او این ایده را از روی ایمان پذیرفته بود نه از روی خرد و چیزی که از روی ایمان پذیرفته شود باوری دینی است، به نظر نمیرسد هیچ دلیل دیگری برای اینکه انیشتن علم را در ارتباط با دین بداند وجود داشته باشد. این جمله معروف انیشتن از پاراگراف زیر گرفته شده است، اما معمولا خداباوران و دین خویان تمام پاراگراف را مطرح نمیکنند تا منظور انیشتن پنهان بماند و مخاطب فکر کند انیشتن نیز ابله بوده است:

علم تنها ممکن است توسط کسانی خلق شود که سرشار از آرزو برای یافتن حقیقت و فهم درست هستند. اما اینگونه احساس، سرچشمه از حوزه دین میگیرد. این احساس همچنین به ایمان به احتمال اینکه قوانین جهان هستی منطقی و خردمندانه باشند، یعنی قابل درک توسط خرد هستند وابستگی دارد. من نمیتوانم هیچ عالم ممتازی را تصور کنم که چنین ایمان سرشاری نداشته باشد. این وضعیت را میتوان با یک تصویر ابراز کرد: علم بدون دین چلاق است و دین بدون علم کور. (7)

یکی از ویژگیهای آدمهای مذهبی این است که با گذشت زمان آنها نیز تکامل می یابند، بسیار شنیده میشود که خدا یک نوع انرژی است و یا مکانیک کوانتومی آخرت را و وجود روح را اثبات کرده است و از این دست اباطیل. به این دسته از اراجیف که تلاش میکنند مزخرفات دینی را علمی جلوه دهند سودوساینس (Pseudoscience) گفته میشود. در زمانی که انیشتن تئوری نسبیت را مطرح میکند یکی از این یاوه گویان نامه ای برای انیشتن میفرستد:

یک خاخام (عالم یهودی) از شیکاگو که خطابه ای پیرامون «معانی دینی که تئوری نسبیت میرساند» را آماده میکرده است، به انیشتن در پرینستون نامه ای به تاریخ دسامبر 1939 نوشته است و از او پرسشهایی را پرسیده است، انیشتن پاسخ زیر را به این خاخام داده است:

شخصی دیگر نیز نامه مشابهی به انیشتن فرستاده است:

در فوریه 1921 انیشتن نامه ای را از بانویی در وین دریافت میکند، او از انیشتن پرسیده است که آیا انیشتن معتقد است که انسانها روح دارند و آیا این روح بعد از مرگ انسان ادامه حیات پیدا میکند یا نه. پرسشهای مشابه دیگری نیز در همین نامه یافت میشوند، در 5 فوریه 1921 انیشتن پاسخ بلندی به آن بانو داده است. این قسمتی از این پاسخ است:

از طرفی دیگر انیشتن از طرف بنیادگرایان مذهبی مورد حمله قرار میگرفت، کاردینال بوستون در خطابه ای به جوانان هشدار داده بود که تئوری نسبیت انیشتن «دفاعی پنهانی و هولناک از بیخدایی است» و «تلاشی است برای گسترش شک در مورد خدا و خلقت او در سطح جهانی» انیشتن پیشتر از آن هم از طرف مجامع یهود ستیز نازی اینگونه مورد حمله قرار گرفته بود. انیشتن در ابتدا این مسئله را نادیده میگیرد و از دردسر دوری میکند، خاخام دیگری با نام هربرت گلدستین برای انیشتن نامه ای مینویسد و از او میپرسد که آیا به خدا اعتقاد داری؟ قصد این خاخام یهودی در واقع دفاع از انیشتن بوده است. انیشتن در پاسخ به آن نامه مینویسد که

من به خدای اسپینوزا معتقد هستم، که خود را در هارمونی منظم آنچه که وجود دارد نشان میدهد، نه به خدایی که نگران سرنوشت و رفتار انسانها است. (9)

خاخام یهودی در دفاع از انیشتن مینویسد، «اسپینوزا که مردی مست از خدا خوانده شده است، و معتقد بوده است که خدا خود را در تمام طبیعت تجلی داده است قطعا نمیتواند یک بیخدا خوانده شود.» البته این درست است که اسپینوزا را نمیتوان بطور یقین بیخدا نامید، اما قطعاً او را نمیتوان خداباور نیز نامید زیرا او تعریفی بسیار متفاوت از خدا دارد و آنچه او بدان خدا میگوید هرگز با خدای خداباوران اینهمانی ندارد، از همین رو است که اسپینوزا و طرفداران اندیشه او را خداباور نمینامند بلکه  همه خداگرا و یا پنتئیسم (Pantheist) مینامند. اسپینوزا معتقد بوده است که خدا بینهایت است و بینهایت بودن او به معنی این است که هیچ چیز خارج از خدا وجود ندارد و هرچه وجود دارد جزوی از خدا است. به این تصور در فلسفه اسلامی وحدت وجود میگویند که دیدگاهی متفاوت با توحید است. از همین رو بوده است که اسپینوزا فیلسوف یهودی تبار هلندی در سال 1656 توسط کنیسه مرکزی آمستردام مرتد اعرام میشود، این کنیسه اطلاعیه زیر را راجع به اسپینوزا منتشر کرده بود:

به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما باروخ اسپینوزا، را تکفیر میکنیم، از اجتماع یهودی خارج میکنیم و او را لعنت و نفرین میکنیم.  تمامی لعنت های نوشته شده در قانون (منظور تلمود و تورات است) بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد، وقتی بیرون میرود بر او لعنت باد و وقتی باز میگردد بر او لعنت باد. خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیه او مستدام باد، خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند. ما شما را نیز هشدار میدهیم، که هیچ کس حق ندارد با او سخن بگوید، چه بطور گفتاری و چه بطور نوشتاری. هیچکس حق ندارد به او لطفی بکند، کسی حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، و در دو متری او قرار بگیرد، و هیچ کس حق ندارد هیچ نوشته ای از او را بخواند.  (10)

خدای اسپینوزا تفاوت بسیار فاحشی با خدای دینی دارد از همین رو است که یهودیان اینگونه به شدت او را تکفیر کرده اند. مهمترین تفاوت خدای اسپینوزا با خدای دینی همان است که خدای دینی موجودی مستقل و جدا از باقی چیزها است و دارای شخصیت است اما خدای اسپینوزا چنین موجودی نیست. اسپینوزا همچنین پیامبری و ارسال وحی را بعد از مطالعه دقیق کتب دینی رد کرده است و علیه نبوت استدلال کرده است. او میگوید هرگاه پیامبران خوشحال هستند و سر کیف هستند از محبت دوستی، بهشت  و سایر چیزهایی که انسان را شاد میکند به آنها وحی شده است و هروقت عصبانی و خشمگین بوده اند آیه های قتل و کشتار و جهنم به آنها وحی شده است، این نشان میدهد که آیات برخاسته از تمایلات این افراد بوده است نه کسی دیگر. حتی روش نوشتن نیز متفاوت بوده است، پیامبرانی که دانش بیشتری داشته اند نوشتارهای زیبا تری بوجود آورده اند، پیامبرانی که با فلاسفه آشناتر بوده اند نوشتارهای فلسفی تری پدید آورده اند. او میگوید تفاوت میان گفتار پیامبران در تورات و انجیل به پیش زمینه های آنها و دانش آنها از مسائل بر میگردد. بنابر این اسپینوزا میگوید این کتابها را نباید جدی گرفت و قابل استناد دانست.  از همین رو است که برخی نیز او را بیخدا میدانند. پروفسور استیون وینبرگ (Steven Weinberg)  فیزیکدان برنده جایزه نوبل و از فعالان مدافع بیخدایی که در دوران ما زندگی میکند جمله بسیار قابل تاملی در مورد این سخن انیشتن پیرامون پیروی او از اندیشه خدای اسپینوزا دارد، او گفته است:

اما چه چیزی ممکن است باعث شود که یک شخص از کلمه «خدا» بجای «نظم» و «هارمونی» استفاده کند، به غیر از اینکه او از متهم شدن به اینکه خدایی ندارد و بیخدا است هراس داشته باشد؟ (11)

این ایده توسط بسیاری از علمای دیگر نیز تایید شده است، همه خدایی در واقع در نظر بسیاری از صاحب نظران دیگر وجود ندارد و هواداران این دیدگاه امروزه دیگر به طیف بیخدایان پیوسته اند. روشن است که منظور انیشتن از خدا درواقع همان نظام طبیعت و قوانین موجود در بین موجودات بوده است، با این نکته اکنون راحت تر میتوان اینرا فهمید که وقتی او گفته است «خداوند تاس نمی اندازد» منظورش این بوده است که او به تصادفی بودن تمام علل اعتقادی ندارد، و وقتی استیون هاوکینز میگوید «خداوند تاس می اندازد» منظورش احتمالاً بر عکس این نظر انیشتن است، یعنی اینکه او معتقد به عدم قطعیت و بی علتی و تصادف است. از خدا گذشته در مورد روح نیز از انیشتن پرسش شده است:

در 17 جولای 1953 بانویی که روحانی تحصیل کرده (دارای جواز) از شاخه مسیحی  تعمید دهنده (Baptist) بود به انیشتن در پرینستون نامه ای بسیار گرم و دعوت کننده-به مسیحیت نوشت. او در این نامه نقل قولهای فراوانی را از کتابهای مقدس آورده بود، او از انیشتن پرسیده بود که آیا هرگز به رابطه روح نامیرا و جاوید او با خالقش توجه کرده است یا نه، او همچنین پرسیده است که آیا انیشتن اطمینان دارد که بعد از مرگش حیات دائمی در کنار خدا خواهد داشت. مشخص نیست که آیا پاسخ انیشتن ارسال شده است یا نه، اما پاسخ نامه در بایگانی نامه های انیشتن موجود است، و در آن بایگانی خط خود انیشتن که متن زیر را به انگلیسی نوشته است موجود است:

تکلیف روح نیز اینجا روشن میشود، انیشتن به صراحت اعلام داشته است که به وجود روح معتقد نیست و آنچه او روح خوانده است چیزی بسیار متفاوت با آن چیزی است که مذهبیون آنرا روح میخوانند. اینکه شخصی از کلمه روح استفاده کند به این معنی نیست که او معتقد به وجود روح با تعریف دینی اش است. مثلاً اگر کسی بگوید فلان شخص از روحی قوی برخوردار است یا روحیه ای قوی دارد، یا اگر بگوید موسیقی بتهوون روح آدمی را جلا میدهد این به آن معنی نیست که آن شخص معتقد به روحی است که در آغاز حیات وارد بدن میشود و بعد از مرگ از بدن جدا شده به نزد خدا میرود.

به نظر نمی آید توضیح بیشتری راجع به باورهای دینی انیشتن ضرورت داشته باشد. انیشتن را هرگز نمیتوان در دسته خداباوران قرار داد، او به هیچ عنوان زیر بار باورهای دینی مضحکی همچون وجود خدای متشخص، توحید، معاد و غیره نرفته است. او معتقد بوده است اخلاق مسئله ای کاملا انسانی است و هیچ ارتباطی به ماوراء طبیعت و خدا ندارد و هرجا در گفته های انیشتن از روح، خدا و دین صحبت شده است باید فهمید که منظور او نظم، طبیعت و اخلاق علمی است.

امیدوارم این توضیحات بتواند یاد انیشتن را از تهمت هایی که خداباوران به او میزند پاک کند و نشان دهد که او نیز مانند بسیاری از انسانهای بالغ، عاقل و باهوش معتقد به اراجیف دینی نبوده است.

منابع:

1) Albert Einstein, The Human Side, Selected and Edited by Helen Dukas and Banesh Hoffman, Princeton University Press, 1979. pp 32-33

2) The Private Albert Einstein by Peter A. Bucky with Allen G. Weakland, Andrews and McMeel, Kansas City, 1992, pp 85 – 87.3)

3) Einstein, Autobiographical Notes, 1949

4) Albert Einstein, The Human Side, Selected and Edited by Helen Dukas and Banesh Hoffman, Princeton University Press, 1979. P.63

5) Ibid .66

6) Einstein: A Life in Science, Michael White and John Gribbin, Page 262

7) Albert Einstein, Ideas and Opinions, by Albert Einstein New York  .p. 46.

8) Albert Einstein, The Human Side, Selected and Edited by Helen Dukas and Banesh Hoffman, Princeton University Press, 1979. pp. 69-70

9) Einstein: The Life and Times, Ronald W. Clark, Page 502.

10) Routledge Philosophy GuideBook to Spinoza and The Ethics, by G. Lloyd, page 1.

11) Weinberg, S. 1992. Dreams of a Final Theory. New York: Pantheon Books. 245

12) Albert Einstein, The Human Side, Selected and Edited by Helen Dukas and Banesh Hoffman, Princeton University Press, 1979. P.39

توسط: آرش بیخدا

از سایر دانشمندانی که به وجود خدا اعتقاد داشته اند تارنمای زندیق به برسی باورهای اشخاص زیر نیز پرداخته است

خرد چيست وخردگرايی کدام است؟

از استوارغلام دانائی

 تقديم با مهربی کرانه به دانشجويان عزيز دانشگاه صنعتی: اين خردجويان آينده نگر آينده ساز

 خرد چيست؟

درزندگی روزمره کسی را عاقل می دانيم که درمورد مسائل عملی زندگی داوری درستی داشته باشد وبتواند شرايط را تجزيه وتحليل کند ودرکوتاه ترين مدت سريع ترين وعملی ترين راه حل ممکن را بيابد. بهمين سياق، اصطلاح خردمند به کسی اطلاق می شود که ازحزم ودورانديشی برخورداراست، ازعلل واصول نهائی اشياء وپديده ها عميقأ آگاهی داشته باشد وبتواند، با توجه به روند گذشته وشرايط موجود، آينده ی دور را پيش بينی کند. اغلب شنيده ايم درباره ی کسی گفته اند «فلانی عاقل است می داند درزندگی چه بکند.»

 همکاران بسيار عزيز اينجانب در باهماد ايرانيان خرد گرا مانند بابی کوهی پارميس سعدی و بابک نقد هريک جنبه های مختلف خرد وخردگرائی را تشريح کرده اند. درحالی که بابی کوهی خرد را با قوه ی فاهمه ی بشری مربوط می داند، پارميس سعدی تا کيد می ورزد که «خرد چيزی جز محصول انديشه وتعقل نيست.» بابک نقد درنوشته کوتاه ولی عالمانه ی خود می نويسد:» ابزار شناخت, خرد انسانى است, و نه هيچ چيز ديگر.» خرد ورزان «براى رسيدن به اين نتيجه ( صرفنظر از اينكه ما نتيجه گيرى آنها را بپذيريم يا نپذيريم ) از خرد انسانى استفاده كرده اند. به ديگر سخن با انديشهء مستقل خود به اين نتيجه رسيده اند, نه بر مبناى ايمان دينى ( عرفانى يا مذهبى ) خود. به ديگر سخن شخص خردگرا , خرد را وسيلهء كسب معرفت مىداند.»

اينجانب ضمن سپاسگزاری از دوستان باهماد، به تلاشی فروتنانه برای دنبال گرفتن بحث اين عزيزان دست خواهم زد بدان اميد که ديگر ياران نيز بقول بابک نقد اين گفتمان را پی گيرند.

 انديش ورزان يونان باستان بر دو نوع خرد تاکيد داشتند: الف ـ خرد عملی يا دورانديشی؛ ب ـ خرد فکری يا فلسفی. آنان کسی را برخوردار از خرد عملی می دانستند که درباره اوضاع بدرستی قضاوت می کرد و بهترين و کوتاه ترين راه ووسيله را برای دست يابی به اهداف خود می جـُـست. تحت تا ثيراين ديدگاه است که جان ميلتون شاعر انگليسی قرن هفدهم سروده است:

«خرد نخستين آنست که بدانيم

درزندگی روزمره

چه چيز دربرابرمان نهاده شده است.»

ويا آنجا که ويليام شکسپير دراثر معروف خود «شاه لير» می نويسد:

«ازآنچه می نمائی بيش داشته باش

کمتر از آنچه می دانی سخن بگوی

کمتر از بدهی ات وام بده

بيشتر سواره و کمتر پياده ره بنورد.»

  اگر با اين تعريف جلو برويم خرد عملی مقوله ای است فرهنگی وطبقاتی آنچه که ازنظر يک دين سالار خردمندانه است ممکن است از ديد يک انسان عرفی کمال بی خردی جلوه کند. خرد عملی برده و برده دار، ارباب و رعيت، کارگر و سرمايه دار ممکن است ازبيخ وبن با هم اختلاف داشته باشد زيرا اهدافی که هرکدام ازاين طبقات و اقشار اجتماعی دنبال می کنند با هم متفاوت واغلب متضاد هستند. البته ارسطو تاکيد می کرد که هدف نير بايد نيکو و از لحاظ اخلاقی توجيه پذير باشد. به اين ترتيب ازديد اين فيلسوف بزرگ دوران باستان خرد عملی با پارسايی گره خورده و در واقع خرد عبارت است ازتوانائی کاربرد بهترين وسايل برای حصول بهترين و والاترين هدف ها. دراين رابطه الکساندر پوپ در»مقاله درباره ی انسان» خاطرنشان ساخته است:

«چيست خردمند بودن؟

اينکه بدانی چقدر اندک می توانی بدانی

اينکه لغزش ديگری را ببينی

 واحساس کنی که ازآن خودت است.»

 يونانيان دوران باستان کسی را ازنظر فلسفی خرد ورز می خواندند که ضمن مشاهده وتدقيق و کسب بدون وقفه ی علم ودانش به چنان بينش عميقی دست يافته باشد که بتواند اصول حاکم براشياء وپديده ها وعلل ظهور وسقوط آنها را درک کند. با اين ديد، خرد والاترين شکل معرفت (شناخت) محسوب می شد.

 خرد اوج جستجوی انسان برای دست يابی به حقيقت است وبرای او انسجام درونی، غنای معنوی وصلح وآرامشی را به ارمغان می آورد که به عنوان مشعل فروزانی عمل می کند که فرا راه غايت وهدف نهائی زندگی اش قرارمی گيرد. انسان خردمند همواره به دنبال يافتن علل و جوهر پديده ها و بررسی همه جانبه شان است. با بررسی و سنجش

خردگرايی چيست وخرد گرا کيست؟

دوست گرامی دکتر روشنگر،

 ازمن می پرسی خرد گرائی از چه قماش است؟ دکتر جان واقعأ که از مرحله پرت افتاده ای. من وخرد گرائی؟ خانه ی خرس وباديه ی مس!  برو واز يک خردمند درست وحسابی بپرس نه ازاين «کمينه» که دهه های متمادی است که بدنبال عقل می گردد وهنوز به گردآن هم نرسيده است.  مشکل ديگراينکه، دکتر روشنگر، ما طبقه ی نسوان حتی اگردرفلان حوزه يا بهمان مرحله به کمال دانائی هم نزديک شويم جامعه ی مردسالار (چه ازنوع اسلامی وچه از دارودسته ی غيراسلامی اش) خرد ما را برسميت نمی شناسد ومارا با يا بی رودربايستی ناقص العقل می خواند.

دکترجان حالا که اصرار می کنی وپشت سرهم نامه ی فدايت شوم برايم می فرستی، با توجه به عقل ضعيف وخرد کاهش يابنده خودم برايت برخی از تظاهرات خرد ستيزی را بر می شمارم. تو قاچ زين را بچسب سواری پيشکش ات.

اول ازهمه سری به تاريخ می زنيم. خرد ستيزی همان زمانی بوجود می آيد که انسان عاقل می شود وبقول انسان شناسان بصورت انسان انديشه ورزدر می آيد:

چون که بی رنگی اسير رنگ شد                موسئی با موسئی درجنگ شد

اجداد تو ومن که محيط و نيروهای حاکم برزندگی خود را نمی شناختند ابتدا به جمادات جان دادند وبعد هم به پرستش آنها پرداختند (هلوزوئيسم). اندکی ترقی کرديم ودرختان وجانوران را بصورت خدا وآقابالا سر برای خودمان درآورديم ويک سری خرت وپرت ها را هم عامل ترس وگاهی احترام الکی برای خود مان کرديم واز هفت فرسنگی شان گريختيم (توتم وتابو). تازه به همين جا قناعت نکرديم واجداد مرده ی خود را پرستيديم (وتا به امروز می پرستيم وازقبرامام ها و بچه امام هائی که درزمان زندگی شان هشت شان گرو نه شان بوده مراد می طلبيم). پس ازآن هم تا دلت بخواهد اسطوره های بی سروته وبا سروته درست کرديم وذهن مان را اسير اسطوره های خود ساخته وخود بافته نموديم.  خوب دکتر جان اگر اين ها خرد ستيزی نيست، پس چيست؟

سالها گذشت وتا می توانستيم زور وضرب زديم درمنطقه ی کوچکی از جهان آن روز، دربرخی ازشهرک های يونان، تمدن ساختيم وفلسفه بافتيم. دست مان درد نکند. چرا که می رفتيم که هرچيزی را به نيروی عقل خودمان بسنجيم. ولی عجب حکمتی وعجب خردی که برای دسترسی به آن بايد از کوه المپ می گذشتيم اززئوس خدای خدايان وهمچنين از خدايان دست دوم ودست سوم اش رخصت می طلبيديم. وچه از انديشه وخرد سنجش گر ما می ماند وقتی مـــــــُهر سانسورزئوس وغلامان وبرخأ کنيزکان جوراجورش پای آن خورده بود. تازه زئوس را ما خودمان ساخته بوديم: پسر فرمانروای کل زمين وآسمان کورنيليوس که وقتی شنيد زنش پسری می زايد واورا از اريکه قدرت به زير می اندازد، هرزمان زنش می زاييد او نوزاد را می خورد وعاقبت همسرش تخته سنگی را بجای نوزاد قرار داد وآن قادر متعال ودانای کل نفهميد واورا بجای نوزاد خورد و به اين ترتيب زئوس قِسِر دررفت. چه می گويی دکتر روشنگر؟ آيا کسی که از عقل بوئی برده ازاين چرنديات سرهم می کند؟

بعضی از ما انسان ها فيل مان هوای هندوستان کرد درهند رحل اقامت افکنديم وبا اسطوره های عجيب وغريب آبا واجدادی دين هندو را ساختيم. عجب دين جالبی! فکرکرديم وذکرکرديم که سه خدای اصلی هستند که بردنيا حکومت می کنند ودائمأ برسروکله ی هم می کوبند: برهما (خدای آفريننده)، ويشنو (خدای محافظ) و شيوا (خدای داغان کننده). بعد مدعی شديم که درکل هستی دونوع روح وجود دارد: روح منفرد (آتمن) وروح جهان (برهمن). هدف زندگی اين است که روح منفرد از طبيعت آزاد بشود وبه روح جهان بپيوندد. واما کار خدای شيوای ما هندوان حلول است. او مرتبأ درخدايان ديگر، درآدم ها ودرحيوانات وحتی سوسک ها حلول می کند. مدت اين حلول بسته به مورد ممکن است چند دقيقه ای يا ابدی باشد. به اين ترتيب ما درهند تا به امروز ميليون ها خدا برای خودمان ساخته ايم ودرآينده هم هزاران خدا را از قالب در خواهيم آورد. ازديگر اختراعات ما درهند سيستم کاستی است که آتش آن از قبر خدای برهما بلند می شود که از ابتدا انسان ها را نا برابر آفريد. او برهمنان را ازدهان خويش، «وی شيا ها» را از زير بغل اش، «شاتريا ها» رااز شکم و «شودرا» را از زير زانوانش آفريد. بعضی ها نيز قاچاقی دررفتند وبی خودی آفريده شدند که همان نجس ها هستند. معددودی هم برخلاف ميل خدای برهما از عدم قدم در وجود نهادند که اينها نجس اندر نجس هستند وبايد خود را درغارها وجنگل ها پنهان کنند تا هيچکس آنها را نبيند. تازه اين کاست های اصلی به هزاران کاست فرعی تقسيم شده وما انسان ها را درجامعه ی هند بجان هم انداخته است. افسوس از بی خردی، عادات سترون، ايمان کورکورانه و کنده نشدن از سنت های خانوادگی که اگر نبودند مدعيان اين چيزهارا به خانه ی ديوانگان می فرستادند.

ازهند به چين می رويم که هنوز هم کنفوسيوس برآن حاکم است وپس از متجاوزاز 25 قرن حزب کمونيست چين هرساله مولود باسعادش را جشن می گيرد. کنفوسيوس بزرگوار می فرمود سرنوشت انسان از روزازل مقدر شده وآدم های يا خوب ويا بد آفريده شده اند. همان حرفی که آخوند ملاها ی خودمان سالهاست توی گوش مردم فرو می کنند: «السعيدأ سعيد والشقی شقی فی بطن اُمی» (خوب وبد آدم ها دررحم مادرشان تعيين می شود). بنابراين نابرابری اجتماعی نيزاز طرف خدا مقدرشده وبايد آنرا گرامی داشت وگرنه سقف آسمان سوراخ می شود. کنفوسيوس تاکيد می کردکه «ارباب، ارباب، برده برده، بزرگتر بزرگتر، زن زن، مرد مرد، پدرپدر وفرزند فرزند است.» بايد وضع موجود را پذيرفت وفکرتغييرآنرا از کله ی پوک خود بيرون آورد. همان حرفی که قرآن به ما تعليم می دهد: خدا مالک جهان است وبه هرکس بخواهد عزّت می دهد وبه به هرکس خواست ذلت. حالا دکترروشنگر مؤمنين ومقدسين چينی وايرانی گروه مؤتلفه تشکيل بدهند وآنقدر چانه بزنند تا پيشانی شان به عرق بنشيند، من به اين ديدگاه می گويم خرد ستيزی.

سری هم به بودايسم بزنيم که آنرا توسط شاهزاده ای بنام «سيدارتا» درقرن ششم قبل ازميلاد دررابطه با تضادهای جامعه کاستی هند سرش اززير لحاف بيرون آورديم  وامروزه سر حدود هفتصد ميليون نفراز ما انسان ها را درژاپن، چين، نپال، برمه وکشورهای ديگر شيره می مالد وباعث کلی جنگ وستيز مذهبی وقومی شده است. حضرت بودا به ما فرموده است که بايد ازرنج دوری کنيم. ولی چگونه؟ مسلمأ نه ازطريق تغيير اجتماعی يا مبارزه با نيروهای قاهره ی طبيعت بلکه با دست يابی به کمال اخلاقی که همانا دست کشيدن از زندگی وسرکوب تمايلات انسانی وغرق شدن درنيروانا(بالاترين سطح خلسه وروشنگری) ا ست. حالا توبيا وکبريتی روشن کن تا موضوع را درست تر بفهمی. غيرازاين است که می خواهيم رنج را باسرکوب هرنوع لذت جوئی وبعبارت ديگررنج را با رنج طلبی از بين ببريم؟ کسی نيست به ما انسان های بودا صفت بگويد:

ذات نا يافته ازهستی بخش            کی تواند که شود هستی بخش

تازه موضوع همين جا تمام نمی شود. تناسخ هم بعنوان يک مقوله ی من درآوردی ديگر وارد ميدان می گردد وهل من مبارز می طلبد. آدم ها براساس اعمال بد ونيک شان دوباره متولد می شوند ودردوره های بعد روح شان در هيئت های مختلف ظاهر می شود. مثلأ روح دکتر روشنگر به علت مسخره کردن آئين بودا چه بسا درپانصد سال آينده بصورت يک ميمون ظاهر شود ـ آنهم چه ميمونی! راستی می دانی که تا به امروز بودائی ها هرازچند دهه بدنبال کودکی با علامات مخصوصی می گردند که تجسم زنده ی «گوتام بودا» باشد تا اورا شستشوی مغزی بدهند ودالای لامای خودسازند. جالب اين که دربين تمام لاماهائی که تاکنون مورد پرستش بودائيان قرارگرفته است حتی يک زن وجود نداشته است.

بد نيست سری هم به اديان ابراهيم بزنيم که من وتو وهمکاران مان سالهاست درآنها دست وپا می زنيم وحالا هم هرچه زور می زنيم ازآن بيرون بيائيم بيشتردرآن فرو می رويم. اين پدربزرگ هم (اگر اصلأ وجودخارجی داشته) عجب ديوانه ای بوده است. به عنوان پسر و شاگرد بت تراش، گويا روزی ازروزها چنان از فشار کاربه ستوه می آيد که همه ی بت ها را می شکند ومردم را به تنها يک بت مذکــّر نا ديده وغير قابل شناخت حواله می دهد. ما انسان های آن دوره تحت تاثير شرايط زندگی مان چنان اين تک خدای مرموز آسمان ها را باورمی کنيم که گويا ابراهيم بشوخی هم که شده می رود پسر خود (بروايت يهوديان اسحق وبه روايت مسلمانان اسماعيل) را درپای آن قربان کند. البته خدا هم اينقدر نامرد نيست بره ی آسمانی را می فرستد که بجای پسر پيامبرش قربانی شود وهمين کهکشانه ی راه شيری که می بينيد گرد وخاکی است که از رد شدن آن گوسفند الهی درآسمان پديدارشده است.   بعدها ابراهيم را درآتش نمرود می اندازند واو ازآن سالم بدر می آيد (مثل سياوش ايرانی). ابراهيم درسن صد وبيست سالگی بدست خويش خود را ختنه می کند وزنش سارا در سن 90 سالگی اسحق را برايش به دنيا می آورد. ابراهيم دربيابان های عربستان خانه ای برای خدای بی خانمان خود می سازد که بعدها بصورت دکانی برای دولت آل سعود وحاجی های ريز ودرشت وطنی وغيروطنی درآيد.  او درسن صد وهفتاد سالگی می ميرد درحالی که دو پسرش اسحق وابراهيم می مانند تا ستيز بين يهوديان واعراب را دامن بزنند که تابه امروزنيز ادامه دارد. افسانه ی قشنگی است دکترروشنگر. نيست؟ ولی يادت باشد که بنياد سه دين بزرگ جهانی بر همين افسانه های پوچ بنا نهاده شده است.

حال می رسيم به خدای دين يهود که فقط درخدمت قوم «برگزيده» ی بنی اسرائيل است، با موسی حرف می زند واگرلازم باشد اقوام ديگر را به آتش می کشد. به توراة بنگريم که با چه اسطوره های دل انگيزی زينت يافته است. مثلأ فرشته ی خداابتدا برخر بلعم نبی ظاهر می شود وبعد براين پيامبر خدا. جالب اين است که بلعم اين پيامبرالهی بعدها طی يک جنگ توسط پيامبرارشد ترش موسی کشته می شود وخدا ککش هم نمی گزد. افسانه ی ديگر مربوط به عــُزير نبی است که درمعاد شک می کند وخود وخرش می ميرند وبعداز يکصد سال تمام ابتدا الاغ مربوطه سپس فرستاده ی خدا زنده می شود.اعتقاد به مسيحائی که ازپرده ی غيب بدر می آيد وخرابی اوضاع را راست وريست می کند نيز ازدگر ارکان های دين يهود است (همان امام زمان شيعيان جهان).  خدای بنی اسرائيل (يهوه) تجسم يک جبــّاربی مرام وستمگراست که می زند ومی کشد ومی سوزاند. قوانينی که وضع می کند بغايت ددمنشانه است: از کشتن بخاطربرقراری روابط جنسی بگير تا قصاص.

با گذشت زمان ما انسان ها، برشالوده ی دين يهود مسحيت را اختراع کرديم. اين بار ديگر گل کاشتيم به اين ترتيب که عيسی ناصری رابدون وجود پدرازرحم مريم باکره بيرون کشيديم وگفتيم که اين همان امام زمانی است که موسی وعده داده است. بعد خدای يهود را سه پاره کرديم وعيسی را که به درجه مسيحيت نايل شده بود بصورت خدای ميانی بين پدر(خدای سابق)،و روح القدس (خدای تازه بدوران رسيده) قرارداديم. ازآنجا که جامعه مان مردسالاربود (وهنوز هم هست ودين هميشه درخدمت مردسالاری بوده) برای مريم که نه ماه ونه روز ونه ساعت عيسی را دربطن خود جای داده بود هيچ گونه نقش خدائی قائل نشديم وبعداز تولد عيسی اين باکره عذرا را به پسرعمويش يوسف نجــّار شوهرداديم. مائی که از قول مسيح به خود اندرزداده بوديم که بايد دشمن مان را نيزدوست بداريم درسرتاسر قرون وسطی، درمحاکم تفتيش عقايد، چه جنايات وحشتناکی که بنام دفاع از مسحيت مرتکب نشديم. دکترروشنگرتو که بدنبال خردگرائی هستی خودت به من بگو آيا اين ادعاها واين اعمال ما با هيچ عقل سليمی جور در می آيد؟

 ششصد سالی گذشت وما درشبه جزيره ی عربستان بدست محمد وبا پول خديجه، با قاطی کردن جنبه های مختلف يهوديت، مسيحيت، زرتشتيگری ورسوم قبايل عربستانِ آن زمان اسلام را علم کرديم (بگذريم که همه دين ها قاطی هستند). ازآنجا که به يک خدای جبــّار، قهار، همه جا حاضر، توانای مطلق و همه چيزدان نيازداشتيم، بت های کعبه را شکستيم وبه دموکراسی قبيله ای عربستان خاتمه داديم. سپس يکی از بت ها را بنام الله بعنوان تنها خدای خود قالب کرديم. پيامبر تازه ی ما محمد خودرا آخرين فرستاده ی اين بــُت خدا شده اعلام کرد وبه اين ترتيب زمان را متوقف کرد. اين نابغه ی بزرگ عالم بشريت نيمی از جامعه ی بشری رااز حقوق خود محروم ساخت وبه اين ترتيب همه را ازدم تحقير فرمود وعجب است که تحصيل کرده های ما نيز موارد آشکار اين تبيعيض وتحقيراسلامی عليه زنان را درقرآنش می خوانند وآنرا توجيه می کنند. فرستاده گرامی مااينقدرزرنگ وبا سياست تشريف دارند که حرف های ديگران را می گيرد وبا کمی پس وپيش کردنشان به اسم خودجا می زند. مثل معراج که قبلآ کاهنان يهودی مان ساخته بودند. الياس نبی هشتصد سال قبل از محمد امين به آسمان صعود کرده بود. منتهی الياس با گردونه ی آتش نزدخدا رفت ومحمد با يک خر بالدار بنام بــُراق. از زرنگی خاتم الانبياء همين بس که مسلمانان را ملزم ساخت که يکدهم اموال عمومی رابعنوان زکوة برای مصارف عمومی ويک پنجم آنرا بنام خمس فقط برای ارتزاق خانواده ی او اختصاص دهند تا «طبقه ی سادا ت» تا ابد بخورند وبخوا بند ودست به سياه وسفيد نزنند. به اين ترتيب سيد المرسلين نوعــــــــــی  سلسله ی سلطنتی را ايجاد کرد که تا کنون طولانی ترين شان درتاريخ بوده است. به من بگو دکترجان آيا ما با اين اعتقادات مان به عقل انسانی خود اعلام جنگ نداده ايم؟

ازديگرکارهای خرد ستيزانه ما سنت امامت است که ازجانب خدا آمده وفقط به علی ويازده فرزندانش نسل به نسل وبطور موروثی رسيده است. اين اعتقاد را اگر با عقل سليم بسنجيم به اين نتيجه می رسيم که خدا موجودی است تبعيض گروناتوان که به علی وفرزندانش نيازدارد. تازه جالب تراز همه امام دوازدهم است که درچاهی درپرده ی غيبت قراردارد وروزی با شمشير آخته و پشته ساختن از کـُشته دنيا را پراز عدل وداد خواهد کرد. غافل از آنکه دوازده قرن گذشته است واين مدت کافی است که جمادات را تغيير دهد و محيط زيست را دگرگون سازد تا چه رسد به اينکه انسان را زنده نگه دارد. حال جناب دکترروشنگر اگرجرات داری اين حرف ها را حتی دربين روشنفکران مذهبی برزبان بياور که کاری خواهند کرد که از جان خود سير بشوی!

دکترجان بگذار درهمين جا برای چند لحظه نگرش کلی انسانی خودمان را ترک گوئيم ونگاهی  ويژه به درون، بعنوان روشنفکران ايرانی، بيندازيم و به بينيم در برابرخرد ستيزی اسلامی چه چيزی را قرارداده ايم؟ راستی غيراز بازگشت به گذشته های دورترودرازتر، عظمت طلبی ميان تهی آريائی، عرب ستيزی وبه چالش طلبيدن اسلام با سنت های زرتشتيگری چه چيزی در توبره داشته ايم؟ مثل اينکه ما فراموش کرده ايم که يهوديت، مسيحيت واسلام بسياری از اعتقادات خرد ستيزانه ی خود را مانند اعتقاد به شيطان، قيامت، بهشت وجهنم ومسيحائی که ازباکره ای متولد می شود را ازدين ثنوی زرتشت گرفته اند. گويا يادمان رفته که زرتشتيگری بخصوص درزمان ساسانيان بدترين وظالمانه ترين نظام کاستی را درايران آن روز مستقرساخت که با توجه به آن مسلمانان توانستند به آسانی بر ايرانيان غلبه کنند. بنظر نمی رسد که ما ايرانيان ياد گرفته باشيم که با توجه به شرايط بشريت مدرن وضمن نقد گذشته طرح وانديشه ای نو دراندازيم.

دکترگرامی نمی دانم تاملی برخــُرافات وباورداشتهای عامه ما انسان ها کرده ای يا نه؟ اعتقاداتی که نه تنها هيچگونه مبنای علمی ندارند بلکه حتی با خرد کودکانه هم جوردرنمی آيند. اعتقاد به جن، عال، نسناس، پری، رمل وجفرواسطرلاب، کف بينی وطالع بينی وجفت کردن ستارگان، سحروجادو ودعا نويسی، سعد ونحس بودن اعداد، خرافات انسان دررابطه اش با حيوانات، احضارروح، ارتباط با مــُردگان، درک ماوراء حسی وبسياری از موهومات ديگر. ماانسان ها درهرجائی که زندگی کرديم به اين خرافات جنبه ی محلی داديم. مثلأ درخاورميانه گربه ی سياه نحوست می آورد ولی دربرخی از کشورهای اروپائی علامت خوشبختی است. جغد نيزدرادبيات شرق نحس ودرادبيات غربی نمادی است از خرد وتفکر. جالب اين است که ما انسان ها براساس ضرب المثل مشهور «دين تو خرافات من است ودين من خرافات تو» همواره خرافات خود را فراموش وخرافات ديگر آدم ها را محکوم کرده ايم. غافل ازاينکه خرافات ريشه در خود دين دارد ودرواقع اين همان است.

برخی ازدوستان ما از جنبه های خردگرايانه ی عرفان سخن می گويند. بسيار خوب. من، با وجود سن وتجربياتم، هنوزهم خود را ناباوه ای می دانم که بايد بياموزم. ليکن ازاين دوستان خواهش می کنم جنبه های خرد گريزانه وخرد ستيزانه ی تصوف وعرفان را نيز بدست فراموشی نسپارند. باورداشتن به وجود کل و رمزورازعارفانه و مفاهيم مطلق، قائل شدن ارزش بی چون وچرا برای پيرومراد، تاکيد براطاعت، اعتقاد به شناخت اشراقی بجای شناخت حسی وتعقلی، جدا ساختن عاطفه ازخرد انسانی وترجيج عشق برعقل، سخن گفتن از سيروسلوک وطريقت وعلوم لـــَـدُ نّی بجای علوم کسبی وبسياری از چيزهای ديگر می تواند به عنوان منابعی نيرومند برای تخدير انسانی وخرد ستيزی عمل کنند. دکترجان دراينجا برای تغيير ذائقه دوستان هم که شده بگذاربرايت طنزی عارفانه نقل کنم: می گويند صوفی اگررياضت بکشد ودرراه سير وسلوک گام بردارد، به حالت خلسه خواهد رسيد وباخدا يکی خواهد شد. قديم ها هرچند چله می نشستند و زور و ضرب می زدند از حالت خودی به بی خودی يعنی به حالت خلسه نمی رسيدند. بالاخره رند درويشی راه حل مشکل را پيداکرد وبه کمک حشيش به حا لت خلسه رسيد و باالله يکی شد. ازآن پس دراويش به حشيش لقب «سرالله» دادند وهر شب در خلوتگه درويشان به عالم خلسه رسيدند. شاعری بنام کفّاش خراسانی دراين رابطه سروده است :

به يک هــــــــــــــــــــــــــو می توان افلاک را زيروزبر کردن

                                                     به شرط آنکه سرالله اصل از کازرون باشــــــــد

دکترجان يادمان باشد که خرد ستيزی منحصربه اربابان اديان واصحاب خرافات نيست. سری به جــّباران ستم پيشه ی روزگارمثل نرون، آتيلا، چنگيز، تيمور، هيتلر، موسولينی، توجو، استالين وهم پالکی های امروزی شان بزنيم که چه تمدن هائی را نابود وچه انسان ها وانديشه های والائی راقلع وقمع کردند. راستی کجا هستند اين مستبدان ستمگر وبی مرام؟

 چرا راه دوربرويم همين خمينی مگر نبود که در سپيده دم خونين لشکرکشی به کردستان آروزکرد که ای کاش قلم ها را شکسته بود وبرسرچهارراه ها داربرپا کرده بود. کلمات قصار امام را که يادت هست: «اقتصاد مال خره»، «اسلام بی آخوند اسلام نيست.»، «خــُدعه بايد کرد» وبسياری از سخنان احمقانه ی ديگر که ما زنان ومردان خردگريز چون می شنيديم اشک از ديدگان فرو می باريديم وصلوات می فرستاديم. مگرهمين خمينی وصدام وهم پالکی هاشان  نبودند که يک جنگ وحشتناک 8 ساله را به اسم مذهب وناسيوناليسم عرب براه انداختند و هردو جامعه را نسل ها به عقب کشاندند؟ خمينی قبل از مرگ دستورکشتارجمعی هزاران زندانی سياسی را که مظنون به کفرورزی گردانيدن ازاسلام بودند صادرکرد. چنين فرمانی تنها جنبه ی درنده خوئی ندارد، بلکه خرد ستيزانه نيز هست. راستی خمينی از کشتاراين انسان های آزاده قبل ازمرگ خودش چه طرفی می بست؟ اگر قراراست اسيری را به اتهام ارتداد ونامسلمانی بکشند، پس جمهوری اسلامی ايران می بايست ميلياردها انسان کره ی زمين را که از اسلام بوئی نبرده اند نابود می ساخت. می بينی دکترروشنگر که چگونه منطق به بی منطقی تبديل می شود و جای خرد را ايمان کورکورانه وتعصب خشک واحمقانه می گيرد.

دکترجان ما انسان ها تنها بادين ومذهب نبود که منطق را زير پا گذاشتيم وبه جنگ خرد انسانی شتافتيم. نگاه کن ببين درطول تاريخ ناسيوناليسم، قبيله گرائی، نژاد پرستی، شوونيسم مرد بودن ونظايراينها چه دماری از روزگار انسان ها درآورده اند. وقتی به مرام سوسياليسم می رسيم فکرمی کنيم که دوران تازه ای از همکاری، صلح، فراوانی وبرابری برای بشر فرارسيده است. ليکن ديری نپائيد که ما از سوسياليسم دين تازه ای ساختيم که هم قرآن خود را داشت وهم پيامبران مــُرده وزنده اش وهم حوّاريون خويش را. بدون توجه به تغييرات سريع جامعه ی بشری ونظام سرمايه داری کماکان به انديشه های کهنه چسبيديم وآنها را بعنوان يک سلسله آيات تغييرناپذير دستورالعمل انديشه وعمل خود ساختيم. درهمان حالی که استالين درشوروی سابق از کشته پــُشته می ساخت وحتی به رفقای نزديک حزبی خود رحم نمی کرد ما اورا پدر پرولتاريای جهان خوانديم. درچين کاررابجائی رسانيديم که تحت تاثير تلقينات مذهبی برادران حزبی اعلام کرديم که خواندن کتاب سرخ مائو باعث افزايش توليد وبهبود وضع اقتصادی خواهد شد. درکره ی شمالی بخش مهمی از منابع محدود جامعه را به ساختن مجسمه چهل متری «کيم ايل سونگ» اختصاص داديم وچنان ازاين خدای زنده مداحی کرديم که پدروپدر بزرگش را انقلابی جازديم وخون انقلابی گری را دررگ هايش جاری ساختيم (البته همين جا هم مردان ما زنان را ازياد بردند وحتی هم مادر اين انقلابی مادرزاد را از قلم انداختند).

وآقای دکترروشنگرهمين امروزکه من اين سطوررا برايت می نويسم  می بينی خرد ستيزی چگونه بردنيا حکومت می کند: قشری گری دينی ونا سيوناليسم يهود با بنياد گرائی اسلامی و ناسيوناليسم فلسطينی باهم مرتبأ تصادم می کنند وازدوطرف صدها کشته وزخمی ومعلول ويتيم وآواره ی جنگی بجای می گذارند. اسامه بن لادن بنام دفاع از اسلام وجرج دبليو بوش به اسم ناسيوناليسم آمريکائی و دفاع ازدموکراسی غربی دنيا را به نابودی وجنگ سوم جهانی تهديد می کنند. تازه تو درهمين سايت خودمان هم می توانی تظاهرات خرد گريزی وخرد ستيزی را ببينی. مقاله ی حوزه علميه ی قم در پاسخ آقای باقرمؤمنی را بخوان. خواهی ديد که چگونه علمای اعلام وحجج اسلام بجای سنجش با عقل سليم، ما را به متون دينی وپيش داوری های مذهبی ارجاع داده اند وترورهای نخستين صدراسلام را لازم دانسته اند وگفته اند که درفتح مکه محمد بايد شاعران را می کــُشت چرا که شعردربی اعتبار کردن اسلام نقشی مؤثرداشت.

دکترعزيز نظر مرا بخواهی خرد ستيزی درتمام اشکال رنگارنگ خود ريشه درايمان مطلق، پيشداوری وبردگی فکری ما انسان ها دارد. اين ما هستيم که به دست خويش انديشه ی خود را به زنجيرمی کشيم، مائی که برای خود بزرگتر می طلبيم وبزرگتردرست می کنيم وبدون فرمانی از بالا قادربه انجام هيچ کاری نيستيم. دريغ که ياد نگرفته ايم مستقل فکرکنيم. اگرسرمان را بشکنند برايمان گوارا تراست تا ا ينکه به اعتقاداتمان را به چالش طلبند ـ اعتقاداتی  که يا از مادروپدربه ارث برده ايم ويا دوستان وبزرگترها به ما القاء کرده اند. همانطور که می دانيم اعتقادات هميشه کهنه می شوندو بايد هميشه آنرا در معرض نقد وسنجش قرارداد. خرد ستيزی آنجا رخ می نمايد که فرد برای خود حقيقت تثبيت شده درست کند، قالبی بينديشد و ازآموختن، بازآموزی وخود سازی وحشت داشته باشد. نظام های استبدادی وتمام گرا درساختن وپرداختن انسان های خرد ستيزوخرد گريز نقش مؤثری دارند. ازاين لحاظ مبارزه برای آزادی انسانی وحقوق اساسی بشر بخشی از مبارزه عليه خرد ستيزی است. ضمنأ يادمان باشد که خردستيزی وخرد گريزی (بخصوص نوع دينی آن) منبع جوشنده ای است از ايجاد درآمد های هنگفت برای اربابان دين وسياستمداران تيره گرائی است که با درجهل نگاه داشتن مردم سودهای کلان به جيب می زنند.

اينها بودند جلوه هائی از خرد ستيزی وخرد گريزی بعنوان مشت های نمونه ی خروار. وتودکتر روشنگر عزيز به نمايندگی از دوستان خوب دانشجوی ما بدنبال تعريف خرد گرائی هستی. خوب اين مظاهر خرد ستيزی را بگير، آنها را کله پا بکن وبعدازوارونه کردن شان شکل ومحتوای انسانی به آنها بده  وبه آنها به عنوان يک مجموعه ی بهم پيوسته بنگر می شود خرد گرائی. پس ازآ نکه به خرد گرائی رسيدی، اگر احساس وخردت را برهم منطبق سازی ودرجهت روشنگری وآزادی انسانی خستگی ناپذير گام برداری می شوی يک انسان خرد گرا.

دکتر جان می بخشی که اين «کمينه ی ضعيفه ی ناقص العقل» به مرد بزرگواری مثل تو اندرز می دهد.

با درود وسپاس وبدرود

پری دشتستانی

28 ديماه سال هزاروسيصدو هشتادودو خورشيدی


پاسخ پارميس سعدی به نامه دوستان دانشجو[

با سلام خدمت دوستان پژوهشگر عزيز

خردگرايي به مفهوم بهره گيري  از نيروي تعقل و انديشه و كنار گذاشتن دگم گرايي است. فرد خرد گرا همواره در برخورد با مسائلي كه با باورهاي او در تضاد است به جاي جبهه گيري سعي مي كند در آن باره بينديشد و سپس با تجزيه و تحليل منطقي درست را از نا درست تشخيص دهد.شخص خرد گرا هيچگاه به  اعتقادات خود به عنوان اصلي مسلم نمي نگرد. تجزيه و تحليل منطقي يكي از اصلي ترين مباني خرد گرايي است.   مرحوم كسروي مي گويد خرد خارج از انسانهاست ‘ اما  بر خلاف آن من معتقدم كه خرد جدا از انسانها وجود ندارد. و خرد چيزي جز محصول انديشه و تعقل نيست . و خرد نمي تواند دست مايه خود را از دين بگيرد. چرا كه دين دست پرودهُ انسانهايي است كه حس قدرت طلبي در آنها زياد بوده است و با توسل به اين شيوه نه تنها در زمان خود بلكه پس از مرگ خود نيز بر مردم حكمفرمايي كرده اند. چون دين دست پرودهُ يك تماميت خواه به نام پيامبر است نمي تواند در همهُ زمانها و در همهُ امور كار ساز باشد. براي نمونه در نظر بگيريد قانون قطع كردن دست دزدان پيش از اسلام رايج بود . چرا كه  دارايي عرب از مشكي آب و چند خورده ريز تجاوز نمي كرد اگر دزدي اين سرمايه اندك را مي ربود آن عرب بدبخت چاره اي جز مردن نداشت. حال توجه كنيد اگر محمد در جامعه اي غني زندگي مي كرد آيا اين قانون بدوي را به اسم قانون خدا وارد قرآن مي كرد؟ پس خرد نمي تواند دست مايه خود را از دين بگيرد. بلكه استفاده از خرد جمعي وسيله ايست كه درصد اشتباه را كم مي كند. يك فرد خرد گرا يك فرد پويا ست كه هميشه سعي مي كند خود را در معرض ديدگاههاي گوناگون قرار دهد. و از اينكه ادعاهايي بر خلاف ايده خود بشنود هراس ندارد. يك خرد گرا هميشه با در نظر گرفتن روابطي كه بين پديده ها هست از يك چيز به يك چيز كلي تر مي رسد. در بسته قبول كردن يك چيز دور از خرد گرايي است.  خيلي ساده مي توان متوجه شد كه دينها در اولين قدم با خرد گرايي در مبارزه بوده اند. چرا كه پيامبران مدعي بوده اند كه حرف آنها حرف خداست و چون و چرا را يكي از مايه هاي گمراهي مي دانستند. پيامبر اسلام نيز گاهي كه از جواب دادن عاجز مي شد مي گفت پيش از شما نيز كساني در اين امور شك كردند كه به گمراهي رسيدند. در مر حله بعدي ادعاي خود متوسل به حقه هايي به نام معجزه مي شدند كه پذيرفتن معجزه نيز دليلي بر عدم خرد گرايي است. چون قانون علت و معلول كه بر سر تاسر گيتي حكم فرماست نمي تواند تنها و تنها يك بار  از دريچه ديگري عمل كند. بنا بر اين سابقه ذهني از رويدادهايي كه تا كنون اتفاق افتاده يكي از دست مايه هايي است كه خرد از آن بهره مي گيرد. و در بر خورد با مسائلي كه براي اولين بار پا به عرصه ظهور مي گذارند از خرد جمعي به روش آزمايش و خطا استفاده مي شود. خرد جمعي هيچگاه نمي تواند در جهتگيري منافع فردي گام بردارد. بنا بر اين تبعات آن اگر هم گاهي دچار خطا شود چون محصول خرد ورزي تعداد افراد بيشتري است با پيش زمينه هاي ذهني متفاوت ‘آثار آن فاجعه بار نخواهد بود. از طرفي چون آن را قانون خدا و لايتغير نمي دانيم فرصت بازنگري در آن را خواهيم داشت .وقتي به خرد گرايي به طور كل نگاه كنيم يك جامعه خرد گرا جامعه ايست كه هميشه آماده است تا اطلاعات خود را  همراه با كشفيات جديد به روز در بياورد. بنابر اين تبعات بد خردگرايي جمعي به سادگي قابل جبران است. با اميد بهروزي براي شما دوستان عزيز

پارميس سعدي

parmisin@yahoo.co.uk

( اين نوشته در تارنماى اينترنتى باهماد ايرانيان خردگرا   www.kaafar.com آرشيو خواهد شد )

—————

دست اندرکاران سايت باخ،

روشنگران واقعی ايران،

سلامهای قلبی ما را بپذيريد.

سايت شما در دانشگاه ما بحث روز است. با وجود مشکلات فنی و امنيتی هيچ مطلبی نيست که ناخوانده باقی گذاشته باشيم.

ما در حاليکه هر کدام عقايد ويژه خود را نسبت به سايت باهماد داريم اما در نکات و يا بهتر بگويم مشکل زير با هم متفقيم و به همين منظور تصميم به ارسال اين نامه جمعی گرفته ايم.

مشکل ما در تعريف خردگرايی و خردورزيست.

شماری از ما، قبل از مراجعه به سايت شما، هر چند نه جامع اما تعريفی از آن داشتيم (عقل بعنوان مرجع در توضيح پديده ها و نه وحی) تقريباَ همان تعريفی که همکار شما پشوتن ايرانشهری در خردگرا و خردگرايی؟ پاسخ به آقای عبدالهی در بخش سوالات داده است و همان طور که خود نيز ذکر کرده بيشتر از کتاب درخششهای تيره گرفته است. اما همکاران ديگرتان مثلاَ بابک نقد ( ما از گفتمانهای او با خانم خاوری و ديگران بسيار آموخته ايم) از انواع! خرد يعنی خرد الهی/ملکوتی، خرد انسانی و خرد نقاد نام می برد.

استوار غلام دانايی، که قدردانی همه ما را بخاطر نوسته های پرمغزش نسيب خود دارد، چنان برخورد می کند که انگار خردگرايی معادل است با الحاد و اگر کسی ملحد نباشد خردگرا نيست.

وقتی به خانم پری دشتستانی می رسد شايد هيچ خبری به اندازه نوشته ايشان ما را ذوق زده نميکند. قلم ايشان پرتوانا، شاد، با ذوق و سرشار از آگاهی و دانش روز است. اما متاَسفانه هيچ تعريفی تا کنون از خردگرايی ارايه نداده اند.

در هر حال ضمن تشکر و سپاس از همه شما و همچنين آقای کوهی، آقای افشين زند بخاطر افشاگيريهايش، خانم پارميس سعدی و دکتر روشنگر بخاطر تحقيقات پر بار خود و همه دست اندرکاران سايت، ما در اين نامه برآن نيستيم که انتقاد و يا سنجشگريی در رابطه با نوشته های شما ارايه دهيم اين را به بعد موکول می کنيم. همان طور که منظور شد، سوال ما از شما در رابطه با خردگرايی و خردگراست.

خردگرايی چيست؟ و خردگرا چه کسی ست؟

 

مسؤل محترم نامه ها لطف کنيد و اين سؤال را برای همه همکاران باخ ارسال کنيد.

ما بی صبرانه منتظر پاسخ تک تک شما هستيم، لطف کنيد تعريف خود را از دو مقوله فوق هر چند کوتاه و مختصر و اگر شده حتی در يک پاراگراف ارايه دهيد.

افتخار به تک تک شما دوستداران روشنگری

گروهی از دانشجويان دانشگاه صنعتی

تهران- ايران


پاسخ بابک نقد به نامه دوستان دانشجو[

خردگرائى چيست؟ و خردگرا چه كسى است؟

اينچنين به نظر مىرسد كه دو سوال هستى چيست؟ و هستى چگونه بوجود آمده است؟, همواره ذهن انسان را به خود مشغول كرده است. ظاهراً فلسفه نيز از ابتداى پيدايش خود هميشه در گير پاسخگوئى به اين دو سوال بوده است. از اين روست كه ارسطو معتقد بود آنچه فلسفه به سوى آن در حركت است و هرگز بدان نمىرسد و تلاشهاى مكرر در مكررش براى دسترسى به آن بى ثمر خواهند ماند, پرسشى است كه مطرح شده, يعنى هستى چيست؟.

انسان در طول تاريخ در پاسخگوئى به اين سوالها و سوالهاى فلسفى از اين قبيل روشها و ابزار شناخت متعددى را برگزيده. در دوران ظهور مذاهب ( عصر مذهب ) _ و حتى در دوران ما آنان كه هنوز به مذاهب ايمان و باور دارند _ مدعى اند كه پاسخ قطعى و نهايى را در رابطه با اين سوالها و اساساً كليه سوالهاى فلسفى كه تا كنون مطرح شده و در آينده مطرح خواهد شد دارند. آنها مدعى اند كه پاسخ اين سوالها را مىتوان در كتاب آسمانى آنها يافت و اين معرفت و آگاهى توسط وحى از » منشاُ معرفت و دانش » ( » خدا » ) به پيامبران آنها و از طريق پيامبرانشان به آنها رسيده است. در مقابل كسانى كه نوعى از خردگرائى را باور دارند جواب مذهبيون را قبول نداشته و در تلاش اند كه هر يك با توجه به برداشت و دركى كه از خرد دارند در جستجوى يافتن پاسخى به اين گونه سوالهاى فلسفى باشند.

بنا براين با توجه به آنچه در بالا عرض كردم, تعريف كلى شما , آقاى ايرانشهرى يا آقاى دوستدار از مفهوم خرد تا حدودى درست است, اما همانطور كه خود نيز اشاره كرده ايد تعريف جامعى نيست. چرا كه اين تعريف خرد را فقط در مقابل » وحى» قرار مىدهد. يكى از نتايج اين تعريف ناقص ( خواسته يا ناخواسته ) اين است كه, ابزار شناخت غير عقلانى ديگر, مانند ابزار شناختى كه عرفا براى پاسخگوئى به اين گونه سوالهاى فلسفى استفاده مىكنند, نيز در زمرهء ابزار شناخت عقلانى به حساب آيد.

به نظر من درستى يا نادرستى, معادل دانستن الحاد با خردگرائى, بستگى به اين دارد كه چه تعريفى از الحاد داشته باشيم. اگر الحاد را معادل ماترياليسم و فلسفهء اصالت ماده بدانيم, آنگاه طيفها و جريانهايى از خردگرائى را كه در زير چتر ايده آليسم قرار دارند را از قلم انداخته ايم. در اين صورت بخش اعظمى از خردگرايان يونانى مانند پارمنيدس, افلاطون و ارسطو گرفته تا خردگرايان دوران رنسانس و آغاز روشنگرى در اروپا مانند دكارت, كانت, فيخته, هگل تا رمانتيسمهاى آلمانى و نيچه, هرسل, هايدگر و بسيارى ديگر از ايده آليستهاى خردگرا را به ناحق منتسب به جريانهاى فكرى غير عقلانى كرده ايم.

بنابراين خردگرايان را مىتوان در گروه ايده آليستها و ماترياليستها طبقه بندى كرد. وجه مشترك خردگرايان و آنچه آنان را از گرايشات ضد عقلى جدا مىكند, ابزار شناختشان از واقعيات و پديده ها است. و آن ابزار شناخت, خرد انسانى است, و نه هيچ چيز ديگر. آنچه آنها را از يكديگر جدا مىكند, آن است كه دستگاه فلسفى شان بر پايهء اصالت ماده استوار است يا بر پايهء اصالت ايده. حتى اگر خردگرايان ايده آليست در دستگاه فلسفى خود منشاُ هستى را عقل كل مانند دستگاه فلسفى ارسطو, يا روح كل ( مطلق ) در دستگاه فلسفى هگل, بدانند, باز براى رسيدن به اين نتيجه ( صرفنظر از اينكه ما نتيجه گيرى آنها را بپذيريم يا نپذيريم ) از خرد انسانى استفاده كرده اند. به ديگر سخن با انديشهء مستقل خود به اين نتيجه رسيده اند, نه بر مبناى ايمان دينى ( عرفانى يا مذهبى ) خود. به ديگر سخن شخص خردگرا , خرد را وسيلهء كسب معرفت مىداند. در فلسفه معمولاً اصالت عقل را در مقابل اصالت تجربه قرار مىدهند. به باور من, ما براى شناخت پديده ها و واقعيات به هر دو اين روشها بسته به موضوع شناخت نيازمنديم. ما از لحاظ زمانى, معلوماتى مقدم بر تجربه نداريم و تمام معلومات ما با تجربه آغاز مىشود. ولى معنى اين جمله آن نيست كه منشاُ تمام معلومات ما تجربه است. زيرا معلومات ما تركيبى است از آنچه حواس ما از عالم خارج مىگيرد با آنچه قواى فهمى و عقلى ما, بر اثر تحريك همين محسوسات خارجى, از خود به آن مىبخشد. تميز و فرق ميان اين دو, پس از تحقيق و تدقيق فراوان به دست مىآيد. پيروان اصالت تجربه روش استقراء را براى رسيدن به حقيقت* بر مىگزينند, حال آنكه پيروان اصالت عقل از روش رياضى و قياسى استفاده مىكنند و معتقدند حقيقت عالم غير از آن چيزهايى است كه محسوس مىگردند. در هر حال حتى اگر خردگرايى را از اين نظر نگاه كنيم ( يعنى از نظر مقايسه با تجربه گرايى ) مىبينيم كه در هر دو روش ابزار شناخت, دانش و معرفت انسانى است نه  » معرفت الهى يا ملكوتى «.

دوستان دانشجوى ما در نامهء خود اشاره كرده اند كه من » از انواع خرد , يعنى خرد الهى\ملكوتى, خرد انسانى و خرد نقاد » در نوشتارهايم نام برده ام. همانطور كه خود مىدانيد در طول تاريخ خردگرايى,خردگرايان از مفهوم خرد برداشت يكسانى نداشته اند. براى مثال ارسطو علاوه بر خرد انسانى به خردى كل كه منشاُ هستى است, باور داشت. صرفنظر از اينكه ما خرد كل ارسطو را بپذيريم يا نه, بايد در نظر داشته باشيم كه خرد كل او متمايز از  » خرد الهى\ملكوتى » شريعتمداران و عارفان است. همچنين فراموش نكنيم كه او پاسخ خود به سوال » هستى چگونه بوجود آمده است؟ » را يگانه پاسخ » صحيح » نمىداند. چرا كه همانطور كه در ابتداى اين نوشته, از قول او غير مستقيم نقل كردم, او معتقد بود فلسفه همواره درگير اين سوال خواهد بود بدون آنكه جوابى قانع كننده براى آن پيدا كند. ارسطو با همين اظهار نظر در مورد رابطهء  فلسفه و مفهوم هستى, فرق ميان فلسفه و شريعتمدارى و عرفان را نشان مىدهد. در دوران رنسانس و دورهء آغازين روشنگرى دكارت, كانت, هگل, ماركس و پس از آنها بسيارى ديگر از فلاسفه از جمله نيچه, و در دوران ما فلاسفهء منتسب به مكتب فرانكفورت يا فوكو و ديگران صحبت از خرد نقاد مىكنند. از طرفى ديگر  براى نمونه هابرماس از خرد ارتباطى سخن مىگويد, يا بسيارى صحبت از خرد جمعى مىكنند. براى مثال, از آنجايى كه نامهء شما نظرات يا سوالات يك جمع را مطرح مىكند بنابراين خرد حاكم بر نا مه شما خرد جمعى است. همانطور كه مشاهده مىكنيد, خردگرايان به تعريف و تشريح انواع خرد پرداخته اند, مطمئن باشيد كه در آينده نيز انواع ديگرى از خرد تعريف خواهد شد. اما آنچه مهم است اين است كه تمامى اين انواع خردها بر خرد انسانى استوار است نه بر » خرد الهى\ملكوتى «.

اميدوارم توضيحات بالا برداشتى كه من از مفهم خردگرائى دارم, را مشخص تر كرده باشد. اشاره من به » خرد الهى\ملكوتى » بدان معنى نيست كه من به اين نوع از خرد باور دارم. بلكه قصد داشتم, در نقد كسانى كه در شريعت و عرفان به دنبال خردى » انسان باور » هستند, نشان دهم كه خرد مد نظر شريعتمداران و عارفان خردى » الهى\ملكوتى » است و نه خردى انسانى. بنابراين خرد مورد نظر من خرد انسانى است و از انواع خرد انسانى بر خرد نقاد تاكيد داشته و براى آن اهميتى خاص قائلم, و در نوشتارهايم از جنبه هاى متفاوت به توضيح و تعريف آن پرداخته ام. چه بسا كه در آينده نيز در نوشتارهايم از جنبه هاى ديگر, خرد نقاد مورد نظر خود را بيشتر بشكافم.

در هر حال اگر سوء تعبيرى از برداشتهاى من در مورد خرد و خرد گرائى شده است آن را بايد به حساب ضعف قلم من گذاشت. در جائى خواندم كه يكى از فلاسفهء يونان قديم ( نميدانم ارسطو اين حرف را زده يا افلاطون, احتمالاً افلاطون) گفته كه ما اول مىانديشيم سپس براى انتقال انديشهءمان از وسيلهء ارتباطى گفتارى استفاده مىكنيم,  و پس از آن هر گاه تصميم مىگيريم آن را ثبت كنيم و يا به كس ديگرى به راه دور منتقل كنيم از وسيله نوشتارى استفاده كرده و آن را برروى كاغذ مىآوريم ( در مورد ما آن را در فايلى الكترونيكى ثبت مىكنيم). اما وسيلهء ارتباطى گفتارى از محدوديتهاى برخوردار است و قادر نيست كه تمامى انديشه را منتقل كند. از طرف ديگر وسيلهء ارتباطى نوشتارى به نوبهء خود از محدوديتهاى بيشترى نسبت به گفتار برخوردار است. از اين رو نوشتار هم قادر نيست آنچه در گفتار آمده است تمام و كمال منتقل كند. نتيجه آنكه در انتقال انديشه به گفتار و از گفتار به نوشتار دو بار خطا رخ مىدهد و آنچه كه به گيرنده مىرسد چه بسا با انديشهء اصلى تفاوتى فاحش دارد.

با آرزوى موفقيت و پيروزى شما و همهء روشنگران راستين.

بابك نقد

19 دى ماه 1381

زيرنويس:

* همانطور كه بارها در نوشتارهايم نوشته ام, حقيقت از نظر من برداشت و تصويرى است كه ما از واقعيت داريم. واقعيات خارج از ذهن ما وجود دارد, ما در شناخت از واقعيت از قواى شناسايى خود حس, فهم و خرد استفاده مىكنيم. از آنجايى كه ما نمىتوانيم مدعى شويم كه قواى شناسايى ما كامل و بدون خطا است, بنابراين تصويرى ( برداشتى ) كه ما از واقعيات به كمك قواى شناسايى خود داريم, نمىتواند كامل و بدون نقص و خطا باشد. از اين رو است كه حقيقت ( حقيقت = برداشت و تصوير ما از واقعيت ) را نسبى مىدانم, نه مطلق. اميدوارم اين توضيح هرگونه درك اشتباه و سوء تعبير از نظرات و تعاريف من در مورد مفاهيم واقعيت و حقيقت را رفع كند.

( اين نوشته در تارنماى اينترنتى باهماد ايرانيان خردگرا   www.kaafar.com آرشيو خواهد شد )

—————

دست اندرکاران سايت باخ،

روشنگران واقعی ايران،

سلامهای قلبی ما را بپذيريد.

سايت شما در دانشگاه ما بحث روز است. با وجود مشکلات فنی و امنيتی هيچ مطلبی نيست که ناخوانده باقی گذاشته باشيم.

ما در حاليکه هر کدام عقايد ويژه خود را نسبت به سايت باهماد داريم اما در نکات و يا بهتر بگويم مشکل زير با هم متفقيم و به همين منظور تصميم به ارسال اين نامه جمعی گرفته ايم.

مشکل ما در تعريف خردگرايی و خردورزيست.

شماری از ما، قبل از مراجعه به سايت شما، هر چند نه جامع اما تعريفی از آن داشتيم (عقل بعنوان مرجع در توضيح پديده ها و نه وحی) تقريباَ همان تعريفی که همکار شما پشوتن ايرانشهری در خردگرا و خردگرايی؟ پاسخ به آقای عبدالهی در بخش سوالات داده است و همان طور که خود نيز ذکر کرده بيشتر از کتاب درخششهای تيره گرفته است. اما همکاران ديگرتان مثلاَ بابک نقد ( ما از گفتمانهای او با خانم خاوری و ديگران بسيار آموخته ايم) از انواع! خرد يعنی خرد الهی/ملکوتی، خرد انسانی و خرد نقاد نام می برد.

استوار غلام دانايی، که قدردانی همه ما را بخاطر نوسته های پرمغزش نسيب خود دارد، چنان برخورد می کند که انگار خردگرايی معادل است با الحاد و اگر کسی ملحد نباشد خردگرا نيست.

وقتی به خانم پری دشتستانی می رسد شايد هيچ خبری به اندازه نوشته ايشان ما را ذوق زده نميکند. قلم ايشان پرتوانا، شاد، با ذوق و سرشار از آگاهی و دانش روز است. اما متاَسفانه هيچ تعريفی تا کنون از خردگرايی ارايه نداده اند.

در هر حال ضمن تشکر و سپاس از همه شما و همچنين آقای کوهی، آقای افشين زند بخاطر افشاگيريهايش، خانم پارميس سعدی و دکتر روشنگر بخاطر تحقيقات پر بار خود و همه دست اندرکاران سايت، ما در اين نامه برآن نيستيم که انتقاد و يا سنجشگريی در رابطه با نوشته های شما ارايه دهيم اين را به بعد موکول می کنيم. همان طور که منظور شد، سوال ما از شما در رابطه با خردگرايی و خردگراست.

خردگرايی چيست؟ و خردگرا چه کسی ست؟

 

مسؤل محترم نامه ها لطف کنيد و اين سؤال را برای همه همکاران باخ ارسال کنيد.

ما بی صبرانه منتظر پاسخ تک تک شما هستيم، لطف کنيد تعريف خود را از دو مقوله فوق هر چند کوتاه و مختصر و اگر شده حتی در يک پاراگراف ارايه دهيد.

افتخار به تک تک شما دوستداران روشنگری

گروهی از دانشجويان دانشگاه صنعتی

تهران- ايران

خدا را باید احساس کرد

«انسان، دیوانه است! او نمیتواند یک کرم خلق کند، اما چندین خدا خلق کرده است.»Michel de Montaigne 

یکی از ادعاهایی که مدعیان آماتور وجود خدا دارند این است که خدا را حس میکنند و از روی احساس به وجود خدا پی برده اند، حتی عده ای پارا فراتر گذاشته و برهانی با فرنام «برهان احساس» فراهم کرده اند که آنرا از براهین اثبات وجود خدا میدانند.

نکته مهم اینجاست که ما بدانیم احساس چیست و احساس کردن چیست. فلاسفه و قدما معمولا برای ادراک سه مرحله در نظر میگیرند. این مراحل ادراک را نباید با تعریف خرد اشتباه گرفت.

  1. احساس
  2. تخیل
  3. تعقل

مرحله اول که احساس است در واقع دریافت و پردازش از طریق حس های پنجگانه بدن یعنی

  1. حس بینایی
  2. حس شنوایی
  3. حس چشایی
  4. حس لامسه
  5. حس بویایی

است که هرکدام ارگانها و نظامهای مشخصی را در بدن انسان دارند که پس از تحریک شدن توسط دستگاه عصبی اطلاعات توصیفی آن از نخاع به مغز مخابره میشوند. به این مرحله از شناخت احساس میگویند. بنابر این شما وقتی میتوانید چیزی را واقعا به معنای فلسفی و فنی احساس کنید که یا آنرا ببینید، یا آنرا ببویید، یا آنرا لمس کنید، یا آنرا بچشید، یا آنرا بشنوید و احساس کردن تنها یعنی همین.

مثلا وقتی سیبی را میخورید مزه آنرا به وسیله ارگانهای حس چشایی، احساس میکنید.

مرحله بعدی تخیل است که در صورتی انجام میگیرد که ابزار احساس دیگر وجود نداشته باشد، بعد از حس کردن اثر دیگری در تخیل یا حافظه باقی میماند و فرد همچنان آن مفهوم را که قبلا احساس کرده است به یاد آورد، بعنوان مثال وقتی شخصی مزه سیبی را که دیروز تناول کرده است به یاد آورد، در واقع دیگر آنرا احساس نمیکند بلکه آنرا تخیل میکند و به یاد می آورد. مرحله تخیل مشخصاً وضوح و روشنی مرحله حس را ندارد و ممکن است تخیل کردن احساسی در گذشته کم کم از حافظه محو شود و تخیل آن ممکن نباشد.

مرحله بعدی ادراک تعقل است. تعقل همان مرحله تخیل است با این تفاوت که مفهوم را بصورت قابل انتقال برای شخصی دیگر مطرح کنند. مثلا اگر بتوان مزه سیب را برای شخص دومی توصیف کرد و ادراک را در مورد مزه سیب به او تفهیم کرد، در این مرحله این ادراک وارد مرحله تعقل شده است. بعبارت دیگر تبدیل یک معنی که توسط شخصی احساس و یا تخیل شده است به گونه ای که قابل انتقال باشد، ورود آن معنی و مفهوم است به مرحله ادراک.

این سه مرحله را میتوان تقریبا مورد تایید اکثر فلاسفه قدیم و جدید دانست، اما سوفیان و آرمانگرایان مراحل دل و جان را نیز به این سه مرحله اضافه میکنند و مراحل ادراک و شناخت را پنج مرحله میدانند، که البته دو مرحله دل و جان در دیدگاه منطقی و فلسفه صحیح باطل است.

بعد از این مقدمه حال باید دید که آیا واقعا میتوان خدا را احساس کرد؟ چه چیزهایی قابل احساس شدن به معنی واقعی و صحیح آن هستند؟ پرواضح است که تنها چیزهایی را میتوان حس کرد که حالت مادی داشته باشند. یعنی چیزهایی که فرمی از ماده یا انرژی که در این معنی چندان با ماده متفاوت نیست داشته باشند.

بنابر این اگر خداپرست به معنی واقعی خدا را احساس میکند، خدا را در حد ماده پایین آورده است، چون چیزی که مادی نباشد را نمیتوان حس کرد، یعنی نمیتوان دید یا بویید یا چشید یا لمس کرد و یا شنید. البته به دلیل اینکه خداوند یک موجود خیالی است، تصوری که خداباوران از ادیان مختلف نسبت به خدا دارند علی رقم تفاوت ظاهری آنها بسیار متفاوت است.

بعنوان مثال بسیاری از فرقه های مسیحی معتقدند که خدا را میتوان دید، حتی در دوره هایی فرقه هایی وجود داشتند با نام قدیس های نامرئی (Invisible Saints) که معتقد بودند تنها کسانی حق ورود به کلیسا را دارند که با عیسی مسیح که خود خداوند است ملاقات کرده باشند. و بصورت تجربی نیز مسیحیان زیادی هستند که ادعا میکنند با عیسی مسیح و یا خدا دیدار کرده اند و آنرا دیده اند. در کلیسای کاتولیک به کسانی که چنین تجربه ای را داشته باشند و در کنار آن شرایط دیگری را نیز داشته باشند مقامی تقدیم میگردد. بعنوان مثال به مادر ترسا، بانویی که بسیاری از عمر خود را صرف کمک به کودکان هندی کرده بود این مقام اهدا شد زیرا وی با عیسی مسیح دیدار داشته است. در میان مسلمانان نیز افراد مالیخولیایی بسیاری همچون آیت الله مرعشی نجفی از کسانی است که ادعا کرده است که با امام زمان دیدار داشته است و یا حضرت خضر را دیده است.

بنابر این اگر منظور خداپرستان از اینکه خدا را حس میکنند این است که با خدا واقعا دیدار داشته اند میتوان این ادعا را از آنها قبول کرد زیرا آنها واقعا خدا را احساس کرده اند. اما خداپرستانی که اکثریت خداپرستان را هم تشکیل میدهند و معتقدند خداوند جسم و ماده نیست نمیتوانند واقعا ادعا کنند که خداوند را احساس کرده اند. باید به خداپرستانی که با خدا دیدار داشته اند و یا مسیح و خزر و یا امام زمان را دیده اند یا جن دیده اند گفت که اگر یک یا دوبار این چیز ها را دیده اند که به آن اعتنایی نکنند، اما اگر بطور مداوم این چیزها را میبینند یا صداهایی میشنوند که بقیه آنرا نمیشنوند و یا دوستان خیالی دارند و در تنهایی صحبت میکنند باید بطور جدی از آنها درخواست کرد که به یک روانپزشک مراجعه کنند، چون ممکن است دچار بیماری اسکیزوفرنی باشند و خود خبر نداشته باشند.

تا اینجا مشخص شد که احساس کردن خدا با در نظر گرفتن معنی و تفسیر صحیح از مسئله احساس یک ادعای باطل است. اما منظور این افراد واقعا از احساس کردن چیست؟ یا باید چه کلمه ای را بجای احساس کردن استفاده کنند که حداقل عبارت صحیحی را بکار برده باشند؟

در ادبیات فارسی و بسیاری از سایر زبانها جایگاه کلمه احساس با جایگاه آن در فلسفه و روانشناسی متفاوت است. درواقع احساس کردن در خیلی از موارد بجای تخیل کردن و یا تعقل کردن بکار میرود. خداپرستان در واقع وجود خدا را حساس نمیکنند بلکه وجود آنرا تخیل و یا تعقل میکنند.

به این معنی که به دلیل اطلاعات، داده ها و مشاهداتی که به آنها منتقل شده است یا خود ساخته اند، باور کرده اند که خدا وجود دارد و وجود خدا را در واقع با استدلالهای غلط و سوفسطائی ای که در بخش رد براهین اثبات وجود خدا بسیاری از آنها تشریح و رد شده است وجود خدا را بعنوان یک حقیقت قبول کرده اند.

یعنی اگر بخواهیم بطور غلط از عبارت احساس کردن استفاده کنیم، در واقع بیخدایان نیز عدم وجود خدا را احساس میکنند. یعنی بعبارت درست، با توجه به استدلال ها و دلایلی که آموخته اند و یا ساخته اند باور کرده اند که خدا وجود ندارد.

اشتباه رایجی که در این زمینه شکل میگیرد این است که به اشتباه فرض میشود تعقل کردن یعنی از عقلانیت به شیوه صحیح استفاده کردن، در حالیکه هرگز اینگونه نیست، تعقل کردن هم صحیح و غلط دارد، همانطور که در تخیل و احساس کردن نیز قطعیتی وجود ندارد.

بنابر این خداپرستان و بیخدایان وجود و یا عدم وجود خدا را به اصطلاح احساس میکنند زیرا به غلط یا به درست اطلاعات و استدلالهایی را که آموخته اند آنها را وامیدارد که اینگونه احساس کنند. بنابر این احساس را باید کنار گذاشت و به دنبال کسب اطلاعات و آموختن استدلات بیشتر و بهتر و خالصتر بود، تا اینکه بر این به اصطلاح احساس تکیه کرد و حکم داد! یعنی مطرح کردن احساسات در بحث های منطقی و گفتمان جدی غلط و به دور از عقلانیت است.

نکته مقابل عقل جهل است، و جهالت به کام بسیاری از انسانها شیرین است، یعنی خود میدانند که باورهای خرافی و غلطی دارند اما با استدلال های غلط، همچون این باورهای غلط به ما آرامش میدهد، و یا چطور ممکن است این همه انسان این باور را داشته باشند و  این باور غلط باشد، و یا اینکه عقل خود را ناقص میخوانند و تقلید میکنند همچنان به باورهای غلط و خرافی خود دامن میزنند. انسان خردگرا انسانیست که آنچه حقیقت دارد و واقعیت دارد را دوست بدارد نه آنچه را که دوست میدارد را حقیقی و واقعیت جلوه دهد، بسیاری از خداپرستان میگویند من خدارا حس میکنم چون میدانند که خداوجود ندارد اما دوست دارند وجود داشته باشد، یا فکر میکنند بهتر است وجود داشته باشد، پس وجود دارد.

معجزات علمی قرآن!

پیشگفتار

این نوشتار در مورد ادعاهای معجزات علمی در قرآن است، اما پیش از پرداختن به این پرسش، پرسشهای اساسی تر دیگری وجود دارند که باید به آنها پرداخت. از آن جمله اینکه معجزه چیست؟ آیا اگر معجزه واقعیت داشته باشد میتوان با آن پیوندی معرفتی برقرار کرد؟ معجزه در صورت درست بودن چه چیزی را میتواند اثبات کند. این پرسشهای اساسی و پاسخ آنها از حوصله این نوشتار خارج است لذا نوشتار دیگری با فرنام «چرا معجزه حقیقت ندارد؟» را به اینکار اختصاص داده ام. افزون بر این پیرامون این قضیه تاریخی که آیا محمد معجزه ای داشته است یا نه نیز توضیحات مرتبطی وجود دارند که در نوشتار دیگری با فرنام «آیا محمد معجزه داشته است؟» به تشریح آنها پرداخته ام. خواندن این دو نوشتار را به دلیل اینکه درک کلی و خوبی از قضیه معجزات بدست می آوردند پیش از خواندن نوشتار روبرو توصیه میکنم.

اما آنچه در این نوشتار بدان خواهیم پرداخت ادعاهای معجزات علمی و ریاضی در قرآن و متون اسلامی است. مدعیان این دسته از معجزات ادعا میکنند که قرآن در 1400 سال پیش به مطالبی اشاره کرده که در آن دوران هیچ کسی از آنها خبر نداشته، و تنها امروز بشر به لطف فن آوری و پیشرفت دانش بشری، بدان مطالب دست یافته است، و این نشان از این میدهد که تازینامه منبعی فراتر از بشر دارد و حاوی معجزات علمی مشخص و بارزی است. در این نوشتار به بررسی مختصر این ادعا میپردازیم سپس به نوشتارهای موردی که در مورد هر ادعای معجزه نوشته شده است اشاره ای خواهیم کرد.

در مورد اعتبار اینگونه به اصطلاح معجزات و اشکالات وارد به آنها

ابتدائی ترین نکته ای که مایلم در مورد این ادعاها متذکر شوم این است که این ادعاها از جانب مسلمانان متفکر و عالم معمولاً مطرح نمیشوند بلکه طبقه مشخصی از اجتماع مسلمانان به این ادعاها دل بسته اند. این طبقه را افرادی تشکیل میدهند که معمولاً عالم دینی نیستند، یعنی تحقیقات عمیقی در دین نداشته اند، در حوزه و یا دانشگاه در مورد دین تحصیلاتی نداشته اند و در سایر موضوعات مرتبط به دین معمولاً اثری از آنها دیده نمیشود. دسته ای از مسلمانان که به این ادعاها دل بسته اند مسلمانانی هستند که فهمی عامی از دین دارند اما تا حدودی با «علم» آشنا هستند، علومی مانند پزشکی و مهندسی. به نظر میرسد جوامع اسلامی برای کسانی که این علوم جدید را می آموزند احترام ویژه ای قائل هست، شاید به دلیل عدم حضور مهندسین و پزشکان در جوامع سنتی شان باشد اما به هر روی من از روی تجربه به ندرت دیده ام که شخص مسلمانی در غرب تحصیل کند و در رشته ای غیر از مهندسی یا پزشکی تحصیل کند،  افرادی که در این رشته ها تحصیل میکنند هم (همچون خود من!) گاهی احساس میکنند عقل کل شده اند و میتوانند راجع به هر موضوعی در هر جایی بدون اینکه اطلاعی در مورد آن داشته باشند اظهار نظر کنند، قافل از اینکه علوم انسانی و بویژه آنچه با مباحث مذهبی در آغشته است خود تخصصی جداست و برای اظهار نظر کردن در آنها بد نیست آدم به اینکه مدرک پزشکی یا مهندسی دارد اکتفا نکند بلکه اگر اظهار نظرش برایش اهمیت دارد دستکم تحصیلی در این زمینه ها هم بکند. من بسیاری از افراد بخصوص متاسفانه از میان پزشکان دیده ام که گویا واقعاً نمیدانند که نمیدانند، بلکه فکر میکنند صلاحیت سخن گفتن و اظهار فضل کردن در هر زمینه ای را دارند. فرض کنید یک ملای نادان نسبت به سرطان حنجره صحبت کند و سعی کند مشکل پزشکی یک نفر را حل کند، این ملا همانقدر مضحک است که پزشکی نادان به فلسفه و مباحث مربوط به هرمنوتیک و تفسیر، و حتی زبان عربی بخواهد تفسیر جدیدی از قرآن بیرون دهد. به همین جهت کسانی که این ادعاها را بسیار جدی میگیرند و برای آنها کتاب و مقاله مینویسند معمولاً دکتر و مهندس هستند، نه مفسر قرآن هستند، نه مترجم قرآن هستند، نه فقیه هستند، نه حجت الاسلام هستند، نه آیت الله نه مرجع تقلید، نه مفتی، ملا و یا مولوی، من هرگز هم ندیده ام افراد عضو گروه دوم، افراد عضو گروه نخست را جدی بگیرند.

حال چرا اراجیف نوشته شده توسط گروه اول مورد تایید گروه دوم نیست، شاید دلیلش این باشد که مهندس و پزشک دانششان نسبت به طبیعت و طبیعت بدن انسان بیشتر از ملایان است و ملایان فاقد چنین دانشی هستند، شاید هم همانطور که من حدس میزنم دلیلش بیسوادی مهندسین و پزشکانی است که درکی از تفسیر، شیوه تفسیر و غیره ندارند و فقط مسلمانهای تحصیل کرده ای هستند که برای «احمق» به نظر نرسیدند بخاطر مسلمان بودنشان سعی میکنند دلایلی با زرق و برق علمی برای باور احمقانه دینیشان دست و پا کنند. به هر روی اینکه انگیزه های این افراد چیست و ماهیت آنها کدام است یک موضوع است و رد ادعای آنها موضوع اصلی ای است که به آن خواهیم پرداخت.

نخستین مسئله ای که باید به آن پرداخت زبان عربی است. برخی مسلمانان به شدت روی این نکته پافشاری میکنند که زبان عربی کاملترین زبان است، و چه این ادعا درست باشد چه نادرست، به نظر میسرد هدف آنها از طرح این ادعا در واقع سوء استفاده از زبان عربی و تولید مدارک جعلی برای اثبات ادعاهای پوچ خود است. میگویند که یک کلمه در عربی چندین معنی دارد، البته این تنها ویژگی مختص زبان عربی نیست، در تمام زبانها فعل ها، اسم ها و سایر اجزاء دستوری زبان، در جملات مختلف معانی مختلفی میدهند، و معنی کلمه را با توجه به جایگاه آن در جمله مشخص میکنند و این به خودی خود نمیتواند دلیل کامل بودن یک زبان باشد. افزون بر این نمیتوان از این فرض به این حکم رسید که زبان عربی کاملتر است! اگر عربی واقعا چنین باشد این ضعف این زبان است که گویا و کامل نیست و از یک جمله آن میتوان چندین برداشت کرد و از این رو معلوم نیست هدف و مقصود یک جمله واقعا چیست. زبان قرار است رابط بین انسانها باشد نه وسیله ای برای سردرگمی آنها، اگر واقعا اینطور که مسلمانان میگویند باشد اعراب اصلا نباید حرفهای همدیگر را بفهمند درحالی که میدانیم اینطور نیست و معنی کلمات را میتوان با مراجعه به سیاق «Context» متون و همچنین اتفاقات تاریخی مرتبط با متن و چند منبع دیگر پیدا کرد. آنچه روشن است این است که این مقدمه در مورد زبان عربی از این رو دارای اهمیت است که همین ویژگی فرض شده برای زبان عربی است که در ادعاهای معجزات قرآن مورد سوء استفاده قرار میگیرد. کسی که چنین سخنی میگوید در واقع به شما هشدار میدهد که زبان عربی اصطلاحاً «کَشکی» است و من بزودی قرار است معجزه ای از قرآن خلق کنم! یا کلمه ای را به ترجمه ای در آورم که تابحال زیاد به آن توجه نشده و معنی اصلی آن معجزه ای را نشان میدهد. هدف از تذکر این مسئله این است که بگوییم اینطور نیست و تفسیر آیات قرآن هم «کَشکی» نیستند.

افرادی که چنین میکنند معمولاً در جاهای مختلف قرآن کلماتی را انتخاب میکنند و میگویند این کلمه فلان معنی را نیز میدهد! اشکال کار همینجاست، مثلا ادعا میکنند در قرآن کلمه «دحها» به کار رفته است که این کلمه افزون بر سایر معانی که دارد به معنای تخم مرغی شکل بودن نیز هست، و بنابر این قرآن نوشته است زمین تخم مرغی شکل است، که این نیز از همان دست اباطیل است، قرآن میتوانست بطور مستقیم بگوید زمین تخم مرغی شکل است یا یک کلمه ناقابل «کره» را قبل از کلمه زمین می آورد و آنگاه معلوم میشد منظور چه هست و چه نیست. اکثر ادعاهای اسلامگرایان در مورد معجزات علمی قرآن از همین دست هستند. یعنی سوء استفاده و بازی با کلمات. حال آنکه یک عالم دینی و یا حتی غیر دینی ولی آشنا با اصول، هرگز اینگونه آیه ای را ترجمه نمیکند بلکه برای ترجمه و یافتن معنی دقیقتر کلمه به سایر کلماتی که در قرآن موجود است نگاه میکند، به نحوه بکار رفتن این کلمات و این لحن در سایر جاهای قرآن و ادبیات دینی عرب آنهم در 1400 سال پیش نگاه میکند، به داستانهای همراه با آیات نگاه میکند تا ببیند فهم خود محمد از این آیه چه بوده است یا مسلمانانی که محمد در مقابل آنها بوده است چه فهمیده اند، علمای بزرگ دین چه برداشتی داشته اند و غیره. یکبار در جمعی فردی پاکستانی همین قضیه را پیش کشید و برای اثبات حرف خود لغتنامه آکسفورد چاپ قرن 21 ام را به من نشان میداد. به او گفتم که آیا میدانی کلمات معانی خود را در طول تاریخ عوض میکنند و آنچه این لغتنامه امروز نشان میدهد مربوط به عربی امروزی است و این برداشت را اعراب لزوماً همیشه از این واژه نداشته اند؟ گفت آری! به او گفتم پس چرا از منبعی استفاده میکنی که به این قضیه اشاره ندارد و طبیعتاً به درد تو برای اثبات حرفت نمیخورد؟ کمی فکر کرد و خود را به نشنیدن زن و یاوه دیگری گفت.

قرآن یک کتاب قدیمی است و ادبیات آن مربوط به دوران خودش میباشد، به همین دلیل ادبیات قرآن برای نسل امروز عرب قابل فهم نیست و آنها نیز برای فهم قرآن به تفسیر مراجعه میکنند. این دست تفسیر ها را در موارد دیگری هم میتوان دید، مثلاً در کتابهای زبانهای ایرانی قدیمی نیز گاهی مفاهیمی یافت میشود که میتوان از آنها برداشت های علمی کرد، میتوان نشست و از چکامه های حافظ به قضیه نسبیت انیشتن و جاذبه نیوتون و … رسید، آیا میتوان از این قضیه به این نتیجه رسید که این افراد نیز به منبعی فرابشری دسترسی داشته اند؟ بعنوان مثال به چکامه زیر که مربوط به هاتف اصفهانی است توجه کنید:

چشم دل باز کن که جان بینی ——- آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری ——- همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد ——- گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد ——- وانچه خواهد دلت همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا ر ——- سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی ر ——- پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی ر ——- بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک ر ——- بر دو کون آستین‌فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی ——- آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی ——- کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق ——- عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری ——- وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی ——- وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی ——- از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان ——- تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او ——- وحده لااله الاهو

پذیرفتن آنچه بعنوان معجزات علمی قرآن مطرح میشود همانقدر مضحک است که پذیرفت بیت «دل هر ذره را که بشکافی ——- آفتابیش در میان بینی» بعنوان کشف انرژی اتمی مضحک است. نمونه ای دیگر از این تفاسیر مضحک را مهدی شمشیری در کتاب گفته ناشده ها در مورد خمینی برگ 154 آورده است. که در آنجا از شعر معروف حافظ که گفته است:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم —- ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

این تفسیر را ارائه داده است که «حافظ در این بیت میخواسته است بگوید: ما در میان حزب اللهی ها و پیروان خمینی (با معذرت خواهی از خوانندگان گرامی) آدم خر ندیدییم و بیخبرانی که وجودشان کوچکترین فایده ای برای اجتماع دارد، نمیدانند که شراب خوردن با روش آمریکائی چه لذتی دارد؟.

وی در توضیح این تفسیر آورده است که: پیاله از دو کلمه تشکیل شده است: پی و آله. پی به معنی دنبال و مخفف پیروان میباشد. اله به معنای خدا که مونث آن اله است، برای خدایان کوچک زمینی بهه کار میرود مثلا در دوران جاهلیت به هریک از بتهای موجود در عربستان یک اله میگفته اند و بعد با گذاشتن الف و لام تعریف در نام خدای بزرگ وی را ال-اله نامیده و بعنوان خدای مشخص و معین یعنی، الله، از سایر خدایان جدا کرده اند. حالا این بت یا اله مورد پرستش زمان در ایران همین خمینی و پیروان وی که در بیت مورد بحث در کلمه پیاله (پی-اله) مورد نظر حافظ بوده اند همین حزب اللهی ها و پیروان خمینی بشمار میروند. بعد حافظ گفته است که ما در میان این افراد، عکس رخ یار دیده ایم، هرگاه «رخ یار» را برعکس کنیم میشود: رای خر! پس منظور حافظ این بوده است که رای و نظر حزباللهی ها کاملا احمقانه و مانند آن حیوان میباشد. حافظ در بیت دوم نیز خطاب به بیخبر مطلبی بیان نموده است. این کلمه نیز به نوبه خود دارای دو معنی میباشد، یکی معنای ظاهری و یک معنای تفسیری. معنای ظاهریش همان نادانانی هستند که هیچ نمیفهمند و از همه چیز بیخبر میباشند. معنای تفسیری بیخبر نیز این است که از از دو کلمه تشکیل شده است: بیخ و بر. در اینجا بیخ به معنای ته و قسمت زائد و دور انداختنی میوه و بر به معنای خود میوه میباشد. پس خطاب حافظ در اینجا نادانانی بوده اند که هیچ نمیفهمند و مانند ته میوه دورانداختنی و بی فایده هستند. آخرین کلمه قابل تفسیر در مصرع دوم «مدام» میباشد که از دو کلمه «مد» به معنای اسلوب و روش و «آم» به معنای آمریکا تشکیل شده است. تفسیر بالا علی رغم طنز آمیز بودنش بسیار شبیه به تفاسیر شبهه علمی است که مسلمانان از آیات قرآن میکنند تا «معجزات علمی» قرآن را نشان دهند.

مسئله دوم ریشه های قرآن است. از نگر ما افراد سکولار که معتقدیم دین یک پدیده اجتماعی است نه زاده یک رابطه بین انسان و خدایی که میخواهد با او ارتباط بر قرار کند، تقریبا تمامی معارف و مفاهیم هر دینی یا دستکم شق بزرگی از آنها جمع آوری شده از سنت ها و مفاهیم موجود در تاریخ و جغرافیای شخصی بوده است که آن دین را بوجود آورده است. از روی همین قعده آنچه محمد زیر فرنام اسلام عرضه کرده است نیز مربوط به سنت ها و باور ها و معارف همان مردمانیست که محمد در میان آنها زندگی میکرده. یعنی به عبارتی محمد محصول اجتماع خود است، بسیاری از مفاهیم همچون، قصاص، دیه، ختنه، حج، ماه های حرام و … چیزهایی هستند که اعراب قبل از آمدن محمد هم آنها را از سنتهای خود میدانستند و یا اینکه این مفاهیم از یهودیان، مسیحیان و دیگر ساکنین عربستان و یا کسانی که به سایر ملل و دانش آنها دسترسی داشتند توسط خود محمد کپی برداری شده است. نزدیک به تمام قصه های قرآن را میتوان در کتابهای یهودیان یافت. محمد در بعضی جاها مثل سوره کهف در قرآن مینویسد، تعداد اصحاب کهف معلوم نیست، بعضی ها میگویند 5 نفر بوده اند، بعضی ها میگویند 7 نفر بوده اند، اما خود خدا بهتر میداند چند نفر بوده اند (سوره کهف آیه 22)، این شاید به این دلیل باشد که محمد از کسی این داستان را قبلاً شنیده بود ولی این سوال که آنها چند نفر بوده اند برایش مطرح نشده بود لذا نمیدانست که آنها واقعاً چند نفر بوده اند و میخواست اینگونه موضوع را عوض کند، چون اتفاقاً این پرسشی بود که گروهی از یهودیان از محمد پرسیده بودند تا پیامبریش را امتحان کنند و او در این امتحان رد شد! بنابر این حتی اگر «معجزه ای علمی» در قرآن یافت شود جایزه آنرا باید به دیگر مردمان داد نه اعراب، نه مسلمانان و نه محمد! این معمولاً آنها بوده اند که دانشی در مورد چیزی داشته اند و آن دانش ممکن است در قرآن منعکس شده باشد.

بنابر این بینش و اطلاعاتی که محمد در دوران خود داشته محدود به اطلاعاتی بوده است که در اطراف وی موجود بوده و این در قرآن انعکاس یافته است، بسیاری از حرفهایی که در قرآن راجع به طبیعت زده میشود مستقیما کپی شده از آثار یهودی است، یا باورهایی است که به مردم یونان، بین النهرین و ایران میرسیده است، یا بسیار قبلتر از محمد در میان سایر ملل و یا حتی در میان اعراب در میان مردم وجود داشته است، بعنوان مثال گرد بودن زمین صدها سال حتی قبل تر از اینکه نطفه محمد بسته شود در میان اقوام مختلفی با دلایل علمی ثابت شده بوده است که در نوشتارهای مربوطه که در ادامه معرفی میشوند در مورد آن توضیح کافی داده شده است.

مسئله سوم این است که باید از خود پرسید اگر خدایی وجود دارد و قرآن توسط آن خدا فرستاده شده است هدف او از فرستادن این کتاب چه بوده است؟ آیا این بوده است که مطالب علمی به بشر بیاموزد؟ اگر چنین است او در رسیدن به این هدف شکست مفتضحانهی خورده است، چرا بجای اینکه مسلمانان اول قرآن بخوانند و به کشفهای علمی برسند و بعد آنها را به قرآن نسبت بدهند، اول صبر میکنند یک کشف علمی رخ دهد سپس آنرا مانند یک دلقک به قرآن نسبت میدهند؟ هرگز تابحال کسی از روی قرآن چیزی را کشف نکرده، بلکه همه دانشمندان و فلاسفه و جامعه شناسان، بدون استفاده از قرآن و هر کتاب الهی (!) دیگری واقعیت ها را مشاهده کرده اند و فرضیه های خود را با مطالعه و آزمایش و روش علمی به نظریه تبدیل کرده اند. الله هرگز نقشی در پیشرفت دانش بشری نداشته است. چرا قرآن نتوانست به بشر چیزی علمی بیاموزد؟ روشن است که هدف قرآن این نبوده است و هرگاه این هدف را میداشت به گونه ای روشنتر و دقیق تر اینکار را انجام میداد. مثلاً نمونه های علمی بسیار جالب و ارزشمندی در تاریخ وجود دارد که اگر آنها را در کنار قرآن بگذاریم قرآن در مقابل آنها از نگر محتویات علمی ذره ای ارزش نخواهد داشد. از نمونه های مشهور در این زمینه، افکار اپیکروس فیلسوف و دانشمند باستانی یونان است که چهار قرن قبل از میلاد مسیح (تقریباً 1000 سال قبلتر از محمد) زندگی میکرده است. بعد ها فیلسوف و شاعری بنام لوکرتیئوس رومی که یک قرن پس از اپیکروس زندگی میکرده است، افکار مربوط به طبیعت و فیزیک اپیکروس را از آثار یونانی جمع آوری و به زبان لاتین به شعری طولانی تبدیل کرده است که امروزه با نام لاتین (De Rerum Natura)یعنی «اندر طبیعت اشیاء» موجود است. (1)

این کتاب که انعکاس مستقیم عقاید اپیکروس و دیدگاه او نسبت به طبیعت و به عبارتی کتاب فیزیک اپیکروس است و بدین منظور نوشته شده است که واقعیت های فیزیکی را بدون حاشیه معرفی کند دارای مفاهیم بسیاری است که امروزه پایه های علوم به شمار میروند، بعنوان نمونه، لوکرتیئوس در اشعارش به مفاهیمی اینچنین اشاره میکند، (2) یعنی برعکس قرآن که کتاب قصه و اساطیر و تهدید و خشونت است، این کتاب برای این نوشته شده است که نظریات علمی اپیکروس را بیان کند.

وجود اتم و مولکول (اینکه ترکیب دو اتم ماده جدیدی را تولید میکند) قانون اینرسی (اینکه اشیاء در حال حرکت تاوقتی نیرویی بر آنها وارد نشود در حال حرکت هستند- تا زمان گالیله کشف نشده بود) مسئله قانون جهانشمول (اینکه تمام قوانین فیزیکی که روی زمین هستند، در تمام نقاط کائنات نیز صادق هستند- این تئوری توسط ارسطو رد شده بود و کلیسای مسیحیت به شدت با آن مخالفت میکرد تا اینکه گالیله اعتراض کرد و بعدها نیوتون آنرا اثبات کرد) چرخه باران (اینکه باران ساخته شده از آبی است که از دریاها و دریاچه ها به دلیل حرارت اشی از نور خورشید بخار میشود و در جریان هوا و ابرها ذخیره میشود و وقتی که ابرها حرارت میبینند یا اشباع میشوند این آبهای اندوخته شروع به بارش میکنند) و مطالب بسیار دیگری از جمله پیشبینی تئوری نسبیت به این طریق که حرکت چیزیست نسبی و زمان بدون وجود روابط میان اشیاء و اتفاقات به یکدیگر مفهومی ندارد، بنابر این زمان نیز منسوب به مشاهده کننده است. جدول زیر را میتوان در مورد پیشبینی های صحیح اپیکروس و دانش فیزیک او تنظیم کرد.

پیشبینی مطرح شده در «اندر طبیعت اشیاء»
(1) اتم 1.265-328
(2) مولکول 2.100-108, 2.581-588
(3) قانون اینرسی 2.62-166, 2.184-332
(4) مسئله قانون جهانشمول 2.718-729, 2.1067-1078
(5) چرخه باران 6.495-523
(6) موج فشرده بودن صوت در هوا 4.524-614
(7) تشکیل شدن نور از ذرات کوچک (فوتونها) 2.144-156, 4.183-216, 4.364-378, 5.281-305
(8) اینکه دلیل استشمام بوهای مختلف تطبیق شکل مولکولی آنها با گیرنده های بینی است 2.414-417, 2.680-683, 4.673-705
(9) اینکه رعد و برق بر اساس سایش بین جبهه های هوایی صورت میگیرد 6.160-422
(10) اینکه آذرخش مشتمل از ذره های کوچک است 2.384-389
(11) اینکه زمین لرزه به دلیل سایش محورهای خطی زمین اتفاق میافتد 6.535-551
(12) اینکه رود نیل از آب شدن برف در منبع آن است که هرسال سطح آب آن بالامیرود جاری میشود 6.712…735-737
(13) اینکه حیوانات و انسان از طریق تکامل و انتخاب طبیعی به شکل امروزی در آورده اند. 2.1150-1156, 5.790-836
(14) ماده اکثراً فضای خالی است 1.329-397, 6.936-997
(15) مغناطیس بر اساس تبادل ذره ها بوجود می آید 6.998-1089
(16) آتش یک عنصر نیست 1.635-829
(17) اینکه کائنات مرکزی ندارد 1.1052-1082
(18) منظومه های دیگری نیز وجود دارند 2.1048-1089
(19) سرعت نور محدود است 2.144-156, 4.183-216
(20) تئوری نسبیت 1.459-463, 2.308-332
(21) اختیار کوانتومی 2.216-293
(22) حرکت براونی 2.112-141

به نظر نمیرسد مسلمانان با تمام دروغها و اباطیلی که میگویند بتوانند حتی پیشبینی هایی نزدیک به پیشبینی های اپیکروس و چندین دانشمند و فیلسوف دیگر که قبل از محمد می زیسته اند را از تازینامه بیرون بکشند. از این گذشته اپیکروس اینها را بعنوان مفاهیم دقیق علمی و نظر علمی خود بدون کوچکترین استفاده از ابهام و… مطرح میکند اما کاملا مشخص است که حرفهای قرآن اصلا به این مفهوم زده نشده اند که بخواهند مطالب علمی ای را برای مسلمانان روشن کنند. نتیجه آنکه گویا اپیکروس با دانش بشری خود توانسته است اطلاعات بسیار دقیق تر و صحیح تری نسبت به دنیای و طبیعت بدهد تا محمد با روابط آسمانی و وحی های الله. گویا انسان بازهم خدا را شکست داده است؛ اپیکروس از خدا کمکی نگرفته است، وی تنها انسان باهوشی بوده است، گفته زیر یکی از نقل قولهایی است که از اپیکروس بجای مانده است و نشان میدهد او  نه همچون محمد و اسلامگرایان خرافاتی بوده است. اپیکروس بنیانگذار برهان شر است.

«یا خداوند میخواهد شیطان را از میان بردارد و نمیتواندیا اینکه او میتواند، اما نمیخواهدیا اینکه نه میتواند، نه میخواهداگر او میخواهد اما نمیتواند پس ناتوان است

اگر میتواند اما نمیخواهد پس او  شرور و نابکار است

اما اگر خداوند هم میتواند و هم میخواهد که شیطان را براندازد، پس چگونه است که شیطان در جهان هنوز وجود دارد؟»

البته اپیکروس هم همچون قرآن حرفهای غلط بسیاری در مورد طبیعت و سایر موارد زده است اما ظاهرا میزان پیشبینی های صحیح اپیکروس بسیار مفید تر و بدرد بخور تر از حرفهای مسخره قرآن در مورد طبیعت بوده است.

جدا از اپیکروس در دوران جدید نیز افراد بسیاری هستند که پیشرفت انسانها در آینده را پیشبینی میکنند و حرفهایی در مورد آینده میزنند که درست از آب در می آیند، بعنوان مثال ژول ورن نویسنده فرانسوی کسی است که در آثارش پیدایش تلفن، سفر به زیر دریا، سفر به ماه و خیلی چیزهای دیگر را نیز پیش بینی کرده بود و اینها همه درست از آب در آمدند، آیا ژول ورن نیز از خدا کمک گرفته است؟ روشن است که افرادی مانند اپیکروس پیشبینی های علمی بسیار بسیار محکمتر و مهمتری را انجام داده اند و اگر فرض کنیم محمد واقعا میخواسته است پیشبینی علمی کرده باشد، او در اینکار به گرد پای اپیکروس هم نمیرسیده است.

مسئله چهارم که میتوان شیعیان را بدان محکوم کرد این است که اگر قرآن حاوی مطالب علمی است چرا امامان شیعه تنها وقت خود را به صحبت در مورد نحوه اسلامی تخلی کردن و جماع کردن و اینجور اباطیل و تولید مثل بسیار فعال و ازدواج با زنان متعدد به هدر داده اند؟ چرا مانند هر دانشمند دیگری به تجزیه و تحلیل قرآن نپرداخته اند و چند نظریه ناقابل علمی یا حتی فلسفی به جامعه بشری عرضه نکرده اند؟ البته ما در بخش یاوه نامه زندیق به تعدادی از نظریات مضحکی که امامان مطرح کرده اند پرداخته ایم و اینگونه نبوده است که این معصومین بیکار بنشینند، بلکه مفاهیمی را تولید کرده اند، اگر چه کل آنها به دیناری نمی ارزد. از هر دانشمندی مثل اپیکروس، تالس، افلاطون، خیام، نیوتون آثار و تئوری های مشخص علمی وجود دارد که امروزه با نام آنها صدا میشوند، آیا امامان شیعه تابحال حرفی از قرآن در آورده اند که به نام مثلا فلان تئوری فیزیکی امام صادق مشهور باشد؟ البته برای اینکه حق امامان ضایع نشود باید به نقش آنها در تکامل قوانین دست قطع کردن و افزایش شروط آن و مسائل مشابه بسیار نیز اشاره کرد. اما واقعا دانش امام علی و امام صادقی که 4000 شاگرد در مدرسه داشته است در مورد مسائل علمی و فیزیکی و شیمیایی و غیره بوده است یا در مورد آداب وضو و حج و قبله یابی و شناسایی صبح صادق؟ چرا در میان شاگردان امام صادق بعضاً دانشمندانی پیدا میشوند، اما مطالعه فرمایشات امام جعفر صادق نشان میدهد که سواد ایشان در همان حدود سواد پیامبر بیسواد اسلام بوده است! آیا این دانشمندان در کلاس شکیات نماز امام صادق درس میخواندند یا در کلاس شتر شناسی به روش ایشان؟ بحث کاملتری در این مورد را در نوشتاری با فرنام امام صادق و دانش او بخوانید.

مسلمانان هرچه خود را به در و دیوار بکوبند واقعیت شیرین، آن  است که بسیاری از مفاهیمی که در قرآن بدانها اشاره شده است، امروزه با علم در تضاد جدی قرار دارند و بسیاری از این موارد در بخش تضادهای برونی تازینامه شرح داده شده اند، و اصول اخلاقی اسلامی کهنه و قوانین اسلامی ناکارا و ویرانگر هستند، و اگر مسلمانان مدعی این هستند که علم میتواند قرآن را اثبات کند، باید همچنین بپذیرند که علم میتواند قرآن را رد هم بکند. مسلمانان باید برای اراجیف دینی خود همچون جن، روح، آخرت، خلقت آدم و حوا، جادوگری و غیره که در قرآن حقیقت آنها تایید شده است نیز دلایل علمی بیاورند و از آنجا که این اباطیل در علم جایی ندارند باید بپذیرند که دینشان باطل است.

مسئله مهم دیگر این است که حتی اگر پیامبر اسلام واقعا مطلبی علمی را که هرگز بر روی زمین کسی پیش از ایشان بدان آگاه نبوده ابداء کرده باشد و واقعاً خودش این کشف را کرده باشد و این مسئله اثبات گردد، در نهایت میتوان گفت ایشان یک دانشمند بوده اند (!) چه دلیلی وجود دارد که هرکس حرفی صحیح و علمی بزند حتماً این دانش را از خدا گرفته باشد و پیامبر باشد؟ اگر اینگونه باشد و پیامبر اسلام با دو سه ابداء علمی پیامبر بودنش اثبات شود و معجزه بودن قرآن اثبات شود، پس لابد افرادی مثل انیشتن و نیوتون و ادیسون و… را نباید تنها پیامبر بلکه خدا نامید.

مسئله آخراین است که  ارتباط قرآن با پیامبر اسلام بسیار ارتباط کمرنگی است. پیامبر اسلام بدون شک قرآنی که امروز وجود دارد را ندیده است، مسلمانان به خطا باور دارند که قرآن تماماً محصول رابطه محمد با خدا است، قرآن کاری گروهی است و در طول حیات خود بارها تکامل یافته است. در بخشی از نوشتاری با فرنام «قرآن تحریف نمیشود!» بطور مفصل بحث شده است.

همین موارد که ذکر شد کافی هستند تا نشان دهند تمامی ادعاهای اینچنین که مطرح میشوند پوچ و خالی از ارزش هستند، اما ز آنجا که اراجیف اسلامی چندان خریداری در اجتماع ندارد، اسلامگرایان برای منحرف کردن جوانان از مسیر خردگرایی، این اباطیل را بسیار مطرح میکنند، پاسخ دادن به این ادعاهای کذب و غلط اهمیت پیدا میکند، در زیر به تعدادی از ادعاهای معروفی که مطرح میشود اشاره شده است، اگر شما معجزه (!) دیگری شنیده اید برای ما بفرستید تا در مورد آن تحقیق کرده و نتیجه را در همین قسمت قرار دهیم.

ردیه های نوشته شده روی زندیق

علاوه بر موضوعات مهمی که در بالا مطرح شد مایل هستیم بطور جزئی تک تک ادعاهای معروف مربوط به معجزات علمی در قرآن را بررسی و رد کنیم. معمولا این ادعا ها را از طرق زیر میتوان رد کرد:

  1. ادعا مشکل تفسیری دارد، ادعا اساساً به آیه قرآنی ربطی ندارد و آیه قرآنی موضوع و محمول دیگری داشته باشد، یعنی ترجمه و تفسیر غلط و خارج کردن آیات از زمینه آنها و تفسیر به رای
  2. ادعا مشکل علمی دارد، ادعا اساساً مسئله ای علمی نیست و اگر تفسیر درست باشد قرآن اشتباه کرده است، یعنی نویسنده یا مدعی معجزه برداشت غلطی از یک مسئله علمی داشته است و ادعای او با واقعیت سازگاری ندارد
  3. ادعا مشکل عادی بودن دارد، مسئله علمی باشد و قرآن هم به آن اشاره کرده باشد اما مسئله مطرح شده بسیار آشکار باشد و امکان دانستن آن توسط  انسانی که 1400 سال پیش زندگی میکرده است ممکن و محتمل باشد
  4. ادعا قدیمی تر از اسلام باشد، مسئله علمی باشد و قبل از محمد نیز باور به آن مسئله در میان ملت عرب یا ملتهای دیگر رایج بوده باشد یعنی اساساً یک نو آوری و معجزه نبوده باشد

چهار روش بالا معمولاً روشهایی هستند که من در رد ادعاهای معجزه به پیش میگیرم اما دیگر نویسندگانی که نوشتارهای زیر را نوشته اند ممکن است روش دیگری داشته باشند. روشن است که اگر هریک از 4 روش بالا بتواند در مورد هر ادعای «معجزه علمی قرآنی» درست باشد، آن ادعا دیگر ادعای درستی نخواهد بود و رد خواهد شد.

در بخش ویژه معجزات علمی قرآن لیستی از این ادعاها و ردیه هایی که بر آنها نوشته شده است آمده است، این لیست در صورتی که ادعاهای جدید مطرح شوند، توسعه خواهد یافت.

منابع و نکات

1) این کتاب را به زبان انگلیسی میتوانید در اینجا بیابید.

2) اطلاعات در مورد پیشبینی های اپیکروس از مقاله ریچارد کریر با فرنام «پیشبینی علوم مدرن، محمد در مقابل اپیکروس» آورده شده است.

شما حق ندارید به عقاید مردم توهین کنید!

نویسنده – آرش بیخدا

آیا باید به مقدسات مردم احترام گذاشت؟

پیشگفتار

اینکه نباید به مقدسات توهین کرد و نباید به دین مردم کاری داشت سخنی است که شبانه روز از مسلمانان، اسلامگرایان و سمپاتهای ایشان میتوان شنید. قبل از نوشتن این نوشتار واژه «توهین» را در گوگل جستجو کردم، از 20 مورد نخست، 9 مورد در مورد «توهین به مقدسات» بود.  البته بیشتر اوقات وقتی کسی میگوید به مقدسات مردم توهین نکنید منظورش این است که به مقدسات من توهین نکنید، برخی آدمها علاقه دارند خود را پشت نامهای بزرگتر مخفی کنند. افزون بر این باید توجه داشت که دین مال التجاره طبقه ملایان است و آنان نیز همانند دیگر کسبه مایل نیستند کسی به محصولشان اهانت کند چرا که این اهانت ممکن است رونق را از بازار کار ایشان بگیرد.

هدف من در این نوشتار نقد این ایراد و انتقاد است، من معتقدم درخواست احترام به مقدسات درخواست بیجایی است و اساساً احترام به مقدسات اسلامی کاری غیر اخلاقی و نادرست است. افزون بر این معتقدم مسلمانان در پس این درخواست چیزهای دیگری را میطلبند که کاملاً نابجا و نا عادلانه هستند. در این نوشتار ابتدا مفاهیم قداست و اهانت را بطور مختصر معرفی خواهم کرد، سپس به این پرسش پاسخ خواهم داد که آیا باید به مقدسات اهانت کرد یا نه، در بخش بعدی توضیح خواهم داد که چرا این مسئله برای مسلمانان اینقدر اهمیت دارد، پس از آن نشان خواهم داد که مسلمانان خود احترامی برای دیگران قائل نیستند، و در پایان توضیح خواهم داد که در چه صورتی مسلمانان میتوانند برای خود احترام کسب کنند.

پیش از آغاز نوشتار بد نیست به این مسئله اشاره شود که اینطور باید و نباید ها یا میتوانند حقوقی باشند یا اخلاقی. بنابر این از کسی که میگوید به مقدسات نباید توهین کرد باید پرسید که این باید حقوقی است یا اخلاقی؟ به این معنی که آیا او میگوید بر اساس قوانین نباید به مقدسات توهین کرد یا اینکه میگوید از نگر اخلاقی خوب نیست که به مقدسات توهین کرد یا خوب است که به مقدسات احترام گذاشت. در کشوری که من در آن زندگی میکنم اهانت به اسلام جرم نیست، و در بیشینه کشورهای متمدن نیز همینگونه هست. اما در دیدگاه من اخلاق جایگاه بالاتری از قانون دارد یعنی اگر کاری اخلاقی باشد بهتر است اگرچه خلاف قانون باشد آنکار را یک حق شمرد، و اگر کسی کاری را انجام داده است، این توجیه که «اینکار حق من بوده است» کافی نیست، بلکه باید دلیلی اخلاقی نیز ارائه شود. فرض کنید قانوناً در کشوری موظف باشید گردن کسی که در جمع خمیازه میکشد را بزنید، آیا از این قانون پیروی خواهید کرد؟ در چنین مواردی بحث اخلاقی در مورد این باید و نباید ها اهمیت پیدا میکند و موضوع این نوشتار نیز از همان دست موارد است. لذا روشن شد که قانوناً اهانت به اسلام حق من و سایر ساکنین کشورهای متمدن است، ولی بر اساس قوانین کشورهایی که قوانین اسلامی در آنها رواج دارند اهانت به اسلام جرم است و چنین حقی وجود ندارد و این موضوع نسبتاً ساده ای است. اما بحث اخلاقی کمی پیچیده تر است و در اصل این نوشتار به بررسی اخلاقی این قضیه میپردازد. روشن است که اگر اخلاقاً اهانت به اسلام خوب باشد و یا احترام گذاشتن به اسلام بد باشد (این دو گزاره لزوماً یکسان نیستند)، من توصیه میکنم که اگر حتی اینکار غیر قانونی باشد، یک حق فرض شده و به آن احترام گذاشته شود، یعنی من اگر ساکن ایران هم بودم تنها به دلیل اینکه قانون میگوید به اسلام باید احترام گذاشت، حاضر به احترام به اسلام نمیشدم. همانطور که توصیه میکنم گردن کسی را به علت خمیازه کشیدن نباید زد حتی اگر در قوانین کشوری باشد که در آن ساکنید.

من متوجه این واقعیت هستم که بسیاری از خوانندگان حوصله خواندن مطالب بلند را ندارند، از این رو به چنین خوانندگانی توصیه میکنم تنها بخش «آیا اسلام و مسلمانان هم به دیگران احترام میگذارند؟» از این نوشتار را مطالعه کنند.

مقدسات چه هستند؟ اهانت چیست؟

به نظر میرسد هم مقدسات هم اهانت ها هردو مسائل فرهنگی هستند که هر اجتماعی برای خود مصداقهای متفاوتی از آنها را تعریف میکند. بنابر این هردو این مقوله ها تابع جای و گاه هستند و نمیتوان تعریفی از آنها ارائه داد که تابع یک جمعیت مشخص نباشد. البته این به خودی خود به آن معنی نیست که نمیتوان مصادیقی از چیزهای مقدس و رفتار یا گفتار اهانت آمیز پیدا کرد که همه جا کسری از مردم آنها را مقدس یا اهانت آمیز میدانند.

مقدسات چه هستند؟  به نظر نمیرسد تعریف جهانشمول و دقیقی از مقدسات وجود داشته باشد که تابع جای و گاه نباشدد. یک نویسنده مسلمان نیز به همین واقعیت اینگونه اشاره کرده است:

قانونگذار از مقدسات تعریفی ارائه نداده است و در منابع فقهی و حقوقی نیز غیر از ذکر مصادیق، تعریفی روشن بیان نگردیده است. در کتب لغت نیز تعریف مقدسات در هاله ای از ابهام است و فقط به تعریف از مفرد ان اکتفاء شده است.  (1)

با این حال روشن است که مقدسات تنها برای مسلمانان موضوعیت ندارد بلکه دیگران نیز مقدساتی دارند، لذا نزدیک ترین تعریف قابل تصور به مقدسات چنین است:

H برای جمعیت P مقدس است اگر آن جمعیت برای H ارزش و احترام فوق العاده قائل باشند و خواستار بزرگداشت و رفتارهای ویژه در قبال H باشند

به نظر میرسد هریک از اجتماعات انسانی برای خود مقدساتی داشته اند، برای نمونه گاو در میان سایر حیوانات برای برخی هندوها موجودی مقدس است، یعنی آنها برای گاو ارزش و احترام خاصی قائل هستند و خواستار احترام ویژه به گاو هستند، یعنی خواستار این هستند که با گاو مانند دیگر حیوانات برخورد نشود. نمونه های دیگر را نیز میتوان در بسیاری از اقوام و نژادها و فرهنگ ها یافت، سرخپوستهای آزتک ذرت را مقدس میدانستند، برخی سلت ها آب را مقدس میدانستند و ماهی نمیخوردند، مصریان باستان هم گربه ها را مقدس میدانستند. در بیشتر جاها پرچم کشور و سمبل های ملی برای کسری از مردم بخشی از مقدسات هستند.

ممکن است تصور کنید آنچه برای اجتماع ما مقدس است واقعاً ارزشی بالاتر از مقدسات جوامع دیگر دارند، ولی خوب این تصور در جوامع دیگر نیز نسبت به مقدسات ما وجود دارد.  پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که از نظر مسلمانان مقدسات اسلام چه چیزهایی هستند؟ یک نویسنده مسلمان به این پرسش اینگونه پاسخ داده است:

نخستین چیزی که از مقدسات اسلام در ذهن می‌اید «اشخاص و مفاهیمی است که بايستي محترم شمرده شده و از گزند استهزاء و اهانت در امان و مصون باشند» بدون شک ذات باری تعالی اولین مصداق روشنی است که پاکتر و منزه‌تر از او در آموزهای دینی وجود ندارد «سبحان الله عما یصفون» پیامبران و پیشوایان دین و دیانت و سمبل های بشری نیز در زمره‌ی مقدسات دینی قرار می‌گیرند که باید از هرگونه تحقیر و توهین در امان باشند. هم چنین مقدسات، شامل اماکن نیز می‌گردد همانند کعبه، مزار امامانك قرآن، نهج البلاغه و شخصیت‌های مورد احترام همچون حضرت ابوالفضل العباس، علی اکبر، حمزه و… هم‌چنين شخصیت‌های سایر مذاهب که از نظر مسلمانان واجب التعظیم اند همانند حضرت هاجر، مریم مقدس و… (2)

تجربه شخصی من نشان میدهد که هرگاه چیزی مقدس خوانده میشود آن چیز «بو دار» و مشکوک است و دارای ضعف های بسیار است از همین رو میخواهند با تقدیس، آنرا از انتقاد و رسوایی مصون دارند. قانون جاذبه برای هیچ کس مقدس نیست، چون مسئله دو دو تا چهارتا است، کسی نیاز ندارد روزی هزار بار بگوید جاذبه صحیح است! و حرکات مسخره از خود نشان بدهد و مثلاً روزهای سه شنبه ماتحت خود را به سوی آسمان بگیرد و به خود تلقین کند که «جاذبه اکبر»! اما وقتی چیزی تقدیس میشود و اهمیت و بزرگی آن مکرراً تکرار میشود و مدافعان آن در بیان باور خود به آن بسیار تظاهر میکنند و برای پاسداشت آن حرکات غیر عادی و مسخره انجام میگیرد انسان هوشمند باید بداند که در اینجا کاسه ای زیر نیم کاسه است! کسی دارد چیزی را پنهان میکند و کسانی دارند از این پنهانکاری سود میبرند! واقعیت غیر قابل انکار یا دستکم اثبات پذیر و محکم نیازی به تقدیس و تظاهر ندارد! بنابر این تقدیس و شیادی معمولاً همراه هم هستند.

اهانت چیست؟ همچون مقدسات تعریف اهانت نیز دقیق و جهانشمول نیست و تابع جای و گاه است، نزدیک ترین تعریف قابل تصور برای اهانت چنین است:

رفتار یا گفته B برای جمعیت P اهانت آمیز است، اگر بر اساس آداب و سنن و نرمهای رایج در میان آن جمعیت، B غیر محترمانه باشد یا به عبارت دیگر در شان چیزی که به آن اهانت میشود نباشد

هر اجتماعی برای خود اهانت  های مختلفی دارد. در میان چینی ها آروغ نزدن بعد از غذا خوردن اهانت به میزبان است، در میان ایرانیان نشستن با پاهای دراز روی زمین در جمع اهانت آمیز است، در میان ایرانیان نشان دادن انگشت شست به دیگران اهانت آمیز است، در میان برخی از فرهنگ ها نشان دادن کف دست به طرف مقابل اهانت آمیز است. در میان آنگلوساکسونها نشان دادن انگشت میانه به طرف مقابل بسیار اهانت آمیز است. افزون بر این نمونه ها، نمونه هایی هم وجود دارند که همه جا اهانت حساب میشوند، مثلاً تف انداختن یا فحش دادن در هر جامعه ای دستکم برای کسری از مردم اهانت محسوب میشود.

حال پرسش این است که چه چیزی در نظر مسلمانان توهین به مقدسات محسوب میشود؟ نویسنده مسلمان در این مورد نوشته است:

اهانت در ماده‌ی فوق، اعم است از نسبت دادن صریح الفاظ رکیک و یا هر فعل و ترک فعلی که در نظر عرف موجب وهن و تحقیر طرف گردد. توهین شامل گفتار، کردار، کتابت و حتی اشاره‌ی صریح است. به طور مثال اگر کسی در عاشورا لباس شادی به تن کند و یا به شادی و هلهله بپردازد مشمول ماده مزبور قرار می‌گیرد.

اما در مورد ترک فعل مثلا صلوات نفرستادن بر پیامبر از روی عمد و توهین، ایا مشمول ماده، قرار می‌گیرد یا خیر؟ در این جا بین حقوقدانان تفاوت نگاه و نظر وجود دارد؛ نظر برخی بر این است که برای ترک فعل، نمی‌توان مجازات، قایل شد، هر چند که به قصد توهین باشد. (3)

روشن است که اگر کسی حرفهای بسیار رکیک جنسی به پیامبر اسلام بزند این کار او هم از نظر مسلمانان هم از نظر هر انسان منصف دیگری فحاشی و در نتیجه اهانت حساب میشود، ولی آنچه عجیب است این است که مسلمانان استانداردهای عجیب و غریبی برای اهانت در میان خود دارند. همانطور که خواندید برای نمونه لباسی با رنگ شاد پوشیدن در ماه محرم اهانت به مقدسات حساب میشود (!)، تحقیر مقدسات نیز مصداقی از اهانت به مقدسات است، یعنی یک نامسلمان نباید حقارت و پستی و نقصانی را به مقدسات اسلامی نسبت بدهد. شوربختانه تعریف اهانت گویا در میان مسلمانها به این استاندارد مسخره و کاملاً غیر عادلانه نیز محدود نیست، حتی خود مسلمانان نیز گاهی تنها بخاطر بیان یک دیدگاه به اهانت به اسلام محکوم شده اند.  برای نمونه مجتهد شبستری یکی از متفکرین مسلمان و اصلاح طلب در یکی از سخنرانی های خود مسئله عصمت پیامبران و امامان را انکار کرده بود (4) و اسلامگرایان به همین سبب وی را متهم به اهانت به پیامبر اسلام کردند، برای نمونه آیت الله خاتمی به نقل از روزنامه حکومتی کیهان مورد وی گفته است:

آیت الله سیداحمد خاتمی نماینده مردم کرمان در مجلس خبرگان رهبری سه شنبه گذشته در جمع هیئت های مذهبی و اقشار مختلف مردم و عزاداران پیامبراعظم این شهر با اشاره به توهین محمدمجتهد شبستری از روشنفکران دوم خردادی به ساحت مقدس پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) گفت: این فرد سابقه اظهارات نادرست زیادی دارد و در گذشته گفته بود برای رشد و تعالی کشور راهی جز روی آوردن به دمکراسی غرب نداریم و باید دست از مبانی فقهی اسلام برداریم. وی که سابقه طلبگی داشت، خودش را خلع لباس کرد. خاتمی در ادامه با اشاره به گفته این روحانی نمای دوم خردادی در دانشگاه اصفهان که معصومیت پیامبر(ص) و ائمه اطهار (ع) را رد کرده است بیان داشت: جای بسی تعجب است، فردی که سابقه طلبگی دارد این چنین سست حرف می زند، عصمت پیامبر(ص) و ائمه اطهار (ع) از بدیهیات دینی است و این را آیات قرآن تصریح می کنند و از اعتقادات شیعه است. (5)

خبرگزاری حکومتی فارس در مورد خبری مرتبط نوشته است:

در پی تجمع اعتراض‌آمیز دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان در واکنش به سخنان موهن مجتهد شبستری، دفتر انجمن اسلامی این دانشگاه که محل هتک حرمت به ساحت مقدس پیامبر اعظم(ص) بود پلمب شد. به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، در پی هتاکی بی‌شرمانه محمد مجتهد شبستری در ظهر امروز جلسه انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی اصفهان، در مسجد این دانشگاه سخنان وی با واکنش اعتراض‌آمیز تشکل‌های مختلف دانشجویی و نماز‌گزاران روبرو شد. در میان دو نماز بیانیه اعتراض آمیز معترضان به هتک حرمت پیامبر(ص) توسط یکی از دانشجویان قرائت شد و دانشجویان با امضا کردن متن این بیانیه خواستار واکنش فوری مسئولان دانشگاه به این مسئله شدند. (6)

همان خبرگزاری باز از قول امام جمعه دیگری میگوید:

حجت‌الاسلام و المسلمين مهدي رحماني امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در اراك افزود: شبستري بايد مطالب و ادعاهاي خود را در جمع عالمان ديني كه هم اكنون در تخصص‌هاي گوناگون و در حوزه علميه قم و مشهد مقدس مشغول فعاليت هستند بيان مي‌كرد. وي با محكوم كردن سخنان مجتهد شبستري در توهين به ساحت مقدس پيامبر اكرم(ص) گفت: ايجاد شبهه و ترديد در ذهن دانشجويان جوان كار ناپسند و نادرستي است. امام جمعه كميجان با اشاره به مناظره شبستري با استاد مصباح يزدي خاطرنشان كرد: سخنان توهين‌آميز شبستري نشان مي‌دهد كه ايشان از مناظره با مصباح درس عبرت نگرفته و بايد با دقت افكار و كتب شهيد مطهري، حضرت امام (ره) را مطالعه كرده و در افكار خود تجديد نظر كنند. (7)

خبرگزاری حکومتی آفتاب در مورد خبری مرتبط نوشته است:

مجتهد شبستری همزمان با رحلت پیامبر گرامی‌اسلام با حضور در جمع دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان با توهین به عصمت پیامبر گرامی ‌اسلام اظهار داشته بود که تنها رسالت پیامبر دعوت مردم به سمت خدا بوده و آنان تنها در این امر عصمت داشته‌اند و از لحاظ گناهان باتوجه به روایات معتبر و سخنان بر جای مانده از آنان نمی‌توان عصمت برایشان در نظر گرفت. وی همچنین در بخشهایی از سخنان خود پای را از این امر فراتر گذاشته بود و حتی قرآن و جنبه علمی ‌بودن آن را نیز زیر سوال برده بود. (8)

روشن است که اسلامگرایان با شدید ترین الفاظ شبستری را که خود مسلمان است به اهانت و هتک حرمت متهم کرده اند، اما آنچه از متن سخنرانی بر می آید همانطور که قابل پیشبینی است این است که کوچکترین واژه زشت یا تندی در آن بکار گرفته نشده است، بنابر این سخنان وی فحاشی نبوده است اما از نظر افراد یاد شده اهانت بوده است. این نمونه از رفتار اسلامگرایان نشان میدهد که مفهوم اهانت در میانشان وسیع تر از فحاشی است و فحاشی تنها یک نمونه اهانت است. روشن است که هرگونه انتقاد حتی نه به خود اسلام، بلکه به برداشت یک عده از اسلام از نظر ایشان یک اهانت حساب میشود.

نمونه دیگر سخنرانی پاپ بنديکت شانزدهم ، رهبر کاتوليک های جهان،در روز سه شنبه۱۲ سپتامبر ۲۰۰۶ ، در دانشگاه رگنزبورگ آلمان بود که وی در آن سخنرانی به نقل از سندی تاریخی از زبان يک امپراتور مسيحی قرن چهاردهم  به نام مانوئل دوم قسطنطنیه خطاب به یک مسافر ایرانی گفته بود:

محمد برای جهان فقط شرارت و اعمال غيرانسانی به ارمغان آورده و از جمله دستور داده که دين را با زبان شمشير گسترش دهيد.

این دیدگاه یک اهانت نیست، هیچ واژه زشتی در آن دیده نمیشود بلکه انتقادی است که هرکس مخالف با اسلام است ممکن است داشته باشد، ولی تنها «نقل» این جمله توسط پاپ باعث شد که بسیاری از مسلمانان پاپ را محکوم به اهانت به اسلام کنند. برای نمونه: دبير كل علماي مسلمان انگليس اهانت پاپ را عمدي دانست  (9) ، ائمه مساجد سني عراق اهانت پاپ به اسلام را محكوم كردند (10) طلاب حوزه علميه قم در اعتراض به اهانت پاپ به اسلام، تجمع كردند (11) و احمد الطیب رییس دانشگاه الازهر گفت: اظهارات موهن به قرآن از سوی پاپ بندیکت شانزدهم یکی از دلایل اصلی کند شدن روند مذاکرات و تعاملهای حسنه علمای اسلامی با واتیکان می باشد (12).

یکی دیگر از ماجراهای اخیر و مرتبط با این بحث در پاکستان اتفاق افتاد، ملایی با نام اسرار احمد حدیثی از یکی از معتبر ترین کتابهای اهل تسنن را خوانده بود تفسیر کرده بود و همین عمل او اهانت به امام علی و شیعیان تلقی شده بود و موجب اعتراضات گسترده شده بود. ماجرا به نقل از یک سایت شیعی از این قرار بود:

اسرار احمد كه خود را جانشين «ابوالاعلي مودودي» و حتي بالاتر از وي aمي‌داند و در عين حال، هيچ گونه تحصيلاتي در زمينه قرآن، حديث و تقسير ندارد، با استناد به حديثي جعلي در كتاب «سنن ترمذي» در يك برنامه تلويزيوني پيرامون آيه «ولا تقربوا الصلاة و انتم سكاري» گفت: روزي علي (ع) [نعوذ بالله] در حالت مستي در مسجد بر رسول‌الله (ص) وارد شد. حضرت از اين وضع ناراحت شد و آنگاه اين آيه نازل شد كه مسلمانان نبايد در حالت مستي نماز بخواند.  (13)

یعنی شیعیان اینکه علی قبل از تحریم شراب، شراب خورده است را اهانت به تشیع میدانند، حال آنکه این تنها یک دیدگاه تاریخی و مستند است. ممکن است بپرسید پس چرا این دسته از مذهبیون میگویند «به مقدسات ما توهین نکنید» و بجای آن نمیگویند «از برداشت و کاسبی ما از دین انتقاد نکنید»، این پرسش مرا متعجب خواهد کرد و از شما خواهم پرسید مگر نمیدانید که مبنای اسلام بر دروغ و دغل کاری و تغییر معنی کلمات و لفاظی و یاوه گویی و دو رویی است؟  اگر نمیدانید همین مسئله باید شما را از این واقعیت آگاه کند و اگر میدانید هم که نباید این پرسش برایتان مطرح شود.

تعریف کردن آنچه مقدس است و تعریف کردن دقیق اهانت، احترام و توضیح اینکه چرا باید به مقدسات احترام گذاشت موضوعی بسیار گسترده و پیچیده است و مسلمانان از تعریف آن همواره سر باز میزنند، برای نوشتن این نوشتار از آیت الله صانعی مرجع تقلید شیعه، ملایی که گمان همه بر آن بود که جانشین آیت الله خمینی شود ولی با دخالت باند رفسنجانی ولی فقیه نشد و یک ملای معمولی که حتی آیت الله هم نبود (خامنه ای) را جانشین او کردند، استفتاء کردم (14) و پرسیدم:

س- تعريف دقيق اهانت در شريعت چيست؟ چه زماني ميتوان گفت شخصي به پيامبر يا ائمه اهانت كرده است؟ آيا انكار نبوت، وارد كردن اتهام، طنز پردازي، انكار عصمت مصداق اهانت هستند يا خير؟ آيا منبعي كه بطور مشخص و دقيق اهانت را تبيين كرده باشد وجود دارد؟

پاسخ آیت الله این بود:

بسمه تعالي
با عرض سلام،
ج- موضوع اهانت، همانند بقيه موضوعاتي است كه تشخيص آن با عرف و مردم است و لذا هر عملي كه عرفاً مصداق اهانت نسبت به پيامبر و ائمه عليهم السلام محسوب شود، حرام و معصيت است و از گناهان كبيره مي باشد.

روشن است که آیت الله بخش دوم پرسش من را یا عمداً یا سهواً کاملاً نادیده گرفته است و توضیح نداده است که انکار نبوت، طنز پردازی و غیره مصداق اهانت هستند یا نیستند، بلکه این مسئله را به عرف نسبت داده اند، حتی در این قضیه نیز توضیح نداده اند که عرف چیست و چه کسی مرجع این است که بگوید عرف جامعه چیست؟ برای نمونه فرض کنید در کشور مراکش انتقاد کردن اهانت به شمار بیاید، حال بر اساس این دیدگاه انتقاد از اسلام در مراکش اهانت به اسلام خواهد بود، یا مثلاً فرض کنید راه رفتن بر روی چیزی در جایی اهانت نباشد، آنگاه راه رفتن روی قرآن در آنجا اهانت نخواهد بود! روشن است که عرف جوامع با یکدیگر بسیار متفاوت هستند و واگذاشتن چیزی که مجازاتش مرگ است به عرف کار بسیار ابلهانه ای است.

عرف جوامع مسلمان در دست آخوند است، اگر آخوند مسلمانان را تحریک کند آنها هر انتقاد و هر ایرادی به اسلام و حتی هر دگر اندیشی را میتوانند اهانت تلقی کنند، به همین جهت ملایان ترجیح میدهند بجای تعریف دقیق مقدسات، اهانت، و بی احترامی، این واژه ها را بطور کیلویی مصرف کنند چه اگر تعریف دقیقی از آنها ارائه دهند این تعریف دست و پا گیر خواهد بود و درخواست احترام به اسلام نابخردانه و ناعدلانه جلوه خواهد نمود. آنها ترجیح میدهند که بتوانند بطور دلخواه هرکسی را که مایلند محکوم به اهانت به اسلام کنند و هواداران خود را به جان او بیاندازند، این کار از لحاظ سیاسی برای آنها بهتر است تا اینکه معیار و خط کش دقیقی برای مسئله احترام و اهانت در اختیار همگان قرار دهند. افزون بر این، تعریف این مسائل بسیار دشوار و نیازمند تحلیل هایی است که بنیان دین و ایمان را زیر سوال خواهد برد از همین سو ملایان این سطحی نگری و یاوه گویی را ترجیح داده اند و توضیح دقیقی در مورد اهانت نداده اند. اما با اینکه باور کردن این قضیه سخت است (!) ملایان واقعاً معتقد هستند کسی حق ندارد علیه اسلام چیزی بگوید، چیزی بنویسد یا تبلیغی بکند! نه تنها کسی حق چنین کاری را ندارد بلکه در بلاد اسلامی کسی حق تبلیغ دین دیگری را نیز ندارد! آیا میتوان تصور کرد در قرن 21 ام جمعیتی اینقدر وحشی باشند؟! ملایان از گفتن اینکه کسی حق ندارد چیزی علیه اسلام بنویسد شرم ندارند! برای نمونه به سخنان آیت الله خمینی «تحریف واژه ها توسط خمینی، منظور از آزادی چه بوده است؟» نگاه کنید، منتها چون ملایان و اوباش تحت نفوذشان توانایی بیان صریح این مطلب را در این دوره و زمانه ندارند پشت این بهانه که «نباید به مقدسات توهین شود» مخفی میشوند، و الا دیدگاه آنان این است که کسی حق ندارد چیزی علیه اسلام بگوید یا بنویسد.

آیا باید به مقدسات توهین کرد؟

افزون بر مجتهد شبستری که شرحی کوتاه در مورد قائله آن در بالا آمد، ملایان و اسلامگرایان دیگری نیز محکوم به توهین به مقدسات شده اند، برای نمونه عبدالله نوری وزیر کشور رفسنجانی و خاتمی نیز در دادگاه به توهین به مقدسات محکوم شده بود (15). این واقعیت نشان میدهد که اسلامگرایان از اتهام «توهین به مقدسات» بدون اینکه در واقع اهانتی صورت گرفته باشد بصورت ابزاری برای خاموش کردن منتقدانشان استفاده میکنند. تجربه شخصی من نیز همین موضوع را تایید میکند، بارها برای من پیش آمده است که اسلامگرا یا مسلمانی به من معترض شده است که شما به مقدسات توهین میکنید. من نیز به آنها گفته ام که اگر به من نشان بدهند در کجای نوشتار من اهانتی صورت گرفته است ممکن است آنرا ویرایش کنم، در بیشینه موارد این معترضین طفره رفته اند و به دلیل اینکه حتی نوشتار من را نخوانده بودند قادر به نشان دادن واژگان توهین آمیز نبودند، در برخی موارد نیز البته مواردی ذکر شد که در بیشینه آنها بازهم آن واژه واقعاً توهین آمیز نبود. برای نمونه یکبار آخوندی اعتراض کرد که در نوشتار «آیا محمد دیوانه نیست؟» از واژه «دیوانه» برای محمد استفاده کرده ای، به او پاسخ دادم که این واژه را قرآن انتخاب کرده است و در چندین جا گفته است محمد تو «مجنون» نیستی، برگردان مجنون به پارسی نیز دیوانه است، با اینحال اگر واژه مناسبتری در ذهن داری میتوانی پیشنهاد کنی و من ممنکن است بپذیرم! در این مورد بخصوص هم آن شخص پاسخی نداشت. نتیجه آنکه اتهام توهین به مقدسات در بسیاری از موارد تنها یک بهانه بی مورد است برای پاک کردن صورت مسئله و خفه کردن منتقد اسلام.

باید به این واقعیت نیز توجه داشت که مسلمانان عادت به شنیدن سخنان منتقدین ندارند، چون اساساً تابحال مجالی برای مخالفت با اسلام وجود نداشته است، به دلیل توحش بالای مسلمانان منتقدین همواره دست به خود سانسوری میزده اند یا اینکه اگر لب به سخن باز میکردند، مرگ  پاسخ سخنان ایشان بوده است، به پاس وجود اینترنت و تکنولوژی غربی است که اکنون میتوان نسبتاً آزادانه تر از اسلام دفاع کرد. به همین جهت دلیل گوش مخاطبین مسلمان با سخنان انتقادی آشنا نیست و همواره و در تمام عمر خود تنها مدح و ستایش و چاپلوسی شخصیتهای دینی خود را شنیده اند و بیشینه مسلمانان اساساً اگر دسترسی به منابع منتقد اسلام هم داشته باشند آنقدر خرد و آزاد اندیشی ندارند که حتی آنها را مطالعه بکنند، لذا هر سخن انتقادی را اهانت میدانند.

اما در پاسخ به پرسش مطرح شده در این بخش باید گفت که بستگی به مقدسات و شیوه توهین دارد. فرض کنید برای افرادی گاو چیز مقدسی است، و خوردن گوشت گاو در آن فرهنگ اهانت محسوب میشود. آیا دیگران باید به این مقدسات احترام بگذارند و به آن توهین نکنند؟ به نظر نمیرسد هیچ انسان عاقلی پاسخی مثبت به این پرسش بدهد. حال فرض کنید همان جمعیت باورهای مضری برای اجتماع نیز داشته باشد، مثلاً افراد را بخاطر باورهای دینیشان تبعیض کنند و یا اینکه بخاطر جرائمی انسانهایی را زنده زنده بپزند، برای نمونه هندو ها که احترام خاصی برای گاو قائل هستند در گذشته بر اساس باورهای دینیشان همسر مردی که فوت میشد را زنده زنده میسوزاندند، این عمل که ساتی نام دارد عملی مقدس بود و هنوز هم برخی زنان هندو خود اینکار را انجام میدهند یعنی بدون دخالت دیگران بعد از مرگ همسر خود را به آتش میکشند (16). در اینصورت چطور؟ آیا باید به این جمعیت و مقدساتش اهانت نکرد و مثلاً گوشت گاو را بخاطر آنها نخورد؟ روشن است که پاسخ منفی است.

جمعیتی را فرض کنید که برای هویج احترام ویژه ای قائل هستند و آنرا مقدس میپندارند. تا اینجای کار ممکن است شما برای این جمعیت و افکارش احترام قائل باشید، البته من چنین احترامی را قائل نیستم چون من برای افکار نادرست احترامی قائل نیستم، ولی حال فرض کنید که افزون بر مقدس پنداشتن هویج، خوردن هویج را جرم میدانند و هویج خوران را میکشند. حالا چطور؟ آیا باید به این گروه و عقیده اش احترام گذاشت؟ هرگز!

در مورد اسلام هم قضیه از نظر برخی نامسلمانان همینگونه است. اسلام شامل یک سری باورهای مسخره و نابخردانه است، مثلاً باور به امام زمان، باور به داستانهای مسخره قرآن همچون طوفان نوح، قصه آدم و حوا، ماجراهای سلیمان، یونس، صالح و غیره مشتی باورهای نابخردانه و گاهی مضحک است، به همان میزان که احترام به هویج از نظر افرادی که عضو جمعیت فرضی بالا نیستند نابخردانه است، احترام گذاشتن به این مزخرفات نیز برای نامسلمانان نابخردانه است و احترام گذاشتن به اسلام یعنی احترام گذاشتن به حماقت. ممکن است برخی حاضر باشند برای مزخرفات و باورهای مسخره کودکانه که جدی گرفته میشوند احترام بگذارند ولی شوربختانه مسئله به اینجا ختم نمیشود. افزون بر نابخردانه بودن و مسخره بودن باورهای بالا این باورها مضر هم هستند؛ مسلمانان بخاطر همین مجموعه باورها دست به جنایات و کارهای زشت متعددی میزنند و روزگار خود و دیگران را بخاطر همین باورهای چرت است که سیاه کرده اند. احترام گذاشتن به اسلام و «مقدسات مردم» در صورتی که این مردم مسلمان باشند یعنی احترام گذاشتن به سنگسار، قصاص، جهاد، اعدام، زن ستیزی، همنجسگرا ستیزی، تبعیض دینی، تبعیض جنسی، و برده داری، و در یک کلام، بربریت، توحش و حماقت و نادانی آیا شما حاضرید به چنین چیزهایی احترام بگذارید؟ پاسخ به میزان مدنیت شما باز میگردد اگر مدنیت شما در حد مسلمانان باشد آنگاه شما میتوانید به این مفاهیم و مروج آن یعنی اسلام احترام بگذاری، ولی اگر میزان مدنیت شما بالاتر از مسلمانان است آنگاه شما همچون من هرگز حاضر نخواهید شد که به اسلام  که بخشی از مقدسات مردم مسلمان است احترام بگذارید چون احترام گذاشتن به اسلام یعنی بی احترامی به خرد، و بدتر از آن بی احترامی به انسانیت.

نتیجه آنکه من هرگز احترام به مقدسات مردم در صورتی که این مردم باورهای غیر منطقی و بدتر از آن مضر داشته باشند را نه تنها توصیه نمیکنم بلکه شدیداً نکوهش کرده و آنرا عملی غیر اخلاقی و غیر انسانی میدانم، کسانی که به اسلام احترام میگذارند یا دچار نادانی هستند و نمیدانند که اسلام چیست، یا اگر از آن آگاهند همانقدر بزهکار و بدکاره و پلید هستند که مجریان اسلام هستند. من برای خود چنین آدمهایی که یا نادان هستند یا جنایتکار احترامی قائل نیستم هر انسانی از نگر من یا اسلام ستیز است یا انسان ستیز. این انسان ستیزی البته در بیشینه موارد نا آگاهانه و از روی نادانی نسبت به اسلام و قوانین کثیف و متعفنش است.

افزون بر آنچه در بالا آمد باید توجه داشت که اسلام تنها یک مجموعه باورهای خرافی شخصی نیست بلکه به ادعای اسلامگرایان کامل است و یک ایدئولوژی سیاسی است، احترام گذاشتن به یک ایدئولوژی سیاسی کاری احمقانه است، اسلام را باید براستی در کنار کمونیسم، فاشیسم، نازیسم، بعثیسم و غیره آورد، به چه دلیل یک شخص باید به یک ایدئولوژی سیاسی احترام بگذارد؟ بخصوص اینکه این ایدئولوژی مسئله ای کاملاً غیر خصوصی است و در تمام زوایای زندگی هر انسانی دخالت میکند. درخواست احترام به اسلام همانقدر ابلهانه است که درخواست احترام به کمونیسم، فاشیسم، و نازیسم، یا حتی سایر ایدئولوژیها، دیدگاه ها و نظامهای سیاسی مثل لیبرالیسم، دموکراسی، آریستوکراسی، جمهوریت، پادشاهی و غیره… کدام انسان عاقلی اهانت به این موضوعات را جرم میداند؟ روشن است که این تفکر و ایدئولوژی سیاسی میخواهد ارزشی بالاتر از سایر ایدئولوژی های سیاسی برای خود دست و پا کند، تا جایی که کسی حق اهانت به آنرا هم نداشته باشد، حال آنکه از نظر من همانطور که هرکس میتواند به درست یا غلط بگوید کمونیسم و نازیسم مزخرف هستند، باید بتواند بگوید اسلام نیز مزخرف است و کسی نباید به او خرده بگیرد که چرا اهانت کرده ای!  تابحال دیده اید کسی از شما بخواهد به ایده دموکراسی احترام بگذارید؟

به دو دلیل بالا روشن شد که احترام به اسلام کاری غیر اخلاقی و غیر انسانیست، اما احترام نگذاشتن به چیزی برابر با بی احترامی کردن به آن نیست. شما به باورهای قبیله زولو احترامی نمیگذارید چون اساساً نمیدانید این باورها چه هستند ولی به آنها بی احترامی هم نمیکنید، بنابر این میان احترام نگذاشتن و بی احترامی کردن نیز باید فرقی قائل شد، پرسشی که اینجا مطرح میشود این است که آیا باید به مقدسات مسلمانان بی احترامی کرد یا نه؟

بازهم پاسخ باز میگردد به اینکه بی احترامی یا اهانت یعنی چه؟ در نمونه هایی که قبلاً آورده شد اثبات شد که مسلمانان انتقاد از دین را در بسیاری از موارد اهانت به اسلام تلقی میکنند، اگر میخواهید مسلمانان را راضی نگه دارید باید تمام باورهای ضد اسلامی خود را مخفی نگه دارید و «خفه» شوید، منظور بسیاری از مسلمانان از احترام گذاشتن همین است.  اما اگر اهانت یعنی انتقاد، آنگاه باید به اسلام اهانت کرد! مسلمانان از دماغ فیل نیافتاده اند که حق مصونیت از انتقاد داشته باشند، هیچ باور و اندیشه ای نباید این امتیاز را داشته باشد که کسی نتواند از آن ایراد بگیرد، انتقاد کند و نقصانی را به آن نسبت بدهد. اگر مسلمانانی اینرا درک نمیکنند و یا نمیپذیرند بخاطر توحش و فاشیست  بودن آنهاست، دیگران چرا باید به چنین حماقت و خفتی تن در دهند؟ انتقاد از اسلام و انتساب نقصان به اسلام و وارد کردن اتهام به اسلام و مسلمانان و شخصیت های اسلامی به دلیل مضر بودن اسلام برای بشریت نه تنها امری جایز بلکه از نگر من برای هر نامسلمان فهیمی که اسلام را میشناسد امری بایسته و واجب است. اگر نامسلمانی منتقد اسلام نیست یا نسبت به اسلام نادان است یا شخصی بی وجدان و درونگراست که سرنوشت خود و دیگران برایش اهمیتی ندارد، چرا که اگر کسی در مقابل جنایت سکوت کند خود جنایتکار است. نتیجه آنکه اگر انتقاد کردن از اسلام برابر با اهانت به اسلام است که ظاهراً از نظر بسیاری از مسلمانان تندرو اینگونه است، آنگاه باید به اسلام اهانت کرد.

ولی خوب گروهی فهمیده تر نیز در میان مسلمانان وجود دارند که انتقاد را اهانت نمیدانند بلکه معیار منطقی تر و متمدنانه تری برای اهانت در ذهن دارند. مثلاً این گروه معتقدند فحاشی اهانت است و به مقدسات مسلمانان نباید کسی فحاشی کند، اینکه فحاشی اهانت است مسئله ای مسلم به نظر میرسد که نمیتوان در آن شک کرد، اما پرسش بعدی که پیش می آید این است که آیا باید به اسلام و مقدسات آن فحاشی کرد یا نه؟

به نظر من بطور کلی فحاشی آنقدر امر مهمی نیست، کسی که دهانش را باز میکند و کلمات زشت از دهانش خارج میشود نمیتواند آسیبی جدی به کس دیگری بزند، طرف مقابل همواره میتواند گوش نکند یا نخواند به همین دلیل بعنوان یک لیبرال معتقدم حق فحاشی نسبت به هر کس و هر چیزی برای انسانها باید محفوظ باشد، مگر در صورتی که خساری به شخص اهانت شده انجام گیرد در اینصورت آن شخص میتواند به دادگاه برود و از اهانت کننده شکایت کند. من خود بعنوان منتقد اسلام روزی نیست که فحشهای بسیار زننده و رکیک از مسلمانان دریافت نکنم ولی این فحشها برای من آنقدر اهمیتی ندارند من به سادگی آنها را نادیده میگیرم و اگر روزی این افراد فحاش را ببینم نیز کینه ای از آنها به دل ندارم و بدون اینکه آنها بخواهند، به دلیل سفاهتشان آنها را میبخشم. مسلمانان نیز باید همین کار را بکنند، اگر از این اهانت ها ناراحت هم میشوند باید آنها را نادیده بگیرند. اینگونه ممکن است مسلمانان برای خود احترامی کسب کنند، و الا با تهدید و خشونت مسلمانان نمیتوانند برای اسلام احترام کسب کنند. گواه این مدعا این واقعیت است که بر اساس دیدگاه بسیاری از فقهای اهل تسنن هرکس به خلفای راشدین اهانت کند باید کشته شود، آیا این حکم خشن و وحشیانه جلوی اهانت شیعیان به سه خلیفه اول را گرفته است؟ البته که نه.

اما این در مورد کسانی است که به خود من فحاشی میکنند، ولی اهانت به اسلام و پیامبر اسلام و خدا و فرشتگان اهانت به یک شخص مسلمان نیست، هیچ مسلمانی هم وکالتی از پیامبر یا خدای کائنات ندارد که از او دفاع کند، دفاع از خدا کاری احمقانه به نظر میرسد اگر خدا میخواست خود میتوانست منتقدانش را در لحظه ای خاموش کند، خدا نیازی به دفاع بشر از او ندارد، مگر اینکه خدا نباشد و یک توهم باشد، خدایی که به دفاع بشر نیاز دارد دیگر خدا نیست. آیا براستی دفاع یک مسلمان کوچک که سر تا پای خود و باورهایش اهانت به دیگران است از قدرتمند ترین موجود قلچماق قابل تصور مضحک نیست؟

نتیجه آنکه اهانت به مقدسات از نظر من یک حق برای همه انسانها باید به شمار برود و هیچکس نباید بخاطر بی احترامی یا اهانت به مقدسات دینی هیچ جماعتی مجرم شناخته شود. ولی حق طبیعی بودن هم برای انجام کاری دلیل موجهی نیست، برای نمونه سیگار کشیدن هم حق طبیعی همه آدمها است ولی بهتر است مردم از این حق طبیعی استفاده نکنند یا اگر میکنند کمتر استفاده کنند.

روشن شد که اهانت به مقدسات از نگر من حق هر انسانی است، اما به پرسش «آیا باید به مقدسات توهین کرد یا نه؟» هنوز پاسخی داده نشده است. به این پرسش از دیدگاه سودمندگرایانه باید پاسخ داد، آیا توهین به مقدسات سبب خیر میشود و یا جلوی وقوع شرّی را میگیرد؟ فکر نمیکنم پاسخ قطعی بتوان به این پرسش داد که در همه سناریوها صادق باشد، برای نمونه گاهی استفاده از کلمات رکیک بصورت طنز آمیز میتواند ذهن مخاطب را نسبت به دین روشن کند و تاثیر مثبتی روی او بگذارد. برای نمونه اگر به دوست صمیمی خود بگویید از نظر شما محمد قرآن را برای آلت تناسلی خود نازل کرده یا اینکه امام زمان معلوم نیست کی میخواهد از لانه خود بیرون بیاید، این گفته ها ممکن است تاثیر مثبتی در دوست شما بگذارد و سبب تغییر در وی شود، چنین توهینی نتیجه خوبی دارد لذا از نظر سودمندگرایانه اینکار خوب به نظر میرسد. اما در مقابل فرض کنید یک استاد دانشگاه که با شما روابط صمیمانه خاصی هم ندارد بطور بسیار رسمی نظر شما را در مورد اسلام میپرسد، اگر در پاسخ به او بگویید از نظر من اسلام یک دین آشغال است، فکر میکنید برداشت آن استاد دانشگاه چه خواهد بود؟ آیا این برخورد مناسب خواهد بود؟ روشن است که چنین برخورد اهانت آمیزی فقط آبروی شما را خواهد برد و نتیجه مثبتی نخواهد داشت. یا فرض کنید در شهر قم به سر میبرید و یک دسته آخوند از مقابل شما در حال رژه رفتن هستند، اگر در چنین حالتی فریاد بزنید درود بر یزید، و مرگ بر امام زمان، چه نتیجه ای رخ خواهد داد؟

در دو نمونه بالا هم به سناریویی اشاره شد که در آن اهانت کردن بی ضرر و حتی سودمند و در نتیجه خوب است، و هم به سناریو هایی اشاره شد که در آنها اهانت کردن نتایج خوبی ندارد. حال پرسش این است که چه مشترکاتی بین سناریوهایی که در آنها اهانت کردن بد است وجود دارد؟ به عبارت دیگر چه زمانی نباید به مقدسات اهانت کرد؟  پیش از پاسخ به این پرسش شایسته است مسئله دیگری را مطرح کنیم. پرسش فرعی این است که آیا برقراری گفتمان و همنشینی با مسلمانان به نفع منتقدان اسلام است یا به ضرر آنها؟ به عبارت دیگر در همنشینی مسلمانان با منتقدان اسلام کدام طرف موضع ضعیف تری دارد و کدام طرف موضع قوی تری دارد؟

از نگر من موضع منتقدان دین بسیار بسیار قوی تر است، چرا که برای دفاع منطقی از اسلام یک شخص باید درست بودن تمامی گزاره هایی که اسلام مدعی درستی آنها است را با موفقیت اثبات کند و الا باور او به اسلام غیر عقلایی و نابخردانه است. در مقابل برای رد کردن اسلام تنها کافیست که یک گزاره نادرست در اسلام پیدا شود، در صورتی که تنها یک خطا و ایراد در اسلام وجود داشته باشد اسلام بطور کلی باطل خواهد بود، مسلمانان معمولاً از این واقعیت قافل هستند و فکر میکنند باید عکس باورهای دینیشان اثبات شود تا دینشان رد شود! قوی بودن موضع منتقدان اسلام نسبت به اسلام طبیعتاً این نتیجه را میدهد که گفتمان و مراودات فکری و مناظرات بین مسلمانان و منتقدان اسلام به نفع منقدان اسلام و به ضرر مسلمانان است. به همین دلیل است که مسلمانان به شدت از انتقاد هراس دارند و از بحث و مناظره فرار کرده و در یک کلام دشمنان جامعه آزاد و باز هستند.

با مقدمه ای که در بالا آمد به این پرسش که «چه زمانی اهانت کردن به مقدسات مسلمانان نادرست است» بهتر میتوان پاسخ داد. زمانی این اهانت کردن بد است که موجب از میان رفتن گفتمان و بحث شود و این بهانه را به مسلمانان بدهد که فرار کنند و خود را به حاشیه بکشانند. بازگشت مسلمانان به پناهگاهشان نتیجه ای مثبت برای آنها دارد. البته باید توجه داشت که در بیشینه موارد وقتی با کسی بحث میکنید نمیتوانید نظر او را عوض کنید ولی این بحث کردن اغلب باعث میشود دیگران به موضوعاتی که تابحال به آنها فکر نکرده اند فکر کنند. خود این نتیجه بحث کردن ارزش بسیار بالایی دارد.

بنابر این من توهین کردنی به مقدسات را که نتیجه خوبی ندهد اگرچه حق هر انسانی میدانم ولی توصیه میکنم که به دنبال فحاشی و استفاده از کلمات رکیک در برخورد با مسلمانان نباید بود و معمولاً بهتر است این ضعف و خشم را با دانش گستری و استدلال و برخورد آرام و منطقی جایگزین کرد.

چرا مسلمانان نگران اهانت شدن به باورهایشان هستند؟

کسی که به محمد رسول الله اهانت کند و با وی به دشمنی بپردازد حکمش از نظر علمای اسلامی مرگ است و خونش حلال است، البته حکم کسی که به امامان، خدا و حتی به فرشته ها نیز توهین کند باید به سرعت کشته شود و پیاده شدن این حکم نیاز به دادگاه و قاضی ندارد، یک مسلمان خود میتواند این حکم را در هر شرایطی پیاده کند و فقها در این مسئله با یکدیگر «اجماع» دارند، ماده 513 قانون مجازات اسلامی ایران در این مورد میگوید:

اگر توهینی مشمول ساب النبی باشد، مجازات آن اعدام است و در این مورد هر که بشنود براو کشتن واجب است و نیازی به اذن امام و رهبر شرعی نیست، مسئله مورد اجماع، فقیهان، و از جرائم غیر قابل گذشت است. و اگر مشمول حکم ساب النبی نباشد، به حبس از یک تا پنج سال محکوم می‌گردد، و این جرم، بازهم غیر قابل گذشت است و مشمول ماده‌ی (727) نیست.

باورهای دینی بقیه مردم و دینداران نیز گاهی مورد اهانت قرار میگیرد، مثلاً چند سال پیش در نیویورک امریکا مردی مجسمه ای شکولاتی از بدن عریان مسیح  ساخته بود، او که خود یک مسیحی بود میگفت مسیح چیزی شیرین است و شکولات هم چیزی شیرین است و من فکر میکنم این اثر هنری خیلی مناسب باشد. مسیحیان زیادی از این کار او دلخور و ناراحت شدند ولی نه کسی دستور قتل برای او صادر کرد نه به او فحشی داده شد نه کسی او را تهدید به مرگ کرد. کمترین خشونتی نسبت به او از جانب یک مسیحی وارد نشد، کاری که تندرو ترین مسیحی ها انجام دادند این بود که تلاش کردند پشتیبانان مادی او را بایکوت کنند. سرانجام نیز این مجسمه در موزه ای به نمایش در آمد و کسی هم تنوانست جلوی آنرا بگیرد (17). همه روزه اشعار و آهنگها و فیلمها و کلیپها و کتابهایی که در آنها مستقیم یا غیر مستقیم به مسیحیت، مسیح و مسیحیان توهین میشود در غرب منتشر میشود ولی مسیحیان با متانت و بزرگواری تمام آنها را نه تنها تحمل میکنند بلکه این اهانت ها را حق هر کسی میدانند. آیا مسیحیان از این اهانت ها ناراحت نمیشوند؟ البته که میشوند! ولی هیچکس از مسیحیان خشونت ویژه ای در این زمینه نمیبیند، چرا مسلمانان نیز در این مورد مانند مسیحیان رفتار نمیکنند؟

براستی دلیل این همه توحش و حساسیت شدید در میان مسلمانان چیست؟ به فرض اینکه خدایی وجود داشته باشد و نبوت محمد نیز قابل دفاع باشد آیا این قابل دفاع است که مسلمانان بخواهند از اهانت به خدا و پیامبر و دینشان آزرده شوند و به دفاع از آنها بپردازند؟ به نظر نمیرسد خداوندی قدیر و علیم که همه چیز را میداند و همه کاری را میتواند انجام دهد از اهانت یک انسان به خود ناراحت شود، و یا اینکه از انسان دیگری کمک بخواهد، اگر خدا از اهانت ناراحت شود میتواند خودش از خودش دفاع کند نیاز به دفاع انسانها ندارند، پس برای پرسش بالا باید پاسخهایی غیر از اینکه مسلمانان در حال دفاع از خدا و پیامبر و غیره هستند را جستجو کرد. چند پاسخ قابل تصور را در زیر مرور میکنیم.

یکم – به نظر میرسد مسلمانان باورهای دینیشان را بیش از حد جدی میگیرند، برای شخصیتهای مقدسشان از جمله خدا، پیامبران و امامان قدرتهای ماوراء طبیعی بسیار زیادی توهم میکنند و انتظار یاری زیادی از آنها دارند. شخصیت های مقدس مذهبی برای مسلمانان همانند بت برای بت پرستان هستند، وقتی کسی به بتهای آنها اهانت میکند انگار بتهای آنها را شکسته است، مسلمانان تمام عمر خود را در ترس از قدرت این بتها زندگی میکنند، ولی وقتی میبینند شخصی به این بت ها اهانت میکند و این بتها نمیتوانند از خود دفاع کنند طبیعتاً متوجه عجز و بی خاصیتی این بت ها میشوند یا دستکم ایمانشان تضعیف میشود. این است که روحانیون برای جلوگیری از وقوع این شک، اهانت به اسلام را جدی میگیرند، چون اهانت به اسلام، حال آنکه باوری که با اهانت دیگران سست شود مسلماً باور سست مایه و بیهوده ایست و ما میدانیم که اسلام حقیقتاً چنین است. وقتی مادربزرگ شما ببیند که شما بعد از اهانت به اسلام به سوسک تبدیل نمیشوید در دین خود و درستی اراجیفی که به آنها اعتقاد داشته است رفته رفته شک میکند. شاید اگر من هم قرار بود از یک مشت اراجیف مانند اراجیف قرآن دفاع کنم مجبور بودم دست به خشونت ببرم.

این خود مارا یاد داستان ابراهیم و نابود کردن بتهای قوم خود می اندازد، ابراهیم بت هارا میشکند و میگوید ببینید این بتها حتی از خود نمیتوانند دفاع کنند، پس نیرویی ندارند، به عبارت دیگر ابراهیم از بتها یک عمل را انتظار داشت و میخواست از آنها امتحان بگیرد، در مورد مسلمانان نیز دقیقا همین مسئله است. بت نامرئی و آسمانی آنها الله چون موجودی خیالی و غیر حقیقی است هیچ کاری را در واقع نمیتواند انجام دهد و حتی قدرت دفاع از خود را نیز ندارد. اگر کسی به او توهین کند او نمیتواند هیچ  کاری بکند. این مسلمانان هستند که باید به یاری الله بیایند و از او دفاع بکنند و دشمنانش را بکشند، و این خود بسیار مضحک است. بنابر این توهین کردن به اسلام، یک خدا شکنی است که شباهت بسیاری با بت شکنی ابراهیم سامی دارد، روشن است که از نگر ما فرق چندانی میان بت پرستی و خداباوری نیست، و همانگونه که خداباوران، خداباوری را برتر از بت پرستی میدانند ما نیز بیخدایی را برتر از خداباوری میدانیم. هردو در جهت مبارزه با خرافات و جهل انجام میگیرند و هردو یک نتیجه میدهند، اگر مسلمانان کار ابراهیم را تایید میکنند، این منافقانه است که کار اهانت کنندگان به اسلام را تقبیح کنند!

دوم – اسلام مروج فرهنگ مرگ و ستیزه جوییست، به همین دلیل برای زنده نگه داشتن خود همواره به دشمن نیاز دارد. در فرم شیعی اسلام حتی زمانی که این دشمن وجود ندارد هم یاد دشمنان پیشین (معاویه، یزید، بنی امیه و…)  زنده نگه داشته میشود تا این فرهنگ مرگ و تنفر زنده بماند. همانطور که نشان داده شد اهانت به اسلام جرمی است که به سادگی میتوان هر کسی را به آن محکوم کرد. بنابر این «اهانت به مقدسات» ابزاریست که به درد روحانیت میخورد. چون همواره میتوانند هر عملی را اهانت تلقی کرده و دشمنان فرضی برای خود بوجود بیاورند که بتوانند خود را مشغول به جنگ با دشمنان نشان داده و مقلدانشان را بیشتر بچاپند.

سوم – ملایان انتقاد از خود را در بسیاری از موارد دشمنی و اهانت به اسلام میدانند و میتوانند از این روش منتقدین خود را ساکت کنند. این شیوه را خود محمد بنیانگذاری کرد، خلفای بعدی نیز آنرا ادامه دادند و هنوز هم تداوم دارد. رژیم جنایتکار اوباش اسلامی «محارب با خدا» را در لیست اتهامات بسیاری از قربانیان خود آورده بود. در میان روحانیون هم رایج است که روحانیون ادامه دهنده رسالت هستند و اهانت به یک روحانی (توسط یک جسمانی!) در صورتی که رسالت را زیر سوال ببرد همانند اهانت به پیامبر و در نتیجه مجازاتش مرگ است.

چهار- فرهنگ استبدادی و عقب مانده مسلمانان تفکر انتقادی و اساساً انتقاد را برنمی‍‌‍ تابد و همواره آنرا مضر می پندارد. البته اگر منصفانه به این قضیه نگاه کنیم بقیه طیف های مردم خاور میانه نیز همینگونه هستند. تشبیه انتقاد به اهانت و در نتیجه امتناع از پاسخگویی به انتقاد روشی رایج در فرهنگهای خاور میانه ای است و نامسلمانان نیز همواره از آن استفاده میکنند.

پنجم- مسلمانان در کل شاید به دلیل اینکه دینشان وسط بیابان شکل گرفته است و زندگی بیابانی در مقابل زندگی در دشتهای سر سبز و آب و هوای خوب زندگی بسیار خشنی است به نظر میرسد در تمامی موارد خشن و وحشیانه برخورد میکنند، این نخستین توحش و خشونت از جانب مسلمانان نیست که ما شاهد آن هستیم، مسلمانان در کل فرهنگی خشن و وحشی دارند، روحی که در کالبد جامعه اسلامی وجود دارد روحیه خشونت و ستیز و توحش را ترویج میدهد، از همین رو سم هریس یکی از اندیشمندان غربی اسلام را «فرقه مرگ» نام نهاده است. من فکر میکنم این خشونت ذاتی اسلام که هم ریشه جغرافیایی دارد هم ریشه تاریخی از آنرو که محمد یک فرد نظامی و جنگجو بوده است، میتواند پاسخ خوبی به پرسش مطرح شده در ابتدای این بخش بدهد.

آیا اسلام و مسلمانان هم به دیگران احترام میگذارند؟

از حق که نگذریم، دعوت به احترام در بیشینه موارد دعوت خوبی است، کسی که شما را به احترام دعوت میکند شما را به کاری نیک و بهتر بودن فرا میخواند، به همین دلیل هرگاه کسی از من میخواهد که به  چیزی توهین نکنم من درخواست او را جدی میگیرم چون دعوت او، دعوت به نیکیست! اما این دعوت یا صادقانه و خیر خواهانه است یا موزیانه و منافقانه و زیاده خواهانه است. حال دعوت مسلمانان به احترام به مقدسات و اسلام از کدام دسته است؟  آیا مسلمانان میگویند «بیایید به یکدیگر و مقدسات یکدیگر احترام بگذاریم؟» یا میگویند «بیایید به مقدسات ما بدون توجه به اینکه ما به شما و مقدسات شما و دیگران احترام میگذارند احترام بگذارید؟». برای پاسخ به این پرسش باید به رفتار خود مسلمانان نگاه کرد، آیا مسلمانان نیز بطور متقابل به مقدسات دیگران و یا باورهای افراد دیگر احترام میگذارند؟ از نگر من روشن است که مسلمانان چنین نمیکنند و به همین دلیل دعوت مسلمانان به احترام یک دعوت صادقانه و خیر خواهانه نیست بلکه مسلمانان بخاطر دو رویی و از روی نفاق و پلیدی است که چنین انتظاری از دیگران علی رغم بی احترامیشان به آنها دارند. در اثبات این ادعا در این بخش به سه موضوع خواهم پرداخت، نخست اهانت های قرآن و حدیث به نامسلمانان، دوم  رفتار محمد با دگر اندیشان و سوم خشونت اسلام نسبت به نامسلمانان.

همانطور که گفته شد، باید دید آیا مسلمانان خود به دیگران احترام میگذارند یا نه؟ برای یافتن پاسخ این پرسش یک راه نگاه به رفتار مسلمانان است، اما هر مسلمانی که به دیگران و مقدسات دیگران اهانت کند را اگر ملاک تشخیص قرار دهیم ممکن است به حق یا ناحق گفته شود که او مرجع اسلام نیست، و کار او لزوماً به اسلام ربطی ندارد. اما از آنجا که کسی نمیتواند بگوید قرآن به اسلام ربطی ندارد، بهتر است بجای رفتار مسلمانان قرآن را بررسی کنیم، آیا قرآن به دیگران و مقدساتشان احترام میگذارد؟

فرض کنید روزی در خیابان در حال قدم زدن هستید که اعلامیه ای از شخصی دریافت میکنید. این اعلامیه مربوط به گروه «پیروان» است و در آن از شما دعوت میشود که شما هم به این گروه با سابقه و قدیمی بپیوندید. در این اعلامیه همچنین شرح مختصری از باورهای مشترک این گروه آمده است که از این قرار هستند:

  1. مسلمانان همانند خرهایی هستند که کتاب حمل میکنند
  2. مسلمانان نجس هستند
  3. مسلمانان بدترین جنبندگان روی زمین هستند
  4. خدا مسلمانان را بکشد
  5. لعنت خدا و فرشتگان بر مسلمانان باد
  6. مسلمانان مانند حیواناتی هستند که کسی در گوششان چیزی بگوید و آنها جز بانگی نشنوند، مسلمانان کر و کور و لالند و هیچ نمیفهمند
  7. اکثر مسلمانان مثل چهارپایان یا بدتر از آنها هستند، نه میفهمند نه میشنوند
  8. اکثر مسلمانان فاسق (نافرمان، تبهکار، زناکار، گناهکار) هستند
  9. مسلمانان مثل حیوان غذا میخورند
  10. مسلمانان مانند خران وحشی هستند که از شیر میگریزند
  11. مسلمانان حرامزاده هستند
  12. تف بر مسلمانها!
  13. مسلمانان بیمار هستند
  14. مسلمانان ابله هستند ولی خودشان نمیدانند
  15. مسلمانان شعور ندارند
  16. طرفداران گروه پیروان بهترین مردم هستند، بین مسلمانها هم آدم خوب به ندرت پیدا میشود ولی اکثرشان آدمهای عوضی و تبهکاری هستند

نظر شما راجع به گروه «پیروان» پس از آگاهی از افکارشان چه خواهد بود؟ آیا به نظر شما این گروه به مسلمانان اهانت کرده است؟ شما این 15 مورد را یا بخشی از آنها را فحش و اهانت میدانید یا نه؟ آیا این گروه، گروهی فاشیست و ستیزه جو نیست؟ مهمتر از اینها، آیا مسلمانان باید به این گروه و پیروانش احترام بگذارند؟ فکر نمیکنم هیچ انسان عاقلی، بالغ و منصفی به این پرسش آخری پاسخ مثبت بدهد. با توحش و بربریتی که از اسلام و مسلمانان سراغ داریم، اگر دست مسلمانان به پیروان این گروه برسد با آنها چکار خواهند کرد؟ از همه اینها جالب تر، اگر پیروان از مسلمانان بخواهند که به عقاید و باورهای گروه پیروان و خود ایشان احترام بگذارند، به نظر شما هواداران گروه پیروان زیاده خواه، دو رو و حتی دیوانه نیستند؟ آیا مسلمانان باید این درخواست گروه پیروان را از روی حسن نیت بدانند؟

ممکن است بپرسید نقل این داستان تخیلی چه سودی دارد؟ پاسخ این است که این داستان کاملاً تخیلی نیست بلکه مبتنی بر واقعیتی انکار ناشدنی است، تمامی 15 مورد بالا در قرآن آمده است با این تفاوت که مخاطب این دشنامها در قرآن نامسلمانان یا دگراندیشان از زمینه های فکری مختلف هستند، با این اوصاف آیا مسلمانانی که خدایشان اینگونه همانند انسانی فرومایه و دهن دریده زشت ترین دشنامها را به دیگران داده است از دیگران انتظار احترام داشته باشند؟ در ادامه منبع این فحاشی ها به ترتیب همان شماره ای که در اعلامیه بالا آمد، از قرآن ذکر خواهم کرد:

  1. آيه 5 سوره الجمعة (62:5)

    مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ

    مثل کساني که تورات بر آنها تحميل گشته و بدان عمل نمي کنند مثل آن خراست که کتابهايي را حمل مي کند بد داستاني است داستان مردمي که آيات خدا را دروغ مي شمرده اند و خدا ستمکاران را هدايت نمي کند (ترجمه آیتی).

  2. آيه 28 سوره التوبة (9:28)

    يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ

    اي کساني که ايمان آورده ايد ، مشرکان نجسند و از سال بعد نبايد به مسجدالحرام نزديک شوند و اگر از بينوايي مي ترسيد ، خدا اگر بخواهد به فضل خويش بي نيازتان خواهد کرد زيرا خدا دانا و حکيم است (ترجمه آیتی)

  3. آيه 55 سوره الانفال (8:55)

    إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ

    هر آينه بدترين جنبندگان در نزد خدا آنهايند که کافر شده اند و ايمان نمي آورند : (ترجمه آیتی)

  4. آيه 30 سوره التوبة (9:30)

    وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ

    يهود گفتند که عزير پسر خداست ، و نصاري گفتند که عيسي پسر خداست اين ، سخن که مي گويند همانند گفتار کساني است که پيش از اين کافر بودند خدا بکشدشان به کجا باز مي گردند ؟ (ترجمه آیتی)

  5. آيه 161 سوره البقرة (2:161)

    إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ

    بر آنان که کافر بودند و در کافري مردند لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم باد (ترجمه آیتی)

  6. آيه 171 سوره البقرة (2:171)

    وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ

    مثل کافران ، مثل حيواني است که کسي در گوش او آواز کند ، و او جز بانگي و آوازي نشنود اينان کرانند ، لالانند ، کورانند و هيچ در نمي يابند (ترجمه آیتی)

  7. آيه 22 سوره الانفال (8:22)

    إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ

    بدترين جانوران در نزد خدا اين کران و لالان هستند که در نمي يابند (ترجمه آیتی)

  8. آيه 59 سوره المائدة (5:59)

    قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا إِلاَّ أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ

    بگو : اي اهل کتاب ، آيا ما را سرزنش مي کنيد ؟ جز اين است که ما به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه پيش از اين نازل شده است ايمان آورده ايم و شما بيشترين نافرمان هستيد ؟ (ترجمه آیتی)

  9. آيه 12 سوره محمد (47:12)

    إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَْنْهارُ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الأَْنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ

    خدا کساني را که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته مي کنند ، به ، بهشتهايي که نهرها در آن جاري است داخل خواهد کرد ولي کافران از اين جهان متمتع مي شوند و چون چارپايان مي خورند و جايگاهشان آتش است (ترجمه آیتی)

  10. آيه 50 سوره المدثر (74:50) (به آیات 48 و 49 نیز نگاه شود)

    كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ

    مانند خران وحشي (ترجمه آیتی)

  11. آيه 13 سوره القلم (68:13)

    عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ

    كسانى كه متكبر و سركشند و اصل و نسب خود را بديگران منسوب ميسازند. (حرام زاده- اند).  (ترجمه کاویانپور)

  12. آيه 67 سوره الانبياء (21:67)

    أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ

    اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى‏پرستيد! پس آيا نمى‏انديشيد؟ (ترجمه حلبی)

  13. آيه 10 سوره البقرة (2:10)

    فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ

    در دلهاشان مرضي است و خدا نيز بر مرضشان بيفزوده است و به کيفر دروغي که گفته اند برايشان عذابي است دردآور (ترجمه آیتی)

  14. آيه 13 سوره البقرة (2:13)

    وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ

    و چون به آنان گفته شود که شما نيز همانند ديگر مردمان ايمان بياوريد، ،مي گويند : آيا ما نيز همانند بيخردان ايمان بياوريم : آگاه باشيد ، که آنان خود بيخردانند و نمي دانند (ترجمه آیتی)

  15. «لا یشعرون» در مورد نامسلمانان در آیه های زیر آمده است:
    النحل: ٢٦، النمل: ١٨، الأعراف: ٩٥، يوسف: ١٥، القصص: ٩،الأنعام: ١٢٣، النحل: ٤٥، العنكبوت: ٥٣، يوسف: ١٠٧، النمل: ٦٥، آلعمران: ٦٩، الأنعام: ٢٦،     البقرة: ٩، الزمر: ٢٥، الزخرف: ٦٦، القصص: ١١، النحل: ٢١، البقرة: ١٢، النمل: ٥٠، المؤمنون: ٥٦، الشعراء: ٢٠٢.
  16. آیه 110 سوره ال عمران (3:110)

كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ

شما بهترين امتي هستيد از ميان مردم پديد آمده ، که امر به معروف و نهي از منکر مي کنيد و به خدا ايمان داريد اگر اهل کتاب نيز ايمان بياورند برايشان بهتر است بعضي از ايشان مؤمنند ولي بيشترين تبهکارانند (ترجمه آیتی)

افزون بر اینها الله در قرآن بارها نامسلمانان لعنت کرده است، آیا لعنت کردن الله، امامان و پیامبر اسلام نیز برای نامسلمانان بطور متقابل آزاد است یا نه؟ برخی از مسلمانان میگویند لعن کردن اهانت نیست، اگر اهانت نیست پس ما نیز باید بتوانیم لعن کنیم. برخی میگویند شما که به خدا اعتقاد ندارید نباید از لعن شدن ناراحت شوید. من این پاسخ را صحیح نمیدانم زیرا فحاشی وقتی صورت گرفته است که شخصی به دیگری فحش بدهد نه اینکه شخصی احساس کند به او فحش داده شده است. برای نمونه فرض کنید با مردمی آشنا میشوید که در فرهنگ و عقاید و باورهایشان عبارت «کله استخوانی» یک اهانت محسوب میشود در حالی که در فرهنگ شما چنین نیست. حال در این میان شخصی از این جمعیت در مورد شما از این عبارت استفاده میکند. آیا اهانتی صورت گرفته؟ روشن است که صورت گرفته است و ملاک دیدگاه توهین کننده است نه توهین شونده.

لعنت البته در مقابل سایر اهانتهای قرآن موضوع کوچکیست،  غیر از این نتیجه که مسلمانان انصافاً نباید انتظار احترام از سایرین را داشته باشند، از وجود آیات بالا میتوان نتایج منطقی دیگری را نیز گرفت. پاسخ این پرسش چیست؟ «آیا دستکم یکی از 15 آیه بالا اهانت آمیز است یا نه؟»

اگر پاسخ مسلمانان نه است، آنگاه آنچه در 15 مورد بالا آمده نباید برای مسلمانان اهانت آمیز تلقی شوند، یعنی اگر نامسلمانی مسلمانان یا پیامبر اسلام یا هر چیز یا شخص مقدس دیگری را با واژه هایی همچون خر، حرامزاده، نفهم، بی شعور، نجس، حیوان، چهارپا و غیره خطاب کند، مسمانان حق اعتراض ندارند چون اینکار شبیه گفتن «خودتی!»  هست که نباید اهانت محسوب شود و مسلمانان نباید از نامسلمانان انتظار داشته باشند که از خدای آنها در برخورد با مخالف و منتقد مودب تر باشند.

اگر پاسخ مسلمانان آری است، آنگاه اهانت کردن باید آزاد باشد، مگر اینکه مسلمانان حق اهانت به دیگران را منحصر به خود بدانند و بگویند ما حق اهانت به دیگران را داریم ولی دیگران حق اهانت به ما را ندارند. که این البته غیر عادلانه و زیاده خواهی است.

هردو این پاسخها به ضرر مسلمانان و به نفع نامسلمانان است، واقعیت این است که آنچه در آیات بالا آمده است نشان از کمبود و خشم و کینه گوینده دارد، همچنین نشان از تربیت بیابانی و کم دارد، نشان از عقده های فراوان و مشکلات روحی و افسردگی های شدید دارد، تمام این صفات به خود محمد میخورند، همین دشنامها از نگر من میتوانند نشان دهند که قرآن به خدا ارتباطی ندارد.

به نظر نمی آید هیچ انسان عاقلی تمایل به احترام گذاشتن غیر متقابل نسبت به اسلام و مسلمانان داشته باشد. یعنی اگر قرار باشد ما به مسلمانان احترام بگذاریم و خدای آنها به ما اهانت کند، ما باید دیوانه باشیم. از طرفی مسلمانان را توانایی دگرگون کردن قرآن نیست، پس هیچگاه ضرورتی ندارد نامسلمانی به اسلام و مسلمانان احترامی بگذارد. مگر اینکه آیات اهانت آمیز قرآن روزی از قرآن حذف شوند. یا دستکم تعداد زیادی از مسلمانان بپذیرند که در قرآن خطا وجود دارد و آنچه در قرآن آمده لزوماً الهی نیست، آیا مسلمانان هرگز به این تکامل فکری خواهند رسید؟ به نگر من نه! چون خود دین دیدگاه ناقض قرآن است.

افزون بر قرآن که کلام الهی پنداشته میشود، احادیث بسیار زشت و زننده ای در مورد کفار در متون دینی مسلمانان دیده میشود. در زیر به چند مورد از آنها اشاره میکنیم:

حلیة المتقین، علامه مجلسی، باب چهارم، فصل چهارم:

حضرت صادق علیه السلام فرمود که: دشمن ما اهل بیت نیست مگر کسی که ولدالزنا یا مادرش در حیض به او حامله شده باشد.

همانجا باب هفتم، فصل سوم:

در حدیث موثق از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: از آبی که در حوض هاى کوچک در حمام هاى سنیان جمع می شود از غسل مردم غسل مکن که در آن غساله یهودى و نصرانى و گبر و دشمن ما اهل بیت که از همه بدتر است جمع می شود و خدا خلقى از سگ نجس تر خلق نکرده است و کسیکه عداوت ما اهل بیت دارد از سگ نجس تر است.

همانجاباب دهم  فصل هفتم:

از حضرت صادق (ع) منقول است که هر که مومنی را سیر کند بهشت بر او واجب می شود و هر که کافری را سیر کند، خدا شکم او را پر از زقوم جهنم کند!

پس از ذکر این احادیث بسیار زشت، به یاد آوردن این نکته سودمند است که   کردار و پندار یک انسان نسبت به مخالفانش شاخص خوبی برای نشان دادن شخصیت اصلی اوست، و این احادیث  که از نظر یکی از بزرگترین محدثین شیعه در رده «موثق» هم قرار گرفته اند، میزان فرومایگی شخصیت های دینی تشیع را به خوبی نشان میدهند.  ممکن است تصور کنید به دلیل یاوه گو بودن مجلسی احادیث بالا چندان اهمیتی ندارند، ولی آیت الله مکارم شیرازی از چند منبع سنی نیز حدیث مشابهی را نقل کرده است (18)، به استفتاء زیر توجه کنید:

سؤال: آيا در منابع اهل سنت رواياتى مبنى بر حلال زاده نبودن دشمنان على(عليه السلام) وجود دارد؟

جواب: در منابع اهل سنت رواياتى در اين حضوص وارد شده است كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

  1. ابوسعيد خدرى مى گويد : «كنّا معشر الأنصار نبور أولادنا بحبِّهم عليّاً(رضي الله عنه) ; فإذا وُلد فينا مولودٌ فلم يحبّه عرفنا أ نّه ليس منّا»(1) [ما انصار ، فرزندانمان را با دوست داشتن على(رضي الله عنه) امتحان مى كرديم ; پس هر گاه فرزندى از ما متولّد مى شد و او را دوست نداشت مى فهميديم او فرزند ما نيست] .
  2. عبادة بن صامت مى گويد : «كنّا نبور أولادنا بحبِّ عليّ بن أبي طالب(رضي الله عنه) ; فإذا رأينا أحدهم لا يحبّ عليّ بن أبي طالب علمنا أ نّه ليس منّا وأ نّه لغير رِشْدَة»(2) [ما فرزندانمان را با دوست داشتن على ابن ابى طالب(رضي الله عنه) امتحان مى كرديم ، و چون مى ديديم يكى از آنها على ابن ابى طالب(رضي الله عنه) را دوست ندارد ، مى فهميديم از ما نيست و از راه حلال به دنيا نيامده است] .
    حافظ جزرى در كتاب «أسنى المطالب»(3) پس از ذكر اين حديث نوشته است :
    مطلب از قديم تا به حال مشهور است كه فقط زنازاده با على(رضي الله عنه) دشمنى مى كند.
  3. حافظ حسن بن على عدوى از احمد بن عبده ضبىّ از ابوعيينه از ابن زبیر از جابر نقل كرده است : «أمرنا رسول الله(صلى الله عليه وآله) أن نعرض أولادنا على حبِّ عليِّ بن أبي طالب» [پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به ما دستور داد كه فرزندانمان را بر دوستى على بن أبى طالب عرضه كنيم] . رجال اين حديث رجال صحيحين (صحيح بخارى و مسلم) بوده و همگى از ثقات محسوب می شوند.
  4. حافظ طبرى در كتاب «الولاية» با سندش از على(عليه السلام) اين حديث را نقل كرده است :
    «لا يحبّني ثلاثة : ولد الزنا ، ومنافق ، ورجل حملت به اُمّه في بعض حيضها» [مرا سه نفر دوست ندارند : زنازاده و منافق و كسى كه مادرش در حال حيض به او حامله شده باشد] .
  5. از ابوبكر نقل شده است : من پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را ديدم كه خيمه اى بنا كرده بود و بر كمانى عربى تكيه داده بود و در آن خيمه ، على و فاطمه و حسن و حسين بودند ، و فرمود : «معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالمَ أهل الخيمة ، حربٌ لمن حاربهم ، وليٌّ لمن والاهم ، لا يحبّهم إلاّ سعيد الجدِّ طيّب المولد ، ولا يبغضهم إلاّ شقيُّ الجدِّ رديء المولد»(4) [ اى گروه مسلمين! من با كسى كه با اهل خيمه در صلح باشد در صلحم ، و با كسى كه با آنان در جنگ است در جنگ هستم ، و دوستدار كسى هستم كه با آنها دوستى ورزد . و آنان را جز فرد خوشبخت حلال زاده دوست ندارد ، و جز فرد بدبخت داراى ولادتِ پست ، با آنان دشمنى نمى كند] .
    اين مطلب را در گذشته و حال ، بسيارى از شعرا به نظم در آورده اند كه مجالى براى ذكر اشعار آنها نيست ; يكى از اين اشعار ، شعر صاحب بن عبّاد است(5) :

1 ـ بحبَّ عليّ تزولُ الشكوكُ وتصفو النفوسُ ويزكو النجار
2 ـ فمهما رأيتَ محبّاً له فثَمّ العلاءُ وثَمّ الفخار
3 ـ ومهما رأيتَ بغيضاً له ففي أصلِهِ نسبٌ مستعار
4 ـ فمهّد على نَصبه عذرَهُ فحيطانُ دارِ أبيه قصارُ

[ 1 ـ با دوستى على شكّ ها برطرف مى شود ، و نَفْس ها و روح ها تصفيه مى شود ، و اصل ونَسَب پاك مى گردد . 2 ـ پس هر جا دوستدار او را ديدى ، برترى و فخر آنجاست . 3 ـ و هر گاه دشمن او را ديدى پس در اصل و نَسَب او نَسَبى عاريه گرفته شده است . 4 ـ پس براى دشمنى او عذرى درست كن ، (و بگو) ديوارهاى خانه پدرش كوتاه بوده است] .
و همو سروده است :

حبُّ عليّ بن أبي طالب فرضٌ على الشاهدِ والغائبِ
واُمُّ من نابذَهُ عاهرٌ تبذلُ للنازلِ والراكبِ

[دوستى على بن أبى طالب بر هر شاهد و غايبى واجب است . و هر كس با او دشمنى ورزد مادرش بد كاره بوده و بر پياده و سواره خود را عرضه مى كرده است] .(6)

1 ـ أسنى المطالب ، حافظ جزرى : 8 [ص 58] ; شرح ابن أبي الحديد 1 : 473 [4/110 ، خطبه 56] ، و در آنجا تصحيفى روى داده است .
2 ـ أسنى المطالب : 8 [ص 58] ; نهاية ، ابن الأثير 1 : 118 [1/161] .
3 ـ أسنى المطالب : 8 .
4 ـ الرياض النضرة ، حافظ محبّ الدين طبرى 2 : 189 [3/136] .
5 ـ ديوان الصاحب بن عبّاد : 95 .
6 ـ شفيعى شاهرودى، گزيده اى جامع از الغدير، ص 406.

نتیجه آنکه حرامزاده و زنازاده بودن دشمن علی موضوعی جدی است که بنیادگرایان شیعه واقعاً به آن اعتقاد دارند و از گفتن آنهم شرم ندارند. من بخاطر اسلام ستیز بودن بارها با این قضیه روبرو شده ام، برای نمونه به کامنت زیر نگاه کنید (نام کسی که مورد فحاشی قرار گرفته بود و بکب ار منتقدان اسلام بود با ستاره پنهان شده است):

*** ***** يك زنا زاده بود- پيامبر اعظم (ص) فرمودند: اهل بيت پيامبر را كسي نميكشد جز زنا زاده- اهل بيت پيامبر را كسي ناسزا نميگويد جز زنا زاده؛ همتون بريد گمشيد. اين آرزو رو هم به گور ميبريد كه يه روزي بتونيد توي ايران حكومت نجستون رو اجرا كنيد.

پاسخ طنز آمیز من نیز به او این بود:

پیامبر اعظم غلط فرمود، هرکس مخالف دموکراسی و سکولاریسم است زنا زاده است. آرش بیخدا

اهانت در میان مسلمانان تنها به نامسلمانان نیست بلکه به یکدیگر نیز بسیار اهانت میکنند. برای نمونه یک وبسایت اسلامی (19) که مربوط به اهل تسنن است به بررسی جمعیت شیعیان نسبت به اهل تسنن در دنیا پرداخته است و در جایی نوشته است:

باید در یاد داشت که میزان زاد و ولد در میان شیعیان به این دلیل زیاد است که دین آنها اجازه زنا (متعه=ازدواج موقت، صیغه) را به آنها میدهد.

تلویزیون الاقصی وابسته به گروه تروریستی فلسطینی حماس در تاریخ پنجشنبه 15 ژانویه 2009 عالم سنی را نشان داد که به نقل از ابن تیمیه از بنیانگذاران سلفی گرایی گفت (20):

شیعیان خرهای یهودیان هستند، که یهودیان در هر فتنه ای بر آنها سوار میشوند.

آخوند شیعی معروف یه نام شیخ دانشمند نیز در یکی از جلسات سخنرانی خود که فیلم برداری شده است نیز به صراحت میگوید (21):

1- اهل تسنن بر اساس فقه شیعه، زنازاده هستند

2- عمر هم زنازاده بوده است هم حرامزاده

3- لعنت بر پدر هرچی سنی!

نمونه دیگری از اهانت های شیعیان به مقدسات اهل تسنن، مراسم عمر کشان است که در آن به عمر زشت ترین دشنامها را میدهند (22)، عمر کشان البته تنها اهانت شیعیان به اشخاصی که برای اهل تسنن محترم هستند نیست، به نمونه دیگری از این اهانت ها در قالب حدیث توجه کنید:

صهاک کنیز حبشی عبد المطلب بود و برای او شتر می چرانید نفیل با او زنا کرد و خطا ب را به دنیا آورد. خطاب وقتی به سن بلوغ رسید به صهاک طمع کرد و با او زنا نمود و دختری به دنیا آورد. آن دختر را در پارچه ای از ابریشم پیچید و از ترس مولایش او را بر سر راه گذاشت. هاشم ابن مغیره او را دید و برداشت و تربیت کرد و نامش را حنتمه گذاشت حنتمه وقتی به سن بلوغ رسید روزی خطاب او را دید و در او طمع کرد و او را از هاشم خواستگاری کرد هاشم او را به ازدواج خطاب درآورد و عمر ابن خطاب به دنیا آمد. (23)

نمونه های دیگری از این نوع اهانت ها به صحابه محمد را از نویسندگان و شخصیت های مشهور شیعه میتوان یافت که دو مورد آن را در زیر میاوریم:

آیت الله خمینی:

در کتاب کشف الاسرار مي‌گويد: ما در اينجا کاري نداريم به شيخين و آنچه مرتکب شدند از مخالفت با قرآن، و بازي گرفتن احکام خداوند، و آنچه که از جانب خود حلال و حرام کردند، و آن ستمي که بر عليه فاطمه دختر پيامبر و فرزندانش انجام دادند.
ولي ما به جهل و ناداني آنان نسبت به احکام خداوند و دين اشاره مي‌کنيم و بعد از اتهام شيخين به جهل و ناداني مي‌گويد:
و بدرستي که افرادي جاهل و احمق و دروغگو و ستمگر مانند اينها، شايستگي ندارند که در جاي امامت بوده و شامل اولي الامر باشند .  (24)

نعمت الله جزایری:

عمر بن الخطاب در مقعدش بيماري است که شفاياب نمي‌شود مگر با آب (مني) مردان، پس او کسي است که با وي چنين انجام مي‌شود….عثمان بن عفان از کساني بود که مخنث (کونی) بود و با وی بازی می‌شد. (25)

اهانت به دیگران در قالب لعنت نیز در میان شیعیان جایگاه ویژه ای دارد، گفته میشود که علی بن البیطالب نیز مخالفان سیاسی خود را مورد لعنت قرار میداد:

امیرالمؤمنین علیه اسلام گروهی را لعن کرده چنانچه در قنوت نماز واجب لعن می کرد معاویه و عمروبن العاص و ابو موسی اشعری و ابوالأ عودالسّمی را ، با آنکه حضرت با گذشت ترین مردم بود در مورد گناه جنایتکاران ، و اگر او لعن را بهترین وسیلهء تقرب نمی دانست آن را در نماز واجب بکار نمی برد. (26)

در وبسایت آیت الله شاهرودی پرسش و پاسخ زیر صورت گرفته است:

پرسش- آیا لعن کردن برخی از مادران مومنین (زنان محمد) مانند عایشه به گناه نافرمانی از پیامبر، جنگیدن علیه امام زمان، و دشمنی با امیر المومنین علی ابن ابیطالب، بصورت علنی یا تصریحی مجاز است؟

پاسخ- لعن کردن تمام کسانی که به علی ابن ابیطالبو فاطمه زهرا و دیگر امامان دشمنی کرده اند و جنگیدند مجاز است، مگر اینکه ترس از آسیب رسیدن به شما باشد (مثلاً جانتان در خطر بیافتد). و گفته شده است که امام صادق بعد از هر نماز هر هشت تای آنها را لعنت میکرد (آن چهار زن و چهار مرد را). (27)

لعن خلفای راشدین که مورد احترام شدید اهل تسنن هستند در برخی ادعیه شیعیان مثل زیارت عاشورا به صراحت ذکر میشود، اما افزون بر لعن کردن گویا علی ابن ابیطالب اهانت های دیگری نیز انجام میداده است، برای نمونه دکتر سروش در مصاحبه ای گفته است:

وقتی که مناظره ای بین آقای مصباح و محمد جواد حجتی برگزار شد (من همه اینها را از حافظه نقل می کنم والا اگر بنا به تتبـّع و استقصاء باشد موارد بسیار بیشتر از این می شود پیدا کرد) من خود شاهد این مناظره بودم، که آقای حجتی به مصباح یزدی می گفت که در سخنرانی های عمومی بی حرمتی کردن نسبت به مستمعین و مخاطبان کار شایسته ای نیست و آقای مصباح به جای اینکه روش خود را در مقام سخن گفتن تصحیح کند در جواب آقای حجتی گفت که:

« نخیر، ما خطبه هائی در نهج البلاغه داریم که در آن خطبه ها امام علی هم هنگام سخن گفتن و خطابه خواندن به مستمعین خود اهانت می کرد.» (28)

من چنین چیزی از این مناظره شخصاً به یاد ندارم ولی اینکه علی به طرف مقابل خویش اهانت میکند واقعیت دارد، نمونه هایی از آن را در اینجا ذکر میکنم:

از امام صادق روايت است كه :

اميرالمومنين بر سر منبر بود و داشت خطبه می داد كه زن بداخلاقی بلند شد و گفت: اين قاتل دوستان است، حضرت امير به طرف وی نگاه كرد و فرمود:

ای زن بيباك و پررو! ای بد زبان شبيه مردان! ای كسيكه مانند زنان حيض نميبينی! ای كسيكه بر فرجش آشكارا چيزی اويزان است! (يا سلفع يا جريئة يا بذية يا مذكرة، يا التي لا تحيض كما تحيض النساء ، يا التي على هنها شئ بين مدلى!) (29)

افزون بر مطالب بالا، مسلمانان به عملی به نام «مباهله» اعتقاد دارند که در آن دو طرف که با یکدیگر اختلاف نظر دارند گرد هم می آیند و بر یکدیگر لعنت میفرستند تا خدا طرفی را که محق نیست مورد لعن خود قرار دهد. به نظر نمی آید این عمل که توسط پیامبر اسلام انجام شده خیلی محترمانه باشد بلکه یقیناً نوعی بی احترامی در آن دیده میشود. نتیجه این بخش آنکه مسلمانان خود پایبند به احترام گذاشتن به نامسلمانان و حتی دیگر مسلمانان نیستند نه در نظر اینگونه هستند نه در عمل. پس درخواست احترام آنها درخواستی صادقانه و برای عملی متقابل نیست بلکه نوعی زورگویی و زیاده خواهیست.

موضوع دومی که در این بخش بدان خواهیم پرداخت رفتار محمد با نامسلمانان است آیا محمد به مقدسات دینی نامسلمانان احترام میگذاشت؟ مسلمانان دوست دارند بگویند که او به سایر ادیان احترام میگذاشت ولی این خلاف واقع است، روشن ترین نشانه بی احترامی محمد به سایر ادیان تخریب بتهای خانه کعبه پس از فتح مکه است. بتهای خانه کعبه خدایان و یا نمایندگان خدایان بت پرستان بودند و بت پرستی هم یک دین است! کاری که محمد با بتهای بت پرستان کرد مشابه تخریب خانه خدا و اماکن مقدس مسلمانان است، اگر تخریب بتها اهانت به بت پرستان نیست پس تخریب کعبه و قرآن و غیره هم نباید بی احترامی تلقی شوند.  تخریب بناهای مقدس در تاریخ اسلام حتی محدود به نامسلمانان هم نمیشود، در زمان محمد گروهی از افراد موسوم به «منافق» در قبا مسجدی ساختند که محمد آنرا «مسجد ضرار» نامید، محمد همراه با یارانش این مسجد را تخریب کرد و این مسجد به گفته یک مورخ شیعی «از آن پس براى چندى به صورت مزبله و محل اجتماع زباله و كثافات در آمد» (30). از خود پرسش کنید، تخریب بتخانه، و مسجد در ردیف احترام به باورهای دینی و مقدسات دیگران است یا اهانت به آنها؟

افزون بر این در تاریخ به صراحت آمده است که محمد به خدایان قوم خویش دشنام میداده است و از همین رو سران قریش خواستار توقف این دشنامگویی بودند.

ابوجهل بن هشام، و امیه بن خلف، جمله در فنای کعبه حاضر شدند و با یکدیگر مشورت کردند و گفتند: نمیدانیم که چه تدبیر کردیم با این مرد، یعنی محمد، علیه السلام، که دین ما را بخلل آورد و قوم ما را از راه ببرد و خدایان مارا دشنام داد.(31)

در اسباب النزول واحدی سه روایت در مورد شان نزول آیه 108 سوره انعام وجود دارد که هر سه تاکید میکنند که محمد و پیروانش به خدایان مشرکان دشنام میداده اند:

والبى از ابن عباس روايت مى‏كند كه مشركان گفتند يا محمد (ص) از بدگويى خدايان ما بس كن و گر نه خدايت را هجو مى‏كنيم. آيه بدين مناسبت نازل گرديد.

قتاده گويد: مسلمانان بت‏هاى كفار را دشنام مى‏دادند و كافران نيز عينا پاسخ مى‏گفتند. خداوند مسلمين را از تحريك كردن آن مردم نادان نهى كرد.

سدّى گويد چون ابو طالب به حال مرگ افتاد قريش گفتند بياييد به نزد اين مرد برويم و از او بخواهيم كه برادر زاده‏اش را در مورد ما نصيحت و وصيت كند، چه شرم داريم از اينكه پس از او محمد (ص) را بكشيم كه عرب گويند ابو طالب مانع بود و چون بمرد محمد (ص) را كشتند. پس ابو سفيان و ابو جهل و نضر بن حارث و امية بن خلف و ابىّ بن خلف و عقبة بن ابى معيط و عمرو عاص و اسود بن بخترى بر بالين ابو طالب رفتند و گفتند تو بزرگ و سرور مايى و محمد ما را و خدايان ما را مى‏آزارد دوست داريم او را بخوانى و از اينكه نام خدايان ما را ببرد منع كنى، ما نيز او را با خدايش رها مى‏كنيم. (32)

برخی روایات بالا را ناقض دستور قرآن در آیه 108 سوره انعام میدانند و نتیجه میگیرند که محمد و یارانش به مقدسات دیگران دشنام نمیداده اند، چنین نتیجه گیری سفسطه آمیز است، چون فرض میکند محمد آنچه دستور میداده را خود رعایت میکرده، حال آنکه چنین تصوری تنها با فرض عصمت محمد قابل پذیرش است و چون عصمت محمد مورد پذیرش ما نیست نمیتوانیم چنین استدلالی را بپذیریم، حتی برخی از مسلمانان نیز عصمت محمد را مردود میدانند. برای توضیحات بیشتر پیرامون این سفسطه به نوشتاری با فرنام «سفسطه های رایج پیرامون تاریخ» مراجعه کنید. این عده میگویند پیامبر به مقدسات اعراب دشنام نمیداده بلکه به آنها نقصان نسبت میداده است.

واقعیت این است که اسلام تنها خود را دین راستین میداند و تمامی ادیان دیگر را اگر غیر از یهودیت و مسیحیت باشند و آیین صابئین (برخی معتقدند آیین زرتشت نیز جزو این ادیان است) اساساً دین نمیدانند و خود این ادیان را هم در حال حاضر گمراه و تحریف شده میدانند.  به همین جهت به خود حق میدهند که ادیان باطل را نابود کنند و حتی نمادهای آنها را نیز از بین ببرند. بنابر این محمد نیز برای سایر ادیان احترام قائل نبود. حتی احترام محمد به اهل کتاب هم احترامی عادلانه و پایدار نبود محمد به محض اینکه توانایی سرکوب اهل کتاب را پیدا کرد با قتل عام و تبعید در نابود کردن آنها کوشید و آنانی که زیر سلطه اسلام زندگی میکردند یعنی اهل ذمه را به شهروند درجه دوم با حقوقی نابرابر تبدیل کرد. برای اطلاعات بیشتر در این زمینه به نوشتاری با فرنام «آیات جنایی قرآن جنبه دفاعی دارند!» مراجعه کنید.

سومین موضوع این بخش پیرامون خشونتی است که مسلمانان همواره علیه نامسلمانان بکار گرفته اند. تصور کنید در حال قدم زدن هستید و ناگهان با صحنه مقابل برخورد میکنید: شخصی چاقو به دست گرفته و دیگری را روی زمین خوابانده و در حال تلاش برای بریدن سر او است. قربانی نیز در حال تلاش برای رهایی از دست قاتل است و در این حین به او فحشهای جنسی بسیار رکیک میدهد. در چنین موقعیتی آیا عاقلانه است که شما به قربانی اعتراض کنید و بگویید چرا به این قاتل اهانت میکنی؟  آیا این اعتراض مضحک نیست؟

رفتار مسلمانان با نامسلمانان و حتی مسلمانان دگر اندیش نیز همواره مشابه همین اتفاق بوده است. مسلمانان خشونت را تا منتهای درجه در ترویج و پاسداشت دین خود استفاده میکنند و از اقرار به این هم ابایی ندارند. کدام جماعتی در دنیا رفتاری که مسلمانان با دگر اندیشان دارند را در قبال دگر اندیشان دارند؟ این است که اگر نامسلمانان چند تا فحش و بد و بیراه هم به اسلام و مسلمان بدهند این قضیه آنقدر اهمیت ندارد، اگر آن خشونت کنار برود این فحاشی نیز کنار خواهد رفت. اینطور اعتراضها به فحاشی زمانی مضحک تر میشوند که از طرف نامسلمانان انجام میگیرند، برای نمونه کمونیست ها و چپی ها که گاهی اوقات به ازدواج موقت اسلامگرایان در می آیند گاهی خواستار احترام به مقدسات و باورهای دینی مردم میشوند!

در چه صورتی دیگران به مسلمانان احترام خواهند گذاشت؟

مسلمانان باید یاد بگیرند که احترام را نمیتوانند با تهدید و توحش از یکسو، و گدایی کردن و مظلوم نمایی از سوی دیگر بدست بیاورند.  احترام اکتسابی است و مسلمانان باید احترام را کسب کنند و نشان دهند که شایسته احترامند و لیاقت آن را دارند و بی احترامی به آنها بی انصافیست. گفتن این از نظر سیاسی درست نیست و مسلمانان گویا مایلند این قضیه را انکار کنند ولی واقعیت این است که مسلمانان در دنیا احترام چندانی ندارند و بطوری فزاینده وجهه خود را از دست میدهند و مورد نفرت  و تحقیر دیگران قرار میگیرند. این موجب شادمانی کسی نمیشود مسلمانان بخش بزرگی از مردم دنیا هستند و مورد احترام واقع نشدن آنها خبر خوبی برای هیچکس نیست.  شاید دیگران این را به زبان نیاورند ولی بسیاری از نامسلمان درون خود مسلمانان را با چشم حقارت نگاه میکنند و احترام چندانی برای آنها قائل نیستند، مسلمانان نیز اینرا میدانند به همین دلیل است که «به مقدسات ما اهانت نکنید!» را زیاد شنیده ایم. هرچه بیشتر به یاری فن آوری و گلوبالیسم نامسلمانان با مسلمانان و اسلامشان آشنا میشوند بیشتر مسلمانان در نظر آنها منفور و تحقیر میشوند.  مردم جهان نه تنها مسلمانان را بعنوان افراد نادان بلکه افراد ستیزه جو و خشن و دگر ستیز میدانند و همزیستی با مسلمانان برای بسیاری از مردم جهان به یک معضل تبدیل شده است.

پرسشی که در اینجا مطرح است این است که مسلمانان برای کسب احترام باید چکار کنند؟ روشی که مسلمانان تا کنون برای کسب احترام پیش گرفته اند که همان خشونت و توحش از یکسو و گدایی و مظلومنمایی از سوی دیگر است مسلماً نتوانسته است برای مسلمانان احترام دست و پا کند، این روشها که برخاسته از خود اسلام هم هست به این دلیل ناکارآمد هستند که افراد خیر خواه و فهمیده ای آنها را بوجود نیاورده اند بلکه مغزی متوحش و بیابانی این شیوه برخورد را برای مسلمانان تجویز کرده است. تجربه هم به خوبی نشان میدهد که مردم حاضر نیستند به کسی که به زور میخواهند آنها را به احترام وادارد احترام بگذارند، بلکه کسب احترام روشهای دیگری دارد. بد نیست مسلمانان به دیگرانی که مورد احترام دیگران هستند نگاه کنند و ببینند چه رفتاری در آنها سبب کسب احترام برای آنها شده است و همان روش را پیش بگیرند نه اینکه تا ابد به دستورهای خشن و ابلهانه دینی خود جامه عمل بپوشانند. از این رو، برای خیر خواهی و چون ممکن است مسلمانان علاقه به احترام شدن داشته باشند توصیه های زیر به مسلمانان تقدیم میشود، شاید که مسلمانان بتوانند برای خود در دنیا احترام کسب کنند:

  1. سکولار شوید، اسلام را از عرصه های عمومی زندگی خود خارج کنید و تنها برای خود نگه دارید، برای دیگران با باورهای دینیتان مزاحمت ایجاد نکنید، اذان را با صدای بلند پخش نکنید، در ماه رمضان رستورانها را نبندید، دیگران را مجبور به داشتن حجاب نکنید و خلاصه قوانین دینیتان را به اجتماع تحمیل نکنید، سعی نکنید با ظاهر و رفتار متفاوت خود را از اجتماع جدا کنید، مثل بقیه باشید
  2. زن ستیزی را کنار بگذارید، به زن حقوق و حیثیت برابر بدهید، با زنان مثل حیوانات خانگی رفتار نکنید، همجنسگرایی را به رسمیت بشناسید، چند همسری را کنار بگذارید، صیغه و محلل و ختنه زنان را متوقف کنید
  3. دانش، خردگرایی و تفکر انتقادی و منطق را جایگزین تعصب و ایمان و سنگ مغزی و جهاد و شهادت و خرافات و حرف و حدیث و قرآن و غیره کنید
  4. نسبت به سایر فرهنگها و ادیان و آیین ها و کشورها و ملیت ها با احترام برخورد کنید، دگراندیش ستیزی، برتری جویی، و بیگانه ستیزی را کنار بگذارید برابری حیثیتی و حقوقی را برای خود و دیگران جستجو کنید، از گفتن اینکه فکر میکنید بهترین مردم جهان هستید و بهترین دین دنیا را دارید به دیگران خود داری کنید! درک کنید که دیندار بودن پدیده ای تصادفیست و به همین دلیل هر دینی مشکوک است و نباید دین را زیاد جدی گرفت و برای آدم کشت یا کشته شد
  5. خشونت و توحش را کنار بگذارید، شکنجه و تنبیه های فیزیکی را متوقف کنید، دست قطع کردن، چشم در آوردن، اعدام، قصاص، سنگسار، شلاق زدن و سایر وحشی گری ها را کنار بگذارید، ترحم، صلح، دوستی و انسانیت را جایگزین حس توحش خود کنید و با مجرمان برخورد انسانی و مطابق با حقوق بشر کنید
  6. تلاش خود را برای زشت بودن متوقف کنید، سعی کنید زیبا باشید، موهای زائد بدن را کوتاه کنید، مثل آدمهای هزار سال پیش لباس نپوشید قیافه بربر ها و انسانهای غار نشین را به خود نگیرید، بهداشت را رعایت کنید و سعی کنید شیک و باکلاس باشید
  7. خرافات را کمتر کنید در زندگی به واقعیت های مادی ارزش بیشتری بدهید، کار کنید، تنبلی و مفت خوری را کنار بگذارید، تولید کنید
  8. حساسیت خود را در مقابل اهانت کم کنید، مانند کودکان اهانت را جدی نگیرید، تنبیه اهانت کنندگان را به الله شکنجه گر بسپارید، به جایی که در آنجا به شما اهانت میشود نروید و اهانت به باورها و دینتان را متمدنانه تحمل کنید، درست مثل تمام دین داران و باورمندان دیگر!

به زبان دیگر تمام توصیه های بالا را میتوان در یک توصیه خلاصه کرد، مسلمان نباشید، سعی کنید کمتر شبیه آنچه اکنون هستید باشید و بیشتر شبیه غربی ها باشید. حال پرسش این است که آیا مسلمانان میتوانند چنین کنند؟ پاسخ به نظر من مثبت است بسیاری از مسلمانان خود این شرایط را رعایت میکنند و انسانهای قابل احترامی هستند ولی خوب بی احترامی نامسلمانان به اسلام و مسلمانان معمولاً بخاطر همین مسائل است و میتوان دید که این مسائل در میان مسلمانان وجود دارد. به هر روی چه بتوانند چه نتوانند به نظر میرسد راه کسب احترام این باشد. افزون بر کسب احترام رعایت کردن این مسائل میتواند سبب زندگی بهتر برای خود مسلمانان و پیشرفت برای آنها باشد، ولی کو گوش شنوا؟ متاسفانه از واقعیت های تلخ جوامع بدوی این است که مردم بدوی با بدویت خود خوشحالند و حتی نمیپذیرند که بدوی هستند.

منابع

1- عبدالحکیم عادلی، توهین به مقدسات،  فقه پژوهان – زمستان 1386، شماره 2 +

2- همان 21

3-  الغدیر ج 10/ص 157 و لعن نمودن رسول الله معاویهء ملعون در الغدیر ج 10/ص139 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 / ص79-ج15/175-ج6/ص289. تاریخ طبری ج11/ص357

4- خبرنامه گویا متن کامل سخنان مجتهد شبستری را تحت عنوان «متن کامل سخنان محمد مجتهد شبستری در دانشگاه اصفهان، نوروز» منتشر کرده است. +

5- روزنامه کیهان، تهران، صفحه 2 اخبار کشور، مورخ 10/12/87 +

6- خبرگزاری فارس، شماره خبر :8712051489، مورخ 87/12/05 +

7- خبرگزاری فارس، شماره خبر :8712080291، مورخ 87/12/08 +

8- خبرگزاری آفتاب، پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۰۰؛ نماینده فلاورجان: سخنان مجتهد شبستری بی‌اساس است +

9- http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8506250139 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

10-  http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8506250040 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

11- http://www.makaremshirazi.org/persian/squestions/?qid=10685 مرور شده در 18 آپریل 2009

12- http://www.islahweb.org/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1553&mode=thread&order=0&thold=0 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

13- http://behar.ir/html/index.php?name=Sections&req=viewarticle&artid=73&page=1 مرور شده در 19 جون 2009

14- شماره نامه 62068 فرستاده شده از طریق تارنمای saanei.net

15- http://www.bbc.co.uk/persian/news/021105_a-iran-nouri.shtml مشاهده شده در 10 آپریل 2009

16-  http://english.pravda.ru/society/stories/81664-Hindu-0 مرور شده در تاریخ 15 جون 2009

17- http://www.reuters.com/article/oddlyEnoughNews/idUSN1731340120071017 مرور شده در 29 جون 2009

18- http://www.makaremshirazi.org/persian/squestions/?qid=10685 مرور شده در 18 آپریل 2009

19-  http://www.islamicweb.com/beliefs/cults/shia_population.htm مرور شده در 18 آپریل 2009

20-  http://www.newiraqnews.com/fa/pages/?cid=1670 مرور شده در 18 آپریل 2009

21- توضیحات یک آخوند در مورد اینکه چرا سنی ها حرامزاده اند. مرور شده در 18 آپریل 2009

22- برای دو نمونه از مراسم عمر کشان به پیوندهای مقابل مراجعه شود (بسیار زننده):

فیلمی از مراسم عمر کشان

صدای مراسم عمر کشان

23- بحارالانوار چاپ سنگی، جلد 8 صفحه 295، الصلابة في معرفة الصحابة، جلد 3، صفحه 212، در کتاب شیعه علوی شیعه صفوی دکتر شریعتی در برگ 72 نیز به این حدیث اشاره شده است.

24- آیت الله خمینی، کشف الاسرار ص 126

25- الانوار النعمانية ج، 1 باب 1 ص، 63 و 65 چاپ شرکت چاپ ایران

26- الغدیر ج 10/ص 157 و لعن نمودن رسول الله معاویهء ملعون در الغدیر ج 10/ص139 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 / ص79-ج15/175-ج6/ص289. تاریخ طبری ج11/ص357

27- پرسش شماره 50، http://www.shahroudi.net/aghayeda/aghayedj1.htm مرور شده در 19 جون 2009

28- http://www.drsoroush.com/Persian/Interviews/P-INT-13841218-HomaTV.html مرور شده در تاریخ 15 جون 2009

29- بحارالانوار العلامة المجلسي  و34/256 و40/141 و41/290 و293 و58/131، بصائر الدرجات للصفار ص 379 والاختصاص للمفيد ص 304.

30- زندگانى حضرت محمد(ص)، زندگانى حضرت محمد(ص)، رسولى محلاتى ص 615

31-  سیرت رسول الله، ابن هشام، صفحه 269

32- اسباب نزول القرآن، على بن احمد واحدى،مترجم:عليرضا ذكاوتى قراگزلو، نشر نى‏،تهران، 1383 ش‏. ص: 116 و 117.  با سپاس از بهروز +

احساس، الهام و يا اثبات

آيا هرگز فکرکرده ايد پيشرفت هايی که تاکنون حاصل شده و اطلاعات و کشفيات بسيار در رابطه با جهان چگونه و ازچه طريقی به دست آمده است؟ بعنوان مثال چطور می دانيم زمين مانند توپی بزرگ به دور خورشيد می گردد؟ ويا چگونه می دانيم که نقطه های نورانی چشمک زن در آسمان ستارگانی عظيم هستند که حتی بسياری از آنها ازخورشيد خودمان بزرگتر و روشن ترند؟ چطور و از کجا فواصل آنها را با زمين می دانيم؟

درپاسخ تمام پرسش های بالا می توان گفت ازطريق «مشاهده واثبات». گاهی اثبات مستقيماً از طريق ديدن، شنيدن، بوييدن يا لمس کردن چيز بدست می آيد. مثلاً فضانوردان تا آنجا از زمين دورشده اند که با چشمان خود کروی بودن زمين را ديده اند.

گاهی نيزچشمان ما احتياج به کمک دارند. مثلأ به کمک تلسکوپ نجومی می توان تشخيص داد که نقطه های نورانی چشمک زن درآسمان کره های آتشين عظيمی هستند.

اثبات هميشه بوسيله ی مشاهده ی مستقيم واقع نمی شود بلکه مشاهده جزء اصلی آنرا تشکيل می دهد. کاراگاهی را تصورکنيد که می خواهد قتل عمدی را ثابت کند که هيچ کس بجز (قاتل ومقتول) آنرا مشاهده نکرده است. او آنقدر مدارک و شواهد جمع آوری می کند که به فرد يا افرادی مظنون شود. مثلاً اگر اثر انگشت شخص بردسته ی خنجری که بوسيله ی آن قتل صورت گرفته پيدا شود مدرکی است که نشان می دهد آن شخص خنجر را لمس کرده اما ثابت نمی کند که او مرتکب قتل شده است. حال اگر موضوع با مدارک و شواهد همراه گردد کاراگاه سرنخ لازم را می يابد که بتواند نحوه وقوع قتل را مجسم و قاتل را پيدا کند.

دانشمندان يعنی کارآگاهانِ کشف پديده ها و روابط بين آنها نيز اغلب چنين عمل می کنند. آنان ابتدا درباره ی پديده ها و حقيقت نهفته در آنان به حدس و گمان متوسل می شوند. از نظر علمی به اين روند می گويند فرضيه سازی. پس از آن فرضيه سازان به خود می گويند اگر آنچه ما فرض کرده ايم صحيح باشد بايد چنين و چنان نتيجه ای حاصل شود. مثلاَ فرض می شود که زمين کروی شکل است. از اين فرض اين نتيجه حاصل می شود که اگر کسی درجهت مشخصی به رفتن ادامه دهد درنهايت به نقطه ای که حرکت را شروع کرده باز خواهد گشت. پزشکی که تشخيص می دهد فردی به بيماری آبله مبتلاست تنها ازطريق مشاهده به اين نتيجه نمی رسد، بلکه در ابتدا فرض می کند سپس به خود خواهد گفت اگر فرض واقعاَ درست باشد پس بايستی کليه ی علائم آبله در بيمار وجود داشته باشد. در اين زمان او ليست علائم (دريافت های) خود را مورد بازبينی قرار می دهد. يعنی با چشمانش تاول ها (يعنی دانه های)، روی پوست، با دستانش (يا به کمک دما سنج) حرارت بدن و با گوش هايش ضربان قلب را آزمايش می کند. بعد از پايان همه ی اين معاينات است که پزشک ممکن است تشخيص دهد که بيماری آبله است. گاهی اوقات پزشک ضروری تشخيص می دهد که آزمايشات ديگر از قبيل عکس برداری و آزمايش خون و ادرار و غيره نيز انجام دهد که اين درحقيقت کمکی است به دست و گوش وچشمان او در تشخيص.

روش هايی که دانشمندان برای شناخت جهان از آنها استفاده می کنند پيچيده، زيرکانه و گوناگون اند و دراين سخن کوتاه نمی گنجند. هدف اين سطور، اما، بحث بر سر دلايل علمی، منطقی و پسنديده برای باورداشتن به چيزی يا پديده ای نيست. هدف ما اين است که مبانی باورهای پوچ و غيرعلمی را روشن سازيم. اگراين باورها را ريشه يابی کنيم به مبانی سه گانه ی ذيل خواهيم رسيد:

1ـ رسم وسنّت

اگر شما از افرادی که در جوامع مذهبی به دنيا آمده اند باروهای آنها را جويا شويد، اکثرشان همان عقيده ای را دارند که خانواده ی آنها بخصوص پدر، مادر، پدربزرگ و مادر بزرگ داشته اند. يک مسلمان يا مسيحی درخانواده ای با اين باورها رشد و نمو کرده است و اعتقادات او هيچ ربطی به مشاهده و اثبات ندارد. دراينجا ما با تکرار و قبول بی چون و چرای اعتقادات بزرگترها روبرو هسيتيم. اعتقاداتی که بدون هيچ گونه سند و مدرکی نسل اندر نسل انتقال يافته اند. اين عقايد از کجا آمده اند؟ آنها ريشه درچيزی بجز سنت ها و رسوم ندارند. سنت عبارت است از مجموعه ی عقايد، آداب و رسوم، عملکردها و شعائری که بصورتی تغيير ناپذير و اغلب به شکل شفاهی و بعضاَ از طريق متون و کتب از اجداد به والدين و از والدين به فرزندان منتقل می شود. عقايد سنتی مانند افسانه ها در واقع بازتاب تخيلی نيروهای طبيعی در ذهن انسان های اوليه است که به نسل های بعدی منتقل شده اند. چه بسا انسانی خيال پرداز اين افسانه ها را مانند دخترشاه پريان آفريده باشد. ليکن طی قرون متمادی و تکرار آنها از نسلی به نسل ديگرافسانه های پوچ به باور همگانی تبديل شده اند. به اين باورها عقايد سنتی می گويند.

می دانيم که اکثر مردم ايران مسلمان شيعه ی دوازده امامی هستند. به اين معنی که درخانواده شيعه متولد شده و از همان ابتدا با بانگ اذان در گوششان به عضويت اين فرقه درآمده اند. اما شيعه ی دوازده امامی فقط يکی از فرق اسلامی است. فرقه های ديگرمانند اسماعيليان، حنفی ها، شافعی ها، مالکی ها، وهابی ها و نظاير اينها نيز وجود دارند که با يکديگر از لحاظ اعتقادی تفاوت دارند. اديان ديگر مانند مسيحيت، يهوديت، بهايی گری، و زرتشتيگری نيز وجود دارند که تفاوت شان با اسلام بمراتب چشم گيرتر است. اين اديان نيز خود به فرق گوناگون تقسيم می شوند. درطول تاريخ اين فرقه ها و اديان نتوانسته اند حتی اختلافات جزئی بين خود را تحمل کنند. آنها به سبب اختلاف مذهبی همواره به مقابله با يکديگر برخاسته و به جنگ و خونريزی، ويرانگری و غارت عليه يکديگر و در واقع عليه مردم بی گناه دست زده اند. شايد تصور کنيد کسانی که بخاطر عقايد شان به مقابله ی قهرآميز همراه با خشونت و خونريزی و آدم کشی دست می زنند، دلايل، شواهد و مدارک اثبات شده ی فراوانی در درستی باورهای خود داشته باشند. اما چنين نيست. تفاوت و گوناگونی در باورهای اينان فقط ناشی از تفاوت و تنوع در آداب و رسوم و سنت هايشان است.

اجازه دهيد ازجنبه ی ديگری به سنت نگاه کرده و اهميت آنرا توضيح دهيم. تمامی حيوانات در محيط ويژه ی خود تکامل يافته اند تا بتوانند با همنوعانشان زندگی کنند. شير برای صحرای آفريقا، ماهی سفيد برای آب های شيرين رودخانه های شيرين و خرچنگ دريايی برای آب های شور تکامل يافته اند. انسان نيز نوعی حيوان است و برای محيط ويژه ی خود و در اقيانوسی پر از ديگر انواع جانوران تکامل پيدا کرده است. همانطور که ماهی به دستگاه تنفسی برای شنا در آب احتياج دارد، ما نيز به مغزی نياز داريم که بتواند با ديگران کنار بيايد. دريای ماهيان پر از خطر است. دريای انسانی پر از پيچيدگی ها و بغرنجی های ويژه ی خود مانند يادگيری زبان می باشد. اکثر مردم ايران فارسی صحبت می کنند در حاليکه در همسايگی ما اکثر مردم به ترکی سخن می گويند. هرکدام از ما زبانی را صحبت می کنيم که مارا قادر می سازد بتوانيم در بخش ويژه ی دريای انسانی خود شنا کنيم. زبان سنتی است که از نسلی به نسل ديگر منتقل می شود و راه ديگری نيز وجود ندارد. ما به جانور درنده ای که بيشتر در صحرای آفريقا زندگی می کند شير می گوييم و ترک ها آنرا ارسلان می نامند. هيچ کدام از اين کلمات درست تر يا غلط تر از ديگری نيستند. هردو کلمه ازنسل های گذشته به ما منتقل شده اند.

کودکان برای اينکه بتوانند در دريای مردم خود شنا کنند بايد زبان کشور خود را همراه با بسياری از چيزهای ديگر در رابطه با مردم خود فراگيرند. مغز کودک مانند مکنده ايست که همه ی آداب و رسوم و سنت های جامعه را در خود جای می دهد بدون اينکه بتواند اطلاعات سنتی خوب و مفيد مانند لغات را از رسوم و سنت های بد مانند باور داشتن به جادو و جمبل و ديو و پری تشخيص دهد. مشکل اصلی نيز از همين جا آغاز می شود و متأسفانه کمکی هم به اين واقعيت نمی کند که مغز کودک مانند صفحه ی سفيدی است که هرچه بزرگترها بگويند، چه درست و چه غلط، درخود جای می دهد. خيلی وقت ها حرف هايی که بزرگترها به کودکان می گويند براساس مدارک و شواهد اثبات شده است. گاهی نيز چنين نيست. حال اگر بزرگترها تصميم گرفتند که اطلاعات غلط، احمقانه و يا حتی تبهکارانه و خشونت زا را به صفحه سفيد آنان بفرستند هيچ چيز جلوی انتقال آن نخواهد گرفت. بنابراين کودکان نيز زمانی که بزرگ شدند بر همين منوال سنت های منفی را به نسل جديد منتقل خواهند کرد. به اين ترتيب انتقال سنت برای قرن ها و نسل ها ادامه پيدا می کند و مردمان به آن اعتقاد عميق پيدا می کنند هر چند هيچ مدرک و شاهدی برای اثبات آن وجود نداشته باشد. سنت، اگر با کار روشنگرانه و گسترش انديشه های علمی همراه نباشد، می تواند برای هميشه ادامه پيدا کند.

آيا اين چيزی نيست که در رابطه با دين اتفاق افتاده است؟ باور به وجود خدا و خدايان، باور به جهانی ديگر، باور به امام زمان، باور به اجابت دعا توسط وی، باور به تقدير و سرنوشت، باور به جن، باور به اينکه علی و فرزندانش از علم غيب خبر داشته اند همه از يک قماش اند. هيچ يک از اين باورها بر مبنای مدرک و شاهد و اثبات نيستند. با وجود اين ميليون ها نفر از اينها پيروی می کنند. آيا اين به اين دليل نيست که به آنان در کودکی و جوانی تلقين شده است؟ ميليون ها نفر مردم کشورهای ديگر و چه بسا ايرانيان مقيم خارج به چيزهای کاملاً متفاوتی عقيده دارند چرا که زمانی که کودک بوده اند به آنان چنين گفته شده است. آموزش دينی يک کودک مسلمان، مسيحی، يهودی، هندو، بودايی و زرتشتی با يکديگر فرق دارد و زمانی که هريک از آنان بزرگ شدند با اين ديدگاه زندگی خواهند کرد که خود برحقند و ديگران باطل. حتی دربين مسلمانان، شيعيان با اهل تسنن و دربين شيعيان هفت امامی ها و دوازده اماميان و در بين سنيان حنفی ها و شافعيان و حمبلی ها و مالکيان و وهابی ها عقايد مختلف و حتی متضادی دارند. ليکن همگی براين ديدگاه اتفاق دارند که خود برحق و ديگران در اشتباهند. حال به اين پرسش می رسيم که چرا اين باورها اينقدر با هم اختلاف دارند؟ می توان گفت که بنا به همان دليل که مثلاَ شما در ايران به زبان فارسی سخن می گوييد و در ترکيه مردم به ترکی حرف می زنند. هردو زبان در قلمرو جغرافيايی خود زبان های درستی برای تکلم به حساب می آيند. اما نمی توان گفت که هر مذهبی درکشور خود برحق و درست است. چرا که مذاهب عکس اين مطلب را ادعا می کنند. امام زمان نمی تواند در ايران زنده باشد و نجات بخش جهان اما در بقيه کشورهای حتی مسلمان نشين مرده و يا بطور کلی منکر چنين شخصيتی باشند و به او باور نداشته باشند.

2ـ اتوريته و قدرت

مبنای اتوريته به عنوان روشی برای باور داشتن اين است که شما به چيزی اعتقاد داريد زيرا آنرا شخص مهمی به شما ابراز داشته است. در مذهب شيعه، مجتهد بالاترين و مهمترين شخصيت است و مردم براين باورند که حق با اوست چرا که جانشين امام محسوب می شود. مقلدين هرچه مجتهدين بگويند نه تنها باور دارند بلکه حاضرند بخاطر تحقق فتوای مرجع تقليد خويش به قتل و ترور ويرانگری دست بزنند.

آيت الله های شيعه می گويند هزار و چهارصد سال پيش ازاين امام حسن عسکری (برخلاف تمام مدارک تاريخی) پسری داشته که درسن پنج سالگی در پرده ی غيبت فرو رفته و روزی روزگاری ازپشت پرده پديدار خواهد شد و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. شما بايد بدون چون و چرا و بدون وجود هيچگونه شاهد و مدرکی اين سخن را باور کنيد. پاپ رهبرکاتوليک های جهان به پيروان خود دستور می دهد که از وسايل ضد بارداری و قرص های ضد حاملگی استفاده نکنند. اگر پيروان او از اين دستور برده وار اطاعت کنند و همانطورکه او مايل است رفتار نمايند در اينصورت جمعيت کشورهای جهان با چنان ابعاد وحشتناکی رشد خواهد کرد که محيط و وسايل زيست تکافوی نگهداری آنان را نخواهد داد و قحطی و بيماری و جنگ جهان را فرا خواهد گرفت. پرسشی که هرانسان بالغ بايد از خود بپرسد اين است که چرا بايد بدون هيچ دليل قانع کننده ای به فتواهای پاپ و ديگر پيشوايان دينی گردن نهاد؟

اين نکته را بايد در نظر داشت که در علوم تجربی گاهی افراد مدارک و شواهد را شخصاَ مشاهده و تجربه نمی کنند، بلکه آنها را از زبان ديگران می شنوند. مثلاً شما با چشمان خود نديده ايد که نور با سرعت 300 هزار کيلومتر در ثانیه حرکت می کند و يا شخصاً آزمايش نکرده ايد که يک مولکول آب از دو اتم هيدروژن و يک اتم اکسيژن تشکيل شده است. شما اين مطالب در کتب علمی خوانده و يا از آموزگاران خود شنيده ايد. اين در ظاهر بنظر شيوه ی تقليدی يا اتوريته ای می آيد. اما درواقع چنين نيست زيرا قبلاً کسانی درستی اين قوانين را مورد آزمايش قرار داده اند و هرکس نيز آزاد است صحت سقم اين داده ها را دوباره مورد آزمايش قراردهد. اين با شيوه برده منشانه ی امامان و نايبان آنان که مدعی در اختيار داشتن علم غيب هستند از زمين تا آسمان تفاوت دارد.

باورهای مبتنی بر اتوريته و قدرت به ايدئولژی های شبه مذهبی مانند مارکسيسم لنينيسم، مائوئيسم، استالنيسم ،فاشيسم و غيره نيز گسترش می يابد. بيشتر سازمان های چپ برای توجيه عقايد خود ضروری نمی بينند که دليل و مدرکی ارائه دهند. برای قبول مطلبی کافی است آنرا درکتابی ازلنين، مائو و يا ساير رهبران و يا امامانشان ببينند.

3ـ احساس، الهام، وحی

شايد اصلی ترين دليلی که مذهبيون برای توجيه عقايد خود داشته باشند وحی است. در صدر اسلام اگر مشکلی برای مسلمانان پيش می آمد رهبر آنان (پيامبراسلام) خلوت می گزيد و مدت ها در تفکرات خود غرق می شد. اين نکته را مورخينی چون ابن هشام و طبری مورد تاييد قرارداده اند. محمد ضمن نگرشی به درون، آنگاه که از نتيجه ی افکار خود اطمينان حاصل می کرد آنرا با ديگران در ميان می گذاشت و می گفت که جبرئيل به او الهام کرده است. تنها پيامبران نيستند که مدعی وحی و الهام و اشراق اند، امامان، قديسين و افراد مذهبی در درون خود احساس چيزی نموده و آن چيز را واقعيت يا عينيت می پندارند و حتی اگر هيچ مدرکی در صحت آن وجود نداشته باشد، بازهم به آن ايمان دارند. اجازه دهيد ضمن ارائه ی يک مثال ساده اين روش باورداشت را روشن تر سازيم: تصور کنيد کسی به شما بگويد که يکی ازعزيزان شما فوت کرده. شما در حالی که غمگين خواهيد شد از او می پرسيد که از کجا می داند؟ آيا مطمئن است؟  وچگونه چنين اتفاقی افتاده است؟ حال فرض کنيد که در پاسخ شما آن شخص بگويد که «من نمی دانم و هيچ مدرکی هم دراين رابطه ندارم. فقط يک احساسی قوی درونی به من می گويد که عزيز شما مـــُرده است.» شما يقيناً با او درمی افتيد که به چه مجوزی شما را ترسانيده است. چرا؟ زيرا نيک می دانيد که احساس درونی به تنهايی دليل نيرومندی برای قبول فوت عزيزتان به شما ارائه نمی دهد و قبول درستی خبر به مدارک عينی و معتبر نياز دارد. همه ی ما دارای احساس درونی هستيم و گاهی اوقات برخی از اين احساسات درست از کار در می آيند و اغلب نه. احساسات و الهامات افراد متفاوت و بعضاً متضادند. پس چگونه می توانيم داوری کنيم که احساس چه کسی درست است؟ در مثال بالا تنها راه ممکن برای يافتن پاسخ به اين پرسش که آيا عزيز شما فوت کرده است يا خير اين است که يا خود آزمايش کنيد که قلب وی ازکار افتاده است و يا از فرد يا افراد معتبری بشنويد که با سند ومدرک کافی ازاين موضوع سخن می گويند.

برخی برآنند که بايد ندای درون را باور داشت و گرنه هرگز به دوست داشتن و عشق ورزيدن نخواهيد رسيد. بنظر من اين شيوه ی بحث نادرست است. در رابطه با عشق و مهرورزی، بازهم پای شاهد، مدرک و سند به ميان می آيد. مدارک زيادی می تواند وجود داشته باشد که مثلاً شما کسی را دوست داريد و يا ديگری به شما مهر می ورزد. درخلال روز چيزهای کوچکی می بينيد و مطالب جسته و گريخته ای می شنويد که برآيند شان می تواند به شما سرنخ بدهد. احساس عشق چيزی مانند الهام و اشراق مذهبی نيست که در حوزه رمز و راز قرار داشته باشد و از عالم غيب به فرد الهام شود. برق نگاه، لرزش دست، آهنگ صدا، ناز و ادا، مهربانی، فداکاری، بخشش و نظاير اينها می توانند خبر از راز يک دل شيدا زده دهند.

گاهی کسی دارای احساس عميق درونی است و باور دارد که به کسی مهر می ورزد درحالی که نمی تواند هيچ سند و مدرکی برای اثبات ادعای خود بيابد. دراينصورت چنين فردی می تواند کاملاً در اشتباه باشد. کسانی هستند که مدعی اند دارای احساسی ژرف و نيرومندند که به آنان الهام شده است که مثلاً فلان هنرپيشه ی مشهور عاشق سينه چاک شان و يا فلان امام و قديس در ارتباط با آنان است در حالی که هرگز آن فرد را ملاقات نکرده اند. چنين افرادی اگر شياد نباشند قطعأ بيمار روانی اند. افرادی نيز يافت می شوند که از بيماری اسکيزوفرنی رنج می برند. تصورات و خيالات اين افراد چنان به نظرشان واقعی می آيد که آنان را بهرکاری وا می دارد. يکی ازبارزترين نمونه های بيماری اسکيزوفرنـــــــــی مـــــــی تواند زندگـــــــــی «جان نــَش» (John Nash) استاد دانشگاه پرينستون وبرنده ی جايزه ی نوبل باشد. زندگی ايشان بصورت فيلمی بنام: A Beautiful Mind نيز درآمده است (تاريخ نويسان اسلامی نيز از وجود چيزی شبيه اين بيماری در حضرت محمد نيز نوشته اند). ديدن اين فيلم می تواند آموزش خوبی برای به تصوير درآوردن خيالات و احساسات وهم آميز اما خالصانه ی درونی اين بيماران (هرچند نابغه) باشد.

احساسات درونی در علوم تجربی نيز با ارزشند. اما فقط برای گرفتن ايده ـ ايده ای که بارها به محک آزمايش گذاشته می شود تا مدارک و شواهد بسياری در صحت و سقم آن بدست آيد. يک دانشمند می تواند در رابطه با ايده يا تئوری خاصی احساس درستی داشته باشد. اما اين دليل خوبی برای باورکردن به آن تئوری نيست. اين احساس البته می تواند دليل خوبی برای آزمايشات گوناگون و جستجو برای يافتن مدارک و شواهدی که به اثبات آن می انجامد باشد. دانشمندان دائماً از احساس و الهام درونی خود برای يافتن ايده استفاده می کنند. اما اين ايده ها تا زمانی که با مدارک و شواهد کافی به اثبات نرسند از هيچ ارزشی برخوردار نيستند.

درپايان اذعان دارم که واقعيت پيچيده تر از اينهاست و قطعاً تفکيک و تشخيص سره و ناسره، درست و نادرست و واقعيت و توهم آسان نخواهد بود. ليکن برايتان پيشنهادی دارم که شما می توانيد آنرا مورد آزمايش قرار داده و همواره در زندگی خود بکار گيريد: اگرکسی چيزی يا عقيده ای يا باوری به شما ابراز داشت که بنظرتان مهم است با خود بينديشيد که آيا اين از جمله اطلاعاتی ست که بر اساس اسناد و شواهد ومدارک بدست آمده يا ازگونه ای است که بخاطر رسم و سنت، اتوريته و قدرت و يا احساس و الهام درجامعه جا افتاده است؟ همواره ازگوينده بخواهيد که مدارک خود را دررابطه با اطلاعاتش ارائه دهد و اگر از دادن پاسخ قانع کننده عاجز ماند، قبل از آنکه گفته او را به عنوان يک باور بپذيريد، به دقت به آن بينديشيد.

دکتر ميرزا روشنگر

يازدهم جولای 2004

Reference:

1- http://www.persianblog.com/userslist.asp

2- http://www.faithfreedom.org

3- The above article is heavily influenced and partly translated from the book ? A devil?s Chaplin? by Richard Dawkin

منبع http://www.kaafar.com/maghale/MirzaR/Tradiitonandproof.htm

مثل‌های عجيب قرآن

مثل‌هاي عجيب قرآن

 

    قرآن در بعضي موارد براي بيان مقصود خود، از روش «مثل زدن» كمك گرفته است. اما بسياري از مثل‌هاي قرآني نامفهوم و لذا غيرقابل استفاده‌اند و در بسياري از آنها قياس مع‌الفارق صورت گرفته و معلوم نيست كه چه نتيجه‌اي از آنها مي‌توان گرفت. پيش از پرداختن به نمونه‌هايي از مثل‌هاي قرآني، دو نكته را يادآور مي‌شويم:

   الف. آية 58 سورة روم مي‌گويد: «و به راستي در اين قرآن براي مردم هر گونه مثل زده‌ايم…» و آية 54 سورة كهف و آيه 27 سوره زمر نيز همين مضمون را تكرار مي‌كنند. اما دقيقاً معلوم نيست كه منظور اين آيات چيست. آيا واقعاً در قرآن «هرگونه» مثلي آمده است؟

   ب. آية 26 سورة بقره مي‌گويد: «خدا پروا ندارد كه به پشه و فراتر از آن مثل زند، آنگاه مؤمنان مي‌دانند كه آن ]مثل[ راست و درست ]و[ از سوي پروردگارشان است، ولي كافران مي‌گويند: خداوند از اين مثل چه مي‌خواهد؟…» باز هم معناي دقيق صدر آيه معلوم نيست، اما يك چيز روشن است و آن اينكه در اين آيه افرادي كه نقادانه و نكته‌سنجانه به مثل‌هاي قرآني نگاه مي‌كنند و بطور طبيعي اين سؤال برايشان پيش مي‌آيد كه: معناي اين مثل‌ها چيست، كافر قلمداد شده‌اند! لكن در دنياي امروز، كسي از اين تهديدها نمي‌ترسد. اكنون بپردازيم به نمونه‌هايي از اين مثل‌ها:

. آية 35 سورة نور، مي‌خواهد «نور بودن خدا» را بصورتي روشن‌تر معني كند:

 خداوند نور آسمان‌ها و زمين است. مثل نور او چون چراغداني است كه در آن چراغي، و آن چراغ در شيشه‌اي است. آن شيشه گويي ستاره‌اي درخشان است كه از درخت مبارك زيتوني كه نه شرقي است و نه غربي، افروخته مي‌شود. نزديك است كه روغنش ـ هر چند بدان آتشي نرسيده باشد ـ روشني بخشد. روشني بر روي روشني است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مي‌كند…

    براستي آيا خواندن اين آيه مي‌تواند ما را به تصور دقيق‌تر و عميق‌تري از مفهوم «نور خدا» برساند؟

2  . آية 75 سورة نحل دو نفر را با هم مقايسه كرده است:

خدا مثلي مي‌زند: برده‌اي است مملوك ]زرخريد[ كه هيچ كاري از او برنمي‌آيد. آيا او با كسي كه به وي از جانب خود روزي نيكو داده‌ايم، و او از آن در نهان و آشكار انفاق مي‌كند، يكسان است؟ سپاس خداي راست. ]نه[ بلكه بيشترشان نمي‌دانند.

     بدون شك پاسخ سؤالي كه در آيه مطرح شده، منفي است. اما نتيجة اين قياس مع‌الفارق چيست و از آن چه درسي مي‌توان گرفت؟ جملة آخر آيه نيز كمي مبهم به نظر مي‌رسد. ضمير «هُم = آنها» به چه كساني برمي‌گردد و «چه چيزي» است كه «بيشتر آنها» نمي‌دانند؟

3   . در آية 76 سورة نحل نيز برده‌اي لال و دست و پا چلفتي، با فرد هدايت شده‌اي كه فرمان به عدالت مي‌دهد، مقايسه شده است:

و خدا مثلي ]ديگر[ مي‌زند: دو مردند كه يكي از آنها لال است و هيچ كاري از او برنمي‌آيد و او سربار صاحبش مي‌باشد. هر جا كه او را مي‌فرستد، خيري به همراه نمي‌آورد. آيا او با كسي كه به عدالت فرمان مي‌دهد و خود بر راه راست است، يكسان است؟

    پاسخ البته منفي است، اما هدف خداوند از اين قياس مع‌الفارق چيست؟ يكسان نبودن برده‌اي لال و دست و پا چلفتي با فردي عادل و هدايت شده، كدام نكتة اخلاقي، اجتماعي و… را مي‌رساند؟

4   . آية 28 سورة روم مي‌گويد:

]خداوند[ براي شما مثلي از خودتان مي‌زند، آيا از غلامان و كنيزانتان شريكي در آنچه روزيتان داده‌ايم، داريد كه در آن برابر باشيد و از آنان همانگونه كه از خودتان بيمناكيد، بيمناك باشيد؟ بدينسان آيات ]خود[ را براي خردورزان روشن بيان مي‌كنيم.

     اگر اين، «بيان روشن آيات» باشد، واي از بيان ناروشن آيات!

5  . آية 29 سورة زمر مي‌گويد:

خداوند مثلي مي‌زند از مردي ]يا: برده‌اي[ كه چند شريك دربارة او ستيزه‌جو و ناسازگارند و مردي ]يا: برده‌اي[ كه ]بي‌مدعي[ ويژة يك مرد است. آيا اين دو برابر و همانند هستند؟ سپاس خداي‌راست، ولي بيشتر آنها نمي‌دانند.

    باز هم معلوم نيست كه اين مقايسه چه درسي به ما مي‌دهد و «هُم = آنها» چه كساني هستند و چه چيزي را نمي‌دانند؟

6  . آيه 171 سوره بقره گويي مي خواهد ماهيت واقعي کفار را به ما بشناساند:

مثل آنان که کفر ورزيدند مثل آن کس است که بانگ زند بر حيواني که نمي‌شنود جز فراخواندن و بانگ زدني را، کرند، گنگند و کورند که نمي‌انديشند

    هر چه مي‌انديشم، چيزي از اين تشبيه بي‌معني نمي‌فهمم. عده‌اي از مترجمان قرآن براي اينکه کمي از ابهام آيه بکاهند، آن را چنين ترجمه کرده‌اند:

ومثل] دعوت کننده [ کافران همچون مثل کسي است که حيواني را که جز صدا و ندايي ] مبهم، چيزي [ نمي‌شنود، بانگ مي‌زند،] آري [ کرند، لالند، کورند، و درنمي‌يابند.

    مطابق اين معنا، کافران حيواناتي کر و کور و لالند که دعوت آنها به حقيقت (بخوانيد اسلام) هيچ فايده‌اي ندارد!؟ بگذريم، اين مدعا که کافران کر و لال و کورند، بارها در قرآن تکرار شده است. کر و کور بودن کافران، هرچند با واقعيت ناسازگار است، اما در فضاي تفکر قرآني مي‌تواند معقول باشد. فقط مانده‌ام سخت عجب که لال بودن آنها را چگونه بايد معني کرد؟

 

تحقيقی بودن اصول دين،پيش‌فرض‌ها و لوازم منطقی

مقدمه

در فرهنگ دینی ما مسلمانان «تحقیقی بودن اصول دین» از بدیهات اولیه شمرده می‌شود و تقریبا هیچ‌كس، عالم یا عامی، در آن شكی نمی‌ورزد و خدشه‌ای وارد نمی‌كند. در ابتدای بیشتر رساله‌های عملیه مراجع تقلید بر روی این موضوع تاكید و گفته شده است كه:

تقلید در اصول دین جایز نیست و مسلمان باید در این مورد تحقیق كند و اصول دین را با دلیل و برهان بپذیرد.

حكم عقل و وجدان انسان نیز البته جز این نیست، یعنی تقلید و تعبد كوركورانه، آن هم در مسائل مهم و سرنوشت‌سازی چون انتخاب دین، مخالف عقل و وجدان و فطرت انسان است و دینداران نیز به همین دلیل «تحقیقی بودن اصول دین» را پذیرفته‌اند، نه به خاطر آنكه فقیهان بدان فتوا داده و یا حكم كرده‌اند. به عبارت روشن‌تر، تحقیقی بودن اصول دین، خود تقلیدی نیست، بلكه یك اصل كاملاً بدیهی است كه عقل همه آدمیان از جمله دینداران آن را تأیید می‌كند.

بسیار خوب، تا اینجا مشكلی وجود ندارد، اما نكته بسیار مهمی كه معمولاً مورد غفلت قرار می‌گیرد این است كه تحقیقی بودن اصول دین پیش‌فرض‌ها و لوازم منطقی خاصی دارد كه بدون توجه نظری و پایبندی عملی به آنها نمی‌توان به‌گونه‌ای جدی و با صداقت دم از عدم جواز تقلید و لزوم تحقیق در اصول دین زد. من در این نوشتار می‌كوشم تا به اندازه وسع ناچیز خودم مسئله را باز كنم و به دنبال آن آزمونی ساده برای تشخیص جدیت و صداقت قائلان به این شعار زیبا و عقل‌پسند ارائه دهم.

پیش‌فرض‌ها

وقتی می‌گوییم در اصول دین باید تحقیق كرد و آنها را با دلیل و برهان پذیرفت، این بدان معناست که حجّیت عقل مستقل و خود‌بنیاد را از پیش به رسمیت شناخته‌ایم، یعنی قبول كرده‌ایم كه هر انسانی فارغ از هر نژاد، طبقه، جنس، دین، مذهب و … دارای عقلی است كه با بكار بستن آن علی‌الاصول می‌تواند به شناخت جهان و انسان نایل آید و دست‌كم در مواردی به حقیقت دست یابد. در این پیش‌فرض، برخی از مواردی كه بشر می‌تواند با استفاده از عقل خود حقیقت را كشف كند عبارتند از: وجود یا عدم وجود خدا، واقعیت داشتن ارسال رسل توسط خدا و اینكه آیا پیامبر اسلام (به عنوان مثال) واقعاً پیامبری الهی بوده است یا نه. این پیش‌فرض را می‌توان با تعبیری دیگر هم بیان كرد و آن اینكه حق و باطل اموری ماقبل دینی و یا برون‌دینی‌اند؛ وقتی می‌گوییم «باید دین حق را برگرفت و دین باطل را رها كرد» معنای سخنمان این است كه دین را با حق می‌سنجند، نه حق را با دین. پس معیار حق بودن یا نبودن دین، امری برون‌دینی و مستقل از دین است.

پیش‌فرض دوم به رسمیت شناختن فردیت آدمی یا به عبارت روشن‌تر استقلال فكری و شخصیتی او است. در این پیش‌فرض،‌ عقل هركس برای خودش حجت است نه برای دیگری؛ چراكه در غیر این صورت كار به تقلید در اصول دین می‌كشد و این خلاف فرض است. هركس باید خودش (و در حد توانی كه دارد) تلاش كند و با مطالعه و تحقیق و اندیشیدن در اصول دین، به نتیجه‌ای برسد كه در نظر خودش مستدل و قابل‌قبول است. ممكن است یك فرد عامی با دلایلی كه در نظر ما ضعیفند، به نتیجه‌ای خلاف اعتقاد ما رسیده باشد، اما همان نتیجه برای خودش حجت است و ما فقط هنگامی می‌توانیم از او توقع تجدیدنظر در عقیده‌اش را داشته باشیم كه بتوانیم با دلایل قوی‌تر و معتبرتر او را قانع و به خطای فرضی‌اش واقف كنیم. او نیز در مواجهه با مخالفان فقط هنگامی باید دست از عقیده‌اش بردارد كه دلایل آنها را قانع‌كننده و قابل‌قبول بیابد، نه اینكه به صرف برتری علمی آنها و یا هر علت دیگری مرعوب شود و از رای خود عدول كند، چنین روشی با تحقیقی بودن اصول دین ناسازگار است.

اما پیش‌فرض سوم هنگامی بر ما آشكار می‌شود كه به معنای واژه «تحقیق» توجه كنیم. تحقیق به معنای تلاش و جستجو برای یافتن حقیقت و یا دست‌كم نزدیك شدن به آن است؛ پس وقتی می‌خواهیم در موضوعی خاص، مثلاً وجود یا عدم وجود خدا تحقیق كنیم، از پیش‌ پذیرفته‌ایم كه حقیقت در این مورد هنوز برای ما معلوم نیست و باید با تحقیق و مطالعه و تأمل و تعمق فراوان بفهمیم كه بالاخره خدا وجود دارد یا نه. به تعبیر دقیق‌تر، ما در ابتدا نسبت به وجود خدا شك داریم و نمی‌‌دانیم كه آیا خدا وجود دارد یا نه، همین شك اولیه محرك تلاش ما برای رسیدن به حقیقت (از طریق تحقیق) می‌شود. در مورد دیگر اصول دین مانند نبوت نیز مطلب از همین قرار است. وقتی به عنوان مثال می‌خواهیم در مورد نبوت پیامبر اسلام تحقیق كنیم، از پیش پذیرفته‌ایم كه معلوم نیست پیامبر اسلام واقعاً پیامبری الهی بوده است، چراكه ما هنوز خودمان در این مورد تحقیق نكرده‌ایم و تحقیقات دیگران هم هرچند ممكن است در روند تحقیقات ما مفید و سودمند باشد، اما برای ما حجّیتی ندارد. فراموش نكنیم كه ما نمی‌خواهیم در این مورد از دیگران تقلید كنیم، بلكه می‌خواهیم خودمان با تحقیق و مطالعه و اندیشیدن به نتیجه برسیم. شك و تردید در مورد آنچه از دوران كودكی و با القائات و تبلیغات فراوان به ما آموخته‌اند، نه تنها مبنایی كاملاً معقول و منطقی و اخلاقی و حتی شرعی دارد، بلكه تنها محرك واقعی ما برای تحقیق و مطالعه در اصول دین (یا هر موضوع دیگری) است.

در تعریف واژه تحقیق، یك نكته دیگر هم نهفته است كه شاید تعبیر دیگری از همان نكته‌ای باشد كه در بالا آمد و آن اینكه: نتیجه تحقیق از پیش معلوم نیست، بلكه پس از تحقیق معلوم می‌شود. وقتی در موضوعی خاص شروع به تحقیق می‌كنیم، معلوم نیست كه نتیجه تحقیق ما به كجا می‌انجامد، حتی ممكن است در مواردی هیچ‌گاه نتوانیم به نتیجه برسیم. به عنوان مثال وقتی در مورد وجود خدا شروع به تحقیق و مطالعه می‌کنیم، نتیجه تحقیق ما به حصر عقلی یكی از حالت‌های زیر از آب درمی‌آید:

الف) خدا وجود دارد.

ب) خدا وجود ندارد.

ج) عدم حصول نتیجه‌ای قطعی و بنابراین حكم به تعلیق دادن

اما نكته مهم این است كه در ابتدا و یا در حین تحقیق معلوم نیست كه به کدام‌یک از این نتایج خواهیم رسید. اینكه دیگران، هرچقدر هم عالم و فیلسوف باشند، در تحقیقات خود (به عنوان مثال) به این نتیجه رسیده‌اند كه «خدا وجود دارد» ، منطقاً نتیجه نمی‌دهد كه ما نیز به همان نتیجه خواهیم رسید. هركس باید متكی به تحقیقات و مطالعات و تفكرات خود باشد، نه دیگران (هرچند بدون شک استفاده علمی از تحقیقات دیگران هیچ اشكالی ندارد). بازهم فراموش نكنیم كه اصول دین تحقیقی است، نه تقلیدی!

چهارمین (و شاید مهم‌ترین) پیش‌فرض تحقیقی بودن اصول دین عبارت است از ضرورت معقول‌سازی عمل به فروع دین. به عبارت دیگر، گویی از پیش فرض كرده‌ایم كه عمل به فروع دین (مانند نماز خواندن، روزه‌گرفتن، حج رفتن، رعایت حجاب به شكلی خاص، جهاد و به طور كلی شعائر و مناسك دینی) هنگامی معقول است و معنا دارد كه ابتدا بعضی مقدمات جهان‌شناختی مانند وجود خدا، نبوت پیامبر اسلام، آسمانی بودن قرآن، واقعیت داشتن‌ معاد و … را از پیش قبول كرده باشیم، وگرنه اگر بنا به فرض، خدایی وجود نداشته باشد و یا پیامبر اسلام به معنای واقعی پیامبری الهی نبوده و یا معادی در كار نباشد، نه تنها الزامی در انجام بسیاری از آداب و مناسك دینی وجود ندارد، بلكه گاهی انجام چنین اعمالی نامعقول و بی‌معنا خواهد بود. البته در اینجا بیشتر «الزام به انجام تكالیف دینی» مورد بحث است، وگرنه انجام برخی از این تكالیف و یا آداب و مناسك دینی از روی علاقه شخصی بحث‌دیگری است.

پی‌آمدها و لوازم منطقی 

اما لوازم و پی‌آمدهای منطقی «تحقیقی بودن اصول دین» هنگامی آفتابی می‌شود كه به دو نكته مهم توجه كنیم:

الف) روش تحقیق: منظور من در اینجا روش تحقیق به مفهوم علمی آن نیست، بلكه اشاره به دست‌کم یك شرط لازم در تحقیق (خصوصاً در حوزه اصول دین) است كه اگر رعایت نشود، تحقیق به معنای واقعی صورت نمی‌گیرد و آن عبارت است از: مطالعه و تأمل و تعمق در دلایل و براهین طرفین دعوا. وقتی می‌خواهیم (به عنوان مثال) در مورد وجود یا عدم وجود خدا تحقیق كنیم، ابتدا باید هم دلایل قائلان به وجود خدا را بخوانیم و بشنویم و هم دلایل معتقدان به عدم وجود خدا را؛ آنگاه پس از مطالعه دلایل دو طرف دعوا، با استفاده از ضوابط و قواعد علمی، عقلی و منطقی بین آن دو قضاوت كنیم. چراکه معتقدان و منكران وجود خدا هركدام برای خود دلایل و براهینی اقامه كرده و به دلایل و براهین طرف مقابل خود نقد زده‌اند و به نقدهای متقابل همدیگر نیز پاسخ‌هایی داده‌اند. بدون مطالعه مجموعه این مباحث نمی‌توان به قضاوتی معقول و منطقی رسید. همین سخن را در مورد دیگر اصول دین مانند نبوت پیامبر اسلام نیز می‌توان گفت. مسلمانان معتقد به نبوت پیامبر اسلام هستند، در حالی كه پیروان ادیان دیگر چنین اعتقادی ندارند. هم عالمان اسلام و هم عالمان دیگر ادیان برای مدعای خود دلایل و براهینی دارند. اگر قرار باشد كه هنگام تحقیق در مورد نبوت پیامبر اسلام فقط به سخنان عالمان اسلام گوش كنیم و از دلایل و براهین مخالفان و منتقدان خبر نگیریم، مانند قاضی‌ای عمل کرده‌ایم که فقط به سخنان یك طرف دعوا گوش داده و بر همان مبنا حكم كرده است. چنین قضاوتی با عقل و اخلاق و عدالت ناسازگار است و معلوم نیست كه به حقیقت اصابت كرده باشد. مطالعه دلایل یك طرف دعوا و بی‌اعتنایی نسبت به دلایل طرف مخالف، به معنای این است كه در تحقیق خود جدی و صادق نیستیم و از پیش قصد كرده‌ایم كه به نتیجه‌ای خاص برسیم؛ این جز خودفریبی چیز دیگری نیست.

ب) زمان بردن تحقیق: تحقیق در هر موضوعی، به‌ویژه اگر قرار بر رعایت شرط لازمی می‌باشد كه در بند فوق (الف) آمد، زمان می‌برد و این نكته بسیار مهمی است و مهم‌تر از آن این است كه اصولاً از پیش نمی‌توان مدت‌زمان لازم برای رسیدن به نتیجه را تعیین كرد. توجه به این نكته به‌ویژه در دوران معاصر كه تعداد منابع فلسفی و كلامی موافقان و مخالفان اصول دین بسیار زیاد است و روز به روز نیز بر تعداد، عمق و غنای این منابع افزوده می‌شود، از اهمیت خاصی برخوردار است. امروزه در كنار انبوهی از منابع فلسفی و کلامی  مسلمین كه در آنها بر حقانیت مبانی اندیشه اسلامی استدلال شده است، صدها كتاب و هزاران مقاله از طرف مخالفان در نقد اصول دین اسلام و اثبات ادیان و مكاتب دیگر نیز یافت می‌شود و پیداست كه با خواندن دو یا چند كتاب از طرفین دعوا نمی‌توان به نتیجه‌ای مطمئن و معتبر رسید. اگر واقع‌بین باشیم، خواهیم دید كه تحقیق در اصول دین شاید سالیان دراز به طول انجامد و حتی ممکن است هیچ‌وقت به نتیجه قطعی و نهایی نرسد.

شاید ذكر یك نكته مهم در اینجا لازم باشد. فرض كنیم یك بودایی با خواندن ترجمه هندی قرآن و چند كتاب در اصول عقاید اسلامی به این نتیجه برسد كه اسلام دین حقی نیست. موضع یك مسلمان در این مورد چیست؟ این موضع‌گیری را می‌توان چنین خلاصه كرد:

اولاً قرآن و متون اولیه و معتبر اسلامی در حوزه‌های تفسیر، فلسفه، كلام، اخلاق، تاریخ و فقه اسلامی به زبان عربی نگاشته شده‌اند و بدون آشنایی عمیق با زبان و ادبیات عربی نمی‌توان در این متون تحقیق كرد و ثانیاً تعداد این متون دست‌اول و معتبر بسیار فراوان است و با خواندن دو یا چند كتاب (خصوصاً اگر ترجمه و دست‌چندم باشند) نمی‌توان به شناختی صحیح و عمیق از اسلام و قرآن رسید. بنابراین قضاوت آن فرد بودایی در مورد اسلام سطحی و شتابزده بوده و از اعتبار علمی برخوردار نیست.

بسیار خوب، این موضع‌گیری كاملاً درست و منطقی است، اما آیا همین سخن را در مورد روش شناخت آیین‌بودا و یا ادیان و مذاهب دیگر هم نمی‌توان گفت؟ آیا خود مسلمانان هم در هنگام تحقیق در اصول دین و مطالعه ادیان و مذاهب دیگر نباید همین اصل را رعایت كنند؟ پاسخ آشكار است، ما نیز بدون مطالعه عمیق و وسیع متون دست‌اول آیین بودا (یا هر آیین دیگری) نمی‌توانیم در مورد آن آیین قضاوت كنیم. اما اولاً آن متون به زبان‌های چینی، هندی یا ژاپنی نوشته شده‌اند و برای مطالعه و درك صحیح از بودیسم باید با این زبان‌ها آشنا شویم، و ثانیاً تعداد متون معتبر و دست‌اول آنها هم بسیار فراوان است و كتاب بودا هم تفسیرهای معتبر متعددی دارد كه بدون مطالعه آنها نمی‌توان به درك درست و عمیقی از این آیین رسید. اما آموختن زبان و ادبیات هندی یا چینی و مطالعه منابع علمی آیین بودا سال‌ها طول می‌كشد و اگر بخواهیم در مورد همه ادیان و مذاهب و مكاتب دینی و غیردینی این روش علمی را بكار بندیم، شاید نیاز به چند صد سال عمر داشته‌باشیم!

من این نكته را فقط به این منظور مطرح كردم تا بگویم كه اولاً قاعده طلایی اخلاق در تحقیقات علمی هم قابل پیاده شدن است و ثانیاً كار تحقیق در اصول دین صداقت، جدیت و صبر و حوصله شگرفی می‌طلبد و با مطالعه چند كتاب و مقاله تمام نمی‌شود. شاید گزاف نباشد اگر بگوییم كه مطالعه جدی و عمیق همه ادیان و مذاهب (كه تعدادشان به صدها می‌رسد) و مقایسه و انتخاب بهترین آنها اصولا امكان‌پذیر نیست و بنابراین حتی اگر پس از سالها مطالعه و تحقیق در مورد اصول دین، به نتیجه‌ای خاص رسیدیم، نباید آن را حقیقت نهایی و نهایت حقیقت تلقی كنیم.

اگر مجموعه نكاتی كه تاكنون گفتم مورد پذیرش واقع شده باشند، پی‌آمدها و لوازم منطقی مدعای تحقیقی بودن اصول دین به‌راحتی آشكار می‌‌شوند. در اینجا فقط به چند مورد اشاره می‌كنم:

1) شك در مبانی اندیشه دینی برای هر فردی كه در اصول دین تحقیق نكرده و دینش را از پدر و مادر و محیط به ارث برده، نه‌تنها جایز، بلكه به یك معنا واجب است، چرا كه اولاً تقلید و تعبد كوركورانه در اصول دین (به حکم عقل و وجدان و فطرت بشری و حتی شرع) جایز نیست و ثانیاً بدون شك و تردید در آنچه آدمی به عنوان اصول دین از آباء و اجداد خود به ارث برده و با تقلید از محیط و اجتماع خود كسب كرده، انگیزه‌ای واقعی برای تحقیق بوجود نمی‌آید و تحقیق به معنای واقعی آغاز نمی‌شود. بنابراین اگر می‌خواهیم مردم و به‌ویژه جوانان به معنای واقعی و با جدیت و انگیزه قوی در اصول دین تحقیق كنند، به‌جای بمباران تبلیغاتی و القاء مكرر و ملال‌انگیز اعتقادات دینی، به فرزندان و جوانانمان كمك كنیم تا در این اعتقادات ارثی و تقلیدی شك كنند و بیندیشند كه ممكن است حق و حقیقت در جای دیگری باشد. چراكه تا این تشكیک به معنای واقعی و جدی صورت نگیرد، انگیزه‌ای برای تحقیق در اصول دین بوجود نمی‌آید. حتی آنها هم كه در اصول دین خود تحقیق كرده و به نتیجه‌ای خاص رسیده‌اند، نباید جزمیت به‌خرج دهند و پرونده اصول دین را مختومه اعلام كنند. آنها نیز باید بدانند كه ممكن است تحقیقاتشان ناقص و یا نادرست بوده و لذا نباید به نتیجه حاصله اطمینان قطعی و جزمی داشته باشند. در عالم اندیشه و تفكر پرونده هیچ موضوعی را نمی‌توان و نباید مختومه اعلام كرد.

2) نهاد آموزش و پرورش نیز به جای تدریس اجباری و تحمیل اعتقادات یك دین خاص به دانش آموزان باید روحیه تحقیق و مطالعه و جستجوی حقیقت را در آنها پرورش دهد و از تلقین و القای یك‌سویه دینی خاص به كودكان و نوجوانان بی‌دفاع پرهیز كند. پدر و مادر نیز در ترتیب فرزند خود باید همین استراتژی را در پیش گیرند. این نكته توضیح دقیق‌تری می‌طلبد. فردی كه از همان ابتدای كودكی و در طول دوران رشد و بلوغ و تحصیل در دبستان و راهنمایی و دبیرستان، تحت بمباران تربیتی و تبلیغاتی و القائات یك‌طرفة پدر و مادر، معلم، تلویزیون، رادیو و … قرار می‌گیرد و از در و دیوار محیط زندگی‌اش تبلیغ یك اعتقاد خاص (مثلا اسلام) می‌بارد، پس از رسیدن به سن رشد و بلوغ دیگر نمی‌تواند (و یا به‌سختی می‌تواند) در درستی این آموخته‌ها و اعتقادات شك كند و انگیزه لازم برای تحقیق در اصول دین را بدست آورد. بنابراین حاصل و نتیجه نظام‌ تربیتی و آموزش و پرورش مذكور، بوجود آمدن روحیه تعصب و جزمیت كوری است كه به‌شدت مانع تحقیق در اصول دین می‌شود. كسی كه چنین بار آمده است، نیازی به تحقیق در اصول دین احساس نمی‌كند، چراكه گمان می‌كند دین و آیین حق همان است كه از كودكی تاكنون به او آموخته‌اند. سری به جوامع دیگر با ادیان و مذاهب دیگر بزنید و با جوانان و بزرگسالان آنها گفتگو کنید تا این واقعیت بر شما مکشوف افتد.

3) كسی كه تقلید را كنار گذاشته و شروع به تحقیق در اصول دین كرده است، تا زمانی كه به نتیجه نرسیده باشد، عقلاً، اخلاقاً و حتی شرعاً هیچ الزامی برای انجام دستورات شرعی یا مناسك دینی ندارد، چراكه هنوز برایش معلوم نشده است كه آیا اصولاً خدایی وجود دارد یا نه، و آیا (به عنوان مثال) پیامبر اسلام واقعاً پیامبری الهی بوده است یا نه، و آیا پس از او هم پیامبری آمده است یا نه. به عبارت دیگر، چنین كسی هنوز برایش معلوم نشده است كه آیا دین ریشه در واقعیت دارد یا ساخته اوهام بشری است، و اگر دین از حقیقی برخوردار است، از میان ادیان كنونی كدام حق و كدام باطل است. آشكار است كه تا پاسخ این پرسش‌ها با تحقیق كافی (و نه از روی تقلید) برایش معلوم نشود، نمی‌داند كه آیا اصولاً باید دیندار بود یا بی‌دین، و اگر باید دیندار بود، از كدام دین باید پیروی كرد: یهودیت، مسیحیت، اسلام، ادیان شرقی مانند بودیسم، آیین هندو و…؛ پس نه تنها شخص محقق خود را ملزم به رعایت هیچ‌کدام از قوانین و آداب دینی و شرعی خاص (كه مربوط به دینی خاص مثلاً اسلام است) نمی‌بیند، حكومت و جامعه دینی (به‌ویژه عالمان و فقیهان) نیز به هیچ وجه نباید او را ملزم به انجام این امور كنند، چرا كه این تحمیلی ناروا و غیرمنطقی و غیرعادلانه است.

4) تحقیق در اصول دین به معنای واقعی هنگامی میسر می‌شود كه دسترسی به دلایل و براهین موافقان و مخالفان اندیشه دینی به‌یکسان میسر باشد و این مستلزم آزادی مخالفان در چاپ و نشر و طرح نظرات خودشان است. اگر قرار بر این باشد که چاپ و نشر كتاب‌ها و منابع علمی مخالفان تحت عنوان ترویج كتب ضاله ممنوع و مستوجب مجازات باشد و (به بهانه جلوگیری از گمراه شدن جوانان و تشكیك در ایمان مردم) جلوی اظهار نظر مخالفان گرفته شود، تحقیق در اصول دین ناممكن می‌شود. اگر واقعاً و صادقانه معتقد به تحقیقی بودن اصول دین هستیم و اگر واقعاً به دنبال حقیقت می‌گردیم و حقیقت برایمان مهمترین و بزرگترین ارزش است، پس باید به صاحبان همه اندیشه‌های مخالف، آزادی بدهیم تا نظرات خود را آزادانه مطرح كنند و محققان بتوانند در پرتو تضارب آراء به حقیقت برسند و یا به آن نزدیك شوند. نمی‌توان به كسی گفت كه در مورد نبوت پیامبر اسلام تحقیق كن، اما فقط كتاب‌هایی را بخوان كه در اثبات نبوت پیامبر اسلام نوشته شده‌اند. نمی‌توان به كسی گفت درباره امامت تحقیق كن، ولی فقط كتاب‌هایی را بخوان كه در اثبات امامت امام علی(ع) نوشته شده‌اند.

5) و اما آخرین و شاید مهمترین لازمه منطقی تحقیقی دانستن اصول دین این است كه واقعاً ‌و از صمیم قلب به نتیجه تحقیق خود تن دهیم، حتی اگر مخالف اعتقادات رایج در جامعه باشد، و نتایج تحقیقات دیگران را نیز به رسمیت بشناسیم و محترم بداریم، حتی اگر مخالف عقیده ما بود. به عبارت دیگر نباید نتیجه تحقیق در اصول دین را از پیش تعیین كنیم و به مردم بگوییم كه در اصول دین تحقیق كنید، ولی حتماً باید به نتیجه مورد نظر ما برسید وگرنه مجازات می‌شوید (حكم ارتداد)! چراكه این روش موجب ترس و وحشت محققان (از رسیدن به نتیجه خلاف) می‌شود و مانعی بزرگ در برابر تحقیق جدی، عمیق و صادقانه ایجاد می‌کند.

نتیجه

اكنون شاید نوبت به طرح دو پرسش‌نهایی باشد كه پاسخ به آنها می‌تواند میزان صداقت و جدیت ما در شعار تحقیقی بودن اصول دین را آفتابی كند:

الف) آیا تحقیق در اصول دین (كه وظیفه عقلی، وجدانی، اخلاقی و حتی شرعی همه دینداران است) مستلزم جامعه و حكومتی آزاد و دموكراتیك نیست؟ به عبارت دیگر آیا در جامعه بسته و استبدادی و غیرآزاد، كه اولاً فقط طرفداران دین و مذهب حاكم می‌توانند اندیشه‌ها و استدلال‌های خود را آزادانه طرح كنند و به چاپ و نشر برسانند ولی پیروان دیگر ادیان و مذاهب از این آزادی محرومند، و ثانیاً همه رسانه‌ها و نهادهای آموزشی و تربیتی (مانند آموزش و پرورش، آموزش عالی، صدا و سیما، مطبوعات و …) ملزم به تدریس و تبلیغ و القای یک دین خاص شده‌اند و ثالثاً شك و تردید در آموزه‌های دینی اگر جرم تلقی نشود، دست‌كم تقبیح می‌شود و رابعاً فرد محقق از اینكه نتیجه تحقیق‌اش مخالف اعتقادات رایج دینی و یا خواست طبقه حاکمه درآید، ترس و وحشت دارد، می‌توان دم از تحقیق در اصول دین زد؟

ب) آیا ملزم کردن فرزندانمان (و دیگران) به انجام تکالیف دینی (مانند نماز و روزه و حجاب اسلامی) درحالی که می‌دانیم آنها هنوز در اصول دین خود تحقیق نکرده و به نتیجه‌ای نرسیده‌اند، خلاف عقل و وجدان و اخلاق و حتی شرع نیست؟ آیا نباید به‌جای این‌کار، آنها را به تحقیق و مطالعه و اندیشه و تفکر بیشتر برای یافتن حقیقت تشویق کرد و انتخاب دین و مذهب و نوع زندگی را به عهده خودشان گذاشت تا آزادانه و آگاهانه راه خود را انتخاب کنند؟ (توجه کنید که در اینجا سخن در نادرستی تحمیل دین و عقیده به فرزندان و الزام و اجبار آنها به انجام تکالیف دینی است، وگرنه کمک و راهنمایی علمی در چارچوب بحث و گفتگوی آزاد و دوستانه و یا تشویق آنها به انجام بعضی تکالیف شرعی تا جایی که به اکراه و اجبار نینجامد، اشکالی ندارد)

نحوه احتجاج قرآن با مخالفان

نحوه احتجاج قرآن با مخالفان

      احتجاج با مخالفان قواعدي علمي، منطقي و اخلاقي دارد. اما قرآن در بعضي موارد، اين قواعد را رعايت نكرده است. در اينجا به دو نمونه اشاره مي‌کنم:

1  .يهوديان كه از مخالفان سرسخت پيامبر اسلام بودند، سعادت آخرت را فقط از آن خود مي‌دانستند و اعتقاد داشتند كه اديان و مذاهب ديگر (مانند اسلام) منشاء آسماني ندارند و پيروان آنها هرگز وارد بهشت نمي‌شوند. اكنون بنگريد كه در آيات 94 تا 96 سورة بقره با آنان چگونه احتجاج شده است:

] اي پيامبر، خطاب به يهوديان[ بگو اگر سراي واپسين در نزد خدا ويژة شماست نه مردمان ديگر، پس آرزوي مرگ كنيد اگر راستگوييد، و به سبب آنچه كرده‌اند، هرگز آرزوي آن ] مرگ [نكنند و خدا به حال ستمگران داناست. هر آينه آنان را آزمندترين مردم به زندگي دنيا خواهي يافت و ] حتي آزمندتر [ از كساني كه مشرك شده‌اند. هر يك از آنها دوست دارد كه هزار سال عمرش دهند …

      شبيه همين مضمون، در آيات 6 و 7 سورة جمعه نيز تكرار شده ولي به هر حال مسلّم است كه چنين روشي در برخورد با مخالفان و منكران معقول نيست. زيرا:

     _1 1 . اعتقاد و ايمان به سعادت اخروي، منطقاً و لزوماً موجب پيدا شدن آرزوي مرگ در دل آدمي نمي‌شود. به عبارت ديگر بين اين دو، رابطه‌اي ضروري و علي و معلولي وجود ندارد و ممكن است فردي يقين داشته باشد كه در آخرت سعادتمند مي‌شود، اما در عين حال نه تنها آرزوي مرگ نكند، بلكه حتي از خداوند عمري طولاني‌تر بخواهد تا بتواند با انجام هر چه بيشتر عبادات و اعمال صالحه، به سعادت بيشتري در آخرت نايل شود. عكس اين قضيه نيز درست است. يعني آرزوي مرگ كردن نيز، منطقاً حاكي از ايمان و اعتقاد فرد به سعادت اخروي خود نيست. بنابراين در آيات فوق، محكي نادرست و عقيم براي سنجش ايمان يهوديان پيشنهاد شده است.

1_2   . آرزوي مرگ داشتن (يا نداشتن) و به زندگي دنيا حريص بودن (يا نبودن)، حالات و اموري باطني و قلبي‌اند و نشانه‌اي ظاهري كه بطور قطع و يقين حاكي از وجود چنين حالات و صفاتي در آدميان باشد، وجود ندارد. به عبارت ديگر نه به ادعاهاي افراد مبني بر «آرزوي مرگ داشتن و بي‌علاقه بودن به زندگي دنيا» مي‌توان اعتنا كرد، و نه اعمال و حركات ظاهري انسانها مي‌تواند نشانه‌اي قطعي و يقيني از ايمان و صداقت آنها باشد. حال فرض كنيم پيامبر اسلام به يهوديان بگويد: اگر راست مي‌گوييد كه سعادت آخرت فقط از آن شماست، آرزوي مرگ كنيد؛ و آنها نيز در پاسخ، مدعي شوند كه: «ما روزي هزار بار آرزوي مرگ مي‌كنيم، چون مرگ را پل رسيدن به سعادت ابدي خود مي‌دانيم.» در چنين وضعي، پيامبر چگونه مي‌تواند به آنها تهمت بزند و بگويد: «شما دروغ مي‌گوييد و نه تنها آرزوي مرگ نداريد، بلكه به زندگي دنيا حريص هم هستيد»؟ از آن طرف فرض كنيم كه يهوديان به درخواست پيامبر پاسخ منفي دهند و بگويند: «ما نه تنها آرزوي مرگ نمي‌كنيم، بلكه از خداوند عمري هزار ساله مي‌خواهيم تا بتوانيم خدا را بيشتر عبادت كنيم و توشة بيشتري براي آخرت خود تهيه نموده و به سعادت بالاتري برسيم.» در اين صورت تكليف چيست و چه نتيجه‌اي از اين احتجاج حاصل مي‌شود؟

1_3    . مطابق آيات مورد بحث، همه يهوديان آرزوي عمر هزارساله دارند. آيا چنين مدعايي بطور کلي مي‌تواند صادق باشد؟ حتي اگر عبارت «هزار سال» را کنايه از عمر طولاني بدانيم، باز هم مضمون آيه نمي‌تواند بطور کلي درست باشد. زيرا حداقل بعضي از يهوديان بنا به علل و دلايل مختلف چنين آرزويي ندارند.

     1_4 . اگر يهوديان نيز با مسلمانان اينگونه احتجاج كنند، پاسخ مسلمانان چه خواهد بود؟

2  .نمونه‌اي ديگر از احتجاجات غيرمنطقي قرآن را مي‌توان در آية 18 سورة مائده يافت. در اين آيه ادعاي يهوديان و مسيحيان و پاسخ خداوند اينگونه آمده است:

  و يهود و نصاري گفتند: ما پسران خدا و دوستان اوييم. بگو: ] اگرچنين است [ پس چرا ] خدا [ شما را به ] كيفر [ گناهانتان عذاب مي‌كند؟ …

      محتواي آيه چنان است كه گويي قيامت آمده و يهود و نصاري به جهنم رفته و در عين حال كه عذاب الهي را مي‌چشند، مدعي مي‌شوند كه فرزندان و دوستان خدا هستند!؟ آنگاه قرآن در پاسخ به آنها مي‌گويد كه اگر چنين است، پس چرا خدا شما را عذاب مي‌كند؟ يهود و نصاري در برابر پرسش مطرح شده در اين آيه، سؤال مي‌كنند: شما از كدام گناه و كدام عذاب سخن مي‌گوييد؟ مگر اكنون قيامت به پا شده و معلوم گرديده است كه ما جهنمي هستيم؟!

 

جستجویی بی‌نتیجه

آیه 11 سورة انعام

قُلْ سِيرُوا فِي الأَْرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ

بگو : در روي زمين بگرديد و بنگريد که پايان کار تکذيب کنندگان چگونه بوده است

در این آیه ـ كه عیناً و یا مضموناً بیش از سی بار در قرآن تكرار شده است ـ خداوند مردم را دعوت به كاری لغو و بیهوده می‌كند. زیرا جستجو در زمین و گردش در اقطار عالم، به هیچ وجه نمی‌تواند نتیجه‌ای روشن و قطعی در مورد عاقبت‌ كافران، مشركان و ملحدان و … داشته باشد. باور نمی‌كنید؟! به اروپا و استرالیا و نیوزیلند و كانادا و ژاپن سفر كنید و زندگی مردم آن كشورها را _ که به اعتقاد مسلمانان کافر و فاسقند _ با زندگی مردم عراق، پاكستان، لیبی، مصر، افغانستان، هند، سودان و … مقایسه كنید. اگر به نتیجه‌ای رسیدید، به ما هم بگویید! در همان شهر و دیاری كه زندگی می‌كنید، زندگی و مرگ مؤمنان و كافران را مقایسه كنید (البته اگر تشخیص قطعی مؤمن و كافر امكان‌پذیر باشد!) كدام نتیجة روشن و قطعی كه بتوان آن را به صورت قاعده‌ای بیان كرد‌، عایدتان می‌شود؟ كاوش در تاریخ ملل و اقوام گذشته نیز ما را به نتیجه‌ای روشن در این مورد نمی‌رساند.

تنها چیزی كه در این جستجوها بدست می‌آید، كشف این واقعیت است كه همة آدمیان (پادشاه و رعیت، مؤمن و كافر، مسلمان و غیرمسلمان و … ) روزی باید تسلیم مرگ شوند، همین و بس. پیداست كه رسیدن به چنین نتیجه‌ای به هیچ وجه مستلزم گردش در زمین و زمان (تاریخ و جغرافیا) نیست. داستانهای قرآن در مورد نزول عذاب الهی بر كافران و ملحدان و مشركان نیز در جستجوهای زمینی و زمانی مؤیدی قطعی نمی‌یابد. ممكن است در كاوش‌های باستان‌شناسی به عنوان مثال، معلوم شود كه فلان شهر یا روستا در اثر زلزله‌ای سهمگین به زیر خاك فرو رفته است.

اما هرگز معلوم نمی‌شود كه آیا مردم آن دیار اهل كفر و شرك و فسق و فجور بوده‌اند، یا انسان‌هایی مؤمن و نیكوكار و یا تركیبی از هر دو؛ و آیا این زلزله عذابی الهی بوده است یا صرفاً حادثه‌ای طبیعی. فراموش نكنیم كه حوادث و فجایع طبیعی (مانند سیل و طوفان و زلزله) در تمام طول تاریخ و در همة مناطق زمین و برای همة‌ اقوام و ملل از هر دین و مذهب و آیینی رخ داده و می‌دهد و در همة موارد نیز تر و خشك را با هم می‌سوزاند. بنابراین برای رسیدن به نتیجه‌ای روشن و قطعی در مورد سرنوشت كافران و مشركان و مخالفان پیامبران راهی وجود ندارد و توصیه به گردش و سیر و سفر در زمین و زمان (تاریخ و جغرافیا) برای یافتن پاسخ این سؤال، حواله كردن به ناكجاآباد است.

معجزات

در برهان های کیهان شناختی اثبات وجود خدا، سعی بر آنست که با شروع از فهم جهان فیزیکی، ذهن به سوی اراده حاکمی که در پشت این ظواهر پنهان است سوق داده شود. این استدلال ها از حرکات و علل معمولی شروع شده و به ایده محرک بدون حرکت و علت بدون علت می رسند. اما در ادیان الهی تمایلاتی یافت می شوند که از این حد فراتر رفته و معتقد به مداخله خدا در برخی موارد خاص هستند، که می توان آنها را معجزه نامید. ابتدا معجزه ها را به صورت رویداهایی که فاقد هرگونه توضیح منطقی و علمی هستند در نظر خواهیم گرفت. البته همه معجزات از این نوع نیستند، بلکه این موضوع خود به طرح برخی سوال ها دامن می زندولی می تواند نقطه شروع خوبی برای ادامه بحث باشد.

اگر شما در پی اقامه دلیل علیه معجزه باشید، منطقا باید به سراغ فلاسفه ای بروید که دیدگاه تجربه گرایانه دارند؛ زیرا یک تجربه گرا هر چیزی را به تجربه حسی ربط می دهد و معجزه دقیقا چیزی است که این کار در موردش غیر ممکن است.

هیوم مساله معجزه را در کتاب دهم پژوهش درباره فهم آدمی مورد بررسی قرار داده است. استدلال وی چنین است:

  • برای یک شخص عاقل، میزان اعتقاد به یک موضوع متناسب با شواهد و مستندات تایید کننده است. هرقدر شواهد بیشتر باشد احتمال درست بودن مطلب بیشتر است.
  • همینطور استناد به دیگران بر اساس میزان قابل اطمینان بودن شهادتشان سنجیده می شود.

او سپس به مساله معجزه بازگشته و یک تعریف ارائه می دهد:

  • معجزه تخطی از قانون طبیعت است.
  • اما یک قانون طبیعی نتیجه تعداد بسیار زیادی از مشاهدات است.

از اینرو چنین استدلال می کند:

هر معجزه ای تخطی از قانون طبیعت است؛ و از آنجایی که این قوانین تکیه بر تجربیات روشن و تغییر ناپذیر دارند، اقامه دلیل علیه یک معجزه باید همان کلیتی را دارا باشد که در مورد سایر قوانین طبیعی قابل تصور است. چرا ما محتمل تر می دانیم که همه انسان های روزی می میرند، یا یک طناب نمی تواند به خودی خود در هوا معلق بماند ویا اینکه آتش چوب را می سوزاند و با آب خاموش می شود؟ دلیل آنست که این موارد منطبق با قوانین طبیعت هستند و جلوگیری از آنها نیاز به تخطی از قوانین طبیعی و یا به عبارتی معجزه دارد. اگر چیزی در روال معمولش در طبیعت رخ دهد، بدون شک معجزه محسوب نمی شود. پی آمد طبیعی این گفته آنست که هیچگونه شهادتی برای معجزه کفایت نمی کند مگر آنکه شهادت مذکور به نحوی باشد که احتمال کاذب بودنش به طور معجزه آسایی کمتر از موضوعی باشد که سعی در اثباتش دارد.

به عبارت دیگر، همواره احتمال آنکه در گزارش یک معجزه اشتباه رخ داده باشد بیشتر از احتمال نقض یک قانون طبیعی است؛ چون شواهد علیه معجزه همواره بیشتر از شواهد به نفع آن است.

از نظر هیوم تنها راه قبول یک معجزه آنست که معجزه بزرگتری رخ دهد و آن اینکه یک قانون طبیعی نقض شود. بدین ترتیب عملا او معجزه را انکار می کند، اگر چه با صراحت امکان وقوع آن را منتفی نمی داند. استدلال او به طور ساده اینست که برای فرد عاقل هرگز شواهد کافی برای قبول معجزه نمی تواند وجود داشته باشد.

اساس استدلال هیوم این فرض است (که در ابتدا آن را پذیرفتیم) هر معجزه یک تخطی از قانون طبیعت است، یا دست کم رخدادی است که با سطح فعلی دانش بشری قابل توضیح نیست. اما آیا چنین چیزی لزوما به معنای وقوع معجزه است؟

برای مثال یک سیاه چاله را در میان کهکشان در نظر بگیرید. سیاه چاله مطابق آنچه عموما به آن «قوانین طبیعت» گفته می شود (در چارچوب فیزیک نیوتنی) یک تخطی محسوب می شود (1)، زیرا رفتارش بر خلاف آن چیزی است که انتظار می رود. بنابر این آیا باید آن را معجزه نامید؟ در کل، جواب منفی است و این مساله صرفا یک حالت خاص و نادر است که بررسی آن نیاز به اصلاح و ارتقای علم فیزیک دارد.

حال این سوال مطرح می شود که: چه چیزی معجزه را از یک پدیده نادر و یا استثنایی متمایز می کند؟ در کل، معجزه تلقی شدن یک رویداد، ویژگی دیگری هم لازم دارد و آن وجود گونه ای خواست و هدف مثبت در چارچوب یک طرح است. اگر فردی با همه خطرات مهلکی که وجود داشته است از مرگ نجات یابد، امکان دارد که این اتفاق توسط وابستگان آن شخص معجزه به حساب بیاید. اگر فردی ناگهان بیفتد و بمیرد، از آنجا که در نظر دوستان وی نکته مثبتی در این واقعه وجود ندارد، آن را معجزه نمی نامند. اما از طرف دیگر، برای یکی از بستگان متوفی که سالها از وی بی خبر بوده، و علاقه خاصی هم به شخص متوفی نداشته و دچار مشکل مالی وخیم هم بوده است، دریافت ارثیه غیر منتظره، می تواند این مرگ ناگهانی را یک معجزه جلوه دهد.

به این ترتیب بحث در مورد معجزه به برهان صُنع [برهان نظم] باز می گردد. «آیا یک طرح و هدف کلی بر جهان هستی حاکم است»؟ «و یا در شرایط فوق العاده خاص ممکن است که طرح و هدفی مغایر با طرح و هدف کلی حیات دنبال شود»؟

هر پدیده منحصر به فردی (برای مثال مشاهد یک رخداد در کهکشان ها که قبلا دیده نشده است) را معجزه نمی نامیم. چنین چیزهایی در واقع تخطی از قوانین طبیعی به شمار نمی روند و اصولا مواردی از این دست است که محرک پیشرفت علم، که وظیفه توضیح پدیده ها را بر عهده دارد، می شود. چنین مواردی فاقد آن تمایل و هدفی است که در معجزه یافت می شود.

ممکن است پدیده ای غیر معمول نباشد یا به عبارت دیگر، کاملا دارای توجیه عقلانی باشد اما با وجود این، به دلیل زمان درست وقوعش معجزه تلقی شود. بنابر این برای خویشاوند مذکور که درست در آخرین مهلت سررسید بازپرداخت بدهی سنگینی که ابدا از عهده اش ساخته نبود، ارثیه متوفی را دریافت می کند، معجزه به نظر رسیدن نه به خاطر نفس واقعه بلکه به سبب زمان وقوع آن است.

موردی یا کلی؟

معجزه با استدلال کیهان شناختی و برهان صُنع به گونه ای در تضاد است. نکته اساسی در برهان های مذکور این است که جهان هستی دارای سازمانی است که نشان دهنده یک هدف کلی است. مبنای چنین استدلال هایی نظم و قاعده است، چرا که تنها در سایه نظم و قانونمندی است که احساس وجود طرح و هدف آشکار می شود. اما معجزه، نظم و قانونمندی مستتر در ساختارهای کیهان شناختی را به هم ریخته و نوعی حس غیر قابل پیش بینی و دلبخواهی بودن در درک جهان هستی را تداعی می کند.

به عبارت دیگر:

  • نمی توان هر دو دیدگاه را تواما داشت؛ یاباید گفت که خدا وجود دارد، چون جهان هستی منظم و شگفت انگیز است و یااینکه بگوییم خدا در تک تک رویدادها دخیل است و جهان مکانی غیر قابل پیش بینی و اعجاز آمیز است. معقول نیست که سعی کنیم در آنِ واحد به هر دوی اینها معتقد باشیم، چرا که هر یک ناقض دیگری است.
  • اطلاق معجزه به یک پدیده یا رویداد، صرفا به دلیل نادر بودن آن نیست، بلکه از آن روست که تصور می شود دارای ارزش و یا هدف خاصی است.

(1) سیاه چاله ها دارای چنان میدان گرانشی قوی هستند که همه چیز حتی نور را جذب می کنند و بر این پایه قابل مشاهده با چشم نیستند – کوروش بیخدا
– برگرفته از کتاب «خود آموز فلسفه»، ترجمه بهروز حسنی، فرهنگ نشر نو، 1387 تهران، برگ 87 تا 90

منشأ حیات

مقدمه: در ابتدا بیگ بنگ بود و سپس فیزیک پدیدار گشت. سپس در دماهای پایین تر شیمی پا به عرصه نهاد. ذرات اتم ها را شکل دادند. اتم ها با هم ترکیب شده و مولکول ها را ساختند. مولکول ها با هم همراه شدند و اولین الیگومرها و پلیمرهای حیاتی مانند اسیدهای نوکلئیک، لیپیدها، الیگو ساکاریدها و الیگوپپتیدها (نه حیات) را شکل دادند. این مولکول های حیاتی با هم همراه شده و ساده ترین اشکال حیات را که شامل یک غشاء سادۀ لیپیدی محتوی آب و پلیمرهای حیاتی بود شکل دادند. این سلول های ساده که امروزه به دلیل جو اکسیداتیو کنونی زمین قابلیت حیات ندارند و به کلی منقرض شده اند پایه گذارحیات و تکامل بودند. این یک شمای کلی و بسیار ساده ازنحوۀ پیدایش حیات بر روی زمین است (نظریۀ اوپارین) که تمرکز آن بر روی غشاء لیپیدی است. البته نظریات جدیدتر بر روی  RNAبه عنوان اولین پلیمر بنیان گذار حیات تاکید دارند و غشائ لیپیدی را ساختاری پیچیده می دانند که احتمالاً بعدها توسط خود RNA دستورتولید آن صادر گردید و RNAرا به عنوان ژنوم در بر گرفت.

هنگامی که زمین در 6/4 میلیارد سال پیش شکل گرفت، کاملاً عاری از حیات بود. 1 میلیارد سال پس از آن موجوداتی مانند جلبک های سبز-آبی پدیدار گشتند. ولی همواره این سؤال وجود داشت که این موجودات از کجا آمده اند؟ به عبارت دیگر حیات از کجا آغاز شد؟ این پرسش بزرگ ادامه یافت و منجر به آزمایشاتی شد که اکثر آنها بر روی این نکته تأکید داشتند که RNA به دلیل توانایی خود تکثیری نقش بسیار بزرگی را در تکامل بازی کرده است.

تردید در نظریات قدیمی:تا پیش از قرن 17 بیشتر مردم گمان می کردند خدا، انسان و سایر موجودات عالی را آفریده است و موجودات ابتدایی تر مانند حشرات و میکرو ارگانیسم ها به صورت خودبه خودی از مواد در حال فساد ایجاد می شوند ( لازم به توضیح است که از آنجایی که جلبک ها و قارچ ها جزء میکروارگانیسم ها به شمار می روند، میکروارگانیسم ها در آن زمان شناخته شده بودند). طی دو قرن پس از آن، این باورها به شدت زیر سوأل قرار گرفتند و در اواسط قرن 19 دو دانشمند برجسته یعنی لوئی پاستور و چارلز داروین پیشرفت هایی را در شناسایی منشأ حیات سبب شدند (1).

در ابتدا لوئی پاستور مفهوم تولید خودبه خودی را زیر سوأل برد و شواهدی را ارائه داد که حتی باکتری ها نیز از والدینی نظیر خود ایجاد می شوند و این سؤال را مطرح کرد که اولین نسل هر گونه از کجا آمده است؟

دومین دانشمند چارلز داروین بود که با بررسی شباهت بین گونه ها نظریۀ انتخاب طبیعی را مطرح کرد و به دنبال این نظریه نظریات دیگری نیز مطرح شد که از اصول تکامل محسوب می شوند. از جمله این که: 1) تکامل قطعاً رخ داده است. 2) تغییرات تکاملی تدریجی بوده است و به هزاران تا میلیون ها سال نیاز داشته است. 3) مکانیسم پیش برندۀ تکامل انتخاب طبیعی است. 4) میلیون ها گونۀ زندۀ امروزی طی فرایندی که گونه زایی نامیده می شود از یک نیای مشترک منشأ گرفته اند (2).

ردیابی منشأ حیات: این واقعیت که همۀ موجودات زنده دارای خصوصیات بیوشیمیایی و کد ژنتیکی یکسانی ( به استثناء چند مورد جزئی) هستند قویاً از این نظریه حمایت می کند که همۀ جانداران شناسایی شده از یک نیای مشترک منشأ گرفته اند که همۀ این خصوصیات قبلاً در این نیای مشترک وجود داشته است. احتمال وجود سیستمی با این پیچیدگی و اختصاصیت غیرطبیعی امکان استقلال موجودات را همراه با تکامل موازی رد می کند. تا کنون وجود حیاتی با کدهای ژنتیکی مختلف یا اصول بیوشیمیایی متفاوت اثبات نشده است ولی نمی توان وجود چنین حیاتی را نیز رد کرد (3).

همواره باید در نظر داشت که اولین نیای مشترک همۀ موجودات روی زمین نباید الزاماً همان اولین موجود زنده باشد. برای درک بهتر این مطلب بهتر است از اصطلاح «درخت حیات» داروین استفاده کرد که در آن از یک تنۀ منشعب شونده، گونه های جدید در اعصار مختلف پدیدار می شوند. حیات کنونی به صورت سرشاخه های نوک این درخت نمایش داده می شود. اگر دو موجود مختلف را در این درخت دنبال کنیم، نیای مشترک این دو موجود محل تقاطع شاخه های آن هاست. با دنبال کردن رد همۀ موجودات زندۀ کنونی می توان نقطه ای را تصور کرد که همۀ موجودات در آن نقطه به هم می رسند. این نقطه » قدیمی ترین نیای مشترک همۀ موجودات» نامیده می شود و البته نباید انتظار داشت که این نقطه بر روی مرکز تنۀ این درخت باشد. ممکن است شاخه هایی هم پیش از این نقطه وجود داشته اند که اکنون منقرض شده اند. البته دلایلی وجود دارد که این نیای مشترک باید موجودی به حد کافی پیچیده و تخصصی باشد. قطعاً این موجود خود یک دوۀ تکاملی بسیار طولانی را طی کرده است. با دنبال کردن شباهت ها می توان منشأ حیات را در یک ساقه ( یا تنه یا ریشه) شناسایی کرد که شاخه های بعدی از آن منشعب شده اند. البته در این بین گاهی تداخل هایی بین شاخه ها دیده می شود و علت این تداخل آن است که انتقال ژن ها همیشه به صورت عمودی (از والد به فرزند) نیست بلکه بسیاری اوقات انتقال به صورت افقی (بین دو گونه، دو جنس، دو خانواده و یا حتی بالاتر) است. انتقال افقی ژن ها در پروکاریوت ها (مانند باکتری ها) کاملاً شناخته شده است و این امر باعث پیچیدگی هایی در ریابی ژن ها می شود. دربارۀ قلمرو میکروب ها در اعصار گذشته تنها می توان گفت که گونه زایی در میان آنها می توانسته است رخ دهد ولی با اطمینان می توان گفت همۀ حیات کنونی بر روی زمین از یک جمعیت میکروبی خویشاوند با توانایی های ژنتیکی متنوع بوجود آمده است (3).

زمان آغاز حیات:زمین شناسان با ردیابی فسیل ها می توانند محدودۀ بازۀ زمانی حیات زمینی را تعیین کنند. قدیمی ترین موجودات فسیلی واضح و قابل شناسایی را می توان درغرب استرالیا یافت که مربوط به 5/3 میلیارد سال پیش می باشند. این فسیل ها مربوط به موجوداتی تک سلولی شبیه به سیانوباکترهای کنونی (باکتری های فتوسنتزکننده) می باشند. از آنجایی که فتوسنتز فرایندی پیچیده است که خود باید یک دورۀ تکاملی را طی کرده باشد بنابراین حیات باید مدتی پیش از آن آغاز شده باشد. متأسفانه شواهدی قدیمی تر که دال بر وجود حیات پیش از این باشد به سختی یافت می شود. در گرینلند صخره هایی رسوبی با حداقل عمری برابر با 85/3 میلیارد سال یافت می شود که حاوی آثاری از کربن با نسبت های ایزوتوپی تغییر یافته هستند که می توانند حاکی از فعالیت های زیستی دوران باستان باشند. اگر این تفسیر درست باشد این شواهد حیات زمینی را به چیزی حدود 4 میلیارد سال قبل باز می گرداند (3).

تاریخ حیات بر روی زمین به یک پرسش برای ستاره شناسان مطرح شده است. منظومۀ شمسی 5/4 میلیارد سال پیش از یک ابر چرخان گاز و غبار شکل گرفته است. به مدت حدود 700 میلیون سال سیارات در حال تجمع و شکل گیری از غبارهای نامنسجم بودند. شواهد این دوران به صورت بمباران هایی بر روی سطح ماه کاملاً آشکار است. از آن جایی که زمین بزرگ تر از ماه است بنابراین باید ضربات و خشونت بیشتری را تحمل کرده باشد. سطح زمین در این دوران باید عاری از حیات و غیرقابل زیست بوده باشد ولی با در نظر گرفتن نتایج حاصل از صخره های رسوبی گرینلند این پرسش مطرح می شود که چگونه موجود زنده ای می تواند در این شرایط بقا یابد. یک پاسخ ممکن به این سؤال این است که در آن زمان پناه گاه هایی وجود داشته است که حیات را در برابر این شرایط خشن حفظ می کرده اند. این پاسخ این پرسش را برمی انگیزد که این پناه گاه ها کجا بودند و به عبارت دیگر مکان آغاز حیات کجاست (3)؟

مکان آغاز حیات:ابتدا باید مشخص کرد که ابتدایی ترین کلنی های میکروبی تثبیت یافته چه زیستگاهی را انتخاب کرده اند. بیایید تصور کنیم که حیات در جایی از زمین آغاز شده است. با وجود آن که داروین در مورد منشأ حیات چیز زیادی را مطرح نکرد ولی نامه ای معروف از او در دست است که به یک برکۀ کوچک گرم اشاره می کند که انواع مواد شیمیایی می توانند تدریجاً در آن تجمع یابند سپس توسط انرژی نورانی خورشید تحریک شده و مولکول های پیچیده تری می سازند تا آنجایی که حیات اولیه به صورت تصادفی به وجود می آید. این پیشنهاد ساده بعدها به مدلی تکوین یافته به نام «سوپ اولیه» تبدیل شد (3).

با در نظر گرفتن ضرب و شتم زمین توسط بارش های کیهانی، یک برکۀ کوچک گرم کمی بعید و غیر قابل توجیه می نماید. در سال های اخیر بسیاری محیط های فرعی دیگر پیشنهاد شده است. محیطی که قابل توجیه تر از همه می نماید و با تاریخچۀ ابتدایی خشن زمین سازگاری دارد اعماق سطح زمین است یعنی اعماق محیطی که از دیدگاه زمین شناسی هنوز سطح زمین محسوب می شود. در سال 1977 زیردریایی آلوین اکوسیستم های پیچیده ای را در اعماق چند کیلومتری اقیانوس آرام کشف کرد که در اطراف یک دهانۀ آتشفشان تجمع یافته بودند. برخی از این این دهانه های آتشفشانی تحت عنوان سیگاری های سیاه نامیده می شوند. دمای آب اطراف این دهانه ها می تواند تا C˚350 برسد ولی با این وجود به دلیل فشار زیاد نمی جوشد. موجودات زندۀ اطراف این دهانه ها عبارتند از خرچنگ ها و کرم های لوله ای بزرگی که احتمالاً از زیستگاه های بالاتر به این محیط ها وارد شده اند و با شرایط خشن این محیط ها سازگاری پیدا کرده اند. به دلیل تاریکی مطلق دراین عمق فتوسنتز غیر ممکن است و پرسشی که مطرح می شود این است که چه منبع انرژی این اکوسیستم را حفظ می کند. بررسی ها نشان داد که تولیدکنندگان اولیه در این محیط ها میکروب هایی هستند که نزدیک تر به دهانه زندگی می کنند. این میکروب ها به رده ای از موجودات تعلق دارند که تحت عنوان کلی شیمیوتروف ها نامیده می شوند که از مواد شیمیایی و انرژی گرمایی به جای نور خورشید استفاده می کنند. برخی از شیمیو تروف ها قادرند مواد شیمیایی و گازها را مستقیماً به مواد زیستی تبدیل کنند. به موجوداتی که در چنین دماهای بالایی زندگی می کنند هیپرترموفیل گفته می شود (3).

با وجود همۀ این شرایط خشن(دمای بالا، فشار بالا، عدم نور، اسیدیتۀ بالا یا پایین و …) این موجودات نیاز دارند که سوخت و ساز خود را به طور طبیعی انجام دهند. تحقیقات مشخص ساخت که این سیگاری های سیاه فقط قلۀ یک کوه یخی بسیار عظیم محسوب می شوند. «پروژۀ حفاری اقیانوس» به مدت چند سال اعماق صخره های بستر دریا را تا عمق 1 کیلومتر مورد کاوش قرار داد. مشخص گردید که حیات در اعماق این صخره ها نیز به اندازۀ سطح آنها رواج دارد.

در دهۀ 1980 میکروارگانیسم هایی از اعماق چند کیلومتری سطح زمین طی یک پروژۀ حفاری چاه نفت در سوئد به دست آمد. این تحقیق تحت ایرادات علمی متعددی قرار گرفت ولی چند سال بعد گزارشات مشابه دیگری نیز از تحقیقاتی مشابه به دست آمد و وفور شواهد وجود حیات را در اعماق زمین اثبات کرد.

وجود حیات در اعماق سطح زمین این نظریه را قوت بخشید که حیات می تواند در جایی در زیر زمین آغاز شده باشد یعنی جایی که موجودات می توانند خود را در برابر بارش های کیهانی حفظ کنند. البته نظریات دیگری نیز در مورد منشأ حیات وجود دارد (مانند منشأ حیات از مریخ) که جای بحث بسیارمفصلی را مطلبد که در این مقاله نمی گنجد و ما به معتبرترین آنها بسنده کردیم (3).

نیای مشترک همۀ موجودات: همان گونه که انسان و شمپانزه در 10 میلیون سال پیش تاریخچۀ مشترکی داشته اند، همۀ اشکال امروزی حیات نیز تاریخچۀ مشترکی دارند که به قدمت اشتقاق سه دامین شناخته شدۀ موجودات زنده ( آرکی ها، باکتری ها و یوکاریوت ها) برمی گردد.LUCA یا last universal common ancestor  (نیای مشترک همۀ موجودات) موجودی است که همۀ جانداران کنونی از آن منشأ گرفته اند. LUCA نمایش دهندۀ اولین مرحلۀ تکامل حیات نیست. امروزه پذیرفته شده که پیش از تکامل پروتئین ها و DNA مرحله ای وجود داشته که در آن RNA همان نقشی را بر عهده داشته است که امروزه پروتئین ها و DNA ایفا می کنند. چرا که RNA هم می تواند خود را همانند سازی کند و هم می تواند نقش آنزیمی پروتئین ها را ایفا کند (4).

تلاش های بسیاری برای بازسازی ژنوم LUCA صورت گرفته است که تحت عنوان «پروژۀ ژنوم حداقل» نامیده می شود. این پروژه به دنبال ژن هایی می گردد که فراگیر هستند یعنی همۀ فرم های جانداران دارای این ژن ها هستند. لیستی که از این ژن ها تهیه می شود خود احتمال دیگری را مطرح می کند. احتمالاً این لیست ماهیت اصلی حیات سلول را مشخص می کند به عبارت دیگر تعداد حداقل ژن های لازم برای تشکیل یک سلول را تعیین می کند. در سال 1996 دانشمندان با تعیین توالی ژنوم دو باکتری ((Mycoplasma genitalium & Haemophilus influenzae تلاش کردند ژنوم حداقل را مشخص کنند. حاصل تحقیقات آنها به صورت زیر خلاصه شد:

ژن شالودۀ حیات را تشکیل می دهد.

هیچ ماشینی برای سنتز DNA مورد نیز نیست.

از این تحقیق مشخص گردید که LUCA اطلاعات ژنتیکی خود را در RNA (و نه DNA) ذخیره می کرده است. البته هنوز بحث های زیادی در مورد ماهیت مادۀ ژنتیکی LUCA DNA) یا (RNA  وجود دارد ولی اکثر دانشمندان بر این نظریه اتفاق نظر دارند که در دوره ای از حیات RNA به جای DNA منبع ذخیرۀ اطلاعات بوده است (4) چنان چه امروزه نیز چنین امری در برخی از ویروس ها از جمله ویروس بیماری ایدز دیده می شود و جالب است که بدانیم حتی در عصر کنونی نیز فرم هایی از حیات به سادگی یک مولکول RNA وجود دارد که فاقد هر گونه غشاء یا اندامک سلولی هستند. به عنوان مثال ویروئیدها (مولکول های RNAای که در برخی گیاهان ایجاد بیماری می کنند) نوعی از این این گونه حیات هستند (5) که حتی اگر هم ما آنها را به عنوان موجوداتی زنده به شمار نیاوریم، نشان گر این هستند که حتی یک مولکول هم می تواند خصوصیات حیاتی را دارا باشد.

سخن پایانی: هنوز خلاء زیادی در دانش ما در مورد منشأ حیات وجود دارد ولی به هیچ عنوان این خلاء مدرکی دال بر تأیید افسانه های بشر ابتدایی پیرامون خلقت آدم و حوا و امثال آنها نیست. اگر چه این افسانه ها همیشه با اطمینان در مورد آفرینش سخن می رانند و زبان علم زبان شک و تردید است و بر اساس نظریات استوار ولی در واقع این برتری علم در برابر این افسانه هاست. چنین افسانه هایی راه را بر سؤال که خود محرک دانش و پیشرفت بشر است می بندند و با توضیحات بسیار ابتدایی خود انسان را متقاعد می کنند که هیچ جای تردیدی در این زمینه وجود ندارد و آفرینش و آفریننده در همان مقیاس کوچکی هستند که در افسانه آمده است. بشر کنجکاو با قدرت استدلال و نیروی دانش و ابزار خود یکی یکی این پرسش ها را پاسخ می دهد و به عمر این افسانه ها و خدایان دروغین خلقت پایان می دهد. و آنان که در برابر این موج مقاومت می کنند خود نیز به سرنوشت افسانه هایشان می پیوندند.

References:

Orgel, L., E, 1997, The origin of life on earth. [online]. Available: http://www.geocities.com/capecanaveral/lab/2948/orgel.html. [2008, February 18].

Charles Darwin Naturalist. [online]. Available: http://www.lucidcafe.com/ library/96feb/darwin.html. [2008, February 18].

Davies. P. The origin of life I: When and where did it begin? [online]. Available: http:// cosmos .asu.edu/publications/papers/OriginsOfLife_I.pdf. [2008, February 19].

Poole. A., M. 2002. My name is LUCA. [online]. Available: http://www.actionbioscience.org/newfrontiers/poolepaper.html. [2008, February 20].

Matousek, J., Orctova, L., Patzak, J., Svoboda, P., Ludvikova, I. 2003. Molecular sampling of hopstunt viroid (HSVd) from grapevines in hop production areas in the Czech Republic and hop protection. Plant soil environment. 49, 168-175.

استدلالهای ضعیف در قرآن

قرآن در موارد متعددي براي اثبات مدعيات خود (و يا توجيه بعضي احکام شرعي) دلايل ضعيفي آورده است و همين مرا به شک مي‌اندازد که مگر ممکن است خدايي عالم و حکيم چنين استدلال‌هاي ضعيفي را بياورد. پيش از اين (در بحث تحدي قرآن و ادعاي عدم وجود تناقض) به دو نمونه اشاره کردم. اينک نمونه‌هاي ديگر:

1. بسياري از كافران و مشركان معتقد بودند كه محمد آيات قرآن را از افرادي ديگر مي‌آموزد و براي مردم بيان مي‌كند. عده‌اي نظرشان به سلمان فارسي بود و عده‌اي ديگر نيز به فردي كه به زبان عبري سخن مي‌گفت، مشكوك شده بودند (و البته طبيعي بودكه عده‌اي نيز قائل به ارتباط پنهاني او با افرادي ديگر بوده باشند). آيه 103 سوره نحل براي رفع اين شك و شبهه مي‌گويد:

و نيك مي‌دانيم كه آنان مي‌گويند: «جز اين نيست كه بشري به او مي‌آموزد» [نه، چنين نيست. زيرا] زبان كسي كه اين نسبت را به او مي‌دهند،‌ غير عربي است [در حالي که]اين [قرآن] به زبان عربي روشن است.

دليلي كه در اين آيه آمده است، نمي‌تواند شك و شبهه مخالفان را رفع كند. زيرا اولاً ممكن است فردي كه زبان مادري‌اش فارسي است، به زبان عربي هم مسلط باشد و هيچ دليل محكم و قاطعي مبني بر اينكه سلمان فارسي (و يا آن فرد عبري‌زبان)، به زبان عربي تسلط نداشت، موجود نيست. ثانياً مي‌توان فرض كرد كه سلمان فارسي (يا فرد ديگري)‌ مضامين خاصي را به زبان دست و پا شكسته به محمد القا مي‌كرد و آنگاه محمد آن مضامين را با زبان فصيح و بليغ خود به مردم ابلاغ مي‌نمود. ثالثاً ـ‌ و مهمتر از همه اينكه ـ در اين آيه به اين نكته مهم توجه نشده است كه مشكل اصلي در «مفهوم» است نه «مصداق». به عبارت ديگر مشكل اصلي در اين است كه عده‌اي گمان مي‌كنند كه محمد اين آيات را از فرد يا افراد ديگري مي‌آموزد نه از فرشته وحي. حال اگر در تشخيص مصداق اشتباه كنند و به فرد يا افراد خاصي مظنون باشند، با اثبات اينكه آن افراد عربي نمي‌دانند و يا اگر مي‌دانند، رابطه‌اي با پيامبر ندارند و پيامبر چيزي از آنها نياموخته است، نمي‌توان مشكل را از ريشه حل كرد. زيرا منكران خواهند گفت كه فرد ديگري به غير از آن كه مورد نظرشان بوده است، آيات قرآن را به محمد مي‌آموزد و چه بسا آن فرد، زبانش عربي باشد و از شعر و شاعري و سخنوري و حكمت و… نيز چيزهايي بداند. ساده‌نگري قرآن در اينجا شگفت مي‌نمايد: عده‌اي از مخالفان پيامبر گمان كرده‌اند كه سلمان فارسي آيات قرآن را به او مي‌آموزد، و حال آيه‌اي نازل مي‌شود كه اثبات كند گمان آنها باطل است و سلمان نمي‌تواند چنين آياتي را به پيامبر بياموزد، آن هم به اين دليل كه زبانش عربي نيست!؟ به اين نكته هرگز توجه نشده است كه حتي اگر دليل آيه كاملاً درست و منطقي باشد ـ كه نيست ـ تنها نتيجه آن اين است كه سلمان (و يا فلان فرد مورد نظر) آيات قرآن را به پيامبر نياموخته است، همين و بس. اما گر عده‌اي ديگر از منكران و مخالفان پيامبر در همان زمان و يا در آينده، به فرد يا افراد ديگري مظنون شوند، آيا با دليلي كه در اين آيه آمده است مي‌توان شك و شبهه آنها را برطرف كرد؟ انتظار من از يك كتاب آسماني ـ كه بنا به فرض بايد تا روز قيامت هدايتگر همه جهانيان باشد ـ اين است كه اگر مي‌خواهد با اقامه دليل و برهان از خود رفع اتهام و شبهه كند، به‌گونه‌اي عميق، ريشه‌اي و كلي استدلال بياورد تا سخنش براي همه جهانيان و تا ابد شنيدني و قابل‌تأمل باشد. آيا دليلي كه در آيه مورد بحث آمده، براي امروزيان هم شنيدني و قابل‌تأمل است؟

2. آية‌ 22 سورة انبياء براي اثبات توحيد اينگونه دليل مي‌آورد:

«لو كان فيهما الهه الا الله لفسدتا» يعني: اگر در زمين و آسمان، خداي ديگري غير از الله وجود داشت، نظام جهان از هم مي‌پاشيد.[اما همين كه مي‌بينيم نظم جهان برقرار است، نتيجه‌ مي‌گيريم كه در زمين و آسمان فقط يك خدا حكومت مي‌كند]

اما اين دليل نقاط ضعفي دارد كه در اينجا به چند مورد اشاره مي‌كنيم:

1-2. مقدمة اول آن (متن آيه) گزاره‌اي شرطي است كه درستي آن قطعي و مسلم نيست. به عبارت ديگر از «وجود خدايي ديگر غير از الله» منطقاً نمي‌توان «فساد و از هم پاشيده شدن نظام جهان» را نتيجه گرفت. ممكن است دو خدا ـ كه بنا به فرض، هر دو داراي صفات كمال از جمله علم، حكمت، عدالت و… هستند ـ با هم سازش و همكاري و هماهنگي داشته باشند و هر دو با هم جهان را اداره كنند و همكاري آنها تا ابد نيز ادامه يابد. هيچ دليلي اقامه نشده است كه محال بودن همكاري ازلي و ابدي دو خدا براي فرمانروايي بر جهان و ادارة امور مخلوقات را نشان دهد. همكاري و همدلي دائمي، حتي بين دو انسان نيز ممكن است برقرار باشد و هرگز به اختلاف و درگيري نينجامد، چه رسد به خداياني كه بنا به فرض، موجوداتي كاملند.[1]

2-2 فرض كنيم گزارة شرطي مذكور درست باشد. اما آيا معناي آن اين است كه اگر دو يا چند خدا وجود داشت، نظام جهان از همان روز اول به هم مي‌ريخت و همه چيز نابود مي‌شد؟ اين معنا مسلماً نادرست است. زيرا به‌راحتي مي‌توان فرض كرد كه دو يا چند خدا، حداقل تا مدتي (هر چند موقت) مي‌توانند با هم توافق، همكاري و هماهنگي داشته باشند و اگر قرار باشد كه نتيجة سلطنت و فرمانروايي خدايان متعدد، به هم خوردن نظم جهان باشد، چنين نتيجه‌اي مدت زماني طول مي‌كشد تا حادث شود. اگر اين را بپذيريم، آنگاه بايد در برابر اين ادعاي خصم كه: «شايد آن زمان هنوز فرا نرسيده باشد» سكوت اختيار كنيم. به عبارت ديگر، مخالفان با قبول درستي گزارة شرطي مورد بحث مي‌گويند: مي‌توان فرض كرد كه چند خدا بر جهان فرمانروايي مي‌كنند و به همين دليل نيز روزي نظام جهان درهم ريخته و همه چيز نابود مي‌شود، اما آن زمان هنوز نرسيده است. در اين صورت دليل قرآن با نقد سهمگيني مواجه مي‌شود. براي حل مشكل ابتدا بايد عمر دقيق كهكشان‌ها (يعني فاصلة زماني بين نقطة پيدايش جهان مادي تا اين زمان) را با ادله و شواهد و قرائن محكم و خدشه‌ناپذير علمي پيدا كنيم. سپس نشان دهيم كه آستانة زماني تحمل خدايان متعدد براي همكاري و هماهنگي با هم (در ادارة امور جهان)، كمتر از عمر كنوني جهان مادي است. به عبارت ديگر بايد نشان دهيم كه اگر چند خدا در ادارة جهان آفرينش با هم شراكت و همكاري مي‌كردند، تاكنون ناهماهنگي و اختلاف و درگيري، و در نتيجه: از هم پاشيدن نظم جهان رخ داده بود. آيا معتقدان و پيروان قرآن مي‌توانند از عهدة اين كار برآيند؟

  3ـ2. تحقيقات و مشاهدات علمي دانشمندان نشان مي‌دهد كه نظم كنوني جهان در حال از بين رفتن است و حركت جهان به سوي بي‌نظمي سرانجام موجب نابودي همة كرات آسماني خواهد شد. بنابراين در استدلال مورد بحث ـ كه به شكل قياس استثنايي اقامه شده است ـ راهي براي نفي تالي نداريم تا بتوانيم نفي مقدم و در نتيجه واحد بودن خدا را نتيجه بگيريم. به عبارت ديگر دليل قرآن ـ با صرفنظر از اشكالات گذشته ـ زماني منطقي است كه بتوانيم وجود نظمي ثابت در كل جهان هستي را اثبات كنيم. در حالي كه نه تنها اثبات وجود چنين نظمي ممكن نيست، بلكه شواهد و قرائن فراواني آن را نقض مي‌كند و اتفاقاً از بين رفتن تدريجي نظم كنوني (بنا به منطق خود قرآن) حداقل مي‌تواند تأييدي بر چند‌خدايي باشد؟!

َ   به دلایلی که در بالا آمد، برهان توحید مذکور در آیه قابل دفاع نیست. اما عده‌ای از مدافعان قرآن سعی کرده‌اند تا تقریر دقیق‌تری از این برهان ارائه دهند. تقریر آنها چنین است:

بی تردید هر یک از موجودات عالم شخصیتی مستقل از دیگر موجودات دارد.]اما[ در عین حال همه آنها با یکدیگر مرتبطند، به طوری که هیچ یک از آنها به تنهایی و جدای از دیگران قابل دوام نیست. پس وجود این عالم در گذشته و حال و ادامه آن در آینده مشروط به نوعی هماهنگی بین اجزای آن (تک تک موجودات) می باشد. به عبارت دیگر، گرچه هر یک از موجودات شخصیتی مستقل از دیگر موجودات دارد، ولی همه آنها تحت نظام واحدی قرار دارند و بدون وحدت نظام از بین می رود و در نتیجه موجودات (عالم) فاسد می شوند. از طرفی خدا در توحید اسلامی ، یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی هایش را تأمین می کند، زیرا توحید تنها در خالقیت نیست، بلکه توحید در ربوبیت نیز لازم است. حال اگر فرض کنیم انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب، غذا، هوا و …. را خدای دیگری تامین نماید، فرض نامعقولی بوده و اساساً خدا را فرض نکرده ایم ، چون خدا یعنی کسی که موجود ] را خلق[ و تمام نیازمندی های آن را تامین کند.

اگر فرض کنیم هر موجود و نظامی خدای مستقل داشته و ارتباطی با سایر موجودات نداشته  باشد، عالم فاسد شده و دوام نمی آورد، چون موجودات به یکدیگر احتیاج دارند و نمی توانند بدون رفع نیاز هر یک به واسطه سایر موجودات باقی بمانند. پس این وحدت نظام که در این عالم حکم فرماست . همه می توانند آن را درک کنند، حاکی از آن است که کسی که این جهان در اختیار اوست ، واحد است که همه اینها را به هم مربوط می کند و اگر واحد نبود، عالم فاسد می شد….

نظام حاکم بر جهان، نظام همبستگی و تاثیر و تأثر است. اگر چه هر پدیده ای برای خود نظام مستقلی دارد، ولی به روشنی می بینیم که نظامی کلی تر بر همه آنها حاکم است. حال اگر فرض کنیم که این عالم از قسمت هایی تشکیل شده که هر کدام خدایی دارد، لازمه اش عدم دوام عالم است، چون اگر نیازمندی های هر نظامی را نظام دیگری تأمین کند، خدایی در کار نخواهد بود، چرا که ] در چنین فرض[ خلق بدست یکی و تدبیر به دست دیگری است، در حالی که خدا کسی است که خلق، تدبیر و رفع همه نیازمندی های موجود را به عهده دارد.[2]

برای روشن‌تر شدن ساختار این استدلال مجبورم خلاصه‌ای از آن بدست دهم:

1.  همه موجودات عالم هستی با یکدیگر هماهنگ و مرتبطند و به هم نیاز دارند، به‌طوری که هیچ‌یک از آنها به‌تنهایی و جدای از دیگران قابل دوام نیست. به عبارت دیگر همه موجودات جهان تحت یک نظام واحد قرار دارند و بدون این وحدت نظام قابل دوام نیستند و به زبان قرآن فاسد می‌شوند.

2.  بنابراین وجود جهان در گذشته و حال، و به عبارتی دیگر دوام آوردن و فاسد نشدن آن نشان از حفظ وحدت نظام آن دارد.

3.  مدعای آیه این است که اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات، یا به عبارتی دیگر «وحدت نظام جهان» از بین می‌رود، چرا که مطابق جهان‌بینی توحیدی اسلام، خدا یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی‌هایش را تأمین کند. بنابراین اگر(به عنوان مثال) فرض کنیم که انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب، هوا، غذا  و … را خدایی دیگر تامین نماید، اساساً خدا را فرض نکرده‌ایم. به عبارت دیگر چنین فرضی خلاف تعریف اسلام (قرآن) از مفهوم خداست.

نتیجه مقدمات فوق این است که همه جهان هستی توسط یک خدا اراده می‌شده و می‌شود.

اما این تقریر نیز خالی از اشکال نیست. در مورد مقدمه 1 (که مقدمه اصلی و سنگ بنای این استدلال است) دو نکته را می‌توان طرح کرد: اول اینکه گزاره‌هایی همچون «همه موجودات جهان با هم مرتبطند و به هم نیاز دارند» و یا «همه موجودات جهان تحت نظام واحدی قرار دارند» به هیچ وجه اثبات نشده و اصولاً قابل اثبات هم نیستند. بنابراین استفاده از این گزاره‌ها به عنوان مقدمات یک برهان عقلی خلاف قواعد منطق است و همین خطای منطقی کل ساختار این استدلال را مخدوش کرده است. کاملاً می‌توان فرض کرد که در جهان هستی مجموعه‌هایی منظم و مستقل و جدا از هم وجود دارند که هرکدام توسط یک خدا خلق و اداره می‌شوند. دوم اینکه گزاره «بدون این وحدت نظام، موجودات عالم دوام نمی‌آورند و فاسد می‌شوند» نیز نادرست است. چرا که آنچه ضامن حفظ و بقای یک موجود است، رفع نیازهای آن توسط موجود یا موجودات دیگر است و این به هیچ وجه مستلزم آن نیست که همه موجودات جهان هستی  تحت یک نظام واحد قرار داشته باشند و یا توسط یک خدا اداره شوند. مهم این است که هر موجودی در هر مجموعه‌ای که قرار دارد، ارتباطش با اعضای دیگر حفظ و نیازمندی‌هایش توسط  آنها تأمین شود. بنابراین اگر فرض کنیم که جهان هستی از مجموعه‌های منظم و در عین حال جدا از هم و بی‌ارتباط با یکدیگر تشکیل شده است، و هر کدام از آن نظام‌ها مخلوق خدایی جداگانه است، محذور عقلی (از آن حیث که در این استدلال آمده است) پیش نمی‌آید و دوام و بقای موجودات هم تضمین می‌شود. چرا که موجودات هر مجموعه فقط به اعضای دیگر همان مجموعه نیازمند هستند و کل هر مجموعه نیز توسط خدایی جداگانه خلق و اداره می‌شود. با توضیحاتی که آمد، نادرستی مقدمه شماره 2 نیز آشکار می‌شود. به عبارت دیگر معلوم می‌شود که وجود و دوام جهان تا زمان حال، منطقاً نشان‌دهنده «وحدت نظام عالم از گذشته تاکنون» نیست.

اکنون فرض کنیم که همه موجودات جهان هستی به هم نیازمند هستند و به عبارت دیگر همه عالم تحت یک نظام واحد قرار دارد. مطابق مقدمه شماره 3 اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات، یا به عبارتی دیگر «وحدت نظام جهان» از بین می‌رود. آیا این مقدمه درست است؟ به نظر من پاسخ منفی است، چرا که وجود چند خدا با وحدت نظام جهان منطقاً ناسازگار نیست. می‌توان فرض کرد که نظام واحد جهان توسط چند خدا و با همکاری و هماهنگی همدیگر اداره می‌شود. در متن این استدلال، برای رد این احتمال گفته شده است که: «اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات یا به عبارتی دیگر وحدت نظام جهان از بین می‌رود، چرا که مطابق جهان‌بینی توحیدی اسلام، خدا یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی‌هایش را تأمین کند. بنابراین اگر (به عنوان مثال) فرض کنیم که انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب و هوا و غذا و …. را خدایی دیگر تأمین نماید، اساساً خدا را فرض نکرده‌ایم»، به عبارت دیگر چنین احتمالی به معنای این است که «خلق به دست یکی و تدبیر به دست دیگری باشد» و این با تعریف اسلام (قرآن) از مفهوم خدا نمی‌خواند.

در اینجا دو نکته قابل طرح است:

1. فرض بر این است که فعلاً فقط «خالق داشتن جهان» اثبات شده و اکنون می‌خواهیم اثبات کنیم که جهان هستی فقط یک خالق دارد و نه چند خالق. به عبارت دیگر به لحاظ علمی و منطقی در جایگاهی هستیم که هنوز هیچ‌یک از اوصاف خالق (یا خالق‌های) جهان اثبات نشده و ما می‌خواهیم ابتدا «یکی بودن» آن را اثبات کنیم و بعد از این مرحله است که نوبت به صفات دیگر می‌رسد. در چنین جایگاهی چگونه می‌توان از «توحید اسلامی» سخن گفت؟ چه دلیلی وجود دارد که ما در این بحث و در جایگاهی که قرار داریم، فقط و فقط باید از خدایی سخن بگوییم که هم موجود را خلق و هم آن را تدبیر می‌کند؟ در جایگاهی که ما به لحاظ منطقی (در این بحث) قرار داریم، می‌توان فرض کرد که خلق موجودات به دست یک خدا و رفع نیازهای آنها نیز توسط خدایی دیگر صورت بگیرد، مگر اینکه از پیش و با دلایل عقلی محکم و خدشه‌ناپذیر اثبات شده باشد که از مفهوم «خدا» فقط و فقط یک تصور می‌توان داشت و آن هم همان است که در «توحید اسلامی» آمده است .

2. حتی اگر فرض کنیم که از خدا فقط یک تعریف و تصویر می‌توان داشت و آن اینکه : «خدا یعنی کسی که هم موجودات را خلق می‌کند و هم نیازمندی‌هایشان را تأمین می‌نماید» ، تنها در صورتی می‌توان یکی بودن این خدا را اثبات کرد که پیش از آن»وحدت نظام جهان» اثبات شده باشد. در حالی که همان‌طور که پیش از این (در نقد مقدمه 1) گفتم، این مدعا نه اثبات شده و نه اثبات‌شدنی است. بنابراین می‌توان فرض کرد که مجموعه‌های منظم جداگانه و بی‌ارتباط  با هم وجود دارند و هرکدام از آن نظام‌های متفاوت توسط خدایی خلق و تدبیر می‌شوند. چنین فرضی با مفهوم خدا در توحید اسلامی هم سازگار است .

در مورد مقدمه شماره 2 یک نکته دیگر قابل ذکر است. مطابق این مقدمه: وجود جهان در گذشته و حال نشان از حفظ و پایداری «وحدت نظام حاکم بر آن» دارد. به عبارت دیگر، اینکه جهان هستی هنوز نابود نشده، نشانه حفظ «وحدت نظام حاکم بر آن» قلمداد شده است و این یعنی نادیده گرفتن یک نکته بسیار مهم. توضیح اینکه جهان (حداقل در آن محدوده‌ای که بشر توانسته نسبت به آن علم و آگاهی پیدا کند) رو به فساد و نابودی است. خورشید در حال خاموش شدن است و خاموشی خورشید، حیات موجودات کره زمین را به نابودی می‌کشاند و حتی منظومه شمسی را از بین می‌برد. بسیاری از سیارات، منظومه‌ها و کهکشان‌ها در حال از هم پاشیده شدن و نابودی‌اند. حداقل ظواهر نشان می‌دهند که جهان مادی (نظام کهکشان‌ها) رو به فساد و نابودی است. از کجا معلوم که در آینده‌ای دور یا نزدیک، همه جهان مادی متلاشی نخواهد شد؟ به عبارت دیگر حتی اگر فرض کنیم که حفظ و پایداری جهان در گروی وحدت نظام حاکم بر آن است، حرکت جهان به سوی فساد و نابودی نشان می‌دهد که آن شرط برقرار نبوده و نیست. اینکه جهان هستی هنوز وجود دارد و به کلی نابود نشده است، منطقاً حاکی از این نیست که یک نظام واحد و ثابت بر آن حاکم بوده و هست. چرا که به هر حال اگر قرار باشد جهان در اثر وجود دو یا چند خدا و به هم خوردن وحدت نظام رو به فساد و نابودی برود، این امر مدت زمانی _ که اندازه آن به طور دقیق قابل محاسبه نیست _ طول می‌کشد. حال از کجا معلوم که آن مدت زمان، کمتر از عمر کنونی جهان است؟ چگونه می‌توان با قاطعیت گفت که اگر وحدت نظام جهان از بین رفته بود، جهان تاکنون به کلی نابود شده بود؟ می‌توان احتمال داد که زمان مورد نیاز برای فساد کامل جهان هنوز به سر نیامده است و این احتمال کاملاً معقول و منطقی، ارزش و اعتباری برای مقدمه 2 باقی نمی‌گذارد.

هنوز یک نکته دیگر تذکار می‌طلبد. من در نقد مقدمه 1 گفتم که گزاره‌هایی مثل «همه موجودات جهان به هم نیاز دارند و با هم مرتبطند» نه اثبات شده و نه قابل اثباتند. ممکن است بگویید با توسل به قانون عقلی و فلسفی «علیت» می‌توان ادعا کرد که همه موجودات جهان (ممکنات) با هم رابطه علی و معلولی دارند و روی هم رفته زنجیره  به هم پیوسته‌ای از علت‌ها و معلول‌ها را بوجود می‌آورند که به یک علت العلل ختم می‌شود. اما توسل به قانون علیت نیز مشکلی را حل نمی‌کند، چرا که اولاً خود این قانون با هیچ دلیل محکم و قاطعی اثبات نشده و فقط یک پیش‌فرض است. ثانیاً حتی اگر این قانون صحیح باشد، باز هم می‌توان فرض کرد که جهان هستی از مجموعه‌های مستقل و بی‌ارتباط با یکدیگر تشکیل شده و اعضای هر مجموعه با هم رابطه علی و معلولی دارند و زنجیره علت‌ها و معلول‌ها در هر مجموعه به طور جداگانه و بی‌ارتباط با مجموعه‌های دیگر به یک «علت العلل» می‌رسد. اما اینکه آیا می‌توان برای هر مجموعه یک علت‌العلل جداگانه فرض کرد و یا اینکه همه مجموعه‌ها به یک علت‌العلل ختم می‌شوند و به عبارت دیگر اینکه در جهان هستی فقط یک علت‌العلل وجود دارد یا اینکه می‌توان وجود چند علت‌العلل را فرض کرد، ربطی به مقدمه 1 ندارد، چرا که در این مقدمه سخن از یک نظم واحد جهانی می‌رود و وجود مجموعه‌های جداگانه و بی‌ارتباط با هم نفی می‌شود و این مدعایی است که حتی با توسل به قانون فلسفی «علیت» قابل اثبات نیست. ناگفته نگذارم که با استفاده از قانون علیت و بعضی قواعد فلسفی دیگر (در فلسفه اسلامی) می‌توان دلایلی محکم برای اثبات وحدت واجب‌الوجود اقامه کرد. به عبارت دیگر با تجزیه و تحلیل‌های فلسفی می‌توان نشان داد که «علت العلل» واجب‌الوجود است و تصور دو یا چند واجب‌الوجود به تناقض‌های عقلی و منطقی می‌انجامد و بدین ترتیب علت‌العلل موجودات جهان هستی _ که همان واجب‌الوجود است _ نمی‌تواند متعدد باشد. اما در اینجا دو نکته مهم را نباید فراموش کنیم: نکته اول این است که استدلال فلسفی مذکور (صرف‌نظر از صحت و استحکام و یا ضعف و نادرستی آن) دلیل عقلی مستقلی است که ربطی به استدلال مذکور در آیه مورد بحث ندارد و همه سخن من در اینجا این است که استدلال آیه بر یکی بودن الله  نادرست و ضعیف است، نه اینکه هیچ دلیلی بر توحید نمی‌توان اقامه کرد. دوم اینکه حتی اگر با دلایل عقلی و فلسفی مستقل بتوان وجود و وحدت «علت العلل» و یا «واجب الوجود» را اثبات کرد، باید به این سئوال مهم و سرنوشت‌ساز پاسخ گفت که: «معادله واجب‌الوجود یا علت‌العلل مساوی است با همان الله که در قرآن آمده، از کجا اثبات می‌شود؟» ادعای قرآن این است که » الله یکی است» و ادعای فلسفه این است که «علت‌العلل و یا واجب‌الوجود یکی است». اما آیا «علت‌العلل یا واجب‌الوجود» همان «الله» است؟ این، پرسشی عظیم و مهیب است که پاسخی با پشتوانه‌های عقلی و فلسفی محکم می‌طلبد.

در آخر این بحث بد نیست به نکته­ای اشاره کنم و آن اینکه عده­ای از مفسرانِ قرآن مفاد برهانِ مذکور در آیه را منطبق بر برهان تمانع می­دانند. این تفسیر به دلیلی که در ذیل می­آید (و من آن را می­پذیرم) با مضمون آیه سازگار نیست:

طبق این تفسیر اگر دو خدا وجود داشته باشد، عالم تحقق پیدا نمی­کند، در حالی که طبق آیه­ی شریفه اگر دو خدا وجود داشته باشد، عالم فاسد می­شود و آشکار است که «موجود شدنِ» عالم غیر از «فاسد شدنِ» آن است. فاسد شدن در جایی است که چیزی موجود باشد و بعد فاسد شود، نه اینکه اساساً موجود نشود.

خلاصه اینکه نتیجه­ی برهان تمانع این است که اگر خدایان متعدد می­بودند، اصلاً عالم بوجود نمی­آمد، نه اینکه فاسد می­شد، در صورتی که آیه کریمه فساد عالم را مطرح می­کند که بعد از بوجود آمدن است. پس می­توان گفت که … مفاد برهانی که آیه بیان می­کند، غیر از برهان تمانع است[3]

مطلبی که آمد کاملاً صحیح است و نشان می­دهد که برهانِ مذکور در آیه چیزی غیر از برهانِ تمانع در فلسفه­ اسلامی است. اما در اینجا مشکلی جدید برای آیه­ مورد بحث پیش می­آید و آن اینکه مضمون آن با قواعد فلسفی در تناقض می­افتد. توضیح اینکه همانطور که در مطلبِ فوق آمده است، مطابقِ مضمون آیه «موجود شدن جهانِ واحد از دو علت تامه» محال نیست، در حالی که مطابق قواعد فلسفی و برهان تمانع چنین چیزی محال است. در اینجا با تناقضی مواجه هستیم که برای حل آن چاره­ای جز پذیرش یک طرف و رد طرف دیگر نداریم. حال آیا می­توان برای نجات آیه، قاعده­ فلسفیِ «از دو علتِ تامه یک معلولِ واحد بوجود نمی­آید» را قربانی کرد؟ چگونه؟

3.آيات 37 تا 40 سوره انسان براي اثبات قدرت خدا در زنده كردن مردگان اينچنين دليل مي‌آورد:

آيا او (انسان)‌ نطفه‌اي از مني كه در رحم ريخته مي‌شود نبود؟ سپس بصورت خون بسته درآمد و خداوند او را آفريد و موزون ساخت؛ و از او دو زوج مرد و زن آفريد؛ آيا چنين كسي قادر نيست كه مردگان را [در روز قيامت، دوباره] زنده كند؟

در آيه 5 سوره حج نيز چنين مي‌خوانيم:

اي مردم، اگر از [زنده شدن مردگان در] روز رستاخيز در شك [و ترديد] هستيد [و فكر مي‌كنيد چنين امري از عهده ما برنمي‌آيد] پس [بدانيد كه] ما شما را از خاك و سپس از نطفه و… آفريده‌ايم…

در اين آيات، خداي محمد براي اينكه توانايي خود بر زنده كردن مجدد مردگان در قيامت را اثبات كند، مراحل مختلف خلقت انسان را به او يادآوري مي‌كند و بعد با طرح يك سؤال در قالب استفهام انكاري، نتيجه‌گيري را به عهده مخاطب مي‌گذارد. اما اين كافي نيست. زيرا اگر زنده شدن مجدد مردگان را محال عقلي بدانيم، آنگاه ديگر خداي قادر مطلق هم از عهده اين كار برنمي‌آيد و اگر محال ندانيم و معتقد باشيم كه خدا قادر مطلق نيست و نمي‌تواند مردگان را زنده كند، آنگاه براي اثبات قدرت خدا بر چنين كاري بايد چاره‌اي ديگر بينديشيم. زيرا اينكه خدا آدمي را طي مراحل مختلف آفريده است، منطقاً نتيجه نمي‌دهد كه پس از مردن انسان و پوسيده ‌شدنش در زير خروارها خاك، دوباره مي‌تواند از همان ذرات تجزيه شده، همان انسان اولي با همان خصوصيات جسمي، روحي و رواني را خلق كند و همان خاطرات را برگرداند. توجه كنيد كه خلقت اوليه انسان با خلقت دوباره او پس از پوسيده شدن در خاك، دو امر كاملاً جداگانه‌اند و زمين تا آسمان با هم فرق دارند. اشتباه نشود، من نمي‌گويم خدا قادر نيست انسان‌ها را دوباره زنده كند. مي‌گويم دليلي كه در آيات مورد بحث براي اثبات توانايي خدا بر زنده كردن مجدد مردگان آمده است، با قواعد منطق نمي‌خواند. براي اثبات امكان معاد، ابتدا بايد ثابت كنيم كه زنده شدن مردگان ـ خصوصاً پس از پوسيده شدن در زير خاك و متلاشي شدن اجزا و ذرات بدن ـ امري محال نيست (و در اين مرحله، شبهه آکل و ماکول ابن کمونه بايد به نحوي محکم و دقيق حل شود) و بعد قدرت مطلق خدا (در انجام همة امور ممكن) را با دلايل عقلي محكم اثبات كنيم. كسي كه خدا را قادر مطلق نداند و يا معتقد به محال بودن احياي مجدد مردگان باشد، با يادآوري او نسبت به اين نكته كه خدا او را از نطفه‌اي كه در رحم ريخته مي‌شود، آفريده است، نمي‌توان وجوب يا امكان معاد را برايش ثابت كرد. زيرا اگر دو فعلx  و y از يك سنخ نباشند، با اثبات اينكه فاعلA  قادر به انجام فعل x  است، اثبات نمي‌شود كه همين فاعل، قادر به انجام فعل y هم هست. به عنوان مثال با قبول اين مطلب كه فلان مهندس، كامپيوتري را ساخته است، ثابت نمي‌شود كه اگر اين كامپيوتر را در كوره بسوزانيم و فقط خاكسترش باقي بماند، هم او مي‌تواند از ذرات باقيمانده كامپيوتر دوباره همان كامپيوتر قبلي را بسازد. البته اگر بخواهيم دقيق‌تر باشيم، بايد بگوييم مادام كه پاي قدرت مطلقه در ميان نباشد، قدرت بر انجام هيچ فعلي منطقاً قدرت بر انجام هيچ فعل ديگري را ـ حتي اگر هم سنخ با فعل اول باشد ـ اثبات نمي‌كند.

با توضيحاتي كه آمد، دليل دومي كه در بسياري از آيات قرآن براي اثبات قدرت خدا بر زنده كردن مجدد مردگان آمده است،‌ مورد خدشه قرار مي‌گيرد. در سراسر قرآن دهها بار گفته شده است كه خداوند زمين خشكيده و مرده را با بارش باران دوباره زنده و بارور مي‌كند، تا خواننده نتيجه بگيرد كه همين خداوند مي‌تواند در روز قيامت، مردگان را نيز دوباره زنده كند.[4] در حالي كه اولاً روييدن درختان و گياهان از زمين، مصداق زنده شدن مرده نيست. اگر در خاك بذر گياهان و درختان وجود داشته باشد، بارش باران (به علاوه شرايط ديگر مانند مناسب بودن نوع خاك) مي‌تواند موجب رويش بذر شود و اگر بذري در خاك وجود نداشته باشد، ميليون‌ها سال بارش باران هم نمي‌تواند موجب رويش گياهان و درختان شود. به عبارت ديگر خاكي كه گياه و درخت در آن نروييده است، خاك مرده نيست ـ و اصلاً مرده بودن خاك چه معناي حقيقي و معقولي مي‌تواند داشته باشد؟ ـ و زماني كه دانه‌هاي درون آن در اثر بارش باران و فراهم آمدن شرايط ديگر جوانه مي‌زند، به معناي واقعي كلمه زنده نشده است. خاك، همان خاك است ـ بدون اينكه ماهيت آن تغيير كرده باشد ـ و فقط گياهان و درختاني در آن روييده‌اند. آري مجازاً مي‌توان گفت كه خاك، مرده بود و حالا زنده شده است. اما از مجاز تا حقيقت فاصله‌اي است ناپيمودني. ثانياً فرض كنيم در اينجا بارش باران موجب زنده شدن خاك شده است. آيا اين  اثبات مي‌كند كه زنده شدن مردگان در قيامت، امري است ممكن؟ و ثالثاً آيا اگر ممكن بودن معاد ثابت شد، قدرت خدا بر زنده كردن زمين مرده، نشان‌دهنده قدرت او بر معاد هم هست؟ به هيچ وجه.

4. ارزش‌هاي اخلاقي از كجا آمده‌اند و چرا ما آدميان بايد به آنها ملتزم باشيم؟ اين سؤال تاكنون پاسخي نهايي و قطعي نيافته است و نظريه‌پردازي در مورد آنچه مي‌تواند پشتوانة اخلاق قرار گيرد، همچنان ادامه دارد. اما به هر حال ارزش ذاتي صداقت، امانت‌داري، تواضع، مهرباني، احترام به حق و حقوق ديگران، خوش‌خلقي و… غيرقابل انكار است و هيچ‌كس در بد بودن دروغ، خيانت، تكبر، خشونت و… شك نمي‌كند. بنا به دلايل فلسفي و معرفت شناختي، هرگونه تلاش براي اثبات عقلي حسن و قبح افعال محكوم به شكست خواهد بود. لذا مربيان و معلمان اخلاق نيز بايد به ارزش ذاتي اين امور و رابطة آنها با فطرت و كرامت ذاتي انسان و تأثيرات مثبت آنها در زندگي دنيايي و آخرتي او تأكيد كنند. اكنون ببينيم قرآن در اين مورد چگونه عمل مي‌كند. در اينجا به سه مورد از نهي‌هاي قرآني اشاره مي‌كنيم:

1-4آية 11 سورة‌ حجرات، مؤمنان را از تمسخر ديگران نهي مي‌كند:

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! نبايد گروهي از مردان شما گروه ديگر را مسخره كنند، شايد آنها از اينها ]شما[ بهتر باشند؟ و نه زناني، زنان ديگر را، شايد آنان بهتر از اينان باشند…

طبق اين آيه، ما به اين دليل نبايد كسي را مسخره كنيم كه ممكن است او از ما بهتر باشد!؟ اما آيا صرف وجود يك احتمال ـ كه ممكن است مسخره شونده بهتر از مسخره كننده باشد ـ مي‌تواند پشتوانه‌اي محكم براي احترام به شخصيت ديگران و اجتناب از تمسخر آنها باشد؟ آيا اگر معلوم شود كه فردي از ما بهتر نيست، آنگاه مي‌توان او را مسخره كرد؟ پاسخ مسلماً منفي است. به جاي اين توجيهات ضعيف، بايد به انسان‌ها آموخت كه احترام به شخصيت و كرامت ذاتي آدميان و رعايت حق و حقوق مردم، مقتضاي انسانيت انسان است و همين ارزش‌هاست كه انسان را از حيوان جدا مي‌كند. انسان‌ها بايد بياموزند كه تمسخر ديگران اولاً نوعي ظلم است و ثانياً دون شأن انسان‌هاي باشخصيت و باوقار (و اضافه كنيد: با ايمان) است. اگر آدمي چنين بينديشد و اينگونه تربيت شود، ديگر براي او فرقي نمي‌كند كه كسي از او بهتر هست يا نيست؛ چنين كسي هرگز ديگران را تمسخر نمي‌كند.

2-4. آية 108 سورة انعام از مؤمنان خواسته است كه به مشركان (و يا خدايان آنها) ناسزا نگويند:

به ]معبود[ كساني كه غير خدا را مي‌خوانند دشنام ندهيد، ]تا[ مبادا آنها ]نيز[ از روي جهل، خدا را دشنام دهند…

طبق اين آيه، دشنام دادن به مشركان (و يا خدايان آنها) به اين دليل ممنوع است كه ممكن است آنها نيز به خدا (و يا مؤمنان) دشنام دهند!؟ اما اگر قرآن مي‌گفت كه به مشركان و يا هر كس كه با او دشمني داريد، دشنام ندهيد، زيرا اين عمل اولاً با منش انسان‌هاي خوب و با شخصيت ناسازگار است و ثانياً نوعي ظلم محسوب مي‌شود، شايد كمي معقول‌تر مي‌نمود. فلسفه‌‌اي كه قرآن براي نهي از دشنام دادن به ديگران مطرح كرده، مانند اين است كه بگوييم: به ناموس ديگران تجاوز نكنيد، چون ممكن است آنها نيز به ناموس شما تجاوز كنند! حقوق ديگران را پايمال نكنيد چون ممكن است ديگران نيز حقوق شما را پايمال كنند! اشتباه نشود، آيه مورد بحث به هيچ وجه مصداق قاعده طلایی اخلاق که مي‌گويد: هرچه را بر خود مي‌پسندي، بر ديگران نيز بپسند، و هرچه را بر خود نمي‌پسندي، بر ديگران نيز مپسند، نيست. مطابق اين اصل، ما بايد ديگران را مانند خود دوست بداريم و با آنها بگونه‌اي رفتار کنيم که دوست داريم ديگران نيز با ما همانگونه رفتار کنند. به عبارت ديگر، مبناي اين قاعده طلايي اخلاق اين است که ما بايد تکبر و خودخواهي و خود‌پرستي را کنار بگذاريم و خود را تافته جدا‌بافته‌اي از ديگران ندانيم. در چنين حالتي، ما هرگز به کسي توهين نمي‌کنيم حتي اگر بدانيم که او در عمل نمي‌تواند (ويا نمي‌خواهد) پاسخ توهين ما را بدهد. اما آيه قرآن مي‌گويد: به آنها ناسزا نگوييد تا مبادا آنها نيز به شما يا خدايتان ناسزا گويند، و فرق بين اين دو آشکار است.

3-4. آية 37 سورة اسراء از راه رفتن بر روي زمين با نخوت (و تكبر و خودپسندي) نهي مي‌كند:

و در ]روي[ زمين به نخوت گام برمدار، چرا كه هرگز نمي‌تواني زمين را بشكافي و در بلندي نمي‌تواني به كوه‌ها برسي.

از نظر قرآن، من نبايد با غرور و خودخواهي و خودپسندي بر روي زمين گام بردارم، چون نمي‌توانم زمين را بشكافم و قدّم به بلندي كوه نيست! يعني من در برابر طبيعت ضعيفم، پس نبايد به خود مغرور شوم! سستي چنين پشتوانه‌اي (براي نهي از تكبر) آشكار است. اولاً «بايد» از «هست» برنمي‌خيزد، ثانياً من شايد نتوانم با دستانم زمين را بشكافم، اما با اتكا به نيروي عقل و علم و دانش خود مي‌توانم بمبي بسازم كه نه تنها زمين را مي‌شكافد، بلكه آن را دود مي‌كند. مي‌توانم بر بسياري از مشكلاتي كه طبيعت براي من مي‌سازد، غلبه كنم. مي‌توانم هزاران كار انجام دهم كه شكافتن زمين در برابر آنها هيچ است. بلندي قدّ من به كوه نمي‌رسد، اما بلندي انديشه‌ام آسمان‌ها را به تسخيرم درآورده است و… حال آيا با اين اوصاف باز هم مي‌توان گفت كه ضعف جسماني و كوتاهي قدّ من مي‌تواند انگيزه‌اي محكم و منطقي براي تواضع و فروتني و دوري از تكبر و خودخواهي شود؟ چرا به جاي اين توجيهات ضعيف، از قبح ذاتي تكبر و حسن ذاتي تواضع سخن نگوييم؟ چرا نگوييم كه تكبر و خودخواهي منشأ كينه‌ها و دشمني‌ها، و تواضع موجب گسترش صلح و صفا و ايجاد محيطي شاد و صميمي براي زندگي آدميان مي‌شود؟

 5  .آيه 258 سوره بقره، مناظره بين ابراهيم و پادشاه وقت را مي‌آورد. پادشاه، خود را خدا مي‌دانست و ابراهيم مي‌خواست به او ثابت كند كه خداي حقيقي كسي ديگر است نه او:

آيا آن كس را كه خدا به او پادشاهي داده بود نديدي كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه مي‌كرد؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگار من زنده مي‌كند و مي‌ميراند. پادشاه گفت: من نيز زنده مي‌كنم و مي‌ميرانم. ابراهيم گفت: خدا [ي من] خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، تو [اگر راست مي‌گويي] آن را از مغرب برآور. آن كافر حيران شد…

در اين مناظره هر دو طرف (ابراهيم و پادشاه) ضعيف عمل مي‌كنند. وقتي پادشاه در پاسخ به اين سخن ابراهيم كه: «خداي من زنده مي‌كند و مي‌ميراند» مدعي مي‌شود كه: «من هم زنده مي‌كنم و مي‌ميرانم»، ابراهيم مي‌تواند به او بگويد: اگر راست مي‌گويي فلان مرده را زنده كن! در اين صورت پادشاه زودتر مبهوت؟! مي‌شود. ولي گويي ابراهيم واقعاً باورش مي‌شود كه پادشاه هم مي‌تواند مرده‌ها را زنده كند و براي همين به مرحله بعد مي‌رود و مي‌گويد: خداي من خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، تو اگر راست مي‌گويي آن را از مغرب برآور. فرض كنيم پادشاه در پاسخ به ابراهيم مدعي مي‌شد كه: اين من هستم كه خورشيد را از مشرق برمي‌آورم، و بعد به ابراهيم مي‌گفت: تو اگر راست مي‌گويي به خدايت بگو كه آن را از مغرب برآورد. در اين صورت ابراهيم چه مي‌توانست بگويد؟ در همان ابتدا وقتي ابراهيم مي‌گويد: خداي من زنده مي‌كند و مي‌ميراند، پادشاه مي‌تواند بگويد: تو از كدام خدا سخن مي‌گويي و چگونه ثابت مي‌كني كه مرگ آدميان به دست خداي توست و چگونه ثابت مي‌كني كه خداي تو مي‌تواند مرده را زنده كند؟ آنچه ما مي‌بينيم، مردن آدميان ـ آن هم در اثر عوامل طبيعي و حوادث ـ است. اما زنده شدن مرده را نديده‌ايم و اگر هم ببينيم معلوم نمي‌شود كه آيا اراده خداي تو موجب زنده شدن او گرديده است يا عوامل طبيعي ناشناخته. همينطور وقتي ابراهيم مي‌گويد: خداي من خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، پادشاه مي‌تواند بگويد: اولاً خورشيد ثابت است و حركت زمين به دور خورشيد باعث مي‌شود كه ما گمان كنيم خورشيد هر روز صبح از مشرق بالا مي‌آيد. ثانياً از كجا معلوم اراده خداي تو ـ‌ كه اصلاً وجود و عدمش براي ما مسلم نيست ـ‌ عامل اين پديده است؟ ثالثاً اگر ما براي كسب اطمينان و يقين قلبي از خداي تو بخواهيم كه براي يكبار و به انگيزه اثبات خدايي خودش، خورشيد را از مغرب برآورد، آيا به اين درخواست ما پاسخ مثبت مي‌دهد؟ چرا من براي اثبات خدايي خودم بايد چنين کاري بکنم، ولي حق نداشته باشم که از خداي تو چنين در خواستي کنم تا خدايي‌اش برايم ثابت شود؟ به هر حال اين مناظره با معيارهاي منطقي و فلسفي عصر حاضر و در نظر كسي كه با انديشه‌هاي هيوم، كانت، راسل، ويتگنشتاين و… آشناست، ارزش علمي چنداني ندارد.

 

 6.  آيه 282 سوره بقره ابتدا توصيه مي‌كند كه وقتي معامله به قرض و نسيه مي‌كنيد، موضوع را مكتوب كنيد تا به عنوان سندي معتبر درنزد دو طرف بماند، سپس مي‌افزايد:

و دو مرد را به عنوان شاهد بگيرد، و اگر دو مرد نبود، يك مرد و دو زن را به گواه گيريد تا اگر يكي از آن دو زن فراموش كرد (يا به اشتباه افتاد) ديگري به او يادآوري كند…

در اين آيه شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد قلمداد شده است و اين حكم مسلماً تبعيض‌آميز و بلكه تحقيرآميز است. اما آنچه به بحث ما ربط پيدا مي‌كند، استدلال آيه در توجيه اين حكم است. آن استدلال، مطابق نص صريح آيه چنين است:

از آنجا که ممكن است زن موضوع را فراموش كند و يا به هر دليل و علتي دچار اشتباه شود، پس در صورتي که فقط يک مرد براي شهادت وجود داشت، براي جبران اين کمبود، دو زن را به شهادت بگيريد تا اگر يکي از آن دو زن دچار فراموشي يا اشتباه شد، ديگري او را از فراموشي و اشتباه درآورد.

استدلال آيه آشكارا غيرقابل دفاع است. مگر فراموشي و اشتباه فقط مخصوص زنان است و مردها از آن مصون‌اند؟ آقاي سيد محمد علي ايازي در دفاع از حكم مذكور در

آيه و توجيه آن سه نكته را متذكر مي‌شوند:

1-    چون زنان در جريان معاملات نبوده و نيستند و از مسائل اقتصادي و تجارت كمتر اطلاع دارند، زمينه فراموشي و سوء استفاده از آنان بيشتر است.

2-    اشتغال زنان به مسائل خانه و اداره امور فرزندان چه بسا موجب فراموشي مي‌گردد.

3-    چون جنبه عاطفي زن قوي است، چه بسا ممكن است در شهادت به سوي كسي تمايل پيدا كند كه با او مربوط است، مانند پدر، برادر، همسر و فرزند[5]

()

اما اين توجيهات نيز نمي‌توانند سرپوشي بر ضعف منطقي استدلال آيه بگذارند. چرا كه:

1. معاملات (به معناي عام) را از يك لحاظ مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد:

الف) معاملات ساده (كه به طور معمول و متعارف بين مردم كوچه و بازار انجام مي‌گيرد)

 ب) معاملات پيچيده (كه جنبه‌هاي فني و تخصصي دارند)

اگر آنچه مورد نظر آيه است، نوع اول (الف) باشد، بايد گفت شهادت در چنين معاملاتي نياز به اطلاعات و تخصص در امور اقتصادي و تجاري ندارد و بنابراين حتي اگر فرض کنيم که زنان به طور کلي در امور مربوط به معاملات و مسائل اقتصادي و تجاري وارد نيستند، اين واقعيت هيچ لطمه‌اي به ارزش و اعتبار شهادت آنها در معاملات ساده و ابتدايي وارد نمي‌كند و نمي‌توان در اين موارد بين شهادت مرد و زن تفاوت قايل شد.

اما اگر منظور آيه نوع دوم معاملات (ب) باشد، بايد گفت اولاً در يك معامله پيچيده ملاك براي شاهد گرفتن، وارديت و تخصص شاهد در موضوع مورد معامله است نه زن يا مرد بودن او، و كسي هم كه مي‌خواهد براي چنين معامله‌اي شاهدي دست و پا كند، به سراغ افرادي مي‌رود كه در اين امور آشنايي دارند خواه زن باشند و خواه مرد. نمي‌توان از پيش گفت كه هيچ زني در هيچ موردي از معاملات و مسائل اقتصادي وتجاري وارد نيست و هر مردي در هر معامله و تجارتي وارديت دارد و هر دو نفر مرد و زني را كه با هم مقايسه كنيم، بدون استنثناء معلوم مي‌شود كه دانش و تخصص و تجربه مرد در اين امور از زن بيشتر است، ثانياً اگر اين توجيه درست باشد، بايد گفت در مسائلي هم كه مردان آگاهي و تخصص كمتري از زنان دارند، شهادت دو مرد بايد معادل يك زن باشد. آيا آقاي ايازي اين را مي‌پذيرند؟ ثالثاً وقتي بحث از تخصص و آشنايي در امور تجاري و اقتصادي مطرح باشد، دو نفر بودن زنان _ كه بنا به فرض در اين امور وارد نيستند _ چه مشكلي را حل مي‌كند؟ آيا مطابق تحقيقات و اندازه‌گيري‌ها و محاسبات علمي، تخصص و آشنايي زنان در اين امور نصف مردان است؟

2. اگر اشتغال زنان به مسائل خانه و اداره امور فرزندان ممكن است موجب فراموشي آنها شود، اشتغال مردان در بيرون از خانه و درگيري آنها با مشكلات فراوان و متنوع (ناشي از مسئوليت اداره زندگي) نيز مي‌تواند باعث فراموشي آنها در موضوع مورد شهادت شود. در اين مورد چه فرقي بين زن و مرد وجود دارد؟ اتفاقا در اينجا زمينه فراموشي در مردان بيشتر از زنان است!

3. فرض كنيم عاطفه زن قوي‌تر از مرد است (فرضي كه البته به هيچ‌وجه كليت ندارد). ولي مگر فقط احساس و عاطفه است كه بر روي قضاوت يا شهادت انسان تاثير مي‌گذارد؟

اعمال و رفتار انسان (و از جمله شهادت دادن او) معلول و برآيند تاثير عوامل بي‌شماري است كه احساس و عاطفه فقط يكي از آنهاست. آيا در همه آن موارد (عوامل) زنان بيشتر از مردان تحت تاثير قرار مي‌گيرند؟ به عنوان مثال آيا ايمان و تقوا و عدالت و وجدان زنان هم كمتر از مردان است؟ ممكن است احساس و عاطفه زني هنگام شهادت دادن تحريك شود، اما ايمان و تقوا و انصاف و وجدان او مانع از آن شود كه تحت تاثير عاطفه قرار گرفته و شهادت دروغ دهد. همينطور ممكن است مرد هنگام شهادت دادن تحت تاثير احساس و عاطفه نباشد، ولي ضعف ايمان و تقوا و انصاف و وجدان او موجب تطميع شدن و وسوسه شدن و يا ترس و مصلحت سنجي‌هاي دنيايي و نفساني شود و شهادت دروغ دهد. فراموش نکنيد كه عادل بودن مرد يا زن در زمان انجام معامله، تضمين نمي‌كند كه ماهها بعد (هنگام اداي شهادت) هم عادل باشند.

اصولاً مشكل آيه اين است كه از همان ابتدا مي‌گويد: دو «مرد» را به شهادت بگيريد؛ در حالي كه عادلانه‌تر و حکيمانه تراين است که جنسيت شاهد را تعيين نکند و به جاي آن بگويد: دو «انسان» عادل و مطمئن و آشنا به موضوع مورد معامله را به عنوان شاهد بگيريد. در اين صورت هيچكدام از مشكلاتي كه در بالا مطرح شد بوجود نمي‌آمد و آقاي ايازي نيز مجبور نمي‌شدند به چنين توجيهات ضعيفي متوسل شودند!

 

7 .آيه 42 سوره اسري براي نفي وجود خدايان ديگر غير از الله مي‌گويد:

بگو: اگر چنانكه مي‌گويند،‌ با او خداياني [ديگر] بود، در آن صورت حتماً در صدد جستن راهي به سوي [خداوند] صاحب عرش برمي‌آمدند

از نقد اين دليل صرفنظر مي‌كنم، چون معناي آن را اصلاً نمي‌فهمم!

 

 


[1] . توجه كنيد كه هدف من از نقد اين دليل، نفي توحيد نيست. مي گويم دليلي كه در اين آيه آمده، به لحاظ منطقي غير قابل دفاع است. شايد بتوان با ادله‌اي ديگر «يكي بودن خدا» را اثبات كرد. به عنوان مثال عده‌اي از فيلسوفان الهي چنين استدلال مي‌كنند كه اساساً _ اگر خدا را موجود كامل و مطلق و بي نهايت تعريف كنيم _ وجود دو يا چند خدا به لحاظ منطقي و فلسفي محال مي‌شود. اين دليل شايد درست باشد، اما آيه مي‌گويد: نظم واحد و ثابت جهان نشان مي‌دهد كه فقط يك خدا وجود دارد، زيرا اگر دو خدا وجود داشت، بين آنها جنگ و دعوا پيش مي‌آمد و نظام جهان از هم مي‌پاشيد و اين است دليلي كه من معنايش را نمي‌فهمم.

[2] .  فقیهی ، سید احمد : خداشناس، انتشارات موسسه آموزش و پژوهش امام خمینی ، ص 60 – 58.

[3]. فقیهی، سید احمد: خدا شناسی، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ص 58.

[4] . نگاه كنيد به آيه 5، سوره حج ـ آيه 9، سوره فاطر ـ آيات 11ـ 9، سوره ق .

[5]. فقه پژوهي قرآن، انتشارات بوستان كتاب، چاپ اول، ص ؛ همچنين مي‌توانيد به مقاله «روش قرآن در بيان ملاکات و علل احكام» درسايت شخصي ايشان به آدرس http://www.ayazi.net مراجعه كنيد.

نقض عقلانی الهی بودن قرآن

نقض عقلانی الهی بودن  قرآن

 

پيشگفتار:

می گویند قرآن از سوی خدا و کلام اوست.می پرسیم چرا؟می گویند:»زیرا فردی بی سواد مانند محمد نمی توانسته آیاتی این چنین را از خود بگوید.این آیات ویژگی هایی عجیب دارند و نمی توانند از طرف محمد و حتی از طرف بشر باشند.مانند ویژگی های علمی که تا کنون نقض نشده است.»

اما آن ها دلیلی برای الهی بودن قرآن ارائه نمی دهند و فقط می گویند:»قرآن اثری بشری نیست و ما فوق قدرت آن است و بشر نمی توانسته و نمی تواند چنین اثری بیاورد.»

همواره دلايل مسلمانان فقط براي كساني كه چشم و گوش بسته به اسلام اعتقاد دارند،مقبوليت داشته است ولي كساني كه با ديدي موشكافانه و بدون تعصب به دلايل آن ها نگاه مي كنند،مي توانند به راحتي به غير عقلاني و بچگانه بودن دلايل آن ها پي ببرند.

در اينجا بطور خلاصه دلايل مسلمانان براي الهي بودن قرآن را ذكر مي كنم:

1.قرآن اثري بشري نيست،مافوق حد بشر است،پس الهي است.

2.تا بحال كسي نتوانسته اثري مانند قرآن آورد،پس الهي است.

 

حال ما در انجا به نقض عقلاني الهي بودن آن مي پردازيم(با رد هر يك از مقدمات قياس هاي فوق):

ما مي گوييم بر فرض که قرآن بشری نباشد،از کجا معلوم که الهی است؟مگر هر چیز که بشری نباشد الهی است؟منطقیون دراين باره می گویند:» اثبات شئ نفی ما اداء نمی کند.»به این معنی که حتی اگراثبات شود قرآن اثری ما فوق بشری است(که بعدا ً آن را نقض می کنیم)،باز هم اثبات خدایی بودن آن نمی شود.مگر هر چیز بشری نباشد الهی است؟مثلا ً فرض کنید در جنگل در حال راه رفتن هستید و می بینید بالای درختی نازک که ارتفاع زیادی هم دارد،لانه ای ساخته شده است.شما با عقل خود متوجه می شوید که هیچ انسانی نمی توانسته از این درخت نازک بالا رود و آنجا لانه بسازد و در می یابید که ساخته ی دست بشر نیست.حال آیا می توان گفت چون این لانه ساخته ی دست بشر نیست،پس ساخته ی خداست؟

مساله خیلی ساده است.در جهان فقط انسان و خدا نیستند که وجود دارند بلکه موجودات دیگری نیز وجود دارند.پس اگر چیزی بشری نباشد،دلیلی بر آن نیست که خدایی باشد.حتی در خود تازينامه نیز تصریح شده است که علاوه بر انسان،اجنه،فرشتگان و شیاطین و اينگونه موجودات افسانه اي نیز در جهان هستی وجود دارند.البته امروزه علم در حال بررسی این مساله است که آیا موجودات فضایی که هوش برتری از انسان دارند نیز درکرات دیگر وجود دارند يا خير.اينجانب نمي خواهم تاييد كنم كه اجنه و… در جهان وجود دارند،بلكه اين مطلب را براي كساني گفتم كه به قرآن اعتقاد دارند و حرف قرآن برايشان حجت است.پس واضح است که اگر دیدیم اثری نمی تواند بشری باشد،می توانیم احتمال دهیم که هر کدام از دسته های فوق این اثر را ایجاد کرده اند.

حال به این مساله می رسیم که آیا اصلا ً قرآن اثری ما فوق بشری است يا خير؟

طرفداران ما فوق بشر بودن قرآن می گویند:»از آنجا که آیاتی در قرآن وجود دارد که فراتر از علم زمان نزول بوده است،پس نمی تواند بشری باشد.این آیات امروزه پس از 1400 سال توسط علم کشف شده اند.»

اما آن ها گویا به این نکته توجه ندارند که اگر آیات مثلا ًعلمی قرآن بشری نبود،علم بشر امروز نمی توانست به آن ها دست یابد.پس همانطور که آن ها می گویند امروزه علم بشر به آن ها دست یافته،در نتیجه چيزي بشری است که انسان توانسته به آن ها دست یابد و ما فوق حد بشر نیست.البته امروزه نه تنها بشر به آیات مثلا ًعلمی قرآن پی برده است،حتی بيشترآن ها را نیز نقص کرده است(جاهايي كه قرآن ادعاهاي علمي كرده است.).پس بهتر است آن ها بگویند قرآن فراتر از زمان خود بوده است، نه اینکه ادعا کنند کلا ً بشری نیست.

اما اکنون این مساله را بررسی می کنیم که آیا قرآن ما فوق فهم مردم آن زمان بوده است یا خیر.مشخصا ً بیش از 95 درصد  آیات قرآن در حد فهم اعراب جاهل است.(آن دسته هم كه قابل فهمشان نبوده است بخاطر بي سر و ته بودن آن آيات است!!)چراكه نشانه های دوران عرب جاهلی در قرآن بسیار است و به گفته ی خود علمای اسلام، اسلام بر آن ها مهر تایید زده است.مانند سنگسار یا نجنگیدن در ماههای حرام و … که از رسوم عرب جاهلی بودند و در قرآن ازاین نمونه ها فراوانند.در قرآن به غیر از آیات انگشت شمارمثلا ًعلمی،باقی همه در حد فهم مردم زمان محمد بوده است.

پس مطلب به اينجا رسيد كه طرفداران قرآن می گویند:»بعضی از آیات فراتر از حد زمان نزول است.پس الهی است.»

اگر فرض محال هم كنيم كه قرآن فراتر از حد زمان خويش باشد،حال مساله این است که مگر هر چیز که فراتر از حد زمان خود باشد،خدایی است؟مگر نه اینکه دانشمندانی در طول تاریخ وجود داشته و دارند که آثارشان فراتر از حد زمان خودشان می باشد؟مثلا ً برادران رایت هواپیما را اختراع کردند که اختراعي فراتر از حد دانش زمان خودشان بود،ولی آن ها خوشبختانه ادعا نکردند که ابتکارشان الهی است.(كه اگر اين ادعا را ميكردند احتمالا ً امثال كساني كه مريد محمد هستند ميگفتند برادران رايت پيامبر كه هيچ، بلكه خدا هستند.البته اختراع هواپيما ابتكاري است كه حتي قابل مقايسه با قرآن هم نيست و من ازاينكه اختراع هواپيما را در مقايسه با ساخت قرآن آوردم از برادران فقيد رايت و بازماندگانشان عذر خواهي مي كنم. ) پس به اينجا رسيديم كه اگر قرار بود هر کسي فراتر از زمان خود است،ادعا کند پیامبر است،امروزه تعداد پیامبران سر به اعداد نجومی می گذاشت،چرا که هر مبتکری ادعا می کرد که فرستاده ی خدا است و …

مطلب دیگر که طرفداران قرآن به آن استناد می کنند این است که تا بحال کسی نتوانسته اثری مانند قرآن بیاورد.این حرف یکی از سست ترین اظهارات آن ها است.(البته باقی هم قوام چندانی نداشتند.)كه درادامه به رد اين ادعا مي پردازيم.

مساله اینجاست که:

 اولا ً مگر قرار است هرکس هر چه گفت مردم بتوانند مانند آن را بیاورند و اگر نتوانستند،آن حرف الهی است؟اگر قرار بود هرکس هرچه به ذهنش می رسد بگوید و دیگران را به مبارزه طلبد،امروز در جهان بطور فراوان مطالب بی ربطی پیدا می شد که گویندگانش ادعا می کردند چون دیگران نتوانستند سخنی مانند سخن ما بیاورند،پس سخن ما الهی است.

دوما ً نه تنها آثاری مانند قرآن وجود دارد،بلکه مي توان گفت كه حتي داستان شنگول و منگول اثري فراتر از قرآن است و يا اگر بگوييم 99 درصد آثار مكتوب كه از ابتداي تاريخ بوجود آمده،فراتر از قرآن است،چيزي به گزافه نگفته ايم.حتي كتبي كه در شرح قرآن و اسلام نوشته شده است از قرآن بسي فراتر مي باشند.يا مثلا ً کتابی به نام نهج البلاغه همانند قرآن می باشد(در زبان،سعي در آوردن صناعات ادبي،بي محتوا بودن و…) و گویی علی بن ابی طالب ناخواسته به مبارزه طلبی قرآن پاسخ داده است.پس باید این نکته را ذکر کرد که قرآن چیز خاصی ندارد که کسی نتواند مانند آن را بیاورد و من فكر ميكنم هركس سواد خواندن و نوشتن داشته باشد ميتواند با يك قلم و كاغذ اثري به مراتب بهتر از قرآن بوجود آورد.

 دلایلی که آوردیم دلايل صرف عقلاني است كه نشانگر بشری بودن قرآن است و شما با تفكر در مطالب فوق مي توانيد بدون بررسي جزئي آيات قرآن،به غيرعقلاني بودن و حتي مضحك بودن ادعاي الهي بودن آن پي ببريد.

چرا معجزه حقیقت ندارد؟

کسانی که  تمایل بر یافتن علت معجزات دارند، و مایلند مسائل طبیعت را مانند فلاسفه درک کنند و به معجزات همچون ابلهان شگفت زده خیره نمیشوند، به سرعت از جانب کسانی که دینخویان آنها را مفسران (حقیقی) طبیعت و خدایان میدانند، منحرف و کافر خوانده خواهند شد. چون این مردان میدانند، هنگامی که نادانی به کناری گذاشته شود، آن شگفت زدگی نیز به کناری گذاشته خواهد شد، شگفتی که تنها ابزار آنها برای حفظ مرجعیت آنهاست.

باروخ اسپینوزا (1)

پیشگفتار.

هرچه از مراکز علمی و تمدن دورتر شوید بر تعداد مدعیان معجزات که در اطراف خود خواهید یافت افزوده خواهد شد و مردمی را خواهید یافت که بیشتر از مردم عالِم و متمدن رویدادهای اطراف خود را با تعابیر جادویی و ماوراء طبیعی تفسیر و توجیه میکنند. به یاد دارم در سفری که به جنگلهای سه هزار و دو هزار داشتم در بالای کوه ها چشمه ای وجود داشت که آنرا پنجه سلیمان مینامیدند، رسوبات آهکی که در دیواره چشمه آب گرم وجود داشت شبیه این بود که کسی با دست آن چشمه را کنده باشد و روستاییان را باور بر آن بود که این چشمه را حضرت سلیمان کنده است، در همان اطراف در بالای کوهی زمینی بسیار وسیع و بسیار صاف و مسطح دیده میشد که آنرا نیشت رستم میخواندند، میگفتند این زمین صاف شده است چون رستم روی آن نشسته است، و اینها تنها نمونه هایی است کوچک، اما در شهرهای بزرگ معمولاً کمتر چنین مزخرفاتی را از اشخاص میشنوید. مخلوط کردن آب زمزم با تربت کربلا و آیه نوشتن دور ناف زنان توسط ملایان هنوز هم در بسیاری از خرده اجتماعهای ایرانی رواج و طرفدار دارد، این بدان معنی نیست که در شهر ها چنین چیزهایی را نمیتوان دید، در شهر ها هم مردمان بدوی، واپسگرا و نادان برای رفع بلایای هفتادگانه در صندوقهای گدایی پول میریزند و سفره ابوالفضل و حضرت رقیه برپا میکنند، اما یقیناً تعداد چنین مواردی در جوامع متمدن تر کمتر از جوامع بدوی تر است. افزون بر جغرافیا، اگر به تاریخ نیز نگاه کنیم میبینیم که هرچه به عقب برگردیم وجود ماوراء طبیعت، جادو، شفا، معجزه و غیره بیشتر میشود و مردم باور بسیار عمیق تری نسبت به این مسائل داشته اند. علم و خردگرایی از یک سو و دین از سوی دیگر در جبهه های مختلفی با یکدیگر درگیری دارند، و یکی از مهمترین این جبهه ها بدون تردید مربوط به همین مسئله معجزه است.

معجزه همچنین از باورهای رایج تقریباً تمامی ادیان است، بیشتر ادیان به ماجراهای خارق العاده  و ماوراء طبیعی اشاره میکنند و آنها را واقعی و تاریخی میدانند. در این نوشتار من بر آنم تا نشان دهم باورداشتن به اعجاز نابخردانه است و دلیلی وجود ندارد که بپذیریم معجزات واقعیت دارند. روش بحث من در این نوشتار بررسی ادعاهای مختلف در ارتباط با معجزه و رد آنها نیست، بلکه من بگونه ای ریشه ای قصد دارم نشان دهم که هیچ رخدادی نمیتواند معجزه آمیز باشد، و هرگاه معجزه را تعریف کنیم خواهیم دید که یا تعریفمان نادرست است و یا اینکه با آن تعریف محال است رویدادی را مصداق معجزه دانست، این است که نیازی به رد ادعاهای اعجاز نیست، بلکه میتوان با تفکر در معنی معجزه، نشان داد که رویدادن آن محال است. روشن است که حتی اگر تمامی استدلالهای اقامه شده در اینجا نیز باطل باشند بازهم این به آن معنی نخواهد بود که معجزه مسلم است، بلکه به آن معنی خواهد بود که معجزه محال نیست و ممکن است، در چنین شرایطی همچنان مدعیان واقعیت داشتن معجزه باید شواهد معتبری را برای اثبات معجزه نشان دهند.

این نوشتار به پنج بخش کلی تقسیم میشود، نخست راجع به این مسئله بحث خواهد شد که بررسی معجزات اساساً چه اهمیتی دارد، در بخش دوم پیرامون دلایل نقلی پیرامون معجزه بحث خواهد شد، معمولاً معجزات به آن شیوه که در ادیانی همانند اسلام مطرح هستند در مقابل ما حاضر نیستند و ما امکان بررسی شهودی آنها را نداریم. اغلب تنها منبعی که وجود دارند، تعدادی دلایل نقلی هستند، یعنی عده ای برای ما نقل میکنند که معجزه ای در زمانی روی داده است. دومین بحث ما این است که آیا این منابع میتوانند نشان دهند که رخ دادن معجزات ممکن است و معجزات رخ میدهند؟ پس از این بحث در بخش سوم به بررسی نظر هیوم در ارتباط با همین موضوع خواهیم پرداخت. در بخش چهارم بعد از آن به بررسی امکان وجود معجزه پس از تعریف معجزه خواهیم پرداخت و نتیجه بخش دوم این خواهد بود که تجربه دست اول (بدون واسطه و غیر نقلی) از معجزات نیز میسر نیست، بنابر این دلیلی وجود ندارد که شخصی خردگرا بپذیرد که معجزه ای هرگز روی داده است یا روی میدهد یا ممکن است روی بدهد. در بخش پنجم نظرات برخی از متکلمان شیعی را بررسی خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که تعاریف و گفته های آنان نیز دچار اشکال است و با تعاریف آنان نیز نمیتوان وجود معجزه را انتظار داشت.

بحث در مورد معجزات چه اهمیتی دارد؟

در بسیاری از نامه هایی که من دریافت میکنم از من در مورد مسائل مختلفی که معجزه پنداشته میشوند پرسش میشود، و از من در مورد آنها توضیح خواسته میشود، فرصت و امکان بررسی تک تک این موارد برای من وجود ندارد این است که بهتر است من مسئله معجزه را بطور کلی حل کنم تا لازم نباشد بصورت جزئی به بررسی تک تک معجزه ها بپردازم.

افزون بر این در رد کردن معجزات دستکم میتوانم از سه فایده نام ببرم. نخست اینکه اخیراً براهینی در فلسفه دین برای اثبات وجود خدا مطرح شده اند که تلاش میکنند نشان دهند از طریق معجزات میتوان وجود خدا را اثبات کرد و رد کردن امکان معجزات باطل بودن این براهین را اثبات میکند. دوم اینکه بسیاری از مسلمانان معتقدند از ضروریات نبّوت داشتن معجزه است، مثلاً ابن سینا میگوید «تنها روش قابل استفاده برای ع موم، در اثبات صدق ادعای نبّوت ظهور معجزه است» (2)، هرگاه معجزه اساساً باطل باشد آنگاه کسی معجزه نخواهد داشت و در نتیجه اصل نبّوت که از اصول اسلام است نیز رد خواهد شد. سوم اینکه باور به معجزه مرا آزار میدهد من از اینکه افرادی در قرن 21 ام به مشتی یاوه باورمند باشند بسیار آزرده خاطر هستم و از همین روی همواره تلاش میکنم به این افراد کمک فکری رسانم تا از شر خرافات که معجزات یکی از مصادیق بارز آن است رهایی یابند. به دلیل اینکه این سه مسئله دارای اهمیت هستند، رد معجزه را میتوان ابزاری سودمند در جهت گسترش خردگرایی و خرافه ستیزی  دانست و از این رو بحث در مورد معجزه اهمیت می یابد.

در بسیاری از جوامع افرادی هستند که ادعا میکنند معجزه میکنند و از این طریق به مردم و اجتماع آسیب میرسانند، از آنجا که حکومت فعلی ایران نیز حکومتی است مبتنی بر حماقت های مذهبی، این حکومت نیز به نوعی وجودش مبتنی بر همان معجزات است، این است که رد کردن معجره و روشن کردن ذهن مردم در این مورد از نظر اخلاقی نیز کاری با ارزش محسوب میشود زیرا ابزار تحمیق و استحمار مردم بیچاره را از نظام آقا امام زمان میگیرد.

در بررسی معجزه باید این مسئله را در ذهن داشته باشیم که اثبات ممکن بودن معجزه بر گردن مدعی درستی آن است و نیازی نیست منکر معجزه محال بودن آنرا اثبات کند. به دلیل اینکه درستی امکان رخدادن اعجاز مورد توافق نیست و بدیهی نیست، شخصی که مدعی درستی امکان رخداد معجزه واری است باید اسناد و یا استدلالهایی در این زمینه ارائه دهد و منکر معجزه تنها کافیست که نشان دهد اسناد و استدلالهای شخص مدعی قابل قبول نیستند تا به هدف خود که انکار معجزه است برسد.

آیا دلایل نقلی و منابع اخباری میتوانند وجود معجزه را اثبات کنند؟

اگر معجره نشانه پیامبری باشد و تنها پیامبران معجزه داشته باشند، آنگاه مسلمانان معتقد به معجزه هرگز نمیتوانند نمونه ای از معجزه را نشان بدهند، زیرا از نظر ایشان، پس از محمد دیگر پیامبری وجود ندارد که بخواهد اعجاز کند! بنابر این تمام مدارکی که معتقدان به معجزه دارند و بر روی میز میگذارند مشتی کتابهای دینی است که ادعا میکنند پیامبری در دورانی معجزه کرده است. حال پرسش این است که آیا این منابع که آنها را منابع اخباری مینامیم میتوانند ممکن بودن معجزه و اینکه معجزه واقعاً اتفاق افتاده است را اثبات کنند؟ به دلیلی که با استناد به یک نوشته یا گفته آورده میشود و نمیتوان با آن تجربه مستقیم داشت دلیل نقلی میگویند، و کتابها و نوشتارهای دینی پر هستند از دلایل عجیب و غریب و معجزه آمیزی که ادعا میکنند در دورانهایی از تاریخ واقعاً رویدادهای معجزه آمیزی وجود داشته اند.

دستکم به پنج دلیل دلایل نقلی نمیتوانند امکان معجزه را اثبات کنند.

1- معجزه ممکن نیست. در برخورد با تاریخ باید خرد را در نظر گرفت، تواریخ کهن پر از اسطوره ها و افسانه ها و اتفاقهای معجزه آمیزی است که مردمان مختلف ساخته اند و این برای مردمان کهن عادی و جذاب بوده است که مقداری اسطوره و اتفاقات عجیب و غریب را نیز به تاریخشان وارد کند. ابن خلدون به درستی در این مورد میگوید «آدمی علاقه به پذیرفتن مزخرفات دارد»، و این در مورد بسیاری از مردمان باستانی و باستانگرای امروزی صدق میکند. در نتیجه اگر از نگر عقلی معجزه ناممکن باشد، وقتی تاریخ را میخوانیم باید تمامی ادعاهای معجزه را به دلیل اینکه عقلاً محال هستند رد کنیم. در مورد اینکه آیا معجزه ممکن است یا نه استدلالهای مرتبط در بخش پسین خواهد آمد.

2- معجزات معمولاً همزمان با اتفاق افتادنشان توسط عده ای نفی نیز میشوند. معمولاً در همان منابعی که ادعا میکنند شخصی معجزه انجام داده است، اشخاصی نیز هستند که علیه این ادعا رفتار میکنند یا معجزه بودن آن ادعا را بطور کلی رد میکنند. مثلاً در داستان موسی و ساحران فرعون، عده ای میگویند موسی معجزه کرده است (ساحران) و عده ای هم این را نمیپذیرند و معجزه وار بودن را رد میکنند (فرعون). اگر قرار است ما بین سخن این دو گروه قضاوت کنیم تا ببینیم کدامیک درست میگویند، و اگر تمامی پیشفرضهایمان را (مثلاً دلیل 1) نادیده بگیریم، آنگاه باید همانقدر احتمال واقع شدن معجزه را بدهیم که احتمال رد شدن آنرا میدهیم. و از آنجا که بار اثبات واقع شدن معجزه بر گردن مدعی اعجاز است، او در اثبات اینکه به دلایل نقلی معجزه ای اتفاق افتاده است شکست میخورد. افزون بر این من نمیتوانم تصور کنم که شخصی به واقع اعجازی را از جانب خدا به مردم نشان بدهد و مردم وی را پشتیبانی نکنند و انکار را پیش گیرند. برای نمونه آیا براستی ممکن بود محمد ماه را دو نیم کند و معجزات دیگر از خود نشان دهند و همچنان عده ای به دشمنی و جنگ با او بپردازند؟ آیا خود شما اگر شخصی نزدتان بیاید و بگوید که پیامبر است و ناگهان برایتان ماه را به دو قسمت تقسیم کند به او ایمان نخواهید آورد؟ روشن است که طبع و فطرت انسان و آنهم انسان خرافاتی باستانی که در شبهه جزیره عربستان زندگی میکرده است اینگونه نیست که در مقابل معجزه بایستد. پس هرگاه محمد معجزه ای میداشت انتظار میرود که دشمنانی در زمان خودش نداشته باشد. اما چنین نیست و میبینیم که در طول تاریخ هرجا ادعای انجام معجزه ای وجود دارد افرادی نیز در مقابل آن، به انکار روی آورده اند. از این گذشته اگر چیزی که معجزه نامیده میشود واقعاً در دورانی اتفاق افتاده باشد، ممکن است آن چیز معلول علت های طبیعی بوده باشد اما مخاطبان آن که معمولاً افرادی عامی و فاقد دانش و ابزارهای علمی برای بررسی پدیده ها هستند به دلیل اینکه نادان از قوانین طبیعت بوده اند و نتوانسته اند آنرا توجیه علمی کنند، بویژه آنکه بشر عادتی نادرست داشته و دارد و آن این است که نادانسته ها را به خدا نسبت میدهد (برای بررسی جزئی تر این قضیه به نوشتاری با فرنام خدای حفره ها مراجعه کنید) و یا آنرا معجزه نامیده اند، پس از آنجا که یک معجزه در گذشته اتفاق می افتد و قابل تکرار کردن نیست نمیتوان به یقین گفت که چنین نبوده است زیرا ما دیگر نمیتوانیم چنین رویدادی را در شرایط آزمایشگاهی بررسی کنیم و ببینیم که آیا علل طبیعی داشته است یا نه، گرچه خود اینکار نیز محال است، آیا میتوان بصورت علمی معجزه ای را بررسی کرد و حکم کرد که آن رویداد ماوراء طبیعی بوده است؟ بررسی علمی یعنی بررسی طبیعی و قوانین طبیعت، حال وقتی چیزی ماوراء طبیعی است مگر میتوان آنرا از نگر طبیعی بررسی کرد؟ اینکار شبیه آن است که کسی بخواهد تنها با یک ترازو، مساحت جایی را بدست بیاورد.

افزون بر این اگر ما رویدادی که معجزه آمیز تلقی میشود را بررسی کنیم و علتهای طبیعی برای آن نیابیم این به آن معنی نیست که آن رویداد دلایل طبیعی ندارد! شاید ما نتوانیم چنین علت هایی را پیدا کنیم و نیاز به دانش و تکنولوژی پیشرفته تری برای کشف آن علت ها داشته باشیم! از طرفی دیگر روش علمی انتها ندارد، یعنی اگر علتی نیز یافت نشد دانشمندان به کنکاش خود ادامه خواهند داد و هرگز نمیتوانند بگویند که این پدیده علتی طبیعی ندارد، بلکه حداکثر میگویند ما هنوز برای آن علتی یافت نکرده ایم.

البته مسئله بی علتی که در فیزیک کوانتومی مطرح شده است و قوانین آماری طبیعی ناشی از آن هستند، یا تفسیر معروف به تفسیر کپنهاک از مکانیک کوانتومی که قائل به برخی پدیده های کاملاً بی علت است با این مسئله کاملاً متفاوت است. در علم تعریف مشخصی از علت وجود دارد (برای جزئیات در این مورد مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام علّیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی) و وقتی فیزیک دانی میگوید پدیده ای بی علت است منظورش این است که با همان تفسیر علمی علّیت نمیتوان علتی را برای فلان پدیده یافت، بنابر این میدانیم که فلان قضیه علتی ندارد. تفاوت در اینگونه موارد این است که ما میگوییم پدیده ای علتی ندارد، و این به آن معنی نیست که علتی ماوراء طبیعی دارد یا ندارد، اساساً همانگونه که گفته شد ابزاری وجود ندارد که بتوان فهمید علتی ماوراء طبیعی وجود دارد یا ندارد. بنابر این بی علتی که در فیزیک نوین مدتی است مطرح شده است و بسیاری از دانشمندان به آن اعتقاد دارند، ارتباطی با علت ماوراء طبیعی که یک مسئله دینی است ندارد.

همچنین ممکن است چیزی که معجزه نامیده میشود یک رویداد کاملاً طبیعی باشد و دوست داران شخصی که معجزه برایش منفعتی آورده است به آن شاخ و برگ داده باشند و آنرا گسترده کرده باشند، امروزه نیز این افراد همان کار را انجام میدهند، در بسیاری از مذاهب و فرقه های دینی هواداران یک رهبر مذهبی یا روحانی وی را دارای کرامات و معجزات میدانند، برای نمونهسای بابا و آیت الله بهجت هردو از جانب هوادارانشان دارای کرامت دانسته میشوند.

3- معجزات در ادیان دیگر، درستی ادعای معجزه در یک دین را رد میکند. ادیان همگی نسبت به یکدیگر متناقض هستند، تقریباً هیچ دو دینی یکدیگر را به درستی قبول ندارند، مسیحیان خود را به یهودیت نسبت میدهند و یهودیان مسیحیت را رد میکنند، مسلمانان خود را به مسیحیت نسبت میدهند و مسیحیان اسلام را رد میکنند، بهائیان خود را به اسلام نسبت میدهند و مسلمانان بهائیت را رد میکنند. البته باید گفت منظور در اینجا از یک دین، اصل آن دین نیست بلکه برداشتی است که پیروان یک دین از آن دین و سایر ادیان دارند، زیرا پیروان ادیانی که دینشان را به دین دیگر نسبت میدهند معمولاً معتقدند که پیروان دین قبلی برداشت  و خوانش درستی از دینشان ندارند و دینشان تحریف شده است. مثلاً مسلمانان معتقدند مسیحیان واقعاً پیرو عیسی که یک پیامبر (و نه خدا) بوده است نیستند و دینشان تحریف شده است، به همین دلیل مسلمانان مسیحیت که برابر با برداشت هواداران آن از دینشان است را رد میکنند.  حال که چنین رابطه ای میان ادیان برقرار است و همگی ناقض یکدیگر هستند و سخنان متفاوتی میگویند، منطقاً دو حالت پیش می آید، یا همه ادیان نادرست هستند یا تنها و تنها یکی از آنها درست است! این قضیه علاوه بر ادیان زنجیره واری که خود را به یکدیگر نسبت میدهند (یهودیت، مسیحیت، اسلام، بهائیت) در مورد ادیان دیگر همچون هندوئیسم نیز مشکل ایجاد میکند. بعنوان مثال هندو ها از نگر مسلمانان مشرک و بت پرست به شمار میروند، حال اگر یک هندو معجزه ای انجام دهد، این نشان خواهد داد که اسلام باطل است و هندوئیسم حق است و برعکس.

یعنی اگر بهائیان درست بگویند که پیامبرشان معجزه ای انجام داده است، آنگاه اسلام رد میشود و… و اگر فرض کنیم احتمال درست بودن ادعاهای پیروان این ادیان مبنی بر واقع شدن معجزه با هم برابر باشد آنگاه میتوان با توجه به اینکه ارزش تاریخی دلایل نقلی پیروان این ادیان تقریباً برابر است یعنی تنها مقداری نوشته هستند که معمولاً نوشته شده توسط روحانیون آن دین هستند یا ادعا شده توسط بنیانگذاران آن دین، میتوان گفت که احتمال درست بودن این ادعاها تنها به همین دلیل بسیار کم است و مدعیان اعجاز در یک دین باید تمامی ادعاهای مدعیان اعجاز در تمامی سایر ادیان را رد کنند تا نشان دهند که ادعایشان درست است.

و البته چنین کاری تقریباً محال است، چگونه شخصی که خود به معجزه معتقد است میتواند بشیوه ای محکمه پسند و عقلایی اثبات کند که دیگران معجزه نکرده اند و فقط پیامبر او و هواداران او چنین کرده اند. در تفکر اسلامی این مورد بیشتر اهمیت پیدا میکند زیرا متفکران اسلامی روی این قضیه تاکید دارند که تنها پیامبران معجزه میکنند، حتی شیعیان که افکاری افراطی و خرافی نسبت به امامانشان دارند از بکار بردن لفظ معجزه برای امامانشان معمولاً خود داری میکنند و «کرامت» را بجای آن استفاده میکنند. این درحالی است که فرق کرامت و معجزه به نظر میرسد از نظر ایشان تنها انگیزه خدا باشد، و الا نتیجه معجزه و کرامت یکی است، یعنی هردو بر یک دسته از وقایع فرضی دلالت میکنند، این استدلال را دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی انجام داده است. برای نمونه به مثالی ساده توجه کنید: بسیاری از شیعیان امروزه معتقدند درختی در قزوین وجود دارد که در روزهای عاشورا خون گریه میکند، از طرف دیگر مسیحیانی نیز وجود دارند که معتقدند مجسمه هایی از مسیح و مریم مقدس و غیره وجود دارند که در دوره های خاصی از آنها خون جاری میشود. حال آیا این دو ادعا میتوانند هردو درست باشند؟ آیا ممکن است هم تشیع درست باشد هم مسیحیت؟ از باورهای تشیع که شاخه ای از اسلام است این است که مسیح اساساً به صلیب کشیده نشده است، و از باورهای بنیادین مسیحیان نیز بر اساس اناجیلشان این است که هرکس پس از مسیح ادعای نبّوت کند دروغگو است، پس پیامبر اسلام یک پیامبر دروغین است، و این دو دین با یکدیگر در تناقض هستند، و جمع و رفع نقیضین منطقاً محال است.

4- اگر شخصی به شما بگوید که امروز با معجزه ای رو در رو شده است و رخدادن آنرا تجربه کرده است آیا شما این سخن را از او خواهید پذیرفت؟ به نظر نمیرسد هیچ آدم عاقل و بالغی چنین ادعایی را قبول کند، فرض کنید شخصی به شما بگوید که دخترش بدون تماس جنسی با هیچ کسی و به اذن خداوند در حالی که باکره بوده است فرزندی را به دنیا آورده است، آیا شما این را از او خواهید پذیرفت؟ مسلماً تا زمانیکه خود اینرا تجربه نکنید چنین ادعایی را نخواهید پذیرفت.  من شخصاً تا زمانی که یک مرجع علمی (مثلاً یک دانشگاه معتبر) دانشمندانی را برای بررسی این موضوع استخدام نکنند در مورد کذب بودن این ادعا حتی شک هم نخواهم کرد. اگر پاسخ شما به این پرسش شبیه پاسخ من منفی است، آنگاه دیگر هیچ دلیلی وجود ندارد که دلایل نقلی را قبول کنید، مثلاً قبول کنید که مریم مسیح را بدین صورت زاییده است، چرا که فرق قضیه نخست با قضیه دوم که یک دلیل نقلی است این است که افراد بیشتری در طول تاریخ این ماجرا را به یکدیگر گفته اند تا اینکه به آن شخص که خود نظاره گر معجزه بوده است برسد. یعنی شما در مورد اولی با 1 نفر روبرو هستید و تنها یک نفر واسطه بین شما و آن «واقعه» است و ممکن است دروغگو و یا نادان و یا دیوانه باشد، یا به سادگی خطا کرده باشند! (یعنی در بهترین حالت احتمال رخدادن معجزه 50% است.) اما وقتی به تاریخ نگاه میکنید و چنین ادعایی مطرح میشود با ده ها تن واسطه افزون بر آن واسطه نخستین که در مورد اول از آن یاد شد بین خود و آن «واقعه»  روبرو میشوید و تمام آنها باید راست گو، دانا و سالم باشند و اگر مورد اول بعید باشد (زیرا اگر دو نفر واسطه وجود داشته باشند احتمال پیشین 25% میشود، با سه نفر واسطه 12.5% و بعد از 10 واسطه به 0.09765625% یعنی کمتر از یک صدم درصد میرسد و همینگونه سیر نزولی پیدا میکند.)، مورد دوم بسیار بسیار بعید تر است (اگر 10 نفر واسطه وجود داشته باشند احتمال واقعه نخستین 5000 برابر احتمال واقعه دوم است). این است که اگر ادعای رخدادن معجزه ای را در امروز نمیپذیرید قطعاً خردمندانه نیست که چنین ادعایی را که صدها سال پیش قرار است اتفاق افتاده باشد بپذیرید. در ضمن هنگامی که میدانیم واسطه ها در مورد دوم افرادی مذهبی هستند و چشمشان را معمولاً در مواردی که به نفع دینشان است بر روی حقایق میبندند احتمال درستی این ادعا حتی پایین تر می آید.  مذهبیون از درست انگاشتن معجزه هم سودهای مادی دارند (مانند خمس و زکات و…) هم سودهای معنوی دارند (بالا رفتن رتبه و جایگاهشان در میان مردم و هم کیشانشان، اجر اخروی و…)، همچنین سابقه بسیار بدی در این مورد دارند، بنابر در مورد دروغ گفتن پیرامون معجزه هم سابقه بسیار بدی دارند هم انگیزه های بسیار خوبی، این است که احتمال دروغ بودن یک معجزه که در نوشتارهای ادیان نقل شده است حتی اگر با یک واسطه باشد بسیار کمتر از 50% است، و روشن است که پس از چندین واسطه این احتمال بسیار بسیار کمتر میشود، لذا از نگر احتمالات نیز نباید پذیرفت که اسناد نقلی میتوانند رخدادن یک معجزه را اثبات کنند. این استدلال نیز مربوط به دیوید هیوم است.

5- معجزه اگر رویدادی خارق العاده است، باید شواهد و اسنادی خارق العاده نیز برای اثبات آن وجود داشته باشد. برای اثبات چیزی که قرار است تا این درجه اهمیت داشته باشد که سرنوشت آدمی را از جهنم به بهشت تغییر دهد، به نظر نمیرسد برای خداوند بخردانه باشد که تنها به دلایل نقلی اکتفا کند و برای اثبات معجزه دلایل بزرگی به بزرگی این رخداد فراهم نکند. از اعجاز الهی انتظار میرود که آنقدر محکم و قوی و مستند و مستدل باشد که بتواند دستکم اکثریت انسانها را به سمت یک دین هدایت کند، حال آنکه چنین نیست، به این مسئله در نوشتاری با فرنام «علّیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی» اشاره دقیق تری شده است.

در مواردی خاص ادعاهای معجزه را میتوان به دلایل دیگری نیز رد کرد، بعنوان مثال بسیار بعید به نظر میرسد که پیامبر اسلام ماه را به دو نیم تقسیم کرده باشد و در هیچ کجای جهان کسی از چنین اتفاقی آگاه نشود به غیر از چند عرب مسلمان. هرگاه چنین اتفاقی می افتاد  انتظار میرفت که باید در آثار چینی ها، هندی ها، ایرانیان و رومی ها و سایر مردمان اسنادی در این مورد پیدا میشد، این در حالی است که معمولاً ادعاهای معجزه را تنها آثار موافق یک دین تایید میکنند و اثری در سایر جاهای جهان از آن معجزه دیده نمیشود. نمونه ای دیگر معجزات موسی و رد شدن او از رود نیل است که هیچ اثر تاریخی از آن در مصر یافت نمیشود و تنها یهودیان مدعی آن هستند.

نتیجه آنکه دستکم به این چهار دلیل یاد شده میتوان گفت که نوشتارهای دینی و تاریخی که ادعا میکنند شخصی معجزه ای انجام داده است نمیتوانند اثبات کنند که معجزه ای رخ داده است! ارزش این کتابها تقریباً برابر است با اینکه یک شخص ادعا کند در جایی معجزه ای را دیده است، و پذیرفتن این ادعا بدون اینکه مستندات و استدلالهای قوی تری ارائه شوند هرگز خردمندانه نیست.

نگرش دیوید هیوم به ارزش منابع اخباری پیرامون معجزات

دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی در مورد بی اهمیت بودن منابع اخباری در مورد معجزه استدلال جالبی دارد که آنرا در اینجا مطرح میکنیم. هیوم دو خبر مختلف را مطرح میکند که یکی مربوط به حادثه ای خارق العاده است و دیگری حادثه ای معجزه آمیز. او سپس توضیح میدهد که چرا ما میتوانیم حادثه نخستین را در شرایطی ممکن بپنداریم اما نمیتوانیم حادثه دوم را ممکن بپنداریم. در مورد حادثه نخست هیوم میگوید:

… فرض کنید تمامی نویسندگان، به هر زبانی که مینویسند، اتفاق نظر دارند که از روی نخست ژانویه 1600، سیاهی مطلقی تمامی زمین را برای مدت 8 روز فرا گرفته بوده است. فرض کنید روایت این اتفاق خارق العاده هنوز بین مردم زنده و قوی است: تمامی مسافرینی که از کشورهای خارجی باز میگردند نیز برای ما همان روایت را بدون کمترین تناقض یا تفاوتی می آورند، روشن است که فلاسفه امروزی ما باید بجای اینکه در مورد رخ دادن این حادثه تشکیک کنند، باید آنرا بعنوان یک رویداد مسلم بپذیرند، و باید به دنبال علتهایی که این حادثه ممکن است از آنها مشتق شده باشد بگردند.  فساد، تخریب و فنای طبیعت اتفاقی است که به دلیل وجود نظایر متعدد در طبیعت ممکن به نظر میرسند، تا جایی که هر پدیده که به نظر برسد تشابه به یک بلای طبیعی دارد، را میتوان با شهادت آدمی اثبات کرد، به شرط آنکه این شهادت گسترده و یگانه باشد. (3)

صاحب نظران در مورد اینکه منظور هیوم واقعاً چه بوده است با یکدیگر اختلاف نظر دارند اما یک تفسیر رایج که در بسیاری از جاها مورد استفاده قرار میگیرد این است که از نظر هیوم اگر اتفاقی را بتوانیم با تجربیات گذشته خود وفق دهیم یعنی اگر بتوانیم رویدادهای مشابه و یا متناظر با آنچه در منابع اخباری و دلایل نقلی آورده شده است پیدا کنیم که خود آنها را تجربه کرده باشیم، آنگاه میتوانیم منابع اخباری و دلایل نقلی را معتبر بدانیم و رخدادن آن رخداد را ممکن بدانیم، البته تنها در صورتی که منابع اخباری بسیار وسیع و گسترده باشند و در میان آنها تناقض و تضاد و اختلافی وجود نداشته باشد. پس از این مثال، هیوم مثال دیگری را مطرح میکند:

فرض کنید تمامی تاریخ نویسانی که با تاریخ انگلستان سر و کار دارند، اتفاق نظر داشته باشند که در روز نخست ژانویه 1600، ملکه الیزابت درگذشت و  یک ماه پس از دفن شدن، دوباره ظاهر شد، سلطنت را ادامه داد و برای 3 سال به انگلستان حکومت کرد. باید اعتراف کنم که من گاهی از رخدادن بسیاری از رویدادهای عجیب و غریب شگفت زده میشوم، اما نباید کمترین تمایلی برای باور کردن اتفاق معجزه آمیز اینچنینی باشم.  (4)

به نظر میرسد برای هردو رویداد فرضی در این دو مثال به یک مقدار و به یک کیفیت منابع اخباری وجود داشته باشد، اما آنچه باعث میشود که هیوم بگوید ما باید نخستین روایت را بپذیریم و روایت دوم را نپذیریم چیزی نیست جز اینکه اتفاق نخست  «اتفاقی است که به دلیل وجود نظایر متعدد ممکن به نظر میرسد». بنابر این زمانی میتوان برای یک منبع اخباری که از رویدادی خارق العاده حکایت میکند اعتبار قائل شد که ما مشابه آن رویداد را خود تجربه کرده باشیم، البته همانطور که در بخشهای بعدی به تفصیل پیرامون این قضیه سخن خواهیم گفت باید توجه داشت که هر اتفاق خارق العاده ای یک معجزه نیست (ولی هر معجزه ای یک اتفاق خارق العاده است) هیوم نمیگوید که باید رخدادن یک معجزه را در صورتی که شرایط فوق را داشته باشند مسلم دانست، بلکه میگوید باید آنرا به عنوان یک اتفاق بپذیرند و به دنبال علت های آن بگردند، هیوم مثالی در مورد یک مرد هندی دارد و میگوید ما در چنین مواقعی باید همانند آن مرد هندی عمل کنیم. جریان آن مرد هندی از این قرار است که به او میگویند آب در شرایطی تبدیل به یخ میشود. برای آن مرد هندی این اتفاق، یک اتفاق خارق العاده است به دلیل اینکه او از روش یادشده در بالا پیروی میکند و تجربه چنین چیزی را نداشته است (به دلیل شرایط آب و هوایی هندوستان) پس برای او بخردانه است که این قضیه را نپذیرد، اما آنرا به دلیل شواهد گسترده و یگانه ای که ما به او میدهیم ممکن بپندارد. و بنابر توصیه هیوم به دنبال علتهای طبیعی آنها بگردد، وضعیت ما نیز هنگامی که با منابع اخباری مربوط به معجزه برخورد میکنیم باید مشابه همان مرد هندی باشد. نتیجه آنکه هیوم معتقد است منابع اخباری هر چقدر هم که گسترده و یگانه باشند نمیتوانند به ما اثبات کنند که واقعه ای معجزه آمیز در گذشته اتفاق افتاده است، وی در این مورد میگوید:

این یک اصل است که، اشیاء ارتباطات قابل کشفی با یکدیگر ندارند، و تمامی استنتاجهایی که ما میتوانیم از یکی به دیگری انجام دهیم، تنها مبتنی بر تجربیات ما از تقارن ثابت و رایج آنان است؛ روشن است که ما نباید برای این اصل بخاطر شهادت آدمی استثنائی قائل شویم.  (5)

با توجه به اینکه تنها اسناد(!) مدعیان معجزه منابع تاریخیشان است و همانگونه که گفته شد این منابع تاریخی نمیتوانند درستی معجزه را اثبات کند بحث در همینجا تمام میشود. اما ممکن است برخی ادعا کنند که معجزات هنوز هم رخ میدهند و رخدادن آنها تنها محدود به دوران باستانی که همه چیز معجزه وار توصیف میشود نیست. در چنین حالتی پرداختن به آنچه در ادامه این نوشتار می آید، بایسته است. البته اگر چنین ادعایی مطرح نباشد هم میتوان بخش های بعدی را سندی استوار بر نادرستی، بی اعتباری و غیر قابل قبول بودن دلایل نقلی رخدادن معجزه دانست.

آیا رخدادن معجزه ممکن است؟

شایسته است پیش از بحث در مورد معجزه تعریفی از معجزه ارائه دهیم تا بتوانیم دقیقتر آنرا بررسی کنیم . روشن است که مذهبیون به هر اتفاق نادری «معجزه» نمیگویند، اگر خودروی من امروز خراب شده باشد و بطور تصادفی وقتی من از در منزل خارج میشوم همسایه ام را ببینم که به من پیشنهاد میکند که مرا به محل کارم برساند، این رویداد را معمولاً کسی معجزه آمیز نمیداند، زیرا همانطور که در پیش نیز گفتیم هر رویداد معجزه آمیز، رویدادی نادر است اما هر رویداد نادری معجزه آمیز نیست، بنابر این اینکه گاهی در زبان روزمره ما از واژه معجزه به این شیوه استفاده میشود-مثلاً اسلامگرایانی معتقدند انقلاب اسلامی 1357 یک معجزه بوده است (شاید چون نور توسط این انقلاب منفجر شده!)، به معجزه ای که ما هم اکنون در مورد آن صحبت میکنیم ارتباطی ندارد، واژه معجزه در زمینه (Context) فلسفه دین  کاربردی اصطلاحی و متفاوت با آنچه در زبان روزمره از آن استفاده میکنیم دارد.  حال پرسش این است که پس چه رویدادی معجزه آمیز است؟ شوربختانه مرجعی برای دریافتن تعریف معجزه وجود ندارد، این است که باید تعاریف رایجی از معجزه را یک به یک مطرح کنیم و پیرامون آنان سخن بگوییم. در جستجو برای تعاریف رایج معجزه نخستین تعریفی که رایج به نظر میرسد تعریف زیر است:

تعریف 1:

یک اتفاق مانند الف معجزه است اگر علم نتواند الف را توضیح دهد.

معمولاً وقتی کسی اتفاقی را معجزه وار میداند، از منکرین معجزه میپرسد که اگر این اتفاق معجزه وار نیست پس چگونه آنرا توضیح میدهید؟ و از آنجا که یک اتفاق ضرورتاً مسئله ای طبیعی است و بررسی طبیعت در حوزه علم (شناخت ما از طبیعت) است. از همین رو هرگاه چنین پرسشهایی مطرح میشود باید دریافت که تعریف 1 از معجزه مد نظر است.

اما آیا میتوان بنابر تعریف 1 اتفاقی را نشان داد که معجزه وار باشد؟ بزرگترین مشکل این تعریف این است که علم در حال تکامل یافتن است، در نتیجه اگر مسئله ای را نتوان امروز با علم توجیه کرد، ممکن است در آینده بتوان آنرا توجیه کرد. بنابر این اگر کسی بخواهد با این تعریف معجزه وار بودن چیزی را اثبات کند باید اثبات کند که نه تنها در امروز علم نمیتواند آن اتفاق را توجیه کند، بلکه در آینده نیز علی رغم پیشرفت احتمالی اش نخواهد توانست چنین کند و این امر نیازمند دانش از آینده است و محال است! در نتیجه اگر تعریف درست از معجزه، تعریف 1 است، آنگاه احتمال رخدادن معجزه صفر است. همچنین گفتن اینکه برای پدیده ای توضیح علمی وجود ندارد نیازمند آن است که از تمامی انسانها، یا دستکم شخصیت های دانشگاهی همه پرسی شود تا دریافته شود که آیا توضیحی علمی برای آن پدیده دارند یا نه، تابحال ندیده ام کسی که مدعی رخدادن معجزه ای است، چنین همه پرسی را به عمل آورده باشد.

اگر بگوییم منظور از علم، تنها علم امروز است نیز با این تعریف تمام چیزهایی که توضیح علمی برایشان وجود ندارند معجزه دانسته خواهند شد، و اگر در 100 سال پیش مردم اتفاقی را که نمیتوانستند آنرا بشیوه علمی توجیح کنند آن اتفاق را باید معجزه میدانستند، مثلاً باران آمدن، کسوف و الکتریسیته ساکن معجزه وار بوده اند و اکنون دیگر نیستند که البته این قابل قبول نیست. اساساً بسیاری از افراد بویژه در گذشته هرگاه دانشی نسبت به برخی از قوانین طبیعت نداشتند، رویدادهایی که بر اساس آن قوانین رخ میدادند را معجزه وار میدانستند. نظر فیلسوف فرانسوی آگوست کمت در این زمینه شایان توجه است. او تاریخ را از این نگر به سه دسته ربانی، متافیزیکی و تحقّقی تقیسم میکند، میگوید که در دوران ربّانی بشر هر پدیده ای را به عوامل ماوراء طبیعی و الهه های مختلف و در نهایت به یک خدا نسبت میداده است، در دوره متافیزیکی یا فلسفی او به دنبال گوهر و ذات اشیاء و آنچه آنها را تشکیل میدهد و موجب رویدادن رویداد ها میشود بوده است و اکنون که دوران تحقّقی یا پوزیتیویستی است تنها به دنبال روابط علّی بین اشیاء و شناخت دقیق و تجربی آنهاست. به نظر میرسد افرادی که معتقد به معجزه هستند هنوز در همان دوران نخستین یعنی دوران ربّانی گیر کرده اند و باورهای خود را بروزرسانی نکرده اند.  بنابر دلایل بالا با تعریف 1، میتوان گفت که محال است شخصی بتواند اثبات کند اتفاقی معجزه آمیز است.

تعریف 2:

یک اتفاق مانند الف معجزه است اگر الف قوانین طبیعت را زیر سوال ببرد.

نخست باید گفته شود که مراد من از قوانین طبیعت آنچه انسان از قوانین طبیعت کشف میکند و در ذهن دارد و رابطه معرفتی که انسان با طبیعت برقرار میکند نیست، زیرا این کشفیات ممکن است نادرست باشند، بلکه خود قوانینی است که طبیعت بر اساس آنها رفتار میکند، روشن است که اگر انسانها مسئله ای را به غلط جزو قوانین طبیعت بدانند چنین تصوری را نمیتوان قانون طبیعی دانست. به همین دلیل میتوان تعریف 2 را باطل دانست، زیرا اگر در طبیعت واقعاً قانونی وجود داشته باشد، آن قانون نقض نشدنی است، و اگر چیزی در طبیعت نقض شود دیگر قانون نیست! زیرا از شرایط لازم برای اینکه قاعده ای را قانون بدانیم این است که عمومیت داشته باشد و همیشه درست باشد.

این تعریف از نگری شبیه به تعریف 1 است زیرا قوانین طبیعت را ما تنها از طریق علم میتوانیم درک کنیم و در نتیجه این تعریف را نیز میتوان به نوعی به همان دلیل که تعریف 1 رد شد، رد کرد. اما نکته ای دیگر که در اینجا باید به آن اشاره کنیم این است که اگر قرار باشد رخدادی قوانین طبیعت را زیر سوال ببرد آن رخداد باید ماوراء طبیعی باشد. ماوراء طبیعت یعنی چه؟ عبارت «ماوراء طبیعت» هیچ اطلاعی از چیستی و چگونگی یک اتفاق به ما نمیدهد، یعنی نمیگوید که یک اتفاق چه هست، بلکه میگوید چه نیست، یک اتفاق ماوراء طبیعی یک اتفاق طبیعی نیست، یعنی با هرآنچه یک انسان در دوران خودش میبیند متفاوت است. حال مسئله بسیار مهم اینجا است که آیا انسان میتواند با چنین رخدادی رابطه معرفتی برقرار کند؟ یعنی انسانی که خود در جهان طبیعی زندگی میکند و ماهیتی طبیعی دارند میتواند اگر بر فرض هم اتفاق ماوراء طبیعی وجود داشته باشد آنرا تشخیص دهد؟ چگونه چنین امری ممکن است؟ فرض کنید به اتفاقی میرسید که نمیتوانید آنرا با قوانین طبیعی توضیح دهید، دلیل این ناتوانی شما در چیست؟ ممکن است در این باشد که آن اتفاق را برای نخستین بار تجربه میکنید، مگر تابحال به هر اتفاقی میرسیدید در همان بار نخست میتوانستید آنرا با قوانین طبیعی توجیه کنید؟ روشن است که برای توجیه یک واقعه زمان نیاز است و آن واقعه باید چندین بار تکرار شود تا بتوان بطور دقیق آنرا شناسایی کرد و آنرا از لحاظ طبیعی توجیه کرد. حال اگر واقعه یادشده یکبار رخ دهد و شما نتوانید آنرا توجیه طبیعی کنید، آیا این بدان معنی است که آن واقعه را نمیتوان با قوانین طبیعی توجیه کرد؟ هرگز چنین نیست، نتیجه آنکه دستکم از این نگر نمیتوان هیچ رخدادی را تجربه کرد و به اعتبار حکم داد که آن واقعه ماوراء طبیعی بوده است.

افزون بر این برای اینکه انسان بتواند واقعه ای را در دسته وقایع ماوراء طبیعی دسته بندی کند، باید با ماوراء طبیعت آشنایی داشته باشد، اگر قرار باشد با چیزی که ماوراء طبیعی است بواسطه تجربه شناخت داشته باشد، دیگر آن واقعه ماوراء طبیعی نیست، زیرا تجربه ما مبتنی بر دریافت حسی ما است و چیزی که ما آنرا حس میکنیم همواره چیزی طبیعی است، لذا انسان از آنجا که تجربه یک واقعه ماوراء طبیعی را ندارد و نمیتواند هم داشته باشد محال است بتواند واقعه ای را جزو وقایع ماوراء طبیعی دسته بندی کند. زیرا شناخت ما از جهان خارج از ذهن ما محدود به دریافتهای حسی ما یا بعبارت دیگر تجربه ما است و بس.

این تعریف مشکل دیگری نیز دارد، و آن این است که رفتار خود خدا و دخالت او در این جهان خود دارای قوانین و نظمی است، و او به دلیل کامل و حکیم بودنش بدون علت کاری را نمیکند، و وقتی علّیت مطرح میشود قانون نیز مطرح میشود. حال اگر رفتار و دخالتش در این جهان دارای قوانینی است، هیچگاه نمیتوان انتظار داشت که با تعریف 2، معجزه ای رخ دهد زیرا به هر روی آن اتفاق که معجزه اش میخوانند بر اساس قوانینی است که خدا طبق آنها رفتار میکند و از آنجا که این قوانین و روالها مربوط به این جهان هستند، پس قوانینی طبیعی هستند. این نیز مشکل دیگری است که این تعریف دارد و نمیتوان آنرا پذیرفت. بعبارت دیگر اساساً اگر قرار باشد طبیعت هرگاه خدا بخواهد بگونه دیگری رفتار کند، خود این نیز یک قانون طبیعت است.  بنابر این یک معجزه نیز در همان نظم و قواعدی صورت میگیرد که طبیعت بر اساس آن رفتار میکند و در صورت وقوع معجزه میتوان گفت، خود معجزه نیز جزو همان قواعد و در نتیجه جزو قوانین طبیعی است. از نگری دیگر فرض کنید که خداوند تصمیم دارد  تا لحظه t همه انسانها پس از مرگ دیگر نتوانند به جهان مادی بازگردند، حال لحظه t همان لحظه ای است که عیسی مسیح میخواهد با معجزه مرده ای را زنده گرداند، و بعد از لحظه t نیز دوباره همان قاعده پیشین حاکم باشد، در چنین شرایطی نمیتوان گفت در لحظه t معجزه ای رخداده چون آنچه در لحظه t رخ داده قسمی از برنامه خدا برای طبیعت بوده و خود قانونی بوده است که طبیعت آنرا پیروی کرده، نه اینکه اتفاقی علیه قوانین طبیعی افتاده باشد.

مشکل دیگر این تعریف با تعریف واژه طبیعت روشن میشود، براستی طبیعت چیست؟ هرگاه از فردی عامی این پرسش پرسیده شود نخستین چیزی که به ذهن او خواهد آمد درخت، حیوانات و جنگل است، اما اگر خوب دقت شود خواهیم دید که ما به هرآنچه در اطراف خویش میبینیم طبیعت میگوییم. بر اساس زیست شناسی خود ما نیز جزوی از طبیعت هستیم. از طرف دیگر واقعیت چیزی است که هست باشد، روشن است که در فرضیات افراد باورمند به فراطبیعت، دو نوع واقعیت وجود دارد، واقعیت طبیعی و ماوراء طبیعی.  دلیل اینکه چنین دسته بندی وجود دارد این است که پس از فرارسیدن دوران علمی، ماوراء طبیعت که تا آنزمان جزوی از علم بشمار می آمد از علوم تجربی خارج شد و تنها محسوسات اجازه حضور در علوم تجربی را یافتند، حال برای اینکه واژه هایی هم برای باورمندان به فراطبیعت وجود داشته باشد واقعیت تقسیم شد به طبیعی و فراطبیعی. حال اگر برای ممکن بودن تعریف 2، وجود واقعیت فراطبیعی را مسلم بدانیم، دیگر چه دلیلی وجود دارد که واژه طبیعت دامنه اش گسترده تر نشود و تمام هستی را چه از نوع فعلی طبیعی اش چه ماوراء طبیعی اش فرا نگیرد؟ در چنین وضعیتی تعریف طبیعت خواهد بود:

طبیعت = مجموعه چیزهایی که هست هستند (وجود دارند) و میتوانند در رابطه علّی قرار گیرند (علت یا معلول باشند)، منهای خود طبیعت.

در چنین صورتی اساساً دیگر چیزی نمیتواند خارج از طبیعت وجود داشته باشد، و بنابر این تعریف 2 دچار اشکالی اساسی میشود. اما حتی اگر این مسئله را نیز نادیده بگیریم، یعنی بپذیریم که طبیعت حتی با فرض پذیرش آنچه فراطبیعت خوانده میشود، دامنه اش گسترده نمیشود، در چنین حالتی نیز اشکال دیگری پیش می آید. و آن این است که در مورد رفتارهای موجودات ماوراء طبیعی نیز با فرض وجود میتوان کلی گویی هایی را کرد، مثلاً هما در اسطوره های ایرانی نام پرنده ای است که اگر سایه اش بر سر کسی بیافتد وی را خوشبخت خواهد کرد، این کلی گویی را میتوان یک قانون دانست، مگر قوانین طبیعی چیزی غیر از کلی گوییهایی هستند که بوسیله آنها میتوانیم پیشبینی هایی بکنیم و با توالی امور آنها را تکمیل میکنیم؟ رفتار خدا نیز حتی بر اساس سنت های دینی دارای قانونمندی است، مثلاً وی انسانها را بر اساس کردارشان مکافات میکند و یا پاداش میدهد، حال خود این قانونمندی ها را نیز میتوان جزوی از طبیعت دانست، زیرا در روابط علی قرار میگیرند و وجود دارند. در چنین حالتی نیز باز نمیتوان هیچ علتی را حتی اگر خدا آنرا باعث شده است ناقض قوانین طبیعت دانست، افزون بر این حتی اگر قوانین رفتار الهی در مورد دخالت او در طبیعت را نیز جزوی از قوانین طبیعت ندانیم باز هم چون قوانین یادشده بر قوانین طبیعت ارجحیت دارند و قوانین طبیعت مقید به خواست خدا هستند، باز هم نمیتوان گفت در هنگام رخ دادن معجزه قوانین طبیعی زیر سوال میروند، بلکه در چنین شرایطی قانونی بر قانون دیگر حکم میکند! بنابر این بازهم تعریف 2 دارای اشکالی اساسی است.

مسئله دیگر که باعث میشود پذیرفتن معجزه با این تعریف را غیر عقلی بدانیم مربوط به علم است. در علم علت ها در کنار یکدیگر قرار میگیرند و معلولی را پدید می آورند، حال اگر قرار باشد در این میان علتهایی در این سلسله علل بطور معجزه آسایی حذف شوند این مسئله روی باقی علتها تاثیر خواهد گذاشت و بطول کلی نظام طبیعت را به هم خواهد ریخت و وضعیت جهان پس از یک معجزه بر فرض وقوع دگر خواهد شد. برای روشن شدن این مسئله مثالی خواهم آورد، عده ای از باورمندان به اعجاز میگویند که مرتاضی هندی با دست خود جلوی حرکت یک قطار را در هند گرفته است. وقتی این مسئله را بخواهیم از دیدگاه فیزیکی نگاه کنیم، نیروی حرکت قطارهای دیزلی توسط موتورشان تامین میشود، این نیرو از موتور به چرخ ها منتقل میشود، در خود موتور نیز بوسیله سوخت بنزین یا گازوئیل که توسط شمع ها مشتعل میشود در سیلندرها پیستون حرکت میکند و نهایتاً سبب حرکت چرخها میشوند. حال وقتی که این مرتاض هندی آنهم از فاصله دور دستش را به سمت قطار میگیرد در این سلسله علل طبیعی چه تغییری ایجاد میشود؟ آیا شمع ها جرقه میزنند و بنزین مشتعل نمیشود؟ آیا بنزین مشتعل میشود و پیستون حرکت نمیکند؟ آیا پیستون حرکت میکند و موتور نیرو را تولید میکند اما چرخها حرکت نمیکنند؟ در هریک از این موارد و ده ها مورد دیگر که میتوان برشمرد بطور کلی مقداری انرژی از بین میرود یا بوجود می آید و این محال است.  در هر معجزه ای بطور کلی چنین اتفاقاتی رخ میدهد، یعنی تعدادی از علت ها حذف میشوند یا بگونه دیگری عمل میکنند، اما ویژگی طبیعت این است که علتها به یکدیگر پیوسته هستند، و طبیعت ذاتاً نمیتواند چنین چیزی را برتابد، در طبیعت نه انرژی بوجود می آید نه از بین میرود، در حالی که معجزات چنین چیزی را ادعا میکنند و حذف یک علت در طبیعت در نظام علّی تاثیر مستقیم میگذارد و همانطور که گفته شد جهان بعد از یک معجزه به دلیل اتصال علل به یکدیگر جهانی دگر خواهد بود، حال آنکه چنین چیزی را شاهد نیستیم، بعد از هر معجزه ای که باورمندان به معجزه باور به وقوع آن دارند، طبیعت نظام عادی خود را پیش گرفته است و تغییری در علل بوجود نیامده است.

نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد، این است که اگر تعریف 2 درست باشد علم را باید کنار گذاشت. علم همچون دین ساخته شده بر باورهای احساس محور نیست، هرگاه در هر قانون علمی حتی یک استثنا دیده شود آن قانون را دیگر باید کنار گذاشت. برای نمونه وقتی میگویند مجموع زوایای درونی یک مثلث برابر با 180 درجه است، هرگاه مثلثی کشف شود که مجموعه زوایای داخلی اش بیشتر یا کمتر از 180 درجه باشند، آنگاه دیگر هیچ ریاضی دانی نخواهد گفت که مجموعه زوایای درونی یک مثلث برابر با 180 درجه است. هر معجزه ای بنابر تعریف 2 دستکم یکی از قوانین طبیعت را زیر سوال میرود، اگر در طبیعت قانونی زیر سوال میرود، حال آنکه همانگونه که توضیح داده شد اگر در علم و در نتیجه در شناخت ما از طبیعت قانونی تنها برای یکبار نقض شود و یا تنها یک مثال نقض یافت شود، آنگاه آن قانون دیگر قانون نیست، یا به عبارتی از نخست قانون نبوده و ما به خطا آنرا قانون میپنداشته ایم، بنابر این اگر معجزات با تعریف 2 درست باشند یا هر تعریفی دیگر که نقض قوانین طبیعت را شامل شود، آنگاه باید علم را کنار گذاشت زیرا معجزاتی که دینداران مدعی آنان هستند بسیاری از قوانینی که بشر تاکنون کشف کرده اند را نقض میکنند و آن قوانین دیگر قوانین نیستند.

آخرین مسئله در مورد این تعریف از معجزه این است که مدعیان آن باید اثبات کنند اتفاقی که مدعی هستند معجزه وار بوده است، شعبده بازی یا هر ترفند و دروغ دیگری را شامل نبوده است، اینکار ابداً دشوار نیست که در اطراف خود افرادی را بیابید که به دروغ ادعای معجزه داشتن یا دیدن معجزه را میکنند، حتی خرافاتی ترین مذهبیون نیز میدانند که بسیاری از ادعاهای معجزه تنها از جانب افرادی کلاه بردار و دروغگو است. بنابر این مدعیان معجزه هرگاه ادعا میکنند که رویدادی معجزه آمیز است، باید اثبات کنند که این «اعجاز»، یک فریبکاری نبوده است، مثلاً اگر کسی پرواز کرده است، پرواز او همچون پرواز شعبده بازان با ابزار آلات و ترفند های خاص انجام نگرفته است و اینکار نیازمند وجود شرایط علمی و آزمایشگاهی است، که معمولاً معجزات را یا در جاهایی انجام میدهند که چنین ابزارهایی وجود ندارد و یا اینکه مدعیان معجزه و کرامت به بهانه های مختلف و مضحک قبول نمیکنند در چنین مراکزی حاضر شوند.  روشن است که این وضعیت تازه مربوط به حال میشود، یعنی ما در زمان حال نیز تنها با وجود چنین مطالعات و شواهدی ممکن است معجزه وار بودن یک رویداد را بپذیریم، درچنین شرایطی آیا باور داشتن به رویدادن معجزه در زمانهای باستانی که افراد به مراتب بسیار نادانتر از افراد امروزی بودند و به سادگی حاضر میشدند معجزه را بپذیرند و روش و نظام سازمانیافته ای برای کشف فریب و دروغ را که امروز در اختیار ما است نداشته اند عاقلانه است؟

البته تمامی افرادی که مدعی معجزه هستند دروغگو و شیاد نیستند، مطالعاتی وجود دارد که نشان میدهد افراد مذهبی تحت تاثیر تعصبات مذهبیشان و شرایط روحی که در آن قرار میگیرند ممکن است چیزی را ببینند یا احساس کنند که انتظار دارند آنرا ببینند و احساس کنند (6)، نه چیزی که واقعاً حقیقت دارد. از این گذشته برخی از افراد بیمار هستند و چیزهایی را میبینند یا میشنوند که وجود خارجی ندارند، یکی از بیماریهایی که بیمار در آن به چنین وضعیتی میرسد بیماری اسکیزوفرنیا است، اگر به بیمارستانهای روانی محل سکونتتان سری بزنید حتماً تعدادی از این افراد را خواهید یافت که ادعای خدایی، پیامبری یا امامت و یا چیزهای مشابه میکنند، در گذشته تشخیص این بیماران آسان نبوده است و ممکن بوده است افرادی آنها را باور کنند. مثلاً در مورد خود پیامبر اسلام شواهد تاریخی وجود دارد که نشان میدهد وی از سلامت روحی و روانی برخوردار نبوده است (7).

بنابر این اگر تعریف 2، تعریف درست باشد میتوان به قطعیت گفت که معجزه مفهومی متناقض با واقعیت است و نمیتواند واقعیت داشته باشد.

تعریف 3:

معجزه رویدادی است که بواسطه اعمال قدرت یک موجود ماوراء طبیعی رخ میدهد.

شاید این پرسش پیش بیاید که چرا بجای «یک موجود ماوراء طبیعی» در بالا، واژه خدا نیامده است، پاسخ این است که دلیلی وجود ندارد ما تنها معجزه را به خدا نسبت بدهیم، این مسئله بسیاری از اوقات توسط مسلمانان نادیده گرفته میشود، براستی حتی اگر فرض کنیم برای نمونه محمد معجزه ای داشته است، از کجا معلوم است این معجزه را از جانب خدا آورده باشد؟ شاید سایر موجودات ماوراء طبیعی چنین چیزی را علت شده اند، فرضاً شاید اسب شاخدار صورتی نامرئی آنرا باعث شده است، شاید شیطان باعث اینکار شده باشد، جالب است که در سنت مسلمانان یعنی قرآن نیز میتوان مواردی را یافت که در آنها شیطان دست به کارهای عجیب و غریب میزند، مثلاً در مقابل ایوب همچون پیرمردی آشکار میشود، آیا اینکار شیطان (تغییر چهره) را مسلمانان یک معجزه نمیبینند؟ از کجا معلوم معجزات محمد از طرف شیطان نباشد و نخواهد که بدین وسیله افرادی (مسلمانان) را گول بزند تا آنها به جهنم بروند؟ در تورات موسی به مردم میگوید که اگر پیامبری در میان شما ظهور کرد و حتی از خود معجزه ای نشان داد ولی گفت خدای دیگری را بپرستید وی را بکشید! (تثنیه، 13) این نشان میدهد که یهودیان معتقدند یک پیامبر دروغین هم ممکن است معجزه داشته باشد، در قرآن نیز میتوان یافت مواردی را که شخصی دست به اعجاز میزند اما پیامبر نیست، برای نمونه در ماجراهای افسانه ای سلیمان، قرآن میگوید:

سوره مورچه (نمل) آیات 38 تا 40

قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ؛ قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ؛قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ.

(سليمان) گفت، اي بزرگان! كداميك از شما توانائي داريد تخت او را پيش از آنكه خودشان نزد من آيند براي من بياوريد؟!؛عفريتي از جن گفت: من آنرا نزد تو مي‏آورم پيش از آنكه از مجلست برخيزي و من نسبت به آن توانا و امينم!؛ (اما) كسي كه دانشي از كتاب (آسماني) داشت گفت، من آنرا پيش ‍ از آنكه چشم بر هم زني نزد تو خواهم آورد! و هنگامي كه (سليمان) آنرا نزد خود مستقر ديد گفت اين از فضل پروردگار من است تا مرا آزمايش ‍ كند كه آيا شكر او را بجا مي‏آورم يا كفران مي‏كنم ؟

روشن است که در مثال بالا شخصی که پیامبر نیز نیست، اما دانشی از کتاب (!) داشته است میتوانسته است تخت ملکه سبا را در چشم به هم زدنی به نزد سلیمان بیاورد، یعنی زودتر از یک عفریت از جنیان! نتیجه منطقی آنکه از نگر قرآن افرادی که پیامبر نیستند و حتی افرادی خبیث (بسیاری معتقدند عفریت یعنی بسیار پست) نیز گاهی میتوانند دست به کارهای خارق العاده و معجزه آمیز بزنند، حال که چنین است بسیار عجیب و غریب است که مسلمانان فکر میکنند هرکس معجزه کند حتماً پیامبر است، یا معجزه میتواند نبوت را اثبات کند، از کجا معلوم است که خود محمد نیز به گفته قرآن همانند آن عفریت نباشد و دست به کارهای خارق العاده نزده باشد!؟ افزون بر این ممکن است که مسلمانان معجزه را تنها از جانب خدا بدانند ولی نمیتوانند اثبات کنند اعمالی با نتیجه ای که معجزات حادث میکنند تنها از جانب خدا ممکن هستند و نه سایر موجودات ماوراء طبیعی. افزون بر این معجزاتی که رخ میدهند به قول خود مذهبیون «نشانگر قدرتی برتر از انسان» هستند، اینکه موجودی قدرتش بیش از انسان باشد با اینکه قدیر باشد (همه کارها را بتواند انجام بدهد) بسیار متفاوت است و هیچ عملی نیست که بتواند نشان دهد فاعلش قدیر است، لذا کاملاً ممکن است معجزات از جانب سایر موجودات ماوراء طبیعی غیر از خدا باشند و هیچ دلیلی علیه این دیده نمیشود. همچنین ممکن است یک معجزه بیانگر وجود یک «شخص» (منظور موجودی است ذی شعور و مختار) که دارای قدرتی فراتر از انسان است نباشد، بلکه صرفاً نشانگر وجود یک قدرت و انرژی متفاوت با آنچه ما تا کنون میشناسیم باشد، مثلاً انرژی اتمی اگر 300 سال پیش به انسانهایی نشان داده میشد و یا بمبی اتمی یا هیدروژنی برای آنها منفجر میشد یقیناً آنرا معجزه میدانستند، حال ممکن است معجزه هم یک قدرت طبیعی یا حتی ماوراء طبیعی (صرف نظر از اینکه این عبارت معنی دارد یا نه) باشد، و دلیلی وجود ندارد که آنرا ما به یک موجود که دارای شخص هم هست (یک کس هست) نسبت بدهیم!

این تعریف بسیاری از مشکلاتی که تعاریف پیشین با آنها روبرو بودند را ندارد، اما مشکلات دیگری دارد که به آنها اشاره خواهیم کرد. نخستین اشکال این تعریف آن است که این تعریف مانع اغیار نیست. هر تعریفی برای اینکه درست باشد باید جامع افراد و مانع اغیار باشد، به زبان ساده یعنی اینکه تمام مصداقهایش را شامل شود و چیزهایی که مصداقش نیستند را شامل نشود. مثلاً تعریف انسان این نیست که انسان موجودی است که دو چشم دارد. زیرا موجودات دو چشم دیگری نیز وجود دارند و بر اساس این تعریف آنها نیز انسان به شمار میروند، لذا این تعریف مانع اغیار نیست، همچنین جامع افراد نیست چون انسانهایی وجود دارند که دو چشم ندارند. مشکل این تعریف نیز همین است زیرا با فرض وجود خدا، وی را میتوان علت با واسطه همه رویدادها دانست. هر رویدادی که معلول است ممکن است مستیقماً یا با واسطه با علتی رابطه علّی برقرار کند. مثلاً وقتی کیوان با چاقو خیاری را پوست میکند، چاقو را میتوان علتی مستقیم و کیوان را علتی با واسطه دانست. حال اگر خدا هم وجود داشته باشد به دلیل اینکه او علت طبیعت است میتوان هر رویداد معلولی در طبیعت را با واسطه به او نسبت داد. مثلاً علت باریدن باران نیز خدا است زیرا او جهان را خلق کرده است و با مجموعه ای از علت های واسط، با واسطه علت باریدن باران است. بنابر این با این تعریف هر رویداد دیگری نیز معجزه آمیز است، حال آنکه کمتر کسی باریدن باران را معجزه آمیز میداند، و اگر بداند آنگاه دیگر رویدادها را نیز معجزه آمیز خواهد دانست و لابد علتهای فاعلی غیر الهی دیگر را نیز پیامبر معرفی خواهد کرد.

معجزه از نگر متکلمین شیعه

میان مسلمانان و سایر باورمندان به اعجاز در تعریف معجزه به دلایل مذهبی تفاوت اندکی وجود دارد، در قرآن هیچگاه از واژه معجزه و مشتقات آن استفاده نشده است، بلکه واژه آیه یا بیّنه بجای آن مورد استفاده قرار گرفته است و واژه معجزه واژه ایست اصطلاحی که بعدها متکلمین و فلاسفه آنرا ساختند و اکنون نیز جا افتاده است، واژه معجزه از نگر لغوی از عجز گرفته میشود که به معنی ناتوانی است، و این اشتقاق ناشی از آن است که از نگر مسلمانان و البته بسیاری از دیگران یک معجزه نباید تکرار پذیر باشد و دیگران بتوانند آنرا تکرار کنند و این عجز همان عجز دیگران در تکرار معجزه است و معجزه مبین عجز دیگران است و تفاوت معجزه کننده با دیگران، اما معنی واژه آیه، نشانه است، قرآن دو واژه برای اشاره به معجزه استفاده میکند یکی آیه است و دیگری بینه و البته میدانیم که خود قرآن نیز به جزء، سوره و آیه تقسیم میشود، یعنی مسلمانان برای خواندن کوچکترین بخش از قرآن همان واژه ای را انتخاب کرده اند که قرآن برای معجزه انتخاب کرده است، البته این به خودی خود به این معنی نیست که مسلمانان قرآن را یک معجزه میدانند، بلکه برای اثبات این ادعا متکلمین اسلامی استدلال نماهای جداگانه ای تعریف کرده اند. همین واقعیت که از نگر مسلمانان قرآن خود یک معجزه است سبب میشود که دیدگاه مسلمانان نسبت به معجزه اندکی با دیگران متفاوت باشد، زیرا قرآن و کردار نوشته شدن قرآن هیچکدام پدیده ها یا کردارهای ماوراء طبیعی نیستند. بنابر به نظر میرسد در اصول و عقاید این دین این تفاوت با سایر دیدگاه ها وجود داشته باشد که مسلمانان معتقد نیستند یک معجزه لزوماً باید قوانین طبیعت را زیر پا بگذارد و یا ماوراء طبیعی باشد. این مسئله نیز دلایلی تاریخی دارد، ایده وجود «ماوراء طبیعت» ایده ای اسلامی نیست، بلکه فلاسفه و متکلمین اسلامی آنرا از آثار دیگر بویژه آثار فلاسفه یونانی که در دوران نهضت ترجمه به دست مسلمانان رسید آموختند، در باورهای اصیل اسلامی (قرآن و سنت) نمیتوان اثری از ماوراء طبیعت یافت، قرآن نیز تنها از غیب (آنچه نادیدنی است) صحبت کرده است و هر چیزی که نادیدنی هست ماوراء طبیعی نیست، خلقت، معاد، بهشت و دوزخ و حتی خود خدا نیز در قرآن بصورت مادی توصیف شده اند (برای بحث مفصل تر مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام مقایسه الله و خدا)، این است که مسلمانان معمولاً آشکارا نمیگویند که یک معجزه باید ماوراء طبیعت باشد، هرچند که همین مسئله را به زبان دیگری میگویند.  اما در مورد اینکه معجزه از نظر مسلمانان چیست، به چند منبع در این مورد اشاره خواهیم کرد.

خواجه نصرالدین طوسی در مورد اعجاز میگوید (8):

و طریق معرفه صدقه ظهور المعجزه علی یده، و هو ثبوت مالیس بمعتاد او نفی ما هو معتاد مع خرق العده و مطابقه الدعوی.

بنابر این اعجاز شرایط خاصی دارد که به شرح زیر است:

1- کارهایی اعجاز است که مدعی نبّوت (یا امامت) آن را برای اثبات صدق گفتار خویش اقامه کند، بنابر این حرکت خورشید یا ماه، درست است که از کارهایی است که بشر از انجام آن عاجز و ناتوان است، ولی اعجاز نخواهد بود؛ چون آنها کار خداست و مدعی نبّوت یا امامت آنها را بای اثبات ادعای خود اقامه نکرده است.

2- کاری که توسط مدعی انجام میگیرد، میباید مطابق خواسته او باشد. کسی که مدعی نبّوت است و مثلاً میگوید برای اثبات صحت ادعای خودم کور را شفا میبخشم، باید کور را شفا بخشد، اما اگر به جای شفا دادن کور وقتی دست بر سر او میکشد و فرضاً کور کر هم بشود، اعجاز نکرده است، هرچند کاری که انجام گرفته، از توان دیگران بیرون است. مسیلمه کذّاب که به دروغ ادعای پیامبری داشت وقتی شنید پیامبر عزیز اسلام (ص) از آب چاه کم آبی در دهان مبارک کردند و بعد آن را در چاه کم آب ریختند و آب چاه زیاد شد، گفت من هم چنین میکنم. هنگامی که از آب چاه در دهان کرد و آن را در چاه کم آب ریخت، چاه به طور کلی خشک شد. تعبیر «مطابقه الدعوی» در تعریف مرحوم خواجه نصیر طوسی به همین نکته و شرط است.

3- کاری که به عنوان اعجاز صورت میگیرد، میباید مردم از انجام آن ناتوان باشند و راهی برای تعلم و تعلیم آن وجود نداشته باشد. بنابر این سحر و غیر آن از علوم غریبه، اعجاز نیست؛ زیرا راه تعلیم و تعلم آنها باز است. ساحران فرعون وقتی اعجاز حضرت موسی (ع) را دیدند، نوع کار او را غیر از نوع کار خود دیدند و دانستند کار او  از طریق تعلم و تعلیم و تقویت های اکتسابی نفس و ظریف کاریهای معمول امکان ندارد، لذا همه به او ایمان آوردند (سوره 26 آیات 45 تا 48). اضافه بر این دایره سحر محدود است، و آنچه را ساحر فرا گرفته است، انجام میدهد و نمیتواند پاسخگوی هرنوع تقاضا باشد. اما در اعجاز البته جایی که لازم باشد هر نوع اعجازی مردم بخواهند پیامبر آن را انجام میدهد و بسیاری از معجزات به همین کیفیت واقع شده است. البته در مواردی که اعجاز به حد لازم صورت گرفته است، به سوال بهانه جویان پاسخ داده نخواهد شد.

4- اعجاز باید همراه «تحدی» باشد؛ یعنی مدعی نبّوت یا امامت، دیگران را به مقابله دعوت کند. البته این دعوت همان طور که با صراحت قابل عمل است، با قرائن هم قابل انجام است. کسی که بر موقف نبّوت یا امامت ایستاده و به منظور اثبات ادعای خود دست به خرق عادت میزند طبعاً دیگران را به مقابله میخواند. بنابر این هر کاری که همراه تحدی نباشد، اعجاز نامیده نمیشود، بلکه در اصطلاح کرامات نامیده میشود، مانند کرامات اولیاء و صالحیون و کرامات انبیا و امامان معصوم علیهم السلام قبل از نبّوت و امامت. (9)

بنابر آنچه در بالا آمده است،  بصورت شسته و رفته تعریف معجزه را میتوان از این نگر بدین صورت ارائه داد:

معجزه کاری است که از جانب مدعی نبّوت یا امامت با هدف اثبات صدق مدعایش همراه با تحدی و مطابق خواست مدعی انجام میگیرد و دیگران را توانایی تکرار آن نیست.

بسیار روشن است که این تعریف نیز همان اشکال مانع اغیار نبودن را دارد. در بسیاری از مهارت ها، حد اعلایی وجود دارد که کسی را توانایی رسیدن به آن حد نیست. برای نمونه رکوردهای ورزشی را در نظر بگیرید، در هر رشته ای رکورد ورزشی در اختیار یک شخص است و دیگران را توانایی شکستن آن رکورد نیست. حال که دیگران را توانایی تکرار این کار نیست، شرط سوم صدق میکند، باقی شرایط نیز شرایطی سهل الوصول هستند، برای نمونه برای اینکه یک ورزشکار دست به معجزه بزند باید 1) پیش از اینکه رکورد را بشکند ادعای پیامبری کند 2) قبل از اینکه رکورد را بشکند بگوید که قصد دارد رکورد را بشکند  3)قبل از شکستن رکورد بگوید که دیگران را توانایی تکرار کارش نیست، در چنین حالتی هرگاه رکوردی را بشکند کارش معجزه خواهد بود و تا زمانی که کسی رکوردش را نشکند نمیتوان نبّوت او را زیر سوال برد، و وقتی که رکوردش توسط کسی شکسته میشود پیامبر جدیدی پیدا میشود و در می یابیم که پیامبر پیشین دروغگو بوده است، هرچند شاید شکسته شدن رکورد نیز برابر با رد شدن نبّوت ورزشکار قبلی نباشد چون قرار بوده است که دیگران نتوانند کار او را تکرار کنند، نه اینکه کاری دشوار تر از او کنند. شکستن یک رکورد ورزشی خود یک خرق عادت است، زیرا عادت و روال بر آن است که افراد در هر رشته ورزشی رکوردی پایین تر از رکورد جهانی داشته باشند.

لازم نیست مسئله را آنقدر پیچیده کنیم، به مثالی دیگر دقت کنید، کاوه ادعا میکند که پیامبر است، کاوه میگوید که تنها کاوه میتواند با دهان کاوه صحبت کند، و او اعلام میکند که میخواهد صحبت کند، و بعد صحبت میکند، سپس از مردم دیگر میخواهد که اگر میتوانند با دهن او سخن بگویند، هیچکس غیر از کاوه نمیتواند با دهان کاوه صحبت کند، پس با تعریف بالا کاوه یک پیامبر است.

ایراد دیگری این است که اساساً هیچ کاری را نمیتوان دوبار انجام داد. زمان یکی از مشخصه های یک عمل است و هر عملی را تنها یکبار میتوان در یک زمان انجام داد، بنابر این اگر با دقت بیشتری به این مسئله نگاه کنیم اساساً هیچگاه نمیتوان بطور دقیق دقیقاً یک عمل را دو بار انجام داد، گفته فیلسوف یونانی هراکلیتوس که میگوید «به یک رودخانه نمیتوان دوبار وارد شد» را نیز میتوان بر همین قضیه انطباق داد، گرچه شاید منظور او در دگرگونی بودن همه چیز بوده است نه این مسئله.

محمد تقی لسان الملک سپهر، که البته کسی او را متکلم نمیداند ولی مطالعه نظرش خالی از لطف نیست در مورد اعجاز میگوید:

و معجزه خارق عادت است، مقرون به تحدی با عدم معارضه، و خرق عادت اثبات یا نی امری است که عادت جاری نشده باشد؛ و مرد از مقارنت تحدی آن است که وقوع معجزه مقارن و مطابق دعوی باشد؛ و مراد از مقارنت تحدی آن است که وقوع دیگران به مثل آن نتوانند آورد تا از جمله سحر و شعبده شمرده نشود. و جز این را معجزه نخوانند، چه تواند بود که نفوس احداث امور غریبه کنند به استعانت ادوات مخصوصه، پس آن «سحر» باشد و اگر به قوت بعضی از روحانیات کاری شگفت آرند آن «عزایم» باشد و اگر به قوت اجرام فلکیه باشد آنرا «دعوت کواکب» خوانند و اگر به امتزاج قوای سماویه و ارضیه باشد آنرا «طلسمات» گویند؛ و اگر به خواص عنصریه باشد آنرا «نیر نجات» نامند، و اگر به نسبت علوم ریاضیه باشد آن را «حیل» خوانند. و هیچ یک از این جمله معجزه نتواند بود.

اما اگر این خرق عادت از انبیا صادر شود «معجزه» نام دارد و چون از ائمه و اولیاء پدید آید «کرامت» خوانند. (10)

آیت الله مطهری در مورد اعجاز میگوید:

معجزه آن کار و اثری است که از پیغمبری به عنوان تحدی – یعنی برای اثبات مدعای خودش-آورده بشود و نشانه ای باشد از اینکه یک قدرت ماوراء بشری در ایجاد آن دخالت دارد و فوق مرز قدرت بشری است به طور کلی. (11).

البته تعریف آیت الله مطهری ساخته خود وی نیست، توماس آکوئیناس نیز تعریفی مشابه را ارائه داده است و در آثار قدمای مسلمان نیز میتوان تعاریف مشابه را به کرات یافت. نخستین ایراد این تعریف آن است که میگوید معجزه از جانب یک پیامبر روی میدهد، حال آنکه معجزه خود قرار است اثبات پیامبری یک شخص باشد، به عبارت دیگر این معجزه است که اثبات میکند یک شخص پیامبر است، حال آنکه تعریف آیت الله مطهری میگوید یک عمل معجزه است اگر از جانب یک پیامبر باشد، و این ایراد در تعریف لسان الملک سپهر نیز دیده میشود، اما در تعریف کتاب درسی که به تمامی دانشجویان ایرانی تدریس میشود این ایراد با وارد کردن واژه «مدعی» رفع شده است، یعنی بجای پیامبر یا امام، نوشته شده است مدعی پیامبری یا امامت. چنین تعریفی از معجزه دچار مغلطه استدلال دایره ای (Circular Reasoning) یا همان دور است، یعنی در کنار سایر باورهای اسلامی، مسلمانان با این تعریف میگویند پیامبر کسی است که معجزه ای داشته باشد، و از طرفی دیگر میگویند معجزه عملی است با شرایطی خاص که یک پیامبر آنرا انجام میدهد، و روشن است که چنین استدلالی باطل است. مشکل دیگر این است که میگوید معجزه ماوراء قدرت بشر است، حال آنکه فاعل معجزه خود یک بشر است، مگر اینکه بگوییم پیامبران انسان نیستند (که قرآن ضد این را میگوید) ممکن است آیت الله مطهری بگوید فاعل این عمل خدا است نه آن انسان، در چنین شرایطی نخست آیت الله مطهری باید سه کار را انجام دهد، 1) وجود خدا را اثبات کند. 2) اثبات کند که معجزه از طرف موجودی غیر از خدا، مثلاً شیطان، سوپرمن یا هر موجود ماوراء طبیعی دیگر نبوده است 3) آیت الله مطهری از کجا سابقه خدا را بدست آورده؟ مگر او منشی خدا است که میداند خدا چکاری کرده است و چه کاری نکرده است؟ چه کسی بر فرض وجود خدا بر افعال خدا اشراف دارد، یا میتواند عملی را به خدا نسبت دهد؟ ممکن است گفته شود از منابع دینی میتوان چنین کاری را کرد، اما مشکل اینجا است که آیت الله مطهری در حال اثبات نبّوت است، و تا این اصل را اثبات نکرده است نمیتواند از منابع دینی استفاده ای بکند.

اما این تعریف کامل نیست و آیت الله مطهری به خود این زحمت را نداده است که بگوید کار یا اثری که قرار است نشان از یک قدرت ماوراء بشری داشته باشد و فوق مرز قدرت بشر باشد چه ویژگیهایی را دارد و اگر ما از کنار چنین کار و اثری وقتی رد شویم از کجا بفهمیم که این کار یا اثر فرای قدرت بشری است یا در حد آن است؟ آیا صرف اینکه کاری را برای نخستین بار از جانب کسی میبینیم باید باعث شود که فرض کنیم آن کار ماوراء قدرت بشری است؟ فرضاً اگر شخصی که در بیابان زندگی میکرده است برای اولین بار با یک شعبده باز مواجه شود و دیگر نیز شعبده بازی را نبیند باید به این نتیجه برسد که شعبده بازی کاری ماوراء قدرت بشر است؟ این تبصره تعریف مطهری را مشابه تعریف شماره 3 میکند و این تعریف همان ایراداتی را دارد که تعریف شماره 3 داشته است، برابری این تعریف در این بخش با تعریف 3 را خود آیت الله مطهری نیز تایید کرده است، وی از زبان اشاعره گفته است:

معجزات انبیا جریانهایی است برخلاف قوانین «طبیعی» که بشر وجود آنها را کشف کرده است.  (12)

نکته جالب اینجا است که در میان مسلمانان نیز افرادی هستند که منکر اعجاز هستند، آیت الله مطهری در مورد آنها و دلایلشان که دلایلی قرآنی است گفته است:

نظریه تاویل يك نظريه نظريه‏ای است كه قبول كرده‏اند ولی تأويل كرده‏اند ، كه اين هم‏  در واقع انكار است اما يك انكار محترمانه‏ای است ، انكاری است كه‏
نمی‏خواهيم بگويم آن كسی كه منكر شده است خواسته اسلام را انكار بكند ، ولی اينجور فكر می‏كند . مثل مرحوم سيد احمد خان هندی . اگرچه من كتابش‏ را نخوانده‏ام [ ولی ] در كتابهای ديگران ديده‏ام كه از او نقل كرده‏اند و در شرح حالش هم خوانده‏ام ، كه در خود هندوستان هم خيلی سر و صدا راه‏ انداخت و سبب شد كه علمای اسلامی هند او را طرد كردند ، و حتی صبغه‏ سياسی هم به او زدند چون او از نظر سياست هندوستان – آنطور كه در بعضی‏ كتابهايی كه من خواندم [ آمده است ] – طرفدار همزيستی و سازش با انگلستان بود از نظر سياست هند ، و بعضی اساسا او را در سياستش هم متهم‏ به خيانت می‏كردند و در اين افكارش هم او را متهم به خيانت به اسلام‏ می‏كردند . ايشان تفسيری نوشته است كه مرحوم فخر داعی ، همه يا قسمتی از آن را به فارسی ترجمه كرده ، من در كتابفروشيها ديده‏ام ولی نخوانده‏ام . يك مرد مؤمن و مسلمانی است ، يكی از علمای اسلامی است ولی فكر می‏كند كه‏ اينجور توجيه و تفسيری كه درباب معجزات شده است كه به اينها جنبه خرق‏ عادت داده‏اند اينها همه خرافه‏ها و پيرايه‏هايی است كه بعد به اسلام‏ بسته‏اند . تمام معجزاتی را كه در قرآن آمده است ايشان كوشش می‏كند كه‏ يك توجيه عادی و طبيعی بكند . حتی مثلا عبور كردن موسی از دريا را می‏خواهد يك توجيه عادی و طبيعی بكند كه نه ، اين يك جريان غير عادی‏ نبوده ، يك جريان عادی بوده كه واقع شده است ، و همچنين اژدها شدن عصای‏ موسی . همه اينها را يك توجيه و تأويل‏های خيلی دوری می‏كند كه البته به‏ نظر ما كه نمی‏شود اصلا احتمال اين تأويلها را هم داد . ايشان روی يك طرز فكری اين احتمال را می‏داده .

امثال سيد احمد خان دو دليل هم از خود قرآن بر اين مطلب می‏آورند : يكی‏ اينكه می‏گويند ما در قرآن يك سلسله آيات داريم كه مردم از پيغمبران‏ همين كارهای خارق‏العاده را می‏خواستند و پيغمبران می‏گفتند ما جز بشری‏ نيستيم ، ما هم بشری هستيم مانند بشرهای ديگر ، و امتناع می‏كردند ، كه‏ بعضی از اين آيات را – اين فهرست را عرض بكنم – برايتان می‏خوانم . ديگر يك سلسله آيات ديگری است در خود قرآن كه نظام خلقت را به‏ عنوان » سنن الهی » می‏نامد و تصريح می‏كند كه سنن الهی تغيير ناپذير نيست . اينجور آيات هم زياد داريم . يك وقتی من خودم جمع كرده بودم‏ تقريبا ده آيه به اين تعبير داريم كه از همه صريح‏تر اين آيه است : » « سنة الله … و لن تجد لسنة الله تبديلا »» ( احزاب / . 62 ) ( چون اين آيات را هم بعد بايد به تفصيل بخوانيم حالا شرح نمی‏دهم ) . قبلا موضوعی را ذكر می‏كند ، بعد می‏گويد : سنت خداست ، بعد به صورت يك قانون كلی : » « ولن تجد لسنة الله تبديلا »» و در آيه ديگر : » « فلن تجد لسنة الله‏ تبديلا و لن تجد لسنة الله تحويلا »» ( فاطر / . 43 ) » لن ، هم می‏گويد كه برای‏ نفی ابد است ) هرگز تو نخواهی يافت سنت الهی را كه عوض بشود ، تبديل‏  پيدا بكند . می‏گويند به اين دليل پس معجزه به معنی اينكه خرق عادت بشود ، تبديل سنت الهی است ، تحويل سنت الهی است و نمی‏شود . سنت الهی مثلا  اين است كه يك انسان اگر می‏خواهد متولد بشود بايد از يك زن و مرد به‏ شكل خاصی – كه نطفه‏هاشان با يكديگر تلاقی پيدا می‏كنند و در ظرف خاصی‏  بزرگ می‏شوند ، مدت معينی هم لازم دارد – متولد بشود . اين سنت الهی‏ است ، ديگر اين سنت تغيير پذير نيست به نص قرآن . اين يك نظريه كه‏  البته [ آن را به عنوان ] » نظريه اسلامی » هم عرض می‏كنم چون بعضی از علمای اسلامی اينجور گفته‏اند و من هم عرض كردم كه اين را دليل بر مغرض‏  بودن آن گوينده هم نمی‏گيرم چو ن واقعا ممكن است طرز تفكرش اينجور بوده . (13)

البته این مسئله جای بحث و بررسی بیشتری دارد اما به نوشتار ما و بحث ما ارتباطی پیدا نمیکند بلکه باید در دستور مباحث درون دینی بین فرق مختلف اسلامی قرار گیرد. اما به هر روی این مسئله ممکن است برای برخی از افراد جالب باشد که برخی از مسلمانان نیز ممکن است با آنچه در این نوشتار آمد موافق باشند.

نتیجه گیری

آنچه در بالا آمد تلاش من بود برای نشان دادن اینکه رخ دادن معجزات محال است، اگر هم محال نباشد ما نمیتوانیم نسبت به وقوع آنها شناخت پیدا کنیم، منابع اخباری برای اثبات معجزات دارای اعتبار نیستند و رابطه ای منطقی بین معجزه و نبوت وجود ندارد. در مورد هریک از این مباحث میتوان بحث های مفصل تری را در حوضه های متافیزیک و اپیستمولوژی مطرح کرد و بطور دقیقتر به بررسی این مسائل پرداخت اما اینکار یقیناً در حوصله این نوشتار نبوده است. امیدوارم این توضیحات برای افراد علاقه مند به این مسئله مفید بوده باشد. تلاش من بر این بوده است که با مثالهای فراوان تاجایی که متن نوشتار بیش از اندازه دراز نشود هر مسئله و قضیه ای را روشن کنم و با ساده ترین کلماتی که میتوان آنها را با همان شرط یادشده تعریف کرد به طرح مسائل و قضایا بپردازم.

منابع

1- Baruch Spinoza, Ethics 1677.

2- ابن سینا، حسین بن عبدالله، الالهیات (من) الشفاء، قم، منشورات مکتبه آیت الله العظمی مرعشی نجفی، برگ 442.

3-Enquiries, p. 128.

4- همانجا.

5- Enquiries, pp. 111-112.

6- برای برخی از این مطالعات مراجعه شود به A. Daniel Yarmey, The pshychology of Eyewitness Testimon (New York: Free Press 1979).

7-برای اسناد و بحث مفصل در این مورد مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام «محمد دیوانه نیست؟«.

8- طوسی، خواجه نصیر الدین، تلخیص المحصل المعروف بنقد المحصل، بیروت، دارالاضواء، ص 489، علامه حلی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، با تصحیح و تعلیق حسن حسنزاده آملی، قم، موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین، 1407، ص 350-351.

9- معارف اسلامی 1-2، تالیف جمعی از نویسندگان، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، تهران 1385، برگ 156.

10- ناسخ التواریخ، زندگانی پیامبر (ص)، تالیف محمد تقی لسان الملک سپهر، به اهتمام جمشید کیان فر، انتشارات اساطیر، تهران، چاپ دوم 1385، پوشینه نخست برگ 384.

11- نبّوت، مباجث جلسات بحث و انتقاد انجمن اسلامی پزشکان، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، تهران، چاپ نهم آذر 1382، برگ 102.

12- همانجا برگ 105.

13-  همانجا برگ 109.

برای بحث های گسترده تر در مورد معجزات مراجعه شود به:

1- Atheism a philosophical justification, by Michael Martin, Temple University Press 1990, Philadelphia, chapter 7

2- An Enquiry Concerning Human Understanding, by David Hume. +

3- Science and Miracles, by Theodore Drange. +

4- Miracles, an entry in Stanford Encyclopedia of Philosophy. +

زنادقه

چون مسلمانان نماز کردندی ، گفتندی :    مثل شتران بقطار ایستاده اند ! ؛ چون به رکوع و سجود رفتندی :  گفتندی :  پشت سوی خدای آسمان کرده اند ! ؛ بمکه شدندی  به حج ، از بهر آنکه بحج و مناسک آن بخندیدی . چون بصفا و مروه شدند ، گفتندی :  این مردمان چه گم کرده اند که بدین کوهها می آیند .

تاریخ بلعمی در وصف زنادقه – صفحه 751

***

رحل زندقه جهان بگرفت :                           گوش همت بر این رحل منهید

دین به تیغ حق ازفشل رسته است               باز بنیادش برفشل منهید ( 1 )

1) طرح مسئله

شاعر معاصر ما شادروان بهار در یک قصیده ی شیرین شکوائیه چنین آورده است :

 هرچه در دوره ی ناصری

مرد و زن کشته شد سرسری

آن بعنوان مشروطیت

وین بعنوان بابیگری

نام مردم نهد " بلشویک"

این زمان دشمن مفتری

در هر دوره از ادوار تاریخ برچسبی مهیب و ترس آور وجود داشته است که هیئت حاکمه و چاکران قدرت آنرا برای سرکوب مخالفان خود بخق و ناحق بکار میبرده اند . یکی از آن  "برچسب" ها که از دوران ساسانیان تا عهد سلجوقیان بهانه ی کشتن و سوزاندن و بزندان افکندن آزاد اندیشان و مخالفان عقاید رسمی بود "زندیق" است .

با آنکه برخی برای واژه  ی زندیق ریشه ی آرامی ( از " صدیق" ) و حتی یونانی قائلند ولی مسلم است که این واژه معرب "زندیک" است یعنی اهل تفسیر و تاویل و توسّع . در زبان پهلوی زندیک  بهمین معنی و بمعنای " مانوی" بکار رفته و " زند یکیه " که در عربی " زندقه " شده است یعنی الحاد و عقیده ی باطل . این واژه ی کهن تراوستایی " ده گانتی " مشتق شده است . از قدما ء  مسعودی صاحب " مروج تاذهثب " متوجه ریشه ی فارسی کلمه ی زندیق بوده است .

در دوران ساسانی " زندیک " بودن یعنی اصول دین رسمی را قبول نداشتن و به انواع الحاد و بویژه به عقاید مانی باور کردن . همه میدانیم که در آن دوران چه رفتار خونخوارانه ای به دستور شاه  ساسانی و موبد موبدان اوکربتر با مانی و مانویان شد . ولی این رفتار نتوانست ریشه ی مانیگری را بر کند . مانیگری در پایه ی مزدکی گری قرار گرفت . بعلاوه مستقلا و مخفیانه و گاه علنی به حیات خود ادامه داد . در " حدودالعالم " آمده است که در برخی از شهرهای ماوراء النهر ( مانند " سمرقند " و " بلور " و " خان " و غیره ) مانویان ، ÷س از آمدن مسلمانان ، آشکار مراسم دینی خود را اجرا ء میکردند . در دوران ساسانی ، بحکایت کتب " شایست نشایست " و " داناکمینوی خرد " هر که خلاف دین رسمی بود حتی یهود و نصاری را نیز زندیک می خواندند و این عنوان تا حتی منکران وجود خداوند را ( که در آن ایام " نست یزت هنگار= نیست ایزد انگار می خواندند ) در بر می گرفت .

بعلاوه مانویان درست در قلمرو قدرت عباسیان یعنی عراق عرب و سواد و حیره از همان زمان ساسانی نفوذ داشته اند زیرا تیسفون مرکز قدرت سیاسی و معنوی ساسانیان در این ناحیه واقع بود و مبلغان مانوی از همین مرکز اندیشه های خود را پخش می کرده اند .

راز آنکه مبارزه بازندقه ی مانوی در دوران پس از اسلام بویژه از عهد عباسی آغاز میگردد ، نه از عهد اموی ، نکته ای که پژوهندگان تاریخ زنادقه بدان توجه نکرده اند ، در همین جاست . امویان که مرکز قدرتشان در شام بود ، با این پدیده ی فکری مانند عباسیان رو در رو نبوده اند . علاوه بر آنکه نفوذ عنصر ایرانی در دربار خلفا ء عباسی مایه ی " شیر شدن " و گستاخی ایرانیان شد و تسامح نسبی عهد هارون و مامون نیز به بروز عقاید میدان داد. دلیل سومی نیز هست و آن اینکه ، بحثهای ایدئولوژیک که از اوان امویه بتدریج آغاز شده بود ، در دوران عباسی چنان اوجی گرفت که دیگر مقابله ی خلفاء را با آن ضرور میساخت ، بویژه آنکه خلفاء عباسی سخت برحذر بودند  که مبادا ایرانیان ( مانند ابومسلم ، خاندان نوبختی ، برمکیان ، افشین و دیگران ) که در دستگاه آنها نفوذ یافته بودند ، متکای فکری خلافت یعنی اسلام و بویژه شکل ارتدکس و قشری آن مانند مذاهب حنفی و حنبلی و غیره را سست سازند .

2) منابع تاریخ زنادقه

در باره ی زنادقه مورخان قدیم عرب و ایران مطالب فراوانی نوشته اند که نمی توان بدان بدون نقادی تاریخی برخورد کرد . طبری در تاریخ خود ، ابوالفرج الاصبهانی در " آغانی " ، مسعودی در " مروج الذهب " ، ابن ندیم د ر " الفهرست " ، جا خط در "الحیوان " ، ابوالعلاء معری در " رساله الغفران " ، بلعمی در تاریخ خود ، شهرستانی در " الملل و النحل " و ملطی در " التنبیه و الردّ ، مجلسی در " بخار النوار " ، ابن تیمّیه قاضی حنبلی از مردم حرّان در آثار خود و غیره اطلاعات بسیاری در باره ی زنادقه می دهند، حکایات متعدد نقل می کنند ، اشعار می آورند ، احادیث و احکام ذکر می کنند ، نامها می برند "

از پژوهندگان ایرانی معاصر ما ، تا آنجا که نگارنده در دسترس داشته ، آقایان صفا ، زرین کوب ، دکتر گوهرین و از پوهندگان معاصر عرب دکتر امین حسن در " ضحی الاسلام " و فجر الاسلام " اطلاعات کمابیشی از زنادقه داده اند .

بررسی تاریخ زنادقه بویژه از سه جهت دارای اهمیت است :

اولاً این شکلی از مقاومت فکری و مسلکی ایرانیان در قبال عرب بود و در این مقاومت جانهای بسیار برباد رفت ؛

ثانیاً این شکلی از اشکال بروز مادیت یا آزاد اندیشی و یا شکاکیت مذهبی است که با مذاهب و عقاید رسمی و مورد تحمل عصر سخت در نبرد بود ؛

ثالثاً این شکلی از مبارزه ی طبقاتی است زیرا زندقه غالباً ÷رچم اپوزیسیون علیه هیئت حاکمه یوقت قرار می گرفت .

تردیدی نیست که بررسی ما از جنبش زنادقه نمیتواند مطلب مشخص خالصی را به بررسی ها و پژوهشهای انجام یافته بیافزاید ، ولی ما خواهیم کوشید تا با مطالعه ی همه ی جوانب امور ، منظره ی بهم پیوسته ای از تلاش پراکنده ی زندیقان بدست دهیم . می گوئیم " تلاش پراکنده " ، زیرا هرگز زندیقان در دوران پس از اسلام جنبش متشکل متحدی نبوده اند و چنانکه خواهیم دید این عنوان به مخالفان متعددی اطلاق می شد . وای چه بسا نیز وسیله ی بهتان زنی و بهانه جویی صرف بوده است .

3) محتوی واقعی کلمات " زندیق " و " زندیقه "

از جهت تاریخی و بازرسی افرادی که به " زندیقه " در دوران اموی بویژه عباسی متهم گردیده اند و نیز با توجه به توصیفی که جاخط و ابوالعلاء از زنادقه بدست می دهند باید برای این انتساب هشت محتوی زیرین را قائل شد :

1) ابتداء بطور اعم معتقدان به کیش مانی و نیز کیش مزدک و خرمدینی و حتی مزده یسنه ی زرتشتی و شعوبیه ی ایرانی که به گذشته ی خود می بالیدند و احیاء آنرا خواستار بودند و یا رسالات پهلوی و تراجم آنها و نوشته های ابن مقفع را مطالعه می کرده اند .

2) طرفداران نوافلاطونی " مرقیون " و " ابن دیصان " که خود از ریشه های فکری منی گری است .

3) بی باوران بدین ، دهریان و طباعیان .

4) شکاکان در اصول دین ، آزاد اندیشان ، آنهایی که این  یا آن مراسم مذهبی را خلاف عقل می دانستند ، در عین آنکه بطور کلی دین و اصول آنرا نفی نمی کرده اند .

5) معتقدان به فلسفه و منطبق و تقدم تعقل بر تعبد یعنی راسیونالیست ها.

6) خوشگذرانان ، ظرفاء، باده گساران ، متجاهران به فسق ، بی اعتنایان به موازین " اخلاقیات رسمی " و منهیات شرعی .

7) مخالفان با دین رسمی مانند " روافض شیعی و غلاه آنان و ملحدان اسمعیلی و قرمطی و یا معتقدان به مذهب اعتزال .

8)  و هر کسی که خلیفه یا وزیرش یا فرد با نفوذ دیگری بعلل سیاسی می خواست از سر راه بردارد ، بدون آنکه ابداً عقیده ای غیر از عقاید رسمی و مرسوم داشته باشد .

چنانکه می بینیم در ظرف دوزحی " زندقه " هر مظروفی را که می خواستند می گنجاندند . در زبان عربی " زندقه " را به داشتن عقاید ملحدانه با حفظ ظاهراً اسلامی تعریف می کنند . خود این تعریف نشان میدهد که حتی مراعات قواعد شرعی شما را نمی توانست از انتساب عقیده ی باطنی شیطانی و ملعونی در امان نگاه دارد !

فقه حنفی چنانکه ابن تیمیه تصریح می کند بر آن بود که کفر " زندقه " توبه پذیر نیست و زندیق را بهر جهت باید به سبب زندقه اش کشت . آقای همایی در " غزالی نامه " این تعصب خشن را که از آن جمله در نزد اشعریان حدیث پرست بروز می کرد بدین نحو توصیف می کند:

" شیعه و معتزله در مسائل دینی ، هم با دلایل فلسفی و عقلی و هم با ادلّه سمعی و نقلی پیش می آمدند . ولی اشاعره و سایر ارباب حدیث ، بیشتر با دلایل نقلی و استحسانات کار می کردند و چندان با منطق و فلسفه سر و کار نداشتند و از این رو در مقابل معتزله در مقام محاجه زبون می گشتند و به استظهار این بی خبری طرف مخالف را به کفر و زندقه نسبت می دادند " . ( چاپ دوم صفحات 75-76)

با اینحال در میان منتسبین به زندقه گاه واقعاً مردان دلیری پدید می شدند که عقاید آزاد اندیشانه خود را با بی باکی لرزاننده ای مطرح می ساخته اند و یا بدین و سنتی غیر از دین و سنن رسمی صریحاً تظاهر می کردند .  

4)   نبرد خلفاء با زنادقه

چنانکه گفتیم نبرد با زنادقه بویه در دوران عباسی و در زمان منصور بسط می یابد ولی اولین کسی که بعنوان زندقه کشته شد ، در زمان خلفاء اموی جعدبن درهم بود .

در زمان عباسی چنانکه گفتیم و بعللی که بیان کردیم نبرد بین عرب و موالی ایرانی ناد شدیدتر شد . عباسیان غدارانه از مخالفت ایرانیان با خلفاء جابر اموی استفاده کرده بر اریکه ی خلافت نشستند ولی خود به سخت ترین دشمن ایرانیان بدل شدند تا آنجا که بویژه از زمان متوکل دست در دامنسرداران ترک زدند تا جلو یزخنه و اعتلاء ایرانیان سدی بکشند . شگفت نیست که اکثر " زنادقه " و یا لااقل کسانی که به زندقه متهم گردیدند و بویه مشاهیرشان از موالی ایرانی نژاد یا خود ایرانیانند . منصور مبارزه با زنادقه را بسط داد و المهدی خلیفه ی دوم عباسی آنرا به عنصر مهمی در سیاست دولتی خود مبدل کرد و مامور عالیرتبه ای بنام " صاحب الزنادقه " بوجود آورد که کارش تعقیب زندیقان بود . اولین نفر که این سمت را داشت عمر کلوازی بود و پس از او این سمت به ابن حمدویه رسید که گویند چون خود در باطن زندیق بود و بشیوه ی زنادقه که رسم " تقیه " و دین پوشی داشته اند آنرا سخت پنهان کرده و ختی به مقام ریاست مبارزه با زنادقه رسیده بود ، به زندیقان کمک بسیار کرد و آنها را از خطر نجات میداد. با اینحال در زمان مهدی دو بار ، یکی در سنه 163 و دیگری در سنه 169 هجری قتل عام زندیقان رخ داد. المهدی هنگام مرگ به فرزندش موسی الهادی توصیه و تاکید بلیغ کرد که از تعقیب و کشتار زنادقه غافل نباشد . طبری این توصیه ی المهدی را در کتاب خود آورده است . این توصیه نامه نشان میدهد که خلیفه چه وحشت مرگباری از این گروه داشته است . هادی نه تنها برای اطاعت امر پدر ، بلکه به سبب ضرورت سیاسی به سود خلافت ، این وصیت را با خشونتی بی نظیر اجراء کرد و عده ی کثیری را بعنوان زندیق کشتار کرد . هارون الرشید که روابط بهتری با ایرانیان داشت نسبت به هادی نرمتر رفتار کرد ولی حتی وی که به مناسبت نیل به خلافت همه ی زندانیان را عفو کرد ، متهمین به زندقه را در زندان باقی گذاشت .در زمان مامون که پیوند او با ایرانیان به سبب مادر ایرانی بسیار بود . زندیق کشی فروکش کرد و از آنجا که وی ، بشیوه ی خسرو انوشیروان ، دوست داشت مناظرات دینی و مذهبی در محضرش انجام گیرد گاه متهمین به زندقه را زنهار می داد و آنها را به بحث با مخالفان وا می داشت چنانکه این مطلب در باره ی یک ایرانی مانوی بنام یزدان بخت رازی در تواریخ آمده است .

شیوه ی مبارزه ی خلفاء با زنادقه آن بود که آنها را به ضرب تازیانه به اعتراف وادارند یا تصویر مانی را به آنها بنمایانند یا شکل درّاج یا " مرغ آبی " را بکشند و آنها را وادارند که بر آن خدو و آب دهن بیافکنند و سرانجام متهم به زندقه را در زیر شلاق یا از راه شکنجه می کشتند . مثلاً افشین که متهم به زندقه بود ، محاکمه شد و بداشتن بت ، و کتب عهد ساسانی با جلدهای مرصع و نخوردن گوشت ذبیحه و مختون نبودن متهم گردید و با آنکه در قبال این اتهامات دفاع منطقی کرد ، مسموع واقع نشد و او را از گرسنگی و تشنگی کشتند و نعشش را به دار آویختند .

یکی دیگر از طرق مبارزه ی خلفاء با زنادقه آن بود که حاملان ایدئولوژی رسمی را وا می داشتند بر زنادقه ردّیات بنویسند و به اتکاء اخادیث یا دلایل بطلان عقاید آنها را ثابت کنند . از آن جمله کتابی بنام " فی الردعلی المنانیه " برای اثبات نادرستی مانیگری که رشته و جریان عمده ی زندقه بود نوشته شده است .

            بدستور و خواست خلفاء نبرد با " زندیقان " در ایران نیز بویژه در دوران سلجوقی بسط یافت . خواجه نظام الملک شا   ان دیلمی و پیروان تشیع و معتزله را در عراق و باطنیان اسمعیلی همه را " زندیق " می نامد . وی می نویسد :

 

" و لشگر ترک را که مسامان و پاکدامن و خنفی اند ، بر دیلمان و زنادقه و بواطنه گماشتم تا تخم ایشان را از بیخ برکنند. بعضی از ایشان به شمشیر کشته شدند ، بعضی گرفتار بند و زندان گشتند ، بعضی در جهان پراکنده شدند . "

 

اعدام ، زندان ، تواری و مهاجرات ! چنین است سرنوشتی که ستمکاران برای هر کسی که جرات ورزد و از حقیقت دفاع کند ، روا می دارند .

  5) یادی از برخی زنادقه

 در منابع کهن و نو نامهای فراوانی از زنادقه ذکر شده است مانند جعد بن درهم و محم بن ابی العباس که از بستگان خلیفه المهدی بود و ابو معاذر بشاربن برد شاعر نا بینای پارسی ناد طخارستانی دوران اموی و عباسی ملقب به مرّعث ( گوشواره پوش ) که برخی از اشعار وی که در زمره ی لطیف ترین اشعار عرب است بهمت ابن خلکان در وفیات الاعیان و اصفهانی در آغانی بدست ما رسیده است . خلیفه المهدی این سخنور نامی را که مداح او نیز بود تا مدتها تحمل کرد با آنکه واصل بن عطاء معتزله در باره ی او می گفت : " سخنان این کور یکی از بزرگترین و سخت ترین دامهای شیطان است ولی همینکه روش بشار از جهت سیاسی چنان شد که دیگر بمذاق المهدی خوش نیامد یک مرتبه به بهانه ی زندقه تحت تعقیب قرار گرفت و پس از خوردن هفتاد ضربت در زیر تازیانه جان سپرد و بقولی او را در مرداب " بطائح " خفه کردند . یکی دیگر از زنادقه ی معروف عبدالکریم ابن العوجاء بن نویره الدعلی است که بدست محمد سلیمان حاکم کوفه کشته شد . به او نسبت میدهند که به هنگام حج گریبان یکی از ائمه ی شیعه را گرفت و این سخنان را گفت :

" الاکم تلوذون بهذ المدر و تدوسون هذ البیدر و تهرولون حوله هروله البعیر اذا انفر و من فکر فی هذا علم ان هذا فعل سفیه غیر حکیم و لاذی نظر و قل و انت راسه و ابوک کان راسه و تظامه " .

یعنی " هان تاکی به این مشتی سنگ و گل ( مدر ) می ÷ناهید و این خرمن را می کوبید و بگردش شتر آسا هروله می کشید و هر گاه کسی در این بیاندیشد می داند که این کار نادان است نه کار دانای تیز بین و تو بگو که ÷یشوای این مردمی و پدرت پیشوا و بنیاد گزارش بود " . طبری نظیر این مطلب را به " یزدان بن باذان " نسبت میدهد و شعری از علاء بن حداد در دست است که در آن نیز مسئله ی آنکه اجراء طواف کعبه شبیه خرمن کوبی گاوان است به زنادقه نسبت داده شده است . این مطالب نشان میدهد که زندیقان چنین سخن دلیرانه ای می گفته اند . در " بحار الانوار " مجلسی آمده است : " زندیق دیگر وقتی با جعفر صادق مناظره می کرد پرسید : " این روزه و نماز را سود چیست ؟ " امام گفت : " اگر قیامتی باشد ، اداء این فرایض ما را سود دهد ، اگر نباشد ، از بجا آوردن این اعمال زیان بما نرسد " . ملطی می گوید : زنادقه بویژه به قرآن در می پیچیده اند و " تناقصات " قرآن را یافته و آنها را در مقابل هم می نهاده اند و یا بنیاد گزار اسلام را بسخره می گرفته اند. باری بابن ابوالعوجاء نسبت جعل احادیث میدهند و می گویند هنگام مرگ بدین عمل اعتراف کرده گفت چهارهزار حدیث مجعول که حلال را حرام و حرام را حلال کرده است در احادیث اسلامی وارد ساخته ام . اتهام ابن ابوالعوجاء ثنویت مانوی ، اعتقاد به تناسخ ، تمایل به تشیع و باور به قدر یه بود یعنی هر اتهام ممکنی را ذیل عنوان عمومی زندقه بوی منتسب داشته اند . ابن ابوالعوجاء دائی معن بن زائده معروف است و با شاعر معروف عرب بشاربن برد دوستی داشت . وی با جوانان بحث در می پیوست و او را مانند سقراط به گمراه کردن جوانان نیز متهم ساخته اند . دیگر از زنادقه صالح عبدالقدوس شاعر بغدادی است که در زمان المهدی به زندقه متهم شد . در ادب عرب قصیده ی معروفی بنام " زینبیه " که قصیده ای زیباست بوی منسوبست . دیگر از متهمین به زندقه ابونواس شاعر بزرگ ایرانی ناد دوران عباسی است ( 145 255 هجری )که او را " سراینده باد] " یا " شاعر الخمر " لقب داده بودند و در زمان هارون الرشید و امین و مامون می زیست و به زندقه متهم گردید و در واقع بعلت دوستی با برمکیان این اتهام بوی زده شد و بقولی بجرم زندقه در زندان درگذشت . دیگر از  زنادقه ی معروف " حماد ون ثلاث " هستند یعنی حماد عجّردو حمّادراویه و حماد بن الزبرقان . حماد ون ثلاث با هم دوستی داشتند و حماد عجرد شاعر بود و سرانجام در زندان مهدی کشته شد . حماد راویه از رواه مشهور ادب عرب بود و پدرش دیلمی بود . حماد راویه داشتهانهای تمام جنگهای کوچکی را که بین قبایل عرب شده بود و ایام العرب نام دارد می دانست و نیز معلقات را که اشعار دوران جاهلیت بود جمع کرده بود و در لغت و ادب عرب دستی قوی داشت . حمادون ثلاث با بشار بن برد روابط شوخی و هجا داشتند و سرانجام حماد عجرد کشته شد و بقولی قبرش در کنار قبر بشار قرار گرفت .

زنادقه ی دیگری که نام آنها در منابع مختلف به این عنوان ذکر شده است و برخی  از آنها به جهت اعتقاد به ثنویت ( اگر این نسبت درست باشد ) زندیق خوانده می شدند عبارتند از : یحیی بن زیاد ، مطیع بن ایاس ، ابوشاکر دیصانی ، علی بن یقطین ، ابن ذر صیرفی ، یونس ابن ابی قروه ، یزیدبن فیض ، صالح بن عبدالقدوس ، ابن مناذر ، ابوحفص حداد، دعبل بن علی ، ابوعیسی وراق ، ابراهیم نظام ، ابن راوندی و دیگران . حتی افراد زهد پیشه ای مانند صلاح صوفی و ابوالعتاهیه شاعر معروف عرب به زندقه متهم گردیدند .

این زندیقان در اکثریت مطلق ایرانی و ایرانی ناد بودند ولی حتی برخی از اعراب و حتی  قریش و بنی هاشم نیز گاه به گروه زندیقان می پیوستند .

زندیقان در بحث و مناظره ماهر بودند و بواسطه ی احاطه به تاریخ و منطق و فلسفه و غیره متعصبان کوته بین را سخت به چاله می انداختند . آنها گاه با شیوه ی " تقیه " که از زمان مانی گری در ایران سوابق دارد ، خود را سخت پنهان می داشتند و گاه با دلاوری و آشکاره گویی نظریات مادی و آزاد اندیشان خود را بمیان می کشیدند . انگیزه ی درونی آنها گاه غرور شعوبی ایرانی گری بود ، گاه نفرت از هیئت حاکمه ، گاه عشق بزندگی زمینی و اذایذ آن و بیزاری از سالوس مذهبی ، گاه عقل زوشن بین و بی باوری به خرافات مذهب .

مطالعه ی تاریخ زنادقه عبرت انگیز است . هزاران سال است در زیر آسمان لاژوردی کشور ما نبردی عظیم و بغرنج بین ستمگران و عدالت جویان ، خرافه پروران و حقیقت پرستان ، زاهدان مرگ اندیش و رندان جهان پرست ، اسارتگران و آزادی طلبان ، ثروتمندان و تهی دستان ، ُُی عرصه ها فلسفی ، مذهبی ، عرفانی ، سیاسی ، اجتماعی ، نظامی و با انواع اشکال مسالمت آمیز ، قهر آمیز ، آشکار ، پنهان جریان داشته است . تلاش انسان و از آن جمله ایزانس برای عدالت و حقیقت و رهایی تلاشی است دیرینه و آن نور فروزنده ای که مانی و زندیکان دوران ساسانی و اموی و عباسی آرزو داشتند بر تیرگی اهرمنی چیره شود سرانجام پیروز خواهد شد .

در پایان این سخن چند شعر سروده ی خود را در آن فلسفه ی " دو لاب کیهانی " مانی که جمع کثیری از زنادقه بدنبال وی می رفته اند تشریح شده و نشانه ی آنست که جوهر حقیقت و عدالت از خلال رنج ، از تیرگی دروغ و ستم می رهد در پایان این مقاله می آورم :

 

گفت مانی که : دلوهای زمان

مایه از خاک برگرفته به چرخ

می رسانند نزد میر جهان

تا که رزبان به گردش چرخشت

باده ی ناب برکشد از رز

نگذارد به گوهران دو سرشت .

آری این باغبان باده فکن

تلّی از خوشه ها  کند خرمن

هستی ، اینجا خمیرمایه ی پست

که تنش را نهیبِ رنج شکست

وز وجودش به قطره قطره ، چکید

نور پاکی که او بجور مکید

. . . . . .

اینچنین وصف می کند مانی

راز دولابهای کیهانی .

****************************

 (1) از قصیدۀ معروف خاقانی علیه فلسفه و زندقه و در دفاع از دین ، رحل یعنی رحیل و بانگ عزیمت ، فَشَل یعنی ناتوانی و سستی و شکست .

منبع : (برخی بررسیها در باره جهانبینیها و جنبشهای اجتماعی در ایران نوشته احسان طبری (

خردگرایی چیست؟

ساده ترین تعریف خردگرایی (Rationalism) پذیرش اصالت خرد برای کسب شناخت (معرفت) است. خردگرایی معمولا در مقابل دین خویی یعنی پذیرش ایمان (ایمان چیست؟)، وحی و مفاهیم دینی یا عرفانی بعنوان منابع کسب معرفت و دانش مطرح میشود.

خردگرایی یک نظام فکری است، یعنی چگونه اندیشیدن را به انسان می آموزد. خردگرایی همچنین در قیاس با تجربه گرایی (Empiricism) مطرح میشود که مفهوم آن پذیرش تجربه بعنوان مهمترین منبع کسب معرفت است، هرچند تجربه گرایی و خردگرایی قابل جمع شدن با یکدیگر هستند، بدین مفهوم که یک شخص میتواند هم تجربه گرا باشد هم خردگرا.

پذیرفتن خردگرایی برابر است با عدم پذیرش حقایق بصورت مطلق. فرد خردگرا همواره احتمال خطا را در اندیشه اش میدهد و خود را بطور صد در صد متعلق به یک مکتب فکری نمیداند بلکه عاقلانه ترین و منطقی ترین مکاتب فکری را در زمان خودش انتخاب میکند و نسبت به افکارش تفکر انتقادی (Critical Thinking) دارد، یعنی با موشکافی با مسائل روبرو میشود و از توجیه و فرار از تناقضات و خطاهای اندیشه اش دوری می جوید.

فرد خردگرا درستی و راستی مفاهیم را تنها با استناد به قوه عقلانیت میسنجد و تنها مفاهیمی را میپذیرد که از فیلتر خرد با موفقیت خارج شوند. فرد خردگرا هیچ مفهوم غیر عقلایی را بعنوان حقیقت قبول نخواهد کرد. خردگرا حتی به خود خردگرایی نیز با دیده خردگرایی مینگرد یعنی درصورتی که طرز تفکر و نظام فکری عاقلانه تری از خردگرایی دریابد خردگرایی را نیز کنار خواهد گذاشت و به آن نظام فکری خواهد پیوست. خردگرایان همان روش علمی رسیدن به حقایق را که مبتنی بر اصول دقیق خردمندانه است و در آن تعصبی وجود ندارد در حوضه تفکرات خود استفاده میکنند.

انسان خردگرا لزوماً انسانی بیخدا نیست، یک دین دار نیز درصورتیکه مفاهیم سازگار با خرد را قبول کند و مفاهیم ناسازگار با خرد خویش را رد کند خردگرا است، اما چنین شخصی هرگز نمیتواند مسلمان باشد. برخی از اسلامگرایان ادعا میکنند که آنها نیز خردگرا هستند زیرا ابتدا اصول دین را با خرد خویش قبول میکنند و بعد دین را دنبال میکنند. گذشته از اینکه این حرف آنها در تناقض با مسئله ارتداد است، حتی اگر اینکار نیز توسط اسلامگرایان واقعا انجام گردد، نمیتوان آنها را خردگرا نامید زیرا خردگرا در هر زمان خردگرا است، نه تنها در پذیرش اصول، در نقطه مقابل اسلامگرا ادعا میکند که در بررسی اصول دینش خردگرایانه عمل میکند و بعد از آن دینخویی «پذیرش مفاهیم دینی مبتنی بر ایمان (ایمان چیست؟)» را پیش میگیرد.

خردگرایی مفهوم جدیدی نیست، در  تمام نقاط دنیا و در تمام طول تاریخ میتوان خردگرایانی را یافت، یا حداقل افرادی را یافت که خردگرایانه عمل کرده اند، مثلا منقول است که پیامبر اسلام در مقابل ابوجهل (نام اصلی وی ابوحکیمه «پدر دانش» بوده است و پیامبر او را با نام گذاری «پدر نادانی» خواند) ادعای به معراج کردن کرد.

ابوجهل به او گفت که یک پای خود را بلند کن و او اینکار را کرد. ابوجهل به او گفت حال پای دیگر خود را بلند کن و پیامبر نتوانست هردو پایش را بلند کند. ابوجهل به او گفت حال که تو نمیتوانی دو پایت را بلند کنی چگونه میتوانی به معراج رفته باشی؟ این برخورد ابوجهل یک برخورد خردگرایانه بود و در نقطه مقابل برخورد افرادی مانند علی بن ابی طالب که حرفهای محمد را بدون نقد و بررسی هضم میکرد و حاضر بود برای محمد آدم بکشد و حتی در راهش کشته شود برخوردی کاملا دین خویانه و ضد خردگرایی. همچنین برخورد شیطان با خداوند در اسطوره های سامی از همین قرار است، شیطان استدلال میکند و میگوید من برای چه باید به انسان سجده کنم؟ من از انسان برتر هستم و انسان موجودی پست است، در حالی  فرشته ها  همگی گوسفندوار به فرمان الله عمل کردند.

تنها ماهی های مرده هستند که با مسیر آب حرکت میکنند.

تفاوت اصلی میان دین خویان و خردگرایان در این است که دین خویان بدون چون و چرا و تفکر انتقادی و موشکافانه مفاهیم دینیشان را قبول میکنند، مثلاً اگر در اسلام گفته شده است که یک مرد حق ازدواج با 4 زن را دارد، آنها این حرف را گوسفندوار قبول میکنند و پرسش نمیکنند که چرا 4 و نه 5؟ فرق میان داشتن 4 زن و 5 زن چیست که ما باید آنرا قبول کنیم. اما خردگرا برخوردی نقادانه با چنین مسائلی دارد.

شایسته است در باب خردگرایی از برترد راسل منطق دان بزرگ تاریخ بعد از ارسطو نام برد و جمله ای که او گفته است را جمله ای که خردگرایی را در خود خلاصه کرده است دانست. برترد راسل گفته است، «من حاضر نیستم برای عقایدم کشته شوم، زیرا ممکن است عقاید من اشتباه باشند«، این با ظن نگاه کردن به مسائل و خردمندانه عمل کردن شیوه خردگرایان است و در مقابل دین خویان وجود دارند که به مفاهیم دینی خود یقین دارند و بر اساس آنها آدم میکشند و خود را میکشند. حال آنکه تفکرات دینی هزاران بار بی پایه و اساس تر و اسطوره ای تر و نابخردانه تر از تفکرات خردگرایان است.

برای اطلاع از تعاریف و دیدگاه های سایر صاحب نظران در مورد خردگرایی نوشتارهای زیر را بخوانید.

ایمان چیست؟

1. این ایده که چیزی درست است، تنها به دلیل اینکه ما امیدواریم درست باشد.

2. این قضیه که چیزی درست است، حتی اگر مدرکی برای پشتیبانی آن وجود نداشته باشد.

3. این باور که چیزی درست است، حتی اگر مدارکی علیه آن وجود داشته باشد.

ایمان یک کلمه است که بصورت متداول و کلی به عقاید دینی و بصورت جزئی به قبول کردن اصول دینی و تعصبات و جهالتهای آن است. همینطور میتوان ایمان را اعتقاد به متن و باطن عقاید و مفاهیم مذهبی و دینی دانست.

نیچه در باب ایمان میگوید، یک گذار اتفاقی به دیوانه خانه نشان میدهد که ایمان هیچ چیز را اثبات نمیکند. البته ایمان، تابحال نتوانسته است کوه های واقعی را تکان دهد، اما میتواند کوه ها را جایی که قرار ندارند قرار دهد. ایمان یعنی اینکه صبر نکنیم تا ببینیم چه چیزی درست است.

میلیونها انسان امروز به اینکه هیچ خدایی جز الله وجود ندارد و محمد پیامبر اوست ایمان دارند و هر روز بارها شهادت میدهند که به این دو چیز ایمان دارند. چند قرن پیش نیوتون دانشمند بزرگ یهودی قوانین جاذبه را کشف کرد و تئوریهایی در این باب ارائه کرد، از آن دوران تا به این دوران تئوریهای نیوتون پابرجا هستند، آیا میبینید که اشخاصی روزی ده بار بگویند ما شهادت میدهیم که قوانین جاذبه درست است و نیوتون کاشف جاذبه است؟

آیا لازم است برای اینکه قوانین جاذبه حفظ شوند انسانهایی به خود بمب ببندند و مخالفان این قوانین را نابود کنند؟ آیا لازم است که میلیاردها میلیارد بودجه ملتها خرج شود برای گسترش قوانین جاذبه نیوتون؟ آیا اگر کسانی با قوانین جاذبه نیوتون مخالفت کند، طرفداران قوانین نیوتون آنها را لعنت میکنند و یا میکشند؟ آیا اگر کسی به قوانین نیوتون اعتقاد داشته باشد و بعد عقیده اش عوض شود به او میگویند خائن و مرتد؟ پاسخ این سوالهای ساده نه است اما چرا؟ چون جاذبه بر استدلال و منطق و قوانین علمی پایدار است، کسی به قوانین نیوتون ایمان ندارد، این قوانین امروز درست هستند و فردا ممکن است درستی آنان زیر سوال برود (برای بحث مفصل تری در این مورد به «سفسطه ناقص بودن عقل» مراجعه کنید.) اما در مقابل مفاهیمی که به آنها باید «ایمان» آورد، مشتی تخیلات و حرفهای کودکانه و بی اساس و غیر علمی و حتی در بسیاری از موارد ضد علمی هستند. مثلا شما باید اعتقاد داشته باشید که طبق گفته قرآن حضرت سلیمان با سوسک و مورچه و جانوران صحبت میکرده است و آنها به سلام و صلوات و ذکر خداوند مشغول هستند. یا اینکه مثلا یونس در شکم ماهی زندگی کرده است و یا حضرت آدم از آسمان روی زمین افتاده است و بشر اینگونه خلق شده است!

و چون این مفاهیم بی پایه و اساس هستند و کاملا ماهیت آنها برای خردگرایان روشن است، خداپرستان مجبور هستند که برای حفظ این مقدسات خود کودکانه و لجوجانه روزی 100 بار بگویند من شهادت میدهم خدایی وجود دارد و الله تنها خدا است و محمد پیامبر اوست، در حالی که اگر استناد و دلیل روشنی برای این ادعاهای مسخره وجود داشت دیگر اینقدر نیاز به تکرار و لجاجت باقی نمیماند. مذهبیون با تکرار و دخیل کردن احساساتی همچون عشق و ترس، خرد خود و دیگران را تضعیف میکنند و تلاش میکنند به مزخرفات و باورهای خرافی علی رغم نابخردانه بودنشان باور داشته باشند. در هر دفاعی که از ایمان و دین میشود حمله ای نیز به خرد و عقلانیت صورت میگیرد. امانوئل کانت تمام کوشش خود را در آثار فلسفه دینی خود برای نشان دادن اینکه با خرد و استدلال نمیتوان خدا و وجودش را شناخت، انجام داد تا به قول خود «جایی برای ایمان بوجود آید».

بنابر این میتوان گفت ایمان داشتن یعنی اعتقاد بدون دلیل داشتن. شما وقتی به چیزی ایمان دارید که نه برای آن مدرکی دارید نه علت و استدلال معتبری. باور داشتن و اعتقاد داشتن و ایمان داشتن باهم بسیار متفاوت هستند. یک دانشمند مدتها بعد از مطالعه و تحقیق فرضیه هایی را ایجاد میکند و وقتی با انجام آزمایشهای متعدد و مختلف درستی این فرضیه ها را آزمایش میکند و بعد از اینکه فرضیه یا نظر خود را مستدل کرد به آن مفهوم جدید که این دانشمند ایجاد کرده است نظریه گفته میشود. نظریه ها با تئوریهای مختلف دیگر باید همخوانی داشته باشند و الا از مقام نظریه بالاتر نخواهند رفت. اگر هیچ دلیل محکم و تئوری ای علیه یک نظریه وجود نداشته باشد به آن نظریه تئوری گفته میشود. تئوری بالاترین مقامیست که یک مفهوم میتواند داشته باشد. در دنیای علم «حقیقت مطلق» و «قانون محض»  یا هر نوع قطعیت دیگری وجود ندارد (برای اطلاعات بیشتر در مورد علم، قضیه علمی، روش علمی و … به برگ «علم چیست» مراجعه کنید.). خیلی از چیزها مثل سرعت نور و قوانین حرکتی نیوتون تئوری هستند و نه حقیقت. اما مفاهیم دینی اینگونه هستند که یک انسان سود جویی آنها را مطرح میکند و نه لازم است که آنها را اثبات کند نه چرا و چگونگی آنها را اعلام کند و نه غیره و یک مشت باورمند به آنها نه به چشم فرضیه یا نظریه یا تئوری بلکه به چشم حقایق و قوانینی که در مورد آنها حتی نباید شک کرد ایمان می آورند و از شک کردن به آنها نیز در هراسند.

هر انسان خردمند و سالم مغزی برای باورهای خود به دنبال شواهد و مستندات و یا حداقل دلایل و استدلالهای معتبر میگردد و تنها به چیزهایی باور پیدا میکند که آنها را از فیلتر خرد خود عبور داده باشد. اما مذهبیون از شما میخواهند که بدون وجود شواهد و مدارک معتبر (1) به باورهای نابخردانه آنها همچون وجود خدا، روح، جن، امام زمان و غیره ایمان بیاورید، و سعی میکنند با وعده های سر خرمن بهشتی خود و همچنین ترساندن شما از داستانهای مسخره آتش جهنم شما را گول بزنند و خرد شما را کور کنند تا شما نیز بتوانید به اباطیل آنها باورمند باشید. (2) مسئله در آنجا بغرنج تر میشود که ایمان علاوه بر «باورمند بودن بدون وجود دلایل و شواهد» است، بلکه «انکار شواهد و دلایل موجود علیه باورهایی که مومنان به آنها ایمان دارند» نیز هست، انسان مومن مدارک و شواهد علیه باورهای خود را نیز کودکانه رد میکند و نسبت به آنها شک گرا نیست.

جایگاه ایمان اینچنین است. بعضی وقت ها هست که یکسری مفاهیم غلط به ارزش تبدیل میشوند. مثلا بعضی وقتها هرکس بتواند با زرنگی و ضایع کردن حقوق دیگران نوبت خود را در یک صف جلو بیاندازد، بعضی ها او را تمجید میکنند و زرنگی و زیرکی وی را تحسین میکنند. در مورد ایمان که برابر با جهالت و نادانی است نیز چنین اتفاقی بین مذهبیون افتاده است. مسیحیان بی پرده از ایمان کور صحبت میکنند و میگویند شما نباید زیاد از مغز استفاده کنید، با عشق مسیح را درک کنید. در نوحه خوانی های شیعیان شنیدم که خطاب به امام حسین میگفت «سر از تنم جدا کنی، چون و چرا نمیکنم». اینگونه جلوه میکنند که هرکس نادان تر و گوسفند تر است انسان والاتر و برتری است اما اگر ارزش انسانی را بر خرد و عقلانیت و تفکر وی بدانیم و قبول کنیم هرکس به اندازه ای انسان است که می اندیشد، مومنین واقعی و کسانی که از ایمان بالایی برخوردار هستند معمولا بیخرد ترین انسانها هستند.

نظر مارتین لوتر از کسانی که در پروتستانتیزم مسیحیت اگر نه نقش اول، حداقل از مهمترین نقش ها را بازی کرده است در مورد بکار بردن خرد و عقلانیت در مفاهیم دینی، شاید بتواند بیش از هر چیز به ما کمک کند تا ماهیت ایمان را و عقل ستیزی اش را بیشتر درک کنیم. مارتین لوتر خرد را «عروس شیطان»، «فاحشه زیبا»، «بزرگترین دشمن خدا»، خوانده است، گفته است «برای مسیحی بودن شما باید چشم خرد را از حدقه در بیاورید» و نوشته است «بر روی زمین در میان تمام خطرات، هیچ چیز به اندازه خردی بارور و زیرک خطرناک نیست، بویژه اگر این خرد بخواهد به مسائل روحانی که مربوط به روح (چرا روح وجود ندارد؟) و خدا (خداوند چیست؟) هستند وارد شود، زیرا آموختن خواندن و سواد به یک خر از هدایت کردن چنین خردی به راه راست، بسیار ممکن تر است. خرد را باید گول زد، کور کرد و سر انجام نابود کرد. ایمان باید تمام خرد را، احساس (دریافت حسی از محیط)، فهم و هرچه را که میبیند پایمال کند و از دید خارج کند، و هیچ نخواهد بداند بجز کلام خدا (3). و البته گفته مارتین لوتر در مورد کوپرنیکوس، کسی که تئوری مرکزیت زمین را رد کرد و ادعا کرد زمین دور خورشید میگردد و مرکز کائنات نیست نیز برای نشان دادن تفاوت ایمانگرایی و خردگرایی خالی از لطف  نیست، مارتین لوتر گفته است «این احمق (کوپرنیکوس) میخواهد تمام دانش ستاره شناسی را برعکس کند، اما کتاب مقدس به ما میگوید که یوشع به خورشید فرمان داد که بایستد نه به زمین».

اگر ایمان و خرد  را بتوان با مقداری عددی سنجید، حاصلضرب ایمان و عقل عددی ثابت خواهد بود یعنی هرچقدر ایمان بیشتر باشد عقل کمتر و هرچقدر عقل بیشتر باشد ایمان کمتر خواهد بود، عقل و علم دو روشنی مزاحم برای ایمان و دین هستند. هیچ حقیقت علمی مطلقی در دنیا وجود ندارد و هر نظریه علمی ممکن است روزی غلط از آب در بیاید، خود این ادعا هم در این قضیه استثنا نیست و ممکن است این ادعا هم غلط از آب در بیاید. این به این معنی نیست که مفاهیم بی پایه و بی اساس هستند، بشر با استفاده و اتکا به تئوریها و همین مفاهیم علمی کارهای فوق العاده بزرگی انجام داده و انجام خواهد داد، بنابر این تئوریها ملاک عمل و ادراک هستند. مذهبیون به این نوع دید عادت ندارند و فکر میکنند باید به مفاهیم ایستای دینی اعتقاد داشت در حالی که همین مفاهیمی که ما به آنها تئوری میگوییم اما آنهارا حقیقت مطلق نمیدانیم هزاران و هزاران بار از آن مفاهیمی که مذهبیون به آنها ایمان مطلق دارند و آنها را حق و حقیقت مطلق میدانند محکم تر و با پایه تر و مستند تر است چون روش تفکر ما روش علمی است نه روش تخیلی و سوفسطایی دینی!

خردگرایی در مقابل دین خویی تعریف میشود و فرق یک خردگرا با یک دین خو در همین مسئله ایمان نهفته است. در مورد خردگرایی و چیستی آن در اینجا بخوانید.

توضیحات:

========================

1- برای اثبات وجود خدا هیچ دلیل و مدرک معتبری وجود ندارد، میتوانید ردیه ها و نقد های براهین اثبات وجود خدا را در بخشی با فرنام «رد براهین اثبات وجود خدا» بیابید.

2- برای بحث جالبی در این زمینه به نوشتاری با فرنام «دلایل خوب و بد برای باور داشتن» مراجعه کنید.

3- Walter Kaufmann, The Faith of a Heretic, p. 75

رابطه مستقیم خداباوری با نادانی و خنگی

منبع

مجله ساینتیفیک امریکن، شماره سپتامبر 1999

«دانشمندان و دین در امریکا»

«درحالی که 90% تمامی جمعیت اعتقاد واضحی به خدا و جهان پس از مرگ دارند، تنها 40% کسانیکه تحصیلات لیسانس در یکی از رشته های علمی دارند، به این دو موضوع اعتقاد دارند، و تنها 10% از کسانیکه دانشمندان برجسته به شمار می آیند به خدا و زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند.»

درصد کسانیکه به خدا اعتقاد دارند 90%
40%
10%
گروه ها جمعیت کل کشور دانشمندانی که لیسانس علمی دارند دانشمندان ممتاز

برعکس چیزی که معمولاً خداباوران ادعا میکنند، انیشتن به یک خدای دارای شخصیت (برای اطلاعات بیشتر به معنی شخصیت به نوشتاری با فرنام برهان اختیار، برای اثبات عدم وجود خدا مراجعه کنید.) اعتقاد نداشت.

منبع

مجله طبیعت, 394(6691):313, 23 July 1998″دانشمندان پیشرو همچنان وجود خدا را انکار میکنند»

یک نظرسنجی اخیراً نشان داده است که در میان اعضای از میان اعضای آکادمی ملی دانشمندان امریکا، 72% بیخدا (آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟) 21 درصد ندانمگرا () و تنها 7% معتقد به یک خدای دارای شخصیت هستند.

نتیجه آمارگیری از دانشمندان پیشرو
درصد 7% 21% %72
اعتقاد خداباور ندانم گرا بیخدا
اعتقاد به خدا 1998
اعتقاد به وجود    7.0 %
اعتقاد به عدم وجود    72.2
شک و ندانم گرایی (اگناستیسزم، چیست؟)    20.8
اعتقاد به جاودانگی حیات انسان 1998
اعتقاد به وجود    7.9 %
عدم اعتقاد به وجود    76.7
شک و ندانم گرایی (اگناستیسزم، چیست؟)    23.3

منبع

شک گرا, vol.6 #2 1998
«آیا به خدا اعتقاد دارید؟»در مطالعات گوناگون، رابطه ای منفی بین مذهبی بودن و اخلاق وجود دارد. فرانزبالوا (1) در مطالعه ای در سال 1934 مطالعه ای انجام داد و نتیجه آن بود که میان مذهبی بودن و صداقت رابطه ای منفی وجود دارد. راس (2) در سال 1950 نشان داد که خداناباوران و ندانمگرایان بیش از کسانیکه عمیقاً مذهبی هستند تمایل به کمک به بیچارگان و فقرا دارند. در سال 1969 هرشچی و استارک (3) دریافتند که میان کودکان قانونگریز که مرتباً به کلیسا میروند و آنهایی که به کلیسا نمیروند روابط مستقیمی وجود ندارد (یعنی کلیسا رفتن تاثیر شگرفی در این مورد نداشته است.).همان نشریه مطالعه دیگری را انتشار داد که در آن چند شغل مربوط با رشته های علمی را از بابت احتمال اعتقاد آنها به خداوند مقایسه کرده است. در میان عموم چیزی حدود 90 درصد مردم احتمالاً به خدا اعتقاد دارند. دانشمندان بطور کلی حدوداً 40 درصدشان به خدا اعتقاد دارند. ریاضی دان ها چیزی حدود 40 درصد، بیولوژیستها 30 درصد، و تنها 20 درصد فیزیکدانها به خدا اعتقاد دارند.

%

خداباوران

90+%

40-% 40+% 30-%
20+%

شغلها عموم مردم
تمامی دانشمندان ریاضی دانها بیولوژیستها
فیزیکدانها

منبع

تاثیر هوش بر روی ایمان مذهبی


آیا این منطقی است که انسان دیندار باشد؟  آیا دین یک انتخاب طبیعی برای افراد باهوش است که با شواهد و مدارک سر و کار بیشتری دارند؟ بنا بر تحقیقات گسترده و وسیعی که انجام گرفته است پاسخ به این پرسش منفی است. مطالعات مختلف و گسترده ای نشان داده اند که هرچه IQ شخصی پایین تر باشد، تمایلات شخص برای مذهبی شدن بیشتر است.

برای اینکه به این مطالعات توجه کنیم باید آماری را در مورد جامعه آمریکا ارائه دهیم، بر اساس آماری که Gallup poll در فوریه 1995 اعلام کرد، 96 درصد آمریکایی ها به خدا اعتقاد دارند، 88 درصد آنها اهمیت داشتن دین را تایید میکنند اما تنها 35 درصد آنها را میتوان «مذهبی» دانست. تعریف «مذهبی» بودن در این آمارگیری اشخاصی است که دین را در زندگی خود مهم میدانستند و دست کم هفته ای یک بار به انجام مراسم مذهبی میپردازند. و آمار همان موسسه در مارچ 1994 نشان داد که تنها 20 درصد از امریکایی ها طرفدار گروه هایی که با فرنام «مسیحیان محافظه کار» معروف هستند هم اندیشی دارند.

آنچه در ادامه از نسبت IQ و مذهبی بودن افراد می آید، خلاصه ای از مقاله بورنام بکوید (Burnham Beckwith) است که با فرنام «The Effect of Intelligence on Religious Faith» در مجله Free Inquiry شماره بهار 1986 آمده است.


مطالعات انجام گرفته بر روی دانش آموزان

1. Thomas Howells, 1927
مطالعه 461 دانش آموز نشان داد که  «دانش آموزان بنیادگرا نسبت به بقیه دانش آموزان بطور کلی از هوش کمتری برخوردار هستند».

2. Hilding Carlsojn, 1933
مطالعه 215 دانش آموز نشان داد که «در میان دانشجویان لیسانس که از هوش بالاتری برخوردار هستند تمایل بیشتری نسبت به بیخدایی وجود دارد.».

3. Abraham Franzblau, 1934
هاول و کارلسن (Howells and Carlson) بعد از آزمایش 354 کودک یهودی، بین 10 تا 16 سال به این نتیجه رسیدند که بین میزان مذهبی بودن و IQ افراد که توسط تست هوش ترمان انجام گرفته شده بود رابطه ای عکس وجود دارد.

4. Thomas Symington, 1935
با آزمایش کردن 400 جواد در کالج و کلیسا، گزارش داد که «میان افکار لیبرال مذهبی و توانایی های ذهنی رابطه ای مستقیم وجود دارد… همچنین میان افکار لیبرال و هوش چنین رابطه ای وجود دارد»

5. Vernon Jones, 1938
بعد از مطالعه 381 دانش آموز، به این نتیجه رسید که «میان هوش و افکار لیبرال رابطه ای مستقیم وجود دارد».

6. A. R. Gilliland, 1940
در تناقض با سایر مطالعات دریافت که «رابطه بسیار کمی، میان اعتقاد به خدا و هوش وجود دارد، یا اصلاً وجود ندارد.»

7. Donald Gragg, 1942

گزارش داد که رابطه ای عکس بین 100 تن از دانش آموزان ممتاز سال اول و امتیاز ترستون (Thurstone ) «واقعیت داشتن خدا» وجود دارد.

8. Brown and Love, 1951در دانشگاه دنیور، 613 دانش آموز دختر و پسر آزمایش شدند. متوسط امتیاز ناباوران 119 بود و متوسط امتیاز باورمندان 100 بود. امتیاز ناباوران 80امین صدک بود، و باورمندان 50ام. نتیجه آزمایش آنها بسیار شبیه نتیجه گیری Howells بود.
نتیجه آزمایش 100
50%
119
80%
%
امتیاز
آزمایش امتیاز آزمایش امتیاز
  باورمندان ناباوران

9. Michael Argyle, 1958
نتیجه گرفت که «اگرچه بچه های باهوش در سنین خوردسالی عقاید دینی را قبول میکنند، آنها نخستین گروهی هستند که در درستی دین نیز شک میکنند، و امکان اینکه بچه های باهوش به باورمندان راستین دینی تبدیل شوند بسیار کم است».

10. Jeffrey Hadden, 1963
هیچ رابطه مستقیمی بین هوش و نمره ها پیدا نکرد. این یک نتیجه غیر عادی بود، زیرا معدل رابطه ای مستقیم با هوش دارد. ممکن است عوامل دیگری در این مطالعه دانشگاه ویسکانسین در نتیجه این آزمایش موثر بوده باشند.

11. Young, Dustin and Holtzman, 1966
مذهبی بودن در میزان معدل تاثیر منفی داشت.

13. C. Plant and E. Minium, 1967
باهوشترین دانش آموزان کمتر مذهبی بودند، هم قبل از وارد شدن به کالج و هم دو سال بعد از کالج.

14. Robert Wuthnow, 1978
از 532 دانش آموز، 37 درصد مسیحی، 58 درصد مرتد، و 53 درصد غیر مذهبیون امتیازی بالاتر از متوسط در آزمون SAT گرفتند.

15. Hastings and Hoge, 1967, 1974
200 دانش آموز را بصورت تصادفی انتخاب کرد، رابطه ای مستقیم نیافت.

16. Norman Poythress, 1975
معدل SAT برای بسیار ضد مذهب ها (1148) نسبتاً ضد مذهب ها (1108) کمی ضد مذهبی (1119) و مذهبی (1022).17. Wiebe and Fleck, 1980
158 دانش آموز کانادائی دانشگاهی را آزمون کرد. نتیجه این بود که دانش آموزان غیر مذهبی بسیار باهوش بودند و باهوش تر از مذهبیون بودند.
معدل
SAT
1022
1108
1119
1148
گروه مذهبی کمی ضد مذهبی نسبتاً ضد مذهبی بسیار ضد مذهب

مقایسه دانش آموزان


1. Rose Goldsen, 1952
درصد دانش آموزانی که به خدا اعتقاد دارند، Harvard 30; UCLA 32; Dartmouth 35; Yale 36; Cornell 42; Wayne 43; Weslyan 43; Michigan 45; Fisk 60; Texas 62; North Carolina 68.

2. National Review Study, 1970
درصد دانش آموزانی که به روح و خدا اعتقاد دارند: Reed 15; Brandeis 25; Sarah Lawrence 28; Williams 36; Stanford 41; Boston U. 41; Yale 42; Howard 47; Indiana 57; Davidson 59; S. Carolina 65; Marquette 77.

3. Caplovitz and Sherrow, 1977
میزان مرتد ها در مدارس پایین رتبه 5 درصد و در مدارس عالی رتبه 17 درصد بوده است.

4. Niemi, Ross, and Alexander, 1978
در مدارس عالی، دین سازمانیافته برای تنها 26 درصد دانش آموزان مهم بوده است، و در میان تمام دانش آموزان 44 درصد.


گروه های دانش آموزی که IQ بالا داشتند.

1. Terman, 1959
گروهی از اشخاص را که IQ بالای 140 داشتند را مورد مطالعه قرار داد، 10 درصد مردان باورهای دینی قوی داشتند، 18 درصد زنان. 62 درصد مردان و 57 درصد زنان باور دینی کم داشتند، در حالی که 23 درصد مردان و 28 درصد زنان باور دینی برایشان اصلاً مهم نبود.
%
درصد کسانی که
IQ آنها بیش از 140 بوده است
10%
18%
62%
57%
28%
23%
باور دینی   ♂   ♂   ♂
زیاد کم هیچ

2. Warren and Heist, 1960
هیچ تفاوتی میان دانشمندان شایسته پیدا نکرد. این نتیجه میتواند ناشی از آن باشد که این دانشمندان تنها از روی هوش و دانایشان انتخاب نمیشوند بلکه مهارت های مدیریتی آنان نیز مد نظر است.

3. Southern and Plant, 1968
در مؤسسه Mensa افرادی را که 42 تن آنها مرد و 30 تن آنها زن بودند انتخاب کرد. اعضای Mensa بسیار کمتر از کالج های متوسط آمریکایی بودند.

نتیجه گیری

نتیجه گیری از این همه آمارگیری ها و مطالعات بسیار روشن است، افراد باهوشتر تمایل به بی دینی دارند، و این نتیجه گیری وقتی که به مطالعات بالا که با روشهای بسیار متنوع و در زمانها و بین افراد مختلفی انجام گرفته است توجه کنیم بسیار قوی تر خواهد شد.

این مسئله حتی توسط مسیحیان بنیادگرا نیز تایید شده است. یکی از تحقیقاتی که انجام گرفته است مربوط به جورج گالوپ (George Gallup) است، نتیجه آمارگیری او در پاییز 1995 از این قرار است.

درصد کسانی که به پرسشهای زیر پاسخ مثبت داده اند:
شرکت کنندگان دین میتواند تمام مشکلات در زندگی آنها یا بیشتر آنرا حل کند. (درصد) دین میتواند تمام مشکلات امروز جامعه آنها یا بیشتر آنرا حل کند. (درصد)
کسانی که تحصیلات دانشگاهی داشته اند 53 58
کسانی که تحصیلات دانشگاهی نداشته اند 63 65
کسانی که در آمد بیش از $50,000 دارند 48 56
$30,000 – $50,000 56 62
$20,000 – $30,000 56 60
زیر $20,000 66 66
چرا این رابطه وجود دارد؟ نخستین پاسخی که به ذهن می آید این است که باورهای دینی بیشتر غیر منطقی هستند تا باورهای سکولار، و آدمهای باهوش این قضیه را زودتر کشف میکنند، اما این نتیجه قطعاً توسط آدمهای مذهبی انکار خواهد شد، آنها توضیحات دیگری را جستجو خواهند کرد و قضیه را توجیه خواهند کرد.
یکی از نظریات مخالفان این نتیجه گیری میتواند این باشد که آدمهای باهوش معمولاً به موفقیت های مادی بیشتری دست می یابند، و طمع مادیات انسانها را از خدا دور میکند. اما این نظریه نمیتواند درست باشد زیرا بسیاری از مطالعاتی که در بالا آمده است در میان دانش آموزان انجام گرفته است و دانش آموزان هنوز فرصت وارد شدن به بازار کار را پیدا نکرده اند.

ساده ترین و واضح ترین توضیح برای این مطالعات این است که دین مجموعه از باورها و عقاید منطقی نیست، و کسانی که بیشترین حقایق را میدانند و با منطق و تفکر صحیح آشنایی دارند به همین دلیل بطور گسترده دین را کنار میگذارند، یا دست کم کمتر مذهبی میشوند.

پانویسها

========

1- Franzblau’s

2- Ross

3- Hirschi and Stark

منبع +

شکاکان به اسلام، محمد بن زکریای رازی

ar-razi

شاید ابوبکر محمد بن زکریا رازی (865-925) را بتوان بزرگترین آزاد اندیش تمام دنیای اسلام نامید. وی بزرگترین پزشک دنیای اسلامی و یکی از بزرگترین پزشکان تمام زمانها بوده است. رازی در حدود 200 کتاب در زمینه های بسیار متنوع و مختلف نوشت. بزرگترین اثر پزشکی وی دایره المعارف جامع الکبیر معروف به المعادی است که نوشتن آن در حدود 15 سال طول کشید. مطالعه دفاتر پزشکی ای که رازی نوشته است به خوبی نشان میدهد که  رازی شخصی بسیار آزاد اندیش بوده است و از تعصب و انجماد فکری کاملا بدور بوده است. در این دفاتر رازی بطور دقیق و مشخص بهبود بیمارانش، مشکلات آنها و راه های درمان آنها و نتیجه این درمانها روی بیماران را ثبت کرده است. رازی یکی از اولین رساله ها را در مورد بیماری های واگیردار آبله و سرخک نوشت، که بعد از اختراع دستگاه چاپ در اروپا این رساله ها از اولین کتابهایی بود که ترجمه شد و چاپ شد.

اما چیزی که باعث شد مسلمانان به شدت رازی را تکفیر کنند، دیدگاه های رازی در مورد  ادیان بود. رازی هیچ آمیختگی و همگونی ای را در میان فلسفه و دین نمیدید. در دو کتاب روشنگرانه که یکی از آنها بعدا یکی از معروف ترین کتابهای کفر آمیز آزاد اندیشان اروپایی (سه دغلکار 1) را نیز بطور مستقیم تحت تاثر خود قرار داد، تنفر و ضدیت خود از ادیان مبتنی بر وحی را آشکار کرد. کتاب کفر آمیز رازی «در باب رسالت» از دست مخالفان وی نجات نیافت، اما این روشن است که محور اصلی کتاب ارجحیت استدلال بر وحی و معرفی فلسفه بعنوان تنها راه حقیقت و سعادت بوده است. اما از آثار کفر آمیز رازی، تنها قسمتهایی که یک نویسنده اسماعیلی بر آن نوشته است باقی مانده است، در اینجا دو نظریه بنیادی و جسورانه از این اثر را باز خواهیم گفت.

همه انسانها برابر هستند، و بطور برابری دارای استعداد استدلال شده اند، و نباید استعداد استدلال خویش را در برابر ایمان کور دست کم بگیرند و از دست بدهند. این استدلال است که  انسان را قادر میسازد تا حقایق علمی را مستقیما دریافت دارد. رازی پیامبران را بطور اهانت آمیزی «بزهای ریش بلند» میخواند و میگوید این بزهای ریش بلند هرگز نمیتوانند ادعا کنند که دارای برتری فکری و روحانی خاصی نسبت به بقیه هستند. در ادامه میگوید این بزهای ریش بلند در حالی که مردم را با غرق کردن خود در دروغهایی که از خود تراوش میکنند به اطاعت کور کوران از «گفتار ارباب»  فرا میخوانند؛ ادعا میکنند که با پیامی از طرف خدا آمده اند.

معجزات پیامبران نیرنگهایی هستند که بر حیله گری استوارند، و یا داستانها و روایاتی که از آنها به یاد مانده است مشتی دروغ است. باطل بودن تمام چیزهایی که پیامبران میگویند ااز این حقیقت آشکار میشود که گفتارهایشان با یکدیگر در تضاد است، پیامبری آنچه پیامبر دیگر منع کرده را در حالی که خود را مخزن و انبار حقایق میداند مجاز میگرداند. انجیل تورات را نقض میکند و قرآن انجیل را.  در مورد قرآن بعنوان مثال، که یک مجموعه طبقه بندی شده از «افسانه هایی پوچ و متناقض» است که بطور مضحکی آنرا بی مانند میخوانند و  این در حالی است که در واقع ادبیات و زبان، سبک و این لاف معروف «فصاحتش» از بی عیب و نقص بودن بسیار دور است.

آداب و رسوم، سنت و تنبلی فکری باعث میشود که انسانها رهبران مذهبیشان را کورکورانه دنبال کنند. ادیان اصلی ترین دلیل جنگهای خونینی بوده اند که نوع انسانها را بلا زده کرده است. ادیان همچنین دشمن ثابت قدم تفکر فلسفی و تحقیقات علمی بوده اند. نوشتارها و کتابهای به اصطلاح مقدس بی ارزش هستند و ضرر آنها برای انسانها تاکنون بیشتر از فایده آنها بوده است، در حالی که نوشتارهای قدمایی همچون افلاطون، ارسطو، اقلیدس و بقراط تابحال خدمات بسیار بیشتری را به انسانیت به سمر رسانده است.

کسانی که دور رهبران دینی جمع میشوند یا کم مغز هستند یا زنان و نوجوانان هستند. دین حقایق را خفه میکند و کینه را پرورش میدهد. اگر قرار باشد کتابی درون خودش حقانیت و نتیجه از وحی بودن اش را آشکار سازد، رساله های هندسی، ستاره شناسی، پزشکی و منطق میتوانند این ادعا را خیلی بهتر از قرآن مشخص کنند. این ادعای رازی در مقابل مسلمانان تندرویی مطرح شده است که میگفتند زیبایی و فصاحت قرآن (که رازی آنرا رد کرده است) رسالت محمد و حقانیتش را به ثبوت میرساند.

در فلسفه سیاسی، رازی معتقد بود که اشخاص میتوانند در یک جامعه منظم بدون اینکه در وحشت از قوانین مذهبی ای که پیامبران انسانها را به پیروی از آنها مجبور ساخته اند زندگی کند. مسلما چیزهایی که شریعت اسلامی آنها را منع کرده است، همچون نوشیدن شراب نتوانسته است دردسری برای رازی ایجاد کند و همانطور که رفت، رازی معتقد بود که این فلسفه و استدلالات انسانی است که باعث سعادت و پیشرفت انسانها است نه دین و مذهب.

و بالاخره رازی معتقد به پیشرفت فلسفی و علمی بود. معتقد بود که علوم از نسلی به نسل دیگر پیشرفت میکنند. معتقد بود که اشخاص باید با بینش آزاد و بدون تعصب باشند، و مشاهدات تجربی را تنها به این دلیل که با پیشفرض های قبلی آنان همخوانی ندارد رد نکنند. رازی معتقد بود که کارهای علمی و فلسفی او با  کارها و نظریات انسانهایی از لحاظ علمی برتر از او، در آینده جایگزین خواهد شد.

از آنچه گذشت آشکار است که رازی پرقدرت ترین انتقادات را در دوران میان سالی تاریخ مدرن، چه در اروپا و چه در جهان اسلام بر علیه دین انجام داده است. آثار کفر آمیز او بطور مشخص و دقیق باقی نمانده است اما همین خبر از شرایطی آزاد در جامعه اسلامی «که در جاهای دیگر در آن دوران وجود نداشته است» میدهد.

«گویا نویسنده این متن اصلی این نوشتار از سرانجام رازی که اسلامگرایان به جرم کفر ورزیدن و نفی کردن وحی آنقدر با کتاب خودش بر سرش کوبیدند تا کور شد و اینکه علی رغم آنکه پزشکی میخواست اورا تیمار کند هرگز اجازه نداد وی را مداوا بکنند و میگفت نمیخواهد دنیای اینچنین را بار دیگر ببیند، اطلاع ندارد، و از این روست که به خطا گمان میکند رازی در شرایط آزادی میزیسته است. و نکته عجیب تر این است که نویسنده چطور توانسته است از اینکه از رازی کتاب کفر آمیزی باقی نمانده نتیجه گیری کند که رازی در شرایط آزادی زندگی میکرده است.» مترجم

ما معتقدیم رازی از ارزشهایی حمایت میکند که ما نیز آنها را بسیار گرامی میداریم: خردگرایی، شک گرایی در مذهب، اعتقاد به علم، بکار گیری استدلال در حل مسائل انسانی، تجربه گرایی، تعصب نورزیدن و عدم اعتماد کور به سنت ها.

یافتن این ارزشها در تمامی اعصار بسیار دشوار است و این باعث میشود که جایگاه انسانی که در اوایل قرن 10 ام زندگی میکرده است و پایبند به این ارزشها بوده است بسیار والا باشد، و در واقع اگر قرار است جامعه اسلامی به افتخار گذشته خود برگردد، اینها تنها ارزشهایی است که بدانها نیازمندیم.

1) نام کتاب به لاتین De Tribus Impostoribus است و ترجمه انگلیسی آن در +  قابل دسترسی است. این کتاب از کتب کلاسیک اروپاست که نویسنده آن مشخص نیست. در آن به بررسی و نقد سه شخصیت دینی یعنی موسی، عیسی و محمد پرداخته میشود.

منبع +

تکامل چیست؟

نوشته آرش بیخدا

پیشگفتار:

تکامل یک مبحث بسیار گسترده و بزرگ در رشته زیست شناسی است و نوشتن در ارتباط با آن در تارنمایی که ارتباطی با رشته های علمی ندارد بسیار دشوار است، زیرا از طرفی مطالب نباید بسیار عمیق و پیچیده و فنی باشند، و از طرف دیگر نباید بسیار سطحی باشند. هدف از نوشتن این نوشتار بیشتر یک مقدمه است برای آشنایی با تئوری تکامل و رفع شدن سوء تفاهماتی که دین خویان در مورد تکامل ایجاد کرده اند، و همچنین بررسی کوتاهی از درگیری های موجود میان دین و بویژه اسلام با تئوری تکامل است، نه شرح و توضیح علمی و کامل نظریه تکامل. علاقه مندان میتوانند برای مطالعه بیشتر در مورد تکامل به بخش زیست شناسی کتابخانه دانشگاه های شهری که در آن زندگی میکنند مراجعه کنند. توصیه میکنم علاوه بر کتابهایی در مورد تکامل، بدنبال کتابهایی در مورد داستان آدم و حوا و خلقت انسان نیز بگردید. مطمئناً اگر کتابی در این زمینه پیدا کنید در بخش افسانه ها و داستانهای ننه قمر خواهد بود نه در بخش بیولوژی. آخرین بار که من برای مطالعه در مورد تکامل به کتابخانه رفتم دست خالی برگشتم زیرا انبوه کتابهای نوشته شده در مورد هر بخش کوچکی از تکامل، انتخاب یک کتاب را برای من بسیار دشوار کرده بود و من فرصت جستجوی طولانی را نداشتم.

در این نوشتار ابتدا تاریخچه کوتاهی از تکامل و نقش داروین در تئوری تکامل را بیان خواهم کرد و سپس به تعریف تکامل خواهم پرداخت، بعد از آن تکامل را از نگر رابطه آن با وجود خدا و دین بررسی خواهم کرد و اندکی به برخوردهای میان دین خویان و تکامل خواهم پرداخت و بعد هم چند شبهه عوامانه بسیار رایج از تکامل را مطرح کرده و پاسخ خواهم داد.

تاریخچه مختصری از تکامل و نقش داروین در تکامل:

تکامل یعنی اینکه انسانها از نسل میمون ها هستند. این ابتدائی ترین و خام ترین برداشتی است که ممکن است شخصی از تکامل داشته باشد و متاسفانه تنها اطلاعی که بسیاری از دین خویان از تکامل دارند همین است، که یک آدمی به نام داروین پیدا شده است و ثابت کرده است انسانها قبلاً میمون بوده اند. متاسفانه این برداشت نابخردانه تنها بین دین خویان و خرد باختگان که انتظاری بیش از این هم از آنها نمیرود رایج نیست، بلکه کسانی که بیخدا هستند نیز برخی اوقات چنین نظراتی را اعلام میکنند.

دوست کمونیست و کردی برای من تعریف میکرد که برای «هدایت» رهبر یکی از احزاب کردستان با او جلسه ای گذاشته بودند و میخواستند به او اثبات کنند که «انسانها از نسل میمون هستند»، او به آنها با درشتی برخورد کرده بود و گفته بود نه! کرد ها از نسل شیرند.

در بیان تاریخچه مختصری از تکامل باید گفت که داروین نخستین کسی نیست که تکامل را کشف کرد، هزاران سال پیش از داروین تئوری تکامل در افسانه ها و اسطوره های برخی از ملت ها وجود داشته است، مثلا هندو ها معتقد بوده اند حیات از آب شروع شده است و اولین موجودات ابتدا در آب شکل گرفتند و بعد به سایر موجودات تبدیل شدند. بعدها دانشمندان و فلاسفه ای مثل تالس تکامل را بصورت فرضیه های طبیعی برای توضیح علمی حیات مطرح کردند اما بررسی علمی و دقیق تکامل در دوران اخیر شکل گرفته است. پیش از داروین چند دانشمند دیگر مانند لامارک شخصی که زیست شناسی را به معنی امروزی اش بنا نهاد نیز در مورد تکامل مطالعاتی داشتند و نظریاتی را نیز ارائه داده بودند.  تفاوت اصلی میان نظریه تکامل لامارک با نظریه داروین در این بود که داروین تکامل را امری گروهی و مربوط به گونه های جانوری میداند ولی لامارک آنرا امری انفرادی میدانسته است، اما با این وجود، این داروین است که  پدر تکامل خوانده میشود زیرا درک مدرن ما از تکامل به تئوری گزینش طبیعی بر میگردد که چارلز داروین و آلفرد راسل والاس آنرا در سال 1858 در کتاب «مشاء انواع یا ریشه گونه ها» (Origin of species) مطرح کردند.

تعریف گزینش طبیعی:

بر اساس نظریه گزینش طبیعی، طبیعت موجوداتی که ویژگیهای مساعد برای نجات یافتن و ادامه حیات و تکثیر شدن را دارند را حفظ میکند و موجوداتی که این ویژگی ها و صفات را نداشته باشند تدریجا منقرض میشوند.

گزینش طبیعی در قیاس با گزینش مصنوعی نامگذاری شده است که در آن انسانها گونه خاصی از جانداران را که مورد نظر آنها است انتخاب میکنند و آنها را تکثیر میکنند، مثلا کشاورزان گندم را گزینش کرده و به تکثیر آن کمک میکنند و یا دامداران گاو را گزیده و با پرورش د