همهٔ نوشته‌های Arash_Bikhoda

دگرانديشی وسرکوب اسلامی

نوشته استوار غلام دانایی، از سایت کافر

سردمداران جمهوری اسلامی، قبل ازسوارشدن براريکه ی قدرت، سرکوب دگرانديشان را درسرلوحه ی برنامه های خود قراردادند. دربلوايی که به سقوط شاه منجرشد، لشکرهميشه درصحنه ی حزب الله، به ضرب چماق، ازارائه ی هرنوع شعارغيردينی و ورود پوستر، پرچم، جزوه واعلاميه های دگرانديشان به صفوف تظاهرکنندگان به شدت ممانعت به عمل آورد. گرايش به انحصارطلبی ازهمان ابتدا درسرود معروف حزب الله موج می زد: «خدا يکی، رهبريکی، ايمان يکی، ايران يکی!» اين شعار زنگ خطری بود برای سرکوب دگرانديشان در فردای استفرارحکومت اسلامی.

در سپيده دم خونين استقرار جمهوری اسلامی خمينی قلم دگرانديشان را از شمشير خطرناک تر اعلام کرد و بارها و بارها خواستار شکستن قلم ها شد. درآن روزها که مردم عطش سيری ناپذيری برای دست يابی به انديشه های تازه داشتند، کوردلان تازه به قدرت خزيده در همه ی شهرهای ايران کتاب ها را سوزانيدند، به دفاتر مطبوعات حمله کردند ودگرانديشان را به بند کشيدند. يکی ازنخستين قربانيان دلباختان تاريکی ها، نويسنده ومحقق ايرانی، دکتر پرويز اوصيا بود که بهار باصطلاح آزادی را درزندان گذرانيد وبعدها تجربيات خود را طی کتابی ارزنده تحت عنوان «زندان توحيدی ـ قصر در بهارآزادی» برشته ی تحريردرآورد.

قبل از تهاجم وحشيانه ی خمينی به کردستان روزنامه های مخالف مانند آيندگان، ندای آزادی و آهنگر به ضرب چماق و سرنيزه ی حزب الله بسته شدند. خمينی افسوس خورد که چرا انقلابی عمل نکرده وبجای شکستن قلم ها و بر پا ساختن دارها برسرچهارراه ها با دگرانديشان با «تساهل» رفتارکرده است. (1) پس از اشغال نظامی کردستان، رژيم اسلام پناه سعی کرد هرنوع حرکت دگرانديشانه را درنطفه خفه سازد: اقليت های قومی به شدت سرکوب واقليت های دينی تارومار گرديدند. يک سلسله عمليات منظم وحساب شده برای محو کامل پيروان ديانت بهائی آغازشد وبهائيان ايرانی چنان قلع وقمع شدند که می توان به آن عنوان «نسل کــُشی» (ژنوسايد) داد. شکارگروه های چپ مخالف آغازشد.

با آغازجنگ ايران وعراق، سردمداران حکومت خدا برروی زمين حتی هم کيشان خود که شيوه ی عمل متفاوتی پيشنهاد می کردند (مانند رجوی وبنی صدر) را مورد سرکوب قرار دادند وپس از رويداد خرداد 1360 صدها نفر ازاعضا وهواداران سازمان مجاهدين خلق (وسازمان های چپ) در زندان ها قتل عام کردند. پس ازآن نوبت به هنرمندان رسيد. سعيد سلطان پورـ شاعرونمايشنامه نويس چپ ـ درشب عروسی اش دستگيرکردند وپس ازشکنجه های بسيار در زندان های مخوف خود به جوخه ی مرگ سپردند.

اوج سرکوب دگرانديشان کشتارجمعی وهولناک زندانيان سياسی سال 1367 بود که بنا به شهادت بازماندگان اين فاجعه ی وحشتناک هرکس را که کوچک ترين مخالفتی با نظام عقيدتی ولايت مطلقه فقيه نشان داد بطرزفجيعی اعدام کرد. پس ازمرگ خمينی سرکوب وکشتاردگرانديشان بخصوص شاعران ونويسندگان آزاد منش ادامه يافت که نمونه های بارز آن قتل سعيدی سيرجانی وقتل های زنجيره ای (فروهرها، محمد مختاری، محمد جعفرپوينده وديگران) بودند. دراين ميانه دود سرکوب به چشم عناصرخودی ديروز(طيف دوم خردادی) نيزرفت وسرکوب دگرانديشان ادامه يافت. به قول دکتر پرويز اوصيا «خوابی بود که درکابوس گذشت وکابوسی که دربيداری می گذرد.» (2)
هدف ازاين تحقيق، پاسخ به اين پرسش اساسی ا ست که آياعدم تحمل انديشه های متفاوت همراه با کشتار فجيع خردگرايان ودگرانديشان ازويژگی های رژيم سياسی کنونی حاکم بر ايران است يا برعکس خود تظاهری است از عدم تحمل دگرانديشی درکل تاريخ اسلام؟ دراين نوشته تلاش خواهد شد بطور اجمالی (وگذری ونظری) برخورد با دگرانديشی ودگرانديشان ازصدراسلام تاکنون مورد بررسی قرار گيرد. اين نوشته می تواند طرحی باشد برای انجام يک بررسی همه جانبه تر.

برخورد محمد با دگرانديشان
در ايران امروز (وبه مقياس کمتردرسايرکشورهای مسلمان نشين) انسان های عادی ناگزير بايد روزانه دهها بار يا به محمد و آل محمد نيز صلواة (درود) بفرستند يا ازگوشه وکنار، حتی هنگام خواب صدای صلواة بشنوند. خواهران و برادران مسلمان (اعم ازبنياد گرا واصلاح طلب) تمام اعمال ورفتار خود را برمبنای اعمال ورفتار بنياد گذار اسلام توجيه می کنند. اينجاست که ضرورت داوری درمورد زندگی محمد وميراث های او، بويژه دررابطه با دموکراسی ومدارا با دگرانديشان دردستور کار انسان های روشنائی طلب قرار می گيرد. در رابطه با محمد احاديت و روايات ضد ونقيض ومخالف عقل ومنطق به وفور يافت می شوند. با وجود اين با تکيه برقرآن وبرخی از منابع نزديکتر به زمان محمد می توان تا حدودی برزندگی وی ورفتارش با مخالفين پرتو افشانی کرد. مشکل اين است که کتاب های مختلفی که احاديث سنی وشيعه درآنها جمع آوری شده اند بين دويست تا سيصد سال پس ازفوت محمد برشته ی تحريردرآمده اند. اين معضل دررابطه با کتاب های نسبتة معتبر تاريخی مانند سيرة النبی ابن هشام، تاريخ طبری ومغازی تاليف محمد بن عمرواقدی نيزصادق است.

يک نگرش کلی به منابع بالا ما را به اين نييجه گيری رهنمون می سازد که برخورد با دگرانديشان درزمان حيات محمد با توجه به شرايط زمانی ومکانی تغييريافته است. زمانی که محمد درمکه زندگی می کرد وفاقد قدرت سياسی، مرتباً ازمدارای مذهبی وصلح وسازش به دگرانديشان دم می زد. آنگاه که او به مدينه مهاجرت کردوقدرت سياسی را ازآن خود ساخت، شيوه ی سرکوب دگرانديشان را با حدّت وشدت تمام درپيش گرفت. اين موضوع را بروشنی درتفاوت بين سوره های مکّی ومدنی قرآن می توان مشاهده کرد.

درسوره های مکی قرآن، محمد کافران ودگرانديشان را گاه نفرين می کند واغلب به خدا حواله داده است وآنان را ازقيامت و شکنجه های هولناک الهی درجهنم ترسانيده است. موضوعات ديگری که دراين سوره ها مطرح شده اند عبارتند ازصفات خدای رحمان ورحيم، يگانگی خدا وشرح زندگی پيامبران قبل ازمحمد. (3) درسوره های مدنی، اين اسلام درقدرت است که يکه تازی می کند. محمد نه تنها بنياد شريعت اسلامی را پايه گذاری می کند، بلکه با آوردن آيات متعدد قرآنی قتل وغارت اموال دگرانديشان را دربرنامه ی کارخود قرارمی دهد. (4) دراين دوره، قرآن حکم به قتل مشرکان می دهد، به اصلاح طلبان انگ منافق می چسباند وبه يهوديان وسپس به مسيحيان شديداً حمله ورمی شود. (5) ميرزا فتحعلی آخوند زاده، فيلسوف، اديب، منتقد بزرگ شرق و ازپيشگامان نهضت مشروطيت ايران دراين زمينه چنين می نويسد:

«مادام که پيغمبرما درمکه بود و هنوز اعوان وانصار و زور نداشت، خدای ما تنها به نفرين مخالفانش اکتفا کرده است. بعداز آنکه پيغمبر ما به مدينه هجرت نمود واعوان وانصارزياد برسرش جمع شد ودرکارش پيشرفتی پيدا گرديد وخودش قدرت واستطاعت بهم رسانيد، آنوقت خدای ما به حالت خود تغييرداد، عدالت وانصاف را بالمره کنارگذاشت، سفــّاکی وبی رحمی آغازکرد. آيه ی فاقتلوالمشرکين فرستاد….» (6)
نگاهی به آيات ذيل که دراوج قدرت محمد درمدينه سروده شده اند، شيوه ی برخورد اسلام درقدرت را دررابطه با دگرانديشان را آشکارا عيان می سازد:

ـ «بکشيد درراه خدا کسانی که شما را می کشند و ازحد درمگذريد که خدا ازحد درگذرندگان را دوست ندارد. آنان را بکشيد هرجا که بيابيدشان. از آنجاکه ترا بيرون کشيدند بيرونشان بکشيد که بت پرستی ازسلاخی بدتراست. ليکن درجوار خانه ی خدا با آنان نجنگيد مگرآنکه به شما حمله ورشوند. چنانچه به شما حمله ورشدند آنان را ازدم تيغ بگذرانيد. اين است سزای کافران.» (سوره بقره آيات 190 تا 193)

ـ «چنانچه نه ازتوفاصله بگيرند، نه با تو ازدرآشتی درآيند ونه دشمنی خودرا عليه تو متوقف سازند، دراينصورت بگيريدشان وبکشيدشان هرجا که بيابيدشان. دررابطه با اين قبيل افراد ما به تو اختيارتام اعطا می کنيم.» (سوره ی نسا آيه 91)

«آنان که با خدا ورسولش می جنگند ودرزمين فساد می کنند مرآنان را پاداشی نيست جزآنکه آنان را بکشيد، بردارشان کشيد، دستها وپاهاشان ازخلاف جهت يکديگربريده شوند يا اززمين رانده شوند که مرايشان راست خواری دردنيا وشکنجه ای عظيم درآخرت.» (سوره ی المائده آيات 33 به بعد).

درحدود سال 609 ميلادی محمد درمکه خودرا فرستاده ی خدا اعلام داشت. درآن زمان او نه تنها با مخالفت خيل دگرانديشان بخصوص اديبان، شعرا وانديش ورزان عرب روبروشد، بلکه ازطرف خانواده ی بلافصل خود (بجزهمسرش خديجه وپسرخوانده اش علی) مورد سرزنش قرارگرفت. محمد قبل ازهرچيزتلاش کرد حمايت خاندان خود را جلب کند. او بارها وبارها مهمانی داد و با وعده ی اينکه با پذيرفتن اسلام «عربان مطيع شان» خواهند شد و»عجمان باج گزارشان» تلاش کرد حمايت عموها وعموزادگان خود را جلب کند. ابتدا جزپسربچه ی دهساله ای که محمد قبلأ به علت فقرعمويش ابوطالب اورا به فرزند خواندگی پذيرفته بود هيچکس دعوت محمد را نپذيرفت. (7)

با ادامه ی اصرارمحمد ودشمنی قريش، برخی ازبستگان نزديک محمد اسلام را پذيرفتند وبرخی عليرغم رد اسلام به دليل خويشاوندی، ازمحمد دربرابرغير پشتيبانی کردند. دراين رابطه استاد پطروشفسکی می نويسد: «با اينکه هاشميان جزعده ی معدودی حسن توجهی به کيش محمدی نداشتند، معهذا نتوانستند ازحمايت وی سرباززنند. زيرا طبق يک رسم حقوقی باستانی عربی هرعضوخاندان موظف بود ازخاندان وعشيره ی خويش دفاع کند وهرخاندان می بايست ازافراد خود حمايت کند ـ حتی اگرفرد بناحق باشد.» (8) دراين رابطه جالب ترين شخصيت ابوطالب است که هرگزتا آخرعمربه اسلام نگرويد. اجازه دهيد ازتاريخ طبری نقل کنم: «ابوطالب گفت برادرزاده ام نمی توانم ازدين خود وپدرانم بگردم. اما تازنده ام کسی با تو بدی نتواند کرد.» (9) جالب اين است که ابوطالب ضمن حفظ مخالفت مرامی خويش با محمد، مدتها بعنوان واسطه بين او ومخالفينش عمل می کند وحتـــــی به برادرزاده ی خود توصيه می کند که «مرا وخودت را حفظ کن وبيش از طاقت من برمن بارمکن.» (10) ابوطالب درسال دهم «بعثت» (سه سال قبل ازمهاجرت محمد به مدينه) فوت می کند وگرنه چه بسا درجريان فتح مکه (سال نهم هجری) به جرم دگرانديشی بدستورمحمد توسط فرزند خود علـــــی به قتل می رسيد. (11)

دربين اعضای خانواده ی محمد تنها کسانی که تحت تاثير روابط خويشاوندی قرارنمی گيرند وبا او ازدرمبارزه ی فکری ومرامی برمی آيند عبدالغری بن عبدالمطلب (ابی لهب) عموی محمد وهمسرش اُم جميل بنت حرب بن اُميه خواهر ابوسفيان هستند. آنان چون جبــّاريت خدای تک سالار محمد را دربرابر دموکراسی قبيله ای مبتنی برچند خدائی می بينند با پيروی از نيروی خرد درمی يابند که محمد بساط عوام فريبی گسترده است. همان زمان که محمد بزرگان قريش را گردهم آورد وخودرا فرستاده ی خدا خواند، عبدالعزی با او از در مخالفت درآمد: «شــُـه (نفرت) برتوباد ای محمد بدين دين که آوردی وبدين که ماراگفتی وخواندی وما ايمان به تو وايمان به خدای تونياوريم وبازگشت وقوم بازگشتند.» (12) اوهمه جا به دنبال برادرزاده ی خود روان ومردم را نسبت به فتنه ی او هشدارمی دهد: «گفت از مردمان ازاين مرد پرهيزکنيد که اوديوانه ودروغزن است وازدين خود دست بازمداريد.» (13)

منابع موجود همه حکايت ازاين دارند که نزاع محمد وعموی وی عبدالعزی جنبه ی مرامی داشته است. براساس تاريخ طبری پس ازپايان يک مهمانی، محمد چون رو به خويشاوندان خود کرد و»خواست با آنها سخن کند، عبدالعزی پيشدستی کرد وگفت رفيقتان شما را جادو کــــرد. وقوم متفرق شدند وپيامبربا آنها سخن نکرد.» (14) درجای ديگر درتاريخ طبری می خوانيم که عبدالعزی «چون پيمبر از گفتار خويش فراغت می يافت می گفت ای بنــــــی فلان اين شخص به شما می گويد که ازلات وعزی چشم بپوشيد وپيرو بدعت وضلالت او شويد، زنهار، اطاعت وی مکنيد وبه سخنش گوش مدهيد.» (15)

محمد که دراين دوره فاقد قدرت نظامی برای سرکوب يا قتل عموی خود برخوردار نيست، عموی خود را جهنمی (ابی لهب) می خواند و ضمن صدور سوره ی معروف «المَسَد» اورا مشمول نفرين های آبدارخود قرارمی دهد. اگرمحمد درآن دوران قدرت می داشت با ابی لهب همان کاری را می کرد که ازخدای خود خواسته است که با او چنان کند. اين است ترجمه ی فارسی سوره بالا:
ـ «شکسته باد دستهای ابی لهب. باشد که او نيزبه هلاکت برسد. باشد که ثروت ودرآمدش نفعی به او نرساند واو درشعله های آتش بسوزد وزنش درحالی که دسته ای ازهيزم برپشت دارد طنابی ازبرگ خرما برگردن داشته باشد.»

ميرزا فتحعلی آخوند زاده دررابطه با اين سوره بشکل طعنه آميزی چنين نوشته است:
«نگاه کن به خدای ما: «تبت يدی ابی لهب.» نگاه کن که خدای ما چگونه مانند بيوه زنان ابی لهب را نفرين می فرستد. بدان سبب که او چرا عقل و هوش دارد و می فهمد که برادرزاده اش می خواهد دستگاه عوام فريبی برقرار کند وبرای پنج روزه ی حظّ نفس خود دراين دنيای فانی هزاران هزارمردم را به کشتن بدهد… کسی که فی الجمله شعورداشته باشد آيا می تواند خداييرا بدين زشت وناشايسته که سوره ی تبت براو دلالت می کند آفريننده ی جميع عوالم علويه وسفليه بشمارد….» (16)

اختلاف فکری ومرامی محمد وابی لهب با مراجعه به سيرة النبی ابن هشام بيش از پيش آشکارمی شود. اين منبع مشخص می سازد که عبدالعزی درزمان خود انسانی پيشرو وروشنگر وخرد ورزی برجسته بوده است. اجازه بده عينا از اين کتاب نقل کنم:

» سبب فرود آمدن تبت آن بود که ابولهب منکربعثت وقيامت بودی وگفتی: محمد وعده ها می دهد وبه چيزی مارا می ترساند که بعدازمرگ مارا خواهد بودن، وچون ما مرده باشيم کجا آن وعد ووعيدهای او به ما رسد، وآنگه مثال آوردی وهردو کف دست بگشادی وبادی درآن دميدی وگفتی که: چيزی که باد آنرا بــُرده است هرگزآن را چون توان يافتن.» (17)

منبع فوق نشان می دهد که همسرابی لهب نيزفردی با فرهنگ وشاعری چيره دست بوده است واختلاف او وشوهرش با محمد برسراشاعه ی فرهنگ عقب افتاده ای است که محمد نماينده ی آن بوده است. ابن هشام می گويد «چون زن ابولهب را خبرشد که سورت تــَـبــَـّت درشان وی وشوهر وی فرود آمده است، خشم گرفت» وبه خانه ی کعبه رفت ودرآنجا به ابوبکرگفت «اوست که هجو ما می گويد ودشنام ما می دهد، مگرنمی داند که من نيزشاعرم وهجو وی توانم گفتن. بعدازآن گفت:
مــُذمَمـا عـَصـَينا وَامرهُ ابينا ودينه قلينا
اين بگفت وپشت بداد وبرفت.» (18)
ترجمه فارسی ابيات بالا چنين است:
» برزشت کردار می شوريم؛ فرمانش را زير پای می نهيم ودين اش را خوار می شماريم.»

جالب اين است که تاريخ نويسان مسلمان حتی ازاشاره به نام اصلی ابی لهب اکراه داشته وبه لقب اهانت آميزی که محمد اورا بدان ناميده است بسنده کرده اند. چنانکه می دانيم ابولهب پدرشعله ی دوزخ معنی می دهد. البته اين يکی از شگردهای محمد بود که چون ازبحث منطقی با حريف درمی ماند، دردوران بی قدرتی يا اورا نفرين می کرد ويا با دادن القاب زشت سعی درلجن مال کردن طرف مقابل می نمود. مثلأ او به يکی ديگر ازخردورزان مخالف خود بنام عمروبن هشام بن مغيرة که دربين مردم به ابوحکم (پدرحکمت ودانائی) مشهوربود، لقب ابوجهل (پدرنادانی) را داده بود. دراين مورد يکی از منابع اسلامی می نويسد: «نام او ابوحکم بود، ليکن رسول صلوات الله عليه اورا نام ابوجهل کرد.» (19)

ابی لهب درجريان غزوه ی بدر (سال دوم هجری) بيمارشد ودرمکه دارفانی را بدرود گفت. او خوشبختانه شش سال قبل ازفتح مکه توسط محمد فوت کرد وگرنه براو همان می رفت که بربسياری ازدگرانديشان رفت.

در آغاز ظهور اسلام شعرا وهنرمندان مکه بزرگترين دشمنان فکری محمد را تشکيل می دادند. دراين دوران، برخلاف دوران اسلام درقدرت درمدينه که حساب دگرانديشان را با شمشيرآخته تسويه می کنند، محمد نوعی جنگ روانی وايدئولژيکی را ترجيح می دهد. او در مکه سوره ی الشعرا را صادرمی کند ودرآن اعلام می دارد:
ـ «آيا خبردهم ترا که شيطان برچه کسانی نازل می شود؟ شيطان بر هردروغگویان گناهکار نازل می شود. آنان به دقت گوش فرامی دهند، ليکن اکثرشان دروغگويانند. آنان که از شعرا پيروی می کنند گمراهانند. آيا نديدی که آنان درهر وادی سرگشته و سرگردانند و به آنچه که موعظه می کنند عمل نمی نمايند.» (قرآن سوره الشعرا، آيات 222 تا 226)

يکی ازروحانيون مشهور که درباره ی زندگی محمد تحقيق کرده است می گويد: «پيغمبر در زندگی خود هرگزشعر انشاء ننمود وهرگاه درمقام استشهاد، شعری ازديگران برزبانش جاری می شد، آنرا ازوزن شعری خارج می کرد.» (20) ازقول محمد نوشته اند که «هرآينه اگر مغز شما پر شود از چرک بهتراست ازاين که پرشود از شعر» (21) وازعايشه نقل است که «بدترين گفتارنزد رسول خدا شعربود.» (22) ضديت محمد با شعرتنها بخاطرعدم درک زيبائی شناسانه ومخالفت وی با بيان آزاد احساسات طبيعی بشرنبوده است، بلکه علاوه برآن او با اين جنگ روانی تلاش ورزيده است که خطرناک ترين مخالفان خود، ادبا وهنرمندان ، را ازميدان بدرکند. اين نکته را نبايد ازياد برد که درآن دوران شعرتاثيری حياتی درزندگی اعراب داشت. «روبه» شاعر نامدار عرب از تاثير جادويی شعر دربين قبايل مختلف عرب سخن گفته است. (23)

با قدرت گيری محمد درمدينه چهره خشن اسلام بتدريج اززيرنقاب آشکارمی شود. دانشمند ايرانی باقرمؤمنی دراين رابطه می نويسد:

«پس ازمهاجرت به مدينه وهنگامی که اسلاميان، و در رأس آنها محمد، به قدرت می رسند ودرمسند حاکميت می نشينند مطلقاً جايی برای دعوت ونرمش باقی نمی گذارند. دراينجا ودراين زمان، ديگرهمه حکم وفرمان وخشونت وسرکوب است که نه تنها درحق بت پرستان ومشرکان بلکه چنانکه قرآن حکم می دهد وتاريخ حکايت می کند درباره ی يکتا پرستان غپرمسلمان نيز آمريت وسرکوب اعمال می شود وحتی بالاترازآن مسلمانانی که گاه مرتکب نافرمانی می شوند به عنوان منافق خوانده می شوند واحکام ومجازات های کافران ومشرکان درمورد آنان شمول می يابد.» (24)

در دوران مهاجرت به مدينه تازمان مرگ خود دريازدهمين سال هجرت، محمد جمعاً 47 جنگ براه انداخت که در27 جنگ آن همراه لشکر بود و در9 جنگ شخصاً شرکت کرد وجنگيد. (25) جنگ هايی که محمد شخصاً همراه سپاه بود را غزوه وجنگ هايی که فرماندهی آنها به عهده ی سردارانش بود را سريه می گويند. درهمه ی اين جنگ ها محمد مانند يک پادشاه، فرمانده نظامی و يک سياستمدارکهنه کارعمل می کند: اگرچه او شکست خوردگان را گه گاه مورد بخشش قرارمی دهد، ليکن اغلب آنان را با بی رحمی ازدم تيغ می گذارند وبرای ايجاد وحشت ازشيوه ی َقتل عام اسرای دشمن مدد می جويد. هرزمان نيزبه سبب مقتضيات جنگی تصميمات خود را عوض می کند ازخدا می خواهد که با فرستادن آيه ای کاراورا توجيه کند.

يکی اززشت ترين کارهای محمد دراين جنگ ها سوء استفاده از زنان است. او به تقليد ازشاهان کشورگشای پيش ازخود، پس ازشکست دشمن، همسران يا دختران آنان را به عنوان کنيز از آن خود می سازد يا به سرداران خويش می بخشد. به عنوان مثال درجريان فتح مکه نيزمحمد پس ازآنکه داود ليثی را کشت دخترش را بنام مليکه به زنی گرفت. درتاريخ طبری می خوانيم که يکی اززنان محمد نزد اين دختررفت وگفت «شرم نداری که زن مردی شده ای که پدرت را کشته است؟ ومليکه وقتی پيمبررا ديد گفت ازتو به خدا پناه می برم وپيمبر ازاو جدا شد.» (26) کارسوء استفاده اززنان به عنوان ابزارقدرت عليِه دشمنان ودگرانديشان بجائی رسيد که محمد اغلب آنان را به گروگان می گرفت و به بهانه اينکه اين زن به اسلام گرويده وزن مسلمان به شوهر کافر حرام است ، به شوهرانشان پس نمی داد. خدای محمد نيزکه همواره چشم به فرمان پيامبرش داشت دراين مورد برای او دستورصريح نازل فرمود. (27)

دررمضان سال دوم هجری، درمحلی بنام بدرسپاهيان اسلام هفتاد تن ازسپاهيان ابوسفيان را می کشند وهفتاد تن را اسيرمی کنند. محمد دستورداد اجساد کشته شدگان را درچاه انداختند. درجنگ بدرمسلمانان قبل ازهرکس به حساب خردورز عرب عمروبن هشام بن مغيرة معروف به ابوالحکم می رسند. بنيان گذاراسلام درپی آن است که پيش ازهرکس از مرگ دشمن فکری خود ابوحکم که به لقب ابوجهل را داده است مطمئن شود. درتاريخ طبری می خوانيم:

«معاذ بن عمروبن جموح می گفت: وقتی پيمبر از کار دشمن فراغت يافت گفت ابوجهل را درميان کشتگان بجوييد ونخستين کس که ابوجهل را بديد من بودم. کار ابوجهل سخت می نمود ومی گفتند کسی به ابوالحکم دست نيابد. چون اين سخن شنيدم قصد می کردم وچون به اورسيدم حمله بردم ضربتی زدم که پايش را ازنيمه ی ساق ببريد وبه زمين افتاد…. پس ازآن معوذ بن عفراء برابوجهل که برزمين افتاده بود گذشت وچند ضربت به او زد که بی حرکت شد….» (28) طبری ازقول عبدالله بن مسعود می گويد: «سراو(ابوالحکم) را ببريدم وپيش پيمبرخدای بردم وگفتم اين سرابوجهل دشمن خداست. پيمبـــــــــرگفت به خدائی که جزاو خدايی نيست چنين است.» (29)

درجنگ بدرمحمد بدواً اصرارمی کند که تمامی اسرا را به قتل برسانند، ليکن بعد با وساطت ابوبکرقبول می کند که اسيران با پرداخت مبلغ گزافی فديه آزاد می شوند بجزدو تن ازاسرا به نامهاى نضر بن حارث و عقبه بن ابى معيط، که به سبب سابقه دشمنی شان با محمد درمکه مقتول می شوند. پس ازاين واقعه خدای محمد اورا مورد سرزنش قرار می دهد که چرا اسرا را ازدَم قتل عام نکرده است (رجوع شود به سوره ی انفال آيه 67). درهمين سال محمد پس ازپيروزی بر يهوديان بنی قينقاع ابتدا تصميم گرفت همه را قتل عام کند، ليکن بوساطت يکی ازياران خويش بنام عبدالله بن ابی تمامی قبيله را به کوچ اجباری ناگزيرساخت(عملی که درحقوق بين الملل امروز به جنايت عليه بشريت تعبيرمی شود:
«پس يهوديان را رها کردند وبفرمود تاازديارخويش بروند وخدا اموالشان را غنيمت مسلمانان کرد، زمين نداشتند که کارشان زرگری بود وپيمبرصلاح بسياربا لوازم زرگری ازآنها گرفت، وعبادة بن صامت آنها را بازن وفرزند ازمدينه ببرد تا به ذباب رسانيد ومی گفت: هرچه دورتربهتر…. نخستين باربود که پيمبراسلام خمس گرفت، وخمس غنايم را برگرفت وچهارخمس ديگررا به ياران خود داد. (30)

توطئه ی محمد برای نابودی جسمی مخالفين فکری خويش (بويژه شعرا، هنرمندان وخردورزان) ازسالهای نخست مهاجرت وی به مدينه شروع شد. شيوه عمل او بدواً شيوه ترور فردی بود. اعضای هردو قبيله ی اوس وخزرج که وی را درمهاجرت ازمکه به مدينه ياری رسانيده بودند دراجرای فرمان های ترورمخالفين وی با يکديگرمسابقه گذاشته بودند. دراين مورد طبری نوشته است: «ازجمله نعمت ها که خداوند به پيمبرخويش داده بود اين بود که دوقبيله ی انصاراوس وخزرج چون دوقوچ درخدمت پيمبرمسابقه داشتند.» (31)

درسال سوم هجری دستورقتل کعب بن اشرف شاعرآن روزگاررا صادرکرد. جرم کعب اين بود که «شعرمی سرود وبرکشتگان به چاه افتاده ی قريش می گريست» و»دراشعارخويش اززنان مسلمان ياد» می کرد. (32) مأمور ترور محمدی، کعب را که تازه عروسی کرده بود دربستردرجلوچشم همسرتازه عروسش ترورکرد. واين است فرمان بعدی محمد: «صبحگاهان يهوديان ازکشته شدن دشمن خدا هراسان شدند وهيچ يهودی نبود که برجان خود بيمناک نباشد. پيمبرگفت بهريک ازمردان يهود دست يافتيد خونش را بريزيد.» (33) بلافاصله پس ازصدوراين فرمان، يکی ازمتعصبين مسلمانان بازرگانی يهودی را بنام ابن سنينه که با او «وکسانش رفت وآمد وداد وستد داشت» به قتل رسانيد. اندکی بعد تروريست های رسول الله شبانه درخانه ی رافع يهودی کمين کردند اورا بخاطرآنکه «کعب بن اشرف را برضد پيمبرخدا تأييد می کرده» بطرزفجيعی ترورکردند. ديگرروزقاتلين رافع نزدمحمد رفتند وهريک بخاطرخود شيرينی مدعی ترور رافع شد. طبری می نويسد: «پيمبرخدا گفت شمشيرهای خود را بياريد وچون بياورديم درآن نگريست وچون شمشير ابن انيس را بديد گفت اين اورا کشته است که نشان استخوان درآن می بينم.» (34)

درسال چهارم هجری محمد به نابودی قبيله ای يهودی بنام بنی نضير کمر بست. با وجودی که اين قوم با محمد هم پيمان بود، يکی از اشرار نزديک به محمد بنام عمروبن اميه ضمری خون دوتن ازاعضای اين قبيله را بی هيچ دليلی برزمين ريخت. بخت ازاين قوم برگشت آنگاه که خواستارخون بهای اعضای خود شد. طبری دراين مورد چنين می نويسد: «پس ازآن پيمبرسوی بنی نضير رفت که درقلعه ها حصاری شدند وپيمبربگفت تا نخل هايشان را قطع کنند وآتش بزنند ويهودان بانگ زدند که ای محمد، تو ازتباه کاری منع می کردی وازتباه کاران عيب می گرفتی، پس بريدن وسوزانيدن نخل ها برای چيست؟» (35) قوم بنی نضيرپس ازتحمل پانزده روز محاصره تسليم شدند محمد اموالشان را غارت کرد ودرحالی که «بهرسه نفرشان يک شترويک مشک داد» همه را ازسرزمين خود بسوی شام کوچانيد. (36)

يکی ازننگين ترين قتل عام های دوران محمد، کشتارجمعی اسيران يهوديان بنی قريظه درسال پنجم هجری است. قبيله ی بنی قريظه با محمد هم پيمان بودند، ليکن درجنگ با يهوديان بنی نضير از همکاری با مسلمانان سرباز زدند زيرا چنين همکاری جزومفاد قراردادشان با محمد نبود. محمد آنان را به پيمان شکنی متهم ساخت ودژ مستحکم آنان را درمحاصره گرفت. چون عرصه بريهوديان تنگ شد اعلام کردند که اگرمحمد «ازما بگذرد حاضريم به سرزمين خيبر يا شام برويم وگامی برخلاف او برنداريم وهرگزکسی را برای جنگ با او جمع نکنيم.» (واقدی، مغازی، ج 2، ص 382) محمد خواستارتسليم بدون قيد وشرط آنان شد. «پس بنی قريظه هيچ حيله نيافتند. ازرسول امان خواستند. رسول گفت شما را امان دهم….» (قصص الانبياء، ص 434) واقدی می نويسد:

«چون محاصره بريهوديان دشوارشد وتن به فرمان رسول خدا دادند وازحصارها فرود آمدند، پيمبردستورفرمود تا اسيران آنها را به ريسمان بستند… دراين زمان اوسيان نزديک پيامبرآمدند وگفتند ای رسول خدا اينهاهم پيمان ما هستند وبه خزرجيان ارتباطی ندارند…. اکنون اين هم پيمانان ما ازکرده ی خود پشيمانند وازعهد شکنی خود پوزش می خواهند آنها را به ما ببخش. پيامبرسکوت کردند ومطلبی نفرمودند. پس ازاينکه افراد قبيله ی اوس زياد حرف زدند واصرارکردند وهمگی صحبت داشتند، فرمود اگرحکم دراين باره را به مردی ازشما واگذارم حشنود خواهيد شد؟ گفتند آری. فرمـــــود حکم کردن دراين مورد را به سعد بن مــُعاذ واگذاشتيم.» (39)

دنباله ی ماجرارا اززبان محمد بن جريرطبری می شنويم:

«سعد گفت:
ـ حکم من اين است که مردان را بکشند واموال تقسيم شود وزن وفرزند را اسيرکنند.
پيمبرگفت:
ـ حکم تودرباره ی يهودان همان است که خدا ازفرازهفت آسمان می کند.
ابن اسحاق گويد: آنگاه يهودان را ازقلعه ها فرود آوردند وپيمبرآنهارا درخانه ی دخترحارث يکی اززنان بنی نجار محبوس کرد. پس ازآن به بازار مدينه که هم اکنون بجاست رفت وگفت تا چند گودال بکندند ويهودان را بياوردند ودرآن گودال ها گردنشان را بزدند. شمار يهوديان ششصد يا هفتصد بود و آنکه بيشترگويد هشتصد تا نهصد گويد.» (40)

مؤلف کتاب قصص الانبياء تعداد کشته شدگان بنی قريظه را بی شمار ذکرکرده است: «آنگاه ياران درافتادند ومی کشتند وزن وفرزندانشان را اسيرمی کردند. چندان بکشتند که خدای داند وهيچ محابا نکردند. تا گويند ازجمله ی ايشان دوستی بود ياری ازياران رسول. گفت اين را به من بخشيد. به وی بخشيدند. دستش بگرفت تا بيرون آرد. آن مرد پرسيد که فلان کجاست؟ گفت اورا کشتند، و از هرکه می پرسيد می گفت که کشتند. آن مرد گفت مرا نيز بکشيد که من بی ايشان زندگانی نخواهم. اورا نيزبکشتند.» (41)

واقدی می نويسد: «يهوديان درحضورپيامبر دسته دسته کشته می شدند وعلی وزبيرعهده دار کشتن آنها بودند.» (42)

درسال هفتم هجری يهوديان خيبر را محاصره کرد. يهوديان «چون اطمينان يافتند که نابود خواهند شد ازاوخواستند که نفی بلدشان کند وخونشان را نريزد وپيمبرچنين کرد…. يهوديان فدک ازقضيه خبريافتند. کس پيش پيمبرفرستادند که آنها را نيزنفی بلد کند وخونشان را نريزد واموال خويش را برای او بگذارند و پيمبر پذيرفت.» (43) پس ازغلبه بر يهوديان خيبر، محمد صفيه زن کنانه بن ربيع را کنيزخود ساخت: «گويند آن روز علی به خانه ی صفيه فرود آمد وصفيه سخت با جمال بود. علی چون اورا بديد گفت اين رسول را شايد، واورا پيش رسول آورد. رسول اورا بزنی کرد.» (44) واما بشنويم ازکنانه شوهر مغلوب و بخت برگشته ی صفيه که محمد دستور داد بخاطر لودادن محل خزانه ی يهوديان او را سخت شکنجه کردند وچون در زير شکنجه مقاومت کرد بدستورمحمد اورا سربه نيست کردند:

«پيمبربه کنانه گفت:
ـ اگرگنج را پيش توپيدا کردم ترا بکشم؟
کنانه گفت:
آری.
پيمبربگفت تا خرابه را بکندند وقسمتی ازگنج را آنجا يافتند. پيمبر از باقيمانده ی آن پرسيد وکنانه ازتسليم آن دريغ کرد وپيمبرآن را به زبيربن عوام سپرد وگفت:
ـ عذابش کن تا آنچه را پيش اوست بگيری.
وزبيرچندان مشت به سينه ی اوکوفت که نزديک بود جان دهد. آنگاه پيمبر اورا به محمد بن مسلمه داد که به انتقام برادرخود محمود بن مسلمه گردنش را بزد» (45)

رفتارمحمد با يهوديان مدينه اگربا معيار امروز سنجيده شود، همان چيزی است که آنرا درقوانين بين المللی نسل کشی (ژنوسايد) توصيف کرده اند. «عهد نامه ی پيش گيری ومجازات جنايت نسل کشی» که درسال 1948 ازتصويب مجمع عمومی سازمان ملل متحد گذشت ودرسال 1951 قدرت قانونی پيدا کرد، نسل کشی را چنين تعريف کرده است: «نابودی آگاهانه ومنظم يک گروه نژادی، مذهبی، سياسی يا قومی» (46) بنا به شهادت عـُمربن خطّاب، محمد دررابطه با ريشــــــــه کن کردن نسل يهوديان به پيروان خود تأ کيد کرده بود که «درجزيرة العرب دو دين با هم نباشد.» (47)

تا سال هشتم هجری که محمد مکه را فتح کرد، يهوديان مدينه يا کشته يا تارومارشده بودند. فتح مکه، برخلاف نظربرخی ازاسلام شناسان (48)، «بدون خونريزی» صورت نگرفت. درمکه محمد به سردارخود خالد بن وليد دستورداد که تمام اعضای قبيله ی بنوبکررا قتل عام کند: «پس بنوبکرهمه بگريختند ودرکوه ها شدند. رسول خالد بن وليد راپس ايشان بفرستاد. خالد پس ايشان درآن کوه شد وهمه را بکشت وبه نزديک رسول بازآمد. (49) محمد قبل ازهمه حساب خود را با متفکرين وروشنفکران دگرانديش مکه تسويه کرد:

درجريان فتح مكه، محمد فتوی كشتن تعدادی از روشنفکران دگرانديش مکه را داد وگفت: «آنان را بكشيد هر چند در زيرپرده‏هاى كعبه آنان را بيابيد شان.” (50) اجازه دهيد نظری به اسامی وفعاليت های برخی ازاين افراد بيندازيم:

عبدالله بن سعد بن ابى سرح (عبدالله بن ابى سرح) که منشی محمد وباصطلاح «کاتب وحى» بود. اودرجريان نگارش قرآن ازاسلام برگشت وازترس مسلمانان ازمدينه به مكه بازگشت. عبدالله در مكه مى‏گفت: «من به هر گونه‏كه مى‏خواستم نظر پيامبر(ص) را درباره نوشتن قرآن تغيير مى‏دادم.» بر طبق گزارش واقدى او مى‏گفت: «من هر چه‏مى‏خواستم مى‏نوشتم و آنچه را كه مى‏نوشتم به من وحى مى‏شد. همان گونه كه به محمد(ص) وحى مى‏شد.» (51)
اگرترس ازنفوذعثمان نبود محمد دربرخورد نخست عبدالله را به قتل رسانيده بود: «عبدالله… درروزفتح مکه فرارکرد وپيش عثمان رفت که برادر شيری وی بود وعثمان وی را نهان کرد وچون مردم مکه آرام گرفتند، وی را پيش پيمبرآورد وبرايش امان خواست. گويند پيمبرمدتی درازخاموش ماند سپس گفت چنين باشد وچون عثمان عبدالله را ببرد پيمبربه اطرافيان خويش گفت:
ـ بخدا خاموش ماندم مگريکی تان برخيزد وگردن اورا بزند.» (52)

ازديگرافراد بخت برگشته عبدالله بن خَطَل وكنيزانش بودند. ‏عبدالله شاعری بود که دراشعارمحمد را ريشخند می کرد ودو كنيزِ آوازه ‏خوانش سروده های او را با آوازی خوش ترنم می کردند. (53) محمد که درجريان جنگ بدر فيلسوف روشنگرعرب ابوالحکم («ابوجهل») را کشته بود، درجريان فتح مکه دستورکشتن پسرش عكرمه بن ابوالحکم را صادرکرد. عکرمه ناگزيرشد به يمن فرار کند. بعدها همسرفداکارش عکرمه بنام ام حکيم بخاطر نجات شوهر مسلمان شد، رنج سفر را بخود هموار ساخت شوهر را به مکه برگردانيد و برايش امان گرفت. (54)

يکی ازدرخشان ترين قربانيان فتح مکه زنی است شجاع وهنرمند بنام ساره يا سارا که اشعار بسياری از شعرای عرب را ازبردارد وآنها را با آوازی خوش همراه با نغمه موسيقی ترنم می کند. او هنرخود را وقف افشای محمد وآئين تازه اش کرده است. ساره دشمن سرسخت اسلام است ويک بارنيززندگی خود را به خطرمی اندازد ونامه محرمانه ای را به سران قريش می رساند وآنان را نسبت به فتح مکه توسط مسلمانان هشدارمی دهد. 57 طبق گواهی تاريخ طبری درجريان فتح مکه «برای ساره نيز امان گرفتند» تا «به روزگار عمربن خطاب» اورا «زيرپای اسب» هلاک کنند. (55)

از ديگر کسانی که درجريان فتح مکه دستور قتلش صادرشد هند دختر عتبه‏ (همسر ابوسفيان و مادر معاويه از دشمنان سرسخت اسلام و محمد بود. هند همراه ديگر زنان قريش درجنگ احد شرکت کرد. به نقل ازمنابع اسلامی (بخصوص منابع مذهب شيعه) پس ازکشته شدن حمزه (عموی محمد) درجنگ هند پاره ای ازجگر اورا به دندان گرفت وبه اين دليل به هند جگرخوار(به عربی اکله الاکباد) معروف شد. هند زنی بود با درايت، شاعر، «با تدبيروگشاده سخن.» (56)
درجريان فتح مکه وانعقاد قرارداد صلح تسليم آميزابوسفيان با محمد، هند ناگزيز مسلمان شد واز مرگ رست.

كعب بن زهير ازديگر شعراى بلند پايه ی وقصيده سرای بنام عرب بودكه درخانواده ای شاعر و شاعر پرور پرورش يافت. او در اشعار خود محمد وپيروان او (حتی برادرخود را که اسلام آورده بود) بازبان طنزنکوهش وچهره ی واقعی اسلام را تصويرمی کرد. محمد که دراوج قدرت هرنوع انتقاد قلمی را با شمشيرپاسخ می داد، کعب را مهدورالدم (کسی که خونش را بايد ريخت) اعلام کرد. شاعر، به تشويق برادرمسلمان خويش ازاختفا بيرون آمد وبسوی مدينه رفت وبرای رهائی ازمرگ اشعارى در مدح پيامبر سرود ودرمسجد مدينه برمحمد عرضه کرد. محمد چنان ازمدح وثنای اوخوشش آمد که نه تنها اورا بخشيد بلکه ردائی را به او هديه داد. (57)

هنوزمحمد زنده بود که جنبش های تجزيه طلبانه ازگوشه وکنارقلمروتحت سلطه ی وی سربلند کردند. مردم قبايل مختلف دسته دسته ازاسلام برمی گشتند. رهبران برخی ازاين جنبش ها ـ به تقليد ازمحمد وطبق شيوه معمول قرون وسطائی ـ خودرا پيامبراعلام می کردند. اسود بن کعب، ابن کثيربن حبيب بن حارث ملقب به مسيلمه وطليحه بن خويلد ازمردانی بودند که ازسال دهم هجری به بعد گروه بی شماری ازمردم را گرد هم آورده، علم مخالفت عليه اسلام را برافراشتند، محمد را پيامبردروغين خواند وخودرا فرستاده ی برحق خدا اعلام داشتند. يکی اززنان شاعر، اديب وعارف نام آورعرب بنام سجاح دخترحارث بن سويد تميمية ملقب به ام صادرنيزعليه اسلام شورش کرد وخودرا فرستاده ی خدا خواند. مدتی بعد او با مسيلميه متحد شد واورا به شوهری انتخاب کرد.

ظهورپيامبران گوناگون چنان ترس ووحشتی دردل محمد ايجاد کرد که به قول يکی ازمورخين قرن ششم هجری «پيمبر بيمار بود که ازحج به مدينه باز رسيد اندر مُحرم. چون ازکاراسود به يمن ومسيلمه به يمامه خبررسيدش ازدلتنگی بيماری زيادت گشت.» (58) داستان ظهور و سقوط اسود ابن کعب عنسی (عبهله) ملقب به ذی الحمار(صاحب خر) شمه ای ازوحشت وشفاوت محمد را دررابطه با رقبای پيامبری اش نشان می دهد. اين رقيب درسال دهم هجری دريمن مدعی پيامبری شد، درسال يازدهم هجری کاراو بالا گرفت بطوريکه بخش بزرگی ازيمن را تسخيرکرد وابتدا برصنعا وسپس برصحرای حضرموت «تا طايف وبحرين وحدود يمن تسلط يافت.» تاريخ طبری درمورد وی می نويسد: «چون حريق پيش می رفت وآن روز که با شهرمقابل شد بجزجماعت پيادگان هفصتصد سوارداشت… ملکش استقراريافت وکارش بالا گرفت وسواحل مطيع اوشد… ومسلمانان با وی تقيه کردند وازدين گشتگان کفروالحاد آشکارکردند.» (59). اين پيامبربزرگوارتوسط خرش معجزه می کرد به اين ترتيب که به خردستورمی داد «اسجد لربک» خرسجده می کرد وچون به او می گفت «ابرک» (بخوان)، خر می خوابيد. (60).

با بالا گرفتن کاراسود، محمد به «هرکس که اميد کمک ازاو داشت» نامه نوشت و «فرمان داد که اسود را بهر کجا که يافتيد بکشيد.» (61) به گواهی خوند ميرمؤلف تاريخ حبيب السير، کارگزاران محمد که توان مقابله ی رودربا اسود را نداشتند، به روال هميشگی به شيوه تروريستی دست زدند. سه تن ازاين تروريست ها بنام های فيروز يا فيروزان ديلمی، داذويه وقيس بن عبديغوث جوخه ی مرگ تشکيل دادند. آنان ديوارخانه ذوالحماررا سوراخ کردند واورا شبانه دربستربطرزفجيعی به قتل رسانيدند. يکی ازاين تروريست ها با افتخارازشيوه ی آدم کشی خود سخن می گويد: «سروريش آن ملعون را گرفتم به قوت هرچه تمامتر گردنش را چنان تاب دادم که بشکست.» (62). طبری شيوه ی قتل اسود بن عنسی توسط فيروز راچنين شرح می دهد: «با وی که چون شيری تنومند بود درآويخت وسرش را بگرفت وخونش بريخت وگردنش را بشکست وبا زانوی خويش پشتش را بکوفت.» (63)

چون خبرترور اسود به مدينه رسيد محمد با شادمانی امت خود را فراخواند ونماز شکربجای آورد: «واندرماه صفرخبر رسيد از يمن خبررسيد که اسود را بکشتند، پس پيغامبر شاد گشت وسوی مسجد آمد وشکــــرکرد حقتعالـــــی را درخطبه ومؤمنان را بشارت داد که اسود الکذاب را بکشتند.» (64)

اين بود شمه ای ازبرخورد بنيان گذاراسلام با دگرانديشان. بايد اذعان داشت که قديمی ترين منبعی که درمورد زندگی محمد دردست است بيش از150 سال پس از مرگ محمد برشته ی تحرپردرآمده است. ازاين لحاظ چه بسا تاريخ نويسان درترسيم زندگی محمد دچاراشتباهاتی شده باشند. ازديد اينجانب مهم نيست که محمد درفلان جنگ را رهبری کرده است يا نه ويا درفلان رويداد شرکت داشته است يا خير. مسئله ی مهم امروز ما دگرانديشان وخردجويان جوامع اسلامی اين چهره ای است که مسلمانان تاريخاً ازبنيان گذاردين خود درذهن داشته وامروزهم دارند. ازاين لحاظ جای شگفتی نيست که اسلام با اصل مدارا وتحمل غير ناسازگار است وازپيروزی اسلام تا به امروز تنها راهی که برای مخالفين باقی گذاشته اين است که يا به زورمسلمان شوند يا باج بدهند وخانه نشينی اختيارکنند ويا با شمشيربرهنه کشته شوند.

استوار غلام دانايی

پانويس:
1ـ برای آگاهی بيشتراز افاضات «کافرکشانه» وقلم شکنانه ی امام جهل وتيرگی رجوع شود به مجموعه ی سخنانان خمينـــــــی درصحيفه ی نور، تهران 1361 تا 1382 (بوپژه جلدهای 12 و13).
2ـ ا. پايا، زندان توحيدی، زندان توحيدی: «قصر» در»بهارآزادی»، انتشارات بازتاب، ساربروکن (آلمان غربی)، چاپ اول، تابستان 1368(نقل ازپيشگفتارکتاب).
3ـ آياتی که درقرآن دررابطه با مدارای مذهبی ديده می شوند بيشتربه اين دوران برمی گردند. رجوع شود به سوره ی کافرون که خدا درآيه ی 6 آن خطاب به دگرانديشان می گويد: «دين شما برای خودتان، دين من هم برای خودم.» درآيه های 45 و46 سوره ی عنکبوت نيزخدای محمد نسبت به دگرانديشان «اهل کتاب» مهربان وبا گذشت است: «آنگاه که با اهل کتاب بحث می کنی ادب را نگه دار، بحزکسانی درميان آنان که شرارت می کنند. به آنان بگو ما به آنچه که برما نازل شده است باورداريم بهمان گونه که برآنچه به شما نازل شده نيزمعتقد هستيم. چنين می خوانيم. خدای ما يکی است. ما همه تسليم رضای اوهستيم.» درسوره ی الروم ازمسيحيان چونان متحد مسلمانان سخن رفته است. درسوره های مدنی قرآن تحت مقتضيات زمان بندرت آيات مسالمت جويانه ديده می شود. به عنوان مثال درآيه سيزدهم سوره ی مدنی حجرات چنين آمده است: «ای مردم ما شمارا اززن ومرد بيافريديم وجماعت ها وقبيله ها کرديم تا همديگررا بشناسيد. گرامی ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.»
4ـ بنا به تحقيق اسلام شناس معروف شوروی سابق پطروشفسکی بين سوره های مکی ومدنی قرآن حتی ازنظرسبک ادبی تفاوت وجود دارد وهمين نشان می دهد که آيات قرآن درشرايط مختلف توسط افراد مختلف (منشيان وکارگزاران محمد که بعد ها به کاتب وحی مشهورشدند) برای محمد وبا نظارت وی برشته ی تحريردرآمده است. رجوع شود به:
ايليا پاولويچ پطروشفسکی، اسلام درايران، ترجمه ی کريم کشاورز صفحات 120 تا 125.
5ـ لحن قرآن درمکه اغلب جنبه ی مشفقانه ونصيحت گرانه دارد. به عنوان مثال درسوره ی مکّی «الشعرا» خدا خطاب به محمد دستورمی دهد: «خويشان نزديکتررا بترسان! با مؤمنانی که پيرويت کردند مهربان باش، اگرنافرمانيت کردند بگو من مسئول اعمال شما نيستم» (شعرا آيات 213 و214). باوجود اين نبايد سوره های مکی ومدنی قرآن را بکلی ازيکديگر متفاوت انگاشت. هسته های خشونت وسرکوب را درسوره های مکی نيز(همانطورکه درسوره بالا مشاهده کرديم) می توان آشکارا مشاهده کرد.
6ـ ميرزا فتحعلی آخوند اف، مکتوبات کمال الدوله به همت پروفسورحامد محمود زاده، نشريات علم، باکو1985، صفحات 102و 103.
7ـ تاريخ طبری ترجمه ی ابوالقاسم پاينده، جلد سوم صفحات 860 تا 890.
8ـ اسلام درايران نوشته ی پطروشفسکی ترجمه ی کريم کشاورز، صفحه ی 28.
9ـ تاريخ طبری، جلد سوم، صفحه ی 861.
10ـ همان منبع صفحه ی 870.
11ـ تاريخ سياست ومذهب صحنه های شکنجه وکشتار والدين توسط فرزندان، برادرکُشی وقتل بستگان نزديک را به کرات ثبت کرده است: طبق گواهی انجيل عهد عتيق، ازفرزندان باصطلاح نخستين پيامبرخدا، آدم ابوالبشر، قابيل برادر خود هابيل را کُشت؛ پسران ابراهيم، اسحاق واسماعيل، علم مخالفت عليه يکديگربرافراشتند وبنياد جنگ اعراب ويهوديان را پی ريزی کردند؛ يوسف را برادرانش به چاه افکندند وسپس به بردگی فروختند؛ پسرنوح ربرابرپدرقرارگرفت وپدراورا درطوفان تنها گذاشت تا به هلاکت برسد؛ محمد وابوسفيان با وجود آنکه عبدالمطلب نيای مشترکشان بود به محو کامل يکديگرکمربستند وباهم به نبرد برخاستند؛ علی روی دست برادرش عقيل بن ابيطالب آهن داغ گذاشت وشمربن ذی الجوشن (عبدالله دمشقی) قاتل حسين دائی «حضرت عباس» بود وازاين کشتارهای خانوادگی می توان طوماری بزرگ تهيه کرد. دراين شرايط جای شگفتی نيست اگردرايران طاعون زده ی امروزملا حسنی بخاطرکوردلی دينی فرزندان خود را به دست جلاد اسلامی می سپارد.
12ـ نگاه کنيد به فرهنگ دهخدا زيرکلمه ی «ابی لهب».
13. همان منبع.
14ـ تاريخ طبری، صفحه ی 866.
15ـ همان منبع صفحه ی 891.
16ـ ميرزا فتحعلی آخوند اف، مکتوبات کمال الدوله به همت پروفسورحامد محمود زاده، نشريات علم، باکو1985، صفحه 102.
17ـ رجوع شود به سيرت رسول الله مشهوربه سيرة النبی، ترجمه وانشای رفيع الدين اسحق بن محمد همدانی قاضی ابرقوه با مقدمه وتصحيح اصغرمهدوی، نصف اول، انتشارات خوارزمی، تهران 1360 صفحه 363.
18ـ ايضأ صخفه ی 364.
19ـ ابواسحق ابرهيم بن منصورابن خلف النيسابوری (درقرن پنجم هجری)، قصص الانبياء ، بنگاه ترجمه ونشرکتاب ، تهران 1359، صفحه ی 417.
20ـ علامه ی برقعی، اعجازقرآن (عقل ودين)، صفحه ی 8.
21ـ رجوع شود به مستدرک الوسائل، جلد 1 صفحه ی 424.
22ـ ايضاً صفحه ی 425.
23ـ دررابطه با تاثيرشعردرتهييج احساسات وعواطف اعراب رجوع شود به دكتر جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، جامعه بغداد، الطبعة الثانيه، 1413
24ـ نگاه کنيد به باقرمؤمنی، «نخستين ترورهای فردی سياسی وکشتارهای جمعی درجامعه ی مدنی اسلامی، صفحه ی 8، مندرج در:
http://www.kaafar.com
25ـ 25ـ محمد بن عمرواقدی، مغازی، تاريخ جنگ های پيامبر(ص)، ترجمه ی دکترمحمود مهدوی دامغانی، مرکزنشردانشگاهی، جلد اول، تهران 1362، صفحه ی 5.
26ـ تاريخ طبری، جلد سوم، صفحه ی 1193.
27ـ واين است ترجمه ی آيه ی 10 سوره ی ممتحنه «ای کسانی که ايمان آورده ايد، آنگاه که زنان مؤمن نزد شما آيند آنان را آزمايش کنيد، خدا به ايمان شان آگاه است. آگرآنان را مؤمن يافتيد به سوی کافران بازپس مفرستيد که نه آنان به کفارحلالند ونه کافران به زنان مؤمن. مهريه ای که کافران به اين زنان داده اند به آنان بازپس دهيد. شما می توانيد با اين قبيل زنان ازدواج کنيد بشرط آنکه مهريه شان را بپردازيد. ازدواج خود را بازنان کافربهم زنيد. مهريه ای را که اين زنان داده ايد ازآنان بازپس ستانيد وگذاريد کافران نيزچنين کنند. اين قانونی است که خدا دربين شما نهاده است وخداست دانای آگاه به همه چيز.» بدنبال صدوراين آيه بود که عــُمربن خطاب دوتن اززنان غيرمسلمان خود را طلاق داد که يکی را معاوية بن ابی سفيان گرفت وديگری را صفوان بن بنی اُميه.
28ـ تاريخ طبری، جلد سوم، صفحه ی 973.
29ـ ايضاً صفحه ی 974.
30ـ طبری، ج 3، ص 998.
31ـ ايضاً ، صفحه ی 1010.
32ـ آيضاً ، ص 1003.
33ـ همانجا، ص 1006
34ـ ايضاً، ص 1012
35ـ ايضاً، ص 1055
36ـ ايضاً، ص 1057
37ـ واقدی، مغازی، ج 2، ص 382
38ـ قصص الانبياء، ص 434
39ـ واقدی، مغازی، صفحات 385 تا 386
40ـ تاريخ طبری، ص 1088
41ـ قصص الانبياء، صفحات 435-434
42ـ به نقل از واقدی، مغازی، ص 388. همچنين رجوع شود به طبری، ج 3، ص 1093
43ـ طبری، جلد سوم، ص 1149
44ـ به نقل ازقصص الانبياء (منبع شماره ) صفحه ی 440
45ـ طبری، ج 3، ص 1149
46ـ نگاه کنيد به:
The UN Convention on the Prevention and Punishment of the Crime of Genocide
47ـ طبری، ج 3، ص 1155
48ـ پطروشفسکی، اسلام درايران، صفحه ی 35
49ـ ازقصص الانبياء، صفحه ی 444
50ـ حلبى، السيرةالحلبية، 81-82/3.
51ـ واقدى، المغازى، 865-866/2
52ـ طبری، ج 3، ص 1187
53ـ ايضاً، ص 1189
54ـ طبری، ج 3، ص 1188؛ ابن هشام، السيرةالنبوية، 60/4؛ ابن اثير اسدالغابة، 25/3، شماره 2508
55ـ طبری، ج 3، ص 1189
56ـ به نقل از اعلام زرکلی درفرهنگ دهخدا زيرکلمه ی هند. همچنين رجوع شود به ابن هشام، السيرةالنبوية، 53/4
57ـ نگاه کنيد به فرهنگ دهخدا زيرکلمه ی کعب بن زهير همچنين ابن هشام، السيرةالنبوية، 145-146/4
58ـ مجمل التواريخ والقصص، صفحه 172
59ـ تاريخ طبری، جلد چهارم، صفحه 1356
60ـ فرهنگ معين، ص 561
61ـ الاعلام، جلد 2 صفحه ی 756
62ـ خوند مير، حبيب السير، جلد اول، جزو چهارم، تهران، صفحه ی 155به نقل ازفرهنگ دهخدا زير کلمه ی «اسود ابن کعب»
63ـ تاريخ طبری ج 4، ص 1361
64ـ مجمل التواريخ واقصص، صفحات 172،173 و255، 256

صفیه همسر یهودی محمد

نوشته – دکتر علی سینا

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

ایتالیایی

انگلیسی

آنچه در ادامه می آید داستان زندگی صفیه بنت حیی بن اخطب است، زنی یهودی که بعد از حمله لشگر محمد به خیبر اسیر شد و بعنوان بخشی از غنائم به نزد پیامبر آورده شد. این ماجرا در کتاب طبقات ابن سعد آورده شده است و در تارنماهای قابل اعتماد اسلامی نیز از او یاد شده است.

تارنمای اتحاد مسلمانان نوشته است:

صفیه وقتی که مسلمانان پدر و شوهرش را و بسیاری از خویشاوندانش را کشتند هفده سال داشت و بسیار زیبا بود. در همان روز پیامبر خدا اراده کرد که با او همبستر شود. متن این ماجرای از این قرار است:

«صفیه در مدینه متولد شده بود، او به قبیله بنی نضیر تعلق داشت. وقتی که این قبیله از مدینه در سال 4 ام پس از هجرت تبعید شد حیی  یکی از کسانی بود که همراه با کنانه ابن ربیع همسر صفیه (که اندکی پیش از حمله مسلمانان به خیبر با او ازدواج کرده بود، و بعد از شکنجه توسط پیامبر کشته شد) در منطقه حاصلخیز خیبر مستقر شد. او در آن موقع 17 سال سن داشت و پیش از آن نیز همسر سلام ابن مشکم شده بود و وی صفیه را طلاق داده بود. در یک مایلی خیبر پیامبر با صفیه ازدواج کرد. ام سلمه مادر انس ابن مالک او را آرایش کرد و رخت عروسی با پیامبر را بر او پوشاند. آنها شب را در آنجا گذراندند. ابو ایوب الانصاری تمام شب از خیمه پیامبر نگاهبانی کرد. در ابتدای شب پیامبر دید که ابو ایوب بالا و پایین میرود، از او پرسید که این جنب و جوش تو از چه جهت است؟ وی پاسخ داد «من نگران جان تو بودم، میترسیدم که این دختر جوان به تو آسیبی برساند. تو پدرش را و شوهرش را و بسیاری از خویشاوندانش را کشتی و او تا همین چند وقت پیش از کفار بود. من واقعا میترسیدم که او آسیبی به تو برساند. پیامبر برای ابو ایوب انصاری دعا کرد (ابن هشام برگ 766) صفیه از پیامبر خواست که تا زمانی که مقداری از خیبر دور شوند (در همبستر شدن با او) صبر کند. پیامبر پرسید «چرا؟»،  صفیه پاسخ داد «من نگران جان تو بودم زیرا برخی از یهودیان هنوز نزدیک خیبر بودند.».

دلیل اینکه صفیه تقاضاهای جنسی یک مرد 57 ساله را نپذیرفت، باید برای اشخاص معقول بسیار روشن باشد. من فکر میکنم بیشتر زنان ترجیح میدهند که در چنین وضعیتی به عذاداری بپردازند، نه اینکه با قاتل پدر، شوهر و خویشاوندانش در همان روز کشته شدنشان به داخل تخت خواب بروند. اما این واقعیت که پیامبر نتوانست حتی یک روز به این زن فرصت بدهد تا او بتواند اندکی از اندوه خود بکاهد و خود را از لحاظ روانی بازیافت کند، و همان روز میخواست به نیازهای جنسی خود پاسخ بدهد، چیزهای زیادی در مورد طرز فکر محمد و شخصیت و اخلاق او به ما میگوید. اما در مورد بقیه ماجرا، ما نمیتوانیم اطمینان داشته باشیم که این داستان حقیقت دارد یا اینکه تاریخ نویسان مسلمان این داستان را ساخته اند تا صحنه تجاوز محمد به صفیه را پنهان کنند. اما این تمام اطلاعاتی است که ما در مورد این ماجرا داریم و برای یافتن حقیقت ما باید به این نوشتارهای مقرضانه تاریخ نویسان مسلمان تکیه کنیم. داستان ادامه پیدا میکند و اشاره میکند که ابو ایوب نگران امنیت محمد بود زیرا محمد پدر، شوهر و خویشاوندان صفیه را کشته بود. این کاملاً منطقی است. کاملاً احمقانه است که شخصی با زنی که عزیزانش را کشته است همبستر شود. اما درخواست و بهانه صفیه برای همبستر نشدن با محمد نابخردانه به نظر میرسد. وقتی که محمد این دختر را به چادرش برده بود، از پیش بسیاری از یهودیان را کشته بود و در حال پیروزی در جنگ بود. اگر یهودیانی باقی مانده بودند، آنها احتمالاً بیشتر نگران جان و امنیت خودشان بودند تا اینکه نگران عفت صفیه باشند. همچنین در آن خیمه محمد و صفیه تنها بودند، یهودیان از کجا ممکن بود بفهمند که آنها در حال سکس هستند یا نه؟ من نمیتوانم تصور کنم که او میتواسته است بهانه ای دیگر بیاورد، تا با قاتل پدر، شوهر و سایر بستگانش، حداقل در همان شب اول همبستر نشود.

«در روز بعد، ولیمه (جشن عروشی) از طرف پیامبر برگزار شد.»

توجه داشته باشید که این تاریخ نویس میگوید ازدواج بعد از اینکه پیامبر با صفیه تنها شد و توانست ارتباط جنسی با او برقرار کند انجام گرفت. این تلاش او برای برقراری تماس جنسی هیچ مشکلی برایش نداشت زیرا پیامبر از پیش از الله اش آیه ای نازل کرده بود که همبستر شدن با زنانی که در جنگ به اسارت در می آیند، بدون ازدواج با آنها حتی اگر آنها متاهل هم هستند آزاد است.

سوره نساء آیه 24

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلاَّ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ أُحِلَّ لَكُمْ ما وَراءَ ذلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً

و زنان شوهردار (بر شما حرام است؛) مگر آنها را كه مالك شده ‏ايد (در جنگ)، اينها احكامي است كه خداوند بر شما مقرر داشته و زنان ديگر غير از اينها (كه گفته شد) براي شما حلال است، كه با اموال خود آنها را اختيار كنيد در حالي كه پاكدامن باشيد و از زنا خودداري نماييد، و زناني را كه متعه مي‏كنيد مهر آنها را، واجب است بپردازيد و گناهي بر شما نيست نسبت به آنچه با يكديگر توافق كرده‏ايد بعد از تعيين مهر، خداوند دانا و حكيم است.

آیه بالا نشان میدهد که پیامبر معتقد بوده است بردگان هیچ حقی ندارد. ممکن است شما زنی باشید که زندگی خوبی با همسر خود داشته باشید، اما اگر محمد و هواداران مومن او به شهر شما حمله کنند و شما را اسیر کنند، شما حقوق خود را از دست میدادید، و در حالی که شوهر شما در حال کشته شدن یا برده شدن بود، ممکن بود شما به یک مسلمان مجاهد شوید و او به شما در حالی تجاوز کند که از برکت های الله اش نیز برخوردار شود.

به این مسئله در جای دیگری نیز اشاره شده است:

سوره مومنون آیات 1 تا 7

1- قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ

2- الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ

3- وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ

4- وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ

5- وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ

6- إِلاَّ عَلى أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ

7- فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ العادُونَ

1- مؤ منان رستگار شدند.
2- آنها كه در نمازشان خشوع دارند.
3- و آنها كه از لغو و بيهودگي رويگردانند.
4- و آنها كه زكات را انجام مي‏دهند.
5- و آنها كه دامان خود را از آلودگي به بيعفتي حفظ مي‏كنند.
6- تنها آميزش جنسي با همسران و كنيزانشان (بردگان زن) دارند كه در بهره گيري از آنها ملامت نمي‏شوند.
7- و هر كس غير اين طريق را طلب كند تجاوزگر است.
«برای مدارک و اطلاعات بیشتر در مورد برده داری و حقوق برده در اسلام به نوشتاری با فرنام برده داری در اسلام  مراجعه کنید.» مترجم

اجازه بدهید ماجرای صفیه را ادامه بدهیم:

باقی زنان پیامبر نسبت به او از خود حسادت نشان دادند و به دلیل اینکه او قبلاً یهودی بوده است به وی سرکوفت میزدند. اما پیامبر همیشه از او هواداری کرد. یکبار درگیری های میان صفیه و سایر زنان عرب پیامبر بسیار بالا گرفت. صفیه به پیامبر که علاقه زیادی به او داشت شکایت کرد. پیامبر به صفیه توصیه هایی کرد و او را تشویق کرد. پیامبر او را مسلح به منطق کرد و به او گفت که صفیه قوی باشد، آنها هرگز برتر از تو نیستند. به آنها بگو من دختر هارون نبی هستم، نوه موسی پیغمبر و زن پیامبر خدا محمد.

وقتی که صفیه را بعنوان غنیمت در جنگ به نزد پیامبر آوردند، پیامبر گفت، «صفیه پدر تو تا زمانی که الله سرنوشت او را رقم زد دشمن الله ماند». صفیه پاسخ داد «اما الله یک نفر را بخاطر گناهان بقیه مجازات نمیکند».

این البته رفتار خود محمد را که تمام بنی قینقاع را با این بهانه که چند تن از آنان یک مسلمان را کشته بودند به نابودی کشاند نقض میکند. البته این کار محمد بر خلاف آیه زیر بود.

سوره نجم آیه 38

أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى

که هيچ کس بار گناه ديگری را بر ندارد.

همچنین باید توجه داشته باشید که تصمیم آخر توسط الله گرفته نشده است. پدر صفیه توسط آدمکشان محمد کشته شده بود نه توسط الله. ای شبیه آن خواهد بود که هیتلر ادعا کند تمام کشته شدگان در هولوکاست را خدا کشته است. اگر خدا میخواست تمام کسانی که محمد آنها را کشته است بکشد، میتواند خودش اینکار را انجام دهد. خداوند برای انجام کارهایش به واسه نیاز ندارد.

«محمد سپس به او امکان انتخاب بین پیوستن به مردمش و یا پذیرش اسلام و همسری پیامبر را داد.»

ما باید به یاد داشته باشیم که محمد بیشتر هم قبیله ای های او را کشته بود و باقی آنها را منع کرده بود، لذا نام این حرکت را چندان نمیتوان اختیار دادن گذاشت، اینکار در اصل اجبار است زیرا در اصل او انتخابی جز پذیرش پیشنهاد محمد نداشت.

او بسیار دانا و آرام بود و گفت «ای رسول الله، من همواره علاقه مند به اسلام بودم و پیش از دعوت تو، پیامبری تو را تصدیق کرده بودم. حال که من اجازه حضور در کنار تو را دارم، امکان کفر را رها میکنم و اسلام می آورم، سوگند به الله که الله و رسولش در نزد من عزیزتر از آزاد شدنم و بازگشت به نزد مردمم است» طبقات.

آیا این واقعا اعتراف بود؟ اگر چنین بود آیا خالصانه بود؟ آیا به او اجازه اظهار عقیده اش داده شده بود؟ او توسط کسانی که خانواده اش را کشته بودند اسیر شده بود و آنها ممکن بود همان بلا را سر او بیاورند. توجه داشته باشید که این منبع به «آزاد» شدن او اشاره میکند. این به روشنی نشان میدهد که او از پیش آزاد نبود. بنابر این به نظر میرسد که این رفتار او از هوشمندی وافر او بوده است. او مجبور شده است این دروغها را بگوید تا اینکه جانش را حفظ کند.

«وقتی که صفیه ازدواج کرد، او بسیار جوان بود و بنابر یک گزارش او به سختی هفده سال سن داشت و فوق العاده زیبا بود. یکبار عایشه در مورد قد کوتاه صفیه چند جمله کوتاه گفت، که پیامبر در مورد آنها گفت «تو چیزی گفته ای که اگر در دریا می افتاد، آنرا آلوده میکرد)» ابوداوود. او نه تنها بسیار مورد علاقه پیامبر بود، بلکه پیامبر برای او احترام بسیار زیادی نیز قائل بود، زیرا صفیه سخنان بین پدرش و عمویش پیش از رفتن آنها به مدینه را شنیده بود. وقتی که پیامبر به مدینه رفت، آنها برای دیدنش به مدینه آمدند تا ببینند که آیا او واقعا پیامبر خدا همانگونه که در تورات آمده است هست یا نه، سپس بازگشتند و حضور صفیه که در بسترش دراز کشیده بود و گوش میکرد در مورد او صحبت میکرند. یکی از آنها (عمو یا پدر صفیه) از دیگری پرسید «در مورد او چه فکر میکنی؟» دیگری پاسخ داد «او همان پیغمبر پیش بینی شده در کتابهای دینی ما است».  دیگری پرسید، «باید چکار کنیم؟»، وی پاسخ داد «باید با تمام وجود با وی مخالفت کنیم.»

آیا این داستان که توسط ابوداوود نقل شده است، درست است؟ چرا یهودیان باید محمد را که پیامبریش از پیش در کتابهایشان پیش بینی شده بود بعنوان یک پیامبر واقعی به رسمیت بشناسند اما سپس با او با تمام وجودشان مخالفت بورزند؟ این ماجرا کاملاً غیر منطقی است. کسی که به این ماجرا باور داشته باشد باید دچار نقصان عقلی باشد. معلوم نیست که آیا صفیه اینگونه دروغ گفته بود که پیامبری محمد را تایید کند و باعث شود که دشمنانش او را بیشتر بپذیرند و یا اینکه این ماجرا کلاً تحریفی است که توسط یک مسلمان متعصب انجام گرفته است. چرا باید یک شخص تصمیم بگیرد که با تمام قدرت در مقابل شخصی که حقانیت او را در کتب دینی خود یافته است مبارزه کند؟ اما تمام مسئله این نیست، در کجای تورات و یا انجیل در مورد محمد صحبت شده است؟ چطور پدر و عموی محمد توانسته بودند مشخصات محمد را در تورات بیابند اما علمای مسلمان در 1400 سال گذشته نتوانسته اند چنین کنند؟

«در نتیجه صفیه از حقانیت پیامبر اطمینان داشت. او پس از پیوستن به پیامبر هرگز احساس درد و غم نکرد، او نگهدار پیامبر بود و هر گونه که توانست، او را خوشنود ساخت. و این از آنجا که او بلافاصله پس از خیبر به نزد پیامبر آمد روشن میشود.»

آیا میبینید که چگونه این نویسنده حرف خود را نقض کرده است؟ تنها چند خط بالاتر گفته است که او اسیر شده بود و به عنوان اسیر جنگی به نزد محمد آورده شده بود. او با میل خودش به نزد محمد نیامده بود، او به نزد پیامبر آورده شده بود زیرا زیبا ترین زن در میان اسیرها بود.

«پیامبر اندکی نسبت به او شکایت داشت، زیرا او وقتی که پیامبر در مرحله پیشین ارتباط جنسی برقرار کند، سر باز زده بود. در مرحله بعدی، پیامبر با او تنها شد و تمام شب را با او گذراند. وقتی که ام سلمه از او پرسید «در رسول الله چه دیدی؟»، وی پاسخ داد که از او بسیار راضی است و تمام شب را نخوابید و با او صحبت کرد. پیامبر از او پرسید که چرا دفعه پیشین که پیامبر خواسته است با او خلوت کند، او سر باز زده بود؟ وی پاسخ داد، من نگران تو بودم زیرا که به یهودیان نزدیک بودیم.» طبقات

بخاری نیز احادیثی در ارتباط با حمله به خیبر و اینکه چگونه محمد صفیه را دید ثبت کرده است.

صحیح بخاری جلد نخست کتاب 8 ام شماره 367

عبدالعزیز نقل می‌کند:

انس گفت، «وقتی رسول خدا به خیبر حمله کرد، ما نماز فجر را در صبح زود وقتی هنوز هوا تاریک بود خواندیم»، پیامبر جلو من (سوار بر مرکب) حرکت میکرد و ابو طلحه نیز حرکت میکرد و من پشت ابو طلحه حرکت میکردم، پیامبر به سرعت از راه خیبر عبور کرد و زانوی من ران پیامبر را لمس میکردند، او رانهای خود را برهنه کرد و من سفیدی رانهای او را دیدم. وقتی او به شهر وارد شد گفت «الله اکبر»، خیبر نابود شده است. هرگاه ما به سرزمینی نزدیک میشویم، صبح آنان شر می‌شود، او این جمله را سه بار تکرار کرد، مردم از سر کارهایشان بیرون آمدند و بعضی از آنها گفتند «محمد (آمده است)»، (برخی از همراهان ما که از ارتش او بودند گفتند) ما خیبر را فتح کردیم، اسیران را گرفتیم و غنایم نیز جمع آوری شدند. دحيه آمد و گفت، «ای پیامبر یک دختر برده از میان بردگان به من بده» پیامبر گفت «برو و هرکدام از دختر های برده شده را که می‌خواهی بگیر»، او صفیه بنت حیی را انتخاب کرد. مردی پیش پیامبر آمد و گفت «ای رسول الله، تو صفیه بنت حیی را به دحيه  دادی و او بانوی بزرگ قبایل بنی قریظه و بنی نضیر است، و او برازنده هیچکس غیر از تو نیست. پس پیامبر گفت «آن دو نفر را (صفیه و دحيه را) بیاورید»، پس دحيه با صفیه آمدند، پیامبر به دحيه گفت، «یک دختر برده دیگر غیر از این را از میان اسرا انتخاب کن»، انس ادامه میدهد، «پیامبر او را آزاد کرد و با او ازدواج کرد».

ثابت از انس پرسید «ای ابو حمزه! پیامبر چه به او پرداخت (بعنوان مهریه)؟»، او گفت، «او خود مهریه خود بود، برای اینکه پیامبر اورا آزاد کرد و بعد با او ازدواج کرد.» انس ادامه داد» وقتی در راه بودیم، ام سلمه او را لباس (عروسی) پوشانید، و در شب او را بعنوان عروس به نزد پیامبر آوردند.

مهر یا مهریه پولی است که یک زن در هنگام ازدواج با شوهرش از او دریافت میکند. محمد به صفیه مهر نداد زیرا اگر قرار بود مهری بدهد باید آنرا برای آزاد کردن یک برده به خودش میداد. مسئله جالب اینجاست که او را با پرداخت پول برده نکرده بود بلکه با تازش به شهر او باعث شده بود که او به برده تبدیل شود. این مسئله دارای اهمیت فراوان است زیرا ما را با اخلاق و ارزشهای پیامبر اسلام آشنا میکند.

خواندن رفتار محمد سبب میشود ما به دلیل حساسیت مدرنی که داریم احساس تهوع بکنیم، اما محمد در کمال ناباوری ما، اعلام کرده است که دو پاداش خواهد گرفت. یکی برای آزاد کردن کسی که هیچکس غیر از خود او، باعث برده شدن او نشده بود و دیگری بخاطر ازدواج با زیباترین دختری که 40 سال از خود او جوانتر بود.

صحیح مسلم کتاب 8 شماره 3327

ابو موسی نقل کرده است: رسول الله در مورد شخصی که زن برده ای را آزاد کند و بعد با او ازدواج کند گفته است که برای او دو پاداش وجود دارد.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 512

انس نقل کرده است: پیامبر نماز فجر را در نزدیکی خیبر وقتی که هوا تاریک بود خواند و سپس گفت «الله اکبر! خیبر نابود شده است، و هرگاه که ما به جایی نزدیک میوشیم (تا با آنها بجنگیم)، برای کسانی که قبلا به آنها هشدار داده شده است (دشمنان اسلام) صبحی شر خواهد بود (تا صبح آنها شکست خواهند خورد)». سپس ساکنین خیبر در حالی که در راه ها میدویدند خارج شدند. پیامبر جنگجویان آنها را کشت، و فرزندان و زنانشان را برده کرد. صفیه در میان اسیران بود، او سهم دحیه الکلی بود اما بعداً به مالکیت پیامبر در آمد. پیامبر آزادی او را مهر او قرار داد.

منبع +

رد برهان ترمودینامیکی

نویسنده – اردشیر پاینده

فيزيكداني مي گفت «كساني براي اثبات وجود خدا از قانون دوم ترموديناميك دم مي زنند كه حتا نمي دانند قانون اول ترموديناميك چيست!«.

اين برهان توسط برخي تحصيلكرده هاي خداباور ارائه شده، كه با وجود اينكه نشانگر شوق و علاقه ي آنها به مسئله ست، متاسفانه سطحي و غير دقيق است. شايد دقيقتر آن باشد كه اين استدلال را مقدمه أي براي برهانهاي جهان شناسانه بدانيم (براي اثبات ازلي نبودن جهان)، ولي چون ديده شده كه مستقلا هم بيان شود، و از آن مهمتر اینکه بحثی متفاوت است، آن را در متني جداگانه بررسي كرده ام.

ترموديناميك از چهار قانون بنيادين تشكيل شده است.

قانون صفرم، بيان كننده ي خاصيت ترانهادگي متغير دما است. به اين معني كه دو جسم هم دما با جسمي سوم، خود با يكديگر هم دما هستند.

قانون يكم، بيان كننده ي پايستاري انرژي دروني سيستم است. انرژي دروني تفاضل انرژي حرارتي داده شده به سيستم و كار گرفته شده از آن است. مثلا اگر مجاورت دو جسم گرم و سرد را در نظر بگيريم (كه به تغيير دماي آن دو منجر مي شود) در صورت منزوي بودن سيستم، كار انجام شده صفر خواهد بود، و در نتيجه انرژي دروني هر جسمي برابر خواهد بود با انرژي گرمايي اوليه ي آن، به اضافه ي تغييرات آن (علامت دار). مشخص است كه مجموع آن دو برابر خواهد شد با مجموع انرژيهاي اوليه ي دو جسم، كه معادل با قانون بقاي انرژي خواهد بود. انرژي مجموعه ي منزوي در طي فرآيند تغيير دما ثابت باقي مي ماند.

قانون دوم جهت تبادل حرارت را تعيين مي كند. هنگامي كه دو جسم گرم و سرد در مجاورت هم قرار مي گيرند، حرارت از جسم گرم به جسم سرد منتقل مي شود، نه برعكس.

قانون سوم بيان كننده ي اين است كه صفر مطلق دمايي حديست، و هيچگاه نمي توان به آن رسيد، يا از آن پايينتر رفت.

قانون دوم بسيار ساده است. اين قانون اثباتي به معناي خاص و دقيق كلمه ندارد، تنها قاعده ايست كه هميشه با تجربه موافق بوده و دليلي براي مخالفت با آن نداريم. از سوي ديگر، مي توان به شيوه ي آماري نيز آن را توجيه كرد. اين قانون توسط متغير آنتروپي مدل مي شود، كه تغيير آن برابر با تغيير گرماي تبادل شده تقسيم بر دماست. در اين مدل قانون به اين صورت بيان مي شود كه هر سيستمي همواره در جهتي حركت مي كند كه مجموع آنتروپي سيستم و محيط افزايش پيدا كند. مثلا هنگامي كه مقداري آب بيست درجه با همان مقدار آب هشتاد درجه به طور ایزوله مخلوط شود مجموع مي تواند پنجاه درجه باشد، يا نيمي از آن صفر درجه و نيم ديگر صد درجه. در حالت اول میانگین دمای قسمت اول آب 35 درجه و قسمت دوم 65 درجه خواهد بود، و این دو مقدار برای حالت دوم 10 درجه و 90 درجه. گرمای مبادله شده در حالت اول (30 درجه تغییر دما) 1.5 برابر حالت دوم (20 درجه تغییر دما) است. پس تغییرات آنتروپی برای حالت اول برابر خواهد بود با 1.5Q/35-1.5Q/65=0.02Q و در حالت دوم Q/90-Q/10=-0.089Q .

همانطور که مشخص است مقدار تغییرات آنتروپی در حالت اول مثبت و در حالت دوم منفیست. بر اساس قانون دوم ترمودینامیک اولی رویدادی ممکن است، و دومی غیر ممکن. یعنی در مخلوط شدن آب سرد و گرم، جسم گرم به جسم سرد گرما می دهد، نه برعکس.

بحث در مورد قانون دوم ترمودینامیک در همینجا کامل شد، با این حال در برخی از متون کار را ادامه می دهند و از آنتروپی به عنوان معیاری برای «نظم» نام می برند. می گویند هرچه سیستمی آنتروپی اش بیشتر باشد نامنظم تر (به هم ریخته تر) است. این ارتباط بسیار گنگ و نامفهوم است، و کاربردی هم در فیزیک ندارد. در اصل در اینجا نظم (که با نظمی که در برهان نظم طرح می شود فرق دارد) با ترکیب های خاص مواد متناظر می شود. به عنوان مثال، حالتی که نیمی از آب دمای صفر درجه و نیمی دیگر دمای صد درجه داشته باشد را منظم تر از حالتی می دانند که تمام آن پنجاه درجه باشد (دومی آنتروپی بیشتری دارد)، و علت آن را این ذکر می کنند که در حالت دوم «توانایی ما برای مرتب کردن مولکولها کاهش یافته است». البته باید به یاد داشته باشیم که هرگاه قصد داریم آنتروپی را با نظم متناظر کنیم مفهوم این نظم را به خاطر داشته باشیم، چون من شخصا حالتی که تمام قسمتهای آب دمای یکسانی دارند را منظم تر از حالت دیگر می دانم.

در بیانی دیگر، آنتروپی سیستم برابر خواهد بود با یک ضریب ثابت، ضرب در لگاریتم احتمال قرار گیری سیستم در حالت مورد نظر. به عبارت دیگر، هرچه احتمال قرارگیری سیستم در حالتی بیشتر باشد، آنتروپی آن حالت نیز بیشتر خواهد بود. در مورد مثال این بخش نیز در صورتی که مسئله را به طور آماری بررسی کنیم متوجه می شویم که احتمال قرار گیری مایع در حالت 50 درجه بیشتر است، که در قبل دیدیم که آنتروپی بیشتری دارد. با توجه به این مسئله می توان گفت که متغیر آنتروپی خط سیر محتمل را تعیین می کند. قانون دوم ترمودینامیک به طور بسیار ساده، مشخص می کند که احتمال قرار گیری سیستم در چه حالتی بیشتر است، و البته این را به طور قطعی می گوید. چون احتمال حالتهای مختلف در فرآیندهای ترمودینامیکی بسیار نوسان دارد، و مثلا احتمال یکی از دو فرآیند ده میلیارد میلیارد برابر فرآیند دیگر است، اینکه احتمال وقوع را با یقین جایگزین کنیم چندان دور از ذهن نمی نماید. با این حال این مسئله به این معنی نیست که اتفاقی خارج میدان تعیین شده توسط قانون دوم نمی افتد؛ به این معنیست که «وقوع اتفاقاتی خارج مسیر تعیین شده در قانون دوم بسیار بسیار نامحتمل است»، ولی می تواند اتفاق افتد.

در اینجا نیز احتمال را با بی نظمی متناظر می کنند. می گویند هرچه احتمال وقوع چیزی بیشتر باشد، بی نظم تر است، زیرا تعداد حالتهای منظم (از نظر ما) همیشه کمتر از حالتهای نامنظم است.

بسیار خوب، پس دیدیم آنچه به عنوان بی نظمی به قانون دوم منتسب می کنند به چه معنیست و از چه قدرتی برخوردار است.

در مورد برهان، که در اصل قصد دارد ازلی بودن جهان را نفی کند، که از این موضوع در برهان های جهانشناختی استفاده کند (و مثلا بگوید که چیزی که شروعی در زمان دارد، نیاز به آفریننده دارد) اینگونه بیان می کند :

اگر جهان ازلی باشد، یعنی شروعی در زمان نداشته باشد، همواره در هر نقطه ای از زمان که باشیم، بی نهایت زمان را پشت سر گذارده ایم، و با توجه به اینکه آنتروپی جهان (یعنی کل فرآیندهایی که همواره در حال رخ دادن هستند) در حال افزایش است، مقدار این افزایش در طول این زمان بی انتها باید بی نهایت زیاد شده باشد، و در نتیجه جهان در بی نظمی مطلق به سر برد، طوری که هیچ فرآیندی نتواند انجام شود (زیرا هر فرآیندی باید باعث افزایش آنتروپی شود، و وقتی آنتروپی در نهایت خود باشد جایی برای افزایش ندارد و در نتیجه فرآیندی انجام نمی شود). چون می بینیم که جهان در چنین حالتی نیست و هم در آن فرآیندهایی انجام می شود و هم موجوداتی منظم وجود دارند، پس جهان نمی تواند ازلی باشد و حتما باید شروعی در زمان داشته باشد.

در اینجا، گذشته از اینکه نظم به معنی ترمودینامیکی استفاده نشده است، و اینکه یافته ای علمی که به ابعاد دسترس بشر تعلق دارد به محدوده ای بسیار بزرگتر تعمیم داده شده است (که از نظر علمی مورد قبول نیست) به نکته ی مهمی می رسیم که ممکن است تا کنون متوجه آن شده باشید. علت اینکه رویدادهای معمول ما با قانون دوم ترمودینامیک موافق هستند، این است که ما در زمانهایی بسیار کوتاه و تعداد بسیار کم، با فرآیندهایی روبرو هستیم که احتمالهای بسیار بسیار کوچک دارند، و در نتیجه رخ نمی دهند. با این حال، زمانی که پا به قلمروی مورد بحث بگذاریم، که در آن زمان بی انتهاست و تکرارها بی نهایت، به لحاظ آماری می دانیم که هر رویدادی که احتمالش صفر مطلق نباشد به احتمال بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بالا رخ می دهد، و به عبارت دیگر، قانون دوم ترمودینامیک را نمی توانیم به صورت کلاسیک آن به کار بریم (حداقل باید آنرا تبدیل به نسخه ای آماری کنیم) زیرا مطمئنا به تعداد بسیار زیادی نقض میشود. این یک مطلب، و دیگر اینکه می دانیم قوانین فیزیک در تکینگیها اعتبار ندارند. سیاهچاله ها (درون آنها) و انفجار و انهدام بزرگ (در صورت وجود) نمونه هایی از تکینگیها هستند. در نتیجه متوجه می شویم که عوامل زیادی در جهان بزرگ (و نه چهاردیواری ما) وجود دارند که روند تغییرات جهان را از آنچه از بسط دادن یافته های روزمره ی خود تخیل کرده ایم دور می کنند.

به عنوان مثال، همانطور که در مطلب بیگ بنگ نیز آمد، اگر مدل تغییرات سینوسی جهان را در نظر گیریم، در هر انفجار بزرگ مقدار آنتروپی جهان دوباره به مقدار اولیه اش برمی گردد (و به اصطلاح خودمانی Reset می شود) و در نتیجه در زمان بی نهایت نیز مقدار آنتروپی از محدوده ی خاصی فراتر نمی رود، و جهان می تواند ازلی باشد.

در عین حال، با اینکه این برهان نمی توان ثابت کند که ازلی بودن جهان غیر ممکن است، حتا با فرض ازلی نبودن جهان نیز نمی توان وجود خدا را ثابت کرد، که این مطلب در برهانهای جهانشناختی ، مانند برهان علیت  بررسی می شود.

رد برهان احساس

نویسنده – اردشیر پاینده

برخي ادعا مي كنند كه وجودِ خدا را احساس مي كنند، پس وجود دارد. البته مشخص است كه اين ادعا نمي تواند صحيح باشد و گمان هم نمي كنم كسي بر آن تاكيد زيادي كند يا ادعا كند كه برهاني منطقيست، ولي چون متوجه شده ام كه مي تواند باعث ايجاد اطميناني قلبي به درستي اين باور شود، در حال نوشتن اين خطوط هستم.

همه مي دانيم كه احساس ما نمي تواند ملاك حقيقت باشد، زيرا قسمت بسيار بزرگي از آن زاييده ي عادت و خواسته هاي محيط است. اگر كسي –به هر دليلي- با باوري خاص پرورش يابد، آن باور در او دروني مي شود، و اينچنين است كه احساس او نيز از آن تبعيت مي كند. در جامعه ي ما، چون تبليغات بسيار زيادي در جهت باورهاي ديني وجود دارد، زمينه كاملا براي چنين رويدادي مناسب است. كودكان از زماني كه مي توانند اطراف خود را به شيوه ي معمول درك كنند، با اين تبليغات آشنا مي شوند. از برنامه هاي كودكان گرفته –كه در آن مجريان همواره از خدا سخن مي رانند- تا مدرسه و معلمان، و گاهي خانواده. وابستگي كامل يك كودك ناتوان به پدر و مادرش، و باور او به آنها به عنوان موجوداتي بزرگ و درست كه حامي وي هستند، باعث مي شود كه باورهاي آنها را بپذيرد. مدرسه كه مثلا محل يادگيري اوست، بيش از هر چيز سعي در قبولاندن چنين باورهايي به او دارد (زيرا با جهت گيريهاي حكومت بيشتر منطبق است و مي تواند راه را براي مقاصد آنها هموار كند).

اين تبليغات تا پايان عمر همراه ماست، همراه همه ي ما. بسيار مشخص است كه اين تبليغات در ما اثري دروني خواهند گذارد. همانطور كه مدهاي لباس به راحتي روي سليقه ي ما اثر مي گذارند. آنچه احساس مي ناميمش، بازتابي از چنين روندهاييست، در تقابل با اراده و قدرت باورهاي شخصي.

شايد كساني بگويند كه احساس آنها در مورد وجود خدا بسيار واضح تر و شفافتر از احساس هايي ست كه از طريق تلقين به وجود مي آيند، در حالي كه اين وضوح تنها به خاطر همسويي باور شخص با تلقينها بوده است. چه احساسي شفافتر از احساس يك ديوانه كه هر از چندي احساس مي كند موجودي خبيث در حال حمله به اوست ؟ حتا فشرده شدن دستان آن موجود خيالي به دور گردن خود را نيز احساس مي كند و درد مي كشد. آيا چنان موجودي وجود دارد ؟ آيا فريادهاي كمك خواهي يك ديوانه ي بي ريا كه تنها برآمده از احساس اوست باعث اعتقاد ما به چيزي مي شود ؟

احساس هيچ اعتباري براي تعيين درستي و نادرستي مسايل ندارد، نه احساس، و نه قابل قبول نمودن ايده ها.

نحوه تولد امام زمان

یکی از مسخره ترین باورهای تشیع اعتقاد به امام زمان است، متن زیر از یکی از کتابهای محدثین شیعه نقل میشود که بدنیا آمدن این امام را از منابع دیگر شیعی بیرون کشیده است. شیعیان این مزخرفات را با نام تاریخ قبول میکنند.

 

صفحه 1044

باب چهاردهم ( در تاريخ امام دوازدهم حجه الله علي عباده و بقيه في بلاده كاشف الاحزان )(و خليفه الرحمن حضرت حجه بن الحسن صاحب الزمان «ص»)( مادامت السموات و الارض و كرالا الجديدان و در آن چند فصل است )( فصل اول ) در بيان ولادت با سعادت حضرت صاحب الزمان (ع) و احوال والده ماجده آن حضرت ……و ذكر بعضي اسماء و القاب شريفه و شمائل مباركه آن جناب است. علامه مجلسي ره در جلاءالعيون فرموده :اشهر در تاريخ ولادت شريف آن حضرت آنست كه در سال 255 هجرت واقع شد و بعضي پنجاه و شش و بعضي پنجاه و هشت نيز گفته اند و مشهور آنست كه روز ولادت شب جمعه پانزدهم ماه شعبان بود و بعضي هشتم شعبان هم گفته اند و باتفاق ولادت آن جناب در سر من راي واقع شد ، و باسم و كنيت با حضرت رسالت «ص» موافق است و در زمان غيبت اسم آن جناب مذكور ساختن جائز نيست و حكمت آن مخفي است و القاب شريف آنجناب : مهدي و خاتم ومنتظر و حجه و صاحب است . ابن بابويه و شيخ طوسي بسندهاي معتبر روايت كرده اند از بشر بن سليمان برده فروش كه از فرزندان ابوايوب انصاري بود و از شيعيان خاص امام علي نقي (ع) و امام حسين عسگري(ع) و همسايه ايشان بود در شهر سر من راي گفت كه روزي كافور خادم امام علي نقي (ع) بنزد من آمد و مرا طلب نمود ، چون بخدمت آن حضرت رفتم و نشستم فرمود كه تو از فرزندان انصاري ، ولايت و محبت ما اهل بيت هميشه در ميان شما بوده است از زمان حضرت رسول «ص» تا بحال و پيوسته مورد اعتماد ما بوده ايد و من تو را اختيار ميكنم و مشرف ميگردانم بتفصيلي كه بسبب آن بر شيعيان سبقت گيري در ولايت ما و تو را برازهاي ديگر مطلع ميگردانم و بخريدن كنيزي ميفرستم ، پس نامه پاكيزه نوشتند بخط فرنگي و لغت فرنگي و مهر شريف خود بر آن زدند و كيسه زري بيرون آوردند كه در آن دويست و بيست اشرفي بود ، فرمودند بگير اين نامه و زر را و متوجه بغداد شو و در چاشت فلان روز بر سر جسر حاضر شو چون كشتيهاي اسيران بساحل رسد جمعي از كنيزان در آن كشتيها خواهي ديد و جمعي مشتريان از وكيلان امراء عباسي و قليلي از جوانان عرب خواهي ديد كه بر سر اسيران جمع خواهند شد ، پس از دور نظر كن به برده فروشي كه عمرو بن يزيد نام دارد و در تمام روز تا هنگاميكه از براي مشتريان ظاهر سازد كنيزكي را كه فلان و فلان صفت دارد و تمام اوصاف او را بيان فرمود جامه حرير آكنده پوشيده است و ابا و امتناع خواهد نمود كنيز از نظر كردن مشتريان و دست گذاشتن ايشان به او ، و خواهي شنيد كه از پس پرده صداي رومي از او ظاهر ميشود . پس بدانكه بزبان رومي ميگويد : واي كه پرده عفتم دريده شد ،پس يكي از مشتريان خواهد گفت كه من سيصد اشرفي ميدهم بقيمت اين كنيز ، عفت او در خريدن ، مرا راغبتر گردانيد . پس آن كنيز بلغت عربي خواهد گفت به آن شخص كه : اگر بزي حضرت سليمان بن داود ظاهر شوي و پادشاهي او را بيابي من بتو رغبت نخواهم كرد مال خود را ضايع مكن و بقيمت من مده ، پس آن برده فروش گويد كه من براي تو چه چاره كنم كه به هيچ مشتري راضي نميشوي و آخر از فروختن تو چاره اي …

صفحه 1045

كه چه تعجيل ميكني البته بايد مشتري بهم رسد كه دل من باو ميل كند و اعتماد بر وفا و ديانت او داشته باشم ، پس در اين وقت تو برو بنزد صاحب كنيز و بگو نامه اي با من هست كه يكي از اشراف و بزرگواران از روي ملاطفت نوشته است بلغت فرنگي و خط فرنگي و در آن نامه كرم و سخاوت و وفاداري و بزرگواري خود را وصف كرده است ، اين نامه را بان كنيز بده كه بخواند اگر بصاحب اين نامه راضي شود من از جانب آن بزرگوار وكيلم كه اين كنيز را از براي او خريداري نمايم . بشر بن سليمان گفت كه آنچه فرموده بود همه را بعمل آوردم چون كنيز در نامه نظر كرد بسيار گريست و گفت بعمر بن يزيد كه مرا بصاحب اين نامه بفروش و سوگند هاي عظيم ياد كرد كه اگر مرا به او نفروشي خود را هلاك ميكنم پس با او در باب قيمت گفتگوي بسيار كردم تا آنكه به همان قيمت كه حضرت امام علي نقي (ع) به من داده بودند خريدم پس زر را دادم و كنيز را گرفتم و كنيز شاد و خندان شد و با من ميامد بحجره اي كه در بغداد گرفته بودم ، و تا به حجره رسيد نامه امام را بيرون آورد و ميبوسيد و بر ديده ها ميچسبانيد و بروي ميگذاشت و ببدن ميماليد ، پس من از روي تعجب گفتم نامه اي را ميبوسي كه صاحبش را نميشناسي ، كنيز گفت اي عاجز كم معرفت به بزرگي فرزندان و اوصياي پيغمبران ، گوش خود را به من بسپار و دل براي شنيدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را براي تو شرح دهم : من مليكه دختر يشوعاي فرزند قيصر پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن الصفا وصي حضرت عيسي (ع) است ترا خبر دهم بامر عجيب : بدانكه جدم قيصر خواست كه مرا به عقد فرزند برادر خود در آورد در هنگاميكه سيزده سال بودم پس جمع كرد در قصر خود از نسل حواريون عيسي و از علماي نصاري و عباد ايشان سيصد نفر و از صاحبان قدر و منزلت هفتصد كس و از امراي لشگر و سرداران عسگر و بزرگان سپاه و سركرده هاي قبائل چهار هزار نفر ، و فرمود تختي حاضر ساختند كه در ايام پادشاهي خود به انواع جواهر مرصع گردانيده بود و آن تخت را بروي چهل پايه تعبيه كردند و بتها و چليپاهاي خود را بر بلنديها قرار دادند و پسر برادر خود را در بالاي تخت فرستاد . چون كشيشان انجيلها را بر دست گرفتند كه بخوانند بتها و چليپاها سرنگون همگي افتادن بر زمين و پاهاي تخت خراب شد و تخت بر زمين افتاد و پسر برادر ملك از تخت بزير افتاد و بيهوش شد و در آن حال رنگ هاي كشيشان متغير شد و اعضايشان بلرزيد ، پس بزرگ ايشان بجدم گفت : اي پادشاه ما را معاف دار از چنين امري كه بسبب آن نحوستهاي روي نمود كه دلالت ميكند بر اينكه دين مسيحي بزودي زائل گردد . پس جدم اين امر را بفال بد دانست و گفت به علما و كشيشان كه اين تخت را بار ديگر بر پا كنيد و چليپاها را بجاي خود قرار دهيد و حاضر ..

صفحه 1046

نمود و نحوست اين برادر و آن برادر برابر بود و سر اين كار ندانستند كه اين را از سعادت سروري است نه نحوست آن دو برادر . مردم متفرق شدند و جدم غمناك بحرم يراي بازگشت و پرده هاي خجالت درآويخت ، چون شب شد بخواب رفتم در خواب ديدم كه حضرت مسيح و شمعون و جمعي از حواريين در قصر جدم جمع شدند و منبري از نور نصب كردند كه از رفعت بر آسمان سر بلندي ميكرد و در همان موضع تعبيه كردند كه جدم تخت را گذاشته بود . پس حضرت رسالت پناه محمد «ص» با وصي و دامادش علي بن ابي طالب (ع) و جمعي از امامان و فرزندان بزرگواران ايشان قصر را بقدوم خويش منور ساختند پس حضرت مسيح بقدوم ادب از روي تعظيم و اجلال باستقبال حضرت خاتم الانبياء «ص» شتافت و دست در گردن مبارك آن جناب در آورد پس حضرت رسالت پناه «ص» فرمود كه يا روح الله آمده ايم مليكه فرزند وصي تو شمعون را براي اسين فرزند سعادتمند خود خواستگاري نماييم و اشاره فرمود بماه برج امامت و خلافت حضرت امام حسن عسگري (ع) فرزند آن كسي كه تو نامه اش را به من دادي حضرت نظر افكند بسوي شمعون و فرمود شرف دو جهاني بتو روي آورده ، پيوند كن رحم خود را برحم آل محمد «ص» پس شمعون گفت كه كردم . پس همگي بر آن منبر بر آمدند . حضرت رسول «ص» خطبه اي انشا فرمودند و با حضرت مسيح مرا به حسن عسگري «ع»عقد بستند و حضرت رسول «ص» با حواريون گواه شدند . چون از آن خواب سعادت ماب بيدار شدم از بيم كشتن ، آن خواب را براي جدم نقل كردم[احتمالا «نكردم» صحيح است ] و اين گنج رايگان را در سينه پنهان داشتم و آتش محبت آن خورشيد فلك امامت روز بروز در كانون سينه ام مشتعل ميشد و سرمايه صبر و قرار مرا به باد فنا ميداد تا بحدي كه خوردن و آشاميدن بر من حرام شد و هر روز چهره كاهي ميشد و بدن ميكاهيد و آن عشق نهاني در بيرون ظاهر ميگرديد ، پس در شهرهاي روم طبيبي نماند مگر آنكه جدم براي معالجه من حاضر كرد و از دواي درد من از او سوال كرد و هيچ سودي نميداد ، چون از علاج درد من مايوس ماند روزي به من گفت اي نور چشم من آيا در خاطرت چيزي و آرزويي در دنيا هست كه براي تو بعمل آورم ؟ گفتم اي جد من در هاي فرج بروي خود بسته ميبينم . اگر شكنجه و آزار از اسيران مسلمان كه در زندان تواند دفع نمايي و بندها و زنجيرها از ايشان بگشايي و ايشان را آزاد كني اميدوارم كه حضرت مسيح و مادرش عافيتي به من بخشند ، چون چنين كرد اندك صحتي از خود ظاهر ساختم و اندك طعامي تناول نمودم پس خوشحال و شاد شد و ديگر اسيران مسلمان را عزيز و گرامي داشت . بعد از چهارده شب در خواب ديدم كه بهترين زنان عالميان فاطمه زهرا سلام الله عليها بديدن من…

شماره صفحه : 1047

آمد و حضرت مریم با هزار کنیز از حوریان بهشت در خدمت آن حضرت بودند پس مریم گفت این خاتون بهترین زنان و مادر شوهر تو امام حسن عسگری «ع» است پس بدامنش درآویختم و گریستم و شکایت کردم که امام حسن بمن جفا می کند و از دیدن من ابا می نماید. آن حضرت فرمود که چگونه فرزند من بدیدن تو بیاید و حال آنکه بخدا شرک می آوری و بر مذهب ترسائی و اینک خواهرم مریم دختر عمران بیزاری می جوید بسوی خدا از دین تو، اگر میل داری که حق تعالی و مریم از تو خوشنود گردند و امام حسن عسگری بدیدن تو بیاید بگو : اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله چون باین دو کلمه طیبه تلفظ نمودم حضرت سیده النساء مرا بسینه خود چسبانید و دلداری فرمود و کفت اکنون منتظر آمدن فرزندم باش که من او را به سوی تو می فرستم. بیدار شدم و آن دو کلمه طیبه را بر زبان می راندم و انتظار ملاقات گرامی آن حضرت می بردم، چون شب آینده در آمد بخواب رفتم خورشید جمال آن حضرت طالع گردید گفتم ای دوست من بعد از آنکه دل را اسیر محبت خود گردانیدی چرا از مفارقت جمال خود مرا چنین جفا دادی فرمود که دیر آمدن من بنزد تو نبود مگر برای آنکه مشرک بودی اکنون که مسلمان شدی هر شب بنزد خواهم بود تا آنکه حق تعالی ما و تو را در ظاهر بیکدیگر برساند و این هجران را بوصال مبدل گرداند . از آن شب تا حال یکشب نگذشته است که درد هجران مرا بشربت وصال دوا نفرماید ، بشر بن سلیمان گفت : چگونه در میان اسیران افتادی گفت مرا خبر داد امام حسن عسگری «ع» در شبی از شبها که در فلان روز جدت لشگری بجنگ مسلمانان خواهد فرستاد پس از عقب ایشان خواهد رفت ، تو خود را در میان کنیزان و خدمتکاران بینداز بهیئتی که تو را نشناسد و از پی جد خود روانه شو و از فلان راه برو ، چنان کردم طلایه لشگر مسلمانان بما برخوردند و ما را اسیر کردند و آخر کار من آن بود که دیدی و تا حال کسی بغیر تو ندانسته که در دختر پادشاه رومم و مردی پیر که در غنیمت من بحصه او افتادم از نام من سئوال کرد گفتم نرجس ، گفت این نام کنیزان ایت ، بشر گفت : این عجب است که تو از اهل فرنگی و زبان عربی را نیک می دانی؟ گفت از بسیاری محبتی که جدم نسبت به من داست می خواست مرا بیاد گرفتن آداب حسنه بدارد زن مترجمی را که به زبان فرنگیو عربی هر دو می دانست مقرر کرده بود که هر صبح و شام می آمد و لغت عربی بمن می آموخت تا آنکه زبانم باین لغت جاری شد. بشر گوید : که من او را بسر من رای بردم بخدمت امام علی نقی «ع» رسانیدم ، حضرت کنیزک را خطاب کرد که چگونه حق سبحانه و تعالی بتو نمود عزت دین اسلام را و مذلت دین نصاری را وشرف و بزرگواری محمد و اولاد او را ؟ گفت چگونه وصف کنم برای تو چیزی را که تو از من

شماره صفحه : 1048

رسول الله ، حضرت فرمود که می خواهم تو را گرامی دارم ، کدامیک بهتر است نزد تو ، اینک ده هزار اشرفی بتو دهم یا ترا بشارت دهم بشرف ابدی ؟ گفت بشارت بشرف را می خواهم و مال نمی خواهم ، حضرت فرمودند که بشارت باد ترا بفرزندی که پادشاه مشرق و مغرب عالم شود و زمین را پر از عدل و داد کند بعد از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد ، گفت این فرزند از کی بوجود خواهد آمد؟ فرمود : از آن کسی که حضرت رسالت «ص» ترا برای او حواستگاری کرد ، از او پرسید که حضرت مسیح و وصی او ترا بعقد که در آورد؟ گفت بعقد فرزند تو امام حسن عسگری «ع» حضرت فرمود که آیا او را می شناسی ؟ گفت : از آن شبی که بدست بهترین زنان مسلمان شده ام شب نگذشته است که او بدیدن من نیامده باشد ، حضرت کافور خادم را طلبید و گفت برو وخواهرم حکیمه خاتون را طلب کن ، چون حکیمه داخل شد حضرت فرمود که این آن کنیز است که می گفت ، حکیمه خاتون او را در بر گرفت وبسیار نوازش کرد و شاد شد ، حضرت فرمود که ای دختر رسول خدا ائ را ببر بخانه خود واجبات و سنتها را با را باو بیاموز که ام زن حسن عسگری و مادر صاحب الامر است . کلینی و ابن بابویه و شیخ طوسی سید مرتضی و غیر ایشان از محدثین عالی شان بسندهای معتبر روایت کرده اند از حکیمه خاتون که روزی حضرت امام حسن عسگری «ع» بخانه من تشریف آوردند نگاه تندی به نرجس خاتون کردند پس عرض کردم که اگر شما را خواهش او هست بخدمت شما بفرستم فرمود که ای عمه این نگاه تند از روی تعجب بود زیرا که در این زودی حق تعالی از او فرزند بزرگواری بیرون آورد که عالم را پر از عدالت کند بعد از آنکه پر شده از ظلم و جور ، گفتم او را بفرستم به نزد شما ؟ فرمود که از پدر بزرگوارم رخصت بطلب در این باب ، حکیمه خاتون گوید : که جامه های خود را پوشیدم و بخانه برادرم امام علی نقی (ع) رفتم ، چون سلام کردم و نشستم بی آنکه من سخنی بگویم حضرت از ابتدا فرمود که ای حکیمه نرجس را بفرست برای فرزندم ، گفتم ای سید من ، من از برای همین مطلب بخدمت تو آمدم که در این امر رخصت بگیرم فرمود که ای بزرگوار صاحب برکت خدا می خئاهد که ترا در چنین ثوابی شریک گرداند و بهره عظیمی از خیر و سعادت بتو کرامت فرماید که ترا واسطه چنین امری کرد حکیمه گفت بزودی بخانه خود برگشتم و زفاف آن معدن فتوت و سعادت را در خانه خود واقع ساختم . بعد از چند روزی آن سعد اکبر را با آن زهره منظر بخانه خورشید انور یعنی والد او بردم بعد از چند روز آن آفتاب مطلع امامت در مغرب عالم در مغرب عالم بقاء غروب نموده و ماه برج خلافت امام حسن عسگری (ع) در امامت جانشین او گردید ، و من پیوسته بعادت مقرر زمان بخدمت آن امام البشیر می رسیدم پس روزی نرجس خاتون آمد و گفت ای خاتون با

شماره صفحه : 1049

توئی خاتون و صاحب من بلکه هرگز نگذارم که تو کفش از پای من بیرون کنی و مرا خدمت کنی من ترا خدمت می کنم و منت بر دیده می نهم ، چون حضرت امام حسن عسگری (ع) این سخن را از من شنید گفت خدا ترا جزای خیر دهد ای عمه ، پس در خدمت آن جناب نشستم تا وقت غروب آفتاب پس صدا زدم بکنیز خود که بیاور جامه های مرا تا بروم ، حضرت فرمود ای عمه امشت نزد ما باش که در این شب متولد می شود فرزند گرامی که حق تعالی باو زنده می گرداند زمین را بعلم و ایمان و هدایت بعد از آنکه مرده باشد بشیوع کفر و ضلالت گفتم از کی بهم می رسد ای سید من و من در نرجس هیچ اثر حملی نمی یابم فرمود که از نرجس بهم می رسد نه از دیگری ، پس جستم پشت و شکم نرجس را ملاحظه کردم هیچگونه اثری نیافتم پس برگشتم و عرض کردم حضرت تبسم فرمود و گفت چون صبح می شود اثر حمل بر او ظاهر خواهد شد و مثل مادر موسی است که تا هنگام ولادت هیچ تغییری ظاهر نشد و احدی بر حال او مطلع نگردید زیرا فرعون شکم زنان حامله را می شکافت برای طلب حضرت موسی و حال این فرزند نیز در این امر شبیه است بحضرت موسی . و در روایت دیگر که حضرت فرمود که حمل ما اوصیای پیغمبر در شکم نمی باشد و در پهلو می باشد و از رحم بین نمی آید بلکه از را ن مادران فرود می آئیم زیرا که نور حق تعالی ایم و نجاست را از مادر وا گردانیده است، حکیمه گفت که بنزد نرجس رفتم و این حال را باو گفتم ، گفت ای خاتون هیچ اثری در خود مشاهده نمی نمایم ، پس شب در آنجا ماندم و افطار کردم و نزدیک نرجس خوابیدم و در هر ساعت از او خبر می گرفتم و او بحال خود خوابیده بود هر ساعت حیرتم زیاد می شد و این شب بیش از شبهای دیگر بنماز و تهجد برخاستم و نماز شب ادا کردم چون بنماز وتر رسیدم نرجس از خواب جست و وضو ساخت و نماز شب را بجای آورد چون نظر کردم صبح کاذب طلوع کرده بود ، پس نزدیک شد شکی در دلم پدید آید از وعده ای که حضرت فرموده بود نا گاه حضرت امام حسن (ع) از حجره خود صدا زد که شک مکن که وقتش نزدیک رسیده . پس در آن وقت در نرجس اضطراب مشاهده کردم پس او را در بر گرفتم و نام الهی را بر او خواندم باز حضرت صدا زدند که سوره انا انزلناه فی لیله القدر را بر او بخوان پس از او پرسیدم که چه حال داری گفت ظاهر شده است آنچه مولایم فرمود پس چون شروع کردم بخواندن سوره (انا انزلناه فی لیله القدر) شنیدم که آن طفل در شکم مادر من همراهی می کرد در خواندن و بر من سلام کرد ، من ترسیدم پس حضرت صدا کرد که تعجب مکن از قدرت حق تعالی که طفلان ما را بحکمت گویا می گرداند و ما را در بزرگی حجت خود ساخته است در زمین پس چون کلام حضرت امام حسن «ع» تمام شد

شماره صفحه 1050

دویدم بسوی حضرت امام حسن عسگری (ع) فزیاد کنان. حضرت فرمود برگرد ای عمه که او را در جای خود خواهی دید چون برگتم پرده گشوده شد و در نرجس نوری مشاهده کردم که دیده مرا خیره کرد و حضرت صاحب را دیدم که رو بقبله بسجده افتاده بزانوها) و انگشتان سبابه را باسمان بلند کرده و میگوید: (اشهد ان لا اله الا اللاه وحده لا شریک له و انج جدی رسول الله و ان ابی امیر امومنین وصی الله ،) یکیک امامان را شمرد تا بخودش رسید فرمود الله انجز لی وعدی و اتمم لی امری و ثبت وطاعی و املا الارض بی عدلا و قسطا یعنی خداوندا وعده نصرت که بمن فرموده ای وفا کن و امر خلاقت و امامت مرا تمام کن و استیلاء و انتقام مرا از دشمنان ثابت گردان و پر کن زمین را بسب من از عدل و داد.و روایت دیگر چنان است که چون حضرت صاحب الامر (ع) متولد شد نوری از او ساطع گردید که بافاق آسمان پهن شد و مرغان سفید دیدم که از آسمان بزیر می آمدند و بالهای خود را بر سر و روی و بدن آن حضرت میمالیدند و پرواز میکردند پس حضرت امام حسن (ع) مرا آواز داد که ای عمه فرزند مرا برگیر و بنزد من بیاور چون برگرفتم او را ختنه کرده و ناف بریده و پاک و پاکیزه یافتم و بر ذراع راستش نوشته شده بود که جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا یعنی حق آمد و باطل مضمحل شد و محو گردید و پس بدرستی که باطل مضمحل شدنی است و ثبات و بقاء ندارد . حکیمه گفت: که چون آن فرزند سعادتمند را بنزد آن حضرت بردم همین که نظرش بر پدرش افتاد سلام کرد حضرت او را گرفت و زبان مبارک بر دو دیده اش مالید و در دهان و هردو گوشش زبان گردانید و بر کف دست چپ او نشانید و دست بر س او مالید و گفت فرزند سخن بگو بقدرت الهی، صاحب الامر استعاذه فرموده و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم و نرید ان نمن علی الذین استضعفو فی الارض و مجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون این آیه کریمه موافق احادیث معتبره در شان آن حضرت و آباء بزرگوار آن حضرت نازل شده و ترجمه ظاهرش اینست که میخواهیم منت گذاریم بر جماعتی که ایشان را ستمکاران در زمین ضعیف گردانیده اند و بگردانیم ایشان را پیشوایان در دین و بگردانیم ایشان را وارثان زمین و تمکن و استیلا بخشیم ایشان را در زمین و بنمائیم فرعون و هامان را و لشگرهای ایشان را از آن امامان آنچه را حذر میکردند. حضرت صاحب الامر صلوات الله علیه صلوات بر حضرت رسال تو حضرت امیر المومنین و جمیع امامان فرستاد تا پدر بزرگوار خود، در این حال مرغان بسیار نزدیک سر مبارک آن جناب جمع شدند، بیکی

شماره صفحه: 1051

از آن مرغان صدا زد که این طفل را بردار و نیکو محافظت نما و هر چهل روز یک مرتبه بنزد ما بیاور، مرغ آن جناب را گفت و بسوی آسمان پرواز کرد و سایر مرغان نیز از عقب او پرواز کردند. پس حضرت امام حسن (ع) فرمود سپردم ترا بان کسی که مادر موسی موسی را باو سپرد، پس نرجس خاتون گریان شد، حضرت فرمود ساکت شو که شیر از پستان غیر تو نخواهد خورد و بزودی آن را بسوی تو برمیگردانند چنانچه حضرت موسی را بمادرش برگردانیدند، چنانچه حق تعالی فرموده است که پس برگردانیدیم موسی را بسوی مادرش تا دیده مادرش با روشن گردد، پس حکیمه پرسید که این مرغ که بود که صاحب را باو سپردی؟ فرمود که او روح القدس است که موکل است ایشان را موفق میگرداند از جانب خدا و از خطا نگاه میدارد و ایشان را بعلم زینت میدهد، حکیمه گفت چون چهل روز گذشت بخدمت آن حضرت رفتم چون داخل شدم دیدم طفلی در میان خانه راه میرود، گفتم ای سید من این طفل دو ساله از کیست حضرت تبسم نمود و فرمود که اولاد پیغمبران و اوصیاء ایشان هرگاه امام باشند بخاف اطفال دیگر نشو و نما میکنند و یک ماهه ایشان مانند یک ساله دیگران است و ایشان در شکم مدر سخن میگویند و قرآن میخوانند و عبادت پروردگار مینمایند و در هنگام شیر خوردن ملائکه فرمان ایشان می برند و هر صبح و شام بر ایشان نازل میشوند پس حکیمه فرمود که هر چهل روز یک مرتبه بخدمت او می رسیدم در زمان امام حسن عسگری (ع) چند روزی قبل از وفات آن حضرت او را ملاقات کردم بصورت مرد کامل نشناختم او را، بفرزند برادر خود گفتم این مرد کیست که مرا میفرمائی نزد او بنشینم فرمود که این فرزند نرجس است و خلیفه من است بعد از من و عنقریب من از میان شما میروم باید سخن او را قبول کن و امر او را اطاعت نمائی، پس بعد از چند روز حضرت حضرت امام حسن عسگری (ع) بعالم قدس ارتحال نمود و اکنون من حضرت صاحب الامر (ع) را هر صبح و شام ملاقات مینمایم و از هرچه سوال میکنم مرا خبر میدهد و گاهست که نمیخواهم سوال کنم هنوز سوال نکرده جواب میفرماید. و در روایت دیگر وارد شده که حکیمه خاتون گفت که بعد از سه روز از ولادت حضرت صاحب الامر (ع) مشتاق لقای او شدم رفتم بخدمت حضرت امام حسن عسگری (ع) پرسیدم که مولای من کجاست؟ فرمود که سپردم او را به آن کسی که از ما باو احق و اولی بود، چون روز هفتم شود بیا به نزد ما و چون روز هفتم رفتم گهواره ای دیدم، بر سر گهواره و دیدم مولای خود را دیدم چون ماه شب چهارده بر روی من میخندید و تبسم میفرمود پس حضرت آواز داد که فرزند مرا بیاور چون بخدمت آن حضرت بردم زبان در دهان مبارکش گردانید و فرمود که سخن بگو ای فرزند، حضرت

شماره صفحه 1052

سبحانه و تعالی بر پیغمبران فرستاده است پس ابتدا نمود از صحف آدم و بزبان سریانی خواند و کتاب ادریس و کتاب نوح و کتاب هود و کتاب صالح و صحف ابراهیم و توریه موسی و زبور داوند و انجیل عیسی قرآن جدم محمد مصطفی (ص) را خواند پس قصه های پیغمبران را یاد کرد پس حق تعالی به او خطاب نمود که مرحبا بتو ای بنده من که ترا خلق کرده ام برای یاری دین خود و اظهار امر شریعت خود و توئی هدایت یافته بندگان من قسم بذات خودم میخورم که باطاعت تو ثواب نمیدهم و بنافرمانی تو عقاب میکنم مردم را و بسبب شفاعت و هدایت او بندگان را می آمرزم. و بمخالفت تو ایشان را عقاب می کنم، ای دو ملک برگردانیده او را بسوی پدرش و از جانب من او را سلام برسانید و بگوئید که او در پناه حفظ و حمایت من است او را از شر دشمنان حراست می نمایم تا هنگامی که او را ظاهر نمایم و حق را با او برپا دارم و باطل را با او سرنگون سازم و دین حق برای من خالص باشد. (تمام شد آنچه از جلاء العیون نقل کردیم). و در حق الیقین نیز ولادت شریف آن حضرت را بهمین کیفیت نقل کرده با بعضی روایات دیگر، و از جمله فرموده: محمد بن عثمان عمروی روایت کرده که چون آقای ما حضرت صاحب الامر (ع) متولد شد حضرت امام حسن عسگری (ع) پدرم را طلبید و فرمود که هزار رطل که قریب بهزار من میباشد نان و ده هزار رطل گوشت تصدق کنند بر بنی هاشم و غیر ایشان و گوسفند بسیاری برای عقیقه بکشند و نسیم و ماریه کنیزان حضرت عسگری (ع) روایت کرده اند که چون حضرت قائم (ع) متولد شده بدو زانو نشست و انگشتان شهادت را بسوی آسمان نموده و عطسه کرد و گفت الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله پس گفت گمان کردند ظالمان که حجت خدا برطرف خواهد شد اگر مرا رخصت گفتن بدهند خدا شکینخواهد ماند. و ایضاً نسیم روایت کرده که یک شب بعد از ولادت آن حضرت بخدمت او رفتم و عطسه کردم فرمود که رحمک الله من سیار خوشحال شدم پس فرمود میخواهی بشارت دهیم ترا در عطسه گفتم بلی فرمود امان است از مرگ تا سه روز.

منتهی الآمال

زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام

تالیف حاج شیخ عباس قمی

ناشر: مطبوعاتی حسینی

یوسف برم

شورش در همه جا – اما در هر حال نفرت و کینه یی که ایرانیان نسبت بعرب داشتند آنان را در هرجائیکه رنگ شورش و عصیان بر ضد خلفا داشت وارد میکرد. نهضت استادسیس در میان سیل خون فرونشست اما مقارن همین ایام نیز مردم طالقان و دماوند شوریدند. خلیفه سرداری را با نام عمرو بن علاء برای سرکوبی شان گسیل کرد. او شورشیان را سرکوبی کرد. شهرهای آنها را گشود. عده بسیاری از مردم دیلم درین ماجرا باسارت رفتند. قبل از این تاریخ و بعد از آن نیز بارها مردم طبرستان دربرابر فجایع و مظالم تازیان قیام کردند. درین نهضت ها نه فقط نژاد عرب مردود بود بلکه دین مسلمانی نیز مورد خشم و کینه بود. یک مورخ متکلم مسلمان میگوید: «ایرانیان بر اثر وسعت کشور و تسلط بر همه اقوام و ملل از حیث عظمن و قدرت، بمنزلتی بودند که خود را آزادگان و دیگران را بندگان میخواندند، وقتی که دولتشان بدست عربان سپری گشت چون عرب را پست ترین مردم میشمردند کار برایشان سخت گشت و درد و اندوه آنها دوچندان که میبایست گردید از این رو بارها سر بر آوردند که مگر با جنگ و ستیز خویشتن را از چنگ اسلام رهایی بخشند.» (ابن حزم: الفصل، جزء ثانی ص 91 چاپ مصر)
بدینگونه بیشتر این شورش ها رنگ ضد دینی داشت. در طبرستان بسال 141 یکبار سپهبد خورشید حکم کرد که همه اعراب و حتی همه ایرانیانی را که بدین اعراب درآمده اند بکشند. شورش سختی بر ضد عرب روی داد که عربان آنرا با خشونت و قساوت فرو نشاندند. اسپهبد خورشید نیز که خود را مغلوب میدید زهر از نگین انگشتری برمکید و درگذشت. این همه قساوت و خشونتی که اعراب در دفع شورشها نشان میدادند ایرانیان را از ادامه پیکار باز نمیداشت. زجر و قتل و زندان و تبعید فقط اراده آنها را قویتر و عزمشان را راسخ تر میکرد. حتی خروج و قیامی که ترکان و تازیان بر ضد دستگاه خلاف میکردند مورد تشویق و حمایت ایرانیان قرار میگرفت. وقتی یوسف ابن ابراهیم معروف به برم که از موالی ثقیف بود در بخارا قیام کرد در میان مردم خراسان یاران و همراهان بسیار یافت و سغد و فرغانه را نیز دچار شورش و آشوب نمود.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 134 تا 135

زنج

از سال 256 هجری، شورش عظیم و قیام خونین بردگان بین النهرین که در تاریخ به «قیام زنج» معروف است آغاز گردید.
در این سال، هزاران برده سیاه (زنگی) –که به کار پاک کردن شوره زارهای اراضی اربابان گماشته شده بودند بپاخاستند. شورشیان به رهبری «علی بن محمد برقعی» در خوزستان (اهواز) اربابان خود را به قتل رسانیدند و در جنگ های فراوانی علیه خلیفه (معتمد) پیروز شدند. آنها بصره و اهواز و سراسر خوزستان را تسخیر کردند و اراضی و املاک اربابان را بین خود تقسیم نمودند.
از نظر تاریخی، «قیام زنج» را میتوان با «قیام اسپارتاکوس»، مقایسه کرد، با این تفاوت که در قیام اسپارتاکوس 120 هزار برده شرکت داشتند، اما در «قیام زنج» بیش از 500 هزار نفر.
«علی محمد برقعی» (رهبر شورشیان) از ایرانیان روشنفکر و اهل «ورزنین» (نزدیک ری) بود که مدتی به شغل معلمی اشتغال داشت. «هندوشاه» او را «رادمردی عاقل و فاضل و شاعر عایق» میداند (تجارب السلف، برگ 189). اکثر سرداران و مشاورین «برقعی» ایرانی بودند و نهضت او اساسا یک نهضت ایرانی به شمار میرفت (کامل، ابن اثیر، ج12، برگ 69). نام واقعی و ایرانی برقعی «بهبود» بود (المنتظم، ابن جوزا، ج5، برگ 65).
«علی محمد برقعی» (رهبر قیام زنج) بسیاری از قبایل بین النهرین را با خود متحد ساخت، از جمله این قبایل، قبیله «بنی تمیم» بود که «حسن بن منصور حلاج» مدتها در آن زندگی کرد.
از نام ها و صفتهای بدی که بعضی مورخین معتبر به رهبر «قیام زنج» داده اند،چنین بر می آيد که این نهضت نیز (مانند اکثر قیام های ضد عربی ایرانیان) هر چند که در پوشش از اصول و عقاید اسلامی، خودنمائی میکرد اما شدیدا تحت تاثیر افکار اشتراکی «مزدک» قرار داشت. مثلا «طبری» و «ابن اثیر» رهبر قیام زنج (علی محمد برقعی) را دشمن خدا مینامند. (تاریخ طبری- ج۱۴ ص ۶۳۴۲ (ونیز) کامل- ج ۱۲ ص ۷۹) «طبری» همچنین روایت میکند که در شورش زنگیان جمعی از «قرامطه» نیز دست داشته اند.(ناصر خسرو و اسماعیلیان- ص ۸۰) بعضی از محققین نیز تاکید میکنند که پس از شکست قیام، شورشیان زنج به قرمطیان پیوستند. تالیف «تاریخ نهضت زنگیان و نهضت قرمطیان» بوسیله «محمد بن حسن سهل» (یکی از متفکران قیام زنج) رابطه رهبران این دو نهضت را تایید میکند.
«علی محمد برقعی» قبل از قیام بردگان،مدتی در «لحسا» (بحرین) بسر برده و بنظر میرسد که در آنجا با رهبران «قرامطه» (که از ایرانیان تندرو بودند) رابطه و دوستی داشته و مقدمات شورش بردگان را آماده ساخته و سپس برای رهبری و آغاز قیام،به «بین النهرین» بازگشته است.
بنابراین اولا : عقیده «ادوارد بروان»(تاریخ ادبی ایران-ج۱-ص ۵۱۴) و «دکتر زرین کوب»(تاریخ ایران -ص۴۷۸) مبنی بر عدم رابطه «قیام زنج» با «نهضت قرمطیان» درست نیست. ثانیا : پژوهندگانی که رهبر قیام را یک «شیعه» و نهضت را یک «نهضت اسلامی» دانسته اند (علل کندی و ناپیوستگی تکامل جامعه فئودالی ایران- اباذر ورداسبی-ص ۴۳) دچار پندار گرائی و اشتباه شده اند، زیرا از نظر اقتصادی-اجتماعی رهبران «قیام زنج» عملا سیاست اشتراکی «مزدک» را اجرا میکردند،و از نظر عقیدتی نیز عملا برخلاف اصول و مقدسات اسلامی اقدام مینمودند.(در تحلیل این قیام و نهضت های دیگر به افکار «شعوبی»ایرانیان(که قبلا اشاره شد) باید توجه داشت) «خواجه نظام الملک» مینویسد : مذهب «علی بن محمد برقعی» (رهبر قیام زنج) مانند مذهب مزدک و بابک و زکریای رازی و قرامطه بود در همه معانی.(سیاست نامه-ص۳۰۶) نویسنده دیگری بدرستی می نویسد : «علی محمد براقی» برای اینکه مردم بیشتری را بسوی خود جلب کند، نهضت خویش را بصورت مذهبی در آورد…(تاریخ بردگی-یدالله نیازمند-ص۱۰۴) بر این اساس است که رهبر قیام زنج در شرایط مختلف و بنابر ملاحضات سیاسی-اجتماعی، چندین بار«نَسَبْ» و لفافه خود را تغییر داد(کامل-ابن اثیر-ج۱۲-ص۱۰۶ و ۶۸) «مسعودی» نیز تصریح میکند : بیشتر کسان میگویند «صاحب الزنج» (برقعی) نَسَب خاندان «ابوطالب» را بدروغ به خود بسته بود.(مروج الذهب-ج۲-ص۵۱۵)
رهبر قیام (علی محمد برقعی) اگر چه ظاهرا خود را از خاندان «علی بن ابی طالب» میدانست اما آشکارا علیه اسلام و خاندان نبوت عمل میکرد. محققین تاکید میکنند : با آنکه بعد از خاتمه دوره خلفای راشدین-بواسطه جور خلفای «بنی امیه» و سپس «بنی عباس» افکار و انظار عمومی متوجه «اهل بیت نبوت» بود، «علی محمد برقعی» (رهبر قیام زنج) بدون اندک توجه ای به افکار عمومی، زنان و اطفال «بنی هاشم» و دودمان «حضرت محمد» را به بردگی می برد… و رفتاری را با زنان و بازماندگان پیغمبر جایز دانست که هیچکس نسبت به دودمان حضرت رسول جایز نمیدانست.(مروج الذهب-ج۲-ص۶۰۶ و ۶۰۷ (ونیز) شورش بردگان-احمد فرامرزی-ص۱۶۸)
شیوه مبارزاتی شورشیان زنج، اساسا شیوه جنگ پارتیزانی بود، تاکتیک های جنگی آنها، هوشیاری و آگاهی رهبران این نهضت را بخوبی نشان میدهد.(کامل-ابن اثیر-ج۱۲-ص۲۰۹ و ۱۸۵-۷۶-۷۵-۷۴)
آنچه که جالب توجه است، شرکت زنان در قیام زنج بود. آنها بعنوان سنگ انداز و «فلاخن باز» نقش مهمی در این نهضت داشتند.(کامل-ابن اثیر-ص ۱۹۶) خلفای عباسی، پس از ۱۵ سال توانستند قیام بردگان را سرکوب نمایند و اکثر آنها را به قتل برسانند. شماره بردگانی که در شورش «زنج» مقتول یا مفقود گشته اند، مورد اختلاف است. «فیلیپ حتی» تعداد آنها را نیم میلیون نفر نوشته است،(تاریخ عرب-ج۳-ص۶۰۱) در حالیکه «هندوشاه» این رقم را دو میلیون و نیم نفر میداند(تجارب السلف-ص۱۹۰) این رقم، هر چند که مبالغه آمیز می نماید، اما نشان دهنده وسعت شرکت برده ها و رنجبران در قیام «زنج» می باشد.
از منابع تاریخی بر می آید که در لحظات سرکوبی و شکست «قیام زنج» خلیفه، نامه ای به «علی محمد برقعی» نوشت و او را امان» داد و خواستار تسلیم او گردید، اما رهبر «قیام زنج» نامه خلیفه را پاره کرد و از پاسخ به آن خودداری نمود.
«قیام زنج»پس از ۱۵ سال مبارزه و پیروزی، سرانجام در نتیجه جنگهای متعدد تضعیف و سرکوب گردید و «علی محمد برقعی» (رهبر قیام) پس از دستگیری و شکنجه، در بغداد به دار آویخته شد، پس از مرگ او، زنگیان به «نهضت قرمطیان» پیوستند.
«قیام زنج» حکومت عباسی را که از درون نیز دچار فساد و تضادهای فراوان بود،دستخوش بحران اقتصادی شدیدی ساخت و خلفای عباسی برای نجات از سقوط و ورشکستگی، مجبور شدند تا اراضی دولتی و سلطانی را به رسم «اقطاع» و به شرط خدمت و معافیت از خراج، به اشراف و وزیران و درباریان، واگذار نمایند.
بدین ترتیب، روستائیان و توده های زحمتکش که تا دیروز رسما وابسته به دولت و خلیفه بودند و بوسیله ماموران حکومت به دیوان مالیات میدادند،اینک در تحت حکومت و قدرت مرد ثروتمند و مقتدری قرار میگرفتند، که زبان و فرهنگ بیگانه داشت و بیش از هر چیز به منافع اقتصادی و افزایش ثروت خود می اندیشید.
«قَدَرقدرتی» و اختیارات نامحدود این «شهریاران کوچک» در روستاها باعث شد تا با نوعی «دیکتاتوری محلی»،تجاوز، تعدی، استثمار و اسارت روستائیان شدیدتر شود.
با توسعه مالکیت شرطی(اقطاع)، خراج از یک نظام بهره برداری مالیاتی(دیوانی) بصورت بهره برداری «اشرافی» درآمد و تمرکز قدرت سیاسی عباسیان، دستخوش پریشانی و تمایلات تجزیه طلبانه گردید و زمینه عینی شورش ها و قیام های نوینی، در سرتاسر سرزمینهای خلافت، فراهم شد.
حلاج، دکتر علی میرفطروس، چاپ پانزدهم، برگهای 65 تا 69

ابومسلم

بامداد رستاخیز – خروج سیاهجامگان ابومسلم را می توان آغاز رستاخیز ایران شمرد. نهضت این سیاهجامگان از خشم و نفرت نسبت به مروانیان و عربان مایه می‏گرفت. اگر شور وطنی و احساسات قومی و ملی محرک این قوم نبود لامحاله نفرت از ستمکاران عرب در این نهضت و خروج، سببی قوی بشمار میآمد. و آل عباس، که از اواخر دوران بنی امیه آرزوی خلافت در سر میپروردند، از این حس بدبینی و کینه توزی که خراسانیان نسبت به عرب داشتند، استفاده کردند و آنها را برضد خلافت مروانیان برآغالیدند (عیون الاخبار، ج1 برگ 204). از همین راه بود که گویند ابراهیم امام وقتی ابومسلم را به خراسان جهت نشر دعوت خویش فرستاد بدو نوشت که در خراسان اگر بتوانی، هر کسی را که به تازی سخن میگوید بکش و از اعراب مضری کس بر جای مگذار (ابن ابی الحدید، ج1، برگ 309). از این سخن پیداست که محرک عمده این سیاهجامگان ابومسلم، دشمنی با ستمکاران عرب بوده است و ابراهیم امام و سایر آل عباس نیز از همین راه آنان را به یاری خویش واداشتهاند. اما اینکه درین نهضت داعیه مذهبی اثری قوی داشته باشد بنظر مشکل میآید. در هر حال، محقق است که ابومسلم و یاران او، از نصرت و تایید عباسیان، جز برانداختن مروان غرض دیگر نداشتهاند و مشکل بنظر میآید که اگر ابومسلم کشته نمیشد و سیاهجامگان فرصت مییافتند دولت و خلافت را بر بنی عباس باقی میگذاشتند.
هرچه هست هدف و غرض ابومسلم به درستی از تاریخها برنمیآید. و از این روی که در باب او بین نویسندگان اخبار اختلاف است. بعضی سعی کردهاند او را شیعه آل علی فرانمایند. بی اعتنایی او را نسبت به منصور نیز، که سر انجام موجب هلاکتش گشت، از همین رهگذر میدانند. اما آنچه از قراین برمیآید این پندار را به سختی رد میکند، رضایت و حتی اقدام او در قتل ابوسلمه خلال که به تشیع متهم بود، نیز تا اندازه زیادی احتمال شیعی بودنش را ضعیف میکند. آیا ابومسلم تمایلات زردشتی داشته است؟ در این باب جای اندیشه است. با آنکه در تبار و نژاد او اختلاف کردهاند، با آنکه او را بعضی کرد و بعضی عرب نوشتهاند، از خلال روایات خوب پیداست که ایرانی بوده است. نامش را بهزادان و نام پدرش را ونداد هرمز ضبط کردهاند. نسب نامهای که برایش نوشتهاند، او را از نژاد شیدوش پسر گودرز یا رهام پسر گودرز معرفی میکند. بعضی نیز او را فرزندان بزرگمهر بختگان شمردهاند. زندگی کودکی او در تاریکی پندارها و افسانهها او را خانهزاد عیسیبن معقل عجلی شمردهاند و شاید تصور شیعی بودنش نیز از همینجا سرچشمه گرفته باشد. در ابومسلم نامههای عهد صفوی، نسبت او را به اولاد علی رسانیدهاند و اینهمه قطعا مجعول و ساختگی است. نکته اینجاست که علاقه به ایران و آیین قدیم ایران، به طوری که از کردهها و گفتههای او برمیآید که هر نسبی و هر پنداری از اینگونه را سست و ضعیف جلوه میدهد. کوششی که او در برانداختن بهافرید و پیروان وی کرد به نظر میآید که برای مجوسان بیش از مسلمانان سودمند بوده است. همدردی شگفتانگیزی که در فاجعه پسر سنباد، در نیشابور به زیان عربان نشان داد از علاقه او به این گبران حکایت دارد شورشها و سرکشیهایی را نیز که کسانی چون سنباد و اسحاق ترک برای خونخواهی او برپاکردند بعضی گواه این دانستهاند که ابومسلم ظاهرا به آیین مجوس تمایل و پیوندی داشته است.
آشفتگی اوضاع – در هر حال شک نیست که ابومسلم ایرانی بوده است. شاید هم به آیین دیرین خویش علاقهای تمام میورزیده است. اما در سرزمین خویش همه جا با بیداد و آزار مروانیان روبرو بوده است. خراسان و عراق دیار نیاکان خود را میدیده است که از بیداد و جفای تازیان عرضه ویرانی و پریشانی گشته است. آشفتگی و شوریدگی روزگاری را که در آن مشتی فرومایه قدرت و شکوه خدایان یافته بودهاند به چشم خویش میدیده است و دریغ میخورده است. نومیدی و واماندگی مردم ایران را که هر روز بهبوی رهایی یا حادثهجویی همراه میشدهاند و به آرزوی خویش نمیرسیدهاند به دیده عبرت مینگریسته است و متاثر میشده است. حق آنست که تاریخ روزگار او از پریشانیها و سرگشتگیها و نیز از دروغها و تزویرها آکنده بود. دنیای او دنیایی بود که از آشوبها و دردها مشحون بود.
آرزوهای شریف مرده بود و آرا و عقاید همهجا رنگ تزویر و ریا داشت. دین بهانهای بود که زیان کسانی از پی سود خویش بجویند. آن سادگی و آزادگی، که اسلام هدیه آورده بود، در دولت مروانیان جای خود را به ستمکاری و جهانجویی داده بود. هر روز در عراق و خراسان و دیگر جایها، فرقهای تازه بوجود میآمد و دعوت تازهای آغاز میگشت. کیسانیها ظهور امام خود را که در کوه رضوی زندهاش میپنداشتند، انتظار میکشیدند. خارجیها با تیغ کشیده، نه همان عمال حکومت، که مال و جان مسلمانان را نیز همواره تهدید میکردند. و مرجثه به پاس حرمت خلفا، قفل سکون بر دهان مینهادند و به شیوه شکاکان از هر گونه داوری در باب کردار و رفتار ستمکاران تن میزدند. دولت بنیامیـه، به سبب غرضها و اختلافها که پدید آمده بود، روی به افول داشت. همه احزاب و همه فرقهها نیز که در این روزها پدید میآمدند و یا خود پدید آمده بودند، جز بدست آوردن خلافت اندیشهای نداشتند. خلافت مهمترین مسالهای بود که در آن روزگار همه جا زبانزد خاص و عام بود. شیعیان آن را حق فرزندان علی میدانستند و خوارج معتقد بودند که هر مسلمان پرهیزگار میتواند به خلافت بنشیند. از این مسلمانان پرهیزگار نیز هر روز عدهای در هر گوشه از کشور مسلمانی پدید میآمدند.
ابومسلم – در چنین روزگاری بود که ابومسلم فرصت نهضت یافت. این ابومسلم که بود؟ در باب او سخنها گونهگون آوردهاند. پیش از این نیز، در باب او اشارتی رفت. اینقدر هست که در باب اصل و تبار او مورخان اتفاق ندارند. زادگاه او را نیز اهل خبر هر یک به دگر گونه آوردهاند. بعضی مرو و بعضی اصفهان و بعضی هم، جایهای دیگر. به هر حال اعراب و عباسیان، ظاهرا در آن زمان وی را از موالی میشمردهاند. گفتهاند که در کوفه با خاندان عجلی ارتباط داشت و گویا در همانجا بود که با بعضی غلاة آشنا شد و از عقاید و دعاوی آنها آگهی یافت. درباره اوایل احوال او، در ابومسلم نامهها و تاریخها، چندان افسانه آوردهاند که حقیقت را در نمیتوان یافت. در هر حال بقولی یک چند در کودکی و جوانی حرفه زینسازان میآموخت و زین و ساز اسب میساخت. قولی دیگر هست که روستایی بود در خدمت خاندان عجلی به سر میبرد و بسا که با ستوران از دیهی به دیه دیگر میرفت. باری از آغاز زندگی او اطلاع بسیار در دست نیست. اینقدر معلوم است که در سال 124 هجری نقبای آلعباس که از خراسان به کوفه آمده بودند و آهنگ مکه داشتند او را در زندان دیدند. چون از زندان رهایی یافت، نزد ابراهیم امام، که از بنی عباس بود و در این هنگام آرزوی خلافت میداشت رفت. ابراهیم امام، چون او را بدید و بیازمود، پسندیدش و به خراسان فرستاد تا کار دعوت بنی عباس را، که از یک چند باز در آنجا آغاز شده بود، بر دست گیرد و ابومسلم نیز راه خراسان پیش گرفت. نوشتهاند که در این هنگام نوزده سال بیش نداشت.
مطابق روایات وقتی به خراسان میرفت، در نشابور به کاروانسرایی فرود آمد. پس به مهمی بیرون شد. در آن میان جمعی از اوباش نشابور، درازگوش او را دم بریدند. چون ابومسلم باز آمد، پرسید که این محل را نام چیست؟ گفتند بویاباد. ابومسلم گفت اگر این بویاباد را گند آباد نکنم بومسلم نباشم. بعدها چون به خراسان دست یافت همچنان کرد که گفته بود… نیز آوردهاند که در این سفر؛ بومسلم روزی بر در خانه یکی از دهقانان خراسان، فاذوسبان نام، رفت و پیام فرستاد که خداوند این خانه را بگویید پیادهای آمده است و از تو شمشیری با هزار دینار چشم میدارد. فاذوسبان چون این پیام بشنید با زن خود خویش که زنی هشیار و فرزانه بود، در این باب رای زد. زن گفت تا این مرد بجای قویدل نباشد چنین گستاخ تو را پیام ندهد. فاذوسبان او را شمشیری با هزار دینار بداد و بعدها چون ابومسلم بر خراسان دست یافت بجای آن دهقان نیکوییها کرد.
باری ابومسلم در خراسان نخست دست سلیمان بنکثیر و یارانش را که در امر دعوت رقیب و مدعی او بودند، کوتاه ساخت و سپس به نشر دعوت پرداخت. و این دعوت در خراسان پیشرفتی تمام داشت. بدرفتاریها و تبهکاریهای مروانیان، خراسان را بیش از هر جای دیگر برای دعوت عباسیان آماده کرده بودند. داعیانی که از مدتها پیش از جانب امام عباسیان به خراسان گسیل شده بودند و با هیات و جامه بازرگانان در هر شهر و قریهای میگشتند و مردم را به بیعت میخواندند. سختگیریهای امرا و سرداران عرب، که از جانب مروانیان، در خراسان فرمانروایی داشتند و داعیان بنیعباس را به سختی دنبال و شکنجه میکردند نیز فایدهای نمیبخشید. در اندک زمان از مرو و بخارا و سمرقند و کش و نخشب و جغانیان و ختلان و مرورود و طالقان تا هرات و پوشنک و سیستان، همه کسانی که از جور بیداد عاملان بنیامیه به ستوه آمده بودند دعوت فرستادگان بنیعباس را بجان پذیرفتار گشته بودند و در این میان بود که ابومسلم با آن روح گستاخ نستوه کینهجو به خراسان رسید و به نشر دعوت پرداخت.
انحطاط عرب – در خراسان کار او پیشرفت زیاد یافت. در مدتی کوتاه همه ناراضیان، همه زجردیدگان، همه فریبخوردگان، در زیر لوای او گرد آمدند. زیرا که رفتار عاملان عرب، همه را از حکومت مروانیان به ستوه آورده بود. گذشته از آن در میان عربان نیز ستیزه و دورویی به شدت درگرفته بود. در آن روزگاران، خراسان جزء بصره بود و والی آنجا بر این ولایت فرمان میراند. از اعرابی که هنگام فتح اسلام بدین سرزمین آمده بودند، هر طایفه در شهری و دیاری سکونت داشت و بین این طوایف، از مرده ریگ عهد جاهلی تعصب و اختلاف سختی باز مانده بود. چنانکه بنیتمیم که از طوایف مضری بودند و از آغاز فتوح ایران به خراسان آمده بودند، همواره با ازدیها که یمانی بودند و دیرتر آمده بودند در جنگ و ستیز بودند. مقارن این ایام این یمانیها و مضریها درهم افتاده بودند و خراسان در آتش نفاق و عناد آنها میسوخت.
هر یک از این دو قبیله، وقتی به حومت میرسید فقط افراد قبیله خود را مینواخت. مدتی که مهلتبن ابیصفره و فرزندانش در خراسان حکومت میکردند یمانیها در اوج قدرت بودند. چون قتیبةبن مسلم و نصربن سیار به حکومت رسیدند مضریها تفوق یافتند. و این اختلاف بین اعراب یمانی و مضری همواره فزونی مییافت و حکومت به هر کدام میرسید دیگری را خوار و زبون میخواست. در شام و عراق و دیگر جایها مقارن این اوقات عصبیت و اختلاف دیرین عربان تجدید گشته بود و خلفای دمشق نیز دستخوش این احزاب و اختلاف بودند. در خراسان نصربن سیار، که خود وضع ثابتی نیز نداشت با مخالفتهای شدید روبرو شد. وقتی، فتنه بنیتمیم را که به یاری حارثبن سریج برخاسته بودند، فرونشاند گرفتار فتنه کرمانی شد. و این اختلاف چندان بکشید که دیگر هیچ از عهده فرونشاندنش برنیامدند، و ابومسلم فرصت نگه داشت و در روزگاری که اعراب خراسان به هم درافتاده بودند و کس را پروای خلافت نبود کار خروج خویش را ساز کرد. هنگامی که حکومت اموی در خواب غفلت و غرور، مست رویاهای طلایی خویش بود و اعراب خراسان سرگرم ستیزهها و دشمنیهای قبیلهای خود بودند ابومسلم به دعوت برخاست. مقارن نهضت سیاهجامگان او، نصربن سیار سعی کرد اعراب مضری و یمانی را آشتی دهد و اختلاف آنها را از میان بردارد. اما وقت گذشته بود. تدبیر و ذکاوت ابومسلم مانع از آن گشت که بین اعراب توافق نظر حاصل آید و هنگامیکه عربان هنوز سرگرم جدال و نزاع بودند دعوت او به ثمر رسید.
ابومسلم نخست مردم خراسان را بی آنکه نام امام خاصی را ذکر کند، به یکی از بنیهاشم دعوت میکرد (ابن خلکان، ج1، برگ 104). اینگونه دعوت را در آن زمان دعوت به رضا میخواندند. مردم بیعت میکردند که با هر کس که از بنیهاشم همگان بر او اتفاق کردند همداستان باشند. در این مورد نکته جالبی به نظر میرسد. مینویستند در نسبنامه مجمولی که ابومسلم برای خود ساخته بود خویشتن را از خاندان عباسی و از خاندان سلیطبن عبدالله میخواند. یکی از گناهانی که منصور برای قتل ابومسلم بهانه خویش کرد همین نسبنامه بود. این نسبنامه را ابومسلم برای چه ساخته بود؟ شاید برای آنکه اگر فرصتی به دست آید راه رسیدن به خلافت برای او مسدود نباشد. آیا نمیتوان تصور کرد که سردار سیاهجامگان، در حالی که نسب خود را به سلیطبن عبدالله میرسانیده است با اینگونه دعوت نهانی، دعوت به رضا، برای پیشرفت کار خویش میکوشیده است؟ دور نیست که ابومسلم برای انتقام از عرب و احیای حکومت ایران، بهتر آن میدیده است که حکومت را به نام خلافت به دست آورد. به همین جهت بود که منصور، خلیفه زیرک و هوشیار عباسی، حتی قبل از آنکه به خلافت برسد، از این جاه طلبی ابومسلم نگران بود و همواره در هلاک او سعی مینمود.
باری، ابومسلم در خراسان، به اندک وقت توانست تمام ناراضیان را در زیر لوای خویش جمع آورد. نهضت ضد بنیامیه، که از مدتها پیش در خراسان ریشهای گرفته بود با همت او همهجا نشر یافت. نوشتهاند که در یک روز از شصت دیه، از دیههای حدود مرو، مردم به یاری او پیوستند و البته سعی و تدبیر و همت و جلادت او در نشر این دعوت تاثیر تمام داشت. مردم گروه گروه از هر سوی بدو، روی میآوردند. از روزی که در قریه سفیدنج، از قرای مرو، درفش سیاه خویش برافراشت تا هفت ماه بعد که همه ناراضیان بدو پیوستند، به تجهیز سپاه پرداخت. در این مدت مردم از همه شهرها و روستاهای خراسان به یاری او برخاستند و بدو پیوستند. وقتی یاران ابومسلم در خراسان بسیج کار خویش میکردند عرب جز به ستیزهها و عصبیتهای دیرین خویش نمیاندیشید. در زمستان سال 129 هجری وی دعوت خویش آشکار کرد و تمام دشمنان بنیامیه بدو پیوستند. حتی یمانیها نیز، خلاف مضریان را به یاری او برخاستند و لیکن بعدها پس از آنکه نهضت سیاهجامگان قوتی تمام گرفت آنها را به کناری نهادند. بیش از همه در این میان موالی به آن نهضت علاقه نشان دادند. در زمانی اندک، مردم از هرات و پوشنک و مرورود و طالقان و مرو و نشابور و سرخس و بلخ و چغانیان و طخارستان و ختلان و کش و نخشب به سپاه او پیوستند.
سیاهجامگان «و ابومسلم یاران خویش را بفرمود تا سیاه پوشیدند و نامه نوشت به شهرهای خراسان که جامه سیاه پوشید که ما سیاه پوشیدیم و نزدیک زایل شدن ملک بنیامیه است.و مردمان نسا و باورد و مروالروذ و طالقان همه جامه سیاه کردند به فرمان ابومسلم. مدائنی گوید که جامه از بهر آن سیاه پوشیدند که در عزای زیدبن علی بودند و پسرش یحیی، و خبر درست اندرین آنست که ینیامیه جامه سبز پوشیدندی و رایت سبز داشتندی و ابومسلم خواست که این رسم بگرداند. پس، به خانه اندر غلامی را بفرمود که از هر رنگی جامه بپوشید و عمامه بسر اندر بست. پس آخر سیاه پوشید و عمامه سیاه بسر بست. ابومسلم گفت هیچ رنگی بهیبتتر از سیاه نیست پس مردمان را فرمود که جامهها و علمها سیاه کردند» (تاریخ بلعمی، نسخه خطی). یاران ابومسلم با این زی و این جامه از هر سویی به گرد او فراز آمدند. و وی با این سیاهجامگان بود که مرو را از دست عربان بازگرفت. سپاه او همه جامه سیاه بر تن داشتند و چوبدستی سیاه بدست گرفته بودند که کافرکوب میگفتند و خرفسترگن مجوسان را، با نسبتی که در دفع گزند عربان داشت، به خاطر میآورد. این سیاهجامگان بعضی اسب داشتند و بعضی دیگر بر خر نشسته بودند و بر خران خویش بانگ میزدند و مروان خطاب میکردند (اخبارالطوال، برگ 307). آخر مروانابن محمد که خلیفه دمشق بود حمار لقب داشت.
بدینگونه ابومسلم، با سپاهی چنین، دلاور و گستاخ و دست از جان شسته، با پیروزی به مرو آمد و اعراب که خود سرگرم ستیزههای بیفرجام خویش بودند با او برنیامدند. از آنجا سپاه او اندک اندک به همهجا پراکنده گشت و مروانیان را در همهجا دنبال کرد. سیاهجامگان ابومسلم، سپس راه عراق را پیش گرفتند. سرانجام با وجود مقاومت مروانیان کوفه تسلیم شد و به خلافت بر ابوالعباس سفاح، که نخستین خلیفه عباسی بود سلام کرد.
واقعه زاب – مروان خلیفه، آخرین نیروی خود را جمع میآورد.در زاب واقع در سرزمین موصل، سیاهجامگان با مروانیان درافتادند. جنگی هولناک رخ داد. مروان گریخت و بسیاری از سپاهیانش هلاک شدند. نوشتهاند که در این جنگ صدهزار شمشیر زن در رکاب مروان بود. با اینهمه، در دفاع از جان و ملک خلیفه کوششی نمیکردند. پیداست که با چنین سپاه ار مروان چه کاری بر میآمد؟ فرار. اما در هنگام فرار نیز «موصلیان جسر بریدند تا مروان از آب نگذرد» (تجاربالسلف، برگ 91). معهذا، از آب گذشت و به دمشق و مصر رفت و آنجا کشته شد. باری واقعه زاب که منتهی به شکست مروان گشت حکومت بنیامیه را در مشرق پایان داد و بدینگونه آوردگاه کنار «زاب» در سال 132 هجری نه همان شاهد سقوط بنیامیه بود، که نیز در پایان یک قرن، پیروزی ایرانیان را بر عرب معاینه دید.
در این جنگ و دیگر جنگهایی که پیش از آن در عراق و شام روی داده بود، ابومسلم به تن خویش شرکت نکرد. چون لازم میدید که در این حوادث خراسان را از دست ندهد. هنگامیکه خلافت عباسی در شهر کوفه، بر روی خرابههای دولت اموی بنا میشد، ابومسلم سردار سیاهجامگان در خراسان بود. علاقه به سرزمین و شاید آیین نیاکان وی را در خراسان نگه میداشت. قدرت و عظمت او در خراسان حد و اندازه نداشت. در مرو و سمرقند نمازخانهها و باروها ساخت و در بلاد مجاور ترکستان و چین نیز پیشرفتها کرد. که میداند که در این مدت چه اندیشهها در سر میپرورد و زمینه چه کارهایی را فراهم میآورد؟ اینقدر هست که هم در شیعی بودنش جای شک هست و هم در سنی بودنش. از داستان بهافرید، پیداست که در حفظ آیین مجوس نیز، لااقل به قدر آیین مسلمانی، میکوشیده است.
بهافرید – مقارن پایان دولت اموی که خراسان، برای رهایی از یوق اسارت عربان به یاری ابومسلم برخاسته بود بهافرید پدید آمد. درباره او و آرا و عقایدی که تعلیم میکرد از مطالعه تاریخها چندان اطلاعی نمیتوان بدست آورد.
نوشتهاند که او پسر ماه فروردین و از اهل زوزن بود. در آغاز کار چندی ناپدید شد. به چین رفت و هفت سال در آنجا ماند. چون از آنجا بازآمد از طرفههای آنجا جامهای سبز رنگ با خود آورد که چون پیچیده شدی از نرمی و نازکی در دست جای گرفتی. بهافرید چون از چین بازگشت در قریه سیراوند از روستای خواف نیشابور مسکن گرفت و دین تازه آورد. در آنجا هر شب بر بالای برآمدی و چون روز شدی از آن فرود آمدی مگر مردی کشتکار که در مزرعه خویش کار میکرد او را بدید. بهافرید برزگر را به آیین تازه خویش خواند. و گفت که من تاکنون در آسمان بودهام و بهشت و دوزخ بر من عرضه کردهاند. خداوند بر من وحی فرستاد. و این جامه سبز در پوشانید و همین ساعت به زمین فرستاد. مرد، بدین او درآمد و گروهی بسیار پیرو او شدند (آثارالباقیه، برگ 210، چاپ لیپزیک).
این روایتی که ابوریحان درباره آغاز کار او بیان میکند البته از ابهام و افسانه خالی نیست. با اینهمه بیش از این درباره و چیزی از نوشتههای قدما نمیتوان بدست آورد. درباره عقاید و آرا او نیز اختلاف کردهاند. برخی نوشتهاند که اسلام بر او عرضه کردند و پذیرفت لیکن چون کاهنی پیشه گرفته بود اسلام او پذیرفته نیامد (الفهرست، برگ 483). اما از گفته ابوریحان چنین بر میآید که بهافرید، در پی آن بوده است که آیین مجوس را اصلاح کند و شاید میخواسته است بین دین زرتشتی و آیین اسلام آشتی و سازشی پدید آورد.
از این رو آیین زرتشت را تصدیق کرد لیکن در بسیاری از احکام با مجوس مخالفت کرد و برای پیروان خود کتابی به فارسی آورد و در آن احکام وشرایع خود را بازنمود. آنچه ابوریحان در باب شرایع و احکام او بیان میکند با آنکه شاید خالی از خلط و اشتباه نباشد جالب است. از نوشته وی برمیآید که بهافرید بدعتی در آیین مجوس پدید آورده است.
شاید علت اینکه نهضت او دیری نپایید نیز همین بود که مسلمانان و مجوسان هر دو از قیام او خشمگین و ناراضی بودند. گویند که چون ابومسلم به نیشابور آمد موبدان و هیربذان بر او گرد آمدند و شکایت آوردند که بهافرید اسلام و مجوسی هر دو را تباه کرده است. ابومسلم عبداللهبن شعبه را به جنگ وی گسیل کرد تا او را در جبال بادغیس بگرفت و نزد وی برد. ابوسلم بفرمود تا او را بکشتند و هر که از قوم او یافتند هلاک کردند (آثارالباقیه، برگ 211).
بدینگونه پیروانش که بازگشت او را انتظار داشتند نزد مسلمانان کافر و نزد مجوسان اهل بدعت شمرده میشدند و از این رو به سختی مورد آزار و تعقیب هر دو قوم قرار میگرفتند.
نویسندگان کتاب ملل و نحل، بهافریدیه را یکی از چهار فرقه مجوس شمردهاند و آن چهار فرقه را عبارت از: زروانیه، مسخیه، خرمدینیه و بهافریدیه دانستهاند به عقیده نویسندگان مزبور، با آنکه قول بهافریدیه از گفتار مجوسان اصلی پسندیده تر است از آنها نمیتوان جزیه قبول کرد (الفرق بین الفرق، برگ 215) زیرا دین آنها بدعتی بوده است که در دوره اسلام پدید آمده است. قطعا به همین جهت بود که آیین او و خاطره او عمدا عرضه فراموشی گشت.
ماجرای بهافرید نشان میدهد که ابومسلم برای جلب زرتشتیان خراسان تا چه اندازه کوشش میکرده است. در داستان سنباد نیز میتوان مؤید دیگری برای این احتمال یافت. کینه توزی نسبت به عرب و علاقه به آیین و نژاد ایرانی محرک عمده وی بوده است. در هر حال آثار و نشانههایی که از جاهطلبیهای او پدید میآمد همواره مایه بیم و وحشت عباسیان بود.
نگرانی منصور از زمانی که با سقوط مروان خلافت بر عباسیان راست شد، ابوجعفر منصور برادر سفاح، همواره مراقب احوال و اطوار ابومسلم بود. ابومسلم نیز با غرور و آزادگی خاصی که داشت به این برادر زیرک و موذی خلیفه اعتنایی نمیکرد. بدینگونه در میان این دو حریف جدال نهانی سختی در گرفته بود.
منصور همیشه سفاح را به دشمنی ابومسلم و هلاک او تحریک میکرد. مینویستند که وقتی سفاح برادر خود منصور را به خراسان نزد ابومسلم فرستاده بود تا او را به قتل ابوسلمه خلال که به دوستی علویان متهم بود راضی کند «ابومسلم سلیمانبن کثیر را که سر همه داعیان بود و مردی به غایت بزرگ» (مجمل، برگ 323) برای سخن ناچیزی که ازو نقل کرده بودند، فرمان داد تا در حضور منصور بکشند و منصور از این گستاخی ابومسلم سخت برآشفت و برنجید، «و سوی سفاح بازگشت و کینه ابومسلم را اندر دل گرفت و گفت این مرد بدین دستگاه و فرمان اگر چنانک خواهد این کار از ما بگرداند و دیگری را دهد. و این باب سفاح را بگفت و آغالش همی کرد که تا ابومسلم را نخوانی و نکشی کار تو استقامت نگیرد و سفاح دفع همی کرد» (مجمل التواریخ، برگ 323).
مرگ سفاح درین میان بیم و وحشت منصور را افزود. پس از مرگ سفاح عم او عبدالله بن علی به دعوی خلافت برخاست. جماعتی نیز درین دعوی از او حمایت مردند و ابوجعفر سخت نگران شد. ناچار درین باب از ابومسلم چاره و مدد خواست. ابومسلم به جنگ با عبدالله رضا نمیداد و بهانه میآورد که کار عبدالله در شام وقعی ندارد، از خراسان بیشتر باید نگران بود. با این بهانه ابومسلم میکوشید خود را از این اختلاف کنار بکشد و به خراسان برود. آیا در این مورد ابومسلم اندیشه استقلال خراسان را داشته است؟ آیا او نیز مانند عبداللهبن علی که در شام مدعی خلافت بود میخواسته است در خراسان خلافت تازهای ایجاد کند و خود را از خاندان عباسیان معرفی نماید؟ ممکن است، اما مورخان مینویسند که او درین ماجرا فقط میخواسته است میدان را برای دو حریف خالی کند تا هر کدام غالب شدند به خلافت برسند.
لیکن ازین کار او نیز او را منع کردند و سرانجام ابومسلم مجبور شد به نفع منصور به جنگ عبدالله برود. اما در این جنگ ابومسلم چندان خشونت و حرارت از خود نشان نداد. حتی وقتی عبدالله شکست خورد و گریخت، بر خلاف انتظار منصور، ابومسلم او را دنبال نکرد. عبدالله به بصره رفت و نزد برادر خود سلیمانبن علی که والی آنجا بود پنهان گشت. منصور کسانی را فرستاد تا حساب غنیمتها و خزینههایی را که در این جنگ از عبدالله به دست ابومسلم افتاده بود نگه دارند. وقتی این فرستادگان نزد ابومسلم رسیدند، سردار سیاهجامگان برآشفت و پرخاش کرد که «من در خون مسلمانان امینم و در مال آنان امین نیستم؟» آنگاه به منصور ناسزا گفت و این خبر که به منصور رسید بر خشم و کینه او نسبت به ابومسلم افزود. بدینگونه، منصور از ابومسلم نگران بود. میترسید که قدرت و شکوه او در خراسان کار خلافت را بی رونق کند. عربان نیز که از ابومسلم کینه سخت داشتند درین میان منصور را نسبت به وی بدگمان میکردند. مینویسند که منصور «روزی مسلمبن قتیبه را گفت: در کار ابومسلم چه بینی؟ پاسخ داد که لوکان فیها الهه الا الله لفسدتا، منصور گفت بس کن این سخن را در گوش کسی گفتی که آن را آویزه گوش خواهد ساخت» (ابن خلکان، ج 2،برگ 329، چاپ مصر- در اخبارالطوال این قول را به دیگری نسبت دادهاند، برگ 318)
فرجام ابومسلم – سرانجام، خشم و نگرانی منصور، چنانکه در تاریخ آوردهاند دام فریبی در پیش راه ابومسلم نهاد و او را به نیرنگ هلاک کرد. داستانی که مورخان درین باب آوردهاند، حکایت از ساده دلی و خوش باوری این سردار دلیر گستاخ دارد. مینویستند که منصور ابومسلم را باصرار نزد خویش خواند، ابومسلم «چون به منصور رسید خدمت کرد. منصور او را اکرام کرد، آنگاه گفت بازگرد و امروز بیاسای تا فرا به هم رسیم. ابومسلم بازگشت و آن روز بیاسود. منصور روز دیگر چند کس را با سلاحهای مخفی در مرافق مقام خود بداشت و با ایشان قرارداد که چون من دست بر هم زنم شما بیرون آیید و ابومسلم را بکشید. آنگاه به طلب او فرستاد چون ابومسلم در مجلس رفت منصور گفت آن شمشیر که در لشکر عبدالله یافتی کجاست؟ ابومسلم شمشیری در دست داشت گفت اینست. منصور شمشیر را از دست او بستد و در زیر مصلی نهاد و با او سخن آغاز کرد و به توبیخ و تقریع مشغول شد و یک یک گناه او میشمرد و ابومسلم عذر میخواست و هر یک را وجهی میگفت. در آخر گفت یا امیرالمومنین با مثل من اینچنین سخنها نگویید با زحمتی که جهت دولت شما کشیدهام. منصور در خشم شد و او را دشنام داد و گفت آنچه تو کردی اگر کنیز سیاه بودی همین توانستی کرد… ابومسلم گفت این سخنها را بگذار که من جز از خدای از کس دیگر نترسم. منصور دستها بر هم زد. آن جماعت بیرون جستند و شمشیر در ابومسلم نهادند» (تجاربالسلف، برگ 114).
بدینگونه بود فرجام ابومسلم. فرجام مردی که خلافت و حکومت عظیم بنیامیه را برانداخت، و قبل از آنکه بتواند دولتی و سلطنتی را که خود آرزو داشت بنیاد نهد به غدر و خیانت کشته شد. در باب او آوردهاند، که مردی بود کوتاه بالا، گندمگون، زیبا و شیرین و پاکیزه روی، سیاه چشم، گشاده پیشانی، ریشی داشت نیکو و پرپشت و گیسوانی دراز، به تازی و فارسی سخن خوب میگفت: شیرین سخن بود، شعر بسیار یاد داشت، در کارها دانا بود، جز بوقت نمیخندید و روی ترش نمیکرد و از حال خویش نمیگردید… (ابن خلکان،ج 2، برگ 326). با دشمنان چنان سخت بود که رحمت و شفقت را فراموش میکرد، بیش از صدهزار تن راچنانکه خود گفته بود، به هلاکت رسانیده بود (براون، تاریخ ادبی ایران، ترجمه علی پاشا صالح، برگ 358 به نقل از یعقوبی).
ابومسلم چه میخواست و چه خیالی در سر میپروراند؟ این را از روی منابع و اسناد موجود امروز به درستی نمیتوان دانست. ظاهرا بیم و نگرانی که منصور از او داشته است پر بیجا نبوده است. در هر حال خروج او را آغاز رستاخیز ایران میتوان بشمار آورد. در حقیقت ابومسلم با برانداختن حکومت جبار بنیامیه رویای برتری نژادی عرب را از پیش چشمان خواب آلود تازیان محو کرد، و برای جلوه ذوق و هوش ایرانی در سازمان سیاسی و اجتماعی اسلام راههای تازه گشود. و بدینگوه اگر آرزوهای بلند ابومسلم همه بر نیامد قسمتی از آن جامه عمل پوشید. آیا میتوان گفت که شکست نهاوند را ایرانیان در واقعه زاب جبران کردند؟ سوال جالبی است. در واقع با شکست مروان حمار در زاب، بنیاد دولت ستمکار بنیامیه برافتاد و این خود از آرزوهای نهانی ابومسلم بود. دیری برنیامد که در نزدیکی خرابههای تیسفون بغداد بنا شد و خلافت تازهای بدست ایرانیان به روی کار آمد که در آن همه چیز یادآورد دوران باشکوه طرب انگیز ساسانی بود. اما آروزیی که ابومسلم در این باره داشت ظاهرا از این برتر بود. در هر حال این حلفای بغداد، بقول دار مستتر ساسانی بودند که خون تازی داشتند (ر.ک: Darmesteter, coup d’oeil. P 34). و با اینهمه، این ساسانیان تازی نژاد، در حالی که خود را مقهور نیروی معنوی ایران و مدیون پایمردیهای ایرانیان میدانستند ازین نیروی شگرف ناراضی بودند. ازینرو برای رهایی خویش ازین جاذبه عظیم هر زمان که مجالی یافتند عبث کوششی کردند.
نیرنگ ناروایی که ابوجعفر منصور بدانوسیله ابومسلم صاحب دعوت را به قتل آورد، نموداری از این کوشش ناروا بود. کشته شدن ابوسلمه خلال وزیر آل محمد (برای احوالش ر.ک: تجارب السلف برگ 97 -100 و دستورالوزراء میرخوند برگ 25 چاپ تهران و سایر کتب تاریخ)، و برافتادن خاندان برمکیان نیز نمونههایی دیگر از این نقشه خدعهآمیز بشمار میرود.
انتقام ابومسلم – باری ابومسلم طعمه آز و کینه عربان گشت اما خاطره او مانند یادگاری مقدس همواره در دل ایرانیان باقی ماند. اندیشه او، اندیشه استقلال و آزادی ایرانیان، اندیشه احیای رسوم و آیین کهن، پیروان و دوستان او را همچنان بر ضد تازیان بر میانگیخت.
به همین جهت نهضتها و قیامهایی که پس از مرگ ابومسلم و برای خونخواهی او رخ داده صبغه دینی داشت: سنباد آهنگ ویران کردن کعبه داشت، استادسیس دعوی پیامبری میکرد و مقنع دعوی خدایی.
همه این نهضتها با هر شعاری که بود هدف واحدی داشت: رهایی از این یوغ گران دردناکی که همه گونه زبونی و پریشانی را بر ایرانیان تحمیل میکرد بزرگترین محرکی بود که این قوم ستمدیده فریبخورده کینهجوی را بر ضد ستمکاران فریبنده خویش در پیرامون سرداران دلیر خود گرد میآورد.
مرکز این قیامها و شورشها خراسان بود. زیرا خراسان پرورشگاه پهلوانان و مهد خاطرهها و افسانههای پهلوانی کهن بود و دلاوران آن هنوز روزگاران گذشته را از یاد نبرده بودند. در اکثر شورشها نیز خون ابومسلم بهانه بود. این سردار نامدار خراسانی نزد همه مردم این دیار گرامی و پرستیدنی بنظر میآمد بسیاری از مسلمانان ایران او را یگانه امام واقعی خود میشمردند و مقامی شبیه به مهدویت و حتی الوهیت برای او قائل بودند. از این جهت بود که وقتی او به قتل رسید یاران وداعیانش در اطراف شهرها پراکنده گشتند و مردم را به نام او دعوت میکردند.
چنانکه شخصی از آنها به نام اسحق ترک به ماوراءالنهر رفت و در آنجا مردم را به ابومسلم خواند و دعوی میکرد که ابومسلم در کوههای پنهان است و چون هنگام ظهور فراز آید بیرون خواهد آمد.
دوستی و دلبستگی ایرانیان بدین سردار دلیر تا اندازهای بود که مدتها پس از او «قومی از ایشان» او را زنده میپنداشتند و معتقد بودند که از تکالیف هیچ چیز جز شناسایی امام که ابومسلم است واجب نیست. این مایه مهر و علاقه نیرویی بود که همواره میتوانست دستگاه خلافت عباسیان را تهدید کند. از این رو بود که جنبشهای شعوبی ایرانیان با خاطره این سردار رشید توام گردیده بود.
دوقرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 125 تا برگ 124

حمزة بن آذرک

چنانکه وقتی حمزة بن آذرک بر ضد این ناروایی ها که می رفت، برخاست و گفت، «مگذارید که این ظالمان بر ضعفا جور کنند» در خراسان و سیستان و کرمان بسیاری از ستمدیدگان دعوت وی او را با شور و علاقه اجابت کردند. درباره این حمزه و و جنگهای او آنچه در کتابها آمده است پریشان و شگفت انگیز و درهم است.
دلاوریهای او که سالها بیم و وحشت در دل خلیفه افکنده بود، گویا منشأ داستان «امیر حمزه» شده باشد. نوشته اند که او از نسل زوبن طهماسب بوده است. (تاریخ سیستان ص 156) بسیاری از کسانی نیز که با او بودند، ایرانیان بودند. نکته جالب توجه آنستکه در قیام این خوارج، ایرانیانی که از دستگاه خلافت ناراضی بودند، با عربان همداستان میشدند و هرگز ملاحظه برتری های نژادی در میان نبود. خاصه که بیشتر خوارج لازم نمی دانستند خلیفه مسلمانان از عرب و قریش باشد و همین امر موجب انتشار مبادی و تعالیم آنها در میان ایرانیان بود. (خوارج که در عهد بنی امیه خطری بزرگ بودند، در دوره عباسیان چندان جنب و جوش نداشتند و فتنه آنها نیز دوام نمی یافت. در باب مذهب و اصل و منشاء آنها بین اهل تحقیق خلاف هست در هر حال در امر خلافت آراء خاصی شبیه بنوعی جمهوری طلبی داشته اند و از حیث صلابت در عقیده شبیه بفرقه پیوری تین بوده اند. برای اطلاعات بیشتری در باب آنها ر.ک: عمر ابوالنصر: الخوارج فی الاسلام طبع بیروت 1949 – نیز رجوع شود بقسمت اول کتاب:Welhausen: Die Religiosplitischen oppositionpartein 1901 و همچنین بقاله «خوارج» در Shotet Encyclopedia of IsIslam P 246 که در آن از مأخذ تازه تر هم نام رفته است)
درباره آغاز کار حمزه چیز روشنی در تاریخها نیست. مینویسند که او در دوره حکومت علی بن عیسی بر خراسان، در سیستان برخاست. گفته اند که «یکی از عمال آنجا بی ادبی ها کرد حمزه عالم بود و بر او امر معروف کرد، آن عامل خواست که او را تباه کند، آخر عامل کشته شد» (تاریخ سیستان ص 156) فرمانروایی علی بن عیسی در خراسان با ظلم و قساوت بسیار توأم بود. از این رو در هر گوشه بر ضد او شورش و آشوبی برخاست اما خوارج چون قیام بر حکومت جائر را واجب می دانستند در مخالفت خویش بیش از سایر فرقه ها تعصب نشان میدادند.
داستان جنگهای حمزه در کتابها بتفصیل آمده است. مینویسند که وقتی عامل خلیفه از بیم او از سیستان گریخت حمزه «مردمان سواد سیستانرا همه بخواند و بگفت یک درم خراج و مال بیش بسلطان مدهید چون شما را نگاه نتواند داشت. و من از شما هیچ نخواهم و نستانم که من بر یکجای نخواهم نشست.» (همانجا ص 158) عمال خلیفه با آنکه بارها در برابر وی بزانو درآمددند هرگز از تعقیب وی نمی آسودند. جنگهای بسیار رخ داد و بسیاری شهرها چندین بار دست بدست گشت. درینگونه حوادث، هر دوطرف خشونت و قساوت بسیار نشان میدادند. خوارج در شهرها و قریه ها بر هیچکس ابقا نمیکردند و حتی کودکان دبستان را نیز را از دم تیغ میگذراندند و دولتیان نیز از آنها انتقام سخت میکشیدند. گاه کودکان را با معلم در مسجدها محصور میکردند و مسجد بر سر ایشان فرود میآوردند. (تاریخ بیهق، ص 45) در بعضی جاها نیز خانه ها را آتش میزدند، و مردی را بر دو درخت که بهم میآوردند می بستند و سپس آن دو درخت می گشودند، تا پاره از آن بر هر درختی بماند… (کامل، ج 5 ص 102 چاپ مصر) خلیفه و یارانش را، بلکه هرکس را نیز که راضی بحکم خلیفه بود کشتنی می دانستند. (مقالات اشعری ج 1 ص 165، طبع مصر) و از اینرو کسانیکه فرمانروایی جابرانه علی بن عیسی و فرزندان او در خراسان ناراضی بودند، به یاری حمزه برخاستند. وقتی کار خوارج در خراسان بالا گرفت علی بن عیسی در این کار فرو ماند. ناچار نامه یی بهارون نوشت و وی را «آگاه کرد که مردی از خوارج سیستان برخاسته است و بخراسان و کرمان تاختن ها همی کند و همه عمال این سه ناحیت را بکشت و دخل برخاست و یکدرم و یک حبه از خراسان و سیستان و کرمان بدست نمی آید» (تاریخ سیستان ص 160)
قیان خوارج در خراسان چنان مایه بیم و نگرانی خلیفه شد که برای فرو نشاندن آن بتن خویش روانه آندیار گشت در ری علی بن عیسی که مورد سخط واقع شده بود با تقدیم هدایا و تحف او را راضی نمود و امارت خراسان را برای خود حفظ کرد. اما چندی بعد معزول شد در حالی که کار از کار گذشته بود. جور و بیداد علی بن عیسی خرانسانرا چنان برآشفته بود که بآسانی آرام و سکون نمیپذیرفت. این موج طوفان خیز خشم و سرکشی که در خراسان و سیستان و کرمان می جوشید بغداد را بسختی تهدید میکرد و خلیفه خود مایه این همه نارضاییها را که بیداد عاملان بود میدانست و نمی خواست چاره درستی بجوید. در نامه هایی که از گرگان بعنوان امان نامه و اتمام حجت برای حمزه فرستاد میتوان این نکته را بخوبی دریافت. جوابی نیز که حمزه بوعد و وعیدهای خلیفه خلیفه داد نشان میدهد که خشم و نارضایی مردم از عمال خلیفه تا چه اندازه موجب اینگونه طغیانها وسرکشی ها بوده است و مخصوصا از آن بخوبی برمی آید که این خشم و نارضایی ها برای فرقه هایی نظیر خوارج تا چه اندازه نقطه اتکاء مناسبی بوده است. در این نامه حمزه بخلیفه چنین مینویسد که «آنچه از جنگ من با کارگزارانت بگوش تو رسیده است نه از آن است که من در ملک تو سر منازعه دارم یا رغبتی بدنیا در دلم باشد که بدینوسیله بخواهم بدان دسترس یابم و درین کار برتری و نام و آوازه نیز نمیجویم. حتی با آنکه بد سیرتی عمال تو در رفتار با کسانی که تحت حکم و ولایتشان هستند، بر همه آشکار است و آنچه آنها از ریختن خونها و ربودن مالها و تبهکاریها و نارواییها پیش گرفته اند معلوم همگان است من بسرکشی، بر آنها پیشی نجسته ام و گمان میکنم آنچه از حال خراسان و سیستان و فارس و کرمان بتو رسیده است مرا از سخن درین باب بی نیاز میکند» (تاریخ سیستان ص 166) در این زمان آتش خشم و نفرت چنان بالا گرفته بود که فرونشاندن آن آسان بنظر نمی رسید با مرگ خلیفه همچنان خراسان در چنگال آشوب و ناامنی رنج میبرد و هر روز برای اظهار نارضایی خویش بهانه تازه یی می یافت. حتی رافع بن لیث را که عرب بود چون بر ضد دربار خلیفه در سمرقند سر بشورش برآورد مردم یاری کردند و داستان قیام او در تاریخ معروف است.
این خشم و نومیدی که در دوره هارون بر اثر بیرحمی و عیاشی و تجمل پرستی او فزونی میگرفت سرانجام ایرانیانرا بچاره جوییهای تازه برانگیخت. گویی هنگامیکه بغداد در ظلمت و سکوت «شبهای عربستان» مست رؤیاهای شیرین و غرورانگیز خویش بود در خراسان و سیستان و طبرستان و آذربایجان سپیده دمیده بود.
در پشت باروهای سر به فلک کشیده دارالخلافه ماجراهای «هزار و یک شب» رخ می داد، امیران و وزیران بدستبوس «بوزینگان امیرالمؤمنین» مفتخر می شدند، توانگران و بزرگان بخدمت و طاعت بندگان خلیفه مباهات میکردند. شاعران و مسخرگان و متملقان و دروغ گویان بازار گرمی داشتند. طلاهایی که از اطراف و اکناف کشور بعنوان خراج و هدایا مثل سیل ببغداد می آمد مانند باران بر مطربان و شاعران و خنیاگران و دلقکان و عیاران شهر فرو میریخت. برین خوان یغمائیکه که جور و استبداد خلفا در بغداد گسترده بود ترک و تازی و دهقان شریک بودند. در کنار گرسنه چشمان عرب آزمندان عجم جای داشتند، هر که در بغداد بود و با درگاه خلیفه نسبت و ارتباطی داشت ازین تاراج و چپاول بهره یی میبرد.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 174 تا 177

مقنع

مورخین اسلامی و مولفین مسلمان، از «مقنع» عموماً به زشتی نام برده اند، این امر-با توجه به ماهیت الحادی و ضد اسلامی قیام مقنع البته قابل توجیه میباشد.
آنچه مسلم است، اینست که: «مقنع» انسانی انقلابی و متفکری وطن پرست بوده که برای رهائی میهن و ملت خود از اسارت خلفای عرب، علیه دین و دولت اسلامی مبارزه کرد.
قیام «مقنع» از بزرگترین قیامهای روستائی در قرن دوم هجری بود که از نظر اقتصادی-اجتماعی، تحت تاثیر افکار و عقاید «مزدک» قرار داشت و بقول «ابوریحان بیرونی»: مقنع ادعای خدائی میکرد و بر اتباعش حکم کرد که پیروی از کلیه قوانین و احکام «مزدک» بر آنها فرض و واجب است. آنچه را که «مزدک» تشریع کرده بود، او هم امضاء کرد. (ترجمه آثار الباقیه ص 273).
صاحب «تاریخ بخارا» ضمن شرح بلندی از قیام «مقنع» مینویسد: پیشه او «گازرگری-رختشوئی» بود و پس از آن، به علم آموختن پرداخت و از هر دانش بهره برد، به غایت زیرک بود و کتاب بسیار از علوم پیشینیان خوانده بود… و وی دعوی نبوت کرد و مدتی بر این بود… و «ابوجعفر دوانقی» او را کس فرستاد و از «مرو» به بغداد برد و در زندان کرد… سالها از بعد آن، چون خلاصی یافت به «مرو» باز آمد و مردم را گرد کرد و گفت: دانید من کیستم؟ مردمان گفتند تو هاشم بن حکیمی، گفت غلط گفته اید، من خدای شمایم و خدای همه عالم. مردمان گفتند: دیگران دعوی پیغمبری کردند تو دعوی خدایی میکنی؟ گفت ایشان نفسانی بودند و من روحانی ام که اندر ایشان بودم، و مرا این قدرت هست که خود را به هر صورت که خواهم بنمایم… و نامه ها نوشت به هر ولایتی و به داعیان خویش داد، و اندرنامه چنین نوشت: بمن گروید و بدانید که پادشاهی مراست و کردگاری مراست و جز من خدائی دیگر نیست… و هنوز به «مرو» بود و داعیان بهر جای بیرون کرد و بسیار خلق را از راه بیرون برد… و اکثریت اهالی دهات پیرو «مقنع» گردیدند و از اسلام روی گردانیدند… و مسلمانان اندر کار ایشان عاجز شدند و نفیر به بغداد رسید و خلیفه «مهدی» بود اندر آن روزگار، تنگدل شد و بسیار لشکرها فرستاد به حرب وی، و به آخر خود آمد به نیشابور بدفع آن فتنه… می ترسید و بیم آن بود که اسلام خراب شود و دین «مقنع» همه جهان بگیرد» (تاریخ بخارا، ابوبکر محمدبن جعفر الزشخی. برگ 77-93).
نخستین شورش پیروان «مقنع» در «بخارا» واقع شد که شب هنگام در روستای «نومجکت» به مسجد ریختند و موذن و 15 نفر نمازخوان را کشتند (تاریخ بخارا، برگ 8).
مورخین ضمن اشاره به بی توجهی «مقنع» و پیروان او به عقاید مذهبی و مبارزه آنها با دین اسلام، پاکی، امانت و راستگویی آنها را شدیدا تاکید میکنند.
«ابن طقطقی» مینویسد: مقنع ادعای خدایی میکرد… و قابل به تناسخ بود… و گروه بسیاری از مردم گمراه پیرو او شدند… اما مهدی (خلیفه عباسی) لشکری بسوی او فرستاد، «مقنع» به قلعه ای در نزدیکی های مقر خود پناهنده شد و سپاه «مهدی» همچنان او را محاصره کرده بودند، تا آنکه مقنع و یارانش به ستوه آمده… مقنع نیز آتشی افروخته، آنچه چارپا و متاع و لباس در قلعه بود سوزانید و سپس زنان و فرزندان و یاران خویش را گردآورد و از ایشان خواست که خود را در آتش اندازند… و برای اینکه جثه او و خانواده اش بدست دشمن نیفتد، همگی خویشتن را در آتش افکندند… چون جملگی سوختند، درهای قلعه گشوده شد و سپاه «مهدی» داخل شد، قلعه را خالی و ویران یافتند (تاریخ فخری، برگ 244-245). مورخین تعداد لشکریان خلیفه در حمله به «مقنع» را پانصد و هفتاد هزار (570.000) نوشته اند (تاریخ بخارا، برگ 84). قیام «مقنع» مدت 14 سال دوام یافت و در علت موفقیت و پایایی این قیام، بطور کلی میتوان موارد زیر را ذکر کرد:
1.برخورداری از یک وطن پرستی مترقی، در ایجاد یک حکومت ملی و غیر عربی.
2.داشتن یک جهان بینی غیر مذهبی (بطور اعم) که در طی آن ایجاد «بهشت موعود» را در این جهان، تبلیغ میکرد.
3.برخورداری از یک سیاست اقتصادی – اجتماعی توده ای مبتنی بر اصل مساوات و اشتراک «مزدکی».
«مقنع» برای جلب توده ها، به اختراع «ماه نخشَب» پرداخت که نشانه ذوق و نبوغ «مقنع» و نماینده وسعت مطالعات علمی این مرد انقلابی داشت. او در «نخشب» (از شهرهای خراسان) چاهی کند که هر شب «ماه»ی از آنجا طلوع میکرد و مردم به چشم «اعجاز» به آن مینگریستند. معجزه «ماه نخشب» شبیه به معجزه «حضرت محمد» درمورد «شق القمر» (شکافتن ماه) بود… بعدها، در ته چاه، کاسه بزرگی پر از جیوه یافتند که علت اصلی انعکاس اشعه ماه بود. قرن سوم هجری نیز در سرتاسر قلمرو خلافت عباسی، مالکیت های بزرگ فئودالی و اسارت هرچه بیشتر روستاییان و خرده مالکان، گسترش یافت.
توسعه اقتصادی و آغاز روابط بازرگانی با کشورهای اروپایی، و ایجاد شهرهای عمده پیشه وری و تجارتی، باعث تقویت ور شد هرچه بیشتر داد و ستد و موجب ظهور سازمان های پیشه وری گردید، اما چنانکه میدانیم، تمرکز و انحصار فئودالی سلطان و بزرگان حکومتی، با منافع و حیات اقتصادی قشرهای نوپا (پیشه وران) ناسازگار بود.
از یک طرف تسلط سلطان و درباریان بر منابع آبیاری و کشت و زراعت، خرده مالکان (دهقانان) صاحب زمین را مجبور میکرد تا برای ادامه فعالیت های کشاورزی خود و به خاطر فرار از مالیاتهای سنگین، اراضی و املاک خود را به نام خلیفه و یا یکی از درباریان ثبت نمایند. مثلا «مقدسی» مینویسد: که در دوره او، در «مرو» کمی ی آب وجود داشت، و علت آن، وجود املاک سلطانی بوده که بر سر راه آب قرار داشت و بقیه اراضی از لحاظ آب در مضیقه قرار میگرفتند – و بدین ترتیب به آسانی جزو املاک سلطانی در می آمدند (احسن النقاسیم فی المعرفه الاقالیم، برگ 299).
روستاییان و خرده مالکان مجبور میشدند زمین ها و اراضی خود را به قیمتی نازل بفروشند و به شهرها و نواحی بازرگانی کوچ نمایند. فرار و مهاجرت دهقانان و خرده مالکان به شهرها، سازمانها و انجمن های پیشه وری را بیش از پیش تقویت میکرد.
از طرف دیگر تفکیک نشدن کامل صنعت از اقتصاد روستایی، قدرت و نفوذ اشراف و فئودالها در شهرها و فقدان اختیارات محلی در ملایات، سرنوشت صنعتگران و صاحبان حرفه و فن را تعیین میکرد و پیشه وران و صنعت گران شهری قادر نبودند از زیر سلطه و قیمومیت اشراف و اربابان صاحب زمین، بیرون بروند.
در قرن سوم هجری، برده داری نیز در کنار اشکال مختلف بهره کشی های فئودالی وجود داشت. البته، این شیوه بهره کشی شکل جنبی و ثانوی داشت و شیوه مسلط، همان شیوه بهره کشی فئودالی بود.
تجارت برده در این عصر رواج داشته، بطوری که از بین کارکنان دولت ماموری به نام «قیم الرقیق» بر اعمال برده فروشان نظارت میکرد.
«ابن فضلان» در کتاب خود از خرید و فروض برده ها در اراضی و املاک سخن میگوید (سفرنامه، برگ 63) و «ابولحسن صابی» نیز از وجود 20 هزار غلام سرایی و 10 هزار خادم و 11 هزار خدمتگزار و 4 هزار زن برده در زمان المکتفی (خلیفه عباسی) یاد میکند (رسوم دارالخاافه برگ 19). «هندوشاه» نیز تاکید میکند: در مجلسی که هزار خواجه (ارباب) حاضر بودند، هر یک از خواجگان هزار غلام زنگی داشت (تجارب السلف، برگ 189).
در بغداد بازار مخصوص برای خرید و فروش بردگان وجود داشت و در بعضی از ولایات بازار برده فروشان را «معرض» (نمایشگاه) میگفتند. شهرهای سمرقند و «مناخ» (قاهره) از پایگاههای عمده تدارک و صدور برده بود.
فروشندگان و سوداگران برده، بعضی از این بردگان و غلامان را –پیش از اینکه برای فروش به بازار ببرند- خود، با شکنجه های سخت و طاقت فرسا «اخته» میکردند و برده هایی که تاب و تحمل این شکنجه ها را می آوردند و زنده میماندند، برای فروشندگان سودمندتر بودند، به طوریکه «هندوشاه» مینویسد: «در سرای مقدر (خلیفه عباسی) 11 هزار خادم خصی (اخته) بودند، از روم و سودان و … »
از بردگان معمولا در امر زراعت و جنگ و ساختمان مساجد و کاخ ها و حفر شبکه های آبیاری استفاده میشد. در اراضی و شوره زارهای دولتی، بردگان را در دسته های 500 تا 5 هزار نفری تقسیم میکردند و آنها را به کارهای سخت وا میداشتند.
بردگانی را که در کشت زارهای بیگاری میکردند «قُن» مینامیدند. این بردگان وابسته به همان زمین بودند به طوریکه اگر آن زمین به مالک دیگر میرسید و یا به «اقطاع» داده میشد و یا در کشورستانی به دست دیگری می افتاد، آن برده نیز با همان زمین به ملک مالک جدید داخل میشد. این بردگان هرگز آزاد نمیشدند و مالک، حق آزاد کردن و فروختن آنها را نداشت و تنها میتوانست با زمین خود به دیگری واگذار کند، این بردگان و فرزندانشان تا زنده بودند با آن زمین به این و آن، منتقل میشدند (تاریخ خاندان طاهری، سعید نفیسی، برگ 366).
در این شرایط اقتصادی-اجتماعی، نبرد شدید روستاییان برای تصاحب آب و زمین و مبارزه زحمتکشان بر علیه استثمار و بهره کشی های ظالمانه، توازن و آرامش قلمرو حکومت عباسی را شدیدا تهدید میکرد.
حلاج، دکتر علی میرفطروس، چاپ پانزدهم، برگهای 58 تا 64

پیغمبر نقابدار – اما در بلاد ماوراءالنهر مهمترین حادثه یی که بکین خواهی ابومسلم پدید آمد واقعه ظهور «مقنع» بود. در واقع چند سال پس از واقعه استادسیس در خراسان، ماوراءالنهر شاهد قیام و شورش مقنع گردید. این جهانجوی نقابدار مرو دعویهای تازه و شگفت انگیز داشت. با اینهمه از ورای گرد و غبار افسانه هایی که زندگی او را فرو گرفته است نمی توان سیمای واقعی او را طرح کرد. آنچه مورخان و نویسندگان ملل کتب ملل و نحل درباره او نوشته اند قطعا از تعصب و غرض خالی نیست. می نویسند که او «مردی بود از اهل روستای مرو از دیهی که آن را کازه خوانند و نام او هاشم بن حکیم بود و وی در اول گازرگری کردی و بعد از آن بعلم آموختن مشغول شدی و از هر جنسی علم حاصل کرد و مشعبدی و علم نیز نجات و طلسمات بیاموخت شعبده نیک دانستی و دعوی نبوت نیز کرد. و بغایت زیرک بود و کتابهای بسیار از علم پیشینیان خوانده بود و در جادوی بغایت استاد شده بود» (تاریخ بخارا چاپ تهران ص 77) این مهارت بی نظیر او را در علوم حیل و نیز نجات همه مورخان ستوده اند. ماه نخشب که معجزه او خوانده شده است نمونه یی از مهارت او بشمار می رود. و در باب باب آن گفته اند که «به زمین نخشب از بلاد ماوراءالنهر چاهی بود. مقنع بسحر جسمی ساخت بر شکل ماهی چنانکه دیدند که آن جسم از چاه برآمد و اندکی ارتفاع یافت و باز بچاه فرو رفت.» (تجارب السلف ص 121) این ماه نخشب، را شاعران ایران و عرب مکرر در سخنان خویش یاد کرده اند اما کیفیت آن اکنون درست معلوم نیست نوشته اند که چون مقنع این ماه را از چاه برآورد مردم را گمان افتاد که این کار را بجادویی کرده است. اما این جادویی، در واقع عبارت از تمهید و استعمال بعضی قوانین ریاضی بود. آورده اند، که بعدها از ته آن چاه که بنخشب بود کاسه بزرگی پر از زیبق بیرون آوردند. (آثار البلاد القزوینی، بنقل از ادوارد براون: تاریخ ادبی ایران ج-1) باری، این هاشم بن حکیم چنانکه در تاریخها آورده اند، در روزگار ابومسلم از جمله یاران و سرهنگان او بود. عبث نیست که چون دعوت خویش آشکار کرد خاطره این سردار سیاه جامگان خراسان در عقاید و آراء او چنان آشکارا انعکاس یافت. وی ابومسلم را از پیغمبر برتر شمرد و حتی او را بدرجه خدایی رسانید. نیز گویند که او دعوی داشت روح ابومسلم نقل، بوی کرده است و او خداست. (تبصرة العوام ص 179) درباره سبب شهرت او به «مقنع» آورده اند که همواره نقابی از زر و یا پرند سبز بر روی داشت تا روی او کس نتواند دید. یارانش را گمان بود که این «مقنعه» را بر روی فروهشته است تا شعشعه طلعت او دیدگان خلق را خیره نسازد اما دشمنانش می گفتند که این نقاب را بدان روی از آن دارد که تا زشتی و بدرویی خویش را فرو پوشاند و گفته اند که او مردی یک چشم و کژ زبان و بد روی و کوتاه قد بود و موی سر نداشت. مطابق قول ابوریحان وی «دعوی خدایی کرد و گفت برای آن بجسم درآمدم تا دیده شود زیرا که از این پیش کس نتوانسته بود مرا به بیند. پس، از جیحون بگذشت و بحوالی کش و نسف در آمد. با خاقان نوشت و خواند آغاز نهاد و او را بآیین خویش دعوت نمود. سپید جامگان و ترکان بر وی فراز آمدند و برایشان زن و خواسته مردم مباح گردانید و هرکه را با وی مخالفت ورزید بکشت و هرچه مزدک آیین نهاده بود وی امضاء کرد و لشکریان مهدی خلیفه را بشکست و چهارده سال تمام استیلا داشت» (آثارالباقیه ص 211 – و این مدت که در تاریخ بخارا هم آمده است از مبالغه خالی نیست درین باب رجوع شود به تحقیقات آقای دکتر غلامحسین صدیقی در رساله اجتهادی ایشان es mouvements Religieux Iranian P.179) درین مدت بسیاری از مردم سغد و بخارا و نخشب و کش آیین او را پذیرفتند و بر ضد خلیفه علم عصیان برافراشتند. نوشته اند که یاران او، چون بمیدان جنگ میرفتند، در هنگام هول و فزع از او، چون خدایی یاری می طلبیدند و فریاد می کشیدند که «ای هاشم ما را دریاب!» (ابن اثیر، ج 5، ص 52 طبع مصر) این سپید جامگان مقنع کاروانها را می زدند، شهرها و دهات را غارت می کردند، ویرانی ها و تباهی های بسیار وارد می آوردند. زنان و فرزندان مردم را باسارت می بردند، مسجدها را ویران می نمودند و مؤذنان و نمازگزاران را طعمه شمشیر خویش می کردند. (تاریخ بخارا ص 82 چاپ تهران) نوشته اند که چون در آغاز کار خبر مقنع بخراسان فاش شد. حمید بن قحطبه که امیر خراسان بود، فرمود که او را بند کنند. او بگریخت از دیه خویش، و پنهان می بود. چندانکه او را معلوم شد که بولایت ماوراءالنهر خلقی عظیم بدین وی گرد آمده اند و دین وی آشکارا کردند قصد کرد از جیحون بگذرد امیر خراسان فرموده بود تا بر لب جیحون نگهبانان او را نگاه دارند و پیوسته صد سوار بر لب جیحون بر می آمدند و فرو می آمدند تا اگر بگذرد او را بگیرند وی با سی و شش تن بر لب جیحون آمد و عمد ساخت و بگذشت و بولایت کش رفت و ان ولایت او را مسلم شد خلق بر وی رغبت کردند و بر کوه سام (مارکوارت در Wehrot und Arang 92 می گوید قلعه یی بود بنام سنام که وی در آن می زیست) حصاری بود بغایت استوار و اندر وی آب روان و درختان و کشاورزان. و حصاری دیگر از این استئارتر آنرا فرمود تا عمارت کردند و مال بسیار و نعمت بیشمار آنجا جمع کرد و نگاهبانان نشاند و سفید جامگان بسیار شدند، (تاریخ بخارا ص 80) باری کار مقنع و سپید جامگان وی اندک اندک چندان قدرت گرفت که پادشاه بخارا نیز، نامش ببنیات بن طغشاده، مسلمانی بگذاشت و بآیین وی گرایید. تا دست سپید جامگان دراز گشت و غلبه کردند و خلیفه سخت ستوه شد. (ایضا ص10) آخر عربان از دلاوری و بی
اکی این سپید جامگان بستوه آمدند. مقنع و یاران او سالها در برابر سرداران عرب، که خلیفه بجنگ ایشان می فرستاد در ایستادند.
داستان این جنگها را در تاریخها می توان خواند. بغداد سخت در کار اینها فرو مانده بود و بسا که خلیفه از بیم و بیداد این قوم بگریه در می آمد. (تاریخ بلعمی ص 733 طبع هند) آخر کار خلیفه سپاه عظیم، بماوراءالنهر بفرستاد و مقنع را این سپاه خلیفه شهر بند کردند. سرانجام چون مقنع، بر هلاک خود یقیم کرد خویشتن به تنور افکند تا از هم متلاشی شود و پیکر او بدست دشمنان نیفتد. اما فاتحان چون بقلعه او دست یافتند او را در تنور جستند و سرش را بریدند و نزد مهدی خلیفه که در آن ایام در حلب بود فرستادند.
درباره فرجام کار او، یکی از دهقانان داستانی شگفت انگیز گفته است که در تاریخ بخارا از قول او بدینگونه نقل کرده اند که گفت «جده من از جمله خاتونان بوده است که مقنع از بهر خویش گرفته بود و در حصار می داشت وی می گفت روزی مقنع زنان را بنشاند بطعام و شراب بر عادت خویش، و اندر شراب زهر کرد و هر زنی را یک قدح خاص فرمود و گفت چون من قدح خویش بخورم شما باید که جمله قدح خویش بخورید. پس همه خوردند و من نخوردم و در گریبان خود ریختم و وی ندانست. همه زنان بیافتادند و بمردند و من نیز خویشتن در میان ایشان انداختم و خویشتن را مرده ساختم و وی از حال من ندانست پس مقنع برخاست و نگاه کرد و همه زنان را مرده دید نزدیک غلام خود رفت و شمشیر بزد و سر وی برداشت و فرموده بود تا سه روز بار تنور تفتانیده بودند بنزدیک آن تنور برفت و جامه بیرون کرد و خویشتن را در تنور انداخت و دودی برآمد من بنزدیک آن تنور رفتم از او هیچ اثری ندیدم و هیچکس در حصار زنده نبود و سبب خود را سوختن وی آن بود که پیوسته گفتی که چون بندگان بندگان من عاصی شوند من بآسمان روم و از آنجا فرشتگان آرم و ایشان را قهر کنم وی خود را از آن جهت سوخت تا خلق گویند که او به آسمان رفت تا فرشتگان آرد و ما را از آسمان نصرت دهد و دین او در جهان بماند پس آن زن در حصار بگشاد…» (تاریخ بخارا ص 87-88)
ظاهر این روایت البته از رنگ افسانه خالی نیست اما این نکته را همه مورخان آورده اند، که او پیش از آنکه عربان بر قلعه وی دست بیابند خود را هلاک کرد. و بدینگونه بود که روزگار خدای نخشب یا پیغمبر نقابدار خراسان بپایان رسید. (تامس مور (Th. Moore) شاعر انگلیسی (متوفی در 1852) داستان این پیغمبر نقابدار را در حکایت «لاله رخ» آورده است) و ماه نخشب که یک چند در آسمان ماوراءالنهر پرتو افشاند، هر چند طلوع آن چندان به درازا نکشید لیکن روزگاری کوتاه مایه امید کسانی شد که جور و بیداد و تحقیر تازیان آنها را بعصیان و طغیان رهنمون گشته بود. این سپید جامگان، پس از مرگ مقنع نیز مدتها در ماوراءالنهر بر آیین او بودند. نویسنده کتاب حدودالعالم و بیرونی و مقدسی و مؤلف تاریخ بخارا، بوجود آنها در ماوراءالنهر اشاره کرده اند. (رک Frye ترجمه تاریخ بخارا ص 147) عوفی نیز در اوایل قرن هفتم هجری می گوید «و امروز در زمین ماوراءالنهر از متابعان او جمعی هستند که دهقنت و کشاورزی می کنند و ایشان را سپید جامگان خوانند و کیش و اعتقاد خود پنهان دارند و هیچکس را بر آن اطلاع نیافتاده است، که حقیقت روش آنان چیست؟» (جوامع الحکایات، نسخه خطی کتابخانه مجلس) این سخن عوفی هنوز هم درست است، و در واقع از آنچه در کتابها درباره این سپید جامگان آمده است حقیقت و روش آیین آنان را نمی توان دریافت. و از همین روست که نویسندگان کتب مقالات نیز در باب عقاید آنان اتفاق ندارند. بعضی آنها را از خرمیان دانسته اند و بعضی از زنادقه. برخی آنها را بشیعه بسته اند و برخی بمزدکیان نسبت داده اند. (ر.ک تبصره ص 179 مقدسی ص 323 شهرستانی ص 115 چاپ لندن) در سخنانی نیز که بآنها نسبت کرده اند از همه ادیان و عقاید چیزی هست. درباره جامه سپید، که زی و شعار این طایفه بوده است گمان غالب آن است که آنرا بر غم عباسیان که «سیاه جامگان» بوده اند، می پوشیده اند. اما این جامه سپید نزد برخی فرقه ها زی و لباس روحانیون بوده است و مانویان نیز جامه سپید می داشته اند. (Pelliot, Les traditions manicheennes P. 202) شک نیست که در این روزگار مانویان در سغد و ماوراءالنهر بسیار بوده اند. (الفهرست ص 337) بنابراین، شاید این جامه سپید، در میان پیروان مقنع از آن سبب متداول بوده است که آیین او از آیین مانی صبغه یی داشته است و یا دست کم شاید، بتوان گمان برد که مقنع نیز، برای پیشرفت مقاصدی که داشته است، سازش و تألیف بین پاره ای عقاید مانویان را که در ماوراءالنهر بسیار بوده اند با عقاید مجوسان و خرمدینان وجهه همت داشته است. و بنابراین، بی سبب نیست که اهل مقالات او را و یارانش را بهمه این ادیان منسوب و متهم داشته اند. (برای اخبار مقنع گذشته از آنچه نقل شد، ر.ک احوال و اشعار رودکی بقلم آقای سعید نفیسی ج 1 ص 293 و مقاله آقای دکتر ذبیح الله صفا مجله مهر سال چهارم و پنجم – و برای تحقیقات اروپایی رجوع شود به تعلیقات آقای فرای Frye بر ترجمه انگلیسی تاریخ بخارا ص 143)
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 147 تا 152

اسپهبد خورشید

بدین گونه بیشتر این شورشها رنگ ضد دینی داشت. در طبرستان به سال 141 یک بار سپهبد خورشید حکم کرد که همه اعراب را و حتی همه ایرانیانی را که به دین اعراب در آمده اند، بکشند. شورش سختی بر ضد عرب روی داد که عربان آن را با خشونت و قساوت فرو نشاندند. اسپهبد خورشید نیز که خود را مغلوب میدید زهر از نگین انگشتری برمکید و درگذشت. این همه قساوت و خشونتی که اعراب در دفع شورشها نشان میدادند ایرانیان را از ادامه پیکار باز نمیداشت.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم، انتشارات سخن 1378 تهران، برگ 157

در طی این دو قرن (منظور پس از حمله اعراب مسلمان به ایران است) چه گذشت؟ دورنمایی از تاریخ و حوادث این دو قرن را اکنون میتوان ترسیم کرد. نخست طوفانی سهمگین و خروشان برآمد که دولت ساسانی را زیر و زبر کرد. شهرها تسخیر شد و مالها به تاراج رفت. چندی بعد حجاج در عراق و قتیبه در خراسان و دیگر عربان در همه جا کشتارها و بیدادهای سخت براندند. دیری بر نیامد که مغلوبان، پیکار عظیمی را با فاتحان آغاز نهادند. بومسلم و مقنع در خراسان و جاویدان و بابک در آذربایجان و سپهبد خورشید و مازیار در طبرستان به کوشش برخاستند زیرا که برای رهایی از خواریها و کوچک شماریهای عربان، مردم ایران جز رستاخیز چاره ای نمیدیدند. در طی این رستاخیز پهلوان مغلوب قد برافراشت و پشت فاتح مغرور را به خاک رسانید. تفوق ایرانیان بر عربان آشکار گشت و حکومت و سیادت عرب رفته رفته چون رویای شب نیمه تابستان دود و باد گردید.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم، انتشارات سخن 1378 تهران، برگ 323

مازیار

خروج مازیار – درباره حقیقت و هدف نهضت مازیار به دشواری میتوان حکم کرد. نه فقط آنچه مورخان در باب او نوشتهاند مبهم و پریشان و با تعصب مسلمانی آمیخته است بلکه در اصل واقعه نیز عوامل مختلف و متناقض بقدریست که قضاوت قطعی را دشوار میکند.
آیین مازیار که برای خاطر آن با عربان و مسلمانان بستیزه برخاست چه بود؟ بدرست معلوم نیست. اما از روی بعضی قرائن تا اندازهیی باین سوال میتوان پاسخ داد. نوشته اند که او با افشین بر یک دین بود(مروجالذهب ج۲ ص ۳۵۴) در باره افشین تردیدیست که او دین زرتشتی داشته باشد. انتشار مذهب سمنی در حوزه حکومت اجدادی او، و یافتن بتان در خانهاش این اندیشه را بذهن میآورد که آیین افشین نوعی از آیین سمنی بوده است اما بودایی و سمنی بودن مازیار چندان محتمل نیست آیین سمنی و بودایی بعیدست که در طبرستان و مازندران رایج بوده باشد. اگر مازیار هم فریب افشین میخورد و برای دوستی با او آیین سمنی میپذیرفت ممکن نبود در میان مجوسان طبرستان بتواند دوستان و هوادارانی بدست آورد…
بعضی گفتهاند که مازیار «دین بابک خرمدین بگرفت و جامه سرخ کرد» (تاریخ گردیزی ص ۳) در باب آیین بابک، چنانکه پیشتر گفته شد، بیشتر بر این عقیدهاند که بازمانده آیین مزدک بوده است. آنچه از مطاوی روایات مربوط به مازیار و قیام او بر میآید نیز از نفوذ مبادی مزدکی در فکر او حکایت میکند. مینویسد که او دهقانان و کشاورزان را فرمود تا مال و خواسته خداوندان خود را تاراج کنند و بر آنها بشورند.(کامل ابن اثیر ج ۶ ص ۱۶۸) در این فرمان مازیار نفوذ تعالیم مزدک تا اندازه زیادی جلوه دارد. نوشتهاند که مازیار با بابک نیز مکاتبه میکرد (ابن اثیر،همانجا) شاید یکی از جهات عدم کامیابی مازیار همین بود. زیرا قطعا زرتشتیهای طبرستان تمایلات مزدکی و خرمدینی مازیار را نمی پسندیدهاند. آیین مزدکی و خرمی نزد آنان نیز مثل مسلمانان مردود و مطرود شمرده میشد. کوهیار برادر مازیار که باو خیانت ورزید و او را بعربان تسلیم کرد شاید گذشته از حس رشک و جاهطلبی تحت تاثیر تمایلات زرتشتی خویش نیز میبود. بعضی مولفان نیز از یک فرقه بنام «مازیاریه» در طبرستان یاد کردهاند و آنها را از خرمیه و سرخ جامگان یعنی پیروان بابک دانستهاند (بغدادی،الفرق بین الفرق ص ۲۵۲) باری منابع متاخرتر مازیار را بزندقه متهم کردهاند که نیز نوعی از آیین خرمی باید باشد.
با این همه در پارهیی از مآخذ نیز نوشتهاند که مازیار پس از خلع طاعت «همان زنار زرتشتی برمیان بست و بامسلمانان جور و استخفاف کرد.» (تاریخ طبرستان ج ۱ ص ۲۰۹) بنظر میآید که همین رجعت بآیین پیشین است که در بعضی منابع بعنوان کفر و ارتداد مازیار تعبیر شده است.(ابن فقیه ص ۳۰۹)
میتوان احتمال داد که در میان یاران و کسان مازیار پیروان هر یک ازین فرقه ها وجود داشتهاند. بعید هم نیست که مازیار برای وصول به مقصود خویش،مثل همه جاه طلبان و کامجویان تاریخ،باقتضای وقت هر بچند گاه آیین تازهیی پذیرفته است. در هر حال آنچه از تاریخ قیام و زندگی او بر میآید کم و بیش این گمان را تایید میکند که مازیار فقط برای احیاء دین کهن قیام نکرده است. نهضت او با آنکه از رنگ دینی و قومی خالی نیست یک شورش مملکت طلب بوده است. او برای مستقل کردن حکومت خویش،بر خلیفه بغداد شوریده است و در راه تامین آرزوی خود از تمام عوامل دینی و قومی و سیاسی که در دسترس داشته است استفاده کرده است. مطالعه و تحقیق در تاریخ نهضت او این دعوی را تایید میکند. ازین رو درین یادداشتها از اشاره بآن حوادث هرچند مختصر باشد،نمیتوان خودداری کرد.
دشمنی عبدالله طاهر، که افشین آتش آنرا دامن میزد غرور و جاهطلبی مازیار را تحریک کرد و او را بقیام و عصیان برضد خلیفه واداشت. مازیار در سال ۲۲۴ هجری آشکارا برخلیفه بغداد شورید.مردم طبرستان را مجبور کرد که با او بیعت کنند کشاورزان را امر کرد بر خداوندان مسلمان خویش بشورند و اموال آنانرا بغارت برند.وقتی بر اوضاع مسلط گشت همه مسلمانان را از کار برکنار کرد. یاران و گماشتگان خود را از مجوسان و گبران برگزید و فرمود مسجدها را ویران کنند و آثار اسلام را محو نمایند. سرخاستان عامل او در ساری درین کار بیش از همه جد و حرارت بخرج داد. وی بفرمان مازیار بیست هزار کس از مردم ساری و آمل را در هرمز آباد که بر نیمه راه ساری و آمل واقع بود کوچ داد و در آنجا حبس کرد(ابن اثیر ج ۶ ص ۱۶۸) اینها کسانی بودند که با شورش و خروج مازیار مخالفت میورزیدند. حبس و بند آنها کار شورش را آسان کرد. از آن پس باروی شهرهای ساری و آمل و تمیشه را ویران نمودند. سرخاستان عدهیی از بزرگ زادگان و متنفذان را که متهم بمخالفت بودند باین بهانه که با عربان همدست و همداستانند، بعنوان اشخاص خطرناک و مظنون، تسلیم کشاورزان کرد که بفرمان او آنها را هلاک کردند.
درین نهضت روح دینی چندان پدیدار نیست رواج قتل و حبس و غارت و تخریب و خونریزی از وجود هرج و مرج حکایت میکند. مازیار و کارگزارانش درین ماجراها بیش از هر چیز به جمع مال پرداختند. مینویسند که او با عجله بجمع خراج پرداخت یک سال را در دوماه بزور و فشار از مردم ستاند.(ابن اثیر ،همانجا) کار ظلم و بیداد و استخفاف درین میان بنهایت رسید «در همه ممالک کسی را نگذاشت که بمعیشت و عمارت ضیاع خود مشغول شوند الا همه از برای او بقلعه ها و قصرها و خندقها زدن و کار گل کردن گرفتار بودند.»(تاریخ طبرستان ج۱ ص ۲۱۱)
در چنین نهضتی که بیشتر بیک هرج و مرج شباهت داشت خشم و کینه نفرین مردم طبیعی و اجتناب ناپذیر بود. در نامه شکایت آمیزی که مسلمانان طبرستان در باب خروج مازیار بخلیفه نوشتهاند و در تاریخ طبری درج شده است میتوان نگرانی و نارضایتی قربانیان یک هرج و مرج را آشکارا دید.
آیا مازیار نقشههای بزرگتر و خیالهای عالیتری داشت که برای تحقق آنها با چنین عجله و شتابی بغارت اموال مردم میپرداخت؟ بعید بنظر میرسد. گویا او جز جمع اموال و تحصیل استقلال مقصود دیگری نداشت. از این رو مالهایی را که بزور و بیداد از مردم غارت کرده بود برای تحصیل استقلال فدا میکرد. مینویسند که چون او را دستگیر کردند و به سامرا بردند از معتصم درخواست که از وی مال بسیاری بپذیرد و از کشتنش در گذرد(مروج الذهب ج۲ ص ۳۵۴) اما معتصم قبول نکرد.
باری، شکایتها و تظلمها معتصم را واداشت که بسرکوبی مازیار فرمان دهد و عبدالله طاهر بقلع و قمع او میان بست.
عبدالله عموی خود حسن بن حسین را باسپاه خراسان بدفع او فرستاد و معتصم نیز محمد بن ابراهیم بن مصعب را باعدهیی از درگاه خلافت گسیل کرد.
افشین که با عبدالله طاهر دشمنی و رقابت داشت، چنانکه پیشتر نیز گفته شد، بمازیار نامه نوشت و پیام داد که در برابر عبدالله طاهر بایستد و بیاری و هواداری وی امیدوار باشد. در واقع اندیشه افشین
آن بود که مازیار چندان در مقابل عبدالله طاهر مقاومت کند که خلیفه درین مورد نیز مثل فتنه خرمیه مجبور شود او را بدفع مازیار گسیل دارد و حکومت خراسان و ماوراءالنهر را نیز بدو عطا نماید.
شکست – اما عبدالله توانست خیلی زود خود این مهم را از پیش ببرد و عصیان مازیار را مثل نقشه افشین، نقش برآب کند. مازیار برادری داشت، نامش کوهیار، که نسبت بمازیار رشک میبرد و با او کینه میورزید. وقتی سپاهیان خراسان بسرکردگی حسن بن حسین عموی عبدالله طاهر بحدود طبرستان رسیدند،کوهیار با حسن مکاتبه کرد و پیام داد که حاضر است مازیار را بآنها تسلیم کند.
وی به حسن نامه نوشت و پیام داد که در موضعی کمین کند. آنگاه مازیار را گفت که «بزنهار خواستن نزد تو میآید و در فلان موضع است، و جایی دیگر را نام برد، میخواهد با تو سخن بگوید» مازیار برنشست و بجایی که کوهیار موضع حسن را گفته بود، بدیدار او شتافت. کوهیار حسن را آگاه کرد و او با کسان خود سر راه بر مازیار بگرفت،مازیار خواست بگریزد،کوهیار نگذاشت و اصحاب حسن در او افتادند، او را دستگیر کردند و بیهیچ عهدی و جنگی اسیر نمودند(فتوح البلدان بلاذری ص ۳۳۵) و به سامرا نزد خلیفه بردند.
کشف توطئه – نوشتهاند که وقتی مازیار را بسامرا نزد خلیفه میبردند در میان راه او را مست کردند و او در آن بیخودی از ارتباط خود با افشین سخن گفت و اسرار را فاش کرد. گویند عبدالله بفرمود تا مازیار را از صندوقی که در آن وی را باز داشته بودند برآوردند «و بمجلس خود خواند و خروارهای خربزه پیش او نهاد و بااو بگفت که امیرالمومنین پادشاه رحیم است من شفیع شوم تا از جریمه تو بگذرد. مازیار گفت انشاءالله عذر تو خواسته شود، عبدالله را عجب آمد که او در مقام کشتن است بچه طمع عذر من میخواهد. بفرمود تا خوان کشیدند و شراب آوردند و کاسههای گران بدو پیمود تا مست و لایعقل
شد، عبدالله از او پرسید که امروز بلفظ شما رفت که عذر تو بخواهم اگر مرا به کیفیت آن مستظهر گردانی نشاط افزونتر خواهد گشت مازیار گفت روزی چند دیگر ترا معلوم گردد. عبدالله به تفتیش آن الحاح نمود و سوگند داد مازیار سرپوش از سرخود برداشت و گفت من و افشین خیدربن کاوس بایکدیگر از دیر باز عهد کردیم که دولت عرب بستانیم و بخاندان کسری نقل کنیم. پریروز در فلان محل قاصد افشین رسید و پیغام رسانید که در فلان روز معتصم را با فرزندان بمهمانی بخانه خود میبرم و هلاک میکنم. عبدالله او را شراب بیشتر دادتا مست و لایعقل شد بفرمود تا او را بهمان موضع بردند که بود و احوال او را در حال نزد معتصم خلیفه بنوشت…»(تاریخ طبرستان ورویان مرعشی ص ۱۵۶ چاپ پطرزبورغ) ظاهر آنست که درین روایت نام عبدالله طاهر بجای حسن بن حسین باشد در صحت این روایت جای تردید هست اما شک نیست که گرفتاری مازیار بهانهیی برای فرو گرفتن و برانداختن افشین نیز بدست کسان عبدالله طاهر گرفتار آمد. نهضت او فرو نشست و خیالهای افشین نقش برآب گردید.
جاه و حشمت افشین در بغداد مخالفان او را خیره کرده بود. مقام و منزلتی که نزد خلیفه بدست آورده بود رشک و حسادت در درباریان خلافت را تحریک میکرد. بی اعتنایی او نسبت ببعضی از نزدیکان دربار خلیفه و کوششهایی که برای کسب قدرت و استقلال میکرد،مخالفانش را بدشمنی آشکار برضد او بر میانگیخت.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 216 تا 221

اسحاق ترک

این اسحق درست معلوم نیست چه کسی بوده است قولی هست که از نسل زید بن علی بود و دعوی امامت داشت. روایت دیگر آنست که مردی بود عامی، از مردم ماوراءالنهر با جنیان دعوی ارتباط داشت. ظاهرا آنچه سبب شده است هویت و حقیقت حال او مکتوم بماند آنست که با هر فرقه از مردم طوری دیگر سخن می گفته است و مصلحت وقت را بدینگونه رعایت می کرده است. بهرحال، این اسحق از پیروان و هواخواهان ابومسلم بود، و مطابق بعضی روایات او را بدان سبب ترک می خواندند که وقتی بفرمان ابومسلم در میان ترکان برسالت رفته بود. (الفهرست ص 483) باری نوشته اند چون ابومسلم کشته شد، یارانش بگریختند و ببلاد دیگر رفتند. این اسحق نیز که از یاران ابومسلم بود بترکستان رفت و در آنجا دعوت آغاز کرد و مردم آن بلاد بر گرد وی فراز آمدند. گفته اند که وی در ماوراءالنهر مردم را بخویشتن دعوت کرد و چنان فرا نمود که وی جانشین زرتشت است و مدعی شد که زرتشت زنده است و بزودی دیگر بار ظهور خواهد کرد تا دین خویش را آشکار سازد. و بدینگونه، در خراسان ظاهرا دعوت وی انتشار تمام یافت.

دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 146 تا 147

قرامطه

شناخت فکری و فلسفی «نهضت قرمطیان» و خاستگاه طبقاتی آنها، در شناخت افکار «حسین بن منصور حلاج» و درک فعالیت های اجتماعی و سیاسی او، بسیار مهم و اساسی است، زیرا که به روایت اکثر مورخین و محققین : «حلاج» با رهبر قرمطیان (ابوسعید جنابی) آشنائی و رابطه نزدیک داشته و این رابطه و مکاتبه چنانکه نوشته اند مخفی و «رمزی» بوده است.
گفتیم که : با خلافت عباسیان تجارت و پیشه وری توسعه فراوان یافت و آغاز رابطه بازرگانی با کشورهای اروپائی،باعث ترقی و تکامل پیشه وری و صنعت گردید.
استخراج نقره و آهن (در خراسان و فارس و قومس و کرمان) مس (در آذربایجان و نواحی دریای خزر) طلا (در خراسان) نفت (در فارس) سرب و گوگرد و قلع (در ناحیه کوه دماوند) به رواج صنایع فلزی کمک کرد و امنیت نسبی در سرزمین های خلافت سبب شد تا صنایع دستی بخصوص تولید پارچه های نخی و ابریشمی بیش از پیش مورد توجه و تشویق قرار بگیرد.
صنایع نساجی در این عصر، در واقع بنیاد اقتصادی بازارهای اسلامی بود. در نیشابور، مرو، کازرون، بم و کرمان پارچه های مرغوبی بافته میشد که در سرتاسر شهرها و سرزمین های اسلامی معروف و مشهور بود. دیبای «شوشتر» (که شهرت جهانی داشت) و جامه های کتانی «توزی» که در کازرون و نواحی آن بافته میشد به اکثر شهرها و ممالک اسلامی صادر میگردید.در «شوش» نیز جامه های فاخر و شاهانه بافته میشد.
رونق تجارت و صنعت، باعث پیدایش اصناف و قشرهای پیشه وران و صنعتگران گردید در حالیکه تمرکز و انحصار فئودالی خلیفه و درباریان با منافع و حیات این قشرهای نوپا (پیشه وران و صنعتگران) عمیقا ناسازگار بود.
در این عصر، قسمتی از پیشه وران و صنعتگران در کارگاههایی که «بَیْت الطَراز» نامیده میشد و متعلق به خلیفه بود کار میکردند. این کارگاهها تحت نظر ماموری بنام «صاحب الطراز» اداره میشد. این شخص محصولات کارگاهها را بدربار عرضه میکرد و مازاد آنرا به فروش میرسانید. به هریک از پیشه وران و صنعتگران روزی نیم درهم مزد میدادند که مبلغ بسیار ناچیزی بود.
«ابن بلخی» نوع دیگری از استثمار و اسارت پیشه وران را تصویر میکند، به گفته او : در کازرون، تنها آب کاریز راهبان خاصیت سپید کردن کتان را داشته و این کاریز متعلق به خلیفه بود و جولاهگان (بافندگان) که از آب کاریز استفاده میکردند، مجبور بودند که تمام بافته های خود را به مامور معتمد خلیفه (که بهای معین و ناچیزی برای آن مقرر میداشت) بفروشند و آن مامور بعدا قماشی را که از پیشه وران ضبط کرده بود، می فروخت و منافع آنرا به خلیفه می پرداخت.(فارسنامه-ص۱۴۶-۱۴۵)
مولف «دنباله تاریخ طبری» نیز می نویسد: «علی بن احمد راسبی» فرماندار «جندی شاپور» و «شوش» و «مالک الرقاب» این ناحیه و عهده دار جنگ و مسئول املاک و لشکر و دیگر کارهای ولایت خویش بود… و املاک وسیع و درآمد بسیار داشت و هشتاد کارگاه داشت که در آن برای او جامه های حریر و غیره میبافتند.(تاریخ طبری-ج۱۶-ص۶۸۲۱)
از طرف دیگر: تمرکز و انحصار فئودالی بر منابع آبیاری و کشت و زراعت و اخذ مالیات های سنگین، خرده مالکان یا دهقانان صاحب زمین را مجبور میکرد تا زمین های خود را بفروشند و برای امرار معاش به شهرها و نواحی بازرگانی مهاجرت نمایند. فرار و مهاجرت این دهقانان و خرده مالکان به شهرها، آنها را به پیشه ور و صنعتگر تبدیل می نمود و این امر کانون های پیشه وری و جمعیت های اصناف و صنعتگران را بیش از پیش تقویت می کرد. فرار روستائیان بی زمین نیز، آنها را در صفوف کارگران و زحمت کشان شهری قرار میداد.
ترقی توسعه تجارت و صنعت: ترقی و تکامل علوم طبیعی را بهمراه داشت. در این زمان علوم طبیعی مانند: فیزیک، شیمی، ریاضیات، طب و بخصوص ستاره شناسی و جغرافیا (که برای توسعه بازرگانی سودمند بودند) پیشرفت فراوان کردند.
دانش های طبیعی: اندیشه آزاد و رویکرد عقلانی و دلبستگی به این جهان و زندگی «این جهانی» را در دامان خود پرورش میدادند. طبیعت برای پیشه وران و صنعتگران نوپا، مجموعه ای از مواد خام و سرچشمه اصلی تولید و ثروت بشمار میرفت. آنها بنابر خصلت طبقاتی خود رویکرد این جهانی و عقلانی نسبت به هستی داشتند و بی شک، این رویکرد عقلانی و این جهانی، با جهانبینی مذهبی و اسلامی حاکم بر جامعه،عمیقاً تضاد داشت.
بنابراین: وجود مشخصه قشرهای نوپای جامعه فئودالی در قرن سوم هجری را میتوان به ترتیب زیر خلاصه کرد:
۱-از نظر اقتصادی-سیاسی: هدف پیشه وران و صنعتگران نوپا، مبارزه با حکومت فئودالی عباسی بود که با انحصار منابع اولیه پیشه وری و صنعت، این منطقه نوپا را تحت سلطه و قیومیّت کامل خود در آورده بود.
۲-از نظر فکری و فلسفی: نخستین هدف پیشه وران و صنعتگران شهرها، پیکار با دین فئودالی حاکم بر جامعه بود که شناخت واقعی طبیعت و دلبستگی به زندگی این جهانی را نفی میکرد.(بدانید که زندگانی این دنیا متاعی کم ارزش است.(سوره نسا آیه ۷۷ و سوره های دیگر))
بر این اساس،روشن است که بقول «برنلس»، «پطروشفسکی» و دیگران: سازمانهای پیشه وری از همان آغاز پیدایش خود با فرقه های مختلف الحاد، تماس بسیار نزدیکی داشتند. (ناصر خسرو و اسماعیلیان-ص ۵۲ (ونیز) تاریخ ایران-ص ۳۱۱)
قدیمی ترین سخنی که از سازمان های سندیکائی اسلام در دست می باشد، در رساله هشتم «اخوان الصفا» است که محتملا ایشان نیز «قرمطی» بوده اند. عده ای پیدایش این سازمان ها را مستقیما به «نهضت قرمطیان» مربوط میدانند.(تاریخ عرب -ص۵۶۹ (و نیز) ناصر خسرو اسماعیلیان- ص۵۲)
«نهضت قرمطیان» نهضت وسیع ضد فئودالی پیشه وران و روستائیان سوریه، عراق، بحرین، یمن، و خراسان بود. به نظر «پطروشفسکی» سازمان مخفی قرمطیان محتملا پیش از قیام زنجیان (زنگیان) تکوین یافته بود، شاید هم در محیط پیشه وران پدید آمده باشد، ظاهرا در سال ۲۶۰ هجری، قیام «قرمطیان» در خراسان به وقوع پیوست، قیام بزرگی نیز در عراق سفلی، تحت رهبری «حمدان قَرْمَط» آغاز گردید. وی در سال ۲۷۷ هجری در کوفه، ستاد گونه یا «دارالهجره» ای (یعنی خانه پناهگاه در هجرت) تاسیس کرد که خزانه عمومی داشت و قرمطیان متعهد بودند خمس درآمد خویش را به آن صندوق بپردازند.(اسلام در ایران-ص۲۹۸)
محققانی (مانند ایوانف) «قرمط» را مشتق از کلمه «قرمیس» (بمعنای برزگر و کشاورز) دانسته اند.(ناصر خسرو و اسماعیلیان-ص۸۰) اما تردیدی نیست که کلمه «قرمط» و «قرمطی» از نام «حمدان قرمط» (نخستین بنیانگذار این سازمان) مشتق گردیده و منسوب به «قرمط» می باشد.
«سعید نفیسی» می نویسد: قرامطه مسلکی نزدیک به مسلک اباحتیان (اباحیّه) یا اشتراکیون داشتند که شاید از «مزدکیان» پیروی کرده باشند و شاید همان «مزدکیان» بوده باشند که از دوره ساسانیان در خفا در این نواحی زیسته و اینک بنام دیگری، دوباره سر بر آورده اند.(تاریخ بیهقی-ج۲-تعلیفات سعید نفیسی ص۸۴۷) نویسندگان «تاریخ فلسفه در جهان اسلامی» نیز تایید می کنند که : میان مذهب قرامطه و سبک اجتماعی مزدک و بابک،ارتباطی استوار بود… و علمای اسلام در مسلک «قرمطی» آثار هجوم «مجوسان» (زرتشتی ها) و مزدکیان و مانویان را برای انهدام ارکان اسلام آشکار می دیدند.(تاریخ فلسفه در جهان اسلامی-ص ۱۸۸و ۱۸۷ (و نیز) فلسفه اسلامی دکتر هاشم گلستانی-ج۱-ص۱۷۰ و۱۶۹)
«لوئی ماسینیون» و بعضی دیگر از مستشرقین و محققین،«قرامطه» را با «اسماعیلیان» و «فاطمیان» یکی دانسته(قوس زندگی حلاج-ص۴۶ (و نیز) تاریخ اجتماعی ایران-مرتضی راوندی-ج۲-ص۲۲۷) و بر این اساس،در تحلیل عقاید سیاسی و فلسفی «قرامطه» دچار اشتباه شده اند.
باید دانست که «قرامطه» جناح انشعابی و رادیکال فرقه اسماعیلیه بودند، آنها (بر خلاف اسماعیلیان و فاطمیان) پای بند به اصول و عقاید دینی نبوده، بلکه علیه دین و دولت اسلامی مبارزه میکردند. بهمین جهت، اسماعیلیان و فاطمیان همواره رابطه خود را با قرامطه، انکار می نمودند.(ناصر خسرو و اسماعیلیان-ص۸۸ (و نیز) فدائیان اسماعیلی-برنارد لویس-ص۴۹و۴۵ (و نیز) غزالی نامه-جلال همائی ص۲۶ (و نیز) تاریخ ادبی ایران-ج۱-ص۵۸۸)
«اصطخری» و «ابن حوقل» پیشه رهبر قرامطه (ابوسعید جنابی) را «آردفروش»(مسالک و الممالک-ص۱۳۰ (و نیز) صورة الارض-ص۶۲) و «ابن اثیر» شغل او را «خوار و بار فروش» می نویسند،(کامل-ج۱۳-ص۱۳) در حالیکه مولف «بحرالفواید» او را مردی «پوستین دوز» از شهر «جناب» میداند.(بحرالفواید-ص۳۴۷)  بطوریکه از منابع تاریخی بر می آید: «ابو سعید جنابی» از مردم «جنابه» (بندر گناوه خلیج فارس) بود. او با همدستی «حمدان قرمط» و «زکرویه» (که هر دو ایرانی و از شعوبی های تندرو بودند) سازمان سیاسی قرمطیان را بوجود آورد. «ابو سعید جنابی» مدتی در گناوه و «توز» به تبلیغ عقاید «قرمطی» پرداخت(صورة الارض-ص۶۲) اما پس از مدتی تحت تعقیب ماموران خلیفه قرار گرفت و به بحرین رفت. بحرین سابقا از ایالات امپراطوری ایران بود و اکثریت ساکنان آن را ایرانیان و یهودیان تشکیل میدادند. بسیاری از مردم این ناحیه هنوز اسلام را نپذیرفته بودند،ولی در عوض خراج و «جزیه» میپرداختند. بدین ترتیب، بحرین و نواحی اطراف آن،پایگاه و پناهگاه مناسبی برای قرامطه جنوب گردید.
«ابوسعید جنابی» به علم و شعبده آشنا بود، بطوریکه بسیاری از مردم او را پیغمبر و حتی خدا میدانستند. او در بحرین گروه کثیری از پیشه وران و روستائیان را گرد آورد و شهر «لحسا» و «قطیف» و بحرین (هجر) را تسخیر نمود و نخستین جمهوری غیر مذهبی (لائیک) را در «لحسا» تشکیل داد که در حدود ۱۵۰ سال ادامه یافت.
شهر «لحسا» بخاطر موقعیت خاص بندری و بازرگانی خود در رابطه با کشورهائی چون هندوستان و چین مورد توجه بازرگانان و ثروتمندان بود و از این راه سودهای فراوانی نصیب ساکنان آن شهر میشد.
عده ای جمعیت «اخوان الصفا» و «قرمطیان» را یکی میدانند. بی شک،از نظر فلسفی،قرمطیان تحت تاثیر «اخوان الصفا» نیز قرار داشته اند.
اینکه «گلدزیهر» فلسفه اخوان الصفا را فلسفه دینی پنداشته، ناروا است. هدف اخوان الصفا،یک هدف سیاسی محض بود و تشیع شان ظاهری بوده تا آراء حقیقی و اغراض خود را در زیر آن مخفی سازند.(نگاه کنید به : تاریخ فلسفه در جهان اسلام ج۱ ص ۱۹۵ و ۱۹۱)
اخوان الصفا معتقد بودند که : فلسفه فوق شریعت است و فضایل فلسفی، فوق فضایل شرعی می باشد. آنها همچنین اعتقاد داشتند که مکتب و مذهب عقلی بالاتر از همه ادیان و مذاهب قرار دارد و تنها بوسیله عقل و تعینات عقلی باید زندگی انسان را هدایت کرد. آنها میگفتند : اینکه خدا، بندگان خود را با آتش جهنم شکنجه میدهد و یا، خدا به بندگان خود خشم و غضب میکند، مورد قبول عقل نیست، بلکه هرچه هست در این دنیاست و نفس تبهکار باید دوزخ خود را در این دنیا ببیند،انسان باید بهشت موعود را در همین دنیا به وجود آورد. «اخوان الصفا» معاد و معجزات پیغمبران را انکار میکردند. آنها عمیقا معتقد بودند که تنها خرد آزاد می تواند پدید آورنده فضیلت واقعی باشد.
«قرامطه» در زمینه علمی، معارفی را که از یونان و مصر و صائبیان گرفته بودند،بزبان عرب در آوردند و آنرا میان هواخواهان خود انتشار دادند.(تاریخ بیهقی تعلیقات ص ۸۴۷)
«قرمطیان» بزودی در بین ایالات مختلف اسلامی و در میان قشر بازرگانان و روشنفکران، طرفداران بسیار بدست آوردند،آنها کسانی را که به آئین اسلام گرویده بودند و مقررات آنرا محترم میشمردند،بدیده استهزاء مینگریستند و پس از آنکه به «لحسا» برگشتند،هرچه قدر قرآن و تورات و انجیل بود، همه را به صحرا افکندند و از بین بردند. بنظر آنها سه نفر،مردم جهان را گمراه کردند : شبانی (که مقصودشان موسی بود) طبیبی (که مرادشان عیسی بود) و شتربانی (که منظورشان محمد بود) واین شتربانی (پیغمبر اسلام) از دیگران شعبده بازتر و سبک دست تر و محتال تر بود. (بحر الفواید ص ۳۴۶ و نیز تاریخ بیهقی ص ۸۴۹ و نیز سیاست نامه ص ۳۰۹)
بنابراین : ما،با نظر «نولد که» و دکتر «خربوطلی» (انقلاب اسلامی ص ۱۴۲) و نیز با عقیده «پطروشفسکی» (اسلام در ایران ص ۳۰۷) که نهضت قرمطیان را «انقلاب اسلامی» و از «غلات شیعه» دانسته اند موافق نیستیم زیرا همانطور که دیدیم،عقاید و سخنان قرمطیان نه تنها با اصول و موازین اسلام مطابق نیست (تاریخ شیعه و فرقه های اسلام ص ۱۵۲) بلکه اساسا مخالف آنست. لفافه مذهبی این نهضت،در حقیقت نیاز معنوی رهبران آن مذهب نبوده، بلکه لفافه مذهبی توده ای و مترقی در قرون وسطی را باید در علت های زیر جستجو کرد :
۱.شرایط سخت مذهبی و تبلیغاتی که برای سرکوبی ملحدین و انقلابیون به عمل می آمد، باعث میگردید تا رهبران جنبش های مترقی در قرون وسطی جهت جلت توده ها از لفافه مذهب در ابراز عقاید خود استفاده نمیاند.
۲.در شرایط سیاسی-فرهنگی قرون وسطی، وجود احزاب سیاسی مترقی ناشناخته بود و هرگونه الحاد و ارتدادی به شکل «رفض دینی» تجلی میکرد. به گفته بارتولد، فویرباخ و انگلس : در دوره ای که مردم جز دین و الهیات باورهای دیگری نمیشناختند استفاده رهبران جنبش های مترقی از لفافه مذهبی را باید ضرورتی برای کسب پایگاه اجتماعی-سیاسی جهت این نهضت ها دانست.(نگاه کنید به : جنبش حروفیه و نهضت پسیخانیان علی میر فطروسیان ص ۱۱ ۱۳ ۳۳ ۳۴)
قرمطیان اگرچه در بعضی موارد از لفافه مذهب استفاده کرده اند، اما این امر، تنها برای جلب توده ها به میدان عمل و مبارزه بوده است. با درک درست از ماهیت عقیدتی این نهضت است که مورخین معتبری (مانند ابن اثیر و طبری) قرمطیان را دشمن خدا میدانند و تاکید میکنند :
قرمطیان خود را شیعه میدانستند تا بواسطه آن بتوانند کار خود را انجام دهند و عامه مردم را بسوی خود جلب نمایند.(کامل ج۱۳ ص ۹۰ و ۶۸ ونیز تاریخ طبری ج۱۵ ص ۷۷۶۰ و نیز حبیب – السیر خواند میر ج۲ ص ۲۸۵ و نیز تاریخ فلسفه در اسلام – دی بور ص ۳۲ و نیز فلسفه اسلامی ج۱ ص ۲۵۲) «بغدادی» نیز در اثبات ارتداد قرمطیان از اسلام و نابود کردن آن و تجدید فرهنگ و تمدن ایرانی بوسیله قرمطیان شواهد بسیاری بدست داده است، او اضافه میکند که : چون قرمطیان جرات نداشتند عقاید ضد اسلامی خود را بصراحت اظهار و آشکار کنند، دعوت خود را در لباس و لفافه مذهب باطنی انتشار دادند(تاریخ ادبیات در ایران – ذبیح الله صفا ج۱ ص ۱۸۸)…بخاطر شرایط خاص مذهبی بود که قرمطیان حقیقت مذهب خود را برای پیروانشان آشکار نمی کردند مگر بعد از آماده ساختن طولانی و طی مراحل مختلفی که روش فیثاغوریان و مانویان را بیاد می آورد، و نیز پس از آنکه فرد را سوگندهای گران میدادند که «راز»ی را فاش نسازند.(تاریخ فلسفه در جهان اسلام ص ۱۸۸) سازمان مخفی «قرمطیان»، بوسیله تبلیغات وسیعی، اکثر قشرهای اجتماعی را به خود جلب کرد و بخصوص با روشنفکران بغداد از جمله با «حسین بن منصور حلاج» و دیگر شخصیتهای آگاه سرزمین های اسلامی به صورت مخفی و «رمزی» به مکاتبه و مرابطه پرداخت. «قرمطیان»حتی در مکاتبات و ارتباطات خود، از نوعی «خط رمزی» استفاده میکردند و این،نشان می دهد که سازمان قرمطیان دارای یک تشکیلات منظم سیاسی بوده است. آثار و اشعار بعضی از شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری، وجود این خط اسرار آمیز را تایید میکند، مثلا «حکیم عمر خیام نیشابوری» در یکی از شعرهای خود، به وجود این نوع خط رمزی، اشاره میکند :
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این خط مقرطه نه تو خوانی و نه من
«ناصر خسرو » ضمن بررسی پایگاه طبقاتی و شکل حکومتی قرمطیان، درباره فرایض دینی و سیایت مذهبی قرمطیان مینویسد : در شهر «لحسا» مسجد جامع و بطور کلی مسجد وجود نداشت، ساکنان شهر «لحسا» نماز روزانه نمی گزاردند.(سفرنامه ص ۱۱۲)
«محمد حسینی علوی» تاکید میکند که از نظر فلسفی «قرامطه» و «زنداقه» در نفی «خدای آفریدگار» همصدا و هماهنگ هستند.(بیان الادیان ص ۱۴۹)
بخاطر اقتصاد خوب «قرمطیان» ، حکومت این کشور با کشورهای مسلمانی که دارای اقتصاد و حکومت عقب مانده بودند،همواره مبارزه میکرد و به ترویج و تبلیغ عقابد و شیوه حکومتی خود می پرداخت.
«مسعودی» می نویسد : تبلیغات سری «قرمطیان» بر ضد عباسیان، موجب شد تا روشنفکران و توده های ناراضی ،بتدریج گردشان جمع شده و در قیام های پارتیزانی با «قرمطیان» همکاری نموده و یاری شان میکردند.(مروج الذهب ص ۲۶۱)
«بوسورث» تصریح میکند : «…سازمان قرمطیان،تقریبا جنبه اشتراکی و سوسیالیستی داشت و مالیاتی که جمع میشد در میان افراد جامعه به نسبت احتیاجشان تقسیم میگشت»(سلسله های اسلامی ص ۱۱۷) «حناالفاخوری» و «خلیل الجر» و «فیلیپ حتی» نیز مینویسند : جنبش قرمطیان با تمایلات کمونیستی و انقلابی خویش، در سازمان سیاسی اسلام نیروئی هول انگیز شده بود.(تاریخ عرب ص ۵۷ و نیز تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ص ۱۸۶)
«قرمطیان» مساوات و برابری اقتصادی-اجتماعی را تبلیغ میکردند و بزودی قشرهای عظیمی از روستائیان و پیشه وران را به سوی خود جلب نمودند.
«دکتر خربوطلی» ضمن تایید این مطلب،می نویسد : «حمدان قرمط» بر اساس جهان بینی خود، یک جامعه سوسیالیستی را بنیاد نهاد، زمین را متعلق همگان خواند و و مالکیت ارضی را ملغی ساخت و چنین استدلال کرد که : چون ما به اصل مالکیت فردی اعتقاد نداریم و زمین را از آن توده مردم میدانیم، پس مالکیت همگانی را جایگزین مالکیت فردی میکنیم و همه مردم، حق استفاده و بهره برداری از اراضی زیر کشت را خواهند داشت.(انقلاب اسلامی ص ۱۳۶)
کار قرمطیان به آنجا کشید که همه دارائی خود را بصورت مشاع (اشتراکی) در اختیار جمع قرار دادند بطوریکه دیگر غنی و فقیری در میان ایشان نماند و کسی جز شمشیر و سلاحش مالک چیزی نبود.(سفرنامه ص ۱۱۳)
از نظر سیاسی : قرامطه به استقرار حکومت جمهوری اعتقاد داشتند و به امامت (خلافت) موروثی و بلاانقطاع معتقد نبودند. این امر دلیل دیگری است بر اینکه فلسفه سیاسی قرمطیان اساسا تمایلات سلطنت طلبانه (حکومت موروثی) شیعیان،تضاد داشت.
در سال ۲۹۴ هجری، قرمطیان به شهر مکه حمله کردند و حجاج را به قتل رساندند و ۱۱ روز در مکه ماندند و «حجرالاسود» و محتویات درون کعبه (از قبیل جواهرات و اشیا قیمتی) را با خود به بحرین بردند.( کامل – ابن اثیر ص ۶۵ و نیز آثار الباقیه ص ۲۷۷) مورخین در این باره می نویسند : قرمطیان «حجر الاسود» را از «خانه» جدا کردند و بر بام کعبه شدند و ناودان زرین کعبه را کندند و میگفتند : «…چون خدای شما به آسمان شود و «خانه» را بر زمین ضایع گذارد، خانه اش را غارت و ویران میکنند»…. پس جامه از «خانه» باز کردند و پاره پاره به غارت بردند و به استهزا میگفتند : «و مَنْ دَخَلَه کانَ آمناً و آمنهم مِنْ خوفْ» (یعنی) : وقتی که در خانه کعبه رفتید چرا از شمشیرهای امان نیافتید؟ (اشاره به سوره آل عمران آیه ۹۷ (هرکه در خانه کعبه داخل شود ایمن گردد). مولف) و اگر خدایی می بود شما را، ایمن میکرد شما را از بیم زخم شمشیرها..» (سیاست نامه – ص ۳۰۸ و نیز تاریخ فلسفه اسلامی ص ۱۸۷.) حمله قرمطیان به مکه از طرف آزادمردان و روشنفکران اسلام(که عده آنها در آن عصر قابل توجه بود) با شادی و تحسین استقبال شد. (زندگی مسلمانان در قرون وسطی ص ۱۲۷)
«ابن مسکویه» می نویسد که : برای برانداختن و سرکوبی قرمطیان، تنها در بین النهرین، خزانه عباسی بکلی خالی شده بود، زیرا فرونشاندن این شورش ۷۰۶ میلیون دینار (طلا) هزینه برداشت.(تحارب الامم ص ۱۴۲)
موفقیت و پایائی حکومت ۱۵۰ ساله قرمطیان را میتوان در علت های زیر خلاصه کرد.
۱-برخورداری از یک جهانبینی غیرمذهبی که وسیله ای موثر و مطمئن، برای ایجاد «بهشت موعود» در این جهان بود.
۲-اعمال و اجرای یک سیاست اقتصادی اشتراکی، مبتنی بر توزیع عادلانه ثروت ها و تامین و تعمیم آزادی و عدالت اجتماعی.
«ابوسعید جنابی» (رهبر قرامطه) با ایجاد جکومت دموکراتیک «لحسا» و با روش شجاعانه خود، به سایر رهبران و پیشوایان جنبش های میهنی، راه و رسم تشکیل حکومت های آزاد و ملی را آموخت.(زندگی مسلمانان در قرون وسطی ص ۱۳۹)
«قرمطیان» در ایران دارای پایگاه عظیم توده ای و روستائی بودند بطوریکه در زمان «نوح دوم سامانی»، این نهضت با همدستی دولتهای فئودال و روحانیون وابسته به آنها بشدت سرکوب گردید. در زمان «سلطان محمود غزنوی» نیز شکار و سرکوبی «قرمطیان» شدیدا ادامه داشت. «گردیزی» می نویسد : «…. و «محمود» بیشتر ایشان (قرمطیان) را بگرفت، بعضی را دست برید و نکال (شکنجه) کرد، و بعضی را به قلعه ها بازداشت تاهم اندر آن جای ها، بمردند…»(زین الاخبار ص ۱۸۰) آثار و اشعار شاعران متملق دربار غزنوی از سرکوبی و کشتار عظیم قرمطیان حکایت میکند.«فرخی سیستانی» می گوید :
«قرمطی» چندان کشی کز خونشان تا چند سال
چشمه های خون شود در بادیه ریگ مسیل
و «عنصری» نیز در مدح «سلطان محمود غزنوی» میسراید :
نه قلعه ماند که نگشاد و نه سپه که نزد
نه «قرمطی» که نکشت و نه گبر و نه کافر
دکتر علی میرفطروس، حلاج، چاپ پانزدهم، برگهای 70 تا 84

قرمطیان . [ ق ِ م ِ / ق َ م َ ] (اِخ ) فرقه ای از غُلات شیعه میباشند که به سبعیه نیز نامیده شده اند. (تعریفات ). از وقتی که نخستین دعات اسماعیلی در اهواز مستقر شدند و آغاز دعوت برای امامت محمدبن اسماعیل و اولاد او کردند، یکی از مبلغان خود را به نام حسین اهوازی به سواد کوفه فرستادند. وی در آنجا با مردی به نام حمدان اشعث معروف به قرمط ملاقات کرد. حمدان به زودی دعوت باطنیه را پذیرفت و در این راه به حسین اهوازی یاوری کرد و چندان در این کار کوشش نمود که حسین اهوازی امر دعوت را در سواد عراق به او واگذاشت . و او کلواذا یکی از توابع بغداد را مرکز دعوت خود قرار داد و دعوت وی چنان به سرعت انتشار یافت که در سال 276 هَ . ق . توانست به خرید اسلحه و تشکیل دسته ای از جنگجویان پردازد. اینان به زودی شروع به خونریزی و قتل مخالفان خود کردند و رعبی عظیم از آنان در دل مسلمانان عراق افتاد و بسیاری از مردم از بیم جان دعوت ایشان را پذیرفتند. قرمطیان عراق در سال 227 هَ . ق . قلعه ٔ استواری در سواد کوفه به نام دارالهجرة برای خود ترتیب دادند. حمدان از این پس به وضعمقررات مالی و نظامات اجتماعی متقنی برای اتباع خودمبادرت جست و هر یک را موظف به خرید سلاح برای خود کرد. داماد حمدان به نام عبدان کاتب یکی از دعات چیره دست او بود که مردم را به «الامام من آل رسول اﷲ» دعوت میکرد و او توانست دو تن از بزرگترین ناشران دعوت قرمطیان را به نام ابوسعید جنابی و زکرویه بن مهرویه که هر دو ایرانی بودند به این مذهب درآورد. از حدود سال 280 میان حمدان و عبدان کاتب با مرکز دعوت اسماعیلی در اهواز اختلاف حاصل شد و از این راه مذهب جدیدی به نام قرمطی که از شعب مذهب اسماعیلی محسوب میشود به وجود آمد. زکرویه پسر مهرویه و پسرانش یحیی و حسین درشمال عراق و بلاد شام شروع به نشر عقاید قرمطیان کردند و مدتی دمشق را در محاصره گرفتند و قوافل حاج را غارت کردند و فتنه ٔ آنان تا سال 294 به قوت ادامه داشت . ابوسعید جنابی (حسین بن بهرام ) از اهالی جنابه ٔ فارس بود که دعوت خود را در بحرین و یمامه و فارس پراکند و سپاهیان خلیفه را منهزم ساخت و رعب و هراسی عجیب میان مسلمانان افکند، تا در سال 301 به دست یکی ازغلامان خود کشته شد و بعد از او پسرش ابوطاهر به اشاعه ٔ دعوت قرمطیان و قتل و غارت بلاد عرب و عراق عرب وکشتن قوافل حاج اشتغال داشت و اعقابش تا سال 367 حکومت میکردند، وجه تسمیه ٔ این فرقه به قرمطی انتساب آنان است به حمدان اشعث ملقب به قرمط. راجع به معنی کلمه ٔ قرمط اقوال مختلفی است ، قرمطة در لغت یعنی ریز بودن خط و نزدیکی کلمات و خطوط به یکدیگر، و میگویند چون حمدان کوتاه بود و پاهای خود را هنگام حرکت نزدیک به هم میگذاشت ، به این لقب خوانده شد. و باز میگویند که لفظ قرمط از باب انتساب قرمطیان است به محمد وراق که خط مقرمط را خوب مینوشت و دعوت فرقه ٔ اسماعیلیه به دست او در میان قرمطیان به کمال رسید. ظاهراً کلمه ٔ قرمطی از لغت نبطی «کرمیته » به معنی سرخ چشم باشد. قرمطیان میگفتند محمدبن اسماعیلیان امام هفتم و صاحب الزمان است و معتقد به قیام به سیف و قتل و حرق مخالفان خود از سایر مذاهب اسلامی بودند. زیارت قبور وبوسیدن سنگ کعبه و اعتقاد به ظواهر در مذهب آنان حرام بود و در احکام شریعت قائل به تأویل بودند. (تجارب الامم ج 1 ص 33) (تاریخ الاسلام السیاسی ج 3 ص 325) (تاریخ ادبیات در ایران ج 1 ص 217 و 218). این فرقه میگفتندکه نبوت حضرت رسول بعد از غدیر خم از آن حضرت سلب ونصیب حضرت علی بن ابی طالب گردید. (از الفرق بین الفرق ص 61) (تلبیس ابلیس ص 110) (مقالات اشعری ص 26) (ملل ونحل ) (خاندان نوبختی ص 261). شعار قرمطیان مانند اسماعیلیان رایت سفید بوده است . بعضی از مورخان و نویسندگان فرقه ٔ باطنیه را اعم از اسماعیلیان و قرمطیان و غیره متهم به خروج از دین و تظاهر به اسلام برای نابود کردن آن و تجدید رسوم مجوس کرده اند. اگر این دعوت درست باشد ظهور این مذهب در ایران با منظور و مقصود ملی همراه بوده است . البغدادی شواهد متعددی برای اثبات این نظر داده و آغاز دعوت این قوم را از زمان معتصم دانسته است که بابک و مازیار برای آئین های قدیم قیام کرده بودند. وی میگوید اصحاب تواریخ گفته اند که واضعان اساس دین باطنیه از اولاد مجوس و مایل به دین اسلاف خود بوده اند و چون جرأت نمیکردند این عقیده را به صراحت اظهار کنند دعوت خود را در لباس مذهب باطنی انتشار دادند. اساس معتقدات این قوم بنابه تصریح بغدادی بر ثنویت است ، یعنی میگویند خداوند نفس را خلق کرد و خدا [اله الاول ] و نفس [اله الثانی ] مشترکاً امورعالم را به تدبیر کواکب سبعه [هفت امشاسپند] و طبایعالاول [= ایزدان ] اداره میکنند. همچنین شروع به تأویل احکام شریعت کردند به وجهی که منجر به احکام مجوس بشود، مثلاً برای اتباع خود نکاح با محارم و شرب خمر را جائز شمردند و امیر قرمطی احساء بعد از ابوطاهر جنابی فرمان داد که اگر کسی آتش را خاموش کند دستش را ببرند و اگر کسی آن را به دَم خویش بمیراند زبانش راببرند. از اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری مبارزه ٔ شدیدی در عراق و ایران با اسماعیلیان و قرمطیان شروع شد، و با ظهور محمود سبکتکین که به قتل شیعه و معتزله و اسماعیلیه و قرامطه ولوعی تمام داشت بر شدت این مبارزه افزوده شد و محمود خود میگفت : «من ازبهر عباسیان انگشت درکرده ام در همه ٔ جهان و قرمطی میجویم و آنچه یافته آید و درست گردد بر دار میکشند». (الفرق بین الفرق چ 2 صص 169 – 188) (صورة الارض
صص 295- 296) (تجارب الامم ج 1 صص 33 – 34) (کامل التواریخ ذیل حوادث سال 278) (تبصرة العوام ص 184) (جهانگشای جوینی ج 3 ص 87) (الحضارة الاسلامیه فی القرن الرابع ج 2 صص 53 – 58) (تاریخ ادبیات در ایران ج 1 صص 216 – 220).

لغتنامه دهخدا مدخل قرمطیان

راوندیان

شگفتتر از همه این جنبشها (جنبشهای شعوبی ایرانیان که به خونخواهی ابومسلم راه افتادند) نهضت راوندیان است که در ظاهر از علاقه به منصور دم میزدهاند اما در واقع مخصوصا بعد از واقعه ابومسلم قصد هلاک منصور را داشتهاند. در حقیقت این جنبش کوششی بوده است برای آنکه منصور را غافلگیر کنند و همانگونه که خود او ابومسلم را به خدعه و فریب هلاک کرده بود، آنها نیز او را به تدبیر و نیرنگ هلاک کنند. داستان این واقعه را در تاریخها آوردهاند و بیدنگونه است که این جماعت از اهل خراسان بودند، و چنین فرامینمودند که منصور را خدای خویش میدانند، همه به شهر منصور که در مجاورت کوفه بود و هاشمیه نام داشت آمدند و «گرداگرد قصر او طواف میکردند و میگفتند این کوشک پروردگار ماست. منصور بزرگان ایشان را گرفت و محبوس کرد دیگران بریختند و از هر جانب جمع آمدند و زندان منصور را بشکستند و محبوسان را بیرون آوردند و روی به منصور نهادند. منصور بیرون آمد و با ایشان حرب کرد» (تجاربالسلف، برگ 105).
باری این راوندیان جماعتی بودند که هر چند مقالات اهل تناسخ شتند و در ظاهر به خاندان عباس علاقه میورزیدند (درباره مقالات و آراء راوندیه که ظاهرا بعضی از آنها امامت را هم به ارث بعد از پیغمبر حق عباس و فرزندان او میدانستهاند ر.ک: تبصرةالعوام، برگ 178 و ابن حزم، ج 4، برگ 187 و مقالات اشعری برگ 21 و مفاتیح، برگ 22)، اما ابومسلم را نیز سخت دوستدار بودند. قتل ابومسلم با چندان خدمات ارزنده که به دستگاه خلافت کرده بود مایه وحشت و تاثر آنان بود. ازین رو در مرگ او آراء و عقاید عجیب آوردند و حقیقت نظر واصل دعاوی ایشان روشن نیست. از قراین برمیآید که در صدد سست کردن بنیاد خلافت منصور برآمدهاند و میخواستهاند انتقام ابومسلم را از او بستانند.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 125

بهافرید

مقارن پایان دولت اموی که خراسان، برای رهایی از یوق اسارت عربان به یاری ابومسلم برخاسته بود بهافرید پدید آمد. درباره او و آرا و عقایدی که تعلیم میکرد از مطالعه تاریخها چندان اطلاعی نمیتوان بدست آورد.
نوشتهاند که او پسر ماه فروردین و از اهل زوزن بود. در آغاز کار چندی ناپدید شد. به چین رفت و هفت سال در آنجا ماند. چون از آنجا بازآمد از طرفههای آنجا جامهای سبز رنگ با خود آورد که چون پیچیده شدی از نرمی و نازکی در دست جای گرفتی. بهافرید چون از چین بازگشت در قریه سیراوند از روستای خواف نیشابور مسکن گرفت و دین تازه آورد. در آنجا هر شب بر بالای برآمدی و چون روز شدی از آن فرود آمدی مگر مردی کشتکار که در مزرعه خویش کار میکرد او را بدید. بهافرید برزگر را به آیین تازه خویش خواند. و گفت که من تاکنون در آسمان بودهام و بهشت و دوزخ بر من عرضه کردهاند. خداوند بر من وحی فرستاد. و این جامه سبز در پوشانید و همین ساعت به زمین فرستاد. مرد، بدین او درآمد و گروهی بسیار پیرو او شدند (آثارالباقیه، برگ 210، چاپ لیپزیک).
این روایتی که ابوریحان درباره آغاز کار او بیان میکند البته از ابهام و افسانه خالی نیست. با اینهمه بیش از این درباره و چیزی از نوشتههای قدما نمیتوان بدست آورد. درباره عقاید و آرا او نیز اختلاف کردهاند. برخی نوشتهاند که اسلام بر او عرضه کردند و پذیرفت لیکن چون کاهنی پیشه گرفته بود اسلام او پذیرفته نیامد (الفهرست، برگ 483). اما از گفته ابوریحان چنین بر میآید که بهافرید، در پی آن بوده است که آیین مجوس را اصلاح کند و شاید میخواسته است بین دین زرتشتی و آیین اسلام آشتی و سازشی پدید آورد.
از این رو آیین زرتشت را تصدیق کرد لیکن در بسیاری از احکام با مجوس مخالفت کرد و برای پیروان خود کتابی به فارسی آورد و در آن احکام وشرایع خود را بازنمود. آنچه ابوریحان در باب شرایع و احکام او بیان میکند با آنکه شاید خالی از خلط و اشتباه نباشد جالب است. از نوشته وی برمیآید که بهافرید بدعتی در آیین مجوس پدید آورده است.
شاید علت اینکه نهضت او دیری نپایید نیز همین بود که مسلمانان و مجوسان هر دو از قیام او خشمگین و ناراضی بودند. گویند که چون ابومسلم به نیشابور آمد موبدان و هیربذان بر او گرد آمدند و شکایت آوردند که بهافرید اسلام و مجوسی هر دو را تباه کرده است. ابومسلم عبداللهبن شعبه را به جنگ وی گسیل کرد تا او را در جبال بادغیس بگرفت و نزد وی برد. ابوسلم بفرمود تا او را بکشتند و هر که از قوم او یافتند هلاک کردند (آثارالباقیه، برگ 211).
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 117 تا 119

شعوبیه

خلافت عباسیان – … بطوریکه میدانیم: جنگهای فراوان خلفای نخستین اسلامی، کشورگشائی ها و غارت ها و غنیمت های بیشمار، و در نتیجه: بسط و توسعه مالکیت فئودالی و اسارت روزافزون روستائیان و دهقانان در سرتاسر قلمرو اسلامی، بتدریج، زمینه را برای پیدایش اشرافیت «هار» و پر تجمل «بنی امیه» و ظهور فئودالیسم دوران عباسیان، فراهم ساخت.
در دوره حکومت «اموی»، جمع آوری خراج در ولایات، غالبا با تجاوز و تاراج بسیار همراه بود، مأموران مالیاتی و کسانی که مسئول جمع آوری خراج بودند، توده های مردم را وحشیانه تحت فشار و شکنجه قرار میدادند.
«قدامه بن جعفر» می نویسد: مأموران مالیاتی و مسئولین جمع آوری خراج، افرادی بودند که جز گرفتن سود و بهره خویش، اندیشه دیگری نداشتند، خواه آنرا از مال خراج برگیرند و خواه از مال رعیت به یغما برند، آنگاه، این همه را با جور و بیداد و تجاوز و تاراج می ستاندند… و توده ها را در گرمای آفتاب نگه میداشتند و به سختی می زدند. (کتاب الخراج – ص 86)
«هندوشاه» تأکید میکند: در زندان «حجاج» چند هزار کس محبوس بوده اند، «حجاج» دستور داد تا ایشان (زندانیان) را آب آمیخته با نمک و آهک دادند و بجای طعام، سرگین آمیخته با «گُمِیز» (مدفوع) خر… (تجارب السلف – ص 75)
«ابن اسفندیار» درباره شورش خونین دهقانان «طبرستان» (در زمان سلیمان بن عبدالملک اموی) می نویسد: «یزید بن ملهب» (سردار اموی) در گرگان سوگند خورد که با خون عجم، آسیاب بگرداند، گویند بسیاری از جوانان و دلیران و مرزبانان را گردن زد، چون خون روان نمیشد، برای اینکه «امیر عرب» را از کفاره سوگند نجات دهند، آب در جوی نهادند و خون با آن به آسیاب بردند، و گندم آرد کردند، و یرید بن ملهب از آن، نان بخورد تا سوگند خود وفا کرده باشد. (تاریخ طبرستان – ص 174)
در دوره حکومت «اموی»، فشار و ستم فئودال های محلی و حکام دست نشانده عرب، روستائیان را مجبور به فرار از روستا و ترک خانه و زندگی خود میکرد، بطوریکه «حجاج»، بر آن شد تا این روستائیان را از شهرها بیرون براند و بر دست هرکس، اسم محل و روستائی را که میبایستی به آنجا برود، نقش کند و جزیه ها و مالیات های سنگین بر آنها تحمیل نماید. (عقدالفرید – ابن ابدربه اندلسی – ص 262) این عمل، یادآور سیاست داغگذاری «کنستانتین» (امپراطور روم) است. در زمان او نیز، آن «کولونی» که از محل کار خود فرار میکرد، بازگردانده شده و به زنجیر کشیده میشد، گارگران نیز مانند بردگان، در کارگاههای امپراطوری «داغ» می خوردند و «نشاندار» میشدند. (تاریخ دنیای قدیم – کورفکین – ص 174)
در کنار اینهمه ظلم، استبداد و استثمار، «سیاست مسلمان سازی ملل غیرمسلمان» نیز با فشار وتهدید، پیشرفت میکرد و جامعه اسلامی را بسوی یک تغییر و تحول سیاسی – اجتماعی، پیش می برد.
نهضت شعوبیه – وقتی عرب ها، سیاست خود را بر «سیادت عرب» استوار ساختند، ایرانیان و دیگر خلق های غیر عرب در سرزمین های اسلامی تا حد «برده» و «بنده» (موالی) تنزل کردند. «بنی امیه» نسبت به آنها بسیار سخت میگرفتند و بهنگام جنگ، آنان را – پای پیاده و شکم گرسنه بمیدان جنگ می کشاندند و و کمترین سهمی از غنائی جنگی به آنها نمی دادند. (کامل ابن اثیر – ج 5 – ص 121). ایرانیان و دیگر «موالی» را به پست ترین کارها وادار می کردند و در هر موردی به آنان اهانت کرده و اذیت و آزار میرساندند. هرگاه در کوچه و خیابان، عربی با بار، با عجمی برخورد میکرد، عجم (مسلمان غیرعرب) مجبور بود که بار اعرابی را بی اجر و مزد تا منزل عرب، حمل کند، و اگر شخص عرب پیاده و و او سواره بود ناچار باید عرب را بر اسب خود سوار کند و به مقصد برساند.
معروف است که وقتی «معاویه» تعداد موالی را بسیار دید، تصمیم گرفت تا عده ای از آنان را بکشد و عده ای را نیز در بازار برده فروشان، بفروش رساند. (تاریخ تمدن اسلام – جرجی زیدان – ج 4 – ص 72)
«حجاج بن یوسف ثقفی» در عراق و بین النهرین عده فراوانی از ایرانیان و دیگر خلق های غیر عرب را بقتل رسانید و دستهای آنها (موالی) را برای تحقیر، نشان داغ می نهاد، بطوریکه یکی از شعرای عرب میگوید، اگر حجاج زنده بود، دست او (غیر عرب) از نشان داغ، سالم نمی ماند. (ایضا – کامل – ابن اثیر)
در برابر این ظلم و ستم ها و پریشانی ها و شکنجه ها، ایرانیان و خلق های غیر عرب (موالی) سرانجام به ستوه آمدند و طغیان کردند و در هر نهضتی که بر علیه حکومت «اموی» بوجود آمد، شرکت نمودند.
«نهضت شعوبیه» (جمع شعب – بمعنی قوم و ملت) در حقیقت نهضت مقاومت ایرانیان در برابر ظلم و ستم اعراب بود. این نهضت، با زنده داشتن و پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی و با جبهه گیری در برابر «نژاد برتر» عرب ها و برای ایجاد یک حکومت ملی به میهن پرستی و مبارزه استقلال طلبانه ایرانیان، دامن زد.
نهضت «شعوبیه» ابتدا بصورت نهضت ادبی ظاهر گشت که برجسته ترین نمایندگان آن «خاندان یسارنسائی» بود. آنها علنا، عرب ها را تحقیر میکرده و به فرهنگ و تمدن ایران افتخار می نمودند. اما پس از سرکوبی و خاموش کردن این «سرودهای مقاومت»، رهبران «شعوبیه» روش مبارزاتی خود را تغییر داده و به فعالیت مخفی روی آوردند.
نهضت «شعوبیه» با طرح شعارهای اقتصادی اجتماعی، بزودی بیک نهضت وسیع توده ای تبدیل شد و کشاورزان و پیشه وران (که بیش از سایر قشرها مورد ظلم و ستم عرب ها بودند) نیروهای اصلی این جنبش را تشکیل دادند. سران و رهبران «شعوبیه» در هیأت پیشه ور و بازرگان در شهرها به تبلیغ و ترویج عقاید خود می پرداختند. «شعوبیه» با جلب نیروهای توده ای، نطفه قیام: به آفرید – ابومسلم – بابک خرمدین – مقنع – قرمطیان و سایر قیام های ملی قرن دوم و سوم هجری را پرورش داد.
نخستین قیام و شورش، از درون حکومت «اموی» آغاز شد و «ابن اشعث» (حاکم زابل) به مخالفت با حکومت «بنی امیه» برخاست.
علت قیام و خروج «ابن اشعث» را چنین نوشته اند: «عبدالرحمان بن اشعث» از جانب «حجاج» در زابل، امارت داشت. «حجاج» نامه ای به تند به او نوشت که: «هرچه زودتر در وصول و ایصال مالیات ها اقدام کن و به هند و سند حمله بر – و سر «عبدالله عامر» را فورا نزد من بفرست»…
«ابن اشعث» – که در صدد سرکشی و طغیان بود – برآشفت و جوابی درشت به «حجاج» نوشت که: «تاختن به هند و سند کنم، اما ناحق نستانم و خون نریزم» (تاریخ سیستان – به تصحیح ملک الشعرای بهار – ص 114)
«ابن اشعث» قبل از «ابو مسلم» شورش کرد و بسیاری از نیروهای توده ای و روشنفکری و مذهبی را بدور خود جمع نمود. او در جنگهای فراوان، «حجاج» را شکست داد و در تمام این جنگ ها از «شعوبی» ها و مخصوصا از روستائیان و رنجبران ایرانی حمایت شد. اما سرانجام در جنگ «جماجم» پس از صد روز نبرد، شکست خورد و دستگیر گردید و برای آنکه در چنگ دژخیمان «حجاج» بقتل نرسد، در بین راه، خود را از بام خانه ای بزمین انداخت و خودکشی کرد.
مولف «تاریخ سیستان» در این باره می نویسد: «… و بدیر «جماجم» هشتاد و یک حرب کردند و آن هشتاد، «حجاج» به هزیمت شد، این راه هشتاد و یکم، عبدالرحمان (ابن اشعث) هزیمت شد و بیشتر یاران او کشته شد(ند) یا غرق شد(ند) و بعضی گم شد(ند) به بیابان ها …» (ایضا – ص 116)
در هنگامه ظلم و ستم حکام عرب و تجاوز و تاراج «عمال اموی»، خراسان قلب شورش ها و نهضت های ملی توده ای بود:
اولا: از جهت اقتصادی و ظلم و ستم و فشار ماموران حکومتی در اخذ خراج و تحمیل مالیات های جدید به توده ها. گزارش های موجود نشان میدهند که خراج خراسان و «سواد» بالغ بر نصف خراج کل سرزمین های خلافت بود.
ثانیا: بخاطر موقعیت جغرافیائی و دور بودن خراسان از مرکز خلافت اموی (دمشق)، که امکان لشکرکشی خلیفه و سرکوبی قیام های مردم را دشوار میساخت.
مجموعه این عوامل، زمینه مناسبی برای تبلیغات «شعوبیه» و شیعیان بود. و این همه، ظهور شخصیت هائی مانند «ابومسلم خراسانی» ، «بکیر بن ماهان» و «خداش» و در نتیجه: تشکیل سازمان مخفی طرفداران «بنی عباس» را ضروری کرده، مقدمات پیدایش و استقرار یک توازن اجتماعی نوین را ممکن و مهیا ساخت.
«ماهان» بازرگانی بود که از ظلم و ستم و فشارهای مالیاتی حکام اموی بستوه آمده بود و با توجه به پایگاه طبقاتی او، میتوان گفت که «ماهان» در استقرار حکومت بنی عباس، تامین و تحکیم منافع طبقاتی خود را جستجو میکرد.
«خداش» دارای پایگاه وسیع طبقاتی در میان روستائیان خراسان بود و در لفافه دعوت به استقرار حکومت بنی عباس، به تبلیغ عقاید اقتصادی اجتماعی «مزدک» می پرداخت. او و پیروانش تقسیم زمین و اموال را وعده میدادند… حاکم خراسان و ماوراءالنهر «خداش» را تعقیب و دستگیر نموده، زبانش را کندند و دست هایش را بریدند و دیدگانش را میل کشیدند و بعد بقتلش رساندند. (نگاه کنید به: آفرینش و تاریخ – مقدسی – ج 6 – ص 63 – 64)
«ابومسلم» هرچند که در میان روستائیان خراسان دارای موقعیتی بزرگ بود، اما بخاطر فقدان آگاهی لازم و نداشتن یک جهان بینی واقعی از جریانات اجتماعی – سیاسی، خیال میکرد که این، تنها خلافت عباسیان است که میتواند آزادی و عدالت اجتماعی را برقرار سازد.
«ابومسلم» با چنین معیار و اعتقادی، به طرفداری حکومت بنی عباس برخاست و در راه استقرار و تحکیم خلافت عباسیان، متاسفانه بعضی از نهضت های ملی توده ای را سرکوب کرد، مثلا: قیام «به آفرید» و شورش مردم «بخارا» (به رهبری شریک بن شیخ المهری) که بر علیه – ظلم و ستم خلیفه عباسی قیام کرده بودند، بوسیله «ابومسلم» به خون کشیده شد و سرکوب گردید. «ابومسلم» فاقد یک آرمان توده ای بنفع برده ها بود و در آغاز قیام او، وقتی که برده های فراوانی برای کمک و یاری او، از شهرها و روستاهای خود گریختند و به سپاه ابومسلم پیوستند، صاحبان برده به «ابومسلم» مراجعه و بخاطر از دست دادن برده های خود، شکایت کردند. ابومسلم نیز دستور داد تا برده ها به شهرها و روستاها، نزد اربابان خود، بازگردند و چون برده ها از اجرای دستور او خودداری کردند، ابومسلم، برده ها را در اردوگاه جداگانه ای مستقر ساخت و ماموران و مراقبان بسیاری بر آنها گماشت و از وارد شدن برده ها به مبارزه، جلوگیری کرد. ابومسلم و سران نهضت او بیم داشتند که بردگان، آزادی خود را خواستار شوند. (تاریخ ایران – پیگو لوسکا یا و … – ص 170)
ابومسلم، با تحکیم هرچه بیشتر حکومت عباسیان، در حقیقت به تقویت زمینه های قتل خود، بوسیله «منصور عباسی» پرداخت.
استقرار حکومت عباسیان – که با خون ایرانیان استوار گردید – آرزوها و امیدهای توده مردم را در ایجاد یک عدالت اجتماعی، تحقق نبخشید.
سیاست های ضد ایرانی حکومت عباسیان، خیلی زود «ابومسلم» و پیروان او را به اشتباه شان آشنا ساخت.
در آغاز حکومت عباسی، فئودالیسم تمرکز بیشتری می جوید و اراضی خلافت با مصادره و غصب املاک و اراضی دهقانان و روستائیان بسط و توسعه می یابد.
در این دوره، خراج و وضع مالیات های سنگین باعث شد تا خرده مالکان نیز، زمین ها و املاک خود را بفروشند و بتدریج به کشاورزان ساده و یا روستائیان و کارگزان مزدور بی زمین، مبدل شوند، و یا برای تأمین معاش خود به شهرهای بزرگ، روی آوردند و بدین ترتیب بر تعداد «زحمت کشان شهری» افزوده شوند.
بعضی از مالکان و خرده مالکان و مردم روستاها نیز، برای فرار از پرداخت خراج و مالیات های سنگین، اراضی و املاک خود را بنام حکام و بزرگان حکومتی ثبت کردند. این شیوه را «التجاء» می گفتند که پس از مدتی به از دست رفتن اراضی روستائیان و خرده مالکان، بنفع سلطان و درباریان، منجر میشد.
در زمان خلافت «هارون الرشید» محمد بن خالد برمکی – و برادرش (موسی) که در طبرستان حکومت میکردند، بزور، املاک مالکان را خریدند. (تاریخ طبرستان – ابن اسفندیار – ص 190) مردم قزوین، طبرستان و زنجان نیز از ترس، و بخاطر ظلم و ستم عمال و ماموران حکومتی و برای رهائی از مالیات های سنگین، مجبور شدند تا اراضی و املاک خود را بنام «قاسم بن هارون الرشید» ثبت نمایند و اراضی آنها بدین وسیله جزو اراضی سلطانی گردید. (کتاب البلدان – ابن الفقیه – ص 22 (و نیز) فتوح البلدان – بلاذری – ص 158)
«لیث بن فضل» که از طرف مامون به حکومت سیستان منصوب شده بود، در همه قلمرو خود، املاک را خرید. (تاریخ سیستان – ص 176)
در فارس نیز ظلم و ستم کارگزاران حکومت عباسی و جمع آورندگان خراج، مردم را مجبور کرد تا اراضی خود را بنام بزرگان و درباریان ثبت کنند.
«ف.انگلس» دولت های استثمارگر را بطور کلی «سازمان طبقه دارا، برای حمایت خود از طبقه ندار» و دولت های اشرافی را «عامل درباریان برای تضییق روستائیان وابسته به ارباب» نامیده است. (ناصر خسرو و اسماعیلیان – برتلس – ص 54)
خلافت عباسی، دولتی بود متمرکز و حربه ای برنده در دست اشراف صاحب زمین که روز بروز نیرو می گرفت و لبه تیز آن متوجه روستائیان بود.
در این هنگام مذهب رسمی اسلام و خلفا (سنی) نماینده منافع اشراف و فئودال ها بود و هرگونه مخالفت و اعتراضی نسبت به نظام موجود، در لفافه «ارتداد مذهبی» و در کسوت نهضت های خرمدینان – مقنع ئیان – خوارج – شیعیان – قرمطیان و غیره بروز میکرد.
«ف.انگلس» بخوبی خاطر نشان کرده است که شکل مبارزات تاریخی را در اکثر موارد، شعور سیاسی و عقیدتی (ایدئولوژیک) یک جمعیت و بخصوص اندیشه های مذهبی و تکامل آنها در سیستم عقاید دینی، تعیین می کند. (جنگ های دهقانی در آلمان – ف.انگلس – ص 29 (و نیز) لودویک فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان – ص 50)
یکی از مهمترین مسائل دینی و سیاسی – در طول حکومت های نخستین اسلامی مسئله «امامت» بود.
در نخستین روز مرگ «حضرت محمد»، اختلافات و کشمکش های شدیدی بین اصحاب و و پیروان او بوجود آمد.
پس از کشمکش ها و مبارزه هایی که برای کسب قدرت سیاسی و دینی بین ابوبکر و عمر و عثمان – از یکطرف – و بین «علی» و پیروان او – از طرف دیگر – روی داد، مسلمانان عملا به چندین دسته متخاصم تقسیم گردیدند که خوارج، سنی ها و شیعیان از مشخص ترین و مهمترین فرقه های متخاصم بودند.
«فرقه خوارج» – جمهوریخواه بودند و بر این اساس عقیده داشتند که خلیفه باید با رعایت دموکراسی، از بین شایسته ترین افراد مسلمان انتخاب شود.
«فرقه شیعیان» – بر خلاف خوارج، مظهر تمایلات سلطنت طلبانه بودند و «امامت» (یعنی خلافت) را از حقوق مسلم خاندان پیغمبر میدانستند.
اختلاف بر سر «امامت» و تعیین خلیفه، در طول قرن های خلافت اسلامی، همواره باعث جنگ های شدید و خونینی گردید، بطوریکه بگفته مورخین: در تمام دوران های اسلامی، درباره هیچ قاعده دینی بقدر «امامت»، (یعنی خلافت) خون ریزی نشده است. (ملل و نحل-12 (ونیز) خاندان نوبختی-ص53).
بعد از اینکه «ابومسلم» از ایجاد یک عدالت اجتماعی – بوسیله عباسیان – ناامید شد، برای استقرار خلافت خاندان «علی» و تحقق بخشیدن به آرزوی شیعیان، بوسیله «ابوسلمه خلال» (وزیر سفاح) باامام «جعفر صادق» تماس گرفت. «ابوسلمه» که شخصی ایرانی و میهن پرست بود، طی نامه ها و پیامهایی «امام» را به خلافت دعوت کرد و تصریح نمود که او (ابوسلمه) و «ابومسلم» و تمام یاران و سپاهیان شان طرفدار و پشتیبان خلافت امام هستند.
اما، «امام جعفر صادق» نامه ها و پیامهای «ابوسلمه» را آتش زد و از قبول مسئولیت خلافت، «پرهیز» کرد و خاندان خود توصیه نمود تا از شرکت در فعالیت های سیاسی، خود داری کنند.
«ابن طقطقی» در این باره مینویسد: «… فرستاده «ابوسلمه» نزد «جعفر بن محمد» آمد و نامه «ابوسلمه» را بدو داد، «جعفر بن محمد» گفت: مرا با «ابوسلمه» که شیعه و پیرو دیگران است چکار؟ (منظور از شیعه و پیرو دیگران… شیعه عباسی است که معتقد به امامت «محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، از نواده های عباس بن عبدالمطلب عموی پیغمبر» بودند است.) نامه را بخوان!… «امام جعفر صادق» به خادم خود فرمود چراغ را نزدیک وی آورد، چون خادم چراغ را پیش وی آورد «جعفر بن محمد» نامه را در آتش چراغ نهاد و آن را سوزانید… فرستاده «ابوسلمه» پرسید: جواب آنرا نمیدهی؟ «جعفر بن محمد گفت جوابش همین بود که دادم. (تاریخ فخری-ص 208)»
بدین ترتیب پس از مدتی نقشه «ابوسلمه» و «ابومسلم» آشکار شد و این مسئله شکاف اختلاف بین خلیفه عباسی و ابومسلم را عمیقتر ساخت.
«ابوسلمه» بزودی- بوسیله دژخیمان خلیفه بقتل میرسد و کشتن «ابومسلم» نیز در دستور روز حکومت عباسی- قرار میگیرد.
پس از کشته شدن «ابوسلمه» ابومسلم نیز در خصوص خلافت به «حضرت صادق» مراجعه کرد. حضرت در جواب او گفت «تو نه از یاران منی- و نه زمان زمان منست» ابومسلم ناامید شدو… (تاریخ شیعه و فرقه های اسلام- دکتر محمد جواد مشکور ص 80)
«گردیزی» مینویسد: «چون «ابومسلم» این کارها بکرد، «منصور» را از آنهمه خوش نیامد و بخویشتن بترسید. پس روزی «ابومسلم» را پیش خواند و بسیار گفت، و اندر خشم شد بر وی، و بفرمود تا «ابومسلم» را همانجا، پیش او بکشتند (زین الاخبار- ص 64).»
قتل فجیع «ابومسلم»- که توده های ایرانی به او بعنوان یک «منجی» امید بسته بودند-تاثیر عمیقی در نواحی خراسان و سیستان و ماوراء النهر داشت و خشم خلق ها را نسبت به خلافت عباسی، تشدید نمود. یکی از اثرات مهم قتل «ابومسلم» بر جنبشهای مردم، این بود که اکثر این نهضت ها، با تلفیق بعضی عقاید شیعه و زرتشتی (اعتقاد به حلول شخصیت ابومسلم در دیگران) و عقاید مزدک (اشتراک اموال و عدالت اجتماعی) به نوعی «وحدت» در مبارزه با خلافت عباسی، دست یافتند. «انگلس» مینویسد:
(اگر مبارزات طبقاتی توده ها پرچمهای مذهبی با خود حمل میکردند و اگر منافع، نیازها و خواست های هر یک از طبقات زیر سرپوش مذهبی خود را پنهان میساخت، این در حقیقت امر تغییری نمیدهد و به سادگی از مناسبات آن زمان قابل درک است)
در تمام این قیام ها، اعتقاد به ظهور یک منجی-گاهی در کسوت یک پیغمبر و زمانی در هیئت یک خدا، پرچم عقیدتی توده ها و روستاییان رنجبر، در مبارزه با ظلم و ستم فئودالها و استبداد خلفای عباسی بود. باید یاد آور شد که تشکل ناکافی و پراکندگی شورشیان (که از خصلت ویژه کار دهقانی و از شرایط جغرافیائی گسترده ایران ناشی میشد) و نیز فقدان رهبری کار آزموده و عدم آگاهی روستائیان. غالباً موجب شکست این نهضت ها گردید.
شکل مذهبی جنبشهای مزبور، جهت ضد فئودالی مبارزه توده ها را سست کرد و آنها را از اقدام فعالانه تر بر علیه نظام فئودالی، محروم ساخت. با اینحال، بعضی از این جنبش ها (مانند قیام مقنع) نخستین عقاید الحادی و «انسان خدائی» را در خود داشتند که یکی از علل تداوم و پایانی بیشتر این نهضت ها، از سایر قیامهای توده ای این دوران بود.
حلاج، علی میرفطروس، چاپ پانزدهم، نشر البرز برگهای 46 تا 58

درگیر و دار این مشاجرات،که در زمینه عقاید و آرا دینی، بین صاحب نظران در گرفته بود،مساله دیگری نیز در بین مسلمانان، مطرح بود: آیا عربان، که ایران و دیگر کشورهای جهانرا باسلام درآوردهاند، و بر بسیاری از اقوام جهان پیروزی یافتهاند، بر دیگر اقوام جهان برتری دارند؟ البته عربان خود در این باب شک نداشتند. گذشته روزگار خویش را آکنده از فخر شرف و آزادی و بزرگواری میدیدند. بدلاوری و جوانمردی و مهمان نوازی و سخنوری خویش بسی مینازیدند. از بابت سعی و مجاهدتی نیز که در کار نشر اسلام کرده بودند خوبشتن را بر دیگر مسلمانان صاحب حقی میشمردند. بدان سبب نیز که پیغامبر از عرب برخاسته بود، و قرآن هم بزبان عرب بود گمان میکردند، عرب را بر همه اقوام جهان برتری است. و در ایران، به روزگار امویان چندان این برتری را که مدعی بودند به رخها کشیدند که مایه رنج و ملالت گشت. از این رو اندک اندک، این اندیشه در خاطر مسلمانان پدید آمد که این دعوی عربان، و این رفتار تحقیرآمیز که نسبت بدیگر مسلمانان غیر عرب دارند، با آیین قرآن سازگار نیست. مگر نه در قرآن برادری و برابری همه مسلمانان بصراحت ذکر شده بود؟ قرآن، بصراحت میگفت که «ای مردم، ما همه شما را از مردی و زنی آفریدیم و شعبه ها و قبیلهها کردیم تا یکدیگر را (بدان) بشناسید.» (سوره الحجرات :۱۳) و تاکید میکرد که «گرامیتر شما در نزد خداوند آنکس است که پرهیزگارتر باشد» و پیغمبر نیز گفته بود : «عربی را بر عجمی هیچ برتری نیست الا بپرهیزگاری». درینصورت، آن دعویها و خودستاییها که عربان میکردند ناروا بود و اساس درست نداشت. از این رو بسی از مسلمانان طاقت آن خواریها نیاوردند و آن دعویها را آشکارا رد و انکار کردند. مردم از یک گوهرند و در نژاد و تبار هیچ بر یکدیگر امتیاز ندارند، مزیتی اگر هست، بین امتها و قبیله ها نیست بین افرادست و آن نیز جز از حیث تقوا و پرهیزگاری نتواند بود. نیک و بد و پست و بلند، در بین هر قوم و طایفه هست اما در بین هر قوم و طایفه نیک، نیک است و بد، بدست. آنکس را که خود پست و فرومایه است از انتساب به بزرگان قوم خویش فخر و شرف نمی افزاید و انکس که نیز خود بلند همت و والاگهرست از انتساب به فرومایگان قبیله خویش قد و شرف نمیکاهد. وقتی اهل عراق همه خود را بکسری و قباد منسوب میکردند شاعری از این شعوبیان بطنز می پرسید پس نبطیها کجا رفته اند؟
کسانی که برتری اعراب را رد می کردند اهل تسویه بودند، و چنین دعویها را به زیان مسلمانی میشمردند. اما اعراب، خاصه جاهلان و خودستایان آنها، که گفتار این اهل تسویه را نمی پذیرفتند دچار سرزنشهای سختتر شدند. کسانی که ، بنام شعوبی اختصاص یافتند، سخنان اهل تسویه را دستآویز گرفتند و اندک اندک بتحقیر و سرزنش عربان پرداختند. گفتند و حجت آوردند،که عرب را نه همان هیچ مزیت بر دیگر اقوام نیست بلکه خود از هر مزیتی عاری است. هرگز نه دولتی داشته است نه قدرتی نه صنعت و هنری به جهان هدیه کرده است نه دانش و حکمتی. جز غارتگری و مردم کشی هنری نداشته است و از فقر و بدبختی اولاد خود را میکشته است. اما قرآن و آیین اسلام، که عرب بدانها مینازد و بر دیگر مسلمانان فخر میفروشد، خود هیچ اختصاص به عرب ندارد. و آنگاه، قرآن و آیین مسلمانی خود ازین دعویها ناروا و تعصب آمیز بیزارند و آنرا زشت و ناروا شمردند.
نام شعوبی،که بر این فرقه مخالف عرب، و هم بر کسانی که اهل تسویه بودند اطلاق شده است، از آن روست که این دو فرقه معتقد بوده اند که قبایل عرب را، با شعوب غیر عرب هیچ تفاوت نیست و آن دعویها که عرب در برتری خویش دارند بی جا و نارواست(برای اطلاعات بیشتر در باب شعوبیه ر.ک: ضحیالاسلام.تالیف مرحوم احمد امین که بوسیله آقای عباس خلیلی به نام پرتو اسلام بفارسی ترجمه شده است. نیز بسلسله مقالات آقای جلال همایی در مجله مهر سال دوم که عمده مطالب آن نقل از همین کتاب ضحیالاسلام است مراجعه شود.همچنین ر.ک: دائرةالمعارف اسلام ج ۴ ص ۴۱۰ و همچنین مراجعه شود به تحقیقات گلدزیهر در این باره در کتاب : Muhammendanische Studien 1 ) مشاجره بین اعراب با این شعوبیها اندک اندک سخت بالا گرفت و چندانکه ازهر فرقه سخنوران برخاستند و یکدیگر را هجوها و سرزنشها کردند. و مخالفان عرب، خاصه مجوس و زنداقه، بازار این هنگامه را گرمتر کردند، و در هجو و قدح عرب، بیش از آنچه حق وسزا بود،افراط پیشه گرفتند و کار را بجایی رسانیدند که اندک اندک نه همان قوم عرب، بلکه هرچیز دیگر را از زبان و آیین و اعتقاد که منسوب بعرب بود، تحقیر کردند و مخالفت با دعویهای عرب را بهانه کردند تا با دعویهای قرآن و اسلام نیز مخالفت کنند و درین مشاجره از حد اعتدال بکلی خارج شوند .
این شعوبیها تنها در ایران نبودند در سایر بلاد مسلمانی هم هرجا که مردم از خودستاییهای عربان بستوه بودند; شعوبیها نیز پدید میآمدند و با اعراب مشاجره میکردند. اما در ایران، از هر دستی مردم در بین این فرقه بودند، که همه در قدح و طمن بر عرب همداستان بودند.با اینهمه بیشتر این شعوبیان در ایران از آنکسانی بودند که از اعراب خواری و بیداد دیده بودند.
میتوان گفت کشاورزان و روستاییان،خاصه در نقاط دور افتاده ایران بیش از دیگران دستخوش جور و بیداد تازیان بودند. مالکان و اقطاعداران از یکسو بر آنان ستم میکردند، باجگیران و کارگزاران از سوی دیگر مال و خواسته آنها را بغارت میبردند. از اینجهت بود که آنها، بیش از سایر طبقات با عقاید و افکار شعوبی آشنا شدند . نوشتهاند که «در میان شعوبیان، آنها که بیشتر بدخواه عربانند و بیشتر بآنان کینه میورزند اوباش نبطی و برزگران و روستاییان ایرانی میباشند لیکن بزرگان و اشراف ایرانی که دارای مقام ارجمندند دین را شناخته اند و شرف را عبارت از نسبت خود میدانند» (ابن قتیبه،کتاب العرب. ر.ک: رسائل البلغاء ص ۲۷۰) این گفته ابن قتیبه، با آنکه از رنگ غرض خالی نیست جالب و مهم است. در موقعی که قوم مهاجم بر کشوری استیلا میجویند اشراف و بزرگان آن کشور همیشه زودتر از سایر طبقات با مهاجمان و دشمنان دوستی میابند. جاه و حشمت پر بهایی که دارند غالبا آنانرا وامیدارد که بر حفظ آبرو و اعتبار خویش با دشمنان فاتح و قاهر خویش بیامیزند و تاثیر نفوذ آنهارا بپذیرند از این رو در پس هر فاجعهیی که برای یک مملکت روی داده است، طبقه اشراف زودتر از سایر مردم رسوم و آداب قومی و ملی خویش را از دست داده اند و حتی راه و رسم بیگانه را به منزله یک «جاه و اعتبار» تازه، پذیرفته اند.
در ایران نیز، دهقانان و بزرگ زادگان اندک اندک توانستند جای خود را در حکومت عربی باز یابند، از این رو جز در مواردی که کسب و جاه و نام را در نظر داشتند، در نهضتهای ضد عرب کمتر شرکت میجستند. اما روستاییان و کشاورزان که دستخوش ظلم تحقیر فاتحان بودند و نمیتوانستند با آنها همراه همداستان باشند همواره برای مقاومت در برابر زورگویان و ستیزهجویان عرب بهانه میجستند. بدین سبب بود، که مبادی و اقوال شعوبیان نزد روستاییان و کشاورزان ستم رسیده نفوذ و رواج بسیار یافت. داستان شعوبیان در تاریخ، جالب و خواندنی است. عقیده آنها در کوچک شماری اعراب از حس نفرت و انتقام سرچشمه میگرفت. آنها نه همان اعراب را بر عجم برتری نمینهادند بلکه آنانرا از همه اقوام جهان پستتر و فرومایهتر میدانستند این ندا در دوران حکومت اموی که اعراب قدرت و سیادت تمام داشتند ضعیف و نارسا بود، لیکن در دوره عباسیان اندک اندک شدت و نیرو گرفت. در زمان هشام بن عبدالملک وقتی اسماعیل بن یسار به نژاد ایرانی خویش افتخار کرد به سختی مجازات دید. گویند وی در حضور این خلیفه اموی شعری خواند و در طی آن عظمت نژاد و تبار ایرانیان را ستود و گفت «کیست که مانند خسرو و شاپور و هرمزان در خور فخر و تعظیم باشد؟ » وقتی هشام اشعار وی بشنید، برآشفت و پرخاش آغاز کرد که «بر من فخر میفروشی و در برابر من خویشتن و قوم خویشتن را میستایی !» پس بفرمود تا او را بزدند و در برکهیی افکنند. (برای تفصیل این داستان رجوع شود به : اغانی ج ۴ ص ۱۲۵ و این حکایت از آنجا در ضحیالاسلام هم نقل شده است،رک. ج ۱ ص ۲۹-۳۰ که شعر اسماعیل یسار در آنجا ذکر شده است و در طی آن ابیات آمده است :
من مثل کسری و سابور الجنود معا والهرمزان لفخر او لتعظیم
در دوره اموی آراء و سخنان شعوبیان ،با چنین شدتی طرد میشد اما در روزگار عباسیان ، کسانی ماند بشار بن برد آشکارا عرب را مینکوهیدند و ایرانیان را میستودند. بعضی از آنها حتی آشکارا خلفا را، که بنی هاشم بودند طرد میکردند و میگفتند بیایید و پیش از آن که پشیمان شوید خویشتن را خلع کنید. پس بسرزمین خویش در حجاز باز گردید و بخوردن سوسمار و چرانیدن گوسپند بپردازید…(اشاره است بمتوکلی که میگوید:
فقل لبنی هاشم اجمعین—- هلموا الی الخلع قبل الندم
فعدوا الی ارضکم بالحجاز—- لاکل الضباب و رعی الغنم
(رک: ضحیالاسلام ج ۱ ص ۶۵)
باآنکه،آثار شعوبیه را تعصب دوست داران عرب، یکسره عرضه نابودی و تباهی کرده است و لیکن،از آنچه در مطاوی کتب مخالفان آنها نقل شده است بخوبی میتوان حقیقت دعاوی و مایه سخنان شعوبیان را دریافت. نفرت از عرب، اندک اندک چنانکه جاحظ گفت بنفرت از هرآنچه به عرب تعلق داشت منتهی گشت (الحیوان ج ۷ ص ۶۸) و شعوبیان رفته رفته سخن اهل تسویه را بهانهیی جهت ترویج و اشاعه ثنویت و زندقه کردند.
در دوره مامون و معتصم توسعه نفوذ و قدرت ایرانیان و ترکان، عربان را یکسره ضعیف و زبون کرده بود. داستان برتری نژادی عرب دیگر افسانه ای بیش نبود . خلفا خود از جانب مادر عرب بودند. وزراء بیشتر از میان ایرانیان انتخاب میشدند . سرداران سپهسالاران خلیفه بیشتر ترک و ایرانی بودند. از این رو نشر سخنان شعوبیه دیگر با مانع برخورد نمیکرد و بدینگونه درگیر و دار مشاجرات و مجادلات مذهبی و کلامی که در آن روزگاران در بین فرقه های مسلمانان و دیگر مذاهب در گرفته بود سخنان شعوبیه نیز چون مذهب و آیین تازهیی روی نمود و مخالفان و هواخواهانی یافت. در هر حال، از روزگار مامون اندک اندک شعوبیان در درگاه خلافت قدری و شانی یافتند. چنانکه، در بیت الحکمه مامون،برخی از آنها مقام و منصبی داشتند.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 267 تا 272

سندباد

اما از دوستان ابومسلم که به خونخواهی او برخاستهاند از همه گرمروتر سنباد مجوس بود. سنباد که بود؟ اگر آنچه مورخان مسلمان، که در همه حال از تعصب مسلمانی خالی نیستند، درباره او نوشتهاند درست باشد، در قیام او جز یک طغیان تند برضد خلیفه تازی و جز یک حس انتقامجویی از آدمکشان عرب چیزی نمیتوان یافت. اما با امعان نظر در علل و نتایج حوادث، این نکته آشکار میگردد که قیام او خیلی بزرگتر از آنچه در تاریخها نوشتهاند بوده است. نفرت از جور و عصیان بر ضد جباران بیشتر از حس انتقام و کینه جویی روح این پهلوان را گرم میکرده است. نهضت خونآلود و گرم و سوزان او که بیش از هفتاد روز طول نکشید برای کسانیکه پس از او برضد ستمکاران تازی قیام کردند سرمشق زندهای بود.
در تاریخها قبل از این حادثه ذکری از او نیست. نوشتهاند که او آیین مجوس داشت و در یکی از قریههای نیشابور به نام آهن ساکن بود و در آنجا ثروت و مکنتی داشت. او را از یاران و پروردگان ابومسلم خواندهاند و درباره کیفیت آشنایی آنها افسانهها نوشتهاند. از جمله آوردهاند که: «چون ابراهیم امام ابومسلم را به خراسان فرستاد از نیشابور میگذشت به خان سنباد فرود آمد ناگاه ابومسلم به مهمی بیرون رفت و چهارپای خود را بر در محکم بسته بود چهارپای آواز کرد و در خان بکند چون ابومسلم بازگشت مردم خانش بگرفتند که در خان را نیک کن و این غوغا به سنباد برسید چون در ابومسلم نگاه کرد و آن شکل را دید دریافت که او را شانی خواهد بود. ایشان را زجر کرد و ابومسلم را بخانه برد و چند روز میهمان کرد بعد از آن احوال ابومسلم میپرسید ابومسلم اظهار نمیکرد سنباد گفت با من راست بگوی که من راز تو نگاه دارم ابومسلم شمهای بگفت سنباد گفت فراست اقتضای آن میکند که تو این عالم بهم زنی و عرب را از بیخ براندازی و کم بوده است که فراست من خطا شده باشد ابومسلم از آن شاد گشت و از پیش او برفت» (زبدهالتواریخ، نسخه خطی مجلس). همین روایت را که ظاهرا از ابومسلمنامهها نقل شده است و خالی از افسانه نیست یکی دیگر از مورخان بدینگونه نقل میکند که: « سنباد از جمله آتش پرستان نیشابور بود و فیالجمله مکنتی داشت و در آن روز که ابومسلم از پیش امام به مرو میرفت او را دید و آثار دولت و اقبال در ناصیه او مشاهده کرد او را به خانه برد و چندگاه شرایط ضیافت به جای آورد و از حال وی استسفار نمود ابومسلم در کتمان امر خود کوشید سنباد گفت قصه خود با من گوی و من مردی رازدار و امینم افشای اسرار تو نخواهم کرد ابومسلم شمهای از مافیالضمیر خود را در میان نهاد سنباد گفت مرا از طریق فراست چنان به خاطر میرسد که تو عالم را زیر و زبر کنی و بسیاری از اشراف عرب و اکابر عجم را به قتل رسانی و او ازین مسرور و مستبشر گشت و سنباد را وداع نموده به نیشابور رفت» (روضهالصفا، ج 3).
نکته جالب توجه آنست که داستان در منابع قدیم نیست و به نظر میرسد که در منابع متاخر نیز از افسانهها و داستانهای ابومسلمنامههای فارسی وارد شده باشد. در هر حال، این روایت نیز از همین منابع است که میگویند «اتفاق چنان افتاد که سنباد را پسری کوچک بود و با یکی از پسران عرب به مکتب میرفت در محله بوی آباد نیشابور و آن عربان چهارصد کس بودند. روزی پسر سنباد با پسر عربی جنگ کرد و پسر سنباد سر پسر عرب بشکست اثر خون بر سر پسر عرب ظاهر شد پیش پدر رفت پدرش گفت این را اظهار مکن و با آن پسر دوستی در پیوند پسر عرب با پسر سنباد دوستی آغاز کرد و بعد از آنکه دوست شدند پسر سنباد را به خانه برد و کسی نزدیک پدرش فرستاد که پسرت اینجاست بیا و ببر سنباد به خانه عرب رفت و عرب پسر او را کشته بود و بریان نهاده و عضوی به جهت سنباد بر سر سفره نهاد چون از گوشت بخورد و سفره برداشتند عرب از سنباد پرسید که طعم بریان چه بود؟ سنباد گفت خوب بود عرب گفت گوشت پسر خود خوردی سنباد ازین معنی بیهوش شد چون با خود آمد از خانه عرب بیرون آمد و به پیش برادرش شد و این قصه باوی گفت این انتقام ما مگر آن مروزی تواند کشد که این زمان خروج کرده است و روزی که از اینجا میگذشت منش بانواع رعایت کردهام. پس هر دو برادر با هم پیش ابومسلم آمدند و این قصه باوی گفتند و ابومسلم سوگند یاد کرد که من بویآباد را گندآباد کنم – و این حکایت را در قصه ابیمسلم بروایتی دیگر ذکر کردهاند – القصه دوهزار مرد همراه ایشان کرد و آن دو برادر را امیر لشکر گردانید و گفت هر عربی که در آن دیه هست همه را بکشند و مردگان ایشان را در میان راه بیفکنند. ایشان بدان دیه رفتند و آن چهارصد عرب را به تمام بکشتند و بینداختند و همچنان میبود تا بوی گرفت و گندیده شد و ایشان باز پیش ابومسلم رفتند و از خواص ابومسلم بودند و سنباد با وجود گبری جامه سیاه میپوشید و شمشیر حمایل میکرد و از عقب ابومسلم در معرکهها و جنگها میرفت» (زبدهالتواریخ، نسخه خطی). شاید این روایت که اعراب گوشت پسر سنباد را برای او بریان کردهاند افسانهای بیش نباشد اما در هر حال چنین افسانهای برای تحریک دشمنی و کینهجویی ایرانیان صلحجویی که در شهرها و دیههایخود در کنار اعراب میزیستهاند بهانه خوبی میتوانسته است باشد.
منابع قدیم همه از سابقه دوستی ابومسلم با سنباد یاد کردهاند طبری و دیگران او را از پروردگان و برکشیدگان ابومسلم خواندهاند و خواجه نظامالملک در سیاستنامه نیز در این باب نوشته است «رییسی بود در نیشابور گبر سنباد نام و با ابومسلم حق صحبت قدیم داشت او را برکشیده بود و سپهسالاری داده …» (سیاستنامه، برگ 156) و در همه حال از کتابها به خوبی بر میآید که سنباد قبل از آنکه به خونخواهی ابومسلم قیلم کند سابقه دوستی با او داشته است و حتی در روزهای آخر عمر ابومسلم، که آن سردار نامی برای کشته شدن، نزد منصور میرفته است سنباد را به نیابت خود برگماشته است و او را با خزانه و اموال بری فروداشته است (تاریخ طبرستان، ج 1، برگ 174) از این رو شگفت نیست که پس از قتل ابومسلم، وی با چنان شور و التهابی به خونخواهی وی برخاسته باشد. با اینهمه انتقام ابومسلم درین نهضت بهانه خوبی بود وسنباد میکوشید با نشر مبادی و اصول غلاة و اهل تناسخ خاطره دلاوران قدیم را در دل ایرانیان ستم کشیده و کینهجوی زنده نگهدارد و نفرت و دشمنی با تازیان را در مردم خراسان، تازهتر کند از اینرو، با نشر پارهای عقاید تازه کوشید ایرانیان ناراضی را از هر فرقه و گروه که بودند بر گرد خویش جمع آورد و در مبارزه با دستگاه خلافت همه را با خود همداستان کند مینویسند که سنباد «چون قوی حال گشت طلب خون ابومسلم کرد و دعوی چنان کرد که رسول بومسلم است بمردمان عراق، که بومسلم را نشکتهاند ولیکن قصد کرد منصور به کشتن او و او نام میهن خدای تعالی بخواند کبوتری گشت سفید و از میان بپرید و او در حصاری است از مس کرده و با مهدی و مزدک نشسته است و اینک هر سه میآیند بیرون، مقدم بومسلم خواهد بودن و مزدک وزیر است و کس آمد نامه بومسلم بمن آورد چون رافضیان نام مهدی و مزدکیان نام مزدک بشنیدند از رافضیان و خرمدینان خلقی بسیار به وی گرد آمدند پس کار او بزرگ شد و به جایی رسید که از سواره و پیاده که با او بودند بیش از صدهزار مرد بودند هرگاه با گبران خلوت کردی گفتی که دولت عرب شد که من در کتابی خواندهام از کتب ساسانیان و بمن رسیده بود و من بازنگردم تا کعبه را ویران نکنم که او را بدل آفتاب برپای کردهاند ما همچنان قبله دل خویش آفتاب را کنیم چنانکه در قدیم بوده است و با خرمدینان گفتی که مزدک شیعی است و شما را میفرماید که باشیعه دستیکی دارید و خون ابومسلم بازخواهید و با گبران گفتی با شیعیان و خرمدینان، هر سه گروه را آراسته میداشتی» (سیاستنامه، برگ 156).
شاید این عقاید و سخنان که مولف سیاستنامه به سنباد نسبت میدهد از جعل و تعصب خالی نباشد اما در هر حال به نظر میآید که تعالیم و عقاید سنباد با عقاید و آراء فرقه بومسلمیه و دستهای از راوندیه چندان تفاوت نداشته است داستان قیام کوتاه ولی خون آلود او را طبری مختصر نوشته است. میگوید: «بیشتر یاران سنباد مردم کوهستانی بودند. ابوجعفر منصور، جهوربن مرارالعجلی را با دههزار کس به حرب آنها فرستاد. پس بین همدان و ری در طرف بیابان بهم رسیدند و جنگ کردند سنباد هزیمت شد و نزدیک شصت هزار تن از یارانش در هزیمت کشته شدند و کودکان و زنانشان اسیر گشتند. سرانجام سنباد بین طبرطتان و کومش بقتل آمد و آنکه وی را کشت لونان طبری بود (طبری ج 6). منابع متاخر درین باب بتفصیلش سخن گفته اند. از جمله روایتی است که میگوید: «… چون ابومسلم کشته شد سنباد گبران ری و طبرستان را بخونخواهی ابومسلم دعوت کرد همه درین باب باوی متفق شدند و متوجه تسخیر قزوین گشتند حاکم قزوین شبیخون آورد و گبران همه را گرفته مغلول و مقید گردانید و نزد ابوعبیده که والی ری بود فرستاد. ابوعبیده بنابر آشنایی سابق که با سنباد داشت دست از وی بازداشت و گفت ترا با امثال این مهمات چکار؟ پس بعد از چند روز سنباد را گفت تو با جماعت خودخوار ری را منزل خود کرده و در آنجا میباش و چون سنباد در آنموضع قرار گرفت مردم آن ناحیه را با خود متفق ساخت و بسر وی لشکر کشید و جمعی از لشکریان ابوعبیده نیز باوی متفق بودند ابوعبیده این معنی را دریافته از توهم آنکه مبادا وی را گرفته بدشمن سپارند در شهر ری متحصن شد و سنباد ری را محاصره نمود و بعد از چند روز فتح کرد. ابوعبیده را بقتل رسانید و اسباب ابومسلم را از اسلحه و امتعه که در ری بود متصرف شد و شروع در لشکر گرفتن نمود آنگاه باندک وقت لشکر سنباد مجوسی بصد هزار رسید و از ری تا نیشابودر را در تصرف در آورد القصه چون سنباد مجوسی استیلا یافت بجماعتی مسلمان که همراه او میبودند گفت که در آن حین که ابوجعفر قصد کشتن ابومسلم کرد وی مرغی سپید شد و پرید و اکنون در فلان قلعه مصاحب مهدیست و مرا فرستاده تا جهان را از منافقان پاک سازم و آن جماعت… فریفته شده کمر خدمت او در میان بستند اما چون خبر ظهور سنباد بسمع ابوجعفر رسید جهور بن مرار را با لشکری سنگین در دفع او نامزد کرد. جهور بحوالی ساوه رسیده بود که سنباد با صدهزار کس لشکری آراسته متوجه او گردید و زن و فرزند مسلمان را اسیر ساخته بر شتران سوار کرد و پیش پیش لشکر خود ایشان را میداشت القصه چون تلافی هردو طایفه دست داد اسیران اهل اسلام فریاد برآوردند که وامحمدا کجائی که مهم مسلمانان بآخر شد و مسلمانی بیکبارگی زوال پذیرفت.
جهور چون فریاد و فغان اهل اسلام را دید بفرمود تا شتران ایشان را برمانند پس شتران روی بسنباد نهادند و جمع کثیر از اهل صفوف لشکر او را پریشان ساختند و سنباد ندانست که حال چیست و متوهم شد و روی بگریز نها… (تاریخ الفی، نسخه خطی مجلس)» نوشته اند که در این نبرد از یاران سنباد چندان کشته شد که تا سال سیصد هجری، آثار کشتگان در آن مکان باقی مانده بود (تاریخ طبرستان ج 1 ص 174).
بدینگونه بود که با خشونت کم نظیری، نهضت سنباد را فرو نشاندند. سنباد نیز پس از این شکست بطبرستان گریخت و از سپهبد خورشید شاهزاده طبرستان یاری و پناه جست. گویند، وی پسر عم خود طوس نام را با هدایا و اسبان و آلات بسیار باستقبال سنباد فرستاد. چون طوس نزد سنباد رسید از اسب فرود آمد و سلام کرد سنباد از اسب فرود نیامد و همچنان بر پشت اسب جواب سلام او داد طوس بهم آمد و خشمگین گشت. سنباد را سرزنش کرد و گفت من پسر عموی سپهبدم و مرا بپاس احترام از جانب خویش پیش تو فرستاد چندین بیحرمتی شرط ادب نبود سنباد در پاسخ سخنان درشت گفت طوس بر اسب نشست و فرصت جست تا شمشیری برگردن سنباد زد و او را هلاک کرد. آنگاه همه مالها و خواسته هایی که با وی بود برگرفت و پیش سپهبد آورد. شاهزاده طبرستان از این حادثه پشیمان و دردمند گشت و طوس را نفرین کرد و سپس سر سنباد را بوسیله حاجبی فیروز نام نزد خلیفه فرستاد. بدینگونه بود که روزگار سنباد بپایان رسید. قیام خونین و کوتاه او بزودی فرونشست اما شعله ای که او برافروخت بزودی آتش سوزانی گشت و زبانه های آن کاخ بیداد خلفا را قرنها فرو میسوخت.
دوقرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 125 تا برگ 130

سنباد. [ سِم ْ ] (اِخ ) سندباد مجوس مقتول 137 هَ . ق . وی پس از قتل ابومسلم به امر منصور خلیفه که یکی از طرفداران او بود علم طغیان برافراشت . اگرچه وی ظاهراً آیین جدیدی نیاورد و معروف و مجوس بود. و نحوه ٔ اعتقاد او هم به ابومسلم معلوم نیست ، مع ذلک عده ای بسیار از پیروان ادیان و مذاهب مختلف تحت لوای او جمع شدند. سنباد قصد خود را برای پیشروی بسوی حجازو انهدام کعبه اعلام نمود؛ و از نیشابور حرکت کرد. قومس و قم و ری را متصرف شد و گروه بسیار از مزدکیان و مجوسان طبرستان گرد او جمع شدند. عده ٔ اتباع او رادر حدود 100000 تن نوشته اند. شورش او فقط 70 روز طول کشید و در این مدت فتوحات بسیار کرد و عاقبت یکی از سرداران منصور خلیفه بنام جوهربن مراد او را در نزدیکی همدان شکست داد و 60000 تن از اتباع او را بقتل رسانید. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سندباد شود.

لغتنامه دهخدا مدخل سنباد

استادسیس

هنوز یاد نهضت کوتاه، اما هولناک و خونین سنباد در خاطر ایرانیان گرم و زنده بود که استادسیس خروج کرد. البته قیام استادسیس با خونخواهی ابومسلم ارتباط نداشت و ظاهرا مثل قیام بهافرید برای تجدید و اصلاح آیین زرتشت بود.
قیام وی بسال 150 هجری در خراسان رخ داد و در اندک مدتی چنانکه طبری و ابن اثیر و دیگران نوشته اند سیصد هزار مرد بیاری وی برخاستند. مینویسند «که او نیای مامون و پدر مراجل بود که مادر مامونست و پسرش غالب، خال مامون همان کسی است که بهمدستی وی فضل بن سهل ذوالریاستین را کشت (کامل ابن اثیر، حوادث سنه 150) از زندگانی او نیز پیش از سال 150 که خروج اوست چیزی معلوم نیست فقط از بعضی سخنان مورخان چنین برمی آید که وی در خراسان امارت داشته است و ظاهرا از کارگزاران و فرمانروایان محتشم و با نفوذ آنسامان بشمار میرفته است. حتی وقتی نیز بگفته یعقوبی، از اینکه مهدی را بولیعهدی خلیفه منصور بشناسد سر فرو پیچیده است.
از روایات بر میآید که قبل از حادثه خروج نیز در میان مردم خراسان که روزی در فرمان ابومسلم بوده اند، نفوذ وی بسیار بوده است و در اندک مدتی میتوانسته است سپاه بسیاری را بر ضد خلفا تجهیز نماید.
داستان جنگهای او را، بیشتر مورخان از طبری گرفته اند. وی در طی حوادث سال 150 در این باب چنین مینویسد: «از وقایع این سال، خروج استادسیس با مردم هرات و بادغیس و سیستان و شهرهای دیگر خراسان بود. گویند با وی نزدیک سیصد هزار مرد جنگجو بود و چون بر مردم خراسان دست یافتند بسوی مرورود رفتند. اجثم مرورودی با مردم مرورود برآنان بیرون آمد. با وی جنگی سخت کردند. اجثم کشته شد و بسیاری از مردم مرورود هلاک شدند. عده یی از سرداران نیز هزیمت گشتند. منصور که بدین هنگام در برذان مقیم بود خازم بن خزیمه را نزد مهدی (که ولایت خراسان داشت) فرستاد. مهدی وی را بجنگ استادسیس نامزد کرد و سرداران باوی همراه نبود. گویند معاویه بن عبدالل وزیر مهدی کار خازم را خوارمایه میگرفت و در آن هنگام که مهدی به نیشابور بود معاویه به خازم و دیگر سران نامه ها میفرستاد و امر و نهی میکرد خازم از لشکرگاه بنیشابور نزد مهدی رفت و خلوتی خواست تا سخن گوید. ابوعبدالله نزد مهدی بود گفت از وی باک نیست سخنی داری بازنمای خازم خاموش ماند و سخن نگفت تا ابوعبدالله برخاست و برفت. چون خلوت دست داد از کار معاویه بن عبدالل بدو شکایت برد و… اعلام کرد که وی بحرب استادسیس نخواهد رفت جز آنگاه که کار را یکسره بوی واگذاردند و در گشودن لوای سردارانش ماذون دارند و آنان را بفرمانبرداری وی فرمان نویسد. مهدی پذیرفت. خازم بلشکرگاه بازآد و برای خویش کار کردن گرفت. لوای هرکه خواست بگشود و از آن هرکه خواست بربرست. از سپاهیان هرکه گریخته باز آورد و بریاران خود در افزود اما آنان را در پس پشت سپاه جای داد و بواسطه بیم و وحشتی که از هزیمت در دلشان راه یافته بود، در پیش سپاه ننهاد. پس ساز جنگ کرد و خندقها بکند. هیثم بن شعبه بن ظهیر را برمیمنه و نهار بن حصین سغدی را بر میسره گماشت. بکار بن مسلم عقیلی را بر مقدمه و اترارخدای را که از پادشاه زادگان خراسان بود بر ساقه بداشت. لوای وی بازبرقان و علم با غلامی از آن وی بسام نام بود پس با آنان خدعه آغاز کرد و از جایی بجایی و از خندقی به خندقی میرفت. آنگاه بموضعی رسید و آنجا فرود آمد و برگرد سپاه خود خندقی کند، هرچه وی را دربایست بود با همه یاران خود اندرون خندق برد. خندق را چهار دروازه نهاد و بر هر کدام از آنها چهار هزار کس از یاران برگزیده خویش بداشت و بکار را که صاحب مقدمه بود دو هزار تن افزون داد تا جملگی هجده هزار کس شدند، گروه دیگر که یاران استادسیس بودند با کلندها و بیلها و زنبه ها پیش آمدند تا خندق را بینبارند و بدان اندر آیند بدروازه یی که بکاربر آن گماشته بود روی آوردند و آنجا در حمله چنان بسختی پای فشردند که یاران بکار را چاره جز گریز نماند. بکار چون این بدید خود را فرود افکند و بردروازه خندق بایستاد و یاران را ندا داد که ای فرومایگان میخواهید اینان را از دروازه یی که بمن سپرده اند بر مسلمانان چیره گردند. اندازه پنجاه کس از پیوندان وی که آنجا با وی بودند فرود آمدند و از آن دروازه دفاع کردند تا قوم را از آنسوی براندند.
پس مردی سکزی که از یاران استادسیس بود او را حریش میگفتند و صاحب تدبیر آنان بشمار میرفت بسوی دروازه یی که خازم بر آن بود روی آورد خازم چون آن بدید کس پیش هیثم بن شعبه که در میمنه بود فرستاد و پیام داد که تو از دروازه خویش بیرون آی و راه دیگری جز آنکه ترا بدروازه بکار رساند در پیش گیر. ایان سرگرم جنگ و پیشروی هستند چون برآمدی و از دیدگاه آنان دور گشتی آنگاه از پس پشتشان درآی و در آن روزها سپاه وی خود رسیدن ابی عون و عمرو بن سلم بن قتیبه را از طخارستان چشم میداشتند. خازم نزد بکار نیز کس فرستاد که چون رایات هیثم را به بینید که از پس پشت شما برآمد بانگ تکبیر برآوردید و گویید اینک سپاه طخارستان فرا رسید. یاران هیثم چنین کردند و خازم بر حریش سکزی درآمد و شمشیر در یکدیگر نهادند.
درین هنگام رایات هیثم و یارانش را دیدند. در میان خود بانگ برآوردند که اینک مردم طخارستان فراز آمدند. چون یاران حریش را تنها بدیدند، یاران خازم بسختی بر آنها بتاختند مردان هیثم نیز با نیزه و پیکان به پیشبازشان شتافتند و نهار بن حصین و یارانش از سوی میسره و بکار بن مسلم با سپاه خود از جایگاه خویش برآنان درافتادند و آنان را هزیمت کردند. پس شمشیر در آنها نهادند و بسیاری از آنان بردست مسلمانان کشته شدند. نزدیک هفتاد هزار کس از آنان درین معرکه تباه شد و چهارده هزار تن اسیر گردید. استادسیس با عده اندکی از یاران بکوهی پناه برد. آنگاه آن چهارده هزار اسیر را نزد خازم بردند بفرمود تا آنان را گردن بزدند و خود از آنجا بر اثر استادسیس برفت تا بدان کوه که وی بدان پناه گرفته بود برسید. خازم استادسیس و اصحاب وی را حصار داد. تا وقتی که بحکم ابی عون رضا دادند و فرود آمدند. چون بحکم ابی عون خرسند گشتند وی به فرمود تا استادسیس را با فرزندانش بند کنند و دیگران را آزاد نمایند. آنان سی هزار کس بودند و خازم این، از حکم ابی عون مجری کرد و هر مردی را از آنان دو جامه در بر پوشید و نامه یی بسوی مهدی نوشت که خدایش نصرت داد و دشمنش تباه کرد. مهدی نیز این خبر را بامیر مومنان منصور نوشت اما محمد بن عمر چنین یاد کره است که بیرون آمدن استادسیس در سال 150 بود و در سال 151 بود که گریخت» (طبری ج 6 ص 288 طبع مصر). همین روایت را که طبری در باب خدعه و نیرنگ خازم آورده است، پس از وی کسانی ماند ابن اثیر (کامل ج 5 ص 29 طبع مصر) و ابن خلدون (کتاب العبر، ج 3 ص 198 طبع بولاق) نیز بی کم و کاست نقل کرده اند.
با اینهمه فرجام کار وی درست روشن نیست. از این عبارت طبری که میگوید: «خازم بمهدی نامه نوشت که خدایش پیروزی داد و دشمنش را هلاک گردانید» چنین بر میآید که پس از گرفتاری وی را کشته باشند اما مورخانی که روایت را از طبری گرفته اند، مانند خود او از کشته شدنش بتصریح چنین نگفته اند. گویا او را با فرزندان به بغداد فرستادند و در آنجا هلاک کردند.
روایات و اخبار پراکندهیی که در دیگر کتابهای تازی و فارسی آمده است بر آنچه از طبری و ابن اثیر نقل گردید چیز تازه یی نمی افزاید. آنچه قطعی بنظر میرسد آنستکه نهضت استادسیس نیز مانند قیام سنباد جنبه دینی و سیاسی هر دو داشت. اینکه نوشته اند وی مدعی نبوت بود و یارانش آشکارا کفر و فسق میورزیدند نشان میدهد که در ظهور وی نیز عامل دین قوی ترین محرک بوده است. بعضی از محققان خواسته اند او را یکی از موعودهایی که در سنن زرتشتی ظهور آنان را انتظار میبردند بشمارند (رک: دائره المعارف اسلام ج 3 ص 1073) میگویند که او خود چنین دعویی داشته است و مردم نیز بدین نظر گرد او رفته اند. در این نکته جای تردید است. در واقع وی در سرزمین سیستان، سرزمینی که ظهور موعودهای مزدیستان همه از آنجا خواهد بود یاران و هواخواهان بسیار داشت. در آنجا نیز مانند همه جا دعوت وی را با شور و شوق پاسخ دادند. همان سالی که وی در خراسان قیام کرد، در بست نیز ظاهرا بیاری وی مردی برخاست… نام وی محمد بن شداد و آرویه المجوسی با گروهی بزرگ بدو پیوستند و چون قوی شد قصد سیستان کرد (تاریخ سیستان، ص 143-142)» بعلاوه، وی تقریباً در پایان هزاره یی که از ظهور پارت ها میگذشت قیام کرده بود، با این همه بعید بنظر میآید که ایرانیان آنزمان با وجود اوصاف و شروطی که روایات و سنن زرتشتی درباره «موعود» دارند وی را بمثابه موعودی بجای «هوشیدر» و «هوشیدرماه» و «سوشیان» تلقی کرده باشند.
شورش در همه جا – اما در هر حال نفرت و کینه یی که ایرانیان نسبت بعرب داشتند آنان را در هرجائیکه رنگ شورش و عصیان بر ضد خلفا داشت وارد میکرد. نهضت استادسیس در میان سیل خون فرونشست اما مقارن همین ایام نیز مردم طالقان و دماوند شوریدند. خلیفه سرداری را با نام عمرو بن علاء برای سرکوبی شان گسیل کرد. او شورشیان را سرکوبی کرد. شهرهای آنها را گشود. عده بسیاری از مردم دیلم درین ماجرا باسارت رفتند. قبل از این تاریخ و بعد از آن نیز بارها مردم طبرستان دربرابر فجایع و مظالم تازیان قیام کردند. درین نهضت ها نه فقط نژاد عرب مردود بود بلکه دین مسلمانی نیز مورد خشم و کینه بود. یک مورخ متکلم مسلمان میگوید: «ایرانیان بر اثر وسعت کشور و تسلط بر همه اقوام و ملل از حیث عظمن و قدرت، بمنزلتی بودند که خود را آزادگان و دیگران را بندگان میخواندند، وقتی که دولتشان بدست عربان سپری گشت چون عرب را پست ترین مردم میشمردند کار برایشان سخت گشت و درد و اندوه آنها دوچندان که میبایست گردید از این رو بارها سر بر آوردند که مگر با جنگ و ستیز خویشتن را از چنگ اسلام رهایی بخشند.» (ابن حزم: الفصل، جزء ثانی ص 91 چاپ مصر)
بدینگونه بیشتر این شورش ها رنگ ضد دینی داشت. در طبرستان بسال 141 یکبار سپهبد خورشید حکم کرد که همه اعراب و حتی همه ایرانیانی را که بدین اعراب درآمده اند بکشند. شورش سختی بر ضد عرب روی داد که عربان آنرا با خشونت و قساوت فرو نشاندند. اسپهبد خورشید نیز که خود را مغلوب میدید زهر از نگین انگشتری برمکید و درگذشت. این همه قساوت و خشونتی که اعراب در دفع شورشها نشان میدادند ایرانیان را از ادامه پیکار باز نمیداشت. زجر و قتل و زندان و تبعید فقط اراده آنها را قویتر و عزمشان را راسخ تر میکرد. حتی خروج و قیامی که ترکان و تازیان بر ضد دستگاه خلاف میکردند مورد تشویق و حمایت ایرانیان قرار میگرفت. وقتی یوسف ابن ابراهیم معروف به برم که از موالی ثقیف بود در بخارا قیام کرد در میان مردم خراسان یاران و همراهان بسیار یافت و سغد و فرغانه را نیز دچار شورش و آشوب نمود.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 129 تا 135

استاسیس . [ اُ ] (اِخ ) استادسیس . یکی از مخالفین سلطه ٔ عرب در ایران . استاسیس بسال 150 هَ . ق . در خراسان بنام ابومسلم قیام کرد و درمدتی اندک چنانکه طبری و ابن اثیر روایت کرده اند، سیصد هزار مرد بدو گرد آمدند. از نسب استاسیس در منابع موجوده چیزی بدست نمی آید، اما ابن اثیر در کامل التواریخ می نویسد: «گفته اند که او جد مادری مأمون و پدر مراجل مادر مأمون است و پسرش غالب خال مأمون همان است که مأمون بهمدستی وی فضل بن سهل ذوالریاستین را کشت ». (کامل ج 6 ص 219). مراجل مادر مأمون را مورخان از بادغیس دانسته اند که استاسیس نیز گویا از آنجا برخاسته است . اما در صورتی که بتصریح ابن اثیر ولادت مأمون در نیمه ٔ ربیعالاول سنه ٔ 170 هَ . ق . یعنی بیست سال پس از قیام استاسیس اتفاق افتاده مشکل است بتوان به صحت این خبر اعتماد کرد. شاید این نسبت را بعدها جعل کرده اند تا نسب مأمون را از طرف مادر به بزرگان و روحانیان ایرانی بپیوندند. از زندگی او نیز قبل از سال 150 که آغاز خروج اوست چیزی معلوم نیست فقط از فحوای قول سیوطی در تاریخ الخلفاء (چ مصر ص 174) چنین برمی آید که وی در خراسان امارت داشته و ظاهراً از حکم داران و فرمانروایان محتشم و بانفوذ آن سامان بشمار میرفته است ، حتی وقتی بنا بقول یعقوبی از اینکه مهدی را به ولیعهدی خلیفه منصور بشناسد سر فروپیچیده است . از این دو نکته برمی آید که قبل از حادثه ٔ خروج نیز در میان مردم خراسان که روزی در فرمان بومسلم بوده اند، نفوذ وی بقدری بوده است که در اندک مدتی میتوانسته است صدها هزار سپاه را بمخالفت خلفا تجهیز کند.
ماجرای جنگهای او را بیشتر مورخین ، از طبری گرفته اند. وی در طی حوادث سال 150 مینویسد: دیگر از وقایع این سال خروج استادسیس با مردم هرات و بادغیس وسیستان و شهرهای دیگر خراسان بود. گویند با وی نزدیک سیصد هزار مرد جنگجو بود و چون بر مردم خراسان دست یافتند بسوی مرورود رفتند، اجثم مروروذی با مردم مروروذ بر آنان بیرون آمد و با وی جنگی سخت کردند. اجثم کشته شد و بسیاری از مردم مروروذ هلاک شدند و عده ای از سرداران نیز که معاذبن جبل و جبرئیل بن یحیی و حمادبن عمر و ابوالنجم سیستانی و داودبن کراز از جمله ٔآنان بودند هزیمت شدند. منصور که بدین هنگام در برذان مقیم بود خازم بن خزیمه را نزد مهدی فرستاد. مهدی وی را به جنگ استادسیس نامزد کرد و سردارانی با وی همراه کرد. گویند معاویةبن عبداﷲ وزیر مهدی کار خازم را خوارمایه میگرفت و در آن هنگام که مهدی به نیشابور بود معاویه بخازم و دیگر سران نامه ها می فرستاد و امر و نهی میکرد. خازم از لشکرگاه به نیشابور نزد مهدی رفت و خلوتی خواست تا سخن گوید، ابوعبداﷲ نزد مهدی بود، گفت از وی باک نیست ، سخنی که داری بازنمای . خازم خاموش ماند و سخن نگفت . چون ابوعبداﷲ برخاست و برفت و خلوت دست داد از کار معاویةبن عبداﷲ بدو شکایت برد و اعلام کرد که وی بحرب استادسیس نخواهد رفت جز آنگاه که کار را یکسره به وی واگذارند و در گشودن لوای سردارانش مأذون دارند و آنانرا بشنوائی و فرمانبرداری وی فرمان نویسند. مهدی پذیرفت . خازم به لشکرگاه بازآمد و به رأی خود کار کردن گرفت . لوای هرکه خواست بگشود و ازآن هرکه خواست بربست . از سپاهیان هرکه گریخته بود بازآورد و بر یاران خود بیفزود لیکن آنانرا در پشت سپاه جای داد و بواسطه ٔ بیم و وحشتی که ازهزیمت در دلشان راه یافته بود در پیش سپاه ننهاد. پس ساز جنگ کرد و خندقها بکند. هیثم بن شعبةبن ظهیر رابر میمنه و نهاربن حصین سعدی را بر میسره گماشت و بکاربن مسلم عقیلی را بر مقدمه و ترارخدای را که از پادشاه زادگان عجمی خراسان بود بر ساقه بداشت . لوای وی با زبرقان و علم با غلامی از آن وی بسام نام بود.
پس با آنان خدعه آغاز کرد و از جائی بجائی و از خندقی به خندقی میرفت، آنگاه بموضعی رسید و از آنجا فرودآمد و بر گرد سپاه خود خندقی کند و هرچه وی را دربایست بود با همه ٔ یاران خود اندرون خندق برد و خندق را چهار دروازه نهاد و بر هر یک از آنها چهار هزار کس ازیاران برگزیده ٔ خویش بداشت و بکار را که صاحب مقدمه بود دو هزار تن افزون داد تا جملگی هجده هزار کس شدند. گروه دیگر که یاران استادسیس بودند با کلندها و بیلها و زنبه ها پیش آمدند تا خندق را بینبارند و بدان درآیند. پس بدروازه ای که بکار بر آن گماشته بود روی آوردند و آنجا چنان در حمله بسختی پای فشردند که یاران را ندا داد که ای فرومایگان میخواهید که اینان از دروازه ای که بمن سپرده اند بر مسلمانان چیره گردند. اندازه ٔ پنجاه کس از پیوندان وی که آنجا با وی بودند فرودآمدند و از آن دروازه دفاع کردند تا قوم را از آن سوی براندند پس مردی سگزی که از یاران استادسیس بود و او را حریش می گفتند و صاحب تدبیر آنان بشمار میرفت بسوی دروازه ای که خازم بر آن بود روی آورد. خازم چون آن بدید کس پیش هیثم بن شعبة که در میمنه بود فرستاد و پیام داد که تو از دروازه ٔ خویش بیرون آی وراه دیگری جز آنکه ترا به دروازه ٔ بکار رساند در پیش گیر اینان سرگرم جنگ و پیشروی هستند چون برآمدی و از دیدگاه آنان دور گشتی آنگاه از پس پشتشان درآی.
در آن روزها سپاه وی خود رسیدن ابی عون و عمروبن سلم بن قتیبه را از طخارستان می بیوسیدند. خازم نزد بکار نیز کس فرستاد که چون رایات هیثم را بینید که از پس پشت شما برآمد بانگ تکبیر برآورید و گوئید سپاه طخارستان فرارسیده . یاران هیثم چنین کردند و خازم بر حریش سگزی درآمد و شمشیر در یکدیگر نهادند. در این هنگام رایت هیثم و یارانش را بدیدند در میان خود بانگ برآوردند که اینک مردم طخارستان فرازآمدند. چون یاران حریش را تنها بدیدند یاران خازم بسختی بر آنها بتاختند مردان هیثم با نیزه و پیکان بدیدارشان شتافتند و نهاربن حصین و یارانش از سوی میسره و بکاربن مسلم با سپاه خود از جایگاه خویش بر آنان درافتادند و آنان راهزیمت کردند. پس شمشیر در آنها نهادند و بسیاری از آنان بر دست مسلمانان کشته شدند.
نزدیک هفتاد هزار کس از آنها درین معرکه تباه شد و چهارده هزار تن اسیرگردید. استادسیس با عده ٔ اندکی از یاران به کوهی پناه برد. آنگاه آن چهارده هزار اسیر را نزد خازم بردند. بفرمود تا آنان را گردن زدند و از آنجا بر اثر استادسیس برفت تا بدان کوه که وی بدان پناه گرفته بود برسید. آنگاه خازم استادسیس و اصحاب وی را حصار داد تا وقتی که بحکم ابی فرعون آمدند و جز بدان راضی نشدند. خازم بپذیرفت . چون بر حکم ابی فرعون خرسند گشتند وی بفرمود تا استادسیس را با فرزندانش بند کنند و دیگران را آزاد نمایند. آنان سی هزار تن بودند و خازم این از حکم ابی فرعون اجرا کرد و هر مردی را از آنان دو جامه درپوشید و نامه ای بسوی مهدی نوشت که خدایش نصرت داد و دشمنش را تباه کرد و مهدی نیز این خبر را به امیر مؤمنان منصور نوشت .
اما محمدبن عمر چنین یادکرده که بیرون آمدن استادسیس و حریش در سال 150 بود. و استادسیس در سال 151 هَ . ق . بگریخت . (ج تاسع ص 278). همین روایت را که طبری در باب خدعه و نیرنگ خازم آورده پس از وی کسانی مانند ابن اثیر (تاریخ الکامل جزء سادس ص 219) و ابن خلدون (کتاب العبر ج 3 ص 198) و سیوطی (تاریخ الخلفاء ص 174) بی کم و کاست نقل کرده اند. با اینهمه فرجام کار وی درست روشن نیست . از این عبارت طبری که میگوید: «خازم بمهدی نامه نوشت که خدایش پیروزی داد و دشمنش را هلاک گردانید»، چنین برمی آید که پس از گرفتاری وی را کشته باشند، اما مورخانی که روایت را از طبری گرفته اند مانند خود او، درباره ٔ کشته شدن استادسیس بتصریح چیزی نگفته اند.
گویااو را با فرزندان به بغداد فرستادند و در آنجا هلاک کردند. حافظ ابرو در زبدةالتواریخ مینویسد: استادسیس پیش ابی فرعون آمد و ابی فرعون او را مقید ساخته پیش مهدی فرستاد و آن مردم را بگذاشتند و ابن خازم هر یکی را که بدان کوه رفته بودند دو جامه بداد و فتحنامه ای پیش مهدی فرستاد و مهدی فتحنامه را با سر استادسیس پیش منصور فرستاد. (زبدة التواریخ نسخه ٔ خطی مجلس ). از این قرار گویا خازم او را نزد مهدی فرستاده و مهدی بکشتن او فرمان داده باشد. روایات و اخبار پراکنده که در کتابهای تازی و فارسی دیده شد بر آنچه از طبری و ابن اثیر نقل گردید چیز تازه ای نمی افزاید. گویا تقدیر آن است که این سیمای باشکوه و پرمهابت در سایه روشن های دهلیز تاریخ همواره مبهم و اسرارآمیز اما درخشان و جالب باقی ماند. در پایان مقال این نکته ٔ مهم را ناچار باید درافزود که نهضت استادسیس فقط سیاسی نبود، جنبه ٔ دینی آن نیز کمتر اهمیت نداشت . اینکه نوشته اند دعوی نبوت داشته و یارانش کفر و فسق ظاهر کرده اند تعبیریست از خشم و تعصب مورخان مسلمان از جنبه ٔ دینی این نهضت . بعضی از خاورشناسان خواسته اند او را یکی از موعودهائی که در سنن زرتشتی ظهور آنان را انتظار میبرند بشمارند  ۞ درواقع وی در سرزمین سیستان ، سرزمینی که ظهور موعودهای مزدیسنان همه از آنجا خواهد بود، یاران و هواخواهان بسیار داشت و در آنجا نیز مانند همه جا دعوت وی رابا شور و شوق پاسخ دادند، همان سالی که وی در خراسان قیام کرد، در بست نیز ظاهراً بیاری وی مردی برخاست نام وی محمدبن شداد و آذرویه المجوسی با گروهی بزرگ بدو پیوستند و چون قوی شد قصد سیستان کرد. (تاریخ سیستان ص 143). بعلاوه وی تقریباً در پایان هزاره ای که از ظهور پارتها میگذشت قیام کرده بود، با اینهمه بعید به نظر می آید که ایرانیان آن زمان با وجود اوصاف و شروطی که روایات و سنن زرتشتی درباره ٔ «موعود» دارند وی را بمثابه ٔ موعودی بجای «هوشیدر» و «هوشیدر ماه » و «سوشیان » تلقی کرده باشند. (استادسیس به قلم عبدالحسین زرین کوب ، مجله ٔ پشوتن سال اول شماره ٔ 11).
مؤلف مجمل التواریخ آرد: درین وقت [زمان منصور خلیفه ] استادسیس از سجستان خروج کرد، و خراسان بشورید، و منصور باز مهدی را به خراسان فرستاد و مهدی حمیدبن قحطبه را از آن جا بفرستاد تا با استادسیس حربها کرد … بعد از دو سال حمیدبن قحطبه بر استادسیس ظفر یافت . (مجمل التواریخ والقصص ص 332).
مآخذ: یعقوبی صص 457 – 458، طبری ج 3 ص 354، 358، 773، مقدسی ، در کتاب البدء و التّاریخ جزء ششم ص 76، گردیزی در زین الاخبار(نسخه ٔ کمبریج ص 74 الف )، مجمل التواریخ و القصص چ بهار صص 328 – 332، ابن الاثیر در کامل التواریخ ج 6، ابن خلدون در کتاب العبر ج 3 ص 198، نهضت های دینی ایران در مائه ٔ دوم و سوم هجری تألیف صدیقی (بفرانسه ) چ پاریس سال 1938 صص 155 – 162.
لغتنامه دهخدا، استادسیس

قادسیه

بگويش که: در جنگ مُردن، به نام
به از زنده، دشمن بدو شادکام
( شاهنامه، از پیام رستم فرخزاد به سردار تازی)

 
» كفن جوشن و خون، كلاه منست
كه این قادسی گورگاه من است»
(شاهنامه، از نامه ی رستم فرخزاد.)

 هر كدام سخنانى از اينگونه گفتند و مردم عهد و پيمان كردند و با هيجان براى آنچه بايد، آماده شدند. پارسيان نيز ميان خودشان چنين كردند و پيمان كردند و به‏همديگر دل دادند و به زنجيرها بسته شدند، به هم بستگان سى هزار كس بودند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1711-1710

سرانجام رستم جنگ را آغاز کرد و دولشکر به هم درافتادند. سه روز پیکاری سخت کردند و بسیاری کس از دو جانب کشته شد. روز چهارم باد مخالف وزید و خاک و شن صحرا را به چشم ایرانیان فروریخت. رستم در این جنگ کشته شد و مرده اش را در میدان جنگ یافتند. صد زخم بیش داشت. بهره ای که از آن غنیمت به هر کس از جنگجویان عرب رسید به حدی زیاد بود که قول مورخان را در این باب نمیتوان باور کرد (ر.ک: یعقوبی، ج 2، برگ 123).

(دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 48)

ام كثير زن همان بن حارث نخعى گويد: ما با شوهران خود در قادسيه بوديم و چون خبر آمد كه جنگ به سر رسيد، لباس به خود پيچيديم و قمقمه‏هاى آب بر- گرفتيم و سوى زخميان رفتيم و هر كه از مسلمانان بود آب به او داديم و از جا برداشتيم و هر كه از مشركان بود خلاصش كرديم.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1756

جسر

…بهمن جادویه با لشکری تازه از تیسفون بیرون آمده بود. در کرانه شرقی فرات، نزدیک محل کنونی کوفه – در جایی به نام قس الناطف – لشکرگاه داشت. جالنوس هم که پیش ازین از دست اعراب شکست خورده بود با این لشکر همراه شد. بهمن جادویه با شوکت و دستگاه عظیم بود و فیلی چند نیز در لشکر داشت. گفته اند – و در این باب جای تردید هست – که درفش کاویان نیز با او بود. از آنسوی ابوعبید فراز آمد و در کرانه غربی فرات در جایی نامش مروحه لشکرگاه زد. در آن محل بر روی فرات جسری بود. ابو عبید گستاخ وار با لشکر خویش از آن جسر بگذشت. آن سوی جسریین دو لشکر جنگی سخت درگرفت. دیدار فیلهایی که در سپاه ایران بود اسبان تازی را می رماند. ابو عبید یاران را واداشت تا به فیلان حمله برند و خود به فیل سفید زخمی زد. فیل بشورید و او را با خرطوم در ربوده بزیر افکند و در پای خویش بمالید. چند کس از دلاوران عرب درین معرکه از حمله پیلان بجان آسیب دیدند. اعراب ترسیدند و در صدد فرار برآمدند. عربی از ثقیفی خویش را دیده بود و میخواست اعراب پای در فشارند و در جای بمانند تا انتقام خون ابوعبید را از دشمن بازستانند، بسر جسر رفته آن را ببرید. سر جسر که بریده شد فرار اعراب شکست خورده دشوار گشت. آن که سر جسر را بریده بود برای آنکه اعراب را به پایداری برانگیزد فریاد برآورد که ای مسلمانان بکوشید تا مگر ظفر یابید و یا مانند آنها که کشته شدند هلاک شوید. اما معرکه چنان گرم بود که در آن گیر و دار کسی به این اخطار گوش نداد. اعراب از پیش دشمن گریخته راه بیابان گرفتند. چون جسری نبود که مسلمانان راه فرار پیش گرفته اند و از بیم تعقیب دشمن خود را به آب هلاک میزدند و با عده ای از یاران خویش دلاورانه در پیش هجوم دشمن ایستاد. فراریان فرصت یافته با کمک بومیان به هرچاره بود جسری دیگر بستند و بسلامت از آن گذشتند. در دنبال آنها مثنی و یارانیش نیز از جسر گذر کردند. این دلاوری که به مثتنی نسبت داده اند حاکی از وجود روح حماسه است در اصل روایت. گویی سازندگان روایت که از سیف بن عمر منقولست خواسته اند بار دیگر نام بکرو شیبان را در این واقعه که به یوم جسر معروف است به دلاوری بلند آوازه سازند.  با این همه چنانکه گفته اند هم درین جنگ مثنی مجروح شد. جراحتی که از آن بهبود نیافت اما تا چندی بعد که در اثر آن وفات یافت جنگهایی کرد. درین واقعه جسر نوشته اند چهارهزار تن از اعراب هلاک شدند. بعضی در میان جنگ از پای در آمده بودند و بعضی به آب افتاده بودند. کشتگان ایرانیان را هم گفته اند بالغ بر شش یا هفت هزار تن بود. اما در آنچنان واقعه ای که مجال شمار و حساب نیست البته براینگونه ارقام اعتماد نتوان کرد. گویند بهمن جادویه میخواست تا فراریان را دنبال کند لیکن خبر رسید که در تیسفون باز اختلاف پدید آمده است از اینرو بهمن بی آنکه ازین پیروزی خویش چنانکه باید نتیجه یی ببرد فراریان را فروهشته خود راه تیسفون در پیش گرفت. چندی بعد مهران بن مهربندان یا مهران بن ماذان همدانی را از تیسفون به فرمانروایی حیره فرستادند، با لشکری که تا در آنجا مقیم باشد. واقعه جسر برحسب روایت سیف در ماه شعبان سال 13 هجری روی داد، چهل روزی بعد از واقعه یرموک. اما این تاریخ درست و یا دستکم متفق علیه نیست. بعضی گفته اند این واقعه در آخر رمضان سال 13 بود. بموجب خبر ابن اسحق واقعه جسر در سال 14 هجری روی داد.
بعد از واقعه جسر آن عده از اعراب که با ابوعبیده از مدینه فراز آمده بودند در عراق نماندند و یکسر به مدینه بازگشتند. سخت شرمزده و در حالی که ازین فرار خویش بیش از شکست احساس وحشت و ندامت میکردند. با مثنی که خود در جنگ مجروح شده بود جز عده ایی اندک نماند و در همان روزها هنگام عقب نشینی خویش دو تن از سرداران ایرانی را-نامهاشان جابان و مردانشاه-که از لشکر بهمن جادویه جدا شده بودند و در الیس به اسارت گرفت و بعد کشت.
اما شکست جسر اعراب عراق و مدینه را سخت ترسناک و شرمزده کرده بود. چنانکه گفته اند این فراریان چون به مدینه در آمدند از شرم روی در نهفته به خانه ها ماندند. در خانه نیز غالباً آرام نمی یافتند، میگریستند و احساس خفت میکردند. بسیاری گمان میکردند که چون در جهاد پشت به دشمن کرده اند، گنهکار گشته اند. عمر که آنها را دلنوازی میکرد خود چنانکه از روایت ابومخنف بر می آید تا نزدیک یک سال دیگر نام عراق را نمی آورد.
تاریخ ایران پس از اسلام، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1383، برگ 310 تا 312.

جلولاء

دينوری حتی تاًکيد می کند که پس از شکست ايرانيان در جنگ جلولا و فرار يزدگرد به قـُم، «مردم در همه جا به هيجان آمدند و از هر سو برای اجابت ندای کمک و استعانت يزدگرد، حرکت کردند و مردم از قومس (دامغان)، طبرستان و گرگان و دماوند و ری و اصفهان و همدان و ماهان بسوی يزدگرد روی آوردند و گروهی از جنگجويان بر او گرد آمدند»، اخبار الطوال، ص 146.
29– تاريخ طبری، ج 5، ص 1829؛ کامل، ابن اثير، ج 2، ص 340؛ فتوح البلدان، بلاذری، صص 65 – 66؛ اخبار الطوال، دينوری، ص 141.

در اکثر شهرها، پايداری و مقاومت ايرانيان بيرحمانه سرکوب گرديد، مثلاً در سقوط مدائن و خصوصاً مقاومت مردم در جنگ جلولا (16ه = 636م) اعراب مسلمان، خشونت بسياری از خود نشان دادند آنچنانکه مورخين از آن بنام «واقعهء هولناک جلولا» ياد کرده‌اند. در اين جنگ، صدهزار تن از ايرانيان کشته شدند و تعداد فراوانی از زنان و کودکان ايرانی به اسارت رفتند و بسيار کُشته، دشت را پوشانيده بود که نمودار جلال جنگ بود.

تاريخ طبری، ج 5، ص 1829؛ کامل، ابن اثير، ج 2، ص 340؛ فتوح البلدان، بلاذری، صص 65

ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم.

در جنگ جلولا غنیمت بسیار به چنگ عرب افتاد چندان غنیمت که پیش از آن نیافته بودند و زنان و دختران بسیار نیز به اسارت گرفتند چندان که عمر را از کثرت اسیران نگرانی در دل پدید آمد. دینوری مینویسد که عمر مکرر میگفت از فرزندان این این زنان که در جلولا اسیر شده اند به خدا پناه میبرم (اخبار الطول، برگ123). کشتگان جلولا را برخی بالغ بر صدهزار نفر نوشته اند (یاقوت، معجم البلدان، ج 2، برگ 107) – (دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 53)

ولجه

یگویند خالد عهد کرده بود که تا هزار نفر را به هلاکت نرسنده باشد ، دست به طعام نبرد که مقصود و مردادش بر آورده شده بود. این نبرد در محلی به نام وجله اتفاق افتاد و به همین اعتبار به نبرد وجله معروف گردید ، خالد پس از کسب این پیروزی بر عراق دست یافت
تاریخ ۱۰ هزار ساله ایران(جلد دوم) تالیف: عبدالعظیم رضایی- چاپ دهم ۱۳۷۸ صفحه ۱۲۲

مزار

کشته شدن قارون و ۲ سردار چیره دست وی ، سپاه ایران دچار سستی شد و  افراد آن با به گریز نهاد ، میگویند در این نبرد ۳۰ هزار نفر از سپاهیان ایران به خاک افتادند و قنائم فراوانی به دست مسلمانان افتاد.
تاریخ ۱۰ هزار ساله ایران(جلد دوم) تالیف: عبدالعظیم رضایی- چاپ دهم ۱۳۷۸ صفحه ۱۲۲

عین التمر

 مسلمانان در اين نبرد نيز چون جنگهاي پيشين پيروز شدند و هماورد انشان پاي به فرار نهاده در قلعه ي عين التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ايستادگي كردند . مهران پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست . خالد قبول اين پيشنهاد را مشروط بدان دانست كه همه مردم قلعه بدون قيد و شرط تسليم مسلمانان شوند . مهران كه چاره اي جز پذيرفتن اين شرط نداشت ، با كسان خويش از قلعه بيرون رفت. خالد آن مردم را به بردگي گرفت و مسلمانان اموال و دارائي هاي آنرا تصاحب كردند.
تاريخ ده هزار ساله ايران (جلد دوم ) تاليف عبدالعظيم رضايي – چاپ دهم 1378

 و چون مهران از ماجرا خبر يافت با سپاه خويش بگريخت و قلعه را رها كردندو چون باقيمانده سپاه عقه از عرب و عجم به قلعه رسيدند حصاري شدند و خالد با سپاه خويش بيامد و بيرون قلعه فرود آمد و عقبه و عمروبن صعق را كه اسير وي بودند همراه داشت . عقه و عمر اميد داشتند خاليد نيز چون غارتيان عرب با آنها رفتار كند و چون ديدند كه قصد آنها دارد امان خواستند و خالد نپذيرفت مگر به حكم وي تسليم شوند و آنها پذيرفتند . چون قلعه گشوده شد آنها را به مسلمانان داد كه جزو اسيران شدند و خالد بگفت تا عقه را كه پيشگروه قوم بوده بود گردن زدند تا ديگر اسيران از زندگي نوميد شوند و چون اسيران كشته وي بسرتل بديدند از زندگي نوميد شدند . پس از آن عمروبن صعق را پيش خواند و گردن او را نيز زد و گردن همه مردم قلعه را زد و هرچه زن و فرزند و مال در قلعه بود به اسيري و غنيمت گرفت .
تاريخ طبري – پوشینه ی 4 – بازگردان ابوالقاسم پاينده- چاپ پنجم 1375- ناشر اساطير- برگ 1514

<!– / message –><!– sig –>

حیره

خبر کشتار و قتل و غارت اعراب، مردم شهر حیره را سخت خشمگین و غضب آلود ساخت. آنان پیمانی را که برای پرداخت جزیه با خالد بسته بودند زیر پا گذاشته تحت فرماندهی یکی از اشراف ایرانی به اسم آزاد که مرزبانی حیره را به عهده داشت، آمادهٔ نبرد گشته، در خارج شهر با مسلمانان روبرو شدند.
خالد با آگاهی از فرار آزاد به خورنق نزدیکی حیره عزیمت کرده، آن شهر را در محاصره گرفت و به مردم شهر پیام فرستد که تنها یک شب مهلت دارند تا دربارهٔ پذیرش اسلام تصمیم بگیرند و اضافه کرد که در غیر این صورت مسلمانان شهر را به جبر تصرف و اهالی آن را قتل عام خواهند کرد، مردم شهر پیشنهاد خالد را نپزیرفتند و آماده نبرد شدند، محاصره شهر چند روز به طول انجامید و در این مدت سکنان آن سخت ایستادگی کردند، اما در نهایت مسلمانان رخنه‏ای در دیوار شهر ایجاد کردند و گروه انبوهی را از دم تیغ گذرانیدند.
تاریخ ۱۰ هزار ساله ایران (جلد دوم) تالیف: عبدالعظیم رضایی- چاپ دهم ۱۳۷۸ صفحه ۱۲۴

مسلمآ بعضی قبايل مناطق عرب‌نشين امپراطوری ساسانی –در مجاورت قلمرو اسلامی– پس از حملهء اعراب مسلمان، اسلام را پذيرفتند (چيزی که محققان اسلامی –به‌تکرار– آنرا «استقبال ايرانيان از اعراب و اسلام» قلمداد کرده اند). با اينحال، بايد دانست که بيشتر نواحی عرب‌نشين ايران (مانند حيره، انبار، فرات، نواحی سواد و…) پس از جنگ با اعراب مسلمان، از پذيرفتن اسلام خودداری کردند و تنها به پرداخت جزيه گردن گذاشتند. اين امر آنچنان عجيب بود که خشم سرداران و فاتحان عرب را برانگيخته بود.

نگاه کنيد به: تاريخ طبری، ج4، صص 1480 و 1482 و 1497 و 1498 و 1501 و 1508 و 1512 و 1513 و…
ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم.

تیسفون

يکی از سرداران عرب در فتح مدائن (پايتخت ساسانی) می‌گويد: « پس از فتح شهر، ما ايرانيان را دعوت کرديم و گفتيم: «سه چيز است، هر يک را می‌خواهيد انتخاب کنيد». ايرانيان گفتند: «چيست؟» گفتيم: «يکی اسلام و اگر نمی‌خواهيد، جزيه بدهيد و اگر نمی‌خواهيد جنگ می‌کنيم…» ايرانيان گفتند: «به اوّلی (اسلام) و آخری (جنگ) حاجتی نداريم، ميانی (پرداخت جزيه) را می‌پذيريم».

– تاريخ طبری، ج5، صص 1812–1813. همچنين نگاه کنيد به: صفحات 1806 و 1807 و 1823 و 1837 و 1841؛ ج4 ، صص1479–1480 و 1481 و 1489 و 1504 و 1505 و…
ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم.

چون اقامت آنها در آن حدود دراز کشید در مدائن قحطی افتاد و کار مردم به خوردن گوشت سگ و گربه رسید. (دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 49)

تازیان به تیسفون درآمدند و غارت و کشتن پیش گرفتند. سعد در ورود به مدائن نماز فتح خواند: هشت رکعت و چون به کاخ سفید کسری درآمد، از قرآن «کم ترکوا من جنات و عیون» [سوره الدخان، آیه 25] خواند. (دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 50)

همدان

مردم همدان حصارى شده بودند، نعيم آنجا را محاصره كرد و ما بين همدان و جرميذان را بگرفت و مسلمانان بر همه ولايت همدان تسلط يافتند. و چون مردم شهر اين بديدند صلح خواستند بشرط آنكه با كسانى كه به صلح آمده بودند يكسان باشند. نعيم چنان كرد و پذيرفت كه جزيه بدهند و ذمى شوند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،برگ:1972

در حملهء اعراب به آذربايجان، خراسان و همدان نيز، مردم به سختی جنگيدند و در برابر اعــــــراب مسلمان مقاومت کردند آنچنانکه بقول طبری: «جنگ و مقاومت مردم همدان در عظمت، همانند جنگ نهاونـد بود … و از پارسيان چندان کشته شد که بشمار نبـود»
تاريخ طبری، ج 5، ص 1973. همچنين نگاه کنيد به: فتوح البلدان، صص 286–291 و 292 و 295-297 و 299 و 303–304 و 307–309.
ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم.