بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

1425 سال حدیث تلخ

1425 سال از آغاز اسلام گذشت . براستی آیا این مدت زمان برای تجلی یافتن راههای رشد در جوامع اسلامی کافی نیست ؟ در شرایط امروز ایران این پرسش نیز مطرح است که آیا فرصت 25 ساله انقلاب اسلامی که بر پایه اصول وشئونات اسلامی بنا شد برای رشد مادی و معنوی جامعه و مردم ایران کافی نیست . آنهم ملتی که قبل از اسلام هزاران سال تاریخ وتمدن داشته است.  در این 25 سال کشور اهورایی ما حداقل 200 سال از فرهنگ و تمدن جهانی عقب ماند.  البته از سوئی دیگر فرصتی غنی برای مردم و روشنفکران دینی و خود حضرات آیت الله ها فراهم آورد تا تئوری های اسلامی و عملکرد آن را در حوزه حکومت و سیاست تجربه نمایند.

 

به حق الیقین ما ایرانیان برای همیشه دریافتیم که ماحصل حضور اسلام در عرصه سیاسی همچون کشیدن خط بروی آب است.  کاری به دوران صدر اسلام ندارم به این دلیل که آن مکان وزمان را نه دیده ام  ونه تجربه کرده ام و نه می توانم به مکتوبات آن سرزمین عربی که با سوادانش فقط به تعداد انگشتان دست بوده اند اعتماد نمایم.  چه اینکه در همین دنیای مدرن و امروزی خودمان که بیشتر مردم با سوادند وماهوارههای دیداری و شنیداری و روزنامه و اینترنت وجود دارد دروغ و تقلب غوغا میکند  و سرملتهای ثروتمندی مثل ملت ایران کلاه می رود چه رسد به صدر اسلام که مکتوبات بر پوست آهو نوشته میشد و بعد هم در دست افراد خاص و معدود قرار می گرفت.  باری عزیزان من بعنوان یک مسلمان زاده ایرانی نتوانستم از اسلا م راههای عملی مناسب را برای رشد وشکوفایی خویش و جامعه در عرصه های مادی و معنوی بیابم.

 

در حقیقت اسلام یک مفهوم  و به اعتباری یک برداشت از صدها و هزاران برداشت بشر از هستی -خدا و انسان است.  من از اسلام در اینجا صرفا سینه زنی و تازينامه خوانی  و نوحه سرایی و یکسره مباحث گفتاری دیده ام  که همه آنها را امروز عقل بشر براحتی پاسخ داده  وحلاجی میکند.  بسیاری از عمیق ترین پیام های اسلام در عرفان اصیل ایرانی در قبل از اسلام وجود داشته است.  اگر مکاتب  و نحله های گوناگون را مطالعه کنیم در می یابیم که اسلام فقط می تواند برای همان جزیره ا لعرب و مردمان 1425 سال پیش به کار آ ید.

 

در تمامی کتب مذهبی و دینی اسلام فقط توصیه و پیام مشاهده می کنیم اما هیچ نکته عملی برای رشد روح و روان انسان پیدا نمی کنیم بعنوان مثال همین یک ماه روزه گرفتن در سال را عنوان می کنم که همه یک میلیاردوسیصد میلیون مسلمان موجود موظف هستند 30 روز از سال را روزه بگیرند این پرسش مطرح است که آیا همه این مسلمانان در طی سال یک نوع تغذیه کرده اند تا یک نوع روزه بگیرند در حالیکه وقتی در مکتب تانترا یوگاو طب آیورویک  نگاه می کنیم در می یابیم که رهروان را برای روزه های طولانی وبیشتر از سه روز منع می کند وهشدار میدهد که روزه های مداوم و بیشتر از سه روز موجب بهم خوردگی نظم روان وروح وجسم میشود از قضا در یک تحقیق میدانی دریافتم که اغلب مسلمانان هم وطنم که تمام 30 روز را روزه می گیرند غالبا عصبی و بی حوصله و بیمار جسمی هستند.

 

من به عنوان یک ایرانی که به تحری حقیقت و جستجو معتقدم نمی توانم به مطالب گنجانده شده در تازينامه و مفاتیح الجنان وحلیةالمتقین و اصول کافی و…. به عنوان منابعی برای سلوک عملی و  روحی نگاه کنم.  تعالیم اسلامی در حد همان صحبت و سخنرانی است و به مانند کف روی آب عمل می کند و فاقد یک عمق تإثیر گذار و ثمر بخش است. روایت ها ی اسلامی یا از گذشته می گویند و یا از آینده. خطرناک ترین آنها اشاره به ظهور امام زمان است.  بگذریم که دیگر ادیان نیز چنین داعیه ای دارند.  اما این خود یکی از انحرافی ترین مفاهیمی است که انسانها را از زندگی در زمان حال باز می دارد .  در عمق اندیشه های اصیل عرفان ایرانی زندگی در لحظه حال توصیه شده است. زندگی برای زندگی در اینجا و اکنون نه برای دیروز و نه برای فردا.  انسان وقتی ذهنا در گذشته یا آینده سیر می کند از خود و خویشتن غافل می شود ذهن به بازی گرفته می شود و خویشتن اهورایی گم شده و نمی تواند آن دریچه فراخنای روح را بگشاید تا مستقیم متصل به خالق یکتا گردد. حالی که صوفیان در مراقبه در می یابند و سر شار از آگاهی و عشق می شوند.

 

باری عمل درست محصول فکر واندیشه درست است.  وقتی تمامی این 1425 سال تاریخ اسلام را مینگریم در می یابیم که تمامی کشورهای اسلامی درعقب ماندگی ها ی روحی و معنوی بسر می برند.  در هر کشوری که پذیرای اسلام گردید آداب و رسومی بنا شد که گاه با فرهنگ و تمدن آن کشور که بر اساس اقلیم آن دیار شکل گرفته بود متضاد بود  و از قضا موجب اسارت انسانها گردید.  به تمام تضادی که در روان پریشان ایرانی هست نگاه کنید یک تضاد تاریخی عجیب در روح ایرانی نفوذ کرده است  و همین تضاد در ناخوداگاه ما ایرانیان موجب شکست و از هم پاشیدگی این سرزمین گردید.  تضاد بین نیازها و خواسته های منطقی روح و جسم ایرانی و عقاید ی که اسلام به آنها عرضه کرد.

 

شما تصور کنید ملت ژاپن همگی اسلام بیاورند تصوری که من از این فکر دارم بسیار وحشتناک است. حال آنکه ذن و بودیسم ساختار زندگی مدرن آنها را تشکیل داده و موجب گردیده است که ژاپنی ها برای امروز و زمان حال زندگی کنند.  به هند وچین ودیگر کشورهای آسیایی که با ذن وبودا و تائو و… زندگی میکنند بنگرید چین وهند با جمعیت بالای یک میلیارد از اقتصاد و فرهنگی مناسب بهره برده اند حال نظری بیفکنید به ایران خودمان.  براستی  فجایع و ستمکاری موجود که در جامعه بلا زده ما رشد صعودی داشته ماحصل کدام تفکر واندیشه است؟  نگوییم که : اسلام به ذات خود ندارد عیبی,  هر عیب که هست از مسلمانی ماست. این شعر یا شعار را می توان برای دیگر ادیان و مذاهب هم بکار برد و بجای اسلام مثلا بگوییم یهودیت و مسیحیت و تائوئیسم و بودایسم و…  در حقیقت اگر بخواهیم تعداد مسلمانان واقعی را شمارش کنیم بیش از یک تن مسلمان نمی یابیم و آن خود حضرت محمد است او بود که به تنهایی خویشتن را در غار حرا کشف کرد و به شناخت خود و خدا رسید.  باید دانست که شناخت  حقیقت امری ذاتی است ونه عرضی.  حقیقت را نمی توان آموزش داد ویا نمی توان به صورت میراث از نسلی به نسلی و یا از پدر به پسر انتقال داد.  ازسویی دیگر این پرسش هست که در عصر محمد آیا دیگر نقاط کره زمین عقب مانده و فاقد رهبران روحی و باطنی بودند؟  ایران را نام می برم که هم جوار عربستان بوده و از تمدن ? فرهنگ و آئینی روشن بهره می برد چین و هند را نام می برم که دارای اندیشه های فلسفی و عرفانی کهن بوده اند در اینجا می خواهم پرسش ها یی را مطرح نمایم شاید از ورای این پرسش ها حقایقی برای جستجو گران روشن گردد.

 

به حدیث کساء اشاره می کنم که در کتب دعای شیعی نقل شده است.  در این دعا از زبان خدا وند درباره محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین چنین آمده :

…ای ملائکه من وای  ساکنان آسمانها من خلق نکردم آسمان بنا شده را و نه زمین کشیده شده  را و نه ماه روشنی دهنده را و نه آفتاب درخشنده را و نه فلک را که دور میزند و نه دریاییرا که جاریست و نه کشتی را که سیر میکند مگر جهت دوستی  این پنج تن که در زیر عبا آ سوده اند… (منظورمحمد فاطمه حسن حسین هستند).

 

بله یعنی تمامی کائنات و آنچه هست و نیست برای دوستی این پنج تن خلق شده است. پرسش این است که آیا واقعاً خدا چنین کلامی را گفته؟ چه کسی آن را نوشته؟ چه کسی  روایت کرده و خلاصه کلی پرسش های دیگر.  اما روایت دیگری هم هست که از زبان خداوند میگوید من روحی بودم می خواستم شناخته شوم خلق کردم تا تجلی یابم. بی تردید نگارنده حدیث کساء  بیت معروف حافظ را نخوانده است که می گوید :

 ((طفیل هستی عشق اند آدمی و پری    ارادتی بنما تا سعادتی ببری )) این بیت حافظ بسیار شفاف اشاره دارد به اینکه خدا هستی را به خاطر عشق آفرید آدمی و دیگر موجودات همگی بخاطر عشق خلق شده اند محمد و آل او نیز از نسل آدم بودند و آنان نیز طفیل هستی عشق اند بنابر این آنچه که نویسنده حدیث کساء بدان اشاره می کند یک تقلب بزرگ است.   بسیار غیر معقول و غیر منطقی است که خداوند این کائنات بی همتا را برای دوستی پنج نفری خلق کند که 2 یا 3 تن از آنها برای گسترش دین خدا آ دم کشی نمایند.

 

پرسش این جاست که آیا خدا هم خود زنی میکند؟  آیا خدا بندگانی را که آفریده بخاطر بی دینی می کشد؟ آنهم بدست دیگر انسانها؟  آیااین بی عدالتی خدادر حق بندگانش نیست همان خدایی که میگوید از روح خودم در کالبد تک تک انسا نها دمیده ام بی تردید خداوند را نمیتوان اندازه گرفت و نمیتوان قدرت بی نهایت او را وزن کرد او جرم مشخص و معینی ندارد.  من گاه وقتی به کشفیاتی که توسط همین دانشمندان بی دین و از خدا بی خبر غربی درباره فضا- عمر ستارگان – کهکشانها و سیاه چاله ها نگاه میکنیم پشتم به لرزه میفتد و قلبم از گستردگی این قدرت نامحدود  به خروش می آید و گریان از خالق بی منتها میپرسم که تو کیستی؟ من کیستم؟ بودا – زرتشت –  مسیح و حلاج کیست؟  براستی این همه آیت اللًٌه که در لغت به معنی نشانه خداوند و این همه حجت الاسلام که یعنی دلیل اسلام صف به صف ریش در ریش در مجالس گوناگون دولتی و غیر دولتی اعم از سیاسی- فرهنگی- اقتصادی – اجتماعی – هنری –  حقوقی و قضایی از کدام خدا سخن به میان می آورند و از کدام آیت و حجت خبر می دهند و دفاع میکنند.

 

همین خدا در تازينامه  به محمد  پیامبرش میگوید:

((ای محمد بیش از این خودت را در رنج و  عذاب قرار نده تو نمی توانی کسی را هدایت کنی هدایت فقط خاص من است تو فقط پیام را ابلاغ کن)).

 

 و در این جا می بینیم که همین پیامبر اسلام هم حدود دارد و مسـولیتش خط کشی شده است  پس چه گونه این خدای نادیدنی و بی پایان همه این کائنات را برای دوستی او وخانواده اش خلق می کند؟ من به این سخنان و روایات و احادیث میگویم خیالات و توهمات سازمان یافته. افکاری که فقط برای سر کیسه کردن خلق  خدا بکار گرفته شده است.  حتما می دانید که سازمان جاسوسی انگلیس با سابقه 700 ساله خود بی تردیددر بسیاری از ادیان و عقاید و آداب و رسوم ملت ها ی ثروتمند دنیا نفوذ  کرده است  و با روانشناسی خاص  هر ملتی آن ملت را اسیر توهماتی ساخته است تا بتواند آنان را سر کیسه کند و متأسفانه این «حدیت تلخ» دامن ملت ما را گرفته و طی این 700 سال که نیمی از عمر اسلام نیز بشمار می آید بسیار پر نصیب از این توهمات و خیالات سازمان یافته بوده ایم.

 

باری هم وطنان  مهربان و عزیز همین توهمات و خیالات سازمان یافته است که باعث گردیده ملت ما شکوه و جلال کشور خود را از یاد ببرد و از همه مهمتر شکوه و عظمت انسان بودن را از یاد ببرد و در این میان احساس حقارت احساس گناه و از سویی دیگر سگ درگاه بودن کند و قلاده بگردن به سراغ  ائمه برود فارغ  از اینکه خالقشان کس دیگری است و فارغ از اینکه برای حل مسائل و مشکلاتشان باید آموزش ببینند که چگونه در عرصه زندگی پیش رفته و موانع را کنار بزنند. همواره  از این امام به آن امام زاده  و از این کتاب دعا به آن کتاب دعا سرک می کشند. کاری که حاصلش اغلب افسردگی و بیماری جسمی و روحی و عقب ماند گی های گوناگون مادی و معنوی بوده است.  بله این است حکایت دینداری در این نقطه از کره زمین و این است حکایت امتی که اسلام را برترین دین می پندارد امتی که هنوز در عمل نتوانسته است خدا را به یگانگی و یکتایی بشناسد همان اصلی که تمام ادیان بیش از هر چیز به آن تکیه دارند و آن اینست که خودت را بشناس و فقط او را ستایش کن واز غیر خدا نترس.

 

امروز اگر می خواهیم خدا وند را بشناسیم باید دست از دین و دینداری و مراسم دینی و شئونات دینی برداریم.  چرا که خود دین مانع بین انسان و خدا شده است.  کتاب مقدس را کنار بگذاریم و سراغ کتاب درونمان برویم که سرشار از پیام هایی بی نظیر است به کشف خود بپردازیم نه به کشف امام و امام زاده ها و نه کشف امام زمان.  با رسیدن به چنین وضعی می توان امید داشت که ایرانیان بدون تکیه بر خدایان بیرونی که همه توهم و خیال هستند می توانند بر نظام ملاها پیروز شده و راه روشنایی را به سرعت طی کرده و با جهان مدرن امروز برابری کنند بدون تکیه بر پیامبران  امامان- احادیث و روایت ها. به امید آن روز.

نویسنده: شهریار شادان

قصه آدم و حوا

اول خلقت بود. حوا توی بهشت یه گوشه تنها نشسته بود. آدم رفته بود خرما بچینه. حوا داشت با خودش فکر می کرد که چقدر مزه خرما دلشو زده. دیگه میلی به  خوردن انار و امبه و موز و …. نداشت. چون همه براش تکراری شده بود.راستش رو بخوای حوصله آدم رو هم دیگه نداشت. چون حرفاشون برای هم تکراری شده بود.آخه میدونید اون بهشتی که آدم و حوا توش زندگی می کردند. از بهشتی که محمد به مسلمونا قول داده خسته کننده تر بود. چون توی بهشت محمد کلی مسلمون زن و مرد هست با کلی حوری و غلمان. اما بهشتی که اول خلقت آدم و حوا توش بودند. فقط خودشون دوتا اونجا بودند. حوا از این بهشته کلافه شده بود.

چون نه بچه ای داشت که نصف روز سرشو با اون گرم کنه و گاهی کهنه های اونو بشوره. نه همسایه ای که بره پیشش بشینه غیبت مادرشوهرشو بکنه. نه اختراعی شده بود که خبرشو توی روزنامه بخونه. نه یک هم بهشتی دیگه داشت که از سرگذشتش بپرسه. نه رادیو بود.

خلاصه حوا کلافه شده بود. صبح تا شب باید توی این بهشت اینور و اونور سرک می کشید. غذا هم آماده بود  لازم نبود نصف از وقتشو توی آشپزخونه بگذرونه. باید یه جوری به این زندگی یکنواخت خاتمه میداد. آدم عین خیالش نبود. یک لحظه با خودش گفت حاصل این همه تلف کردن وقت چیه. تازه قرار نبود توی بهشت مرگی وجود داشته باشه که بالاخره یک روز از این زندگی خسته کننده راحت بشه. حداقل اگه با آدم هم دعواش میشد روز بعد از دعوا احساس میکرد یه تنوعی توی زندگیش پیش اومده. بدبختی اینجا بود که موضوعی هم نداشتند که با هم دعواشون بشه. چون توی بهشت به جز خودشون کسی نبود که بخوان با اون چشم هم چشمی کنند. یا مثلا آدم نمی تونست به حوا بگه چرا موقعیکه داشتی خرید میکردی روسریت کنار رفته بود و موهاتو مرد سبزی فروشه دید.

حوا داشت با خودش فکر می کرد همینکه آدم اومد بهش میگم بریم پیش خدا بگیم یه تجدید نظر بکنه .آخه خدا وقتی حوصله اش از تنهایی به سر اومده بود نشست و گل بازی کرد و ما رو ساخت. ما باید چکار کنیم. تازه اون از خودش اختیار داشت. ما که نداریم هر کاری خدا گفت بکن باید بکنبم . و هر کاری گفت نکن نباید بکنیم. اون گفته از این درخت سیب نخور اما من نمی دونم چرا نباید بخورم. اگه سیب بده چرا اینجاست. اگه خوبه چرا نباید استفاده بشه. اگه برای آزمایش منه مگه خودش از نتیجه آزمایش خودش خبر نداره. ناسلامتی اون خداست و از همه چیز خبر داره. در ثانی این تنها چیزی هست که مزشو نچشیدم حد اقل خوردن این میوه که تا حالا نخوردم یه کمی به زندگیم تنوع میده.توی همین فکرها بود که شیطون از راه رسید.تا شیطون دهنشو باز کرد که بگه با زندگی توی بهشت چطوری.

حوا از خستگی ملال آور بهشت برای شیطون حرف زد. شیطون هم که وقت رو مناسب دید گفت اگه از این میوه بخوری دانا میشی. خدا هم هیچ دلیلی نداشته که به تو گفته از این میوه نخوری . فقط حسودیش میشده تو هم مثل خودش بشی. حوا به شیطون گفت آره با تو موافقم. وگرنه چه دلیلی داره که درختی وجود داشته باشه  اما خدا که میگن همه چیزش از روی حکمت هست بی دلیل اونو خلق کرده باشه. چرا من  باید مثل یک بره معصوم فقط هر چی خدا گفت گوش کنم پس کی خودم باشم. کی از اراده ام استفاده کنم.

از اونجا که حوا یک پیش زمینه از یکنواختی بهشت داشت حرفای شیطون زود کار خودشو کرد. میدونی از اینجا معلوم شد که یکنواختی بهشت بیشتر روی حوا اثر گذاشته بود تا آدم.تازه شیطون از حوا خداحافظی کرده بود که آدم با یک مشت خرما از دور پیداش شد. همینکه آدم به نزدیکیهای حوا رسید حوا به استقبالش رفت و با یک عشوه گری گفت : عزیزم بهتر نیست خوردن خرما رو کنار بزاریم. بیا بریم از این درخت سیب بچشیم ببینیم چه مزه ای داره . من دیگه از خوردن این همه میوه تکراری خسته شدم.آدم گفت : چی داری میگی . وای تو میخوای خلاف دستور خدا عمل کنی. زود باش بگو استغفرالله. اما حوا گفت مگه من عروسک کوکی هستم که فقط هر چی خدا گفت انجام بدم. پس فایده این مغزی که توی سر من هست چیه. این مغز منه که به من میگه من هستم .اما اگه ازش استفاده نکنم یعنی همش خداست و من هیچی نیستم. اما آدم زیر بار برو نبود.

از حوا اصرار و از آدم انکار. چون غم توی بهشت معنی نداشت. تا حالا حوا گریه نکرده بود . اصلا بلد نبود گریه کنه تا اینجوری دل آدم رو نرم کنه. ناچار بهش گفت: اگه نیای از سیب بخوری امشب من میرم یه جایی می خوابم که دستت بهم نرسه. آدم تا حالا فکر اینجاشو نکرده بود. توی بهشت زن دیگه ای نبود که بهش بگه به جهنم. میرم با یکی دیگه. مجبور شد به خاطر این حرف هم که شده حرف خدا رو زمین بزاره و دو دستی بچسبه به حرف حوا خانم.

آدم رفت بالای درخت سیب و دو تا سیب کند یکیشو خودش خورد یکیشو هم داد به حوا. همینکه سیب از گلوشون پایین رفت. دیدند که ای وای لخت هستند. اما من نفهمیدم چرا از لخت بودن ناراحت شدند و خودشون رو با برگ پوشوندند.آخه اونجا که به جز خودشون دو تا کس دیگه ای نبود. بگذریم از همین لحظه که بنای نافرمانی رو میزارن شعورشون بالا میره. همینکه داشتند دنبال یه برگ می گشتند که خودشون رو بپوشونن یه دفه صدای خدا بلند میشه. آخ آخ چقدر خدا حسودیش شده بود که آدم و حوا به راز دانایی  دست پیدا کرده بودند .خدا با غضب از اونها خواست که از بهشت خارج بشن. خلاصه هر چی آدم به خدا التماس کرد که ببخشتش توی گوش خدا نرفت. اما حوا قند تو دلش آب شده بود. میگفت ای کاش خدا دلش به رحم نیاد تا ببینیم خارج از این جا چه شکلیه.

هنوز آدم در حال التماس بود که اصلا نفهمیدند رو بال کدوم فرشته به زمین رسیدند.از اینجا بود که نق نق های آدم شروع شد. هی میگفت زن هر چی میکشم از دست تو می کشم. حوا بهش گفت حالا هر چقدر نق بزنی چیزی عوض نمیشه . پاشو برو یه چیزی پیدا کن بخوریم. دیگه اینجا مثل بهشت نبود که همه چیز دم دستشون باشه . باید تلاش می کردند. خلاصه روزای اول خیلی به سختی گذشت.

اما همینکه چند روز گذشت. آدم به حوا گفت. راستی چه کیفی داره که انسان از زحمت خودش استفاده کنه. واقعا توی بهشت خسته شده بودم . از بیکاری و پر خوری حوصلم سر رفته بود. چون اینجا خستگی تلاش روزانه  را استراحت را برام دلچسب می کنه.اینجا میتونم مثل خدا آفرینش کنم . اما توی بهشت فقط باید می خوردم. روی زمین که هستم مثل خدا هستم توی بهشت هیچی نبودم. حوا به آدم گفت فکرش را بکن اگه توی بهشت مونده بودیم ، همیشه تو آدم بودی و من حوا. هیچ تغییری در انتظارمان نبود. هیچ حرکتی برای بهبودی نبود.  مثل اینکه زمان ایستاده. آدم دیروز با آدم هزار سال بعد هیچ تفاوتی نداشت.اما در اینجا می توانیم رازهای هستی را بگشاییم.امروز ما می تواند با دیروز ما متفاوت باشد. در اینجا می توانیم بگوییم که هستیم. آدم پیشانی حوا را بوسید و از او سپاسگزاری کرد که او را از آن زندگی خسته کننده بهشتی نجات داده.

ایراندخت

ستم بر زن در اديان ديگر

از سلسله گفتارهای رادیویی «صدای سربداران» (1370-1368)

شاید تفاوت میان دو نوع جامعه مثل ایران و كشورهای اروپائی و آمریكائی، این توهم را در ذهن عده ای دامن زند كه فی المثل شرایط زنان آن جوامع در مقایسه با وضعیت زنان ایران، ناشی از تفاوت بین ادیان، و مشخصاً تفاوت بین اسلام و مسیحیت و یهودیت می باشد. اینكه مذهب و هر روبنای ایدئولوژیك تاثیرات معین خود بر هر جامعه ای را باقی خواهد گذاشت، واقعیتی است. ولی از این واقعیت نمیتوان نتایج انحرافی گرفت. مثلا «ماكس وبر» از جامعه شناسان معاصر بورژوا، كه از نظریه پردازان مورد اعتماد علی شریعتی نیز بشمار می آمده، پیشرفتگی و یا عقب ماندگی جوامع، و میزان رشد نیروهای مولده را تابعی از نوع مذهب می شمارد. او ایتالیا را مثال می زند كه بخش شمالی آن صنعتی و پیرفته تر و دین مردم آنها مسیحیت پروتستان می باشند. او از این مسئله و نمونه هائی از این دست چنین نتیجه می گیرد كه مهمترین عامل عقب ماندگی و یا پیشرفتگی جوامع مختلف نوع مذهب آنهاست. گو اینكه در این مورد نیز نوع مذهب تاثیرات معین خود را گذارده و می گذارد، ولی با اینحال اغراق در این رابطه در درجه اول ریشه در توهم نسبت به مذهب بمثابه یك كل، و در درجه دوم ندیدن ماهیت یكسان كاتولیسیسم و پروتستانیسم و كلا انواع مذاهب دارد. بحث امروز ما نیز تلاشی است در خصوص توهم زدایی و نشان دادن اینكه میان مذاهب مختلف، در خصوص مسئله زن، اختلاف اساسی وجود ندارد. در واقع آنچه تفاوت میان وضعیت زنان در جوامع مختلف را بوجود می آورد، ضروریات تكامل جامعه طبقاتی مبتنی بر ستم و استثمار است و نه چیز دیگر. استقرار و یا شیوع مذاهب مختلف جز ایجاد تفاوت های صوری و سطحی در رابطه با وضعیت زنان كار دیگری انجام نمی دهد؛ ولی آنچه در همه مذاهب مشترك است، تلاش در به انقیاد درآوردن مضاعف زنان می باشد.

از زمانی كه مسیحیت بمثابه دین رسمی امپراتوری رم شناخته شد، این دین عمدتاً بخشی از زرادخانه ستمگری قدرت های حاكم و طبقات حاكم بوده و هست. این نقش طی نزدیك به 2000 سال یعنی از زمان امپراتوری رم و سپس در وقایعی نظیر جنگ های صلیبی، كشورگشائی های اسپانیا و دیگر قدرت های اروپائی، ایجاد مستعمرات در قاره آمریكا، استرالیا، آفریقا، آسیا و سراسر جهان، و در اعمال قدرت سیاسی و اداره جامعه در آنجا كه مسیحیت دین رایج بوده، كاملا نمایان است. خواه این مذهب، مذهب رسمی دولتی باشد، خواه نباشد. در هر جامعه ای كه مسیحیت دین مسلط بوده، در اساس به محافظت از استثمار و ستم پرداخته، و مانند هر مذهب دیگری در برابر نظام ستمگرانه و استثماری فرمان تسلیم صادر نموده است.

انجیل و مسیحیت بمثابه یك كل، یك تشریح دروغین از چرایی و چگونگی وقوع امور را به مردم حقنه می كند، نسبت به نیروهای موجود در طبیعت و جامعه، در مورد علل امور و امكان تغییر آنها نیز همینطور. انجیل و مسیحیت این اعتقاد را بوجود می آورد كه موجودات بشری بخصوص آنها كه جامعه، فقیر و ناتوانشان ساخته می باید همواره در شرایط فلاكتبار خود باقی بمانند. انجیل مدافع برده داری است، و به بردگان می گوید باید مطیع اربابانتان باشید. مثلا در انجیل لوقا چنین می خوانیم: «اما آن غلام كه اراده مولای خویش را دانست و خود را مهیا نساخت تا به اراده او عمل نماید تازیانه بسیار خواهد خورد!» البته از این نمونه ها در انجیل های مختلف بسیار است.

انجیل بر سلطه مرد بر زن و تقویت تمامی قیود بر دست و پای زن اصرار می ورزد. برای مثال «پطر» حواری عیسی، به برده ها می گوید كه تابع صاحبانشان باشند، و زنان تابع شوهرانشان، و مردم بطور كلی تابع قدرت حاكمه زمینی. نامه های «پل» یكی دیگر از حواریون مسیح پر است از چنین رهنمودهایی. «پل» حواری اصرار می كند كه زنان بایستی در سكوت و تابعیت كامل از مردان بیاموزند، و نباید اقتدار مردان را مخدوش سازند. بعد از همه اینها، پل میگوید، آدم اول بوجود آمد و سپس حوا، بعلاوه این حوا بود كه آدم را به دردسر انداخت. با تمام اینها برای زنان هنوز «امیدی» هست: «اگر زن در ایمان و خیرات دادن و پاكی و متانت باقی بماند، بوسیله شركت در امر نگهداری از بچه نجات می یابد». ملاحظه می كنید!؟ حتی منطق،  روایت و آهنگ كلام نیز تفاوتی با اسلام ندارد، آخر هر دو مذهب در عصر برده داری ظهور یافتند. این مثال را مقایسه كنید با حدیثی از محمد، كه به عده ای از زنان گفت، شركت شما در بچه داری و خانه داری، و فرمانبرداری شما از شوهرانتان، همان حكم جهاد و در راه خدا شمشیر زدن مردان را دارد. «پل» حواری در همان حال به بردگان اخطار می كند كه از ارباب و مالك خود اطاعت كرده و به آنان عمیقاً احترام بگذارید. چرا كه در غیر اینصورت، این امر كفر نسبت به خدا و نظام خداوندی محسوب می شود. در جای دیگری «پل» دستور می دهد، زنان خود را در اختیار مردان خود بگذارند، همانگونه كه در اختیار عیسی می گذارند. چرا كه شوهر رئیس زن است، همانطور كه عیسی مسیح رئیس كلیساست! «پل» میگوید، شوهران باید زنان خود را دوست بدارند، ولی زنان بایستی از شوهران خود اطاعت كنند. فرزندان نیز میباید از والدین خود اطاعت كنند، همانگونه كه مسیح اطاعت می كرد. بردگان نیز می بایست از اربابان خود اطاعت كنند چرا كه اربابان سروران آنانند!

این بود شمه ای از نگرش مسیحیت به برده و برده داری و زنان. حال كمی هم به دین موسی یعنی یهودیت میپردازیم. از موضوع پایه ای ترین و مشهورترین فرامین موسی یعنی ده فرمان آغاز می كنیم. روحانیت یهود معتقد است اگر این فرامین استقرار كامل می یافت، بشریت از شر مفاسد و گمراهی های امروز خلاص می گشت در یكی از این فرامین چنین آمده است: «به بردگان، همسران، منازل و حیوانات كاركن همسایه ات چشم طمع ندوز.» این اوج احترامی است كه یهودیت برای زن قائل بوده، و حداكثر او را تا سطح حیوانات كاركن و بردگان و منازل «ارتقاء» مقام داده است. از دو حال خارج نیست؛ یا «خداوند» آگاه به تمام امور ازلی و ابدی، حتی نمی توانسته حدس بزند كه روزگاری دوران برده داری بسر رسیده، و جهان در ابتدای قرن بیستم به عصر امپریالیسم و انقلابات پرولتری قدم خواهد گذاشت، كه در اینصورت در همان زمان نزول این فرامین نمی توانسته مناسب با شرایط امروز قوانین خویش را تعدیل كند، و یا اینكه یهودیت نیز مذهبی بوده كه در انطباق با شرایط آن عصر و در رابطه با تحكیم و تثبیت منافع طبقاتی معینی بوسیله موسی اختراع شده است! نمونه دیگری از این دست را می توان در یكی از سوره های تورات مشاهده نمود. در سوره بهنگام صحبت از نحوه غضب خداوندی بر اهالی بابل آمده كه «خداوند» در آنجا می گوید: «بهنگام سقوط بابل، كودكان كشتار، و زنان مورد تجاوز قرار خواهند گرفت.» در همانجا آمده: «ورق كاملا برخواهد گشت، بدین معنی كه بنی اسرائیل ـ كه تابحال برده بوده اند ـ خود، برده داران سابق را برده خود خواهند ساخت.» در تمام تورات مرد، بمثابه مالك زن معرفی میشود، و زن بلحاظ حقوق اجتماعی دارای حقوقی هم طراز بردگان است. بعنوان مثال لوط پیامبر در مقابل حفظ بعضی از مهمانانش كه باصطلاح فرشته بوده اند، پیشنهاد می كند كه مردان شهر «سودم» (sodom) به دخترانش تجاوز نمایند.

حال ببینیم كه چگونه ابراهیم، اسماعیل را بمثابه پسر پذیرفت؟ از آنجا كه زن ابراهیم یعنی سارا، بچه ای بدنیا نمی آورد ـ و در یك جامعه پدرسالار برای زن مایه شرمندگی است كه عقیم باشد ـ سارا سعی می كند با ترغیب ابراهیم به همخوابگی با برده سارا، یعنی هاجر، به او فرزندی ببخشد. این نقشه اجرا می شود و هاجر حامله می گردد. اما از این به بعد هاجر به سارا از بالا برخورد می كند و در اینجا خشم ابراهیم از اینكه برده ای به همسر ارباب با درشتی برخورد می كند، به سارا اجازه میدهد كه هاجر را مجازات كند. نتیجه این مجازات هم پابفرار گذاشتن هاجر بود. اما بعد فرشته ای بر هاجر نازل میشود و به او دستور میدهد كه به خانه ابراهیم بازگردد؛ و آن دختر از سر ناچاری به خانه ابراهیم باز میگردد. هاجر پسری بدنیا می آورد كه نامش را اسماعیل نهادند. اما چگونه ممكن است پسر یك برده رسالت بستن پیمان با خدا را برعهده گیرد؟ بنابراین خدا اجازه می دهد كه خود سارا صاحب پسری شود به اسم اسحاق. اما چنانكه از آیات تورات برمی آید تداوم توجهات خداوندی به اسماعیل به سبب عطف توجه به پدر او یعنی ابراهیم صورت گرفته است. و این امر كاملا با اصول پدرسالاری همخوانی دارد. مسئله دیگری كه در این داستان جلب توجه می كند، تایید بی ارزش بودن زن نازا، بوسیله یهودیت است. چیزی كه در اكثر ادیان شناخته شده و پرنفوذ مشترك است. بعنوان مثال این دیدگاه با نگرش امام ششم شیعیان، صادق، كه معتقد بود ارزش زن نازا از گلیم پاره جلو درگاه كمتر است، كاملا منطبق است، و یكی از تبلورات اجتماعی موازین پدرسالارانه بحساب می آید.

بدین ترتیب مشاهده میشود كه هیچیك از ادیان بزرگ در رابطه با زن، دارای هیچ نقطه نظر ترقیخواهانه نیست. آنچه هست ارتجاع محض است؛ و در واقع آنچه تفاوت حقوق مدنی زنان را در دوره اخیر در جوامع مختلف ایجاب می كند، پاره ای تفاوت ها در نحوه تكامل تاریخی و سابقه جنبش های سیاسی ? اجتماعی در این كشورهاست و نیز نیازهای سرمایه مالی جهانی در انطباق با شرایط خاص آن جوامع، و نه چیز دیگر!

http://www.sarbedaran.org

زن و آزادی

امروز پس از گذشت زمان و سالها تجربه به اين نتيجه رسيده ام که «هر کس لياقت همانی را دارد، که دارا است»

هشتم مارس دو سال قبل، در نشستی که با تعداد قابل توجهی از بانوان روشنفکر کشورهای مختلف داشتيم. تصميم بر اين شد که در مورد «زن و آزادی» به بحث بپردازيم. بحثی که از نظر من پيش پا افتاده و غير منطقی بود.

هر يک از آنها گرفتاری و مشکلات خاص خود و کشورشان را داشتند. يکی از بی عدالتيهايي که مردان بر همسران و دختران خانواده اعمال می کنند می گفت. ديگری از اينکه در کشور او زنان در هر سنی که باشند، برای کارهای اداری، تجارت، اسناد و املاک، خروج از کشور و بسياری چيزهای ديگر، به اجازه پدر، همسر و احيانا برادرشان نياز دارند و به تنهايي به حساب نمی آيند و قابل شناخت نيستند می گفت.

آن يکی از اينکه در ادارات حقوق زنان و مردان برای انجام يک کار مشابه مساوی نيست و در مواردی نيز اجحاف به آنها روا می شود.

ديگری از نا بسامانی های اجتماعی و تجاوزات حقوقی، سنتی و مذهبی، که روزمره، تحت نام های گوناگون  مردان بر زنان کارمند، کارگر و غيره تحميل می کنند سخنها داشت.

خنده دار تر از همه اينکه خانمی که قبل از پناهندگی به اروپا، در کشور خودش وزير آموزش و پرورش بوده!! می گفت من و همسرم بعد از بحث های فراوان به اين نتيجه رسيديم که در تبعيد به دليل کمبود هزينه نمی توانيم برای کارهای خانه از کسی کمک بگيريم، پس خود مجبور به کار بيشتر هستيم و تنها راه اينست که هر دو کمک هم باشيم.

همسرم پذيرفت قسمتی از کارهای خانه را انجام دهد اما در زمانی که کس ديگری به غير از خود ما در خانه نباشد! مدتی با اين وضع گذشت و هيچ کدام ما، شکايتی نداشتيم، تا اينکه از بخت بد يک روز در خانه ما را زدند و فرزند خردسال ما در را باز کرد و همسرم که در اطاق مشغول اطو کشی بود، در برابر يکی از دوستانش غافلگير شد و همه چيز بهم خورد، قراردادمان باطل و من مجددا از فشار کار به افسردگی دچار شده ام.

خانمی از ختنه دختران خردسال و تعداد قربانيان اين کودکان، در هر سال گزارش می داد. آن ديگری…..

و آن ديگری…. که من تاب نياوردم و بی پروا راهپيمايي و گرد هم آيي اين بانوان را برای بدست آوردن آزادی کوبيدم و چشمهای بيشتر از بيست و چند زن که با تعجب به سوی من خيره شده بودند را به سوی خود جلب کردم. زيرا با نيشخندی کنايه دار به همه حاضران گفتم : برای پشتيبانی شما و به حرمت همه زنهايي که از سراسر دنيا در روز هشتم ماه مارس برای آزادی زنان به اين کشور آمديد، راهپيمايي کرديد و فرياد وا آزادی سر داديد، در راهپيمايي تان شرکت کردم. اگر چه اين کار را مسخره و در شان زنان نمی دانم  و در باور من نيست.

با اينکه چند نفری در آن جمع مرا می شناختند. آنچنان طلب کارانه و نا باورانه به من نگريستند، که فکر کردم در همان لحظه مرا به جنون و يا خود آزاری متهم خواهند کرد. برای اينکه زودتر از ناباوری و تعجب بدرشان آورم، افزودم ما زنها بايد خجالت بکشيم که از پدران، همسران و پسران خود شکايت کنيم، آخر کجای کاريد؟ همه ما می دانيم که پدرانمان دوستمان دارند برای تربيت و به ثمر نشستنمان هر آنچه در توان داشته اند را به کار گرفته اند و نيازی به گفتن نيست. شوهرانمان هم که پدر فرزندانمان هستند به همين گونه، عاشق و دوستدار ما و فرزندانشان هستند و رنج بر گونه زن و فرزند را نمی توانند تحمل کنند، اين را بارها و بارها به ثبوت رسانده اند و نياز به آزمايش بيشتر ندارند.( البته با کنار گذاشتن استثناها)  پسرانمان نيز تکليفشان مشخص است، اين ما بوديم که تربيتشان کرديم و به آنان آموختيم چگونه بودن و چگونه زيستن را، کمی فکر کنيد و از خودتان شرم کنيد، به جای اين سرو صداها و مظلوم نمايي ها از خودتان بپرسيد کار از کجا عيب دارد؟ با کمی حوصله و ريشه يابی مقصر را جستجو کنيد، درد را بشناسيد، تا درمان ساده تر گردد. به همه شما قول می دهم پس از اندکی تفکر در می يابيد  مقصر تمام اين نابسامانی ها خود ما زنان هستيم!

و برای اجتناب از نگاههای سرزنش آميزشان، سريعا رويم را به طرف همان بانويي که از آفريقا می آمد گرداندم و پرسيدم، شما که از طرف زنان آفريقا برای محکوم کردن و جلو گيری از ختنه زنها آمده ايد و در اين مورد حرف زده و از آداب و روسوم وحشتناک و ضد انسانی که در کشورتان هست شکايت و در حرفهاتان مردان را محکوم می کنيد، به من بگوييد در کشور شما مردان دختران را ختنه می کنند؟ مشخص بود چه جوابی می گيرم، «نه» با صدای بلند و پرخاش کنان رو به جمع گفتم بفرماييد زنان فرزندان خويش را شکنجه می کنند و آنگاه خود کانونهای مبارزه با ختنه بوجود می آورند و فرياد کمک خواهانه سر می دهند.

اگر خانمها از فردا تصميم بگيرند دختران معصومشان را به دم تيغ تيز ختنه نسپارند و يا زنها  تصميم بگيرند اين کار ضد انسانی را رها کنند، آيا مردان به جای آنها اين کار را انجام خواهند داد؟ و در صورت سر باز زدن شما بانوان، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ مردان چه کاری از دستشان بر می آيد تا بر عليه شما انجام دهند؟ به من بگوييد چگونه مادری که خود اين تجربه تلخ را از سر گذرانده و تا دم مرگ پيش رفته،  هرگز هم لذت زناشويي نچشيده، می تواند اينهمه سنگدل باشد که همان شکنجه را بر فرزند خود روا بدارد؟

حتی تصور اين مسئله برای من آسان نيست که مادری بتواند صدای ضجه و ناله های جگر خراش طفل خود را به هنگام ختنه که شنيده ام بسيار هم دردناکست، بشنود و در برابر اين جنايت قرون وسطی و بربريت ساکت بماند و به سرش نزند و در برابر اين بی عدالتی و ظلم، سر به طغيان و شورش بر ندارد.

چگونه می توان تصور کرد که يک زن، يک مادر، که احيانا خود قربانی اين شکنجه هولناک بوده است، بتواند به نام مذهب، يا سنت يا هر ايدئولوژی ديگری، فرزند خردسال و ناتوان خود را با دست خويش به همان قربانگاه، به مسلخ برد که خود آنرا تجربه کرده و تمام عمر گرفتار کابوسهای رنج آور آن بوده؟

بايد اعتراف کنم که من به عنوان يک زن و يک مادر، تحت هيچ شرايطی حاضر نيستم صدای گريه و ناله درد آلود کودک دلبندم را از رنجی که من بر او تحميل کرده ام، بشنوم.

با افتخار می پذيرم که مرا بی خدا و لامذهب بخوانند، تا اينکه به آزار انسانی ديگر بپردازم. من در برابر آن مذهب که بخواهد طفل خردسالم را در راه عقيده به آن شکنجه کنم، سر به شورش بر خواهم داشت، طغيان خواهم کرد و تمام قوانين ضد انسانی را بهم خواهم ريخت و خود و فرزندم را برای هميشه از شر عقايد خرافی و بند و شکنج هاي دردناک آن، رها خواهم ساخت و همه عمر در لامذهبی محض، خواهم آسود و به خدمت و مهر ورزيدن به انسانها، خواهم پرداخت.

مطمئن هستم، هيچ انسان فرهيخته و خردمندی به نام خدا، مذهب و يا هر ايدئولوژی ديگری نتواند شکنجه انسانی ديگر را تحمل و يا در برابر آن سکوت کند.      

 من معتقدم، که هيچ چيز به جز نادانی و نا آگاهی، زنان را وادرا به اين کار شرم آور نمی کند. زنان تا کی می خواهند زندگی خود را در بی خبری و بی خردی بگذرانند؟ تا کی می خواهند به جای مطالعه و فرا گيری مسايل مفيد و زندگی آرام و زيبا، به دنبال حرفهای صدتا يک غاز فالگيران و رمالان شياد که برای سرکوب اميال شهوانی خود دنيايی حديث و سنت و…، ساختند و از نا آگاهی و ضعف ما زنان استفاده کردند، بروند؟

 بيدار شويد، شما را به خدا بيدار شويد! و شما دوست عزيز و ناجی کودکان بی پناه به جای اين همه کار شبانه روزی، مسافرت های خسته کننده و نا موفق، نام کانونتان را از» کانون مبارزه با ختنه زنان» به » کانون مبارزه با سنت های دست و پا گير مادربزرگ» تبديل و تمامی توان خود و زنان همکارتان را در راه يادگيری، شناخت و تربيت زنان اجتماعتان به کار گيريد، به آنها بياموزيد چگونه زيستن و چگونه بودن را، به آنهابياموزيد تا زمانی که به دخترانشان می گويند، مرد خدای کوچک زن است و يا مرد بايد ديو باشد و زن فرشته، تا زمانی که خود را نيمی از مردان بدانند، تا زمانی که خود را برده و کشتزار آقايان به حساب آورند، تا زمانی که پسرشان را آزاد و دخترشان را در بند نگهدارند، درب روی همين پاشنه خواهد چرخيد و وضع به همين منوال خواهد بود.

 برايشان شرح دهيد تا زمانی که زنان به اهميت و نقش سازنده و موثر خويش در جامعه بی اطلاع بمانند، به تعليم و تربيت فرزندان، توجه لازم ننمايند و مسئوليت خويش نشناسند، تا زمانی که آزادی و دموکراسی را فرا نگيرند، اجتماع و مردان سالمی نخواهند داشت که با درايت و خردمندی در کنار زنان آگاه و مادران سرافراز قانون وضع کنند. تا کشورشان را در آرامش و صلح نگهدارند، تا حقوق يکديگر بشناسند و با مهر و دوستی در کنار يکديگر بسر آرند، تا هرگز راجع به تساوی حقوق زن و مرد نينديشند که حقوق همه در آن اجتماع يکسان خواهد بود. پس برای داشتن زندگی بهتر، بايد بهتر انديشيد، بهتر آموخت و بهتر عمل کرد.

با نگاهی به زندگی در کشورهای مترقی و پيشرفته جهان، که زنان در آنجا همراه و هم پای مردان به تحصيل و کار می پردازند، در می يابيد که تنها راه نجات زنان در کشورهای آسيايی و آفريقايی که زندگيشان بيشتر بر پايه آداب و سنن دست و پا گير می چرخد، آموزش و يادگيری است.

تقريبا همه به اتفاق گفته های مرا پذيرفتند اما سئوالشان اين بود، حالا که در اثر اشتباه خود ما و مادرانمان، آقايان به زور گويي و مردسالاری عادت کرده اند و به چنين قدرتی رسيده اند که حقوق ما را پايمال می کنند چه بايد کرد؟ سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم از ما گذشت و در آتشی که خود افروخته ايم می سوزيم و برای خود کار زيادی نمی توانيم انجام دهيم اما برای بهتر زيستن فرزندان و نوادگانمان در آينده، راهی را که در بالا پيشنهاد کردم انجام دهيد.

 

           م فرزانه  ‏

بیماری محمد

برگردان به پارسی – پارمیس سعدی

قسم به نون و قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت که تو به لطف و رحمت پروردگارت هرگز دیوانه نیستی.  البته تو را در مقابل  خدمت رسالت، پاداشی نامحدود است و در حقیقت تو بر نیکو خلقی عظیم آراسته ای  و بزودی تو  و مخالفانت مشاهده می کنید که کدام یک از شما مفتون و دیوانه اند. (مثل اینکه محمد به سلامت خودش شک داشته است) آنچه در اینجا خواندید ترجمه فارسی آیه یک تا شش سوره القلم بود. آنچه از محتوی این آیه بر می آید این است که مردم دوران محمد نسبت به سلامت روانی محمد شک داشته اند .و این آیه برای مبری ساختن محمد از دیوانگی و جنون نازل شده است. در قسمت پایین تر آیه می گوید پیرو کسانی که وقتی آیات ما بر آنها تلاوت می شود می گویند اینها افسانه پیشینیان است نباش. این آیه بیانگر این است که مردم به منشا وحی بودن آیات نیز شک داشتند.

در سوره الکوثر نیز خدا به پیامبرش میگوید محققا» دشمن بدگوی تو ابتر است.

عایشه می گوید هر گاه وحی به پیامبر نازل میشد دچار تقلا می شد و ما ردای او را بر رویش می کشیدیم. وقتی نزول وحی تمام میشد. حضرت خیس عرق شده بود.

در حدیث ها حضرت محمد را با ابرویی به هم ریخته ، پاهایی بزرگ و کف دستی که حالت خمیری شکل داشت توصیف کرده اند. همچنین گفته شده که حضرت محمد زیاد عرق می کرد. از سن 40 سالگی به بعد هم صاحب فرزند نشد. میگویند از ماریه صاحب فرزندی شد به اسم قاسم و از آنجا که داشتن پسر برای عربها افتخار بود عربها برای خود کنیه ای انتخاب می کردند که کنیه همان نام پسر بزرگ بود. از این رو به محمد ابوالقاسم (یعنی پدر قاسم) می گفتند.

در حدیث است که روزی محمد ، قاسم را بغل کرده و به اتاق عایشه میرود.  به عایشه می گوید نگاه کن ببین چقدر این پسر به من شباهت دارد. عایشه در جواب می گوید من هیچگونه شباهتی بین تو و این پسر نمی بینم. در عربستان شایعه شده بود که ماریه با یکی از برده ها که با او در یک مکان زندگی می کرد روابط نامشروع داشته است و این پسر به احتمال زیاد حاصل همان روابط نامشروع است. حضرت محمد به علی دستور می دهد تا سراغ برده مورد نظر برود و از قضیه سر در بیاورد. اما وقتی حضرت علی به خانه ماریه می رود آن برده بالای درخت خرما بوده است و از آنجا که لباس عربها گشاد است. و شورت نیز نمی پوشند  وقتی که برده شروع به پایین آمدن از درخت می کند، حضرت علی متوجه  می شود که این برده اخته هست .بنابر این نمی تواند بچه دار شود. و ماریه از این تهمت رهایی می یابد. همه این قضیه غیر منطقی است. زیرا  کسی که از درخت پایین می آید قسمت جلو بدنش به سمت درخت قرار می گیرد و قسمت پشت اوست که  در معرض دید بیننده قرار می گیرد. بنابراین حضرت علی نمی توانست آلت تناسلی آن برده را در حالی که از درخت پایین می آمد ببیند.

از آنچه ذکر شد مشخص است که پیامبر از سن 40 سالگی به بعد دچار یک بیماری شده که منجر به کاهش اسپرم و در نتیجه عقیمی ، بزرگ شدن دست و پا ، توهم، عرق ریزی زیاد شده است.

راهبی به نام تئوفان (817-752) در کتاب تاریخی خود از بیماری محمد به عنوان صرع یاد می کند. اما علائم یاد شده حاکی از بیماری آکرومگالی است که گاهی این بیماران آکرومگالی، رفتار های پارانوئیدی دارند.

علت مبتلا شدن به بیماری آکرومگالی این است که در سنین بلوغ اگر هورمون سوماتروپ(هرمون رشد) بیش از اندازه در بدن ترشح  شود، از آنجا که استخوانهای فرد به بلوغ رسیده نمی تواند از طول رشد کند بنا بر این از طرف عرض شروع به رشد میکند. بیماران آکرومگالی به دلیل اینکه ترشح هورمون رشد توسط هیپوفیز انجام می شود، دچار اختلالات روانی نظیر توهم و گاهی حرکاتی نظیر صرع می شوند. این افراد مرتب فکر می کنند کسی با آنها در حال گفتگوست. بزگ شدن پاها و نامرتب بودن ابروها و عرق ریزی زیاد از جمله علائم دیگر این بیماری هستند. طبیعی است که در هوای گرمی مثل عربستان عرق ریزی باعث بوجود آمدن بوی نامطبوع می شود. از این روست که در احادیث آمده است که پیامبر عطر و بوی خوش را بسیار دوست می داشت. و همیشه از کافور استفاده می کرد. وی به این وسیله قصد داشت بوی نامطبوع عرق را از خود دور کند.

در احادیث آمده است که محمد از یک بیماری مزمن رنج می برد. اشتهای زیادی برای غذا داشت. رنگ پوست او یک حالت بخصوص داشت. نه سفید بود و نه برنزه ، تقریبا یک حالت گلگون داشت. سر درد زیاد می گرفت . و گاهی صدای زنگ در گوش خود احساس می کرد. برای رفع بیماری خود گاهی اوقات حجامت می کرد.حالت افسردگی داشت و از جمع کناره گیری می نمود. گاهی میل به خود کشی در او بوجود می آمد. در  احادیث آمده است که در ابتدای رسالت سه بار تصمیم به خود کشی گرفت که هر بار با نزول وحی از اقدام خود منصرف می شد.

همه این علائم ظن بیماری آکرومگالی را تشدید می کنند. بیماران آکرومگالی، بیشتر از شصت سال و اندی عمر نمی کنند. رنگ پوست آنان به دلیل ترشح بیش از حد ملانین که از هیپوفیز ترشح می شود حالت کاهی دارد . گوشه گیر هستند . و میل به خودکشی در آنان زیاد است. اشتهای جنسی آنها کم و اشتها به غذا در آنها زیاد می شود، فشار خون آنان نیز بالا می رود. شاید بعضی با خود بگویند محمد اشتهای سیری ناپذیری برای زنان داشته است. اما علت ازدواجهای متعدد او میل جنسی نبوده بلکه او می خواست از طریق ازدواجهای متعدد صاحب فرزند مخصوصا صاحب پسر بشود .هر بار که از یکی از زنانش نا امید می شد به ازدواج دیگری اقدام می کرد . اما همه آنها بی نتیجه بود.شاید علت حجامت کردن هم که در احادیث به آنها اشاره شده  برای رهایی از فشار خون بوده است.

مطابق آنچه در احادیث در ارتباط با روحیات محمد و وضع ظاهری او گفته شده و مطابق آنچه از علائم بیماری آکرومگالی می دانیم. محمد دچار بیماری آکرومگالی بوده است.

اینجاست که باید بگوییم این دنیا یک دنیای وارونه است. زیرا به جای اینکه افراد خردمند و سالم سرنوشت دنیا را دگرگون کنند. برعکس افرادی که بیماری های روانی جسمی و روحی داشته اند سرنوشت دنیا را رقم زده اند.

منابع مورد استفاده:

www.faithfreedom.org

کتاب عایشه بعد از پیغمبرنوشته کورت فریشلر

کتاب  the status of women in islam نوشته انور حکمت

مسجد الاقصی

مسلمانان معتقدند که تازينامه توسط جبرئیل بر محمد نازل شده و تا کنون دست نخورده باقی مانده است. بگذارید این حدیث را امتحان کنیم. در احادیث آمده است که شبی محمد سوار بر اسبی بالدار از مسجد الحرام به مسجد الاقصا(در اورشلیم) مسافرت کرده است. سپس از آنجا به آسمان هفتم میرود و به چشم خود بهشت و جهنم را می بیند و سپس به محضر خدا می رود. این داستان که معراج نام دارد علاوه بر اینکه در احادیث آمده است در تازينامه نیز تصدیق شده است.

قرآن، سوره الإسراء (17) آیه 1 می گوید:

سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَْقْصَى…

پاک و منزه است خدایی که شبی بنده اش را از مسجد الاحرام به مسجد الاقصا سیر داد…

ما در اینجا قصد نداریم از پوچی  اینچنین سفری صحبت کنیم. مضاف بر اینکه سفر به نزدیک ترین منظومه اگر با سرعت نور که سریع ترین سرعت در دنیاست انجام پذیرد درحدود 8 سال طول خواهد کشید. و اگر بخواهیم به دور دنیا با سرعت نور بگردیم 3 میلیارد سال طول خواهد کشید.یک چنین مسافرتی آن هم بر پشت یک اسب بالدار فقط خیال پردازی و افسانه است. با توجه به اینکه پرواز با بال فراتر از جو امکان پذیر نیست. اگر محمد سوار بر یک اسب بالدار توانسته است در شبی از مدینه به هفت آسمان و سپس جایگاه خدا سفر کند و در همان شب بازگردد بنابر این جایگاه خدا باید جایی نزدیک مدینه باشد.

من تعجب می کنم چرا تا حالا کسی به این مسئله فکر نکرده است. از طرفی مگر دروازه بهشت در مسجد الاقصا قرار دارد که محمد برای سفر خویش مجبور بود اول به مسجد الاقصا برود؟  چرا محمد برای رفتن به بهشت ابتدا باید به مسجد الاقصا می رفت؟

بزرگترین مشکلی که در این میان وجود دارد این است که مسجدالاقصا در اورشلیم چندین سال پس از مرگ محمد ساخته شده است.

وقتی عمر اورشلیم را تصرف کرد دستور داد در جایی که در گذشته معبد سلیمان بود نماز بگزارند. رومی ها در سده 70 پس از میلاد آن معبد را ویران کرده بودند.از آن به بعد هیچ کلیسا یا معبد و مسجدی در آن محل ساخته نشده بود. خلیفه مالک ابن مروان 72 سال پس از هجرت اولین کسی بود که دستور ساخت گنبد و بارگاه را در آن محل داد و مسجد الاقصا در قرن هفتم بر تپه ای که در گذشته معبد سلیمان بود ساخته شد. این موضوع در دایره المعارف اسلام به ثبت رسیده است(harper and row1 986 page 46 and 102).

منسوب است که حضرت محمد در سال 622 به معراج رفت اما در این سال اورشلیم به دست مسیحیان بود. هیچ مسلمانی آنجا نبود بنا بر این هیچ مسجدی نمی توانست آنجا ساخته شود. 53 سال پس از مرگ حضرت محمد بود که مسلمانان بر تپه ای که در گذشته معبد سلیمان بود مسجد الاقصا را ساختند. لذا این ظن بوجود می آید که شاید تازينامه نیز همانند انجیل سالها پس از بنیانگذارش ، جمع آوری و غنی سازی شده و  قصه هایی از قبیل معراج  به درون تازينامه راه یافته اند. هرکسی که آیه یک از سوره اسرا را نوشته ، از اینکه مسجد الاقصا در زمان محمد وجود نداشته غافل بوده است.

بنا بر این حضرت محمد نمی توانسته از محلی که وجود نداشته است به بهشت صعود کند. اشتباه بزرگی که اکثر مفسرین  از جمله یوسفعلی می کنند این است که می گویند منظور از مسجد الاقصا محل مسجد الاقصا مورد نظر است نه مسجد الاقصای واقعی(آیا این عقلانی است که 52 سال پیش از ساختن یک مسجد بر روی آن اسم بگذارند. مترجم)

اما حدیثی در اینجاست که ثابت می کند منظور از مسجد الاقصا ، مسجد الاقصای واقعی است نه محل آن Sahih Bukhari, Volume 4, Book 55, Number 636:

ابوذر نقل می کند که: از پیامبر پرسیدم یا رسول الله کدام مسجد اول ساخته شده است. پیامبر گفت مسجد الاحرام سپس گفتم مسجد بعدی کدام است گفت مسجدالاقصا. گفتم فاصله بین ساختن این دو چند سال طول کشید . او در جواب پاسخ داد 40 سال. بعد در ادامه فرمود هر وقت که زمان نماز فرا رسید هر کجا هستی نماز بگزار زیرا همه زمین محلی برای عبادت توست.

مسلمانان برای توجیه این مسئله می گویند که مسجد به معنی سجده گاه است از این روست که محمد به معبد سلیمان مسجد گفته است. اگر بخواهیم این گفته را باور کنیم تمام کلیساها و کنشت ها و آتشکده های زرتشتیان مسجد هستند.

در زمان حضرت محمد مساجد  زیادی ساخته شد که از اورشلیم هم دورتر بودند و با مکه و مدینه فاصله زیادی داشتند. بنا بر این مسجد الاقصا نمی تواند دورترین مسجد بوده باشد.

اشکال دیگری که از این گفته ها بر می آید این است که به گفته مسلمانان مسجد الحرام(کعبه) به دست ابراهیم در 2000 سال پیش از میلاد مسیح ساخته شده است در حالیکه مسجد الاقصا در سال951-985 ساخته شده تفاوت ساخت این دو مسجد تنها در حدود1040 سال می باشد. پیامبر مقدس فقط هزار سال اشتباه کرده است.

نوشته دکتر علی سینا

ترجمه ایراندخت

منبع:

http://www.derafsh-kaviyani.com/parsi/masjedalghasa.html

رفتار حيرت انگيز اسلام با غير مسلمانان

مطالبي را در ارتباط با رفتار بي رحمانه اسلام با زنان خوانديد. در اين مقاله شما بيشتر با رفتار وحشيانه مسلمانان با غير مسلمانان كه تازينامه آن را كاملا» توجيه مي كند آشنا خواهيد شد.

براي درك علت اين رفتار خشونت آميز مسلمين ?ابتدا بايد بفهميم چرا اسلام بنيانگذاري شد. همانطور كه انور شيخ آزاد انديش در كتابش متذكر مي شود? اسلام چيزي جز يك جنبش پان عربيسم نيست. اين جنبش رُويايي بود كه توسط آن محمد مي خواست همه چيز را تحت كنترل خويش درآورد. اسلام يك دستاويز مذهبي راحتي براي انجام اين كار بود. براي اينكه اين جنبش به موفقيت دست يابد مجبور بود راهي پيدا كند كه توسط آن مردم را تحميق كند. و كشتار سبعانه و بيرحمانهُ خود را توجيه كند . بنابراين اسلام توسط مشتي راهزن گسترش پيدا كرد.

براي شروع، محمد جامعه عرب را به دو دسته مسلمان و غير مسلمان(كافران) تقسيم كرد.

كلمهُ موُمن يعني كسي كه به محمد و الله ايمان دارد و بر عكس غير مسلمان كسي است كه به اين دو ايمان نداشته باشد. موُمن مجبور نيست از نظر شخصيت و وجدان از يك غير مسلمان برتر باشد. تنها كافيست كه اين جمله ورد زبانش باشد.» خدايي جز الله نيست و محمد پيامبر اوست.». با گفتن اين جمله يك موُمن مجاز مي شود تا آنجا كه مي تواند و خشنوديش ارضا مي شود از غير مسلمانان بكشد? اموالشان را غارت كند? مايملك آنها را بسوزاند و در اين فرآيند بچه ها و زنانشان را به اسارت ببرد.
البته اين موُمنين بي جهت زندگيشان را به خطر نمي اندازند. چرا كه چهار پنجم از غنايم و اسراي زنداني طبق قانوني كه توسط محمد در تازينامه وضع شده است به آنها تعلق مي گيرد.
البته در بين اين زندانيان كنيزان زيبارو نيز هستند كه آب را بر دهان اين موُمنين جاري مي سازد. جاي تعجب باقي نمي ماند كه اسلام نو پا در مدينه قادر شد خيلي زود افراد شمشير زن جان باخته اي را بدون اينكه حتي يك درم از خزانه خود بپردازد? به دور خود جمع كند. اين اقدامات متهورانه براي غارت و چپاول با تمام قوا به مرحلهُ اجرا در مي آمد.

پيامبر اسلام مدعي بود كه خدا همهُ دنيا را به مسلمين اختصاص داده است. و حتي يك قسمت كوچك براي اسكان غير مسلمانان در نظر گرفته نشده است. اما به نظر مي رسد كه علم جغرافي خدا چندان خوب نبوده است. خدا مثل پيامبرش هرگز از سرزمينهاي آن طرف سوريه? عراق? ايران? حبشه و مصر نشنيده بود. پيامبر با وجود عدم اطلاعات جغرافيايي دنيا را به دو بخش كرد. دار الاسلام( منطقه اي كه مسلمين بر آن تسلط داشتند) و دارالحرب يعني منطقهُ جنگ( جايي كه تحت نفوذ غير مسلمانان است)

انور شيخ مي گويد: فلسفه اي كه در پشت اسلام قرار دارد حيرت انگيز است. و مهارت سياسي محمد را به اثبات مي رساند. با اعلام كردن مسلمانان به عنوان يك ملت و غير مسلمانان به عنوان ملت ديگر? او تئوري دو مليتي را پايه گذاري كرد. و براي هميشه مسلمانان را بر عليه غير مسلمانان قرار داد و تاُكيد كرد كه در اين نبرد پيروزي هميشه با مسلمين است.

انور شيخ در جاي ديگر اضافه مي كند كه» من اين گفته پيامبر را مبني بر اينكه او الگويي است براي پيروانش مدنظر مي گيرم. اين به اين مفهوم است كه مسلمانان در همه چيز بايد از او تقليد كنند. آنها بايد مانند او غذا بخورند? راه بروند ? بياشامند و صحبت كنند. حتي در ظاهر نيز بايد شبيه او باشند. مثل او ريش بگذارند و آرايش موهايشان نيز شبيه او باشد. اين به معني پيروي از سنت و پيامبر مي باشد. اين الگو رستگاري را تضمين مي كند. هر كسي مي تواند به سادگي دريابد كه اسلام براي بالا بردن احترام و محبت عرب طرح ريزي شد.

احاديثي از محمد وجود دارد كه در آنها متذكر مي شود هيچ شخصي مسلمان نيست جز اينكه او را از پدر و مادر خويش بيشتر دوست داشته باشد. اين مطلب بيانگر اين است كه مردم بايد از مليت خود و سرزمين مادري خويش بريده و به مكه بپيوندند.
محمد براي اينكه برتري دارالاسلام را به كرسي بنشاند اقدامات زير را انجام داد.

۱- او گفت وقتي كه آدم از بهشت رانده شد به مكه آمد جايي كه اولين خانه براي خدا ساخته شد. او كعبه را خانهُ خدا و مقدس اعلام كرد.

۲- براي تحميل كردن برتري رواني مسلمانهاي عرب بر مسلمانهاي غير عرب فتوي داد كه مسلمانان هر روز 5 بار به طرف خانهُ كعبه سجده كنند. اين عمل نه تنها خضوع در برابر مكه پايتخت عرب است? بلكه بدون شك ثابت مي كند خدا در مكه زندگي مي كند در غير اين صورت چرا مردم بايد به آن طرف سجده كنند.

۳- يك مسلمان نبايد در جهت قبله اجابت مزاج كند. در رابطه با تقدس كعبه? اين يك عمل كفر آميز تلقي مي شود.

۴- وقتي يك مسلمان مي ميرد بايد به طرف قبله به خاك سپرده شود كه رستگاري او تضمين شود.

براي اينكه موقعيت اقتصادي عرب را تضمين كند مراسم حج را يك رسم اجباري براي پيروانش برشمرد. عده اي از مسلمانان هندي خانه و وسائل شخصي خود را مي فروشند تا بتوانند به اين سفر نائل شوند.

مسلمانان بايد عربستان را دوست داشته باشند چرا كه محمد عربستان را دوست مي داشت. آنها بايد از او به عنوان يك الگوي مقدس پيروي كنند. اين آن چيزي است كه اسلام از مسلمانان انتظار دارد. آنها مطمئن هستند كه اگر اين كار را نكنند جايگاه آنها جهنم خواهد بود. چون پيامبر هرگز شفاعت آنها را نخواهد كرد. شفاعت قدرت مخصوص محمد است. او بهشت را در روز قيامت براي پيروانش توصيه مي كند. و خدا هم نمي تواند سرپيچي كند.

اين بهشت براي قاتلان ? متجاوزان? ويرانگران? متقلبان? گانگسترها? جيب بر ها? و جاكش هاي پيرو محمد مهيا ست. برعكس همهُ هندوها ? زرتشتيها? مسيحيها? سيك ها و? يهوديها و …. به جهنم خواهند رفت. مهم نيست كه چقدر پارسا و خدا ترس بوده اند. بدون ايمان به محمد و بزرگداشت سرزمين او پارسايي مفهومي ندارد .شفاعت بالاترين درجه عقل ملي پيامبر است. اين باور به شفاعت است كه به مسلمانان اميدسكس آزادانه و فرواني اقتصادي مي دهد و خود را آزاد ميبينند كه به اسم اسلام دست به كشتار بزنند.  به اين دليل است كه آنها هميشه حاضرند حتي به سرزمين مادري خود پشت كرده و جان خود را وقف كشور ديگر بكنند. چرا كه آسودگي در بهشت شيرين و با شكوه است. به خصوص اگر معذورييت اخلاقي نيز نداشته باشند.

پس از خواندن مقدمهُ اي كه در بالا ارائه شد متوجه سرشت واقعي مسلمانان و دليل كشتارهاي بيشمار آنان? تجاوزات? به آتش كشيدنها? و چپاولهايي كه در طول تاريخ به دست آنان انجام شده است? مي شويد. در اينجا بياناتي را از تازينامه براي تاُييد آنچه گفتم متذكر مي شوم .. شمارهُ سوره و آيه براي مرجع ذكر شده است.

آياتي از تازينامه:

سورهُ انفال آيه 12: و ياد آر اي رسول آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان وحي كرد. كه من با شمايم. موُمنان را ثابت قدم بداريد. كه همانا من ترسي در دل كافران مي افكنم تا گردنهايشان را بزنيد و همهُ انگشتانشان را قطع كنيد.

در اينجا به صورت آشكار مي بينيد كه تازينامه به وضوح به مسلمانان مي گويد? كساني را كه به باورهاي اسلامي نرسيده اند? با مرگ همراه با شكنج بكشيد.

سورهُ البينه آيه6: محققا» آنان كه از اهل كتاب كافر شدند همراه با مشركان همه در آتش دوزخند. و در آن هميشه معذبند. و آنها به حقيقت بدترين خلقند.

با توجه به آيه بالا شما به وضوح مي بينيد كه مطابق گفتار محمد خدا محل مخصوصي را براي غير مسلمانان در نظر گرفته است .آري جهنم!

سورهُ توبه آيه 15: پس چون ماههاي حرام به سر آمد آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

اين آيه به ما مي گويد كه مسلمانان آزادند كه غير مسلمانان را با زور و اعمال خشونت به اسلام برگردانند. و اگر موفق نشدند مجازند كه آنها را بكشند.

توبه آيه 73: اي پيامبر با كافران و منافقان جهاد و مبارزه كن. و بر آنها سخت گير. منزل و ماُواي آنها جهنم است كه بسيار منزلگه بدي است.

سورهُ الحاقه آيه 30-37: او را بگيريد و به غل و زنجير بكشيد. تا بازش در دوزخ بيفكنيد. و آنگاه به زنجيري كه طولش 70 ذراع است دركشيد. كه او به خداي بزرگ ايمان نياورده. و هرگز مستمندي را با رغبت به سفرهُ طعام خويش نخوانده. بدين سبب امروز هيچ خويشاوند و دوستداري كه در اينجا به فريادش رسد ندارد و طعامي غير از غسلين(چرك و پليدي دوزخيان) نصيبش نيست. و كسي جز اهل دوزخ اين طعام را نمي خورد.

در اينجا ما توصيفي از چگونگي مجازات غير مسلمانان دريافت كرديم. امروزه در كشورهاي اسلامي از اينگونه مجازاتها عملا» استفاده مي كنند.

سوره الدخان آيه 50-43:

همانا درخت زقوم جهنم قوت و غذاي بد كاران است كه آن غذاها در شكمشان چون مس در آتش گداخته مي جوشد. آنسان كه آب بر روي آتش جوشان است. خطاب قهر مي رسد كه بدكاران را بگيريد و به ميان دوزخ افكنيد. پس از آن آب جوشان بر سرش فرو ريزيد و به او بگوييد(به استهزا) عذاب دوزخ را بكش كه تو عزيز و گرامي هستي اين همان عذابي است كه از آن در شك بودي

سورهُ ماده گوساله(بقره) آيه 191: آنها را در هر جا يافتيد بكشيد

سورهُ توبه آيه 123: اي اهل ايمان از كافران هر كه به شما نزديكتر است شروع به جهاد كنيد. بايد كفار در شما درشتي و نيرومندي و قوت و پايداري حس كنند و بدانيد كه خدا هميشه يار پرهيزكاران است.

سورهُ نسا آيه 144: اي اهل ايمان مبادا كافران را به دوستي گرفته و موُمنان را رها كنيد. آيا مي خواهيد خدا را بر خود حجتي آشكار قرار دهيد؟

اين آيه ما را به اين حقيقت رهنمون مي سازد كه يك مسلمان هرگز نمي تواند با يك غير مسلمان دوست شود در غير اين صورت ? آن مسلمان مرتكب اشتباهي فاحش شده است.

سورهُ توبه آيه 29: اي اهل ايمان با هر كه از اهل كتاب كه ايمان به خدا و روز قيامت نياورده و آنچه را كه خدا و رسولش حرام كرده حرام نمي دانند .و به دين حق نمي گروند ? قتال و كارزار كنيد. تا آنگاه با ذلت و تواضع به اسلام جزيه دهند.

اين آيه از تازينامه به اين قانون حيات مي بخشد كه غير مسلماناني كه در كشورهاي مسلمان زندگي مي كنند بايد به خاطر زندگي در اين كشورها جزيه بدهند. آنها مجازند كه در اين كشورها زندگي يا كار كنند به شرطي كه 20 كار را انجام ندهند(جاي بسي تعجب است! به تبعيض در اين شروط توجه كنيد)

۱- آنها مجاز نيستند كه هيچ مكان عبادتي در آنجا درست كنند
۲- آنها نبايد مكانهاي عبادت خود را كه به وسيلهُ مسلمين خراب شده تعمير كنند.
۳- آنها نبايد از ورود مسلمانان مسافر به مكانهاي عبادتشان ممانعت به عمل آورن
۴- آنها بايد به مدت سه روز يا اگر مريض شدند بيشتر از سه روز اين مسلماناني را كه مي خواهند در خانهُ آنها بمانند سرگرم كنند .
۵- آنها نبايد هيچگونه دشمني با مسلمانان داشته باشند . و يا هيچگونه كمكي به دشمنان مسلمانان بكنند.
۶- اگر كسي از آنها مايل بود به اسلام بگرود نبايد از او ممانعت به عمل آورند.
۷- بايد به همه مسلمانها احترام بگذارند
۸- بايد به مسلمانان اجازه دهند كه در جلسات خصوصي آنها شركت كنند
۹- آنها نبايد شبيه مسلمانان لباس بپوشند.
۱۰- اسمهاي مسلمانان را نبايد بر روي خود بگذارند.
۱۱- نبايد بر اسبهايشان زين و دهنه بگذارند
۱۲- نبايد اسلحه تهيه كنند.
۱۳- آنها نبايد انگشتر يا مهر به دست كنند.
۱۴- آنها نبايد آشكارا مشروب بنوشند يا بفروشند.
۱۵- آنها بايد لباسي بپوشند كه وضعيت فرومايگي آنها را نشان دهد. و آنها را از مسلمانان جدا سازد
۱۶-آنها نبايد مراسم خود را بين مسلمانان رواج دهند يا اجرا كنند.
۱۷- آنها نبايد خانه هايشان را در مجاورت خانه هاي مسلمانان بنا كنند.
۱۸- آنها نبايد مرده هايشان را در قبرستان مسلمانان خاك كنند.
۱۹- آنها نبايد مراسم خود را در ملاُ عام انجام دهند يا بر مردهُ خود بلند بگريند.
۲۰- آنها نبايد اسيران مسلمان را بخرند.

در اينجا دوباره قسمتي از چهرهُ واقعي اسلام را بر ملا ساختيم. هر انسان منطقي به خوبي در مي يابد كه اسلام تحقير زير دستان را مد نظر دارد.. پيروان اسلام حاكمان احمق و شيطان صفتي هستند كه چيزي بهتر از اينكه به اسم اسلام مردم را بكشند و شكنجه كنند ? نمي شناسند.

علت اينكه آنان به اين اعمال دست مي زنند اين است كه محمد در بين همه آن وعده هايي كه به آنان داده است? از نصيب شدن ۷۲ حوري و دارا شدن قدرت جنسي برابر با 100 مرد نيز سخن رانده است. جاي بسي تعجب است چرا مردان در بهشت قدرت جنسي برابر با 100 مرد دارند اما فقط 72 حوري نصيب آنها مي شود. چرا 100 حوري نصيب آنها نمي شود؟

جواب بسيار ساده است. چون محمد به موُمنين وعده داده است كه براي بهره جويي جنسي آنها 28 پسر جوان و زيبا علاوه بر ۷۲ حوري در بهشت نصيب آنان خواهد شد.

توجه: از كارهاي انور شيخ و ا.گوش براي تهيه اين مقاله استفاده شده است.

برگردان: پارميس سعدی  

نامه یک پسر ده ساله به الله

الله جان، ملای محلمون، در مسجد از کار سخت پیامبر عزیزمون  در راه  متقاعد کردن کافرا برای قبول کردن اسلام برامون  حرف زد. او گفت که پیامبر برای انتقال پیامش خیلی سختیها کشید. او گفت حتی ابوطالب که عموش بود تا زمانی که مرد حاضر نشد مسلمون بشه. اون ملا گفت که در طول 13 سال فقط در حدود 70 نفر مسلمون شدند که اونا هم یا قوم و خویش اون بودند یا اینکه از گدا گشنه ها بودند. هر چند که من سنی ندارم اما تصورم در مورد همه اون چیزهایی که شنیدم به این صورته که برات می نویسم :

در اولین بار جبرئیل به پیامبر با صدای بلند گفت بخوان .پیامبر بیچاره ما هم گفت خوندن بلد نیستم. چرا تو یک دستگاه پخش سی دی همراه با یک تلویزیون قابل حمل و نقل به جبرئیل ندادی که همه داستانهای انجیل رو به صورت فیلم بهش نشون بده؟

دیدن آدم و حوا در حالیکه لخت و عریون توی بهشت گشت می زندند ، دیدن صحنه ای که یک زن مصری شهوتی از یوسف می خواد با اون همبستر بشه، دیدن صحنه ای که ابراهیم می خواد سر بچشو ببره و دیدن صحنه ای که سلیمان داره با مورچه حرف می زنه . دیدن صحنه خشک شدن دریا بر ای موسی.  همه اینا دیدنش خیلی باحاله. هر چند که توصیف حوریهای بهشتی خیلی تحریک کننده هست اما گاهی یک عکس کار هزار تا کلمه رو میکنه. من فکر می کنم اگه فیلم زنده از حوریان لخت بهشتی با سینه های برجستشون در حالیکه مردان سبیل کلفت مسلمون با اونا در حال جفت گیری بودند نشون داده می شد همه رو دیونه میکرد.

من میگم توصیف جهنم که توی تازينامه اومده خیلی ترسناکه .اما اگه یک فیلم از جهنم پخش میکردی در حالیکه جنها و آدما دارند می سوزند و با آب جوشی که رو سرشون میریزه پوست از تنشون جدا میشه و جهنمیها دارند چرک می خورند همه شلوار خودشون رو خراب می کردند.

چرا برای جهادگرا تفتگ نفرستادی تا عده بیشتری از اونا در جنگ با کافرا زنده بمونند. اگه جهاد گرا ، اون مردای خوب ، تفنگ داشتند یک نفر از اونا میتونست هزار تا کافر شمشیر به دست رو بکشه.

من شنیدم یک روز تموم طول کشید تا اون 900 تا یهودی بنی قریظه گردنشون زده بشه. پیامبر بیچاره هم مجبور بود 12 ساعت تموم توی اون آفتاب جنگ عربستان ناظر گردن زدن  اونا باشه . با یک مسلسل در عرض چند دقیقه خیلی تمیز همه این 900 نفر رو میکشت . بقیه روز هم وقت زیاد میاورد که بره با ریحانه که تازه گردن بابا و داداشش رو زده بود ، عشق بازی کنه.

من شنیدم که بعضی وقتا که پیامبرمون به کاروان قریشیها برای دستبرد حمله میکرد ، شکست می خورد . و حمله کننده ها دست از پا دراز تر بر می گشتند. این برای اعتبار اون  و ماموریتش خیلی بد بود. چرا تو چند تا کالسگه سریع السیر براش نفرستادی تا شترای قریشیها رو رم بده و آبروشو حفظ کنه؟

اگه شب معراج یک هندی کم به دست پیامبرمون داده بودی وقتی از هفت آسمون میگذشت و با مریم باکره ازدواج می کرد و در جمع پیامبرا نماز می خوند. اون فیلم می تونست دهن همه رو ببنده.

اگه یه تفنگ کوچیک به دستش میدادی. از اون تفنگا که میشه راحت قایمش کرد بهتر می تونست اونایی رو که با هاش مخالفند سر به نیست کنه. آخه من شنیدم کشتن اسما چون بچه شیر خواره داشته خیلی غوغا به پا کرده من شنیدم افک یه پیر مرد 90 ساله بوده. کعب هم یک شاعر خوشگلی بوده که پیامبر به دوستاش یاد میده که گولش بزنند و بهش بگن که با اون دوستند بعد راحت سرشو ببرند. در گول زدن مردم خیلی زبل بوده اینطور نیست؟

الله جون، توی تازينامه گفتی که در همه جنگهای مسلمونا هزارون فرشته به کمک اونا می فرستی، اما با وجود این همه فرشته که به کمکشون می فرستی تو جنگ احد شکست خوردند. چه خوب بود به جای اون فرشته ها یک بمب میدادی به جبرئیل تا در عرض چند ثانیه کافرها رو سر به نیست کنه تا دیگه جرات برگشتن به خودشون ندن.

اگه یه موبایل به محمد داده بودی لازم نبود جبرئیل این همه بره و بیاد تا پیغامشو بده. در وقت صرفه جویی میشد. هر وقت به مشورت تو احتیاج داشت فوری از اون موبایل استفاده می کرد. مثلا موقعیکه عایشه با اون مرد خوشگل عرب رو هم ریخته بود (تو اون سفر محمد یک کنیز  خوشگل تاره به اسم جویره گرفته بود اصلا» حواسش نبود که عایشه غیبش زده)

تو همچین موقعی لازم نبود یک ماه تموم صبر کنه تا تو بهش دستور بدی هر کسی به مسلمونی تهمت بزنه باید 4 تا شاهد بیاره. اگه یه موبایل داشت از تو می خواست که جریان رو برای اون روشن کنی. اما چون به اون موبایل ندادی حالا خیلی از مسلمونا با زنهای مسلمون  زنا می کنند و  بعد هم راحت در میرن چون هیچ وقت این کارشون رو جلوی 4 نفر نمی کنند.

اگه تلفن داشت وقتی مردم از اون می پرسیدن خورشید شبا کجا میره، حرف الکی تحویل مردم نمی داد و نمی گفت به زیر عرش خدا میره و عبادت می کنه. حداقل با تو مشورت میکرد تا حالا کافرها و بی دینها اونو مسخره نکنند.

خیلی جالب می شد اگه یک لپ تاپ برای او می فرستادی(I don?t mean another teenager sitting on his lap. He had plenty of those laptops.) منظورم یک کامپیوتر لپ تاپ هست. اون با اون لپ تاپ جواب تموم سوالهاشو می گرفت دیگه لازم نبود به تو هم زحمت بده. جواب تموم اون حرفای مسخره مثل این حرفا : ستاره ها تیرهایی هستند که به شیطون زده میشه یا اینکه آسمون هفت طبقه هست . ، زمین صافه و کوه ها گیره هایی هستند که زمینو حفظ کردند.من که میدونم این حرفا رو از کجا یاد گرفته بود و به تو نسبت می داد.اما اگه یک کامپیوتر داشت به همه این سوالها درست جواب میداد.

اگه تصمیم داشتی تازينامه رو به صورت یک نوشته کامل بفرستی . چرا محصول نهایی رو به صورت یه کتاب کامل نفرستادی. که اون احمقا نخوان از رو سنگ و چوب و پوست شتر و استخون حیونا اون آیه ها رو جمع کنند و باز نویسی کنند. نتیجش هم یه کار اکبیریه که نه سر و ته داره نه تسلسل منطقی خیلی جاهاش هم تکراریه .عنوان هم نداره. همین باعث شده که کافرا مسلمونا رو دست بندازن.

به نظر من یکی از این کمپ های موتور دار که همه جور تجهیزاتی مثل کولر  داره برای پیغمبری که برات از همه عزیزتره در خواست خیلی زیادی نبود. من فکر میکنم توی این جنگای تهاجمی که محمد میکرد. خیلی شرم آوره که محمد توی این چادرای نازک ، کار کنیزایی رو که توی جنگ گرفته بود، میساخت و این عربای شهوتی هم دور تا دور چادرش بودند. من فکر میکنم صدای اون عمل حالشون رو دگرگون میکرد و از پشت اون چادرای نازک سعی می کردند یه سوراخی،  چیزی پیدا کنند ببینن اوضاع از چه قراره. من شنیدم که در جنگ خیبر پس از اینکه پیامبر یه کشت و کشتار جانانه از یهودیا کرده بود. پیامبر عزیزمون  که حالا یه 60 سالی داشت با حفصه دختر سکسی 17 ساله یهود داشت عشق بازی میکرد . دم صبح که از چادرش اومد بیرون یه صحابی رو دید که به چادرش آویزون بود. گفت داشتم نگهبانی میدادم که قوم و خویشای حفصه نیان تو رو بکشند. (من مطمئنم که اون موقع شلوار صحابی پایین بوده. داشته از پشت چادر یه روزنه ای پیدا میکرده تا به عملیات سکسی محمد نگاه کنه) یه همچین کمپی که گفتم ، تو مدینه هم به دردش می خورد . چون اگه همچین کمپی در اختیارش بود لازم نبود توی اتاق حفصه با ماریه همبستر بشه و این همه غوغا و سر و صدا به پا بشه.

من میگم اگه وسایل جلوگیری در اختیار سربازای محمد میذاشتی اون از خجالت اینکه در جواب جنگجوا گفته بود جلو گیری از حاملگی کنیزا به وسیله عقب کشی  کار بدیه در میمومد  ، من فکر میکنم وقتی اونا دیدن با گوش دادن به توصیه محمد همه کنیزا حامله شدن خیلی زورشون گرفت. (البته اونا میتونستند یه پولی هم بابت بچه ها تو بازار برده فروشا کسب کنند.)

نوشته عایشه احمد

ترجمه ننه نقلی

برگرفته از سایت www.faithfreedom.org

 

بیخدایی و اخلاق

نویسنده – آرش بیخدا

بطور کلی، آدمهای خوب کارهای خوب می‌کنند و آدمهای بد کارهای بد. اما برای اینکه آدم خوبی کار بد انجام دهد، به دین نیاز است.

استیون واینبرگ، فیزیک دان امریکایی برنده جایزه نوبل.

پیشگفتار

غیر واقع بینانه نیست اگر تصور کنیم اتهام بی اخلاقی مهمترین اتهامی است که خداباوران به بیخدایی میزنند، بسیاری از خداباوران فکر می‌کنند اگر بتوانند نشان دهند بیخدایی موجب بی اخلاقی می‌شود بیخدایی را رد کرده اند. این نیز خود نشان از نابخردی و آماتور بودن خداباوران در فکر کردن دارد زیرا بعید است آشکار تر از این بتوان مغلطه توسل به نتیجه باور را مرتکب شد؛ لذا این مسئله برای من بسیار جذاب است که مهمترین و رایج ترین استدلال خداباوران علیه بیخدایی کاملا مغلطه آمیز است و حتی نیاز به پاسخ دادن هم ندارد، زیرا هرگز از روی نتیجه یک باور نمیتوان نتیجه گرفت که آن باور نادرست است، اگر فرض کنیم بیخدایی موجب بی اخلاقی می‌شود این فرض هرگز نمیتواند بیخدایی را رد  یا خداباوری را اثبات کند، درست همانطور که با نشان دادن اینکه خشکسالی موجب قحطی می‌شود نمیتوان نشان داد که  خشکسالی باطل است، حقیقت ندارد و رخ نمیدهد. یعنی حتی اگر خداباوران بتوانند اثبات کنند که در صورت عدم وجود خدا، اخلاقیات عینی نمیتوانند حقیقت داشته باشند، یا اینکه فرد بیخدا قهراً فردی بی اخلاق هم هست نتیجه هرگز این نخواهد بود که بیخدایی غلط است و خدا وجود دارد، بلکه نتیجه این خواهد بود که اخلاقیاتی که تا مغز استخوان ما انسانها نفوذ کرده اند و شب و روز با آنها سر و کار داریم، شوربختانه عینی نیستند و ذهنی هستند و این چیزی است که باید آنرا به دلیل درست بودنش پذیرفت، و با آن ساخت و سازش کرد و این یک واقعیت تلخ است که وجود دارد، و بیخدایان واقعیت را خلق نکرده اند که بخواهند مسئول آن باشند و از آن شرم داشته باشند، اما خداباورانی که این ادعا را میکنند بگونه ای صحبت میکنند که گویا با فرض معدوم بودن خدا، مسئول نیستی خدا بیخدایان هستند و اگر بیخدایان دست از بیخدایی بردارند خدا موجود میشود!

اما ضرورت بی اخلاق بودن بیخدایان تنها یک فرض بود و جدا از اتهام مغالطه آمیز خداباوران تلاش من در این نوشتار بر این است که نشان دهم دلیل معتبری برای پذیرفتن اینکه بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگار است وجود ندارد. بنابر این روشن است که من این نوشتار را در دفاع از بیخدایی نمینویسم زیرا بیخدایی نیازی به دفاع از این نگر ندارد. هدف من از نوشتن این نوشتار یاری رساندن به خداباوران منتقد بیخدایی است تا بتوانند بهتر اخلاق را درک کنند و کمی عمیقتر به این مسئله فکر کنند.

اتهام بی اخلاقی از پر سابقه ترین اتهاماتی است که به بیخدایان در سرتاسر تاریخ و جغرافیا زده شده است، این اتهام بیشتر به نوعی دهن کجی شباهت دارد، تجربه شخصی من نشان میدهد که هرگاه خداباوران مجبور به اعتراف به عجزشان در اثبات وجود خدایشان میشوند این اتهام را مطرح میکنند، یعنی چون بیخدا از یک طرف خداباور را به نابخردی محکوم میکند، خداباور نیز در مقابل بیخدا را محکوم به بی اخلاقی و مروج بی اخلاقی بودن میکند. بسیاری از خداباوران تلاش کرده اند نشان دهند که بیخدایان نمیتوانند به اخلاقیات عینی پایبند باشند، و بیخدایی منجر به فروپاشی نظام اخلاقی و پوچ گرایی-یعنی باور به غیر حقیقی بودن تمامی گزاره ها از جمله گزاره های اخلاقی می‌شود.

جالب اینجا است که این دیدگاه تنها محدود به خداباوران نمی‌شود، بیخدایان بسیاری نیز وجود دارند که اینرا تایید می‌کنند. بعنوان مثال یکی از شخصیت های داستانی داستایوسکی در رمان برادران کارامازف معتقد است که «اگر خدا وجود نداشته باشد، انجام هر کاری میتواند درست باشد»، و خداباوران بسیاری این دیدگاه را به خود داستایوسکی نسبت داده اند و همواره این جمله را به عنوان یک نقل قول از وی تکرار میکنند تا از این طریق سخنشان را اثبات کنند، که این نیز چیزی نیست جز نمونه ای آشکار از مغلطه توسل به مرجعیت.

معمولاً نظر خداباوران نسبت به بیخدایی این است که یک فرد باخدا در مقایسه با یک فرد بیخدا اخلاقمدار تر است و احتمال اینکه یک فرد بیخدا دست به جرم و جنایت و قتل و تجاوز بزند بسیار بیشتر از این است که فرد خداباوری دست به چنین کاری بزند. اتهام بی اخلاقی به بیخدایان تا حدی است که بسیاری از دین مداران و خداباوران وقتی به بیخدایی فکر میکنند همزمان به «هرکاری مجاز و آزاد است» نیز فکر میکنند، و گاهاً افرادی که گمان میکنند تنها ترس از خدا میتواند جلوی آنها را از ارتکاب جرم بگیرد، نزدیکانشان را در حال ارتکاب اعمال نامشروع جنسی در ذهنشان تصور میکنند. این درست مانند همان حسی است که بیخدایان نسبت به خداباوران دارند، بیشتر بیخدایان نیز بیشتر خداباوران را افراد خرافی، نادان، متعصب و کم هوش میدانند. یعنی این دو تفکر معمولا همواره یکدیگر را به نادانی و دیگری به بی اخلاقی محکوم میکرده اند، البته ما در این نوشتار فقط با مسئله اخلاق سر و کار داریم نه با نابخرد بودن خداباوری.

واقعیت آن است که  این تنها خداباوران نیستند که بیخدایان را محکوم به بی اخلاقی می‌کنند، برخی بیخدایان نیز معتقدند تفکر خدامحور و بویژه دینی به شدت ضد اخلاق است و نه تنها نمیتواند تضمینی برای اخلاق در جامعه باشد بلکه مانعی بزرگ بر سر اخلاقیات و اخلاق مداری است، در نوشتاری با فرنام سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است این مسئله بطور مفصل شرح داده شده است. اساساً یکی از مهمترین و شاید مهمترین دلیلی که باعث میشود دین ستیزی و بویژه اسلام ستیزی ضرورت داشته باشد همین ناهمخوان بودن دین داری و در کنار آن خداباوری با اخلاق است. از طرفی دیگر بسیاری به بهانه همین فرضیه که بیخدایی برابر با بی اخلاقی است با دین ستیزی و روشنگری در مورد مسئله خدا مخالفت می‌کنند و فکر می‌کنند مردم باید بگونه ای به مقداری خرافات باور داشته باشند تا اخلاقمدار باشند، یعنی شخص خردگرا که همه خرافات دینی را کنار میگذارد از نظر این اشخاص نمیتواند اخلاقمدار باشد، زیرا این افراد گمان میکنند انسانها از روی حماقت و ترس باید اخلاقمدار باشند و اگر قرار باشد همه خردگرا باشند و به یاوه ها و اباطیل باورمند نباشند دیگر کسی اخلاقمدار نخواهد بود.

تجربه شخصی به من نشان داده است که بیشتر این دسته انسانها گمان می‌کنند بیخدایی برابر با بی اخلاقی است چون اساساً نمیفهمند اخلاق چیست و درکی  بسیار ضعیف و عوامانه از این شاخه بزرگ فلسفه دارند یا گاهی نیز هیچگونه دانشی در این زمینه ندارند. همچنین دینداران گمان می‌کنند حق انحصاری و مونوپولی در اخلاقیات دارند و این خدای آنها که نه فیزیک نازل کرده است، نه شیمی، نه دموکراسی نه حقوق بشر، بجای این چیزها برای ما اخلاق نازل کرده است. این خدا بوده است که به ما یاد داده است قتل کردن بد است و دزدی بد است و اگر خدا این را به ما یاد نمیداد ما خود این چیزها را نمیفهمیدیم و همه دزد و قاتل میشدیم.

مسئله بسیار مهم دیگر این است که اخلاق درصورتی که دینی و خدامحور باشد دردسر ساز خواهد شد و فساد درونی دین بیش از پیش به جان بشریت خواهد افتاد. از همین رو است که حتی برخی اندیشمندان مسلمان و خداباور نیز تلاش میکنند تا نظام اخلاقی خردمحور و فلسفی را جایگزین نظام اخلاقی دینی بکنند (1). از همین رو شایسته است تا اخلاق خردمحور و فلسفی سکولار هرچه بیشتر تبیین و تبلیغ شود تا خداباوران و دین خویان بویژه مسلمانان نیز یاد بگیرند که چگونه باید در مورد مسئله اخلاق فکر کنند زیرا این خود مبحثی بسیار مهم و ریشه ای است و سر انجام آن به سیاست و حقوق می انجامد و این نیز خود از انگیزه های نگارش این نوشتار است، چرا که شناخت سالم و صحیح از اخلاق ضرورتی انکار نشدنی برای سعادت بشر، و جامعه بشری است و سعادت بشر و جامعه اش آرزوی هر انسانگرایی است.

اما هدف اصلی نوشتن این نوشتار ارائه مقدمه ای بسیار مختصر و مفید است که درکی ابتدائی اما مفید را نسبت به مسئله اخلاق نتیجه بدهد. هرگز نمیتوان تمام مسئله اخلاق را در یک یا دو نوشتار مطرح و بررسی کرد اما میتوان با یک نوشتار چشم خرد را بسوی این شاخه فلسفه که ده ها فیلسوف و اندیشمند تابحال به توسعه آن خدمت کرده اند و همچنان نیز در حال توسعه است باز کرد و نشان داد که اخلاقمداری سکولار برتری بسیار روشن و آشکاری نسبت به اخلاقمداری دینی دارد. همچنین در این نوشتار من به بررسی ارتباط اخلاق با وجود خدا خواهم پرداخت و از بیخدایی در مقابل اتهام بی اخلاقی دفاع خواهم کرد.

برای بررسی اخلاق و دریافتن ماهیت و جایگاه آن در دیدگاه سکولار باید قطعاً مسئله را در دو موضوع بررسی کرد. مسئله نخست این است که آیا ارزشهای اخلاقی در دیدگاه بیخدایی میتوانند وجود داشته باشند؟ این اخلاقیات از چه منبعی برخاسته اند و چه ماهیتی دارند؟ چه کاری خوب است و چه کاری بد است؟ چه چیزهایی در ذاتشان خوب هستند و چه چیزهایی در ذات خود خوب نیستند؟ مسئله دوم این است که اگر این ارزشهای اخلاقی وجود دارند چرا یک شخص باید پایبند به آنها باشد؟ به عبارت دیگر چرا یک شخص باید اساساً اخلاقمدار باشد و آیا خداباوران انسانهای اخلاقمدار تری از بیخدایان هستند؟ این نوشتار در مورد تمامی این موارد توضیحاتی را خواهد داد و همچنین با استفاده از داده های آماری نشان خواهد داد که آیا باور به خدا نتیجه شگرفی در اخلاقمداری افراد دارد و آیا خداباوران بر اساس آمار اخلاقمدار تر از بیخدایان هستند یا نه. پیش از هر بحثی پیرامون ارتباط خداباوری و اخلاقمداری خوب است که مقداری راجع به اینکه اساساً علم اخلاق چیست و مباحث اخلاقی را چگونه میتوان دسته بندی کرد و چه مکاتب مطرحی در اخلاقیات امروزی وجود دارند توضیح دهم و تعریف های مختصری از آنچه در ادامه خواهد آمد ارائه بدهم.

معرفی مختصر فلسفه اخلاق

علم اخلاق (Ethics) یکی از شاخه های پنجگانه فلسفه است که به بررسی اخلاقیات (Morality) یعنی تمیز دادن خوب از بد میپردازد. دو واژه یاد شده در زبان یونانی از ریشه های قوانین، قواعد و آداب و رسوم می آیند. این تعریف از علم اخلاق شاید کمی گیج کننده باشد، فرق علم اخلاق با اخلاق مسلماً چیزی نیست جز اینکه علم اخلاق به بررسی ماهیت و چیستی خود اخلاق میپردازد از همین رو است که به علم اخلاق گاهی فلسفه اخلاق (Moral Philosophy) نیز گفته می‌شود. هدف بنیادین فلسفه اخلاق معرفی روشها و معیارهایی است که با آنها بتوان اخلاق را بهتر فهمید و خوب و بد را از یکدیگر تمیز داد. این شاخه از فلسفه خود به دو زیر شاخه متااتیکز- فرا اخلاق (Metaethics) (برخی آنرا زبر-اخلاق خوانده اند) و نورماتیو اتیکز- اخلاق هنجاری (Normative Ethics) تقسیم می‌شود.

شاخه اخلاق هنجاری (Normative Ethics) به مطالعه این میپردازد که چگونه میتوان خوب را از بد تشخیص داد. در این شاخه فلاسفه تلاش میکنند به این پرسش پاسخ دهند که چگونه میتوان تشخیص داد چیزی خوب است یا بد. گاهی به نظریه هایی که در این شاخه مطرح میشوند نظریات حسن (خوبی، شایستگی) و قبح (بدی، زشتی، ناشایست بودن) گفته میشود. بعبارت دیگر شاید بتوان گفت اخلاق هنجاری بطور مشخص به روش هایی که با آنها میتوان میان خوب و بد تمایز قائل شد و تشخیص داد که چه کاری/چیزی خوب است و چه کاری/چیزی بد است میپردازد، یعنی نتیجه این شاخه این است که مردم چه کارهایی باید بکنند و چه کارهایی نباید بکنند و از چه شیوه هایی باید اینرا دریابند. اخلاق هنجاری به ما نمیگوید که مردم چه چیز را شایست و یا ناشایست میپندارند یا چرا اینگونه میپندارند، بلکه به ما میگوید مردم چه چیز را باید شایست یا ناشایست بدانند. کاربرد این روش ها و نظریه ها میتواند از مسائل شخصی و تصمیمات اخلاقی شخصی آغاز شود و حتی روشهای تصمیم گیری در مورد ایجاد و تصویب قوانین را نیز شامل شود.

مبحثی دیگر که در زمینه اخلاق وجود دارد اخلاق کاربردی است (Applied Ethics)، هنگامی که فلاسفه یا اشخاص ذیربط در مورد مسائل بسیار مشخصی همچون اخلاقی بودن یا نبودن اعدام، سقط جنین، ازدواج همجنسگرایان، خودکشی، آزاد کردن مواد مخدر و غیره بحث میکنند و تلاش میکنند که  ازنظریات موافق یا مخالف خود با شیوه هایی که در اخلاق هنجاری مطرح میشود دفاع کنند، آنها در واقع در حال پرداختن به اخلاق کاربردی هستند. دانشگاه ها دریافته اند که اخلاق سهمی بسیار مهم در پرورش دانشجویان در رشته های مشخصی دارد از همین رو در برخی رشته های دانشگاهی بی ارتباط با فلسفه، دروسی از اخلاق کاربردی را که مربوط به آن رشته هستند تدریس میکنند و این دروس همگی جزو اخلاق کاربردی هستند. مثلاً به دانشجویان پزشکی، اخلاقیات پزشکی (Medical Ethics) و به دانشجویان رشته های مربوط به تجارت و مدیریت، اخلاقیات تجاری (Business Ethics) می آموزند که بحث های مربوط به این رشته ها را در آن تبیین میکنند.

پیش از توضیحات بیشتر لازم است که چند واژه از واژگان مصطلح در مباحث اخلاقی را تعریف کنیم. منظور از حقایق اخلاقی گزاره هایی (قضیه، گزاره چیست؟) هستند که راجع به ارزشهای اخلاقی خوب و بد ادعایی را مطرح میکنند، یا گزاره هایی که از مفاهیم و الفاظ اخلاقی برای بیان حقیقتی استفاده میکنند. مثلا اگر گزاره «کمک مالی کردن به گدا ها کار خوبی است.» درست باشد آنگاه این گزاره یک گزاره اخلاقی است و ارزش حقیقی آن «درست» است و اگر نادرست باشد ارزش حقیقی آن «نادرست» است، وقتی کسی در مورد درست یا نادرست بودن ارزش حقیقی یک گزاره اخلاقی موضعی را اتخاذ میکند میتوان گفت وی قضاوتی اخلاقی انجام داده است.

باید توجه داشت که نظریات مطرح شده در هر دو شاخه ریشه ای چند هزار ساله دارد و همچون سایر شاخه های فلسفه میتوان گفت قدمت آن به زمانی باز میگردد که بشر برای نخستین بار اندیشید، و از آن هنگام تا امروز ده ها کتاب و نوشته و سخنرانی در رد یا دفاع این نظریه ها نوشته و یا ایراد شده اند و مطالعه هر یک از این نظریه ها میتواند سالها وقت بگیرد. هدف ما نیز در اینجا دفاع از هیچیک از این نظریه ها نیست، بلکه تنها بصورت مقدمه ای که در آینده از آن استفاده خواهد شد به ذکر و معرفی بسیار مختصر آنها خواهیم پرداخت. تفاوت بنیادینی که در میان نظریه های مختلف اخلاق هنجاری وجود دارند ناشی از اختلاف بر سر این است که آیا نتیجه و پیامد یک عمل نشان میدهد که آن عمل درست یا نادرست است یا خود آن عمل. گروهی که به دسته نخست اختصاص دارند طبیعتاً اوضاع و احوال و شرایط انجام یک عمل را بررسی میکنند (جزئی نگری اخلاقی Moral Particularism) و گروه دوم در پی روشن ساختن قواعد و اصولی هستند که بتوانند نشان دهند عملی درست یا نادرست است (قانونگرایی اخلاقی Ethical Legalism).  البته حالت سومی نیز قابل تصور است و آن این است که هردو این دیدگاه ها درست باشند، یعنی در درستی یا نادرستی یک کار هم شرایط و وضعیت تاثیر داشته باشد هم اصول و قواعد.  چند مورد از نظریه های مهمی که در شاخه اخلاق هنجاری اخلاقی علم اخلاق مطرح شده اند از این قرار هستند:

  • نتیجه گرایی، پیامدگرایی، عاقبت اندیشی (Consequentialism) – معتقد است که ارزش اخلاقی یک عمل تنها به نتیجه و خروجی آن عمل و چیزهای دیگری که در ارتباط با آن عمل هستند، همچون انگیزه عامل یا قوانینی که اعمالی از آن دست را جبر می‌کنند  وابستگی دارد. لذا در این دیدگاه عمل خوب عملی است که نتیجه ای خوب بدهد و حسن و قبح را میتوان از روی مضار و فواید و منافع آن تشخیص داد.  زیر شاخه های معروف این نظریه عبارتند از:
    • سودمند گرایی، فایده باوری (Utilitarianism)  – معتقد است یک عمل درست است اگر نتیجه آن بیشترین لذت و کمترین درد را برای بیشترین مردم داشته باشد. بنتام، جان استوارت ميل و ماكياول از هواداران این دیدگاه بوده اند.
    • خودگرایی (Egoism) – معتقد است که شخص اخلاقمدار شخصی خود خواه است. بعبارت دیگر از نگر هواداران این دیدگاه شرط لازم و کافی برای اینکه عملی اخلاقی باشد این است که آن عمل بتواند خیر شخصی فاعل آن عمل را تا حداکثر زیاد کند و همه باید در این راه به حداکثر رساندن خیر های شخصی خود کوشا باشند. خودگرایی در اخلاق معمولاً با «خودخواهی» که بصورت یک دشنام استفاده می‌شود متفاوت است. روشن است که نخستین انتقاد به خودگرایی آن است که تفاوت عمده خودگرایی با سایر نظریه های اخلاق هنجاری در این واقعیت است که در این دیدگاه تنها خود فرد مطرح است و دیگران اساساً مطرح نیستند، اما مدافعان خودگرایی ممکن است پاسخ دهند که خود گرایی نیز مسئولیت هایی را نسبت به سایر انسانها تولید می‌کند زیرا یک شخص بدون توجه به دیگران و منافعشان نمیتواند منافع زیادی بدست بیاورد. لذا در این دیدگاه نیز منافع دیگران مطرح میشود. سوء تفاهم رایجی که معمولاً در فهم این دیدگاه وجود دارد این است که گمان میشود خودگرایی میگوید آنچه یک فرد فکر میکند به نفعش است خوب است، در واقع خوب است. حال آنکه این دیدگاه به تفکر خود فاعل اشاره ای ندارد بلکه یک عمل را بصورت عینی نگاه میکند و میگوید اگر عملی برای خود یک فرد خوب است، آنگاه آن عمل خوب است و برعکس.   ایان رند (Ayn Rand) بنیانگزار مکتب آبجکتیویسم (Objectivism) از مدافعان این دیدگاه است.
  • نا-نتیجه گرایی، نا پیامدگرایی، نا-عاقبت اندیشی (Non-consequentialism) – بر خلاف نتیجه گرایی معتقد نیست که خوبی یا بدی را میتوان از روی نتیجه تشخیص داد بلکه معتقد است ذات یک چیز میتواند حسن و قبح آن را معین کند، لذا بجای بررسی نتیجه باید به ذات و ماهیت توجه کرد و آنرا با معیارهایی سنجید. زیر شاخه های معروف این نظریه عبارتند از:
    • وظیفه گرایی (Deontology) – معتقد است که نتیجه اعمال را باید نادیده گرفت، و رفتار افراد باید بر اساس وظایف افراد باشد. یعنی صرف نظر از نتیجه یک عمل، اصول و قواعدی وجود دارند که نشان میدهند آن عمل، عملی شایست یا ناشایست است. لذا از نظر وظیفه گرایان عملی اخلاقی است که صرفاً با انگيزه و نیت رعايت قاعده اخلاقی و تكليف اخلاقی صورت بگيرد. کانت (Immanuel Kant) عمده ترین فیلسوف وظیفه گرا است، همچنین برخی از فلاسفه همچون جان لاک (John Locke) که معتقد بوده اند همه انسانها دارای حقوق مطلقی هستند، وظیفه گرا بشمار میروند. نمونه هایی از نظریه های وظیفه گرایانه از این قرارند:
      • تئوری امر تنجيزى (Categorical Imperative) کانت، معتقد است که ریشه اخلاق را در توانایی خردورزی انسانها میداند و قوانین اخلاقی تخلف ناکردنی و مطلق را خلق می‌کند و معتقد است که آدمی باید همواره بر اساس این قوانین و ضوابط جهانشمول و همیشه درست رفتار کند.
      • اصل عدالت، عملی درست است که عادلانه باشد، آدمی باید همواره بر اساس عدالت رفتار کند.
      • قراردادگرایی (Contractarianism) جان راولز (John Rawls) معتقد است رفتارهای اخلاقی رفتارهایی هستند که همه ما بر سر اخلاقی بودن آنها در صورتی که بی غرض بودیم توافق میداشتیم.
  • علم اخلاق فضیلت محور، اخلاق پاکدامنی (Virtue Ethics)- ارسطو شاید نخستین مدافع این دیدگاه باشد، این تئوری بجای اینکه روی رفتارهای انسانها تمرکز کند روی شخصیت ذاتی افراد تمرکز می‌کند.
  • نظریه فرمان الهی – درستی یا نادرستی هر چیز را میتوان از روی فرامین الهی دریافت.
  • اخلاق مبتنی بر مهر ورزی –رفتاری درست است که مهر آمیز باشد، و آدمی همواره باید رفتاری مهر ورزانه داشته باشد.
  • اخلاق مبتنی بر عدم خشونت –رفتاری درست است که خشونت آمیز نباشد و خشونت ناشایست است.
  • عاطفه گرایی- معتقد است که اخلاق عاطفه بنياد است لذا جايگاه آن در دل است نه درعقل. چيزهايي مانند خوبي يا دوستي و محبت را با دل حس مي كنيم نه اينكه باعقل بشناسيم. اين جريان فكري، به نمايندگي شوپنهاور، امر اخلاقي را يك امر حسي دروني و يك ميل و نه مسئله اي عيني و تجربي يا عقلي مي داند. برهمين اساس نيز معتقد است عمل براساس ضرورت عقلي، عملي اخلاقي نيست بلكه همراهي با يك جبر است ازنوع جبر عقلي.
  • قانون طلائی کنفسیوس– انسان باید با دیگران بگونه ای رفتار کند که انتظار دارد دیگران با او همانگونه رفتار کند.

پرسشی که باعث بوجود آمدن دو دیدگاه مخالف دیگر در علم اخلاق میشود این است که آیا تنها یکی از این اصول درست هستند و باقی اصول باطل هستند یا اینکه ممکن است بتوان دستکم برخی این اصول را در کنار هم درست دانست. به دیدگاهی که تنها یکی از این اصول و نظریه ها را پشتیبانی میکند و بقیه را نفی میکند یگانه گرایانه (Monistic) میگویند و به دیدگاه دیگر کثرت گرایانه (Pluralistic) میگویند.

دیدگاه دیگر در مورد اخلاق هنجاری همانطور که گفته شد جزئی نگری اخلاقی است، فلاسفه طرفدار این زیر شاخه از اخلاق هنجاری معتقدند که نمیتوان اصول و قواعد مشخصی را برای تعیین شایست یا ناشایست بودن یک عمل تعریف کرد، بلکه تنها شرایط و وضعیتی که کار در آن صورت میگیرد روشن میکند که آنکار درست است یا نادرست. بنابر این برای دریافتن درستی یا نادرستی یک عمل باید تنها شرایط را در نظر گرفت . اچ ای پریچارد، و دبلیو دی راس و اگزیستانسیالیست هایی همچون جان دیویی را میتوان از هواداران نامدار این نگرش به اخلاق هنجاری دانست.

شاخه فرااخلاق (Metaethics) از سویی دیگر راجع به این صحبت می‌کند که وقتی ما در بررسی مسائل اخلاقی هستیم و از خوب و بد صحبت میکنیم، در واقع ما راجع به چی صحبت میکنیم؟ پیشوند متا در این کلمه به متافیزیک بر میگردد، یعنی  وجود شناسی، لذا به تعبیری شاید بتوان گفت متااتیکز به معنی وجود شناسی علم اخلاق است.  مسائل متااتیکی مسائل درجه دومی هستند، یعنی این مسائل مسائلی پیرامون اخلاق هستند نه مسائل درون اخلاق. معمولاً شاخه متا اتیکز در ارتباط مستقیم با پرسشهای وجود شناسی (Metaphysics)، معنی شناسی (Semantics)، معرفت شناسی (Epistemology) و حتی روانشناسی (Psychology) است که در مورد مسائل اخلاقی مطرح میشوند. بعنوان مثال پرسشهایی همچون «آیا حقایق اخلاقی وجود دارند؟»، «آیا میتوان قضاوتهای اخلاقی را توجیه عقلی کرد؟» و پرسشهایی از این دست، پرسشهای متااتیکی هستند. بطور کلی فرااخلاق بیشتر در مورد اینکه آیا خوبی، بدی، شایست و ناشایست واژگانی ذهنی (Subjective) و ناشی از تخیلات و عواطف انسانی هستند و یا اینکه عینی (Objective) هستند و در عالم واقع چیزی را نمایندگی یا توصیف میکنند  یا نه بحث میکند.

نظریه های فرااخلاقی مهم معاصر را میتوان بر دو اساس مرتب کرد، یکی بر این اساس که آیا از نگر آنها اخلاقیات عینی هستند (مکتب واقع گرایی اخلاقی یا Moral Realism)  یا ذهنی (مکتب ضد واقع گرایی Moral anti-Realism)، باید توجه داشت که مدافعان اخلاقیات عینی نمیگویند تمامی حقایق اخلاقی عینی هستند بلکه میگویند این حقایق وجود دارند یا دستکم میتوان یک مورد از حقایق اخلاقی که عینی هستند را مثال زد. تعریف عینی و یا ذهنی بودن از این قرار است:

  • اخلاقیات عینی،حقیقتشان مبتنی بر وجود داننده این اخلاقیات (کسی که در مورد ارزش حقیقی این گزاره های اخلاقی قضاوت اخلاقی میکند) نیست، یعنی چه ما وجود داشته باشیم چه وجود نداشته باشیم و در هر شرایطی و بصورت جهانشمول دسته ای از گزاره های ارزشی اخلاقی یا ارزش خوب دارند یا ارزش بد. مثلاً اگر کسی بگوید که «شکنجه کردن یک شخص تنها برای تفریح و لذت بردن، همواره و بصورت جهانشمول بد (غیر اخلاقی) است» او در حال دادن این پیشنهاد است که برخی از مسائل اخلاقی عینی هستند. بنابر این عینی بودن اخلاقیات به معنی این است که گزاره هایی اخلاقی وجود دارند که بدون توجه به اینکه انسانها در مورد آنها چه فکر میکنند درست یا نادرست هستند یا اخلاقیات مستقل از ذهن انسانها هستند یا اینکه کشف شدنی هستند نه خلق و تعریف کردنی.
  • اخلاقیات ذهنی، نسبی گرایی اخلاقی، حقیقتشان کاملاً مبتنی بر وجود داننده این اخلاقیات است، مثلا اگر کسی بگوید «کشتن انسانها میتواند در شرایطی کار خوبی باشد و در شرایط دیگری کاری بد» او در واقع میگوید که «بد یا خوب بودن کشتن انسانها امری ذهنی است» و نمیتواند بصورت جهانشمول خوب یا بد باشد. بنابر این ذهنی بودن اخلاقیات به معنی این است که درست بودن یا نادرست بودن اخلاقیات به آنچه انسانها در مورد آنها فکر میکنند وابستگی دارد و یا اخلاقیات وابسته به ذهن انسانها هستند، یا اینکه خلق شدنی و تعریف شدنی هستند نه کشف شدنی.

یک سوء تفاهم رایج که در فهم عینیت و ذهنیت اخلاقیات وجود دارد این است که گمان میشود عینی بودن یا نبودن یک حقیقت اخلاقی مبتنی بر این است که آیا همه آنرا قبول دارند و بر اساس آن رفتار میکنند یا نه، حال آنکه عینیت اخلاقیات ارتباطی با اینکه افراد آنها را عینی بدانند و بر اساس آنها رفتار کنند ندارد. همچنین گاهی گفته میشود که اختلاف نظر فلاسفه بر سر عینیت اخلاقیات خود نشان میدهد که اخلاقیات عینی نیست، اشکال این سخن نیز این است که نظر فلاسفه را برابر با حقیقت میداند. البته این دو شبهه از شبهات بسیار مبتدی هستند ولی به دلیل رایج بودنشان مجبور به ذکر آنها هستیم.

روش ترتیب دیگر نظریه های فرا اخلاقی بر اساس این است که آیا گزاره های اخلاقی دارای معنی هستند (شناخت گرایی یا Cognitivism) و یا عاری از معنی هستند (ناشناخت گرایی یا Noncognitivism) معنی دار بودن یا نبودن در اینجا به این معنی است که آیا میتوان ارزشهای حقیقی درست و نادرست را به یک گزاره نسبت داد و در اثبات یا رد آن به روشهایی احتجاج کرد یا نه، آیا با خرد میتوان قضاوت اخلاقی کرد یا نه؟ از مسائل معروفی که در فلسفه اخلاق مطرح است مسئله ایست که با فرنام «مسئله است-بایسته است (Is-ought Problem)» شناخته میشود، این مسئله به این پرسش پاسخ میدهد که آیا میتوان حقایق اخلاقی را از حقایق دیگر انشقاق کرد یا نه؟ تمامی نظریه های فرااخلاقی شناختگرا پاسخ مثبت به این پرسش میدهند و سعی میکنند توضیح دهند که چگونه میتوان چنین ارتباطی را برقرار کرد. در اینجا من بر دومین اساس نظریه های مهم فرا اخلاقی را مرتب خواهم کرد یعنی نه بر اساس عینیت و ذهنیت این نظریه ها بلکه بر اساس شناختگرا بودن و یا نبودن آنها. (2)

  • شناختگرایی (Cognitivism)
    • تئوری خطای مکی (Mackie’s error-theory)، دیدگاهی است که میگوید حقایق عینی وجود ندارند و هیچ عملی نمیتواند بد یا خوب باشد، در نتیجه تمامی گزاره های اخلاقی نادرست هستند، جان لزلی مکی (J. L. Mackie) عمده ترین مدافع این دیدگاه است.
    • طبیعتگرایی (Naturalism) – اینکه حقایق اخلاقی وجود دارند که اینهمانی با حقایق طبیعی دارند یا بر اساس آنها شکل گرفته اند. از متفکران بیخدایی که در دوران اخیر از این دیدگاه متااتیکی دفاع کرده اند میتوان از، ردریک فیرت (Roderick Firth) ریچارد بوید (Richard Boyd) ، پیتر رایلتون (Peter Railton) و دیوید برینک (David Brink) نام برد. از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی زیر مجموعه ای از حقایق علمی هستند و استفسار اخلاقی با استفسار علمی تداوم می یابد، یعنی هر حقیقت اخلاقی را میتوان بگونه ای کاهش داد که به یک حقیقت طبیعی برسد و چون ابزار شناخت طبیعت علم است این دیدگاه حداکثر ارتباط را با علم دارد، چون طبیعت بیشترین رابطه با واقعیت را دارد لذا طبیعت گرایی را معمولاً عینی ترین دیدگاه متااتیکی میدانند. از نتایج طبیعت گرایی این است که انسانها هرچه طبیعت را بیشتر بشناسند و خردگراتر باشند بواسطه استخراج حقایق اخلاقی از حقایقی که در طبیعت موجود است در قضاوت درست در مورد گزاره های اخلاقی موفقتر خواهند بود.
    • شهودگرایی (Intuitionism) – اینکه حقایق اخلاقی وجود دارند که از نگر هستی شناسی یکتا هستند؛ به این معنی که آنها اینهمانی با حقایق طبیعی یا ماوراء طبیعی ندارند؛ حقایق اخلاقی توسط نوعی شهود اخلاقی شناخته می‌شوند. این دیدگاه در اوایل قرن 20 ام مدافعانی مانند جورج ادوارد مور (G.E. Moore)، و هنری سیدیک (Henry Sidwick) و سر ویلیام دیوید روس (W.D. Ross) داشت، اما متفکرین بیخدای زیادی امروز وجود ندارند که هنوز از این موقعیت به اخلاق نگاه کنند. از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی وجود دارند اما تداومی با استفسار علمی ندارند. منظور از درک شهودی یک چیز این است که بدون تجزیه و تحلیل های عقلی آشکار بتوان به حقیقتی رسید، یعنی بدون اینکه شخصی به استدلال و تعقل و تحقیق و تفکر به ذات و ماهیت یا نتایج یک عمل داشته باشد خود میفهمد که کدام کار بد است و کدام کار بد نیست این روش شبیه همان چیزی است که آنرا  گاهی علم حضوری در مقابل علم حصولی نیز میخوانند که بیشتر مورد نظر صوفیان و مورد انتقاد فلاسفه بوده است.
    • تئوری دستور الهی (Divine command theory)– میگوید چیزی خوب است که خدا میگوید خوب است و چیزی بد است که خدا میگوید بد است. افلاطون از زبان سقراط این دیدگاه را برای نخستین بار نقد کرده است و این نقد در ادامه خواهد آمد، این دیدگاه مدافعان معاصری همچون رابرت آدامز (Robert Adams) دارد.
    • تئوری مشاهده گر ایده آل (Ideal Observer Theory) -دیدگاهی است که میگوید حقایق اخلاقی را میتوان از نگر قضاوتی که یک مشاهده گر فرضی ایده آل در صورت وجود در مورد آنها میکرد، تفسیر کرد. یک مشاهده گر ایده آل هم معمولاً کسی تعریف میشود که افزون بر سایر ویژگی ها، شخصی بی طرف، کاملاً با اطلاع و خردگرا است.
    • نسبی گرایی اخلاقی، یا فرهنگ گرایی اخلاقی (Moral Relativism, Moral Culturalism) – دیدگاهی است که میگوید حقایق اخلاقی وجود ذهنی دارند که ارزش حقیقی یک گزاره اخلاقی از فرهنگ و جامعه ای به جامعه دیگری متفاوت است.
  • ناشناخت گرايى (Non-cognitivism) – بر اساس این دیدگاه هیچ حقیقت اخلاقی وجود ندارد و زبان اخلاقی برای ابراز حقایق استفاده نمی‌شود بلکه از آن برای نصیحت کردن و توصیه کردن و اظهار عواطف استفاده می‌شود. از نظر مدافعان این دیدگاه همچون چارلز استیونسون (C.L. Stevenson) زبان اخلاقی زبانی است آمیخته با عواطف که با هدف تحت تاثیر قرار دادن مخاطبین با نیروی این عواطف است. این دیدگاه بعدها توسط ریچارد مروین هر (R.M. Hare) و ویلیام فرانکنا (William Frankena) و افراد دیگری به تئوری پخته ای تبدیل شد که در آن منطق و خرد نقش اساسی بازی میکردند. از آنجا که از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی وجود ندارند، طبیعتاً تلاشی نیز برای بازبینی گزاره های اخلاقی انجام نمیگیرد بنابر این بی ارتباطی میان علم و اخلاق در این دیدگاه در حداکثر است.  با اینحال برخی از مدافعان این دیدگاه معتقد هستند که نصحیت های معتبر خردمحور، توصیه ها و اظهار نظرهای اخلاقی وجود دارند، دقیقاً همانطور که باورهای خردمحور علمی، تئوری ها و پیشبینی ها وجود دارند. سه نظریه مهمی که از ناشناختگرایی پدافند می‌کنند از این قرارند:
    • عاطفه گرایی (Ayer’s emotivism)- گفتن اینکه «فلان کار، کار خوبی است» تنها بیان یک سری احساسات است درست مانند احساساتی که در هنگام گفتن «بستنی با طعم موز خوب است (من بستنی با طعم موز را دوست دارم)».
    • شبهه واقع گرایی (Blackburn’s quasi-realism)- گزاره های اخلاقی از نظر زبانشناسی همانند ادعاهایی که میتوانند حقیقت داشته باشند هستند که میتوان آنها را درست یا غلط دانست ولی در واقع حقایق اخلاقی که بتوان این گزاره ها را به آنها نسبت داد وجود ندارند.
    • بیان هنجارها (Gibbard’s norm-expression) – کارکرد اصلی گزاره های اخلاقی، این نیست که حقیقتی را بیان کنند، بلکه این است که نظری تقدیری (Evaluative attitude) را در مورد چیزی که میتوان آنرا تقدیر کرد یا آنچه با هنجار ها خوب به نظر می آید را بیان کنند.
    • توصیه گرایی (Prescriptivism) – دیدگاهی است که در آن جملات حاوی گزاره های اخلاقی تنها جهت توصیه و نصیحت کردن آورده میشوند و معنی فراتر از آن ندارند، مثلاً «ویتامین سی خوب است»، از این دیدگاه یعنی «ویتامین سی بخورید!».

شاید هنوز فرق میان شاخه فرااخلاق و اخلاق هنجاری روشن نشده باشد، لذا اجازه دهید با مثالی تفاوت این دو شاخه را روشن تر کنم. فرض کنید من با دوستی در مورد این صحبت میکنم که آیا باید اسکناسی که در خیابان روی زمین افتاده است را بردارم یا بر ندارم، من معتقدم که نباید آنرا بردارم و دوستم معتقد است که باید آنرا بردارم. فلاسفه دو دسته پرسش در اینگونه موارد مطرح می‌کنند، دسته اول این است که کدام طرف درست میگوید و آیا برداشتن پول درست است یا بر نداشتن آن، پرسشهایی که در این حوزه مطرح میشوند به رده اخلاق هنجاری مربوط میشوند و پرسشهای دیگری نیز مطرح میشوند که در مورد خود پرسش » آیا باید اسکناسی که در خیابان روی زمین افتاده است را بردارم یا بر ندارم» و آنچه که وقتی این دو شخص دارند بر سر آن بحث می‌کنند، دارند واقعا راجع به آن صحبت می‌کنند مطرح می‌شود. پرسشهایی که در این حوزه دوم مطرح میشوند در رده فرااخلاق مطرح میشوند. متااتیکز راجع به علم اخلاق بحث میکند و اخلاق هنجاری راجع به خوب و بد. یکی از نویسندگان معاصر میگوید

متااتیکز در مورد این نیست که چه کارهایی را باید انجام بدهیم، بلکه در مورد این است که وقتی مردم راجع به اینکه چه کارهایی را باید انجام بدهند صحبت می‌کنند، چه کاری را دارند انجام می‌دهند. (3).

رابطه بین اخلاق و خدا و معرفی اخلاق سکولار

بعد از آنچه آمد، شاید هنوز این مسئله چندان برای کسانی که آشنایی چندانی با فلسفه اخلاق و مسائل آن ندارند آشکار نباشد اما واقعیت این است که بیشتر حملات پخته و عالمانه به بیخدایی از دیدگاه اخلاق، در مورد شاخه فرااخلاقی است نه در مورد شاخه اخلاق هنجاری زیرا مسائل مربوط به اخلاق هنجاری غالباً ارتباطی با خدا ندارند و مسائلی هستند که همه انسانها با آن در ارتباط هستند. از این گذشته اگر به تاریخ پدید آمدن و مطرح شدن تمامی نظریه های اخلاقی نگاه کنید میبینید که هرچه بیشتر تاریخ گذشته است و گنجینه تفکر آدمی غنی تر شده است فاصله بین این نظریه ها و دین و خدا و موهومات ماوراء طبیعی بیشتر شده است و همانطور که بشر به مرور زمان خدا را از علم بیرون کرده است در مرحله بعدی خدا را از فلسفه و اخلاق که زیر شاخه ای از آن هست نیز اخراج کرده و در مرحله بعدی وی را از اجتماع و سیاست نیز اخراج کرده است و تکامل فکری بشری وی را سکولار و سکولارتر کرده است. البته افزون بر این دلیل دیگری نیز برای این واقعیت وجود دارد و آن این است که جامعه غربی که قرنهاست مرکز تفکر و مدنیت است به جامعه ای کثرت گرا و سکولار تبدیل شده است که یگانگی در باورهای دینی ندارند حال آنکه جوامع باستانی وحدتگراتر بوده اند و اقلیت های دینی اگر هم وجود میداشتند بسیار کوچک بوده و حقوقشان نادیده گرفته میشده است.

بسیاری از خداباوران معتقدند که اخلاقیات عینی وجود دارند و وجود آنها نیز معلول وجود خدا است و اگر فرض کنیم خدا وجود نداشته باشد، آنگاه اخلاقیات عینی نیز وجود نخواهند داشت؛ از نظر این دسته از خداباوران بیخدایی در تناقض با وجود اخلاقیات عینی است و در نتیجه مروج بی اخلاقی است. این دسته از خداباوران حتی پا را فراتر گذاشته و میگویند یک شخص بیخدا به دلیل معتقد نبودن به وجود اخلاقیات عینی تنها بر اساس وضعیت روحی و روانی خود در هر زمان ممکن است رفتار کند و شخصی آنارشیست و بی اخلاق خواهد شد زیرا در نظر او اخلاقیات عینی نیستند بلکه ذهنی هستند، این مسائل و مسائلی از این دست اتهاماتی هستند که به بیخدایی از جانب خداباوران وارد میشود و من به رد آنها خواهم پرداخت اما علاوه بر رد اتهامات خداباوران که موضعی دفاعی است لازم است مبنا و پایه ای برای اخلاق سکولار نیز معرفی شود.

برای اینکه نشان دهیم بیخدایی با اخلاقیات عینی سازگاری دارد ابتدا باید مبنایی برای اخلاقیات غیر دینی تعریف و تشریح کنیم زیرا اگر این مبنی و پایه ساخته و تشریح نشود، هرگز نمیتوان به رفع اتهاماتی که خداباوران در مورد اخلاق به بیخدایی زده اند پاسخ کافی و مناسب داد. بهترین راه برای انجام این کار این است که نشان دهیم میتوان مبنا و اساسی برای اخلاق در نظر گرفت که مبتنی بر وجود خدا نیست. البته باید توجه داشته باشیم که منظور از گفتن «مبنای غیر دینی برای اخلاق» این نیست که بیخدایی و عدم وجود خدا را پیشفرض بگیریم بلکه تلاش بر این است که نشان دهیم اساساً اخلاق نیاز به وجود خدا ندارد. لذا حتی خداباوران نیز میتوانند پیروی از همین نظام اخلاقی سکولار بکنند بدون اینکه نیاز داشته باشند باورشان به خدا را کنار بگذارند و در واقع برای جلو گیری از شروری که معلول نظام اخلاقی باطلشان است باید چنین کنند.

پرسشهای اساسی اخلاقی که در مقابل بیخدایان وجود دارد این است که آیا درصورتی که خدا وجود نداشته باشد حقایق اخلاقی وجود خواهند داشت؟ اگر این حقایق میتوانند وجود داشته باشند، چگونه میتوان آنها را دانست؟ اگر نه حقایق اخلاقی وجود داشته باشند نه خدا وجود داشته باشد آیا توصیه های اخلاقی، ایده آل ها و غیره را میتوان خردمندانه دانست؟ به عبارت فنی تر بیخدایی سازگار با کدام نظریه های حسن و قبح و فرااخلاقی است؟

باید روشن باشد که بیخدایان ممکن است سه گونه موقعیت متااتیکی پیشرو در فلسفه امروزی را که در تعاریف نیز راجع به آنها توضیحات مختصری آورده شده اتخاذ کنند زیرا این سه دیدگاه به دلیل پیشفرض نگرفتن وجود خدا با دیدگاه بیخدایی هیچگونه ناسازگاری ندارند، این سه دیدگاه عبارت از طبیعتگرایی، شهودگرایی و ناشناخت گرایی است. مسئله دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که ارتباط میان بیخدایی و این اساس و بنیان غیر دینی اخلاق چگونه است. مسلم است که بیخدایی بخودی خود هیچ ادعای اخلاقی را مطرح نمیکند که بخواهد ناسازگاری با این سه مکتب داشته باشد. از طرفی دیگر روشن است که اگر بیخدایی حقیقت داشته باشد آنگاه دیگر هیچ نظریه متااتیکی که خدامحور باشد نمیتواند از حقانیت و اصالت برخوردار باشد، حتی اگر این نظریه ها از نظرات و جنبه های دیگری نسبت به نظریه های غیر دینی برتری داشته باشند.

حال که دریافتیم بیخدایان میتوانند دستکم سه مکتب یاد شده را در حوزه متااتیکی اتخاذ کنند و در صورتی که چنین کنند دیگر در دیدگاه آنها اخلاقیات عینی خواهند بود، شایسته است به رفع اتهامات رایجی که از جانب خداباوران به بیخدایی در زمینه اخلاق زده میشود بپردازیم.

رد اتهامات رایج بی اخلاقی به بیخدایی

اتهاماتی که معمولاً خداباوران به بیخدایی در مورد ارتباط آن با اخلاق وارد می‌کنند معمولاً از سه دسته اتهامات خارج نیستند. دسته نخست اینگونه ادعا میکنند که برای اخلاقمدار بودن نیاز به انگیزه است و وجود انگیزه برای اخلاقمدار بودن تنها و تنها با وجود خدا میسر است لذا بیخدایان انگیزه ای برای اخلاقمدار بودن ندارند. دسته دوم میگویند که اخلاقیات عینی مشتق شده از وجود خدا هستند یعنی در صورتی که خدا وجود نداشته باشد دیگر خوب و بدی نمیتواند وجود داشته باشد و لذا حتی اگر بیخدایان برای اخلاقمدار بودن نیازمند به انگیزه نباشند یا انگیزه هم داشته باشند بازهم بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگار است زیرا در صورت عدم وجود خدا حقایق اخلاقی نیز معدوم خواهند بود. سومین دسته از اتهامات به این قضیه اشاره دارند که دیدگاه ماده گرایی و یا طبیعت گرایی جهانی را متصور میشود که وجود حقایق اخلاقی در آن محال است و از آنجا که بیخدایی همراه با ماده گرایی یا طبیعت گرایی است، بیخدایی ناسازگاری بنیادین با اخلاقمداری دارد و در دیدگاه بیخدایی حقایق اخلاقی امکان وجود را ندارند. در اینجا بطور خلاصه و در حد بضاعت به بررسی هریک از این سه اتهام خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که این اتهامات وارد نیستند و باطل هستند.

اتهام نخست بی انگیزه بودن بیخدایان برای اخلاقمدار بودن

پیش از پاسخ دادن و رد اتهامات رایجی که خداباوران به بیخدایی در این مورد میزنند، شایسته است کمی در مورد این پرسش اساسی و بسیار رایج تفکر کنیم که «اساساً چرا باید اخلاقمدار بود؟» این پرسش معروف کمی گنگ است بنابر این لازم است پیش از پاسخ دادن به این پرسش، آنرا به پرسشهای خرد تری که ممکن است از این پرسش فهمیده شوند تقسیم کنیم، دستکم چهار معنی را میتوان برای این پرسش در نظر گرفت:

1- هدف از دنبال کردن اصول اخلاقی چیست؟

2- چه چیزی باعث میشود که شخصی از اصول اخلاقی منتخب خودش پیروی کند؟

3- چرا دنبال کردن اصول اخلاقی شما، اخلاقی است؟

4- چرا اصول اخلاقی شما درست هستند؟

پاسخ به 1-هدف از دنبال کردن اصول اخلاقی چیست؟ این پرسش، در خود فرضی را نهان دارد و آن این است که دنبال کردن اخلاق ضرورتاً هدفی دارد و حال آن هدف مطلوب این پرسش است، این در حالی است که ممکن است بتوان بر روی اینکه آیا اساساً دنبال کردن اصول اخلاقی نیازمند هدف است یا نه شک کرد. اما با فرض اینکه پیروی از اصول اخلاقی نیاز به هدف دارد پرسش دیگری مطرح میشود و آن این است که آیا منظور از این هدف، هدفی است که انسان خود برای خود اختیار میکند یا اینکه از جانب چیز دیگری به او جبر میشود؟

برخی از فلاسفه معتقدند که اخلاق بطور ذاتی در آدمی موجود است، آدمی اصول اخلاق را از روی جبر دنبال میکند و هدفی را انتخاب نمیکند. آدمی اصول اخلاقی را دنبال میکند درست مثل آنکه آدمی تنفس میکند، این است که نمیتوان براستی گفت که آدمی هدفی را از روی اختیار اخلاق دنبال میکند، از این نقطه نظر اخلاق چیزی است که از پیش وجود دارد و جزئی از هستی است و ما اخلاق را با تفکر بوجود نمی آوریم بلکه با تفکر ارتباطی معرفتی با اخلاق برقرار میکنیم، لذا انسان در پیروی از یک سری اصول اخلاقی در هر زمانی مختار نیست بلکه ذات آدمی و فاعل بودن او ایجاب میکند که او جبراً از اصول اخلاقی خاصی پیروی کند بنابر این او خود برای پیروی از اصول اخلاقی، هدفی را اختیار نمیکند بلکه این هدف در فطرت و ذات او بعنوان انسان نهفته است، و در پاسخ به پرسش 2 به این مسئله بیشتر پرداخته خواهد شد. حال این پرسش مطرح میشود که این هدف نهفته در ذات آدمی چیست؟ پاسخ بسیار ساده است، کسب شادی!

هدف انسانها از دنبال کردن هر اصول اخلاقی در هر زمانی کسب شادی است. انسانها معمولا هر چیزی را برای چیز دیگری میخواهند، هر عملی را با هدفی انجام میدهند ولی تمامی این اهداف در نهایت به کسب شادی ختم میشوند و انسانها شادی را برای خود شادی میخواهند نه برای چیز دیگری. برای نمونه اگر از یک شخص مذهبی پرسش شود که او برای چه نماز میخواند، او خواهد گفت برای کسب رضایت خدا، اگر از او پرسیده شود که رضایت خدا را برای چه میخواهد او خواهد گفت برای به بهشت رفتن، اگر از او پرسیده شود که برای چه میخواهد به بهشت برود، او به همین ترتیب ادامه خواهد داد تا جایی که به «کسب شادی» برسد و او دیگر شادی را برای چیز دیگری نمیخواهند بلکه آنرا برای خود شادی میخواهد.

اما اینکه شادی چیست و چگونه میتوان شاد بود نیز بحث بسیار جالبی است و ارسطو پاسخ جالبی به این پرسش دارد در دیدگاه ارسطو برای تعریف شادی به تعریف فضیلت (Virtue) نیازمندیم. همه ما کسانی را میشناسیم که در حرفه ای مهارت دارند، مثلاً در نجاری عالی هستند. این افراد برای اینکه در امری اکتسابی عالی باشند ضرورتاً باید کارهایی را انجام دهند  مثلاً یک نجار عالی باید مدتی را به تمرین نجاری بپردازد. ارسطو معتقد است انسانها تلاش میکنند در انسان بودن هم عالی باشند، یعنی انسانی عالی باشند.  حال فضیلت یعنی انسانی عالی بودن، برجستگی اخلاقی داشتن و شادی  زمانی رخ میدهد که انسان عملی هماهنگ با یک فضیلت انجام میدهد-یعنی شادی آن چیزی است که انسانی برای انسانی عالی بودن انجام میدهد، در آن هنگام است که ماشین بیولوژیکی بدن احساس شادی را پدید می آورد بنابر این میتوان به پرسش 1 اینگونه پاسخ داد که انسان بطور ذاتی و فیزیولوژیکی شادی را میجوید و هدف او از دنبال کردن اصول اخلاقی نیز رسیدن به شادیست و این مسئله بین تمامی انسانها موجود است و انسانها به دلایل سخت افزاریشان سعی میکنند اخلاقمدار باشند! شکی نیست که نوع دوستی، همدلی و شفقت و دلسوزی در گونه انسانی ریشه هایی عمیق دارند و این مسئله ای ذاتی به نظر میرسد نه اکتسابی که ریشه در همان شادی جویی آدمی است، ممکن است افرادی معتقد باشند در میان سایر موجودات و حتی بافتهای بیولوژیکی ساده نیز رفتارهای و خصلتهای مشابهی وجود داشته باشد. ارسطو بعنوان نخستین یا دستکم یکی از نخستین فلاسفه ای که تلاش برای تنظیم نظام سازمانیافته ای از اخلاق کرد با اینکه در سایر آثار خود خدا را بسیار سهیم میدانست در بحثش پیرامون اخلاق هرگز از خدا استفاده ای نکرده است و اخلاق را مستقل از خدا مطرح کرده است.

دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی معتقد است ریشه این کار را باید در سودی دانست که برای انسانها وجود دارد. انسانها با توجه به عواطفشان که ناشی از ویژگیهای فیزیولوژیکی بدنشان است در مورد شایست یا ناشایست بودن کارهای مختلف قضاوت میکنند. مثلاً وقتی میبینیم شخصی به گدایی یاری میرساند احساس خوبی نسبت به آن شخص به ما دست میدهد، وقتی میبینیم شخصی جیب شخصی دیگر را میزند احساس بدی به ما دست میدهد. هیوم معتقد است این احساس خوب یا بد، ناشی از تجربیات بشر است، بشر در کارهای مختلف سود و زیان های مختلفی را با توجه به تجربیات خود کشف میکند و این اکتشافها سبب میشود که آن احساسات به او دست بدهند.  مثلاً بشر در طول تاریخش و حیاتش دریافته است که دزدیدن از دیگران نتایج بدی را به بار می آورد و زیان آور است حال چه این نتایج زیان آور دیگران را تحت تاثیر قرار دهد چه خود شخص را، بنابر این برای کسی که این را دریافته است در هنگامی که با دزدی روبرو میشود احساس بدی نسبت به دزدی خواهد کرد.

بنابر این از آنجا که خود انسانها در نتیجه اعمالشان سهیم هستند اساساً بطور خودکار از اصول اخلاقی خودشان پیروی میکنند. حتی کسانی که باورمند به معاد هستند و به دلیل باور خود به معاد اخلاقمدار هستند نیز اینرا برای سود بیشتر (حوری، شراب بهشتی و سایر چیزهای خوب) و ضرر کمتر (شکنجه نشدن و سایر چیزهای بد) انجام میدهند و طبیعت انسان طبیعی و عادی این است که به نفع خود عمل میکند و در نتیجه اصول اخلاقی خود را پیروی میکند، و همان انسان که به نظر خداباوران میتواند برای منافع اخروی خود اخلاقمدار باشد میتواند برای منافع دنیوی خود نیز اخلاقمدار باشد. امکان مدح و ذم و بطور کلی نیازهای روانی انسان در هر حال به سهیم بودن انسان در نتیجه اعمالش کمک میکند و در بسیاری از موارد میتواند اگر نه علت اصلی دستکم انگیزه دهنده و آسانگر (کاتالیزور) برای پیروی از یک اصول اخلاقی باشد، لذا سیستم قضایی موفق سیستمی است که یک انسان را هرچه بیشتر در نتیجه اعمالش سهیم کند، اما عدم وجود مدح و ذم مسلماً به معنی سهیم نبودن انسان در نتیجه اعمالش نیست. از خداباوران بسیار شنیده میشود که میگویند اگر فلان کار را انجام بدهید نتیجه اش را خدا در همین دنیا در قالب یک بلا و بعنوان یک کیفر بر سر شما فرو خواهد فرستاد، و یا در صورت انجام فلان کار آدم «بد میبیند» اینها همگی نمونه های عامیانه است از بیان این حقیقت که آدمی در نتیجه کار خود سهیم است و اگر بد رفتار کند بد خواهد دید و اگر خوب رفتار کند خوب خواهد دید و برای شاد بودن ضروریست که انسان خوب باشد و هدف اصلی کتاب جمهوری افلاطون دقیقاً اثبات همین مسئله است و از همین رو این کتاب به کسانی که علاقه به این قضیه دارند توصیه میشود.

پاسخ به پرسش 2- همه انسانها قهراً از اصول اخلاقی خویش پیروی میکنند و نمیتوانند از اصول اخلاقی خویش پیروی نکنند، یا به عبارت دیگر قضاوتهای اخلاقی ما را مجبور به پیروی از نتایج این قضاوتها میکنند. شاید این ادعا کمی عجیب به نظر برسد اما با اندکی دقت میتوان صحت آنرا دریافت. دیدگاه قابل توجهی که برخی از فلاسفه و قدما همچون سقراط فیلسوف یونان باستان به آن باور داشته اند این است که اساساً بشر راهی جز پیروی کردن از اصول اخلاقی خود ندارد و همیشه انسانها با توجه به نظریه ها یا روشهای اخلاق هنجاری که در برخورد با کارهایی که در مورد آنها مختارند به ذهنشان میرسد، آنرا برمیگزینند که  خوبتر از باقی انتخابها به نظر میرسد، حتی هنگامی که به بدترین کارها دست میزنند. باید توجه کرد که این پرسش به «اصول اخلاقی یک شخص» اشاره دارد نه به «اصول اخلاقی درست» بنابر این، اینکه شخصی در پیروی از اصول اخلاقی خود دست به کاری بزند لزوماً به این معنی نیست که آن کار با اصول اخلاقی درست نیز انطباق داشته است.

برای نمونه وقتی دزدی در مقابل این انتخاب قرار میگیرد که آیا الماسی که توانایی دزدیدن آنرا دارد بدزدد یا نه و دزدیدن را اختیار میکند، او در محاسبات و بررسی های اخلاق هنجارانه اش (که ممکن است درست یا غلط باشند) به این نتیجه میرسد که دزدیدن این الماس خوبتر از ندزدیدن آن است و اگر به چنین دیدگاهی نرسد یقیناً اینکار را نخواهد کرد. ممکن است او بداند که دزدی کردنش کار ناعادلانه ای است اما اگر شخصی در زمانی دست به دزدی زده باشد یقیناً میتوان گفت که او در آن لحظه این عمل خود را خوب تصور کرده است و الا چنین کاری نمیکرد. ممکن است در نگاه اول فرض شود که دزد میداند دزدی کار بدی است و دزدیدن الماس کار خوبی نیست، اما در ذهن دزد، دزدی بطور قطعی بد نیست، بلکه میتواند در شرایطی خوب باشد، مثلاً یک دزد ممکن است هنگام دزدیدن الماس به این فکر بیافتد که این الماس گرانقیمت جزو اموال و دارایی های یک شخص یا گروه دیگر است و آن شخص و یا گروه برای بدست آوردن این الماس زحمت کشیده اند و دزدیدن آن منصفانه نیست، اما در مقابل آن به این فکر هم می افتد که صاحب این الماس از مزایای بیمه بهره میبرد و بیمه پول آنرا به آن شخص خواهد داد، یا اینکه درست است دزدیدن الماس یک شر است، اما شری اخلاقی است زیرا از وقوع شری بزرگتر جلوگیری میکند، به هر روی هرچه به ذهن دزد بیاید او در محاسبات و سبک سنگین کردن های خود به این نتیجه میرسد که دزدیدن الماس کار خوبی است و این مسئله همواره در تمامی اعمال انسانها پیش می آید و انسانها همیشه اینگونه برخورد میکنند. بنابر این دیدگاه اساساً اینکه به دنبال علتی غیر از خود انسان برای پیروی از اصول اخلاقی خویش بگردیم نابخردانه است، و انسانها مجبور به پیروی از اصول اخلاقی خود هستند و راهی غیر از پیروی از اصول اخلاقی خود ندارند. به عبارت دیگر قضاوتهای انسان در مورد یک عمل که معمولاً از روی یکی از تئوری های اخلاق هنجاری است به خودی خود به اندازه کافی آدمی را مجبور میکند که بر اساس آن قضاوت رفتار کند.

در مورد پرسش 3 و 4، باید گفت که این نوشتار از هیچیک از تئوری های اخلاق هنجاری و فرا اخلاقی دفاعی نمیکند بلکه تنها به بررسی ارتباط اخلاق با خدا میپردازد، بنابر این پاسخ به این پرسشها مجالی دیگر میطلبد و بر عهده مدافعان نظریه های مختلف است.

در طول تاریخ به بیخدایان اتهام وارد شده است که از هیچ چهارچوب اخلاقی عینی پیروی نمی‌کنند، برخی از آنها نمیتوانند باورمند به وجود حقایق اخلاقی بصورت عینی باشند، و برخی از آنها در حالی که باورمند به وجود حقایق اخلاقی هستند پیروی از آنها نمی‌کنند چون در دیدگاه بیخدایی انگیزه ای برای اخلاقمدار بودن وجود ندارد. بنابر این در هردو حالت از نظر کسانی که این اتهام را وارد می‌کنند بیخدایان بی اخلاق هستند. حال برای بررسی این اتهام لازم است ادعاهای مختلفی را مطرح کنیم، رادیکال ترین ادعایی که ممکن است مطرح شود این است که بدون خدا اخلاق وجود ندارد و هر بیخدایی بی اخلاق است، یعنی:

1. بدون اعتقاد داشتن به خدا محال است که کسی شخصیتی با اخلاقمداری بالا داشته باشد.

ادعای دیگر که به اندازه 1 رادیکال نیست میتواند اینگونه باشد که اگر چه ممکن است شخصی بدون اعتقاد به وجود خدا اخلاقمدار باشد، اما احتمال اینکه یک شخص بیخدا اخلاقمدار باشد کم است. یعنی:

2. احتمال این زیاد است که اگر شخصی بیخدا باشد، شخصیتی با اخلاقمداری بالا نیز نداشته باشد.

منتقد بیخدایی همچنین ممکن است بجای 1، و 2 ادعا کند که، احتمال اینکه شخصی بیخدا شخصیتی با اخلاقمداری بالا نداشته باشد بیشتر از این است که شخصی خداباور شخصیتی با اخلاقمداری بالا  نداشته باشد. یعنی:

3. احتمال اینکه شخصی بیخدا، دارای شخصیتی با اخلاقمداری بالا نباشد، بیشتر از این است که شخصی خداباور دارای شخصیتی با اخلاقمداری بالا نباشد.

حال باید روشن باشد که 1 نادرست است. پیروان دین جاینیسم (Jainism) بیخدا هستند، اما از اصول اخلاقی بسیار دقیقی پیروی می‌کنند که صدمه زدن به هر جانداری را ممنوع میدانند (4). از دیوید هیوم (David Hume) یکی از فلاسفه بزرگ بیخدا بعنوان شخصی که «بطور قدیس واری اخلاقمدار است» یاد شده است. (5)  از پرسی شلی (Percy Shelley) بیخدای معروف دیگری بعنوان شخصی بسیار اخلاقمدار یاد شده است (6). در واقع چون 1، یک ادعای کلی است  تنها کافی است که یک مثال نقض آورده شود تا نادرستی آن اثبات شود و میتوان یقین داشت که متعصب ترین دین داران نیز یقیناً میتوانند یک فرد اخلاقمدار را که بیخدا نیز هست را مثال بزنند.  لذا به همین دلیل ساده که خداباوران بی اخلاق در طول تاریخ وجود داشته اند و بیخدایان اخلاقمدار نیز در طول تاریخ موجود بوده اند میتوان به این نتیجه رسید که رابطه ضروری بین خداباوری و اخلاقمداری وجود ندارد یعنی هم میتوان خداباور بود و بی اخلاق و هم میتوان بیخدا بود و اخلاقمدار و وجود یک بیخدای اخلاقمدار منطقاً رابطه ضروری بین خداباوری و اخلاقمداری را که خداباوران سعی در اثبات آن دارند بطور کلی نابود میکند.

حال ممکن است شخص خداباوری که این اتهامها را مطرح می‌کند با این واقعیت ها موافقت نداشته باشد، آنگاه باید شک کرد که او منظورش از اخلاقمدار بودن این باشد که شخصی به خدا اعتقاد داشته باشد. یعنی به نظر میرسد تعریف او از اخلاقمداری این باشد که «شخص X، دارای شخصیتی اخلاقمدار است، اگر X خداباور باشد». اما از آنجا که «دارای شخصیتی اخلاقمدار بودن» معمولاً با این تعریف شناخته نمی‌شود، این بار بر گردن خداباور است که بگوید چه شواهد و اسنادی میتواند 1 را ابطال کند، و اگر 1 ابطال پذیر نباشد که اساساً حرفی خردمحور نیست و خداباور ادعای جدی ندارد بلکه مغلطه مصادره به مطلوب را مرتکب میشود. همینطور برای رد کردن 1 تنها کافی است که یک مثال نقض آورده شود، و همینکه من در این نوشتار رفتاری غیر اخلاقمدارانه را پیش نمیگیرم-برای نمونه به مخاطبین دشنام نمیدهم خود نشان میدهد که من (دستکم در این زمان) اخلاقمدارانه برخورد میکنم بنابر این رفتار من خود 1 را نقض میکند. افزون بر این 1 مستلزم تعریف دقیق «اخلاقمدار بودن» است و این تعریف باید زمان را نیز در نظر بگیرد یعنی تکلیف شخصی را که در زمانی اخلاقمدارانه عمل کرده است و در زمانی چنین نکرده است را نیز روشن کند زیرا اخلاقمدار خواندن یا نخواندن یک شخص بطور مطلق بسیار گنگ و نامفهوم است. بنابر این به نظر نمیرسد کسی بطور جدی مدعی درست بودن 1 باشد حال آنکه 1 را بیش از هر ادعای دیگری میتوان از خداباوران شنید و 1 به همین سادگی رد میشود و در سستی آن شکی نیست.

یک بیخدا ممکن است با گزاره 2 مشکلی نداشته باشد و آنرا تایید بکند، زیرا اشخاصی که بسیار اخلاقمدارند نادر و کمیاب هستند، و احتمال اینکه اشخاص دارای این کالای ناب نباشند بیش از این است که دارای آن باشند، بنابر این میتوان علاوه بر گزاره 2، گزاره زیر را نیز  درست دانست، زیرا این مسئله منحصر به بیخدایی نیست در میان خداباوران نیز مشابه همین گزاره صادق است:

‹2. احتمال این زیاد است که اگر شخصی خداباور باشد، شخصیتی با اخلاقمداری بالا نداشته باشد.

حال آیا ‹2 درست است؟ اگر درست باشند آنگاه 3 نادرست خواهد بود. چرا؟ شواهد عینی در مورد این ادعا بسیار گسترده هستند و تفسیر آنها دشوار است. قطعاً برخی از مطالعات نشان می‌دهند بین مذهب و ارتکاب جرم ، رفتار انسانگرایانه و تخلف ارتباطی  وجود ندارد، یعنی بیخدایان دست کم اگر از خداباوران اخلاقمدار تر نباشند حداقل به اندازه آنها اخلاقمدار هستند. بعنوان مثال تحقیقی توسط گرسوچ و الشیر (Gorsuch and Aleshire) که تا سال 1974 در مورد میزان باورمندی به مسیحیت و تبعیض های قومی انجام گرفته بود نشان داد که افرادی که کمتر در فعالیتهای کلیسایی شرکت میجویند بیش از کسانی که بسیار در این فعالیت ها شرکت میجویند رفتاری همخوان با تبعیض های قومی از خود نشان می‌دهند و کسانی که فعالیت زیادی در این زمینه دارند به همان اندازه از تحمل های قومی (بر خلاف تبعیض های قومی) برخوردار هستند که افرادی که اساساً به کلیسا نمیروند اینگونه هستند. نتیجه این تحقیق این بود که «داشتن موقعیتی ارزشی و قوی که به شخص اجازه میدهد خود را خارج از ارزشهای سنتی جامعه قرار دهد، در بروز دادن تحمل های قومی نقشی کلیدی را بازی می‌کند و افراد بسیار مذهبی به همان اندازه از این ارزشها برخوردار هستند که افراد غیر مذهبی» بنابر این گرسوچ و الشیر توصیه کرده اند که مذهبیون به همان اندازه اخلاقمدار هستند-حداقل در مسئله تحمل قومی که غیر مذهبیون اینگونه هستند. (7) همچنین همانگونه که ادلف گرانبوم (Adulf Grunbaum) اشاره کرده است، در ایالات متحده امریکا تقریبا 90% اجتماع به خدا معتقد هستند، و در مقایسه با برخی کشورهای اروپایی بویژه کشورهای اسکاندیناوی که کمتر از 50% مردم به خدا اعتقاد دارند، ایالات متحده آمار بیشتری از خودکشی و قتل و غیره را دارد. (8)

اما در مورد 3، در حال حاضر شواهد مستقیمی که بتوانند نشان بدهند 3 نادرست است وجود ندارد، از طرف دیگر شواهد معتبر برای اثبات 3 نیز وجود ندارد و در غیاب شواهد برای اثبات 3 میتوان گفت 3 قابل شک است. اما حتی اگر 3 را قبول کنیم این نیز نمیتواند به خودی خود نشان دهد که ارتباط مستقیمی میان بیخدایی و اخلاقمداری وجود دارد، زیرا ممکن است عوامل و خصایص دیگری در این شواهد نقش داشته باشند. بنابر این به نظر میرسد هیچکدام از این 3 ادعا که معمولاً توسط خداباوران مطرح میشوند نمیتوانند درست باشند و بیخدایان نیز میتوانند اخلاقمدار باشند. در میان برخی از حیوانات که بصورت گروهی زندگی می‌کنند مکانیزم های بسیار دقیق دفاع از حریم گروه جانوری، تغذیه جانورانی که مریض میشوند، تربیت کودکان برای زندگی بهتر و غیره وجود دارد که تمام این موارد به نوعی اخلاقمداری به شمار میروند، بنابر این به نظر میرسد اخلاق ارتباطی با خداباوری و دین نداشته باشد، مگر اینکه خداباوران معتقد باشند حیوانات نیز به دلیل خداباوری اخلاقمدار هستند، که در اینصورت، آنها باید این مسئله را اثبات کنند و این اثبات بسیار جذاب خواهد بود.

اما بدون توجه به اینکه این شواهد وجود دارند یا نه، دلیل اینکه خداباوران گمان می‌کنند بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگاری دارد چیست؟ معمولاً این اتهام ارتباطی تنگاتنگ با معاد دارد، بیشتر خداباوران وقتی میگویند بیخدایان بی اخلاق هستند، صحنه روز محشر را در ذهن خود تصور می‌کنند که در مقابل دادگاه الهی ایستاده اند و یک موجود مطلقاً عالم و عادل در مورد اعمال آنها قضاوت می‌کند. آنگاه تصور می‌کنند که بیخدایان به چنین ماجرایی معتقد نیستند پس دیگر دلیلی برای اخلاقمدار بودن در دیدگاه بیخدایان وجود ندارد. این مسئله را میتوان بصورت زیر فرمولیزه کرد:

استدلال الف:

1.  اگر مردم باور نداشته باشند که خدا وجود دارد، آنگاه آنها دیگر دلیلی برای اعتقاد به اینکه «رفتار کردن بر اساس اخلاقیات عینی بطور مستقیم باعث پاداش گرفتن آنها خواهد شد و رفتار کردن علیه اخلاقیات عینی بطور مستقیم سبب مجازات شدن آنها نخواهد شد»، نخواهند داشت.

2. اگر مردم دلایلی برای باور به اینکه رفتار بر اساس اخلاقیات عینی سبب پاداش گرفتن می‌شود و رفتار بر خلاف اخلاقیات عینی سبب مجازات شدن می‌شود نداشته باشند، دیگر انگیزه ای برای رفتار بر اساس اخلاقیات عینی نخواهند داشت.

3. اگر مردم انگیزه ای برای رفتار بر اساس اخلاقیات عینی نداشته باشند، آنها بر اساس اخلاقیات عینی رفتار نخواهند کرد.

4- بنابر این اگر مردم به خدا اعتقاد نداشته باشند، بر اساس اخلاقیات عینی رفتار نخواهند کرد.

اما از آنجا که نشان دادیم بیخدایانی نیز ممکن است از اخلاقیات عینی پیروی کنند، باید دست کم یکی از فرضهای استدلال الف نادرست باشد. فرض شماره 2 مشکوک به نظر میرسد. مسلماً کسانی وجود دارند که پایبند به اخلاقیات عینی هستند و دلیل این پایبند بودنشان اعتقاد به پاداشها و مجازات های الهی نیست بلکه آنها به دلیل خوب بودن درونی و ارزش اخلاقی این اخلاقیات و همان مسئله کسب شادی و سود بدانها پایبند هستند. مثلا یک پزشک محقق ممکن است تمام باقیمانده عمر خود را صرف تحقیق بر روی نوعی از سرطان بکند تنها برای اینکه آن سرطان را از بین ببرد زیرا او تمایل و اشتیاق شدیدی برای از بین بردن شر دارد و سرطان را یک شر طبیعی میداند. همچنین ممکن است برخی از افراد به دلیل پاداشها و مجازاتهای مادی پر انگیزه شوند. مثلا یک میلیونر ممکن است میلیونها دلار پول را به سازمانهای خیریه کمک کند تا به پرستیژ و آبروی خود بیافزاید و یک شخص محتاط ممکن است از ترس اینکه دستگیر شود دست به دزدی نزند لذا اجر اخروی تنها انگیزه انسانها برای پیروی از اخلاقیات نیست و بدیل های دیگری نیز ممکن است تصور شوند.

فرض سوم نیز واقع گرایانه به نظر نمیرسد، بسیاری از مردم ممکن است انگیزه چندانی برای پیروی از اخلاقیات عینی نداشته باشند اما از روی عادت و یا تربیت و هنجار های اجتماعی اخلاقمدارانه رفتار کنند. از طرف دیگر نیز روشن است که همه کسانی که به خدا معتقد هستند و دیندار هستند نیز اخلاقمدار نیستند؛ مسلماً برخی از معتقدان به خدا قاتل، کودک آزار، زن ستیز، آدمکش، خائن و دزد هستند. حتی در مورد خداباوران اخلاقمدار نیز نمیتوان اطمینان داشت که اخلاقمدار بودن آنها بخاطر خداباوریشان و پاداش و مجازات های الهی باشد. اگر آقای الف به همسرش خیانت نکند، آیا این عمل او بخاطر باور او به معاد است یا به دلیل عشق او به همسرش و احترامی که برای او قائل است؟ رفتار او ممکن است انگیزه او را از خیانت نکردنش نشان ندهد، حتی ممکن است او خود نیز از انگیزه خود آگاه نباشد بنابر این روشن است که 3 نیز مردود است و ممکن است گاهی انسانها بدون داشتن انگیزه از اخلاقیات عینی پیروی کنند.

مشکل دیگری که این استدلال دارد این است که پاداش  و مجازات اخروی در همه ادیان و مذاهب و قرائتهای مختلف دینی از ادیان لزوما و تنها بر اساس رفتار انسانها در این دنیا نیست. بسیاری از مسیحیان معتقدند کسانی که مسیح را بعنوان خدایشان پذیرفته باشند به بهشت میروند و باقی مردم بدون توجه به رفتارشان به جهنم میروند. در تشیع و قرائتهای صوفیانه از اسلام نیز تقریباً همین مسئله به چشم میخورد. حتی در دیدگاه اصولگرایانه نیز برخی اعمال آنقدر ثواب دارند که میتوانند هر گناه دیگری را از بین ببرند و شخص مجرم را راهی بهشت کنند، مثلا شهدا بدون حسابرسی به بهشت میروند، نماز جماعت و یک دسته کارهای دیگر ثوابهای بسیار زیادی دارند و غیره. این مسئله مهم نه تنها استدلال بالا را رد میکند بلکه از ضعف های بزرگ اخلاقیات دین محور است.

استدلال الف آنقدر در نظر برخی از متکلمین مسیحی که در این زمینه فعال تر از سایرین هستند مشکوک و ضعیف است که برخی از آنها از آن دست برداشته اند و ادعاهای پخته تر دیگری را مطرح میکنند. یکی از این ادعاها آن است که خداباورانی میگویند: بیخدایان باید عدم وجود عدالت نهایی در جهان را بعنوان یک تراژدی بزرگ به رسمیت بشناسند که باعث میشود اخلاقمدار زندگی کردن بی معنی باشد. بنابر این استدلال انسانهای خوب و اخلاقمدار همیشه پیروز و سعادتمند نمیشوند و انسانهای بد و فاسد الاخلاق در بسیاری از اوقات پیروز میشوند. هرگاه خوب زندگی کردن و اخلاقمدار بودن سعادت، پیروزی و رفاه را به همراه نداشته باشد، آنگاه بخشی از انگیزه های انسانها برای خوب زیستن از آنها گرفته شده است. تنها خدا، یعنی یک موجود شکست ناپذیر با قدرت و عدالت کامل خود است که میتواند این مسئله را تضمین کند که اگر خوب زندگی کنید سعادتمند خواهید شد. اگر کسی اصول اخلاقی عینی داشته باشد اما دلایل خوبی برای دنبال کردن اصول اخلاقی عینی اش نداشته باشد، میتوانیم بگویم که او اصول اخلاقی نابخردانه ای دارد. این استدلال را اینگونه میتوان فرمولیزه کرد:

استدلال ب:

1. اگر خدا وجود نداشته باشد آنگاه تضمینی وجود نخواهد داشت که عدالت بر بی عدالتی و خوبی بر بدی پیروز خواهد شد.

2. اگر تضمینی برای پیروزی خوبی بر بدی و عدالت بر بی عدالتی وجود نداشته باشد، آنگاه اخلاقیات عینی بی معنی خواهند شد.

3. اگر اخلاقیات عینی بی معنی باشد، آنگاه پیروی از اخلاقیات عینی نابخردانه است.

4. بنابر این اگر خدا وجود نداشته باشد، آنگاه پیروی از اخلاقیات عینی نابخردانه است.

نتیجه استدلال ب بر خلاف استدلال الف با وجود بیخدایان با فضیلت و اخلاقمدار در تناقض نیست، زیرا فرض 4 سازگار با وجود افرادی اخلاقمدار و دارای فضیلت است که دلایل عقلی خوبی برای اخلاقمدار و با فضیلت بودن ندارند اما نابخردانه اخلاقمدارند. علی رغم اینکه استدلال ب از استدلال الف پخته تر است اما همچنان مشکل ساز است.  نخست اینکه در پذیرش برخی از فرضهای نهانی این استدلال دشواری هایی وجود دارد، برای نمونه به نظر میرسد این استدلال فرض میکند که وجود دنیایی ما کاملاً ناعادلانه است و این بی عدالتی را تنها میتوان با وجود آخرت جبران کرد. فرض 1 پرسشی مبنی بر انگیزه های خدا برای خلق کردن دنیایی ناعادلانه یا دستکم اجازه دادن به وجود بی عدالتی در این دنیا را بر می انگیزد، اما چرا دنیای سکولار و زمینی ناعادلانه است در حالی که آخرت عادلانه است؟ وجود بهشت نشان میدهد که انتخاب اخلاق با دنیایی بهتر از دنیای ما سازگار است، پس چرا خدا دنیای ما را «بهشت گونه» تر نیافریده است؟ فرض 2 باید باعث شود که خداباوران در لزوم مبارزه با بی عدالتی در زندگی سکولار ما شک کنند! اگر عدالت کامل در زندگی اخروی حاصل میشود اساساً چرا باید برای زدودن بی عدالتی در دنیا و در حال حاضر تلاشی کرد؟ طرح این مسئله از جانب خداباوران همانند این است که آنها تیری به سوی پای خود رها کنند و مسئله ای را مطرح کنند که گریبان خود را پیش از دیگران میگیرد. این دیدگاه خود یک دیدگاه ضد اخلاقی بسیار وحشتناک است، برای نمونه دژخیمان نظام جمهوری اسلامی این مسئله را زیاد مطرح میکردند که «اکنون ما اینها را اعدام میکنیم، اگر بیگناه باشند به بهشت میروند و اگر گناهکار باشند کمتر در آن دنیا عذاب میشوند»، آری باور به معاد در بسیاری از موارد حیات دنیوی انسانها را ضایع میکند، برای نمونه اسلامگرایان کودکان را که به عشق شهادت مسلح شده اند بر روی مین میفرستند و این کودکان با آن امید روی مین میروند و یا کمربند های خودکشی خود را منفجر میکنند که در آن دنیا دستشان به حوری های بهشتی برسد، لذا این مسئله نه تنها امتیاز خداباوری بر بیخدایی نیست بلکه نقطه ضعف آن است و زندگی خداباوران را تهی از معنی میکند و دین را به افیون تبدیل میکند چون پیروزی عدالت بر بی عدالتی را تضمین شده میپندارد و انگیزه را از انسانها برای کسب عدالت و نیک کرداری میگیرد!

گذشته از این مشکلات و پرسشهای اساسی که در مورد فرضهای نهان در این استدلال مطرح میشوند، فرض 2 اشکالاتی دارد. عدم وجود تضمین میتواند به این معنی باشد که پیروزی کردار عادلانه بر کردار شر، نا مسلم و غیر قطعی است! حال چرا اینکه پیروزی عدالت بر شر ممکن و نه قطعی است برای خداباور مدعی استدلال ب کافی نیست؟ برای نمونه یک مصلح سکولار که به ستیز با بی عدالتی های اجتماعی بر میخیزد، در بسیاری از اوقات به اینکه ستیز و تکاپویش یقیناً نتیجه مثبت خواهد داد، باور ندارد، اما همین که امکان تحصیل این نتیجه مثبت وجود دارد، هرچند این امکان بسیار کم باشد، همین امکان کم  وی را برای این تکاپو بسیار پرانگیزه میکند و دلیلی بسیار قوی به وی برای تلاش و تکاپو و ستیز با بی عدالتی میدهد. باور داشتن به اینکه احتمال پیروزی هرچند اندک وجود دارد، این افراد را اغلب علیه آن چیزی که بسیار محتمل تر (پیروزی بی عدالتی های اجتماعی) است پر انگیزه میکند. یک مصلح اجتماعی آنقدر برای هدفش ارزش قائل است که حتی امکان بسیار پایینی برای پیروزی، دلیلی بسیار بزرگ برای ادامه و انجام اصلاحگری به او میدهد. با توجه به پیچیدگی های دنیا و تحوّلات غیر قابل پیشبینی و حتی گاهی غیر قابل توصیف، دانستن اینکه پیروزی اخلاق سکولار در دنیا بر شر غیر ممکن است با هر میزان از اطمینان برای ما بسیار نادر است. این بی اطمینانی هنگامی که با ارزش بسیار بالای پیروزی اخلاقی ترکیب میشود یقیناً انگیزه بسیار بالا و کافی و دلیلی بسیار قوی را میتواند برای کردار اخلاقمدارانه و زیستن با فضیلت ایجاد کند پس بر خلاف 2 غیر قطعی بودن پیروزی خوبی بر بدی سبب بی انگیزه بودن آدمی برای اخلاقمدار بودن نمیشود.

با اینحال فرض کنید که بیخدایان میتوانستند بطور قطعی بدانند که شر در هزاره آینده پیروز خواهد شد. برای نمونه تصور کنید ما میدانیم که دسته ای از دیکتاتور ها که باعث میشوند هیتلر و استالین و خمینی در مقایسه با آنها فرشته به نظر بیایند حاکمان زمین در هزاره آینده باشند و در طول این هزار سال، شکنجه، مرگ و برده داری حاکم خواهد بود. همچنین فرض کنیم که بطور قطع میدانیم تمام آثار حیات بر روی کره زمین در اثر یک هولوکاست اتمی در سال 3000 از بین خواهد رفت. چرا این فرضها باید این معنی را برسانند که مردم دیگر نباید اخلاقمدار و دارای فضل باشند؟ آیا شهامت و شجاعت برای نجاتی اخلاق پسندانه در این دوران ارزش و فضیلتی بنیادین و اساسی و ارزشمند نیست؟ آیا تشریک دلسوزی ها و نیکوکاری بین مردم به آنها در راه مبارزه با حاکمان خونخوار و شرایط بد یاری نمیرسانند؟ آیا بشر به دانستن اینکه چگونه میتوان در زمینی اینچنین جهنمی زیست کند نیازی نخواهد داشت و از این منبع به شادی و سود نخواهد رسید؟ افزون بر این، علی رغم این واقعیت که بنابر فرضیه ما، سرانجام نیکی بر بدی پیروز نخواهد شد، عدالت سرانجام پیروز نخواهد شد و جامعه در نهایت بسیار ناعادلانه خواهد بود؛ افراد بافضیلت و اخلاقمدار ممکن است در گوشه ای از تاریخ و جغرافیای این جهان بی عدالت، جامعه ای عادلانه ایجاد کنند. مسلم است که کسی نمیتواند این حقیقت را که جامعه ای ناعادلانه که در آن چشمه هایی از عدالت وجود دارد و مردمان خوب و اخلاقمداری نیز ممکن است در آن یافت شوند بهتر از جامعه بی عدالت بدون چنین افرادی است، انکار کند و این مسئله نیز استدلال ب را دچار مشکل میکند.

یک نکته دیگر که با استدلال ب ارتباط دارد این است که میتوان استدلال کرد اگرچه فضیلت ارزشهایی درونی نیز دارد، باید آنرا تنها در قالب یک کل بزرگتر مورد توجه قرار داد، بصورتی که ارزش فضیلت و اخلاقمداری زمانی تکمیل میشود که با چیزهای دیگر ترکیب شده باشد، و این تکامل تنها در بینش دینی از جهان تضمین شده است. برای نمونه خداباوران ممکن است بگویند اگر چه فضیلت و اخلاقمداری ذاتاً دارای ارزشهایی است اما این ارزش را تنها در قالب یک کل میتوان قبول کرد و آن دیدار و عشق به خداوند است که در زندگی اخروی حاصل میشود. علی رغم بی پایه بودن چنین دیدگاهی یک بیخدا لازم نیست این گفته را رد کند، او میتواند بپذیرد که ارزش فضیلت اگر خدایی وجود داشته باشد ممکن است افزایش پیدا کند، اما این به آن معنی نیست که اگر خدایی وجود نداشته باشد اخلاقمدار بودن و فضیلت داشت بی معنی و پوچ باشد و هدف ما هم نشان دادن این مسئله است.

نتیجه میگیریم که اخلاقمدار بودن و فضیلت داشتن بدون دانش به اینکه نیکی بر بدی سرانجام پیروز میشود میسر است. حتی اگر ما بدانیم که سرانجام بدی بر نیکی پیروز میشود و بشریت بر اثر حوادث ناگوار نیست خواهد شد، باز هم اخلاقمدار بودن و فضیلت داشتن سودمند و با معنی است. افزون بر این فضیلت داشتن و اخلاقمدار بودن هنگامی که تنها احتمال پیروزی را بدهیم دارای ارزش میشود و ارزش بالای پیروزی برای آدمی انگیزه قوی و کافی برای اخلاقمدار بودن ایجاد میکند و نهایتاً اگر فرض کنیم فضیلت داشتن در دیدگاه خداباوری دارای ارزش بیشتری از دیدگاه بیخدایی است، حتی در آن هنگام نیز فضیلت ذاتاً و به خودی خود آنقدر به اندازه کافی دارای ارزش است که آدمی را پرانگیزه کند.

مسئله دیگر که باید در اینجا به آن اشاره کرد این است که در این دیدگاه بطور پنهانی از فرض بسیار بزرگتری استفاده شده است و آن هم فرض وجود حیات اخروی یا معاد است. معاد هیچ ارتباط منطقی با توحید ندارد و اثبات معاد نیازمند استدلالها و مدارک و شواهدی است که خداباوران به سادگی نمیتوانند از کنار آن عبور کنند و جواب قانع کننده ای برای اثبات آن و مسائل حاشیه ای همچون روح ندارند. این است که اساساً از آنجا که خداباوری مستقل از معاد است و ربطی به آن ندارد، یعنی اگر خدا وجود داشته باشد ممکن است معاد وجود نداشته باشد و اگر خدا هم وجود نداشته باشد ممکن است معاد وجود داشته باشد (!) اساساً این بحث بی ارتباط با موضع بیخدایی است، زیرا بیخدایی یک موضع فلسفی در قبال خدا است نه معاد. اگر چه با نادیده گرفتن این ایراد اساسی نیز باز این استدلال ره به جایی نمیبرد. نتیجه نهایی آنکه این اتهام به بیخدایی وارد نیست و چنین استدلالهایی در اثبات این اتهام موفق نیستند.

اتهام دوم انشقاق حقایق اخلاقی از حقیقت وجود خدا

خداباوران پس از تفکر در مورد رفع اتهامی که در بالا انجام شد ممکن است بپذیرند که اگر حقایق عینی اخلاقی وجود داشته باشند، بیخدایان نیز ممکن است انگیزه کافی برای پایبند بودن به اصول اخلاقی عینی داشته باشند، اما ادعا کنند که حقایق عینی اخلاقی مشتق شده از وجود خدا هستند و اگر خدا وجود نداشته باشد حقایق اخلاقی نیز وجود نخواهند داشت لذا اساسا در دیدگاه بیخدایی حقایق اخلاقی وجود ندارند که بیخدایان بخواهند به آنها پایبند باشند، لذا بیخدایی لزوماً بی اخلاقی را نتیجه میدهد. در ارتباط با وجود حقایق عینی اخلاقی و حقیقت وجود خدا مسئله ای معروف به معمای ائوتوفرون (Euthyphro) در فلسفه وجود دارد که مربوط به یکی از آثار ابتدائی افلاطون است و در آن سقراط اندکی پیش از دادگاهی شدن با ائوتوفرون مردی که عالم دینی محسوب میشده است روبرو میشود و از او میپرسد «آیا خدایان یک شخص مومن/پارسا و مقدس را دوست دارند چون او مقدس و مومن است یا اینکه او مقدس و مومن است چون خدایان او را دوست دارند؟». این پرسش سقراط در واقع به ارتباط وجود خدا و وجود اخلاقیات عینی ارتباط مستقیم پیدا میکنند. ریشه خوبی چیست؟ آیا خوبی خوب است چون خدا آنرا اراده میکند یا اینکه خداوند خودش خوبی را اراده میکند؟ آیا خدا به خوبی امر میکند یا خوبی چیزی است که خدا آنرا امر کرده؟ معمولاً هر خداباوری معتقد است که «خدا خوب است»، حال این گزاره که یک صفت را به خدا نسبت میدهد در حقیقت به چه معنی است؟ ارتباط میان خدا و خوبی میتواند یکی از حالات زیر باشد:

1- خدا خوب است- یعنی خوبی مستقل از خدا وجود دارد و خدا از خوبی پیروی میکند، یعنی چیزهایی خوب هستند و خدا آنها را خوب میداند و چیزهایی خوب نیستند و خدا آنها را خوب نمیداند، در این صورت چه خدا وجود داشته باشد چه نداشته باشد خوبی و بدی وجود دارند، ارزشهای اخلاقی بطور عینی وجود خواهند داشت و در نتیجه اخلاقیات عینی در دیدگاه بیخدایی نیز وجود خواهند داشت و از دیدگاه خداباوری دستورات الهی دیگر منبع اخلاقیات نیستند بلکه اطلاعاتی در مورد اخلاقیاتی که وجود دارند هستند و خود خدا نیز همچون ما تابع اخلاقیات است نه خالق آنها. همچنین این دیدگاه مشکلی را برای خداباوری بوجود می آورد و آن این است که خدا در اینصورت دیگر خوبی را خلق نکرده است پس دیگر او خالق همه چیز غیر از خودش نیست و افزون بر خدا چیزهای قدیم دیگری نیز وجود دارند که اتفاقاً در ذاتشان به تعبیر خود خداباوران اوجب از خدا هستند و این دیدگاه با بسیاری از دیدگاه های خداباوری از جمله اسلام در تناقض است.

2- خوب(ی از) خدا است- که در اینصورت وجود خوبی مشتق شده از وجود خدا است، یعنی وقتی چیزی خوب است که خدا آنرا خوب دانسته باشد و خدا هرچه را خوب بداند آن چیز خوب است. در این صورت دیگر معنی ندارد که خداباوران خدا را خوب بدانند مگر اینکه بگویند خوبی خدا به این معنی است که او از آنچه خود وضع کرده تخطی نمیکند که با خوب بودن تفاوت دارد، مشکل دوم این است که بنابر این دیدگاه اگر خدا میخواست که برای نمونه تجاوز و قتل عمد برای لذت و شکنجه افراد برای خنده فاعلین به این اعمال خوب باشند آنگاه این چیزها خوب میبودند که بعید است کسی چنین چیزی را واقعاً باور داشته باشد. در این دیدگاه دستورات خدا دل بخواهی و از روی هیچ منطق و اسلوبی نیستند پس در واقع حقایق اخلاقی نیستند و دلیلی ندارند ما حتی آنها را بپذیریم، دلیل اینکه باید از خدا پیروی کرد هم این نیست که او درست میگوید بلکه این است که او رئیس است یا بعبارت دیگر زورش از ما بیشتر است! از این مهمتر آن است که از این طریق دیگر اخلاقیات عینی وجود نخواهند داشت و چیزی به خودی خود خوب یا بد نخواهد بود بلکه خوبی و بدی به ذهن خدا بستگی خواهد داشت، و این همان چیزی است که خداباوران میخواهند به بیخدایی نسبت بدهند، آنها میخواهند بگویند که بیخدایی در تناقض با اخلاقیات عینی است، لذا در اینصورت آنها خود دچار این مشکل میشوند و این دیدگاه خداباوری است که ناسازگار با اخلاقیات عینی میشود نه بیخدایی. در میان متفکرین مسیحی لوتر، کالوین و کیرکگارد این دیدگاه را داشته اند.

3- خدا خود خوبی است- که این بی معنی است چون خوب بودن یک مفهوم است و خدا یک موجود است که ادعا میشود مصداقی از مفهوم خوبی است، حال چگونه میتوان بجای اینکه گفت یک موجود مصداق یک مفهوم است ادعا کرد که یک موجود خود یک مفهوم است، یعنی مفهوم را بجای برابر قرار نهادن با صفات یک موجود با ذات آن برابر نهاد، یعنی مثلاً بجای اینکه گفت سیب قرمز است گفت سیب قرمزی (قرمز بودن) است. همچنین در صورتی که خدا خود خوبی باشد آنگاه گزاره «خدا خوب است» برابر و هم معنی با «خدا خدا است» میشود که عبارتی بی فایده است و بدیهی است که هر چیزی خودش است! و اگر برای رفع این مشکل گفته شود که برابری خدا با خوبی، برابری ذات او با خوبی نیست بلکه حاکی از یک صفت یا خصیصه در ذات خدا است، آنگاه در واقع خداباور باز هم همان حالت 2 را تایید کرده است نه 3.  همچنین این پرسش اساسی پیش می آید که ذات خدا را چه تشکیل میدهد آیا او ذات خود را از روی اختیار انتخاب میکند (آنگاه حالت 2) یا اینکه این ذات از عوامل والاتری ریشه میگیرند و او به جبر ذات خود را داراست (آنگاه 1)؛ لذا چنین سخنی مشکل را حل نمیکند بلکه صورت مسئله را از خدا به ذات خدا تغییر میدهد (آیا خدا خوب است چون ذاتش خوب است یا ذات خدا خوب است چون خدا آنرا دارد؟) و پاسخ درستی به پرسش مطرح شده نمیدهد. این حالت را معمولاً متکلمین مسیحی برمیگزینند.

برترند راسل این مسئله را در کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» اینگونه مطرح کرده است:

اگر شما کاملاً اطمینان دارید که میان خوب و بد تفاوتی وجود دارد، آنگاه شما در این موقعیت قرار میگیرید: آیا این تفاوت معلول اراده خدا است یا نه؟ اگر مبتنی بر اراده خدا است، آنگاه برای خود خدا دیگر تفاوتی میان خوب و بد نیست، و دیگر عبارت «خدا خوب است»  بی معنی است. اما اگر شما نیز همچون متکلمین بگویید «خدا خوب است» آنگاه باید قبول کنید که خوبی و بدی جدا و مستقل از اراده خدا وجود دارند، زیرا اراده های خداوند خوب هستند و این خوبی ناشی از آن نیست که این اراده ها از جانب خدا هستند و اگر شما اینرا بگویید تایید کرده اید که خوبی و بدی از جانب خدا بوجود نیامده اند بلکه در ذاتشان منطقاً مقدم بر خدا هستند. (9)

افزون بر این مسئله که به تمامی خداباوران مربوط میشود و در باورهای آنها اخلال ایجاد میکند در منابع برخی از دیدگاه های خداباوری ویژه میتوان دریافت که به وجود اخلاقیات مستقل از وجود خدا اشاره شده است. برای نمونه به آیه زیر از قرآن توجه کنید:

سوره اعراف آیه 28

وَإِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءَنَا وَاللَّهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
و هنگامي كه كار زشتي انجام ميدهند ميگويند پدران خود را بر اين عمل ديديم، و خداوند بما دستور داده است! بگو خداوند (هرگز) دستور به عمل زشت نمي‏دهد آيا چيزي بر خدا مي‏بنديد كه نمي‏دانيد؟

در این آیه به مردمی اعتراض میشود که اعمال بدی را انجام میدهند و در توجیه اعمال خود میگویند که خدا آنها را به انجام چنین اعمالی دستور داده است، و گفته میشود که خدا دستور به عمل زشت نمیدهد، این بدان معنی است که عمل زشت و در نتیجه زشتی و خوبی (حسن و قبح) جدا از خدا وجود دارند و این خدا است که دستور به خوبی میدهد نه اینکه دستور خدا خوب باشد، یعنی برای فهمیدن اینکه آیا عملی را خدا توصیه کرده یا نه باید دید که آن عمل خوب است یا نه، به عبارت دیگر قرآن حالت 1 از حالات مطرح شده در بالا  را درست دانسته است، لذا مسلمانان بنابر این آیه هرگز نمیتوانند ادعا کنند که حقایق اخلاقی مشتق از حقیقت وجود خدا هستند و این  اتهام ربطی به مسلمانان ندارد.

برخی دیگر از خداباوران منظورشان از طرح این اتهام آن است که اگر کسی برای ما مشخص نکند چه چیزی درست است و چه چیزی درست نیست آنگاه ما ابزاری در اختیار نداریم که درستی یا نادرستی چیزی را با آن مشخص کنیم، بنابر این بدون وجود یک مرجع نمیتوان چیزی یا عملی را خوب و بد دانست، مثلاً اگر خدایی وجود نداشته باشد که به انسانها بگوید شکنجه کردن فرد بیگناه تنها برای لذت بردن کاری بد است، انسانها نمیتوانند خود این را درک کنند! این دیدگاه نیز با آنچه در بالا مطرح شد از ارزش تهی میشود و مشکل بزرگ دیگر آن این است که وجود خدا به معنی این نیست که این خدا صحبت هم میکند یا کتابی را به کسی دیکته میکند، خدایی که در این دیدگاه مطرح میشود مشخصاً خدای ادیانی است که مبتنی بر «وحی» هستند و در نتیجه چنین خداباوری پیش از مطرح کردن این ادعا باید «نبوت» را نیز اثبات کند در غیر این صورت دلیلی وجود ندارد که یک خداباور معتقد باشد خدا در زمینه های کتاب نویسی هم فعالیت میکند، اشکال دیگر این مسئله این است که با تمامی تئوری های اخلاق هنجاری غیر از «نظریه فرمان الهی» در تناقض است و تقریباً تمامی فلاسفه اخلاق با چنین نظری مخالفت دارند زیرا بخش بزرگی از فلسفه اخلاق به همین مسئله و تشریح روشهای مختلف برای ارزشگزاری حقایق اخلاقی اختصاص دارد و این نظر تنها هنگامی درست است که تمامی نظریه های اخلاق هنجاری را رد کند. شیوه های اخلاق هنجاری سکولار مختص بیخدایان نیستند و خداباوران نیز مجبورند از آنها پیروی کنند و هیچکدام از این شیوه ها اینگونه کار نمیکنند که عملی را خوب یا بد بدانند چون فلان شخص و یا فلان مرجع آنرا خوب یا بد دانسته است بلکه همانطور که توضیح داده شد یا بر اساس ذات آن عمل و یا بر اساس نتایج آن در مورد آن قضاوت میکنند. افزون بر این مشکل بزرگ دیگر آن است که روش معتبر و علمی درستی که بتوان به یاری آن با فرض اینکه خدا وجود دارد و صحبت هم میکند دریافت که کدام سخن از خدا است و کدام سخن از خدا نیست پی برد. همچنین بنابر آیه مطرح شده در بالا مسلمانان نمیتوانند مدعی چنین چیزی بشوند و در نهایت این موضع یکی از سخیف ترین و خطرناک ترین و حقیقتاً ضد اخلاقی ترین مواضعی است که یک انسان میتواند در قبال اخلاق اتخاذ کند و برای درستی گزاره های اخلاقی مرجعی غیر از ذهن انسان در نظر بگیرد. فاجعه آمیز ترین اتفاقاتی که در تاریخ افتاده است زمانی انجام گرفته است که قضاوتهای اخلاقی بجای اینکه بین دو گوش انجام بگیرند بین دو جلد یک کتاب از جانب افراد تک کتابی انجام گرفته اند. توضیحات و استدلالهای بیشتر در این زمینه در نوشتاری با فرنام «آیا دین ضامن اخلاق در اجتماع است» آمده است. بیشتر اوقات چنین مطالبی از جانب کسانی گفته میشود که با نظریه های اخلاق هنجاری آشنایی ندارند و طبیعتاً در صورت آشنا شدن با این تئوری ها متوجه میشوند که راه های معتبر تری برای تشخیص ارزش حقیقی گزاره های اخلاقی وجود دارد. گروهی ممکن است در پاسخ به این مسئله بگویند عقل آدمی کامل نیست که البته این سفسطه در نوشتاری با فرنام «عقل آدمی کامل نیست!» نقد شده است.

افزون بر این ایراد ها، اگر به جهان واقعیت نگاهی بکنیم میبینیم که خداباوری در مناطق مختلف اصول اخلاقی مختلفی را «مشتق» کرده است، انسانها بیشتر بر اساس باورهای اجدادشان ادیان را انتخاب میکنند و به همین دلیل است که بیشتر ساکنین شهر میلان مسیحی هستند و بیشتر ساکنین مدینه مسلمان هستند. از طرفی دیگر دین ظاهراً نتیجه اخلاق خدامحور است، و ادیان مروج اصول اخلاقی متفاوت و گاهی کاملاً متضاد با یکدیگر هستند، با در نظر گرفتن این واقعیت ها به این نتیجه میرسیم که در واقع خداباوری در عمل نه تنها یگانگی و عینیت در اخلاقیات را نتیجه نمیدهد بلکه دقیقاً برعکس آن ذهنی بودن اخلاقیات و اختلافات فاحش بر سر مسائل اخلاقی را نتیجه میدهد.از آنجا که اخلاقیات یک بیخدای اهل میلان و یک بیخدای اهل مدینه بر اساس خرد آنها و واقعیت ها است، آنها میتوانند به سادگی بر سر مسائل اخلاقی به توافق برسند چون مشترکات آنها محکمترین مبناهای ممکن فکری است، اما از آنجا که اصول اخلاقی یک مسیحی و یک مسلمان مبتنی بر اسطوره های نژادی و قومی و جغرافیایی و باورهای خرافی و اباطیل به ارث رسیده به آنها از اجدادشان است، آنها در نهایت مروج و هوادار دو گروه از اصول اخلاقی کاملاً مجزا و مختلف از یکدیگر خواهند بود. لذا اینکه خداباوران تصور میکنند با وجود داشتن خدا مسئله اخلاق حل میشود و اخلاقیات عینی میشوند کاملاً غیر واقع بینانه است زیرا سخنانی که این خدا گفته است یا دیکته کرده است از نظر باورمندان آن کاملاً متفاوت هستند، حال آنکه اصول عقلی و واقعیت ها همه جا یکسان هستند. در نتیجه خداباوری در عمل در دنیا موجب ترویج ذهنی گرایی در اخلاقیات میشود و خداباوران همان مشکلی را در جهان پدید می آورند که گمان میکنند گسترش بیخدایی آن مشکل را بوجود می آورد. چنین مسئله ای در جامعه پلورالیست غربی که برای تفاوت باورها و اندیشه ها احترام قائل است و طیف های فکری مختلفی را سخاوتمندانه و بزرگوارانه میزبانی میکند نه تنها نا کار آمد بلکه مرگ آساست.

افزون بر اختلافات بین دینها، درون هر دین هم تفاسیر و قرائت های مختلفی از اصول اخلاقی وجود دارد، کسانی وجود دارند که با پیروی از اصول اخلاقی مسیحیت تمام عمر خود را وقف رسیدن به بیماران و تهی دستان میکنند و کسانی هم وجود داشته اند که دانشمندان را با پیروی از همان اصول اخلاقی مسیحی سوزانده اند و غیر مسیحیان را شکنجه کرده اند و میلیونها سرخ پوست را کشته اند، و این در هر دینی رایج است. لذا کم مسئله ای نیست دریافتن اینکه اگر خدا وجود دارد امروز چه وضعیت روحی دارد، روی عادت ماهانه اش است و قاسم الجبارین و مکار است یا خوشحال و خوش اخلاق و سر کیف و در حالت رحمان و رحیم خود است، و از روی این وضعیت روحی اش چه میگوید و از ما چه میخواهد و به تعداد دینداران عالم برای این پرسش، پاسخ وجود دارد! پس گفتن اینکه خدا منبع اخلاق است نه تنها هیچ مشکلی را حل نمیکند بلکه باعث میشود میلیاردها اصول اخلاقی که همگی مبتنی بر حماقت آدمی است در تفسیر وضعیت روحی خدا و آنچه امروز از آدمی انتظار دارد و میخواهد بوجود بیاید و این خود موجب آنارشیسمی وحشتناک است و اگر سکولاریسم در جهان نبود خداباوران یکدیگر را همچنان میخوردند و به زن و بچه یکدیگر تجاوز میکردند یا آنها را به بردگی میگرفتند و اینرا نیز خواست خدایانشان میدانستند و مدنیتی که امروز در جهان وجود دارد در واقع حاصل فرود آمدن پتک پولادین سکولاریسم بر سر اخلاقیات دینی و خدامحور است. در واقع خود خدا هرگز (به فرض وجود) اصول اخلاقی معین و روشن و دقیقی را بر روی زمین نفرستاده است، بلکه همواره عده ای سیاست مدار و پادشاه و رهبر و روحانی و ارتشی هستند که ادعا میکنند خدا گفته است چنین کنید و چنان کنید. نمونه روشن از این اختلافات را میتوان میان تشیع و تمامی ادیان و مذاهب جهان دید. در تشیع یک مرد میتواند برای نیم ساعت با یک زن ازدواج موقت کند و با او تماس جنسی برقرار کرده و پولی به وی بدهد و خدای تشیع به گفته مراجع دینی تشیع از اینکار تازه خوشش هم می آید، حال آنکه این عمل در تمامی مذاهب دیگر اسلام و تمامی ادیان دیگر فوق العاده زشت و ممنوع دانسته میشود. لذا خداباوری و دین نه تنها اخلاق را کمکی نمیدهند بلکه آنرا ویران میکنند؛ و جا دارد حتی خداباورانی که عقلشان هنوز به اندازه متحجران دینی تخریب نشده است نیز به این مسئله پی ببرند و رفتار خود را بجای خدامحور کردن خردمحور کنند و دستکم دینشان را محدود به اسطوره ها و مزخرفاتی کنند که روی رفتار آنها تاثیری نمیگذارد و تنها خرد و واقعیت را منبع رفتار خود بدانند نه مزخرفات دینیشان را و در نتیجه شریعت و قوانین دینیشان را به سطل آشغال بیاندازند.

پس از طرح این مسائل مقدماتی اکنون شایسته است که به یکی از استدلالهای مطرح شده در وارد کردن این اتهام بپردازیم. این استدلال که به نظر میرسد مهمترین استدلال خداباوران باشد، استدلال از اقتضاء (Expediency)  نام گرفته است. این استدلال تلاش میکند بگوید که اعمالی نظیر شکنجه، برده داری، تنبیه بیگناهان و غیره وجود دارند که از نظر اخلاقی باید در هر شرایطی و به هر صورتی مطلقاً ممنوع باشند. این استدلال همچنین میگوید که در دیدگاه اخلاقی خداباوری این ممنوعیت ها وجود خواهند داشت ولی بیخدایان یا باید بر شهود و کشف ذهنی در این موارد قضاوت اخلاقی کنند یا اینکه از روی نتیجه گرایی به محاسبه نتایج این اعمال بپردازند. استدلال اینگونه ادامه پیدا میکند که از آنجا که روش اخیر تنها نسخه ای بسیار سفت و سخت از سودمندگرایی (Utilitarianism) است که در آن هر چیزی در شرایط خاصی ممکن است از نظر اخلاقی توجیه پذیر باشد، در نهایت تحلیل سکولارها از اخلاق مبتنی بر اقتضاء و مصلحت است. همچنین تکیه بر شهود های ذهنی نیز مبتنی بر عواطف ذهنی است، توسل به نتایج کاملاً مبتنی بر اقتضاء خواهد بود. استدلال از اقتضاء را میتوان به این صورت فرمولیزه کرد:

1- اگر وجود اخلاقیات عینی بدون وجود خدا ممکن است، آنگاه ممنوعیت جدی در قبال برخی اعمال ناشایست ضرورت دارد.

2- اگر ممنوعیت در قبال برخی از اعمال ناشایست ضرورت دارد، آنگاه اخلاق سکولار نباید مبتنی بر شهود و کشف ذهنی یا سودمندگرایی باشد.

3- ولی اخلاق سکولار یا باید مبتنی بر شهود و کشف ذهنی باشد یا مبتنی بر سودمندگرایی.

4- بنابر این وجود اخلاقیات عینی بدون وجود خدا محال است.

اجازه بدهید این فرض را درست بپنداریم که کشف و شهود ذهنی نمیتواند مبنایی قابل قبول برای اخلاقیات عینی باشد و روی وجه سودمندگرایی استدلال تمرکز کنیم. با توجه به تقریر بالا، استدلال از اقتضاء مشکلات زیادی دارد، نخستین مشکل این است که کل این استدلال بی ارتباط با اخلاقیات عینی به نظر میرسد. استدلال بطور نهانی فرض میکند که سودمندگرایی مبتنی بر حقایق اخلاقی نیست و بنابر این سودمندگرایان نمیتوانند به اخلاقیات عینی باورمند باشند. اما پرسشگری در مورد سود مبتنی بر حقایق اخلاقی هستند هرچند ممکن است این حقایق همان نوع حقایق اخلاقی مورد نظر فرد خداباور مدعی این استدلال نباشند. همانطور که در معرفی مختصر سودمندگرایی گفته شد نظر سودمندگرایان این است که حقایق اخلاقی کاملاً مبتنی بر نتایج ناشی از رخ دادن اعمال هستند. این استدلال باید فرض کند که حقایق اخلاقی مبتنی بر نتایج هستند. این فرض ممکن است درست یا نادرست باشد اما هیچ چیز را در مورد سازگار بودن یا نبودن حقایق اخلاقی عینی با بیخدایی نشان نمیدهد!

مشکل دوم این استدلال آن است که به نظر میرسد این استدلال بررسی های اصولی اخلاقی را با استدلالهایی که مبتنی بر محاسبه نتایج نیستند برابر میگیرد، اما سودمندگرایی خود مبتنی بر اصولی اینچنین است. برای نمونه، یک اصل اخلاقی سودمندگرایی میتواند این باشد که هر عملی باید لذت بیشتری نسبت به دردی که پدید می آورد، پدید بیاورد. مطمئناً این دیدگاه ممکن است با دیدگاه خداباوری سازگار نباشد، اما هیچ چیزی را در مورد اینکه اخلاقیات از دیدگاه بیخدایی مبتنی بر اصول هستند یا نیستند نشان نمیدهد.

مشکل سوم این استدلال آن است که فرض میکند شکنجه، برده داری و تنبیه کردن بیگناهان در هر شرایطی نادرست هستند. اما بر خلاف آنچه منتقدان ادعا میکنند، این اعمال ممکن است در برخی از شرایط درست و اخلاقی باشند. برای نمونه به این وضعیت فرضی توجه کنید: فرض کنید یک موجود فضایی شرور شما را مجبور میکند که کاری وحشتناک همانند شکنجه دادن یک کودک را انجام دهید. این موجود فضایی به شما این دو اختیار را میدهد که یا کودک را به سختی شکنجه کنید یا او تمام زمین را نابود میکند. آیا در چنین وضعیتی شکنجه کردن کودک کاری اخلاقی نیست؟

مشکل دیگر این استدلال آن است که فرض میکند سودمندگرایی تنها موضع اخلاقی است که بیخدایان میتوانند اتخاذ کنند حال آنکه چنین نیست و اتخاذ مواضع دیگر نیز کاملاً میسر است. روشن است که با توجه به این مشکلات این استدلال نمیتواند اتهام مطرح شده را به بیخدایی وارد کند.

اتهام سوم  پیشفرض گرفته شدن بی اخلاقی در دیدگاه ماده گرایی و طبیعت گرایی

به هر دلیل و علتی در میان خداباوران بسیار رایج است که فرض میکنند بطور مسلم هر بیخدایی ماده گرا یا طبیعت گراست، و در بسیاری از مواقع واژه «مادّی» در ترادف با «بیخدا» در ادبیات دینی دیده میشود. ماده گرایی در این زمینه معمولاً به این معنی فرض میشود که ماده فیزیکی تنها نوع واقعیت است و هر چیزی اعم از فکر، احساس، ذهن، اراده و مجردات منطقی و ریاضی را میتوان بر مبنای ماده فیزیکی توضیح داد. مدعیان وارد بودن این اتهام همچنین معتقدند ماده را نمیتوان ارزشگزاری اخلاقی کرد و اگر این فرضها درست پنداشته شوند این نتیجه گیری که بیخدایی با بی اخلاقی برابر است آسان و مسلم به نظر میرسد. این اتهام را بگونه ای رسمی تر میتوان اینگونه تقریر و فرمولیزه کرد:

1- اگر بیخدایان ماده گرا یا طبیعت گرا هستند نمیتوانند فرض کنند که حقایق اخلاقی وجود دارند.

2- بیخدایان ماده گرا یا طبیعت گرا هستند.

3- پس بیخدایان نمیتوانند فرض کنند که حقایق اخلاقی وجود دارند.

4- پس بیخدایان نمیتوانند باورمند به اخلاقیات عینی باشند.

این استدلال دارای دو ایراد اساسی است، نخست اینکه 2 درست نیست، همه بیخداها لزوماً ماده گرا نیستند. بیخدایی یک موضع فلسفی و تنها برابر با انکار یا نفی وجود خدا است و بس، بیخدایی ادعایی وجودشناسانه (Metaphysical) را در مورد اینکه چه واقعیت هایی میتوانند وجود داشته باشند و چه واقعیت هایی نمیتوانند وجود داشته باشند نمیکند. یک بیخدا کاملاً ممکن است به ماوراء طبیعت اعتقاد داشته باشد، به روح، جانوران ماوراء طبیعی و معاد نیز اعتقاد داشته باشد، لازمه بیخدا بودن تنها انکار یا نفی خدا است نه انکار ماوراء طبیعت.  بسیاری از بیخدایان متاخر معتقد بوده اند که ماده تنها یک نوع از وجود است، برای نمونه برترند راسل معتقد است که مجردات ریاضی واقعیت دارند. مسلم است که بسیاری از بیخدایان طبیعت گرایی را میپذیرند، یعنی باور دارند که تمامی اتفاقها را میتوان با قوانین و علل طبیعی و بدون نسبت دادن علل ماوراء طبیعی یا مربوط به ارواح توضیح داد اما طبیعت گرایی بطور خودکار ماده گرایی را نتیجه نمیدهد. اینکه یک پدیده طبیعی است لزوماً به این معنی نیست که آن پدیده مادی است. افزون بر این برخی از بیخدایان شهودگرایی (Intuitionalism) را بجای طبیعت گرایی باور دارند و معتقدند حقایق اخلاقی بصورت یگانه (sui generis) وجود دارند و نمیتوان آنها را برابر با خواص طبیعی یا ماوراء طبیعی دانست.

افزون بر فرض 2، فرض 1 نیز درست نیست، لزومی ندارد برای سازگار ساختن ماده گرایی با وجود حقایق عینی اخلاقی فرض کنیم که این حقایق فرم مادی دارند و قابل کاهش به ماده هستند، بلکه تنها کافی است پذیرفته شود که ماده را نیز میتوان ارزشگزاری اخلاقی کرد. خداباوران استدلال درستی در این مورد که وجود حقایق اخلاقی با ماده گرایی در تناقض است را ارائه نداده اند، تنها استدلالی که ارائه شده است و سعی میکند نشان دهد که چون واحد های کوچکتر مادی همچون مولکول ارزش اخلاقی نمیتوانند داشته باشند بنابر این واحد های بزرگتر همچون انسان هم نمیتوانند چنین ارزشهایی را در صورت مادی بودن داشته باشند، نیز به نظر میرسد مرتکب مغلطه ترکیب (مغلطه ای که در آن از روی خواص یک کل نتیجه گرفته میشود که خود آن کل نیز لزوماً آن خواص را داراست) میشوند.

در واقع نه تنها طبیعت گرایی با وجود حقایق اخلاقی در تناقض نیست بلکه گاهی نظریه های زیست شناسی برای توضیح دادن مسئله اخلاق که چیزی به غیر از داروینیسم و علل طبیعی نیست بسیار قابل تامل و منطقی به نظر میرسند، برای نمونه ریچارد داوکینز پیرامون این موضوع میگوید (+):

از منطق داروینیسم نتیجه می شود که واحدهایی از سلسله مراتب حیات که باقی می مانند و از صافی انتخاب طبیعی می گذرند، باید خودخواه باشند. واحدهایی که در جهان باقی می مانند آنهایی هستند که به بهای نابودی واحدهای هم مرتبه ی خود در سلسله مراتب حیات باقی مانده اند. در این زمینه، معنای خودخواه دقیقاً همین نوع بقاست. حال این پرسش پیش می آید که چه مرتبه ای از واحدهای حیات درگیر این ماجرا هستند؟ اساس ایده ی ژن خودخواه، با تأکید بر واژه ی ژن، این است که واحد انتخاب طبیعی (یعنی واحد خودخواه)، نه ارگانیسم خودخواه است و نه گروه یا گونه ی خودخواه، بلکه ژن خودخواه است. ژن است که به صورت اطلاعات در طی نسل های متوالی باقی می ماند و یا از میان می رود. بر خلاف ژن ها ( و شاید مم ها)، اندامه ها، گروه ها و گونه ها نمی توانند واحد مناسب انتخاب طبیعی باشند زیرا آنها نسخه های دقیقی از خود نمی سازند، و با هم درون انبانی از موجودات خود-تکثیرگر رقابت نمی کنند. اما ژن ها دقیقاً همین کار را می کنند. و «خودخواهی» ژن ها به معنای داروینی کلمه دقیقاً به همین سبب است.

واضح ترین روشی که ژن ها می توانند بقای «خودخواهانه» ی خود را تضمین کنند این است که اندامه های افراد را خودخواه برنامه ریزی کنند. در واقع، در بسیاری موارد بقای یک اندامه موجب بقای ژن های حاکم بر درون آن می شود. اما شرایط گوناگون، راهکارهای گوناگونی می طلبند. در برخی شرایط – که نادر هم نیستند – ژن خودخواه بقای خود را با واداشتن اندامه به رفتار نیکوکارانه تضمین می کند. امروزه این شرایط را به خوبی شناخته اند و به دو مقوله ی اصلی تقسیم بندی کرده اند. اگر یک ژن چنان بدن تحت فرمان خود را برنامه ریزی کند که آن بدن به خویشان ژنتیکی اش نیکی کند ، ژن از لحاظ احتمالاتی بخت بیشتری برای تکثیر خود می یابد. پس بسامد حضور چنین ژنی در انبان ژنی آن قدر افزوده می شود که نیکوکاری به یک هنجار بدل می شود. یک نمونه ی واضح این گرایش، نیکی به فرزندان است، اما این تنها نمونه ی نیکوکاری نیست. مثلاً زنبورها، مورچه ها و موریانه ها، و تا حد کمتری برخی از مهره داران مانند کورموش ها، نمس های هندی و دارکوب های کاج، جامعه هایی تشکیل می دهند که که در آنها خواهر و برادرهای بزرگ تر هوای قوم و خویش های کوچک تر جامعه ی خود را دارند (یعنی خویشانی را که با آنها ژن های مشترکی دارند). در حالت کلی، چنان که همکار فقیدم دبلیو دی هَمیلتون نشان داده، جانوران تمایل دارند که مراقب اقوام خود باشند؛ از آنها دفاع کنند؛ منابع خود را با آنها تقسیم کنند؛ خطرها را به آنها هشدار دهند، یا به شیوه های دیگر به خویشاوندان نزدیک خود نیکی کنند چرا که از لحاظ احتمالاتی، خویشاوندان جانور ژن های مشترکی با خود او دارند.

افزون بر این نظریه و نظریه های مشابه جامعه شناسی نیز در این زمینه اهمیت پیدا میکنند، انسانها وقتی در اجتماع زندگی میکنند مجبور به پیروی از اصول اخلاقی میشوند و برای این قضیه نیز نیازی به روح و ماوراء طبیعت نیست، انسان از دیدگاه مادی نیز هنگامی که در یک اجتماع تعریف میشود در قراردادهای اجتماعی قرار میگیرد که باید به آنها پایبند باشد زیرا نفع و بقای وی مبتنی بر پایبند بودن به این قواعد و قراردادهای اجتماعی است و این قضیه بسیار روشن و بدیهی است، پایه این قراردادهای اجتماعی هم روی این استوار است که انسانها با یکدیگر قرارداد میبندند که به یکدیگر خوبی کنند و به یکدیگر بدی نکنند، و برای انسانی که خوبی میخواهد ضروری است که به دیگران خوبی کند و بدی نکند، لذا انسانها در این قرارداد اجتماعی سود و منفعت دارند و همین ریشه بسیاری از رفتارهای اخلاقی انسانها است. بنابر این چنین اتهامی به بیخدایی نیز بی پایه است و نمیتواند نشان دهد که بیخدایی بی اخلاقی را نتیجه میدهد.

بررسی آماری میزان جرم و بزه در میان بیخدایان و خداباوران

گاهی تصور میشود که از روی مطالعات آماری میتوان به این نتیجه رسید که خداباوران در قیاس با بیخدایان بیشتر مرتکب جرائم میشوند، یا برعکس در تحلیل چنین ادعاهایی باید به چند نکته توجه داشت، نخست اینکه بیخدایی به خودی خود به معنی انکار و یا نفی وجود خدا است و بیخدایی یک مجموعه باور ها و دستور العمل ها، یک ایدئولوژی سیاسی و یا مکتب اخلاقی و اجتماعی و حقوقی نیست! لذا بیخدایی را علت مجرم بودن شخصی که افزون بر بیخدایی باورهای دیگری هم دارد دانستن کاملاً غیر منصفانه است، برای نمونه جنایات استالین را آیا باید به حساب بیخدایی او دانست یا نظام سیاسی که وی بدان معتقد بوده است؟ در نقطه مقابل در بسیاری از انواع خداباوری از جمله اسلام، باور به وجود خدا به یک باور تنها منتهی نمیشود بلکه همراه با مجموعه بزرگی از باورهای دیگر و دستور العمل ها و قواعدی است که یک مسلمان باید از آنها پیروی کند، لذا در برخی موارد با این قید که کردار یک شخص سازگار و برخاسته از قواعد و دستور العمل های یاد شده است میتوان آن نوع خداباوری را علت جرم رخداده دانست.

نکته دوم اینکه امکان تحقیق آماری بر روی تاثیر خداباوری یا بیخدایی بر روی یک شخص عملاً محال است زیرا هرگز نمیتوان همه سایر متغیرهایی که بالقوه امکان تاثیر گذاری بر کردار یک شخص را دارند ثابت نگه داشت و باور او نسبت به خدا را تغییر داد و کردار او را پس از تغییر باور دوباره مطالعه کرد، برای نمونه نمیتوان دانست که اگر استالین خداباور میبود دست به آن بزه کاری ها میزد یا نه، یا اگر خمینی بیخدا بود دست به جنایاتی که زده است میزد یا نه، اگر هیتلر خدا را قبول نداشت به قتل عام یهودیان و کولیها و افراد معلول دست میزد یا نه، اگر سعید حنایی خداباور نبود بخاطر وظیفه شرعی که بر خود احساس میکرد 16 زن را میکشت و به 13 زن تجاوز میکرد؟ آیا امام علی در صورتی که خدا را قبول نمیداشت به دستور پیامبر اسلام گردن چند صد یهودی را میزد؟ روشن است که در مورد این پرسشها میتوان نظریه پردازی کرد و حدسهایی را زد ولی این پرسشها را هرگز نمیتوان با تجربه پاسخ داد و آمار مستقیماً با تجربه و آزمون سر و کار دارد. چنین امکانی حتی در مورد فردی که باورش نسبت به خدا عوض شده است نیز وجود ندارد زیرا همانطور که گفته شد بقیه متغیر ها را هرگز نمیتوان به ثابت ها تبدیل کرد و مهمترین این متغیر ها زمان است که تثبیت آن کاملاً محال است. از این دو مسئله میتوان نتیجه گرفت که چنین مطالعات آماری اساساً پایه و اساس چندان محکمی نمیتوانند داشته باشند و نمیتوان از آنها نتایج درستی گرفت. برای نمونه از برخی از اسلامگرایان زمانی که اسلام به خشونت و انسان ستیزی محکوم میشوند شنیده میشود که میگویند در جنگ جهانی دوم بیش از هر جنگی که خداباوران در طول تاریخ کرده اند و شاید به اندازه تمام آنها انسان ها کشته شدند و تمامی طرفهای این جنگ را نیروهای سکولار و غیر دینی تشکیل میدادند، روشن است که حتی اگر طرفین این جنگ واقعاً بی دین بوده باشند نیز نمیتوان بی دینی آنها را علت جنگ دانست، دین تنها مشکل بشریت نیست! افزون بر دین چیزهای مخرب و مضر دیگری نیز وجود دارند! همچنین نمیتوان به قطع دانست اگر این طرفین خداباور یا دیندار بودند تعداد کشته های جنگ جهانی دوم از این بیشتر میبود یا نه، چون امکان چنین تجربه ای وجود ندارد.

البته در درستی این ادعا که نیروهای مختلفی که در جنگ جهانی دوم میجنگیدند غیر دینی بوده اند نیز میتوان شک فراوان ورزید زیرا برای نمونه هیتلر عمیقاً به خدا باور داشته است و اعلام نیز کرده است که با خود را در مقابل یهودیان قرار دادن به خواست خدا عمل میکند و طرف عمده دیگر این جنگ نیز امریکا است که ایدئولوژی خاصی که حتی وابستگی صوری به بیخدایی داشته باشد نداشته است، تنها طرف این جنگ که بیخدا بوده است شوروی بوده است که آنهم در جنگ جهانی دوم مظلوم واقع شده است و مورد تجاوز آلمان نازی قرار گرفته است! اما حتی اگر این سخن نیز پذیرفته شود، چنین استدلالی اشکالات بزرگی دارد که از جمله مهمترین آنها پیشرفت سلاح ها است، در صورتی که پیامبر اسلام هم میتوانست بجای سر بریدن با شمشیر از بمب اتم استفاده بکند و بجای سوار شدن بر الاغ و شتر در تانک و هواپیما بنشیند آنگاه معلوم میشد که او انسانهای بیشتری را میکشت یا کسانی که در جنگ جهانی دوم جنگیدند. ایراد بزرگ دیگر تفاوت جمعیتی دورانی که ادیان قدرت جنگیدن با یکدیگر را داشتند و جمعیت جهان در دوران جنگ جهانی دوم است، پس روشن است که این دسته از ادعاها کاملاً پوچ و عوامفریبانه هستند و کیفیت این جنگها نمیتواند ادعایی را در مورد بیخدایی اثبات کند. افزون بر این حتی اگر جنگ جهانی دوم را هم جنگ بین بی خدایان بدانیم، تنها یک جنگ است! حال آنکه بخش بزرگی از تاریخ را جنگهای دینی تشکیل میدهند و دین همواره بخش لاینفکی از جنگهای بشری بوده است، چه چیز میتواند به اندازه دین مغز انسان را تخریب کند و او را به جانوری تبدیل کند که هم دوست دارد بکشد و هم دوست دارد کشته شود؟ اما حتی اگر چنین استدلالهایی هم بتوانند نشان بدهند که برای برخی از مردم بیخدا بودن و اخلاقمدار بودن ممکن نیست یا بعید است، این مسلماً به آن معنی نیست که بیخدایی با اخلاق ناسازگاری دارد، درست مثل اینکه برخی از انسانها نمیتوانند با دهانشان سوت بزنند ولی این به آن معنی نیست که انسان نمیتواند با دهانش سوت بزند(!).

از سخنان نادرست دیگری که گاهی در اعتراض به بیخدایی گفته میشود نتایج اسفناک حکومتهای کمونیستی در جهان است که در دوران کوتاه حیات خود نتیجه ای بسیار منفی از خود در همه جا بویژه در شوروی سابق و چین فعلی به جای گذاشته اند. در پاسخ به این مسئله باید توجه داشت که ساختار حکومت های کشورهای کمونیستی بسیار شبیه به ساختار نظامهای خداسالار بسیار واپسگرا و قرون وسطایی بوده است. رهبران این کشور ها دقیقاً همان نقشی را بازی می‌کنند که فرعون ها، پاپ ها، خلیفه ها، مفتی ها، سلاطین و ولایت فقیه ها بازی کرده اند، حکومت های کمونیستی و اندیشه های کمونیستی تابحال نتوانسته اند نظامی غیر نظامهای دهشتناک تمامیت خواه و فاشیست ایجاد بکنند و کمونیست های سنتی به دنبال ایجاد دیکتاتوری پرولتاریا هستند و تا زمانی که چنین حکومت طبقاتی و واپسگرایی را دنبال کنند و به دنبال دموکراسی و حقوق بشر نباشند به نظر هم نمیرسد در آینده بتوانند نتیجه ای غیر از نتایجی که تاکنون گرفته اند بگیرند و نتیجه آن به دلیل باورهای غلط سیاسی آنها بهتر از تجربه چین، کوبا، شیلی، شوروی، کره شمالی، کامبوج از کمونیسم شود.

پرواضح است که اگر پاپ و سایر شخصیت های دینی را از قدرتی که در قرون وسطی (و در مورد ولی فقیه شوربختانه در حال حاضر دارد) بردارید ولی همان ساختار هرمی قدرت روحانیت را که در تمام نظامهای دینی میبینید در اختیار افرادی سکولار و بی دین و حتی اخلاقمدار قرار دهید هرگز نباید انتظار داشته باشید نتیجه ای بهتر از آنچه نظامهای دینی گرفته اند حاصل شود. تمرکز قدرت فساد می آورد و گفته می‌شود که اگر شما تمامی قدرت را به دست شخصی دهید یک قدرت اصلی را از او خواهید گرفت و او قدرت عدالت و انصاف او است. قدرت مطلق فساد مطلق می آورد. بنابر این در فاجعه ای که نظامهای کمونیستی تابحال به بار آورده اند بیخدایی را نمیتوان علت دانست بلکه بازهم ساختار قدرتی مشابه نظامهای دینی است که نظام های کمونیستی به کار گرفته اند و فاجعه آفرین بوده است. همین تمرکز قدرت در کشورهای کمونیستی از کمونیست ها کاملاً انسانهایی دین خوی پدید آورده است که مخالفین خود را با نام «دشمنان مردم» در مقابل عبارت های تهوع آور مشابه در نظام های دینی همچون «دشمنان خدا» و یا «محارب با خدا و پیغمبر و مفسد فی الارض» به بدترین حالت های قابل تصور شکنجه و نابود کرده اند. لذا نتیجه منفی که این حکومت ها به بار آورده اند را باید در ساختار سیاسی حکومتی آنها و همچنین باورهای غلط آنها همچون کمونیسم و نازیسم دید نه در بیخدایی آنها.

در میان اسلامگرایان عامی این باور بطور گسترده وجود دارد که بیخدایی متناظر با کمونیسم است. باید توجه داشت که باورهای کمونیستی نظیر سوسیالیسم، اینترناسیونالیسم، ماتریالیسم دیالیکتیک هیچکدام وابستگی بنیادین به بیخدایی ندارند و نه هر بیخدایی کمونیست است و نه هر کمونیستی بیخداست، افزون بر این اگر بیخدایی نیز همچون بسیاری از موارد در مورد خداباوری از روی عواطف و نادانی و تعصب توسط یک فرد گزین شود و بجای خرد محور بودن برای یک فرد تبدیل به یک باور دینی شود میتوان کاملاً انتظار داشت که وجود این داگما سبب رخ دادن نتایج مشابهی که معمولاً از دین خویان دیده شده است، بشود و کمونیست ها هم در بسیاری از مواقع از همین حالت رنج میبرند، کمونیسم علاوه بر اینکه اساساً ایده باطلی است و از این ایدئولوژی نمیتوان انتظار داشت که واقعیت عینی بهتر از آنچه تاکنون از خود بجای گذاشته است را تحقق بخشد (دستکم از نظر منتقدانش) در حکومتهای یاد شده دقیقاً همچون اسلام در جمهوری اسلامی بعنوان یک داگما به مردم تحمیل میشده است و با در نظر گرفتن تمامی این موارد کاملاً نابخردانه به نظر میرسد اگر کسی فاجعه های حکومتهای کمونیستی را ناشی از بیخدایی برخی سرکردگان این حکومتها بداند، لذا بیخدایی هنگامی که با کمونیسم و یا نازیسم همراه شود ممکن است فاجعه آمیز باشد اما روشن است که این ایراد از کمونیسم و نازیسم است نه از بیخدایی.

اما گذشته از این مسائل و مشکلات در مورد آمار میزان جرائم و بزه چندان اطلاعاتی در دسترس نیست به غیر از چند مورد. نخستین مورد آمار زندانهای امریکا است، این آمار که مربوط به سال 1997 است آمار باورهای دینی زندانیان امریکا را در یک نمونه اینگونه نشان میدهد +:

Response              Number      %
----------------------------  --------
Catholic               29267   39.164%
Protestant             26162   35.008%
Muslim                  5435    7.273%
American Indian         2408    3.222%
Nation                  1734    2.320%
Rasta                   1485    1.987%
Jewish                  1325    1.773%
Church of Christ        1303    1.744%
Pentecostal             1093    1.463%
Moorish                 1066    1.426%
Buddhist                 882    1.180%
Jehovah Witness          665    0.890%
Adventist                621    0.831%
Orthodox                 375    0.502%
Mormon                   298    0.399%
Scientology              190    0.254%
Atheist                  156    0.209%
Hindu                    119    0.159%
Santeria                 117    0.157%
Sikh                      14    0.019%
Bahai                      9    0.012%
Krishna                    7    0.009%
----------------------------  --------
Total Known Responses  74731  100.001% (rounding to 3 digits does this)

Unknown/No Answer      18381
----------------------------
Total Convicted        93112  80.259% (74731) prisoners' religion is known.

Held in Custody         3856  (not surveyed due to temporary custody)
----------------------------
Total In Prisons       96968

در سال 2004 بی بی سی اعلام کرد که جمعیت بیخدایان امریکا چیزی حدود 10% است (10) با این حساب باید انتظار داشته باشیم که 10% زندانیان نیز بیخدا باشند تا بتوانیم به این نتیجه برسیم که بیخدایان نیز دستکم به اندازه مسیحیان در امریکا به بزه و جنایت دست میزنند، اما شاهد هستیم که تنها دو دهم درصد از زندانی ها را بیخدایان تشکیل میدهند یعنی 99.8% جمعیت این زندانها خداباور هستند، لذا اگر قرار باشد باور به خدا یا ناباوری به خدا نقشی در کردار انسانها داشته باشد به نظر میرسد با توجه به این آمار بیخدایی بسیار تاثیر مثبت تری نسبت به خداباوری داشته است. افزون بر این آمار میتوان به این نکته اشاره کرد که کشور امریکا با جمعیتی که 90% اش را خداباوران تشکیل میدهند بیشترین نرخ بزه را در جهان دارد. البته این میتواند هم به این دلیل باشد که باقی کشورها بویژه کشورهای اسلامی آمار درستی از بزه ارائه نمیدهند و هم میتواند ناشی از نظام قضایی قوی امریکا باشد که بزهکاران را بیشتر از باقی کشورها دستگیر میکند اما به هر حال این آمار در مقایسه با کشورهایی مثل کشورهای اسکاندیناوی که نرخ بزه بسیار کمتری دارند و جمعیت بیخدایانشان نیز بسیار بیشتر از جمعیت بیخدایان امریکا است قابل توجه است. همچنین در سال 2005  از میان 127 شهر دنیا بهترین شهر دنیا برای زندگی کردن شهر ونکوور کانادا اعلام شد (11) و تصادفی نیست که 42% جمعیت این شهر را افراد غیر مذهبی شامل بیخدایان، ندانمگرایان، داروینیست ها و افراد بی دین تشکیل میدهند (12) جالب است که در همین آمار شهر تهران و کراچی جزو بدترین 10 جا برای زندگی کردن انتخاب شده اند.

مسئله دیگری که در این مورد ارزش مطرح شدن دارد این است که فرض کنیم تمامی زندانیان جهان را بیخدایان تشکیل میدهند و در زندانهای جهان هیچ خداباوری نیست. جمعیت زندانهای جهان در سال 2005 چیزی در حدود 9 میلیون نفر بوده است (13) و جمعیت بیخدایان جهان که شامل بودیست ها نیز به دلیل اینکه به خدا باور ندارند دستکم 21% جمعیت زمین است (14) که با توجه به جمعیت کره زمین که در حال حاضر حدود 6.6 میلیارد نفر است (15) جمعیت بیخدایان جهان میشود حدود 1.3 میلیارد نفر. 9 میلیون نفر از 1.3 میلیارد نفر برابر است با حدود هفت دهم درصد. با توجه به این داده ها، دو فرضیه پیش می آید:

1- کمتر از 1% بیخدایان مجرم و تبهکار هستند.

2- بیش از یک پنجم مردم جهان را بیخدایان جنایتکار و تبهکاری تشکیل میدهند که هنوز زندانی نشده اند.

فرضیه 2 بسیار غیر واقع گرایانه و غیر منصفانه است و گمان نمیکنم هیچ انسان منصف و عاقلی چنین باوری را داشته باشد، بنابر این تنها فرضیه 1 باقی میماند. نتیجه آنکه بیخدایی با فرض اینکه تمامی زندانیان جهان هم بیخدا باشند – که البته این فرض طبق آماری که قبلاً آورده شد بسیار بسیار فرض غلطی است، با اینحال کمتر از 1% بیخدایان دست به جرم و جنایت زده اند و من گمان میکنم که اگر قرار باشد یک باور روی رفتار انسانها تاثیر گذاشته باشد و تنها 1% باورمندان به این باور به جرم دست بزنند به هیچ عنوان نمیتوان آن باور را از نگر آماری باوری ضد اخلاقی و مشوق بزه و جرم دانست.

شاید این گفته ارتباط چندانی با موضوع این نوشتار نداشته باشد اما به نظر من با پیشرفت تکنولوژی از بسیاری از جرائم و تقلب ها کاسته خواهد شد. به راستی تکنولوژی هایی مثل  کارتهای اعتباری و حذف شدن پول بصورت کاغذ و سکه و مایکرو چیپ هایی که میتوان آنها را در زیر پوست قرار داد (و هم اکنون از آنها برای ردیابی حیوانات از طریق ماهواره استفاده میشود) و در نتیجه تمامی ارتباطات اقتصادی یک فرد و موقعیت جغرافیایی وی را در هر لحظه به دست آورد، تست DNA و غیره بدون شک بزودی میتوانند بسیاری از مشکلات امنیتی جهان را حل کنند، به سختی میتوان جرمی را در نظر گرفت که در صورت پیاده شدن این مقولات انسانها بتوانند مرتکب شوند و از دست قانون فرار کنند. البته سوء استفاده دولتهای فاشیست و انسان ستیز از این دست تکنولوژی ها که تازه در ابتدای راه هستند و جا برای پیشرفت بسیار زیاد دارند نیز میتواند بسیار تلخ و مرگبار باشد، اما با فاکتور گرفتن این تهدید اتفاقی که می افتد این است که نفع شخصی یک بشر با درست رفتار کردنش ارتباط بیشتری پیدا خواهد کرد و این خود همان چیزی است که خداباوران نگرانش هستند و تابحال از خدا برای رفع این معضل استفاده میکردند که البته در مقایسه با این تکنولوژی بسیار ناکار آمد خواهد بود و دیگر نیازی به حضرت عباس و دو طفلان مسلم و خدا و پیامبر و جن و فرشته و روح و آخرت و این مزخرفات برای اخلاقمدار بودن حتی برای کودن ترین انسانها باقی نخواهد ماند.

نتیجه از این بخش آنکه در عمل نیز بر اساس مطالعات تاریخی و آماری دلیل معتبر و مستندی برای محکوم کردن بیخدایان به بی اخلاقی وجود ندارد، و اظهار نگرانی خداباوران در این مورد بی اساس و از روی نادانی یا غرض ورزی و تعصبات مذهبی است.

منابع و توضیحات

1) در تاریخ مکاتب فکری که در اسلام شکل گرفته است معتزله دیدگاهی مشابه سودمندگرایی را مروج بوده اند، برای شرحی مختصر مراجعه شود به سخنرانی دکتر سروش پیرامون عقل اعتزالی.

2) برای دسته بندی های بیشتر از نگر عینیت و ذهنیت به اینجا و اینجا نگاه کنید.

3)- Hudson, W. 1970: Modern Moral Philosophy. London: MacMillan1970

4) Ninian Smart «Jainism», Encyclupedia of Philosophy, ed, Paul Edwards (New York: MacMillian and Free Press, 1967, vol 4. pp. 238-39

5) Jim Herrick, Against the faith, London, Glover and Blair, 1985, p 96.

6) Terry L.Meyers, «Percy Bysshe Shelley» Encyclupedia of Unbelief, ed. Gordon Stein, Amherst, N.Y, Prometheus Books, 1985, vol 2, p. 621

7) Richard L, Gorsuch and Daniel Aleshire, Christian faith and ethic prejudice: A review and interpretation of research, Journal for the scientific study of Religion 13, 1974, 281

8) Adolf Grunbaum, The poverty of theistic morality  +

9)- 1957 , Bertrand Russell, Why am I not a Christian, New York, Touchstone, Simon & Schuster, 1957

10) http://news.bbc.co.uk/1/hi/programmes/wtwtgod/3518375.stm

11)  http://news.bbc.co.uk/2/hi/business/4306936.stm

12)  http://en.wikipedia.org/wiki/Demographics_of_Vancouver#Religion

13)  http://www.kcl.ac.uk/depsta/rel/icps/world-prison-population-list-2005.pdf

14)  http://www.positiveatheism.org/writ/martin.htm

15) http://www.positiveatheism.org/writ/martin.htm

منابع اصلی که در این نوشتار من از آنها سود برده ام:

  • مبانی فلسفه اخلاق، رابرت ال هولمز، ترمجمه مسعود علیا، انتشارات ققنوس، تهران 1382.
  • An introduction to contemporary Methaethics, by Alexander Miller, Polity, Blackwell publishing press, 2003
  • Atheism Morality and Meaning,by Michael Martin, Prometheus books 2003
  • Stanford Encyclopaedia of Philosophy
  • Being good, Blackburn S., Oxford University Press 2001

سنگسار و بقیه قضایا

آن‌هایی كه ادعا می‌كنند حكم سنگسار در متن تازینامه وجود ندارد، و سنگسار از سنت اعراب قبل از اسلام به متن اسلام راه یافته است، ناشیانه فراموش می‌كنند كه برای استخراج فروع دین و احكام قصاص و تازینامه تنها منبع مورد مراجعه‌ی اسلامیون نیست. رفتار، كردار و گفته‌های محمد، خود بخشی اساسی از زمینه‌های این احكام را تشكیل می‌دهد. به عنوان نمونه حج از همان قوانین جاری اعرابِ قبل از اسلام به متن احكام اسلامی راه یافته است. در همین راستا می‌توان از امام محمد غزالی قشری‌ترین شریعتمدار اسلام یاد كرد. جالب این كه در تاریخ اسلام برای نخستین بار غزالی بود كه عنوان حجت‌الاسلامی را یدك كشید. غزالی معتقد است كه هیچ دلیل و منطقی برای انجام مراسم حج نمی‌یابد، اما چون انجام این مراسم را یك دستور دینی می‌یابد، آن را به جای می‌آورد. بد نیست یادآوری شود كه حج یك سنت عرفی اعراب قبل از اسلام است و با این كه بیشتر منطق تجاری داشته است تا دینی، اما بازهم به یكی از احكام اسلامی تبدیل شده است. برای آنانی كه ممكن است آگاهی نداشته باشند، تاكید می‌كنم كه روزه نیز یك سنت یهودی است و از شعائر یهودیان الگوبرداری شده است. قبله‌ی مسلمانان نیز تا قبل از تغییر جهت، همان قبله‌ی یهودیان بود. و اساسا سنت قبله داشتن و رو به سوی محل خاصی عبادت كردن هم از متن رسوم یهودیان به اسلام راه یافته است.

سنگسار و كشتار كسانی كه خارج از ازدواج شرعی، به رابطه‌ای دست یازیده‌اند، نیز همین گونه از متن یهودیت كه مادر قوانین حقوقی و جزایی اسلام است، به متن اسلام راه یافته است. در رابطه با حكم سنگسار نیز هر چند كه در تازینامه به آزار و شكنجه‌ی كسانی كه خارج از ازدواج شرعی رابطه‌ی جنسی برقرار كرده‌اند، بسنده شده است، اما خود محمد نه تنها حكم سنگسار را روا دانسته، بلكه خود نیز این حكم را اجراء كرده است. بر اساس اولین آیه‌ی سوره‌ی نور باید زن و مرد زناكار را هریك صد ضربه [شلاق] زد! بعد هم برای تاكید بر قساوت بدون ترحم بر این افراد تاكید شده است كه: اگر به الله و روز قیامت ایمان دارید، مبادا در حكم الله نسبت به آن دو [دو متهم] دچار ترحم شوید، و [البته] باید كه به هنگام شكنجه كردنشان گروهی از مسلمان و مومنان [حتما] حضور داشته باشند. (آیه‌ی 2 سوره‌ی نور)

در نهج‌الفصاحه كه مجموعه‌ی سخنان قصار، خطبه‌ها و تمثیلات محمد است و توسط شادوران ابوالقاسم پاینده جمع آوری و ترجمه شده است، نیز بر این حكم تاكید شده است. در این كتاب از قول محمد دست كم 35 بار در رابطه با زنا و زناكاران سخن رفته و مجازات‌های سنگینی به ایشان بشارت داده شده است. در بخشی از آخرین خطبه‌ی محمد موسوم به حجه‌الوداع نیز این چنین بر اجرای حكم سنگسار پافشاری شده است:

ایهاالناس ان الله قد قسم لكل وارث نصیبه من المیراث ولا یجوز لوارث وطیته فی اكثر من الثلث و الولد للفراش و للعاهر الحجر

ای مردم طفل از بستر به وجود می‌آید، و نصیب زناكار، سنگ است (بخشی از حجه‌الوداع محمد، البیان و تبیین نقل از نهج‌الفصاحه، مجموعه‌ی كلمات قصار حضرت رسول‌الله اكرم (ص) انتشارات جاویدان، چاپ سوم، 1377، تهران، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، ص 830)

شیخ حسین‌علی منتظری كه به دلیل مرتبه‌ی بالای فقهی‌ای كه نزد متشرعین داشت و در سال‌های آغازین پای گرفتن حكومت اسلامی به عنوان جانشین بر حق سید روح‌الله خمینی مشخص شد، شوخمندانه در دعوای قدرت با مثلث شوم سید احمد خمینی، سید علی خامنه‌ای و شیخ علی اكبر هاشمی رفسنجانی دچار زحمت شده، از راس هرم قدرت به پائین پرت شد. او نیز طی استفتایی كه اخیرا از او در رابطه با توقف ـ و نه لغو ـ حكم سنگسار از سوی متشرعین در ایران شده است، بر جاویدان بودن این حكم پای فشرد. این فرد همچنین سنگسار را یك حكم اسلامی/تازینامه ای و سنت پیامبر و امامان شیعه شناخته و معرفی كرده است. منتظری در رساله‌ی عملیه‌اش كه در سایت اینترنتی‌ شخصی‌اش در رابطه با سنگسار درج شده است، در رابطه با سنگسار چنین دیدگاهی دارد:

مرد زناكار و محصن را برای سنگسار تا كمر و زن را تا نزدیكی سینه در گودالی دفن می‌نمایند. (مساله‌ی شماره‌ی 3169 از رساله‌ی عملیه‌ی شیخ حسین علی منتظری)

سید محمود طالقانی نیز كه یكی از مراجع مسلم تشیع و یكی از ملایان باصطلاح مدرن و غیرقشری معاصر ایران است و در سال 1340همراه با مهدی بازرگان و یدالله سحابی نهضت مذهبی آزادی را تاسیس كرد، در جلد چهارم كتاب پرتوی از تازینامهش بر همین حكم تاكید می‌كند:

[در] خانه نگه داشتن زنی كه دچار انحراف شده، تا اصلاح شود، مرحله‌ی ابتدایی [اجرای حكم سنگسار] است. و باید پنهان باشد. و اگر [این اتهام] آشكار و علنی اثبات شد، باید در دیدگاه عمومی (ملاء عام) حد تازیانه (جلد) یا سنگسار (رجم) اجراء شود. (پرتوی از تازینامه، جلد چهارم، سید محمود طالقانی، ص 108)

لازم به تاكید است كه سید محمود طالقانی همچنان به عنوان ملایی میانه رو و متمدن از سوی جریان مذهبی/ملی عنوان می‌شود. تمام حكم‌های فقهی و جزایی و حقوقی او هم در رابطه با زنان و دگراندیشان و دیگر نابرابری‌های اسلامی نیز از سوی جریان قشری مذهبی مجاهدین خلق تاكید و تائید شده است. برای نمایش دیدگاه عقب افتاده و ضد انسانی پدر طالقانی بد نیست به تفسیر سوره‌ی حمد او نگاه كنیم:

در روایات مغضوب علیهم تطبیق بر یهود شده، و ضالین بر نصاری. با توجه به وضع روحی و اخلاقی یهود و نصاری، اینان مصداق واضح‌اند؛ زیرا طرز تفكر عمومی یهود، سرپیچی از حق و كمال است. یهود از جهت تربیت نژادی و غرور دینی، جهان و مردم جهان را مال و ملك خود می‌داند و چنین معتقد است كه خدا، خدای یهود و دنیا از آن یهود، و مردم آن بردگان یهود و سرای جاویدان برای یهود است. (پرتوی از تازینامه، جلد اول، آیت‌الله سید محمود طالقانی، ص 42)

و در تفسیری دیگر: (به) راستی، كفر و سرپیچی یهود از اسلام، منشاء پراكندگی و سرگردانی مردم دنیا گردید. (همانجا، ص 140)

متاسفانه ما مسلمانانی را می‌شناسیم كه به دلیل دگماتیسم موجود در دیدگاه‌هاشان، به چیزی معتقدند كه آن را نمی‌شناسند و به چیزی حمله می‌كنند كه آن را هم نمی شناسند. انگار وظیفه‌شان این است كه هر گاه با متن آگاهی بخشی در این رابطه‌ها برخوردند، دوان دوان با سلاح انگ و تهمت و افتراء به میدان بشتابند ـ و حتا اگر توانستند با حذف فیزیكی ـ آن صدا و صداهای همانند را خاموش كنند؛ چرا كه در باور ایشان، آگاهی بر كاستی‌های این دیدگاه‌ها ضربه‌ای بر تقدیس باورهای مردم است. بد نیست به عقیده‌ای باور داشته باشیم كه آن را می شناسیم و به باوری حمله كنیم كه آن را هم می‌شناسیم
نادره افشاری

تضاد فرهنگ ايران با اسلام

Επι ξνρον ισταται αχμης  ( = Epi xyru histatai akmes [  اپي  خيرو هيستاتاي  آکمس =    ما لبه ي تيغ ايستاده ايم و مسئله ي  يا اسارت و عبوديت  يا آزادي و زندگي مطرح است.) هُمر ? ايلياس ? پاره ي دهم –  متن يوناني ]

 

چرا ما از استقلال  در تمام دامنه هاي زندگي خود مي ترسيم؟. چرا نمي توان با انسانهايي که در زنجيرهاي عقيدتي و ايدئولوژيکي و فکري و سنگسان شده به سر مي برند به جامعه ي گشوده فکر و آزاد و فرمانروايي مستقل رسيد؟. استقلال را نه مي توان از جايي وام گرفت نه مي توان همچون خشکبار و آلات و ادوات مکانيکي و الکتريکي وارد سرزمين خود کرد نه مي توان کسب آن را همچون شرايع مذهبي از ديگران تقليد کرد. ما زماني به استقلال در زمينه هاي گوناگون مي رسيم که در انديشيدن و رفتار کردن، انسانهايي مستقل و استوار بر خواست و نيروي فهم و سنجشگري خود باشيم. تا زماني که ما به دريافت تجربه هاي فردي و کاربست فهم خود اتّکا نکنيِم، حرف زدن از استقلال، توهم است. فقط  با استقلال فکري تک، تک ما ايرانيان است که ديگران مي توانند ما را به رسميّت بشناسند و به وجودمان در مقام انسانهاي فرهيخته و فرهنگيده، ارج و احترام بگزارند.

نگارنده اين سطور به دليل حادّ بودن اقتدار بغرنجزا و بسيار خطرناک فقها و مراجع تقليد و آخوندها و مسئله ي فاجعه ساز اسلام و تضاد گوهري آن با فرهنگ ايران، تلاش کرده است که سلسله جُستارهايي را به سهم خويش براي روشنگري اذهان ايرانيان و نشان دادن اين اختلاف و تضاد بسيار عميق و هرگز ناهمخوان و ابدالدّهر ناسازگار با يکديگر به زباني رسا و همگانفهم منتشر کنم. خطر فوق العاده عظيم و آسيب رسان و زهرآگيني در حال شکل گيري و خودگستري مي باشد که روشنفکران ما بدبختانه مثل هميشه از آن غافل هستند. چنين حرکتي  با رياکاري و ترفندهاي ? الّله ? وار و خود خوشنمايي و نقاب فرشته سان به چهره زدن توام است. در اين حرکت طيفي مي توان از اشخاصي همچون : ابوالحسن بني صدر و ژاله وفا و ديگر همکاران نشريه انقلاب اسلامي  گرفته تا عبدالکريم سروش و مجتهد شبستري و امثالهم و همچنين ملي ? مذهبيها (= شتر ?  گاو ?  پلنگ ) را برشماريد و ديد.

 اين طيف به ظاهر، ناهمخوان؛ ولي در رفتار و نوشتار و سخن و مقصد، یکپارچه و متّحد و متّفق و متشکل و همزمان در ايران و ديگر نقاط جهان در حال تلاش هستند تا اسلام را تزئين و آرايش روز کنند. آنها هنوز که هنوز است هنر گسستن و منسوخ کردن را نياموخته اند؛ زيرا هيچکدامشان راستمنش و دلاور و جوينده و انديشنده نيستند. آنها فقط تابع و عابد و مطيع ? الّله ? مخوف هستند و ديگران را به زنجيرهاي عقيدتي خود با هزار ترفند الهي فرامي خوانند. نتيجه و پيامد نوشته هاي تمام فعّالان اين طيف، بدون استثناء، امتداد و ضامن اجراي اسلام بدوي و تاريخي دوران ? محمّد ابن عبدالّله ? است. همانطور که تلاشهاي ? شريعتيها و مطهريها و مفتحها و طالقانيها ? و امثالهم به واقعيّت هولناک ? خميني ? منتهي شد. بزرگترين دغدغه ي اين طيف، دوام دادن ابدي به سيطره ي اسلام بر ذهنيّت و روان ايرانيان است. آنها مي خواهند  با قلمفرسودنهاي خود، اقتدار الهي را حتّا پس از سرنگوني حکومت فقها و مراجع تقليد و آخوندها بر ايرانزمين حفظ و تضمين کنند. اين طيف به دليل ستروني فکري و بيگانگي مطلق خود با تفکّر فلسفي، هنوز که هنوز است نمي خواهد بياموزد  که در مقوله ي مذهب فقط مي توان در باره ي ? فونکسيون ? آن در اعتقادات شخصي انسانها انديشيد؛ نه اينکه آن را به عنوان مقوله اي کهکشاني و فراکائناتي و جهانگسترانه قلمداد کرد و با بي شرمانه ترين دروغها و کثيف ترين ادعاهاي واهي  به  مداخله کردن و فعاليتهاي اخلالگرانه در زندگي خصوصي و ميهني و گيتايي و مسائل کاملا زميني  انسانها پرداخت.

من با صداي رسا فرياد مي زنم و هشدار مي دهم که ايرانيان، فريب نخوريد و ? هنگام تاريخي ? خود را هرگز پايمال نکنيد. ما بايستي تکليف خودمان را يک بار براي هميشه با ? الّله ? و متوليان شمشير به دست او يکسره کنيم. قادسيّه تاريخي به قادسيّه فکري واگردانده شده است و ما بايستي با تمام نيرو در برابر آن بايستيم؛ زيرا آزادي ما در گرو اين نبرد است.  پيکارهاي فرهنگي تلاشگران آزادي و روشنگري با اقدامهاي اين طيف، وارد مراحل دشوارتر و پيچيده تري خواهد شد. ما بايستي با چنين طيفي با سرسختي تمام و پيکارهاي فرهنگي شبانه روزي و خستگي ناپذير و کاربست تمام امکانهاي رسانه اي و نوشتاري و چاپي و شنيداري و گفتاري و غيره خود به رسوا کردن و درهم کوبيدن لاطائلات فريبنده و خيانتهاي آشکار و ضدّ فرهنگي آنها اقدام کنيم و براي زايش و فرابالاندن آزاديهاي اجتماعي و فردي هرگز ميليمتري را در برابر اين طيف خوشنما واپس ننشينيم؛ زيرا اين طيف از خطرناکترين و آسيب رسانترين خاصمان فرهنگ ايرانزمين هستند. آنها مي خواهند اکنون پس از رسوا شدن فقها و مراجع تقليد و آخوندها با کوششهاي رياکارانه و تحريفهاي دروغين خود از راه کاربست تاکتيکي گفتارهاي انتخابي و آيه هاي دلبخواه تازينامه اي با تاويلات و تفسيرهاي مُد روز و مردم پسند بتوانند سيطره ي  وحشتناک ? الّله ? را بر زندگي و ذهنيت مردم ما دوام ابدي بدهند.

 چنين طيفي براي حکومت انتخابي آينده در ايران مي تواند از مشکل سازترين و تنش آفرينترين معضل سياسي و حتّا مسبب اصلي درگيريهاي خونين اجتماعي باشد؛ زيرا چنين طيفي برآنند که اسلام را امتداد فرهنگ ايران جا بزنند و آن را همخوان و همتراز با تمام فروزه هاي فرهنگ بهمنشي ايرانيان ارزيابي کنند و با حيله گري الهي، همچنان اقتدار و حاکميّت ? الّله ? را به مردم ايران، اماله کنند. به همين سبب، ما ايرانيان بايستي هشيار باشيم و بدانيم که  ذات ? الّله ? بر اقتدار خواهي مطلق استوار است و به هيچ پرنسيپي هرگز پايبند نيست و به رسواگري و افشا کردن آن، همّت کنيم. سراسر ? تازينامه ? از تاکتيکهاي خبيثانه و ضدّ بهمنشي و ضدّ زندگي و سيّاس رفتاري و هنر تقيه کاري و هزارچهره گي و فرصت طلبي و فروآوردن تيغ تيز و خونريز ? الّله ? به وقت مناسب، مملو و آغشته است. اسلام را نمي توان اصلاح کرد و آراست.؛ زيرا ذات خالقش بر قدرتپرستي مطلق و قهر و چيرگي و کشتار و ترور و تحقير زندگي و تبعيض و قصاص استوار است. اکنون بيش از دو دهه است که هنگام آن فرا رسيده است که ما ايرانيان، اسلام را در ايرانزمين، بي برو ?  برگرد و کاملا رسمي و علني با رادمنشي و دلاوري تام فقط و فقط منسوخ کنيم.

 

 عقل تابع و وحشت افکن

در اين جُستار هر کجا که از ? عقل ?، سخن مي رود، منظور همان معناي روزمره و ورد زبان انسانهاست. مقوله ي ? عقل ? در مذهب اسلام و ادبيات عربي با مفهوم ? خرد مهرورز و جهان آرا ? در فرهنگ ايران از يکديگر متفاوت و شديدا متضاد با هم هستند. به دليل پرهيز از پيچيدگي و بحث ناب تئوريک و فلسفي اين اختلاف، من کوشيده ام که ماهيّت عقل تابع را بيشتر توضيح دهم تا خوانندگان محترم بتوانند در انديشيدن و مقايسه هاي فردي خود و همچنين دريافت افکار و برهانهاي تلاشگران آزادي و روشنگري، به اختلاف و تنش مقولات و مفاهيم و واژگان فرهنگ و زبانهاي متنوّع ايراني با مفاهيم اسلامي و تازينامه اي، بهتر و ژرفتر و مرزبندي شده تر پي ببرند. 

آزادي را نمي توان با اطاعت و بندگي به دست آورد. انسانها فقط مي توانند  به  قوانين و فرامين ارگانها و سازمانها و برگزيدگاني ارج بگزارند که زائيده ي ? خرد جهان آراي ?  آنها باشند و  براي شکوفايي و گسترش آزادي و رشد استعدادها و زندگي فردي و توانائيهاي تک، تک آنها نيز مفيد باشند و مدد رسانند. بنابر اين، اقتدار و علم و قهاريّت ? الّله ? يا هر مرجع مقتدر ديگر، هيچ حقّانيّتي ندارد که بخواهد آزادي را به انسانها در قبال اطاعت و بردگي تقديم کند؛ بلکه ? آزادي ? خودش فروزه هايي دارد که انسانها بر شالوده ارجگزاري به آنها مي توانند مرزها و کرانه هاي رفتار و منشهاي خود را مشخص و متعيّن کنند. اطاعت کردن از نيروهايي فراکائناتي يا اشخاصي که همه چيز را مي دانند يا ادّعاي تملّک علم الهي را مي کنند، بسيار مضر است و نفي آزادي ماست. دانشي که زائيده ي کورماليها و تفکّرات و آزمايشها و خطاها و اشتباهات و سختکوشيهاي انسان باشد از تمام علوم الهي و فراکائناتي با ارزشتر و ژرفتر و مطمئن تر و راهگشاينده تر هست؛ زيرا دانشهاي بشري به گسترش آزاديهاي فردي ما کمک مي رسانند؛  ولي علوم الهي در جهت اسارت و تحميق و حقارت و ذلالت و جهالت انسان براي اطاعت کردن از مقتدران و اشباح هول افکن استوار هستند.

علم الهي و انعکاس آن در ذهنيّت فقها و مراجع تقليد و مجتهدان و آخوندها با حاکميّت و اقتدار مطلق ? الّله ? بر ذهنيّت و روان انسانها به هم آغشته است. کساني که ادّعاي دانستن علم الهي را مي کنند هرگز در کردارهاي خود به انديشه ها و ديدگاهها و تصميمهاي ديگران ارجي نمي گزارند و حتّا خود را محقّ مي دانند که براي ديگران تصميم بگيرند. در مسئله ي آزادي، هيچگاه انسانها از اطاعت و عبوديّت سخن نمي گويند؛ زيرا آزادي، خود انسان است که هر سلّولش قداست دارد و هر کنش و واکنش او از بهر فراگستري و نگاهباني از آزاديست. در اين راستا، آن انسانهايي که بر پايه ي عقل تابع مي انديشند،( عقل تازينامه اي با ? خرد مهرورز و جهان آراي ? ايراني به شدّت در تضاد و خصم ذاتي آنست ) انديشه هايشان در بند اقتدار ? الّله ? است و افکارشان فقط رنگ و بو و خاصيّت اقتدار الهي را دارند. چنان افکاري بر ضدّ آزادي و زندگي مشترک اجتماعي هستند.

عقل تابع و مطيع و وحشت افکن و دنباله رو ( خصوصياتي که ? محمّد ابن عبدالّله ? در احاديث مختلف براي عقل کامل انساني برمي شمارد ) هرگز هيچ استقلالي ندارد؛ زيرا وابسته ي علم الهي است. آن نيروي فراکائناتي که بخواهد عقل ما تابع او باشد، هموست که غارتگر آزادي ماست. آن ادّعايي که مي گويد عقل آدمي، ناقص است و نمي تواند ? خير و شرّ ? خود را تمييز و تشخيص بدهد، ادّعايي کاملا بي پايه و بي مغز است؛ زيرا بر هيچ استدلال و برهان ژرف استوار نيست. انسانها، آزاد و لخت و عور زاده مي شوند و مي خواهند که آزادانه نيز زندگي کنند و همچنين لخت و عور بدون هيچ پوشش و هراسي بينديشند و سخن بگويند. اينست معناي اصيل زيستن در ? آزادي ? . پرنسيپ آزادي به ناقص و ناکامل بودن معرفت انسان بازبسته است. ? عقل ناقص? هرگز دليلي براي عبوديّت و اطاعت کردن انسان از نيرويي ماوراء الطّبيعه يا مقتدرين زميني نيست. نقص، اساس و بُنمايه آزادي بشر است.

ناقص بودن عقل، امکانيست که انسانها را به سوي همفکري و همگرايي و همانديشي با يکديگر سوق مي دهد. در نقص عقل است که آزادي انسانها، ريشه هاي قطور و ظريف و زندگي افزاي خود را دوانيده است. بيِ ارزش کردن و تحقير نقص عقل آدمي به قيمت نفي آزادي تمام خواهد شد. فقها و آخوندها و مراجع تقليد براي استمرار و حاکميّت مطلق خود بر ذهنيّت و روان انسانها در مقابل عقل ناقص آدمي، جامعيّت و تماميّت عقل و علم الهي را مي گذارند که پيامدش فقط اسارت و پژمردن زندگي و نابودي آزاديست؛ زيرا در ذات عقل جامع، هر چيزي ضرورت محض دارد و مشيّت آن، انکار ناپذير و واجب الاطاعه است.

انسانها با نداشته ها و نقصها و آرمانها و آرزوها و خواسته هاي خود مي توانند سرچشمه ي بزرگترين خوشيها و نيکيها و امکانها و  آزاديهاي فردي و اجتماعي بشوند. عقل تابع، عقليست فاقد پرنسيپ جستجو و رادمنشي و ژرفنگري و سنجشگري. عقل تابع، تنبل و مقلّد و حيله گر و خونريز و انبارصفت است. ايده آل عقل تابع مي خواهد که همه چيز را معقول ببيند و در چارچوب آهنين مقولات عقلي آن را اسير و زنداني کند. مذهب و ايدئولوژي و نظريه اي که همه چيز را بتواند در خودش، عقلاني مرتب و منظم و پابرجا کند، هيچ جايي براي آزادي باقي نخواهد گذاشت. انسانها با خيالات و روياها و آرمانها و ايده آلهاي خود بهتر مي توانند زندگي کنند تا با وعده ها و وعيدهاي سر خرمن و هول و هراسهاي قيامت و روز حشر و قصاص الهي بر پايه ي عقل تابع.

انسان براي زيستن، به روياها و آرمانها نياز دارد؛ ولي هرگز خودش را تابع آرمانهايش نمي کند. هر گونه جامعه اي که جهنّم و دوزخ را براي اعضايش برپا کند، روياي بهشت و مناسبات شادي آفرين و تغيير راديکال ساختارهاي اجتماعي را در ذهنيّـت و روان انسانها تهييج و ترغيب مي کند. انسانها هيچگاه به کمال خود نخواهند رسيد. مفهوم کمال، هرگز به معناي اطاعت و عبوديت و تسليم شدن در برابر موکّلان ? الّله ? بر روي زمين نيست؛ بلکه  رانه ايست که انسانها را به بهمنشي و زندگي بسيار زيباتر و گشوده فکرتر و  شيرين کردارتر مي انگيزاند تا ما از تکاپو و کنکاش واپس ننشينيم. با اطاعت کردن و گردن نهادن به عقل تابع است که ما امکان انديشيدن و استقلال فردي خود را در کاربست نيروي فهم و داوري  خود مسدود مي کنيم.

انسانها تا زماني خوش مي زييند و پيشرفت در تمام زمينه هاي تکنيکي و مکانيکي و فکري و فلسفي دارند که عقل آنها هيچ کمال و پاياني نداشته باشد. پايان انديشيدن و افتادن به دامچاله ي عقل تابع، اختتام و مرگ زندگيست. تفکّر تا موقعي زنده و پويا و بارآور و آفريننده است که برايش امکانهاي حرکت و مجهول بودن وجود داشته باشند. در مسئله ي دين نيز خاتم انبيا بودن و پايان رسالت به معناي خط باطل کشيدن بر روي هر گونه ارتباط مستقيم و بي ميانجي با خداست [ تخمه ي خود زا ]. آناني که ادعاي تملّک حقيقت را دارند، بر انحصاري بودن حقيقت و اقتدار عقيدتي خود بر ذهن و روان ديگر انسانها اعتراف آشکار مي کنند. در اعتقاد چنين انسانهايي، هيچکس نبايستي به گونه اي ديگر بينديشد و سخن بگويد و رفتار کند سواي آنچه که حقيقت آنها متعيّن و مشخص کرده است. کلمه ي ? بدعت ? در اعتقادات اسلامي از منفورترين و ملعونترين کلمات است؛ زيرا عقل آدمي نبايستي مستقل بينديشد و افکار تازه اي را از ژرف تجربيات آدمي بزاياند.

حقيقت توحيدي يا علمي، همواره اختتام دهنده است و نفي کننده ي عقل مستقل. مسئله ي ? اولوالعزم ? بودن در اسلام بدين معناست که تنها راه امکان ارتباط با ? الّله ? به رسول و امام و فقيه و مجتهد و آخوند بازبسته است. رابطه با خدا در اسلام فقط از طريق واسطگي امکانپذير است. آن خدايي که فراکائناتي باشد و به واسطه محتاج است، هيچ خدايي نيست و بايد شبح ترسناک و نکبت آور او را با تمام نيرو درهم کوبيد و متلاشي کرد. آن خدايي که بخواهد يک ميليمتر از سطح گيتي و زندگي خاکي انسانها، آنسوتر گام بردارد و مابين آنها تمايز و تفاوت بگذارد و عده اي را حاکم بر عده اي محکوم بکند، بايستي او را سر به نيست و نابود کرد. انسانها به چنان خداياني هيچ احتياجي ندارند؛ زيرا زندگي را نه تنها خوش و شاد و زيبا نمي کنند؛ بلکه به شدّت آن را تلخ و زهر آگين و مملوّ از نفرت و کينه توزي و حسادت و خونريزي و خمودگي و افسردگي نيز مي سازند. ايرانيان، بزرگترين هنر و افتخار و رادمنشي خود را در اين مي دانستند که چنان خداياني را بکُشند [ کُشتن ميتراس در هفت خان رستم ]؛ زيرا بر ضدّ زندگي و آزادي انسانها هستند.

انسانها نمي توانند اعتقادات کامل و ازلي ? ابدي الهي را که زائيده ي تلاشهاي جوينده و تجربيات فردي و انديشيدنهاي ممتد خود آنها نيستند، به رسميّت بشناسند و برايشان ارج و منزلتي قائل شوند؛ زيرا چنان اعتقاداتي به زور شمشير و تهديد و کشتار و شکنجه به انسانها، تحميل و تلقين شده اند. چنان اعتقاداتي، زاييده و جوشيده و افشانده شده از گوهر وجودي آنها نيست. فقها و مراجع تقليد و آخوندها مي خواهند که با بدنام کردن عقل ناقص آدمي از انسانها سلب استقلال و انديشيدن کنند تا بتوانند بر آنها همواره حکومت و سيطره داشته باشند. در مباني عقيدتي مذهب اسلام فقط آن انسانهايي عقل دارند که تابعيّت ? الّله ? و متوليانش را در حرف و عمل پذيرفته باشند. عقل از ديدگاه اسلاميستها، فقط وسيله ي شناخت و اطاعت و تبعيت کردن از معرّفان و مروّجان اراده ي ? الّله ? است و بس.

مهمترين و اساسي ترين روش براي تشخيص ماهيّت عقل تابع، مقوله ي سنجشگري است. عقل تابع، هرگز نمي تواند سنجشگري را تاب آورد؛ زيرا خودش را مدافع حقيقت محض مي داند که از هر گونه سنجشي مبرّاست. روند سنجشگري در ذهنيّت و روان و مغز انسانها، روند به خود آمدن و بيدار شدن و کسب آگاهبود فردي انسانهاست. از اين رو، رهايي و گريختن از استبدادورزي اشخاص و گروهها و نظامهاي توتاليتر هنوز آزادي و استقلال نيست؛ بلکه کسب و پروراندن و فرهيخته شدن مغز و چشمها و نيروي تيزبيني و تيزنگري فهم انسان است که در هر لحظه مي تواند هر نوع استبدادي را شناسايي کند و با آن گلاويزي فکري داشته باشد. ما با داشتن چنين نيروي در خود است که مي توانيم آزاديهاي فردي و اجتماعي را نگاهباني کنيم و فراگسترانيم و هر استبدادي را در همان نطفه اش متلاشي کنيم. به همين سبب بايستي هوشياري خود را در تمييز دادن دو مقوله ي بسيار ظريف و اساسي حفظ کرد. ما بايستي بتوانيم اصطلاح ? رهايي ? را از مقوله ي ? آزادي ? تفکيک کنيم تا فريب قدرت پرستان و حقيقت گرايان را نخوريم.  آزادي، زاياندن و پرورراندن چشمي در وجود ماست که مي تواند پيشاپيش، هر گونه استبدادي را بشناسد و از برپايي و شکل گيري آن جلوگيري کند. مردمي مي توانند آزاد بزييند و آزاد بينديشند که توانايي استبدادشناسي آنها بسيار نيرومند و حسّاس باشد و بتوانند با خواست و قاطعيّت تام در برابر مستبدين استقامت کنند و قدرتورزي آنها را درهم بکوبند.

کوششها و تلاشهاي نيروي سنجشگري ما، رونديست که برآنست از حاکميّت و اقتدار مطلق هر ايده و اعتقاد و ايدئولوژي و مذهب و امثالهم بگسلد و به استقلال انديشيدن برسد. عقل تابع مي کوشد که چنين نيرويي را در ما خنثا کند و از کار بيندازد. انساني که بخواهد به سنجشگري عقل رو آورد، خطر فروپاشي اقتدار قدرت طلبان فراکائناتي و موکّلان زميني آنها را با خود به همراه مي آورد. از اين رو، تمام آناني که مي خواهند حقايق خود را تثبيت ازلي ? ابدي کنند، مي کوشند که عقل تابع را کامل و جامع و خدشه ناپذير جلوه دهند. توهم ? کمال ? در ذهنيّت مومنين و معتقدين دقيقا تلاشيست براي جلوگيري از نفوذ و به تکاپو افتادن نيروي سنجشگري در انسانها. کليّه فقها و مراجع تقليد و آخوندها و طيف رنگارنگ اسلام راستين سازان مي کوشند که به مومنان تلقين کنند که ? حقيقت ? اسلام، کامل و فاقد ايراد و اشکال است و براي هر چيزي که تصوّر پذير يا ناپذير باشد پاسخ معقول و قاطع و رهائي بخش دارد.

چنين تلقين و توهمي باعث مي شود که مومنان تصوّر کنند هر نقصي در وجود خود آنهاست؛ نه اسلام. مومن و معتقد به اسلام است که در شناخت ? حقيقت ? الهي قصور کرده و ايمانش را به دنيا فروخته است. مومن بايستي بپذيرد که حقيقت الهي، هميشه و همه جا، ? سرّ مکتوم ? مي ماند و او بايستي آن را فقط از نو در هر دوره و مکاني، کشف کند و به ? حبل المتين ?  الهي بياويزد تا رستگار شود و از فريب دنيوي نجات پيدا کند. در اسلام، تلاش مي شود تا آنجايي که امکانات و روشها و راههاي عملي ايجاب مي کنند، مقوله ي سنجشگري را از دامنه ي حقايق الهي حذف و سرکوب کنند و به هيچکس اجازه ندهند که در نصّ تازينامه اي شکّ کند. وقتي که هيچکس آشکارا به سنجشگري نصّ تازينامه اي و محتويات اعتقاداتي گنجانده شده در آن رو نياورد مردم خود به خود در توهمات و تلقينات و تحميلات اعتقادي خود استوار مي مانند و ذهنيّتشان کم کم نيز به سنگ خارا واگردانده مي شود.

کليّه ي ناظران عقيدتي و حفاظتي و انجمنهاي مصلحتي و شوراي فقهاي نگهبان مي دانند که ? توهم کمال ? در ذهنيِت و روان انسانها به شدّت آسيب پذير و متزلزل است. به همين دليل از سنجشگريهاي علني تلاشگران آزادي و روشنگري وحشت دارند و در آغاز به سرکوب و ترور و تهديد و زندان و شکنجه آنها رو مي آورند. در مراحل سخت تر و پيچيده تر و زورمندتر است که دستگاه تئوريک فقها و آخوندها و مراجع تقليد و رتوشگران رنگارنگ با ابزارهاي ? هرمنوتيکي و تاويلي و تفسيري ? به نجات حقيقت الهي رو مي آورند. برغم تمام تلاشها و عرق ريزيهاي اين طيف، نيروي سنجشگري انسانها از سرکوفته شدن و تنبلي و حقارت عقل تابع به ستوه مي آيد و در نهان به طغيان و عصيان مي پردازد.

مسئله ي اسلام، مسئله ي انحصاري بودن ? حقيقت ? است. از حقيقت نيز نبايد گسست؛ بلکه بايستي تابع آن ماند. فراتر از حقيقت، هيچ جائي نيست. هر کجا که انسان باشد، حقيقت همانجاست و هرگز خدشه اي در ساحت مقدّس آن نيست که انسان بخواهد به شکّ و ترديد بيفتد. حقيقت الهي، جامع کمالات الهيست. هيچ نقصاني در آن راه ندارد. هر چيزي که در نظر انسان، نقص و خطا به نظر مي رسد از ? ظلوم و جهول ? بودن خود انسان است که نشات مي گيرد؛ زيرا انسان، عقلش ناقص است. ولي ? الّله ?، عقل کلّ است و منجي انسان جاهل. از آنجايي که حقيقت الهي، خدشه ناپذير و مطلق است، در نتيجه هر گونه تفکّر و انديشيدن و کشفيّات تازه و نو بايستي در راستاي گسترش و توضيح و تلقين و تحميل و ترويج همان ? حقيقت الهي ? باشد. تغيير جويي و نوگرايي و خويشانديشي و پشت پا زدن به حقيقت الهي و فراتر رفتن در نظر متوليان ? حقيقت الهي ? بدين معناست که انسانها وارد  دامنه ي منکرات و منهيات شده اند و بايستي مرتکبين را به اشدّ مجازات رسانيد.

در دامنه ي ? حقيقت الهي ? نمي توان و نبايد به سنجشگري پرداخت. فقط بايستي با سنجشگران به خصومت پرداخت و ? حقيقت ? را از متلاشي شدن نجات داد؛ زيرا ? حقيقت الهي ? تنها راه رستگاري انسان جاهل از عذاب دنيوي و اخرويست. در کرد ? و کار عقل تابع، هر گونه توليد فکري به تلاشهاي دفاعي و تاويلي و هرمنوتيکي و تفسيري مختوم مي شود؛ نه سنجشگرانه و نوجوينده و آفريننده ي فکر نو. در نظر آناني که عقل تابع دارند هر چيزي بايستي خود را با حقيقت، مطابقت بدهد و از آن، سرچشمه بگيرد؛ زيرا آنچه که بايد تغيير بکند حقيقت الهي نيست؛ بلکه انسانها و پديده ها و عواطف و احساسات و جوامع و جهان و غيره هستند که بايستي تغيير کنند. حقيقت نه تنها هيچ تغييري را در خود نمي پذيرد؛ بلکه ثبوت محض، ذات اوست. جهان و انسان و پديده ها را بايستي بنا به مشيّت و اراده ي الهي در راستاي اقتدار و حاکميّت محض ? الّله ? و متوليّان شمشير به دستش تغيير داد. اينست سنّت نامتغيّر الهي بر روي زمين.

وقتي که مومنان و معتقدين به حقيقت الهي نتوانند با اعمال جبر و قهر و شکنجه و کشتار و تبعيد و زندان  و شلاق و غصب حقوق اجتماعي و مصادره املاک و قطع اعضا بدن به تغيير دادن انسانها بپردازند، آنگاه مجبور مي شوند که حقيقت الهي را دستکاري الهي کنند!. آنها دخالتهاي خود را در نصّ حقايق الهي با شگردها و شعبده بازيهاي ? خطبة الاشباحي ? امير المومنين ( نگاه کنيد به نهج البلاغه و پرسش [ سيماي خداي تو چگونه است؟ ] بسيار ژرف و تکان دهنده ي آن اعرابي با شعور و روضه خواني پسر ابو طالب ) مي کوشند که از انظار فهم مومنان و معتقدين بپوشانند. مومن بايستي تغييرات را طوري دريافت کند که احساس تزلزل در ابديّت ? حقيقت الهي ? به ذهنش هرگز خطور نکند و کمالات الهي کما في السّابق پايدار بمانند.

در روند اين دستکاريهاست که عقل آفريننده ي مومن در خفا به کنيزي و همدستي با عقل تابع مي رود و تغييرات خوشنما و مُد روز و خر رنگ کن را در سفره معتقدين و مومنين عرضه مي کند. تغييرات در نصّ حقايق الهي معمولا به روشهاي زير انجام مي گيرد: 1- با کاربست تفسير آيه هاي تازينامه اي که تلاشيست براي ادغام و تزريق کردن پديده ها و افکار و ايده ها و ديدگاهها و انديشه هاي نويافته و در کلّ، سراسر چيزهاي تازه و جديد به توبره ي ابوحريره ي حقيقت الهي؛ طوريکه محصولات نو با حقيقت الهي در تمام نقطه هاي قيراطي اش مطابقت و وحدت تمام داشته باشد. ( کليه ي شريعتمداران و فقها و مراجع تقليد در اين راستا حرکت مي کنند ) 2- راه ديگر آنست که مقوله ي تاويل را به کار مي بندند. چنين روشي مي کوشد که محتويات حقيقت الهي خود را طوري با وقايع و رويدادها و افکار و ديدگاههاي نو به نو، تطبيق دهد که به ساحت مقدّس حقيقت الهي هيچ آسيبي نرسد و تغيير ناپذيريش لکه دار نشود. ( کليّه ي اسلام راستين سازها و نونوار کنندگان اسلام در اين راستا حرکت مي کنند ).

تلاشهاي تفسيري به دوام اسلامهاي سنتّي ختم مي شوند و تلاشهاي تاويلي به اسلامهاي راستين. هر دو اين تلاشها با فرهنگ ايران در تمام دامنه هاي تصوّر شدني و تصوّر نشدني، خصومت سرسختانه اي دارند و  در برابر فروزه هاي درخشان و زيبامنش و زندگي پرور آن به شدّت احساس حقارت مي کنند. جنبش نوزايي فرهنگ ايراني با مسائل بسيار دشوار و آزارنده اي گلاويز بوده و هست و خواهد بود. به همين سبب، تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي وظايف و پيکارهاي فرهنگي دراز مدّت و سنجشگريهاي کوبنده و خستگي ناپذير خود را دامنه دارتر و ژرفتر و گسترده تر به پيش ببرند. ////

آريابرزن زاگرسي

آدرس پست الکترونيکي نگارنده:azagrosi@yahoo.de  

درج اين جسستار در مطبوعات و تارنماهاي اينترنتي بدون  دخالت در متن، در سراسر جهان، آزاد است.

از نامه هايي که مرا به تفکّر و بازانديشي و ژرفبيني بيانگيزانند، دلشاد مي شوم.

الله بت دیروز خدای امروز

کعبه مکان مقدسی بود که پیش از اسلام بت های گوناگونی در آن نگهداری می شد. الله یکی از بتهایی بود که در کنار بتهای دیگر که مدینه بودند پرستیده می شد. حرم مکه همانند خانه دیگر خدایان مردم سامی، به صورت مکعب ساخته شده بود از این رو بود که به آن کعبه می گفتند. کعبه لغتی عربی  به معنی چهار گوش است. بعضی می گویند لغت کعبه به معنی خانه است و از یک لغت حبشی که به معنی خانه دو طبقه است گرفته شده است اما به نظر نمی رسد که این تعبیر درست باشد. و آنچه از ظاهر کلمه عربی پیداست کعبه به معنی چهارگوش می باشد.

بتها یا درون خود کعبه بودند یا در فضای باز بیرون کعبه. در بعضی از محافل باور بر این بود که شکل چهار گوش کعبه تقلیدی از شکل چهار گوش چادر عربهاست. تاریخ ساخت کعبه به قرن دوم پس از مبلاد برمی گردد. بنابراین بر خلاف آنچه در تازينامه و تفاسیر مسلمانان گفته شده است این بنا نمی تواند توسط ابراهیم ساخته شده باشد. در کتاب عهد عتیق هیچ اشاره ای به سفر رئیس خانواده به عربستان نشده است و از همه مهمتر هیچ سند تاریخی و باستانی در دست نیست که این بنا پیش از قرن اول میلادی وجود داشته باشد.  اگر ابراهیم در حقیقت وجود داشته است در حدود سال 1800 پیش از میلاد میزیسته است. این داستان آشکارا توسط محمد ساخته شده است تا توسط آن بتواند نظر یهودیان مکه را نسبت به خود جلب کند.

عربهای  بیابانگرد ؛ پیش از اسلام سنگهای صاف و مکعب شکل را محترم می شمردند و آنگونه سنگها را به عنوان محل زندگی خدا تکریم می کردند. مردم چادر نشین عرب که چادر آنها مکعبی شکل بود با خود می اندیشیدند که خانه خدا شبیه خانه خودشان  اما از جنس سنگ است.

در میان جاهایی که در عربستان مقدس شمرده می شد کعبه از همه مهمتر بود چون سنگ سیاه را در خود جای داده بود. عربهای  پیش از اسلام معتقد بودند که این سنگ توسط خدایان آسمانی برای عبادت به آنها داده شده است .

به احتمال زیاد جنس این سنگ از گدازه های آتشفشانی یا بازالت است. اما ماهیت واقعی آن به راحتی قابل شناسایی نیست. چون زائران در طول سالیان سال  از زمانی که در این بنا کار گذاشته شده است ، آن را بسیار لمس کرده و از سر شوق و شعف  بوسیده اند. ممکن است یک شهاب سنگ باشد. اسلام سنت سنگ پرستی عرب پیش از اسلام را به وسیله قرار دادن مراسم حج به عنوان پنجمین ستون دین ادامه داد.

هر ساله میلیونها مسلمان به مکه آمده تا  سنگ سیاه  را که در گوشه شرقی بنا هست تکریم کنند.

بطلمیوس ستاره شناس و جغرافی دان بزرگ که در اسکندریه در سال 130 میلادی متولد شد از مکه تحت عنوان مکورابا نام برده است.

از آنچه در کتابهای تذکره نویسان اولیه اسلامی  آشکار است قصی یکی از اجداد محمد ، عبادت کعبه را در بین مردم خود رواج داد. او دو پسر به نامهای عبدالمناف(بنده مناف) و عبدالدار(بنده کعبه) داشت که آنها را به عنوان ناظر این آیین بر گماشت. هر کدام از بتهایی که در کعبه نگه داشته می شد به قبیله ای خاص تعلق داشت.  مردم هر قبیله هر سال یه مکه می آمدند تا بیعت خود را با خدای خود تجدید کنند. به طور سنتی این مراسم در آخرین ماه از تقویم عربی که ذی الحجه نامیده می شد برگزار می شد. به احتمال  زیاد   لغت حج بر گرفته از واژه عبری HUG  به معنی گردش در اطراف، گرفته شده است. چادر نشینان اولیه عرب هر وقت که برای زیارت حرم می آمدند به منظور ستایش کعبه  اطراف کعبه می چرخیدند  به این عمل طواف می گفتند.

مطابق سنت قدیم اعراب ، یک ماه پیش از مراسم زیارت کعبه و یک ماه پس از آن ، مردم عربستان عداوت و دشمنی نسبت به یکدیگر را کنار می گذاشتند و دست از جنگ می کشیدند. در طول این ماهای مقدس نباید خونی ریخته می شد. علت تعطیل جنگ و خونریزی به این دلیل بود که می خواستند مکه را برای زائران که برای انجام مراسم می آمدند،  به محیطی امن تبدیل کنند. در طول این چند ماه اجازه دزدی یا درست کردن کمینگاه یا انتقام گیری خانوادگی به کسی داده نمی شد.

به محدوده کعبه به طور تحت الفظی حرم گفته می شد. به این دلیل تمام مکه نیز به عنوان حرم مقدس شمرده می شد. بعدها واژه حرم به زنان کاخ که بیش از یک نفر بودند اطلاق شد. حرم به معنی جایگاه خصوصی است که هیچ خاطی حق ورود به آن مکان را ندارد و تنها به زنان اختصاص دارد.

در ماه حج هر زائر همراه خود هدایای را برای تقدیم به خدای خود می آورد و برای خشنودی خدای خود حیوانی را برای او قربانی می کرد.

در هنگام اجرای مراسم ، مریدان ابتدا پیرامون کعبه می گشتند  سپس در فاصله بین دو تپه ای که صفا و مروه نامیده می شد و به باور آنها محل زندگی یک خدای مدینه و یک خدای نرینه بود، شروع به دویدن می کردند.

یکی دیگر از مراسمی که در این فستیوال انجام می شد مراسم محرم شدن بود. زائر در این مراسم باید از هتک حرمت کردن ، کفر گویی و آمیزش جنسی خود داری کند زیرا انجام این مراسم در حضور خدایان ممنوع بود.

قبابیل گوناگون عرب در این مراسم شرکت می کردند چون این ماهها تنها زمانی بود که عرب دست از جنگ و ستیزه جویی بر می داشت و حمل سلاح ممنوع بود. 

همه این مراسم عهد جاهلیت در اسلام امروزی ادامه یافت. هر ساله میلیونها مسلمان از سرتاسر دنیا در طول ماه ذی الحجه به مکه آمده و مراسمی را  انجام می دهند که قرنها پیش از اسلام در عربستان رایج بوده است.

در این مراسم لباس سفید بلندی می پوشند و اطراف کعبه می گردند و سر حیوانات را می برند و از آمیزش جنسی پرهیز می کنند و از گفتار اهانت آمیز پرهیز می کنند و بین صفا و مروه میدوند و به جایگاهی که بت پرستان قدیم فکر می کردند خانه شیطان است ، سنگ می زنند.

در حقیقت مراسمی که در حال حاضر پیروان محمد  هر ساله انجام می دهند با آنچه بت پرستان در سالها پیش از اسلام انجام میدادند ، تفاوتی ندارد تنها نام آن تغییر پیدا کرده است. و گروه کافران به گروه مسلمانان تبدیل شده اند. آنچه محمد انجام داد ، ادامه سنتهای اجداد خود بود که آنها را به قانونهای مقدس تبدیل کرد و نام اسلام بر آنها گذاشت.

تنها فرق این مراسم با مراسم گذشته ،  این است که در گذشته هر کسی مجاز بود برای انجام این مراسم به مکه برود. بی خدایان ، چند خدایان و یکتا پرستان همه در این مراسم شرکت می کردند اما امروزه تنها مسلمانان مجازند به حرم کعبه وارد شوند و الله خدای خصوصی دنیای محمد خدای همه کلانها شد.

پیش از اسلام هر قبیله ای خدای مخصوص خود را داشت. اما وقتی برای زیارت به مکه می آمدند خدای دیگران را نیز پرستش می کردند یا حد اقل به آن خدایانی که  معروف بودند احترام می گذاشتند.  در زمانی که قبیله ها در حالت صلح به سر می بردند ،آنهایی که «لات» را می پرستیدند  الله خدای بزرگ را نیز ستایش می کردند. آنهایی که برای «عزی» احترام قائل بودند «منات» را نیز تکریم می کردند و ارتباط بین خدایان یک ارتباط دوستانه بود. اما در زمانیکه بین قبایل اختلاف می افتاد هر قبیله فقط خدای خود را عبادت می کرد و به خدایان قبایل دیگر کاری نداشت.

همانطور که قبلا» ذکر شد جد محمد فرزندان خود را با نام خدایان نامگذاری کرد. وقتی که محمد شروع به تبلیغ دین خود کرد افراد قریش که از قبیله او بودند با او به مخالفت برخاستند زیرا او می خواست خدای خود ، الله  را به همه خدایان ارجحیت دهد. وقتی او مخالفت شدید مردم قریش را دید یک قدم عقب نشینی کرد و سعی کرد دشمنانش را با پذیرش بتهای آنان در کنار بت بزرگ ،الله ، آرام کند.

به این دلیل است که تذکره نویسان مسلمانان اولیه گفته اند که محمد بت های قبیله را مخصوصا» سه بت بزرگ لات و منات و عزی را که اعراب فکر می کردند دختران الله هستند، تکریم کرد. اما وقتی که دشمنی بین او و دیگر افراد قبیله ادامه یافت، او نظرش را تغییر داد و  الله را که خدای پدرش ، عبدالله بود ، برتر از همه بتها شمرد. پس از آن او از هر فرصتی استفاده کرد تا الله را بر بتهای دیگر برتری دهد. او مرتب می گفت که خدایی جز الله وجود ندارد. یکی از آخرین سوره های تازينامه که توحید نامیده می شود می گوید:

بگو الله یکی است. بی نیاز از همه است نه زاده می شود و نه می زاید و مثل و مانندی ندارد.

نکته مهم در این سوره این است که بر این حقیقت که الله تنها خداست تاکید می ورزد  و در ادامه می گوید که خدا دارای فرزندی نیست. در غیر این صورت آنهایی که معتقد بودند لات و منات عزی دختران الله هستند ، خود را هم ردیف مسلمانان می دانستند. از آنجایی که هیچ خدایی با الله قابل مقایسه نیست. خدایان دیگر کافران نمی توانند در ردیف الله بایستند.

 

ترجمه صفحه 20 تا 26 کتاب women and the Koran  نوشته انور حکمت

چگونه الله با صفات خود نفی می شود

 صفات عدیده ای برای الله در نظر گرفته شده است که یکایک آنها می تواند نفی کننده الله باشدبرای نمونه به چند نمونه در اینجا اشاره می کنم.

 

الله خالق است:

ابتدا به این می اندیشیم که الله کی خالق شد؟ قبل از اینکه خالق بشود چه بود؟ اگر الله پس از خلق جهان خالق شد بنابراین زمانی بوده که خالق نبوده است. بنابر این از اللهیی که خالق نبوده به اللهیی که خالق شده تغییر یافته است بنا بر این چیزی که در ماهیت خود دچار تغییر می شود شایسته مقام اللهیی نیست.

الله دنیا را از چه خلق کرده است؟ اگر می گویید الله یکباره دنیا را از هیچ خلق کرد(در حالی که نبود) چگونه نیستی منشا هستی شده. آیا زمانی بوده که نیستی با هستی برابر بوده است؟آیا جمع شدن دو چیز متضاد در آن واحد امکان پذیر است؟

 

الله مکار است:

یکی از صفاتی که در تازينامه از آن برای الله نام برده شده است صفت مکار است.آیه 30 سوره انفال می گوید» ای رسول ما به یاد آر وقتی را که کافران با تو مکر کردند تا تو را از مقصد خود که تبلیغ دین الله ست بازدارند یا به قتل رسانند  یا از شهر خود بیرون کنند. اگر آنها با تو مکر کردند الله هم با آنها مکر می کند و الله بهتر از هر کس مکر تواند کرد»

مکر و حیله در چه موقعی به کار میرود؟در زمانیکه کسی نسبت به استراتژی و تاکتیک های رقیب خود را ضعیف ببیند بنابر این برای غلبه بر حریف دست به حیله میزند. بنا براین مکر و حیله ای که در تازينامه به الله نسبت داده شده است با توانایی الله سر ناسازگاری دارد.و الله را در سطح یک موجود حقه باز که از طریق فریب و نیرنگ کارهای خود را پیش می برد پایین می آورد

 

الله کامل است:

هر چیز کاملی از تعدادی جزٍ تشکیل شده است. باید یک چیز کامل تری وجود داشته باشد که این اجزا را به هم متصل کند ویک چیز کامل بوجود آورد. آیا تصور یک کل بدون اجزا امکان پذیر است؟ آیا می شود کلی را متصور کرد که اجزا نداشته باشد؟ بنابر این تصور اینکه چیزی کامل باشد و کامل تر از او چیزی وجود نداشته باشد کاملا غیر منطقی است.

 

وقتی به یک تابلو نگاه می کنیم هر چقدر نقاش آن تابلو ماهرتر باشد تابلو زیباتر و کامل تر به نظر می آید. اگر الله کامل است دنیا که نماینده تابلوی هنری اوست باید کامل باشد. اما دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم دنیای کاملی نیست . نواقص و زشتیهای زیادی در این دنیا وجود دارد که ما را متوجه کم هنری این خالق می کند.

در کتابهای معارف اسلامی برای اینکه الله را به ما بشناسانند می گفتند با دیدن یک چهره زیبا به هنرمندی الله پی می بریم. چه کسی جرئت می کرد بگوید پس هر گاه یک چهره زشت می بینیم به بی هنری خالقش پی می بریم. وجود سیل ، زلزله ، ناتوانیهای جسمی  انسان(مثلا کم بودن تعداد مخروطهای رنگی در چشم، )اینها از نواقص طبیعت نیست؟

 

آیا آنهایی که شیطان را موجودی واقعی که دستپرورده اوست می دانند با خود نمی اندیشند که چگونه دست پرورده الله که برای سالها عابد بوده به یکباره از مسیر الله خارج می شود .وجود شیطان دلیل بر عدم مهارت الله در خلق موحودات نیست؟

 

خشم و مهربانی الله:

خدایی که تحت تاثیر  افعال بندگان خویش قرار می گیرد و همراه با عملکرد آنها از خود واکنش نشان می دهد لایق صفت خدایی نیست.

داستان قوم لوط و ثمود و عاد و بنی اسرائیل که در تازينامه ذکر شده همگی نشانگر خشم الله و تاثیر پذیرفتن از افعال انسانی است. بعضی در توجیه مهربانی الله می گویند مهربانی الله همانند مهربانی انسان نیست که تحت تاثیر احساسات درونی قرار بگیرد . بلکه منظور از مهربانی الله لطف بی دریغ اوست که شامل همه بندگانش می شود. در صورتی که این گفتار با بیشتر آیاتی که در تازينامه آمده و لطف و رحمت الله را شامل قشری خاص از مردم می کند تضاد دارد . مثلا برای نمونه به آیه 73 سوره آل عمران توجه کنید:

 

» … بگو ای پیغمبر فضل و رحمت به دست اللهست به هر که خواهد عطا کند. و الله را رحمتی بی انتهاست. و به همه امور عالم داناست.

 

یا به آیه 47 سوره ماده گوساله(بقره) توجه کنید

ای بنی اسرائیل یاد کنید از نعمتهایی که به شما هدیه کردم و شما را بر عالمیان برتری دادم

 

به این آیه که در مورد خشم الله ست توجه کنید تا کسی نگوید خشم الله از نوع خشم بشری نیست

آیه 7 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید » قهر الله مهر بر دلها و پرده بر گوشها و چشمهای ایشان نهاد که فهم حقایق الهی را نمی کنند و ایشان را در قیامت عذابی سخت است».

 

آیه 15 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید » الله آنها را استهزا کند و در گمراهی فرو گذارد که حیران و سرگردان باشند. «

خدایی که بندگان خود را مسخره می کند چگونه می توان مدعی شد که خشم و مهر او با خشم و مهر بشری متفاوت است.

 

الله نامحدود است:

آیا کسی می تواند عددی مثال بزند که نتوان عدد یک را به آن اضافه کرد؟ آیا عددی وجود دارد که بتوان گفت بزرگتر از آن عددی وجود ندارد. همانطور که تصور  ∞  امکان پذیر نیست و اصلا چنین عددی وجود ندارد تصور نامحدودی الله نیز همانند تصور عدد ∞  می باشد.

 

الله بخشاینده است:

اگر بخشندگی الله به معنی روزی عطا کردن است که باید دید چگونه میلیونها انسان گرسنه در این کره خاکی بسر می برند و بخشندگی الله شامل حال آنها نشده است؟

اگر بخشایشگر است به این معنی که توبه پذیر است باز هم به این مفهوم است  که تحت تاثیر افعال انسانی قرار گرفته است.

 

الله تواناست:

آیا الله می تواند مربعی خلق کند که چهار گوش نباشد؟ یا سنگی بیافریند که خودش هم نتواند آن را بلند کند؟

اگر در جواب می گویید الله اراده اش فقط به چیز های منطقی تعلق می گیرد پس چگونه خود به چیز های غیر منطقی مثلا عمر نوح 950 سال ،یاعمر امام زمان که 1400 سال تا حالا گذشته ، یا حرف زدن هد هد با سلیمان باور دارید؟یا از همه عجیب تر به معجزه شق القمر یا مار شدن عصای موسی ایمان دارید؟

 اگر الله از هر توانایی تواناتر بود حرف او بیشتر از شیطان بر آدم و حوا اثر می گذاشت.چرا اثر حرف شیطان بیشتر از اثر حرف الله بود؟

 

الله عالم است:

آیه 155 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید: و البته شما را به سختیها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم.

اگر الله از همه چیز آگاه است آزمایش برای چیست؟ آن هم آزمایشی که قبل از آن به فرد مورد آزمایش در مورد چگونگی آزمایش ، زمان آزمایش و مکان آزمایش هیچ اطلاعی داده نشده است.و چه بسا که آن آزمایش از توان فرد آزمایش شونده خارج باشد.این الله که از  نتیجه آزمایش اطلاع کامل دارد بنده خود را در صورت سر بلند بیرون نیامدن از امتحان راهی جهنم می کند.

 

ناسخ و منسوخهای تازينامه یکی دیگر از دلایلی است که ثابت می کند علم الله کامل نیست.

آیه 106 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید » هر چه از آیات تازينامه را نسخ کنیم یا حکم آن را متروک سازیم بهتر از آن یا مانند آن بیاوریم..»

 

آیه    187 سوره ماده گوساله(بقره) که در آن الله در حکم خود در مورد مباشرت مردان با زنان خود در ماه های رمضان تجدید نظر می کند دلیل دیگری بر کامل نبودن علم الله ست.

قصه طوفان نوح که بیانگر پشیمان شدن الله از خلقت آدم است خود دلیل دیگری بر کامل نبودن علم الله ست

اینها تنها نمونه هایی از صفاتی هستند که برای الله برشمرده شده است.من فکر می کنم دنیای ما بدون الله بسیار زیبا تر است.

 

چون کسی را مسبب بدبختیهایمان نمی دانیم. اگر قرار است برای رفع بیچارگیهایمان کاری بکنیم به خودمان تکیه می کنیم نه به یک نیروی مرموز غیبی که یاران خود را تصادفی انتخاب می کند.

قرآن اشکالی ندارد!

برخی از مسلمانان روی این ادعا بسیار تاکید میکنند که قرآن دارای هیچ اشکالی نیست و از این ادعا نتیجه میگیرند که این کتاب از جانب خدا دیکته شده است.

با فرض اینکه خدا وجود داشته باشد و با فرض اینکه در کتاب نویسی هم دستی داشده باشد، بی اشکال بودن یک کتاب هرگز به این معنی نیست که این کتاب از جانب خدا نوشته شده است. ولی یقیناً با توجه به اینکه خطا از جانب خدا نباید رخ دهد وجود اشکال در یک کتاب میتواند نشان دهد که آن کتاب از جانب خدا نیست.

تارنمای زندیق با هدف روشنگری و خرافه ستیزی، قسمتی تحت عنوان «اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه» راه اندازی کرده است که در آن به بررسی اشکالات مختلف قرآن میپردازد.

خرافه ستیزان و علاقه مندان به خردگرایی و ترویج خردگرایی میتوانند با مطالعه و اشراف به این اشکالات افراد بیشتری را از این موارد آگاه کنند و با این روش از میزان جهل و جنون در جامعه مذهبی ایران بکاهند.

گفتگو با حجت الاسلام والمسلمین علی معجزاتی

نویسنده – پارمیس سعدی

 

در روزنامه رسالت مورخ پنجشنبه یکم خرداد سال 1382 شماره 5011  مقاله ای به عنوان فرهنگ انتظار را جهانی سازیم چاپ شده است که شاید  اشاره ای به گوشه هایی از  این مقاله سر تاسر علمی و منطقی خالی از لطف نباشد. این مقاله ،  مصاحبه ای است با حجت الاسلام والمسلمین علی معجزاتی ، یکی از چهره های سر شناس حوزه علمیه قوم . بنا بر آنچه در این مقاله آمده است شیخ علی معجزاتی چهره موفق حوزه علمیه قم می باشد و در محضر بزرگانی چون آیت الله حق شناس،ضیاٍ آبادی، مرحوم شیرازی، مجتهدی، تهرانی، و حضرت آیت الله بهجت افتخار شاگردی و به قول نویسنده مقاله  تلمذی داشته است.همینکه با افکار این شخص شخیص عالی مرتبت آشنا بشوید با خود می گویید اگر شاگردی این استادان را نکرده بود ؛ چه اراجیفی تحویلمان می داد. ناگفته نماند که بعضی همیشه سعی دارند بگویند احادیث جعلی نمونه اسلام نیست. اگر شخصی موفقی در حوزه پس از پشت سر گذاشتن کلاسهای فراوان اسلامی به این مرحله که شیخ علی هست رسیده باید پرسید این آقایان در حوزه علمیه به چه کاری مشغولند زمانیکه دینشان دستخوش تحریف و احادیث جعلی است. چرا  اجتهاد نمی کنند و اسلام راستین را از پس پرده بیرون نمی کشند. آیا اجتهاد آنها در حیطه آداب خلا رفتن و غسل جنابت و احکام روزه داری فرا تر نمی رود؟

در مقدمه این مقاله آمده است که: حضرت مهدی فرمود : پروردگار به دست من بلا را از اهل من و شیعیانم دفع می کند . بهره مندی از من در دوران غیبت همانند انتفاع از خورشید پشت ابر است. من حجت خدا در میان بندگان و تنها بازمانده معصومین هستم. (صحیفه المهدی ص 338)

از صحبتهای سر تاسر بشر دوستانه این امام غایب پیداست که از 6 میلیارد انسانی که بر روی کره زمین زندگی می کنند تنها یک میلیارد مسلمان حق دارند در سایه امام زمان راحت زندگی کنند. آن هم نه همه مسلمانان بلکه تنها آن قشر از مسلمانانی که شیعه آن امام عزیز هستند.بقیه مردم شرط انسانیت حکم می کند که یا شیعه بشوند یا از دم تیغ آن حضرت بگذرند چون این هم برای دنیا و هم عقبی ایشان افضل تر است.

بی تردید همه شما می دانید که زمانی که محمد ادعای پیامبری می کرد از او می خواستند که از آینده خبر بدهد و او همیشه می گفت من تنها یک بیم دهنده هستم. گاهی می گفت من که پیامبر شما هستم نمی دانم کی از دنیا خواهم رفت. با توجه به این مقدمه به قسمتی ار این مقاله که نقل جملاتی از امام سجاد همیشه بیمار هست تو جه کنید. البته فکر می کنم امام سجاد از آنجا که همیشه تب داشته است این گفتار را زمانی که تب شدید بر او مستولی بوده است از دهان خارج ساخته است . بنا بر این از خوانندگان عزیز می خواهم که خیلی بر این امام خرده نگیرند.

آنچه از قول این امام در باره امام زمان آمده است از این قرار است.» بی تردید مردمان زمان غیبت که امامت او را باور دارند و منتظر اویند از مردمان دیگر زمانها برترند چون  خداوند به آنها عقل و درک و فهم وسیعی داده!!! که غیبت برایشان چون ظهور است، خداوند آنان را در آن زمان همپایه مجاهدان شمشیر زن پیامبر قرار داده و اینان هستند مخلصین واقعی و شیعیان راستین ما ، دعوت کنندگان مردم به خدا و به دین خدا به صورت آشکار و پنهان. وای بر امام سجاد که نه شمشیر زن پیامبر بوده و نه از مردمان زمان غیبت.

مردم شیعه که به امام زمان اعتقاد دارند از همه مردم دنیا برترند. برتری آنها فقط به خاطر اعتقاد به امام زمان و دعوت به خداست. مثل اینکه مبلغان مسیحی و یهودی و ادیان دیگر خدایی را نمی شناسند. مسلمانان سنی هم خدا را نمی شناسند تنها خدا پرستان ، شیعه ها هستند. معلوم نیست  چرا خدا که از قول امام سجاد به شیعه ها عقل و درک و فهم بسیار وسیع داده ، شیعه ها قادر نیستند که با استفاده از عقلشان به تکنولوژی جدید دست پیدا کنند و کشور های دنیا را از این طریق شیفته کشورهای شیعه مذهب کرده و در پی آن یاران امام زمان را زیاد کنند. اصلا این شیعه  هابا این قدرت درک و فهم وسیع چرا چیزی اختراع نمی کنند که چیز های غیبی مثل امامشان را به مردم نشان بدهند.

این آیت الله در توضیح حدیث هلک المستعجلون و نجی المسلمون می گوید:معنای این حدیث این است که کسانی که می خواهند سعادت جهانی را زودتر برای بشریت فراهم کنندو عجله می کنند می خواهند خودشان دین را کاملا اجرا کنند . خودشان کارهایی انجام دهند که کارهایی است که امام عصر باید انجام دهد.و فقط او می تواند انجام دهد و غیر از او کسی نمی تواند انجام دهد . اینها نخواهند توانست این وزنه را بلند کنند.و زیر آن وزنه از بین خواهند رفت. و هلاک خواهند شد. چون که امام زمان باید انجام دهد .آنها عجله کرده و نتوانستند انجام دهند. نتوانستند هدف را محقق کنند و خودشان را در این ارتباط صدمه زدند.و این به معنای استعجال در خوشبخت کردن بشریت است. اگر کسی بخواهد این کار را بکند هلاک خواهد شد. و ما اینچنین کاری نمی کنیم و نمی گوییم جهان بشریت را خوشبخت می کنیم. چون توان آن را نداریم و شتاب برای کاری که در توان ما نیست نداریم بلکه ما فکر می کنیم کسی پیدا می شود که جهان بشریت را از این ستم و بدبختی نجات خواهد داد.و دین و حقیقت دین را آنچنان که در علم خدا و اهل بیت است پیاده می کند بلکه ما از خدا درخواست می کنیم آن کاری را که می خواهد انجام دهد زودتر انجام دهد.

در جای دیگر این مقاله بخوبی به ضد و نقیض بودن اظهارات این آخوندهای ابله که عمامه، نگذاشته به مغزشان هوا بخورد و مغزشان به علت نرسیدن هوا ترشیده است ، پی خواهید برد.

این آقای سید علی با اینگونه تفسیر کردن می خواهد فرهنگ ظلم پذیری را در جامعه گسترش داده . و مردم عامی را از فعالیت بر علیه این ظالمان باز داشته چرا که به این وسیله به آنها تلقین می شود که مبارزه با ظلم و ستم کاری است که فقط به وسیله امام زمان که یک سر و گردن از خدا بالاتر است میسر است. چون اگر این عمل به دست خدا شدنی بود دیگر نیازی به شمشیر مهدی نبود. باید مهدی به کمک خدا و بندگانش بشتابد تا دین خدا حفظ شود و همه مردم دنیا به خوشبختی که همان شیعه راستین شدن است برسند. این آقا به خودشان زحمت نمی دهند که فکر کنند امام زمان هم یک انسان است با توانائیها و ناتوانائیهای یک انسان. جالب اینجاست که این آقا  می گویند امام زمان تنها زمانی ظهور خواهد کرد که ظلم همه دنیا را فرا بگیرد و در ادامه می گوید البته هنوز ظلم به آن اندازه زیاد نشده است که بشر احساس استیصال کند و منتظر دست خدا باشد.

در بخش دیگری از سخنان خود می گوید طبق آنچه در احادیث و روایات آمده است ظهور این امام نزدیک است. علائم ظهور از این قرارند: مثلا معروف شدن منکر و منکر شدن معروف، طلوع آن ستاره ای که هر دو هزار سال یک بار طلوع می کند(چرا فکر نمی کند 2000 سال بعدی زمان ظهور است) که در احادیث شریف آمده است که مدتی پیش آن ستاره طلوع کرد و خبر آن در رسانه ها منتشر شد.و حتی جنگ ایران و عراق و وضعیت مسلمین جهان.

حال کدام را باور کنیم ظهور نزدیک است چون که ظلم زیاد شده و یا ظلم هنوز آنقدر زیاد نشده که بشر تشنه دست خدا باشد.

در جایی دیگر به او می گویند حال که زمان ظهور نزدیک است و ظیفه ما چیست. این فوق تخصص ظهور شناسی می گوید:باید شرایت خود را بشناسیم خود را اصلاح کنیم و سعی کنیم خدا و امام را بشناسیم تا به امام نزدیک شویم با فرهنگ مهدویت آشنا شویم  احادیثی که در زمینه ظهور هست مطالعه کنیم دقت داشته باشیم در چه شرایطی هستیم تا از قافله عقب نمانیم. ظهور امام همانند عاشورا یک واقعه منحصر به فرد است. همانطور که هر که در عاشورا بود حسینی شد و ماند و هر کس نبود نشد و دیگر نتوانست جبران کند.

اگر امام زمان فقط زمانی می آید که ظلم بیداد می کند. اگر ما برای انتظار ظهور خودمان را اصلاح کنیم که ظلم زیاد نمی شود که ایشان تشریفشان را بیاورند. تکلبف ما چیست. خلاف کنیم که ظلم زیاد بشود که ایشان زودتر بیایند یا خودمان را اصلاح کنیم.

به قسمت جالب این مصاحبه توجه کنید

خبر نگار از این عالم عالی مرتبت می پرسد: » بر اساس روایتهایی که به دست ما رسیده است یکی از کارهایی که امام انجام خواهد داد انتقام گرفتن خون شهدای کربلاست در این زمینه هم مطالبی بیان کنید.

سید علی می گوید: بر اساس روایات و احادیث معتبر!!! یکی از اموری که حتما» به وقوع خواهد پیوست واز  محتومات خواهد بود .رجعت است. در رجعت دو گروه از عالم برزخ به دنیا خواهند آمد. و هر کدام در این دنیا سیری را خواهند داشت.. یک گروه مومنین خاص هستند که بعد از ظهور امام علیه اسلام رجعت خواهند کرد و در این دنیا زندگی دنیایی مجددی را خواهند داشت. گروه دیگر کفار و منافقین خاص هستند که به دنیا باز خواهند گشت که به کیفر اعمال خود خواهند رسید و نتیجه ستم و کفر ورزی خود را خواهند دید. از جمله آنها قاتلین امام حسین هستند. که به نص زیارت عاشورا و به دست مبارک امام زمان از آنها انتقام گرفته خواهد شد.و این در تازينامه کریم سوره مبارکه اسرا و احادیث  و زیارت عاشورا آمده است(مگر تازينامه بعد از کشته شدن  امام حسین نزول کرده که در سوره مبارکه اسرا از انتقام خونش سخن به میان آمده است!!!!)امام زمان انتقام خون جدش را در همین دنیا از از قاتلان خواهد گرفت و در ان دنیا نیز به کیفر خود خواهند رسید.

مگر نهایت انتقام مهدی از قاتلان حسین کشتن آنها با شمشیر نیست. یعنی محروم کردن آنها از زندگی. دوباره کشتن آنها چه کمکی به امام حسین می کند . آیا نوع مرگ با شمشیر با مرگ طبیعی متفاوت است؟اگر نهایت انتقام مردن است اکنون که مرده اند. دو بار مردن چه چیزی را در مسیر تاریخ زندگی حسین که سالیان پیش آمده و رفته عوض می کند؟

خبر نگار از او می پرسد : ما اطلاع  پیدا کرده ایم که شما طرحی و پیشنهادی با عنوان ستاد جهانی انتظار به برخی از اندیشمندان و مسئولین کشور اراده نموده اید اگر ممکن است در این خصوص نیز توضیحاتی بدهید.

در جواب می گوید. بنده طرح های مختلفی در زمینه های گوناگون دارم که هر کدام در جای خودش قابل توجه است و در صدد تدوین آنها هستم  طرخ ستاد جهانی انتظار!!! را تدوین نموده  و به بعضی از دوستان دانشمند و بزرگان علمی !!! کشور ارایه کرده ام که مطالعه کنند و این طرح و پیشنهاد های اینچنینی از قبل هم ارائه شده بود بنا بر این شد که در جلسه عالی مجمع جهانی اهل بیت مورد بررسی قرار بگیرد و جمع بندی شود تا مرکزی به نام آن حضرت و برای ایجاد زمینه فرهنگی لازم در جهان(گسترش ظلم برای نزدیک شدن ظهور) برای مقدم مبارک آن حضرت  تاسیس شود . و در عین اینکه نهادهایی  مانند مرکز فرهنگی انتظار نور و … و موسسه فرهنگی مهدی موعود و موسسه موعود تاسیس شده و مشغول فعالیت هستند(منظور سید علی  از فعالیت گسترش ظلم و فساد است) ولی به نظر می رسد که باید یک هماهنگی و وحدت عملی بین این مراکز صورت گیرد . از طرفی  باید سیر عملکرد این مراکز جهانی باشد تا بزرگراه فرهنگی برای آن حضرت در جهان زده شودتا بتواند بشریت را از عدم آگاهی ، جهل و نادانی برهاند تا هزینه کمتری را برای پذیرش مقدم آن حضرت بپردازد.ولی اگر آمادگی لازم را نداشته باشیم چه بسا ظهور آن حضرت و ایجاد حکومت جهانی الهی (مثل اینکه امام زمان قرار است رقیب بوش بشود)به دست آقا به دلیل مخالفت های عمومی در جهان با برخورد شدیدتر و بیشتر تحقق پیدا کند ولی اگر فرهنگ جهانی آمادگی ظهور منجی را داشته باشد تقابل و تعارض کمتری خواهد بود و در نتیجه ظهور آن حضرت به آسانی و عافیت بیشتر انجام خواهد شد.و کار آن حضرت و جامعه انسانی انشاالله تعالی نسبتا» آسان خواهد بود(حاج آقا فراموش کردند که در ابتدای مصاحبه گفتند ما نمی گوییم جهان بشریت را خوشبخت می کنیم چون توان آن را نداریم و شتاب در انجام کاری که در توان ما نیست نداریم.. خودش هم گیج شده نمی داند باید برای اصلاح جامعه تلاش کند یا ظلم کند که افزایش ظلم ظهور حضرتش را تسریع کند.)

حجت الاسلام معجزاتی در خصوص موسسه نسیم رحمت که به دست او تاسیس شده است می گوید ک این موسسسه تنها یک عضو دارد و ان هم خودم هستم(و اقعا» دستمریزاد. دست تنها این همه به ظهور امام زمان کمک می کند جای بسی قدر دانی دارد. )

آقای معجراتی منتظر واقعی را کسی می داند که در حد خودش یک مصلح است و به اصلاحات اجتماعی در حد خودش می پردازد(یعنی تا آن حد که ظلم بر جای خودش بماند مبادا ظهور حضرت به تعویق بیفتد.)تا آنجا که بتواند در  صدد ایجاد رفاه نسبی  عمومی است و در جهت احسان به خلق و حل مشکلات مادی و معنوی مردم  گام بر میدارد.( لابد همانند دولتمردان ایرانی)

وی در پایان سخنان خود می گوید باید از موقعیت و فضای بسیار خوب این دوره و ارزشهای جمهوری اسلامی برای خدمت به اسلام و پس دادن امتحان استفاده کنیم. و شرایط موجود را متصل به ظهور امام و سپس حکومت جهانی ان حضرت بکنیم.

من که بلاخره نفهمیدم دوره ما به ظهور امام زمان نزدیک است یا خیر.

جملات داخل پرانتز از نویسنده مقاله می باشد

بي خويشتني و عبوديّت

Κοινα τα ( των ) ψιλων [ koina ta ton philon = کوینا تا تون فیلون = شادخواریها و بهمنشیهای مشترک اجتماعی در گرو نیک منشیهای دوستان [ هموطنان ] است. ( فایدروس / آثار افلاطون / متن یونانی )

انسان، هر آن چیزی را که می آفریند به آن چیز مهر می ورزد. دلبستگی و عشق به هر آن چیزی که زائیده و ساخته و پرداخته من است، مهرورزی به چهره ها و تجلّیات خودم است. من، فرزندانم را دوست می دارم؛ زیرا هر کدام یک از آنها، چهره های گوناگونی از آرزوها و امیدها و حسرتهای من هستند. من داستان و شعر و طنز و خاطره و رمانهایی را که می نویسم، آنها را دوست می دارم و برایم ارزشمند هستند. من، تصویرها و عکسها و فیلمها و هنرهای دستی ام را دوست می دارم. آثار من، پاره ، پاره های وجود من هستند. اینها همه، تراوشات تجربیات و رنجها و اندیشه ها و گرایشها و آرزوهای من هستند. من با تمام آفرینشهایم می خواهم نهال درخت خودم را در گیتی بکارم تا همواره از من ? یاد ? شود. یاد از امیدهای من. یاد از آرزوهای من. یاد از حسرتهای من. یاد از مهرورزیهای من. یاد از هر آنچه که دوست می دارم و به آن عشق می ورزم.

هر دستگاه و ابزار و ماشینی را که من بسازم، آن چیز نشانه هایی از مرا با خود دارد. من، هر چیزی را که بپرورم آن چیز با هستی من سرشته و عجین است. آن میهنی را که من بپرورم و آباد کنم، آن میهن، آشیانه و کاشانه من است. هر کرداری و کاری از من، با ? بود ? من، اینهمانی دارد. آنچه را که من از خودم به فراسوی خودم وامی گذارم، آن چیز از من لبریز و افشانده شده است. من از خود، آنقدر لبریزم که پیوسته در گیتی افشانده و گسترده می شوم. ? بود ? من از واقعیّت من بیشتر است. در طول هزاره ها، من آنچه را که اندیشه و حقیقت و ابزار و ماشین و عقیده و دیدگاه من بود به فراسوی خودم افشاندم. ولی اکنون تمام محصولاتم بر من، حاکم و غالب شده اند. من آنچه را که تعالی فراکائناتی دادم، اکنون بر من سیطره یافته است و حاکمیّت جابرانه ی خود را اجرا می کند.

من در تنهایی خود، خدا را آفریدم. خدا در هر لحظه و هر مکانی با من بود. خدا، فرزند من بود و من معشوق و همال او. من با خدایم همگوهر بودم و همشیرازه. آن خدایی را که من آفریدم آنقدر به او مهر ورزیدم و برایم عزیز بود که او را متعالی ساختم. آن حقیقتی را که دائم در جستجویش بودم متعالی ساختم. آن ابزاری را که برای رفاه و خشنودی و سبکبالی ساختم، آن را متعالی ساختم. آن دانشی را که چراغ راه پایم می خواستم، متعالی ساختم. من هر آنچه را که برای زیبا زیستن و زیبا مردن و گیتی آرایی ساختم و یافتم، اکنون همه بر من حاکم و آمر شده اند. من در متعالی ساختن تمام آفریده هایم، آنها را از خودم و خودم را از آنها پاره کردم و بریدم. اکنون، درد و زخم سوزان این بریده ها و پارگیهاست که مرا افسرده و غمگین کرده است.

آن خدایی که معشوق و همال و همگوهر و زندگی بخش و نگاهبان من بود، نام عزیزش به غارت برده شد و متولّیانی قدرت پرست از او، قصّاب و شمشیر کش و خونریز و جانستان و آزارنده ی زندگی ساختند. آن حقیقت و دانشی که مرا دم به دم به جستجو و تفکّر و فراتر اندیشیدن و نوزایی می انگیخت، اکنون در دست قدرت پرستان، ابزار تحمیق و تحقیر و ستم و تهی سازی روح من شده است. من در ناامیدی و بُن بستهای خود است که می کوشم بیدار شوم و ذهنیّت و چشم اندازهایم را بازنگری و سنجشگری کنم؛ ولی  با بازگشت به ژرفای وجودم هنوز در دوزخ تعلقها و وابستگیها و گرایشها و ترسها می زییم.

من می اندیشم که مهر به میهن نمی تواند مهر به حکومتی باشد که برگزیده ی من نیست. درد میهن و رنج کژدم غربت، درد زیستن در دو وطن است. یکی وطنی که آزادی را پاس می دارد و به آن ارج می نهد و زندگی را حقّ مسلّم هر انسانی می داند و همواره نگاهبان و شیرین و خوش کردن جان انسانهاست. دیگری وطنی که مرا محبوس می کند و شکنجه می دهد و لبهایم را می دوزد تا از من، عابد و مقلّد و تابع بسازد. بریدن از حکومت و مبارزه با حکومتگرانی که آزادی مرا ارج نمی نهند و نگاهبان جان و زندگی من نیستند، هر گز پشت پا زدن و فراموش کردن و مهر ورزیدن به میهن نیست. من نمی توانم از عشق و مهری که به میهنم دارد، نتیجه گیری کنم که سفّاکی و ستم و خونریزی حاکمان و زورگویان حاکم بر آن را مجبورم تحمّل نیز کنم و هیچ نگویم. من نمی توانم برای وطنی که دوستش می دارم؛ ولی حاکمانش را به رسمیّت نمی شناسم خودم را آواره غربت کنم و همواره و هر کجا غریب باشم.

من اگر در میهنم ساکن؛ ولی فاقد آزادی و حقّ زیستن و اندیشیدن و سخن گفتن بدون هیچ هراسی باشم به همانسان احساس غربت و درد آوارگی را دارم که مهاجر و در سرزمینی با آزادی و دادورزی نسبی سکونت داشته باشم. در هر دو مکان، غریبم و تنها. هر دو برایم سوختن در آتش دوزخ است. من در وطنی که حاکمانش خونریز و معلّم حقیقت الهی و نامتغیِر و زندگی آزار هستند، زندانی ? حصار نای ? هستم و ? آواره یمگان ? و در وطنی که  آزادم و با دادورزی نسبی می زییم، دوزخم را نیز با خودم به دوش می کشم و با زخمهای سوزانم می زییم.

من خودم را آواره ی غربت نکردم تا آسوده و با خیال راحت و بی دغدغه، لحظات زندگیم را سپری کنم. مرا از عشق و مهر بی پایان به میهنم بود که آواره ام کردند و ناگزیر به مهاجرت شدم. من، مهر و عشق به میهنم را هنوز در رگهای وجودم با خود، آباد نگاه داشته ام و با امیدهایم آن را می پرورانم تا روزی که به میهنم بازگردم و بذرهای عشقم را در وجب به وجب خاک میهن بیفشانم و گیتی را بیارایم. من منتظر می نشینم تا روزی باز گردم و تخمه های وجودم را در خاک وطن بکارم. آنگاه هر گوشه ای از وطن، نشانه ایست از ? کار ? من که دیگران با خویشکاریهایم از من ? یاد ? خواهند کرد. من در چهره های افشانده شده ام در خاک میهن از خودم ? یادگارها ? به جا می گذارم. زندگی و میهن پروری و گیتی آرایی، ? یادگار? خدائیست که همگوهر و همال من است ومن او را دوست می دارم و به او مهر می ورزم؛ زیرا خدای من، عریان و برهنه و زیبا پیکر و گسترده پر است. او خدائیست [ سیمرغ گسترده پر =  تخمه ی خود زا ] که من می بینمش و در من عجین است. من حتّا اگر در غربت تنهایی بمیرم، رویاها و اندیشه هایم پس از من، گرداگرد میهنم خواهند چرخید و دیگران را همچنان به اندیشیدن خواهند انگیخت.

من، زندگی را دوست می دارم و به آن، مهر می ورزم. میهن، کشتزار امیدها و آرزوها و خواستها و نیازها و تجلیّات هستی من است. از این رو، آزادی و مهرورزی و دادگزاری به میهنی خاکی و خدائی زمینی نیاز دارند تا تخمه ی وجود مرا در واقعیّت خود بیافرینند و مرا دلشاد و خشنود و شورانگیز و با نوا بیارایند. در چنین رویاهائیست که من هنوز می اندیشم چگونه می توان به چنان میهنی که کنام آزادی و مهر و داد باشد، در واقعیّت زندگی به آن، چهره آراست.

من می اندیشم که هر عقیده ای و ایدئولوژیی و مذهبی كه می خواهد بر ذهنیّت و روان انسان حكومت كند، می كوشد كه او را از فردیت و خواسته ها و ? خود بودن ?  تهی كند. تا زمانی که انسان تهی مایه نشده است، آن عقیده و ایدئولوژی و مذهب نمی تواند ذهنیّت و روان او را تصرّف کند. از این رو،  همه ی عقاید و ایدئولوژیها و مذاهب در ذاتشان، خصومت ورزیدن با گوهر وجودی و عدم اعتماد به خود و نفرت از خود و منافع خود را توصیه می كنند. از نظر مومنان و معتقدان به مذاهب و ایدئولوژیها و عقاید دگماتیک به جای وجدان خویشزاییده، بایستی گریز از خود ایجاد شود تا سراسر گوهر انسان از مبانی و اصول آن عقیده یا ایدئولوژی یا مذهب انباشته شود. این كار به دو صورت انجام می گیرد. یا آنكه عقاید و ایدئولوژیها و مذاهب، خود را طبیعت و فطرت انسان یا آنكه خود را غایت انسان می شمارند و بالاخره انسان در سیر ایماناوری به آن عقیده یا ایدئولوژی یا مذهب، روز به روز از خود، تهی تر و از مبانی و اصول و فروع آن ایدئولوژی یا مذهب، پرتر می شود و سرانجام در آن محو و فانی می شود.

در این راستاست که غایت و فطرت، دو وجه یك واقعیتند و هر دو، وجدان خویشزائیده را نفی می كنند. هر دو، می خواهند كه فرد، نسبت به گوهر خود، نفرت بورزد و نسبت به خود، بدبین باشد و اعتماد به خود نداشته باشد؛ زیرا هر چه كه از گوهر فردی سرچشمه می گیرد، مانع از ریشه دوانیدن آن عقیده و ایدئولوژی و مذهب می باشد. عقیده و ایدئولوژی و مذهب، آفرینش فردی را سترون می كنند. تا زمانی که گوهر زاینده ی انسان، عقیم  نشود، هیچ عقیده و مذهب و فلسفه ی آلتی و ایدئولوژی نمی تواند بر انسان، مسلط و حاكم شود؛ یعنی در او فطری ساخته نمی شود یا آنكه غایت زندگی او نمی گردد. فردیّت و شخصیّت هر انسانی موقعی پدید می آید كه او بر علیه تمام عقاید و ایدئولوژیها و مذاهب برخیزد و با سیطره خواهی آنها گلاویزی فکری و سنجشگرانه داشته باشد تا بتواند به افکار و نگرشهای خود برسد.

انسان نه در فطرتش نه در كمالش با هیچ عقیده ای و هیچ ایدئولوژیی ( چه علمی چه غیر علمی ) عینیت ندارد. عقیده و ایدئولوژی و مذهب باید بی چون ? و – چرا تابع انسان باشد و در خدمت انسان در آید. از این رو، برای پیدایش فردیت، اندیشیدن با مغز خود بر شالوده تجربیات فردی به جای ایمان به حقیقتهای فراکائناتی و الهی و امثالهم می نشیند. انسانی که می خواهد خودش، سرچشمه ی افکارش و نوع زیستن خودش باشد، دیگر به هیچ حقیقتی اعتماد و احتیاج ندارد؛ بلكه به فكر خود اعتماد دارد و تکیه می کند. فكر كردن، نشانگر تولد فرد می باشد؛ یعنی من در باره ی هر آن چیزی که خودم با مغز خودم می اندیشم، یقین و اعتماد دارم و در چنین فعالیتی، هستی خود را درمی یابم. اندیشیدن فردی، اعتماد به هستی خودم را ایجاد می كند. در این كلمه است كه ایمان به عقیده و ایدئولوژی و مذهب جابجا می شود و به جای ایمان به عقیده، اعتماد به نفس، اعتماد به اندیشه های خودم می نشیند. طبعا در باره ی هر آن چیزی که من خودم نیندیشیده ام، اعتماد نیز ندارم و چون هر اندیشه ای، امكان پیدایش رفتار و عاطفه ی تازه ایست؛ پس با آنچه به تن خویش تجربه می كنم، اعتماد به هستی خود پیدا می كنم. از این به بعد برای آنكه اعتماد به هستی خودم داشته باشم، بایستی بیندیشم و رفتار بكنم و عواطف خود را بپرورانم و به كار اندازم و ابراز دارم.  بر همین پایه، به هر شخصی دیگر كه به تن خویش می اندیشد و از سرچشمه ی فردی خودش رفتار و احساس می كند، اعتماد دارم. با این اعتماد است كه فكر و کردار و عاطفه از سرچشمه ی تجربیات و شعور و فهم فردی  می جوشد و به تشویق کردن هیچ احتیاجی نیست. انسان در کردار و تفكر فردیش به انسانهای دیگر، اعتماد می بخشد و مردم به رفتار و اندیشه و احساسات او اعتماد می كنند.

همینطور مناسبات اجتماعی افراد در  یك جامعه  یا رفتارهای كشورداران، زمانی می توانند اعتماد آفرین باشند كه انسانها اقدامات و تصمیمات و سخنان خود را در راستای خشنودی و نیکبختی و شادمانی و خوش زیستی افراد اجتماع انجام دهند و با آن اقدامات خود به افراد جامعه اطمینان دهند. فرد به جامعه یا كشورداران به سبب اقدامات مداوم آنها و اندیشه و نگرانی آنها  برای او، اعتماد می كند و وفادار به آن جامعه می شود و احساس تعلق به آن جامعه می كند. اعتماد یك فرد به اجتماع یا كشورداران، برای آن نیست كه حكومت، الهی است یا مالک و معلّم حقیقت است یا ایدئولوژی خاصی را نمایندگی می كند. جامعه یا مقامدارانی كه برای اعضایش ( شهریارانش = شهروندانش ) اقدامی نكرد و در باره ی مسائل زندگیشان نیندیشید، آن شهریارانش ( یاران آن شهر و مملكت ) نیز ترك تعلق و وفاداری می كنند. جامعه موقعی هست كه شهریارانش به آن اعتماد دارند و این اعتماد فقط در اقداماتی كه آن جامعه یا كشورداران می كنند، ایجاد می شود.

بنابر این، فرد، در رفتار و اندیشه و احساس خود، اعتماد به خود پیدا می كند. از این رو به منشها و کردارهای فردی خود احتیاج دارد. او به فكر شخصی خود احتیاج دارد. او به آفرینندگی فردی و ابراز آن احتیاج دارد. به كمك آفرینش فردی در اندیشیدن و عمل كردن و احساس كردنست كه جامعه، آكنده از نیروهای تازه می شود. آتشفشانهایی از نیروهای فكری و کرداری و احساسی كه می توانند سراسر جامعه را تكان بدهند و شکوفا بکنند. در اینجاست كه بایستی  نیروهای  فعال و متحرك و زاینده را سامان داد.

خطر هر چیزی كه خالیست اینست كه می شود آن را با چیز دیگری نیز پر كرد. مبلغان و معتقدان به ایدئولوژیها و عقاید و مذاهب برآنند كه انسان بایستی به انبار تبدیل بشود تا فقط یك مذهب یا یك ایدئولوژی بر جامعه حكومت كند. تهی مایگی انسان، بزرگترین امكان قدرتورزی هر حكومتیست. قدرت طلبان مذهبی و ایدئولوژیکی، خلا وجود انسان را تصاحب می كنند تا آن را از اصول و باورداشتها و اوامر مذهب یا اصول ایدئولوژی خودشان پر كنند. هر چیز خالی را با چیز دیگر هم می توان پر كرد. انبار، جایی برای بسیار چیزهاست. از این رو، انسان تهی مایه كه بهترین وسیله برای حكومت یك عقیده یا ایدئولوژی یا مذهب است، می تواند وسیله ای برای حكومت هر عقیده ای بشود. وقتی تزلزلی در مبانی و اصول یك مذهب یا ایدئولوژی یا فلسفه ی آلتی پیدا شد، می توان با عقیده ی دیگر آن را پر كرد و انباشت.

وقتی تزلزلی در حكومت عقیدتی پیدا شد، به انسان، امكان آن داده نمی شود كه خودش، ? جهانخانه ی ? خودش را بیافریند. یك فلسفه ی دیگر، عقیده ی دیگر به بازار می آید تا این فضای خالی را پر كند. تا او را همانند سابق خالی نگاه دارد؛ یعنی با مواد پوچ تازه تری پر كند. هدف از انباشتن انسانهای خالی، كسب و دوام قدرت  و سیطره خواهی بر انسانهاست. پیدایش فردیت، خلا را نابود می كند و طبعا امكان ظهور قدرتهای مطلق سیاسی و مذهبی و ایدئولوژیکی را در اجتماع از بین می برد یا اقتدار خواهی آنها را بسیار محدود می كند؛ ولی مقتدر، اشتها به قدرت كامل و مطلق دارد. در جامعه ای كه افراد و شخصیتها هستند، هیچگاه نمی توان حكومت استبدادی و قدرت مطلق ایجاد كرد.

انباشته بودن هر فرد از یك عقیده ی تازه، دلیل آن نمی شود كه آن فرد، توخالی نیست.  سرمستی و جذبه و نشئـه ی  یك عقیده، همیشه نشان این خلا است. وجود انسان تهی مایه از این به بعد فقط به دلیل انباشتگی آن ایدئولوژی یا آن عقیده یا مذهب در اوست.  وجود او بر شالوده ی خویشاندیشی و جست – و – جوی بینشمندانه اش نیست؛ بلكه او از اصول و اعتقادات دیگری پر است. او حتا از عقیده و ایدئولوژیش لبریز می شود. برای او زندگی معنوی؛ یعنی انباشته بودن  از یك معنا یا یك حقیقت یا یك مذهب یا غایت. خطر انسان خالی كه از یك مذهب یا یك عقیده ی علمی یا غیر علمی پر است، خالی شدنش هست. او از هر تغییر فكری و عقیدتی می ترسد؛ زیرا تغییر فكر و عقیده، جز خالی شدن مطلق نیست و او از خلا مطلق می ترسد. او بایستی خود را از چیز دیگر و از عقیده ای دیگر دوباره پر كند. او هست، وقتی پر از مبانی اعتقادی و مذهبی و ایدئولوژیکی دیگری است. از این رو خالی شدن افراد از یك مذهب یا عقیده یا ایدئولوژی ضرورتا به فردیت و خویشاندیشی نمی انجامد.

برخی از ایدئولوژیها برای آن در اجتماع موجودند كه نگذارند فرد، جهانبینی [ = جهانخانه ] ی فردی خود را بیافریند. جهانبینی را با پسوند مشهور ? ایسم ? زینت كرده اند و خصوصیت فردیش را از او گرفته اند. ایدئولوژیهای علمی و غیر علمی ( امروزه از هر چیزی، علمی اش را می سازند؛ ولی در گذشته هر چیزی را فطری می كردند یا غایت انسان می شمردند ) نمی گذارند كه انسان، فردیّت خودش را كشف كند و نیروها و استعدادها و هنرهای فردی را به آفرینندگی بگمارد و می كوشند كه او را بلافاصله از یك عقیده ی دیگر پر كنند. انسان خالی به آسانی نمی تواند فرد بشود. انسانی را كه مذهب یا ایدئولوژی، قرنها از خویشباشی، خالی كرده از یك مرحله ی بسیار خطرناك می گذرد. انسان خالی شده پیش از آنكه خود بخواهد فرد بشود، مبلّغان مذاهب و ایدئولوژیها می کوشند که او را به پر شدن از اصول و مبانی اعتقاداتی ترغیب کنند ؛ نه اینکه به گستره ی آفریدن اندیشه های او مدد برسانند. از این رو نیز مذاهب و ایدئولوژیهای تازه و عقاید قدیمی با زیب و زیور امروزی ( اسلامها و ماركسیسمهای راستین ) می كوشند قیام فرد را مانع شوند. نمی گذارند كه فرد، سرپای خود بایستد و هسته ی آفریننده و نیرو و کردار و فكر خودش بشود. نمی گذارند كه فرد، معیار گذار و ارزش آفرین بشود.

با فردیت به عناوین و اتهامات اخلاقی از قبیل؛ خودپرستی و خودخواهی و اراده گرایی و فردگرایی و كیش شخصیت و سودجویی، مبارزه و دشمنی می كنند. فرد، خطر عقاید و ایدئولوژیها است. فرد، خطر استبدادورزی و قدرتهای مطلقه است. یك فرد تهی مایه به فرد تهی مایه ی دیگر اعتماد نمی كند؛ بلكه به آنچه دیگری را پركرده اعتماد می كند. همانطور او به خود اعتماد نمی كند؛ بلكه به آنچه او را پر كرده است، اعتماد می كند. موُمن و معتقد موقعی به دیگری اعتماد می كند كه دیگری، طبق یك عقیده یا فلسفه ی آلتی یا مذهب یا حقیقت خاصی كه در او انباشته اند، احساس و فكر و عمل بكند. اعتماد موُمنان و معتقدان به اندیشه و كردار فردی نیست؛ بلكه به مذهب و ایدئولوژی و عقیده ی گنجانیده شده در ذهنیت و روان اوست.

در چنین جامعه ای كه همه ی افراد،  تهی مایه هستند، فرد در اعتماد به خود یا اعتماد به دیگری به نام فرد مستقل احتیاج ندارد. او در دیگری به آنچه دیگری را انباشته است، اعتماد دارد. متْلا همه به الله یا پرولتاریا اعتماد دارند؛ نه به انسان. در جامعه ی همعقیدگان، كسی به فرد مستقل و خویشاندیش، اعتماد ندارد. ایمان به ایدئولوژی و مذهب، اعتماد به مردم را از بین می برد. آنچه فطرت انسان خوانده می شود یا آنچه غایت انسان و سیر تكاملی تاریخ خوانده می شود، همان چیزیست كه خلا او را پر كرده است و همان چیزیست كه او را خالی كرده است.

مسئله ی ما، مسئـله ی دوباره انسان شدن است، دوباره فرد شدن است. مسئله این نیست كه خلا خود را با عقیده یا ایدئولوژی تازه تری یا با مذهب گذشتگان یا اصلاح شده ی آن پركنیم؛ بلكه مسئـله این است كه این خلا را در خود براندازیم و با آنچه ما را خالی می كند، مبارزه كنیم. قدرتهای خلا ساز را در خود و در اجتماع به عقب برانیم و به رغم آنها موجودیت پیدا كنیم و فرد بشویم. فرد بایستی با نیروی آفرینندگی شخصی اش، خلایی را كه عقیده یا ایدئولوژی در او ایجاد كرده، دوباره تصرف كند و از آن خود بكند. فردیّت هر کسی بایستی در روند اندیشیدن با مغز خودش بتواند در کردارها و احساسات فردی اش، این خلا را از بین ببرد و آفریننده بشود.

ما با اعتماد به خود و انسانهای دیگر برای دمكراسی و آزادی احتیاج داریم. بدون چنین اعتمادی هیچ اقدامی نمی توان كرد. به جای ایمان به مذاهب و ایدئولوژیها، به همگرایی و همفکری و هماندیشی و همآزمایی و اعتماد به انسان و نیروهای آفرینشگرانه ی انسان احتیاج داریم. ما به آنچه دیگری را انباشته است اعتماد نمی كنیم؛ بلكه اعتماد خود را به فردیّت اندیشنده و شخصیّت جوینده و باهمآزماینده خودی كه در دیگریست می بخشیم. ما به انسان دیگر، در فكری و رفتاری كه از او پدیدار می شود اعتماد می كنیم؛ نه به حقیقت واحد یا فلسفه ی آلتی و واحدی كه در ذهنیت موُمنان و معتقدان، عملكرد یكنواخت دارد؛ نه به اصول و مبانی مذهبی و ایدئولوژیی كه همه را یك رنگ و یك شكل می كنند. ما به دیگری اعتماد می كنیم؛ زیرا دیگری یك شخص است و شخصیّت فردی خود را دارد؛ زیرا او اندازه گذار و معیار آفرین است؛ یعنی هم می تواند برای تمییز و تشخیص دادن نیک و بد خود، اندازه بگذارد هم می تواند طبق معیارهای فردی و نیروی ارزشگذارانه ی خود رفتار بكند.

اعتماد ما به نیروی آفرینندگی و معیار گذار انسان است؛ نه به عقیده ای كه به آن ایمان دارد و در ذهنیّت او و همعقیدگانش به یك فرم ثابت و قالبی و كلیشه ای حكّاكی شده است؛ نه برای اینكه گوهر او از عقیده  و نظر و باورداشتهای مطلوب ما انباشته شده است. بنابر این، اعتماد ما در امكانات بالقوه ایست كه در آزادی فردی دیگری نهفته است. اعتماد ما به افشاندن و پدیدار كردن معیارهای فردی در رفتارها و کردارهای اجتماعی اوست؛ زیرا شخصیّت او در کردارها و اندیشه ها و احساسات اجتماعی اش پدیدار می شود. با اعتماد به چنین انسانیست كه ما خواهیم توانست جامعه ای نو بسازیم.

آریابرزن زاگرسی

آدرس پست الکترونیکی نگارنده: azagrosi@yahoo.de

درج این جُستار در مطبوعات و تارنماهای اینترنتی بدون دخالت در متن، در سراسر جهان، آزاد است.

از نامه هایی که مرا به تفکّر و بازاندیشی و ژرفبینی بیانگیزانند، دلشاد می شوم.

افيون توده ها

 «افيون توده ها»

 نگاهي به ماهيت و نقش اجتماعي دين

 

از حقيقت دوره دوم، شماره 30، مرداد 1378

www.sarbedaran.org

دين چيست و جايگاه آن در تاريخ جامعه بشري كدام است؟ بدون درك درست  از اين مساله، مبارزه عليه ستم و استثمار؛ مبارزه عليه تقسيم جامعه به غني و فقير، به بالا دست و فرودست؛ و بناي جامعه اي نوين بر خاكستر جامعه طبقاتي، ممكن نيست. هر فرد انقلابي بايد درك عميقي از مسائل مربوط به دين و نقش آن در تاريخ داشته باشد تا بتواند به پي ريزي راه رهائي همه جانبه و كامل توده هاي مردم خدمت كند.

  چرا؟ چون دين، جهان موجود و كاركرد آن را تحريف مي كند و وارونه جلوه مي دهد؛ ذهن توده هاي مردم را به بن بستهاي تاريك مي كشاند. آنها براي لحظه اي فرار از رنجها، دلهره ها و دهشتهاي جامعه طبقاتي به دين معتاد مي شوند.

  در جهان امروز طبقات حاكم و بطور كل طبقات استثمارگر از دين براي استمرار بخشيدن به سلطه خود استفاده مي كنند. آنان براي حفظ سلطه خود بر طبقات فرودست، براي پا برجا نگاه داشتن اوضاعي كه مساعد حال طبقات ستمگر است، از دين استفاده مي كنند. دين داراي خصلتي است كه به آنان امكان چنين استفاده اي را مي دهد.

  بخشهائي از توده هاي مردم براي مقاومت در برابر ستم، به عقايد مذهبي متوسل مي شوند. اما دين ذاتا قادر نيست راه رهائي را به آنان نشان دهد و كمك كند كه شرايط فلاكت بار خود را تغيير دهند. اين حقيقت مهمي است كه مردم كشور ما در بيست سال گذشته آن را از نزديك تجربه كردند. دين سازمان يافته همواره براي تقويت موقعيت ستمديدگي توده هاي مردم استفاده مي شود؛ بندگي و تسليم به وضعيت موجود را برايشان موعظه مي كند و وعده زندگي بهتر در «آن دنيا» را مي دهد. اما چيزي به نام «آن دنيا» وجود ندارد. لنين گفت كه هر نظم اجتماعي ارتجاعي به دو چيز نياز دارد: جلاد و روحاني! آنها دست در دست يكديگر كار مي كنند. استفاده سيستماتيك و همه جانبه جمهوري اسلامي از دين بعنوان ابزار سركوب و تبليغ تبعيت برده وار از دولت، رواج خرافه و سنن و باورهاي عقب مانده، گواه حرف لنين است. جمهوري اسلامي عريان تر از هر رژيمي نقش جلاد و روحاني را به هم آميخت و بيشترين استفاده را از هر دو كرد.

 

 آموزه هاي مذهبي غير علمي و تخيلي است و بايد به نقد كشيده شود

 ما بايد آموزه هاي مذهبي را رد كنيم. زيرا باورهاي مذهبي، خيالي و غير واقعي است. اما همه توده هاي كارگر و زحمتكش كه عليه نظامهاي ارتجاعي بر مي خيزند بر اين امر آگاهي ندارند. آگاه كردن آنان به اين مسئله بخشي از ياري رساندن به آنهاست كه بتوانند طبقات استثمارگر و ستمگر را در هر لباسي بشناسند و مبارزه خود را عليه آنان  هر چه آگاهانه تر و پيروزمندانه تر به پيش ببرند. آنان را بايد به ماهيت ستمگرانه كليه اديان و مذاهب و به غير واقعي بودن جهان بيني مذهبي، آگاه كرد.

  اعتقادات مذهبي مانع از آن مي شود كه توده هاي مردم، جهان و هستي را آنطور كه هست بشناسند. مانع از آن ميشود كه مردم شناخت صحيحي از نيروهاي محركه طبيعت و جامعه پيدا كنند. بدون شناخت درست، هيچ چيز را نميتوان عوض كرد: نه ميتوان نيروهاي مخرب طبيعت را به نفع زندگي انسان مهار كرد؛ و نه ميتوان ستم و استثمار را از جامعه جاروب نمود و به زباله داني تاريخ انداخت.

  دين به ما چه مي گويد؟ مي گويد موجودات و نيروهائي در جهان هستند كه بشر هرگز نميتواند به درك و فهم آنها دست پيدا كند. بنابراين، بشر هميشه بايد خود را تابع اين موجودات و نيروهاي ماوراء الطبيعه كند. در اديان يكتاپرست اين نيروي ماوراء الطبيعه، خداست. دين به ما مي گويد كه تنها راه كامل شدن انسان آنست كه دستورات اين نيروي ماوراء الطبيعه را اجرا كند. دستورات اين نيروي ناشناختني و دست نيافتني «آسماني» از چه طريق به ما صادر مي شود و تفسير مي شود؟ از طريق واسطه هاي زميني كه رهبران مذهبي خوانده مي شوند. اين تضاد لاينحلي براي كليه اديان جهان است كه همواره آن را دچار بحران ميكند. زيرا توده هاي مردم با هشياري اين تضاد را پيش مي كشند و حقيقت احكام مذهبي را مورد شك قرار مي دهند.

  كليه احكام مذهبي در تمامي اديان، اساسا غلط و غير واقعي هستند. اما همه مذاهب بطرز خنده دار و مسخره اي معتقدند كه مذاهب ديگر بغير از مذهب خودشان، پر از دروغ و فريب است. البته حق با همه آنان است! اغلب آدمها براحتي قبول مي كنند كه ادعاهاي مذاهب ديگر واقعي نيستند، اما قبول نمي كنند كه ادعاهاي مذهب خودشان (معجزه ها، وحي ها و غيره) فريب و توهم و ياوه است. مي گويند «مذاهب ديگر» مبتني بر كلام وحي شده خداوند نيست بلكه اختراع و تخيل بشر است؛ و همه آنها راست مي گويند.

  بزرگترين حكم مذهب، يعني وجود يك نيروي «الهي»، از همه غير واقعي تر و خيالي تر است. موجود يا نيروي «الهي»، وجود خارجي ندارد. واقعيت و هستي هيچ نيست مگر ماده متحرك كه اشكال بي نهايت گوناگون به خود مي گيرد. در اين جهان هيچ چيزي موجود نيست كه بشر نتواند از آن شناخت بدست آورد. البته در هر مقطع زماني معين از تاريخ بشر، ما خيلي چيزها را نمي دانيم اما دير يا زود با گذشت زمان و ترقي دانش بشر به شناخت از آنها نائل خواهيم آمد. آيا تاريخ بشر به اندازه كافي اين را به ما نشان نداده است؟ تاريخ بشر سير ترقي از ندانستن به دانستن، از جهل در مورد امور طبيعت و جامعه به شناخت از آنها بوده است. بزرگترين مانع مقابل ترقي سريعتر دانش بشر، سلطه ستم و استثمار بر جهان است. وجود تمايزات طبقاتي در ميان انسانها، بزرگترين مانع پيشرفت سريعتر دانش بشر است. با رها شدن بشر از قيد اين نظام طبقاتي در كل جهان، شناخت بشر در مدت كوتاهي ميليون بار بيشتر ترقي خواهد كرد.

چگونه اديان بر جوامع مسلط شدند  و پا بر جا ماندند؟

اغلب مي شنويم كه «كشور ما كشوري اسلامي است». انگار كه از روز ازل اينطور بوده است. خير! مطالعه تاريخ، علل غلبه اديان مختلف در نقاط مختلف جهان را بخوبي نشان مي دهد. مثلا در هر كجاي جهان كه مسيحيت و اسلام غالب است، اين موقعيت به ضرب شمشير و پيروزي در جنگ و اشغالگري برقرار شده است. هر جا كه زور يكي بر ديگري چربيد، آن دين غلبه كرد. مسيحيت گسترش يافت چون امپراطوري رم آن را بعنوان دين رسمي خود اتخاذ كرد و هر كجا كه لشگريان رم غلبه كردند، مسيحيت نيز دين غالب شد. ماركس در آثار متعدد خود توضيح ميدهد كه چگونه در امپراطوري رم، اديان كهن جاي خود را به مسيحيت دادند: «سقوط اديان كهن، سقوط دول كهن را سبب نشد. بلكه اين سقوط دول كهن بود كه موجب سقوط اديان كهن شد.» (نقد فلسفه حق هگل نوشته ماركس)

مستعمره چي هاي اروپائي نيز هر جا را به اشغال خود درآوردند، مسيحيت را به اهالي آنجا تحميل كردند. مثلا غلبه مسيحيت در ميان سرخپوستان بومي قاره آمريكا به پشتوانه جنگهاي استعمارگرانه بيرحمانه اسپانيائي ها امكان پذير بود. اسلام نيز وقتي رونق گرفت كه يك دين كشورگشا شد و تا آنجا كه شمشيرش بريد، پيش رفت. تبديل شدن مسيحيت و اسلام به ادياني با نفوذ اصلا «مقدر» نبود. اينها نيز مانند هزاران دين ديگر مي توانستند به خاموشي بگرايند، يا بعنوان باور گروهي كوچك از انسانها باقي بمانند. مسيحيت و اسلام به دليل آنكه به بازوي مذهبي امپراطوريهاي قدرتمندي تبديل شدند، توانستند به اديان پر نفوذي تبديل شوند. اگر محمد و پيروانش، دشمنان خود را در نبردهاي گوناگون مغلوب نكرده بودند، اسلام به مثابه يك فرقه كوچك در بخشي از عربستان باقي مي ماند يا كم كم اضمحلال يافته و از بين مي رفت. در همان دوره كه اسلام ظهور كرد، امپراطوريهاي رم و ساساني در جريان جنگهاي پياپي با يكديگر تضعيف شده و رو به سراشيب نهاده بودند. به اين ترتيب «خلاء قدرت» بوجود آمده بود. در چنان شرايطي بود كه امپراطوري اسلام توانست سربلند كند و نفوذ و سيطره خود را در بخشهاي نسبتا وسيعي برقرار كند. اگر چنان شرايطي نبود، بعيد بود كه اسلام بتواند به يك نيروي سياسي و مذهبي قوي در جهان تبديل شود. اگر در اوائل قرن چهارم ميلادي، امپراطوري رم مسيحيت را به عنوان دين امپراطوري خود اتخاذ نكرده بود، تبديل آن به ديني چنين با نفوذ در جهان بسيار نامحتمل بود.

اين اديان قدرتمند همواره از طريق عملكرد سيستماتيك دولتهاي ارتجاعي در عرصه ايدئولوژي پا بر جا مانده اند. نزديك به سه هزار سال است كه طبقات حاكمه ارتجاعي با استفاده از قدرت دولتي بطور سيستماتيك عقايد مذهبي را در مغز مردم فرو كرده اند. دليل مذهبي بودن اكثر مردم جهان اينست و نه اينكه گويا خداوند مهر اين مذهب را در دل آنان جاي داده، يا اينكه مذهب نماينده حقيقت است و به اين دليل در قلب مردم جاي مي گيرد. 

كليه دولتهاي ارتجاعي در  جهان (چه دولتهاي كشورهاي سرمايه داري پيشرفته مانند آمريكا و چه دول كشورهاي عقب مانده مانند ايران) همواره مذهب غالب را تقويت مي كنند. حتي در كشورهائي مثل آمريكا كه دين و دولت از هم جدا هستند، دين غالب از پشتوانه طبقات حاكمه برخوردار است و طبقات ثروتمند آن را تقويت مي كنند. آنها از دين به عنوان يكي از سلاحهاي حفظ ثبات حاكميت خود استفاده مي كنند. هزاران سال است كه عقايد مذهبي و خرافه به طرق گوناگون  تشويق شده و در شالوده جامعه بافته شده است. به همين جهت براي خيلي ها تصور اينكه دين صرفا در مقطع معيني از تاريخ جامعه بشري بوجود آمده و در مقطع معيني از تاريخ بشر از ميان مي رود، مشكل است.

 

كتاب هاي مقدس همه نوشته دست بشرند

 تازينامه و بقيه كتابها وحي منزل نيستند، بلكه اختراع خود بشر مي باشند. هر كدام از اين كتابها را ورق بزنيم مشاهده مي كنيم كه پر از مطالب غلط است. مطالبي كه غلط بودن آنها در زمان خودشان معلوم نبود اما به مرور زمان، غلط بودن آنها توسط علم و تجربه تاريخي ثابت شده است. علت غلط بودن «كتب مقدس» اينست كه اينها نه كلام خداي بي مكان و زمان، بلكه محصول خود بشر است و نمايانگر سطح شعور و تخيلات وي در آن زمان مي باشد. مثلا تصويري كه تازينامه از آسمان بدست مي دهد، چتري است بالاي زمين كه خدا آن را با دست نگاهداشته تا نيفتد. اين خود نشان مي دهد كه تازينامه كلام خداي مفروضي كه از طريق جبرئيل به محمد ديكته شده نيست؛ بلكه كلام خود محمد است. در واقع تازينامه بيان فهم خود محمد است. و فهم محمد به نوبه خود بيان جامعه اي است كه محمد در آن مي زيست و سطح شناختي كه از جهان و كهكشان در نزد آن جامعه بود. معرفت جهان شناسي تازينامه و انجيل و تورات و كتب مشابه مذهبي، غلط و پر از اشتباه است. (1) مثلا در آنها چنين آمده كه خورشيد، ماه و ديگر سيارات به دور زمين مي چرخند و نسبت به آن تثبيت شده اند. اما اين واقعيت ندارد. واقعيت آنست كه زمين خيلي جوان تر از بسياري ستارگان و اجسام آسماني در كهكشان است. تورات مي گويد كه خداوند، ستارگان و خورشيد و ماه را به دور زميني كه روي آن حيات وجود داشت چيد! اين حرف كاملا اشتباه است و از سوي موجودي خيالي بنام «خداي عالم و دانا و اشتباه ناپذير» نازل نشده است، بلكه زاييده ذهن بشر است ـ بشري كه به خاطر سطح پائين رشدش در آن موقع هنوز شناختي بسيار ابتدائي از خود و جهان پيرامونش داشت. در واقع چنين احكامي شعور نازل آن موقع بشر را منعكس ميكند. به قول ماركس: 

  «توليد نظرات، ايده ها و آگاهي از همان ابتدا (ابتداي شكل گيري جامعه بشري) با فعاليت مادي و ارتباطات مادي ميان انسانها كه زبان زندگي واقعي است، در هم تنيده است. توليد ايده هاي انسان، تفكر، رابطه معنوي ميان انسانها، نتيجه مستقيم شرايط مادي آنان است. اين در مورد توليدات معنوي در شكل زبان، سياست، قوانين، معيارهاي اخلاقي، مذهب، متافيزيك (اعتقاد به ماوراء الطبيعه) و غيره، نيز صادق است. توليد كنندگان ايده ها و نظرات بشر، انسان هستند؛ اما مختصات اين انسان فعال و واقعي توسط درجه رشد نيروهاي مولده (يعني درجه توانائي انسان در شناخت يافتن از طبيعت و مهار طبيعت در خدمت به خود) و مناسبات منطبق بر اين نيروهاي مولده در كليه زوايايش، تعيين ميشود. آگاهي هرگز نميتواند چيزي مگر هستي آگاهانه باشد و هستي انسان چيزي نيست مگر پروسه زندگي واقعي. علت آنكه انسانها و مناسبات ميان آنها در حيطه ايدئولوژي مانند تصوير دوربين عكاسي وارونه مي افتد، مربوط به پروسه زندگي تاريخي شان است…بنابراين آگاهي از همان ابتدا محصولي از جامعه است، و تا زماني كه بشر باشد چنين خواهد بود….» (ايدئولوژي آلماني، توضيحات داخل پرانتز از ما ـ حقيقت)

  همه اديان، اجر و پاداش هائي را به پيروان خود وعده داده اند. حتي نوع وعده هائي كه داده شده برخاسته از شرايط طبيعي و اجتماعي جامعه اي است كه پيامبران اين اديان در آن زندگي مي كردند. مثلا، اجري كه تازينامه به مومنان وعده داده  را در نظر بگيريد. به آنها وعده سايه خنگ، نهرهاي جاري، ميوه فراوان و غيره داده شده است. در واقع چنين مكاني براي مردم صحراي سوزان عربستان، جائي كه محمد هزار و چهارصد سال پيش مي زيست، مانند بهشت است. يا به مومنان وعده حوريان يا دختران باكره سياه چشم و «پسران جوان كه به لطافت مرواريد بكر مي باشند» را داده است. اين انعكاس مناسبات اجتماعي جامعه اي است كه محمد در آن مي زيست و با آن آشنا بود.

  همانطور كه ماركس مي گويد: مذهب، انسان را نمي سازد؛ انسان مذهب را مي سازد. مذهب ساخته انساني است كه در شرايط و جامعه معيني مي زيست. دين در واقع تئوري عام، دائره المعارف، معيارهاي اخلاقي و بطور كل منطق آن جامعه معين به زباني عاميانه است. محصولات تئوريك جامعه و اشكالي كه آگاهي (شعور) بخود مي گيرد (در شكل مذهب، فلسفه، اخلاقيات وغيره) همه از مناسبات توليدي و اجتماعي ميان انسانها سرچشمه گرفته است. (نقل به معني از «در آمدي بر نقد فلسفه حق هگل»)

  در كتب هر سه دين يهود، مسيحيت و اسلام ميتوان تناقضات دروني و همچنين نكات غلط بيشماري يافت. غلط از آب در آمدن بسياري از ادعاهاي اين كتب مسئله اي طبيعي است. چون اين كتب متعلق به عهد كهن مي باشند. به موازات تكامل شناخت بشر، بسياري از آثار قبلي بشر كهنه و منسوخ شده اند. چون تجربه تاريخي و پيشرفت علم غلط بودن آن ها را ثابت كرده است. و اين كاملا طبيعي است و بسياري از آثار كنوني بشر نيز چنين سرنوشتي خواهند داشت. اما مسئله اينجاست كه مذهبيون اين كتب را فرستاده خدائي كه عالم و مسلط بر گذشته، حال و آينده و اشتباه ناپذير است، مي شمارند و اصول آنرا براي زندگي امروز بشر تجويز مي كنند. در حالي كه جاي اين كتب در موزه هاست. از اين جاست كه افشاي تناقضات آشكار و غلط هاي آشكارتر اين كتب مهم است و بي اعتباري و ورشكستگي ادعاهاي مذهبيون را نشان ميدهد. 

  هيچ ديني نمي تواند بطور صحيح تاريخ، جوهر كهكشان، زمين و موجودات بشري و تكامل اجتماعي آنان را منعكس كند. اين كار فقط از عهده علوم طبيعي و علم اجتماع ماترياليستي (كه براي اولين بار توسط ماركس پايه گذاري شد) بر مي آيد.

  نتيجه آنكه: اولا، كليه نوشته هاي مذهبي تنها درك و شعور زمان خود را منعكس مي كنند؛ و از آنجا كه درك و شعور بشر همواره در حال تكامل است، غلطهاي اين نوشته ها به مرور آشكار شده است. ثانيا، چار بند مذهب وابسته به يك ادعاي قلابي است. وابسته به اين ادعا است كه نيرو ماوراء الطبيعه اي به نام خدا موجود است. ايدئولوژي مذهبي، متكي بر تحريف واقعيات جامعه و طبيعت و ادعاهاي جعلي است.

  دين اختراع خود بشر است و از همين زاويه بايد خاستگاه تاريخي و اجتماعي و تاثيرات آن را بر تاريخ و جامعه بررسي كرد. بررسي كتب اديان سه گانه (يهوديت، مسيحيت و اسلام) نشان مي دهد كه اينها تاريخ سياسي ـ مذهبي يك قوم مشخص هستند. اقوامي كه در عهد كهن مي زيستند. ولي اين كتابها حتي وقايع همان قوم مشخص را نيز بدرستي منعكس نمي كنند. يعني تركيبي هستند از واقعه نگاري و افسانه و باورهاي مذهبي و دگم هاي اقوام گوناگون آن مناطق. در اين كتابها برخي وقايعي كه ادعا شده، هرگز اتفاق نيفتاده است. يك فصل مشترك همه آن است كه مذهب و قوم خود را نسبت به مذاهب و اقوام ديگر ممتاز مي شمارند و نظر كرده خدا مي دانند. مثلا اسلام سعي مي كند «برگزيدگي» خود را با اين ادعا كه آخرين دين جهان و پيغمبرش «خاتم الانبيا» است، نشان دهد. هر فرد جديدي كه ادعاي پيغمبري بكند، «ديوانه» قلمداد مي شود. در حالي كه اباطيل و ياوه هائي كه مدعيان جديد پيامبري علم مي كنند عينا همان اباطيل و ياوه هاي پيامبران قبلي است. ولي هيچكس قبلي ها را ديوانه نمي خواند. جالب است كه مذهبيون، دين خود را برگزيده خداوند مي شمارند، اما هر وقت فاجعه اي و بلائي رخ مي دهد، داستان هائي براي توجيه آن اختراع مي شود. مثلا، وقتي بلائي نازل مي شود همان كارهائي كه مردم هميشه انجام داده اند ناگهان تبديل به «گناه» و مستوجب غصب الهي مي شود. يا اينكه مي گويند، «خدا دارد بندگانش را امتحان مي كند»؛ و انتظار دارند كسي از آنها نپرسد: «مگر خداي شما مرض دارد؟»

  همه اديان، مردم را از «گناه» و «عقوبت» مي ترسانند و با وعده هاي «اجر» فريب مي دهند. اما در مناسبات ميان انسانها و در جامعه بشري چيزي بنام «گناه» موجود نيست. آنچه موجود است چيزهاي درست و غلط؛ عادلانه و ناعادلانه است. اينكه چه چيزهائي درست و چه چيزهائي غلط است، چه چيزي عادلانه و چه چيزي ناعادلانه است، معيارهائي است كه توسط موجودات بشري و شرايط اجتماعي معين، برقرار مي شود و وابسته به زمان و نوع جامعه اي است كه مردم در آن بسر مي برند. اين معيارها با گذشت زمان و با تغيير نظام هاي اجتماعي بشر، عوض مي شوند. به همين دليل امروز تقريبا همه قبول دارند كه برده داري غلط است در حالي كه انجيل و تازينامه آن را مجاز مي شمارند. اين كتابها مملو از نژادپرستي، زن ستيزي، و وحشيگري تحت عنوان قصاص و غيره است كه امروز هيچكدام قابل قبول و قابل تحمل نيست.

 

تمامي اديان توجيه گر و ابزار استثمار و ستم اند

  دين يك ابزار ستمگري است. بخشي از زرادخانه طبقات حاكم براي اعمال ستم است. اين نقش را در سراسر تاريخ چند هزار ساله آن تا به امروز ميتوان ديد. نقش حقيقي تازينامه و انجيل و تورات و امثالهم عبارتست از تبليغ استثمار و ستم. هيچ بخش از كتاب هاي مقدس به نفع ستمديدگان نيست. اين كتابها ظاهرا در مورد رحم و عطوفت و صلح حرف مي زنند. اما اصلا منظورشان اين نيست كه مخالفين يا رقباي خود را نكشيد و به همه رحم داشته باشيد. جمهوري اسلامي راست مي گويد كه بر طبق تعاليم و دستورات تازينامه، با مردم و مخالفانش چنين بيرحمانه و با شقاوت رفتار مي كند.

  زن ستيزي يك مشخصه تمام اين اديان است. اين زن ستيزي تا بدان حد است كه حتي فعل و انفعالات بدني و جنسي زن مانند عادت ماهيانه را كثيف (يا بقول تازينامه نجس) مي دانند. اديان بر فرودست بودن زن نسبت به مرد تاكيد مي گذارند و انواع و اقسام تحقيرها را نثار آنان مي كنند. در همه  كتب ديني وعده داده ميشود كه اگر ورق برگردد و دين شان قدرتمند شود، دمار از روزگار مخالفان خود در خواهند آورد. بينشي كه اديان در ذهن پيروانشان جا مي اندازند اينست كه كسي كه آنكه قبلا تحت استثمار بوده شانس آن را خواهد داشت كه استثمارگر شود و ديگران را به زنجير استثمار و ستم بكشد. در هيچيك از كتب مقدس به هيچوجه نمي توان نكته اي پيدا كرد كه حكم بر كنار گذاشتن مناسبات استثمار و ستم بدهد. در اين كتاب ها چند جمله به نفع تهيدستان و در مذمت اغنيا گفته مي شود و داستان هائي درباره كمك به فقرا مطرح مي شود. اما اين هم دليل خود را دارد. علت آنست كه پيروان اوليه اين اديان، از ميان تهيدستان بوده اند. كتب ديني عمدتا اطاعت از وضع موجود و شورش نكردن را موعظه مي كنند و وعده مي دهند كه فقر و فلاكت تهيدستان در آن دنيا جبران خواهد شد. نتيجه اين موعظه هاي ديني هيچ نبوده مگر عقب ماندگي، سكون و اختناق سياسي در جوامع مذهبي. در تازينامه حرف هائي در مورد كمك به تهيدستان و وابسته نشدن به ثروتهاي اين جهان زده شده است و همزمان از پيروان محمد خواسته شده است كه به غير مومنان و كفار حمله كنند و آنان را غارت كنند، زنانشان را تصاحب كنند، آنان را به بردگي بگيرند. اشكال مختلفي از استثمار و ستم تبليغ و مورد حمايت واقع شده است. تازينامه، كودكان را همانند بردگان جزو دارائي هاي مرد به حساب مي آورد. تازينامه زنان و بردگان را جزو غنائم جنگي با ارزش حساب مي كند. زنان را تابع مردان و پست تر از آنان تصوير مي كند. مي گويد مردان بايد بر زنان تسلط داشته باشند و آنان را كنترل كنند. مي گويد، ارزش زن در آن است كه براي مرد بچه بياورد. مي گويد، زنان مزدوج يا «بيوه» را به همسري نگيريد مگر آنكه برده شما باشند. با صراحت گفته مي شود كه زن بايد مطيع باشد، زن غير مطيع بايد توسط مرد كتك بخورد و غيره. محمد، هر وقت به صلاحش هست سوره اي از سوي خدا نازل مي كند و در ميان پيروان و يا مخالفان خود ترس مي اندازد و آنان را مطيع مي كند. مثلا يكي از سوره ها عليه زنان خودش است. چون اين زنان بخاطر آنكه محمد مرتب با زني كه به بردگي مسلمانان در آمده بود همبستر مي شد، به تنگ آمده بودند. و محمد براي اينكه از شرشان خلاص شود سوره اي از سوي خدا نازل كرد و به زنان محمد هشدار داد كه «اگر او شما را طلاق دهد، زناني بهتر از شما به او داده مي شود»

  در كتب هر سه دين، نظم موجود و مناسبات استثماري موجود بعنوان يك نظم غير قابل تغيير قلمداد مي شود و مخالفان را مستوجب رنج و عقوبت مي دانند. لعن و نفرين ابدي را نثار غير مومنان مي كنند. همه اينها درست در نقطه مقابل ادعاي ايجاد برابري و عشق در ميان نوع بشر است. غارت و قتل عام هاي دهشتناك، تاكيد بر تبعيت برده از برده دار، زن از مرد، مردم از حكومت در اين كتابها مكررا مورد تاكيد واقع شده است. مثلا، انجيل مي گويد بردگان بايد از اربابان خود اطاعت كنند. مردان بايد بر زنان مسلط باشند و آنان را به بند بكشند. مي گويد اگر موجودات بشري (بخصوص تهيدستان جامعه) خود را تابع قدرت «الهي» نكنند تا ابد بيچاره باقي خواهند ماند و دچار بدبختي بيشتري خواهند شد. مي گويد در هر حالت، بدبختي در اين جهان را تحمل كنيد چون خداوند در آن جهان به شما بابت اين بدبختي ها پاداش خواهد داد؛ و مي گويد اطاعت از خداوند يعني اطاعت از قدرتهاي ارتجاعي زميني.

  پيامبران و پدرسالاران دين يهود و مسيح، يعني ابراهيم، عيسي، يعقوب، موسي و داوود پادشاه و سليمان پادشاه، همه برده دار بودند و بر دهها زن و معشوقه فرمان مي راندند. در انجيل هاي گوناگون، بر تصاحب زن، برده و فتح و غارت اقوام رقيب مهر تائيد مي كوبد. در داستان قوم لوط (در «سفر آفرينش» فصل 19 و بند هشت)، آمده است كه لوط براي حفاظت از «ملائك» كه در خانه او ميهمان بوده و مردان قوم لوط قصد آنها كرده بودند، به آن مردان پيشنهاد مي دهد بجاي «ملائك» به دختران او تجاوز كنند! و اين را نشانه سخاوت و بزرگي اين پاتريارك (پدر سالار) و ميهمان نوازي از ملائك جا ميزند! و خداوند اين بزرگي لوط را آنچنان تحسين مي كند كه هنگام نابود كردن قوم سدوم و اقوام ديگر، لوط را معاف مي كند.

  يا در يكي از قصص، خداوند اسرائيل به قوم بنيامين كه به اندازه كافي زن نداشت دستور مي دهد كه به يك قوم بدبخت ديگر حمله كنند، تمام زنان غير باكره و مردان را بكشند و دختران باكره را براي همسري به قوم خويش بياورند. وقتي اين كار را با موفقيت انجام مي دهند خداوند در كتاب مقدس يهوديان آنان را تحسين مي كند. در مناسبات دروني قوم يهود نيز به ثروتمندان و طبقات حاكمه اين «حق الهي» داده شده كه فقرا و ضعفا را استثمار كنند، اربابان بر بردگان سلطه داشته باشند، مردان بر زنان ستم كنند.

 

در عصر كنوني چه عواملي تفكرات  مذهبي را كماكان در جامعه بشري بازتوليد مي كند؟

   اما چرا دين تا به امروز بر جاي مانده، با وجود آن كه دروغين بودن و غير علمي بودن مباني اصلي آن آشكار شده است؟ اولا، قدرتهاي ارتجاعي حاكم بر اهميت مذهب در حفظ نظام ستمگرانه شان واقفند، و از هر وسيله ممكن (منجمله از قدرت سياسي و كنترل رسانه ها) براي تقويت و تبليغ مذهب به اشكال گوناگون استفاده مي كنند. ثانيا، در جامعه اي كه مناسبات اجتماعي ميان انسانها خصمانه است (عده اي حاصل كار ديگران را تصاحب مي كنند و هر تفاوتي تبديل به امتيازطلبي عده اي بر عده اي ديگر مي شود) گرايش به مذهب بطور خودبخودي در ميان مردم توليد مي شود. اين «گرايش مذهبي» چيست؟ جستجوي كمك از سوي يك نيروي ماوراء الطبيعه براي روياروئي با نيروهاي به ظاهر شكست ناپذير در روي زمين؛ احساس نياز به تسلي در شرايط نوميدي؛ نياز به كمك در دوران هاي استيصال؛ نياز به استحكام در شرايط بي ثباتي و عدم امنيت. تا آنجا كه به اغنيا مربوط است، زندگي انگل وار آنها نوعي «خلاء معنوي» در آنان ايجاد مي كند و اين انگيزه گرايش آنها بسوي انواع تفكرات مذهبي مي شود.

 

چگونه نوع بشر مي تواند از شر مذهب خلاص شود؟

  تا زماني كه جامعه بشري بر پايه مناسبات اجتماعي خصمانه مي چرخد، تا زماني كه استثمار و ستم محو نشود، تا زماني كه سازمان اجتماعي بشر و مناسبات اجتماعي مانع از آن هستند كه بشر به درك درست از نيروهاي محركه واقعي درون طبيعت و جامعه نائل آيد و بر اين پايه عمل كند، بشر در كليت خود نخواهد توانست ماهيت اين «گرايش مذهبي» را درك كند و آنرا بطور داوطلبانه كنار بگذارد. براي اين كار طبقات تحت استثمار و ستم، كه نيروي بالقوه براي عوض كردن جامعه هستند، بايد به درك حقيقي از جهان و هستي بشر و اينكه چگونه ميتوان آن را تغيير داد دست يابند. بخصوص توده هائي كه گرايشات انقلابي دارند بايد جهش كنند و ذهن خود را از زنجيرهاي مذهب رها كنند و ايدئولوژي رهائيبخش كمونيسم را اتخاذ كنند. فلسفه كمونيستي، ماترياليسم ماركسيستي يا ماترياليسم ديالكتيكي نام دارد. توده هاي زحمتكشي كه مي خواهند از شر ستم و استثمار رها شوند، بايد ماترياليسم ماركسيستي را بياموزند و بكار برند. ماترياليسم ماركسيستي، هيچ ربطي به حرص دائم زدن براي كسب ثروت هاي مادي و تلاش سراسيمه و بيرحمانه در اين كار ندارد. اين استثمارگران و مشاطه گران آنها، و بيشتر از همه نظام سرمايه داري است كه چنين مي كنند. ماترياليسم ماركسيستي مي گويد همه چيز در اين جهان و كل هستي، از پديده هاي مادي و واقعي تشكيل شده است. غير از اين هيچ هستي ديگري موجود نيست. هيچ «روح» و «ماوراءالطبيعه اي» موجود نيست. ماترياليسم ماركسيستي اهميت ايده ها (تفكرات، احساسات، هيجانات و غيره) را نفي نمي كند و بر نقش آنها در تاثير گذاري بر افراد و جامعه واقف است. اما معتقد است كليه ايده ها در نهايت از واقعيت مادي طبيعت و جامعه نشئت گرفته اند. ميان واقعيت مادي از يكسو و ايده هاي انسان از سوي ديگر، رابطه ديالكتيكي (يعني تاثير گذاري متقابل) موجود است. به همين دليل وجود ايده هاي صحيح انقلابي (آگاهي انقلابي) در تغيير وضع جامعه و جهان تعيين كننده است. ماترياليسم ماركسيستي بيشترين اهميت را به ايده هائي مي دهد كه به صحيح ترين وجهي واقعيت را منعكس مي كند و بنابراين به دگرگون كردن طبيعت و جامعه ـ و مهمتر از همه به دگرگوني انقلابي جامعه ـ كمك كرده و آنرا تسريع مي كند. بنابراين ماترياليسم ماركسيستي با هر شكل از ايده آليسم و متافيزيك، با همه مقوله هائي كه مستقل از واقعيت مادي و وراي آن مي باشند، مخالف است. با عقايدي كه يك نيروي ماوراء الطبيعه را آفريننده و نيروي محركه جهان مي دانند، مخالف است. با ايده هائي كه هيچ پايه اي در واقعيت ندارند و واقعيت را آنطور كه دوست دارند تعريف مي كنند، ضديت دارد. با هرگونه گرايش به تغيير ناپذير دانستن نظم موجود، با اعتقاد به وجود موجوداتي كه تمام و كمال و عالي و بدون تضادند، مخالف است. ماترياليسم ماركسيستي با چنين دركهائي، منجمله دكترين و اعتقاد مذهبي، مخالف است. ماترياليسم ماركسيستي در واقع راهنماي همه جانبه ترين تغيير انقلابي در جامعه است. همه جانبه ترين تغيير انقلابي يعني محو كامل استثمار، ستم، تمايز طبقاتي و تخاصم اجتماعي. ماترياليسم ماركسيستي راهنماي همه جانبه اي است براي رها كردن نوع بشر از همه اينها و به پيش راندن جامعه بشري است.(2)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) معرفت جهان شناسي، يعني شناخت بشر در مورد اينكه جهان چگونه شكل گرفت، زمين چگونه بوجود آمد، و انواع گوناگون موجودات زنده بر روي زمين چگونه شكل گرفتند و غيره.

(2) منابع مورد استفاده براي نگارش اين مقاله: 1 ـ «دست يافتن به آزادي بدون كمك خدايان» نوشته باب آواكيان صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا 2 ـ «ايدئولوژي آلماني» نوشته ماركس 3 ـ «جنگهاي دهقاني در آلمان» نوشته انگلس 4 ـ «لودويگ فويرباخ و پايان فلسفه آلماني» نوشته انگلس 5 ـ مقدمه بر «سوسياليسم: تخيلي يا علمي» نوشته انگلس 6 ـ «درآمدي بر نقد فلسفه حق هگل» نوشته ماركس.

 

 

http://www.sarbedaran.org

نقدی بر اساس فرهنگ مذهبى

» آنچه که ما امروز حقيقت مطلق می پنداريم، چه بسا زمانی خطايی بيش نبوده است.»

                                                                                         _ فردريش نيچه

 نيرومندي باورهاي تاريخي , يعني باورهايي كه در طول زمان شكل گرفته اند , مي تواند مانند سيل , استعداد و  قوه تفكر نسلها را ويران كند و با خود همراه سازد . بر فراز اين سيل ويرانگر ايستادن و سرچشمه ی ان را ديدن و بر ملا كردن , جسارت مي طلبد و شيرمردي ؛ و نيز نگاهي بسيار تيزبين و دوربين .

چرا مذهبيون , گرايش به مذهب را امري غريزي ( يا به اصطلاح خودشان » فطرى » ) قلمداد مي كنند ؟ ايا چنينادعايي قابل اثبات است ؟ براي بحث در مورد ((غريزه)) بايد به تاريخ رجوع كنيم , چرا كه اجداد ما در اعصار  دور , بسيار غريزي تر از انسان كنوني مي زيسته اند . اما آنچه از تحقيقات علمى تاريخي و ديرينه شناسي بر مي ايد , اين است كه برخي قبايل ابتدايي بي خدا و بي مذهب وجود داشته اند . بقايايي از انها هنوز در در برخي مناطق دور از زندگی مدرن وجود دارد ؛ و اگر ازانها در مورد خالق اسمانها و زمين پرسيده شود , جواب خواهند داد كه چيزي در اين مورد نشنيده اند ! و البته قبايل بسياري نيز , با مذاهب و توتم ها و خداهاي گونه گون وجود داشته و دارند . از طرفى , اين » گرايش به استحاله در غيب » , گرايشي بسيط نيست , بلكه مركب و  پيچيده است ؛ از اجزايي ساخته شده , و ماهيتا با غرايزي بسيط مانند ترس , گرسنگی, غريزه جنسي و ? متفاوت است . بهر حال , غريزي يا فطرى بودن تمايلات مذهبى , ادعايي كاملا شبهه پذير است ؛ به خصوص اينكه اصولا خود اين » فطرت » ( اصطلاح مورد علاقه مذهبيون براي (( غريزه )) ) سر شار از ابهام و فاقد تعريف و مختصات دقيق است ؛ تا چه رسد به اينكه يك خصوصيت پيچيده ی بشري را , اساسا فطرى بدانيم يا ندانيم .

هر دستگاه فلسفي , بدوا بر گزاره ای بنا نهاده مي شود كه بنيان گزاراين دستگاه , به ان (( باور )) دارد . يعني گزارهاي اصطلاحا بديهي , و غير قابل اثبات . به عقيده من , هر انساني براي خود , دستگاه يا سيستمي فلسفي را (( بر مي گزيند )) . حتي يك فرد بي سواد , فكر مي كند ؛ و بهر حال براي تفكر , روشي را در پيش می گيرد كه من ان را سيستم فلسفي فردي مي نامم . وقتي كه سيستم فلسفي يك فرد , انقدر نيرومند يا پر طمطمراق باشد كه ديگران را نيز وادار به تسليم منطقى و تأييد و همراهي  با خود كند , اين فرد را فيلسوف مي ناميم . مي توان گفت كه بخش عمده تفاوت مابين دستگاه ها ومرام های گوناگون فلسفي , ناشي از همان گزاره اوليه اي است كه ذكر ان رفت . و اما همين تفاوت اوليه از كجا ناشي مي شود ؟ به زبان ديگر , چه معياري تعيين مي كند كه چه كسي , چه سيستم فكري و فلسفي را انتخاب كند ؟

در اين مقام از بحث , ناگزير از ورود به روانشناسي هستيم ؛ چون از نظرگاه اينجانب , تفاوت در سيستم رواني افراد است كه منجر به انتخاب و پيمودن مسيرهاي كاملا مختلف فكري و » عقلي محض » مي شود . «عقل محض» وجود ندارد و عقل و استدلال , آميختگی بسيار تنگاتنگی با روانشناسي فرد استدلال كننده دارد .

فحواي اين مقال : روانكاوي مذهب و فرد مذهبى ( به صورت عام ) , خطاهايي را عريان ميكند كه خود را حقيقت مي نمايند .

سوالاتي اساسي در زندگی وجود دارد , كه واكنش افراد در مواجهه با اين پرسشها متفاوت است . اغاز و انجام جهان , مرگ و تولد , و ? از اين دست پرسشهاي اساسي هستند . گاهي , عظمت و ابهام اين سوالات , فرد را هراسان مي كند , به خصوص فردي را كه از تفكر مي گريزد . چرا كه تفكر , سخت ترين كارهاست . ( شايد هر كدام از ما , احساس گرسنگی بعد از اندك مدتي فعاليت فكرى را , تجربه نموده ايم ؛ كه حاكي از انرژی زيادى است كه تفكر مي طلبد) . بهترين راه براي فرار از زحمت فكر كردن , ساختن پاسخي سريع است . مراحل زيادي از بلوغ فكري و عقلي بايد سپری شود تا يك فرد , از ارائه ياسخ سريع , و يا قضاوت سريع بپرهيزد . تقابل بين «مطلق گرايي » و «شك گرايي عقلي » به سادگی از همينجا سرچشمه مي گيرد . پاسخ مطلق , ادمي را اسوده مي كند و از عواقب شك عقلي , يعني از تفكر طاقت فرسا رهايي مي بخشد . يكي از دلايل مقبوليت عام مذهب در جوامع , همين رهايي بخش بودن پاسخهايي است كه مذهب ارائه مي دهد : رهايي از تفكر !! كما اينكه عوام , غالبا از نظر فكري تنبل مي باشند و طبيعى است كه راه حلهاي ساده را برگزينند . ولي زماني كه كسي از پاسخ بي درنگ بپرهيزد, و همچنان ناظر و نگران به پرسش باقي بماند تا شاهد حقيقت , خود به استقبالش بيايد , راه سخت را انتخاب كرده است .

در فلسفه فيزيك , اصطلاحي با عنوان ( خداي حفره ها ) مطرح است .» the god of the holes » ؛ كه بخصوص در هنگام مطالعات و كشفيات ذرات بي نهايت کوچک مصطلح شده است . با كشف مولكول , تأثير ذرات درون مولكولي مشاهده مي شد , ولي بشر از وجود خود اين ذرات ريزتر بي اطلاع بود . برخي گفتند اين تأثيرات ناشناخته , كار خداست ! درحاليكه با كشف علت (( واقعي )) , توهم (( خدا )) از بين رفت . در اين مورد خاص , نسبت دادن علت به خدا , اشتباه بود , و نيز رد وجود خدا بعد از حل معما , اشتباه دوم . نكته مهم همين است كه در برخورد با يك ناشناخته , نبايد فرار كرد و به پاسخي كوته بينانه و خرافي پناه برد . از اين ديدگاه , اعتقاد و اتكال به خدا , با تمام خرافاتي كه در طول تاريخ گريبانگير بشر بوده است , هيچ تفاوتي ندارد ؛ كما اينكه اگر بخواهيم از همه چيز هايي كه زماني براي بشر حكم » خدا » را داشته اند , ليستي تهيه كنيم , اين ليست بي انتها خواهد بود .

قصد من اثبات يا انكار خدا نيست ؛ كه به قول اندره ژيد , براي هر استدلالي , نقيضى وجود دارد . مقصود , ريشه يابي و تحليل شيوه تفكري است كه منجر به شكل گيری اعتقادات مذهبى مي شود . ذكر اين نكته را نيز لازم مي دانم كه تفكيك بين اعتقاد به خدا و اعتقاد به مذهب , پذيرفته نيست . هيچ واژه ای در تمام زبانهاي بشري , به اندازه واژه ی » خدا » , بار مذهبى ندارد .

ايمان به غيب , از نااميد شدن از واقعيت ناشي مي شود . اعتقاد به (( منجي )) كه در اكثر مذاهب وجود دارد , در ملتي به وجود مي ايد كه خودش از تغيير و اصلاح وضع واقعي موجود , ناتوان و نااميد است . و اتفاقا اين نااميدي , خرافه پرستی , فرار از تفكر , و احساس رهايي كه مذهب به ادمي پيشکش مي كند , به سادگی در نسلها منتقل مي شود . حال , اجتماعي كه فرضا هزار سال با اين امر شكل گرفته و نشو و نما كرده است ,چگونه مي تواند بپذيرد كه ايمانهاي مطلقش , خطاهايي كودكانه بيش نيستند ؟!

به نقل از تاريخ تمدن ويل دورانت , اجداد ما در اعصار دور , وقتي كه مردگان خود را در خواب مي ديدند , تصور مي كردند كه انها هنوز زنده اند . اين باور , به مرور انقدر عموميت پيدا کرد که ديگرهمگان اطمينان يافته بودند كه مرگانشان در جهاني ديگر زنده اند و با شرايطى متفاوت , زندگی مي كنند . حتي براي رفتگان خود , در محلي كه انها را در خواب ديده بودند , غذا يا ساير مايحتاج مي گذاشتند ! ( مي بينيم كه به سادگی , خطايى كوچک به باوري بزرگ تبديل شده است ) . امروزه مي دانيم كه رؤيا , صرفا انعكاس جهان واقعي در ذهن ماست ؛ و نه اتصال روح به دنيايي ماوراي اين جهان . ولي اجداد ما اين را نمي دانستند ؛ پس آگاهانه به خطا نرفتند.  خطاى واقعي را ما مرتكب مي شويم , اگر با وجود تمام دانش و دستاوردهاي فكري و علمي بشري , باز هم زحمت غربال كردن آنچه را كه از تاريخ به ما رسيده و باورهاي مارا تشكيل داده است , به خود ندهيم .

كودكي كه در اجتماع مذهبى متولد مي شود , آهسته وناخودآگاه , هويتي آماده وپيش ساخته را با تمام جوانبش دريافت مي دارد . مسلمين در گوش نوزاد اذان مي خوانند و بدين ترتيب از همان لحظات اوليه , آنچه را که باوربی چون وچرايشان است , به او هديه مي كنند . همين جهت گيری اوليه و رشد و بالندگی ان است كه ستون و تكيه گاه روحي كودك را در آينده بنا مي كند . بنابراين طبيعي است كه اين فرد , در مقابل هرچيزی كه بخواهد ستون بناي روحش را تكان دهد , مقاومت مي كند . نام ديگر اين مقاومت ناآگاهانه (( تعصب )) است . پس در واقع فرد متعصب , از عقيدهاش دفاع نمي كند ؛ بلكه از خودش دفاع مي كند ؛ چرا که با کوچکترين تلنگری به مذهب , هويت او مورد تهديد واقع مي شود . اين انجماد كه دشمن حقيقت است , در بعد اجتماعيش , مي تواند يك ملت را براي قرنها بي حركت و بي تراوش نگاه دارد .

جسارتي كه برخي متفكرين غربي در دوران رنسانس در اروپا , براي شك به مذهب و تكان دادن باورهاي تاريخي ان روز غرب , به خرج دادند , منجر به جسارت در كشف جهان واقعي و تسخير ان نيز گرديد ؛ و در اين مقام , باز هم شاهد منشأ رواني ايجاد فرهنگ و دنيايي تازه مي باشيم ؛ دلاوري در عالم درون و برون , ارتباطى مستقيم باهم دارند . ميل و اراده به تجربه پذيری و كشف سرزمينهاي ناشناخته , در هر دو عالم ذهن و عين , در رنسانس اروپا رخ داد . در حاليكه غالب جوامع سنتي شرقي , هنوز هم جسارت نقد خود و هويت خود را نيافته اند . ريشه يابي دليل فقدان اين جسارت نقد , محلي و مقالي ديگر مي طلبد ؛ ولي در نظر اول , فقدان يا كمبود حضور متفكرين و فلاسفه شك آور كلان در تاريخ شرق , به عنوان عاملي مهم نمود مي يابد .

بياييم به آنچه مطلق مي نمايد , شك آوريم ؛ و به آنچه که روح زندگی را مي خشكاند و وعده زندگی خوش در عدم را ميدهد, جسورانه بتازيم                                                       

علی ص

معاد

 از حضور انسان هموساپينس بر روي اين عرصه خاكي بيش از 50000 سال مي گذرد. چه بسيار انسانهايي كه بر روي اين كره خاكي آمدند و رفتند.معلوم نيست كي قيامت فرا خواهد رسيد. محمد هميشه  به يارانش مي گفت قيامت نزديك است.معلوم نيست معيار او از نزديكي قيامت چيست.اما در حال حاضر بيش از 6 ميليارد انسان زنده بر روي اين كره خاكي زندگي مي كنند. اگر افزايش جمعيت به همين صورت ادامه پيدا كند در چند سال آينده جاي زندگي براي آدمهاي زنده نخواهد بود.تصور كنيد قيامت در سال 3000 برقرار شود و به ناگاه  انسانهاي اوليه كه اگر بخواهيم انسانهاي هموايركتوس و نئاندرتال  را هم به آنها اضافه كنيم زمان مرگ اولين انسان به بيش از 500 ميليون سال پيش مي رسد ، به ناگاه سر از خاك در آورند.

قابل توجه است كه همواره گفته شده است كه معاد جسماني است.  با اين حساب براي آماده شدن و به صف ايستادن براي پاسخگويي به اعمال، آيا  تنها براي  ايستادن  اين همه آدم جا وجود خواهد داشت؟صد درصد كه بر روي كره زمين حتي اگر درياها خشك شوند جا براي اين همه انسان نخواهد بود.

نكته ديگر كه در مورد معاد سوال برانگيز است اين است كه اگر معاد جسماني است ، انسانهايي كه با جسم خود برانگيخته مي شوند نياز مادي خواهند  داشت. طبيعتا» گرسنه و تشنه خواهند شد.غذاي اين همه آدم تا زمانيكه موقع حسابرسي آنها مي رسد كه طبيعتا» هزاران سال طول مي كشد چگونه تامين خواهد شد؟همين الان دنيا با بحران بي آبي روبروست معلوم نيست در قيامت اين همه آب و غذا از كجا تامين خواهد شد؟قيامت كه جاي آشپزي كردن نيست. اگر اين همه آدم بخواهند از ميوه و ريشه درختان تغذيه كنند و همانند موريانه حتي چوب درختان را بجوند به چند روز نمي رسد كه آب اقيانوسها خشك و خاطره درختان نيز از ياد ها فراموش مي شود.شايد آن موقع همديگر را بخورند در حديث است كه روزي يكي از مشركان كه شنيده بود پيامبر مردم را به ايمان به خداي يگانه و اعتقاد به معاد و قيامت دعوت مي كند ، يك روز استخوان كهنه پوسيده اي را از قبرستاني برداشت و نزد پيامبر آورد و آن را با اندكي فشار شكست و نرم كرد. و گفت چه كسي مي تواند اين استخوانهاي پوسيده و بر باد رفته را دوباره زنده كند؟ چگونه ممكن است ما كه بعد از مرگ خاك حواهيم شد در قيامت زنده شويم . در اين هنگام است كه آيه 77 و 78 و 79 سوره ياسين نازل مي شود

اين آيه ها مي گويند: » آيا انسان نديده است كه ما او را از نطفه اي آفريديم . پس اكنون دشمني آشكار شده است. براي ما نمونه آوزد و آفريده شدن خود را فراموش كرد. و گفت كيست كه استخوانها ، آن هم استخوانهاي پوسيده را زنده مي كند؟بگو آن كسي زنده مي كند كه نخستين بار او را ايجاد كرده است. و او به هر آفرينشي داناست.

همانطور كه از مفاد آيه هاي بالا آشكار است ، معاد جسماني است.

حال اگر بخواهيم نظريه آفرينش انسان از خاك را قبول كنيم .خدا براي آفرينش انسانهاي اوليه كه آدم و حوا بودند به مقدار كمي گل نياز داشت.تصور كنيد براي آفرينش ميلياردها ميليارد انسان به چقدر خاك احتياج دارد.آيا آفرينش اولين انسان با آفرينش ميليارد ها انسان در قيامت قابل مقايسه است.

چرا زمان براي خدا نه تنها طلا نيست بلكه حلبي هم نيست؟ مگر خدا نمي تواند پس از مرگ هر انساني به حساب او رسيدگي كند و همان موقع او را به بهشت يا جهنم رهسپار سازد. تا در روز قيامت نخواهد ميلياردها انسان را سر پا نگه دارد تا زمان داد رسي آنها فرا برسد.

آيا انسانها كه در زمان زندگي خويش بار ها و بارها شنيده اند كه خدا به همه چيز آگاه است، در روز قيامت حتي انديشه اعتراض به نمره كارنامه خويش را در ذهن خود خطور مي دهند كه دادگاه عدل الهي برقرار  شود؟مگر خدا به درستكاري آن دو فرشته اي كه مامور فضولي كردن در كار انسانها هستند شك داشته باشد. يا شايد دو فرشته اي كه مامور نوشتن اعمال انسانها هستند بد خط باشند و خدا نتواند درست دست خط آنها را بخواند و دچار اشتباه شود.در ثاني برقراري دادگاه عدل الهي در زماني كه انسانها در برابر محكمه نمي توانند براي خود وكيل بگيرند به چه درد مي خورد.البته اين خدا، خداي منصفي هم نيست چون در آيه 128 سوره آل عمران مي گويد هر چه در آسمانها و زمين است همه ملك خداست هر كه را خواهد ببخشد و هر كه را خواهد عذاب كند. معلوم نيست معيار بخشش يا عذاب براي خدا چيست. مضاف بر اينكه مسلمانان در آن دنيا هم پارتي بازي خواهند كرد و محمد شفاعت آنان را نزد خدا خواهد كر

در آيات فراواني در تازينامه گفته شده است كه جهنميان در آتش جهنم تا ابد باقي خواهند ماند و در عذاب آنها تخفيفي داده نخواهد شد.در سوره المسد گفته شده است كه زن ابي لهب هيزم بيار معركه است يعني اينكه سوخت آتش جهنم از موادي سوختي مثل چوب و هيزم تهيه مي شود.معلوم نيست براي فراهم آوردن آتشي عظيم كه ميلياردها ميليارد انسان بايد براي ساليان سال در آن بسوزند اين همه چوب و نفت از كجا تهيه خواهد شد؟ ذخاير نفتي بر روي زمين در سالهاي آينده تمام خواهد شد و جنگلها نيز نابود خواهند شد اگر خدا قيامت را بخواهد در يك سياره اي بسيار عظيم تر و پهناور تر و پر درخت تر (درخت براي تغذيه و تهيه آتش براي سوختن آدمها)از زمين برقرار كند . (سياره اي كه علم بشري هنوز از وجود آن بي اطلاع است.) براي نقل و انتقال انسانها به آن سياره مورد نظر، به چقدر بشقاب پرنده احتياج دارد؟

يك انسان را در نظر بگيريد كه در سن 70 سالگي ميميرد. در نظر بگيريد كه از او كثيف تر و گناهكارتر در دنيا وجود نداشته باشد. فرض كنيد تمام مدت عمر خود را بدون وقفه به انجام گناه مشغول بوده است.گناهاني كه انجام داده يا باعث لطمه به خودش شده است يا به ديگران.

در نظر بگيريم گناهي نظير خوردن شراب انجام داده است. كه در صورت زياده روي به جسم خود ضرر مي زند. آيا خدا فضول اوست كه با جسم خود چه معامله اي مي كند؟

حال به گناهي كه در مورد ديگران مرتكب شده است توجه مي كنيم. مثلا كسي را كشته است يا حقي را از كسي خورده است. هزاران سال پس از مرگ انسان مظلوم واقع شده، سوزاندن ظالم آيا عمر از بين رفته مظلوم را به او بر مي گرداند. آيا حق خورده شده مظلوم در آن دنيا پس گرفته مي شود ؟ و آيا اگر حق او پس گرفته شود در آن دنيا كه مظلوم منتظر رسيدگي به اعمال خودش هست.حقي كه در دنيا براي زيستن به آن نياز داشت هزاران سال پس از مرگش به كارش مي آيد؟آيا سوزاندن ابدي كسي كه 70 سال را گناه كرده عادلانه است؟

اي آنكه نتيجه چهار و هفتي            وز هفت و چهار دائم اندر تفتي

مي خور كه هزار بار بيشت گفتم          باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي

تا چند زنم به روي دريا خشت            بيزار شدم ز بت پرستان و كنشت

خيام كه گفت دوزخي خواهد بود        كي رفت به دوزخ و كه آمد ز بهشت

بر من قلم قضا چو بي من مي رانند     پس نيك و بدش ز من چرا مي دانند

دي بي من و امروز چو دي بي من و تو               فردا به چه حاجتم به داور مي خوانند

لب بر لب كوزه بردم از غايت آز        تا زو طلبم واسطه عمر دراز

لب بر لب نهاد و مي گفت به راز           مي خور كه به اين جهان نمي آيي باز

از جمله رفتگان اين راه دراز               باز آمده اي كو كه به ما گويد راز

زنهار در اين دو راهه آز و نياز            چيزي نگذاري كه نمي آيي باز

پارميس سعدی

آيا اعتقاد به وحي تحقير خدا نيست؟

مطابق نصح صريح تازينامه هدف از خلقت انسان چيزي  به جز پرستش الله نيست. الله مطابق تازينامه از آفرينش موجودات تنها يك هدف دارد آن هم اينكه پرستيده شود.  سوالي كه در اينجا بوجود مي آيد اين است كه اگر هدف غايي خلقت اين است چرا الله مخلوقات خود را طوري خلق نكرد كه به طور غير ارادي در اين هدف گام بردارند. آيا نياز به پيامبري براي تبيين اين امر تحقير خدا نيست. آيا الله بايد به زور پيامبرانش مردم را به پرستش خود آشنا كند. در اين ميان انسانها وسيله اي هستند كه  الله توسط آنها مي تواند اين نياز خود را ارضا كند. از طرفي اگر نيك نظر كنيم  وحي با عدالت الله ناسازگار است چرا الله بايد بين مخلوقات خود فرق بگذارد  و تنها با عده معدودي از طريق وحي ارتباط برقرار  كند و بقيه از اين نظر محروم باشند. آيا الله نمي توانست با قدرت خود همه مردم را هدايت كند تا بهتر به هدف خود نايل شود؟ الله قادر نيست خودش  را آنطور كه بايد و شايد به مردم معرفي كند اما گناه شرك را تنها گناه نابخشودني ناميده است. اين چه خدايي است كه به پرستش محتاج است و تاب تحمل رقيب هم ندارد. دزدي ? قتل? تجاوز به حقوق ديگران همه بخشيده خواهد شد. اما شرك بخشيده نخواهد شد.

 كساني كه مدعيند وحي بر آنها نازل شده است  گفته اند كه تنها راه ارتباط شما با الله  ما هستيم .در صورتي كه پذيرفتن اين ادعا به مانند اين است كه خدا را يك مقام تشريفاتي بدانيم كه پيامبر همانند وزير او عمل مي كند. اما چون الله نا ديدني است كسي مدعي ارتباط با اوست جنبه تقدس پيدا مي كند. او همه كاره است. دستور جهاد مي دهد. دستور كشتن مردم اهل كتاب مي دهد. دستور كشتن مشركين ميدهد و به قولي از طرف الله در زمين فرمانروايي ميكند. اما بعضي اوقات بعضي از پيامبران نظير محمد و موسي مقام خود را از خدا بالاتر مي برند. مثلا در تازينامه مي خوانيم كه الله و فرشتگانش بر محمد درود مي فرستند. تو هم بر محمد و درود بفرست يا در تورات مي خوانيم كه وقتي قوم موسي گوساله طلا را پرستيدند الله خواست آنها را عذاب كند اما  موسي از او خواست كه از عذاب درگذرد  و الله  نيز پذيرفت يعني در اينجا موسي به خدا امر مي كند و خدا هم فرمانبرداري مي كند.

 آنچه  در اينجا به خوبي روشن مي شود اين است كه حس قدرت طلبي در پيامبران آنقدر قوي بوده است كه فرمانروايي بر ملل را نه تنها در زمان خويش مي خواستند بلكه مي خواستند پس از مرگ نيز بر شيوه زندگي مردم تاثير بگذارند و اين امر ميسر نبود به جز اينكه ادعاي پيامبري كنند تا بتوانند از پس قرون نيز بر مردم حكمراني كنند. آنها بتها را در هم شكستند تا بتي بزرگتر به نام خود را بر جاي آن بنشاند. چون مطابق وحي الله يك مقام تشريفاتي است . براي مثال الله دستور قتل كافران را مي دهد خودش نمي تواند كافران را نابود كند. بايد سپاه پيامبر به ياري او شتافته تا بتواند قانون الله را پياده كند.

 نكته ديگري كه در اينجا مبهم است  كه الله فقط كتاب تازينامه را از تحريف مصون داشت. مگر كتب يهود و مسيحيان گفتار خود او نبودند. چرا از آن كتب حفاظت نكرد كه احتياجي به بازگويي نباشد. وقتي به  فرآيند تحولات ديني مي نگريم به خوبي در مي يابيم كه  پديده يكتا پرستي بيش از آنكه خيري براي بشريت داشته باشد بلاي بشريت بوده است چرا كه زماني كه مردم به بتهاي گوناگون اعتقاد داشتند مجبور بودند بتهاي ديگران را بپذيرند  چون هر بت مظهر يكي از رازهاي كشف نشده طبيعت بود. براي مثال  يكي مسثول طوفان ديگري سيل و ديگري مرگ و ….. در چنين جامعه اي مردم ناخواسته مجبور بودند اعتقاد قبيله هاي ديگر را بپذيرند. همانطور كه در كعبه بتهاي گوناگون بود  و مردم از شهرهاي مختلف براي عبادت بتهاي خود به مكه مي آمدند. اما زمانيكه يكتا پرستي مطرح شد يك الله جاي همه بتها را گرفت  در نتيجه پرستش بتهاي ديگر منع شد و شكلي از ديكتاتوري بر اعتقاد  مردم سايه انداخت. در حقيقت پيامبري كه بر عليه بتها طغيان كرد مي خواست خود را جاي آن بتها بنشاند.  چرا كه اگر دين براي بهبود زندگي مردم است .آيا پذيرفتني نيست كه آنها را بكشي و آرامش آنها را بهم بزني كه بگويند الله يكي است. آيا  برداشتن بتها  و جايگزين كردن اللهي ناديدني ساختن يك بت ناديدني نيست؟ در اينجا دموكراسي كه با چندگانه پرستي بر جامعه حاكم بود جاي خود را به ديكتاتوري توحيد مي دهد كه آن را توحيد هم نمي توان  خواند. چون پيامبر جاي الله است. چون كه الله  ناديدني است پيامبر تجسم آن خداي ناديدني مي شود. همانطور كه مي دانيد در پندار شيعيان مسئله اي به نام شفاعت وجود دارد. با باور مسئله شفاعت پيامبر را بالاتر از خدا برده ايم چرا كه الله با سفارش پيامبر  نظر خود  را تغيير مي دهد. خودتان قضاوت كنيد آيا پيامبران بت شكن بوده اند يا بت ساز.

آيا تعداد افراد معتقد به يك دكترين نشانگر حقانيت آن دكترين است؟
 عده اي مي گويند يك ميليارد مسلمان در جهان وجود دارد . بي دينان نمي توانند بگويند كه از يك ميليارد مسلمان بيشتر مي فهمند. بعضي ديگر سوال مي كنند چرا حافظ و سعدي مسلمان بودند. در جواب اينگونه افراد بايد بگويم: كشور هند به تنهايي بيش از يك ميليارد جمعيت دارد . كه اكثر آنها هندو هستند. باضافه ۴ ميليارد مردم ديگر كه ديني به جز اسلام دارند. مطابق تعبير اين افراد هندو ها كه بت پرستي مي كنند چون تعدادشان بيشتر از بي دينان هست كار درستي مي كنند و۴ ميليارد انسان ديگر كه اسلام را نپذيرفته اند همه بر حق هستند چون تعدادشان از مسلمانان بيشتر است. آيا مسلمان بودن سعدي و حافظ دليل بر حق بودن اسلام است. آيا شاعر بودن ربطي به خردگرا بودن دارد؟ اگر اين ادعاي آنها صحيح است بنا بر اين آنها بايد بر اخلاقي بودن هم جنس گرايي صحه بگذارند. چرا كه سعدي در باب پنجم گلستان سعدي حكايت دهم آشكارا از ميل خود به جواني نيكو صورت سخن رانده و با وقاحت مي گويد كه وقتي  اثرات بلوغ در او ظاهر شد او را از خود رانده است. اين شعر بيانگر حالات روحي اوست:
اين ايام دولت نكوئي بسر آيد
گر دست به جان داشتمي همچو تو بر ريش
نگذاشتمي تا به قيامت به سر آيد
سوال كردم و گفتم جمال روي تو را
چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشيده است
جواب داد ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنم سيه پوشيده است
در صورتي كه در تازينامه هم جنس گرايي را در اين دنيا منع كرده است (اما در بهشت وعده پسران زيبا رو كه هميشه جوان مي مانند و با كوزه هاي شراب از مومنان پذيرايي مي كنند داده شده است. بر خلاف اينكه بعضي فكر مي كنند غلمان براي زنان است. اما ضمايري كه در تازينامه به كار برده شده همه مذكر مي باشد)
خوب اگر سعدي و حافظ را معيار بر حق بودن چيزي قرار مي دهيد بايد بر اينگونه اميال آنها نيز صحه بگذاريد.
يا اگر شاعري معيار درست انديشيدن است چرا اشعار خيام را در نظر نمي گيريد اشعاري از اين قبيل:
مي خوردن و شاد بودن آيين من است
فارغ بودن ز كفر و دين دين من است
گفتم به عروس دهر كابين تو چيست
گفتا دل خرم تو كابين من است
گويند كه فردوس برين خواهد بود
آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوق گزيديم چه باك
چون عاقبت كار همين خواهد بود
گويند بهشت با خور خوش است
من مي گويم كه با آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
كه آواز دهل شنيدن از دور خوش است
اشعاري از اين قبيل در ديوان خيام فراوانند. اگر شاعري ملاك راست يا درست است چرا اين اشعار را ملاك خود قرار نمي دهيد يا چرا گفتار بزرگاني چون زكرياي رازي را كه وحي و معجزه را نفي ميكرد  ملاك خود قرار نمي دهيد. از آن گذشته حتي دانشمند بودن در يك زمينه دليل درست انديشيدن نيست.  چرا كه باورهاي ديني كه به صورت ايمان در آمده است همچون پوسته اي اطراف انديشه را فرا مي گيرد و شخص هر گونه انديشه اي را كه با باورهاي خود در تضاد ببيند انكار مي كند. چون گاهي تغيير جزئي در يك باور منجر به بهم ريختن جهان بيني شخص مي شود.  تقبل اينكه چيزي را سالها به اشتباه پذيرفته آنچنان راحت نيست در اينگونه موارد فرقي بين يك انسان عادي و يك دانشمند نيست.
 
بنا براين براي پذيرفتن يك مطلب بهتر است قبل از اينكه ببينيم ديگران در اين مورد چگونه انديشده اند بايد ببينيم آن موضوع چقدر با منطق خودمان سازگار است.  ديگر اينكه شجاعت پذيرفتن حقايق را در مواردي كه موضوعي با باورهاي ما در تضاد هست در خود تقويت كنيم.
 
پارميس سعدي

آغاز بی علت جهان

نویسنده – کوئنتین اسمیت

برگردان به پارسی – امیر غلامی

این مقاله نخست در ژورنال PHILOSOPHY OF SCIENCE منتشر شده است (جلد 55، شماره ی 1، صص.39-57، 1988)

 

امروزه شواهد کافی برای توجیه اینکه جهان بدون علتی آغاز شده وجود دارد. این شواهد شامل نظریه های تکینگی (singularity)هاوکینگ – پِنروز، که مبتنی بر نظریه ی نسبیت عام انشتین هستند، و نیز مدل ها ی کوانتومی کیهان شناختی  از آغاز جهان است که اخیرا ارائه شده اند. این نظریه های تکینگی به تبیینی از آغاز جهان منجر می شوند که مستلزم انگاره ی تکینگی بیگ بنگ، و مدل های کوانتومی کیهان شناختی است که آغاز جهان را به سان خلائی نوسان کننده می نمایانند. معلوم شده که  نظریه هایی که جهان را بی نهایت قدیم یا معلول می شمارند با این نظریه ها و دیگر نظریه های کیهان شناختی فعلی در تضاد اند یا دست کم قابل حمایت نیستند.

مقصود من ازاین مقاله محاجه به نفع این مطلب است که در حال حاضر به قدر کافی شواهد وجود دارد که بتوان نتیجه گرفت جهان بیش از ده میلیارد سال پیش، و بدون علتی به وجود آمده است. به همین خاطر معتقد ام موضع بسیاری از فیلسوفان معاصر در این مورد ناموجه است، زیرا باورهای آنها نوعاً در یکی از سه مقوله ی دوبدو مانع زیر می گنجد، (1) شاید جهان بی نهایت قدیم  باشد، (2) جهان آغازی دارد، و خدا علت این آغاز است، و (3) به اندازه ی کافی شواهد در دست نداریم تا بتوانیم در مورد اینکه جهان آغازی داشته یا ازلی بوده تصمیم گیری کنیم.

1. پیش بینی یک تکینگی فضا- زمانی در گذشته.امروزه  اغلب فیلسوفان آگاه اند که نظریه ی کیهان شناختی بیگ بنگ (=انفجار بزرگ)، نظریه ی حالت پایدار(Steady State theory) را از اعتبار انداخته است، اما بسیاری از آنان به اشتباه معتقد اند که یا انبساط و انقباض های جهان چرخه (cycle)های بینهایتی دارد، یا اینکه شواهد کافی برای تصمیم گیری دراین  مورد وجود ندارد که کدامیک از این مدل ها درست هستند: این مدل که چرخه ی انقباض و انبساط جهان تا ابد ادامه می یابد یا این مدل که تنها یک انبساط  اولیه ی واحد وجود داشته، یا اینکه یک انبساط واحد بوده که تبیین آن نیازمند علیتی الاهی بوده است. به محض اینکه شواهد به نفع پیش بینی یک تکینگی در گذشته را که مدل کیهان شناختی بیگ بنگ ارائه می دهد به قدر کافی روشن کنیم، معلوم می شود که این باورها بی بنیاد اند.

مهم ترین مشاهده ای که نظریه ی بیگ بنگ را تأیید می کند سرخ گِرَوی (redshift) پرتوهای نوری است که از خوشه های کهکشانی دوردست دریافت می شود. البته این به هیچ وجه تنها شاهد موجود نیست. پدیده ی سرخ گِرَوی، که نخستین بار توسط اسلیفر و هابل کشف شد، نشانگر آن است که جهان در همه ی جهات به طور یکنواختی منبسط می شود [1]. این بدان معناست که در گذشته  همه ی خوشه های کهکشانی، یا همه ی ماده ی این خوشه ها، کاملاً نزدیک به هم بوده اند، و این زمانی بوده که جهان آغاز شده است.

این مطلب را در قالب مدل هایی از جهان که حل های فریدمن از معادلات میدان نظریه ی نسبیت عام  انشیتن(GTR) ارائه می دهند دقیق تر می توان فهمید. معادلات میدان نشان می دهند که متریک فضا-زمان، وابسته به مقدار ماده ی موجود در فضا-زمان است [2]. اگر اَشکال نشانگر مقادیر مشاهده شده ی جهان را درمعادلات میدان قرار دهیم می توان این معادلات  را برای کل جهان حل کرد. از آنجا که جهان ایزوتروپیک است (در تمام جهات همسان است) و همگن (homogeneous) است (ماده به طور مساوی در جهان توزیع شده)، می توان آن را توسط متریک رابرتسون-واکر توصیف کرد [3]، که بر معادلات میدان اعمال می شود و می توان آن معادلات را به صورت زیر فروکاست ( با حذف ثابت کیهانی Ù):

-3d2a/dt2 = 4*pi*G (p + 3P/c2)a3(da)2/dt = 8*pi*Gpa2 – 3kc2

a فاکتور مقیاس است که نشانگر شعاع جهان در یک زمان معین است. da/dt نرخ تغییرات a در واحد زمان است؛ که همان نرخ انبساط و انقباض جهان باشد.  d2a/dt2 نرخ تغییرات da/dt است، یعنی شتاب انبساط یا انقباض است. Gثابت گرانش و c  سرعت نور است. Pفشار ماده و چگالی آن است. kثابتی است که یکی از سه مقدار زیر را می پذیرد: 0 برای فضای اقلیدسی (که در این حالت جهان باز است، یعنی تا ابد انبساط می یابد)، 1- برای فضای هذلولی (هایپربولیک) (در این نیز حالت جهان باز است)، یا 1+ برای فضای کروی (که در این حالت جهان بسته است، یعنی منقبض خواهد شد).

نکته ی مهم در معادلات فریدمن این است که اگر p ،یعنی چگالی جهان، مثبت باشد، آنگاه سمت راست معادله ی اول مثبت است، و این بدان معناست که شتاب انبساط یا انقباض نمی تواند صفر باشد. پس d2a/dt2 باید منفی باشد، یعنی شتاب انبساط یا انقباض باید کاهش یابد. به بیان لفظی، اگر ماده ای در جهان باشد، جهان باید با شتابی متغیر انقباض یا انبساط یابد.

از آنجا که اکنون جهان در حال انبساط است، مسئله ی انبساط برای ما جالب تر است. اگر شتاب انبساط کاهش یابد، بدان معناست که هرچه بیشتر به گذشته برگردیم، این شتاب بیشتر و فاکتور مقیاس a که نشانگر شعاع جهان است کمتر می شود، تا اینکه به زمان tبرسیم که در آن a = 0  است. با افزایش  d2a/dt2 و کاهش  a ،چگالی ماده افزایش می یابد، تا اینکه در زمان tمقدار بی نهایت می شود. در این هنگام کل جهان به دست کم یک نقطه ی با چگالی بی نهایت، دمای بی نهایت، و انحنای بی نهایت فشرده می شود. در اینجا به تکینگی فضا-زمان می رسیم.

در بخش بعد محاجه خواهم کرد که این ملاحظات حامی این ایده اند که جهان آغازی بی علت دارد. در باقی این بخش به بحث در مورد این مسئله خواهم پرداخت که آیا تکینگی واقعیت دارد یا خیر.

ابتدا تصور می شد که تکینگی ای که معادلات فریدمن پیش بینی می کنند تخیلی است، زیرا پیش بینی این معادلات برپایه ی این فرض بود که جهان دقیقاً همگن و ایزوتروپیک است، در حالی که جهان در واقع فقط به تقریب چنین است. جهان انقباض یابنده ای را تصور کنید: هنگامی که شعاع آن به صفر میل می کند، ذرات همگرا به خاطر ناهمگونی توزیع شان در یک نقطه متمرکز نخواهند شد، بلکه از هم می گذرند و «برگشتی» ایجاد می کنند که منجربه مرحله ی جدیدی از انبساط می شود. به بیان ای. ام. لیفشیتز و آی.ام.خالاتنیکوف، که یکی از جدید ترین سناریوهای این پدیده را ارائه داده اند، این نوسان «امکان وجود یک تکینگی در آینده ی انقباضی جهان را از میان می برد و حاکی از آن است که انقباض جهان (اگر قرار باشد چنین انقباضی رخ دهد) باید سرانجام به انبساط دیگری بیانجامد» (لیفشیتزو خالاتنیکوف، 1963، ص.207). این مبنای ایده ی جهان نوسانی است، که مطابق آن جهان دستخوش چرخه های پیاپی انبساط و انقباض می شود. در نتیجه مرحله ی انبساطی فعلی را می توان ناشی از یک مرحله ی انقباضی قبلی دانست.

پیش از اینکه توضیح دهم که چگونه می توان نشان داد که استدلال بالا اشتباه است، و حتی اگر جهان به طورناقص متقارن باشد باز هم تکینگی باید رخ دهد، باید ابتدا نشان دهم که این فرض که تکینگی خیالی و جهان نوسانی است، ثابت نمی کند که جهان بی نهایت قدیم (ازلی) است.

معمولاً مدل های نوسانی جهان پیش بینی می کنند که شعاع ، میزان پرتو موجود، و اِنتروپی جهان در هر چرخه ی جدید افزایش می یابد [4]. پرتوهای چرخه های قبلی در هر چرخه ی جدید انباشته می شود، و فشار ناشی از آن موجب می شود که چرخه ی جدید بیش از چرخه ی قبلی اش طول بکشد؛  در هر چرخه ی جدید، جهان با شعاع بزرگ تری انبساط می یابد و زمان بیشتری طول می کشد تا یک چرخه را طی کند. این نکته،  پس روی بی نهایت به گذشته را ناممکن می سازد، زیرا پس روی سرانجام به چرخه ای می رسد که بی نهایت کوتاه و شعاع  آن بی نهایت کوچک است؛ این چرخه، یا آغاز چرخه هایی که مقادیرشان به مقادیر این چرخه میل می کنند، آغاز نوسانی جهان به شمار خواهد آمد.

از اندازه گیری میزان پرتو موجود در جهان نیز می توان محدود بودن  قدمت آن را نتیجه گرفت؛ اگر بینهایت چرخه ی قبلی وجود می داشت، میزان پرتو درچرخه ی فعلی باید بینهایت می بود، اما مقدار پرتو اندازه گیری شده محدود است. طبق محاسبه ی جوزف سیلک از پرتوهای اندازه گیری شده ی فعلی، می توان «حدود صد انبساط و فروریزی قبلی» را انتظار داشت (سیلک 1980، ص.311).

از میزان انتروپی جهان نیز می توان نتیجه گرفت که جهان ازلی نیست. زیرا اگر جهان قبلاً بینهایت بار فروریخته بود، چرخه ی فعلی حاوی انتروپی بینهایت می بود – اما در واقع انتروپی حالت فعلی جهان نسبتاً اندک است.

جان ویلر می گوید که در پایان هر انقباضی تمام قوانین و ثابت های آن چرخه ناپدید می شود و جهان «به نحوی احتمالاتی بازفرآیند می کند » ومطابق ثوابت و قوانین جدیدی کار می کند،  به این ترتیب او همه ی این ایرادها بر وجود جهانی بینهایت نوسان کننده را انکار می کند  (مینسِر، تِرون و ویلر 1973، ص.1214). هیچ اطلاعاتی در مورد یک چرخه ی قبلی به چرخه ی بعد منتقل نمی شود. به این ترتیب، برمبنای جهان فعلی نمی توان هیچ استنباطی از قوانین و ثابت های بینهایت جهان قبلی داشت.

امروزه هیچ دلیل منطقی بر امکان ناپذیری منطقی چنین جهان هایی وجود ندارد، اما این به بحث ما ربطی ندارد. بحث ما به اثبات باور احتمالاتی به محدود بودن یا بی نهایت بودن جهان ها مربوط می شود. منطقاً ممکن است که در نقطه ی آغاز هر چرخه ی  جدید، تمام ثوابت و قوانین تغییر یابند، اما از آنجا که این تغییر را با هیچ قانون فیزیکی نمی توان پیش بینی کرد، هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم که این تغییر ها انجام می گیرند.

در حقیقت (اگر قرار باشد میان مدل های نوسانی یکی را انتخاب کنیم) یک دلیل نظری  برای  ترجیح مدل هایی که در آنها جهان تعداد محدودی مرتبه نوسان می کند بر مدل ویلر یافت می شود. مدل های محدود، که برساخته ی قوانین و ثوابت شناخته شده اند، از اصلی تبعیت می کنند که به اصل استقرا مربوط است؛ و آن اصل  این است که قوانین  فیزیکی و ثابت هایی که در اصل به طور استقرایی برای یک دسته رخدادهای فیزیکی ساخته شده اند، اگر هیچ شاهد مشاهدتی حاکی از وجود تفاوتی  در یک حیطه ی مشاهدتی جدید نباشد، باید بر آن حیطه  نیز قابل اعمال باشد. در این مورد، حیطه ها همان چرخه ها هستند؛ از آنجا که هیچ شاهد مشاهدتی بر تفاوت میان چرخه ها وجود ندارد، نمی توانیم به طور موجهی فرض کنیم که قوانین و ثوابت استقرایی چرخه ی ما بر چرخه های سابق قابل اعمال نیست.

در میانه ی دهه ی 1960 که نظریه ی های تکینگی هاوکینگ – پنروز ارائه شد (پنروز 1965؛ هاوکینگ 1965، 1966، 1970)، این مسئله که آیا تعداد نوسانات جهان بینهایت است یا محدود، اهمیت خود را از دست داد. زیرا نظریه ی هاوکینگ –  پنروز پیش بینی می کند که جهانی با همگنی  ناکامل و ایزوتروپیک نیز باید دارای یک تکینگی باشد. یک فضا-زمان هنگامی تکینگی می یابد که (1) آن فضا-زمان معادلات نظریه ی نسبیت عام را ارضا کند، (2) سفر زمانی به گذشته غیرممکن باشد و اصل  علیّت نقض نشود (هیچ منحنی زمانی بسته ای وجود نداشته باشد)، (3) چگالیِ جرم و فشار ماده هرگز منفی نشود [5]، (4) جهان بسته باشد و/یا ماده ی کافی برای ایجاد یک سطح محصور(trapped surface) موجود باشد، و (5) منیفولد فضا-زمان خیلی متقارن نباشد [6].

معقول است فرض کنیم که همه ی این شرایط، احتمالاً به استثنای (4) برای جهان ما صادق اند. شرط (4)  هنگامی سؤال برانگیز می شود که جهان بسته نباشد و شرط وجود یک سطح محصور برآورده نشود. سطح محصور سطحی است که به علت شدت نیروهای گرانشی، ماده و نور نمی توانند از آن بگریزند، به طوری که تحت تأثیر این نیروها، مسیرهای فضا-زمانی پرتو و ماده  ی درون سطح محصور به یک تکینگی همگرا می شوند. اگر در گذشته تکینگی ای بوده باشد، تمام ژئودزیک های پرتوها و ذرات از آن منشعب شده اند، و اگر این تکینگی در آینده باشد، این ژئودزیک ها به آن منتهی می شوند. در مورد جهان ما، اگر به قدر کافی ماده در جهان موجود باشد که سطح محصور را ایجاد کند، این تکنگی در گذشته بوده است (چه جهان باز باشد و چه بسته). و ماده به قدر کافی موجود است:

مشاهدات اخیرِ پس زمینه ی میکروویو نشانگر آن است که  به قدر کافی ماده درجهان هست که سطح محصور بسته ی زمانی را ایجاد کند. این حاکی از وجود تکینگی در گذشته است. [7]

2. تعریف آغاز جهان.برای اینکه نشان دهیم چگونه ملاحظات بالا درستی ایده ی آغاز یکباره ی جهان را امکان پذیر می سازند، باید ابتدا تعریف دقیقی از آغاز جهان ارائه داد. مقصود از این بخش همین است.

دست کم می توان سه تعریف ممکن را با ایده های بخش قبل همساز دانست. جهان یا (1) هنگام تکینگی، یا (2) پس از تکینگی، یا (3) نه هنگام تکینگی و نه پس از آن ایجاد شده است.

(1) اگر جهان بسته، کاملاً همگن و ایزوتروپیک بود، آنگاه تعریف آغاز جهان «هنگام تکینگی» نسبتاً آسان می بود. در زمان نخستِ t0،  که در آن a = 0 بوده، نقطه ی یگانه ای بوده  که همه ی جهان در آن فشرده شده بوده  است، و وجود این نقطه آغاز جهان محسوب می شود. این نقطه یک لحظه پیش از انفجار بزرگ وجود داشته اما از آنجا که جهان کاملاً همگن و ایزوتروپیک نیست،  به تعریف  پیچیده تری نیاز داریم. اینکه جهان کاملا متقارن نیست نشان می دهد که جهان به نحوی غیرهمزمان در یک رشته نقاط آغاز شده است[8]. به علاوه، اگر جهان باز و فضا بینهایت باشد، لازم می آید که تعداد این نقاط بینهایت باشد، زیرا در یک نقطه تنها حجم محدودی از فضا می تواند فشرده شود. با توجه به این عوامل، تعریف مناسب  آغاز جهان این است که جهان در نخستین تکینگی آغاز شده است، این تکینگی شامل وجود نخستین نقطه (ها)ی انبساط یابنده در tاست که در بیگ بنگ منفجر شده اند. آغاز جهان در این زمان به این معناست که این نخستین زمانی بوده که در آن بخش هایی از جهان وجود داشته اند [9].

(2) آغاز جهان در این تعریف، انفجار یک فضا-زمان 4-بُعدی ازدرون  نخستین تکینگی است، تکینگی ای که در tبوده است. به بیان دیگر، بیگ بنگ آغاز جهان است. بیگ بنگ نخستین حالت جهان است.

بیگ بنگ در t> t0 رخ می دهد. با این حال بیگ بنگ در هیچ لحظه ی مشخصی رخ نمی دهد. زیرا (با فرض اینکه زمان چگال و پیوسته است) پس از نخستین لحظه، یعنی لحظه ی t، هیچ لحظه ی پیش تری نیست؛ زیرا اگر هر لحظه ای که در آن

ta > t0  باشد، لحظه ی دیگری هست که در آن tb < ta  است. به این ترتیب، اگر قرار باشد عبارت «بیگ بنگ»  بدون ابهام به کار رود، باید به حالتی اطلاق شود که بیانگرحالتی در یک بازه ی زمانی باشد، یعنی بازه ای که قدری پس از سپری شدن tبه طول انجامیده است. به رغم اینکه نمی توان به نحو پیشینی (a priori) هیچ مبنایی برای انتخاب ابتدای این بازه ی زمانی اختیار کرد، اما بنا به دلایل تجربی می توان ابتدی این بازه ی بیگ بنگِ پس از  t0را در نخستین 10-43 ثانیه ی پس از tدر نظر گرفت. ابتدایی ترین حالت جهان را که کیهان شناسان به عنوان زمان پیش بینی نشده ی حالتی از قسمی دیگر و برسازنده ی دوره ی  پلانک تعیین کرده اند در بازه ی 10-43 ثانیه ای پس از tرخ می دهد. یک حالت کیهان شناختی از قسم K ،تنها حالتی است که در آن همه ی انواع ذرات و نیروهای  وجود دارند. بسیاری از کیهان شناسان برآنند که در خلال دوره ی پلانک، و فقط در خلال این دوره، تنها یک قسم نیرو ، به نام ابرنیرو (superforce) ، و یک نوع ذره ، به نام ابرذره (superparticle) وجود داشته است؛ ابرنیرو نیرویی است که از آن گرانش و نیروهای الکترومغناطیس قوی و ضعیف پی درپی در اثر شکست تقارن ایجاد شده اند؛ و به همین ترتیب، ابرذره نیز به انواع مختلفی از بوسون ها و فرمیون ها بدل شده است. در پی دوره ی پلانک، دوره ی GUT است که از 10-43 تا 10-35 ثانیه به طول می انجامد (انبساط تورمی در 10-35 در پایان دوره ی GUT رخ می دهد)، دوره ی الکتروضعیف از 10-35 تا 10-10 ثانیه، و دوره ی کوارک آزاد از 10-10 تا 10-4 ثانیه است و همینطور ادامه می یابد تا به زمان حاضر برسیم.

برای اینکه از بروز ابهام در مورد بیگ بنگ اجتناب کنیم، باید توجه داشت که انفجار مورد نظر، انفجار  4-بعدی نقطه (ها) در      tاست؛ در زمان های پس از tنیز انفجارهایی وجود دارد. بیگ بنگی که از تکینگی t0 آغاز شده، بیگ بنگ نخستین است، و می توان آن را «بیگ بنگ1» خواند. این بیگ بنگ1 است که آغاز جهان است.

اینکه بیگ بنگنخستین حالت جهان است،  دو معنا دارد. در معنای نخست، بیگ بنگ1  پیش از آغاز اقسام دیگر حالات آغاز می شود و پایان می یابد.؛ در معنای دیگر بیگ بنگپیش از هر بیگ بنگ دیگری آغاز می شود؛ به این معنا، نخستین حالت جهان حالتی است که به طور جزئی با حالات دیگر همپوشانی دارد، زیرا ممکن است بیگ بنگ دیگری پیش از خاتمه ی بیگ بنگآغاز شده باشد.

(3) یک تعریف ممکن دیگر این است که جهان با بیگ بنگ1 در نخستین دوره ی  10-43 ثانیه ای آغاز شده باشد، اما هنگام  یا پس از نخستین تکینگی آغاز نشده باشد. این تعریف، آغاز جهان پیش از تکینگی را لازم نمی دارد، زیرا ممکن است که جهان نه پیش از، و نه پس از تکینگی آغاز شده باشد؛ این امکان هنگامی حقیقت می یابد که هیچ زمانی نبوده باشد که در آن تکینگی وجود داشته باشد. با این دیدگاه، مفهوم تکینگی مفهومی محدودکننده است که راجع به هیچ چیز موجودی نیست. در این صورت پیش بینی معادلات فریدمن در مورد زمان t0که در آن a = 0  است، به عنوان پیش بینی حدی بر زمان و شعاع جهان تعبیر می شود. « t0»  راجع به زمان نیست بلکه بیانگر مفهومی از یک حد ایده آل است که می توان به قدر دلخواه به آن نزدیک شد اما نمی توان به آن دست یافت؛ هر زمان حقیقی tچنان است که t >t0 است. همین مطلب در مورد مفهوم a = 0 ، چگالی، زمان و انحنای  بینهایت نیز مراد می شود.

ریچارد سوینبرن نظر دیگری در مورد آغاز جهان مطرح کرده  که حاکی از «نه پیش از، و نه پس از تکینگی» بودن آن است. مطابق این نظر، هیچ زمانی نیست که در آن تکینگی موجود باشد، اما زمانی هست، زمانی خالی، که پیش از بیگ بنگاست. اگر tزمانی باشد که در آن نخستین تکینگی موجود وجود داشته است، آنگاه مطابق معادلات فریدمن می توان پیش بینی کرد که «جهان پیش از tایجاد شده است» (سوینبرن 1981، ص.254). پاول فیتزجرالد سخن سوینبرن را به گونه ای تعبیر می کند که به نظر او پوچ است، یعنی «جهان پس از سپری شدن زمان خالی محدودی پا به عرصه ی حیات نهاد!» (فیتزجرالد 1976، ص.635). اما این تعبیر صحیحی از نظر سوینبرن نیست، زیرا سوینبرن محاجه می کند که منطقاً لازم است که زمان سپری شده بینهایت باشد (سوینبرن 1981، صص. 172-173)، و بنابراین اگر جهان در t > t0 آغاز شده باشد باید مقدار بینهایتی از زمان خالی پیش از بیگ بنگ یا tوجود داشته باشد.

من درجای دیگر نشان داده ام که اثبات های اقبال یافته ی سوینبرن و دیگران، بر ضرورت بی نهایت بودن زمان مغالطه آمیز هستند، لذا لازم نیست توصیف سوینبرن از آغاز جهان را بپذیریم (اسمیت 1985c ). اما این بدان معنا نیست که رخ دادن بیگ بنگ پس از یک بازه ی بینهایت یا با نهایت زمانی منطقاً غیرممکن است (این مطلب در بخش بعد ثابت خواهد شد).

اگر ما تبیین مبتنی بر»زمان خالی» را که تعریف سوم از آغاز جهان پیش می نهد رد کنیم،  دو تعریف کاملاً مناسب باقی می مانند که همان تعاریف دوم و سومی هستند که در بالا توضیح داده شد . من فرض خواهم کرد که تعریف دوم درست است، زیرا این تعریف تکینگی را واقعی می شمارد و لذا با نظریه ی تکینگی هاوکنیگ-پنروز تطابق دارد.  از زمان ارائه ی نظریه ی تکینگی چند ایرادی که عمدتاً مبنایی فلسفی دارند بر آن وارد شده، و هیچ یک چندان قانع کننده نمی نماید [11]. در هرحال، نشان خواهم داد که اگرتعریف سوم را بکار گیریم که مطابق آن جهان یکباره آغاز شده است، باز هم با همان ایراد ها مواجه می شویم.

3. برهان هایی که مطابق آنها نخستین تکینگی و بیگ بنگبی علت هستند. بسیاری از فیلسوفان در برابر این ایده که معادلات فرید من و نظریه ی تکینگی هاوکینگ- پنروز وجود آغاز بی علتی را برای جهان پیش بینی می کند مقاومت می کنند. دبلیو. اچ. نیوتون- اسمیت می نویسد:

… با فرض اینکه بیگ بنگ از یک تکینگی ایجاد شده باشد، دشوار می توان تصور کرد که به چه دلیلی می توان گفت خود تکینگی برساخته ی یک رخداد کیهانی پیش تر نباشد. و از آنجا که دلایلی داریم که مطابق آنها رخداد های میکروسکوپی دارای منشاء علّی هستند، دلایلی داریم که مطابق آنها یک حالت پیش تر جهان به آن تکینگی خاص منجر شده باشد. (1980، ص.111)

این استدلال به چند دلیل فاقد قوّت است. نخست توجه کنید که:

(1) ما دلایلی داریم که مطابق آنها رخداد های میکروسکوپی دارای منشاء علّی هستند

تنها هنگامی مستلزم این است که

(2) ما دلایلی داریم که مطابق آنها حالت پیش تر جهان به آن تکینگی خاص منجر شده باشد.

که مقدمه ی  دیگری را نیز فرض کنیم

(3) تکینگی کیهان شناختی یک رخداد میکروسکوپی است

که نادرست است، زیرا تکینگی نه تنها رخدادی میکروسکوپی نیست، بلکه بینهایت کوچک تر از کوچک ترین رخداد میکروسکوپی است که فیزیک دانان تاکنون کشف کرده اند. به علاوه، تکینگی حتی یک رخداد نیز نیست، یعنی یک نقطه ی فضا-زمانی 4-بعدی نیست؛  تکینگی بخشی از پیوستار فضا-زمان-4-بعدی نیست، بلکه مرز لبه های آن است.

به علاوه، معنای تحلیلی  مفهوم  تکینگی کیهان شناختی این است که هیچ رخداد فیزیکی مقدم بر آن نیست. تعریف تکنیگی که در نظریه های تکینگی استعمال می شود مستلزم غیرممکن بودن امتداد منیفولد فضا-زمان فراسوی تکینگی است. تعریف محل بحث متبنی بر مفهوم منحنی های امتدادناپذیر است، مفهومی که کامل ترین و دقیق ترین توصیف آن را بی.جی.اشمیت (1971) ارائه داده است. در یک منیفولد فضا-زمان ژئودزیک های زمانوار [timelike ] ( مسیرهای سقوط آزاد ذرات)، ژئودزیک های فضاوار [spacelike] (مسیرهای تاچاین ها) [تاچاین ها ذرات زیراتمی نظری که سرعت آنها همواره فراتر از سرعت نور است]، ژئودزیک های تهی (مسیرهای فوتون ها)، و منحنی های زمانواری که شتاب محدود دارند (مسیرهایی که حرکت در امتداد آنها برای  ناظر ممکن است). اگر یکی از منحنی ها پس از یک طول مناسب محدود پایان یابد (یا پس از یک پارامتر معین محدود در مورد ژئودزیک های تهی)، و امتداد منیفولد فضا-زمان فراسوی آن نقطه ناممکن باشد (مثلاً به خاطر انحنای بینهایت)، آنگاه آن نقطه، همراه با همه ی نقاط پایانی مجاور، یک تکینگی را تشکیل می دهد. به این ترتیب، اگر نقطه ی وجود داشته باشد که امتداد منیفولد فضا-زمان در فراسوی آن ممکن باشد، یعنی ژئودزیک ها یا منحنی های زمانوار فراسوی آن امتداد یابند، آنگاه بنا به تعریف  یک تکینگی نیست.

مطابق این تعریف، این ایده که تکینگی معلول یک فرآیند طبیعی پیش تر است، نفی می شود. یک پرسش دشوارتر این است که آیا ممکن است تکینگی یا بیگ بنگ معلول یک علت فراطبیعی، یا خدا، باشد یا خیر. من ابتدا به این پرسش می پردازم که آیا ممکن است  بیگ بنگعلتی فراطبیعی داشته باشد یا خیر. این مطلب با استدلال  دبلیو.ال. کرایگ  بر وجود  علتی الاهی برای آغاز جهان مطابقت دارد، زیرا کرایگ تکنیگی را غیرواقعی می شمارد و رد می کند و بیگ بنگ را نخستین حالت فیزیکی محسوب می دارد. (کرایگ میان چندین نوع بیگ بنگ تمایزی نمی نهد) (کرایگ 1979). استدلال کرایگ شامل این گام هاست

(4) ما دلایلی داریم که باور کنیم هر رخدادی علتی دارد

(5) بیگ بنگ یک رخداد است (یا یک دسته رخدادهاست)

(6) بنابراین، دلایلی داریم که باور کنیم که بیگ بنگ علتی دارد.

برای نشان دادن اینکه علت بیگ بنگ محتملاً یک خالق مشخص بوده، طی گام های دیگری لازم است.

برهانی از این قسم از اشکالات برهان نیوتون-اسمیت اجتناب می کند، زیرا بر مبنای رخدادهای میکروسکوپیک در مورد پدیده ای که نه میکروسکوپیک است و نه رخداد قضاوت نمی کند، بلکه از رخدادهایی عام به رخداد یا دسته رخداد دیگری می رسد، که همان بیگ بنگ باشد. به علاوه، با این فرض که منیفولد فضا-زمان فراسوی تکینگی امتداد می یابد، نظریه ی تکینگی را نقض نمی کند.

با این حال، این برهان فاقد استحکام است زیرا مقدمه ی اول اش (4) نادرست است. کرایگ در مورد (4) می نویسد:

گزاره ی علّی را، که پیوسته تأیید شده و هرگز ابطال نشده،  می توان تعمیمی تجربی انگاشت که حامی آن قوی ترین شواهدی است که تجربه پیش می نهد. (1979، ص.145)

با این حال ملاحظات مکانیک کوانتومی نشان می دهند که کاربرد  گزاره ی علّی نیز، اگر اصلاً به کار آید، محدود است، و در نتیجه برهان احتمالاتی قاطعی  به نفع علت داشتن بیگ بنگ وجود ندارد.  نشان دادن این واقعیت ربطی به این مطلب ندارد که آیا رابطه ی علّی را باید در قالب ضرورت فیزیکی تحلیل کرد یا در قالب تقارن مکرر اما غیرضروریِ میان اقسام معینی از رخدادها. تنها کافی است علیت را قانونی بدانیم که بتوان از آن پیش بینی های منفردی قیاس کرد، پیش بینی های دقیقی در مورد رخدادها یا حالات منفرد. اینکه در این معنا رخدادهای بی علتی وجود دارند از اصل عدم قطعیت هایزنبرگ نتیجه می شود که مطابق آن برای مقادیر مربوط به هم مانند موقعیت q و اندازه حرکت [مومنتوم] یک ذره، اساساً غیرممکن است که هردو مقدار را همزمان با دقت پیش بینی کرد. اگر در یک بازه ی معین به طول delta-p باشد و qدر یک بازه ی معین به طول delta-q ،آنگاه اگر delta-p خیلی کوچک شود (با اندازه گیری دقیق)، delta-q نمی تواند همزان خیلی کوچک شود (با اندازه گیری دقیق). به بیان دقیق، حاصل ضرب delta-pدر delta-q نمی تواند کوچک تر از ثابت پلانک تقسیم بر 4*pi  باشد، به این ترتیب

(7)

delta-pdelta-q >= h/(4*pi)

حال اگر شرایط اولیه مانند p و q ذره ی در زمان قابل تعیین نباشد، آنگاه شرایط آتی xدر زمان tرا نمی توان به دقت پیش بینی کرد. پیش بینی شرایط  مقادیر مربوط به هم  [موقعیت و مومنتوم] x در زمان t2 باید آماری و نامعین باشد. برای مثال موقعیت xدر t2در قالب موقعیت های محتمل متفاوتی که هر یک مقدار احتمالاتی متفاوتی دارند بازنمایی می شود، به گونه ای که هیچ یک از این مقادیر نمی تواند به 1 میل کند. این پیش بینی ها متأثر از تابع موج شرودینگر یا psi هستند؛ چنان که مربع دامنه ی  psiدر هر نقطه ی psi تعیین کننده ی احتمال توزیع شرایط q ی xدر زمان t2 است. اگر توزیع احتمالاتی در t2را با  d(q, t2) نشان دهیم، می توان این کمیت را چنین محاسبه کرد:

(8)

d(q,t2) = |(q,t2)|2

معادلات (7) و (8) غالباً برای نشان دادن این مطلب به کار گرفته می شوند که تغییر شرایطذرات تابع قوانین غیرعلّی است. این قوانین در مورد علّی یا غیرعلّی بودن آغاز مطلق، آغاز مطلق ذرات، هیچ نمی گویند. در نتیجه،  با افزودن مقدمه های مناسب دیگری به (7) و (8) می توانیم در مورد کل جهان استباط هایی کنیم، تنها برهان مربوطی که می توانیم نشان دهیم ناموفق است این است که

(9) دلایلی داریم که برپایه ی آنها باور کنیم که همه ی تغییرات شرایط علّی هستند

(10) بنابراین، دلایلی داریم که برپایه ی آنها باورکنیم که همه ی تغییرات شرایط جهان به طور کلی معلول هستند.

ولی ضعف برهان فوق، شکست برهان ذیل را در پی ندارد

(11) دلیلی داریم که برپایه ی آن باور کنیم که آغاز همه ی موجودات علّی است

(12) بنابراین، دلیلی داریم که برپایه ی آن باور کنیم که آغاز وجود جهان علتی داشته است.

پس اگر قرار باشد نادرستی برهان اخیر را نشان دهیم، لازم است که مقدماتی بیابیم که بیش از (7) و (8) به آغازهای مطلق نزدیک باشد.

چنین مقدماتی را می توان برمبنای رابطه ی عدم قطعیت هایزنبرگ حاصل کرد

(13)

delta-Edelta-t >= h/(4*pi)

که در آن E  [معادل] انرژی، t [معادل] زمان و h[معادل] ثابت پلانک است. این رابطه حاکی از آن است که اگر انرژی یک ذره به دقت اندازه گیری شود، چنان که delta-E بسیار کوچک شود، زمانی که در آن ذره دارای این انرژی می شود را فقط می توان بطور غیردقیق دانست، یعنی هنگامی که delta-t خیلی بزرگ شود. حال اگر delta-t  به قدر کافی کوچک باشد، delta-E چنان بزرگ می شود که تعیین اینکه آیا قانون بقای انرژی نقض شده یا نه اساساً غیرممکن می شود. درخلال بازه ی زمانی

(14) متناسب است با

delta-t (h/(4*pi)*delta-E

این قانون غیرقابل اعمال است و در نتیجه میزان انرژی delta-E می تواند ناگهان به وجود آید و آنگاه (پیش از سپری شدن بازه) ار بین برود. شواهدی تجربی، که البته به طور غیر مستقیم حاصل شده، وجود دارد که مطابق آنها این این پدید آمدن بی علت انرژی یا ذرات (به ویژه ذرات مجازی) کراراً رخ می دهد. پس چنین می نماید که برهان (11) – (12) ناموفق است و گام اصلی برهان به سوی اثبات وجود یک علت فراطبیعی برای بیگ بنگ، یا به بیان دقیق تر، برای بیگ بنگ1، غلط است.

می توان ایراد گرفت که بی علّتی کوانتومی تنها در سطح میکروسکوپیک صادق است و نه برای حالات یا آغازهای ماکروسکوپیک کیهان شناختی. این مطلب را می توان بدون اینکه گزندی به برهان من برسد پذیرفت ، زیرا فرآیندهای فیزیکی برسازنده ی  بیگ بنگ 1 (که مطابق تعریف ام در خلال دوره ی پلانک رخ می دهند) یگانه اند و همگی میکروسکوپیک هستند و در ابعادی رخ می دهند که در آن اصول مکانیک کوانتومی بی چون و چرا قابل اعمال هستند.

پس می توان ایراد گرفت که بیگ بنگ1 آغاز وجود خود فضا-زمان چهاربعدی باشد، و اینکه رخدادهای غیرعلّی که مشخص کردم صرفاً شامل  آغازهای  درون  فضا-زمان چهاربعدی باشد. مسلماً «آغازهای بی علتی درون فضا-زمان هست» نامربوط است و لذا نمی تواند ارزش احتمالاتی «آغاز وجود خود فضا-زمان بی علت است» را افزایش دهد.

پاسخ من این است که اگر چنین بود (و در بخش 4 در طی بحث از مدل های خلاء نوسانی از جهان، دلایلی  را ارائه خواهم داد که چنین امری را مشکوک می سازند) آنگاه همین ایراد بر برهان متناظر به نفع وجود یک علت فراطبیعی برای فضا-زمان چهار بعدی نیز وارد است؛ زیرا «برخی  آغازِ وجودهای درون فضا-زمان عللی دارند» یا حتی «همه ی آغازهای وجودهای درون فضا-زمان عللی دارند» به دلیل مشابهی نامربوط محسوب می شوند و لذا نمی توانند این احتمال را افزایش دهند که «آغاز وجود خود فضا-زمان چهار بعدی علتی دارد».

نتیجه گیری من این است که ملاحظات مکانیک کوانتومی نشان می دهند که استدلال بر پایه ی (4) به نفع وجود علتی الاهی برای بیگ بنگ1  ناموفق است.

اما این نتیجه بحث را خاتمه نمی دهد، زیرا مدافع برهان تئیستی هنوز هم می تواند ادعا کند که من حق ندارم پای بی علتی مکانیک کوانتومی را به بحث بگشایم، زیرا مدل کیهان شناختی بیگ بنگ مبتنی بر نظریه ی نسبیت عام (GTR) است و GTR در حیطه ی اعمال خود وجود یک تعیّن علّی را پیش فرض می گیرد.

نمی توانم در مورد اعتبار این ایراد تصمیم گیری کنم، اما در عوض اصرار می کنم که حتی اگراین ایراد معتبر باشد، همچنان می توان ثابت کرد که ما هیچ دلیلی نداریم که فکر کنیم که بیگ بنگ1 علتی، چه فراطبیعی و چه غیر از آن، دارد. این مطلب را تنها می توان بر مبنای خود مدل نسبیتی بیگ بنگ نشان داد.

اجازه دهید با آنچه که تاکنون درستی شان را مفروض داشته ام آغاز کنیم، اینکه تکینگی در tواقعیت دارد. با این فرض، به این نتیجه می رسیم که همه ی انگاره های فضا و زمان و همه ی قوانین شناخته شده ی فیزیک در تکینگی فرو می ریزند (زیرا این قوانین برپایه ی انگاره ی کلاسیک فضا-زمان صورت بندی شده اند)، و درنتیجه پیش بینی اینکه تکینگی به چه می انجامد ناممکن است. این ناممکنی ناشی از جهل ما نسبت به نظریه ی درست نیست، بلکه خودِ حدِ معرفت ممکن مان است که مشابه و افزون بر محدودیتی است که لازمه ی اصل عدم قطعیت مکانیک کوانتومی است. محدودیت اول ناشی از ساختار علّی فضا-زمان است که از GTR نتیجه می شود؛ ناحیه ی برهمکنشی که GTR فرض می کند نه تنها توسط سطح اولیه ای که بر آن داده ها معلوم می شوند و سطح نهایی که برآن اندازه گیری انجام می گیرد محدود می شود، بلکه همچنین توسط یک سطح پنهان نیز محدود می شود. سطح پنهان سطحی است که هر ناظر ممکنی تنها می تواند اطلاعات محدودی از آن کسب کند، اطلاعاتی مانند جرم (در مورد سیاهچاله ها)، مومنتوم زاویه ای و بار[اکتریکی]. این سطح «همه مشخصات ذرات را با احتمال یکسان، مطابق معرفت محدود ناظران، گسیل می دارد» (هاوکینگ 1976، ص.2460). سطحی نزدیک به تکینگی بیگ بنگ1، سطحی که در زمان پلانک 10-43  بوده، سطحی پنهان است. پس تکنیگی پنهان توسط این سطح «همه ی مشخصات ذرات را با احتمال برابر گسیل می دارد» (هاوکینگ 1976، ص.2463). اگر موافق با کرایگ فرض کنیم که تکینگی واقعیت ندارد، و  بیگ بنگ1 نخستین حالت فیزیکی بوده است، آنگاه سطح پنهان را نمی توان پیامد تکینگی انگاشت؛ به جای اینکه تصور کنیم ذرات به طور کتره ای و لحظه ای از تکینگی گسیل می شوند، باید تصور کنیم که این ذرات به طور کتره ای و ناگهانی از هیچ مطلق گسیل شده اند. به بیان دقیق، این بدان معناست که اگر بیگ بنگنخستین حالت فیزیکی باشد، آنگاه هر تشکلّی از ذرات که برسازنده ی این حالت اولیه باشد، یا بتواند بوده باشد، بر مبنای پیشینی با دیگر تشکّل ها معادل است. در هر حال، پیش بینی ساختمان بیگ بنگاساساً غیر ممکن است و لذا بیگ بنگبی علت است (زیرا «بی علت» در معنای حداقلی خود به معنای «اساساً پیش بینی ناپذیر» است).

خود تکینگی نیز در نظریه ی بیگ بنگ مبتنی بر نسبیت عام، بی علت محسوب می شود، که البته این امر دلایل مختلفی دارد. تکینگی به عنوان نقطه ای تعریف شده است که منحنی های فضا-زمان را نمی توان فراسوی آن امتداد داد، و لذا نمی توان برایش اسلافی علّی قائل شد.

پس در مجموع، می توانیم بگوییم که گرچه نظریه ی بیگ بنگِ مبتنی بر نسبیت عام  فرض می گیرد که در حیطه ی کاربردش علیت برقرار است، همچنین فرض می گیرد که این حیطه ی کاربرد محدودیتی نیز دارد؛ مطابق این نظریه علیت در حالات نخستین فیزیکی، یعنی تکینگی و بیگ بنگ، فرو می ریزد. در نتیجه، نمی توان از این نظریه برای حمایت از این برنهاده استفاده کرد که حالات اولیه ی فیزیکی  معلول اند و اینکه آن علت خداست.

4. گرانش کوانتومی و آغاز بی علت جهان.  در رویکرد ذکر شده به آغاز جهان خللی جدی هست؛ من فرض کرده ام که حیطه ی اعمال نظریه ی بیگ بنگِ مبتنی بر GTR نامحدود است و لذا به شرایط حدّی مانند آغاز جهان در خلال بیگ بنگنیز قابل تعمیم است. در حقیقت، هنگامی که برهمکنش های مکانیک کوانتومی غالب می شوند، GTR زایل می شود، و این شرایط هنگامی غالب می شود که دما بیش از 1032K ، چگالی بیش از 1094 gm cm-3 ، و هنگامی که شعاع انحنا در مرتبه ی 10-33 cm باشد. از آنجا که در دوره ی پلانک، در 10-43 &bbsp;نخستینِ پس از تکینگی، با چنین شرایطی سروکار می یابیم، نظریه ی بیگ بنگ مبتنی بر GTR را نمی توان راهنمای معتبری برای بازسازی فرآیندهای فیزیکی واقع شده در خلال این زمان دانست و محققاً نمی توان از آن به عنوان شاهدی معتبر نتیجه گرفت که چگالی، دما و انحنای پیش از این زمان به مقادیر بینهایت میل می کرده اند. به این ترتیب به نظر می رسد که برهان احتمالاتی فوق بر بی علتی آغاز جهان به مخمصه افتاده است.

با این حال، به باور من، سه دلیل پشتیبان این ایده است که جهان یکباره آغاز شده است. برای فهم این دلایل، باید نخست در نظر بگیریم که GTR  به این دلیل در خلال دوره ی پلانک قابل اعمال نیست که نظریه ی گرانشِ GTR نمی تواند رفتار مکانیک کوانتومی گرانش را در خلال این دوره تبیین کند. پس به یک نظریه ی کوانتومی گرانش جدید نیاز داریم. اگر چه چنین نظریه ای هنوز تدوین نشده است، برخی ازنشانه های عام آنچه که می تواند پیش بینی کند معلوم هستند. برپایه ی این نشانه هاست که باید سه دلیل مان را دریابیم.

دلیل نخست اینکه، به نظر می رسد نظریه ی کوانتومی گرانش می تواند نشان دهد که گرانش در شرایط دوره ی پلانک باید به جای جاذبه، دافعه ایجاد کند. در خلال این دوره، نواحی ای با چگالی منفی انرژی می توانند توسط نیروها و ذرات موجود ایجاد شده باشند، و این نواحی به دافعه ی گرانشی می انجامند. در نتیجه ی این وضع مجموعه ی محدودی از ژئودزیک های زمانوار یا تهی در نقطه ی واحدی همگرا نمی شوند بلکه توسط نیروی گرانشی واگرا می شوند. این احتمال با انگاره ی جهانی نوسانی سازگار است، زیرا با پایان هر فاز انقباض، گرانش دافعه ایجاد می کند و از همگرایی ژئودزیک ها در یک نقطه جلوگیری می کند؛ گرانش چنان ژئودزیک ها را می راند که وارد یک فاز انبساطی جدید می شوند.

اما این طریق اجتناب از تکینگی که نظریه های هاوکینگ- پنروز پیش بینی می کند، جهانی بینهایت قدیم را نمی پذیرد. زیرا – و این نخستین دلیلی است که می خواهم ذکر کنم- این جهان گرانش کوانتومی نوسانی  هنوز هم دچار همان مسائلی است که در بخش 1 مورد بحث قرار گرفت، یعنی، افزایش شعاع، طول دوره، پرتوها و انتروپی در هر چرخه. در نتیجه،  این نظریه وقوع تکینگی کیهان شناختی را عقب تر از زمانی که درست قبل از (یا هنگام) نخستین چرخه ای که در آن شعاع جهان صفر (یا نزدیک صفر) بوده، نمی داند.

دلیل دوم این است که به طریقی می توان پیش بینی های نظریه های هاوکینگ- پنروز در مورد تکینگی در آغاز ایجاد انبساط را با نظریه ی کوانتومی گرانش دافع سازگار نمود. این نظریه ها تکینگی را اینگونه تعریف نمی کنند  که در آن انحنا، چگالی و دما بی نهایت و شعاع صفر است. تکینگی در این نظریه ها یک نقطه یا یک رشته نقاط تعریف می شود که که منیفولد فضا-زمان را نمی توان فراسوی آنها امتداد داد. در نتیجه، اگر اثرات گرانش کوانتومی مانع از رسیدن دما، چگالی و انحنا به مقادیر بینهایت،  و کاهش شعاع به صفر شود، این ضرورتاً به معنای عدم وجود تکینگی نیست. تکینگی می تواند در مقادیر محدود و غیرصفر رخ دهد.

دلیل سوم این که، پیشرفته ترین تلاش های نظری برای تبیین جهان بر مبنای اصول مکانیک کوانتومی، آغاز جهان را ابتدای انبساط کنونی محسوب می کنند. این نظریه ها را در مجموع «مدل های نوسانِ  خلاء جهان»  می خوانند. مدل هایی که ترایون (1973)، بروت، اِنگلِرت و گونزیگ (1978)، گریشاک و زِلدوویچ (1982)، آتکاتز و پاگِلز (1982)، و گوت (1982)  ارائه کرده اند، تصویری از جهان ارائه می دهند که ناگهان از یک فضای زمینه ی تهی برآمده است، و مدل ویلِنکین (1982) آن را چنان تصویر می کند که از هیچ مطلق برآمده است.

نخستین مدل نوسان خلاء در سال 1973 توسط ادوارد ترایون ارائه شد. نوسان خلاء، ایجاد بی علت انرژی در فضای خالی است که از رابطه ی عدم قطعیت delta-Edelta-t >= h/(4*pi) پیروی می کند، و لذا مقدار خالص کمیت های باقی [کمیت هایی که پیرو قوانین بقا هستند] در آن صفر است. ترایون محاجه می کند که جهان می تواند از در خلاء بزرگتر فضایی که جهان جزئی از آن است نوسان کند زیرا مقدار خالص کمیت های باقی، صفر می ماند. (ترایون مدعی است) شواهد تجربی حامی یا سازگار با این واقعیت است که ماده-انرژی مثبت جهان توسط انرژی پتانسیل گرانشی منفی آن خنثی می شود، و اینکه میزان ماده ی خلق شده مساوی میزان ضد ماده است. (اما این مطلب آخر با نظریه های یگانه ی کلان  [Grand Unified Theories] فعلی ناسازگار است.)

نقطه ضعف نظریه ی ترایون، و دیگر نظریه هایی که وجود فضای زمینه ای را فرض می گیرند که جهان در آن نوسان می کند، این است که این نظریه ها وجود جهان را تنها به بهای طرح یک مبنای تبیین نشده ی دیگر، ، یعنی، فضای زمینه، تبیین می کنند. نظریه ی ویلنکین، که در آن جهان بدون علّتی «دقیقاً ازهیچ» ایجاد می شود (1982و ص.26) فاقد این ضعف است. در نظریه ی ویلنکین جهان در یک تونل کوانتومی از هیچ مطلق بر صحنه ی فضا ظاهر می شود. گذر از تونل کوانتومی  معمولا در قالب فرآیندهایی درون فضا-زمان فهمیده می شود؛ مثلا، اگر یک الکترون فاقد انرژی کافی برای گذر از مانع باشد  گذر از تونل برایش مشکل خواهد بود، اما با این حال می تواند از آن بگذرد. این گذر بدان خاطر ممکن است که رابطه ی عدم قطعیت فوق الذکر امکان می دهد که الکترون ناگهان در یک برهه ی زمانی کوتاه، انرژی اضافه ای بدست آورد تا بتواند از مانع تونل گذر کند. ویلنکین این مفهوم را بر خود فضا-زمان اعمال می کند، در این مورد سیستم پیش از تونل زدن (tunneling)هیچ حالتی  ندارد، زیرا حالت تونل زدن نخستین حالت موجود است. پس حالت تونل زدن مشابه بیگ بنگ1   در سومین تعریف آغاز جهان در بخش 2 است، زیرا اولین حالت جهان است و پیش از این حالت هیچ زمانی نبوده است. معادله ای که این حالت را توصیف می کند یک معادله ی تونل زنی کوانتومی است، بویژه حل شناور روایت اقلیدسی معادلی تکاملی جهان با یک متریک بسته ی روبرتسون- واکر [12]. جهان برآمده از یک تونل زنی با اندازه ی محدود (a = H-1) و نرخ انبساط  یا انقباض صفر (da/dt = 0) است. جهان برآمده از یک حالت خلاء متقارن است، که سپس زایل می شود و دوره ی تورمی آغاز می شود؛ پس از پایان این دوره، جهان مطابق مدل استاندارد بیگ بنگ تکامل می یابد.

مدل های مکانیک کوانتومی از آغاز جهان از نظر تبیینی برتر از مدلهای  بیگ بنگ استاندارد مبتنی برنسبیت عام هستند؛ زیرا حالت اولیه ای را فرض نمی کنند که در آن قوانین فیزیک فرو می ریزد بلکه آغاز جهان را مطابق قوانین فیزیک تبیین می کنند. نظریه ی مبتنی بر نسبیت عام آغازی را برای جهان  پیش بینی می کند که در حالت اولیه ی آن قوانین مورد استفاده برای  پیش بینی فرومی ریزند. تکینگی و انبساط فضا-زمان چهاربعدی از این تکینگی از هیچ یک از قوانین نسبیت عامِ بعدی جهان تبعیت نمی کند. به جای یک تکینگی انبساط یابنده، یک نوسان کوانتومی یا تونل زنی هست که مشابه نوسان ها و تونل زنی های درون جهان است و ازهمان قوانین غیرعلّی نوسانات و تونل زنی های بعدی پیروی می کند [13].

این مرورمان بر نقش مکانیک کوانتومی در تبیین آغاز جهان قویّاً مؤید برهان احتمالاتی بر آغاز بی علت جهان است،  که گرچه پیچیده تر از آن چیزی است که در بخش های 1 تا 3 فرض کردیم، اما باز هم نافذ است. نتایج آن در این عبارت فصلی خلاصه شده است: به نحو احتمالاتی درست است که یا جهان بدون علتی (الف) در پی یک تکینگی با چگالی، دما و انحنای بینهایت  و شعاع صفر، یا (ب) با یک تکینگی واجد مقادیر محدود و غیر صفر، یا (ج) در خلاءای نوسانی در یک فضای بزرگ تر یا تونل زنی از هیچ  انبساط آغازکرده است، یا جهان ناگهان در پی فاز انبساطی پیش تری تحت شرایط (الف)، (ب) یا (ج) هستی آغاز کرده است.

منابعAtkatz, D., and Pagels, H. (1982), «Origin of the Universe as a Quantum Tunneling Event», Physical Review D 25: 2065-2073.

Barrow, J., and Silk, J. (1983), The Left of Creation.New York: Basic Books.

Brout, R., Englert, F., and Gunzig, E. (1978), «The Creation of the Universe as a Quantum Phenomenon», Annals of Physics(N.Y.) 115: 78-106.

Craig, W. L. (1979), The Kalam Cosmological Argument.New York: Harper and Row.

Fitzgerald, P. (1976), «Discussion Review: Swinburne’s Space and Time«, Philosophy of Science 43: 618-637.

Gott, J. R. (1982), «Creation of Open Universes from de Sitter Space», Nature 295: 304-307.

Grishchak, L. P., and Zeldovich, Y. B. (1982), «Complete Cosmological Theories», in M. J. Duff and C. J. Isham (eds.), Quantum Structure of Space and Time.Cambridge: Cambridge University Press, pp. 409-422.

Hawking, S. W. (1966), «Singularities in the Universe», Physical Review Letters 17: 444-445.

—. (1976), «Breakdown of Predictability in Gravitational Collapse», Physical Review D 14: 2460.

Hawking, S. W., and Ellis, G. F. R. (1973), The Large Scale Structure of Space-Time.Cambridge: Cambridge University Press.

Hawking, S. W., and Penrose, R. (1965), «Singularities in Homogenous World Models», Physical Letters 17: 246-247.

— . (1970), «The Singularities of Gravitational Collapse and Cosmology», Proceedings of the Royal Society of London A 314: 529-548.

Hubble, E. (1929), «A Relation Between Distance and Radial Velocity Among Extragalactic Nebulae», Proceedings of the National Academy of Sciences 15: 168-173.

Landsberg, P. T., and Park, D. (1975), «Entropy in an Oscillating Universe», Proceedings of the Royal Society of London A 346: 485-495.

Lifschitz, E. M., and Khalatnikov, I. M. (1963), «Investigations in Relativist Cosmology», Advances in Physics 12: 185-249.

Misner, C. W., Thorne, K. S., and Wheeler, J. A. (1973), Gravitation.San Francisco: W. H. Freeman and Co.

Newton-Smith, W. H. (1980), The Structure of Time.London: Routledge and Kegan Paul.

Penrose, R. (1965), «Gravitational Collapse and Space-Time Singularities», Physical Review Letters 14: 57-59.

—. (1974), «Singularities in Cosmology», in M. S. Longair (ed.), Confrontation of Cosmological Theories with Observational Data,Boston: D. Reidel, pp. 263-272.

Penzias, A., and Wilson, R. (1965), «A Measure of Excess Antenna Temperature at 4080 Mc/s», Astrophysical Journal 142: 419-421.

Schmidt, B. G. (1971), «A New Definition of Singular Points in General Relativity», General Relativity and Gravity 1: 269-280.

Silk, Joseph (1980), The Big Bang.San Francisco: W. H. Freeman and Co.

Smith, Q. (1985a), «Kant and the Beginning of the World», The New Scholasticism 59: 339-346.

—. (1985b), «The Anthropic Principle and Many-Worlds Cosmologies», The Australasian Journal of Philosophy 63: 336-348.

—. (1985c), «On the Beginning of Time», Noûs 19: 579-584.

—. (1986a), The Felt Meanings of the World: A Metaphysics of Feeling. West Lafayette, Indiana: Purdue University Press.

—. (1986b), «World Ensemble Explanations», Pacific Philosophical Quarterly 67: 73-86.

—. (1987), «Infinity and the Past», Philosophy of Science 54: 63-75.

Stromberg, G. (1925), «Analysis of Radial Velocities of Globular Clusters and Non-Galactic Nebulae», Astrophysical Journal 61: 353-362.

Swinburne, R. (1981), Space and Time,2nd ed. New York: St Martin’s Press.

Tolman, R. C. (1934), Relativity, Thermodynamics and Cosmology.Oxford: Clarendon Press.

Tryon, E. P. (1973), «Is the Universe a Vacuum Fluctuation?», Nature 246: 396-397.

Vilenkin, A. (1982), «Creation of Universes from Nothing», Physical Letters 117B: 25-28.

Wheeler, J. (1973), «From Relativity to Mutability», in J. Mehra (ed.), The Physicist’s Conception of Nature.Boston: D. Reidel, pp. 202-247.

Whitrow, J. G. ( 1980), The Natural Philosophy of Time,2nd ed. Oxford: Clarendon Press.

پانوشت ها

1. See G. Stromberg’s summary of V. M. Slipher’s measurements in Stromberg 1925; also see Hubble 1929. Other observational evidence that supports Big Bang cosmology includes the background microwave radiation of 2.7 K, which is a remnant of the intense heat generated at an early stage of the expanding universe. This radiation was first discovered (and initially measured to be 3.5 K) by A. Penzias and R. Wilson in Penzias and Wilson 1965.

A third major set of data supporting the Big Bang cosmology is the abundance of helium 4, deuterium, helium 3, and lithium 7, the formation of which is predicted to occur in the first minutes of the Big Bang.

2. According to John Wheeler (1973, p. 220), the simplest expression of the Einstein equations is

(curvature of space time) = 8*pi (density of the mass-energy present in that space-time).

More completely, it can be said that the field equations relate the metric tensor gµv and its derivatives, which describe the geometry of space-time, to the energy-momentum tensor Tµv, which is determined by the distribution of the mass and energy in that space-time. These equations enable paths in space-time (specifically, geodesic paths) to be calculated. The formula summarizing the ten field equations is

Rµv – (1/2)Rgµv + lamda*gµv = -(8*pi*G/c2)Tµv

The terms on the left-hand side are composed of gµv and its derivatives, and also of the constant lamda. G is the constant of gravitation and c the velocity of light.

3. The Robertson-Walker metric is determined by a, the radius of the universe at a certain time, and by the curvature of space-time. The metric of a homogeneous and isotropic universe is

ds2 = dt2 – (1/c2)a2*(d-sigma)2

where ds isthe space-time interval between two events, d-sigma [derivative of sigma] is the line element of a space of constant curvature. and c the velocity of light.

4. The most widely discussed models have been developed in Tolman (1934, pp. 440 ff) and in Landsberg and Park (1975).

5. That is, the stress-energy tensor satisfies

( Talpha-beta– 1/2*galpha-beta*T )ualpha*ubeta >= 0

6. That is, the space-time is such that

t(aRb)cd(etf)(t^c)*(t^d) [is not equal to] 0

holds at some point along each timelike or null geodesic. ta is the tangent vector.

7. Hawking and Ellis (1973, p. 3). The proof that the trapped surface created by this matter implies a singularity in our past (rather than in our future) is given on pages 356-359.

8. The less dense parts of the universe exploded from points first, followed by the more dense parts. See Barrow and Silk (1983, p. 42).

It should also be noted that if the universe is not sufficiently isotropic and homogeneous, some past-directed timelike geodesics will not end in singularities. Observational evidence, however, suggests that the universe is sufficiently symmetric so that all do end in singularities. See Hawking and Ellis (1973, pp. 358-359).

9. Although the space of the singularity is standardly defined as less than 3-d, Roger Penrose has proposed a definition of the cosmological singularity as a 3-d spacelike surface, in which case it could count as a part of the universe and thus as its beginning. See Penrose (1974).

10. I have shown that it is logically possible for there to be empty time before the Big Bang1 in Smith (1985a).

11. A frequent objection is that singularities involve infinite values and that infinities cannot be real. See for example Craig (1979, pp. 116-117). I have rebutted Craig’s and others› arguments against infinite realities in Smith (1987).

12. The bounce solution is a(t) = H-1cos(Ht). See Vilenkin (1982, p. 26).

13. For further discussion of the vacuum fluctuation theories of the beginning of the universe, see Smith (1986b, esp. pp. 81-84). Other pertinent cosmological discussions can be found in Smith (1985b) and Smith (1986a, chapter Vl).

Quentine Smith هم اکنون از بزرگترین فلاسفه بیخدا می باشد. تارنمای رسمی وی در اینجا قرار دارد. وی هم اکنون در دانشگاه میشیگان غربی فلسفه تدریس میکند. دکتر کوئنتین اسمیت همچنین سردبیر نشریه بسیار مشهور فیلو است که به فلسفه دین میپردازد. از مهمترین کتابهای وی «بیگ بنگ، کیهان شناسی، خداباوری و خداناباوری» است که بطور مشترک توسط او و ویلیام کریگ لین فیلسوف مشهور خداباور توسط انتشارات دانشگاه اکسفورد چاپ شده است.

منبع به زبان اصلی +

در رد نامیرائی

نویسنده – کِیت آگوستین

برگردان به پارسی – امیر غلامی

[روایت ویرایش شده ای از این مقاله در Vol. 5 No. 2 of Skeptic Magazine ,1997 به چاپ رسیده است]

اما در وضعیت فعلی روانشناسی و فیزیولوژی، باور به نامیرایی هرگز پشتیبانی در علم نمی یابد، و  استدلال های علمی در این مورد می توانند نشانگر معدوم شدن شخصیت در هنگام مرگ باشند ? برتراندراسل، «دین و علم»

تعریف مسئله

آیا پس از مرگ حیاتی هست؟ این پرسش از سپیده دم تمدن مطرح بوده است. شاید بتوان گفت این پرسش مهم ترین پرسشی است که با دانستن میرا بودن خود می توان پرسید. نامیرایی(immortality) موضوع پیچیده ایست که به چندین پرسش فلسفی دیگر بستگی دارد که باید بدانها پرداخت. یک پیش شرط بنیادی برای پرداختن به موضوع نامیرایی قرار دادن مسئله در زمینه ای مناسب است.

کورلیس لامونت نامیرایی را چنین تعریف می کند:

بقای شخصیت یا آگاهی فرد انسانی برای یک دوره زمانی نامحدود پس از مرگ [فیزیکی]، به همراه  حافظه و دست نخورده ماندن آگاهی از هویت فردی (لامونت 22)

تمایزی بنیادی میان بقای جسمی پس از مرگ و نامیرایی هست. بقا تنها بر وجود شخصیت پس از مرگ فیزیکی جسم دلالت دارد، چه وجود ابدی باشد و چه عاقبت به نیستی منتهی شود (ادواردز، «مقدمه» 2). اگرچه برخی (مثلا افلاطون) کوشیده اند برهان هایی جهت اثبات زوال ناپذیری و لذا نامیرایی روح ارائه دهند، اما در این مقاله به آنها نمی پردازیم. به مسائل بالقوه ی پیش روی انگاره ی وجود ابدی نیز نخواهیم پرداخت. مقصود از این نوشتار، اما، امکان منطقی  بقای پس از مرگ جسمی و شواهد له و علیه آن است. برهان های له بقا[ی پس از مرگ]  هیچ چیزی به نفع نامیرایی ثابت نمی کنند، اما برهان های علیه بقا استدلال هایی علیه نامیرایی نیز هستند. به بیان دیگر، نامیرایی امکان بقا را پیشفرض می گیرد. این همچنین بدان معناست که هر شاهدی که از طرف فراروانشناسی (parapsychology) اقامه شود، فقط شاهدی بر بقا خواهد بود (2). این مقاله به آن براهین اخلاقی نیز نمی پردازد که درصدد اثبات نامیرایی به عنوان نتیجه ی خیر مطلق بودن خدا  هستند. این طریق استدلال ما را از عنوان اصلی این مقاله منحرف می کند و به مسئله ی وجود و سرشت خدا  بازمی گرداند که ورای حیطه ی بحث این مقاله است. برهان هایی که در این مقاله تحلیل می شوند صبغه ای فلسفی یا تجربی خواهند داشت.

دو دیدگاه بنیادی بر سر مسئله ی نامیرایی وجود دارد. بنا بر فرضیه ی بقا، شخصیت انسان پس از مرگ جسم فیزیکی به شکلی به بقای خود ادامه می دهد. بنا بر فرضیه ی فنا، شخصیت انسان پس از مرگ جسم برای ابد نابود می شود. ممکن است این تمایز زاید و واضح نماید، اما ضرورت این تعریف دقیق هنگامی آشکار می شود که به تحلیل نظریه های بقایی می پردازیم که قائل به نابودی موقتیهستند. فرض من این است که زحمت اثبات برعهده ی فرضیه ی بقاست، زیرا در زندگی روزمره وجود شخصیت را تنها در اندامه های (organisms) فیزیکی زنده می یابیم؛ یعنی، برای هر یک از دیدگاه هایی که تحلیل خواهم کرد شواهد قاطعی بر داوم وجود شخصیت پس از مرگ جسم فیزیکی وجود ندارد.

یک تمایز مهم دیگر، تفاوت میان صور شخصی و غیرشخصی بقاست. بقای شخصی یعنی اینکه مردم به عنوان افراد متمایز باقی خواهند ماند. یک نمونه از بقای غیرشخصی، باور بودائی به نیروانا به عنوان قسمی ذهن مطلق است که اذهان فردی هنگام نیل به روشنایی (enlightenment) در آن ادغام یا مجذوب می شوند (ادواردز، «مقدمه» 2-3). تمرکز این مقاله صرفا بر بقای شخصی است.

سه «وسیله» برای بقای شخصیت پس از مرگ جسم هست که هر سه را بررسی خواهیم کرد: ذهنِ منتزع (disembodied mind)، جسم کیهانی (astral body)، و رستاخیز(=معاد) (resurrection). این وسایل را می توان به تنهایی به کاربرد یا با هم ترکیب کرد. ذهن منتزع، جوهری غیرمادی یعنی غیرفضایی است که از حالات ذهنی یک شخص ? یک «روح»- تشکیل شده است. جسم کیهانی یک نوع غریب از ماده است، چرا که به معنای دقیق مدلول یک هستومند (entity) فضایی است که خصایصی مانند شکل، اندازه، و مکان فضایی دارد. این معیارها باید برآورده شوند تا جسم فضایی از ذهن منتزع متمایز گردد. بنابراین تعریف جسم کیهانی اصولاً قابل اکتشاف است اما درعمل کشف آن بی نهایت دشوار است ? در غیر این صورت، در هنگام ترک بدن یا چه بسا هنگام تجارب خارج از بدن (out of body experiences) عیان می شد. همچنین جسم کیهانی را می توان بازتاب ویژگی های جسم فیزیکی تصور کرد.

رستاخیز جسم در سنت های یهودی-مسیحی و اسلامی یک معجزه ی الاهی محسوب می شود و لذا تک-خداباوری (monotheism) را پیش فرض می گیرد. به این ترتیب، چنان که کآی نیلسِن خاطر نشان می کند، «اگر بنیان باور به خدا سست باشد، بنیان باور به رستاخیز جسمی نیز سست است.» این نکته از آنجا به بحث ما مربوط است که برهان های علیه وجود خدا برهان هایی قطعی علیه رستاخیز جسمی نیز محسوب می شوند؛ اما برهان هایی از این دست منظور من در نوشتار حاضر نیستند. جهت منفک کردن رستاخیز به عنوان وسیله ای برای بقا، روایتی از رستاخیز را مفروض می دارم که قائل به فنای شخصیت در هنگام مرگ و خلق مجدد آن به عنوان جسمی رستاخیز یافته است. رستاخیز را به دو صورت می توان تصور کرد: رستاخیز خود اجساد و یا خلق اجسامی جدید یا «المثنی» (replica). باید توجه داشت که اگر قرار باشد که رستاخیز رخدادی آتی بر روی زمین یا رخدادی در جهانی دیگر باشد نمی توان هیچ شاهد تجربی بر آن ارائه داد.

در فلسفه، نامیرایی به مسئله ی ذهن-جسم و به اینهمانی شخصی (personal identity) مربوط می شود. مسئله ی ذهن-جسم به این می پردازد که چگونه ذهن و جسم به هم مربوط اند. برای حل مسئله ی ذهن-جسم نظریه های بسیاری پیشنهاد شده است. ماتریالیست های مدرن برآنند که حالات ذهنی به حالات فیزیکی ذهن تحویل پذیر (reducible) هستند. به این ترتیب، اگر ماتریالیسم درست باشد، بقا به صورت ذهنی منتزع یا جسمی کیهانی خود به خود منتفی می شود. یک دیدگاه دیگر، شبه پدیدارگرایی (epiphenomenalism) است که مطابق آن ذهن یک قلمرو مجزا اما محصول فرعی (by-product) مغز است. با این دیدگاه نیز بقای پس از مرگ ممکن نیست. رستاخیز با هر دوی این دیدگاه ها سازگار است. شرط ضروری برای پذیرش امکان وجود اذهان منتزع یا اجسام کیهانی، پذیرش دیدگاه دوگانه انگاری (dualism)  است. مطابق دوگانه انگاری ذهن هستومندی مجزا و مستقل  از مغز است (ادواردز، «وابستگی» 2). رستاخیز درصورتی با دوگانه انگاری سازگار است که با انگاره ی وجود روحی همراه شود که برسازنده ی شخصیت است و لذا هنگام مرگ با جسم نابود نمی شود بلکه به وجود خود ادامه می دهد و سپس به آن می پیوندد تا رستاخیز جسمی را ایجاد کند (فِلو، «خدا»، 108).  اینهمانی شخصی به این بحث می پردازد که چه چیزی یک شخص را در گذر زمان همان شخص می سازد. مسائل اینهمانی شخصی در زمیه ی برهان های خاصی در مورد امکان منطقی نامیرایی رخ می نمایند.

استدلال فلسفی علیه نامیرایی

بحث نامیرایی ابتدا نزد فیلسوفان مطرح شده است. پس، در تحلیل استدلال های به نفع فنای شخصیت هنگام مرگ، بهتر است پیش از بررسی شواهد علمی بر نابودی، به برهان های فلسفی در این مورد بپردازیم. برهان های منطقی، اگر موفق باشند، قاطع اند؛ لذا، حتی توسل به ایمان نمی تواند باوری را توجیه کند که متناقض باشد، زیرا هیچ کس مدعای چنین باوری را نخواهد فهمید. فرضیه ی فنا را مسائلی مفهومی پشتیبانی می کنند که آفت انگاره های اذهان منتزع، اجسام کیهانی، و رستاخیز می باشند.

پیشفرض باور به بقا به صورت اذهان منتزع این است که انسان ها واجد جوهری غیرمادی، غیرفضایی هستند که برسازنده ی شخصیت شان است. یک ایراد به این رویکرد را، که مطابق آن انسان ها اساساً سرشتی مادی دارند، کُرلیس لامونت چنین بیان می کند:

اگر به دقت دیدگاه آنها را وارسیم، درمی یابیم که … درحقیقت آنها به روح جسمی اعطا می کنند… توصیف هایشان فعالیت ها، کارکردها و محیط هایی  به روح می بخشد که معمولا متعلق به اجسام مادی و زمینی محسوب می شوند. شخصیت نامیرا … تجارب بسیاری از سر می گذراند که بدون همکاری با جسم ناممکن خواهند بود. (لامونت 64).

گاردنر مورفی این نکته را با طرح این پرسش آشکار می کند که : «بکوشید تصور کنید که وجود شخصی که از هرگونه وسیله ای برای تماس یافتن با محیط اش محروم شده، به چه می ماند؟» (ادواردز، «مقدمه» 2). آنتونی فِلو مثالی عالی از سرشت مادی ما بدست می دهد:

ملاحظه کنید که چگونه معنای همه ی واژه های مربوط به اشخاص را به کودکان می آموزیم … با قسمی اشاره ی مستقیم یا غیرمستقیم به اعضای طبقه ی خاصی از اشیای فیزیکی که تک تک مان عضوی از آنیم (فِلو، «خدا» 111(

بنابراین، به قول جان هاسپرس: «چنین می نماید که جسم تان در هر فعالیتی که بکوشید توصیف کنید دخیل است گرچه بکوشیم که وجود بدون آن را تصور کنیم» (هاسپرس 280).

این مطلب نکته ی گیرایی را پیش می نهد. حتی اگر امکان وجود منتزع را بپذیرید، باز هم باید تشخیص روح منتزع را با همان شخص «گوشت و خونی» توجیه کنید:

اگر نتوانم آشکارا تصور کنم که یک شخص منتزع به چه می ماند، نخواهم توانست باور کنم که تجربه ی چنین شخصی … بتواند به قدر کافی پیوسته با تجارب زمان حیات اش باشند که بتواند با آن تجارب شخص واحدی را تشکیل دهند (برود 278).

بسیاری از فیلسوفان محاجه کرده اند که برای اینهمانی شخصی، پیوستگی جسمی اساسی تر از حافظه است زیرا مدعاهای حافظه می توانند درست باشند یا نباشند؛ لذا برای اینکه اینهمانی یک شخص در طی زمان حفظ شود، حافظه به خودی خود کافی نیست ? محاجه می کنند که، پیوستگی جسمی، الزامی است (ادواردز، «مقدمه»، 48-49).

مسئله ی دیگری که در مورد اذهان منتزع وجود دارد را مسئله ی تشخیص (individuation) خوانده اند. مسئله اساسا این است: چگونه ذهن A را از ذهن B  تشخیص می دهیم؟ پاسخ این است که توسط جدایی موقعیت فضایی شان (ادواردز، «مقدمه» 49). اگر جز این باشد، یعنی اذهان موقعیت فضایی مشخصی نداشته باشند، معلوم نیست چگونه می توان آنها را از هم تشخیص داد، به خصوص اگر این شرط  منطقاً ممکن را نیز بیافزاییم که این اذهان محتوای اندیشه ی یکسانی داشته باشند.

این مطلب ما را به انگاره ی اجسام کیهانی می رساند. نظریه های جسم کیهانی می کوشند «نامیرایی را در تصویری بصری جسمی که کاملا منفک از تصویر ملموس است به تصویر بکشند، تا صورت جسم فضایی را بدون جمود آن حفظ کنند» (لامونت 48). همین قسم نامیرایی است که اغلب مردم در مخیله دارند. این دیدگاه می کوشد رابطه ی اجسام کیهانی با اجسام فیزیکی، را چنان تعریف کند که مقوّم استدلال اش باشد:

آیا این دیدگاه از دشواری هایی که توضیح دادیم می پرهیزد؟ چنین می کند، اما تنها جهت تأیید صریح استدلال اصلی مان [بر یگانگی جسم-شخصیت]. زیرا همین که روح مرگ ستیز مان خود به چیزی مادی بدل شود، همان جا و همان وقت واجد جسمی نیز می گردد… بنابراین یگانگی ذاتی جسم- شخصیت دوباره بروز می یابد (لامونت 49).

فِلو مسئله را چنین تبیین می کند: «مسلماً باید به دنبال برخی خصایص ایجابی جسمی کیهانی باشیم» (فِلو، «خدا» 117). یعنی اگر قرار باشد انگاره ی جسم کیهانی را جدی بگیریم، نیازمند معیارهایی ایجابی هستیم که میان جسم کیهانی و اذهان منتزع یا اجسام فیزیکی عادی تمایز نهند.

در بطلان نظریه های جسم کیهانی همین بس که جسم کیهانی نیازمند  لباس کیهانی است، بگذریم از همه ی چیزهای کیهانی دیگر که دقیقاً کارکردهایی مانند اجسام فیزیکی دارند[1]. مسئله ی دیگر نظریه های جسم کیهانی مسئله ی همزمان سازی (synchronization)است. فرض می شود که جسم کیهانی دقیقاً نسخه ی المثنی جسم فیزیکی است (ادواردز، «مقدمه»21). لذا، برای هر کنش فیزیکی یک کنش متناظر کیهانی وجود دارد (22). چنان که پل ادواردز خاطر نشان می کند، «همه ی رخدادهای حیات شخص [مستلزم] تماس فیزیکی است… [اما] یک جسم کیهانی نمی تواند جسم کیهانی دیگری را لمس کند یا توسط آن لمس شود (22)». ادواردز آخرین میخ تابوت روایتی از نظریه های جسم کیهانی را چنین می کوبد که:

اگر جسم کیهانی دقیقاً المثنیِ  جسم متعارف باشد باید همراه با جسم متعارف بمیرد… اگر جسم دنیوی در اثر یک تومور مغزی یا در اثر شلیک به قلبش بمیرد، مغز و قلب جسم کیهانی نیز باید متناظراً مجروح شوند (22).

با این حال، بهبود نظریه ی اجسام کیهانی دشوار نیست. لازم نیست جسم کیهانی دقیقاً انعکاس جسم فیزیکی باشد؛ کمینه ی تشخّص برای اجسام کیهانی این است که آن اجسام نیز برخی خصایص فیزیکی مانند شکل، اندازه، و موقعیت فضایی داشته باشند. اما، کمینه ی تشخّص را دشوار بتوان رویکرد مناسبی محسوب کرد. برای یک نظریه ی پذیرفتنی، یک تشخّص ایجابی ویژه مورد نیاز است: آن جسم کیهانی غریب از چه صورتی از ماده ساخته شده است؟ چرا جسم کیهانی کشف نشده باقی مانده است؟ جسم کیهانی چگونه کار می کند؟

سرانجام به رستاخیز می رسیم. نظریه ی رستاخیز اجساد پوسیده با یک معضل لاینحل روبروست: چگونه قرار است اجزای برسازنده ی جسدی که مدتها قبل متلاشی شده و جذب اجسام دیگر انسان ها شده، به همراه آن اجسام دیگر رستاخیز یابند؟ آدمخواری نیز همین مسئله را پیش می نهد.

یک صورت دیگر رستاخیز، معتقد به خلق بدن جدیدی است که از نظر مادی با بدن سابق پیوسته نیست. فِلو فوراً اعتراض می کند: «به این ترتیب پس از فنا و زوال کامل شیء اصلی ایجاد یک شیء مشابه، هر قدر هم که از جسم اصلی تمییزناپذیر باشد، ایجاد مجدد همان شیء نیست. بلکه المثنی آن است» (فِلو، «خدا» 107). پیترفن اینوانگن محاجه می کند که این ایراد حتی در مورد رستاخیز از خود جسد مرده  نیز معتبر است. او از ما می خواهد یک دست نوشته ی سنت آگوستین را تصور کنیم، که در سال 457 توسط آریان ها سوزانده شده، و توسط معجزه ی خدا در سال 458 مجدداً خلق شده است (پیترفن اینوانگن 242) . سپس اظهار می کند که:

دستنوشته ای که خدا خلق کرده… همان دستنوشته ای نیست که نابود شده بود، زیرا اتم ها ی گوناگونی که مسیر جوهر بر سطح اوراق را مشخص می کنند، نه در اثر فعالیت آگوستین که  در خلقت خدا برجای خود قرار گرفته اند (پیترفن اینوانگن 243).

او همچنین خانه ی اسباب بازی از قطعات چوبی را مثال می زند که کودک ساخته است. اگر مادر تصادفاً خانه را فرو ریزد و به همان شکلی اصلی خود بازسازی کند، خانه ی حاصل همان خانه ای نخواهد بود که کودک ساخته، بلکه خانه ی ساخت مادر خواهد بود (پیترفن اینوانگن 243).

چنان که جان هیک محاجه کرده است،  اینکه آیا المثنی یک شخص را باید با شخص اصلی یکی گرفت یا نه  محل تصمیم گیری است. «ایراد المثنی» [که فن اینوانگن مطرح میکند] فرض می گیرد که  اینهمان بودن المثنی ام با من، حقیقتی است که بستگی به وجود دیگران ندارد. به بیان دیگر، از آنجا که اگر من موجود باشم و نمرده باشم، المثنی ام دیگر من نخواهد بود، بعد از فساد جسم اصلی ام، دیگر نمی توان المثنی ام را من خواند. اما این فرض نامعتبر است. چنین می نماید که  فن اینوانگن با گفتن اینکه شخص باز ساخته شده از ماده ی اصلی، باز هم المثنی است، مرتکب یک بازی زبانی می شود. دستنوشته ای که خدا خلق کرده دارای همان تاریخچه ی علّی دستنوشته ی سنت آگوستین است، زیرا آنها از نظر مادی امتداد همدیگر هستند، لذا دستنوشته ی واحدی هستند. اینکه المثنی امتداد مادی شخص اصلی باشد نشانگر اینهمانی است، اما امتداد مادی شرط ضروری اینهمانی شخصی نیست. اگر  ماشین ام را برای تعمیر بدهم و تک تک قطعاتش به تدریج تعویض شوند، آیا خودرو حاصل همان خودرو قبلی است؟ در حقیقت همان است. اگر تک تک قطعات باز شوندو بعد قطعات جدیدی دقیقا به همان شکل و مواد و کیفیت قطعات اصلی سوار شوند، خودرو حاصل همان خودرو اصلی خواهد بود زیرا نزدیک ترین امتداد خودرو اصلی است [2]. اگر خودرو اصلی موجود باشد و یک المثنی جدید از آن ساخته شود، آنگاه خودرو اصلی نزدیک ترین امتداد خواهد بود و المثنی همان خودرو نخواهد بود. پس اینکه نسخه ی اصلی نابود شده باشد یا نه تفاوت ایجاد می کند. اگر جسم من بمیرد و المثنی آن خلق شود، می توان آن را من محسوب کرد، اگر جسم ام زنده باشد و المثنی آن خلق شود، دیگر نمی توان آن المثنی را  من محسوب کرد. به این ترتیب، ایراد المثنی نمی تواند احتمال رستاخیز را نفی کند.

درنظر داشته باشید که منطقاً محتمل بودن رستاخیز جسمی، به معنای حقیقت داشتن آن نیست. در بینش علمی، باور به اینکه شخصی که باقی مانده ی جسد اش تبدیل به خاکستر شده یا جذب اندامه های دیگر شده حقیقتاً بتواند به صورت یک المثنی با همه ی کارایی هایش مجدداً ایجاد شود پذیرفتنی نمی نماید. با عاریه گرفتن مثالی از کآی نیلسن می توان گفت، چنین رخدادی همان قدر نامحتمل است که از بدن انسانی مو و ناخن آلومینیومی بروید یا استخوان هایش به میله های آهنی بدل شوند (نیلسن 240). با اینکه می توانیم وقوع چنین رخدادهایی را تخیل کنیم. در عمل، هنگامی که نوبت به شرح جزئیات واقعه می رسد، هیچ ایده ای از اینکه اصلا چگونه قرار است واقع شوند نداریم (نیلسن 240-241). تشریح جزئیات چگونگی رستاخیز و ایجاد یک المثنی همانقدر ممکن می نماید که تشریح جزئیات ساختن یک ایستگاه فضایی در مرکز خورشید. چنین رخدادهایی صرفاً به این خاطر منطقاً ممکن هستند که مانند انگاره ی دایره ی مربع تناقض درونی ندارند. اما چنین رخدادهایی امکانات واقعی علمی نیستند.

احتمالاً کسانی که به رستاخیز جسمی باور دارند می پذیرند که چنین رخدادی در غیاب معجزه ای از جانب خدا بسیار نشدنی اند. اما آنها چنین محاجه می کنند که اگر امکان مداخله ی الاهی را بپذیریم، رستاخیز نشدنی نیست. البته، رستاخیز محتاج عمل خدا خواهد بود، اما مبنای ما برای پذیرش باور به اینکه یک خالق عالم انسان های مرده را رستاخیز می کند بیش از مبنای این باور که او دایناسورها را رستاخیز میکند استوار نیست. این بدان خاطر است که به محض اینکه مداخله ی فراطبیعی را بپذیریم، دیگر هیچ طریق قابل اطمینانی برای تعیین شدنی یا نشدنی بودن رخدادها نداریم. از این مطلب نتیجه می شود که به فرض مداخله ی فراطبیعی، رستاخیز مردگان همان قدر محتمل است که رویش مو و ناخن آلومینیومی و تبدیل استخوان های ما به میله های آهنی.

مسئله ی پسرفت زمانی، مسئله ی دیگری است که پیش روی همه ی نظریه های بقا قرار دارد. دبلیو. تی. استیس آن را چنین بیان می کند:

هنگامی که پیرمردی می میرد، چه قسم آگاهی ای باقی می ماند؟ آگاهی ای که درست پیش از مرگ داشت، که ممکن است خرفت شده باشد؟ یا آگاهی ای که در دوران بلوغ عقلی میانسالی داشت؟ یا ذهن کودکانه اش که هنگام طفولیت داشت؟ نکته ی این پرسش این نیست که ما پاسخ آن را نمی دانیم… نکته در اینجاست که همه ی پاسخ های ممکن به یک میزان بی معنایند… پیرمرد ناگهان پس از مرگ به میانسالی پیش از مرگش باز می گردد؟ و کودکی که جوانمرگ شده، بالغ می شود؟ (ادواردز، «مقدمه» 60).

مسائل مفهومی پیش روی سه وسیله ی متعارف بقا، احتمال وجود بقا را بسی بعید می سازند. وجود منتزع قابل تصور نیست، اجسام کیهانی چنان بدتعریف یا بی تعریف اند که پذیرفتنی نیستند، و رستاخیز جسمی نمی تواند این واقعیت را توضیح دهد که چگونه مردمان بسیاری که ماده ی مشترکی دارند می توانند از آن ماده رستاخیز یابند. هیچ مسئله ی منطقی ای پیش روی رستاخیز یک المثنی نیست، اما با توجه به تجارب سابق مان، چشم اندازی به غایت تخیلی برای آینده به نظر می رسد. حال به شواهد علمی می پردازم.

شواهد علمی علیه نامیرایی

علم مدرن وابستگی آگاهی به مغز را نشان داده است، و ثابت کرده که ذهن باید در قالب جسم باشد. پذیرش این نتیجه گیری دارای یک دشواری روانشناختی است. دیلان توماس کراهتی را که بسیاری از ما در مورد فنای اجتناب ناپذیرمان احساس می کنیم چنین بیان می کند: » دربرابر هجوم شب سرفرو نیاور. بپاخیز، علیه مرگ نور بپاخیز.» (لامونت 211). میگوئل دو اونامونو احساسات مشابهی را بیان می کند: » اگر چیزی در انتظار ما نباشد، بگذارید بدان بی عدالتی روا داریم؛ بگذارید علیه سرنوشت بجنگیم، گرچه امیدی به پیروزی نداریم» (لامونت 211). برتراند راسل به نتیجه گیری متفاوتی می رسد: » من لرزیدن از ترس مرگ را به سخره می گیرم. آخر خوشبختی بدان خاطر خوشبختی واقعی است که به پایان می رسد، ارزش اندیشیدن و عشق ورزیدن هم به خاطر پاینده نبودن شان از دست نمی رود (ادواردز، «نامیرایی» vi). من باید قبول کنم که هنگام مواجهه با مرگ نزدیکانم، یا تأمل در مورد مرگ گریزناپذیرم، با واژگانی مانند خردمندی مواجه نمی شوم. با این حال، ما نمی توانیم باورهایمان را بر آنچه دوست داریم  درست باشد بنا کنیم؛ درستی یا صدق باورها تنها با سنجیدن شواهد به نفع یک ایده انجام می شود. در مورد نامیرایی، داده های متقن تجربی روانشناسی زیستی، شواهدی قوی و مناقشه ناپذیری بر درستی فرضیه ی فنا هستند، در حالی که فرضیه ی بقا، در بهترین حالت تنها توسط  شواهد ضعیف و سوال برانگیزی پشتیبانی می شود که برگرفته از فراروانشناسی اند.

مدعای بسیاری از فراروانشناسان این است که شواهدی محکم بر پدیده های فرانرمال یا «پِسی»   (psi)یافته اند که علم مدرن قادر به توضیح شان نیست؛ و اکثریت جامعه ی علمی یا از آن شواهد چشمپوشی می کند، یا آنها را بر مبنای این جزمیت که پِسی در انگاره های پذیرفته شده و پیشداوری های علم جدید نمی گنجد انکار می کند.

این فراروانشناسان اغلب از انقلاب علمی پیش رو سخن می گویند که قابل قیاس با کشف کپرنیک است که خورشید مرکز منظومه ی شمسی خواهد بود. آنتونی فِلو محاجه می کند که اتهام های جزمیت پیشینی غیرمنصفانه اند:

کاملاً مضحک است که در غیاب هرگونه شواهد ابطال پذیر قاطعی شکایت نمود که … قوانین مستقر فیزیک مبتنی بر جزمیت پیشینی اند. زیرا «پیشینی» به معنای مقدم بر و مستقل از تجربه بودن است… اما در این قسم موارد، تجارب فراوانی داریم که باورهای فعلی مان و دیرباوری مان [درمورد پِسی] را پشتیبانی می کنند. (فِلو، «فراروانشناسی» 9-138 ).

هیچ مبنایی برای این نتیجه گیری نیست که فراروانشناسی می تواند به نوعی انقلاب علمی منجر شود. نظریه های انقلابی کپرنیک و داروین را اقسام متعددی از شواهد محکم تجربی پشتیبانی کردند تا نزد جامعه ی علمی مقبولیت یافتند. پیش گویی های انشتین بر پایه ی نظریه ی نسبیت مبتنی بر نظریه ای علمی بود و بعداً توسط تجربه تأیید شد. اما هنگامی که نوبت به تحلیل فراروانشناسی می رسد، هیچ نشانی از چنان انقلاب های پیش رویی نمی یابیم. نخست، به قول فِلو، «هرچه بیشتر به دنبال پدیده های تکرار پذیر فراروانشناختی گشته اند، کمتر یافته اند» (فِلو، «فراروانشناسی» 140).در تحقیقی که در سال 1988 توسط شورای ملی تحقیقات (NRC) انجام گرفت و با عنوان افزایش کارآیی انسان چاپ شد، بسیاری از زمینه های تعیین چگونگی بهبود کارآیی انسان را مورد بررسی قرار داد (فریزر 150). نتیجه گیری بخش «پدیده های فراروانشناختی» چنین بود که: «این کمیته در تحقیقی که بر روی دوره ی 130 ساله ی اخیر انجام داده هیچ توجیه علمی ای بر وجود پدیده های فراروانشناسی  نیافته است.» (فریزر 151). دوم اینکه، «هیچ کس تاکنون نتوانسته است حتی یک نظریه ی نصفه نیمه ی پذیرفتنی ای از وقوع پدیده های پسی ارائه دهد» (فِلو، «فراروانشناسی» 140). سرانجام اینکه، فراروانشناسان هیچ معیار ایجابی ای برای اینکه چه رخدادهایی را باید نمونه هایی از پدیده های فرانرمال محسوب کرد ارائه نمی دهند. به بیان فلو، «همه ی واژگان فراروانشناسی دال بر فقدان هرگونه وسیله یا سازوکار اند،  یا دست کم فقدان هرگونه وسیله ی نرمال و قابل فهم» (140).

مسلماً ارائه ی هر گونه شاهدی از سوی فراروانشناسی مطلوب است. اما، ما باید شواهدی از فراروانشناسی را بررسی کنیم که مستقیماً حاکی از بقا باشند. گزارش های حاکی از ظهور روح را می توان شیادی یا توهم محسوب کرد. عکاس هایی که به عنوان شاهدی بر وجود روح ارائه می دهند [3] که مثلاً از ارواح عکس برداری شده، خیلی شبیه به آثار نوردهی دوباره به نگاتیو هستند («روح» 293). به علاوه، ظهور روح را می توان ناشی از توهم دانست زیرا:

ما تمایل داریم که حتی در تصاویر کاملاً تصادفی نیز به دنبال ?دیدن?چهره و فرم های انسانی باشیم… ممکن است گاهی این قبیل تصورات ادارکی در حالات ترس ایجاد شوند، و چنین می نماید که مؤلفه های فرهنگی تا حدی در آفرینش فُرم روح دخیل باشند [4] … فقدان شواهد نامتناقض مانع قبول عام وجود روح می شود. (4-293).

این نظریه که ارواح احضار شده یا ظهور کرده توهم هستند و ظهورهای خارجی مردگان نیستند توسط مشاهدات دیگری تأیید می شود که در آنها کسان دیگری که در موقعیت مشاهده ی روح احضار شده بوده اند، چنان چیزی را ندیده اند (کوک 128). سرانجام اینکه، این واقعیت که ارواح احضار شده «به ندرت هیچ گونه ارتباط مهمی برقرار کرده اند»  حاکی از آن است که تجارب احضار ارواح توهم هستند. (بِلوف، «هرچیزی» 261).

تجارب خارج از بدن (out of body experiences) یا OBD ها را نیز به عنوان شواهدی فراروانشناختی بر بقا  ذکر کرده اند. سوزان بلک مور که سابقاً فراروانشناس بوده نتایج بررسی های OBD را چنین جمع بندی می کند: » هیچ شاهد واقعی بر پسی بودن OBD وجود ندارد، هیچ شاهدی نیست که چیزی بدن را ترک کند ، و هیچ شاهدی نیست که مؤید اثرات ناشی از اشخاص-خارج-از-بدن باشد» (بلک مور، «گریزان» 132). آزمایش هایی که برای ردیابی شخص خارج از بدن انجام گرفته اند به نتایج منفی منجر شده اند:

هرچه پیچیدگی ابزار آزمایش بیشتر شود، اثرات کشف شده کم رنگ تر می شود. جدیدترین بررسی ها با استفاده از مغناطیس سنج، دماسنج الکترونیک، ردیاب های فرابنفش و مادون قرمز و غیره انجام گرفته… اما هنوز هیچ ردیابی برای کشف این پدیده ها یافت نشده است. (بلک مور، «آکسفورد» 572).

فراروانشناسان «حتی ‹ردیاب ‹ های انسانی و حیوانی را نیز به کار گرفته اند، اما هنوز هیچ یک به ردیابی های قابل اعتمادی نیانجامیده است» (بلک مور، «نزدیک مرگ» 38). نوع دیگری از آزمایش ها بدین خاطر طرح شده اند که معلوم شود آیا شخص تحت OBD می تواند اطلاعاتی را از نقاط دوردست حاصل کند یا خیر. بلک مور نتیجه می گیرد که:

شواهد تجربی ضعیف هستند. از افراد تحت آزمایش تجربه ی خارج از بدن خواسته شده که حروف، اعداد یا تصاویری را که در اتاق های دیگر است ببینند… [و] دیگر بررسی ها در صدد کشف این بوده اند که آیا افراد از منظر موقعیت مشخصی تجربه ی خارج از بدن دارند یا خیر؛ با این حال نتایج قابل جمع بندی نبوده اند. معمولاً این بررسی ها به نتایج بسیار درهم و برهمی رسیده اند و معلوم نیست که هیچ گونه فرآیند فرانرمالی درکار باشد. (بلک مور، «آکسفورد» 572).

به نظر می رسد شواهد حاصل بیشتر با یک مدل روانشناختی از OBE ها سازگار باشد:

اگر درونداد های حسی کاهش یابند یا مختل شوند، مدل درونداد-محور جهان می تواند ناپایدار و گسیخته شود. در این حالت سیستم شناختی خواهد کوشید تا با خلق مدل تخیلی جدیدی به حالت نرمال بازگردد. در این مدل چنین می نماید که شخص از بالای بدن اش به جهان می نگرد (بلک مور، «آکسفورد» 573).

مطابق این مدل، «اگر OBE هنگامی رخ می دهد که مدل دید از بالا که برساخته ی حافظه است جایگزین مدل نرمال واقعیت شود، پس در این حالت شخصی که OBE را تجربه می کندبهتر خواهد توانست از حافظه و تخیل اش بهره گیرد» (بلک مور، «گریزان» 133). بلک مور چندآزمایش انجام داده  و دریافته که «OBE کنندگان در منظر های متغیر بهتر بوده اند، به ویژه در تصور صحنه هایی که از منظر بالای سرشان شکل گرفته، و بیشتر خواب هایی را به یاد می آورند که از منظر بالای سر بودند» (133).

پیتر گِیچ محاجه می کند که شواهد وجود یک «دوبل» ضعیف است زیرا

قرار است «اجسام اثیری» بسیاری دور و برمان باشند، و فیزیکدان ها هم به همه جور ابزارآلات دقیق و حساس مجهز اند؛ اما هنوز هیچ «جسم اثیری » ای مزاحم تحقیقات فیزیکدان ها نشده است… کاشفان اشعه ی ایکس و الکترون به مردم عامی متوسل نشدند، بلکه به برای بررسی شواهد به فیزیکدان ها روی آوردند؛ و تا وقتی که فیزیکدان ها «اجسام اثیری» را جدی نمی گیرند، بررسی شواهد وجود این چیزها برای آدمی عامی مثل من، وقت تلف کردن است. (گیچ 226).

پدیده های دیگری که اغلب به عنوان شواهدی بر بقا ذکر می شوند، تجارب نزدیک به مرگ (near-death experiences) یا NDE ها هستند. طرفداران بقای پس از مرگ محاجه می کنند که از آنجه که ویژگی های اصلی NDE ها تقریباً همواره توسط تجربه کنندگان آن گزارش شده است، NDE ها شاهدی بر یک حیات عینی پس از مرگ هستند. با این حال، این ویژگی های اصلی را می توان توسط مدل های روانشناختی نیز توضیح داد زیرا  در آستانه ی مردن فرآیندهای یکسانی در مغز کسانی که دچار NDE می شوند رخ می دهد (مثلا، کمبود اکسیژن، رهاسازی اِندورفین، و شلیک های کتره ای نورونی)، بنابراین تجارب سوبژکتیو نیز باید مشابه باشند (بلک مور، «مردن» 261). استدلال دیگر این است که NDE ها واقعی هستند زیرا واقعاً احساس می شوند، اما این بدان معنا نیست که NDE ها پژواک واقعیتی خارجی هستند، درست همان طور که واقعیت احساس توهم به معنای شاهدی بر واقعیت موضوعات توهم نیست. برخی محققان ادعا می کنند که در NDE ، اطلاعاتی از منابعی جز ادراک حسی حاصل می شوند، اما هیچ شاهد تجربی ای بر صحت این ادعاها وجود ندارد. مادلین لارنس یک آزمایش بازیافت اطلاعات ترتیب داد که در آن صفحه نمایشی الکترونیک در اتاق مراقبت بیماران قلبی در بیمارستان هارتفورد کانکتیکت نصب شده بود که بر روی آن جملاتی ظاهر می شد و به طور کتره ای تغییر می کرد، و بیمار یا پرسنل بیمارستان قادر به دیدن جملات نبودند (لارنس 9-158). از کسانی که NDE داشتند، خواسته می شد که جملات ظاهر شده را تکرار کنند؛ آنگاه پرسنل می توانستند آنچه را که شخص تحت NDE گفته گزارش کنند تا با جملات ظاهر شده بر صفحه نمایش مطابقت داده شود. نتیجه ی آزمایش این بود که هیچ کدام از اشخاص تحت آزمایش نتوانستند جملات ظاهر شده در حالت NDE شان را تکرار کنند [5]. دقت توصیف های محیطی در NDE ها می تواند بر پایه ی ادراکات شبه آگاهانه ای از آن محیط ها باشد که پس از اختلال ادراکی شخص در خلال NDE ، در تصورات تهوم آمیز بیان می شود. ادعاهای ادراک  مکان هایی خارج از محیط دور و بر بیمار به هیچ وجه تأیید نشده اند. [6]. در مورد ادعای ادراکات دقیقی که اشخاص در خلال NDE از جاهایی که ندیده اند دارند نیز هیچ شواهد معتبری وجود ندارد [7]، به این ترتیب استدلال وجود فرانرمال نمی تواند شاهدی بر بقای پس از مرگ باشد (125-133). سرانجام اینکه، این واقعیت که مردم پس از حالت NDE دچار تغییر مثبت شخصیتی می شوند نیز نشانگر تجربه ی رازآمیز  حیات پس از مرگ نیست. پژوهشی که کِنِت رینگ انجام داده نشان می دهد که تغییر شخصیتی در کسانی مشاهده می شود که از نظر طبی نزدیک به مرگ بوده اند ، چه NDE را تجربه کرده باشند و چه نکرده باشند. این نشان می دهد که تغییر از مواجهه با مرگ ناشی شده و نه از NDE (9- 248).

برخی یافته های پژوهش درمورد NDE بیشتر با مدل های فیزیولوژیک و روانشناختی سازگاراند. هیچ یک از بیمارانی که NDE را گزارش کرده اند دچار مرگ مغزی نشده بودند، زیرا مرگ مغزی بازگشت ناپذیر است(بِیِرستاین 46). نخست اینکه، NDE  تنها در یک سوم موارد بحران های مشرف به مرگ رخ می دهد (رینگ 194). دوم اینکه، جزئیات NDE بستگی به شخصیت فرد و زمینه ی فرهنگی او دارد (رینگ، 195). سوم اینکه، عوامل فیزیولوژیک و روانشناختی بر محتوای NDE تأثیر می گذارند. سر و صداها، تونل ها، نورهای درخشان، و چیزهای دیگر در شرایط فیزیولوژیکی که حالات مغزی را متأثر می کنند شایع تر اند. در شرایطی مانند ایست قلبی و بیهوشی که در آنها شخص باور دارد که در شرف موت است، حالاتی مانند شعف، احساسات رازآمیز، مرور زندگی، و تغییر شخصیت رخ می دهد (بلک مور، «مردن»، 44 ? 45). چهارم اینکه ویژگی های اصلی NDE در توهمات ناشی از مواد روانگردان و توهمات طبیعی نیز رخ می دهند (سیگل  174). کتامین های هوشبری می توانند OBE ایجاد کنند (بلک مور، «مردن»، 170). تجربه ی حرکت در تونل نوع شایعی از توهمات روانگردان هاست (سیگل 174). همه ی مراحل NDE می توانند در اثر مصرف حشیش نیز ایجاد شوند (بلک مور، «مردن» 3-42 ). پنجم اینکه میزان معینی دی اکسید کربن در مغز نیز منجر به NDE خواهد شد (بلک مور، «مردن» 4-53 ). ششم اینکه، مرور چشم اندازی (پانورامایی) زندگی نیز به تجارب صرع شباهت دارد (206). هفتم اینکه، شبیه سازی های کامپیوتری شلیک های کتره ای عصبی که بر پایه ی تصویر کرتکس بصری انجام گرفته همان ویژگی های گذر از تونل و نورهای درخشان NDE را ایجاد می کند (84). هشتم اینکه، این واقعیت که تزریق نالوکسون ? مُسکنی که اثر اِندورفین را در مغز خنثی مکند- منجر به رفع تجربه ی نزدیک مرگ می شودt نظریه ی نقش اِندروفین در ایجاد NDE را تأیید می کند:

حدود یک دقیقه [پس از تزریق نالوکسون] او با حالتی پریشان به هوش آمد، و بعداً تجربه ای NDE مانند را گزارش داد که ظاهراً براثر نالوکسون رفع شده بود، این می تواند حاکی از اثر ترکیبات مخدر در ایجاد تجربه ی نزدیک به مرگ باشد (سآوِدرا-آگویلار و گومِز-جریا 210-211).

سرانجام اینکه،  می توان با شبیه سازی الکترونیک ناحیه ای از مغز که اطراف  شکاف سیلویان در لب گیجگاهی قرار گرفته، اثرات NDE را ایجاد نمود (مورس 104).

یافته های دیگر سراسر با بقای پس از مرگ ناسازگارند. تونل هایی که در NDE  ها گزارش می شود شکل های کاملا متفاوتی دارند. اگر NDE ها پژواک واقعیتی خارجی بودند، انتظار می رفت که تونل هایی که گذر از آنها تجربه شده شبیه هم باشند (بلک مور، «مردن» 77). به علاوه، مواردی از NDE  گزارش شده که در آنها هنگامی که پرسنل مشغول به هوش آوردن بیمار بوده اند، او «موجودتی نورانی» را تشخیص داده است (227). آخر اینکه، این واقعیت که در NDE «برای کودکان محتمل تر است که دوستان زنده شان را ببینند تا مردگان را» کاملاً حکایت از آن دارد که NDE ها تجارب حیاتی پس از مرگ نیستند (بلک مور، «نزدیک مرگ» 36).

خاطرات زندگی های پیشین نیز شواهدی بر بقا، به ویژه به صورت تناسخ، محسوب می شوند. فراروانشناسان شواهدی از کسانی گردآوری کرده اند که در حالت هیپنوتیزم جزئیات دقیقی را از آنچه «خاطرات»  «حیات پیشین» شان می خوانند، ذکر می کنند. اما این شواهد بیشتر با یک تبیین معارض یعنی پدیده ی کریپتومنسیا می خوانند. ملوین هریس این پدیده را چنین شرح می دهد:

برای فهم کریپتومنسیا نخست باید ذهن نیمه خودآگاه را به عنوان انبار وسیع و درهم و برهمی از اطلاعات بدانیم. این اطلاعات از کتاب ها، روزنامه ها و مجلات، سخنرانی ها، تلویزیون و رادیو به طریق ادراک مستقیم و یا حتی سرسری حاصل می شوند. در شرایط عادی اغلب این ادراکات بازیافت نمی شود، اما گاهی این خاطرات عمیقاً دفن شده ناگهان بازیافت می شوند. این اطلاعات می توانند به صورتی گیج کننده ظاهر شوند، زیرا منابع شان کاملاً فراموش شده است (هریس 19).

موارد متعددی وجود دارد که در آنها با تحقیق بیشتر منابع این جهانی اطلاعات بازیابی شده مشخص شده اند (ادواردز «مقدمه» 9). در حقیقت،

در همه ی موارد [زندگی پیشین توصیف شده] که تاکنون مورد بررسی قرار گرفته اند، یا شخصی که اوصاف او ذکر می شود وجود ندارد و یا این اوصاف برپایه ی اطلاعاتی موجود است که ممکن است شخص بازگو کننده اصلا نداند از چه منبعی حاصل نموده است. (بلوف، «هرچیزی»، 262).

شکل دیگری از خاطرات زندگی پیشین ناشی از بازگشتی های هیپنوتیکی نیستند. یان استیونسون در هندوستان مواردی را که بررسی کرده «خاطرات» زندگی های پیشین هنگام بیداری از خواب ظاهر شده اند. استیونسون مواردی را گردآوری کرده که در آنها کودکان بین دو تا چهار ساله از «زندگی های قبلی» شان سخن گفته اند (ادواردز، «مقدمه» 11). معمولا خاطرات تا هشت سالگی زایل می شوند. در چندین مورد اشخاصی که کودکان ادعا کرده اند که در حیات قبلی شان آنها بوده اند در حقیقت وجود داشته اند و بسیاری از توصیف های ذکر شده دقیق بوده اند (11).

استیونسون احتمال شیادی را رد کرد زیرا انگیزه ای برای آن نیافت. یان ویلسون خاطرنشان می کند که بسیار ی از کودکان ادعا کرده بودند که متعلق به کاست بالاتری بوده اند، پس امکان وجود انگیزه ی داشتن زندگی ای بهتر آشکار است (ادواردز، «مقدمه» 12). در یک مورد پسری خواهان ثلث زمین «پدرش در زندگی سابق» شده بود (12). استیونسون، دیوید بارکر را که مشغول تحقیق بر روی رساله اش در انسانشناسی بود استخدام کرد تا در تحلیل این موارد به او کمک کند. بارکر دریافت که حتی یک گواهی متقاعد کننده بر وجود عوامل فرانرمال یافت نمی شود (12). استیونسون همچنین وکیلی به نام چامپ رانسون را استخدام کرد تا برخی از موارد را تحلیل کند. رانسون نتیجه گرفت که:

پس در موارد استیونسون حتی یک گواهی نصفه نیمه درست نیز یافت نمی شود. تنها در 11 مورد از 1111 مورد ادعایی باززایی، پیش از شروع تحقیق هیچ رابطه ای میان دو خانواده وجود نداشت. از این 11 مورد، هفت تایشان از جهاتی کاملا ناقص بودند. این بدان معناست که در اکثریت وسیعی از موارد، دو خانواده پیش از آغاز تحقیق علمی با هم در ارتباط بوده اند، و لذا احتمال استقلال شهادت ها کاملا ناچیز بود. موارد باززایی از ضعیف ترین اقسام شواهد حکایتی هستند. (ادواردز، «مقدمه» 14).

به نظر می رسد این واقعیت که اکثریت وسیعی از موارد استیونسون از کشورهایی گردآوری شده که در آنها باور مذهبی به تناسخ قوی است، و به ندرت مواردی از دیگر کشورها حاصل شده، نشانگر شرطی شدن فرهنگی (و نه تناسخ) است که ادعای به یاد آوردن ناگهانی خاطرات زندگی پیشین را ایجاد می کند. به علاوه، چنین می نماید که تناسخ قادر به توضیح مواردی نباشد که در آنها کودک ادعا می کند ناگهانی ‹زندگی پیشین ‹کسی را به خاطر آورده که پس از تولد کودک مرده است. (کوک 129).

اغلب مدیوم ها (=واسطه های) گفتگو با ارواح را به عنوان شاهدی بر بقا ذکر می کنند، اما اغلب مطالب در این باره مشکوک اند. اغلب جلسات احضار ارواح را می توان برپایه ی گمانه زنی های مدیوم و اشارات ناخودآگاهی که مستمع به او می دهد توضیح داد (بِکِر 9). به علاوه، چنان که پیتر گیچ خاطرنشان می کند، » مواردی یافت می شود، به همان اصالت دیگر موارد، که در آنها مدیوم به صورت متقاعد کننده ای بخش X را  بیان داشته و چیزهایی گفته که ‹تنها X می توانسته بداند› هنگامی که X درواقع زنده و معمولا هشیار بوده است» (گیچ 231). کارل بِکِر نتیجه می گیرد که:

آزمایش هایی که در آنها ‹ارتباط مدیومی› با افراد زنده یا شخصیت های خیالی صورت گرفته، نظریه ی ارتباط با مردگان از طریق مدیوم را بیش از پیش مشکوک جلوه داده است. امکان آشکار شیادی چنان سایه ای از شک بر این کاسبی می افکند که امروزه کمتر فراروانشناسی جلسات احضار ارواح را جزو منابع شواهد خود محسوب می دارد. (بِکِر 9).

مرحوم رابرت تولِس، رئیس سابق جامعه ی پژوهش پسیکال، آزمونی را برای بقا ترتیب داد که در آن یک پیام چنان به رمز تبدیل شده بود که تنها می توانست توسط کلید واژگانی رمزگشایی شود که فقط شخصی که مرده بود از آنها آگاهی داشت (استیونسون 114). تولس سه پیام رمزگذاری شده برای خودش درست کرد، به امید اینکه بتواند پس از مرگش  کلید واژه ها را از طریق یک مدیوم به همکارانش انتقال دهد. اگرچه چندهفته پس از چاپ اولین پیام رمزی اش، آن را گشودند، اما هیچ یک از دو پیام رمزی دیگر در طی حیاتش گشوده نشد، و موقعیت نادری برای فراروانشناسان فراهم کرد تا شواهد حقیقتاً متقاعد کننده ای بر بقای پس از مرگ فراهم آورند. کلید یکی از دو پیام رمزی باقی مانده (جایگزین های کلید گشوده شده) تنها یک کلید دو واژه ای بود؛ کلید دیگری یک قطعه ی ادبی 100 واژه ای بود. کلید قطعه ی ادبی، اگر چه طولانی است، اما می توان آن را  صرفاً با بیان  عنوان کتاب، جای عبارت در کتاب، و چند واژه ی ابتدای قطعه گشود (اُرام 118).

بنا به توصیه ی استیونسون، تولس همچنین شش حرف اول این کلید دو واژه ای را توسط جدول چاپ شده ای به اعداد بدل کرد تا قفل رمزی را به آن اعداد برگرداند (استیونسون 114). برخلاف آزمون هایی که در آنها تولس پیام های رمزگزاری شده به کار می برد، آزمون قفل رمزدار مستلزم آن است که برای گشودن آن کل کلید معلوم باشد و به این ترتیب آزمون و خطا هیچ سرنخی برای گشودن رمز به دست نمی دهد، به این ترتیب احتمال اینکه کسی بتواند با تلاش های پیاپی قفل رمز را بگشاید از میان می رود (115). استیونسون گزارش داده است که بخت دستیابی کاملا تصادفی به قفل رمز آزمون 1 در 125000 است (115).

هنگامی که تولس در سال 1984 مرد، تقریبا صد نفر درخواست گشودن رمز را تسلیم جامعه ی پژوهش پسیکال نمودند. برخی از این درخواست کنندگان مدیوم بودند، اما هیچ کدام قادر به رمزگشایی پیام تولس نشدند (استیونسون 114). اما در سال 1995 جیمز گیلوگلی با استفاده از کلید دو واژه ای «black beauty»  یکی از پیام های تولس را با موفقیت گشود. او کلید را با برنامه ای کامپیوتری که خود نوشته بود تولید کرده بود. با این کلید، پیام چنین گشوده شد: «این رمزی است که خوانده نخواهد شد مگر اینکه من کلیدواژگانش را بدهم». کشف کلید دو حرفی تولس مجدداً هنگامی تأیید شد که استیونسون از جدول اش را برای برگرداندن  قفل رمز تولس به اعداد استفاده کرد(115).

نقص آزمون تولس که گشودن آن را امکان پذیر نمود این بود که او از واژگان متعارف به عنوان کلید استفاده کرده بود. به این ترتیب می توان آن را با یک برنامه ی کامپیوتری پیدا کرد که سراسر یک واژه نامه ی عادی را به دنبال ترکیبات دوکلمه ای جستجو می کند (اُرام 116). شگفت آور اینکه جناب آرتور اُرام فراروانشناس به این نتیجه گیری ساده لوحانه می رسد که ناکامی های مکرر مدیوم ها در یافتن کلید رمز تولس، به خاطر ناتوانی تولس مرحوم از به یاد آوردن این کلید ساده در ‹در دیگر سو ‹ بوده است! (گرچه ظاهراً مرحوم تولس توانسته جناب اُرمان دیگر وقایع مربوطه را به خاطر آورد) (اُرمان 117). یک توضیح ساده تر این ناکامی ها این است که تولس بدان خاطر نمی توانسته کلیدواژگان را به مدیوم ها بگوید که درواقع پس از مرگش ‹باقی ‹ نمانده بوده که بتواند از طریقه واسطه ها با اُرمان ارتباط برقرار کند. اُرمان نیز این نکته را تصدیق می کند:

به نظر می رسد این فرض منصفانه باشد که اگر [مدیوم ها] در تماس موثری با تولس بودند یا می توانستند کلید را بگیرند و یا [دریابند چرا] او نمی تواند کلید را به یاد آورد یا آن را منتقل کند… افراد زیادی احساس کرده اند که با تولس در تماس بوده اند و برخی از آنها احساس ارتباطات عمیقی داشته اند، از جمله دست کم یکی از آنها که کلید ارائه شده به او نادرست بوده است [ایتالیک کردن از من است] (117).

در مورد ساده ترین آزمون تولس، اُرام گزارش می دهد: «در میان موارد ثبت شده مان هیچ نمونه ای یافت نمی شود که کسی حتی بخشی از دوکلمه ی کلید را درست گفته باشد» (118). دیگر آزمون های مستقیم فرضیه ی بقا نیز به نتایج منفی منجر شده اند.

در همه ی این موارد باید به خاطر داشت که قرار نیست تبیین های معارض اثبات شوند. در عوض اگر پدیده های معینی نشانگر بقا محسوب شوند، بقا باید تنها فرضیه ای باشد که قادر به تبیین شواهد است. در غیر این صورت برهان بقا هیچ قوتی نخواهد داشت: «اگر برای یک پدیده، هرقدر هم که غریب باشد، هر دلیل قابل بیانی را بتوان قبول کرد، آنگاه ادعا زایل می شود، زیرا هدف همواره نشان دادن فرانرمال بودن آن پدیده است.» (گریگوری 577).

در این حین که شواهد فراروانشناسی بر بقا ناکافی است، شواهد روانشناسی بر فنا بیش از کافی است. دیوید هیوم فیلسوف در میانه ی قرن هجدهم مبنای اصلی برهان تجربی بر فنا را چنین بیان کرد:

ضعف جسم و ذهن در کودکی دقیقاً متناسب اند؛  این تناسب [میان وضعیت جسمی و ذهنی] در بزرگسالی، در اختلالات ناشی از بیماری، در زوال تدریجی هردو در کهنسالی نیز برقرار است. چنین می نماید که گام بعدی  گریز ناپذیر باشد؛ در هنگام مرگ هر دو نابود می شوند.(هیوم 138).

بَری بِیِرستاین خاطر نشان می کند که این دیدگاه که «آگاهی، از کارکرد مغز افراد جدایی ناپذیر است، سنگ بنای روانشناختی فیزیولوژیک است» (بِیِرستاین 44). به بیان او، این به خاطر» صرفه جویانه بودن و زایایی تحقیقاتی، گستره ی پدیده های مورد بررسی، و فقدان شواهد خلاف این دیدگاه است» (45).

بِیِرستاین پنج قسم شواهد تجربی را بر می شمارد که حامی وابستگی آگاهی به مغز هستند. نخست، شواهد تبارشناختی رابطه ی تکاملی میان پیچیدگی مغز و ویژگی های شناختی گونه (بِیِرستاین 45). کورلیس لامونت این شواهد را چنین جمع بندی می کند: «در می یابیم که هر چه اندازه ی مغز و کرتکس مُخی آن نسبت به بدن جانور بزرگتر و پیچیدگی آن بیشتر باشد، شیوه ی زندگی آن جانور عالی تر و متنوع تر است.» (لامونت 63). دوم اینکه، شواهد مربوط به وابستگی رشد ذهن-مغز نشانگر آن است که توانایی های ذهنی با رشد مغز ایجاد می شوند. ؛ اختلال در رشد مغز موجب اختلال در رشد ذهنی می شود (بِیِرستاین 45). سوم اینکه، شواهد بالینی نشان می دهند که ضایعات مغزی ناشی از تصادف، مسمومیت، بیماری، و سوءتغذیه اغلب موجب آسیب های برگشت ناپذیری به کارکردهای ذهنی می شوند. (45). اگر ذهن می توانست بدون مغز موجود باشد، چرا نمی تواند مرگ یا ضایعات سلول های مغز را جبران کند؟ (46). چهارم اینکه، قوی ترین شواهد تجربی وابستگی ذهن-مغز از آزمایش های علوم عصبی حاصل شده اند. حالات ذهنی با حالات مغزی متناظر(correlated) هستند؛ تحریک الکتریکی یا شیمیایی مغز آدمی، ادراکات، حافظه، امیال، و دیگر حالات ذهنی را متأثر می کند (45). سرانجام اینکه، شواهد تجربی وابستگی ذهن-مغز اثرات انواع بسیار مختلفی از داروها را نیز در بر می گیرد که به نحو پیش بینی پذیری حالات ذهنی را تغییر می دهند(45).

داشتن حافظه برای داشتن اینهمانی-شخصی ضروری است. تحریک الکتریکی یا شیمیایی مغز می توانند از ایجاد خاطرات جدید جلوگیری کند و موجب شوند که شخص رخدادهایی را که تا سه سال پیش از انجام این تحریکات برایش رخ داده فراموش کند (استوکز 71). عصب شناسان شواهد بسیاری گردآوری کرده اند مبنی بر اینکه حافظه ی دراز مدت «وابسته به، یا چه بسا برساخته ی، تغییراتی در قوّت اتصال های سیناپسی میان نورون هاست» (استوکز 73). لامونت محاجه می کند که چون

کارکرد مناسب حافظه … بستگی به الگوهایی در اتصالات بین نورون های ساختار عصبی دارد… بسی دشوار بتوان فهمید که چگونه پس از نابودی مغز زنده که این ساختار را تشکیل می دهد، حافظه می تواند باقی بماند (لامونت 76).

شواهد بیشتر وابستگی ذهن-مغز از بیماران «مغز شکافته» (split-brain) حاصل شده که بر روی مغز آنها عملی جراحی انجام گرفته و جسم پینه ای آن قطع شده تا حملات صرعی در آنها کاهش یابد (بِیِرستاین 45). جسم پینه ای یک دسته ی پرشمار از رشته های عصبی است که نیمکره های چپ و راست مغز را مستقیماً به هم وصل می کند. اگر اطلاعات تنها به یک نیمکره ی مغز شخص «مغز شکافته» داده شود، نیمکره ی دیگر از آن بی خبر می ماند و قادر به درک واکنش های نیم کره ی مطلع شده نیست (45). نتیجه ی جراحی «مغز شکافی» ایجاد دو سیستم ذهنی است، که هر یک ویژگی های ذهنی مستقلی دارند (45). یک دسته آزمون های روانشناختی بر روی این بیماران، وجود دو جریان آگاهی را که به نحو بارزی از محتوای هم ناآگاه اند اثبات می کند (پارفیت 248). یک مثال طنزآمیز این پدیده این است که، » هنگامی که بیمار همسرش را در آغوش می گیرد، و دست چپ او زن اش از خود می راند، یک بخش وجود بیمار از دست دیگری شکایت می کند» (پارفیت 249). بِیِرستاین می پرسد: «اگر یک ?ذهنِ شناورِ رها? وجود دارد، چرا نمی تواند با دادن اطلاعاتی به نیمکره های گسسته وحدت آگاهی را حفظ کند؟» (بِیِرستاین 46).

یکی از قوی ترین برهان های به نفع وابستگی ذهن-مغز از اثر «آسوده سازان مغز» (brain-peacemakers) حاصل می شود که در آن با ایجاد تحریکات الکتریکی در قسمت مخ مغز بیمار روانی، او را آرام می کنند (هوپر و تِرِسی 154). مورد زیر این اثرات را نشان می دهد:

بیمار دیگر، یک فیزیکدان سابق به شدت افسرده بود که دچار صداهایی بود که به او فرمان می دادند که همسرش را خفه کند. هنگامی که او در سال 1977 تحت روش درمانی «آسوده سازی مغز» دکتر هیت قرار داده شد، صداهای شیطانی و نیز افسردگی دائمی اش رفع شد … اما به تدریج که سیم های نصب شده قطع شدند، باز تهدیدهای بیمار مبنی بر خفه کردن همسرش شروع شد. هنگامی که وسایل نصب شده بر مغز بیمار تعمیر شدند، روان او نیز ترمیم شد (هوپر و تِرِسی 155).

اینها تنها چند مثال برگرفته از علوم عصبی است که وابستگی ذهن به مغز را نشان می دهند. می دانیم که تغییر شیمیایی در مغز می تواند موجب تغییرات شگرف شخصیتی شوند. اسکیزوفرنی و آلزایمر مثال های حاد وابستگی ذهن-جسم هستند. اگر به فکر خودکشی هستید، سراغ روانشناش نروید، سراغ داروشناس بروید: ترکیبی از داروهای ضدافسردگی و تریپتوفان ها همه ی این اندیشه های پایان دادن به زندگی را رفع می کنند (هوپر و تِرِسی 171).

طرفداران بقا که فکر می کنند مغز ابزاری برای روح است، در تلاش برای سازش دادن میان فیزیولوژی و روح چنین برهان هایی می آورند:

یک شیشه رنگی … برای نوری که از خلال آن می درخشد تنها کارکردی واسطه ای دارد، زیرا خودش آن پرتوهای نور را ایجاد نکرده است، همین مطلب در مورد اُرگ هم صادق است که هوای از پیش موجود را به موسیقی تبدیل می کند. به همین ترتیب، جسم انسان نیز می تواند واسطه ی یک روح فراطبیعی باشد (لامونت 98).

کورلیس لامونت بیان می کند که چرا این پاسخ دفاعی فاقد قوت است:

برای نمونه، یک جراحت جدی به مغز، می تواند یک آدم سرخوش عادی را به آدم ترشرو و خشنی بدل کند که ناگهان دچار جنون آدمکشی می شود. اگر مغز و جسم تنها ابزار واسطه ی روح باشند،  در چنین مواردی ناچاریم بگوییم که چنین شخصیتی در حقیقت هنوز هم سرشار از شادی و خیرخواهی است، اما متأسفانه، این احساسات نیکو با رفتارهای عبوسانه و حمله های خشونت بار، بروز می یابند.(لامونت 100).

لامونت ادامه می دهد:

فرض کنید … این شخص کاملاً دیوانه شود و معتقد شود که ناپلئون است… آیا می توانیم بگوییم که شخصیت حقیقی اش هنوز بهنجار است، یعنی اندیشه های روحش هنوز سلیم و روشن است، و به محض اینکه با مردن از این جسم خلاصی یابد سلامت اش را باز می یابد؟ (100).

این «نظریه ی ابزاری» در مورد ذهن دچار نقایص حادی است:

اگر جسم انسان متناظر با آن شیشه ای رنگی باشد… آنگاه شخصیت اش در زندگی متناظر با نوری خواهد بود که از آن شیشه ساطع می شود… حال با آنکه موجودیت نور بدون وجود شیشه ی رنگی باقی می ماند… مسلماً اگر شیشه بشکند، پرتوهای قرمز یا آبی یا زردی که ایجاد می کند نیز از میان می روند (لامونت 104).

«نظریه ی ابزاری» به نتایج پوچی می انجامد. در طی سالخوردگی توانایی های خاص ذهنی نیز یکی یکی به نحو بازگشت ناپذیری زایل می شوند.

حال اگر به جای اینکه حواس به طور جداگانه و تدریجی بر اثر بیماری یا تصادف زایل شوند، به یکباره در اثر مرگ از میان بروند، جاودانه گرای دوگانه انگار از ما می خواهد باور کنیم که این حواس به صورت توانایی های دیگری دست نخورده، شاید هم بهبود یافته، باقی خواهند می ماند! (لامونت 102).

پل ادواردز می پرسد: » چگونه فنای کامل مغز شفایی ایجاد می کند که تاکنون سراسر بر علم طب پوشیده مانده است؟» (ادواردز، «وابستگی» 296). ادواردز محاجه می کند که نظریه ی ابزاری با بیماری آلزایمر ناسازگار است:

مغز یک بیمار آلزایمری شدیداً آسیب دیده  و عمده ی ذهن اش نابود گشته است. پس از مرگ او، مغزش نه تنها آسیب می بیند، بلکه کاملا نابود می شود. مسلماً منطقی است که نتیجه بگیریم که در این حالت ذهن نیز فنا می شود (296).

اگر مغز در شرایط معینی از حیات هم نمی تواند باقی بماند، چگونه می تواند پس از مرگ باقی بماند؟ ادواردز به روشنی تناقض نظریه ی ابزاری را با حقایق مربوط به بیماری آزایمر نشان می دهد. «خانم دی» پیش از دچار شدن به آلزایمر، شخصی باملاحظه و دلسوز با کارکردهای عادی ذهنی بود. با این حال،

تقریباً همان موقعی که دیگر نمی توانست دخترش را بشناسد، دو یا سه بار یک خانم معلول را کتک زد… [نظریه ی ابزاری] حاکی از این است که هنگام ابتلا به آلزایمر ذهن خانم دی دست نخورده مانده بود. او می توانسته دخترش را بشناسد اما توانایی ابراز این شناخت را از دست داده بوده است. او قصد کتک زدن معلول بی آزاری را نداشته است. بر عکس، او در ?درون?همان شخص باملاحظه ی پیش از بیماری بوده است. تنها چنین بوده که بیماری مغزی اش او را از عمل مطابق عواطف واقعی اش باز داشته است… این نتایج نظریه ای در مورد ذهن است که به موجب آن ذهن پس از مرگ مغز باقی می ماند و مغز تنها ابزاری ارتباطی است. مسلماً این نتایج یاوه اند (299-300).

دیگر مدافعان بقا، وابستگی ذهن-مغز را می پذیرند، اما می کوشند از پیامد آن، که فنای شخص پس از مرگ باشد، اجتناب کند. برای مثال، داگلاس استوکز می نویسد:

وابستگی عمیق شخصیت فرد به حالات مغزی اش معلوم می دارد که شخصیت فرد و خاطرات او نمی توانند پس از زوال مغز دست نخورده باقی بمانند. با این حال، شاید خاطرات، احساسات، رفتارها، و دیگر ویژگی های شخصیتی همان خود تغییر ناپذیر  نباشند… به نظر می رسد که خود چیزی باشد که هارت ?می اندیشم? می نامد، یعنی هستومندی باشد که اندیشه هایش را می اندیشد، احساساتش را حس می کند، و خاطراتش را به یاد می آورد و نه موجودی که خود اندیشه ها، احساسات، عواطف و خاطرات است (استوکز 76).

کوشش استوکز برای امکان پذیر دانستن بقا، درحالی که شواهد قوی و منسجم وابستگی ذهن-مغز را می پذیرد، دورویانه است. با پذیرفتن نتایج این شواهد، استوکز امکان هر گونه بقای شخصی را منکر می شود (بگذریم از رستاخیز). اگر شخص از همه ی خاطرات، گرایش ها، مهارت های ذهنی، و ویژگی های شخصیتی عاری شود، چیزی جز یک لوح سپید باقی نمی ماند. چنین ?لوح سپید?ی نمی تواند وسیله ی بقای شخص باشد؛ اگر چنین باشد، ذهن یک فرد متوفی به چیز مانند ذهن یک کودک فروکاسته می شود، که دستش از هر واسطه ای برای ادراک محیطش یا برهمکنش با آن کوتاه شده است. بسیاری از ما فروکاستن ذهن زایای یک بزرگسال به ذهنی کودکانه را در زمان حیات اش فاجعه ای به بزرگی مرگ او تلقی می کنیم؛ به این ترتیب، بقایی که استوکز برای ذهن پس از مرگ مجاز می شمارد، دست کمی از فنا ندارد. در حقیقت، این ادعا که یک فرد مشخص پس از مرگش به صورتی باقی می ماند که همه خصایص ذهنی اش زایل شده اند، قابل فهم نیست (این مسئله به ویژه بر انگاره ی رستاخیز گران می آید ). ادامه ی بقای یک ?خود نامتمایز? که فاقد ویژگی های ذهنی خاص یک شخص معین است بیش از ادامه ی بقای استخوان های آن شخص، بقای شخصی نیست.

ویلیام هَسکر رویکرد متفاوتی پیش می گیرد. او نیز شواهد دال بر وابستگی آگاهی به مغز را می پذیرد:

در عین اینکه دوگانه انگاری بر استقلال ذهن از جسم تأکید دارد، مجموع یافته های علمی و  مشاهدات روزمره نشانگر وابستگی ذهن به شرایط جسمی است. بخشی از داده هایی که این وابستگی را نشان می دهند از این قرار اند: وابستگی حالات شخصیت به تعادل هرمونی، اینکه ژنتیک و ساختار دی ان ای تعیین کننده ی ویژگی ها و نقایص ذهنی اند، اثرات داروها بر حالات ذهنی، تغییرات شخصیتی در اشخاصی که مورد جراحی هایی ب برداشتن قشر پیشانی یا قدامی مغز قرار گرفته اند… اگر کلیت این یافته ها را در نظر بگیریم، نشانگر وابستگی عمیق و وسیع جنبه های ذهنی، عاطفی و حتی روحانی شخصیت آدمی به پایه ی زیست شناختی مغز او و شبکه ی عصبی اش هستند (هَسکر 306).

با این وصف، چگونه هَسکر می کوشد شواهد وابستگی ذهن-مغز را با فرضیه ی بقا آشتی دهد؟ اعتقاد او بر اینکه «درعین این که ذهن در ابتدا توسط مغز ایجاد شده و از بسیاری جهات به آن وابسته است، می تواند مرگ جسم به وجود خود و کارکردهایش ادامه دهد» قابل فهم نمی نمی نماید (307). او همچنین می پرسد «اگر… ذهن یا روح توسط مغز ایجاد شده و به همه ی طرق پیش گفته بدان وابسته است، چگونه می تواند به همراه مغز هلاک نشود؟» (307).

اگر چه هَسکر هیچ گاه پاسخ رضایت بخشی به این پرسش نمی دهد، اما با ارائه ی تمثیلی می کوشد نتیجه گیری اش را توضیح دهد:

یک سیاهچاله… یک میدان گرانشی با شدت ورای تصور است که ابتدا از جسم بسیار سنگینی ایجاد شده است، اما به محض تشکیل، به معنای تحت اللفظی کلمه، آن جسم را از هستی ساقط می کند. به این ترتیب، به قول راجر پِنروز، ?پس از اینکه جسم فروریخت، بهتر است سیاهچاله را به سان یک میدان گرانشی خودبسنده بیانگاریم. دیگر جسمی که سیاهچاله از آن تشکیل شده کاربردی ندارد!? آیا در مورد ذهن آدمی هم، مانند سیاهچاله، نمی توان گفت که یک میدان خودبسنده ی آگاهی می شود؟ (308).

با این تمثیل چه می توانیم کرد؟ متأسفم که تفاوت های میان ذهن و سیاهچاله چنان زیاد اند که نمی توان از آن هیچ نتیجه ی قابل اعتمادی در مورد وابستگی ذهن-مغز گرفت. برای مثال، سیاهچاله هنگامی ایجاد می شود که ستاره ی فروپاشیده ی ایجاد کننده ی آن نابود می شود. از سوی دیگر، مغز، هنگامی که ذهن به وجود می آید نابود نمی شود. برخلاف ذهن و مغز، سیاهچاله و ستاره ی موجِّد آن همزمان وجود ندارند. اما گزنده تراینکه، با این تمثیل، ذهن به محض ایجاد شدندیگر نباید نیازی به مغز داشته باشد ? یعنی حتی پیش از آنکه مغز از میان رود وابستگی ذهن به آن باید گسیخته شود. این تمثیل سیاهچاله، مانند تمثیل جنینی که در زهدان شکل می گیرد اما دیگر برای بقایش بدان محتاج نیست، نمونه ایست از تمثیل هایی که ایجاد ذهن را توسط مغز بدون ادامه ی وابستگی به مغز مراد می کنند.  تمثیل هایی از وابستگی مانند وابستگی میدان مغناطیسی به آهن ربا ، بهتر به کار بیان رابطه می آیند، اما از آنجا که میدان مغناطیسی با نابودی آهنربا از میان می رود، شگفت آور نیست که هَسکر برای اجتناب از پیامد های این تمثیل، آن را نمی پذیرد.

اگر ذهن در تمام طول زندگی شخص وابسته به مغز باشد آنگاه، به اغلب احتمال، این وابستگی در هنگام فرارسیدن مرگ نیز باقی خواهد بود. همین واقعیت که اندامه ی آدمی می تواند به تدریج بمیرد نشان می دهد که تبدیل یکباره ی ذهن به هستومندی مستقل که کارکرداش دیگر نیازی یه مغز ندارد نامحتمل است. وابستگی حالات ذهنی به مغز در طی حیات قویاً نشانگر آن است که هنگامی که مغز می میرد ذهن نیز به همراه آن می میرد، درست همان طور که یک برنامه ی کامپیوتری منحصر به فرد با از میان رفتن سخت افزارش نابود می شود. به این ترتیب شواهد وابستگی پیوسته ی آگاهی به مغز شاهدی قوی بر فرضیه ی فنا است.

نکته ی آخری که در مورد نشدنی بودن بقا باید گفت، بر گرفته از دانش ما از میراث تکاملی مان است که مطابق آن:

این انتظار کاملاً عبث است که همه ی هزاران گونه ای که از ابتدای تکامل زیسته اند در جهانی دیگر نیز تا ابد زیست کنند. اما هنگامی که به نظریه ی دوگانه انگار معتقد شویم که  انسان را روحی نامیرا می انگارد … که می تواند مستقل از جسم اش زندگی کند، به این نتیجه ی مهمل می رسیم (لامونت 117).

دانشمندان علوم عصبی حقایقی که در بالا ذکر شده را می پذیرند. به علاوه دانشمندان خارج از حوزه ی علوم عصبی نیز در صحت شواهدی که نشانگر اعتبار وابستگی آگاهی به مغز اند، چون و چرا نمی کنند. از سوی دیگر، «اغلب دانشمندان خارج از حوزه ی فراروانشناسی وجود پدیده های روانی را نمی پذیرند» («فراروانشناسی»). حتی در حوزه ی فراروانشناسی، کمتر کسانی را می یابیم که به معتقد باشند که پِسی نشانگر بقای پس از مرگ است [9]. جان بلوف اظهار می کند که

نباید چنین انگاشت که…  همه ی فراروانشناسان ضرورتاً معتقد به تعبیر دوگانه انگار از رابطه ی ذهن-جسم هستند. به ویژه در زمانه ی حاضر، بسیاری از متخصصان ترجیح می دهند پِسی را کارکردی اساساً مغزی، یا نوعی سازوکار یا فرآیند مغزی بدانند (بلوف، «فراروانشناسی» 586).

به بیان دیگر، حتی اغلب فراروانشناسان وابستگی آگاهی به مغز را می پذیرند! این مطلب فرضیه ی بقا را در موقعیتی شکننده قرار می دهد زیرا پدیده های فرانرمال،  بهترین منبعی است که هواداران فرضیه ی بقا می توانند ارائه دهند. حتی اگر شخص معتقد باشد که بهترین طریق توضیح پدیده های فرانرمال وجود بقای پس از مرگ است، وجود چنین پدیده هایی مشکوک است، زیرا » یک قرن پس از بنیان گزاری جامعه ی پژوهش پسیکال، هنوز هم هیچ گونه اجماعی در مورد حقیقت وجود پدیده های پسیکال وجود ندارد» (بلوف، «فراروانشناسی» 586). این فقدان اجماع ناشی از فقدان شواهد به نفع وجود پِسی است:

اگر هیپنوتیزم را مستثنی کنیم، عدم وجود حتی یکی از پدیده هایی که  ابتداً فراطبیعی محسوب شده اند، مورد توافق جامعه ی علمی است؛ حتی یک پدیده ی قابل عرضه، یا تجدیدپذیر فرانرمال کشف نشده است؛ حتی یک خصیصه یا ویژگی یافت نشده است که همه ی تجاربی را که ادعای نتایج ایجابی دارند تبیین کند (اسکات 579).

فکر می کنم شواهد هر دو سوی این بحث را با دقت کافی شرح داده باشم، و با سنجش این شواهد، کفه آشکارا به سمت فرضیه ی فنا می چربد. با این نتیجه گیری، پذیرش موضع اونامونو  «علیه سرنوشت بجنگ، گرچه امیدی به پیروزی در آن نباشد» نامعقول می نماید (لامونت 211). نباید بگذاریم عواطف مان داوری هایمان را تیره و تار سازند. به قول کورلیس لامونت،

از ما نپرسیده اند که زاده شویم یا نه؛ و بمیریم یا نه. اما زاده شده ایم و باید بمیریم. به هستی آمده ایم و از هستی می رویم. و در هیچ حالت دست عالی سرنوشت منتظر نمی ماند تا فرمان اش را تأیید کنیم (لامونت 278).

پانوشت ها:

 

[1] سوزان بلکمور چندین مورد از دشواری های مفهومی انگاره های اجسام کیهانی و جهان های کیهانی را در فصل 21 کتاب اش شرح می دهد:

(«Reassessing the Theories») of her Beyond the Body (Academy Chicago Publishers, 1992).

[2] برای بحث دقیق تری از دیدگاه «نزدیک ترین امتداد» و دلایل چندی بر باور به اینکه تصمیم گیری در مورد اینهمان دانستن یک المثنی با خود، مقاله ی زیر را ببینید:

«The Closest Continuer View» by Robert Nozick in Self and Identity edited by Daniel Kolak and Raymond Martin (Macmillan, 1991).

 

[3] در این مورد به ویژه خواندن مقاله ی زیرا را توصیه می کنم:

«Ghostly Photos» , by Joe Nickell,  in the July/August 1996 Skeptical Inquirer.

[4] Ronald C. Finucane’s Ghosts: Appearances of the Dead and Cultural Transformation (Prometheus Books, 1996). فینوکان در این کتاب  نشان می دهد که  شکل روح های توصیف شده به تجارب اجتماعی توصیف کننده بستگی دارند، که این حاکی ازآن است که روح ها توهماتی وابسته به فرهنگ هستند و نه ظهور هستومندهایی روحانی.

[5] دیگر اطلاعات مربوط به NDE که توسط Peter Fenwick و Charles Tart انجام گرفته، نتایج مشابهی داشته اند. در حالی که فقدان شواهد به معنای شواهد فقدان نیست، فقدان کلی شواهد تجربی بر ادراکات فرانرمال در OBE و NDE در آزمایش هایی که برای کسب چنین شواهدی انجام گرفته، نشانگر آن است که هیچ جهان فرانرمالی در OBE و NDE  ها وجود ندارد. (که  کاملا با این مطلب فرق دارد که شواهدی وجود ندارد چون هیچ کس تلاشی برای گردآوری شواهد نکرده است).

[6] بسیاری از محققان NDE  به مورد یک بیمار قلبی در سیاتل اشاره می کنند که به نام «ماری» شناخته می شود و یکی از متقاعد کننده ترین شواهد روایتی بر ادراک فرانرمال در NDE به حساب می آید. در مقاله ی زیر

«Maria’s Near-Death Experience: Waiting for the Other Shoe to Drop», (from the July/August 996 Skeptical Inquirer) By Hayden Ebbern, Sean Mulligan and Barry Beyerstein

به روشنی نشان داده اند که شواهد روایت شده مبنی بر اینکه دانش بیمار از محیط اش، که  ظاهراً در حالت عادی  غیرقالب دسترسی بوده،  قابل اعتماد نیست و در حقیقت این دانش توسط حواس ادراک و استنباط معمولی قالب حصول بوده است. این پژوهش مثال روشنی فراهم می آورد بر اینکه چرا شواهد روایتی بر توانایی فرانرمال، بدون تأیید تجربی ،  به خودی خود بی ارزش است.

[7] See p. 128-133 of Susan Blackmore’s Dying to Live (Prometheus Books, 1993).

[8] James Gillogly provides an account of how he cracked Thouless› cipher and of his attempts to decipher Thouless› literary passage test in «Cryptograms From the Crypt» in Vol. 20, No. 4 of Cryptologia (October 1996).

[9] در حقیقت بررسی جامعه ی فراروانشناسان که در سال 1980 انجام گرفت نشان داد که تنها 11% از فراروانشناسان مورد بررسی در ایالات متحده و کانادا اعتقاد دارند که بقای پس از مرگ حتماً  یا احتمالاً ثابت شده است:

see «Profiles of the Parapsychologists: Their Beliefs and Concerns» in the Summer 1981 Skeptical Inquirer, p. 2-6).

 

منابع:

Bibliography:

Becker, Carl. Paranormal Experience and Survival of Death. Albany, NY: State University of New York Press, 1993.

Beloff, John. «Parapsychology and the Mind-Body Problem.» In The Oxford Companion to the Mind. Edited Richard L. Gregory. New York: Oxford University Press, 1987: 585-87.

Beloff, John. «Is There Anything Beyond Death? A Parapsychologist’s Summation.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 259-268.

Beyerstein, Barry L. «The Brain and Consciousness: Implications for Psi Phenomena.» In The Hundredth Monkey. Edited Kendrick Frazier. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1991: 43-53.

Blackmore, Susan. Dying to Live: Near-Death Experiences. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1993.

Blackmore, Susan. «The Elusive Open Mind: Ten Years of Negative Research in Parapsychology.» In The Hundredth Monkey. Edited Kendrick Frazier. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1991: 131-136.

Blackmore, Susan. «Near-Death Experiences: In or Out of the Body?» Skeptical Inquirer. Fall 1991: 34-45.

Blackmore, Susan. «Out-of-the-Body Experience.» In The Oxford Companion to the Mind. Edited Richard L. Gregory. New York: Oxford University Press, 1987: 571-73.

Broad, C. D. «On Survival Without a Body.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 276-78.

Cook, Emily Williams. «The Survival Question: Impasse or Crux?» Journal of the American Society for Psychical Research. April 1986: 125-139.

Edwards, Paul. «The Dependence of Consciousness on the Brain.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 292-307.

Edwards, Paul, ed. Immortality. New York: Macmillan, 1992.

Edwards, Paul. «Introduction.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 1-70.

Flew, Antony. God, Freedom, and Immortality: A Critical Analysis. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1984.

Flew, Antony. «Parapsychology, Miracles, and Repeatability.» In The Hundredth Monkey. Edited Kendrick Frazier. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1991: 136-142.

Frazier, Kendrick. «Improving Human Performance.» In The Hundredth Monkey. Edited Kendrick Frazier. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1991: 149-63.

Geach, Peter. «Immortality.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 225-234.

«Ghost.» In The Oxford Companion to the Mind. Edited Richard L. Gregory. New York: Oxford University Press, 1987: 293-4.

Gregory, Richard. «Paranormal.» In The Oxford Companion to the Mind. Edited Richard L. Gregory. New York: Oxford University Press, 1987: 577-79.

Harris, Melvin. «Are ‹Past-Life› Regressions Evidence of Reincarnation?» Free Inquiry. Fall 1986: 18-23.

Hasker, William. «Brains, Persons, and Eternal Life.» Christian Scholar’s Review. Vol. 12, No. 4, 1983: 294-309.

Hooper, Judith, and Dick Teresi. The Three-Pound Universe. New York: Tarcher/Perigee Books, 1992.

Hospers, John. «Is the Notion of Disembodied Existence Intelligible?» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 279-281.

Hume, David. «Of the Immortality of the Soul.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 134-140.

Lamont, Corliss. The Illusion of Immortality. 5th ed. New York: Unger/Continuum, 1990.

Lawrence, Madelaine. In A World of Their Own: Experiencing Unconsciousness. New York: Praeger, 1997.

Morse, Melvin. Closer to the Light. New York: Villard Books, 1990.

Nielsen, Kai. «The Faces of Immortality.» In Language, Metaphysics, and Death. Edited John Donnelly. New York: Fordham University Press, 1994: 237-264.

Oram, Arthur. «The Original Thouless Two-Word Code.» Journal of the Society for Psychical Research. April 1996: 116-119.

«Parapsychology.» Grolier Multimedia Encyclopedia, 1995 ed. CD-ROM.

Parfit, Derrick. «The Psychological View.» In Self and Identity. Edited Daniel Kolak and Raymond Martin. New York: Macmillan, 1991.

Ring, Kenneth. «Near-Death Experiences.» In Encyclopedia of Death. Edited Robert Kastenbaum and Beatrice Kastenbaum. New York: Avon Books, 1989: 193-196.

Saavedra-Aguilar, Juan and Juan Gomez-Jeria. «A Neurobiological Model for Near-Death Experiences.» Journal of Near-Death Studies. Summer 1989: 205-222.

Scott, Christopher. «Paranormal Phenomena: The Problem of Proof.» In The Oxford Companion to the Mind. Edited Richard L. Gregory. New York: Oxford University Press, 1987.

Siegel, Ronald. «Life After Death.» In Science and the Paranormal: Probing the Existence of the Supernatural. Edited George O. Abell and Barry Singer. New York: Charles Scribner’s Sons, 1981.

Stevenson, Ian. «The Opening of Robert Thouless’s Combination Lock.» Journal of the Society for Psychical Research. April 1996: 114-115.

Stevenson, Ian, Arthur T. Oram and Betty Markwick. «Two Tests of Survival After Death: Report on Negative Results.» Journal of the Society for Psychical Research. April 1989: 329-336.

Stokes, D. M. «Mind, Matter, and Death: Cognitive Neuroscience and the Problem of Survival.» Journal of the American Society for Psychical Research. January 1993: 41-84.

Van Inwagen, Peter. «The Possibility of Resurrection.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 242-46

منبع به زبان اصلی +

خداشناس عزیز

نویسنده – دَن بارکر

برگردان به پارسی – امیر غلامی

خداشناس عزیز، – من چند سئوال دارم، و فکر می کنم باید آنها را از شما بپرسم. گاهی اینجا در عرش بدون هم صحبت نشستن واقعا سخت می شود. من واقعاً می خواهم با کسی حرف بزنم. البته همیشه می توانم با فرشتگان حرف بزنم، اما از آنجا که آنها فاقد اختیار هستند، و همه ی اندیشه هایشان را خودم در ذهن شان فرو کرده ام، نمی توان گفتگوهای خیلی جالبی با آنها داشت.

البته، می توانم با پسرم عیسی و با «سوم شخص» ام روح القدس هم صحبت کنم، اما چون هرسه مان یکی هستیم، نمی توانیم از هم چیزی بیاموزیم. در ذهن خدا هیچ حاضر جوابی خوش آیندی نیست. هر سه مان می دانیم که دیگری چه می داند. درست به همین خاطر نمی توانیم  با هم شطرنج بازی کنیم. گاهی عیسی مرا «پدر» خطاب می کند و احساس خوبی به من دست می دهد، اما چون من و او همسن هستیم و قدرت مان هم اندازه است، بازی چندان به دل مان نمی نشیند.

شما تحصیل کرده هستید. فلسفه و ادیان جهان را مطالعه کرده اید، و مدرکی دارید که شما را شایسته ی بحث با کسی در سطح من می کند ? این طور هم نیست که من با همه کس صحبت نمی کنم، البته من با مؤمنان بی سوادی هم که کلیساها را پر می کنند و با عریضه های بی پایان شان تملق ام را می گویند صحبت می کنم، اما شما می دانید که این صحبت ها در چه سطحی است. همگی ما گاهی طالب همفکری با همگنان محترم خود هستیم. شما مطالب علما را خوانده اید. شما مقالاتی درباره ی من نوشته و کتاب هایی منتشر کرده اید، و مرا بهتر از هر کس دیگری می شناسید.

شاید از اینکه می بینید من سئوالاتی از شما دارم شگفت زده شوید. نه، پرسش های من از آن نوع پرسش های بلاغی نیست که به کار خطابه های معنوی می آیند، پرسش های من واقعی و بینی و بین اللهی هستند. این پرسش ها نباید شما را متحیر کنند، چون بالآخره من در تصورم شما را خلق کردم. کنجکاوی شما میراث خودم است. مثلا، شما می گویید که عشق، تأملی است که در وجودتان درمورد سرشت من می کنید، درست است؟ خوب، چون پرسیدن هم سلیم است، از جانب من به شما اعطا شده است.

زمانی کسی می گفت ما باید همه چیز را ثابت کنیم، و آنچه که خوب است به فراست دریابیم. پس نخستین پرسش من این است:

من از کجا آمده ام؟

از وقتی که خودم را شناخته ام، اینجا در عرش نشسته ام، و اطراف را می نگرم و متوجه می شوم که جز خودم و اشیائی که آفریده ام هیچ چیز در اطرافم نیست. نه موجود دیگری نمی بینم که رقیبم باشد، و نه کس دیگری را فوق خودم می یابم که آفریننده ام باشد، مگر اینکه در حال قایم موشک بازی با من باشد. تا آنجا که می دانم (و فکر می کنم که همه چیز را می دانم) در هر رخدادی هیچ چیز جز خود سه شخصیتی ام و مخلوقاتم هیچ چیز دخیل نیست. شما می گویید که من همیشه بوده ام. من خودم را خلق نکرده ام، زیرا اگر چنین کرده بودم، پس باید عظیم تر از خودم می بودم.

پس من از کجا آمده ام؟

من می دانم که شما در مورد وجود خودتان چگونه به این پرسش پاسخ می دهید. شما می گویید که طبیعت، و به خصوص ذهن انسان، شاهدی بر طرح هایی ظریف است.  شما هرگز چنان طرح هایی را جدای از طراح ندیده اید. پس محاجه می کنید که  بشر باید خالقی داشته باشد، و از جانب من هم مخالفتی نمی بینید.

اما در مورد من چه می شود؟ من هم مانند شما ذهن ام را پیچیده و ظریف می یابم. ذهن من بسی پیچیده تر از اذهان شماست، در غیر این صورت نمی توانستم ذهن هایتان را بیآفرینم. شخصیت من نشانگر سازمان یافتگی و هدف دار بودن است. گاهی من از خردمندی خودم حیران می شوم. اگر  فکر می کنید که وجودتان نشانگر طراحی است، پس در مورد وجود من چه می اندیشید؟ آیا من شگفت انگیز نیستم؟ آیا من کارکردهایی منظم ندارم؟ ذهن من انبانی از اندیشه های نامرتبط نیست؛ بلکه نشانگر چیزی است که شما شواهد طرح مندی می خوانید. اگر شما نیاز به یک طراح دارید، چرا من نباید داشته باشم؟

ممکن است فکر کنید که چنین پرسشی کفرگویی است، اما این برای من گناه نیست. من می توانم هر پرسشی که می خواهم بپرسم، و فکر می کنم این پرسش درستی باشد. اگر می گویید که هرچیزی نیاز به یک طراح دارد و سپس می گویید که هرچیزی (من) نیاز به طراح ندارد، آیا تناقض گویی نمی کنید؟ با حذف من از استدلال تان، آیا مصادره ی به مطلوب نکرده اید؟ آیا این استدلالی دوری نیست؟ من نمی گویم که با نتیجه گیری تان مخالف ام، چطور می توانم مخالف باشم؟ فقط از خودم می پرسم که چرا استنباط  طراح داشتن برای شما مناسب است ولی برای من مناسب نیست.

اگر بگویید که برای من لازم نیست که بپرسم از کجا آمده ام، چون کامل و عالم مطلق هستم اما شما انسان ها ناکامل هستید، پس شما اصلاً این برهان طراح را لازم ندارید، نه؟ شما از پیش وجود مرا فرض گرفته اید. مسلماً شما می توانید چنین فرضی کنید، و من آزادی تان را منکر نمی شوم. این برهان پیشینی (a priory) و دوری ای ممکن است برایتان تسلی بخش باشد، اما برای من جالب نیست. به من کمکی نمی کند که بدانم از کجا آمده ام.

می گویید که من از ازل وجود داشته ام، اگر می دانستم که معنای ازلی بودن چیست، اعتراضی به آن نداشتم. اما تصور وجود ازلی برایم دشوار است. من اصلا آن قدر قدیم ها را به خاطر نمی آورم. تا ابد طول می کشد که بتوانم ازل را به خاطر بیاورم، در این صورت وقتی برای هیچ کار دیگری برایم باقی نمی ماند، پس برایم غیرممکن است که تأیید کنم که از ازل وجود داشته ام. و حتی اگر این درست باشد، چرا ازلی بودن عظمت بیشتری  از زمانمند بودن دارد؟ آیا عظمت  یک موعظه ی طولانی بیش از یک موعظه ی کوتاه است؟ «عظیم تر» به چه معناست؟ آیا چاق ها عظیم تر از لاغرها  هستند، یا پیران عظیم تر از جوانان؟

شما فکر می کنید اینکه من همواره وجود داشته ام اهمیت دارد. من عجالتاً حرفتان را می پذیرم. پرسش من از درازای زمان وجودم نیست، بلکه در مورد منشاء وجودم است. من نمی دانم که ازلی بودن چقدر این مشکل را می گشاید. من هنوز هم می خواهم بدانم که از کجا آمده ام.

من تنها می توانم پاسخ ها ی محتمل را تصور کنم، و از پاسخ تان سپاسگزار خواهم شد. من می دانم که وجود دارم. می دانم که نمی توانم خودم را آفریده باشم. همچنین می دانم که هیچ خدای عظیم تری نیست که بتواند مرا خلق کرده باشد. چون نمی توانم  بالای سرم کسی را بیابم، پس باید نظری به پایین بیافکنم و آفریدگانم را بنگرم. چه بسا ? این تنها یک فرضیه است، پس عذرم را بپذیرید ? چه بسا شما مرا آفریده باشید.

جا نخورید. قصد تملق شما را ندارم. چون من شواهدی دال بر طرح دارم، و چون هیچ جای دیگری نمی یابم که این طرح از آن سرچشمه گرفته باشد، مجبورم که به دنبال طراح، یا طراحانی برای سرشت خودم بگردم. شما جزئی از طبیعت هستید. شما هوشمند اید ? خوانندگان تان چنین می گویند. چرا نباید در شما به دنبال پاسخ پرسش ام بگردم؟ در این مورد مرا یاری دهید.

البته فکر می کنم اگر شما مرا آفریده باشید، آنگاه من نمی توانم شما را آفریده باشم. به این دلیل فکر می کنم شما را آفریده ام که شما مرا چنان آفریدید که فکر کنم من شما را آفریده ام. شما اغلب می گویید که خالق می تواند افکاری را در ذهن تان قرار دهد. آیا ممکن نیست که شما افکاری را در ذهن من قرار داده باشید،  و اکنون ما، هردویمان، از خود می پرسیم که از کجا آمده ایم؟

برخی از شما گفته اید که پاسخ تمام این پرسش ها فقط رازی است که خدا از آن آگاه است. خوب، خیلی متشکرم. جفتک انداختن در اینجا متوقف می شود. از یک سو شما برای اثبات من می کوشید از منطق استفاده کنید و از سوی دیگر، هنگامی که منطق به بن بست می رسد، شما آن را رها می کنید و به «ایمان» و «راز» متوسل می شوید. ممکن است که  این کلمات در مورد شما جایگزین حقیقت شود، اما در مورد من هیچ معنایی ندارند. می توانید وانمود کنید «راز» بیانگر چیزی به غایت مهم است، اما در نظر من تنها به معنای این است که شما نمی دانید.

برخی از شما اظهار می کنید که من از هیچ جا «نیامده» ام. من فقط وجود دارم. اما، من همچنین شنیده ام که شما می گویید که هیچ چیز از هیچ چیز به وجود نمی آید. شما نمی توانید هر دو را بگویید. یا من وجود دارم یا ندارم. چه چیزی موجب شده که من، عوض عدم، موجود باشم؟ اگر من نیازمند علتی نباشم، پس چرا شما هستید؟ من خوش ندارم که بگویم این یک راز است، من باید تنها توضیحاتی را بپذیرم که معنایی داشته باشد. شما مرا آفریده اید.

آیا این ایده اینقدر وحشتناک است؟ می دانم که فکر می کنید بسیاری از دیگر خدایان آفریده ی انسان اند: زئوس، تور، مرکوری، اِلویس. شما تشخیص می دهید که این الاهه ها ناشی از امیال نیاز ها، و ترس های بشر دارند. اگر عقاید فرحبخش آن میلیاردها نفر را می توان حاصل فرهنگ دانست، پس چرا نتوانید عقاید خودتان را هم چنان بدانید؟ پارسیان میترا را آفریدند، یهودیان یهوه را، و شما مرا. اگر من در این مورد اشتباه می کنم، لطفا مرا تصحیح کنید.

پرسش دوم من این است:

همه ی اینها برای چیست؟

شاید من خودم را آفریده باشم، شاید خدای دیگری مرا آفریده باشد، شاید هم آفریده ی شما باشم ? اجازه دهید این پرسش را فعلا کنار بگذاریم. اکنون من اینجا هستم. اما چرا من اینجا هستم؟ بسیاری از شما در پی مقصودی برای حیات هستید، من اغلب گفته ام که هدف شما در زندگی خشنود ساختن من است (سفر وحی فصل 4 آیه ی 11 را بخوانید) اگر مقصود شما خشنود ساختن من است، مقصود من چیست؟ خشنود ساختن خودم؟ آیا همه ی اش همین است؟

اگر من برای لذت خودم وجود دارم، پس این خودخواهانه است. چنین می نماید که من صرفاً شما را همچون بازیچه هایی برای بازی خودم خلق کرده ام. آیا اصل دیگری هست که بتوانم به آن متوسل شوم؟ چیزی که تحسین کنم، بپرستم و عبادت کنم؟ آیا من مأمورم که تا ابد اینجا بنشینم و خودم را با عبادات دیگران سرگرم کنم؟ یا با عبادت خودم؟ مقصود چیست؟

من نوشته هایتان را در مورد معنای حیات خوانده ام و، سوءتفاهم نشود،  در چارچوب اهداف الاهیات  ادیان بشری با معنا هستند، حتی اگر کاربردی در جهان واقعی نداشته باشند. بسیاری از شما فکر میکنید که هدف از حیات حصول کمال است. زیرا شما انسان ها می پذیرید فاقد کمال هستید (و من موافقم)، پس بهبود خود کوششی پیش پایتان می نهد. کاری دستتان می دهد که انجام دهید. روزی ابراز امیدواری می کنید که چنان کمالی یابید که می اندیشید من دارم. اما چون من، بنا به تعریف، همین حالا هم کامل هستم، نیازی به چنین هدفی ندارم. گمان می کنم من فقط یک جور سیبل هدف گیری باشم.

من هنوز هم از وجودم در حیرتم. من از بودن ام لذت می برم. از کمالم مشعوفم. اما این ها کاری دستم نمی دهد. من عالم را با همه جور قوانین طبیعی آفریدم که از کوارک ها گرفته تا سحابی ها از آن قوانین پیروی می کنند، و جهان ام به خوبی کار می کند. ناچار بودم این قوانین را بیآفرینم، چون در غیر این صورت مجبور بودم کارهای تکراری بسیاری، مانند امتداد دادن پرتوهای نور در فضا، به زمین انداختن اجسام، به هم چسباندن اتم ها و ساختن مولکول ها و تریلیون ها کار خسته کننده ی دیگر را کراراً انجام دهم که بیشتر شایسته ی یک برده است تا یک سرور. شما اغلب این قوانین را کشف کرده اید، و چه بسا در آستانه ی تشکیل کل تصویر باشید، و به محض اینکه چنان کردید، همان قدر می دانیدکه من می دانم: اینکه در جهان هیچ کاری برایم نمانده که انجام دهم. این کسالت بار است.

من می توانستم جهان های دیگر، و قوانین دیگری بیآفرینم، اما که چی؟ من پیش تر جهان را  کار انداخته ام. آفرینش مانند عطسه کردن یا داستان کوتاه نوشتن است؛ همین که درآمد، آمده. می توانستم به عیاشی آفرینش بپردازم، بیآفرینم، بیآفرینم، بیآفرینم. اما پس از مدتی شخص از یک کار خسته می شود، مثل وقتی که شما تمام یک جعبه شکلات را یکجا بخورید و کشف کنید که قطعه ی آخری همان خوشمزگی اولی را ندارد. اگر ده بچه داشته باشید، بیست تا هم می خواهید؟ (از شما می پرسم، نه از پاپ.) اگر بیشتر بهتر است، پس مجبورم تا وقتی که پدر بی نهایت بچه ، و بی نهایت جهان شوم، به آفرینش ادامه دهم. اگر مجبورم، پس برده ام.

بسیاری از شما می گویند که درست نیست در خودتان به دنبال هدفی برای حیات بگردید، یعنی هدف باید از خارج از خودتان بیاید. من هم همین طور احساس می کنم. من اصلا نمی توانم هدفی به خودم نسبت دهم. اگر چنین می کردم،  باید به دنبال دلایل خودم می گشتم. مجبور بودم به این بپردازم که چرا یک هدف را به دیگری ترجیح می دهم، و اگر چنان دلایلی از وجود خودم بیایند، گرفتار گشتن در یک دور توجیه خود می شوم. چون من قدرتی فراتر از خود ندارم، پس هیچ مقصودی ندارم. برای هیچ چیزی زندگی نمی کنم. اینها همه بی معناست.

از طرف دیگر، اگر فکر می کنید که من حق و آزادی دارم که سعادتم را در خودم و چیزهایی که آفریده ام بجویم، پس چرا شما چنین حقی ندارید؟ شما، کسانی  هستید که من در تصور خود خلق کرده ام؟

می دانم که برخی از شما راه حلی برای این مسئله طرح کرده اید. آن را «عشق» می خوانید. فکر می کنید که من اینجا تنها هستم، و انسان ها را خلق کرده ام که اشتیاقم را با رابطه با چیزی غیر از خودم ارضا کنم. البته این راه حل اصلا مشکل گشا نیست زیرا اصلا برای من مقدور نیست که چیزی خلق کنم که جزئی از خودم نباشد، اما در هر حال بگذارید فرض کنیم که من چنین تلاشی کرده باشم. بگذارید بگوییم که من این مکانیزمی را که «آزادی اراده» یا «اختیار» می خوانندش خلق کرده ام که به آدمیان قدرت انتخاب می بخشد. اگر من به شما آزادی اعطا کرده باشم (گرچه این توسیع معنای واژه ی آزادی است، چون هیچ چیز فراسوی قدرت من نیست) که به من عشق نورزید، پس اگر برخی از شما، معدودی از شما، حتی یکی از شما عشق ورزیدن به من را انتخاب کند، چیزی را حاصل کرده ام که ممکن بود فاقد اش می بودم. رابطه ای با کسی برقرار کرده ام که می توانست جور دیگری انتخاب کند. به لفظ شما، به این عشق می گویند.

این ایده بر روی کاغذ، ایده ی جالبی است. اما در عالم واقعی، این طور شده که میلیونها، و میلیاردها نفر از مردم عشق ورزیدن به مرا برنگزیده اند، و من باید با این کافران کاری کنم. نمی توانم به راحتی آنها از هستی ساقط کنم. اگر همینطوری آنها را نابود کنم، همینطوری هم می توانم از همان ابتدا فقط مؤمنان را بیآفرینم. از آنجا که من عالم مطلق هستم، از پیش می دانم که کدام یک از مخلوقاتم تمایل به گزینش من خواهند داشت، و این تناقضی با اراده ی آزاد ندارد زیرا آنانی که عبادت مرا برنخواهند گزید اصلا از اول خلق نخواهند شد. (می توانم این وضع را انتخاب فراطبیعی بنامم.) این به نظرم از به دوزخ انداختن مردم مهربانانه تر می آید.

شما نمی توانید با کسی که با خودتان برابر نیست رابطه ی عشقی داشته باشید. اگر شما آدمیان یک روح باقی تضمین شده مانند من نداشته باشید، آنگاه ارزش همدمی مرا ندارید. اگر نتوانم به حق تان بر مستقلاً وجود داشتن، و حق تان بر گزینش چیزی غیر از خودم احترام بگذارم، آنگاه نمی توانم به کسانی عشق بورزم که مرا برگزیده اند. ناچار خواهم بود جایی برای آن میلیاردها روح باقی دست و پا کنم که، به هر دلیلی، مرا انکار می کنند. بگذارید اسم آنجا را «دوزخ» بگذاریم، محلی که نا – خدا ست، نا- من است.

ناچار خواهم بود که این جهنم را بیآفرینم، در غیر این صورت من و کافران را از هم گریزی نخواهد بود. بگذارید از جزئیات فنی صرف نظر کنیم که چگونه می توانم دوزخ را خلق کنم، و آنگاه آن را از خودم، از کسی که هیچ چیز جدای از آن نیست، جدا کنم (این طور نیست که من بتوانم چیزی را خلق کنم و بعد به سادگی آن را به کناری بیاندازم ? هیچ آشغال دانی کیهانی ای وجود ندارد.) نکته در اینجاست که از آنجا که من بنابه فرض کامل هستم، این تبعیدگاه باید چیزی خلاف من باشد. باید به غایت شرّ، ظلمت، درد، و عذاب باشد.

اگر دوزخ را آفریده بودم، آنگاه خودم را دوست نداشتم.

اگر دوزخی آفریده بودم، معلوم بود که مشتاق عشق ورزی به خودم نیستم. در آن صورت چگونه می دانستم که کسی که ادعای عشق ورزیدن به مرا دارد، مرا به خاطر خودم دوست دارد، یا از ترس جهنم رفتن خودش؟ تهدید به عذاب الاهی می تواند برخی مردم را به عبادت وادارد، اما چندان نشانی از عشق در آن نیست. اگر شما با تهدید و ارعاب با من برخورد کنید، من در تحسینی که نسبت به شخصیت شما دارم تجدید نظر می کنم.

اگر فرزندانی  به دنیا آورده بودید که می دانستید قرار است تا ابد در جایی که خودتان برایشان تدارک دیده اید عذاب ببینند، چه احساسی به شما دست می داد؟ درباره ی خودتان چه می اندیشیدید؟ بهتر نبود که اصلا از اول آنها را به دنیا نمی آوردید؟

می دانم که برخی از شما می اندیشید که دوزخ فقط یک استعاره است. اما آیا در مورد بهشت هم همینطور می اندیشید؟

در هر حال، کل این برهان عشق نادرست است. چون من کامل هستم، هیچ کم و کسری ندارم. نمی توانم تنها باشم. نیازی ندارم که دوستم بدارند. من حتی نمی خواهم که دوستم بدارند زیرا خواستن نداشتن است. پذیرفتن اینکه من می توانم عاشق و معشوق باشم، پذیرفتن این است که ممکن است به خاطر اینکه بعضی ها عشق نورزیدن به مرا برگزیده اند رنجیده شوم. اگر شما بتوانید مرا برنجانید، پس من کامل نیستم. اگر نتوانم رنجیده خاطر شوم، نمی توانم عشق بورزم. اگر از کسانی که مرا دوست ندارند چشم پوشی کنم یا آنها را نابود کنم، یعنی آنها را روانه ی جهنم یا عدم نمایم، پس عشق ام صادقانه نیست. اگر رویه ام این باشد که فقط تاس «اراده ی آزاد» بریزم و بعد کسانی را جمع کنم که مرا دوست داشته اند، پس عفریت خودخواهی هستم. اگر شما این طور با زندگانی  مردم را بازی کنید، شما را بی عاطفه، خودپسند، متزلزل، خودخواه و هوسباز می خوانم.

می دانم که می خواهید مرا از مخمصه نجات دهید. شما توضیح می دهید که ذات باری تعالی مسئول رنج و عذاب نامؤمنان نیست، زیرا انکار من انتخاب خودشان بوده، نه من. می گویید آنها سرشت بشری فاسدی داشته اند. خوب چه کسی این سرشت بشری را به آنها داده است؟ اگر انسانی تصمیم بگیرد که خطا کند، انگیزه اش از کجا می آید؟ اگر فکر می کنید که انگیزه را شیطان به او داده، شیطان را چه کسی آفریده؟ و اصلا چرا باید آدمیان از جانب شیطان آسیب پذیر باشند؟ چه کسی این آسیب پذیری را خلق کرده است؟ اگر شیطان کامل خلق شده، و آنگاه سقوط کرده، نقصان معنوی او از کجا ناشی شده است؟

اگر من کامل هستم، پس چگونه درمقام خدایی چیزی را خلق کردم که کمال را برنمی گزیند؟ زمانی کسی گفت درخت خوب ثمر بد نمی دهد.

عنوان کتاب الاهیات قطور بعدی که شما می نویسید این است: آیا حوا کامل بود؟ اگر چنین بود، میوه را نمی خورد، نقص را من خلق کردم.

شاید فکر کنید همه ی این کار ها مقصودی برای من فراهم می کند ? که این بازی را سر و سامان بدهم ? اما راستش این کار مرا دچار سردرد می کند. (اگر  سردرد گرفتن را بر من روا نمی دارید، چگونه می گذارید که دچار رنج عشق های از دست رفته شوم؟) اگر فکر می کردم که اعمالم موجب رنج دیگران می شود، نمی توانستم به زندگی ام ادامه دهم. خوب، نباید این را بگویم. زیرا فکر می کنم شما مرا آفریده اید. به نظر باید بگذارم به من بگویید که برای خاطر چه می توانم زندگی کنم. اگر فکر می کنید که روا داشتن عشق و انتقام با شخصیت من جور در می آید، پس من اختیاری ندارم. اگر شما آفریننده ام باشید، پس عشق می تواند از یک طرفم وجودم و سبعیت از طرف دیگرم فوران کند. می توانم با معشوقم بر سر استخوان های فرزندان گمراه ام برقصم و تظاهر کنم که دارم لذت می برم. حقیقتا می توانم خیلی انسان باشم.

هزاران سئوال دیگر هم دارم، اما امیدوارم اجازه دهید یکی دیگر هم مطرح کنم:

چگونه تصمیم بگیرم چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست؟

نمی دانم چگونه اینجا آمده ام، اما اینجا هستم. بگذارید بگوییم که مقصود من صرفا این است که انسان های خوبی خلق کنم. بگذارید بگوییم که من برای کمک به شما در تشخیص اینکه چگونه مانند من کامل باشید اینجا هستم. آیا این هدف درخشانی نیست؟ من به شما قواعد یا اصولی می دهم و شما باید سعی کنید از آنها پیروی کنید. این کار چه بامعنا باشد و چه بی معنا، هر دوی مان را مشغول می سازد. به نظرم از دیدگاه شما این به غایت معنادار است، زیرا شما فکر می کنید که من قدرت پاداش و جزا دادن دارم.

می دانم که برخی از شما الاهیون پروتستان فکر می کنید که من به خاطر کار خوب کردن به شما پاداش نمی دهم، بلکه صرفاً به خاطر اعتقاد به پسرم عیسی، که به سزای اعمال بد شما مجازات شد، به شما پاداش می دهم. خوب، عیسی تنها حدود سی و شش ساعت از جزای ابدی در دوزخ را پرداخت و اکنون هم نزد خودم با کمال آسایش روزگار می گذراند. عذاب او در برابر عذاب ابدی مثل یک نیشگون می ماند! او به پاداش رفتار خوب اش عفو مشروط نیافت، بلکه بی قید و شرط آزاد شد. (البته پارتی داشت.) اگر قرار بود داوری من شایسته ی عدل الاهی ام باشد، او باید تاوان  کل بدکاری هایتان را می پرداخت، این طور فکر نمی کنید؟

از این گذشته، برای من کاملا غیرقابل فهم است که شما فکر می کنید من خون یک نفر را به عنوان دیه ی جنایات دیگران می پذیرم.  این انصاف است؟ این عدالت است؟ اگر شما مرتکب جنایتی شوید، آیا قانون به شما اجازه می دهد که برادرتان را به جای شما زندانی کنند؟ اگر دزدی خانه تان را بزند، به نظرتان عادلانه است که دوستی وادار به خرید وسایل برایتان شود؟ آیا واقعاً فکر می کنید که من چنان دیکتاتور خونخواری هستم که از مرگ هرکسی در عوض جنایت دیگری خشنود می شوم؟ پس مسئولیت فردی چه می شود؟ دشوار می توانم آغوش خود را به روی مؤمنانی بگشایم که در مورد اعمال شان پرس و جو نکرده اند. یک جای کار می لنگد.

اما اجازه دهید از این ایراد صرف نظر کنیم. بگذارید فرض کنیم که عیسی و من ترتیب همه ی کار ها را داده ایم؛ بدی مجازات می شود و خوبی پاداش می یابد. اما چگونه تفاوت خوب و بد را بدانم؟ شما اصرار دارید که من از هیچ کتاب قواعدی مدد نمی جویم. شما از من می خواهید که مرجع نهایی باشم. من فقط باید تصمیم بگیرم، شما هم باید به تصمیم من اعتماد کنید. آیا من آزادم که هر تصمیمی که خواستم بگیرم؟

فرض کنید که من تصمیم بگیرم که می خواهم در یک روز خاص مرا بستایید. من عدد هفت را دوست دارم، نمی دانم چرا، شاید به این خاطر که اولین عدد بی مصرف باشد. (شما هرگز هیچ سرودی را با گام 4/7 نمی خوانید.) بگذارید تقویم را به بخش های هفت روزی تقسیم کنیم و آنها را هفته بنامیم. برای همنوایی من هر اهله ی قمری را تقریبا هفت روز قرار می دهم. آخرین روز هفته ? یا شاید اولین روز اش، برایم مهم نیست ? را به خودم اختصاص می دهم. اجازه دهیم این روز را سبت بنامیم. همه ی این کارها به نظرم جالب و درست می آید. پس قانونی وضع می کنم که به شما فرمان دهد که حرمت شنبه ها نگه بدارید، و اگر چنین کنید، شما را آدمهای خوبی محسوب می کنم. درواقع، من در ده فرمان معظم ام همین کار را کرده ام، و اگر به این فرمان عمل نکنید حالتان را می گیرم. اینها همه کاملا به جا به نظر می رسند، اما نمی دانم چرا.

در اینجا به من کمک کنید. من چگونه تصمیم گرفته ام که چه چیزی اخلاقی است؟ از آنجا که من نمی توانم به هیچ مرجعیتی ورای خودم رجوع کنم، چنین می نماید که انتخاب اخلاقی بودن امور کاملا می تواند گتره ای بوده باشد.اعمال فقط به این خاطر درست یا نادرست هستند که من گفته ام چنان اند. اگر من هوسبازانه بگویم که شما نباید هیچ تصویر حکاکی شده یا قالب گیری شده ای از «هر آنچه در آسمان فراز شما، و زمین زیرپایتان، یا آب های زیر زمین» بسازید، آنگاه باید چنان کاری نکنید. اگر تصمیم بگیرم که قتل صواب است و ترحم خطا، باید بپذیرید که چنین است.

آیا اخلاق همه اش همین است؟ من تصمیم می گیرم که چنین و چنان باشد.  خوب چیست و بد چیست؟ بدتر از آن، آیا من بر اساس آنچه مرا خوشحال می کند تصمیم می گیرم؟ در برخی از نوشته هایتان خوانده ام که چنین گرایش خودمحورانه ای را سرزنش می کنید.

برخی از شما می گویید که از آنجا که من کامل ام، نمی توانم اشتباه کنم. هر آنچه که درست یا غلط بدانم مطابق سرشت من است، و از آنجا که من کامل هستم، پس انتخاب هایم نیز کامل خواهد بود. و مسلما انتخاب من در هر رخدادی بهتر از انتخاب ها، و احساسات شماست. اما «کامل» به چه معناست؟ اگر سرشت من دارای «کمال» است (هر معنایی که این واژه داشته باشد) ، پس من مطابق استانداردی زندگی می کنم. اگر من مطابق استانداردی زندگی می کنم، پس نمی توانم خدا باشم. اگر کمال به خودی خود معنایی دارد که مستقل از من است، پس من مقید به تبعیت از آنم. از طرف دیگر، اگر کمال صرفاً در انطباق با سرشت من تعریف می شود، پس هیچ معنایی ندارد. سرشت من می تواند آن چیزی باشد که می خواهم، و کمال بر اساس آن تعیین شود. مشکل را ملاحظه می کنید؟ اگر «کمال» معادل «خدا» باشد، پس تنها مترادف با نام من است، و می توانیم به راحتی از خیرش بگذریم. می توانیم هر کدام را که خواستیم کنار بگذاریم، انتخاب با شماست.

اگر من کامل باشم، پس چیزهایی هست که نمی توانم انجام دهم. مثلاً اگر من آزاد نباشم که آزادانه رشک بورزم، شهوت برانم، کینه توزی کنم، پس قادر متعال نیستم. اگر شما چیزهایی را احساس می کنید و انجام می دهید که من نمی توانم، پس نمی توانم قدرتمند تر از شما باشم.

به علاوه، اگر شما احساس می کنید که خدا، به موجب سرشت خود، کامل است، «سرشت» چه معنایی می دهد؟ این کلمه به معنای شیوه ایست که چیزها در طبیعت عمل می کنند، و از آنجا که شما فکر می کنید که من فراتر از طبیعت هستم، باید معنای دیگری به این واژه بدهید، چیزی مانند «شخصیت» یا «گرایش». سرشت یا شخصیتی داشتن به معنای به طریق خاصی بودن است. بدان معناست که محدودیت هایی وجود دارد. چرا من به طریقی هستم و نه به طریقی دیگر؟ چگونه تصمیم گرفته ام که سرشت ام آن گونه باشد که هست؟ اگر «سرشت» من به وضوح معین باشد، پس محدود هستم. خدا نیستم. اگر چنان که برخی می اندیشند، سرشت ام محدود نباشد، پس اصلا سرشتی ندارم، گفتن اینکه خدا چنین و چنان سرشتی دارد بی معناست. در حقیقت، اگر من محدودیتی نداشته باشم، پس هویتی هم ندارم، و اگر هویتی نداشته باشم، پس وجود ندارم.

من که هستم؟

این پرسش مرا به معما بازمی گرداند: اگر من نمی دانم که هستم، پس چگونه می توانم تصمیم بگیرم که چه چیزی درست است؟ آیا من فقط به خودم سیخونک می زنم تا به چیزی برسم؟

البته یک مسیر را می توانم پی گیرم، مسیری که بعضی  از شما برای خود برگزیده اید. می توانم آرایم  را مبتنی بر نیاز شما انسان ها اعلام کنم. شما انسان ها اجسامی دارید که در جهان فیزیکی وول می خورد. من می توانم آن اعمالی را که برای وجود مادی تان در محیط فیزیکی سلیم و مفید است تعیین کنم. می توانم اخلاقیات را چیزی مادی سازم: چیزی که با حیات بشری نسبت دارد و نه با هوس های من. می توانم (به عنوان نتیجه، نه به عنوان فتوا) اعلام کنم که آسیب رساندن به جان انسان ها بد است، و کمک کردن یا افزایش عمر بشر خوب است. این کار شبیه ارائه ی  یک راهنمای استفاده برای محصولی است که طراحی کرده و ساخته ام. این طریقه مرا ملزم می دارد که درمورد سرشت بشر و محیطی که در آن زندگی می کند بدانم، و این ایده ها را با شما در میان بگذارم.

این طریقه کاملا موجه می نماید، اما وظیفه ی مرا از تعیین اخلاقیات به انتقال آنها تقلیل می دهد. اگر اخلاق در طبیعت کشف می شود، پس شما به من نیازی ندارید، جز اینکه شاید به شما سیخونک بزنم. با این رویکرد، ملاحظه می کنم که شما اذهانی توانا هستید که قادرید به استدلال و علم بپردازید. در مطالعه ی چگونگی ارتباط انسان ها با همدیگر و با طبیعت هیچ رازی نهفته نیست، و شما باید بتوانید خودتان به قواعدی دست یابید. برخی از شما از هزار سال پیش از عصر موسی به این مهم کوشیده اید. حتی اگر قواعد شما با قواعد من متناقض باشد، نمی توانم ادعا کنم که مرجعیت من بیش از شماست. دست کم شما قادر خواهید بود قواعد خود مدلل سازید، اما من تنها می توانم به دانش خودم متوسل شوم.

اگر اخلاق توسط طبیعی بودن بشر تعریف شود، پس شما اصلا نیازی به من ندارید. من راحت می شوم!  از مطالعه ی نوشته هایتان متوجه شده ام که بدون کمک من می توانید روی پای خود بایستید. من می توانم چند تا لوحه ی سنگی  حاوی آنچه که خوب یا بد می دانم برایتان بفرستم، اما باز هم به عهده ی خودتان است که ببینید که این قواعد در جهان واقعی به کارتان می آیند یا نه. فکر کنم همگی مان موافق باشیم که استدلال استوار بهتر از هوس های یک خدای نااستوار است.

این رویکردی عالی است، اما آنچه مرا رنج می دهد این است که درحالی که خرد شما می تواند به شما کمک کند که دریابید در محیط تان چه چیزی اخلاقی است، اما چنین رویکدری چندان کمکی به من نمی کند. من محیطی ندارم. من در ناکجاآباد  بال بال می زنم. من به شما رشک می ورزم.

اما رویکرد اومانیستی (=انسان گرایانه) به کار کسانی نمی آید که می خواهند اخلاقیات را بر پاشنه ی چیزی مطلق، خارج از خود، استوار کنند. برای کسانی که دنبال لنگری مطلق هستند باید وحشتناک باشد که بدانند این اقیانوس بی ته است. خوب، برای من هم همینطور است. من هم برای خودم لنگری ندرام. برای همین است که از شما یاری جسته ام.

به خاطر خواندن این نامه، و اینکه در برنامه ی کاری شلوغ تان وقتی به من اختصاص داده اید، از شما سپاسگزارم. لطفاً هر وقت فرصت کردید پاسخ مرا بدهید. من به اندازه ی همه ی جهان وفت دارم.

اردتمند،

خداوند

منبع +

( Dan Barker, Losing Fath in Faith: From Preacher to Atheist, FFRF, Inc., 1992, pp. 138-147.)

1– دن بارکر، مدیر موسسه رهایی از دین برای مدت زیادی یک کشیش مسیحی بوده است و اکنون به تبلیغ و دفاع از سکولاریسم و بی دینی می پردازد. دن بارکر کتاب نویسنده بسیار پر ارزشی به نام بی ایمان شدن به ایمان است که بعضی از فصلهای آن را میتوانید از روی سایت رسمی وی بطور رایگان بخوانید.

دین . دست آویز حاج آقا و افیون بیچاره ها

دیشب در محل چه غوغایی بود.آخر محرم شروع شده است.ماه شور و حال ، ماه قیمه و نذری ، ماه علم و چهل چراغ بچه های پایین شهر در این ماه غصه ی نبود کیف و کفش و همه ی نداشته ها را فراموش میکنند و تمام فکر و ذهنشان مشغول شمردن تعداد ردیف حلقه های زنجیرهای عزاداری است. (هرچه کلفتر و دردناک تر ثوابش بیشتر)

بقیه ماههای سال را هم با یاد آقا امیر المومنین سر میکنیم ، حداقل ما نان و پنیر داریم که بخوریم ، حاج آقا امام جماعت محل در حالی که دستش روی شکم بر آمده اش بود میگفت: علی (ع) سه روز سه روز روزه میگرفتند و افطار نمیکردند

تازشم مشیت الهی اینگونه رقم خورده.به جنگ خدا که نمیشود رفت. تقدیر است.هرکسی یک پیشونی نوشتی دارد ، پیشونی نوشت ما هم این است

امسال مراسم محرم را هیئت » عاشقان ولایت» برگزار میکنند ، بانی این هیئت خدا حفظش کند حاج آقا حسینی پدر رفیقم احمد است ، هر سال مراسم میگیرد.یک نماشگاه ماشین فروشی دارد خیلی زرنگ است ماشین مدل 57 را چنان تر و تمیز میکند که وقتی به ملت از همه جا بی خبر مدل 84 قالب می کند هیچ خریداری از گشادی کلاهی که بر سرش رفته بو نمیبرد

حاج آقا اما جماعت محل ، دیشب در مراسم میگفت: احسنت حاج آقا حسینی ، هر سال باحال تر و پر شور تر از سال پیش، مرحبا

حاج آقا دیشب قبل از ذکر مصیبت ما را به قناعت توصیه میکرد و میگفت برای پول با هر حرامخوری دست در یک کاسه نشوید و از ثواب این شبها میگفت که اگر سینه ی شیعیان حسین در این ماه کبود شود شب اول قبر فرشتگان نکیر و منکر هرچه پرسیدند همین بس که جای این کبودیها و اشکهای ریخته در مراسم محرم را نشان دهی تمام است ، آخر خود آقا شفاعت میکنند قربانشان برم ، میفرمایند خدمت خدا اینها دوستدار اهل بیتند بگذار بیایند در آغوش من

حاج آقا میگفت اشکها آجرهایی میشوند برای ساخت عمارتی در بهشت و هر دستی که بر سر و صورت میزنیم حوری حریر پوشی میشود ، دل ربا

حاج آقا وقتی اینها را میگفت مردم سر از پا نمیشناختند ، بر سر و صورت میزدند و شیون میکردند.صدای یکی از زنان آن طرف پرده کاملا آشناست ، آخر فاحشه ی همیشه دایر محله ماست البته در محرم به خود مرخصی میدهد ، خوشا به حالش ، حتما با اولیای الهی محشور میشود ، چون از همه بیشتر اشک میریزد این شبها

دیشب پدر حسن هم بود ، چنان زنجیر میزد که مطمئنم تا به حال هرچه نزول داده و مال یتیم خورده کرام الکاتبین قلم گرفته اند از دفتر گناهانش و پاک پاک است دفتر اعمالش.

من هم امشب باید سعیم را بیشتر کنم تا کبودتر شود مجوز عبور به بهشت در این دنیا که جز نان و انگور و زیرزمین نموری که باید هر سال تنمان بلرزد که صاحب خانه بیرونمان میکند یا نه نصیبمان نشد ، حداقل آن دنیا خانه ی گرمی باشد و مرغی و چلویی
 

» منفرد «

 

چرا روح وجود ندارد؟

1- پیشگفتار.

مسئله وجود روح از مسائل بسیار اساسی در میان باورهای دینی و همچنین از کهن ترین باورهای انسانی است که در میان بسیاری از ملل رایج بوده و هنوز هم رایج است. بسیاری از دین خویان اعتقاد دارند حیات آنها تنها محدود به جسم آنها نمیشود و هر انسانی علاوه بر وجود مادی خود وجودی فرا مادی  نیز دارد که به آن روح گفته میشود. بر اساس باورهای اسلامی این روح در هنگامی که انسان خلق میشود به بدن او وارد میشود و بعد از مرگ او از بدن خارج میشود. این در حالی است که انقلاب علمی که در تاریخ بشر شکل گرفت تمام مفاهیم ماوراء طبیعی را از دنیای علم بیرون انداخت و به همین دلیل چیزی به نام روح در هیچ یک از رشته های علمی امروز به رسمیت شناخته نمیشود. از آنجا که زیر سوال رفتن روح باعث به زیر سوال رفتن بسیاری از باورهای دینی میشود و از آنجا که وجود روح باعث میشود افراد زیادی به وجود «دنیایی فراتر» (1) از دنیای حقیقی که روبروی ما است میشود و از آنجا که مسئله وجود روح همواره از خداناباوران و خردگرایان پرسش میشود، شایسته است که پیرامون آن توضیحاتی داده شود.

وجود روح توسط بسیاری از خداناباوران و خردگرایان انکار میشود. اثبات عدم وجود پدیده ای مثل روح بسیار دشوار است. تصور کنید عده ای به موجودی نامرئی و غیر مادی به نام «گوراگورا اعتقاد داشته باشند و ادعا کنند گوراگورا موجودی است که در هنگام عطسه کردن نزد انسانها می آید و انسانها را میبوسد. و بوسه او سبب عطسه انسانها میشود. هیچ کس نمیتواند گوراگورا را ببیند و یا او را لمس کند. حال آیا کسی میتواند اثبات کند که گوراگورا وجود ندارد؟ این باورمندان به گوراگورا ممکن است به شما بگویند هر گاه او شما را ببوسد شما عطسه کرده اید و هر گاه شما را نبوسد عطسه نخواهید کرد، و اگر شما این باور آنها را انکار کنید، آنها از شما خواهند پرسید، پس انسان برای چه عطسه میکند؟ اگر دلیلی علمی برای عطسه پیدا کنید و به آنها بگویید که عطسه کردن به این دلیل و به آن دلیل علمی است که اتفاق می افتد، ممکن است معتقدان به گوراگورا به شما بگویند «خوب ما نیز منکر این دلایل علمی نیستیم، اما گوراگورا هم همزمان با آن دلایل علمی شما را میبوسد، و اگر گوراگورا وجود نداشته باشد و شما را نبوسد شما هرگز عطسه نخواهید کرد.»

قضیه روح هم بسیار شباهت به مسئله گوراگورا دارد. روح از نظر گروهی از کسانیکه به وجود آن اعتقاد دارند دلیل اصلی و جوهر حیات است یعنی حیات وقتی آغاز میشود که روح به بدن وارد میشود و وقتی پایان میگیرد که روح از بدن خارج میشود، و از آنجا که روح پدیده ای طبیعی (Natural) نیست در حوزه بررسی علمی قرار نمیگیرد، و از نظر کسانیکه به ماوراء طبیعت (Supernatural) اعتقاد ندارند چون مدارک و دلایلی برای اعتقاد به چنین موضوعی وجود ندارد، همین ماوراء طبیعی بودن روح دلیل خوبی است برای انکار وجود آن. اما اگر وجود ماوراء طبیعت را ممکن فرض کنیم، نمیتوان اثبات کرد که روح وجود ندارد، مگر اینکه در وجود و تعریف روح تناقضی با خود آن و یا با سایر اصول استوار یافت شود و از اصل محال بودن اجماع نقیضین (تناقض چیست؟) اثبات کرد که وجود روح محال است. اما این نوشتار به یافتن و بحث کردن پیرامون چنین تناقضاتی نخواهد پرداخت، این نوشتار بیشتر تحلیلی علمی، تاریخی و فلسفی است از پدیده روح و همچنین تلاشی است برای پاسخ دادن به پرسشهای رایج در این زمینه و رد دلایل رایج غلطی که معمولاً برای اثبات وجود روح از آنها استفاده میشود.

زیرا همانگونه که در مورد گوراگورا یک انسان خردگرا (خردگرایی چیست؟) میتواند به دلیل اینکه مدارک علمی معتبر یا دلایل صحیح فلسفی برای اثبات وجود آن وجود نداشته باشد و در نتیجه به دلیل اینکه ایده وجود گوراگورا از فیلتر خرد عبور نمیکند منکر وجود گوراگورا شود، در مورد روح نیز دقیقاً مسئله به همین صورت است. در این نوشتار این واقعیت را که آنچه باورمندان به وجود روح معمولاً به عنوان دلایل خود برای اعتقاد به وجود روح بیان میکنند دلایل درستی نیستند نشان خواهیم داد، و نتیجه آن خواهد بود که در خواهیم یافت دلایل معتبری برای اعتقاد به روح وجود ندارد. بنابر این وجود روح را میتوان تنها به دلیل اینکه دلایل معتبری برای اعتقاد به آن وجود ندارد انکار کرد و نشان داد که این اعتقاد برخاسته از نادانی قدما بویژه افلاطون است که وارد باورهای دینی شده است. لذا خردمندانه ترین جایگاه نسبت به قضیه روح، جایگاه انکار است، مگر اینکه دلایل معتبری برای نفی وجود آن انکار شود.

2- ایده روح از کجا آمده است؟

نخستین چیزی که باعث شد انسانها به روح روی بیاورند مسئله حیات بود. انسانها همواره  بدنبال این بوده اند که ببینند حیات چیست و از کجا آمده است و پاسخ این پرسش خود را در یافتن فرق انسان زنده و انسان مرده جستجو میکردند تا اینکه بتوانند حیات را توضیح دهند و درک کنند. باورهای دینی اکثراً برخاسته از تلاش انسانهای بدوی و اولیه هستند، برای توضیح دادن چیزهایی که امروز علم به توضیح آنها میپردازد. بشر اولیه همواره در تلاش برای توضیح این مسئله و پاسخ به سایر پرسشهای اساسی اش دست به خلقت موجوداتی تخیلی و غیر طبیعی زده است که ارواح یکی از آن چیزها هستند.

در نظر انسانهای اولیه ابتدائی ترین و آشکار ترین تفاوتی که بین موجودی زنده و موجودی غیر زنده دیده میشود این است  که انسان زنده نفس میکشد و انسان مرده نفس نمیکشد. لذا این تنفس در نظر بسیاری از انسانهای اولیه بعنوان جوهر اصلی حیات مطرح شد، یعنی هرآنچه نفس بکشد از نظر ایشان زنده مینمود و هر آنچه زنده نبود نفس نمیکشید. برای همین است که روح همواره بطور مستقیم یا بطور غیر مستقیم در کتابهای دینی با تنفس در ارتباط است. در تورات روح با کلمه نشاما (נפשׁ) توصیف شده است، این کلمه دقیقاً همان کلمه ای است که برای نفس نیز استفاده میشود. در انجیل نیز که اصل آن به زبان یونانی نوشته شده است برای روح از کلمه سوکی (ψυχή)  استفاده شده است و این کلمه دقیقاً به معنی نفس و نفس کشیدن است. این کلمات هم در تورات و هم در انجیل بارها با معانی و مفاهیم دیگر همچون تنفس و حیات نیز استفاده شده اند. کلمه (Spirit) در زبان انگلیسی نیز خویشاوند با تنفس در زبان لاتین است. مصریان باستان نیز کلمه «کا» را برای توصیف ارواح استفاده میکردند که این کلمه نیز به معنی «تنفس» است، حتی در آیین هندو و همچنین در آیین بودایی نیز روح را (Ātman) میخوانند که برابر با تنفس است. روح حتی در قرآن نیز با نفس کشیدن درآمیخته است.  الله بر اساس قرآن روح خود را درون کالبد انسان می دمد، یا بعبارت دیگر «فوت» میکند.

سوره سجده آیه 9
ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ.

آنگاه بالای او راست ، کرد و از روح خود در آن بدميد و برايتان گوش و چشمها و دلها آفريد چه اندک شکر می گوييد.

به این عمل معروف فوت کردن روح (نفخ روح) در چهار جای دیگر قرآن از جمله در (سوره حجر آیه 29، سوره انبیا آیه 91، سوره ص آیه 72 و سوره تحریم آیه 12) نیز اشاره شده است. نفخ روح در قرآن هم در مورد اولین انسان (آدم) آمده است هم در مورد تولد مسیح از مریم باکره و هم در مورد تمامی انسانها. البته این باور تنها باوری اسلامی نیست، دورگا یکی از خدایان هندو نیز مجسمه خود را ساخته است و بعد با دهان الهی خود روح دمیده است. بسیاری از انسانهای اولیه توضیحی بهتر از این به ذهنشان خطور نمیکرد که خدا ابتدا انسان را از مجسمه درست کرده است و بعد به وجود او حیات دمیده است و در نتیجه انسان که تنها یک کالبد سفالین و گلی مجسمه گونه بوده است دارای جان شده است، شاید به همین دلیل باشد که مجسمه سازی در برخی از ادیان همچون اسلام تقبیح شده است و حتی در برخی از دوره های تاریخ اولیه اسلام به شدت تحریم و تکفیر شده است و گروه های بنیاد گرا هنوز هم با مجسمه سازی مشکل دارند، زیرا به نظر میرسیده است که انسانهای مجسمه ساز در حال تکرار کاری الهی هستند و این کار بسیار کفر آمیز است، یکی از معجزات عیسی در قرآن نیز این است که مجسمه کبوتری را از گل درست کرده است و سپس به آن جان بخشیده است، آشکار است که افسانه ای بهتر برای خلقت به ذهن افرادی که این داستانها را سراییده اند نرسیده است. این نوع تصوّر های کودکانه که امروزه ذره ای ارزش علمی ندارند و بسیار شبیه به قصه های شنگول و منگولی است که مادربزرگها برای نوه هایشان تعریف میکنند هستند، در میان انسانهای اولیه و متاسفانه در ذهن انسانهای نیمه دیوانه امروزی منطقی و واقعی به نظر میرسیده و میرسند. در این میان افراد سودجو و زرنگی همچون پیامبر اسلام نیز از این قصه های کودکانه سوء استفاده کردند و با گول زدن انسانهای ساده اندیش برای قرنها به حماقت بشری دامن زدند و سبب امتداد این استحمار گشتند.

اگر تصور کنیم خداوند هر بار که انسان جدیدی بدنیا می آید یک مقدار از روح خودش را درون وجود او فوت میکند، و اگر فرض کنیم هر ثانیه سه بچه بدنیا می آیند، بر اساس گفته قرآن خداوند بیشتر شبیه یک پنکه یا کمپرسور باد است که دائماً باید روح خود را در پیکر انسانهای تازه تولد یافته فوت کند، و این خود یک شغل 24 ساعته برای خداوند است و او را از باقی مسئولیت هایش باز میدارد، تازه این درصورتی است که سایر جانداران روی زمین را بدون روح فرض کنیم، و تنها انسانها را دارای روح بدانیم. البته شاید خداوند از قبل مقدار زیادی فوت کرده است و روح ها را آماده کرده است و در یک صندوقچه یا کُمد الهی نگه داشته است و یکی یکی در هنگام تولد انسانها بطور خودکار به بدن آنها ارسال میشود.

از روی همین ارتباط مستقیم میان روح و تنفس در قرآن میتوان دریافت که ایده روح در قرآن نیز از همان جایی گرفته شده است که این ایده در تورات و انجیل گرفته شده است، در نتیجه روح نتیجه تلاش انسانهای اولیه است برای پیدا کردن جوهر اصلی حیات. یعنی معمایی که علم بیولوژی امروز به حل آن میپردازد. برای انسانهایی که هنوز گمان میکردند زمین صاف است، و شهابسنگ ها تیرهایی هستند که به سمت شیاطین شلیک میشوند، اولین پاسخی که برای پرسش «تفاوت موجود زنده و مرده چیست» به نظر میرسید، مسئله تنفس بود. برای او داد و ستدهای میکروسکوپی شیمیایی در بدن که ما آنرا متابولیسم بدن میخوانیم مشخص نبود، از نظر او مرده نفس نمیکشد و زنده نفس میکشد و این تنها تفاوت زنده و مرده است. و این ارتباط مستقیم کلمه تنفس با کلمه روح از لحاظ زبانشناسی سندی است بر این مدعا. برای قدما مشخص نبود که تنفس چیزی نیست جز دمیدن اکسیژن و مقدار زیادی نیتروژن، آنها تنفس را مسئله ای پیچیده تر از این مسائل میدیدند. از همین رو است که در «زنده» خواندن گیاهان بسیار دچار تردید بودند.

مسیحیان اینگونه به قضیه نگاه میکردند که خداوند ابتدا روح را در کالبد بدن می دمد و درون انسان زنده روح خدایی وجود دارد، و این در حالی است که ما در دنیایی پر از ارواح خبیث زندگی میکنیم. از همین رو است که مسیحیان وقتی کسی عطسه میکند او را با عبارات مذهبی تقدیس میکردند، یا حالتی جادویی به خود میگرفتند، مثلا بر روی سینه صلیب رسم میکردند، زیرا معتقد بوده اند وقتی کسی عطسه میکند ممکن است روحش به بیرون پرتاب شود و ارواح خبیثه که در اطراف او هستند و نفس شیطان به دلیل گناهان ما همه جا گسترده شده است ممکن است به سرعت وارد بدن او شده و جایگزین روح الهی در بدن او شود. از همین رو بود که مسیحیان اساساً بیماریهای انسانها را به دلیل محصور شدن آنها توسط ارواح پلید میدانستند. و با دعا خواندن و انجام مراسم مذهبی سعی میکردند ارواح خبیث را از وجود بیمار خارج کنند. در دوران انگیزاسیون بعضی اوقات افراد بیمار را شکنجه میکردند تا روح خبیث به زور شکنجه از بدن آنها خارج شود، هنوز هم در میان مسیحیان فرقه هایی همچون فرقه شاهدان یهوه وجود دارند که بیماران خود را نزد پزشک نمیبرند و تنها با دعا و نیایش آرزوی شفا یافتن آنها را دارند. ایرانیان نیز هرگاه کسی عطسه میکند به او میگویند «عافیت باشد»، ممکن است این رسم نیز از باورهای خرافی مشابه گرفته شده باشد.

البته این تسخیر شدن توسط ارواح همیشه بد نبود. روح القدس در عبارت یونانی که زبان اصیل انجیل است به معنی «تنفس مقدس» است. اگر این روح توسط تنفس به بدن وارد میشود انسانها میتوانستند از خدا وحی بگیرند و کتابهای متعدد انجیل و تورات به باور مسیحیان ناشی از ورود این روح به بدن نویسندگان این کتابها است. مسیح در انجیل روح القدس را با فوت به سمت حواریون خود میفرستد (یوحنی 20:22). در همین نوشتار این باور، یعنی جوهر حیات بودن روح به چالش کشیده خواهد شد.

دومین مسئله که باعث شده است انسانهایی به وجود روح اعتقاد داشته باشند بی اطلاعی آنها از مغز انسان است. تقریباً تمامی آنچه به روح نسبت داده میشود در حقیقت همان کارهایی است که مغز انجام میدهد. در همین نوشتار به سه نمونه بارز از این موضوع، یعنی هوشیاری، خواب دیدن و دژاوو اشاره خواهیم داشت. انسانهای پیشین از مغز و ساختمان آن و وظایف آن آگاه نبودند و نمیتوانستند حس کردن، هوشیاری، تفکر و حافظه را با اطلاعات محدود خود نسبت به مغز توضیح دهند، لذا تمام این کارها را به روح نسبت میدادند. البته از دیدگاهی وسیع تر بی اطلاعی نسبت به بدن و ساختمان آن که مغز را نیز شامل میشود باعث اعتقاد به روح بود. این درحالی است که امروزه آشکار است تمامی حس ها، حالت های روانی، و افکار باعث ایجاد سیگنالهای الکتریکی، مغناطیسی و متابولیکی در مغز میشوند که این سیگنالها را میتوان با دستگاه های مخصوص PET و  MRI ثبت کرد (2) و حتی در برخی موارد با ارسال سیگنالهای مصنوعی به مغز شبیه سازی کرد. لذا تمامی ویژگیهایی که قدما برای توضیح آنها به روح پناه میبردند امروزه از دیدگاه علمی همان کارهایی است که مغز انجام میدهد، و مغز برای انجام آنها نیاز به هیچگونه روح یا چیزی شبیه آن ندارد، مغز کاملاً ماهیتی طبیعی دارد و تمامی کارهایی که مغز انجام میدهد از لحاظ طبیعی قابل بررسی هستند. لذا پیشرفت علم در زمینه نوروساینس (3) که تلاش میکند احساسات، ادراکات، حالت های روانی، تفکر، حافظه، هوشیاری و غیره را به مغز نسبت بدهد دیگر جایی برای اعتقاد به وجود روح برای بیشتر دانشمندان باقی نگذاشته است.

سومین مسئله تمایل انسان به جاودانگی است. انسانها همواره از اینکه مرگ پایان وجود و حیات آنها باشد هراسان بوده اند و تمایل به جاودانگی داشته اند و بشر بدوی عادت داشت تمایلات خود را با واقعیت پیوند دهد، یعنی چون صرفاً تمایل داشت حیات پس از مرگی وجود داشته باشد، نتیجه میگرفت چنین حیاتی وجود دارد و از آنجا که میدیدند بدن انسان پس از مرگ متلاشی میشود بعدی غیر مادی را نیز برای انسان تصور میکردند، از نظر ایشان لازمه حیات پس از مرگ وجود روح بود.  در مورد این نوع طرز تفکر آلوده به سفسطه در نوشتاری با فرنام «وجود نداشتن خدا و آخرت غیر عادلانه است مگر میشود آخرتی وجود نداشته باشد.» توضیحات کافی آمده است. در کشف واقعیت  ها باید تمایلات را کنار گذاشت زیرا واقعیت ها بدون توجه به تمایلات ما وجود دارند. تمایل داشتن ما به مسئله ای باعث وجود داشتن آن نمیشود و عدم تمایل ما به واقعیتی باعث از بین رفتن آن واقعیت نمیشود. برای توضیحات بیشتر در مورد مسئله مرگ به نوشتاری فرنام «بعد از مرگ چه خواهد شد؟» مراجعه کنید.

تمامی این سه مسئله، پیش زمینه هایی هستند که انسانها بخاطر آنها به وجود روح اعتقاد پیدا میکنند. بررسی دقیق علمی و فلسفی این مسائل باعث شده است که روح از یک پدیده علمی و معتبر به یک پدیده دینی و محدود به باورهای افسانه ای مردم تبدیل شود و دیگر جایگاه چندانی در علوم بشری نداشته باشد.

3- بررسی علمی و فلسفی روح

پدیده روح در میان بسیاری از فلاسفه پیشین رایج بوده است تا اینکه کم کم فلاسفه کمتری به وجود آن معتقد شدند. باور به روح همچون باور به سایر چیزهای فراطبیعی از نظر تعدد باورمندان سیری کاملاً نزولی داشته است و امروزه بیش از هر زمان دیگری وجود روح توسط فلاسفه و دانشمندان انکار میشود.

3.1- تاریخچه ای مختصر از روح و تعاریف آن (4)

بررسی تاریخچه روح در فلسفه پیشاسقراطی را باید از هومر (در قرن 9 ام پیش از میلاد میزیسته است)، شاعری که آثار حماسی ایلیاد و ادیسه را به او نسبت میدهند و اساساً معلوم نیست که آیا چنین شخصی براستی در طول تاریخ وجود داشته است یا نه آغاز کرد. البته ممکن است در جاهای دیگر نیز فلاسفه و متفکرین دیگری به روح معتقد بوده باشند اما آنچه حداقل در مورد روح سر انجام به فلسفه فعلی غرب و حتی فلسفه اسلامی وارد شده است و تا امروز نیز همچنان وجود دارد بدون شک برگرفته شده از فلسفه یونان باستان است و بسیاری از باورهای باستانی در یونان نیز برگرفته از افسانه ها و اسطوره های یونانی همچون آثار هومر هستند. در اشعار هومر روح چیزی است که انسانها با جنگیدن آنرا به خطر می اندازند و در هنگام مرگ آنرا از دست میدهند، روح انسانها همان آخرین نفسی است که از تن یک جنگجوی در حال مرگ خارج میشود. روح در هنگام مرگ از بدن خارج میشود و به دنیای اموات میرود. بنابر این حضور روح شخص را از یک پیکر بیجان متفاوت میکند. اما این به آن معنی نیست که روح در بدن کار خاصی انجام میدهد. هومر هرگز نگفته است که روح فلان کار را انجام میدهد و مثلاً باعث هوشیاری انسان یا هر چیز دیگری است. در اشعار هومر تنها انسانها دارای روح میباشند و حیوانات روح ندارند.

نظریه تالس (639-546 پیش از میلاد). تالس دومین شخصی است که نظر او را پیرامون روح بررسی خواهیم کرد. علی رغم آنکه در اشعار هومر روح تنها به انسان تعلق میگیرد، تقریبا در تمام آثار یونانی متعلق به قرن پنجم پیش از میلاد مسیح روح که تنها جوهر حیات میباشد علاوه بر انسان به همه چیزهای زنده دیگر نیز اطلاق میشود، و روح همان تفاوت چیزهای زنده و غیر زنده است. و کلمه روح مترادف کلمه زنده به شمار میرود بعنوان مثال تالس معتقد بود مغناطیس یا کهربا به دلیل اینکه باعث حرکت آهن میشود زنده است و در نتیجه دارای روح است.

نظریه فیثاغورس (570-500 پیش از میلاد). او به ادامه حیات انسان پس از مرگ به واسطه رها شدن روح او از بدن اعتقاد داشت. زنوفان در مورد فیثاغورس گفته است که روزی از جایی رد میشده است و دیده است افرادی سگی را کتک میزنند، از آنها خواسته است آن سگ را کتک نزنند زیرا این سگ یکی از دوستان او بوده است که مرده است و او صدای روح دوستش را از آه و ناله این سگ شنیده است. فیثاغورس معتقد بود این روح دوستش است که ناله میکند نه سگ.

نظریه امپیدوکلوس (490-430 پیش از میلاد). وی از پیروان فیثاغورس همچون آناکساگوراس و دموکرتیوس گیاهان را موجودات زنده میدانست و در نتیجه معتقد بود گیاهان نیز دارای روح هستند و انسانها میتوانند با گیاهان روح رد و بدل کنند. امپیدوکلوس مدعی بود که در حیات پیشینش یک بته بوده است و البته پیش از آن یک پرنده و ماهی نیز بوده است.

نظریه هراکليوس (535-475 پیش از میلاد). هراکلیوس فیلسوف دیگری است که افکارش پیرامون روح متاثر از فیثاغورس بوده است و بسیار از او نقل قول میکند. هراکلیوس شاید اولین فیلسوفی باشد که علاوه بر حیات حرکت و خرد را نیز به وجود روحی که در سلامت و شرایط صحیح است نسبت داده است. هراکلیوس معتقد است «روح خشک، بهترین و هوشیار ترین است». او میگوید روح یک انسان مست مانند کودک خامی است که سکندری میخورد و نمیداند که به کجا میرود، هراکلویس معتقد بود که استفاده از مشروبات سکره آور روح انسان را خیس میکند و این خیسی روح حس های بدن را تخریب میکند. هراکلویس نیز مانند بسیاری از متفکران قرن پنجم و ششم پیش از میلاد معتقد بود روح ماهیتی مادی دارد اما از نوعی ویژه، برتر و کمیابتر از ماده، هوا و یا آتش ساخته شده است. هراکلیوس همچنین معتقد است روح و بدن انسان با یکدیگر دارای شباهت های بسیار هستند و تنها تفاوتشان در این است که روح از مواد برتری نسبت به بدن ساخته شده است، از این رو اساساً روح چیزی طبیعی به شمار میرفت نه فرا طبیعی.

نظریه افلاطون(427-347 پیش از میلاد). افلاطون شاگرد سقراط (470-399 پیش از میلاد) بوده است و قسمت زیادی از نوشتارهای اولیه افلاطون مربوط به نظریات سقراط میشود. میدانیم که سقراط به جرم کفر گویی در زمان خود اعدام شده است و از او هیچ کتابی باقی نمانده است، بنابر این ما سقراط را از زبان افلاطون میشناسیم. البته آنچه افلاطون به سقراط نسبت میدهد به نظر بسیاری از متخصصین لزوماً نظرات سقراط نیست، بلکه قطعاً افلاطون در بسیاری از موارد افکار خود را از زبان سقراط باز میگوید و او را به یک شخصیت داستانی تبدیل کرده است که در بازار و جاهای دیگر میرود و با مردمان مختلف پرسش و پاسخ میکند. بنابر این نظرات افلاطون پیرامون روح را میتوان در دو گروه از آثار او یافت، در آثار نخستین او که که احتمالاً از قول سقراط نظراتش را اعلام میکند و دوم در آثار موخر او که احتمالاً سقراط دیگر کاملا تنها یک شخصیت داستانی است.

سقراط بگونه ای از روح صحبت کرده است که گویا از دیدگاه او علاوه بر جوهر حیات بودن، روح ترکیبی از شخصیت و دانش قوه عقلانیت هر شخص نیز هست. نظرات سقراط واقعی یا سقراط خیالی افلاطون را  میتوان در کتاب معروف افلاطون فیدو (Phaedo) که چهارمین و آخرین گفتمان سقراط با شاگردانش پیرامون حیات پس از مرگ را نقل میکند و صحنه مرگ او و نوشیدن جام شوکران را نیز تصویر میکند دریافت. فیدو که در میان هواداران سنتی افلاطون به کتاب «پیرامون روح» نیز مشهور بوده است، مانند نمایشنامه ای است که در آن دو تن از پیروان سقراط با نامهای سیمیاس (Simmias) و سبس (Cebes) که به زندان آمده اند تا او را به کمک کریتو (Crito) شاگرد دیگرش از زندان رهایی بخشند، با استادشان سقراط گفتگو میکنند. در گفتمانی که میان سقراط و شاگردانش انجام میگیرد آشکار میکند که باور اکثریت در آن دوران این بوده است که روح پدیده ای مادی است که پس از مرگ همچون دود و نفس پراکنده و در نتیجه نابود میشود.

در فیدو از سقراط  چهار برهان برای جاودانگی روح آورده شده است که دارای اعتباری نیستند و بجز برهان آخر حتی  مورد قبول مخاطبان سقراط نیز قرار نمیگیرند. سقراط در مورد روح دچار شک بوده است و دیدگاه مستحکمی در مورد آن نداشته است و خود از نارسا و غیر معتبر بودن نتیجه براهینش آگاه بوده است. در کتاب جمهوری افلاطون نیز میتوان به این واقعیت دست یافت، گلاکون (Glaucon) از سقراط میپرسد «آیا هنوز درنیافته ای که روح ما جاویدان است و هرگز از بین نخواهد رفت»؟ سقراط شگفت زده به گلاکون نگاه میکند و میگوید «به زئوس (خدای خدایان یونان باستان) قسم که نه، من چنین چیزی را در نیافته ام، آیا تو در آن موقعیت (علمی) هستی که چنین چیزی را با اطمینان ادعا کنی؟». سقراط تنها میخواسته است نشان دهد به احتمال زیاد بر خلاف باور رایج در آن دوران روح پدیده ای مادی همچون پیکر انسان نیست و چیزی متفاوت با سایر مواد است که قابل دیدن و یا بطور کلی حس کردن نیست، همچنین آنقدر که بدن و جسم در معرض تخریب شدن و نابود شدن قرار میگیرد روح به دلیل متفاوت بودن جنس اش به اگر در معرض تخریب شدن باشد حداقل به اندازه بدن در معرض تخریب شدن نیست و دوام بیشتری دارد، نه آنکه فنا ناپذیر و نابود ناشدنی باشد. سقراط همچنین معتقد است روح تجزیه شدنی نیست، یعنی از قسمتهای مختلف ریزتر پدید نیامده است. برهان چهارم سقراط که قوی تر از باقی براهین او است تلاش میکند این نظریه او را استحکام بیشتری بخشد. او با پیشفرض اینکه روح او احتمالاً چندین بار تناسخ یافته است و حیات بر روح مبتنی است استدلال میکند که روح فنا ناپذیر است، که البته به دلیل اینکه فرض وجود روح مورد توافق نیست، توضیح دادن و رد کردن نظر او در مورد حیات پس از مرگ بی ارتباط با این نوشتار است.

بخش دوم نظریات افلاطون پیرامون روح را در کتاب مهم دیگر او که «جمهوری» نام دارد و برخی از خوانندگان سنتی آنرا کتاب «پیرامون عدالت» خوانده اند، میتوان یافت. در این کتاب، افلاطون نظریات متفاوتی با آنچه در فیدو آمده است نسبت به پدیده روح ابراز داشته است. افلاطون عدالت را حالت عالی روح میداند و به همین دلیل جمهوری نیز میتواند نور فراوانی بر نظریه افلاطون در مورد روح بتاباند. در این کتاب نیز روح هم جوهر حیات ارگانهای زنده به شمار میرود و هم جوهر عقلانیت و تمام فعالیتهای فکری بشری. سقراط خیالی در جمهوری استدلال میکند که عادل بودن همواره بهتر از ناعادل بودن است و این را ناشی از آن میداند که روح عادل از روح نا عادل همواره شاد تر است.

در کتاب چهارم جمهوری دیدگاه تازه ای نسبت به روح مطرح میشود، این دیدگاه تازه حاکی از آن است که روحی که وارد بدن میشود حداقل دارای سه جنبه است، خرد، جان و تمایل. در جمهوری میتوان اطلاعات زیادی راجع به هر کدام از این جنبه ها و اینکه روح چگونه کار میکند پیدا کرد. خرد از نظر افلاطون به دانش و حقیقت متصل است، برای درک بهتر این نظر باید با عقیده افلاطون در مورد حقیقت و تمثیل غار او آشنا شد. افلاطون معتقد است ما انسانها درون غاری هستیم و تنها سایه هایی از واقعیتهایی که خارج از غار وجود دارند و بر روی دیواره غار منعکس میشوند میتوانیم ببینیم. وی معتقد است هر آنچه ما میبینیم اصل آن چیز نیست، بلکه اصل آن چیز در دنیایی دیگر که دنیای حقیقی است وجود دارد و ما در دنیایی مجازی هستیم. حال منظور او از اینکه میگوید روح با حقیقت متصل است این است که روح انسان در بند این غار نیست و میتواند با دنیای حقایق رابطه برقرار کند. سقراط خیالی در جمهوری همچنین جنبه تمایل روح را بسیار در ارتباط به سکس، پول، غذا، نوشیدنی و غیره میداند. مهمترین تفاوتی که میان فیدو و جمهوری در تشریح مسئله روح وجود دارد نقش بیشتری است که افلاطون در جمهوری به جوهر حیات بودن روح داده است.

نظریه ارسطو (384-322 پیش از میلاد). نظر ارسطو که در کتاب «پیرامون روح» (5) بسیار از فلاسفه پیشین تکامل یافته تر است. ارسطو روح را در این کتاب خود از تمامی جنبه ها و فعالیتهایش بررسی کرده است. ارسطو معتقد است تمامی فعالیتهای حیاتی ارگانهای زنده بدن همچون حرکت، تغذیه، و تفکر با روح در ارتباط است و این ارتباط را در کتابش شرح میدهد. بنابر در نظریه ارسطو، روح نوعی ویژه از طبیعت است، که باعث تغییر و ایستایی در بدن موجودات زنده همچون حیوانات، گیاهان و انسان میشود. با توجه به اینکه روح در تئوری ارسطو خود عامل فعالیتهای حیاتی ارگانهای بدن است آشکار است که او نیز همانطور که در فیدو در مورد روح صحبت شده است، معتقد است روح چیزی مادی همچون بدن نیست.

مسئله دیگری که در نظریه ارسطو پیرامون روح دارای اهمیت است این است که ارسطو معتقد است روح برای انجام فعالیتهای حیاتی یاد شده نیاز به ارگانهای بدنی دارد، اما از آنجا که ارسطو هیچ ارگانی از بدن را مسئول تفکر نمیدانست، معتقد بود که تفکر تماماً توسط روح و بدون واسطه بدن و بطور مستقل انجام میگیرد، اما او معتقد است از آنجا که تقریباً در تمام فعالیتهای فکری انسانها حس کردن نیز دخیل است، ارگانهای حسی بدن (همچون چشم، گوش و…) نیز همواره باید در فعالیت باشند، بنابر این ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد نیست که روح میتواند بدون بدن وجود داشته باشد و به فعالیت خود ادامه دهد. همچنین از آثار ارسطو مشخص میشود که او قلب انسان را جایگاه روح میدانسته است، یعنی از نظر ارسطو روح عامل تفکر انسان است و در قلب هر انسانی جای دارد، شاید همین ایده یونانی باشد که به قرآن راه یافته است و سبب شده است اعراب جایگاه تفکر را در قلب بدانند (6).

نظریه اپیکروس (341-270 پیش از میلاد). اپیکروس یک اتم گرا (Atomist) است، و در بررسی روح نیز اتم گرایی خود را کنار نمیگذارد. او همه چیز بغیر از عدم، همه را در نهایت ساخته شده از اجزاء کوچکتر یعنی اتمها میداند. منابع مشخصی از اینکه اپیکروس روح را متشکل از چه اتمهایی میدانست وجود ندارد، او احتمالاً روح را ساخته شده از اتمهای آتش و یا باد و یا چیزهای مشابهی میدانسته است. اپیکروس که سعی میکرد گرما در بدن و بسیاری از چیزهای دیگر را همواره با معرفی کردن اتمهای مختلف توضیح دهد، و از آنجا که درک حسی در لیست اتمهای او به هیچ اتمی نسبت داده نشده بود گمان میکرد حس کردن و دریافت حسی از محیط (دیدن، بوییدن، شنیدن و…) نیز احتمالاً باید برخاسته از خواص و فعالیتهای مرموز اتمهایی همچون اتمهای روح باشد. در سنت اپیکروسی روح همچنین همان چیزی است که احساسات، تعقل و تمایلات را باعث میشود. بعنوان مثال لوکرتیوس از پیروان اپیکروسیسم، معتقد است که روح دو قسمت دارد، قسمت نخست قسمت خردمندی و عقلانیت است که او این قسمت را «ذهن» مینامد و قسمت دیگر آن قسمت غیر عقلانی و نابخردانه است، و مسئولیت دریافتهای حسی است که لوکرتیوس آنرا بطور مغشوشی «روح» مینامد. اپیکروس همچنین همچون برخی از دیگر از فلاسفه یاد شده روح را دلیل حرکت اعضای بدن نیز میداند. اپیکروس بعد از دموکرتیوس به ماده گرا بودن و انکار خدا معروف است.

نظریه رنه دکارت (1596-1650 میلادی). دکارت فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی از فلاسفه دیگری است که به وجود روح اعتقاد داشته است. دست آوردهای فلسفی دکارت در مورد روح در میان جوامع امروزی بشری بیش از هر باور دیگری در این مورد رایج هستند. در زمان دکارت چیزهای زیادی، از جمله حیات، حرکت و غیره به روح نسبت داده میشد رنه دکارت در زمستان سال 1631-32 به دنبال تجسّسات و مطالعات عدیده قبلی خود در ضمن اینکه مستقیماً به تشریح بدن جانداران اعم از حیوان یا انسانها میپرداخت، رساله ای با فرنام «انسان» را به زبان لاتین نوشت که این نوشته او برای اولین بار در سال 1662 میلادی. یعنی 12 سال بعد از فوت دکارت) در شهر لیدن هلند چاپ شده است. دکارت بعد از این مطالعات به این نتیجه رسید که دو کاربرد دیگر که به روح نسبت داده میشد یعنی حرکت و رشد در واقع به روح ارتباطی ندارند و بدن انسان و حیوانات میتوانند بدون وجود روح حرکت و رشد کنند. اما وی کاربرد سومی که برای روح در زمان او وجود داشت یعنی روح عاقله و یا هوشیاری (Consciousness) را انکار نکرد. از نظر دکارت روح همان چیزی است که حس میکند (میبیند، میشنود، میبوید و…)، فکر میکند، به یاد می آورد، تخیل میکند، تصمیم میگیرد و نگران میشود (7). دیدگاه دکارت یعنی استقلال و جدایی ذهن از بدن به دوگانگی (Dualism) معروف است و این دیدگاه آنچنان که در آینده توضیح خواهیم داد اکنون توسط اکثر فلاسفه و دانشمندان به دلیل اینکه نمیتواند به بسیاری از مسائل پاسخ دهد دیدگاهی مردود شمرده میشود (8). دیدگاه دکارت در مورد دوگانگی ذهن و بدن پرسشی اساسی را مطرح میکند که در فلسفه ذهن با نام «مسئله بدن و ذهن» از آن یاد میشود و این مسئله از این قرار است که اگر ذهن (روح) از بدن جدا است، چگونه میتواند بر بدن تاثیر بگذارد و رابطه علی چگونه میتواند بین روح و بدن برقرار شود؟ یا بطور دقیقتر چگونه میتواند بر بدن و رفتار آن تاثیر بگذارد؟ و این پرسش از مهمترین مسائلی است که در مورد دیدگاه دکارت مطرح میشود.

دکارت که شخصی بسیار مذهبی بوده است و تمام تلاشهای خود را برای اثبات حقانیت باور دینی خود یعنی آیین کاتولیک ها انجام داده است برای یافتن پاسخ این پرسش دست به تلاشهای عملی نیز زده است، همانطور که گفته شد او در مطالعاتش به تشریح بدن انسانها در مرده شور خانه و حیوانات پرداخته است و سرانجام به این نتیجه رسیده است که روح از طریق غده صنوبری (9) که در مغز است با بدن رابطه برقرار میکند و از آن به بعد است که تصمیمات روح توسط «ارواح حرکتی» که در بدن وجود دارند موجب ترتیب اثر دادن به این تصمیمات روح میشوند. صاحبنظران معتقدند  غده صنوبری مغز به این دلیل توجه دکارت را جلب کرده است که در سر انسان تمام اعضا بجز غده صنوبری، دو عضو بصورت قرینه موجود است، مثلا، دو چشم و دو گوش وجود دارد و غده صنوبری که شبیه حرف P است تنها عضو یکتا در سر انسان است، وی از آنجا که میدانست تجربیات ما یگانه هستند و دوگانه نیستند نتیجه گرفته است که روح باید از طریق این غده صنوبری با بدن رابطه برقرار کند زیرا در مغز قرینه ای برای آن وجود ندارد، و البته این دیدگاه امروزه از دیدگاه علمی بیشتر شبیه یک شوخی است.

آشکار است که این باورهای رنه دکارت برخاسته از نا آگاهی او از ساختمان مغز انسان بوده است و او همانطور که با مطالعه ماهیچه ها و استخوان های حیوانات و انسانها به این نتیجه رسید که روح عامل حرکت نیست اگر امروز وجود میداشت با مطالعه مغز انسان احتمالاً به این نتیجه میرسید که روح عامل هوشیاری نیز نیست و مغز به تنهایی این وظیفه را بر عهده دارد. البته رنه دکارت در تلاش برای اثبات خدا و قیامت در کتابی که به دانشگاه سوربن تقدیم کرد به نظر خود براهینی برای اثبات ادعای خود آورده است (10) اما این دلایل مدتها است که رد شده اند و منسوخ حساب میشوند و همچنین با داده های علمی نیز همخوانی ندارند. جدا نبودن عقلانیت انسان از بدن او بعد از اثبات حتی توسط عده ای از فلاسفه بیخدا اصلی برای اثبات عدم وجود خدا قرار میگیرد. دکارت حیوانات را دارای ذهن و هوشیاری نمیدانسته است و بنابر این آنها را عاری از روح میدانسته است، زیرا او هوشیاری را به داشتن زبان میدانسته است و البته با تردید گفته است که حیوانات دارای زبان نیستند و در نتیجه روحی ندارند و تنها ماشین هایی هستند که بسیار خوب طراحی شده اند. بنابر این دکارت روح را جوهر حیات نمیدانسته است و معتقد بوده است بدون روح نیز میتوان زنده بود اما نمیتوان هوشیاری داشت.

نظر امانوئل کانت(1724-1804 میلادی). امانوئل کانت فیلسوف خداباور دیگر نیز به وجود روح اعتقاد داشت اما معتقد بود روح را نمیتوان با خرد نشان داد و وجودش را اثبات کرد. اما او معتقد بود که انسان به ناچار باید به این نتیجه برسد که روح وجود دارد زیرا وجود روح برای توسعه دین و اخلاق ضرورت دارد. کانت بطور کلی معتقد است مسائلی همچون وجود خدا و روح و جاودانگی انسان در حوزه بحث نظری نیستند و نه میتوان وجود آنها را اثبات کرد و نه میتوان وجود آنها را رد کرد. البته نظریات کانت تنها در صورتی قابل توجه و تعمق است که سامانه فکری متافیزیکی ویژه وی مورد توافق و قبول باشد و معتبر شناخته شود.

3.2- تناقضات در تعریف روح

گذشته از تعاریف قدیمی روح، روح مسلماً آنگونه که خداباوران امروزی به آن معتقد هستند ماهیتی فیزیکی و طبیعی ندارد و مسئله ای ماوراء طبیعت است و تنها فراطبیعت گرایان میتوانند به وجود چنین چیزی اعتقاد داشته باشند. یعنی از دید کسانیکه طبیعت گرا هستند روح تنها به دلیل ماوراء طبیعی بودنش از هیچگونه ارزش علمی و فلسفی برخوردار نخواهد بود. اما مسئله ای که باید به آن توجه کرد این است که خداباوران از طرفی معتقدند روح پدیده ای غیر مادی است و از طرف دیگر معتقدند روح در بدن انسان است. یعنی برای روح مکان و جایی را تعریف میکنند و این تناقضی آشکار است. چیزی که حالتی طبیعی و مادی نداشته باشد نمیتواند «درون» چیز دیگری (یا حداقل درون چیز طبیعی و یا مادی دیگری) قرار بگیرد. تنها چیزهایی میتوانند درون چیزهای دیگر قرار بگیرند که فضا اشغال میکنند. و چیزهایی که فضا اشغال میکنند یقیناً طبیعی هستند. بنابر این روح از آنجا که نمیتواند هم طبیعی و هم غیر طبیعی باشد، با فرض اینکه میتواند «درون» بدن باشد اساساً در تعریف خود دارای تناقض است.

وقتی کسی میگوید قلب در بدن است، این بدان معنی است که برای قلب جایگاهی در بدن وجود دارد که معمولاً آن جایگاه در سینه و سمت چپ است. حال وقتی خداباوران میگویند روح در بدن است نیز باید بگویند روح در کجای بدن است؟ اگر بگویند روح در تمام بدن هست، باید به این نتیجه رسید که وقتی اعضای بدن شخصی قطع میشود، قسمتی از روح او نیز قطع میشود و آن شخص دارای دو روح میشود و قسمتی از روح او از بدن کنده میشود. همچنین لابد وقتی اعضای بدن دو شخص با یکدیگر تعویض میشوند مقداری از روح آن دو نیز با یکدیگر تعویض میشوند، آشکار است که این باوری پوچ است.

از طرفی دیگر برای روح مسائل بسیار عجیبی همچون حرکت مطرح میشود. میگویند روح انسان بعد از مرگ به سمت خدا بازمیگردد. این جمله به این معنی است که خداوند در نقطه ای قرار گرفته است و روح در نقطه ای دیگر و این روح باید آن مسیر را طی کند تا بخدا برسد. بازهم برای روح جا و مکان در نظر گرفته شده است. حرکت کردن پدیده ای کاملاً فیزیکی است. رفتن روح از نقطه ای به نقطه دیگر به معنی این است که روح در زمان و مکان محصور است، و چنین چیزی لزوماً چیزی طبیعی است. درحالی که روح بر طبق تعریف چیزی غیر طبیعی است. حتی برخی از خداباوران معتقدند روح انسان پرواز میکند. پرواز کردن نیز عملی است که برای غلبه بر جاذبه زمین انجام میگیرد، جاذبه زمین چگونه میتواند بر روی پدیده ای غیر مادی تاثیر بگذارد؟ همچنین بسیاری از خداباوران معتقدند که روح به بدن انسان دمیده میشود، آیا چیز غیر مادی را میتوان دمید؟  آشکار است که خداباوران در تصورشان از روح بسیار خام و گیج هستند و این تناقضات نشان میدهد که خود نمیدانند به چه باور دارند. و همچنین آَشکار است که بنابر اصل تناقض (تناقض چیست؟) چیزی که درون خود تناقضی داشته باشد نمیتواند وجود داشته باشد، در نتیجه وجود این دسته از تناقضات در تعریف روح، باعث میشود که وجود روح محال باشد.

3.3- آیا حیات انسان به روح انسان وابسته است؟

همانطور که گفته شد یکی از اصلی ترین دلایلی که باعث شد انسانها روح را اختراع کنند، تلاش آنها برای توضیح دادن مسئله حیات بود. وابسته دانستن روح و حیات انسان به یکدیگر مانند آن است که انسان را ماشینی فرض کنیم که تا زمانی که روح در آن است کار میکند و به مجرد اینکه روح از بدن خارج شود از کار می افتد. این دیدگاه البته در گذشته مورد تایید بسیاری از فلاسفه و دانشمندان بوده است اما امروزه دیگر چندان ارزش علمی ندارد. همانطور که گفته شد خداباوران بسیاری معتقدند که در هنگام مرگ روح انسان از بدنش خارج میشود و به دنیای دیگر میرود. در مورد خارج شدن روح از بدن انسان پرسشهای زیادی مطرح میشود. روح انسان به کدام یک از ارگانهای بدن در ارتباط است و چه زمانی بدن را ترک میکند؟

خداباوران معتقدند پس از مرگ روح پیوند خود را با بدن قطع میکند و یا از بدن خارج میشود، پرسش این است که آیا روح زمانی که قلب از کار بایستد بدن را ترک میکند؟ یا در زمانی که مغز انسان از کار بایستد؟ بسیار پیش آمده است که افرادی مرگ مغزی داشته اند اما قلب آنها هنوز کار میکرده است. آیا در چنین شرایطی روح از بدن خارج شده است یا نه؟ آیا روح صبر میکند تا ببیند قلب یا مغز کی از کار می افتد تا در آن زمان بدن را ترک کند؟ در برخی از مواقع افرادی به کما میروند و چندین سال مغز آنها فعالیت نمیکند ولی تمامی اعضای بدنشان بطور عادی کار میکنند، این افراد با تغذیه خونی زنده نگاه داشته میشوند و اگر این تغذیه خونی قطع شود به سرعت تمامی اعضای بدنشان از کار خواهد افتاد، آیا روح نشسته است تا ببیند کی سرم از بدن این انسان قطع میشود تا بعد از بدن او مهاجرت کند؟ اگر در چنین شرایطی مغز شخصی عوض شود، او به حیات خود ادامه خواهد داد. زیرا تنها مشکل بدن او مغز او است. اما اگر این مشکل حل نشود او بلافاصله بعد از قطع شدن منبع تغذیه بدنش خواهد مرد.

تکلیف کسانیکه که قلبشان با قلب انسان دیگری عوض شود چیست؟ آیا روح این افراد با هم عوض میشود؟ احتمالاً در چند دهه آینده پزشکان قادر خواهند بود که مغز انسانها را نیز با یکدیگر عوض کنند. در آن شرایط بر سر روح چه می آید؟ اگر مغز انسانی از کالبدی به کالبد دیگر وارد شود آیا روح آندو شخص نیز بین این دو بدن جابجا میشود؟ اگر تمام اعضای بدن یک انسان از جمله مغز او به اشخاص دیگر پیوند زده شوند بر سر روح او چه خواهد آمد؟ آشکار است که در مسئله خارج شدن روح از بدن با پیشرفت علوم پزشکی و قابلیت تعویض اعضای بدن تناقضات بسیاری دیده میشود. آیا دوقلوهای به هم چسبیده دو روح دارند؟ اگر یک روح دارند، بعد از جداسازی آنها در صورتیکه جراحی موفقیت آمیز باشد چه بر سر روحشان خواهد آمد؟ آیا این روح نیز جراحی خواهد شد؟ و اگر دو روح دارند چگونه است که رفتن روح یکی از آنها از کالبدشان معمولا باعث بیرون رفتن روح دیگری نیز میشود؟ آیا میتوان دو روح را در یک بدن قرار داد؟ امروزه میدانیم که اگر با یک جسم برنده، جسم پینه ای (Corpus Callosum)، توده ای از عصبهای مغزی که دو نیمکره مغز را به یکدیگر وصل میکنند را ببریم دو ذهن متفاوت  و مستقل خواهیم داشت (11)، آیا در این زمان روح شخص نیز تبدیل به دو روح میشود؟ تا زمان معینی پس از مرگ بسیاری از اعضای بدن هنوز میتوانند کار کنند، و میتوان این اعضا را به بقیه بیماران پیوند زد، اگر روح با مرگ بدن را ترک میکند چگونه است که بسیاری از اعضای بدن پس از ترک روح از بدن همچنان کار میکنند؟ چرا ناخنها و موهای افراد مرده تا مدتی پس از مرگ آن شخص نیز به رشد خود ادامه میدهند؟ حتی در بسیاری از مواقع میتوان اعضای بدن را بدون داخل کردن آنها در بدنی دیگر، با ایجاد شرایط مصنوعی آزمایشگاهی زنده نگاه داشت، بعنوان مثال تقریباً همه میدانند که سلولهای خونی را میتوان بیرون از بدن نیز زنده نگه داشت، بدن به غیر از سلول چیز دیگری ندارد و سلول برای زیستن به عوامل مشخصی همچون اکسیژن و مواد غذایی نیازمند است که میتوان با ایجاد مصنوعی آن عوامل هر سلول را زنده نگاه داشت، بنابر این در تئوری زنده نگه داشتن تمامی اعضای بدن ممکن است، اما در عمل ایجاد شرایط مصنوعی برای برخی از آنها هنوز به دلیل ضعف فن آوری پزشکی میسر نشده است. برای پزشکان این مسئله مانند روز روشن است که در آینده بسیار نزدیک بانکهای اعضای بدن ایجاد خواهد شد تا افراد بتوانند اعضای بدن را که دچار مشکلاتی میشوند با اعضای بدن مردگانی که اعضای بدنشان را زنده نگه داشته اند عوض کنند. در تئوری اگر بتوان چنین کاری را در مورد تمامی اعضای بدن انجام داد، میتوان انسانی را بطور موقت کشت و در آینده او را دوباره زنده کرد. اعضای بدن انسانها را میتوان بگونه ای بسیار شبیه (12) از روی ساختار سلولی همانند سازی (Cloning) کرد. این مسائل همگی بیانگر آن هستند که اطلاعات پزشکی و دانش بشر از آناتومی بدنش باعث بوجود آمدن تناقضات بسیار در وجود روح بعنوان جوهر حیات شده است، و این تناقضات را تنها با تعریف علمی حیات که تعریفی کاملاً طبیعی و غیر وابسته به ماوراء طبیعت و روح و خدا است تا حدود زیادی حل کرد.

در باورهای قرآنی حیات انسان مبتنی بر روح او و خارج شدن روح او در دست الله است و روح تنها در زمانی از بدن خارج خواهد شد که الله چنین اجازه ای به آن بدهد (13)، و همچنین زمان خارج شدن روح از بدن و مرگ انسان در لوح محفوظی در نزد خدا از پیش مقرر شده است. این درحالی است که امروز به دلیل پیشرفت مسائل پزشکی و بهداشتی میزان عمر انسانها بسیار بیشتر شده است و همچنان رشدی فزاینده دارد. چگونه است که الله برای انسانهای پیشین عمر کوتاه تری و برای انسانهای امروزی عمری بلند تر مقرر کرده است؟ آیا خارج شدن روح از بدن دلیل مرگ است و یا اختلال در یکی یا تعدادی بیشتر از ارگانهای حیاتی بدن؟ آیا عوامل طبیعی است که باعث طولانی شدن حیات بشر شده است یا ارواح و اشباح و روابطی که موجودی موهوم همچون الله برایشان در نظر داشته است؟ جالب است که افراد در کشورهای مختلف دوران حیات بیشتری دارند، مردم در سوئد و ژاپن و آمریکا عمر طولانی تری نسبت به مردم قم و مکه و مشهد دارند. آیا شرایط زیست محیطی است که باعث میشود افراد مدت بیشتری را عمر کنند و یا الله در نوشتن میزان عمر افراد در آن کتابچه مسخره اش دچار تبعیض نژادی شده است و برای کفار ساکن آمریکا و ژاپن و سوئد عمر بیشتری بریده است؟ انتخاب با شما است، آشکار است که هر انسان خردگرا و معقولی توضیحات علمی را به داستانهای کودکانه دینی ترجیح میدهد.

علاوه بر مسئله خارج شدن روح از بدن در داخل شدن روح به بدن نیز پرسشهای بسیاری وجود دارد. اگر روح جوهری لازم برای حیات است چرا فقط انسانها باید روح داشته باشند؟ تمام موجودات زنده در این صورت باید دارای روح باشند. و این مسئله به تک سلولی ها نیز کشیده میشود. مسئله آنجا جالبتر میشود که این تک سلولی ها به مرور زمان تکامل یافته و موجودات پر سلولی را ایجاد کنند. آیا ارواح هر کدام از این تک سلولی ها با یکدیگر جمع میشوند و روح بزرگتری را برای جانور پر سلولی ایجاد میکنند؟ یعنی آیا ارواح نیز با یکدیگر جمع پذیرند؟ در هنگام تولد انسان چه زمانی روح به بدن او وارد میشود؟ در کدام مرحله از مراحل رشد جنین خداوند روح را در وجود او فوت میکند؟ آیا در هنگام باردار شدن یک تخمک است که روح به تخمک فوت میشود؟ اگر اینگونه است باید توجه داشت که در برخی از موارد تخمک بعد از بارور شدن تقسیم بر دو تخمک دیگر میشود و باعث بوجود آمدن دو جنین و گاهی تقسیم بر شش تخمک بارور شده و باعث تولید شش جنین میشود. آیا روح نیز با این تقسیم شدن، تقسیم و تکه تکه میشود؟

طول عمر انسانها با پیشرفت علوم و بهداشت بیشتر شده است، انسانها بطور محسوسی از گذشته بیشتر زندگی میکنند، عمر انسانها در 100 سال گذشته بطور متوسط 20 سال افزایش پیدا کرده است و این تنها به این دلیل است که شرایط زیستن بهتری برای زیستن انسان بوجود آمده است. انسانها در سال 1997 بین 70 تا 80 سال بطور متوسط زندگی میکنند، این در حالی است که در سال 1900 بین 45 تا 50 سال زندگی میکردند (14). در آینده نیز احتمال آن میرود که انسانها بتوانند بسیار بیشتر زندگی کنند. حال انتخاب شما کدام است؟ آیا با این اوصاف  باید اعتقاد داشت که خداوند در قرون اخیر در قراخواندن روح از بدن انسان درنگ بیشتری کرده است و  حضرت عزرائیل را دیرتر برای گرفتن جان انسانها و خارج کردن روح از بدن ارسال میکند؟ یا اینکه حیات آدمی مسئله ای کاملا مادی و مرتبط با شرایط محیطی و بدن او است؟ آشکار است که قضیه ورود و خروج روح از بدن کاملا یک داستان کودکانه و خرافه ای مضحک است.

پیشرفتهای سریع در بیولوژی و ژنتیک باعث شده است مسئله حیات امروزه بسیار روشنتر از آنچه در گذشته بوده است باشد. ژنها نقشه هایی هستند که سلولها بر اساس آنها ساخته شده و در کنار یکدیگر قرار میگیرند. ژنها نیز خود موادی شیمیایی هستند که توسط انتخاب طبیعی (15) در امتداد زمان تکامل می یابند. ایجاد تغییرات در ژنتیک باعث بوجود آمدن موجودات متفاوتی میشود. ممکن است برای انسانها این بسیار تکان دهنده باشد که تقریباً 99% DNA یک انسان با ژنهای یک بوزینه مشترک است و تنها همان 1 درصد باقیمانده است که باعث میشود انسان، انسان باشد و بوزینه بوزینه (16) و این مسئله هم اکنون که ژنهای هر موجود زنده را میتوان رمزگشایی کرد و همچون کتابی مورد مطالعه قرار داد به همان اندازه در نزد دانشمندان واضح است که رابطه تبدیل انرژی به ماده انیشتن برای آنان واضح است. برای بیولوژیستهای مدرن امروزی بسیار روشن و واضح است که مسئله حیات را میتوان در حد فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی کاهش داد و کاملاً آنرا از لحاظ طبیعی شرح داد و هیچ نیازی به داستانسرایی و یاری طلبیدن از اشباح و ارواح در این علم، برای توضیح مسئله حیات وجود ندارد. اگر یک بیولوژیست بگوید وقتی روح به کالبد وارد شود، آن کالبد زنده میشود و اگر خارج شود آن کالبد میمیرد، بقیه بیولوژیستها در سلامت فکری او شک خواهند کرد، زیرا ماوراء الطبیعت به دلیل غیر علمی بودنش از دنیای علم اخراج شده است اما اینگونه توضیحات که امروز منحصر به افراد دین خوی است، در میان قدما جایگاه و ارزش علمی داشته است. برای بیولوژیستها هیچ چیز مانند «نیروی حیات» و یا موجودات مرموز و نیروهای مرموز معنی نمیدهد و نیازی به وجود آنها هم دیده نمیشود. اما برای کسانیکه اطلاعی از بیولوژی ندارند و مدتها مشتری خرافات دینی بوده اند درک این مسئله دشوار است.

برای بوجود آمدن یک موجود زنده اساساً هرگز نیازی به حضور روح وجود ندارد، امروزه میتوان موجودات زنده تک سلولی را تنها از مواد شیمیایی  ساخت (17) و همچنین هم اکنون میتوان عمل لقاح را بطور مصنوعی در آزمایشگاه انجام داد و سپس با قرار دادن آن در رحم مادر، باعث بدنیا آمدن یک نوزاد جدید شد. انتظار میرود تا چند سال آینده بتوان رحم مصنوعی را نیز ایجاد کرد و بدون نیاز به انسان، انسان جدیدی را تولید کرد و حتی نطفه را نیز بطور مصنوعی ساخت و یا تغییر داد. با در نظر گرفتن این مسائل نابخردانه است اگر تصور کنیم مسئله حیات نیازمند به وجود روح است، مگر اینکه تصور کنیم خداوند نشسته است تا ببیند در کجا حیاتی در حال شکل گرفتن است و در کدام آزمایشگاه دانشمندان مشغول ایجاد حیات هستند، تا اندکی در آن از روح خود فوت کند.

علاوه بر مسائلی که مطرح شد، ارتباط روح با حیات انسانی مباحث اخلاقی مفصلی را نیز به همراه می آورد. بعنوان مثال کدام خدای ظالمی ممکن است روح را به بدن کودکان عقب مانده بفرستد؟ چرا باید خداوند روح را به بدن کودک ناقص الخلقه بفرستد؟ چرا خداوند روح را به جنینی که قرار است تنها چند ساعت پس از زنده شدن بمیرد بفرستد؟ چرا خداوند بچه هایی که دست و پا ندارند را حیات میبخشد؟ اگر خداوند از بچه هایی که از طریق تماس جنسی غیر مشروع از لحاظ دینی مخالف است چرا به بدن چنین بچه هایی روح میفرستد؟ آیا این مسائل با نیک بودن و مهربان بودن خداوند در تضاد نیست؟ ممکن است خداباوران فاسد الاخلاق که همواره آشکار ترین مسائل اخلاقی را زیر سوال میبیرند و به فاسد ترین موجود ممکن که همان خدایشان باشد «نیک» میگویند بگویند، خوب ما چه میدانیم؟ حتماً حکمتی در کار است. حتماً خیری در کار بوده است. اما این حتم را خداباوران از کجا آورده اند؟ اگر ما نمیدانیم که چنین مسائلی موجب شر است  (که میدانیم اما خداباوران منکر حقایق اخلاقی این چنینی هستند چون به ضرر باورهای خرافیشان تمام میشود) از کجا میدانیم که موجب خیر است؟ چرا خداباوران نادانی خود را به سود خداباوری تمام میکنند؟ همانگونه که تمام مسائلی که در واقعیت شر هستند و در صورت وجود خدا معلول رفتار خدای خداباوران است، توسط خداباوران انکار شده و خیر خوانده میشود، تمامی مسائلی که آنها آنرا خیر میشمارند نیز میتواند شر به شمار آید. اگر فرض بر نادانی انسان و نادیده گرفتن نظام اخلاقی درونی و اجتماعی انسان باشد، دیگر از کجا میتوان فهمید آنچه خدا کرده است خوب است یا بد؟ بنابر این اساساً مرتبط دانستن روح با حیات، و امتیاز صدور روح را منحصر به خدا دانستن در تناقض با فرض نیک سرشت بودن خدا (خداوند چیست؟) است و خدای نیک سرش نمیتواند منبع روح و حیات باشد.

3.4- آیا هوشیاری (Consciousness) انسان به روح وابسته است؟ (18)

همانطور که از تاریخچه اعتقاد به روح پیداست، از اصلی ترین دلایل اعتقاد به روح، این گمان بوده است که هوشیاری انسان وابسته به وجود روح او است، قالب باورمندان به پدیده روح ادعا کرده و میکنند که میان ذهن (Mind) انسان و مغز او تفاوت است و تفکر و هوشیاری او برخاسته از مغز او نیست، بلکه ناشی از روح او است. اما این دیدگاه امروز چندان دارای ارزش علمی نیست و با واقعیت های علمی سازگاری ندارد. بررسی ها و تحقیقات مختلف علمی که محصول آخرین پیشرفتها در زمینه تکنولوژی پزشکی است هر روز بیشتر از دیروز نشان میدهند که حتی احساسات و عواطف انسان نیز مستقیماً برخاسته از فعالیتهای فیزیکی مغز او است.

بسیاری از فلاسفه و دانشمندان در گذشته تصور میکردند مغز و ذهن انسان از یکدیگر جدا و مستقل هستند اما هرچه تکنولوژی مشاهده و آزمایش مغز (بویژه  Nuclear Magnetic Resonance ،Positron emission tomography scanning و مطالعات مربوط به جریان خون در مخ) پیشرفت کرد، بررسی و زیر نظر گرفتن دقیقتر مغز در هنگام اتفاقات احساسی و غیره میسر شد و در نتیجه در نظر دانشمندان تفاوت میان ذهن و مغز کمتر و کمتر شده است و هر روز بیشتر از گذشته مشخص شده است که زبان، فعالیتهای فکری و حسی و حتی شخصیت انسانها همه و همه ناشی از فعالیت مغز او هستند.

لذا اکثر دانشمندان رشته های مربوط به مطالعه مغز معتقد هستند که هوشیاری انسانها برخاسته از فعالیت مغز آنان است. بعنوان مثال باور علمی بر این است که پردازشهای انسان برای مهارتهای زبانی در نیمکره سمت چپ مغز او انجام میگیرد، قسمتهای مربوط به سخن گفتن بر روی قشر تازه مخ (Neocortex) و فعالیتهای مربوط به دیدن در نیمکره سمت راست. رسیدن آسیب به بادامه مغز سبب اخلال در حافظه اعلانی (Declarative Memory) میشود. گلدستین (Goldstein) معتقد بود تحریک کردن بخشهایی از نیمکره چپی مغز، موجب ایجاد ترس و استرس در یک شخص میشود. وابستگی رفتارهای انسانها به ساختمان مغزشان تا آنجا پیش میرود که رابرت هار (19) معتقد است مغز برخی از مجرمین خطرناک با سایر انسانها بطور آشکاری تفاوتهای فیزیکی دارد، مثلاً در مغز این بیماران اتفاقهایی که در بخش مربوط به مهارتهای زبانی مغز می افتد با مغز سایر انسانها متفاوت است. این افراد به آسانی حوصله شان سر میرود و کلافه میشوند، و با اینکه قوانین اجتماع را میشناسند از شکستن آنها لذت میبرند و احساس گناهی نمیکنند. (20) بنابر این با توجه به تمام این مطالعات میتوان گفت که عواطف انسانی نیز همچون هوشیاری او کاملاً محصول فعالیتهای بدنی او و بطور دقیقتر مغز او هستند و هرگاه انسانی عواطف و احساساتی از خود نشان میدهد تغییرات ویژه ای در سیستم عصبی و ساختمان مغز او رخ میدهد، که شاید بتوان در آینده با شبیه سازی کردن این تغییرات باعث شد همان عواطف و احساسات در انسان بروز یابد.

در  مورد ریشه و شالوده هوشیاری انسان دو دیدگاه علمی، بر سایر دیدگاه ها چیرگی دارند، یک دیدگاه فیزیکی کاهش گری (Reductionism) است. کاهش گری بطور کلی در علم به این معنی است که طبیعت چیزهای پیچیده را میتوان با بررسی طبیعت اجزاء تشکیل دهنده آنها تشخیص داد، بنابر این در نوروساینس کسانیکه خود را پیرو این اندیشه میدانند معتقدند که رفتار مغز و بطور کلی تمام فعالیتهای مغزی بشری از جمله هوشیاری، تعقل، احساسات، عواطف و غیره را میتوان در رفتار سلولهای مغزی جستجو کرد. از مهمترین پشتیبانان این تئوری فرانسیس کریک (1916-2004) کاشف DNA انسان است که به دلیل این اکتشاف خود جایزه نوبل را در سال (1962) بطور مشترک با دانشمندان دیگری به خود اختصاص داد. فرانسیس کریک بعدها به نوروساینس رو آورد و بسیاری معتقدند که بیخدایی او باعث شد به این علم روی بیاورد. آخرین کتاب او «فرضیه حیرت انگیز»  (21) بطور کامل به این قضیه میپردازد و فرضیه روح را از دیدگاه علمی به نقد میکشد. کریک معتقد است «شما هیچ چیز نیستید به غیر از مشتی اعصاب» و «شما چیزی نیستید… مگر رفتار تعداد زیادی از گروه های عصبی و مولکولهای وابسته به فعالیتهای عصبی». کریک و طرفداران اندیشه او معتقدند هوشیاری انسان ناشی از ارتباطات هیپوتلاموسی و لایه های قشری مغز است و تنها در صورتی وجود خواهد داشت که برخی از ناحیه های قشری (شامل ناحیه شماره 4 و 6) مدارهای ارتعاشی داشته باشند.

دیدگاه دیگری که در مورد مغز و کاربرد آن مطرح است، دیدگاه فیزیکی غیر کاهش گری است، معتقدان به این گرایش باور ندارند که با نگاه کردن به تک تک سلولها و مولکولهای مغز میتوان به ماهیت هوشیاری انسان پی برد. راجر ولکات اسپری (22) بیولوژیست دیگر که او نیز جایزه نوبل در رشته پزشکی را به خود اختصاص داد از مهمترین پشتیبانان این تئوری است. وی معتقد است هوشیاری یک ویژگی برون آمده از مغز است، اما بر اساس این دیدگاه به هیچ عنوان با کاهش گری نمیتوان به ماهیت واقعی هوشیاری انسان پی برد. هوشیاری یک رابطه متقابل با مغز دارد و این رابطه را میتوان در اتفاقاتی که در مخ می افتد دید، بر اساس این باور، هوشیاری انسان در مغز تجسد می یابد، این دیدگاه را به هیچ عنوان نباید با دوگانگی که دکارت مطرح کرده است و در همین نوشتار پیرامون آن توضیحاتی داده شد اشتباه گرفت. این دیدگاه فعالیتهای مغزی و روانی را فعالیتهای درونی و برونی یک مجموعه از اتفاقات پیچیده میداند که در مجموع هوشیاری انسان را نتیجه میدهد.

در حال حاضر رایج ترین باور در میان فلاسفه ذهن و متخصصان رشته های علمی این باور است که ذهن انسان همچون نرم افزار و بدن (مغز) انسان همچون سخت افزار است و این دو بر روی هم هوشیاری انسان را نشان میدهند، و باور به جدا بودن هوشیاری و ذهن از بدن دیگر باوری کهنه است که دکارت در آن نقش آدمی کاهی را بازی میکند. کنجکاوی انسانها در مورد ذهن، و اینکه چگونه ذهن انسان با بدن او در ارتباط است همواره مسئله ای بحث بر انگیز بوده است و فلاسفه مختلفی از افلاطون، ارسطو گرفته تا دکارت تقریباً هر کدام به نوعی از دوگانگی روی آورده اند. در 200 سال گذشته شواهد علمی انباشته شده روی هم بطور پیوسته و در 40 سال گذشته با دقت بسیار بالا و شتاب بیشتر فاصله و تفاوت میان ذهن و مغز را کم کرده است. در حالی که تحقیقات بسیار پیچیده مولکولی و روانی همچنان ادامه دارند هم اکنون کاملاً واضح است که هر زمان چیزی در ذهن رخ میدهد، تغییری نیز در مغز حاصل میشود و برعکس.

یکی از استدلالهای رایج برای اثبات وجود که به دلیل راه یافتن به کتابهای درسی در میان مردم نیز رواج یافته است این است که سلولهای بدن بعد از مدتی بطور کامل تغییر پیدا میکنند و انسان از لحاظ مادی به موجودی دیگر تبدیل میشود. بعنوان مثال اگر شخصی در 18 سالگی مرتکب جرمی شود این شخص در 40 سالگی تقریباً تمامی سلولهای بدنش عوض شده است و دیگر همان انسان پیشین نیست، از همین روی لزوماً بعد دیگری از انسان وجود دارد و آن بعد روحانی و معنوی او است.

این استدلال بسیار مضحک است، از نظر سازندگان این استدلال اگر دست کسی در 20 سالگی قطع شود، نمیتوان او را در 40 سالگی نیز تنها به دلیل اینکه تمام سلولهای بدنش عوض شده دوباره شناخت و فهمید که این انسان همان انسان است. این استدلال تلاش دارد بگوید که برای اینکه انسانها بتوانند خودشان بمانند حتماً باید یک سری ویژگیهای بدنی آنها ثابت بماند، و البته به اشتباه تصور شده است که با فرض تغییر یافتن تمامی سلولهای بدن، دیگر هیچ چیز در بدن ثابت نخواهد ماند. این درحالی است که سلولهای بدن از روی اطلاعات ژنتیکی وراثتی ساخته و حتی اداره میشوند، یعنی بدن را میتوان همچون یک رایانه دارای سخت افزار و نرم افزار دانست، تغییر یافتن سخت افزار بدن لزوماً باعث تغییر یافتن نرم افزار بدن نمیشود، با مرگ هر سلولی اطلاعات ژنتیکی برای تشکیل سلولی که همان وظایف را بر عهده دارد برای جایگزین شدن سلولهای بعدی فراهم آمده است. درست مانند اینکه سخت دیسک رایانه ای را عوض کنیم اما اطلاعات آن رایانه را عوض نکنیم. در چنین شرایطی میتوانیم تصور کنیم که این رایانه همان رایانه است که از قبل وجود داشته است، و این انسان نیز همان انسان پیشین است. لازم به ذکر است اطلاعات ژنتیکی نیز همچون نرم افزارهای رایانه ای ماهیتی کاملا مادی و سخت افزاری دارند و بدون وجود سخت افزار نمیتوانند وجود داشته باشند.

بدن انسان از این نظر کاملاً شبیه رایانه و یا هر ماشین الکترونیکی دیگری هستند. امروزه توسعه دانش در زمینه ذهن (هوش) مصنوعی (Artificial Intelligence) و الگوریتمهایی که خود را میتوانند ترمیم کنند در فلسفه ذهن تحولات شگرفی را حاصل کرده اند و همانگونه که گفته شد بسیاری از دانشمندان معتقدند ذهن و بدن درست همانند سخت افزار و نرم افزار کامپیوتر هستند.

4- پیامبر اسلام و قرآن و نظرات اسلامی پیرامون روح.

در تاریخ اسلام ماجرای جالب و تأسفباری در مورد مسئله روح وجود دارد. عقبه بن ابی معیط و نضر بن الحارث  دو تن از مشرکین مکه بودند که تصمیم میگیرند پیامبر اسلام را آزمایش کنند. آنها سه سوال برای پیامبر اسلام مطرح میکنند که یکی از آنها در مورد مسئله روح بوده است. و پیامبر اسلام که در مورد روح اطلاعی نداشته است اینگونه از پاسخ دادن فرار میکند.

اسراء 85

وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً
تو را از روح می پرسند بگو : روح جزئی از فرمان پروردگار من است و شما را جز اندک دانشی نداده اند.

این دو شخص بعدها در جنگ بدر اسیر مسلمانان میشوند، مسلمانان باقی اسیران این جنگ را به مدینه آوردند و به فدیه آزاد کردند اما پیامبر اسلام در میان راه بدر تا مدینه، دستور میدهد که این دو شخص کشته شوند و امام علی بن ابوطالب این دو شخص را گردن میزند. آشکار است که محمد احساس تنفر و حقارت شدیدی از این مچ گیری میکرده است و از آنها عقده ای به دل داشته است و در وقتی که میتواند عقده و کینه خود را خالی کند اینگونه ناجوانمردانه این دو اسیر را بدون اینکه حتی بتوانند از خود دفاعی بکنند تنها از روی خصومت های شخصی و مچ گیری های آنها که سبب رسوایی این پیامبر دروغین میشد، با بیرحمی تمام میکشد. (23)

اما گذشته از این ماجرا آشکار است که محمد در مورد مسئله روح بسیار گیج بوده است و از همین رو است که نمیتواند پاسخ خوبی به این مسئله بدهد و از این رو است که مسئله را به گردن دوست خیالی اش الله انداخته است. گیجی محمد در مورد روح را میتوان در قرآنش نیز دید. اساساً در قرآن حرفی از ماوراء طبیعت زده نمیشود و تمامی باورهای دین خویان اسلامی برخاسته از تلاش فلاسفه و نوابغ دنیای اسلام است که پدیده روح را از فلاسفه یونان گرفته و آنرا تئوریزه کردند. بعنوان مثال محمد در قرآنش به فرشتگان بال داده است؛ در (سوره فاطر آیه 1) میگوید که فرشته ها دو، سه و یا چهار بال دارند. اگر فرشتگان موجوداتی غیر طبیعی هستند چه لزومی دارد دارای بال باشند؟ بال پرندگان برای آن است که با حرکت دادن آن بتوانند بر جاذبه زمین غلبه کنند و از جایی به جای دیگر بروند. در مغز محمد گویا هر چیز که قرار است پرواز کند باید بال داشته باشد برای همین است که او به فرشتگان کتاب قصه اش نیز بال میدهد.

محمد همچنین در مورد جبرئیل فرشته ای که قرار است پستچی باشد و پیغامهای خدا را برای او بفرستد دچار گیجی شدیدی بوده است. در برخی جاها او را روح القدس میخواند، در بعضی جاها او را فرشته میخواند. همانطور که گفته شد نام روح القدس به این دلیل در مسیحیت روح القدس است که مسیحیان معتقدند این روح یا نفس وارد بدن میشود و از این طریق است که شخصی از خدا وحی میگیرد. اما محمد از طرفی دیگر مدعی بود که از جبرئیل وحی میگیرد.  و از آنجا که روح القدس یکی از عناصر تثلیث است و محمد تثلیث را در قرآنش رد و به شدت تکفیر کرده است و مسیحیان معتقد به تثلیث را کافر میخواند (سوره مائده آیات 72 ـ 73)، دچار این گیجی و تناقض گویی میشود. گاهی جبرئیل را روح نامیده است و در جایی او را از ملائکه بشمار برده است و این درحالی است که فرشته و روح دو چیز مختلف هستند. در جاهای دیگر کلمه روح در کنار فرشتگان آمده است، و روح بعنوان یک اسم خاص استفاده شده است، مثلاً در (سوره قدر آیه 4) آمده است که در شب قدر ملائکه و روح به زمین فرستاده خواهند شد و در (سوره معارج آیه 4) گفته شده است که روح بهمراه فرشتگان به سمت خدا عروج میکند، در سه جای دیگری قرآن از روح القدس بعنوان کسی که عیسی را تایید کرده است نام آورده شده است (سوره بقره آیات 87 و 253 و سوره مائده آیه 110) و در جایی به خود قرآن کلمه روح را اطلاق کرده است (سوره شوری آیه 52)، بنابر این در قرآن کلمه روح در موارد مختلفی استفاده شده است و موجب پدید آمدن بحث ها و پرسشهای زیادی شده است که مفسرین قرآن به جزئیات آن پرداخته اند اما خود معترفند که نمیدانند روح چیست (24).

اساساً در قرآن و کتابهای قدیمی اسلامی حرفی از ماوراء طبیعت زده نمیشود. تمامی اتفاقهای قرآنی و اسلامی کاملاً طبیعی هستند. قرآن از کلمه غیب، یعنی غیر قابل دیدن استفاده میکند نه غیر طبیعی و یا فراطبیعی (25)، در کتابهای اولیه اسلامی حتی در بسیاری از مواقع جبرئیل سوار بر خر میشود و در روی زمین راه میرود (26). در باورهای اسلامی موجوداتی که امروزه ماوراء طبیعی خوانده میشوند تماماً طبیعی هستند، محصور در زمان هستند و حتی جا و مکان  نیز دارند. بعنوان مثال باور رایج در میان مسلمانان است که بر روی شانه های انسانها دو فرشته نشسته اند که یکی اعمال خوب انسان را مینویسد و دیگری اعمال بد انسان را، این باعث میشود که این فرشته ها هم محصور در زمان و هم محصور در مکان باشند، زیرا جایگاهشان بر روی شانه ها است (حال اگر کسی شانه اش را از دست بدهد فرشته بیچاره کجا خواهد نشست؟) و همزمان با اعمال شخص رفتارش را ارزیابی کرده و ثبت میکنند، و هر چیز که محصور در زمان و مکان باشد لزوماً چیزی طبیعی است.

در باورهای اسلامی حیات پس از مرگ نیز کاملاً طبیعی گزارش شده است. بسیاری از مسلمانان گمان میکنند که این روح انسان است که در روز قیامت در بهشت وارد خواهد شد. این درحالی است که در قرآن گفته شده است که خداوند ذرات بدن شما را جمع آوری خواهد کرد. معاد اسلامی کاملاً مسئله ای جسمانی است. در قرآن همچنین گفته میشود که دست و پای شما علیه شما در روز قیامت شهادت خواهند داد. گذشته از اینکه شهادت دادن اعضای بدن در روز قیامت همچون باقی باورهای اسلامی بسیار نابخردانه و کودکانه است، این مسئله امروزه از آنجا که اعضای بدن انسانها با یکدیگر پیوند زده میشود بسیار مضحکتر به نظر میرسد. تصور کنید شخصی بر اثر تصادف دست خود را از دست بدهد و پزشکان دست شخص دیگری را به دست او پیوند بزنند. در روز قیامت کدام دست است که علیه او شهادت خواهد داد؟ آیا دست خودش علیه او شهادت خواهد داد یا دست دومی که مربوط به شخص دیگر بوده است؟ آشکار است که این دو دست باید هردو علیه آن شخص شهادت بدهند. البته ممکن است مسلمانان بگویند اول آن دست اصلی شهادت خواهد داد بعد این دو دست با یکدیگر عوض خواهند شد و دست دوم بجای دست اول خواهد نشست و علیه شخص شهادت خواهد داد، بنابر این در روز قیامت مقدار زیادی جراحی باید انجام بگیرد.

حال مسئله را یک مقدار پیچیده تر کنیم. آشکار است که تمام سلولهای بدن انسان ساخته شده از مواد غذایی هستند که شخص مصرف میکند، و این مواد غذایی ساخته شده از اتمها هستند. از طرفی همه انسانها بعد از مرگ تجزیه شده و ذرات بدنشان به طبیعت بازمیگردد و اصلاً بعید نیست که بعدها این اتمها دوباره وارد بدن شخص دیگری شوند و در نتیجه سلولهای او را تشکیل بدهند. بنابر این میتوان گفت قسمتی از ذرات بدن هر انسانی احتمالاً قبلاً ذرات بدن شخص دیگری بوده است. حال جمع آوری ذرات در روز قیامت توسط الله تنها در صورتی ممکن است که همه افراد از ذرات یکتای بصورت مستقل تشکیل شده باشد، درحالی که اینگونه نیست. فرض کنید شخص A مقدار X از ذرات بدنش را از بدن شخص B گرفته باشد. حال این X در روز قیامت در بدن چه کسی جمع خواهد شد؟ شخص A یا شخص B؟ مقدار X به چه کسی متعلق خواهد بود و علیه چه کسی شهادت خواهد داد؟ مسئله جالب و کلاسیک دیگری از همین نوع وجود دارد که اسلامگرایان در طول تاریخ تلاش کرده اند برای آن پاسخهای معقولی را فراهم کنند اما ره به جایی نبرده اند. این مسئله از این قرار است که اگر فرض کنیم شخصی پس از مرگ شخصی دیگر را بخورد و اعضای بدن شخص خورده شده، تبدیل به اعضای بدن شخص خورنده شود، در معاد جسمانی بر سر بدن فرد اولیه چه خواهد آمد؟ آشکار است که این قصه های کودکانه ای همچون معاد جسمانی مورد قبول هیچ خردمندی نخواهد بود، به همین دلیل است که حتی بسیاری از  فلاسفه ای که مسلمان نیز بوده اند همچون پور سینا و فارابی نیز معاد جسمانی را رد کرده اند، یا دست کم عقلانی بودن و قابل اثبات بودن آنرا محال دانسته اند و به همین دلیل است که امام محمد غزالی است پور سینا را کافر و از «روسای ضلال» (سرکردگان گمراهی) خطاب کرده است (27).

مسئله دیگری که امروزه با آن روبرو هستیم مسئله تغییر جنسی است. بنابر مسائل خاص بیولوژیکی برخی از انسانها دو جنسه به دنیا می آیند (معلوم نیست الله به چه دلیل چنین کاری را با مخلوق خود کرده است) و یا اینکه به هر دلیل جسمی و یا روحی دیگری هویت جنسیشان برابر با جنس مخالفشان هست (28) و امروزه با پیشرفت تکنولوژیکی در زمینه پزشکی این افراد میتوانند تغییر جنسیت بدهند. آیا با تغییر جنسیت دادن این افراد روحشان نیز تغییر جنسیت میدهد؟ تکلیف این افراد در بهشت چه خواهد بود؟ آیا در آن دنیا باید به دنبال حوری های بهشتی بیافتند و یا الله آنها را شوهر خواهد داد؟ احتمالاً مومنان خواهند گفت در بهشت هر آنچه مومن بخواهد برایش میسر است (29)، بنابر این اگر مومنی همجنسگرا (همجنس گرایی چیست؟) هم باشد میتواند با بقیه مومنان هم جنس خود رابطه جنسی برقرار کند. اگر چنین کاری در بهشت ممکن است چرا بر روی زمین غیر ممکن است و مسلمانان خود را در مقابل حقوق همجنسگرایان اینقدر آزار میدهند؟ از این گذشته بنابر گفته قرآن اگر همه چیز برای مومنان مهیا است آیا مومنان میتوانند در بهشت با همسران رسول الله هم همبستر شوند؟ آیا کودکانی همچون عایشه در بهشت از دست پیامبر اسلام در امان خواهند بود؟ نعوذاً بالله با خود خدا چطور؟ اگر همه چیز میسر نیست پس چرا قرآن به آن اشاره ای نکرده است؟

علاوه بر تمام این مسائل، در دین اسلام حتی خود خدا نیز موجودی کاملاً طبیعی است. در قرآن نوشته شده است که الله دو دست دارد (سوره ص آیه 75، و سوره الزمر آیه 67). برخی از مفسرین قرآن کلمه «ید» برای الله را به «قدرت» ترجمه کرده اند، این درحالی است که در قرآن کلمه ید بصورت «مثنی» استفاده کرده است، یعنی گفته است دو دست دارد و یکی دست چپ و دیگری دست راست است، اگر قرار است ید به قدرت ترجمه شود، قدرت را باید «دو قدرت» ترجمه کرد و مفسرین قرآن نمیتوانند چنین خطای آشکاری را ماست مالی کنند. سلفیان (معروف به وهابی ها) معتقدند منظور از دست واقعاً همان دست است و نیازی نیست که اینگونه آیات در قرآن را بصورت غیر جسمانی در نظر بگیریم، و به نظر میرسد که واقعاً پیامبر اسلام خدا را اینگونه انسانگرایانه تصور میکرده است. الله همچنین دارای صورت است (سوره انعام آیه 52، سوره رعد آیه 22، سوره کهف 28، سوره روم 38 و 39) و مومنان قرار است الله را در قیامت «ببینند» و با او لقاء کنند، یعنی الله قابل دیدین نیز هست (سوره یونس آیه 7) الله دارای چشم است (سوره طه آیه 39)، الله دارای ساق پا است (سوره القلم آیه 42، برای توضیحات دقیقتر مراجعه شود به صحیح بخاری جلد نهم، کتاب 60، شماره 441 و صحیح بخاری جلد نهم، کتاب 93، شماره 532  و برای ترجمه های بیشتر رجوع شود به ترجمه صاحب محدث دهلوی، ترجمه فیض الاسلام، ترجمه عباس مصباح زاده، ترجمه محمد کاظم معزی، ترجمه حاج محمود یاسری، ترجمه اشرفی تبریزی، همچنین مراجعه شود به ترجمه آیت الله مکارم شیرازی برای اینکه بدانیم چگونه یک آیت الله مفتضحانه دروغ میگوید و کلمه مفرد را جمع میکند)، الله حرکت میکند و در روز قیامت در صف فرشتگان «می آید»، یعنی حرکت میکند (سوره الفجر آیه 22). همچنین قرار است الله در روز قیامت بر تخت (عرش) بنشیند و چند فرشته او را حمل کنند (سوره الحاقه آیه 17)، و همچنین فرشته ها دور عرش الله گرد آمده اند ( سوره غافر آیه 7 و سوره الزمر آیه 75) . الله در قرآن بر اساس رفتار انسانها عکس العمل نشان میدهد، عصبانی میشود، خوشحال میشود و این مسئله به دلیل آنکه الله تابع رفتار انسانها است نشان میدهد که انسانها به نوعی کنترل بر روی الله دارند. و همچنین نشان میدهد که الله نیز محدود به زمان است و در زمان و مکان مشخصی به سر میبرد. اینها همه و همه گواه این مسئله هستند که خالق الله اسلامی، یعنی پیامبر اسلام از مسئله ای به نام ماوراء طبیعت کاملاً بی اطلاع بوده است و اباطیل خود را بگونه ای کاملاً طبیعی سراییده است، و درکی که مسلمانان امروزه از خدا بعنوان موجودی فراطبیعی دارند، تماماً برخاسته از تلاش و تحقیقات فلاسفه ای است که ماوراء طبیعت را از یونانیان باستان آموخته اند نه از برخاسته از خود اسلام و این تفاسیر فلسفی مورد اعتراض بسیاری از علمای اسلام بوده است.

5- بررسی برخی دلایل رایج برای باور به روح

جدا از استدلالها و دلایلی که فلاسفه و دانشمندان برای باور به روح داشته اند، مسائل مشخصی معمولاً در میان مردم باعث اعتقاد به وجود روح میشود که پرداختن به برخی از این مسائل خالی از ارزش نیست.

5.1- احضار روح

جلسات احضار روح معمولاً به دو طریق مختلف صورت میگیرند. در طریقه اول افراد حروف الفبا را بگونه ای مرتب میچینند و سپس شیعی که حرکت دادن آن آسان است (مثلاً یک لیوان یا نعلبکی) را در وسط میگذارند و دستهایشان را روی آن جسم که قابلیت حرکت دارد قرار میدهند. در اسباب بازی فروشیهای کشورهای غربی تخته هایی چوبین فروخته میشود که تخته اوجا (30) نام دارند و حروف الفبا روی آنها به همراه کلمات «درود و بدرود» و «آری و نه» روی آن چاپ شده است و جسمی شبیه ذره بین نیز همراه آن ارائه میشود. افرادی که اطراف این تخته مینشینند سوالی را مطرح میکنند و بعد دستهایشان را روی جسم متحرک میگذارند و شخصی جسم را حرکت میدهد و بر روی حروف الفبا یا روی یکی از کلمات میبرد. برخی از مردم گمان میکنند این حرکت ها مربوط به موجودات ماوراء طبیعی همچون روح و جن هستند، اما شک گرایان پیشنهاد میکنند که این حرکت بطور خودآگاه یا ناخودآگاه توسط کسانی که در جلسه حضور دارند انجام میشود. این شک گرایان توصیه میکنند که چشمهای کسانیکه در جلسه حضور دارند بسته شود و نتوانند چیزی را ببینند، و بعد جای حروف الفبا عوض شوند یا تخته اوجا چرخیده شود، در اینصورت دیده خواهد شد که یا جسم محرک حرکت نمیکند و یا اینکه پاسخهای بی سر و ته و غلطی دریافت میشود و این نتیجه تنها به این دلیل میتواند حاصل شود که حرکت جسم متحرک اساساً توسط کسانیکه در جلسه حضور دارند انجام بگیرد نه از طرف موجودات نامرئی.

به فعالیتهای ماهیچه ای که بطور ناخودآگاه توسط بدن انجام میگیرد و سبب حرکت میشود، نیروی ایدیوموتور (31) گفته میشود. آزمایشهای علمی انجام شده توسط ویلیام جیمز، دانشمند انگلیسی مایکل فارادای و روانشناس امریکایی ری هیمن نشان دادند که بسیاری از اتفاقاتی که مردم آنها را به موجودات ماوراء طبیعی و ارواح وغیره نسبت میدهند در حقیقت برخاسته از همین نوع حرکتهای ناخودآگاه ماهیچه ای هستند. بنابر این تمامی جلساتی که در آنها بدن افراد شرکت کننده به نحوی در انجام آزمون نقش دارد را میتوان برخاسته از این حرکت ایدیومتریک دانست. آشکار است که شخص خود پاسخ پرسشهایی که میکند را میداند و از آنجا که خود در حرکت دادن جسم متحرک نقش دارد، پاسخی درست نیز به پرسشهای خود خواهد داد. یک روش مسلم و بسیار ساده دیگر برای نشان دادن واقعیت اینگونه جلسات این است که افراد  دستشان را از روی چیزی که حرکت میکند بردارند، اینگونه خواهند دید که جسم از حرکت بازخواهد ایستاد.

نوع دوم این گردهم آیی ها برای احضار روح اندکی پیچیده تر از نوع اول است. در این گردهم آیی ها ارواح سخن میگویند. در برخی از موارد شخصی که ادعای احضار روح را میکند ادعا میکند که تنها او است که میتواند صدای روح را بشنود و دیگران تنها در صورتی میتوانند صدای روح را بشنوند که آمادگی اش را داشته باشند، و ممکن است اگر آمادگی اش را نداشته باشند دیوانه شوند(!). برای همین شخص مدعی معمولا خودش تنهایی صدا را با گوش شنوا میشنود و بعداً برای بقیه تعریف میکند که روح چه گفته است. در برخی موارد هم صداهایی می آید ولی فقط شخص مدعی است که معنی آن صداها را میفهمد. در این موارد شخص مدعی خود بطور مستقیم یا غیر مستقیم صداها را تولید میکند. در برخی از موارد نیز هیچ صدایی نمی آید، این در مواقعی است که شخصی خردگرا در مجلس وجود داشته باشد و بخواهد مچ گیری کند، در این مواقع گفته میشود که در مجلس انرژی منفی وجود دارد و یا به هر بهانه دیگری اجرای نمایش متوقف میشود. در چنین شرایطی ارواح خجالتی نمایان نمی شوند.

هیچیک از ادعاهای احضار روح تابحال در شرایط آزمایشی و مشاهدات علمی با موفقیت انجام نشده اند، در تمامی مراحلی که در اینگونه مراسم انجام میشود به نوعی تقلب و کلاهبرداری وجود دارد. موسسه جیمز رندی مبلغ 1 میلیون دلار به هرکس که بتواند هر عملی فراطبیعی را انجام دهد پاداش خواهد داد. تارنمای زندیق نیز در صورتیکه هر شخصی از سرتاسر جهان چنین عملی را بتواند در شرایطی آزمایشگاهی و علمی نشان دهد این تارنما را از روی اینترنت حذف خواهد کرد. برای اطلاعات بیشتر به چالش‌ها مراجعه کنید. تا زمانیکه چنین اتفاقی نیافتاده است، میتوان فرض کرد که مدارک و شواهد معتبر و محکم و قابل توجهی در این زمینه وجود ندارد و اعتقاد به آنها بی اساس است.

ادعای احضار ارواح قدمت بسیاری دارد. در تاریخ و افسانه های بسیاری دیده میشود که در کنار پادشاهان و حاکمین همواره جادوگران ستاره شناسان، پیش گویان، جنگیرها و افراد مشابه موجود بوده اند و حتی از جایگاه بالایی نیز در اجتماع برخوردار بودند و اطلاعات راجع به دشمنان و غیره را از این راه ها بدست می آوردند و به پادشاهان ارائه میدادند.  جالب است که این داستانهای خالی از حقیقت و کاملاً خرافی به قرآن نیز راه یافته اند. در قرآن نیز در برخی از موارد جادوگران نقش آفرینی میکنند. مثلاً در (سوره بقره آیه 102) آمده است که شیاطین به برخی از مردم جادوگری آموخته بودند، و در داستان موسی نیز جادوگران دست به جادوگری میزنند. واقعیت داشتن جادوگری در قرآن تایید شده است و جای بسیار تاسف است که افراد دانایی خود را باورمند به این کتاب میدانند.

اما امروزه اگر رئیس جمهوری یا پادشاهی بجای تکیه بر اطلاعات بدست آمده از سرویس های اطلاعاتی کشور یا سایر منابع معتبر اطلاعاتی، بر گفته های یک پیشگو، جن گیر، و یا آخوندی که با امام زمان در تماس است، تکیه کند بسیار بی خرد و فرومایه به نظر خواهد آمد. مطمئناً اگر با احضار روح و صحبت با اجنه میشد اطلاعات نابی بدست آورد، دولتهای دنیا هزینه های هنگفتی برای بدست آوردن اطلاعات صرف نمیکردند و بجای آن یکی دو شخص که در احضار روح تبحر دارند را استخدام میکردند تا مکان اختفای مجرمین و افراد تحت پیگرد را آسان تر بیابند.

مسئله ای که در اینجا باید به آن اشاره کرد این است که ارواح قرار است طبق تعریفشان ماوراء طبیعی باشند، و چیزهای طبیعی قابل دریافت حسی نیستند، یعنی اگر بتوان چیزی را ببینید، لمس کنید و یا بشنوید  آن چیز دیگر ماوراء طبیعی نیست، و از آنجا که در تمامی این نوع آزمونها از قبیل عکس گرفتن از ارواح، ضبط کردن صدای ارواح، احضار روح و غیره، مدعیان آنها ادعا میکنند میتوانند نمودهایی طبیعی از روح را بگونه ای قابل دریافت حسی نشان بدهند، ننیجه این آزمونها چه درست چه نادرست کاملاً بی ارتباط با روح است.

5.2- دژاوو

قضیه دژاوو یا دجاوو نیز از دیگر مسائلی است که باعث میشود بسیاری از مردم معتقد به وجود روح شوند. این مسئله وقتی رخ میدهد که انسان برای نخستین بار با صحنه ای مواجه میشود و گمان میکند که از قبل آن صحنه را دیده است و با آن آشنایی دارد. کلمه دژاوو در زبان فرانسوی به معنی «از پیش دیده شده» است و توسط امیل بویراک (1851-1917) به این حالت اختصاص داده شده است و بعنوان یک اصطلاح علمی برای آن در آمده است. همچون بسیاری از سایر باورهای دینی و فراطبیعی که انسانها دارند اعتقاد به روح به دلیل تجربه دژاوو نیز ریشه در نادانی افراد از طبیعت، و در این مورد بخصوص در مورد طبیعت مغز خودشان دارد. پدیده دژاوو هیچ ارتباطی با روح و مسائل رویایی دیگر ندارد، هرچند اسلامگرایان و بسیاری از سایر دین خویان تا آنجا که میتوانسته اند از این نادانی مشتریان خود استفاده کرده اند و خرافات خود را به مردم قبولانده اند. بسیاری از خرافه گرایان معتقد به تناسخ روح دژاوو را در ارتباط مستقیم با زندگی پیشین انسانها میدانند، اما توضیحی که یک خردگرا در مورد پدیده دژاوو دارد میتواند یکی از سه حالت زیر باشد.

در بسیاری از موارد انسان گمان میکند که این اولین باری است با چنین صحنه ای روبرو میشود، این درحالی است که وی قبلا نیز در همان موقعیت قرار گرفته است و با همان صحنه روبرو شده است اما در بار اول توجه کافی به محیط نکرده است یا اینکه به هر دلیل دیگری اطلاعات مربوط به آن موقعیت در حافظه او تضعیف شده باشد. مثلا اگر شخصی 50 سال سن داشته باشد و چندین کتاب خوانده باشد اصلا عجیب نیست که در موقع خواندن یک کتاب که جدیداً خریداری کرده است با خود بگوید «آیا من این کتاب را قبلاً نخوانده ام؟». بنابر این در بسیاری از موارد این احساس به ما دست میدهد زیرا واقعاً قبلا این اتفاق افتاده است اما در حافظه ما کمرنگ شده است یا ما آنرا بطور کامل به یاد نمی آوریم. پدیده دژاوو البته کاملا متفاوت با فراموشی یا گیجی است، احساسی که در این مواقع به انسان دست میدهد احساس گیجی نیست، بلکه احساس تعجب و شگفتی است.

در برخی از موارد ممکن است انسان توصیف های شفافی از آن صحنه را از قبل از دیگران شنیده باشد یا خودش در مورد آن صحنه و موقعیت تفکر کرده باشد و در تخیلات خود آن موقعیت را تصور کرده باشد و حدس زده باشد و بنابر این وقتی با آن صحنه روبرو میشود احساس آشنایی با آن صحنه بکند.

توضیح علمی پدیده دژاوو در ارتباط مستقیم با فرایند حافظه انسان است. در مغز قسمتهای مختلفی وجود دارند که هرکدام با گذشته، حال و آینده سر و کار دارند. بطور کلی قسمتهای فوقانی مغز با آینده، قسمتهای نزدیک به گیجگاه با گذشته و قسمتهای زیرین با حال سر و کار دارند. در شرایط عادی قسمتهای فوقانی وقتی فعال میشوند که انسان به فکر آینده است و در مورد رفتارهایی که از خود نشان خواهد داد فکر میکند و قسمتهای نزدیک به گیجگاه زمانی فعال میشوند که انسان به خاطرات گذشته خود می اندیشد. در ساختار مغز انسان بادامه (Amygdala) است که مسئولیت هشیاری ما را در زمان حال را بر عهده دارد.  بادامه همچنین به احساسات ما از اطراف تون و رنگ میبخشد. وقتی شما یک خودرو را میبینید که به سرعت به سمت شما می آید به سرعت عکس العمل از خود نشان میدهید و خود را به طرف پیاده رو پرتاب میکنید، این عکس العمل همان کاری است که بادامه در مغز انسان آنرا هدایت میکند. بادامه همچنین باعث تغییر سریع چهره انسان در عکس العمل به اتفاقاتی که اطرافش می افتد میشود. مثلا وقتی انسان ضربه ای را از محیط دریافت میکند، وقتی خبر مرگ کسی را میشنود و یا وقتی که ناگهان صدای بسیار بلندی را میشنود ناگهان چهره اش تغییر می یابد. این تغییر چهره سریع نیز فعالیت بادامه مغز انسان است.

این عکس العمل ها نیازمند پردازش بسیار سریع در مغز انسان است و این دقیقاً همان کاری است که بادامه مغز انسان در آن تخصص دارد. بادامه انسان همچنین به انسان احساس زندگی کردن در زمان حال را میدهد و در هر ثانیه 40 بار با توجه به اطلاعاتی که از محیط دریافت میشود حالت و احساسی جدید را به انسان القا میکند. این فعالیت بادامه در شرایط عادی آنقدر سریع است که معمولا توسط انسان احساس نمیشود و تنها با آزمایشهای دقیق میتوان آنرا تشخیص داد.

هیپوتالاموس عضو دیگری از مغز است که برای توضیح مختصری در مورد پدیده دژاوو باید به آن بپردازیم. هیپوتالاموس مسئولیت حافظه کوتاه مدت انسان را بر عهده دارد و این واقعیت از آنجا پیدا شده است که اختلالات هیپوتالاموسی معمولا موجب اختلالات شدید در حافظه کوتاه مدت انسان میشوند. هیپوتالاموس باعث میشود تا ما در زمان حال قرار بگیریم و احساس در زمان حال بودن به ما دست بدهد. افرادی وجود دارند که هیپوتالاموسشان صدمه دیده است و هرگز قادر نیستند چیزهایی را که بعد از صدمه دیدن مغزشان برایشان اتفاق افتاده است به یاد بیاورند.

بخش دیگر مغز که مسئولیت حافظه بلند مدت را برعهده دارد لایه پاراهیپوکمپال (Parahippocampal) نامیده میشود. این قسمت از مغز در واقع متشکل از سلولهای متعددی است که سطح مغز را و اطراف هیپوتالاموس را فرا گرفته اند و در ارتباط بسیار نزدیک با هیپوتالاموس هستند.

معمولا ارتباط این سه بخش مغز با یکدیگر بسیار سریع انجام میگیرد. ما اطلاعات را از محیط میگیریم و آنرا در حافظه کوتاه مدت خود نگه میداریم و بعد با حافظه بلند مدت خود مقایسه میکنیم و تصمیم گیری کرده عکس العملی نشان میدهیم. اما دژاوو وقتی پیش می آید که اطلاعات دریافت شده از محیط بجای پردازش شدن در بخشی از مغز که مسئول پردازش زمان حال است (بادامک) به دلایل خاصی در قسمتهای مربوط به حافظه کوتاه مدت یا بلند مدت (هیپوتالاموس یا لایه پاراهیپوکمپال) پردازش شوند. در این شرایط چیزهایی که از محیط توسط مغز دریافت میشوند برای انسان احساس «خاطره بودن» میدهند و در اینجا است که حالت دژاوو به انسان دست میدهد. باید توجه داشت که مغز انسان با تغییرات شیمیایی فعالیت میکند و در برخی از موارد تغییرات شیمیایی صحیحی انجام نمیگیرد و آنچه در زمان «حال» انجام میگیرد بگونه ای حس میشود که انگار در «گذشته» انجام گرفته است.

دژاوو را میتوان حتی بطور مصنوعی نیز ایجاد کرد. ویلدر پینفیلد (Wilder Penfield) در سال 1955 آزمایشی را انجام داد که در آن شوکهای الکتریکی ضعیفی را به قسمتهای مربوط به حافظه بلند مدت مغز (پاراهیپوکپال) وارد کرد و نتیجه آن شد که هشت درصد کسانیکه در آزمایش شرکت کردند خاطرات گذشته خود را در زمان حال تجربه کردند. یعنی برای مدتی که زیر آزمایش بودند گمان کردند که در گذشته زندگی میکنند.

در مقابل تجربه دژاوو تجربه دیگری نیز وجود دارد که جامیاس وو (هرگز ندیده) نام دارد. این حالت وقتی رخ میدهد که انسان وقتی با چیزی که بارها با آن سر و کار داشته است روبرو میشود احساس میکند که هرگز آنرا ندیده است و آنرا تجربه نکرده است، مثلا وقتی با دوست خود صحبت میکند فکر میکند که این شخص را هرگز نمی شناخته است و یا وقتی در اتاق خود نشسته است گمان میکند که هرگز این مکان را نمی شناسد. این تجربه نیز همچون پدیده دژاوو، یک انحراف یا خطای مغزی است و میتوان با توجه به اطلاعات موجود فعلی در مورد مغز آنرا توضیح داد. این انحراف تقریبا مانند گرفتن زبان انسان و یا حرکتهای عضلانی ناخواسته و ناگهانی در بدن است.

جامیاس وو به اندازه دژاوو رایج نیست اما برای گروهی از انسانها بویژه انسانهای مسن اتفاق می افتد. آمار نشان میدهد که تقریباً دو سوم انسانها حداقل یکبار تجربه دژاوو را داشته اند و یک سوم باقی آنرا تجربه نکرده اند.

5.3- رویا دیدن در هنگام خواب

در یک دوران زندگی عادی هر انسانی حدوداً 6 سال از عمر خود را در خواب دیدن میگذراند. خواب دیدن همواره برای انسان یکی از عجایب بوده است و توضیحات بسیار مختلفی در طول تاریخ برای تشریح خواب و عوامل پدید آورنده آن توسط افراد مختلف ارائه شده است. بسیاری از مردم اعتقاد دارند خواب دیدن آنها متاثر از وجود عالمی فرا مادی است و وجود روح است که سبب میشود انسان بتواند خواب ببیند. نیچه میگوید «در روزهای خشن شکل گیری فرهنگ، انسان معتقد بود که دنیای حقیقی دومی را در رویاهایش کشف میکند، و ریشه تمام ماوراء طبیعت از آنجا آغاز شد. بدون رویا دیدن انسان هرگز موقعیت اختراع این جهان غیر مادی را بدست نمی آورد. شکل گیری اندیشه وجود روح بصورت یک کالبد نیز به همین نوع تفسیر از خواب باز میگردد. وجود خیالی ارواح ظاهرا باعث بوجود آمدن ایده وجود اشباح و در نتیجه خدایان شد.» (32). بسیاری از دین شناسان، روانشناسان و مردمشناسان معتقدند دیدن مردگان در خواب سبب میشد تا انسانهای بدوی و انسانهای نیمه بدوی امروزی (33) مرگ را پایان حیات انسانها ندانند و تصور کنند انسانهای مرده هنوز به نوعی وجود دارند و از طریق خواب میتوان با آنها رابطه برقرار کرد؛ لذا همین مسئله همانطور که نیچه میگوید باعث شد انسان دنیای دیگر و نیروهای مرموزی را متصور شود.

این درحالی است که خواب دیدن هیچ ارتباطی به وجود روح ندارد. حیوانات نیز بر اساس آزمایشهایی که انجام گرفته است خواب میبینند، همچنین تحقیقات علمی نشان داده اند، افرادی که مادرزاد نابینا هستند و هرگز بینایی نداشته اند، در هنگام خواب رویاهای تصویری نمیبینند، زیرا مغز این افراد با دیدن آشنا نیست و تجربه آنرا ندارند، این افراد رویا را با سایر حس های بدنشان تجربه میکنند، مثلا آنرا لمس میکنند یا میشنوند یا می بویند. لذا اگر نظر این افراد را صحیح فرض کنیم باید نتیجه گرفت که حیوانات روح دارند و افراد نابینا روح ندارند و آنچنان که گفته شد این تناقض دارد با جوهر حیات بودن روح و همین مسئله فرضیه علت رویا دیدن بودن روح را باطل میکند.

در مورد اینکه چرا انسانها خواب میبینند تئوریهای مختلفی وجود دارد، فروید معتقد بود خوابهای انسان صرفا برگرفته از تلاش ضمیر ناخودآگاه ذهن انسان است برای دست یابی به چیزهایی که وقتی ما بیدار هستیم دسترسی به آنها نداریم و از نظر فروید آن چیزها غالباً مرتبط با غرایز جنسی انسان است که بطور روزمره سرکوب میشوند. شاگرد او کارل یانگ تئوری استاد را قبول نداشت و معتقد بود رویا دیدن برخاسته از ضمیر خودآگاه انسان است که تلاش میکند مشکلات ما را که در حال بیداری با آن روبرو هستیم حل کند و مسائل مختلف را پردازش کند. اما چیره ترین تئوری موجود برای توضیح خواب مربوط به آلان هابسون و رابرت مک کارلی (34) است که تئوریهای روانکاوانه قدیمی یانگ و فروید را نفی کرده و توضیحی مرتبط با فیزیولوژی ارائه میکند. مطالعه آنچه در هنگام خواب بر مغز انسان میگذرد باعث شد آنها به این نتیجه برسند که خواب دیدن نتیجه برانگیزشهای تصادفی مغز است که حافظه های باقی مانده از آثار تجربیات حسی پیشین را بویژه از بخش حافظه موقت مغز که دسترسی سریعتر و آسانتری به آن مقدور است بازپردازش میکند، این تئوری (Activation-Synthesis) نام دارد و از سال 1973 تاکنون معتبر ترین تئوری توضیح خواب به شمار میرود. (35)

به خواب رفتن انسان پنج مرحله مختلف دارد که در هر مرحله بدن در شرایط خاصی قرار میگیرد. عمیق ترین مرحله خواب REM نام دارد (36) که به معنی «حرکت سریع چشم» است. در این مرحله که معمولا 90 دقیقه بعد از بخواب رفتن وارد آن میشویم چشم انسان در زیر پلکهایش سریعاً حرکت میکند. هر انسانی هر شب بین 3 تا 4 دوره 90 تا 100 دقیقه ای به این مرحله وارد میشود و وارد شدن به این مرحله معمولا همزمان با خواب دیدن است، البته در سایر مراحل خواب نیز انسانها خواب میبینند ولی شفاف ترین خوابها در این مرحله دیده میشوند. در این مرحله ماهیچه های انسان در حال استراحت کردن هستند و فعالیت مغز انسان نیز کاهش مییابد و در مرحله حرکت سریع چشم مغز تنها امواج دلتا که ضعیف ترین امواج مغز هستند تولید میکند (برای اطلاعات بیشتر در مورد امواج مغزی به رویه دهم نشریه پیام ما آزادگان شماره پنجاهم مراجعه کنید.). میزان خونی که در این مرحله به مغز وارد میشود از حالت عادی حتی بیشتر است. گفته میشود نوزادها بیشتر مواقع خوابشان در این مرحله از خواب است و آنها نیز در خواب رویا میبینند.

خواب دیدن با شرایط جسمی و روحی بدن بسیار در ارتباط است، مواد مخدر، الکل و داروهای بسیاری هستند که میتوانند روی خواب تاثیر مستقیم بگذارند. قطع ناگهانی استفاده از برخی داروها که برای مدتی استفاده میشده اند، سردرد، حالت تهوّع در بسیاری از مواقع موجب دیدن کابوس میشوند. همچنین استرس، افسردگی، و ضربه های روحی بطور مستقیم خواب را مورد تاثیر قرار میدهند. رویاها را همچنین میتوان با فکر کردن قبل از خواب تحت تاثیر قرار داد، یعنی برخی از خوابها راجع به موضوعاتی هستند که انسانها راجع به آن موضوعات فکر کرده اند.

خواب هر شخص تا حدود زیادی محدود به دانش و اطلاعات او از محیط اطرافش نیز هست. معمولا گفتگوهایی که در خواب بین انسان و سایرین رد و بدل میشود به زبان مادری انسان یا زبانهایی که بر آنها تسلط دارند انجام میگیرد.

رویاهای انسان از آنجا که برخاسته از مغز وی است و متاثر از وضعیت جسمانی و روحانی او است میتواند بیانگر شرایط روحی و حتی جسمی افراد باشد، از این رو است که روانشناسان علاقه مند هستند خوابهای بیماران خود را بررسی کنند. لذا تعبیر علمی خواب برای دریافتن شرایط درونی انسانها مسئله ای مورد قبول روانشناسان است. این البته به معنی اعتبار تعبیر خواب برای پیش بینی آینده نیست، و هر خوابی باید برای شخصی که آنرا دیده است تعبیر شود نه اینکه مسئله ای برای همه یک معنی را داشته باشد، مثلا برای کسی که در باغ وحش کار میکند دیدن یک فیل در خواب میتواند معنی متفاوتی با کودکی که اسباب بازی اش یک فیل پلاستیکی است داشته باشد.

5.4- رویاهای راستین

دیدن رویاهای راستین (رویا های صادقه)، یعنی خوابهایی که انسان میبیند و بعدها آن خوابها به واقعیت می پیوندند یکی دیگر از دلایل بسیار رایجی است که باعث میشود برخی از انسانها به وجود روح اعتقاد داشته باشند، در این بخش نشان داده خواهد شد که صحت وجود رویاهای راستین، وجود روح و دنیای دیگری را معنی نمیدهد.

همانطور که در بخش پیشین گفته شد رویاهایی که انسان میبیند نیز همانند افکار انسانها کاملاً ساخته و پرداخته مغز انسان هستند، البته فکر کردن انسانها با خواب دیدنشان تفاوتهای اساسی دارد، اما به هر حال قوه عقلانیت و هوشیاری انسانها در هنگام خواب دیدن نیز فعال است، اگر چه به اندازه زمان بیداری فعال نیست و این خود بخود باعث میشود برخی از فکرهای انسان تا حدودی منطقی باشند؛ با این حساب واقعی از آب در آمدن برخی از خوابها هرگز عجیب نیست، زیرا این خوابها نتیجه عقلانیت انسان هستند و عقلانیت انسانها در برخی موارد میتواند چیزهایی را از روی دانسته ها پیش بینی کند.

بعنوان مثال کاملاً طبیعی است اگر شخصی قرار باشد در یک جلسه امتحان شرکت کند و شب قبل از امتحان خواب ببیند که فردا سر موقع از خواب بلند نشده است، حال اگر فردا واقعاً از خواب بیدار نشود و این رویای او به حقیقت بپیوندد هیچ اتفاق عجیبی نیافتاده است. شرایط محیط و اطلاعاتی که شخص از محیط دریافت کرده است باعث میشود او نگران این باشد که فردا خواب بماند، در نتیجه از آنجا که در مواردی خرد سلیم انسان در دیدن خوابها بی تاثیر نیست، اتفاق افتادن آن خوابها ابدا چیز غیر طبیعی نیست. اگر شخصی پدر پیری داشته باشد این کاملاً طبیعی است که خواب ببیند او مرده است زیرا چنین چیزی کاملاً محتمل است، همه انسانها احتمال میدهند که افراد پیر و فرسوده فوت شوند. اگر شما در طول زندگی خود در مورد 500 نفر خواب ببینید که مرده اند و بطور اتفاقی 2 نفر از آنها بمیرند این ابداً جای تعجب ندارد. همچنین است اگر شخصی علاقه مند باشد حضرت علی یا مریم مقدس و زرتشت و امام زمان را در خواب ببیند. اگر این اتفاق واقعاً در خواب رخ بدهد ابداً تعجبی ندارد، بعد از اینکه شخصی ذهن خود را از آلودگیهای دینی پاک کند نیز ممکن است با آقا امام زمان در خواب ملاقات کند اما اینبار زیر گوش مبارک حضرت بزند و از او بخواهد که خواب او را ترک کرده به لانه خود در چاه جمکران و یا هر چاه دیگر بازگردد.

مسئله دوم که باید به آن توجه کرد همان قضیه دژاوو است که در مورد علت آن بطور کامل توضیح داده شد. در بسیاری از مواقع  ما «گمان میکنیم» که با مفهوم یا صحنه ای از قبل آشنایی داریم و از آنجا که اطمینان داریم که قبلا در آن صحنه حضور نداشته ایم و یا محال است واقعا چنین تجربه ای را داشته باشیم، تنها راهی که باقی میماند این است که ما در خواب این تجربه را داشته باشیم. لذا در بسیاری از مواردی که دژاوو اتفاق می افتد افراد به این نتیجه میرسند که در خواب چنین چیزی را قبلا تجربه کرده اند. این درحالی است که آنها واقعا در خواب چنین چیزی را ندیده اند. به افرادی که این توضیح برایشان قانع کننده نیست توصیه میشود هر روز وقتی از خواب بیدار میشوند خوابهای خود را یاد داشت کنند، درصورتی که اینکار انجام گیرد این افراد بعد از مدتی با مراجعه به خوابهای خود درخواهند یافت که در بسیاری از مواقع آنها تنها «گمان» میکنند که چیزی را از قبل در خواب دیده اند. این مسئله معمولاً در مورد ادعاهای بسیار عجیب و نادری که ادعا میشود در خواب دیده شده اند صدق میکند.

مسئله سوم دیدگاه آماری به این قضیه است.  معمولاً افرادی که گمان میکنند خواب هایشان بعضی وقتها به واقعیت تبدیل میشود و از آنها مثالهایی در این زمینه خواسته میشود، نمیتوانند بیش از 10 مثال ذکر کنند. در مورد بسیاری از افراد این اتفاق تنها یک یا دوبار رخ داده است. با توجه به آنکه برخی مطالعات روانشناسی (37) نشان داده اند که هر انسان بطور متوسط حدود پنجاه موضوع مختلف را در هرکدام از دوره های حرکت سریع چشم خود در خواب میبیند و از آنجا که هر انسانی حدودا در هر شب پنج دوره حرکت سریع چشم را تجربه میکند بر اساس این تحقیق هر شب حدوداً دویست و پنجاه موضوع را در خواب میبیند. اگر فرض کنیم احتمال به حقیقت پیوستن یک رویا یک بر روی یک میلیون باشد، با توجه به جمعیت شش میلیاردی فعلی کره زمین در هر شبانه روز رویای بیش از یک و نیم میلیون نفر بر روی کره زمین به حقیقت خواهد پیوست. لذا بر اساس تئوری احتمال ریاضی این ابداً عجیب نیست اگر شخص در تمامی دوران حیات خود 100 بار واقعا خوابی را ببیند که آن خواب به واقعیت بپیوندد. البته باید توجه کرد که در یک رابطه احتمال باید احتمال اتفاق افتادن هریک از حالت ها باهم برابر باشد که باتوجه به مسئله اول که بیان شد چنین چیزی در مورد رویاها صدق نمیکند زیرا رویاها کاملا جهت دار و تولید شده توسط مغز هستند. لذا اگر قرار باشد بطور دقیق این احتمال را محاسبه کنیم (که در عمل محال است) به عددی بسیار بزرگتر از یک و نیم میلیون نفر در شبانه روز دست خواهیم یافت و در آن صورت به حقیقت پیوستن رویا ها بصورت کاملا تصادفی با توجه به تعداد آنها و تعداد آزمایشها (Trials) کاملاً عادی و محتمل به نظر خواهد آمد. در ریاضیات گسسته قانونی وجود دارد به نام «قانون اعداد حقیقتاً بزرگ» (5) این قانون که معمولا توسط بسیاری از انسانها نادیده گرفته میشود نتیجه میدهد که درصورتیکه احتمال وقوع اتفاقی بسیار پایین باشد ولی تعداد آزمایش ها زیاد باشد آن اتفاق بسیار اتفاق خواهد افتاد. مثلاً اگر بگوییم در هر شب تنها 1 درصد (که احتمال بسیار پایینی است) انسانها رویاهای راستین دارند، نتیجه آن خواهد بود که در هر شبانه روز در کشور ایالات متحده آمریکا 3 میلیون نفر رویاهای راستین خواهند داشت (که مقدار بسیار بزرگی است). پس با توجه به این مسئله آماری کاملا عادی و قابل انتظار است اگر میان برخی  از چیزهایی که یک شخص در خواب میبیند و آنچه در واقعیت اتفاق می افتد بطور تصادفی اشتراکاتی وجود داشته باشد.

مسئله چهارم روبرو شدن با افراد مذهبی است که ادعا میکنند خواب دیده اند. بسیاری از افراد شدیدا مومن و مذهبی برخی از اوقات ادعاهای عجیب غریبی در مورد خوابهایشان میکنند. تجربه نشان داده است که این افراد در مورد اتفاقات اطراف خود که واقعیت آنها بر همه آشکار است نیز دروغ های شاخدار میگویند. در مورد موارد واقعی و چیزهایی که آنها ادعا میکنند در واقعیت دیده اند نیز نمیتوان به این جماعت پست فرومایه و دروغگوی فاسد اعتماد کرد، چه برسد به اینکه به آنچه ادعا میکنند در خواب دیده اند اعتماد کرد. باید توجه داشت که انسانهای مذهبی خیلی راحت و با کمال میل دروغ میگویند و از نظر برخی از فلاسفه اسلامی مثل غزالی دروغ گفتن برای تقویت ایمان افراد نه تنها اشکالی ندارد بلکه ثواب نیز دارد. دروغ گفتن شرعی که به تقیه معروف است در میان شیعیان نه تنها یک امکان بلکه در مواردی یک ضرورت است. لذا باید توجه داشت بسیاری از ادعاهایی که برخی از افراد معلوم الحال کم خرد و بی اخلاق مذهبی در اینگونه موارد مطرح میکنند اساساً دروغ هستند و این افراد بیمار واقعا چنین چیزهایی را خواب ندیده اند. دین گرایان برای ترویج اباطیل دینی خود از گفتن هیچ دروغی ابایی ندارند و در صداقت گفتاری آنها همیشه باید بسیار بسیار شک کرد و با احتیاط رفتار کرد و هیچ دلیل خوبی برای اینکه این ادعاهای آنان پذیرفته شود وجود ندارد.

با در نظر گرفتن این چهار توضیح، آشکار است که رویاهای راستین علی رغم آنچه معمولاً فرض میشود اساسا چیزهای عجیب و غیر قابل توجیهی نیستند. این درحالی است که حتی اگر این توجیه ها نیز وجود نداشتند، بازهم دلیلی برای اعتقاد به روح و دنیای فرا مادی وجود نخواهد داشت. زمان آن رسیده است که انسان عادت تاریخی غیر خردمندانه خود را که ندانسته های خود را به موجودات نامرئی و فراطبیعی نسبت میدهد کنار بگذارد. اگر ما دلیل چیزی را ندانیم تنها باید بگوییم که نمیدانیم، نه آنکه دلایل فراطبیعی و خرافاتی برای آن در نظر بگیریم. چه دلیلی وجود دارد که باعث دیدن خوابهای راستین این روح انسان باشد که تاثیر گذار باشد، شاید این گوراگورا، بابانوئل، دختر شاه پریون و یا لولو خور خوره است که باعث میشود ما رویاهای راستین داشته باشیم!

البته این بد آموزی و کج اندیشی در میان مردم ما ظاهراً برخاسته از آموزه های قرآنی است.  در سوره انفال آیه 43 به این اشاره شده است که خداوند پیش از جنگ بدر میزان لشکر دشمن را به آنها «منظور مسلمانان است» کم تر از آنچه واقعاً هستند نشان داده است و اگر بیشتر نشان میداد آنها در جنگیدن مناقشه میکردند بنابر این خداوند توسط خواب تصویری دروغین برای آنها از جنگ پخش میکند تا مشتاق به جنگیدن شوند (توجه کنید که حتی خدای مسلمانان نیز دروغگو است و به مسلمانان دروغ گفتته اس). سوره صافات آیه 102 میگوید که ابراهیم در خواب دیده بود که باید پسرش را ذبح کند و در شرف عمل کردن به این خواب خود بوده است. در سوره یوسف آیه 4 یوسف خوابی میبیند که پدرش بعدا آنرا برای او تعبیر میکند و اتفاقی که پدرش پیش بینی کرده ات واقعا می افتد و خداوند به یوسف تعبیر خواب می آموزد. در همان سوره آیه 43 پادشاه خوابی میبیند و آن خواب توسط یوسف تعبیر میشود. گذشته از قرآن بسیاری از اتفاقات و باورهای مذهبی بویژه در تشیع کاملا مبتنی بر خواب هستند. مثلا مسجد جمکران بر اساس خوابی که شیخ حسن بن مثله جمکرانی دیده است، یا به دروغ گفته است که دیده است بنا شده است و مادر امام زمان نیز توسط خواب از اینکه در آینده با امام حسن عسکری ازدواج خواهد کرد آگاه شده است. اصولا رویاها در میان قدما بسیار جدی گرفته میشدند. در امپراطوری رم، بعضی از اوقات رویاهای افراد به مجلس سنا ارسال میشد تا اعضای مجلس راجع به آنها با یکدیگر بحث و نتیجه گیری کنند، این کار مشابه کاری است که اسلامگرایان انجام میدهند و از روی استخاره تصمیمات کشوری میگیرند.

به کسانیکه بعد از این توضیحات بسیار متعجب از وجود خوابهای راستین هستند توصیه میشود خوابهای خود را یاد داشت کنند، زیرا یاد داشت کردن و ثبت کردن رویاها میتواند نتیجه بهتری در مورد خواب به انسان بدهد. البته گفته میشود پنج دقیقه بعد از هر خواب، انسان 50 درصد آنرا فراموش میکند و 10 دقیقه بعد، انسان 90% آنرا فراموش میکند. بنابر این یاد داشت برداری از خواب بسیار دشوار است. اگر قصد یادداشت برداری از خوابهای خود دارید سعی کنید بعد از برخاستن از خواب از جای خود چندان تکان نخورید، ضبط صوت و یا کاغذ و قلمی در کنار خود از شب قبل آماده داشته باشید.

6- نتیجه گیری

آشکار است که باور به روح ریشه در خیالبافی های انسانهای پیشین دارد و پایه و اساسی علمی و فلسفی ندارد، و دلایل معتبر و یا شواهد علمی معتبری برای باور داشتن به آن وجود ندارد، بنابر این در نظر یک انسان خردگرا باور به وجود روح تنها به دلیل اینکه این باور از فیلتر خرد عبور نمیکند، باوری غیر معقول و غیر خردمندانه است.

7- توضیحات

(1)- این عبارت از جمله عبارات بی معنی است که نه معنایی فلسفی دارد نه معنایی فیزیکی خداباوران به استفاده از آن و عبارات شبیه آن مانند «نیروی برتر»، «انرژی متافیزیکی» و غیره علاقه خاصی نشان میدهند.

(2) – Positron Emission Tomography  و Magnetic Resonance Imaging

(3)- Neuroscience، رشته ای علمی است که بررسی اعصاب و دستگاه عصبی میپردازد و به دو شاخه بررسی مغز و نخاع و همچنین بررسی ارگانهای جانبی بدن میپردازد.

(4)- بسیاری از اطلاعات این بخش از دانشنامه فلسفی دانشگاه استندفورد نقل شده است. برای دسترسی به این منبع اینجا را کلیک کنید.

(5)- متن انگلیسی De Anima از اینجا قابل دسترسی است.

(6)- گویا اینکه مغز جایگاه تفکر است مسئله ای بسیار پیچیده برای قدما بوده است، در قرآن نیز به خطا از قلب بعنوان مرکز تفکر یاد شده است، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام «قلب جایگاه تفکر» مراجعه کنید.

(7)- Can Science Explain the Soul, by Jeffrey Ernest Foss page 3

(8)- به نظر برخی از فلسفه دانان هیچ ایده ای در فلسفه کاملاً نمیمیرد، همواره افرادی هستند که مضحک ترین ایده های فلسفی را نیز همچنان باور دارند. از مهمترین افرادی که به ایده دوگانگی روه همچنان معتقد است سر جان اکلس (Sir John Eccles) برنده جایزه نوبل در رشته پزشکی است.

(9)- Pineal Gland

(10)- Descartes, Mediations, in philosophical writings, 2:10

(11)- این آزمایش بسیار مهم توسط راجر اسپری با هدف درمان بیماری صرع انجام گرفت و موجب شود او در سال 1981 جایزه نوبل پزشکی را ببرد. اطلاعات بیشتر را میتوانید در اینجا بیابید.

(12)- شبیه سازی سلولها تقریباً هیچگاه دقیق نخواهد بود، زیرا علاوه بر این واقعیت که سلول ها بر اساس اطلاعات DNA ساخته میشوند، شرایط محیطی نیز بر شکل گیری سلولها تاثیر مستقیم میگذارند، شبیه سازی دقیق سلولها نیازمند ایجاد دقیق آن عوامل است که اینکار در عمل تقریباً غیر ممکن است، زیرا نمیتوان فهمید که بر هر سلول در هر زمانی چه گذشته است و آنچه بر آن گذشته است را بر سلول جدید نیز گذراند.

(13)- به سوره فاطر آیه 11 و سوره واقعه آیه 60 مراجعه کنید.

(14)- http://www.efmoody.com/estate/lifeexpectancy.html

(15)- Natural Selection

(16)- The First Chimpanzee, In search of human origins, Jon gibbin and Jeremey Cherfas Page 1.

(17)- به آزمایش میلر مراجعه کنید

(18)- بسیاری از مطالب این بخش برگرفته از کتاب Whatever Happened to the Soul:Edoted by Warren S.Brown میباشند.

(19)- دکتر Robert Hare، پروفسور برجسته روانشناسی جرمشناسی در دانشگاه UBC است، تارنمای دکتر هار را در اینجا بیابید.

(20)- Robert D.Hare Without Conscience: The Disturbing World of the Psychopaths among Us.

(21)- The Astonishing Hypothesis, by Francis Crick

(22)-  Roger Wolcott Sperry

(23)- جزئیات بیشتر را در نوشتارهایی با فرنام عقبه بن ابی معیط  و نضر بن الحارث مطالعه کنید.

(24)- مراجعه شود به کتاب معارف قرآن (3-1)، ص 349 نوشته آیت الله مصباح یزدی.

(25)- باید توجه کرد هوا و هر چیز کاملاً شفاش دیگری نیز غیر قابل دیدن و غیبی است اما ماوراء طبیعی نیست، بنابر این کلمه غیب به هیچ عنوان برابر با ماوراء طبیعی بودن نیست.

(26)- مراجعه شود به ترجمه فارسی سیرت رسول الله، ابن هشام پوشینه دوم صفحه 749.

(27)- مراجعه شود به تهافت الفلاسفه، ص 284، امام محمد غزالی.

(28)- به این افراد ترانسکشوال (Transexual) گفته میشود.

(29)- سوره زخرف آیه 71 نوشته است هر آنچه مومنان نفسشان در بهشت آرزو کند برایشان فراهم خواهد شد.

(30)- Ouija Board

(31)- Ideomotor effect

(32)- Nietzsche, F. HUMAN, ALL TOO HUMAN, aphorism #5.

(33) – برای اطلاعات بیشتر در این زمینه مراجعه کنید به «نظرهای علمی درباره دین، پیدایش و تکامل دین» نوشته دکتر احمد ایرانی مراجعه کنید.

(34)- Allan Hobson and Robert McCarley

(35)- برای اطلاعات بیشتر در مورد این تئوری

(36)- Law of truly large numbers

(37)- ترنس هینس (Terence Hines) مینویسد «در هر REM حدود 5 رویا با موضوعات مختلف دیده میشود که کم و بیش با یکدیگر رابطه داستانی نیز دارند»، بنابر این هر انسان عادی حدوداً 250 خواب در هر شب میبیند.

مناظره با آقای مرتد پیرامون جعلیات تاریخی اش

چرا من این مناظره را انجام میدهم؟

هدف من از انجام این مناظره روشن کردن و افشا کردن برخی از جعلیاتی است که ناسیونالیست های افراطی در نقد اسلام انجام میدهند.  شاید پرسیده شود که جعلیات این افراد چه ارتباطی با من دارد، پاسخ این است که هر دانایی نسبت به جعلیاتی که اطرافش انجام میگیرد مسئولیت دارد و اگر آن جعلیات و دروغها را افشا نکند خیانت به حقیقت و خرد آدمی کرده است. افزون بر این در بسیاری از مواقع از من پرسشهایی میشود که مربوط به همین جعلیات است و از آنجا که من آنها را پشتیبانی نمیکنم، این را برای خویش آسوده تر میبینم که بطور کتبی و دقیق و موشکافانه تا جایی که ممکن است و یکبار برای همیشه به بررسی این جعلیات بپردازم تا اینکه بخواهم بطور موردی برای هر پرسشگری پاسخی بنویسم.

من باور دارم جعل کردن تاریخ کاری بسیار ناشایست است، بویژه وقتی که اهداف و امیال پلید قوم گرایانه و نژاد پرستانه و ناسیونالیستی افراطی که بطور غیر تصادفی معمولاً فاعلان آن از طرفداران نظام پادشاهی هستند، پشت آن قرار گیرند، و از آنرو که بر تعداد این جاعلان و دروغگویان اگر سکوت افرادی چون من ادامه یابد هر روز افزوده خواهد شد من بر خود اینرا بایسته میدانم که گامهایی هرچند کوتاه در راه روشن کردن این جعل ها و رسوا کردن جاعل ها بردارم و انجام این مناظره نیز در این راستا است.

دلیل دیگر این است که این مطالب جمع آوری شده در این مناظره سرتاسر مربوط به اسلام هستند، و علاوه بر اینکه جعلیات برخی افراد را رد میکنند، حقایق متعددی را راجع به تاریخ اسلام از معتبر ترین منابع تاریخی آن افشا میکنند و برخی از این مطالب بسیار جالب و دانستنشان برای اسلام ستیزان و مسلمانان حقیقت جو شایسته و بایسته است، هدف دیگر من از انجام این مناظره این است که امید دارم این بخش های مهم یاد پنهان مانده از تاریخ بتواند تحولی را در ذهن کسانی ایجاد کند.

آقای مرتد (دانش پرست، کاوه بیخدا و…) کسی است که من وی را برای رویارویی در این مناظره برگزیده ام زیرا ایشان همواره این جعلیات را مطرح میکنند و به دلیل انتقادهای من به این جعل ها برآشفته اند و رو به دشمنی و سنگ اندازی آورده اند و از تاریکی تیر به سوی روشنی میزنند، این مناظره شانسی است برای آقای مرتد تا نشان دهد سخنانش راجع به تاریخ اسلام که من در اینجا به آنها اشاره میکنم جعل های تاریخی نیستند، این مناظره همچنین فرصتی است برای دیگران تا دریابند علت دشمنی های آقای مرتد با من و همفکران من چیست. هر پاسخی از آقای مرتد در پاسخ به این نوشتار بر روی همین تارنما منتشر خواهد شد.

چرا جعل کردن تاریخ کاری ناشایست است؟

گمان نمیکنم کسی به جد باور داشته باشد که تحریف کردن تاریخ کاری شایسته است، اما به هر روی دستکم چهار دلیل را میتوان برای اثبات اینکه جعل کردن تاریخ کاری ناشایست است بیان کرد، این دلایل گاهی وظیفه گرایانه و ناپیامدگرایانه و گاهی پیامدگرایانه و سودمندگرایانه  هستند.

دلیل نخست. معمولاً کسانی که جعل میکنند اهداف سیاسی دارند. تاریخ – شرح وقایعی که در گذشته رخ داده است، قهراً خود بخشی از واقعیت است، بنابر این کسی که جعل تاریخی میکند میخواهد واقعیت را به نفع اهداف سیاسی اش تحریف کند، آنچه درست است را نادرست نشان دهد و عده ای را به عملی وا دارد که در صورتی که اطلاعات درست به آنان داده میشد دست به آن کار نمیزدند، این خود مصداق بارز شیادی و در نتیجه کاری اخلاقاً نادرست و ناشایست است.

دلیل دوم. بسیاری از اسلام ستیزان گمان میکنند اسلامگرایان بطور کلی ابله هستند. اما این درست نیست، اسلامگرایان تنها در پذیرش باورهایشان ابلهانه رفتار میکنند، یعنی مشتی باورهای نادرست را یکباره میپذیرند، در حالی که در نقد دیگران و دفاع از باورهایشان گاهی اوقات بسیار هوشمندانه برخورد میکنند، واقعیت آن است که دین داران آموخته اند که در مورد باورهایشان موشکافانه و نقادانه فکر نکنند، اما ممکن است در سایر موارد از این توانایی بشری استفاده کنند. این است که دروغ گفتن در مورد تاریخ و اسلام سرانجام خوبی نخواهد داشت و اسلامگرایان دروغ بودن آنرا دیر یا زود افشا خواهند کرد و از این طریق خواهند گفت که اسلام ستیزان اساساً دروغگو و جاعل هستند و برخی از عوام نیز اینرا باور خواهند کرد، حال آنکه جاعل بودن دسته ای از جماعتی بدان معنی نیست که تمام آن جماعت جاعلند ولی دانسته بسیار ساده، این کمتر در حد فهم عوام نا آشنا با منطق است.  اسلام ستیزان و خردگرایان نیاز دارند که با نشان دادن صداقت و راستی از خود اعتماد مردم را جلب کنند تا بتوانند روشنگری کنند، این است که جعل کنندگان به مثابه دوستان نادان در میان اسلام ستیزان هستند، و کسانی هستند که بنیان اسلام ستیزی را سست میکنند و تلاش میکنند دیوار خردگرایی را با خشت های کج بنا کنند و از درون به جنبش خردگرایی و روشنگری ایران صدمه بزنند و آنرا از معنی تهی کنند. حال آنچه اهمیت دارد این است که خود اسلام ستیزان پیش از اسلامگرایان به نقد جاعلان بپردازند و پیش از اینکه دشمن چنین کند خودشان علف های هرز این حرکت را بچینند و کشت خردگرایی را بهتر داشت کنند.

دلیل سوم. به یاد دارم در پاسخ به اعتراضی که مهندس بهرام مشیری به تحریفات آقای فولادوند کرده بود، ایشان با همان الفاظ بسیار شنیع و زشت میگفتند که حال فرض کنیم یک وطن پرست برای میهنش این داستان را ساخته است، آیا اینکار آقای مشیری درست است که در مقابل چنین کاری بایستد؟ آری به روشنی میتوان در چهره افراد ناسیونالیست افراطی دید که آنها گمان میکنند با تحریف تاریخ به نفع ایرانیان، در واقع به میهنشان خدمت میکنند، اما این اشتباه بزرگی است. هر چقدر هم که آدمی خود را از حقیقت پنهان کنند، حقیقت سر انجام آدمی را خواهد یافت. ممکن است افرادی را بتوان برای مدت کوتاهی با جعل کردن خوشحال کرد و برای آنها هویتی کاذب بوجود آورد اما آنها سرانجام واقعیت را خواهند فهمید و فهم واقعیت در چنین مواقعی چیزی جز سر خوردگی و افسردگی را برای آدمی به بار نخواهد آورد.  من خود این مسئله را به نزدیک تجربه کرده ام، یکی از یاوه گو ترین نویسندگان ایرانی که کتابهایی را تحت نام ترجمه تالیف میکند، ذبیح الله منصوری است. از نزدیکان خویش کسی را میشناختم که کتاب «سرزمین جاوید» او را مطالعه کرده بود و در هر مجلسی با شوق و شادمانی از آنچه در آن کتاب خوانده بود تعریف میکرد. روزی این شخص با فردی فرهیخته و دانا در مورد تاریخ ایران برخورد کرد و وقتی فهمید که ذبیح الله منصوری بسیار در کتابهایش یاوه گویی میکند دریافت که آنچه تابحال درست میپنداشته چیزی نیست جز تحریفات شخصی جاعل. این برخورد باعث شد تمام هویت مجعولی که برای او ساخته شده بود و بدان خوی گرفته بود ناگهان و به یکباره شکسته شود و این ضربه روحی بزرگی برای شخص بود بگونه ای که تقریباً کتاب خوانی را برای همیشه کنار گذاشت. آری اگر کسی میخواهد ایرانیان را به هویتی سالم، پویا و سازنده برساند نباید این هویت را مبتنی بر دروغ و تحریف کند چون هویت کاذب نتیجه خوبی را ببار نخواهد آورد. دروغ گفتن به نفع ایران، نه تنها خدمتی به جامعه ایران نمیکند بلکه ضربه ای است به ایرانیان و در دفاع از ایران باید در مقابل جعل ایستاد.

دلیل چهارم. جعل کردن کاری است آخوندی، کشیشی، خاخامی و موبدی و استالینی. طبقه نامیمون روحانیت در طول تاریخ بسیار دست به خلق واقعیت زده است و داده های تاریخی را با اهداف سیاسی و اجتماعی خود دگر کرده است. واقعیت را باید کشف کرد نه اینکه چیزی غیر واقعی را واقعی نشان داد (خلق واقعیت). اسلام ستیزان نیز اگر قرار باشد همچون طبقه روحانیت جعلیات و یاوه به خورد ملت بدهند و آنها را در لجنزار باورهای دروغین غرقه سازند دیگر فرق چندانی با آنها ندارند. اسلام ستیزی اگر با خردگرایی همراه نباشد و بخواهد همچون سایر ادیان مشتی باورهای غلط ناشی از احساسات و عواطف و یاوه های عوام پسند را به مردم تحویل دهد ارزشی ندارد و بر خردگرایان است که در مقابل این بی ارزشی بایستند. باورهای غلط و دروغین کردار آدمی را زشت و منحرف از راستی میکنند، پشت هر کردار ناشایست و نادرستی معمولاً باور نادرستی خوابیده است.

پس از این توضیحات و مقدمات اکنون شایسته است که به بررسی جعلیات آقای مرتد بپردازیم.

جعل تاریخ در مورد سلمان فارسی

از جعل های رایج افراد ناسیونالیست افراطی این است که میگویند اسلام را اساساً سلمان فارسی ساخته است، میگویند او از شاهزادگان یا درباریان دربار ساسانیان بوده است و با هدف براندازی حکومت ساسانی اسلام را میسازد تا در پی آن بدینسان ایران را نابود کند. انگیزه های این افراد از این جعل برای من هنوز آنگونه که باید و شاید روشن نیست، اما به یاد دارم  که آقای فولادوند هرگاه به نکته ای مثبت در تفسیرش از قرآن بر میخورد آنرا به سلمان فارسی نسبت میداد، شاید انگیزه این باشد که بگویند آنچه اعراب به اسلام داده اند مطلقاً بد است و اگر چیز خوبی نیز در اسلام باقی مانده آن چیز اصالتاً مال ایرانیان است. افزون بر این حرکت های سیاسی که بر نادانی افراد و احساسات و عواطف عوام مبتنی هستند همواره نیاز به درست کردن دشمن تخیلی دارند، به نظر میرسد ناسیونالیست های افراطی نیز به نوعی تلاش میکنند با تاکید بر این نکته و کار زشت سلمان وی را با ایرانیان مسلمان فعلی مقایسه کنند و همانطور که او را یک خائن میدانند ایرانیان مسلمان را نیز خائن به ایران و ایرانی جلوه دهند. من بطور مطلق با این انگیزه دوم مخالف نیستم، یعنی مخالف این نیستم که ایرانیان دریابند اسلام دشمن بزرگی برای بشریت و در نتیجه ایرانیان است،  اما به هر روی این نکته را باید همواره به یاد داشت که هدف هیچگاه وسیله را توجیه نخواهد کرد و جعل تاریخ نه به این بهانه و نه با ارایه ی هیچ دلیل مشابه دیگری هرگز شایسته نبوده و کاری غیر اخلاقی است. اگر قرار است ایرانیان دریابند که اسلام مضر به حال آنان و میهنشان است باید اینرا از روی واقعیت ها و اطلاعات دست در یابند نه از روی جعلیات و دروغ. از نگر اخلاقی؛ آنچه در اینجا مهم است و باید بدان توجه شود، این است که ما، انسانهایی که در زمان کنونی زندگی میکنیم، هیچ مالکیتی نسبت به آنچه در تاریخ اتفاق افتاده است نداریم و تنها بازگو کنندگان و یا یابندگان این واقعیات هستیم. از همین رو ما نمیتوانیم حتی در هنگامی که این امر به سودمان باشد و یا اگر سبب نتایج مثبتی در خود شوند، دگرگونی هایی در آن بوجود بیاوریم. زیرا ما با انجام چنین کنشی مرتکب دروغگویی شده ایم. گذشته از انگیزه های این افراد، اگر قرار باشد این سخن جعل نباشد مدافعان آن باید دستکم درستی دو گزاره زیر را اثبات کنند:

1- سلمان فارسی شاهزاده، مغ یا از هر گروه دیگر از درباریان بوده است.

2- سلمان فارسی پیش از 40 سالگی محمد-یعنی سنی که وی در آن ادعای پیامبری کرد، در مکه محمد را ملاقات کرده است.

گزاره نخست کاملاً نادرست است، سلمان فارسی  که نام اصلی او روزبه بوده است، از طبقه دهقانان بوده است و تقریباً تمامی منابع معتبر تاریخی حاکی چنین روایتی از زندگانی او هستند. قدیمی ترین نوشتاری که میتوان پیرامون سلمان فارسی در کتب تاریخی یافت احتمالاً مربوط به ابن اسحق است، ابن اسحق در مورد سلمان فارسی از عاصم بن عمر الانصاری، به نقل از محمود بن لبید از قول عبدالله ابن عباس گفته است (1):

«حدثنی سلمان الفارسی من فیه، قال: کنت رجلا فارسیا من اهل اصبهان من اهل قریه یقال لها: جی، و کان ابی دهقان قریته»

«سلمان مرا گفت: من مردی پارسی از اهالی روستایی در اصفهان  بودم که آنرا جی میخواندند. و پدرم دهقان آن روستا بود.»

از طبقه دهقان بودن سلمان فارسی موضوعی است که در در منابع متعدد دیگری نیز تکرار شده است که در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم (2):

دلائل النبوه، ج 1، ص 258، و البستی، کتاب الثقات، ج 1، ص 249 و ابن کثیر، السیره النبویه ج1، ص 296 و 297 و المقدسی البدء والتاریخ، ج 5 ص 110 و ابن سعد الطبقات الکبری ج7، ص 318 و ابن الجوزی صفه الصفه، ج1، ص 523، و بحار الانوار ج 22، ص 355، و الذهبی تاریخ اسلام و طبقات المشاهیر و الاعلام ج2، ص 158 و شیخ صدوق، اکمال الدین و امام النعمه، ص 162.

در مورد طبقه دهقانان در زمان ساسانیان داده های تاریخی فراوان است، دهقان ها را نباید با کشاورزهای امروزی اشتباه گرفت، آنان صاحبان املاک در روستاها بودند و وظیفه دفاع از منطقه شان را خود بر عهده داشتند اما نه با مغان و نه با درباریان به هیچ عنوان اینهمانی ندارند.  بنابر این هیچ سند تاریخی معتبری از کتب اصلی تاریخ اسلام وجود ندارد که مربوط به تاریخ نویسان نزدیک به سلمان فارسی باشد و گفته باشد که او یک شاهزاده، مغ یا درباری بوده است، بنابر این، این نظریه ناسیونالیست های افراطی اساساً باطل است که میگویند وی از مغان، شاهزادگان و یا حتی از درباریان بوده است.

گزاره دوم نیز کاملاً نادرست است سلمان فارسی در مدینه محمد را ملاقات میکند. طبیعتاً اگر قرار است سلمان فارسی اسلام را ساخته باشد، او باید پیش از اینکه محمد ادعای پیامبری کرده باشد او را ملاقات کرده باشد. محمد در 40 سالگی و در مکه ادعای پیامبری خود را مطرح کرده است و منبع معتبر تاریخی وجود ندارد که گفته باشد او در مکه محمد را دیده است. ابن هشام این مورد را نیز تایید کرده است (2) و از قول سلمان گفته است به دلیل بردگی او در مدینه بخت دیدن محمد را نداشته است تا اینکه محمد به مدینه هجرت میکند، افزون بر او منابع زیر نیز اینکه سلمان در مدینه محمد را برای نخستین بار ملاقات کرده است تایید کرده اند:

ابن هشام، السیره النوبیه، ج1، ص 233، ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 6، ص 16، و 17 و ج 7 ص 318، الامام احمد بن حنبل، مسند، ج 5، ص 443. ابن قتیبه، المعارف، ص 270، تاریخ طبری، ج 2، ص 566، کتاب الثقات، ج 1، ص 254، طبقات المحدثین باصبهان، ج 1، ص 213، کمال الدین و تمام النعمه، ص 162 و 163، رجال صحیح مسلم، ج 1، ص 274.

بنابر این روشن است که اسلام نمیتواند تماماً ساخته سلمان فارسی باشد، اگر او تاثیری بر اسلام داشته است، تاثیر او پس از ادعای بعثت محمد است و تاثیر او بر روی قرآن نیز تنها در دوران مدنی زندگی محمد و بر روی آیات و سوره های مدنی قرآن است.  دکتر شجاع الدین شفا نیز در نوشته ای که بر روی یکی از سایتهای منصوب به ایشان بر روی اینترنت قرار دارد (3) به بررسی این جعل تاریخی پرداخته است و خواندن نظر ایشان در این مورد نیز خالی از لطف نیست، ایشان گفته اند:

داستان سلمان پارسی و محمد

در ارتباط با زندگی سلمان فارسی و نقش او در شکل گيری اسلام، به اظهار نظربعضی ها مبنی بر اين است که سلمان يک پرنس انقلابی زرتشتی بوده که ميخواسته از راه بر اندازی شاهنشاهی ساسانی بدست تازيان، تاج و تخت خود را باز گيرد، و بهمين جهت خود او در جنگ قادسيه يکی از فرماندهان سپاه عرب بوده، ولی دو سال و نيم پس از آن در گذشته است.

نميدانم واقعا برداشت اين افراد از اسلام و طرح اين مطلب چيست يابرداشت من اين بوده است و يا اشتباه ميکنم، ولی اگر درست باشد ميبايد تذکر دهم که اين برداشت، تا آنجا که من ميدانم، با واقعيت های تاريخی تطبيق نميکند، زيرا که اولا هيچ دليلی برای اينکه اين فرد کاملا معمولی و از يک خانواده محقر رامهرمز يا جی اصفهان مقام پرنسی داشته باشد در دست نيست. ثانيا در هيچ جا از فرماندهی نظامی او در جنگ قادسيه نام برده نشده، ثالثا وی نه تنها دو سال و نيم بعد از جنگ قادسيه (که در سال 14 هجری روی داده) وفات نکرده، بلکه تا 22 سال بعد از آن نيز زنده بوده و در سال 36 هجری در گذشته است، و اين تاريخ در سنگ مزار او در مدائن (تيسفون ساسانيان) که وی سال های زیادی از جانب دستگاه خلافت حکومت آنجا را داشت، قيد شده است.

تا آنجا که ميتوان با اطمينان گفت اين است که وی از نفوذ افراطی طبقه موبدان زرتشتی در امور کشور مانند بسياری از ايرانيان ديگر ناراضی بوده و شايد بهمين دليل نخست به گرايش مزدکی که گرايشی انقلابی بوده روی آورده ولی بعد از سرکوبی اين جنبش در زمان انوشيروان، به آئين مسيحی گرويده و جلای وطن کرده و طی يک گيرودار به اسارت يک قبيله عرب بنام بنی کلب در آمده و به عنوان برده به خريد و فروش گذاشته شده و سر انجام در يثرب (مدينه کنونی) توسط محمد خريداری و بعد آزاد شده است.

اين موضوع که بعدا مورخان مسلمان مطرح کرده اند که علت سفر وی به خارج از کشورش جستجوی پيامبری از ميان قوم عرب بوده که درانجيل از ظهور بنام فارقـليط ( به معنی احمد يا محمد) خبرداده شده بود طبعا افسانه ای بيش نيست که مورخان اسلامی نظاير آنرا در مواردی ديگر نيز بار ها و بار ها ساخته و پرداخته اند.

در شکل گيری قرآن، به احتمال بسيار، با توجه به اطلاعات جامع سلمان در ارتباط با آئين های مسيحی و زرتشتی و بخصوص مانوی، نقش وی نقشی اساسی بوده است، بطوريکه حتی در دوران خود محمد نيز اين شايعه در ميان اعراب مکه و مدينه رواج داشته است . ولی آنچه کمتر بدان اشاره ميشود نقش بسيار مهم و سرنوشت ساز سلمان در جلوگيری از شکست حتمی مسلمانان مدينه در برابر مهاجمان قريش در جنگ معروف به جنگ خندق است که در سال 6 هجری روی داد و چون به توصيه سلمان محمد به پيروان خود دستور حفر خندقی را گردآ گرد مدينه داد که ايرانيان و بيزانسی ها با آن از دير باز آشنا بودند ولی اعراب از آن اطلاعی نداشتند، نيروی بيست هزار نفری قريش و متحدانش امکان ورود به مدينه را نيافتند و بعد از يک محاصره چند هفته ای به ناچار بازگشتند.

در کشمکش سياسی که بعد از درگذشت محمد بر سر جانشينی او ميان ابوبکر و عمر از يکسو و علی از سوی ديگر در گرفت، سلمان به اتفاق شش تن ديگر جانب علی را گرفتند و اکثريتی بيشتر جانب ابوبکر و عمر را. در دوران خلافت عمر، سلمان از جانب وی به حکومت مدائن بر گزيده شد، ولی اين حکومت بسيار ضعيف بود،زيرا سلمان بيشتر مردی پارسا و درويش مسلک بود تا مدير و فرمانروا، بطوريکه حتی از دريافت حقوق ماهانه اش نيز خودداری داشت و با پولی که از بافتن زنبيل بدست مياورد امرار معاش ميکرد. بعد از قتل عمر و در دوران خلافت های عثمان و علی، وی همچنان دوست نزديک علی باقی ماند، ولی بعد از قتل علی نشان زيادی تا هنگام درگذشت سلمان از وی در دست نيست.

پس از مرگ سلمان، فرقه غلات شيعه برای او مقامی بسيار بلند قائل شدند، بطوريکه فرقه معروف به سلمانيه يا نصريه او را در يکنوع تـثـليث شبه مسيحی در رديف محمدو علی جای دادندو مدعی شدند که خدا در جلوه اين سه نفر مجسم شده است. حديث هائی ساخته شد که بموجب آنها سلمان عيسی مسيح را به چشم ديده و عمری 350 و 400 ساله داشته است. تاريخ گزيده نيز نسبت او را بدخشان بن ارجعيت بن مرد سالار معرفی کرد (که شايد فرضيه آقای فولادوند در باره پرنس بودن او از آنجا ناشی شده باشد).

در قلمرو پژوهشگران غير مسلمان، بهترين بررسی را در باره سلمان ميتوان در اثر معروف «سلمان پاک» Luis Massignon و در رساله ای با عنوان:

Salman-e pak and the spiritual beginning of Iranian Islam نشريه K.R. Kama Institute چــــاپ بمبئی و نيـز انشارات Society Des Etudes Iraniennes چاپ سالهای دهه 1930 در پاريس يافت.

شجاع الدين شفا

حقایق تاریخی در مورد سلمان فارسی

روشن است که سلمان فارسی علی رغم اینکه موسس اسلام نبوده است، بسیار بر روی اسلام تاثیر گزار بوده است، و موسس نبودن او هرگز به معنی بی تاثیر بودنش در روند تکامل اسلام نیست.سلمان فارسی یقیناً از موثر ترین شخصیت های تاریخ اسلام بوده است و ظاهراً از داناترین افرادی بوده است که اطراف محمد را فرا گرفته بودند. از تاثیر های سلمان فارسی بر روی اسلام و قرآن میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

1. آموختن قرآن به محمد.در قرآن آیه ای ای بسیار جالب وجود دارد که میتوان رد پای سلمان فارسی را در آن دید.

سوره نحل آیه 103

وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ.

ما مى‏دانيم كه آنها مى‏گويند: «اين آيات را انسانی به او تعليم مى‏دهد!» در حالی كه زبان كسی كه اينها را به او نسبت مى‏دهند عجمی است؛ ولی اين (قرآن)، زبان عربی آشكار است!

از این آیه میتوان فهمید که محمد در زمان خودش محکوم به این میشده است که قرآن را شخصی به او می آموزد و او به دروغ آنرا به خود و دوست خیالی اش الله نسبت میدهد. همچنین میتوان فهمید که آن شخص یک عجمی بوده است. واژه عجمی به معنی غیر عرب است و تنها به ایرانیان گفته نمیشود، برای نمونه اعراب به رومی ها نیز عجمی میگفتند. در مورد اینکه آن شخص غیر عرب چه کسی بوده است مفسرین مسلمان قرآن نظرات مختلفی دارند و بسیاری از آنها معتقدند آن عجمی ممکن است سلمان فارسی بوده باشد. (4). نکته بی ارتباط ولی بسیار پر اهمیت این است که الله محمد چه استدلال ابلهانه و ضعیفی در رد این اتهام آورده است. آیت الله طباطباعی نیز در المیزان به ضعیف بودن این استدلال اشاره کرده است (5)، دوست مسلمانی در گفتگویی که با او پیرامون این آیه داشتم توضیح جالبی میداد، او میگفت این مسئله همانند آن است که شخصی به ویلیام شکسپیر از بزرگترین شعرای انگلستان و جهان بگوید که تو اشعار خود را از یک شخص فرانسوی یاد گرفته ای، حال آنکه اشعار شکسپیر از نگر ارزشهای زبانی و ادبی در حد کمال است و حتی یک انگلیسی ادیب و تحصیل کرده نیز نمیتواند همچون شکسپیر بنویسد.

پاسخ به این استدلال نما بسیار ساده است، به او گفتم نخست اینکه قرآن از نگر ادبی و حتی قواعد عربی دارای ایراداتی است  (6) دوم اینکه کاملاً ممکن است یک شخص فرانسوی محتویات اشعار شکسپیر (مثلاً داستان مکبث) را برای او به زبان انگلیسی دست و پا شکسته بگوید و شکسپیر که خود یک ادیب است آنرا با ادبیاتی برجسته و عالی بنگارد. از همین آیه و آیاتی از این دست میتوان به سادگی دریافت که قرآن نمیتواند با فرض وجود خدا، از طرف خدا باشد، از سازنده جهان و موجودی علیم انتظار میرود استدلالهای بهتر و دقیقتری در آخرین کتابش از خود به جای بگذارد. نتیجه آنکه ممکن است این آیات به سلمان فارسی اشاره کنند، زندگی سلمان فارسی نشان میدهد که او تا حدودی آشنایی با مسیحیت و یهودیت داشته است، زیرا او مدتی را در میان مسیحیان بوده است و گویا مسیحی نیز شده است، او همچنین  برده یک شخص یهودی نیز شده است. سلمان فارسی همچنین احتمالاً مزدکی بوده است و بنابر این با آیین مزدک و زرتشت نیز آشنایی داشته است، لذا روشن است که او میتوانسته است از الهام دهنده های بخش هایی از قرآن و معلمی خوب برای محمد بوده باشد. شباهت های بسیار زیادی میان خرافات دینی اسلام در مورد آخرت و خلقت و خرافات زرتشتی وجود دارد که این نظر را تقویت میکند.

سلمان آنقدر به محمد نزدیک بوده است که محمد او را از اهل بیت خود خوانده است (7)، بنابر این طبیعی است که سلمان از بسیاری از اسرار محمد آشنا بود است، حدیث بسیار جالبی در مورد سلمان وجود دارد که میتوان از آن مسائل بحث بر انگیزی را اکتشاف کرد، محمد گفته است «آنچه را سلمان میداند، اگر ابوذر میدانست کافر میگشت.» (8)، علی شریعتی با آسمان و ریسمان کردن های بسیار در سخنانش گاهی تلاش کرده است این حدیث مشهور را نشانه ای از به رسمیت شناختن کثرت گرایی-پلورالیزم دینی در اسلام بداند. در نگرش علی شریعتی به تاریخ اسلام ابوذر غفاری سمبلی از اسلام انقلابی است، به زبان خود ما و بدون تعارف منظور علی شریعتی از انقلابی بودن همان تروریست بودن، غارتگر بودن و در یک کلام مسلمان بسیار افراطی بودن است و سلمان از آنجا که از اسرار بسیاری آگاه بوده است طبیعتاً میانه رو تر بوده است، حال آن چیست که سلمان میداند و اگر ابوذر آنرا میدانست کافر میگشت؟ روشن است که این دانسته ها اگر میتوانستند ابوذر-شعبان بی مخ زمان محمد را کافر کنند، میتوانستند بسیاری از سایر مسلمین را نیز از اسلام خارج کنند، براستی دانسته های سلمان چه میتوانند باشند به غیر از آنچه او در مورد دروغین بودن پیامبری محمد و نقشه های پلید او برای فتح تمامی قبایل عربستان و دست درازی به سرزمینهای اطراف میدانسته است؟

2. راهنمایی بسیار ارزشمند به محمد در جنگ احزاب.جنگ احزاب یکی از حساس ترین و پر اهمیت ترین جنگها در تاریخ اسلام بوده است. نام احزاب را به این دلیل بر روی این جنگ گذاشته اند که حزب ها (دسته ها، گروه ها) ی زیادی در آن شرکت کرده بودند. اعراب غیر مسلمان پس از مشاهده شرارت های متعدد محمد و دژخویی او به این نتیجه رسیدند که باید با یکدیگر متحد شوند و به مدینه حمله برند، احزابی که در این جنگ حضور داشتند از قبیل قریش، بنی سلیم، بنی اسد، بنی فزاره، بنی اشجع و بنی مره بن عوف بودند (9)، و در میانشان همه ساکنین عربستان یعنی مشرکین و یهودیان وجود داشتند که این خود نشان دهنده آن است که اعراب بر خلاف دوران بعد از اسلامشان بر سر دین با یکدیگر نمیجنگیدند. مسلمانان یقیناً قادر به جنگیدن با آن همه نیرو که نزدیک به ده هزار تن بود نبودند، از اینرو محمد که وامانده بود و نمیدانست چه کند شورایی را تشکیل داد که در مورد این جنگ با اطرافیانش مشورت کند. سلمان فارسی نیز این شیوه جنگی ایرانی را به او می آموزد. ایرانیان پس از اسلام نیز از این شیوه سود میبردند و با کندن خندق از شهر های خود دفاع میکردند. اگر در این جنگ، جنگی میان مسلمانان و نامسلمانان در میگرفت تقریباً شکی نبود که مسلمانان نابود میشدند و نحوست و شومی اسلام سرتاسر عالم را در این زمان و زمانهای دیگر فرا نمیگرفت و محمد و دار و دسته اش نیز به جمع هزاران شیاد و شارلاتان و غارتگر دیگر تاریخ میپیوستند که نامی از آنها باقی نمانده است. آری براستی که بزرگترین خدمت سلمان به اسلام و بزرگترین خیانت او به بشریت و انسانیت همان تاکتیک نظامی ارزشمند خندق بود که به محمد داد.

3. آموزش شیوه ساختن منجنیق به مسلمانان. سلمان فارسی در جنگهای دیگر نیز به محمد یاری کرده است، او در جنگ طائف شیوه ساختن منجنیق را به اعراب آموخته است تا اعراب بتوانند بوسیله منجنیق حصارهای شهر را بشکنند. او به محمد میگوید در سرزمین پارس برای درهم شکستن حصارها، از منجنیق استفاده میکردیم. اگر منجنیق نداشته باشیم، مدت زیادی معطل میمانیم. پیامبر پیشنهاد سلمان را میپذیرد و به او میگوید منجنیق بسازد.  (10). این تکنولوژی نظامی که سلمان به مسلمانان هدیه میکند مسلماً بعدها توسط مسلمانان علیه مردم بیچاره عربستان، ایران، روم، هند و تمامی کشورهای دیگری که مسلمانان بدانها وحشیانه تجاوز کردند استفاده شده است. سلمان خود نیز در بسیاری از این تجاوزها و غارتگری ها حضور داشته است، گفته شده است که سلمان به مردمی که در قلعه ای توسط مسلمانان محاصره شده بودند. گفت جزیه بدهید و شما صاغرون هستید گفتند جزیه چیست؟ سلمان گفت: از شما پول-دراهم میگیریم و خاک بر سر شما باد (11).  واژه صاغرون به سوره توبه آیه 29 قرآن اشاره دارد که میگوید:

قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّی يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

با كسانی از اهل كتاب كه نه به خدا، و نه به روز جزا ايمان دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مى‏شمرند، و نه آيين حق را مى‏پذيرند، پيكار كنيد تا زمانی كه با خضوع و تسليم، جزيه را به دست خود بپردازند!

این واژه به معنی ذلت و خواری است، آری مسلمانان علاوه بر کشتار و غارتگری که بر نامسلمانان تحمیل میکردند از آنها جزیه هم میگرفتند و در قرآن تاکید شده است که این باج را نامسلمانان باید در عین مذلت و خواری به مسلمانان پرداخت کنند.

4. حکومت بر مدائن، پایتخت ساسانیان. مدائن پایتخت ساسانیان متشکل از چند شهر کوچک بوده است و مسلمانان به فرماندهی خود سلمان فارسی آنرا به روایت طبری در سال 16 هجری تصرف میکنند و سلمان از طرف سعد بن ابی وقاص به حکومت مدائن منصوب میشود، عمر نیز این انتخاب سعد را تایید میکند و او تا زمان علی نیز حاکم مدائن بوده است.

روشن است که با در نظر گرفتن این مسائل تاریخی میتوان نتیجه گرفت که سلمان از شخصیت های کلیدی و بسیار موثر در تاریخ اسلام بوده است.

جعل تاریخ در مورد خوارج

از دیگر جعل های تاریخی آقای مرتد آن است که میگویند خوارج عده ای ایرانی بوده اند که علی آنها را کشته است، و اینرا از اکتشافات تاریخی خود میداند.

خوارج جمع  مکسر واژه خارجه است (12). معنی مصطلح خوارج، خارجی به مفهوم بیگانه نیست. یکی از سخنانی که آقای مرتد برای دفاع از این نگر خود که خوارج ایرانی بوده اند تکرار میکند این است که واژه خوارج هم خانواده با خارجی است، و اگر اعراب به کسی میگفتند که او از خوارج است، یعنی او غیر عرب است و در نتیجه ایرانی است. این گفته تماماً باطل و ناشی از تحریف یا نادانی جاعلان از این اصطلاح عربی ناشی میشود. در عربی وقتی میگویند کسی بر کسی خروج کرده است، یعنی او در مخالفت با کسی بر آن کس شوریده است. مثلاً وقتی گفته میشود ابومسلم خراسانی علیه بنی امیه خروج کرده است، یعنی ابومسلم خراسانی علیه بنی امیه شوریده است. دلیل اینکه بر خوارج این نام نهاده شده است نیز بسیار روشن است. اسلام در واقع بهانه ای برای کسب قدرت توسط محمد بوده است و تبهکاران نخستینی که به این آیین گرویدند طبیعتاً پس از مرگ تبهکار بزرگ محمد، بر سر قدرت به ستیز و نزاع با یکدیگر پرداختند. در بلاهت و خشونت مسلمانان همین بس که پس از مرگ محمد به جان یکدیگر افتادند و هر کس به فکر کسب قدرت و یا پیروی و هواداری از یکی از ارکان قدرت افتاد. برای نمونه هنوز چند دهه از مرگ محمد نگذشته بود که علی پسر عمو، داماد و از نزدیکان محمد به جنگ عایشه زن محمد میرود. علی، طلحه و زبیر، معاویه، عمرو عاص و افراد خرد و کلان دیگری همگی به جنگ با یکدیگر میپردازند و گاهاً به فکر کسب قدرت و حکومت بر تمام مسلمانان بودند و در این وضعیت است که خوارج شکل میگیرند. خوارج عمدتاً دسته ای از هواداران علی بوده اند که پس از جنگ نهروان (جنگی که بین علی و معاویه در گرفت) بر علیه او شوریدند.

ایده اصلی خوارج این بوده است که حکومت از آن خدا است و یک بشر حق ندارد ادعای حق حکومت الهی بر روی زمین را داشته باشد و شعار مشهور آنها الحکم لالله از همین ایده ریشه میگیرد. خوارج تمامی طرفهای دعوا بر سر قدرت را افرادی مرتد و نامسلمان میدانستند که باید کشته شوند، علی، معاویه و عمرو عاص از باقی ماندگان مدعیان حکومت بودند و خوارج بر علیه آنها شوریدند. این است که نام خوارج برای آنها از جانب مخالفانشان برگزیده شد زیرا آنها بر همه طرفهای نزاع خروج کرده بودند. بنابر این روشن است که آقای مرتد اشتباه میکند و خوارج ارتباطی با بیگانه و خارجی بودن ندارد، بلکه تنها یک اصطلاح عربی است. خوارج پس از ماجرای حکمیتی که بین عمرو عاص و ابوموسی اشعری در جنگ صفین اتفاق افتاد شکل گرفتند، پس از جنگ صفین از لشگر علی بریدند و در مناطقی همچون حرواء و نخیله ساکن شدند و بر علیه علی دست به اقداماتی زدند تا آنجا که علی جنگ نهروان را با آنها جنگید و بیشتر آنان را نابود کرد و از دم تیغ گذراند.  برخی منابع میگویند از خوارج تنها ده نفر پس از جنگ نهروان باقی ماندند و از لشکر علی تنها 10 نفر کشته شدند، البته این سخن ممکن است آلوده به غلو باشد اما به هر روی میتوان نتیجه گرفت که علی تعداد زیادی از خوارج را کشت (13)،  نام این ده تن باقی مانده نیز اینگونه آمده است، سعد بن خالد سبیعی، عبدالله بن حماد الارحبی، دوبیته الجبری، فیاض بن الخلیل الاذری، کیسوم بن سلمه الجهنی، عبید بن عبد الخولانی، جمیع بن جشم الکندی، حبیب بن عاصم الاسدی، یزید بن هویره انصاری (14)، و هیچکدام از این نامها نامهای ایرانی یا شبیه به ایرانی نیستند.

ممکن است گفته شود این نامها  تازی سازی (تعریب) شده اند اما افزون بر ایرانی نبودن این نامها دانسته است که رهبران خوارج اعرابی شناخته شده ای هستند.  از آنجا که خوارج ابتدا یاران علی بوده اند و سپس بر وی شوریده اند و البته به گواه تاریخ، روشن است که رهبران خوارج افرادی شناخته شده و بعضاً از صحابه های محمد و از نسل نخستین مسلمانان هستند و به هیچ عنوان نمیتوان آنها را ایرانی دانست. از برجسته ترین چهره ها در میان خوارج میتوان از اشخاصی همچون: حرقوص بن زهیر تمیمی، شریح بن اوفی العبسی، فروه بن نوفل الشجعی، عبدالله بن شجره سلمی، حمزه بن سنان اسدی، عبدالله بن وهب راسبی، مسعر بن فدک، اشعث بن ربعی، عروه بن ادیه و… نام برد (15) که این افراد اغلب شناخته شده اند نمیتوانسته اند ایرانی باشند.

خوارج بنیانهای فکری کاملاً اسلامی و بسیار تندرویی داشته اند. گفته شده است افرادی بسیار زاهد و اهل عبادت فراوان بوده اند، تا آنجا که پیشانیشان از سجده پینه میبست. آنگونه که تاریخ گواهی میدهد خوارج از فرط تعصب و تندروی بوده است که بر علی و معاویه خروج کرده اند، گوشه ای از باورهای خوارج از این قرارند (16)،

1- کسی از خوارج به حساب می آید که عقیده داشته باشد که عثمان (در سالهای آخر حکومتش که بدعتهائی را در دین وارد کرد) و علی و معاویه و کسانی که به حکمیت تسلیم شده اند را کافر بداند. آنها میگفتند خود ما هم با قبول حکمیت کافر شدیم ولی از عمل خود پشیمان گشته توبه نموده ایم. آنان میگفتند: تنها کسانی مسلمان اند که از اول حکمیت را قبول نکردند و یا اگر قبول کرده اند توبه کرده باشند.

2- معتقد بودند امر به معروف و نهی از منکر بدون قید و شرط بر هر مسلمان واجب و لازم است.

3- خوارج تنها خودشان و کسانی را که از قبول حکمیت توبه کرده بودند را مسلمان میدانستند. لذا ذبائح مسلمانها (ی دیگر) را حرام میدانستند و از قصابی آنها گوشت نمیگرفتند و به آنها زن نمیدادند و از آنها زن نمیگرفتند. بدتر از همه زنان و اطفال مسلمانان را جایز القتل میدانستند. (17).

4- آنها میگفتند اگر مسلمان دروغ بگوید، او کافر و نجس است و مسلمان نیست و یا اگر غیبت کند یا شراب بخورد از دین اسلام خارج گشته است.

5- عقیده داشتند: در مقابل هر امام جائری باید قیام کرد و علی را جزء کفار میدانستند و میگفتند راهی جز قیام در مقابل او نیست. لذا در بیرون شهر خیمه زدند و رسماً یاغی شدند و چون همه مردم را کافر میدانستند شروع کردند به قتل و غارت آنها. (18)

اما مهمترین باور خوارج که آنها را بطور کلی متمایز از دیگر فرق اسلامی میکند باور آنها به این اصل بود که امور اجتماعی و اداره امور مردم باید توسط شورا و مشورت انجام گیرند و ریاست را کسی داراست که شایسته ترین فرد برای ریاست باشد نه شخصی که از طریق وراثت این شایستگی را دریافت میکند «نظریه امامت و انتصاب الهی» و یا کسی که منتخب بزرگان است «نظریه خلافت و شورای آریستوکراتیک اسلامی»، حال این شخص که باید توسط تمامی مسلمانان انتخاب شود ممکن است عرب باشد یا عجم. آنها همچنین معتقد بودند که خلیفه باید بر اساس قوانین الهی رفتار کند و الا باید عزل شود. بنابر این میتوان گفت که دیدگاه سیاسی آنها دستکم هم از دیدگاه شیعیان و هم از دیدگاه اهل تسنن مترقی تر بوده است. اما به هر روی روشن است که خوارج مسلمان بوده اند، یا دستکم ادعای مسلمانی داشتند و دشمنی با اسلام نمیکردند، بلکه همچون هر فرقه اسلامی دیگر خود را محق و دیگر فرق السلامی را ضاله و باطل میدانستند و چنین جماعتی را نمیتوانند ایرانیان اسلام ستیز آنهم در سالها نخستین اسلام تشکیل داده باشند.

البته این بدین معنی نیست که در ایران خوارج حضور نداشته اند، بعد از دوران علی و در زمان خلافت بنی امیه خوارج در ایران هواداران قابل توجهی پیدا کردند و در سیستان و خراسان قدرت داشتند و در سه قرن اول هجری غالباً تشکیل دسته های بزرگ میداده و تسلط خلفا را بر این نواحی دشوار میساختند. چنانکه خلفا گاه مجبور میشدند خود برای سرکوب آنان به ایران لشکرکشی کنند.  (19) اما دلایل و شواهد معتبری از طرف آقای مرتد برای اثبات ادعای ایرانی بودن خوارجی که علی با آنان جنگیده است ارائه نشده است و شواهد کاملاً علیه این ادعا هستند. ایراد آقایان جعل کننده این است که بین انسانها فرق میگذارند، از نظر ایشان علی حتماً باید تعداد زیادی ایرانی را کشته باشد تا قاتل و بی اخلاق به شمار آید، یعنی شلاق زدن، سنگسار کردن، دست بریدن، سر بریدن و شکنجه ده ها عرب مشرک، یهودی و مرتد کافی نیست که علی محکوم و مطرود باشد، بلکه مفعولان و قربانیان جنایات او باید لزوماً ایرانی باشند تا چنین شود. لازم نیست آقای مرتد دشمنی علی با ایرانیان را با جعل کردن اثبات کند، دشمنی علی با ایرانیان را میتوان به سادگی از پشتیبانی او از حمله عمر که در نهج البلاغه نیز آمده است و همچنین سرکوب کردن قیامهای مردم ایران که حکام جائر علی را میکشتند و نمیخواستند که بنده الله و دار و دسته اش باشند به روشنی دریافت! (20)

جعل تاریخ در مورد ابن ملجم

از جعل های دیگری در میان افراد ناسیونالیست افراطی، آن است که گویند ابن ملجم، قاتل علی ابن ابیطالب خلیفه چهارم اسلام و امام اول شیعیان یک ایرانی با نام بهمن جادویه یا جاذویه (هردو نام در کتب تاریخی دیده میشوند) بوده است.

ابن ملجم یکی از خوارج و اهل مصر یا قبیله کنده بوده است. منابع بسیاری این قضیه اشاره دارند، از نگر من یکی از معتبر ترین کتبی که در مورد تاریخ اسلام نوشته شده دانشنامه انگلیسی اسلام است که جمع کثیری از دانشمندان مسلمان و نامسلمان از دانشگاه های مختلف جهان آنرا نوشته اند. این منبع در مدخل ابن ملجم را اینگونه معرفی میکند:

«عبد الرحمن المرادی، قاتل خلیفه چهارم در سال 40 هجری 661. سه تن از خوارج، عبدالرحمن ابن ملجم، که جزو قبیله کنده بشمار میرود…»

این دیدگاه با تاریخ طبری همخوانی دارد، طبری در این مورد میگوید (21):

ابن ملجم مرادی از قبیله کنده بود، به کوفه رفت و یاران خود را بدید اما کار خویش را مکتوم داشت مبادا راز وی را فاش کند.

در مورد ابن ملجم تاریخ نویسان مشهور دیگری نیز اظهار نظر کرده اند، از جمله مسعودی اشاره کرده است (22):

«عبدالرحمن بن ملجم لعنت الله علیه بود وی از تیره تجیب بود که جزو طایفه مراد بشمار بودند و به مراد منسوب شد»

ابن هشام (23) در مورد طایفه مراد که به گفته او از طوایف بزرگ عرب بودند مطلبی را ذکر کرده است:

«سید علیه السلام، او را اکرامفای بسیار بفرمود و او را توقیعی بداد و بر سر سه قبیله بزرگ از عرب امیر گردانید، و یکی قوم خودش بودند مراد، و دوم قبیله زبید و سوم قبیله مذحج»

ابن خلدون، جامعه شناس و تاریخ نویس عرب نیز (24) در مورد قتل علی، به این اشاره کرده است که او از مصر آمده بوده است:

قتل علي رضي الله عنه سنة اربعين لسبع عشرة من رمضان وقيل لاحدی عشرة وقيل في ربيع الاخر والاول اصح‏.‏ وكان سبب قتله ان عبد الرحمن بن ملجم المرادي والبرك بن عبد الله التميمي الصريمي واسمه الحجاج وعمرو بن بكر التميمي السعدي‏:‏ ثلاثتهم من الخوارج لحقوا من فلهم بالحجاز واجتمعوا فتذاكروا ما فيه الناس وعابوا الولاة وترحموا علی قتلی النهروان وقالوا‏:‏ ما نصنع بالبقاء بعدهم فلو شرينا انفسنا وقتلنا ائمة الضلال وارحنا منهم الناس‏.‏ فقال ابن ملجم‏:‏ وكان من مصر انا اكفيكم علياً وقال البرك انا اكفيكم معاوية وقال عمرو بن بكر التميمي‏:‏ انا اكفيكم عمرو بن العاص وتعاهدوا ان لا يرجع احد عن صاحبه حتی يقتله او يموت‏.‏

کتابخانه دیجیتال مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی (25) این نگرش های تاریخی را بخوبی خلاصه کرده است:

اِبْن‌ِ مُلْجَم‌، عبدالرحمان‌ مرادي‌ (مق 40ق‌/661م‌)، مردي‌ از خوارج‌ و قاتل‌ امام‌ على‌(ع‌). بلاذري‌ (2/488) به‌ نقل‌ از كلبى‌ او را عبدالرحمان‌ بن‌ عمرو بن‌ ملجم‌ خوانده‌ است‌. گفته‌اند تبار وي‌ به‌ اعراب‌ حميري‌ مى‌رسد. ابن‌ ملجم‌ از قبيلة مراد بود كه‌ با بنى‌ جبّله‌ از قبيلة كنده‌ هم‌ پيمان‌ بودند (ابن‌ سعد، 3/35). برخى‌ نيز او را از قبيلة تجوب‌، يكى‌ از قبايل‌ حميري‌ و هم‌ پيمان‌ قبيلة مراد خوانده‌اند (ابن‌ حبيب‌، 160؛ ابن‌ منظور، ذيل‌ مادة تجوب‌)، اما بلاذري‌  گويد كه‌ تجوب‌ جد او بوده‌ است‌.

عبدالرحمن بن ملجم مرادی پیوندی از سوی مادرش با قبیله کنده داشته است، در مورد قبیله کنده از اعراب جنوبی در حدود سده 5 ام به نجد و یمامه مهاجرت کردند و در آن ناحیه حکومتی برپای داشتند که میان دو دولت دست نشانده ایران و روم یعنی لخمیان و غسانیان قرار گرفت. (26). قبیله کنده همان قبیله ایست که اشعث بن قیس از صحابه معروف محمد ریاست آن قبیله را بر عهده داشته است. گفته شده است که ابن ملجم پس از آنکه از مصر به کوفه می آید در خانه اشعث بن قیس سکنی میگزیند (27) برخی را باور بر آن است که اشعث بن قیس در نقشه قتل علی نقش داشته است و او پس از کشته شدن علی متهم به توطئه میشود اما خود انکار میکند (28). اشعث بن قیس در گسترش اسلام نقش داشته است، وی در جنگ قادسیه نیز شرکت داشته است (29). اشعث بن قیس کسی است که پس از مرگ محمد مرتد میشود و مسلمانان او را سرکوب و سپس به اسلام دعوت میکنند و او میپذیرد، با دختر ابوبکر ازدواج میکند (30)، دخترش جعده با امام حسن ازدواج میکند و سرانجام او را با زهر به قتل میراسند (31) و پسرش قیس نیز از کسانی بوده است که برای امام حسین دعوت نامه از کوفه میفرستد اما به سپاه شام میپیوندد و با او میجنگد (32)، بنابر این بعید نیست این اتهام درست بوده باشد.

ابن ملجم یک مسلمان بسیار متعصب بوده است و در راه اسلام جنگیده است و سر انجام نیز در راه آن جان میدهد. بنابر آنچه که در مورد خوارج و ایده سیاسی ایشان گفته شد، از ابن ملجم نیز که یکی از خوارج است انتظار میرود که مسلمانی متعصب باشد، و در واقعیت نیز چنین است. ابن حجر گفته است که او در حمله مسلمانان به مصر نقش داشته است (33)، همچنین معروف است که او قاری قرآن بوده است و قرآن را از معاذ بن جبل آموخته است، وی همراه عمرو عاص و از مقربان او در ولایت مصر بوده است و هنگامی که عمرو عاص از خلیفه عمر بن خطاب در مورد مشکلاتی که در قرائت قرآن پیش آمده بوده است پرسش میکند، عمر به او دستور میدهد که عبدالرحمن بن ملجم را در کنار مسجد جای دهد تا او قران و فقه به مردم بیاوزد. عمرو عاص خانه ای را در کنار خانه ابن عدیس برای ابن ملجم فراهم میکند (34). ماجرای قتل ابن ملجم نیز ماجرایی تکاندهنده است و او تا آخرین لحظه مرگ خود با علی دشمنی ورزید و از اسلام دم زد. تاریخ نویسان به دقت ماجرای قتل ابن ملجم را نقل  کرده اند، از جمله مسعودی (35) گفته است:

وقتی خواستند ابن ملجم لعنت الله علیه را بکشند عبدالله بن جعفر گفت «بگذارید من دل خودم را خنک کنم» و دست و پاهای او را ببرید و میخی را سرخ کرد و به چشم او کشید ابن ملجم گفت «منزه است خدایی که انسان را آفرید تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی» پس از آن او را گرفتند و در حصیر پیچیدند و نفت مالیدند و آتش در آن زدند و بسوختند. عمران بن حطان رقاشی درباره ابن ملجم و ستایش او درباره ضربی که زد ضمن شعری دراز چنین میگوید «چه ضربتی بود از مردی پرهیزکار که میخواست بوسیله آن رضایت خداوند را جلب کند هروقت او را بیاد می آورم پندارم که کفه عمل او بنزد خدا از همه مردم سنگینتر است.

ابن سعد (36) ماجرا را اینگونه نقل کرده است:

ودفن بعث الحسن بن علي الی عبد الرحمن بن ملجم فاخرجه من السجن ليقتله فاجتمع الناس وجاؤوه بالنفط والبواري والنار فقالوا نحرقه فقال عبد الله بن جعفر وحسين بن علي ومحمد بن الحنفية دعونا حتی نشفي انفسنا منه فقطع عبد الله بن جعفر يديه ورجليه فلم يجزع ولم يتكلم فكحل عينيه بمسمار محمی فلم يجزع وجعل يقول انك لتكحل عيني عمك بملمول مض وجعل يقول اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق حتی اتی علی اخر السورة كلها وان عينيه لتسيلان ثم امر به فعولج عن لسانه ليقطعه فجزع فقيل له قطعنا يديك ورجليك وسملنا عينيك يا عدو الله فلم تجزع فلما صرنا الی لسانك جزعت فقال ما ذاك مني من جزع الا اني اكره ان اكون في الدنيا فواقا لا اذكر الله فقطعوا لسانه ثم جعلوه في قوصرة واحرقوه بالنار والعباس بن علي يومئذ صغير فلم يستاذن به بلوغه وكان عبد الرحمن بن ملجم رجلا اسمر حسن الوجه افلج شعره مع شحمة اذنيه في جبهته اثر السجود قالوا وذهب بقتل علي عليه السلام الی الحجاز سفيان بن امية بن ابي سفيان بن امية بن عبد شمس فبلغ ذلك عائشة فقالت‏:‏

فالقت عصاها واستقرت بها النوی ** كما قر عينا بالاياب المسافر

بعد از دفن (علی)، حسن بن علی به سوی عبدالرحمن بن ملجم رفت، او را از زندان خارج کرد تا او را بکشد، پس مردم جمع شدند، بدن او را به نفت آغشته کرد، و گفت که او را آتش بزنیم. عبدالله بن جعفر و حسین بن علی و محمد بن حنیفه گفتند اجازه دهید تا دل خود را از او خنک کنیم، پس عبدالله بن جعفر دست او را و پاهای او را قطع کرد او شکوه نکرد. سپس میخ داغ به چشان او کشید، و او شکوه نکرد. سپس گفت تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی، سپس گفت اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق و تا آخر سوره را خواند، سپس چشمان او پر از اشک شد، دستور دادند زبان او را قطع کنند، پس او شکوه کرد (ضجه زد)، پس به او گفتند ای دشمن خدا وقتی دست و پایت را میبریدیم ضجه نزدی، اکنون چه شده است که وقتی میخواهیم زبانت را ببریم ضجه میزنی؟ گفت من ضجه میزنم زیرا من از در این دنیا بودن متنفرم، پس زبان او را بریدند و او را درون نمدی پیچیده و سوزاندند.

مشابه این داستان را منابع دیگری نیز ذکر کرده اند (37). حال آیا چنین شخصی که تا این حد باورمند به اسلام است، با آن شخص ایرانی آزادیخواهی که مردانه در مقابل تجاوز اعراب مسلمان به ایران جنگیده است و جعل کنندگان تلاش میکنند وی را معرفی کنند اینهمانی دارد؟

ملجم نامی ایرانی نیست. از دلایلی که طرفداران فولادوند برای پشتیبانی از ایرانی بودن ابن ملجم می آورند این است که واژه ملجم، در عربی از لجام می آید و لجام در عربی نیز همان لگام است در زبان پارسی. بنابر این پدر ابن ملجم یک ایرانی بوده است، و الا نام لجام را بر او نمیگذاشتند.  نخست باید گفت نام ابن ملجم، عبدالرحمن مرادی بوده است و این نام خود قبیله ای که وی بدان تعلق داشته است را نشان میدهد. از این گذشته اگر آنگونه که فولادوند میگوید منظور از ملجم کسی که لجام اسب را درست میکند یا میبندد یا افسارگیر یا هر چیز مرتبط با آن باشد، باید این نام اسم فاعل میبود و ملجم چنین نیست. افزون بر این، حتی اگر آنگونه که فولادوند میگوید باشد، دو زبان فارسی و عربی با یکدیگر بده بستانهای فراوانی داشته اند، و بسیاری از واژه ها در عربی ریشه فارسی دارند و برعکس. این است که اگر اعراب نام کسی را پسر ملجم بگذارند زیرا پدر او لجام اسبها را میبسته است، این به معنی آنکه وی پدری ایرانی داشته است نیست! همانطور که اگر در ایران به کسی بگویند پسر خباز (نانوا) است، این بدان معنی نیست که پدر آن شخص یک عرب است.

آقای مرتد و فولادوند میگویند که ایرانی بودن ابن ملجم توسط آخوندهای شیعه تحریف شده است تا ایرانیان از این قضیه دلخور نشوند که امام محبوبشان را یک ایرانی کشته است و از این طریق به شک بیافتند که مگر این امام چه کرده بود که یک ایرانی باید وی را بکشد، و از این طریق پی به جنایات خلفای تبهکار اسلام و رنجی که پدران و مادرانشان از دست این مردان بیابانی دوزخی ها کشیده اند ببرند. ممکن بود اگر ابن ملجم یک ایرانی باشد آخوندهای شیعه چنین کنند، اما با عرض تاسف باید به آقای مرتد و فولادوند گفت که تقریباً به غیر از مسعودی تقریباً تمامی باقی تاریخ نویسان مطرح و بزرگی که در این نوشتار از آنها یاد شده اهل تسنن هستند و اهل تسنن چنین انگیزه ای ندارند، هرگاه اهل تسنن میخواستند ایرانی بودن کشتن یک خلیفه اسلام توسط ایرانیان را انکار کنند، باید کشته شدن عمر بن خطاب به دست فیروز نهاوندی را انکار میکردند. در ضمن در تاریخ میتوان مواردی را یافت که در آنها یک ایرانی به دشمنی با امامان شیعه پرداخته است و نام این افراد تحریف نشده است، برای نمونه رهبری کسی که به خانه علی بر اساس روایات شیعه یورش میکند و فاطمه زهرا در این بین کشته میشود را یک ایرانی  بر عهده داشته است. آیت الله مطهری در (38) در پرخاشی که ظاهراً به دکتر علی شریعتی و دیدگاه التقاطی او است میگوید:

» تعداد زيادی از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و  پنجاه و يا به كمترين شماره هفتاد تن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه در تارك درخشان اين گروه نام سالم موسی بن حذيفه ( مولی ابی حذيفه ) ديده‏  می‏شود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كسانی بودند » .  آيا می‏دانيد اين آقای سالم كه شما او را در تارك درخشان شهدای حافظ  قرآن در يمامه قرار می‏دهيد كيست ؟ اين سالم همان فردی است كه گروه‏  يورش به خانه علی و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبری می‏كرد . اين‏  شخص در گروه همان كسانی بود كه شما هم آنها را به طنز » صحابه كبار »  می‏خوانيد و در قطب مخالف علی قرار می‏دهيد . اين فرد همان است كه خليفه‏  دوم هنگام مرگ گفت : اگر سالم زنده می‏بود كار را به شورا نمی افكندم ،  يعنی در تقدم او بر علی و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم .  سالم يك ايرانی آزاد شده اهل اصطخر است . من می‏دانم كه اين همه عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از محرومان تاريخ و از به اسارت گرفته شده‏ها و مستضعفين تاريخ است .اسارت و بردگی سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهای اسلامی منتهی‏ می‏شود. »

بنابر این روشن است که این بهانه آقایان نیز نمیتواند کمکی به آنها بکند و اساساً غیر منطقی است.

پس از این توضیحات باید به این پرسش پاسخ دهیم که بهمن جاذویه یا جادویه چه کسی بوده است؟ این دسته از جعل کنندگان میگویند که نام اصلی قاتل علی بهمن جادویه بوده است. بد نیست برای اینکه روشن شود بهمن جادویه کیست نیز به چند منبع تاریخی رجوع کنیم. در مورد اینکه او چه کسی بوده است میتوان داده های زیر را درکتب تاریخی پیدا کرد:

1- از سرداران ایرانی بوده است، در جنگی که در الیس (نام از قریه ها یا قلعه های انبار است و در کرانه راست فرات جای داشت) رخ داد یکی از سرهنگان خود به نام «جابان» را فرستاده است  و در کنار اعراب نصاری در مقابل مسلمانان که سردارشان خالد بن ولید بود جنگید. تواریخ مختلف درگیری این دو سپاه را اینگونه شرح داده اند (39):

جابان با لشکریان خویش به الیس رفت و در آنجا فرود آمد. خالد نیز، که در دنبال اعراب بکری و بدفع آنها می آمد به این حدود رسید. هنگام ورود سپاه خالد، یاران جابان خوان نهاده بودند و نان میخوردند. خالد که با مقدمه لشکر خویش به سرشان رسید بدو وقعی ننهادند  از سرخوان بر نخاستند. این کار به خالد برخورد، از آنکه آن را بی اعتنایی در حق خویش شمرد. گویند سوگند خورد که در جنگ ازین «ایرانیان» چندان بکشد که جوی خون روان شود. جنگ درگرفت و هردو طرف بجد درایستادند. جابان و یارانش چون منتظر رسیدن کمک از بهمن جادویه بودند ایستادگی سخت کردند و خالد نیز با یاران خویش پای درفشرد. سرانجام، هزیمت بر لشکر ایران افتاد و گویند از آنها عده یی در جنگ کشته شدند و عده یی بیشتر اسیر شدند. خالد که از خونسردی و بی اعتنایی لشکر جابان هنوز خشمگین بود، برای آنکه سوگند خویش وفا کرده باشد فرمان داد تا این اسیران را گردن زدند. نوشته اند یک روز و یک شب ازین اسیران میکشتند و خون روان نمیشد، آخر آب ریختند تا جوی خون جاری شد و سوگند خالد راست آمد.

البته دکتر عبدالحسین زرین کوب معتقد است در این روایت غلو شده است، اما خود او اشاره کرده است که در جاهای دیگر نیز نظیر چنین جنایاتی را از اعراب مسلمان روایت کرده اند، پس ممکن است راست باشد، مثلاً در فارسنامه (40) میخوانیم:

در سال بیست و ششم از هجرت و بعد از آن عثمان بن عفان عبدالله عامر بن کرزی را والی گردانید پس ابو موسی اشعری بپارس آمد و قصد اصطخر کرد در سال بیشت و هشتم از هجرت و در آن وقت ماهک در اصطخر بود و در میان ایشان صلح پیوست و عبدالله بن عامر از آنجا باعمال جور رفت و شهر جور را حصار میداد و در میانه خبر رسید کی مردم اصطخر عهد بشکستند  و عامل او را بشتند و چندان توقف نمود کی جوررا بستد در سال سی ام هجرت و سوگند خورد کی چندان بکشد از مردم اصطخر کی خون براند باصطخر آمد و بجنگ بستد پس حصار در آن خون همگان مباح گردانید و چندانکه میکشتند خون نمیرفت تا آب گرم بر خون میریختند پس برفت و عدد کشتگان کی نام بردار بودند چهل هزار کشته بود بیرون از مجهولان و اول خللی و خرابی که در اصطخر راه یافت بود و این فتح در سال سی و دوم بود از هجرت.

2- در جنگی که با فرنام «جسر» (جسر در عربی به پل میگویند) معروف است و در سال 13 یا 14 هجری اتفاق افتاد و در آن ایرانیان اعراب مسلمان را که فرمادگیشان را ابوعبید بن مسعود، و مثنی بن حارثه بر عهده داشتند به شدت شکست دادند شخصاً حضور داشته است و فرماندگی لشگر ایران را بر عهده داشته است. دکتر عبدالحسین زرین کوب این ماجرا را اینگونه نقل کرده است (41):

… جالب آن است که در هیچ یک از این جنگها کار جز به مراد اعراب تمام نشده است (منظور جنگهایی است که تا اینجا کتاب به آنها پرداخته است). شاید سبب آن است که این جنگها بر خلاف روایات مبالغه آمیزی که در باب حشمت و شوکت نرسی نوشته اند مثل جنگهای خالد در واقع چیزی جز غارت و دستبرد نبوده است. با اینهمه، در برخورد با بهمن جادویه ضعف اعراب که غارتها و دستبردهایی چند آنها را از حقیقت غافل کره بود برملا شد.

…بهمن جادویه با لشکری تازه از تیسفون بیرون آمده بود. در کرانه شرقی فرات، نزدیک محل کنونی کوفه – در جایی به نام قس الناطف – لشکرگاه داشت. جالنوس هم که پیش ازین از دست اعراب شکست خورده بود با این لشکر همراه شد. بهمن جادویه با شوکت و دستگاه عظیم بود و فیلی چند نیز در لشکر داشت. گفته اند – و در این باب جای تردید هست – که درفش کاویان نیز با او بود. از آنسوی ابوعبید فراز آمد و در کرانه غربی فرات در جایی نامش مروحه لشکرگاه زد. در آن محل بر روی فرات جسری بود. ابو عبید گستاخ وار با لشکر خویش از آن جسر بگذشت. آن سوی جسریین دو لشکر جنگی سخت درگرفت. دیدار فیلهایی که در سپاه ایران بود اسبان تازی را می رماند. ابو عبید یاران را واداشت تا به فیلان حمله برند و خود به فیل سفید زخمی زد. فیل بشورید و او را با خرطوم در ربوده بزیر افکند و در پای خویش بمالید. چند کس از دلاوران عرب درین معرکه از حمله پیلان بجان آسیب دیدند. اعراب ترسیدند و در صدد فرار برآمدند. عربی از ثقیفی خویش را دیده بود و میخواست اعراب پای در فشارند و در جای بمانند تا انتقام خون ابوعبید را از دشمن بازستانند، بسر جسر رفته آن را ببرید. سر جسر که بریده شد فرار اعراب شکست خورده دشوار گشت. آن که سر جسر را بریده بود برای آنکه اعراب را به پایداری برانگیزد فریاد برآورد که ای مسلمانان بکوشید تا مگر ظفر یابید و یا مانند آنها که کشته شدند هلاک شوید. اما معرکه چنان گرم بود که در آن گیر و دار کسی به این اخطار گوش نداد. اعراب از پیش دشمن گریخته راه بیابان گرفتند. چون جسری نبود که مسلمانان راه فرار پیش گرفته اند و از بیم تعقیب دشمن خود را به آب هلاک میزدند و با عده ای از یاران خویش دلاورانه در پیش هجوم دشمن ایستاد. فراریان فرصت یافته با کمک بومیان به هرچاره بود جسری دیگر بستند و بسلامت از آن گذشتند. در دنبال آنها مثنی و یارانیش نیز از جسر گذر کردند. این دلاوری که به مثتنی نسبت داده اند حاکی از وجود روح حماسه است در اصل روایت. گویی سازندگان روایت که از سیف بن عمر منقولست خواسته اند بار دیگر نام بکرو شیبان را در این واقعه که به یوم جسر معروف است به دلاوری بلند آوازه سازند.  با این همه چنانکه گفته اند هم درین جنگ مثنی مجروح شد. جراحتی که از آن بهبود نیافت اما تا چندی بعد که در اثر آن وفات یافت جنگهایی کرد. درین واقعه جسر نوشته اند چهارهزار تن از اعراب هلاک شدند. بعضی در میان جنگ از پای در آمده بودند و بعضی به آب افتاده بودند. کشتگان ایرانیان را هم گفته اند بالغ بر شش یا هفت هزار تن بود. اما در آنچنان واقعه ای که مجال شمار و حساب نیست البته براینگونه ارقام اعتماد نتوان کرد.

گویند بهمن جادویه میخواست تا فراریان را دنبال کند لیکن خبر رسید که در تیسفون باز اختلاف پدید آمده است از اینرو بهمن بی آنکه ازین پیروزی خویش چنانکه باید نتیجه یی ببرد فراریان را فروهشته خود راه تیسفون در پیش گرفت.

دکتر عبدالحسین زرین کوب در مورد این شکست تاریخی و بزرگ تازیان مسلمان نوشته است (42):

اما شکست جسر اعراب عراق و مدینه را سخت ترسناک و شرمزده کرده بود. چنانکه گفته اند این فراریان چون به مدینه در آمدند از شرم روی در نهفته به خانه ها ماندند. در خانه نیز غالباً آرام نمی یافتند، میگریستند و احساس خفت میکردند. بسیاری گمان میکردند که چون در جهاد پشت به دشمن کرده اند، گنهکار گشته اند. عمر که آنها را دلنوازی میکرد خود چنانکه از روایت ابومخنف بر می آید تا نزدیکی یک سال دیگر نام عراق را نمی آورد.

در همان منبع گفته شده است که دو تن از سرداران ایرانی یعنی جابان که شرحی کوتاه از او رفت و مردانشاه که هردو از لشکر بهمن جادویه بودند به دست مسلمانان به اسارت افتادند و هردوی آنها را مسلمانان کشتند، اما اثری از اسارت بهمن جادویه نیست. در منابع علمی دیگر نیز مشابه همین روایات آمده است

3- در زمان نبرد جسر یا پل فردی سالخورده بوده است. بلاذری در مورد بهمن جادویه که در کتب عربی به ذوالحاجب (صاحب سربند) نیز اشتهار دارد اینگونه نوشته است (43):

گویند: ایرانیان چون از اجتماع تازیان باخبر شدند، مردان شاه ذوالحاجب را گسیل داشتند. انوشیروان به قصد تبرک وی او را بهمن لقب داده بود و ذوالحاجب از آن رو نام گفته بود که ابروان خویش را میبست تا به سبب سالخوردگی روی چشمش نیفتند. به قولی، نام او رستم بود.

4-  در نبرد قادسیه نیز وجود داشته است. بلاذری گوید (44):

گویند: رستم به پیش آمد و در برس اقامت کرد. وی اهل ری و به قولی اهل همدان بود سپس رهسپار شد و چهار ماه بین حیره و سیلحین اقامت کرد، بی آنکه اقدامی نسبت به مسلمانان به عمل آورد یا با آنان بجنگد و مسلمانان میان عذیب و قادسیه اردو زده بودند. رستم، ذوالحاجب را که در طیزناباذ لشکرگاه داشت پیشاپیش گسیل داشت.  مشرکان حدود یکصد و بیست هزار تن بودند و سی پیل و پرچم بزرگی داشتند که درفش کابیان نامیده میشد.

روشن است که هیچ تاریخ نویسی تابحال ابن ملجم را یک ایرانی ندانسته است. آقای فولادوند که پیشوند دکتر را نیز برای خودش جعل کرده است میگوید تاریخ نویسان عرب به ایرانی بودن ابن ملجم اشاره کرده اند، ولی در ترجمه های فارسی ایرانی بودن او سانسور شده است. از وی شنیده ام که میگفت الواقدی صاحب کتاب المغازی و ابن خلدون صاحب تاریخ ابن خلدون و کتاب مقدمه به ایرانی بودن ابن ملجم اشاره کرده اند. در مقدمه ابن خلدون نامی از ابن ملجم نیامده است، تاریخ ابن خلدون را نیز که نقل کردم، اما آخرین مطلبی که کتاب المغازی، از قدیمی ترین کتابهای تاریخ اسلام و از کتب مادر اسلام است به آن اشاره میکند «غزوة أسامة بن زيد مؤتة» است که در زمان محمد اتفاق افتاده است، بنابر این، این کتاب اساساً چیزی در مورد اتفاقات زمان علی و قتل علی ذکر نکرده است و  تا آنجا که من میدانم واقدی در المغازی اش و حتی در کتابهایی که به خطا به او نسبت میدهند نامی از ابن ملجم نیاورده است، اینجاست که آقای مرتد بعنوان یکی از هواداران فولادوند این شانس را دارد تا نشان دهد کدام منبع تاریخی معتبری چنین چیزی را نگاشته است.

جعل تاریخ در مورد شهر بانو

از دیگر جعل های تاریخی آن است که شهربانو با امام حسین ازدواج کرده است و امامان از نسل پادشاهان ساسانی اند. آقای مرتد بارها این سخن را گفته است که امام حسین به شهربانو تجاوز کرده است و در نتیجه امامان شیعه زنا زاده اند. آقای مرتد همچنین به من گفته است که قصد داشته است این سخن را در برنامه تلویزیونی مهندس بهرام مشیری مطرح کند، و ایشان در پاسخ فرموده اند که اگر مرتد چنین کند، ایشان این سخن را رد و تکذیب خواهند کرد، و آقای مرتد بسیار از این کنش آقای بهرام مشیری آزرده خاطر بود که چرا به او اجازه نداده است تاریخ را جعل کند و همچنین او را بخاطر انتقاداتش از پهلوی ها به شدت نکوهش میکرد. زنا زاده فحشی است آخوندی، و این فحش از فحشهای مورد علاقه آقای فولادوند است، زنا زاده کسی است که پدر و مادرش برای ازدواج با یکدیگر و هم آغوشی  با یکدیگر از آخوند اجازه نگرفته اند و به او مبلغی را به باج نداده اند. فرزندان من اگر روزی دارای فرزند شوم همگی زنا زاده خواهند بود و ای کاش خود من نیز یک زنا زاده بودم. آنچه عجیب است این است که چرا این فحش را برخی از مخالفان اسلام استفاده میکنند، دلیلش چیزی نیست جز اینکه این افراد نتوانسته اند هنوز تفکرات اسلامی را بطور کامل از خود دور کنند و فحش های آنان همان فحش های جنسی فرهنگ اسلامی است. اما از آنجا که بحث من در این نوشتار تحلیل روانی یا شخصیتی این افراد نیست، بیش از این به این مسئله نمیپردازم.

در کتب تاریخی اثری از ماجرای شهربانو نیست. تشیع باوری نبوده است که وجود نداشته باشد و ایرانیان آنرا بوجود آورده باشند، اما یقیناً تشیع در ایران با اهداف سیاسی خاصی تقویت شد و  با خشونت و اجبار به سایر مردم ایران و منطقه تحمیل شد، و در نتیجه تشیعی که امروز میشناسیم بیشتر باورهایش و رسومش را وامدار ایرانیان است. آری ایرانیان نه تنها اسلام را به زور شمشیر اعراب پذیرفتند و برای ادامه حیات چاره ای جز انجام اینکار نداشتند، بلکه تشیع را نیز به زور شمشیر ترکان پذیرفتند و چاره ای جز این کار را نداشتند. تحمیل تشیع به ایرانیان دستکم یک انگیزه داشت و دو ابزار. انگیزه شیعه کردن ایرانیان یکی ایستادن در مقابل امپراطوری عثمانی و دفاع از تمامیت ایران و متحد کردن اقوام ایرانی علیه این دشمن بزرگ و خبیث بود و ابزارهای این کار نیز خشونت و تحریف بودند.

تاریخ گواهی میدهد که ایرانیان به خشونت و توحش ترکان شیعه شدند، در اینجا تنها دو مورد از این توحش ها را که اکثراً در زمان پادشاهان صفویه بویژه در زمان شاه اسماعیل و شاه عباس رخ دادند یادآور میشویم:

شاه اسماعیل اول چون بر تخت سلطنت ایران نشست (در دوم رمضان سال 907 هجری قمری در تبریز)، برای ترویج مذهب شیعه و برانداختن مذهب تسنن از هیچگونه ستمکاری و خونریزی خود داری نکرد. با آنکه در آغاز پادشاهی او اکثر مردم ایران سنی مذهب و از اصول مذهب شیعه بی خبر بودند، امر داد که خطیبان شهادت خاص شیعه، یعنی اشهد ان علیاً ولی الله و حی الی خیر العمل را در اذان و اقامه وارد سازند. گروهی از مریدان خود بنام «تبرائیان» را نیز مامور کرد که در کوچه و بازار بگردند و باآواز بلند خلفای سه گانه و دشمنان علی و دوازده امام و سنی مذهبان را لعن کنند. هرکس که لعن و طعن تبرائیان را میشنید ناچار بود که بصدای بلند بگوید: «بیش باد و کم مباد!» و هرگاه در این گفتار تامل و تغافل روا میداشت خونش بی درنگ بدست تبرداران و قورچیان شاه ریخته میشد. (45)

شاه اسماعیل به نیروی قزلباش خود در اندک زمان سرزمین شروان را تا بندر باکو با قسمتی از ارمنستان را تصرف کردو آذربایجان را از الوند بیک بایندری آق قویونلو گرفت و در تبریز بر تخت سلطنت نشست و مذهب شیعه را یگانه مذهب رسمی ایران شمرد. امر کرد که خطیبان شهادت خاٌص شیعه ، یعنی «ا شهد ان علیأ ولی الله و حی علی خیر ا لعمل » را در اذان و اقامه وارد کنند. در صورتیکه ا کثریت مردم ایران سنٌی مذهب و از اصول مذهب شیعه بی خبر بودند. این اقدام شاه اسماعیل تمام مردم و حتی بعضی از علمای شیعهً تبریز را نگران ساخت . چنان که یک شب پیش از تاجگذاری شاه ، نزد وی رفتندو گفتند: «قربانت شویم، دویست سیصد هزار خلق که در تبریز است ، چهار دانگ آن همه سنی اند واز زمان حضرات تا حال این خطبه را کسی بر ملاء نخوانده ، و میترسیم که مردم بگویند، که ما پادشاه شیعه نمیخواهیم و نعوذ با لله اگر رعیت برگردند ، چه تدارک در این باب توان کرد ؟(چهار دانگ یعنی دو سوم جمعیت کٌل شهر تبریز . به عبارت دیگر از 300 هزار نفر جمعیت کل ، شهر 200 هزار سنٌی بودند .) پادشاه فرمودند که :» مرا امر به این کار باز داشته اندو خدای عا لم و حضرات ائمه معصومین همراه من هستندو من ازهیچکس باک ندارم . به توفیق الله شمشیر میکشم و یک کس را زنده نمیگذارم.» (46)

در سال 910 هجری قمری، هنگامی که در یزد بود، از سلطان حسین میرزای بایقرا، امیر قسمتی از خراسان و افغانستان باو نامه ای رسید که فتح عراق و فارسی و کرمان را بوی تبریک گفته بود. در این نامه پادشاه تیموری او را بجای شاه اسماعیل، چنانکه در خاندان تیمور متداول بود، میرزا اسماعیل خطاب کرده بود. پادشاهی صفوی این خطاب را توهینی شمرد و بدین بهانه بیخبر بر شهر طبس، که در حوزه حکومت سلطان حسین میرزا بود تاخت و هفت هزار تن از مردم آنجا را بجرم سنی بودن از دم تیغ گذرانید.

در سال 914 هجری قمری نیز، پس از آنکه عراق عرب و شهر بغداد را گرفت، فرمان داد تا گور ابوحنیفه کوف را که زیارتگاه سنیان بود نبش کردند و مستراح شیعیان ساختند، و هرکس که در آنجا به قضای حاجت میرفت، بدستور شاه اسماعیل بیست و پنج دینار تبریزی «حق القدم» میدادند.

از زمان شیخ حیدر، پدر شاه اسماعیل، دسته ای از شیعیان بنام حیدریه در برخی از ولایات آسیای صغیر ظهور کردند که اعقاب ایشان تا یکقرن پیش نیز بهمین نام، یا به اسامی رازیه و سبعیه و بکتاشیه باقی بودند. پیروان طریقت حیدریه در مذهب خود چندان تعصب داشتند که ثواب کشتن یک سنی را با ثواب قتل پنج کافر حربی برابر میشمردند. بعقیده ایشان پیروان تسنن از حریت اسلامی خارج بودند، و بدین سبب کشتن مردانشان واجب و خرید و فروش زنانشان حلال بوده. (47)

در حوزه علمیه شیراز علمای معروفی تدریس میکردند که از نظر علمی مقامات عالی داشتند. شاه اسماعیل امر به احضار آنان کرد و فرمان داد تا خلیفه گان سه گانه را دشنام گویند ولی آنها از این کار خود داری کردند زیرا تقیه در نزد آنان (یعنی اهل تسنن) معمول نیست. پس فرمان داد همگی آنها را بکشتند. (48)

آنگاه وی جهت گوشمالی «سلطان حسین میرزا» حاکم خراسان (که در ارسال عرض تبریک بجای «شاه اسماعیل» براساس عادت گذشته وی را «اسماعیل میرزا» خطاب کرده بود)، و بدین دلیل در خور تنبیه بود! بدان سو حرکت کرد و در بین راه وارد طبس گردید و چون استقبال مردم در خور شان وی نبود «السلطان العادل الکامل» امر به قتل مردم آن شهر نمودً سپس او در جدالی بر شیبک خان ازبک پیروز شد، کلیه ساکنین شهرستان مرو را قتل عام کرد. پس از خاتمه کار شیبک، به «شیعه سازی» هرات تمایل پیدا کرد و بهمین منظور: «یکی از ملازمان وزیراش نجم ثانی را برای اعلام ورود بدان شهر گسیل داشت. مامور فوق وارد هرات شد و… از راه نارسیده چن تن را سر برید و قاضی هرات را که در «لعنت بر اعدای دین و دولت» تعلل ورزیده بود با خطیب شهر در مسجد گردن زد و سپس کلانتر شیخ الاسلام را پیش چشم هرویان همانجا به قتل آورد و پنجهزار تومان نقد را که مردم برای نجات شیخ الاسلام گرد آورده بودند، تصرف نمود و گفت: هرکس لعنت بر خلفای ثلاثه میکند یک تومان از این زر باو میدهم. شیعیان خبردار شدند و لعن کردند و هر سری یک تومان زر گرفتند، و آن چنان واهمه ای در دل مردم هرات کار کرد که چون او را میدیدند قالب تهی میکردند… و در آن چند روز قریب به ده هزار نفر از کدخداهای بزرگ سنی را کشت که میگفت لعنت کنید، تا ایشان اندک ایستادگی میکردند، بدست خود گردن میزد، تا میگفت از ترس او همان دم به آواز بلند ناچار لعنت میکردند. (49)

درباره اختلاف شیعه و سنی و رفتارهای شاه عباس با پیروان مذهب تسنن، جلال الدین محمد یزدی منجم باشی او، در تاریخ عباسی مخصوصاً به چند مورد اشاره کرده است. در وقایع سال 1008 هجری قمری مینویسد: «… در اواخر ماه صفر این سال نزول اجلال به بلده سمنان واقع شد، و میر مراد چلاوی را گرفتند، و بجهت زیادت و عدم اطاعت قانون، جماعت سنیان سرخه را گرفتند، و گوش و بینی ملایان ایشان را بجهال ایشان خوراندند، و سیصد تومان هم برسم جریمه از ایشان گرفتند. (50)

افزون بر خشونت، که نمیتوان همه چیز را بر آن استوار کرد این بوده است که در ایرانیان حس ناسیونالیستی بوجود بیاورند. ناسیونالیسم در ایرانیان از پیشتر ها توسط جنبش های معروف به شعوبیه تزریق شده بود، و میان ایرانیان و اعراب دشمنی قابل توجهی بوجود آمده بود. ایرانیان میهن دوست از اینکه چرا اعراب که در دوران های نخستین و حتی هم اکنون صرف نظر از سازگاری یا ناسازگاری اسلام و نژاد پرستی به شدت نژاد پرست بودند و عربیت را مایه افتخار و برتری خویش به عجم میدانستند، توانسته بودند ایران را تصرف کنند و ایرانیان را مجبور به پذیرش شکستی تاریخی و دردناک کنند، بسیار سرخورده و متنفر از اعراب بودند زیرا که آنها بویژه امویان ایرانیان را بسیار تحقیر کرده بودند،  از این رو بود که صفویه برای رسیدن به هدف شیعه سازی مردم ایران مجبور بود به نوعی این کینه دیرینه مردم ایران را نسبت به اعراب از بین ببرد.

از اینرو بود که دست به تحریف تاریخ زد. شوربختانه تخم و ترکه و نژاد و اصالت در فرهنگ ایرانی در دورانهایی از تاریخ این مرز و بوم، ارزش محسوب میشده است و همچنان گاهی میشود. برای صفویان چه نیکو بود اگر میتوانستند امامان شیعه را ایرانی الاصل و یا دوست دار ایرانیان نشان دهند. این در حالی است که امامان شیعی از دشمنان دیرینه ایرانیان هستند، امام علی در حمله عمر به ایران، او را مشاورت میکرده است، امام حسن و امام حسین در ایران پدران ما را کشته، زنان و فرزندان و اموالشان را همچون سایر اعراب مسلمان غارت کرده اند، امام صادق نیز به روشنی ایرانیان را پست تر از اعراب خوانده است. از ابتکارات ملایان صفویه این بود که ماجرای شهر بانو، را ایجاد کنند و شناسنامه ای جعلی برای امامان شیعی بوجود بیاورند.

ایرانیان بر عکس اعراب مسلمان که دوران پیش از اسلام خود را جاهلیت میخوانند و به پستی خویش در آن دوران تاکید میورزند، هرگز پیوند خود را با آنچه پیش از اسلام بوده اند حتی امروز نیز قطع نکرده اند، اعراب مسلمان متنفر از ابوجهل و هرآنکه در مقابل اسلام ایستاده است هستند اما بسیاری از ایرانیان و بزرگان آنان حتی ساسانیان را که در مقابل اعراب ایستادند و سرانجام نابود شدند قلباً دوست میدارند و گاهی حتی آنان را ستایش میکنند. از اینرو چه نیکو حیله و جعلی بود صفویان را اگر میتوانستند به شیوه ای نشان دهند که امامان شیعی نه تنها از نسل ایرانیانند، بلکه از نسل پادشاهان ساسانی هستند و خون پادشاهان ساسانی در شریانهای آنها جاریست و فره ایزدی نیز که بر سر پادشاهان ساسانی پشتک میزده است بر روی سر آنان نیز پشتک زده. اینجاست که دست توانمند ملایان شیعی بار دیگر خرافه ای را خلق میکند، چنین حرکت هایی در نهضت های شعوبیه خلق میشوند، و در دوران صفیه به دست ملا محمد باقر مجلسی، آخوند رسمی دربار صفوی که معتقد بوده است سلطنت صفویان تا زمان قیام آقا امام زمان ادامه خواهد داشت  به اوج میرسد.

ماجرای شهر بانو که در کتاب بحار الانوار ج 11 برگ 4ام آمده است ایرادهایی اساسی دارد. از بهترین نقد هایی که در مورد ماجرای شهربانو نوشته شده است، را علی شریعتی انجام داده است، وی به این ماجرا چندین ایراد وارد میکند، که این ایرادها از این قرارند (51):

در همینجا، علامه مجلسی در بحار الانوار (ج11 ص 4) پس از نقل اخباری راجع به ازدواج امام – که سخت چندش آور است – نقل میکند که مادر امام دختر یزدگرد بود که در زمان عمر به اسارت، او را به مدینه آوردند و او امام حسین را پسندید و از او تنها یک پسر به دنیا آمد که همین امام سجاد است.

از طرفی میدانیم که امام سجاد در سال 38 متولد شده است، یعنی بیست سال پس از ازدواج مادرش با امام حسین!

در این قصه تصریح شده که شهربانو از اسرای فتح مدائن است و عمر قصد داشت او را بکشد و حضرت امیر نجاتش داد. و پیداست که سازندگان این داستان که ایران پرستان بوده اند، خواسته اند علی (ع) را طرفدار ساسانیان جلوه دهند در برابر عمر که دشمن ساسانیان و شکست دهنده سپاه یزدگرد است، ولی متوجه نشده اند که وقتی میخواهند نشان دهند که امام سجاد نواده یزدگرد است و مادرش شهربانو، این اشکال پیش می آید که امام حسین باید در سال 18 ازدواج کرده باشد (در 15 سالگی) و امام سجاد در سال 38 متولد شده است! و تصریح هم شده که شهربانو جز وی، فرزندی نیاورده است! علامه مجلسی که متوجه عیب کار شد، راه حلی که برای رفع این اشکال به نظرش رسیده است این است که میگوید: «بعید نیست که در این روایت، کلمه عمر، تصحیف کلمه عثمان باشد»! یعنی قضیه در زمان عثمان اتفاق افتاده اما بجای عثمان، عمر نوشته اند.
اگر بتوانیم چنین اشتباهی را باور کنیم، آن اشکال رفع میشود اما اشکال دیگری شبیه به آن پدید می آید و آن اینکه از میان شکست یزدگرد و اسیر شدن خانواده اش، بیست سال فاصله می افتد! از طرفی، در این قصه کلمه اسرای مدائن هم آمده است، مدائن تصحیف شده چه اسمی است؟
در نام مادر امام که سلامه، حوله، غزاله… شاه زنان… است، علامه مجلسی نقل میکند که چون دختر یزدگرد را به مدینه آوردند، تا چشمش به عمر می افتد از قیافه اش بدش می آید و فحش میدهد و عمر هم به او فحش میدهد و میخواهد او را مثل دیگر اسیران بفروشد که: «امیر المومنین میفرماید: جایز نیست دختر ملوک را فروختن هرچند کافر باشن، با مردی از مسلمین او را شوهر ده و از بیت المال مردم برایش مهر برگیر»!

دنباله متن این روایت که به امام صادق منسوب است (گفتگوی حضرت علی با دختر یزدگرد) چنین است:
-(حضرت علی): فقال «چه نام داری ای کنیزک»؟ یعنی ما اسمک یا صبیه!

-(دختر یزدگرد): قالت: «جهان شاه»،

-(حضرت علی): فقال: «بل شهربانویه»،

-(دختر یزدگرد): قالت: «تلک اختی»،

-(حضرت علی): قال: «راست گفتی»، ای:صدقت…»!
راوی نمیدانسته که بر فرض حضرت امیر با دختر یزدگرد به فارسی هم حرف بزند، این فارسی که حضرت امیر حرف میزند، دختر یزدگرد نمیفمد، زیرا حضرت به فارسی دری سخن میگوید که چند قرن بعد از اسلام، زبان ایرانیان شد و قبلاً گویش محلی مردم خراسان بود و دختر یزدگرد به زبان پهلوی ساسانی حرف میزده! ثانیاً «ای کنیزک»! ترکیب آنچنان فارسی یی است که خاص عصر سازنده روایت است!

از همه جالبتر اینکه (در گفتگو دقت کنید) حضرت امیر به فارسی با دختر یزدگرد حرف میزند و دختر یزدگرد به عربی جواب میدهد!

و جالبتر توجیه مجلسی است که از این که چرا وی نامش را جهان شاه میگوید، و حضرت امیر تغییر میدهد و میفرماید: نه، شهربانویه؟ علامه مجلسی میگوید: «برای اینکه شاه از اسامی خدای تعالی است، چنانکه در خبر آمده است که علت نهی بازی شطرنج این است که میگوید: شاه مات شد، یا… و به خدا قسم که شاه مات نمیشود…»

شریعتی همچنین از مستشرقین مثل هرمان آته و ادوارد براون و کریستین نیز یاد میکند که آنان نیز چنین نظری داشته اند، همچنین بر اساس علم رجال شیعی نیز میگوید که راوی نخستین این روایت یعنی ابراهیم بن اسحق احمری نهاوندی از نظر دینی مشکوک و راوی دوم آن یعنی عمرو بن شمر جعال و کذاب خوانده شده اند.

گمان نمیکنم توضیح بیشتری برای نشان دادن جعلی بودن این واقعه نیاز باشد، نه تنها شواهد محکمی برای اثبات آن وجود ندارند، بلکه میتوان انگیزه های سیاسی جعل کنندگان را و اهدافی که از این جعل داشته اند را به خوبی نشان داد.

جعل تاریخ در مورد نامه عمر به یزدگرد سوم و پاسخ اوی

از جعل های دیگر میان ناسیونالیست های افراطی نامه ای ساختگی از یزدگرد سوم پادشاه ساسانی است به عمر خلیفه دوم اسلام.

نامه محمد به خسرو پرویز در دسترس نیست. بسیاری از نامه هایی که محمد به اطراف فرستاده است در تاریخ ثبت شده اند، متن آنها نیز ثبت شده است، حتی گاهی اوقات خود آن نامه ها وجود دارند و بعوان آثار باستانی از آنها حفاظت میشود، اما از نامه ای که محمد به خسرو پرویز پادشاه ساسانی در دوران بعثت محمد فرستاده است تنها نامش باقی است یعنی نه متن آن باقی مانده است نه خود آن (52). از جانب عمر نیز نامه ای به خسروپرویز یا یزدگرد سوم باقی نمانده است، هیچ پاسخی نیز به چنین نامه ای در کتب تاریخی وجود ندارد، زیرا اساساً خلافت عمر با خسروپرویز همزمان نبوده است. اما جالب اینجا است که برخی از جعل کنندگان پاسخی را از جانب یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی که به دست یک آسیابان ایرانی در حال فرار کشته شد به عمر جعل کرده اند. به نظر میرسد نخستین بار این کار را دکتر کوروش آریامنش انجام داده است، وی نیز از کسانی است که ظاهراً گرایشات ناسیونالیستی افراطی داشته است و به دست مسلمانان تروریست در کشور فرانسه ترور شده است.

نامه یزدگرد سوم به عمر هرگز وجود نداشته است. در متنی از این نامه که بر روی اینترنت قرار گرفته است، ادعا شده است که این نامه در موزه لندن نگهداری میشود. در شهر لندن یک موزه با فرنام «موزه لندن» وجود دارد اما این موزه هیچ قطعه ای را که مربوط به سایر کشورها باشد در خود ندارد یعنی تمامی آثار آن مربوط به کشور انگلستان میشود. با این گمان که ممکن است دکتر کوروش آریامنش خودش این نامه را برای نخستین بار در موزه ای در لندن دیده باشد و مجامع علمی تاریخی جهان از این نامه که در یک موزه نگهداری میشود بیخبر باشند (!)، حدس زدم که شاید منظور موزه بریتانیایی لندن است که در سال گذشته بخشی را بصورت ویژه به تاریخ ایران باستان اختصاص داده بود. اما پس از استعلام از این موزه دریافتم که چنین قطعه ای در این موزه نگهداری نمیشود و هرگز هم نگهداری نشده است و وجود این نامه دروغ محض است. بعدها از جناب دکتر انصاری در یکی از سخنرانیهایشان شنیدم که ایشان نیز پیش از به قتل رسیدن دکتر کوروش آریامنش توسط تروریست های اسلامی با ایشان در این مورد تلفنی سخن گفته اند و حقیقی بودن این نامه را کاملاً مردود میدانند.

البته من از آقای مرتد تابحال نشنیده ام که از این جعل دفاع کند، اما این جعل نیز توسط همفکران و هم تیپ های آقای مرتد انجام گرفته است و با شناختی که من از روحیات آقای مرتد دارم میتوانم حدس بزنم که ایشان هم احتمالاً از این جعل دفاع خواهند کرد، بنابر این بازهم این شانس برای آقای مرتد وجود دارد که اثبات کنند یکی دیگر از ناسیونالیست های افراطی یعنی دکتر کوروش آریامنش دست به جعل کردن تاریخ نزده است.

منابع و توضیحات

1) السیره النبویه، لابن هشام، دار الفجر التراث، خلف الجامع الازهر، القاهره، الطبعه الثانیه، 2004 م. پوشینه نخست برگ 141، ترجمه فارسی سیرت رسول الله، رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی، ویرایش متن جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383 تهران برگ 100.

2) در برگ 104 سیرت رسول الله فارسی میخوانیم «چون چشمم به نخلستان مدینه افتاد، مرا گریه درآمد و زیادت شوق سید بر دل من غالب شده لیکن به قید بندگی گرفتار بودم و نمیتوانستم رفتن.» برای بحث مفصل در این مورد و منابع بیشتر رجوع شود به، بررسی سیر زندگی و حکمت و حکومت سلمان فارسی، سید عطاء الله مهاجرانی، انتشارات اطلاعات، تهران 1382، برگ 71.

3) برای اصل نوشتار به اینجا مراجعه کنید.

4) برای نمونه رجوع کنید به، ابن کثیر، الجامع لاحكام القران، قرطبی،  تفسیر کشاف زمخشری، در تفسیر المیزان آیت الله طباطباعی نیز از کتاب الدرالمنثور ، ج 4 ، ص 131 نقل شده است که «ابن جرير و ابن منذر و ابن ابي حاتم از ضحاك روايت كرده اند كه در تفسير آيه گفته است : مشركين مي گفتند : سلمان فارسي او را تعليم مي دهد ، خدا در جوابشان فرموده : زبان آن كسي كه شما در نظر داريد اعجمي است »

5) تفسیر المیزان میگوید «معلوم است كه جواب دادن به صرف اينكه آن مرد زبانش غير عربي است و قرآن به زبان عربي فصيح و آشكار است ، ماده اشكال را به كلي از بين نمي برد» البته این تفسیر تلاش میکند با استناد به آیات بعدی استدلالی بهتر را برای الله جور کند اما آن استدلالها نیز همینقدر ضعیف و مضحک هستند

6) برای چند نمونه از خطاهای قرآن در قواعد عربی به نوشتاری با فرنام «اشکالات دستور زبانی (گرامری) تازینامه.» مراجعه کنید.

7) مناقب ابن شهر آشوب، پوشینه ‏1، برگ ‏85.

8) بحار الانوار ج 8 در روایات مختلف.

9) محمد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، ص 350 و 351.

10) واقدی، کتاب المغازی، ج 3 ص 927، مقریزی امتاع الاسماع ص 417، ابن کثیر البدایه و النهایه ج 4 ص 348.

11) در المنثور پوشینه 4 برگ 169 و ابن حیان، طبقات المحدثین باصبهان پوشینه 1 برگ 236.

12) فرهنگ معین، پوشینه یکم، برگ 1448 مدخل خوارج.

13) طبری 2/405؛ ابن ابی الحدید 2/273؛ الکامل فی التاریخ 3/153.

14) انساب الاشراف، ج 3 ص 376.

15) حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، برگ 104.

16) خوارج، از دیدگاه امام علی، عباس محقق فریدنی، انتشارات انصاریان، قم، 1383، برگ 57.

17) مناقب آل ابیطالب، ج2، شرح نهج البلاغه، خوئی، ج 4 ص 124.

18) تاریخ دول اسلامی، دکتر ابراهیم حسن دارالحیاء التراث العربی.

19) فرهنگ فارسی دکتر محمد معین، پوشینه پنجم برگ 487.

20) برای اسناد و بحث مفصل در این مورد مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام «کشتار ایرانیان به دست علی».

21) ترجمه تاریخ طبری،تالیف محمد بن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده پوشینه 6، انتشارات اساطیر چاپ سوم 1369،برگ 2682.

22) مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، پوشینه نخست برگ 771.

23) ابن هشام، سیرت رسول الله فارسی، تصحیح ابوالقاسم پاینده، پوشینه نخست برگ 1037.

24) تاریخ ابن خلدون (عربی) پوشینه دوم، ابن خلدون پیرامون ابن ملجم گفته است «کان من مصر» یعنی او از مصر بود، این عبارت لزوماً به این معنی نیست که ابن خلدون معتقد بوده است وی اهل مصر بوده است، همانگونه که در ادامه خواهد آمد، دانسته است که ابن ملجم مدتی را در مصر به سر میبرده است و از آنجا برای قتل علی به عربستان باز میگردد، اهل مصر بودن را ابن خلدون با «مصری» خواندن وی که خود واژه ای عربی است میتوانست بهتر نشان دهد بنابر این منظور او به احتمال بسیار زیاد این نبوده است که ابن ملجم از مصری ها بوده است.

25) برای دسترسی به این نوشتار اینجا را کلیک کنید.

26) همانجا، مدخل اشعث بن قیس، به نقل از پیگولوسکایا، اعراب در حدود مرزهای روم شرقی و ایران، ترجمه عنایت الله رضا، تهران 1372، برگ 292-301، تقی زاده، حسن، از پرویز تا چنگیز تهران 1349، برگ 121 به بعد، 134 به بعد.

27) ابن فقیه 252، یعقوبی 212/2.

28) ابن سعد 36/3، بلاذری انساب 493/2، مسعودی 165/3.

29) طبری متن عربی 487/3l.

30) واقدی 123-123، طبری 339/3.

31) بلاذری انساب 14/3.

32) طبری متن عربی 417/5، 422 و 425.

33) ابن حجر، الإصابة في تمييز الصحابة 100/49.

34) ابن سعد، طبقات کبری 40/3.

35) مروج الذهب و معادن الجوهر، علی بن حسین مسعودی، مترجم ابوالقاسم پاینده، تهران شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1382، پوشینه نخست برگ 774.

36) الطبقات کبری، ابن سعد، المجلد الثالث، ذكر عبد الرحمن بن ملجم المرادي وبيعة علي ورده اياه.

37) از جمله ابن قتیبه ،الامامه و السیاسه 161/1، ابن طاووس ، فرحة الغرى في تعيين قبر امير المؤمنين (ع) 18، مجلسی بحار الانوار 106/42.

38) مقدمه کتاب «علل گرایش به مادی گری» مرتضی مطهری.

39) تاریخ ایران پس از اسلام، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1383، برگ 299.

40) فارسنامه ابن بلخی، تصحیح و تحشیه، گای لیترانج، رینولد آلن نیکلسون، انتشارات اساطیر تهران 1385، برگ 116.

41) تاریخ ایران پس از اسلام، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1383، برگ 310.

42) همانجا برگ 312.

43) فتوح البلدان بلاذری، ترجمه و مقدمه از دکتر محمد توکل، نشر نقره، 1367، تهران برگ 360.

44) همانجا برگ 346.

45) زندگی شاه عباس اول، نصر الله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1345، برگ 31.

46) تاریخ شاه اسماعیل » نقل از تاریخ ادبیات ایران » تا لیف ادوارد براون ، ترجمهً رشید یاسمی، برگ 167.

47) زندگی شاه عباس اول، نصر الله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1345، برگ 32 تا 33.

48) تشیع و قدرت در ایران دکتر بهزاد کشاورزی، انتشارات خاوران، چاپ اول پاییز 1379 برگ 52.

49) تشیع و قدرت در ایران دکتر بهزاد کشاورزی، انتشارات خاوران، چاپ اول پاییز 1379 برگ 52، صفا تاریخ ادبیات در ایران، جلد 5 بخش 1 انتشارات فردوسی چاپ دوم تهران 1363 شمسی، برگ 158؛ به نقل از عالم آرای صفوی برگ 347-348.

50) زندگی شاه عباس اول، نصر الله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1345، برگ 37.

51) علی شریعتی، شیعه علوی، شیعه صفوی برگ 91 تا 93.

52)  بسیاری از نامه ها و عهدنامه های صدر اسلام در کتاب  نامه ها و پیمانهای سیاسی حضرت محمد و اسناد صدر اسلام، تحقیق و گرد آورده دکتر محمد حمیدالله ترجمه دکتر سید محمد حسینی. کتاب سال 1375 چاپ انتشارات سروش 1377، آمده است اما اثری از دو نامه یادشده در آن کتاب نیست و به این موضوع نیز صریحاً اعلام شده است که نامه محمد به خسرو پرویز  در دسترس نیست، در حالی که نامه او به بسیاری از سایرین و عهدنامه هایش در کتب تاریخی موجود میباشند.

سوم ماه می 2007

با سپاس از دزیره، ساغی و نیما بخاطر یاریشان.

آرش بیخدا

آیا شما بیشتر از همه مسلمانان میفهمید؟

این همه مسلمان و خداپرست در دنیا وجود دارد! آیا اینها همگی اشتباه میکنند و شما این وسط تنها عاقل و خردمند هستید و بقیه احمق هستند؟

 

پاسخ کوتاه:

این گفته مغلطه است هم حمله به آدم پوشالین است هم توسل به اکثریت یا محبوبیت است. یعنی نه ما معتقدیم از مخالفان خود بیشتر میدانیم نه اینکه باورمند بودن عده زیادی از آدمها به باوری باعث میشود آن باور درست باشد.

پاسخ بلند:

کاملا ممکن است که یک شخص درست بگوید و همه انسانهای دیگر اشتباه بگویند و کثرت برای هیچ باوری حقانیت نمی آورد. اصولا تعدد و تکثر افرادی که به اندیشه ای وابستگی دارند برای آن اندیشه حقانیت نمی آورد. متاسفانه بسیاری از عقاید و استدلالهایی که مسلمانان دارند مربوط به دوران وحشیگری اعراب زمان رسول الله است، بسیاری از این مفاهیم را میتوان در زندگی قبیله ای و بادیه نشینی ریشه یابی کرد. در میان گفتمان ناگهان یاد جنگ بدر می افتند و میگویند لشگر ما بیشتر است، ما میلیاردها نفر هستیم و شما یک نفر هستید! پس ما درست میگوییم و شما اشتباه میکنید! ما حق هستیم و شما باطل!!

این درحالی است که اگر تریلیونها نفر به چیزی غلط باور داشته باشند آن چیز همچنان غلط باقی خواهد ماند. بسیار در طول تاریخ پیش آمده است که تمامی مردمان یک چیز را باور داشتند و شخصی چیزی بر خلاف آن باور رایج را باور داشت. و از اتفاق همان یک شخص به چیز درستی باور داشته است و تمامی باقی مردمان به چیز غلطی باور داشتند.

برای نمونه مخترعین، مکتشفین و یا متفکرینی که نظریه نوینی میدهند،  اولین کسانی هستند که چیزی را اختراع یا کشف میکنند و تمامی انسانهای دیگر که همزمان با این افراد زندگی میکنند و نیز قبل از آنها میزیسته اند با این کشف و یا اختراع بیگانه هستند و حتی نظریاتی مخالف آن داشته اند، و الا نمیتوان به آن اشخاص مخترع یا مکتشف گفت! بنابر این تابحال در طول تاریخ به تعداد تمامی اختراعات و اکتشافات و نظریات علمی اتفاق افتاده است که تمامی انسانهای روی زمین خطا بکنند و یا نسبت به چیزی به اطلاع باشند و تنها یک شخص نسبت به آن چیز آگاهی درستی داشته باشد.

سفسطه ای که اسلامگرایان و یا خداباوران میکنند مانند آن است که شخصی مقابل مندلیف مبتکر جدول دوره ای عناصر باستد و بگوید، نادان! هیچکس نمیگوید عناصر را میتوان به این صورت که تو میگویی دسته بندی کرد! آیا همه اشتباه میکنند و تو کسی هستی که درست فکر میکنی؟! بقیه همه احمق هستند و تو فقط میفهمی؟

واقعیت این است که حوزه علم و فلسفه حوزه دموکراسی نیست. اینکه تمامی دانشمندان به چیزی اعتقاد داشته باشند یا تمامی فلاسفه چیزی را قبول داشته باشند لزوماً به آن معنی نیست که آن چیز درست است. تمامی فرضهای علمی و فلسفی و تمامی نتایج و احکام آنها باید بطور عینی و بدون توجه به تعداد باورمندان و موافقان آنها باید درست باشند.

بنابر این بعنوان افراد خردگرا، ما معتقد به این دلیل به نتایج علمی یک سری از دانشمندان و یا نتایج فلسفی یک عده از فلاسفه نیستیم چون آن فلاسفه در اکثریت هستند یا حتی اینکه آن فلاسفه و دانشمندان مورد تایید ما هستند. بلکه به آنچه آنها گفته اند باور داریم تنها و تنها به دلیل اینکه آن مفاهیم درست هستند. بعبارت دیگر اساساً برای یک انسان خردگرا مهم نیست که یک حرف را چه کسی زده است، بلکه تنها مسئله مهم این است که آیا له و یا علیه آن حرف و ایده شواهد و دلایل معتبر و صحیح وجود دارد یا نه، و صحت و حقانیت آن حرف و ایده از روی آن شواهد و دلایل است که روشن میشود نه از روی نام و اعتبار گوینده آن.

کسانیکه اشتباه میکنند احمق نیستند.

بسیاری از افرادی که تازه اسلام را کنار گذاشته اند و خردگرا و بیخدا شده اند گمان میکنند خداباوران و مسلمانان انسانهای احمقی هستند. ممکن است از لحاظ منطقی بتوان احمق را کسی دانست که به چیزی احمقانه اعتقاد داشته باشد، اما مسئله اینجاست که آنچه از نظر ما احمقانه است از نظر آن باورمندان احمقانه نیست. خداباوران و مسلمانان معمولاً به دلیل اینکه از آنچه خردگرایان و خداناباوران راجع به اسلام و خدا میدانند نا آگاه هستند به این مفاهیم گرایش دارند.

دانش در مورد دین و خدا خود نوعی علم است و طبیعی است که عده زیادی از این دانش و شناخت سکولار نسبت به دین و خدا آگاه نباشند. این افراد را نمیتوان احمق نامید. همانطور که هر شخصی قطعاً راجع به بسیاری از علوم که در تخصص و علاقه او نیستند نا آگاه است. نتیجه آنکه هر آنکس که به چیز غلطی اعتقاد دارد لزوماً احمق و خنگ نیست. در بیشتر از مواقع بی اطلاعی و خطا در استدلالها و سفسطه های متعدد است که باعث میشود افرادی به دین و خدا اعتقاد داشته باشند. بنابر این بیخدایان و خردگرایان باور ندارند که خداباوران احمق هستند و فرضی که در پرسش شده است فرضی غلط است.

البته آزمایشها و مطالعات علمی و آمار متعددی وجود دارند که نشان میدهند افرادی که از تواناییهای ذهنی کمتری برخوردار هستند و یا از هوش پایینتری برخوردار هستند تمایلات بیشتری نسبت به دین و خداباوری دارند. نمونه های متعددی از این مطالعات را میتوانید در نوشتاری با فرنام «رابطه مستقیم خداباوری با نادانی» بخوانید، این فرض تنها در صورتی درست است که انسانهای کم هوش را احمق بنامیم. و از آنجا که کم هوشی مسلماً به کسانی اطلاق خواهد شد که هوششان از میانگین هوش دیگران کمتر باشد، باید حداقل نیمی از جمعیت زمین را احمق خواند.

آیا همه مردمان دنیا باورمند به خدا هستند؟

متاسفانه افراد مذهبی چون معمولا در محیطی کاملا بسته زندگی میکنند و یا اجازه ارتباط با دنیای خارج را ندارند و یا جرات آنرا ندارند یا به دلیل اینکه تشنه دانش نیستند، و خود را دست یافته به حقیقت مطلق میدانند نیازی برای افزودن به دانسته های خود احساس نمیکنند. بنابر این بدون مشاهده و ارائه آمار معتبر همه دنیا را همفکر خود میدانند و بدون اینکه بدانند در دنیا چه میگذرد، برای خود فکر میکنند همه دنیا خداپرست هستند و همه دنیا عاشق ما مسلمانان هستند مگر یک عده اسرائیلی و امریکایی خبیث! این افراد چون عمه و خاله و دایی و خواهر و برادر خود را همفکر با خود میدانند و آنها را نیز مسلمان فرض میکنند، فکر میکنند کل جامعه بشری در دنیا موافق با آنها هست و مانند عمه و خاله آنها فکر میکنند و شخص خداناباور تنها 1 نفر است که به حرف جدیدی رسیده است! اما واقعیت این است که دنیا از خانواده و کوچه و محله و شهر و استان و کشور این افراد بسیار بزرگتر است! در دنیای امروز جمعیت زیادی از مردم، بی خدا، بی دین، شک گرا، ملحد، کافر و مشرک هستند! نه تنها امروز در دنیا تعداد قابل توجهی از این افراد وجود دارد و بعد از مسیحیت، اسلام و هندوئیسم، بی خدایی بالاترین میزان جمعیت را در جهان دارد و در بسیاری از کشورهای جهان میزان خرد و شعور بشری جایگاه دین را همچون جایگاه دخانیات محدود به مکانهای مشخصی میدانند بلکه از همه مهمتر اینکه رشد بی دینی در تمام دنیا در تمام کشورها و در تمام ادیان سریعتر از رشد هر نوع دینی است! برای بدست آوردن آماری از بیخدایی به «آمار بیخدایی» سری بزنید! از اینها گذشته بودایی ها حدود 2500 سال قدمت دارند و به هیچ عنوان به هیچ نوع خدایی اعتقاد ندارند، بودایی ها اکثریت مردم ژاپن، چین، برمه و سایر کشورهای آسیایی را تشکیل میدهند. بودائی ها همچون آئتئیست ها وجود پدیده ای به نام خدا را خرافی و باطل میدانند. (1) همچنین ادیان چینی همچون تائوئیسم و کنفسیوسیم نیز کاملاً بیخدا هستند و وجود هر نوع خدایی را انکار میکنند. خداناباوری و خردگرایی از حیث قدمت نیز سنتی بسیار بسیار کهنتر از ادیان جدیدی مانند اسلام و مسیحیت هستند.

مورد دومی که در این استدلال باید به آن پرداخت این است که چطور دینداران به خود اجازه میدهند خود را جزو یک دسته کلی بدانند؟ در دنیا بزرگترین جامعه دینی جامعه مسیحیت است. مسیحیان به محمد به عنوان یک فرد دروغگو و جنایتکار نگاه میکنند و برخی از مسیحیان معتقدند محمد از شیطان وحی میگرفته است و اسلام دینی است ساخته شیطان برای گمراه کرده مردم از راه مسیح (2). از آنجا که مسیحیان اعتقاد دارند عیسی پسر خداوند است و انجیل کتاب مقدسشان میگوید من (عیسی) و پدر (خدا) یکی هستیم و قرآن به شدت با این قضیه مخالف است (سوره توبه آیات 28 تا 30) اسلام تمامی مسیحیان امروز را مشرک میداند (ممکن است  مسلمانانی که سواد ندارند و زحمت خواندن تازینامه را به خود نداده اند یا میخواهند از اصول اسلام دست بردارند و به اتحادیه اروپا یا سایر اتحادیه های بشری بپیوندند این واقعیت را انکار کنند)، بنابر اصول اسلامی تمامی مسیحیان این دوران را نجس و مشرک میدانند یا حداقل باید بدانند اگر تقیه نکنند! نه مسیحیان خدای مسلمانان را قبول دارند نه مسلمانان خدای مسیحیان را. مسیحیان خدای مسلمانان را دروغین میدانند و مسلمانان خدای سه گانه مسیحیان را شرکی آشکار.

بنابر این مسلمانان و مسیحیان و اگر به همین روال به قضیه نگاه کنیم هیچکدام از دین باوران به خدای ادیان دیگر بگونه ای که باورمندان آن ادیان به خدایانشان اعتقاد دارند، باورمند نیستند. در واقع هر خداباوری تنها یک خدا را قبول دارد و تمامی خدایان دیگر را دروغین دانسته و وجودشان را انکار میکند. مثلاً مسلمانان وجود اهوره مزدا، زئوس، زحل، کریشنا و مسیح (بعنوان خدا) را انکار میکنند و تنها به یک خدا یعنی الله اعتقاد دارند. در میان تمامی ملتها و فرهنگهای دنیا در حدود 2700 خدای مختلف در اذهان مردم وجود داشته است (3). اگر این تعداد را دقیق فرض کنیم هر خداباوری نسبت به 2699 خدا کاملا «خداناباور» است و تنها نسبت به یکی از این 2700 خدا باورمند است. کدام مسلمانی میتواند بطور جدی لحظه ای به این فکر کند که به زئوس خدای یونان باستان و خانواده اش اعتقاد داشته باشد؟ خدایان یونان، روم، مصر و ایران باستان در باور خداباوران امروزی مسخره هستند، و در باور خداناباوران خدایان مدرن همچون الله نیز به همان میزان مضحک و مسخره هستند. بنابر این خداناباوران و خداباوران همیشه در مورد اینکه 2699 خدای موجود در تاریخ و اذهان مردمان جهان دروغین و باطل هستند توافق نظر دارند و تنها در مورد یک خدا است که با هم اختلاف نظر دارند. آشکار است که خداباوران نمیتوانند خود را با سایر خداباوران همدسته و همفکر بدانند زیرا به چیزهای مشترکی معتقد نیستند. تفاوت میان خدایان ادیان مختلف مثلا یهودیت و مسیحیت و اسلام تنها در نامشان نیست. این خدایان در ماهیت بسیار با یکدیگر متفاوتند. بعنوان مثال خدای یهودیت بر روی زمین راه میرود و میدود و حتی کشتی میگیرد. خدای مسیحیت به شکل انسان تجسد پیدا میکند و برای بخشیده شدن گناهان انسانها از انسانها کتک میخورد. خدای اسلام نیز آنورتر از آسمان هفتم بر روی عرش یا تخت الهی اش نشسته است و در روز قیامت فرشته هایی او را حمل خواهند کرد.

از ادیان که بگذریم در فرقه ها و مذاهب موجود در ادیان نیز تفاوتهای بسیاری وجود دارد، مثلا اهل تسنن جمعیت بسیار بیشتری از شیعیان دارند و تشیع را انحرافی در اسلام و ساخته شده توسط فردی یهودی (4) میدانند و معتقدند تشیع مرده پرستی و شخص پرستی و  مکان پرستی و در نتیجه شرک و بت پرستی است اهل تسنن به هیچ وجه زیر بار زیارت اماکن مقدس شیعی نمیروند، زیارت امام حسین و امام رضا رفتن و کمک و یاری خواستن از امامان و مقدسین را شرک مطلق و نابخشودنی میدانند! بنابر این اهل تسنن نیز اهل تشیع را قبول ندارند! تشیعیان نیز اهل تسنن را منحرف و نادان میدانند چون در تاریخ اسلام با آنها اختلاف دارند و دو اصل امامت و عدل را از اصول دیگر اسلام میدانند. شیعیان معتقدند عمر فاطمه دختر پیامبر و همسر امام علی را کشته است و سنی ها این را انکار میکنند. شیعیان معتقدند علی قرار بوده است جانشین محمد شود و سنی ها میگویند چنین قراری نبوده است و ابوبکر شایسته ترین فرد بعد از محمد بوده است.

در میان شیعیان نیز اکثر شیعیان به دین سیاسی اعتقاد ندارند و برای آخوندها و عمامه به سر ها و حکومتشان به مبلغ دو شاهی ارزش و اعتبار قائل نیستند و این افراد را شیاد و دروغین میدانند! تنها عده بسیار اندکی هستند که عکس خمینی را در ماه میبینند و دفتر ولی فقیه را دفتر نمایندگی بارگاه الهی بر روی زمین میدانند و سید علی خامه ای را ولی امر مسلمین جهان! این اختلافات تا جایی پیش میرود که این مذاهب همدیگر را تکفیر میکنند و گاهی حکم به قتل یکدیگر داده اند و جنگها در طول تاریخ میانشان وجود داشته است.

شاید لازم به ذکر نباشد که مسلمانان علیه مسیحیان جهاد میکنند و آنها را تکه تکه میکنند و مسیحیان نیز علیه مسلمانان جنگهای صلیبی کرده اند و آنها را تکه تکه کرده اند و شیعیان به مقدسات اهل تسنن بسیار توهین میکنند «مراسم عمر کشان» و آنها را در مواقع ضروری میکشند  و سنی ها نیز در کشورهایی مثل پاکستان و عراق هر چند وقت یکبار چند شیعه ای را به رگبار میبندند یا الله اکبر میگویند و در جمعیت خودشان را منفجر میکنند. و سعی میکنند دشمنی خود را نشان ندهند اما در واقع تشنه به خون یکدیگر هستند. همچنین لازم به ذکر نیست که دسته ای از آدمهای مذهبی که در جامعه شیعی ایران وجود دارند به شدت مورد تنفر و تمسخر قرار دارند و به آدمهای عقده ای و روانی و دیوانه مشهور هستند و مردم برای آنها جوک درست میکنند به «مجموعه جوکهای اسلامی» نیز سری بزنید.

بنابر این اگر یک دیندار این سفسطه را میکند، در نظر داشته باشید که

  • اکثریت و یا اقلیت برای یک ایده حقانیت نمی آورد.
  • شما تنها نیستید و 800 میلیون آدم دیگر همفکر با شما هستند
  • طرف مقابل شما تمامی مردم خداپرست جهان را نمایندگی نمیکند و 99 درصد مردم خداپرست دنیا از طرف مقابل شما بیزار هستند و اورا احمق میدانند!

نکته آخر اینکه اگر این افراد به حرف خود اعتقاد دارند، نباید شیعه باشند! چون تعداد سنی ها چندین برابر شیعیان است! اگر بازهم به حرف خود اعتقاد دارند نباید مسلمان باشید! چون تعداد مسیحیان بیشتر از تعداد مسلمانان است! و چقدر نابخردانه است اگر شخصی تنها به دلیل اینکه اندیشه ای طرفداران بیشتری دارد از هواداران آن اندیشه باشد، نان به نرخ روز بخورد.

چرا بسیاری از مردم به دین گرایش پیدا میکنند؟

این پرسش پاسخ ساده ای ندارد و موضوع بسیار گسترده ای است که هم میتوان آنرا در بعد شخصی از دیدگاه روانشناسی پاسخ داد و هم میتوان در بعد اجتماعی از دیدگاه جامعه شناسی به آن پرداخت. از آنجا که پرداختن به این پرسش از حوصله این نوشتار خارج است تنها بگونه ای بسیار خلاصه چند دلیل را بر خواهیم شمرد.

1- بسیاری از انسانها درست فکر کردن را بلد نیستند. آنها معمولاً چیزهایی را قبول میکنند که «دوست دارند» و چیزهایی را که «دوست ندارند» قبول نمیکنند. برای افرادی که درست فکر کردن را بلد نیستند «درست بودن» مفاهیم ارزشی ندارد، و هرگاه تمایلات آنها با عقلانیتشان در تناقض باشد، تمایلاتشان پیروز خواهد شد. این افراد درصورتیکه خردگرا (خردگرایی چیست؟) شوند دین را کنار خواهند گذاشت.

2- دین یک صنعت بسیار بزرگ و گسترده است و میلیاردها دلار در سال خرج حفاظت از این صنعت بزرگ میشود. دین فروختن و تبلیغ دین حرفه و شغل افرادی است و این افراد همچون هر صاحب حرفه دیگری در جلب مشتریان خود میکوشند و برای آن تبلیغ میکنند. دین ابزار خوبی برای تحمیق مردم است و افراد زیادی بر حماقت مردم حکمرانی میکنند. این افراد با هر وسیله که بتوانند دین را تبلیغ میکنند و دشمنان دین را به هر وسیله که باشد یا نابود میکند یا خفه میکنند. قطعاً اگر برای هر چیزی آنقدر که برای دین تبلیغ میشود تبلیغ میشد آن چیز به اندازه دین رایج و محبوب میشد.

3- انسانها از آنچه واقعا باعث مسائل میشود نا آگاه هستند و همین نا آگاهی باعث میشود موجودات غیبی و ناپیدا را علت مسائلی که اطرافشان اتفاق می افتد بدانند. این درست همان چیزی است که باعث شده است انسانهای بدوی خدا را خلق کنند و انسانهایی که همانند آن انسانهای بدوی فکر و حتی زندگی میکنند نیز به دلایل بسیار مشابهی هنوز خداباور و دیندار هستند. (10)

4- دین با احساسات افراد در آمیخته است، خداباوران از ترس جهنم رفتن و یا به طمع به بهشت رفتن حتی از  بررسی افکار دینی خودشان هراسانند چه برسد که بخواهند آنها را نعوذ بالله بررسی کنند و در حقانیت آنها شک کنند.

5- دین قسمتی از هویت فردی برخی از افراد میشود و افراد بدون هیچ دلیل و شواهد معتبری آنرا از محیط خود کسب میکنند. (11) افراد معمولاً در مورد اخباری که میشنوند موشکافانه و شکگرایانه برخورد میکنند اما در مورد مفاهیم دینی آنچنان خنگ میشوند که تو گویی مغزشان فلج شده است.

چرا دانشمندان و فلاسفه بسیاری به وجود خدا اعتقاد داشته اند؟

براستی نمیتوان یک دلیل را برای تمامی دانشمندان و فلاسفه برشمرد، هرکدام از فلاسفه و دانشمندان به دلیل و یا دلایل خاصی به خدا اعتقاد داشته اند و تمامی این دلایل اشتباه هستند. تارنمای زندیق در بخشی با فرنام «رد براهین اثبات وجود خدا» به رد تمامی این دلایل پرداخته است، و اگر دلایل جدیدی ارائه شود، در صورتیکه در آن دلایل سفسطه و یا فرضهای غلط وجود داشته باشد به رد آنها نیز خواهد پرداخت.

باید توجه کرد که مسئله وجود یا عدم وجود خدا یک بحث فلسفی است و هیچ ارتباطی با علم  (5)ندارد. خداوند به دلیل فرا طبیعی بودن خود نمیتواند یک فرضیه علمی باشد زیرا علم چیزی به نام فراطبیعی (Supernatural) را به رسمیت نمیشناسد. خداباوران اصرار دارند بگویند حوزه علم محدود به واقعیت های طبیعت است و به واقعیت روحانی از حوزه علم خارج است، اما واقعیت این است که علم وجود چیزهای فراطبیعی را به این دلیل به رسمیت نمیشناسد که کوچکترین مدرک و شواهدی برای وجود چنین چیزی موجود نمیباشد. در واقع چیزهای فراطبیعی تماماً ساخته ذهن و تخیل انسانها است و حقیقتی ندارد. موسسه هایی مانند موسسه جیمز رندی سالها تمامی ادعاهای مربوط به وجود چیزهای فراطبیعی را بررسی کرده اند اما هرگز به شواهد معتبری دست نیافته اند. موسسه جیمز رندی مبلغ یک میلیون دلار جایزه را به کسی که بتواند وجود هر پدیده غیر طبیعی و فرا طبیعی را نشان بدهد و در شرایط آزمایشگاهی ثابت کند پاداش خواهد داد. برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام «جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی» مراجعه کنید. نتیجه آنکه مسئله وجود یا عدم وجود خدا در تخصص دانشمندان نیست.

مسئله وجود خدا مربوط به فلسفه و بطور مشخص مربوط به شاخه فلسفه دین از فلسفه است. البته ممکن است در علم مسائلی مطرح شود که فلاسفه دین (6) علاقه مند شوند ممکن بودن پدیده خدا را با آن بسنجند. مثلا در کیهان شناسی قضیه بیگ بنگ (7) و در بیولوژی قضیه تکامل و مسائل بسیار متعدد ریاضی که با فلسفه دین پیوند میخورند، مثلاً تئوری مجموعه ها و تعریف جورج کانتور از مجموعه بینهایت. اما این باعث نمیشود که دانشمندان مستقیماً به پدیده خدا بپردازند. همچنین ممکن است دانشمندانی از روی فقر فلسفیشان نظم و پیچیدگی موجود در کشفیات خود را به وجود خدا نسبت بدهند. مثلاً نیوتون از این دسته افراد بوده است (برای جزئیات بیشتر پیرامون خداباوری نیوتون به نوشتاری با فرنام نیوتون و خداباوری او مراجعه کنید). برخی وجود نظم در طبیعت را اثباتی برای وجود خدا دانسته اند که بی اساس و غلط بودن این استدلال را در نوشتاری با فرنام «برهان نظم» نشان داده ایم. برخی از دانشمندان دلایل شخصی و غلط ویژه خود را داشته اند مثلا پاسکال برای وجود خدا استدلالی آورده است که به «شرط پاسکال» معروف است(برای جزئیات بیشتر از خداباوری پاسکال و ایرادات وارد بر آن به نوشتاری با فرنام شرح سفسطه اگر آخرتی باشد شما ضرر کرده اید ما ضرر نکرده ایم اگر نباشد باز هم ما ضرر نکرده ایم مطالعه کنید). افرادی مانند انیشتن اساساً خداباور نبوده و خداباوران به خطا آنان را خداباور می انگارند (برای جزئیات به نوشتاری با فرنام انیشتن و خدای او مراجعه کنید).

اگر دانشمندی در یک کتاب علمی و دانشگاهی خداوند را وارد علوم خود کند، مثلاً در کتاب بیولوژی بنویسد که خداوند انسانها را خلق کرده است، و یا در کتاب مکانیک بنویسد که اگر نیرویی به جسم متحرک وارد شود انشاءالله از حرکت خواهد ایستاد، این نظر او ارزش و اعتبار علمی نخواهد داشت و باقی دانشمندان بعنوان دیوانه به او نگاه خواهند کرد. از همین رو است که در هیچ کتاب علمی (مثلاً کتابهایی که در دانشگاه ها تدریس میشوند) هیچ اثری از خدا نیست. خدا از دیدگاه علمی یک پدیده تخیلی همانند لولوخورخوره و سوپر من است. لذا اگر دانشمندی در مورد خدا اظهار نظر کند همانند این است که باقالی فروشی در مورد فیزیک کوانتومی نظر بدهد، یا یک فیزیکدان متخصص در زمینه فیزیک کوانتوم در مورد اینکه باقالی را چگونه باید پخت و در کجا باید ایستاد تا فروش بیشتری داشته باشد نظر بدهد. البته این به این معنی نیست که نظر یک باقالی فروش راجع به فیزیک کوانتوم و نظر یک دانشمند در مورد خدا بی اعتبار است و تنها فلاسفه دین حق دارند که در مورد پدیده خدا نظر بدهند. بلکه به این معنی است که از آنجا که پدیده خدا در حوزه دین علم مطرح نیست، باید احتمال آنرا داد که از آنجا که اکثر مردم خداباور هستند و به نوعی خدا اعتقاد دارند، و از آنجا که این دانشمندان نیز برخاسته از همان مردم هستند و تخصص ویژه ای در مورد قضیه خدا ندارند و اطلاعاتشان معمولاً در مورد دین و خداوند همانقدر است که اطلاعات مردم عادی است، باورهای دینی اکثر آنها همچون باورهای دینی اکثر مردم باشد. نتیجه آنکه باید انتظار داشت اکثر دانشمندان نیز مانند اکثر مردم به وجود خدا اعتقاد داشته باشند.

اما شگفت آور است که آمار چیزی بر خلاف این انتظار را نشان میدهند. در کشور آمریکا 90% مردم به وجود خدا و حیات پس از مرگ اعتقاد دارند و تنها 10 درصد مردم وجود خدا را انکار میکنند. این درحالی است که تنها 40% از کسانیکه تحصیلات لیسانس در یکی از رشته های علمی دارند، به این دو موضوع اعتقاد دارند، و تنها 10% از کسانیکه دانشمندان برجسته به شمار می آیند به خدا و زندگی پس از مرگ باورمندند. و همچنین میان اعضای از میان اعضای آکادمی ملی دانشمندان امریکا، 72% بیخدا (آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟) 21 درصد ندانمگرا (اگناستیسزم، چیست؟) و تنها 7% معتقد به یک خدای دارای شخصیت (8) هستند. (9).

جالب است که در میان فلاسفه ای که در 300 سال گذشته زندگی میکرده اند نیز برجسته ترین نامها بیخدا هستند. براستی برابر با فلاسفه بیخدایی همچون، آرتور شوپنهاور، توماس هابس، مارتین هیدگر، دیوید هیوم، آلبرت کاموس، فرانز کافکا، سر آلفرد جولیوس آیر، بوکونین میخائیل ،چارلز برادلف ، ردلف کارناپ، ویلیام ک کلیفورد، آگوسته کمته، دارو کلارنس، جان دوی، الیس آلبرت، جورج ویلیام، زیگموند فروید، لودوینگ آندریاس فوئرباخ، گیبون ادوارد، اما گلدمن، هلدمن جولیس امانوئل، هوباخ پاول هنری، جورج جاکوب (یعقوب)، هوک سیدنی، توماس هنری، یگرسول روبرت گرین، لوئیس جوزف، کارل مارکس، مک کاب جوزف مارتین، فردریش نیچه، منکن هنری لوئیس، توماس پین، آین رند، جان مکینون رابرتسون، برترند راسل، کارل سایگن، مارگارت سانگر، ژان (شاان) پاول سارتر، که تغییر شگرفی در فلسفه ایجاد کرده اند و برخی از آنها پدر علوم جدیدی بودند و علومی را پایه گذاری کرده اند تنها میتوان تعداد اندکی فیلسوف همچون امانوئل کانت را برشمرد که به خدا اعتقاد داشته اند، اکثر فلاسفه در 300 سال گذشته نسبت به خدا حالت انکار داشته اند و دین را آفتی بزرگ برای بشریت و ترمز تمدن میدانسته اند.

اما در گذشته اینچنین نبوده است، پیشرفت علم پیشرفت بیخدایی را نیز به همراه داشته است، البته ممکن است این پیشرفت بیخدایی و کمرنگ شدن نفوذ دین در زندگی و اجتماع و قانون و کوتاه شدن دست آن از علم بوده باشد که موجب پیشرفت علم شده باشد اما به هرحال بدون شک در گذشته خداباوری باور مرسوم تری بوده است. قدما را نباید بخاطر خداباوری و یا حتی اسلامشان توبیخ کرد و از دست آنها عصبانی بود. از هر انسانی در حد شعور و هوش او و اطلاعاتی که در اطراف او وجود داشته است و او میتوانسته است آنها را کسب کند انتظار داشت. یک دانشجوی سال اول رشته فلسفه اطلاعات فلسفی اش ده ها برابر بیشتر از اطلاعات سقراط و افلاطون و ارسطو است.

بنابر این علی رغم اینکه اگر تمامی فلاسفه و دانشمندان نیز یک حرف را بزنند بازهم این مسئله به خودی خود دلیل بر درستی آن حرف نیست، تعداد دانشمندان و فلاسفه بیخدا در صورتیکه در اکثریت بودن جمعیت خداباوران را در نظر بگیریم بسیار بسیار شگفت انگیز است و آشکار میسازد که خداباوری بیشتر به طبقه ای از اجتماع بشری تعلق دارد که از دانش و فلسفه بیشتر محروم است. رابطه میان باورهای دینی و میزان دانش رابطه ای معکوس است. هرچقدر امکانات آموزشی و فکری کمتر باشد باورهای دینی قوی تر و هرچقدر علم و دانش قوی تر باشد باورهای دینی ضعیفتر و کمتر خواهد بود.

نتیجه گیری:

نتیجه آنکه چه 2 نفر به ایده ای اعتقاد داشته باشند چه 20 میلیون نفر و چه 1.5 میلیارد نفر، آن عقیده همچنان میتواند اشتباه و زشت باشد! عرصه علم و گفتمان عرصه دموکراسی نیست! هیچ وقت در بررسی علوم نمی آیند و بگویند چون 10 تا فیزیک دان به این اعتقاد دارند که ذرات بی انتها هستند و 20 تا فیزیک دان به این اعتقاد دارند که ذرات بی نهایت نیستند، پس فیزیک میگوید ذرات بی نهایت هستند! در گفتمان و بحث علمی و فلسفی در مورد اسلام و خدا نیز استفاده از این سفسطه، نوعی لگد پرانی و فرار از بحث است! به افرادی که چنین حرفی میزنند بگویید چرا وقتی بیمار میشوند پیش دکتر میروند؟ چرا بیماریشان را از طریق دموکراسی حل نمیکنند؟ از 20  نفر از آشنایانشان بپرسند بیماریشان چی هست و از روی نظر آنها به تیمار بپردازند.

توضیحات:

1) روحانیون بودیست در کتاب پرسش های خوب برای پاسخ های خوب در مورد این مسئله توضیحات کافی داده اند.

2) سایت مسیحی پیامبر آور مرگ یک نمونه از این نوع باور مسیحیان به اسلام است.

3) تارنمایی با نام آزمایشگر خدا لیستی از این 2700 خدا و مشخصات آنها ارائه میکند.

4) بسیاری از اهل تسنن معتقدند شخصی یهودی با نام عبدالله ابن سبا برای فتنه جویی تشیع را پایه گذاری کرده است و شیعیان حتی وجود چنین شخصی را انکار میکنند، بحث مفصلی در این مورد را در اینجا و اینجا بخوانید.

5) در این نوشتار منظور از کلمه علم همان (Science) و منظور از دانشمند (Scientist) است نه دانش و یا کسی که چیزی را میداند.

6) منظور از فلاسفه دین، دینداران فیلسوف نیست، بسیاری از کسانیکه متخصص در رشته فلسفه دین هستند خود باورمند به دین نیستند و اغلب کسانیکه در فلسفه دین باعث تحول شده اند خود دیندار نبوده اند.

7) یک اثر بسیار درخشان در مورد بیگ بنگ و وجود خدا، کتابی است که بصورت مناظره میان دو تن از بزرگترین فلاسفه خداباور و خداناباور زمان حال توسط دانشگاه آکسفورد منتشر شده است. نام این کتاب «Big Bang Cosmology, Atheism and Theism» است و یک نوشتار از نوشتارهای آنرا میتوانید در نوشتاری با فرنام «آغاز بی علت جهان» به زبان فارسی بخوانید.

8) منظور از خدای دارای شخصیت، خدایی است زنده که دارای شعور و اراده است.

9) منابع این آمار را در نوشتاری با فرنام «رابطه مستقیم خداباوری با نادانی» بیابید.

10) نوشتار جالبی در این زمینه توسط دکتر احمد ایرانی با فرنام «نظرهای علمی درباره دین، پیدایش و تکامل دین» نوشته شده است که نحوه شکل گیری دین را توضیح میدهد، و خواندن آن توصیه میشود.

11) دکتر ریچارد داوکینز در همین زمینه نوشتاری با فرنام «دلایل خوب و بد برای باورمند بودن» بودن دارد که خواندن آن توصیه میشود.

دنیا و انسان را چه کسی خلق کرده؟

پاسخ کوتاه:

هیچکس!

پاسخ بلند:

این پرسش معمولا نخستین پرسشی است که از یک خداناباور توسط یک خداباور پرسیده میشود. این پرسش همچنین از پرسشهایی است که ذهن پرسشگر انسانها برای مدتهای زیادی بدنبال پاسخ آن بوده است و افراد زیادی از فلاسفه و دانشمندان گرفته تا شاعران و خرافه گرایان هرکدام تلاش کرده اند پاسخی به این پرسش دهند.  در این نوشتار تلاش خواهد شد که پاسخی کامل به این پرسش داده شود. این پرسش درون خود سه فرض اساسی دارد

1- دنیا خلق شده است.

2- انسان خلق شده است.

3- یک کسی دنیا و انسان را خلق کرده است.

و بعد از این سه فرض، خداباور معمولا تلاش میکند که نتیجه بگیرد

4- خداوند دنیا و انسان را خلق کرده است.

حال بعد از این 3 فرض خداباور آدرس کسی که فرض سوم به آن اشاره میکند را از خداناباور میخواهد و میپرسد اگر خدا وجود ندارد پس چه کسی دنیا و انسان را خلق کرده است؟ این درحالی است که خداباور و بیخدا حداقل در مورد یکی از این سه فرض و در مورد بسیاری از خداناباوران در مورد دو فرض نخست نیز، توافق وجود ندارد. لذا اساسا این پرسش چون بر فرضهای غیر مشترک مبتنی است پرسشی صحیح نیست و به یک پرسش غلط نمیتوان پاسخ داد. در این نوشتار ریشه این پرسش رایج و همچنین خطاهای آن پرداخته خواهد شد.

خداباور نخست باید 3 فرض اول را ثابت کند و بعد پرسش را مطرح کند؛ این مانند این است که شخصی از شخص دیگر بپرسد شما در چه زمانی همسر خود را غیب کرده اید؟ در پرسش شخص نخست فرض شده است که طرف مقابل همسری دارد، غیب کردن یک انسان ممکن است و اینکه این اتفاق در مورد همسر شخص مقابل و توسط شخص مقابل انجام گرفته است. حال اگر شخص نخست تمامی این فرضیات را ثابت نکند و یا حداقل این فرضیات مورد توافق طرفین نباشد، این پرسش، پرسش غلطی خواهد بود. و پاسخ شخص پرسش شونده این نخواهد بود که من در فلان زمان اینکار را انجام دادم.

در این نوشتار به بررسی این سه فرض پرداخته خواهد شد اما قبل از آن شایسته است راجع به انگیزه این پرسش و دلیل اینکه این پرسش بسیار پرسش رایجی است اندکی توضیح داده شود.

چرا این پرسش بسیار رایج است؟

آدمیان از روی غرور و غیر واقع بینی خود همواره از اعتراف به «ندانستن» در هراس بوده اند و برخی اوقات این هراس بیهوده و خام باعث میشده است که جوابهایی را برای پرسشهایی که جوابشان را «نمیدانسته اند» از خود بسازند و اوهام و خیالات خود را بجای حقایق به مخاطبان خود تحویل دهند. از بارزترین مثالهای این عادت زشت تاریخی قضیه «خداوند حفره ها» است، توضیحات مفصد پیرامون این مسئله را در نوشتاری با فرنام (خدای حفره ها چیست؟) بیابید. همواره بشر هروقت دلیل چیزی را نمیدانسه است آنرا به خدا و خدایان و سایر موجوداتی که مربوط به دنیای واقعی نبوده اند نسبت میداده است.  یعنی حفره های خالی دانش خود را با چپانیدن موجودات خیالی پر میکرده است، زیرا این روش ساده ترین راه برای رسیدن به پاسخ پرسش های انسان بوده است. نمود این واقعیت را میتوان در طول تاریخ اساطیر بشری دید، هرچه بیشتر به گذشته باز میگردیم فعالیت خدایان و حضور آنان بر روی زمین بیشتر میشود و کارهای عجیب و غریب بیشتری از خدایان و اعمالشان نقل میشود اما حوزه فعالیت خدایان با مرور زمان و با پیشرفت دانش بشری و حوزه فعالیت او کمتر و کمتر شده است و پس از تصعید آنها به آسمان و بعد متافیزیکی شدن آنها، اعمالشان واقعاً ساده و مختصر از سوی خداباوران تلقی میشود.

پرسیدن این پرسش نیز از همیجنا ناشی میشود، خداباور معمولاً چون با مفاهیم مرتبط به نحوه بوجود آمدن انسان و محیط اطراف خود و سیاره ها و ستاره ها و د ر انتها جهان آشنا نیست و اطلاعات چندانی نسبت به این مسائل ندارد، میخواهد نادانی خود را و این حفره ای را که در دانایی خود او وجود دارد را با ساده انگاری بسیاری پوشش دهد و نادانی خود را با دخالت دادن یک موجود ماوراء طبیعی پوشش دهد. شایسته است برای اینکه مسئله خدای حفره ها روشنتر شود مثالی بزنیم.

فرض کنید فضانوردی بر روی کره مریخ میرود و انسانی فضایی می یابد، و به رسم یادبود به او یک مجسمه ساخته شده از یخ هدیه میدهد. آدم فضایی مجسمه را به خانه اش میبرد اما بعد از مدتی نالان نزد فضانورد آمده و میگوید، مجسمه من را یک نفر دزدیده است، من آنرا روی بخاری در خانه ام گذاشته بودم و بعد از مدتی دریافتم که دیگر روی بخاری نیست، لذا یک نفر آنرا از من دزدیده است! چه کسی آنرا دزدیده است؟  فضا نورد بعداً برای او توضیح میدهد که یخ در مقابل بخاری ذوب میشود و کسی آنرا ندزدیده است.

در مثالی که زده شد نادانی آدم فضایی نسبت به چیستی یخ باعث شده بود که او دلیل اتفاق ذوب شدن و آب شدن یخ را نداند و به فکر این بیافتد که یک «کسی» باید حتماً این کار را انجام داده باشد. مثال خداباوران نیز وقتی که این پرسش را مطرح میکنند دقیقاً همینگونه است. یعنی همانطور که گفته شد چون با دنیا و انسان و سایر موجودات و چیستی و چگونگی آنها چندان آشنایی ندارند، فکر میکنند بوجود آمدن اینها را یک «کسی» انجام داده است. اینجاست که پرسش میکنند پس اگر خدایی وجود ندارد پس آن کس کیست که دنیا را بوجود آورده است؟ همواره انسانهایی عادت دارند اتفاقاتی را که علت واقعی آنرا درک نمیکنند به موجوداتی ذی شعور و هوشمند نسبت دهند. لذا این پرسش معمولا از روی نادانی نسبت به مسائل فیزیکی و بیولوژیکی و کیهان شناسی بر میخیزد و ضعف در فلسفه باعث میشود افرا به این نتیجه برسند که حتماً کسی باید جهان را و انسان را خلق کرده باشد و لزوماً آن شخص نیز خدا است. پس خدا وجود دارد، دقیقاً همانگونه که ضعف در زمین شناسی باعث میشود برخی گمان کنند زمین لرزه از طرف خدا است، و ضعف در پزشکی باعث میشود برخی گمان کنند مورد نفرین خدا قرار گرفته اند.

اصولا از جایگاهی بالاتر که به قضیه نگاه کنیم دلیل به وجود آمدن توهمی بنام خداوند همین قضیه بوده است. انسانهایی که در اعصار گذشته زندگی میکرده اند در مقابل پدیده ها، حوادث و اتفاقاتی که در اطرافشان می افتاده به دلیل اینکه از اطلاعات و آگاهی فوق العاده سطحی ای در مقایسه با امروز برخوردار بودند خدایانی میساختند، مثلا در یونان برای آتش و گیاه و باد و طوفان و دریا و جنگ و… خدایانی میساختند، اما به تدریج با کشف واقعیت ها این خدایان از میان رفتند و خدایان کاملتری مانند الله آمدند که یک تنه مسئولیت همه این قضایارا بر عهده گرفته اند. واقعیت در این نکته پنهان است که بشر بطور ناخود آگاه هرگاه علت پدیده ای را نمیدانسته از روی آموزشهای قبلی و محیطی ای که قبلا دیده علت آن پدیده را به سوی خدا سوق میدهد تا جایی که خداوند را در مفاهیم اسلامی علت العلل مینامند، در حالی که در دنیای واقعیت علت هیچ چیز خدا نیست. شما در هیچ کتاب فیزیک یا شیمی ای (مگر چاپ شده در کشورهای اسلامی) حرفی از خدا و یا قدرت خدا نمیبینید، علت ها همگی زمینی و علمی هستند. علوم بشری، چه تجربی و چه نظری همگی روزگاری متکی به الهیات بودند، ولی با فرارسیدن پیشرفتهای متعدد در زمینه های مختلف کم کم بشر دست به اکتشاف علت های ماقعی و منطقی و غیر الهی زد، از این روست که علم اصولا مادیگراست و شما در هیچ رشته علمی ای انشاء الله و ماشالله نمیبینید.

حتی دانشمندان و عالمان بزرگی نیز دچار این انحراف فکری شده اند که شاید بتوان معروف ترین آنها را نیوتون دانست. نیوتون را شاید بتوان بزرگترین مغز علمی تمام طول تاریخ نامید، وی برای کشفیات خود نیاز به ریاضیات جدیدی داشت که این ریاضیات در دوران او وجود نداشت و وی خود دست به کار شد و این ریاضیات را پدید آورد، حسابان (Calculus) بسیاری از مفاهیم خود را مدیون نیوتون است از دیگر خدماتی که نیوتون به علم کرد میتوان کشف نیروی جاذبه و قوانین حرکتی و بسیاری از چیزهای دیگر را نام برد. نیوتون که حدود 300 سال پیش زندگی میکرد خدا را باور داشت. شناخت نیروی جاذبه و حرکتهای فلکی سیارات و حرکت بیضی وار اجرام آسمانی به دور خورشید برای نیوتون همانطور که خود میگوید یک الهام بزرگ بود. نیوتون با نگاه کردن به اینکه چگونه ممکن است سیارات و اجرام آسمانی بر روی یک صفحه و در یک جهت و در مسیر مشخص حرکت کنند را نشان از یک نظم و طراحی و در نتیجه ناظم و یا طراح بزرگ و قادر دانست (نگاه کنید به برهان نظم و رد آن) و علت آنرا خدا دانست و گفت این نظم خدارا اثبات میکند. در حالی که ما امروز میدانیم چرا اجرام به دور خورشید میگردند و چرا در یک جهت و در یک صفحه میگردند و… بنابر این نیوتون در این نتیجه گیری خود دچار یک انحراف شده بود. ما میدانیم این شکاف در دانش نیوتون امروز دارای پاسخ های کاملی است و علت این پدیده ها خدا نیست بلکه پدیده های دیگر علمی است.

بعد از توضیحی مختصر در مورد انگیزه شکل گرفتن این گونه پرسشها در ذهن خداباوران به بررسی فرضهایی که در ابتدای این نوشتار مطرح شد خواهیم پرداخت؛ اما پیش از آن شایسته است چند عبارت را که در این نوشتار استفاده خواهد شد تعریف کنیم.

جهان/کائنات/دنیا

کائنات (Universe) مجموعه ای است که تمام چیزهایی که وجود دارند را در خود جای میدهد. هرچیز که وجود داشته باشد جزو این مجموعه جهانی است و اگر وجود نداشته باشد جزوی از جهان نیست، لذا میتوان گفت جهان و وجود دو مفهوم برابر هستند، هرجا جهان وجود داشته باشد، وجود، موجود است و هرجا و هرزمان وجود موجود باشد جهان وجود دارد. کلمه مترادف با وجود، هستی است، لذا میتوان گفت بر اساس تعریفی که از جهان داده شد، جهان و هستی هردو به یک معنی هستند. با این تعریف نه میتوان جایی غیر از جهان را در نظر گرفت و نه میتوان زمانی خارج از جهان را در نظر گرفت.

قدیم

چیزی قدیم است که وجود داشته باشد و هرگز آغاز به وجود نکرده باشد، یعنی همیشه وجود داشته باشد. چیزی که قدیم است تابع زمان نیست، یعنی در هر زمانی وجود داشته است. موجودی که قدیم است، هستی را در ذات خود دارد و بوجود آمدنی نیست.

حادث

چیزی است که وجود داشته باشد و آغاز به وجود کرده باشد، یعنی در لحظه ای وجود نداشته باشد و در لحظه دیگر بوجود آمده باشد. در زبان پارسی حادث را همچنین پدیده  مینامند. پدیده چیزی است که پدیدار شود یعنی در زمانی وجود نداشته باشد و در زمان دیگری بوجود آمده باشد. حادث هستی را در ذات خود ندارد و هستی در مورد آن اتفاق می افتد.

علت

علت اتفاقی است که انجام یافتن آن سبب تحقق معلول میشود. علت در واقع وجود دهنده معلول است و هستی را را به معلول میبخشد، علت و معلول لازمه یکدیگر هستند یعنی اگر علت وجود نداشته باشد، معلول نیز وجود نخواهد داشت. علت یک شیع نیست، بلکه یک اتفاق یا یک عمل است.

معلول

معلول اتفاقی (عملی) یا چیزی است که از خود (در ذات خود) هستی نداشته باشد، یعنی وجود خود را وابسته به چیز دیگری (علت) باشد، یعنی تنها و تنها اگر علت وجود داشته باشد معلول بوجود می آید و در غیاب علت هرگز معلول بوجود نمی آید. معلول لزوماً حادث نیست، ممکن است معلولی قدیم باشد و هستی خود را مدیون علتی که آن نیز قدیم است باشد.

علیت

رابطه موجود بین علت و معلول را علیت میخوانند. بین اینکه آیا علیت رابطه ای بین دو شیع است یا بین دو فعل (عمل یا اتفاق) است بین فلاسفه اختلاف نظر وجود دارد، علیت عمیق ترین و اساسی ترین رابطه ای است که میتواند بین دو چیز وجود داشته باشد زیرا هستی و نیستی آن چیز در گرو رابطه علیتی است که بین معلول و علت برقرار میشود.

آیا دنیا خلق شده است؟

با تعریفی که از دنیا داده شد، بسیاری از فلاسفه چه خداباور و چه بیخدا معتقدند جهان اساساً قدیم است و خلق نشده است. یعنی همواره وجود داشته است و آغاز بوجود نکرده است. دلایلی که این فلاسفه برای اثبات این ادعا می آورند بسیار متنوع است، البته قدیم بودن دنیا به خودی خود به معنی معلول نبودن آن نیست. برخی فلاسفه، چه خداباور چه بیخدا نیز معتقدند جهان آغاز به وجود کرده است و حادث و معلول است.  اگر دنیا خلق نشده باشد آشکار است که بر اساس توضیحات داده شده این پرسش اساسی که این نوشتار سعی در پاسخ آن دارد بطور کلی بی معنی خواهد بود و با تعریفی که از خلقت داده شد، دنیا خلق نشده است و نیاز به خالق نیز ندارد.

اما برخی از فلاسفه چه بیخدا و چه خداباور نیز معتقدند که جهان حادث است و قدیم نیست، و خلق شده است. تئوری بیگ بنگ (بیگ بنگ چیست؟) یا انفجار بزرگ امروزه معتبر ترین توضیح علمی برای تشریح چگونگی بوجود آمدن کائنات است. اما تئوری بیگ بنگ ثابت نمیکند که جهان برای وجود داشتن نیاز به علتی دارد. برای اطلاعات بیشتر در مورد اینکه چگونه جهان میتواند بدون وجود هیچ علتی خلق شده باشد به نوشتاری با فرنام «آغاز به وجود بدون نیاز به علت» مراجعه کنید. فیزیک مدرن و مدارک علمی نسبتاً جدید نشان میدهند که جهان میتواند بدون اینکه نیازی به علتی داشته باشد ناگهان بوجود بیاید. بسیاری از پدیده ها و اتفاقهای فیزیکی اساساً نیازی به علت ندارند و رابطه علیت در مورد آنها صدق نمیکند. این نوشتار بطور کامل این قضیه را نشان میدهد. لذا این نظر که «هر حادثی لزوماً معلول است و علتی دارد» زیر سوال است و مدارکی فیزیکی علیه آن وجود دارد. لذا حتی اگر با برهانهای صحیح و معتبر اثبات شود که دنیا بوجود آمده است و خلق شده است نیز هنوز اثبات نشده است که دنیا علتی دارد! لذا خلق شدن دنیا به معنی وجود خالقی برای آن نیست.

پیرامون تئوریهایی که برای آنچه باعث بیگ بنگ شده است به منابع زیر رجوع کنید.

  • تئوری رشته (String Theory) + + + + + + + + +
  • کائنات اکپیروتیکی (Ekpyrotic Universe) + + + + + +

و برای مناظره بین معروف ترین فلاسفه خداباور و بیخدا در مورد بیگ بنگ و خدا به کتاب خداباوری و خداناباوری و بیگ بنگ مراجعه کنید.

آیا انسان خلق شده است؟

پاسخ به این پرسش مربوط به رشته علمی بیولوژی است، خردگرایان بیولوژیست ها و انتروپولوژیست ها را شایسته ترین افراد برای پاسخ دادن به این پرسش میدانند. تئوری تکامل (تکامل چیست؟) قابل قبول ترین و معتبر ترین تئوری است که برای توضیح چگونگی رسیدن انسان به شکل فعلی خود وجود دارد، درصورت درست بودن این تکامل انسان خلق نشده است، تکامل و خلقت یک تئوری و یک فرضیه کاملاً مخالف یکدیگر در مورد موجودات زنده هستند. در مقابل تئوری تکامل دین داران «افسانه های خلقت» را مطرح میکنند و روی درستی این داستانها که در کتابهای دینیشان آمده است تعصب میورزند. این داستانهای مذهبی که اساساً ریشه در اساطیر سامی دارند و آن اساطیر نیز خود کپی برداری شده از سایر اساطیر ایرانی، مصری، هندی و غیره هستند معمولاً ماجرای خلقت را به یک زن و مرد اولیه منسوب میدانند و معتقدند آن دو مرد و زن توسط خدا بوجود آمده اند. در منطقه خاور میانه انواع و اقسام افسانه های خلقت حتی قبل از بوجود آمدن ادیان وجود داشته است و ریشه تمام این افسانه های خلقت در همان افسانه ها و اسطوره های باستانی است، برای شرحی کامل و تحقیقی علمی در این زمینه به کتابی با فرنام «افسانه های خلقت در خاورمیانه»  رجوع کنید.

افسانه خلقت یهودیان که ریشه در باورهای اسطوره ای خاور میانه ای دارد ابتدا آدم از خاک پدید آمد و بعد حوا از دنده چپ آدم بوجود آمد (انجیل به این مسئله اشاره دارد اما قرآن نمیگوید حوا از دنده چپ آدم بدنیا آمده است، اساساً در قرآن نامی از حوا نیامده است). و بعد این دو شخص از بهشت اخراج شدند. بین تمامی ملتها اینگونه داستانها رواج داشته اند و هرکدام برای بوجود آمدن انسان نظریاتی داشتند که هرگز بر شواهد و بررسی های علمی مبتنی نبوده اند بلکه صرفاً مبتنی بر داستان پردازی ها و اسطوره های باستانی آنها بوده است، برای نمونه های فراوان از این داستانها به کتابی با فرنام «افسانه های اولیه: افسانه های خلقت در اقصی  نقاط جهان» رجوع کنید. لذا ماجرای خلقت انسان با تعریفی که از خلقت داده شد اساساً غیر علمی و در نتیجه از نظر خردگرایان غیر معتبر است. اسلامگرایان در مورد سازگاری نظریه تکامل با قرآن نظرات مشترکی ندارند، عده ای روی غلط بودن این نظریه اسرار میورزند و دلایل(!)ی برای رد آن می آورند (هارون يحيي) و عده ای نیز میگویند تکامل اساساً در قرآن وجود دارد (فرقه رجویه و برخی از افرادی که خود را روشنفکر دینی میدانند) و داستان قرآن در مورد آدم و حوا به معنی  وجود اولین انسانها و ماجرای خلقت نیست. اما در قرآن بطور مستقیم در آیه ای اشاره شده است که آدم از خاک بوجود آمده است (سوره آل عمران آیه 59) و این آیه باعث میشود نظر قرآن کاملاً در تضاد با تئوری تکامل قرار بگیرد و در نتیجه نظری که قرآن راجع به خلقت انسان میزند کاملا ضد علمی و اسطوره ای و همردیف با تمام افسانه های خلقت است. لذا خلق شدن انسان از آنجا که غیر علمی است مورد توافق بین خردگرایان و اسلامگرایان نیست.

اسلامگرایان باید مدارک علمی را نشان دهند و تئوری تکامل را زیر سوال ببرند و ثابت کنند که انسان آنگونه که قرآن میگوید از خاک پدید آمده است و آدم و حوایی وجود داشته اند. البته قرآن در مورد خلقت انسانها دچار تناقض میشود قرآن درمورد انسان در جایی میگوید که او از لخته خون (سوره 96 آیات 1-2) پدید آمده است، در جای دیگر میگوید  از آب (سوره 21 آیه 30، سوره 24 آیه 45، سوره 25 آیه 54) پدید آمده است و در جایی میگوید از «چیزی مانند سفال» (سوره 3 آیه 59، سوره 30 آیه 20، سوره 35 آیه 11) پدید آمده است.

آیا کسی دنیا و جهان را خلق کرده است؟

خلق شدن کائنات هرگز به این معنی نیست که لزوماً کسی آنرا خلق کرده است. بسیاری از چیزها هستند که بدون نیاز به «کسی» خلق میشوند، مثلاً گیاهان وحشی بدون نیاز به «کسی» خلق میشوند. سیاره های جدید در کائنات بدون دخالت «کسی» خلق میشوند. هر چیزی که خلق میشود لزوماً نیاز به خالق ندارد. تمام تلاشهای خداباوران از اقامه براهین مختلف این است که ثابت کنند جهان معلول است و خدا علت آن است. حتی اگر تمامی براهین خداباوران را برای اثبات معلول بودن دنیا بدون در نظر گرفتن خطاهای براهین آنها قبول کنیم، به چه دلیل باید این علت خدا باشد؟ خدا  یک شخص (دارای شخصیت، بودن یعنی مختار و هوشمند بودن و زنده بودن) است که ویژگیهای خود را دارد. مثلا قادر مطلق است، همه جا حاضر است. چه دلیلی وجود دارد که «علت» جهان نیز این ویژگیها را داشته باشد؟

یعنی خداباور با ثابت کردن اینکه جهان معلول است و علتی دارد، وجود خدا را ثابت نکرده است، بلکه تنها وجود یک علت برای دنیا را ثابت کرده است، حال این علت میتواند هر چیزی باشد. یک علت مکانیکی و طبیعی مانند تمامی علتهای دیگر میتواند علت پدید آمدن دنیا باشد، در مورد اینکه علیت رابطه ای بین اتفاقها است یا بین افراد است اختلاف نظر وجود دارد، و در مورد اینکه آیا یک موجود غیر طبیعی میتواند معلول اتفاقات و چیزهای طبیعی شود خداباور با مشکلات و تناقضات بسیار مهمی روبرو میشود که توضیح دادن در مورد آنها در حوصله این نوشتار نیست. اما حتی اگر فرض کنیم علت میتواند در رابطه علیت یک شخص نیز باشد، به چه دلیلی باید این شخص خدا باشد؟

خداباور بعد از اینکه ثابت میکند دنیا علتی دارد، باید ثابت کند آن علت یک شخص است و بعد باید ثابت کند آن شخص خدا است، و ویژگیهای خدا را دارد. اثبات کردن چنین چیزی بسیار برای خداباوران دشوار خواهد بود. این برهان به همانقدر برای اثبات خدا به خداباور کمک میکند که شخصی ادعا کند دنیا توسط یک اسب شاخدار نامرئی، یا بابانوئل یا هر شخص دیگری خلق شده است. هیچ دلیل قانع کننده ای برای اثبات اینکه علت دنیا باید دارای شخصیت باشد و ویژگیهای خدا را داشته باشد وجود ندارد. خداباوران معمولاً برای اثبات این قضیه به برهان نظم پناه میبرند که خود برهان نظم خطاها و سفسطه های زیادی درون خود دارد و مشکلات آن در نوشتاری با فرنام «رد برهان نظم» بررسی شده است.

آیا خداوند میتواند خالق جهان باشد؟

کسانی که خداوند را علت بوجود آمدن دنیا میدانند از قدیمی ترین و ابتدائی ترین تئوریهای موجود برای علیت که به دوران ارسطو برمی گردد استفاده میکنند. این درحالی است که تئوریهای زیادی برای علیت بعد از ارسطو بوجود آمده است و فلاسفه بسیاری این تئوری را پیشرفت داده اند و تعاریف و شرایط دقیقی برای آن وضع کرده اند. برای ارسطو و کسانیکه پیروان او بوده اند و هستند کاملاً طبیعی و منطقی به نظر میرسد که بگویند خداوند علت جهان است، اما همانطور که علم پیشرفت کرده است فلسفه نیز پابه پای آن پیشرفت کرده است. دیدگاهی که امروز نسبت به تئوری علیت وجود دارد نسبت به دیدگاه ارسطو که 2400 سال پیش زندگی میکرده است بسیار متفاوت است و کسانیکه از آن رابطه علیت استفاده میکنند مانند این است که از دست آوردهای علمی آن دوران استفاده کنند. خدا با تعریفی که خداباوران از آن دارند (خداوند چیست؟) با تئوریهای جدیدتر از تئوری علیت ابداً سازگار نیست و اگر درستی این تئوری ها را قبول کنیم، خداوند هرگز نمیتواند علت پدید آمدن کائنات باشد، زیرا خداوند هرگز در تعریف علت نمیگنجد و لذا نمیتواند علت هیچ چیزی باشد. برای اطلاعات و توضیحات بیشتر در این مورد به نوشتاری با فرنام «علیت و محال بودن منطقی یک علت الهی» مراجعه کنید.

سر بریدن در اسلام

انسانها هرگز به اندازه ای که با مفاهیم دینی توجیه شده باشند، شرارت را به کمال و با لذت انجام نمیدهند.

پاسکال

پیشگفتار

ممکن است شما از برگ جنایات اسلامگرایان به این برگ آمده باشید، در این صورت ممکن است یک یا چندتا از فیلمهای سر بریدن اسلامگرایان را دیده باشید. اگر ندیده اید به شما توصیه میکنیم حداقل یکی دو تا از این فیلمها را ببینید (البته اگر با دیدن صحنه های بسیار خشن سر بریدن انسانها مشکل روانی یا جسمی برای شما پیش نمی آید)، بعنوان مثال دو فیلم سر بریدن و کتک زدن سربازان روسی توسط اسلامگرایان و همچنین سر بریدن کارگران عراقی توسط اسلامگرایان را به شما توصیه میکنیم. معمولا بعد از دیدن این فیلمهای هولناک نخستین پرسشی که برای آدمها مطرح میشود این است که این جانوران چرا اینگونه بی رحمانه سر انسانها را از تنشان در حالی که الله اکبر میگویند جدا میکنند؟ تصاویر وحشتناکی هستند، مگر نه؟

در برخی از این فیلمها وقتی سر شخصی را از تنش جدا میکنند آیاتی از قرآن را نیز تلاوت میکنند، آیا اگر سر بریدن یک روش اسلامی باشد و این افراد به دلیل اسلامگرا بودنشان و اینکه از اسلام پیروی میکنند اینگونه جانورخویانه سر انسانها را از تنشان جدا بکنند، شما حاضرید که دین اسلام را دنبال کنید؟ لحظه ای درنگ کنید و به این مسئله بطور جدی فکر کنید. آیا شما میتوانید هوادار دینی باشید که در آن سر انسانها را میتوان در شرایطی از تنشان جدا کرد؟

امیدوارم پاسخ شما منفی باشد، و اسلام آنچنان انسانیت شما را از بین نبرده باشد که پاسخ مثبت به این پرسش دهید. بیشتر مسلمانانی که این تصاویر وحشتناک را میبینند شگفت زده از خود میپرسند مگر ممکن است اسلام چنین چیزی را قبول داشته باشد؟ خوشبختانه بیشتر انسانها وقتی با این پرسش روبرو میشوند میگویند اگر اسلام واقعا چنین کاری را تایید کرده باشد من هرگز دیگر خود را مسلمان نخواهم خواند، و این از خوی انسانی است که از هر انسانی میتوان آنرا انتظار داشت.

حال پرسش  اصلی این است، آیا اسلام اینکار را تایید کرده است؟ اگر شما نیز بدنبال پاسخ مناسبی به این پرسش بسیار مهم هستید، به جای درستی آمده اید. شاید برای مسلمانانی که تابحال قرآن نخوانده اند و یا به مرور تاریخ و زندگی پیامبر اسلام و اطرافیانش نپرداخته اند بسیار غیر قابل تصور باشد که چنین کارهای وحشتناکی در دینشان وجود داشته باشد و یا اینکه پیامبرشان آن کارها را انجام داده باشد. همینطور برای غیر مسلمانان نیز عجیب خواهد بود که چگونه ممکن است دومین دین بزرگ جهان چنین کار وحشیانه ای را تایید کرده باشد و حتی پا را فرا تر گذاشته و دستور سر بریدن به مسلمانان داده باشد، زیرا بیشتر مردم از یک دین انتظار دارند که انسانیت را تشویق کند نه سر بریدن را.

متاسفانه باور بیشتر مردم نسبت به اسلام باوری واقعی نیست، آنها بدون اینکه در مورد اسلام مطالعه کرده باشند و یا اینکه با آن آشنایی واقعی داشته باشند هرچیز که خوب است را به اسلام نسبت میدهند و آنرا از همه زشتی ها بری میدانند. در این نوشتار اما گوشه ای از چهره ای مستند و واقعی و تاریخی از اسلام را که معمولاً از دید عوام و ناآگاهان نسبت به اسلام پنهان میماند به شما نشان داده خواهد شد و به شما اثبات خواهد شد که سر بریدن یک کار صد درصد اسلامی است و اگر پاسخ شما به پرسشی که بالاتر مطرح کردیم منفی بوده باشد شما باید اصولا بعد از آگاهی از این پلیدی های اسلام، آنرا کنار بگذارید، یا با مسلمان ماندنتان، بر این جنایت و کار وحشتناک مهر تایید بزنید، انسانیت خود را زیر پا بگذارید و مسلمان بمانید.

سر بریدن در قرآن

قرآن کتابی است پر از آیاتی که در آنها دستور جنگ و قتال و قتل و کشتار به مسلمانان داده میشود. برای کسانی که تابحال قرآن را نخوانده اند، یا آنرا تنها به عربی خوانده اند و معنی آنرا به زبان مادریشان درک نکرده اند شاید این مسئله خیلی عجیب و باورنکردنی به نظر برسد. برای هیچ انسان انسانگرایی قابل قبول نیست که خدا در صورتی که وجود داشته باشد اینقدر بخواهد انسانها را به جان هم بیاندازد و به یک عده از آنها دستور بدهد که عده ای دیگر را بکشند. اگر تابحال آیات قتل و جنایت قرآن که ما نام آنها را آیات جنایی گذاشته ایم را نخوانده اید، اکنون وقت آن است که با این آیات آشنا شوید، برای سیاهه ای کامل از این آیات به بخشی از تارنمای زندیق با فرنام «آیات جنایی قرآن» مراجعه کنید.

البته ما در اینجا نمیخواهیم در مورد تمامی آیات جنایی قرآن صحبت کنیم، در اینجا فقط آیاتی را که مربوط به سر بریدن میشوند یاد آور خواهیم شد. به آیه زیر توجه کنید:

سوره محمد آيه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.

زدن گردن کافران به چه معنی است؟ در این آیه به صراحت آمده است که حکم خدا، زدن گردن کافران یا بعبارت دیگر همان بریدن سر آنان است. آیا شما به چنین خدایی باور دارید؟ ممکن است بگویید باید دید معنی کافر چیست، معنی کافر را میتوانید در نوشتاری با فرنام «خوب شما بايد ببينی کافر يعنی چی!» بخوانید تا مطمئن شوید معنی کافر چیزی را از زشتی این آیه تغییر نمیدهد.

ممکن است بگویید این آیه دارد در مورد جنگ صحبت میکند، درست است! اما در اسلام دو نوع جنگ وجود دارد، به یکی جهاد ابتدائی میگویند و به دیگری جهاد دفاعی. در جهاد ابتدائی مسلمانان به سایر کشورها حمله میکنند، مانند مسلمانان اولیه که در زمان عمر و به مشورت و تایید امام علی به ایران حمله کردند، یا خود پیامبر اسلام که به سایر قبایل حمله میکرد. بنابر این، در حالت جنگ بودن زیاد چیزی را تغییر نمیدهد، اگر مسلمانان مجاز باشند که به نامسلمانان (کافران) حمله کنند، درست مانند این است که اجازه داشته باشند سر آنها را ببرند. اگر فکر میکنید جهاد تنها یک چیز دفاعی است، سخت در اشتباه هستید، برای اثبات اینکه جهاد تنها دفاعی نیست به نوشتاری با فرنام «سفسطه در مورد آیات جنایی قرآن، که این آیات جنبه دفاعی دارند!» مراجعه کنید. از این گذشته این فیلم نیز در زمان جنگ گرفته شده است، آیا به نظر شما بریدن سر انسانها در شرایط جنگی عادلانه و انسانی است؟

اگر همان آیه اولی کافی نیست برای اینکه شما قبول کنید سر بریدن سنتی کاملاً اسلامی و روشی اسلامی برای روبرو شدن با غیر مسلمانان است، به آیه دیگری نگاه کنید،

سوره الانفال (غنایم جنگی) آیه 12 صفحه 179

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ.

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.

برای چه باید بر گردن کافران زد، یا بعبارت دیگر سر آنها را برید و از تنشان جدا کرد؟ مگر کافران چه جرمی را مرتکب شده اند که باید شمشیر را بر گردن آنها گذاشت و سرشان را از تنشان جدا کرد؟ پاسخ این پرسش را در آیه بعدی بیابید،

سوره الانفال (غنایم جنگی) آیه 13 صفحه 179

ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ شَآقُّواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَمَن يُشَاقِقِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ.

زيرا با خدا و پيامبرش به مخالفت برخاستند و هر که با خدا و پيامبرش ، مخالفت ورزد ، بداند که عقوبت خدا سخت است.

دلیلش را متوجه شدید؟ چون کافران با خدای اسلام و پیامبرش به مخالفت برخاستند! یعنی اگر کسی به مخالفت با اسلام برخیزد باید گردن او را زد و انگشتانش را قطع کرد. شاید در اینجا شما در حالتی نباشید که بتوان با شما شوخی کرد، اما پرسشی که اینجا مطرح است این است که آیا باید اول گردن کافران را زد بعد انگشتانشان را قطع کرد یا اول انگشتانشان را قطع کرد بعد گردنشان را زد؟

یکبار دیگر به آیه 13 ام سوره انفال نگاه کنید، آیا یک دین میتواند فاشیست تر از این باشد که بگوید چون افرادی مخالف آن دین هستند شایسته این هستند که سرشان بریده شود و انگشتانشان قطع شود؟ آیا در شأن شما است که چنین دینی را برگزیده باشید؟ از دیدن این فیلم چه احساسی به شما دست داد؟ آیا شاد و آرام شدید؟ اگر این فیلم شما را شاد و آرام نکرده است بدانید که مسلمان خوبی نیستید، زیرا بریده شدن سر کافران و قطع شدن دستهای آنها باید از نظر قرآن شما را شاد و آرام کند. باور نمیکنید؟ آیه 10 ام همین سوره را بخوانید،

سوره الانفال (غنایم جنگی) آیه 10 صفحه 179

وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلاَّ بُشْرَى وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ

و آن کار را خدا جز برای شادمانی شما نکرد و تا دلهايتان بدان آرام گيرد و ياری تنها از سوی خداست که او پيروزمند و حکيم است

حالا باور کردید که مسلمان خوبی نیستید؟ اگر استعداد مسلمان بودن را داشتید باید از دیدن این صحنه ها شاد میشدید و دلتان آرام میشد، یکبار دیگر آیات 10 تا 13 سوره انفال را بخوانید، یا اصلاً یکبار سوره انفال را از اول تا آخرش بخوانید، ممکن است انسانیت شما از مسلمانیتان بیشتر باشد، در این صورت نباید بیش از این ننگ مسلمانی را بخود بخرید. بعید است این جانور خویی و درندگی برازنده هیچ انسان بالغ، عاقل و غیر بیماری که در قرن 21 ام زندگی میکند باشد.

شاید بپرسید که کدام کافران باید سرشان بریده شود؟ قرآن مسلمانان را به جنگ با کدام انسانها تشویق میکند؟ بنابر باور بیشتر علمای اسلام، سوره توبه آخرین دستور العمل رفتار مسلمانان با نامسلمانان را داده است، به آیه 29 سوره توبه دقت کنید.

سوره توبه آیه 29 صفحه 192

قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند جنگ کنید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند.

نتیجه منطقی این است که از نظر اسلام نه تنها بریدن سر کسانی که خدا را قبول ندارند، و کسانی که قیامت را قبول ندارند، و مسیحیان و یهودیانی که قوانین اسلامی را نمیپذیرند اشکالی ندارد بلکه جنگیدن با آنها از احکام اسلام است و بریده شدن سر آنها موجب شادمانی و آرامش دل مسلمانان راستین میشود. حال این کافران را باید در کجا یافت و کشت و سرشان را برید؟ پاسخ را در سوره توبه آیه 123 بیابید.

سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

کسانی که در این فیلمها سر میبریدند همان مسلمانان راستینی هستند که با قرآن و قوانین اسلامی آشنایی بیشتری از مسلمانان آماتوری که امیدواریم شما یکی از آنها باشید دارند. به همین دلیل است که سر کافرانی که نزدیکشان هستند را میبرند و الله اکبر میگویند و بعد هم شاد میشوند و به کار خود افتخار میکنند. در ادامه نشان خواهیم داد که سر بریدن در احادیث نیز وجود دارد و خود پیامبر اسلام و مسلمانان اولیه اینکار را میکرده اند.

آیا از این پس به قرآن باور خواهید داشت؟

سر بریدن در حدیث و تاریخ اسلام

بعد از اینکه دیدیم قرآن چگونه سر بریدن را قانونی و مجاز میداند و آنرا به مسلمانان تجویز میکند، بد نیست به تاریخ اسلام نگاه کنیم تا ببینیم آیا پیامبر اسلام و پیشوایان دینی همچون علی نیز به این کار دست میزده اند یا نه. سر بریدن آنقدر در بین مسلمانان رایج بوده است که نمونه آوردن را و انتخاب نمونه های مناسب را بسیار دشوار میکند، ما در اینجا تنها به چند مورد از ترور ها و یک مورد از قتل عامهای پیامر اسلام اشاره میکنیم.

مورد نخست، سفیان ابن خالد

سفیان ابن خالد رئیس یک قبیله است که برای دفاع از قبیله خود از تازش پیامبر اسلام اردوگاهی نظامی را ایجاد کرده بود. پیامبر اسلام با ترور او را میکشد.

در سال 625 میلادی. قبایل متعدد بنی لیحان پس از اینکه از قتلها و غارتهای متعدد مسلمانان رنج بردند، در کنار رئیس قبیله شان سفیان ابن خالد جمع شدند تا پیرامون مشکلاتی که مدام از طرف مسلمانان بر آنها وارد میشد با یکدیگر گفتگو کنند. جاسوسان محمد او را از این قضیه مطلع کردند. او عبدالله بن انیس، را دستور داد تا برود و خالد را بکشد. عبدالله به تنهایی نزد او رفت، و خود را داوطلبی برای جنگ با محمد معرفی کرد او (عبدالله) وقتی که به او نزدیک شد در حالی که کسی حضور نداشت، سرش (سر خالد را) برید و با خود حمل کرد. او فرار کرد و توانست خود را سالم به مدینه برساند و در مسجد مدینه به حضور محمد رسید. محمد به او خوش آمد گفت و او را از نتیجه کارش پرسید، عبدالله با نشان دادن سر قربانی اش پاسخ داد. محمد آنقدر از این پیروزی شاد شده بود که عصای خود را به او بخشید. و به او گفت این عصا در روز آخرت میان من و تو قرار میگیرد، براستی که افراد بسیار اندکی هستند که در آن روز چیزی خواهند داشت تا بر آن تکیه کنند. (1)

برای جزئیات و منابع بیشتر پیرامون قتل سفیان ابن خالد به نوشتاری با فرنام «سفیان ابن خالد» مراجعه کنید.

مورد دوم، کنانه ابن ربیع

کنانه ابن ربیع رئیس یهودیان خیبر بود که در جنگ خیبر به دست مسلمانان اسیر میشود. پیامبر اسلام او را برای اینکه محل اختفای اموالش را فاش کند شکنجه میکند و او زیر همین شکنجه ها جان میدهد، پیامبر اسلام در همان شب در حالی که نزدیک 60 سال سن داشت با زن 17 ساله او، صفیه همبستر میشود.

بعد از اینکه محمد به استحکامات خیبر حمله برد و جمعیت را بطور ناگهانی (و نه از پیش مقرر شده) مورد حمله قرار داد، مسلمانان ساکنان زیادی را کشتند تا اینکه نهایتاً آنها تسلیم شدند. محمد به آنها اجازه داد که مکان زندگیشان را ترک کنند، اما آنها باید اموال خود را به فاتح این جنگ میدادند. در میان اسرا کنانه، رئیس یهودیان خیبر بود و عموزاده اش. محمد هردوی آنها را متهم به پنهان کردن گنجها و ثروتهای ثروتمندانشان کرد، بویژه گنجهای بنی نضیر، که او بواسطه ازدواج با صفیه رئیس دختر آن قبیله بدست آورده بود. محمد از او پرسید «ظرفهای طلا کجا هستند؟، آن ظرفهایی که به مردم مکه قرضشان میدادی». آنها اعتراض کردند و گفتند که دیگر آن مالها را در اختیار ندارند. محمد گفت «اگر شما آن مالها را داشته باشید، و از من مخفی کنید و من از این مسئله آگاه شوم، جان شما و جانهای خانواده هایتان را خواهم ستاند». آنها گفتند که اینگونه باشد. یک یهودی خائن جایی که قسمتی از گنجها در آن دفن شده بود را به محمد نشان داد. بعد از این اکتشاف کنانه به سختی شکنجه شد. بر روی سینه اش آتش گذاشتند و نفس او تقریبا بند آمده بود»، تا بلکه اعتراف کند که باقی گنجها را کجا گذاشته است. در این هنگام محمد دستور داد که سر آن دو را از گردنشان جدا کنند.

برای جزئیات و منابع بیشتر پیرامون قتل کنانه ابن ربیع به نوشتاری با فرنام «کنانه ابن ربیع» مراجعه کنید.

مورد سوم نضر بن الحارث

نضر ابن حارث یکی از هم قبیله ای های محمد بوده است که با او همواره مخالفت میکرده است، او اشعاری که از ایرانیان آموخته بود را در مقابل قرآن محمد میسرود و با اینکار خشم محمد را برانگیخته بود. نضر در جنگ بدر به دست مسلمانان می افتد و محمد دستور میدهد امام علی او را از میان اسیران بیرون کشیده و سرش را ببرد.

او عبدالدر را در گروه مطمعون (مکّیانی که منابع غذایی را برای حج کنندگان فراهم میکردند نماینده میکرد، و قدرت قابل توجهی در مکه داشت. او مخالفتی شدید با پیامبر داشت، او پیامبر را تمسخر میکرد و وقتی که محمد از نابودی و سرنوشت تلخ ملت های کهن (عذابهای آسمانی در قرآن) سخن میگفت او  از بزرگی و شکوه پادشاهان ایران سخن میگفت. او همچنین محمد را محکوم میکرد که او تنها  از داستانها و افسانه های گذشته (اساطیر الاولین) یاد میکند و گفته میشود که دو آیه قرآن که دقیقا به همین مسئله اشاره میکنند (سوره انفال آیه 31 و المطففين 13) در مورد او آمده است. همچنین گفته میشود که قرآن به او بیش از هر کس دیگری از دشمنان پیامبر اشاره میکند، (سوره الانعام آیه 8 و 9، سوره الجاثیه آیای 6 تا 8) او در جنگ بدر شرکت کرد و جزو اسرای مشرکین بود. محمد او را شخصاً کشت و علی سرش را با یک ضربه شمشیرش از تنش جدا کرد، اما این واقعیت قابل مباحثه است زیرا یک حدیث میگوید که شدید ترین عذابها در قیامت برای ملعونینی است که پیامبری را کشته اند یا پیامبری آنان را کشته است. معتبر ترین نسخه از این ماجرا آن است که علی ابن ابیطالب او را با شکنجه پس از اینکه او را با بندی بسته  بود در مکانی که السفرا نامیده میشد کشت. (2)

برای جزئیات و منابع بیشتر پیرامون قتل نضر بن الحارث  به نوشتاری با فرنام «نضر بن الحارث» مراجعه کنید.

مورد چهارم، قتل عام بنی قریظه

بنی قریظه نام یکی از قبایل یهودی ساکن مدینه بوده است، پیامبر اسلام آنها را بعد از جنگ خیبر بدون هیچ دلیلی محکوم به خیانت میکند و به آنها حمله کرده و بعد از اینکه آنها را مدتی محاصره میکند، باعث میشود تا علی و زبیر ابن عوام تمام مردان بالغ این قبیله را سر ببرند و جسد آنها را در گودالهایی که در وسط بازار مدینه کنده شده بود بیاندازند.

پس بفرمود تا در بازار مدینه خندقی فرو بردند (پیامبر به بازار مدینه که هم اکنون نیز در بازار مدینه در همان مکان است رفت و گودالهایی در آنجا حفر کردند) و  جهودان بنی قریظه را یک یک می آوردند و گردن میزدند و در آن خندق می انداختند، تا نهصد مرد از ایشان گردن بزدند. و بعد از این حیی ابن اخطب را بیاوردند که در یهود هیچ کس از وی مهتر(شریفتر، در مقام بالاتر) نبود و دشمنی عظیم تر از وی نبود پیغمبر را، علیه السلام، و از همه لشکر انگیزتر و در غزو خندق بیشتر تحریض (دشمنان را بر علیه مسلمانان تحریک) نمود، چون او (در حالیکه عبایی که با تصاویر شکوفه ها تزیین شده بود را بر تن داشت و همه جای آنرا سوراخهایی به اندازه انگشت کرده بود تا مسلمانان این لباس را بعنوان غنیمت از او نستانند، و در حالی که دستانش را به گردنش بسته بودند) را پیش سید، علیه السلام، آوردند، دستهای وی بازکردند که بسته بودند گفت: یا محمد، هیچ پنداشت نمی کنم که با تو خصمی نکرده ام و آنچه جهد و جد بود بجای آوردم و در عداوت تو هیچ فرو نگذاشته ام (اصلاً از دشمنی با تو پشیمان نیستم)، لکن هرکی خدای تعالی در حق وی تقدیر خذلان کرده باشد، هر آینه مخذول بود (هرکس خدا را خوار کند، خدا نیز او را خوار خواهد کرد) و من از آن نمیترسم که تو مرا بکشی، که بنی اسرائیل همه بدین راه رفته اند و هیچ یک بمرگ خود نمرده اند (و کشته شدن و قتل عام شدن یهودیان برای ایشان از پیش گزارش شده است). و لفظ حیی بن اخطب که با سید علیه السلام کرد این بود: اما والهه ما لمت نفسی فی عداوتک، و لکنه من یخذل الله یخذل. پس او را  نیز بکشتند (درحالی که نشسته بود گردنش را قطع کردند).  (3)

برای شرح کامل جزئیات ماجرای قتل عام بنی قریظه و اسناد تاریخی بیشتر به بخشی با فرنام «در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟» مراجعه کنید.

با مطالعه تاریخ میتوان دریافت که گویا یکی از تخصص های امام علی سر بریدن بوده است، بعنوان مثال

  • امام علی و یارانش در یک روز، 2500 نفر از خاندان (ازد) را سر بریدند، به نحوی که کسی زنده نماند تا دیگری را دلداری دهد. (مروج الذهب جلد اول ص 729).
  • امام علی در نبردی به نام (لیله الحریر) چیزی بالغ بر 500 تا 900 تن را کشت. (منتهی الامال، جلد اول، ص 153).
  • عبد الله خررمی با 70 نفر از همراهانش از بیم جان به دژی پناه برد. به دستور امام علی، دژ به آتش کشیده شد که در جریان آن تمامی این افراد زنده زنده در آتش سوختند، بطوری که بوی گوشت بریان شده این انسانهای نگون بخت در هوا پخش و مردم را آزار داد. (علی مرزی نامتنهای ، حس صدر، ص 199).
  • بعد از مرگ محمد پیامبر اسلام عده ای از مردم قبایل از اسلام برگشتند و عوامل پیغمبر اسلام را کشتند، و از شادی مرگ محمد به زنانشان گفتند که دستهای خود را حنا بگذارند (قصص النیا نیشابوری ص 455)  ابوبکر، عمر و علی بفوریت دستور دادند که هرکه که از دین برگشته گردن زنند و با آتش بسوزانند و زن و بچه اشان را به اسارت برند (تاریخ طبری جلد 4 ص 1379، 1380، 1394 و 1407 و جلد 6 ص 2420 و 2665).
  • شاعری بنام (حویرث بن نقیذ) که با سخنان شیوا و افشاگرایانه خود موجبات اذیت و آزار محمد پیامبر خدا را بر انگیخته و همچنین شتر دختران محمد، فاطمه و ام کلثوم را رم داده بود به فرمان محمد رسول خدا و توسط علی امام اول شیعیان در جریان یک توطئه به قتل رسید (طبری ج 3 ص 1188 و سیره ابن هشام ج 2 ص 273).
  • امام علی شاهرگ مردانی را برید و بمانند مرغان نیم بسمل آنان را در بیابان رها کرد تا با شکنجه بمیرند (امام علی عبد الفتاح جلد 5 ص 27).
  • پس از شکست ائیل، محمد پیامبر اسلام به علی دستور داد که نضر پسر حارث را سر بریدند. همینطور در منطقه ای دیگر به نام الظیه از میان اسرا، عقبه پسر ابی معیظ بدستور محمد و بدست علی سر بریده شد. (منتهی الامال جلد اول ص 57).
  • مردی به نام عتبه که بخاطر عدم پخش مساوی غنایم بین لشکر اسلام بصورت محمد تف کرده بود، بوسیله علی سر بریده شد (تاریخ طبری جلد 5 ص 1103).

برای مطالعه شیرینکاریهای بیشتری از امام علی به نوشتاری با فرنام «کارنامه درخشان حضرت علی امام اول شیعیان.» مراجعه کنید.

ممکن است گفته شود سر بریدن در آن دوران به این دلیل صورت میگرفت که راه دیگری برای کشتن در جنگ وجود نداشت، و سر بریدن در همه جا رایج بود. اما این قضیه نمیتواند واقعیت داشته باشد، کشتن انسانها به روشهای مختلفی ممکن است، لازم نیست حتماً سر انسان کاملا از تنش جدا شود. هدف اسلامگرایان از سر بریدن همانگونه که هم اکنون نیز چنین است ایجاد رعب و وحشت در دل کافران و همچنین ایجاد آرامش و شادی در دلهای بیمار خودشان است.

نظر شما راجع به اشخاصی که در این فیلمها سر میبرند چیست؟ این همه منابع تاریخی از معتبر ترین کتابهای تاریخ اسلام همه و همه نشان میدهند که پیامبر اسلام نیز همانقدر انسان بوده است که اشخاصی که در این فیلمها سر میبرند انسان هستند. آیا چنین پیامبری را دنبال خواهید کرد؟ در تاریخ گزارش نشده است که محمد خود با دست خود سر کسی را بریده باشد، اما شاید در هیچ تاریخی نتوان شخصی را پیدا کرد که به اندازه امام علی با دست خود سر بریده باشد، براستی که او اگر رکورد دار تاریخ در سر بریدن نباشد جزو ده سر بر و گردن زن بزرگ تاریخ است، آیا شما به این دین و پیشوایان جانی اش باور دارید؟

نتیجه گیری

آشکار است که سر بریدن سنتی کاملاً اسلامی است، هم در قرآن به آن اشاره شده و از مسلمانان خواسته شده که سر ببرند، هم در حدیث. هم مسلمانان اولیه سر انسانها را از تنشان جدا میکردند و هم پیشوایان دین مانند پیامبر اسلام و امام علی، آیا شما واقعاً میتوانید برای این انسانها و این دین احترامی قائل باشید؟

حال تصمیم گیری با شما است، یا انسانیت و تمدن را انتخاب کنید یا اسلام و توحش را. یا سر بریدن را انتخاب کنید و پیامبر و امامی که همچون انسانهای جانور خویی که در این فیلم ها دیدید سر انسانها را میبریدند را دنبال کنید. اگر شما نیز همچون ما انسانیت را بر اسلام ترجیح میدهید، پیوستن شما را به اجتماع انسانگرایان سکولار تبریک میگوییم. اما اگر هنوز هم برای شما شکی باقیمانده است که باید اسلام را کنار بگذارید یا نه، از شما دعوت میکنیم از بخش ویژه باورمندان تارنمای زندیق دیدن کنید.

هرکس انسان را دوست دارد باید از اسلام متنفر باشد.

منابع

(1) Sir William Muir, Life of Mahomet,V III Chapter 15 page 200

(2) The Encyclopedia of Islam, New Edition, Vol. VII, 1993, p. 872

(3) سیرت رسول الله، ابن هشام پوشینه دوم برگ 757.

دگرانديشی وسرکوب اسلامی

نوشته استوار غلام دانایی، از سایت کافر

سردمداران جمهوری اسلامی، قبل ازسوارشدن براريکه ی قدرت، سرکوب دگرانديشان را درسرلوحه ی برنامه های خود قراردادند. دربلوايی که به سقوط شاه منجرشد، لشکرهميشه درصحنه ی حزب الله، به ضرب چماق، ازارائه ی هرنوع شعارغيردينی و ورود پوستر، پرچم، جزوه واعلاميه های دگرانديشان به صفوف تظاهرکنندگان به شدت ممانعت به عمل آورد. گرايش به انحصارطلبی ازهمان ابتدا درسرود معروف حزب الله موج می زد: «خدا يکی، رهبريکی، ايمان يکی، ايران يکی!» اين شعار زنگ خطری بود برای سرکوب دگرانديشان در فردای استفرارحکومت اسلامی.

در سپيده دم خونين استقرار جمهوری اسلامی خمينی قلم دگرانديشان را از شمشير خطرناک تر اعلام کرد و بارها و بارها خواستار شکستن قلم ها شد. درآن روزها که مردم عطش سيری ناپذيری برای دست يابی به انديشه های تازه داشتند، کوردلان تازه به قدرت خزيده در همه ی شهرهای ايران کتاب ها را سوزانيدند، به دفاتر مطبوعات حمله کردند ودگرانديشان را به بند کشيدند. يکی ازنخستين قربانيان دلباختان تاريکی ها، نويسنده ومحقق ايرانی، دکتر پرويز اوصيا بود که بهار باصطلاح آزادی را درزندان گذرانيد وبعدها تجربيات خود را طی کتابی ارزنده تحت عنوان «زندان توحيدی ـ قصر در بهارآزادی» برشته ی تحريردرآورد.

قبل از تهاجم وحشيانه ی خمينی به کردستان روزنامه های مخالف مانند آيندگان، ندای آزادی و آهنگر به ضرب چماق و سرنيزه ی حزب الله بسته شدند. خمينی افسوس خورد که چرا انقلابی عمل نکرده وبجای شکستن قلم ها و بر پا ساختن دارها برسرچهارراه ها با دگرانديشان با «تساهل» رفتارکرده است. (1) پس از اشغال نظامی کردستان، رژيم اسلام پناه سعی کرد هرنوع حرکت دگرانديشانه را درنطفه خفه سازد: اقليت های قومی به شدت سرکوب واقليت های دينی تارومار گرديدند. يک سلسله عمليات منظم وحساب شده برای محو کامل پيروان ديانت بهائی آغازشد وبهائيان ايرانی چنان قلع وقمع شدند که می توان به آن عنوان «نسل کــُشی» (ژنوسايد) داد. شکارگروه های چپ مخالف آغازشد.

با آغازجنگ ايران وعراق، سردمداران حکومت خدا برروی زمين حتی هم کيشان خود که شيوه ی عمل متفاوتی پيشنهاد می کردند (مانند رجوی وبنی صدر) را مورد سرکوب قرار دادند وپس از رويداد خرداد 1360 صدها نفر ازاعضا وهواداران سازمان مجاهدين خلق (وسازمان های چپ) در زندان ها قتل عام کردند. پس ازآن نوبت به هنرمندان رسيد. سعيد سلطان پورـ شاعرونمايشنامه نويس چپ ـ درشب عروسی اش دستگيرکردند وپس ازشکنجه های بسيار در زندان های مخوف خود به جوخه ی مرگ سپردند.

اوج سرکوب دگرانديشان کشتارجمعی وهولناک زندانيان سياسی سال 1367 بود که بنا به شهادت بازماندگان اين فاجعه ی وحشتناک هرکس را که کوچک ترين مخالفتی با نظام عقيدتی ولايت مطلقه فقيه نشان داد بطرزفجيعی اعدام کرد. پس ازمرگ خمينی سرکوب وکشتاردگرانديشان بخصوص شاعران ونويسندگان آزاد منش ادامه يافت که نمونه های بارز آن قتل سعيدی سيرجانی وقتل های زنجيره ای (فروهرها، محمد مختاری، محمد جعفرپوينده وديگران) بودند. دراين ميانه دود سرکوب به چشم عناصرخودی ديروز(طيف دوم خردادی) نيزرفت وسرکوب دگرانديشان ادامه يافت. به قول دکتر پرويز اوصيا «خوابی بود که درکابوس گذشت وکابوسی که دربيداری می گذرد.» (2)
هدف ازاين تحقيق، پاسخ به اين پرسش اساسی ا ست که آياعدم تحمل انديشه های متفاوت همراه با کشتار فجيع خردگرايان ودگرانديشان ازويژگی های رژيم سياسی کنونی حاکم بر ايران است يا برعکس خود تظاهری است از عدم تحمل دگرانديشی درکل تاريخ اسلام؟ دراين نوشته تلاش خواهد شد بطور اجمالی (وگذری ونظری) برخورد با دگرانديشی ودگرانديشان ازصدراسلام تاکنون مورد بررسی قرار گيرد. اين نوشته می تواند طرحی باشد برای انجام يک بررسی همه جانبه تر.

برخورد محمد با دگرانديشان
در ايران امروز (وبه مقياس کمتردرسايرکشورهای مسلمان نشين) انسان های عادی ناگزير بايد روزانه دهها بار يا به محمد و آل محمد نيز صلواة (درود) بفرستند يا ازگوشه وکنار، حتی هنگام خواب صدای صلواة بشنوند. خواهران و برادران مسلمان (اعم ازبنياد گرا واصلاح طلب) تمام اعمال ورفتار خود را برمبنای اعمال ورفتار بنياد گذار اسلام توجيه می کنند. اينجاست که ضرورت داوری درمورد زندگی محمد وميراث های او، بويژه دررابطه با دموکراسی ومدارا با دگرانديشان دردستور کار انسان های روشنائی طلب قرار می گيرد. در رابطه با محمد احاديت و روايات ضد ونقيض ومخالف عقل ومنطق به وفور يافت می شوند. با وجود اين با تکيه برقرآن وبرخی از منابع نزديکتر به زمان محمد می توان تا حدودی برزندگی وی ورفتارش با مخالفين پرتو افشانی کرد. مشکل اين است که کتاب های مختلفی که احاديث سنی وشيعه درآنها جمع آوری شده اند بين دويست تا سيصد سال پس ازفوت محمد برشته ی تحريردرآمده اند. اين معضل دررابطه با کتاب های نسبتة معتبر تاريخی مانند سيرة النبی ابن هشام، تاريخ طبری ومغازی تاليف محمد بن عمرواقدی نيزصادق است.

يک نگرش کلی به منابع بالا ما را به اين نييجه گيری رهنمون می سازد که برخورد با دگرانديشان درزمان حيات محمد با توجه به شرايط زمانی ومکانی تغييريافته است. زمانی که محمد درمکه زندگی می کرد وفاقد قدرت سياسی، مرتباً ازمدارای مذهبی وصلح وسازش به دگرانديشان دم می زد. آنگاه که او به مدينه مهاجرت کردوقدرت سياسی را ازآن خود ساخت، شيوه ی سرکوب دگرانديشان را با حدّت وشدت تمام درپيش گرفت. اين موضوع را بروشنی درتفاوت بين سوره های مکّی ومدنی قرآن می توان مشاهده کرد.

درسوره های مکی قرآن، محمد کافران ودگرانديشان را گاه نفرين می کند واغلب به خدا حواله داده است وآنان را ازقيامت و شکنجه های هولناک الهی درجهنم ترسانيده است. موضوعات ديگری که دراين سوره ها مطرح شده اند عبارتند ازصفات خدای رحمان ورحيم، يگانگی خدا وشرح زندگی پيامبران قبل ازمحمد. (3) درسوره های مدنی، اين اسلام درقدرت است که يکه تازی می کند. محمد نه تنها بنياد شريعت اسلامی را پايه گذاری می کند، بلکه با آوردن آيات متعدد قرآنی قتل وغارت اموال دگرانديشان را دربرنامه ی کارخود قرارمی دهد. (4) دراين دوره، قرآن حکم به قتل مشرکان می دهد، به اصلاح طلبان انگ منافق می چسباند وبه يهوديان وسپس به مسيحيان شديداً حمله ورمی شود. (5) ميرزا فتحعلی آخوند زاده، فيلسوف، اديب، منتقد بزرگ شرق و ازپيشگامان نهضت مشروطيت ايران دراين زمينه چنين می نويسد:

«مادام که پيغمبرما درمکه بود و هنوز اعوان وانصار و زور نداشت، خدای ما تنها به نفرين مخالفانش اکتفا کرده است. بعداز آنکه پيغمبر ما به مدينه هجرت نمود واعوان وانصارزياد برسرش جمع شد ودرکارش پيشرفتی پيدا گرديد وخودش قدرت واستطاعت بهم رسانيد، آنوقت خدای ما به حالت خود تغييرداد، عدالت وانصاف را بالمره کنارگذاشت، سفــّاکی وبی رحمی آغازکرد. آيه ی فاقتلوالمشرکين فرستاد….» (6)
نگاهی به آيات ذيل که دراوج قدرت محمد درمدينه سروده شده اند، شيوه ی برخورد اسلام درقدرت را دررابطه با دگرانديشان را آشکارا عيان می سازد:

ـ «بکشيد درراه خدا کسانی که شما را می کشند و ازحد درمگذريد که خدا ازحد درگذرندگان را دوست ندارد. آنان را بکشيد هرجا که بيابيدشان. از آنجاکه ترا بيرون کشيدند بيرونشان بکشيد که بت پرستی ازسلاخی بدتراست. ليکن درجوار خانه ی خدا با آنان نجنگيد مگرآنکه به شما حمله ورشوند. چنانچه به شما حمله ورشدند آنان را ازدم تيغ بگذرانيد. اين است سزای کافران.» (سوره بقره آيات 190 تا 193)

ـ «چنانچه نه ازتوفاصله بگيرند، نه با تو ازدرآشتی درآيند ونه دشمنی خودرا عليه تو متوقف سازند، دراينصورت بگيريدشان وبکشيدشان هرجا که بيابيدشان. دررابطه با اين قبيل افراد ما به تو اختيارتام اعطا می کنيم.» (سوره ی نسا آيه 91)

«آنان که با خدا ورسولش می جنگند ودرزمين فساد می کنند مرآنان را پاداشی نيست جزآنکه آنان را بکشيد، بردارشان کشيد، دستها وپاهاشان ازخلاف جهت يکديگربريده شوند يا اززمين رانده شوند که مرايشان راست خواری دردنيا وشکنجه ای عظيم درآخرت.» (سوره ی المائده آيات 33 به بعد).

درحدود سال 609 ميلادی محمد درمکه خودرا فرستاده ی خدا اعلام داشت. درآن زمان او نه تنها با مخالفت خيل دگرانديشان بخصوص اديبان، شعرا وانديش ورزان عرب روبروشد، بلکه ازطرف خانواده ی بلافصل خود (بجزهمسرش خديجه وپسرخوانده اش علی) مورد سرزنش قرارگرفت. محمد قبل ازهرچيزتلاش کرد حمايت خاندان خود را جلب کند. او بارها وبارها مهمانی داد و با وعده ی اينکه با پذيرفتن اسلام «عربان مطيع شان» خواهند شد و»عجمان باج گزارشان» تلاش کرد حمايت عموها وعموزادگان خود را جلب کند. ابتدا جزپسربچه ی دهساله ای که محمد قبلأ به علت فقرعمويش ابوطالب اورا به فرزند خواندگی پذيرفته بود هيچکس دعوت محمد را نپذيرفت. (7)

با ادامه ی اصرارمحمد ودشمنی قريش، برخی ازبستگان نزديک محمد اسلام را پذيرفتند وبرخی عليرغم رد اسلام به دليل خويشاوندی، ازمحمد دربرابرغير پشتيبانی کردند. دراين رابطه استاد پطروشفسکی می نويسد: «با اينکه هاشميان جزعده ی معدودی حسن توجهی به کيش محمدی نداشتند، معهذا نتوانستند ازحمايت وی سرباززنند. زيرا طبق يک رسم حقوقی باستانی عربی هرعضوخاندان موظف بود ازخاندان وعشيره ی خويش دفاع کند وهرخاندان می بايست ازافراد خود حمايت کند ـ حتی اگرفرد بناحق باشد.» (8) دراين رابطه جالب ترين شخصيت ابوطالب است که هرگزتا آخرعمربه اسلام نگرويد. اجازه دهيد ازتاريخ طبری نقل کنم: «ابوطالب گفت برادرزاده ام نمی توانم ازدين خود وپدرانم بگردم. اما تازنده ام کسی با تو بدی نتواند کرد.» (9) جالب اين است که ابوطالب ضمن حفظ مخالفت مرامی خويش با محمد، مدتها بعنوان واسطه بين او ومخالفينش عمل می کند وحتـــــی به برادرزاده ی خود توصيه می کند که «مرا وخودت را حفظ کن وبيش از طاقت من برمن بارمکن.» (10) ابوطالب درسال دهم «بعثت» (سه سال قبل ازمهاجرت محمد به مدينه) فوت می کند وگرنه چه بسا درجريان فتح مکه (سال نهم هجری) به جرم دگرانديشی بدستورمحمد توسط فرزند خود علـــــی به قتل می رسيد. (11)

دربين اعضای خانواده ی محمد تنها کسانی که تحت تاثير روابط خويشاوندی قرارنمی گيرند وبا او ازدرمبارزه ی فکری ومرامی برمی آيند عبدالغری بن عبدالمطلب (ابی لهب) عموی محمد وهمسرش اُم جميل بنت حرب بن اُميه خواهر ابوسفيان هستند. آنان چون جبــّاريت خدای تک سالار محمد را دربرابر دموکراسی قبيله ای مبتنی برچند خدائی می بينند با پيروی از نيروی خرد درمی يابند که محمد بساط عوام فريبی گسترده است. همان زمان که محمد بزرگان قريش را گردهم آورد وخودرا فرستاده ی خدا خواند، عبدالعزی با او از در مخالفت درآمد: «شــُـه (نفرت) برتوباد ای محمد بدين دين که آوردی وبدين که ماراگفتی وخواندی وما ايمان به تو وايمان به خدای تونياوريم وبازگشت وقوم بازگشتند.» (12) اوهمه جا به دنبال برادرزاده ی خود روان ومردم را نسبت به فتنه ی او هشدارمی دهد: «گفت از مردمان ازاين مرد پرهيزکنيد که اوديوانه ودروغزن است وازدين خود دست بازمداريد.» (13)

منابع موجود همه حکايت ازاين دارند که نزاع محمد وعموی وی عبدالعزی جنبه ی مرامی داشته است. براساس تاريخ طبری پس ازپايان يک مهمانی، محمد چون رو به خويشاوندان خود کرد و»خواست با آنها سخن کند، عبدالعزی پيشدستی کرد وگفت رفيقتان شما را جادو کــــرد. وقوم متفرق شدند وپيامبربا آنها سخن نکرد.» (14) درجای ديگر درتاريخ طبری می خوانيم که عبدالعزی «چون پيمبر از گفتار خويش فراغت می يافت می گفت ای بنــــــی فلان اين شخص به شما می گويد که ازلات وعزی چشم بپوشيد وپيرو بدعت وضلالت او شويد، زنهار، اطاعت وی مکنيد وبه سخنش گوش مدهيد.» (15)

محمد که دراين دوره فاقد قدرت نظامی برای سرکوب يا قتل عموی خود برخوردار نيست، عموی خود را جهنمی (ابی لهب) می خواند و ضمن صدور سوره ی معروف «المَسَد» اورا مشمول نفرين های آبدارخود قرارمی دهد. اگرمحمد درآن دوران قدرت می داشت با ابی لهب همان کاری را می کرد که ازخدای خود خواسته است که با او چنان کند. اين است ترجمه ی فارسی سوره بالا:
ـ «شکسته باد دستهای ابی لهب. باشد که او نيزبه هلاکت برسد. باشد که ثروت ودرآمدش نفعی به او نرساند واو درشعله های آتش بسوزد وزنش درحالی که دسته ای ازهيزم برپشت دارد طنابی ازبرگ خرما برگردن داشته باشد.»

ميرزا فتحعلی آخوند زاده دررابطه با اين سوره بشکل طعنه آميزی چنين نوشته است:
«نگاه کن به خدای ما: «تبت يدی ابی لهب.» نگاه کن که خدای ما چگونه مانند بيوه زنان ابی لهب را نفرين می فرستد. بدان سبب که او چرا عقل و هوش دارد و می فهمد که برادرزاده اش می خواهد دستگاه عوام فريبی برقرار کند وبرای پنج روزه ی حظّ نفس خود دراين دنيای فانی هزاران هزارمردم را به کشتن بدهد… کسی که فی الجمله شعورداشته باشد آيا می تواند خداييرا بدين زشت وناشايسته که سوره ی تبت براو دلالت می کند آفريننده ی جميع عوالم علويه وسفليه بشمارد….» (16)

اختلاف فکری ومرامی محمد وابی لهب با مراجعه به سيرة النبی ابن هشام بيش از پيش آشکارمی شود. اين منبع مشخص می سازد که عبدالعزی درزمان خود انسانی پيشرو وروشنگر وخرد ورزی برجسته بوده است. اجازه بده عينا از اين کتاب نقل کنم:

» سبب فرود آمدن تبت آن بود که ابولهب منکربعثت وقيامت بودی وگفتی: محمد وعده ها می دهد وبه چيزی مارا می ترساند که بعدازمرگ مارا خواهد بودن، وچون ما مرده باشيم کجا آن وعد ووعيدهای او به ما رسد، وآنگه مثال آوردی وهردو کف دست بگشادی وبادی درآن دميدی وگفتی که: چيزی که باد آنرا بــُرده است هرگزآن را چون توان يافتن.» (17)

منبع فوق نشان می دهد که همسرابی لهب نيزفردی با فرهنگ وشاعری چيره دست بوده است واختلاف او وشوهرش با محمد برسراشاعه ی فرهنگ عقب افتاده ای است که محمد نماينده ی آن بوده است. ابن هشام می گويد «چون زن ابولهب را خبرشد که سورت تــَـبــَـّت درشان وی وشوهر وی فرود آمده است، خشم گرفت» وبه خانه ی کعبه رفت ودرآنجا به ابوبکرگفت «اوست که هجو ما می گويد ودشنام ما می دهد، مگرنمی داند که من نيزشاعرم وهجو وی توانم گفتن. بعدازآن گفت:
مــُذمَمـا عـَصـَينا وَامرهُ ابينا ودينه قلينا
اين بگفت وپشت بداد وبرفت.» (18)
ترجمه فارسی ابيات بالا چنين است:
» برزشت کردار می شوريم؛ فرمانش را زير پای می نهيم ودين اش را خوار می شماريم.»

جالب اين است که تاريخ نويسان مسلمان حتی ازاشاره به نام اصلی ابی لهب اکراه داشته وبه لقب اهانت آميزی که محمد اورا بدان ناميده است بسنده کرده اند. چنانکه می دانيم ابولهب پدرشعله ی دوزخ معنی می دهد. البته اين يکی از شگردهای محمد بود که چون ازبحث منطقی با حريف درمی ماند، دردوران بی قدرتی يا اورا نفرين می کرد ويا با دادن القاب زشت سعی درلجن مال کردن طرف مقابل می نمود. مثلأ او به يکی ديگر ازخردورزان مخالف خود بنام عمروبن هشام بن مغيرة که دربين مردم به ابوحکم (پدرحکمت ودانائی) مشهوربود، لقب ابوجهل (پدرنادانی) را داده بود. دراين مورد يکی از منابع اسلامی می نويسد: «نام او ابوحکم بود، ليکن رسول صلوات الله عليه اورا نام ابوجهل کرد.» (19)

ابی لهب درجريان غزوه ی بدر (سال دوم هجری) بيمارشد ودرمکه دارفانی را بدرود گفت. او خوشبختانه شش سال قبل ازفتح مکه توسط محمد فوت کرد وگرنه براو همان می رفت که بربسياری ازدگرانديشان رفت.

در آغاز ظهور اسلام شعرا وهنرمندان مکه بزرگترين دشمنان فکری محمد را تشکيل می دادند. دراين دوران، برخلاف دوران اسلام درقدرت درمدينه که حساب دگرانديشان را با شمشيرآخته تسويه می کنند، محمد نوعی جنگ روانی وايدئولژيکی را ترجيح می دهد. او در مکه سوره ی الشعرا را صادرمی کند ودرآن اعلام می دارد:
ـ «آيا خبردهم ترا که شيطان برچه کسانی نازل می شود؟ شيطان بر هردروغگویان گناهکار نازل می شود. آنان به دقت گوش فرامی دهند، ليکن اکثرشان دروغگويانند. آنان که از شعرا پيروی می کنند گمراهانند. آيا نديدی که آنان درهر وادی سرگشته و سرگردانند و به آنچه که موعظه می کنند عمل نمی نمايند.» (قرآن سوره الشعرا، آيات 222 تا 226)

يکی ازروحانيون مشهور که درباره ی زندگی محمد تحقيق کرده است می گويد: «پيغمبر در زندگی خود هرگزشعر انشاء ننمود وهرگاه درمقام استشهاد، شعری ازديگران برزبانش جاری می شد، آنرا ازوزن شعری خارج می کرد.» (20) ازقول محمد نوشته اند که «هرآينه اگر مغز شما پر شود از چرک بهتراست ازاين که پرشود از شعر» (21) وازعايشه نقل است که «بدترين گفتارنزد رسول خدا شعربود.» (22) ضديت محمد با شعرتنها بخاطرعدم درک زيبائی شناسانه ومخالفت وی با بيان آزاد احساسات طبيعی بشرنبوده است، بلکه علاوه برآن او با اين جنگ روانی تلاش ورزيده است که خطرناک ترين مخالفان خود، ادبا وهنرمندان ، را ازميدان بدرکند. اين نکته را نبايد ازياد برد که درآن دوران شعرتاثيری حياتی درزندگی اعراب داشت. «روبه» شاعر نامدار عرب از تاثير جادويی شعر دربين قبايل مختلف عرب سخن گفته است. (23)

با قدرت گيری محمد درمدينه چهره خشن اسلام بتدريج اززيرنقاب آشکارمی شود. دانشمند ايرانی باقرمؤمنی دراين رابطه می نويسد:

«پس ازمهاجرت به مدينه وهنگامی که اسلاميان، و در رأس آنها محمد، به قدرت می رسند ودرمسند حاکميت می نشينند مطلقاً جايی برای دعوت ونرمش باقی نمی گذارند. دراينجا ودراين زمان، ديگرهمه حکم وفرمان وخشونت وسرکوب است که نه تنها درحق بت پرستان ومشرکان بلکه چنانکه قرآن حکم می دهد وتاريخ حکايت می کند درباره ی يکتا پرستان غپرمسلمان نيز آمريت وسرکوب اعمال می شود وحتی بالاترازآن مسلمانانی که گاه مرتکب نافرمانی می شوند به عنوان منافق خوانده می شوند واحکام ومجازات های کافران ومشرکان درمورد آنان شمول می يابد.» (24)

در دوران مهاجرت به مدينه تازمان مرگ خود دريازدهمين سال هجرت، محمد جمعاً 47 جنگ براه انداخت که در27 جنگ آن همراه لشکر بود و در9 جنگ شخصاً شرکت کرد وجنگيد. (25) جنگ هايی که محمد شخصاً همراه سپاه بود را غزوه وجنگ هايی که فرماندهی آنها به عهده ی سردارانش بود را سريه می گويند. درهمه ی اين جنگ ها محمد مانند يک پادشاه، فرمانده نظامی و يک سياستمدارکهنه کارعمل می کند: اگرچه او شکست خوردگان را گه گاه مورد بخشش قرارمی دهد، ليکن اغلب آنان را با بی رحمی ازدم تيغ می گذارند وبرای ايجاد وحشت ازشيوه ی َقتل عام اسرای دشمن مدد می جويد. هرزمان نيزبه سبب مقتضيات جنگی تصميمات خود را عوض می کند ازخدا می خواهد که با فرستادن آيه ای کاراورا توجيه کند.

يکی اززشت ترين کارهای محمد دراين جنگ ها سوء استفاده از زنان است. او به تقليد ازشاهان کشورگشای پيش ازخود، پس ازشکست دشمن، همسران يا دختران آنان را به عنوان کنيز از آن خود می سازد يا به سرداران خويش می بخشد. به عنوان مثال درجريان فتح مکه نيزمحمد پس ازآنکه داود ليثی را کشت دخترش را بنام مليکه به زنی گرفت. درتاريخ طبری می خوانيم که يکی اززنان محمد نزد اين دختررفت وگفت «شرم نداری که زن مردی شده ای که پدرت را کشته است؟ ومليکه وقتی پيمبررا ديد گفت ازتو به خدا پناه می برم وپيمبر ازاو جدا شد.» (26) کارسوء استفاده اززنان به عنوان ابزارقدرت عليِه دشمنان ودگرانديشان بجائی رسيد که محمد اغلب آنان را به گروگان می گرفت و به بهانه اينکه اين زن به اسلام گرويده وزن مسلمان به شوهر کافر حرام است ، به شوهرانشان پس نمی داد. خدای محمد نيزکه همواره چشم به فرمان پيامبرش داشت دراين مورد برای او دستورصريح نازل فرمود. (27)

دررمضان سال دوم هجری، درمحلی بنام بدرسپاهيان اسلام هفتاد تن ازسپاهيان ابوسفيان را می کشند وهفتاد تن را اسيرمی کنند. محمد دستورداد اجساد کشته شدگان را درچاه انداختند. درجنگ بدرمسلمانان قبل ازهرکس به حساب خردورز عرب عمروبن هشام بن مغيرة معروف به ابوالحکم می رسند. بنيان گذاراسلام درپی آن است که پيش ازهرکس از مرگ دشمن فکری خود ابوحکم که به لقب ابوجهل را داده است مطمئن شود. درتاريخ طبری می خوانيم:

«معاذ بن عمروبن جموح می گفت: وقتی پيمبر از کار دشمن فراغت يافت گفت ابوجهل را درميان کشتگان بجوييد ونخستين کس که ابوجهل را بديد من بودم. کار ابوجهل سخت می نمود ومی گفتند کسی به ابوالحکم دست نيابد. چون اين سخن شنيدم قصد می کردم وچون به اورسيدم حمله بردم ضربتی زدم که پايش را ازنيمه ی ساق ببريد وبه زمين افتاد…. پس ازآن معوذ بن عفراء برابوجهل که برزمين افتاده بود گذشت وچند ضربت به او زد که بی حرکت شد….» (28) طبری ازقول عبدالله بن مسعود می گويد: «سراو(ابوالحکم) را ببريدم وپيش پيمبرخدای بردم وگفتم اين سرابوجهل دشمن خداست. پيمبـــــــــرگفت به خدائی که جزاو خدايی نيست چنين است.» (29)

درجنگ بدرمحمد بدواً اصرارمی کند که تمامی اسرا را به قتل برسانند، ليکن بعد با وساطت ابوبکرقبول می کند که اسيران با پرداخت مبلغ گزافی فديه آزاد می شوند بجزدو تن ازاسرا به نامهاى نضر بن حارث و عقبه بن ابى معيط، که به سبب سابقه دشمنی شان با محمد درمکه مقتول می شوند. پس ازاين واقعه خدای محمد اورا مورد سرزنش قرار می دهد که چرا اسرا را ازدَم قتل عام نکرده است (رجوع شود به سوره ی انفال آيه 67). درهمين سال محمد پس ازپيروزی بر يهوديان بنی قينقاع ابتدا تصميم گرفت همه را قتل عام کند، ليکن بوساطت يکی ازياران خويش بنام عبدالله بن ابی تمامی قبيله را به کوچ اجباری ناگزيرساخت(عملی که درحقوق بين الملل امروز به جنايت عليه بشريت تعبيرمی شود:
«پس يهوديان را رها کردند وبفرمود تاازديارخويش بروند وخدا اموالشان را غنيمت مسلمانان کرد، زمين نداشتند که کارشان زرگری بود وپيمبرصلاح بسياربا لوازم زرگری ازآنها گرفت، وعبادة بن صامت آنها را بازن وفرزند ازمدينه ببرد تا به ذباب رسانيد ومی گفت: هرچه دورتربهتر…. نخستين باربود که پيمبراسلام خمس گرفت، وخمس غنايم را برگرفت وچهارخمس ديگررا به ياران خود داد. (30)

توطئه ی محمد برای نابودی جسمی مخالفين فکری خويش (بويژه شعرا، هنرمندان وخردورزان) ازسالهای نخست مهاجرت وی به مدينه شروع شد. شيوه عمل او بدواً شيوه ترور فردی بود. اعضای هردو قبيله ی اوس وخزرج که وی را درمهاجرت ازمکه به مدينه ياری رسانيده بودند دراجرای فرمان های ترورمخالفين وی با يکديگرمسابقه گذاشته بودند. دراين مورد طبری نوشته است: «ازجمله نعمت ها که خداوند به پيمبرخويش داده بود اين بود که دوقبيله ی انصاراوس وخزرج چون دوقوچ درخدمت پيمبرمسابقه داشتند.» (31)

درسال سوم هجری دستورقتل کعب بن اشرف شاعرآن روزگاررا صادرکرد. جرم کعب اين بود که «شعرمی سرود وبرکشتگان به چاه افتاده ی قريش می گريست» و»دراشعارخويش اززنان مسلمان ياد» می کرد. (32) مأمور ترور محمدی، کعب را که تازه عروسی کرده بود دربستردرجلوچشم همسرتازه عروسش ترورکرد. واين است فرمان بعدی محمد: «صبحگاهان يهوديان ازکشته شدن دشمن خدا هراسان شدند وهيچ يهودی نبود که برجان خود بيمناک نباشد. پيمبرگفت بهريک ازمردان يهود دست يافتيد خونش را بريزيد.» (33) بلافاصله پس ازصدوراين فرمان، يکی ازمتعصبين مسلمانان بازرگانی يهودی را بنام ابن سنينه که با او «وکسانش رفت وآمد وداد وستد داشت» به قتل رسانيد. اندکی بعد تروريست های رسول الله شبانه درخانه ی رافع يهودی کمين کردند اورا بخاطرآنکه «کعب بن اشرف را برضد پيمبرخدا تأييد می کرده» بطرزفجيعی ترورکردند. ديگرروزقاتلين رافع نزدمحمد رفتند وهريک بخاطرخود شيرينی مدعی ترور رافع شد. طبری می نويسد: «پيمبرخدا گفت شمشيرهای خود را بياريد وچون بياورديم درآن نگريست وچون شمشير ابن انيس را بديد گفت اين اورا کشته است که نشان استخوان درآن می بينم.» (34)

درسال چهارم هجری محمد به نابودی قبيله ای يهودی بنام بنی نضير کمر بست. با وجودی که اين قوم با محمد هم پيمان بود، يکی از اشرار نزديک به محمد بنام عمروبن اميه ضمری خون دوتن ازاعضای اين قبيله را بی هيچ دليلی برزمين ريخت. بخت ازاين قوم برگشت آنگاه که خواستارخون بهای اعضای خود شد. طبری دراين مورد چنين می نويسد: «پس ازآن پيمبرسوی بنی نضير رفت که درقلعه ها حصاری شدند وپيمبربگفت تا نخل هايشان را قطع کنند وآتش بزنند ويهودان بانگ زدند که ای محمد، تو ازتباه کاری منع می کردی وازتباه کاران عيب می گرفتی، پس بريدن وسوزانيدن نخل ها برای چيست؟» (35) قوم بنی نضيرپس ازتحمل پانزده روز محاصره تسليم شدند محمد اموالشان را غارت کرد ودرحالی که «بهرسه نفرشان يک شترويک مشک داد» همه را ازسرزمين خود بسوی شام کوچانيد. (36)

يکی ازننگين ترين قتل عام های دوران محمد، کشتارجمعی اسيران يهوديان بنی قريظه درسال پنجم هجری است. قبيله ی بنی قريظه با محمد هم پيمان بودند، ليکن درجنگ با يهوديان بنی نضير از همکاری با مسلمانان سرباز زدند زيرا چنين همکاری جزومفاد قراردادشان با محمد نبود. محمد آنان را به پيمان شکنی متهم ساخت ودژ مستحکم آنان را درمحاصره گرفت. چون عرصه بريهوديان تنگ شد اعلام کردند که اگرمحمد «ازما بگذرد حاضريم به سرزمين خيبر يا شام برويم وگامی برخلاف او برنداريم وهرگزکسی را برای جنگ با او جمع نکنيم.» (واقدی، مغازی، ج 2، ص 382) محمد خواستارتسليم بدون قيد وشرط آنان شد. «پس بنی قريظه هيچ حيله نيافتند. ازرسول امان خواستند. رسول گفت شما را امان دهم….» (قصص الانبياء، ص 434) واقدی می نويسد:

«چون محاصره بريهوديان دشوارشد وتن به فرمان رسول خدا دادند وازحصارها فرود آمدند، پيمبردستورفرمود تا اسيران آنها را به ريسمان بستند… دراين زمان اوسيان نزديک پيامبرآمدند وگفتند ای رسول خدا اينهاهم پيمان ما هستند وبه خزرجيان ارتباطی ندارند…. اکنون اين هم پيمانان ما ازکرده ی خود پشيمانند وازعهد شکنی خود پوزش می خواهند آنها را به ما ببخش. پيامبرسکوت کردند ومطلبی نفرمودند. پس ازاينکه افراد قبيله ی اوس زياد حرف زدند واصرارکردند وهمگی صحبت داشتند، فرمود اگرحکم دراين باره را به مردی ازشما واگذارم حشنود خواهيد شد؟ گفتند آری. فرمـــــود حکم کردن دراين مورد را به سعد بن مــُعاذ واگذاشتيم.» (39)

دنباله ی ماجرارا اززبان محمد بن جريرطبری می شنويم:

«سعد گفت:
ـ حکم من اين است که مردان را بکشند واموال تقسيم شود وزن وفرزند را اسيرکنند.
پيمبرگفت:
ـ حکم تودرباره ی يهودان همان است که خدا ازفرازهفت آسمان می کند.
ابن اسحاق گويد: آنگاه يهودان را ازقلعه ها فرود آوردند وپيمبرآنهارا درخانه ی دخترحارث يکی اززنان بنی نجار محبوس کرد. پس ازآن به بازار مدينه که هم اکنون بجاست رفت وگفت تا چند گودال بکندند ويهودان را بياوردند ودرآن گودال ها گردنشان را بزدند. شمار يهوديان ششصد يا هفتصد بود و آنکه بيشترگويد هشتصد تا نهصد گويد.» (40)

مؤلف کتاب قصص الانبياء تعداد کشته شدگان بنی قريظه را بی شمار ذکرکرده است: «آنگاه ياران درافتادند ومی کشتند وزن وفرزندانشان را اسيرمی کردند. چندان بکشتند که خدای داند وهيچ محابا نکردند. تا گويند ازجمله ی ايشان دوستی بود ياری ازياران رسول. گفت اين را به من بخشيد. به وی بخشيدند. دستش بگرفت تا بيرون آرد. آن مرد پرسيد که فلان کجاست؟ گفت اورا کشتند، و از هرکه می پرسيد می گفت که کشتند. آن مرد گفت مرا نيز بکشيد که من بی ايشان زندگانی نخواهم. اورا نيزبکشتند.» (41)

واقدی می نويسد: «يهوديان درحضورپيامبر دسته دسته کشته می شدند وعلی وزبيرعهده دار کشتن آنها بودند.» (42)

درسال هفتم هجری يهوديان خيبر را محاصره کرد. يهوديان «چون اطمينان يافتند که نابود خواهند شد ازاوخواستند که نفی بلدشان کند وخونشان را نريزد وپيمبرچنين کرد…. يهوديان فدک ازقضيه خبريافتند. کس پيش پيمبرفرستادند که آنها را نيزنفی بلد کند وخونشان را نريزد واموال خويش را برای او بگذارند و پيمبر پذيرفت.» (43) پس ازغلبه بر يهوديان خيبر، محمد صفيه زن کنانه بن ربيع را کنيزخود ساخت: «گويند آن روز علی به خانه ی صفيه فرود آمد وصفيه سخت با جمال بود. علی چون اورا بديد گفت اين رسول را شايد، واورا پيش رسول آورد. رسول اورا بزنی کرد.» (44) واما بشنويم ازکنانه شوهر مغلوب و بخت برگشته ی صفيه که محمد دستور داد بخاطر لودادن محل خزانه ی يهوديان او را سخت شکنجه کردند وچون در زير شکنجه مقاومت کرد بدستورمحمد اورا سربه نيست کردند:

«پيمبربه کنانه گفت:
ـ اگرگنج را پيش توپيدا کردم ترا بکشم؟
کنانه گفت:
آری.
پيمبربگفت تا خرابه را بکندند وقسمتی ازگنج را آنجا يافتند. پيمبر از باقيمانده ی آن پرسيد وکنانه ازتسليم آن دريغ کرد وپيمبرآن را به زبيربن عوام سپرد وگفت:
ـ عذابش کن تا آنچه را پيش اوست بگيری.
وزبيرچندان مشت به سينه ی اوکوفت که نزديک بود جان دهد. آنگاه پيمبر اورا به محمد بن مسلمه داد که به انتقام برادرخود محمود بن مسلمه گردنش را بزد» (45)

رفتارمحمد با يهوديان مدينه اگربا معيار امروز سنجيده شود، همان چيزی است که آنرا درقوانين بين المللی نسل کشی (ژنوسايد) توصيف کرده اند. «عهد نامه ی پيش گيری ومجازات جنايت نسل کشی» که درسال 1948 ازتصويب مجمع عمومی سازمان ملل متحد گذشت ودرسال 1951 قدرت قانونی پيدا کرد، نسل کشی را چنين تعريف کرده است: «نابودی آگاهانه ومنظم يک گروه نژادی، مذهبی، سياسی يا قومی» (46) بنا به شهادت عـُمربن خطّاب، محمد دررابطه با ريشــــــــه کن کردن نسل يهوديان به پيروان خود تأ کيد کرده بود که «درجزيرة العرب دو دين با هم نباشد.» (47)

تا سال هشتم هجری که محمد مکه را فتح کرد، يهوديان مدينه يا کشته يا تارومارشده بودند. فتح مکه، برخلاف نظربرخی ازاسلام شناسان (48)، «بدون خونريزی» صورت نگرفت. درمکه محمد به سردارخود خالد بن وليد دستورداد که تمام اعضای قبيله ی بنوبکررا قتل عام کند: «پس بنوبکرهمه بگريختند ودرکوه ها شدند. رسول خالد بن وليد راپس ايشان بفرستاد. خالد پس ايشان درآن کوه شد وهمه را بکشت وبه نزديک رسول بازآمد. (49) محمد قبل ازهمه حساب خود را با متفکرين وروشنفکران دگرانديش مکه تسويه کرد:

درجريان فتح مكه، محمد فتوی كشتن تعدادی از روشنفکران دگرانديش مکه را داد وگفت: «آنان را بكشيد هر چند در زيرپرده‏هاى كعبه آنان را بيابيد شان.” (50) اجازه دهيد نظری به اسامی وفعاليت های برخی ازاين افراد بيندازيم:

عبدالله بن سعد بن ابى سرح (عبدالله بن ابى سرح) که منشی محمد وباصطلاح «کاتب وحى» بود. اودرجريان نگارش قرآن ازاسلام برگشت وازترس مسلمانان ازمدينه به مكه بازگشت. عبدالله در مكه مى‏گفت: «من به هر گونه‏كه مى‏خواستم نظر پيامبر(ص) را درباره نوشتن قرآن تغيير مى‏دادم.» بر طبق گزارش واقدى او مى‏گفت: «من هر چه‏مى‏خواستم مى‏نوشتم و آنچه را كه مى‏نوشتم به من وحى مى‏شد. همان گونه كه به محمد(ص) وحى مى‏شد.» (51)
اگرترس ازنفوذعثمان نبود محمد دربرخورد نخست عبدالله را به قتل رسانيده بود: «عبدالله… درروزفتح مکه فرارکرد وپيش عثمان رفت که برادر شيری وی بود وعثمان وی را نهان کرد وچون مردم مکه آرام گرفتند، وی را پيش پيمبرآورد وبرايش امان خواست. گويند پيمبرمدتی درازخاموش ماند سپس گفت چنين باشد وچون عثمان عبدالله را ببرد پيمبربه اطرافيان خويش گفت:
ـ بخدا خاموش ماندم مگريکی تان برخيزد وگردن اورا بزند.» (52)

ازديگرافراد بخت برگشته عبدالله بن خَطَل وكنيزانش بودند. ‏عبدالله شاعری بود که دراشعارمحمد را ريشخند می کرد ودو كنيزِ آوازه ‏خوانش سروده های او را با آوازی خوش ترنم می کردند. (53) محمد که درجريان جنگ بدر فيلسوف روشنگرعرب ابوالحکم («ابوجهل») را کشته بود، درجريان فتح مکه دستورکشتن پسرش عكرمه بن ابوالحکم را صادرکرد. عکرمه ناگزيرشد به يمن فرار کند. بعدها همسرفداکارش عکرمه بنام ام حکيم بخاطر نجات شوهر مسلمان شد، رنج سفر را بخود هموار ساخت شوهر را به مکه برگردانيد و برايش امان گرفت. (54)

يکی ازدرخشان ترين قربانيان فتح مکه زنی است شجاع وهنرمند بنام ساره يا سارا که اشعار بسياری از شعرای عرب را ازبردارد وآنها را با آوازی خوش همراه با نغمه موسيقی ترنم می کند. او هنرخود را وقف افشای محمد وآئين تازه اش کرده است. ساره دشمن سرسخت اسلام است ويک بارنيززندگی خود را به خطرمی اندازد ونامه محرمانه ای را به سران قريش می رساند وآنان را نسبت به فتح مکه توسط مسلمانان هشدارمی دهد. 57 طبق گواهی تاريخ طبری درجريان فتح مکه «برای ساره نيز امان گرفتند» تا «به روزگار عمربن خطاب» اورا «زيرپای اسب» هلاک کنند. (55)

از ديگر کسانی که درجريان فتح مکه دستور قتلش صادرشد هند دختر عتبه‏ (همسر ابوسفيان و مادر معاويه از دشمنان سرسخت اسلام و محمد بود. هند همراه ديگر زنان قريش درجنگ احد شرکت کرد. به نقل ازمنابع اسلامی (بخصوص منابع مذهب شيعه) پس ازکشته شدن حمزه (عموی محمد) درجنگ هند پاره ای ازجگر اورا به دندان گرفت وبه اين دليل به هند جگرخوار(به عربی اکله الاکباد) معروف شد. هند زنی بود با درايت، شاعر، «با تدبيروگشاده سخن.» (56)
درجريان فتح مکه وانعقاد قرارداد صلح تسليم آميزابوسفيان با محمد، هند ناگزيز مسلمان شد واز مرگ رست.

كعب بن زهير ازديگر شعراى بلند پايه ی وقصيده سرای بنام عرب بودكه درخانواده ای شاعر و شاعر پرور پرورش يافت. او در اشعار خود محمد وپيروان او (حتی برادرخود را که اسلام آورده بود) بازبان طنزنکوهش وچهره ی واقعی اسلام را تصويرمی کرد. محمد که دراوج قدرت هرنوع انتقاد قلمی را با شمشيرپاسخ می داد، کعب را مهدورالدم (کسی که خونش را بايد ريخت) اعلام کرد. شاعر، به تشويق برادرمسلمان خويش ازاختفا بيرون آمد وبسوی مدينه رفت وبرای رهائی ازمرگ اشعارى در مدح پيامبر سرود ودرمسجد مدينه برمحمد عرضه کرد. محمد چنان ازمدح وثنای اوخوشش آمد که نه تنها اورا بخشيد بلکه ردائی را به او هديه داد. (57)

هنوزمحمد زنده بود که جنبش های تجزيه طلبانه ازگوشه وکنارقلمروتحت سلطه ی وی سربلند کردند. مردم قبايل مختلف دسته دسته ازاسلام برمی گشتند. رهبران برخی ازاين جنبش ها ـ به تقليد ازمحمد وطبق شيوه معمول قرون وسطائی ـ خودرا پيامبراعلام می کردند. اسود بن کعب، ابن کثيربن حبيب بن حارث ملقب به مسيلمه وطليحه بن خويلد ازمردانی بودند که ازسال دهم هجری به بعد گروه بی شماری ازمردم را گرد هم آورده، علم مخالفت عليه اسلام را برافراشتند، محمد را پيامبردروغين خواند وخودرا فرستاده ی برحق خدا اعلام داشتند. يکی اززنان شاعر، اديب وعارف نام آورعرب بنام سجاح دخترحارث بن سويد تميمية ملقب به ام صادرنيزعليه اسلام شورش کرد وخودرا فرستاده ی خدا خواند. مدتی بعد او با مسيلميه متحد شد واورا به شوهری انتخاب کرد.

ظهورپيامبران گوناگون چنان ترس ووحشتی دردل محمد ايجاد کرد که به قول يکی ازمورخين قرن ششم هجری «پيمبر بيمار بود که ازحج به مدينه باز رسيد اندر مُحرم. چون ازکاراسود به يمن ومسيلمه به يمامه خبررسيدش ازدلتنگی بيماری زيادت گشت.» (58) داستان ظهور و سقوط اسود ابن کعب عنسی (عبهله) ملقب به ذی الحمار(صاحب خر) شمه ای ازوحشت وشفاوت محمد را دررابطه با رقبای پيامبری اش نشان می دهد. اين رقيب درسال دهم هجری دريمن مدعی پيامبری شد، درسال يازدهم هجری کاراو بالا گرفت بطوريکه بخش بزرگی ازيمن را تسخيرکرد وابتدا برصنعا وسپس برصحرای حضرموت «تا طايف وبحرين وحدود يمن تسلط يافت.» تاريخ طبری درمورد وی می نويسد: «چون حريق پيش می رفت وآن روز که با شهرمقابل شد بجزجماعت پيادگان هفصتصد سوارداشت… ملکش استقراريافت وکارش بالا گرفت وسواحل مطيع اوشد… ومسلمانان با وی تقيه کردند وازدين گشتگان کفروالحاد آشکارکردند.» (59). اين پيامبربزرگوارتوسط خرش معجزه می کرد به اين ترتيب که به خردستورمی داد «اسجد لربک» خرسجده می کرد وچون به او می گفت «ابرک» (بخوان)، خر می خوابيد. (60).

با بالا گرفتن کاراسود، محمد به «هرکس که اميد کمک ازاو داشت» نامه نوشت و «فرمان داد که اسود را بهر کجا که يافتيد بکشيد.» (61) به گواهی خوند ميرمؤلف تاريخ حبيب السير، کارگزاران محمد که توان مقابله ی رودربا اسود را نداشتند، به روال هميشگی به شيوه تروريستی دست زدند. سه تن ازاين تروريست ها بنام های فيروز يا فيروزان ديلمی، داذويه وقيس بن عبديغوث جوخه ی مرگ تشکيل دادند. آنان ديوارخانه ذوالحماررا سوراخ کردند واورا شبانه دربستربطرزفجيعی به قتل رسانيدند. يکی ازاين تروريست ها با افتخارازشيوه ی آدم کشی خود سخن می گويد: «سروريش آن ملعون را گرفتم به قوت هرچه تمامتر گردنش را چنان تاب دادم که بشکست.» (62). طبری شيوه ی قتل اسود بن عنسی توسط فيروز راچنين شرح می دهد: «با وی که چون شيری تنومند بود درآويخت وسرش را بگرفت وخونش بريخت وگردنش را بشکست وبا زانوی خويش پشتش را بکوفت.» (63)

چون خبرترور اسود به مدينه رسيد محمد با شادمانی امت خود را فراخواند ونماز شکربجای آورد: «واندرماه صفرخبر رسيد از يمن خبررسيد که اسود را بکشتند، پس پيغامبر شاد گشت وسوی مسجد آمد وشکــــرکرد حقتعالـــــی را درخطبه ومؤمنان را بشارت داد که اسود الکذاب را بکشتند.» (64)

اين بود شمه ای ازبرخورد بنيان گذاراسلام با دگرانديشان. بايد اذعان داشت که قديمی ترين منبعی که درمورد زندگی محمد دردست است بيش از150 سال پس از مرگ محمد برشته ی تحرپردرآمده است. ازاين لحاظ چه بسا تاريخ نويسان درترسيم زندگی محمد دچاراشتباهاتی شده باشند. ازديد اينجانب مهم نيست که محمد درفلان جنگ را رهبری کرده است يا نه ويا درفلان رويداد شرکت داشته است يا خير. مسئله ی مهم امروز ما دگرانديشان وخردجويان جوامع اسلامی اين چهره ای است که مسلمانان تاريخاً ازبنيان گذاردين خود درذهن داشته وامروزهم دارند. ازاين لحاظ جای شگفتی نيست که اسلام با اصل مدارا وتحمل غير ناسازگار است وازپيروزی اسلام تا به امروز تنها راهی که برای مخالفين باقی گذاشته اين است که يا به زورمسلمان شوند يا باج بدهند وخانه نشينی اختيارکنند ويا با شمشيربرهنه کشته شوند.

استوار غلام دانايی

پانويس:
1ـ برای آگاهی بيشتراز افاضات «کافرکشانه» وقلم شکنانه ی امام جهل وتيرگی رجوع شود به مجموعه ی سخنانان خمينـــــــی درصحيفه ی نور، تهران 1361 تا 1382 (بوپژه جلدهای 12 و13).
2ـ ا. پايا، زندان توحيدی، زندان توحيدی: «قصر» در»بهارآزادی»، انتشارات بازتاب، ساربروکن (آلمان غربی)، چاپ اول، تابستان 1368(نقل ازپيشگفتارکتاب).
3ـ آياتی که درقرآن دررابطه با مدارای مذهبی ديده می شوند بيشتربه اين دوران برمی گردند. رجوع شود به سوره ی کافرون که خدا درآيه ی 6 آن خطاب به دگرانديشان می گويد: «دين شما برای خودتان، دين من هم برای خودم.» درآيه های 45 و46 سوره ی عنکبوت نيزخدای محمد نسبت به دگرانديشان «اهل کتاب» مهربان وبا گذشت است: «آنگاه که با اهل کتاب بحث می کنی ادب را نگه دار، بحزکسانی درميان آنان که شرارت می کنند. به آنان بگو ما به آنچه که برما نازل شده است باورداريم بهمان گونه که برآنچه به شما نازل شده نيزمعتقد هستيم. چنين می خوانيم. خدای ما يکی است. ما همه تسليم رضای اوهستيم.» درسوره ی الروم ازمسيحيان چونان متحد مسلمانان سخن رفته است. درسوره های مدنی قرآن تحت مقتضيات زمان بندرت آيات مسالمت جويانه ديده می شود. به عنوان مثال درآيه سيزدهم سوره ی مدنی حجرات چنين آمده است: «ای مردم ما شمارا اززن ومرد بيافريديم وجماعت ها وقبيله ها کرديم تا همديگررا بشناسيد. گرامی ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.»
4ـ بنا به تحقيق اسلام شناس معروف شوروی سابق پطروشفسکی بين سوره های مکی ومدنی قرآن حتی ازنظرسبک ادبی تفاوت وجود دارد وهمين نشان می دهد که آيات قرآن درشرايط مختلف توسط افراد مختلف (منشيان وکارگزاران محمد که بعد ها به کاتب وحی مشهورشدند) برای محمد وبا نظارت وی برشته ی تحريردرآمده است. رجوع شود به:
ايليا پاولويچ پطروشفسکی، اسلام درايران، ترجمه ی کريم کشاورز صفحات 120 تا 125.
5ـ لحن قرآن درمکه اغلب جنبه ی مشفقانه ونصيحت گرانه دارد. به عنوان مثال درسوره ی مکّی «الشعرا» خدا خطاب به محمد دستورمی دهد: «خويشان نزديکتررا بترسان! با مؤمنانی که پيرويت کردند مهربان باش، اگرنافرمانيت کردند بگو من مسئول اعمال شما نيستم» (شعرا آيات 213 و214). باوجود اين نبايد سوره های مکی ومدنی قرآن را بکلی ازيکديگر متفاوت انگاشت. هسته های خشونت وسرکوب را درسوره های مکی نيز(همانطورکه درسوره بالا مشاهده کرديم) می توان آشکارا مشاهده کرد.
6ـ ميرزا فتحعلی آخوند اف، مکتوبات کمال الدوله به همت پروفسورحامد محمود زاده، نشريات علم، باکو1985، صفحات 102و 103.
7ـ تاريخ طبری ترجمه ی ابوالقاسم پاينده، جلد سوم صفحات 860 تا 890.
8ـ اسلام درايران نوشته ی پطروشفسکی ترجمه ی کريم کشاورز، صفحه ی 28.
9ـ تاريخ طبری، جلد سوم، صفحه ی 861.
10ـ همان منبع صفحه ی 870.
11ـ تاريخ سياست ومذهب صحنه های شکنجه وکشتار والدين توسط فرزندان، برادرکُشی وقتل بستگان نزديک را به کرات ثبت کرده است: طبق گواهی انجيل عهد عتيق، ازفرزندان باصطلاح نخستين پيامبرخدا، آدم ابوالبشر، قابيل برادر خود هابيل را کُشت؛ پسران ابراهيم، اسحاق واسماعيل، علم مخالفت عليه يکديگربرافراشتند وبنياد جنگ اعراب ويهوديان را پی ريزی کردند؛ يوسف را برادرانش به چاه افکندند وسپس به بردگی فروختند؛ پسرنوح ربرابرپدرقرارگرفت وپدراورا درطوفان تنها گذاشت تا به هلاکت برسد؛ محمد وابوسفيان با وجود آنکه عبدالمطلب نيای مشترکشان بود به محو کامل يکديگرکمربستند وباهم به نبرد برخاستند؛ علی روی دست برادرش عقيل بن ابيطالب آهن داغ گذاشت وشمربن ذی الجوشن (عبدالله دمشقی) قاتل حسين دائی «حضرت عباس» بود وازاين کشتارهای خانوادگی می توان طوماری بزرگ تهيه کرد. دراين شرايط جای شگفتی نيست اگردرايران طاعون زده ی امروزملا حسنی بخاطرکوردلی دينی فرزندان خود را به دست جلاد اسلامی می سپارد.
12ـ نگاه کنيد به فرهنگ دهخدا زيرکلمه ی «ابی لهب».
13. همان منبع.
14ـ تاريخ طبری، صفحه ی 866.
15ـ همان منبع صفحه ی 891.
16ـ ميرزا فتحعلی آخوند اف، مکتوبات کمال الدوله به همت پروفسورحامد محمود زاده، نشريات علم، باکو1985، صفحه 102.
17ـ رجوع شود به سيرت رسول الله مشهوربه سيرة النبی، ترجمه وانشای رفيع الدين اسحق بن محمد همدانی قاضی ابرقوه با مقدمه وتصحيح اصغرمهدوی، نصف اول، انتشارات خوارزمی، تهران 1360 صفحه 363.
18ـ ايضأ صخفه ی 364.
19ـ ابواسحق ابرهيم بن منصورابن خلف النيسابوری (درقرن پنجم هجری)، قصص الانبياء ، بنگاه ترجمه ونشرکتاب ، تهران 1359، صفحه ی 417.
20ـ علامه ی برقعی، اعجازقرآن (عقل ودين)، صفحه ی 8.
21ـ رجوع شود به مستدرک الوسائل، جلد 1 صفحه ی 424.
22ـ ايضاً صفحه ی 425.
23ـ دررابطه با تاثيرشعردرتهييج احساسات وعواطف اعراب رجوع شود به دكتر جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، جامعه بغداد، الطبعة الثانيه، 1413
24ـ نگاه کنيد به باقرمؤمنی، «نخستين ترورهای فردی سياسی وکشتارهای جمعی درجامعه ی مدنی اسلامی، صفحه ی 8، مندرج در:
http://www.kaafar.com
25ـ 25ـ محمد بن عمرواقدی، مغازی، تاريخ جنگ های پيامبر(ص)، ترجمه ی دکترمحمود مهدوی دامغانی، مرکزنشردانشگاهی، جلد اول، تهران 1362، صفحه ی 5.
26ـ تاريخ طبری، جلد سوم، صفحه ی 1193.
27ـ واين است ترجمه ی آيه ی 10 سوره ی ممتحنه «ای کسانی که ايمان آورده ايد، آنگاه که زنان مؤمن نزد شما آيند آنان را آزمايش کنيد، خدا به ايمان شان آگاه است. آگرآنان را مؤمن يافتيد به سوی کافران بازپس مفرستيد که نه آنان به کفارحلالند ونه کافران به زنان مؤمن. مهريه ای که کافران به اين زنان داده اند به آنان بازپس دهيد. شما می توانيد با اين قبيل زنان ازدواج کنيد بشرط آنکه مهريه شان را بپردازيد. ازدواج خود را بازنان کافربهم زنيد. مهريه ای را که اين زنان داده ايد ازآنان بازپس ستانيد وگذاريد کافران نيزچنين کنند. اين قانونی است که خدا دربين شما نهاده است وخداست دانای آگاه به همه چيز.» بدنبال صدوراين آيه بود که عــُمربن خطاب دوتن اززنان غيرمسلمان خود را طلاق داد که يکی را معاوية بن ابی سفيان گرفت وديگری را صفوان بن بنی اُميه.
28ـ تاريخ طبری، جلد سوم، صفحه ی 973.
29ـ ايضاً صفحه ی 974.
30ـ طبری، ج 3، ص 998.
31ـ ايضاً ، صفحه ی 1010.
32ـ آيضاً ، ص 1003.
33ـ همانجا، ص 1006
34ـ ايضاً، ص 1012
35ـ ايضاً، ص 1055
36ـ ايضاً، ص 1057
37ـ واقدی، مغازی، ج 2، ص 382
38ـ قصص الانبياء، ص 434
39ـ واقدی، مغازی، صفحات 385 تا 386
40ـ تاريخ طبری، ص 1088
41ـ قصص الانبياء، صفحات 435-434
42ـ به نقل از واقدی، مغازی، ص 388. همچنين رجوع شود به طبری، ج 3، ص 1093
43ـ طبری، جلد سوم، ص 1149
44ـ به نقل ازقصص الانبياء (منبع شماره ) صفحه ی 440
45ـ طبری، ج 3، ص 1149
46ـ نگاه کنيد به:
The UN Convention on the Prevention and Punishment of the Crime of Genocide
47ـ طبری، ج 3، ص 1155
48ـ پطروشفسکی، اسلام درايران، صفحه ی 35
49ـ ازقصص الانبياء، صفحه ی 444
50ـ حلبى، السيرةالحلبية، 81-82/3.
51ـ واقدى، المغازى، 865-866/2
52ـ طبری، ج 3، ص 1187
53ـ ايضاً، ص 1189
54ـ طبری، ج 3، ص 1188؛ ابن هشام، السيرةالنبوية، 60/4؛ ابن اثير اسدالغابة، 25/3، شماره 2508
55ـ طبری، ج 3، ص 1189
56ـ به نقل از اعلام زرکلی درفرهنگ دهخدا زيرکلمه ی هند. همچنين رجوع شود به ابن هشام، السيرةالنبوية، 53/4
57ـ نگاه کنيد به فرهنگ دهخدا زيرکلمه ی کعب بن زهير همچنين ابن هشام، السيرةالنبوية، 145-146/4
58ـ مجمل التواريخ والقصص، صفحه 172
59ـ تاريخ طبری، جلد چهارم، صفحه 1356
60ـ فرهنگ معين، ص 561
61ـ الاعلام، جلد 2 صفحه ی 756
62ـ خوند مير، حبيب السير، جلد اول، جزو چهارم، تهران، صفحه ی 155به نقل ازفرهنگ دهخدا زير کلمه ی «اسود ابن کعب»
63ـ تاريخ طبری ج 4، ص 1361
64ـ مجمل التواريخ واقصص، صفحات 172،173 و255، 256