بایگانی برچسب‌ها: نوشتار-قرآن

سطحی‌نگری قرآن در مورد ازدواج

سطحی‌نگری قرآن در مورد ازدواج

 

    قرآن براي ازدواج، معيارهايي ظاهربينانه را مطرح مي‌كند و قضاوت‌هاي يكسونگرانه‌اش به قشريتي عجيب مي‌انجامد. در اينجا به سه نمونه اشاره مي‌كنيم:

  1. آية 221 سورة بقره مي‌گويد:

و با زنان مشرك، تا ايمان نياورده‌اند، ازدواج نكنيد! كنيز باايمان از زن آزاد مشرك بهتر است؛ هر چند ]زيبايي، ثروت يا موقعيت او[ شما را به شگفتي آورد و زنان خود را به ازدواج مردان مشرك، تا ايمان نياورده‌اند، درنياوريد! بردة با ايمان، از مرد آزاد مشرك بهتر است، هر چند ]زيبايي، ثروت يا موقعيت او[ شما را به شگفتي درآورد…

    البته اگر فقط زيبايي، ثروت و موقعيت زن يا مرد مشرك مطرح باشد، ازدواج مؤمن با مشرك به صلاح نيست (هر چند در چنين وضعي ازدواج مؤمن با مؤمن هم خلاف عقل است) اما اگر اخلاق، منش، شخصيت، صداقت، شجاعت، مهرباني، گذشت، عشق و محبت و… مطرح باشد، آنگاه آيا مي‌توان از ازدواج با مشركان صرفنظر كرد؟ اگر وجود چنين اوصافي در يك زن يا مرد مشرك، ما را به شگفتي درآورد، آيا باز هم ازدواج با آنها ممنوع خواهد بود؟ اصولاً چگونه مي‌توان بطور كلي حكم كرد كه مؤمن از مشرك بهتر است؟ بسياري از مشركان (مثلاً بعضي از بودايي‌هاي ژاپني و يا مسيحياني كه به دليل پرستش مسيح، از نظر قرآن مشرك محسوب مي‌شوند) انسان‌هايي شريف و مقيد به اصول اخلاقي مانند صداقت‌، امانتداري، احترام به حقوق ديگران، مهرباني، گذشت و… هستند و در قلبشان ذره‌‌اي كينه، حسادت، بدبيني و… وجود ندارد. از آن طرف بسياري از مؤمنان، افرادي بي‌اخلاق، خشن، حسود، خسيس، بي‌گذشت و بي‌شخصيت هستند. آنگاه آيا باز هم مي‌توان به راحتي گفت كه حتي چنان مشركاني از چنين مؤمناني بدترند؟ نگوييد مؤمن حقيقي محال است كه بي‌اخلاق، حسود و يا خسيس و… باشد. چون اولاً چنين سخني خلاف واقع است و ثانياً ايمان مراتب مختلفي دارد كه شايد مراتب بالاي آن با رذائل اخلاقي جمع نشود، اما مراتب پايين و متوسط آن عملاً و مصداقاً با اين رذائل قابل جمع بوده و هست؛ و هيچ قرينه‌اي وجود ندارد كه اثبات كند در آية مورد بحث اعلي درجة ايمان مورد نظر است، و ثالثاً از آنجا كه مصاديق چنين مؤمناني بسيار انگشت‌شمار و معدود هستند، تشريع چنين معياري (به صورت كلي) براي ازدواج خلاف حكمت و مصلحت است.

  2. آية 25 سورة نساء مي‌گويد:

هر كسي از شما كه از نظر مالي ]ضعيف است و[ نمي‌تواند زنان ]آزاد[ پاكدامن و با ايمان را به همسري گيرد، با دختران جوانسال با ايمان شما كه مالكشان هستيد ]ازدواج كند[… اين ]پيشنهاد ازدواج با كنيزان[ براي كسي از شماست كه از آلايش گناه بيم دارد؛ و صبر كردن، براي شما ]از ازدواج با كنيزان[ بهتر است، و خداوند آمرزندة مهربان است.

    در اين آيه، عزت و شخصيت كنيز شديداً لگدمال شده است. مفهوم جملة اول آيه اين است كه مردان در انتخاب همسر، ابتدا بايد به سراغ زنان آزاد بروند نه كنيزان، و اين تبعيضي غيرمنطقي، و تحقيري نابخشودني در حق كنيزان است. اگر قرآن در ادعاي خود مبني بر اينكه: انّ اكرمكم عندالله اتقيكم (بهترين و بزرگوارترين شما در نزد خداوند، باتقواترين شماست) صادق است، چرا بين زن آزاد و مؤمن با كنيز مؤمن فرق مي‌گذارد و اولويت را به زن آزاد مي‌دهد؟ چرا توصيه نمي‌كند كه به كنيز بودن يا آزاد بودن زن توجه نكنيد و به جاي آن ببينيد كداميك ايمان و تقواي بيشتر و اخلاق بهتري دارند و اگر ديديد كه ايمان و تقواي يك كنيز از ايمان و تقواي زني آزاد بيشتر است، با همان كنيز ازدواج كنيد؟ از طرفي مگر كنيز، حق مهريه و نفقه و مسكن و… ندارد كه قرآن مي‌گويد: اگر از نظر مالي ضعيف بوديد و نتواستيد با زنان آزاد ازدواج كنيد، با كنيز ازدواج كنيد؟ آيا اين تحقيري ديگر در حق كنيزان نيست؟ اما اي كاش كار به همين جا ختم مي‌شد. جملة آخر آيه به مردان فقير توصيه مي‌كند كه اگر مي‌توانيد خود را از آلايش گناه حفظ كنيد، بهتر است مجرد بمانيد، چون مجرد ماندن (و در آتش شهوت سوختن) بهتر از ازدواج با كنيز است!؟ و اين يعني تير خلاص زدن به حرمت و شخصيت كنيز. آيا مي‌توان باور كرد كه خداي دانا و عادل و حكيم از طرفي شعار «ان اكرمكم عندالله اتقيكم» دهد و از طرفي ديگر چنين سخناني بگويد؟ در آية 221 سورة بقره (كه در نمونة قبلي مورد نقد قرار گرفت) نيز‌، شخصيت و حرمت كنيزان پايمال شده است. در ابتداي اين آيه ازدواج مردان مؤمن با زنان مشرك مورد نهي قرارگرفته و اين به معناي عدم لياقت و شايستگي زنان مشرك و مستلزم نوعي تحقير است. آنگاه براي اينكه اوج بد بودن و بي‌لياقتي زنان مشرك مورد تأكيد و تصريح واقع شود، گفته مي‌شود: «كنيز با ايمان از زن آزاد مشرك بهتر است.»؟!

 3. از نظر قرآن، مرد مي‌تواند در يك زمان، دو يا سه و يا چهار همسر داشته باشد، به شرطي كه بتواند عدالت را بين همسران خود رعايت كند. آية 3 سورة نساء مي‌گويد:

و اگر در اجراي عدالت بين دختران يتيم بيمناكيد، هر چه از زنان ]ديگر[ كه شما را پسند افتاد، دو دو، سه‌سه، چهارچهار به زني گيريد. پس اگر بيم داريد كه نتوانيد به عدالت رفتار كنيد، به يك ]زن[ يا به آنچه از كنيزان مالك شده‌ايد ]اكتفا كنيد[…

اما آية 129 همين سوره ]نساء[ مي‌گويد:

و شما هرگز نمي‌توانيد عدالت را ميان زنانتان اجرا كنيد، هر چند ]بر اين كار[ حريص باشيد…

    بسيار خوب اگر چنين است و مرد در صورت داشتن چند زن، هرگز نمي‌تواند عدالت را ميان آنها برقرار كند و با آنها رفتاري غير تبعيض‌آميز داشته باشد، پس چرا داشتن چند زن در يك زمان، تحريم نشده است؟ آيا اين دو آيه با هم تناقض ندارند؟ مفسران قرآن براي حل تناقض گفته‌اند كه واژة «عدالت» در اين دو آيه، به دو معناي مختلف بكار رفته است. در اولي (آية 3) از عدالت ظاهري سخن رفته است و در دومي (آية 129) از عدالت باطني و قلبي. رعايت عدالت در حد ظواهر امكان‌پذير است. يعني مرد اگر واقعاً بخواهد و همت كند، مي‌تواند به همة همسران خود هر ماه به يك اندازه خرجي (نفقه) بدهد، براي همه بطور يكسان مسكن و لباس و غذا تهيه كند. طبق نوبت به خانه آنها برود و… اما رعايت عدالت قلبي و باطني يعني علاقه و محبت قلبي يكسان داشتن نسبت به همة همسران محال است و آية 129 سورة نساء به همين مطلب اشاره مي‌كند. با قبول اين توجيه، به اينجا مي‌رسيم كه از نظر قرآن كافي است مرد بتواند در ميان زنان خود، عدالت را در حد ظواهر رعايت كند تا مجاز به گرفتن چند زن (در يك زمان) باشد. اما در اينجا نكات مهمي ناديده گرفته شده است كه به مواردي از آنها اشاره مي‌كنيم:

ـ3. از نظر قرآن، گويي مهمترين و اصلي‌ترين مسئله در موضوع چند همسري، توانايي يا عدم توانايي مرد در اجراي عدالت بين همسران (آن هم فقط در حد ظواهر) است، و اين يعني ناديده گرفتن شخصيت و احترام زن و احساسات و عواطف طبيعي و غير قابل اجتناب زنانه. به عبارت ديگر قرآن در اينجا فقط بعد مادي و جسماني وجود زن را مورد توجه قرار داده و بافت روحي ـ رواني و احساسات و عواطف طبيعي او را ناديده انگاشته و فكر و انديشه و شخصيت اجتماعي زن را به هيچ گرفته است. در عصر حاضر حتي زنان مسلمان و مؤمن در اعماق قلب خود اين را توهين به شخصيت زن مي‌دانند. از نظر آنها مسئلة اصلي، توانايي يا عدم توانايي مرد در اجراي عدالت ميان همسران خود نيست، بلكه نفس چند همسري مرد برايشان آزاردهنده و غير قابل پذيرش است. زيرا خلقت ويژة زن بگونه‌اي است كه طبيعتاً چشم ديدن هوو را ـ خصوصاً اگر جوان‌تر و زيباتر باشد ـ ندارد و اگر بداند كه شوهرش زن يا زنان ديگري دارد، هر چند ممکن است بنا به علل و دلايلي مجبور به پذيرش اين وضعيت باشد و دم بر نياورد، اما بدون شک آرامش روحي ـ رواني او به هم مي‌خورد[1] و حتي اگر مرد بتواند علاوه بر عدالت سطحي و ظاهري، عدالت حقيقي و باطني را نيز بطور كامل بين همسران خود رعايت كند، باز هم مشكلي حل نمي‌شود، چه رسد به اينكه:

_3. نگاهي واقع‌بينانه به مسئله، آشكار مي‌كند كه عدالت (در رفتار با همسران) حتي در مفهوم‌ سطحي و ظاهري خود آنقدر پيچيده و عميق و پرلايه است كه هرگز بطور دقيق و مشخص قابل تعريف نيست و لذا نوبت به اجراي آن در عمل نمي‌رسد. به عبارت ديگر پس از مشكلي كه در بالا آمد، مهمترين مسئله، ارائه تعريفي واقع‌بينانه، دقيق و مشخص از عدالتي است كه مرد بايد در ميان همسرانش اجرا كند. توجه كنيد كه تعاريف كلي، مبهم و ايهام‌آلود كه قابل تفسيرهاي متعدد باشد، نه تنها مشكلي را حل نمي‌كند، بلكه زمينه را براي سوء استفاده مرد فراهم مي‌آورد. متأسفانه قرآن نه تنها تعريفي دقيق و عيني و كاربردي از همان عدالت سطحي و ظاهري كه مرد بايد ميان همسرانش اجرا كند، ارائه نداده، بلكه حتي اشاره‌اي كلي و اجمالي هم به اين مسئله نكرده و با اين كار، تعريف و نحوة اجراي عدالت را عملاً به خود مردها سپرده است. اما در جايي كه رابطة دوطرفة بين زن و مرد مطرح است، چرا بايد عدالت را مرد ـ كه فقط يك طرف دعواست ـ تعريف كند؟ اين مثل آن است كه پادشاهي بگويد من «عادل» هستم، اما «عدالت» را خودم تعريف مي‌كنم! فراموش نكنيد كه از نظر قرآن: «الرجال قوامون علي‌النساء»، يعني: «مردان، سرپرست زنان محسوب مي‌شوند و نسبت به آنها سلطه دارند.» حال اگر قرار باشد كه در اعمال سلطه و ولايت، عادل باشند ولي عدالت را نيز خودشان تعريف كنند، معلوم است كه محصول آن جز مردسالاري مستبدانه و پايمال شدن حقوق و شخصيت زنان نخواهد بود. البته اگر تعريف عدالت را به زنها بسپاريم، باز هم مشكلي حل نمي‌شود. زيرا زنها نيز با شخصيتهاي روحي و رواني مختلف و افكار و انديشه‌هاي متفاوت و گرايش‌هاي ديني، سياسي و اجتماعي گوناگون و گاه متضاد، تعاريف مختلف و متناقضي از عدالت ارائه خواهند داد. به عبارت ديگر، نحوه‌اي از رفتار مرد با همسران خود، ممكن است از نظر يكي از آنها عدالت و از نظر ديگري ظلم محسوب شود. بنابراين در اينجا با مشكل لاينحلي روبرو هستيم و بهتر است چند همسري را از اساس باطل اعلام کنيم.

3  ـ3. حتي اگر تعريف دقيق و مشخصي از عدالت مورد نظر داشته باشيم، باز هم با مشكل ديگري روبرو مي‌شويم و آن اينكه زندگي آدميان ـ به ويژه در عصر حاضر ـ بسيار پيچيده و ذوابعاد است و دخالت هزاران عامل ناشناخته، ناخواسته و غير ارادي، و وقوع حوادث خرد و درشت غير قابل پيش‌بيني و قرار گرفتن مرد در موقعيتهاي دشوار و متفاوت ـ كه بطور طبيعي باعث بازتاب‌هاي رفتاري متفاوت در او مي‌شود ـ اجراي عدالت در ميان همسران را ناممكن مي‌سازد. مرد مي‌خواهد طبق برنامه و با نظمي خاص عمل كند تا به اصطلاح، عدالت رعايت شود، اما ـ حداقل بسياري از اوقات ـ نمي‌تواند، چون فقط ارادة‌ او نيست كه جريان امور را به پيش مي‌برد. به عنوان مثال، پيدايش ميل جنسي در مرد (و زن) براي نزديكي، تابع هيچ نظم و قاعده‌اي نيست و ارادة انسان نيز در آن دخالت چنداني ندارد و همين واقعيت، مانع اجراي عدالت جنسي در بين همسران مي‌شود. تقريباً در همة مسائل ديگر زندگي نيز داستان از همين قرار است. مرد حتي اگر بخواهد با همسران خود، رفتاري يكسان و عادلانه داشته باشد، باز هم در بسياري از موارد نمي‌تواند و همين امر موجبات آزردگي خاطر همسرانش را فراهم مي‌سازد. كار وقتي سخت‌تر مي‌شود كه يكي از همسران، جوان‌تر و زيباتر از بقيه باشد. مرد بايد مانع از آن شود كه اين امر در رفتارهاي ظاهري او تأثيري ـ كه موجب تبعيض ميان همسران شود ـ بگذارد. بعيد مي‌دانم چنين رويايي به حقيقت پيوستني باشد. حتي پيامبر اسلام نيز نتوانست به اين رؤيا دست يابد.[2]

4  . يك بار ديگر به اين جملة قرآني دقت كنيد: «اگر نمي‌توانيد عدالت را بين همسران خود رعايت كنيد، به يك همسر قانع باشيد]و همسران متعدد اختيار نكنيد[». سؤال اين است كه آيا من قبل از ازدواج با همسران ديگر، مي‌توانم با قطع و يقين بفهمم كه قادر به اجراي عدالت بين همسران خود هستم يا نه؟ پاسخ مسلماً منفي است. ممكن است من به دليل اعتماد به نفسي كه دارم، گمان كنم كه در صورت داشتن چند همسر، مي‌توانم بين آنها عادلانه رفتار كنم. ولي پس از ازدواج معلوم شود كه از انجام اين كار عاجزم. حال چه كسي بايد پاسخگوي ضررها و آسيب‌هايي باشد كه در اين ميان به زنان وارد مي‌شود؟ چرا قرآن ازدواج‌هاي متعدد مرد (در زمان واحد) را مجاز دانسته و براي آن شرطي گذاشته كه وجود يا عدم وجود آن در مرد، تنها بعد از ازدواج معلوم مي‌شود؟ از اينها گذشته قرآن نگفته است كه اگر بعد از ازدواج‌هاي متعدد، معلوم شد كه مرد نمي‌تواند عدالت را بين همسران خود اجرا كند، تكليف چيست. آيا اين، سهل‌انگاري در تأمين حقوق انساني زنان نيست؟

 

 

 

 

 


[1] . انکار نمي‌کنم که اين مدعا در مواردي استثنائي صدق نمي‌کند، اما اين موارد، بسيار معدود و کاملا استثنائي است و بنابراين مشکلي را حل نمي‌کند.فراموش نکنيم که در تشريع يک قانون بايد اکثريت مطلق را مبنا قرار داد، نه اقليت محض را.

[2] . به آيه 51 سوره احزاب و تفسير آن در کتب تفسيري و همچنين منابع تاريخي و روايي در مورد زندگي زناشويي پيامبر، و نحوه رفتار و برخورد او با همسرانش رجوع کنيد تا واقعيت براي شما روشن شود.

نقض عقلانی الهی بودن قرآن

نقض عقلانی الهی بودن  قرآن

 

پيشگفتار:

می گویند قرآن از سوی خدا و کلام اوست.می پرسیم چرا؟می گویند:»زیرا فردی بی سواد مانند محمد نمی توانسته آیاتی این چنین را از خود بگوید.این آیات ویژگی هایی عجیب دارند و نمی توانند از طرف محمد و حتی از طرف بشر باشند.مانند ویژگی های علمی که تا کنون نقض نشده است.»

اما آن ها دلیلی برای الهی بودن قرآن ارائه نمی دهند و فقط می گویند:»قرآن اثری بشری نیست و ما فوق قدرت آن است و بشر نمی توانسته و نمی تواند چنین اثری بیاورد.»

همواره دلايل مسلمانان فقط براي كساني كه چشم و گوش بسته به اسلام اعتقاد دارند،مقبوليت داشته است ولي كساني كه با ديدي موشكافانه و بدون تعصب به دلايل آن ها نگاه مي كنند،مي توانند به راحتي به غير عقلاني و بچگانه بودن دلايل آن ها پي ببرند.

در اينجا بطور خلاصه دلايل مسلمانان براي الهي بودن قرآن را ذكر مي كنم:

1.قرآن اثري بشري نيست،مافوق حد بشر است،پس الهي است.

2.تا بحال كسي نتوانسته اثري مانند قرآن آورد،پس الهي است.

 

حال ما در انجا به نقض عقلاني الهي بودن آن مي پردازيم(با رد هر يك از مقدمات قياس هاي فوق):

ما مي گوييم بر فرض که قرآن بشری نباشد،از کجا معلوم که الهی است؟مگر هر چیز که بشری نباشد الهی است؟منطقیون دراين باره می گویند:» اثبات شئ نفی ما اداء نمی کند.»به این معنی که حتی اگراثبات شود قرآن اثری ما فوق بشری است(که بعدا ً آن را نقض می کنیم)،باز هم اثبات خدایی بودن آن نمی شود.مگر هر چیز بشری نباشد الهی است؟مثلا ً فرض کنید در جنگل در حال راه رفتن هستید و می بینید بالای درختی نازک که ارتفاع زیادی هم دارد،لانه ای ساخته شده است.شما با عقل خود متوجه می شوید که هیچ انسانی نمی توانسته از این درخت نازک بالا رود و آنجا لانه بسازد و در می یابید که ساخته ی دست بشر نیست.حال آیا می توان گفت چون این لانه ساخته ی دست بشر نیست،پس ساخته ی خداست؟

مساله خیلی ساده است.در جهان فقط انسان و خدا نیستند که وجود دارند بلکه موجودات دیگری نیز وجود دارند.پس اگر چیزی بشری نباشد،دلیلی بر آن نیست که خدایی باشد.حتی در خود تازينامه نیز تصریح شده است که علاوه بر انسان،اجنه،فرشتگان و شیاطین و اينگونه موجودات افسانه اي نیز در جهان هستی وجود دارند.البته امروزه علم در حال بررسی این مساله است که آیا موجودات فضایی که هوش برتری از انسان دارند نیز درکرات دیگر وجود دارند يا خير.اينجانب نمي خواهم تاييد كنم كه اجنه و… در جهان وجود دارند،بلكه اين مطلب را براي كساني گفتم كه به قرآن اعتقاد دارند و حرف قرآن برايشان حجت است.پس واضح است که اگر دیدیم اثری نمی تواند بشری باشد،می توانیم احتمال دهیم که هر کدام از دسته های فوق این اثر را ایجاد کرده اند.

حال به این مساله می رسیم که آیا اصلا ً قرآن اثری ما فوق بشری است يا خير؟

طرفداران ما فوق بشر بودن قرآن می گویند:»از آنجا که آیاتی در قرآن وجود دارد که فراتر از علم زمان نزول بوده است،پس نمی تواند بشری باشد.این آیات امروزه پس از 1400 سال توسط علم کشف شده اند.»

اما آن ها گویا به این نکته توجه ندارند که اگر آیات مثلا ًعلمی قرآن بشری نبود،علم بشر امروز نمی توانست به آن ها دست یابد.پس همانطور که آن ها می گویند امروزه علم بشر به آن ها دست یافته،در نتیجه چيزي بشری است که انسان توانسته به آن ها دست یابد و ما فوق حد بشر نیست.البته امروزه نه تنها بشر به آیات مثلا ًعلمی قرآن پی برده است،حتی بيشترآن ها را نیز نقص کرده است(جاهايي كه قرآن ادعاهاي علمي كرده است.).پس بهتر است آن ها بگویند قرآن فراتر از زمان خود بوده است، نه اینکه ادعا کنند کلا ً بشری نیست.

اما اکنون این مساله را بررسی می کنیم که آیا قرآن ما فوق فهم مردم آن زمان بوده است یا خیر.مشخصا ً بیش از 95 درصد  آیات قرآن در حد فهم اعراب جاهل است.(آن دسته هم كه قابل فهمشان نبوده است بخاطر بي سر و ته بودن آن آيات است!!)چراكه نشانه های دوران عرب جاهلی در قرآن بسیار است و به گفته ی خود علمای اسلام، اسلام بر آن ها مهر تایید زده است.مانند سنگسار یا نجنگیدن در ماههای حرام و … که از رسوم عرب جاهلی بودند و در قرآن ازاین نمونه ها فراوانند.در قرآن به غیر از آیات انگشت شمارمثلا ًعلمی،باقی همه در حد فهم مردم زمان محمد بوده است.

پس مطلب به اينجا رسيد كه طرفداران قرآن می گویند:»بعضی از آیات فراتر از حد زمان نزول است.پس الهی است.»

اگر فرض محال هم كنيم كه قرآن فراتر از حد زمان خويش باشد،حال مساله این است که مگر هر چیز که فراتر از حد زمان خود باشد،خدایی است؟مگر نه اینکه دانشمندانی در طول تاریخ وجود داشته و دارند که آثارشان فراتر از حد زمان خودشان می باشد؟مثلا ً برادران رایت هواپیما را اختراع کردند که اختراعي فراتر از حد دانش زمان خودشان بود،ولی آن ها خوشبختانه ادعا نکردند که ابتکارشان الهی است.(كه اگر اين ادعا را ميكردند احتمالا ً امثال كساني كه مريد محمد هستند ميگفتند برادران رايت پيامبر كه هيچ، بلكه خدا هستند.البته اختراع هواپيما ابتكاري است كه حتي قابل مقايسه با قرآن هم نيست و من ازاينكه اختراع هواپيما را در مقايسه با ساخت قرآن آوردم از برادران فقيد رايت و بازماندگانشان عذر خواهي مي كنم. ) پس به اينجا رسيديم كه اگر قرار بود هر کسي فراتر از زمان خود است،ادعا کند پیامبر است،امروزه تعداد پیامبران سر به اعداد نجومی می گذاشت،چرا که هر مبتکری ادعا می کرد که فرستاده ی خدا است و …

مطلب دیگر که طرفداران قرآن به آن استناد می کنند این است که تا بحال کسی نتوانسته اثری مانند قرآن بیاورد.این حرف یکی از سست ترین اظهارات آن ها است.(البته باقی هم قوام چندانی نداشتند.)كه درادامه به رد اين ادعا مي پردازيم.

مساله اینجاست که:

 اولا ً مگر قرار است هرکس هر چه گفت مردم بتوانند مانند آن را بیاورند و اگر نتوانستند،آن حرف الهی است؟اگر قرار بود هرکس هرچه به ذهنش می رسد بگوید و دیگران را به مبارزه طلبد،امروز در جهان بطور فراوان مطالب بی ربطی پیدا می شد که گویندگانش ادعا می کردند چون دیگران نتوانستند سخنی مانند سخن ما بیاورند،پس سخن ما الهی است.

دوما ً نه تنها آثاری مانند قرآن وجود دارد،بلکه مي توان گفت كه حتي داستان شنگول و منگول اثري فراتر از قرآن است و يا اگر بگوييم 99 درصد آثار مكتوب كه از ابتداي تاريخ بوجود آمده،فراتر از قرآن است،چيزي به گزافه نگفته ايم.حتي كتبي كه در شرح قرآن و اسلام نوشته شده است از قرآن بسي فراتر مي باشند.يا مثلا ً کتابی به نام نهج البلاغه همانند قرآن می باشد(در زبان،سعي در آوردن صناعات ادبي،بي محتوا بودن و…) و گویی علی بن ابی طالب ناخواسته به مبارزه طلبی قرآن پاسخ داده است.پس باید این نکته را ذکر کرد که قرآن چیز خاصی ندارد که کسی نتواند مانند آن را بیاورد و من فكر ميكنم هركس سواد خواندن و نوشتن داشته باشد ميتواند با يك قلم و كاغذ اثري به مراتب بهتر از قرآن بوجود آورد.

 دلایلی که آوردیم دلايل صرف عقلاني است كه نشانگر بشری بودن قرآن است و شما با تفكر در مطالب فوق مي توانيد بدون بررسي جزئي آيات قرآن،به غيرعقلاني بودن و حتي مضحك بودن ادعاي الهي بودن آن پي ببريد.

محكم و متشابه در قرآن

محكم و متشابه در قرآن

 

 

   يكي از مسائل بحث‌انگيز در تفسير و علوم قرآني مسئله محكم و متشابه است. منشاء اين بحث در قرآن آيه 7 سوره آل عمران است كه مي‌گويد:

هوالذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام‌الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم ذيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تاويله و ما يعلم تاويله الا الله و الراسخون في العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا…

   بخش اول آيه (تا وابتغاء تأويله) ترجمه تقريباً واحدي دارد و اختلافي در فهم آن وجود ندارد جز اينكه واژه‌هاي «محكم» و «متشابه» درآن نياز به تعريف دارند:

اوست كسي كه اين كتاب (قرآن) را بر تو فرو فرستاد. پاره‌اي از آن، آيات محكم [صريح و روشن] است. آنها اساس اين كتابند و پاره‌اي ديگر متشابهند. اما كساني كه در دلهايشان انحراف است، براي فتنه‌جويي و طلب تأويل آن از آيات متشابه آن پيروي مي‌كنند.

   اما در ترجمه ادامه آيه اختلافي مهم و آشكار بين مفسران قرآن ديده مي‌شود. عده‌اي ادامه آيه را چنين ترجمه مي‌كنند:

با آنكه تأويل آيات متشابه را جز خدا و راسخان در علم [= ريشه‌داران در دانش] كسي نمي‌داند، [آنان كه] مي‌گويند: ما به آن ايمان آورديم، همه آن [چه محكم، چه متشابه] از جانب پروردگار ماست…

   مطابق اين ترجمه، علم به تأويل آيات متشابه در انحصار خداوند نيست، بلكه «راسخان در علم» هم تأويل اين آيات را مي‌دانند. ترجمه ديگري كه از ادامه آيه شده به قرار زير است:

با آنكه تأويل آيات متشابه را جز خدا كسي نمي‌داند، و راسخان در علم مي‌گويند: «ما به آن ايمان آورديم، همه آن از جانب پروردگار ماست»…

   مطابق اين معنا فقط خداوند تأويل آيات متشابه را مي‌داند و ديگران (حتي راسخان در علم) از اين دانش محرومند. من بحث را از ابتداي آيه شروع مي‌كنم و در ادامه به اين اختلاف مهم خواهم پرداخت.

   مفاد آيه حاكي از اين است كه آيات قرآن به دو دسته محكم و متشابه تقسيم مي‌شوند و افراد مغرض يا مريض آيات متشابه را دستاويزي براي ايراد شك و شبهه در قرآن و ايجاد فتنه در ميان مسلمانان قرار مي‌دهند. خوب است ابتدا تعريف دو واژه محكم و متشابه را بياوريم:

   آيه محكم به آيه‌اي گفته مي‌شود كه:

در افاده معنا هيچ ابهام و ايهامي نداشته باشد و به روشني تمام بر مقصود خويش دلالت نمايد. (جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني، ج 2، ص 445)

   و آيه متشابه نيز آيه‌اي است كه:

احتمال چندين معنا در آن وجود دارد؛ به همين جهت درآن شك و شبهه ايجاد مي‌گردد و همان گونه كه امكان تأويل صحيح آن وجود دارد، احتمال تأويل فاسد نيز در آن مي‌رود (همان، ص446-445)

   دراين تعريف، گويا صرف «داشتن معناي واضح و روشن» شرط لازم و كافي براي «محكم» بودن يك آيه محسوب شده و ارزش منطقي مفاد آن مورد غفلت قرار گرفته است. توضيح اينكه ممكن است يك گزاره (مانند: زمين مكعب شكل است) معناي واضح و روشني داشته، اما صادق (مطابق با واقع) نباشد. همينطور ممكن است معناي ظاهري بعضي آيات قرآن كاملاً واضح و روشن و خالي از هرگونه ابهام و ايهام، اما ارزش منطقي مفاد آنها كاذب و يا مورد ترديد باشد (مانند آياتي كه در آنها سخن از چشم و گوش و دست داشتن خدا و نشستن او بر روي تخت و صندلي رفته است). مطابق تعريفي كه از محكم و متشابه آمد، چنين آياتي باید از محكمات قرآن محسوب شوند، در حالي كه تمام عالمان شيعه و بسياري از اهل سنت آنها را از مصاديق متشابه مي‌دانند. بدين‌ترتيب معناي محكم و متشابه عملاً به شكل زير در مي‌آيد (كه البته از تعريف قبلي كاملتر است):

محكم آيه‌اي است كه هم به لحاظ معناي ظاهري كاملاً واضح و روشن است و هم به لحاظ ارزش محتوايي هيچ مشكلي ندارد؛ و متشابه آيه‌اي است كه يا به لحاظ معناي ظاهري نامفهوم است (يعني معلوم نيست مي‌خواهد چه بگويد) و يا معناي ظاهري آن معلوم و روشن است، ولي محتواي آن مشكل علمي، عقلي، اخلاقي و … دارد.

   اما نقش آيات محكم در قرآن چيست و رابطه آنها با آيات متشابه چگونه است؟ پاسخ را از زبان قرآن و متخصصان علوم قرآني مي‌شنويم:

در اين آيه (‌آل عمران/ 7‌) آيات محكمات، «ام‌الكتاب» معرفي شده‌اند… ام به معناي مرجع و مقصد است و ام‌الكتاب يعني آياتي كه براي آيات ديگر مرجع واقع مي‌شوند. محكمات به تصريح قرآن آيات مادر، مرجع و اساسي هستند؛ با اين ويژگي كه خود هيچ ابهامي نداشته، برطرف كننده ابهام و تشابه از آيات متشابهند. از همين آيه مي‌توان استفاده نمود كه گرچه بخشي از آيات قرآن متشابه مي‌باشند، ‌اما با ارجاع متشابهات به آيات محكم، از اين دسته از آيات نيز رفع تشابه مي‌گردد و مفهوم آنها نيز در سايه آيات محكم معلوم مي‌شود. (همان، ص 447)

   پيش از پرداختن به پرسش‌هاي موجود در اين بحث، خوب است به يك نكته مهم نيز اشاره كنم و آن اينكه به اعتقاد عموم عالمان اسلام فصاحت و بلاغت قرآن فوق‌العاده و اعجازآميز است؛ يعني متن قرآن چنان فصيح و بليغ است كه آدمي را حيرت‌زده مي‌كند. در تعريف فصاحت و بلاغت گفته‌اند:

فصاحت به معناي شيوايي كلمات و رواني تلفظ آنها و گوش‌نواز بودن سخن؛ و بلاغت به معناي رسايي و گويايي و دقت تعابير در فهماندن مقصود است. (مصباح يزدي، قرآن شناسي، ج 1، ص 150)

   بنابراين به اعتقاد مسلمانان متن قرآن كاملاً شيوا و رسا و گويا و بدون هيچ ابهام و ايهامي است و اگر هم معدودي از آيات قرآن در نظر ابتدايي معناي روشني ندارند، معناي آنها نيز با ارجاع به آيات ديگر معلوم و مشخص مي‌شود. اكنون نوبت طرح چند پرسش است:

1.        اگر چنين است، چرا عالمان اسلام هر يك قرآن را به گونه‌اي مي‌فهمند و تفسير مي‌كنند كه با ديگري متفاوت و بلكه متعارض است؟ اين همه اختلافات و تشتت آراء درفهم معني قرآن را چگونه بايد توجيه كرد؟ مگر نمي‌گوييم كه معناي آيات محكم قرآن كاملاً واضح و روشن است و ابهام و ايهامي هم كه در معدودي آيات متشابه وجود دارد، با ارجاع به آيات ديگر قرآن (محكمات) رفع و معناي اين آيات هم روشن مي‌شود؟ مگر فصاحت و بلاغت قرآن در حد اعجاز نيست؟ و مگر فصاحت و بلاغت به معناي شيوايي، رواني و رسا و گويا بودن متن و دقت الفاظ و تعابير در رساندن معنا نيست؟ پس لاجرم نبايد درفهم و تفسير قرآن ميان عالمان اسلام اختلاف قابل توجهي وجود داشته باشد، اما واقعيت آشكارا ساز ديگري مي‌زند. اكنون در تعارض بين واقعيت و ادعا كدام را بايد برگرفت و كدام را بايد فرو نهاد؟

2.        مصاديق آيات متشابه كدامند؟ آيا فهرست دقيق و مشخصي ـ كه مورد اتفاق عالمان اسلام باشد ‌ـ وجود دارد؟ متأسفانه پاسخ منفي است. نه خود قرآن، نه پيامبر اسلام و نه امامان شيعه هيچكدام مصاديق آيات محكم و متشابه را نام نبرده و مشخص نكرده‌اند. ميان عالمان نيز دراين مورد اختلاف و تشتت آراء وجود دارد. آقاي حسين آراسته جوان به پانزده نظريه در اين مورد اشاره
مي‌كنند كه هر يك توسط عده‌اي از عالمان اسلام عرضه شده‌اند؛ اين نظريات به شرح زيرند:

1. متشابهات عبارت از حروف مقطعه‌اي هستند كه در اوايل بعضي از سور نازل شده‌اند و ما بقي محكماتند.

2. محكمات حروف مقطعه‌اند و غير آنها متشابهند.

3. آيات مبين در قرآن محكم و آيات مجمل، متشابهند.

4. آيات ناسخ، محكم و آيات منسوخ، متشابهند.

5. محكمات آياتي هستند كه دلايل روشن و واضح دارند. اما بازشناسي متشابهات نياز به تأمل و تدبر دارد.

6. محكم عبارت است از هر آيه‌اي كه آگاهي به آن ـ با برهان خفي يا جلي ـ ممكن باشد؛ به خلاف متشابه، مثل علم به زمان قيامت.

7. آيات الاحكام، محكمات قرآن و مابقي متشابهند.

8. آيات محكمات تأويل واحدي دارند، در حالي كه آيات متشابه وجوه متعددي از تأويل درآنها محتمل است.

9. تقسيم آيات بر محكم و متشابه مختص به آيات قصص است…

10. آيات متشابه آياتي هستند كه نياز به توضيح و بيان دارند، برخلاف محكمات.

11. آياتي كه در قالب خبريه هستند، متشابهات و انشاءات قرآن محكماتند.

12. آيات صفات (خواه صفات خداوند و خواه صفات انبياء) آيات متشابه و بقيه محكماتنند.

13. آيات قابل فهم و درك براي انسان، محكمات و آياتي كه عقل انسان قادر به فهم آنها نيست، متشابهاتند.

14. آياتي که ظواهر آنها مراد است، محكمات و آياتي که خلاف ظاهر آنها مراد است، متشابهات قرآنند.

15.  محكم آيه‌ای است که درتأويل آن اتفاق نظر وجود داشته باشد، به خلاف متشابه ( جوان آراسته، حسين: درس نامه ـ‌ ص448-447)‌

   اينها فقط معدودي از نظريات مختلف و متناقض مفسران قرآن در مورد مصاديق محكم و متشابهند و پيداست كه نظريات ديگري هم در اين زمينه وجود دارد.

   اگر به اختلافات وسیع و عمیق مفسران در تفسیر قرآن و سیر تغییرات وتحولات آراء آنها در طول تاریخ و همچنین نظریات متعدد و متناقض آنها درباره محکم و متشابه و مصادیق آن توجه کنیم، چاره‌ای جز اعتراف به این واقعیت نداریم که محکم و متشابه عملاً اموری نسبی‌اند و مصادیق ثابت، مشخص و معلوم نداشته و ندارند. به عبارت دیگر هر آیه‌ای در نظر عده‌ای  از مفسران جزو محکمات و در نظر عده‌ای دیگر جزو متشابهات محسوب شده است و حتی مواردی وجود داشته و دارد که مفسری آیه‌ای خاص را در دوره‌ای  خاص جزو محکمات می‌دانسته و پس از مدتی نظرش برگشته و آن را جزو متشابهات محسوب کرده و در مواردی نیز عکس این رخ داده است. جالب اینجاست که مفسرانی که در مورد محکم بودن آیاتی خاص اتفاق نظر دارند، از همان آیات محکم ـ که بنا به تعریف، معنای واضح و روشنی دارند وکاملاً رسا وگویا هستند ـ تفسیرهای مختلف و متعارض ارائه
می‌دهند! همینطور مفسرانی که در مورد متشابه بودن آیاتی خاص اتفاق نظر داشته‌اند، هنگام رفع  تشابه از آن آیات به راههای مختلف رفته و آیات متفاوتی را به عنوان مرجع رفع کننده تشابه مورد استفاده قرارداده و لذا به تفسیرهای متفاوت و متناقض رسیده‌اند!

   با توجه به این واقعیات، اگر بخواهیم به تعریف یاد شده از محکم و متشابه پایبند بمانیم، باید اعتراف کنیم که تقریباً هیچ آیه‌ای از قرآن محکم نیست و همه آیات آن متشابه است. اینجاست که متن آیه 7 سوره آل عمران با مشکل مواجه می‌شود، چراکه مطابق آن اولاً بعضی آیات قرآن محکم‌اند و ثانیاً مصادیق آیات محکم و متشابه ثابت، روشن و مشخص می‌باشند، در حالی که واقعیت چیز دیگری می‌گوید.

3 . مطابق متن آیه و مدعای عالمان و مفسران، معنای آیات متشابه با ارجاع به آیات محکم کشف می‌شود. آیا این مدعا (حتی با این فرض که بعضی آیات قرآن واقعاً محکم‌اند) به‌طور کلی صادق است؟ متاسفانه پاسخ منفی است. گفتیم که متشابه آیه‌ای است که یا مفهوم آن واضح و روشن نیست و یا اینکه مفهوم آن روشن ولی خلاف واقع یا غیرقابل قبول است. بنابراین در هنگام رفع تشابه از یک آیه متشابه در پرتو آیات محکم لاجرم دو حالت ممکن است پیش بيايد:

 الف) گاهی ابهام و ایهام موجود در ظاهر آیه رفع و معنای آیه روشن و واضح می‌شود و ما تازه می‌فهمیم که آن آیه چه می‌خواهد بگوید، 

ب) گاهي معناي ظاهر آيه ـ كه هر چند واضح و روشن است ولي مشكل علمي، عقلي و… دارد ـ تغيير مي‌كند و ما در پرتو آيات محكم مي‌فهميم كه معناي آيه در حقيقت آن چيزي نبوده كه ابتدا از ظاهر آن مي‌فهميديم، بلكه چيزي است كه اكنون فهميده‌ايم و اين معناي جديد، مشكل علمي، عقلي يا اخلاقي ندارد.

   خوب است با طرح چند مثال ببينيم كه آيا واقعاً مفسران قرآن توانسته‌اند آيات متشابه را با ارجاع به آيات محكم معني كنند:

الف) آيه 35 سوره نور (معروف به آيه نور) مي‌گويد:

خدا نور آسمان ها و زمين است. مثل نور او چون چراغداني است كه در آن چراغي و آن چراغ در شيشه‌ای است. آن شيشه گويي اختري درخشان است كه از درخت مبارك زيتوني كه نه شرقي است و نه غربي افروخته مي‌شود. نزديك است كه روغنش ـ هر چند بدان آتش نرسيده باشد ـ روشني بخشد. روشني بر روي روشني است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مي‌كند…

   اين آيه به اعتقاد بسياري از مفسران شيعه و سني از متشابهات نوع الف است، يعني در ابتداي امر معناي روشن و واضحي را افاده نمي‌كند. اكنون بر مفسران است كه آيات محكمي از قرآن را به ما نشان دهند و بگويند كه معناي آيه نور چگونه در پرتو آن آيات روشن مي‌شود و پس از رفع ابهام از آيه، معنايي ارائه دهند كه هيچ ابهام و ايهامي نداشته باشد. آيا چنين اتفاقي افتاده است؟ هرگز!؟

ب) آيه 15 سوره حج نيز از متشابهات نوع الف است:

هر كه مي‌پندارد خدا او را دردنيا و آخرت ياري نخواهد كرد، پس طنابي به سوي آسمان بكشد [يا: راهي به سوي آسمان بيابد] و سپس آن را قطع كند. آنگاه بنگرد كه آيا نيرنگش چيزي را كه مايه خشم او شده است، از ميان خواهد برد؟

  در اين آيه حداقل دو ابهام وجود دارد: اول اينكه معلوم نيست در جمله «خدا او را در دنيا…» ضمير او به چه كسي برمي‌گردد. عده‌اي از مفسران گفته‌اند ضمير «او» به خود شخص برمي‌گردد و عده‌اي ديگر هم گفته‌اند به پيامبر اسلام. دوم اينكه «طناب به آسمان كشيدن» يا «راهي به سوي آسمان يافتن» و سپس «طناب يا راه را قطع كردن» يعني چه؟ اكنون مفسر قرآن بايد در پرتو يك يا چند آيه محكم به دو پرسش مذكور پاسخ دهد تا ما بفهميم كه بالاخره آيه چه مي‌خواهد بگويد. ولي متأسفانه هيچ مفسري از عهده اين كار برنيامده است. نمي‌گويم هيچ مفسري اين آيه را تفسير نكرده است؛ مي‌گويم اولاً هر كسي آيه را به گونه‌اي متفاوت با ديگران معنا كرده و ثانياً هيچ‌كس آيه را در پرتو آيات محكم معني نكرده است.

ج) يكي از آياتي كه به اعتقاد اكثر عالمان شيعه و سني از متشابهات قرآن محسوب مي‌شود، آيه 5 سوره طه است كه مي گويد: «الرحمن علي العرش الستوي». عرش به معناي تخت (صندلي) است. اين آيه به سه نحو ترجمه شده است: 1) خداوند بر عرش استيلاء يافت، 2) خداوند به عرش پرداخت و 3) خداوند روي عرش  نشست. به اعتقاد مفسران قرآن معناي ظاهري اين آيه مراد خداوند نبوده است و آيه معناي ديگري دارد كه آن معنا به لحاظ عقلي يا فلسفي صحيح و قابل قبول است. اكنون براي رفع تشابه از اين آيه بايد آيه يا آياتي ديگر از قرآن را نشان بدهيم كه به ما بگويند «نشستن خداوند بر روي تخت يا صندلي» چه معناي صحيح و معقولي مي‌تواند داشته باشد. عموم مفسران با استناد به دو آيه ديگر از قرآن خواسته‌اند از اين آيه رفع تشابه كنند:

خداوندي كه [در آيه 103 سوره انعام] مي‌فرمايد: «چشم ها او را در نمي‌يابند و اوست كه ديدگان را در مي‌يابد…» و … [در آيه 11 سوره شوري] مي‌گويد: «هيچ چيزي مانند او نيست…» زمينه هرگونه تشبيه خداوند به انسان و موجودات مادي را از بين برده است…[بنابراين] منظور از «عرش و كرسي» نيز … تدبير و اداره امور هستي است. (همان، ص 459) .

   فرض كنيم آيات مذكور نشان مي‌دهند كه خداوند موجودي غيرمادي است و در واقع هيچ شباهتي به انسان ندارد. اما اولاً از «غيرمادي بودن خدا» چگونه مي‌توان نتيجه گرفت كه «نشستن خداوند بر روي تخت يا صندلي» به معناي «تدبير و اداره امور جهان» است؟ اين معناي جديد (براي آيه 5 سوره طه) به هيچ وجه از آن دو آيه ‌(شوري/11 و انعام/103) نتيجه گرفته نشده است، بلكه معناي ناگزيري است كه مفسر خود به آيه تحميل كرده است تا مفاد آن را معقول جلوه دهد. براي روشن‌تر شدن مطلب فرض كنيم دو آيه محكم مذكور در قرآن وجود نداشت، در اين صورت آيا مفسران آيه «الرحمن علي العرش الستوي» را به همان معناي ظاهري حمل مي‌كردند و مي‌گفتند: مطابق اين آيه خداوند بر روي تخت يا صندلي نشسته است؟ هرگز! آنها باز هم اين معناي ظاهري را به دلايل عقلي و فلسفي بر نمي‌تافتند و آن را ناگزير چنين ترجمه مي‌كردند كه «خداوند امور جهان را تدبير و اداره   مي‌كند». بنابراين در واقع آنچه مفسران را به سوي اين معنا راهنمايي كرده، نه آن دو آيه بلكه دلايل عقلي و پيش‌فرض‌هاي فلسفي آنها بوده است. ثانياً مگر وقتي مي‌گوييم معناي «نشستن خداوند بر روي تخت و صندلي» اين است كه او جهان را تدبير و اداره مي كند، از مشكل تشبيه خلاصي يافته‌ايم و ديگر آيه «ليس كمثله شييء‌» نمي‌تواند يقه ما را بگيرد؟ هرگز ! چرا كه با اين سخن نيز او را به يك سلطان تشبيه كرده‌ايم.

د) يك نمونه جالب و آشكار از آيات متشابه، همان آيه 7 سوره آل عمران است (كه در ابتداي بحث آمد). زيرا اولاً معناي واژه‌هاي «تأويل» و «راسخان در علم» در آن واضح و روشن نيست و در مورد معنا و مصداق اين واژه‌ها ميان مفسران اختلاف نظرهاي فاحش وجود دارد و ثانياً:

در مورد قرائت و تلاوت آيه نيز اختلاف مهمي در گرفته است كه به قول بعضي [از عالمان و مفسران] مهم‌ترين و معنادارترين اختلاف قرائت در سراسر قرآن است. اختلاف بر سر وقف كردن يا نكردن بعد از كلمه الله در [جمله] «و ما يعلم تأويله الاّ الله…» است. بر اساس قول به وقف علم به تأويل مختص به خداوند است و مطابق قول به عطف، علم تأويل مختص به خداوند نيست، بلكه راسخان در علم هم علم به تأويل دارند… و از نظر نحوي و ادب عربي هر دو قول جايز است و اشكال ادبي بر هيچ يك نمي‌توان وارد ساخت. بهترين شاهد بر اين امر طرفداران هر يك از اين دو نظريه هستند كه در ميان آنها بزرگان ادب عرب نيز ديده مي‌شوند. (همان، ص467)

   معناي مطلب فوق، اعتراف به اين واقعيت است كه ظاهر آيه دچار ايهام است؛ چرا كه دو معناي متفاوت و ناسازگار با هم را مي‌توان از آن استنباط كرد. مطابق يك معنا تأويل آيات متشابه را فقط خداوند مي‌داند و مطابق معناي ديگر علاوه بر خداوند، راسخان در علم هم تأويل اين آيات را مي‌دانند. عدّه‌اي با ارجاع اين آيه به آياتي كه در آنها به تدبر كردن در آيات قرآن امر شده است، نتيجه گرفته‌اند كه راسخان در علم هم تأويل آيات متشابه را مي‌دانند. استدلال آنها اين است كه

اگر تأويل آيات متشابه را فقط خدا بداند (و نه هيچ كس ديگر) در اين صورت اولاً آيات متشابه به صورت راز و معمّاي حل ناشده باقي مي‌مانند و وجودشان در قرآن لغو و بيهوده مي‌شود، در حالي كه آيات قرآن براي هدايت انسان‌ها نازل شده‌اند و ثانياً اين در تعارض با آياتي است كه ما را به تدبر در همه آيات قرآن امر مي‌كنند. چرا كه وقتي علم به تـأويل بعضي آيات (متشابهات‌) در انحصار خدا باشد، تدبر در آنها بيهوده و بي‌نتيجه خواهد بود. پس حداقل عده‌اي از انسان‌ها (عالمان و راسخان در علم) بايد تأويل آيات متشابه را بدانند.

   اما اين دليل مورد قبول نيست، چرا كه لازمه منطقي هدايتگر بودن آيات قرآن توانايي مردم در تفسير يا  فهم معاني آن آيات است نه پي‌بردن به تأويل آنها؛ و تفسير آيات متشابه (بنا به مدعا) با ارجاع به آيات محكم معلوم مي‌شود. دستور خداوند به تدبر در قرآن هم مي‌تواند براي فهم معاني آيات باشد نه پي‌بردن به تأويل آنها؛ بنابراين معلوم نبودن تأويل آيات متشابه براي آدميان، نه با هدايتگر بودن اين آيات منافات دارد و نه با آياتي كه امر به تدبر در قرآن مي‌كنند. به هر حال ايهام موجود در آيه مورد بحث به قوت خود باقي مي‌ماند و بايد با ارجاع به آيات ديگري از قرآن حل شود. آن آيات كدامند؟

   خواننده انديشمند با مطالعه قرآن به دهها و شايد صدها مورد ديگر از اين دست نيز برخورد خواهد كرد و خواهد دانست كه روياي تأويل و تفسير آيات متشابه در پرتو آيات محكم هرچند شيرين و دوست‌داشتني، اما كاذب است.

4) اصولاً چرا بايد در كتابي آسماني كه قرار است هدايتگر همه انسان‌ها در همه جوامع و تا روز قيامت باشد، آياتي مبهم و ايهام آلود بيابند كه معاني مختلف و متعارض را افاده مي‌كنند (متشابهات)؟ اجازه بدهيد اين پرسش را به نحوي دقيق‌تر، از زبان خودِ متخصصان قرآني نقل كنيم:

وجود متشابهات در قرآن كريم بهانه برخي خرده‌گيري‌ها بر اين كتاب مقدس شده است. آنان مي‌گويند: قرآن مدعي است كه قول فصل است، فرقان و تميزدهنده حق از باطل است … در حالي كه آيات متشابه آن آياتي هستند شبهه‌انگيز، ديرياب و مشكل‌آفرين. فرقه‌ها و مذاهب گوناگون اسلامي هر يك براي اثبات حقانيت خويش به همين قرآن استدلال كرده و آياتي از آن را مورد استناد خويش قرار مي‌دهند. دليل اين امر چيزي جز وجود متشابهات در قرآن نيست. آيا اگر اين كتاب تمامش محكمات بود، با اهداف تبيين شده از سوي خود قرآن سازگارتر نبود؟

   به اين پرسش مهم معمولاً چنين پاسخ داده مي‌شود:

از آنجا كه انتقال مفاهيم عالي و معنوي قرآن به انسان‌ها جز از طريق الفاظ و عبارات امكان‌پذير نمي‌باشد و اين الفاظ مادي نمي‌توانند در بر گيرنده همه آن محتوا و معنا باشند، به همين جهت تشابه پديد مي‌آيد و دليل آن همان است كه [آن] معاني در قالب اين الفاظ نمي‌گنجند… [بنابراين] با توجه به القاي دقيق‌ترين معاني در قالب الفاظ مادي از يك سو و استفاده قرآن از تعابير رايج لفظي… وجود آيات متشابه امري غير قابل اجتناب و ضروري بوده است (همان، ص454-453)

   به عقيده علامه طباطبايي:

چون هدايت ديني براي همه مردم است و آنان از نظر سطح فكري متفاوتنند، بعضي فقط قادر به درك محسوسات و برخي ديگر قادر به [درك] معاني كلي و مجرد مي‌باشند، در هر صورت القاي مفاهيم الهي و معارف بلند قرآني در قالب الفاظ مادي و بيان ممثل در قالب مثال موجب تشابه مي‌گردد واين اجتناب ناپذير است. (همان ص 455).

   آيا اين توجيهات قانع كننده‌اند؟ پاسخ آشكارا منفي است. چرا كه وقتي (بنا به فرض) معناي آيات متشابه در پرتو آيات محكم معلوم مي‌شود، آن معنا نيز در قالب همين الفاظ بشري ولي به صورتي واضح و روشن در مي‌آيد. بنابراين نمي‌توان ورود متشابهات در قرآن را امري اجتناب‌ناپذير دانست. به عنوان مثال فرض كنيم كه با ارجاع آيه «خداوند بر روي عرش و كرسي نشسته است» به آيات محكم، فهميديم كه معناي آيه اين است كه: «خداوند جهان را تدبير و اداره مي‌كند.» بسيار خوب، ولي مگر خدايي كه اين قرآن را بر پيامبر اسلام نازل كرده است نمي‌توانست از همان اول همين جمله را بيان كند تا موجب كج‌فهمي و به اشتباه افتادن عده زيادي از مسلمانان نشود و دستاويزي هم براي ايراد شك و شبهه و فتنه‌آفريني به دست مخالفان ندهد؟ اگر معناي مورد نظر خداوند از آيه يدالله فوق ايديهم (دست خداوند بالاي دست آنهاست) اين بوده كه «قدرت خداوند فوق قدرت آنها است»، چرا همين جمله روشن و معقول را بيان نكرده و به جايش جمله و عبارتي را بكار برده است كه موجب انحراف اذهان مي‌شود؟

5) اكنون خوب است به يك نمونه از مباحث كلامي ـ‌ قرآني اشاره كنيم تا ببينيم نظريه محكم و متشابه تا چه حد مي‌تواند ما را در فهم قرآن و حل مشكلات آن ياري كند. پرسش اين است كه آيا از ديدگاه قرآن انسان محكوم به جبر است يا اينكه اراده و اختيار آزاد (هر چند محدود) هم دارد؟ در قرآن با دو دسته آيات مواجه مي‌شويم كه يك دسته بيان‌گر جبر و دسته‌اي ديگر بيان گر اراده و اختيار آزاد انسان و حاكميت او بر سرنوشت خود است. در معناي ظاهري هيچكدام از اين دو دسته آيات ابهام و ايهامي وجود ندارد و در همه آنها معلوم است كه ظاهر آيه چه مي‌خواهد بگويد، ولي به هر حال همين معاني ظاهري با هم تعارض دارند. اينك چند مورد از آياتي كه مؤيد جبرند:

الف) خداوند هر كه را بخواهد گمراه و هر كه را بخواهد هدايت مي‌كند. (فاطر/8 )

ب)… [كافران و مشركان] ايمان نمي‌آورند مگر اينكه خداوند بخواهد… (انعام/111)

ج) اگر خدا مي‌خواست، آنها مشرك نمي‌شدند. (انعام/107)

د) خداوند هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مي‌كند. (بقره/142)

ه) آنها نخواهند خواست مگر اينكه [ابتدا] خدا اراده كند (بخواهد). (انسان/30)

   مطابق ظاهر اين آيات (و آيات فراوان ديگري كه به جهت اختصار از ذكر آنها صرف نظر مي‌كنم) هدايت و گمراهي انسان‌ها به خواست و اراده خدا بستگي دارد. خداوند هر كه را بخواهد هدايت مي‌كند و هر كه را اراده كند به گمراهي مي‌كشد. اگر كسي ايمان آورده، به خاطر آن است كه خداوند چنين اراده كرده و آنكه مشرك شده نيز با خواست و اراده الهي به اين ورطه افتاده است و اگر خدا مي‌خواست، او مشرك نمي‌شد. و امّا چند مورد از آياتي كه وجود اختيار و اراده آزاد در انسان و حاكميت او بر سرنوشتش را تأييد مي‌كنند، به قرار زيرند:

الف) قطعاً اين [قرآن] يك تذكر و يادآوري است، پس هر كسي بخواهد راهي به سوي پروردگار خود در پيش گيرد. (مزمل/19)

ب) بگو حق از جانب پروردگارتان رسيده است، پس هر كه بخواهد ايمان مي‌آورد و هر كه بخواهد راه كفر در پيش مي‌گيرد. (كهف/29)

ج) ما او را به راه [راست] هدايت كرديم، خواه سپاسگذار باشد خواه ناسپاس.

د) ما اين كتاب را براي هدايت مردم به حق بر تو فرو فرستاديم. پس هر كسي هدايت شود، به سود خود اوست و هر كه بيراهه رود، تنها به زيان خودش گمراه مي‌شود و تو بر آنها وكيل نيستي. (زمر/41)

ه) در دين اجبار نيست. (بقره/256)

   مطابق اين آيات (و آيات فراوان ديگر) انسان‌ها با خواست و اراده خودشان راه هدايت يا گمراهي را انتخاب مي‌كنند. همچنين «در كنار آيات فوق، آياتي وجود دارد كه جزا و پاداش الهي را منوط بر اعمال اختياري خود انسان مي كنند.» تعدادي از اين آيات به قرار زيرند:

   ب) در روز قيامت هر كس به موجب آنچه انجام داده است پاداش يا كيفر مي‌بيند و به كسي ظلمي نخواهد شد. (مؤمن/17)

   ج) هر كس در گرو دستاورد خويش است [سرنوشت هر كس دست خودش است]. (مدثر/38)

   آيات مذكور نيز مؤيد اراده و اختيار آزاد انسان در انجام اعمال نيك و بد و بدست آوردن استحقاق پاداش و كيفرند.

   در ميان مسلمانان اين اختلاف نظر وجود دارد كه كدام دسته از آيات فوق محكم و كدام متشابهند. از نظر اشاعره ـ كه اكثريت اهل سنت را تشكيل مي‌دهند ـ آيات مؤيد جبر، محكم و آيات مؤيد اختيار متشابهند. عالمان شيعه و معتزله عكس اين را مي‌گويند. به اعتقاد آنها آيات بيان‌گر جبر، متشابهند و بايد در پرتو آيات محكم ـ كه به زعم آنها آيات مؤيد اختيارند ـ تفسير شوند. اكنون پرسش اين است كه بر چه مبنايي مي‌توان بين اين دو نظريه کلامی _ تفسیری قضاوت كرد؟ توجه داشته باشيد كه هيچكدام از طرفداران اين دو نظريه نتوانسته‌اند دلايل عقلي و فلسفي قاطع و خدشه‌ناپذير در اثبات نظريه خود (جبر يا اختيار) اقامه كنند و هر دو طرف به لحاظ معرفت‌شناختي به تكافوي ادله رسيده‌اند. بنابراين مشكل جبر و اختيار هنوز با عقل و علم و دانش بشري حل نشده و اميدي هم به حل آن نمي‌رود. اما آيا قرآن توانسته است اين مشكل را حل كند؟ به عبارت ديگر آيا از روي آيات قرآن ـ كه بنا به فرض از طرف خداوند نازل شده‌اند ـ مي‌توان فهميد كه كدام نظريه درست است؟ باز هم پاسخ منفي است، چرا كه اگر موضع قرآن در اين مورد روشن و قاطع بود، خود مسلمانان از آيات مربوطه دو نوع برداشت متعارض با يكديگر نمي‌كردند. همانطور كه ديديم، ظاهر آيات در اين مورد متناقص‌اند و معلوم نيست چرا بايد يك دسته از آيات را به عنوان محكم محسوب كرده و آيات ديگر را به نفع آن توجيه و تأويل كنيم. اگر مبناي ما ادله عقلي و برون ديني باشد، اين كار هنگامي معقول و منطقي است كه ابتدا در بيرون توانسته باشيم با ادله‌اي قاطع و خدشه‌ناپذير موضع خودمان (جبر يا اختيار) را اثبات و سپس آيات معارض را تأويل كنيم؛ در حالي كه هيچ‌كس تاكنون از عهده اين كار بر نيامده است. پس پيش‌فرض‌هاي عقلي و برون ديني نمي‌توانند مبناي محكمي براي انتخاب يكي از دو دسته آيات به عنوان آيات محكم و توجيه و تأويل آيات معارض با آنها (به عنوان آيات متشابه) باشد. بنابراين مشكل جبر و اختيار نه با دانش بشري حل مي‌شود و نه با وحي آسماني!؟

6) آيا مطابق آيه مورد بحث، راسخان در علم هم تأويل آيات متشابه را مي‌دانند يا اينكه اين علم مختص به خداوند است؟ در اين مورد ميان عالمان اسلام اختلاف نظر وجود دارد. عده‌اي (اكثر اهل سنت) برآنند كه مطابق اين آيه فقط خداوند تأويل آيات متشابه را مي‌داند، ولي عده‌اي ديگر (اكثر اهل تشيع) معتقدند كه مطابق آيه راسخان در علم هم تأويل آيات متشابه را مي‌دانند. من در اينجا نمي‌خواهم بين اين دو قضاوت كنم، بلكه مي‌خواهم نشان دهم كه در هر دو صورت جمله «راسخان در علم مي‌گويند ما به همه آن ايمان آورديم، همه آن از جانب پروردگار ما است» با اشكال مواجه  مي‌شود. دو حالت زير را در نظر بگيريد:

   الف) فرض كنيم مطابق آيه، علم به تأويل آيات متشابه منحصر به خداوند است. در اين صورت فاعل جمله مورد بحث (والراسخون في‌العلم يقولون …) بايد «راسخون في‌الايمان» باشد نه «راسخون في‌العلم». چرا كه ريشه اعتراف مذكور در جمله «ايمان» است نه«رسوخ در علم» و اين اعتراف ويژگي همه اهل ايمان (اعم از عالم و عامي) است نه فقط راسخان در علم. اگر فاعل اين جمله «راسخون في‌الايمان» باشد، تناسب اين جمله با جمله قبلي حفظ مي‌شود، ولي اگر فاعل آن «راسخون في‌العلم» باشد، جمله مذكور بي ارتباط با جمله قبل مي‌شود و هيچ معرفتي را هم درباره معنا و مصداق راسخان در علم افاده نمي‌كند.

   ب) اكنون فرض كنيم از نظر آيه،‌ راسخان در علم هم تأويل آيات متشابه را مي‌دانند. در اين صورت جمله مذكور مي‌خواهد عبارت «راسخان در علم» را تعريف كرده و به ما بگويد كه آنها چه كساني هستند تا اگر ما به آيه‌اي متشابه برخورديم، تأويل آيه را از آنها بپرسيم. حال يك بار ديگر به اين جمله دقت كنيد: «راسخان در علم كساني هستند كه مي‌گويند: همه قرآن از جانب خدا است و ما به همه آن ايمان داريم»، آيا اين تعريف مي‌تواند راسخان در علم را به ما بشناساند؟ پاسخ منفي است؛ ‌چون در اين تعريف،‌ معرِّف اعم از معرَّف است. همانطور كه گفتم، اعتراف به اينكه همه قرآن از جانب خداست ويژه راسخان در علم نيست، بلكه غيرآنها (و حتي عوام) هم همين اعتراف را با قلب و زبان خود بيان مي‌كنند. بنابراين تعريف فوق مثل اين است كه در تعريف «مسلمان» بگوييم: مسلمان كسي است كه به خدا اعتقاد دارد، و يا در تعريف «شيعه» بگوييم: شيعه كسي است كه به نبوت پيامبر اسلام ايمان دارد.

نتيجه مباحث پيشين اين مي‌شود كه آيه مورد بحث به لحاظ ساختار منطقي ـ زباني دچار اشكال است.

 

                                                                                           

 

 

تحريف قرآن

تحريف قرآن

عدم امکان اثبات وثاقت تاریخی

نقد دلایل عدم تحریف

دلیل اول (حكم روشن و قطعي عقل)

دليل دوم (آيه حفظ و آيه عدم اتيان باطل)

دليل سوم (خاتميت پيامبر اسلام و كتاب قرآن)

دلیل چهارم (اوصاف قرآن)

نكته‌اي تأمل‌برانگيز در مورد پيش‌بيني‌هاي قرآن

پی نوشتها

 

عدم امکان اثبات وثاقت تاریخی

   اثبات وثاقت تاريخي متن قرآن يكي از مطالبات به حق روشنفكران غيرديني از عالمان و روشنفكران ديني است. پرسش اين است كه با فرض حجيت معرفت‌شناختي وحي و اينكه پيامبر اسلام يكي از پيامبران حقيقي و دريافت كنندگان وحي الهي بوده است، چگونه مي‌توان اثبات كرد كه متن قرآن كنوني عيناً و بدون هيچ تغيير و كم و كاستي همان قرآني است كه پيامبر اسلام (به عنوان وحي) به مردم ابلاغ كرد؟ پيداست كه اين پرسش از منظری برون‌ديني طرح مي‌شود و بنابراين پاسخ آن بايد بر مبناي دلايل عقلي و شواهد و مدارك محكم و معتبر باشد. اما آيا چنين دلايل و مداركي _ كه بتوانند از اثبات محكم و قاطع مدعاي وثاقت تاريخي متن قرآن برآيند _ وجود دارند؟ به نظر من نه تنها پاسخ اين سئوال منفي است، بلكه دلايل نااميد كننده‌ای وجود دارد كه هر گونه تلاش براي اثبات اين مدعا را بيهوده جلوه مي‌دهد. يك دليل البته همان «ظني بودن علم تاريخ» است كه در معرفت‌شناسي دوران مدرن از بديهيات محسوب مي‌شود. ظني بودن تاريخ بدين معناست كه هيچ گزاره تاريخي‌ای را نمي‌توان به گونه‌ای قطعي و خدشه‌ناپذير اثبات كرد، خصوصاَ اگر اين گزاره حاكي از وقوع حادثه‌ای در گذشته‌هاي دور و در دل تاريك تاريخ باشد. منظور من از اصطلاح «دل تاريك تاريخ» قطعه يا دوراني خاص از تاريخ است كه نقل كنندگان حوادث مربوط به آن فقط يك گروه فكری، سياسي يا ديني و مذهبي خاص هستند. پيداست كه دخالت حب و بغض‌ها و منافع حزبي و گروهي و پيش‌فرض‌هاي فكری و ايماني و اغراض سياسي و غيرسياسي در نگاه آدميان به حوادث و نوع گزينش آنها و نحوه بيان و انتقال آن به ديگران (آيندگان) تأثير فراوان مي‌گذارد. اگر از دروغ‌هاي عالمانه و عامدانه بگذريم، باز ممكن است كه نقل كنندگان حوادث تاريخي در اثر اشتباه، فريب خوردن و يا اعتماد بي‌جا به بعضي افراد يا منابع به اصطلاح «موثق و مورد اطمينان» مرتكب خطاهايي شده باشند،‌ و صد البته با وجود چنين احتمالاتي _ كه كاملاً عقلايي و حتي بسيار قوی هستند _ به هيچ‌وجه نمي‌توان در مورد حوادث تاريخي به معرفتي محكم و قطعي دست يافت، خصوصاً اگر آن حوادث در «دل تاريك تاريخ» رخ داده باشند.

    دوران پيامبر اسلام و حتي تا حدود دو قرن پس از آن در دل تاريك تاريخ قرار گرفته است، چرا كه نقل كنندگان حوادث مربوط به آن دوران فقط و فقط مسلمانان مومن[1] و معتقد به پيامبرند. به عنوان مثال جنگ‌هاي پيامبر اسلام در اكثر اين منابع به گونه‌ای نقل شده‌اند كه گوئي در تمام اين جنگ‌ها مقصر اصلي و آغازگر جنگ مخالفان و دشمنان پيامبر بوده‌اند. حال اگر بخواهيم از نگاهي بيروني و از منظر يك فرد مسيحي، يهودی و يا حتي لائيك در مورد اين نقل‌ها قضاوت كنيم، چگونه مي‌توانيم به صحت و سقم آنها پي ببريم؟ به عنوان مثالي ديگر در مورد ماجراي جمع‌آوري قرآن در بسياری از اين منابع به گونه‌ای سخن رفته است كه گوئي اين كار با حضور و نظارت هزاران حافظ قرآن صورت گرفته، و در مورد قدرت حافظه اعراب در آن دوران نيز حكايت‌هاي شگفت نقل شده و از تقوا و پرهيزكاری و عدالت و صداقتِ افرادِ دخيل در اين كار سخن­ها رفته است. اما چگونه مي‌توان صحت و اعتبار چنين نقل‌هايي را اثبات كرد؟ از كجا معلوم كه اينها جعليات يك عده تاريخ‌نويس مسلمان و مؤمن و با هدف اطمينان خاطر دادن به آيندگان (در مورد وثاقت تاريخي متن قرآن) نبوده است؟

    من از قطعه‌هايي از تاريخ با عنوان «دل تاريك تاريخ» ياد كردم، اما آيا تاريخ قطعه‌هاي روشن هم دارد؟ به عبارت ديگر آيا اگر در مورد بعضي حوادث تاريخي، نقل‌ها و منابع تاريخي متعددی از گروه‌هاي مختلف فكری، سياسي، ديني و مذهبي و حتي لائيك داشته باشيم، باز هم نمي‌توانيم به معرفتي محكم و قطعي در مورد آن حوادث برسيم؟ پاسخ اين است كه در اينجا دو حالت وجود دارد: حالت اول اين است كه در مورد حادثه‌ای خاص همه گروه‌هاي مختلف ذينفع يا غيرذينفع به يكسان سخن گفته باشند (هر چند تحليل و تبيين آنها از حادثه مذكور متفاوت باشد)، در اين صورت ما به يك ظن معقول و معتبر در مورد اصل وقوع آن حادثه مي‌رسيم. به عبارت ديگر در چنين فرضي احتمال صدق وقوع آن حادثه تا حد زيادی بالا مي‌رود و به طور طبيعي مورد قبول واقع مي‌شود، اما به دلايلي مفصل _ كه جاي ذكر آنها در اين مقال نيست _ باز هم قطعيتي حاصل نمي‌شود . حالت دوم اين است كه منابع مختلف و متعدد _ كه مربوط به طيف‌هاي فكری و سياسي و ديني و مذهبي مختلف مي‌شوند _  در مورد وقوع يا عدم وقوع آن حادثه اظهار نظرهاي متناقض كرده باشند، در اين صورت قطعيت كه سهل است، حتي «ظن معقول و معتبر» هم حاصل نمي‌شود . به عنوان مثال، فرض كنيد كه منابع تاريخي ما درمورد حوادث دوران پيامبر اسلام فقط آنهايي نبود كه به دست مسلمانان مؤمن و معتقد به پيامبر اسلام نوشته شده‌اند، بلكه منابع ديگری هم داشتيم كه نويسندگان آنها مسيحي، يهودی، بودايي،‌ هندو و حتي لائيك يا سكولار بوده‌اند. حال اگر به عنوان مثال در همه اين منابع تاريخي «واقعه شق‌القمر توسط پيامبر اسلام» ذكر و تأييد و تصديق شده باشد، احتمال واقعيت داشتن اين داستان تا حدود زيادی بالا مي‌رود و لذا به طور طبيعي مورد قبول واقع مي‌شود، اما اگر اين حادثه فقط در منابع مسلمين آمده باشد و در منابع تاريخي مسيحيان، يهوديان و سكولارها هيچ ذكری از آن نشده باشد، ديگر نسبت به اصل وقوع اين حادثه به «ظن معقول و معتبر» هم نمي‌توان رسيد، چه رسد به قطعيت. اشتباه نشود، نمي‌گويم كه در چنين فرضي ادعاي وقوع شق‌القمر به طور قطع كذب محض است، هرگز! چرا كه ممكن است غيرمسلمانان نيز از روي اغراض سياسي و … اين حادثه را ذكر نكرده و يا انكار كرده باشند. می‌گویم در اين فرض، براي قبول گزاره «پيامبر اسلام واقعاً شق‌القمر كرد» دليل موجهي نداريم و لذا شك و ترديد نسبت به آن كاملاً معقول و منطقي است. اگر بخواهم مسئله را دقيق‌تر و روشن‌تر و با نگاهی بیرونی و بی‌طرفانه بيان كنم، بايد بگويم كه در اين حالت ما با دو احتمال كاملاً يكسان و برابر مواجه هستيم و انتخاب هر كدام از اين دو احتمال، ترجيح بلا مرجح (انتخابي بي‌دليل و بي‌مبنا و لذا ناموجه و غيراخلاقي) است. اين دو احتمال به قرار ذيل است:

    الف) اين داستان (شق‌القمر) را مسلمانان از خود جعل كرده‌اند تا براي اثبات نبوت پيامبر خود دليلي دست و پا كنند.

    ب) حادثه شق‌القمر واقعاً رخ داده است، ولي مخالفان پيامبر عالمانه و عامدانه و به دليل اغراض سياسي  و مذهبي بر روي اين واقعيت سرپوش گذاشته‌اند.

    هيچكدام از اين دو احتمال بر ديگری غلبه ندارد و لذا معقول‌ترين و اخلاقي‌ترين موضع‌گيري در مورد حادثه شق‌القمر اين است كه بگوييم: لا ادری (نمي‌دانم).

    به هر حال تاريخ علمي ظني است و هيچ راهي براي رسيدن به قطع و يقين محكم و خدشه‌ناپذير در اين علم وجود ندارد. از طرفي «وثاقت تاريخي متن قرآن» نيز مدعايي است تاريخي، بنابراين اين مدعا هيچ‌گاه به طور قطعي و خدشه‌ناپذير اثبات نمي‌شود. به عبارت ديگر در اينجا با بن‌بستي مواجه هستيم كه خروج از آن ظاهراً محال، يا چيزي قريب به محال است. ولي من در اينجا ظني بودن علم تاريخ را در پرانتز مي‌گذارم و بحث را بر همان مبناي سنتي پيش مي‌برم.

    براي رسيدن به پاسخ اين پرسش كه «آيا متن قرآن كنوني عيناً و بدون هيچ تغيير و كم و كاستي همان است كه پيامبر اسلام به عنوان وحي الهي به مردم زمان خود ابلاغ كرد؟»، ابتدا بايد ببينيم كه قرآن چگونه جمع‌آوری شد و به صورت كتابي مدون درآمد. اما پيش از پرداختن به اين موضوع لازم است ابتدا مقدماتي را در اينجا بياورم و سپس با طرح چند سئوال مقدماتي، بحث را ادامه دهم:

    آيات قرآن در طول 23 سال و در متن حوادث، شرايط و زمينه‌هاي مختلف نازل شد، پيامبر نيز هرگاه آيه‌ای نازل مي‌شد، آن را به مردم ابلاغ مي‌كرد. عده‌ای از ياران پيامبر اين آيات را به حافظه مي‌سپردند و عده‌ای نيز آنها را بر روي پارچه، چوب، سنگ، پوست و استخوان‌هاي پهن حيوانات، پوست درختان و … مي‌نوشتند. گروه اول حافظان وحي و گروه دوم كاتبان وحي نام داشتند. اسامي بعضي از كاتبان در منابع تاريخي آمده است، اما در مورد اين اسامي اختلافاتي وجود دارد، لذا آمار دقيق آنها معلوم نيست و فقط در مورد معدودی از آنها تقريباً اتفاق نظر وجود دارد. ابوعبدالله زنجاني مي‌گويد:

  آنان كه بيشترين كتابت را با پيامبر داشتند، زيد بن ثابت و علي بن ابي طالب بودند[2]

    همچنين ابن ابي الحديد مي گويد:

 محققان تاريخ‌نويس برآنند كه وحي را علي (ع) و زيد بن ثابت و زيد بن ارقم مي‌نوشتند[3]

    رافعي نيز مي‌نويسد:

در مورد پنج تن كه عبارتند از : علي بن ابيطالب، معاذ بن جبل، ابي بن كعب، زيدبن ثابت و عبدالله بن مسعود اتفاق نظر وجود دارد[4]

    به هر حال اتفاق نظر مورخان در مورد افرادی معدود به معناي آن نيست كه كاتبان وحي فقط همين چند نفر بوده‌اند. بدون شك افراد ديگری هم در كتابت وحي سهيم بوده‌اند و نام بعضي از آنها در منابع تاريخي آمده است و ممكن است نام بسياری از آنها نيز در تاريخ ذكر نشده باشد. در مورد حافظان قرآن هم مطلب از همين قرار است. اكنون جاي طرح پرسش‌هايي است كه پاسخ آنها سرنوشت ادعاي «وثاقت تاريخي متن قرآن» را رقم مي زند:

   1. آيا از ميان حافظان و كاتبان وحي، فرد يا افرادی وجود داشته‌اند كه در تمام طول 23 سال همواره و بدون هيچ فاصله و وقفه‌ای در كنار پيامبر و ملازم او بوده و همه آيات و سوره‌های قرآن را به ترتيب نزول (و يا به ترتيبي كه پيامبر مي‌گفته) حفظ كرده و يا نوشته باشند، به گونه‌ای كه در زمان رحلت پيامبر اسلام حافظ يا كاتب كل قرآن باشند؟ منابع معتبر تاريخي نام هيچ‌كس را با اين خصوصيات نياورده‌اند و لذا نمي‌توان با قاطعيت به اين پرسش پاسخ مثبت داد.

2.    آيا تضميني وجود دارد كه حافظان و كاتبان قرآن، آيات و سوره‌ها را بطور كاملاً صحيح، ‌دقيق و بدون هيچ نقص و اشكالي به حافظه سپرده و يا بر روي مصاحف نوشته‌اند؟ به نظر مي‌رسد كه چنين تضميني وجود ندارد و به اين پرسش هم نمي‌توان قاطعانه پاسخ مثبت داد. ممكن است بگوييد كه پيامبر براي اطمينان خاطر از اينكه آيات قرآن در حافظه‌ها يا بر روي مصاحف به صورت درست ثبت شده‌اند از اصحاب مي‌خواست كه آيات را يك بار ديگر براي او بخوانند. اما اولاً مدركي نداريم كه ایشان در همه مواردی كه آيه يا آياتي نازل مي‌شد، چنين تدبيري را به كار مي‌بست، ثانياً حافظان قرآن ممكن بود در هنگام ابلاغ آيه، آن را درست حفظ كرده و وقتي پيامبر از آنها مي‌پرسيد، درست جواب مي‌دادند ولي بعدها در اثر مرور زمان آيه را فراموش مي‌كردند و يا با اشكال به ياد مي‌آوردند. كاتبان نيز ممكن بود در ابتدا آنچه را از زبان پيامبر مي‌شنيدند،‌ درست مي‌شنيدند و درست جواب مي‌دادند، ولي بعدها مصاحف خود را گم كرده و لذا براي بازنويسي آنها از حافظان كمك مي‌گرفتند و يا از روي نسخه‌هاي ديگران استنساخ مي‌كردند و يا گاهي در اثر پوسيده شدن مصاحف خود مجبور مي‌شدند يك بار ديگر از روي همان نسخه‌هاي پوسيده استنساخ كنند و در همه اين مراحل ممكن بود خطاهايي رخ دهد. بنابراين هيچ تضميني وجود نداشت كه آيات ابلاغ شده عيناً و بدون هيچ كم و كاستي در حافظه‌ها و يا بر روي مصاحف ثبت شده و به طور صحيح و سالم بمانند و به ديگران انتقال داده شوند. بر اينها بيفزاييد احتمال (هر چند ضعيف) خيانت اصحاب را؟!

3.    آيا خود پيامبر در زمان حياتش قصد جمع‌آوری و تدوين قرآن با نظمي خاص را داشت؟‌ّ به اين پرسش هم نمي‌توان پاسخي قطعي داد. آنچه مسلم و طبيعي است اين است كه پيامبر نسبت به ضبط و حفظ آيات قرآن علاقه و اصرار داشت، اما اينكه آيا خودش قصد تدوين و تنظيم همه آيات و سوره‌ها را داشته يا نه، و اگر چنين قصدی داشته آيا موفق به اين كار شده يا نه و اگر هم موفق شده آيا متن تدوين شده او به صورت سالم و کامل و دست‌نخورده براي آيندگان مانده يا نه، همه پرسش‌هايي هستند كه از روي منابع تاريخي موجود، به هيچكدام از آنها نمي‌توان پاسخي محكم و قاطع داد.

بر اساس مدارك تاريخي، گاه آيه يا آياتي نازل مي‌شده ولي پيامبر به نويسندگان وحي دستور مي‌داده است كه آن آيه يا آيات را در لابه لاي سوره‌اي كه قبلاً نازل شده و پايان يافته بود، قرار دهند[5]

     به عنوان مثال ، ابن عباس مي‌گويد:

زماني بر پيامبر خدا مي‌گذشت و سوره‌هايي چند بر او نازل مي‌گشت. وقتي آيات ]جديد[ براو نازل مي شد، بعضي از نويسندگان را احضار كرده و مي‌فرمود: «اين آيات را در سوره‌اي كه فلان خصوصيات را دارد بگذاريد»[6]

    بايد توجه داشت كه  در مدارك تاريخي فقط معدودی از اين موارد ذكر شده است و بنابراين (با استناد به اين موارد) نمي‌توان با قاطعيت اعلام كرد كه پيامبر اسلام قرآن را (تا پيش از زمان رحلت خود) با نظم و ترتيبي معين و مشخص جمع‌آوری و تدوين كرده است. عده‌ای معتقدند كه آن حضرت در زمان حيات خود سوره‌هاي قرآن و ترتيب آيات در هر كدام را معين و مشخص كرده بود و فقط در مورد ترتيب قرار گرفتن سوره‌ها پشت سر هم سخن نگفته بود. به عبارت ديگر بنا به اين مدعا، هم تعداد و نام‌هاي سوره‌ها معلوم و مشخص شده بود، و هم اينكه هر سوره‌ای شامل چه آياتي است، و فقط مانده بود كه ترتيب سوره‌ها معين شود که گويا پيامبر اين كار را عملاً به عهده صحابه در دوران پس از خود گذاشته بود. اما اين مدعا همانطور كه گفتم نه تنها پشتوانه محكمي از شواهد و مدارك تاريخي ندارد، بلكه بر عكس، شواهد و مدارك متعدد و معتبر تاريخي صراحتاً خلاف اين مدعا را مي‌گويند. در اين مورد در آينده مطالبي خواهم آورد.

4.    فرض كنيم پيامبر در زمان حيات خود آيات و سوره‌ها را مشخص كرده بود، اما آيا اين تدوين به صورت رسمي و مكتوب و در حضور اصحاب بزرگ ثبت شد؟ پاسخ بازهم منفي است (حداقل دليلي براي پاسخ مثبت به اين پرسش وجود ندارد). اگر پيامبر چنين كاری كرده بود، پس از رحلت او در مورد جمع‌آوري قرآن اصولاً مشكلي جز ترتيب سوره‌ها وجود نداشت،‌ در حالي كه مطابق اسناد و مدارك متعدد تاريخي در ماجراي جمع‌آوري قرآن در زمان ابوبكر، حتي بسياری از آيات قرآن معلوم نبود كه واقعاً «آيه» و يا «وحي» هستند. در اين مورد نيز در آينده مطالبي خواهم آورد.

5.    آيا در زمان حيات رسول، كساني (از روي همت و علاقه شخصي) قرآن را جمع‌آوری كردند؟ مطابق بعضي نقل‌هاي تاريخي، عده‌ای از اصحاب پيامبر در زمان حيات آن حضرت براي خود اقدام به جمع‌آوري قرآن كرده‌اند:

جمع كنندگان] قرآن[ چهار تن و همگي از انصارند: ابي بن كعب، معاذ، زيد و ابوزيد[7]

در نقل ديگری گفته شده است كه:

پيامبر رحلت فرمود، در حالي كه قرآن را جز چهار تن جمع ننموده بودند : ابوالدرداء ، معاذ بن جبل ، زيد بن ثابت و ابوزيد[8]

    اما اينكه جمع‌آوري اين افراد تا چه حد كامل، دقيق و بي‌اشكال بوده است، پرسشي است كه نمي‌توان پاسخي محكم و قاطع و مستند به آن داد. حتي علي بن ابي طالب كه شايد بيشترين مصاحبت و ملازمت با پيامبر را داشته است، گويا نتوانسته بود در زمان حيات پيامبر كار جمع‌آوری را به طور كامل انجام دهد و مطابق نقل‌هاي معتبر، پس از رحلت رسول تصميم به جمع آوري و تدوين قرآن مي‌گيرد و براي اين كار شش ماه خانه‌نشين مي‌شود:

] علي[  در واپسين روزهاي حيات پر بركت رسول گرامي اسلام، ازجانب آن حضرت مأمور به جمع آورري قرآن گرديد[9]

پس از رحلت پيامبر اكرم ، علي (ع) …. در خانه خود به انزوا پرداخته، قرآن مجيد را به ترتيب نزول در يك مصحف جمع فرمود و هنوز شش ماه از رحلت نگذشته بود كه فراغت يافت …[10]

    اما جمع‌آوري علي(ع) از طرف حكومت و همچنين ديگر اصحاب مورد قبول واقع نمي‌شود و او نيز مصحف خود را به خانه مي‌برد و ديگر هرگز آن را رو نمي‌كند. اينكه چرا مصحف علي مورد قبول واقع نمي‌شود (با آنكه او يكي از قديمي‌ترين، با فضيلت‌ترين و دانشمندترين صحابي پيامبر بود) معمايي است كه حل آن نياز به تأملات فراوان و عميق دارد.

    اكنون نوبت آن است كه به ماجراي جمع‌آوري قرآن در زمان خليفه اول (ابوبكر) بپردازيم. مطابق اكثر منابع معتبر تاريخي، در اوايل دوره حكومت ابوبكر جنگ‌هايي (مانند جنگ يمامه) پيش آمد كه تعداد زيادی از حافظان و بعضي كاتبان قرآن در آنها شهيد شدند و همين امر، ابوبكر (و سران حكومت) را به اين فكر انداخت كه براي حفظ قرآن از خطر نابودی و تحريف بايد آيات و سوره‌هاي آن جمع‌آوری شود و به صورت يك مصحف (ميان دو جلد) در آيد.[11] زيد بن ثابت ماجرا را اينگونه شرح مي دهد:

پس از جنگ يمامه ، ابوبكر مرا احضار نمود. وقتي بر ابوبكر وارد شدم، عمر نزد او بود. ابوبكر خطاب به من گفت: عمر نزد من آمده و گفته است: جنگ يمامه در مورد قاريان و حافظان قرآن، كشتاري سخت وارد نموده و بيم آن مي‌رود كه در اثر جنگ‌هاي ديگر، قراء ديگري كشته شوند و بخش  مهمي از قرآن از بين برود. مصلحت آن است كه دستور دهي قرآن جمع‌آوري گردد. به عمر گفتم: چگونه مي‌خواهي كاري را كه رسول خدا(ص) انجام نداده است انجام دهي؟ او پاسخ داد‌: به خدا سوگند اين كار نيكي است. از آن موقع پيوسته او به من (ابوبکر) مراجعه نمود تا آن كه خداوند در اين امر، شرح صدري به من عنايت نمود و در اين جهت با عمر هم‌نظر گرديدم. زيد مي‌گويد: پس از نقل اين جريان،‌ ابوبكر به من گفت: تو مردي جوان، عاقل و مورد اعتماد مي‌باشي و تو بودي كه وحي را براي پيامبر مي‌نوشتي، پس به جمع‌آوري قرآن اقدام نما. ‌(زيد:) به خدا قسم اگر مرا مأمور مي‌كردند كه كوهي را جا بردارم، سنگين‌تر از چنين مأموريتي نبود. به آنها گفتم: چگونه شما كاري را انجام مي‌دهيد كه شخص پيامبر(ص) انجام نداده است؟ ابوبكر در پاسخ گفت: به خدا قسم، خير در همين است  و پيوسته به من اصرار نمود تا آن كه خداوند همان شرح صدري را كه به عمر و ابوبكر عنايت كرده بود، به من نيز عنايت فرمود. پس به تتبع و تفحص قرآن پرداختم و قرآن را از نوشته‌هايي كه بر روي شاخه‌هاي خرما و سنگ‌هاي ظريف بود و آن چه در سينه مردم جای داشت جمع آوری كردم ….[12]

    روايت مذكور صراحتاً گوياي اين واقعيت است كه در زمان حيات پيامبر اسلام، آيات قرآن و سوره‌هاي آن جمع‌آوری و تدوين نشده بود. به عبارت ديگر آيات قرآن به صورت نوشته‌هاي پراكنده در دست افراد مختلف و يا در سينه‌هاي حافظان قرآن بود، به‌طوری كه زيد مجبور مي‌شود به تتبع و تفحص بپردازد و آيات قرآن را از روي نوشته‌هاي روي سنگ‌ها و چوب‌ها و استخوان‌ها و پارچه‌ها و … و از ميان آنچه در سينه مردم جای داشت، جمع‌آوری كند. در حالي كه اگر در زمان حيات رسول همه چيز (توسط خود آن حضرت) معلوم و ثبت شده و فقط ترتيب سوره‌ها نا‌معلوم بود، اصولاً مشكل حادی وجود نداشت و ترس و وحشت سران قوم بي‌معني بود، چرا كه اولاً ترتيب سوره‌ها مسئله مهمي نيست و ثانياً به راحتي و با مشورت چند تن از صحابه قديمي و فاضل و دانشمند حل مي‌شد. از اينها كه بگذريم، اصولاً ماجراهايي كه در جمع‌آوري قرآن رخ داده،‌ نشان مي‌دهد كه مسأله چيزی بيش از تعيين جاي سوره‌ها بوده است.

     برويم سراغ روش و كيفيت جمع‌آوري قرآن در زمان ابوبكر. گفتيم كه (مطابق روايات) زيد بن ثابت از طرف ابوبكر مأمور جمع‌آوري قرآن شد. اما روش كار بدين صورت بود كه كميته‌ای متشكل از قاريان برجسته صحابه (كه مطابق اكثر نقل‌ها تعدادشان 25 نفر بود) ، به رياست زيد بن ثابت (و تحت نظارت عاليه ابوبكر) تشكيل شد (سيوطي ،‌ج 1 ، ص 78 ، علامه طباطبايي: الميزان، ج 2 ، ص 118) . اعضاي اين كميته در مساجد بزرگ مي‌نشستند و آياتي را كه مردم يا صحابه ديگر به آنها ارائه مي‌دادند، ثبت مي‌كردند. البته آنها براي قبول آيات و ثبت رسمي آنها دو شاهد عادل را نيز طلب مي‌كردند. يك شاهد مي‌بايستي از حافظان بود (يعني شاهد عادلي كه تأييد كند كه من اين آيه را خودم از زبان پيامبر شنيدم و اكنون آن را در سينه دارم) و شاهد ديگر مي‌بايستي فرد عادلي بود كه نسخه مكتوب آن آيه را ارائه مي‌داد[13].

    آيا اين روش، صحت و اعتبار قرآن جمع‌آوري شده را تضمين مي‌كند؟ هرگز! به چند دليل:

1      . تعداد زيادی از حافظان و بعضي از كاتبان قرآن در جنگ يمامه شهيد شده بودند. از كجا معلوم كه اگر آنها زنده بودند، تعداد زيادی آيه را _ كه نزد آنها بود و در نزد ديگران نبود _ ارائه نمي‌دادند؟ به عبارت ديگر از كجا معلوم كه همه آياتي كه پيامبر به مردم ابلاغ كرد، جمع‌آوری شد و در مصحف قرار گرفت؟ اين پرسش پس از اين با ذكر شواهد و مداركي ديگر قوتي بيشتر خواهد گرفت.

2      . چه تضميني وجود داشت كه الواح ارائه شده واقعاً آيات قرآني بود و نه جعليات عده‌ای از صحابه، و يا چه تضميني وجود داشت كه آيات نوشته شده بر روي الواح و مصاحف، دقيقاً و بدون هيچ تغيير و كم و كاستي نوشته شده بود؟ در اين جا توسل به شرط «عدالت» براي ارائه دهندگان آيات مشكلي را حل نمي‌كند، چرا كه اولاً عدالت و تقوا اموری باطني‌اند و به معناي واقعي قابل تشخيص قطعي نيستند و ثانياً شخص عادل و با تقوا ممكن است اشتباه (غيرعمدی) بكند. همچنين توسل به وجود شاهدی از ميان حافظان هم دردی را دوا نمي‌كند، چرا كه اولاً ممكن بود خود همان حافظ قرآن هم آيه را درست حفظ نكرده و انطباق قرائت شفاهي او با متن مكتوب در مواردی اتفاقي (تصادفي)‌ باشد. ثالثاً ممكن بود بين حافظ و كاتب تباني رخ داده باشد و اين تباني در مواردی ممكن است از سوي يكي از دو نفر (حافظ و كاتب) و يا حتي هر دو از روي مصلحت و اعتقاد ايماني (و نه نيرنگ و فريب و شرارت) بوده باشد. مثلاً فرض كنيد يكي از صحابه آيه‌ای را به يكي از دوستانش _ كه كاتب است _ ارائه داده و مي‌گويد: خودم اين آيه را از زبان پيامبر شنيدم،‌ و آنگاه دوست او به خاطر اعتماد و اطميناني كه به او دارد، آن را مي‌پذيرد و براي اينكه اين آيه در كميته زيد مورد قبول واقع شود، متن آن را مي‌نويسد. سپس هر دو نفر به عنوان دو شاهد به كميته رجوع مي‌كنند و آيه مطابق ضوابط پذيرفته مي‌شود.

    اين شبهه كه روش زيد براي جمع آوري قرآن بسيار ساده و ابتدايي بوده و صحت و سلامت و كامل بودن نتيجه كار را تضمين نمي‌كند، مورد توجه عالمان علوم قرآني قرار گرفته و به آن چنين پاسخ داده‌اند ( و البته پاسخي جز اين هم متصور نيست):

… حافظان قرآن كريم بسيار بودند و خود زيد بن ثابت از جمله حافظان قرآن بوده است و  جمع‌آوري قرآن تحت نظارت هزاران نفر از حافظان قرآن صورت گرفته است[14]

    اما اين پاسخ تمام نيست، چرا كه اولاً پرسش‌هاي فوق در مورد خود حافظاني كه قرآن تحت نظارت آنها جمع آوری شد نيز مطرح است. پرسش اصلي اين است كه همان حافظان (و از جمله خود زيد بن ثابت) هم از كجا معلوم در حفظ قرآن خطا نكرده باشند؟ آيا معياری مستقل و خارج از حافظه حافظان و مكتوبات كاتبان وجود داشت تا صحت و سقم محفوظات حافظان و مكتوبات كاتبان با آن سنجيده شود؟ هرگز! چون اگر چنين چيزي وجود داشت، ديگر جمع‌آوري قرآن معني نداشت! ثانياً پيش از اين (در پرسش شماره 1 در ابتداي مقاله) گفتم كه هيچ مدركي نداريم مبني بر اينكه يك يا چند تن از صحابه، همه آيات قرآن (از اول تا آخر) را به طور كاملاً دقيق و صحيح در سينه خود حفظ كرده و يا به صورت مكتوب نوشته باشند. اگر چنين اشخاصي وجود داشتند كار جمع‌آوري قرآن بسيار ساده و راحت بود. زيد مي‌توانست به آن افراد رجوع كند و همه قرآن را يكجا و در يك روز جمع‌آوری و ثبت كند. آن چه مسلم است اين است كه افراد مختلف _ كه آمار دقيق‌شان نه در آن زمان معلوم بود و نه براي ما روشن است _ هر يك بخش‌هايي از قرآن را حفظ كرده و يا نوشته بودند و هيچ تضميني هم در مورد صحت و دقت محفوظات يا مكتوبات آنها نبوده و نيست. ثالثاً عده زيادی از حافظان و بعضي از كاتبان هم در جنگ يمامه شهيد شده بودند و بنابراين معلوم نيست كه اجتماع رياضي همه آياتي كه در نزد زندگان بود، معادل كل قرآني بود كه پيامبر به مردم عرضه كرد. به عبارت ديگر اگر حافظان و كاتباني كه در جنگ شهيد شده بودند در ماجراي جمع‌آوري قرآن حضور داشتند، شايد حجم قرآن جمع‌آوری شده توسط زيد بسيار بيش از اين مي‌شد، هر چند حتي اگر همه آن شهيدان هم حضور داشتند، باز هم معلوم نبود كه حاصل كار زيد كامل  و دقيق و سالم است. رابعاً در اينجا نبايد احتمال مفقود شدن بعضي مكتوبات را ناديده گرفت، فراموش نكنيد كه معيار پذيرش آياتي كه توسط افراد به كميته 25 نفره زيد ارائه مي‌شد، اين بود كه هم متن مكتوب آن وجود داشته باشد و هم يك نفر حافظ بگويد كه من خودم آن را از زبان پيامبر شنيدم حال از كجا معلوم كه در ماجراي جمع‌آوري قرآن، بسياری از آيات فقط به خاطر اينكه متن مكتوب آن موجود نبوده،‌ رد نشده باشد؟ عايشه ادعا كرد كه تعدادی از آيات قرآن به صورت مكتوب نزد من بود ولي بُز آنها را خورد! (رامیار، محمود: تاریخ قرآن، ص 279). عمر ادعا كرد كه آيه سنگسار را خودش از زبان پيامبر شنيده است،‌ ولي چون شاهد مكتوب نداشت، ادعايش پذيرفته نشد و آيه سنگسار در قرآن ثبت نگرديد (اتقان، ج1، ص 206). اينها فقط دو نمونه كوچك بود كه در منابع معتبر خود مسلمانان آمده است، اما آيا همه حوادث خرد و درشتي كه در ماجراي جمع‌آوری پيش آمده (و مي‌تواند در قضاوت ما پيرامون صحت و اعتبار نتيجه اين جمع‌آوری مؤثر باشد) در اين منابع ذكر شده است؟ پاسخ اين پرسش مهيب را به عهده خواننده انديشمند مي‌گذارم. اما به هر حال وجود حافظان قرآن در ماجراي جمع‌آوری با صرف نظر از همه پرسش‌ها و ابهاماتي كه تاكنون مطرح كردم، حداكثر مي‌تواند صحت آنچه را كه جمع شده است تضمين كند نه كامل بودن مجموعه را.

    تا اينجا سخن بر سر مطمئن نبودن شيوه جمع‌آوری بود. اما علاوه بر این پرسش‌های دیگری نیز از این میان سر بر می‌کشد، از جمله اینکه: آيا زيد واقعاً تا آخر كار به اين روش وفادار ماند و همه ­آيات و سوره­ها را با شهادتِ دو شاهد عادل (يكي حافظ و ديگری كاتب) جمع‌آوری كرد؟ چه تضميني وجود دارد كه زيد در مواردی (و بنا به مصالح يا اغراضی) اين قاعده را نقض نكرده و مرتكب اِعمال نظر شخصي (و يا حتي گروهي) نشده است؟ ممكن است بگوييد كه اِعمال نظر شخصي در اين مورد محال بوده، چون كار جمع‌آوری توسط يك كميته­ 25 نفره و با نظارت عاليه ­ابوبكر انجام مي­شده است. اما پيداست كه اين نمي­تواند تضمينی قطعي باشد، در حقيقت سؤال اين است كه از كجا معلوم در تمام مراحل جمع‌آوري قرآن، همه آيات و سوره­ها با همكاری و نظارت دقيق، مستمر و كاملِ اعضاي كميته و نظارت ابوبكر و بزرگان صحابه جمع­آوری و تدوين شده‌اند؟ به عبارت ديگر پاسخ مذكور چيزی جز تكرار مدعا نيست. چگونه مي­توان از احتمال تبانيِ اعضاي كميته و زيد خلاص شد؟ پاسخ­هاي مؤمنانه و خوش­بينانه به پرسش­هاي عقلي و برون‌ديني را بايد كنار گذاشت و به اين انديشيد كه اعتماد و اطمينانِ محكم ما به صداقت و پاكي و درستكاري اصحابي كه مأمور جمع‌آوري  قرآن بودند از كجا آمده و مبناي آن چيست؟ چگونه مي­توان قسم حضرت عباسی خورد كه زيد (به عنوان مثال) يك انسان كاملاً مؤمن، باتقوا، راستگو، درستكار و امانت­دار بوده و ذره­ای ناراستي و خيانت در كارش وجود نداشته است؟ همين پرسش در مورد همه ­افراد ديگری كه در ماجراي جمع‌آوري قرآن دخيل بودند (از جمله اعضاي كميته­ 25 نفره و حتي ناظران عالي رتبه) نيز قابل طرح است. اصولاً يكي از مهمترين دلايل ظني بودن تاريخ (همانطور كه پيش از اين گفتيم) اين است كه راهي مطمئن و قطعي براي پي بردن به صداقت و راستيِ ناقلانِ حوادثِ تاريخي و مصونيت آن­ها از خطا و يكسونگری و اعمال نظرهاي شخصي و گروهي در نقل تاريخ وجود ندارد.

    اكنون وقت آن است كه به مسائل و مواردی اشاره كنم كه در ماجراي جمع‌آوری پيش آمد و نشان دهم كه شيوه زید عملاً ناكارآمد بوده و به احتمال قوی باعث وقوع نقص و تحريف در قرآن شده است. اين موارد شامل ابهامات و اختلافات به وجود آمده در اين ماجرا مي‌شود:

  زيد بن ثابت در پايان حديثي كه پيشنهاد ابوبكر به جمع‌آوري قرآن را نقل مي‌كند، مي‌گويد: » به تفحص از قرآن اقدام نمودم و قرآن را از نوشته‌هايي كه بر روي شاخه‌هاي خرما و سنگ‌هاي ظريف بود و آنچه در سينه مردم جای داشت جمع‌آوری كردم،‌ تا آنكه آيه آخر سوره توبه … را تنها نزد ابو خزيمه انصاری يافتم[15]

     شبيه همين واقعه در مورد آيه‌ای از سوره احزاب هم نقل شده است:

«وقتي مصحف را استنساخ مي‌نموديم، آيه‌ای از سوره احزاب را كه خودم قرائت آن را از پيامبر شنيده بودم،‌ نزد احدی جز خزيمه انصاری نيافتم… و چون شهادت خزيمه را پيامبر برابر با دو شهادت قرار داده بود، آيه را به سوره‌اش ملحق نموديم[16]

      در اينجا سه پرسش مهم مطرح مي‌شود:

   الف) چگونه است كه آيه‌ای از قرآن پس از سال‌ها فقط و فقط نزد يك نفر پيدا مي‌شود؟ پس اين همه كاتبان و حافظان (مانند علي، ابن عباس، ابي بن كعب و خود زيد بن ثابت كه همگی از نظر علم و فضل و نزديكي به پيامبر و اهتمام در كتابت قرآن جايگاهي بالاتر از خزيمه داشتند) كجا بوده‌اند كه اين آيه را حفظ و مكتوب نكرده‌اند؟ فرض كنيم هنگام نزول اين آيه فقط خزيمه نزد پيامبر بوده و لذا آن را نوشته و يا حفظ كرده است، اما چرا پيامبر _ كه بنا به ادعاي مسلمانان به ضبط و نگهداري قرآن اهميت فوق‌العاده مي‌داد _  پس از آن به كاتبان ديگر دستور حفظ و كتابت آن را نداده است؟

    ب) زيد اشاره مي‌كند كه پيامبر اكرم شهادت خزيمه را معادل دو شهادت قرار داده بود و به همين جهت با آنكه خزيمه شاهدی جز خودش نداشت، سخن او پذيرفته شد. اما در اينجا چند پرسش مهم مطرح مي شود. اول اينكه آيا واقعاً پيامبر چنين سخني در مورد خزيمه گفته بود؟ اگر به اين پرسش پاسخ منفي بدهيم، زيد بن ثابت متهم به دورغ‌گويي و اعمال نظر شخصي مي‌شود و لذا كار او (در جمع‌آوري قرآن) بيش از پيش زير سؤال مي‌رود. اما اگر پاسخ پرسش مذكور مثبت باشد، اين سئوال پيش مي‌آيد كه دليل اين سخن پيامبر در مورد خزيمه چه بوده است؟ مگر خزيمه چه ويژگي خاصي داشت؟ او هر چقدر هم كه با تقوا و با فضيلت بود، علم و ايمان و تقوا و سوابقش در خدمت به اسلام از علي و ابن مسعود و سلمان و ابوذر و عمار ياسر و عمر و ابوبكر و عثمان و ده‌ها نفر ديگر بيشتر نبود، پس ماجرا چه بوده و چطور ممكن است پيامبر اين سخن را در حق خزيمه گفته باشد؟ در منابع تاريخي داستاني در اين مورد آمده كه معلوم نيست آيا حقيقت دارد و يا اينكه براي توجيه سخن زيد بن ثابت آن را جعل كرده‌اند. داستان از اين قرار است كه در دعوايي كه بين پيامبر و يك اعرابي بر سر مالكيت اسبي رخ داده بود، خزيمه بدون اينكه شاهد ماجرا بوده باشد، فقط به خاطر اينكه يك طرف دعوا پيامبر اسلام بوده است، به نفع پيامبر شهادت مي‌دهد و همين باعث مي‌شود كه پيامبر شهادت او را معادل دو شهادت اعلام كند و بدين ترتيب دعوا به نفع پيامبر تمام مي‌شود!‌ (اسد الغابه، ج2، ص 114). آيا چنين ماجرايي حتي خود پيامبر را زير سئوال نمي‌برد؟

    ج) اگر خزيمه چند روز پيش از شروع به كار كميته 25 نفره زيد از دنيا رفته بود، آيه مذكور وارد قرآن نمي‌شد. از كجا معلوم بسياری از آيات ديگر قرآن در اثر مردن حافظان و كاتبان مفقود نشده‌اند؟

    2 .  پس از رحلت پيامبر، علاوه بر جمع‌آوري رسمي توسط زيد بن ثابت، صحابه ديگری هم مستقلاً اقدام به اين كار كردند و براي خود مصحفي جداگانه جمع‌آوری كردند:

«در فاصله پس از رحلت تا اوايل دوره خلافت عثمان ]يعني حتي پس از جمع‌آوري قرآن به طور رسمي و توسط زيد بن ثابت[ گروهي ديگر ] از صحابه بزرگ پيامبر[ نيز به جمع‌آوري قرآن اقدام نمودند. مصحف هر يك از اين افراد با توجه به موقعيت شخصيتي و مكاني آنها در نقاط مختلف از قلمرو پهناور اسلامي آن زمان رواج يافته بود»[17]

 «ابن اثير نقل مي كند كه تا سال سي هجری، چهار مصحف در چهار گوشه ممالك اسلامي رواج داشته است: مصحف ابي بن كعب در دمشق، ]عبدالله[ ابن مسعود در كوفه، ابو موسي ] اشعري[  در بصره، مقداد در حمص[18]

    محتواي مصاحف جمع‌آوری شده توسط اين افراد _ كه همگي از اصحاب بزرگ پيامبر و حافظان و كاتبان اصلي قرآن بودند _ با مصحفي كه به طور رسمي (توسط حكومت و به مديريت زيد) جمع‌آوری شد، تفاوت‌هايي داشت. به عنوان مثال، در مصحف ابي بن كعب دو سوره به نام‌هاي خلغ و حفد وجود داشت كه در مصحف رسمي نبوده و نيست‌ (جوان آراسته، حسين: درس‌نامه علوم قرآني 2، ص 190 _ 189) . مصحف عبدالله بن مسعود نيز فاقد سوره‌هاي حمد، فلق و ناس بود[19] . در اينجا دو پرسش مطرح مي‌شود:

    الف) اصولاً چرا ابوبكر بزرگاني چون علي، عبدالله بن مسعود، ابي بن كعب،‌ مقداد، ابوموسي اشعری و …. را رها كرده و كاری به اين عظمت و اهميت را به زيد بن ثابت _ كه جوان‌تر از همه آنها است _ مي‌سپارد؟ و چرا آن بزرگان هر يك به راه خود مي‌روند و ساز ديگری مي‌زنند و حتي با هم در برابر حكومت متحد نمي‌شوند تا با همفكری و همكاری با يكديگر قرآني جامع و دقيق جمع‌آوری كنند؟ آيا اين نشان از تفرقه شديد بين اصحاب (در اين موضوع) نبود؟ و آيا همين واقعيت بر شك و ترديدها نسبت به حاصل جمع‌آوري قرآن نمي‌افزايد؟ از اينها گذشته در اين ماجرا علي(ع) تنهاي تنها مي‌ماند و هيچكس او را به حساب نمي‌آورد؟ چرا؟

    ب) از اين ماجرا فهميده مي‌شود كه در مورد محتواي قرآن و نحوه قرائت بسياری از آيات بين اصحاب بزرگ اختلاف وجود داشت و اين اصحاب (تقريباً) هيچكدام ديگری را قبول نداشته‌اند وگرنه به جاي اينكه هر كدام به طور مستقل و با رأی و نظر شخصي خودشان قرآن را جمع‌آوری كنند، با يكديگر متحد شده و با كمك هم اين كار را مي‌كردند. اين اصحاب حتي زيد بن ثابت و روش او را قبول نداشتند وگرنه چه لزومي داشت كه وقتي زيد با كمك يك كميته 25 نفره و زير نظر ابوبكر در حال جمع‌آوري قرآن است، آنها به راه ديگری بروند و ساز خودشان را بزنند. اكنون سئوال اين است كه با كدام معيار مستقل و مطمئن مي‌توان حكم كرد كه حاصل كار زيد بن ثابت كامل، دقيق و عاری از هر گونه نقص و خطا بوده ولي حاصل كار اين بزرگان ناقص و خطا آلود در آمده بود؟

    3 . فراموشي بزرگ:‌ مدعاي مسلمانان اين است كه اولاً آيات قرآن كلام خداوند است و بشر نمي‌تواند مثل آنها را از پيش خود بسازد و ثانياً اهل فن (آشنايان به زبان و ادبيات عربي و ظرايف آن) با شنيدن يا ديدن آيات قرآن به راحتي تشخيص مي‌دهند كه اين كلمات نمي‌توانند ساخته بشر باشند و از طرفي اگر آيه‌ای ساخته بشر باشد، اهل فن به بشری بودن آن پي مي‌برند. حتي براي بيان شفاف‌تر اين مطلب مي‌گويند: اگر آيه‌ای از قرآن را در ميان جملات يك متن فصيح و بليغ عربي (مانند نهج‌البلاغه) بگذارند، قرآني بودن آن آيه در ميان آن متن كاملاً نمايان و روشن خواهد شد، چرا كه آن آيه به هر حال كلامي الهي و فوق بشری است. اما اگر چنين است، اولاً چه دليلي دارد كه زيد بن ثابت و كميته 25 نفره‌ای كه همگي از اهل فن بودند، براي پذيرش آيات از افراد دو شاهد عادل مي‌طلبيدند؟ مگر خود زيد بن ثابت، ابوبكر، عمر و كميته كارشناسان 25 نفره نمي‌توانستند تشخيص دهند كه فلان آيه ارائه شده توسط فلان فرد، بشری است يا الهي؟

    سوره‌هاي خلع و حفد  كه به تشخيص ابي بن كعب (يكي از بزرگترين و دانشمندترين صحابي پيامبر) كلام خدا بودند، چگونه از طرف زيد بن ثابت و كميته 25 نفره پذيرفته نشد؟ بالاخره اين آيات كلام خدا هستند يا نه؟ اگر هستند، چگونه زيد بن ثابت و آن 25 نفر آن را تشخيص ندادند؟ و اگر اين آيات كلام بشر هستند، چگونه است كه ابي بن كعب به بشری بودن آنها پي نبرد و گمان كرد كه اينها كلام خدايند؟ همين سئوال را مي‌توان در مورد سوره‌هاي حمد و معوذتين (فلق و ناس) مطرح كرد كه به اعتقاد ابن مسعود (دانشمند و مفسر بزرگ قرآن و كاتب وحي) جزو قرآن نبودند ولي ديگران آنها را جزو قرآن مي‌دانستند.

3      . ابي بن كعب كه خود از كاتبان وحي و يكي از اصحاب بزرگ و دانشمند و با فضيلت پيامبر بود، به چه دليل اصرار داشت كه دو سوره حفد و خلع جزو قرآنند؟ در اينجا چند حالت ممكن است :

    الف) حالت اول اين است كه او خودش اين آيات را از زبان پيامبر شنيده و مكتوب كرده است. در اين صورت بايد اعتراف كنيم كه قرآن كنوني ناقص است (چون اين آيات در آن نيست.)

    ب) حالت دوم اين است كه او اين آيات را از زبان اصحاب ديگر شنيده و در مكتوبات آنها ديده و لذا آنها را وارد مصحف خود كرده است. در اين صورت مطابق روش زيد بن ثابت عمل كرده و لذا اين آيات مي‌بايستي جزو قرآن محسوب مي‌شده و در قرآن مي‌آمده است، اما زيد يا به اين دو سوره دست نيافته و يا دست يافته ولي قبول نكرده است. پس نسخه زيد ناقص و گزينشي است.

    ج) حالت سوم اين است كه او اين آيات را فقط با واسطه و از زبان بعضي اصحاب ديگر شنيده و آن اصحاب ادعا كرده بودند كه اين آيات را از زبان پيامبر شنيده‌اند (بدون اينكه متن مكتوب اين آيات موجود باشد) و لذا ابي بن كعب به خاطر اعتماد و اطميناني كه به آنها داشته، اين آيات را وحي الهي تلقي كرده و در مصحف خود آورده است. در اين صورت لابد آن اصحابي كه اين آيات را به او منتقل كرده‌اند، خودشان اين آيات را جعل كرده و او را فريب داده‌اند. لازمه اين سخن اين است كه اولاً ممكن است بعضي اصحاب نيز آياتي را جعل كرده باشند و ثانياً بعضي اصحاب بزرگ (مانند كعب) نيز فريب خورده و به اشتباه آياتي را جزو قرآن قلمداد كرده باشند، بازهم شك و ترديد در حاصل جمع‌آوري قرآن (چه توسط زيد بن ثابت و چه توسط هر كس ديگر)! ممكن است بگوييد در اين احتمال آن افرادی كه آيات مذكور را به ابي بن كعب انتقال داده‌اند، اصحاب پيامبر نبوده‌اند بلكه افرادی عادی و بي‌سواد و يا خائن و دغل‌كار بوده‌اند. اما در اين صورت ابي بن كعب متهم به سهل‌انگاري بيش از حد در مورد يكي از حساس‌ترين و مهم‌ترين و بنيادی‌ترين مسائل ديني (تدوين آيات قرآن) مي‌شود و اين احتمال مي‌تواند به افراد و موارد ديگر هم تسری يابد و بنابراين باز هم نتيجه كار زيد مشكوك مي‌شود. چرا كه زيد هم ممكن است سهل‌انگاری‌هايي كرده و يا در مواردی فريب خورده باشد.

    د) و آخرين احتمال اين است كه او اين آيات را نه خودش از زبان پيامبر شنيده بود و نه نسخه مكتوبي از آن در نزد كسي بود و نه از زبان اصحاب ديگر شنيده بود، بلكه خودش آن آيات را جعل كرده بود. در اين صورت وقتي ابي بن كعب چنين خيانتي بكند، به ديگران چه اعتمادی مي‌توان كرد؟ از كجا معلوم كه ديگراني هم كه به كميته زيد مراجعه كرده و آياتي را به صورت مكتوب يا شفاهي ارائه داده‌اند، با تباني يكديگر چنين خيانتي نكرده باشند؟

5. همه مطالب بند فوق (4) را مي‌توان در مورد آيه سنگسار نيز مطرح كرد. مطابق تواريخ و روايات معتبر، عمر ادعا كرد كه آيه سنگسار را از زبان پيامبر شنيده است. ولي چون شاهدی نداشت، زيد سخن او را نپذيرفت و لذا اين آيه در قرآن نيامد. آيا عمر در اينجا دروغ مي‌گفت و تصميم داشت آيه‌ای ساختگي را با اعمال نفوذ خود وارد قرآن كند؟ اگر چنين است، ديگر به چه كسي مي‌توان اطمينان كرد؟ عمر البته صداقت به خرج داد و دست به حيله و نيرنگ نزد، اما از كجا معلوم خيلي از اصحاب ديگر آياتي را جعل نكرده و با شاهد دروغین و مكتوب ساختگي آن را به زيد تحميل نكرده باشند؟ به هر حال ماجراي آيه سنگسار از جهات مختلفي قابل تأمل است. از سه حال خارج نيست:

    الف) حالت اول اين است كه عمر راست مي‌گفته و واقعاً اين آيه را از زبان پيامبر شنيده بوده است. در اين صورت اولاً مجبور مي‌شويم حاصل كار زيد را ناقص تلقي كنيم و ثانياً پاسخي به اين پرسش تدارك كنيم كه: چطور ممكن است آيه‌ای به اين اهميت نازل شود و از ميان صدها صحابي بزرگ پيامبر فقط و فقط يك نفر، ‌آن هم عمر آن را شنيده باشد؟ آيا پيامبر اين آيه را فقط يك بار آن هم به عمر ابلاغ كرد و براي همين بود كه هيچكس جز او از نزول اين آيه خبردار نشد؟ اين احتمال واقعاًً پذيرفتني نيست.

    ب) حالت دوم اين است كه عمر هم (مانند ابي بن كعب) اشتباه كرده و يا فريب خورده است. در اين صورت در جايي كه عمر به راحتي اشتباه مي‌كند و فريب مي‌خورد، ‌آيا اين احتمال به ديگران تسری پيدا نمي‌كند و صحت و اعتبار روش جمع‌آوري زيد را زير سئوال نمي‌برد؟

    ج) حالت سوم اين است كه عمر عالمانه و عامدانه دروغ مي‌گفته و قصد داشته تا با اعمال نفوذ خود آيه‌ای ساختگي را به مصحف زيد تحميل كند. اين احتمال نيز به اين معناست كه بايد فاتحه همه چيز را خواند.

6.  وقتي پس از چهارده ماه كار جمع‌آوري و تدوين قرآن تمام مي‌شود، نسخه تدوين شده نزد ابوبكر مي‌ماند و پس از مرگ ابوبكر به عمر مي‌رسد. عمر هم آن را نگه مي‌دارد تا اينكه زمان مرگش فرا مي‌رسد و اين نسخه نزد دخترش حفصه مي‌ماند[20] . سپس عثمان آن را از حفصه طلب مي­كند و حفصه پس از اصرار و پافشاري زياد عثمان آن را به او تحويل مي‌دهد. آنگاه به دستور عثمان نسخه‌هايي از روي اين نسخه مادر تهيه و به عنوان مصحف امام يا قرآن اصلي و رسمي پيامبر به بلاد ديگر فرستاده شده و قرآن‌هاي ديگر (به دستور عثمان) سوزانده و نابود مي‌شوند[21]. به عبارت ديگر متن قرآن جمع‌آوري شده توسط زيد و كميته 25 نفره بيش از پانزده سال به صورت نسخه منحصر به فرد و در دست افراد مختلف بوده است. اكنون سوال اين است: چه تضميني وجود دارد كه حفصه (به عنوان مثال) در امانت خيانت نكرده و در آن نسخه دست نبرده و متن كامل و دست نخوردة آن را تحويل عثمان داده است؟ توجه كنيد كه هيچكس حتي زيد نسخه‌اي از آن نداشت، وگرنه عثمان نياز نداشت كه آن نسخه را با اصرار و پافشاري از حفصه بگيرد؛ و از طرفي حافظ قرآن بودن زيد و يا ديگران هم تضمين منطقي و كافي براي كامل بودن آن نسخه نبود.

   در پايان این قسمت از بحث خوب است اشاره‌اي هم به كتاب «فصل الخطاب» مرحوم محدث نوري (شاگرد برجسته شيخ مرتضي انصاري و استاد شيخ عباس قمي) كنم. محدث نوري از عالمان برجسته شيعه (1320-1254 ق) بود و همچون بسياري از بزرگان شيعه (مانند شيخ كليني، علي‌بن‌ابراهيم قمي، علامه مجلسي، فيض كاشاني و ….) اعتقاد داشت كه قرآن در هنگام جمع‌آوري و تدوين (به دست زيدبن ثابت و يارانش) دچار نقص و تحريف شده است. محدث نوري كتاب «فصل الخطاب» را در اثبات همين مدعا نوشته و در آن دلايل و شواهد و مدارك متعددي مبني بر تحريف قرآن آورده است. من در اين مقاله فقط به يكي از دلايل او اشاره مي‌كنم. پيش از اين گفتم كه مطابق روايات تاريخي، روش زيد در جمع‌آوري و ضبط و ثبت رسمي آيات قرآن بر مبناي شهادت دو شاهد عادل (يكي كاتب و ديگري حافظ) بوده است. آنگاه در طول مقاله سعي كردم با طرح پرسش‌هايي نشان دهم كه اين روش تضميني براي حفظ كامل و صحيح قرآن ايجاد نمي‌كند. اما اشكال محدث نوري بر روش زيد به گونه ديگري است. به نظر نوري اين روش «حاكي از عدم تواتر قرآن است و لذا امكان و احتمال تحريف در آن راه دارد»[22]. آقاي خرمشاهي به اين اشكال چنين پاسخ داده‌اند:

در پاسخ بايد گفت كه قرآن در زمان خود رسول اكرم­(ص) و به اشراف و اهتمام اكيد ايشان به دست كاتبان وحي نوشته شده بود و فقط مدون و مجموع بين‌الدفتين نبوده است و جمع زمان ابوبكر يك سال پس از وفات پيامبر­(ص) و جمع نهايي زمان عثمان در واقع جمع دوباره و مكرر براي احتياط بوده است و زيد و ياران او كه گروه تهيه و تدوين «مصحف امام» بودند بر حافظه صدها حافظ قرآن و چندين و چند مصحف نوشته شده كامل ولي غير مدون بين‌الدفيتن متكي بودند، لذا نيازي به شهادت دو شاهد براي هر آيه نبود. از آن گذشته مسله شهادت شاهدين هم به فرض صحت با اين سادگيها نبوده است، و به گفته ابن حجر (الاتقان، 1/205) مراد از دو شاهد يكي كتابت و ديگري حفظ بود، نه دو شاهد عادي از كساني كه نه كاتب قرآن نه حافظ تمامي قرآن بوده باشند. يعني شهادت اين دو گونه شاهد براي رعايت كمال احتياط بوده است؛ و اين شهادت مؤيد مصاحف مكتوب غير مدون و حفظ حافظان بوده است. و در مورد نادري كه زيد شهادت يك نفرة خزيمه بن ثابت انصاري را براي اثبات آيه پاياني سوره توبه پذيرفت، نه فقط به دليل ذوالشهادتين بودن اين مرد بوده، بلكه به خاطر آن بوده است كه اين شهادت با حفظ حافظان و كتابت كاتبان موافق بوده است؛ و بر عكس شهادت يكنفرة عمر درباره افزودن آيه ادعايي رجم به قرآن، از آن جهت رد كرد كه مؤيدي از حفظ و كتابت ديگران و خود زيد نداشته است[23]

   با توجه به نكاتي كه پيش از اين آمد، گمان نمي‌كنم كه توجيه آقاي خرمشاهي نيازي به نقد و پاسخ‌گويي داشته باشد، اما اشاره به چند نكته مهم خالي از لطافت نيست. ايشان مي‌گويند: «قرآن در زمان خود رسول اكرم … به دست كاتبان وحي نوشته شده بود و فقط مدون و مجموع بين‌الدفتين نشده بود». در اينجا با دو گزاره مواجه هستيم كه اولي (كتابت قرآن در زمان پيامبر) تا حدودي درست و دومي (عدم تدوين قرآن در زمان آن حضرت) كاملا درست است. در تأييد گزاره اول رواياتي وجود دارد، اما سخن در اين است كه چگونه مي‌توان اثبات كرد:

   الف) تمام آياتي كه به پيامبر وحي شد بدون كوچكترين اشتباه و كم و كاستي نوشته شد.

ب) تمام آياتي كه نوشته شد، بدون هيچ تغيير و كم و كاستي محفوظ ماند و به دست آيندگان (از جمله زيدبن ثابت و كميته 25 نفره جمع‌آوري و تدوين قرآن) رسيد.

ج) گروه جمع‌آوري و تدوين قرآن در زمان ابوبكر (زيد و يارانش) همه آيات را بدون استثناء و بدون هيچ دخل و تصرفي به عنوان آيات قرآن ضبط و ثبت كردند.

در مورد گزاره دوم (عدم تدوين و مجموع بين‌الدفتين شدن قرآن در زمان پيامبر) تقريباً اتفاق‌نظر وجود دارد و روايات متعدد تاريخي نيز همين را مي‌گويند. اما پرسش مهم اين است كه تدوين در مورد قرآن (و در بحث ما نحن فيه) به چه معنايي است؟ اگر در مورد اين پرسش خوب دقت شود، آنگاه معلوم مي‌گردد كه صرف مكتوب شدن آيات قرآن در زمان پيامبر هيچ مشكلي را حل نمي‌كند. چرا كه وقتي پيامبر رحلت كرد، مصاحف و مكتوبات قرآني به صورت پراكنده در نزد افراد مختلف وجود داشت و كار تدوين‌كنندگان قرآن (در زمان ابوبكر) اين بود كه طي يك فراخوان عمومي اعلام كنند كه هر كس هر چه از قرآن (چه به صورت مكتوب و چه در حافظه) دارد، ارائه دهد تا همه آيات موجود با ترتيبي خاص به صورت يك كتاب جمع‌آوري شوند و به صورت معلوم و مشخص در ميان دو جلد قرار گيرند تا از اين به بعد بطور رسمي معلوم باشد كه قرآن (به عنوان يك كتاب آسماني) شامل كدام آيات و سوره‌ها و با چه ترتيبي است. اكنون دو نكته زير تأمل مي‌طلبند:

الف) هنگام جمع‌آوري و تدوين قرآن توسط زيد و يارانش معلوم نبود كه آيا از ميان اصحاب كسي هست كه به طور قطع و يقين حافظ يا كاتب كل آيات قرآني (به صورت جامع و مانع) باشد. اگر هم كسي چنين ادعايي مي‌كرد، ديگران چگونه مي‌توانستند يقين كنند كه سخن او صادق است؟ حتي اگر چند نفر از اصحاب در مورد يك يا چند فرد خاص اتفاق نظر داشتند (كه حافظ يا كاتب كل قرآن است) چه تضميني وجود داشت (يا وجود دارد) كه در اين اتفاق‌نظر اشتباه نكرده‌اند؟ مگر معياري بيروني و مشخص و مورد قبول همه وجود داشت كه ادعاهاي افراد در مورد حفظ يا كتابت كل قرآن با آن سنجيده شود؟!

ب) تضميني وجود ندارد كه همه آيات به طور كامل و صحيح به كميته 25 نفره زيد ارائه شد و نتيجه جمع‌آوري، تدوين كامل و صحيح همه آيات قرآن بود. باز هم توجه كنيد كه اولاً معيار بيروني و قطعي و مشخصي وجود نداشت تا نتيجه كار با آن سنجيده شود و ثانياً بسياري از حافظان قرآن و بعضي از كاتبان نيز شهيد شده و يا از دنيا رفته بودند و ممكن است بسياري از افراد زنده هم با كميته زيد همكاري نكرده باشند.

آقاي خرمشاهي در ادامه گفته‌اند: «جمع­آوري در زمان ابوبكر … يك جمع‌آوري تكراري و فقط براي احتياط بوده است». منظور ايشان لاجرم اين است كه عمل جمع‌آوري قرآن در زمان پيامبر انجام شده و مشخص بود كه مجموع آيات قرآن كدام‌اند و ياران زيد يك بار ديگر (براي احتياط) آيات قرآن را از روي مصاحف پراكنده و محفوظات حافظان جمع‌آوري نموده و با مجموعه‌اي كه در زمان پيامبر جمع‌آوري شده بود مقايسه كردند و ديدند كه هيچ چيز كم و زياد نشده است. آنگاه شروع به تدوين و تنظيم آيات و سوره‌ها و تهيه يك نسخه مجلد و مدون كردند. اما كمترين اشكال اين ادعا بي‌دليل بودن آن است. پيامبر كجا و در چه زماني و با كمك كداميك از اصحاب خود همه آيات پراكنده را در يك جا جمع‌آوري كرد؟ هيج ­كدام از منابع تاريخي در اين مورد سخني نگفته­اند. در اينجا البته يك راز حل ناشدني وجود دارد و آن اينكه اصولاً پيامبر اسلام (كه به اعتقاد مسلمانان خود حافظ كل آيات قرآن و از خطا و سهو نيز مصون بود) براي جمع‌آوري و تدوين قرآن نيازي به كمك و ياري اصحاب و اعلام فراخوان و جمع‌آوري مصاحف پراكنده نداشت، و خودش مي‌توانست در اواخر عمر يك يا چند نفر از كاتبان و اصحاب بزرگ و امين را فراخوانده و در حضور آنها آيات قرآن را (با نظم و ترتيبي كه خودش صلاح مي‌دانست) از اول تا به آخر ديكته كند و آنها يك بار ديگر قرآن را بنويسند و در ميان دو جلد قرار دهند و همين چند نسخه مادر و اصلي توسط اصحاب ديگر و بزرگان عرب به رسميت شناخته شده و مورد استنساخ قرار گيرد. اما پيامبر هرگز چنين كاري نكرد (حداقل هيچ روايتي در اين مورد وجود ندارد). چرا؟ چه كسي براي جمع‌آوري و تدوين قرآن مطمئن‌تر و معتبرتر از خود او بود؟

 اكنون فرض كنيد پيامبر همه آيات قرآن را جمع‌آوري كرده و بصورت تدوين ناشده در يك مكان خاص (مثلا يك صندوق) نگه‌داري مي‌كرد و وقتي رحلت كرد، حداقل مجموع آياب به صورت جامع و مانع (هر چند نامرتب و تدوين ناشده) در آن مكان وجود داشت (اين فرضي است كه بسياري از عالمان شيعه و سني بدون دليلي محكم و قطعي بدان قائلند). مي‌دانيم كه ابوبكر چندين ماه پس از رحلت پيامبر و بعد از آنكه تعداد زيادي از حافظان قرآن در جنگ يمامه شهيد شدند، تصميم به جمع‌آوري و تدوين قرآن گرفت و زيدبن ثابت را مأمور اين كار كرد. حال از كجا معلوم در اين زمان (كه ماه‌ها از رحلت پيامبر مي‌گذشت) محتويات مكان يا مخزني كه مصاحف قرآني در آن بايگاني شده بود، همچنان ثابت و محفوظ و بدون دستبرد و كم و زياد شدن مانده بود؟ وقتي به اين سوال مي‌انديشيم، متوجه مي‌شويم كه ادعاي «تكراري بودن جمع‌آوري قرآن توسط ابوبكر» حتي اگر درست هم باشد مشكلي را حل نمي‌كند. به عبارت ديگر حتي اگر قبول كنيم كه آيات قرآن در زمان پيامبر و توسط خودشان جمع‌آوري شده بود، باز هم شك و ترديد ما نسبت به وثاقت تاريخي متن قرآن كنوني برطرف نمي‌شود، چرا كه آنچه پيامبر جمع‌آوري كرده بود، لاجرم در يك مكان خاص نگه‌داري مي‌شد و تدوين و جمع‌آوري قرآن در زمان ابوبكر ماه‌ها پس از رحلت ايشان صورت گرفت و در اين مدت كاملاً ممكن است محتويات آن مخزن كم و زياد و يا دستكاري شده باشد. بنابراين در زمان جمع‌آوري قرآن توسط ابوبكر و زيد و يارانش، معياري بيروني و قطعي و معلوم و مشخص وجود نداشت كه آيات ارائه شده توسط اصحاب با آن سنجيده و تاييد يا رد شوند.

آقاي خرمشاهي در ادامه مي‌گويند: «مراد از دو شاهد، يكي كتابت و ديگري حفظ بود … و اين شهادت مويد مصاحف مكتوب غيرمدون و حفظ حافظان بوده است و در مورد نادري كه زيد شهادت يك نفره خزيمه ثابت انصاري را براي اثبات آيه پاياني سوره توبه پذيرفت، نه فقط به دليل ذوشهادتين بودن اين مرد بود، بلكه به خاطر آن بوده است كه اين شهادت با حفظ حافظان و كتابت كاتبان موافق بوده است» معناي جمله اخير اين است كه (بنا به ادعاي آقاي خرمشاهي) آيه آخر سوره توبه هم در سينه بسياري از حافظان و هم در مصاحف كاتبان بود! اما اگر چنين است، اولاً در پذيرش اين آيه توسط زيدبن ثابت چه نكته تازه‌ و عجيبي وجود داشت كه ماجراي آن به صورتي جداگانه در كتب تاريخ و علوم قرآني آمده است؟ ثانياً اگر چنين است پس چرا زيد مي‌گويد: «آيه آخر سوره توبه را نزد احدي جز خزيمه نيافتم»؟

گمان نمي‌كنم در مورد پاسخ آقاي خرمشاهي به اشكال محدث نوري بيش از اين سخن گفتن لازم باشد، اما ذكر يك نكته مهم در مورد مباحث تاريخي شايد مفيد باشد. عالمان علوم قرآني وقتي در منابع متعدد (به عنوان مثال) با اين جمله مواجه مي‌شوند كه «زيدبن ثابت خودش حافظ كل قرآن بود» تعدد و تواتر اين نقل را دليل بر صحت و واقعيت آن مي‌گيرند؛ در حالي كه اين يك خطاي فاحش است. تواتر (اگر هم ارزش معرفت­شناختي داشته باشد) در مورد صحت و سقم وقوع حادثه يا حوادثي خاص (كه توسط عده‌اي نقل مي‌شود) و يا بيان اوصاف و قيود ظاهري امور كاربرد دارد، نه در مورد مدعياتي از اين دست كه: «فلان شخص در زمان پيامبر حافظ كل قرآن بوده است». چرا كه ما در برابر همه افرادي كه اين ادعا را در مورد شخصي خاص كرده‌اند، مي­توانيم اين سوال‌ها را مطرح ‌كنيم: «شما از كجا فهميديد كه او حافظ قرآن است؟ مگر كل قرآن در نظر شما معلوم و مشخص است؟ ممكن است شما خودتان ده‌ها سوره قرآن را حفظ باشيد و گمان كنيد كه همه قرآن همين است كه در سينه‌تان جاي گرفته، اما آيا براي اثبات اين مدعا دليلي هم داريد؟» دقت كنيد كه وقتي يك تاريخ نويس ادعا مي‌كند كه «فلان شخص حافظ كل قرآن بوده است» در اينجا يا نظر شخصي خودش را گفته و يا ادعاهاي ديگران را نقل كرده است و در هر دو مورد معلوم نيست كه آيا اين گزاره با واقعيت هم سازگار بوده يا نه. همينطور است گزاره‌هايي نظير «فلان شخص انسان عادل و باتقوايي بوده است» و يا «فلان شخص از ياران باوفاي پيامبر بوده است» و يا «فلان شخص انسان با ايماني بوده و زندگي سالم و پاكي داشته و هيچگاه دروغ نگفته و خيانت نكرده است»! دقت كنيد كه در همه اين موارد، ناقلان اين گزاره‌ها درك و دريافت شخصي خود و يا گفته‌ها و ادعاهاي ديگران (واسطه‌ها) را بيان كرده‌اند و كثرت و تعدد چنين نقل‌هايي (حتي با اين فرض بي­دليل و خوش­بينانه كه همه ناقلان و واسطه­هاي آنها انسان­هايي صادق و درستكار باشند) به هيچ وجه نمي‌تواند ضامن صدق گزاره‌هاي نقل شده باشد. يك مثال ساده اين مطلب را روشن‌تر مي‌كند. فرض كنيد شما در زمان پيامبر هستيد و مشاهده مي‌كنيد كه شخصي خاص (مثلا زيد) سال‌هاست كه با پيامبر رابطه‌اي گرم و صميمي دارد و همواره در ركاب پيامبر است و ظاهراً مقيد به آداب شرع و اخلاق اسلامي هم هست و حتي پيامبر در مواردي از او به نيكي و با تحسين ياد مي‌كند. حال فرض كنيد پيامبر از دنيا مي‌رود و شما تصميم مي‌گيريد كه در مورد زندگي پيامبر و تعاليم او تحقيق كنيد و آيات قرآني را هم جمع‌آوري نماييد. شما بطور طبيعي اين شخص را منبعي مطمئن براي رسيدن به حقيقت تلقي مي‌كنيد و با خود مي‌گوييد: من سال‌ها او را از نزديك مي‌شناختم و مي‌ديدم كه از ياران و ملازمان پيامبر بود و پيامبر هم از او به نيكي ياد مي‌كرد. آنگاه شما نه تنها خودتان به او رجوع مي‌كنيد، بلكه اعتقاد خودتان را براي ديگران هم نقل مي‌كنيد و باعث مي‌شويد كه ديگران هم به او اطمينان كنند و اين نقل‌ها و اطمينان‌ها به آيندگان هم منتقل مي‌شود. آيندگان (مثلاً محققان زمان ما) وقتي به منابع تاريخي مراجعه مي‌كنند، مي‌بينند عده زيادي از مورخان (و از قول عده زيادي از اصحاب) نقل كرده‌اند كه: «زيد چنين و چنان بود». همين امر باعث مي‌شود كه ادعاي مذكور به دليل نقل‌هاي معتبر و متواتر، صحيح و قطعي تلقي شود و بر همين مبنا سخنان زيد در موارد زيادي حداقل به عنوان خبر واحد درست تلقي مي‌شود. اكنون بعد از اين فرض‌ها من از شما (به عنوان راوي مباشر) مي‌پرسم: شما از كجا فهميديد كه همراهي و ملازمت طولاني زيد با پيامبر به قصد جاسوسي و دادن اطلاعات به دشمنان نبوده است؟ از كجا مي‌دانيد كه تشرع و تدين زيد ظاهرسازي و براي فريب پيامبر و ديگران نبوده است؟ از كجا مي‌دانيد كه زيد به دنبال منافع دنيوي و جاه و مقام نبوده است؟ و ده‌ها سوال ديگر از اين دست. آيا پاسخي محكم و قطعي براي اين پرسش‌ها وجود دارد؟ اكنون فرض كنيد كه زيد واقعاً در زمان پيامبر «چنين و چنان» بوده است. از كجا معلوم حالا كه پيامبر از ميان ما رفته، او باز هم «چنين و چنان» باشد؟ شايد او اكنون ايمان و اعتقادش را از دست داده ولي اين را اظهار نمي‌كند! شايد اكنون قصد تحريف دين پيامبر را دارد و مي‌خواهد از سوابق درخشان و جايگاه خود در نزد پيامبر (كه مورد اعتراف ديگران است) سوءاستفاده كند و شايد ….؟ چگونه مي‌توان از شر اين احتمالات رهايي يافت؟ اصولاً يكي از دلايل ظني  بودن تاريخ وجود همين پرسش‌هاي بي‌جواب و احتمالات يقين‌سوز است. اگر به اين نكته مهم توجه شود، شايد بسياري از يقين‌هاي تاريخي ما فرو ريزد.     

سخن را با يادآوري يك نكته مهم به پايان مي‌برم و آن اينكه جمع­آوري و تدوين قرآن به هر حال كاري بشري بود و لذا احتمال خطا و نقص در آن كاملا معقول و منطقي است و راهي براي رهايي از شر اين احتمال وجود ندارد. بنابراين وثافت تاريخي متن قرآن كنوني همواره در بوته ترديد مي‌ماند.                                                                       

 

نقد دلایل عدم تحریف

تا اينجا نشان دادم كه راهي براي اثبات وثاقت تاريخي متن قرآن وجود ندارد، يعني حتي اگر قبول كنيم كه پيامبر اسلام واقعاً تعاليمي را از طريق وحي الهي دريافت و به مردم زمان خود ابلاغ كرده است، به لحاظ تاريخي راهي براي اثبات محفوظ ماندن آن تعاليم از گزند تغيير و تحريف و نابودي وجود ندارد و هرگز نمي‌توان با قطع و یقین خدشه‌ناپذير ادعا كرد كه قرآن كنوني عين همان قرآنی است كه پيامبر اسلام به مردم عرضه نمود. اما عالمان اسلام براي اثبات عدم تحريف قرآن دلايلي غيرتاريخي نيز اقامه كرده‌اند كه در اينجا به سه نمونه از مهمترين آنها اشاره مي‌كنم:

 

دلیل اول (حكم روشن و قطعي عقل)

عقل انسان به روشنی حكم مي‌كند كه احتمال هرگونه تغيير و تبديل از ساحت مقدس كتابی مثل قرآن كريم به دور است. زيرا قرآن كتابي است كه از روز اول مورد عنايت و اهتمام يك امت بزرگ و بافرهنگ بوده، پيوسته آن را مقدس شمرده، در نهايت دقت و احترام در تعظيم و تكريم آن و دست نخورده ماندن آن تا ابد كوشيده و مي‌كوشند … چرا كه قرآن اولين مرجع آنان در تمام ابعاد زندگي از مسائل ديني گرفته تا فعاليت سياسي و اجتماعي است. با اين تفصيل چگونه ممكن است كج‌انديشان و باطل‌گرايان به اين كتاب عزيز دست درازي كنند و چيزي از آن كم كنند و يا بر آن بيفزايند؟[24]

   اين دليل را مي‌توان به شكل زير صورت بندي كرد:

   الف) امت اسلام، امتی بزرگ و با فرهنگ بوده و هست.

   ب) قران از همان روز اول در نظر اين امت مورد احترام و تعظيم و تقديس بوده و اكنون نيز چنين است.

   ج) قرآن همواره اولين مرجع امت در تمام ابعاد زندگي (فردي و اجتماعي) بوده و هست

   د) امت اسلام از همان روز اول در نهايت دقت و احترام كوشيده است تا قرآن تحريف نشود.

   نتيجه: محال است كج انديشان و باطل گرايان به اين كتاب عزيز دست درازي كرده باشند.

   

   اين دليل از دو مشكل عمده رنج مي‌برد: الف) ابهام معنايي مقدمات و ب) بي‌دليلي مقدمات.

   به عنوان مثال در مقدمه اول ابتدا بايد تعريف روشن و دقيق از «بافرهنگ بودن» ارائه دهيم و بگوييم كه امت اسلام دقيقا به چه معنايي «بافرهنگ» بوده و هست. در مرحله بعد بايد با دلايل و شواهد و قرائن محكم و كافي صدق گزاره «امت اسلام امتي بافرهنگ بوده و هست» را اثبات (موجه) كنيم و در مرحله سوم به اين پرسش پاسخ دهيم كه بافرهنگ بودن امت اسلام (در معناي مورد نظر) چگونه مي‌تواند مصون ماندن قرآن از هرگونه تحريفي را تضمين كند. اما در این استدلال هیچکدام از مراحل مذکور طی نشده است.

   همينطور وقتي در مقدمه دوم مي‌گوييم: «قرآن از همان روز اول…» ابتدا بايد معلوم كنيم كه منظور ما از عبادت «روز اول» چيست؟ آيا روزهاي آغازين نزول وحي به پيامبر اسلام مورد نظر است يا هنگامي كه قرآن توسط خلفا جمع‌آوري شد و به صورت يك كتاب مدون در آمد؟ اگر اولي مورد نظر است، اصولا در آن هنگام چيزي به نام امت اسلام وجود نداشته است تا اينكه قرآن در نظرش مورد احترام باشد يا نباشد. اگر دومي مورد نظر است، اولا از كجا معلوم که قرآن پيش از آن (و در مرحله جمع‌آوري و تدوين) تحريف نشده باشد و ثانياً مورد احترام و تقديس و تعظيم بودن قرآن چگونه مي‌تواند محفوظ ماندن آن از تحريف را تضمين كند؟

   همچنين اگر قرآن يگانه مرجع امت اسلام در زندگي فردي و اجتماعي بود، پس چطور شد كه پس از پيامبر اسلام آن فجايع دردناك رخ داد و امت اسلام به دهها فرقه تبديل شد و جنگ و فتنه و تفرقه پيش آمد. شايد بگوييد توطئه يك عده كافر و مشرك و منافق بي‌ايمان آن بلاها را بر سر امت اسلام درآورد. بسيار خوب، مي‌پرسم از كجا معلوم همان منافقان و كافران و مشركان كه كمر يك امت بزرگ و بافرهنگ را شكستند و آن را به گمراهي كشاندند، قرآن را نيز تحريف نكرده باشند؟

   و در نهايت بايد به اين پرسش پاسخ داد كه گزارة «امت بافرهنگ اسلام در نهايت دقت و احترام همه تلاش خود را كرد تا قرآن محفوظ بماند» اگر هم معناي محصلي داشته و صادق باشد، چگونه مي‌تواند گزاره «محال است قرآن تحريف شده باشد» را اثبات كند؟ مگر هر كوششی منطقا به موفقيت مي‌انجامد؟

   از اینها گذشته، اگر این استدلال درست باشد، پیروان همه ادیان دیگر نیز با تمسک به آن می توانند عدم وقوع تحریف در کتاب آسمانی خود را اثبات کنند. يك مسيحي يا يهودي يا زرتشتي براي اثبات عدم تحريف كتاب مقدس خود (تورات، انجيل، اوستا و…) عين همين استدلال را به ما ارائه دهد، در پاسخ چه خواهيم گفت؟ آيا مي‌توانيم به آنها بگوييم: نه خير آقا جان، امت مسيح (یا موسی یا زرتشت و یا …) امتي كوچك و بي فرهنگ بوده و علاقه زيادي به انجيل (یا تورات یا اوستا ویا …) نداشته و تلاش چنداني هم براي حفظ آن از تعريف نكرده است؟

   مشكل عمده استدلال مذكور در اين است كه تمام مقدماتش گزاره‌هاي تاريخي هستند و هیچ سند و مدركي ندارند جز همان منابع تاريخي كه خود مسلمانان نوشته‌اند! آيا اين مي‌تواند براي يك مسيحي حجتی قاطع باشد؟

 

دليل دوم (آيه حفظ و آيه عدم اتيان باطل)

   آيه 9 سوره حجر مي‌گويد:

انا نحن نزلنا الذكر و اناله لحافظون

ما خودمان قرآن را نازل كرده و خودمان هم از آن محافظت مي‌كنيم.

   آيات 41و42 سوره فصلت نيز مي‌گويند:

و انه لكتاب عزيز، لاياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه،

و آن كتابي عزيز (نفوذ ناپذير) است كه هرگز باطل در آن راه نمي‌يابد.

   عده‌اي با استناد به آيات فوق براي اثبات عدم تحريف قرآن چنين استدلال مي‌كنند:

قرآن در دو آيه فوق از مصونيت خويش سخن گفته و با جملاتي اطمينان بخش و سرشار از تاكيد و تصريح آن را اعلام مي‌دارد. در آيه اول …. همه عوامل تاكيد در كلام در كنار هم قرار گرفته‌اند، تا اين حقيقت جاودانه را بيان نمايند. آيه سوره فصلت نيز با قاطعيت و صلابت، مساله مصونيت و تحريف ناپذيري قرآن را مطرح مي‌نمايد … وقوع تغيير و تبديل چه در جهت افزايش و يا كاهش آيات، چيزي غيرقرآن و باطل است. بنابراين نفي باطل، نفي هرگونه تغيير و تحريف است. پس اين آيات هم امكان تحريف بالزياده و هم تحريف بالنقيصه را رد مي‌نمايد[25]

   اولين سوال در برابر استدلال فوق اين است كه: از كجا معلوم همان آيات مورد استناد در اين استدلال، واقعاً وحي الهي و جزئي از قرآن است؟ اين اشكال از نظر اقامه كنندگان دليل مذكور پوشيده نمانده است. بگذارید ابتدا پاسخ آقای مصباح یزدی را بشنویم. ایشان ابتدا سوال (شبهه مذکور) را چنین نقل می‌کنند:

چون در مورد قرآن (همانند هر متن تاریخی دیگر) احتمال تحریف وجود دارد و سابقه نسبتاً طولانی آن به ضمیمه دشمنان فراوانش این احتمال را تقویت می‌کند، استدلال به آن برای نفی تحریف قرآن سودمند نیست؛ هرچند یقین به تحریف آن نداشته باشیم. زیرا به هر آیه‌ای که استدلال شود، احتمال تحریف شدن و غیرمعتبر بودن آن وجود دارد[26].

آنگاه چنین پاسخ می‌دهند:

اين شبهه بي‌اساس است؛ زيرا صرف احتمال تحريف، هيچ متني را از اعتبار نمي‌اندازد و نهايت چيزي كه صرف احتمال تحريف اقتضاء دارد، ضرورت بررسي تحريف يا عدم‌تحريف آن متن است و چنانچه شواهد و شرايط خارجي اقتضا مي‌كرد كه به‌طور طبيعي اين متن دست‌خوش تحريف نشود، اگر دليلي بر تحريف به‌دست نيايد، اعتبار متن تثبيت مي‌شود و در استدلال به آن هيچ خللي رخ نمي‌دهد و در مورد قرآن و موضوع تحريف، مسئله اين‌چنين است[27].

   در مورد اين پاسخ نکات زیر قابل توجهند:

   1. اگر منظور آقاي مصباح از واژه «اعتبار» ارزش علمي محتواي يك متن باشد، نه‌تنها «صرف احتمال تحريف»، که حتی «قطع و یقین ما به تحریف شدن یک متن» نیز آن را از اعتبار نمي‌اندازد. زيرا اعتبار يك متن در اين معنا اصولاً ربطي به وثاقت يا عدم‌وثاقت تاريخي آن متن و استناد يا عدم‌استنادش به خدا يا پيامبر يا هر مولف ديگري ندارد و مستقل از احتمال يا عدم‌احتمال تحريف است. اما اگر منظور ايشان از واژه اعتبار، همان «اصالت و وثاقت تاريخي» باشد، باید گفت بلی «صرف احتمال تحريف، هيچ متنی را از اعتبار نمي‌اندازد» و برای اثبات قطعی تحریف‌شدن یک متن و بی‌اعتباری آن باید دلیل محکم و قاطع بیاوریم. ولی ممنوعیت منطقی استناد به یک متن برای اثبات وثاقت تاریخی همان متن، وابسته به اثبات قطعی بی‌اعتباری و عدم‌وثاقت آن متن نیست. آنچه منطقاً مانع از آن می‌شود که برای اثبات وثاقت تاریخی یک متن بتوان به خود آن متن استناد کرد، همین «احتمال» تحريف است نه «قطعی شدن» آن. چرا که احتمال تحریف به معناي شك و ترديد در اصالت و وثاقت تاریخی متن است و با وجود چنین شک و تردیدی حتی اگر دلیل قاطعی هم مبنی بر تحریف شدن متن نداشته باشیم، باز نمی‌توانیم با استناد به خود آن متن، مصونيتش از تحريف را اثبات كنیم، چرا که اصالت و اعتبار خود متن زیر سئوال رفته است. از اينجا معلوم مي‌شود كه گزاره «نهايت چيزي كه صرف احتمال تحريف يك متن اقتضاء دارد، ضرورت بررسي تحريف يا عدم‌تحريف آن متن است» نيز درست نيست. چرا كه «ضرورت بررسي تحريف يا عدم‌تحريف يك متن» فقط يكي از نتايج و اقتضائات «احتمال تحريف در آن متن» است و نتايج منطقي ديگري هم مي‌توان از اين احتمال گرفت، از جمله اينكه ديگر به لحاظ منطقي نمي‌توان براي اثبات وثاقت تاريخي آن متن به خودش استناد كرد و برای این کار باید چاره‌ای دیگر اندیشید.

2. در پاسخ مورد بحث استدلالي بدين نحو صورت‌بندي شده است:

الف) شواهد و شرايط خارجي اقتضا مي‌كرد (و مي‌كند) كه به‌طور طبيعي اين متن (قرآن) دست‌خوش تحريف نشود.

ب) دليلي هم براي تحريف شدن قرآن نداريم.

ج) پس:اعتبار متن قرآن تثبیت می‌شود (نتيجه الف و ب).

د)/strong> بنابراين: در استدلال به قرآن هيچ خللي رخ نمي‌دهد. (نتيجه ج).

در مورد مقدمه اول اين استدلال (الف) مي‌توان پرسيد كه كدام شواهد و شرايط خارجي اقتضا مي‌كرده (و مي‌كند) كه به‌طور طبيعي قرآن دچار تحريف نشود؟ در پاسخ به اين پرسش از شواهد تاريخي زير ياد شده است:

الف) حافظه شگفت‌انگيز عرب معاصر با قرآن و علاقه زايدالوصف آنان به قرآن

ب) انس فراوان مسلمانان با قرآن و حفظ و تلاوت آن

ج) تقدس قرآن نزد مسلمانان و حساس بودن آنان نسبت به هرگونه تغيير در آن

د) دستورها و توصيه‌هاي ويژه پيامبر (ص) در مورد تلاوت، كتابت، حفظ و جمع‌آوري قرآن

ه) مطرح نشدن تحريف قرآن در ضمن انتقاداتي كه به زمامداران پس از رسول خدا شده است[28]

   اما اولاً همه موارد فوق، گزاره‌هاي تاريخي ولذا مشكوك و ظني‌اند (خصوصاً با توجه به اينكه اين گزاره‌ها همگي مستند به تاريخي هستند كه خود مسلمانان مومن نوشته‌اند) و ثانياً حتي اگر همه آنها درست باشند، باز هم مصون ماندن قرآن از هرگونه تحريفي را منطقاً و با قاطعيت اثبات نمي‌كنند. بنابراين احتمال تحريف به قوت خود باقي مي‌ماند و حتي اگر مقدمه ب (عدم وجود دليلي قاطع در تحريف شدن قرآن) هم درست باشد، باز اعتبار و وثاقت تاریخی متن قرآن اثبات نمی‌شود. برای اثبات وثاقت تاریخی متن قرآن و مصونیتش از هرگونه تحریف باید دلیلی محکم و قاطع ارائه شود و شواهد تاریخی مذکور حتی اگر درست باشند، نمی‌توانند مصون ماندن قرآن از تحریف را منطقاً اثبات کنند. آن شواهد تاریخی (با فرض صحت) حداکثر می‌توانند احتمال تحریف‌شدن قرآن را تضعیف کنند، اما هرگز نمی‌توانند این احتمال را به صفر برسانند و تا وقتی که چنین احتمالی (هرچند ضعیف) وجود داشته باشد، استناد به خود متن برای اثبات مصون ماندنش از تحریف منطقاً نادرست است.

در مورد استدلال اخیر یک نکته لطیف را نیز می‌توان مطرح کرد و آن اینکه فرض کنیم دو مقدمه اول (الف و ب) کاملاً درستند و می‌توان گزاره ج (اعتبار متن قرآن) را منطقاً از آنها نتیجه گرفت. خوب اگر چنين است، معناي آن اين است كه استناد به متن قرآن براي اثبات اعتبار آن از ابتدا عقيم و لذا زايد و بي‌معني بوده است. به عبارت ديگر آنچه توانست اعتبار متن قران را اثبات كند، شواهد و قرائن خارجي و تاريخي بود نه ادعاي خود متن مبني بر اينكه من تحريف‌شدني نيستم! براي درك بهتر مطلب گفتگوي فرضی زير بين يك پرسش‌گر و آقاي مصباح يزدي را در نظر بگيريد:

پرسش‌گر: شما از كجا مي‌دانيد كه متن قرآن در طول تاريخ دچار تحريف نشده است؟

مصباح يزدي: از آنجا كه خود قرآن گفته است كه تحريف نشده و اصولاً تحريف‌شدني هم  نيست.

پرسش‌گر: از كجا مي‌دانيد كه همان سخن قرآن جزو موارد تحريف شده نيست؟

مصباح يزدي: چون شواهد و مدارك خارجي و تاريخي اقتضا مي‌كنند كه قرآن دچار تحريف نشده باشد!!

حال آيا پرسش‌گر نمي‌تواند از آقاي مصباح يزدي بپرسد كه اگر چنين است، چرا از همان اول همين را نمي‌گوييد و با استناد بيهوده به متن قرآن، وقت ما را مي‌گيريد؟ بگذارید برای درک بهتر مطلب، این گفتگو را به‌گونه‌ای دیگر شبیه‌سازی کنیم:

مصباح يزدي: به اعتقاد من شخص x به‌طور مطلق راستگو است و هرگز دروغ نمی‌گوید.

پرسش‌گر: دلیل شما برای این مدعا چیست؟

مصباح يزدي: دلیل من این است که خود او می‌گوید: من همیشه راست می‌گویم.

پرسش‌گر: این سخن او برای من حجت نمی‌شود. من از کجا بدانم که همین سخنش دروغ نیست؟

مصباح يزدي: از آنجا که دلایل و شواهد و قرائنی دیگر نشان می‌دهند که او هرگز دروغ نمی‌گوید.

پرسش‌گر: خوب چرا از همان اول دلایل و شواهد و قرائن مورد نظرتان را نمی‌آورید؟ مگر نمی‌دانید که برای اثبات راستگویی یک شخص، استناد به مدعای خودش بیهوده است؟

آقای مصباح دو نکته واضح و در عین حال مهم را فراموش کرده‌اند: اول اینکه اگر شواهد و قرائن خارجی بتوانند اعتبار و وثاقت تاریخی متن را با قاطعیت اثبات کنند، دیگر شکی در مورد این موضوع باقی نمی‌ماند تا برای رفع آن مجبور شویم به ادعای خود متن مبنی بر وثاقتش استناد کنیم. اما اگر آن شواهد و قرائن نتوانند وثاقت تاریخی متن را با قاطعیت اثبات کنند، احتمال تحریف به قوت خود باقی می‌ماند و این یعنی برگشتن به سر جای اول. دوم اینکه مطابق سخن ایشان تا زمانی که با استناد به دلایل و شواهد و قرائن خارجی (بیرون از متن) نتوانسته‌ایم وثاقت و اعتبار تاریخی یک متن را اثبات کنیم، نمی‌توانیم برای اثبات وثاقت و اعتبار تاریخی آن به خود آن متن استناد کنیم و این یعنی اعتراف به دوری بودن استدلال در صورت استناد به خود متن.   

و اما پاسخ آقای آراسته جوان به شبهه دور:

ممكن است اشكالي به اين صورت مطرح شود: استدلال به اين دو آيه براي اثبات عدم تحريف قرآن، تنها در صورتي صحيح است كه خود آنها از قرآن باشند، ولي از كجا معلوم است كه خود اين دو آيه از آيات (ساختگي و ) تحريف شده نباشند؟ در پاسخ مي‌گوييم: اولا مخاطبان ما در تحريف (مدعيان تحريف) هيچ يك قائل به تحريف بالزياده نيستند. بنابراين عدم افزايش در قرآن اتفاقي است. ثانياً از آيات تحدي در قرآن به خوبي بر مي‌آيد كه آنچه فعلاً در اختيار ماست، همان قرآن منزل من عندالله است زيرا آوردن مثل آن امكان ناپذير است. گرچه با آيات تحدي، عدم نقص در قرآن را نمي‌توان اثبات نمود، ولي مي‌توان ثابت نمود كه چيزي به قرآن اضافه نشده است. بنابراين دو آيه مورد بحث نيز از احتمال تحريف (ساختگي بودن) در امان مي‌مانند و با اثبات (وحیانی بودن) اين دو آيه، عدم وجود نقص در قرآن نيز مطابق مفاد صريح آنها اثبات مي‌شود. (همان، ص 320-319)

   در پاسخ به اشكال مذكور به دو نكته اشاره شده است: نكته اول اينكه مدعيان تحريف قرآن همگي بر این امر اتفاق دارند كه چيزي بر قرآن افزوده نشده و اگر تحريفي رخ داده در جهت كاهش و نقصان آيات بوده است. مسلم است كه اگر چنين باشد آيه حفظ (انا نزلنا الذكر….) به تنهايي مي‌تواند پاسخ مدعيان تحريف را بدهد، اما مدعيان تحريف فقط آنها نيستند! عده‌اي ديگر (مثلاً پيروان اديان ديگر) حداقل مدعي احتمال و امكان تحريف بالزياده هم هستند و از پيروان قرآن دليلي طلب مي‌كنند كه اثبات كند چيزي بر قرآن افزوده نشده و تك تك آيات قرآن كنوني وحي‌الهي است. اينجاست كه نكته دوم از پاسخ فوق مطرح مي‌شود و آن اينكه «از آيات تحدي در قرآن به خوبي برمي‌آيد كه آن چه فعلاً در اختيار ماست، همان قران منزل من عندالله است. زير آوردن مثل آن امكان‌ناپذير است … (بنابراين) چيزي به قرآن اضافه نشده است».

   اما اين پاسخ به جهاتي ناتمام است:

   الف) مضمون آيات تحدي اين است كه كسي نمي‌تواند متني مثل متن قرآن را از پيش خود و يا با كمك ديگران بسازد و عجز آدميان در این کار، نشانه وحياني بودن قرآن است. من پیش از این (در بخش دوم کتاب) پيرامون تحدي قرآن به تفصيل سخن گفته و منطق آن را به نقد كشيده‌ام. در آنجا اشكالات فراواني در مورد منطق تحدي قرآن مطرح كرده‌ام كه مهمترين آنها عبارتند از:

1. معناي واژه «مثل» در اين تحدي معلوم و مشخص نيست و معيار دقيق و روشني براي داوري در مورد آن وجود ندارد.

2. گزاره «هيچكس نمي‌تواند متني مثل قرآن بسازد» قابل اثبات نيست (توضيح مفصل در متن بحث آمده است)

3. حتي اگر گزاره فوق اثبات شود، باز هم منطقاً وحياني بودن قرآن اثبات نمي‌شود. به عبارت ديگر بين آن گزاره و اين نتيجه رابطه‌اي منطقي وجود ندارد.

   بنابراين پاسخ فوق مبتني بر مبنايي ضعيف و غير منطقي است.

   ب) صرف وجود آيات تحدي در كتابي مثل قرآن (كه مجموعه‌اي از آيات و سوره‌هاي مختلف است) منطقا اثبات نمي‌كند كه همه آنچه در اين كتاب وجود دارد (از جمله آيه حفظ) وحي‌الهي است. چرا كه مي‌توان فرض كرد كه قرآن كنوني تحريف شده و بعضي آيات و سوره‌هاي آن واقعاً وحي‌الهي و بعضي ديگر ساختگي‌اند؛ در اين صورت آيات ساختگي البته مثل آيات واقعي قرآن نيستند. به عبارت ديگر لازمه منطقي آيات تحدي (با صرف نظر از درستي منطق آنها) فقط و فقط اين است كه آنچه بشر مي‌سازد مثل قرآن نيست (مقام ثبوت)، اما اينكه آيا آنچه در قرآن كنوني وجود دارد، تماماً آيات واقعي قرآني (وحي‌الهي) است (مقام اثبات)، مطلبي است كه آيات تحدي در مورد آن ساكت است. براي فهم بهتر مطلب فرض كنيد همين قرآن كنوني را به اضافه چند آيه و سوره ساختگي يك جا و بصورت يك جلد كتاب جديد چاپ كنيم. حال آيا مي‌توان گفت: «وجود آيات تحدي در اين كتاب نشان مي‌دهد كه آنچه در اين كتاب است، وحي الهي و منزل من عندالله است»؟ هرگز! حال از كجا معلوم كه قرآن اصلي و حقيقی حجمي بسيار كمتر از اين نداشته و در طول زمان آيات و سوره‌هايي به آن اضافه نشده است! اين پرسش بسيار مهم و مهيب است، اما چگونه مي‌توان پاسخي براي آن دست و پا كرد؟ با پذيرش منطق تحدي دو راه براي پاسخ گويي به اين پرسش وجود دارد:

   راه اول اين است كه نشان دهيم آيه حفظ «مثل قرآن» است؛ چرا كه فرض اين است كه هيچكس نمي‌تواند مثل قرآن را بسازد و اگر معلوم شود كه اين آيه «مثل قرآن» است، وحياني بودن آن اثبات و مشكل مورد بحث حل مي‌شود. اما در اين جا چند مشكل جديد بوجود مي‌آيد:

اين روش هنگامي درست و منطقي است كه وحیاني (قرآنی) بودن حداقل يك يا چند آيه به عنوان مرجع و معيار از پيش معلوم و مشخص (اثبات) شده باشد و آنگاه با مقايسه آيه حفظ با آن و كشف مماثلت و تشابه ميان آنها، وحياني (قرآني) بودن آيه حفظ اثبات شود. اما سوال اين است كه وحياني بودن همان آيه یا آيات معيار (به عنوان مرجع) چگونه اثبات مي‌شود؟ اگر قرار باشد و حياني بودن همان آيه يا آيات مرجع را هم با همين روش كشف يا اثبات كنيم، به دور يا تسلسل بر مي‌خوريم!

فرض كنيم وحياني بودن بعضي آيات قرآن كنوني به روشی مستقل اثبات شده است، حال اگر كسي بپرسد كه از كجا معلوم آيه حفظ وحياني است، بايد با نشان دادن مماثلت اين آيه با آن آيات، وحياتي بودن اين آيه را اثبات كنيم. اما چگونه مي‌توان نشان داد كه اين آيه «مثل» آن آيات است؟ اصولا آيه حفظ «مثل» كدام آيه از قرآن است و مبنا و معيار اين مماثلت چيست؟

   راه دوم براي اثبات وحياني بودن آيه حفظ (و يا هر آيه ديگري از قرآن) اين است كه مخالفان و شكاكان را به آوردن آيه‌اي مثل آن دعوت كنيم و بگوييم: اگر در وحياني بودن اين آيه شك داريد آيه‌اي مثل آن بسازيد، و اگر نتوانستيد مثل آن را بسازيد، پس بايد وحياني بودن آن را بپذيريد. حال آيا اين روش وافي به مقصود است؟ حتي اگر همه اشكالات منطقي روش تحدي را ناديده بگيريم، باز هم پاسخ منفي است، به دوليل:

1. روش مذكور حد نصاب تحدي قرآن را «آيه» مي‌داند نه «سوره» ، و اين برخلاف مضمون آيات تحدي است كه در آنها حد نصاب تحدي در نهايت يك «سوره» عنوان شده است، نه «آيه». به عبارت ديگر مبناي روش مذكور اين است كه بشر نمي‌تواند حتي يك «آيه» مثل قرآن بسازد، حال اگر چنين باشد، آيات تحدي نامعقول و غيرمنطقي جلوه مي‌دهند.

2. چگونه مي‌توان گفت كه هيچكس تاكنون نتوانسته و در آينده نيز نخواهد توانست آيه‌‌اي مثل اين آيه بسازد؟ اگر كسي در پاسخ به اين تحدي آيه‌اي بسازد، چگونه و با چه مبنايي مي‌توان مماثلت يا عدم مماثلت آن با آيه حفظ را نشان داد؟

   اكنون بحث را بصورتي كلي‌تر و دقيق‌تر دنبال مي‌كنيم. وقتي سخن از تحريف يا عدم تحريف قرآن به ميان مي‌آيد، واحد بحث «آيه» است نه «سوره»؛ به عبارت ديگر در بحث تحريف، تك تك آيات قرآن كنوني زير سوال مي‌روند و مورد ترديد قرار مي‌گيرند، مگر اينكه وحياني بودن آنها اثبات شود. بنابراين در اينجا بايد روشي وجود داشته باشد كه با آن بتوان وحياني بودن تك تك آيات قرآن كنوني را اثبات كرد. روشن‌تر بگويم، كسي كه احتمال تحريف شدن قرآن (حداقل به معناي افزوده شدن آياتی به آن) را مي‌دهد، مي‌تواند دست روي هر آيه‌اي از قرآن كنوني بگذارد و اين پرسش را مطرح كند كه: «از كجا معلوم اين آيه خودش وحي الهي است و توسط تحريف‌گران ساخته و به قرآن كنوني اضافي نشده است؟» در اينجا سه روش براي اثبات وحياني بودن آن آيه وجود دارد:

  روش اول اين است كه وثاقت تاريخي قرآن را اثبات كنيم و نشان دهيم كه قرآن كنوني عيناً و بدون هيچ كم و كاستي همان قرآني است كه پيامبر اسلام به عنوان وحي‌الهي به مردم عصر خود عرضه كرد. اما اين روش همانطور كه به تفصيل نشان دادم، عملي نيست و راهي براي اثبات وثاقت تاريخي متن قرآن وجود ندارد.

  روش دوم اين است كه از منطق تحدي استفاده كنيم. ولي همانطور كه پيش از اين گفتم، منطق تحدي با مشكلات فراواني روبرو است.

   و بالاخره روش سوم اين است كه ويژگي‌ خاصي را در آيه مورد سوال نشان ‌دهيم كه منطقاً حاكي از وحياني بودن آن است. اما كدام ويژگي و چگونه مي‌تواند حاكي از وحياني بودن آيه‌اي خاص باشد؟ مثلاً آيه حفظ چه ويژگي‌ خاصي دارد كه منطقاً حاكي از وحياني بودن آن است؟

   مجموع مطالب فوق نشان مي‌دهد كه هيچ روشي براي اثبات عدم تحريف قرآن وجود ندارد و ما حتي اگر معتقد باشيم كه پيامبر اسلام واقعاً پيامبري الهي بوده و تعاليمي را بصورت وحي دريافت و به مردم زمان خود ابلاغ نموده است، اما هرگز نمي‌توانيم يقين كنيم كه قرآن كنوني (حتي يك آيه آن) همان است كه پيامبر به مردم زمان خود ارائه داده است. به عبارت دقيق‌تر حتي اگر مخالفان و شكاكان اين احتمال را مطرح كنند كه آيات واقعي قرآن هيچكدام به دست ما نرسيده و قرآن كنوني تماماً ساخته دست تحريف‌گران است، راهي براي رد اين احتمال وجود ندارد.

 

دليل سوم (خاتميت پيامبر اسلام و كتاب قرآن)

   اين دليل كمي صبغه عقلي دارد و بدين صورت اقامه مي‌شود:

قرآن كتابي است كه براي هدايت و راهنمايي بشر نازل شده است، و به تصريح آيات آن خداوند انسان را از مراجعه به قرآن ناگزير مي‌داند. به ضرورت عقل نيز بايد معارف ديني و اصول كلي و قانون اساسي اسلام در قالب يك كتاب مدون همواره در اختيار بشر باشد، همان گونه كه در اديان گذشته نيز وجود داشته است؛ حال اين معقول نيست كه خداوند كتابي را در اختيار بشر قرار دهد، سپس آن را رها كند تا هر كس به ميل خود از آن كم نمايد و يا بر آن بيفزايد؛ به عبارت ديگر اين خود نقض غرض ‌الهي مي‌شود؛ زيرا كه در صورت وقوع تحريف در كتابي كه هدي للناس و نذيرا للعالمين و براي همه عصرها و نسل‌هاست، هدف از انزالش تأمين نگشته و اعتبار آن از بين رفته است. (منبع پيشين، ص 323-322)

   اجازه دهيد اولين اشكال اين استدلال و پاسخ آن را از زبان اقامه‌كنندگان آن بياوريم تا متن برهان مورد بحث نيز كامل‌تر شود:

ممكن است گفته شود مساله هدايت و راهنمايي انسان‌ها از رهگذر كتاب دين، در تورات و انجيل نيز وجود داشته و در عين حال امروز همه حتي دانشمندان مسيحيت و يهوديت قبول دارند كه اين دو كتاب تحريف شده‌اند. بنابراين با همه آن چه در مورد ارزش قرآن گفته مي‌شود، احتمال تحريف در اين كتاب هم وجود دارد.

پاسخ: مي پذيريم كه همه كتب آسماني پيشين در اصل هدايت و نورانيت و بيان اصول و معارف حقه با قرآن مشترك بوده‌اند و تفاوت اين كتب در فروعات و جزئيات و نيز در درجه كمال و مراتب معارف بوده است، اما ويژگي خاص قرآن در خاتميت و مهيمن بوده آن است. قرآن به عنوان آخرين كتاب آسماني و حجت‌الهي، هم تصديق كننده تورات و انجيل و هم حافظ و نگهبان اصول و معارفي است كه همه كتاب‌هاي آسماني در آن مشترك بوده‌اند. حال گر قرآن نيز همانند ساير كتب آسماني دستخوش تغيير و تحريف قرار گيرد، لازمه آن از دست رفتن اصول معارف ديني است و ديگر هيچ اعتباري براي وحي باقي نمي‌ماند. از سوي ديگر با از بين رفتن حجيت و اعتبار قرآن، اعتبار سنت و روايات نيز از بين خواهد رفت؛ زيرا حجيت كلام معصومان به حجیت قرآن باز مي‌گردد. (همان، ص 323)

   خلاصه استدلال مذكور بدين قرار است:

   الف) پيامبر اسلام خاتم پيامبران و قرآن نيز آخرين كتاب آسماني است.

   ب) بنابراين قرآن براي همه عصرها و نسل‌ها (تا روز قيامت) نازل شده است.

   ج) اگر قرآن تحريف شود، هدف خداوند از بعثت پيامبر اسلام (به عنوان خاتم پيامبران) و انزال قرآن (به عنوان آخرين كتاب آسماني و هدايت‌گر همه انسان‌ها در همه اعصار) تأمين نمي‌شود.

   نتيجه: خداوند بايد كتاب قرآن را تا روز قيامت از گزند تحريف و نابودي حفظ كند، وگرنه مرتكب نقض‌غرض شده است. به عبارت ديگر حفظ قرآن توسط خداوند ضرورت عقلي مي‌يابد[29].

   اشكال استدلال فوق اين است كه دو مقدمه اول آن (الف و ب) مشكوكند. توضيح اينكه هيچكدام از اين دو مقدمه با دليل مستقل عقلي اثبات نمي‌شوند و تنها راه اثبات آنها استفاده از آيات قرآن است. اما اگر براي اثبات اين دو مقدمه از آيات قرآن استفاده كنيم، دچار دور و مصادره به مطلوب شده‌ايم و اين خلاف قواعد منطق است. فراموش نكنيد كه دليل مذكور براي اثبات عدم تحريف قرآن اقامه شده است و لذا نمي‌تواند (و نبايد) از آيات قرآن (كه در بحث مانحن فیه مورد ترديد واقع شده‌اند) به عنوان مقدمه استدلال استفاده كند. وقتي مي‌خواهيم عدم تحريف قرآن را اثبات كنيم، در حقيقت مي‌خواهيم اثبات كنيم كه (به عنوان مثال) آيه خاتميت هم واقعاً وحي ‌الهي و جزء اصلی قرآن بوده و به دست تحريف‌گران وارد قرآن نشده است. بنابراين نمي‌توانيم براي پاسخ به اين پرسش كه از كجا معلوم پيامبر اسلام خاتم پيامبران است، به اين آيه استناد كنيم. از طرفي به اعتراف خود عالمان اسلام، براي اثبات خاتميت پيامبر و قرآن هيچ دليل عقلي مستقلي وجود ندارد، بنابراين دليل مذكور ناتمام است.

   تذكر يك نكته مهم نيز خالي از لطف نيست و آن اينكه حتي اگر مقدمه اول اين استدلال (الف)  با دليل عقلي مستقلي اثبات شود، مقدمه دوم (ب) قابل اثبات نيست. به عبارت ديگر مقدمه ب نه از مقدمه الف نتيجه گرفته مي‌شود و نه خود به نحوي جداگانه قابل اثبات است. مي‌توان فرض كرد كه محمد خاتم پيامبران و قرآن نيز آخرين كتاب آسماني است، ولي دین اسلام و کتاب قرآن فقط براي دوره‌اي خاص نازل شده است و پس از آن ديگر نيازي به تعاليم اسلام و قرآن وجود نداشته است. به عبارت ديگر مي‌توان فرض كرد كه اصولاً دوره نياز بشر به كتاب‌هاي آسماني به سر آمده است، در اين صورت ضرورتي براي حفظ قرآن تا روز قيامت وجود نداشته و ندارد. اين فرض هنگامي ابطلال مي‌شود كه نياز هميشگي آدميان به وحي (يا به عبارتي ديگر ضرورت نبوت) از پيش و با دلايل محكم و قاطع اثبات شده باشد. ولي همانطور که در بخش اول کتاب نشان دادم، دلايلي كه تاكنون براي اثبات ضرورت نبوت اقامه شده‌اند، از قوت كافي برخوردار نيستند.

 

 دلیلچهارم (اوصاف قرآن)

در اين دليل مصونيت قرآن با تكيه بر چند مقدمه به اثبات مي‌رسد:

الف) ظهور پيامبر اسلام(ص) در بيش از چهارده قرن قبل، ادعاي نبوت از سوي آن حضرت، آوردن كتابي به نام قرآن و تحدي كردن به آن از مسلمات تاريخ است.

ب) اين موضوع نيز از مسلمات تاريخ است كه قرآن رايج كنوني في‌الجمله همان قرآن ارائه شده از سوي پيامبر اسلام(ص) است؛ يعني چنين نبوده كه در مقطعي از تاريخ اسلام قرآن مفقود شده باشد و به جاي آن، كتابي همسان يا ناهمسان با آن تأليف شده و بين مسلمانان رواج يافته باشد.

ج) با بررسي قرآن كنوني مشاهده مي‌كنيم كه قرآن خود را به اوصاف عامي كه مربوط به همه آيات آن مي‌شود، توصيف و به آن‌ها تحدي مي‌كند مانند فصاحت و بلاغت، عدم اختلاف، در بر نداشتن هيچ مطلب نادرست و ذكر بودن.

د) دقت در آيات قرآن كنوني اين نكته را روشن مي‌سازد كه همه بخش‌هاي آن از اين اوصاف عام برخوردار است. همه آياتش داراي فصاحت و بلاغت خارق‌العاده است. بين آن‌ها هماهنگي كامل ديده مي‌شود. هيچ مطلب نادرستي در آن يافت نمي‌شود. خبرهاي مربوط به گذشته تاريخ و پيشگويي‌هاي مربوط به آينده آن با واقعيت‌هاي عيني تطابق دارد. صفاتي از قبيل نور و هدايت بودن بر تمامي آيات آن منطبق است و جامع‌ترين صفت آن، يعني ذكر بودن كاملاً بر همه آيات صدق مي‌كند.

با توجه به مقدمات ياد شده:

ه) اگر در قرآن تحريفي مؤثر در معناي آن رخ داده بود، اين صفات نمي‌بايست دست‌كم بر برخي از آيات آن منطبق مي‌شد؛

و) ولي چنان كه گذشت، بررسي قرآن، انطباق دقيق اين اوصاف به بهترين وجه بر همه آيات قرآن را نشان مي‌دهد (تکرار مقدمه د)

نتیجه: پس اگر تحريفي در قرآن روي داده باشد، بايد در اموري كه در اين اوصاف موثر نيست، مانند حذف آيه‌اي مكرر يا اختلاف در اعراب يا نقطه‌هاي برخي كلمات رخ داده باشد[30].

   دلیل فوق برای اثبات این مدعا اقامه شده است که: «در قرآن تحریفی که موثر در معنای آن و یا اوصاف مذکور باشد، رخ نداده است» و اگر تحریفی رخ داده باشد، در حد «حذف آیه‌ای مکرر یا اختلاف در اعراب یا نقطه‌های برخی کلمات» بوده است. اما اين دليل نیز با مشكلاتی  مواجه است، از جمله اینکه:

  1. در باره مقدمه دوم (ب) دو نکته قابل ذکر است: اول اینکه مدعای مطرح شده در آن به هیچ وجه از مسلمات تاریخ نیست. فراموش نکنیم که تاریخ (خصوصاً در مسائلی مانند بحث کنونی ما) هیچ قطعیتی ندارد و عبارت «مسلمات تاریخی» عبارتی تقریباً تناقض‌آلود است. کافی است به این پرسش بیندیشیم که کدام دلیل محکمی می‌تواند صحت و قطعیت مدعای مذکور را اثبات کند؟ دوم اینکه حتی اگر مقدمه دوم درست باشد، معنای آن لزوماً این نیست که اگر هم تحریفی رخ داده، بسیار جزئی و اندک و کم‌اهمیت بوده است (چنین مدعایی دلیل مستقل می‌طلبد). آن مقدمه با این احتمال که ممکن است در طول تاریخ و به‌تدریج تحریفات فراوان و موثری در قرآن رخ داده باشد، سازگار است.

2.مقدمه چهارم این دلیل شامل ادعاهاي بزرگ و شگفت‌انگيزي در مورد قرآن است كه نه‌تنها هيچكدام قابل اثبات نيستند، بلكه هر يك به‌تنهايي محل صدها مناقشة جدي‌اند. در فصل پيشين اين كتاب، نمونه‌هايي از اين مناقشات آمد و در فصل بعدي نيز نمونه‌هاي ديگري خواهد آمد. اما حتي اگر اين مناقشات را هم ناديده بگيريم، باز بايد براي اثبات مدعيات مطرح شده در مقدمه چهارم اين دليل، دلايلي محكم و قاطع بیاوریم. کدام دلیل محکم و قاطعی اثبات کرده است که (به عنوان مثال) هیچ سخن باطلی در قرآن وجود ندارد و یا هیچ تناقضی در آن راه ندارد؟ اولاً مخالفان و منتقدان در برابر این مدعا صدها اشکال و تناقض در قرآن را نشان می‌دهند، ثانیاً فرض کنیم با بررسی قرآن نتوانیم هیچ سخن باطل یا تناقض‌آمیزی در آن بیابیم. آیا از این وضعیت منطقاً می‌توان نتیجه گرفت که قرآن واقعاً (و در مقام نفس‌الامر) عاری از هرگونه خطا و تناقض است؟ پاسخ بوضوح منفی است. چرا که اصولاً همه حقیقت در چنگال ذهن و فاهمه ما نیست تا با محک قرار دادن آن بتوانیم هر خطا و تناقضی را کشف کنیم. ممکن است ما به دلیل نقص علم و دانش و قوه عقل و همچنین جایزالخطا بودن، در بررسی‌های خود متوجه بسیاری از خطاها و تناقضات نشویم. پس صرف اینکه ما در بررسی قرآن (بنا به فرضی خوش‌بینانه و مسامحه‌آمیز) هیچ خطا و تناقضی نیافته‌ایم، منطقاً اثبات نمی‌کند که قرآن فی‌نفسه عاری از هر خطا و تناقضی است.

3.حتي اگر فرض كنيم كه همه اوصاف مذكور درباره قرآن كنوني صدق مي‌كند، باز هم مصون ماندن آن از تحريف اثبات نمي‌شود، مگر اينكه دو مقدمه دیگر به این استدلال افزوده شود:

   اول) قرآن در همان زمانی که جمع‌آوری و تدوین شد و به صورت یک کتاب درآمد، دارای همین اوصاف بود.

   دوم) اگر کتابی دارای چنین اوصافی باشد، تحریف آن در حدی که باعث تغییر در معانی آن شود، اوصاف مذکور را از بین می‌برد (تعبیر دیگری از مقدمه پنجم).

     اين دو مقدمه چگونه اثبات مي‌شود؟

نكته‌اي تأمل‌برانگيز در مورد پيش‌بيني‌هاي قرآن

عده‌اي از عالمان اسلام براي نشان دادن آسماني بودن قرآن، به پيش‌بيني‌هايي در اين كتاب اشاره می‌کنند كه (به زعم خودشان) در آينده درست از آب درآمده‌اند، ‌آنگاه از اين مطلب اعجاز قرآن و آسماني بودن آن را نتيجه مي‌گيرند. اما عدم وثاقت تاريخي متن قرآن ارزش اين استدلال‌ها را تا حد عوامانه‌ترين سخنان پايين مي‌آورد. خوب است در اينجا به چند نمونه اشاره كنم:

قرآن كريم … نسبت به (حوادث) آينده خبرهايي را از پيش گفته است … اعجاز قرآن در مورد خبرهاي غيبي مربوط به آينده بيشتر [از اعجاز اين كتاب در مورد خبرهاي غيبي مربوط به گذشته] قابل توجه است؛ به ويژه هنگامي كه همه آنچه خبر داده شده، عيناً به وقوع پيوست. به چند نمونه اشاره مي‌كنيم:

الف) خبر پيروزي روميان بر ايرانيان

غلبت الروم* في ادني الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون في بضع سنين؛

روميان شكست خوردند. در نزديك‌ترين سرزمين، ولي بعد از شكستشان، در ظرف چند سالي به زودي پيروز خواهند گرديد.

همان‌گونه كه قرآن خبر داده بود، ارتش روم در فاصله كمتر از ده سال بر ايران غلبه يافت و پيروز شد.

ب) خبر پيروزي مسلمانان در جنگ بدر

ام يقولون نحن جمیع منتصر* سيهزم الجمع ويولون الدبر:

آيه خبر از گفتار ابوجهل در جنگ بدر مي‌دهد كه مي‌گفت: «نحن ننتصر اليوم من محمد و اصحابه» در حالي كه خداوند مسلمين را طبق همين وعده پيروز نمود.

در آيه هفتم سوره بدر نيز خدا به مسلمانان وعده پيروزي مي‌دهد در حالي كه عدد آنان در حدود يك سوم مشركان و تجهيزات آنان به مراتب كمتر از كفار است و اين وعده محقق مي‌گردد.

ج) وعده بازگشت پيروزمندانه به مكه

ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي معاد؛

همان كسي كه اين قرآن را بر تو فرض كرد يقيناً تو را به سوي وعده‌گاه باز مي‌گرداند.

اكثر مفسران بر اين عقيده‌اند كه مراد از «معاد» مكه است كه پيامبر پيروزمندانه وارد آن‌جا مي‌گردد.

د) وعده حفاظت از قرآن

انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون.

… بر خلاف كتب آسماني گذشته، قرآن بي هيچ افزايش و نقصاني ازگزند حوادث مصون مانده است.

ه‍ ) پيروزي دين اسلام بر ديگر اديان

هوالذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لوكره المشركون

او كسي است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند؛ هر چند مشركان خوش نداشته باشند.

اين آيه سه بار در قرآن تكرار گرديده است و اعجاز غيبي آن امروز از هر زمان ديگر بيشتر قابل درك است. اسلام به اعتراف دوست و دشمن به عنوان برترين مكتب، زنده‌ترين دين و الهام بخش‌ترين آيين به ميدان آمده و به سرعت در حال گسترش و نفوذ به دنياهاي جديد است.(همان، ص375-377)

   سه مورد اول از موارد ذكر شده (الف، ب و ج) با اين اشكال مواجه هستند که مدعياتي سراسر تاريخي و لذا (همانطور كه پيش از اين گفتم) ظني‌اند. توضيح اينكه وقتي معلوم شد وثاقت تاريخي متن قرآن (در مورد هيچ آيه‌اي از آن) قابل اثبات نيست، نتيجه اين مي‌شود كه معلوم نيست كه آيا اين آيات، واقعاً قبل از آن حوادث از زبان پيامبر صادر شده‌اند يا اينكه بعدها توسط تحريف‌گران (و به قصد معجزه‌سازي) وارد قرآن شده‌اند. به عبارت ديگر ابتدا بايد اثبات شود كه آن آيات قبل از آن حوادث واقعاً از زبان پيامبر صادر شده‌اند و آن حوادث هم عيناً آنطور كه در تاريخ آمده، رخ داده‌اند. در حالي كه اين مدعيات همگي تاريخي‌اند و هيچكدام (خصوصا اينكه اين آيات قبل از آن حوادث به زبان پيامبر آمده‌اند) قابل اثبات قطعي نيستند. از اينها گذشته فرض كنيم اين سه پيش‌بيني واقعاً پس از سال‌ها درست از آب درآمده‌اند. اما آيا اين معجزه بودن آن آيات و آسماني بودن قرآن و نبوت پيامبر اسلام را اثبات مي‌كند؟ هرگز! چند پيش‌بيني ساده كه درست از آب در آمده باشند، منطقاً چيزي را اثبات نمي‌كنند. بسياري از انسان‌هاي عادي از روي تحليل اوضاع و شرايط موجود و يا به طور اتفاقی پيش‌بيني‌هايي مي‌كنند كه در آينده درست از آب در مي‌آيند.

   اما در مورد وعده حفاظت از قرآن و پيروزي دين اسلام بر ديگر اديان (موارد چهارم و پنجم) سوال من از آقایان اين است كه شما از كجا مي‌گوييد اين وعده‌ها عملي شده‌اند؟ اينكه قرآن دچار هيچ تغيير و تحريفي نشده و «بي هيچ افزايش و نقصاني از گزند حوادث مصون مانده» ادعايی غيرقابل اثبات است. همچنين اينكه «اسلام به اعتراف دوست و دشمن به عنوان برترين مكتب، زنده‌ترين دين و الهام‌بخش‌ترين آيين به ميدان آمده و …» ادعايي خطابي و ژورناليستي است و معلوم نيست كه تا چه حد با واقعيت مطابقت داشته باشد. امروزه جمعيت كل مسلمانان جهان يك ميليارد و نيم، مسيحيان دو ميليارد و نيم و بودائيان نيز حدود سه ميليارد است. از طرف ديگر جوامع اسلامي در بدترين شرايط اقتصادي و فرهنگي به سر مي‌برند و به لحاظ علمي و صنعتي به شدت وابسته به غرب (جامعه مسيحيان و يهوديان) هستند. چگونه مي‌توان گفت كه آن پيش‌بيني درست از آب درآمده و اسلام بر همه اديان ديگر غلبه پيدا كرده است؟ بلي اسلام به نوبه خود در حال گسترش است، اما به همان نسبت (و شايد خيلي بيشتر از آن) دين مسيحيت و آيين بودا در جهان رو به گسترش‌اند.

پی نوشتها

[1] . مؤمن بودن در اينجا فقط به معناي ايمان و اعتقاد به رسالت پيامبر اسلام است و پيداست كه چنين ايمان و اعتقادي به تنهايي نه ضامن راستگويي و صداقتِ فرد در نقل تاريخ مي­شود و نه ضامن مصونيت از خطا و كج فهمي و يكسونگري. به عبارت ديگر فرد مؤمن و معتقد هم ممكن است به راحتي دچار خطا و اشتباه شود و يا حتي بنا به مصالحي دروغ بگويد. مؤمن بودن به معناي معصوم بودن نيست.

[2] . تاريخ القرآن، ص 42.

[3]. مدخل التفسير، ص 240.

[4]. اعجاز القرآن، ص32.

[5]. جوان آراسته، حسين: درسنامه علوم قرآني 2 ، ص 150.

[6]. همان ، ص 150 به نقل از : البرهان ، ج 1 ، ص 334 ، و الاتقان ج 1 ، ص 190.

[7]. همان، ص 159 به نقل از صحيح بخاري، ج 9 ، ص 47 ، و البرهان ، ج 1 ، ص334.

[8]. بحار الانوار، ج 89 ، ص 77.

[9]. جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني 2 ، ص 162.

[10]. همان ، ص 163 به نقل از علامه طباطبائي ، قرآن در اسلام ، ص 191.

[11] . ر ك : راميار، محمود: تاريخ قرآن، ص 301 – 299.

[12]. جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني 2 ص 175 و 174 به نقل از صحيح بخاري، ج 6 ، باب القرآن، ص 580 و 581 ، البرهان، ج 1 ، ص 326 ، الاتقان، ج 1، ص 182. ، مناهل العرفان، ج 1 ص 251 ، الميزان ج 12 ، ص 119 ، البيان ، ص 258.

[13]. الاتقان، ج 1 ، ص 184 ، مناهل العرفان ، ج 1 ، ص 252.

[14]. جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني 2 ، ص 176.

[15]. منبع پیشین، ص 177 به نقل از صحيح بخاری، ج 6  ص 581.

[16]. همان، ص 177 ، به نقل از صحيح بخاري، ج 6 ، ص 581 ، البرهان ،‌ ج 1 ، ص 187 ، بحارالانوار، ج 89 ، ص 77.  

[17]. همان، ص 186.

[18]. درس نامه، ص 186 به نقل از: دكتر راميار، تاريخ  قرآن، ص 337.

[19]. براي آشنايي با بعضي تفاوت‌هاي اين قرآن‌ها با يكديگر و با مصحف رسمي زيد ر. ك: جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني 2،ص 196 _ 188.

[20]. البرهان، ج 1، ص 239.

[21]. راميار، محمود: تاريخ قرآن، ص 325، ابن‌عساكر، ج 5، ص 445، مناهل­العرفان، ج 1، ص 395.

[22]. خرمشاهي، بهاءالدين: قرآن پژوهي، نشر شرق، ص 94.

[23]. قرآن پژوهی، ص 95_94.

[24] . معرفت، محمدهادی: مصونيت قرآن از تحريف، ترجمه شهيد محمد شهرابي، انتشارات بوستان كتاب،  ص

[25]. جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني، ص 319-318.

[26]. قرآن‌شناسي، ص 208.

[27]. همان، ص  208و209.

[28]. مصباح يزدي، محمد‌تقی: قرآن شناسي، ص 193.

[29]. شبیه همین استدلال را محمد تقی مصباح یزدی در کتاب قرآن‌شناسی (ص   ) آورده است.

[30]. مصباح یزدی، محمد تقی: قرآن‌شناسی، ص 198- 197.

استدلالهای ضعیف در قرآن

قرآن در موارد متعددي براي اثبات مدعيات خود (و يا توجيه بعضي احکام شرعي) دلايل ضعيفي آورده است و همين مرا به شک مي‌اندازد که مگر ممکن است خدايي عالم و حکيم چنين استدلال‌هاي ضعيفي را بياورد. پيش از اين (در بحث تحدي قرآن و ادعاي عدم وجود تناقض) به دو نمونه اشاره کردم. اينک نمونه‌هاي ديگر:

1. بسياري از كافران و مشركان معتقد بودند كه محمد آيات قرآن را از افرادي ديگر مي‌آموزد و براي مردم بيان مي‌كند. عده‌اي نظرشان به سلمان فارسي بود و عده‌اي ديگر نيز به فردي كه به زبان عبري سخن مي‌گفت، مشكوك شده بودند (و البته طبيعي بودكه عده‌اي نيز قائل به ارتباط پنهاني او با افرادي ديگر بوده باشند). آيه 103 سوره نحل براي رفع اين شك و شبهه مي‌گويد:

و نيك مي‌دانيم كه آنان مي‌گويند: «جز اين نيست كه بشري به او مي‌آموزد» [نه، چنين نيست. زيرا] زبان كسي كه اين نسبت را به او مي‌دهند،‌ غير عربي است [در حالي که]اين [قرآن] به زبان عربي روشن است.

دليلي كه در اين آيه آمده است، نمي‌تواند شك و شبهه مخالفان را رفع كند. زيرا اولاً ممكن است فردي كه زبان مادري‌اش فارسي است، به زبان عربي هم مسلط باشد و هيچ دليل محكم و قاطعي مبني بر اينكه سلمان فارسي (و يا آن فرد عبري‌زبان)، به زبان عربي تسلط نداشت، موجود نيست. ثانياً مي‌توان فرض كرد كه سلمان فارسي (يا فرد ديگري)‌ مضامين خاصي را به زبان دست و پا شكسته به محمد القا مي‌كرد و آنگاه محمد آن مضامين را با زبان فصيح و بليغ خود به مردم ابلاغ مي‌نمود. ثالثاً ـ‌ و مهمتر از همه اينكه ـ در اين آيه به اين نكته مهم توجه نشده است كه مشكل اصلي در «مفهوم» است نه «مصداق». به عبارت ديگر مشكل اصلي در اين است كه عده‌اي گمان مي‌كنند كه محمد اين آيات را از فرد يا افراد ديگري مي‌آموزد نه از فرشته وحي. حال اگر در تشخيص مصداق اشتباه كنند و به فرد يا افراد خاصي مظنون باشند، با اثبات اينكه آن افراد عربي نمي‌دانند و يا اگر مي‌دانند، رابطه‌اي با پيامبر ندارند و پيامبر چيزي از آنها نياموخته است، نمي‌توان مشكل را از ريشه حل كرد. زيرا منكران خواهند گفت كه فرد ديگري به غير از آن كه مورد نظرشان بوده است، آيات قرآن را به محمد مي‌آموزد و چه بسا آن فرد، زبانش عربي باشد و از شعر و شاعري و سخنوري و حكمت و… نيز چيزهايي بداند. ساده‌نگري قرآن در اينجا شگفت مي‌نمايد: عده‌اي از مخالفان پيامبر گمان كرده‌اند كه سلمان فارسي آيات قرآن را به او مي‌آموزد، و حال آيه‌اي نازل مي‌شود كه اثبات كند گمان آنها باطل است و سلمان نمي‌تواند چنين آياتي را به پيامبر بياموزد، آن هم به اين دليل كه زبانش عربي نيست!؟ به اين نكته هرگز توجه نشده است كه حتي اگر دليل آيه كاملاً درست و منطقي باشد ـ كه نيست ـ تنها نتيجه آن اين است كه سلمان (و يا فلان فرد مورد نظر) آيات قرآن را به پيامبر نياموخته است، همين و بس. اما گر عده‌اي ديگر از منكران و مخالفان پيامبر در همان زمان و يا در آينده، به فرد يا افراد ديگري مظنون شوند، آيا با دليلي كه در اين آيه آمده است مي‌توان شك و شبهه آنها را برطرف كرد؟ انتظار من از يك كتاب آسماني ـ كه بنا به فرض بايد تا روز قيامت هدايتگر همه جهانيان باشد ـ اين است كه اگر مي‌خواهد با اقامه دليل و برهان از خود رفع اتهام و شبهه كند، به‌گونه‌اي عميق، ريشه‌اي و كلي استدلال بياورد تا سخنش براي همه جهانيان و تا ابد شنيدني و قابل‌تأمل باشد. آيا دليلي كه در آيه مورد بحث آمده، براي امروزيان هم شنيدني و قابل‌تأمل است؟

2. آية‌ 22 سورة انبياء براي اثبات توحيد اينگونه دليل مي‌آورد:

«لو كان فيهما الهه الا الله لفسدتا» يعني: اگر در زمين و آسمان، خداي ديگري غير از الله وجود داشت، نظام جهان از هم مي‌پاشيد.[اما همين كه مي‌بينيم نظم جهان برقرار است، نتيجه‌ مي‌گيريم كه در زمين و آسمان فقط يك خدا حكومت مي‌كند]

اما اين دليل نقاط ضعفي دارد كه در اينجا به چند مورد اشاره مي‌كنيم:

1-2. مقدمة اول آن (متن آيه) گزاره‌اي شرطي است كه درستي آن قطعي و مسلم نيست. به عبارت ديگر از «وجود خدايي ديگر غير از الله» منطقاً نمي‌توان «فساد و از هم پاشيده شدن نظام جهان» را نتيجه گرفت. ممكن است دو خدا ـ كه بنا به فرض، هر دو داراي صفات كمال از جمله علم، حكمت، عدالت و… هستند ـ با هم سازش و همكاري و هماهنگي داشته باشند و هر دو با هم جهان را اداره كنند و همكاري آنها تا ابد نيز ادامه يابد. هيچ دليلي اقامه نشده است كه محال بودن همكاري ازلي و ابدي دو خدا براي فرمانروايي بر جهان و ادارة امور مخلوقات را نشان دهد. همكاري و همدلي دائمي، حتي بين دو انسان نيز ممكن است برقرار باشد و هرگز به اختلاف و درگيري نينجامد، چه رسد به خداياني كه بنا به فرض، موجوداتي كاملند.[1]

2-2 فرض كنيم گزارة شرطي مذكور درست باشد. اما آيا معناي آن اين است كه اگر دو يا چند خدا وجود داشت، نظام جهان از همان روز اول به هم مي‌ريخت و همه چيز نابود مي‌شد؟ اين معنا مسلماً نادرست است. زيرا به‌راحتي مي‌توان فرض كرد كه دو يا چند خدا، حداقل تا مدتي (هر چند موقت) مي‌توانند با هم توافق، همكاري و هماهنگي داشته باشند و اگر قرار باشد كه نتيجة سلطنت و فرمانروايي خدايان متعدد، به هم خوردن نظم جهان باشد، چنين نتيجه‌اي مدت زماني طول مي‌كشد تا حادث شود. اگر اين را بپذيريم، آنگاه بايد در برابر اين ادعاي خصم كه: «شايد آن زمان هنوز فرا نرسيده باشد» سكوت اختيار كنيم. به عبارت ديگر، مخالفان با قبول درستي گزارة شرطي مورد بحث مي‌گويند: مي‌توان فرض كرد كه چند خدا بر جهان فرمانروايي مي‌كنند و به همين دليل نيز روزي نظام جهان درهم ريخته و همه چيز نابود مي‌شود، اما آن زمان هنوز نرسيده است. در اين صورت دليل قرآن با نقد سهمگيني مواجه مي‌شود. براي حل مشكل ابتدا بايد عمر دقيق كهكشان‌ها (يعني فاصلة زماني بين نقطة پيدايش جهان مادي تا اين زمان) را با ادله و شواهد و قرائن محكم و خدشه‌ناپذير علمي پيدا كنيم. سپس نشان دهيم كه آستانة زماني تحمل خدايان متعدد براي همكاري و هماهنگي با هم (در ادارة امور جهان)، كمتر از عمر كنوني جهان مادي است. به عبارت ديگر بايد نشان دهيم كه اگر چند خدا در ادارة جهان آفرينش با هم شراكت و همكاري مي‌كردند، تاكنون ناهماهنگي و اختلاف و درگيري، و در نتيجه: از هم پاشيدن نظم جهان رخ داده بود. آيا معتقدان و پيروان قرآن مي‌توانند از عهدة اين كار برآيند؟

  3ـ2. تحقيقات و مشاهدات علمي دانشمندان نشان مي‌دهد كه نظم كنوني جهان در حال از بين رفتن است و حركت جهان به سوي بي‌نظمي سرانجام موجب نابودي همة كرات آسماني خواهد شد. بنابراين در استدلال مورد بحث ـ كه به شكل قياس استثنايي اقامه شده است ـ راهي براي نفي تالي نداريم تا بتوانيم نفي مقدم و در نتيجه واحد بودن خدا را نتيجه بگيريم. به عبارت ديگر دليل قرآن ـ با صرفنظر از اشكالات گذشته ـ زماني منطقي است كه بتوانيم وجود نظمي ثابت در كل جهان هستي را اثبات كنيم. در حالي كه نه تنها اثبات وجود چنين نظمي ممكن نيست، بلكه شواهد و قرائن فراواني آن را نقض مي‌كند و اتفاقاً از بين رفتن تدريجي نظم كنوني (بنا به منطق خود قرآن) حداقل مي‌تواند تأييدي بر چند‌خدايي باشد؟!

َ   به دلایلی که در بالا آمد، برهان توحید مذکور در آیه قابل دفاع نیست. اما عده‌ای از مدافعان قرآن سعی کرده‌اند تا تقریر دقیق‌تری از این برهان ارائه دهند. تقریر آنها چنین است:

بی تردید هر یک از موجودات عالم شخصیتی مستقل از دیگر موجودات دارد.]اما[ در عین حال همه آنها با یکدیگر مرتبطند، به طوری که هیچ یک از آنها به تنهایی و جدای از دیگران قابل دوام نیست. پس وجود این عالم در گذشته و حال و ادامه آن در آینده مشروط به نوعی هماهنگی بین اجزای آن (تک تک موجودات) می باشد. به عبارت دیگر، گرچه هر یک از موجودات شخصیتی مستقل از دیگر موجودات دارد، ولی همه آنها تحت نظام واحدی قرار دارند و بدون وحدت نظام از بین می رود و در نتیجه موجودات (عالم) فاسد می شوند. از طرفی خدا در توحید اسلامی ، یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی هایش را تأمین می کند، زیرا توحید تنها در خالقیت نیست، بلکه توحید در ربوبیت نیز لازم است. حال اگر فرض کنیم انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب، غذا، هوا و …. را خدای دیگری تامین نماید، فرض نامعقولی بوده و اساساً خدا را فرض نکرده ایم ، چون خدا یعنی کسی که موجود ] را خلق[ و تمام نیازمندی های آن را تامین کند.

اگر فرض کنیم هر موجود و نظامی خدای مستقل داشته و ارتباطی با سایر موجودات نداشته  باشد، عالم فاسد شده و دوام نمی آورد، چون موجودات به یکدیگر احتیاج دارند و نمی توانند بدون رفع نیاز هر یک به واسطه سایر موجودات باقی بمانند. پس این وحدت نظام که در این عالم حکم فرماست . همه می توانند آن را درک کنند، حاکی از آن است که کسی که این جهان در اختیار اوست ، واحد است که همه اینها را به هم مربوط می کند و اگر واحد نبود، عالم فاسد می شد….

نظام حاکم بر جهان، نظام همبستگی و تاثیر و تأثر است. اگر چه هر پدیده ای برای خود نظام مستقلی دارد، ولی به روشنی می بینیم که نظامی کلی تر بر همه آنها حاکم است. حال اگر فرض کنیم که این عالم از قسمت هایی تشکیل شده که هر کدام خدایی دارد، لازمه اش عدم دوام عالم است، چون اگر نیازمندی های هر نظامی را نظام دیگری تأمین کند، خدایی در کار نخواهد بود، چرا که ] در چنین فرض[ خلق بدست یکی و تدبیر به دست دیگری است، در حالی که خدا کسی است که خلق، تدبیر و رفع همه نیازمندی های موجود را به عهده دارد.[2]

برای روشن‌تر شدن ساختار این استدلال مجبورم خلاصه‌ای از آن بدست دهم:

1.  همه موجودات عالم هستی با یکدیگر هماهنگ و مرتبطند و به هم نیاز دارند، به‌طوری که هیچ‌یک از آنها به‌تنهایی و جدای از دیگران قابل دوام نیست. به عبارت دیگر همه موجودات جهان تحت یک نظام واحد قرار دارند و بدون این وحدت نظام قابل دوام نیستند و به زبان قرآن فاسد می‌شوند.

2.  بنابراین وجود جهان در گذشته و حال، و به عبارتی دیگر دوام آوردن و فاسد نشدن آن نشان از حفظ وحدت نظام آن دارد.

3.  مدعای آیه این است که اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات، یا به عبارتی دیگر «وحدت نظام جهان» از بین می‌رود، چرا که مطابق جهان‌بینی توحیدی اسلام، خدا یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی‌هایش را تأمین کند. بنابراین اگر(به عنوان مثال) فرض کنیم که انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب، هوا، غذا  و … را خدایی دیگر تامین نماید، اساساً خدا را فرض نکرده‌ایم. به عبارت دیگر چنین فرضی خلاف تعریف اسلام (قرآن) از مفهوم خداست.

نتیجه مقدمات فوق این است که همه جهان هستی توسط یک خدا اراده می‌شده و می‌شود.

اما این تقریر نیز خالی از اشکال نیست. در مورد مقدمه 1 (که مقدمه اصلی و سنگ بنای این استدلال است) دو نکته را می‌توان طرح کرد: اول اینکه گزاره‌هایی همچون «همه موجودات جهان با هم مرتبطند و به هم نیاز دارند» و یا «همه موجودات جهان تحت نظام واحدی قرار دارند» به هیچ وجه اثبات نشده و اصولاً قابل اثبات هم نیستند. بنابراین استفاده از این گزاره‌ها به عنوان مقدمات یک برهان عقلی خلاف قواعد منطق است و همین خطای منطقی کل ساختار این استدلال را مخدوش کرده است. کاملاً می‌توان فرض کرد که در جهان هستی مجموعه‌هایی منظم و مستقل و جدا از هم وجود دارند که هرکدام توسط یک خدا خلق و اداره می‌شوند. دوم اینکه گزاره «بدون این وحدت نظام، موجودات عالم دوام نمی‌آورند و فاسد می‌شوند» نیز نادرست است. چرا که آنچه ضامن حفظ و بقای یک موجود است، رفع نیازهای آن توسط موجود یا موجودات دیگر است و این به هیچ وجه مستلزم آن نیست که همه موجودات جهان هستی  تحت یک نظام واحد قرار داشته باشند و یا توسط یک خدا اداره شوند. مهم این است که هر موجودی در هر مجموعه‌ای که قرار دارد، ارتباطش با اعضای دیگر حفظ و نیازمندی‌هایش توسط  آنها تأمین شود. بنابراین اگر فرض کنیم که جهان هستی از مجموعه‌های منظم و در عین حال جدا از هم و بی‌ارتباط با یکدیگر تشکیل شده است، و هر کدام از آن نظام‌ها مخلوق خدایی جداگانه است، محذور عقلی (از آن حیث که در این استدلال آمده است) پیش نمی‌آید و دوام و بقای موجودات هم تضمین می‌شود. چرا که موجودات هر مجموعه فقط به اعضای دیگر همان مجموعه نیازمند هستند و کل هر مجموعه نیز توسط خدایی جداگانه خلق و اداره می‌شود. با توضیحاتی که آمد، نادرستی مقدمه شماره 2 نیز آشکار می‌شود. به عبارت دیگر معلوم می‌شود که وجود و دوام جهان تا زمان حال، منطقاً نشان‌دهنده «وحدت نظام عالم از گذشته تاکنون» نیست.

اکنون فرض کنیم که همه موجودات جهان هستی به هم نیازمند هستند و به عبارت دیگر همه عالم تحت یک نظام واحد قرار دارد. مطابق مقدمه شماره 3 اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات، یا به عبارتی دیگر «وحدت نظام جهان» از بین می‌رود. آیا این مقدمه درست است؟ به نظر من پاسخ منفی است، چرا که وجود چند خدا با وحدت نظام جهان منطقاً ناسازگار نیست. می‌توان فرض کرد که نظام واحد جهان توسط چند خدا و با همکاری و هماهنگی همدیگر اداره می‌شود. در متن این استدلال، برای رد این احتمال گفته شده است که: «اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات یا به عبارتی دیگر وحدت نظام جهان از بین می‌رود، چرا که مطابق جهان‌بینی توحیدی اسلام، خدا یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی‌هایش را تأمین کند. بنابراین اگر (به عنوان مثال) فرض کنیم که انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب و هوا و غذا و …. را خدایی دیگر تأمین نماید، اساساً خدا را فرض نکرده‌ایم»، به عبارت دیگر چنین احتمالی به معنای این است که «خلق به دست یکی و تدبیر به دست دیگری باشد» و این با تعریف اسلام (قرآن) از مفهوم خدا نمی‌خواند.

در اینجا دو نکته قابل طرح است:

1. فرض بر این است که فعلاً فقط «خالق داشتن جهان» اثبات شده و اکنون می‌خواهیم اثبات کنیم که جهان هستی فقط یک خالق دارد و نه چند خالق. به عبارت دیگر به لحاظ علمی و منطقی در جایگاهی هستیم که هنوز هیچ‌یک از اوصاف خالق (یا خالق‌های) جهان اثبات نشده و ما می‌خواهیم ابتدا «یکی بودن» آن را اثبات کنیم و بعد از این مرحله است که نوبت به صفات دیگر می‌رسد. در چنین جایگاهی چگونه می‌توان از «توحید اسلامی» سخن گفت؟ چه دلیلی وجود دارد که ما در این بحث و در جایگاهی که قرار داریم، فقط و فقط باید از خدایی سخن بگوییم که هم موجود را خلق و هم آن را تدبیر می‌کند؟ در جایگاهی که ما به لحاظ منطقی (در این بحث) قرار داریم، می‌توان فرض کرد که خلق موجودات به دست یک خدا و رفع نیازهای آنها نیز توسط خدایی دیگر صورت بگیرد، مگر اینکه از پیش و با دلایل عقلی محکم و خدشه‌ناپذیر اثبات شده باشد که از مفهوم «خدا» فقط و فقط یک تصور می‌توان داشت و آن هم همان است که در «توحید اسلامی» آمده است .

2. حتی اگر فرض کنیم که از خدا فقط یک تعریف و تصویر می‌توان داشت و آن اینکه : «خدا یعنی کسی که هم موجودات را خلق می‌کند و هم نیازمندی‌هایشان را تأمین می‌نماید» ، تنها در صورتی می‌توان یکی بودن این خدا را اثبات کرد که پیش از آن»وحدت نظام جهان» اثبات شده باشد. در حالی که همان‌طور که پیش از این (در نقد مقدمه 1) گفتم، این مدعا نه اثبات شده و نه اثبات‌شدنی است. بنابراین می‌توان فرض کرد که مجموعه‌های منظم جداگانه و بی‌ارتباط  با هم وجود دارند و هرکدام از آن نظام‌های متفاوت توسط خدایی خلق و تدبیر می‌شوند. چنین فرضی با مفهوم خدا در توحید اسلامی هم سازگار است .

در مورد مقدمه شماره 2 یک نکته دیگر قابل ذکر است. مطابق این مقدمه: وجود جهان در گذشته و حال نشان از حفظ و پایداری «وحدت نظام حاکم بر آن» دارد. به عبارت دیگر، اینکه جهان هستی هنوز نابود نشده، نشانه حفظ «وحدت نظام حاکم بر آن» قلمداد شده است و این یعنی نادیده گرفتن یک نکته بسیار مهم. توضیح اینکه جهان (حداقل در آن محدوده‌ای که بشر توانسته نسبت به آن علم و آگاهی پیدا کند) رو به فساد و نابودی است. خورشید در حال خاموش شدن است و خاموشی خورشید، حیات موجودات کره زمین را به نابودی می‌کشاند و حتی منظومه شمسی را از بین می‌برد. بسیاری از سیارات، منظومه‌ها و کهکشان‌ها در حال از هم پاشیده شدن و نابودی‌اند. حداقل ظواهر نشان می‌دهند که جهان مادی (نظام کهکشان‌ها) رو به فساد و نابودی است. از کجا معلوم که در آینده‌ای دور یا نزدیک، همه جهان مادی متلاشی نخواهد شد؟ به عبارت دیگر حتی اگر فرض کنیم که حفظ و پایداری جهان در گروی وحدت نظام حاکم بر آن است، حرکت جهان به سوی فساد و نابودی نشان می‌دهد که آن شرط برقرار نبوده و نیست. اینکه جهان هستی هنوز وجود دارد و به کلی نابود نشده است، منطقاً حاکی از این نیست که یک نظام واحد و ثابت بر آن حاکم بوده و هست. چرا که به هر حال اگر قرار باشد جهان در اثر وجود دو یا چند خدا و به هم خوردن وحدت نظام رو به فساد و نابودی برود، این امر مدت زمانی _ که اندازه آن به طور دقیق قابل محاسبه نیست _ طول می‌کشد. حال از کجا معلوم که آن مدت زمان، کمتر از عمر کنونی جهان است؟ چگونه می‌توان با قاطعیت گفت که اگر وحدت نظام جهان از بین رفته بود، جهان تاکنون به کلی نابود شده بود؟ می‌توان احتمال داد که زمان مورد نیاز برای فساد کامل جهان هنوز به سر نیامده است و این احتمال کاملاً معقول و منطقی، ارزش و اعتباری برای مقدمه 2 باقی نمی‌گذارد.

هنوز یک نکته دیگر تذکار می‌طلبد. من در نقد مقدمه 1 گفتم که گزاره‌هایی مثل «همه موجودات جهان به هم نیاز دارند و با هم مرتبطند» نه اثبات شده و نه قابل اثباتند. ممکن است بگویید با توسل به قانون عقلی و فلسفی «علیت» می‌توان ادعا کرد که همه موجودات جهان (ممکنات) با هم رابطه علی و معلولی دارند و روی هم رفته زنجیره  به هم پیوسته‌ای از علت‌ها و معلول‌ها را بوجود می‌آورند که به یک علت العلل ختم می‌شود. اما توسل به قانون علیت نیز مشکلی را حل نمی‌کند، چرا که اولاً خود این قانون با هیچ دلیل محکم و قاطعی اثبات نشده و فقط یک پیش‌فرض است. ثانیاً حتی اگر این قانون صحیح باشد، باز هم می‌توان فرض کرد که جهان هستی از مجموعه‌های مستقل و بی‌ارتباط با یکدیگر تشکیل شده و اعضای هر مجموعه با هم رابطه علی و معلولی دارند و زنجیره علت‌ها و معلول‌ها در هر مجموعه به طور جداگانه و بی‌ارتباط با مجموعه‌های دیگر به یک «علت العلل» می‌رسد. اما اینکه آیا می‌توان برای هر مجموعه یک علت‌العلل جداگانه فرض کرد و یا اینکه همه مجموعه‌ها به یک علت‌العلل ختم می‌شوند و به عبارت دیگر اینکه در جهان هستی فقط یک علت‌العلل وجود دارد یا اینکه می‌توان وجود چند علت‌العلل را فرض کرد، ربطی به مقدمه 1 ندارد، چرا که در این مقدمه سخن از یک نظم واحد جهانی می‌رود و وجود مجموعه‌های جداگانه و بی‌ارتباط با هم نفی می‌شود و این مدعایی است که حتی با توسل به قانون فلسفی «علیت» قابل اثبات نیست. ناگفته نگذارم که با استفاده از قانون علیت و بعضی قواعد فلسفی دیگر (در فلسفه اسلامی) می‌توان دلایلی محکم برای اثبات وحدت واجب‌الوجود اقامه کرد. به عبارت دیگر با تجزیه و تحلیل‌های فلسفی می‌توان نشان داد که «علت العلل» واجب‌الوجود است و تصور دو یا چند واجب‌الوجود به تناقض‌های عقلی و منطقی می‌انجامد و بدین ترتیب علت‌العلل موجودات جهان هستی _ که همان واجب‌الوجود است _ نمی‌تواند متعدد باشد. اما در اینجا دو نکته مهم را نباید فراموش کنیم: نکته اول این است که استدلال فلسفی مذکور (صرف‌نظر از صحت و استحکام و یا ضعف و نادرستی آن) دلیل عقلی مستقلی است که ربطی به استدلال مذکور در آیه مورد بحث ندارد و همه سخن من در اینجا این است که استدلال آیه بر یکی بودن الله  نادرست و ضعیف است، نه اینکه هیچ دلیلی بر توحید نمی‌توان اقامه کرد. دوم اینکه حتی اگر با دلایل عقلی و فلسفی مستقل بتوان وجود و وحدت «علت العلل» و یا «واجب الوجود» را اثبات کرد، باید به این سئوال مهم و سرنوشت‌ساز پاسخ گفت که: «معادله واجب‌الوجود یا علت‌العلل مساوی است با همان الله که در قرآن آمده، از کجا اثبات می‌شود؟» ادعای قرآن این است که » الله یکی است» و ادعای فلسفه این است که «علت‌العلل و یا واجب‌الوجود یکی است». اما آیا «علت‌العلل یا واجب‌الوجود» همان «الله» است؟ این، پرسشی عظیم و مهیب است که پاسخی با پشتوانه‌های عقلی و فلسفی محکم می‌طلبد.

در آخر این بحث بد نیست به نکته­ای اشاره کنم و آن اینکه عده­ای از مفسرانِ قرآن مفاد برهانِ مذکور در آیه را منطبق بر برهان تمانع می­دانند. این تفسیر به دلیلی که در ذیل می­آید (و من آن را می­پذیرم) با مضمون آیه سازگار نیست:

طبق این تفسیر اگر دو خدا وجود داشته باشد، عالم تحقق پیدا نمی­کند، در حالی که طبق آیه­ی شریفه اگر دو خدا وجود داشته باشد، عالم فاسد می­شود و آشکار است که «موجود شدنِ» عالم غیر از «فاسد شدنِ» آن است. فاسد شدن در جایی است که چیزی موجود باشد و بعد فاسد شود، نه اینکه اساساً موجود نشود.

خلاصه اینکه نتیجه­ی برهان تمانع این است که اگر خدایان متعدد می­بودند، اصلاً عالم بوجود نمی­آمد، نه اینکه فاسد می­شد، در صورتی که آیه کریمه فساد عالم را مطرح می­کند که بعد از بوجود آمدن است. پس می­توان گفت که … مفاد برهانی که آیه بیان می­کند، غیر از برهان تمانع است[3]

مطلبی که آمد کاملاً صحیح است و نشان می­دهد که برهانِ مذکور در آیه چیزی غیر از برهانِ تمانع در فلسفه­ اسلامی است. اما در اینجا مشکلی جدید برای آیه­ مورد بحث پیش می­آید و آن اینکه مضمون آن با قواعد فلسفی در تناقض می­افتد. توضیح اینکه همانطور که در مطلبِ فوق آمده است، مطابقِ مضمون آیه «موجود شدن جهانِ واحد از دو علت تامه» محال نیست، در حالی که مطابق قواعد فلسفی و برهان تمانع چنین چیزی محال است. در اینجا با تناقضی مواجه هستیم که برای حل آن چاره­ای جز پذیرش یک طرف و رد طرف دیگر نداریم. حال آیا می­توان برای نجات آیه، قاعده­ فلسفیِ «از دو علتِ تامه یک معلولِ واحد بوجود نمی­آید» را قربانی کرد؟ چگونه؟

3.آيات 37 تا 40 سوره انسان براي اثبات قدرت خدا در زنده كردن مردگان اينچنين دليل مي‌آورد:

آيا او (انسان)‌ نطفه‌اي از مني كه در رحم ريخته مي‌شود نبود؟ سپس بصورت خون بسته درآمد و خداوند او را آفريد و موزون ساخت؛ و از او دو زوج مرد و زن آفريد؛ آيا چنين كسي قادر نيست كه مردگان را [در روز قيامت، دوباره] زنده كند؟

در آيه 5 سوره حج نيز چنين مي‌خوانيم:

اي مردم، اگر از [زنده شدن مردگان در] روز رستاخيز در شك [و ترديد] هستيد [و فكر مي‌كنيد چنين امري از عهده ما برنمي‌آيد] پس [بدانيد كه] ما شما را از خاك و سپس از نطفه و… آفريده‌ايم…

در اين آيات، خداي محمد براي اينكه توانايي خود بر زنده كردن مجدد مردگان در قيامت را اثبات كند، مراحل مختلف خلقت انسان را به او يادآوري مي‌كند و بعد با طرح يك سؤال در قالب استفهام انكاري، نتيجه‌گيري را به عهده مخاطب مي‌گذارد. اما اين كافي نيست. زيرا اگر زنده شدن مجدد مردگان را محال عقلي بدانيم، آنگاه ديگر خداي قادر مطلق هم از عهده اين كار برنمي‌آيد و اگر محال ندانيم و معتقد باشيم كه خدا قادر مطلق نيست و نمي‌تواند مردگان را زنده كند، آنگاه براي اثبات قدرت خدا بر چنين كاري بايد چاره‌اي ديگر بينديشيم. زيرا اينكه خدا آدمي را طي مراحل مختلف آفريده است، منطقاً نتيجه نمي‌دهد كه پس از مردن انسان و پوسيده ‌شدنش در زير خروارها خاك، دوباره مي‌تواند از همان ذرات تجزيه شده، همان انسان اولي با همان خصوصيات جسمي، روحي و رواني را خلق كند و همان خاطرات را برگرداند. توجه كنيد كه خلقت اوليه انسان با خلقت دوباره او پس از پوسيده شدن در خاك، دو امر كاملاً جداگانه‌اند و زمين تا آسمان با هم فرق دارند. اشتباه نشود، من نمي‌گويم خدا قادر نيست انسان‌ها را دوباره زنده كند. مي‌گويم دليلي كه در آيات مورد بحث براي اثبات توانايي خدا بر زنده كردن مجدد مردگان آمده است، با قواعد منطق نمي‌خواند. براي اثبات امكان معاد، ابتدا بايد ثابت كنيم كه زنده شدن مردگان ـ خصوصاً پس از پوسيده شدن در زير خاك و متلاشي شدن اجزا و ذرات بدن ـ امري محال نيست (و در اين مرحله، شبهه آکل و ماکول ابن کمونه بايد به نحوي محکم و دقيق حل شود) و بعد قدرت مطلق خدا (در انجام همة امور ممكن) را با دلايل عقلي محكم اثبات كنيم. كسي كه خدا را قادر مطلق نداند و يا معتقد به محال بودن احياي مجدد مردگان باشد، با يادآوري او نسبت به اين نكته كه خدا او را از نطفه‌اي كه در رحم ريخته مي‌شود، آفريده است، نمي‌توان وجوب يا امكان معاد را برايش ثابت كرد. زيرا اگر دو فعلx  و y از يك سنخ نباشند، با اثبات اينكه فاعلA  قادر به انجام فعل x  است، اثبات نمي‌شود كه همين فاعل، قادر به انجام فعل y هم هست. به عنوان مثال با قبول اين مطلب كه فلان مهندس، كامپيوتري را ساخته است، ثابت نمي‌شود كه اگر اين كامپيوتر را در كوره بسوزانيم و فقط خاكسترش باقي بماند، هم او مي‌تواند از ذرات باقيمانده كامپيوتر دوباره همان كامپيوتر قبلي را بسازد. البته اگر بخواهيم دقيق‌تر باشيم، بايد بگوييم مادام كه پاي قدرت مطلقه در ميان نباشد، قدرت بر انجام هيچ فعلي منطقاً قدرت بر انجام هيچ فعل ديگري را ـ حتي اگر هم سنخ با فعل اول باشد ـ اثبات نمي‌كند.

با توضيحاتي كه آمد، دليل دومي كه در بسياري از آيات قرآن براي اثبات قدرت خدا بر زنده كردن مجدد مردگان آمده است،‌ مورد خدشه قرار مي‌گيرد. در سراسر قرآن دهها بار گفته شده است كه خداوند زمين خشكيده و مرده را با بارش باران دوباره زنده و بارور مي‌كند، تا خواننده نتيجه بگيرد كه همين خداوند مي‌تواند در روز قيامت، مردگان را نيز دوباره زنده كند.[4] در حالي كه اولاً روييدن درختان و گياهان از زمين، مصداق زنده شدن مرده نيست. اگر در خاك بذر گياهان و درختان وجود داشته باشد، بارش باران (به علاوه شرايط ديگر مانند مناسب بودن نوع خاك) مي‌تواند موجب رويش بذر شود و اگر بذري در خاك وجود نداشته باشد، ميليون‌ها سال بارش باران هم نمي‌تواند موجب رويش گياهان و درختان شود. به عبارت ديگر خاكي كه گياه و درخت در آن نروييده است، خاك مرده نيست ـ و اصلاً مرده بودن خاك چه معناي حقيقي و معقولي مي‌تواند داشته باشد؟ ـ و زماني كه دانه‌هاي درون آن در اثر بارش باران و فراهم آمدن شرايط ديگر جوانه مي‌زند، به معناي واقعي كلمه زنده نشده است. خاك، همان خاك است ـ بدون اينكه ماهيت آن تغيير كرده باشد ـ و فقط گياهان و درختاني در آن روييده‌اند. آري مجازاً مي‌توان گفت كه خاك، مرده بود و حالا زنده شده است. اما از مجاز تا حقيقت فاصله‌اي است ناپيمودني. ثانياً فرض كنيم در اينجا بارش باران موجب زنده شدن خاك شده است. آيا اين  اثبات مي‌كند كه زنده شدن مردگان در قيامت، امري است ممكن؟ و ثالثاً آيا اگر ممكن بودن معاد ثابت شد، قدرت خدا بر زنده كردن زمين مرده، نشان‌دهنده قدرت او بر معاد هم هست؟ به هيچ وجه.

4. ارزش‌هاي اخلاقي از كجا آمده‌اند و چرا ما آدميان بايد به آنها ملتزم باشيم؟ اين سؤال تاكنون پاسخي نهايي و قطعي نيافته است و نظريه‌پردازي در مورد آنچه مي‌تواند پشتوانة اخلاق قرار گيرد، همچنان ادامه دارد. اما به هر حال ارزش ذاتي صداقت، امانت‌داري، تواضع، مهرباني، احترام به حق و حقوق ديگران، خوش‌خلقي و… غيرقابل انكار است و هيچ‌كس در بد بودن دروغ، خيانت، تكبر، خشونت و… شك نمي‌كند. بنا به دلايل فلسفي و معرفت شناختي، هرگونه تلاش براي اثبات عقلي حسن و قبح افعال محكوم به شكست خواهد بود. لذا مربيان و معلمان اخلاق نيز بايد به ارزش ذاتي اين امور و رابطة آنها با فطرت و كرامت ذاتي انسان و تأثيرات مثبت آنها در زندگي دنيايي و آخرتي او تأكيد كنند. اكنون ببينيم قرآن در اين مورد چگونه عمل مي‌كند. در اينجا به سه مورد از نهي‌هاي قرآني اشاره مي‌كنيم:

1-4آية 11 سورة‌ حجرات، مؤمنان را از تمسخر ديگران نهي مي‌كند:

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! نبايد گروهي از مردان شما گروه ديگر را مسخره كنند، شايد آنها از اينها ]شما[ بهتر باشند؟ و نه زناني، زنان ديگر را، شايد آنان بهتر از اينان باشند…

طبق اين آيه، ما به اين دليل نبايد كسي را مسخره كنيم كه ممكن است او از ما بهتر باشد!؟ اما آيا صرف وجود يك احتمال ـ كه ممكن است مسخره شونده بهتر از مسخره كننده باشد ـ مي‌تواند پشتوانه‌اي محكم براي احترام به شخصيت ديگران و اجتناب از تمسخر آنها باشد؟ آيا اگر معلوم شود كه فردي از ما بهتر نيست، آنگاه مي‌توان او را مسخره كرد؟ پاسخ مسلماً منفي است. به جاي اين توجيهات ضعيف، بايد به انسان‌ها آموخت كه احترام به شخصيت و كرامت ذاتي آدميان و رعايت حق و حقوق مردم، مقتضاي انسانيت انسان است و همين ارزش‌هاست كه انسان را از حيوان جدا مي‌كند. انسان‌ها بايد بياموزند كه تمسخر ديگران اولاً نوعي ظلم است و ثانياً دون شأن انسان‌هاي باشخصيت و باوقار (و اضافه كنيد: با ايمان) است. اگر آدمي چنين بينديشد و اينگونه تربيت شود، ديگر براي او فرقي نمي‌كند كه كسي از او بهتر هست يا نيست؛ چنين كسي هرگز ديگران را تمسخر نمي‌كند.

2-4. آية 108 سورة انعام از مؤمنان خواسته است كه به مشركان (و يا خدايان آنها) ناسزا نگويند:

به ]معبود[ كساني كه غير خدا را مي‌خوانند دشنام ندهيد، ]تا[ مبادا آنها ]نيز[ از روي جهل، خدا را دشنام دهند…

طبق اين آيه، دشنام دادن به مشركان (و يا خدايان آنها) به اين دليل ممنوع است كه ممكن است آنها نيز به خدا (و يا مؤمنان) دشنام دهند!؟ اما اگر قرآن مي‌گفت كه به مشركان و يا هر كس كه با او دشمني داريد، دشنام ندهيد، زيرا اين عمل اولاً با منش انسان‌هاي خوب و با شخصيت ناسازگار است و ثانياً نوعي ظلم محسوب مي‌شود، شايد كمي معقول‌تر مي‌نمود. فلسفه‌‌اي كه قرآن براي نهي از دشنام دادن به ديگران مطرح كرده، مانند اين است كه بگوييم: به ناموس ديگران تجاوز نكنيد، چون ممكن است آنها نيز به ناموس شما تجاوز كنند! حقوق ديگران را پايمال نكنيد چون ممكن است ديگران نيز حقوق شما را پايمال كنند! اشتباه نشود، آيه مورد بحث به هيچ وجه مصداق قاعده طلایی اخلاق که مي‌گويد: هرچه را بر خود مي‌پسندي، بر ديگران نيز بپسند، و هرچه را بر خود نمي‌پسندي، بر ديگران نيز مپسند، نيست. مطابق اين اصل، ما بايد ديگران را مانند خود دوست بداريم و با آنها بگونه‌اي رفتار کنيم که دوست داريم ديگران نيز با ما همانگونه رفتار کنند. به عبارت ديگر، مبناي اين قاعده طلايي اخلاق اين است که ما بايد تکبر و خودخواهي و خود‌پرستي را کنار بگذاريم و خود را تافته جدا‌بافته‌اي از ديگران ندانيم. در چنين حالتي، ما هرگز به کسي توهين نمي‌کنيم حتي اگر بدانيم که او در عمل نمي‌تواند (ويا نمي‌خواهد) پاسخ توهين ما را بدهد. اما آيه قرآن مي‌گويد: به آنها ناسزا نگوييد تا مبادا آنها نيز به شما يا خدايتان ناسزا گويند، و فرق بين اين دو آشکار است.

3-4. آية 37 سورة اسراء از راه رفتن بر روي زمين با نخوت (و تكبر و خودپسندي) نهي مي‌كند:

و در ]روي[ زمين به نخوت گام برمدار، چرا كه هرگز نمي‌تواني زمين را بشكافي و در بلندي نمي‌تواني به كوه‌ها برسي.

از نظر قرآن، من نبايد با غرور و خودخواهي و خودپسندي بر روي زمين گام بردارم، چون نمي‌توانم زمين را بشكافم و قدّم به بلندي كوه نيست! يعني من در برابر طبيعت ضعيفم، پس نبايد به خود مغرور شوم! سستي چنين پشتوانه‌اي (براي نهي از تكبر) آشكار است. اولاً «بايد» از «هست» برنمي‌خيزد، ثانياً من شايد نتوانم با دستانم زمين را بشكافم، اما با اتكا به نيروي عقل و علم و دانش خود مي‌توانم بمبي بسازم كه نه تنها زمين را مي‌شكافد، بلكه آن را دود مي‌كند. مي‌توانم بر بسياري از مشكلاتي كه طبيعت براي من مي‌سازد، غلبه كنم. مي‌توانم هزاران كار انجام دهم كه شكافتن زمين در برابر آنها هيچ است. بلندي قدّ من به كوه نمي‌رسد، اما بلندي انديشه‌ام آسمان‌ها را به تسخيرم درآورده است و… حال آيا با اين اوصاف باز هم مي‌توان گفت كه ضعف جسماني و كوتاهي قدّ من مي‌تواند انگيزه‌اي محكم و منطقي براي تواضع و فروتني و دوري از تكبر و خودخواهي شود؟ چرا به جاي اين توجيهات ضعيف، از قبح ذاتي تكبر و حسن ذاتي تواضع سخن نگوييم؟ چرا نگوييم كه تكبر و خودخواهي منشأ كينه‌ها و دشمني‌ها، و تواضع موجب گسترش صلح و صفا و ايجاد محيطي شاد و صميمي براي زندگي آدميان مي‌شود؟

 5  .آيه 258 سوره بقره، مناظره بين ابراهيم و پادشاه وقت را مي‌آورد. پادشاه، خود را خدا مي‌دانست و ابراهيم مي‌خواست به او ثابت كند كه خداي حقيقي كسي ديگر است نه او:

آيا آن كس را كه خدا به او پادشاهي داده بود نديدي كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه مي‌كرد؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگار من زنده مي‌كند و مي‌ميراند. پادشاه گفت: من نيز زنده مي‌كنم و مي‌ميرانم. ابراهيم گفت: خدا [ي من] خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، تو [اگر راست مي‌گويي] آن را از مغرب برآور. آن كافر حيران شد…

در اين مناظره هر دو طرف (ابراهيم و پادشاه) ضعيف عمل مي‌كنند. وقتي پادشاه در پاسخ به اين سخن ابراهيم كه: «خداي من زنده مي‌كند و مي‌ميراند» مدعي مي‌شود كه: «من هم زنده مي‌كنم و مي‌ميرانم»، ابراهيم مي‌تواند به او بگويد: اگر راست مي‌گويي فلان مرده را زنده كن! در اين صورت پادشاه زودتر مبهوت؟! مي‌شود. ولي گويي ابراهيم واقعاً باورش مي‌شود كه پادشاه هم مي‌تواند مرده‌ها را زنده كند و براي همين به مرحله بعد مي‌رود و مي‌گويد: خداي من خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، تو اگر راست مي‌گويي آن را از مغرب برآور. فرض كنيم پادشاه در پاسخ به ابراهيم مدعي مي‌شد كه: اين من هستم كه خورشيد را از مشرق برمي‌آورم، و بعد به ابراهيم مي‌گفت: تو اگر راست مي‌گويي به خدايت بگو كه آن را از مغرب برآورد. در اين صورت ابراهيم چه مي‌توانست بگويد؟ در همان ابتدا وقتي ابراهيم مي‌گويد: خداي من زنده مي‌كند و مي‌ميراند، پادشاه مي‌تواند بگويد: تو از كدام خدا سخن مي‌گويي و چگونه ثابت مي‌كني كه مرگ آدميان به دست خداي توست و چگونه ثابت مي‌كني كه خداي تو مي‌تواند مرده را زنده كند؟ آنچه ما مي‌بينيم، مردن آدميان ـ آن هم در اثر عوامل طبيعي و حوادث ـ است. اما زنده شدن مرده را نديده‌ايم و اگر هم ببينيم معلوم نمي‌شود كه آيا اراده خداي تو موجب زنده شدن او گرديده است يا عوامل طبيعي ناشناخته. همينطور وقتي ابراهيم مي‌گويد: خداي من خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، پادشاه مي‌تواند بگويد: اولاً خورشيد ثابت است و حركت زمين به دور خورشيد باعث مي‌شود كه ما گمان كنيم خورشيد هر روز صبح از مشرق بالا مي‌آيد. ثانياً از كجا معلوم اراده خداي تو ـ‌ كه اصلاً وجود و عدمش براي ما مسلم نيست ـ‌ عامل اين پديده است؟ ثالثاً اگر ما براي كسب اطمينان و يقين قلبي از خداي تو بخواهيم كه براي يكبار و به انگيزه اثبات خدايي خودش، خورشيد را از مغرب برآورد، آيا به اين درخواست ما پاسخ مثبت مي‌دهد؟ چرا من براي اثبات خدايي خودم بايد چنين کاري بکنم، ولي حق نداشته باشم که از خداي تو چنين در خواستي کنم تا خدايي‌اش برايم ثابت شود؟ به هر حال اين مناظره با معيارهاي منطقي و فلسفي عصر حاضر و در نظر كسي كه با انديشه‌هاي هيوم، كانت، راسل، ويتگنشتاين و… آشناست، ارزش علمي چنداني ندارد.

 

 6.  آيه 282 سوره بقره ابتدا توصيه مي‌كند كه وقتي معامله به قرض و نسيه مي‌كنيد، موضوع را مكتوب كنيد تا به عنوان سندي معتبر درنزد دو طرف بماند، سپس مي‌افزايد:

و دو مرد را به عنوان شاهد بگيرد، و اگر دو مرد نبود، يك مرد و دو زن را به گواه گيريد تا اگر يكي از آن دو زن فراموش كرد (يا به اشتباه افتاد) ديگري به او يادآوري كند…

در اين آيه شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد قلمداد شده است و اين حكم مسلماً تبعيض‌آميز و بلكه تحقيرآميز است. اما آنچه به بحث ما ربط پيدا مي‌كند، استدلال آيه در توجيه اين حكم است. آن استدلال، مطابق نص صريح آيه چنين است:

از آنجا که ممكن است زن موضوع را فراموش كند و يا به هر دليل و علتي دچار اشتباه شود، پس در صورتي که فقط يک مرد براي شهادت وجود داشت، براي جبران اين کمبود، دو زن را به شهادت بگيريد تا اگر يکي از آن دو زن دچار فراموشي يا اشتباه شد، ديگري او را از فراموشي و اشتباه درآورد.

استدلال آيه آشكارا غيرقابل دفاع است. مگر فراموشي و اشتباه فقط مخصوص زنان است و مردها از آن مصون‌اند؟ آقاي سيد محمد علي ايازي در دفاع از حكم مذكور در

آيه و توجيه آن سه نكته را متذكر مي‌شوند:

1-    چون زنان در جريان معاملات نبوده و نيستند و از مسائل اقتصادي و تجارت كمتر اطلاع دارند، زمينه فراموشي و سوء استفاده از آنان بيشتر است.

2-    اشتغال زنان به مسائل خانه و اداره امور فرزندان چه بسا موجب فراموشي مي‌گردد.

3-    چون جنبه عاطفي زن قوي است، چه بسا ممكن است در شهادت به سوي كسي تمايل پيدا كند كه با او مربوط است، مانند پدر، برادر، همسر و فرزند[5]

()

اما اين توجيهات نيز نمي‌توانند سرپوشي بر ضعف منطقي استدلال آيه بگذارند. چرا كه:

1. معاملات (به معناي عام) را از يك لحاظ مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد:

الف) معاملات ساده (كه به طور معمول و متعارف بين مردم كوچه و بازار انجام مي‌گيرد)

 ب) معاملات پيچيده (كه جنبه‌هاي فني و تخصصي دارند)

اگر آنچه مورد نظر آيه است، نوع اول (الف) باشد، بايد گفت شهادت در چنين معاملاتي نياز به اطلاعات و تخصص در امور اقتصادي و تجاري ندارد و بنابراين حتي اگر فرض کنيم که زنان به طور کلي در امور مربوط به معاملات و مسائل اقتصادي و تجاري وارد نيستند، اين واقعيت هيچ لطمه‌اي به ارزش و اعتبار شهادت آنها در معاملات ساده و ابتدايي وارد نمي‌كند و نمي‌توان در اين موارد بين شهادت مرد و زن تفاوت قايل شد.

اما اگر منظور آيه نوع دوم معاملات (ب) باشد، بايد گفت اولاً در يك معامله پيچيده ملاك براي شاهد گرفتن، وارديت و تخصص شاهد در موضوع مورد معامله است نه زن يا مرد بودن او، و كسي هم كه مي‌خواهد براي چنين معامله‌اي شاهدي دست و پا كند، به سراغ افرادي مي‌رود كه در اين امور آشنايي دارند خواه زن باشند و خواه مرد. نمي‌توان از پيش گفت كه هيچ زني در هيچ موردي از معاملات و مسائل اقتصادي وتجاري وارد نيست و هر مردي در هر معامله و تجارتي وارديت دارد و هر دو نفر مرد و زني را كه با هم مقايسه كنيم، بدون استنثناء معلوم مي‌شود كه دانش و تخصص و تجربه مرد در اين امور از زن بيشتر است، ثانياً اگر اين توجيه درست باشد، بايد گفت در مسائلي هم كه مردان آگاهي و تخصص كمتري از زنان دارند، شهادت دو مرد بايد معادل يك زن باشد. آيا آقاي ايازي اين را مي‌پذيرند؟ ثالثاً وقتي بحث از تخصص و آشنايي در امور تجاري و اقتصادي مطرح باشد، دو نفر بودن زنان _ كه بنا به فرض در اين امور وارد نيستند _ چه مشكلي را حل مي‌كند؟ آيا مطابق تحقيقات و اندازه‌گيري‌ها و محاسبات علمي، تخصص و آشنايي زنان در اين امور نصف مردان است؟

2. اگر اشتغال زنان به مسائل خانه و اداره امور فرزندان ممكن است موجب فراموشي آنها شود، اشتغال مردان در بيرون از خانه و درگيري آنها با مشكلات فراوان و متنوع (ناشي از مسئوليت اداره زندگي) نيز مي‌تواند باعث فراموشي آنها در موضوع مورد شهادت شود. در اين مورد چه فرقي بين زن و مرد وجود دارد؟ اتفاقا در اينجا زمينه فراموشي در مردان بيشتر از زنان است!

3. فرض كنيم عاطفه زن قوي‌تر از مرد است (فرضي كه البته به هيچ‌وجه كليت ندارد). ولي مگر فقط احساس و عاطفه است كه بر روي قضاوت يا شهادت انسان تاثير مي‌گذارد؟

اعمال و رفتار انسان (و از جمله شهادت دادن او) معلول و برآيند تاثير عوامل بي‌شماري است كه احساس و عاطفه فقط يكي از آنهاست. آيا در همه آن موارد (عوامل) زنان بيشتر از مردان تحت تاثير قرار مي‌گيرند؟ به عنوان مثال آيا ايمان و تقوا و عدالت و وجدان زنان هم كمتر از مردان است؟ ممكن است احساس و عاطفه زني هنگام شهادت دادن تحريك شود، اما ايمان و تقوا و انصاف و وجدان او مانع از آن شود كه تحت تاثير عاطفه قرار گرفته و شهادت دروغ دهد. همينطور ممكن است مرد هنگام شهادت دادن تحت تاثير احساس و عاطفه نباشد، ولي ضعف ايمان و تقوا و انصاف و وجدان او موجب تطميع شدن و وسوسه شدن و يا ترس و مصلحت سنجي‌هاي دنيايي و نفساني شود و شهادت دروغ دهد. فراموش نکنيد كه عادل بودن مرد يا زن در زمان انجام معامله، تضمين نمي‌كند كه ماهها بعد (هنگام اداي شهادت) هم عادل باشند.

اصولاً مشكل آيه اين است كه از همان ابتدا مي‌گويد: دو «مرد» را به شهادت بگيريد؛ در حالي كه عادلانه‌تر و حکيمانه تراين است که جنسيت شاهد را تعيين نکند و به جاي آن بگويد: دو «انسان» عادل و مطمئن و آشنا به موضوع مورد معامله را به عنوان شاهد بگيريد. در اين صورت هيچكدام از مشكلاتي كه در بالا مطرح شد بوجود نمي‌آمد و آقاي ايازي نيز مجبور نمي‌شدند به چنين توجيهات ضعيفي متوسل شودند!

 

7 .آيه 42 سوره اسري براي نفي وجود خدايان ديگر غير از الله مي‌گويد:

بگو: اگر چنانكه مي‌گويند،‌ با او خداياني [ديگر] بود، در آن صورت حتماً در صدد جستن راهي به سوي [خداوند] صاحب عرش برمي‌آمدند

از نقد اين دليل صرفنظر مي‌كنم، چون معناي آن را اصلاً نمي‌فهمم!

 

 


[1] . توجه كنيد كه هدف من از نقد اين دليل، نفي توحيد نيست. مي گويم دليلي كه در اين آيه آمده، به لحاظ منطقي غير قابل دفاع است. شايد بتوان با ادله‌اي ديگر «يكي بودن خدا» را اثبات كرد. به عنوان مثال عده‌اي از فيلسوفان الهي چنين استدلال مي‌كنند كه اساساً _ اگر خدا را موجود كامل و مطلق و بي نهايت تعريف كنيم _ وجود دو يا چند خدا به لحاظ منطقي و فلسفي محال مي‌شود. اين دليل شايد درست باشد، اما آيه مي‌گويد: نظم واحد و ثابت جهان نشان مي‌دهد كه فقط يك خدا وجود دارد، زيرا اگر دو خدا وجود داشت، بين آنها جنگ و دعوا پيش مي‌آمد و نظام جهان از هم مي‌پاشيد و اين است دليلي كه من معنايش را نمي‌فهمم.

[2] .  فقیهی ، سید احمد : خداشناس، انتشارات موسسه آموزش و پژوهش امام خمینی ، ص 60 – 58.

[3]. فقیهی، سید احمد: خدا شناسی، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ص 58.

[4] . نگاه كنيد به آيه 5، سوره حج ـ آيه 9، سوره فاطر ـ آيات 11ـ 9، سوره ق .

[5]. فقه پژوهي قرآن، انتشارات بوستان كتاب، چاپ اول، ص ؛ همچنين مي‌توانيد به مقاله «روش قرآن در بيان ملاکات و علل احكام» درسايت شخصي ايشان به آدرس http://www.ayazi.net مراجعه كنيد.

اخبار غيبی قرآن

اخبار غيبي قرآن

 

 

   قرآن در بعضي موارد پس از ذكر داستان‌هاي مربوط به پيامبران پيشين و بيان جزئياتي در مورد حوادث زندگي آنها، تأكيد مي‌كند كه مطالب گفته شده در حقيقت اخبار غيبي هستند (رجوع كنيد به سوره‌ها و آيات هود / 49، قصص/46-44، مريم/52، آل عمران/46 و…). عالمان اسلام با توجه به اين مطلب دليلي بر نبوت پيامبر اسلام و آسماني بودن قرآن اقامه كرده‌اند كه بدين قرار است:

 علم قطعي به اين اخبار و جريان‌ها جز از راه اخبار غيب ميسر نيست. زيرا نه خود پيامبر اسلام در آن صحنه‌ها حضور داشت و نه مي‌توانست با فكر و انديشه‌اش از آن ها با خبر شود و نه كتب معتبر تاريخي وجود داشت تا مطبع آگاهي او باشد و نه كتب الهي (به صورت) تحريف نشده و دست نخورده باقي مانده بود كه چنين گزارش‌هاي غيبي از آنها استنباط شود[1]

   اما اين استدلال هنگامي درست است كه ما ابتدا با معيارهاي عيني و بيروني (و غيرقرآني) و با شواهد و مداركي محكم و قطعي، صدق محتواي داستان‌هاي قرآني را اثبات كرده باشيم. در حالي كه اين شرط هنوز محقق نشده و اصولاً محقق شدني هم نيست. مخالفان و مخاطباني كه اعتقادي به نبوت پيامبر اسلام و آسماني بودن قرآن ندارند (و دليل فوق در برابر آنها اقامه شده است) مي‌توانند بپرسند كه: صدق محتواي داستان‌هاي قرآني از كجا ثابت شده است و ما از كجا بدانيم مطالب قرآن دربارة پيامبران پيشين دروغ و افسانه نيست تا پس از آن (مطابق برهان فوق) آسماني بودن قرآن را بپذيريم؟

   از اين گذشته، وقتي مي‌گوييم پيامبر اسلام به اين وقايع «علم قطعي» داشت، منظورمان چيست؟ اگر منظور اين است كه پيامبر اسلام نسبت به صحت وقوع اين داستان‌ها قطع و يقين داشت، در اين صورت دو پرسش مطرح مي‌شود:

   الف) از كجا مي‌دانيم كه پيامبر اسلام واقعاً به اين مطالب قطع و يقين داشت و در دلش ذره‌اي ترديد نسبت به آن‌ها نبود؟ چگونه مي‌توان از آنچه در دل و ذهن و ضمير پيامبر مي‌گذشت، با قاطعيت سخن گفت؟

   ب) فرض كنيم پيامبر اسلام واقعاً به صحت اين داستان‌ها قطع و يقين داشت، اما صدق اين داستان‌ها و مطابقت آنها با واقع را چگونه اثبات مي‌كنيد؟ فراموش نكنيد كه يقين ما به يك گزاره، ضامن صدق آن نيست. ممكن است ما به مطلبي يقين داشته باشيم، ولي آن مطلب خلاف واقع باشد. بنابراین مي‌توان پرسيد كه از كجا معلوم يقين پيامبر به اين اخبار و جريان‌ها از نوع همان يقين‌هايي كه بسياري از انسان‌ها به بسياري از اباطيل و خرافات دارند، نبوده است؟ اگر در پاسخ به اين پرسش بگوييد: «از آنجا كه علم پيامبر به اين ماجراها از طريق اخبار غيبي يا وحي و الهام ملكوتي حاصل شده است» دچار دور و مصادره به مطلوب شده‌ايد، چرا كه اين مدعا همان چيزي است كه در استدلال مورد بحث در صدد اثبات آن هستيد. خلاصه مي‌كنم، استدلال مورد بحث بر سه مقدمه استوار است:

1. داستان‌هايي كه در قرآن پيرامون حوادث زندگي پيامبران گذشته آمده است، همگي درست و مطابق با واقع‌اند و ذره‌اي خطا و اشتباه يا مطلب خلاف واقع در آنها ديده نمي‌شود.

2. پيامبر اسلام نسبت به اين داستان‌ها علم قطعي و يقينی داشت و در دلش ذره‌اي ترديد در مورد صحت اين جريان‌ها راه نمي‌يافت.

3. علم قطعي به اين اخبار و جريان‌ها جز از طريق اخبار غيبي (وحي و الهام ملكوتي) حاصل نمي‌شود.

    نتيجه: پيامبر اسلام از طريق وحي الهي به اين داستان‌ها و ماجراها علم پيدا كرده است.

    اما اشكال اين استدلال در اين است كه حداقل دو مقدمه اول آن آن مشكوكند.

   خطای اصلی استدلال فوق در جايي ديگر نیز عیناً رخ داده است. توضيح اينكه عده‌اي از مردم زمان پيامبر اسلام معتقد بودند كه موسي يك ساحر بوده و پيامبر اسلام هم در حقيقت مانند موسي يك ساحر است و لذا به نبوت هيچكدام از اين دو ايمان نمي‌آوردند:

خداي سبحان در برابر چنين افرادي تحدي مي‌فرمايد كه: قل فاتو بكتاب من عند الله هو اهدي منهما (قصص- 49) (يعني:) اگر راست مي‌گوييد … كتابي از سوي خدا بياوريد كه هدايتگري آن از اين دو كتاب آسماني (قرآن و تورات) بيشتر باشد[2]

                                                           

   در اينجا باز هم از دو پيش‌فرض استفاده شده است: اول اينكه محتواي قرآن حقايق مسلم و حكمت‌هاي استوار و صراط حق است و به قول خود قرآن «ان هذاالقرآن يهدي للتي هي اقوم» و دوم اينكه حقانيت و استحكام قرآن را مي‌توان با معيارهاي عيني و بيروني و شواهد و مدارك محكم و خدشه‌ناپذير نشان داد. در حالي كه هر دو پيش‌فرض از نظر مخالفان و منتقدان زير سوال است. بنابراين تحدي به محتواي قرآن راه به جايي نمي‌برد. فرض كنيد يك مسيحي در پاسخ به اين تحدي، انجيل (و يا يك زرتشتي اوستا) را ارائه دهد و مدعي شود كه محتواي كتاب آسماني ما درست‌تر، عميق‌تر و محكم‌تر از مطالب قرآن است و بهتر از قرآن مي‌تواند ما را به سوي كمال و سعادت راهنمايي كند. در اين صورت چگونه و با چه معيار و ميزاني مي‌توان مدعاي او را رد كرد؟


 


[1]. جوادي آملي، عبدالله: قرآن در قرآن، ص 149.

[2].همان، ص 138.

مطالب خلاف واقع در قرآن

مضمون بسياري از آيات قرآن، با واقعيات مسلم ناسازگاري دارد و بسياري از احکام آن نيز در اثر ناديده گرفتن واقعيات صادر شده است. در اينجا به چند نمونه اشاره مي کنم:

1. آية 79 سورة نساء مي‌گويد:

… هر بدي ]يا شري[ كه به تو رسد، از جانب خود تو است…

و آية 30 سورة شوري نيز مي‌گويد:

و هر مصيبتي كه به شما رسد، به سبب كارهايي ]= خطاها و گناهاني[ است كه خودتان كرده‌ايد…

آيا افرادي كه معلول و ناقص‌الخلقه بدنيا مي‌آيند و يك عمر بايد اين عذاب و مصيبت را تحمل كنند، چوب اعمال خطا و گناه‌آلود خود را مي‌خورند؟! مگر اينكه بگوييم گناه كردن در شكم مادر نيز امكان‌پذير است و اين افراد در دوران جنيني و در شكم مادرشان مرتكب بعضي خطاها و گناهان شده‌اند؟! ممكن است بگوييد كه اين افراد چوب خطاها و گناهان پدر و مادرشان را مي‌خورند. اما اين توجيه سه مشكل عمده دارد: اول اينكه بر خلاف مدعاي مطرح شده در آيات فوق است، دوم اينكه با عدل الهي ناسازگار است، و سوم اينكه فقط در بعضي موارد مي‌تواند صادق باشد، نه همة موارد. بسيار اتفاق افتاده است كه زن و شوهري سالم، مؤمن و متدين ـ حتي با آنكه در طول دوران بارداري زن، رعايت همة اصول بهداشتي را كرده‌اند ـ بر اثر عوامل ژنتيكي و غيرارادي، فرزندشان ناقص بدنيا آمده‌ است. از اينها گذشته گاهي حوادث طبيعي مانند زلزله، شهري را ويران مي‌كند و هزاران مرد و زن پير و جوان و مؤمن و كافر را مي‌كشد و هزاران كودك و نوجوان را زخمي يا معلول و در مواردي يتيم مي‌كند و به عبارتي تر و خشك را با هم مي‌سوزاند. آيا در اينجا مي‌توان گفت كه مصيبت وارد شده به كودكان و نوجوانان ـ كه به سن تكليف نرسيده و لذا قابل مؤاخذه نيستند ـ نيز در اثر خطاها و گناهان آنها بوده است؟ مرگ پدر و مادر براي هر انساني يک مصيبت دردناک و اندوهبار است. حال آيا مي‌توان گفت که اين مصيبت در اثر گناهان فرزندان است؟ و آيا اگر بنا به فرض، فرزندان معصوم باشند، پدر و مادر عمر جاودانه مي‌يابند و نمي‌ميرند؟

2. در سراسر قرآن، اين احتمال كه ممكن است شخصي نه از روي عناد و لجاج و هواي نفس، بلكه صرفاً به دلايل عقلي و معرفتي و با انگيزه‌هاي انساني و صادقانه منكر حقانيت مدعيان پيامبري و تعاليم آنها (مانند وجود معاد و مجازات اخروي) شود، ناديده گرفته شده و اين خطايي است عظيم و نابخشودني. نگاه كنيد به آيات 10 تا 14 سورة مطففين:

در آن روز ]قيامت[ واي بر تكذيب‌كنندگان؛ آنان كه روز حساب و پاداش را دروغ مي‌شمرند؛ و آن را دروغ نينگارد مگر هر تجاوزگر گنه‌پيشه‌اي؛ كه هرگاه آيات ما بر او خوانده شود، گويد: افسانه‌هاي پيشينيان است؛ نه چنان است كه مي‌گويند، بلكه آنچه مي‌كردند ]گناهانشان[ بر دلهايشان چيره شده و آنها را پوشانده ] زنگار بسته[ است.

بر طبق آيات فوق، منكران معاد بدون استثناء، افرادي متجاوز و گناهكار هستند و اعمال متجاوزانه و گناهكارانة آنها چشم دلشان را كور و از ديدن حقيقت محروم كرده است. آية 49 سورة عنكبوت نيز منكران را به همين ديده مي‌نگرد و مي‌گويد:

… فقط ستمكاران آيات ما را تكذيب مي‌كنند.

مطابق اين آيه نيز همه مخالفان و منتقدان قرآن ستمگرند. بي‌خود نيست كه قرآن در بيش از يكصد آيه، كافران و تكذيب‌كنندگان آيات قرآن را به عذاب جاوداني در جهنم تهديد مي‌كند، اما حتي يك بار افراد حق‌جو و صادق را كه فقط به دلايل معرفتي، منكر آيات مي‌شوند، استثناء نكرده است. گويي همة مخالفان و منكران از روي عناد و لجاج و هواي نفس و دنياپرستي و… حقانيت پيامبر و كتاب او را نمي‌پذيرند. کافران و مشرکان در همه جاي قرآن، افرادي کر و کور و لال و سفيه و بي‌شعور و مغرور و … معرفي مي‌شوند. اما اين داوري ناعادلانه، هم با واقعيت مسلّم ناسازگار است و هم با اصول اخلاقي. زيرا اولاً بسياري از مخالفان پيامبران و منكران معاد، انسان‌هايي عاقل، دانشمند، فهميده، حق‌جو و مقيّد به اصول اخلاقي و ارزش‌هاي انساني‌اند (نه متجاوز و ستمكار و گنه‌پيشه) و علت مخالفت آنان با تعاليم پيامبران ـ مانند معاد ـ نامدلّل بودن اين تعاليم و يا ناكافي بودن دلايل ارائه شده براي اثبات آنها ]از ديدگاه همين منكران[ است؛ و ثانياً متهم كردن مخالفان به تجاوزگر و ستمكار و گنه‌پيشه‌بودن و اينكه گرد گناه و آلودگي بر روي دل آنها نشسته و آنها را كور كرده، بيرون كردن حريف است از ميدان، به خلاف قاعدة بازي. در چنين وضعي آنها نيز مي‌توانند طرف مقابل (يعني پيامبران و يا پيروان آنها) را به «خيالاتي بودن»، «توهم زده بودن»، «شعر گفتن»، «هذيان گفتن» و يا در بهترين حالت: «فريب خورده بودن» و… متهم كنند. آية 22 سورة نحل نيز نمونة ديگري از اين قضاوت‌هاي ناعادلانه است:

… كساني كه به آخرت ايمان نمي‌آورند، دلهايشان انكار مي‌كند و خودشان متكبرند.

اما آيا همة منكران آخرت متكبر و گردنكشند و ايمان نياوردن همة آنها ريشه در تكبر و خودخواهي‌شان دارد؟ گمان نمي‌كنم هيچ فرد عاقل و منصفي بتواند به اين سؤالات پاسخ مثبت دهد. مضمون اين آيه نيز علاوه بر اينكه با واقعيت ناسازگار است، با اصول مسلم اخلاقي در تعارض است. زيرا عقلانيت و فهم و شعور مخالفان را ناديده گرفته و به آنها تهمت پاگذاشتن بر روي حقيقتي آشكار ـ آنهم از روي تكبر و خودخواهي ـ را مي‌زند.

3. در آيات 1 تا 3 سوره ماعون، خداوند خطاب به پيامبر مي‌گويد:

آيا كسي را كه روز جزا را دروغ مي‌خواند، ديدي؟ اين همان كسي است كه يتيم را به سختي مي‌راند؛ و به خوراك دادن بينوا[يان] ترغيب نمي‌كند.

معناي دقيق اين آيات چيست؟ آيا در اين آيات نيز حكمي كلي صادر شده و منكران معاد، به عنوان افرادي كه يتيمان را به سختي از خود مي‌رانند و علاقه‌اي به اطعام بينوايان ندارند، معرفي شده‌اند؟ در اين صورت با همان مشكلاتي مواجه مي‌شويم كه پيش از اين آمد. اما اگر آيات فوق اشاره به فردي خاص دارند ـ كه البته ظاهر آيات مؤيد همين معناست ـ به چه دردي مي‌خورند؟ فردي خاص كه به معاد معتقد نبوده، اتفاقاً با يتيمان و بينوايان هم رابطه خوبي نداشته است و البته چنين افرادي هميشه ممكن است وجود داشته باشند. اما نزول آيات فوق در مورد اين فرد (يا افراد) با چنين مضموني ـ كه جز گزارشِِ ‌ماوَقَع محتواي ديگري ندارد ـ به چه دردي مي‌خورد و چه درسي به ما مي‌دهد؟ اگر بعضي از منكران معاد چنين خصوصياتي دارند، بسياري ديگر از آنها انسان‌هايي شريف و يتيم‌نواز هستند. در ميان منكران معاد، همه‌جور آدمي يافت مي‌شود: باسواد و بي‌سواد، عامي و دانشمند، با‌اخلاق و بي‌اخلاق، ظالم و مظلوم، پولدار و فقير، شجاع و ترسو، و… همانطور كه در ميان معتقدان به معاد نيز چنين است.

 4. آيه 24 سوره جاثيه از قول افرادي كه به خدا و قيامت اعتقاد ندارند (آتئيست‌ها  يا دهريون) نقل مي‌كند كه:

و گفتند: جز زندگي دنيا چيز ديگري نيست. مي‌ميريم و زنده مي‌شويم و ما را جز دهر (حوادث و عوامل طبيعي) هلاك نمي‌كند…

آنگاه در آيه بعد (25) دليل و حجت آنها را مي‌آورد:

و چون آيات روشنگر ما بر آنها تلاوت شود، حجتشان [در برابر آيات و ادله ما] جز اين نيست كه مي‌گويند: اگر راست مي‌گوييد، پدران ما را زنده كنيد.

طبق اين آيه منكران خدا و قيامت هيچ دليل و برهاني براي عقايد خود ندارند و هيچ اشكالي از مدعيات و ادله دينداران نمي‌توانند بگيرند و در برخورد با معتقدان خدا و قيامت تنها دليل و حجتشان اين است كه مي‌گويند: اگر راست مي‌گوييد، پدران ما را كه مرده‌اند، زنده كنيد!؟ اما پيروان قرآن بهتر است براي يك بار هم كه شده، پاي صحبت فيلسوفان لائيك بنشينند يا به صدها كتاب و هزاران مقاله علمي و فلسفي كه آنها در دفاع از موضع خود و نقد ديدگاه دينداران نوشته‌اند، رجوع كنند تا ببينند كه مطلب به اين سادگي‌ها كه قرآن مي‌گويد نيست. من از نظرات و ادله لائيك‌ها دفاع نمي‌كنم و مدعي نيستم كه آنها با ادله‌اي فوق‌العاده محكم و خدشه‌ناپذير، عدم وجود خدا و قيامت را بطور كاملاً قطعي و يقيني اثبات كرده‌اند. اما مي‌گويم اولاً آنها ادله زيادي در اثبات مدعيات خود ارائه داده‌اند و ثانياً اين ادله،‌ فوق‌العاده قابل‌تأمل و درخور توجه‌اند و ثالثاً نقدهاي محكمي كه آنها بر ادله دينداران زده‌اند،‌ ذهن فيلسوفان و متكلمان ديني را دچار تشويش و تلاطم كرده است. اما قرآن همه جا طوري وانمود مي کند که منکران و مخالفان، مشتي احمق و کودن هستند که استدلال‌هايشان آدمي را به خنده واميدارد. به عنوان مثالي ديگر، آيه 35 سوره سبا ميگويد:

و (کافران) گفتند: ما دارايي و فرزندانمان از همه بيشتر است و (براي همين) عذاب نخواهيم شد

حتي اگر فرض کنيم که عده‌اي واقعاً اينگونه مي‌انديشيده‌اند، نبايد اين را به عنوان دلايل مخالفان مطرح کرد و يا تعميم داد. مخالفان پيامبران، هم در گذشته و هم در زمان ما دلايل بسيار محکم و قابل‌تأملي داشته و دارند. سري به کتابخانه‌ها و کتابفروشي‌هاي اروپا و آمريکا و يا سايتهاي اينترنتي مخالفان بزنيد. حريف، آنقدرها كه قرآن مي‌گويد، ضعيف و زبون نيست.

5. آيه 94 سوره اسراء مي‌گويد:

و [چيزي] مردم را از ايمان آوردن بازنداشت، آنگاه كه هدايت برايشان آمد، جز اينكه گفتند: آيا خدا بشري را به عنوان پيامبر مبعوث كرده است؟

البته ممكن است معدودي از انسان‌ها صرفاً به دليل اينكه پيامبران بشري همانند خود هستند، از  ايمان آوردن امتناع ورزند، اما اكثر مخالفان و منكران بنا به علل و دلايل مختلف ديگري زير بار اين حرفها نمي‌روند. اين واقعيت، براي آشنايان به تاريخ اديان و انديشه‌هاي الحادي ناآشنا نيست. كليد حل ماجرا، رشد آگاهي و معرفت در جوامع ديني است تا عامه مردم (به تبع قرآن و مفسران آن) اينقدر آسان واقعيت‌ها و حقايق آشكار را ناديده نگيرند.

6.آيه 8 سوره زمر مي‌گويد:

و چون به انسان آسيبي رسد، پروردگارش را ـ در حالي كه بسوي او بازگشت مي‌كند ـ مي‌خواند؛ سپس چون او را از جانب خود نعمتي عطا كند، آن [مصيبتي] را كه در رفع آن پيشتر به درگاه او دعا مي‌كرد، فراموش مي‌نمايد و براي خدا همتاياني قرار مي‌دهد تا [خود و ديگران] از راه او گمراه گرداند. بگو: «به كفرت اندكي بهره‌مند شو كه تو از اهل آتشي.»

مضمون اين آيه ممكن است در مورد بعضي آدميان صادق باشد، اما قطعاً در همه موارد صدق نمي‌كند و موارد نقض فراواني داشته و دارد، خصوصاً قسمتي از آيه كه مي‌گويد: «و براي خدا همتاياني قرار مي‌دهد تا خود و ديگران را از راه او گمراه كند.» گويي همه آدمياني كه پس از دعا به درگاه خداوند، مشكلاتشان حل مي‌شود و يا نعمتي به آنها مي‌رسد، مشرك مي‌شوند! چنين مضموني نه‌تنها كلي نيست و موارد نقض فراواني دارد، بلكه به نظر مي‌رسد كه مصاديق آن بسيار نادر است!؟ آيات 49 تا 51 سوره فصلت نيز دچار همين معضل هستند:

انسان از دعاي خير خسته نمي‌شود، و چون آسيبي به او رسد، مأيوس و نا اميد مي‌گردد؛ و اگر از جانب خود رحمتي ـ پس از زياني كه به او رسيده است ـ بچشانيم، قطعاً خواهد گفت: «من سزاوار آنم و گمان ندارم كه رستاخيز برپا شود، و اگر هم به سوي پروردگارم بازگردانيده شوم، قطعاً نزد او برايم خوبي خواهد بود.» … و چون انسان را نعمت بخشيم، روي برتابد و خود را كنار كشد، و چون آسيبي به او رسد، دست به دعاي فراوان بردارد.

در اينجا قرآن علاوه بر صدور احكام كلي ـ بدون در نظر گرفتن اينكه در عالم واقع موارد نقض اين سخنان فراوان است ـ دچار ضد و نقيض‌گويي مي‌شود. آيه 49 مي‌گويد: و چون آسيبي به او (انسان) رسد، مأيوس و نوميد مي‌شود، اما آيه 51 مي‌گويد: و چون آسيبي به او (انسان) رسد، دست به دعاي فراوان برمي‌دارد!

باز هم در آيات 15 تا 20 سوره فجر به نمونه‌هايي مشابه برمي‌خوريم:

اما انسان، هنگامي كه پروردگارش او را مي‌آزمايد و عزيزش مي‌دارد و نعمت فراوان به او مي‌دهد، مي‌گويد: پروردگارم مرا گرامي داشته است؛ و اما چون او را مي‌آزمايد و روزي‌اش را بر او تنگ مي‌گرداند، مي‌گويد: پروردگارم مرا خوار كرده است؛ ولي نه، بلكه يتيم را نمي‌نوازيد؛ و بر اطعام بينوا [يان] همديگر را برنمي‌انگيزانيد؛ و ميراث [ضعيفان] را چپاولگرانه مي‌خوريد؛ و مال را دوست داريد، دوست‌داشتني بسيار.

در اينجا نيز علاوه بر كلي‌گويي غيرواقع‌بينانه، با تناقضی‌ ديگر مواجه مي‌شويم. آيه 8 سوره زمر، آيات 49 تا 51 سوره فصلت و آيات 15 تا 20 سوره فجر را با دقت بخوانيد و به من بگوييد كه بالاخره آدمي در هنگام گرفتاري و مصيبت و شادي و نعمت چه عكس‌العملي از خود نشان مي‌دهد. مايلم بدانم گزاره‌هاي كلي زير چگونه با هم جمع مي‌شوند:

 الف) چون به انسان آسيبي رسد، پروردگارش را ـ در حالي كه بسوي او بازگشت كننده است ـ مي‌خواند (آيه 8 سوره زمر)

ب) … و چون آسيبي به او (انسان) رسد، مأيوس و نااميد مي‌گردد (آيه 49 سوره فصلت).

ج)… و اما چون [خدا] او (انسان) را مي‌آزمايد و روزي‌اش را بر او تنگ مي‌گرداند، مي‌گويد: پروردگارم مرا خوار كرده است.

اكنون سعي كنيد آيات زير را با هم جمع كنيد:

الف)… چون خداوند او (انسان) را از جانب خود نعمتي عطا كند، آن [مصيبتي] را كه در رفع آن پيشتر به درگاه خدا دعا مي‌كرد، فراموش مي‌كند و مشرك مي‌شود (آيه 8 سوره زمر).

ب)… و اگر از جانب خود رحمتي ـ پس از زياني كه به او رسيده است ـ بچشانيم، قطعاً خواهد گفت: من سزاوار آنم و گمان ندارم رستاخيز برپا شود (آيه 50 سوره فصلت).

ج) و چون انسان را نعمت بخشيم، روي برتابد و خود را كنار كشد (آيه 51 سوره فصلت)./p>

د) هنگامي كه پروردگارش او را عزيز مي‌دارد و نعمت فراوان به او مي‌دهد، مي‌گويد:‌ پروردگارم مرا گرامي داشته است. (آيه 15 سوره فجر)

مشاهده مي‌کنيد که موارد الف، ب و ج مضموني تقريبا يکسان دارند، لکن هر سه با «د» ناسازگارند. اگر در همه موارد فوق، از عبارت «بعضي انسان‌ها» استفاده مي‌شد، هيچ مشكل منطقي‌اي پيش نمي‌آمد. اما اشكال اينجاست كه در همه اين آيات،‌ از لفظ كلي «انسان» استفاده شده است و اين، علامت عموميت و كليت است.

8   . آيه 97 سوره توبه مي‌گويد:

«اعراب باديه‌نشين در كفر و نفاق [از ديگران] سخت‌ترند …» يا به عبارت ديگر: «اعراب باديه‌نشين از ديگران كافرتر و منافق‌ترند …»

باز هم معناي دقيق آيه مشخص نيست. آيا مي‌توان پذيرفت كه همه باديه‌نشينان عرب در همه زمان‌ها نه‌تنها كافر و منافقند، بلكه در كفر و نفاق همواره از ديگران سخت‌ترند؟ هرگز! حتي اگر سور آيه را موجبه جزئيه بدانيم و ادعا كنيم كه آيه مي‌خواهد بگويد: بعضي از اعراب باديه‌نشين در كفر و نفاق از ديگران سخت‌ترند، باز هم مشكل حل نمي‌شود. زيرا:

1-8) طبق اين معنا درست است كه فقط بعضي از باديه‌نشينان عرب كافر و منافقند، اما به هر حال اولاً همواره و در همه زمان‌ها در ميان آنها كافر و منافق وجود دارد و هيچگاه زماني نمي‌رسد كه همه آنها مسلمانان و مؤمن باشند. ثانياً هيچگاه كافرتر و منافق‌تر از آنها در ميان ديگران (چه عرب، چه غيرعرب) پيدا نمي‌شود. اما واقعيت چيز ديگري مي‌گويد. كفار و منافقين باديه‌نشين عرب، اگر بدانند كه قرآن آنها را از بوش و شارون و صدام و چنگيزخان مغول و هيتلر و… هم كافرتر مي‌داند،‌ قطعاً در كفر و نفاق خود سخت‌تر مي‌شوند!!!

2-8) اين سخن كه: بعضي از باديه‌نشينان عرب از ديگران كافرتر و منافق‌ترند،‌ چه پيامي مي‌تواند داشته باشد و چه درسي از آن مي‌توان گرفت؟ سلّمنا كه بعضي از آنها به طرز وحشتناكي كافرند، ولي بسياري ديگر از آنها مؤمناني راستين و فداكارند و بسياري ديگر نيز ـ حتي اگر كافر يا منافق باشند ـ در كفر و نفاق به پاي ديگران نمي‌رسند.

8) ممكن است زماني برسد كه ديگر عرب باديه‌نشين وجود نداشته باشد و همه اعراب، شهرنشين و متمدن و بافرهنگ شوند. آنگاه چنين آيه‌اي را چگونه مي‌توان معنا كرد؟

تأمل در نكات فوق راهي براي ما باقي نمي‌گذارد جز اينكه بگوييم: در مقطعي خاص از حيات پيامبر اسلام، عده‌اي از [باديه‌نشينان] عرب در كفر و نفاق و دشمني با آن حضرت گوي سبقت را از ديگران ربودند و لذا پيامبر با اين جمله ناسنجيده، خشم و نفرت خود را بيان كرد و آن را به خدا نسبت داد. اما هرگز به اين نينديشيد كه چنين سخني حتي در زمان خودش نمي‌تواند معناي درستي داشته باشد، چه رسد به آينده كه ممكن است شرايط كاملاً متفاوتي جايگزين شود و اين سخن معناي معقولي نداشته باشد. وگرنه مگر ممكن است خداي عالم و حكيم، چنين سخن غير قابل دفاعي را در آخرين كتاب آسماني خود بياورد؟

9. آيه 124 سوره طه مي‌گويد:

و هر كس از ياد من روي گرداند، زندگي‌اش تنگ شود…

اما آيا همه افرادي كه از ياد خدا غافلند، زندگي تنگ و سختي دارند؟ آنچه در عالم واقع مي‌بينيم اين است كه بسياري از انسان‌هاي مؤمن و با تقوا ـ كه همواره به ياد خدا هستند ـ زندگي تنگ و سختي دارند و به انواع مصيبت‌ها و گرفتاري‌هاي مادي و غيرمادي گرفتارند و حتي براي رفع مشكلات مادي و ناراحتي‌هاي روحي و رواني و معضلات خانوادگي و اجتماعي خود مجبورند دست به دامن افراد بي‌دين و بي‌اعتقاد شوند، در حالي که بسياري از همين افراد بي‌دين و بي‌اعتقاد [و يا معتقد به دين، ولي بي‌عمل و لاابالي] زندگي شاد و موفقي دارند و حتي از روي مهرباني و دلسوزي، براي رفع گرفتاري‌ها و مشكلات مؤمنان ـ كه همواره به ياد خدا هستند ـ كوشش مي‌كنند!؟

براي مؤمنان، هميشه اين سؤال مطرح بوده است كه اگر افراد بي‌ايمان و بدكردار مورد غضب خدا هستند، پس چرا بسياري از آنها عمر طولاني همراه با سلامتي و ناز و نعمت دارند و برعكس، بسياري از مؤمنان در سخت‌ترين شرايط بسر مي‌برند و زندگي‌شان توأم با هزارگونه رنج و محنت و در مواردي بسيار كوتاه است؟ آية 178 سورة آل‌عمران پاسخي است به اين سؤال:

آنها كه كافر شدند ]و راه طغيان پيش گرفتند[ تصور نكنند اگر به آنها مهلت مي‌دهيم، به سودشان است! ما به آنها مهلت مي‌دهيم فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براي آنها عذاب خواركننده‌اي آماده شده است.

در مورد اين آيه نكات زير قابل تأمل است:

1. دقت كنيد كه آيه نمي‌گويد: ما به كافران مهلت مي‌دهيم تا شايد به خود آيند و توبه كنند و راه خير و صلاح را در پيش گيرند و از اين طريق، هم جبران خطاهاي خود را كنند و هم از عذاب آخرت نجات يابند، بلكه مي‌گويد: ما به آنها مهلت مي‌دهيم فقط و فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند و مستحق عذاب بيشتري شوند؟! آيا اين، با حكمت، عدل و رحمت الهي سازگار است؟

2. در اين مهلت دادن، فقط خود كافران زيان نمي‌بينند، بلكه جامعة بشري و خصوصاً مؤمنان نيز آسيب مي‌بينند. به عنوان مثال خداوند به صدام حسين عمر طولاني و مهلت بيشتر داد تا بر گناه خود بيفزايد و مستحق عذاب خواركنند‌ه‌‌تري شود (مطابق تفسیر دیگری از آیه: خداوند به صدام حسين عمر طولاني و مهلت بيشتر داد و نتیجه این شد که او بر گناه خود افزود و مستحق عذاب خواركنند‌ه‌‌تري شد). اما در اين ميان، جامعة جهاني ضربات سهمگيني از وحشي‌گري‌ها و درندگي‌هاي او ديد. اگر صدام زودتر می‌مرد، پنج هزار انسان بي‌گناه در حلبچه ـ كه در ميانشان صدها كودك و نوجوان بي‌گناه وجود داشت ـ در آتش ظلم او كباب نمي‌شدند، بيش از دو ميليون مرد و زن پير و جوان در آتش جنگ نمي‌سوختند و صدها هزار خانواده بي‌سرپرست نمي‌شدند. در طول دوران حكومت صدام، اوضاع اقتصادي عراق به قدري اسف‌بار شد كه صدها هزار كودك بي‌گناه از گرسنگي مردند و فجايعي پيش آمد كه لكه‌هاي ننگ آن هيچگاه از دامن بشريت پاك نخواهد شد. داستان فرعون‌ها و چنگيزهاي تاريخ نيز به همين‌گونه است. از اينها گذشته ممكن است فرد كافري كه بنا به مدعاي قرآن مهلت داده شده است تا بر گناهان خود بيفزايد، با فعاليت‌هاي فكري و تبليغاتي مسموم خود، بسياري از نوجوانان و جوانان خام را به سوي گمراهي و تباهي بكشاند و موجب ترويج كفر و فساد شود. اكنون با در نظر گرفتن مطالبي كه آمد، آيا مي‌توان توجيهي را كه در آية مورد بحث آمده است، معقول و منطقي دانست؟ و آيا با اين حساب، مقصر اصلي ـ در فجايعي كه ذكر شد ـ خود خدا نيست؟

3. اكنون كه خدا به كافران مهلت مي‌دهد تا بر گناهان خود بيفزايند و مستحق عذاب بيشتري شوند. چرا به مؤمنان نيز مهلت نمي‌دهد تا با انجام هر چه بيشتر عبادات و اعمال صالحه و خدمت بيشتر به مردم، از طرفي خودشان مستحق پاداش اخروي بيشتري شوند و از طرفي ديگر، جامعة بشري نيز از عمر طولاني و با بركت آنها خير و بركت را نصيب برد؟ اين سؤال از آنجا قوت مي‌گيرد كه بسياري از مؤمنان و صالحان در دوران جواني و حتي نوجواني از دنيا مي‌روند، در حالي كه مي‌توانستند در آينده منشأ خدمات و بركات زيادي براي جامعه شوند. ممكن است بگوييد: از كجا معلوم؟ شايد همان فرد مؤمني كه در جواني از دنيا رفته است، اگر عمر بيشتري مي‌يافت، از جادة‌ هدايت منحرف شده و به وادي كفر و فسق و فجور كشيده مي‌شد. شايد خدا صلاح دانسته است كه او در اين سن بميرد، تا در آينده كافر نشود. بنابراين مردن او در جواني، هم به صلاح خودش بوده و هم به صلاح جامعة بشري. اما اين توجيه قابل قبول نيست. اگر چنين است، چرا خداوند همين مصلحت را در مورد افراد مؤمني كه در سنين ميانسالي كافر شدند، اعمال نكرد؟ چرا آنها را در سنين جواني ـ كه مؤمن بودند ـ از دنيا نبرد؟

4. بسياري از افراد بي‌ايمان و بدكردار، در سنين ميانسالي و يا پيري توبه مي‌كنند و ايمان مي‌آورند و به جبران گناهان و خطاهاي خود مي‌پردازند و لذا عاقبت به خير مي‌شوند. آيا همين واقعيت، مدعاي كلي آيه را نقض نمي‌كند؟ بر طبق آية مورد بحث، هدف خداوند از مهلت دادن به كفار، غرق شدن بيشتر در گناه و فساد و گرفتار آمدن در عذابي سخت‌تر بوده است، اما اين افراد توبه نموده و به راه خير و صلاح كشيده شده‌اند؟

5. بسياري از ظالمان و ستمگران و كفار و مشركين و… در سنين جواني مي‌ميرند. چگونه است كه خداوند به آنان مهلت نمي‌دهد تا با گناه بيشتر، دچار عذاب سخت‌تري شوند؟ آيا خداوند بين بندگان خود تبعيض قائل مي‌شود؟

حقيقت اين است كه اگر در مورد رابطة بين ايمان و عقيده و كردار آدميان از يك طرف و نحوة زندگي دنيايي آنها از نظر سلامتي، شادابي، ثروت، رفاه و طول عمر از طرف ديگر، تحقيق كنيم، خواهيم ديد كه بين اين دو هيچ رابطة ضروري و علي و معلولي وجود ندارد و نظم مشخصي در اينجا ديده نمي‌شود. بعضي از مؤمنان فقير و بعضي ديگر در حد متوسط و عده‌اي نيز ثروتمند هستند. وضعيت كفار و مشركين و اهل گناه و فساد نيز به همين گونه است. بسياري از كفار، عمري طولاني و بسياري نيز عمر متوسط و يا كوتاه دارند، مؤمنين نيز ميزان عمر ثابتي ندارند. اصولاً يكي از بزرگترين مشكلات جهان‌بيني ديني اين است كه نمي‌تون دست خداوند را در طبيعت و زندگي آدميان نشان داد. به عبارت ديگر چه در طبيعت و چه در زندگي فردي و اجتماعي آدميان، نمي‌توان حادثه و پديده‌اي را نشان داد كه بطور قطعي و به وضوح نشان‌دهندة دخالت خدا باشد. اين كه سهل است، عدم وجود رابطه‌اي منظم و ثابت و مشخص بين عقايد مذهبي و ايمان ديني و اعمال آئيني از يك طرف و حوادث زندگي و سرنوشت دنيايي انسان‌ها از طرف ديگر، وجود خدا و يا حداقل اعتقاد به دخالت خدا در زندگي آدميان را زير سؤال برده است.

آیة 55 سورة توبه نیز خواندنی است. بسياري از دشمنان و مخالفان پيامبر (كفار، مشركين، ملحدين، منافقين و…) حداقل به لحاظ ظاهري زندگي شاد، راحت و مرفهي داشتند و دارايي فراوان و فرزندان بسيار آنها گاهي موجب شگفتي مؤمنان مي‌شد و اين سؤال را در ذهن آنها ايجاد مي‌كرد كه اگر دشمنان پيامبر، در حقيقت دشمنان خدا محسوب مي‌شوند، پس چرا خدا به آنها مال و فرزند بسيار مي‌دهد و اگر نگوييم همه، بسياري از آنها در راحتي و آسايش و شادي زندگي مي‌كنند، در حالي كه بسياري از مؤمنان در وضعي فلاكت‌بار بسر مي‌برند. پيامبر مي‌بايستي جوابي قانع‌كننده براي اين سؤال آماده مي‌كرد. پس لازم بود آيه 55 سوره توبه نازل (و يا در حقيقت: ساخته) شود و بگويد:

اموال و فرزندانشان تو را به شگفت درنياورد. جز اين نيست كه خدا مي‌خواهد در زندگي دنيا به وسيله اينها عذابشان كند و جانشان در حال كفر بيرون رود.

اين پاسخ ممكن است براي عوام نوعي دلخوشي واهي ايجاد كند، اما براي خواص قانع‌كننده نيست. در بسياري از موارد، مال و فرزند براي كفار و مشركين موجب آسايش و راحتي و رفع گرفتاري‌ها و مشكلات دنيايي است نه عذاب. از اين بالاتر، همين دارايي و فرزندان ممكن است حتي زمينه‌ساز هدايت و عاقبت به خيري صاحبان آنها شود و اين اتفاق در موارد بسياري رخ داده است[1]. بنابراين آنچه در واقع رخ داده و مي‌دهد، دست كم در بعضي موارد برخلاف مضمون اين آيه است.


1. توجه کنيد که از نظر نگارنده، مسلمان شدن يک نامسلمان به معناي هدايت شدن و رسيدن به رستگاري نيست و مطلب فوق از باب مماشات با خصم است. به عبارت ديگر هدف از نقد فوق نشان دادن تناقض دروني آيات قرآن است.

زبان قرآن

زبان قرآن

 

 

    چرا قرآن به زبان عربي نازل شد؟ پاسخ اين سؤال در پنج آيه از قرآن آمده است. آية 4 سورة ابراهيم از قانوني كلي و عام در مورد ارسال رسل خبر مي‌دهد:

و ما هيچ پيامبري را جز به زبان قومش نفرستاديم تا ]بتواند احكام و معارف الهي را[ براي آنان بيان كند…

    بر طبق اين آيه و به حكم عقل، نمي‌توان پيامبري آلماني براي قومي عرب‌ زبان فرستاد، زيرا در اين صورت مردم سخنان او را نمي‌فهمند و او نيز نمي‌تواند با آنان ارتباط مؤثري برقرار كند. آيات 198 و 199 سورة شعرا نيز در تأييد همين دليل عقلي آمده است:

و اگر آن ]قرآن[ را بر برخي از غير عرب‌زبان‌ها نازل مي‌كرديم و او آن را بر ايشان مي‌خواند، به آن ايمان نمي‌آوردند.

 و باز در آية 44 سورة فصلت، همين مطلب با تعابيري ديگر مورد تأكيد قرار مي‌گيرد:

و اگر ما قرآن را به زبان عجمي ]غير عربي[ نازل مي‌كرديم، مي‌گفتند: چرا آيات آن به روشني بيان نشده است؟ آيا ]كتابي، و يا: پيامبري[ عجمي ]براي امتي[ عربي؟!…

     اگر قرآن ـ به عنوان مثال ـ به زبان چيني نازل شده بود، بر طبق اين آيه ـ و باز به حكم عقل و وجدان بشري ـ مردم عرب‌زبان حق داشتند كه اعتراض كنند و بگويند: «چرا آيات آن به روشني (و قابل فهم براي ما) بيان نشده است.» حال آيا مردم چين كه فهم زبان عربي براي آنها فوق‌العاده دشوار است، حق ندارند بگويند: «چرا آيات قرآن به روشني بيان نشده است؟ آيا پيامبري ]يا: كتابي[ عربي براي امتي چيني؟» همينطور اگر ژاپني‌ها، كره‌اي‌ها، هندي‌ها، انگليسي‌ها، فرانسوي‌ها و… ـ كه اكثريت مطلق جمعيت جهان را تشكيل مي‌دهند ـ مدعي شوند كه قرآن فقط براي هدايت اعراب نازل شده است نه براي ما (زيرا زبان عربي براي ما روشن و قابل فهم نيست و فرهنگ ما نيز با فرهنگ اعراب فرسنگ‌ها فاصله دارد) چه پاسخي مي‌توان به آنها داد؟ خصوصاً اگر مدعاي آنها با آية 7 سورة شوري تأييد شود:

و بدين گونه قرآن ]را به زبان[ عربي به سوي تو وحي كرديم تا ]مردم[ مكه و كساني را كه پيرامون آنند هشدار دهي و از روز گردآمدن ]خلق[ كه ترديدي در آن نيست بيم دهي….

     آية فوق در تأييد اين مطلب كه پيامبر اسلام (به دليل عرب‌زبان بودن) فقط براي هدايت اعراب مبعوث شده و قرآن نيز فقط براي راهنمايي و انذار قوم عرب نازل گرديده است، صراحتي انكار ناشدني دارد[1] و اگر اين آيه را همراه با آيات ديگري كه پيش از اين آورديم قرائت كنيم و به دليل عقلي‌اي كه در آنها آمده است، توجه نماييم و فراموش نكنيم كه دليل عقلي تخصيص‌بردار نيست، آنگاه شك نخواهيم كرد كه به حكم عقل و صريح آيات، اسلام نمي‌تواند ديني جهاني باشد، زيرا مانيفيست آن به زباني است كه اكثريت مردم جهان قادر به فهم آن نيستند (بگذريم از اينكه حتي خود اعراب نيز در فهم قرآن درمانده و به ده‌ها فرقه تقسيم شده‌اند) و اينجاست كه آية اول سورة فرقان نه تنها خود مشكل عقلي پيدا مي‌كند، بلكه در تناقضي آشكار با آيات ديگر ظاهر مي‌شود:

مبارك ]بزرگ[ است خدايي كه فرقان ]قرآن[ را بر بنده‌اش نازل كرد تا هشداردهندة جهانيان باشد.

     طبق اين آيه (و بنا به ادعاي مسلمانان) ، قرآن براي انذار و هدايت همة مردم جهان نازل شده و اين با توجه به مطالبي كه در پيش آمد، مورد قبول نيست. ممكن است بگوييد كه مردم سراسر جهان مي‌توانند (و مي‌بايد) زبان عربي را بياموزند تا قادر به فهم آيات قرآن شوند. اما پذيرش اين سخن چندان آسان نيست. زيرا:

 1. آموختن زبان عربي در حدي كه آدمي بتواند قرآن را بفهمد و معنا كند، براي بسياري از مردم جهان كاري فوق‌العاده دشوار و مستلزم سالها تلاش و كوشش مستمر و بي‌وقفه است. آيا مي‌توان همه مردم جهان را موظف به فراگيري زبان عربي كرد؟

 2. براي فهم قرآن، آموختن زبان و ادبيات عرب به تنهايي كافي نيست، بلكه آشنايي وسيع و عميق با فرهنگ مردم عربستان در زمان نزول قرآن (هزار و چهارصد سال پيش)، حوادث تاريخي و شأن ‌نزول‌ها، قرائن حاليه و مقاليه، قواعد اصولي و تفسيري و… نيز لازم است. آيا مي‌توان از همة مردم جهان خواست تا سال‌هاي طولاني ازعمر خود را صرف تحقيق در اين امور و فراگيري مقدمات لازم براي فهم و تفسير قرآن كنند؟ (فراموش نكنيد كه در اينجا پاي انتخاب دين و کشف راه سعات در ميان است، و در چنين موقعيتي پيروي و تقليد از فهم ديگران، منع عقلي، شرعي، وجداني و اخلاقي دارد).

 3. اگر قرار بود آخرين كتاب آسماني به زباني خاص نازل شود و مردم كشورهاي ديگر مجبور به فراگيري آن زبان شوند، چرا خداوند آخرين پيامبر را از ميان مردم چين برنگزيد و آخرين كتاب آسماني را به زبان چيني نازل نكرد تا معارف آن براي عدة بيشتري از مردم جهان (چين و كشورهاي آسياي جنوب شرقي) قابل فهم باشد و عرب‌ها كه جمعيتي بسيار كمتر دارند، مجبور به آموختن زبان چيني شوند؟ آيا اين به حكمت و عدالت نزديك‌تر نبود؟ ممكن است بگوييد كه معارف قرآن فقط در قالب زبان عربي قابل بيان بوده و زبان‌هاي ديگر ظرفيت بيان آن حقايق و معارف را نداشته و ندارند. اما اين صرفاً يك ادعاي غيرقابل اثبات و بلكه واضح البطلان است. كداميك از حقايق يا معارف قرآن به هيچ وجه با زبان چيني يا ژاپني يا … قابل بيان نيست؟ حتي اگر فرض کنيم که بعضي از مفاهيمي که مورد نظر خدا بوده فقط در زبان عربي معادل واژگاني داشته است (مانند واژه الله) باز هم مشکلي پيش نمي‌آمد. زيرا امکان استفاده از اين لغات (در موارد ضروري) وجود داشت. مگر در همين قرآن کنوني کلمات خارجي و بيگانه بکار نرفته است؟

 4. آيا خدا نمي‌توانست در زمان واحد (يعني در دوران پيامبر اسلام) براي هريك از امت‌ها پيامبري از ميان خودشان برگزيند و مضامين اصلي و ريشه‌اي قرآن را  در كتاب‌هايي به زبان‌هاي مختلف نازل كند (و مضامين حاشيه‌اي و فرعي را مطابق فرهنگ همان مردم بيان نمايد)، تا مشكل فهم كتاب آسماني براي مردمي كه به زبان‌هاي ديگر صحبت مي‌كنند، پيش نيايد؟ آيا خدا نمي‌توانست براي مردم ژاپن، پيامبري از ميان خودشان برگزيند و كتابي آسماني به زبان ژاپني‌ها نازل كند و همين كار را براي مردم چين، آمريكا، انگليس، هند، ايران، فرانسه، آلمان و كشورها و ملت‌هاي ديگر كند؟ آيا غير منطقي نيست كه خدا كتابي به زبان و فرهنگ عربي نازل كند و سپس از مردم سراسر جهان با صدها زبان و فرهنگ ديگر _ كه گاه فاصله‌شان با زبان و فرهنگ عرب مصافتي ناپيمودني است _ بخواهد كه به آن كتاب ايمان بياورند و محتواي آن را بفهمند و به آن عمل كنند، در حالي كه حتي خود اعراب در فهم آن كتاب مشكل دارند؟

5. مسلمانان مدعي هستند كه

قرآن كلام الهي و معجزة جاودان اسلام است، اما فقط افرادي كه آشنايي وسيع و عميق با زبان و ادبيات عرب و اصول و قواعد فصاحت و بلاغت و انواع فنون و صناعات ادبي در اين زبان دارند، پي به اعجاز آن مي‌برند.

    اكنون فرض كنيد كه ما براي تبليغ اسلام و قرآن در ميان ژاپني‌ها، چيني‌ها و يا هندي‌ها (و دعوت آنها به آخرين دين الهي) ادعا مي‌كنيم كه قرآن معجزه است. در مقابل چنين مدعايي آنها مي‌پرسند: كجاي قرآن معجزه است؟ آنگاه مجبور مي‌شويم به آنها بگوييم: اگر مي‌خواهيد به اعجاز قرآن پي ببريد و متوجه شويد كه اين كتاب حقيقتاً از طرف خدا نازل شده است، بايد حداقل پنج تا ده سال از عمر خود را صرف آموختن زبان و ادبيات عرب كنيد و با انواع فنون و صناعات ادبي و قواعد اصولي و تفسيري و… آشنا شويد تا پس از آن با خواندن متن قرآن بفهميد كه اين كتاب نمي‌تواند ساختة ذهن و زبان بشر باشد! مخاطبان خواهند پرسيد: از كجا معلوم كه ما پس از صرف سال‌ها از وقت و عمر گرانبهاي خود و آموختن زبان و ادبيات عرب، با تأمل در قرآن به اين نتيجه برسيم كه اين كتاب، معجزة آسماني است؟ با كدام انگيزه و محرك، تلاشي جدي و بي‌وقفه را جهت فراگيري مقدمات فهم قرآن شروع كنيم؟ چه تضميني وجود دارد كه با قبول اين پيشنهاد و اجراي آن به نتيجة مثبت مي‌رسيم و سال‌ها از عمرمان بيهوده ضايع نخواهد شد؟ اين شك و ترديدها و سؤالات، از آنجا قوت مي‌گيرد كه مي‌بينيم در ميان خود اعراب، بسياري از دانشمندان علوم مختلف و اديبان و شاعران و نويسندگان و سخن‌وران برجسته وجود دارند كه نه‌تنها قرآن را معجزه نمي‌دانند، بلكه معتقد به وجود انواع و اقسام ضعف‌هاي ادبي و محتوايي در اين كتاب هستند. آيا مي‌توان همه آنها را متهم به عناد و لجاج و بي‌انصافي و نفهمي و … کرد؟

6. چطور ممكن است كه ديني براي همة مردم جهان نازل شود، اما معجزة آن به گونه‌اي باشد كه اكثريت قريب به اتفاق مردم جهان قادر به تصديق آن نباشند و در نتيجه پيروان آن براي تبليغ دين خود، مجبور شوند كه به مخالفان وعدة سر خرمن دهند؟ چگونه ممكن است ديني جهاني باشد، اما تعاليم آن به زباني نازل شود كه براي بيشتر مردم جهان غير قابل فهم است؟ فراموش نكنيد كه ترجمة قرآن به زبان‌هاي ديگر نيز نمي‌تواند مشكلي را حل كند. زيرا اولاً ترجمة قرآن به گونه‌اي كه كاملاً دقيق و بي‌عيب و نقص و وفادار به متن باشد، امكان‌پذير نيست و اين واقعيت، هم مورد قبول و اعتراف خود مسلمانان است و هم پشتوانه‌هاي علمي و زبان شناختي دارد. ثانياً ترجمة قرآن حتي اگر دقيق و كامل باشد، بنا به ادعاي همة عالمان و مفسران قرآن، جنبة اعجازي آن را از بين مي‌برد. به عبارت ديگر صرفنظر از اينكه متن اصلي و عربي قرآن واقعاً معجزه هست يا نيست، اين مسلم است كه ترجمه‌هاي قرآن به هيچ وجه نمي‌توانند حاكي از اعجاز آن باشند. بنابراين اگر قرآن را به عنوان مثال به زبان تركي آذربايجاني ترجمه كنند، مردم آذربايجان با خواندن اين ترجمه هرگز به اعجاز قرآن ـ البته با اين فرض كه واقعاً اعجازي در كار باشد ـ پي نمي‌برند و در ضمن بسياري از مطالب آن را ـ به دليل ضعف‌ها و نقائص غير قابل اجتناب در ترجمه ـ آنطور كه بايد نمي‌فهمند. توجه کنيد که وقتي مخالفان قرآن با استناد به همين ترجمه‌ها به نقد قرآن مي‌پردازند و از محتواي اين کتاب اشکال مي‌گيرند، مسلمانان در پاسخ مي‌گويند: سئوالات و اشکالات شما در اثر نا آشنايي با زبان و ادبيات عرب و قواعد فهم و تفسير قرآن بوجود آمده است. اگر با زبان عربي آشنا بوديد و مقدمات لازم فهم و تفسير قرآن را مي‌دانستيد و به خود متن مراجعه مي‌کرديد (نه به ترجمه‌هاي آن)، اين سئوالات و اشکالات برايتان بوجود نمي‌آمد!

   اكنون ببينيم مشكل عربي بودن زبان قرآن در منابع علوم قرآني چگونه حل شده است. آقاي حسين جوان آراسته در كتاب «درس‌نامه علوم قرآني 2» ابتدا مي‌گويند:

ارسال رسولان و پيامبران الهي به سوي اقوام و ملت‌هاي مختلف جز به زبان‌ آن‌ها صورت نگرفته‌ و اين هم‌زباني هر پيامبر با قوم خويش يك اصل كلي و فراگير بوده است … اين قاعده كلي در ارسال رسل الهي، در زمينه انزال كتب آسماني نيز جاري گشته است … بنابراين عربي بودن قرآن امري طبيعي بوده است، چرا كه پيامبر [اسلام] از ميان قومي مبعوث به رسالت گشت كه زبانشان عربي بود. (ص 49-50)

  تا اينجا سخن ايشان به شرطي درست و منطقي است كه رسالت پيامبر و قرآن را مخصوص مردم عرب‌زبان بدانند. ولي ايشان ناگهان در ادامه سخن مي‌گويند:

اين امر (يعني عربي بودن زبان پيامبر اسلام و كتاب قرآن) منافاتي با رسالت جهاني و دعوت همگاني او كه براي همه عصرها و نسل‌هاست و هدايتگري كتابش كه «هدي للناس» است ندارد (ص 50)

   آنگاه براي توجيه آيه 7 سوره شوري كه مي‌گويد: «و بدين‌گونه قرآن عربي به سوي تو وحي كرديم تا مردم مكه و كساني را كه پيرامون آنند هشدار دهي» چنين ادامه مي‌دهند:

هشدار به مردم مكه كه در سوره شوري آمده است تنها از اين جهت است كه پيامبر در مراحل اوليه حركت جهاني خود مأمور به هدايت بستگان، نزديكان و مردم منطقه خويش است. معقول نيست كه پيامبري به هدايت و ارشاد مأمور گردد، آنگاه كتابي را كه مردم با زبان آن بيگانه‌اند، به آنان عرضه نمايد (ص 50)

   اما در اينجا يك پرسش مهم پاسخ مي‌طلبد و آن اينكه آيا آن «اصل فراگير» و «قاعده كلي» كه مي‌گويد «زبان پيامبر و كتاب آسماني بايد با زبان قوم يكي باشد تا مردم در فهم تعاليم وحي دچار مشكل نشوند» فقط مخصوص اوايل دوران رسالت است و پس از اينكه بستگان و نزديكان و مردم منطقه زندگي پيامبر هدايت شدند و نوبت به هدايت مردم كشورها و مناطق ديگر با زبان‌هايي ديگر رسيد، قاعده كلي تعطيل مي‌شود و ضرورت همزباني از بين مي‌رود؟ آيا اين مدعا كه: «معقول نيست كه پيامبري به هدايت و ارشاد مأمور گردد و آنگاه كتابي را كه مردم با زبان آن بيگانه‌اند، به آنان عرضه كند» فقط مخصوص عرب‌زبان‌ها است و شامل مردم اقوام ديگر با زبان‌هاي ديگر نمي‌شود؟

   آقاي آراسته جوان براي عربي بودن زبان قرآن توجيه ديگري هم مي‌آورند كه خواندني است:

در مورد عربي بودن قرآن به اين واقعيت نيز بايد توجه شود كه زبان‌شناسان عقیده دارند که زبان عربی از دامنه و گستره‌ای بسیار وسیع برخوردار است و از اين جهت برساير زبان‌ها تفوق و برتري دارد. به عنوان مثال افعال در زبان عربي به جاي شش صيغه، چهارده صيغه دارند؛ تمام اسم‌ها مونث و مذكر دارند و افعال و ضماير و صفت‌ها هم مطابق آنها مي‌باشند. فراواني مفردات و اشتقاق كلمات، دستور زبان و فصاحت و بلاغت آن نيز اين زبان را از ديگر زبان‌ها متمايز مي‌سازد. (ص 50)

   در اين مورد دو نكته مهم قابل تأمل است:

   الف) كدام زبان‌شناسان و چگونه توانسته‌اند با مقايسه دهها و صدها زبان در سراسر جهان و با در نظر گرفتن همه معيارهاي لازم (نه فقط تعداد صيغه‌هاي فعل و مونث و مذكر بودن اسم‌ها و …) حكم به برتري و تفوق زبان عربي بر ساير زبان‌ها بدهند؟ نكند منظور ايشان زبان‌شناسان مسلمان و مومني هستند كه فقط به زبان عربي و يا حداكثر يك يا دو زبان ديگر احاطه دارند؟!

   ب) اصولاً برتر بودن زبان عربي نسبت به ساير زبان‌ها (حتي اگر مدعايي درست باشد) چه ربطي به مشكلات مطرح شده دارد؟ پرسش اصلي اين است كه مردم غير‌عرب (مثل چيني‌ها يا سوئدي‌ها) چگونه مي‌توانند توسط پيامبري (و يا كتابی) عرب‌زبان هدايت شوند؟ اصل ضرورت هم‌زباني پيامبر (و كتاب آسماني) با قومي كه قرار است هدايت شود، كجا مي‌رود؟

   اما سومين توجيه آقاي آراسته جوان واقعا حيرت‌انگيز است! ايشان ابتدا به آياتي از قرآن در مورد عربي بودن زبان قرآن اشاره مي‌كنند كه دو نمونه آنها به قرار ذيل‌اند:

ما آن را قرآن عربي نازل كرديم، باشد كه بينديشيد (آيه 2 سوره يوسف)

ما آن را قرآن عربي قرار داديم، باشد كه بينديشيد (ايه 3 سوره زخرف)

   آنگاه در ادامه مي‌گويند:

دو آيه سوره يوسف و زخرف گوياي اين حقيقتند كه كسوت عربيت مستند به خداوند است و اوست كه معنا و محتواي قرآن را در پوشش لفظ عربي نازل فرموده است تا قابل تعقل و تأمل باشد (ص 51)

   عجبا! يعني اگر قرآن به زبان فارسي يا انگليسي يا چيني نازل مي‌شد، قابل تعقل و تأمل و تدبر نبود؟ آيا اگر خداوند براي مردم آلمان كتابي آسماني با زبان آلماني نازل مي‌كرد، مردم آلمان نمي‌توانستند در مضامين آن تعقل كنند؟ اگر كتاب غيرعربي براي عرب‌زبان‌ها غيرقابل تعقل و تأمل ولذا غيرقابل فهم باشد، كتاب غيرآلماني هم براي آلماني‌ها غيرقابل تعقل‌ و تأمل ولذا نيز غیر‌قابل‌فهم خواهد بود! چرا تبعيض؟!

 

 


[1] . آية 92 سورة انعام نيز گواه ديگري است بر اينکه قرآن فقط براي اعراب مکه و اطراف آن (حجاز) نازل شده است: «و اين (قرآن) خجسته کتابي است که ما آن را فرو فرستاديم… تا مردم مکه و کساني را که پيرامون آنند ، هشدار دهي.»

تناقض گویی‌های قرآن

تناقض‌گويي‌هاي قرآن

 

شايد شنيدن اين موضوع که در قرآن دهها بار تناقض‌گويي شده است براي بسياري از افراد (خصوصاً مومنان) شگفت‌انگيز، و پذيرش آن سخت باشد. اما واقعيتها را نمي‌توان ناديده گرفت! در اينجا به چند نمونه از تناقض‌گويي‌هاي قرآن اشاره مي‌کنم:

نمونه اول

آيه 54 سوره انعام مي‌گويد:

… هر كس از شما كه از روي ناداني كار بدي كند، آنگاه توبه كند و نيكوكار شود، بداند كه خدا [نسبت به او] آمرزنده و مهربان است.

آيه 119 سوره نحل نيز همين مضمون را تكرار مي‌كند:

پروردگار تو براي كساني كه از روي ناداني مرتكب كاري زشت شوند، سپس توبه كنند و به اصلاح آيند، آمرزنده و مهربان است.

آيه 17 سوره نساء نيز با صراحت بيشتري، شرط قبولي توبه را جهل به گناه مي‌داند:

[قبول] توبه بر خدا فقط براي كساني است كه بدي (گناه)‌ به ناداني كنند، سپس بزودي توبه كنند. آنانند كه خدا بسويشان بازمي‌گردد [و توبه‌شان را مي‌پذيرد]…

طبق آيات فوق، توبه افرادي كه با علم به گناه بودن يك عمل، مرتكب آن شده‌اند قبول نمي‌شود. اما آيه 153 سوره نساء مي‌گويد:

اهل كتاب از تو مي‌خواهند كه كتابي از آسمان بر آنان فرو آري، همانا از موسي بزرگتر از اين خواستند كه گفتند: خداي را آشكارا به ما نشان بده، پس صاعقه آنان را به سبب [گستاخي و] ستمشان بگرفت. سپس گوساله را پس از آنكه نشانه‌هاي روشن و آشكار [معجزات] برايشان آمده بود [به خدايي] گرفتند و ما [پس از آنكه توبه كردند] از آن گناه درگذشتيم…

سؤال اين است كه خداوند چگونه توبه بني‌اسرائيل را ـ با آنكه عالمانه (و پس از آنكه حجت بر آنها تمام شده بود) مرتكب شرك شدند، قبول كرد و گناهشان را بخشيد؟ آيا اين ‌با مفاد آيه 17 سوره نساء در تناقض نيست؟ اكنون به آيات 89ـ86 سوره آل‌عمران بنگريد:

چگونه خداوند، قومي را كه بعد از ايمانشان كافر شدند، ‌هدايت كند؟ با آنكه شهادت  دادند كه اين رسول، بر حق است و برايشان دلايل روشن آمد و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمي‌كند؛ آنان سزايشان اين است كه لعنت خدا و فرشتگان و مردم، همگي بر ايشان است؛ در آن (جهنم) جاودانه بمانند، نه عذاب از آنها كم مي‌شود و نه مهلت مي‌يابند؛ مگر كساني كه پس از آن توبه كردند و درستكاري پيشه كردند كه خداوند آمرزنده مهربان است.

طبق اين آيات، كساني كه دلايل روشن (بينات) برايشان آمده و به حقانيت رسول خدا پي‌برده و ايمان آورده‌اند، چنانچه دوباره كافر شوند، عذاب ابدي در انتظارشان است، مگر آنكه توبه كنند و راه درستكاري در پيش گيرند. يعني توبه چنين افرادي ـ كه عالمانه و آگاهانه از ايمان خود دست كشيده‌اند و دوباره كافر شده‌اند ـ نيز مورد قبول واقع مي‌شود!؟ باز هم تناقضي ديگر! حال به آيه 90 همين سوره (آل عمران) نگاه كنيد:

كساني كه پس از ايمان خود كافر شدند، سپس بر كفر خود افزودند، هرگز توبه آنها پذيرفته نخواهد شد، و آنان، خود گمراهانند.

اين آيه درست پس از آيات فوق (89ـ86 سوره آل عمران) آمده و همين، مرا دچار سرگيجه كرده است. مطابق آيات قبل، توبه كساني كه ايمان آورده و سپس (با آنکه برايشان دلايل روشن آمده،) دوباره كافر شده‌اند، قبول مي‌شود[1] اما مطابق اين آيه (90)، توبه اين افراد هرگز پذيرفته نمي‌شود! ممكن است بگوييد در آيه 90 قيدي وجود دارد كه در آيات 89ـ86 وجود ندارد و آن اين است كه: «سپس بر كفر خود افزودند». بنابراين در اينجا تناقض رخ نداده است، چون موضوع دو آيه متفاوت است. در آيات قبل، از كساني سخن مي‌رود كه: «ايمان آورده و سپس كافر شدند» و در اين آيه از كساني كه «ايمان آورده و سپس كافر شدند و بر كفر خود افزودند» سخن به ميان آمده است. اما معناي چنين توجيهي اين است كه خداوند مي‌خواهد به كساني كه پس از ايمان آوردن، دوباره كافر شده‌اند، بگويد: اگر ميزان كفر شما ثابت بماند، چنانچه به اشتباه خود پي‌برده و پشيمان شويد و توبه كنيد، توبه شما پذيرفته مي‌شود، اما اگر پس از كافر شدن، ميزان كفر شما ثابت نماند و چيزي بر آن افزوده شود، ديگر هرگز اميد بازگشتي براي شما نيست. يعني حتي اگر به اشتباه خود پي‌برده و پشيمان شويد و هزار بار توبه كنيد، باز هم فايده‌اي ندارد و توبه شما پذيرفته نمي‌شود؟! اما اين، اولاً با عدل و رحمت خدا ناسازگار است و ثانياً در تناقض با مفاد آيه 153 سوره نساء است. در آن آيه ـ كه پيش از اين آمد ـ بني‌اسرائيل، پس از آنكه دوباره كافر شدند و تعاليم موسي را ناديده گرفتند، مجسمه گوساله‌اي را ساخته و آن را پرستيدند، يعني نه تنها بر كفر خود افزودند، بلكه حتي از مرحله كفر بالاتر رفته و مشرك شدند، به عبارت ديگر مرتكب بزرگترين ظلم و گناه شدند،‌ اما توبه آنها پذيرفته شد و خداوند گناهشان را بخشيد. بنابراين توجيه فوق ناتوان از حل تناقضات مطرح شده است. ممكن است بگوييد كه آيه 91، معناي آيه 90 را روشن مي‌كند. ابتدا متن آيه 91 سوره آل عمران:

در حقيقت، كساني كه كافر شده و در حال كفر مرده‌اند، اگر چه [فراخناي] زمين را پر از طلا كنند و آن را نويد دهند،‌ هرگز از هيچيك از آنان پذيرفته نخواهد شد، آنان را عذابي دردناك خواهد بود…

اگر اين آيه را در كنار آيه قبل (90) قرار دهيم، معلوم مي‌شود كه آيه 90 از عدم قبول توبه اين افراد پس از مرگ سخن مي‌گويد، ‌نه در زمان حيات، بنابراين تناقضي در اين آيات ديده نمي‌شود. اما اين توجيه نيز نادرست است و مشكلي را حل نمي‌كند. اولاً آيه 91 ربطي به آيه 90 ندارد و معناي آن مستقل از آيه قبل است. اين آيه مي‌خواهد بگويد كه قيامت، عرصه رشوه دادن و رشوه گرفتن نيست و كسي كه كافر از دنيا رود، دچار عذاب جهنم مي‌شود و هيچ چيزي نمي‌تواند به او كمك كند، نه مال و ثروت، نه مقام نه فرزند و نه… به عبارت ديگر در اين آيه، صحبت از اين نيست كه توبه كافران پس از مرگ پذيرفته مي‌شود يا نمي‌شود، زيرا توبه پس از مرگ بي‌معني است. آيه 54 سورة زمر تأكيد مي‌كند كه اگر كسي مرگ را جلوي چشم خود ببيند و برايش يقين حاصل شود كه ديگر زنده نخواهد ماند و بايد جان به جان‌آفرين تسليم كند، توبه‌اش پذيرفته نمي‌شود و فرقي نمي‌كند كه كافر باشد يا مؤمن گناهكار، پس در جايي كه توبه گناهكار (مؤمن يا كافر) در لحظات آخر عمر مورد قبول واقع نمي‌شود‌، بيان اين واقعيت كه پس از مرگ، توبه كافر پذيرفته نمي‌شود، لغو است. اصولاً اگر توبه پس از مرگ، امكان‌پذير باشد و مورد قبول واقع شود، بايد درب جهنم را تخته كرد! زيرا در قيامت، همه گناهكاران و كافران به معناي واقعي كلمه پشيمان مي‌شوند و با همه وجود خود، از خداوند طلب بخشايش مي‌كنند! از اينها گذشته، متن آيه 90 در اينكه موضوع آن عدم قبول توبه كفار در زمان حيات است،‌ صراحت دارد و اگر مي‌خواست بگويد كه توبه آنها پس از مرگ پذيرفته نمي‌شود، مي‌توانست قبل از واژه «هرگز»، عبارت كوتاه «پس از مرگ» را بياورد، نه اينكه از اين كار اجتناب كند و آيه ديگري در سه سطر بياورد تا ما از روي آن بفهميم كه مراد آيه قبل، عدم قبول توبه كفار پس از مرگ است! اين كار يعني لقمه را از پشت سر به دهان گذاشتن!

نمونه دوم

آيه 48 سوره نساء مي‌گويد:

همانا خداوند اين گناه را كه براي او شريك گيرند، نمي‌بخشد و جز آن را براي هر كه بخواهد مي‌آمرزد…

آيه 116 همين سوره نيز عين اين مضمون را تكرار مي‌كند و در هر دو مورد منظور اين است كه اگر شخص مشرك بدون توبه از دنيا برود، دخول در جهنم سرنوشت حتمي اوست، اما اگر شخص، مشرك نباشد و با گناهان ديگري بدون توبه از دنيا برود، هنوز اميد بخشش در حق او مي‌رود و ممكن است خدا از گناهان او بگذرد و او را به بهشت داخل كند. به عبارت ديگر طبق اين آيات، بزرگترين گناه و بزرگترين ظلم، شريك قائل شدن براي خداست (ان‌الشرك لظلم عظيم ـ سوره لقمان آيه 13) و اين تنها گناهي است كه هرگز بدون توبه قابل بخشش نيست. اما اين آيه (و همينطور آيه 116 سوره نساء) با آياتي كه گناهان ديگري مانند كفر، نفاق، قتل‌عمد و… را بدون توبه غيرقابل بخشش مي‌داند و به مرتكبين آنها وعده عذاب دائم در جهنم مي‌دهد، در تناقض آشكار است. به عنوان مثال آيات 161 و 162 سوره بقره و آيه 34 سوره محمد و آيه 91 سوره آل‌عمران صراحتاً مي‌گويند كه اگر كسي كافر شود و بدون توبه از دنيا برود، عذاب ابدي جهنم در انتظار اوست و هرگز مشمول مغفرت الهي قرار نمي‌گيرد (توجه كنيد كه «كافر» با «مشرك» فرق مي‌كند و ممكن است كسي كافر باشد اما مشرك نباشد). اينك آيات مورد نظر:

در حقيقت، كساني كه كافر شده و در حال كفر مرده‌اند، اگر چه [فراخناي] زمين را پر از طلا كنند و آن را [براي خود] نويد دهند، هرگز از هيچ يك از آنان پذيرفته نخواهد شد، آنان را عذابي دردناك است و ياوراني نخواهند داشت.  (آل عمران ـ آيه 91)

كساني كه كافر شدند و در حال كفر مردند، لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم بر آنان باد؛ در آن (جهنم) جاودانه بمانند، نه عذابشان كاسته مي‌شود و نه مهلت يابند.

( بقره ـ 161 و 162)

آنان كه كفر ورزيدند و مانع راه خدا شدند، سپس در حال كفر مردند، خدا هرگز از آنان در نخواهد گذشت. ( محمد ـ 34)

آيه 93 سوره نساء نيز با صراحت بيان مي‌كند كه هر كس مؤمني را به ناحق بكشد، مجازاتش آتش ابدي جهنم است:

و هر كس عمداً مؤمني را بكشد، ‌كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود،‌ و خدا بر او خشم مي‌گيرد و لعنتش مي‌كند و عذابي بزرگ برايش آماده ساخته است.

حتي آيات 74 و 75 سوره زخرف به «مجرمين» نيز وعده عذاب دائم در جهنم مي‌دهد و تأكيد مي‌كند كه هيچ راه فرار و اميد نجاتي براي آنها وجود ندارد و مي‌دانيم كه «مجرم» مفهومي عام دارد و نمي‌توان گفت كه «مجرمين» در اين آيه فقط به معناي «مشركين» است:

بي‌گمان مجرمان در عذاب جهنم ماندگارند؛ عذابشان تخفيف نمي‌يابد و آنها در آنجا نوميدند.

و در تمام موارد فوق به ياد داشته باشيد كه خداوند هرگز خلف وعده نمي‌كند.

 

نمونه سوم

آيه 78 سوره نساء مي‌گويد:

… و اگر خيري (پيشامد خوبي) به آنان رسد، مي‌گويند: اين از جانب خداست؛ و چون شري (صدمه‌اي يا پيشامد بدي) به ايشان رسد، مي‌گويند: اين از جانب توست؛ بگو: همه از جانب خداست…

اين آيه از دو قسمت تشكيل شده است. قسمت اول آن عكس‌العمل و موضع‌گيري انسان‌ها در برابر خير و شر (نعمت و محروميت، حوادث و پيشامدهاي خوب و بد) را بيان مي‌كند و در قسمت دوم مي‌گويد: خير و شر و نعمت و مصيبت و پيشامدهاي خوب و بد، همه از جانب خداست. قسمت اول از سه جهت قابل تأمل است:

1. جمله «و اگر خيري به آنان رسد، مي‌گويند: اين از جانب خداست» و همينطور جمله بعد، موارد نقض فراواني دارد. آدميان در برابر حوادث خير و شر صدها گونه موضع‌گيري مي‌كنند كه يكي از آنها ممكن است همان باشد كه در اين آيه آمده است. شتابزدگي و چشم بستن بر روي آنچه در عالم واقع مي‌گذرد، موجب كلي‌گويي‌هايي از اين دست مي‌شود.

2. اين بخش از آيه، با بسياري از آيات ديگر در تناقض است. به عنوان مثل بنگريد به آيات زير:

الف) چون به انسان آسيبي رسد،‌ پروردگارش را ـ در حالي كه به سوي او بازگشت كننده است ـ مي‌خواند و چون خداوند او را از جانب خود نعمتي عطا كند،… مشرك مي‌شود. سوره زمر ـ آيه 8.

  ب)… و اگر از جانب خود رحمتي [به انسان] بچشانيم، قطعاً خواهد گفت: من سزاوار آنم و گمان ندارم رستاخيز برپا شود. سوره فصلت ـ آيه 50.

  ج) و چون انسان را نعمت بخشيم، روي برتابد و خود را كنار كشد. سوره فصلت ـ آيه 51.

  3. در اين آيه خداوند خطاب به پيامبر اسلام مي‌گويد: «و اگر شري به آنها رسد، مي‌گويند: اين از جانب تو [پيامبر] است.» شايد در زمان پيامبر اسلام انسان‌هايي وجود داشته‌اند كه هرگاه پيشامد بدي برايشان رخ مي‌داد (مثلاً فرزندشان ناقص‌الخلقه بدنيا مي‌آمد و يا دست و پايشان در اثر حادثه‌اي آسيب مي‌ديد و يا همسرشان مرتكب خيانت مي‌شد و يا …) اين پيشامدها را به پيامبر نسبت مي‌دادند و او را به نوعي مقصر مي‌دانستند، اما آيا بعد از مرگ پيامبر ـ خصوصاً امروزه كه صدها سال از آن زمان مي‌گذرد ـ باز هم آدمياني وجود دارند كه پيامبر را عامل اصلي حوادث ناگوار زندگي خود بدانند؟ مگر اينكه بگوييم اين آيه فقط در مورد افراد خاصي در زمان حيات پيامبر نازل شده است و عموميت ندارد. اما چنين مضموني ـ كه پس از مرگ پيامبر سالبه به انتفاء موضوع مي‌شود ـ چه جايي مي‌تواند در يك كتاب آسماني ـ‌كه قرار است همه جهانيان را تا روز قيامت هدايت كند و به سؤال‌ها و نيازهاي اساسي بشر پاسخ دهد ـ ‌داشته باشد؟ اي كاش به جاي چنين آياتي ـ كه حجم قابل توجهي از قرآن را اشغال كرده‌اند ـ مسائلي مهمتر در قرآن مي‌آمد.

و اما قسمت دوم آيه كه مي‌گويد: «همه حوادث خوب و بد، و نعمتها و مصيبتها و  …از جانب خداست» با آيه 79 سوره نساء و آيه 30 سوره شوري ـ كه به ترتيب مي‌آيند ـ در تناقض آشكار است:

هر خيري كه به تو رسد، از جانب خداست، و هر شري كه به تو رسد، از جانب خود  توست…

و هر مصيبتي كه به شما مي‌رسد، به سبب كارهايي است كه خودتان كرده‌ايد…

مطابق اين آيات، هر گونه شر و مصيبتي كه به انسان مي‌رسد، نتيجه اعمال و گناهان و خطاهاي خود اوست و اين قانون حتي شامل پيامبران هم مي‌شود، زيرا در آيه 79 سوره نساء ـ كه در فوق آمد ـ ‌خداوند خطاب به پيامبر اسلام مي‌گويد: هر شري كه به تو مي‌رسد، از جانب خود توست. اكنون به آيه 41 سوره ص بنگريد:

و از بنده ما ايوب ياد كن آنگاه كه به پروردگارش گفت: شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است.

اگر مضمون آيات قبل (79 سوره نساء و 30 سوره شوري) درست باشد، ايوب پيامبر مرتكب دروغ و تهمت [به شيطان] شده است. زيرا اگر رنج و عذابي به او رسيده، نتيجه اعمال خطا و گناه‌آلود خودش بوده و نبايد آن را به شيطان نسبت دهد. خدا هم بايد به او بگويد كه: بيهوده به شيطان بيچاره تهمت نزن و به جاي آن به فكر جبران اعمال خطاي خودت باش تا مشكلاتت حل شود. اما خدايي كه من در قرآن ديده‌ام، به ايوب مي‌گويد:

پايت را بر زمين بكوب: اين آبي است براي شست و شو، و سرد براي آشاميدن…[و] دسته‌اي از چوب‌هاي باريك به دست گير و با آن [همسر خود را] بزن…» (سوره ص ، آيات 42 و 44 )(رجوع كنيد به تفسير اين آيات در كتب تفسير)

به هر حال بر من معلوم نشد كه از نظر قرآن علت و ريشه اصلي رنج‌ها و مصيبت‌هايي كه به آدميان مي‌رسد چيست و از كجاست.

نمونه چهارم

آيه 167 سوره شعرا، پاسخ قوم لوط به هشدارها و نصايح او را چنين بيان مي‌كند:

گفتند: اي لوط، اگر دست [از هشدارها و نصايح خود] برنداري، قطعاً از اخراج‌شدگان خواهي بود.

در آيه 82 سوره اعراف نيز (پس از آنكه در آيات قبل، هشدارها و نصايح لوط به قوم خودش را بيان مي‌كند) مي‌گويد:

ولي پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: آنان را از شهرتان بيرون كنيد، زيرا آنان كساني هستند كه به پاكي تظاهر مي‌كنند.

آيه 56 سوره نمل نيز تكرار مي‌كند كه پاسخ قوم لوط در برابر هشدارها و نصايح او جز اين نبود كه او و خانواده‌اش را تهديد به اخراج از شهر و ديار خود كردند. اما آيه 29 سوره عنكبوت مي‌گويد:

… ولي پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: اگر راست مي‌گويي عذاب خدا را بر ما بياور.

ممكن است بگوييد: در اينجا تناقض رخ نداده است، زيرا مي‌توان فرض كرد كه موارد ذكر شده در آيات فوق مربوط به زمان‌ها و مكان‌هاي مختلف است و قوم لوط در موارد مختلف، پاسخ‌هاي مختلف به او داده‌اند. اما اگر در هر چهار مورد، آيات قبل و بعد را با دقت بخوانيم و با هم مقايسه كنيم، خواهيم ديد كه اين پاسخ در اينجا صدق نمي‌كند. زيرا در همه مواردي كه داستان لوط و عكس‌العمل قوم او را بيان مي‌كند، بلافاصله مي‌گويد: ما هم آنها را عذاب كرديم و باراني مرگبار بر سر آنها فروريختيم و خانواده لوط ـ به جز همسر پيرش ـ را نجات داديم. مسلماً قوم لوط چهار بار گرفتار عذاب الهي نشد. پس در هر چهار مورد قرآن مي‌خواهد داستان لوط را بصورتي كلي و خلاصه بيان كند، نه چهار سكانس مختلف از يك داستان طولاني. بنابراين براي حل تناقض بايد فكر ديگري كرد.

نمونه پنجم

عذاب قوم عاد چگونه بود؟ آيات 19 و 20 سوره قمر مي‌گويد:

ما در يك روز نحس، بر سر آنان به طور پيوسته، طوفاني سخت فرستاديم؛ [كه] مردم را از جا مي‌كند، گويي تنه‌هاي نخلي بودند كه ريشه‌كن شده بودند.

همچنين آيه 25 سوره احقاف (در ادامه آيات 21 تا 24) شدت طوفان را چنين توصيف مي‌كند:

[طوفان] همه چيز را به دستور پروردگارش نابود مي‌كند. پس از طوفان چنان شد كه جز خانه‌هايشان چيزي ديده نمي‌شد…

طبق اين آيات، طوفان سختي كه مردم را از جا مي‌كند و همه چيز را نابود مي‌كرد، در يك روز بر سر قوم عاد فرستاده شد و آنها را قتل‌عام كرد، به گونه‌اي كه پس از آن طوفان همه مردند و فقط خانه‌هاي آنها باقي ماند. اما آيه 16 سوره فصلت مي‌گويد:

ما در روزهايي نحس بر سر آنان طوفاني سخت فرستاديم…

و آيات 6 و 7 سوره حاقّه مي‌گويند:

و اما [قوم] عاد، به وسيله تندبادي توفنده و سركش هلاك شدند؛ [كه خدا] آن را هفت شب و هشت روز پياپي بر آنان فرستاد..

تناقض آشكار است. ممکن است بگویید که آیه 19 سوره قمر فقط از آغاز طوفان سخن می گوید و معنای آن لزوما این نیست که کل حادثه در یک روز اتفاق افتاد. اما این توجیه با ظاهر آیه سازگار نیست و هیچکدام از مترجمان برجسته قرآن نیز آیه را چنین ترجمه نکرده اند. باز ممکن است بگویید که در متن عربی صفت مستمر (به معنای پیوسته یا ادامه دار) آمده است و اگر آن را به واژه یوم (روز) برگردانیم به این نتیجه می رسیم که آیه از یوم مستمر (روز پیوسته یا ادامه دار) سخن می گوید و این می تواند دو معنی داشته باشد: 1) روزی که طول آن برابر با چند روز معمولی است، و 2) چند روز متوالی. و در هر دو صورت تناقض رفع می شود. اما اولا دلیل محکمی برای این مدعا ( که مستمر صفت یوم است) نداریم و مفسران بزرگی مانند علامه طباطبایی (در المیزان) مستمر را وصف طوفان دانسته اند و مترجمان برجسته (مانند فولادوند) نیز آیه را بر همین مبنا ترجمه کرده اند و ثانیا یوم مستمر (روز پیوسته یا ادامه دار) اصولا معنای محصلی ندارد و دو معنای مذکور در بالا را با هیچ دلیلی نمی توان به این عبارت نسبت داد. معنای اول با عقل ناسازگار است (آیا خداوند به مدت هشت روز کره زمین را از حرکت به دور خورشید بازداشت و نظم منظومه شمسی را برهم زد تا قوم عاد را مجازات کند؟) و دومی خلاف قواعد لغت عرب است (اصولا اگر منظور خداوند از عبارت یوم مستمر چند روز است، آیا استفاده از واژه ایام صحیح تر و به فصاحت و بلاغت نزدیکتر نیست؟

اما در اينجا مشكلات و تناقض‌هاي ديگري نيز به چشم مي‌خورد. آيه 25 سوره احقاف از طرفي مي‌گويد: شدت طوفان به حدي بود كه همه چيز را نابود مي‌كرد (و البته اگر قرار باشد كه عذاب الهي بصورت طوفان نازل شود، طبيعي است كه چنين خواهد بود. زيرا در غيراينصورت، مردمي كه در خانه‌هايشان پناه گرفته‌اند، جان سالم بدر مي‌برند و اين يعني نقض‌غرض از سوي خداوند) و از طرفي (در ادامه) مي‌گويد: پس از پايان طوفان، خانه‌هاي مردم برجا بود. اولاً چطور ممكن است طوفاني كه همه چيز را نابود مي‌كند،‌ حريف خانه‌هاي مردم عاد نشود؟ مگر خانه های مردم  جزو همه چیز نبودند؟ آيا اين تناقض نيست؟ چطور ممكن است چنين طوفاني، يك شبانه‌روز (بنا به آيه 25 سوره احقاف) و يا هفت شبانه‌روز (بنا به آيه 7 سوره حاقّه) بطور پيوسته و مداوم بوزد و در پايان، خانه‌ها (حتی اگر از سنگ و سخره باشند) سالم بمانند؟ ثانياً اگر خانه‌ها سالم مانده باشند، مردمي هم كه در آنها پناه گرفته‌اند سالم مي‌مانند!؟ ممکن است بگویید طوفان مذکور حاوی گازی کشنده بود و ماندن در خانه نمی توانست آنها را نجات دهد. اما اگر خدا می خواست  قوم عاد را با گاز خفه کند چه نیازی به طوفانی بود که همه چیز از جمله گیاهان و درختان و حیوانات بی گناه را از جا کنده و نابود کند؟ یک باد یا طوفان معمولی حاوی گازی که فقط برای انسان کشنده باشد برای مجازات آنها کافی بود. از اینها گذشته، در آیات مورد بحث نکته پرسش برانگیزی وجود دارد و آن اینکه آیا لازم بود طوفان مذکور (با قدرت و شدتی که در این آیات توصیف شده است) هفت شبانه روز به طور پیوسته بوزد تا قوم عاد را تارومار کند؟

نمونه ششم

آيه 62 سوره زمر مي‌گويد:

 خدا خالق همه چيز است…

اما آيه 125 سوره صافات، خداوند را «بهترين خالق‌ها» معرفي مي‌كند:

آيا بعل را مي‌پرستيد و بهترين خالق‌ها را وامي‌گذاريد؟

باز هم تناقض آشكار است. زيرا طبق آيه اول، خالق همه چيز، خداست و به عبارت بهتر: در جهان فقط يك خالق وجود دارد، اما آيه دوم مي‌گويد: به غير از خدا هم موجوداتي هستند كه چيزهايي خلق مي‌كنند، ولي خدا در خلق كردن، از آنها برتر است و بهتر عمل مي‌كند و اين با گزاره «خالق همه چيز، خداست» تناقض دارد. در اينجا يك نكته ديگر نيز قابل تأمل است. يك بمب اتمي را در نظر بگيريد. از آنجا كه اين بمب، بالاخره يك «شيئي = چيز» است، مطابق آيه 62 سوره زمر (كه مي‌گويد: خدا خالق همه چيز است) خالق آن، خداست نه سازندگان آن. اما اين سخن چه معناي معقولي مي‌تواند داشته باشد؟ براي واژه «خلق كردن» چه معنايي مي‌توان در نظر گرفت كه مطابق آن، خدا خالق بمب اتمي است نه انسان؟ هر معنايي كه براي «خلق كردن» در نظر بگيريد، خواهيد ديد كه مطابق آن، يكي از دو آيه مورد بحث دچار مشكل مي‌شود.

 

نمونه هفتم

يكي از آيات بسيار زيبا و پر معناي قرآن، آيه 134 سوره بقره است:

آن جماعت را روزگار سپري شد، آنچه آنها كردند، از آن آنهاست و آنچه شما مي‌كنيد، از آن شماست؛ و شما را به خاطر اعمال آنها مورد سؤال و مؤاخذه قرار نمي‌دهند.

مطابق اين آيه، هر كس مسئول اعمال خودش است نه اعمالي كه گذشتگان يا ديگران انجام داده‌اند و اين قاعده‌اي است عقلي، اخلاقي و وجداني كه جاي هيچ چون و چرايي ندارد. اما خود قرآن به اين قاعده پايبند نمي‌ماند و در بسياري از موارد ـ خصوصاً در برخورد با يهودي‌ها ـ مخالفان خود را به خاطر اعمالي كه گذشتگانشان مرتكب شده‌اند مورد سرزنش و ملامت قرار مي‌دهد. آيه 87 سوره بقره خطاب به يهوديان مي‌گويد:

و همانا به موسي كتاب [تورات] را داديم و پس از او پيامبران را پشت سر هم فرستاديم و به عيسي‌بن‌مريم معجزه‌هاي آشكار بخشيديم و او را با روح‌القدس تأييد كرديم، [پس چرا] هرگاه پيامبري چيزي را كه خوشايند شما نبود برايتان آورد، كبر ورزيدند و گروهي را دروغگو خوانديد و گروهي را كشتيد؟

آيه 91 سوره بقره نيز مي‌گويد:

و چون به آنان گفته شود:‌ به آنچه خدا نازل كرده ايمان بياوريد، مي‌گويند: ‌ما به آنچه بر [پيامبر] خودمان نازل شده ايمان مي‌آوريم، و غير آن را… انكار مي‌كنند. بگو: اگر مؤمن بوديد، پس چرا پيش از اين، پيامبران خدا را مي‌كشتيد؟

آيه 183 سوره آل‌عمران نيز مي‌گويد:

… [به آنان] بگو:‌ قطعاً پيش از من،‌ پيامبراني بودند كه دلايل آشكار را با آنچه گفتيد، براي شما آوردند. اگر راست مي‌گوييد، پس چرا آنان را كشتيد؟

آيه 59 سوره اسراء نيز علت عدم ارائه معجزه از طرف خدا و براي مخاطبان پيامبر اسلام را مي‌گويد:

و [چيزي] ما را از فرستادن معجزات [براي شما امت پيامبر اسلام] باز نداشت جز اينكه پيشينيان، آنها را به دروغ گرفتند، و [به عنوان مثال] به ثمود ماده شتر داديم كه [پديده‌اي] روشنگر بود، ولي به آن ستم كردند…

يعني خداوند به اين دليل به پيامبر اسلام معجزه نمي‌دهد كه در گذشته‌هاي دور براي هر اُمتي كه معجزه فرستاد، آن اُمت قدر آن معجزه را ندانستند و آن را تكذيب كردند. به عبارت ديگر اُمت پيامبر بايد چوب گناهان قوم نوح و ثمود و عاد و… را بخورد!

 

نمونه هشتم

آيه 286 سوره بقره مي‌گويد:

خداوند هيچ كس را جز به اندازه توانايي‌اش تكليف نمي‌كند… [مؤمنان دعا مي‌كنند كه] پروردگارا… آنگونه كه بر امتهاي پيش از ما تكليف گران نهادي، بر ما تكليف گران منه، و آنچه را كه طاقت آن نداريم، بر ما تكليف مكن…

صدر و ذيل آيه آشكارا متناقضند. زيرا در صدر آيه ادعا مي‌شود كه خداوند بندگان را مافوق طاقتشان تكليف نمي‌كند، اما در ادامه اعتراف مي‌شود كه خداوند براي امتهاي پيشين تكاليفي مقرر كرده كه از حد طاقت و توانايي‌شان بيشتر بوده است. اگر تكليف ما لايطاق قبيح و لذا از جانب خداوند محال است، دعاي «پروردگارا آنچه را كه طاقت نداريم، بر ما تكليف مکن» چه معنايي مي‌تواند داشته باشد؟ اين مانند آن است كه دعا كنيم: خدايا بر ما ظلم مكن!؟ ممكن است بگوييد در دعاهايي كه پس از صدر آيه آمده است، سخن از تكليف فوق طاقت نيست، بلكه سخن از سختيها، مشكلات و مصائبي است كه ممكن است گريبانگير مؤمنان شود و تحمل آنها بر مؤمنان دشوار يا ناممكن آيد. اما در اين صورت صدر و ذيل آيه كاملاً بي‌ربط مي‌شوند، و اين خلاف قواعد فصاحت و بلاغت است.

نمونه نهم

بسياري از آيات قران به ما اطمينان مي‌دهند كه در قيامت و در محكمة عدل الهي به كسي ظلم نمي‌شود. آيه 182 سورة آل عمران مي‌گويد:

خداوند ]در روز قيامت[ هرگز نسبت به بندگان خود ستم نمي‌كند

اين مضمون در آية 51 سورة انفال و آية 46 سورة فصلت نيز تكرار شده است. آية 70 سوره زمر نيز تأكيد مي‌كند كه:

]در روز قيامت[ هر كس ] نتيجه [ آنچه انجام داده است را بطور كامل مي‌بيند

آيه 115 سورة هود مي‌گويد: «خدا هرگز اجر نيكوكاران را ضايع نمي‌‌كند.» و اين مضمون در آيه 195 سورة آل عمران نيز تكرار شده است. آية 40 سوره نساء با صراحت بيشتري سخن مي‌گويد:

خداوند به اندازه ذره‌اي نيز ستم نمي‌كند و اگر حسنه‌اي باشد] و از كسي سر بزند، در روز قيامت [ به آن دو چندان پاداش مي‌دهد.

و  آيات 7 و 8 سورة زلزال نيز سخن آخر را مي‌گويند:

پس هركس همسنگ ذره‌اي عمل خير انجام داده باشد ] پاداشِ [ آن را مي‌بيند؛  و هر كس همسنگ ذره‌اي عمل ناشايست انجام داده باشد، ] كيفر[ آن را مي‌بيند

تا اينجا گويي هر كس (چه مومن و چه كافر يا مشرك) هر عمل خوبي انجام داده باشد، پاداش آن را در قيامت دريافت خواهد كرد (توجه كنيد كه در آيات فوق قيد و شرطي نيامده است و اين البته همان است كه عدل اقتضا مي‌كند). اما داستان به اينجا ختم نمي‌شود. آيات ديگري نيز در قرآن وجود دارد كه همة آيات قبلي را نقض مي‌كند. آية 40 سورة غافر ( مومن ) مي‌گويد:

هر كس بدي ( گناه ) كند، همانند گناهي كه كرده است مجازات مي‌شود و هركس عمل صالحي انجام دهد، زن باشد يا مرد ، در صورتي كه مومن باشد، به بهشت وارد مي‌شود

خوب دقت كنيد! جايي كه سخن از مجازات و عذاب دادن به ميان مي‌آيد، حكم الهي عام و كلي است و هركس كار بدي كند (چه مومن و چه كافر) مجازات آن را مي‌بيند ؛ اما جايي كه سخن از پاداش به ميان مي‌آيد، قيد « به شرطي كه مومن باشد» اضافه مي‌شود. يعني كفار و مشركين و ملحدين هرچه اعمال صالح انجام مي‌دهند، بي‌فايده است و در آخرت پاداشي نمي‌بينند ! علاوه بر اين، بسياري از آيات قرآن سخن از حبط (نابود شدن) اعمال كافران و مشركان به ميان مي‌آورند. آيه 217 سورة بقره مي‌گويد:

… هر كسي از شما از دين خود ( اسلام ) برگردد و كافر از دنيا برود، اعمالش در دنيا و آخرت ضايع و باطل گرديده و اهل جهنم خواهد بود و در آن جاودانه مي‌‌ماند

يعني ارتداد باعث مي‌شود كه همه كارهاي خوبي كه پيش (و يا حتي پس) از آن انجام داده‌ايم نابود شود و بي‌نتيجه بماند.

آيه 18 سورة ابراهيم نيز مي‌گويد:

داستان اعمال كساني كه به پروردگارشان كفر ورزيده‌اند، همچون خاكستري است كه در روز طوفاني، باد بر آن بوزد، كه از آنچه بدست آورده‌اند، چيزي در دست ندارند…

مطابق اين آيه اعمال نيك كافران مانند خاكستري كه درمعرض بادِ تند قرار گرفته باشد، نابود مي‌شود و در روز قيامت سودي به آنها نمي‌رساند. آيه 88 سوره انعام ، حتي شك كردن را هم موجب ضايع شدن اعمال نيك مي‌داند:

اگر شك بورزند،  خداوند[ اعمال ] نيك [ آنها را نابود مي‌سازد

دهها آية ديگر در قرآن با صراحت اعلام مي‌كنند كه ارتداد و كفر و شرك و… باعث حبط اعمال مي‌شود (مانند آيه 5 / مائده ، 147 / اعراف ، 19/ احزاب ، 32 و 28 و 9 / محمد و 17/ توبه، 2/ حجرات ) و اين علاوه بر آنكه با عدل و رحمت الهي سازگار نيست، آياتي را كه در ابتدا آمد، نقض مي‌كند.

اما تناقض‌گويي‌هاي قرآن در موضوع معاد و قيامت به اينجا ختم نمي‌شود. ديديم كه آية 40 سوره غافر (مؤمن) مي‌گفت: «هر كه بدي (گناه) كند، جز به مثل آن كيفر نمي‌يابد» و اين مدعا در آية 27 سورة يونس و آية 160 سوره انعام نيز تكرار شده است. اما خداي محمد همين وعده را نيز در چند جاي ديگر فراموش مي‌كند. آيات 73 تا 75 سورة اسراء (خطاب به پيامبر) مي‌گويند:

و چيزي نمانده بود كه تو را از آنچه به سوي تو وحي كرده‌ايم گمراه كنند تا غير آن را بر ما ببندي و در آن صورت تو را به دوستيِ خود بگيرند؛ و اگر تو را استوار نمي‌‌داشتيم ، قطعاً نزديك بود كمي به سوي آنان متمايل شوي؛ در آن صورت ، حتماً تو را دو برابر در[ زندگي ]دنيا [ و دو برابر ] پس از [ مرگ ] عذاب [ مي‌چشانديم و آنگاه در برابر ما براي خود ياوري نمي‌يافتي

يعني اگر پيامبر كمي به كفار يا مشركين متمايل شود، در دنيا و آخرت «دو برابر» عذاب مي‌شود. آية‌30 سورة احزاب هم (خطاب به همسران پيامبر) مي‌‌گويد:

اي همسران پيامبر ، هركس از شما كار زشت آشكاري كند، عذابش دو چندان خواهد بود و اين بر خدا همواره آسان است.

يعني بر خدا آسان است كه وعده‌‌هاي خود را فراموش كند و عدالت را زير پا بگذارد! اما از اينها شگفت‌انگيز‌تر، داستان حواريون عيسي است. به آيات 112 تا 115 سورة مائده بنگريد؛ حواريون به عيسي مي‌گويند: از خدايت بخواه تا از آسمان مائده‌اي براي ما بفرستد. عيسي نيز از خدا درخواست مائده آسماني مي‌كند و خدا در پاسخ مي‌گويد:

bbsp;… من آن مائده را براي شما مي‌‏فرستم؛ ولي هر كه از شما پس از آن كافر شود، چنان عذابش مي‌كنم كه هيچ يك از مردم جهان را آن چنان عذاب نكرده باشم

ولي مگر قرار نبود كه عذاب الهي، «مثل» و يا «متناسب» با گناه باشد؟ آيا كافرشدنِ حواريون (حتي اگر پس از ديدن نشانه‌هاي خدا و تمام شدن حجت بر آنها باشد) از جنايت‌هاي فرعون‌ها و چنگيز‌ها و هيتلرها و استالين‌ها بدتر است؟ آيا گناه حواريون (در صورت كافر شدن) بزرگتر و وحشتناك‌تر از جنايت‌هاي صدام در ايران و عراق، و طالبان در افغانستان است؟

تناقض باز هم ادامه مي‌يابد. آية 114 سورة هود مي‌‌گويد: «كارهاي خوب شما، كارهاي بدتان را نابود مي‌كند». مطابق اين آيه (حداقل بعضي از) اعمال نيك ما در اين دنيا باعث مي‌شود كه اعمال بدي كه درگذشته انجام داده‌ايم، نابود شوند و در قيامت مورد محاسبه قرار نگيرند. اين مضمون در آيات متعددي از قرآن  و با تعابير مختلف تكرار شده است. ( مانند آيه 5/ فتح؛ 7 / عنكبوت ؛ 271 / بقره؛ 195 / آل عمران ؛ 31 / نساء ؛ 65 و 12 ؛ تغابن ) و اين نيز با آياتي كه در ابتداي اين بحث آمد، در تناقض است.

و بالاخره اينكه مطابق آية 65 سورة مائده اگر اهل‌كتاب به اسلام ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند، همة گناهان قبلي‌شان بخشيده مي‌شود و حتي مطابق آية 70 سوره فرقان ، گناهان قبلي‌شان تبديل به حسنه (كار نيك) مي‌شود، اما مطابق آيه 217 سورة بقره (كه پيش از اين آمد) هركس از اسلام برگردد، تمام اعمال نيكويي كه پيش از آن انجام داده‌است، نابود و بي‌نتيجه مي‌شود!‌ آيا اين است عدلِ الهي ؟


1. و اين البته منطقي و هماهنگ با آيات 53 و 54 سورة زمر است كه مي‌گويد: « بگو: اي بندگان من – كه بر خويشتن زياده‌روي روا داشته‌ايد – از رحمت خدا نوميد مشويد. در حقيقت خدا همة گناهان را مي‌آمرزد، كه او آمرزنده مهربان است. و پيش از آنكه شما را عذاب در رسد و ديگر ياري نشويد، ]توبه كنيد و[ به سوي پروردگارتان باز گرديد و تسليم او شويد.» مطابق اين دو آيه، درِ توبه همواره باز است و هيچ گاه بسته نمي‌شود (مگر هنگامي كه مرگ فرا رسد).

بیگ بنگ در قرآن

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

یکی از ادعاهای معجزات علمی قرآن این است که در قرآن از نظریه بیگ بنگ (بیگ بنگ چیست؟) صحبت شده است. البته پیشتر در دو نوشتار قرآن و پیدایش جهان، قضیه پدید آمدن کائنات از دود و گسترش یافتن کائنات در مورد موارد مشابهی سخن رانده شده است اما نیاز هست تا اطلاعات بیشتری در این مورد ارائه شود. در این نوشتار به بررسی این ادعا خواهیم پرداخت.

آیه ای که از آن برای اثبات این «معجزه» استفاده میشود از این قرار است:

سوره انبیا آیه 30

أوَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ

آيا كافران نديدند كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از يكديگر باز كرديم ؟، و هر چيز زنده‏اي را از آب قرار داديم، آيا ايمان نمي‏آورند!

معمولاً این آیه را مترجمین به «آسمانها و زمین یکی بودند، سپس آنها را جدا کردیم» ترجمه میکنند. قبل از اینکه هر بحثی را مطرح کنیم از شما دعوت میکنم به این آیه بیشتر توجه کنید، گفته است آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم؟ آیا واقعا خالق کائنات اینقدر خنگ است که فکر میکند کافران باید این اتفاق را اگر هم افتاده باشد دیده باشند؟ کدام انسانی خلقت کائنات را دیده است که الله از کافران انتظار دارد آنرا دیده باشند و به دلیل این دیدن خود به او ایمان بیاورند؟ آیا الله از کافران کاری که برایشان غیر ممکن بوده است را انتظار دارد؟ عجب گیج خداییست این الله.

مدعیان اینکه قرآن بیگ بنگ را پیشبینی کرده است میگویند این آیه از سینگولاریتی سخن میگوید. در بررسی این آیه باید به نکات زیر اشاره کرد:

نخست اینکه در زمان سینگولاریتی زمین و آسمان یکی نبودند، اساساً زمینی وجود نداشته است که بخواهد با آسمان یکی باشد، زمین میلیونها سال بعد بوجود آمده است.

دوم اینکه بر اساس این آیه زمین از آسمانها جدا شده است، اگر منظور از آسمانها کائنات باشد بازهم این آیه غلط میشود.

سوم اینکه برای درک این آیه باید به توضیحی که قرآن از نحوه پیدایش جهان میدهد توجه کرد. داستان خلقت جهان در قرآن ریشه در اساطیر باستانی منطقه دارد، بویژه اساطیر بابلی و داستان گیلگمیش دارد. در حماسه گیلگمیش که بسیار قدیمیتر از قرآن است نیز دقیقا از یکی بودن آسمانها و زمین و بعد جدا شدن آنها سخن رفته است. ایده جدا شدن زمین و آسمانها از یکدیگر در سایر اساطیر منطقه نیز یافت میشود، مثلا در مصر باستان باور بر این بوده است که خدای زمین (جب) و خدای آسمان (نات) به یکدیگر چسبیده بودند و جداشدن اختیاری آنها سبب شکل گیری جهان بصورت فعلی شد. بنابر این ماجرای جدا شدن زمین از آسمانها ارتباطی به بیگ بنگ ندارد و از اساطیر و افسانه های ملل مجاور اعراب به قرآن راه یافته است و اگر واقعا بخواهیم آنقدر نادان باشیم که آنرا به بیگ بنگ نسبت بدهیم، باید امتیاز را به کفار مصری و بابلی بدهیم نه به محمد بن عبدالله.

دکتر علی سینا در مورد این ادعا (در اینجا) توضیحات جالبی ارائه داده اند که در اینجا مقداری از آنرا نقل قول میکنم. دکتر علی سینا معتقد است این آیات برگرفته از کتاب پیدایش تورات هستند و همان عبارتها به شیوه دیگری در قرآن آمده است:

تورات کتاب پیدایش، 1: 6 تا 9

سپس خدا فرمود: «توده های بخار از هم جدا شوند تا آسمان در بالا و اقیانوسها در پایین تشکیل گردند.» خدا توده های بخار را از آبهای پایین جدا کرد و آسمان را بوجود آورد. شب گذشت و صبح شد و این روز دوم بود.

در ا دامه دکتر علی سینا میگوید ریشه های این افسانه به داستانهای بابلی ها و بین النهرینی ها بر میگردد.  قرآن پر از افسانه هایی است که از کتاب مقدس و باورهای اعراب مشرک آنها را به عاریه گرفته است. آن باورها نیز خود مبتنی بر افسانه های باستانی سومری ها، بابلی ها و کنعانی ها و غیره هستند. کیهانشناسی محمد کیهانشناسی مردام باستان است. در اسطوره های پیشا عبری سامی ها دو موجود پر شور ساخته شده از آب وجود داشتند که یکی مرد بود و دیگری زن بود. آپسو (Apsu آب شیرین) و تیامت (Tiamat آب شور) که به جانوران و خدایان آبی زیادی حیات داده بودند. بعد از اینکه هرج و مرج و نا امنی پدید می آید، تیامت خالق مونث تلاش میکند که کنترل اوضاع را به دست بگیرد. اولاد او علیه او با یکدیگر متحد میشوند، و یکی از میان خود یعنی مردوک (Marduk) خدای بابل را انتخاب میکنند که آنها را رهبری کند. مردوک که مسلح به سلاح گردباد و طوفانهای سهمگین است و مرکب او چهار اسب آتشین است به جنگ تیامت که در آن چالش کینگو (Kingu) همدست شرور او نیز حضور داشته میرود و هردو آنها را میکشد.

خدای بزرگ مردوک، در حال کشتن تیامت خدای اژدها مانند و مونث آب شور. او تجسم شخصیت اونتام (Untame) است، نیروهای ابتدایی کائنات که نظم و انضباط را در کائنات برقرار کردند. او همچنین مادر تمام خدایان است.

تصویری دیگر از مبارزه مردوک و تیامت که بر اساس اساطیر بابلی منجر به خلقت کائنات شد.

بعد از مرگ تیامت، مردوک آسمانها و زمین را تشکیل میدهد، به اینصورت که بدنش را مانند صدفی باز میکند، نیمی را بالا میکشد تا آسمان خلق شود و نیمه دیگر را رها میکند تا زمین باشد.

«سپس خدا (مردوک) استراحت میکند، به بدن بزرگ (تیامت) خیره میشود و سپس به این فکر میکند که از لاشه باقیمانده چگونه استفاده کند و چه چیزی خلق کند. او آنرا مانند صدفی به دو نیم باز کرد، با نیمه بالایی کمان آسمان را درست کرد، و نیمه پایینی را زمین قرار داد» نقل شده از الواح بدست آمده که ماجرای مردوک را شرح میدهند، منبع بخش انسانشناسی دانشگاه ایالتی یوتا، نگاهی انسانشناسانه به کتابهای مقدس مسیحی و یهودی.

روشن است که  محمد (اگر فرض کنیم واقعا او این آیات را گفته باشد) در مورد بیگ بنگ سخن نمیگوید، بلکه اسطوره ای باستانی را که وارد کتب یهودی نیز شده است را بازگو میکند.

از رد ادعای اشاره به بیگ بنگ در قرآن گذشته، به نظر دکتر علی سینا آیه بالا با آیه زیر در تناقض است.

سوره فصلت آیه 11.

ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلأَْرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ .

سپس اراده آفرينش آسمان فرمود در حالي كه به صورت دود بود، به آن و به زمين دستور داد به وجود آئيد و شكل گيريد، خواه از روي اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روي طاعت مي‏آئيم!

البته این ترجمه آیت الله مکارم میباشد و آیت الله مکارم نیز معمولاً دست خوبی در ماست مالی کردن دارد، توجه داشته باشید که الله به چیزی که وجود ندارد صحبت میکند و به آن میگوید بوجود بیا! مگر اینکه الله دچار انحراف روانی باشد که نفهمد چیزی که وجود ندارد، وجود ندارد، و با چیزی که وجود ندارد نمیتوان صحبت کرد، حال از صحبت کردن با آسمان که بگذریم (چون ممکن است موجود دیوانه ای با در و دیوار و آسمان صحبت کند) جالبتر اینجا است که آسمان جواب هم میدهد.

ترجمه عبدالمحمد آیتی نیز این است:

ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ اِئْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.

سپس به آسمان پرداخت و آن دودی بود پس به آسمان و زمين گفت : خواه يا ناخواه بياييد گفتند : فرمانبردار آمديم

دلیل اینکه اساساً در ترجمه آیتی از بوجود آمدن سخنی به میان نیامده، این است که قرآن کتاب بی در و پیکری است و واقعاً متخصصین قرآن نمیتوانند بفهمند چه میگوید، هرکس برای خود ترجمه ای را انجام داده است.

یوسفعلی مترجم معروف قرآن به زبان انگلیسی که قطعاً در قرآن شناسی برتر از آیت الله مکارم و عبدالمحمد آیتی است اینگونه این آیه را ترجمه کرده است:

Moreover He comprehended in His design the sky, and it had been (as) smoke: He said to it and to the earth: «Come ye together, willingly or unwillingly.» They said: «We do come (together), in willing obedience.»

به نظر دکتر علی سینا میان آیه ای که اسلامگرایان تلاش میکنند از آن بیگ بنگ را بیرون بکشند و این آیه تناقض وجود دارد، یکی از جدا شدن سخن گفته است و دیگری به هم آمدن و پیوستن. کدام یک از این دو روایت درست است؟ آیا آسمان و زمین به هم چسبیده بودند و الله آنها را از هم جدا کرده است یا اینکه از هم جدا بودند و الله آنها را به یکدیگر پیوند داده است؟

البته مشخص است که این آیات اباطیلی بیش نیستند و هیچکدام با حقیقت همخوانی ندارند و باید این آیات را نیز به حساب سایر خطاهای فاحش قرآن در توصیف کائنات که در نوشتاری با فرنام «کائنات قرآنی – خطاهای قرآن در توصیف کائنات» به برخی از آنها پرداخته شده است گذاشت.

ردیه های بیشتر برای این ادعا + + +

نگاهی نقادانه به تحدی قرآن

قرآن برای اثبات آسمانی بودن خود (و در نتيجه: نبوت محمد) تحدی (دعوت به رقابت در همانند‌آوری) کرده است. آیة ۸۸ سورة اسری می‌گويد:

[ای پيامبر به مردم] بگو اگر جن و انس دست به دست هم دهند تا «مثل» قرآن را بياورند، هرگز نمی‌توانند از عهدة اين کار برآيند، هر چند همه به همديگر کمک کنند.

آيات ۱۳ و ۱۴ سورة هود به رقيب تخفيف می‌دهند:

به آنان که می‌گويند [پيامبر آيات قرآن را] از خود می‌بافد و به دروغ به خدا نسبتش می‌دهد بگو: اگر راست می‌گوييد، جز خدا هر که را که می‌توانيد به ياری بطلبيد و ده سوره «مثل» آن بياوريد؛ پس اگر شما را اجابت نکردند (اگر از عهدة اين کار برنيامدند)، بدانيد که قرآن به علم خدا نازل شده است و نيز هيچ خدايی جز او نيست. آيا تسليم نمی‌شويد [و يا: اسلام نمی‌آوريد]؟

و اما آيات ۲۳ و ۲۴ سورة بقره در اين مورد حرف آخر را می‌زنند:

و اگر در آنچه بر بندة خويش نازل کرده‌ايم شک داريد، سوره‌ای «مثل» آن بياوريد و جز خدا همة حاضرانتان را فرا خوانيد اگر راست می‌گوييد؛ و هرگاه چنين نکرديد ـ که هرگز نتوانيد کرد ـ پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگ‌ها هستند.

در مورد آيات فوق نکات زير قابل تأمل است:

۱. در همة اين آيات از مخالفان خواسته شده است تا متنی «مثل» قرآن بياورند، اما معنای دقيق واژة «مثل» در اين تحدی نامعلوم است. قرآن نگفته است که منظورش از «مثل» چيست، بنابراين دعوت به رقابت و مبارزه‌ای کرده که معيار و ميزان داوری آن مشخص نيست. مخالفان هرچقدر هم متن‌های زيبا و فصيح و بليغ و با مضامين عالی اخلاقی، اجتماعی و … بياورند، پيروان قرآن به‌راحتی می‌گويند هيچکدام از اين متن‌ها «مثل» قرآن نيستند. اما اگر از آنها سؤال شود که به چه دليل و با کدام معيار و ميزانی چنين حکمی صادر می‌کنيد، خواهيد ديد که پاسخ دقيق و محکم و واحدی برای اين سؤال وجود ندارد.

شايد توضيح دقيق‌تر اين مطلب ضروری باشد. عموم عالمان اسلام معتقد به اعجاز لفظی و معنوی قرآن هستند. به اعتقاد آنها معنای آيات تحدی اين است که هيچ بشری نمی‌تواند سوره‌ای بياورد که به لحاظ زيبايی و فصاحت و بلاغت و عمق معانی مثل قرآن باشد. اما اولاً معلوم نيست چنين تفسيری از آيات تحدی با کدام دليل قطعی و با استناد به کدام شواهد و قرائن محکم بدست آمده است. همانطور که گفتم خود آيات تحدی در اين مورد سکوت کرده‌اند و در آيات ديگر قرآن نيز هيچ نشانه و اشاره‌ای در اين مورد وجود ندارد. ثانياً اوصاف مذکور (زيبايی، فصاحت، بلاغت و عمق معانی) هيچکدام معيارهای دقيق و قابل اندازه‌گيری ندارند تا با آنها بتوان معلوم کرد که به عنوان مثال اشعار ابن‌فارض (از جهات ياد شده) مثل اشعار دعبل خزايی هست يا نه، و اگر اين دو مثل هم نيستند، کدام يک برتر از ديگری است. قضاوت در چنين مواردی بستگی به سليقه‌ها، ذوقيات، روحيات و پيش‌فرض‌ها و پيش‌زمينه‌های فکری، تربيتی، اخلاقی، روحی و روانی انسان‌ها دارد و چون اين امور در انسانها يکسان نيستند، قضاوت‌ها نيز متفاوت از آب در می‌آيد. اشتباه نشود. منظور من اين نيست که فصاحت و بلاغت هيچ ضابطه و قاعده و قانونی ندارد. ميگويم: اين قواعد، خصوصاً در هنگام مقايسه شاهکارهای ادبی نمی‌توانند نقش خط‌کش و ترازو را بازی کنند و ميزان زيبايی و فصاحت و بلاغت يک متن را به گونه‌ای دقيق نشان دهند. بسياری از انسان‌های معمولی توانسته‌اند و می‌توانند با رعايت همين قواعد، متن‌هايی زيبا، فصيح، بليغ و مشتمل بر مطالب عميق اخلاقی، عرفانی و … خلق کنند (همانطور که کرده‌اند و نمونه‌های آن فراوان است). اما سخن من اين است که هيچ‌گاه نمی‌توانيم بطور محکم و قاطع (درست همانگونه که وزن يا ابعاد دو جسم را با خط‌کش و ترازو اندازه گرفته و مقايسه می‌کنيم) معلوم کنيم که آيا اين متن‌ها مثل قرآن (و يا برتر از آن) هستند يا نه. بنابراين در تحدی قرآن معيار و ميزان داوری معلوم نيست و اين اشکال بزرگی است که پاسخ می‌طلبد.

خوب است به يک نمونه از مواردی که مخالفان برای پاسخ به تحدی قرآن اقدام به ساختن سوره‌هايی مثل سوره‌های قرآن کرده‌اند اشاره کنيم و پاسخ مسلمانان را نيز بشنويم: يکی از نويسندگان مسيحی که مدعی معارضه با قرآن است، در مقابل سوره حمد با اقتباسی که از خود سوره داشته است سوره خودساخته‌ای عرضه نموده است:

الحمدللرحمن، رب الاکوان، الملک الديان. لک العباده و بک المستعان اهدنا صراط الايمان.

و در مقابله با سوره کوثر گفته است: انا اعطيناک الجواهر، فصل لربک و جاهر، ولا تعمتد قول ساحر! اين فرد با تقليد کامل از نظم و ترکيب آيات قرآنی و تغيير برخی از الفاظ آن به مردم چنين تلقين می‌کند که با قرآن معارضه نموده است. همين بافته‌هايش را نيز از مسيلمه کذاب به سرقت برده است. مسيلمه در برابر سوره کوثر گفته بود: انا اعطيناک الجماهر، فصل لربک و هاجر، ان مبغضک رجل کافر . (۱)

مبهم بودن معنای «مثل» در آيات تحدی و عدم وجود معياری معلوم و مشخص برای داوری پيرامون سوره‌هايی که مخالفان برای معارضه با قرآن ارائه داده‌اند، در اينجا آشکار می‌شود. يک مسيحی سوره‌ای شبيه سوره کوثر در قرآن ساخته که البته شبيه آن چيزی درآمده که مسيلمه در گذشته ارائه داده است، ولی هيچکدام از اين دو مورد قبول واقع نمی‌شوند، به اين دليل که «با تقليد کامل از نظم و ترکيب آيات قرآنی و تغيير برخی از الفاظ آن» ساخته شده‌اند؟! به عبارت ديگر، آقايان از مخالفان می‌خواهند سوره‌ای مثل قرآن بسازند، اما الفاظ و عبارات و نظم و ترکيب آن «مثل قرآن» نباشد، چرا که اگر چنين باشد اين کار تقليد از قرآن تلقی می‌شود و در آزمون تحدی تغلب به حساب می‌آيد؟! اما سوال اين است که چگونه می‌توان متنی نوشت که الفاظ و عبارات و نظم و ترکيب آن متفاوت با قرآن باشد (تا تقليد و تغلب محسوب نشود) و در عين حال «مثل قرآن» هم باشد؟ به عنوان مثال چگونه می‌توان آيه‌ای «مثل» آيه «الحمد لله رب العالمين» ساخت که همه کلمات و عبارات و همچنين لحن و نظم و ترکيب کلمات و عبارات آن با آيه مذکور متفاوت ولی در عين حال «مثل» آن هم باشد؟ آيا اين تناقض نيست؟ آيا اين سخن مانند آن نمی‌ماند که بگويم: متنی «مثل قرآن» بنويسيد که «مثل قرآن» نباشد؟ با شرايطی که در اينجا آمده است، هيچ‌کس نمی‌تواند «مثل» هيچ متن ديگری را بياورد و اين ديگر منحصر به قرآن نمی‌شود. شما اين شعر حافظ را در نظر بگيريد:

از صدای سخن عشق نديدم خوش‌تر يادگاری که در اين گنبد دوار بماند
حال آيا می‌توان يک بيت شعر سرود که الفاظ و عبارات و نظم و ترکيب کلمات و وزن شعری آن همگی کاملاً متفاوت با اين شعر باشد (تا تغلب و تقليد محسوب نشود) ولی در عين حال «مثل اين شعر» هم باشد؟

۲. فرض کنيد يک مسيحی عرب‌زبان در پاسخ به تحدی قرآن متنی زيبا، بليغ، فصيح و حاوی مضامين عالی اخلاقی و عرفانی ارائه می‌دهد و مدعی می‌شود که اين متن، حتی از قرآن هم بهتر است، اکنون داوری در اين مورد را به عهدة چه کسی بايد گذاشت؟ پيداست که داور نبايد از ميان طرفين دعوا باشد. بنابراين دو حالت می‌ماند: يا بايد يکی از پيروان اديان ديگر (مثلاً: يک يهودی) دراين مورد داوری کند و يا شخصی بی‌دين و لائيک. اما اولاً اين دو نيز هيچکدام نمی‌توانند بی‌طرفانه قضاوت کنند، زيرا هر دو به دليلی با قرآن مخالفند و آن را ساختة دست بشر می‌دانند و ثانياً افراد منصف و بی‌غرض هم، ممکن است قضاوت‌های مختلف داشته باشند و اين نکته‌ای فوق‌العاده مهم و قابل‌تأمل است. اگر پذيرفته باشيم که افراد مختلف، قضاوت‌های مختلف دارند، آنگاه اين سؤال پيش می‌آيد که قضاوت کداميک از آنها حجت است و به چه دليل؟ و آيا هنگامی که کار داوری به اختلاف نظر و مشاجرات و مباحثات داغ می‌کشد، می‌توان انتظار نتيجه‌ای قطعی را داشت، بگونه‌ای که همه را قانع و راضی کند؟ تقريباً در تمام کتب کلامی و تفسيری مسلمانان گفته می‌شود که:

شهادت اديبان بزرگ عرب از صدر اسلام تا کنون، بر فوق توان بشر بودن فصاحت و بلاغت قرآن، بهترين دليل خدایِی بودن قرآن از اين جهت است (۲)

اما با تأمل در نکاتی که آمد، سستی اين استدلال آشکار می‌شود. «اديبان بزرگ عرب از صدر اسلام تاکنون» به دو دسته تقسيم می‌شوند: مسلمان و غيرمسلمان! شهادت مسلمانان در چنين جايی البته چيزی را اثبات نمی‌کند، اما برای پی بردن به نظرات اديبان غيرمسلمان (چه در قرن‌های گذشته و چه در زمان حاضر) بهترين و منطقی‌ترين راه، رجوع مستقيم به آثار مکتوب و رسمی خود آنان است، نه اعتماد به منابع تاريخی، کلامی و تفسيری مسلمانان و يا نقل‌قول‌های عالمان و مفسران مسلمان. اگر با اين روش در اين مورد تحقيق شود، آنگاه معلوم می‌گردد که چه تعداد از اين اديبان و تا چه مقدار برای متن قرآن ارزش ادبی قائلند و چند نفر در ميان آنها پيدا می‌شوند که فصاحت و بلاغت قرآن را در حد اعجاز و فوق توان بشر بدانند. تحقيق در اين مورد را به عهدة خوانندة انديشمند و جستجوگر می‌گذارم.

از اينها گذشته، حتی اگر بپذيريم که فصاحت و بلاغت قرآن به گونه‌ای است که بشر توان آوردن متنی مثل آن را ندارد، باز هم الهی بودن قرآن اثبات نمی‌شود، زيرا غيربشری بودن مساوی با الهی بودن نيست. ممکن است مخالفان قرآن غيربشری بودن آن را بپذيرند، اما منشاء اين کتاب را القائات شيطانی بدانند نه الهامات الهی. برای رفع اين احتمال و اثبات الهی بودن منشاء قرآن بايد اولاً به محتوای آن پرداخت و ثانياً خصوصيتی را در آن نشان داد که الهی بودن آن را اثبات می‌کند. آن خصوصيت کدام است و چگونه الهی بودن قرآن را اثبات می‌کند؟ در متون کلامی و تفسيری مسلمانان با يک ادعای ديگر نيز مواجه می‌شويم و آن اينکه: نمونه‌هايی که مخالفان اسلام در پاسخ به تحدی قرآن ارائه داده‌اند:

به قدری از فصاحت و بلاغت قرآن فاصله دارند که هر فرد آشنا به ادبيات عرب را به غير قابل قياس بودن آنها با آيات قرآن متفطن می سازد (۳)

شايد بعضی از اين نمونه‌ها چنين باشند، اما آيا همه متن‌هايی که مخالفان (از صدر اسلام تا کنون) در پاسخ به تحدی قرآن و برای رقابت با آن ساخته‌اند، واقعاً اينگونه‌اند؟ بسياری از دانشمندان و اديبان عرب و مخالف اسلام (اعم از مسيحی، يهودی و يا ملحد) چنين نظری ندارند. لابد هيچ‌کدام از آنها با زبان و ادبيات عرب آشنايی ندارند!؟ چرا که اگر آشنايی داشته باشند، بايد بفهمند که اين نمونه‌ها هيچکدام قابل قياس با قرآن نيستند و توان رقابت با آن را ندارند!! شايد هم همه آنها بی‌انصاف و مغرض هستند!! و با آنکه اين «حقيقت آشکار»! را بوضوح می‌بينند، به خاطر دنياپرستی و هوای نفس، آن را انکار می‌کنند!؟ به هر حال تقليد در مسائل اعتقادی خلاف عقل و وجدان است و هر کس خود بايد با تحقيق و کاوش و تأمل در نمونه‌هايی که مخالفان ارائه داده‌اند، در مورد وزن و ارزش ادبی آنها و عمق و استحکام محتوايشان قضاوت کند و توان آنها در رقابت با قرآن را بسنجد.

۳. فرض کنيم برای قضاوت در مورد اينکه آيا نمونه‌های ارائه شده توسط مخالفان ، مثل قرآن هست يا نه، معيارهای دقيق، عينی و قابل اندازه‌گيری وجود داشته و قضاوت واقع‌بينانه و قاطع در اين مورد امکان‌پذير باشد. مسلمانان برای اينکه نشان دهند متن‌های ارائه شده توسط مخالفان «مثل» قرآن نيست و در فصاحت و بلاغت و عمق و استحکام معانی به پای قرآن نمی‌رسد، می‌بايستی آن نمونه‌ها را نقد کنند و نقاط ضعف آنها را نشان دهند. اما نکته بسيار مهم در اينجا اين است که حتی اگر نقدهای مسلمانان به اين متن‌ها درست بوده و مورد قبول واقع شوند، رقيب به معنای واقعی شکست نخورده و می‌تواند با رفع اشکالات (مطابق نظر مسلمانان) به متن‌های ديگری برسد که ديگر جای چون و چرا نداشته باشند. در اين صورت متن‌هايی بدست می‌آيد که بنا به فرض «مثل» قرآن است و تحدی قرآن با شکست مواجه می‌شود. به عنوان مثال فرض کنيد يکی از مخالفان متنی را در رقابت با قرآن خلق می‌کند. آنگاه علمای اسلام برای اينکه نشان دهند اين متن مثل قرآن نيست و توان رقابت با آن را ندارد، به نقد و بررسی آن می‌پردازند و می‌گويند :

الف) در فلان قسمت از متن، فلان اشکال دستور زبانی وجود دارد.
ب) در فلان قسمت ديگر، فلان قاعده فصاحت يا بلاغت رعايت نشده است.
ج) در فلان قسمت، مطلبی آمده که به لحاظ علمی يا عقلی نادرست است.
د) فلان جمله متن با فلان جمله ديگرش در تناقض است.
ه) فلان تشبيه که در متن آمده، نادرست و يا نارسا است.
و) فلان قسمت متن، نامفهوم و يا دچار ابهام است.

بسيار خوب، فرض کنيم همه اين ايرادات و اشکالات وارد باشند. اما مسلم است که همه آنها قابل اصلاح‌اند و پس از اصلاح اين موارد (خصوصاً طبق نظر مسلمانان) ديگر بهانه‌ای برای رد اين متن باقی نمی‌ماند و اين يعنی پايان ماجرا. مگر اينکه پس از اصلاح همه اين موارد، و عدم وجود هرگونه اشکال ادبی، علمی، عقلی و… در متن، ادعا شود که اين متن از نظر زيبائی و جذابيت به پای قرآن نمی‌رسد. اما زيبائی و جذابيت (حتی به اعتراف خود مسلمانان) هيچ قاعده و معيار دقيق و مشخصی ندارد و مفهومی کاملاً ذهنی و نسبی است. بنابراين چنين اشکالی فقط نوعی بهانه‌جويی محسوب می‌شود.

۴. آيا (از نظر قرآن و يا پيروان آن) بشر عادی می‌تواند «آيه»‌ای مثل آيات قرآن بسازد؟ اگر پاسخ مثبت است، در اين صورت بايد اعتراف کرد که ساختن سوره‌ای مثل قرآن هم از عهدة بشر برمی‌آيد (زيرا هر سوره از چند آيه ساخته شده است). و اين، معجزه بودن قرآن را نقض می‌کند و برخلاف مضمون آيات تحدی است. اما اگر پاسخ سؤال مذکور منفی است، اين سؤال مطرح می‌شود که چرا خدا نگفته است: اگر می‌توانيد، يک «آيه» مثل قرآن بياوريد؟ توجه کنيد که اگر ما معتقد باشيم فردی نمی‌تواند وزنة ده کيلويی را بلند کند، برای متذکر شدن او نسبت به ضعفی که دارد، نبايد به او بگوييم که اگر راست می‌گويی، فلان وزنة يکصد کيلويی را بلند کن! همينطور اگر بر اين باور باشيم که شخصی نمی‌تواند حتی يک بيت شعر با وزن و قافيه بگويد، نبايد به او بگوييم که اگر راست می‌گويی يک غزل دوازده بيتی بگو!

۵. دعوت قرآن به چنين رقابتی غيرمنطقی است، زيرا نتيجة آن هيچ‌گاه بطور قطع و يقين معلوم نمی‌شود. فرض کنيد که ما در زمان پيامبر اسلام زندگی می‌کنيم و به نبوت او و آسمانی بودن آيات قرآن شک داريم و به همين دليل مخاطب آيات تحدی قرار گرفته‌ايم. سپس برای نقض مدعای قرآن و پيامبر، همة تلاش خود را بکار می‌بنديم، اما نمی‌توانيم سوره‌ای مثل قرآن بياوريم. حال آيا عجز ما از ساختن سوره‌ای مثل قرآن، منطقاً آسمانی بودن اين کتاب را اثبات می‌کند؟ پاسخ منفی است، به دو دليل:

الف. درست است که ما نتوانسته‌ايم از عهدة اين کار برآييم، اما همواره ممکن است افراد ديگری در جاهای ديگر جهان باشند که بتوانند سوره‌ای حتی بهتر از قرآن بياورند. در هيچ مقطع زمانی، نمی‌توان اثبات کرد که در سراسر کرة زمين و از ميان صدها ميليون عرب و غيرعرب، احدالناسی پيدا نمی‌شود که بتواند سوره‌ای مثل قرآن بياورد. دقت کنيد که قرآن می‌گويد: اگر جن و انس دست به دست هم دهند، نمی‌توانند سوره‌ای مثل قرآن بياورند؛ و از مخالفان می‌خواهد که اگر باور نمی‌کنند، اين مدعا را عملاً بيازمايند. اما نکتة مهم اين است که چنين مدعايی قابل آزمون نيست تا نتيجة آن معلوم شود. يعنی نمی‌توان توانايی همة آدميان و جنيان در آوردن سوره‌ای مثل قرآن را مورد آزمايش قرار داد.
ب. ممکن است در دوره‌ای خاص ـ مثلاً زمان پيامبر و يا حتی عصر حاضر ـ کسی نتواند سوره‌ای مثل قرآن بياورد، اما احتمال تحقق اين امر در آينده‌ای نزديک يا دور منتفی نيست. حتی ممکن است فردی خاص ـ که قصد پاسخ دادن به تحدی قرآن را دارد ـ اکنون از ساختن متنی مانند قرآن عاجز باشد، اما همين فرد، سالها بعد از عهدة اين کار برآيد. بنابراين، تقاضای قرآن از مخالفان (که اگر نتوانستيد سوره‌ای مثل قرآن بياوريد، بايد تسليم شويد و ايمان بياوريد) بی‌نهايت غيرمنطقی است. برای اثبات معجزه بودن قرآن، حداقل بايد به نحوی اثبات شود که هيچ انسانی در هيچ عصری نتوانسته و نخواهد توانست سوره‌ای مثل قرآن بياورد. در حالی که چنين مدعايی نه تنها قابل اثبات نيست، بلکه از ديدگاه بسياری از مخالفان موارد نقض فراوانی دارد. با روشی که قرآن برای اثبات معجزه بودن خود در پيش گرفته است، بسياری از انديشمندان، هنرمندان، شاعران، مخترعان و… می‌توانند ادعای پيامبری کرده و آثار خود را معجزه بنامند! مثلاً لئوناردو داوينچی با خلق اثر شاهکار «موناليزا» می‌تواند ادعا کند که اين نقاشی با هدايت و کمک فرشتگان آسمانی خلق شده و بشر از آوردن نمونه‌ای مثل آن عاجز است. آنگاه برای اثبات مدعای خود به مردم بگويد که: اگر در سخنان من شک داريد، تابلويی مثل آن بکشيد و اگر نتوانستيد، پس به ارتباط من با عالم غيب، و آسمانی بودن اين اثر ايمان بياوريد! به همين ترتيب اگر مولوی و حافظ نيز مدعی شده باشند که اشعارشان وحی الهی است، بايستی بپذيريم! زيرا تاکنون نه مانند مثنوی مولوی آمده و نه غزليات حافظ رقيبی پيدا کرده است. اينها البته از باب جدل است و در حقيقت برای هيچ اثر هنری و يا متن ادبی، هيچگاه مثل و مانندی ظهور نخواهد يافت. در عالم ذوق و هنر و ادبيات، هر حادثه‌ای فقط يک بار اتفاق می‌افتد، حتی قرآن. اما اين، نشان‌دهندة آسمانی بودن آن نيست. بلکه به اين دليل است که «مثل» و «مانند» در اين عرصه‌ها بی‌معيار و لذا بی‌معنی و بی‌مصداق است.

۶. به عقيدة مسلمانان آشنايی وسيع و عميق با زبان و ادبيات عرب، بعلاوة «کمی‌ انصاف» و «اندکی تعمق»، شرايط لازم و البته کافی برای اعتراف به معجزه بودن متن قرآن است. اما واقعيت اين است که در سراسر جهان ميليون‌ها انسان با شرايط فوق وجود دارند که نه تنها قرآن را ساختة دست بشر می‌دانند، بلکه معتقدند که از نظر ادبی ضعفهای فراوانی دارد و محتوای آن در بسياری از موارد با قواعد عقلی و قوانين علمی و اصول اخلاقی ناسازگار است . (۴) در بين اعراب، صدها هزار تحصيلکرده، روشنفکر و دانشمند غيرمسلمان وجود دارند که هم با زبان عربی و ظرايف آن آشنا هستند و هم انصاف و صداقت دارند، اما متن قرآن را معجزه نمی‌دانند. آيا می‌توان همة آنها را به غرض‌ورزی، عدم صداقت و يا بی‌سوادی و ناآشنا بودن به زبان عربی متهم کرد؟

۷. در آيات مذکور نه تنها اعراب، بلکه همه مردم جهان دعوت به رقابت شده‌اند. به عبارت ديگر از آلمانی‌ها، فرانسوی‌ها، ژاپنی‌ها، چينی‌ها، ترک‌ها و کردها و … نيز خواسته شده است تا در صورت عدم يقين به آسمانی بودن قرآن، متنی مثل آن بياورند و اگر نتوانستند چنين کنند، تسليم شوند و حقانيت قرآن و نبوت پيامبر اسلام را بپذيرند. اما آيا چنين درخواستی، نامعقول نيست؟ تصور کنيد فردی در عربستان ادعای پيامبری کرده و کتابی به زبان عربی آورده و اصرار می‌کند که محتوای آن وحی الهی است. آنگاه برای اثبات آسمانی بودن کتابش از مردم ژاپن _ که ممکن است حتی يک کلمه عربی ندانند _ می‌خواهد يا متنی مثل آن بياورند و يا آسمانی بودن آن را بپذيرند. به عبارت ديگر، او می‌خواهد عجز ژاپنی‌ها از نوشتن کتابی مثل قرآن را دليل حقانيت نبوت خود و آسمانی بودن کتابش قلمداد کند؟! به راستی آيا لحظه‌ای انديشده‌ايد که چگونه می‌توان تحدی قرآن در برابر مردم غيرعرب (مانند ژاپنی‌ها، هلندی‌ها، فرانسوی‌ها، هندی‌ها، روس‌ها، آمريکايی‌ها و …) را به گونه‌ای معقول معنا کرد؟ ممکن است بگوييد، همان فرد ژاپنی وقتی می‌بيند که حتی اعراب نتوانسته‌اند متنی مثل قرآن بياورند، می‌فهمد که ديگران نيز هرگز نمی‌توانند چنين کاری کنند. اما مشکل اينجاست که فردی که خود از زبان عربی هيچ نمی‌‌داند، چگونه می‌تواند بفهمد که اعراب از آوردن متنی مثل قرآن عاجز شده‌اند يا نه؟ باز ممکن است بگوييد که اين افراد می‌توانند به متخصصان فن (آشنايان به زبان و ادبيات عربی) رجوع کنند تا دريابند که تاکنون کسی نتوانسته متنی مثل قرآن بياورد و از اين طريق پی به اعجاز قرآن و نبوت پيامبر اسلام ببرند و مسلمان شوند! اما اين پاسخ سه اشکال عمده دارد:

الف) اگر قبول داريم که اصول دين تحقيقی است، ديگر نمی‌توانيم برای تشخيص حقانيت و صدق مدعای يک مدعی نبوت به متخصص رجوع کنيم. دوراهی انتخاب يا عدم انتخاب يک دين، دوراهی بسيار حساس و سرنوشت‌سازی است که يک طرف آن سعادت ابدی و طرف ديگر آن بدبختی و شقاوت ابدی است. در چنين دوراهی وحشتناکی چگونه می‌توان به متخصص رجوع و از او تقليد کرد؟ فردی که می‌خواهد دينی را انتخاب کند، چگونه می‌تواند به يک متخصص رجوع کند و به او بگويد: فلانی، تو که متخصص هستی يک دين درست و خوب برای من انتخاب کن چون من خودم عامی هستم و نمی‌دانم از بين اين همه دين‌های متفاوت کدامشان درست‌تر و خوب‌تر است!؟ فراموش نکنيم که انتخاب يک دين از ميان اديان ديگر، مانند انتخاب يک هندوانه از ميان هندوانه‌های ديگر نيست تا بتوانيم کار را به يک متخصص بسپاريم و به او بگوييم يکی از بهترين‌ها و شيرين‌ترين‌هايش را برايم انتخاب کن!

ب) فرض کنيم رجوع به متخصص در اين مرحله جايز باشد. اما مشکل اينجاست که متخصصان مختلف در اين زمينه نظريات متفاوت و متناقض دارند. متخصصان زيادی وجود دارند که قرآن را معجزه نمی‌دانند و معتقدند که تاکنون افراد زيادی توانسته‌اند متن‌هايی مثل قرآن و حتی بهتر از آن بياورند و البته متخصصان زيادی هم عکس‌اين نظر را دارند. حالا يک فرد ژاپنی يا چينی اگر بخواهد برای کشف حقيقت به متخصص رجوع کند، به کدام يک از اين دو گروه مراجعه کند؟!

ج) اصولا چرا بايد معجزه به گونه‌ای باشد که فقط عده‌ای متخصص بتوانند به معجزه بودن آن پی ببرند و توده مردم مجبور شوند به آنها رجوع کنند؟!

۸. و اما بزرگترين خطای محمد (قرآن) اين است که به علت‌ها و انگيزه‌های شک مخالفان به قرآن توجهی نکرده است. اکثر مخالفان قرآن به دليل وجود اشکالات عقلی، علمی، اخلاقی، ادبی و … در قرآن، آسمانی بودن آن را انکار می‌کنند (نه به خاطر اينکه فکر می‌کنند توان آوردن مثل آن را دارند). کاری به وارد بودن يا نبودن اشکالات و انتقادهای آنها نداريم، اما در برابر چنين افرادی، آيا خنده‌دار نيست که به جای پاسخ منطقی به اشکالات و شبهاتشان، از آنها بخواهيم متنی مثل قرآن بياورند؟ مخالفان قرآن معتقدند که در اين کتاب ده‌ها مورد تناقض‌گويی شده، مطالب خلاف واقع آمده و حجم عظيمی از آن شامل دستورات ضداخلاقی، سخنان بيهوده، جملات ناقص و نامفهوم، استدلال‌های ضعيف و… است و همين، مانع ايمان آوردن آنها می‌شود (از نقاط تاريک زندگی محمد که آن نيز بسياری از محققان را به شک و ترديد انداخته است می‌گذرم). آنها می‌گويند: گيريم که ما نتوانستيم متنی مثل قرآن بياوريم، آيا بايد چشم خود را برروی صدها اشکال و عيب و ايراد که در قرآن وجود دارد ببنديم و همه آنها را ناديده بگيريم و فقط به اين دليل که نمی‌توانيم متنی مثل آن بياوريم، به آسمانی بودن آن اعتراف کنيم؟ شما پاسخ صدها سؤال و انتقاد ما را بدهيد، آنگاه ما حتی اگر بتوانيم متنی مثل قرآن بياوريم، باز هم به آسمانی بودن آن ايمان می‌آوريم، چه رسد به اينکه از عهده اين کار برنياييم! به عبارت دقيق‌تر، آنچه آتش شک و ترديد نسبت به قرآن را در دل مخالفان و شکاکان شعله‌ور می‌کند، اين نيست که آنها گمان می‌کنند می‌توانند متنی مثل آن بياورند (اگر چنين بود، تحدی قرآن در برابر اين افراد تاحدودی معنای معقولی پيدا می‌کرد). ريشه شک و ترديد آنها، ارزش اخلاقی و معرفتی محتوای قرآن است که (از نگاه آنها) در آزمون نقد، نمره زير ۱۰ می‌گيرد. بنابراين تحدی قرآن در برابر چنين افرادی فوق‌العاده بی‌معناست.

مجموع مطالبی که گفته شد، ارزش منطقی و علمی مدعای مسلمانان مبنی بر اينکه :

از هزار و چهارصد سال پيش تاکنون هيچکس نتوانسته متنی مانند قرآن بياورد و همين، نشان‌دهندة آسمانی بودن اين کتاب است. (۵)

معلوم می‌شود. هر مسلمانی که چنين سخنی می‌گويد، بايد به اين پرسش‌ها پاسخ دهد:

۱. منظور شما از متنی که «مثل» قرآن باشد، چيست؟ و با کدام معيار و ميزان روشن، مشخص و قطعی می‌توان حکم کرد که متن ارائه شده توسط مخالفان، «مثل» قرآن هست يا نيست؟

۲. با فرض وجود معياری مشخص و روشن، شما از کجا می‌دانيد که تاکنون هيچ بشری در هيچ کجای کرة زمين نتوانسته است متنی مثل قرآن بياورد؟ آيا در اين مورد تحقيق کافی کرده‌ايد؟ و اصلاً آيا چنين موضوعی قابل تحقيق هست؟ اتفاقاً از صدر اسلام تاکنون هزاران مخالف مسيحی، يهودی، هندو، لائيک و… برای پاسخ به تحدی قرآن، سوره‌هايی ساخته و مدعی شده‌اند که اين سوره‌ها «مثل» قرآن و در مواردی «بهتر» از آن است . (۶) آيا واقعاً همة اين نمونه‌ها را ديده و توانسته‌ايد با معيارهای محکم، قطعی و مشخص، «ناهمانندی» آنها با قرآن را نشان دهيد؟

۳. گيريم که تاکنون هيچکس نتوانسته باشد متنی مانند قرآن بياورد. از اين مدعا چگونه می‌توان معجزه بودن قرآن را نتيجه گرفت در حالی که هنوز احتمال تحقق اين امر در آينده وجود دارد؟

۴. حتی فرض کنيم تا روز قيامت هم کسی نتواند متنی مثل قرآن بياورد، به لحاظ منطقی تنها نتيجه‌ای که در آن روز (يعنی روز قيامت) از اين ماجرا می‌توان گرفت اين است که: محمد هزاران سال پيش کتابی آورد که هيچ بشری نتوانست نظير آن را بياورد، همين و بس! يعنی باز هم وحيانی بودن قرآن اثبات نمی‌شود. زيرا از نظر عقلی محال نيست که يک انسان باهوش، با اتکاء‌ به استعداد و نبوغ ذاتی و ذوق هنری و ادبی خود، اثری علمی، هنری، ادبی يا… به يادگار بگذارد که تا روز قيامت هم کسی نتواند «مثل» يا «بهتر» از آن را بياورد، و چون چنين فرض و احتمالی کاملاً معقول است، تحدی قرآن اندکی نامعقول جلوه می‌نمايد. زيرا در اين تحدی حتی شکست قطعی رقيبان هم چيزی را ثابت نمی‌کند! اگر مسلمانان اين نکتة مهم را نمی‌پذيرند؛ بايد نظر مخالف خود را با استدلالی محکم ارائه و نشان دهند که از دو مقدمة: الف. قرآن تحدی کرده است و ب. هيچکس نتوانسته است (و نمی‌تواند) سوره‌ای مثل قرآن بسازد، چگونه و طبق کدام قواعد منطقی می‌توان نتيجه گرفت که قرآن کلام خداست؟

تا اينجا معلوم شد که تحدی قرآن، بيش از آنکه اعجاز قرآن را اثبات کند، بر شک و ترديد نکته‌سنجان نسبت به اعتبار و اصالت اين کتاب می‌افزايد. عده‌ای از عالمان اسلام سعی‌ کرده‌اند تا به تحدی قرآن شکلی برهانی بدهند. حاصل تلاش آنان اقامة برهانی است با سه مقدمة زير:

۱. پيامبر اسلام، قرآن را به عنوان يک امر خارق العاده که فقط با امداد ويژة الهی تحقق می‌يابد و دليل صحت ادعای پيامبری اوست، مطرح کرده است (آيات تحدی نيز بيانگر همين موضوع هستند.)

۲. مخاطبان پيامبرـ که بنا به علل و دلايل مختلفی بيشترين انگيزه را برای پاسخ گويی به تحدی قرآن داشته‌اند ـ مسئله را جدی گرفته و در صدد بررسی قرآن و همانند آوری آن برآمده و در اين راه تلاش جدی و فراوانی کرده‌اند.

۳. کتاب‌های تاريخ و علوم قرآن، افراد متعددی را ذکر می‌کنند که در صدد همانند آوری قرآن برآمده و خود با بررسی قرآن به عجز خويش پی برده‌اند و يا به آوردن چيزی شبيه قرآن دست يازيده، ولی نمونه‌هايی را ارائه داده‌اند که موجبات رسوايی خويش را فراهم آورده و عدم توانايی بشر در همانند آوری را به اثبات رسانده‌اند. و اگر نمونه‌های ديگری وجود داشت،… حتماً آن نمونه ها به صورت برجسته در تاريخ ثبت می‌شد و هم اکنون در دسترس ما قرار می‌گرفت. (۷)

در مقدمات اول و دوم اين برهان البته جای شک و ترديدی نيست، همة سخن در مقدمة سوم است که خود شامل سه مدعای مشکوک و سؤال‌برانگيز می‌باشد؛ اول آنکه: از صدر اسلام تا کنون، هر کس در هر کجای دنيا که برای پاسخ‌گويی به تحدی قرآن اقدام کرده، يا به عجز خود پی برده و عقب نشينی کرده، يا اينکه با آوردن نمونه‌هايی ضعيف و غير قابل قياس با قرآن، به جای اينکه از ميدان رقابت سر بلند بيرون بيايد، رسوا و سرافکنده شده است، دوم اينکه: همة نمونه‌هايی که در هزار و چهار صد سال گذشته از طرف مخالفان قرآن ارائه شده، در کتب تاريخ ثبت شده و در کتب علوم قرآنی ـ که عالمان اسلام نوشته‌اند ـ مورد نقد و بررسی دقيق و علمی قرار گرفته و «ضعيف بودن» و «غير قابل قياس بودن آنها با قرآن» به گونه‌ای محکم و قطعی به اثبات رسيده است، و سوم آنکه با توجه به دو مدعای پيشين، عدم توانايی بشر در آوردن متنی مثل قرآن به اثبات می‌رسد. با توجه به مطالبی که پيش از اين آمد، گمان نمی‌کنم ديگر نيازی به نقد علمی اين برهان باشد، اما شايد نقد اخلاقی آن (با طرح سه پرسش ساده) خالی از لطف نباشد:

۱. آيا کسانی که چنين برهانی را اقامه کرده‌اند، خودشان واقعاً معتقدند که تمام نمونه‌هايی که مخالفان قرآن از صدر اسلام تا کنون آورده‌اند، در کتب تاريخ ثبت شده و در کتب علوم قرآنی با ضوابط و معيارهايی عينی و مشخص مورد نقد و بررسی دقيق و علمی قرار گرفته و شکست همة آنها بگونه‌‌ای محکم و قطعی نشان داده شده است؟ صحّت اين مدعای بزرگ و شگرف، چگونه بر آنان ثابت شده است؟

۲. مقدمات يک برهان عقلی بايد از قطعيات و مسلمات، و يا (مطابق قاعدة جدل) مورد قبول خصم باشد ، اما آيا مقدمات اين برهان چنين است؟ يک محقق نقاد و آزادانديش چگونه می‌تواند مدعيات خود‌پسندانه و خيال‌بافانه‌ای را که در مقدمات اين برهان آمده، باور کند و با خود بگويد: ديگر نيازی به تحقيق در اين مورد نيست، زيرا بنا به ادعای عالمان اسلام، اسناد و مدارک رسوايی همة مخالفانی که در هزار و چهارصد سال گذشته قصد آوردن سوره‌ای مثل قرآن را داشته‌اند (بدون استثناء) در کتب تاريخ (لابد آن هم کتب تاريخی که مسلمانان نوشته‌اند!) و کتب علوم قرآنی مسلمانان آمده است؟ آيا اين، برهان است يا دعوت به خوش‌باوری و عافيت‌طلبی و تقليد کورکورانه؟ شايد در پاسخ بگوييد: چه کسی گفت شما تحقيق را کنار بگذاريد و ادعای ما را کورکورانه باور کنيد؟ شما خودتان هم می‌توانيد در اين مورد تحقيق کنيد. اما همانطور که پيش از اين گفتم، تحقيق در اين مورد هيچگاه به پايان نمی‌رسد، چون تلاش مخالفان و رقيبان هيچگاه تمام نمی‌شود و هر روز صدها متن جديد در رقابت با قرآن پديد می‌آيد، آيا همين واقعيت نشان نمی‌دهد که روشی که قرآن در اثبات آسمانی بودن خود در پيش گرفته، روشی نامعقول و ناسنجيده است؟

۳. در مقدمات برهان مورد بحث، ابتدا ادعا شده است که تاکنون هيچ‌کس نتوانسته است متنی مثل قرآن بياورد، سپس از اين مدعا نتيجه گرفته شده است که: «بشر در آوردن متنی مثل قرآن ناتوان است». تو را به خدا صادقانه بگوييد: آيا شما واقعاً معتقديد که اين نتيجه منطقاً از آن مقدمه قابل استنتاج است؟ آيا اگر (بنا به فرض) تاکنون کسی نتوانسته باشد متنی مثل قرآن بياورد، همين نشان می‌دهد که در آينده و تا ابد نيز هيچ‌کس از عهدة اين کار برنمی‌آيد؟ اين استنتاج مستند به کدام قاعدة منطقی است؟

شکل خلاصه ولی عجيب و شگفت‌انگيز اين برهان چنين است:

هيچ انسانی نتوانسته و نمی‌تواند همانند قرآن را بياورد و همين گويای اعجاز قرآن است (۸)

در استدلال فوق، گيرم که واژة «نتوانسته» درست باشد، اما واژة «نمی‌تواند» (که نوعی غيب‌گويی است) از کجا آمده است؟ از اينها گذشته حتی اگر معلوم شود که بشر هرگز نمی‌تواند متنی مثل قرآن بياورد فقط غيربشری بودن قرآن اثبات می‌شود نه الهی بودن آن. زيرا غيربشری بودن، معادل يا ملازم الهی بودن نيست. می‌توان احتمال داد که آيات قرآن القائات شيطانی است نه الهامات الهی. برای رفع اين احتمال چه انديشيده‌ايد؟
در آخر شايد اشاره به نظر آقای جوادی آملی در باره تحدی قرآن خالی از لطف نباشد. به نظر ايشان تحدی مشتمل بر قياس و برهان است، بدين‌گونه که:

….. اگر اين کتاب کلام خدا نباشد، پس کلامی بشری است و اگر بشری باشد پس شما هم که بشر هستيد بايد بتوانيد مثل آن را بياوريد، اگر شما توانستيد مثل آن را بياوريد، بشری بودنش اثبات می‌شود و اگر نتوانستيد، معلوم می‌شود که (قرآن) بشری نيست و اعجازی است که اثبات کنندة ادعای نبوت و رسالت آورنده آن خواهد بود (۹)

برهان آقای جوادی آملی مشتمل بر چهار گزاره شرطی است که هيچ‌کدام از آنها درست نيست و اين مرا به حيرتی عجيب فرو برده است. گزاره شرطی اول نا‌درست است، زيرا ممکن است محتوای قرآن کلام شياطين يا ملائکه باشد . (۱۰) به عبارت ديگر، از خدايی نبودن يک کتاب لزوما بشری بودن آن نتيجه گرفته نمی‌شود. گزاره دوم نيز نادرست است، چرا که بشری بودن يک اثر (علمی، ادبی، هنری و …) لزوما به معنای معارض داشتن آن نيست، يا حداقل دليلی به سود اين مدعا اقامه نشده است. به عبارت ديگر وقوع اين پديده که يک نفر اثری علمی، ادبی يا هنری خلق کند و هيچ‌کس نتواند مثل يا بهتر از آن را بياورد، محال عقلی نيست. گزاره شرطی سوم نيز نادرست است، زيرا معارض داشتن لزوما به معنای بشری‌بودن نيست. حداقل می‌توان فرض کرد (و احتمال داد) که پديده‌ای مخلوق ملائکه يا شياطين باشد و در عين حال بشر نيز توانايی خلق اثری مثل آن را داشته باشد. گزاره شرطی چهارم نيز نادرست است و اگر بنا به فرض پذيرفته باشيم که قرآن پديده‌ای بی‌نظير و بلامعارض است، بشری‌نبودن آن اثبات نمی‌شود. و در آخر، بشری‌نبودن قرآن نيز لزوما به معنای الهی‌بودن يا آسمانی‌بودن آن نيست ولذا ادعای رسالت و نبوت آورنده‌اش را اثبات نمی‌کند. اگر خوب دقت کنيم، در ساختار برهان تحدی قرآن يک پيش‌فرض اثبات‌ناشده و بلکه واضح‌البطلان وجود دارد و آن اينکه گويی بين توانايی يا ناتوانی آدميان در آوردن اثری مثل يک اثر مفروض، و بشری بودن يا نبودن آن، رابطه‌ای منطقی وجود دارد، در حالی که بين اين‌دو هيچ رابطه‌ای ديده نمی‌شود.

حجت الله نيکويی

زيرنويس:

۱ . جوان آراسته، حسين: درسنامه علوم قرآنی، ج۲، ص ۳۶۱_۳۶۰
۲. مصباح يزدی، محمد تقی: قرآن شناسی، ص ۱۵۱
۳. همان، ص۱۵۱
۴. در فصل‌های آينده به تعدادی از اين موارد اشاره خواهم کرد.
۵. اين مدعا تقريباً در همه کتب تفسيری و کلامی مسلمانان ديده می‌شود.
۶ . نمونه‌هايی از اين متن‌ها را می‌توان در سايت‌های http://www.answeringislam.org ، http://www.islameyat.com ، http://www.servant13.net و http://www.islam-exposed.org مشاهده کرد.
۷ . مصباح يزدی، محمد تقی: قرآن‌شناسی، ص ۱۲۷ـ۱۲۳ (با اندکی تلخيص و تصرف)
۸. فتحعلی، محمود: مبانی انديشة اسلامی، ج ۳ ، ص ۱۱۱
۹. جوادی آملی، عبدالله: قرآن در قرآن، ص ۱۲۸
۱۰. توجه کنيد که عصمت ملائکه (به قول فخر رازی) مدعايی است که پس از اعتقاد به نبوت پيامبر اسلام و آسمانی بودن قرآن حاصل ميشود و در اينجا قابل استناد نيست. به عبارت ديگر عصمت ملائکه با دلايل عقلی و پيشينی محض قابل اثبات نيست تا بتوان از آن برای حل اين مشکل استفاده کرد.

پاسخ به نقد محمد علی ایازی در مورد تحدی قرآن

پاسخ به نقد محمد علی ایازی در مورد تحدی قرآن

مقاله تحدي قرآن [1]بي پاسخ نماند. آقاي سيد محمد علي ايا ز ي در مقاله‌اي تحت عنوان «تحدي و هماورد طلبي قرآن» [2]تلاش كردند تا به پرسش‌هاي مطرح شده در آن مقاله پاسخ دهند. از ايشان سپاسگزارم، اما پاسخ‌هايشان را قانع كننده نمي‌دانم. در اينجا به شرح بعضي موارد اكتفا مي‌كنم.

اولين و مهمترين پرسش من اين بود كه منظور از واژه «مثل» يا «مانند» در آيات تحدي چيست و معيار دقيق و روشن و عيني آن كدام است؟ به عبارت ديگر اولا متني كه مخالفان قرار است (در رقابت با قرآن) بياورند، از چه نظر بايد مانند قرآن باشد و ثانياً با كدام معيار عيني و روشن مي‌توان قضاوت كرد كه آيا متن ارائه شده، از آن نظر واقعا مانند قرآن هست يا نه؟ ايشان در پاسخ به بخش اول پرسش در ابتداي مقاله فرموده‌اند: «مانند قرآن يعني با تمام ويژگي‌هاي صوري و معنوي». سپس در جاي جاي مقاله و به طور پراكنده ويژگي‌هاي قرآن را بدين شرح آورده‌اند:

«هدايتگري، جداسازي حق از باطل، شفا و رحمت، پندآموزي و يادآوري، رحمت و بشارت، فصاحت و بلاغت، عمق معاني، تحول آفريني، تمدن سازي، تصويرسازي هنري ، جاذبه معنوي، تاثير دروني، شگرفي محتوا و ژرفايي معنايي كلمات در بيان مقاصد معنوي، پايان ناپذيري، شگفت‌انگيزي، نظام‌وارگي و…»

    در اينجا بايد پيرامون سه نكته بحث كنم:

1) آيا قرآن واقعا واجد اوصاف مذكور است؟ بگذاريد كمي دقيق‌تر و جدي‌تر به اين پرسش بپردازيم. قرآن به اعتقاد مسلمانان (و بنا به ادعاي خودش) انسان‌ها را به سوي حق و حقيقت هدايت مي‌كند و از اباطيل و خرافات مي‌پرهيزاند. به عبارت ديگر قرآن حق را از باطل جدا مي‌كند و به ما مي‌گويد كه حق چيست و باطل كدام است و اين يعني همان هدايت‌گري قرآن. اما پرسش اين است كه آيا اين ادعا مطابق با واقع هم هست؟ از كجا و با كدام دلايل و براهين محكم و قاطع معلوم شده است كه همه آنچه قرآن حق مي‌نامد واقعا حق و همه آنچه باطل مي‌نامد، واقعا باطل است؟ به عنوان مثال قرآن محمد را هم پيامبري الهي و هم خاتم پيامبران معرفي مي‌كند. آيا اين گزاره‌ها واقعا صادق و مطابق با واقع‌اند؟ به كدام دليل؟ قرآن از معاد جسماني سخن مي‌گويد، اما آيا وقوع معاد آن هم به نحو جسماني قابل اثبات است؟ مطابق قرآن اگر نماز نخوانيم، عذاب جهنم در انتظار ما خواهد بود. اين مدعا با كدام دليل اثبات مي‌شود؟ از اينها بالاتر قرآن اولا به وجود خدايي كه جهان را آفريده است اذعان مي‌كند و هم چهره‌اي خاص را از آن به تصوير مي‌كشد. آيا خدا واقعا وجود دارد؟ و اگر خدايي هست، آيا همان خدايي است كه قرآن از آن سخن مي‌گويد؟ من نمي‌توانم در اين موارد قضاوت كنم، اما مي‌پرسم كدام دلايل و شواهد و قرائن محكم و قطعي صدق آموزه‌هاي قرآني را اثبات يا تأييد كرده‌اند؟ آيا همه دستورات و احكام اخلاقي و فقهي قرآن مطابق با عقل سليم و وجدان و فطرت انساني و در جهت تكامل روحي و معنوي است؟ آيا اگر واقعا آخرتي در كار باشد، عمل به آموزه‌هاي قرآني موجب سعادت، و انكار و عمل نكردن به آن موجب شقاوت ابدي مي‌شود؟ كدام يك از اين مدعيات بدون استناد به قرآن و با دلايل مستقل عقلی و يا شواهد و قرائن ديگر اثبات يا تأييد شده‌اند؟ تقريبا تمام آموزه‌هاي محوري قرآن (چه در بعد جهان شناسي و چه در بعد اخلاقيات) فقط مدعاي صرف‌اند و اين مدعيات البته ممكن است حق و ممكن است باطل باشند. در اين صورت چگونه و با كدام مجوز عقلي يا اخلاقي مي‌توانيم با قاطعيت و نهايت جزم و یقين، قرآن را «هدايتگر» و «جداكننده حق از باطل» بدانيم؟

   يكي از اوصافي كه تقريباً همه عالمان اسلام به آن اشاره مي‌كنند و آن را موضوع اصلي تحدي قرآن مي‌دانند، فصاحت و بلاغت است. آقاي ايازي هم مانند همه عالمان اسلام معتقدند كه فصاحت و بلاغت قرآن آنقدر زياد است كه آدمي را به حيرت مي‌افكند و هيچ بشري نمي‌تواند متني بياورد كه به اندازه متن قرآن فصيح و بليغ باشد. فصاحت به معناي شيوايي و روان بودن سخن و بلاغت به معناي گويا و رسا بودن كلام و خالي بودن آن از ابهام و ایهام است. آيا قرآن واقعا واجد چنين وصفي آن هم در حد اعجاز است؟ اگر چنين است، چرا در فهم و تفسير قرآن اين همه اختلافات عظيم و تشتت آرا در بين عالمان اسلام وجود دارد؟ امت اسلام در فهم معناي قرآن به هفتاد و سه فرقه تبديل شده و حتي عالمان درون هر فرقه هم در تفسير آيات قرآن و فهم معاني آن هزارگونه اختلاف و تشتت آراء دارند. حال با چنين وضعي چگونه مي‌توان گفت كه: متن قرآن آنقدر شيوا، روان، گويا، رسا و عاري از ابهام و ایهام است كه آدمي را به حيرت مي‌اندازد و بشر عادي نمي‌تواند متني در اين حد از فصاحت و بلاغت بياورد؟

   آيا قرآن واقعا تمدن‌ساز است؟ من قضاوت قطعي نمي‌كنم، ولي به هر حال عده‌اي معتقدند كه قرآن تمدن اعراب و ايران را به انحطاط كشيد و اكنون نيز مانعي بر سر راه پيشرفت تمدن بشري است. كداميك از دو طرف حق را مي‌گويند؟ من نمي‌دانم، ولي مي‌گويم گزاره «قرآن تمدن ساز است» نه معناي محصلي دارد و نه دليل قابل قبولي آن را تأييد مي‌كند. شايد بگوييد عرب قبل از اسلام وحشي و بيابان گرد و سوسمارخور و جاهل و … بود و دختران را زنده به گور مي‌كرد. ولي قرآن آمد و آنها را از آن وضع نجات داد. در پاسخ مي‌گويم اولا منبع همه ادعاهايي كه در مورد عرب دوران قبل از اسلام گفته مي‌شود، تاريخي است كه به دست مسلمانان مومن و معتقد، آن هم صد سال پس از مرگ پيامبر اسلام نوشته شده است. چنين منبعي در اين بحث از كدام اعتبار و حجيت برخوردار است؟ ثانیا مگر تمدن یک مفهوم ثابت و معین و مشخص دارد؟ وضعیتی که پس از ظهور و گسترش اسلام در جامعه عربستان بوجود آمد، شايد نسبت به گذشته از مزايايي برخوردار بود، ولي آيا مي‌توان از اين تغيير وضعيت با تعبير «متمدن شدن جامعه‌اي بي تمدن»‌ ياد كرد؟

   به هر حال وقتي از مخالفان مي‌خواهيم متني بياورند كه ويژگي‌هاي مذكور را مانند قرآن داشته باشد تا بتوانيم آن را «مثل قرآن» بناميم، ابتدا بايد نشان دهيم كه قرآن واقعاً چنان اوصافي را دارد، در غير اين صورت، يعني وقتي مخاطبان ما متصف بودن قرآن به آن اوصاف را قبول نداشته و یا در آن تردید داشته باشند، تحدي به آن اوصاف بي معنا و نامعقول خواهد بود. غير مسلمانان معتقدند كه قرآن پيام‌آور ضلالت و گمراهي است و عقل سليم و وجدان سالم انساني بسياري از آموزه‌‌هاي اعتقادي و اخلاقي آن را نمي‌پذيرد. (کاری به درستی یا نادرستی این اعتقاد نداریم)، حال چگونه مي‌توان به آنها گفت: اگر راست مي‌گوييد متني بياوريد كه به اندازه قرآن هدايت‌گر به سوي حق و جداكننده حق از باطل باشد؟ آنها از طرفي هزاران اختلاف و تشتت آراء در بين عالمان اسلام (در فهم معاني قرآن) را مي‌بينند و از طرفي خودشان با رجوع به متن قرآن با ابهامات فراوان مواجه مي‌شوند، آنگاه چگونه مي‌توان به آنها گفت كه اگر راست مي‌گوييد، متني بياوريد كه مانند قرآن شيوا، روان، رسا، گويا و خالي از هر گونه ابهام و ایهام و پيچيدگي الفاظ باشد؟ تحدي قرآن به فصاحت و بلاغت هنگامي معنا دارد و معقول است كه مخالفان قبول داشته باشند كه متن قرآن بسيار فصيح و بليغ است ولي در عين حال فصاحت و بلاغت آن را در حد معجزه ندانند و معتقد باشند كه این کتاب با وجود فصاحت و بلاغت بی نظیر یا کم نظیرش، متني بشري است. اما وقتي اصل مدعا را قبول ندارند، تحدي قرآن در موضوع فصاحت و بلاغت در نظر آنها بي معني و نامعقول است.

   از اينها گذشته بسياري از اوصافي كه آقاي ايازي براي قرآن قائل شده‌اند معناي روشنی ندارند. شگفت‌انگيزي، شگرفي محتوا و پايان ناپذيري چه معناي محصلي مي‌توانند داشته باشند؟ «شفا و رحمت» ‌بودن قرآن دقيقا به چه معني است؟ آيا منظور اين است كه خواندن قرآن مي‌تواند بيماران جسمي و روحي _ رواني را شفا دهد؟ اگر اين معنا مورد نظر است، باز هم با مدعايي روبرو هستيم كه نياز به اثبات دارد، چون وجود چنين ويژگي شگفت‌انگيزي در قرآن از طرف مخالفان و منتقدان مورد ترديد است. آيا «رحمت بودن قرآن» بدين معناست كه قرآن همه جا ما را به دوستي و صلح و گذشت و عشق و وفاداري دعوت مي‌كند و لذا عمل به آن دنيايي پر از شادي و مهر و محبت و صلح و صفا براي ما به ارمغان مي‌آورد؟ اين مدعا نيز نه تنها مورد ترديد، بلكه مورد انكار مخالفان است. آنان با استناد به صدها آيه قرآن ادعا مي‌كنند كه عمل به قرآن جامعه ای خشن و بي‌رحم بوجود مي‌آورد و جنگ و خونريزي را در سطح جهان افزايش مي‌دهد. اگر معناي «رحمت بودن قرآن» اين است كه خواندن و عمل كردن به دستورات آن موجب سعادت و رحمت اخروي مي‌شود، باز هم يك مدعاي غيرقابل اثبات يا حداقل اثبات ناشده ديگر به مدعيات قبلي اضافه شده است.

   آقاي ايازي به تبع عالمان ديگر به گونه‌اي سخن مي‌گويند كه گويي اولا قرآن واجد همه آن ويژگي‌ها و اوصاف است و ثانيا اتصاف قرآن به آن ويژگي‌ها حقيقتي آشكار است كه مثل خورشيد مي‌درخشد و مخالفان و منتقدان هم به اين حقيقت اعتراف دارند! اندكي واقع بيني مي‌تواند اين تصور باطل و شگفت انگيز را از ذهن خارج كند.

2) مطابق آیات قرآن (و نظر همه مفسران) حد نصاب تحدی یک سوره است، یعنی کافی است مخالفان فقط یک سوره مثل قرآن بیاورند تا پاسخ تحدی را داده باشند. از طرفی به اعتقاد آقای ایازی منظور از واژه مثل در آیات تحدی عبات است از: واجد همه ویژگی ها و اوصاف قرآن بودن. اکنون فرض کنید می خواهیم سوره ای مثل سوره  قدر  بسازیم. اما پرسش این است که اولا مجموعه همه ویژگی ها و اوصاف این سوره به نحو جامع و مانع کدام است (این پرسش در مورد کل قرآن هم قابل طرح است)؟ ثانیا این مجموعه چگونه به دست آمده است؟ به عبارت دیگر اگر ادعا می کنیم که اوصاف این سوره (به عنوان مثال) عباتند از: الف، ب، ج، د، و ه، باید به این پرسش پاسخ دهیم که از کجا فهمیده ایم که سوره مذکور فقط همین پنج ویژگی را دارد، نه بیشتر؟ می بینیم که آقای ایازی به جای رفع ابهام از واژه مثل، بر ابهام آن افزوده و تحدی قرآن را با بن بستی دیگر مواجه کرده اند. از اینها گذشته، بیشتر اوصافی که آقای ایازی برای قرآن قائل شده اند، اگر هم واقعیتی داشته باشند، وصف کل قرآن به عنوان یک کتاب هستند، نه وصف تک تک سوره های آن. چگونه می توان ادعا کرد که سوره قدر (به عنوان مثال) تمدن ساز، تحول آفرین، جداکننده حق از باطل، پایان ناپذیر و … است؟ چه محتوای شگفت انگیز و شگرفی در این سوره وجود دارد؟ چه تصویرسازی هنری عجیبی در آن به کار رفته است؟

3) اكنون فرض كنيم که قرآن اولا واجد همه اوصاف مذکور است و ثانیا صفت دیگری ندارد. اما پرسش مهم اينجاست كه كداميك از اين اوصاف معياري عيني، دقيق و روشن دارند تا با آن بتوان در اين تحدی قضاوت كرد؟ چگونه و با كدام معيار دقيق و روشن مي‌توان قضاوت كرد كه متن ارائه شده توسط مخالفان به لحاظ شگفت‌انگيز بودن، جاذبه معنوي، عمق معنايي، تاثير دروني و … مانند قرآن هست يا نه؟ آقای ایازی (همچون عالمان دیگر) از مخالفان مي‌خواهند متني بياورند كه به لحاظ «شگفت انگیز بودن» مانند قرآن باشد!؟ آيا اين خود شگفت انگیز نيست؟

پرسش ديگر من اين بود كه در اين تحدي داوري با كيست؟ فرض كنيم يك مسيحي دانشمند، حكيم، ادیب و عرب زبان در پاسخ به تحدي قرآن متنی ارائه دهد كه حاوي مضامين اخلاقي و عرفاني خاصی باشد و آنگاه مدعي شود كه اين متن نه تنها به لحاظ فصاحت و بلاغت و عمق معاني و … با قرآن قابل رقابت است، بلكه نسبت به آن برتري هم دارد. اكنون چه كسي در اين مورد بايد قضاوت كند تا معلوم شود كه در اين تحدي پيروزي از آن كدام طرف است؟ اين نكته را هم بر آن پرسش افزودم كه قضاوت مسلمانان در چنين رقابتي فاقد ارزش و اعتبار است، چرا كه آنها خودشان يك طرف دعوا هستند. آقاي ايازي در پاسخ گفته‌اند:

داور آن مي‌تواند متخصصان و كارشناسان از هر ملت و عقيده باشد، به شرطي كه اكثر كارشناسان تصديق كنند كه اين متن بر قرآن برتري صوري و معنايي با همه ويژگي‌هاي قرآن دارد. اصولا اگر متني با اين ويژگي‌ها نگارش يافت، نياز به دعوت از كارشناسان خاص از اديان و افراد لائيك ندارد. كافي است كه چنين متني با داعيه تحدي منتشر شود و با انتشار آن قضاوت ديگران را به سوي خود جلب مي‌كند و در سطح افكار عمومي مشخص مي‌شود كه آيا واقعا برتري دارد يا ندارد.

    معناي سخن آقاي ايازي اين است كه وقتي مخالفان قرآن متني را در پاسخ به تحدي ارائه دادند، بايد همه كارشناسان دنيا نظر خود را در مورد آن متن اعلام كنند و آنگاه پس از آمارگيري، راي اكثريت آنها مبناي داوري قرار گيرد! اما اشكال اين روش اين است كه هيچگاه عملي نيست. چرا كه نه مي‌توان تعريف دقيق و روشني از مفهوم «كارشناس» (آن هم در شناخت اوصافي چون: شفا و رحمت و بشارت، جاذبه معنوي، شگفت‌انگيزي، تاثيرگذاري، عمق معنا و…) ارائه داد تا مصاديق آن معلوم شود، و نه مي‌توان قضاوت همه كارشناسان جهان (از سراسر دنيا) را بدست آورد تا با شمارش آراء و مشخص شدن راي اكثريت، به نتيجه رسيد. از اينها گذشته، اگر روش درست داوري در مسابقه تحدي اين است كه نظر اكثر كارشناسان معيار قضاوت قرار بگيرد، پس در مورد هيچكدام از مواردي كه در هزار و چهارصد سال گذشته و در زمان حاضر توسط مخالفان ارائه شده است، نمي‌توان قضاوت قطعي كرد كه آيا مثل قرآن بوده‌اند و هستند يا نه، زيرا درهيچكدام از آن موارد نظر همه كارشناسان احراز نشده است تا نظر اكثريت آنها بدست آيد.

  آقاي ايازي در اين پاسخ روش ديگري را هم ارائه داده‌اند و آن اينكه مخالفان قرآن متن پيشنهادي خود را منتشر كنند و بعد از مدتي نگاه كنند و ببينند كه قضاوت افكار عمومي در مورد آن چگونه است! آخر چرا بايد چنين سخنان غیر قابل دفاعی را در مقام دفاع از قرآن مطرح كرد؟ اولا در اينجا منظور از «افكار عمومي» دقيقا چيست؟ آيا افكار عمومي مسلمانان در جوامع اسلامي مورد نظر است يا افكار عمومي مردم غيرمسلمان در جوامع غيراسلامي؟ اگر منظور ايشان اولي است، چنين افكار عمومي‌اي در اين تحدي هيچ ارزش و اعتباري ندارد و اگر منظور ايشان دومي است، افكار عمومي غيرمسلمانان هميشه (يا حداقل در اين مورد خاص) برخلاف انتظار و اعتقاد مسلمانان بوده و هست. از اينها گذشته اگر منظور ايشان از افكار عمومي، افكار كارشناسان است كه پاسخ‌شان هم در مقاله و هم در بالا آمد، اما اگر افكار عامه مردم مورد نظر ايشان است، بايد به اين پرسش پاسخ دهند كه عامه مردم (چه مسلمان و چه غيرمسلمان) چگونه مي‌توانند در چنين مواردي قضاوت كنند و قضاوتشان معتبر باشد؟ ثانيا چگونه مي‌توان به نحوي اطمينان آور و معتبر به افكار عمومي دست يافت و فهميد كه عموم مردم در مورد فلان متن ارائه شده توسط مخالفان چه قضاوتي دارند؟ مثلا آقاي ايازي به اين پرسش پاسخ دهند كه نظر افكار عمومي در مورد كتاب «فرقان الحق» چيست و چگونه به اين افكار عمومي دست يافته‌اند؟ ثالثا و مهمتر از همه اينكه اصولا افكار عمومي در يك امر اعتقادي مهم و سرنوشت‌ساز چگونه مي‌تواند حجيت عقلي يا اعتقادي داشته باشد؟

   پرسش ديگر من (با توجه به مطالب فوق) اين بود كه: شما از كجا مي‌دانيد كه از هزار و چهارصد سال پيش تاكنون هنوز كسي نتوانسته متنی مثل قرآن (حتي در حد يك سوره) بياورد؟ ايشان در پاسخ گفته‌اند:

پاسخ اين پرسش روشن است چون واقعا اگر چنين كتابي به نگارش مي‌آمد و چنين ويژگي را داشت، صدايش گوش‌ها را كر مي‌كرد، ده‌ها ترجمه از آن مي‌شد، ميليون‌ها نفر شيفته و فريفته و مؤمن به آن مي‌شدند، اين نويسنده محترم و همه كساني كه همواره مترصد جواب دندان شكن به مسلمانان هستند، هوار مي‌كشيدند و جار مي‌زدند و … مجادلانه به رخ مسلمانان مي‌كشيدند، ببینید اين كتاب مثل قرآن است و همان ويژگي‌ها را دارد و متخصصان فن از مسلمان و غيرمسلمان هم آنان را تصديق مي كردند كه اين كتاب در رقابت با قرآن نوشته شده و همه ويژگي‌هاي قرآن را هم دارد ديگر چه مي‌گوييد.

 اگر آقاي ايازي به معنا، مبنا و عمق پرسش مذكور پي برده بودند، چنين پاسخ سطحي و شتابزده‌اي را در برابر آن مطرح نمي‌كردند. مبناي آن پرسش اين است كه اصولا به دلايلي كه هم در مقاله تحدي قرآن آمد و هم در اينجا (پيش از اين) ذكر شد، اصولا راهي براي قضاوت در مورد اينكه آيا فلان متن مثل قرآن هست يا نه، وجود ندارد و بنابراين هيچگاه نتيجه قطعي اين مسابقه در هيچ موردي معلوم نمي‌شود. ما هنگامي مي‌توانيم بگوييم تاكنون متنی مثل قرآن ساخته نشده است كه هم معياري عينی، دقيق و مشخص براي مقايسه متن‌ها و پي‌بردن به همانندي يا ناهمانندي آنها داشته باشيم و هم تمام نمونه‌هاي معارض از صدر اسلام تاكنون و در سراسر جهان را با آن معيار سنجيده و به نتيجه‌اي قطعي رسيده باشيم، در حالي كه نه معيار سنجش وجود دارد و نه مي‌توان با قاطعيت دم از استقراء تام زد. بگذريم. پرسش من از آقاي ايازي اين است كه گزاره «اگر واقعا چنين كتابي (ياسوره‌اي) نوشته مي‌شد، مخالفان (و از جمله راقم اين سطور) هوار مي‌كشيدند و جار مي‌زدند و گوش‌ها را كر مي‌كردند» دقيقا به چه معنايي است و منطقا چه تلازمي بين شرط و جزاي اين گزاره شرطي وجود دارد؟ چرا بايد در پاسخ به پرسش‌هاي منتقدان متوسل به سخناني بي معنا و بي‌دليل شويم؟ مدتي است كه كتاب «فرقان الحق» (به عنوان مثال) از طرف عده‌اي از مخالفان اسلام و در پاسخ به تحدي قرآن نگاشته و چاپ و منتشر مي‌شود. اين كتاب تاكنون چندين بار تجديد چاپ و به بعضي از زبان‌هاي ديگر (مانند فارسي و انگليسي) ترجمه شده و در بسياري از سايت‌هاي اينترنتي نيز در دسترس علاقمندان و پژوهشگران گذاشته شده است. هم سايت‌هاي اينترنتي و هم كانال‌هاي تلويزيوني و ماهواره‌اي و هم نشريات متعدد در كشورهاي مختلف (آمريكا، اروپا و….) آن را مرتب تبليغ مي‌كنند؛ اما البته گوش كسي هم در اين ميان كر نشده است و قرار هم نيست كه كر شود. هر كس مي‌تواند قضاوت خود را داشته باشد. عده‌اي پذيرفته‌اند كه اين كتاب مثل قرآن است و عده‌اي ديگر آن را برتر از قرآن مي‌دانند و عده‌اي هم آن را نه مثل قرآن مي‌دانند و نه برتر از آن، و در نهايت عده‌اي نيز گفته‌اند در اين عرصه‌ها نمي‌توان قضاوت عيني و قطعي كرد و لذا موضع بي‌طرفانه گرفته‌اند. من نيز بر مبناي مطالبي كه تاكنون گفته‌ام، خود را بي‌طرف مي‌دانم. اما آقاي ايازي مي‌گويند چون مخالفان و منتقدان داد و بيداد راه نينداخته و هوار نكشيده و جار نزده و گوش‌ها را كر نكرده‌اند، پس معلوم مي‌شود اين متن مثل قران نبوده است!؟ لاجرم به اعتقاد ايشان يكي از راه‌هاي تشخيص «مثل قرآن» بودن يا نبودن متن ارائه داده شده توسط مخالفان، اين است كه نگاه كنيم ببينيم آيا گوش‌ها كر شدند يا نه ؟! (هر چند من نمي‌دانم كر شدن گوش‌ها در اينجا يعني چه؟ اگر منظور جار و جنجال تبليغاتي است، خوب آنها به اندازه كافي جار و جنجال كرده و نظر بسياري از محققان و پژوهشگران را نيز جلب نموده‌اند. مگر قرار است اتفاقي جز اين بيفتد؟) مطابق نظر ايشان، چون ميليون‌ها نفر به فرقان الحق ايمان نياورده‌اند، پس اين كتاب مثل قرآن نيست! اما مگر يكي از شرايط «مثل قرآن» دانستن يك متن اين بود كه ميليون‌ها نفر به آن «ايمان» بياورند؟ اگر پاسخ اين پرسش از ديدگاه ايشان مثبت باشد، معلوم مي‌شود كه معناي تحدي را فراموش كرده‌اند. در ماجراي تحدي، قرآن به مخالفان خود (كه بشر هستند) مي‌گويد: اگر باورتان نمي‌شود كه متن قرآن وحي الهي و كلام خداي محمد است و گمان مي‌كنيد كه اين آيات را محمد يا هركس ديگري از خودش مي‌سازد و به خدا نسبت مي‌دهد، پس شما هم كه بشر هستيد، متني مثل آن بسازيد؛ يعني از همان اول قرار است «بشر» چنين متني را در رقابت با متن قرآن بنويسد؛ پس چرا بايد توقع داشته باشيم كه ميليون‌ها نفر به آن ايمان بياورند؟ در چنين شرايطي حتی يك نفر هم به اين متن ايمان نخواهد آورد و نبايد هم ايمان بياورد، ولي اين چه ربطي به «مثل قرآن بودن يا نبودن» متن مورد نظر دارد؟ ممكن است بگوييد: بسيار خوب، توقع نداريم كه كسي به آن متن ايمان آورده باشد، اما آيا ميليون‌ها نفر پذيرفته‌اند كه متن مورد نظر «مثل قرآن» است؟ در پاسخ بايد بگويم كه من آماري از نظرات موافق و مخالف در اين مورد ندارم و اصولا نمي‌دانم چگونه مي‌توان در اين مورد آمارگيري كرد؛ بنابراين نمي‌توانم به اين پرسش پاسخ قطعي بدهم. اما بياييد هر دو حالت را فرض كنيم؛ ابتدا فرض كنيم ميليون‌ها نفر به همانندي اين متن با قرآن رای داده‌اند. خوب اين چه چيزي را اثبات مي‌كند؟ آيا مي‌توان نتيجه گرفت كه اين متن واقعا مثل قرآن است؟ هرگز! حال فرض كنيم ميليون‌ها نفر نظر مخالف داده‌اند و حتي از اين بدتر، فرض كنيم حتي يك نفر در سراسر دنيا اين متن را مثل قرآن نمي‌داند. آيا منطقاً مي‌توان نتيجه گرفت كه لابد اين متن مثل قرآن نيست؟ باز هم هرگز!

   پرسش مهم ديگري كه مطرح كرده بودم بدين قرار است: با صرف نظر از همه اشكالات گذشته فرض كنيم هيچ انساني نمي‌تواند متني مثل قرآن بياورد، آيا مي‌توان از اين واقعيت منطقاً نتيجه گرفت كه: «قرآن كلام خدا است»؟ اگر آري، به چه دليلي؟ به عبارت ديگر چگونه و با كدام دليل منطقي مي‌توان از گزاره «هيچ انساني نمي‌تواند مثل قرآن را بياورد» نتيجه گرفت كه « قرآن كلام الهي است»؟ آقاي ايازي به جاي اينكه در پاسخ به اين پرسش واضح و مهم، استدلالي عقلي و منطقي با مقدمات و نظم و ترتيب مشخص ارائه دهند، از پاسخ به آن طفره رفته و حتي به تناقض گويي افتاده‌اند:

در پاسخ به اين اشكال تحدي، اين نكته يادآوري مي‌شود كه همتاطلبي قرآن، استدلالي آغازين براي اثبات رسالت پيامبر و آسماني بودن قرآن نيست. تحدي قرآن سيري داشته و در پاسخ به پرسش‌ها و شبهاتي بوده كه در يك پروسه زماني طولاني از ناحيه مشركين مكه مطرح مي‌شده … و از اين رو تحدي قرآن جواب نقضي به مخالفان است، اگر تصور مي‌كنيد كه اين كتاب گفته‌هاي انسان است، كه شاعر است و يا با كمك ديگران از اینجا و آنجا مطالبی گردآوری کرده، شما مانند آن را بیاورید تا اثبات که کاری بشری نيست، و قرآن هم شعر نيست. بنابراين، استدلال قرآن براي آسماني بودن اين كتاب، چگونگي محتواي اين كتاب و استدلال‌هاي آن است. چون ساختار كلام قرآن دعوت به سوي باري تعالي و روشنگري و هدايتگري و توجه به عقل و انديشه و رجوع به واقعيت است. اشاره‌اي به رونده عقلاني است كه شنونده را به پيگیري فرا مي‌خواند و از اين طريق مي‌خواهد مخاطب خود را آگاه سازد و تحت تأثير قرار دهد و در اثر تأمل در محتواي آن به صحت و حقيقي بودن آن پي مي‌برد.

  خواننده ارجمند به وضوح مي‌بيند كه در اينجا هيچ پاسخ روشن و مشخصي به پرسش من داده نشده و فقط مدعاي تحدي تكرار شده است. بالاخره معلوم نشد كه به چه دليل عجز آدميان از نوشتن متني مثل قرآن، اثبات مي‌كند كه قرآن كلام خداست. حتي اگر فرض كنيم كه غيربشري بودن متن قرآن اثبات مي‌شود، الهي بودن آن با كدام دليل اثبات مي‌شود؟ فراموش نكنيم كه آيات تحدی مي‌خواهند از عجزآدميان در ارائه متنی مثل قرآن، نتيجه بگيرند كه قرآن كلام خداست.

  در مقاله تحدي قرآن گفته‌ام كه: حتي اگر فرض كنيم تا روز قيامت هيچ بشري نتواند كتابي مثل قرآن بياورد، بازهم غيربشري بودن قران اثبات نمي‌شود. چرا كه ممكن است يك انسان باهوش، با اتكا به استعداد و نبوغ ذاتي و ذوق هنري و ادبي، از خود اثري علمي يا هنري به يادگار بگذارد كه هيچ انسان ديگري نتواند مثل يا برتر از آن را بياورد و چون چنين فرض و احتمالي كاملا معقول و منطقي است، پس از گزاره «هيچ انسانی نتوانسته و حتي نخواهد توانست كتابي مثل قرآن بياورد» نمي‌توان منطقا نتيجه گرفت كه «قرآن ساخته ذهن و زبان پيامبر نيست بلكه منشائي غيربشري دارد». از اين بالاتر حتي اگر فرض كنيم غيربشري بودن قرآن اثبات شود، باز هم بايد توجه كنيم كه «غيربشري» بودن معادل «الهي» بودن نيست و از گزاره «قرآن كلام غيربشر است» به تنهايي نمي‌توان نتيجه گرفت كه «قرآن كلام خداست» . در برابر اين سخنان من، آقاي ايازي گفته‌اند:

پاسخ به اين اشكال هم روشن است. زيرا هر چند خداوند در قرآن از همه انسان‌ها در هر مرتبه‌اي علمي فردي و جمعي مي‌خواهد كه اگر مي‌توانيد با استعداد و نبوغ و ذوق هنري و ادبي و آموزش‌هاي علمي مانند قرآن را بياوريد، اما آورنده اين كتاب كه چنين موقعيتي نداشته و پيامبر امي و درس ناخوانده بود و پيش از رسالت، سابقه شعر و سخن اديبانه گفتن از سنخ قرآن نداشته است.

   ولي مگر من گفته بودم كه پيامبر اسلام آموزش‌هاي علمي ديده بود؟ من در فرض خودم فقط از هوش و نبوغ ذاتي و ذوق هنري و ادبي و حكمت و دانش و تجربه‌اي كه ممكن است يك فرد (هر چند درس ناخوانده ) در طول چهل سال زندگي پرفراز و نشيب خود كسب کرده باشد، ياد كردم. آيا مي‌توان اثبات كرد كه آورنده قرآن هيچ كدام از اين شرايط را هم نداشته و انساني كاملا عامي، جاهل، بي‌سواد و بي‌تجربه بوده و هوش و استعداد چنداني هم نداشته است؟ هرگز! پس نبايد گفت كه شرايط پيامبر اسلام به دليل امي بودن و يا زندگي در جامعه‌اي عقب افتاده با فرض من در مطلب مورد بحث متفاوت است. اينكه پيامبر اسلام پيش از رسالت سابقه شعر گفتن و يا سخناني از سنخ قرآن نداشته است نيز (با فرض صحت) مشكلي را حل نمي‌كند. ممكن است پيامبر از سن چهل سالگي شروع به سخن گفتن با سبك ادبي و قرآني كرده باشد. چنين امري به هيچ روي محال نيست. آقاي ايازي براي تحكيم مدعاي خود شاهدي مي‌آورند كه از اين قرار است:

پيامبر در خارج از بيان قرآن مانند يك انسان معمولي سخن گفته است. احاديث نبوي كه از پيامبر ثبت و ضبط شده و در منابع حديثي موجود و شاهد بر گفتار است. از مقايسه ميان اين دو دسته از كلمات، تفاوت آنها مشخص مي‌شود. اگر كسي هوش و استعداد و نبوغ دارد، بايد هم در كلمات قرآن و هم در احاديث نبوي آن را به كار گيرد. اما نه اينكه در جايي آن گونه و در جايي اين گونه باشد و اين نشان مي‌دهد كه كلمات قرآن از سنخ ديگري است و باز همين مقدمات است و مسلمانان اذعان كرده‌اند كه كلمات قرآن نمي‌تواند برساخته پيامبر باشد.

  عجبا! اينكه پيامبر در قرآن به سبكي خاص سخن گفته و در خارج از آن به سبكي ديگر، نشان مي‌دهد كه قرآن كلام خودش نيست!؟ آخر كدام صاحب اثر ادبي و هنري را مي‌شناسيد كه در اثر ادبي و هنري خودش به همان سبكي سخن گفته باشد كه در زندگي عادي‌اش سخن مي‌گويد؟ اصولا آيا محال است كه وقتي كسي ادعا مي‌كند كلماتي به او وحی مي‌شود، آن كلمات را به سبكي خاص و متفاوت بيان كند تا بيشتر مقبول افتد؟

  بيش از اين اطاله كلام را روا نمي‌دانم و يك بار ديگر از آقاي ايازي به خاطر زحمتي كه كشيده‌اند تشكر مي‌كنم.

                                                                                حجت الله نیکویی

 

 

 


[2]. رجوع کنید به سایت شخصی ایشان: www.ayazi.net

قرآن تحریف نمیشود!

نویسنده – آرش بیخدا

قرآن تحریف نمیشود!

اسلامگرایان معمولا در این قضیه بسیار اغراق میکنند که قرآن از هرگونه تحریف شدنی در امان است. البته این قضیه چندان هم اهمیتی ندارد زیرا همین قرآن به اصطلاح تحریف نشده نیز اساساً آش دهان سوزی نیست و حاوی انواع و اقسام اشکالات و تناقضات است که در بخش اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه به آنها پرداخته شده است.  مسلمانان معمولا کتب مسیحیان و یهودیان را محکوم به تحریف شدن میکنند و  این را نشانه برتری قرآن میدانند که خداوند آنرا از تحریف شدن حفظ میکند.

این درحالی است که تحریف نشدن قرآن ابداً اصالت و حقانیتی برای قرآن نمی آورد، زیرا اگر قرار است هرکتابی که 1400 سال تحریف نشده باشد از طرف خدا باشد، میتوان کتابهای تاریخی بسیاری را یافت که قدمتی حتی بیش از 1400 سال دارند، لذا این ادعای مسلمانان ارزش منطقی چندانی ندارد اما، اسلامگرایان معمولا ادعا میکنند که  تفاوت میان قرآن و آنچه این کتاب را از سایر کتابها جدا میکند این است که قرآن هرگز تغییر نکرده است، حتی یک نقطه از قرآن در 1400 سال گذشته تغییر نکرده است و هیچ اختلافی نمیتوان میان قرآنهای مختلف یافت.

در این نوشتار ما به بررسی مختصر این ادعا و رد آن خواهیم پرداخت. آیا واقعا تمام قرآنهای موجود بر روی کره زمین یک شکل هستند؟

ما این ادعا را در سه قسمت بررسی خواهیم کرد.

  1. اندکی در مورد تاریخ تغییرات قرآنی توضیح خواهیم داد
  2. دو قرآن را از دو نقطه مختلف با یکدیگر مقایسه خواهیم کرد
  3. به قرآنی نگاه خواهیم افکند که نوشتارهای مختلف قرآن را در مورد هر آیه ذکر کرده است

ن.ج. داود مترجم عرب قرآن در مقدمه ترجمه خود از قرآن مینویسد:

با توجه به اینکه قرآن در اصل به خط کوفی نوشته شده بود و دارای حرکت و نقطه نبود، قرائتهای مختلفی از آن توسط مسلمانان بوجود آمده است که به یک اندازه دارای ارزش و رسمیت میباشند. 1

با توجه به نوشته این دانشمند دینی، نوشتارهای مختلفی از قرآن وجود دارد، اما طبیعت این نوشتارهای مختلف چیست؟ برای پاسخ به این پرسش باید در نظر داشت که قرآن توسط اشخاصی که «قاری» قرآن حساب میشوند نوشته شده است و با نام  این افراد به یادگار مانده است. قرائتهای مشهوری از قرآن در قرنهای اولیه اسلام وجود داشت. این قرائتهای مختلف قرآنی در نهایت توسط افرادی که نوشتن میدانستند بصورت نوشته در آمد، به آن افراد راوی گفته میشود که قرائتهایی از قرآن را روایت کرده اند. بنابر این در واقع هر نسخه از قرآن نقل قولی است که توسط یک راوی از یک قاری قرآن انجام گرفته است و قرآن را نمیتوان خواند مگر اینکه به یکی از راوی ها و قاری ها اعتماد کرد. و ما بر آنیم تا بدانیم چه روایت هایی از قرآن امروزه در دنیا وجود دارد.

نوشتار زیر که توسط یک مسلمان نوشته شده است این مهم را با جزئیات بیشتری شرح میدهد:

قاریان بسیاری وجود داشتند و تعداد آنها به دلیل اینکه افرادی که قرآن را حفظ کرده بودند میمردند زیاد شد و کار آنها اهمیت بیشتری یافت و به دلیل اینکه قرآن با خط بسیار ابتدایی عربی نوشته شده بود و فاقد حرکت و نقطه بود باعث شد که خواندن و درک قرآن دشوار شود، بنابر این در قرن 4 ام اسلامی تصمیم بر این گرفته شد که قرائت های مختلف قرآنی را از هفت قاری اصلی جمع آوری کنند و برای هر قاری دو راوی قرار دادند تا قرآن را با دقت و با حرکت و نقطه بنویسند. و نتیجه این کار 7 قرآن اساسی بود که هرکدام دو راوی داشت و همگی با حرکت و نقطه بود که با یکدیگر اندکی اختلاف داشتند. 2

این کار در سال 322 هجری قمری توسط خلیفه المقتدر سازماندهی شد و بالاخره انجام گرفت. دکتر شجاع الدین شفا در کتاب پس از 1400 سال برگ 101 مینویسد:

در قرن چهارم هجری ابن مجاهد، یکی از فقهای بزرگ بقداد، به اتکاء حدیثی از پیامبر نظر داد که قرآن در هفت قرائت وحی شده است و هرچه جز آن باشد مخدوش است، و این نظر مورد تایید دستگاه خلافت نیز قرار گرفت. بدین ترتیب هفت قرائت مختلف از قرآن که هرکدام از آنها به یکی از فقهای بزرگ قرون اول و دوم هجری در شهرهای مهم جهان اسلام ارتباط داده میشد در سال 322 هجری توسط خلیفه المقتدر به رسمیت شناخته شد. بعد از آن در دو مرحله متوالی سه و چهار قرائت دیگر بر آن ها اضافه شد، بطوریکه سر انجام شمار قرائت های مجاز قرآن به چهارده رسید (که حافظ ما در غزلی که انتاب آن بدو مورد تردید است، مدعی از برداتن همه آنها است). متن قرائتی برگزیده جامع (دانشگاه) الازهر که چاپ مصر رایج قرآن در جهان امروز بر اساس آن صورت گرفته است، منسوب به فقیهی بنام عاصم بن ابی النجود است. که در سال 127 هجری در کوفه درگذشته است.

این قرائتهای رسمی از این قرارند.

نافع، از مدینه سال 169/785- ابوعبدالله نافع بن ابي نعيم مدني‌، مُكنَّي به «ابي رويم‌» مي‌باشد. نافع اصلاً از اصفهان بود و در مدينه مي‌زيست و در همانجا (به سال 176 يا 169) درگذشت‌، يادآوري كرده‌اند كه وي قرآن را نزد ابوميمونه، «مولي ام سلمه‌»، همسر رسول خدا (ص‌) قرائت نموده است‌. روايان وي عبارتند از: ورش و قالون‌.

ابن کثیر، از مکه سال 119/737 – (عبدالله بن كثير مكي‌) از ايرانياني بود كه كسراي ايران او را با كشتي‌هايي كه به يمن فرستاده بود براي فتح حبشه گسيل داشت‌. ابن كثير مردي فصيح و بليغ‌… بود. و از جمع صحابه عبدالله زبير و انس‌بن‌مالك را درك كرده‌ بود. روايان وي عبارتند از: بُزِي‌ّ و قٌنبل‌.

ابو عمرو الاعلی، از دمشق سال 153/770 – ابوعمروبن علاء بصري وي  اهل  ايران بوده است و در ميان قرّأ سبعه از لحاظ كثرت اساتيد و شيوخ قرائت‌، كسي به پاية او نمي‌رسد، و قرآن را در مناطق مختلفي مانند مكه و مدينه و بصره و كوفه بر استادان زيادي قرائت كرد. سيدحسن صدر، ابي‌عمرو را شيعي مي‌داند. راويان قرائت وي عبارتند از: دوري و سوسي (وي ايراني و اهل شوش بوده است‌).

ابن عامر، از بصره سال 118/736 – وي در زمان عمربن عبدالعزيز و قبل و بعد از آن‌، امام مسجد دمشق (جامع اموي‌) و قاضي و پيشواي آن ديار بوده واز معمّرترين قرّأ سبعه به شمار مي‌رود. ابن عامر بنا به قول صحيح به سال 118 هجري قمري در نود و نه سالگي از دنيا رفت‌. راويان قرائت ابن عامر عبارتند از: هشام و ابن ذكوان‌.

حمزه، از کوفه سال 156/772 – حمزة‌بن‌حبيب زيّات كوفي حمزه اصلاً ايراني است و زمان صحابه را درك كرده است و شايد برخي از آنها را ديده باشد. حمزه نيز مانند عاصم شيعي است و قرآن را بر امام صادق (ع‌) خوانده است‌. شيخ طوسي نيز حمزه را از اصحاب امام صادق (ع‌) معرفي كرده‌است. در وجه ملقب شدن حمزه به «زيّات‌» مي‌نويسند كه وي با آوردن روغن از كوفه به حلوان و آوردن پنير و گردو از حلوان به كوفه امرار معاش مي‌كرد .( زيت نيز به معني روغن و زيّات روغن فروش است‌.)

الکسائی، از کوفه سال 189/804 – وي از مردم سرزمين ايران بوده است و گويند در ميهن خود در «طوس‌» يا «ري‌» وفات كرد. وي قرائت را چهار بار از حمزه اخذ كرد، به طوري كه مي‌توان به قرائت او اعتماد نمود. كتاب‌ها و آثار زيادي به كسائي منسوب است‌. راويان وي عبارتند از: حفص دوري و ابوالحارث‌.

ابوبکر عاصم، از کوفه سال 158/778 – عاصم بن ابي النجود كوفي از مردم كوفه است‌، عاصم از قرّأ هفتگانه و شيعي است و قرآن را بر ابي عبدالرحمن عبدالله‌بن‌حبيب سلمي شيعي ـ كه از ياران اميرالمؤمنين علي (ع‌) بود… قرائت كرد. عاصم با يك واسطه راوي قرائت اميرالمؤمنين (ع‌) است‌. به همين جهت گفته‌اند فصيح‌ترين قراآت‌، قرائت عاصم مي‌باشد، زيرا وي قرئت اصيل آورده است‌. خوانساري در كتاب روضات الجنان در شرح احوال عاصم مي‌نويسد: «وي پارساترين و پرهيزگارترين قرّأ، و رأي او درست‌ترين آرأ در قرائت به شمار مي‌رود». قاطبة ي دانشمندان شيعي‌، قرائت عاصم را فصيح‌ترين قراآت دانسته‌اند. روايان وي عبارتند از: حفص و ابوبكر عياش‌. اطلاعات مربوط به قراء سبعه از اینجا گرفته شده است.

در حقیقت قرائتهای بیشتری از قرآن در دنیا موجود میباشد، جدول زیر، لیستی از قرآنهای مورد استفاده در کشورهای مختلف دنیا، راوی و قاری آنها و منطقه ای که این قرآنها درآنجا وجود دارند نشان میدهد.

قاری راوی
نافع The Qur'an according to the Warsh transmissionورش الجزایر، مراکش، قسمتهایی از تونس، غرب آفریقا و سودان
The Qur'an according to the Qalun transmissionقالون لیبی، تونس و قسمتهایی از قطر
ابن کثیر البیزی
قنبل
ابو عمرو الاعلی The Qur'an according to the al-Duri transmissionالدوری قسمتهایی از سودان و غرب آفریقا
السوسی
ابن عامر هشام قسمتهایی از یمن
ابن ذكوان
حمزه خلف
خالد
الکسائی الدوری
ابی حارث
ابوبکر عاصم The Qur'an according to the Hafs transmissionحفص تمام کشورهای اسلامی
ابن وردان
«قرآنهای سه گانه»
ابوجعفر ابن وردان
ابن جماز
یعقوب الهاشمی رویس
روح
خلیف البزار المروزی
ادریس الحداد
«قرآنهای چهارگانه گانه»
ابن محسن ابن شنبوز
البیزی
الیزیدی احد بن فرح
سلیمان بن الحکم
الحسن البصری ابو نعیم البلخی
الدوری
الاعمش امتودی
الشنبیزی الشتاوی
قرائتهای بیشتری از این قرائتها نیز وجود دارد، اما این قرائتها رسمی ترین آنها حساب میشوند، اطلاعات مربوط به ناحیه استفاده شدن این قرآنها از ابو عمار یاسر قاضی نقل شده است. 3

جدول بالا به این معنی است که قرآن از نسخه های روایت شده مختلفی بجای مانده است، تمامی این نسخه ها امروز چاپ و استفاده نمیشوند اما بسیاری از آنها همچنان چاپ میشوند.

گفتنی است بسیاری از اشخاص از این طبقه بندی اطلاع ندارند و چون برای اولین بار با آن روبرو میشوند در صحت آن شک میکنند، این افراد کافی است شناسنامه قرآنی که خود استفاده میکنند نگاه کنند تا متوجه شوند که چه قرائت و چه روایتی است، تصویر زیر، شناسنامه قرآنی است که نگارنده این نوشتار از آن استفاده میکند.

اکنون به تفاوتهای میان دو قرآن که از دو روایت مختلف از دو جای مختلف نوشته شده است، میپردازیم و خواهیم دید که آیا این دو قرآن که در دو جای مختلف دنیا چاپ میشوند بایکدیگر برابر هستند یا نه. قرآن سمت راست قرآنی است که بر اساس روایت حفص از قرائت ابوبکر عاصم نوشته شده است و در تمام کشورهای اسلامی استفاده میشود و معمولا بعنوان قرآن اصلی از آن یاد میشود و قرآن سمت چپ قرآنی است که بر اساس روایت ورش از قرائت نافع نوشته شده است، قرآن روایت ورش بیشتر در شمال آفریقا استفاده میشود.

The Qur'an according to the Hafs transmission وقتی قرآنها را باهم مقایسه میکنیم، در میابیم که با هم از شش جنبه در تفاوت هستند.

  1. تفاوت املائی
  2. تفاوت میان حرکت ها
  3. تبدیل شدن کلمه به کلمات مشابه
  4. تفاوت میان نقطه ها (اعراب)
  5. اضافه و یا حذف شدن کلمات
  6. تغییر جایگاه یک کلمه
The Qur'an according to the Warsh transmission

حال بیایید به گوشه هایی از این تفاوتها نگاه کنیم. مثالهای زیر از کلمات مشابه از یک سوره از این دو کتاب آورده شده است، اما شماره آیات در قرآنها بایکدیگر برابر نیست و قرآنهای مختلف شماره آیات مختلفی دارند. بنابر این مثلا آیه 132 سوره بقره در روایت حفص از عاصم برابر است با آیه 131 سوره بقره در قرآن ورش.

تفاوت میان حروف: تفاوتهایی از لحاظ تحریری در نوشتن الفبای عربی در میان این قرآنها موجود است و این عثمانی ها بودند که روی طریقه نگارش قرآن کار کردند و استاندارن و مبنایی برای آن بوجود آوردند.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 132

سوره بقره آیه 131

سوره شمس آیه 15

سوره شمس آیه 15

سوره بقره آیه 132

سوره بقره آیه 131

سوره آل عمران آیه 133

سوره آل عمران آیه 133

سوره مائده آیه 54

سوره مائده آیه 56

مثالهای بالا تفاوتهای میان حروف را در این دو قرآن نشان میدهند.

تفاوت میان حرکت ها:همانگونه که گفته شد هنگامی که قرآن نگاشته میشد در آن نقطه و حرکتی وجود نداشت، و این طبیعی است که در قرآنهای موجود در دنیا تفاوتهایی نیز میان نقطه های استفاده شده در قرآن وجود داشته باشد. نقطه در نگارش عربی نقش بسیار مهمی دارد و تفاوت میان نقطه ها بطور کلی معنی جمله را عوض میکند. در قرآنی که نقطه نداشته باشد تمامی حروف  ب ، ت، ث، ن و یبه شکل نوشته شده اند. لازم به ذکر نیست که حروف دیگری همچون [ص ض ط ظ ز ر ذ د س ش ع غ ف ق] نیز در نگارش بدون نقطه عربی کاملا مانند هم نوشته میشوند. جالب است که بر خلاف دروغی که مسلمانان میگویند اولین بار عثمانی ها به قرآن نقطه را اضافه کردند نه حضرت علی(!). قرآنی که منسوب به امام حسن است و در موزه آستان قدس رضوی نگهداری میشود هیچ نقطه و حرکتی ندارد. قرآن را تا پیش از زمان عثمانی میشد به چندین روش خواند و از راویان مختلف قرآن که قرآن را حفظ کرده بودند می آموختند که باید یک آیه را چگونه بخوانند. قرآنهایی که ما آنها را بررسی میکنیم هرکدام دارای سبک خواندن خود نیز هستند و آنها را به انواع مختلفی قرائت میکنند. در مثالهای زیر مشاهده میشود که در محل قرارگرفتن نقطه ها در قرآن نیز بین قرآنهای موجود اختلاف بسیار است.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 140

سوره بقره آیه 139

سوره آل عمران آیه 81

سوره آل عمران آیه  80

سوره بقره آیه 259

سوره بقره آیه 258

از مثالهای بالا نتیجه گرفته میشود که مردم در جاهای مختلف حتی قرآنها را یک شکل نیز نمیخوانند.

تفاوت میان حرکت ها: مثالهای زیر از این دو قرآن نشان میدهد که آنها در حرکات خود نیز با یکدیگر برابر نیستند و تفاوت در میانشان وجود دارد. حکومت عثمانی بر روی این ضعف از قرآنهای پیش از خود نیز کار کرد و آنرا بصورت استاندارد در آورد.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 214

سوره بقره آیه 212

سوره بقره آیه 10

سوره بقره آیه 9

سوره بقره آیه 184

سوره بقره آیه 183

سوره قصص آیه 48

48 سوره قصص آیه 48

البته بسیاری از محققین اسلامی معتقدند علی رغم تفاوتهای بسیاری که میان روایات قرآنی بویژه روایت حفص و ورش وجود دارد، هیچکدام از آنها تاثیر چندانی بر معنی قرآن ندارند، و روی تفکرات اسلامی تغییرات چندانی نمیدهند. بررسی این ادعا بطور مفصل و دقیق در حوصله این نوشتار نیست، اما این تفاوتها ادعای قابل تحریف نبودن قرآن را حداقل از یک ادعای منطقی و دقیق به یک ادعای احساسی و غیر محکم همچون سایر ادعاهای دینی تبدیل میکند.

بررسی تفاوتهای میان تمامی نسخه های مختلف قرآن کار دشواری است اما کتابی که در اینجا معرفی میشود، اختلافات میان ده قرائت رسمی پذیرفته شده قرآن را با یکدیگر در مورد هر آیه بررسی میکند. و این کتاب ادعای «مهم نبودن تفاوتهای میان نسخه های مختلف قرآنی» را زیر سوال میبرد

آسان کردن خواندن آنچه نازل شده است.

در این کتاب محمد فهد خرم ده نسخه از نسخه های مختلف که نام آنها را ذکر کردیم جمع آوری کرده است و آنها را در حاشیه هر صفحه که حاوی قرآن نسخه حفص است آورده است. البته نسخه های دیگری نیز وجود داشته است که وی آنها را جمع آوری نکرده است. همانطور که اسم کتاب میگوید، این کتاب بررسی آنچه از قرآن بر جای مانده را آسان میکند.

در پایین یک برگ از این کتاب بصورت تصادفی انتخاب شده است، برگ زیر سوره بقره آیات 270 تا 274 را نشان میدهد، و در حاشیه اختلافاتی که میان نسخه های مختلف قرآن وجود دارد آورده شده است. بطور کلی میتوان ادعا کرد حد اقل در دو سوم آیات قرآنی نوعی از اختلافات یاد شده وجود دارد.

در اینجا نیز شایسته است مثالهایی دیگر از تفاوتهای میان قرآنهای موجود بیاوریم.

مثال نخست: سوره مريم 19 آیه 19

قرائت حفص

{قال أنما أنا رسول ربك إليك لأهب لك غلاماً زكياً}

واضح منها بأن جبريل (رسول ربك) سيهب مريم غلاماً زكياً.

قرائت نافع، أبو عمرو، قالون، ورش

{قال أنما أنا رسول ربك إليك ليهب لك غلاماً زكياً}

الأختلاف هنا يرينا بأن الهبة ليست من جبريل بل من الله.

البحر المحيط، الكشاف

{قال أنما أنا رسول ربك إليك أمرني أن أهب لك غلاماً زكياً}

في هذه القرائت جبريل يوضح بأن الله أمره بأن يهب مريم غلام.

مثال دوم: سوره مريم 19 آیه 25

قرائت حفص

{وهزي إليك بجزع النخلة تُساقط عليك رطباً جنيا}

قرائت حمزة، الأعمش

{وهزي إليك بجزع النخلة تَسَاقط عليك رطباً جنيا}

قرائت عاصم، الكسائي، الأعمش

{وهزي إليك بجزع النخلة يسّاقط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو ناهيك، أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تسقط عليك رطباً جنيا}

كتاب الأعراب للنحاس

{وهزي إليك بجزع النخلة نٌساقِط عليك رطباً جنيا}

قرائت مسروق

{وهزي إليك بجزع النخلة يُساقِط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تَسقُط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة يَسقُط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تتساقط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو الأسمال

{وهزي إليك بجزع النخلة يُسقط عليك رطباً جنيا}

مثال سوم: سوره مريم 19 آیه 26

قرائت حفص

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت زيد بن علي

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صياماً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت عبد الله بن مسعود، أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت أبي بن كعب، أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً صمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً وصمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

برای جزئیات بیشتر از تفاوت میان قرائت های مختلف قرآن به کتابی با فرنام «قرائت های هفتگانه قرآن» مراجعه کنید.

بسیاری از اطلاعات ذکر شده در این صفحه از دو مقاله + و + گرفته شده است.آیا وجود این اختلافات میان نسخه های مختلف قرآن، و تاریخی که قرآن دارد نمیتواند بهترین دلیل برای نامفهوم و گنگ بودن آن باشد؟

ترجمه و تحقیق: آرش بیخدا

1) (N.J. Dawood, The Koran, Middlesex, England: Penguin Books, 1983, p. 10, bold added)

2)Cyril Glass? The Concise Encyclopedia of Islam, San Francisco: Harper & Row, 1989, p. 324, bold added)

3)An Introduction to the Sciences of the Qur’aan, United Kingdom: Al-Hidaayah, 1999, p. 199.

164 آیه جهاد در قرآن

I. پیشگفتار

II. سیاهه افقی این آیات

III. سیاهه عمودی آیات

IV. گزیده هایی از آیات

V. متن سوره همراه با پر رنگ سازی

VI. پینوشت ها

I. پیشگفتار

     شیوه گزینش این 164 آیه

هریک از 164 آیه جهادی این سیاه بر اساس اینکه تا چه مقدار در پیرامون جهاد سخن میگوید، دستکم در اولین نگاه، انتخاب شده اند. بیشتر این آیات در ارتباط با لشگرکشی های نظامی، جنگیدن یا پخش غنیمت های جنگی هستند. آیاتی که در ارتباط با جهاد هستند و در اینجا آورده نشده اند معمولاً در مورد جنبه هایی دیگر از جهاد به غیر از حمله کردن، جنگیدن و چپاول کردن است، مانند:

  • نگر منفی محمد در مورد کسانی که توانایی جسمی و مالی جهاد رفتن را داشتند اما به جهاد نمی رفتند، بعنوان مثال آیات 81 تا 96 سوره شماره 9.
  • پاداشهای آسمانی برای مجاهدین.
  • آیاتی که در مورد پیروزی در جهاد آمده اند.

بیشتر این آیات یاد نشده در این سیاهه را میتوان در نزدیکی آیاتی که در این سیاهه آمده اند یافت.

مطالب مرتبط

اصل ناسخ و منسوخ از قضایای معروف قرآن است، بنابر این اصل اگر دو آیه قرآن با یکدیگر تناقض داشته باشند، آیات جدید تر بر آیات قدیمی تر ارجحیت  دارند، بنابر این آیاتی که در ارتباط با جنگ مقدس (جهاد) آمده اند، همانند آیت السیف (آیه شمشیر سوره 9 شماره 5) به نظر بسیاری از مفسرین بزرگ قرآن آیات صلح آمیز پیشین قرآن همچون سوره 2 آیه 256 را منسوخ میکنند. آیه شمشیر تنها یکی از 164 آیه ای است که در اینجا سیاهه شده است.

این سیاهه بر اساس ترتیب سوره های قرآن تنظیم شده است، اما ترتیب سوره های قرآن برابر با ترتیب نازل شدن این سوره ها ندارد، برای بررسی ترتیبی این آیات باید به نوشتارهای دیگری از جمله نوشته کشیش ریچارد پ. بیلی با فرنام «جهاد، آموزه اسلامی در منابع اصلی آن، قرآن و حدیث» مراجعه کنید.

II. سیاهه افقی این آیات

در قالب متنی

The Koran’s 164 Jihad Verses: K 002:178-179, 190-191, 193-194, 216-218, 244; 003:121-126, 140-143, 146, 152-158, 165-167,169, 172-173, 195; 004:071-072, 074-077, 084, 089-091, 094-095,100-104; 005:033, 035, 082; 008:001, 005, 007, 009-010, 012, 015-017, 039-048,057-060, 065-075; 009:005, 012-014, 016, 019-020, 024-026, 029,036, 038-039, 041, 044, 052, 073, 081, 083,086, 088, 092, 111, 120, 122-123; 016:110; 022:039, 058, 078; 024:053, 055; 025:052; 029:006, 069; 033:015, 018, 020, 023, 025-027, 050; 042:039; 047:004, 020, 035; 048:015-024; 049:015; 059:002, 005-008, 014; 060:009; 061:004, 011, 013; 063:004; 064:014; 066:009; 073:020; 076:008

در قالب یک جدول

164 آیه جهاد در قرآن
سوره آیات تعداد در سوره مجموع
002 178-179, 190-191, 193-194, 216-218, 244 10 10
003 121-126, 140-143, 146, 152-158, 165-167, 169, 172-173, 195 25 35
004 071-072, 074-077, 084, 089-091, 094-095, 100-104, 144 18 53
005 033, 035, 082 3 56
008 001, 005, 007, 009-010, 012, 015-017, 039-048, 057-060, 065-075 34 90
009 005, 012-014, 016, 019-020, 024-026, 029, 036, 038-039, 041, 044, 052, 073, 081, 083, 086, 088, 092, 111, 120, 122-123 27 117
016 110 1 118
022 039, 058, 078 3 121
024 053, 055 2 123
025 052 1 124
029 006, 069 2 126
033 015, 018, 020, 023, 025-027, 050 8 134
042 039 1 135
047 004, 020, 035 3 138
048 015-024 10 148
049 015 1 149
059 002, 005-008, 014 6 155
060 009 1 156
061 004, 011, 013 3 159
063 004 1 160
064 014 1 161
066 009 1 162
073 020 1 163
076 008 1 164

III. سیاهه عمودی آیات

164 آیه جهاد در قرآن
1 2:178 26 3:156 51 4:103 76 8:57 101 09:029 126 29:69 151 59:05
2 2:179 27 3:157 52 4:104 77 8:58 102 09:036 127 33:15 152 59:06
3 2:190 28 3:158 53 4:141 78 8:59 103 09:038 128 33:18 153 59:07
4 2:191 29 3:165 54 5:033 79 8:60 104 09:039 129 33:20 154 59:08
5 2:193 30 3:166 55 5:035 80 8:65 105 09:041 130 33:23 155 59:14
6 2:194 31 3:167 56 5:082 81 8:66 106 09:044 131 33:25 156 60:09
7 2:216 32 3:169 57 8:001 82 8:67 107 09:052 132 33:26 157 61:04
8 2:217 33 3:172 58 8:005 83 8:68 108 09:073 133 33:27 158 61:11
9 2:218 34 3:173 59 8:007 84 8:69 109 09:081 134 33:50 159 61:13
10 2:244 35 3:195 60 8:009 85 8:70 110 09:083 135 42:39 160 63:04
11 3:121 36 4:071 61 8:010 86 8:71 111 09:086 136 47:04 161 64:14
12 3:122 37 4:072 62 8:012 87 8:72 112 09:088 137 47:20 162 66:09
13 3:123 38 4:074 63 8:015 88 8:73 113 09:092 138 47:35 163 73:20
14 3:124 39 4:075 64 8:016 89 8:74 114 09:111 139 48:15 164 76:08
15 3:125 40 4:076 65 8:017 90 8:75 115 09:120 140 48:16
16 3:126 41 4:077 66 8:039 91 9:05 116 09:122 141 48:17
17 3:140 42 4:084 67 8:040 92 9:12 117 09:123 142 48:18
18 3:141 43 4:089 68 8:041 93 9:13 118 16:110 143 48:19
19 3:142 44 4:090 69 8:042 94 9:14 119 22:039 144 48:20
20 3:143 45 4:091 70 8:043 95 9:16 120 22:058 145 48:21
21 3:146 46 4:094 71 8:044 96 9:19 121 22:078 146 48:22
22 3:152 47 4:095 72 8:045 97 9:20 122 24:053 147 48:23
23 3:153 48 4:100 73 8:046 98 9:24 123 24:055 148 48:24
24 3:154 49 4:101 74 8:047 99 9:25 124 25:052 149 49:15
25 3:155 50 4:102 75 8:048 100 9:26 125 29:006 150 59:02

IV. گزیده هایی از آیات

ترجمه بیشتر آیات از عبدالمحمد آیتی است، کلمات داخل پرانتز توضیحاتی هستند که در ترجمه انگلیسی آمده بود و مترجم آنها را به ترجمه فارسی نیز افزوده است.

164 آیه جهاد در قرآن
برگزیده از

 2:178-179

زمینه 1, شماره 1+2

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در باره کشتگان بر شما قصاص مقرر شد :، آزاد در برابر آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن پس هر کس که از جانب برادر خود عفو گردد بايد که با خشنودی از پی ادای خونبها رود وآن را به وجهی نيکو بدو پردازد اين حکم ، تخفيف و رحمتی است از جانب پروردگارتان و هر که از آن سر باز زند ، بهره او عذابی است دردآور [2.179] ای خردمندان ، شما را در قصاص کردن زندگی است باشد که پروا کنيد [2.178]
برگزیده از

 2:190-191

زمینه 2, شماره 3+4

با کسانی که با شما جنگ می کنند ، در راه خدا بجنگيد و تعدی مکنيد زيرا خدا تعدی کنندگان را دوست ندارد[2.190] هر جا که آنها را بيابيد بکشيد و از آنجا که شما را رانده اند ،، برانيدشان ، که فتنه از قتل بدتر است و در مسجدالحرام با آنها مجنگيد ، مگر آنکه با شما بجنگند و چون با شما جنگيدند بکشيدشان ، که اين است پاداش کافران [2.191]
برگزیده از

 2:193-194

زمینه 3, شماره 5+6

با آنها بجنگيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين تنها دين خدا شود ولی اگراز آيين خويش دست برداشتند ، تجاوز جز بر ستمکاران روا نيست[193] اين ماه حرام در مقابل آن ماه حرام و شکستن ماههای حرام را قصاص است ، پس هر کس بر شما تعدی کند ، به همان اندازه تعدی اش بر او تعدی کنيد و از خدا بترسيد و بدانيد که او با پرهيزگاران است. [194]
برگزیده از

 2:216-218

زمینه 4, شماره 7-9

جنگ بر شما مقرر شد ، در حالی که آن را ناخوش داريد شايد چيزی را، ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزی را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد خدا می داند و شما نمی دانيد [2.216] تو را از جنگ کردن در ماه حرام می پرسند بگو : جنگ کردن در آن ماه ، گناهی بزرگ است اما بازداشتن مردم از راه حق و کافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوند گناهی بزرگ تر است ،و شرک از قتل بزرگ تر است آنها با شما می جنگند تا اگر بتوانند شمارا از دينتان بازگردانند از ميان شما آنها که از دين خود بازگردند و کافر بميرند ، اعمالشان در دنيا و آخرت تباه شده و جاودانه در جهنم باشند [2.217] کسانی که ايمان آورده اند و آنان که مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد، نموده اند ، به رحمت خدا اميد می دارند و خدا آمرزنده و مهربان است. [2.218]
برگزیده از

 2:244

زمینه 5, شماره 10

در راه خدا جنگ کنيد و بدانيد که خدا شنوا و داناست. [2.244]
برگزیده از

 3:121-126

زمینه 6, شماره 11-16

و بامدادان از ميان کسان خويش بيرون آمدی ، تا مؤمنان را در آن جايها که می بايست بجنگند بگماری ، و خدا شنوا و داناست [3.121] دو گروه از شما آهنگ آن کردند که در جنگ سستی ورزند و خدا ياورشان شد، پس مؤمنان بايد که بر خدای توکل کنند [3.122] هر آينه خدا شما را در بدر ياری کرد و حال آنکه ناتوان بوديد پس ، ازخدای بترسيد ، باشد که سپاسگزار شويد [3.123] آنگاه که به مؤمنان می گفتی که اگر خدا سه هزار فرشته به ياريتان فرو فرستد ، آيا شما را کافی نخواهد بود؟[3.124] بلی ، اگر پايداری کنيد و پرهيزگار باشيد چون دشمنان تاخت آورند، خدابا پنج هزار از فرشتگان صاحب علامت شما را ياری کند [3.125] و خداوند اين کار را جز برای شادمانی و دلگرمی شما نکرد و نيست ياريی مگر از سوی خدای پيروزمند و دانا.[3.126]
برگزیده از

 3:140-143

زمینه 7, شماره 17-20

اگر بر شما زخمی رسيد ، به آن قوم نيز همچنان زخمی رسيده است و اين روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانيم ، تا خدا کسانی را که ايمان آورده اند بشناسد و از شما گواهان گيرد و خدا ستمکاران را دوست ندارد ، [3.140] و تا مؤمنان را پاکيزه گرداند و کافران را نابود سازد [3.141] آيا می ، پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز برای خدا معلوم نشده است که از ميان شما چه کسانی جهاد می کنند و چه کسانی پايداری می ورزند؟[3.142] پيش از آنکه مرگتان فرا رسد تمنای مرگ می کرديد ، اينک مرگ را ديديد و در آن می نگريد. [3.143]
برگزیده از

 3:146

زمینه 8, شماره 21

چه بسا پيامبرانی که خدادوستان بسيار همراه آنان به جنگ رفتند و در، راه خدا ، هر چه به آنها رسيد ، سستی نکردند و ناتوان نشدند و سر فرود نياوردند و خدا شکيبايان را دوست دارد.
برگزیده از

 3:152-158

زمینه 9, شماره 22-28

خدا به وعده ای که با شما نهاده بود وفا کرد ، آنگاه که به اذن او، دشمن را می کشتيد و چون غنيمتی را که هوای آن را در سر داشتيد به شما نشان داد ، سستی کرديد و در آن امر به منازعه پرداختيد و عصيان ورزيديد بعضی خواستار دنيا شديد و بعضی خواستار آخرت سپس تا شما را به بلايی مبتلا کند به هزيمت واداشت اينک شما را ببخشود که او را به مؤمنان بخشايشی است [3.152] آنگاه که می گريختيد و به کس نمی نگريستيد و پيامبر شما را از پشت سرفرا می خواند (که بجنگید) پس به پاداش ، غمی بر غم شما افزود اکنون اندوه آنچه را که از (غنائم) دست داده ايد ، يا رنجی را که به شما رسيده است ، مخوريد خدا به هر کاری که می کنيد آگاه است [3.153] آنگاه ، پس از آن اندوه ، خدا به شما ايمنی ارزانی داشت ، چنان که ، گروهی را خواب آرام فرو گرفت اما گروهی ديگر که چون مردم عصر جاهلی به خدا گمانی باطل داشتند ، هنوز دستخوش اندوه خويش بودند و می گفتند : آياهرگز کار به دست ما خواهد افتاد ؟ بگو : همه کارها به دست خداست آنان در دل خود چيزی را پنهان می دارند که نمی خواهند برای تو آشکارش سازند می گويند : اگر ما را اختياری بود اينجا (در میدان جنگ) کشته نمی شديم بگو : اگر در خانه های خود هم می بوديد ، کسانی که کشته شدن بر آنها مقرر شده است از خانه به قتلگاهشان بيرون می رفتند خدا آنچه را که در سينه داريد می آزمايد و دلهايتان را پاک می گرداند و خدا به آنچه در دلهاست آگاه است [3.154] از ميان شما آنان که در روز مقابله آن دو گروه بگريختند ، به سبب پاره ای از اعمالشان شيطان آنها را به خطا افکنده بود اينک خداوند عفوشان کرد که او آمرزنده و بردبار است [3.155] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، همانند آن کافران مباشيد که در باره ، برادران خود که به سفر يا به جنگ رفته بودند ، می گفتند : اگر نزد ما مانده بودند نمی مردند يا کشته نمی شدند خدا اين پندار را چون حسرتی در دل آنها نهاد و خداست که زنده می کند و می ميراند و اوست که اعمال شما رامی بيند[3.156]اگر در راه خدا کشته شويد يا بميريد ، آمرزش و رحمت خدا از آنچه در اين جهان گرد می آوريد بهتر است[3.157] و اگر بميريد يا کشته شويد هر آينه در پيشگاه خداوند محشور می شويد،[3.158]
برگزیده از

 3:165-167

زمینه 10, شماره 29-31

و آيا هنگامی که آسيبی به شما رسيد که شما خود دو چند آن رسانده بوديد ،گفتيد : اين آسيب از کجا رسيد ؟ بگو : از جانب خودتان هر آينه خدا بر هر چيزی تواناست [3.165] آنچه در روز (در هنگام جنگ احد) برخورد آن دو گروه به شما رسيد ، به اذن خدا بود ، تا، مؤمنان را بشناسد ، [3.166] و آنان را نيز که نفاق ورزيدند ، بشناسد به آنها گفته می شد : بياييددر راه خدا کارزار کنيد يا به دفاع پردازيد می گفتند : اگر يقين داشتيم که جنگی در می گيرد ، با شما می آمديم آنان به کفر نزديکترند تا به ايمان به زبان چيزهايی می گويند که به دل اعتقاد ندارند و خدا به آنچه دردل نهفته می دارند آگاهتر است [3.167]
برگزیده از

 3:169

زمینه 11, شماره 32

کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار ، بلکه زنده اند و نزدپروردگارشان به ايشان روزی می دهند [3.169]
برگزیده از

 3:172-173

زمینه 12, شماره 33+34

از ميان آن کسان که پس از زخم خوردن باز هم فرمان خدا و رسولش را اجابت کردند ، آنان که نيکوکار باشند و از خدای بترسند مزدی بزرگ دارند [3.172] کسانی که مردم گفتندشان که مردم برای جنگ با شما گرد آمده اند ، از آنها بترسيد ، و اين سخن بر ايمانشان بيفزود و گفتند : خدا ما را بسنده است و چه نيکو ياوری است [3.173].
برگزیده از

 3:195

زمینه 13, شماره 35

پروردگارشان دعايشان را اجابت فرمود که : من کار هيچ مزدوری را از شما،، چه زن و چه مرد همه از يکديگريد ناچيز نمی سازم پس گناهان کسانی راکه مهاجرت کرده اند و از خانه هايشان رانده شده اند و در راه من آزار ديده اند و جنگيده اند و کشته شده اند ، می زدايم و آنان را در بهشتهايی که در آن نهرها جاری است داخل می کنم اين پاداشی است از جانب خدا و پاداش نيکو نزد خداست
برگزیده از

4:071-072

زمینه 14, شماره 36+37

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، سلاح بگيريد و آنگاه هوشيارانه ، فوج فوج يا يکباره ، به جنگ رويد [4.71] و از ميان شما کسانی اند که در کارزار درنگ می کنند و چون به شما بلايی ، رسد ، می گويند : خدا در حق ما چه انعامی کرد که در آن روز همراهشان نبوديم [4.72].
برگزیده از

 4:074-077

زمینه 15, شماره 38-41

پس آنان که زندگی دنيا را داده اند و آخرت را خريده اند بايد که در راه خدا بجنگند و هر که در راه خدا بجنگد ، چه کشته شود چه پيروز گردد ،مزدی بزرگ به او خواهيم داد [4.74] چرا در راه خدا و به خاطر مردان و زنان و کودکان ناتوانی که می گويند :، ای پروردگار ما ، ما را از اين قريه ستمکاران بيرون آر و از جانب خود يار و مددکاری قرار ده ، نمی جنگيد؟ [4.75] آنان که ايمان آورده اند ، در راه خدا می جنگند ، و آنان که کافر شده ، اند در راه شيطان پس با هواداران شيطان قتال کنيد که مکر شيطان ناچيز است [4.76] آيا نديدی کسانی را که به آنها گفته شد که اکنون از جنگ بازايستيد و نماز بخوانيد و زکات بدهيد ، که چون جنگيدن بر آنان مقرر شد ، گروهی چنان از مردم ترسيدند که بايد از خدا می ترسيدند ؟ حتی ترسی بيشتر از ترس خدا و گفتند : ای پروردگار ما ، چرا جنگ را بر ما واجب کرده ای و ما رامهلت نمی دهی تا به مرگ خود که نزديک است بميريم ؟ بگو : متاع اينجهانی اندک است و آخرت از آن پرهيزگاران است و به شما حتی به قدر رشته ای که در ميان هسته خرماست ستم نمی شود [4.77].
برگزیده از

 4:084

زمینه 16, شماره 42

پس در راه خدا نبرد کن که جز بر نفس خويش مکلف نيستی ، و مؤمنان رابه ، جنگ برانگيز شايد خدا آسيب کافران را از شما بازدارد و خشم و عذاب خدا از هر خشم و عذاب ديگری سخت تر است [4.84]
برگزیده از

 4:089-091

زمینه 17, شماره 43-45

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر می روند شما نيز کافر شويد تا، برابر گرديد پس با هيچ يک از آنان دوستی مکنيد تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند و اگر سر باز زدند در هر جا که آنها را بيابيد بگيريد و بکشيد و هيچ يک از آنها را به دوستی و ياری برمگزينيد [4.89] مگر کسانی که به قومی که ميان شما و ايشان پيمانی است می پيوندند ،، ياخود نزد شما می آيند در حالی که از جنگيدن با شما يا جنگيدن با قوم خود ملول شده باشند و اگر خدا می خواست بر شما پيروزشان می ساخت و با شمابه جنگ برمی خاستند پس هر گاه کناره گرفتند و با شما نجنگيدند و به شما پيشنهاد صلح کردند ، خدا هيچ راهی برای شما بر ضد آنان نگشوده است [4.90] گروه ديگری را خواهيد يافت که می خواهند از شما و قوم خود در امان باشند ، اينان هر گاه که به کفر دعوت شوند بدان بازگردند پس اگر خود را به کناری نکشند و صلح نکنند و از اعمال خويش باز نايستند آنان را هر جا که يافتيد بگيريد و بکشيد که خدا شما را بر آنان تسلطی آشکار داده است [4.91]
برگزیده از

 4:094-095

زمینه 18, شماره 46+47

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون برای جهاد رهسپر شويد نيک تفحص کنيد، و به آن کس که بر شما سلام گويد ، مگوييد که مؤمن نيستی شما برخورداری از زندگی دنيا را می جوييد و حال آنکه غنيمتهای بسيار نزد خداست شما پيش از اين چنان بوديد ولی خدا بر شما منت نهاد پس تفحص کنيد که خدا بر اعمالتان آگاه است [4.94] مؤمنانی که بی هيچ رنج و آسيبی از جنگ سر می تابند با کسانی که به مال و، جان خويش در راه خدا جهاد می کنند برابر نيستند خدا کسانی را که به مال و جان خويش جهاد می کنند بر آنان که از جنگ سر می تابند به درجتی برتری داده است و خدا همه را وعده های نيکو داده است و جهاد کنندگان را بر آنها که از جهاد سر می تابند به مزدی بزرگ برتری نهاده است [4.95].
برگزیده از

 4:100-105

زمینه 19, شماره 48-52

آن کس که در راه خدا مهاجرت کند در روی زمين برخورداريهای بسيار و، گشايشها خواهد يافت و هر کس که از خانه خويش بيرون آيد تا به سوی خدا ورسولش مهاجرت کند و آنگاه مرگ او را دريابد ، مزدش بر عهده خداست ،و خدا آمرزنده و مهربان است  [4.101] و چون در زمين سفر کنيد ، گناهی نيست که اگر بيم آن داشتيد که کافران به شما زيان رسانند ، نماز خويش کوتاه کنيد زيرا کافران دشمن آشکار شما هستند  [4.102] و چون تو در ميانشان باشی و برايشان اقامه نماز کنی ، بايد که گروهی ، ازآنها با تو به نماز بايستند و سلاحهای خويش بردارند و چون سجده به پايان بردند برابر دشمن شوند تا گروه ديگر که نماز نخوانده اند بيايند و با تو نماز بخوانند آنان نيز هوشيار باشند و سلاحهای خويش بگيرند زيرا کافران دوست دارند که شما از سلاحها و متاع خود غافل شويد تا يکباره بر شمابتازند و گناهی مرتکب نشده ايد هر گاه از باران در رنج بوديد يا بيمار بوديد سلاحهای خويش بگذاريد ، ولی هوشيارانه مواظب دشمن باشيد هر آينه خدا برای کافران عذابی خوارکننده آماده ساخته است [4.103] و چون نماز را به پايان برديد خدا را ايستاده يا نشسته و يا به پهلو، خوابيده ياد کنيد چون از دشمن ايمن گشتيد نماز را تمام ادا کنيد که نماز بر مؤمنان در وقتهای معين واجب گشته است  [4.104] و در دست يافتن به آن قوم سستی مکنيد اگر شما آزار می بينيد ، آنان نيز چون شما آزار می بينند ، ولی شما از خدا چيزی را اميد داريد که آنان اميد ندارند و خدا دانا و حکيم است  [4.105]
برگزیده از

 4:141

زمینه 20, شماره 53

کسانی که همواره مواظب شما هستند پس اگر از جانب خدا فتحی نصيبتان ، شود ، می گويند : مگر ما همراه شما نبوديم ؟ و اگر پيروزی نصيب کافران شود ، می گويند : آيا نه چنان بود که بر شما غلبه يافته بوديم و مؤمنان را از آسيب رساندن به شما باز داشتيم ؟ در روز قيامت خدا ميان شما حکم می کند و او هرگز برای کافران به زيان مسلمانان راهی نگشوده است…
برگزیده از

5:033

زمینه 21, شماره 54

جزای کسانی که با خدا و پيامبرش جنگ می کنند و در زمين به فساد می ، کوشند ، آن است که کشته شوند ، يا بر دار گردند يا دستها و پاهايشان يکی ازچپ و يکی از راست بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند اينها رسواييشان در اين جهان است و در آخرت نيز به عذابی بزرگ گرفتار آيند.
برگزیده از

5:035

زمینه 22, شماره 55

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا بترسيد و به او تقرب جوييد و درراهش جهاد کنيد باشد که رستگار گردي.
برگزیده از

 5:082

زمینه 23, شماره 56

دشمن ترين مردم نسبت به کسانی که ايمان آورده اند يهود و مشرکان را می يابی ، و مهربان ترين کسان نسبت به آنان که ايمان آورده اند کسانی را می يابی که می گويند : ما نصرانی هستيم زيرا بعضی از ايشان کشيشان و راهبان هستند و آنها سروری نمی جويند.
برگزیده از

8:001

زمینه 24, شماره 57

تو را از غنايم جنگی می پرسند ، بگو :، غنايم جنگی متعلق به خدا و پيامبراست پس اگر از مؤمنان هستيد ، از خدای بترسيد و با يکديگر به آشتی زيست کنيد و از خدا و پيامبرش فرمان بريد
برگزیده از

8:005

 

زمینه 25, شماره 58

آنچنان بود که پروردگارت تو را از خانه ات به حق بيرون آورد ، حال آنکه گروهی از مؤمنان ناخشنود بودند
برگزیده از

 8:007

زمینه 26, شماره 59

و به يادآر آنگاه را که خدا به شما وعده داد که يکی از آن دو گروه به دست شما افتد و دوست داشتيد که آن گروه که عاری از قدرت است ، به دست شما افتد ، حال آنکه خدا می خواست با سخنان خويش حق را بر جای خود نشاند و ريشه کافران را قطع کند.
برگزیده از

8:009-010

زمینه 27, شماره 60+61

و آنگاه که از پروردگارتان ياری خواستيد و خدا بپذيرفت که من با هزار، فرشته که از پی يکديگر می آيند ياريتان می کنم [8.9] و آن کار را خدا جز برای شادمانی شما نکرد و تا دلهايتان بدان آرام گيرد و ياری تنها از سوی خداست که او پيروزمند و حکيم است [8.10].
برگزیده از

8:012

زمینه 28, شماره 62

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد : من با شمايم شما مؤمنان را به پايداری واداريد من در دلهای کافران بيم خواهم افکند بر گردنهايشان بزنيد و انگشتانشان را قطع کنيد.
برگزیده از

8:015-017

زمینه 29, شماره 63-65

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون کافران را حمله ور ديديد به هزيمت پشت مکنيد ، [8.15] جز آنها که برای ساز و برگ نبرد باز می گردند يا آنها که به ياری گروهی ديگر می روند ، هر کس که پشت به دشمن کند مورد خشم خدا قرار می گيرد وجايگاه او جهنم است ، و جهنم بد جايگاهی است [8.16]  شما آنان را نمی کشتيد ، خدا بود که آنها را می کشت و آنگاه که تير می ، انداختی ، تو تير نمی انداختی ، خدا بود که تير می انداخت ، تا به مؤمنان نعمتی کرامند ارزانی دارد هر آينه خدا شنوا و داناست  [8.17]
برگزیده از

8:039-048

زمینه 30, شماره 66-75

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند [8.39] و اگر سر باز زدند ، بدانيد که خدا مولای شماست ، او مولا و ياری دهنده ای نيکو است[8.40] و اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز فرقان که دو گروه به هم ، رسيدندنازل کرده ايم ايمان آورده ايد ، بدانيد که هر گاه چيزی به غنيمت گرفتيدخمس آن از آن خدا و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و در راه ماندگان است و خدا به هر چيز تواناست [8.41] شما در کرانه نزديک تر بيابان بوديد و آنها در کرانه دورتر بودند و، آن قافله در مکانی فروتر از شما بود (کاروانی که مسلمانان بدان دستبرد زدند) اگر شما با يکديگر زمان جنگ را تعيين می کرديد باز هم از آن تخلف می ورزيديد تا کاری که خدا مقرر کرده است واقع شود ، تا هر که هلاک می شود به دليلی هلاک شود و هر که زنده می ماندبه دليلی زنده ماند هر آينه خدا شنوا و داناست [8.42] در خواب ، خدا شمارشان را به تو اندک نشان داد اگر شمار آنها را بسيار، نشان داده بود ، از ترس ناتوان می شديد و در تصميم به جنگ به مناقشه بر می خاستيد ، ولی خداوند شما را از دشمنان در امان داشت ، که او به آنچه در دلهاست آگاه است [8.43] و آنگاه که چون به هم رسيديد آنان را در چشم شما اندک نمود و شما را نيز در چشم آنان اندک تا آن کار که مقرر داشته بود واقع گردد و همه کارها به خدا بر می گردد [8.44] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، اگر به فوجی از دشمن برخورديد پايداری کنيد و خدا را فراوان ياد کنيد ، باشد که پيروز شويد [8.45] از خدا و پيامبرش اطاعت کنيد و با يکديگر به نزاع بر مخيزيد که ، ناتوان شويد و مهابت و قوت شما (در جهاد، از بین) برود صبر پيشه گيريد که خدا همراه صابران است [8.46] همانند آن کسان مباشيد که سر مست غرور و برای خودنمايی از ديار خويش بيرون آمدند و ديگران را از راه خدا بازداشتند و خدا به هر کاری که می کنند احاطه دارد [8.47] شيطان کردارشان را در نظرشان بياراست و گفت : امروز از مردم کسی بر شما، پيروز نمی شود و من پناه شمايم ولی چون دو فوج رو به رو شدند او بازگشت و گفت : من از شما بيزارم ، که چيزهايی می بينم که شما نمی بينيد ،من از خدا می ترسم که او به سختی عقوبت می کند [8.48]
برگزیده از

8:057-060

زمینه 31, شماره 76-79

پس اگر آنها را در جنگ بيابی پراکنده شان ساز تا پيروانشان نيز پراکنده شوند ، باشد که عبرت گيرند [8.57]

اگر می دانی که گروهی در پيمان خيانت می ورزند ، به آنان اعلام کن که همانند خودشان عمل خواهی کرد زيرا خدا خائنان را دوست ندارد [8.58] آنان که کافر شده اند نپندارند که جسته اند ، زيرا خدا را ناتوان نمی سازند [8.59] و تا آنجا که می توانيد نيرو و اسبان سواری آماده کنيد تا دشمنان خدا، ودشمنان خود و جز آنها که شما نمی شناسيد و خدا می شناسد را بترسانيد وآنچه را که در راه خدا هزينه می کنيد به تمامی به شما بازگردانده شود و به شما ستم نشود [8.60]

برگزیده از

8:065-075

زمینه 32, شماره 80-90

ای پيامبر ، مؤمنان را به جنگ برانگيز اگر از شما بيست تن باشند و در، جنگ پايداری کنند ، بر دويست تن غلبه خواهند يافت و اگر صد تن باشند ، بر هزار تن از کافران پيروز می شوند زيرا آنان مردمی عاری از فهمند [8.65] اکنون خدا بار از دوشتان برداشت و از ناتوانيتان آگاه شد اگر از شماصد، تن باشند و در جنگ پای فشرند ، بر دويست تن پيروز می شوند و اگر از شما هزار تن باشند ، به ياری خدا بر دو هزار تن پيروز می شوند و خدابا آنهاست که پايداری می کنند [8.66] برای هيچ پيامبری نسزد که اسيران داشته باشد تا که در روی زمين کشتار بسيار کند شما متاع اينجهانی (فدیه) را می خواهيد و خدا آخرت را می خواهد و او پيروزمند و حکيم است [8.67] اگر پيش از اين از جانب خدا حکمی نشده بود ، به سبب آنچه گرفته بوديد (فدیه) عذابی بزرگ به شما می رسيد [8.68] از آنچه به غنيمت گرفته ايد که حلال است و پاکيزه ، بخوريد و از خدابترسيد هر آينه خدا آمرزنده و مهربان است [8.69] ای پيامبر ، به اسيرانی که در دست شما هستند بگو : اگر خدا در، دلهايتان نشان ايمان ببيند ، بهتر از آنچه از شما (در جهاد) گرفته اند ارزانيتان خواهد داشت و می آمرزدتان ، و خدا آمرزنده و مهربان است [8.70] اگر قصد خيانت به تو را داشته باشند ، پيش از اين به خدا خيانت ورزيده اند و خدا تو را بر آنها نصرت داده است که دانا و حکيم است[8.71] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و با مال و جان خويش در راه ، خدا جهاد کرده اند و آنان که به مهاجران جای داده و ياريشان کرده اند ،خويشاوندان يکديگرند و آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت نکرده اند خويشاوندان شما نيستند تا آنگاه که مهاجرت کنند ولی اگر شما را به ياری طلبيدند بايد به ياريشان برخيزيد مگر آنکه بر ضد آن گروهی باشد که ميان شما و ايشان پيمانی بسته شده باشد و خدا به کارهايی که می کنيد بيناست [8.72] کافران نيز خويشاوندان يکديگرند اگر مراعات آن نکنيد فتنه و فسادی ، بزرگ در اين سرزمين پديد خواهد آمد [8.73] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد کرده اند و آنان که جايشان داده اند و ياريشان کرده اند ، به حقيقت مؤمنانند ، آمرزش و روزی نيکو از آن آنهاست [8.74] و کسانی که بعدا ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و همراه شما جهاد کرده اند ، از شما هستند به حکم کتاب خدا ، خويشاوندان به يکديگر سزاوارترند و خدا بر هر چيزی داناست [8.75]
برگزیده از

9:005

زمینه 33, شماره 91

و چون ماههای حرام به پايان رسيد ، هر جا که مشرکان را يافتيد بکشيد و، بگيريد و به حبس افکنيد و در همه جا به کمينشان نشينيد اما اگر توبه کردند و نماز خواندند و زکات دادند ، از آنها دست برداريد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

9:012-014

زمینه 34, شماره 92-94

اگر پس از بستن پيمان ، سوگند خود شکستند و در دين شما طعن زدند ، با، پيشوايان کفر قتال کنيد که ايشان را رسم سوگند نگه داشتن نيست ، باشد که از کردار خود باز ايستند [9.12] آيا با مردمی که سوگند خود را شکستند و آهنگ اخراج پيامبر کردند و آنهابر ضد شما دشمنی آغاز کردند ، نمی جنگيد ؟ آيا از آنها می ترسيد ، و حال آنکه اگر ايمان آورده باشيد سزاوارتر است که از خدا بترسيد و بس؟[9.13] با آنها بجنگيد خدا به دست شما عذابشان می کند و خوارشان می سازد و، شما را پيروزی می دهد و دلهای مؤمنان را خنک می گرداند  [9.14]
برگزیده از

9:016

زمینه 35, شماره 95

آيا پنداشته ايد که شما را به حال خود واگذاشته اند بی آنکه خدا کسانی ، از شما را که جهاد می کنند و جز خدا و پيامبرش و مؤمنان را به همرازی نمی گزينند ، معلوم دارد ? هر چند به هر کاری که می کنيد آگاه است
برگزیده از

9:019-020

زمینه 36, شماره 96+97

 آيا آب دادن به حاجيان و عمارت مسجدالحرام را با ايمان به خدا و روز قيامت و جهاد در راه خدا برابر می دانيد ? نه ، نزد خدا برابر نيستند و خدا ستمکاران را هدايت نمی کند  [9.19] آنان که ايمان آوردند و مهاجرت کردند و در راه خدا به مال و جان خويش جهاد کردند ، در نزد خدا درجتی عظيم تر دارند و کاميافتگانند  [9.20]
برگزیده از

9:024-026

زمینه 37, شماره 98-100

بگو : اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و زنانتان و، خويشاوندانتان و اموالي که اندوخته ايد و تجارتي که از کساد آن بيم داريد ، و خانه هايي که بدان دلخوش هستيد براي شما از خدا و پيامبرش و جهاد کردن در راه او دوست داشتني تر است ، منتظر باشيد تا خدا فرمان (جهاد) خويش بياورد و خدا نافرمانان را دوست ندارد [9.24] خدا شما را در بسياري از جايها ياري کرد و نيز در روز حنين ، آنگاه ، که انبوهي لشکرتان شما را به شگفت آورده بود ولي براي شما سودي نداشت و زمين با همه فراخيش بر شما تنگ شد و بازگشتيد و به دشمن پشت کرديد[9.25] آنگاه خدا آرامش خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و لشکرياني که آنها را نمي ديديد فرو فرستاد و کافران را عذاب کرد ، و اين است کيفر کافران[9.26]
برگزیده از

9:029

زمینه 38, شماره 101

با کساني از اهل کتاب که به خدا و روز قيامت ايمان نمي آورند و چيزهايي ، را که خدا و پيامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمي کنند و دين حق رانمي پذيرند جنگ کنيد ، تا آنگاه که به دست خود در عين مذلت جزيه بدهند.
برگزیده از

9:036

زمینه 39, شماره 102

شمار ماهها در نزد خدا ، در کتاب خدا از آن روز که آسمانها و زمين را بيافريده ، دوازده است چهار ماه ، ماههاي حرامند اين است شيوه درست در آن ماهها بر خويشتن ستم مکنيد و همچنان که مشرکان همگي به جنگ شما برخاستند ، همگي به جنگ ايشان برخيزيد و بدانيد که خدا با پرهيزگاران است
برگزیده از

 9:038-039

زمینه 40, شماره 103+104

اي کساني که ايمان آورده ايد ، چيست که چون به شما گويند که براي جنگ در، راه خدا بسيج شويد ، گويي به زمين مي چسبيد ? آيا به جاي زندگي اخروي به زندگي دنيا راضي شده ايد ? متاع اين دنيا در برابر متاع آن دنيا جز اندکي هيچ نيست [9.38] اگر به جنگ بسيج نشويد خدا شما را به شکنجه اي دردناک عذاب مي کند وقوم ديگري را به جاي شما بر مي گزيند و به خدا نيز زياني نمي رسانيد که بر هر کاري تواناست [9.39]
برگزیده از

9:041

زمینه 41, شماره 105

به جنگ برويد خواه بر شما آسان باشد خواه دشوار ، و با مال و جان ، خويش در راه خدا جهاد کنيد اگر بدانيد خير شما در اين است
برگزیده از

 9:044

زمینه 42, شماره 106

آنان که به خدا و روز قيامت ايمان دارند هرگز براي جهاد کردن با مال وجانشان از تو رخصت نمي خواهند و خدا پرهيزگاران را مي شناسد
برگزیده از

9:052

زمینه 43, شماره 107

بگو : آيا جز يکي از آن دو نيکي ، انتظار چيز ديگري را براي ما داريد، ?ولي ما منتظريم که عذاب خدا ، يا از جانب او يا به دست ما به شما برسد پس شما منتظر باشيد ما نيز منتظر مي مانيم
برگزیده از

9:073

زمینه 44, شماره 108

اي پيامبر ، با کافران و منافقان بجنگ و با آنان به شدت رفتار کن، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

9:081

زمینه 45, شماره 109

آنان که در خانه نشسته اند و از همراهي با رسول خدا تخلف ورزيده اند، خوشحالند جهاد با مال و جان خويش را ، در راه خدا ، ناخوش شمردند و گفتند : در هواي گرم به جنگ نرويد اگر مي فهمند بگو : گرماي آتش جهنم بيشتر است
برگزیده از

9:083

زمینه 46, شماره 110

اگر خدا تو را از جنگ باز گردانيد و با گروهي از ايشان ديدار کردي و ازتو خواستند که براي جنگ ديگر بيرون آيند ، بگو :  و همراه من با هيچ دشمني نبرد نخواهيد کرد ، زيرا شمااز نخست به نشستن در خانه خشنود بوده ايد پس اکنون هم با آنان که ازفرمان تخلف کرده اند در خانه بمانيد
برگزیده از

 9:086

زمینه 47, شماره 111

چون سوره اي نازل شد که به خدا ايمان بياوريد و با پيامبرش به جنگ برويد ، توانگرانشان از تو رخصت خواستند و گفتند : ما را بگذار ، تا با آنهايي که بايد در خانه نشينند در خانه بنشينيم
برگزیده از

 9:088

زمینه 48, شماره 112

ولي پيامبر و کساني که با او ايمان آورده اند با مال و جان خود در راه خدا جهاد کردند نيکيها از آن آنهاست و آنهايند که رستگارانند.
برگزیده از

 9:092

زمینه 49, شماره 113

و نيز بر آنان که نزد تو آمدند تا ساز و برگ نبردشان دهي و تو گفتي ، که ساز و برگي ندارم و آنها براي خرج کردن هيچ نيافتند و اشک ريزان و محزون بازگشتند ، گناهي نيست
برگزیده از

 9:111

زمینه 50, شماره 114

خدا از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريد ، تا بهشت از آنان باشد، درراه خدا جنگ مي کنند ، چه بکشند يا کشته شوند وعده اي که خدا در تورات وانجيل و قرآن داده است به حق بر عهده اوست و چه کسي بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد کرد ? بدين خريد و فروخت که کرده ايد شاد باشيد که کاميابي بزرگي است
برگزیده از

9:120

زمینه 51, شماره 115

اهل مدينه و عربهاي باديه نشين اطراف آن را نرسد که از همراهي با، پيامبر خدا تخلف ورزند و نبايد که از او به خود پردازند زيرا هيچ تشنگي به آنها (در جنگ) چيره نشود يا به رنج نيفتند يا به گرسنگي دچار نگردند يا قدمي که کافران را خشمگين سازد بر ندارند يا به دشمن دستبردي نزنند ، مگر آنکه عمل صالحي برايشان نوشته شود ، که خدا پاداش نيکوکاران را تباه نمي سازد
برگزیده از

 9:122-123

زمینه 52, شماره 116+117

 و نتوانند مؤمنان که همگي به یکباره به جنگ روند چرا از هر گروهي دسته اي به سفرنروند تا دانش دين خويش را بياموزند و چون بازگشتند مردم خود را هشداردهند ، باشد که از زشتکاري حذر کنند ?[9.122] اي کساني که ايمان آورده ايد ، با کافراني که نزديک شمايند جنگ کنيد، تا در شما شدت و درشتي يابند ، و بدانيد که خدا با پرهيزگاران است [9.123]
برگزیده از

16:110

زمینه 53, شماره 118

سپس پروردگار تو براي کساني که پس از آن رنجها که ديدند ، مهاجرت کردند و به جهاد رفتند و پاي فشردند ، آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

22:039

زمینه 54, شماره 119

به کساني که به جنگ بر سرشان تاخت آورده اند و مورد ستم قرار گرفته اند، ، رخصت(جنگیدن) داده شد و خدا بر پيروز گردانيدنشان تواناست
برگزیده از

22:058

زمینه 55, شماره 120

و کساني را که در راه خدا مهاجرت کردند ، سپس کشته شدند يا خود مردند،، خدا به رزقي نيکو روزي مي دهد زيرا خدا بهترين روزي دهندگان است
برگزیده از

22:078

زمینه 56, شماره 121

در راه خداوند چنان که بايد جهاد کنيد او شما را برگزيد و برايتان در، دين هيچ تنگنايي پديد نياورد کيش پدرتان ابراهيم است او پيش ازاين شما را مسلمان ناميد تا اين پيامبر بر شما گواه باشد و شما بر ديگرمردم گواه باشيد پس نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا توسل جوييد اوست مولاي شما چه مولايي نيکو و چه ياوري نيکو
برگزیده از

24:053

زمینه 57, شماره 122

به خدا قسم خوردند ، قسمهاي سخت ، که اگر به آنها فرمان دهي از ديار خود (برای جنگیدن) بيرون روند بگو : قسم مخوريد ، طاعتي در خور بياوريد خدا به کارهايي که مي کنيد آگاه است (به 24:55 نگاه کنید).
برگزیده از

24:055

زمینه 58, شماره 123

خدا به کساني از شما که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته کرده اند، وعده داد که در روي زمين جانشين ديگرانشان کند (به پاداش جهاد کردنشان) ، همچنان که مردمي را که پيش از آنها بودند جانشين ديگران کرد و دينشان را که خود برايشان پسنديده است استوار سازد و وحشتشان را به ايمني بدل کند مرا مي پرستند و هيچ چيزي را با من شريک نمي کنند و آنها که از اين پس ناسپاسي کنند ، نافرمانند
برگزیده از

25:052

زمینه 59, شماره 124

از کافران اطاعت مکن ، و به حکم خدا با آنها جهاد کن ، جهادي بزرگ
برگزیده از

29:006

زمینه 60, شماره 125

هر که جهاد کند به سود خود کرده است ، زيرا خدا از همه جهانيان بي نيازاست
برگزیده از

29:069

زمینه 61, شماره 126

کساني را که در راه ما مجاهدت کنند ، به راههاي خويش هدايتشان مي کنيم ، و خدا با نيکوکاران است
برگزیده از

33:015

زمینه 62, شماره 127

اينان پيش از اين با خدا پيمان بسته بودند که در جنگ به دشمن پشت نکنند خدا از پيمان خود بازخواست خواهد کرد
برگزیده از

33:018

زمینه 63, شماره 128

خدا مي داند چه کساني از شما مردم را از جنگ باز مي دارند و نيز مي شناسد کساني را که به برادران خود مي گويند : به نزد ما بياييد و جز اندکي به جنگ نمي آيند
برگزیده از

33:020

زمینه 64, شماره 129

مي پندارند که سپاه احزاب نرفته است و اگر آن لشکرها باز مي آمدند، ،آرزو مي کردند که کاش در ميان اعراب باديه نشين مي بودند و همواره ازاخبار شما مي پرسيدند اگر هم در ميان شما مي بودند ، جز اندکي قتال نمي کردند
برگزیده از

33:023

زمینه 65, شماره 130

از مؤمنان مرداني هستند که به پيماني که با خدا بسته بودند وفا کردند، بعضي بر سر پيمان خويش جان باختند (در جنگ) و بعضي چشم به راهند و هيچ پيمان خوددگرگون نکرده اند
برگزیده از

33:25-27

زمینه 66, شماره 131-133

خدا کافران کينه توز را باز پس زد اينان به هيچ غنيمتي دست نيافتند و، در کارزار مؤمنان را خدا بسنده است زيرا خدا پرتوان و پيروزمند است [33.25] از اهل کتاب آن گروه را که به ياريشان برخاسته بودند از قلعه هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افکند گروهي را کشتيد و گروهي را به اسارت گرفتيد [33.26] خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايي را که بر آنها پاي ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاري تواناست [33.27].
برگزیده از

33:050

زمینه 67, شماره 134

اي پيامبر ، ما زناني را که مهرشان را داده اي و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگي که خدا به تو ارزاني داشته است مالک شده اي و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله هاي تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمني را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زني گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما مي دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمي کرده ايم ، تابراي تو مشکلي پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

42:039

زمینه 68, شماره 135

و آنان که چون ستمي به آنها رسد انتقام مي گيرند.
برگزیده از

47:004

زمینه 69, شماره 136

چون با کافران رو به رو شديد ، گردنشان را بزنيد و چون آنها را سخت فرو گرفتيد ، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد آنگاه يا به منت آزاد کنيد يابه فديه تا آنگاه که جنگ به پايان آيد و اين است حکم خدا و اگرخدا مي خواست ، از آنان انتقام مي گرفت ، ولي خواست تا شما را به يکديگر بيازمايد و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نمي کند.
برگزیده از

47:020

زمینه 70, شماره 137

کساني که ايمان آورده اند مي گويند : چرا از جانب خدا سوره اي نازل ، نمي شود (که در آن از جهاد سخن آمده باشد) ? چون سوره اي از محکمات نازل شود که در آن سخن از جنگ رفته باشد، آنان را که در دلشان مرضي هست بيني که چون کسي که بيهوشي مرگ بر او چيره شده به تو مي نگرند پس برايشان شايسته تر
برگزیده از

47:035

زمینه 71, شماره 138

سستي نورزيد تا دعوت به مصالحه کنيد شما برتر هستيد و خدا با شماست و از پاداشهايتان نخواهد کاست
برگزیده از

48:15-24

زمینه 72, شماره 139-148

چون براي گرفتن غنايم به راه بيفتيد ، آنان که از جنگ تخلف ورزيده اندخواهند گفت : بگذاريد تا ما هم از پي شما بياييم مي خواهند سخن خدا را دگرگون کنند بگو : شما هرگز از پي ما نخواهيد آمد خدا از پيش چنين گفته است سپس خواهند گفت : بلکه بر ما حسد مي بريد ? نه ، اينان جز اندکي نمي فهمند [48.15] به اعراب باديه نشين که از جنگ تخلف ورزيده اند ، بگو : به زودي ، براي جنگ با مردمي سخت نيرومند فرا خوانده مي شويد که با آنها بجنگيد يا مسلمان شوند اگر اطاعت کنيد خدايتان پاداشي نيکو خواهد داد و اگر ، همچنان که پيش از اين سر بر تافته ايد ، سر برتابيد شما را به عذابي دردآورعذاب مي کند [48.16] بر کور حرجي نيست ، و بر لنگ حرجي نيست و بر بيمار حرجي نيست و هرکه ، از خدا و پيامبرش اطاعت کند ، او را به بهشتهايي داخل مي کند که درآن نهرها روان است و هر که سر برتابد به عذابي دردآورش عذاب مي کند [48.17] خدا از مؤمنان آن هنگام که در زير درخت با تو بيعت کردند ، خشنود گشت و دانست که در دلشان چه مي گذرد پس آرامش بر آنها نازل کرد و به فتحي نزديک پاداششان داد ،  [48.18] و به غنيمتهايي بسيار که به دست مي آورند و خدا پيروزمند و حکيم است [48.19] خدا به شما وعده غنايم بسيار داده است که به چنگ مي آوريد ، و اين ، غنيمت را زودتر ارزاني داشت و شما را از آسيب مردمان امان بخشيد ، تا براي مؤمنان عبرتي باشد و به راه راست هدايتتان کند  [48.20] و غنايم ديگري که هنوز به آنها دست نيافته ايد هر آينه خدا به آن احاطه دارد و او بر هر کاري تواناست [48.21] و اگر کافران با شما به جنگ برخيزند ، پشت کرده بگريزند و ديگر هيچ دوست و ياريگري نمي يابند [48.22] اين سنت خداست که از پيش چنين بوده است و تو در سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت[48.23] اوست که چون در بطن مکه بر آنها پيروزيتان داد ، دست آنها را از شما، ودست شما را از آنها بازداشت و خدا به کارهايي که مي کرديد آگاه و بينا بود [48.24].
برگزیده از

49:015

زمینه 73, شماره 149

مؤمنان (راستین) کساني هستند که به خدا و پيامبر او ايمان آورده اند و ديگر شک ، نکرده اند ، و با مال و جان خويش در راه خدا جهاد کرده اند اينان راستگويانند
برگزیده از

59:002

زمینه 74, شماره 150

اوست آن خدايي که نخستين بار کساني از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمي پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز مي پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويي که گمانش را نمي کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه هاي خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب مي کردند پس اي اهل بصيرت ، عبرت بگيريد
برگزیده از

59:5-8

زمینه 75, شماره 151-154

هر درخت خرمايي را که بريديد ، يا آن را بر ريشه اش باقي گذارديد ، به فرمان خدا بود تا نافرمانان خوار گردند [59.5] و آنچه خدا از داراييشان به پيامبر خود غنيمت داد ، آن نبود که شما، بااسب يا شتري بر آن تاخته بوديد ، بلکه خدا پيامبرانش را بر هر که بخواهد مسلطمي سازد ، و خدا بر هر چيزي قادر است [59.6] آن غنيمتي که خدا از مردم قريه ها نصيب پيامبرش کرده است از آن خداست و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و مسافران در راه مانده ، تاميان توانگرانتان دست به دست نشود هر چه پيامبر به شما داد بستانيد، و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنيد و از خدا بترسيد که خدا سخت عقوبت است [59.7] نيز غنايم از آن مهاجران فقيري است که از سرزمينشان و اموالشان در طلب ، فضل و خوشنودي خدا رانده شده اند و خدا و پيامبرش را ياري مي کنند ، اينان راستگويانند. [59.8]
برگزیده از

59:014

زمینه 76, شماره 155

آنان همگي با شما جنگ نپيوندند مگر در قريه هايي که بارويشان باشد، يااز پس ديوار آنها سخت با يکديگر دشمنند تو يکدل مي پنداريشان و حال آنکه دلهاشان از هم جداست ، که مردمي بي خردند
برگزیده از

60:009

زمینه 77, شماره 156

جز اين نيست که خدا از دوستي ورزيدن با کساني که با شما در دين جنگيده اند و از سرزمين خود بيرونتان رانده اند يا در بيرون راندنتان همدستي کرده اند شما را باز دارد و هر که با آنها دوستي ورزد از ستمکاران خواهد بود
برگزیده از

61:004

زمینه 78, شماره 157

خدا دوست ، دارد کساني را که در راه او در صفي ، همانند ديواري که اجزايش را با سرب به هم پيوند داده باشند ، مي جنگند.
برگزیده از

61:011

زمینه 79, شماره 158

به خدا و پيامبرش ايمان بياوريد ، و در راه خدا با مال و جان خويش جهاد کنيد و اين براي شما بهتر است ، اگر دانا باشيد
برگزیده از

61:013

زمینه 80, شماره 159

و نعمتي ديگر که دوستش داريد : نصرتي است از جانب خداوند و فتحي نزديک (در جهاد) ، و مؤمنان را بشارت ده.
برگزیده از

63:004

زمینه 81, شماره 160

چون آنها را ببيني تو را از ظاهرشان خوش مي آيد ، و چون سخن بگويند به سخنشان گوش مي دهي گويي چوبهايي هستند به ديوار تکيه داده هر آوازي را بر زيان خود مي پندارند ايشان دشمنانند از آنها حذر کن خدايشان بکشد به کجا منحرف مي شوند ?
برگزیده از

64:014

زمینه 82, شماره 161

اي کساني که ايمان آورده ايد ، بعضي از زنان و فرزندانتان دشمن شما هستند از آنها حذر کنيد و اگر عفو کنيد و چشم بپوشيد و گناهشان پوشيده داريد ، خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

66:009

زمینه 83, شماره 162

اي پيامبر ، با کفار و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت بگير، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

73:020

زمینه 84, شماره 163

پروردگار تو مي داند که تو و گروهي از آنان که با تو هستند نزديک به ، دوثلث شب و نيم شب و ثلث شب را به نماز مي ايستيد و خداست که اندازه شب و روز را معين مي کند و مي داند که شما هرگز حساب آن را نتوانيد داشت پس توبه شما را بپذيرفت و هر چه ميسر شود از قرآن بخوانيد مي داند چه کساني از شما بيمار خواهند شد ، و گروهي ديگر به طلب روزي خدا به سفر مي روند و گروه ديگر در راه خدا به جنگ مي روند پس هر چه ميسر شود از آن بخوانيد نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا قرض الحسنه دهيد و هر خيري را که براي خود پيشاپيش بفرستيد ، آن را نزد خدا خواهيد يافت و آن پاداش بهتر است و پاداشي بزرگ تر است و از خدا آمرزش بخواهيد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

76:008

زمینه 85, شماره 164

و طعام را در حالي که خود دوستش دارند (الله را) به مسکين و يتيم و اسير مي خورانند.

V. متن سوره همراه با پر رنگ سازی

ترجمه بیشتر آیات از عبدالمحمد آیتی است، کلمات داخل پرانتز توضیحاتی هستند که در ترجمه انگلیسی آمده بود و مترجم آنها را به ترجمه فارسی نیز افزوده است.

164 آیه جهاد در قرآن
برگزیده از

 2:178-179

زمینه 1, شماره 1+2

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در باره کشتگان بر شما قصاص مقرر شد:، آزاد در برابر آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن پس هر کس که از جانب برادر خود عفو گردد بايد که با خشنودی از پی ادای خونبها رود وآن را به وجهی نيکو بدو پردازد اين حکم ، تخفيف و رحمتی است از جانب پروردگارتان و هر که از آن سر باز زند ، بهره او عذابی است دردآور [2.179] ای خردمندان ، شما را در قصاص کردن زندگی است باشد که پروا کنيد [2.178]
برگزیده از

 2:190-191

زمینه 2, شماره 3+4

با کسانی که با شما جنگ می کنند ، در راه خدا بجنگيد و تعدی مکنيد زيرا خدا تعدی کنندگان را دوست ندارد[2.190] هر جا که آنها را بيابيد بکشيد و از آنجا که شما را رانده اند ،، برانيدشان ، که فتنه از قتل بدتر است و در مسجدالحرام با آنها مجنگيد ، مگر آنکه با شما بجنگند و چون با شما جنگيدند بکشيدشان ، که اين است پاداش کافران [2.191]
برگزیده از

 2:193-194

زمینه 3, شماره 5+6

با آنها بجنگيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين تنها دين خدا شود ولی اگراز آيين خويش دست برداشتند ، تجاوز جز بر ستمکاران روا نيست[193] اين ماه حرام در مقابل آن ماه حرام و شکستن ماههای حرام را قصاص است ، پس هر کس بر شما تعدی کند ، به همان اندازه تعدی اش بر او تعدی کنيدو از خدا بترسيد و بدانيد که او با پرهيزگاران است. [194]
برگزیده از

 2:216-218

زمینه 4, شماره 7-9

جنگ بر شما مقرر شد، در حالی که آن را ناخوش داريد شايد چيزی را، ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزی را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد خدا می داند و شما نمی دانيد [2.216] تو را از جنگ کردن در ماه حرام می پرسند بگو : جنگ کردن در آن ماه ، گناهی بزرگ است اما بازداشتن مردم از راه حق و کافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوند گناهی بزرگ تر است ،و شرک از قتل بزرگ تر است آنها با شما می جنگند تا اگر بتوانند شمارا از دينتان بازگردانند از ميان شما آنها که از دين خود بازگردند و کافر بميرند ، اعمالشان در دنيا و آخرت تباه شده و جاودانه در جهنم باشند [2.217] کسانی که ايمان آورده اند و آنان که مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد، نموده اند ، به رحمت خدا اميد می دارند و خدا آمرزنده و مهربان است. [2.218]
برگزیده از

 2:244

زمینه 5, شماره 10

در راه خدا جنگ کنيد و بدانيد که خدا شنوا و داناست. [2.244]
برگزیده از

 3:121-126

زمینه 6, شماره 11-16

و بامدادان از ميان کسان خويش بيرون آمدی ، تا مؤمنان را در آن جايها که می بايست بجنگند بگماری ، و خدا شنوا و داناست [3.121] دو گروه از شما آهنگ آن کردند که در جنگ سستی ورزند و خدا ياورشان شد، پس مؤمنان بايد که بر خدای توکل کنند [3.122] هر آينه خدا شما را در بدر ياری کرد و حال آنکه ناتوان بوديد پس ، ازخدای بترسيد ، باشد که سپاسگزار شويد [3.123] آنگاه که به مؤمنان می گفتی که اگر خدا سه هزار فرشته به ياريتان فرو فرستد ، آيا شما را کافی نخواهد بود؟[3.124] بلی ، اگر پايداری کنيد و پرهيزگار باشيد چون دشمنان تاخت آورند، خدابا پنج هزار از فرشتگان صاحب علامت شما را ياری کند [3.125] و خداوند اين کار را جز برای شادمانی و دلگرمی شما نکرد و نيست ياريی مگر از سوی خدای پيروزمند و دانا.[3.126]
برگزیده از

 3:140-143

زمینه 7, شماره 17-20

اگر بر شما زخمی رسيد ، به آن قوم نيز همچنان زخمی رسيده است و اين روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانيم ، تا خدا کسانی را که ايمان آورده اند بشناسد و از شما گواهان گيرد و خدا ستمکاران را دوست ندارد ،[3.140] و تا مؤمنان را پاکيزه گرداند و کافران را نابود سازد [3.141] آيا می ، پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز برای خدا معلوم نشده است که از ميان شما چه کسانی جهاد می کنند و چه کسانی پايداری می ورزند؟[3.142] پيش از آنکه مرگتان فرا رسد تمنای مرگ می کرديد ، اينک مرگ را ديديد و در آن می نگريد. [3.143]
برگزیده از

 3:146

زمینه 8, شماره 21

چه بسا پيامبرانی که خدادوستان بسيار همراه آنان به جنگ رفتند و در، راه خدا ، هر چه به آنها رسيد ، سستی نکردند و ناتوان نشدند و سر فرود نياوردند و خدا شکيبايان را دوست دارد.
برگزیده از

 3:152-158

زمینه 9, شماره 22-28

خدا به وعده ای که با شما نهاده بود وفا کرد ، آنگاه که به اذن او، دشمن را می کشتيد و چون غنيمتی را که هوای آن را در سر داشتيد به شما نشان داد ، سستی کرديد و در آن امر به منازعه پرداختيد و عصيان ورزيديد بعضی خواستار دنيا شديد و بعضی خواستار آخرت سپس تا شما را به بلايی مبتلا کند به هزيمت واداشت اينک شما را ببخشود که او را به مؤمنان بخشايشی است [3.152] آنگاه که می گريختيد و به کس نمی نگريستيد و پيامبر شما را از پشت سرفرا می خواند (که بجنگید) پس به پاداش ، غمی بر غم شما افزود اکنون اندوه آنچه را که از (غنائم) دست داده ايد ، يا رنجی را که به شما رسيده است ، مخوريد خدا به هر کاری که می کنيد آگاه است [3.153] آنگاه ، پس از آن اندوه ، خدا به شما ايمنی ارزانی داشت ، چنان که ، گروهی را خواب آرام فرو گرفت اما گروهی ديگر که چون مردم عصر جاهلی به خدا گمانی باطل داشتند ، هنوز دستخوش اندوه خويش بودند و می گفتند : آياهرگز کار به دست ما خواهد افتاد ؟ بگو : همه کارها به دست خداست آنان در دل خود چيزی را پنهان می دارند که نمی خواهند برای تو آشکارش سازند می گويند : اگر ما را اختياری بود اينجا (در میدان جنگ) کشته نمی شديم بگو : اگر در خانه های خود هم می بوديد ، کسانی که کشته شدن بر آنها مقرر شده است از خانه به قتلگاهشان بيرون می رفتند خدا آنچه را که در سينه داريد می آزمايد و دلهايتان را پاک می گرداند و خدا به آنچه در دلهاست آگاه است [3.154] از ميان شما آنان که در روز مقابله آن دو گروه بگريختند ، به سبب پاره ای از اعمالشان شيطان آنها را به خطا افکنده بود اينک خداوند عفوشان کرد که او آمرزنده و بردبار است [3.155] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، همانند آن کافران مباشيد که در باره ، برادران خود که به سفر يا به جنگ رفته بودند ، می گفتند : اگر نزد ما مانده بودند نمی مردند يا کشته نمی شدند خدا اين پندار را چون حسرتی در دل آنها نهاد و خداست که زنده می کند و می ميراند و اوست که اعمال شما رامی بيند[3.156]اگر در راه خدا کشته شويد يا بميريد ، آمرزش و رحمت خدا از آنچه در اين جهان گرد می آوريد بهتر است[3.157] و اگر بميريد يا کشته شويد هر آينه در پيشگاه خداوند محشور می شويد،[3.158]
برگزیده از

 3:165-167

زمینه 10, شماره 29-31

و آيا هنگامی که آسيبی به شما رسيد که شما خود دو چند آن رسانده بوديد ،گفتيد : اين آسيب از کجا رسيد ؟ بگو : از جانب خودتان هر آينه خدا بر هر چيزی تواناست [3.165] آنچه در روز (در هنگام جنگ احد) برخورد آن دو گروه به شما رسيد، به اذن خدا بود ، تا، مؤمنان را بشناسد ، [3.166] و آنان را نيز که نفاق ورزيدند ، بشناسد به آنها گفته می شد : بياييددر راه خدا کارزار کنيد يا به دفاع پردازيد می گفتند : اگر يقين داشتيم که جنگی در می گيرد ، با شما می آمديم آنان به کفر نزديکترند تا به ايمان به زبان چيزهايی می گويند که به دل اعتقاد ندارند و خدا به آنچه دردل نهفته می دارند آگاهتر است [3.167]
برگزیده از

 3:169

زمینه 11, شماره 32

کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار ، بلکه زنده اند و نزدپروردگارشان به ايشان روزی می دهند [3.169]
برگزیده از

 3:172-173

زمینه 12, شماره 33+34

از ميان آن کسان که پس از زخم خوردن باز هم فرمان خدا و رسولش را اجابت کردند ، آنان که نيکوکار باشند و از خدای بترسند مزدی بزرگ دارند [3.172] کسانی که مردم گفتندشان که مردم برای جنگ با شما گرد آمده اند ، از آنها بترسيد ، و اين سخن بر ايمانشان بيفزود و گفتند : خدا ما را بسنده است و چه نيکو ياوری است [3.173].
برگزیده از

 3:195

زمینه 13, شماره 35

پروردگارشان دعايشان را اجابت فرمود که : من کار هيچ مزدوری را از شما،، چه زن و چه مرد همه از يکديگريد ناچيز نمی سازم پس گناهان کسانی راکه مهاجرت کرده اند و از خانه هايشان رانده شده اند و در راه من آزار ديده اند و جنگيده اند و کشته شده اند ، می زدايم و آنان را در بهشتهايی که در آن نهرها جاری است داخل می کنم اين پاداشی است از جانب خدا و پاداش نيکو نزد خداست
برگزیده از

4:071-072

زمینه 14, شماره 36+37

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، سلاح بگيريد و آنگاه هوشيارانه ، فوج فوج يا يکباره ، به جنگ رويد [4.71] و از ميان شما کسانی اند که در کارزار درنگ می کنند و چون به شما بلايی ، رسد ، می گويند : خدا در حق ما چه انعامی کرد که در آن روز همراهشان نبوديم [4.72].
برگزیده از

 4:074-077

زمینه 15, شماره 38-41

پس آنان که زندگی دنيا را داده اند و آخرت را خريده اند بايد که در راه خدا بجنگند و هر که در راه خدا بجنگد ، چه کشته شود چه پيروز گردد ،مزدی بزرگ به او خواهيم داد [4.74] چرا در راه خدا و به خاطر مردان و زنان و کودکان ناتوانی که می گويند :، ای پروردگار ما ، ما را از اين قريه ستمکاران بيرون آر و از جانب خود يار و مددکاری قرار ده ، نمی جنگيد؟ [4.75] آنان که ايمان آورده اند ، در راه خدا می جنگند ، و آنان که کافر شده ، اند در راه شيطان پس با هواداران شيطان قتال کنيد که مکر شيطان ناچيز است [4.76] آيا نديدی کسانی را که به آنها گفته شد که اکنون از جنگ بازايستيد و نماز بخوانيد و زکات بدهيد ، که چون جنگيدن بر آنان مقرر شد، گروهی چنان از مردم ترسيدند که بايد از خدا می ترسيدند ؟ حتی ترسی بيشتر از ترس خدا و گفتند : ای پروردگار ما ، چرا جنگ را بر ما واجب کرده ای و ما رامهلت نمی دهی تا به مرگ خود که نزديک است بميريم ؟ بگو : متاع اينجهانی اندک است و آخرت از آن پرهيزگاران است و به شما حتی به قدر رشته ای که در ميان هسته خرماست ستم نمی شود [4.77].
برگزیده از

 4:084

زمینه 16, شماره 42

پس در راه خدا نبرد کن که جز بر نفس خويش مکلف نيستی ، و مؤمنان رابه ، جنگ برانگيز شايد خدا آسيب کافران را از شما بازدارد و خشم و عذاب خدا از هر خشم و عذاب ديگری سخت تر است [4.84]
برگزیده از

 4:089-091

زمینه 17, شماره 43-45

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر می روند شما نيز کافر شويد تا، برابر گرديد پس با هيچ يک از آنان دوستی مکنيد تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند و اگر سر باز زدند در هر جا که آنها را بيابيد بگيريد و بکشيد و هيچ يک از آنها را به دوستی و ياری برمگزينيد [4.89] مگر کسانی که به قومی که ميان شما و ايشان پيمانی است می پيوندند ،، ياخود نزد شما می آيند در حالی که از جنگيدن با شما يا جنگيدن با قوم خود ملول شده باشند و اگر خدا می خواست بر شما پيروزشان می ساخت و با شمابه جنگ برمی خاستند پس هر گاه کناره گرفتند و با شما نجنگيدند و به شما پيشنهاد صلح کردند ، خدا هيچ راهی برای شما بر ضد آنان نگشوده است [4.90] گروه ديگری را خواهيد يافت که می خواهند از شما و قوم خود در امان باشند ، اينان هر گاه که به کفر دعوت شوند بدان بازگردند پس اگر خود را به کناری نکشند و صلح نکنند و از اعمال خويش باز نايستند آنان را هر جا که يافتيد بگيريد و بکشيد که خدا شما را بر آنان تسلطی آشکار داده است [4.91]
برگزیده از

 4:094-095

زمینه 18, شماره 46+47

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون برای جهاد رهسپر شويد نيک تفحص کنيد، و به آن کس که بر شما سلام گويد ، مگوييد که مؤمن نيستی شما برخورداری از زندگی دنيا را می جوييد و حال آنکه غنيمتهای بسيار نزد خداست شما پيش از اين چنان بوديد ولی خدا بر شما منت نهاد پس تفحص کنيد که خدا بر اعمالتان آگاه است [4.94] مؤمنانی که بی هيچ رنج و آسيبی از جنگ سر می تابند با کسانی که به مال و، جان خويش در راه خدا جهاد می کنند برابر نيستند خدا کسانی را که به مال و جان خويش جهاد می کنند بر آنان که از جنگ سر می تابند به درجتی برتری داده است و خدا همه را وعده های نيکو داده است و جهاد کنندگان را بر آنها که از جهاد سر می تابند به مزدی بزرگ برتری نهاده است[4.95].
برگزیده از

 4:100-105

زمینه 19, شماره 48-52

آن کس که در راه خدا مهاجرت کند در روی زمين برخورداريهای بسيار و، گشايشها خواهد يافت و هر کس که از خانه خويش بيرون آيد تا به سوی خدا ورسولش مهاجرت کند و آنگاه مرگ او را دريابد ، مزدش بر عهده خداست ،و خدا آمرزنده و مهربان است  [4.101] و چون در زمين سفر کنيد ، گناهی نيست که اگر بيم آن داشتيد که کافران به شما زيان رسانند ، نماز خويش کوتاه کنيد زيرا کافران دشمن آشکار شما هستند  [4.102] و چون تو در ميانشان باشی و برايشان اقامه نماز کنی ، بايد که گروهی ، ازآنها با تو به نماز بايستند و سلاحهای خويش بردارند و چون سجده به پايان بردند برابر دشمن شوند تا گروه ديگر که نماز نخوانده اند بيايند و با تو نماز بخوانند آنان نيز هوشيار باشند و سلاحهای خويش بگيرند زيرا کافران دوست دارند که شما از سلاحها و متاع خود غافل شويد تا يکباره بر شمابتازند و گناهی مرتکب نشده ايد هر گاه از باران در رنج بوديد يا بيمار بوديد سلاحهای خويش بگذاريد ، ولی هوشيارانه مواظب دشمن باشيد هر آينه خدا برای کافران عذابی خوارکننده آماده ساخته است [4.103] و چون نماز را به پايان برديد خدا را ايستاده يا نشسته و يا به پهلو، خوابيده ياد کنيد چون از دشمن ايمن گشتيد نماز را تمام ادا کنيد که نماز بر مؤمنان در وقتهای معين واجب گشته است  [4.104] و در دست يافتن به آن قوم سستی مکنيد اگر شما آزار می بينيد ، آنان نيز چون شما آزار می بينند ، ولی شما از خدا چيزی را اميد داريد که آنان اميد ندارند و خدا دانا و حکيم است  [4.105]
برگزیده از

 4:141

زمینه 20, شماره 53

کسانی که همواره مواظب شما هستند پس اگر از جانب خدا فتحی نصيبتان ، شود ، می گويند : مگر ما همراه شما نبوديم ؟ و اگر پيروزی نصيب کافران شود ، می گويند : آيا نه چنان بود که بر شما غلبه يافته بوديم و مؤمنان را از آسيب رساندن به شما باز داشتيم ؟ در روز قيامت خدا ميان شما حکم می کند و او هرگز برای کافران به زيان مسلمانان راهی نگشوده است…
برگزیده از

5:033

زمینه 21, شماره 54

جزای کسانی که با خدا و پيامبرش جنگ می کنند و در زمين به فساد می ، کوشند ، آن است که کشته شوند ، يا بر دار گردند يا دستها و پاهايشان يکی ازچپ و يکی از راست بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند اينها رسواييشان در اين جهان است و در آخرت نيز به عذابی بزرگ گرفتار آيند.
برگزیده از

5:035

زمینه 22, شماره 55

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا بترسيد و به او تقرب جوييد و درراهش جهاد کنيدباشد که رستگار گردي.
برگزیده از

 5:082

زمینه 23, شماره 56

دشمن ترين مردم نسبت به کسانی که ايمان آورده اند يهود و مشرکان را می يابی ، و مهربان ترين کسان نسبت به آنان که ايمان آورده اند کسانی را می يابی که می گويند : ما نصرانی هستيم زيرا بعضی از ايشان کشيشان و راهبان هستند و آنها سروری نمی جويند.
برگزیده از

8:001

زمینه 24, شماره 57

تو را از غنايم جنگی می پرسند ، بگو :، غنايم جنگی متعلق به خدا و پيامبراست پس اگر از مؤمنان هستيد ، از خدای بترسيد و با يکديگر به آشتی زيست کنيد و از خدا و پيامبرش فرمان بريد
برگزیده از

8:005

 

زمینه 25, شماره 58

آنچنان بود که پروردگارت تو را از خانه ات به حق بيرون آورد ، حال آنکه گروهی از مؤمنان ناخشنود بودند
برگزیده از

 8:007

زمینه 26, شماره 59

و به يادآر آنگاه را که خدا به شما وعده داد که يکی از آن دو گروه به دست شما افتد و دوست داشتيد که آن گروه که عاری از قدرت است ، به دست شما افتد ، حال آنکه خدا می خواست با سخنان خويش حق را بر جای خود نشاند و ريشه کافران را قطع کند./p>
برگزیده از

8:009-010

زمینه 27, شماره 60+61

و آنگاه که از پروردگارتان ياری خواستيد و خدا بپذيرفت که من با هزار، فرشته که از پی يکديگر می آيند ياريتان می کنم [8.9] و آن کار را خدا جز برای شادمانی شما نکرد و تا دلهايتان بدان آرام گيرد و ياری تنها از سوی خداست که او پيروزمند و حکيم است [8.10].
برگزیده از

8:012

زمینه 28, شماره 62

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد : من با شمايم شما مؤمنان را به پايداری واداريد من در دلهای کافران بيم خواهم افکند بر گردنهايشان بزنيد و انگشتانشان را قطع کنيد.
برگزیده از

8:015-017

زمینه 29, شماره 63-65

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون کافران را حمله ور ديديد به هزيمت پشت مکنيد ، [8.15] جز آنها که برای ساز و برگ نبرد باز می گردند يا آنها که به ياری گروهی ديگر می روند ، هر کس که پشت به دشمن کند مورد خشم خدا قرار می گيرد وجايگاه او جهنم است ، و جهنم بد جايگاهی است [8.16]  شما آنان را نمی کشتيد ، خدا بود که آنها را می کشت و آنگاه که تير می ، انداختی ، تو تير نمی انداختی ، خدا بود که تير می انداخت ، تا به مؤمنان نعمتی کرامند ارزانی دارد هر آينه خدا شنوا و داناست  [8.17]
برگزیده از

8:039-048

زمینه 30, شماره 66-75

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند [8.39] و اگر سر باز زدند ، بدانيد که خدا مولای شماست ، او مولا و ياری دهنده ای نيکو است[8.40] و اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز فرقان که دو گروه به هم ، رسيدندنازل کرده ايم ايمان آورده ايد ، بدانيد که هر گاه چيزی به غنيمت گرفتيدخمس آن از آن خدا و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و در راه ماندگان استو خدا به هر چيز تواناست [8.41] شما در کرانه نزديک تر بيابان بوديد و آنها در کرانه دورتر بودند و، آن قافله در مکانی فروتر از شما بود (کاروانی که مسلمانان بدان دستبرد زدند) اگر شما با يکديگر زمان جنگ را تعيين می کرديد باز هم از آن تخلف می ورزيديد تا کاری که خدا مقرر کرده است واقع شود ، تا هر که هلاک می شود به دليلی هلاک شود و هر که زنده می ماندبه دليلی زنده ماند هر آينه خدا شنوا و داناست [8.42] در خواب ، خدا شمارشان را به تو اندک نشان داد اگر شمار آنها را بسيار، نشان داده بود ، از ترس ناتوان می شديد و در تصميم به جنگ به مناقشه بر می خاستيد ، ولی خداوند شما را از دشمنان در امان داشت ، که او به آنچه در دلهاست آگاه است [8.43] و آنگاه که چون به هم رسيديد آنان را در چشم شما اندک نمود و شما را نيز در چشم آنان اندک تا آن کار که مقرر داشته بود واقع گردد و همه کارها به خدا بر می گردد [8.44] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، اگر به فوجی از دشمن برخورديد پايداری کنيد و خدا را فراوان ياد کنيد ، باشد که پيروز شويد [8.45] از خدا و پيامبرش اطاعت کنيد و با يکديگر به نزاع بر مخيزيد که ، ناتوان شويد و مهابت و قوت شما (در جهاد، از بین) برودصبر پيشه گيريد که خدا همراه صابران است [8.46] همانند آن کسان مباشيد که سر مست غرور و برای خودنمايی از ديار خويش بيرون آمدند و ديگران را از راه خدا بازداشتند و خدا به هر کاری که می کنند احاطه دارد [8.47] شيطان کردارشان را در نظرشان بياراست و گفت : امروز از مردم کسی بر شما، پيروز نمی شود و من پناه شمايم ولی چون دو فوج رو به رو شدند او بازگشت و گفت : من از شما بيزارم ، که چيزهايی می بينم که شما نمی بينيد ،من از خدا می ترسم که او به سختی عقوبت می کند [8.48]
برگزیده از

8:057-060

زمینه 31, شماره 76-79

پس اگر آنها را در جنگ بيابی پراکنده شان ساز تا پيروانشان نيز پراکنده شوند ، باشد که عبرت گيرند [8.57]

اگر می دانی که گروهی در پيمان خيانت می ورزند ، به آنان اعلام کن که همانند خودشان عمل خواهی کرد زيرا خدا خائنان را دوست ندارد [8.58] آنان که کافر شده اند نپندارند که جسته اند ، زيرا خدا را ناتوان نمی سازند[8.59] و تا آنجا که می توانيد نيرو و اسبان سواری آماده کنيد تا دشمنان خدا، ودشمنان خود و جز آنها که شما نمی شناسيد و خدا می شناسد را بترسانيد وآنچه را که در راه خدا هزينه می کنيد به تمامی به شما بازگردانده شود و به شما ستم نشود [8.60]

برگزیده از

8:065-075

زمینه 32, شماره 80-90

ای پيامبر ، مؤمنان را به جنگ برانگيز اگر از شما بيست تن باشند و در، جنگ پايداری کنند ، بر دويست تن غلبه خواهند يافت و اگر صد تن باشند ، بر هزار تن از کافران پيروز می شوند زيرا آنان مردمی عاری از فهمند[8.65] اکنون خدا بار از دوشتان برداشت و از ناتوانيتان آگاه شد اگر از شماصد، تن باشند و در جنگ پای فشرند ، بر دويست تن پيروز می شوند و اگر از شما هزار تن باشند ، به ياری خدا بر دو هزار تن پيروز می شوند و خدابا آنهاست که پايداری می کنند [8.66] برای هيچ پيامبری نسزد که اسيران داشته باشد تا که در روی زمين کشتار بسيار کند شما متاع اينجهانی (فدیه) را می خواهيد و خدا آخرت را می خواهد و او پيروزمند و حکيم است [8.67] اگر پيش از اين از جانب خدا حکمی نشده بود ، به سبب آنچه گرفته بوديد (فدیه) عذابی بزرگ به شما می رسيد [8.68] از آنچه به غنيمت گرفته ايد که حلال است و پاکيزه ، بخوريد و از خدابترسيد هر آينه خدا آمرزنده و مهربان است [8.69] ای پيامبر ، به اسيرانی که در دست شما هستند بگو : اگر خدا در، دلهايتان نشان ايمان ببيند ، بهتر از آنچه از شما (در جهاد) گرفته اند ارزانيتان خواهد داشت و می آمرزدتان ، و خدا آمرزنده و مهربان است [8.70] اگر قصد خيانت به تو را داشته باشند ، پيش از اين به خدا خيانت ورزيده اند و خدا تو را بر آنها نصرت داده است که دانا و حکيم است[8.71] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و با مال و جان خويش در راه ، خدا جهاد کرده اند و آنان که به مهاجران جای داده و ياريشان کرده اند ،خويشاوندان يکديگرند و آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت نکرده اند خويشاوندان شما نيستند تا آنگاه که مهاجرت کنند ولی اگر شما را به ياری طلبيدند بايد به ياريشان برخيزيد مگر آنکه بر ضد آن گروهی باشد که ميان شما و ايشان پيمانی بسته شده باشد و خدا به کارهايی که می کنيد بيناست [8.72] کافران نيز خويشاوندان يکديگرند اگر مراعات آن نکنيد فتنه و فسادی ، بزرگ در اين سرزمين پديد خواهد آمد [8.73] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد کرده اندو آنان که جايشان داده اند و ياريشان کرده اند ، به حقيقت مؤمنانند ، آمرزش و روزی نيکو از آن آنهاست [8.74] و کسانی که بعدا ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و همراه شما جهاد کرده اند ، از شما هستند به حکم کتاب خدا ، خويشاوندان به يکديگر سزاوارترند و خدا بر هر چيزی داناست [8.75]
برگزیده از

9:005

زمینه 33, شماره 91

و چون ماههای حرام به پايان رسيد ، هر جا که مشرکان را يافتيد بکشيد و، بگيريد و به حبس افکنيد و در همه جا به کمينشان نشينيد اما اگر توبه کردند و نماز خواندند و زکات دادند ، از آنها دست برداريد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

9:012-014

زمینه 34, شماره 92-94

اگر پس از بستن پيمان ، سوگند خود شکستند و در دين شما طعن زدند ، با، پيشوايان کفر قتال کنيد که ايشان را رسم سوگند نگه داشتن نيست ، باشد که از کردار خود باز ايستند [9.12] آيا با مردمی که سوگند خود را شکستند و آهنگ اخراج پيامبر کردند و آنهابر ضد شما دشمنی آغاز کردند ، نمی جنگيد ؟ آيا از آنها می ترسيد ، و حال آنکه اگر ايمان آورده باشيد سزاوارتر است که از خدا بترسيد و بس؟[9.13] با آنها بجنگيد خدا به دست شما عذابشان می کند و خوارشان می سازد و، شما را پيروزی می دهد و دلهای مؤمنان را خنک می گرداند  [9.14]
برگزیده از

9:016

زمینه 35, شماره 95

آيا پنداشته ايد که شما را به حال خود واگذاشته اند بی آنکه خدا کسانی ، از شما را که جهاد می کنند و جز خدا و پيامبرش و مؤمنان را به همرازی نمی گزينند ، معلوم دارد ? هر چند به هر کاری که می کنيد آگاه است
برگزیده از

9:019-020

زمینه 36, شماره 96+97

 آيا آب دادن به حاجيان و عمارت مسجدالحرام را با ايمان به خدا و روز قيامت و جهاد در راه خدا برابر می دانيد ? نه ، نزد خدا برابر نيستند و خدا ستمکاران را هدايت نمی کند  [9.19] آنان که ايمان آوردند و مهاجرت کردند و در راه خدا به مال و جان خويش جهاد کردند، در نزد خدا درجتی عظيم تر دارند و کاميافتگانند  [9.20]
برگزیده از

9:024-026

زمینه 37, شماره 98-100

بگو : اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و زنانتان و، خويشاوندانتان و اموالي که اندوخته ايد و تجارتي که از کساد آن بيم داريد ، و خانه هايي که بدان دلخوش هستيد براي شما از خدا و پيامبرش و جهاد کردن در راه او دوست داشتني تر است ، منتظر باشيد تا خدا فرمان (جهاد) خويش بياورد و خدا نافرمانان را دوست ندارد [9.24] خدا شما را در بسياري از جايها ياري کرد و نيز در روز حنين ، آنگاه ، که انبوهي لشکرتان شما را به شگفت آورده بود ولي براي شما سودي نداشت و زمين با همه فراخيش بر شما تنگ شد و بازگشتيد و به دشمن پشت کرديد[9.25] آنگاه خدا آرامش خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و لشکرياني که آنها را نمي ديديد فرو فرستاد و کافران را عذاب کرد ، و اين است کيفر کافران[9.26]
برگزیده از

9:029

زمینه 38, شماره 101

با کساني از اهل کتاب که به خدا و روز قيامت ايمان نمي آورند و چيزهايي ، را که خدا و پيامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمي کنند و دين حق رانمي پذيرند جنگ کنيد ، تا آنگاه که به دست خود در عين مذلت جزيه بدهند.
برگزیده از

9:036

زمینه 39, شماره 102

شمار ماهها در نزد خدا ، در کتاب خدا از آن روز که آسمانها و زمين را بيافريده ، دوازده است چهار ماه ، ماههاي حرامند اين است شيوه درست در آن ماهها بر خويشتن ستم مکنيد و همچنان که مشرکان همگي به جنگ شما برخاستند ، همگي به جنگ ايشان برخيزيدو بدانيد که خدا با پرهيزگاران است
برگزیده از

 9:038-039

زمینه 40, شماره 103+104

اي کساني که ايمان آورده ايد ، چيست که چون به شما گويند که براي جنگ در، راه خدا بسيج شويد، گويي به زمين مي چسبيد ? آيا به جاي زندگي اخروي به زندگي دنيا راضي شده ايد ? متاع اين دنيا در برابر متاع آن دنيا جز اندکي هيچ نيست [9.38] اگر به جنگ بسيج نشويد خدا شما را به شکنجه اي دردناک عذاب مي کند وقوم ديگري را به جاي شما بر مي گزيند و به خدا نيز زياني نمي رسانيد که بر هر کاري تواناست [9.39]
برگزیده از

9:041

زمینه 41, شماره 105

به جنگ برويد خواه بر شما آسان باشد خواه دشوار ، و با مال و جان ، خويش در راه خدا جهاد کنيد اگر بدانيد خير شما در اين است
برگزیده از

 9:044

زمینه 42, شماره 106

آنان که به خدا و روز قيامت ايمان دارند هرگز براي جهاد کردن با مال وجانشان از تو رخصت نمي خواهندو خدا پرهيزگاران را مي شناسد
برگزیده از

9:052

زمینه 43, شماره 107

بگو : آيا جز يکي از آن دو نيکي ، انتظار چيز ديگري را براي ما داريد، ?ولي ما منتظريم که عذاب خدا ، يا از جانب او يا به دست ما به شما برسد پس شما منتظر باشيد ما نيز منتظر مي مانيم
برگزیده از

9:073

زمینه 44, شماره 108

اي پيامبر ، با کافران و منافقان بجنگ و با آنان به شدت رفتار کن، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

9:081

زمینه 45, شماره 109

آنان که در خانه نشسته اند و از همراهي با رسول خدا تخلف ورزيده اند، خوشحالند جهاد با مال و جان خويش را ، در راه خدا ، ناخوش شمردند و گفتند : در هواي گرم به جنگ نرويد اگر مي فهمند بگو : گرماي آتش جهنم بيشتر است
برگزیده از

9:083

زمینه 46, شماره 110

اگر خدا تو را از جنگ باز گردانيد و با گروهي از ايشان ديدار کردي و ازتو خواستند که براي جنگ ديگر بيرون آيند ، بگو :  و همراه من با هيچ دشمني نبرد نخواهيد کرد، زيرا شمااز نخست به نشستن در خانه خشنود بوده ايد پس اکنون هم با آنان که ازفرمان تخلف کرده اند در خانه بمانيد
برگزیده از

 9:086

زمینه 47, شماره 111

چون سوره اي نازل شد که به خدا ايمان بياوريد و با پيامبرش به جنگ برويد ، توانگرانشان از تو رخصت خواستند و گفتند : ما را بگذار ، تا با آنهايي که بايد در خانه نشينند در خانه بنشينيم
برگزیده از

 9:088

زمینه 48, شماره 112

ولي پيامبر و کساني که با او ايمان آورده اند با مال و جان خود در راه خدا جهاد کردند نيکيها از آن آنهاست و آنهايند که رستگارانند.
برگزیده از

 9:092

زمینه 49, شماره 113

و نيز بر آنان که نزد تو آمدند تا ساز و برگ نبردشان دهي و تو گفتي ، که ساز و برگي ندارم و آنها براي خرج کردن هيچ نيافتند و اشک ريزان و محزون بازگشتند ، گناهي نيست
برگزیده از

 9:111

زمینه 50, شماره 114

خدا از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريد ، تا بهشت از آنان باشد، درراه خدا جنگ مي کنند ، چه بکشند يا کشته شوند وعده اي که خدا در تورات وانجيل و قرآن داده است به حق بر عهده اوست و چه کسي بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد کرد ? بدين خريد و فروخت که کرده ايد شاد باشيد که کاميابي بزرگي است
برگزیده از

9:120

زمینه 51, شماره 115

اهل مدينه و عربهاي باديه نشين اطراف آن را نرسد که از همراهي با، پيامبر خدا تخلف ورزند و نبايد که از او به خود پردازند زيرا هيچ تشنگي به آنها (در جنگ) چيره نشود يا به رنج نيفتند يا به گرسنگي دچار نگردند يا قدمي که کافران را خشمگين سازد بر ندارند يا به دشمن دستبردي نزنند ، مگر آنکه عمل صالحي برايشان نوشته شود ، که خدا پاداش نيکوکاران را تباه نمي سازد
برگزیده از

 9:122-123

زمینه 52, شماره 116+117

 و نتوانند مؤمنان که همگي به یکباره به جنگ روند چرا از هر گروهي دسته اي به سفرنروند تا دانش دين خويش را بياموزند و چون بازگشتند مردم خود را هشداردهند ، باشد که از زشتکاري حذر کنند ?[9.122] اي کساني که ايمان آورده ايد ، با کافراني که نزديک شمايند جنگ کنيد، تا در شما شدت و درشتي يابند ، و بدانيد که خدا با پرهيزگاران است [9.123]
برگزیده از

16:110

زمینه 53, شماره 118

سپس پروردگار تو براي کساني که پس از آن رنجها که ديدند ، مهاجرت کردند و به جهاد رفتند و پاي فشردند ، آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

22:039

زمینه 54, شماره 119

به کساني که به جنگ بر سرشان تاخت آورده اند و مورد ستم قرار گرفته اند، ، رخصت(جنگیدن) داده شد و خدا بر پيروز گردانيدنشان تواناست
برگزیده از

22:058

زمینه 55, شماره 120

و کساني را که در راه خدا مهاجرت کردند ، سپس کشته شدند يا خود مردند،، خدا به رزقي نيکو روزي مي دهد زيرا خدا بهترين روزي دهندگان است
برگزیده از

22:078

زمینه 56, شماره 121

در راه خداوند چنان که بايد جهاد کنيد او شما را برگزيد و برايتان در، دين هيچ تنگنايي پديد نياورد کيش پدرتان ابراهيم است او پيش ازاين شما را مسلمان ناميد تا اين پيامبر بر شما گواه باشد و شما بر ديگرمردم گواه باشيد پس نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا توسل جوييد اوست مولاي شما چه مولايي نيکو و چه ياوري نيکو
برگزیده از

24:053

زمینه 57, شماره 122

به خدا قسم خوردند ، قسمهاي سخت ، که اگر به آنها فرمان دهي از ديار خود (برای جنگیدن) بيرون روند بگو : قسم مخوريد ، طاعتي در خور بياوريد خدا به کارهايي که مي کنيد آگاه است (به 24:55 نگاه کنید).
برگزیده از

24:055

زمینه 58, شماره 123

خدا به کساني از شما که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته کرده اند، وعده داد که در روي زمين جانشين ديگرانشان کند (به پاداش جهاد کردنشان) ، همچنان که مردمي را که پيش از آنها بودند جانشين ديگران کرد و دينشان را که خود برايشان پسنديده است استوار سازد و وحشتشان را به ايمني بدل کند مرا مي پرستند و هيچ چيزي را با من شريک نمي کنند و آنها که از اين پس ناسپاسي کنند ، نافرمانند
برگزیده از

25:052

زمینه 59, شماره 124

از کافران اطاعت مکن ، و به حکم خدا با آنها جهاد کن ، جهادي بزرگ
برگزیده از

29:006

زمینه 60, شماره 125

هر که جهاد کند به سود خود کرده است ، زيرا خدا از همه جهانيان بي نيازاست
برگزیده از

29:069

زمینه 61, شماره 126

کساني را که در راه ما مجاهدت کنند، به راههاي خويش هدايتشان مي کنيم ، و خدا با نيکوکاران است
برگزیده از

33:015

زمینه 62, شماره 127

اينان پيش از اين با خدا پيمان بسته بودند که در جنگ به دشمن پشت نکنند خدا از پيمان خود بازخواست خواهد کرد
برگزیده از

33:018

زمینه 63, شماره 128

خدا مي داند چه کساني از شما مردم را از جنگ باز مي دارند و نيز مي شناسد کساني را که به برادران خود مي گويند : به نزد ما بياييد و جز اندکي به جنگ نمي آيند
برگزیده از

33:020

زمینه 64, شماره 129

مي پندارند که سپاه احزاب نرفته است و اگر آن لشکرها باز مي آمدند، ،آرزو مي کردند که کاش در ميان اعراب باديه نشين مي بودند و همواره ازاخبار شما مي پرسيدند اگر هم در ميان شما مي بودند ، جز اندکي قتال نمي کردند
برگزیده از

33:023

زمینه 65, شماره 130

از مؤمنان مرداني هستند که به پيماني که با خدا بسته بودند وفا کردند، بعضي بر سر پيمان خويش جان باختند (در جنگ) و بعضي چشم به راهند و هيچ پيمان خوددگرگون نکرده اند
برگزیده از

33:25-27

زمینه 66, شماره 131-133

خدا کافران کينه توز را باز پس زد اينان به هيچ غنيمتي دست نيافتند و، در کارزار مؤمنان را خدا بسنده است زيرا خدا پرتوان و پيروزمند است [33.25] از اهل کتاب آن گروه را که به ياريشان برخاسته بودند از قلعه هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افکند گروهي را کشتيد و گروهي را به اسارت گرفتيد [33.26] خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايي را که بر آنها پاي ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاري تواناست [33.27].
برگزیده از

33:050

زمینه 67, شماره 134

اي پيامبر ، ما زناني را که مهرشان را داده اي و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگي که خدا به تو ارزاني داشته است مالک شده ايو دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله هاي تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمني را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زني گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما مي دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمي کرده ايم ، تابراي تو مشکلي پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

42:039

زمینه 68, شماره 135

و آنان که چون ستمي به آنها رسد انتقام مي گيرند.
برگزیده از

47:004

زمینه 69, شماره 136

چون با کافران رو به رو شديد ، گردنشان را بزنيد و چون آنها را سخت فرو گرفتيد ، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد آنگاه يا به منت آزاد کنيد يابه فديه تا آنگاه که جنگ به پايان آيدو اين است حکم خدا و اگرخدا مي خواست ، از آنان انتقام مي گرفت ، ولي خواست تا شما را به يکديگر بيازمايد و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نمي کند.
برگزیده از

47:020

زمینه 70, شماره 137

کساني که ايمان آورده اند مي گويند : چرا از جانب خدا سوره اي نازل ، نمي شود (که در آن از جهاد سخن آمده باشد) ? چون سوره اي از محکمات نازل شود که در آن سخن از جنگ رفته باشد، آنان را که در دلشان مرضي هست بيني که چون کسي که بيهوشي مرگ بر او چيره شده به تو مي نگرند پس برايشان شايسته تر
برگزیده از

47:035

زمینه 71, شماره 138

سستي نورزيد تا دعوت به مصالحه کنيد شما برتر هستيد و خدا با شماست و از پاداشهايتان نخواهد کاست
برگزیده از

48:15-24

زمینه 72, شماره 139-148

چون براي گرفتن غنايم به راه بيفتيد ، آنان که از جنگ تخلف ورزيده اندخواهند گفت : بگذاريد تا ما هم از پي شما بياييم مي خواهند سخن خدا را دگرگون کنند بگو : شما هرگز از پي ما نخواهيد آمد خدا از پيش چنين گفته است سپس خواهند گفت : بلکه بر ما حسد مي بريد ? نه ، اينان جز اندکي نمي فهمند [48.15] به اعراب باديه نشين که از جنگ تخلف ورزيده اند ، بگو : به زودي ، براي جنگ با مردمي سخت نيرومند فرا خوانده مي شويد که با آنها بجنگيد يا مسلمان شوند اگر اطاعت کنيد خدايتان پاداشي نيکو خواهد داد و اگر ، همچنان که پيش از اين سر بر تافته ايد ، سر برتابيد شما را به عذابي دردآورعذاب مي کند [48.16] بر کور حرجي نيست ، و بر لنگ حرجي نيست و بر بيمار حرجي نيست و هرکه ، از خدا و پيامبرش اطاعت کند ، او را به بهشتهايي داخل مي کند که درآن نهرها روان است و هر که سر برتابد به عذابي دردآورش عذاب مي کند [48.17] خدا از مؤمنان آن هنگام که در زير درخت با تو بيعت کردند ، خشنود گشت و دانست که در دلشان چه مي گذرد پس آرامش بر آنها نازل کرد و به فتحي نزديک پاداششان داد ،  [48.18] و به غنيمتهايي بسيار که به دست مي آورند و خدا پيروزمند و حکيم است [48.19] خدا به شما وعده غنايم بسيار داده است که به چنگ مي آوريد ، و اين ، غنيمت را زودتر ارزاني داشت و شما را از آسيب مردمان امان بخشيد، تا براي مؤمنان عبرتي باشد و به راه راست هدايتتان کند  [48.20] و غنايم ديگري که هنوز به آنها دست نيافته ايد هر آينه خدا به آن احاطه دارد و او بر هر کاري تواناست [48.21] و اگر کافران با شما به جنگ برخيزند ، پشت کرده بگريزند و ديگر هيچ دوست و ياريگري نمي يابند [48.22] اين سنت خداست که از پيش چنين بوده است و تو در سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت[48.23] اوست که چون در بطن مکه بر آنها پيروزيتان داد ، دست آنها را از شما، ودست شما را از آنها بازداشت و خدا به کارهايي که مي کرديد آگاه و بينا بود [48.24].
برگزیده از

49:015

زمینه 73, شماره 149

مؤمنان (راستین) کساني هستند که به خدا و پيامبر او ايمان آورده اند و ديگر شک ، نکرده اند ، و با مال و جان خويش در راه خدا جهاد کرده انداينان راستگويانند
برگزیده از

59:002

زمینه 74, شماره 150

اوست آن خدايي که نخستين بار کساني از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمي پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز مي پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويي که گمانش را نمي کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه هاي خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب مي کردند پس اي اهل بصيرت ، عبرت بگيريد
برگزیده از

59:5-8

زمینه 75, شماره 151-154

هر درخت خرمايي را که بريديد ، يا آن را بر ريشه اش باقي گذارديد ، به فرمان خدا بود تا نافرمانان خوار گردند [59.5] و آنچه خدا از داراييشان به پيامبر خود غنيمت داد ، آن نبود که شما، بااسب يا شتري بر آن تاخته بوديد ، بلکه خدا پيامبرانش را بر هر که بخواهد مسلطمي سازد ، و خدا بر هر چيزي قادر است [59.6] آن غنيمتي که خدا از مردم قريه ها نصيب پيامبرش کرده است از آن خداست و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و مسافران در راه مانده، تاميان توانگرانتان دست به دست نشود هر چه پيامبر به شما داد بستانيد، و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنيد و از خدا بترسيد که خدا سخت عقوبت است [59.7] نيز غنايم از آن مهاجران فقيري است که از سرزمينشان و اموالشان در طلب ، فضل و خوشنودي خدا رانده شده اند و خدا و پيامبرش را ياري مي کنند ، اينان راستگويانند. [59.8]
برگزیده از

59:014

زمینه 76, شماره 155

آنان همگي با شما جنگ نپيوندند مگر در قريه هايي که بارويشان باشد، يااز پس ديوار آنها سخت با يکديگر دشمنند تو يکدل مي پنداريشان و حال آنکه دلهاشان از هم جداست ، که مردمي بي خردند
برگزیده از

60:009

زمینه 77, شماره 156

جز اين نيست که خدا از دوستي ورزيدن با کساني که با شما در دين جنگيده اند و از سرزمين خود بيرونتان رانده اند يا در بيرون راندنتان همدستي کرده اند شما را باز دارد و هر که با آنها دوستي ورزد از ستمکاران خواهد بود
برگزیده از

61:004

زمینه 78, شماره 157

خدا دوست ، دارد کساني را که در راه او در صفي ، همانند ديواري که اجزايش را با سرب به هم پيوند داده باشند ، مي جنگند.
برگزیده از

61:011

زمینه 79, شماره 158

به خدا و پيامبرش ايمان بياوريد ، و در راه خدا با مال و جان خويش جهاد کنيدو اين براي شما بهتر است ، اگر دانا باشيد
برگزیده از

61:013

زمینه 80, شماره 159

و نعمتي ديگر که دوستش داريد : نصرتي است از جانب خداوند و فتحي نزديک (در جهاد)، و مؤمنان را بشارت ده.
برگزیده از

63:004

زمینه 81, شماره 160

چون آنها را ببيني تو را از ظاهرشان خوش مي آيد ، و چون سخن بگويند به سخنشان گوش مي دهي گويي چوبهايي هستند به ديوار تکيه داده هر آوازي را بر زيان خود مي پندارند ايشان دشمنانند از آنها حذر کن خدايشان بکشد به کجا منحرف مي شوند ?
برگزیده از

64:014

زمینه 82, شماره 161

اي کساني که ايمان آورده ايد ، بعضي از زنان و فرزندانتان دشمن شما هستند از آنها حذر کنيد و اگر عفو کنيد و چشم بپوشيد و گناهشان پوشيده داريد ، خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

66:009

زمینه 83, شماره 162

اي پيامبر ، با کفار و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت بگير، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

73:020

زمینه 84, شماره 163

پروردگار تو مي داند که تو و گروهي از آنان که با تو هستند نزديک به ، دوثلث شب و نيم شب و ثلث شب را به نماز مي ايستيد و خداست که اندازه شب و روز را معين مي کند و مي داند که شما هرگز حساب آن را نتوانيد داشت پس توبه شما را بپذيرفت و هر چه ميسر شود از قرآن بخوانيد مي داند چه کساني از شما بيمار خواهند شد ، و گروهي ديگر به طلب روزي خدا به سفر مي روند و گروه ديگر در راه خدا به جنگ مي روند پس هر چه ميسر شود از آن بخوانيد نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا قرض الحسنه دهيد و هر خيري را که براي خود پيشاپيش بفرستيد ، آن را نزد خدا خواهيد يافت و آن پاداش بهتر است و پاداشي بزرگ تر است و از خدا آمرزش بخواهيد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

76:008

زمینه 85, شماره 164

و طعام را در حالي که خود دوستش دارند (الله را) به مسکين و يتيم و اسير مي خورانند.

VI. پینوشت ها

1 This list was compiled based on the examination of similar lists, the major ones being: 1) Richardson, Don. Secrets of the Koran. Regal, Venture, California 2003, Appendix B, p. 254, «The Koran‹s 109 War Passages,» 2) Winn, Craig. «What did Muhammad have to say about…,» www.ProphetOfDoom.net, accessed 3 May 2004, 3) Bailey, Rev. Richard P. «Jihad: The Teaching of Islam From Its Primary Sources–The Quran and Hadith,» http://Answering-Islam.org/Bailey/jihad.html, accessed 4 May 2004, and 4) various chapters of Goel, Sita Ram. The Calcutta Quran Petition, Voice Of India, New Delhi 1999, 3rd edition (online: www.voi.org/books).

2 To make the text more readable, consider using the Browser’s View Menu Text Size option.

Also, a version of this list with different formatting is found at: www.Angelfire.com/Moon/YoelNatan/KoranWarPassagesFormat.htm.

3 Various English translations of the Koran can be found online, e.g. at www.QuranBrowser.com.

4 Copyright © 2004 by Yoel Natan. This list may be distributed and printed freely with proper attribution: «Compiled by Yoel Natan, 2004, www.Yoel.Info.» If you modify this list, please mention Yoel Natan, 2004, www.Yoel.Info, in a footnote. Thank-you!
منبع +

برگردان به فارسی: آرش بیخدا

نویسنده قرآن کیست؟ بخش نخست

نویسنده – ابوالقاسم

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

چه کسی قرآن را نوشته است؟

بخش نخست

«اگر انسانی با قطعیت آغاز کند، به شک خواهد رسید، اما اگر با شک آغاز کند، به یقین خواهد رسید» فرانسیس بیکن (1561-1626)

[نقل شده از Milestones of Science by Curt Suplee, p.70, National Geographic Society, 2000]

[هشدار، خواندن این نوشتار ممکن است باعث کدورت خاطر برخی از خوانندگان شود. نویسنده هیچ مسئولیتی را در قبال صدمات روحی و غیر روحی ناشی از خواندن این نوشتار بر عهده نمیگیرد. این نوشتار را با مسئولیت خود بخوانید.]

چکیده

این نوشتار بطور دقیقی به کنکاش پیرامون نوشته شدن قرآن میپردازد و نگاه تازه ای است بر قرآن. این استفسار بر واقعیت های تاریخی و استدلالهای منطقی استوار خواهد بود. بنابر این روش ما در بررسی های خود با روشی که معمولاً باورمندان به قرآن دارند و بدون پرس و جو قرآن را برخاسته از ریشه های الهی میدانند در اختلاف شدید خواهد بود. با تحلیل کردن، موشکافی کردن و تفسیر دقیق مفاد قرآن، احادیث و سیره محمد، نویسنده کسانی را مشخص می‌کند که بدون شک در تشکیل ساختار و نوشتن قرآن نقش داشته اند. این الله نبود که قرآن را نوشت، و حتی محمد نیز خود به نتنهایی اینکار را انجام نداده است. قرآن ساخته یک شخص نیست. افراد زیادی در ترکیب، نوشتن، اصلاح کردن، حذف کردن و اضافه کردن آیات قرآنی نقش داشته اند. مهمترین اشخاصی که در نگارش قرآن نقش داشته اند، امرؤ القیس، زید بن امر، حسان ابن ثابت، سلمان، بحیرا، ابن ضمته، ورقه و عبید بن کعب بوده اند. خود شخص محمد در ساختن تعداد محدودی از آیات قرآن نقش داشته است، اما احتمالاً کسی که بیش از دیگران بر روی محمد نفوذ داشته است و به محمد انگیزه اختراع اسلام و نوشتن قرآن را داده است، زید بن امر بوده باشد که از مبلغین حنفیسم بوده است. محمد بعدها دیدگاه حنفی زید را به اسلام آورده است و آنرا بازنویسی کرده است. به همین دلیل این نظریه که اسلام دین جدیدی نیست کاملاً درست است، اما کشف مهم این است که قرآن کلام الله نیست بلکه کتابی نوشته دست بشر است که محمد آنرا بعنوان آخرین گفتار الله با انسانیت مطرح کرده است. جنبه ای دیگر از این نوشتار مهم آن است که از میان ادیان باستانی که نویسندگان قرآن از آنها اقتباس میکردند، شاید، رسوم صابئین از دیگران اهمیت بیشتری داشته باشند. در واقع مراسم نماز خواندن در 5 نوبت و هنچنین 30 روز روزه گرفتن از رسوم صابئین بوده است. بنابر این قرآن مجموعه از کتابهای دینی متعددی است که در زمان محمد وجود داشته اند. این درواقع محمد بود، و نه الله که نکاتی را از این کتابهای مختلف گزینش کرد و به یکدیگر چسباند و قرآن را بوجود آورد. علی رغم اینکه افراد زیادی در شکل گیری قرآن نقش داشتند، محمد به بیان روشن و صریح سردبیر اصلی قرآن شد.

پیشگفتار

در دین اسلام تردید پیرامون ریشه الهی نویسندگی قرآن، کفری جدی و بزرگ به شمار میرود. یک مسلمان ممکن است تنها به دلیل اینکه به اندازه یک اتم به اعتبار قرآن شک کند به مرگ محکوم شود. قرآن بالاتر از همه چیز قرار دارد. در تمام خلقت الله چیزی مقدس تر از قرآن وجود ندارد. اما انسان به دلیل بودن آنچه که هست، همواره در چون و چرا و فضولی به سر میبرد. من شک کردن به اعتبار و صحت قرآن را از همان ابتدای دوران کودکی ام آغاز کردم، از زمانی که بگونه ای رسمی قرائت قرآن به من معرفی شد. من یکی دو سال عمر خود را در مسجد محلی منطقه سکونتمان، زیر نظر یک «حجر» (معلم علوم اسلامی) صرف کردم تا تعداد کمی از آیات ابتدائی قرآن را بیاموزم. این معلم دینی قرآن را در حالی به ما می آموخت که چوب خیزرانی را در دست داشتکه همواره برق میزد، زیرا او هر روز قبل از اینکه دانش آموزانش (مریدانش) به کلاس درس بیایند آنرا روغن مالی میکرد. من میتوانم تضمین کنم که هیچیک از ما هرگز مطالعه قرآن را دوست نداشت. اینکار خسته کننده ترین و دردآور ترین کاری بود که ما در دوران کودکیمان انجام میدادیم. ما تنها همانند یک طوطی بخش هایی از آیات قرآن را بدون اینکه هرگز معنی آنها را بفهمیم حفظ میکردیم. حتی خود حجر نیز معنی این آیات را نمیدانست. هرگاه ما در مورد برخی از آیات پرسشی را مطرح میکردیم پاسخ ما چند ضربه از آن چوب خیزران بود. آموختن قرآن برای ما همراه با کودک آزاری و تنبیه های بدنی بود. در وجود ما تنفر و انزجاری نسبت به قراعت قرآن بطور اخص و همچنین تنفری شدید از ملایان بطور اعم پدید آمده بود.

بعدها وقتی من دانشگاه را ترک گفتم و کار کردن را آغاز کردم، یکی از همکارانم نسخه ای از برگردان انگلیسی قرآن نوشته شده توسط یوسف علی را به من داد. همکار من از تبلیغیون (مبلغن دینی) سرسخت اسلام بود و از من خواست که من حتماً این ترجمه را به دقت بخوانم. او گفت میگفت یقیناً اگر پیام حقیقی قرآن را درک کنم، زندگی من برای همیشه به سمتی خوب تغییر خواهد کرد و روی این مسئله بسیار تاکید داشت. من از روی بی میلی آغاز به خواندن این برگردان انگلیسی از قرآن کردم، آیه به آیه، بخش به بخش، هرچه بیشتر میخواندم، بیشتر شگفت زده، آشفته و متحیر، گیج و بی میل میشدم. من نمیتوانستم باور کنم که آن کتاب که قرار است نوشته بخشنده ترین و مهربان ترین الله باشد، بتواند به مقدار وحشتناکی مملو از تنفر، ترور، دستور به قتل، جنگ، کینه توزی، و بیش از همه مجوزی برای نابودی تمام کسانی که به نگرش قرآن به جهان باور ندارند باشد. البته آیاتی اندکی نیز وجود داشتند که بسیار شاعرانه بودند، به شیوه ای زیبا واژه نویسی شده بودند و برخی اوقات غنی از معارف روحانی بودند. به غیر از این مقدار کم از «چیزهای خوب»، من باقی قرآن را که بخش اعظم آنرا نیز تشکیل میداد سرشار از یاوه گویی، و آیات شرم آوری که به باورمندان دستور قتل جنگ بی امان (جهاد) علیه ناباوران را میدهد یافتم. چگونه ممکن است اللهی بخشنده و مهربان چنین کتاب بدخو که زباله ای بیش نیست و راهنمای کامل ترور و جنگ و غارت است بنویسد؟ وقتی که همکار تبلیغی من از من پرسید که کار قرآن خواندن من به کجا کشیده است، به او پاسخ دادم که دارد خوب پیش میرود، به او گفتم که چیزهای شگفت انگیز بسیاری را در قرآن کشف کرده ام که هرگز فکر نمیکردم در قرآن وجود داشته باشند. او لبخندی زد و گفت «قرآن شگفت انگیز و نیکو است، مگر نه؟»، به او گفتم «آری اینگونه است، قرآن بدون هیچ شکی شگفت انگیز است!».

چند سال بعدتر من مطالعه و کنکاش عمیقی را بر روی قرآن آغاز کردم. با مراجعه به برگردان های دیگر و خواندن کتابهای تفسیر، من بارها و بارها قرآن را خواندم تا اطمینان حاصل کنم که آنچه مترجمین ترجمه کرده اند، مطلقاً درست بوده است یا نه. هرچه بیشتر با قرآن آشنا میشدم بر آشفتگی، بر انگیختگی و خشم من افزوده میشد، زیرا احساس میکردم که به شدت قربانی دین مرگبار و کشنده ای شده ام که از از زمان تولدم بر من تحمیل شده است. چیزهایی که در قرآن خواندم آنقدر مرا متحیر کرد که من میخواستم پاسخی به پرسشهای درونیم بیابم- «واقعاً چه کسی قرآن را نوشته است؟»، مدتها و سالهایی مملو از کار و تلاش سخت و طاقت فرسا طول کشید تا من به پاسخ این پرسش دست یافتم. این نوشتار تلاش میکند که به این پرسش پاسخ دهد. من مدتها قصد نوشتن این نوشتار را داشتم و اکنون، و هم اکنون پس از نوشتن آن، احساس میکنم که شما نیز باید در این زمینه کنکاش کنید، «چه کسی قرآن را نوشته است؟»

من در حین بررسی هایم دریافتم که افراد زیادی در ساختن و جمع آوری قرآن نقش داشته اند. که این افراد برای اکثریت غالب مسلمانان ناشناخته هستند و در اعماق قرآن دفن شده اند. احادیث و سیرت اسناد متعددی را به ما تقدیم میکنند تا الهی بودن قرآن را انکار کنیم. من گمان میکنم جا زدن الله بعنوان نویسنده قرآن از دروغهای کلانی است که برای بیش از یک هزاره به انسانیت تلقین شده است. ما به یقین میتوانیم بگوییم که حتی این تنها محمد نبوده است که دست به نوشتن قرآن زده است. در واقع بیشتر قرآن یا بطور مستقیم توسط افراد دیگری نوشته شده بود یا از افراد دیگری الهام گرفته شده بود. افراد قابل توجه در میان این افراد از این قرارند:

  • امرؤ القیس – از شاعران باستانی عربستان که چند دهه قبل از تولد محمد مرده بود.
  • زید بن ‏عمرو بن نفیل – از «مرتد» های زمان خودش بود که از حنفاء بود آیین حنفی را ترویج میکرد.
  • لبید (بن ربیعه) – شاعری دیگر.
  • حسان بن ثابت – شاعر رسمی محمد.
  • سلمان فارسی – مشاور و رازدار محمد.
  • بحیرا – یک کشیش نسطوری مسیحی کلیسای سوریه.
  • جابر – همسایه مسیحی محمد.
  • ابن قمطه – یک برده مسیحی.
  • خدیجه – نخستین همسر محمد.
  • ورقة بن نوفل (بن أسد بن العزى) – پسر عمه خدیجه.
  • ابی بن کعب – منشی محمد و کاتب قرآن.
  • خود محمد.
  • گروه ها و افراد دیگری نیز در در اینکار نقش داشتند، آنها از این قرارند:
  • صابئین
  • عایشه – همسر خوردسال محمد.
  • عبدالله بن سلام بن الحارث – یک یهودی که اسلام آورده بود.
  • مخیرق – خاخام یهودی که اسلام آورده بود.

البته لیست من در مورد نویسندگان احتمالی قرآن جامع و کامل نیست. ممکن است افراد دیگری نیز در نوشتن قرآن دست داشته باشند که من حتی نام آنها را نیز نشندیه باشم. اما برای یک بحث جمع و جور لیست بالا باید کافی باشد. در این نوشتار من پیرامون بخشهایی از قرآن که این افراد در نوشته شدن آنها نقش داشته اند خواهم پرداخت.

حال برای فهم قرآن و نویسندگانش، پیش از هرچیز ما باید پیشینه محمد را درک کنیم، کسی که قرار است بهترین مخلوق الله باشد.

پیشینه شرک آمیز محمد

در تاریخ ثبت شده است که حتی عبدالمطلب عموی محمد نیز که سرپرستی او را بر عهده گرفت تا آخرین لحظه مرگ خود اسلام نیاورد. عموی دیگر محمد عبدالعزی نام داشت که محمد بعدها فرنام ابولهب را به وی داد. عزی یکی از بتهای اعراب است (سوره نجم آیه 19 در مورد این بت سخن گفته است)، هرگاه خاندان محمد مشرک نمیبودند، عبدالمطلب پدر بزرگ محمد نام فرزند خود را عبدالعزی (بنده عزی) نمیگذاشت. از این گذشته افسانه حنفی بودن و طرفدار ابراهیم بودن محمد بیشتر مبتنی بر این است که محمد از نسل ابراهیم است و ابراهیم به عربستان آمده است، حال آنکه ابراهیم اساساً شخصیتی تاریخی نیست و از اسطوره های یهودی است اما حتی همان اسطوره های یهودی هم به هیچ عنوان موافق با آن نیستند که ابراهیم به عربستان آمده باشد. بنابر این روشن است که ادعای یکتاپرست بودن محمد کاملاً تخیلی است خود قرآن نیز محمد را از گمراهانی نامیده است که هدایت شده اند (سوره ضحی آیه 93). توضیح از مترجم

این حقیقت مطلقی است که محمد از والدین مشرک متولد شده بود. پدرش عبدالله و مادرش آمنه هردو مشرک بودند و بتهای مختلفی را میپرستیدند. محمد تمامی دوران کودکی اش (احتمالاً تا زمانی که دهه دوم زندگانیش را میگذراند) در شرک گذراند. برای مسلمانان امروزی هضم این واقعیت بسیار دشوار است، اما مشرک بودن محمد و پیشینه شرک آمیز او توسط هشام بن الکلبی افشا شده است. در برگ 17 ام کتاب مهم او، کتاب الاصنام (کتاب بت ها) او نوشته است:

برای ما نقل شده است که رسول الله یکبار به عزی اشاره کرده است و گفته است «من گوسفند سفیدی را در زمانی که پیرو دین مردمانم بودم برای عزی قربانی کردم».

محمد در گفته بالا، به روشنی پیشینه خود و گرایش اش به شرک که دین قریش بوده است را نشان داده است.

در آغاز محمد حتی برخی از خدایان (یا بت های) مشرکین را ستایش کرده است و در این حادثه موافقت خود را با قریش در اینکه این خدایان اطرافیان و نمایندگان الله هستند (و شفاعتشان مورد پذیرش الله است) نشان داده است. هشام ابن الکلبی در همان برگ نوشته است:

از رسوم قریش این بود که دور کعبه طواف میکردند و میگفتند:

  • به اللات و العزی
  • و منات، سومین بت کناری
  • که براستی آنها برترین زنانند
  • که شفاعت آنها باید جستجو شود.

این بت ها همچنین «دختران الله» خوانده میشدند و بعنوان کسانی که در مقابل خدا شفاعت مردم را میکنند شناخته میشدند. وقتی که رسول الله مبعوث شده بود، خداوند در مورد آنها به او اینگونه وحی کرده است:

سوره نجم آیات 19 تا 22

أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّى؛ وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى؛أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنثَى؛تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَى؛ إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ وَلَقَدْ جَاءهُم مِّن رَّبِّهِمُ الْهُدَى.

به من خبر دهيد آيا بتهاى «لات» و «عزّى»…؛ و «منات» كه سوّمين آنهاست (دختران خدا هستند)؟!؛ آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟! (در حالى كه بزعم شما دختران كم ارزش‏ترند!)؛ در اين صورت اين تقسيمى ناعادلانه است! اينها فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته‏ايد (نامهايى بى‏محتوا و اسمهايى بى مسمّا)، و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده؛ آنان فقط از گمانهاى بى‏اساس و هواى نفس پيروى مى‏كنند در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است!

وقتی که محمد بالغ شد و به نشست سالانه شاعران در عکاظ رفت، به شدت تحت تاثیر افکار، فصاحت، عواطف، آزاد اندیشی و انسانگرایی که از اشعار بسیاری از آن شاعران تراوش میکرد قرار گرفت و به شدت تکان خورد. او از همان دوران آغاز به تردید در بت پرستی کرد و ایده جدید یک خدای واحد را آغاز کرد، یک خدای خالق، خدای شبیه به همان ایده ای که یهودیان و مسیحیان دورانش داشتند. اما او بر سر اینکه خدای او باید کدام خدا باشد دچار گیجی شده بود. الله (خدای ماه، نماد اسلام به دلیل همین مسئله یک هلال ماه است) یکی از خدایان آن دوران بود که بزرگترین خدای مشرکین بود. تنها خطای مشرکین این بود که در کنار این الله، خدایان و الهه های کوچکتری همچون، حبل، اللات، العزی، منات و غیره را نیز میپرستیدند و آنها را شفاعت دهندگان میپنداشتند. بنابر این در ابتدای کار، ایده الله از ذهن محمد به دور بود. افزون بر این در آن زمان جادوگران، پیشگویان و کاهنان و حتی شیطان پرستان به الله قسم میخوردند. بنابر این محمد این را بسیار پست دانست که خدایش را الله بداند.

در آن دوران شرک آمیز، مردم یمن خدایی را میپرستیدند که نامش الرحمن بود. محمد برای مدتی نام الرحمن را برای خدایش بجای الله برگزید. بطور تصادفی این نام همچنین نامی برای خدا در دوران تلمودی به برای یهودیان بود (Noldeke: The Koran, The Origins of the Koran, p.5). محمد با زیرکانه خیال کرد که با استفاده کردن از واژه الرحمن میتواند هم یهودیان را و هم مشرکین را به پذیرش دینش علاقه مند کند.

اما زمانی که او خود را رسول الرحمن معرفی کرد، مکیان هم گیج شدند. قریشیان هیچ الرحمنی بجز الرحمن یمامه را نمیشناختند (برخی از نویسندگان نوشته اند که الرحمن در یمن بود). برای تحقیق در مورد ادعای محمد، قریش نمایندگانی را به نزد یهودیان مدینه فرستادند، همانگونه که آنها میپنداشتند، الرحمن واقعا یک خدا در یمن یا یمامه بود. تاریخ نویس اسلامی ابن سعد مینویسد (Ibn Sa’d, vol.i, pp.189-190):

«قریش نضر بن الحارث و عقبه بن ابی معیط و چند نفر دیگر را به نزد یهودیان یثرب فرستاد تا از یهودیان در مورد محمد پرسش کنند. آنان به مدینه آمدند و به یهودیان گفتند: ما به نزد شما آمده ایم زیرا اتفاق مهمی در میان ما افتاده است. یتیمی بیچاره که ادعای بزرگی میکند، خود را رسول الرحمن میخواند، در حالی که ما هیچ الرحمانی را نمیشناسیم به غیر از الرحمن یمامه. آنها گفتند، به ما مشخصات او را بگویید. نمایندگان قریش مشخصات ظاهری محمد را به آنها گفتند. یهودیان پرسیدند در میان شما چه کسانی هواداران او هستند؟ نمایندگان قریش گفتند اشخاص فروتر میان ما، ناگهان یکی از علمای آنان خندید و گفت او پیامبری است که در کتابهای ما ویژگیهای او آمده است. ما همچنین میدانیم که مردمش در مقابل او بسیار خصمانه خواهند بود.»

وقتی ما با ذهنی بی طرف قرآن را میخوانیم، میبینیم که 50 سوره نخستین (به ترتیب نزول نه ترتیب فعلی قرآن) به خوبی نشان میدهند که محمد در مورد انتخاب، الرحمن، خدا و الله هنوز تردید دارد و گیج است. او بسیار در اینکه چه کسی را باید بعنوان خدای خویش برگزیند شکاک بود. این خلاصه ای است از 50 سوره نخستین و تفکر محمد در مورد خدایش:

تنها رب – 68, 92, 89, 94, 100, 108, 105, 114, 97, 106, 75 (11 سوره).

الرحمن و رب – 55, 36 (2 سوره).

الرحمن، الله و رب – 96, 73, 74, 81, 87, 53, 85, 50, 38, 7, 72, 25, 35, 56, 26, 27, 28, 17 (18 سوره).

این مسئله نوسان، دو دلی، نادانی و گیجی محمد را در مورد خدایش نشان میدهد. قرآن نیز این مسئله را تایید میکند که وقتی محمد آغاز به تبلیغ دینش کرد، گیج و نا آگاه بود و چیز زیادی در مورد دین نمیدانست. این چیزی است که قرآن میگوید:

سوره ضحی آیه 93:

وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَى.
و تو را گمشده يافت و هدايت كرد؟
در گذشته محمد از غافلین بوده است!

سوره یوسف آیه 3

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ.
ما بهترين سرگذشتها را از طريق اين قرآن -كه به تو وحى كرديم- بر تو بازگو مى‏كنيم؛ و مسلّماً پيش از اين، از آن خبر نداشتى!
سوره شوری آیه 52

وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ.

همان گونه (كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم) بر تو نيز روحى را بفرمان خود وحى كرديم؛ تو پيش از اين نمى‏دانستى كتاب و ايمان چيست (و از محتواى قرآن آگاه نبودى)؛ ولى ما آن را نورى قرار داديم كه بوسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مى‏كنيم؛ و تو مسلّماً به سوى راه راست هدايت مى‏كنى.

بسیار خوب، حال محمد چگونه در مورد بنیادها و اصول دین تازه اش آموخت؟

منبع +

طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی

6

به یاد دارم معلم دینی ما در دوران دبیرستان به ما ميگفت، دانشمندان غربی کشتی نوح را در ترکیه روی یک کوه (کوه آرارات) یافته اند و بعد از اینکه آنرا از زیر برف بیرون کشیدند دیدند روی الوار آن نوشته شده است «يا قائم آل محمد (عجل الله تعالى فرجه)» و آن باستان شناسانی که این کشف را انجام داده اند مسلمان و شیعه شدند ولی خوب دولت های غربی اجازه درج این خبر رو ندادند و حتی اجازه کاوش بیشتر را هم به سایر باستان شناسان ندادند. و ما که مغزهای باکره خودرا مجانی به زنای مرجع تقلید کلاس درس خودمان بخشیده بودیم، چه معصومانه بر تنفر خود از غرب و بویژه اسرائیل و آمریکای جنایتکار می افزودیم که چقدر این ها نامرد و بی انصاف هستند که دین حق یعنی اسلام و مذهب حق یعنی تشیع را انکار میکنند. آخر مگر مدرک از این تابلو تر هم میتوان برای اثبات حقانیت یافت؟ اما حال که پنج، شش سال از آن دوران و عصر جاهلیت زندگی من میگذرد آموخته ام که به جای ایمان آوردن و قبول کردن، خرد نقاد خود را بکار گیرم و داستانهای کودکانه و مسخره دینی را به دیده خرد بازرسی کنم و بر مغز خویش فشار بیاورم.

داستان نوح یکی از داستانهای قرآن است و خداوند یک سوره کوچک ناقابل را هم به حضرت نوح اختصاص داده که در این نوشتار کوتاه سعی بر آن خواهم داشت که این داستان را بازبینی کنم و درستی و راستی آنرا با سلاح عقلانیت بازرسی کنم.

واقعیت این است که داستان نوح در قرآن و کتاب مقدس، بر پایه یک داستان قدیمیتر استوار است. افسانه گیلگمش مدتها قبل از اینکه کتاب پیدایش (نام اولین بخش تورات) نوشته شود توسط سومریها نوشته شده بود. لوحه های تاریخی ای که در آنها به افسانه گیلگمش و بخش هایی از داستان نوح و طوفانش اشاره میشود مربوط به بیش از 2000 سال قبل از میلاد مسیح میشوند و این در حالی است که کتاب تورات برای اولین بار با دید فوق العاده خوش بینانه در حدود 600 سال قبل از مسیح از گفتار به نوشتار در آمد و نسخه هایی که اکنون از تورات وجود دارد بسیار جوان تر از آن تورات های اولیه هستند.

2003007

 

اما اینکه این داستان چگونه از افسانه گیلگمش، یعنی یک اثر از ادبیات سومری بابلی وارد ادبیات یهود شده است با توجه به اینکه حتی طبق خود تورات، بنی اسرائیل از منطقه ای که محل زندگی اکادها (یکی از نژاد ها و اقوام ساکن منطقه بین النهرین که امپراطوری اکادها Akkadian را در سالهای  2255 تا 2370 قبل از میلاد ایجاد کردند) هجرت کرده اند و حتی زبان یهود از زبان آن قوم منشعب شده است، و اینکه قدیمیترین و کاملترین نسخه های موجود از گیلگمش نیز به همان زبان اکادها است که بابلی ها هم بدان زبان سخن میگفته اند، اصلا دور از تصور و بعید به نظر نمیرسد.

بجای نوح در افسانه گیلگمش، اوتناپیشتیم (Utnapishtim) است که مسئولیت ساخت کشتی و سایر قضایا را بر عهده میگیرد و از طرف خدایانی که مردم بدان باور داشته اند  و نه خدایان جدید تری مثل یهوه و یا الله که بعدا اختراع شدند دستور میگیرد که همه حیوانات را جمع آوری کند و بقیه داستان تقریبا مشابه داستان تورات و قرآن است و در انتهای طوفان اوتناپیشتیم یک کبوتر و سپس یک پرستو را میفرستد تا بدنبال خشکی بگردند و آنرا بیابند و بازگردند. حتی زنگین کمان و سایر عناصر ظريف این داستان تورات نیز با آن افسانه گیلگمش صدق میکند. اینها اسناد تاریخی بدست آمده در بین النهرین که در موزه بریتانیایی لندن (London British Museum) نگهداری میشوند به خوبی ثابت میکنند که این داستان از یک افسانه قدیمی با اندکی تغییر نام و تعداد و اسم خدایان آورده  شده است. و کپی شدن داستانها و محتویات تورات توسط پیامبر اسلام و آوردن نسخه ضعیفی از آنها در تازینامه نیز بر کسی پوشیده نیست. بنابر این داستان نوح و طوفان نوح هم چیزی جدا از سایر داستانهای افسانه ای و معلمولا غیر منطقی و مسخره دینی و مذهبی نیست.

از دید کتب مقدس مسیحیان کلا دنیا از 6000 سال پیش آغاز شده است! و طبق معمول داستانها و ادعاهای مذهبیون همیشه بی سند و تاریخ و به قول معروف بی در و پیکر است! اما یک طوفان به این شدت که همه دنیا را زیر آب ببرد بدون شک اثرات فوق العاده مشخص و روشنی بر کره زمین خواهد گذاشت که از هیچ کدام از آنها خبری نیست و اسناد زمین شناسی برای چنین واقعه خنده داری به هیچ عنوان وجود ندارد.

تمام آبهایی که روی زمین وجود دارد متشکل از دریاها، اقیانوسها و دریاچه ها همه و همه نتیجه باریدن باران به مدت سه میلیون (3,000,000) سال بطور مداوم است که در یکی از دورانهای زمین شناسی انجام گرفته است، حال گفتن اینکه روی زمین چند روز یا چند ماه یا چند سال باران آمده و این سبب آن شده است که تمام سطح زمین را آب فرا بگیره فوق العاده دور از تصور است، مگر اینکه پروردگار از شیلنگ های کالیبر بالای مخصوص بارگاه الهی که سبب جاری شدن نهرها در بهشت میشوند برای این منظور استفاده کرده باشد و سیستم آب و فاضلاب بهشت را چند روزی به زمین وصل کرده باشد!

مسئله ای که بطور کلی قضیه طوفان نوح را زیر سوال میبرد همان داستان جمع آوری حیوانات و نگه داری آنها در یک کشتی و نابودی بقیه حیوانات و ادامه نسل حیوانات از آن حیوانات باقیمانده است که کاملا غیر ممکن و تخیلی است. تصور کنید یک پلنگ برای اینکه زنده بماند باید بطور مثال روزی 10 خرگوش بخورد، یعنی برای اینکه یک ببر را بتوان برای مدت 1 ماه زنده نگه داشت باید به ازای هر ببر 300 خرگوش به کشتی برد. این ببر روز اول 10 تا خرگوش را میخورد و 290 خرگوش دیگر باید زنده بمانند برای آنکه در روزهای دیگر بتوانند خوراک این یک ببر بشوند، 10 خرگوش دومی که قرار است خورده شوند باید یک روز بیشتر از 10 خرگوش اول زنده بمانند پس برای 10 خرگوش سری دوم غذا برای یک روز لازم است، بنابر این باید برای خرگوشهای سری دوم دو برابر خرگوشهای سری اول توشه غذایی در نظر گرفته شود، همینطور برای خرگوشهای دوره سوم باید سه برابر خرگوشهای دوره اول قضا در کشتی نگهداری شود و برای خرگوشهای روز 30 ام، 30 برابر قضای خرگوشهای روز اول. بنابر این شما برای اینکه 1 ببر را 30 روز با خوراک خرگوش بخواهید تغذیه کنید باید یک معادله نسبتا پیچیده ریاضی را در نظر بگیرید حال فرض کنید 2 ببر داریم و ببینید این معادله چقدر گسترده تر میشود، حال فرض کنید 10 نوع حیوان وجود دارند که هرکدامشان تغذیه دیگری هستند، برای اینکه اینها بتوانند 1 ماه زنده نگه داشته شوند حل معادله ریاضی ای لازم است که مدتها نیاز به محاسبه دارد و اصلا کار ساده ای نیست! حال تصور کنید که هزاران هزار جانور از انواع و نژادهای مختلف را یک شخصی بخواهد برای 30 روز در یک جایی زنده نگه دارد، آیا میدانید این کار چقدر پیچیده و ناممکن است؟ آیا میدانید اینها چقدر وزن و جا خواهند گرفت؟ آیا میدانید فقط غذایی که این جانوران باید بخورند چه کشتی فوق العاده بزرگ و مجهزی میخواهد؟ ساختن چنین کشیتی ای امروز هم با پیشرفته ترین علوم مهندسی و کشتیسازی و دریانوردی و جانورشناسی کاملا بعید و دور از تصور است چه برسد به نوحی که هزاران سال پیش زندگی میکرده و میخواسته از چوب درخت ساج آن کشتی را بسازد! مسلما وزن این همه حیوان و قضاهایشان قابل تحمل با یک کشیتی که یک پیامبر خنگ الهی ساخته است مقدور نیست! حتی اگر این شخص 900 سال زندگی کرده باشد!

مسلماً باغ وحشی که بخواهد همه جانوران جهان را در خود داشته باشد نیاز به هزاران و بلکه میلیون ها کارمند و کارگر دارد، چطور خانواده نوح که احتمالا آدمهای مذهبی ای هم بوده اند و باید روزی چندین رکعت نماز میخواندند و نماز جمعه میرفتند وقت میکردند به این همه حیوان زبان بسته غذا بدهند؟ جریان کشتی نوح مانند این است که یک باغ وحش بزرگ بخواهد حیوانات خود را برای مدت چند ماه زنده نگه دارد و این باغ وحش حق وارد کردن هیچ مواد غذایی را ندارد، این کار فوق العاده دشوار است اما خوب ناشدنی نیست.

جالب اینجاست که مسئله به همین نگهداری آنها در کشتی نیز ختم نمیشود، بعد از اینکه کشتی توقف کرد و این حیوانات پیاده شدند باز هم برای ادامه نسل و زاد و ولد نیاز به غذا  دارند و اینگونه نیست که شما بتوانید با داشتن یک حیوان نر و یک حیوان ماده نسل آن دو را تا ابد نگهدارید و زاد و ولد آنها را تا ابد بیمه کنید! همان قضیه معادله برای قضا بعد از تخلیه حیوانات از کشتی نیز مطرح میشود و بنابر این قبل از سوار کردن حیوانات بر کشتی باید فکر تغذیه آنها بعد از تخلیه هم باشند و باید برای آن دوران هم بنشینند ببینند چقدر فرضاً خرگوش لازم است که هم ببر و هم خرگوش بتوانند تا چند نسل زاد و ولد کنند و همان مقدار را تهیه کنند (از خرگوش فروشی و ببر فروشی بخرند!) و به کشتی ببرند. ولی بازهم نجات حیوانات غیر ممکن است، چون یک پلنگ شعور ندارد و ممکن است بجای روزی 4 خرگوش، در یک روز 30 تا خرگوش را بکشد و نسل خرگوش اینگونه منقرض خواهد شد. و این تنها مثالیست برای دو گونه از حیوانات، اصولاً میتوان با اطمینان گفت اگر چنین اتفاقی روزی می افتاد نسل کل حیوانات از روی زمین برداشته میشد.

از اینها گذشته جاهای مختلف جهان حیوانات مختلفی وجود دارند که در جاهای دیگر وجود ندارند، در حاشیه میتوان مثال زد که تا زمانی که اروپاییها امریکا را کشف نکرده بودند سرخ پوستها هرگز اسب ندیده بودند، و وقتی سربازان سرخ پوست از اسب برای رئیس قبیله تعریف میکردند میگفتند آنها بر آهو های بزرگی سوار هستند. شاید جالب باشد که بدانید در سال 1540 شخصی به نام کورتز (Cortes) یکی از ارتشیان اسپانیا یک دختر سرخپوست به نام (Malinche) را به ازدواج خود در آورد و نام وی را به مارینا (Marina) تغییر داد و زبان وی را آموخت و از مارینا در مورد باورهای دینی قبیله اش آموخت که در افسانه های دینی آنها دنیا قرار است توسط کسی که از شرق سوار بر یک آهو می آید نجات یابد (یک چیزی تو مایه های افسانه حضرت ولی عصر) و توانست با همکاری مارینا و با استفاده از جهالت مذهبی ای که در همه مذاهب وجود دارد سرخ پوستها را گول بزند و شهر فوق العاده عجیب و ثروتمند آنها به نام تنوچیتیتلان (Tenochtitlan) را به تصرف خود در آورد و همه سرخ پوستها را یا مسیحی کرد یا کشت. و بخش اعظمی از مکزیک اینگونه به تصرف اسپانیاییها در آمد.

با در نظر داشتن این واقعیت چگونه میتوان تصور کرد که حیواناتی مانند کانگرو که فقط در استرالیا وجود دارند (کلمه کانگرو به زبان محلی بومیان استرالیا یعنی «من نمیفهمم» و احتمالا انگلیسیها از یک بومی استرالیایی به زبان انگلیسی پرسیده اند این جانور چیست و آن شخص بومی چون انگلیسی نمیدانسته است گفته است من نمیفهمم شما چه میگویید و انگلیسیها فکر کرده اند اسم این جانور کانگرو یا «من نمیفهمم» است.) بتوانند بعد از طوفان نوح ادامه حیات بدهند؟ آیا نوح به استرالیا رفته و چند کانگرو گیر آورده است؟ یا اینکه کانگرو خودش از استرالیا پیش نوح و کشتی اش آمده است؟ بعد از طوفان چطور، چه کسی کانگرو را به استرالیا باز گردانده است؟ آیا هنگام پرواز، کانگرو بلیط برگشتش را هم رزرو کرده بوده است؟ قورباقه درختی در جنگلهای آمازون چطور؟

یک مسئله دیگر مسئله ماهی های آب شیرین و ماهی های آب شور است که در صورت مخلوط شدن آبها یا ماهی های آب شور از بین میروند یا ماهی های آب شیرین و چون ما امروز هردو اینها را داریم نتیجه میگیریم این آب ها با هم مخلوط نشده اند پس طوفانی نیامده که این آبها را به هم متصل کند پس طوفان نوح نمیتوانسته بوجود بیاید. مگر اینکه حضرت نوح مدت زیادی هم ماهی گیری کرده باشند و ماهی هارا درون آکواریوم به کشتی ببرند و آب مناسب را برای هر کدام هم در نظر بگیرند.

گیاهان چطور؟ گیاهان فوق العاده حساس هستند و اگر زیر آب بمانند حتما از بین خواهند رفت، این همه انواع گیاهی که امروز وجود دارد نمیتوانستند موجود باشند مگر اینکه حضرت نوح زحمت کشیده باشند همه انواع گیاهان را هم بیابند و در گلدان به داخل کشتی ببرند.

از اینها گذشته به کل قضیه از دیدی بالاتر نگاه کنیم، طوفان نوح آمد برای اینکه کافران حاضر نمیشدند حرفهای نوح را قبول کنند و وی را مسخره میکردند، و خداوند میخواست آنها را تنبیه کند و تنبیه خداوند معمولا در تضاد با ساده ترین مفاهیم اخلاقی و انسانی است و تنها یک موجود سادیست و فوق العاده خونخوار و پست است که حاضر میشود همه نسل بشر را به خاطر اینکه عده مشخصی خطایی انجام داده اند تنبیه ای به این سختی کند. بقیه مردمان ساکن زمین چطور، آنها چه گناهی کرده بودند که بخاطر اطرافیان نوح باید همه کشته میشدند؟ اگر همه انسانها کشته شده اند پس چطور سرخپوستهای امریکا توانسته اند سالها از سایر ملتهای جهان جدا بمانند و این دو دنیا از هم خبر نداشته باشند؟ چرا خدا برای کشتن موجودات روی زمین به طوفان نیاز دارد مگر نمیتواند این همه بدبختی را تحمل نکند و به سادگی همانطور که کشکی کشکی زمین را مثلا آفرید همه آدمها غیر از فک و فامیل های آقای نوح علیه سلام را بکشد.

حال چگونه است که ما بدون اینکه به اصطلاح دو دو تا چهارتا بکنیم این همه مزخرفات مذهبی را یکجا قبول کرده ایم؟

توسط آرش بيخدا.

قرآن را باید متخصص قرآن بررسی کند!

قرآن را باید متخصصان قرآن بررسی کنند، اینها معنی سمبلیک دارند، منظور قرآن رو باید از مفسران قرآن پرسید نباید به خود قرآن نگاه کرد!

علمای اسلامی وقتی سوتی های ملکوتی و یا آیات جنایی قرآن را میشنوند، آنچه ميشنوند را باور نمیکنند، و چون دست برداشتن از خرافات و آنچه سالها بدان خوش بوده اند را سخت و دشوار میابند، میگویند اینها این معانی را نمیدهند، اینها معانی دیگری دارند، مثلا اگر تازینامه گفته گلابی سیب خیار، منظورش هندوانه، سیب زمینی و انگور است!

این سفسطه مسلمانان را میتوان با آیه های زیر رد کرد، ای کاش بخوانند این کتاب تازینامه خویش را!

سوره مریم آیه 98

این قرآن را بر زبان تو آسان کردیم تا پرهیزکاران را مژده دهی و ستیزه گران را بترسانی

سوره الدخان آیه 58

ما ادای سخن خویش بر زبان تو را آسان کردیم، باشد که پند گیرند.

سوره القمر آیه 17

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟

سوره القمر آیه 22

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟ (احتمالا خط رو خط افتاده جبرئیل دوبار یک آیه رو برای محمد در یک سوره نازل کرده)

سوره القمر آیه 32

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟ (احتمالا حضرت محمد مشغول عمل خیر نکاح بودند و متوجه پیغام خداوند نمیشده اند و برای همین جبرئیل 3 بار همین  آیه رو نازل میکند تا مطمئن شود حضرت متوجه آیه شده)

سوره القمر آیه 40

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟  (پروردگارا، سوزنت گیر کرده؟! فهمیدیم! چرا اینقدر تکرار میکنی؟ آیا فکر میکنی با مشتی بقره طرفی؟)

بنابر این همانطور که خواندید، پروردگار قرآن را به زبان ساده فرستاده و کلام خداوند نیازی به تفسیر ندارد! کتابهای تفسیر بخشی از کار و کسب دین فروشان است، به قول زنده یاد کسروی، مگر محمد بهاء الله است که زبان عرب نداند؟! بنابر این معانی کلمات قرآنی نیازی به تفسیر ندارند و همان معنی ای را میدهند که در عربی معنی میدهند، مثلا در قسمتی از سوتی های ملکوتی خداوند میفرماید ما ستارگان را به سمت شیاطین پرتاب میکنیم، خداوند واقعا منظورش همین بوده است و مفسران برای اینکه مضحک بودن و مسخره بودن این آیات را بپوشانند برای خودشان معانی و تعاریف جدیدی داده اند. مسلمانان بیچاره فکر میکنند خواندن تفسیر مشکلات قرآن را حل میکنند در حالی که خواندن تفاسیر و جزعیات بیشتری که در آنها ارائه میشود باعث هرچه بیشتر عریان شدن چهره زشت و ضد بشر پدید آوردندگان و خود روحانیت (تاجران دینی) این دین میشود.

اما دلیل اینکه این اشخاص چنین حرفی میزنند آن است که اصولا مذهب بیزینس و تجارت مخصوص عده ای مشخص (روحانیون) است و بنابر این خوششان نمی آید که کسی پا توی کفششان بگذارد و قرآن را به فارسی بخواند و مزخرفاتش را بیرون بریزد! تنها خود باید قرآن را برای مردم عربی بخوانند و مردم تکبیر بفرستند و آخرش هم روضه بخوانند و خلق را بگریانند. توجه داشته باشیم که انجیل به زبان لاتینی بود که هیچ کس نمیفهمید و روحانیون مسیحی با ترجمه شده آن بسیار مخالف بودند! دلیلش هم واضح است! نمیواستند موقعیت سیاسی و اجتماعی خود را از دست بدهند، حتی اولین شخصی که انجیل را به زبان انگلیسی روان ترجمه کرد، زنده زنده سوزانده شد.

قرآن را به فارسی بخوانید و به دیده خرد آنرا بازرسی کنید!

معجزات الله

شاید باورکردنش سخت باشد اما افرادی وجود دارند که با دیدن تصاویری که بر روی اینترنت یا در نشریات خاصی تحت عنوان معجزات اسلام و الله منتشر میشوند متقاعد میشوند که الله حقیقت دارد و این «معجزات» نشانی بر حقانیت اسلام است. من واقعا نمیدانستم با این قضیه باید چگونه برخورد کرد، آیا باید آنرا به سخره گرفت یا تنها به ساده لوح بودن کسانی که از این راه به حقانیت اسلام پی میبرند تاسف خورد. اما به هرحال از آنجا که افراد بیشماری از من خواسته اند که پاسخی برای این دسته معجزات آماده کنم تصمیم بر آن گرفتم که توضیحاتی در این زمینه ارائه دهم، هرچند ممکن است این اباطیل اساساً ارزش وقت گذاشتن نداشته باشند اما برای مبارزه با خرافات متاسفانه باید تا این حد مسائل مضحک را نیز جدی گرفت. در این نوشتار به چند مورد از این ادعاها خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که تصاویر مشابهی برای سایر ادیان نیز وجود دارد، لذا نمیتوان این اتفاقها را که تنها به دلیل خواسته اندیشی (مغلطه توسل به نتیجه باور) مسلمانان جدی گرفته شده اند جدی گرفت و آنها را سندی برای حقانیت اسلام دانست. تصویر زیر تصویر دو گاو است که کلمه الله و محمد بر روی بدن آنها دیده میشود، البته اگر بخواهیم دقیق به این نقش ها نگاه کنیم واقعاً شبیه به الله و محمد نیستند و میتوان آنها را بصورت های دیگری نیز خواند، اما مسلمانان دوست دارند که این نوشته ها را آنگونه که دوست دارند بخوانند تا خرافات دینیشان تایید شده باشد.

اگر هدف الله با ایجاد این نقش ها واقعا فرستادن معجزه بوده است چرا او نقش ها را بصورت دقیقتر نیافریده است؟ آیا او اگر گونه ای جانوری مانند گونه ای از ماهیان را بصورتی می آفرید که عبارت لا اله الا الله روی آنها نقش میبست اتفاق بدی می افتاد؟ چرا الله هیچوقت کار خود را درست انجام نمیدهد؟ اما از این گذشته به سه مورد از یافته های مشابه در مورد سایر ادیان شرک آمیز و غیر سامی در زیر اشاره خواهد شد.

برای اینکه نشان دهیم این اتفاقها تنها معجزات اسلام نیستند شایسته است مثالهایی دیگر از سایر ادیان نیز ارائه شود تا بتوان دانست که این اتفاقها ممکن است در مورد بسیاری از ادیان بیافتد.

ام (OM) هندو ها، یکی از علامتهای بسیار مقدس هندو ها است که نماینده قدرت برهمن از خدایان این دین است و آنرا میتوانید بر روی بدن یک گاو ببینید، هندوگرایی از دیدگاه مسلمانان تنها بت پرستی و شرک است، اگر آن تصاویر معجزات الله هستند، این تصاویر نیز معجزات برهمن است. برای اطلاعات بیشتر در مورد ام اینجا را کلیک کنید.

انخ (Ankh) یکی از مهمترین سمبل های الهی در میان باورهای مصریان در عهد فراعنه بوده است، این علامت را میتوان بر روی این خرچنگ نیز دید، آیا میتوان اینرا معجزه انخ نامید؟ برای اطلاعات بیشتر در مورد انخ اینجا را کلیک کنید.

تصویر مقابل نیز از معجزات خدای ثور (Thor) از خدایان اروپایی اسکاندیناوی است، نام او در رعد و برق دیده میشود. برای اطلاعات بیشتر راجع به ثور از اینجا دیدن کنید.

.

یینگ ینگ (Ying Yang) یکی از نشانهای مقدس چینیان است که ریشه در باورهای دینی کنفسیوس گرایی و تائوگرایی دارد در تصویر مقابل بر روی یک مارمولک (سوسمار) دیده میشود. برای اطلاعات بیشتر راجع به یینگ ینگ اینجا را کلیک کنید

از تصویر زیر نیز بعنوان یکی از معجزات الله استفاده میشود، تصویر مقابل آن نیز توسط مسیحیان بعنوان معجزه مریم مقدس استفاهد میشود. البته معلوم نیست به چه دلیل این خانم باید مریم مقدس باشد، شاید تصویر جنیفر لوپز و یا آلیسیا سیلوستون مقدس باشد. در ضمن چرا مریم مقدس حجاب اسلامی را رعایت نکرده است؟

تصویر سمت چپ در زیر یکی دیگر از ادعاهایی است که اسلامگرایان معمولاً آز آن استفاده میکند. گفته میشود در این گوجه فرنگی عبارت لا اله الا الله و محمد رسول الله نوشته شده است. البته با چشم غیر مسلح نمیتوان واقعا این جمله را دید، مسلمانان آماده هستند تا هر خطوط کجی را بعنوان معجزه قبول کند. تصویر سمت راست نیز معجزه ای است که ما برای مسلمانان انتخاب کرده ایم، این معجزه پیامبر اسلام را در کنار عایشه بصورت سمبلیک نشان میدهد.

Tomato

تصویر زیر، یک کاکتوس است که به شکل الله دیده میشود، البته اینکه مسلمانان برخی از شاخه ها را بریده باشند تا این کاکتوس شبیه الله شود هیچ بعید نیست، اما تصویر سمت چپ معجزه دیگری است که پیامبر اسلام را در هنگام دیدن دختر بچه های 9 ساله بصورت سمبلیک نشان داده است، گزارش شده است آلت این کاکتوس به سمت قبله است.

به نظر می آید این تنها «معجزه» ای باشد که واقعا درست است. اما هیچ دلیلی وجود ندارد که این علی، علی ابن ابیطالب باشد، این مجعزه میتواند مربوط به زنده یاد علی دشتی، علی میر فطروس و یا دکتر علی سینا و یا هر علی دیگری باشد.

در  تصویر سمت چپ که مسلمانان ادعا میکنند در یک جنگل وجود دارد، اما نه آدرسی از آن جنگل داده شده است نه هیچ چیز دیگر، و تنها میتواند یک نقاشی آب و روغن باشد  معجزه ای دیده میشود. تصویر سمت راست نیز معجزه ای طبیعی است که در آن یک آلت طبیعی به سمت الله گرفته شده است. تصویر سمت راست از معجزات کفار است.

تصویر سمت چپ، یک درخت است که رسم تعظیم به سمت عربستان را که مسلمانان 17 بار در روز انجام میدهند تکرار میکند، این تصویر از تصاویر بسیار معروفی است که مسلمانان با آن به شستشوی مغزی مردم میپردازند، تصویر سمت چپ نیز یکی دیگر از معجزات الله است، شرم بر الله که اینگونه معجزات مستهجن را در دید عموم گذاشته است. تصویر زیرین سمت راست نیست عکس العملی طبیعی است از طرف یک درخت، این دست نیز به سمت قبله گرفته شده است.

تصویر زیر در برخی از سایت های اینترنتی منتشر شده است که ادعا میشود روی سر این نوزاد کلمه لا اله الا الله دیده میشود، البته کوچک بودن این تصویر به این دلیل است که کسی نتواند درستی این ادعا را سنجش کند. اما تصویر مقابل عکس العمل کودکی خردگرا به پدرش است، در حالی که پدرش میخواست در گوش او پس از تولد اذان بخواند.

یکی از «معجزات» دیگر اسلام که در سایتهای اینترنتی مسلمانان و حتی بر روی اعلامیه هایی که در شهر ها پخش شده بود این بود که در هلند یک مادر مسلمان از دخترش میخواهد که در هنگامی که او نماز میخواند صدای موسیقی را کم کند و از آنجا که دختر به این حرف گوش نمیکند ناگهان آتش گرفته و مادر بر روی او پتویی می افکند. بعد از اینکه مادر پتو را برمیدارد دختر به جانوری که در تصویر مقابل میبینید تبدیل شده بود./p> ااین خبر که در خبرگزاری رسمی آفتاب نیز انتشار یافته بود اما مدیران این خبرگزاری آنرا حذف کردند، در واقع توسط یک سایت ترکیه ای برای نخستین بار انتشار یافته بود، که بعدها معلوم شد این تصویر از مجموعه مجسمه های یک هنرمند مجسمه ساز برداشته شده است. تصاویر سایر جانوران خیالی که او ساخته است را در زیر میتوانید ببینید.

برخی از اسلامگرایان با دیدن این ادعاها ژستی خردمندانه به خود میگیرند و میگویند اینها خرافات مردم است و ما نیز به آنها میخندیم، تو گویی میخواهند بگویند ما نیز اندکی از عقلانیت و خرد برخورداریم، این در حالی است که تبدیل شدن انسانها به میمون در قرآن نیز ذکر شده است و انسانی که از سلامت مغزی برخوردار باشد محال است این اباطیل را قبول کند./p>

سوره بقره آیه 65 و 66

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ. و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگانی خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزی برای پرهيزگاران گردانيديم.

ااما حال که حماقت مذهبیون اینقدر وافر است چرا نباید از این حماقت در راه مثبت استفاده کرد؟من شخصی را میشناختم که یک مسلمان بسیار مذهبی بود و به سکولاریسم و دموکراسی و حقوق بشر بسیار بد و بیراه میگفت، روزی به او گفتم این کارها آخر و عاقبت خوبی  ندارد، اما او به حرف من گوش نکرد، بعد از مدتی دریافتم که او تبدیل به یک میمونی که شباهت به رئیس جمهور مردمی حکومت اسلامی دارد شده است.

با پخش کردن این شایعه و تصویر به مردم فهمانید که اگر بدنبال دموکراسی نباشند ممکن است آنها نیز به اینگونه جانورانی تبدیل شوند و سند آن هم در قرآن است. یک نکته ای که نباید هیچگاه آنرا فراموش کرد این است که انسانهای مذهبی انسانهایی بسیار دروغگو هستند و برای پیشرفت اباطیل دینیشان حاضر به گفتن هر دروغی هستند. لذا با ادعاهای آنها باید با احتیاط تمام برخورد کرد. چند فیلم دیگر که با هدف تحمیق مردم تهییه شده اند و توسط اسلامگرایان پخش شده اند را میتوانید از بخش طنز تارنمای زندیق دریافت کنید.

منابع تصاویر +، +

سوره ای مثل قرآن بیاورید!

یکی از معروف ترین سفسطه های مسلمانان که از آیات خود قرآن نیز برگرفته شده است همواره این بوده است که اگر شما میگویید قرآن کتاب آسمانی نیست، سوره ای مثل قرآن بیاورید! این سفسطه نوعی اتمام حجت است، اسلامگرایان وقتی در بحث ها گیر میکنند و دیگر قدرت استدلال ندارند و دروغهایشان آشکار میشود این آخرین حربه را بکار میگیرند تا از بحث فرار کنند و مبادا ایمان خود را با خرد عوض کنند.

سوره ماده گوساله آیه 23، 24

وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ؛ فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ.

و اگر در آنچه بر بنده خويش نازل کرده ايم در ترديد هستيد ، سوره ای همانند آن بياوريد و جز خدای همه حاضرانتان را فرا خوانيد اگر راست می گوييد؛ و هرگاه چنین نکردید و هرگز نتوانید کرد، پس بترسید از آتشی که برای کافران مهیا شده و هیزم آن مردم و سنگها هستند.

این ادعای محمد در چند جای دیگر قرآن از جمله سوره یونس آیه 38، سوره هود آیه 13، سوره الاسراء آیه 88 و سوره الطور آیه 33 و 34 بصورتهای مشابه با تفاوت های جزئی از قبیل اینکه بجای اینکه بگوید «سوره ای بیاورید» میگوید «کتابی بیاورید» آمده است. بالاخره معلوم نیست قرآن مخالفان خود را به سرودن آیه میطلبد و یا به سرودن سوره و یا کتاب؟ این خود تناقضی آشکار در قرآن است.

در این آیه الله با حالت ضد بشر و سادیستی خود میگوید اگر شما اعتقاد دارید قرآن کتاب آسمانی نیست، سوره ای مثل قرآن بیاورید و البته الله از پیش داوری میکند که وقت خودتان را هدر ندهید چون که هرگز نخواهید توانست، و کافران را چون کودکانی که از لولو خرخره میترسانند از یک مکان مسخره و یک عمل مغایر با حقوق بشر و غیر اخلاقی یعنی ایجاد آتشی که مردم و سنگها هیزمش هستند. الله بیچاره نمیدانسته که این جهنم مسخره الهی بعد از چند قرن و حتی در همان دوران نیز برای صاحبان خرد به یک شوخی شبیه است و خردگرایان از آتش جهنم نمیترسند.

نوشتن کتابی مانند قرآن واقعا بسیار دشوار است، میزان از هم گسیختگی مطالبی که در قرآن مطرح میشود و افسانه های کم ارزشی که از آثار دیگران دزدی ادبی شده اند مجموعه نوشتاری کاملا کم کیفیت و کم ارزش را پدید آورده است که پدید آوردن چیزی مشابه آن بسیار دشوار و سخت است. مطمئناً اگر کسی ادعا نمیکرد که کتاب قرآن از آسمان آمده است و یک نویسنده چنین کتابی را در قرن 21 ام بعنوان یک کتاب معمولی مینوشت کتاب وی با بی اعتنایی مواجه میشد و بیش از یکی دو نسخه از آن فروش نمیرفت و در کتابفروشی ها در کنار کتابهای کودکان، همچون شنگول و منگول قرار میگرفت. ایکاش هر مسلمانی یکبار قرآن را به زبان مادری خود بخواند. اگر در نزد شخصی که اطلاعی از قرآن ندارد یک جلد قرآن و یک جلد از اشعار خیام قرار دهید و به او بگویید که یکی از این دو کتاب از آسمان آمده است و از او بخواهید که کتاب آسمانی را از کتاب زمینی تمیز دهد مطمئن باشید که اثر خیام را انتخاب خواهد کرد، خودتان آزمایش کنید.

از اینها گذشته باید دید واقعا «مثل قرآن» یعنی چی؟ آیا منظور این است که سوره ای بیاورید که در آن از افسانه هایی مثل یوسف و موسی و غیره سخن گفته باشد؟ خوب کتابهای عربی داستانوار بسیار زیاد هستند، داستانهایی که در آنها الله وجود دارد و از وجود الله در آنها استفاده میشود. آیا منظور این است که سوره هایی مانند قرآن بیاورید که هم آهنگ و هم شکل سوره ه ای قرآن باشند؟ خوب اگر اینطور است میتوان بسیاری از آیه های جنایی و زشت قرآن را به آیه هایی زیباتر تغییر داد مثلا،

آیه الهی:

سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

آیه زمینی:

يا ايها العاقلون لا تقتلوا الذین یلونکم من المخالفين وليجدوا فيكم رحمة و الانسانیه واعلموا ان الله مع العادلين.

ای خردمندان، کسانی از مخالفان که در نزد شمایند را نکشید! تا در شما ترحم و انسانیت را بیابند. و بدانید که خداوند با عدالت پیشگان است!

آیه الهی:

سوره مائده 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

آیه زمینی:

دست هیچ کس را به هیچ عنوان نبرید، با فقر مبارزه کنید و حکومت های عقل محور و انسان محور ایجاد کنید تا کسی دزدی نکند.

خوب تمام اینها را میتوان آیاتی مثل قرآن دانست، یا حتی سوره های کاملی میتوان «مثل» قرآن آورد مثلا:

سوره العصر (زمان)

وَالْعَصْرِ؛ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ؛إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.

سوگند به این زمان، که آدمی در خسران است، مگر آنها که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند و یکدیگر را به حق سفارش کردند و یکدیگر را به صبر سفارش کردند.

سوره خرد:

سوگند به خرد انسان، که آدمی در پیشرفت است، مگر آن انسانهایی که مذهبی هستند و به خدا اعتقاد دارند و یکدیگر را به کارهای بیهوده ای چون حج و نماز و تقلید سفارش کردند.

همانطور که میبینید میتوان به این سبک هزاران سوره و آیه نه تنها مثل قرآن بلکه بهتر و زیباتر از قرآن آورد. معمولا وقتی من با این ادعا روبرو میشوم میگویم من یک آیه مثل قرآن می آورم و همان لحظه یک آیه از قرآن را که در ذهن دارم بصورت تصادفی انتخاب میکنم و برای شخص میخوانم. بعد آن شخص از روی جهالت و تعصب شروع به ایراد گیری میکند که این چه آیه مسخره ای است و اینجایش غلط صرف و نحوی دارد و من بعد از مدتی به او میگویم که این آیه ای که من انتخاب کردم از خود قرآن بود و آن شخص را به پوچ بودن این ادعای مسخره الهی آگاهی میدهم و این روش اکثر اوقات کار میکند زیرا اسلامگرایان دنبال استدلالهای منطقی و صحیح نیستند بلکه بدون چون و چرا روی مفاهیم دینی تعصب میورزند.

وقتی که محمدیون این ادعا را مطرح میکردند اعراب زیادی در آن زمان که اوج دوران شعر و شاعری عربستان بود اشعاری در رد حرفهای محمد میسرودند و ادعا میکردند که آیه ها و سوره هایی زیباتر از سوره ها و آیه های محمد آورده اند و محمد بسیار با آنان به دشمنی بر میخواست و حتی چند تن از آنان را بطور کاملا ناجوانمردانه ترور کرد. بعنوان مثال در تاریخ نام اسما بنت مروان زن شاعری هست که اشعار محمد را هجو میکرد و محمد بر سر خود میکوبید که چه کسی از شما مومنان مرا از دست این زن نجات میدهد؟ تا اینکه وی را ناجوانمردانه کشتند و یا کعب بن اشرف که مرد دانشمندی بود و محمد وی را نیز ترور کرد ماجرای ترور کعب را میتوانید در نوشتاری با فرنام «قتل کعب ابن اشرف» بخوانید. نقل هایی نیز وجود دارد بر اینکه ستون سنگی ای که حاجی ها در ایام حج آنرا رجم میکنند خود قبر شاعریست که به دستور محمد کشته شد، محمد دشمنی بسیاری با شاعران و دانایان عرب ورزید و دور ور خود تنها انسانهای خونخوار و فرومایه ای چون علی، عمر و… را با زن دادن و یا زن گرفتن جمع کرد.

دکتر شجاع الدین شفا در پس از 1400 سال برگ 104 پیرامون همین موضوع مینویسند:

با آنکه در خود قرآن تصریح شده است که: <> (اسراء، 17)، در همان قرون اولیه هجری کسانی چون ابراهیم نظام، و عباد بن سلیمان و معتزلیانی چند مدعی شدند که خود آنان یا دیگران میتوانند نظیر قرآن یا حتی بهتر از آنرا بنویسند، و کسانی نیز نمونه های نثرهایی بعقیده آنها فصیح تر از نثر قرآن را نام بردند که از مهمترین آنها ترجمه های عربی ابن مقفع بود. این نیز غالباً گفته شده است که ابوالعلاء معری فیلسوف و شاعر نابینای عرب کتاب <> خود را به نیت معارضه ادبی با قرآن نوشت. حتی در زمان پیامبر کعب بن اشرف شاعر یهودی مدینه در حضور خود محمد ادعا کرد که میتواند آیه هایی چون آیه های قرآن و شیواتر از آنها را بیاورد، ولی محمد بخاطر اینکه نقاری با یهودیان مدینه پیدا نکند خاموش ماند، و کعب از این امر استفاده کرد  و به تحریکات خود ادامه داد. بعد از جنگ بدر به مکه رفت و با اشعار خود قریش را به جنگ تازه ای با مسلمانان مدینه دعوت کرد، ولی این بار محد دستور کشتنش را داد.

تنفر محمد از شاعران تا حدی است که در قرآن سوره ای به نام شعرا وجود دارد که در تمام این سوره از پیامبرانی که با قوم خود صحبت میکردند و قومشان حرفشان را گوش نمیدادند و بلایی که خداوند سرشان می آورد مانند باران، سیل و… حرف زده میشود تا مومنان زمان محمد را که با شنیدن حرفهای شاعران به شک افتاده بودند بترساند که مبادا محمد را رها کنید و به دنبال شاعران بروید، این تنفر و هراس از شاعران تا جایی است که در پایان این سوره در آیات 224 تا 227 محمد از زبان الله میگوید،

وَالشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ؛ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ؛وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ
و گمراهان از پی شاعران میروند، آیا ندیده ای که شاعران در هر وادی گسترده اند؟ و چیزهایی میگویند که خود عمل نمیکنند؟

بنابر این آوردن سوره مثل قرآن و حتی بهتر از قرآن از همان روزهای اول اسلام کار بسیار راحتی بود و خیلی ها این کار را انجام دادند اما خوب مسلمانان آنها را با شدت تمام نابود کردند و ناجوانمردانه کشتند. در ایران نیز ابن مقطع یکی از دانشمندان ایران کتابی در رد قرآن نوشت و یا رازی امکان وجود وحی را رد کرد و مسلمانان با خشونت و توحش  تمام (مثل همیشه) با آنها روبرو شدند. عده بسیاری را گمان بر این است که کتاب الفصول و الغایات ابوالعلاء معری به قصد رقابت و هجو قرآن نوشته شده است و این کار را واقعا خوب انجام داده است.

قرآن کتابی است پر از تناقضات آشکار، اگر خوب به آیات زیر نگاه کنیم خواهیم دریافت که قرآن در جای دیگر این ادعای خود را نقض میکند.

سوره القصص آیه 49:

قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ.

بگو: اگر راست میگویید، از جانب خداوند کتابی بیاورید که از این دو (مراد تورات و قرآن است) بهتر راه بنماید تا من هم از آن پیروی کنم.

و همچنین:

سوره الاحقاف آیه 10:

قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِن كَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَكَفَرْتُم بِهِ وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّن بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى مِثْلِهِ فَآمَنَ وَاسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِين.

بگو: چه میکنید اگر قرآن از جانب خدا باشد و شما بدان ایمان نیاورید؟ یکی از بنی اسرائیل بدان که «مثل» آن بود شهادت داد، پس ایمان آورد، درحالی که شما گردنکشی میکنید. خداوند مردم ستمکار را هدایت نمیکند.

محمد در آیه اول از مشرکین میخواهد که کتابی بیاورند که مانند قرآن و یا تورات باشد، این نشان میدهد این دو را مشابه میداند، و در آیه بعدی نیز دقیقا از کلمه «مثل» استفاده کرده که بسیاری از مترجمان قرآن آنرا مخصوصا نادیده گرفته اند تا این خطای الهی مشخص نشود ولی در متن عربی کلمه «مثل» کاملا وجود دارد و خداوند میگوید قرآن «مثل» تورات است! و طبق قوانین منطقی صفت مثل بودن و شبیه بودن متقارن است یعنی اگر قرآن مثل تورات است میتوان نتیجه منطقی گرفت که تورات نیز مثل قرآن است، پس بنابر این الله گیج خودش در قرآن اشاره میکند به کتابی که مثل قرآن است و وجود دارد! بنابر این دیگر لازم نیست کافران کتابی مثل قرآن بیاورند، قرآن با این تناقض مشخص که در قرآن بسیار یافت میشود خودش حرف خودش را رد میکند و ادعای خودرش را باطل میکند، تبارک الله احسن الخالقین واقعا! و جالب است که توراتی که محمد بدست داشته است همان توراتی است که امروز وجود دارد و این کتاب کاملا نوشته بشر است.

همچنین میتوان استدلال کرد که بسیاری از آیات قرآن با «یقولون» و «قال» شروع میشود، این آیات در واقع از شخص یا اشخاصی نقل قول میکنند، یعنی حرفهای یک عده انسان و یا فرشته در قرآن بدون واسطه نقل قول شده است، پرسش این است که این آیات را چه کسی سروده است؟ قطعاً نه محمد این آیات را سروده است نه الله (دوست خیالی محمد)، بلکه اینها جملاتی هستند که اشخاصی غیر از محمد و الله آنها را ساخته اند و جملات آنها نه تنها مثل قرآن است بلکه خود قرآن است و به آن راه یافته است! لذا بازهم قرآن خود را نقض میکند و نشان میدهد که این ادعای قرآن از چه پایه منطقی ضعیفی برخوردار است، یعنی قرآن آیاتی دارد که مربوط به محمد نیستند، برخی از آنها حتی مربوط به کفار هستند و از لحاظ کیفیت و ارزش حتماً باید همسطح سروده های محمد باشند که در قرآن آمده اند! بازهم نتیجه آنکه نیازی نیست کافران سوره ای مثل قرآن بیاورند، قرآن خود این کار را از پیش انجام داده است.

مسلمانان ادعا میکنند که قرآن از ادبیات بسیار زیبا و درخشانی استفاه کرده است که خوب همه دین داران چنین حرفهایی را راجع به آثاری که آنها را الهی میدانند مانند کتاب اقدس بهایی ها و انجیل و تورات و… میکنند، اما بعید میدانم هیچ کدام یک از این کتابها به زیبایی یک فصل از کتابهای درخشانی مثل کتاب «چنین گفت زرتشت نیچه» یا «کمدی الهی» دانته یا «رباعیات خیام» برسند. یا حاوی مطالب بدرد بخور(!) و کلیدی (!) ای مثل رساله حضرت امام (!) باشند. آیا واقعا داستانهای مسخره قرآن که از سایر کتابهای سامی بويژه تورات دزدی ادبی شده اند را میتوان با داستانهای زیبا و پر عمقی همچون داستانهای مولوی یا از لحاظ سبک نگارشی و زیبایی های ادبی با آثار داستانی زنده یاد صادق هدایت حتی مقایسه کرد؟ امروز هزاران هزار کتاب بسیار زیباتر و ارزنده تر از قرآن در همه جای دنیا چاپ میشود! در واقع خود داستانهای قرآن نیز  از داستانهای ساخت بشر کپی برداری شده اند، مثلا داستان نوح از حماسه گیلگمش دزدی ادبی شده است.

اما با فرض اینکه قرآن بسیار بسیار زیبا نوشته شده باشد بازهم این دلیل نمیشود که قرآن نوشته «درست» ی باشد و یا از طرف خدا آمده باشد! این ادعای غیر منطقی و کاملا غلط است، این سفسطه قرآن شبیه این ادعا است:

ملکه الیزابت زیباترین زن دنیا است!

اگر باور ندارید، زنی مثل ملکه الیزابت معرفی کنید!

اگر نمیتوانید پس قبول کنید هرچه ملکه الیزابت میگوید درست است!

بنابر این زیبایی (اگر فرض کنیم در قرآن وجود دارد) به هیچ عنوان دلیل بر «درستی» مطالب نمیشود، مطالب بسیار غلطی را میتوان بسیار زیبا بیان کرد، این ادعای مسلمانان مثل بقیه ادعاهایشان در مورد باورهای دینیشان کاملا خالی از ارزش است.

شایان ذکر است که ادعای مسلمانان مبنی بر اینکه قرآن آنقدر زیبا و  آهنگین سروده شده بود که در زمان محمد همگان تحت تاثیر آن قرار میگرفتند نیز ادعای پوچ و خالی از واقعیت است، در واقع خود قرآن این حرف را رد میکند (بارها گفته ایم بهترین کتابی که تابحال علیه اسلام نوشته شده است خود قرآن است)، در سوره سوره انفال آیه 31 آمده است،

الانفال آیه 31
وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا قَالُواْ قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاء لَقُلْنَا مِثْلَ هَـذَا إِنْ هَـذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأوَّلِينَ.

چون آيات ما بر آنها خوانده شد ، گفتند : شنيديم و اگر بخواهيم همانند، آن می گوييم ، اين چيزی جز افسانه های پيشينيان نيست.

و علی دشتی در کتاب بيست و سه سال در پانویس برگ 83 ام مینویسد، این جمله را نضر بن حارث گفته است که در جنگ بدر اسیر شد و پیغمبر امر کرد به خاطر همین اعتراض و بیان این مطلب علی بن ابی طالب اورا گردن بزند. این آیه نشان میدهد خود اعراب آن دوران هم همین حرف امروز مارا به پیامبر اسلام میزدند و پیامبر هم عکس العمل کاملا مشابهی با آنچه اسلامگرایان بیابانی با مخالفان خود میکنند انجام داده است. اگر قرآن آنقدر که مسلمانان ادعا میکنند در ادبیات عرب درخشان بود هرگز اعراب آن دوران که با سازنده این آیات روبرو میشدند آنقدر جنگ و ستیز نمیکردند. این درحالی است که افرادی مانند نضر بن حارث نه تنها قرآن را از لحاظ ادبی و معنوی ضعیف میدانستند و خوب میدانستند که اینها تنها داستانهای اساطیری سامی است بلکه در مقابل آن داستانهای ایرانی را مطرح میکردند و در رقابت با قرآن از آنها سود میجسته است، این واقعیت در کتابهای تاریخی از جمله سیره ابن هشام اینگونه آورده شده است:

سیرت رسول الله جلد دوم صفحه 583

و از جمله اسیران (جنگ بدر) که گرفته بودند، دو تن در راه صحابه ایشان را بکشتند و باقی به مدینه آوردند. و از آن دو تن یکی نضر بن الحارث بود که همیشه سید (پیامبر)، علیه السلام، رنجاندی و معارضه نمودی با وی در قرآن، در مقابل قصص انبیا، علیه السلام، قصه رستم و اسفندیار و ملوک عجم با قریش گفتی و حکایت کردی. چون به وادی صفراء رسیدند، سید علیه السلام بفرمود تا وی را بکشتند. و گویند که هم مرتضی علی، کرم الله وجهه، او را بکشت. و این عقبه خبیثی بود از خبیثان اهل شرک و پیوسته در مکه سید علیه السلام را رنجانیدی و در حق مسلمانان خبثها کردی. و چون سید علیه السلام، بفرمود تا وی را بکشند، گفت: یا محمد عیال و فرزندان من به کی باز میگذاری؟ سید علیه السلام جواب داد، به آتش دوزخ.

از این ماجرای تلخ گذشته در چند جای دیگر قرآن نیز این عکس العمل مردم نسبت به قرآن آورده شده است، و این نشان میدهد که اعراب آن دوران خوب میدانستند قرآن جز افسانه نیست، اما مسلمانان امروز این را نمیفهمند.

سوره الانعام آیه 25
وَمِنْهُم مَّن يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ يُؤْمِنُواْ بِهَا حَتَّى إِذَا جَآؤُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَذَآ إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ.

بعضی از آنها به سخن تو گوش می دهند ولی ما بر دلهايشان پرده ها، افکنده ايم تا آن را درنيابند و گوشهايشان را سنگين کرده ايم و هر معجزه ای را که بنگرند بدان ايمان نمی آورند و چون نزد تو آيند ، با تو به مجادله پردازند کافران می گويند که اينها چيزی جز اساطير پيشينيان نيست.

سوره النحل آیه 24
وَإِذَا قِيلَ لَهُم مَّاذَا أَنزَلَ رَبُّكُمْ قَالُواْ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ

چون به آنها گفته شود : پروردگارتان چه چيز نازل کرده است ? گويند :، افسانه های گذشتگان.

سوره المؤمنون آیه 83
لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هَذَا مِن قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.

به ما و پدرانمان نيز پيش از اين چنين وعده هايی داده شده بود اينهاچيزی جز افسانه های پيشينيان نيست.

اما از تمام اینها که گذشته فرض کنیم هیچ انسانی قدرت ساختن کتاب و یا سوره و آیه ای همچون قرآن را نداشته باشد، آیا این بدان معنی است که قرآن زائیده فکر بشری و نوشته دست انسانها و ناشی از علم آنها نیست، و قطعاً باید از آسمان به زمین آمده باشد؟ هرگز! بسیاری از کارها هستند که تنها یکبار انسانها میتوانند آنها را انجام دهند. بعنوان مثال اگر تمام انسانهای روی زمین و اجنه و فرشتگان و خود الله هم تلاش کنند و مغزهایشان را روی هم بگذارند نمیتوانند جاذبه زمین را «برای اولین» بار کشف کنند، زیرا نیوتون قبلاً اینکار را کرده است. بنابر این طبق استدلالی که قرآن میکند، لابد باید نتیجه گرفت که چون کشف نیروی جاذبه زمین «برای اولین بار» از زمانیکه نیوتون برای اولین بار آنرا کشف کرده است دیگر از دست هیچ انسان، جن، فرشته و حتی خدایی بر نمی آید پس باید کشفی الهی باشد. یا بعنوان مثال اگر تمام مسلمانان و مسیحیان و یهودیان و بهائیان و اجنه و فرشته ها و تمام جانوران متافیزیکی دیگر جمع شوند نمیتوانند آدرس تارنمای زندیق را برای خود به ثبت برسانند، زیرا اینکار قبلا توسط گردانندگان این تارنما انجام شده است. لذا بر اساس استدلال قرآن باید نتیجه گرفت که خداوند نام تارنمای زندیق را ثبت کرده است زیرا تکرار اینکار از دست هیچ بشری بر نمی آید. همچنین آیا میتوان ادعا کرد که تخت جمشید را خداوند درست کرده است؟ زیرا هیچ انسانی قادر نیست مکانی مثل تخت جمشید درست کند، یا حتی ستونی مثل یکی از ستونهای تخت جمشید درست کند. زیرا تخت جمشید در حال حاضر وجود دارد و مکانی که تخت جمشید اشغال کرده است منحصر به تخت جمشید و است و اگر کسی بنایی دقیقاً مثل تخت جمشید درست کند باید آنرا دقیقاً در جایی که اکنون  تخت جمشید است قرار دارد، قرار دهد تا بتواند بنایی کاملاً مثل تخت جمشید درست کرده باشد، زیرا از ویژگیهای تخت جمشید قطعاً موقعیت جغرافیایی آن است؛ لذا اساساً ساختن بنایی مثل تخت جمشید محال است. نتیجه آنکه بسیاری از کارها را انسانها تنها یکبار میتوانند انجام دهند و با فرض اینکه کسی نتواند آنکار را دوباره انجام دهد یا همانند آن کار را دوباره انجام دهد هرگز نمیتوان نتیجه گرفت که آنکار نشدنی است و از دست انسان بر نمی آید بنابر این باید حتماً منبعی غیر انسانی آنرا انجام داده باشد و خدا فاعل آنکار است. براستیکه از همین استدلالهای غلط و بسیار ابتدایی و کودکانه قرآنی میتوان نتیجه گرفت که نگارنده یا نگارندگان آن با استدلال و دلیل و برهان چندان میانه خوبی نداشته اند؛ قطعاً اگر خدایی وجود داشت و کتابی مینوشن چنین استدلالهای غلطی در آن یافت نمیشد.

با تمام این حرفها و نشان دادن اینکه این ادعا از ارزش منطقی برخوردار نیست و یک تناقض آشکار است ما سوره های جدیدی را به زبان عربی با ذکر منابع آنها در این نوشتار می آوریم تا این نوشتار را کامل کرده باشیم. برخی از این سوره ها سوره هایی هستند که عده ای (از فرقه های اسلامی) معتقد هستند آنها در قرآن وجود داشته و بعدها حذف شده اند (برای بحث مفصل در مورد تحریف شدن قرآن به نوشتاری با فرنام «قرآن تحریف نمیشود!» مراجعه کنید) و برخی دیگر توسط افرادی غیر مسلمان آشنا به زبان عربی ساخته شده اند.

سوره الحفد:

سوره الخلع:

این دو سوره از کتاب المصحف نوشته سجستانی آورده شده است، منبع

نوشته غیث ابن سعید العیادی (قبل از محمد زندگی میکرده است) منبع

این سوره نوشته مسیلمه شخصیست که در زمان محمد ادعای شراکت در وحی با پیامبر میکند و پیامبر اسلام وی را میکشد. منبع

&

سوره النورین، در کتاب محمد احد مع الله: الشیعه و تحریف القرآن منبع

سوره الولایه، از کتاب «انقلاب ایران و تعادل اسلام چاپ مصر» منبع

سوره های جدید ساخته شده توسط مسیحیان.

سوره المقاطعه از سوره های جدید منبع

سوره الکتاب از سوره های جدید منبع

سوره الایمان از سوره های جدید ممنبع

سوره النبی از سوره های جدید منبع

سوره الدعا از سوره های جدید ممنبع

سوره العصفور از سوره های جدید منبع

سوره الوصایا از سوره های جدید ممنبع

سوره المسلمون از سوره های جدید منبع

سوره التجسد از سوره های جدید ممنبع

سوره رج از سوره های جدید منبع

و در نهایت یک کتاب با زبان عربی کلاسیک و ترجمه انگلیسی که در رد این ا دعای قرآن در 78 سوره نوشته شده به نام «الفرقان الحق» را میتوانید از تارنمای اصلی این کتاب مطالعه فرمایید منبع

شایان ذکر است عده ای از اسلامگرایان وقتی با این سوره ها روبرو میشوند شروع به اشکال تراشی میکنند و حتی ایراد میگیرند که برخی از این سوره ها اشکالات دستور زبانی دارند (!) و به همین دلیل در حد قرآن نیستند، جای تعجب است که این اسلامگرایان چرا به اینکه این اشکالات با فرض اینکه وجود داشته باشند، حتماً قابل رفع هستند فکر نمیکنند، آیا اسلامگرایان اگر اشکالات صرف و نحوی موجود در این سوره ها رفع شوند آنها را قبول خواهند کرد؟ هرگز، اسلامگرایان هرگز آنقدر آزاد اندیش و حقیقت جو نبوده و نیستند

قوانین قرآن برای آن دوران بوده است!

بسیاری از سفسطه های اسلامی حول همین محور میگردند، وقتی اسلامگرا از مضحک و مسخره و ضد انسانی بودن بودن افکار و قوانين اسلامی از جمله چيزهایی که در تازينامه ذکر شده اند مانند دست قطع کردن و حجاب و غيره آگاه میشود به این پناه میبرد که خداوند با اعراب به زبان خودشان و بر اساس شرایط جغرافیایی و تاریخی خودشان صحبت کرده است، به عرب آن دوران نمیتوانسته بگوید که بعنوان مثال عرق شتر نجاستخوار حاوی فلان باکتری است، بلکه باید ميگفت که نجس است تا عرب آن دوران به هر بهانه ای که شده از عرق شتر نجاستخوار دوری کند. سخن خداوند برای آن دوران آمده و در هر دورانی باید طبق ارزشها و ضد ارزشها و علم بشری آن دوران آنها را استنباط کرد، بدین مفهوم که خداوند اعراب آن دوران را به اصطلاح «گول میزده است» تا آنها را از بربریت نجات دهد.

بعنوان مثال این دسته از اسلامگرایان میگویند، در شرایطی در عربستان ارث برای زن به مقدار نصف مرد مشخص شد که زنان هیچ ارثی نداشتند، و پیام این قضیه این است که ما باید توجه کنیم «زنان حقوقی دارند» و اینکه این حقوق چیست، باید بر اساس شرایط زمان و مکان از کلام الله استنباط شود، یعنی امروز باتوجه به شرایط زمان باید حقوق زنان برابر با مردان باشد و ارث آنان نیز برابر با مردان باشد. یا مثلاً اگر قرآن میگوید قصاص بر شما واجب است، به دلیل این بوده است که در آن زمان ممکن بود برای کشته شدن یک نفر، قبیله ای به قبیله دیگر حمله کند و آنها را نابود کند، یا اگر کسی چشم کس دیگر را کور میکرد، ممکن بود قبیله ای تمام قبیله ای را به همین جرم نابود کنند. در آن زمان پیامبر به آن اعراب گفت که در مقابل یک چشم، یک چشم را در بیاورید و در مقابل یک جان، یک جان را بگیرید.  این دسته از اسلامگرایان خود را «روشنفکر و مترقی» و حتی «لیبرال» میخوانند. اگرچه اینگونه دیدگاهی که این دسته از اسلامگرایان از شرایط اجتماعی پیش از اسلام و مردمان آن دوران دارند بسیار با واقعیت های تاریخی در تناقض است اما ما در این نوشتار به بررسی تاریخی این ادعاها نخواهیم پرداخت. تنها به بررسی این خواهیم پرداخت که آیا این دیدگاه با اسلام سازگار است یا اینکه در تضاد با آموزه های اسلامی است.

یکی از روشهای بسیار غلط و در عین حال بسیار رایج برای بررسی اسلام، کنار گذاشتن قرآن و اندیشه سازی در مورد اسلام است. اسلامگرایان بجای اینکه قرآن را سرمشق خود قرار بدهند و دیدگاه های خود را از قرآن بیرون بیاورند، و رنگ اسلام را به خود بگیرند، سعی میکنند اسلام را با عقاید خود سازگار کنند و رنگ خود را به اسلام بزنند، این افراد ایده آل ها و آرزوهای خود را اسلام مینامند و به پیامبر اسلام و کتابش ارتباط میدهند. هرکدام از این اسلامگرایان خود یک پیامبر هستند و اسلام را بطور عینی (Objective) بررسی نمیکنند، لذا هرگز حتی مسلمان نیستند، زیرا مسلمان در مقابل اسلام تسلیم است. از همین انحراف است که عقاید بسیار مختلفی در میان اسلامگرایان رایج است که با یکدیگر در تضاد جدی هستند و بسیاری از این عقاید که خود را اسلامی مینامند اساساً با اسلام در تضاد هستند. ما در این نوشتار به بررسی این ادعا با آنچه قرآن می آموزد میپردازیم تا نشان دهیم که این ادعا علی رغم ظاهر زیبایش در تضاد جدی با قرآن است و لذا ارزشی ندارد.

به آیات زیر در قرآن توجه کنید.

سوره قمر آیه 50

وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ.
فرمان ما تنها يک فرمان است ، آن هم چشم بر هم زدنی است.

سوره انعام آیه 115

وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلاً لاَّ مُبَدِّلِ لِكَلِمَاتِهِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.

و کلام پروردگار تو در راستی و عدالت به حد کمال است هيچ کس نيست که ، يارای دگرگون کردن سخن او را داشته باشد و اوست شنوا و دانا.

سوره لقمان آیه 27

وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و اگر همه درختان روی زمين قلم شوند و دريا مرکب و هفت دريای ديگر به مددش بيايد ، سخنان خدا پايان نمی يابد و خدا پيروزمند و حکيم است.

سوره کهف آیات 1 و 2

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجَا؛ قَيِّمًا لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِن لَّدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا.

سپاس خداوندی را که بر بنده خود اين ، کتاب را نازل کرد و هيچ کجی و انحراف در آن ننهاد؛ کتابی عاری از انحراف تا مردم را از خشم شديد خود بترساند و مؤمنان را که کارهای شايسته می کنند ، بشارت دهد که پاداشی نيکو دارند.

سوره کهف آیه 27

وَاتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِن كِتَابِ رَبِّكَ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا

از کتاب پروردگارت هر چه بر تو وحی شده است تلاوت کن در سخنان او تغيير و تبديلی نيست و تو جز او پناهگاهی نمی يابی

سوره ماده گوساله (بقره) آیه 2

ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ.

اين است همان کتابی که ، در آن هيچ شکی نيست پرهيزگاران را راهنماست.

سوره فاطر آیه 43

اسْتِكْبَارًا فِي الْأَرْضِ وَمَكْرَ السَّيِّئِ وَلَا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا.

به سرکشی در زمين و نيرنگهای بد و اين نيرنگهای بد جز نيرنگبازان را، در بر نگيرد آيا جز سنتی که بر گذشتگان رفته است منتظر چيز ديگری هستند? در سنت خدا هيچ تبديلی نمی يابی و در سنت خدا هيچ تغييری نمی يابی.

قرآن همچنین به آشکاری اعلام میکند که دین اسلام در یک روز کامل شده است. براستی چیزی که کامل است را میتوان تغییر داد و یا اصلاح کرد؟ قرآن خود معتقد است که دین اسلام کامل شده است، چیز کامل را مگر میتوان کاملتر کرد؟

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 3

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالأَْزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِْسْلامَ دِيناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لإِِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ

براى شما گوشت مردار و خون و گوشت خوك و حيواناتى كه بغير نام خدا ذبح شوند و حيوانات خفه شده و بزجر كشته شده و از بلندى پرت شده و آنهايى كه بضرب شاخ حيوان ديگرى مرده باشند و باقى مانده شكار حيوانات درنده حرام است. مگر اينكه بموقع آن را سر ببريد و نيز حيواناتى كه در برابر بتها ذبح شوند و قسمت كردن گوشت حيواناتى كه بوسيله پرتاب تيرهاى مخصوص بخت آزمايى مرده باشند. تمام اين اعمال فسق و گناه است. امروز كافران از زوال دين شما نااميد و مأيوس شدند. بنا بر اين از آنها هيچ نترسيد و تنها از من بترسيد. امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را براى شما تكميل نمودم و اسلام را بعنوان دين شما پذيرفتم. پس هر كس بهنگام گرسنگى ناچار شود و متمايل بگناه نباشد (و از گوشت ممنوعه بخورد، بر او گناهى نيست) البته خدا آمرزنده مهربانست.

گفتنی است، آنچه این دسته از اسلامگران میگویند، مبنی بر اینکه قوانین اسلامی مربوط به اعراب آن دوران میشده است، خود با واقعیت سازگار است. یعنی میتوان مدعی شد که در اسلام تقریباً هیچ چیز جدیدی یافت نمیشود، تمامی آموزه های اسلامی قبل از اسلام وجود داشته اند و محمد تنها آنها را جمع آوری کرده و ادعا کرد که از طرف خدا هستند، به همین دلیل اسلام (و باقی ادیان خدا محور نیز به همین صورت هستند) اساساً پدیده های آسمانی نیستند بلکه پدیده هایی زمینی هستند و ساخته ذهن بشر. اما شنیدن این ادعا از یک اسلامگرا قابل قبول نیست زیرا این ادعا در تضاد جدی با قرآن است و یک باورمند به اسلام اصولاً نمیتواند چنین ادعایی بکند. مسلمانی که این حرف را بزند در واقع قبول کرده است که قوانین و قواعد دینیش کاربردی ندارند و برای بشر امروز بی معنی و حتی مضر هستند، و این خود اگرچه حرفی صحیح است اما قابل قبول از یک اسلامگرا نیست. اسلامگرایان با اینگونه حرفها میخواهند اسلام را حفظ کنند و البته چون اینگونه حرفها در تئوری غیر قابل قبول هستند هرگز توسط اسلامگرایانی که قرآن را دنبالروی میکنند هرگز قابل قبول نخواهند بود. اما این ادعا همچنان یکی از راه های رایج برای فرار از بحث و حقیقت پلید اسلام است و خردگرایان باید در مقابل آن آماده باشند.

خلاصه اینکه قرآن خود نمیگوید که قوانینش مربوط به زمان خاصی هستند بلکه برعکس میگوید قوانینش جاودانه و همیشگی هستند و این ادعای اسلامگرایان خود زیر سوال بردن قرآن و توهین بزرگی به الله، فرستنده 124000 پیامبر و مشعلهای آسمانی است که زمین را به آتش کشیدند و جهل و خرافه و توحش را گسترش دادند.

آیات جنایی قرآن

گردآوری – آرش بیخدا

همه برگردانها (ترجمه‌ها)‌ از آیتی است. برای برگردانهای بیشتر روی پیوند هر آیه به قرآن زندیق کلیک کنید.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

قرآن، سوره محمد (47) آیه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.

فیلمهای پیاده شدن این دستور قرآن را در بخش جنایات اسلامگرایان مشاهده کنید.

قرآن، سوره الأنفال (8) آیه 39

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّه فَإِنِ انتَهَوْاْ فَإِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند، خدا کردارشان را می بيند.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 61

مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردند و به سختی کشته شوند.

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

فیلم پیاده شدن این قانون اسلامی را از اینجا ببینید –  قطع کردن دست و پا طبق دستور قرآن

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

فیلم پیاده شدن این قانون اسلامی را از اینجا ببینید. شکنجه، دست قطع کردن در عراق

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 28

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 29

قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الآْخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ.

بكشيد آنان را كه ايمان نيارند به خدا و روز آخر و حرام ندارند آنچه را كه حرام كرده است خدا و رسولش و نمى گروند به كيش حقّ از آنان كه داده شدند كتاب را تا جزيه پردازند از دسترنج خود (با دست خود يا به جاى خود) و ايشانند سرافكندگان

قرآن، سوره النساء (4) آیه 89

وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَاء حَتَّىَ يُهَاجِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا.

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر میروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آنها را به دوستی و یاری برمگزینید.

قرآن، سوره الأنفال (8) آیه 12

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ.

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 5

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

پس چون ماههاي حرام به سر آمد  آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 12

وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ.

اگر پس از بستن پیمان، سوگند خود شکستند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود باز ایستند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 191

وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مِّنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِن قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ.

هرجا که آنها را بیابید بکشید و از آنجا که شما را رانده اند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجد الحرام با آنها مجنگید مگر آنکه با شما بجنگند. و چون با شما جنگیدند بکشیدشان که  این است پاداش کافران.

کائنات قرآنی

نوشته – آرش بیخدا

اى مردم از علم نجوم بپرهيزيد ، مگر بدان مقدار كه شما را در خشكى و دريا راه بنمايد ، كه اين علم به كهانت منجر شود و منجم كاهن است و كاهن همانند جادوگر است و جادوگر كافر است و كافر در آتش جهنم . به نام خداى تعالى به راه افتيد .

امام علی خطبه 79 نهج البلاغه

براستی که انسان موجود بسیار کنجکاو بازیگوشی است، بازیگوشی انسانها تا حدی زیاد است که اینگونه گستاخانه توصیه های پیامبران و امامان و رهبران دینی خود را زیر پا میگذارند و بر خلاف میل آنها به کسب علم نجوم میپردازند، و  ایکاش انسانها از علم نجوم می پرهیزیدند تا امروز کار بجایی نمیکشید که بخواهند از کار خدا و کلام او ایراد بگیرند و بخواهند ثابت کنند که خدا خود از کائنات و جهانی که قرار است درست کرده باشد بی خبر بوده است. جای تعجب است که چرا علمای شیعه در مقابل این جنایت بزرگ کفر بین المللی سکوت کرده اند و دستور نمیدهند تا همانند کاری که مسلمانان در گندی شاپور و اسکندریه و بلخ کردند، کتابهای نجوم و ستاره شناسی را آتش بزنند و با حملات استشهادی به تاسیسات ناسا در امریکای جهانخوار حمله کنند تا بشر را از پرداختن از این بیش به این علم شیطانی نجوم باز دارند. آیا این علما و روحانیون نمیدانند که باید در مقابل خداوند بزرگ و آن امام معصوم در روز قیامت پاسخگو باشند؟ جواب امیر المومنین را در هنگام بند بازی بر روی پل صراط چه کسی خواهد داد؟ باشد که انسانها همچنان با پیروی نکردن از این امام مظلوم و پیامبر بیسواد اسلام، هرگز به راه و روش تربیت الهی بر نگردند.

و اما بعد از این مقدمه و سخن گهر بار از امام علی، این نوشتار بر آن است تا به قسمت کوچکی از اطلاعات غیر علمی و ضد علمی نهفته در قرآن را که مربوط به حالت فعلی کائنات و جهان هستی است بررسی کند.

قبل از پرداختن به آنچه قرآن در مورد کائنات میگوید، لازم به توضیح است که چون قرآن کتاب بسیار مبهم و غیر مبینی است، ترجمه ها و تفاسیر بسیار متفاوتی از آن ارائه شده است. ترجمه ای که در این نوشتار آمده است با این پیشفرض انجام گرفته است که این آیات واقعا منظورهای فیزیکی داشته است. والا اسلامگرایان برای فرار از این واقعیت شیرین که قرآن پر از خطاهای مختلف در مورد کائنات است، دست به انواع و اقسام روشهای فرار از واقعیت، یعنی دست آویز روش کهنه و بسیار رایج «منظور این آیه آن نیست که واقعا میگوید» میشوند. اما در این نوشتار به قرآن بصورت تحت اللفظی (Literally) نگاه شده است،  تمامی ترجمه ها از ترجمه دکتر آیتی آمده است.

زمین ثابت و حرکت نمیکند است.

سوره روم  25 «وَمِنْ آيَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّمَاء وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ»

و از نشانه های قدرت اوست که آسمان و زمين به فرمان او برپای ، ايستاده اند سپس شما را از زمين فرا می خواند و شما از زمين بيرون می آييد

سوره فاطر  41 «إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا»

خدا آسمانها و زمين را نگه می دارد تا زوال نيابند ، و اگر به زوال گرايند ، هيچ يک از شما جز او نمی تواند آنها را نگه دارد هر آينه خدا بردبار و آمرزنده است

سوره لقمان  10 «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ».

آسمانها را بی هيچ ستونی که ببينيد بيافريد و بر روی زمين کوهها را بيفکند تا نلرزاندتان و از هر گونه جنبنده ای در آن بپراکند و از آسمان آب فرستاديم و در زمين هر گونه گياه نيکويی رويانيديم

سوره النحل  15 «وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَأَنْهَاراً وَسُبُلا لعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوههای بزرگ افکند تا شما را نلرزاند و رودها و راهها، پديدآورد شايد هدايت شويد

سوره النمل  61 «أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَارًا وَجَعَلَ خِلَالَهَا أَنْهَارًا وَجَعَلَ لَهَا رَوَاسِيَ وَجَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُون»

يا آن که زمين را آرامگاه ساخت و در آن رودها پديد آورد و کوهها ، و، ميان دو دريا مانعی قرار داد آيا با وجود الله خدای ديگری هست ? نه بيشترينشان نمی دانند

سوره الأنبياء  31 «وَجَعَلْنَا فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِيهَا فِجَاجاً سُبُلا لعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوهها بيافريديم تا نلرزاندشان و در آن راههای فراخ ساختيم ،، باشد که راه خويش بيابند

در ادبیاتی که در قرآن استفاده شده است، کلمه «ارض» به معنی زمین است، و کلمه «فلک» به معنی حرکت کردن و در چرخیدن در مدار و مسیر معینی است. البته از جاری شدن نیز در قرآن برای توصیف چیزهایی که حرکت میکنند استفاده شده است اما این دو کلمه هرگز در یک آیه در کنار هم نیامده اند، یعنی خداوند هرگز به اینکه زمین نیز در حال حرکت است اشاره ای ندارد. در عوض در بسیاری از آیات مختلف همانند آنچه در بالا آمده است زمین را ثابت و بدون لرزش توصیف میکند و به دنبال دیدگاهی که نسبت به کوه ها دارد، همانگونه که در ادامه بررسی خواهد شد، گمان میکند که کوه ها با وزن خود روی زمین قرار گرفته اند تا باعث شوند زمین حرکت نکند و نلرزند و در نتیجه ثابت و آرام بماند.

کوه ها مانند میخ به زمین کوبیده شده اند تا زمین در حال حرکت نباشد

سوره النبأ آیات 7 و 8 «ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ، وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا»

آيا ما زمين را بستری نساختيم؟، و کوهها را ميخهايی؟

سوره النحل 15 «وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَأَنْهَاراً وَسُبُلا لعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوههای بزرگ افکند تا شما را نلرزاند و رودها و راهها، پديدآورد شايد هدايت شويد

معمولا بر روی چیزی که نمیخواهند حرکت کند، سنگ و یا چیز سنگین دیگری قرار میدهند، یا آنرا میخکوب میکنند تا حرکت نکند، خداوند نیز در قرآن از هردو وسیله برای ثابت نگه داشتن زمین استفاده کرده است، یعنی هم کوه ها را مانند میخ به زمین کوبیده که زمین حرکت نکند و آرام و ساکن باقی بماند، هم کوه ها را از آن جهت که وزنشان زیاد است آفریده است تا مانع حرکت زمین شوند. خداوند بعد ها زمین را به فرش تشبیه میکند، که بدان نیز خواهیم پرداخت. معمولا وقتی در محیط طبیعت فرش و یا زیراندازی را روی زمین پهن میکنند یا فرش میکنند، بر گوشه های آن سنگ هایی میگذارند تا آن فرش آرام باشد و حرکت نکند، تعبیر الله در مورد زمین هم دقیقا همینگونه است، کوه ها آفریده شده اند تا زمین حرکت نکند.

زمین صاف و مسطح است.

سوره نوح  19 «وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِسَاطًا»

و خدا، زمين را چون فرشی برايتان بگسترد

سوره الرعد  3 «وَهُوَ الذِي مَدَّ الأَرْضَ وَجَعَلَ فِيهَا رَوَاسِيَ».

اوست که زمين را امتداد داد، و در آن کوهها و رودها قرار داد

سوره الحِجر  19 «وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ».

و زمين را امتداد دادیم و در آن کوههای عظيم افکنديم و از هر چيز به شيوه ای سنجيده در آن رويانيديم

سوره بقره  22 «الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِرَاشاً وَالسَّمَاء بِنَاء وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّكُمْ فَلاَ تَجْعَلُواْ لِلّهِ أَندَاداً وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»

آن خداوندی که زمين را چون فرشی بگسترد ، و آسمان را چون بنايی ، بيفراشت ، و از آسمان آبی فرستاد ، و بدان آب برای روزی شما از زمين هر گونه ثمره ای برويانيد ، و خود می دانيد که نبايد برای خدا همتايانی قرار دهيد

معمولا امتداد دادن و گسترش دادن و فرش کردن و همچون فرش بودن همگی مربوط به سطوح صاف است. تابحال دیده نشده است که شخصی فرشی را بصورت کروی ببافد. فرشها معمولاً همگی مسطح هستند. الله هرگز در قرآن از کلمه کره استفاده نکرده است، شاید الله چندان با هندسه فضایی میانه خوبی نداشته است و همه چیز را دو بعدی و صاف میپنداشته است و اینگونه بوده است که زمین را نیز همچون فرشی زیر پای ما پهن کرده است و روی آن کوه قرار داده است تا این فرش حرکت نکند. آشکار است که قرآن زمین را صاف فرض میکند. مشخص است که همه انسانهای نادان از کروی بودن کره زمین همواره به شکل ظاهری زمین که همچون فرش تصور میشود اکتفا میکردند و حکم صادر میکردند که زمین همچون فرشی صاف است. مسلمانان ادعا میکنند در صوره الرحمن به گرد بودن زمین اشاره شده است، به این ادعا در نوشتاری با فرنام «رب المشرقين و رب المغربين و کروی بودن زمين» پاسخ کاملی داده شده است.

خورشید و ماه در حال حرکت به دور زمین هستند.

سوره يس  38 «وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ».

و آفتاب به سوی قرارگاه خويش روان است اين فرمان خدای پيروزمند و داناست

سوره يس  39 و40 «القَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالعُرْجُونِ القَدِيمِ. لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ القَمَرَ وَلاَ اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ».

و برای ماه منزلهايی مقدر کرديم تا همانند شاخه خشک خرما باريک شود؛ آفتاب را نسزد که به ماه رسد و شب را نسزد که بر روز پيشی گيرد و همه در فلکی شناورند.

تورات (صحیفه یوشع، باب دهم 12 و 13)

آنگاه یوشع گردش خورشید را در آسمان متوقف میکند تا فرصت بیشتری برای تعقیب «اموریان» و کشتن همه آنها داشته باشد:»… آنگاه یوشع در روزی که خداوند آموریان را پیش بنی اسرائیل تسلیم کرد، به آفتاب گفت که بر جبعون بایستد، و به ماه نیز گفت که بر وادی ایلون بایستد، پس آفتاب ایستاد و قریب به تمامی روز در فرورفتن تعجیل نکرد، و ماه نیز توقف نمود تا قوم بقیه آموریان را نابود کردند»

دکتر شجاء الدین شفا در صفحه 20 بخش مربوط به خدا در کتاب تولدی د یگر اشاره میکند که نوشتار بالا در تورات یکی از نوشتارهای کتاب مقدس بود که کلیسای مسیحی سالها با استناد به آنها ادعا میکرد زمین صاف است و مخالفان این حرف را متهم به کفر و ارتداد و در نتیجه به مرگ محکوم میکرد. گالیله با استناد به همین آیه در سال 1616 محکوم شد، زیرا ادعا میکرد خورشید حرکت نمیکند بلکه نسبت به منظومه شمسی ثابت است و این زمین است که حرکت میکند. در حالی که تورات، انجیل و قرآن و بسیاری از کتابهای مذهبی دیگر که به دست انسانهایی که نسبت به کیهان نا آشنا بودند نوشته شده است، با نگاه کردن با ظاهر آسمان فکر میکردند این خورشید است که در حال حرکت است نه زمین.

در صحیح بخاری نیز محمد دانش وسیع خود در مورد حرکت خورشید اینگونه برای دوستانش شرح میدهد.

صحیح بخاری جلد چهارم کتاب 54 شماره 421

از ابوذر روایت شده است:

«پیامبر از من پرسید «آیا میدانی خورشید به کجا میرود (در زمان غروب کردن)؟»، پاسخ دادم «الله و پیامبرش بهتر میدانند». پیامبر فرمود «خورشید میرود و خود را در مقابل تخت الله به زمین میزند، و از او اجازه میخواهد که دوباره طلوع کند، و الله به او اجازه میدهد، و (وقتی فرا خواهد رسید که)  اجازه طلوع خواهد خواست اما چنین اجازه ای صادر نخواهد شد، خواهد خواست که به دوره حرکت خود ادامه دهد ولی اجازه نخواهد یافت، به او دستور داده خواهد شد که از مغرب طلوع کند و همانا این خواست الله است. و خورشید دوره و مدار خود را طی میکند. و آن حکمی است که خداوند علیم و متعال برایش قرار داده است.»

هفت آسمان و هفت زمین وجود دارد.

سوره الطلاق 12 «اللَهُ الذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَّ».

خداست آن که هفت آسمان و همانند آنها زمين بيافريد فرمان او ميان آسمانها و زمين جاری است تا بدانيد که خدا بر هر چيز قادر است و به علم بر همه چيز احاطه دارد

سوره البقرة 29 «هُوَ الذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ».

اوست که همه چيزهايی را که در روی زمين است برايتان بيافريد ، آنگاه به آسمان پرداخت و هر هفت آسمان را برافراشت و خود از هر چيزی آگاه است

سوره فُصّلت 12 «فَقَضَاهُّنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظاً ذَلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ».

آنگاه هفت آسمان را در دو روز پديد آورد و در هر آسمانی کارش را به آن ، وحی کرد و آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و محفوظش داشتيم اين است تدبير آن پيروزمند دانا

سوره الأنبياء 32 وَجَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آيَاتِهَا مُعْرِضُون».

و آسمان را سقفی مصون از تعرض کرديم و باز هم از عبرتهای آن اعراض می کنند

سوره الحج  65 «وَيُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الأَرْضِ إِلاَّ بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَحِيمٌ».

آيا نديده ای که خدا هر چه را در روی زمين است مسخر شما کرده است و، کشتيها در دريا به فرمان او می روند ? و آسمان را نگه داشته که جز به فرمان او بر زمين نيفتد زيرا خدا را بر مردم رافت و مهربانی است

سوره ق  6«أَفَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَزَيَّنَّاهَا وَمَالهَا مِنْ فُرُوجٍ».

آيا به اين آسمان برفراز سرشان نظر نمی کنند که چگونه آن را بنا کرده ايم و آراسته ايم و هيچ شکافی در آن نيست؟

سوره نوح  15،16 «لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا،وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»

آيا نمی بينيد چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد و ماه را روشنی آنها ، و خورشيد را چراغشان گردانيد ؟

اسلامگرایان تفاسیر بسیار متفاوتی از هفت آسمان در قرآن کرده اند و براستی خود نیز نمیدانند دقیقا منظور از این هفت آسمان چیست، همانگونه که در بالا آیات آورده شده است قرآن واقعا ادعا میکند هفت آسمان وجود دارد. بهترین توجیهی که میتوان برای این ادعای قرآن یافت این است که قبل از انقلاب کوپرنیکوسی و اینکه برای دانشمندان مشخص شود در منظومه شمسی 9  سیاره وجود دارد و ستاره خورشید در مرکز منظومه است و سایر سیارات به دور خورشید در حال حرکت هستند، ملتهای بسیاری با الهام از دانشمندان یونانی تصور میکردند زمین مرکز کائنات است و 7 عنصر آسمانی به دور آن میچرخند که خورشید نیز یکی از آنها است. و دقیقاً همین دیدگاه است که وارد قرآن نیز شده است و از کائنات 7 عنصری صحبت میکند. نقشه منظومه زمین محور قبل از انقلاب کوپرنیکوسی در شکل زیر آمده است.

همچنین در میان بسیاری از ملتها این سیاره ها و عناصر که گمان میشد در حال چرخش به دور زمین هستند علائم و اسامی و خدایانی در نظر میگرفتند که هرکدام را برای خود دارای قدرت خاصی میدانستند.

  نام پارسی  نام عربی ماهقمر تیرعطارد ناهیدزهره خورشیدشمس بهراممریخ برجیسمشتری کیوانزحل 

الله بر روی عرش (تخت) قرار دارد.

در زبان قرآن بارها کلمه عرش برای تخت بکار رفته است و تقریباً همه مترجمان آنرا یا به کرسی و تخت  (Throne) ترجمه کرده اند و یا آنرا بدون ترجمه و با بکار بردن همان کلمه عرش بکار برده اند.

سوره الحاقه آیه 17 «وَالْمَلَكُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ»

و فرشتگان در اطراف ، آسمان باشند و در آن روز هشت تن از آنها عرش پروردگارت را برفراز سرشان حمل می کنند

سوره غافر آیه 15 «رَفِيعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ لِيُنذِرَ يَوْمَ التَّلَاقِ»

فرا برنده درجات ، صاحب عرش که بر هر يک از بندگانش که بخواهد به فرمان خود وحی می فرستد تا مردم را از روز قيامت بترساند

سوره غافر آیه 7 «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَّحْمَةً وَعِلْمًا فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ»

آنان که عرش را حمل می کنند و آنان که بر گرد آن هستند به ستايش پروردگارشان تسبيح می گويند و به او ايمان آورده اند و از او برای مؤمنان آمرزش می خواهند : ای پروردگار ما ، رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است پس آنان را که توبه کرده اند و به راه تو آمده اند بيامرز و از عذاب جهنم نگه دار

سوره الزمر آیه 75 «وَتَرَى الْمَلَائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَقُضِيَ بَيْنَهُم بِالْحَقِّ وَقِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»

و فرشتگان را می بينی که گرد عرش خدا حلقه زده اند و به ستايش ، پروردگارشان تسبيح می گويند ميان آنها نيز به حق داوری گردد و گفته شود که ستايش از آن خدايی است که پروردگار جهانيان است

سوره مومنون آیه 86 «قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»

بگو : کيست پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ؟

سوره طه آیه 5 «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى»

خدای رحمان بر عرش استيلا دارد

سوره اسراء آیه 42 «قُل لَّوْ كَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ إِذًا لاَّبْتَغَوْاْ إِلَى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً»

بگو : همچنان که می گويند ، اگر با او خدايان ديگری هم بودند پس به ، سوی صاحب عرش راهی جسته بودند

سوره رعد آیه 2 «اللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لأَجَلٍ مُّسَمًّى يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الآيَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاء رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ»

الله ، همان خداوندی است که آسمانها را بی هيچ ستونی که آن را ببينيد، برافراشت سپس به عرش پرداخت و آفتاب و ماه را که هر يک تا زمانی معين در سيرند رام کرد کارها را می گرداند و آيات را بيان می کند ، باشد که به ديدار پروردگارتان يقين کنيد

سوره یونس آیه 3 «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلاَّ مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ «

پروردگار شما الله است که آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد ، سپس به ، عرش پرداخت ، ترتيب کارها را از روی تدبير بداد جز به رخصت اوشفاعت کننده ای نباشد اين است الله پروردگار شما او را بپرستيد چرا پند نمی گيريد؟
سوره توبه آیه 129 «فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»

اگر بازگردند بگو : خدا برای من کافی است ، خدايی جز او نيست ، بر اوتوکل کردم و اوست پروردگار عرش بزرگ

سوره اعراف آیه 54 «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ «

پروردگار شما الله است که آسمانها و زمين را در شش روز آفريد پس به عرش ، پرداخت شب را در روز می پوشاند و روز شتابان آن را می طلبد وآفتاب و ماه و ستارگان مسخر فرمان او هستند آگاه باشيد که او راست آفرينش و فرمانروايی خدا آن پروردگار جهانيان به غايت بزرگ است

سوره بقره آیه 255 «اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ»

الله خدايی است که هيچ خدايی جز او نيست زنده و پاينده است نه خواب ، سبک او را فرا می گيرد و نه خواب سنگين از آن اوست هر چه در آسمانها و زمين است چه کسی جز به اذن او ، در نزد او شفاعت کند ? آنچه را که پيش رو و آنچه را که پشت سرشان است می داند و به علم او جز آنچه خود خواهد ، احاطه نتوانند يافت کرسی او آسمانها و زمين را در بردارد نگهداری آنها ، بر او دشوار نيست او بلند پايه و بزرگ است

همانطور که در آیات بالا پیداست الله خود را صاحب عرش و حتی خدای عرش میخواند و قرار است فرشتگانی وی را بر روی عرش حمل کنند، فرشتگان دور وی جمع میشوند و دقیقاً مانند پادشاهی که روی تخت سلطنت نشسته است الله نیز به همان سبک در آسمان ها روی تخت نشسته است.

ستاره ها چراغ هستند و برای تزئینات آفریده شده اند و در روز قیامت هم میریزند.

قرآن در چند جا میگوید ستاره ها همانند چراغ هستند و نقش آنها را تزیینات آسمان میداند. و چندان عجیب نیست اگر بگوید این چراغها در روز قیامت خواهند ریخت و پراکنده خواهند شد.

سوره المُلك آيه 5  «وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم

سوره صافات آيه 6 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ»

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم

سوره التکویر 81: 2: » وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ»
چون ، ستارگان فرو ريزند ،

سوره الانفطار 82: 2:  «وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انتَثَرَتْ»
و آنگاه که ، ستارگان پراکنده شوند

دلیل آفریده شدن ستاره ها، این بوده است که انسانها بتوانند راه یابی کنند.

برای قرنها و هزاره ها انسانها گمان میکردند زمین و تمام جهان و طبیعت برای انسانها آفریده شده است، در حالی که نظریه تکامل دقیقا برعکس این قضیه را نشان میدهد و باور بر این است که این انسان است که سازگار با طبیعت تکامل یافته نه طبیعت که برای انسان ساخته شده باشد، قرآن نیز به دنبال همان روش قدیمی فکر کردن گمان میکند ستاره ها تنها برای این آفریده شده اند که بشر راهش را در دریا و خشکی پیدا کند، البته خداوند احتمالا نمیدانسته است که تنها نور تعداد بسیار کمی از ستارگان به زمین میرسد و اکثر آنها به قدری از زمین دور هستند که نور آنها هنوز به زمین نرسیده است و یا حتی تا پایان عمر زمین نخواهد رسید.

سوره انعام آیه 97 «وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُواْ بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»

اوست خدايی که ستارگان را پديد آورد تا به آنها در تاريکيهای خشکی و، ودريا ، راه خويش را بيابيد آيات را برای آنان که می دانند به تفصيل بيان کرده ايم

در روز قیامت آسمان از جای خود کنده میشود!

سوره تکویر آیه 11 «وَإِذَا السَّمَاء كُشِطَتْ»
و چون آسمان از جای خود کنده شود

ستاره ها از ماه به زمین نزدیکتر هستند و ماه تمام آسمانها را روشن میکنند.

الله ادعا میکند آسمان را طبقه طبقه آفریده است که یکی بالاتر از دیگری قرار داده است. از میان هفت آسمان، نزدیکترین آسمان به زمین آسمان دنیا خوانده میشود، قرآن میگوید ستاره ها در آسمان فرودین هستند، و ماه روشنی بخش تمام این آسمانها است، حرف کاملا با در نظر گرفتن اینکه ماه از خود نوری ندارد و تنها قمر زمین است بسیار جالب توجه است. فاصله زمین تا ماه حدودا 384,400 کیلومتر است و فاصله زمین تا ستاره Proxima Centauri که نزدیکترین ستاره به زمین است حدود 4.3 سال نوری یعنی حدود 40,682,300,000,000 کیلومتر است، یعنی فاصله میان زمین و این ستاره حدودا 100 میلیون برابر فاصله زمین تا ماه است، اما با نگاه کردن به قرآن در می یابیم که قرآن معتقد است ستاره ها به زمین نزدیکتر هستند تا ماه، و ماه به تمام 7 لایه آسمان روشنی میبخشد. الله حتی نمیداند ماه از خود نوری ندارد و تنها یک قمر است و این تنها ستاره ها هستند که از خود نور تولید میکنند.

سوره ملک آیه 5 «الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطُور»

آن که هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد در آفرينش خدای رحمان هيچ خلل و، بی نظمی نمی بينی پس بار ديگر نظر کن ، آيا در آسمان شکافی می بينی؟

سوره المُلك آيه 5«وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم

سوره صافات آيه 6 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ»

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم


سوره نوح آیات 15 و 16 «أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا؛ وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»

آيا نمی بينيد چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد؛و ماه را روشنی آنها ، و خورشيد را چراغشان گردانيد؟

خداوند ستاره ها را پرت شونده به سوی شیاطین قرار داده است.

شهاب سنگها اجرام آسمانی (و نه ستاره!) هستند که با جو زمین برخورد میکنند و در اثر این برخورد ذوب میشوند. الله در قرآن گمان کرده است شهاب سنگ ها ستاره هایی هستند که به سمت شیاطین پرت میشوند. در عربستان عده ای ستاره پرست وجود داشتند که با نام صابئین در متون اسلامی شناخته میشوند، قضیه پرتاب شدن ستاره ها و شهابها به سمت اجنه که از اسطوره های محلی عربستان است و شیاطین از اعتقادات آنها بوده است. قرآن صابئین را نیز تایید کرده است (!) و در ماده گوساله آیه 62 میگوید اگر به روز قیامت ایمان داشته باشند در آخرت به آنها پاداش داده خواهد شد و محزون نخواهند ماند. همان عقاید خرافی ستاره پرستان اینگهونه در قرآن نیز راه یافته است.

سوره المُلك 67: 5 «وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم.

سوره الصافات 37: 6-10 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةِ الكَوَاكِبِ وَحِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ لاَ يَسَّمَّعُونَ إِلَى المَلإِ الأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ دُحُوراً وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ».

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم؛و از هر شيطان نافرمان نگه داشتيم؛تا سخن ساکنان عالم بالا را نشنوند و از؛ هر سوی رانده شوند تا دور، گردند و برای آنهاست عذابی دايم؛مگر آن شيطان که ناگهان چيزی بربايد و ناگهان شهابی ثاقب دنبالش کند.

سوره الحِجر 15: 16-18 «وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّمَاءِ بُرُوجاً وَزَيَّنَّاهَا للنَّاظِرِينَ وَحَفِظْنَاهَا مِنْ كُلِّ شَيْطَاٍن رَجِيمٍ إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبِينٌ».

و هر آينه در آسمان برجهايی آفريديم و برای بينندگانشان بياراستيم؛و از هر شيطان رجيمی حفظشان کرديم؛مگر آنکه دزدانه گوش می داد و شهابی روشن تعقيبش کرد.

سوره جن آیات 8 و 9  «وَأَنَّا لَمَسْنَا السَّمَاء فَوَجَدْنَاهَا مُلِئَتْ حَرَسًا شَدِيدًا وَشُهُبًا، وَأَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَن يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهَابًا رَّصَدًا «

ما به آسمان رسيديم و آن را پر از نگهبانان قدرتمند و شهابها يافتيم ، ما در آنجايها که می توان گوش فرا داد می نشستيم اما هر که اکنون گوش ، نشنيد ، شهابی را در کمين خود يابد .

شاید بتوان تمامی آنچه قرآن در مورد کائنات میپندارد بصورت زیر به تصویر کشید.

طرحی از دیدگاه قرآن از دنیا

علت اینکه ماه را بصورت هلال میبینیم این است که بتوانیم زمان حج را بشناسیم.

ماه از خود هیچ نوری ندارد و دلیل اینکه ماه روشن دیده میشود این است خورشید بر روی سطح آن میتابد. دلیل اینکه ماه بصورت هلال دیده میشود این است که زمین بین ماه و خورشید قرار میگیرد و سایه زمین بر روی ماه می افتد. ملتهای متمدن حرکت زمین به دور خورشید را محور تقویم خود قرار میدادند اما مردمهایی که از لحاظ علمی چندان توسعه نیافته بودند همچون اعراب حرکت ماه به دور خورشید را محور تقویم خود قرار میدادند. قرآن بطور مضحکی دلیل هلالی بودن ماه را این میداند که مردم بدانند زمان حج کی است و عباداتشان را انجام دهند. جالب است این اندیشه خرافی نیز خود ماهیتی غیر اسلامی دارد و  در کتب یهودی تالمود و میدراش نیز دقیقا به این مسئلهبه همین  صورت اشاره شده است.

سوره بقره 1: 189 :»يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوْاْ الْبُيُوتَ مِن ظُهُورِهَا وَلَـكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُواْ الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»

در باره هلالهای ماه می پرسند ، بگو : برای آن است که مردم وقت ، کارهای خويش و زمان حج را بشناسند و پسنديده نيست که از پشت خانه هابه آنها داخل شويد ، پسنديده آن است که پروا کنيد و از درها به خانه هادرآييد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد.

خورشید در چشمه ای گل آلود غروب میکند و از مکانی بر روی زمین طلوع میکند.

سوره کهف آیه 86 «حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا»

تا به غروبگاه خورشيد رسيد ديد که در چشمه ای گل آلود و سياه غروب می کند و در آنجا مردمی يافت گفتيم : ای ذوالقرنين ، می خواهی عقوبتشان کن و می خواهی با آنها به نيکی رفتار کن

سوره کهف آیه 90 «حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا»

تا به مکان بر آمدن آفتاب رسيد ديد بر قومی طلوع می کند که غير از پرتو آن برايشان هيچ پوششی قرار نداده ايم

امید است مطالعه دقیق و موشکافانه نوشتارهای مذهبی توسط انسانهای خردگرا، شر این خرافات و ادیان اهریمنی را از سر انسان کم کند.

خرافات قرآنی (بررسی 9 مورد از خرافات قرآن)

نوشته آرش بیخدا

هروقت با مسلمانان روبرو میشوم و به آنها میگویم که من یک مرتد هستم و دین غیر مقدس اسلام را ترک گفته و به بیخدایی و خردگرایی گرویده ام بسیار متحیر و شگفت زده میشوند، اول از اینکه چطور من جرات میکنم چنین حرفی را در مقابل آنها بزنم و دوم از اینکه چگونه ممکن است من مسلمان بوده باشم و اسلام را ترک کنم، زیرا در مغز کم کار این افراد جزم اندیش تغییر اندیشه و ارتقای آن ضعف است، در حالی که دقیقاً قوت و کمال انسانی در تغییر اندیشه است و هر کسی همانقدر انسان است که میتواند بیاندیشد و از تغییر اندیشه و آزاد اندیشی در هراس و وحشت نباشد.

معمولا بعد از یک امتحان کوچک و چند سوال مختصر مثل «سوره اخلاص را بخوان!» و «وقتی مرده را در خاک میگذارند چند رکعت نماز برایش میخوانند؟» و… بالاخره قبول میکنند که من مسلمان بوده ام و بسیار ناراحت و غمگین میشوند، اما به محض اینکه میگویم من شیعه زاده شده بودم، لبخندی بر روی لبهایشان شکل میگیرد و میگویند، خوب پس از اولش هم مسلمان نبودی و مشرک بودی، حال از شرک به کفر رسیده ای، باز هم پیشرفت خوبی داشته ای، الحمد لله! انشاء الله بازهم شهادت خود را میگویی و مسلمان میشوی برادر! و بعد هم من لبخندی به آنها میزنم و میگویم شما مرا شاد کردید، پس من از نظر شما از اول هم مسلمان نبوده ام، واقعا لطف دارید؛ زیرا من واقعاً از اینکه روزگاری به اسلام و خرافات آن اعتقاد داشته ام، احساس خوبی ندارم، هرچند مسلمانی من ضربه ای به کسی جز خودم نزد، اما از اینکه چرا زودتر از گنداب خرافات خود را بیرون نکشیدم افسوس میخورم.

آری، برخورد اهل تسنن که 90% جامعه اسلامی را نیز تشکیل میدهند معمولا بعد از این بسیار دوستانه و محبت آمیز میشود. میگویند خوب کاری کردی که از این همه خرافات و کج اندیشی خود را رهایی بخشیدی، تشیع پر است از انحراف و دروغ، آخر کدام آدم خردمندی میتواند قبول کند که امام زمانی در این همه سال پنهان شده باشد و هزاران مطلب دیگر. و اساساً مذهبی است مبتنی بر خرافات و جهالت. در اسلام راستین صیقه و تقیه و عزاداری و خود آزاری و قبر پرستی و غیره وجود ندارد، حتی میگویند ماهم اگر شیعه زاده میشدیم قطعاً آنرا رها میکردیم.

هدف من از نوشتن این نوشتار این نیست که از تشیع دفاع کنم یا از تسنن دفاع کنم، هدف من این است که نشان دهم خرافات تنها در مذهب تشیع وجود ندارند، بلکه خرافاتی بسیار مضحک تر از آنجه شیعیان بدان معتقدند در خود قرآن وجود دارد که هر انسان منصف و خردمندی را به انکار حقیقی بودن مطالب این کتاب باز میدارد.

شاید من به عنوان یک بیخدا و خردگرا چندان از نظر اسلامیون شایستگی قضاوت پیرامون مذاهب تشیع و تسنن را نداشته باشم، اما بطور کلی به نظر شخصی من، اسلام راستین را اهل تسنن درک کرده اند و تشیع تنها یکی از فرقه هایی است که توسط ایرانیان برای مبارزه با اسلام راستین تقویت شد و توسعه داده شد. من نیز همچون اهل تسنن معتقدم تشیع ارتباط چندانی با اسلام ندارد و مفاهیم آن در تضاد با مفاهیم اسلامی هستند. اما این اسلام راستین نیز که هر فرقه از مسلمانان فکر میکنند همان برداشت و قرائت آنان از اسلام است نیز هرگز آتش دهان سوزی نیست، چیزی نیست جز مشتی خرافه و مزخرفات بی ارزش که هیچ سودی در آن دیده نمیشود. اما بحث در این مورد را به نوشتارهای دیگر که به بررسی اصل امامت میپردازند وا میگذاریم.

اما قبل از اینکه به شمارش تعدادی از خرافه های قرآن بپردازیم باید به تعریف خرافه بپردازیم، خرافات در اصل عقاید بی بنیان و باطل و بی اساس و موهوم و افسانه وار خوش آیندی هستند که ملتها یا افراد برای رسیدن به اهداف خاص آنها را میپرورانند و گسترش میدهند. خرافات با واقعیت و حقایق طبیعی در تضاد هستند.

نوشتن این نوشتار بسیار برای من دشوار بود، زیرا قرآن سرتاسر کتابی است خرافی، از ابتدا با داستان خرافی آدم و هوا آغاز میشود و داستانهای اسطوره ای و افسانه ای سامی همچون داستان نوح، یونس، خضر، موسی و عیسی را با ادبیاتی ضعیف شرح میدهد و به پایان میرسد و در این میان هیچ اثری از واقعیت ها و حقایق نیست، بلکه تماماً اسطوره های ملی یهودیان است که رنگ و لعاب واقعیت به آنها زده شده است و به مشتریان اباطیل دینی فروخته شده است. و در مورد این شخصیت ها نوشتارها و گفتارهای بسیاری روی همین تارنما وجود دارد که خرافی بودن آنها را نشان میدهد مثلا به نوشتاری با فرنام طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی! مراجعه کنید.

عقاید دینی یک دیندار برای یک دیندار دیگر تنها مشتی اباطیل و خرافات به شمار میروند و معمولا خرافاتی که بطور مشترک توسط همه دین داران خرافه حساب میشوند نیز خود روزگاری عقاید و باورهای دینی عده ای باورمند بدانها بوده اند. خرافات طبیعتاً در بین انسانهای دانش نا آموخته بسیار رواج و مقبولیت بیشتری دارد تا میان انسانهای دانش دوست و دانش پژوه، همچنین در جوامع روستایی و فقیر و یکنواخت همواره خریداران بیشتری برای خرافات دینی یافت میشود تا در جوامع شهری و مرفه و کثرت گرا.

همچنین لازم به توضیح است که خرافات اسلامی خود برپایه خرافه ای بزرگ، و شاید بزرگترین خرافه تاریخ، یعنی خدا بنا نهاده شده اند. و خدا نیز در تعریف خود قدیر (توانای مطلق) است یعنی همه کاری از او بر می  آید. لذا برای مسلمانان، همچون برای کودکان هیچ چیزی غیر ممکن به نظر نمیرسد، یعنی در حالی که یک انسان خردگرا نمیتواند باور کند که عیسی کبوتری را از گل بسازد و سپس بدان جان بخشد یا ابراهیم به آتش افکنده شود و زنده و سالم از آن برون آید (این افسانه سامی در تورات به دانیال، اما در قرآن به ابراهیم نسبت داده شده است)، یک مسلمان وقتی با اینگونه مفاهیم افسانه ای روبرو میشود چندان برایش باور کردن این چیزها دشوار نیست، لذا میتوان گفت خداباور دین خوی بالقوه یک انسان خرافاتی است، و در مقابل انسان خردگرا هیچ مفهوم نابخردانه را در صورت درک خرافی بودن آن نمیپذیرد. در نتیجه این خرافات را نمیتوان به خداپرست مسلمان یاد آور شد و از او خواست که بر خرافی بودن قرآن شهادت دهد، بلکه تنها میتوان با یادآوری این مطالب او را از اینکه چرا یک خردگرا نمیتواند به قرآن و در نتیجه به اصل نبوت اعتقاد داشته باشد آگاه کرد، یا اینکه حد اقل روح حقیقت جویی و شک ورزی علمی و خردگرایی را در او بیدار کرد، باشد که هر آنچه گرگان دینفروش به او تزریق میکنند گوسفندوار هضم نکند و اندکی از قوه عقلانیت خود سود ببرد.

بعد از این مقدمه کوتاه باید گفت که به دیده خردگرایانه بیشتر مطالب قرآن خرافه است، اما از میان این همه خرافه تنها به چند مورد خرافه که مضحک تر از باقی خرافات است را به اختصار بررسی میکنیم تا در هنگام رویا رویی با اهل تسنن به آنها یادآوری کنیم که جدا از کتابهای مذهبی و احادیث آنها که دست کمی از بحار الانوار و حلیه المتقین و غیره ندارند خود قرآن نیز پر از موهومات و خرافات است.

1- صحبت کردن مورچه ها و هد هد

سوره نمل آیات 18 تا 23

وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ ؛ حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِي النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ؛ فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ؛ وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ؛ فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ؛ إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ.

سپاهيان سليمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمدند و آنها به صف می رفتند؛ تا به وادی مورچگان رسيدند مورچه ای گفت : ای مورچگان ، به لانه های خود برويد تا سليمان و لشکريانش شما را بی خبر در هم نکوبند؛ سليمان از سخن او لبخند زد و گفت : ای پروردگار من ، مرا وادار تا سپاس ، نعمت تو را که بر من و پدر و مادر من ارزانی داشته ای به جای آورم و کارهای شايسته ای کنم که تو خشنود شوی ، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شايسته ات در آور؛  در ميان مرغان جست و جو کرد و گفت : چرا هدهد را نمی بينم ، آيا از غايب شدگان است؟؛ به سخت ترين وجهی عذابش می کنم يا سرش را می برم ، مگر آنکه برای من دليلی روشن بياورد؛ درنگش به درازا نکشيد بيامد و گفت : به چيزی دست يافته ام که تو دست نيافته بودی و از سبا برايت خبری درست آورده ام؛  زنی را يافته ام که بر آنها پادشاهی می کند از هر نعمتی برخوردار است و، تختی بزرگ دارد.

این آیات مرا یاد کارتون معروف سیندرلا می اندازد که در آن موشها و گنجشکها و سگ و گربه با یکدیگر حرف میزنند و به خانم سیندرلا کمک میکنند و برایش لباس میدوزند و اورا یاری میکنند. البته حتی در این داستان زیبا نیز موشها نمیتوانند با سیندرلا صحبت کنند بلکه با ایما و اشاره منظور خودشان را به سیندرلا میفهمانند، در این داستان قرآنی نیز که مثل سایر داستانهای سامی در آن توحش و بربریت موج میزند و پیامبر خدا به دلیل غیبت هد هد میخواهد سر او را ببرد، حیوانات بایکدیگر حرف میزنند، و البته سلیمان نیز زبان آنها را درک میکرده است.

من حتی وقتی کودک بودم نیز ماجرای سیندرلا را که در کارتونی به تصویر کشیده شده بود باور نمیکردم و به خوبی میدانستم که حیوانات حرف نمیزنند و آنقدر از هوشیاری برخوردار نیستند که بتوانند اینگونه با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، چه برسد که بتوانند با انسانها رابطه گفتاری برقرار کنند، اما ممکن است سایر کودکان واقعا این ماجرا را باور کرده باشند. و به نظر من مسلمانانی که این ماجراهای قرآن را باور میکنند واقعا کودکانه و بچه گانه فکر میکنند، برای همین است که حزب اللهی ها معتقدند مردم صغیر هستند، و فلسفه ولایت فقیه بر صغارت (کودکی) و نفهم بودن مردمی بنا نهاده شده است که این نابخردانه ها را قبول کرده و خود را مسلمان مینامند، و البته چندان ناشایست نیست که قبول کنیم، این مردم صغیر واقعا نیاز به ولی و سرپرست دارند، همچنان که کودکی که ماجرای سیندرلا را باور میکند نیازمند به ولی است، چون میزان شعورش به قدری نیست که برای خود تصمیم بگیرد پس زنده باد ولایت فقیه برای انسانهای کم هوش صغیر.

گویا سلیمان از طرف الله تنها به منطق الطیر «زبان مرغان» آگاهی یافته بود، و سلیمان از درک گفتمانهای سایر جانوران عاجز بوده است، به همین دلیل بسیاری از مفسرین دانشمند اسلامی از جمله علامه طباطباعی این دانشمند و فیلسوف بزرگ برای رفع این تناقض که چرا سلیمان که تنها زبان ماکیان میدانسته است، زبانه مورچه را نیز فهمیده است، اشاره کرده اند که آن مورچه که حضرت سلیمان با وی صحبت کرده است احتمالا مورچه بالدار بوده است، و مورچه های بالدار نیز جزو پرندگان به حساب می آیند پس حضرت سلیمان زبان آنها را نیز درک میکرده است، حضرت علامه بعداً در المیزان اشاره میکنند که گویا (!) جانورشناسان معتقدند مغز پرندگان و جانوران آنقدر پیشرفته نیست که بتوانند با یکدیگر صحبت بکنند و یا اینقدر پیچیده فکر بکنند، لذا احتمالاً خداوند متعال به پرندگان در دوران سلیمان این قدرت فکر کردن را داده بود است و بعداً از آنها گرفته است. البته علامه هیچ کدام از اینها را از خود نساخته است بلکه از دیگر بزرگان (!) دینی نقل قول میکنند. ماجرای صحبت کردن هد هد و خبرچینی او نیز همانند خبرچینی شیلا، کلاغ سندباد است در کارتون زیبای سندباد و علی بابا.

اینکه حیوانات و پرندگان روزگاری باهوش بوده اند و اکنون خنگ گشته اند و تمامی این توجیهات مسخره برای پوشاندن این خرافات قرآن و مخالفت با این واقعیت که شانه به سر و مورچه و این جانوران نمیوانند با یکدیگر اینگونه رابطه برقرار کنند و اساساً آنقدر باهوش نیستند که اسم کسی را بدانند و خبر چینی کنند، آنچنان که هد هد برای سلیمان کرده است، به راستی اینگونه توجیه کردن ها و یاوه گویی ها علامه را در حد یک کمدین و طنز پرداز بی استعداد پایین می آورد. معلوم نیست چرا پوپک (هدهد) با این همه شعور، ذکاوت و فرزانگی هنوز در جنگل زندگی میکند و هنوز تاریخدان و فیلسوفی از جامعه مرغان در نیامده است.

اما از همه اینها گذشته خوی وحشی گری و خشونت اسلامی حتی در این داستان نیز دیده میشود، سلیمان میخواهد سر هد هد بیچاره را ببرد و اورا بکشد! و البته در ادامه داستان سلیمان به هد هد میگوید برو و به آن زن بگو که اسلام بیاورد، و الا اورا نابود خواهیم کرد. و گویا چنان نیز میکند، اینهم البته از عدالت و آزادمنشی و عمق جوانمردی پیغمبران این مشعلهای آسمانی است که زمین را به آتش کشیدند، یا حرف مرا قبول کن، یا تو را خواهم کشت.

2- وجود موجودات پنهانی به نام جن

سوره حجر آیه 27

وَالْجَآنَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ.

و جن را پيش از آن ، از آتش سوزنده بی دود آفريده بوديم.

جن یکی از خرافات شاخص قرآن است، حتی در قرآن سوره ای به نام جن نیز وجود دارد، مردمان باستانی چون علت بسیاری از چیزها را نمیدانستند، همواره خود را محصور بین موجودات ناپیدا و گم میدیدند و گمان میکردند اتفاقهائی که می افتد معلول فعالیتهای این موجودات نامرئی است. جن از موجودات خرافی محلی جامعه محمد بوده است. واژه جن به معنی مخفی است، مشتقات و کلمات همخانواده جن نیز در عربی به همین معنی دلالت دارند، مثلا جنان و جنین هردو در بدن پنهان هستند.

دکتر شجاء الدین شفا، در مورد جن در کتاب تولدی دیگرمینویسند.

«قرآن از موجودات ناپیدای دیگری به نام جن نیز سخن میگوید که شبیه آدمیان آفریده شده اند، ولی بخلاف خود آنها که آدمها را میبینند، آدمها به دیدن آنها، جز در موارد خاص، قادر نیستند. در قرآن اهمیت خاصی به «اجنه: داده شده، بطوریکه 48 آیه به آنان اختصاص یافته است، ولی در دو کتاب توحیدی دیگر، تورات و انجیل سخنی از جن به میان نیامده است.

اعتقاد به جن، اعتقادی است که از اسطوره های بابلی به معتقدات اعراب عصر جاهلیت و از آنجا به قرآن و به معتقدات اسلامی راه یافته است. در اساطیر بابلی اوتوکوها (اجنه) موجوداتی ناپیدا بودند که از آتش آفریده شده بودند و به دو گروه خوب و بد تقسیم میشدند که هردوی آنها ارتباط تنگاتنگی با آدمیان داشتند. اجنه خوب اختصاصا «شدو» نامیده میشدند حامی و نگهبان مردمان در برابر خطرات روزمره زندگی و در عین حال خطرات ناشناخته دیگری بودند که آدمیان بر آنها آگاه نبودند ولی جنیان از این خطرات خبر داشتند. این اجنته در سفر و در حضر و حتی در کوچه و بازار آدمیان را بی آنکه دیده شوند، همراهی میکردند و در هنگام جنگ آنها را از تیر دشمن محفوظ میداشتند. در مقابل، اجنه بدکه «ادیمو» خوانده می شدند پیوسته در پی آزار آدمیان بودند و برای آنها انواع بیماری های گوناگون همراه می آوردند یا آنها به جنایت تشویق میکردند و گله هایشان را از میان میبردند و خانواده ها را به جدائی میکشاندند. این گروه از اجنه شرور بر خلاف سایر جنیان ازدواج نمیکردند و فرزندانی به بار نمی آوردند. انواع هفتگانه ای از آنها که در کوهستان مغرب زاده شده بودند عادتا در ویرانه ها یا در زیر زمین میزیستند و آدمیان میتوانستند آنها را از پاهای سم دارشان بشناسند و برای دفع شرشان از کاهنان و جادوگران کمک گیرند. در عوض جنهای خوب نه تنها میان خودشان ازدواج میکردند، بلکه میتوانستند با آدمیان نیز در آمیزند.

در قرآن این عقیده بابلی و عربی دوران جاهلیت، که مشابه آنرا به اشکال مختلف در افسانه های اساطیری یونانی، ژرمنیو اسلاو و فینیقی و آشوری نیز میتوان یافت، به صورت یک واقعیت آسمانی ارائه شده است: «اجنه را پیش از آدمیان آفریدیم تا مارا پرستش کنند (ذاریات، 56)، و آنها را از آتش سوزان خلق کردیم (الرحمن، 15- حجر 27)، کسانی بین اجنه و خداوند نسبت خویشاوندی قائل شدند (ذاریات، 57) و کسانی نیز اجنه را شرکای خدا دانستند (انعام، 100)، و ا لبته این هردو دسته دروغ میگویند (صافات، 158)، چون محمد برای دعوت به خدا قیام کرد طایفه جنیان بر او ازدحام آوردند(جن، 19) گروهی از اجنه آیات قرآن را شنیدند و با تعجب گفتند که این کتاب مارا به راه هدایت میبرد و لاجرم دیگر به خدای واجد شرک نخواهیم ورزید (جن، 1 و 2)، اینها اسلام آوردند و البته اگر در راه راست پایدار بمانند خداوند به آنها آب گوارا نصیب خواهد کرد (جن، 16)، اما بعضی دیگر از آنها کافر ماندند و هیزم کش جهنم شدند (جن، 14 و 15) و ما آنها را به عذابی بسیار الیم معذب میسازیم (جن 17)  و به آنان میگوئیم شما نیز جزو آن گروهی از اجنه و آدمیان شوید که پیش از شما به آتش دوزخ داخل شدند (اعراف، 38)، در روز محشر به اجنه خطاب شود که ای گروه جنیان، شما از حیث تعداد بر آدمیان فزونی گرفتید، ولی آیا ما برای شما رسولانی از جنس خودتان نفرستادیم که آیات مارا بر شما بخوانند و شمارا از چنین روزی بترسانند؟ (انعام، 130).

به روایت قرآن، در دوران پیش از نزول این کتاب گروهی از اجنه کوشیده بودند خود را به آسمان برسانند تا در آنجا استراق سمع کنند  و از اسرار عالم بالا آگاه شوند ولی این جنیان پس از نزول قرآن دریافتند که آسمان شدیداً تحت مراقبت است و اجنه ای که قصد رخنه بدان را داشته باشند هدف تیر شهاب ملائک پاسدار قرار میگیرند (جن، 8 و 99). همچنین به حکایت قرآن، بخشی از سپاهیان سلیمان از اجنه بودند و فرماندهانی از گروه خودشان داشتند (نمل، 17).

ادبیات اسلامی و احادیث و معتقدات عامه جهان مسلمان، با استناد به آیات قرآنی پیوسته نقش مهمی برای جنیان در زندگی روزمره مسلمانان قائل شده اند. طبق روایتی که طبری در «تفسیر کبیر» خود نقل کرده، در هنگام بازگشت محمد از طائف به مکه، گروهی هفت نفری از جنیان در نخلستان «نخله» او را در حال خواندن قرآن دیدند و بقدری تحت تاثر قرار گرفتند که همانوقت خود را به وی نشان دادند و از او اجازه خواستند که بدین اسلام در آیند. محمد پس از مسلمان شدن آنان مامورشان کرد که جنیان دیگر را نیز به اسلام دعوت کنند. اجنه به تعهد خود وفا کردند و بعدها در مدینه به دیدار او رفتند و خبر دادند که همه قبیله آنها اسلام آورده اند و طبق درخواست آنان، اندکی بعد افراد قبیله در محلی در بیابان نزدیک مدینه گرد آمدند تا پیامبر برای آنها آیاتی از قرآن را قرائت کند. این محل از آن ببعد وادی اجنه نام گرفته است (طبری: تفسیر کبیر، جلد دوم، فصل هفتاد و پنجم).

مولفین اسلامی به کرات از ازدواج اجنه با زنان مسلمان روایت کرده و کسانی از افراد سرشناس را زاده مشترک اجنه و آدمیان دانسته اند. ابن خلکان یتفصیل از کسی یاد میکند که برادر شیری یکی از اجنه بوده است (وفیات الاعیان، جلد سوم، ص 76)، ذهبی هوشمندی فراوان چندین دانشمند را که نام میبرد ناشی از این میداند که یکی از اجدادشان جن بوده است (تذکره الحفاظ، جلد دوم، ص 149). دمیری بحث مفصلی در این دارد که آیا میباید اجنه ای را که در نماز جمعه شرکت میکنند در آمار نماز گذاران منظور داشت یا باید آنها را مجزا کرد؟ (کتاب الحیوان جلد اول، ص 265) و محمد باقر مجلسی از امام جعفر صادق روایت میکند که طایفه کرد جنیانی هستند که خداوند آنانرا بصورت آدمیان در آورده است (حلیه المتقین فصل چهاردهم).

محدث معروف قرن هشتم هجری، ابن عبداله الشبلی در کتاب «فی احکام جن» در 112 فصل چند هزار حدیث در ارتباط با اجنه گرد آوری کرده است که از جمله آنها حدیثهای مربوط به سگهایی است که در اصل جن هستند، و کسانی که با دست چپ کار میکنند یا مینویسند و اجنه در آنها رخنه کرده اند، و جن هائی که بطور نامشروع با زنان مقاربت میکنند، و جنیانی که زنان را از شوهرانشان میربایند، و اجنه ای که وقوع جنگ بدر را به پیغمبر خبردادند و جنهای فقیه که فتوا صادر میکنند، و احادیث مربوط بدینکه آیا پیش از اسلام جنی به پیغمبری طایفه اجنه مبعوث شده بود؟

در میان فقهای مسلمان غالباً این پرسش مورد بحث قرار گرفته است که اگر اجنه از آتش آفریده شده اند که ماهیت مادی دارد چطور خودشان دارای جسم نیستند و چگونه میتوانند در آتش دوزخ بسوزند؟ علامه مطهری کوشیده است تا پاسخ قابل قبولی برای این پرسش بیابد:»اما درباره اینکه جن چون از آتش آفریده شده که جسم است چرا خودش جسم نیست، امروزه علما رسیده اند به اینکه ما فقط یکنوع جسم نداریم که جسم سه بعدی باشد، بلکه امکان دارد اجسامی با ابعادی بیشتر یا کمتر در کراتی آتشین وجود داشته باشند.»          تولدی دیگر – اسطوره آفرینش – صفحه 7

در کتب شیعه ماجراهای گوناگونی در مورد اجنه آورده شده است. همانطور که در قرآن آمده است پیامبران برای اجنه نیز ارسال شده اند، اما شیعیان معتقدند تمامی اجنه مسلمان شیعه هستند! چون در ماجرای غدیر خم در محل حضور داشته اند. اما روایاتی نیز آمده است مبنی بر اینکه امام علی با لشکر جنیان جنگیده است! همچنین ماجرای بسیار مضحکی در مورد جعفر جنی، شخصی که در روز عاشورا با لشکر جنیان به کمک امام حسین آمد تا به او کمک کند و به امام حسین گفت اجازه بده تا با لشکر جنیان در لحظه ای تمام یزیدیان را نابود سازم، و امام حسین این را قبول نمیکند.

گروهی اصرار میورزند که جن دیده اند، به این افراد پیشنهاد میکنم اگر یک یا دوبار جن دیده اند که هیچ، اما اگر زیاد جن میبینند حتماً با یک روانپزشک مراجعه کنند و در صدد رفع بیماری خود بر آیند، این موضوع درخور توجه است که افرادی در غرب یافت میشوند که ادعا میکنند خون آشام (Vampire) دیده اند، ولی هیچ غربی ای تابحال جن ندیده است. همانگونه که هیچ شرقی ای تابحال ادعا نکرده است که خون آشام دیده است، زیرا این خرافات، خرافات منطقه ای و بومی هستند و در جوامعی وجود خیالی دارند و در سایر جوامع ندارند.

3- جانور الهی در روز قیامت

سوره نمل آیه 82

وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ

چون فرمان قيامت مقرر گردد، برايشان جنبنده ای از زمين بيرون می ، آوريم که با آنان سخن بگويد که اين مردم به آيات ما يقين نمی آوردند

این جانور افسانه ای نیز از حکایات هیجان انگیز قرآن است، دکتر مسعود انصاری در پیام ما آزادگان مینویسند:

«تمام قرآن ها، نوشتارها و حدیث های مذهبی اسلام باور دارند که یکی از نشانه های رسیدن روز قیامت، ظهور حیوان غول پیکر شگفت انگیزی است که از ژرفای زمین سر به در می آورد تا مردم را عذاب دهد. پیکر این حیوان به اندازه ای بزرگ است که کسی نمیتواند حتی شکل او را در ذهن مجسم کند. ابن ماجه و ابن حنبل از بزرگترین و معتبر ترین حدیث نویسان اسلام، مینویسند، این حیوان که (دابه الارض) نام دارد، از ژرفای زمین بیرون خواهد آمد و گرد و خاک را از روی سرش تکان خواهد داد. جانور یاد شده انگشتر سلیمان پسر داود و عصای موسی، پسر عمران را با خود دارد. مردم از مشاهده او به ترس و وحشت می افتند و قصد فرار میکنند، ولی به این کار توفیق نمی یابند، زیرا اراده الله ایجاب میکند که آنها فرار نکنند. این حیوان با عصای موسی نور ويژه ای به چهره مردم می اندازد و بینی غیر مسلمانان را داغان میکند و روی پیشانی آنها مینویسد، (کافر) ولی افراد مسلمان و با ایمان را ستایش میکند و روی پیشانی آنها مینویسد، (مومن) پس هنگامی که مسلمانان دورهم گرد می آیند، همانگونه که روی پیشانی آنها نوشته شده ، یکدیگر را با فرنام (کافر) و یا (مومن) میخوانند. جانور یاد شده، قدرت سخن گفتن دارد و با افراد مردم در باره رویداد روز قیامت به گفتگو میپردازد. (ابن حنبل ابن ماجه).

….

(هوگز) بر پایه حدیث های اسلامی مینویسد: (این حیوان هیولا پیکر از درون زمین مکه و یا کوه صنعا برخواهد خاست. قد آن 30 متر و فروزه های گروهی از حیوانات گوناگون خواهد بود. بدین شرح که دارای سر گاو نر، چشمان خوک اخته، گوشهای فیل، شاخ های گوزن نر، گردن شتر مرغ، سینه شیر، رنگ ببر، پشت گربه، دم قوچ، پاهای شتر و صدای الاغ خواهد بود. این حیوان از اصول تمام دینها آگاه است، بجز اسلام و به زبان عربی سخن میگوید.

….

الهی قمشه ای معتقد است این جانور همان حضرت امیر (ع) است که در زمان ظهور حضرت قائم یا خود ولی عصر عجل الله تعالی فرجه تفسیر شده است.»

برای خواندن ادامه این مطلب بسیار جالب به نوشتاری با فرنام دابه الارض شاهکار هنری تفسیر آیه 82 سوره نمل مراجعه کنید.

4- فکر کردن توسط قلب در سینه

سوره هود آیه 5

أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُواْ مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.

آگاه باش که اينان صورت بر می گردانند تا راز سینه خويش پنهان دارند ،حال آنکه بدان هنگام که جامه های خود در سر می کشند خدا آشکار و نهانشان را می داند ، زيرا او به راز دلها آگاه است.

سوره آل عمران آیه 119

هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.

آگاه باشيد که شما آنان را دوست می داريد و حال آنکه آنها شما را، دوست ندارند شما به همه اين کتاب ايمان آورده ايد چون شما را ببينند گويند : ما هم ايمان آورده ايم و چون خلوت کنند ، از غايت کينه ای که به شما دارند سر انگشت خويش به دندان گزند بگو : در کينه خويش بميريد، هر آينه خدا از سینه های شما آگاه است.

اعراب در آن دوران از اینکه فکر کردن در مغز اتفاق می افتد اطلاعی نداشتند و فکر میکردند انسان توسط قلبش فکر میکند، درحالی که میدانیم قلب انسان جز ماهیچه ای که خون را همچون تلمبه ای به حرکت در می آورد نیست. در سرتاسر قرآن هرگز از کلمه مغز خبری نیست، همواره هرجا از فکر کردن و تدبیر کردن صحبت میشود از سینه و قلب انسان سخن گفته میشود.

این قضیه حتی در نهج البلاغه نیز دیده میشود

نهج البلاغه ? حكمت 108

به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي متفاوت با آن در او وجود دارد

البته این بدان معنی نیست که اعراب آن دوران از جمله محمد و علی از وجود مغز بی خبر بودند، چون امام علی حداقل چند صد بار از ذوالفقار و با دستهای مبارک خود برای بریدن سرهای انسانهای کافر استفاده کرده اند و انسانهایی را به دو یا چند قطعه تقسیم کرده اند و حتماً چندین و چند بار مغز انسانها را دیده و یا لمس کرده اند، البته مسلمانان به گونه ای برخورد میکنند که گویا امام علی با شمشیر دو لب خود بادمجان پوست میکنده است و سبزی خورد میکرده است، اما به راستی که چنین نیست. بنابر این اعراب میدانستند که مغز وجود دارد اما نمیدانستند که انسان با مغز خود تفکر میکند، و این نیز از خرافات قرآن است که محل تفکر را قلب انسان میداند. برای بحث مفصل تر و مدارک بیشتر بر این ادعا نوشتاری با فرنام قلب جای تفکر مراجعه کنید.

5- فرمان دادن و تجسد باد

سوره انبیا آیه 81

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ.

و تند باد را مسخر سليمان کرديم که به امر او در آن سرزمين که برکتش داده بوديم حرکت می کرد و ما بر هر چيزی آگاهيم.

سوره سبا آیه 12

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ.

و باد را مسخر سليمان کرديم بامدادان يک ماهه راه می رفت و شبانگاه يک ماهه راه و چشمه مس را برايش جاری ساختيم و گروهی از ديوها به فرمان پروردگارش برايش کار می کردند و هر که از آنان سر از فرمان ما می پيچيد به او عذاب آتش سوزان را می چشانيديم.

سوره ص آیه 36

فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاء حَيْثُ أَصَابَ.

پس باد را رام او کرديم که به نرمی هر جا که آهنگ می کرد ، به فرمان او، می رفت.

باد که از جابجائی توده های هوای سرد و گرم پدید می آید، در قرآن به شکلی انسانی تجسد می یابد، قرآن میگوید باد مسخر سلیمان گشته بود، یعنی به فرمان سلیمان میوزید و حرکت میکرد. همچنین سرعت باد بطور بسیار جالبی در این آیات الهی مطرح شده است، باد میتواند راه یک ماهه را یک شبه طی کند، و الله کم هوش مصافت را با زمان میسنجد، و حتی نمیگوید منظور از یک ماه راه، با پای پیاده است یا با شتر یا اسب.

این ماجرا نیز من را به یاد علاءالدین و چراغ جادو و غول چراغش می اندازد، گویا الله یک سشوار بزرگ ملکوتی را به دست گرفته است و با فرمان سلیمان آنرا خاموش و روشن میکند.

6- تبدیل به بوزینه شدن مردم

سوره بقره آیه 65 و 66

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ.

و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگانی خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزی برای پرهيزگاران گردانيديم.

این هم از خرافه های بسیار مضحک قرآن است، ملتی به دلیل اینکه در روز شنبه از حد خود تجاوز کرده اند، به بوزینه تبدیل شده اند درست مانند داستانهای خرافی کودکانه که در آن جانوران به یکدیگر تبدیل میشوند. روز شنبه برای یهود روز مقدسی است و به یکدیگر در این روز «شابات شالوم» (تقریباً به معنی شنبه به خیر) میگویند، یعنی حتی به نوعی دیگر در این روز به یکدیگر درود میفرستند، و الله در اینجا بندگان را می ترساند که اگر نافرمانی کنید شما نیز مانند آنها بوزینه خواهید شد. رفتار الله با انسان بسیار توهین آمیز و تحقیر کننده و احمقانه است، یا حرف مرا گوش کن یا بوزینه ای خوار و خاموش ات خواهم کرد. همانطور که مادری به کودک اش میگوید اگر شلوغ کنی لولو تو را میخورد، الله نیز سعی میکند با انسانهای خردمند اینگونه با تهدید های مضحک و مسخره  ارتباط برقرار کند و آنها را به اطاعت وا دارد.

7- زیستن در شکم ماهی

سوره صافات آیه 139 تا 145

وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ؛فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنْ الْمُدْحَضِينَ؛ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ؛ فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ؛ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ.

و يونس از پيامبران بود؛ ماهی ببلعيدش و او در خور سرزنش بود؛قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد؛چون به آن کشتی پر از مردم گريخت ، پس اگر نه از تسبيح گويان می بود، تا روز قيامت در شکم ماهی می ماند،پس او را که بيمار بود به خشکی افکنديم.

از آرواره های ماهی و نهنگ و اسید معده ماهی و تمامی سایر مسائل که بگذریم معلوم نیست حضرت یونس در این مدت چگونه زیر آب تنفس میکرده است. براستی که این داستانها را تنها انسانهایی که کودکانه فکر میکنند، یا اساساً جرات فکر کردن در مورد مسائل دینی را ندارند میتوانند باور کنند، پدر ژپتو نیز در افسانه پینوکیو همچون یونس به دهان نهنگ میرود و در آنجا مدتی  زندگی میکند، تا اینکه خود پینوکیو نیز به پدر وی میپیوندد،  و سپس هردو باهم از بدن نهنگ خارج میشوند، البته حتی کودکان نیز به این داستانها اعتقاد پیدا نمیکنند، عجیب است که یک میلیارد مسلمان چگونه میتوانند این ماجرا را باور کنند. به راستی باید از کار آدمیزاد در شگفت بود که در همه چیز دست به موشکافی و کنکاش و تفکر و شک و تحقیق میزند، اما در مسائل دینی، کودکانه ترین خرافات را نجویده قورت میدهد و برایش آدم میکشد و جان میدهد.

8- گوساله طلایی که صدای گاو میداد.

سوره طاها آیه 88

فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى فَنَسِيَ.

و برايشان تنديس گوساله ای که نعره گاوان را داشت بساخت و گفتند : اين ، خدای شما و خدای موسی است و موسی فراموش کرده بود.

سوره اعراف آیه 148

وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لاَ يُكَلِّمُهُمْ وَلاَ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَكَانُواْ ظَالِمِينَ.

قوم موسی بعد از او از زيورهايشان تنديس گوساله ای ساختند که بانگ می کرد آيا نمی بينند که آن گوساله با آنها سخن نمی گويد و ايشان را به هيچ راهی هدايت نمی کند؟ آن را به خدايی گرفتند و بر خود ستم کردند.

و در اینجا الله میگوید گوساله ای که بنی اسرائیل از طلا و جواهرات ساخته بود، صدای گاو از خود در می آورد و به راستی توضیحی بیش از این لازم نیست. آخر کدام عاقلی میتواند قبول کند که گوساله طلایی نعره گاو داشت و بانگ میکرد؟

9-آسمانها زمین و کوه احساس میکنند و حرف میزنند.

سوره احزاب آیه 72

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.

ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و کوهها عرضه داشتيم ، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند انسان آن امانت بر دوش گرفت ، که او ستمکار و نادان بود.

سوره الزلزال آیه 4

يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا.

در اين روز زمين خبرهای خويش را حکايت می کند.

آیه اول در مورد این صحبت میکند که زمین و آسمان، میتوانند از تحمل چیزی سر باز زنند، احساس ترس بکنند، این هم باز تجسد و جانبخشی به موجودات غیر زنده است، همانند کارتون آلیس در سرزمین عجایب که در و دیوار و کتری و قوری و فنجان همه زنده هستند و صحبت میکنند و حرف میزنند. در آیه بعدی الله از روز قیامت سخن میگوید که زمین نیز شروع به حرف زدن و حدیث اخبار کردن میکند. و اینها همه خرافه هستند، کوه و زمین و آسمان موجوداتی نیستند که بتوانند فکر کنند، احساس کنند، یا عملی از خود نشان بدهند.

البته این مقدار اندک از خرافات قرآنی مشتی از خروار است و قرآن سراسر پر است از اینگونه ادعاهای نابخردانه و خرافی که پرداختن به همه آنها  دلیل تعدد آنها اصلاً کار آسانی نیست، اما همین مقدار نشان میدهد که قرآن کتابیست خرافی و افسانه وار و برابر با داستانهای دیگر. البته در داستانهای دیگر هدف نویسنده این نبوده است که مخاطبان این داستانها گمان کنند که این داستانها واقعی بوده اند و واقعا وجود داشته اند. اما نویسنده یا نویسندگان قرآن قصد تحمیق و استحمار مردم را داشته اند، این است که تمام تلاش شده است با ترساندن مردم از شک کردن و نافرمانی، آنها را از فکر کردن به این یاوه سرایی ها و شک کردن و بررسی آنها  به دور دارند و فضائی را فراهم آورند تا مردم از ترس آتش و مار هژده چرخ جهنم، بدون هیچ بررسی این اباطیل را باور کرده و حتی نسبت به آنها تعصب کورکورانه ورزند.

اما واقعیت این است که این قرآن چیزی نیست جز مشتی داستان کم کیفیت. کم کیفیت از آن جهت که داستان خود میتواند زیبایی و لطافتهای خود را داشته باشد اما داستانهای قرآن از کمترین زیبایی ها برخوردار نیستند و در مقابل آثاری همچون پینوکیو و سیندرلا و سندباد و… بسیار کم ارزشتر و فرومایه تر هستند. داستانهای قرآن در حد داستان شنگول و منگول و حبه انگور است و تنها کسانی میتوانند این داستانها را از طرف خدا و واقعیت بدانند که میتوانند افسانه ها و کارتون ها را باور کنند.

چند سوال از مذهبيون

عده ي زيادي بر اين باورند كه دنيا مخلوق خداست .صفات بيشماري را براي خدا بر مي شمارند.از جمله خدا خالق-توانا-دانا-قادر-بي نياز-و…..چند سوال در رابطه با خدا برايم مطرح شده است.من فضايي خالي را تصور مي كنم كه دنيا و زمان و مكان وجود نداشت.تنها خدا وجود داشت.چون كه دنيا وجود نداشت خدا نيز خالق نبود.دنيايي وجود نداشت تا خداوند به اسرار آن آگاه باشد.توانا نيز نبود.وقتي دنيا وجود نداست توانا به چه چيزي بود.كريمي- رحيمي-بينايي-عادلي -هيچ كدام از اين صفتها نمي توانست مفهوم داشته باشد. پس پيش  از خلق دنيا خدا هيچ نبود .سپس خداوند جهان را آفريد.به واسطه خلق دنيا-خدا خالق شد.و پس از خالق شدن -صفات ديگر نيز مفهوم گرفتند.پس دنيا بايد وجود داشته باشد تا خدا نيز وجود داشته باشد.

با توجه به مخلوق بودن دنيا اولين سوال من از مذهبيون اين است كه پيش از خلق دنيا خدا چه بود.آيا وجود خدا وابسته به دنيا نيست.

خدا در قران گفته است كه انسان را از خاك آفريده است.از طرفي در قران گفته شده خدا كن فيكون ميكند.آيا خدا به خاك كه عنصر مادي است براي خلق انسان نياز نداشت؟.اگر توجيه ميكنيد كه خاك را هم خودش آفريده.باز هم از مخلوق خود بي نياز نبوده.از اين بابت فرقي بين خالق بودن انسان و خداوجود ندارد.انسان هم اگر چيزي را اختراع مي كند-مثلا»اگر كامپيوتر مي سازد-از سي-پي يو وآي سي-و كابل – وهارد ديسك-پيچ و مهره -و…..كه خودش ساخته استفاده مي كند.

 -.با چه گواهي و دليلي مي توانيدبگوييد خدا كن فيكون ميكند

سوال ديگر اينكه-خدا چه نيازي به دستياراني مثل فرشته ها دارد.يكي مامور ابلاغ وحي به پيغمبرش-ديگري مامور قبض روح-يكي هم مامور نوشتن اعمال ما.مگر نه اينكه فرشته ها از مجردات هستند ودر نهايت كمال خود خلق شده اند.اگر خدا براي اين قبيل كار ها به آنها احتياج ندارد پي براي چه خلق شده اند.

سوال ديگر اينكه در قران گفته شده موسي در كوه طور خدا را به صورت نور ديد.در تورات هم گفته شده موسي نشيمنگاه خدا را ديد.و خدا به صورت رو در رو با صوت خود با موسي سخن گفت.آيا نور از خواص ماده نيست.آيا صوت براي بوجود آمدن و انتقال نياز به محيط مادي ندارد

سوال ديگر اينكه در قران گفته شده شيطان به خدا گفت چون من از آتشم و انسان از خاك هرگز

بر انسان سجده نخواهم كرد.شيطان در بارگاه خدا بود و سالها به عبادت خدا مشغول بود .اما به واسطه اين نا فرماني از درگاه خدا رانده شد و به بهشت آمد .همانجا كه آدم و حوا بودند. و از خدا خواست كه تا قيامت به او مهلت بدهد تا در فريب بندگان خدا بكوشد.اگر آتش عنصري مادي است و طبق خواص ماده مكان و فضا اشغال مي كند.بارگاه خدا چگونه جايي است كه چيزي با خواص مادي مي تواند آنجا باشد.بايد خدا از جنس شيطان يا شبيه آن باشد كه شيطان بتواند پيش خدا باشد.بعد به بهشت كه جايگاهي پايين تر است نزول كند.فقط با فرض اينكه خدا مادي باشد -شيطان مي تواند در بارگاه خدا باشد.

سوال بعدي اينكه مسلمانان معتقدند كه حضرت عيسي زنده است ودر نزد خداست.اگر روح عيسي پيش خداست و جسمش نيست-پس حضرت عيسي مرده.ولي اگر مي گوييد با جسمش پيش خداست.پس خدا جا و مكان دارد كه چيزي با خواص ماده مي تواند پيشش باشد.

مسئله ي بعدي اينكه مردم شيعه معتقدند كه امام دوازدهم آنها زنده هست و در آخر زمان ظهور مي كند.مگر حضرت محمد نگفت انا بشر مثلكم.يعني من بشري همانند شما هستم.او كه پيغمبر خدا بود براي نداشتن معجزه اين بهانه را كه من هم بشري مثل شما هستم مي آورد.اگر قرار بود انساني عمري به اين طو لاني داشته باشد بهتر بود خود حضرت محمد اين عمر طولاني را

بيابد تا هم به عنوان معجزه آن را مطرح كند و هم اينكه بلا فاصله پس از مرگش دينش به انحراف كشيده نشود.اصلا» مگر خدا نمي توانست با قدرتش به جاي غايب كردن حضرت مهدي جان او را از گزند دشمنانش در امان بدارد. اصلا»چه نيازيست كه انساني سالها در غيبت باشد تا اينكه يك روز ظاهر شود و ظلم را از ميان بردارد.مگر براي خدا مشكل است كه در آخر زمان انساني را از مادري متولد سازد كه معصوم پاك و با همه خصايصي كه براي مهدي تعريف مي كنند باشد.اگر حضرت محمد كه پيغمبر بود غير عادي نبود .چگونه نوه اي كه دوازده نسل با او فاصله دارد غير عادي است.اگر او زنده است در همين فضا هست كه ما هستيم.اگر سرب در هوا هست براي او هم هست.ميكرب ويروس مواد شيميايي بيماري هاي واگير دار همه براي او هم هست.هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد با اين همه عوامل كه از عمر انسان مي كاهد انساني اين همه عمر بكند.اگراو غير عادي است .خدا حرف خودش را نقض كرده كه مي گويد ما پيامبران را از ميان خود شما بر انگيختيم.اگر براي اثبات مدعاي خود عمر حضرت نوح را مثال مي زنيد.چرا در آنجا كه در قران گفته شده خدا دنيا را در شش روز خلق كرد مي گوييد اين آيه از متشابهات قران هست.و شش روز به معني شش دوره است.اما به نوح كه مي رسيد اين آيه از محكمات قرآن مي شود.تازه كشتي نوح هم افسانه اي بيش نمي باشد.چرا كه هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد كه در آن زمان كه نه هواپيمايي وجود داست نه وسيله تند رو ديگري

حضرت نوح چگونه حيوانات مختلف را از سر تاسر دنيا جمع كرد.مثلا» خرس قطبي را از قطب و كوالا را از استراليا و شتر را از اسيا جمع كرد.ميلياردها گونه جانور وجود دارد .چگونه

حساب تك تك آنها را در ذهن داشت و از قلمش چيزي در نرفت.و كشتي او به وسعت چند اقيانوس بايد مي بود تا ميليارد ها جانور را در خود جاي دهد.اگر از همه جانوران فقط دو جفت بودند جانوران گوشتخوار در اين مدت چه مي خوردند.مگر كشتن كافران راحتتر و منصفانه تر ازكشتن ميلياردها حيوان بيگناه نبود.با اين حساب افسانه نوح هم نمي تواند به داد حضرت مهدي برسد.

چرا بايد حضرت مهدي در زماني ظهور كند كه ظلم به اعلي درجه خود رسيده باشد .مگر اگر ظلم كمتر باشد مبارزه با آن راحتتر نيست.و چرا فقط مردم اخر زمان كه عده اندكي بيشتر نيستند بايد راحت  زندگي كنند.مگر مردم دوره هاي مختلف نياز ندارند كه در صلح و صفا و آرامش زندگي كنند.چه فرقي بين ما و مردم آخر زمان مي باشد.آيا انتظار فرج كشيدن يك نوع منفعل بودن نيست.اگر توجيه مي كنيد كه بايد انسان ها خودشان زمينه ظهور را فراهم كنند-ديگر چه نيازي به خضور حضرت مهدي است

داستان معراج نيز برايم سوال بر انگيز است.مي گويند در شب معراج حضرت محمد به ديدار خدا رفت به جايي رسيد كه در آنجا جبرئيل هم اجازه ورود نداشت.حضرت محمد از پشت پرده با خدا سخن گفت.آيا اين به اين معني نيست كه خدا جا ومكان دارد.كه حضرت محمد با الاغ بال دار توانست به آنجا برود.آيا از پشت پرده يا هر گونه حجاب ديگرصحبت كردن به اين معني نيست كه خدا همه جا نيست .يعني خدا اين طرف پرده بود و آن طرف نبود.خودتان بگوييد با قبول داستان معراج چقدر خدايتان را كوچك كرده ايد.او را در حد يك پادشاه كه هر كس با رعايت سلسله مراتب مي تواند به حضورش نائل شود پايين آورديد.

اميدوارم كه همه انسان ها پيش از قبول هر افسانه اي آن را با خرد خود بسنجند.

پارميس سعدي

 

فرشتگان وزیران خدا

 

سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو وسه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است. (سوره فاطر، آیه 1)

تمام‌ موجودات‌ عالم‌ مادّه‌ تحت‌ سيطرة‌ عالم‌ ملكوتند
تمام‌ موجوداتي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ هستند بواسطة‌ يك‌ موجود مدبّر الهي‌ اداره‌ ميشوند.
انسان‌ مادّي‌ يك‌ مَلَك‌ مقرَّبي‌ دارد كه‌ او را رشد ميدهد و حفظ‌ ميكند، هر يك‌ از اصناف‌ حيوانات‌، نباتات‌، جمادات‌، و هر ذرّه‌اي‌ از موجودات‌ اين‌ عالم‌ اينچنين‌ هستند.
و بطور كلّي‌ تمام‌ عالم‌ شهادت‌ كه‌ عالم‌ ظاهر و عالم‌ مُلك‌ است‌، در تحت‌ اراده‌ و سيطرة‌ يك‌ عالَم‌ ملكوت‌ است‌ كه‌ آن‌ عالم‌ ملكوت‌، عالَم‌ حقيقت‌ و معني‌ و باطن‌ است‌.
قدرت‌ و عظمت‌ آن‌ عالم‌ از اين‌ عالم‌ بيشتر است‌ و ميتواند اين‌ موجودات‌ را در تحت‌ شرائط‌ خود تربيت‌ كند و سير دهد ؛ آن‌ موجودات‌ را ملائكه‌ ميگويند.
تعداد ملائكه‌ به‌ حساب‌ در نمي‌آيد، به‌ اندازة‌ ذرّاتي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ موجود است‌ و در عالم‌ مُلك‌، خلق‌ شده‌ است‌ ملائكه‌ موجود است‌ ؛ هر قطره‌ از باران‌ كه‌ از آسمان‌ ميريزد يك‌ فرشته‌ موكَّل‌ بر حفظ‌ و حراست‌ و پائين‌ آوردن‌ آن‌ است‌.
هر دانة‌ گياهي‌ كه‌ از زمين‌ ميرويد و هر حبّه‌ از حبوباتي‌ كه‌ بيرون‌ مي‌آيد و رشد ميكند و ميرسد، حتّي‌ دانة‌ اِسپند، چنانچه‌ در روايت‌ وارد است‌، براي‌ هر كدام‌ از آنها مَلكي‌ گماشته‌ شده‌ كه‌ آنرا طبق‌ وظيفه‌ و شرط‌ و سنّت‌ الهيّه‌اي‌ كه‌ به‌ او تفويض‌ شده‌ است‌ حفظ‌ كند، رشد دهد، برساند و تا سرحدّ كمال‌ آن‌، آن‌ را مواظبت‌ و مراقبت‌ نموده‌ و از وظيفة‌ پاسداري‌ در برابر جهات‌ حياتيّه‌ و تغذيه‌ و تنمية‌ آن‌ دريغ‌ ننمايد.
باد كه‌ مي‌وزد فرشته‌اي‌ بلكه‌ بادهاي‌ مختلف‌، از باد شمال‌ و باد جنوب‌ و باد دبور و باد صبا، فرشتگان‌ مختلفي‌ دارند، بادهاي‌ رحمت‌ و بادهاي‌ غضب‌، بادهاي‌ مهلكه‌ و مسموم‌ و نسيم‌هاي‌ لطيف‌ و جان‌پرور. و ابرهاي‌ آسمان‌، ابر سپيد و سياه‌، ابر انبوه‌ و پرپشت‌ و ابر كم‌پشت‌، ابر تگرگ‌ و برف‌ و باران‌ هر كدام‌ داراي‌ فرشتگاني‌ هستند ؛ اين‌ فرشتگان‌ هر كدام‌ داراي‌ مأموريّت‌هاي‌ متفاوتي‌ هستند كه‌ بر حسب‌ اختلاف‌ قوا و سرمايه‌هائي‌ كه‌ خداوند به‌ آنها داده‌ است‌ تفاوت‌ ميكنند.
مراتب‌ حيات‌ انسان‌ از قواي‌ هاضمه‌ و تغذيه‌ و رشد دهنده‌ و رفع‌ كننده‌ و جاذبه‌ و دافعه‌ و تبديل‌ كننده‌ و ماسكه‌ و غيرها همه‌ در تحت‌ تدبير و ادارة‌ ملائكة‌ مختلفي‌ هستند.
اين‌ يك‌ واقعيّتي‌ است‌ بر اساس‌ يك‌ واقعيّت‌ فلسفي‌ كه‌: موجودات‌ عالم‌ طبع‌ و مادّه‌ در تحت‌ سيطرة‌ موجودات‌ عالم‌ مثال‌ و صورت‌، و آنها در تحت‌ سيطرة‌ موجودات‌ عالم‌ نفس‌ و ملكوت‌ اعلي‌، تا برسد به‌ مقام‌ اسماء و صفات‌ الهيّه‌ و بالاخره‌ به‌ اسم‌ اعظم‌ حضرت‌ واحديّت‌ و مقام‌ لا اسمَ و لا رسم‌ حضرت‌ احديّت‌ جلَّ و عزَّ تبارَك‌ و تقدَّس‌.
حضرت علامه ‌آيه ‌الله‌ حاج ‌سيّد محمّد حسين‌ حسيني طهراني قدّس سرّه (کتاب معاد شناسی جلد سوم قسمت چهارم)
مطابق آیه قرآن و احادیث و آنچه از کتب مذهبیون بر می آید ، خدا وزیرانی دارد که هریک برای او کاری انجام می دهد. این فرشته ها بال هم دارند. که بالهای جبرئیل از همه بیشتر است.اما فرشتگانی که سه بال دارند چه قیافه ناموزونی دارند. خوب اشکالی ندارد، در عالم فرشتگان هم باید تنوع وجود داشته باشد، تا خدا برای آن فرشتگانی که هیچ نقص ندارند به خودش احسن الخالقین بگوید.راستی چرا خدا به این همه وزیر احتیاج دارد؟ اگر روزی یکی از این وزیران همانند شیطان نخواهد مطیع باشد خدا باشد چه می شود؟ فکرش را بکنید اگر عزرائیل نخواهد جان انسانها و دیگر موجودات را بگیرد، آن وقت چه دنیای قشنگی خواهیم داشت. شاید بگوئید همه فرشته ها تحت فرمان خدا هستند. اگر حرف شما درست است مگر شیطان هم از فرشتگان مقرب خدا نبود؟وقتی یک فرشته سر نافرمانی بگذارد، این احتمال وجود دارد که روزی فرشته های دیگر لذت بنده نبودن را درک کنند و بخواهند همانند شیطان از زیر یوغ فرمانهای خدا رهایی یابند.هیچ تضمینی وجود ندارد که فرشته های دیگر از شیطان بد آموز نشوند. به قول مسلمانان هر روز خدا هزار سال است. معلوم نیست فردا چه پیش می آید.
حالا چند سؤال: مگر خدا نمی تواند امور عالم را سر و سامان دهد که وزیران او باید کارهایش را برایش انجام دهند؟
مطابق آنچه که در سوره فاطر آیه ، یک گفته شده است، فرشتگان بال و پر دارند. بال و پر متافیزیکی به چه معنی است؟ آیا بال و پر فرشتگان مادی است؟ تا به حال کسی پیدا نشده است که برای بال و پر کاربردی به غیر از پرواز معرفی کرده باشد.
بال و پر متافیریکی برای پرواز در آسمان متافیزیکی !!! براق متافیزیکی ، درخت متافیزیکی و ….. خیلی جالب است!!!!
جبرئیل چگونه با محمد حرف زد؟ با استفاده از صوت ؟ یا اینکه چیزهایی را به قلب(مغز ) او القا کرد؟
اگر جبرئیل با صوت خود به او گفت «اقرا» پس فرشتگان دارای حنجره مادی هستند و برای انجام کارهای خود به یک محیط مادی احتیاج دارند. چون صوت هم برای تولید و هم برای انتقال به محیط مادی احتیاج دارد. چرا تا کنون کسی صدای بال فرشته ها را نشنیده است؟ اگر حنجره یک فرشته مادی باشد و بقیه وجودش غیر مادی ، این حنجره همانند جسمی که در پشت شیشه در حال پرواز است باید قابل دیدن باشد.
اگر جبرئیل از طریق انتقال مفاهیم به قلب محمد با وی سخن گفت، مگر خدا نمی تواند خودش این القا را انجام دهد؟ اگر می تواند دیگر چه نیازی به پیامبر است؟کاری که برای یک نفر می کند ، برای همه بکند.
واقعاً برای یک انسان قرن بیست و یکمی زشت نیست که به موهومات مردمان عقب افتاده هزارن سال پیش باور داشته باشد؟ در گذشته های دور مردمی که از علل پدیده ها آگاهی نداشتند ، به هر پدیده ناشناخته خدایی نسبت می دادند. یکی خدای مرگ بود ، یکی خدای طوفان و یکی خدای عشق.
حالا مسلمانان یکتا پرست! و قرن بیست و یکمی جای اسریس ، آتنا، زئوس ، دیانا و …. به میکائیل ، عزرائیل، جبرئیل و … داده اند .

 

پارميس سعدی

زن ستیزی در قرآن

پیشگفتار:

دنیای اطرافمان دنیای عجیبی است؛ یک دنیایی که می توان آن را وحشتناک خواند و نمایش هایش را یک تراژدی.

همه موجودات در حال نزاعند. آنکه قویتر باشد، موجود ضعیف تر را برای بقای خود از بین می برد. دنیا خیلی عجیب و غریب است؛ آنقدر که انسان ها از بدو تولد- گرچه هیچ ادراکی از دنیای پیرامون خود ندارند- گریه و زاری سر می دهند؛ و این قانون طبیعت است، قانونی که حاکم است و انسانی که در آغاز تولدش نگرید، آنقدر میزنند تا بالاخره گریه کند.

انسان ها به وجود آمدند. یکی یکی آمدند آنگونه که موجودات دیگر به وجود آمده بودند. اما طبیعت زحمت زیادی کشید تا انسان ها را به وجود آورد. زیرا انسان ، با موجودات دیگر تفاوت زیادی داشت. او می توانست دنیای پیرامون خود را آن گونه که می خواست، تصور کند. به همین علت ، انسان از همان ابتدا از واقعیت گریزان شد. حاضر به قبول توحش اطرافش نشد و یک دنیای آرمانی برای خود ساخت و در آن دنیا شروع به زندگی کرد. انسان از آن لحاظ که ادراک می کرد، تحمل دنیای اطرافش را نداشت و به همین دلیل از همان ابتدا شروع به خیالپردازی کردو برای خود افسانه ساخت. افسانه هایی که برایش خوشایند بودند. اما از واقعیت نمی توانست بگریزد. به هر حال او در یک دنیای واقعی زندگی می کرد؛ در تصوراتش، در هنگام سیر طبیعی خود چیزهای کوچک را درک کرده بود.در این میان گاه به پدیده هایی برخورد می کرد که تا آن روز مثلش را ندیده بود؛ پدیده هایی که برایش غریب و نا مأنوس بودند. پیش خود می اندیشید، اما نمی توانست آن را هضم کند. چون هرچه فکر می کرد، نمی توانست آن را بشناسد. پس فکر کرد ، حتماً چیزی است که طبیعی نیست؛ پس به پایش به سجده افتاد و در مقابلش خضوع کرد. زیرا فکر نمی کرد که آن هم جزئی از طبیعت است.

انسان متکامل شد، فکر او نیز تکامل پیدا کرد. او بیمار می شد ، اما بعد بهبود می یافت. شب و روز از پی هم روان بودند. همه چیز عجیب و غریب بود. فکر متکامل او به کار افتاد؛ نکند اینها علتی دارد! حتماً علتی دارد.این همه پدیده؟! او در ذهنش قادر به درک طبیعت نبود، اما همین قدر می دانست که اینها علتی دارند. به همین دلیل باز به دنیای خیالات و توهمات خود پناه برد؛ شاید در آنجا بتواند آرامش را برای خود به ارمغان بیاورد. ذهن انسان قادر به خلق بود، پس می توانست برای این پدیده های خارجی نیز علتی خلق کند.اما یافتن علت کار سختی بود. اما همچنان به پای پدیده ها به سجده می افتاد.

انسان روز به روز متکامل تر شد و بیشتر فکر کرد. او حالا به چیزهایی فراتر فکر می کرد. او فکر کرد:«همه چیزها از جایی می آیند ، من هم از جایی می آیم ، اما از کجا؟ اصلاً اولین بار این پدیده های طبیعی توسط چه کسی ساخته شده اند؟» باز هم قادر نبود از دل طبیعت ، راز طبیعت را بیابد. او می اندیشید:«آنچه من می سازم ، ساخته دست من هستند و بالاخره کسی- که من باشم- آن را ساخته است؛ پس این عالم را هم باید کسی ساخته باشد.» او قادر به تفکیک پدیده های مصنوعی از پدیده های طبیعی نبود. ذهن خلاق خود را به کار انداخت. او می توانست بیافریند. او می توانست کسی را که همه چیز را آفریده بود، بیافریند. بله! انسان خالق خود را خلق کرد. اما کجا بود؟ چه شکلی بود؟ چه می توانست باشد؟ هر چه بود ، در طبیعت اطرافش نبود. اما آن پدیده ثقیل تر از آن بود که بتواند هضمش کند. در حال اندیشه بود که ناخودآگاه باز به کرنش افتاد. «اگر کسی باشد که ما فوق طبیعت باشد، چون من ضعیف تر هستم، پس حتماً در مقابل او باید به خاک بیفتم. اما به کدام طرف؟ » او احساس می کرد باید چیزی را بپرستد. او از سنگ ها و چوب ها ، مجسمه هایی با اشکال مختلف ساخت، که همه پدیده ها را به او نسبت دهد. او در مقابل سنگ ها و چوب ها به خاک افتاد. اما انسان همواره در حال تکامل بود و ذهنش هم کامل می شد. پس باید خالقش هم تکامل می یافت. حسی در او بود که باید چیزی را بپرستد. در مقابل چیزی که آن را بالاتر از طبیعت می بیند کرنش کند؛ چون انسان موجودی خیالپرداز و توهم گرا بود. او می توانست فکر کند و درک کند، اما نه آنقدر که همه پدیده ها را درک کرده و آنها را هم داخل طبیعت کند. به همین خاطر به آنها وجهه ماورائی می داد و در مقابلشان به کرنش می افتاد. از آنجایی که تصور خدا و پرستش برایشان عادی شده بود اما از ادراک آن عاجز بودند، همچنان به پرستیدن آنچه در طبیعت ساخته بودند ، یا آنچه در طبیعت برایشان عجیب می نمود – همچون ماه و خورشید و ستارگان- مشغول بودند. اما انسان همچنان کاملتر شد و فکرش نیز تکامل یافت. روزی انسانی به این فکر افتاد که: « آنچه در طبیعت است حتماً طبیعی است و نمی تواند خالق خود باشد.» او اندیشید که انسان های دیگر در اشتباهند. زیرا خدای آنها نباید از جنس طبیعت باشد و آنچه از جنس طبیعت نیست ، مسلماً قابل رؤیت نیست. خدای آنها باید آسمانی باشد نه زمینی. او خدای خود را در آسمان ها جای داد. او کسی بود که خدای نادیدنی را آفریده بود. در این میان انسان هایی نیز یافت می شدند که خود را قدرتمند تصور می کردند. به این ترتیب ضعیفان را به استثمار می کشیدند.زیرا آنها قوی بودند و اینها ضعیف. ظالمان می گفتند:« آن خدایی که شما تصور می کنید، ما هستیم ؛ چون ما قدرت هر کاری را داریم.» در این میان ضعفا باید چاره ای می اندیشیدند. همان طور اندیشیدند و افسانه ساختند. آنچه می خواستند بر سر ظالمان بیاید، در ذهن خود تصور کردند و افسانه آفریدند. آتشی که نظیر آن در طبیعت یافت نمی شد. ظالمان را باید به واسطه این آتش عذاب می دادند تا عقده هایشان خالی شود. اما آن آتش در اطرافشان نبود و اگر می بود آنها قدرت عذاب ظالمین را نداشتند. پس مخلوق خود را به آن سوی طبیعت فرستادند. باز هم اندیشیدند. آیا دنیا نمی توانست بهتر از این باشد؟ آنها یک دنیای ایده آل می خواستند. دنیایی که در آن بدی نباشد و هر آنچه می خواهند، در آن باشد. ذهن خود را به کار انداختند و آن را هم خلق کردند. اما چنین چیزی در اطرافشان نبود، زیرا چنین چیزی تنها در آرزوها و نهایتاً در تصوراتشان بود. پس این مخلوق را هم به آن سوی طبیعت فرستادند. از میان این اندیشمندان افرادی به پا خاستند و خود را نماینده آن خدای آسمانی معرفی کردند و به تبلیع او پرداختند. به ظالمان گفتند، آن سوی طبیعت آتشی هست که اگر به ظلم خود ادامه دهید، گرفتارش خواهید شد. و بدین صورت دین ابداع شد. پیامبران از میان خالقین به پا خاستند، با این تفاوت که دارای توهم قویتری بودند. آنها می توانستند خود را حقیقت مطلق بدانند. هرچه دیگران افسانه ساختند، آنها به آن افسانه ها عینیت بخشیدند و خود را به حقیقت پیوند دادند.

ظلم ظالمان همچنان ادامه داشت. ضعفاء نمی دانستند چگونه باید ظلم این ظالمین را از بین ببرند. نشستند و باز اندیشیدند، به این نتیجه رسیدند که شاید یک منجی بیاید و آنها را  از دست ظالمین برهاند. اما همچنان بت ها را پرستیدند.

ابراهیم آمد و دین توحیدی آورد. به مردم گفت: آنچه شما به عنوان خدا ستایش می کنید، تکه ای چوب و سنگ بیش نیستند. او فهمیده بود اگر خدایی را قرار است قبول کند، باید دارای اثری باشد. بتها را شکست و اثری در آنها ندید. به بت پرستان گفت چرا آنها از خود دفاع نمی کنند؟ چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ اگر این چوب و سنگ ها دارای خاصیت ماورائی هستند، می توانند مؤثر باشند.باید با شکستن آنها زمین به یکباره زیر و رو شود؛ یا حداقل من باید به حیوانی تبدیل شوم یا خاکستر گردم. پس آن خدایی که شما باید بپرستید اینها نیستند؛ بلکه او اولاً در تصور نمی آید، ثانیاً هرگز نابود نمی شود و ثالثاً یکی بیش نیست.

با شکسته شدن چوب ها و سنگ ها ، بت پرستان انتظار عذاب داشتند. انتظار وقوع اتفاقی ناگوار. حداقل انتظار داشتند زمین را نکبت فرا بگیرد. اما هر چه صبر کردند، اتفاقی نیفتاد. اما باز هم خدای نادیدنی و تصور نشدنی برایشان غیر قابل قبول بود. آنها قادر نبودند تفکرات و عقاید خود را عوض کنند.

ظالمین همانطور به ظلم خود ادامه دادند و ضعفا همچنان در انتظار یک ناجی به سر بردند.

موسی ظهور کرد. اما او با قوانینی مدون آمد. او ادعا کرد که از طرف خدی آسمان ها و زمین مأموریت دارد. او گفت که آسمانی است. ضعفا هم که از ظلم فرعون جان به لب شده بودند ، به دنبال او به راه افتادند و همچنان افسانه ساختند. بعد از مرگ موسی چیزی که به جا مانده بود قانون مدون او بود. گروهی از پیروان موسی که حالا به قدرت رسیده بودند ، از آسمانی بودن دین موسی استفاده کردند. آنها همه چیز را برای خود می پنداشتند و به خود حق می دادند که حاکم بر مردم باشند. زیرا تنها آنها بودند که علمای دین بودند؛ و چون همیشه دین باید حاکم باشد و باید توسط علمایش حکومت کند، پس آنها به خود حق میدادند که مردم را بیچاره کنند. حالا دیگر ظالمین ، علاوه بر آنهایی که بودند ، اکنون از متن دین برخاستند. آنکه قرار بود منجی انسان ها باشد،تربیت کننده استثمارگران شده بود. مردم باز افسرده شدند و با افسانه سازی به انتظار یک منجی دیگر نشستند. عیسی ظهور کرد با قوانین مدون دیگر. باز هم ضعفایی که از علمای یهود رنج کشیده بودند،به مسیح پیوستند. زیرا همیشه یاران پیامبران؛ پا برهنه ها و گرسنگان و ظلم دیده ها بودند. چون، آنها را ناجی خود از آسمان می پنداشتند. پیروان مسیح به قدرت رسیدند. اما بالاخره عیسی  هم از میان مردم رفت و مردم همچنان افسانه ساختند. پیروان عیسی نیز همچون پیروان موسی – که خود را بر حق می دانستند- حق حاکمیت بر مردم را از آن خود می دیدند. باز پیامبری رفته بود و یک قانون مدون از خود باقی گذاشته بود. دوباره باید صدها سال ، یک قانون بر انسان ها حکومت کند. قوانین دین تغییر نمی کرد ، اما اندیشه های انسان ها همچنان تکامل می یافت. همه آنهایی را که تکامل یافتند، به جرم تکامل زنده زنده سوزاندند:« شما نباید فراتر از آنچه از آسمان آمده است بروید، نباید بر خلاف آن حرفی بزنید.» مسیحیان که دیگر خسته شده بودند، این بار خود به فکر چاره افتادند:« قدری خودمان بیندیشیم و خود را نجات دهیم.» آنها از مسیر افسانه ها جدا شدند و یک دین زمینی تشکیل دادند. آنها کاتولیک را کنار زدند و پروتستان را جای آن نشاندند.

همیشه ظالمانی در روی زمین بوده اند و دین تنها به تعداد آنها افزوده است. یک عده ظالمین بودند که از قدرت خود استفاده می کردند و عده دیگر از این که ادعا می کردند آسمانیند. فرق این دو گروه این است که  گروه اول بر جسم ها حکومت می کنند، اما گروه دوم بر مغزها و افکار ؛ و پیامد چنین پدیده ای این است که تبعیت انسانها از گروه اول به خاطر ترس است ، اما از گروه دوم با جان و دل اطاعت می کنند.

اما در دیاری دیگر از زمین قبایلی بودند که همیشه با هم درگیر بودند. حتی قبیله ای در میان آنها بود

که دخترانشان را زنده به گور می کردند. زنان مانند کالا خرید و فروش می شدند. قبایلی پر از

خرافاتهای عجیبب و غریب ، از همان هایی که ذهن خلاق انسانها در توهمات خود می ساختند.

قبایلی که خود را برتر از قبایل دیگر می دانستند. به آنها زور می گفتند. اما آنچه در اینجا مهم بود، بت پرستی آنها بود. آنها هنوز سنگ و چوب می پرستیدند.

همیشه و همه جا ظالمانی در روی زمین بوده اند، شاید این بار هم انسانها در تفکر خود انتظار یک منجی را می کشیدند.

محمد ظهور کرد و یک سری قوانین مدون دیگر آورد. کتابی که می گفتند ناسخ تمامی کتب گذشته است. از آسمان آمده و هرگز تغییر نخواهد کرد. کتابی با دستوراتی که تمام احتیاجات دنیوی و اخروی انسانها در آن آمده است . کتابی که از اکنون تا قیام قیامت هرچه بخواهی می توانی در آن بیابی و بعد از آن هیچ چیزی نخواهد آمد که این کتاب را کامل تر سازد. اما پیامبر هم رفت و اهل بیت او هم- که قرار بود بعد از او حکومت را به دست بگیرند- دستشان از حکومت کوتاه ماند. و مردم ماندند و این یک کتاب، و معلوم نشد تا چه هنگام باید تنها قانون حکومتی باشد! انسانها ماندند و همچنان افسانه سرائیدند و خود بر آن پایبند شدند. باز هم نشستند و فکر کردند. این بار به این نتیجه رسیدند که باید گریه کنند و همچنان منتظر منجی باشند. پس نشستند و گریه کردند.

مقدمه:

حتی اگر بپذیریم در زمان پیدایش اولیه انسان، نظام «مادر سالاری» (البته نه به معنای مردسالاری امروزی) حاکم بوده است ، به هر حال زمانی آمد که مردها جایگاه حکومتی خود را در جامعه تعریف کرده و حاکمیت بر زنان را آغاز کردند. پیامبران هم بعد از آن مرحله پدیدار شدند؛ و از زمانی که پیامبران رسالت خود را آغاز کردند، از طیف زنان هیچ پیامبری دیده نشد و همین امر باعث شد که نبوت منحصراً به دست مردان باشد. (که البته بررسی این مطلب به عهده روان شناسی است.)

هیچ پیامبری نیامد که زنان را به عنوان یک جوهر مستقل به رسمیت بشناسد، چون جو حاکم بر جوامع همین امر بود و پیامبران به جز در مسائل کلامی در باقی مسائل تابع عرف بودند. به همین علت در هیچ دینی زنان وضعیت مطلوبی نداشتند.( بازگشت این مسأله به این است که ثابت کنیم گزاره های دینی در اکثر مسائل تابع عرف می باشد که مجال آن این جا نیست.)

بعد از ظهور اسلام ، زنان تلاش زیادی برای استقرار حکومت اسلامی در کشورها کردند. در بیعتهای مختلف با پیامبر بیعت کردند، در جنگ ها در پشت جبهه ها مشغول آب دادن به رزمندگان، رسیدگی به زخمی ها و غیره شدند.

اسلام قدری وضع زنان را تغییر داد. به آنها حق ارث داد. ( البته نصف جنس مذکر) . نصف حق دیه مرد به آنها تعلق گرفت. دیگر دختران را زنده به گور نمی کردند و… . اینها مسائلی است که مسلمانان به آنها استناد کرده و می گویند اسلام حقوق زن را به طور کامل استیفا کرده و به زنان به طور کامل بها داده است. اما نکته این جاست که : اولاً حضور زنان در عرصه های مختلف سیاسی تنها یک حرکت خودجوش بود، که با تبلیغات وسیع پیامبر آنها در این صحنه ها حضور یافتند، ثانیاً در آن برهه زمانی که پیامبر درگیر جنگ ها و غزوات بود ، عملاً نمی توانست زنان را از صحنه کنار کند زیرا در بسیاری موارد مادرها بودند که فرزندان خود را به شرکت در جنگ ها تشویق می کردند. و ثالثاً این که  استیفای حقوق زنان به این صورت در مورد یک هزاره و نیم قبل بسیار پسندیده بود، اما پس از گذشت این مدت آیا باز هم می تواند به همان میزان مفید باشد؟ به همین دلیل است که هر کجا حقی از زنی ضایع می شود ، و یا یک حقی را برای زنی مسلم می دانی و می خواهی آن را استیفا کنی ، در جواب می شنوی:« با اصول شرع مغایرت دارد».

اما علماء و روشنفکران در قبال احکام اسلام – به طور اعم- و احکام اسلام در مورد زنان – به طور اخص- سه موضع دارند:

دسته اول آن احکام را از طرف اسلام قبول کرده و آن را عین عدالت می دانند.

دسته دوم آن را قبول کرده اما ظلم تلقی می کنند.

دسته سوم- که مهم ترند- آن احکام را به دلیل این که ظلم می دانند و اسلام را دین عدالت و برابری؛ انتساب این احکام را به اسلام نفی می کنند. اهمیت این دسته به این دلیل است که احکامی را که مورد قبول علمای دیگر است ، و آنها ظلم می دانند، نسبتش را به اسلام ناروا دانسته و احکام دیگری را که به سلیقه شان خوشایند است به اسلام نسبت می دهند. این گروه در واقع دچار یک نوع دو گانگی شده اند.

اما بحث ما در اینجا همین است که بررسی کنیم و ببینیم نظر واقعی اسلام در مورد زنان چیست؟

برای فهم دیدگاه دین اسلام ، به روایات نمی توان تکیه کرد ؛ زیرا هر فرقه ای بنا به سلیقه خود یا روایتی ساخته است ،  یا از روایات منقوله ، با ادله خود یکی را قبول و دیگری را رد کرده است. اما آنچه مسلم است و از جمع بندی تمام روایات به دست می آید ، یک مضمون است و آن این که :

« زنان ، عقل و ایمانشان ناقص است، مشورت با آنان اشتباه بزرگ مردان است و آنهاسست عهد و غیر قابل اعتمادند.»

شاید بتوان از جمع بندی روایات شعر زیر را به دست آورد که منسوب به امیر مؤمنان است. گر چه به احتمال قریب به یقین انتساب آن به آن حضرت منتفی است، اما مضمون همان گفته هایی است که در روایات آمده است.

دع ذکرهن فما لهن وفاء      ریح الصبا و عهدهن سواء

یکسرن قلبک و لا  یجبرنه      و قلبهن  من  الوفاء  خلاء

یعنی: یاد زنان را رها کن که آنها وفا ندارند. عهد آنها با باد صبحگاهی مساوی است. آنها قلب تو را می شکنند، اما جبران آن دل شکسته را نمی کنند ، و قلوبشان از وفا تهی است.

البته می توان همین مقدار را نیز قبول نکرد، زیرا همان گونه که گفتم به هیچکدام از روایات نمی توان اعتماد کرد. بنابر این ما نیز تنها به آیات قرآن اکتفا می کنیم، زیرا تنها منبعی است که تقریباً تمامی فرق مسلمین آن را قبول دارند. البته در این بحث از آیاتی استفاده می کنیم که نص صریح بوده و مدلول آن کاملاً روشن است.

دیدگاه اسلام در مورد زنان را از دو منظر می توان بررسی کرد؛ یکی دیدگاه تکوینی و دیگری دیدگاه اخلاقی. دیدگاه تکوینی، در مورد ماهیت زنان و برخی احکام آنها بحث می کند و دیدگاه اخلاقی، توصیه های اسلام به مردان راجع به زنان به عنوان ترحم بر موجوداتی که به نحوی وجود دارند می باشد، که ما هر دو منظر و مغالطه های موجود را بررسی می کنیم.

فصل اول: مخاطب خطابات قرآنی

اگر نپذیریم تمام خطابات قرآن خطاب به مردان است ، باید قبول کنیم اکثریت قریب به اتفاق آنها خطاب به مردان است. این خطاب ها آن گونه که بسیاری قائلند، از باب تغلیب نیست، بلکه حقیقتاً خطاب به مردان است که بعضی ادله این مطلب را بیان می کنیم.

دلیل اول:

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً»[1]

در این آیه ضمیر «ربکم» و «خلقکم» به ناس بر می گردد و بیان می کند که پروردگارتان شما را از نفس واحده خلق کرده است. این، یک قسمت آیه است که مجزای از قسمت دیگر است و حکم زوج ناس را که از نفس واحده هستند ، در دنباله آن بیان می کند و میگوید: «خلق منها زوجها»، بدین ترتیب:

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده» یک قسمت که مربوط به مردان است، و «خلق منها زوجها»، بخش دوم که مربوط به زنان است ، یعنی به همان صورتی که در عرف هم بیان می شود، – که فرض کنید شخصی خطاب به شخص دیگر می گوید:« فلانی! امشب تو و همسرت را به شام دعوت می کنم» بنابر این خطاب به همسر او نبوده، بلکه مستقیماً به شخص مورد نظر بوده است- اینجا نیز همان گونه است. یعنی می گوید«ای مردم شما و همسرانتان را از یک نفس خلق کردیم». پس خطاب «ای مردم» به مردان است. نظیر این آیه که وضوح بیشتری هم دارند و می توانند مکمل این آیه در این بحث باشند زیاد است.مانند:

«والله خلقکم من تراب ثم من نطفه ثم جعلکم أزواجاً»[2]

«جعل لکم من انفسکم ازواجاً و من الانعام أزواجاً»[3]

«والله جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و جعل لکم من أزواجکم بنین و حفده»[4]

و مهم تر از آنها که مشتمل بر خطاب نیز هست این آیه است:«یا أیها الذین امنوا إنّ من أزواجکم و أولادکم عدواً فاحذرهم»[5]

دلیل دوم:

آیاتی است که در سوره روم ، نشانه های خداوند را بیان می کند. اولین آیه این است:

«و من آیاته أن خلقکم من تراب ثم إذا أنتم بشر تنتشرون»[6]

در این آیه نیز خطاب «خلقکم» و «أنتم» به مردان است، به دلیل آیه بعدش که می گوید:«و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجاً» که در این جا حکم خلق ازواج بشر آیه قبل را بیان می کند. پس ازواج- که زن ها هستند- از بشر-که مردان هستند- جدا می باشند و خطاب این دو آیه به مردان است.

علامه طباطبایی در تفسیرش جمله ای دارد که مطلب را اثبات می کنند. می گوید:

« فانظر الی عجیب بیان الآیتین ، حیث وصف الانسان (و هو الرجل بقرینه المقابله) بالانتشار»[7]

یعنی: «بنگر طریقه عجیب بیان این دو آیه را که انسان را (که مردان هستند به قرینه آیه مقابلش)به صفت انتشار متصف کرده است.» شاهد در این است که او هم خطاب به انسان ها را خطاب به مردان می داند. البته این مطلب با مطالبی که بعداً خواهد آمد روشن تر خواهد شد.

دلیل سوم:

این دلیل شامل دو آیه تقریباً شبیه به هم می باشد. یکی آیه (43) از سوره نساء و دیگری آیه (6) از سوره مائده می باشد. به دلیل شبیه بودن دو آیه ، تنها آیه اول را مورد بررسی قرار می دهیم.

«یا أیها الذین آمنوا لا تقربوا الصلوه و أنتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون و لا جنباً إلا عابری سبیل حتی تغتسلوا و إن کنتم مرضی أو علی سفر أو جاء أحد منکم من الغائط أو لامستم النساء فلم تجدوا ماءً فتیمموا صعیداً طیباً فامسحوا بوجوهکم و أیدیکم إنّ الله کان عفواً غفوراً»[8]

همان طور که ملاحظه می شود ، آیه با خطاب «یا ایها الذین آمنوا» شروع می شود و بعد احکامی را بیان می کند که مربط به نماز است و تذکر می دهد که در مواردی نماز خواندن جایز نیست ، مگر اینکه مانع رفع شود. از جمله موانع نماز «لمس زنان» است. حال اگر منظور از «یا ایها الذین آمنوا» مجموع مردان و زنان بودند، یا حکم «لمس نساء» در این جا بیان نمی گردید، و یا اینکه حکم در مورد زنان نیز تعمیم می یافت، زیرا اگر «لمس نساء» عمومیت داشته باشد، برای زنان هم مانعی برای نماز خواهد بود، که در این صورت حکم بی مفهوم می گردد.

دلیل چهارم:

«زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل المسومه و الأنعام و الحرث»[9]

همان گونه که بنین- مادامی که بنین اند- و طلا و نقره و اسب و چهارپایان و کشتزارها از دایره «ناس» خارجند، زنان نیز از دایره «ناس» خارجند. در مورد این آیه بعداً مفصل بحث خواهد شد.

فصل دوم: در كيفيت خلقت همسر آدم

در ادیان مختلف و در اذهان عامه و خاصه مردم تصورات مختلفی در مورد پیدایش جنس مؤنث وجود دارد. این مسأله را می توان از دو منظر مورد بررسی قرار داد. یکی از منظر علمی و دیگری از منظر دینی. اما در اینجا منظر دینی مورد بحث است. برای بررسی موضع دین در این باره باز از آیه زیر استفاده می کنیم.

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً»

در این آیه یک «نفس واحده» داریم و دو مورد که از این نفس واحده نشأت گرفته اند.- این در صورتی است که «من» را نشویه فرض کنیم- یکی «خلقکم من نفس واحده» و دوم «خلق منها زوجها». در هر دو مورد معنی این است که هم شما «ای مردم» و هم زوج نفس واحده ، از نفس واحده نشأت گرفته اید. اما این دو نشأت گرفتن به یک طریقه نبوده است، بلکه «خلقکم من نفس واحده» با بیان بعد که می گوید«و بث منهما رجالا کثیراً و نساءً» روشن می گردد. زیرا می گوید «به واسطه نفس واحده و زوجش مردان و زنان زیادی در زمین گسترش یافتند.» یعنی گسترش یافتن «ناس» به واسطه زوجیت بوده است. اما نشأت گرفتن زوجه نفس واحده محل بحث است. از آنجا که هنوز زوجیتی برقرار نشده بود، پس همسر آدم باید مستقیماً از خود آدم نشأت گرفته باشد. اما چگونگی آن محل اختلاف است و مشهورترین آنها که در کتب آسمانی دیگر و روایات آمده این است که از دنده چپ آدم خلق شده است. اما مفسرین این نظریه را قبول ندارند. اما باز بیان نمی کنند که چگونه بوده است و تنها در بعضی مواقع اشاره می کنند که «حوا» از اضافه گل آدم آفریده شد.

علامه طباطبایی در اینجا بحثی را عنوان کرده و مطلب را به گونه ای توضیح می دهد. در مرحله اول می گوید «من» نشویه است، اما در مرحله بعد در بیان «خلق منها زوجها» می گوید : «منها» بیان می کند که زوجه نفس واحده از جنس نفس واحده خلق شده است. بنابر این آنچه از روایات بدست می آید که«حوا» از دنده چپ آدم خلق شده ، صحت ندارد. اما در این بیان تناقضی نیمه آشکار وجود دارد. زیرا اگر «من» نشویه باشد، باید «حوا» از خود آدم نشأت گرفته باشد و آن قول که می گوید: «حوا» از دنده چپ آدم خلق شده – یا حداقل مشابهش- صحیح باشد. و اگر منظور از «من» این باشد که «حوا» از جنس آدم آفریده شده است، آنگاه من نشویه نخواهد بود، بلکه بیانیه خواهد بود؛ و این قول که بگوییم «من» بیانیه است، صحیح تر است زیرا با آیات دیگری نظیر «و الله جعل لکم من انفسکم ازواجاً»[10] که حکم برای سایر انسانها ست نه آدم، سازگارتر است. بعد از این بیان ، این مطلب را به «خلقکم من نفس واحده» نیز سرایت می دهیم و در اینجا هم می گوییم «من» بیانیه است، زیرا با وجود «و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً» نشویه بودن این «من»نیز بی معنی خواهد بود،زیرا قبل از بیان خلقت سایر انسانها حکم را بیان می کند و چون خلقت سایر انسانها متوقف بر خلقت زوجه نفس واحده است نمی توان خلقتشان را قبل از بیان خلقت زوجه بیان کرد. پس نتیجه این شد که ما باید بپذیریم که «حوا» از اضافه گل آدم آفریده شده است. اما قائل شدن به این حکم – آنگونه که دیگران فرض کرده اند- تساوی زن و مرد در امر خلقت را نمی

رساند. زیرا اگر قرار نبود آدم خلق شود، زوجه اش هم به یقین خلق نمی شد. به دلیل اینکه خلق زوجه تأخر زمانی داشته و با هدفی غیر از هدف خلقت آدم صورت گرفته است به دلیل آیه «خلقکم من نفس

واحده ثم جعل منها زوجها»[11] که «ثم» برای بیان تراخی است. (طفیلی بودن زن و هدف خلقتش در بحث بعد خواهد آمد.)

فصل سوم: هدف خلقت زن

آنچه بین علمای دینی مشهور است ، این است که از دیدگاه قرآن بین زن و مرد مساوات برقرار است. یعنی از نظر قرآن زن و مرد- هم از لحاظ تکوینی و هم از لحاظ تشریعی- باهم برابرند. اما برای بیان صحت و سقم این مسأله از خود قرآن استفاده کرده و هدف خلقت زن از دیدگاه قرآن را بررسی می کنیم

«و من آیاته أن خلقکم من تراب ثم إذا أنتم بشر تنتشرون»

« و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجاً لتسکنوا إلیها و جعل بینکم موده و رحمه»[12]

در آیه دوم سه موضع محل بحث وجود دارد؛ اول کلمه «لکم»و دوم عبارت «من انفسکم» و سوم عبارت «لتسکنوا الیها». موضع اول این که  همان طور که گفتیم و از خود آیه برداشت می شود ، ضمیر «لکم» خطاب به مردان است (به بیانی که گذشت و به قرینه آیه قبلش، آن گونه که در بحث اول بیان کردیم). اما آنچه مهم است ، «لام»ملکیتی است که بر ضمیر «کم» داخل شده است و مفید این مطلب است که أزواج برای شما خلق شده اند، نه اینکه از خود استقلال وجودی داشته باشند و نه برای خودشان ، آنگونه که شما به خاطر وجود خودتان خلق شده اید. این نوع ملکیت نظایر فراوانی دارد . از جمله:

«و انزل لکم من الانعام ثمانیه ازواج»[13] که ضمیر «لکم» در صدد بیان ملکیت انعام برای انسانهاست.

«و الانعام خلقها لکم فیها دفء و منافع و منها تأکلون»[14] که باز بیان می کند که حیوانات را خلق کردیم ، که برای شما منافعی در بر دارد و می توانید از آنها تغذیه کنید.

این مطلب با بیان علامه روشن می شود. آنجا که می گوید:«خلق لکم یعنی برای شما یا به نفع شما» که مدلول التزامی آن همان «برای استفاده شما» می باشد. بنابر این تا اینجا اثبات شد که أزواج برای مردان آفریده شده اند.

اماموضع دوم که عبارت «من انفسکم» می باشد در جای خود بیان شد و مطالبی نیز در مراحل بعد گفته خواهد شد.

موضع سوم عبارت «لتسکنوا الیها» است ، و منظور این است که «به واسطه آنها آرامش بگیرید.» پس اولین هدف خلقت زن عبارتست از «آرامش مردان».

علامه طباطبایی در ذیل این دو آیه چنین می گوید:« از عجایب این دو آیه این است که در یکی انسان را (که مردان هستند به قرینه آیه مقابلش)به صفت انتشار در جهان و سعی در طلب معاش توصیف می کند که لازمه اش دست زدن به هر سختی و زور است تا آنجا که به پیکارهاو یغماگریها نیز می رسد و اگر انسان تنها این گونه باشد (و به این صفت متصف باشد) آن گاه انسانها به دو دسته تقسیم می شوند که یک گروه حمله می کنند و گروه دیگر فرار می کنند. اما[15] خداوند زن را آفرید و او را به چیزهایی مجهز نمود که به مردان آرامش بخشد و زنان ، مردان را به وسیله زیبایی، عشوه گری، دوستی و مهربانی جذب کنند.»[16] و در جایی دیگر می گوید: «صفت سختی و تندی، از امتیازات مرد است (که نبودش نقصان به حساب می آید) و هر مردی به وسیله آن از زن متمایز می شود و در جوامع انسانی این صفات مرد، فوائدی در دفاع و نگه داری و تحمل سختیها و پافشاری و استقامت در پیکار و انجام کارهای طاقت فرسا دارد. لیکن زنان نیز در مقابل آن به احساسات لطیف و رقیقی مجهز هستند که افراد جامعه در زندگانی خود از آن بی نیاز نیستند. … و تمام کار انسان با خشونت و سختی و غضب و دفع درست نمی شود اگر نرمی و رقت و شهوت و کششی نباشد.»[17] جناب علامه با این بیان ، سکونت و آرامش مردان به وسیله زنان را هدف خلقت زنان معرفی می کند.

در اينجا ملا صدرا بحثی را در کتاب خود عنوان می کند و می گوید: آنچه در  زمین خلق شده است برای انتفاع انسانها ست، به دلیل آیه «خلق لکم ما فی الارض جمیعا»[18]. در آنجا از آنچه روی زمین برای انتفاع انسانها خلق شده است بحث می کند تا به حیواناتی می رسد که قرار است مورد استفاده انسانها قرار گیرند، و بعد می گوید « بعضی حیوانات خلق شده اند تا انسانها با آنها ازدواج کنند»[19] برای اثبات ادعای خود متوسل به این آیه می شود:«و الله جعل لکم من انفسکم أزواجاً»[20] که عیناً شبیه آیه مورد بحث است اما با صراحت کمتر. او برای اثبات مطلب خود از عبارت «لکم» استفاده می کند که البته آیه مورد بحث ما صراحت بیشتری دارد و مطلب روشن تر است. البته حیوان بودن زنان از هیچ کجای این آیه و آیات دیگر استفاده نمی شود ، اما می توان این استفاده را کرد که زنان موجوداتی هستند که برای استفاده انسانها (مردان) خلق شده اند.

سبزواری برای تفسیر کلام ملاصدرا می گوید:« در این که ملاصدرا زنان را در زمره حیوانات داخل کرده است ، اشاره لطیفی است به این که زنان از آنجائیکه عقلشان ضعیف بوده و قدرت ادراک جزئیات را ندارند و رغبت به زینتهای دنیا دارند، تقریباً ملحق به حیوانات می شوند. … سیرت اغلب زنان چهارپا بودن است ، اما آنان را صورت انسان پوشانیده اند تا انسان ها (مردان) از آنها مشمئز نشده و به نکاح با آنها راغب شوند.»[21]البته باز هم سیرت حیوانی آنها ثابت نمی شود، اما این که آنها را صورت انسان پوشانیده اند تا انسانها از آنها مشمئز نشوند، از «من انفسکم» استننباط می گردد و می توان گفت دلیل این که زنان از جنس مردان آفریده شده اند به خاطر ترغیب مردان بوده است. عبارت «و جعل بینکم موده و رحمه» نیز مؤید همین مطلب است و منظور این است که بین زن و مرد مودت و رحمت قرار داده شده است تا مردان به زنان راغب شوند.

آیه دیگری که دلالت بر هدف اول خلقت زنان دارد این آیه است:

« هو الذی خلقکم من نفس واحده و جعل منها زوجها لیسکن إلیها»[22]

دلالت این آیه بسیار واضح و روشن است که هدف خلقت زنان را از همان ابتدای خلقت برای آدم ، همین سکونت و آرامش آدم می داند.

تا اینجا هدف اول خلقت زنان را بیان کردیم، و حال به هدف دوم خلقت زن از دیدگاه قرآن می رسیم.

« و الله جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و جعل لکم من أزواجکم بنین و حفده»[23]

« خداوند برای شما از جنس خودتان زوجهایی آفرید و به واسطه آن زوجها برایتان پسران و نوادگانی خلق کرد.»

«جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و من الأنعام أزواجاً یذرؤکم فیه»[24]

«خداوند از جنس خودتان برایتان زوج هایی آفرید و از حیوانات هم جفت هایی ، تا اینکه به واسطه جعل ازواج، شما را تکثیر کند.»

از این دو آیه چنین بر می آید که هدف دوم خلقت زنان تکثیر انسان ها و توالد و تناسل است. آیه اول همان طور که قبلاً گفتیم، بیان می کند که اولاً از جنس خود انسان ها زوجهایی آفریده شده ، و ثانیاً برای آنها به واسطه همین زوجها فرزندانی متولد شده اند، که در واقع ، زنان واسطه در ثبوت فرزندان برای انسان ها هستند. در آیه دوم «لام» علیت در «یذرؤکم فیه» محذوف است و در واقع بیان می کند که علت آفرینش زنان و علت جفت بودن حیوانات ، تکثیر است. (البته در آیه دوم جمله «و من الانعام ازواجا» عطف به «لکم» است نه به «من انفسکم» و «ازواج» اولی با «ازواج» دومی در معنا و مصداق متفاوت است زیرا منظور از «ازواج» اول قرینه ای برای انسانهاست، و منظور از «ازواج» دوم یک جفت است.)  علامه طباطبایی در این رابطه می گوید:«خلق لکم یعنی برای شما یا به نفع شما از جنس شما قرینه ای قرار داد، بدان علت که هر یک از مرد و زن مجهز به یک نوع اندام تناسلی است که هر کدام با نزدیکی به دیگری کامل می شود و با مجموع هر دو جهاز تناسلی امر توالد و تناسل انجام می شود.»[25] در تفسیر نمونه نیز چنین آمده است:« این خود یکی از نشانه های بزرگ پروردگار و ربوبیت و ولایت اوست که برای انسانها همسرانی از جنس خودشان آفریده ، که از یک سو مایه آرامش روح و جان او هستند و از سوی دیگر مایه بقاء نسل و تکثیر مثل و تداوم وجود او»[26] .

( در اینجا لازم می دانم متذکر شوم که در این جمله دقت شود مخصوصاً روی کلمه انسانها، تا کسی

نگوید اینها تفسیر به رأی است . چون همانگونه که در همین جمله می بینیم هم معنای انسان را مشخص کرده و هم هر دو هدف خلقت زن را متذکر می شود. بنابر این تمام اینها ، مطالبی است که از متن آیات استخراج می شود و ما چیزی غیر از نص قرآن نمی گوییم.

فصل چهارم: ارزش زنان

«الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما أنفقوا من أموالهم»[27]

ارزش زنان از دیدگاه قرآن تا حدی است که زیر دست مردان باشند و هیچ گاه نمی توانند مساوی مردان باشند چه رسد به این که بالاتر باشند. بدین معنا که مردان قیم زنان اند. علت آن هم اولاً برتری است که خداوند به مردان نسبت به زنان داده است و ثانیاً به خاطر اموالی است که مردان به زنان می پردازند. ( همچون نفقه و مهریه)

قوّام ، صیغه مبالغه از قائم و قیم است. اينکه مردان قيم زنانند و برتریهایی نسبت به زن دارند، در موارد قبل تقریباً روشن گشت. اما اینکه این برتری چیست ، در اینجا روشن نیست و در اینجا باید از مفسرین کمک بگیریم. علامه طباطبایی می گوید:« بهتر است فضل را که خداوند در قرآن به آن اشاره کرده است، همان فزونی و فضیلت طبعی روح تعقل مرد بر زن معنا کنیم ، نه زیادتی در تندی و سختی»[28]. این سخن در توجیه این صفات و این جمله اش است که می گوید«گرچه صفت تندی و سختی از امتیازات مرد بوده و عدمش نقص به حساب می آید.»[29] ایشان در جای دیگر می گوید:« مراد از «بما فضل الله بعضهم علی بعض» چیزی است که مردان طبعاً بیش از زنان دارند و آن هم زیادی عقل است. چون زندگانی زنان یک زندگانی احساسی- عاطفی است که بر رقت و لطافت بنا شده است. و مراد از «بما انفقوا» اموالی است که مردان در مهریه و نفقه به زنان می پردازند. البته این حکم- الرجال قوامون علی النساء- اختصاص به زوجین ندرد، بلکه حکم قیمومیت برای طایفه مردان بر طایفه زنان است.»[30] البته این حکم از آیه استنباط

نمی شود (که گفته خواهد شد). علامه در جایی دیگر می گوید:« یک انسان دقیق و تأمل گر از این مقدار می فهمد که واجب است زمام امور مملکت و افعال اجتماعی ، که نیاز دارد قوه تعقل آن را تدبیر کند و از حکومت عواطف و امیال انسانی اجتناب شود- مانند امر حکومت و قضاوت و جنگ- به دست کسی باشد که امتیاز زیادت عقل داشته و حکم عواطف در او ضعیف باشد ، و این امر هم در طایفه مردان است نه

زنان»[31] اگر چه این حکم علامه به صورت مستنبط العله است و این که زیادتی فضل مردان در زیادتی عقلشان است از آیه فهمیده نمی شود، اما آنچه مسلم است این است که از نظر قرآن مردان بر زنان فضیلت دارند و زنان باید فرمانبردار مردان باشند، و از این گفتار علامه چنین نتیجه گیری می شود که زنان همواره چه در خانواده و چه در جامعه باید زیر دست مردان و مطیع آنها باشند. (در رابطه با نظریات علامه، در بخش ضمیمه بحث خواهد شد.)

فصل پنجم: خشونت علیه زنان

خشونت علیه زنان به معنی هر گونه عمل خشونت باری است که مبتنی بر جنسیت بوده و لزوماً یا محتملاً می تواند به آسیب یا صدمه جسمانی، جنسی و روانی منجر گردد. همچنین تهدید به چنین اعمالی و محدود ساختن آزادی در حیات اجتماعی و یا حتی در قلمرو زندگی خصوصی ، خشونت محسوب می شود. خشونت علیه زنان، چه در جامعه و چه در خانواده، آن گونه که در حال حاضر مرز بندی و طبقه بندی شده است در سه طبقه اصلی جای می  گیرد: الف: خشونت جسمی ب: خشونت روانی ج: خشونت جنسی. تعریف و توضیح این سه مورد روشن است. اما می خواهیم ببینیم دیدگاه قرآن درباره این سه مورد چیست؟

دیدگاه قرآن را در دو آیه بررسی می کنیم.

آیه اول:

«نساءکم حرث لکم فأتوا حرثکم أنی شئتم»[32]

«حرث» هم به معنای مصدری زراعت است و هم به معنای خود مزرعه، که در اینجا مراد مزرعه است. «أنی» اسم شرط است که هم در زمان استعمال می شود و هم در مکان و مفید اطلاق و عدم حصر است. بدین لحاظ «أنی شئتم» ، یعنی در هر زمان و به هر صورتی که می خواهید. معنای این آیه این است که «زنان شما مزرعه شما هستند، پس هر گونه و در هر زمان که تمایل دارید، داخل مزرعه تان شوید.» که اطلاق این آیه تنها با آیه قبلش مقید می شود، آیه قبل می گوید:« فاعتزلوا النساء فی المحیض و لا تقربوهن حتی یطهرن» به معنای اینکه « هنگامی که زنان در حال حیض هستند از آنها دوری کرده و با آنها مقاربت نکنید تا پاک شوند.» یعنی آیه «نساءکم حرث لکم » از لحاظ زمانی مقید شده است ، اما از لحاظ مکانی مطلق است. علامه طباطبایی هم با تصریح به این مطلب می گوید:«نسبت زنان به جامعه انسانی مانند نسبت مزرعه است به انسان. پس همان طور که انسان به مزرعه احتیاج دارد تا بذر خود را ابقاء کند و آنچه را که به واسطه آن تغذیه میکند از آن به دست آورد، همانگونه هم جامعه انسانی برای بقای نسل و دوام خود احتیاج به زنان دارد. چون که خداوند تکون انسان و صورت پذیری او را در رحم زن قرار داده است و به مردان هم بعضی مواد اصلیه را داده است که باید متمایل به زنان شوند و به این صورت یک همبستگی بین مرد و زن به وجود آورده است. حال که غرض تکوینی ، این است که وسیله بقاء را برای بقاء نوع به کار گیریم، معنایی ندارد که این عمل را مقید کنیم به زمان یا مکانی خاص»[33]

آیه دوم:

«واللاتی تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن فی المضاجع واضربوهن»[34]

این آیه مسأله «نشوز» زنان را بیان می کند. «نشوز» به معنای سرکشی و طغیان است. در این آیه خطاب به مردان می گوید:« اگر از نشوز زنان خود هراس دارید، در مرحله اول آنها را موعظه کنید و در مرحله دوم در بستر از آنان دوری کنید و در مرحله سوم آنها را بزنید.»

چون در این جا مسأله زدن زنان مطرح شده است ، مفسرین دست به توجیه آن زده اند. در تفسیر نمونه چنین آمده است :« اولاً : آیه ، مسأله تنبیه بدنی را در مورد افراد وظیفه نشناسی مجاز شمرده است که هیچ وسیله دیگری درباره آنان مفید واقع نشود؛ و اتفاقاً این موضوع تازه ای نیست که منحصر به اسلام باشد. در تمام دنیا هنگامی که طرق مسالمت آمیز برای وادار کردن افراد به انجام وظیفه مؤثر واقع نشود ، متوسل به خشونت می شوند. نه تنها از طریق ضرب ، بلکه گاهی در موارد خاصی به

مجازاتهای شدیدتر از آن نیز متوسل می شوند که تا سر حد اعدام پیش می رود.

ثانیاً : تنبیه بدنی در اینجا – همان طور که در کتب فقهی آمده است- باید ملایم و خفیف باشد، به طوری که نه موجب شکستگی و مجروح شدن گردد و نه باعث کبودی بدن.

ثالثاً : روانکاوان امروز معتقدند که جمعی از زنان دچار حالتی به نام «مازوشیسم» یا «خود آزاری» هستند که گاه که این حالت در آنها تشدید شد ، تنها راه آرامش آنها تنبیه مختصر بدنی است. بنابر این ممکن است ناظر به چنین افرادی باشد که تنبیه بدنی خفیف در مورد آنان جنبه آرام بخشی داشته و یک نوع درمان روانی است.»[35]

اما پاسخی که می توان در مورد این توجیهات داد:

در مورد اول، توجیه کنندگان ، جرم و جنایت اجتماعی را با یک مشکل خانوادگی خلط کرده اند. یک مشکل خانوادگی که اگر ریشه یابی شود، قطعاً بدون کتک حل خواهد شد. ضمن این که این بزرگان هیچکدام از کارهای جهانی را قبول ندارند و تنها این یکی را قبول کرده اند.

در مورد دوم، می گوییم تجویز همین تنبیه مختصر بدنی ، شکستن شخصیت و لطمه زدن به روحیه زنان است. البته این موضوع مختص زنان نیست؛ در مورد مردان هم اگر چنین چیزی تجویز می شد، نه تنها حیثیتشان لکه دار می شد، بلکه دنیا را متلاشی می کردند.

در مورد سوم چیزی نمی گوییم و تنها می نشینیم و می خندیم. (البته در گذرگاه علمی آن ، زیرا در گذرگاه سیاسی آن باید تا سر حد مرگ گریست.)

اما آنچه از این دو آیه نتیجه می گیریم این است که در آیه اول خشونت جنسی و در آیه دوم ، قسمت اول (یعنی : واهجروهن فی المضاجع) خشونت روانی و در قسمت سوم آن خشونت جسمی تجویز شده است. قسمت اول و سوم که واضح است و نیاز به توضیح ندارد. اما قسمت دوم به این علت است که طرد زنان به وسیله مردان یک شکنجه روانی است.

فصل ششم : تبعیض جنسی

همان طور که در بحث قبل گفتیم ، گاهی زنان طغیان و سرکشی می کنند که در این حالت به آنها «ناشزه» می گویند و حکم آنها بیان شد ، که در مرحله اول باید موعظه شوند ، در مرحله دوم طرد شوند و

در مرحله سوم کتک بخورند. اما آیا طغیان و سرکشی مختص زنان است ؟ و آیا مردان طغیان نمی کنند؟ از نظر قرآن جواب مثبت است. در این صورت زنان با آنها باید چه رفتاری داشته باشند؟ جواب قرآن این است:

«و إن إمرأه خافت من بعلها نشوزاً او إعراضاً فلا جناح علیهما أن یصلحا بینهما صلحاً و الصلح خیر»[36]

«اگر زنی از نشوز و طغیان شوهر خود هراس داشت، اشکالی ندارد که مصالحه کنند ( و زن از بعضی حقوق خود گذشت کند)[37] که البته مصالحه بهتر است.»

در این دو آیه نشوز ، دو نکته قابل توجه وجود دارد. یکی این که گفتیم خطابات قرآنی مربوط به مردان است که در این دو آیه مشاهده می گردد. یعنی در آیه مربوط به نشوز زنان ، خطاب مستقیماً به مردان است، اما در آیه دوم – که مربوط به نشوز مردان است- زنان به صورت غایب ذکر شده اند. از این دسته مطالب باز هم وجود دارد ،یعنی اگر حکمی به زنی داده شود، یا به صورت غایب است و یا مورد خطاب مذکور است، مانند «یا نساء النبی» . نکته دوم و مورد بحث این که در قرآن تبعیض فاحشی بین زن و مرد گذارده شده است. چون اگر زنان ناشزه شوند باید کتک بخورند ، اما اگر نشوز از طرف مرد باشد، باز هم زن باید کوتاه بیاید.

خاتمه:

آیاتی نیز هست که حق زنان را محفوظ شمرده است مانند این آیه که می گوید:

«ای کسانی که ایمان آورده اید بر شما حلال نیست که به زور زنها رابه ارث ببرید (عملی که قبل از اسلام مرسوم بوده است) و بر آنان سخت مگیرید که برخی از آنچه را به ایشان داده اید باز پس گیرید، مگر آنکه کار زشت انجام دهند. و با آنها خوش رفتاری نمائید و اگر از آنها بدتان می آید ، (ناراحت نباشید) شاید شما از چیزی بدتان بیاید و خدا در آن خیر کثیری قرار داده باشد. و اگر خواستید به جای زنی ، زنی دیگر بگیرید و به یکی از آنها مال بخشیده اید ، از او چیزی باز پس نگیرید ، آیا با تهمت و گناه آشکار می گیرید و …»[38]

این گونه آیات را آیات حقوق زنان می دانند ، اما اولاً در این آیات نیز هیچ گونه مساوات و برابری و استیفاء حقوق زنان مشاهده نمی شود.و ثانیاً اینها جنبه اخلاقی مسأله است و ثالثاً از باب ترحم است. همان ترحمی که برای امثال غلامان و کنیزان قائل می شدند. و رابعاً برای نقض احکام جاهلیت است و آنچه در آن زمان احقاق حقوق بوده است ، بعداز گذشت چند قرن، نه تنها دیگر احقاق حقوق نیست ، بلکه مصداق ظلم و خشونت است.

آیه دیگری که روی آن مانور می دهند این است:

«یا أیها الناس إنا خلقناکم من ذکر و أنثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا إن أکرمکم عند الله أتقاکم»[39]

در این آیه می گویند ، اساس کرامت نزد خداوند تقوی است؛ اما باید دانست که:

اولاً: خطاب به مردان است به دلیل این که خطابات این سوره به مردان است. مؤید این ادعا، آیه یازدهم همین سوره است که می گوید:« یا أیها الذین آمنوا لا یسخر قوم من قوم عسی أن یکونوا خیراً منهم و لا نساء من نساء عسی أن یکن خیراً منهن» که اولاً باز زنان را به صورت غایب ذکر کرده و ثانیاً حکمشان را جدا ذکر کرده است در حالی که اگر همه خطابات این سوره ، زن و مرد را شامل باشد، استثناء این آیه چه مفهومی می تواند داشته باشد؟!

ثانیاً: جمله «من ذکر و انثی» که در اینجا ذکر شده است «بیانیه» نیست بلکه «نشویه» است. زیرا منظورش این نیست که شما از جنس مذکر و مؤنث آفریده شده اید، بلکه منظور این است که «شما از یک مرد و زن آفریده شده اید» حال منظور، «آدم» و «حوا» باشند یا مرد و زن نوعی ، فرقی نمی کند.

ثالثاً : گر چه در ظاهر، آیه شمول دارد و تمامی اقشار را در برمی گیرد، اما به وسیله قرائنی ، دسته هایی از انسان ها از این قاعده (برابری) خارج می شوند؛ بدین معنا که این آیه تمام تبعیضها و تفاوت ها را – از قبیل رنگ، نژاد، قوم، قبیله، خون، طایفه و …- را بر داشته است ، اما بر اساس قرائنی مانند «إنما – المشرکون نجس»[40] که مشرکان شامل غیر مسلمانان می باشد، و «و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه»[41] تفاوت دینی استثناء شده است . به همین طریق، به واسطه قرائنی که ذکر شد ، تبعیض جنسی نیز استثناء می گردد. بنابر این برابری دینی و برابری جنسی از کلیت این آیه خارج می گردند.

در پایان از هر خواننده ای که این مقاله را می خواند تقاضا دارم به این سؤال پاسخ دهد که:« به نظر شما اگر پیامبر زن می بود، اوضاع دنیا با الان چه تفاوتی داشت؟»

پایان

ابوالفضل خانی

4/6/1382


[1]  – نساء ، آیه 1

[2]  -فاطر، آیه 11

[3]  -شوری، آیه 11

[4]  -نحل، آیه 72

[5]  -تغابن، آیه 14

[6]  – روم، آیه 20

[7]  -تفسير الميزان  ج 4  ص 222

[8]  – نساء، آیه 43

[9]  – آل عمران، آیه 14

[10]  – نحل، آیه 72

[11]  – زمر، آیه 6

[12]  -روم، آیات 20 و 21

[13]  – زمر، ایه 6

[14]  – نحل، آیه 5

[15]  – اشاره به آیه دوم

[16]  – تفسیر المیزان ج 4 – صص 222 و 223

[17]  – تفسیر المیزان ج 4 –  ص 222

[18]  – بقره، آیه 29

[19]  – اسفار ج7 – ص 136

[20]  – نحل، آیه 72

[21]  – اسفار ج7 –  پاورقی صفحه 136

[22]  – اعراف، آیه 189

[23]  – نحل، آیه72

[24]  – شوری، آیه 11

[25]  – تفسیر المیزان ج 16 – ص 171

[26]  – تفسیر نمونه ج20 – ص 366

[27]  – نساء ، آیه 34

[28]  – تفسیر المیزان ج4 – ص 222

[29]  – همان

[30]  – همان، ص 351

[31]  – تفسیر المیزان ج 4- ص 354

[32]  – بقره ، آیه 223

[33]  – تفسیر المیزان ج2- صص 217 و 218

[34]  – نساء ، آیه 34

[35]  – تفسیر نمونه، ج 3- صص 373 و 374

[36]  – نساء ، آیه 128

[37] – برگرفته شده از تفسیر المیزان ج 5 ص 102  متن گفته علامه این است: «و السیاق یدل علی أن المراد بالصلح هو الصلح بِغَضِّ المرأه عن بعض حقوقها فی الزوجیه او جمیعها لجلب الانس و الالفه والموافقه و التحفظ عن وقوع المفارقه» یعنی «سیاق آیه دلالت بر این دارد که منظور از صلح  این است که زن برای ایجاد انس و الفت و توافق بین زوجین و جلوگیری از جدایی ، از بعض یا کل حقوق خود صرف نظر کند.»

[38]  – نساء ، آیه 19 و 20

[39]  – حجرات ، آیه 13

[40]  – توبه ، آیه 28

[41]  – ال عمران ، آیه 85

بر رسی آفرینش جهان هستی درکلام الله

با سپاس فراوان ودرودی دگرباره به انجمن شما واندیشه آزاد که دریچه ای بسوی روشنائی گشوده اید ودرود پاکدلانه ام به یکایک شنوندگان ارجمند . امید وارم بیاری هم وهمچنین دیگر هم اندیشان بتوانیم آن گروه از ره گم کردگان اندیشه ای را که 1400 سال ا ست بدست مشتی دغلباز دین فرو ش در بیابانهای کربلای تازیان سر گردان نگا هداشته شده ا ند رهائی بخشیم .

تاآگا ها نه ایران پرستی ومهر برمیهن وتاریخ و فرهنگ  نیاکا ن را بر تر وبالاتر از بندگی . غلامی و کنیزی نا آگا هانه و دربند روا ن تازیان بسر بردن بدانند . دانسته این لکه ننگ سراپا سر شکستگی را از دامن خود وتاریخ وفرهنگ کهن ایران بزدایند .به آزادی و والائی خود وفرزندان آینده ساز خویش بیندیشند . با چشمانی باز به پیروی از خرد واندیشه گام در راه راستی ودرستی نهند وبدانند که تنها راه  رسید ن به سرچشمه نیک بختی  هما نا راستی و درستی است .

با بر رسی ژرف درکلام الله رهاورد اسلام ناب محمدی به روشنی وآگا ها نه میگویم که را ههای نشان داده شده درآن نه تنها راستی ودرستی وشادزیوی نیست که دروغ وریا و بزرگترین را هنمای پستی پذیری . زبونی . خواری . کژ اندیشی و سیه روزی ا ست .

این بار نیز دونمونه از چگونگی آفرینش جهان هستی وآدم  آمده درکلام الله را برگزیده ام که درپی هم خواهند آمد . نخست با هم نگا هی ازدید خرد بر آنها می افکنیم سپس دادگرانه وبدور از  کوردلی تازی پرستی به داوری می نشینیم .

برای پیشگیری از هرگونه خرده گیری که به روشنی دریابید اندیشه ای جز روشنگری سره از نا سره  ندارم . سوره ها وآیه های کلام الله را به هما نگونه ای که آمده ا ست از نخستین سوره مورد پژوهش تا آخرین سوره کلام الله . پشت سر هم آورده  وتنها درون مایه ترجمه به فارسی را نوشته ام  .از نوشتار درون گیومه ها که دیدگاه  مترجم  میبا شد خود داری کرده ام . تا کوچکتر ین  را هی برای  بد گمانی  ودودلی بر جای نماند .

هال این شما واین هم پیشینه آفرینش جهان هستی وآدم . دردوبخش جداگا نه که برابر روش همیشگی پاسداران فرهنگ ایران سخنا نم را با این فراز آغاز میکنم .

  آگا هی سر آغاز آزادی . پی ورزی یا(تعصب)فرو رفتن درنادانی .سیه روزی وگمرا هی است .

1- او خدائی است که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد . پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت وهفت آسمان را برفراز یکدیگر برافراشت : سوره دوم (البقره)آیه 29

درست توجه کنید در این دومین سوره وا ولین سخن درباره آفرینش جهان هستی کوچکترین سخنی از چگونگی آفریدن زمین به میان نیامده  یکباره میگوید که اول همه موجودات زمین را آفریدم . پس از آن به خلقت آسمان همت گماشتم .p>

2- پرورد گار شما آن اللهی است که آسمانها وزمین را در شش روز خلق کرد . آنگاه به خلقت عرش پرداخت … : سوره هفتم اعراف آیه 54

در ا ین آیه علاوه برآسمان وزمین عرش را هم درشش روز آفرید بی آنکه روشن کند عرش چیست وبه آفریدن موجودات زمینی هم کوچکترین اشاره ای نکرد ؟

3- خالق شما به حقیقت الله است خلقت جهان را از آسمان  وزمین درشش روزخلق فرمود وآنگاه ذات مقدسش بر عرش توجه کامل فرمود : سوره د هم (یونس)آیه 3 . سوره یازد هم (هود)آیه 7 سوره پنجاهم (ق)آیه 38 . سوره پنجاه و هفتم (الحدید)آیه 4 .

می پرسم .  تو که برابر آیه 68  – از سوره چهلم (مومن) ادعا میکنی هرچه رابخوا هی بی درنگ  می آفرینی . چرا شش روز رنج بیهوده بردی ؟ آیا دروغ نمیگوئی ؟

4- آیا کافران ندیدند که آسمانها وزمین بسته بود . ما آنها را بشکافتیم ؟ سوره بیست ویکم (انبیا)آیه30

به وارون آیه های یاد شده که گفته بود زمین وآسمان را در شش روز آفریدم . در این آیه میگوید آسمانها وزمین بسته بود ما آنهارا بشکافتیم . معنی اش اینست که آسمان وزمینی وجود داشته ولی بسته بوده است که الله شش روز کوشیده وآنهارا شکافته است .

در اینجا پرسشی پیش می آید .  نخست اینکه خود الله چه شکلی بوده ودرکجا میزیسته است . در درون بسته ویا بیرون از بسته ؟ دوم چیزی که وجود داشته است چرا مدعی شده که من آفریده ام ؟

5- آن اللهی که آسمانها وزمین و هرچه بین آنها ست همه را در شش روز بیا فرید آنگاه عرش رحمانی را با چراغ روشن خورشید وماه تابان روشن ساخت : سوره بیست وپنجم(فرقان) آیه 59

در این آیه نه تنها از بسته بودن زمین وآسمانها وگشودنش  یاد نمیکند که میگوید آسمانها وزمین وهرچه در بین آنها هم هست در همان شش روز آفریده ام . درحالی که نه تنها درآیه 29 از سوره دوم(بقره) که برابرآیه های 15 و16 سوره هفتادویکم (نوح) نیز زمانی برای انجام کارهایش تعین نکرده کدام سخن الله درست است ؟

6 ? ای رسول مشرکان را بگو که شما به الله که زمین را در دوروز بیافرید کافر میشوید آیه( 9) قوت وارزاق ا هل ز مین را در چهار روز مقدرفرمود و روزی طلبان را یکسان در کسب روزی خود گردانید آیه(10) وآنگاه به خلقت آسمان توجه کامل فرمود . که آسما نها دودی بود اوفرمود که آسمان وزمین همه به سوی خدا به شوق ورغبت ویا به جبر وکرا هت بشتابند آیه(11) آنگاه نظم هفت آسمان را در دوروز استوارفرمود :سوره چهل ویکم (سجده فصلت) آیه های 9تا11

دریافتید در این آیه ها به وارون شش روز وبه وارون بسته بودن زمین وآسمانها . میگوید زمین وآسمانها را در دوروز بیافریدم وخوراک چهار روز آفریدگان ا هل زمین را هم آماده ودادگرانه میان آنها بخش کردم  وسپس به خلقت آسمانها که دود بودند توجه کامل فرمودم .

این چند گانه گوئیهای الله دانا وتوا نا و آگاه راتا همینجا درباره آفرینش جهان هستی در کنار هم بگذارید تا دریابید کدامش درست است . (شش روز . دوروز .  دود بودن یا بسته بودن وشکافتن؟)

مهمتر از همه زمان دو روز یا شش روز را بر چه پایه ای اندازه گیری کرده است ؟ بی هیچگونه دودلی  این چند گا نه گوئیهای الله دروغی آشکار  است .

درپایان آیه د هم  همین سوره (سجده  فصلت) چنین آمده ا ست (او فرمودکه آسمان وزمین همه بسوی  الله به شوق ورغبت ویابه جبرو کرا هت بشتابند ؟

با این گفتار روشن الله به نیکی در می یابیم که درهمان نخستین زمان آفرینش او با آزادی آشنائی و میانه ای نداشت که آسمانها وزمین راچه خواسته وچه نا خواسته ناگزیربر پرستش از خود نموده است .

آیا میتوان از چنین دیکتاتوری که نخستین گامش آزادی کشی بوده است چشمداشت مهر وداد وآزادیخوا هی داشت ؟

 درآیه 11 همین سوره میگوید: آنگاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود که باز هم با شش روز های از پیش گفته شده او دوگانگی دارد ودروغی آشکار است  .

وانگهی موضوع آیه د هم این سوره با آیه های 30 تا39 آمده درسوره دوم (بقره)درباره آفریدن آدم سراپا دوگا نگی دارد که دربخش آفریدن آدم آورده خوا هد شد .

7- آیا ندیدیدکه الله چگونه هفت آسمان رابه طبقاتی خلق کرد ودر آن سماوات ماه شب رافروغی تابان و خورشید را چراغی فروزان ساخت : سوره هفتاد ویکم(نوح)آیه های 15و16

همانگونه که درسوره دوم(بقره)آیه 29برای آفرینش زمین وآسمان زمانی تعیین نکرده بود  در این آیه هم زمانی تعیین نکرد . گوئی از یادش رفته است و این زبان زد همگانی که(دروغگو کم حافظه است) درباره الله بیشتر درستی نشان مید هد .

اللهی که برابرآیه های بیشماری مانند آیه 29 از سوره سوم(آل عمران)وآیه 77 از سوره بیست وهفتم (النمل)و آیه 69 از سوره بیست وهشتم(قصص)وو میگوید از همه جا وهمه چیز وگذشته وآینده آگا هم در کاری که مدعی میباشد خودش انجام داده ا ست نمیتواند درستی زمان  آنرا باز گو کند تا در شمار دروغگویان در نیاید .؟

با نگرشی ژرف وبدور از کور دلی تازی پرستی ویا ترس از دوزخ دروغین الله باید بپذیریم زمانی که الله خدای مسلمانان به این روشنی  وبا بن مایه استوار دروغ میگوید وگفته هایش رامقدس هم میداند از رسول الله آفریننده الله که درآیه 14-ازسوره ششم(انعام) میگوید (من مامورم که اول شخص که تسلیم حکم الله است باشم ونیز مرا گفته اند که البته از گروهی که الله را شرک آورد نباشم) چه چشمداشتی میتوان داشت ؟

آیا ساده اندیشان میتوانند باور داشته باشند نویدی که به مومنین به خودش داده است تا درآن عشرتکده بی در ودروازه خود(بهشت  ) از شراب ناب سر به مهر عالم بالا سیرابشان کند وزنان همیشه باکره وپسر بچه گان چون لو لو مکنون برای همخوابگی به آنها واگذارد درست است یا فریب وسراب ؟

اگر چنین نوید هائی درست باشند نام این الله ورسول الله اورا چه میتوان گذاشت ؟ وبه آیت الله های گسترش د هنده این اندیشه ا هریمنی  چه فروزه ای باید داد؟

بدرستی دل آدم به حال آن گمرا هانی به درد می آید که به امید  دستیابی نسیه  بردخترکان زیبا روی و پسر بچه گان زیباتر .انگ ننگ نماز خوانی رابا دم قاشق های چوبی بر پیشانی خود می نهند که بن مایه انکار ناپذیر بندگی چنین اللهی رابرپیشانی خود داشته باشند تا شاید  در روز موعود خوش باورانه خود با پا درمیانی رسول الله و ولی الله به آن آرزوی بدور ازخرد برسند ؟

از اما مانی که دانش خودرا از چنین الله ورسول الله بی دانش تر از خود فرا گرفته اند وپروانه سخن گفتن وپرسش برپیروان کرو کوروگنگ وگمراه خود نداده ونمید هند که مبادا بردانش نداشته آنها شک شود . چه چشمداشتی ؟

از آیت الله های تبهکار .  این گرگان به پوشاک میش در آمده که برابرآئین شیعه 12 امامی پروانه ندارند از خرد خود در باره درون مایه چنین کلام اللهی بهره بگیرند . دانسته و آگا هانه بر نداشتن چنین پروانه ای .  به پوشاک دیند اری در آمده اند تا هرچه بیشتر مردم را در گمرا هی نگا هدارند .  چه امید ؟

اینان از هر جنایتکار جنگی جنایتکار ترند زیرا یک جنایتکار جنگی  آنهم در پوشاک خود ده یا بیست یاسد ویا هزار تن را میکشد . ولی هر آیت الله در پوشاک دین داری بوارون پیشه خود . (راهنمائی) مغز واندیشه سد ها هزار انسان ساده اندیش رابا دروغهای آگا هانه اش میکشد وبه بیراهه می کشاند .  زیانی که از این رهگذر به جامعه جهانی وارد میشود با هیچ بهائی جبران پذیر نیست .

پرسش اینست  . چگونه دانشمندان . اندیشمندان . خردمندان . روشنفکران وسرایندگان  میهن ما (به کسرآن گروه انگشت شمار شناخته شده) خودرا پیرو  آئینی چنین نابخرد کرده اند که پایه گذارآن چنان اللهی دروغگو . ونماد ها ئی چون آیت الله ها داشته باشد  ؟

به ننگ نامه ای بنام  کلام الله سوگند یاد نمایند ویا آن را با زبان تازیان برای آمرزش روان مردگان خودبخوانند و دم بر نیاورند . آیا اینان از ملاهای تبهکار گنا هکار تر نیستند ؟

بر باور من ملاها از این دید ارجمندتر ند که  برآنچه گردن نهاده اند  کار می بند ند  .  ولی این گونه دانشمندان با لب فروبستن خود گنا هی بیشتر از ملا ها مرتکب میشوند .

در آئین اسلام وشیعه گری رهاورد تازیان که آیت الله ها پاسدار وپرچمدارآن هستند . نه تنها پروانه پرسش بکسی نمید هند که میگویند پرسش دست به کارخانه الله بردن است . براین باور هرگونه پژوهش وبر رسی را در أئین خود کفر میدانند  که کیفری برابر مرگ دارد .

اگر سرکش آدمی دست به این لانه زنبور(نادان پروری ) ببرد تا روشن کند که درپایه واساس آن(کلام الله)چیزی جز دروغ وفریب وریا نیست .آنگاه کافرش میخوانند که سرانجام کافربودن دراسلام ناب محمدی روشن است . ترور اسلامی .

من ازهمه آیت الله ها ی ریز ودرشت که خودرا  نماد های الله . در روی زمین میدانند پرسشی دارم تا به روشنی پاسخ د هند . آیا شما می توانید بگونه یک پژوهشگر درون مایه قرآن را بررسی کنید  ودیدگاه  خودتان را از روی راستی ودرستی بنویسید یا بگوئید ؟

اگر آیت اللهی دست به چنین کاری زده کیست ؟ نامش چیست ؟ نوشته اش کجاست ؟

برای رهائی اندیشه های به بند کشیده شده/1400ساله  از خویشکاری هر ایران پرستی است تا آگا هانه دست بکار شود وبا روشنگری خرد مندانه .  ریشه این درخت زهر آگین وارداتی را بخشکاند که برابرآیه های بیشمار آمده درهمین ننگنامه . از فراز آنها ست سوره بیست وپنجم (فرقان ) آیه های 4تا 7- سوره سی وچهارم (سباء)آیه های 7 و8 ? سوره سی و هفتم (صافات)آیه های 35 و36  – سوره چهل ودوم (زخرف)آیه 30 ? سوره چهل وچهارم (الدخان) آیه 14 ? سوره چهل وششم (احقاق)آیه های 7و8 ? ود هها آیه دیگر . شتر بانان تازی  درهمان آغاز اسلام  از پذیرفتنش سرباز زدند وگفتند  محمد دیوانه وساحری بیش نیست که افسانه های کهن را بازگو میکند . ولی جانشینان محمد . علی وعمر همسر دختر او . سعد ابی وقاص . قتیبه بن مسلم ودیگر سرداران تازی این لکه سراپا ننگ را بازور شمشیر به گردن نیاکان ما نهادند وایرانی رااز خرد خدائی به سنگ پرستی (حجرالاسود)کشانیدند .

تا این لکه ننگ درتاریخ وفرهنگ ایران برجاست ما آلوده به ننگیم . فره ایزدی . والائی . سربلندی  شادی خنده . بهزیوی . نیکبختی از ما گریزان وروان نیاکان از ما آزرده است .    

                حال ببینیم الله فرستنده تورات برای موسی .  دراین باره چه میگوید ؟

                                   سفرپیدایش : باب اول آیه 1 تا27

در ابتدا خدا آسمانها وزمین را آفرید . وزمین بایر وتهی بود وتاریکی بر روی لجه و روح خدا سطح آبهارا فرو گرفت . و خدا گفت روشنائی بشود و روشنائی شد . وخدا روشنائی را دید که نیکوست وخدا روشنائی را از تاریکی جدا ساخت . وخدا روشنائی را روز نا مید وتاریکی را شب(روزی اول)

درست گوش فراد هید : 1- همین الله که در تورات میگوید ابتدا آسمانها وزمین را آفریدم . برابر آیه 29 ازسوره دوم (بقره) میگوید . او خدائی است که همه موجودات زمین را خلق کرد پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت (ستر 28برگ یکم را نگاه کنید ) تا دریا بید کدام سخن الله درست است ؟

2- همین الله که در تورات میگویداول آسمان وزمین را آفریدم . بی آنکه بگوید آبها را کی آفرید . میگوید تاریکی سطح آبهارا فرو گرفت . پس آب وجود داشت .  اینهم دروغ دیگر الله؟

3-خداگفت روشنائی بشود . شد وروشنائی را  ازتاریکی جدا ساخت  وروشنائی را روز نامید وتاریکی را شب ؟

چه بن مایه ای روشنتر ازاین دردروغگوئی ونادانی الله که نه تنها گفتارش دردوکتاب او با هم برابری ندارد که این نادان میگوید روشنائی را ازتاریکی جدا نمودم ونمیداند که تاریکی وروشنائی یا شب وروز در پی گردش زمین است بدور خود وبه دور خورشید ؟

وخدا گفت فلکی باشد درمیان آبها  وآبهارا از آبها جداکند . وخدا فلک را بساخت وآبهای زیر فلک را از آبها ی بالای فلک جدا کرد وچنین شد وخدافلک را آسمان نامید وشام بود وصبح بود(روزی دوم)

4- از این فرمایشات الله اگر چیزی دستگیرتان شد مارا هم آگاه کنید ؟

وخداگفت آبهای زیرآسمان در یک جا جمع شود وخشکی ظا هر گردد وچنین شد . وخدا خشکی را زمین نامید واجتماع آبهارا دریا نامید……(روزی سوم)

5- اللهی که گفت اول آسمانها وزمین را آفریدم حالا میگوید آبهای زیر آسمان را در یک جا جمع کردم تا زمین ظا هر گردد . کدام سخنش درست است ؟ آیا دروغ نمیگوید ؟

وخدا گفت نیر ها درفلک آسمان باشند تا بر زمین روشنائی د هند . وخدا دونیر بزرگ ساخت . نیر اعظم را برای سلطنت روز و نیر اصغر را  برای سلطنت شب (که گویا منظورش خورشید وماه است) وستارگان را وخدا آنهارا درفلک آسمان گذاشت تا بر زمین روشنائی  د هند وسلطنت نمایند بر روز وبر شب وروشنائی را از تاریکی جدا کنند… شام بود وصبح بود(روز ی چهارم) .

6 ? اگر الله در قرآن خورشید وماه را گردنده وزمین را باکوهها میخکوب نموده است که تکان نخورد سوره پنجاه وپنجم (الرحمان) آیه 5- وسوره هفتادوهشتم(النباء)آیه 7-  ولی در تورات میگوید این دونیر اعظم واصغر (خورشید وماه) را در آسمان گذاشتم . یعنی (ساکن) نمودم تا روشنائی وتاریکی را جدانمایند . که بوجود آوردن شب وروز را از خویشکاری این دو میداند . نه زمین ؟

از دید الله زمین کوچکترین دستی در فراهم آوردن شب و وز ندارد . آیا به درستی این الله خرد مند وآگاه است . اوبنده محمد (حجر الاسود) نیست که هرچه خواسته اند بنام این لال بی زبان نوشته اند؟  

و خدا گفت آبها به انبوه جانوران پرشود وپرندگان بالای زمین بر روی فلک پرواز کنند . پس خدا نهنگان بزرگ آفرید و جانداران خزنده را…وشام بود وصبح بود (روزی پنجم)

 وخدا گفت زمین جانوران را موافق اجناس آنها بیرون آورد بهایم .حشرات .حیوانات زمین وچنین شد…وخدا گفت آدم را بصورت ماوموافق شبیه ما بسازیم تا برهمه حکومت نماید…پس خدا آدم را بصورت خودآفرید اورا بصورت خدا آفریدا یشان را ا نر وماده آفرید …وشام بود وصبح بود( روز ششم .

7- این گفته های الله نیز نا برابر است با آیه 29  ازسوره دوم(بقره) که در روز نخست آفرینش می گوید (همه موجودات زمین را برای شما خلق کردم ) کدام سخن الله درست است . آفریدن همه موجودات  در روز نخست یا روز پنجم ؟                  (باب دوم)

آسمانها وزمین وهمه لشگر آنها تمام شد . ودر روز هفتم خدا آرامی گرفت ویهوه خدا . آسمانها وزمین را بساخت .یک پرسش کوچک از الله ؟ آیا تو یهوه هم هستی یا درپوشاک او در آمده ای ؟

آل دالفک

یوسف در قرآن

آنانی كه تنشان به تنه‌ی مذهبیون سنتی و خانواده‌های مذهبی و بازاری خورده است و شاید راهی به درون این خانواده‌ها داشته‌اند، یا در مجالس روضه و تعزیه و به ویژه سر سفره‌های نذری ابوالفضل و امل البنین و دیگران حضور یافته‌اند، حتما بجز آموزش شفاهی احكام حیض و نفاص توسط ?آقایان? این را هم شنیده‌اند كه پیامبر اسلام یا امامان شیعه فرموده‌اند: به زنان و دخترانتان چند آیه‌ی اول سوره‌ی نور را بیاموزید، اما سوره‌ی یوسف را به ایشان نیاموزید!

درستی یا نادرستی این ?شایعه‌ی? اسلامی هر بهانه‌ای كه داشته باشد، حتما با خواندن و ترجمه‌ی این سوره مشخص خواهد شد. این بار به سراغ سوره‌ی یوسف می‌رویم كه در مكه و و در دوران اقامت اولیه‌ی پیامبر در شهر مكه از سوی ایشان انشاء شده است. این سوره 111 آیه دارد.

در دومین آیه‌ی این سوره آمده است كه: ما تازینامه را به زبان عربی نازل كردیم، تا این كه در آن تعقل كنید! در آیه‌ی سوم، گفت و گو از داستانی است كه برای پیامبر و مخاطبان او نقل می‌شود كه ایشان پیش از این تاریخ و پیش از آگاهی یافتن از این داستان، از بی خبران بوده‌اند. آیه‌ی چهارم حكایت از خوابی است كه یوسف برای پدرش یعقوب نقل می‌كند: ای پدر، من خواب دیده‌ام كه یازده ستاره و ماه و خورشید، سجده‌ام می‌كنند.

پدر كه فرزندان دیگرش را می‌شناسد، و لابد سابقه‌ی حیله‌گری ایشان را می‌داند، یوسف را از نقل این خواب برای برادرانش منع می‌‌كند. این حیله گری هم به شیطان رجیم نسبت داده می‌شود كه آدمیان را دشمنی آشكار است. اخیرا یكی از قضات شرع حكومت اسلامی در ایران، مردی را كه جرمی مرتكب شده بود، با این ادعای متهم كه شیطان او را گول زده است، از مجازات معاف اعلام كرد. خبر این محاكمه‌ی قلابی تا همین چندی پیش، بخش طنز منتقدین حكومت اسلامی را تشكیل می‌داد!

داستان با توضیح حسادت برادران یوسف به مهربانی‌های پدر نسبت به این ته تغاری خانوده ادامه می‌یابد كه ایشان برای یافتن جای پای بیشتری در دل پدر نامهربان، قصد جان دردانه‌ی پدر را می‌كنند و البته با همان خباثت شیطان رجیم! بعد هم با اصرار دردانه را از پدر جدا كرده، به چاهی می‌اندازند. خداوند در این میان در پست مامور اطلاعاتی یوسف و پدرش، دردانه را از نامردی برادرانش آگاه می‌كند و این برادران را نا آگاه و ?لایشعرون? می‌خواند.

برادران شب هنگام گریه كنان به خانه باز می‌گردند و پدر را از نتیجه‌ی جنایتی كه شیطان برگردنشان گذاشته است، آگاه می‌كنند كه: ? ای پدر ما به اسب تاختن رفته بودیم و یوسف را نزد وسایل خود گذاشته بودیم. گرگ او را خورد? (ش 17)

البته پدر از پیش احتمال دریده شدن دردانه‌اش را از سوی گرگ داده بود. با این همه چون این فرزندان از بی‌مهری و بی اعتمادی پدر نسبت به خودشان آگاهند، جامه‌ی یوسف را به خون دروغین [گویا خون خرگوش یا كبوتری] آغشته كرده، نزد پدر می‌آورند. حتا می‌گویند كه ما هر چقدر هم راست بگوییم، تو حرف ما را باور نخواهی كرد!

پدر فرزندانش را نفرین می‌كند [یعنی آگاه است كه این پسران، دردانه‌اش را سر به نیست كرده‌اند] و می‌گوید كه نفس شما [یا همان شیطان رجیم] جرمتان را در نزد شما آراسته است و بعد هم به دل خودش وعده می‌دهد كه باید صبر جمیل [زیبا] كرد و? (ش18)

در آیه‌ی بعد، سخن از كاروانی است كه در راه است و بر سر همان چاهی كه برادران یوسف، او را در آن افكنده‌اند، فرو می‌آیند. دلو به چاه می‌اندازند و به جای آب، مژدگانی پسركی را می‌دهند كه سوار بر سطل آب شده و بالا آمده است. دوران برده داری است و كاروانیان، شادمان از ?متاعی كه یافته‌اند? یوسف را پنهان می‌كنند و البته خدا به این پنهان كاری آگاه است. (ش19)

بعد هم این ?متاع? را به چند درهم ناقابل می‌فروشند و هیچ رغبتی هم به او نداشتند. تا این جا هنوز معلوم نیست كه چرا زنان مسلمان از خواندن سوره‌ی یوسف منع شده‌اند.

خریدار كه مردی مصری است، به زنش می‌گوید: این ?متاع? را گرامی بدار، شاید سودی به ما رساند! او را به فرزندی می‌پذیرند. خداوند در این بخش از داستان، از دخالتش در امور بندگان سخن می‌گوید كه علیرغم توطئه‌ی برادران یوسف و شیطان رجیم و كاروانسالاران برده فروش، خریدارِ این برده‌ی كوچك، او را به فرزند خواندگی می‌پذیرد، به امید بهره‌ای كه بعدها از این متاع خواهد برد. (ش21)

یوسف بزرگ‌تر كه می‌شود، خدا او را در همان شغل غلامی و بردگی، دانش و حكمت می‌آموزد. بعد هم خدا یك حكم كلی را در این میان وارد می‌كند كه نیكوكاران را هم همین‌گونه پاداش می‌دهیم. معلوم هم نیست كه این كودك كه تمام هنرش این بوده است كه باعث ایجاد حسد و فتنه در یك خانواده شده است و پدر با تفاوت گذاشتن بین فرزندانش، ایشان را به این برادركشی ترغیب كرده است، چه كار نیكویی بجز همان خواب دیدن كرده است كه شامل حال نیكوكاران پاداش بگیر شده است. شاید هم این قانون، بر خلاف عطف به ماسبق، عطف به آینده است! (ش22)

قضیه از آیه‌ی 23 داغ می‌شود و زن مرد مصری و مادر خوانده‌ی یوسف، در پی كامجویی از او بر می‌آید. زن می گوید زود باش? و یوسف اعراض می‌كند و به خدا پناه می‌برد. در آیه‌ی 24 زن آهنگ یوسف می‌كند و بر اساس گفته‌ی خدا، اگر یوسف برهان خدا را ندیده بود، او نیز آهنگ زن می‌كرد? كه نكرد و از ستمكاران نشد. كم كم دارد دلایل آن ?شایعه‌ی اسلامی? روشن می‌شود!

در این میان مرد مصری سر می‌رسد و هر دو به سوی در می‌دوند و زن [ملعون] جامه‌ی یوسف را پاره می‌كند و بعد هم با بدجنسی و مظلوم نمایی، همه‌ی تقصیرات را به گردن یوسف بیچاره می‌اندازد.

زن گفت: جزای كسی كه با زن تو قصد بدی داشته است، چیست، جز این كه به زندان افتد یا به عذابی سخت درد آور گرفتار شود؟!

یوسف زیبا در پی افشاگری برمی‌آید و تهمت را به زن برمی‌گرداند كه: زن تو در پی كامجویی از من بود و مرا به خود می‌خواند. شاهدی كه اتفاقا از كسان زن است، گواهی می‌دهد كه پاره بودن لباس یوسف از پشت، دلیل بر دروغ‌گویی زن است. چرا كه ?قاعدتا? در این گونه مواقع لباس مردان از جلو پاره می‌شود. گویا این كار سابقه‌ی تاریخی هم داشته است! (ش26)

بعد كه با این دلیل فرد اعلا می‌بینند كه لباس یوسف از پشت پاره شده است، زن را مكار می‌خوانند. بعد هم بر اساس آیه‌ی شماره‌ی 28 و با همین یك جرم این گونه اثبات شده، تازینامه حكم بر مكر تمامی زنان می‌دهد.

گفت: این از مكر شما زنان است كه مكر شما زنان، مكر بزرگی است. (ش28سوره‌ی یوسف) و البته بعد به یوسف تكلیف می‌شود كه رازداری كند و از زن هم می‌خواهند كه از گناهش آمرزش بخواهد كه خطاكار است. (ش29)

معلوم هم نمی‌شود كه این خبر را چه كسی به گوش دیگر زنان شهر می‌رساند كه می‌گویند: زن عزیز، در پی كامجویی از غلام خود شده است و شیفته‌ی او گشته است? (ش30)

زنان شهر كه از كل قضیه آگاه شده‌اند، پشت سر زن عزیز مصر صفحه می‌گذارند. زن مكار پس از بخشیده شدن از سوی شوی، همچنان در حسرت عشق معشوق می‌سوزد. مرد مصری بی هویت خریدار یوسف، در متن داستان كم كم به درجه‌ی عزیزی مصری ارتقاء می‌یابد. با این همه خرابكاری و آبروریزی زنش هم این جوانك رعنا را از اندرونی بانو بیرون نمی‌برد. زن گناهكار و عاشق ولیمه‌ای می‌دهد و زنان شهر را به اندرونی دعوت می‌كند. پشت همه‌ی ایشان پشتی و مخده‌ای می‌گذارد، به دست هر یك كاردی می‌دهد و بعد هم جوانك معصوم را فرمان می‌دهد كه از پرده برون آی! یعنی بانو، پیش از میهمانی به یوسف امر می‌كند كه پشت پرده منتظر اجرای فرمانش بماند. زنان نشسته‌اند و بر مخده‌های شاهانه‌ی بانوی عزیز مصر تكیه زده‌اند و بساط بر پاست و در دست هر یك هم كاردی تیز كه لابد برای پوست كندن سیب و گلابی در اختیارشان گذاشته‌اند. بانو به یوسف امر می‌كند كه از پس پرده بدر آید و بر این زنان احمق بی خبر از حسن یار، خودی بنماید. یوسف زیبا، خرامان از پشت پرده بیرون می‌آید و زنان همگی از تعجب و تحسر، دستانشان را با آن كاردهای تیز می‌برند و در همان حال ?فتبارك الله احسن الخالقین? گویان می‌نالند كه: وای، پناه بر خدا، این كه آدم نیست، فرشته است! (ش31)

حال بانو دلیل محكمی بر زنای ناكرده‌اش دارد گفت: این همان است كه مرا در باب او ملامت می‌كردید. من در پی كامجویی از او بودم و او خویشتن را نگه داشت. اگر آنچه فرمانش می‌دهم نكند، یعنی اگر این بار مرا شیرین كام نكند، به زندانش می‌افكنم و خوارش می‌سازم. (ش32)

البته خوانندگان به دموكراسی عزیز مصر و خریدار یوسف توجه دارند كه با این كه مچ بانو را در حین ارتكاب جرم ناكرده‌اش گرفته است، باز هم بانو را از حضور این پسرك زیبا محروم نكرده است و یوسف همچنان در اندرونی بانو به خدمتگزاری و فرمانبرداری مشغول است. حتا بانو آن قدر قدرت دارد كه یوسف را بین كامجویی و زندان مخیر می‌كند و یوسف گمگشته زندان را برمی‌گزیند كه زندان بر من گواراتر است از آنچه مرا بدان می‌خوانند. (ش33) بعد هم یوسف خدا را تهدید می‌كند كه اگر مكر این زنان را از من [برنگردانی] به آن‌ها [حالا مشتریان مكار از فرد به جمع تغییر كرده‌اند] میل می‌كنم و در شمار نادانان خواهم شد. (ش33)

خدا از این تهدید برآشفته می‌شود و دعای بنده‌اش را مستجاب كرده، به یاری‌اش می‌شتابد. (ش34)

بعد هم خانم‌ها او را به زندان می‌اندازند.(ش35)

داستان ادامه پیدا می‌كند. یوسف در زندان با دو جوان، هم‌بند می‌شود. یكی از این جوانان خواب می‌بیند كه انگور می‌فشارد. دیگری خودش را می‌بیند كه نان بر سر نهاده است و پرندگان از آن نان می‌خورند. و تعبیر خوابشان را از یوسف زندانی می‌خواهند. (ش36)

در آیه‌ی بعدی یوسف به هم سلولیانش خبر می‌دهد كه كیش مردمی را كه به خدای یكتا و روز قیامت كافرند، ترك كرده است. (37)

بعد هم با این دو نفر بحث عقیدتی می‌كند. خوابشان را هم این گونه تعبیر می‌كند كه یكی از شما با مولای خویش شراب می‌نوشد و دیگری را بر دار می‌كنند و پرندگان سر او را می‌خورند. از آنكه قرار شده است با مولایش، كه اتفاقا شوهر همان زن دلداده و عزیز مصر است، شراب بنوشد، می‌خواهد كه او را به یاد مولایش بیاورد، اما شیطان رجیم فراموشكارش می‌كند و به همین دلیل چند سال دیگر هم یوسف در زندان می‌ماند. معلوم هم نمی‌شود كه چرا خدا این جا دیگر پا در میانی نمی‌كند! (ش42)

داستان ادامه می‌یابد و قحطی و خواب عزیز مصر و زندانی زنده مانده، كه ناگهان به یاد همبندش یوسف می‌افتد و همین یادآوری، یوسف را از زندان رها می‌سازد. (ش45)

یوسف را به پای تخت می‌آورند و تعبیر خواب‌های شاه? بعد هم پادشاه یاد آن زنان مكار می‌افتد كه: بپرس، حكایت آن زنان كه دست‌های خود را بریدند، چه بود، كه پروردگار به مكرشان آگاه بود. (ش50)

زنان را حاضر می‌كنند. [پادشاه] گفت: ای زنان، آنگاه كه خواستار تن یوسف بودید، حكایت شما چه بود؟ زنان [همگی با این كه تهمت بزرگی بارشان شده است] می‌گویند: ما او را گناهكار نمی‌دانیم? زن عزیز هم با شجاعت تمام و بدون ذره‌ای خجالت و حیا می‌گوید: من در پی كامجویی از او بودم. او راست می‌گوید. (ش51) اینجا دیگر واقعا معلوم می‌شود كه آن مرد مصری كه یوسف را خرید، همین پادشاه كنونی مصر یا عزیز مصر است و بر سر زنش هیچ بلایی نیاورده‌ است كه در غیبت شوی خیانتی به شوی نكرده است. این جا زن كاسه‌ی داغ‌تر از آش می‌شود و می‌فرماید: خدا حیله‌ی خائنان را به هدف نمی‌رساند. (ش52)

داستان البته ادامه می‌یابد و به شناختن برادران یوسف و بازگشتن یوسف گم گشته به كنعان می‌انجامد و چشمان یعقوب پیر از دیدار فرزند دوباره یافته‌اش لابد بینا می‌شود و باقی قضایا. می‌خواستم علت تحریم این سوره را برای زنان مسلمان بدانم كه دانستم! شما چطور؟!!

نادره افشاری

سنگسار و بقیه قضایا

آن‌هایی كه ادعا می‌كنند حكم سنگسار در متن تازینامه وجود ندارد، و سنگسار از سنت اعراب قبل از اسلام به متن اسلام راه یافته است، ناشیانه فراموش می‌كنند كه برای استخراج فروع دین و احكام قصاص و تازینامه تنها منبع مورد مراجعه‌ی اسلامیون نیست. رفتار، كردار و گفته‌های محمد، خود بخشی اساسی از زمینه‌های این احكام را تشكیل می‌دهد. به عنوان نمونه حج از همان قوانین جاری اعرابِ قبل از اسلام به متن احكام اسلامی راه یافته است. در همین راستا می‌توان از امام محمد غزالی قشری‌ترین شریعتمدار اسلام یاد كرد. جالب این كه در تاریخ اسلام برای نخستین بار غزالی بود كه عنوان حجت‌الاسلامی را یدك كشید. غزالی معتقد است كه هیچ دلیل و منطقی برای انجام مراسم حج نمی‌یابد، اما چون انجام این مراسم را یك دستور دینی می‌یابد، آن را به جای می‌آورد. بد نیست یادآوری شود كه حج یك سنت عرفی اعراب قبل از اسلام است و با این كه بیشتر منطق تجاری داشته است تا دینی، اما بازهم به یكی از احكام اسلامی تبدیل شده است. برای آنانی كه ممكن است آگاهی نداشته باشند، تاكید می‌كنم كه روزه نیز یك سنت یهودی است و از شعائر یهودیان الگوبرداری شده است. قبله‌ی مسلمانان نیز تا قبل از تغییر جهت، همان قبله‌ی یهودیان بود. و اساسا سنت قبله داشتن و رو به سوی محل خاصی عبادت كردن هم از متن رسوم یهودیان به اسلام راه یافته است.

سنگسار و كشتار كسانی كه خارج از ازدواج شرعی، به رابطه‌ای دست یازیده‌اند، نیز همین گونه از متن یهودیت كه مادر قوانین حقوقی و جزایی اسلام است، به متن اسلام راه یافته است. در رابطه با حكم سنگسار نیز هر چند كه در تازینامه به آزار و شكنجه‌ی كسانی كه خارج از ازدواج شرعی رابطه‌ی جنسی برقرار كرده‌اند، بسنده شده است، اما خود محمد نه تنها حكم سنگسار را روا دانسته، بلكه خود نیز این حكم را اجراء كرده است. بر اساس اولین آیه‌ی سوره‌ی نور باید زن و مرد زناكار را هریك صد ضربه [شلاق] زد! بعد هم برای تاكید بر قساوت بدون ترحم بر این افراد تاكید شده است كه: اگر به الله و روز قیامت ایمان دارید، مبادا در حكم الله نسبت به آن دو [دو متهم] دچار ترحم شوید، و [البته] باید كه به هنگام شكنجه كردنشان گروهی از مسلمان و مومنان [حتما] حضور داشته باشند. (آیه‌ی 2 سوره‌ی نور)

در نهج‌الفصاحه كه مجموعه‌ی سخنان قصار، خطبه‌ها و تمثیلات محمد است و توسط شادوران ابوالقاسم پاینده جمع آوری و ترجمه شده است، نیز بر این حكم تاكید شده است. در این كتاب از قول محمد دست كم 35 بار در رابطه با زنا و زناكاران سخن رفته و مجازات‌های سنگینی به ایشان بشارت داده شده است. در بخشی از آخرین خطبه‌ی محمد موسوم به حجه‌الوداع نیز این چنین بر اجرای حكم سنگسار پافشاری شده است:

ایهاالناس ان الله قد قسم لكل وارث نصیبه من المیراث ولا یجوز لوارث وطیته فی اكثر من الثلث و الولد للفراش و للعاهر الحجر

ای مردم طفل از بستر به وجود می‌آید، و نصیب زناكار، سنگ است (بخشی از حجه‌الوداع محمد، البیان و تبیین نقل از نهج‌الفصاحه، مجموعه‌ی كلمات قصار حضرت رسول‌الله اكرم (ص) انتشارات جاویدان، چاپ سوم، 1377، تهران، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، ص 830)

شیخ حسین‌علی منتظری كه به دلیل مرتبه‌ی بالای فقهی‌ای كه نزد متشرعین داشت و در سال‌های آغازین پای گرفتن حكومت اسلامی به عنوان جانشین بر حق سید روح‌الله خمینی مشخص شد، شوخمندانه در دعوای قدرت با مثلث شوم سید احمد خمینی، سید علی خامنه‌ای و شیخ علی اكبر هاشمی رفسنجانی دچار زحمت شده، از راس هرم قدرت به پائین پرت شد. او نیز طی استفتایی كه اخیرا از او در رابطه با توقف ـ و نه لغو ـ حكم سنگسار از سوی متشرعین در ایران شده است، بر جاویدان بودن این حكم پای فشرد. این فرد همچنین سنگسار را یك حكم اسلامی/تازینامه ای و سنت پیامبر و امامان شیعه شناخته و معرفی كرده است. منتظری در رساله‌ی عملیه‌اش كه در سایت اینترنتی‌ شخصی‌اش در رابطه با سنگسار درج شده است، در رابطه با سنگسار چنین دیدگاهی دارد:

مرد زناكار و محصن را برای سنگسار تا كمر و زن را تا نزدیكی سینه در گودالی دفن می‌نمایند. (مساله‌ی شماره‌ی 3169 از رساله‌ی عملیه‌ی شیخ حسین علی منتظری)

سید محمود طالقانی نیز كه یكی از مراجع مسلم تشیع و یكی از ملایان باصطلاح مدرن و غیرقشری معاصر ایران است و در سال 1340همراه با مهدی بازرگان و یدالله سحابی نهضت مذهبی آزادی را تاسیس كرد، در جلد چهارم كتاب پرتوی از تازینامهش بر همین حكم تاكید می‌كند:

[در] خانه نگه داشتن زنی كه دچار انحراف شده، تا اصلاح شود، مرحله‌ی ابتدایی [اجرای حكم سنگسار] است. و باید پنهان باشد. و اگر [این اتهام] آشكار و علنی اثبات شد، باید در دیدگاه عمومی (ملاء عام) حد تازیانه (جلد) یا سنگسار (رجم) اجراء شود. (پرتوی از تازینامه، جلد چهارم، سید محمود طالقانی، ص 108)

لازم به تاكید است كه سید محمود طالقانی همچنان به عنوان ملایی میانه رو و متمدن از سوی جریان مذهبی/ملی عنوان می‌شود. تمام حكم‌های فقهی و جزایی و حقوقی او هم در رابطه با زنان و دگراندیشان و دیگر نابرابری‌های اسلامی نیز از سوی جریان قشری مذهبی مجاهدین خلق تاكید و تائید شده است. برای نمایش دیدگاه عقب افتاده و ضد انسانی پدر طالقانی بد نیست به تفسیر سوره‌ی حمد او نگاه كنیم:

در روایات مغضوب علیهم تطبیق بر یهود شده، و ضالین بر نصاری. با توجه به وضع روحی و اخلاقی یهود و نصاری، اینان مصداق واضح‌اند؛ زیرا طرز تفكر عمومی یهود، سرپیچی از حق و كمال است. یهود از جهت تربیت نژادی و غرور دینی، جهان و مردم جهان را مال و ملك خود می‌داند و چنین معتقد است كه خدا، خدای یهود و دنیا از آن یهود، و مردم آن بردگان یهود و سرای جاویدان برای یهود است. (پرتوی از تازینامه، جلد اول، آیت‌الله سید محمود طالقانی، ص 42)

و در تفسیری دیگر: (به) راستی، كفر و سرپیچی یهود از اسلام، منشاء پراكندگی و سرگردانی مردم دنیا گردید. (همانجا، ص 140)

متاسفانه ما مسلمانانی را می‌شناسیم كه به دلیل دگماتیسم موجود در دیدگاه‌هاشان، به چیزی معتقدند كه آن را نمی‌شناسند و به چیزی حمله می‌كنند كه آن را هم نمی شناسند. انگار وظیفه‌شان این است كه هر گاه با متن آگاهی بخشی در این رابطه‌ها برخوردند، دوان دوان با سلاح انگ و تهمت و افتراء به میدان بشتابند ـ و حتا اگر توانستند با حذف فیزیكی ـ آن صدا و صداهای همانند را خاموش كنند؛ چرا كه در باور ایشان، آگاهی بر كاستی‌های این دیدگاه‌ها ضربه‌ای بر تقدیس باورهای مردم است. بد نیست به عقیده‌ای باور داشته باشیم كه آن را می شناسیم و به باوری حمله كنیم كه آن را هم می‌شناسیم
نادره افشاری

نگاهی ديگر به کلام الله قرآن

رهاورد تازيان که گفته ميشود وحی منزل الهی است.

پيش از آغاز سخن درباره اسلام وشيعه گری که با خرد و انديشه پيوندی ندارد و ارمغانش تازينامه٬ بندگی٬ بردگی٬ غلامی٬ کنيزی و داستان سرايي است. بايد يادآوری کنيم که تازينامه نياز مبرمی به بازنگری و بررسی پژوهشگرانه از سوی گروهی درستی ياب دارد تا بدور از هر گونه پی ورزی دينی درون مايه آن بررسی و با خرد سنجیده شود و برای داوری به آگاهی همگان برسد.

بگونه ای که در پايان گفتار خواهد آمد دين اسلام و مذهب شيعه ۱۲ امامی بکسی حتی دانشمندان خود این پروانه را نداده و نميدهد که نوشتارهای آمده در اين دفتر را با ديد خرد بنگرند و بررسی و داوری کنند.

باور دين داران اين است که چون تازينامه٬ کلامی است آسمانی نيازی به بررسی ندارد و باید چشم و گوش بسته آنچه در او آمده است را پذيرفت و به کار بست. در حاليکه بيشترين آيه های آمده در آن آنچنان پيش پا افتاده و بی ارزش و سبکسرانه ميباشند که چنان گفتاری را از ساده انيش ترین کسان نميتوان چشمداشت٬ تا چه رسد به اللهی که خود ميگوید٬ من آفريننده جهان هستی هستم.

برای نمونه نگاهی بر اين دو سوره بيفکنيد٬ اولی نفرين الله به ابولهب است که در سوره ۱۱۱ ٬ آيه يکم٬ چنين ميگويد: تبت يداابی لهب و تب. يعنی بريده باد دو دستش که برای رسول من سنگ مي افکند.

سوره دوم٬ داستان موسی و معجزه او با کشتن گاوی بيگناه است در سوره ۲ ( الماده گوساله(بقره))٬ از آیه ۶۶  به بعد چنين آمده است:

…. و بیاد آوريد وقتی را که موسی به قوم خود فرمود که به امر خدا گاوی را ذبح کنيد. قوم گفتند ما را به تمسخر گرفته ای(کشتن گاو با يافتن قاتل چه تناسب دارد) موسی گفت پناه ميبرم به خدا از آنکه سخن به افسوس و تمسخر گويم که اين کار مردم نادان است(۶۷) قوم موسی گفتند از خداوند بخواه خصوصيت و چکونگی گاو را معين فرمايد. موسی گفت٬ خدا ميفرمايد گاوی باشد نه پير از کار افتاده و نه جوان کار نکرده بلکه ميانه اين دو حال باشد. حال که معين شد آنچه ماموريد انجام دهيد(۶۸) باز قوم موسی گفتند از خدا بخواه که رنگ آن گاو را نيز معين فرمايد. موسی جواب داد خدا ميفرمايد گاو زرد زرين باشد که رنگ آن بينندگان را فرح بخش است(۶۹) باز گفتند از خدا بخواه چگونگی آن گاو را کاملا برای ما روشن گرداند که هنوز بر ما مشتبه است

چون رفع اشتباه ما شود البته (اطاعت کرده) و بخواست خدا را هدايت پيش گيريم(۷۰) موسی گفت خدا ميفرمايد آن گاو همان قدر به کار رام نباشد که به زمين شيار کند و آب به کشتزار دهد و هم بی عيب و يکرنگ باشد. قوم گفتند اکنون حقيقت را روشن ساختی و گاوی بدان اوصاف کشتند. ليکن نزديک بود باز در اين امر نافرمانی کنند(۷۱) بیاد آوريد وقتی که نفسی را کشتید و يکديگر را در موضوع آن متهم کرده و نزاع برانگيختيد و خداوند رازی را که پنهان ميداشتيد آشکار فرمود(۷۲) پس دستور داديم که پاره ای از اعضای آن گاو را بر بدن کشته زنيد تا ببينيد که اين گونه خداوند مردگان را زنده خواهد کرد.

اين هم داستان دوم تازينامه که باور نداريم درباره پوچ بودن آن نياز به گفتاری باشد.

در اين کلام الله نه تنها کوچکترين رهنمودی در  راه نيکبختی و شادزيوی٬ دانش٬  خرد و کار و کوشش به چشم نميخورد که اين گونه داستانهای بی پايه و مايه و همه راههای پستی پذيری و چگونگی بندگی٬ بردگی٬ غلامی٬ کنيزی و زير پا نهادن همه آزاديها نمايانده شده است.

بر باور سازمان پاسداران فرهنگ ايران٬ رهايي از اين دام دهشتناک آسمانی که ۱۴۰۰ سال است بختک وار بر مردم ما سايه افکنده و همه آزادی ها را به نام دستور الهی از کف مردم ايران ربوده و به روان پرستی مردگان تازی و خودآزاری کشانيده٬ تنها و تنها نبرد فرهنگی آگاهانه است که ميتواند يکبار و برای هميشه اين پديده شوم واپسگرايي و خردزدايي را به زانو درآورد و بند از دست و پا و مغز و زبان و انديشه مردم با فرهنگ ايران بردارد و دگر باره ايران و ايرانی را به جايگاه والای از دست داده خود برساند.

بهترين و کاراترين نبرد فرهنگی همانا خواندن تازينامه ترجمه به فارسی و دريافت نادرستيهای آن و رسانيدن بگوش ديگران است. تا همگان دريابند که اين تازينامه٬ يک بلای آسمانی و دشمن آزادی و آزادانديشی و شادی و شادمانی است.

بايد اين درستی را بپذيريم که بيشتر مردم ما آنچنان که شايد و بايد از درون مايه اين دفتر ميان تهی که پايه و اساس دين اسلام است٬ و شيعه گری نيز خود را وابسته بدان نموده٬ کوچکترين آگاهی ندارند. زيرا نمايندگان الله در روی زمين به آنها آموخته اند که کتابی است مقدس و آسمانی.

به همين فرنود هم هست که به جای خواندن به فارسی و دريافت نادرستيهای آمده در آن و روی برگردانيدن از آن٬ ناآگاهانه آنرا به زبان تازيان برای آمرزش روان مردگان خود ميخوانند٬ که که اگر مردگان معنی واژه های خوانده شده به زبان عربی را دريابند٬ کفن ها را بردوش ميکشند و گورستان را ترک ميکنند.

ناآگاهانه تر اينکه به فرازهای زشت و ناپسندی چون … احصنت فرج ها و فروج ها….. و يا پای بريده شتر صالح که بخشی از کلام الله است سوگند ياد ميکنيم که اگر معنی فارسی آنها را دريابيم بی چون و چرا بخود سرزنش خواهيم کرد. در اين باره بگاه خود جداگانه سخن خواهيم گفت.

پاکدلانه بايد بپذيريم که آگاهی بيشتر ايرانيان از اسلام و تازينامه و شيعه گری بيش از آن نيست که در پای منبر روضه خوانها شنيده و يا در دوران خردسالی مادر بزرگها شنيده های خود را به آنان آموخته اند که آنهم از بيراهه ای آغاز گرديده و در بيراهه ديگری پايان پذيرفته است.

اين را هم از ياد نبريم که گناه گمراه ماندن ما بگردن آن گروه از دانشمندان و نويسندگان و سرايندگانی نيز است که دانسته يا ندانسته در آغاز گفتار و نوشتار و سرايندگی خود به جای روشنگری٬ بر ستايش از اين آيين واپسگرا و سرا پا اهريمنی و پايه گذاران تازشگر آن پرداخته و بيش از پيش مردم را در گمراهی نگاه داشته اند. ستوده اند آنچه را که ناستودنی بوده است.

در حاليکه بيابانگردان تازی پس از شنيدن درون مايه تازينامه از زبان محمد از بکاربستن آن سرباز زدند و در همان زمان٬ او را ديوانه و جادوگر پنداشتند: سوره ۳۴(البسا) آيه های ۶ ٬ ۷  و سوره ۴۴(الدخان) آيه ۱۳ و دهها آيه ديگر.

بدانگونه رد کردن بيابانگردان تازی و بدينگونه پذيرفتن دانشمندنمايان ما که در سده بيستم هم بسياری از آنان فرتور کشتار گر بزرگ زمان آيت الله سيد روح الله خمينی را در ماه ديدند٬ نشان ميدهد که اينگروه از دانشمندنمايان ما در زمان تسخير فضا هم به اندازه بيابانگردان ۱۴۰۰ سال پیش از اين عربستان خرد و انديشه نداشتند و ندارند که از اين ديدگاه گناه شان نابخشودنی است.

همزمان با اين گونه دانشمندنمايان و سرايندگان ناآگاه٬ آخوندهای تازی پرست نيز ماهرانه آيين ناپاک خود را٬ پاک و منزه و خردمندانه غلمداد نمودند و بر همگان آموختند که ماست سياه است و قير سفيد. بدين سان ۱۴۰۰ سال است که در بند مانده ايم و هنوز هم بدرستی نميدانيم کدامش سياه و کدامش سفيد است.

اگر بخواهيم بی ترس از تکفير و يا کشته شدن بدست آيت الله های پاسدار نافرهنگ تازيان٬ از اين بند رهايي يابيم٬ همانگونه که يادآور شد٬ برای آگاهی و روشنگری بايد تازينامه ترجمه به فارسی مهدی الهی قمشه ای را که در زمان فرمداری بزرگ کشتارگران٬ آيت الله خمينی زير شماره / ۲۶ بتاريخ ۱۳۶۷/۳/۳۱  بگواهی وزارت ارشاد اسلامی رسيده است را بخوانيم که جای کوچکترين واخواهی درباره درستی ترجمه آن بر جای نمی ماند.

با خواندن اين کلام الله نه تنها خود همه نادرستيهای آمده در آن را درمي يابيم٬ که ميتوانيم با دلگرمی هر چه بيشتر ديگران را نيز آگاه کنيم٬ تا همگان دريابند که در اين تبل ميان تهی بلندآواز آسمانی٬ جز گردنه بندی٬ جنگ٬ ننگ٬ رنج٬ دروغ٬ راهزنی٬ کشتار٬ تاراج٬ بردگی٬ بندگی٬ غلامی٬ کنيزی٬ گمراهی و به بند کشيدن زنان همسردار و بی همسر زير نام … ملکی متصرفی مالک… و بخشيدن زنان مومنه بی قيد و شرط و مهر خود را به رسول الله و زير پا نهادن همه آزادی های اوليه و ستايش از افسانه های کهن سراپا دروغ تازيان و يهود چيز ديگری نيست.

الله آمده در اين تازينامه تا آن اندازه  نا آگاه است که به جز سرزمين تازيان و يهود با هيچ سرزمينی ديگری آشنايي ندارد. الله آمده در کلام الله جز با نام تازيان و يهود با نام ديگری در ديگر کشورهای جهان آشنايي ندارد.  از الله آمده در تازينامه جز فروزه زشتی و اهريمنی چيز ديگری نميتوان يافت. و همه فروزه های چندش آور قهار و جبار و مکار را خود برای خويشتن یرگزيده است.

چنين اللهی را جز در انديشه يک مرد ماليخوليايي نميتوان يافت. بی هيچگونه دو دلی اگر روزی به چنين خدايي دسترسی پيدا شود بايد بيدرنگ دستگيرش کرد و به تيمارستانش سپرد.

اللهی که ميگويد که همه جهان هستی را او آفريده و مالک همه زمين و آسمانها و هر چه در آنهاست. از غلمرو ملکی خود در شمال و جنوب آگاهی ندارد و املاک او تنها شرقی و غربی است. سوره ۷۰ (المعارج) آيه ۳۹  و سوره ۷۳ (المزمل) آيه ۸ و دهها آیه ديگر.

اين الله در سوره ۸۰ (عبس) آيه های ۲۹ و ۳۱ و سوره ۸۸ (النبا) آيه ۶ ميگويد:

زمين را گستردم و کوهها را عماد بر آن کردم تا نگهبان زمين باشد.

يعنی ميخکوب کردم تا تکان نخورد. ولی در سوره ۵۵ (الرحمان) آيه ۴ و سوره ۳۸ (ص) آيه ۳۳ ميگويد خورشيد به فرمان من به گردش است. که اين گفتار الله نشان دهنده ناآگاهی او از گردش زمين بدور خود و به دور خورشيد است که امروز هر کودک دبستانی آنرا بهتر از الله ميداند.

و دهها نوشتار ناآگاهانه ديگر که اگر سوره به سوره و آيه به آيه بررسی و داوری گردد نه تنها آبرويي برای چنين خدايي ناآگاه بر جای نمي ماند که آبروی جبرييل و روسول الله اش نيز بر باد ميرود.

با چنين پيشينه سياه الله و رسول اش باور پذير خواهد بود با اندکی روشنگری بی آنکه جنگی دربگيرد و يا خونی بر زمين بريزد بساط اسلامی و خودکامگی الله از روی زمين و بساط خون و آتش و تروريست پروری جمهوری اسلامی از ايران يکباره رخت برخواهد بست و مردم زير ستم الله در سراسر جهان برای هميشه روی آزادی و آرامش و نيکبختی را خواهند ديد.

تاريخ گواه است که با نبرد با دشمن همواره پيروزی در نبرد فرهنگی بوده است بويژه امروز مردم ايران از نزديک هم اسلام را آزمايش کرده و هم آخوند را شناخته اند که ۱۴۰۰ سال است با سرمايه مردم ایران پرچمداری تازی پرستی بوده و دشمن سوگند خورده تاریخ فرهنگ ايران و ايرانی و نياکان ما ميباشد. نه تنها در درازای زمان يادی از نيک نامترين نياکان ما نکرده اند که در هر زمان بدست آمده دشنام هم داده اند و ميدهند.

پس از بررسی تازينامه  است که درمي يابيم آيا براستی در اين آيين برگردن نهاده شده بر نياکان ما در پی يک شکست نظامی روی داده است٬ نسيمي  از آزادی و آزادمنشی وجود دارد که چون ايرانيان آنرا در نمی يابند بدان گردن نمی نهند و يا بدرستی آنچنان نا باور بدور از خرد ميباشد که پذيرفتن برای آنان مايه ننگ و سرافکندگی است.

همانگونه که در سخنان پيش و همچنين در اين سخنان يادآور شديم و ناگريز به بازگو کردن دوباره هستيم٬ الله آمده در تازينامه خدايي است ناآگاه٬ يکه تاز٬ خون ريز٬ شکنجه گر و ظالم. مهمتر از  همه دروغگو که بخشی از آن را در اين گفتار شنيديد و يا خواهید شنيد.

با روشنی و بدور از هر گونه دودلی درمی يابيد که او ميگويد چون جهان هستی و آنچه در اوست را من آفريده ام باید همگان بی چون چرا مرا پرستش کنند و دستورات رسولم محمد را نيز بکار ببندند. تنها و تنها بايد از من بترسيد٬ سوره ۶  (النحل) آيه ۱ ٬ سوره ۳ (آل عمران) آيه ۱۷۴ و و و  وگرنه سرو کارشان با شکنجه گاه دهشتناک و دوزخ خواهد بود. دوزخی که از شنيدن نامش موی بر اندام راست ميشود. سرنگون کردن در درون شراره های سرکش آتش هميشه فروزان٬ سوختن و خاکستر شدن و دوباره و چندباره زنده شدن و سوختن٬  نوشيدن خونابه و چرک بدن دوزخيان٬  برتن کردن پوشاک آتشين از مس گداخته و و و   که چنين شکنجه گريهايي جز از ديوانگان زنجيری از کسی انتظار نميرود. کيفر دهشتناکی که تنها برای سرپيچی از بندگی و بردگی و گزيدن راه آزادی در نظر گرفته شده آنچنان سهمگين است که باورپذير نيست. سوره ۴۰ (المومن) آيه های ۷۰ تا ۷۲. سوره ۴۴  (الدخان) آيه های ۴۲ تا ۴۹. سوره ۵۵ (الرحمان) آيه های ۳۴ تا ۴۹.

همين الله شکنجه گر ميگويد اگر سربزير و گوش به فرمان من باشيدو تنها مرا سجده کنيد شما را به عشرتکده ای بنام بهشت خواهم فرستاد که خوابش را هم نديده ايد. عشرتکده ای که همه ابزار شکم و زير شکم در آن برای شما آماده گرديده است.

در جويبارهايش شير و عسل جاری است. شراب ناب سر بمهر عالم بالا که مزه ای چون کافور و زنجبيل دارد. خوراکيهای خوشمزه از گوشت تيهو و دراج٬ زنان جوان هميشه باکره٬  دختران زيبای سيه چشم با غنج و ناز٬ بالاتر از همه پسر بچه گانی چون لولو مکنون و و و  و همه و همه برای آسايش و همخوابگی دلخواه مومنين آماده است.

شگفتا سرپرستی و پذيرفتن بدنامی چنين خانه ای هم ناباور و هم در خور خدای خردی نيست که در انديشه خرد ورزان است. ولی شوربختانه الله آمده در تازينامه در سوره های بيشمار خود اعتراف در گشودن و اداره چنين بدنام خانه ای کرده است. سوره ۵۵(الرحمان) آيه های ۴۷ تا ۷۴ ٬‌ سوره ۵۶ (الواقعه) آيه های ۱۴ تا ۳۸. سوره ۷۶ (الدهر) آيه های ۱۱ تا ۲۱ و و و

پرسش اين است که آيا در چنين بهشتی نيکو کاران و فرهيختگان و دانشمندان هم جايي دارند؟ پاسخ روشن است. هرگز.   چقدر هم خوب. زيرا اين بهشت با اين ويژگی ها تنها جای کسانی است که چشم بسته دستورات الله را در پذيرش از بندگی و بردگی بکار بسته اند. همانگونه که شکنجه گاه الله(دوزخ) هم جای تبهکاران نيست و تنها جای کسانی است که از فرمانهای نابخردانه الله در زير پا نهادن آزادی سر باز زده به غلامی و کنيزی تن نداده اند.

الله برای بزهکاران و کشتارگران در اين جهان کيفری بنام قانون قصاص پيش بينی نموده است که مرد آزاد در برابر مرد آزاد و بنده در مقابل بنده و زن در مقابل زن قصاص شود.  به اين آيه ها آمده در تازينامه ديدی بيفکنيد :  …ای اهل ايمان برای شما حکم قصاص کشتگان چنين معيين گشت٬ که مرد آزاد را در مقابل مرد آزاد و بنده را بجای بنده و زن را به زن قصاص کنيد…..

که درون مايه تازينامه چنين است …. يا ايهاالذين آمنو کتب عليکم القصاص فی القتلی٬‌ الحر با الحر٬‌و العبد با العبد٬ و الاثی با الاثی…   سوره ۲ (الماده گوساله(بقره)) آيه  ۱۷۷.

اين الله برابر آيه ۴۴ از سوره ۵ (المائده) ميگوید در تورات بر بنی اسرائل حکم کرديم که نفس قصاص کنند. چشم را به مقابل چشم٬ و بينی را به بينی و گوش را به گوش و دندان را به دندان و هر زخمی را قصاص خواهد بود.  از ديد اين الله بنده پرور اگر مرد آزادی بنده يا غلامی و يا زنی را کشت قصاص نخواهد شد. زيرا کيفری تعيين نکرده است. همچنين است درباره کسانيکه يک چشم دارند اگر چشم دو يا چند نفر را کور کردند و يا کسی بينی و يا گوش چند نفر را ببرد و يا بي دندانی دندان چند نفر را بشکند٬ از سوی الله کيفری پيش بينی نشده است.  با اين همه نارسايها ای کاش اللهی که چنین سفت و سختی را بر فرمانبرداران خود ارزانی داشته است خود چنین بر آن پای بند می بود و بکار می بست. براينکه دريابييم الله خود دستوراتش را بکار نمی بندد و زير پا ميگذارد بسراغ يکی از دهها داستان های آمده در تازينامه ميرويم که در پيوند با زخمی کردن يک پای شتر صالح پيغمبر است.

در اين داستان از شتری بنام آيت الله ناقه صالح نام برده شده است. الله برای گناه زخمی کردن يک پای شتر بجای اينکه دستور دهد يک پای زخم زننده و يا يک پای شتر او را زخمی کنند٬ خشمگين گرديده و همه قوم ثمود را  به ديار نيستی فرستاده است. چون کلمه آيت الله شتر به ميان آمد برای اينکه با آيت الله های سردمدار جمهوری اسلامی اشتباه نشود ناگريز درون مايه عربی آنرا نيز آوردم که چنين است …. هذه ناقه الله لکم آيته…..

بنابر آنچه که در شش سوره  و  ۴۸ آيه تازينامه برميايد نابودی قوم صالح و پی کردن آيت الله شتر صالح که برویهم يک داستان است در هر سوره بگونه ای آورده شده که با سوره ديگر برابری ندارد و آشکارا نشان دهنده نادرستی و دروغ بودن داستان است.

۱- برابر سوره ۷  (العراف) آيه های ۷۲ تا ۷۹ و سوره ۱۱ (هود) آيه های ۶۰ تا ۷۶ چنين آمده است. چون آيت الله شتر صالح در علفزار خدا چرا ميکرد. قوم صالح يک پايش را پی کردند. به کيفر اين گناه الله شب هنگام با فرستادن زلزله همه آن قوم را کشت و شهرشان را ويران کرد.

۲- برابر سوره ۲۷  (النمل) آيه های ۴۴ تا ۵۲ آمده چون قوم صالح از فرمانش سرپيچی کردند و او را به نبوت نپذيرفتند و اراده کشتن وی را داشتند شب هنگام الله پيشدستی کرد و با فرستادن زلزله همه را به خاک و خون کشيد.

در اين سوره کوچکترين اشاره ای به داستان آيت الله شتر و چرای در علفزار و پی کردن آن نشده است. اين نشان ميدهد که اگر خود داستان درست باشد پس يکی از اين دو سوره وحی منزل نادرست می باشد. زيرا اگر قوم صالح بار اول برای پی کردن شتر با سنگباران نابود شدند ديگر قومی زنده نمانده بود تا پيامبری او را نپذيرد.

۳- برابر سوره ۲۶ (العشرا) آيه های ۱۴۰ تا ۱۵۸ ميگويد چون صالح ادعای نبوت کرد قوم صالح به او گفتند که گويا ترا سحر کرده اند که چنين ميگويي. و به او گفتند که تو هم مثل ما بشری٬ اگر درست ميگويي معجزه ای بياور. صالح گفت اين شتر معجزه من است و من مقرر ميکنم که آب نهر را روزی شما بنوشيد و روزی شتر من.  قوم صالح دچار کم آبی بودند و شتر را که از آب نهر آنها می نوشيد  را پی کردند. و پس از آن  الله قوم صالح را به عذاب موعود گرفتار کرد٬ که حرفی از زلزله و يا سنگهای آسمانی در کار نيست.

در اين سوره می بينيم از داستان علفزار ياد نمی کند و برای نوشيدن از آب نهر است که شتر را پی ميکنند و خبری هم از نقشه قتل صالح در کار نيست ولی به هر حال نابود ميشوند در حاليکه قبلا دو بار و با دو بهانه ديگر قوم ثمود نابود شده  و ديگر زنده نبودند.

۴- سوره ۵۴ (قمر) آيه های ۲۲ تا ۳۲ الله مي گويد آب چشمه به دستور خود الله تقسيم شده که يک روز تنها برای آشاميدن شتر و يک روز برای همه مردم يک روستا. چون قوم صالح سرپيچی کرده و شتر را پي کرد ه اند به کيفر اين گناه شبانگاه به نابودی کشيده شدند.

اين بار هم داستان دگرگون شده و به جای آب نهر٬ آب چشمه به ميان آمده که نيک ميدانيم که آب نهر هميشه جاری و روان است که با نوشيدن يک شتر کم نمی شود. ولی چشمه چون از زمين ميجوشد چه بسا کم آب باشد که با آب نهر دوگانگی دارد بی هيچ دودلی این هم دروغ است.

۵- در سوره ۹۱ (شمس) آيه های ۱۰ تا  ۱۵ ميگويد چون آب آشاميدنی برای مردم و شتر بس نبود و مردم پای شتر را بريدند و مورد خشم الله قرار گرفتند و همه با زنان و کودکان بديار نيستی فرستاده شدند. مي بينيم درباره يک داستان که در پنج سوره آمده چهار بار دگرگون شده و هر بار چيز ديگری به میان آمده نشان دهنده آن است که لوح محفوظ الله هم کهنه و سر و تهی ندارد. اگر چشمان خود را ببنديم و اين داستان دروغ آمده در تازينامه را نديده و درست بدانيم آنگاه برای دشواری بزرگتری پيش می آورد که آبرويش را يکسره بر باد خواهد داد. زيرا توانايي٬ دانايي و آگاهی و دادگری الله همه زير پرسش ميرود که چگونه نتواسته آب چشمه ای کم آب را تا آن اندازه زياد کند که هم شتر بنوشد و هم مردم تا دست به چنين کشتار فجيعی نزند؟

چرا یک داستان برای چندین بار یه محمد وحی شده است؟ آیا وحی يکبار آن کافی نبوده؟  آیا الله دچار فراموشی شده که اين داستان بی سر و ته را چندين بار به صورتهای مختلف به محمد وحی کرده است؟  و يا به اين تازينامه که امروز در دست ماست اعتباری نيست و به جز اين داستان باید محتوی اشتباهات ديگری هم باشد؟

الله نادان و نا آگاه و بيخرد شناخته ميشود که به هنگام تقسيم آب ميان يک روستا با يک شتر٬ همه مردم را با يک شتر برابر کرد و درنيافت که مردم دچار کم آبی ميشوند و خواه و ناخواه بلايي بر سر شتر مي آورند. بيدادگر شناخته ميشود که قانون قصاص خود را زير پا ميگذارد و در برابر زخم درمان پذير پای يک شتر خشمگينانه ريز و درشت يک روستا را کشته مي کشد.

پرسش از اين الله که نامش ارحمان الرحيم نيز هست اينست.

شما  که در برابر زخم قابل درمان پای شتر اين چنين خشمگين شدی و خروشيدی و قومی تشنه لب را با سعبانه ترین گونه خود کشتی٬ پس چرا زمانی که ابن ملجم مرادی با شمشیر زهرآلود خود بر کله امام علی٬ امام اولت کوبيد و مغزش را پريشان کرد٬ چنان سکوت کردی که گويي رويدادی روی نداده است؟

از علی که بگذريم چرا درباره امام سومت٬ امام حسين و  فرزندانش در صحرای کربلا که آنچنان به خواری کشته شدند٬ سرهايشان بريده شد٬ خيمه ها را به آتش کشيدند٬ زنان و دخترانشان را به کنيزی گرفتند و به اسارت بردند٬ سرهای بريده را بر نيزه کردند و دو دست ابوالفضل٬ پسر امام علی را بريدند٬ چرا همچنان خاموش ماندی؟

آيا خون پای آیت الله شتر صالح خيلی رنگين تر از خون امامان و امام زادگانت بود؟ درستی اينست که باور ندارم خودت هم بدانی چرا٬ از حجرالاسود چه پرسشی؟

آيا اين وقايع را هم نمی توانستی به حکم آزمايش آن قوم تلقی کنی و آن کسانی را که از تو روی برگردانده بودند نابود کنی؟

اللهی که مدعی است که جهان هستی من آفريده ام ولی از گردش خورشيد و زمين ناآگاه است و تازينامهش مالامال از اين گونه داستان های ابله پروری است چه پرسش و چه چشمداشت ديگری ميتوان داشت. جز همان چيزهايي را که بنام وحی منزل بخورد مشتی گمراه داده و ۱۴۰۰ سال است که در بيابان های عربستان سرگردان کرده است و اين گونه بلاهای آسمانی را بر سر مردم فرود آورده و هرگز هم صدايش بسود ستمديدگان بر نخاسته و بر نخواهد خاست.

اين ما هستيم که بايد بدور از از هر گونه پی ورزی دينی تازی پرستی٬ تازينامه را برای آگاهی خود بخوانیم نه برای آمزرش روان مردگان و نه سوگند  تا آگاهانه بتوانيم از بلای آسمانی رسيده از سوی الله رهايي يابيم و گرنه ملا و آيت الله پشه و مگسی های نشسته بر روی زباله هستند. بايد زباله را روبيد تا از گزند پشه و مگس در آمان بود.
آله دال فک