بایگانی برچسب‌ها: آرش-بیخدا

تعمیم شتاب زده

مغلطه تعمیم شتابزده  با واژه ها و عبارات «تعمیم ناروا و Hasty generalization» نیز شناخته میشود.

واژه تعمیم متضاد واژه تخصیص، و به معنی کلیت بخشیدن، بسط دادن، وسعت بخشیدن، گسترش دادن و در این سیاق چیزی جزئی را به کل نسبت دادن است.

شرح مغلطه حمله شخصی

مغلطه «تعمیم شتابزده» هنگامی رخ میدهد که ادعایی از اجزائی معدود و ناکافی به کلی که شامل آن اجزا هستند تعمیم داده میشود.

برای این مغالطه میتوان الگوی زیر را در نظر گرفت

1- نمونه آماری S که شمار اجزائی ناکافی دارد از جمعیت آماری P جدا میشود

2- حکمی با استناد به اینکه آن حکم بر نمونه آماری S  صدق میکند، به کل جمعیت آماری P ارتباط داده میشود

این مغلطه شباهتی با مغلطه ترکیب دارد، و آن این است که در هر دو خصیصه ای از اجزاء به کلی که مرکب از آن اجزاء است تخصیص داده میشود، اما تفاوت این دو مغلطه در این است که در برخی موارد میتوان خصیصه ای از اشیاء را به کل تخصیص داد، برای نمونه میتوان گفت استدلال زیر استدلال درستی است

  1. تک تک آدمهای زنده اسپانیایی دارای جرم هستند
  2. پس همه آدمهای زنده اسپانیایی دارای جرم هستند

به عبارت دیگری گاهی طرفین مناظره توافق دارند که در مورد خاص مورد بحث میتوان از خصایص برخی اجزاء خصایص کل را دانست، برای نمونه به دلیل اینکه نظر سنجی از کل افراد یک کشور ممکن نیست، در عمل معقول است که نظر تعدادی کافی از افراد آن کشور را نزدیک به نظر کل افراد آن کشور فرض کرد. اما نکته ای که حضور تعمیم شتابزده را در میان سایر مغالطات موجه میکند، نکته نهفته در این پرسش است که شمار نمونه آماری باید حداقل چقدر باشد تا بتوان خوانش آماری درستی از خصایص اجزاء بدست آورد؟

نظر چند شیرازی را باید بررسی کرد تا فهمید شیرازی ها راجع به فردوسی چه فکر میکنند؟

چند سیب از یک جعبه سیب را باید بررسی کرد تا فهمید این جعبه سیب ارزش خرید دارد یا نه؟

یک داروی جدید را روی چند بیمار باید آزمایش کرد تا فهمید خطراتی برای سایر بیماران ندارد؟

این پرسش از اهمیت بسیار بالایی در مباحث مربوط به آمار برخوردار است و هرگاه آماری جمع آوری میشود باید دقت کرد که نمونه آماری واقعاً نماینده کل جمعیت باشد، و از شرایط بسیار مهم برای معتبر بودن آماری که ارائه میشود این است که شمار نمونه آماری آن متناسب با ادعایی که مطرح میشود، و همچنین شمار کل جمعیت آماری باشد. نمونه های آماری با شمار کوچک، معمولاً کل یک جمعیت آماری را نمایندگی نمیکنند.

دلیل مغالطه آمیز بودن حمله شخصی

دلیل مغلطه آمیز بودن تعمیم شتابزده بسیار روشن است. حکمی که بر اجزاء حاکم است لزوماً بر کلی که مشتمل بر تمام آن اجزاء هست حاکم نیست، و افزون بر این یک ادعای آماری

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

حمله شخصی در شخصیت بسیاری از افراد بعنوان استدلالی معتبر در مخالفت با ایده ها و انتقادات حک شده است و از رایج ترین شیوه های «استدلال» کردن در میان عوام و لمپنها است و برخی از افراد در حمله شخصی تبحر دارند و به این خیلی افتخار میکنند که میتوانند با حملات شخصی، طرف مقابل را «ساکت» کنند، یا آنقدر اطلاعات راجع به شخصیت کسی دارند که با کوبیدن او میتوانند تمام توجه را از استدلالها و باورهای او به سمت شخصیت منفی او منحرف کنند. هنگامی که با یک حمله شخصی روبرو میشویم میتوانیم از شخصیت خود دفاع کنیم و نشان دهیم که آنچه پیرامون شخصیت ما قابل اعتراض پنداشته شده واقعاً قابل اعتراض نیست و ناشی از یک سوء تفاهم است. یا اینکه شیوه ای مشابه را پیش گیریم و ما نیز به شخص مقابل حمله کنیم. اما هیچیک از این دو توصیه نمیشود زیرا این دو مناظره را از مسیر خود خارج میکند و بجای پرداختن به استدلالها و نقد، رد یا پذیرش آنها ما را به مسائل بی ارتباط مشغول میکند و تفاهم و یا شناختی ایجاد نمیکند.

بهترین راه برای مقابله با این مغالطه آن است که از شخص مقابل بپرسیم «پس استدلال من چه شد؟ چرا به استدلال من پاسخ ندادی؟»، این پرسش ممکن است وی را به مسیر اصلی مناظره بازگرداند. اگر این کارگر نیافتاد بهتر است برای وی توضیح دهیم که اگر مسئله ای قابل اعتراض نیز در شخصیت ما وجود داشته باشد این مسئله بی ارتباط به استدلال ما است و همه آدمها حتی بدترین آنها نیز میتوانند گاهی افکار درستی داشته باشند، پس وقتی با یک فکر و ادعا یا استدلال روبرو میشویم بهتر است بجای نقد گوینده، نویسنده یا اندیشمند، گفتار، نوشته یا اندیشه او را نقد کنیم. بعنوان آخرین تلاش برای بازگرداندن مناظره به مسیری درست میتوان به وی گفت که «من برای شنیدن قضاوتهای شما راجع به شخصیتم پیش شما نیامده ام، اینکه شما در مورد شخصیت من چه قضاوتی میکنید برای من اهمیتی ندارد، من برای شما استدلال کردم و شما یا باید استدلال من را قبول کنید یا نشان دهید که غلط است.

البته روشن است که معرفی کردن این مغلطه به طرف مقابل و آوردن مثال برای وی بیش از هر چیز میتواند به او در تشخیص و خود داری از تکرار آن یاری کند.

مثال

1

سودابه – آدمهایی که در نیم کره جنوبی کره زمین زندگی میکنند آدمهای شروری هستند

کاوه – از کجا میدانی؟

سودابه – بر اساس تجربه شخصی، من خودم با چند نفر از آنها روبرو شده ام

2

کاوه – مردم ما طرفدار جمهوری اسلامی هستند

سودابه – چطور به این نتیجه رسیدی؟

کاوه – به دلیل حضور انبوهی از مردم در خیابان ها در تظاهرات بیست و دو بهمن

3

سودابه – زنها خودشان دوست دارند خانه دار باشند

کاوه – از کجا معلوم؟

سودابه – من خودم واقعاً دوست ندارم کار کنم، مادرم هم همینطور

4

کاوه – مردم بلغارستان خیلی آدمهای خشن و بد اخلاقی هستند

سودابه – مگر چه شده؟

کاوه- دیشب در اخبار صحنه هایی از قتل یک آدم و تماشای دیگران در بلغارستان را نشان داد

5

سودابه – ایرانیان لوس آنجلس یک مشت آدم سطحی و نادانند

کاوه – از کجا فهمیدی؟

سودابه – به کانالهای تلویزیونی ایرانی در لوس آنجلس نگاه کن

6

کاوه – مسلمانها آدمهای فرهیخته ای هستند

سودابه – چطور؟

کاوه –

7

کاوه – علی میرفطرس کتاب بسیار خوب و مستندی در مورد تاریخ اسلام دارد که بسیار ارزنده و قابل توجه است.

سودابه – علی میرفطرس آدم قابل اعتمادی نیست او پیش از انقلاب کمونیست بوده و حالا سلطنت طلب شده!

برای مطالعه بیشتر

1- شخص ستیزی

2- دانشنامه فلسفی دانشگاه استنفورد

http://plato.stanford.edu/entries/logic-informal/#One

3- ویکیپدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Ad_hominem
4- Attacking Faulty Reasoning, T. Edward Damer, Fourth Edition, Wadsworth Thomson Learning, 2001,Belmont CA, Page 172.

5- مغالطات، علی اصغر خندان، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی، بوستان کتاب قم، چاپ دوم، 1384، برگ 200.

توسط آرش بیخدا

پاسخ به پرسشهای بزرگ، استفن هاوکینگ

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

هیچ چیز بزرگتر یا قدیمیتر از کائنات (Universe) وجود ندارد. پرسشهایی که مایلم در مورد آنها صحبت کنم اینها هستند:

  • ما از کجا آمده ایم؟
  • کائنات چگونه بوجود آمد؟
  • آیا ما در کائنات تنها هستیم؟
  • آیا حیات در جاهای دیگر کائنات هم وجود دارد؟
  • آینده نسل بشر چیست؟

تا دهه 1920 همه فکر میکردند که کائنات ثابت است و در طول زمان تغییری نمیکند. سپس کشف شد که کائنات در حال گسترش یافتن است. کهکشانهای دور در حال فاصله گرفتن از ما هستند، و این بدان معنی است که در گذشته به یکدیگر نزدیکتر بودند. اگر ما به گذشته برگردیم، در می یابیم که در حدود 15 میلیارد سال پیش همه کائنات روی یکدیگر هموار بوده است. و این همان مهابنگ و آغاز کائنات است.

اما آیا چیزی قبل از بیگ بنگ وجود داشته است؟ اگر وجود نداشته پس چه چیزی کائنات را بوجود آورده؟ چرا کائنات اینگونه توسط بیگ بنگ بوجود آمد؟ ما فکر میکردیم که تئوری کائنات قابل تقسیم شدن به دو بخش است. نخست قوانینی همچون معادلات مکس ول و نسبیت عام که تکامل کائنات را با توجه به موقعیت کائنات در تمام فضا در یک زمان نشان میدادند.  و دوم اینکه هیچ پرسشی در مورد حالت ابتدائی کائنات وجود نداشت.

ما پیشرفتهای خوبی در مورد بخش نخست داشته ایم و اکنون قوانین تکامل (کائنات) را در مورد همه شرایط به استثنای شرایط خاص (extreme) میدانیم. اما تا همین چند وقت پیش چیزهای بسیار کمی در مورد شرایط ابتدای کائنات میدانستیم. هرچند این تقسیم بندی، یعنی قوانین تکامل و شرایط ابتدائی مبتنی بر این باور است که فضا و زمان جدا و مستقل از یکدیگرند. در شرایط خاص، نسبیت عام و تئوری کوانتومی به زمان این اجازه را میدهند که همچون بُعد دیگری از فضا رفتار کند. این تمایز بین زمان و فضا را از بین میبرد، و باعث میشود که قوانین تکامل کائنات بتوانند شرایط ابتدائی آنرا نیز تشریح کنند. کائنات میتواند ناگهان خود را از هیچ بوجود بیاورد. (1)

ما همچنین میتوانیم این احتمال را محاسبه کنیم که کائنات در مراحل مختلفی بوجود آمده است. این پیش بینی ها کاملاً در توافق با مشاهدات ماهواره WMAP از تابش زمینه کیهانی که یک نقشه از شرایط ابتدائی کائنات است میباشند. ما فکر میکنیم که مسئله اسرار آمیز خلقت را حل کرده ایم. شاید باید آنرا به ثبت  برسانیم و از بقیه بخاطر هستیشان پول بگیریم (شوخی).

من اکنون به پرسش دوم میپردازم: آیا ما تنهاییم، یا در کائنات حیات در جایی دیگر و از نوعی دیگر نیز وجود دارد؟ ما معتقدیم که حیات ناگهان بر روی زمین شکل گرفت، بنابر این ممکن است که در سیاره های دیگری که شرایط مناسب برای شکل گیری حیات دارند نیز شکل بگیرد، و سیاره های بسیار زیادی در کهکشان وجود دارند.

اما ما نمیدانیم حیات ابتدا چگونه شکل گرفت. ما دو مورد شواهد در مورد ابتدای حایت داریم. نخستین یک فسیل از سرخسی است که 3.5 میلیارد سال پیش بوجود آمده است. زمین 4.6 میلیارد سال پیش شکل گرفته است و احتمالاً در نیم میلیارد سال اول بسیار داغ بود. بنابر این حیات در آن نیم میلیارد سالی بوجود آمد که ممکن بود بوجود بیاید، که این در مقایسه با 10 میلیارد سالی که تشکیل سیاراتی مثل زمین ممکن بود بسیار کوتاه است. این همچنین نشان میدهد که احتمال شکل گیری حیات بسیار بالاست. اگر این احتمال پایین بود انتظار آن میرفت که شکل گیری حیات بخش بیشتر از آن 10 میلیارد سال را شامل شود (دیر تر انجام گیرد).

از سوی دیگر به نظر نمیرسد که موجودات فضایی پیش ما بیایند. من گزارش هایی که از اشیاء ناشناس پرنده (UFO) را نمیپذیرم. چرا این اشیاء باید فقط به آدمهای عجیب غریب و نوابیغ ظهور کنند؟ اگر (اینطور که آنها میگویند) حکومت ها سعی میکنند این گزارش ها را پنهان کنند و آنها را برای دانش و تحقیقات علمی پنهان خود استفاده کنند، به نظر میرسد که بطور خاصی در انجام این سیاست بد عمل کرده اند. همچنین علی رغم جستجوهای گسترده پروژه SETI، ما هنوز هیچ چیز از برنامه های تلویزیونی آدم فضایی ها دریافت نکرده ایم (شوخی). این نشان میدهد که احتمالاً هیچ تمدنی در این دوره از تکامل ما در شعاع چند صد سال نوری ما وجود ندارد. بیمه کردن آدمها برای حمله آدم فضایی ها یک سرمایه گذاری خوب به نظر میرسد (شوخی).

و اما آخرین پرسش بزرگ، آینده نسل بشر. اگر ما تنها موجودات هوشمند کهکشان (راه شیری) هستیم باید اطمینان حاصل کنیم که بقاء و تداوم خواهیم داشت. اما ما در حال وارد شدن به دوره ای از تاریخمان هستیم که بطور فزاینده ای خطرناک است. جمعیت ما و استفاده ما از منابع محدود سیاره زمین، در کنار توانایی فنی ما برای تغییر محیط زیست به سمت بهتر شدن یا بد تر شدن در حال رشد نمایی است. اما کد ژنتیکی ما همچنان کدهای خود خواهانه ای  که ما را به تلاش سر سرختانه برای بقاء وا میدارند و از گذشته باقی مانده است حمل میکند. جلوگیری از فجایع در صد سال آینده بسیار دشوار خواهد بود چه برسد به هزار سال آینده.

تنها راه نجات ما در دراز مدت گسترش بر روی زمین نیست، بلکه پخش شدن در فضاست. پاسخهایی که برای این پرسشهای بزرگ داده شده است نشان میدهد که ما در 100 سال گذشته پیشرفت بسیار خوبی داشته ایم. اما اگر میخواهیم در 100 سال آینده نیز تداوم داشته باشیم، آینده ما در فضاست. و به همین دلیل است که من طرفدار فرستادن آدمها به فضا هستم (در مقابل فرستادن اشیاء بدون سرنشین مثل ماهواره ها به فضا).

من در تمام دوره زندگی ام تلاش کرده ام که کائنات را بفهمم و پاسخهایی برای این پرسشها پیدا کنم. من خیلی خوش شانس هستم که معلولیتم نقصی چندان جدی ای نبوده است. حتی احتمالاً به من این فرصت را داده که زمان بیشتری را برای کسب دانش نسبت به دیگران صرف کنم. هدف نهایی یک تئوری کامل برای کائنات است و ما پیشرفتهای خوبی داشته ایم. از اینکه گوش کردید سپاسگزارم.

کریس اندرسن (مجری): اگر از شما خواسته شود که حدسی در این مورد بزنید که آیا ما به احتمال زیاد در کهکشان راه شیری تنها هستیم، یعنی تمدنی در سطح هوشمندی ما یا بالاتر وجود دارد یا ندارد چه میگفتید؟ – پرسش به این پاسخ 7 دقیقه طول کشید و به من (کریس اندرسن) نشان داد که (استفن هاوکینگ) چه سخاوتی را در این سخنرانی برای TED به خرج داده است.

استفن هاوکینگ: من فکر میکنم بسیار محتمل است که ما تنها تمدن در شعاع چند صد سال نوری باشیم. در غیر اینصورت ما امواج رادیویی (که در حال گوش کردن به آنها هستیم) را دریافت میکردیم. بدیل این دیدگاه آن است که تمدنها زیاد دوام نداشته اند (یعنی وجود داشته اند اما قبل از اینکه امواج آنها به ما برسد از بین رفته اند) و خود را نابود کرده اند.

کریس اندرسن: پروفسور هاوکینگ خیلی از پاسخ شما سپاسگزارم. ما آنرا بعنوان یک هشدار خیر خواهانه در ادامه این کنفرانس در این هفته در نظر میگیریم. پروفسور از تلاش فوق العاده شما برای به اشتراک گذاشتن پرسشهایتان با ما سپاسگزاری میکنم. خیلی ممنون. (تشویق حضار).

منبع نوشتاری + 

توضیحات:

1- نگاه کنید به آغاز بی علت جهان

رد برهان نظم

توسط – آرش بیخدا


پیشگفتار

 هر سیستم یا مجموعه منظمی که هدف داشته باشد سازنده ای دارد. بعنوان مثال یک ساعت هدفش این است که زمان را نشان بدهد و نمیتواند بطور تصادفی بوجود آمده باشد، بنابر این باید یک سازنده و خالق مدبّر و دانایی این مجموعه را خلق کرده باشد. حال اگر ما به تمام دنیا و هستی بعنوان یک مجموعه بسیار منظم نگاه کنیم بدین پی خواهیم برد که این مجموعه کامل و منظم یک سازنده و مدبّر دارد و آن سازنده خداوند است. مگر میشود همه چیز بطور تصادفی و کشکی بوجود آمده باشد؟ آیا ممکن است که گیاهان و حیوانات با این ظرافت بطور شانسی بوجود آمده باشند؟ اگر خدایی وجود نمیداشت این جهان با آن همه عظمتش نیز وجود نمیداشت!

این سخنان که گاهی بصورت پرسشی و گاهی بصورت اخباری بر زبان خداباوران جاری میشوند از تکراری ترین سخنانی هستند که یک بیخدا در دوران حیاتش از خداباوران میشنود و گاهی خداباورانی پیدا میشوند که گمان میکنند که این پرسشها چالشی اساسی برای بیخدایی ایجاد میکنند. تمام این پرسشها و ادعاهای مشابه را میتوان تقریر هایی ضعیف و ابتدایی از برهان نظم دانست. برهان نظم یا برهان غایی که گاهی به اسامی دیگری چون برهان هدف شناختی، برهان نا محتملی و برهان اتقان صنع نیز از آن یاد میشود از رایج ترین براهین اثبات وجود خدا در میان عوام (منظور کسانی است که درک فلسفی عمیقتری نسبت به خداباوری ندارند) است و در عین حال از ضعیف ترین براهین اثبات وجود خدا در نزد فلاسفه است. هرچند در کنار دو برهان کیهانشناسی و براهین وجودی از عمده ترین و اصلی ترین براهینی است که در فلسفه دین برای اثبات وجود خدا اقامه شده است. برای برهان نظم تقریرهای بسیار متنوعی را میتوان در نظر گرفت که با یکدیگر تفاوت های جزئی و گاهی کلی دارند اما وجه اشتراک تمام آنها شاید این باشد که همه آنها تلاش میکنند وجود خدا را با استفاده از هدفمند بودن جهان نشان بدهند.

معمولاً نخستین پرسشی که یک خداباور از من هنگامی که در می یابد بیخدا هستم میپرسد همین است که اگر خدا وجود ندارد پس این جهان با آن همه نظم درونش را چه کسی آفریده است؟ و من بارها این مسئله را برای بسیاری از خداباوران تشریح کرده ام و همین تشریح باعث شده است که سوء تفاهم ها بین خداباوران و بیخدایی کمتر شود. من در دورانی که خود خداباور بودم به خوبی بیاد دارم که مسئله نظم در جهان هستی از بزرگترین دلایلی بود که خداباور بودنم را باعث میشد و هنگامی که برهان نظم در نظر من جایگاه حقیقی خود را یافت و کم ارزش شد یکی از ارکان بزرگ خداباوری نیز از ذهن من بیرون شد و گرایش من به بیخدایی بیشتر شد.

هدف از نوشتن این نوشتار آن است که نشان داده شود چرا برهان نظم دارای ضعف های فراوان است و نمیتواند وجود خدا را اثبات کند. پیش از خواندن این نوشتار توصیه میکنم نوشتار دیگری با فرنام «خداوند چیست؟» مطالعه شود تا منظور من از واژه خدا برای خواننده گرامی کاملاً روشن شود. امیدوارم این نوشتار بتواند افرادی که بواسطه برهان نظم خداباور هستند را متقاعد کند که برهان نظم دلیل خوبی برای باور داشتن به خدا نیست و من از این طریق کمکی هرچند کوچک به افراد کرده باشم تا از خرافات و موهومات فاصله بگیرند.

نمونه هایی از برهان نظم در آثار اسلامی

دسته ای از متفکران مسلمان را فلاسفه و متکلمین تشکیل میدهند که نسبت به سایر متفکرین، همچون فقها، محدثین و عالمان به سایر علوم اسلامی، طبیعتاً با منطق، استدلال و فلسفه آشنایی بیشتری داشته اند، در میان این افراد کمتر به برهان نظم چنگ زده میشود، حتی گاهی این افراد برهان نظم را «فاسد» نامیده اند (1)، اما در میان سایرین میتوان گفت که برهان نظم تقریباً رایج ترین برهانی بوده است که آنها برای اثبات خدا بدان چنگ میزده اند. مثلاً در میان شیعیان کتابی با فرنام «توحید مفضل» اشتهار و محبوبیت دارد که تقریباً در تمام آن به چیزهایی که پیچیده به نظر میرسند اشاره شده است و تلاش شده است که این پیچیدگی ها به خدا نسبت داده شود. این کتاب را مفضل بن عمرو از شاگردان امام صادق و از راویان مطرح شیعی نوشته است و شیعیان معتقدند این کتاب نتیجه کلاسهای درسی است که مفضل از امام صادق دریافت کرده است، البته اشتباهات فاحشی در این کتاب در توضیح اتفاقهای طبیعی دیده میشود اما مسئله مهم این است که این کتاب خبر از کم بضاعتی امام صادق از خداشناسی و فلسفه دین دارد، و الا وی از براهین بهتری برای اثبات وجود خدا استفاده میکرد. افزون بر بزرگان مذهب تشیع که بطوری محسوس بر برهان نظم تکیه کرده اند، در مذاهب دیگر نیز عموماً تنها برهانی که مردم عادی و علمای یاد شده استفاده میکنند برهان نظم است. برای نمونه فخر رازی از علمای بزرگ اهل تسنن میگوید:

«بررسی احکام و اتقان مشهود در آسمانها و زمین، بویژه در ترکیب بدن انسان و منافع فراوان و بدائعی که در او به ودیعت نهاده مایه شهادت فطرت هر انسان فرزانه ای به این است که آن، جز از تدبیر حکیم علیم، صادق نخواهد شد و این روش، دلالت بر ذات و بر عالم بودن او دارد.» مباحث مشرقیه، ج 1، ص 451.

افزون بر آثار علمای مذاهب در خود قرآن نیز میتوان آیاتی یافت که بطور غیر مستقیم به برهان نظم بر میگردند، مثلا به آیه زیر توجه کنید:

سوره الغاشیه آیه 17:

أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ
آيا آنها به شتر نمي‏نگرند چگونه آفريده شده؟

بسیاری از مفسرین معتقدند این آیه و آیات دیگر از این دست به نوعی به پیچیدگی ها و نظم موجود در شتر اشاره دارد و نتیجه آن این است که خدا آنرا آفریده است و بدون آفریدگار نمیتواند اینچنین پیچیده باشد. قرآن تقریباً استدلال روشنی برای اثبات وجود خدا نیاورده است و وجود خدا را مسلم فرض کرده است. بنابر این روشن است که در صورت باطل بودن برهان نظم و درست بودن نظر این مفسرین مبنی بر دلالت آیه یاد شده بر برهان نظم، آنگاه کتاب قرآن نمیتواند از منبعی الهی باشد. شاید به همین دلیل باشد که خداباوران مسلمان نمیخواهند دست از برهان نظم بردارند، هرچند که سالهاست این برهان به تیغ نقد تکه تکه شده است، زیرا مسلمانان اصرار دارند هرآنچه در قرآن آمده است درست است و افزون بر این شیعیان نیز باید تا ابد آنچه امامان نادانشان گفته اند حقیقت مطلق بپندارند، زیرا آنها را دارای علم لدنی و الهی میدانند و نمیخواهند قبول کنند که امامانشان حتی در مسائل دینی از برخی علمای دینی هم عقب تر بوده اند چه برسد به مسائل فلسفی و منطقی.

دلایل محبوبیت و گسترش برهان نظم

گذشته از ایرادهای اساسی که برهان نظم دارد، خوب است در مورد اینکه چرا برهان نظم فراگیرتر از سایر براهین هست نیز دلایلی آورده شود زیرا گاهی اینگونه تحلیل های روانی باعث میشود افرادی بفهمند که چرا در مورد مسئله ای احساس خوبی دارند و دلیل اصلی تمایلشان به یک مفهوم را که دلیلی روانی است بازشناسند و این خود گاهی سبب این میشود که افراد دیگر به باوری گرایش نداشته باشند. برای توضیح اینکه چرا برهان نظم اینقدر فراگیر است میتوان دلایل زیر را در نظر گرفت:

دلیل نخست- ساده بودن- برهان نظم روشی ساده است برای پاک کردن صورت مسئله. آدمی موجودی است بسیار پرسشگر و کنجکاو، انسانها از زمانی که روی کره زمین پیدا شده اند همواره به دنبال یافتن «علت ها» بوده اند، و میخواسته اند علت هر چیزی را بدانند و تا یافتن علت واقعی یک چیز آرام و قرار نداشته اند، اما روشی بوجود آمد که به انسانها کمک کرد به آرامشی کاذب در این مواقع برسند، و آن روش این بود که آنها خدا را بعنوان علت هر چیزی  که علتش را نمیدانستند انتخاب کردند و این ساده ترین راه بود برای کنار گذاشتن سوالهای اساسی. برای نمونه در ذهن انسان باستانی همواره این پرسش وجود داشته است که علت رعد و برق چیست؟ چه پاسخی ساده تر و قانع کننده تر از این برای وی وجود داشته است که رعد و برق نشانه خشم خدایان است؟ آری بسیاری از انسانها پاسخ های ساده را دوست دارند و حتی پاسخ ساده اما غلط را به پاسخ درست ولی پیچیده ترجیح میدهند و از دلایل گسترش برهان نظم همین سادگی اش است.

دلیل دوم- شهودی بودن. برهان شهودی برهانی است که نیاز به شهادت (دیدن یا حس کردن) دارد. بر خلاف براهینی همچون براهین وجودی انسلم، امکان و وجوب، صدیقین، کیهانشناسی، حرکت، اخلاقی و سایر براهین که اکثراً تنها جنبه نظری دارند و در بیشتر مواقع نیازی به تجربه و شهود ندارند، تقریرهایی از برهان نظم کاملاً مبتنی بر شهود هستند، بویژه تقریرهای تمثیلی برهان نظم که در آینده به آنها خواهم پرداخت. اذهان نا آشنا با فلسفه و تفکر نقادانه معمولاً دل خوشی از براهین صرفاً نظری و یا منطقی ندارند و ترجیح میدهند بصورت نقدی چیزی را بپذیرند که مبتنی بر شهود باشد و محک تجربه به میان بیاد.. برای نمونه بعید است که بتوان به یک شخص روستایی درس نخوانده برهان صدیقین یا حتی امکان و وجوب را آموخت و او را از این طریق خداباور کرد، اما به سادگی میتوان شاخه گندم را به وی نشان داد، نظم آنرا برای وی تشریح کرد و سپس نتیجه گرفت که این شاخه گندم را خدایی آفریده است. لذا شهودی بودن یک برهان گرچه در ذهن فلاسفه از ارزش یک برهان و قوام آن میکاهد اما در نزد عوام بر ارزش یک برهان می افزاید.

دلیل سوم- انسان مرکزی (Anthropocentric). انسان مرکزی یعنی این دیدگاه که همه چیز برای انسانها آفریده شده است یا انسانها مهمترین و اصلی ترین چیز در کائناتند. البته این ترجمه از خود من است و ممکن است واژه های مناسبتری برای انتروسنتریسم یافت شود و بکار گرفته شود. انسانها از قدیم میدیدند که بسیاری از امکانات برای زیستن آنها فراهم است و این باعث شده بود به این اندیشه بیافتند که این جهان را شخصی برای ما آفریده است، شعر معروف «ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری» نیز تقریباً به همین ایده اشاره دارد. انسانها از این رفاه نسبی نتیجه میگرفتند که باید کسی برای آنها این محیط را فراهم آورده باشد یعنی چون برای جهان هدفی میدیدند و آن هدف هم انسان بود، این هدف را احتمالاً باید کسی بوجود آورده باشد. اشکال این انسانها این بود که فکر میکردند طبیعت برای آنها آفریده شده است و نمیدانستند که آنها خود سازگار با طبیعت تکامل یافته اند و خود جزوی از طبیعتند، این دیدگاه تا امروز نیز باعث میشود که برهان نظم که تقریباً همین حرف را میزند در نزد عوام دارای محبوبیت باشد.

دلیل چهارم- انسان انگاری  (Anthropomorphism). انسانهای باستانی عادت داشته اند که طبیعت را نیز انسان انگارانه نگاه کنند یعنی همواره فرض میکرده اند شخصی پشت اتفاقهایی که اطرافشان می افتد قرار دارد یا به عبارت دیگر علت های فاعلی را پشت بسیاری از مسائل که اثبات فاعلی بودن علت آنها وجود ندارد، مسلم فرض میکردند. همین باور بوده است که باعث شده است انسانها برای تمامی چیزهایی که اطرافشان اتفاق می افتد الهه و خدا و رب النوع درست کنند و این دیدگاه بصورت توحیدی تکامل یافته است. چنین گرایشی در آدمی ناشی از نا آگاهی او از طبیعت و علت های طبیعی بوده است و هرچه بشر دانشش نسبت به محیطش بیشتر شده است از تعداد خدایانش کاسته شده است تا اینکه بشر امروزی تعداد خدایانش به صفر رسیده است. برای توضیح این مسئله مثال جالبی وجود دارد و آن این است که فضانوردی یک مجسمه یخی را به یک آدم فضایی هدیه میدهد. فضانورد بعد از مدتی آدم فضایی را میبیند و احوال او را جویا میشود، آدم فضایی به فضانورد میگوید که بسیار ناراحت است چون بعد از اینکه مجسمه یخی اش را به خانه اش برده و روی بخاری گذاشته است، یک نفر آنرا دزدیده است. فضا نورد برای او توضیح میدهد که کسی آن مجسمه را ندزدیده است، بلکه یخ جامد است و نقطه ذوبی دارد و در حرارت مشخصی تبدیل به مایع میشود. در این مثال به روشنی میتوان انسان انگاری را دید، یعنی چون آدم فضایی از یک علت طبیعی (ذوب شدن یخ در دمای مشخص) نا آگاه بوده است یک علت فاعلی (شخصی که دزد است) را علت ناپدید شدن یخ دانسته است و این همان حکایت خداباورانی است که به دلیل نا آگاهی ناشی از بیسوادی و یا نا آگاهی کلی بشر نسبت به برخی وقایع و علت های طبیعی، یک علت فاعلی (خدا) را علت پدیده هایی میدانند و برهان نظم تکرار همین عادت باستانی بشری است.

دلیل پنجم- نیز در فلسفه دین به «خدای حفره ها» (God of the gaps) شهرت یافته است. خدای حفره ها به نگرشی در خداباوری گفته میشود که در آن هر اتفاقی که ذهن انسان میتواند آنرا تحلیل و تشریح کند از حوضه فعلّیت های خدا خارج میشود و بطور کلی هر آنچه انسان با دانش اش از تحلیل و تشریح آن عاجز است به خدا نسبت داده میشود. وجه تسمیه این اصطلاح آن است که در دانش بشری حفره هایی وجود دارد و این حفره ها را بسیاری از انسانهای باستانی یا انسانهای عامی امروزی با خدا پر میکنند. بسیاری از مواردی که خداباوران معمولاً برای نشان دادن اینکه خدایی وجود دارد بیان میکنند در واقع دارای علت های طبیعی هستند. برای نمونه خداباوران میپرسند که اگر خدا وجود نداشته باشد چطور ممکن است مجموعه ای همچون چشم انسان با آن همه پیچیدگیهایش بوجود بیاید؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت: نخست اینکه برای توضیح اینکه چرا چشم انسان بگونه ای هست که هست، در شاخه هایی از علم از جمله بیولوژی توضیحات علمی و کافی آورده شده است. دوم اینکه اگر خداباور نمیداند که چرا چشم آدمی به شکلی است که هست، نباید اینرا فرض کند که خدا علت پدید آمدن چشم است. بلکه باید به نادانی خود نسبت به این قضیه بسنده کند و در صورتی که واقعاً حقیقت جو است به دنبال دلایل حقیقی و علت های طبیعی برای پاسخ دادن به چنین پرسشهایی بگردد. اینگونه پرسشها که در آنها مسئله ای نادانسته مطرح میشود و سپس نتیجه گرفته میشود که خدا آنها را انجام داده همگی مصداقهایی از مفهوم خدای حفره ها هستند و توجه به این مسئله در بسیاری از افراد ممکن است موجب بیخدایی شود.

تقریر برهان نظم نسخه های مبتنی بر تمثیل و نقد آنها

ویلیام پالی (1734-1805) در کتاب خود «یزدانشناسی طبیعی» (2) مینویسد:

«فرض کنید پای من هنگام رد شدن از یک سنگلاخ به یک سنگ برخورد کند. من بعد از این تصادف با خود بگویم این سنگ از کجا آمده است؟ احتمالا پاسخ خواهم داد که این سنگ از ابتدا آنجا بوده و درک پوچی این پاسخ شاید زیاد آسان نباشد. اما فرض کنید من از میان یک سنگلاخ رد میشوم و یک ساعت روی زمین پیدا میکنم و به این فکر خواهم کرد که این ساعت از کجا آمده، آیا در آن هنگام نیز اگر من بگویم این ساعت از گذشته و از ابتدا در آنجا بوده، این پاسخ مسخره نخواهد بود؟»

وی از این گفته خود نتیجه میگیرد که بنابر این ساعت چون یک سیستم و مجموعه هدف مند است حتما توسط کسی خلق و تولید شده و کسی بوده که قسمت های مختلف ساعت را کنار هم چیده باشد بنابر این جهان هستی با تمام ویژگیهای پیچیده اش چگونه میتواند سازنده ای نداشته باشد و تصادفی پدید آمده باشد؟!

این دسته از تقریرها از برهان نظم براهینی شهودی و تمثیلی هستند، و این دو از ضعف های این برهان بشمار میروند، زیرا برای پذیرش این برهان یک شخص باید یک اصل را با شهادت قبول کند، و آن اصل وجود نظم در دنیا است. برهان های شهودی یک درجه پائینتر از برهانهای منطقی (که نیاز به هیچگونه احساس و شهادتی ندارند) در قدرت اثبات یک ادعا هستند، اما از آن مهمتر این است که این براهین مبتنی بر تمثیل هستند و این خود بزرگترین مشکل آنهاست.

مبتنی بر تمثیل بودن، بزرگترین اشکال برهان نظم است

در منطق سه راه برای استدلال کردن شناخته میشوند، قیاس (Deduction، کل به جزء)، استقراء (Induction، جزء به کل) و تمثیل (Analogy، جزء به جزء)، که غیر از قیاس دیگر راه ها مفید یقین نیستند یعنی نمیتوان با استقراء و یا تمثیل بطور قطعی حکمی را صادر کرد. گروهی از براهین نظم که توسط متکلمان و فلاسفه دینی مطرح میشوند مبتنی بر تمثیل هستند یعنی از حکمی که بر جزئی حاکم است و بر اساس شباهت آن جزء با جزئی دیگر، همان حکم را بر جزء دوم نیز حاکم میدانند. به عبارت دیگر از آنجا که دو چیز، در مورد یا مواردی به یکدیگر شباهت دارند، حدس زده میشود که در چیزهای دیگر هم با هم شباهت داشته باشند و همان احکام و قواعدی که در مورد چیز اول درست هستند در مورد چیز دوم نیز درست باشند.  بنابر این اساساً مفید یقین نیستند بلکه تنها نتیجه آنها میتواند ظن، یا حدس و گمان باشد.

بنابر این روشن است که «برهان نظم» در واقع یک برهان کامل نیست و نمیتواند چیزی را اثبات کند، بلکه در صورت درست بودن تمامی فرضهای بدیهی، نظری و تجربی نیز این استدلال تنها ما را به این نتیجه میرساند که ممکن است خدا وجود داشته باشد نه اینکه خدا قطعاً وجود دارد. دلیل اینکه من این ایراد را مهمترین ایراد برهان های تمثیلی نظم میدانم این است که این ایراد ماهیتی منطقی دارد و ایراد منطقی درست به یک برهان فلسفی بیش از هر برهان فلسفی آن برهان را زیر سوال میبرد زیرا منطق از قطعیتی بسیار بالاتر از براهین فلسفی برخوردار است و پدر دانش است.

همین مسئله بسیار ساده و روشن در رد تمامی براهین نظم مبتنی بر تمثیل که معمولاً از افراد عامی شنیده میشود برای افرادی که روش تمثیل و در کنار آن استقرا را به درستی درک میکنند بیش از کافی است اما افزون بر این، این دسته از براهین نظم تمثیلی از مشکل دیگری نیز رنج میبرند و آن عدم وجود حد اوسط، وجه شبه یا قدر مشترک چشمگیر بین حد اصغر و حد شبیه است. در توضیح باید گفت که تمثیل را معمولاً منطقیون بر چهار رکن تقسیم میکنند، برای روشن تر شدن این مطلب تمثیلی را مثال میزنیم.

1- باز یک حیوان تخم گذار است.

2- باز یک پرنده است.

3- قرقی یک پرنده است.

4- قرقی یک حیوان تخم گذار است.

حال با این تمثیل میتوان هریک از ارکان تمثیل را اینگونه با مثال تعریف کرد:

حد اصغر، اصل یا مثال: چیزی است که حکمی را در موردش میدانیم. در این مثال «باز».

حد شبیه، فرع: چیز دوم است که میخواهیم حکم را در موردش بدانیم. در این مثال «قرقی».

حد اکبر یا حکم: خود حکم است که درستی  آن برای چیز نخست میدانیم و میخواهیم درستی آنرا برای چیز دوم نیز بدانیم. در این مثال «تخم گذار بودن».

حد اوسط، وجه شبه یا جامع: شباهتی که بین حد اصغر و حد اکبر وجود دارد. در این مثال «پرنده بودن».

حال روشن است که تنها در صورت فراهم بودن تمامی این ارکان ممکن است تمثیلی منعقد شود و بتواند ما را به حدس (و نه یقین) درست بودن حکم برساند، و الا اگر حتی تنها یکی از ارکان فراهم نباشد یک تمثیل حتی نمیتواند ما را به همان حدس هم برساند. در برخی از زمینه ها و موضوعات مانند فقه از تمثیل با فرنام «قیاس» یا حتی «قیاس تمثیلی» نیز یاد میکنند حال آنکه قیاس در منطق به چیز دیگری اطلاق میشود، ذکر این نکته از آن جهت اهمیت دارد که استدلالهای تمثیلی برهان نظم مبتنی بر مغلطه ای هستند که با فرنام «قیاس مع الفارق (False Analogy)» خوانده میشود. این مغلطه هنگامی صورت میگیرد که وجه شبه در میان حد اصغر یا مثال و حد شبیه چشمگیر نباشد. روشن است که هرچه در یک تمثیل وجه شبه ها کمیت بیشتری داشته باشند یا به عبارت دیگر چیستی و ماهیتی حد اصغر و حد شبیه در یک تمثیل نزدیک تر به هم باشد، آن تمثیل قوی تر است  و هرچه کمتر باشد در مقابل تمثیل ضعیف تر است.  حال اگر با در نظر گرفتن این مسئله به برهان نظم نگاه کنیم خواهیم دید که نه تنها در میان جهان و مجموعه های منظم زمینی همچون ساعت تفاوت فاحش وجود دارد بلکه میان آفریننده فرضی جهان (خدا) و آفریننده های زمینی (مثلاً ساعت ساز) تفاوت های فاحش وجود دارد، افزون بر این باید توجه داشت که در براهین تمثیلی نظم تنها یک وجه مشترک وجود دارد و آن نظم است، و این تعداد کم مشترکات بین دو چیز که با هم مقایسه میشوند نیز از قوت این استدلالها میکاهد. لذا برهان های تمثیلی نظم نه از ارزش یقینی برخوردار هستند و نه حتی از اسلوب منطقی درستی پیروی میکنند، چنین براهینی تنها تمثیلهای غلطی هستند که عوام را فریب میدهند. در ادامه به ذکر چند مورد از این تفاوت ها خواهیم پرداخت.

آیا خدا با آفریننده های زمینی، آفریده های زمینی با جهان و آفرینش جهان با آفرینش هایی که روی زمین انجام میگیرد یکسانند؟

همانگونه که گفته شد در استدلالهایی که مبتنی بر تمثیل هستند، دو چیز که با یکدیگر مقایسه میشوند باید بسیار به هم شبیه باشند تا مقایسه مقایسه ای درست باشد، حال آنکه در مقایسه خدا با آفریننده های زمینی و جهان هستی با آفریده های زمینی تفاوت فاحش وجود دارد و این گونه قیاس را اصطلاحاً «قیاس مع الفارق» مینامند، یعنی مقایسه دو چیز و محکوم کردن دومین چیز به حکمی که بر نخستین چیز روا است علی رغم اینکه آن دو چیز با یکدیگر اختلافات فاحش دارند.از این رو برهان نظم مبتنی بر تمثیل برهانی بسیار ضعیف است و در تلاش برای اثبات وجود ناظم برای جهان شکست میخورد. در این بخش به برشمردن تعدادی از تفاوتهای میان این دو چیز که با یکدیگر مقایسه میشوند میپردازیم.

 ●آفریننده زمینی هر چیزی را از چیز دیگر می آفریند، اما خدا همه چیز را از نیستی آفریده است. همه مجموعه های منظمی که بر روی زمین ایجاد شده اند (بعنوان مثال ساعت) از مواد و اجزای دیگری ساخته شده اند (چرخ دنده، فنر و…). و اصولا از لحاظ علمی میزان انرژی و ماده در تمام کائنات همواره میزانی برابر است و ماده و انرژی هیچ کدام بوجود نمی آیند و هیچ کدام نیز از بین نمیروند بنابر این هیچ چیزی در این دنیا از عدم و نیستی پدید نمی آید. همه چیز از چیزهای دیگر پدید آمده است. ساعت ساز ساعت را از نیستی خلق نکرده است او تنها مواد را به شکلی با هم ترکیب کرده است و کنار هم چیده است و به قولی هیچ شيء ای از لا شيء  پدیدار نمی‌شود. هستی از هستی می آید نه از نیستی. علاوه بر این دلیل علمی، دلایل فلسفی نیز برای اثبات این قضیه وجود دارند اما برای جلوگیری از بیش از حد گسترده شدن این مبحث فعلاً آنرا بدیهی فرض میکنیم. حال آیا خداوند نیز اشیاء را به هم تبدیل کرده است و سر هم کرده است و نتیجه اش کائنات شده است؟ خیر خداوند بطریقه ای کاملا ضد علمی ناگهان همه  چیز را از نیستی هست می‌کند! اگر «خلقت» به معنی «ترکیب» است میتوان آنرا منطقی و فیزیکی دانست اما اگر «خلقت» ساخته شدن و پدید آمدن از هیچی است (به معنی مذهبی آن) ، نمیتوان آنرا علمی دانست! دردنیا خالق به معنی مذهبی اش وجود ندارد و ساعت خالق ندارد (کسی ساعت را از نیستی پدید نیاورده است) بلکه تنها ترکیب کننده و مکتشف وجود دارد.

    ●آفریننده زمینی طبیعی هستند، اما خدا طبیعی نیست. همه مجموعه های منظمی که روی زمین ساخته میشوند (مانند ساعت) توسط یک موجود طبیعی ساخته شده اند. آیا این مجموعه به اصطلاح منظم (کائنات) را نیز یک موجود طبیعی ساخته است؟ آیا خداوند یک موجود مادی است یا یک موجود مجرد؟ اگر قیاس ما صحیح باشد باید به این نتیجه برسیم که کائنات که یک مجموعه منظم هست نیز توسط یک موجود فیزیکی و مادی (دارای جرم و اشغال کننده فضا) پدید آمده است، آیا خداوند چنین موجودی است؟ بنابر این گویا خداوند تنها استثنا در میان خلق کننده ها است و موجودی طبیعی نیست لذا این دو خالق (خالق زمینی و خدا) از این جهت نیز به هیچ عنوان یک شکل نیستند. در واقع هنگامی که میگوییم چیزی ماوراء طبیعی است، هیچ چیز نمیگوییم بجز آنکه آن چیز طبیعی نیست، یعنی عبارت ماوراء طبیعی در مورد چیستی یک چیز توضیحی نمیدهد مگر آنکه آنچیز شبیه هیچ چیز دیگری که ما تابحال دیده ایم و دیگران نیز می بینند نیست. و خدا چنین وضعیتی را دارد بنابر این هرگز نمیتوان این دو آفریننده را حتی شبیه هم دانست!

    ●آفریننده های زمینی بطور گروهی کار میکنند، اما خدا انفرادی کار میکند. تجربه ما در مورد مجموعه های زمینی نشان میدهد که آنها معمولاً توسط کارگران و متفکرین مختلف ساخته شده اند. یک ساعت محصول تحقیقات و دانش و افعال ده ها و شاید صد ها شخص است. آیا کائنات را هم چندین خداوند ساخته اند؟ شاید دلیل وجود چند خدایی در برخی ادیان همین باشد که آنها خواسته اند آفریننده شان را بیشتر شبیه آفریننده های زمینی کنند، اما ادیان جدید دیگر به فعلّیت گروهی بین خدایان معتقد نیستند بلکه برخی از آنها روی این مسئله تاکید دارند که خدا شریکی ندارد و با کسی کاری را انجام نمیدهد. و این نیز تفاوت دیگری در کنش آفرینش زمینی و الهی است.

    ●آفریده های زمینی قابل تجربه هستند اما جهان قابل تجربه نیست. ما میتوانیم با اکثر آفریده های زمینی رابطه معرفتی مبتنی بر تجربه بطور مستقیم برقرار کنیم اما برای برقرار کردن چنین رابطه ای با جهان لازم است که خارج از جهان قرار گیریم و این امر محال است لذا این نیز از تفاوتهای اساسی جهان است با آفریده های زمینی.

    ●اجزاء آفریده های زمینی روشن هستند اما اجزاء جهان روشن نیست. خیلی وقتها ما میتوانیم با اطمینان بالا راجع به اجزاء آفریده های زمینی صحبت کنیم، مثلاً ساعت از چرخ دنده ها و فنر ها و غیره تشکیل شده است اما اجزاء جهان برای ما مشخص نیستند، گروهی از دانشمندان معتقدند بیشتر جهان را چیزی فرا گرفته است که اصلاً ما نمیدانیم آن چیز چیست بنابر این اجزاء آفریده های زمینی برای ما روشن هستند حال آنکه اجزاء جهان اینگونه نیستند.

    ●جهان ماهیتی موهوم دارد. برخی از فلاسفه مانند برتراند راسل بر این نظر هستند که جهان ماهیتی موهوم دارد (3) و واژه «جهان» بی معنی است. دلیلش هم این است که به سختی میتوان تعریفی درست و منطقی از جهان ارائه کرد، بحث در این مسئله البته بسیار مفصل است اما همینقدر در توضیح کافی است که نمیتوان تعریفی جامع افراد و مانع اغیار ارائه داد و همچنین غیر از جهان چیزی وجود ندارد که بتوان جهان را با آن تعریف کرد یا چیزی اعرف (شناخته شده تر) از جهان وجود ندارد. من شخصاً دلایل کافی از جانب راسل یا هواداران این نظریه دریافت نکرده ام اما به هر روی این هم یک دیدگاه فلسفی است که باید خداباوران آنرا رد کنند و اثبات کنند که اینگونه نیست و جهان واژه ای سودمند اما بی معنی نیست و واژه و مفهوم جهان دارای مصداق عینی است.

آیا جهان مجموعه ای منظم است؟

خداباوران معمولاً به برخی از پیچیدگی های زمین و هستی اشاره میکنند و از آنها نتیجه میگیرند که جهان منظم است. مثلاً میگویند اگر قطر زمین نصف این میبود که اکنون هست آنگاه شب و روز سریع تر به هم تبدیل میشدند و حیات روی زمین نمیتوانست وجود داشته باشد. اگر خورشید نصف مقداری که الان با زمین فاصله دارد با زمین فاصله میداشت آنگاه همه گیاهان و موجودات روی زمین نابود میشدند پس کائنات منظم است! از افرادی که چنین مسائلی را مطرح میکنند باید پرسید که آنها انتظار دارند اگر جهان خدایی نمیداشت چگونه میبود؟ معلوم نیست چرا خداباوران به میلیاردها سیاره ای که فاصله آنها از خورشید به قدری نیست که گیاهان در آنها برویند اشاره ای نمی‌کنند، و همانطور که از نظم موجود بر روی زمین نتیجه میگیرند که نیاز به ناظمی دارند، از بینظمی روی آن سیارات و میلیونها کهکشان و ستاره ای که هر ثانیه نابود میشوند نتیجه نمیگیرند که آن ستاره ها و سیاره ها و کهکشانها ناظمی ندارند! ممکن است میلیونها خداباور بگوید از بین رفتن آن ستاره ها نیز از روی بی نظمی نیست، و او در واقع درست میگوید، همانگونه که در آینده خواهیم گفت نظم اساساً خاصیت ذاتی یک مجموعه نیست و هیچ مجموعه ای را نمیتوان با توجه به تعریف غایی از نظم بی نظم و یا منظم دانست و از آن در یک استدلال استفاده کرد، بنابر این اگر خداباور چنین پاسخی بدهد، پاسخ او درست است اما تیری است که او به سمت خودش رها کرده چون این سخن او دقیقاً چیزی است که برهان نظم را بی ارزش میکند زیرا نشان میدهد که هیچ چیز را نمیتوان نامنظم دانست.

اشکالی که این مقایسه دارد این است که در واقع این قیاس دارد بین یک واقعیت (کائنات به وضعیت فعلّی) و یک تخیل (کائنات به وضعیتی که وجود ندارد) انجام می‌شود و نتیجه گرفته می‌شود که کائنات منظم است! مانند اینکه شما ساعت را با یک سیستم تخیلی فرضا به نام X مقایسه کنید و بگویید ساعت منظم است و X نامنظم! قیاس باید بین دو چیز واقعی و موجود باشد نه بین یک چیز واقعی و یک چیز که وجود ندارد!اما سوال اینجاست که اگر قیاس با چیز تخیلی اشکالی ندارد چرا مذهبیون قیاس را با مجموعه های نامنظم تر انجام می‌دهند؟ چرا این قیاس را با مجموعه های تخیلی منظم تر انجام نمی‌دهند و نتیجه نمیگیرند که کائنات غیر منظم است؟! یعنی مثلا چرا میگویند اگر غذا اشتباها بجای وارد شدن به معده به شش وارد شود انسان به سرعت میمیرد، ولی نمیگویند اگر خداوند دندانهای انسان را به گونه ا ی می آفرید که پوسیده نمیشدند، مثلا از جنس پلاتینی که در دندانپزشکی مورد استفاده قرار میگیرد، چه اشکالی پیش می آمد؟ چگونه است که از اولی نتیجه میگیرند خدا انسان را خلق کرده ولی از دومی و تمامی ایرادهایی که بدن انسان میتواند نداشته باشد، نتیجه نمیگیرند که خدا انسان را خلق نکرده؟ یا بعنوان مثال چه اشکالی پیش میامد اگر ویروس SARS در جهان تکامل نمیافت؟! اگر این استدلال را بکنید به شما خواهند گفت که حتما حکمتی در کار است و عقل ما نمیرسد خداوند SARS را برای چه خلق کرده است، انشاء الله علم پیشرفت می‌کند و میگوید که در خلقت SARS هم حکمتی بوده، عقل ما ناقص است!  اما اینکه «ممکن است حکمتی در کار باشد» همان اندازه ممکن است درست باشد که خدائی وجود نداشته باشد و معلوم نیست چرا خداباور «ممکن است حکمتی وجود داشته باشد» را برابر با «حکمتی وجود دارد» فرض میکند. همچنین باید از خداباور پرسید چگونه میتواند بر وجود نظم شهادت دهد، اما نمیتوانید بر عدم وجود آن شهادت دهید؟ اگر ما نمیتوانیم بفهمیم بینظمی وجود دارد، قطعاً نباید بفهمیم که نظم وجود دارد، بنابر این بیهوده ادعای وجود نظم را نکنید. بنابر این شما هیچوقت نمیتوانید جهان را یک کل منظم فرض کنید مگر اینکه کل نامنظمی را معرفی کنید و آن کل نامنظم نمیتواند تخیلی باشد و باید وجود داشته باشد و این اصولا غیر ممکن است. ودر واقع این دنیا هرچه که میبود به نظر ما منظم مینمود.

چرا ساعت خالق و ناظمی دارد ولی جهان نه؟

اینکه ما از کجا میدانیم یک ساعت سازنده ای دارد پرسشی اساسی است که پاسخ آن به شیوه کار قوه فاهمه آدمی باز میگردد. چرا وقتی به ساعتی بر میخوریم در مخیله ما این تصور شکل میگیرد که این ساعت را باید کسی درست کرده باشد، اما وقتی به شاخه گلی وحشی میرسیم به این فکر نمی افتیم که این شاخه گل را نیز یک گلساز درست کرده است؟ ممکن است خداباوران بگویند که وقتی به گلی میرسند چنین تصوری را میکنند زیرا به خدا باور دارند، اما باید توجه کنیم که خداباوران هنوز خدا را اثبات نکرده اند و میخواهند با برهان نظم وجود خدا را اثبات کنند، در نتیجه پیش از اثبات خدا و در راه اثبات خدا حق ندارند که وجود او را مسلم فرض کنند و اینکار چیزی نیست جز مغلطه توسل به مطلوب.

اما آنچه روشن است این است که چه خداباور و چه بیخدا وقتی به ساعتی میرسند میفهمند که آن ساعت را یک ساعت ساز ساخته است و هر دو بر سر این مورد توافق دارند، حال خداباوران تلاش میکنند بگویند که بشر از روی نظم موجود در ساعت به وجود ساعت ساز پی میبرد، من منتقد این دیدگاه هستم و در بخش های بعدی این نوشتار نشان خواهم داد که چرا مجموعه ای را نمیتوان منظم نامید و نظم خاصیت ذاتی یک مجموعه نیست. اما بالاخره چه باعث میشود که ما بدانیم ساعت را ساعت سازی ساخته است؟ پاسخ «تجربه» است نه پیچیدگی و نظم. ما از پیش بر اساس تجربه یا شنیده ایم، یا دیده ایم یا خوانده ایم یا به هر واسطه دیگری این اطلاعات به ما رسیده است که ساعت را ساعت ساز میسازد یا شغلی به نام ساعت ساز وجود دارد، ما از دوران کودکی میفهمیم که یک سری چیزها را انسانها تولید میکنند و یکسری چیزها در طبیعت وجود دارند، برای نمونه ساعت مچی روی درخت رشد نمیکند یا از زیر زمین و معادن استخراج نمیشود.

این شیوه ادراک، کاری است که هر روزه توسط باستانشناسان انجام میگیرد. وقتی باستانشناسان در حفاری های خود به چیزی میرسند از کجا میفهمند که آن چیز یک مصنوع-یعنی ساخته شده توسط یک موجود هوشیار است یا نیست؟ آیا از روی نظم آن چیز میفهمند که آن چیز یک مصنوع است؟ اگر باستانشناسان قرار باشد بدنبال نظم در اشیاء بگردند دقیقاً باید بدنبال چه چیزی بگردند؟ مگر یک تکه چوب که بصورت کاملاً استوانه ای تراشیده شده است و روی آن جملاتی با خط میخی نوشته شده است منظم تر از یک شاخه گل است؟ چرا باستانشناسان که کارشان بدنبال مصنوعات بشری گشتن است هیچگاه شک نمیکنند که یک گل، یک اثر باستانی باشد؟ پاسخ بسیار ساده است چون بدنبال نظم نمیگردند بلکه بدنبال چیزهایی میگردند که از پیش میدانند مصنوع انسان است، مثلاً دنبال چیزهایی که روی آنها نقاشی و خط است میگردند، دنبال چیزهایی که بطور غیر طبیعی گرد یا صاف هستند و آثار کار دستی انسان روی آنها دیده میشود. ممکن است باستانشناسان همچنین از روی اجزاء یک کل با این تشخیص که این اجزاء مصنوع هستند به مصنوع بودن آن کل پی ببرند اما هرگز از روی نظم به چنین نتیجه ای نمیرسند.

بنابر این روشن است که ما از روی قاعده مشکوک (دلیل مشکوک بودن این قاعده در بخشهای پسین خواهد آمد) «هر مجموعه منظمی خالقی دارد» به خالق داشتن ساعت پی نمیبریم و در فاهمه آدمی، منظم برابر با مصنوع نیست یا اگر خداباوران مدعی این هستند حداقل این مسئله مورد توافق نیست و خداباوران مجبورند اثبات کنند که فاهمه انسان از روی تجربه به چنین نتیجه ای نمیرسد بلکه از روی قاعده مشکوک مذکور به این نتیجه میرسند.

حال که ما بوسیله تجربه به وجود آفریننده برای ساعت پی میبریم، آیا میتوانیم به همان وسیله هم به وجود خدا پی ببریم؟ تنها در صورتی میتوانیم چنین کنیم که تجربه خلقت جهان را نیز همچون تجربه خلق شدن ساعت داشته باشیم، و چون هیچ بشری تجربه خلق شدن جهان را نداشته است و نخواهد داشت روشن است که نمیتوانیم به همان دلیل که میفهمیم ساعت ساعت ساز دارد بفهمیم که جهان هم جهان ساز یا آفریننده و خدایی دارد، و این نیز از مشکلات اساسی برهان نظم است.

نتیجه از این بحث آن است که منظم بودن و پیچیده بودن یک چیز به خودی خود اثباتی بر مصنوع بودن آن چیز نیست، بلکه تنها تجربه (Experience) به معنی آنچه ما از قبل آموخته ایم نه آنچه آنرا دریافت حسی میکنیم (Sense Perception) میتواند به ما نشان دهد که چیزی مصنوع است یا نیست و این نیز بخاطر این قاعده است که ما انتظار داریم علت های مشابه، معلول های مشابه نیز داشته باشند.

آیا همه چیز تصادفی و خود به خود بوجود آمده است؟

مذهبیون بسیار مایل هستند که بیخدایان معتقد باشند دنیا به قول ایشان بصورت تصادفی، کشکی و یا خود به خود بوجود آمده باشد. حال پاسخ به این پرسش به این بستگی مستقیم دارد که منظور از تصادف دقیقاً چیست؟ گمان میکنم از واژه تصادف در برهان نظم و نزد عوام بیش از هر واژه دیگری در زمینه خداباوری سوء استفاده شده است و خداباوران بدون ارائه تعریف دقیق و مشخص از تصادف، بگونه ای برخورد میکنند که گویا تصادفی بودن یک عمل غیر قابل تصور است. بجای تصادف گاهی مردم از واژه های «خود به خود، کشکی و الکی الکی» نیز استفاده میکنند، گمان میکنم دو واژه آخر را بتوان با تصادف مترادف دانست، اما در مورد عبارت «خود به خود» نمیتوان چنین گمانی داشت، بنابر این پس از تشریح مسئله صدفه به بررسی اینکه «خود به خود» بوجود آمدن یعنی چه و پاسخ به این پرسش که آیا جهان خود به خود بوجود آمده است خواهم پرداخت. برای روشن شدن قضیه لازم است که «تصادف» را تعریف کنیم، به نظر میرسد که تصادف همواره نامی است که به یک اتفاق داده میشود، یعنی یک اتفاق را میتوان تصادفی و یا غیر تصادفی دانست، اتفاق نیز دگرگون شدن چیزها نسبت به یکدیگر یا وضعیت پیشینشان است، مثلاً اینکه سنگی به سنگی دیگر بخورد یک اتفاق است، حال در موضوعی که ما آنرا بررسی میکنیم و پرسشی که مطرح شده است، آن اتفاق بوجود آمدن چیزها یا خلق شدن آنها است. پس از روشن شدن این قضیه میتوان دستکم سه تعریف را برای «تصادف» قائل شد و پس از در نظر گرفتن هر تعریف به پرسش «آیا همه چیز تصادفی بوجود آمده است» پاسخ داد.

تعریف الف

اتفاق الف تصادفی است اگر اتفاق الف بی علت باشد.

در مورد اینکه آیا اتفاقی ممکن است بی علت باشد یا نه در میان فلاسفه و دانشمندان عصر حاضر اختلاف نظر وجود دارد. در گذشته برای بسیاری از فلاسفه این بدیهی به نظر میرسیده است که هر اتفاقی باید علتی داشته باشد (توجه داشته باشید که هر اتفاقی لزوماً بنابر تعریف یک معلول نیست، معلول چیزی است که تحقق آن موقوف به تحقق چیز دیگری باشد.)، اما آیا برای این نگرش دلیلی وجود داشته است؟ ممکن است گفته شود که مشاهدات روزمره ما میتواند به ما نشان دهد که هیچ اتفاقی بدون علت رخ نمیدهد، اما در صورتی که این ادعا را درست فرض کنیم نیز نمیتوانیم به این نتیجه برسیم که همه اتفاقها اینگونه هستند، استقرا در علم ممکن است مورد استفاده باشد اما در فلسفه به هیچ عنوان نمیتوان فرضی را با استقرا اثبات کرد، یعنی نمیتوان با مشاهده چندین اتفاق به این حکم داد که تمام اتفاقها همان ویژگی آن چند اتفاق را دارند. لذا هرگز با مشاهده نمیتوان اثبات کرد که تمامی اتفاقها علتی دارند. از این گذشته بسیاری از ما در زندگی روزمره خود بخت آنرا نداریم که اتفاقها در مقیاس میکروسکوپی و حتی ماکروسکوپی را مشاهده کنیم، بنابر این مشاهدات ما تنها محدود به کسر بسیار کوچکی از میزان کل اتفاقات است، لذا روشن است که نمیتوانیم مشاهدات روزمره خود را تعمیم داده و حکم صادر کنیم که تمامی اتفاقات همان ماهیت را دارند که آنچه ما بطور روزمره میبینیم دارد.

لذا روشن است که دلیلی وجود ندارد که ما باور داشته باشیم «هر اتفاقی علتی دارد» یا «هر چیزی که بوجود می آید به علتی بوجود می آید»، زیرا این ادعا غیر قابل اثبات شدن است و تنها یک باور شبهه دینی است که بسیاری از فلاسفه دینی و مردم بدون استدلال یا شواهد معتبر آنرا تنها به این دلیل که به نظرشان در دفاع از خداباوری سودمند است باور دارند و در ردیف باقی دگم های مذهبی است. اما بر خلاف این واقعیت که با مثال زدن نمیتوان یک گزاره را اثبات کرد، با مثال زدن میتوان یک گزاره را رد کرد، به مثالی که میتواند یک گزاره را رد کند «مثال نقض» میگویند و واقعیت این است که نه تنها دلیلی برای پذیرش درستی این گزاره وجود ندارد بلکه اکثر فیزیک دانان امروزه دیگر به این گزاره باورمند نیستند زیرا شواهدی علیه آن یافت شده است. در شاخه فیزیک کوانتومی از رشته فیزیک تفاسیر مختلفی وجود دارد که برخی از آن تفاسیر قائل به بی علت بودن برخی از اتفاقها هستند. بیشتر دانشمندان باورمند به تفسیر معروف به «کپنهاک» هستند (4) و این تفسیر قائل به بی علتی است (5).

باید توجه داشت که این تفسیر و سایر تفاسیری که قائل به بی علتی هستند نمیگوید «تمام اتفاقها بی علت هستند!» بلکه میگوید «در میان اتفاقها، اتفاقهایی وجود دارد که بی علت هستند!» و دو مسئله در اینجا جای طرح شدن دارند، یکم اینکه تصادفی بودن یک عمل لزوماً سبب بی نظمی نمیشود، برخی از افراد به خطا میگویند تصادف بی نظمی بوجود می آورد اما اثبات این قضیه امری دشوار است که بعید است خداباوران از پس آن بر بیایند، مسئله دوم این است که اگر فرض کنیم تصادف موجب بی نظمی میشود نباید انتظار داشته باشیم که در صورت حقیقی بودن تصادف در برخی امور، در تمامی جهان بی نظمی بوجود بیاید، زیرا همانطور که گفته شد اگر بی علتی درست باشد تنها برخی از اتفاقها بی علت خواهند بود و اتفاقات دیگری که در ادامه آن اتفاقهای تصادفی رخ میدهند را همچنان میتوان مطابق با روابط علّی دانست، لذا باز هم در چنین مواردی میتوان انتظار پدید آمدن نظم را داشت-نظمی که با واسطه چند علت و معلول به اتفاقی بی علت میرسد. همچنین باید توجه داشت که علت در فلسفه علم موضوعی دقیق و تعریف شده است و برای اینکه علتی را در رابطه علّی جای دهند دستکم باید سه شرط مجاورت فضائی، تقدم زمانی، و رابطه نومولوژیک برقرار باشد . بنابر این برای کسانی که نمیتوانند بی علتی را هضم کنند، شاید اینکار سودمند باشد که ابتدا درک کنند علت یعنی چه و چه هنگامی میتوان اتفاقی را معلول دانست، آنگاه شاید هضم این قضیه برای آنان آسان تر شود.

بنابر این پاسخ به این پرسش که آیا با تعریف الف از تصادف، همه چیزها تصادفی بوجود آمده اند یا نه، میتوان گفت که اگر تنها یک اتفاق نیز وجود داشته باشد که در آن چیزی با علت بوجود بیاید، آنگاه پاسخ این پرسش منفی است. این مسئله بستگی مستقیم به درستی یا نادرستی تفاسیری از فیزیک کوانتومی دارد که قائل به بی علتی هستند، اگر این تفاسیر درست باشند آنگاه ممکن است بتوان مخلوقات بی علتی را نیز متصور شد، نکته قابل توجه این است که بسیاری از افراد به دلیل اینکه مطالعه ای در زمینه فیزیک کوانتومی ندارند، گمان میکنند که بی علتی از تعصبات مذهبی بیخدایان است! این در حالی است که بی علتی حتی در صورت نادرست بودنش صدمه ای به بیخدایی نمیزند، و بیخدایان هیچگونه نیازی ندارند در رد خداباوری یا دفاع از خداباوری از درست بودن تفاسیر مبتنی بر بی علتی در فیزیک کوانتومی سود ببرند. زیرا بیخدایان میتوانند طبیعت گرا باشند و بگویند علت های طبیعی برای تشریح و توضیح اتفاقهایی که می افتند کافی هستند و نیازی به در نظر گرفتن علت های ماوراء طبیعی نیست، زیرا حتی اگر اتفاقی را نتوان با علت های طبیعی توضیح داد، این به خودی خود دلیل نمیشود که آن اتفاق علتی ماوراء طبیعی داشته باشد.  در واقع واژه ماوراء طبیعت چیزی موهوم است و اطلاعات چندانی به ما نمیدهد، این واژه وقتی بعنوان صفت به نامی اختصاص می یابد به ما نمیگوید که آن چیز چه هست، بلکه به ما میگوید که آن چیز چه نیست (طبیعی نیست)، به همین دلیل اساساً عاقلانه نیست علت چیزی را ماوراء طبیعی فرض کرد. و از همین رو است که علوم تجربی محدود به طبیعیات هستند و ماوراء طبیعت را (بر فرض وجود) شامل نمیشوند.

از آنجا که بی علت بودن برخی از اتفاقات در طول تاریخ تا دوران اخیر در علم به رسمیت شناخته نمیشده است، و حتی هم اکنون هم بسیاری از افراد نمیتوانند آنرا به دلایل روانی و گاهی دلایل پیچیده تر علمی و فلسفی هضم کنند، خداباوران کمال سوء استفاده را در طول تاریخ از این وضعیت کرده اند یعنی حتی در زمانی که بی علتی مطرح نشده بود و پایه علمی در فیزیک نداشت، مسئله برهان نظم را بگونه ای مطرح میکردند که گویا یا باید خدا وجود داشته باشد یا اینکه تمامی اتفاقها یا دستکم برخی از آنها بی علت هستند و بیخدا باید ضرورتاً به بی علتی باور داشته باشد، و در نزد عوام چنین شخصی دیوانه به نظر میرسید! و این البته چیزی نیست جز مغلطه «معمای نادرست»(False Dilemma)، زیرا گزینه های دیگری نیز همچون گزینه کافی بودن علت های طبیعی ممکن است درست باشند. در بحث های متعددی که من با خداباوران داشته ام همواره دریافته ام که این افراد با مسئله بی علتی و عدم قطعیت در فیزیک نوین آشنا نیستند و اگر هم آشنا باشند در مقابل آن کودکانه مقاومت میکنند. خبر بد برای خداباوران این است که بی علتی باور دینی بیخدایان نیست، بیخدایی مبتنی بر آنچه در فیزیک جدید بی علتی خوانده میشود نیست و چه این دیدگاه درست باشد و چه نباشد لطمه ای به بیخدایی وارد نمیکند اما در مقابل بسیاری از فلاسفه خداباور از بی علتی وحشت دارند و آنرا دشمن خدایشان میدانند. در توضیح باید گفت در صورتی که بی علتی درست نباشد، آنگاه از نظر وجود شناسی دیگر تصادف بی معنی است و هیچ چیز بطور تصادفی با تعریف الف از تصادف رخ نمیدهد و ما تنها زمانی از تصادف در ریاضیات صحبت میکنیم که تمامی علت ها برایمان شناخته شده نیستند و میخواهیم در مورد آینده صحبت کنیم (به همین دلیل است که نام آمار را معمولاً در دروس علمی در کنار احتمال می آورند، زیرا آمار به گذشته و احتمال به آینده مربوط است)، مثلاً بسیار رایج است که در مورد تاس پرتاب کردن از احتمالات استفاده میشود و گمان میشود که یک تاس واقعاً بطور تصادفی روی زمین می افتد، اما واقعیت چنین نیست، ما تنها به این دلیل پرتاب شدن تاس را تصادفی میدانیم که نمیدانیم وزن تاس چقدر است، سرعت پرتاب شدن آن چقدر است و با چه زاویه ای پرتاب میشود و چه نیروهایی بر آن وارد میشود و غیره، و این نادانی ما به این معنی نیست که قوانین طبیعی و روابط علّی غایب هستند! بلکه اگر ما نسبت به این چیزها آگاه بودیم میتوانستیم دقیقاً پیش بینی کنیم که تاس پس از پرتاب شدن چه عددی را نشان خواهد داد. بنابر این در دیدگاه فیزیک کلاسیک اساساً هیچگاه تصادفی رخ نمیدهند پس پاسخ این پرسش که آیا همه چیز بطور تصادفی رخ میدهد منفی است، اما چرا این مسئله منافاتی با بیخدایی ندارد؟ زیرا همانطور که گفته شد وجود نظم در طبیعت را با آلترناتیو دیگری نیز میتوان توضیح داد و آن علت های طبیعی و روابط موجود بین اشیاء در طبیعت است؛ در این ادامه این نوشتار توضیحاتی کاملتر خواهد آمد (به قضیه دوم در بخش براهین قیاسی نظم نگاه کنید).

اما سوء استفاده خداباوران از نسبتاً فنی و پیچیده بودن بی علتی و همچنین کفایت علت های طبیعی برای تببین و تشریح اتفاقات  تا جایی ادامه یافته بود که تبدیل به یک افترا شده بود و اتهامی بوده است که الهیون همواره به منکران ماوراء طبیعت-ماده گرایان میزدند، ولی حتی برخی از خداباوران نیز با این قضیه مخالفت ورزیده اند و نادرستی آنرا نشان داده اند، برای نمونه (6):

«هراکلیتوس که میتوان گفت موسس مذهب مکانیکی است، با صراحت کامل نظم تحریکات و حرکات و علّیت و ضرورت را لازمه خود حرکات دانسته و قانون جبر و ضرورت حرکتی را عقل وجود نامیده است. پیروان مذهب اتمی قدیم از قبیل دموکیتوسنیز نظم حرکات را معلول ربط و مناسبت بعضی از حرکات ماده با حرکات ما قبل خود دانسته اند و این عقیده مورد تایید اکثر فلاسفه دوره ما بعد رنسانس و علماء عصر حاضر است، و به همین جهت ریاضیات را در بیشتر علوم بکار میبرند زیرا قانون حرکات مبتنی براصول ریاضی است.

فلاسفه اسلامی در مورد توضیح عقاید دیمقراطیس اعتقاد صدفه و اتفاق را به او نسبت میدهند از جهت اینکه او منکر محرک خارجی و علت فاعلی و غائی بوده است لیکن باید دانست مقصود از صدفه و اتفاق اگر انکار ضرورت و قانون علّیت و به معنی ترجح بدون مرجح  باشد بطوری که صریحاً او را ملتزم به این امور دانسته و به خیال خود از این راه او را محکوم کرده اند نسبت چنین مطلبی به او صحیح نیست زیرا آنان به قانون علّیت و ضرورت نظم حوادث و وقایع از هر کسی بیشتر عقیده مند بوده اند و اعتقاد به جبر که در مقابل اختیار است از متفرعات این مذهب است هرچند که به ایشان اختصاص ندارد.

آنان فقط ضرورت و علّیتی را که از طرف موثر خارجی و غیر مادی باشد سلب نموده و علّیت را فیمابین خود حرکات قرار داده اند بنابر این نسبت دادن صدفه و بخت و اتفاق به ایشان افتراء محض است مگر آنکه صدفه و بخت و اتفاق را به معنی انکار غایت در نظر داشته باشند که البته به این معنی صحیح است.

اول کسی که در عصر قدیم به طور صراحت دم از فاعل و ناظم حرکات زده و وجود حرکت و نظم حرکات را به علت خارج از ماده محتاج دانسته انکساگوراس ایونی (500 ق.م.) بوده است. او اعتقاد داشت که ماده بالذات ساکن است و به محرک خارجی احتیاج دارد و وجود ذات عاقلی لازم است که خارج از عالم ماده بوده و علاوه بر ایجاد حرکت نظم ما بین حرکات را برقرار نماید. (تاریخ فلسفه غرب تالیف برتراند راسل برگ 142) بعد از او ارسطو نیز جسم را ساکن و محتاج به محرک خارجی دانسته. بعلاوه وجود هر چیزی و هر حرکتی را برای انتفاع موجود بالاتر از خود قرار داده است و علت فاعلی و غائی را از این طریق اثبات نموده است.

او وجود ذات الهی را از طریق لزوم اولین محرک ثابت نموده و او را غایت حرکت جسم اول. یعنی فلک اقصی دانسته و گفته است که اجسام کلی یعنی آسمانها به عشق ذات الهی  جمال کامل است که بحرکت آمده اند و حرکت این افلاک طبایعی را که در کره خاک موجودند به حرکت انداخته است.

فلاسفه عصر جدید مساله ناظم حرکات را بکلی انکار نموده اند. دکارت که پیشوای فلسفه جدید است  به وجود ذات الهی معتقد است لیکن وجودش را به ادله دیگری ثابت نموده و نظم عالم وجود را به عهده قوانین حرکتی و روابط فیما بین حرکات دانسته است.

او میگوید محرک ابتدائی خداوند است به این معنی که ماده را متحرک آفریده و حرکت را ذاتی آن قرار داده است. خداوند در اول امر چرخ عالم را بحرکت آورده و بقاء و دوام آنرا به حرکات ماده واگذار نموده است و خواهد آمد که نظر صدرالدین در این مورد از یک جهت با نظر دکارت موافق است بلکه از نظر او هم بیشتر به جلو رفته است.

حکمای اسلامی از قبیل ابن سینا و دیگران که پیرو مشاء بوده اند گفته اند که علت حرکت بایستی  خارج از ماده باشد زیرا محرک غیر از متحرک است و وجود فاعل ممکن نیست با وجود قابل یکی باشد (لا استحاله کون الشیئی فاعلا و قابلا س 14 ص 218) و خواهد آمد که صدرالدین اتحاد فاعل و قابل را در این مورد جایز شمرده است. «

لذا روشن است که با درست در نظر گرفتن تعریف الف از تصادف، به این نتیجه میرسیم که آری ممکن است برخی اتفاقها تصادفی باشند و برخی چیزها بطور تصادفی بوجود بیایند. اما این بدان معنی نیست که همه چیز اینگونه است.

تعریف ب

اتفاق الف تصادفی است اگر اتفاق الف پیش از روی دادنش قابل پیشبینی کردن نباشد.

معمولاً در مبحث جبر و احتمال این تعریف از تصادف را مطرح میکنند. اما باید توجه داشت که با این تعریف از تصادف تنها به این دلیل به بررسی اتفاقها میپردازیم که دانش کاملی از تمامی عواملی که در رخ دادن یک اتفاق دخیل هستند نداریم. مثلاً در جبر و احتمال انداختن یک تاس را مقوله ای تصادفی میدانند، این در حالی است که در واقعیت میتوان با دانستن تمامی نیروهایی که بر تاس وارد میشود و جایگاه اولیه تاس و هر عامل دیگری که در این اتفاق نقش داشته باشد محاسبه کرد که این تاس در صورت پرتاب شدن چه نتیجه ای را نشان خواهد داد، بنابر این اتفاقاتی که با این تعریف واقعاً تصادفی هستند در واقع تنها درصورتی ممکن خواهند بود که همان اتفاقهای تصادفی بی علت که در فیزیک کوانتومی مطرح میشوند واقعاً وجود داشته باشند، در غیر این صورت نمیتوان اتفاقاتی که در جبر و احتمال تصادفی دانسته میشوند را در دنیای واقعیت که حوزه علوم طبیعی است تصادفی دانست و بنابر این پاسخ به پرسش این بخش همچون بخش پیشین مبتنی بر درستی یا نادرستی امکان رخ دادن یک اتفاق بی علت است. با استفاده از این تعریف برخی از خداباوران تلاش میکنند که بگویند تصادفی روی دادن یک اتفاق ممکن نیست، و یا چون احتمال رخ دادن فلان اتفاق بسیار کم است پس یقیناً تصادفی نبوده است. برای رد مفصل این ادعای بسیار سطحی و مضحک به نوشتاری با فرنام … مراجعه کنید.

تعریف پ

اتفاق الف تصادفی است اگر اتفاق الف علت فاعلی نداشته باشد.

یک اتفاق در صورتی علت فاعلی دارد که علت آن یک شخص باشد و شخص موجودی است هوشمند و مختار. روشن است که علت برخی از اتفاقها یک شخص است، بویژه در مورد بوجود آمدن چیزهای مختلف در بسیاری از موارد ما اطلاع داریم که برخی چیزها را اشخاص بوجود می آورند، برای نمونه از روی تجربه میدانیم که رایانه را یک شخص بوجود می آورد. اما در مورد اینکه آیا تمام اتفاقها علت فاعلی دارند یا نه، پاسخ این پرسش وابسته به وجود خدا است، و از آنجا که بیخدایان معتقد به وجود خدا نیستند، لذا پاسخ یک بیخدا با در نظر گرفتن تعریف پ به پرسش اساسی این بخش یعنی آیا همه چیز تصادفی بوجود آمده است باز هم منفی است، زیرا این پرسش در واقع میپرسد آیا خدا وجود دارد یا نه؟ و روشن است که پاسخ یک بیخدا به این پرسش منفی است، و اگر خداباور در فهم این مسئله مشکل دارد باید خود را با علّیت و علل طبیعی آشناتر کند تا از گیجی اش کاسته شود. روشن است که تعریف اخیر از تصادف برابر است با «هدفمند بودن» یک اتفاق.

 حال پس از پاسخ به این پرسش که آیا همه چیز تصادفی بوجود آمده است به این پرسش میپردازیم که آیا همه چیز خود به خود و کشکی بوجود آمده است؟ در پاسخ به چنین پرسشهایی باید دید منظور از این عبارات دقیقاً چیست؟ اگر منظور این است که وجود جهان هستی علتی دارد یا نه، دلیل معتبری برای باور داشتن به علت برای جهان وجود ندارد، و اساساً امکان وجود علت برای جهان وجود ندارد چون اگر علتی وجود داشته باشد طبیعی است (و ما علت ماوراء طبیعی را قبول نداریم) و اگر طبیعی باشد جزوی از جهان میشود، و چیزی نمیتواند علت خودش را در خود داشته باشد زیرا علت مسبوق به معلول است، لذا پاسخ منفی است. اگر منظور این است که آنچه در جهان رخ میدهد را تماماً میتوان با علت های داخل جهان توضیح داد و اگر نتوان چنین کرد نیز نمیتوان نتیجه گرفت که علت چیزی ماوراء طبیعی است، پاسخ مثبت است. اگر منظور این است که آیا تمامی اتفاقهایی که در جهان می افتند بی علت هستند؟ پاسخ منفی است زیرا پدیده هایی وجود دارند که میتوان آنها را در رابطه علّی قرار داد و نشان داد که بی علت نیستند و این در صورتی است که اصل رابطه علّیت را قبول داشته باشیم، و چون دستکم یک پدیده اینگونه وجود دارد دیگر نمیتوان گفت تمامی اتفاقها بی علت هستند.

تقریر برهان نظم نسخه های مبتنی بر قیاس و نقد آنها

افزون بر براهین تمثیلی، برای برهان نظم براهین قیاسی نیز اقامه شده اند. قیاس تنها روش احتجاج است که به یقین می انجامد، اما به شرطی که فرضهای درستی در آن بکار رفته باشند، فرض ها با یکدیگر ارتباط معنایی داشته باشند و از اسلوب درستی استفاده شده باشد. برهانهای نظم مبتنی بر قیاس از استحکام بیشتری نسبت به براهین تمثیلی برخوردار هستند اما این براهین نیز دچار اشکالات عمده هستند. معمول ترین تقریر براهین نظم قیاسی به صورت زیر است.

1- هر مجموعه منظمی ناظمی دارد.

2- جهان یک مجموعه منظم است.

3- جهان دارای یک ناظم است.

4- ناظم جهان خدا است.

روشن است که هرگاه یکی از فرضهای این استدلال قیاسی درست نباشد حکم آن یعنی 4 نادرست خواهد بود. در ادامه به بررسی این فرضها و رد آنها خواهیم پرداخت. شیوه بررسی به این صورت است که در مطرح کردن هر قضیه فرض میکنیم که قضیه های قبلی اشتباه بوده اند و درستی آنها را نادیده میگیریم، به این شیوه گاهی بحث بنائی گفته میشود.

در رد فرض 1

قضیه 1- نظم ویژگی ذاتی یک مجموعه نیست.

در تعریف نظم معمولاً گفته میشود که انواع و اقسامی از نظم وجود دارد، اما منظور از نظم در برهان نظم ، نظم غایی است و این صفت به یک مجموعه اختصاص می یابد. تعریف مجموعه منظم با استفاده از نظم غایی از این قرار است:

تعریف مجموعه منظم:

مجموعه الف هنگامی منظم است که اعضای مجموعه الف به گونه ای کنار یکدیگر قرار گرفته اند باشند که این مجموعه به سوی هدفی سیر بکند.

نخستین ایرادی که به این تعریف میتوان گرفت آن است که هدف خاصیت ذاتی یک مجموعه نیست و نمیتوان گفت هدف فلان مجموعه بطور ذاتی فلان چیز است، به عبارت دیگر هدف امری عینی نیست بلکه امری ذهنی است و در خود اشیاء وقوع پیدا نمیکند بلکه در ذهن انسان شکل میگیرد و اگر ذهن متفکر وجود نداشته باشد هدف نیز وجود ندارد.  برای نمونه از خود پرسش کنی که هدف یک خودکار چیست؟ شاید پاسخ شما این باشد که خودکار مجموعه ای است از قطعات مختلف که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند تا امر نوشتن را میسر کنند. اما آیا هدف خودکار برای کسی که آنرا تولید کرده نیز همین بوده است؟ یا هدفش این بوده که خودکار برای او تولید سود مالی کند؟ برای کسی که کلکسیونی از خودکارها را جمع میکند شاید اساساً اینکه خودکار بتواند بنویسد یا ننویسد مطرح نباشد، هدف خود کار از نظر او ممکن است زیبا بودن باشد.

این مثال روشن میکند که هدف ویژگی ذاتی یک مجموعه نیست، بلکه ذهن آدمی همواره هدف را به مجموعه های مختلف تخصیص میدهد. حال که اینگونه است اساساً نمیتوان مجموعه ای را پیدا کرد که بدون هدف باشند، هر مجموعه ای را که مثال بزنیم یقیناً میتوانیم برای آن اهدافی را نیز در نظر بگیریم. برای نمونه فرض کنید در اثر وزش باد، یک جسم شیشه ای بر روی زمین بیافتد، بشکند و ذرات آن بر روی زمین پخش شود. حال ما مجموعه ای از خرده شیشه ها را داریم که بر روی زمین ریخته شده است، آیا این مجموعه هدفمند است؟ ممکن است هنرمندی این مجموعه را ببیند و از شیوه تصادفی پخش شدن این قطعات شیشه لذت ببرد و این مجموعه را حفظ کند، بنابر این هدف این مجموعه برای آن شخص میشود نشان دادن هماهنگی و زیبایی! ممکن است شخص دیگری این صحنه را ببیند و تصمیم بگیرد که این مجموعه را از بین نبرد زیرا باعث میشود که کسی نتواند از آن منطقه عبور کند. بنابر این روشن است که برای تصادفی ترین و عجیب ترین مجموعه ها نیز همواره میتوان اهدافی را در نظر گرفت و کدام مجموعه است که نتواند به سوی هدفی سیر کند؟ بنابر این با این تعریف از نظم میتوان گفت که تمام مجموعه ها منظم هستند، و روشن است که این تعریف نمیتواند تعریف درستی از نظم باشد، زیرا یک تعریف باید جامع افراد و مانع اغیار باشد حال آنکه با این تعریف دیگر اغیاری وجود ندارد، روشن است که منظم بدون بی نظم بی معنی است. همچنین میتوان هر مجموعه ای را با در نظر گرفتن اهداف مشخصی غیر منظم نامید، مثلاً اگر هدف یک ساعت مچی را روشن کردن سیگار بدانیم، آنگاه ساعت مچی یک مجموعه نامنظم است. روشن است که این ایراد یک ایراد اساسی است و درست انگاشتن این تعریف همانند آن است که بجای گفتن اینکه هرآنچه منظم است آفریده شده است، گفته شود که همه چیز آفریده شده است. این باور ممکن است باورهای رایج میان برخی از خداباوران باشد اما فرضی نیست که خداباوران بتوانند از آن در اثبات برهان نظم استفاده کند. زیرا در صورتی که همه چیز (بجای هر چیز منظم) نیاز به ناظم داشته باشد خود خدا نیز دارای ناظم خواهد بود و دیگر خدا نخواهد بود و ارائه این تعریف از نظم شبیه این است که خداباور به پای خود گلوله شلیک کند.

این مسئله خود به تنهایی برهان نظم را رد میکند و نیازی به ادامه بحث نیست اما خوب است دلایل دیگری نیز در رد براهین قیاسی نظم آورده شود، لذا این ایراد اساسی را نادیده میگیریم و به بررسی سایر موارد میپردازیم، یعنی فرض میکنیم هدف چیزی عینی است و خارج از ذهن وجود دارد.

قضیه 2- دلیلی ندارد فرض کنیم هر چیز منظمی علت فاعلی دارد.

اینکه انسانها گمان بکنند هر مجموعه منظمی دارای علت است، خود فرض بسیار کلان و بزرگی است و به دلیل بدیهی نبودن نیاز به اثبات دارد.  ممکن است گفته شود حدوث نظم اثبات میکند که نظم علتی دارد، این خود بحثی گسترده است که در نوشتاری با فرنام «برهان امکان و وجوب»  در رد آن استدلال شده است و نشان داده شده است که حدوث یک چیز نشاندهنده معلول بودن آن نیست. نکته دیگری که ذکر آن اهمیت دارد این است که برهان نظم خود بر این فرض بزرگ مبتنی است و به همین دلیل برهان ناقصی است و از عهده اثبات وجود خدا بر نمی آید، چون برای درست بودن نیاز به براهین دیگری که به مسائلی چون حدوث، حرکت و رابطه آنها با علّیت میپردازد دارد.

برخی از افراد برای اثبات نیازمند به علت بودن نظم و بطلان صدفه روی به احتمالات آورده اند و گفته اند احتمال وقوع نظم  بسیار کم است اما روشن است که احتمالات را جایی در فلسفه و بخصوص در قیاس نیست و همانطور که در مباحث پیشین اشاره شد کم بودن احتمال چیزی به معنی محال بودن آن چیز نیست و وضعیت نظم امتیازی بر بی نظمی از نظر احتمالات ندارد و همچنین همانطور که نمیتوان اثبات کرد علت های عرضی در وقوع نظم وجود ندارند، نمیتوان بدون مسلم گرفتن وجود خدا تصور کرد که چنین علت هایی وجود دارند، یا دستکم علت های عرضی الهی، بنابر این نمیتوان از روی احتمالات نشان داد که وقوع نظم تصادفی نیست.

اما فرض اینکه مجموعه های منظم علت های فاعلی دارند یعنی یک شخص آنها را علت میشود خود ادعایی بسیار بزرگتر از ادعای نیازمند به علت بودن نظم است. اینکه گمان کنیم هر مجموعه منظمی دارای علت فاعلی است به آن معنی است که تصادف و علت های غیر فاعلی مثل علت های طبیعی را کاملاً نادیده بگیریم، لذا حتی اگر بپذیریم که هر مجموعه منظمی دارای علت است، دلیلی ندارد که قبول کنیم این علت حتماً باید فاعلی باشد، یعنی ذی شعور و ذی اختیار باشد بلکه علت حوادث و اشیاء میتواند علت های طبیعی باشد همچون تمام علتهایی که انسان از ابتدای عمر خود میشناسد، و واقعیت هم این است که نظم محسوس در طبیعت ناشی از خود طبیعت وجود است زیرا وقتی چیزی وجود دارد یعنی اینکه آنچیز چیستی و چگونگی مشخصی دارد که عینیت آن چیز را باعث میشود، و چون ممکن است چیزهای زیادی از یک نوع وجود داشته باشند، این باعث میشود که خواص مشترکی از خود نشان بدهند و این همان نظمی است که در طبیعت محسوس است، بنابر این علت وجود نظم در طبیعت وجود یک ناظم و خدا نیست بلکه علت آن خود طبیعتِ وجود است و نظم ترتیبی موجود در طبیعت از دیدگاه طبیعت گرایی ویژگیهای وجود است و وقتی چیزی وجود دارد آنگاه نظم هم دارد و ایندو لازم و ملزوم یکدیگر بوده و قابل تفکیک نیستند. اگر پرسیده شود که علت این قوانین طبیعی چیست، ابتدا باید پرسشگر اثبات کند که قوانین طبیعی معلول هستند بعد در مورد علت آنها پرسش شود و تا زمانی که اینکار انجام نشده، چنین پرسشی به دلیل اینکه فرض پنهان غیر بدیهی در خود دارد مغلطه آمیز است و به آن اصطلاحاً پرسش از پیش پر شده (Loaded Question) میگویند. در مقابل این دیدگاه طبیعت گرایانه دیدگاه الهی قرار دارد که میگوید در طبیعت نظم وجود ندارد مگر به خواست خدا، روشن است که تفاوت بین این دو دیدگاه تفاوت بین خردگرایی و خرافه باوری است، و خدا پاسخ مناسبی برای توضیح هیچ چیز در علم نیست و نظمی که در این قضیه از آن سخن میرود بیشتر به علم مربوط است تا به فلسفه و علم نیز ماهیتی طبیعت گرایانه دارد نه جادویی و خرافی و برای توضیح طبیعت نیاز به رجوع به هیچ چیز نیست جز خود طبیعت و نظم درون طبیعت نیز جزئی از خود طبیعت و ناشی از طبیعتِ وجود است.

در رد فرض 2

قضیه 3- برای جهان نمیتوان هدفی در نظر گرفت.

برای اینکه جهان منظم خوانده شود باید هدفی برای جهان در نظر گرفته شود، در نتیجه این مسئله پیش می آید که هدف جهان چیست؟ ممکن است خداباوران در پاسخ به این پرسش اهداف مختلفی را مطرح کنند، اما مطرح کردن و مدعی شدن تنها کافی نیست بلکه آنها باید چنین اهدافی را اثبات نیز بکنند. حال کسانی که خود درون جهان زندگی میکنند و تنها قسمت بسیار بسیار کمی از جهان را مشاهده کرده اند چگونه میتوانند حکمی کلی درباره جهان صادر کنند و بگویند که جهان فلان هدف را دنبال میکند؟ روشن است که اثبات هدفمند بودن جهان بعنوان یک کل، مسئله ای اثبات پذیر نیست و خداباوران تنها از روی ایمان به باورهای دینیشان به چنین اهدافی معتقدند. از این گذشته وجود هدف بدون وجود علت فاعلی محال است بنابر این خداباوران باهدفمند در نظر گرفتن جهان مغلطه توسل به مطلوب را مرتکب میشوند یعنی آنچه را قرار است اثبات کنند مسلم فرض میکنند و سپس تحصیل حاصل میکنند.

اغلب اهدافی که معمولاً خداباوران برای جهان ذکر میکنند اهدافی انتروسنتریک (Anthropocentric) هستند، یعنی به باورهای باستانی باز میگردند که در آنها انسان محور کائنات بشمار میرفته است و جهان برای او آفریده شده است، چنین دیدگاهی البته با انقلاب کپرنیکوسی-کشف مرکزیت خورشید در منظومه شمسی که مرکزیت زمین را منتفی ساخت و همچنین نظریه تکامل که مرکزیت انسان را در میان جانداران به نظر خداباوران بر میدارد دیگر وجود ندارد و باور داشتن به این باورهای باستانی تنها نشان از ناآگاهی و و تنبلی فکری این باورمندان دارد.

قضیه 4- منظم بودن اجزاء منظم بودن کل را نتیجه نمیدهد.

از بسیاری از افراد شنیده میشود که به اجزاء جهان اشاره میکنند و میگویند که این اجزاء منظم هستند، سپس نتیجه میگیرند که خود جهان بعنوان یک کل نیز منظم است. کسانی که اینگونه تفکر میکنند در واقعه دچار مغلطه ترکیب (Fallacy of composition) میشوند، زیرا از روی ویژگیهای اجزاء یک کل نمیتوان نتیجه گرفت که خود آن کل نیز همان ویژگی ها را دارد و برعکس.

در رد فرض 3

قضیه 5- توحید نتیجه برهان نظم نیست.

نتیجه برهان نظم در صورت نادیده گرفتن تمام اشکالات آن این نیست که جهان یک ناظم دارد بلکه این است که دستکم یک ناظم دارد یعنی میتواند بیش از یک ناظم نیز داشته باشد، در نتیجه فرض 3 درست نیست و باید به «جهان دستکم دارای یک ناظم است» تبدیل شود و روشن است که موحدین نمیتوانند از برهان نظم به نفع خود استفاده کنند. نتیجه برهان نظم با نظامهای دینی چندخدایی (Polytheism) کاملاً سازگار است یعنی میتوان در صورتی که ایرادهای دیگر برهان نظم را نادیده بگیریم به این نتیجه برسیم که هر نظمی در جهان ممکن است ناظم خودش را داشته باشد، مثلاً خدایی برای دریا وجود داشته باشد که نظم دریا را ناظم است، خدایی برای آسمانها وجود داشته باشد و غیره. این دیدگاه با آیین زرتشت البته سازگارتر از ادیان توحیدی است، در آیین زرتشت خداوند خالق همه چیز نیست، بلکه برخی چیزها مانند اهریمن و چیزهایی که او بر آنها فرمانروایی میکند مخلوق خدا نیستند.

در رد فرض 4

قضیه 6- ناظم بودن تنها ویژگی خدا نیست.

نتیجه برهان نظم در صورت درست بودن سه فرض پیشین  تنها این است که دنیا یک ناظم دارد، این به آن معنی نیست که ناظم جهان خدا است، همانطور که میدانیم خدا موجودی است زنده، هوشیار، علّیم، قدیر، اخلاقمدار و غیره، حال خداباوری که از این برهان میخواهد برای اثبات خدا استفاده کند باید نشان دهد که این ناظم ضرورتاً باید تمامی سایر ویژگیهای خدا را نیز داشته باشد، نشان دادن اینکه دنیا به یک ناظم نیاز دارد کافی نیست.  بنابر این خداباور در صورتی که چنین چیزهایی را اثبات نکند در واقع تلاشی برای اثبات وجود خدا نکرده است بلکه تنها اثبات کرده است که جهان ناظمی دارد و آن ناظم ممکن است هر کسی یا چیزی باشد، ممکن است یک هشت پای غول آسای پرنده نابینای نامرئی مهربان ناظم جهان باشد!

برخی میگویند خالق اکمل (کاملتر) از مخلوق است و چیزی که چیزی را ندارد نمیتواند آن چیز را به دیگری بدهد، لذا خدا اکمل از دنیاست و با نگاه کردن به دنیا میتوان به کمال خدا پی برد. این شبهه استدلال دستکم دو ایراد اساسی دارد. نخست اینکه اکمل با کمال این همانی ندارند، یکی صفتی نسبی است و دیگری مطلق. و دیگری اینکه گزاره یاد شده مشکوک است، برای نمونه میتوان گفت کلر و سدیم به خودی خود سمی و مضر هستند ولی وقتی با یکدیگر ترکیب میشوند نمک را پدید می آورند و نمک صفاتی دارد که کلر و سدیم ندارند (مثلاً خوراکی و شور بودن)، یا پدر و مادر انیشتن به اندازه انیشتن باهوش نبودند پس آفریننده ها گاهی ممکن است در شرایطی آفریده ای را پدید بیاورند که این آفریده ها صفاتی داشته باشند که در آفریننده ها غائب باشند.

قضیه 7- خدا در رابطه علّی نمیگنجد.

نه تنها خداباوران باید اثبات کنند که ناظم جهان خدا است، بلکه باید توضیح دهند که خدا چگونه میتواند در رابطه علّی قرار بگیرد و چیزی طبیعی (مثل نظم در جهان) را علت شود.

گروهی از مسلمانان معتقدند که خلقت جهان در ذهن خداوند صورت میگیرد و او همانگونه جهان را علت میشود که ما در خواب رویا میبینیم، البته معلوم نیست که این مسلمانان از کجا به این نتیجه رسیده اند و از کجا چنین چیزی را میدانند و چگونه میتوانند آنرا از منابع عقلی و نه نقلی اثبات کنند. در رد این سخن که پایه عقلی چندانی ندارد باید گفت که خواب دیدن انسانها ارتباطی با جهان خارج ندارد، رویاهای انسان موجودات عینی نیستند، اما این جهان عینی است، بنابر این خدا نمیتواند این جهان و هستی ما را همچون خواب ما ببیند، و کسانی که میگویند چنین است باید اینرا اثبات کنند نه اینکه تنها آنرا مدعی شوند! آنهم نه با فلسفه بلکه در آزمایشگاه با نشان دادن اینکه با تفکر میتوان چیزی عینی را آفرید.

 آیا نظم ویژگی ذاتی یک مجموعه است و هر چیز منظمی علت فاعل دارد؟

 در برخی از تقریرهای برهان نظم چیزی که پیچیده به نظر میرسد برای نمونه آورده میشود و گفته میشود که هرگاه آن چیز را میبینیم به این نتیجه میرسیم که کسی آنرا آفریده است. مثلاً ویلیام پالی یک ساعت را مثال زده است و گفته است که اگر به یک ساعت برسیم به این نتیجه خواهیم رسید که کسی آنرا آفریده است. این گفته ویلیام پالی درست است، اما دلیل اینکه ما میدانیم ساعت را کسی ساخته است به چه دلیل است؟

ویلیام پالی و بسیاری از دیگر فلاسفه خداباور تلاش میکنند بگویند که علت این تصور آن است که ساعت مجموعه ای منظم و پیچیده است و ما میدانیم که هر چیز پیچیده آفریننده ای دارد، و از این رو است که هرگاه به ساعتی میرسیم بطور خودکار در می یابیم که ساعت را یک شخص می آفریند. این در حالی است که در مقابل این توضیح، توضیح دیگری نیز وجود دارد و دیوید هیوم به آن اشاره کرده است. دلیل اینکه هرگاه به ساعتی میرسیم بطور خودکار به فکر ساعت ساز می افتیم، وقتی به یک نقاشی نگاه میکنیم در میابیم که کسی آنرا کشیده است، وقتی به بنایی میرسیم در میابیم که کس یا کسانی آن بنا را ساخته اند، چیزی نیست جز تجربه ما.

منظور از تجربه در اینجا این است که ما از پیش میدانیم  ساعت را یک ساعت ساز میسازد، ساعت روی درختان وحشی جنگلی سبز نمیشود و از آسمان نیز نمیبارد، نقاشی را یک نقاش میکشد و بدون یک نقاش نمیتوان پدید آمدن یک نقاشی را انتظار داشت. حال این تجربه و دانش را ممکن است بواسطه مشاهده مستقیم خود دریافت کرده باشیم و یا اینکه از دیگران شنیده باشیم ولی به هر روی ما از دانش پیشین خود میدانیم که ساعت خود به خود بوجود نمی آید و مانند علف بر روی زمین سبز نمیشود. امروزه همین کار را باستانشناسان نیز انجام میدهند، هنگامی که باستانشناسان به حفر زمین میپردازند و جسمی را بدست می آورند، برای اینکه ببینند آن چیز «مصنوع» یعنی آفریده شده است است یا نه، به پیچیدگی های آن و یا منظم بودن آن نگاه نمیکنند، بلکه بنابر تجربه خود میدانند که مثلاً بطور طبیعی بعید است که یک قطعه فلزی استوانه ای شکل به حجمی مکعب مربع بچسبد (شکل چکش) و از آن نتیجه میگیرند که آنچه یافته اند یک اثر باستانی و آفریده (مصنوع) است. اساساً پیچیدگی یا نظم فاکتوری نیست که بتوان آنرا سنجید و اندازه گرفت و گفت فلان چیز منظم تر از فلان چیز است، اگر باستانشناسی در وسط بیابان به یک الماس تراش نخورده برسد هرگز آن شیء را بعنوان یک آفریده نخواهد پذیرفت، حال آنکه یک الماس ساختاری بسیار پیچیده دارد و از یک چکش شاید پیچیده تر به نظر برسد. از همین رو است که هنگامی که به تکه پوشالهای ریخته شده در وسط جنگل میرسیم به این فکر نمی افتیم که کسی آنها را آفریده است یا وقتی به رودخانه ای میرسیم به این نتیجه نمیرسیم که کسی باید بستر این رودخانه را کنده باشد و عده ای رودخانه ساز این رودخانه را درست کرده باشد تا این رودخانه از آنجا جاری شود. ممکن است خداباور در اینجا بگوید که او معتقد است حتی آن پوشالها و رودخانه را نیز کسی آفریده است اما فراموش نکنیم که این مسئله بی ارتباط با بحث ما است زیرا خداباور حق ندارد در اثبات خدای خودش وجود او را درست فرض کند و سپس از وجود اونتیجه گیری کرده و اثبات کند که او وجود دارد! و در استدلال اش از چیزی که میخواهد آنرا اثبات کند استفاده کند، این پاسخ چیزی نیست جز سفسطه مصادره به مطلوب. بنابر این اساساً مدل و الگو قرار دادن چیزهایی که میدانیم مصنوع هستند در این دسته براهین کاری است غلط.

بنابر این گفته ویلیام پالی و سایر افرادی که سعی میکنند از روی قیاس و مطرح کردن منظم بودن یا پیچیدگی اشیاء و جهان، وجود آفریننده ای را برای هستی اثبات کنند، باطل است زیرا انسان از روی تجربه است که به وجود آفریدگار برای چیزهای آفریده شده پی میبرد نه از روی منظم بودن و پیچیده بودن آنها.

مسئله حیات

 

ممکن است گفته شود که اینکار تنها توسط خداباوران بسیار آماتور و نا آشنا با فلسفه انجام میشود اما به هر روی بسیار شنیده میشود که برخی برهان نظم را به مسئله حیات میکشانند و پرسش اساسیشان این است که اگر خدا وجود ندارد چگونه میتوان تصور کرد که حیات بر روی زمین بوجود بیاید و جانداران از انواع و اقسام مختلف بر روی زمین زیست کنند. همچنین گاهی پیش می آید که خداباورانی با گرایش های دینی اسطوره های خلقت مکتوب در کتب دینی خویش را بعنوان یک توضیح علمی برای مسئله حیات مطرح میکنند و از خداباوران بدیلی برای توضیح مسئله حیات طلب میکنند، در چنین مواقعی باید به این مسئله توجه داشت که اسطوره های خلقت مثلاً ماجرای خلقت آدم و حوا و رانده شدن آنها از بهشت را به هیچ عنوان نمیتوان توضیحات علمی و در  حد فرضیه یا تئوری مطرح کرد به این دلیل ساده که مسئله حیات یک مسئله تجربی و در نتیجه مربوط به علوم تجربی است و در علوم تجربی عناصر ماوراء طبیعی محلی از اعراب ندارند و هر توضیحی که حاوی یک عنصر ماوراء طبیعی باشد یک توضیح علمی نیست، بلکه یک توضیح دینی است! لذا خداباوران معتقد به خلقت و اسطوره های خلقت اساساً خود بدیلی انتخاب نکرده اند که در مقابل آن از طبیعت گرایان بدیل بخواهند! اینکه خداباوران میگویند برای پرسش «ما از کجا آمده ایم» پاسخی دارند یقیناً به این معنی نیست که این پاسخ درست است، بلکه خداباوران صرفاً مشتی خرافات و قصه های کودکانه را سعی میکنند به علم تحمیل کنند. از این گذشته بیخدا برای اینکه بیخدا باشد لزومی ندارد به پرسشی در مورد مسئله حیات پاسخ بدهد، اینکه حیات چگونه بر روی زمین شکل گرفته است همانطور که توضیح داده شد یک مسئله کاملاً علمی است و جواب آن به بیخدایی ضرری وارد نمیکند، همچنین اینکه علم بتواند به این پرسش پاسخ بدهد یا ندهد ربطی به بیخدایی ندارد، ممکن است گفته شود که خداباوری دینی در این هنگام امتیازی بر بیخدایی دارد اما این خلاف واقعیت است چون پاسخ نداشتن و دانستن ندانستن که خود دانش ارزشمندی است بهتر از پاسخ غلط داشتن و انکار ندانستن است! کسانی که گمان میکنند تکامل و یا هر نظریه و فرضیه دیگری پیرامون شکل گیری حیات و ادامه آن از باورهای شبهه دینی بیخدایان است و «بیخدایان خدا را قبول ندارند چون به تکامل اعتقاد دارند» اشتباه میکنند، مسئله حیات اساساً بی ربط به وجود خدا است ولی خداباورانی که با زیست شناسی آشنایی چندانی ندارند از روی مسئله «خدای حفره ها» که پیشتر شرح آن رفته است وجود خدا را علت حیات میدانند که این کاملاً غلط است.

اما در مورد اینکه مسئله حیات چگونه بوجود آمده است معمولاً خداباوران اینگونه نظر بیخدایان را مطرح میکنند که بیخدایان میگویند انسانها از نسل میمون هستند. چنین تهمتی البته از میزان نا آشنایی گوینده با تئوری تکامل (برای توضیحات در مورد تکامل روی اینجا کلیک کنید) و میزان بلاهت وی بخاطر اینکه بدون شناخت یک باور آنرا مورد حمله قرار میدهد دارد، اما واقعیت این است که تئوری تکامل در حال حاضر تنها تئوری برای توضیح دگرگونی موجودات است. اما مسئله ای که گاهی اوقات نادیده گرفته میشود این است که تکامل چگونگی تبدیل شدن موجودات به یکدیگر را توضیح میدهد نه چگونگی پیدا شدن حیات را. برخی از خداباوران از این قضیه سوء استفاده کرده و میگویند که تکامل را قبول دارند اما سلول زنده نخستینی برای تکامل لازم است و آن سلول را باید خدا ایجاد کرده باشد! این افراد گمان میکنند چون تئوری تکامل به مسئله بوجود آمدن حیات اشاره ای ندارد پس علم پاسخی در این زمینه ندارد، حال آنکه بی پاسخ بودن تکامل تنها به این دلیل است که این مسئله در حوزه این تئوری نیست و زیست شناسی محدود به تکامل نیست بلکه ده ها نظریه دیگر در حوزه های دیگر را نیز شامل میشود. به هر روی برای توضیح در مورد اینکه سلول های اولیه چگونه ممکن است بوجود آمده باشند به نوشتاری با فرنام «شالوده های اصلی حیات» مراجعه کنید.

رد نوشتارهای مدافعین برهان نظم

 

در این بخش من به رد نوشتارهایی که در مورد برهان نظم نوشته میشود خواهم پرداخت، بدیهی است در طول زمان بر تعداد این ردیه ها افزوده خواهد شد.

آیت الله منتظری

آیت الله منتظری در یکی از کتب خود که بصورت داستانوار نوشته شده است، تلاش کرده است تا برهان نظم را در گفتگویی که بین دو دانشجو انجام گرفته است تشریح و تقریر کند.  تعریف آیت الله منتظری از نظم همان نظم غایی است:

معناي نظم وحدت و انسجام و سازگاري و هماهنگي چند چيز و يا چند جزء از يك كل و مركب در جهت هدف واحد است، به گونه اي كه همه اجزاء غرض يگانه اي را تأمين و دنبال كنند. (7)

دو دانشجو در این داستان وارد باغی میشوند که از معماری و آرایش موزون و زیبایی برخوردار است. یکی از دانشجویان (ناصر) مدعی درستی برهان نظم است و دانشجوی دیگر منتقد برهان نظم. مدافع برهان نظم از نظم جهان سخن میگوید و منتقد برهان نظم میگوید که علت و معلول های طبیعی کافی هستند تا بتوان نظم موجود در جهان را توضیح داد، و نیازی به وجود یک موجود ماوراء طبیعی برای توضیح نظم در جهان نیست، یا به عبارت دیگر علل مادی برای توجیه جهان کافی هستند. آیت الله منتظری از زبان ناصر به این سخن اینگونه پاسخ داده است:

اين گونه توجيه شما براي پيدايش جهان مثل اين است كه كسي براي توجيه پيدايش اين باغ و ساختمان وجود سازنده توانا و معمار را انكار نمايد. (8)

اشکال این استدلال همانگونه که در پیش نیز آمد این است که مرتکب مغلطه قیاس مع الفارق میشود. همانگونه که در پیش توضیح داده شد میان یک آفریده زمین و جهان از یکسو و میان خدا و آفریننده های زمینی از سوی دیگر تفاوت فاحش وجود دارد و هرگز نمیتوان جهان را با یک باغ و باغبان و معمار را با خدا مقایسه کرد. همچنین روشن است که ما بر اساس تجربه خود میدانیم که باغ یک آفریده است نه بر اساس منظم بودن یک باغ. حال آنکه چنین تجربه ای در مورد جهان وجود ندارد و معدوم است. در ادامه آیت الله منتظری گفته است:

ناصر- آيا اين نظم و تناسب در باغ و ساختمان و اين ريزه كاريها و دقتهايي كه در شكلها و كيفيت آنها و در انتخاب فرشها و ابزار و وسايل مختلف به كار رفته، حكايت نمي كند از اين كه در آنها فكر و عقل و حكمت و ادراك و مآل انديشي به كار رفته، و معمار و طراح زبردستي در پشت اين صحنه وجود داشته كه از نظر علم و حكمت و ذوق و سليقه ممتاز بوده و در هر كاري مصلحت و هدف خاصي را در نظر داشته است ؟!

آيا از باد و باران و حوادث كور و كر ساخته است كه با تصادف و بدون فكر و برنامه ريزي اين چنين تشكيلات منظمي را ايجاد كنند؟! علل و ابزار مادي به جاي خود، ولي از پشت صحنه نبايد غافل شد.

منصور -«من موجود ناديده را چگونه باور كنم ؟»

ناصر: «اشتباه جنابعالي در همين است كه خيال مي‎كني هرچه را تو نديدي و نيافتي وجود ندارد. جنابعالي برق و الكتريسيته و قوه جاذبه را هم نمي بيني، پس وجود ندارند؟!   (9)

روشن است که آیت الله منتظری کار خود را راحت کرده است و پاسخی بسیار سطحی و ساده را از منصور نقل کرده است، گمان نمیکنم هیچ فیلسوف بیخدایی به برهان نظم اینگونه پاسخ داده باشد که برهان نظم نادرست است زیرا خدا موجودی غیر قابل دیدن است، بلکه ادله متنوع دیگری برای رد برهان نظم آورده شده است. کار آیت الله منتظری مغلطه حمله به آدم پوشالین و افترا زدن است.  آیت الله منتظری در ادامه از زبان ناصر از بیخدایان پرسیده است:

تو چطور باور مي‎كني كه از ناحيه ماده و طبيعت بي عقل و شعور فقط از روي اتفاق و تصادف اين چشم با اين همه ريزه كاريها درست شده باشد؟!  (10)

پاسخ من به این پرسش بسیار ساده است، از روی شواهد علمی! البته آیت الله منتظری از ترکیب «اتفاق و تصادف» استفاده کرده است و در پیش در مورد این قضیه توضیح داده شد که بیخدایان نیازی به توسل به تصادف برای رد برهان نظم ندارند، مگر اینکه تصادف را اتفاقی که در آن علت فاعلی نقش مستقیم ندارد بدانیم. حال اگر آیت الله منتظری میخواهد از جزئیات این چگونگی آگاه شود باید به بخش بیولوژی کتابخانه دانشگاه شهری که در آن سکونت میکند دیدار کند و دریابد که چشم آدمی چگونه بواسطه علل طبیعی تکامل یافته است و به شکل امروزی اش رسیده است، و آیت الله منتظری مطمئن باشد که در هیچیک از این کتب بخش بیولوژی اینرا نخواهد یافت که چشم تصادفی و بر اساس حرکت باد بوجود آمده است، و یا موجودی ماوراء طبیعی آنرا به این شکل در آورده است. در ادامه آیت الله منتظری میگوید:

آري، نظام اين جهان نظام علت و معلول است و هر پديده اي تحت شرايط خاصي موجود مي‎شود، ولي در عين حال سراسر اين نظام علت و معلول كه زنجيروار وابسته و پيوسته است مخلوق و تحت تدبير موجودي نامتناهي است كه موجد و هماهنگ كننده، اين نظام پهناور هستي و تأثيربخش موجودات آن نسبت به يكديگر است ; عالم همه جلوه و پرتوي است از آن وجود نامحدود دانا و توانا كه خداي جهان مي‎باشد.  (11)

آیت الله منتظری گاهی فراموش میکند که بجای دوباره مطرح کردن این ادعا قرار بوده است آنرا اثبات کند. آیت الله منتظری معتقد به آنچه در بالا آمده است میباشد ولی تلاش او برای اثبات آن به شکست منجر میشود زیرا دلایل او ضعیف و فاسد هستند. او نه توانسته است تعریفی منطقی و سازگار از نظم ارائه دهد، نه توانسته است اثبات کند جهان منظم است، نه اثبات کرده است که نظم جهان نیازمند ناظمی است و نه اینکه آن ناظم لزوماً خدا است.

نتیجه گیری

نتیجه آنکه برهان نظم نمیتواند وجود خالق (آفریننده)، یا صانع (سازنده) را اثبات کند. نظم موجود در جهان معلول علت های طبیعی است، بخشی از آن نیز ممکن است بی علت باشد. علت های طبیعی جهان را به سوی بی نظمی نمیبرند بلکه عدم وجود آنها (بر فرض محال) جهان را به سوی بی نظمی میبرد، به چنین دیدگاهی گاهی اوقات دیدگاه مکانیکی نیز گفته میشود و مذهبیون گاهی اوقات چنانکه در بالا نیز نمونه هایی آورده شد  از آن با فرنام مذهب مکانیکی نیز یاد میکنند. بر اساس متد تیغ اوکام نیازی نیست توضیحی افزون بر این در رد برهان نظم آورده شود اما ما فساد درونی این برهان و ضعف هایش را تا حد بضاعت و ضرورت در این نوشتار نشان دادیم و این کار برای رد برهان نظم غیر ضروری بود اما جهت روشن شدن اذهان خداباوران سودمند به نگر میرسد.

منابع

1) تببین براهین اثبات وجود خدا، فقه متاله آیت الله عبدالله جوادی عاملی، مرکز نشر اسراء، چاپ سوم، تابستان 1378، برگ 42 میگوید «هرگز برهان نظم بدون استمداد از براهین دیگر، توان اثبات ذات واجب را ندارد».

2) William Paley, Natural Theology 1802

3) به مناظره راسل و کاپلسن که در مجموعه کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» مراجعه شود.

4) دانشنامه ویکیپدیا در این مورد مینویسد «According to a poll at a Quantum Mechanics workshop in 1997, the Copenhagen interpretation is the most widely-accepted specific interpretation of quantum mechanics, followed by the many-worlds interpretation.[8] Although current trends show substantial competition from alternative interpretations, throughout much of the twentieth century the Copenhagen interpretation had strong acceptance among physicists. John Gribbin [9] describes it as having fallen from primacy after the 1980’s.»

5) برای اطلاعات بیشتر به بخش تفسیر کپنهاک دانشنامه فلسفی دانشگاه استندفرد مراجعه شود.

6) نظری به فلسفه صدرالدین شیرازی (ملاصدرا)، دکتر عبدالمحسن مشکوه الدینی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران 1345، برگ 58

7)  از آغاز تا انجام، آیت الله العظمی منتظری. تهران انتشارات سرایی 1382، برگ 39

8) همانجا برگ 18

9) همانجا برگ 20

10) همانجا برگ 23

11) همانجا برگ 24

بر سر یهودیان مدینه چه آمد؟

نویسنده – علی سینا

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

این داستان ماجرای غم انگیز سرنوشت یهودیان مدینه است. یک پرونده نسل کشی، خیانت و قتل عام، که توسط محمد رسول الله انجام گرفته است. پیامبر به اجتماع 2000 ساله یهودیان مدینه حمله کرد، مردان آنان را کشت، اموالشان را مصادره کرد، زنان و فرزندانشان را برده کرد و بخشی از یهودیان که به آنها نیاز نداشت را بدون اینکه جرمی از آنها سر زده باشد از سرزمین خود تبعید کرد. انگیزه اصلی پیامبر مقدس اسلام، طمع به مال آنها و هوس دست یافتن به زنان آنها بود.

این برای ما بسیار دشوار است که حقیقت را در مورد آنچه در زمان محمد بر سر ساکنان یهودی مدینه آمده است دریابیم. منابع مستقلی وجود ندارند و یهودیانی که سر انجام توسط محمد نابود شدند نیز از خود چیزی باقی نگذاشته اند که ما به آن مراجعه کنیم. ما تنها به آن نسخه ای از تاریخ دسترسی داریم که تاریخ نویسان مسلمان در مورد این مردمان نوشته اند که قطعاً ایمان و تعصب آنها نسبت به محمد و از طرفی تنفر و انزجار آنها از یهودیان که در هر جمله از نوشتارهایشان پیرامون آنها هویداست ، این روایت آنها از تاریخ را آلوده کرده است.

بسیاری از مدافعان اسلام اهمیت و تعداد یهودیان مدینه را زیر سوال میبرند و تلاش می‌کنند این ماجرا را غیر مهم نشان دهند. دکتر ا. ظهور و دکتر ز. حق مینویسند، «تاریخ به این اشاره نمی‌کند که اولین مهاجرت یهودیان به یثرب (مدینه) از شمال کی انجام گرفت، زیرا تعداد آنها تا زمان حضور آنها در آن منطقه کم بود» (1)

درست است که تمامی نوشتارهای یهودیان مدینه یا گم شده اند یا توسط مسلمانان نابود شده اند، اما با خواندن و کند و کاو در میان نوشتارهای علمای اسلام و خواندن خط به خط و با دقت آنچه در کتابهای تاریخ نوشته شده است، میتوان تقریباً دریافت که چه اتفاقی در اینجا و آنجا افتاده است. مودودی در توضیحات خود پیرامون سوره الحشر قرآن (2) از کتاب الاغانی [یک کتاب شعر بسیار مهم که منبع اطلاعاتی بسیار مهمی از جامعه اسلامی در دوران قرون وسطی است، جلد 19 ام صفحه 94، توسط ابوالفرج علی اصفهانی (897-967) ] مینویسد:

ساکنین یهودی حجاز

یهودیان ادعا کرده اند که در آخرین دوران حیات پیامبرشان حضرت موسی (ع) به حجاز مهاجرت کرده اند. آنها گفته اند که موسی نبی لشگری را بسیج کرد که عمالیق (قومی باستانی از اعراب ساکن حجاز) را از سرزمین یثرب اخراج کنند و به آنها دستور داد تا حتی از یکی از اشخاص این قبیله نیز نگذرند. ارتش اسرائیل این دستور پیامبر را انجام میدهد، اما در مورد جان یکی از شاهزاده های خوشروی پادشاه عمالقه اغماض کرد و با او به فلسطین بازگشتند. در آن زمان پیامبرشان موسی از دنیا رفته بود. جانشینان او در مورد دستور او دچار خطای بزرگی شده بودند، زیرا یکی از شاهزاده های عمالقه را زنده نگاه داشته بودند و این بر خلاف دستور پیامبرشان بود. به همین دلیل اسرائیلیان ارتش را از اجتماع خود طرد کردند و آنها مجبور شدند به یثرب بازگشته و در آنجا از حدود 1200 سال قبل از میلاد مسیح سکنی گزینند.

مهاجرت دوم بر اساس ادعای یهودیان در سال 587 قبل از میلاد مسیح انجام گرفت، یعنی وقتی که نبوچادنزر پادشاه بابل، جارالسلام را ویران کرد و یهودیان را در سرتاسر دنیا آواره ساخت. یهودیان عرب گفته اند که بسیاری از قبایل آنها در آن زمان مجبور شدند تا به وادی القری و یثرب بیابند. بلاذری فتوح البلدان

مودودی هردو این ادعاها را رد می‌کند و میگوید که «این دو واقعه، پایه تاریخی ندارند و یهودیان احتمالاً این داستانها را ساخته اند تا برای اعراب لاف بزنند و بگویند که از نژاد اصیلی برخوردارند و صاحبان اصلی آن سرزمین هستند.

اما او میگوید «آنچه مسلم است این است که وقتی در سال 70 پس از میلاد رومی ها یهودیان را در فلسطین قتل عام کردند و در سال 132 پس از میلاد آنها را از آن سرزمین تبعید کردند، بسیاری از قبایل یهودی برای یافتن پناهگاه به حجاز رفتند، جایی که به فلسطین از سمت جنوب متصل بود. در حجاز هرجا که چشمه های آب و علف و گیاهان سبز یافتند مستقر شدند و سپس بر اثر دسیسه و پول قرض دادن زمینهای کشت خیز را تصاحب کردند. ایله، مقنی، تبوک، تیما، وادی القری، فدک و خیبر در آن دوران به دست آنها افتاد. بنی قریظه، بنی نضیر، بنی بهدال و بنی قینقاع نیز در همان دوران آمدند و یثرب را اشغال کردند.

از آنجایی که اسناد تاریخی قابل توجهی برای قبول کردن نسخه مودودی از تاریخ وجود ندارد ما میتوانیم نتیجه بگیریم که مسلمانان (شاید خود مودودی) این داستان را ساخته اند تا «دارای نژاد اصیل بودن و صاحبان یثرب بودن» آنها را انکار کنند. به نظر میرسد که برای یهودیان که در یثرب برای مدتها زیسته بودند و بنابر تایید مودودی «صاحبان زمینهای سبز و کشت خیز» (2) نیز بودند، علتی وجود نداشته باشد که این داستان را از خود در مورد منشاء و ریشه خودشان ساخته باشند. از طرف دیگر مسلمانان که دشمنی شان با یهودیان به زمان خود محمد برمیگردد و حتی دانشمندان پر آوازه شان چون مودودی نیز نمیتوانند هنگام نوشتن نظراتشان جلوی تنفر خود از یهودیان را بگیرند، انگیزه ها و منافع بیشتری داشتند تا داستانهای غلط را به منشاء یهودیان نسبت دهند تا بدین وسیله اخراج آنها از میهنشان و نسل کشی آنها را توجیه کرده باشند.

به هر حال، تاریخدانان مسلمان نیز تایید می‌کنند که اعراب یهودی برای قرنها در یثرب زندگی میکرده اند. از حیث زبان، پوشش، تمدن و روش زندگی کاملا عرب شده بودند. حتی اسامی آنها نیز عربی بود. از میان 12 قبیله یهودی که در حجاز بودند هیچکدام به غیر از بنی زورا نام عبری نداشت. بغیر از تعداد کمی از علمای برجسته کسی زبان عبری را نمیدانست. در واقع میان اشعاری که از پیش از ظهور اسلام باقی مانده است به هیچ عنوان نمیتوان میان اشعار یهودیان و سایر اعراب تمایز قائل شد. ایده ها، زمینه ها، سبکها همه و همه بسیار مشابه یکدیگرند. هیچ چیز نمیتوانست آنها را از سایر اعراب جدا و متمایز کند مگر دین. بخاطر این نفوذ عربگرایی مستشرقین به اشتباه گفته اند که شاید آنها اساساً اسرائیلی نبوده باشند، بلکه اعرابی بوده اند که یهودیت را قبول کرده اند، یا اینکه حداقل بیشتر آنان اعرابی یهودی شده بودند.

البته ممکن است مستشرقین غربی چندان نیز از حقیقت دور نباشند، زیرا اگر یهودیان در اصل به عربستان مهاجرت کرده باشند، بعد از قرنها یا اگر نسخه یهودی تاریخ یهودیان عربستان را باور کنیم بعد از 2000 سال ازدواجهای بین قبیله ای آنها کاملاً عرب شده بودند.

مودودی مینویسد «هیچ تاریخ معتبری از اعراب یهودی در دنیا وجود ندارد. آنها از خود هیچ نوشته ای در قالب یک کتاب یا لوحه بجای نگذاشته اند که بتواند نوری بر تاریخ گذشته آنان بتاباند، همچنین هیچ تاریخ نویس یا نویسنده یهودی از دنیای غیر عرب نیز به دلیل اینکه آنها پس از مستقر شدن در شبهه جزیره عربستان خود را از بدنه یهودیان جدا کرده بودند و در نتیجه یهودیان جهان آنها را از خود نمیدانستند، یادی از آنان نکرده است، زیرا آنها فرهنگ و زبان عبری را کنار گذاشته بودند و بجای فرهنگ و زبان عبری حتی در انتخاب نامهایشان نیز عربی گشته بودند. » (2).

دلیل دیگری برای اینکه تاریخ معتبری از یهودیان عربستان بجای نمانده است این است که محمد تمام آنها را نابود کرد، تابحال دیده نشده است که مردمان مرده تاریخ بنویسند.

اگر یهودیان آنقدر عربیزه شده بودند که نمیشد آنها را از باقی اعراب تشخیص داد، پس شاید نسخه یهودیان دقیقتر باشد و یهودیان خیلی پیش از آنچه تاریخ نویسان مسلمان تمایل به تایید دارند ساکن عربستان شده باشند. اما حتی اگر ما مجبور باشیم که نسخه اسلامی تاریخ را قبول کنیم، به این نتیجه خواهیم رسید که عربستان از 500 سال قبل از میلاد محمد خانه یهودیان شده بود و آنها همانقدر به سرزمینشان (یثرب) متعلق بودند که مسلمانان آلبانیایی (که اصلیت ترک دارند) متعلق به کوزوو هستند.

سایر ساکنان غیر یهودی.

در سال 450 یا 451 پس از میلاد مسیح، سیل بسیار مخربی در یمن باعث شد قبایل مختلفی از مردم سبا به قسمتهایی از عربستان مهاجرت کنند. در میان آنها اوس و خزرج در یثرب مستقر شدند. این دو قبیله قبایل بزرگی بودند اما مردمانی بی مهارت بودند. بر خلاف یهودیان که در کار خبره در تمامی تجارتها و صاحب اکثر حرفه ها بودند، اعراب در یثرب زندگیشان را با خدمت کردن و کار کردن برای یهودیان در زمین هایشان و خانه هایشان میگذراندند. آنها توسط اربابان یهودی خود تحقیر میشدند و این سبب رنجش و خشم آنان شده بود.

اما این دو قبیله نمیتوانستند در چشم یکدیگر نگاه کنند و هرکدام همپیمان شدن با قبایل یهودی را ترجیح میدادند. و این مسئله بخوبی انجام گرفته بود، بنی قریظه نیز چندان روابط دوستانه ای با دو قبیله یهودی دیگر نداشت. بنابر این بنی قینقاع و خزرج با یکدیگر همپیمان و متحد شدند و بنی قریظه و بنی نضیر و اوس نیز از طرفی دیگر با یکدیگر متحد شدند. باید توجه داشت که این دشمنی ها ریشه دینی نداشتند بلکه بیشتر برخاسته از درگیری های بین قبیله ای بودند.

مودودی میگوید، «بخاطر همین اتحاد، یهودیان نه تنها در جنگ قبایل عربی متحدشان با سایر قبایل عربی در حمایت از همپیمانان عربشان به جنگ رفته بودند بلکه حتی در مقابل سایر قبایل یهودی نیز که متحدان عربشان با آنها جنگ داشتند، جنگیده بودند.».

اگر ما بتوانیم آنطرف ابر ضخیم تبعیض دینی و بدبینی که دید علمای مسلمان را کوتاه کرده است را ببینیم، خواهیم دید که همه این قبایل ساکن مدینه اعرابی بودند که ادیان مختلفی داشتند. و مانند هر قبیله ای در هرجای این جهان با یکدیگر درگیری هایی نیز داشتند، اما از آنجا که از ساختار اتحادهایشان بر می آید، درگیری های آنها به هیچ عنوان ریشه دینی نداشته است، این مسئله بسیار اهمیت دارد. درگیری های بین قبیله ای کوتاه هستند اما تنفر دینی هیچگاه نمی میرد. تنفر دینی فرای زمان و مکان است، همانطور که در آینده خواهیم دید این محمد بوده است که تنفر دینی را معرفی کرده است. این محمد است که باید مسئول معرفی کردن و آغاز کردن درگیری ها و تنفر دینی و نابردباری دینی در عربستان و شاید در تمام جهان شناخته شود و برای آن توبیخ شود. محمد معمولاً بخاطر اینکه قبایل در حال جنگ عرب را متحد کرد ستایش می‌شود. ممکن است این درست باشد، اما بدون وجود او نیز این قبایل دیرتر یا زودتر اختلافاتشان را کنار میگذاشتند، همانند سایر قبایلی که در تمام جهان وجود دارند و اختلافاتشان را سرانجام کنار گذاشته اند. تقریباً همه جای دنیا، قبایلی که در گذشته با یکدیگر درگیری داشتند سر انجام به یکدیگر پیوستند تا کشورها و دولتهای قدرتمند تری را تشکیل دهند. محمد اعراب را متحد کرد و آنها را به نیرویی قوی تبدیل کرد، که به سایر کشورها حمله کردند و سایر تمدنها را تاراج و ویران کردند و زبان، فرهنگ و دینشان را به آنها تحمیل کردند.

با قبول کردن اسلام، اعراب از اتحادشان سودهای اقتصادی بردند، اما صدمه و ضرر تنفر دینی که محمد آنرا بنا نهاد بر پیکر انسانیت در طول قرنها بارها در کفه ترازوی ارزش سنجی سنگین تر از سودی است که او با متحد ساختن اعراب بیابان نشین عربستان برای آنها بوجود آورد.

مهاجرت به مدینه

اعراب همواره در حال جنگ با یکدیگر بودند. اما در میان آنها، اهل مکه جایگاهی رشک آمیز داشتند. کعبه مکانی مقدس برای تمامی اعراب بود. کعبه مکان حج و زیارت بود و همین مسئله قدرت و ثروت زیادی را برای اهل مکه باعث میشد.

وقتی ابوطالب، عموی محمد و خدیجه همسرش فوت شدند او دو تن از پرقدرت ترین پشتیبانان خود را از دست داده بود و در نتیجه مردم مکه به عداوت خود علیه او افزودند. بنابر این او دوباره تلاش کرد تا دوباره پیشنهادی که از طائف به او شده بود را در نظر بگیرد. نمایندگان طائفیان به او گفته بودند که اگر او شهر آنها را شهر مقدس دین جدیدش کند و در نتیجه شهر آنها مرکز تجاری پیروان او شود، بنی ثقیف و مردم طائف ممکن است که از او پشتیبانی کنند. بنابر این محمد پسر خوانده خود زید ابن حارث را در سال 620 بصورت مخفیانه به طائف فرستاد تا با طائف بر سر اتحاد آنها با مسلمانان مذاکره کند و به آنها قول بدهد که شهر آنها مرکز دین جدید خواهد شد. اما در مقابل بنی ثقیف به تمسخر او پرداختند و حتی دیدار با او را که او تقاضا میکرد از مکّیان مخفی بماند مخفی نگاه نداشتند. رهبران طائف ممکن بود که به موقعیت و اعتبار مکه رشک و حسادت بورزند اما هرگز حاضر نبودند که زندگی آرام خود را با یک ماجراجویی پر مخاطره بواسطه دفاع از شخصی که ادعای موهومی در مورد دینش داشت معامله کنند.

وقتی قریشیان از این دیدار آگاه شدند بسیار خشمگین شدند و بر خصومت خود علیه محمد افزودند. و بعد از یکی دو سال تصمیم گرفتند که او به جان او سوء قصد کنند.

محمد از توطئه ای که قرار بود علیه او انجام شود آگاه شد و به یثرب گریخت. او در یثرب پیروانی اندک داشت. آنها به قبیله خزرج و اوس متعلق بودند. این دو قبیله بخصوص به دلیل اینکه در آن زمان به تازگی از جنگ با یکدیگر رهایی یافته بودند از جنگهایی که دائماً با یکدیگر داشتند خسته و بیزار گشته بودند. آنها به دنبال راهی میگشتند تا این خصومت ها را پایان بخشند. بنابر این رهبران این دو طرف محمد را بعنوان یک میانجی انتخاب کردند تا میان آنها اتحادی برقرار سازد.

عهدنامه

این یک رسم عربی بوده است که در جاهای دیگر نیز از آن پیروی می‌شود، حتی امروز نیز دو طرف که با یکدیگر درگیری دارند بر سر اینکه شخصی میان آنها داوری کند توافق می‌کنند. محمد از آنجا که یک خارجی و در نتیجه بیطرف حساب میشد انتخاب شد تا در مورد یکی از مشکلات داوری کند. این مسئله دارای اهمیت است که توجه داشته باشیم، درگیری موجود در مدینه بین یهودیان و مسلمانان نبوده است؛ و الا محمد هرگز بعنوان داور و میانجی انتخاب نمیشد. همچنین همانطور که در قبل دیدیم در یثرب اختلاف نظرهای دینی وجود نداشت، هرچند که یهودیان قسمتی از معاهده بودند زیرا با قبایل عربی همپیمان بودند.

این یک فرصت طلایی برای برنامه پیامبری محمد حساب میشد که سرنوشت او را تغییر داد و مخالفانش را به موافقان او تبدیل کرد. بر اساس یکی از ضمانتهای معاهده، آنها باید محمد را همانگونه که از زنان و فرزندانشان حفاظت میکردند، در مقابل حمله مکّیان حفاظت کنند.

به لطف بردباری یهودیان و خطای آنها در دادن یک بهشت امن به مهاجرین، تعداد مسلمانان در یثرب افزایش یافت. یهودیان نتوانستند از پیش ببینند که مردی که آنها امروز به او امان داده اند آنقدر قدر ناشناس باشد که بر علیه آنها برخیزد و سر انجام علت نابودی آنها شود.

این عهدنامه به مسلمانان حق آنرا نداد که حکومت کنند. ابن هشام قسمتی از این عهدنامه را گزارش کرده است، اما همانطور که خواهیم دید این عهدنامه باید جعلی باشد، این عهدنامه میگوید:

در پیکار با دشمنان، هزینه یهود بر عهده خود آنان و هزینه مسلمانان بر عهده خود ایشان خواهد بود؛ و بر هردو گروه است که در برابر کسی که با شرکت کنندگان در این پیمان نامه به ستیز برخیزد، با همیاری یکدیگر پیکار کنند. نیز باید راستی و نیکخواهی و نیکی، بی هیچ پیمان شکنی میان ایشان استوار باشد. هیچ مردی نباید نسبت به همپیمان خویش، پیمان شکنی کند. روابط آنها باید با پارسایی و شناخت حقوق دیگران باشد نه با گناه و خطاکاری. پیداست که یاری از آن ستمدیده است. تا آنگاه که مومنان سرگرم پیکار با دشمن هستند، یهودیان نیز باید همراه مسلمانان هزینه جنگ را بپردازند. درون مدینه برای پذیرندگان این پیمان نامه حرام است (3). هرگاه میان متعهدان به این پیمان نامه، قتلی یا رویدادی ناگوارو یا ناسازگار که خطر تباهی همراه داشته باشد، روی دهد، بیگمان برای رهایی از آن، باید به خدا و پیامبر وی محمد روی آورند؛ مشیت خداوند بر نگهداشت و پذیرفتن این نوشته جاری است.هم پیمانان باید علیه کسی که به شهر یثرب بتازد، به یاری هم بشتابند. و هر گروه مسئول دفاع از مکانی خواهد بود که متعلق به او است. (4)

سرنخ های بسیاری وجود دارند که باعث می‌شود ما بفهمیم این عهدنامه ساختگی است. آشکار ترین آنها این است که یهودیان ممکن نبود سندی را امضاء کنند که تاکید می‌کند محمد پیامبر خدا است. امضاء کردن چنین سندی برای آنان به معنی این بود که آنها ادعای محمد را مبنی بر پیامبر بودن تایید کرده اند، که مسلماً هیچ وقت چنین چیزی از جانب یهودیان اتفاق نیافتاد. بنابر این سند بالا به احتمال بسیار زیاد جعلی است. همچنین در متن سند تناقضاتی وجود دارد. سند بگونه ای که بین دو طرف (دو قبیله) که به یک اندازه قدرت و حق دارند آغاز می‌شود، این درحالی است که عبارت «تا آنگاه که مومنان سرگرم پیکار با دشمن هستند، یهودیان نیز باید همراه مسلمانان هزینه جنگ را بپردازند» و همچنین عبارت «هرگاه میان متعهدان به این پیمان نامه، قتلی یا رویدادی ناگوارو یا ناسازگار که خطر تباهی همراه داشته باشد، روی دهد، بیگمان برای رهایی از آن، باید به خدا و پیامبر وی محمد روی آورند» آشکارا در تناقض با آن اصل برابری قدرت و حقوق است.

به نظر میرسد که این جمله ها و عبارتها بعداً وارد عهدنامه شده باشند. این عبارتها به محمد ارشدیت و برتری ویژه ای می‌دهند و این ارشدیت با ادامه سند که قرار است بین دو طرف برابر مورد توافق قرار گرفته باشد در تناقض است. اما مهمترین نکته این است که چگونه محمد میتواند در این عهدنامه داور باشد درحالی که خود ذینفع است؟ بسیار جای شگفتی است که اسلامشناسان قرنها این سند را مطالعه کرده اند اما این پرسش برایشان مطرح نشده است که چگونه ممکن است محمد در این ماجرا درحالی که خود ذیحق است حَکَم شود. اما این دقیقاً همان چیزی است که ما می‌خواهیم نشان دهیم. ذهن مذهبی مانع از یافتن حقایق می‌شود. اگرچه آنها اگر چنین داستانی در مورد دیگران نوشته یا گفته شود به سخره خواهند خندید، به نظر نمیرسد که برای قبول کردن این سند صرفاً بخاطر اینکه مربوط به دین خودشان است مشکلی داشته باشند.

سرنخهایی وجود دارند که به ما میگویند این عهدنامه اصالت و صحتی ندارد. اما از آنجا که محمد و یاران آدمکشش سند اصلی را همراه یهودیان که جزوی از این عهدنامه بودند نابود کرده اند، هیچ چیزی برای ما بغیر از این سند بی ارزش باقی نمانده است تا حقیقت را بیابیم، و این باعث می‌شود کار ما بی شباهت به یافتن یک سوزن در تپه ای از کاه نباشد.

جنگهای مقدس!

بعد از حادثه بدر که مردان محمد به یک کاروان تجارتی حمله کردند و غنایم جنگی را بدست آوردند آینده محمد تغییر کرد. او بوسیله سهمی که از غنایم این دزدی به او رسیده بود غنی شده بود و بر محبوبیتش نیز افزوده شده بود. او به کسانیکه او را در این دزدی های مسلحانه همراهی میکردند وعده ثروت و زنان برده و کنیز در این دنیا و بهشتی شامل حوریها و رودخانه های شراب به آنانی که در این دزدی ها کشته میشدند میداد. برای یک عرب نادان و در عین حال طماع و آزمند خود داری و مقاومت در مقابل این وعده ها و پیشنهاد ها دشوار بود. اگر او زنده میماند سهمی از غنایم و زنان میبرد و اگر کشته میشد به جهنم میرفت و همان غنایم به علاوه لذت هایی که الله برای او در نظر گرفته است را پاداش میگرفت. این بسیار شایان توجه است که اعراب نوعی احترام و شرافت برای زنان شوهرداری که در جنگ اسیر میشدند داشتند اما رسول الله آن احترام و شرافت را به دور انداخت و اعلام کرد که مردان مسلمان میتوانند با زنانی که در جنگ اسیر میشوند رابطه جنسی برقرار کنند (سوره نساء آیه 24) یهودیان که دین خودشان را داشتند، نمیتوانستند محمد و ادعای پیامبری اش را قبول کنند. آنها احتمالاً او و پیروانش را تمسخر و استهزا نیز میکردند و این کاملا قابل فهم است. اگر کسی در میان مسلمانان برخیزد و ادعای پیامبری کند و دین جدیدی را آغاز کند مسلمانان چه رفتاری با او خواهند کرد؟ آیا آزار و اذیت بهائیان میتواند پاسخی روشن به این پرسش ما بدهد؟

منابع:

1) http://users.erols.com/zenithco/treaty22.html#note1

2) http://www.usc.edu/dept/MSA/quran/maududi/mau59.html

توضیحات:

3) یعنی درخت های درون مدینه را نباید برید و جانوران آنرا نباید شکار کرد.(بخاری 25/3).

4) سیرت الرسول فارسی متن عهدنامه را به زبان عربی در برگ 480 تا 484 پوشینه نخست آورده است، در سیرت الرسول انگلیسی این عهدنامه را در پوشینه دوم برگ 147 تا 150 آمده است. متن فارسی از کتاب، نامه ها و پیمانهای سیاسی حضرت محمد (ص) و اسناد صدر اسلام تحقیق و گردآورده دکتر محمد حمید الله و ترجمه دکتر سید محمد حسینی انتشارات سروش چاپ دوم 1377 برگ 109 با اندکی تغییر برای همخوان شدن با سیرت الرسول انگلیسی آورده شده است.

محمد با یهودیان چه کرد؟

حمله به بنی نضیر
حمله به بنی قینقاع
حمله به بنی قریظه

توسط دکتر علی سینا

منبع +

سنگسار در اسلام

نویسنده – آرش بیخدا

سنگسار یک عمل غیر انسانی است که در قرآن نیز وجود ندارد و چون در قرآن وجود ندارد، در اسلام وجود ندارد و اساساً مربوط به اسلام نیست.

البته این بسیار قابل ستایش است که انسانیت و تمدن بالاخره آنقدر پیشرفت کرده است و ارزشهای انسانی آنقدر خوب تبلیغ شده اند که حتی مسلمانان نیز که بدون تعارف از دروازه های تمدن و انسانیت بسیار دور هستند کم کم درک میکنند که سنسگار عمل کثیف و غیر انسانی است. و همچون سایر دین خویان بجای اینکه «چون اسلام قوانین ظالمانه ای مانند سنگسار» دارد، آنرا کنار بگذارند، سعی میکنند » چون اعمالی مانند سنگسار ظالمانه هستند، آنها را از اسلام کنار بگذارند، و آنها را بی ارتباط با اسلام نشان دهند»، و از طرف دیگر اگر چیز خوبی پیدا کنند آنرا به اسلام ارتباط میدهند، مثلاً عدالت و اسلام، اگر چه این دو کاملا بی ارتباط با یکدیگر باشند. این ويژگی را در هر دینی میتوان یافت، افراد بجای اینکه دین را و چیستی آنرا بررسی کنند و سپس آنرا خردگرایانه یا قبول و یا رد کنند، هوسها و آمال خود را بدون بازرسی همخوانی آنها به دین می چسبانند و یا از دین حذف میکنند و به این صورت دین خلق میکنند.

این دسته از افراد فکر میکنند روحانیون اسلامی یک مشت انسانهای کثیف هستند که علاقه مند به سنگسار شدن مردم و کشتن انسانهای بیگناه هستند، و معمولا معتقدند که آخوند اسلام را خراب کرده است، ما به این گفته نیز در نوشتاری با فرنام «آخوندها اسلام را خراب کرده اند» پرداخته ایم و نشان داده ایم که قضیه کاملا برعکس است، یعنی اسلام آخوند ها را خراب کرده است و آخوندها بیگناه هستند، گناه اصلی را باید بر گردن علت انداخت نه معلول و معلول این گندابی که آخوندها و سایر اسلامگرایان بوجود آورده اند، هیچ چیز جز خود اسلام نیست و اینکه آخوند به ذات خود ندارد هیچ عیب، هرچه عیب است از اسلام است.

البته اکثریت مسلمانان وقتی در مورد قوانین وحشیانه ای چون سنگسار با آنها صحبت میشود بجای دچار شدن به این سفسطه، به سفسطه دیگری دچار میشوند، و آن این است که سنگسار را با این استدلال که اگر کسی به ناموس شما نیز تجاوز کند شما چنین مجازاتی را برای وی خواهید پسندید توجیه میکنند، و سعی میکنند سنگسار را عادلانه نشان دهند، که البته به آن سفسطه نیز در نوشتاری با فرنام «اگر کسی به ناموس شما تجاوز کند شما چه ميکنید؟» پرداخته شده است و به این پرسش پاسخ کافی داده شده است. این دسته از مسلمانان هنوز در جهالت و توحش اسلامی به سر میبرند و دیدن سایر انسانهای متمدن و پیشرفتهای بشری آنها را هرگز وسوسه نمیکند که از این قوانین کثیف الهی دست بردارند، بلکه به توحش خود افتخار میکنند تا بواسطه اینگونه توحش ها و اعمال خدا پسندانه و بسیار بسیار شنیع وارد بهشت الهی شوند. واقعاً چه چیز از این تاسف بار تر و وحشیانه تر است که عده ای سنگ به دست بگیرند و بر سر و صورت انسانهای کاشته شده در خاک بکوبند؟ ننگ و شرم باد بر جانوران متافیزیکی و پیامبر و امامی که دستور به سنگسار داده است و بر آن جانورخویانی که این جنایت را مرتکب میشوند و شرم بیشتری باد بر کسانیکه سکوت میکنند و نظاره گر چنین جنایاتی هستند.

جدا از این جانورخویان اسلامگرا این نوشتار پیرامون آن دسته از اسلامگرایان غرب زده و شاید «انسانیت زده» نوشته شده است؛ برای آنانکه سعی میکنند این آیین پتیاره را به هر بهانه حفظ کنند، حتی به قیمت انسانی شدن. اما قبل از پرداختن به اینکه آیا سنگسار در قرآن هست یا نیست، و یا اینکه این مجازات در اسلام وجود دارد یا وجود ندارد، باید به مقدمه ای در مورد احادیث در اسلام پرداخت. بنابر این قبل از خواندن این نوشتار، حتماً به نوشتار مقدمه با فرنام «سفسطه من احادیث را قبول ندارم، اسلام یعنی فقط قرآن» مراجعه کنید، و سپس به خواندن این نوشتار بپردازید.

همانطور که در نوشتار مقدمه توضیح داده شد، قرآن تنها منبع دریافت حقایق در مورد اسلام نیست، بنابر این نمیتوان گفت چون فلان چیز در قرآن وجود ندارد، بنابر این اساساً در اسلام وجود ندارد. سنت در کنار کتاب (قرآن) از ابزارهای کسب حقایق اسلامی به شمار میرود. بنابر این، این استدلال که «سنگسار در قرآن وجود ندارد، پس در اسلام وجود ندارد»، با توجه به آنچه در نوشتاری که مقدم بر این نوشتار است استدلالی غیر منطقی و غیر معتبر است. این نوشتار بصورت پرسش و پاسخ تدوین شده است، نگارنده پرسشهایی را مطرح میکند و سپس به آنها پاسخی کوتاه و صریح میدهد، شاید بتوان به این روش به مباحثی چند پیرامون سنگسار پرداخت و بر دانستنیهای بسیار که پیرامون این مسئله وجود دارد چنگی زد.

آیا در مورد سنگسار در قرآن حرفی زده شده است؟

در قرآن کلمه سنگسار (رجم) با مفهوم سنگسار کردن انسانها دیده نمیشود و بطور مستقیم به سنگسار اشاره ای در قرآن نشده است، اما برخلاف آنچه اسلامگرایان امروزه مبنی بر تحریف شدن تورات و انجیل میگویند، قرآن خود را در واقع تصدیق کننده کتب قبلی و ادامه راه آنها میداند و همچنین به وضوح میگوید که حکم خدا در تورات است و در ادامه قصاص را از احکام تورات خوانده و بعد از تصدیق آن، میگوید هرکس به آنچه خدا (در تورات در مورد قصاص) نازل کرده است عمل نکند، از ستمکاران است. بنابر این میتوان گفت قرآن نیز چون احکام تورات را، احکام خدا خوانده است، مهر تایید بر سنگسار که حکمی توراتی است نیز همانند قصاص زده است و این منطقی است اگر مسلمانی در کنار قصاص از این آیه استفاده کرده و استدلال کند که در تورات سنگسار آمده است پس باید بدان نیز عمل کرد و این حکم الهی را نیز پیاده کرد، زیرا در تورات به وضوح به سنگسار اشاره شده است. و این استدلال کاملا منطقی و معتبر است اگر از این مبحث نتیجه گرفت که قرآن بطور غیر مستقیم و بواسطه تورات، سنگسار را تایید و ابقا میکند.

سنگسار در تورات آمده است،

آل عمران آیات 43 تا 45

چگونه تو را داور قرار می دهند ، در حالی که تورات که حاوی حکم خداست در، نزد آنهاست ؟ سپس از حکم تو رويگردان می شوند و اينان ايمان نياورده اند ، ما تورات را که در آن هدايت و روشنايی است ، نازل کرديم پيامبرانی که ، تسليم فرمان بودند بنابر آن برای يهود حکم کردند و نيز خداشناسان و دانشمندان که به حفظ کتاب خدا مامور بودند و بر آن گواهی دادند ، پس ، ازمردم مترسيد ، از من بترسيد و آيات مرا به بهای اندک مفروشيد و هر که بر وفق آياتی که خدا نازل کرده است حکم نکند ، کافر است،و در تورات بر آنان مقرر داشتيم که نفس در برابر نفس و چشم در برابرچشم و بينی در برابر بينی و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان وهر زخمی را قصاصی است و هر که از قصاص درگذرد ، گناهش را کفاره ای خواهد بود و هر که به آنچه خدا نازل کرده است حکم نکند ، از ستمکاران است .

تورات، کتاب لاویان 20، از 10 تا 14

اگر فردی با همسر شخص دیگر زنا کند، مرد و زن هردو باید کشته شوند. اگر مردی با زن پدر خود همبستر شود به پدر خود بی احترامی کرده است، پس آن مرد و زن باید کشته شوند، و خونشان به گردن خودشان میباشد. اگر مردی با عروس خود همبستر شود، باید هردو کشته بشوند، زیرا زنا کرده اند، و خونشان به گردن خودشان میباشد، اگر دو مرد با هم نزدیکی کنند باید کشته شوند، و خونشان به گردن خودشان میباشد، اگر مردی با زنی و با مادر آن نزدیکی کند، گناه بزرگی کرده است و هر سه باید زنده زنده سوزانده شوند تا این لکه ننگ از دامن شما پاک شود.

تورات تثنیه 22، از 22 تا 27

اگر مردی در حال ارتکاب زنا با زن شوهرداری دیده شود، هم آن مرد و هم آن زن باید کشته شوند. به این ترتیب، شرارت از اسرائیل پاک خواهد شد. اگر دختری که نامزد شده است، در داخل دیوارهای شهر توسط مردی اغوا گردد، باید هم دختر و هم مرد را از دروازه شهر بیرون برده، سنگسار کنند تا بمیرند. دختر را بخاطر اینک فریاد نزده و کمک نخواسته است و مرد را بجهت اینکه نامزد مرد دیگری را بی حرمت کرده است. چنین شرارتی باید از میان پاک شود اما اگر چنین عملی خارج از شهر اتفاق بیافتد تنها مرد باید کشته شود، چون دختر گناهی که مستحق مرگ باشد مرتکب نشده است. این مثل آن است که کسی بر شخصی حمله ور شده او را بکشد، زیرا دختر فریاد زده و چون در خارج از شهر بوده کسی به کمکش نرفته است تا اورا نجات دهد.

همچنین در سوره مائده آیه 43 آمده است

وَكَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَعِندَهُمُ التَّوْرَاةُ فِيهَا حُكْمُ اللّهِ ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِن بَعْدِ ذَلِكَ وَمَا أُوْلَـئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ

چگونه تو را داور قرار می دهند ، در حالی که تورات که حاوی حکم خداست در، نزد آنهاست؟ سپس از حکم تو رويگردان می شوند و اينان ايمان نياورده اند.

بسیاری از مفسرین قرآن به این اعتقاد دارند که این آیه در مورد سنگسار آمده است، و یهودیان برای آزمایش کردن پیامبر اسلام و آگاهی از میزان دانش او از تورات از او پیرامون مجازات زناکار پرسش کرده بودند. بعنوان مثال به تفسیر زیر توجه کنید.

حجه التفاسیر جلد 4 صفحه 151 سطر 14:

و ای پیامبر چگونه تو را حکم می سازند و حال اینکه تورات نزد ایشان است، در آن حکم خدا (به سنگسار)، سپس اعتراض میکنند از بعد آنکه تو حکم کرده ئی موافق کتاب ایشان، و نیستند آنان باور دارندگان حکم کتاب تورات (که سنگسار است).

از استدلال، یعنی تایید غیر مستقیم سنگسار بواسطه تورات گذشته در قرآن در مورد زناکار اینگونه آمده است:

سوره نساء آیه 15

وَاللاَّتِي يَأْتِينَ الْفَاحِشَةَ مِن نِّسَآئِكُمْ فَاسْتَشْهِدُواْ عَلَيْهِنَّ أَرْبَعةً مِّنكُمْ فَإِن شَهِدُواْ فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّىَ يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً.

و از زنان شما آنان که مرتکب فحشا می شوند ، از چهار تن از خودتان بر، ضد آنها شهادت بخواهيد اگر شهادت دادند زنان را در خانه محبوس داريدتا مرگشان فرا رسد يا خدا راهی پيش پايشان نهد.

ترجمه یاد شده از عبدالمحمد آیتی است، وی اشاره ای به راهی که خدا پیش پای زناکار بگذارد نکرده است، اما بسیاری از مترجمین قرآن اشاره به حدودی که بعداً برای زنا در اسلام مشخص شد کرده اند. مفهوم این آیه این است که باید زنانی که مرتکب فحشا میشوند در خانه زندانی کنند تا مرگشان فرا رسد و یا خداوند راهی در مقابل آنها بگذارد. حال مفهوم این راهی که قرار است خدا پیش پایشان بگذارد چیست؟ منظور حدی است که در زمان نزول این آیه هنوز مشخص نبود و بعدها مشخص شد. یعنی این آیه بعدها منسوخ شد و دیگر حکم اسلام در مورد زنانی که به فحشا دچار میشوند این نیست که در خانه حبس شوند، بلکه حدودی برای آنها مشخص شد، که این حدود را هم میتوان در قرآن و هم در احادیث یافت، به حدیث زیر که مورد توجه فقهای اهل تسنن است توجه کنید.

ترجمه صحیح مسلم جلد دوم صفه 65 شماره 3200

عباده بن صامت گفت: وقتی بر پیامبر وحی نازل میشد وی بسیار برانگیخته میشد و رنگ از رخسار وی میپرید، روزی بر او وحی نازل شد و همین حالت به وی دست داد، بعد از وحی او گفت «این (دستور از طرف الله را) از من بگیرید، الله راهی پیش پای آنان (کسانی که دچار فحشا میشوند) قرار داده است. کسی که توسط عقد اسلامی ازدواج کرده باشد 100 ضربه شلاق میخورد و بعد سنگسار میشود، و شخصی که ازدواج نکرده باشد 100 ضربه شلاق میخورد و برای یک سال از شهر تبعید میشود.

مفسرین و فقهای شیعه نیز در مورد این آیه به همین نتیجه از طریق دیگری رسیده اند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 374

«در تفسير صافى از تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه در ذيل آيه ((و اللاتى ياتين الفاحشة …)) فرمود:
اين آيه نسخ شده و منظور از سبيل همان حدودى است كه بايد جارى شود. در تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه شخصى از آنجناب از اين آيه سؤ ال كرد حضرتش فرمود: اين آيه نسخ شده ، شخص ديگر پرسيد آنروزها كه نسخ نشده بود به چه صورت مورد عمل قرار مى گرفت ؟ فرمود: به اين صورت كه اگر زنى زنا مى داد و چهار نفر عليه او شهادت مى دادند او را در خانه اى حبس مى كردند و با او سخن نمى گفتند و بسخنش گوش نمى دادند و با او نشست و برخاست نمى كردند، تنها آب و طعامش را برايش مى بردند تا بميرد و يا بعدها خدا راه چاره اى برايش مقرر سازد، كه ساخت و آن اين بود كه اگر بى شوهر بوده تازيانه اش بزنند و اگر شوهردار بوده سنگسار شود، شخصى پرسيد:


معناى آيه : ((و اللذان ياتيانها منكم )) چيست ؟ فرمود: معنايش اين است كه اگر دختر بكر همين عمل زشتى را كه اگر بيوه زن مرتكب آن مى شد به آن گرفتارى مبتلا مى گشت مرتكب شود، بايد شكنجه شود، آنگاه در پاسخ از سؤ ال از معناى شكنجه فرمود: يعنى حبس مى شود تا آخر حديث ). مؤ لف قدس سره : اين قصه يعنى حكم جارى در مورد زنان در صدر اسلام كه حبس كردن تا آخر عمر در خانه ها بوده ، مطلبى است كه به چند طريق از طرق اهل سنت از ابن عباس و قتاده و مجاهد و غير ايشان روايت شده است . اولى از سدى نقل شده كه گفته است حبس كردن در خانه حكمى بود مخصوص بيوه زنان و اما ايذائى كه در آيه دوم آمده حكم مخصوص ‍ دوشيزگان و كنيزان است.»

آشکار است که قرآن را باید با حدیث تفسیر کرد و احادیث متخصصان شیعه و سنی اسلام را به یک سمت یعنی به سمت سنگسار میبرد.

احادیث در مورد سنگسار چه میگویند؟

در احادیث تمامی فرق اسلامی در مورد سنگسار بسیار صحبت شده است و شکی وجود ندارد که پیامبر چندین بار حکم سنگسار داده است و افرادی در زمان وی سنگسار شده اند و این سنت در زمان حکومت ابوبکر و عمر و عثمان و علی نیز ادامه یافته است و توسط امامان شیعه ادامه پیدا کرده است. در کتب حدیث از جانب بیش از پنجاه نفر روایت شده است که در زمان پیامبر اشخاصی سنگسار شده اند. احادیث مربوط به سنگسار در تمامی کتابهای معروف حدیث از جمله صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ابو داوود، نسائی، ترمذی و اصول کافی یافت میشوند. در اینجا به چند نمونه از این احادیث اشاره میکنیم.

صحیح بخاری جلد 8 کتاب 82  شماره 817

من میترسم که بعد از گذشت زمانی زیاد، کسی بگوید «به الله، ما آیه ای در مورد سنگسار در قرآن نمی یابیم»، و به همین دلیل با ترک یک وظیفه که الله آنرا وحی کرده است به گمراهی بروند. و مجازات سنگسار باید در مورد هر انسانی که ازدواج کرده باشد (مرد و زن)، و دچار دخول غیر شرعی شود، در صورتی که اگر شاهدان لازمه شهادت دهند و یا اینکه حاملگی و یا اعتراف اتفاق بیافتد پیاده شود. سفیان ادامه داد «من این حدیث را اینگونه به یاد می آورم» عمر گفت «به راستی که پیامبر خدا مجازات سنگسار را پیاده کرد و ما نیز بعد از او این کار را انجام دادیم».

صحیح بخاری جلد 8 کتاب 82  شماره 803

الشعبی نقل کرده است:

بعد از اینکه علی زنی را در یک روز جمعه سنگسار کرد، گفت «من او را طبق سنت رسول الله سنگسار کردم.».

صحیح بخاری جلد 7 کتاب 63  شماره 195

جابر روایت میکند:

مردی از قبیله بنی اسلم وقتی که پیامبر در مسجد بود به نزد وی آمد و گفت «من آمیزش جنسی غیر مشروع داشته ام.» پیامبر چهره اش را از او به سوی دیگری برگرداند. مرد باز جلوی صورت پیامبر آمد و چهار شاهد علیه خودش آورد. پیامبر اورا صدا کرد و گفت «آیا تو دیوانه ای؟، و پرسید آیا تو ازدواج کرده ای؟» مرد گفت «آری» پیامبر دستور داد تا اورا در مصلی سنگسار کنند. وقتی سنگها از گوشه های تیزشان بر او برخورد کردند او فرار کرد، اما اورا در حرا گرفتند و بعد کشتند.

صحیح بخاری جلد 8 کتاب 82  شماره 813

ابن عباس نقل میکند:
وقتی معز بن مالک پیش پیامبر آمد (برای اعتراف کردن)، پیامبر به او گفت تو احتمالا تنها اورا (زن را) فقط بوسیده ای، یا به او چشمک زده ای و یا به او نگاه کرده ای. او گفت «نه ای رسول خدا!» پیامبر با حسن تعبیر به او گفت، «آیا به او دخول کرده ای؟»، راوی اضافه کرد، بعد از آن (بعد از اعتراف کردن وی) پیامبر دستور داد که او را سنگسار کنند.

صحیح مسلم  کتاب 17  شماره 4191

عباده بن صامت نقل کرده است، که رسول الله میگفت «از من فراگیرید»، الله راهی را برای آنها مقرر کرده است. وقتی که مرد مجردی با زن مجردی زنا میکند باید آنها را صد ضربه شلاق بزنید و یک سال آنها را حبس کنید، و وقتی که مرد متاهلی با زنی متاهل زنا میکند آنها را باید صد ضربه شلاق زد و بعد آنها را سنگسار کرد.

صحیح مسلم  کتاب 17  شماره 4201

ابن عباس گزارش داد که پیامبر به معز بن مالک گفت: آیا چیزی که در مورد تو به من رسیده است صحیح است؟ او گفت: در مورد من چه به تو گفته اند؟ پیامبر گفت: گفته اند که تو با یک کنیز (برده دختر) زنا کرده ای. او گفت آری من اینکار را کرده ام، و چهار بار به این گناه خود شهادت داد. سپس پیامبر اورا محکوم کرد و او سنسگار شد.

تفسیر جامع جلد 4 صفحه 360 سطر 11

در کافی از جمیل روایت کرده گفت سئوال نمودم از حضرت صادق علیه السلام کسیکه با محارم خود زنا کند چگونه او را اعدام کنند؟ فرمود با شمشیر گردنش را میزنند و در حدیث دیگر از آن حضرت روایت کرده اند که فرمود شخصی که عیال نداشت حضور مقدس امیر المومنین آوردند که با زن پدر خود زنا کرده بود امر فرمود اورا بقتل برسانند و بعضی از زناکاران حد آنها اول صد تازیانه است سپس سنگسار است و ایشان مردان پیر و زنان پیر محصن و محصنه باشند که زنا کرده اند.

در فقیه از حضرت باقر علیه السلام روایت کرده فرمود هرکه با محارم خود زنا کند با یک شمشیر او را بقتل میرسانند و اگر به آن محرم هم با این عمل راضی بوده او را نیز بقتل میرسانند.

در کافی از جمیل روایت کرده گفت سئوال نمودم از حضرت صادق علیه السلام کسیکه با محارم خود زنا کند چگونه اورا اعدام کنند؟ فرمود با شمشیر گردنش را میزنند و در حدیث دیگر از آن حضرت روایت کرده فرمود شخصی را که عیال نداشت حضور مقدس امیر المومنین آوردند که با زن پدر خود زنا کرده بود امر فرمود اورا بقتل برسانند و بعضی از زناکاران حد آنها اول صد تازیانه است سپس سنگسار است و ایشان مردان پیر و زنان پیر محصن و محصنه باشند که زنا کرده اند.

و در کافی از حصرت باقر علیه السلام روایت کرده فرمود مرد و زن پیر زناکاری را که محصن بودند حضور امیر المومنین علیه السلام بردند آنحضرت امر کرد اول آنها را صد تازیانه بزنند سپس رجم و سنگسار کنند.

و از ابو بصیر روایت کرده گفت سئوال نمودم از حضرت صادق علیه السلام شخصی در یکروز چند مرتبه زنا کرده بر او یک حد جاری میکنند یا چند حد؟ فرمود اگر با یک زن مکرر زنا کرده یک حد بر او میزنند و چنانچه با زنان عدیده زنا کرده بتعداد آنها بر او حد جاری میکنند.

در کافی از سماعه روایت کرده گفت حضرت صادق علیه السلام فرمود هرگاه بخواهند شخصی را رجم کنند اول گودالی بکنند اگر آن زن باشد او را تا وسط گودال فرو برند و چنانچه مرد است تا جایگاه بند زیر جامه در گودال فرو میبرند سپس حاکم و بعد از او مردم با سنگهای ریز آنشخص را رجم میکنند و فرمود باید از پشت سرش سنگ بزنند و نباید از پیش رو سنگ و تازیانه بر جسد او بزنند در محاسن از ابن خالد روایت کرده گفت حضور حضرت موسی بن جعفر علیه السلام عرض کردم خبر بدهید بمن از زنا کننده که اورا رجم میکنند زمانیکه از گودال فرار نماید آیا او را بر میگردانند فرمود اگر ثبوت زنا با قرار بوده و بعد از زدن چند سنگ بر او فرار کرده رها میکنند او را و چنانکه بوسیله شهود ثابت شده با ذلت و خواری او را برمیگردانند و سنگسار میکنند ابی بصیر از حضرت صادق روایت کرده فرمود روزی شخصی حضور امیر المومنین علیه السلام شرفیاب شده عرض کرد من زنا کرده ام حکم خدا را در مورد من اجرا فرموده و مرا پاک کنید، حضرت باو فرمود آیا تو دیوانه ای؟ عرض کرد خیر فرمودند چیزی از قرآن تلاوت نموده ای؟ گفت بلی فرمود از چه قبیله و طایفه میباشی تا درباره ات تحقیق شود؟ عرض کرد از مردم مدینه هستم فرمود اکنون برو تا از احوال تو پرسش نمایم امیر المومنین علیه السلام از وضع آن مرد تحقیق فرمود گفتند مردی سالم و عاقل است روز بعد همانشخص بخدمتش رسید و در خواست اجرای حد نمود امیر المومنین علیه السلام از وضع آن مرد تحقیق فرمود گفتند مردی سالم و عاقل است و روز بعد همانشخص بخدمدتش رسید و در خواست اجرای حد نمود امیر المومنین علیه السلام پرسیدند آیا تو عیال داری؟ عرض کرد بلی فرمود آیا در اختیار تو و حضور تو هست یا باو دسترسی نداری؟ عرض کرد در منزلم میباشد فرمودند اکنون برو تا فکری درباره ات بنمایم سومین مرتبه هم که شرفیاب شد او را برگردانید و در مرتبه چهارم که حضور امیر المومنین علیه السلام شرفیاب شده تجدید مطلع نمود حضرت اورا بازداشت فرموده و منادی از طرف آن حضرت ندا کرد که برای اجرای یکی از احکام خدا و حد جاری ساختن بطور ناشناس خارج از شهر حاضر شوید و هرکس با خود سنگهائی بیاورد صبح زود بعد امیر المومنین علیه السلام مرد زندانی را احضار و مقرر فرمودند اول نماز بگذارد سپس دستور حفر گودالی داده آنشخص را در گودال نشانیده و بمردم چنین فرمودند که بر این شخص باید حد خدا جاری نموده و سنگسارش کنید ولی کسی باید او را سنگ بزند که در پیشگاه خداوند محکوم به حد خوردن نباشد و اگر کسی خود را مستحق کیفر و حدود میداند باید برگردد زیرا کسی که خود مستوجب و مستحق حد است نباید اقامه حدود کند و مردم برگشتند فقط امیر المومنین علیه السلام و حضرت امام حسن علیه السلام هریک سنگی برداشته و پس از آنکه چهار مرتبه تکبیر گفتند بسوی مرد رها کرده و بر اثر ضربات سنگها آن شخص هلاک شد آنگاه فرمود بدنش را از گودال خارج نموده بر او نماز گذارده و دفن کردند خدمتش عرض کردند آیا غسل بر این شخص لازم نبود فرمودند همین اجرای حد او را پاک نموده و تا روز قیامت پاکیزه است و فرمودند ای مردم هرکس مرتکب چنین گناهی بشود یعنی زنا کرده باشد باید توبه کند بین خود و خدای خود بخدا قسم توبه کردن در خفا و پنهانی بهتر است از آنکه عفت خویش را در برابر مردم  مخدوش ساخته و خود را مفتضح بسازد.

در فقیه از عمار روایت کرده گفت سئوال نمودم از حضرت صادق علیه السلام زن شوهر داریکه زنا کرده و حامله است را چگونه حد بر او جاری کنند؟ فرمود او را رها کند تا وضع حمل کند و بر طفل خود شیر بدهد سپس او را رجم کنند.

تفسیر اثنی عشری جلد 9 صفحه 193 سطر 4

تفسیر شریف لاهیجی جلد 3 صفحه 256 سطر 14

روزی نزد عمر بن الخطاب شش نفر را گرفته آوردند که اینها همه زنا کرده اند عمر حکم کرد که همه آنها را بر یک وجه اقامت حد کنند حضرت امیر المومنین علیه الصلوه و السلام که در آنمجلس حاضر بود بعمر گفت که حکم اینها چنین نیست که تو گفتی، پس او گفت آنچه باید، شما در باب اینجماعت بعمل بیارید؛ حضرت یکی را گردن زد و دوم را سنگسار نمود و سوم را حد زد و چهارم را نصف حد زد و پنجم را تعزیر فرمود و ششم را سرداد عمر و حضار مجلس همه تعجب نموده متحیر شدند عمر گفت: ای ابوالحسن شش کس را در قضیه واحده اقامت پنج نوع عقوبت کردی و یکی را سر دادی که هیچ یک از این حکمها مشابه بدیگری نبود؟ حضرت فرمود چنین است چون شخصی اول ذمی بود (ذمی کسی است از اهل کتاب که در میان مسلمانان و در زینهار و امان مسلمانان زندگی میکند)که زنا با زن مسلمه کرده بود و از ذمه خود بر آمده سزای او گردن زدن بود، ثانی چون محصن بود و با وجود احصان ارتکاب زنا کرده او را رجم فرمودیم و ثالث غیر محصن بود او را حد زدیم و رابع بعد زانی بود اورا نصف حد زدیم و خامس چون وطی بشبهه کرده بود اورا تعزیر فرمودیم و سادس که مجنون و از عقل بهره ای نداشت سرش دادیم (رهایش کردیم) و باید که فردا نگیرند شما را.

ادیان ابراهیمی و مذاهب اسلامی راجع به سنگسار چه نظری دارند؟

یهودت

همانطور که از تورات نقل قول شد در تورات بطور مشخص دستور داده شده است که زناکار را باید سنگسار کرد. البته میان قوانین یهود با اسلام اندکی تفاوت وجود دارد، به زناکار یکبار اخطار داده میشود و در مرتبه دوم او مستحق سنگسار شدن است. در توراتسنگسار تنها برای زنا در نظر گرفته نشده است بلکه تورات در مورد کفر ورزیدن، دین دیگری را انتخاب کردن، به خدا فحش دادن، جادوگری کردن نیز دستور به سنگسار میدهد، همچنین آمده است که موسی شخصی را بخاطر توهین به خدا سنگسار کرد و کشت.

تورات لاویان کتاب 24 آیات 13 و 14

خداوند به موسی فرمود: (او را بیرون اردوگاه ببر و به تمام کسانی که کفر او را شنیدند، بگو که دستهای خود بر سر او بگذارند. بعد تمام قوم اسرائیل او را سنگسار کنند. و به قوم اسرائیل بگو که هر کس به خدای خود کفر بگوید باید سزایش را ببیند و بمیرد. تمام جماعت باید او را سنگسار کنند. این قانون هم شامل اسرائیلی ها میشود و هم شامل غریبه ها.

تورات کتاب تثنیه شماره 13 آیات 6 تا 10

اگر نزدیکترین خویشاوند یا صمیمی ترین دوست شما، حتی برادر، پسر، دختر و یا همسرتان در گوش شما نجوا کند که بیا برویم و این خدایان بیگانه را بپرستیم؛ راضی نشوید و به او گوش ندهید. پیشنهاد ناپسندش را برملا سازید و بر او رحم نکنید. او را بکشید. دست خودتان باید اولین دستی باشد که او را سنگسار میکند و بعد دستهای تمامی قوم اسرائیل. او را سنگسار کنید تا بمیرد، چون قصد داشته است شما را از خداوند، خدایتان که شما را از مصر یعنی سرزمین بردگی بیرون آورد دور کند.

….

پس آن جوان را بیرون اردوگاه برده، همانطور که خداوند به موسی امر فرموده بود، سنگسار کردند.

تورات کتاب اعداد شماره 15 آیات 32 تا 35

یک روز که قوم اسرائیل در بیابان بودند، یکی از آنها به هنگام جمع آوری هیزم در روز سبت (شنبه)، غافلگیر شد. پس او را گرفته، پیش موسی و هارون و سایر رهبران بردند. ایشان او را به زندان انداختند، زیرا روشن نبود که در این مورد چه باید کرد.

اما یهودیان حدود دو هزار سال است که هیچ کس را سنگسار نکرده اند، و از این دستور تورات سرپیچی کرده اند، و دلیل این سرپیچی بسیار جالب است. اسرائیل سرزمین یهودیان در دو هزار سال پیش توسط رومی ها مورد تجاوز قرار گرفت و دستگاه مذهبی آنها که شامل دادگاهو مجلس یهودیها (Sanhedrin) بود نابود شد. از آن روز تا به این روز یهودیان موفق نشده اند دادگاه شرعی تشکیل بدهند، زیرا گویا برای تشکیل چنین دادگاهی نیاز به تعداد مشخصی (هفتاد و یک) خاخامهای دانش آموخته دارند، تا بتوانند در مورد جان انسانها تصمیم بگیرند. برخی از یهودیان معتقدند تا زمان ظهور عیسی مسیح چنین دستگاه قضایی شکل نخواهد گرفت و تا آن زمان یهودیان نه کسی را سنگسار خواهند کرد و نه از روی قوانین دینی خود در مورد جان انسانها تصمیم میگیرند. و از آنجا که چنین اتفاقی (ظهور مسیح) هرگز اتفاق نخواهد افتاد نباید نگران این بود که یهودیان کسی را سنگسار کنند.

و البته این بسیار خوشایند است که یهودیان به هر بهانه و دلیلی از عمل به دستورات دینی خود که بسیار وحشیانه و زشت و ضد انسانی هستند خود داری میکنند اما مسلمانان دستورات یهودی را که خود یهودیان آنها را پیاده نمیکنند با شور و اشتیاق پیاده میکنند. ایکاش بقیه دینداران نیز به دلایلی دستورات ضد انسانی دین خود را کنار بگذارند.

مسیحیت

گفته میشود که عیسی مسیح سنگسار را منسوخ کرد و آنرا ممنوع ساخت، و به همین دلیل در مسیحیت سنگسار وجود ندارد، البته ادعای دوم درست است اما عیسی سنگسار را منسوخ نکرد، در انجیل اینگونه آمده است:

انجیل یوحنی کتاب 8 آیه 1 تا 11

عیسی به کوه زیتون بازگشت. ولی روز بعد صبح زود باز به خانه خدا رفت. مردم نیز دور او جمع شدند. عیسی نشست و مشغول تعلیم ایشان شد. در همین وقت، سران قوم و فریسیان زنی را که در حال زنا گرفته بودند، کشان کشان به مقابل جمعیت آوردند، و به عیسی گفتند (استاد، ما این زن را به هنگام عمل زنا گرفته ایم. او مطابق قانون موسی باید کشته شود. ولی نظر شما چیست؟)

آنان میخواستند عیسی چیزی بگوید تا او را به دام بیاندازند و محکوم کنند. ولی عیسی سر را پایین انداخت و با انگشت بر روی زمین چیزهایی مینوشت. سران قوم با اصرار میخواستند که او جواب دهد. پس عیسی سر خود را بلند کرد و به ایشان فرمود:

(بسیار خوب؛ آنقدر بر او سنگ بیاندازید تا بمیرد، ولی سنگ اول را کسی به او بزند که خود تابحال گناهی نکرده است.) سپس دوباره سر را پایین انداخت و به نوشتن بر روی زمین ادامه داد. سران قوم از پیر گرفته تا جوان یک یک بیرون رفتند تا اینکه در مقابل جمعیت فقط عیسی ماند و آن زن. آنگاه عیسی بار دیگر سر را بلند کرد و به زن گفت: (آنانی که تو را گرفته بودند کجا رفتند؟ حتی یک نفر هم نماند که تو را محکوم کند؟) زن گفت (نه آقا! عیسی فرمود: من نیز تو را محکوم نمیکنم. برو و دیگر گناه نکن).

عیسی در این گفته هرگز نگفته است کسی را دیگر سنگسار نکنید، بلکه تنها گفته است کسانی حق سنگسار کردن دارند که گناهی نکرده باشند، و البته مسیحیان معتقدند همه انسانها گناهکار هستند و خداوند پسر خودش را فرستاد و خود در کالبد انسان تجلی یافت تا بخاطر گناهان ما بر روی صلیب برود و ما بخشیده شویم. ممکن است شخصی بپرسد چرا عیسی مسیح بطور روشن نگفت «از امروز به بعد کسی را سنگسار نکنید» یا «سنگسار حرام است و کار وحشیانه و زشتی است»، بلکه به میان مردم رفت و گفت چون شما گناهکارید نباید شخص دیگری را مجازات کنید، یعنی اگر گناهکار نبودید سنگسار کردن یک انسان به جرم زنا از نظر عیسی مسیح مشکلی نداشت و کار چندان ناشایستی نبود که البته این خود بسیار حرف غیر منطقی ای است، آیا افراد بخاطر اینکه خود مجرم هستند نباید مجرم دیگری را محکوم کنند؟ اگر اینگونه باشد باید کلاً قضاوت را کنار گذاشت و دادگاه را حذف کرد زیرا قاضی معصوم نیست و خود حتماً دچار اشتباهاتی شده است. همچنین اعتقاد مسیحیان بر این است که عیسی مسیح خود خدا است. حال این سوال مطرح میشود که چرا این خدا به یهودیان گفته است که افرادی را سنگسار کنند ولی بعداً نظرش را تغییر داده است؟ پاسخ به این پرسشها میتواند این باشد که عیسی مسیح یا به اندازه کافی آزادمرد و انساندوست و با جسارت نبوده است و یا اینکه با پیروان خود شوخی داشته است.

ولی به هر حال در مسیحیت سنگسار وجود ندارد و این برای مسلمانان باید بسیار مضحک باشد، که چگونه است که در یهودیت و اسلام سنگسار وجود دارد اما در مسیحیت وجود ندارد!؟ همچنین در مسیحیت گوشت خوک خوردن آزاد است اما در اسلام و یهودیت نیست، آیا خداوند به مسیحیان زنگ تفریح داده است؟ چطور ممکن است خدا نظری در مورد حکمی داشته باشد و بعداً نظرش عوض شود و دوباره به نظر اولیه خود برگردد؟

البته این تناقض برای مسیحیان وجود ندارد، مسیحیان اسلام را دینی دروغین و الله اسلام را خود شیطان میدانند که بر روی زمین پیامبرانی داشته است (البته معمولا مسیحیان این نظر خود را در مقابل مسلمانان مطرح نمیکنند ولی در کتابهایشان اینگونه مینویسند) و استدلال اصلی آنها مکار بودن و فریب کار بودن آلله است، که در قرآن به آن اشاره شده است، بویژه در مورد اینکه محمد در قرآن سروده است که الله شخصی شبیه مسیح را قرار داد تا اورا به صلیب بکشند و اگر این درست باشد این الله است که مسیحیان عالم را فریب داده است و فریبکاری از نظر مسیحیان مربوط به شیطان است و ذات خداوند نیک است و از فریبکاری به دور است. و البته محمد با مسیحیت چندان آشنایی نداشت، محمد مسیحیت را از یهودیان آموخته بود برای همین است که اسلام بیشتر به آیین یهود نزدیک است تا به  مسیحیت، و اگر قرار است ادیان سامی پشت سر یکدیگر آمده باشند واقعا شایسته تر بود که خدا مسیحیت را بعد از اسلام میفرستاد تا قوانین وحشیانه آنرا تعدیل کند.

اسلام

تمامی مکاتب فقهی اسلامی بدون استثناء به حکم سنگسار معتقدند. اما در شرایط و نوع پیاده کردن حکم اندکی با یکدیگر اختلاف دارند.  حکم سنگسار معمولا هم در مورد همجنسگرایان (همجنس گرایی چیست؟) و هم در مورد اشخاصی که زنای محصنه انجام میدهند انجام میگیرد.سنگسار همجنسگرایان در مکاتب سامی برگرفته از سرنوشتی است که خدای ادیان سامی بر سر قوم لوط آورده است، در قرآن الله قوم لوط را بجرم لواط سنگسار کرده است.

همه مکاتب فقهی اهل تسنن با یکدیگر اتفاق نظر دارند که مجازات سنگسار باید در مورد زناکار محصن، بزرگسال، آزاد و مسلمان (بجز مکتب شافعی که در آن غیر مسلمان را نیز میتوان محصن نامید) و کسی که در قبل از لذت جنسی مشروع بهره برده است (چه ازدواج هنوز برقرار باشد یا نباشد) پیاده شود. حنفی ها و حنبلی ها معتقد هستند که هردو زناکار (زن و مرد) باید حتماً محصن باشند تا مجازات سنگسار را بتوان در مورد آنها اجرا کرد. افرادی که محصن نیستند را باید در صورتی که آزاد هستند یکصد ضربه و اگر برده هستند پنجاه ضربه شلاق زد و همه فرقه ها بجز حنفی ها همچنین معتقد هستند که زناکار را باید یک سال انسان آزاد را و شش ماه انسان برده تبعید کرد. زناکار همچنین باید از روی آزادی عمل مرتکب زنا شده باشد، زنی که مورد تجاوز قرار گرفته باشد را نمیتوان زناکار محصنه نامید و در نتیجه حد زنا در مورد او پیاده نمیشود.

در مورد لواط توافق نظر وجود ندارد، شافعی ها و حنبلی ها لواط را برابر با زنا میدانند. اگر عمل آنها را چهار شاهد مرد شهادت دهند و شخص لواطکار محصن است باید او را با سنگسار تنبیه کرد و مفعول را شلاق زده و تبعید کرد. مالکی ها احصان را برای سنگسار لازم نمیدانند. حنفی ها حد را برای لواطکار قائل نیستند و لواطکار را تعزیر میکنند.

نظر فقه شیعه در مورد فحشا اندکی متفاوت است، فحشا در فقه شیعی علاوه بر لواط میتواند بر بسیاری از رفتارهای دیگر جنسی اطلاق کرد. بچه بازی، چه با مرد و چه با زن، همجنسبازی زنان (مساحقه)، تماس جنسی با حیوانات از این جمله هستند. فقه شیعه همچنین مصلح را بعنوان بزرگسال، آزاد، مسلمان و کسی که دارای شرایط برقراری تماس جنسی مشروع است (مثلا همسر او در زندان نیست و یا در مسافرت به سر نمیبرد) تعریف میکند. نوع مجازات در فقه شیعی همانند فقه سنی است، اما در فقه شیعه ممکن است زناکار غیر محصن را نیز در صورتی که شرایط خاصی وجود داشته باشد مثلا تماس جنسی بین بستگان نزدیک، و یا تجاوز، و یا دخول بین یک مرد نامسلمان و زن مسلمان سنگسار کنند. لواط در فقه شیعی در صورت دخول باید با مرگ مجازات شود اما حدی وجود ندارد و قاضی باید در این مورد خطاکار را تعزیر کند.

قاضی باید مرد لواطکار را یا به اعدام با شمشیر (سربریدن)، سنگسار، پرتاب کردن شخص از دیوار بلند و یا سوزاندن مجازات کند و در این میان اختیار با قاضی است. در صورتیکه دخول انجام نشده باشد و در مورد همجنسبازی زنان (مساحقه) مجازات حد یکصد ضربه شلاق است.

اطلاعات فقهی فوق از دایره المعارف اسلام در گزینه مربوط به زنا  نقل شده است، برای جزئیات کامل نحوه پیاده شدن حکم سنگسار به نوشتاری با فرنام «چگونگی انجام حکم زنا، سنگسار از کتاب تحریر الوسیله آیت الله روح الله خمینی» مراجعه کنید.

بهائیت

در آیین بهائی مجازات سنگسار وجود ندارد، مسلمانان تندرو این آیین را ساخته استعمار میدانند. در صورتی که این ادعا راست باشد براستی باید از استعمار جنایتکار سپاسگزاری کرد که در کنار این همه اختراعات و اکتشافات و توسعه علوم، دست به ساختن ادیانی میزنند که با جایگزین کردن آنها با اسلام، مسلمانان و جهانیان را از شر قوانین و مفاهیم بسیار وحشیانه و غیر انسانی اسلامی نجات دهند. البته برای بهائیان نیز باز این سوال پیش می آید که چطور نظر خدا بعد از اسلام دوباره تغییر کرده است، و سنگسار را برای بار دوم از احکام خود حذف کرده است، آیا خداوند قرار است یک دین در میان سنگسار را حذف و نصب کند؟ و از آنجا که بهائیان معتقد نیستند که دینشان آخرین دین و پیامبرشان آخرین پیامبر منتخب خدا بر روی زمین است، باید از آنها پرسید که آیا خدا در دین بعدی که ارسال خواهد کرد دوباره سنگسار را تجویز خواهد کرد؟

موضع قاضی در مورد زانی چگونه است؟

بر طبق سنت اسلامی قاضی باید در موضع انکار قرار گیرد، یعنی به شخص تلقین کند که تو اینکار را نکرده ای ولی شخص اگر قبول کند که کرده است و اصرار ورزد در آن صورت است که قاضی باید وی را محکوم کند. احادیث بسیاری وجود دارند که این معنی از آنها استنباط میشود ولی در کل این شیوه نه از زشتی مجازات سنگسار میکند نه امتیازی است برای اسلام، زیرا لازمه عدالت قاضی اساساً در بیطرفی او است، لذا اسلامگرایانی که با بهانه کردن این ویژگی سعی در توجیه این عمل زشت میشوند در واقع باید توجه داشته باشند که روش قضاوت اسلامی در این مورد نیست که مورد اعتراض است بلکه خود حکم اسلامی پیرامون زنا است که مورد اعتراض است، رفتار قاضی چیزی را در این میان تغییر نمیدهد.

آیا میان سنگسار و دستور قرآن تناقضی وجود دارد؟

در قرآن پیرامون زنا آیاتی آمده است که در یکی از آنها حد زنا مشخص میشود، بسیاری از اسلامگرایانی که دچار این سفسطه میشوند این آیه را مورد خطاب قرار داده و با استناد به آن ادعا میکنند نه تنها سنگسار اسلامی نیست بلکه ضد اسلام و در تضاد با قرآن است. آیه ای که این دسته به آن اشاره میکنند دومین آیه سوره نور است.

سوره نور آیه 2

الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِئَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ.

زنان و مردان زناکار را هر يک صد ضربه بزنيد و اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد ، مباد که در حکم خدا نسبت به آن دو دستخوش ترحم گرديد و بايد که به هنگام شکنجه کردنشان گروهی از مؤمنان حاضر باشند.

این آیه طبق نظر تقریباً تمامی مفسرین قرآن از فرقه های مختلف اسلامی با حکم سنسگار که در احادیث آمده است تضادی ندارد، همانطور که توضیح داده شد در فقه اسلامی زنا به دو گروه تقسیم میشود زنای محصنه و زنای غیر محصنه، این آیه در مورد زنان و مردان آزادی است که آزاد باشند و همچنین مجرد باشند. بنابر این بین این آیه و احادیث مربوط به سنگسار از لحاظ منطقی وحدت مفعولیوجود ندارد، یعنی این دو راجع به یک چیز صحبت نمیکنند و نتیجه آنکه در تضاد با یکدیگر نیستند. اما سوره نساء آیه 15 بطور مشخص چون از «زنانتان، نساءکم» صحبت میکند در واقع اشاره به زنای محصنه دارد.

ترجمه صحیح مسلم جلد نخست صبفه 65 و در صحیح بخاری جلد دوم صفحه 1009

از عبدالله بن عباس نقل شده است که عمر در خطابه ای در حالی که روی منبر رسول الله نشسته بود گفت: براستی که الله تعالی محمد را با حقیقت فرستاد قرآن را نیز با او نازل کرد. آیه مربوط به سنگسار زناکار درمیان آیات وحی شده بود و ما آنرا خواندیم و فهمیدیم و حفظ کردیم. پیامبر سنگسار کرد و ما نیز بعد از او سنگسار کردیم. من بیمناک هستم که بعد از گذشت زمان شخصی بگوید ما سنگسار را در کتاب خدا نمی یابیم و با کنار گذاشتن یکی از فریضه های نازل شده توسط خدا به گمراهی بروند. همانا سنگسار کردن زناکار در صورتی که شاهدانی یافت شوند یا زناکار اعتراف کند یا آثار حاملگی در او یافت شود در  قرآن یافت میشود و حق است.

تعداد بسیار زیاد احادیثی که در مورد سنگسار در احادیث اسلامی آمده است و اعتبار بسیاری که محدثین برای این احادیث قائل شده اند باعث شده است که این دسته از احادیث به تواتر معنوی (بالاترین میزان اعتباری که میتوان به یک حدیث داد)  برسند و ادعاهایی مبنی بر غیر معتبر بودن این احادیث با استناد به قرآن اساساً باطل است و نشان از بی اطلاعی این افراد مدعی از علوم حدیث دارد.

اما جای تاسف است که این اسلامگرایان تازه به تمدن رسیده هنوز به اندازه کافی متمدن نشده اند و بجای مجازات وحشیانه سنگسار مجازات وحشیانه دیگری (شلاق زدن) را و آنهم بگونه ای که قرآن گفته بدون ترحم، جایز و انسانی میدانند و هنوز بطور کامل از بیابانگرایی و خوی توحش اسلامی بطور کامل جدا نشده اند.تفسیر گازر در مورد شیوه شلاق زدن میگوید:

تفسیر گازر جلد 6 صفحه 271 سطر 4

خالد گفت:عبدالله عمر را کنیزکی بود زنا کرد اورا بدست من داد و گفت: این را حد زن برپشت و پایها و اندامهای دیگر ضربی خفیف، اورا گفتم فاین انت، عن قوله تعالی: و لا تاخذکم بهما رافه فی دین الله؟ گفت بهرحال اورا نشاید کشتن، او را خدای تعالی جلد (شلاق زدن) فرمود قتل نفرمود. سعید بن المسیب گفت: مراد آنست که ضربی زنی موجع و مولم (دردناک) و حد چنان باید زدن که در آن حال دیده باشند، اگر برهنه یافته باشند حد برهنه زنند، و اگر با جامه یافته باشند با جامه زنند، و مرد را بر پای دارند و در حد زدن و زن را بنشانند و بر همه اعضا زنند الا بر روی و فرج و اگر شما بخدای ایمان آورده اید و بروز بازپسین یعنی قیامت، نباید که شما را در راندن حد بر ایشان رقتی و رحمتی باشد که بسبب آن ترک حد کنید یا کم از حد بزنید.

و همانطور که در قرآن تاکید شده است نباید در هنگام تازیانه زدن هیچ نوع ترحمی را نشان داد (سوره نور آیه 2: …حکم خدا نسبت به آن دو دستخوش ترحم گرديد…)، در احادیث نیز به مسلمانان هشدار داده شده است که به هیچ عنوان نباید در حدود الهی تخفیف دهند و از روی ترحم از آنها بکاهند و در ضرب حد مسامحه نکنند و از تعطیل حدود الهی بترسند. مثلا به روایت زیر توجه کنید:

تفسیر خلاصه المنهج جلد 3 صفحه 361 سطر 17

تفسیر نمونه جلد 14 صفحه 359

روز قیامت بعضی از زمامداران را که یک تازیانه از حد الهی کم کرده اند در صحنه محشر می آورند و به او گفته میشود چرا چنین کردی؟ میگوید: برای رحمت به بندگان تو پروردگار به او میگوید: آیا تو نسبت به آنها از من مهربانتر بودی؟ و دستور داده میشود او را به آتش بیفکنند دیگری را می آورند که یک تازیانه بر حد الهی افزوده، به او گفته میشود: چرا چنین کردی؟ در پاسخ میگوید: تا بندگانت از معصیت تو خود داری کنند خداوند می فرماید: تو از من آگاه تر و حکیم تر بودی؟ سپس دستور داده میشود او را نیز به آتش بیاندازند.

تفسیر شریف لاهیجی جلد 3 صفحه 256 سطر 14

در کافی از اسحق بن عمار نقل کرده که من از حضرت ابو ابراهیم موسی الکاظم علیه السلام سوال کردم که مستحق جلد (تازیانه خوردن) را چگونه باید زد؟ آنحضرت فرمود «اشلد الجلد» (به سخت ترین حالت باید شلاق زد) بعد از این گفتم که بر بالای جامه اش میتوان زد؟ فرمود «بل یجرد».

همچنین در هنگام شلاق زدن زانی و زانیه باید طائفه ای از مسلمانان شاهد شکنجه شدن آنها باشند، و این مجازات باید در جمع انجام شود،  امید است این دسته از اسلام پناهان با همنشینی بیشتر با انسانهای متمدن برای شلاق نیز بهانه هایی بتراشند و آنرا نیز با دروغ و استدلالهای ضد و نقیض، غیر اسلامی نشان دهند. در اینجا ممکن است سوال شود که پس با زناکار باید چکار کرد؟ پاسخ این پرسش را در نوشتاری با فرنام «اگر کسی به ناموس شما تجاوز کنه شما چه ميکنید؟» بیابید.

چرا در قرآن به سنگسار اشاره ای نشده است؟

پاسخ به این پرسش نیاز به جستجوی بیشتر در احادیث و تاریخ اسلام دارد، برخی از احادیثی که در کتب اهل تسنن یافت میشوند از این حکایت میکنند که آیات رجم در قرآن وجود داشت اما بعد از افتادن اتفاقات عجیب و غریبی این آیات از قرآن حذف شده اند. از جمله میتوان به حدیث زیر اشاره کرد.

سنن  ابن ماجه جلد دوم صفحه 39 چاپ کراچی

مسند امام احمد جلد 6 صفحه 269 چاپ بیروت

از عایشه نقل شده است که: وقتی آیات مربوط به رجم (سنگسار) و «رضه کبیر» نازل شده بودند، آنها را بر روی کاغذی نوشته بودند و زیر بالین من قرار داشت. بعد از وفات پیغمبر، درحالی که ما مشغول به سوگواری برای پیغمبر بودیم یک بز آن قطعه کاغذ را خورد.

البته اسلامگرایان این حدیث را به دلیل اینکه با قرآن در تضاد است ضعیف و باطل میدانند اما چون ما با دیدی برون دینی به بررسی اسلام میپردازیم محدود به روشهای محدثین اسلامی نیستیم، این حدیث با توجه به روش جمع آوری قرآن که در زمان عثمان اتفاق افتاد میتواند کاملاً درست باشد. زیرا پیامبر اسلام در سالهای پیامبری بیش از جمع آوری قرآن و مهر و موم آن و یا برنامه ریزی برای آینده اسلام و انتخاب جایگزین بطوریکه بحثی در آن نباشد و بین اسلامگرایان که در همان دوران نیز جنایت پیشه ،غارتگر و وحشی (همچون بازماندگان امروزیشان) بودند اختلاف و حتی جنگ رخ ندهد، علاقه بیشتری به جمع آوری زنهای جوان و زیبا با رنگها و طعم ها و نژادهای مختلف و همچنین جمع آوری ثروت از راه راهزنی و اخاذی نشان داد، و مسلمانان تازه در زمان خلافت خلیفه سوم عثمان بود که به فکر جمع آوری قرآن افتادند.

بنابر این به نظر میرسد  انسانگرایان و خردگرایان باید از بز و یا بزغاله عایشه تشکر و قدر دانی کنند زیرا نقش این حیوان زبان بسته با توجه به این حدیث از پیامبر اسلام در حفظ جان انسانها و جلوگیری از پیاده شدن احکام و حدود وحشیانه قبیله های بدوی و بیابانی بیشتر بوده است، درود بیکران بر بز قهرمان عایشه!

در احادیث همچنین میتوان مطالب دیگری یافت که همین مسئله را تایید میکنند. مثلاً

مختصر کنز ال-عمال، در حاشیه کتاب مسند امام در جلد دوم صفحه دو.

عمر از من پرسید «در سوره احزاب چند آیه وجود دارد؟» من گفتم 72 یا 73 آیه. او گفت این سوره تقریباً به طول سوره  ماده گاو (بقره) بود که دارای 287 آیه است، و در آن آیه رجم وجود داشت.

از احادیث دیگری که همین مطلب (حذف شدن آیه رجم از قرآن) را حکایت میکنند حدیثی است که در همین نوشتار از آن صحبت شد، این حدیث برخاسته از خطابه ای است که عمر در آخرین سفر حج خود انجام داد.

صحیح مسلم جلد نخست صبفه 65 و در صحیح بخاری جلد دوم صفحه 1009

از عبدالله بن عباس نقل شده است که عمر در خطابه ای در حالی که روی منبر رسول الله نشسته بود گفت: براستی که الله تعالی محمد را با حقیقت فرستاد قرآن را نیز با او نازل کرد. آیه مربوط به سنگسار زناکار درمیان آیات وحی شده بود و ما آنرا خواندیم و فهمیدیم و حفظ کردیم. پیامبر سنگسار کرد و ما نیز بعد از او سنگسار کردیم. من بیمناک هستم که بعد از گذشت زمان شخصی بگوید ما سنگسار را در کتاب خدا نمی یابیم و با کنار گذاشتن یکی از فریضه های نازل شده توسط خدا به گمراهی بروند. همانا سنگسار کردن زناکار در صورتی که شاهدانی یافت شوند یا زناکار اعتراف کند یا آثار حاملگی در او یافت شود در  قرآن یافت میشود و حق است.

نتیجه آنکه در پاسخ به پرسشی که مطرح شده است میتوان گفت احتمالاً آیات مربوط به سنگسار در قرآن وجود داشته است و بعداً از آن حذف شده است.

ممکن بودن و یا غیر ممکن بودن یافتن زناکار و مجازات او.

برخی از افراد با اشاره به آیه زیر در قرآن ادعا میکنند، برای اینکه شخصی را به زنای محصنه محکوم کنند باید حداقل چهار شاهد برای او پیدا کنند و لذا تقریباً غیر ممکن است که کسی را بتوان محکوم به سنگسار کرد.

سورهنور آیه 4

وَالَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاء فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِينَ جَلْدَةً وَلَا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَدًا وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ

کسانی را که زنان عفيف را به زنا متهم می کنند و چهار شاهد نمی آورند ،هشتاد ضربه بزنيد ، و از آن پس هرگز شهادتشان را نپذيريد که مردمی فاسقند.

جالب است که این افراد فکر میکنند خداوند نادان و ابله است و حکمی صادر میکند که قابل پیاده شدن نیست، همچنین جای تعجب است که چرا آیات دیگر قرآن از جمله آیه زیر را مد نظر قرار نمیدهند.

 

سوره نور آیه 6 تا 9

وَالَّذِينَ يَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ يَكُن لَّهُمْ شُهَدَاء إِلَّا أَنفُسُهُمْ فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ؛وَالْخَامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَيْهَا إِن كَانَ مِنَ الصَّادِقِينَ؛عَنْهَا الْعَذَابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْكَاذِبِينَ؛وَالْخَامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَيْهَا إِن كَانَ مِنَ الصَّادِقِينَ .

و کسانی که زنان خود را به زنا متهم می کنند و شاهدی جز خود ندارند ، شهادت هر يک از آنها را چهار بار شهادت است به نام خدا که از راستگويان است؛و بار پنجم بگويد که خشم خدا بر او باد اگر مرد از راستگويان باشد؛و اگر آن زن چهار بار به خدا سوگند خورد که آن مرد دروغ می گويد ، حد ازاو برداشته می شود؛و بار پنجم بگويد که خشم خدا بر او باد اگر مرد از راستگويان باشد.

بیچاره پیامبر اسلام در واقع آنطور که از احادیث بر می آید بعد از سرودن آیه اول (نور:2) به مشکل برخورد و مورد تمسخر اعراب قرار گرفت، تا اینکه به مغز خود فشار آورد و با سراییدن آیات بالا اشکالی که در آیه اول وجود داشت راتا حدودی حل کرد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 123

و در مجمع البيان در روايت عكرمه از ابن عباس آمده كه گفت : سعد بن عباده وقتى آيه قذف را شنيد از تعجب گفت : ((به به ))، اگر به خانه درآيم و ببينم كه مردى ميان رانهاى فلانى است هيچ سر و صدايى نكنم ، تا بروم چهار بيگانه ديگر را بياورم ، جريان را نشان آنان بدهم؟ اگر چنين چيزى پيش بيايد به خدا سوگند كه تا من بروم چهار نفر را بياورم ، آن مرد كارش را تمام كرده ، مى رود، در نتيجه اگر از دهانم بيرون كنم هشتاد تازيانه به پشتم فرود خواهد آمد.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مردم مدينه كه سعد بزرگ ايشان بود فرمود: اى گروه انصار نمى شنويد كه سعد چه مى گويد؟ گفتند: يا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) بزرگ ما را ملامت مكن ، چون او مردى بسيار غيرتمند است ، و به همين جهت جز با دختران باكره ازدواج نكرده ، و هيچگاه زنى را طلاق نگفته ، تا مبادا كسى از ما جراءت كند و مطلقه او را بگيرد، خود سعد بن عباده گفت : يا رسول اللّه پدر و مادرم فداى تو باد، به خدا سوگند من اين حكم را جز حكم خدا نمى دانم ، و ليكن به خاطر همان اشكالى كه به ذهنم آمد و عرض كردم از اين حكم تعجب كردم ، حضرت فرمود خدا غير از اين را نخواسته ، سعد گفت صدق اللّه و رسوله ، به گفته خدا و رسول ايمان دارم .

البته نیاز به شاهد در اکثر مکاتب فقهی اسلامی در صورتی که آثار زنا یافت شود، یعنی مثلا زن باردار شود و یا اینکه یکی از زناکاران به زناکار بودن خویش اعتراف کند وجود ندارد، البته همانطور که اشاره شد پیامبر مهربان مشکل را حل کرد و یک مرد میتواند با چهار بار قسم خوردن بجای یافتن چهار شاهد مشکل خود را حل کرده و همسر خود را محکوم به سنگسار کند، و البته همسر نیز میتواند با خوردن تعدادی قسم زیر بار حکم خود نرود، بنابر این کسانیکه میگویند حکم سنگسار قابل اجرا شدن نیست در اشتباه به سر میبرند.

سنگسار شرائط بسیار سخت و دشواری دارد، پس عملی وحشیانه نیست!

برخی از افراد گمان میکنند وجود شرایط متعدد برای پیاده شدن یک حکم غیر انسانی و بسیار ظالمانه و وحشیانه میتواند از قباحت و زشتی آن عمل و جرمی که انجام میشود بکاهد، درحالی که هرگز چنین نیست و ما به این مسئله در نوشتار دیگری با فرنام «آقا اينها شرايط داره، آقا اينها شان نزول داره.» بطور کامل و دقیق پرداخته ایم.

نتیجه گیری

مجازات سنگسار از حدود محکم و اثبات شده اسلام است و همانطور که در این نوشتار نشان داده شد مدارک و منابع بسیار گسترده و متنوعی برای اثبات آن وجود دارد. امید است مسلمانان روزی سر عقل بیایند و با کنار گذاشتن آیین باطل و ضد بشرشان، مارا نیز از بررسی کتابهای تهوع آور اسلامی که ذره ای خرد و انسانیت در آن یافت نمیشود و قوانین وحشیانه دین ضاله اسلام رهایی بخشند

آیا جهاد امری دفاعی است؟

نقد و رد سفسطه دفاعی بودن آیات جنایی قرآن.

پیشگفتار

توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار، دو نوشتار 164 آیه جهاد در قرآن و همچنین  بخش آیات جنایی قرآن را بخوانید.

بدون شک يکي از مهمترین مسائل در پیرامون به اسلام که در درازاي تاریخ مورد انتقاد شديد و بازپرسي انديشمندان و پژوهشگران منتقد اديان و اسلامشناسان منتقد قرار گرفته است و اکنون نيز نقد و بررسي ميشود، و هر چند وقت یکبار جهانیان را مجبور میکند که به یاد اسلام بیافتند، ذات خشن، جنگ طلبانه، تجاوزگرانه و تروریستی اسلام بوده و هست. اسلام در حقيقت يک اندیشه ي سیاسی مرگبار و فاشیستی است، که ماهيت خود را زیر سايه ي ناموجوديهاي فراطبیعی و نا محسوس خرافی و محبوب عوام پنهان میکند و با آميخته شدن در قدرت و سياست که جزيي جدايي ناپذير از آن است، جامعه ي انساني را دچار کمبود ها و ددمنشيهاي بسيار زيان آوري ميکند.

آنچه که از سوي انسانگرایان غیر مسلمان بشدت باعث  انزجار از اسلام ميشود و بيش از هر موضوع ديگري به چشم آنها می آید و همواره بگونه اي واضح اسلامگرایان را از دیگر افراد جامعه جدا ميسازد همين توحش و خشونتی است که در نتيجه ي باورهاي اسلامي در کردار اسلامگرايان نمايان ميشود. که اين خشونت خود بعنوان عمده ترین پيامدهايي شناخته ميشود که انديشه ي اسلامي براي انسان غیر مسلمان به ثمر مي آورد مسئله جهاد که از اصولی ترین و اساسی ترین مسائل اسلام است از مهمترین نمودهای قانوني و نامگذاري شده ی این توحش و خشونت طلبی است.

بر هر شخصی که اندکی با قرآن آشنا باشد آشکار است که از اساسی ترین پیامهای قرآن تشویق و ترویج مسلمانان به جنگ و خشونت و جهاد است. این پیامها معمولاً از سوي روحانیون و مروجین اسلام در مواقع صلح و زمانی که مسلمانان قدرت تجاوز به دیگران را ندارند پنهان نگاه داشته ميشوند و اما در هنگامی که همين روحانیون تمايل به وا داشتن مسلمانان به کشتن ديگران و کشته شدن خود آنها پيدا ميکنند، این آیات را رو کرده و به تبليغ و شناساندن آنها ميپردازند.

پنهان شدن این آیات جنایی دستکم دو دلیل دارد، دلیل نخست این است که روحانیون میترسند آتش جهاد و توحش اسلامی دامن خودشان را هم بگیرد، در دوران معاصر دستکم یکبار این اتفاق افتاده است، گروه تروریستی فرقان، کسانی که طرفدار اندیشه های شریعتی بودند بر روی آخوندها شمشیر کشیدیند و آنها را ترور کردند و دلیل دوم این است که جنگ و خشونت که از بنمایه های اصلی اسلام بوده و هست در نگر انسانگرایان و مسلمانانی که اسلام هنوز انسانیتشان را کامل تخریب نکرده است منفی و بد جلوه میکند و از این رو بر دین فروشان بهتر است که این لکه ننگ را تا میتوانند پنهان دارند.

اما افشا شدن این آیات و اصول غیر انسانی و غیر اخلاقی طبیعتاً پاسخهایی را نیز از طرف مسلمانان به همراه دارد. عمده ترین پاسخ سفسطه آمیزی که به این اعتراض داده میشود و شبهه ای که از طرف مسلمانان و اسلامگرایان بر این اعتراض وارد میشود این است که جهاد مسئله ای دفاعی است و دفاع نیز حق طبیعی هر ملتی است. باقی سفسطه هایی که در این مورد میشود حتی آنقدر ارزش و عمق ندارند که بتوان به آنها پرداخت و پاسخی برای آنها نوشت.

هدف من از نوشتن این نوشتار نقد این پاسخ و نشان دادن آن است که این پاسخ سفسطه آمیز است و دروغی دیگر است از طرف اسلامگرایان برای نقاب کشیدن بر روی چهره زشت و انسان ستیز اسلام. برای رسیدن به این هدف به ناچار باید به مقدار لازم پیرامون مسئله جهاد توضیح دهم و به همین دلیل این نوشتار را میتوان بعنوان توضیحاتی بر مسئله جهاد اسلامی نیز تلقی کرد.

جهاد یعنی چه؟

واژه ي جهاد همچون بیشتر واژه هایی که در فقه و اصول اسلامی در مورد آنها بحث میشود دارای یک معنی لغوی و یک معنی اصطلاحی است معنی لغوی جهاد در پارسی «تلاش، تکاپو، و جنگ» است. معنی مصطلح قرآنی جهاد نیز تلاش و تکاپو برای رسیدن به یک هدف است و رایج ترین تعریف جهاد با توجه به آیات قرآنی «جنگ در راه الله» است. جهاد ممکن است معنی غیر اسلامی و ضد اسلامی نیز داشته باشد یعنی ممکن است به تلاش مخالفان اسلام علیه اسلام نیز جهاد گفته شود (هرچند معمولاً کم پیش می آید که از جهاد برای رساندن این منظور استفاده شود)، لذا از نگر اسلامی جهاد لزوماً باری مثبت ندارد، گرچه معنی رایج آن اغلب بار مثبت دارد. مثلاً در آیه زیر از واژه جهاد بصورت منفی (از نظر اسلامی) استفاده شده است:

سوره لقمان آیه 15

وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.

و هرگاه آنها تلاش كنند (در این راه جهاد کنند) كه موجودي را شريك من قرار دهي كه از آن آگاهي نداري (بلكه مي‏داني باطل است) از آنها اطاعت مكن، ولي با آنها در دنيا به طرز شايسته‏اي رفتار كن، و پيروي از راه كساني بنما كه به سوي من آمده‏اند، سپس بازگشت همه شما به سوي من است و من شما را از آنچه عمل مي‏كرديد آگاه مي‏كنم.

واژه جهاد و مشتقات آن در حدود 32 بار در قرآن آمده است (1) و همانطور که گفته شد رایج ترین معنی آن جنگ در راه الله است. در قرآن از واژه های دیگری نیز برای جنگیدن استفاده شده است، مثلاً از واژه های «قتال و مقاتله، حرب و محاربه» نیز استفاده شده است که این واژه ها کاملاً خنثی هستند یعنی میتوان آنها را هم بر علیه اسلام و هم له اسلام استفاده کرد. بنابر این منظور از جهاد در این نوشتار همان تعریف مصطلح و رایج آن یعنی جنگ در راه الله و در دفاع از اسلام است.

آیا مسلمانان دعوت به جهاد میشوند؟

فراخوان قرآن از مسلمانان به جهاد کردن در بسیاری از آیات اين کتاب صورت گرفته است. بیهوده نیست اگر گفته شود اساساً هدف پیامبر اسلام از علم کردن اسلام جمع آوری آدمکش ها و تشکیل لشگر برای فتح و غارت اعراب بادیه نشین و بعد هم انجام همان کار در حق همسایگان شبهه جزیره عربستان بوده است. حجم سنگینی از قرآن را آیاتی تشکیل میدهد که مسلمانان را دعوت به حرب، قتال و جهاد میکنند، کمتر موضوعی است که قرآن اینقدر آیه به آن اختصاص داده باشد.

این حجم سنگین تبعاتی را نیز به همراه داشته است، شاید به این نکته توجه کرده باشید که بسیاری از تفریحات، هنر ها و سرگرمی ها در اسلام به شدت تحریم شده اند، مثلاً شرابخواری، شطرنج، موسیقی، رقص، نقاشی، مجسمه سازی و غیره. البته با پیشرفت علم، انسانگرایی و عقلانیت، فشاری بر مسلمانان وارد آمده است که در نتیجه آن بسیاری از این احکام منسوخ شده اند و باقی مانده آن احکام نابخردانه و الهی نیز قهراً به همین ترتیب بزودی منسوخ خواهند شد اما برای مسلمانان اولیه این کارها بگونه ای بسیار جدی حرام حساب میشده است و از یک مسلمان هرگز انتظار نمیرفت که چنین کارهایی کند. مثلاً در نوشتارهایی که از شیعیان علیه یزید بن معاویه نوشته اند، بسیار دیده میشود که «آن ملعون شطرنج بازی میکرد»!. دلیل این احکام احمقانه چیست؟ کدام آدم عاقلی ممکن است رقصیدن را نکوهش کند؟ پاسخ بسیار ساده و روشن است، پیامبر اسلام بدنبال تشکیل یک پادگان نظامی بوده است و معمولاً در هر پادگان نظامی این کارها جلف و مزاحم نظم گیری ارتش و پادگان بوده و هست. نقاش و موسیقی دان و رقاص را معمولاً در پادگان ها جایی نیست. از همین رو است که پیامبر اسلام هرچه بیشتر سعی در میلیتاریزه کردن جامعه اسلامی داشته است و این کار او بر روی قوانین اسلامی نیز تاثیر مستقیم و شگرفی داشته است. هنوز هم ائمه جمعه وقتی نماز میخوانند سلاح به دست میگیرند تا نشان دهند که اهل جنگیدن هستند، بر هر پدر مسلمانی واجب است که جنگیدن را به فرزندش بیاموزد. در احادیث آنقدر برای توصیه جهاد حدیث وجود دارد که واقعاً ذکر آنها دشوار است، اما بعنوان نمونه از احادیث معروف نبوی که میتوان تقریباً در هر مجموعه حدیثی یافت از این قرار است:

نهج الفصاحه شماره 576 و 1329

انًّ ابواب الجنه تحت ظلال السیوف

براستی که درهای بهشت زیر سایه شمشیر هاست.

نهج الفصاحه شماره 1619

ذروه سنام الاسلام الجهاد فی سبیل الله لا یناله الا افضلهم.

اوج مسلمانی جهاد در راه خدا است که جز مسلمانان برجسته بدان نرسند.

نهج الفصاحه شماره 2250

لقیام الرجل فی الصف فی سبیل الله عز و جل ساعه افضل من عباده ستین سنه.

یک ساعت ایستادن مرد بصف در راه خدا از شصت سال عبادت بهتر است.

نهج الفصاحه شماره 2564

ما من جرعه احب الی الله من جرعه غیظ کظمها رجل او جرعه صبر علی مصیبه و ما من قطره احب الی الله من قطره دمع اهرقت من خشیه الله و قطره دم اهریقت فی سبیل الله.

هیچ جرعه ای نزد خدا از جرعه خشمی که مردی فرو برد یا جرعه صبری که بر مصیبت نو شده محبوب تر نیست و هیچ قطره ای در نزد خدا از قطره اشگی که از ترس خدا ریخته شود یا قطره خونی که در راه خدا ریخته شود محبوبتر نیست.

اما در پاسخ به اینکه آیا در قرآن نیز مسلمانان دعوت به جهاد میشوند یا نه، ابتدائاً پرسش دومی را مطرح میکنیم، آیا مسلمانان وظیفه دارند روزه بگیرند؟ حتماً اگر خود شما نیز مسلمان بوده اید و یا هستید و یا با مسلمانان مراوده دارید خوب میدانید که روزه گرفتن در اسلام چه اهمیت و ارزشی دارد. به مسلمانان در آیه زیر دستور به گرفتن روزه داده شده است.

سوره بقره آیه 183

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.

اي افرادي كه ايمان آورده‏ايد، روزه بر شما نوشته شد همان گونه كه بر كساني كه قبل از شما بودند نوشته شده، تا پرهيزكار شويد.

به ترکیب و لحن این آیه دقت کنید، عبارت «کتب علیکم ال….» (بر شما …. را واجب کردیم/نوشتیم) از محکمترین حکم های الهی است، یعنی هرگاه این عبارت به کار میبرد بنا به نظر مفسرین قرآن الله به مسلمانان بگونه ای بسیار قطعی و محکم دستور انجام آن عمل را میدهد و انجام آن عمل بر مسلمانان واجب است، از همین رو است که روزه نگرفتن در اسلام مکافات سختی دارد.  حال چند صفحه بعد تر در همان سوره به آیه زیر برخورد میکنیم:

سوره بقره آیه 216

كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.

جهاد در راه خدا، بر شما مقرر شده، در حالي كه برايتان ناخوشايند است. چه بسا چيزي را خوش ‍ نداشته باشيد، حال آنكه خير شما در آن است. و يا چيزي را دوست داشته باشيد، حال آنكه شر شما در آن است. و خدا مي‏داند، و شما نمي‏دانيد.

حال باید برای شما روشن شده باشد که جنگیدن و قتال کردن در اسلام چقدر برای مسلمانان اهمیت دارد یا باید داشته باشد، دقیقاً به همان اندازه که نماز و روزه اهمیت دارند. در همان سوره و با همان لحن و با همان عبارتهایی که بر مسلمانان روزه گرفتن واجب شده، قتال کردن و شرکت در جهاد نیز واجب شده است، یعنی این دو به یک اندازه از نظر الله اهمیت دارند.

اما دعوت مسلمانان به جهاد به این آیه بسیار محکم محدود نمیشود، در بسیاری از آیات قرآن مسلمانان به جهاد دعوت میشوند. در قرآن مسلمانان به دو گونه برای جهاد تشویق میشوند، یکی پاداش اخروی است و دیگری غنیمت هایی است که از چپاول دشمن بدست می آورند، به این شیوه اصطلاحاً تبشیر (بشارت دادن، مژده دادن) گفته میشود،  در هردو این گونه ها مسلمانان برای سود مادی خود باید و پاداش الهی دست به جهاد بزنند. در زیر به چند نمونه از آیاتی که مسلمانان را به جهاد تشویق میکنند اشاره میکنیم.

چند مورد از آیاتی که وعده پاداش اخروی میدهند:

سوره نساء آیه 4

فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالآْخِرَةِ وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً.

آنها كه زندگي دنيا را به آخرت فروختهاند بايد در راه خدا پيكار كنند، و آن كس كه در راه خدا پيكار كند و كشته شود يا پيروز گردد پاداش ‍ بزرگي به او خواهيم داد.

سوره نساء آیات 95 و 96

لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً؛دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً.

افراد با ايماني كه بدون بيماري و ناراحتي از جهاد باز نشستند يا مجاهداني كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند يكسان نيستند، خداوند مجاهداني را كه با مال و جان خود جهاد نمودند بر قاعدان برتري بخشيده و به هر يك از اين دو دسته (به نسبت اعمال نيكشان) خداوند وعده پاداش نيك داده و مجاهدان را بر قاعدان برتري و پاداش ‍ عظيمي بخشيده است؛ درجات (مهمي) از ناحيه خداوند و آمرزش و رحمت (نصيب آنان مي‏گردد) و (اگر لغزشهائي داشته‏اند) خداوند آمرزنده و مهربان است.

سوره صف آیات 10 تا 12

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ؛ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَْنْهارُ وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد آيا شما را به تجارتي كنم كه از عذاب از عذاب دردناك شما را رهائي مي‏بخشد؟!؛ به خدا و رسول او ايمان بياوريد، و در راه خداوند با اموال و جانهايتان جهاد كنيد، اين براي شما از هر چيز بهتر است بدانيد. ؛ اگر اين كار كنيد گناهانتان را مي‏بخشد و شما را در باغهائي از بهشت داخل مي‏كند كه نهرها از زير درختانش جاري است، و در مسكنهاي پاكيزه در بهشت جاويدان جاي مي‏دهد و اين پيروزي عظيمي است.

سوره توبه آیه 111

إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الإِْنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.

خداوند از مؤ منان جانها و اموالشان را خريداري مي‏كند كه (در برابرش) بهشت براي آنان باشد (به اين گونه كه) در راه خدا پيكار مي‏كنند، مي‏كشند و كشته مي‏شوند، اين وعده حقي است بر او كه در تورات و انجيل و قرآن ذكر فرموده، و چه كسي از خدا به عهدش وفادارتر است، اكنون بشارت باد بر شما به داد و ستدي كه با خدا كرده‏ايد و اين پيروزي بزرگي (براي شما) است.

چند مورد از آیاتی که وعده پاداش دنیوی میدهند:

سوره الفتح آیه 20

وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَ كَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنْكُمْ وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً.

خداوند غنائم فراواني به شما وعده داده كه آنها را به چنگ مي‏آوريد، ولي اين يكي را زودتر براي شما فراهم ساخت، و دست تعدي مردم (دشمنان) را از شما باز داشت، تا نشانه‏اي براي مؤ منان باشد، و شما را به راه راست هدايت كند.

سوره نساء آیه 94

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً.

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد هنگامي كه در راه خدا گام بر مي‏داريد (و به سفري براي جهاد مي‏رويد) تحقيق كنيد و به كسي كه اظهار صلح و اسلام مي‏كند نگوئيد مسلمان نيستي بخاطر اينكه سرمايه ناپايدار دنيا (و غنائمي) بدست آوريد، زيرا غنيمتهاي بزرگي در نزد خدا (براي شما) است، شما قبلا چنين بوديد و خداوند بر شما منت گذارد (و هدايت نمود) بنا بر اين (بشكرانه اين نعمت بزرگ) تحقيق كنيد، خداوند به آنچه عمل مي‏كنيد آگاه است.

علاوه بر تبشیر در قرآن آیاتی نیز برای انذار وجود دارند، این آیات مسلمانان را از جهاد نکردن می ترسانند. برای نمونه میتوان به آیات زیر در قرآن اشاره کرد:

سوره توبه آیه 38

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَْرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآْخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الآْخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ.

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد چرا هنگامي كه به شما گفته مي‏شود به سوي جهاد در راه خدا حركت كنيد سنگيني بر زمين مي‏كنيد (و سستي به خرج مي‏دهيد) آيا به زندگي دنيا به جاي آخرت راضي شده‏ايد! با اينكه متاع زندگي دنيا در برابر آخرت چيز كمي بيش نيست!

در حاشیه این مسائل باید توجه داشت که مسئله جهاد برای اعراب از اهمیت و جاذبه بسیار بالایی برخوردار بوده است و بسیاری از افراد تنها برای اینکه بتوانند در جهاد شرکت کنند و سهمی از غنائم بدست بیاورند به اسلام میپیوستند. پروفسور مونت گومری وات (Montgomerry Watt) از بزرگترین اسلام شناسان معاصر معتقد است «حمله به کاروان ها و قبایل دیگر را میتوان به گونه ای ورزش رسمی کشور عربستان در آن دوران دانست» (2) و این ورزش پیش از اسلام هم همان غزوه نام داشته است.  پیامبر اسلام گفته است:

نهج الفصاحه، 483

الزموا الجهاد تصحوا و تسغنوا.

جهاد کنید تا سالم باشید و بی نیاز شوید.

البته بی نیاز شدن ترجمه دقیق تسغنوا نیست، تسغنوا از غنی شدن و ثروتمند شدن می آید، منظور پیامبر اسلام از این سخن بسیار روشن است، جهاد کاری برای کسب درآمد بوده است. جذابیت جهاد در اسلام به قدری بود که عده ای خلافکار و دزد حرفه ای مانند خالد ابن ولید، کار و کسب (!) خود را رها کردند و به اسلام پیوستند تا بتوانند سود بیشتری بدست بیاورند. پیوستن این ارازل و دزد ها به اسلام بعد از مرگ خود پیامبر برای مسلمانان دردسر ساز شد، زیرا این ارازل و دزدان بر سر غنیمت ها و قدرت با یکدیگر به جنگ ها پرداختند، علی شریعتی در مورد این مسئله نوشته است:

جبهه گیری حضرت امیر در اعراض از دنیا و مبارزه با تجمل، اشرافیت، پول پرستی، کنز و… که ابوذر آن همه بر آن تکیه میکند، مربوط به زمان عثمان است، یعنی زمانی که اصحاب تبدیل شده اند به یک طبقه جدید-همان چیزی که ما امروز خیلی خوب میفهمیم-طبقه جدیدی که از پولهای بارآورده و باد  آورده که به نام جهاد و زکات و فیء و انفال و… زیر دست و پای دولت و دولتی ها ریخته و از پست های گردن کلفتی که بر اصحاب عرضه شده، برخوردار شده است: کسی که در مدینه خیمه ای داشته، اکنون حاکم ری، حاکم طوس، حاکم قاهره و فسطاط شده است، و معلوم است که در همان کاخ ها و دم و دستگاه ها زندگی میکند و همان آشپزی که برای فلان کنسیل رومی در فسطاط غذا درست میکرده، اکنون مثلاً برای عمر و عاص کار میکند؛ عمر و عاصی که در مدینه، در زمان پیغمبر، اش جو میخورده، امروز در سفره کنسیل رومی غذا میخورد. در ایران هم همینطور، در سفره های ساسانی غذا میخوردند. چنین گرایشی است که فریادهای علی را تنها گذاشته و دعوت های حسین را نیز بی پاسخ گذاشته، برای اینکه مسلمان ها روی «بخور» و «بزن» و «بچاپ» چهاراسبه می تاختند، آن هم تحت نام و توجیه دینی:

«جهاد کردیم، غنیمت به دست آوردیم و خداوند به ما برکت داد». (3)

البته شریعتی آنقدر وجدان نداشته است که بنویسد علی و محمد خود از چه وضع فلاکتباری به تشکیل حرمسرا و کسب ثروتهای فراوان از همین راه جهاد دست یافتند اما سایر نوشته های او بسیار درست هستند، اسلام یک عده بیابانگرد حق الهی داد تا به دزدی و چپاول و کشتار نامسلنانان بپردازند، همانطور که هم اکنون نیز به یک عده وحشی و فرومایه (اسلامگرایان) حق الهی حکومت بر سایر مردمان را داده است. و علی شریعتی بی وجدان اینرا «به بهانه جهاد» میداند نه «با استفاده از جهاد»، تو گویی خود محمد و علی و فرزندانشان هرگاه فرصت می یافتند چنین نمیکردند. در مورد فرومایگی و دزد بودن مسلمانان اولیه یکی از نویسندگان دیگر مسلمان نوشته است:

«جمع کثیری از خوارج نهروان از افراد بادیه نشین و نو مسلمانانی بودند که از اسلام و حقائق آن بهره ای نداشته و تنها به ظواهر آن ایمان آورده و به زبان، اسلام را پذیرا شده بودند. بی آنکه از حقائق اسلام خبری داشته باشند! بلکه میتوان گفت که اکثر آنان از نو مسلمانان بی منطق شکل گرفته، و از بدویان اطراف کوفه و بصره بودند، که در فرصتهای مناسب و در جنگها شرکت میکردند، و بعد از فتح و پیروزی، غنائمی بدست می آوردند! و به این جهت هم خو گرفته و عادت کرده بودند! ولی آنان در جمل و صفیه ، چیزی به عنوان غنائم جنگی عائدشان نشد. نتوانستند غنائمی به دست بیاورند. یکی از اعتراضات مهم آنان به امام علیه سلام این بود که چرا امام نگذاشت بعد از جنگ جمل و صفیه اموال آنها را به غنیمت بگیرند! و آنها علناً به امام اعتراض میکردند که چگونه میشود که کشتن جملی ها و صفینی ها حلال باشد، اما غنیمت گرفتنشان حرام!» (4)

این نویسنده مسلمان تقریباً همه چیز را درست نوشته است غیر از اینکه «حقائق» اسلامی همین هست که اکثر مسلمانان (نه تنها جمع کثری از خوارج که همگی بسیار دین دار بودند و برخی از آنها از کسانی بودند که محمد را نیز در جهادهایش همراهی کرده بودند) قبل از اسلام به شغل شریف دزدی و کاروانزنی مشغول بودند و بعد از اینکه گانگستری همچون محمد اینکار را الهی کرد و آنرا به انحصار خود در آورد با آغوش باز اسلام را پذیرفتند تا بتوانند از این اتحادیه تبهکاری سود ببرند، البته آنها تقریباً کور خوانده بودند چون با دزدی دزد تر و حرفه ای تر از خود یعنی محمد روبرو شده بودند که سر کیسه غنائم و اموال و زنان مسروقه و تصرف شده را به ندرت برای آنها شل میکرد و از دزدی های آنها نیز می دزدید. نتیجه گرد هم آیی این تبهکاران این شد که مانند هر اجتماع متشکل از یک مشت تبهکار قدرت پرست و مافیایی دیگری، مسلمانان اولیه نیز بعدها به جان یکدیگر افتادند و پس از مرگ محمد علی و معاویه و عایشه و طلحه و زبیر بر سر همین که رئیس گروه تبهکاران باید چه کسی باشد و چه کسی باید غنیمت بیشتری به دست بیاورد با یکدیگر جنگیدند، چه خونها از یکدیگر ریختند و چه توحش های اسلامی به خرج دادند، علی در نهایت باعث شد چند هزار نفر از خوارج را بر سر همین اختلاف یاد شده و البته سایر اختلافات از دم تیغ گذرانده شوند، و این تبهکاری را مدعیان اسلام تا امروز نیز ادامه داده اند و کل ماجرای این حزب تبهکار فاشیست (اسلام) چیزی جز این نیست که آنها همواره بدنبال جهاد، کسب غنائم و چپاول و مصادره اموال غیر مسلمانان و مخالفین خود و از آن مهمتر کسب قدرت سیاسی بوده اند و خدای بدبخت ناپیدا و ناموجود که به دلیل وجود نداشتن نمیتواند خودش اعلام کند که مسلمانان او را نمایندگی نمیکنند و او اهل چپاول کردن نیست را نیز همواره ابزار خود برای نیل به این هدف پلید قرار داده اند.

البته درگیری تبهکاران تنها در زمان پس از مرگ محمد برای مسلمانان حادثه نیافرید، در زمان خود محمد نیز افرادی سر غنیمت ها با او به دعوا و مجادله پرداختند.  واقعیت این است که محمد بسیار فرد دجال و مکاری بوده است، او به مسلمانان و دزدان مسلمان شده وعده غنیمت گرفتن میداد و وقتی که زمان عهد به قولش میرسید به اصطلاح امروزی دبّه در می آورد و غنیمت ها را بالا میکشید. شاید برای شما تکان دهنده باشد که پس از آن همه وعده به غنیمت گیری در آیات دیگری از قرآن هم اینچنین آمده باشد:

سوره توبه آیات 58 و 59:

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ؛ وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ.

و در ميان آنها كساني هستند كه در (تقسيم) غنائم به تو ايراد مي‏كنند، اگر از آن به آنها بدهند راضي مي‏شوند و اگر ندهند خشم مي‏گيرند (خواه حق آنها باشد يا نه)؛ ولي اگر آنها به آنچه خدا و پيامبرش به آنها مي‏دهد راضي باشند و بگويند خداوند براي ما كافي است و به زودي خدا و رسولش از فضل خود به ما مي‏بخشد ما تنها رضاي او را مي‏طلبيم (اگر چنين كنند به سود آنهاست).

سوره انفال (غنیمت های جنگی) آیه 1:

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الأَْنْفالِ قُلِ الأَْنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ.

از تو درباره انفال (غنائم و هر گونه مال بدون مالك مشخص) سؤ ال مي‏كنند بگو: انفال مخصوص خدا و پيامبر است، پس از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و ميان برادراني را كه با هم ستيزه دارند آشتي دهيد و اطاعت خدا و پيامبرش را كنيد اگر ايمان داريد.

البته این آیات را محمد بعد از جنگ می سرود و هنگام پخش غنائم آنها را به اصطلاح نازل میکرد و آیاتی که وعده غنیمت میدهند مربوط به زمان قبل از جنگ میشوند. محمد همیشه یک پنجم سهم از غنائم را برای خود بر میداشت و گاهی باقی آنرا نیز بطور مساوی تقسیم نمیکرد بلکه به اشخاص مورد نظرش بیشتر از غنائم میداد و این کار او باعث درگیری هایی نیز شده بود، مثلاً:

«هنگامی که رسول خدا غنائم جنگی حدیبیه را، میان سپاه اسلام تقسیم مینمود، بنا به مصالحی به بعضی از آنان مقداری بیشتر از سهم معمولی شان از غنائم دادند، که ناگاه حرقوص بن زهیر تمیمی که بعداً از سران خوارج شد و بلکه ریشه و اساس آنان را تشکیل میداد، به شدت در مقابل رسول الله ایستاد و با لحن بسیار زننده و خشن فریاد زد «اعدل یا محمد» (ای محمد عدالت را رعایت کن!)

این جمله را چندین مرتبه تکرار کرد تا آنکه رسول خدا با ناراحتی تمام به او گفت: «وای بر تو! اگر من عدالت را رعایت نکنم پس چه کسی رعایت میکند؟» (5)

آنگونه که در تاریخ اسلام آمده است، محمد از این نامردی ها و بی عدالتی ها زیاد انجام داده است، مثلاً در واقعه خیبر به دلیل اینکه اهل خیبر در مقابل محمد تسلیم میشوند، او تمام غنائم را به بهانه اینکه جنگی در نگرفته است بالا میکشد و به مسلمانان چیزی نمیدهد. در همان ماجرای حدیبیه آنگونه که ابن هشام نوشته است گویا محمد تحت فشار بوده است زیرا غنائم را برای خریدن آدم ها و رشوه به روسای قبایل صرف کرده بود و از این رو بعد از یک سخن رانی احساسی به مسلمانان میگوید، آیا شما مرا و آخرت خود را میخواهید یا غنائم را؟! اعراب بدبخت هم که واقعا فکر میکردند او مردی آسمانی است و با خدا چایی و شیر کاکائو میخورد از روی ترس دیگر اعتراضی به او نمیکنند. محمد البته وقتی که قدرتش و موقعیتش را داشته است با این معترضان که همیشه بعد از هر جنگی وجود داشتند (چون محمد معمولاً در پخش غنائم همواره غائل به تبعیض میشده است) خیلی بد تر از این برخورد میکرده است، مثلاً مردی به نام عتبه که یکبار به دلیل اینکه محمد غنائم را بطور مساوی پخش نکرده بود به صورت او تف کرده بود، توسط علی و به دستور محمد همانجا سر بریده شد. (6)

غنیمت گرفتن آنقدر برای مسلمانان ارزش داشت که در برخی از جنگهایشان مانند جنگ خیبر و حمله به بنی مصطلق بطور ناگهانی و سرزده به دشمن حمله کردند که دشمن حتی حق تسلیم شدن و پذیرفتن اسلام را هم نداشته باشد، زیرا در آن صورت دیگر غنیمتی به دست مسلمانان نمی افتاد، اسناد و مدارک مربوط به این ماجرا را در نوشتاری با فرنام «جویریه» بیابید.

لازم به ذکر است در کنار گاو و گوسفند ها و شتر ها و سایر اموال منقول و غیر منقول که غنیمت به شمار میرفتند، در فقه اسلامی زنان و فرزندان کفار نیز جزو غنیمت ها به شمار میروند و مسلمانان این زنان و کفار را به بردگی میکشاندند، و بر اساس آموزه های قرآنی همبستر شدن با کنیز (برده زن) آزاد است و این نیز خود دلیلی برای جلوه داشتن جهاد برای اعراب بیابانگرد بوده است. البته از حق که نگذریم ترکان بعد ها دست اعراب را از پشت بستند و در غارت و چپاولگری اسلامی از اعراب نیز پیشی گرفتند و حتی به خود آنان نیز تجاوزات متعدد کردند، لذا این خوی و بربریت مسئله ای نژادی نیست، حتی امروز هم برای عده زیادی جهاد میتواند جذابیت داشته باشد، فکرش را بکنید مسلمانی که شپش از رویش می بارد به یک کافر حمله میکند، ثروت او را بدست می آورد، زن او را کنیز خود میکند، فرزندان او را برده خود میکند و از آنها کار مادام العمر رایگان میکشد و بعد از مرگش نیز به دلیل این کارهایش به مقاربت و نزدیکی با اهل بیت و خدا و مزخرفات دیگر میپردازد.

آیا جهاد تنها امری دفاعی است؟

برای جهاد (جنگ در راه خدا) در فرض دستکم دو حالت را میتوان در نظر گرفت، یکی جهاد تهاجمی و دیگری جهاد پدافندی (دفاعی). در اینکه جهاد دفاعی در اسلام وجود دارد شک و اختلافی وجود ندارد. حق طبیعی و بدیهی هر ملت و قومی است که از خود دفاع کند و در مقابل مهاجمین بایستد و از کیان و هستی خود پدافند کند. اما در مورد اینکه آیا جهاد تهاجمی نیز در اسلام وجود دارد یا نه بین مسلمانان اختلاف است. معمولاً این اختلاف نظر بین علمای اسلام و مسلمانان سکولار دیده میشود، یعنی علمای اسلام معتقدند در اسلام جهاد تهاجمی وجود دارد و مسلمانان سکولار که نمیخواهند اسلام را کنار بگذارند و در عین حال نمیخواهند به باورهای زشت و غیر انسانی آن باور داشته باشند این را رد میکنند. برخی از فقها (7) جهاد پدافندی را جهادی که برای جنگ با کفار در سرزمین های اسلامی صورت میگیرد و و جهاد ابتدایی و تهاجمی را جهادی که در سرزمین کفار صورت میگیرد تعریف کرده اند، اما روشن است که تعریف دقیقتر جهاد دفاعی آن است که طرف متخاصم کفار باشند و آنها باشند که جنگ را آغاز کرده باشند و مسلمانان در آن جنگ از خود دفاع کنند و جهاد تهاجمی، یا ابتدائی آن است که مسلمانان آغازگر جنگ باشند و به کفار یورش ببرند تا به نشر اسلام بپردازند.

پرسشی که مطرح است این است که آیا اگر جهاد تنها دفاعی میبود، لازم بود که اینقدر در قرآن مسلمانان تشویق به جهاد بشوند؟ آیا مسلمانان خودشان شعورشان نمیرسد که باید از خودشان دفاع کنند؟ روشن است که انسان نیاز به اینکه کسی به او بگوید تو باید از خودت دفاع کنی ندارد. حتی حیوانات نیز چنین چیزی را تعلیم نمی بینند، اگر موجود زنده ای در معرض تهدید قرار بگیرد بطور طبیعی و فطری از خود دفاع میکند و این امری بیولوژیکی و کاملا طبیعی است، و حتی مسلمانان نیز احتمالاً این را میفهمند که لازم نیست برای اینکه کسی را وادار کنند تا از خود دفاع  کند به او جایزه و پاداش بدهند و او را تهدید کنند، مگر مردمانی بر روی زمین هستند که در هنگام مورد هجوم و تجاوز قرار گرفتن از خود دفاع نکنند؟ آیا ایرانیان که در مقابل اعراب قرنها ایستادگی کردند قرآن داشتند و یا کسی به آنها وعده بهشت داده بود؟ آیا ویتنامی ها و روس های کمونیست از خود دفاع نمیکردند؟ بنابر از آنجا که دفاع از خود امری فطری است، وقتی در قرآن اینقدر روی جهاد تاکید شده است و از روش های مختلف برای واداشتن مسلمانان به جهاد استفاده شده است، این خود نشان میدهد که دستکم گوشه ای از این جهاد ها، تهاجمی بوده است نه تدافعی. تشویق یک شخص به دفاع از خود به دلیل فطری بودن شبیه آن است که کسی را تهدید به این کرد که اگر نفس نکشی تو را بیچاره خواهیم کرد و یا اگر نفس بکشی به تو حوری و غلمان خواهیم داد، و این دو کاملاً مسخره هستند.

افزون بر این زبانشناسان معتقدند معنی هر جمله همان  است که مخاطب آن جمله، در آن زمانیکه جمله را گفته یا نوشته است، از آن جمله فهمیده است، نه هیچ چیز دیگر! بویژه اگر سخنران خدا بوده باشد. زیرا جمله در هنگام ساخته شدن برای مخاطب زمان خودش ساخته شده است و اگر قرار بوده است آن مخاطب جمله را به غلط دریابد، ایراد از سازنده جمله است و خدا به دلیل کمالش نمیتواند ایراد هم داشته باشد. اگر قرار باشد جمله سازی به گونه ای جمله بسازد که مخاطبانش آنرا درک نکنند، کار بسیار بیهوده ای انجام داده است. و از آنجا که قرآن به نظر مسلمانان برخاسته از وحی الهی است و خداوند کار بیهوده انجام نمیدهد، هم روش فقهی و هم روش تاریخی برای بررسی اسلام این است که معانی آیات را از عکس العملی که پیامبر و سایر اعراب و مسلمانان اولیه به این آیات نشان دادند دریابیم.

در جدول رخدادنگاری (8) زیر میتوانید تاثیر آیات جنایی قرآن و عکس العمل مسلمانان نسبت به آنها را ببینید. از سال 623 تا 777 میلادی در طول 154 سال مسلمانان در بیش از 80 جنگ شرک کرده اند. یعنی بطور متوسط چیزی حدود یک جنگ در هر دو سال.

  • 570 – تولد محمد در عربستان، در قبیله عربستان
  • 577 – مادر محمد فوت می‌شود
  • 580 – عبدلمطلب پدربزرگ محمد فوت می‌شود
  • 583 – اولین مسافرت محمد به سوریه با اهداف تجارتی
  • 595 – محمد با خدیجه ازدواج می‌کند
  • 595 – مسافرت دوم به سوریه
  • 598 – پسرش، قاسم بدنیا می آید
  • 600 – دخترش زینب بدنیا می آید
  • 603 – دخترش ام کلثوم بدنیا می آید
  • 604 – دخترش رقیه بدنیا می آید
  • 605 – حجر الاسود در کنار کعبه قرار میگیرد
  • 605 – دخترش فاطمه بندیا می آید
  • 610 – محمد در غار حرا جبرئیل را ملاقات می‌کند
  • 613 – محمد ادعای پیامبری اش را بطور عمومی اعلام می‌کند
  • 615 – مسلمانان توسط قریش مورد آزار قرار میگیرند
  • 619 – با سوده و عایشه ازدواج می‌کند
  • 620 – نمازهای پنجگانه اجباری میشوند
  • 622 – محمد از مکه به مدینه مهاجرت می‌کند
  • 623 – جنگ ودان
  • 623 – جنگ صفوان
  • 623 – جنگ ذوالعشير
  • 624 – محمد و اطرافیانش آغاز به حملات پی در پی به کاروانهای تجارتی برای غارت ثروت آنها می‌کنند
  • 624 – زکات اجباری می‌شود
  • 624 – جنگ بدر
  • 624 – جنگ بنی سلیم
  • 624 – جنگ بنی قینقاع
  • 624 – جنگ سویق
  • 624 – جنگ بنی قطفان
  • 624 – جنگ بحران
  • 625 – جنگ احد
  • 625 – جنگ حمراء الاسد
  • 625 – جنگ بنی النضیر
  • 625 – جنگ ذات الرقاع
  • 626 – جنگ بدر الاخره
  • 626 – جنگ دومه الجندل
  • 626 – جنگ بنی المصطلق
  • 627 – جنگ خندق
  • 627 – جنگ بنی قریظه
  • 627 – جنگ بنی لحیان
  • 627 – جنگ غیبه
  • 627 – جنگ خیبر
  • 628 – محمد معاهده ای را با قریش امضا می‌کند
  • 630 – محمد مکه را فتح می‌کند
  • 630 – جنگ حنین.
  • 630 – جنگ تبوک
  • 632 – محمد میمیرد.
  • 632 – ابوبکر، پدرزن محمد، و عمر حرکتی نظامی را آغاز می‌کنند تا اسلام را در عربستان تحمیل کنند
  • 633 – جنگ در عمان
  • 633 – جنگ حضرموت.
  • 633 – جنگ کازیما
  • 633 – جنگ ولاجه
  • 633 – جنگ اولیس
  • 633 – جنگ عنبر
  • 634 – جنگ بصره,
  • 634 – جنگ دمشق
  • 634 – جنگ اجنادین.
  • 634 – مرگ ابوبکر و به خلافت رسیدن عمر
  • 634 – جنگ نمارق
  • 634 – جنگ سقطیه.
  • 635 – جنگ جسر.
  • 635 – جنگ بویب.
  • 635 – فتح دمشق.
  • 635 – جنگ فحل.
  • 636 – جنگ یرموک.
  • 636 – جنگ قادسیه.
  • 636 – فتح مدائن.
  • 637 – جنگ جلولاء.
  • 638 – جنگ یرموک.
  • 638 – مسلمانان رومی ها را شکست می‌دهند و وارد جارالسلام میشوند
  • 638 – فتح جزیره.
  • 639 – فتح خوزستان و حرکت به سوی مصر.
  • 641 – جنگ نهاوند
  • 642 – جنگ ری در ایران
  • 643 – فتح آذربایجان
  • 644 – فتح فارس
  • 644 – فتح خاران.
  • 644 – عمر کشته می‌شود، عثمان خلیفه می‌شود
  • 647 – فتح جزایر قبرس
  • 644 – عمر کشته می‌شود و عثمان جانشین او می‌شود.
  • 648 – حمله به بیزانسی ها
  • 651 – جنگ دریایی علیه بیزانسی ها
  • 654 – اسلام در شمال افریقا پخش می‌شود
  • 656 – عثمان کشته می‌شود، علی خلیفه میگردد
  • 658 – جنگ نهران.
  • 659 – فتح مصر
  • 661 – علی کشته می‌شود.
  • 662 – مصر به دست اسلامگرایان می افتد.
  • 666 – مسلمانان به سیسیل ایتالیا حمله می‌کنند
  • 677 – محاصره قسطنطنیه
  • 687 – جنگ کوفه
  • 691 – جنگ دیر الجلیغ
  • 700 – حملات نظامی به شمال افریقا انجام میگیرد
  • 702 – جنگ دیر الجمیرا
  • 711 – مسلمانان به جبل الطارق حمله می‌کنند
  • 711 – فتح اسپانیا
  • 713 – فتح ملتان (منطقه ای در پاکستان)
  • 716 – حمله به قسطنطنیه
  • 732 – جنگ در فرانسه.
  • 740 – جنگ نوبلز.
  • 741 – جنگ بگدورا در شمال افریقا
  • 744 – جنگ عین الجر
  • 746 – جنگ روپار ثوثا
  • 748 – جنگ ری.
  • 749 – جنگ اصفهان
  • 749 – جنگ نهاوند
  • 750 – جنگ زب
  • 772 – جنگ حنبی در شمال افریقا
  • 777 – جنگ ساراگوسا در اسپانیا

حال از روی این اصل زبانشناسی پاسخ مربوط اين پرسش را ميتوان بسادگي دريافت که آیا اسلامگرایان در مورد دفاعی بودن این آیات دروغ میگویند و از انسانیت خجالت میکشند که چنین دروغی میگویند و اسلامشان را سانسور میکنند یا نه؟  بهانه حمله مسلمانان صدر اسلام به کشورهای متعدد بیگانه که در زمان عمر با تایید و حتی شرکت امامان شیعه شروع شد چه چیز غیر از گسترش اسلام و همین آیات جنایی قرآن بوده است؟ آیا چنین دینی میتواند دین صلح آمیز و انسانگرایی باشد؟ هرگز!

آشکار است که حمله مسلمانان به کشورهای متعددی که در جغرافیای امروز جهانی هرکدام کشورهای مستقلی هستند به هیچ عنوان نمیتوانسته است حالتی دفاعی داشته باشد. اما ممکن است اسلامگرایان ادعا کنند که جنگهای پیغمبر تماماً دفاعی بوده اند. بررسی اجمالی این دروغ بزرگ و انکار تاریخ مسلم اسلام را میتوانید در نوشتاری با فرنام «جنگهای پیغمر- بخش دوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا.» مطالعه کنید. همچنین مطالعه نوشتارهای مربوط به قبایل یهودی و آنچه پیامبر اسلام بر سر یهودیان مدینه آورد را در بخش قتل عام یهودیان مدینه برای برطرف شدن کامل این شبهه توصیه میکنم. مسئله ای که باید به آن بسیار توجه کرد این است که ممکن است برخی از آیات جهادی قرآن صرفاً مربوط به جهاد دفاعی باشند و محمد در مقابل حمله مشرکین این آیات را آورده باشد، اما حقیقت این است که حتی این جنگها نیز به این دلیل آغاز شده اند که محمد ابتدا به آنها تجاوزی کرده است، بعنوان مثال دلیل اینکه جنگ بدر آغاز شد حملات محمد به کاروانهای تجارتی مکه بود، روشن است که با در نظر گرفتن این واقعیت حتی جنگهایی که مشرکین آنها را آغاز کردند مثل بدر و خندق را نیز نمیتوان براستی جنگهای دفاعی از جانب مسلمانان نامید. فرض کنید در شهر کرج گروهی به مسافران تهران حمله کنند و آنها را برده کنند یا اموالشان را به یغما ببرند، حال اگر اهل تهران بخاطر این ماجرا به کرج حمله کنند، مهاجم چه کسی است و مدافع چه کسی است؟ روشن است که مهاجم در اصل اهل کرج بوده اند و بانی اصلی درگیری بین مسلمانان اولیه و کفار اولیه نیز در واقع مسلمانان و شخص پیامبر اسلام بوده است.

بعد از این استدلالها و دلایل برای نشان دادن اینکه جهاد در اسلام تهاجمی نیز بوده است شایسته است اندکی در مورد کسانی که منکر این واقعیت هستند توضیح داده شود. معمولاً کسانی که منکر تهاجمی بودن جهاد میشوند را میتوان در سه دسته تقسیم کرد. دسته نخست را کسانی تشکیل میدهند که اساساً اطلاعات علمی و عینی نسبت به اسلام و قرآن و تاریخ آن ندارند و افراد عامی هستند که هرچه خود درست می پندارند را به اسلام نسبت میدهند و هرچه اسلام زشتی دارد را از اسلام جدا میدانند. متاسفانه یا خوشبختانه اکثر مسلمانان را این دسته از افراد تشکیل میدهند که معمولاً آنها را میتوان با نام مسلمان سکولار و عرفی شناخت. دسته دوم افرادی هستند که با اسلام آشنایی دارند و معتقدند جهاد تنها پدافندی است و مسلمانان حق انجام جهاد تهاجمی را ندارند این افراد معمولا بسیار نادر هستند. دسته سوم را نیز مسلمانان دانا به اسلام تشکیل میدهند، این دسته از افراد به اینکه در اسلام جهاد تهاجمی به رسمیت شناخته شده است باور دارند اما معتقدند جهاد تهاجمی نیز به دلیل اینکه در دفاع از اسلام انجام میگیرد، جهادی دفاعی است.

به نخستین گروه از این افراد که نمیتوان پاسخی جز این داد، که این دسته از افراد بهتر است بروند و اسلام را مطالعه کنند و تصورات خود از اسلام را کنار بگذارد و بدون پیشفرض و پیش رنگ به قرآن نگاه کنند تا رنگ اصلی قرآن و اسلام را ببینند و آنگاه اگر آن رنگ را پسندیدند به خود گیرند و اگر نه آنرا همچون ما کنار بگذارند.

دسته دوم نیز به گونه ای خود را به نادانی میزنند، یا اینکه واقعاً با این قسمت از اسلام آشنا نیستند و یا اینکه انسان زده هستند. انسان زدگی به این معنی است که این افراد با انسانگرایی برخورد داشته اند و به آن دل بسته اند اما بطور کامل به آن گرایش پیدا نکرده اند و هنوز نادانی اسلامی در میان آنها وجود دارد. مسلمانان راستین به این دسته افراد به خطا غربزده هم میگویند. از پاسخهای شایسته ای که به این دسته از مسلمانان داده شده است، یک مورد را که توسط یکی از آدمخوار ترین آیت الله های فعلی، یعنی آیت الله مصباح یزدی بیان شده است در اینجا می آوریم تا برخی از مسائل روشن شوند:

«آیاتی که در اینجا آوردیم (منظور برخی از آیات جنایی قرآن است) و برخی آیات دیگر نظیر آنها، برای بعضی منشا این توهم شده که جنگ در اسلام منحصر در جهاد دفاعی است و چیزی به نام جهاد ابتدایی در اسلام وجود ندارد.

در این زمینه باید بگوییم که گرچه قراینی وجود دارد که نشان میدهد آیات مذکور به جهاد دفاعی نظر دارند و ما نیز برخی از این قراین را ذکر کردیم، اما جواز جهاد ابتدایی در اسلام از ضروریات فقه اسلامی است و در اصل تشریع آن هیچ تردیدی وجود ندارد. فقهای شیعه و سنی در این امر اتفاق نظر دارند و در اصل جواز جهاد ابتدایی اختلافی بین آنان نبوده و نیست. حقیقت این است که آن چه بیشتر انگیزه شده تا امروزه برخی افراد در جواز جهاد ابتدایی در اسلام تشکیک روا دارند، ف خود باختگی در برابر فرهنگ غرب است. این حرف و مطالب دیگری نظیر آن – که همگی در نفی و تضعیف احکام و ارزشهای اسلامی اشتراک دارند – از سوی کسانی مطرح میشود که مرعوب فرهنگ غربی گشته اند و میپندارند هرچه غربیان میگویند وحی منزل است و ما برای آن که از قافله تمدن و فرهنگ عقب نمانیم، باید هرچه غربیان میگویند با آنان هم نوایی کنیم!

امروزه فرهنگ غرب که داعیه عقلانی و عقلایی بودن دارد، برخی حقوق و ارزشها را بصورت مطلق مطرح میکند.و برای مثال از دیدگاه این فرهنگ، حق آزادی، حق حیات، حق احترام و کرامت انسان مطلق اند؛ بدین معنا که «هیچگاه» و از جانب «هیچ کس» نباید نقض شوند. بدیهی است که اگر این دیدگاه را بپذیریم، در مورد «حق حیات» باید متلزم شویم که این حق مطلق است و در هیچ شرایطی و به هیچ مجوز و مستندی نمیتوان حیات هیچ انسانی را از او سلب کرد. اگر میبینیم که امروزه در برخی کشورها مجازات اعدام به کلی لغو و ممنوع گردیده، در واقع تحت تاثیر پذیرش همین فرهنگ و دیدگاه است. البته این سخنان در بسیاری از موارد تنها در قالب لفظ و شعار باقی می ماند و دولت های غربی عملاً به خصوص در ارتباط با سایر کشورها- آن ها را زیر پا میگذارند.

در هر حال، طبیعی است ک در چنین نظام ارزشی و فرهنگی، جهاد ابتدایی توجیهی نخواهد داشت، چرا که با حق «حیات مطلق» انسان منافات دارد و سبب میشود بی جهت حیات انسانهایی به مخاطره بیافتد. در این نظام ارزشی حداکثر میتوان جهاد دفاعی را موجه دانست و پذیرفت. بر همین اساس هم هست که امروزه همه زورمداران و ستم پیشگان، هر بیدادی را که بر انسان ها روا میدارند و جنگ ها و لشکر کشی هایی را که به ناحق بر ملل ضعیف تحمیل میکنند، در تبلیغات وسیع و دروغین خود سعی میکنند با استناد به عناوینی مثل «دفاع» از آزادی و حقوق آنرا توجیه کنند.

از این رو، بر اساس فرهنگ و نظام ارزشی غرب، بسیاری از احکام و قوانین و مقررات فردی و اجتماعی اسلام، و از جمله جهاد ابتدایی، توجیهی ندارند و در صورت پذیرش این فرهنگ ما باید اینگونه احکام و مقررات اسلام را کنار بگذاریم.

اما هم چنان که در برخی مباحث، و از آن جمله در نقد و بررسی اعلامیه جهانی حقوق بشر، گفته ایم، حقیقت این است که هیچ یک از ارزشهای نام برده مطلق نیستند؛ بلکه همه آنها محکوم و مقید به ارزش دیگری هستند و آن ارزش است که از دیدگاه اسلام مطلق و فراتر از همه ارزشهای حقوقی و اخلاقی دیگر ارزیابی میشود. این ارزش عبارت است از «کمال نهایی روحی و معنوی انسان» که تنها نیز با «تقرب به خدای متعال» و کسب موقعیت و منزلت ویژه در پیشگاه او حاصل میشود.

در نظام ارزشی و اعتقادی اسلام نه تنها هیچ ارزش دیگری نمیتواند در عرض این ین ارزش و برتر از آن باشد، بلکه ارزش هر چیز ارزشمند دیگری نیز به طور کامل بستگی دارد به مقدار تاثیری که در راه رسیدن به این ارزش برتر و مقصود اصلی والاتر میتواند داشته باشد. به عبارت دیگر این ارزش مطلق نه تنها هم تراز و هم سان با سیار ارزشها نیست و بر همه آنها برتری دارد، بلکه اصولا ارزش آفرین است و اساس همه ارزشهای دیگر نیز محسوب میشود و هم او است که به هریک از کارهایی که ما انجام میدهیم ارزش مثبت یا منفی خاص میبخشد.

بنابر این همه اعمال و رفتار و دیگر ارزشها تا آنجا ارج و مطلوبیت دارند که وسیله نیل انسان به کمال حقیقی او باشند و در دست یابی انسان به آن ارزش مطلق، وی را مساعدت کنند.

کسانی که اسلام را نشناخته اند یا در برابر فرهنگ غرب برخوردی انفعالی دارند، آگاهانه یا نا آگاهانه ، این بزرگ ترین ارزش را که یگانه ارزش اصیل و مطلق مکتب اسلام نیز می باشد، به دست فراموشی سپرده اند. از همینجا است که بسیاری از احکام و مقررات اسلامی که تنها بر اساس همین ارزش مطلق توجیه می گردد، از جانب این افراد انکار یا تحریف میشود. از جمله چیزهایی که تحت تاثیر همین عامل (غلفت از ارزشهای نام برده) مورد تشکیک قرار گرفته، مساله جهاد ابتدائی است و کسانی جهاد مشروع اسلام را در دفاع و قصاص منحصر دانسته و جهاد ابتدائی را انکار کرده اند. اینان تلاش دارند که همه آیات جهاد را بر جهاد دفاعی یا جنگ قصاصی تطبیق نمایند و نیز همه جنگ های زمان پیامبر اسلام را از نو جنگهای دفاعی معرفی کنند.

این همه معلول آن است که این افراد خواسته اند احکام و مقررات اسلامی را، حتی الامکان، با ارزشهای حاکم بر فرهنگ غرب هم سان و هماهنگ سازند، و هر حکمی را که نتوانسته اند با فرهنگ غرب هماهنگ کنند مورد انکار و تردید قرار داده اند.

اما همانگونه که اشاره کردیم، واقعیت این است که مشروع بودن جهاد ابتدایی از ضروریات فقه-اعم از فقه شیعیان و اهل سنت است. تردید در این که آیا در قرآن کریم آیه ای دال بر جواز یا وجوب جهاد ابتدایی وجود دارد یا نه، یا تردید در اینکه در زمان حیات رسول اکرم جهاد ابتدایی رخ داده است یا خیر، هیچ یک به اصل مشروعیت جهاد ابتدایی که از مسلمات فقه است ضربه ای وارد نمی آورد.

حتی اگر ثابت شود که در همه طول تاریخ اسلام، چه درعهد پیامبر و چه پس از آن حضرت، تاکنون هیچ گاه جنگی با ویژگیها و علایم جهاد ابتدایی رخ نداده است، با این حال باز هم در جواز آن تشکیک و خللی راه نمی یابد. سر انجام روزی فرا خواهد رسید که در آن روز به فرمان ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف جهاد ابتدایی صورت میگیرد؛ تا سراسر جهان فرمان بر حق و عدالت و حکومت واحد و جهانی آن حضرت گردند.

همچنین اختلافات فقهی که در فروع و مسایل جنبی جهاد ابتدایی وجود دارد-مثل اختلاف فقها در مشروط بودن جهاد ابتدایی به حضور امام معصوم و امثال آن-هرگز نمیتواند مستمسک انکار اصل این حکم قرار گیرد.

به هر حال، با این تلاش های مذبوحانه و بی ثمر نمیتوان جهاد ابتدایی را که اصل جواز آن از ضروریات و مسلمات فقه اسلامی است، امری نامشروع و خلاف اسلام قلمداد کرد. کسانی که به این تلاش ها دست میزنند، به جای انکار این حکم مسلم فقهی، بهتر است خود را از سلطه فرهنگ و نظام ارزشی غرب برهانند و احکام اسلام را در چارچوب نظام ارزشی خود اسلام مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهند.

در اینجا با کمال صراحت و بدون نگرانی از تعارض و مخالفت با فرهنگ غرب، باید بگوییم، تنها ارزش اصیل و مطلق انسان، وصول او به «کمال نهایی» خود خواهد بود که چیزی جز «تقرب به درگاه الهی» و یافتن مقام و منزلت در پیشگاه خدای متعال نیست. بنابر این هرچیزی که راه این کمال جویی و منزلت خواهی و تقرب به خداوند را ببندد و در پیش پای رهروان راه حق چاهی شود که در آن سقوط کنند، و یا سنگی که با برخورد به آن سرنگون گردند، و به هر حال سدی در برابر تحقق کمالات و اهداف والای انسانی باشد باید آن را از میان برداشت.

هدف از بعثت پیامبران الهی نیز چیزی جز این نبوده است که انسان را به سوی خدای متعال دعوت کنند و راه تقرب به درگاه الهی و منزلت یابی نزد آفریدگار را به وی بیاموزند. پیامبران آمده اند تا به انسان ارائه طریق کنند و موانع را از پیش پای او بردارند تا بتواند به حرکت فطری خود در مسیر حق و حقیقت سرعت و شتاب بخشد و به کمال نهایی خود دست یابد و در جوار رحمت واسعه الهی قرار گیرد.

آری، هدف از فرستادن پیامبران تنها برقراری نظم و آرامش در جامعه و برخورداری مردم از رفاه و آسایش در زندگی مادی و دنیوی خود نیست؛ بلکه آنان فرستاده شده اند تا نظام ارزشی الهی را در جوامع بشری اقامه و احیا کنند و انسان ها را در مسیر دست یابی به اهداف معنوی و عالی انسانی راهنمایی و دست گیری کنند.

در قرآن مجید سه بار به صراحت درباره پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد مصطفی چنین آمده است.

سوره توبه آیه 9، سوره فتح آیه 28، سوره صف آیه 9:

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.

او كسي است كه رسولش را با هدايت و آئين حق فرستاد تا او را بر همه آئينها غالب گرداند هر چند مشركان كراهت داشته باشند.

این آیه به صراحت اعلام می دارد که غرض از بعثت و ارسال پیامبر گرامی اسلام این بوده است که دین او، اسلام، جهانگیر شود. آن حضرت از طرف خداوند جهان آفرین مامور بود که همه مردم جهان را به اسلام دعوت کند تا اگر جهان گیر شدن این دین در زمان حیات خود وی تحقق نیافت، دست کم، مقدمات جهان گیر شدنش برای آینده فراهم گردد و حقا که آن حضرت این ماموریت سنگین را به بهترین شکل ممکن انجام داد.

پیامبر اسلام از همان آغاز رسالت خود، در مسیر جهانی شدن و گسترش اسلام گام برمیداشت. آن حضرت در زمانی که هنوز از زمان تشکیل نخستین جامعه اسلامی در مدینه چند صباحی بیش نگذشته بود و قدرت مادی و ظاهری این جامعه نوپا و نوظهور به هیچ وجه با قدرت سایر حکومت ها و دولت های موجود در آن عصر، و از جمله دو ابر قدرت ایران و روم، قابل مقایسه نبود؛ آری در چنین شرایطی، نامه هایی برای امپراطور روم، پادشاهان: ایران، حبشه، اسکندریه، بحرین و پادشاهان کوچک و بزرگ دیگر نوشتند و آنان را به اسلام دعوت کردند.

این نامه ها همگی لحنی صریح و قاطع داشتند و در آن ها از مخاطبان خواسته شده بود که دعوت پیامبر را لبیک گویند و اسلام آورده و تسلیم حکم خدا گردند. ارسال این نامه ها سبب شد که بسیاری از افراد در اقصی نقاط جهان آن روز از ظهور اسلام مطلع شوند و در صدد تحقیق درباره آن برآیند. حتی در مواردی، برخی از افراد که طالب حقیقت بودند و اسیر هواهای نفسانی و اغراض شیطانی نبودند اسلام را پذیرفتند. در هر حال پیامبر اسلام تا آنجا که برایش میسر بود، مقدمات حرکتی مستمر و رو به رشد و کمال را در بستر تاریخ و مسیر زندگی بشر فراهم آورد. البته از همان زمان نیز اکثر قریب به اتفاق قدرت مندان و زورمداران، چون دریافتند که این آیین نوین، زندگی و منافع و ثروت و قدرت آنان را تهدید میکند، بر آن شدند تا به هر قیمت از رشد و گسترش، قوت و قدرت، و دوام و بقای آن جلوگیری کنند. این در حالی بود که بسیاری از آنان یقین داشتند که حضرت محمد همان پیامبری است که انبیای سلف، ظهورش را بشارت داده اند و دینش همان دینی است که باید تکمیل کننده و به فرجام رساننده همه ادیان گذشته باشد. خداوند در این باره در قرآن کریم میفرماید:

سوره بقره آیه 146 (آیه 20 سوره انعام)

الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ.

كساني كه كتب آسماني به آنان داده‏ايم او (پيامبر) را همچون فرزندان خود مي‏شناسند (اگر چه) جمعي از آنان حق را آگاهانه كتمان مي‏كنند.

آری، برخی از دشمنان پیامبر اسلام با وجود آن که پی به حقانیت او برده بودند و میدانستند که او واقعاً پیامبر خدا است، با تمام قوا و با استمداد از همه نیروهای خود، تلاش کردند مانع گسترش و پیش روی اسلام در عرصه جهانی و قدرت و قوت آن شوند و راه تعالی را بر آن ببندند. هدف آنان از این تلاش ها این بود که بتوانند چند روزی بر عمر حکومت خود بیافزایند و چند صباحی بیشتر از لذت، قدرت و ثروت دنیا بهره مند گردند. امروزه در عصر ما نیز همه آن مسایل و وقایع در حال تکرار است.  (9)

توضیحات مصباح یزدی برای رد ادعای گروه دوم کافی به نظر میرسد، دسته سوم نیز در اصل مرتکب سفسطه ابهام «Equivocation Fallacy» میشوند، یعنی فراموش میکنند، یا خود را به فراموشی میزنند که منظور از تهاجمی بودن جهاد این است که مسلمانان به خود اجازه بدهند به نامسلمانان بدون اینکه آنان ابتدا تجاوزی به مسلمانان کرده باشند تجاوز کنند. حال بهانه این تجاوز هر چه میخواهد باشد، این دسته از افراد سعی میکنند نشان دهند که تهاجم به دیگران در دفاع از اسلام، تهاجم نیست، و این بازی با کلمات و خود را به کوچه علی چپ زدن است. روشن است که «در دفاع از اسلام جنگیدن» یک جنگ را «دفاعی» نمیکند، اگر اینگونه باشد تمامی جنگها را میتوان دفاعی دانست، مثلاً حمله صدام حسین به ایران را میتوان به دلیل اینکه «در دفاع از نظریات صدام حسین» بوده است جنگی «دفاعی» نامید و همچنین جنگهای هیتلر را به دلیل «در دفاع از باورهای نازیستی» جنگهای «دفاعی» نامید اما روشن است که این سخن جز سفسطه و عوامفریبی هیچ نیست.

در چه زمانی مسلمانان باید دست به جهاد ابتدائی بزنند؟

گروهی از فقهای اسلامی توحید را از حقوق اولیه انسانها میدانند و معتقدند که پیش از حقوق انسانها حقوق الهی مطرح است و حق الله هم این است که انسانها به شیوه ای که او میخواهد زندگی کنند، یعنی مطیع شریعت اسلام باشند. به عبارت دیگر تحمیل «سلطنت اسلام» به نامسلمانان و بخاطر توحید با کفار جنگیدن از نظر این افراد امری مشروع است. لازم به توضیح است که این عقیده تا به امروز در میان علمای اسلام رایج بوده است و به آن عمل نیز میشده است، اما خوشبختانه امروزه به دلیل رشد انسانگرایی و لیبرالیسم علمای اسلام مجبور به تقیه کردن هستند و از بیان این باورهای زشت اسلامی به شدت پرهیز میکنند، اما بازهم پیدا میشوند دایناسورهایی که از وحشی بودن خود شرم ندارند و باورهای اسلامی واقعی را هنوز هم بیان میکنند، بعنوان نمونه آیت الله مصباح یزدی نوشته است:

هم چنان که پیش از این و در مباحث مختلف اشاره کرده ایم، تنها حق اصیل و ذاتی در عالم، حق خدای متعال است و سایر حقوق در پرتو این حق است که معنا می یابند و توجیه میشوند. خداوند مالک حقیقی همه موجودات، و از جمله انسان، است و تمامی مخلوقات همه هستی خود را وام دار خدای متعال هستند. این رابطه مالکیت بین خداوند از یک سو و سایر موجودات از سوی دیگر، ایجاب میکند که خداوند حق داشته باشد که تمامی هستی طبق خواست و اراده او به چرخش و گردش در آید و رفتار کند.

در مورد جامعه انسانی نیز اقتضای این حق این است که در سرتاسر جوامع بشری تنها خدا پرستش شود، دین او حاکم و سخنش برتر باشد: و کلمه الله هی العلیا (سوره توبه آیه 40)، کلمه خدا است که برتر است.

حال اگر انسان هایی از پذیرش و رعایت این حق الهی سر باز زدند، علاوه بر عذاب و عقاب اخروی خداوند میتواند در همین دنیا نیز آن ها را عقوبت کند. این عقوبت میتواند به صورت عذاب و بلایی طبیعی باشد که از آسمان یا زمین بر آن افراد نازل میشود، و میتواند به این صورت باشد که خداوند از مومنان و صالحان بخواهد که بر آنان یورش برند و جلوی تباه کاری و فسان آنان را در زمین بگیرند و به آن خاتمه دهند، که این همان جهاد ابتدایی است:

سوره توبه آیه 14

قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ.

با آنها پيكار كنيد كه خداوند آنان را به دست شما مجازات مي‏كند و آنها را رسوا مي‏سازد و سينه گروهي از مؤ منان را شفا مي‏بخشد (و بر قلب آنها مرهم مي‏نهد).

جهاد ابتدایی جز این نیست که به منظور احقاق حقی که خدای متعال بر کل بشریت دارد، گروهی از بندگان شایسته خدای متعال ماموریت یابند بر کسانی که این حق را پایمال کرده و راه شرک و کفر و ظلم و فساد در پیش گرفته اند یورش برند و تا زمانی که دین حق و اراده خدا حاکم شود نبرد را ادامه دهند.(10)

آیت الله مطهری نیز در همین زمینه میگوید:

با اين بياني كه عرض كردم اين دو بيان بهم نزديك ميشود چون ما حتي اگر توحيد را از حقوق انساني بدانيم باز نميتوانيم با ملت ديگر بجنگيم براي تحميل عقيده توحيد ، چون خودش في حد ذاته تحميل پذير نيست بله يك چيز ديگر هست و آن اين است

اگر ما توحيد را جزء حقوق انسانها دانستيم ممكن است اگر مصلحت انسانيت ايجاب بكند و اگر مصلحت توحيد ايجاب بكند ما با قومي مشرك ميتوانيم بجنگيم نه بخاطر اين كه توحيد را بانها تحميل بكنيم و ايمان را بانها تحميل بكنيم چون توحيد و ايمان تحميل شدني نيست.

با مشركين ميتوانيم بجنگيم بخاطر اينكه ريشه فساد را اساسا بكنيم ريشه كن كردن مبدأ عقيده شرك با زور يك مطلب است و تحميل عقيده توحيد مطلب ديگر . بنابر نظر كسانيكه توحيد را جزء حقوق شخصي و حداكثر حقوق ملي ميدانند ميگويند اين كار جايز نيست ،

اغلب طرز تفكر اروپائيها كه در ميان ما هم سرايت كرده همين است. اروپائيان به اينجور مسائل بعنوان يك سلسله مسائل شخصي و مسائل غيرجدي در زندگي نگاه ميكنند مثل تقريبا رسوم كه هر ملتي حق دارد هر رسمي براي خودش ميخواهد انتخاب بكند پس و لو بعنوان قطع ريشه فساد – حق نداريم با شرك مبارزه كنيم .

زيرا شرك فساد نيست ، توحيد يك مسئله شخصي است . ولي اگر توحيد را يك مسئله عمومي و جزء حقوق انساني و از شرايط سعادت عموم بشر دانستيم جنگ ابتدائي با مشرك بعنوان حريم توحيد و دفاع از توحيد و بعنوان قطع ريشه فساد جايز است ، گو اينكه بعنوان تحميل عقيده توحيدي جايز نيست. (11)

به همین دلیل است که کشورهای اسلامی نباید آنقدر از لحاظ نظامی قوی شوند که بتوانند کشورهای غیر اسلامی را تهدید کنند، زیرا بر اساس نظرات اسلامی، مسلمانها حق دارند دیگران را در جهاد بکشند تا سلطنت اسلام را گسترش دهند. و اگر زمانی قرار باشند چنین اتفاقی بیافتد شکی وجود ندارد که مسلمانان وحشی تمام آثار مدنیت و انسانیت را از بین خواهند برد و بشر را به قرنها پیش پرتاب خواهند کرد و بعد هم به قتل و غارت یکدیگر خواهند پرداخت، و همین مسئله است که غرب و غربی ها خوب آنرا درک کنند و بفهمند که اسلام بزرگترین دشمنشان است.

در نگاهی کوتاه به آنچه مطهری گفته است باید گفت، اروپایی ها درست فکر میکنند، ادیان یک مشت مزخرفات و خرافات محلی و مضر بیش نیستند و اسلام به دلیل اینکه به خود اجازه میدهد «ریشه شرک را خشک کند» حتی از باقی ادیان نیز مزخرفتر و مضر تر است. البته این دیدگاه انسانگرایانه و واقع بینانه است و شرقی و غربی ندارد، هرکس احمق نباشد و یا خود را به حماقت نزند خوب میفهمد که اسلام دکانی برای تجاوز به دیگران است، حال این انسان ممکن است در غرب زندگی کند یا شرق.

گذشته از نمونه های آورده شده از اندیشمندان فاشیست تر مسلمان، باقی مسلمانان نیز معتقدند در صورتی باید جهاد ابتدایی را آغاز کرد که حق تبلیغ کردن برای اسلام در آن سرزمین به مسلمانان داده نشود. در این صورت مسلمانان حق دارند که دست به جهاد ابتدائی بزنند، در توضیح این حالت نیز آیت الله مطهری گفته است:

جنگ براي آزادي دعوت و رفع مانع از تبليغ

آيا جنگيدن براي آزادي دعوت جايز است و يا جايز نيست ؟ جنگيدن براي آزادي دعوت يعني چه ؟ يعني ما ميگوئيم كه ما بايد آزاد باشيم كه عقيده و فكر خاصي را در ميان هر ملتي تبليغ كنيم ، تبليغ نه بمعناي امروزي كه پروپا كاند كردن است بلكه باين معني كه بيان كنيم . چه بعنوان اينكه ما آزاديرا يك حق عمومي و انساني بدانيم

و چه بعنوان اينكه توحيد را يك حق عمومي انساني بدانيم و يا بعنوان اينكه هر دو را يك حق عمومي انساني بدانيم اين امر جايز است . حالا اگر مانعي براي دعوت ما پيدا شود ، ببينيم يك قدرتي آمده مانع ميشود و ميگويد من بشما اجازه نمي دهم

، شما ميرويد افكار اين مردمرا خراب ميكنيد ، ميدانيد كه غالب حكومتها فكر خراب را آن فكري ميدانند كه اگر پيدا بشود مردم مطيع اين حكومتها ديگر نيستند ، آيا با حكومت ها كه مانع نشر دعوت در ميان ملتها هستند جايز است

جنگيدن تا حديكه اينها سقوط بكنند و مانع نشر دعوت از ميان برود يا نه ؟ بله اين هم جايز است اين هم باز جنبه دفاع دارد اينهم جزء آن جهادهائيست كه ماهيت آن جهادها در واقع دفاع است . (12)

پراونه ي تبلیغ و گسترش را نداشتن با يک گويش ديگر برابر است با تعطیل شدن کار و کاسبی آخوندها، که چون چراي اين ممنوعيت را در خود نهفته دارد. توضیح روشن تر این است که اگر کار و کاسبی آخوندها، شبهه آخوندها و سایر مبلغین اسلام در کشوری تعطیل شود و غیر قانونی باشد، خدا از این قضیه شاکی میشود و به مسلمانان اجازه جهاد میدهد. البته کاملاً روشن است این نیز بهانه ای بیش نیست، تاریخ نشان میدهد که در زمان حمله اسلام به ایران، مسیحیت در ایران در حال رشد بوده است و مسیحیان از آزادی دینی برخوردار بوده اند، یقیناً اگر مسلمانان نیز توحش را کنار میگذاشتند و میخواستند همچون مسیحیان با بحث و استدلال و تبلیغ سالم اسلام را به ایرانیان عرضه کنند، ایرانیان مشکلی برای آنها بوجود نمی آوردند، اما محمد خود قبلاً این روش را آزموده بود، او 13 سال با همین روش های مصالمت آمیز مردم را دعوت کرده بود و حداکثر شصت نفر یاوه  های او را پذیرفته بودند، اما وقتی او شمشیر به دست میگیرد مردم به قول قرآن فوج فوج به دین اسلام وارد میشدند، این است که این سخن نیز چیزی نیست جز بهانه ای برای چپاول ملت های نامسلمان که صبورانه و بزرگوارانه وجود مسلمانان وحشی را تحمل کرده اند و میکنند. اما چیزی که مشخص است این است که اسلام نیامده است تا دیگران را تحمل کند و در کنار آنها زندگی کند اسلام میخواهد بر دیگران تسلط بیابد و دیگر ادیان را نابود کند، قرآن به صراحت این را اعلام میکند:

سوره توبه آیه 33، قتح آیه 28 و صف آیه 9

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.

او كسي است كه رسولش را با هدايت و آئين حق فرستاد تا او را بر همه آئينها غالب گرداند هر چند مشركان كراهت داشته باشند.

بنابر این آیه که مو به مو در دو سه جای قرآن تکرار شده است و این خود نشان بر اهمیت این آیه دارد، محمد میخواسته است این مسئله را صراحتاً و کاملاً روشن کند که او برای همزیستی اسلامش را آغاز نکرده است بلکه او میخواهد بر دیگران غلبه کند، لذا قوانین اسلام و طرز تفکر اسلامی ناب همواره باید در فکر غلبه بر مشرکین باشند، مشرکین هم یعنی همه کسانی که الله را قبول ندارند، چیزی یا کسی را با او در خدایی شریک میدانند و یا چیزهای دیگری را میپرستند مثلاً مسیحیان به دلیل اینکه میگویند خدا سه گانه است مشرک هستند و قرآن به صراحت تمام دستور جنگ با مشرکین را صادر کرده است:

سوره توبه آیات 28 و 29

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمی‌کنند و دین حق را نمیپذیرند بکشید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند.

این آیات برای کافران 3 راه میگذارد که باید یکی از آنها را انتخاب کنند:

1- مسلمان شوند، در مسلمان شدن آنها اجباری نیست اما اگر مسلمان نشدند باید حتما یکی از دو روش زیر را انتخاب کنند!

2- جزیه بدهند،

امام ابوجعفر گفته است «جزیه عطیه مجاهدین است»  (ترجمه فارسی من لایحضره الفقیه پوشینه 2 برگ 357) یعنی جزیه همچون باجی است که به مجاهدین اسلام (مجاهد کسی است که جهاد میکند) اعطا میشود و سایرین از جزیه سهمی ندارند.

ابن خلدون و بسیاری از تاریخ نویسان اعتقاد دارند کسانی که به ایران حمله کردند اصلا قصد گسترش اسلام را نداشتند و چندان علاقه ای نداشتند که ایرانیان مسلمان شوند، آنها ترجیه میدادند ایرانیان مسلمان نباشند تا جزیه بدهند و ایرانیان نیز سر انجام به دلایل اقتصادی پس از 200 سال برای نپرداختن جزیه مسلمان شدند. در آیه ای که نقل شد آمده است که نامسلمانان باید در عین مذلت جزیه بدهند، یعنی این پول جزیه نه برای انجام خدمتی بلکه برای نشان دادن اینکه مسلمانان بر نامسلمانان سلطنت و برتری دارند از آنها گرفته میشده است و مسلمانان در اجتماع برابر با نامسلمانان نیستند بلکه از نظر قرآن نامسلمانان باید در ذلت به سر ببرند و مسلمانان در سلطه. قرآن میزان مشخصی از جزیه را بر کافران مشخص نکرده است و بر اساس فقه شیعی میزان جزیه به نظر امام ارتباط دارد یعنی در هر زمان هر مقداری که مسلمانان اراده کنند میتوانند از کفار بگیرند. (ترجمه فارسی من لایحضره الفقیه پوشینه 2 برگ 353). همچنین «اگر مردها از پرداختن جزیه امتناع کنند، پیمان شکنند، و خونشان و قتلشان حلال است. زیرا کشتن مردها در دارالشرک والذمه مباح است»  (ترجمه فارسی من لایحضره الفقیه پوشینه 2 برگ 356).

مودودی میگوید:

یهودیان و مسیحیان را باید مجبور کرد که جزیه بدهند، تا اینکه استقلالی از خود نداشته باشند و برتری نداشته باشند، تا حاکم و سلطان بر زمین نباشند. این قدرتها باید توسط پیروان واقعی ایمان از آنها گرفته شود و قدرت به صراط مستقیم سپرده شود.  (13)

عمر به مسلمانان توصیه میکرده است که اسرای رومی را به عربستان نیاورند تا مسلمانان از جزیه آنها بخورند و فرزندان مسلمانان نیز از جزیه فرزندان رومی بخورند:

سوگند به خدا که در آن صورت، ایشان کسی را برای سخن گفتن نخواهند یافت و کسی با آنان سخن نخواهد گفت و نیز از دست آورده هیچ کس، سودی نخواهند برد. ولی تا اینان زنده اند، مسلمانان از دسترنجشان خواهند خورد و آنگاه که بمیرند و ما نیز بمیریم، فرزندانمان تا زنده اند، از دست آورده فرزندان ایشان خواهند خورد، و تا آیین اسلام تواناست، آنا ن بردگان مسلمانان و اسلام خواهند بود. از این رو، بر ایشان سر گزیت بنه و از اسیر ساختن آنان دست بدار و مگذار که مسلمانان بر ایشان ستم کنند، یا زیانی رسانند و داراییشان را به ناحق بخورند. (14)

در فقه شیعی جزیه تنها در صورتی از اهل کتاب پذیرفته میشود که آنها گوشت خوک نخورند و ربا نیز نخورند، در غیر اینصورت ذمه ای بر ایشان نیست و ایشان دیگر این امکان را نیز ندارند و باید تنها یکی از دو امکان دیگر را انتخاب کنند (ترجمه فارسی من لایحضره الفقیه پوشینه 2 برگ 353). جزیه را حتی برخی از خود مسلمانان نیز باج گیری خوانده اند، یعنی نامسلمانان باید به مسلمانان باج بدهند تا مسلمانان آنها را نکشند، درست مانند دزد سر گردنه ای که باید به او پولی داد تا جان را از آدمی نگیرد. برای اطلاعات بیشتر در مورد جزیه میتوانید به دو نوشتار خراج و جزیه و اسلام و جزیه در تارنمای درفش کاویانی مراجعه کنید.

3- با مسلمانان جنگ کنند، یا به عبارت دیگر، کشته شوند.

و این اصول رفتار مسلمانان با نا مسلمانان تا همین امروز هم ادامه دارد، شایان ذکر است کسانی ادعا می‌کنند که پیامبر اسلام در مدینه نیز با بسیاری از یهودیان و مسیحیان گفتمان میکرده است و با آنان همزیستی میکرده است، باید بدانند که آن کفار جزیه پرداخته بودند و الا کسی که جزیه نپردازد و مسلمان نیز نشود حق حیات ندارد، هرچند پیامبر اسلام سرانجام تا جایی که توانست عربستان را از وجود غیر مسلمانان با نسل کشی و اجبار خالی کرد. دلیل حمله اعراب به ایران نیز همین بود، مسلمانان اگر شیعه باشند که باید بدانند این حملات زیر نظر امامانشان بويژه امام علی (در مورد دشمنی امام علی با ایرانیان نوشته ای با فرنام علی ابن ابیطالب و دشمنی با ایرانیان را بخوانید) بوده است و امام علی مشاور اصلی عمر در این جنگها بوده است و در زمان خلافت خود نیز بارها برای سرکوب شورشهای مردمی در ایران به شهر های مختلف ایران از جمله ری، خراسان، آذربايجان، سیستان و… فرستاد (شرح مختصری از آنها را در نوشتاری با فرنام کارنامه درخشان حضرت علی امام اول شیعیان بخوانید)، اگر سنی باشند نیز خواهند دانست که خلیفه اول عمر بن خطاب دستور حمله به ایران را دقیقا از روی همین استراتژی صادر کرد و گفتن اینکه حمله به ایران یک جنگ دفاعی بود کاملا مضحک است. این واقعیت را میتوان از بیان اعراب مسلمان صدر اسلام دریافت، در جنگ قادسیه مغیره فرستاده سپاه اسلام به رستم از سرداران سپاه ایران قبل از جنگ با یکدیگر گفتمانی می‌کنند، شرح این گفتمان از این قرار است:

«رستم پیامی نزد سعد فرستاد که کسی را نزد من بفرست تا با او سخن گویم. مغیره بن شعبه را فرستادند. مغیره بیامد و موی جداکرده و گیسوان چهارپاره فروهشته بود. رستم با وی گفت شما عربان در سختی و رنج بودید و نزد ما به سوداگری و مزدوری می آمدید چون نان و نعمت ما بخوردید برفتید و یاران و کسان خود را نیز بیاوردید. مثل شما و ما داستان آن مرد است که پاری ای باغ داشت روزی روباهی در آن دید گفت یک روباه را چه قدر باشد؟ و باغ مرا از آن چه زیان افتد؟ او را از آنجا نراند. پس از آن روباه برفت و روبهان جمع کرد و به باغ آورد، باغبان فراز آمد و چون کار بدان گونه دید، در باغ فراز کرد و رخنه ها بر بست و آن روباهان را تمام بکشت. گمان دارم که آنچه شما را بدین سرکشی واداشته است، سختی و رنج است، بازگردید شما را نان و امه دهیم. اکنون به دیار خود بروید و بیش موجب آزار ما نشوید. مغیره جواب سخت داد و گفت از سختی و بدبختی آنچه گفتی ما بدتر از آن بودیم تا پیغامبری در میان ما آمد و حال ما دیگر شد، ما را فرمان داد که شما را به دین حق بخوانیم یا با شما پیکار کنیم. اگر بپذیرید، بلاد شما هم شما راست جز با دستوری شما اندر آن نیاییم وگرنه باید جزیه دهید یا پیکار کنید تا فرجام کار چه شود؟ رستم را برآشفت و گفت هرگز گمان نکردمی که چنان بزیم که چنین سخنی بشنوم.» (15)

تاریخ گواه است که چنین بلایی را پیامبر اسلام در زمان حیات خود بر سر نامسلمانان آورد و پس از مرگ او نیز جانشینان او دست به چنین «فتوحاتی» زدند. در ضمن فقها انتقاد از اسلام را در بسیاری از موارد مصداقی بارزی از «حرب با خدا» میدانند و ممکن است به همین بهانه اعلام جهاد دفاعی کنند و در مقابل این «تجاوز» دشمن، جهاد را پیاده کنند، هرگاه دلیل بهتری برای چپاول و غارت وجود نداشته باشد، این نیز روش خوبی برای انجام جهاد، این فرضیه الهی است.

جهاد باید تا کجا ادامه پیدا کند؟

برای یافتن پاسخ این پرسش باید به آیه زیر در قرآن توجه کرد.

سوره بقره (ماده گوساله) آیه 192:

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِينَ.

با آنها بجنگيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين تنها دين خدا شود ولی اگراز آيين خويش دست برداشتند ، تجاوز جز بر ستمکاران روا نيست.

آشکار است که قرآن میگوید مسلمانان تا زمانیکه «دین همه دین خدا شود» باید با نامسلمانان جنگ کنند. البته در ادامه نیز میگوید تجاوز جز بر ظالمین روا نیست، این جمله به این معنی است که از نظر قرآن «تجاوز بر ظالمین» روا است و از این آیه همچنین میتوان فهمید که نامسلمان از نظر الله ظالم است،  قرآن در چندین جای دیگر نیز نامسلمانان را ظالم نامیده است (16) و نتیجه منطقی آنکه از دیدگاه اسلامی تجاوز بر نامسلمان رواست! آیت الله مصباح یزدی نیز در پاسخ به پرسش بنیادین این بخش گفته است:

اگر به این حقیقت توجه داشته باشیم که غرض از بعثت پیامبر اسلام تسلط دین او بر همه ادیان است: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» (سوره توبه آیه 33، قتح آیه 28 و صف آیه 9) نیز اگر توجه داشته باشیم که هدف از قتال با کفر پیشگان، بر افتادن همه فتنه ها و اختصاص یافتن دین به خدای متعال است: «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِين» (انفال آیه 39)، به ویژه اگر توجه کنیم به این نکته که در روایات ما، «فتنه» که در این آیه آمده است به «شرک» تفسیر شده است، آن گاه در میابیم که جهاد ابتدایی با کفار و مشرکان باید تا آن جا دوام پیدا کند که زمین از آلودگی های کفر و شرک و فساد پاک شود و حکومت الهی و توحیدی در سراسر عالم برقرار گردد.

ناگفته نگذاریم که مقصود از بر افتادن کفر و شرک این نیست که همه انسانهای روی زمین مسلمان و موجود شوند، چرا که با جبر و زور نمیشود در دل ها نفوذ کرد و ایمان و اعتقاد که به دل مربوط می شود از دسترس اکراه و الزام به دور است: لا اکراه فی الدین (بقره 256) بلکه منظور این است که نظام حاکم بر جهان، نظامی الهی و توحیدی باشد و حاکمیت از آن خدا گردد. (17)

ناگفته نماند مسلمانان در هنگان جنگ علاوه بر کشتن نامسلمانان میتوانند:

1- درخت ها را قطع کنند.

محمد در زمانی که در مدینه بود و به قبیله یهودی بنی نضیر حمله کرد (شرح این حمله را در نوشتاری با فرنام حمله به بنی نضیر بخوانید.) و آنها را به مدت 15 روز محاصره کرد، سپس شروع به نابود کردن درختان نخل آنان کرد تا به آنها فشار بیشتری بیاید و تسلیم شوند، سر انجام بنی نضیر تسلیم میشوند، تمام دارایی آنها توسط مسلمانان چپاول میشود، زنانشان برده میشوند و گروهی از آنها به خیبر میروند و البته بعد ها محمد به خیبر نیز حمله میکند و اعمال مشابهی را انجام داد. آیه 5 ام سوره حشر این کار زشت و غیر اخلاقی او را توجیه میکند:

ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ.

هر درخت باارزش نخل را قطع و يا آن را به حال خود واگذار كرديد، همه به فرمان خدا بود، و هدف اين بود كه فاسقان را خوار و رسوا كند.

این تاکتیک ضد انسانی اسلامی به آن معنی است که مسلمانان مجازند در جنگ منابع غذایی دشمنان خود را از بین ببرند، و محمد خود این کار را دستکم دو بار انجام داده است، در تاریخ گفته شده است که او در جنگ بدر نیز منابع آبی را بسوی مشرکین قطع کرده بود، قطع کردن آب بر روی امام حسین نیز استفاده از همین حق الهی غیر انسانی بوده است.

2- خانه ها را خراب کنند.

محمد در همان ماجرا خانه های قبیله بنی نضیر را نیز نابود میکند، آیه زیر به این واقعیت اشاره میکند:

سوره حشر آیه 2

هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لأَِوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الأَْبْصارِ.

او كسي است كه كافران اهل كتاب را در اولين برخورد (با مسلمانان) از خانه‏هايشان بيرون راند، گمان نمي‏كرديد آنها خارج شوند، و خودشان نيز گمان مي‏كردند كه دژهاي محكمشان آنها را از عذاب الهي مانع مي‏شود، اما خداوند از آنجا كه گمان نمي‏كردند به سراغشان آمد، و در قلب آنها ترس و وحشت افكند، به گونه‏اي كه خانه‏هاي خود را با دست خويش و با دست مؤ منان ويران مي‏كردند، پس عبرت بگيريد اي صاحبان چشم!

بنابر این روشن است که مومنین! میتوانند در جنگ خانه های دشمنان اسلام را نیز خراب کنند، یعنی آبادانی های آنها را تخریب کنند.

3- به زنان تجاوز کنند.

زنانی از کفار که در جنگ بدست مسلمانان می افتند، بر مسلمانان حلال هستند یعنی مسلمانان میتوانند با آنها همبستر شوند، البته از نظر مسلمانان این یکی از حقوق الهی آنان است اما از دیدگاه انسانگرایانه این چیزی جز تجاوز نیست! برای اسناد و جزئیات بیشتر به نوشتاری با فرنام «برده داری در اسلام» مراجعه کنید. این حق در آیه زیر به مسلمانان داده شده است:

سوره نساء آیه 24

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلاَّ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ أُحِلَّ لَكُمْ ما وَراءَ ذلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً.

و زنان شوهردار (بر شما حرام است) مگر آنها را كه مالك شده‏ ايد (در جنگ به تصرف شما در آمده اند)، اينها احكامي است كه خداوند بر شما مقرر داشته و زنان ديگر غير از اينها (كه گفته شد) براي شما حلال است، كه با اموال خود آنها را اختيار كنيد در حالي كه پاكدامن باشيد و از زنا خودداري نماييد، و زناني را كه متعه مي‏كنيد مهر آنها را، واجب است بپردازيد و گناهي بر شما نيست نسبت به آنچه با يكديگر توافق كرده‏ايد بعد از تعيين مهر، خداوند دانا و حكيم است.

روزی با یکی از جانبازان دوران جنگ گفتگو میکردم، از او پرسیدم که در زمان جنگ آیا شنیده است که عراقی ها به زنان ایرانی در قصر شیرین و جاهای دیگر تجاوز بکنند؟ او پاسخ داد، من ندیدم، فکر هم نمیکنم اینکار ها را کرده باشند، چون آنها هم مسلمان بودند. برایش توضیح دادم که اتفاقاً چون مسلمان بوده اند اینکار ها را میکرده اند، بعد این آیه را نشانش دادم، او که ادعا میکرد بخاطر ایران و البته اسلام به جنگ رفته است، از دیدن این آیه که هرگز یا آنرا ندیده بود یا ترجمه اش را نخوانده بود و مانند ابله ها فقط عربی آنرا خوانده بود، واقعاً شگفت زده شد و گفت این ترجمه لابد غلط است، صهیونیستی است، به او نشان دادم که ترجمه مکارم شیرازی است، او حرف مفت دیگری زد و من تنها بر حماقتش افسوس خوردم و دلم برایش سوخت.

در صورت پیروز شدن مسلمانان در جهاد چه اتفاقی خواهد افتاد؟

بعد از اینکه مسلمانان در جنگ فاتح میشوند حقوق زیر را خواهند داشت:

1) اموال و غنائم را بین خود پخش کنند.

البته باید به این نکته توجه داشت پیامبر اسلام یک پنجم تمام غنائم را به خود اختصاص میداد و او از طریق همین 20% اموال بود که میتوانست خانه اش را با چندین زن خود بگرداند، محمد این حق اختصاصی را با نازل کردن آیه ای برای مسلمانان روشن کرده است:

سوره انفال آیه 41

وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.

و بدانيد هر گونه غنيمتي به شما رسد خمس آن براي خدا و براي پيامبر و براي ذي القربي و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه است، اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدائي حق از باطل، روز درگيري دو گروه (با ايمان و بيايمان يعني روز جنگ بدر) نازل كرديم، ايمان آورده‏ايد، و خداوند بر هر چيزي قادر است.

شیعیان معتقدند این خمس غنائم بعد از مرگ محمد نیز به امام تعلق میگیرد و بعد از امام هم لابد به آخوندها. به نظر میرسد همین پنج درصد بتواند به خوبی نشان دهد که انگیزه محمد از پیامبری چه بوده است. انگیزه مهم مسلمانان از حمله به نامسلمانان کسب اموال آنان بوده است، در قرآن به صراحت دیده میشود که مسلمانان اموال کاروانها را میخواستند!

سوره انفال آیه 8

وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ.

و (به ياد بياوريد) هنگامي را كه خداوند به شما وعده داد كه يكي از دو گروه (كاروان تجاري قريش يا لشكر آنها) براي شما خواهد بود اما شما دوست مي‏داشتيد كه كاروان براي شما باشد (و بر آن پيروز شويد) ولي خداوند مي‏خواهد حق را با كلمات خود تقويت و ريشه كافران را قطع كند (لذا شما را با لشگر قريش درگير ساخت).

2) زنان و کودکان را نیز بعنوان غنیمت بین خود بصورت برده پخش کنند.

یکی دیگر از راه هایی که بواسطه آن مرتبه یک شخص از آزاد به برده تقلیل می یابد اسیر شدن در جنگ است. یکی از مهمترین انگیزه های مسلمانان از جهاد کردن دست یافتن به زنان و دختران سایر ملل از جمله ایرانیان و رومیها بوده است. در اسلام برده باید تا حدی که اربابش از او کار میکشد برای او کار کند و تماس جنسی برقرار کردن با برده زن نیز برای مرد همچون زنان رسمی اش آزاد است (برای اسناد و مدارک و بررسی جزئیات به نوشتاری با فرنام برده داری در اسلام مراجعه کنید).

وقتی مسلمانان در جنگ پیروز میشوند در کنار اموال و گاو و گوسفند ها و دارایی های نامسلمانان، زنان آنها نیز همردیف با اموال آنها به مسلمانان تعلق میگیرد. برخی از مسلمانان همچنان چشم به زنان کفار دارند، در این ویدئو یک شخص اسلامگرا را میبینید که در اعتراض با قائله کشیده شدن کاریکاتور محمد توسط دانمارکی ها، در خطاب به دانمارکی ها فریاد میزند «به الله سوگند مسلمانان به شما حمله خواهند کرد و زنانتان را به غنیمت خواهند برد!».

3) مردان اسیر شده یا برده میشوند، یا کشته میشوند، یا به فدیه آزاد میشوند.

از دیدگاه خدای وحشی مسلمانان، اختیار جان نامسلمانان در دست مسلمانان است، یعنی در زمان اسارت مردان کافر، مسلمانان میتوانند یا آنها را بعنوان برده نگاه دارند، یا بکشندشان یا با فدیه (پولی که اطرافیان یک اسیر به مسلمانان میدهند تا آن اسیر آزاد شود.) آزادشان کنند و یا اینکه در ازای هر فعالیت دیگری آزادشان کنند. محمد در دوران حیات خود در ماجرای بنی قریظه حدود 700 نفر از اسرای مرد را سر میبرد (ماجرای دقیق و شرح کامل این واقعه را در نوشتاری با فرنام در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  بیابید) آیه زیر به این قتل عام وحشیانه اشاره دارد:

سوره احزاب آیات 26 و 27

وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً؛ وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً.

خداوند گروهي از اهل كتاب را كه از آنها (مشركان عرب) حمايت كردند از قلعه‏هاي محكمشان پائين كشيد، و در دلهاي آنها رعب افكند (كارشان به جائي رسيد كه) گروهي را به قتل مي‏رسانديد و گروهي را اسير مي‏كرديد؛ و زمينها و خانه‏هايشان را در اختيار شما گذاشت و (همچنين) زميني را كه هرگز در آن گام ننهاده بوديد و خداوند بر هر چيزي قادر است.

به نظر میرسد محمد با این آیات، آن واقعه وحشتناک و قتل عام و چپاول اموال نامسلمانان را جشن میگرفته است و بر سر مسلمانان دزد منت میگذاشته است که باعث شده مسلمانها به ثروت باد آورده ای دست یابند، و همچنین روشن است که مسلمانان میتوانند از لحاظ شرعی از این روش زندگی پیامبرشان پیروی کنند.

4) سلطنت اسلامی آغاز میگردد

یعنی قوانین و حکومت اسلامی در آن منطقه مفتوح اعمال میشوند و کفار اگر جزیه بدهند به اهل ذمه تبدیل میشوند و اگر ندهند هم که کافر حربی حساب میشوند و کشته خواهند شد. اهل ذمه به کافرانی گفته میشود که در حمایت مسلمانان زندگی میکنند.

نکته جالب اینجا است که در قرآن از مسلمانان خواسته شده است در جنگ تعدی (تعدی یعنی تجاوز و ظلم) نیز نکنند:

سوره بقره (ماده گوساله) آیه 190:

وَقَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبِّ الْمُعْتَدِينَ.

با کسانی که با شما جنگ می کنند ، در راه خدا بجنگيد و تعدی مکنيد زيرا خدا تعدی کنندگان را دوست ندارد.

نتیجه منطقی آن است که، برده داری، تجاوز به زنان، قصب اموال، جزیه و کشتن مردان هیچکدام تعدی حساب نمیشوند، از الله واقعاً باید پرسید منظورش از تعدی چیست؟ این سخن درست مانند این است که به یک شخص بگوییم برو و فلان کس را بکش و به زنش تجاوز کن و اموالش را نیز بردار اما مبادا به او ظلمی کنی! شاید منظور از این آیه این بوده است که وقتی نامسلمانان و مسلمانانی که شک گرا بوده اند از محمد میپرسیده اند چطور تو میتوانی از طرف خدا باشی و چنین قوانین وحشیانه ای را تبلیغ کنی، او بتواند بگوید خدا ما را از تعدی نهی کرده! و تعدی تجاوز و برده داری و قصب مال و کشتن برده و باجگیری و غیره نیست!

آیا بین جهاد ابتدایی و آیات صلح آمیز قرآن ناسازگاری وجود دارد؟

از آنجا که اسلام دینی بی در و پیکر و تق و لق است و هر ننه قمری میتواند تفسیر خودش را به اسلام به چسباند و قرآن بر خلاف ادعایش کتابی مبین نیست و به نظر مسلمانان خدای جهان قرار است آخرین دینش را طوری نازل کرده باشد که هزار جور بتوان آنرا فهمید و فهم های متناقض از آن داشت حتی در پاسخ به این پرسش بسیار روشن و اساسی نیز دو نظریه کلی مخالف یکدیگر در میان دانشمندان اسلام وجود دارد، برخی معتقدند آیات قتال و جنایت قرآن ناسخ آیات صلح آمیز پیشین قرآن هستند و آنها را منسوخ کرده اند و برخی معتقدند که چنین نیست و این دو دسته آیات به دلیل اینکه مقید هستند و مطلق نیستند در تناقض با یکدیگر نیستند و هرکدام برای شرایط خاصی آورده شده اند.

برای پرداختن به این مسئله باید قضیه ای با فرنام ناسخ و منسوخ را اندکی بررسی کنیم. همانطور که میدانیم محمد برای برداشتن مشکلات از سر راه خود آیات قرآنی را بصورت تدریجی می آورد. و بنا به میل خود و شرایط روز آیات قرآنی جدیدی را معرفی میکرد، بعنوان مثال وقتی در مورد اسیران جنگی پس از جنگ بدر توسط مسمانان اختلافی پیش آمده بود که آیا باید اسیر را در جنگ کشت یا اینکه با پرداخت فدیه آنها را آزاد کرد، پیامبر اسلام با زیرکی آیه 67 سوره انفال را میسازد،

مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

برای هیچ پیامبری نسزد که اسیران داشته باشد تا که در روی زمین کشتار بسیار کند. شما متاع این جهانی را می‌خواهید و خدا آخرت را می‌خواهد. و او پیروزمند و حکیم است.

به همین دلیل که محمد قبل از تولید بخشی از آیات تازینامه، پردازش و تعقل چندانی نمیکرد، در قرآن دستورات متناقضی پیش می آمد، مثلا جایی میگفت فلان کار را بکنید و جای دیگر میگفت آنکار را دیگر نکنید. یا مثلا آیات مضحکی تولید میکرد و بعدا پشیمان میشد و می‌خواست که آنها را باطل کند. برای پوشش این تضادهای قرآن و اینکه چرا بعضی از آیات قرآنی ضد دیگر آیات قرآن هستند، پیامبر اسلام قضیه ناسخ و منسوخ را معرفی کرد؛ به آیاتی که باطل شده اند منسوخ و به آیاتی که باطل می‌کنند ناسخ میگویند. در واقع برای پوشاندن این تناقضات محمد تلاش کرد این مفهوم را جای بیاندازد تا جلوی مخالفت ها را بگیرد، وقتی که محمد با اعتراضات در مورد اینکه چرا حرف خدا باید تناقض داشته باشد و این ناسخ و منسوخ دیگر چه صیغه ای است، آیه 106 سوره بقره  (ماده گوساله) را می آورد:

مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.

هیچ آیه ای را منسوخ یا ترک نمیکنیم مگر آنکه بهتر از آن یا همانند آن را می آوریم. آیا نمیدانی که خدا بر هر کاری تواناست؟.

این است که در قرآن هرگاه تضادی بین دستورات وجود داشته باشد، آن دستورات را با توجه به قاعده ناسخ و منسوخ باید بررسی کرد، و این امر کاملا منطقی است، در همه جا آخرین دستور، معمولا دستوریست که باید اجرا شود، نه دستورهای قدیمی.

حال با روشن شدن قضیه ناسخ و منسوخ که عالمان دینی بحث های بسیار مفصلی در این مورد دارند، میتوان به بررسی آیات تازینامه در قبال برخورد با کافران و مشرکان و منافقین پرداخت.

همانطور که میدانیم، سوره های تازینامه به دو دسته مدنی و مکی تقسیم میشوند، محمد در مکه تنها مردم را به نیکی دعوت میکرد و حتی قوانین و شریعت مشخصی را مدعی نشده بود. رفتاری که محمد در قبال مخالفان در این دوران پیش گرفته بود را میتوان از آیات زیر یافت:

انعام  از سوره های مکی 108:

وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ.

چیزهایی را که آنان به جای الله می‌خوانند، دشنام مدهید که آنان نیز بی هیچ دانشی، از روی کینه توزی به الله دشنام دهند. اینچنین عمل هر قومی را در چشمشان آراسته ایم. پس بازگشت همگان به پروردگارشان است و او همه را از کارهایی که کرده اند آگاه می سازد.

سوره مزمل  از سوره های مکی  آیات 10 تا 12:

وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا؛وَذَرْنِي وَالْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَمَهِّلْهُمْ قَلِيلًا؛إِنَّ لَدَيْنَا أَنكَالًا وَجَحِيمًا.

بر آنچه میگویند صبر کن و به وجهی پسندیده از ایشان دوری جوی، تکذیب کنندگاه صاحب نعمت را به من واگذار و اندکی مهلتشان ده، نزد ماست بندهای گران و دوزخ.

سوره مومنون از سوره های مکی آیه 96:

ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَصِفُونَ.

سخن بد آنان را به هرچه نیکوترت می آ ید پاسخ گوی. ما به سخن آنان آگاه تر هستیم.

اما بعد از فرار محمد از مکه به مدینه، در رفتار محمد تغییر شگرفی حاصل می‌شود، محمد دیگر از تحمل و احترام و همزیستی دم نمیزند، محمد از جنگ و جهاد و کشتن و آواره کردن سخن میگوید. (تغییر رفتار محمد از مکه به مدینه در نوشته ای بافرنام بررسی سوره های مكی ومدني از مدافع حقوق انساني  با دقت بالاتری انجام گرفته است). دلیل این تغییر رفتار محمد در قبال کافران و مشکران و مخالفانش چه بود؟

منطقی ترین دلیل، که علی دشتی نیز در کتاب 23 سال به آن به خوبی اشاره می‌کند وضعیت اقتصادی محمد و یارانش مهاجرش است. محمد و مهاجرین در مکه صاحب ملک و کار و یا تجارت بودند اما در مدینه هیچ ثروت و کاری نداشتند و زندگی سختی را میگذراندند، زندگی در کنار انصار که متملک بودند و کار و زندگی و خانوانده داشتند برای مسلمانانی که باید خود را برای جنگ با مشکرین مکه آماده میکردند بسیار دشوار بود، از این رو محمد نیاز به انجام اموری داشت که بتواند ثروت باد آورده ای را برای مسلمانان مهاجر دست و پا کند، محمد دو کار مهم را در این باب انجام داد.

1) غزوه، غزوه یعنی حمله ای که به قصد بدست آوردن غنائم انجام میگیرد، مثلاً حمله به کاروان های تجارتی. محمد به شغل ناشریف حمله به کاروان  و دزدی و غارت اموال آنها و به اسارت کشیدن زنان و فرزندان آنان با عنوانین برده و کنیز پرداخت، و جنگ بدر اولی اینگونه آغاز شد که پیامبر اسلام به کاروان تجاری ابوجهل که از شام به مکه میرفت حمله کرد و آنرا غارت کرد. برای اطلاعات دقیق تر در مورد غزوات محمد به نوشتاری با فرنام «غزوه چگونه جنگي بود و به چه كسي شهيد مي گفتند؟» و همچنین «جنگهای پیغمر- بخش دوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا.» مراجعه کنید.

2) در یثرب سه قبیله یهودی وجود داشتند که پیامبر اسلام هر 3 این قبایل را به بهانه هایی یا قتل عام کرد یا آنها را مجبور کرد پراکنده شوند و مهاجرت کنند و اموال آنان را به غارت برد، قبیله بنی قریظه را که قتل عام کرد و 800 نفر یهودی را در یک روز سر برید (شرح کامل را در نوشته ای با فرنام «بر سر بنی قریظه واقعا چه آمد؟» بخوانید)، رئیس قبیله بنی نضیر را ترور کرد (ماجرای کامل را در نوشته ای با فرنام محمد اولین تروریست اسلامی، ترور کعب بن الاشرف از دانشمندان یهودی توسط محمد از تاریخ طبری و همچنین کعب بن اشرف بخوانید ) و بعد آنها را محاصره کرد و دستور داد نخلستانشان را آتش بزنند، بنی نضیر اعتراض کردند که تو خود را آدم خیر خواهی می‌خوانی پس چرا نخلستانهای مارا آتش زدی؟ وی محمد آیه  3، 4 و 5 سوره حشر را تولید کرد:

وَلَوْلَا أَن كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلَاء لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابُ النَّارِ؛ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَمَن يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ؛ مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِيُخْزِيَ الْفَاسِقِينَ.

اگر بر آنها ترک دیار نوشته نشده بود در این جهان دچار عذاب میشدند، و در آن جهان هم در آتشند. اگر شما نخلی را قطع کنید یا آنرا سر پای نگاه دارید خداوند شما را مخیر می‌کند ولی قطع آن برای مجازات فاسقین است.

بنی نضیر پس از 20 روز تسلیم محاصره شدند و به واسطه شفاعت بعضی از سران خزرج بنا شد سالم از مدینه خارج شوند، اما تمام ثروت و دارایی آنها توسط پیامبر اسلام غارت شد. شرح کامل ماجرای بنی قریظه را در نوشتاری با فرنام «حمله به بنی نضیر» بخوانید.  قبیله سوم یهودی که پیامبر اسلام غارت کرد قبیله بنی قینقاع بودند که پیامبر اسلام به بهانه هایی آنها را مجبور کرد تا از یثرب کوچ کنند و جز اثاث و اشیاء منقول خود، که قابل حمل باشند چیزی با خود نبرند، و ثروت آنان نیز به پیامبر و دار و دسته اش رسید، شرح کامل ماجرای بنی قینقاع را در نوشتاری با فرنام «حمله به بنی قینقاع» بخوانید، پیامبر دقیقاً کار مشابهی را با مردمان دیگری در سایر جنگهایش همچون حمله به خیبر و بنی مصطلق نیز انجام داده است.

با در نظر داشتن این دو مقدمه اکنون آسانتر میتوان به ادعای مسلمانان در مورد دفاعی بودن آیات جنایی تازینامه پرداخت. آیات جنایی تازینامه بدون استثناء همگی از آیات مدنی هستند، و اینجاست که با در نظر گرفتن تغییر شگرفی که در زندگی و روش زندگی محمد بوجود آمد بهتر میتوان فهمید چرا لحن قرآن و دستورات آن پیرامون رفتار با مشرکین تغییر میکند. این آیات به نظر هواداران نخستین نظریه پیرامون سازگاری یا ناسازگاری آیات جهادی قرآن با آیات صلح آمیزش در واقع آیات مکی در مورد رفتار نیک با مخالفان اسلام را نسخ می‌کنند، سوره توبه آخرین سوره ای است که پیامبر اسلام تولید کرد (18). در هنگام نزول سوره توبه مسلمانان در جنگ نبودند و سوره توبه آخرین دستور العملی است که در قرآن برای مسلمانان برای روش برخورد آنان با غیر مسلمانان، پس از اسلام وجود دارد، زیرا هیچ سوره دیگری بعد از آن وجود ندارد که بخواهد مفاهیم آنرا منسوخ کند! سوره توبه از خشن ترین سوره های تازینامه نیز محسوب می‌شود تاجایی که گویا محمد یا هر کس دیگر که قرآن را دیکته میکرده است یا مینوشته است از فرط خشم حتی آنرا با بسم الله الرحمن  الرحیم آغاز نکرده است. امام علی گفته است بسم الله الرحمن الرحیم با خود رحمت می آورد، این درحالی است که این سوره با آیه شمشیر نازل شده است (19)، به این سوره، سوره برائت به معنی بیزاری نیز میگویند، محمد در این سوره استراتژی اصلی و ابدی رفتار مسلمانان با نا مسلمانان را بیان می‌کند،  هیچ کجای آن از جنگ صحبت نمی‌شود! یعنی اینها مربوط به شرایط جنگی نیستند بلکه مسلمانان در شرایط عادی نیز باید آنها را رعایت کنند!

به عقیده بزرگترین مفسران قرآن همچون ابن کثیر با نازل شدن سوره توبه تمامی پیمانهای صلح و معاهده ها بین مسلمانان و نامسلمانان منسوخ شدند و دیگر هیچ غیر مسلمانی در امان نبوده است (20). تفسیر جلالین نوشته است این سوره امنیت کفار را با شمشیر از میان برداشت (21). المودودی گفته است:

سوره توبه بعد از ماجرای صلح حدیبیه نازل شد. نتیجه سروده شدن این سوره یکی زیر پا گذاشتن معاهده صلح حدیبیه و دیگری حمله به تبوک و تصرف آن بود. مودودی شرح میدهد که سوره توبه در مورد چهار مسئله نازل شده است.

1- تمام عربستان را به یک دارالاسلام کامل تبدیل کند. برای این منظور آشکارا اعلام می‌کند که تمامی عهدنامه ها و پیمانها بین مسلمانها و مشرکین باطل هستند و هیچ تعهدی میان مسلمین و مشرکین بعد از پایان آمدن چهار ماه نیست (آیات 1 تا 3)، اینکار برای نابودی شرک ضروری بود تا اینکه مبادا تهدیدی برای اسلام باشد. (آیات 12 تا 18) کعبه را منحصر به مسلمانان می‌کند و انجام تمامی مراسم مشرکین در آنرا ممنوع می‌کند. مشرکین حتی نباید به کعبه نزدیک بشوند (آیه 28).

2- نفوذ اسلام را در کشورهای همسایه گسترش دهد. (آیه 29) برای اینکه مسلمانان بتوانند نفوذ اسلام را در کشورهای همسایه افزایش دهند، به آنها اجازه داده شد تا جهاد کنند و با شمشیر به همسایگان حمله کنند تا این همسایگان سلطنت اسلام را قبول کنند، از آنجا که روم و ایران همسایگان پر قدرت آنها بودند، درگیری بین مسلمانان و آنان امتناع ناپذیر بود. هدف جهاد این نبود که آنها را مجبور به پذیرش اسلام شوند، بلکه این بود که آنها مردم خود را مجبور از رها کردن اسلام نکنند و جلوی مردم و نسلهای بعدیشان را از گرویدن به اسلام نگیرند. آنها میتوانستند عقاید دینی خود را تا هنگامی که جزیه میپردازند برای خود حفظ کنند.

3- منافقین نافرمانبردار را نابود کند. از آنجا که دیگر تهدیدی از خارج مسلمانان را تهدید نمیکرد، مسلمانان میتوانستند منافقین را که در میان خودشان بودند نابود کنند (آیه 73) پیامبر خانه سوالیم را که مکان تجمع و مشورت منافقان بود را آتش زد.

4- مسلمانان را برای جهاد علیه جهان غیر مسلمان آماده کند. (آیات 81 تا 96) لازم بود تا تقویت ایمان در میان مسلمانان شکل بگیرد زیرا اسلام قرار بود چهره ای جهانی به خود بگیرد و در درگیری میان کفر و اسلام خطرناکترین چیز کم ایمانی مسلمانان بود. بنابر این آیات هرکس حاضر نباشد از جان، زمان، مال و نیروی خود در راه اسلام بگذرد، در ایمان خود ناخالص است و مسلمانان باید در راه اسلام جهاد کنند و الا در ایمان آنها باید شک کرد. (22)

حال با در نظر گرفتن این جزئیات در مورد سوره توبه، باید به آیات آن پرداخت، شاید مهمترین آیه سوره توبه، آیه پنجم آن باشد، که معروف به آیه شمشیر یا «آية السيف» است.

سورهُ توبه آیه 5

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

پس چون ماههاي حرام به سر آمد  آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

آیا در این آیه کلمه ای میبینید که بتوان از آن دریافت که این آیات تنها مربوط به شرایط جنگی هستند؟ پیامبر اسلام در مورد جنگ این آیه را مطرح نکرده است. بزرگترین مفسرین قرآن معتقدند آیه پنجم سوره توبه ناسخ حدود 124 آیه قبلی است که در مورد سازش و بردباری در مقابل کافران آمده است یعنی این آیه تمام آنچه در مورد مدارا با نامسلمانان پیش از سروده شدن این آیه در قرآن آمده است را کاملا نسخ می‌کند. این آیه به روشنی میگوید که مسلمانان باید بعد از چهارماه مشرکین را هرکجا که یافته میشوند به قتل برسانند. چگونه این آیه میتواند دفاعی باشد؟ آیا مسلمانان برای دفاع  از خود باید چهار ماه صبر کنند؟  آشکار است که این آیه متجاوزانه است و دفاعی در کار نیست، همین آیه برای اثبات دروغ بودن ادعای اسلامگرایان برای دفاعی بودن آیات جنایی قرآن کافی است.

علامه طباطباعی در المیزان پیرامون این آیه افاضه کرده اند:

«جمله فاقتلو المشرکین حیث وجدتموهم نشاندهنده براعت و بیزاری از مشرکین است و می‌خواهد احترام را از جانهای کفار برداشته و خونهایشان را هدر سازد و بفرماید: بعد از تمام شدن آن مهلت دیگر مانعی نیست از اینکه آنان را بکشید نه حرمت حرم و نه احترام ماههای حرام، بلکه هروقت و هرکجا که آنان را دیدید، باید به قتلشان برسایند…..تشریع این حکم بر این بوده که کفار را در معرض فنا و انقراض قرار داده و به تدریج صفحه زمین را از لوث وجودشان پاک کند، و مردم را از خطرهای معاشرت و مخالطت با آنها نجات دهد…اگر به آنان كسى دست يافت و توانست ايشان را بكشد بايد كشته شوند، و اگر نشد دستگير شوند و اگر اين هم نشد در همان جايگاههايشان محاصره شوند و نتوانند بيرون آيند و با مردم آميزش و مخالطه كنند، و اگر معلوم نشد در كجا پنهان شده اند، در هر جا كه احتمال رود كمين بگذارد تا بدين وسيله دستگيرشان نموده يا به قتلشان فرمان دهد و يا اسيرشان كند.»  (23)

شایان ذکر است که پاک کردن تدریجی زمین از وجود یک جمعیت دقیقاً معنی کلمه «نسل کشی» است، آشکار است که این علامه نیز همچون ما به انسان ستیز بودن دین اسلام اعتراف می‌کند، حقیقت این است که اسلام در پی نسل کشی نامسلمانان است. آیت الله روح الله خمینی در یکی از سخنرانیهای خود میفرمایند «اسلام در عین حالی که یک مکتب تربیت است، لکن آنروزی که فهمید قابل تربیت نیست، 700 نفرشان را در یکجا در یهود بنی قریظه را میکشند، گردن میزنند به امر رسول الله» (24) آیا شما نیز از میزان دفاعی بودن و صلح آمیز بودن این آیات در کلام متخصصان و بزرگترین عالمان اسلام در تحیر هستید؟ اگر هنوز با ماجرای نسل کشی وحشتناک یهودیان ساکن یثرب توسط پیامبر اسلام آشنایی ندارید حتماً بخش نسل کشی یهودیان مدینه به دست پیامبر اسلام را مطالعه کنید. آیت الله خمینی به درستی جنایات انجام شده در جمهوری اسلامی را با جنایت پیامبر قتل عامگر اسلام مقایسه می‌کند.

همانگونه که مودودی و اسلامشناسان سرشناس دیگر اعلام داشته اند، بخش پایانی آیات سوره توبه مربوط به کشورگشایی های اسلامی می‌شود. در این آیه نیز به مسلمانان دستور داده می‌شود تا به کشورهای همسایه خود حمله کنند و اسلام را به آنجا نیز ببرند. البته محمد به اندازه کافی به حیات ننگین خود ادامه نداد اما اطرافیان او بعد از مرگ مشکوکش راه و روش وی  را ادامه دادند و به کشورهای همسایه حمله کردند و مردان را کشته زنان و کودکانشان را به اسارت کشیدند، برای اسناد تاریخی این حملات مرگبار به بخش  مختصری از مقاومتهای مردم ایران در مقابل اعراب مسلمان مراجعه کنید.

اما طرفداران اندیشه دوم را خرده اندیشمندانی همچون آیت الله مطهری تشکیل میدهند، آیت الله مطهری گفته است:

بعضي از مفسرين آمده اند مسئله ناسخ و منسوخ را در اينجا طرح كرده اند يعني گفته اند كه در بسياري از آيات قرآن همانطور كه شما ميگوئيد جنگيدن با كافران را مشروط كرده است ولي در بعضي از آيات ديگر آمده همه آن دستورات را يكجا نسخ كرده بنابر اين در اينجا صحبت از ناسخ و منسوخ است آيات اول برائت كه فرمان جهاد را بطور كلي ميدهد و تبري ميجويد از مشركين و يك مهلت براي مشركين مقرر ميكند و بعد از آن مهلت ميگويد ديگر اينها حق ندارند باقي بمانند ، بكشيد اينها را ، در حصارشان قرار بدهيد ،  و در كمينشان بنشينيد اين آيات كه سال نهم هجري هم آمده است تمام دستورهاي گذشته را يكجا نسخ كرده است . آيا اين حرف درستي است ؟

اين حرف حرف نادرستي است . به چه دليل ؟ به دو دليل ، يك دليل اين است  كه ما در يكجائي مي توانيم يك آيه اي را ناسخ آيه اي ديگر بدانيم كه درست بر ضد او باشد مثلا اگر فرض كنيد كه يك آيه بيايد بگويد كه اصلا با مشركين نجنگيد ، آنگاه يك آيه ديگري بيايد اجازه بدهد كه بعد از اين بجنگيد خوب اين معنايش اين است كه آن دستوريكه ما قبلا داده ايم آن دستور را لغو كرديم و يك دستور ثانوي بجاي آن آورديم . معني ناسخ و منسوخ اين است كه دستور اول لغو بشود و يك دستور ثانوي بجاي آن بيايد پس دستور دوم بايد جوري باشد كه صد درصد بر ضد دستور اول باشد كه بشود اين دومي را لغو آن تلقي كرد اما اگر دومي و اولي مجموعشان با يك ديگر قابل جمع باشند يعني يكيشان توضيح دهنده ديگري باشد اينجا كه ناسخ و منسوخ ندارد كه بگوئيم يكي براي لغو ديگري آمده است.

آيات سوره برائت جوري نيست كه بگوئيم لغو آياتيست كه قبلا آمده و جهاد را مشروط كرده است ، چرا ؟ چون همين سوره برائت هم وقتيكه ما تمام آن آيات را با يكديگر ميخوانيم مي بينيم كه در مجموع ميگويد ، باين دليل با اين مشركان بجنگيد كه اينها بهيچ اصل انساني ، به وفاي به عهد ، كه يك امري فطري و وجداني است و حتي اگر يك قومي قانون هم نداشته باشند بحكم فطرتشان درك ميكنند كه به پيمان بايد وفادار بود ، پايبند نيستند با آنها اگر پيمان هم ببنديد و فرصت ببينند نقض ميكنند اينها هر لحظه فرصت پيدا كنند كه شما را محو و نابود كنند محو و نابود ميكنند . حالا اينجا عقل چه ميگويد ؟ ميگويد اگر شما درباره قومي قرائني بدست آورديد كه اينها درصدد هستند كه در اولين فرصت شما را از بين ببرند آيا ميگويد صبر كن كه او اول تو را از بين ببرد بعد تو او را از بين ببر ! اگر ما صبر كنيم او ما را از بين ميبرد …. (25)

ما در اینجا فرصت نقد این دیدگاه را نداریم اما بطور خلاصه باید بگویم که  برخلاف ادعای مطهری هیچ قرائن و شواهدی مبنی بر اینکه یهودیان مدینه قصد نابودی مسلمانان را داشتند یا مشرکین مکه چنین قصدی داشتند یا ایرانیان و رومی ها و سوریه ای ها و عراقی ها قصد نابودی مسلمانان را داشته باشند در تاریخ وجود ندارد، بنابر این توجیه جنایات مسلمانان و پیامبر اسلام کاملاً بی پایه است، رابرت اسپنسر از اسلامشناسان سرشناس میگوید:

پیش از اینکه ده سال از مرگ محمد بگذرد، ارتش مسلمانان سوریه، مصر، و ایران را فتح کرده بود. ارتش مسلمانان دمشق را در 635 تسخیر کرد، تنها سه سال بعد از مرگ محمد. قسمت های زیادی از عراق را در 636، جارالسلام را در 638، قیصریه را در 641، ارمنستان را در 643. فتح مصر نیز در همان دوران اتفاق افتاد. مسلمانان همچنین در جنگهای بسیار حساسی علیه بیزانسی ها در تونس در سال 647 پیروز شدند، و این پیروزی ها باعث فتح شمال افریقا شد. بر پارسی ها در نهاوند در سال 642 پیروز شدند و در سال 709 آنها کنترل کامل بر روی شمال افریقا داشتند. در سال 711 آنها اسپانیا را مطیع خود کرده بودند و به سمت فرانسه میرفتند. مسلمانان ابتدا «شهر قیصر» را که محمد به آنها وعده داده بود یعنی قسط‌نط‌نيه‌ (استانبول فعلی) را تسخیر کردند، برای یک سال که از آگوست 716 آغاز شد؛ اما علی رغم تلاش های مدام آنها، استانبول تا 700 سال بعد به دست مسلمانان نیافتاد. در همان هنگام سیسیل در سال 827 سقوط کرد. در سال 846 روم در معرض نابود شدن توسط مسلمانان مهاجم قرار گرفت. مسلمانان که موفق به چنین کاری نشدند کلیساهای جامع (کتدرال) های سینت پال را به آتش کشیدند و به قبور پاپ های پیشین بی احترامی کردند.

این جنگها، جنگهای دفاعی نبودند. مسلمانان در عربستان هرگز توسط این دو قدرت بزرگ که همسایه آنها نیز بودند، یعنی ایران و روم تهدید نشده بودند، مگر اینکه همسایه بودن با امپراطوری های بزرگ را به خودی خود یک تهدید بدانیم. این همسایه ها آنقدر مشغول درگیری با یکدیگر بودند که فرصت توجه کردن به سعود امپراطوری جدید محمد را نداشتند.

این جنگها حتی جنگهای عربی نیز نبودند، بعد از فتح، مسلمانان جامعه ای را برقرار میکردند که مبتنی بر استیلای مسلمانان بود نه اعراب. شخصی که از میان مردمان شکست خورده در جنگ به اسلام تغییر دین میداد از حقوق بیشتری نسبت به هم میهنان مسلمان نشده خود برخوردار میشد. ارتش های مسلمانان در روحیه ای که محمد خود آنرا به آنها دیکته کرده بود، یعنی «مسلمان شو یا با جنگ روبرو شو» بسیار پیشرفت کرده بودند. (26)

لازم به ذکر است بر اساس منطق آیت الله مطهری حال که کفار میدانند مسلمانان به قول آیت الله طباطباعی قصد دارند به تدریج زمین را از لوث وجود کفار پاک کنند، باید حق داشته باشند که مسلمانان را نابود کنند! اگر اینگونه است چرا مسلمانان که گمان میکنند امریکا قصد نابودی آنها را دارد به این نظر امریکا  اعتراض میکنند؟ اگر امریکا اینگونه فکر بکند تازه میشود مانند آیت الله مطهری و هم فکرانش! مگر اینکه این حق در انحصار مسلمانان و سایر تروریست های عالم باشد.

اما چه گروه اول درست بگویند چه گروه دوم، واقعیت این است که جهاد مسلمانان در زمان حضور محمد بسیار مرگبار بود و عربستان را از وجود نامسلمانان خالی کرد و بعد از مرگ آن خبیث نیز مسلمانان با جهاد به حمله و چپاول غیر مسلمانان پرداختند و آتش جهاد بعدها به دامن خود مسلمانان نیز افتاد.

گوشه ای از حملات مسلمانان به کشورهای دیگر و سایر قبایل را میتوان در جدول رخدادنگاری که پیشتر در همین نوشتار آمد تا به اروپا کشیده شد، و اگر جنگهای صلیبی رخ نمیداد و مسیحیان مسلمانان را از کشورهایشان بیرون نمیریختند، اسلام همانگونه که خاور میانه را به گند کشید، ممکن بود اروپا و در نتیجه تمام جهان را نیز به گند بکشد. باید از صلیبیون بخاطر خدمتی که به بشریت کردند سپاسگزار بود.

سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، با کافرانی که در اطراف شمایند بجنگید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

علامه طباطباعی افاضه فرموده اند:

«در اين آيه شريفه دستور جهاد عمومى داده شده تا از هر طرف در دنيا، اسلام گسترش يابد، چون وقتى مى فرمايد: هر طائفه از مؤ منين بايد با كفار هم جوار خود كارزار كنند معنايش همان گسترش دادن اسلام و برقرار كردن سلطنت اسلام است بر دنيا، و بر تمامى ساكنين ربع مسكون» (27)

آیا در قبول دین اسلام اجباری وجود دارد؟

عبارت لا اکراه فی الدین (سوره بقره آیه 256) یکی از عباراتی است که معمولاً بسیار برداشت غلطی از آن می‌شود. تابحال دیده نشده است کسی این آیه را منسوخ اعلام کرده باشد.  در این نوشتار به توضیح این برداشتهای غلط پرداخته نخواهد شد، بلکه تنها نشان داده خواهد شد که وجود این آیه با جهاد ابتدائی، تناقضی ندارد.

سوره بقره (ماده گوساله) آیه 256

لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.

در دين هيچ اجباری نيست هدايت از گمراهی مشخص شده است پس هر کس که به بت کفر ورزد و به خدای ايمان آورد ، به چنان رشته استواری چنگ زده که گسستنش نباشد خدا شنوا و داناست.

حمله کردن به کشورهای دیگر به معنی این نیست که مسلمانان غیر مسلمانان را بطور مستقیم مجبور به اسلام آوردن کنند، بلکه همانطور که گفته شد بر اساس شریعت اسلام اگر جهاد علیه کفار اهل کتاب باشد (یهودیان، مسیحیان و شاید زرتشتیان) مسلمانان سه امکان جنگ، پرداختن جزیه و اسلام آوردن را در مقابل آنها میگذارند و اگر جنگ علیه کفار دیگری باشد، آنها تنها حق جنگیدن و یا مسلمان شدن را خواهند داشت. از نظر قرآن و اسلام، جزیه خواستن از غیر مسلمانان و تحمیل حکومت و سلطه اسلام بر آنان، مجبور کردن آنها به قبول اسلام نیست. بنابر این از نظر قرآن اجباری در دین آوردن نیست اما همانگونه که گفته شد بسیاری از فقها و مسلمانان برقراری سلطنت اسلام و نابودی هر چیزی که جایگزین اسلام و الله شود (یعنی طاغوت) ضروری و واجب است و مسلمانان حق دارند برای برقراری یا در دفاع از حکومت اسلامی کفار را بکشند.

پرداختن جزیه به این معنی است که مرتبه کفار به اهل ذمه تبدیل میشود. اهل ذمه کفاری هستند که زیر سلطه اسلام زندگی میکنند. تاریخ نشان میدهد که زندگی زیر سلطه اسلام برای نامسلمانان از دردناکترین و وحشتناکترین انواع همزیستی ها است، بسیاری از قوانین حاکم بر غیر مسلمانان در کشورهای اسلامی بعد از حمله اعراب به آن کشورها بر اساس سندی تاریخی با نام وثیقه (سند) عمر مشخص شده است، غیر مسلمانان باید این قوانین را قبول میکردند و عدم قبول این شرایط غیر انسانی برای آنها برابر با امضاء کردن حکم مرگشان بوده است. یعنی به عبارت دیگر درست است که تیغ را بر گردن کافر اهل کتاب بگذارند و بگویند یا مسلمان شو یا بمیر، بلکه او را به نوعی برده در سرزمین خود تبدیل میکنند که در دراز مدت مجبور میشود برای اینکه بتواند مانند بقیه زندگی کند خود اسلام  را با زبان خوش قبول کنند، لذا اسلام بطور مستقیم خود را به کسی تحمیل نمیکند، اما بطور غیر مستقیم چیزی جز نسل کشی و نابودی دگر اندیشان را نتیجه نمیدهد، تنها بعد از یکی دو نسل، مردم اهل ذمه یا تصمیم میگیرند که از دیارشان مهاجرت کنند و در جاهای دیگر سکنی گزینند و یا اینکه مفلوکانه در شرایط نژاد پرستانه، نابرابر و غیر انسانی که مسلمانان بوجود می آورند زندگی کنند و به تدریج نسلشان منقرض شود.

اما ا گر جهاد علیه کفار غیر اهل کتاب باشد، مثلاً علیه هندو ها، بودائی ها و بیخدایان باشد، آنان از آن سه انتخاب یکی را از دست خواهند داد و آنهم جزیه دادن و اهل ذمه شدن است. یعنی این افراد یا باید اسلام را قبول کنند یا بمیرند. نمونه ای از این برخورد را پیامبر اسلام در زمان خودش با مشرکین مکه انجام داده است. لذا از نظر اسلام در جهاد، کافری که اهل کتاب نیست یا باید مسلمان شود و یا بمیرد، حال قضاوت با شماست، اگر به کسی بگویید فلان کار را بکن و یا تو را میکشم، آیا او را مجبور به انجام آنکار کرده اید یا نه؟

نتیجه آنکه بنابر این از دیدگاه اسلامی به این پرسش باید پاسخی منفی داد و از لحاظ تاریخی و واقعی پاسخی مثبت، اسلام اگر توانایی اش را داشته باشد و قدرتمند باشد خود را بطور مستقیم و غیر مستقیم به دیگران تحمیل خواهد کرد.

نتیجه گیری

گمان نمیکنم  با توجه به داده هایی که در این نوشتار به آنها اشاره شده است، شکی وجود داشته باشد که در اسلام جهاد به رسمیت شناخته میشود و جهاد تنها امری دفاعی نیست و کسانی که این مسئله را رد میکنند یا نادان و بی اطلاع هستند یا بی صداقت و انسانزده.

زشتی و پلیدی جهاد اسلامی آنقدر زیاد است که شایسته است یک انسان خردگرا و اخلاقمدار تنها به همین دلیل اسلام را کنار بگذارد و خط بطلان بر روی این نظام سیاسی انسان ستیز و متجاوز به حقوق بشر و آزادی های دینی که هر انسانی بر اساس اطلاعیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد حق برخورداری از آن را دارد بکشد.

منابع و توضیحات

1) توبة 24، حج 78، فرقان 52 ، ممتحنة 1 ، نساء 95 ، محمد 31 ، بقرة 218 ، آل‌عمران 142 ، نساء 95 ، مائدة 35 ، مائدة 54 ، أنف 72 ، أنف 74 ، أنف 75 ، توبة 16 ، توبة 19 ، توبة 20 ، توبة 41 ، توبة 44 ، توبة 73 ، توبة 81 ، توبة 86 ، توبة 88 ، نحل 110 ، عنكبوت 6 ، عنكبوت 8 ، عنكبوت 69 ، لقمان 15 ، محمد 31 ، حجرات 15 ، صف 11 ، تحريم 9.

2) Bell’s Introduction to the Quran, Revised by Montgomery Watt Chapter 1.

3) شریعتی، علی، جهت گیری طبقاتی اسلام، شرکت انتشارات قلم، تهران 1380، برگ 15.

4) محقق فریدنی، عباس، خوارج از دیدگاه امام علی (ع)؛ انتشارات انصاریان، قم 1383، برگ 47.

5) همانجا برگ 31.

6) تاریخ طبری، پوشینه 5، برگ 1103.

7) عبدالله یوسف اعظم، در اینجا

8) جدول تهیه شده ترجمه ای است از نوشتار در این صفحه، نام برخی از شهر ها به دلیل باستانی بودنشان تنها از روی ترجمه تحت اللفظی انگلیسی یا تلفظ آن نوشته شده است در حالی که ممکن است معادل فارسی یا عربی نیز برای آنها وجود داشته باشد.

9) مصباح یزدی، محمد تقی، جنگ و جهاد در قرآن، مرکز انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم 1383، برگ 139.

10) همانجا برگ 151.

11) مطهری، مرتضی، جهاد، انتشارات صدرا، تهران بهمن 84، برگ 58.

12) همانجا برگ 81.

13) Mawdudi, S. Abul A’la, The Meaning of the Qur’an, (Islamic Publications Ltd., Lahore, 1993 edition), vol 2, page 183.

14) نامه ها و پیمانهای سیاسی حضرت محمد و اسناد صدر اسلام، تحقیق و گرد آورده دکتر محمد حمیدالله ترجمه دکتر سید محمد حسینی. کتاب سال 1375 چاپ انتشارات سروش 1377. صفحه 529.

15) دو قرن سکوت، چاپ جدید صفحه 65-66 برگرفته از البدء و التاریخ، ج 5، ص 173 – و طبری، حوادث سنه 14.

16) سوره بقره (ماده گوساله) آیه 254، سوره بقره (ماده گوساله) آیه 229.

17) http://www.islam101.com/quran/maududi/i009.htm

18) در واقع سه نظر مختلف در این مورد که آخرین سوره به اصطلاح «نازل» شده قرآن کدام است وجود دارد. برخی سوره توبه، برخی سوره نصر یا مائده را آخرین سوره های قرآن دانسته اند، اما حتی درصورتیکه سوره توبه آخرین سوره قرآن نباشد نیز به احتمال بسیار بالا از آخرین سوره های قرآن است و سوره مهمی بعد از آن نیامده است که بخواهد آنرا نسخ کند، اما اکثر علمای اسلامی معتقدند این سوره آخرین سوره نازل شده بر محمد است.

19) ترجمه ناشناس تفسیر جلالین http://ourworld.compuserve.com/homepages/ABewley/tawba1.html

20)  ابن کثیر، جلد چهارم، صفحه 377.

21) ترجمه ناشناس تفسیر جلالین http://ourworld.compuserve.com/homepages/ABewley/tawba1.html

22) Mawdudi, S. Abul A’la, The Meaning of the Qur’an, Entry on Surah Al-Tawbah.

23)  ترجمه تفسیر المیزان جلد 9 صفحه 202 سطر 14.

24) سخنان آیت الله خمینی در مورد یهود بنی قریظه

25) مطهری، مرتضی، انتشارات صدرا، جهاد برگ 90.

26) اسپنسر، رابرت، «چگونه جهاد اسلامی هنوز امریکا و غرب را تهدید میکند»، Regnery Publishing, Inc., 2003، برگ 168.

27)  ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 552.

اینشتین و خداباوری او

منویسنده – آرش بیخدا

«نمیدانم چرا مردم با اینکه اصلاً مرا درک نمیکنند، اینقدر از من خوششان می آید.»

آلبرت انیشتن.

سال 2005 توسط سازمان ملل به سال فیزیک نامگذاری شده بود زیرا در این سال 100 سال از معرفی فرمول معروف تبدیل انرژی به ماده انیشتن که تحولی بزرگ در فیزیک راباعث شد میگذشت. انیشتن بدون شک از نوابغ بزرگ تاریخ بشر است و همه آدمهای روی زمین برای او به دلیل جایگاه والای علمی اش ارزش و احترام قائل هستند و او را خودی میدانند، حتی اسلامگرایان فاشیست و نژادپرستی که خصومت درونی با یهودیان دارند و صهیونیسم را بهانه این نژادپرستی وافر خود میکنند بگونه ای از انیشتن سخن میگویند که انگار انیشتن پسر خاله امام حسین بوده است و از محبان حضرت علی اصغر بوده است.

محبوبیت انیشتن به قدری زیاد است که معمولا افراد بسیاری از نام او برای تایید خداباوری استفاده میکنند و میگویند خداباوری درست است زیرا انیشتن خداباور بوده است، یا میگویند حتی انیشتن نیز خدا را قبول داشته است، چگونه است که کسی خداباوری را نابخردانه بیابد مگر کسی میتواند از انیشتن خردمند تر باشد؟ برای من بارها پیش آمده است که افرادی چنین مسئله ای را مطرح میکنند، توگویی انیشتن مرجع تقلید این افراد است. البته این سخن چیزی جز مغلطه توسل به مرجعیت نیست، هیچ انسانی مرجع مطلق شناخت خدا نیست. یعنی اگر کسی بگوید خداباوری درست است زیرا شخص A خداباور است، بدون توجه به اینکه شخص A چه کسی است او حرفی باطل را زده است زیرا یک شخص را مرجع حقیقت در مورد موضوعی مانند وجود خدا که اساساً مرجع پذیر نیست قرار داده است و این از سفسطه های شناخته شده و رسمی منطقی است. از این گذشته انیشتن یک فیزیکدان بوده است و تخصصی در بررسی وجود یا عدم وجود خدا نداشته است، برخی از نظریات انیشتن در مورد کائنات و فیزیک که رشته و تخصص خود او بوده نیز اکنون رد شده اند، حال نظر انیشتن در مورد خدا چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟ نظر او در مورد خدا همانقدر اهمیت دارد که نظر آیت الله خامنه ای در مورد نسبیت عام انیشتن ارزش دارد. بنابر این تصور نمیشود که کسی با ایراد این سخن براستی بخواهد چیزی را اثبات کند مگر اینکه آن شخص بسیار از استدلال کردن نا آگاه باشد و به عبارت دیگر درست فکر کردن را نیاموخته باشد. اما از آنجا که خداباوران معمولاً در فکر کردن لنگ میزنند و درست اندیشیدن را نیاموخته اند بسیار این مطلب را مطرح میکنند.

از این که بگذریم خداباوران از انیشتن سوء استفاده میکنند و به خطا (یا به دروغ؟) وی را در صف خداباوران قرار میدهند، هدف از نگارش این نوشتار این است که باور انیشتن نسبت به خدا تشریح شود و  همچنین این نوشتار نشان خواهد داد که انیشتن خویشاوندی چندانی با دین داران ندارد و شباهت بسیار بیشتری به بیخدایان و افراد سکولار داشته است.

نخستین نکته که باید به آن توجه داشت این است که انیشتن نیز مانند هر انسان دیگری در زندگی خود سیری تکاملی را طی کرده است. انسانهایی که از پویایی و خلاقیت ذهنی برخوردار هستند معمولا وقتی سنشان بیشتر میشود باورهایی که محیط بطور تصادفی به آنها تحمیل کرده است بازرسی میکنند و آنچه نابخردانه به نظرشان می آید و از فیلتر خرد (خرد چیست؟) آنها عبور نمیکند را به دور می اندازند. البته همه اینگونه نیستند، دین خویی و تقلید از محیط در بسیاری از افراد باقی میماند و آنها با همان تفکراتی که با آن بدنیا آمده اند از دنیا میروند. از اینرو است که وقتی میخواهیم در مورد شخصی قضاوت کنیم و باورهای او را بسنجیم باید به آخرین باورهای او مراجعه کنیم نه باورهایی که در گذشته داشته است. ملاک قضاوت در مورد افکار انسانها آخرین افکار آنها است که داشته اند و این امری بدیهی است.

آلبرت انیشتن در چهاردهم مارچ 1879 بدنیا آمده است و در 18 آپریل سال 1955 فوت شده است. کتابی توسط یک محقق جمع آوری شده است که شامل بسیاری از نامه هایی که انیشتن دریافت میکرده است و پاسخ وی به آن نامه ها میباشد. این کتاب باورهای دینی انیشتن را بطور بسیار مشخصی معین میکند و نشان میدهد که انیشتن آنچه خداباوران و دین خویان فکر میکنند نیست. در این نوشتار از همان کتاب چند نامه را بررسی میکنیم تا باورهای دینی انیشتن بیشتر روشن شوند.

نخستین نامه ای که در این مجموعه جلب توجه میکند این است:

یک دختر بچه کلاس ششم از مدرسه یکشنبه (مدارس دینی که مسیحیان در روزهای یکشنبه برگزار میکنند تا انجیل را به کودکان بیاموزند) از نیویورک، با تشویق معلمش این نامه را به انیشتن در پرینستون در تاریخ 19 ژانویه 1936 نوشته است، او از انیشتن پرسیده است که آیا دانشمندان نیز دعا میکنند و نماز میخوانند؟ اگر میخوانند برای چه چیزی دعا میخوانند. انیشتن به این نامه در 24 ژانویه 1936 اینگونه پاسخ داده است:

من تلاش کرده ام به پرسش تو به ساده ترین شکل ممکن پاسخ دهم. این پاسخ من است:

تحقیقات علمی بر این پایه استوار هستند که هر اتفاقی که می افتد به دلیل وجود قوانین طبیعت اتفاق می افتد، و این در مورد رفتار مردم نیز درست است. به همین دلیل، یک دانشمند محقق به سختی ممکن است باور کند که اتفاقها تحت تاثیر دعاها قرار بگیرند، مثلا (اتفاق افتادن آنها) به دلیل خواست یک موجود ماوراء طبیعی باشد.

البته باید به این توجه داشته باشیم که دانش واقعی ما نسبت به این قوانین ناقص و پراکنده است بنابر این، باور به اینکه قوانین طبیعی همه چیز را توضیح میدهند نیز خود مبتنی بر گونه ای از ایمان است و این ایمان تابحال تا حدود زیادی به دلیل موفقیت های تحقیقات علمی موجه شناخته شده است (درست از آب در آمده است).

اما از طرف دیگر، هرکس که بگونه ای جدی به دنبال علم باشد، متقاعد خواهد شد که روحی در قوانین جهان تجلی یافته است، روحی برتر از انسان که در مقابل آن ما با قدرت کم خویش باید احساس فروتنی بکنیم، از این رو است که تعقیب علم احساس دینی خاصی را بدنبال دارد، که البته این با دینداری افراد خام بسیار متفاوت است. (1)

حال آیا انیشتن پسر خاله امام حسین بوده است؟ آیا همانند مذهبیون نیمه دیوانه در مورد خدا فکر میکرده است؟ همین باید برای خداباوران کافی باشد که دیگر نامی از انیشتن نیاورند و او را نیز متعلق به اردوی خردگرایان و بی دینان بدانند، همین باور انیشتن به خودی خود نشان میدهد که از نظر او اسلام، مسیحیت، آیین زرتشت، آیین یهود و آیین بهائیت نابخردانه هستند و این انسانها که فکر میکنند با ورد خواندن و صحبت کردن با خدا اتفاقی می افتد از نظر انیشتن کاری بسیار نابخردانه انجام میدهند.

هیچ بعید نیست که خداباوران این گفته انیشتن را اینگونه تفسیر کنند که انیشتن به روح معتقد بوده است، و فرض کنند که منظور او از روح همان روحی است که خداباوران به آن معتقدند، هیچ برداشتی از این گفته نمیتواند تا این اندازه غیر منصفانه و نابخردانه باشد. انیشتن یک فیلسوف تحلیلی مثل راسل یا ویتگنشتاین نیست که سخنانی دقیق و مشخص و روشن بگوید او به دلیل زندگی در دوران خود و همچنین خوی و منش خود بگونه ای شاعرانه در مورد علم سخن میگوید. او میگوید پیچیدگی هایی که در طبیعت وجود دارد بگونه ای باعث کرنش و تواضع در کسی میشود که گوشه ای از این پیچیدگی ها را درک میکند نه چیزی بیشتر از این، این خدا، روح و دینی که انیشتن از آنها صحبت میکند هیچ ارتباطی با خدا، روح و دینی که در باورهای دینی سیستماتیک مثل اسلام وجود دارد ندارد. البته من شخصاً منتقد اینگونه برخورد انیشتن هستم، اینگونه سخن های او تنها بهانه دست خداباوران و خرافه گرایان میدهد، انیشتن باید بطور روشن و دقیق اعلام میکرد که نظرش راجع به خدا چیست و اگر جرات بیان آنرا نداشت میتوانست سکوت کند و به اینگونه پرسشها پاسخ ندهد.

برخی فکر میکنند انیشتن چون از پیشینه یهودی آمده است باید یهودی باشد. این درست است که انیشتن در یک خانواده یهودی بدنیا آمده است و حتی گاهی خود را نیز یهودی خوانده است، اما باید توجه داشت که یهودیت برای یهودیان بیش از یک دین است، یهودیت برای آنها بگونه ای نژاد و حتی ملیت و فرهنگ نیز حساب میشود، از همین رو است که یهودیان به فلاسفه بیخدایی که در میانشان رشد کرده اند میگویند یهودیان بیخدا! یعنی کنار گذاشتن باورهای آیین یهود به خودی خود باعث نمیشود که شخصی دیگر یهودی خوانده نشود، از انیشتن در یک مصاحبه پرسیده شده است چرا با اینکه تفکراتش در تناقض با آیین یهود است همچنان خود را یهودی میخواند؟ او پاسخ داده است:

تعریف کردن کلمه یهودی بسیار دشوار است، نزدیک ترین توصیفی که من میتوانم از وضعیت خودم بدهم، تشبیه خودم به یک حلزون است که در دریاها دیده میشود. حلزون از یک بدن و یک خانه که به دوش دارد تشکیل شده است، اگر شما این خانه صدفی را از او جدا کنید، هنوز هم به آن موجود حلزون میگویند. یک یهودی که اعتقادات دینی خودش را نیز کنار بگذارد به همین شکل هنوز یک یهودی شمرده میشود. (2)

بنابر این روشن است که انیشتن به باورهای دینی آیین یهود هیچگونه باوری نداشته است، او نه تنها پسر خاله امام حسین نبوده است، بلکه به یهوه و آفرینش جهان در هفت روز، خلقت آدم و حوا، طوفان نوح و تمام سایر قصه های شنگول و منگول و حبه انگور مانندی که در کتابهای دینی سامی دیده میشود نیز باور نداشته است و پسرخاله انبیای بنی اسرائیل هم نبوده است. او در زندگینامه ای که خود نوشته است اینگونه تحولات دینی خود را شرح میدهد:

… علی رغم اینکه من پسر یک خانواده کاملاً غیر مذهبی یهودی بودم، به باور دینی عمیقی رسیدم، که این باور بطور ناگهانی در 12 سالگی من پایان یافت. با خواندن کتابهای علمی معروف، من به این نتیجه رسیدم که بیشتر قصه های کتاب مقدس نمیتواند درست باشد. نتیجه این دگر اندیشی نوعی آزاد اندیشی تند بود، زیرا به نظر من میرسید که (مذهبیون) جوانان از روی عمد فریب میدهند… شک در مورد همه نوع مرجعیت (برای حقیقت) در من بر اثر این تجربه رشد کرد. من به عقیده ای شک گرایانه رسیدم و این شک گرایی هرگز مرا ترک نکرده است. (3)

اما باور نداشتن به آیین یهود برابر با بیخدایی نیست، از انیشتن پرسیده شده است که آیا به خدای شخصی باور دارد؟ پاسخ انیشتن این بوده است:

در 22 مارچ 1954 مردی خودساخته نامه ای به دست خط خود در چهار برگ به زبان انگلیسی برای انیشتن در پرینستون ارسال کرده بود. نگارنده انیشتن را ستایش کرده و گفته بود که افراد معدودی همچون انیشتن جرات سخن گفتن را دارند، او پرسیده بود که آیا بهتر نیست جهان به حیوانات بازگردانیده شود. او گفته است «گمان میکنم که شما مایل باشید بدانید من چه کسی هستم» و در ادامه به شرح کوتاهی از زندگی خود پرداخته است، نوشته است که چگونه در سن 9 سالگی از ایتالیا به ایالات متحده امریکا آمده بود، در آب و هوایی بسیار سرد و سخت که خواهرانش نتوانسته بودند در آن شرایط به زندگی خود ادامه دهند پا به امریکا میگذارد و بعد از 6 ماه مدرسه رفتن، در سن 10 سالگی آغاز به کار کردن میکند. او شرح میدهد که چگونه در 17 سالگی به کلاس بعد از ظهر رفته است و… و اکنون یک کار عادی بعنوان تعمیرکار ماشین ها دارد، و در اوقات اضافی اش کار و کسب خود را دارد. او خود را یک بیخدا معرفی میکند. گفته است که آموزش حقیقی از طریق خواندن کتابها حاصل میشود. او از مقاله ای که در مورد باورهای دینی انیشتن نوشته شده است نقل قول میکند و اعلام میکند که به درستی آنها شک دارد. نسبت به بسیاری از باورهای دینی رسمی بی حرمتی میکند و در مورد میلیونها آدمی که خدا را در زبانهای مختلف دعا میکنند صحبت کرده، و میگوید او (خدا) باید منشی ها و روحانیون زیادی را اختیار کرده باشد که تمام گناهان انسانها را ثبت کنند. او نامه اش را با بحثی بلند در مورد نظامهای سیاسی ایتالیا و ایالات متحده به پایان میبرد که این بحث را به دلیل بلند بودنش نمیتوان در اینجا ذکر کرد. او همچنین چکی را برای انیشتن فرستاده است تا انیشتن آنرا در راه خیریه خرج کند.

منظور از خدای شخصی خدای زنده است. در نظر تقریباً تمام خداباوران خدا یک شخص است یعنی دارای شخصیت و شعور است و همچنین از اختیار برخوردار است. از ویژگیهای اساسی خدای متشخص این است که فکر میکند و رفتار میکند یعنی کارهایی را انجام میدهد. از ویژگیهای فرعی او این است که عصبانی میشود، عاشق میشود، متنفر میشود، و سایر عواطف را از خودش نشان میدهد، سخن میگوید، میشنود، میبیند و دریافت حسی دارد، خدای تمامی ادیان اینگونه خدایی است. به محض اینکه یک خداباور خدا را یک شخص و یک کس بداند او خدایی متشخص را تصور کرده است و انیشتن با چنین دیدگاهی کاملا مخالف است و به روشنی مخالفت خود را ابراز داشته است. همین مسئله باعث میشود که او دیگر خداباور (تئیسم، خداباوری چیست؟) به شمار نرود. بنابر این با اینکه تقلید کردن از انیشتن یا هر شخص دیگری کاملا کاری نابخردانه است و انسان خردگرا باید استقلال فکری داشته باشد، حتی اگر قرار است از انیشتن نیز پیروی کنیم و قلاده به گردن انداخته و قلاده خود را به دست انیشتن داده و مقلد او شویم، این مرجع تقلید ما را به سوی خداباوری هدایت نخواهد کرد! او ما را از خداباوری و آنچه عوام از آن با خداپرستی یاد میکنند خارج خواهد کرد.

در بایگانی نامه های انیشتن نامه ای به تاریخ 5 آگوست 1927 وجود دارد که او آنرا از یک بانکدار در کلرادو وقتی در برلین بوده است دریافت کرده است. از آنجا که در ابتدای نامه نوشته شده است «چندین ماه پیش، من نامه ای به شرح زیر برای شما نوشتم»، به نظر میرسد که انیشتن به نامه قبلی این شخص پاسخ نداده است. او در نامه اش نوشته است که بیشتر دانشمندان دیگر به خدای ریشو و مهربانی که اطرافش را فرشتگان فرا گرفته اند معتقد نیستند، هرچند که بسیاری از مردم خالصانه به چنین خدایی معتقدند و او را پرستش میکنند. مسئله وجود خدا در بحث های یک گروه متفکر مطرح شده است و برخی از اعضای این گروه تصمیم گرفته اند نظر دانشمندان ممتاز را در مورد خدا جویا شوند، بگونه ای که پاسخ این دانشمندان قابل چاپ کردن باشد، این بانکدار در نامه اش از انیشتن خواسته است که او نیز نظرش را در مورد خدا اعلام کند. انیشتن پاسخ زیر را به زبان آلمانی نوشته است، این نامه ممکن است برای بانکدار ارسال نشده باشد.

ممکن  است خدای اسلام ریشو نباشد اما در قرآن به روشنی اشاره شده است که او صورت دارد، و مسلمانان قرار است بعد از مرگشان صورت و وجه او را ببینند، همچنین به این مسئله اشاره شده است که اطراف الله را فرشتگان فرا گرفته اند، مهربان بودن الله هم که بیش از 114 بار تکرار شده است، الله هم در قرآن ادعا کرده است که بطور مستقیم در رفتار افراد نفوذ دارد و از گردنشان به آنها نزدیک است، و همچنین مورد قضاوت قرار گرفتن انسانها در قیامت، یعنی معاد از اصول اساسی دین اسلام است، چگونه ممکن است مسلمانان بخواهند از نام چنین کافری که تمامی اصول دین آنها را زیر سوال میبرد سوء استفاده کنند؟

درست است که انیشتن در سخنانش گاهی به دیندار بودنش اشاره میکند ولی منظور او از دین چیست؟ در مغز یک مسلمان هر واژه خدایی برابر با تصور او از خدا (الله) دارد و هر واژه دینی هم همان معنایی که او از اسلام آموخته، حال آنکه واژه ها در فرهنگهای مختلف و گویشهای مختلف معانی متفاوتی پیدا میکنند! انیشتن در یک سخنرانی که برای اتحادیه حقوق بشر آلمان در پاییز 1932 در برلین ایراد کرده است روشن کرده است که منظورش از دین چیست:

جایگاه ما بر روی این زمین عجیب است. همه ما بدون اینکه دعوت شده باشیم یا اختیاری داشته باشیم برای مدتی به اینجا می آییم، بدون اینکه پاسخ چراها و چگونه ها را بدانیم. در زندگی روزمره ما تنها احساس میکنیم که انسانها برای دیگر انسانها اینجا هستند، برای کسانی که دوستشان داریم و برای کسانی که سرنوشتشان به ما گره خورده است…. زیباترین و عمیق ترین تجربه ای که یک انسان میتواند داشته باشد احساسی اسرار آمیز است. این احساس قاعده زیرین دین نیز است، همینطور کوشش جدی در زمینه هنر و علم نیز برای رسیدن به همین احساس است. کسی که هرگز این تجربه را نداشته باشد به نظر من اگر مرده به شمار نیاید حداقل کور به شمار می آید. مذهبی بودن برای من وقتی تحقق می یابد که ما احساس میکنیم پشت هر چیزی که آنرا تجربه میکنیم چیزی وجود دارد که ذهن ما نمیتواند آنرا درک کند و زیبایی و افراشتگی آن تنها بطور غیر مستقیم به ما موجودات کوچک و خُرد به ما میرسد، من به این معنی دیندار هستم. برای من این کافی است که از این اسرار به شگرف آیم و متواضعانه تلاش کنم با ذهن  خود فقط تصویری از ساختار باشکوه آنچه وجود دارد را دریافت کنم. (6)

با اینحال تکلیف دین نیز از نظر انیشتن مشخص میشود، منظور او از دین به هیچ عنوان چیزی شبیه به اسلام، مسیحیت، یهودیت، بهائیت و غیره نبوده است او تعریفی ویژه خود را از آنچه آنرا دین میداند برای دین دارد. اینجا است که جمله معروف او «علم بدون دین چلاق است و دین بدون علم کور است» معنی بیشتری پیدا میکند، شخصی که تواضع و شوق برای رسیدن به علم و حقیقت را نداشته باشد و موجودی خودخواه باشد که واقعا فکر میکند بسیار میداند و از کانال ویژه ای دسترسی به حقایق غیر قابل تردید دست یافته است هرگز نمیتواند عالم خوبی گردد، اینجا است که علم او کور چلاق خواهد بود. اینکه انیشتن چرا شوق و تمایل برای یافتن حقایق در طبیعت را احساسی دینی میداند، به این دلیل است که تلاشهای علمی برای یافتن حقایق علمی همه بر این ایده استوار هستند که میتوان با تجربه حقایق را یافت، و این ایده به نگر انیشتن قابل اثبات نبوده است از همین رو او این ایده را از روی ایمان پذیرفته بود نه از روی خرد و چیزی که از روی ایمان پذیرفته شود باوری دینی است، به نظر نمیرسد هیچ دلیل دیگری برای اینکه انیشتن علم را در ارتباط با دین بداند وجود داشته باشد. این جمله معروف انیشتن از پاراگراف زیر گرفته شده است، اما معمولا خداباوران و دین خویان تمام پاراگراف را مطرح نمیکنند تا منظور انیشتن پنهان بماند و مخاطب فکر کند انیشتن نیز ابله بوده است:

علم تنها ممکن است توسط کسانی خلق شود که سرشار از آرزو برای یافتن حقیقت و فهم درست هستند. اما اینگونه احساس، سرچشمه از حوزه دین میگیرد. این احساس همچنین به ایمان به احتمال اینکه قوانین جهان هستی منطقی و خردمندانه باشند، یعنی قابل درک توسط خرد هستند وابستگی دارد. من نمیتوانم هیچ عالم ممتازی را تصور کنم که چنین ایمان سرشاری نداشته باشد. این وضعیت را میتوان با یک تصویر ابراز کرد: علم بدون دین چلاق است و دین بدون علم کور. (7)

یکی از ویژگیهای آدمهای مذهبی این است که با گذشت زمان آنها نیز تکامل می یابند، بسیار شنیده میشود که خدا یک نوع انرژی است و یا مکانیک کوانتومی آخرت را و وجود روح را اثبات کرده است و از این دست اباطیل. به این دسته از اراجیف که تلاش میکنند مزخرفات دینی را علمی جلوه دهند سودوساینس (Pseudoscience) گفته میشود. در زمانی که انیشتن تئوری نسبیت را مطرح میکند یکی از این یاوه گویان نامه ای برای انیشتن میفرستد:

یک خاخام (عالم یهودی) از شیکاگو که خطابه ای پیرامون «معانی دینی که تئوری نسبیت میرساند» را آماده میکرده است، به انیشتن در پرینستون نامه ای به تاریخ دسامبر 1939 نوشته است و از او پرسشهایی را پرسیده است، انیشتن پاسخ زیر را به این خاخام داده است:

شخصی دیگر نیز نامه مشابهی به انیشتن فرستاده است:

در فوریه 1921 انیشتن نامه ای را از بانویی در وین دریافت میکند، او از انیشتن پرسیده است که آیا انیشتن معتقد است که انسانها روح دارند و آیا این روح بعد از مرگ انسان ادامه حیات پیدا میکند یا نه. پرسشهای مشابه دیگری نیز در همین نامه یافت میشوند، در 5 فوریه 1921 انیشتن پاسخ بلندی به آن بانو داده است. این قسمتی از این پاسخ است:

از طرفی دیگر انیشتن از طرف بنیادگرایان مذهبی مورد حمله قرار میگرفت، کاردینال بوستون در خطابه ای به جوانان هشدار داده بود که تئوری نسبیت انیشتن «دفاعی پنهانی و هولناک از بیخدایی است» و «تلاشی است برای گسترش شک در مورد خدا و خلقت او در سطح جهانی» انیشتن پیشتر از آن هم از طرف مجامع یهود ستیز نازی اینگونه مورد حمله قرار گرفته بود. انیشتن در ابتدا این مسئله را نادیده میگیرد و از دردسر دوری میکند، خاخام دیگری با نام هربرت گلدستین برای انیشتن نامه ای مینویسد و از او میپرسد که آیا به خدا اعتقاد داری؟ قصد این خاخام یهودی در واقع دفاع از انیشتن بوده است. انیشتن در پاسخ به آن نامه مینویسد که

من به خدای اسپینوزا معتقد هستم، که خود را در هارمونی منظم آنچه که وجود دارد نشان میدهد، نه به خدایی که نگران سرنوشت و رفتار انسانها است. (9)

خاخام یهودی در دفاع از انیشتن مینویسد، «اسپینوزا که مردی مست از خدا خوانده شده است، و معتقد بوده است که خدا خود را در تمام طبیعت تجلی داده است قطعا نمیتواند یک بیخدا خوانده شود.» البته این درست است که اسپینوزا را نمیتوان بطور یقین بیخدا نامید، اما قطعاً او را نمیتوان خداباور نیز نامید زیرا او تعریفی بسیار متفاوت از خدا دارد و آنچه او بدان خدا میگوید هرگز با خدای خداباوران اینهمانی ندارد، از همین رو است که اسپینوزا و طرفداران اندیشه او را خداباور نمینامند بلکه  همه خداگرا و یا پنتئیسم (Pantheist) مینامند. اسپینوزا معتقد بوده است که خدا بینهایت است و بینهایت بودن او به معنی این است که هیچ چیز خارج از خدا وجود ندارد و هرچه وجود دارد جزوی از خدا است. به این تصور در فلسفه اسلامی وحدت وجود میگویند که دیدگاهی متفاوت با توحید است. از همین رو بوده است که اسپینوزا فیلسوف یهودی تبار هلندی در سال 1656 توسط کنیسه مرکزی آمستردام مرتد اعرام میشود، این کنیسه اطلاعیه زیر را راجع به اسپینوزا منتشر کرده بود:

به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما باروخ اسپینوزا، را تکفیر میکنیم، از اجتماع یهودی خارج میکنیم و او را لعنت و نفرین میکنیم.  تمامی لعنت های نوشته شده در قانون (منظور تلمود و تورات است) بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد، وقتی بیرون میرود بر او لعنت باد و وقتی باز میگردد بر او لعنت باد. خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیه او مستدام باد، خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند. ما شما را نیز هشدار میدهیم، که هیچ کس حق ندارد با او سخن بگوید، چه بطور گفتاری و چه بطور نوشتاری. هیچکس حق ندارد به او لطفی بکند، کسی حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، و در دو متری او قرار بگیرد، و هیچ کس حق ندارد هیچ نوشته ای از او را بخواند.  (10)

خدای اسپینوزا تفاوت بسیار فاحشی با خدای دینی دارد از همین رو است که یهودیان اینگونه به شدت او را تکفیر کرده اند. مهمترین تفاوت خدای اسپینوزا با خدای دینی همان است که خدای دینی موجودی مستقل و جدا از باقی چیزها است و دارای شخصیت است اما خدای اسپینوزا چنین موجودی نیست. اسپینوزا همچنین پیامبری و ارسال وحی را بعد از مطالعه دقیق کتب دینی رد کرده است و علیه نبوت استدلال کرده است. او میگوید هرگاه پیامبران خوشحال هستند و سر کیف هستند از محبت دوستی، بهشت  و سایر چیزهایی که انسان را شاد میکند به آنها وحی شده است و هروقت عصبانی و خشمگین بوده اند آیه های قتل و کشتار و جهنم به آنها وحی شده است، این نشان میدهد که آیات برخاسته از تمایلات این افراد بوده است نه کسی دیگر. حتی روش نوشتن نیز متفاوت بوده است، پیامبرانی که دانش بیشتری داشته اند نوشتارهای زیبا تری بوجود آورده اند، پیامبرانی که با فلاسفه آشناتر بوده اند نوشتارهای فلسفی تری پدید آورده اند. او میگوید تفاوت میان گفتار پیامبران در تورات و انجیل به پیش زمینه های آنها و دانش آنها از مسائل بر میگردد. بنابر این اسپینوزا میگوید این کتابها را نباید جدی گرفت و قابل استناد دانست.  از همین رو است که برخی نیز او را بیخدا میدانند. پروفسور استیون وینبرگ (Steven Weinberg)  فیزیکدان برنده جایزه نوبل و از فعالان مدافع بیخدایی که در دوران ما زندگی میکند جمله بسیار قابل تاملی در مورد این سخن انیشتن پیرامون پیروی او از اندیشه خدای اسپینوزا دارد، او گفته است:

اما چه چیزی ممکن است باعث شود که یک شخص از کلمه «خدا» بجای «نظم» و «هارمونی» استفاده کند، به غیر از اینکه او از متهم شدن به اینکه خدایی ندارد و بیخدا است هراس داشته باشد؟ (11)

این ایده توسط بسیاری از علمای دیگر نیز تایید شده است، همه خدایی در واقع در نظر بسیاری از صاحب نظران دیگر وجود ندارد و هواداران این دیدگاه امروزه دیگر به طیف بیخدایان پیوسته اند. روشن است که منظور انیشتن از خدا درواقع همان نظام طبیعت و قوانین موجود در بین موجودات بوده است، با این نکته اکنون راحت تر میتوان اینرا فهمید که وقتی او گفته است «خداوند تاس نمی اندازد» منظورش این بوده است که او به تصادفی بودن تمام علل اعتقادی ندارد، و وقتی استیون هاوکینز میگوید «خداوند تاس می اندازد» منظورش احتمالاً بر عکس این نظر انیشتن است، یعنی اینکه او معتقد به عدم قطعیت و بی علتی و تصادف است. از خدا گذشته در مورد روح نیز از انیشتن پرسش شده است:

در 17 جولای 1953 بانویی که روحانی تحصیل کرده (دارای جواز) از شاخه مسیحی  تعمید دهنده (Baptist) بود به انیشتن در پرینستون نامه ای بسیار گرم و دعوت کننده-به مسیحیت نوشت. او در این نامه نقل قولهای فراوانی را از کتابهای مقدس آورده بود، او از انیشتن پرسیده بود که آیا هرگز به رابطه روح نامیرا و جاوید او با خالقش توجه کرده است یا نه، او همچنین پرسیده است که آیا انیشتن اطمینان دارد که بعد از مرگش حیات دائمی در کنار خدا خواهد داشت. مشخص نیست که آیا پاسخ انیشتن ارسال شده است یا نه، اما پاسخ نامه در بایگانی نامه های انیشتن موجود است، و در آن بایگانی خط خود انیشتن که متن زیر را به انگلیسی نوشته است موجود است:

تکلیف روح نیز اینجا روشن میشود، انیشتن به صراحت اعلام داشته است که به وجود روح معتقد نیست و آنچه او روح خوانده است چیزی بسیار متفاوت با آن چیزی است که مذهبیون آنرا روح میخوانند. اینکه شخصی از کلمه روح استفاده کند به این معنی نیست که او معتقد به وجود روح با تعریف دینی اش است. مثلاً اگر کسی بگوید فلان شخص از روحی قوی برخوردار است یا روحیه ای قوی دارد، یا اگر بگوید موسیقی بتهوون روح آدمی را جلا میدهد این به آن معنی نیست که آن شخص معتقد به روحی است که در آغاز حیات وارد بدن میشود و بعد از مرگ از بدن جدا شده به نزد خدا میرود.

به نظر نمی آید توضیح بیشتری راجع به باورهای دینی انیشتن ضرورت داشته باشد. انیشتن را هرگز نمیتوان در دسته خداباوران قرار داد، او به هیچ عنوان زیر بار باورهای دینی مضحکی همچون وجود خدای متشخص، توحید، معاد و غیره نرفته است. او معتقد بوده است اخلاق مسئله ای کاملا انسانی است و هیچ ارتباطی به ماوراء طبیعت و خدا ندارد و هرجا در گفته های انیشتن از روح، خدا و دین صحبت شده است باید فهمید که منظور او نظم، طبیعت و اخلاق علمی است.

امیدوارم این توضیحات بتواند یاد انیشتن را از تهمت هایی که خداباوران به او میزند پاک کند و نشان دهد که او نیز مانند بسیاری از انسانهای بالغ، عاقل و باهوش معتقد به اراجیف دینی نبوده است.

منابع:

1) Albert Einstein, The Human Side, Selected and Edited by Helen Dukas and Banesh Hoffman, Princeton University Press, 1979. pp 32-33

2) The Private Albert Einstein by Peter A. Bucky with Allen G. Weakland, Andrews and McMeel, Kansas City, 1992, pp 85 – 87.3)

3) Einstein, Autobiographical Notes, 1949

4) Albert Einstein, The Human Side, Selected and Edited by Helen Dukas and Banesh Hoffman, Princeton University Press, 1979. P.63

5) Ibid .66

6) Einstein: A Life in Science, Michael White and John Gribbin, Page 262

7) Albert Einstein, Ideas and Opinions, by Albert Einstein New York  .p. 46.

8) Albert Einstein, The Human Side, Selected and Edited by Helen Dukas and Banesh Hoffman, Princeton University Press, 1979. pp. 69-70

9) Einstein: The Life and Times, Ronald W. Clark, Page 502.

10) Routledge Philosophy GuideBook to Spinoza and The Ethics, by G. Lloyd, page 1.

11) Weinberg, S. 1992. Dreams of a Final Theory. New York: Pantheon Books. 245

12) Albert Einstein, The Human Side, Selected and Edited by Helen Dukas and Banesh Hoffman, Princeton University Press, 1979. P.39

توسط: آرش بیخدا

از سایر دانشمندانی که به وجود خدا اعتقاد داشته اند تارنمای زندیق به برسی باورهای اشخاص زیر نیز پرداخته است

من احادیث را قبول ندارم!

معمر قذافی دیکتاتور لیبی در سال 1978 کتابی تحت عنوان کتاب سبز (تحت تاثیر از کتاب قرمز مائو؟) منتشر کرد تا به قول خودش «راهنمای وارستگی انسان» باشد. او در این کتاب اعلام کرد که قرآن تنها منبع اسلام است و احادیث ارزشی ندارند، او همچنین اعلام کرد که میان زن و مرد در لیبی برابری وجود خواهد داشت و قوانین شرعی که مردان و زنان را متفاوت کنند باطل هستند. این کار او سبب این شد که هیئتی بلند پایه از علمای اسلام از طرف پادشاهی عربستان به دیدار او بروند و او را نصیحت کنند که اگر حرف خود را پس نگیرد او را مرتد اعلام خواهند کرد و مسلمانان واقعی او را خواهند کشت. قذافی حرف خود را پس گرفت اما اخوان المسلمین و القاعده بارها تابحال تلاش کرده اند او را بعنوان مرتد بکشند.

منبع + (برگ 6)

دیده میشود که برخی از مسلمانان به تازگی میگویند که ما احادیث (حدیث چیست؟) را قبول نداریم و تنها قرآن را قبول داریم و براستی که پیشرفت اخلاقیات و علوم، مسلمانان را هرچه بیشتر به این سو خواهد برد، زیرا توحش و خرافات موجود در احادیث چندین برابر توحش و خرافات موجود در قرآن است و عده ای از مسلمانان برای اینکه بتوانند خود را با شرایط انسانی وفق دهند و بتوانند در دنیای خردگرای امروز سر بلند کنند و از آیین و تفکرات کودکانه و بیابانی خود کمتر شرم داشته باشند مجبورند اصول دین خود را یکی پس از دیگری انکار کنند.

این حرکت و فرقه جدید اسلامی بار دیگر قصد فرار از واقعیت و تغییر چهره اسلام برای حفظ کردن آن دارند، اما خوشبختانه از آنجا که این فرقه جدید هرگز از پایه های منطقی و صحیحی برخوردار نیست، نمیتواند خود را بطور جدی مطرح کند، بلکه تنها دین داران آماتور و نادان و ایدئالیست هستند که به این سمت کشیده میشوند. در این نوشتار قصد بررسی ادعاهای این عده از اسلامگرایان نوین را داریم، زیرا این بحث در بسیاری از بحث های دیگر و سفسطه هایی که اسلامگرایان میکنند و اصول دین اسلام را برای پوشاندن چهره ضد انسانی اسلام انکار میکنند لازم است.

به این مسئله که آیا احادیث در اسلام دارای اصالتی میباشند یا نه، میتوان از چند جهت نگریست و آنرا مورد بررسی قرار داد. آیا برای یک مسلمان ضروری است که احادیث را به رسمیت بشناسد و دنباله روی از آنها را بر خود واجب بداند؟ پاسخ این پرسش مثبت است و دلایل و استدلالهای مختلفی از جهات مختلف را میتوان در پشتیبانی از این پاسخ مطرح کرد، در ادامه به بررسی چند مورد از این جهات خواهیم پرداخت.

جهت اول، دیدگاه منطقی و اصولی نسبت به دین اسلام است.

اصول دین اسلام و مذهب شیعه را میتوان اینگونه خلاصه کرد.

توحید

توحید یعنی اعتقاد به وجود خدا (خداوند چیست؟) و اعتقاد به یگانگی او. اعتقاد به توحید برابر با عبارات الله اکبر و لا اله الا الله است، کسی که موحد است باید الله را بعنوان تنها و تنها خدای موجود قبول کند و قرآن را کلام این خدا بداند.

عدل

یعنی اعتقاد بر اینکه تمام افعال الله بر عدالت بنا نهاده شده است و همچنین نظامی که ساخته الله است نظامی عادلانه است.

نبوت

یعنی اعتقاد به اینکه الله پیامبرانی (پیامبر چیست؟) را در زمان های مختلف انتخاب میکند و برای آنها پیغامهایی را بصورت وحی میفرستد، و اینکه محمد نیز یک پیامبر بوده است و آخرین پیامبر الله نیز بوده است.

امامت

یعنی اعتقاد بر اینکه 12 امام شیعه بعد از پیامبر اسلام جانشینان برحق محمد بوده اند و نسبت به به مردم ولایت داشته اند و آخرین آنها از اذهان پنهان شده اند.

معاد

یعنی اعتقاد به روز قیامت، و بهشت و جهنم.

اعتقاد داشتن به اصل توحید و نبوت  تنها به این معنی نیست که شخصی قبول داشته باشد که محمد پیامبر است و الله خدا است، بلکه به این معنی است که باید میان افعال محمد و افعال سایر انسانها تفاوت قائل شود، و افعال محمد را برخاسته از خواست خدا و نه امیال شخصی وی بداند، یعنی قبول کند به دلیل آنکه محمد آخرین پیامبر است و معصوم است، و در نتیجه هر آنچه انجام داده است اسلامی و حق حساب میشود. قرآن نیز به این مسئله اینگونه تاکید میکند،

سوره احزاب آیه 21

لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا.

برای شما اگر به خدا و روز قيامت اميد می داريد و خدا را فراوان ياد می کنيد ، شخص رسول الله مقتدای پسنديده ای است.

این بسیار غیر منطقی است که یک مسلمان به محمد بگوید من کتابی که تو آورده ای (قرآن) را قبول دارم اما خود تو را شایسته فرمانبرداری و اطاعت نمیدانم. لذا حدیث را میتوان در کنار قرآن به همین استدلال که نبوت به معنی دنبال کردن افعال محمد است آورد در کنار قرآن از اصول اسلام دانست.

گذشته از نبوت که تمامی فرقه های اسلامی آنرا قبول دارند، یک شیعه چطور میتواند بدون اعتقاد به احادیث، امامت را قبول داشته باشد؟ مگر از امام حسین و امام زمان و اساساً از امامت در قرآن حرفی به میان آمده است؟ مگر یک شیعه میتواند تنها با اکتفا به قرآن از دستورات امام صادق و باقر و حسن و حسین و علی پیروی کند؟ بنابر این اگر یک شیعه بگوید من احادیث را قبول ندارم، بسیار حرف غیر منطقی و مضحکی زده است.

در مذهب تشیع اعتقاد به امامت نیز همچون نبوت نیازمند بررسی افعال و سخنان امامان شیعه را دارد و پیروی از آنها را معنی میدهد. بنابر این بر یک شیعه علاوه بر پیروی از محمد، پیروی از امامان نیز فرض است.

اساساً اسلام به معنی تسلیم شدن در مقابل الله است، یک مسلمان باید افکار و افعالش را از اسلام بگیرد و بر اساس این تعالیم و تفکرات که اکثرا غلط، خرافی و وحشیانه هستند عمل کند. یک مسلمان باید در مقابل الله تسلیم باشد و از او اطاعت کند، و اطاعت از او به معنی اطاعت از نماینده او بر روی زمین و از نظر شیعه اطاعت از امامان شیعه است، و بدون رجوع به احادیث یک مسلمان نمیتواند چنین کاری کند، لذا کسی که میگوید من احادیث را قبول ندارم،  اساسا اصل نبوت و امامت را نادیده میگیرد و طبق اصول منطقی اسلام، نمیتواند مسلمان باشد، بلکه از روی احساسات و بطور غیر منطقی برخورد میکند. لذا انکار حدیث اساساً انکار نبوت و در نتیجه برابر با نامسلمانی است.

برای آزمایش میتوانید اگر این دسته از اسلامگرایان طرفدار جمهوری اسلامی هستند، از آنها بخواهید که به خرج شما، در روزنامه های کثیر الانتشار آگهی دهند که «در اسلام احادیث سندیتی ندارند و اصل حساب نمیشوند»، تا فردای همان روز به جرم ارتداد که به معنی زیر سوال بردن اساس و یا ارکان اسلام است آنها را دستگیر و محکوم به اعدام کنند.

دیدگاه دوم دیدگاه واقع گرایانه برای یک مسلمان است، آیا قرآن همه چیز را داراست؟

قرآن کتابی پر ادعا ولی بسیار پوچ و تو خالی است، در بسیاری از جاها میگوید که این کتاب کامل و مبین است، اما واقعاً اینطور نیست، در قرآن بسیاری از نکته ها که برای یک مسلمان دانستن آنها بطور روزمره لازم است ذکر نشده است.

مثلا الله بارها برای خدمت به آلت تناسلی پیامبر آیه نازل کرده است که چگونه زنانی را انتخاب کند و یا زنان چگونه با او رفتار کنند و یا اینکه زنانش را که از رفتار پیامبر شکایت داشتند تهدید کند (برای نمونه به نوشتاری با فرنام وساطت الله جهت رفع اختلافات خا نوادگی محمد مراجعه کنید)، اما برای مسلمانان آیه نازل نکرده است که چگونه و چند رکعت نماز بخوانند، چگونه روزه بگیرند، چه چیزهایی روزه ایشان را باطل میکند، چگونه خود را با سنگ تطهیر کنند، آیا بجای پاک کردن خود با سه سنگ مختلف میتوانند از یک سنگ سه گوش استفاده کنند یا نه، اگر در صورت زلزله روی عمه خود بیافتند بچه آنها حلال زاده خواهد بود یا نه، با کدام پا به دستشویی وارد شوند، در هنگام خارج کردن باد شکم چه ذکری را بخوانند، خطبه عقد را چگونه بخوانند، اگر در وسط نماز شک کردند که در رکعت چندم هستند چکار بکنند و بسیاری از مسائل بسیار مهم و ضروری دیگر. بنابر این مسلمانان نمیتوانند تنها از قرآن استفاده کنند و مسلمان بمانند، بلکه نیاز به احادیث دارند، شیعیان نیز که جای خود دارد، شیعیان اگر احادیث نباشد از کجا باید بفهمند که امام سر بریده شده امام حسین چه حرف هایی را میزد، و یا اینکه لانه امام زمان کجاست و در کدام چاه سکونت دارد، آخر الزمان چه شرایطی دارد؟ اساساً از امامت در قرآن حرفی به میان نیامده، بدون احادیث شیعیان همانند سنیان هستند لذا این خود از تناقضات قرآن است که میگوید کامل است ولی در واقع اینگونه نیست. از آدمهای نابخردی که احادیث را رد میکنند پرسشهای زیر را بپرسید، از آنها بخواهید که از روی قرآن به شما پاسخ بدهند:

چگونه باید نماز خواند؟ چندبار در روز و به چه ترتیب؟

میزان زکات که باید پرداخته شود چقدر است؟

میزان جزیه ای که اهل کتاب باید بپردازند (در سوره توبه آِه 29 به آن اشاره شده) چقدر است؟

آیا پوشیدن لباس زنانه برای مردان جایز است؟

آیا میتوان لخت نماز خواند؟

آیا همبستر شدن با حیوانات جایز است؟

آیا قرآن میگوید که در مسافرت باید نماز را شکسته خواند؟ چگونه باید در هنگام مسافرت نماز خواند؟

مراسم حج باید چگونه انجام گیرد؟ چند بار به دور کعبه باید چرخید؟ وقت حج کی است؟

کجای قرآن گفته شده است مسلمانان باید خودشان را ختنه کند؟

اگر حدیث نباشد از کجا معلوم میشود کدام آیه ناسخ و کدامیک منسوخ است؟ مثلا در مورد شراب شاید آیه ای که میگوید شراب حرام است اول آمده است و بعد آیه دیگر که میگوید فقط در هنگام نماز شراب نخورید آمده و آیه قبلی را منسوخ کرده، یعنی شرابخواری در اسلام جایز است!

در سوره تحریم آیه شماره 3 پیامبر به زنانش گفته است که خدا در مورد آن مسئله به او اطلاع داده است، این اطلاع چه بوده است؟ کجای قرآن نوشته شده است که این اطلاعات چه بوده است؟ آیا این آیه به این معنی نیست که پیامبر چیزهایی خارج از قرآن را نیز وحی میگرفته است؟

سوره نساء آیه 34 به مسلمانان اجازه میدهد که زنانشان را بزنند، اگر حدیث نباشد از کجا معلوم میشود این زدن چگونه باید باشد؟ اگر مسلمانی بر اساس این حدیث زنش را آنقدر بزند که او بمیرد آیا نمیتواند بگوید به دستور قرآن عمل کرده؟ بدون حدیث قرآن اجاره قتل زن را به شوهر میدهد!

بنابر این یک مسلمان بسیار نیازمند احادیث است، از این مسائل شخصی گذشته در مورد احکام قضائی اسلام، بسیار باید به احادیث مراجعه کرد، مثلا وقتی قرآن میگوید دست دزد را قطع کنید، از کجا میتوان فهمید که از کجا باید این دست را قطع کرد؟ در چه شرایطی باید قطع کرد؟  برای اجرای تمامی این قوانین خداپسندانه و ضد بشر، مسلمان وحشی باید به احادیث مراجعه کند، زیرا در قرآن توضیحاتی برای این مسائل نیامده است.

دیدگاه سوم توجه به قضیه پیامبری و عصمت است.

آیا پیامبر اسلام در 23 سالی که به پیامبری، قتل و غارت انسانهای دگر اندیش و کسب ثروت، زن و قدرت پرداخت و آیین جدیدی ایجاد کرد، تنها برای دوران خودش زندگی کرده است؟ چطور ممکن است خدا اینقدر بیکار باشد؟ اگر نتوان افعال محمد را پیروی کرد این پیامبری وی چه فایده ای داشته است؟ آیا فقط برای هدایت کردن اطرافیان خود و اصلاح آنها آمده بود؟ مسلماً برای پیروی از محمد باید به احادیث و زندگینامه وی مراجعه کرد، از روی قرآن که نمیتوان فهمید محمد که بوده است و چه کرده است! قرآن نیز به این مسئله اشاره دارد که پیامبر از روی امیال خود سخن نمیگوید بلکه هر آنچه او میگوید منطبق بر نظر الله است.

سوره نجم آیات 1 تا 6:

وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى؛ مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى ؛وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ؛ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى ؛ عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى؛ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى.

قسم به آن ستاره چون پنهان شد؛ که ، يار شما نه گمراه شده و نه به راه کج رفته است؛ و سخن از روی هوی نمی گويد ؛ نيست اين سخن جز آنچه بدو وحی می شود ؛ او را آن فرشته بس نيرومند تعليم داده است؛ صاحب نيرويی که استيلا يافت .

لذا گفتار پیامبر بنابر عصمت او از لحاظ اسلامی حکم الهی و منبع درک حقایق اسلامی حساب میشوند و به غیر از حدیث چیز دیگری وجود ندارد که از گفتار محمد دریافته شود. پیامبر، پیامی را از سمت کسی میرساند، اگر پیامبری واقعاً پیامبر باشد، اعمال و افکار او به دلیل پیامبری اش برخاسته از هوا و هوس او نخواهد بود.

دیدگاه چهارم، حکمتی که پیامبر اسلام به مردم آموخته است کجاست؟

بر اساس قرآن پیامبران علاوه بر کتاب، حکمت نیز به مردم می آموزند، یعنی الله پیامبران را نه تنها برای آموختن کتاب، بلکه برای آموختن حکمت، در کنار کتابشان ارسال میکند.

سوره ماده گوساله (بقره) آیه 129

رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ.

ای پروردگار ما ، از ميانشان پيامبری بر آنها مبعوث گردان تا آيات ، تورا برايشان بخواند و به آنها کتاب و حکمت بياموزد و آنها را پاکيزه سازد و تو پيروزمند و حکيم هستی.

پیامبر اسلام نیز نمیتواند از این قاعده خارج باشد، کتابی که پیامبر اسلام به مردم آموخته است قرآن است، اما حکمتی که او به مردم آموخته است چیست؟ منبع دریافت این حکمت کجاست؟ چگونه میتوان به این حکمت دست یافت؟ بدون شک مرجع این حکمت احادیث هستند و بدون رجوع به احادیث نمیتوان از حکمتی که پیامبر برای مردم آورده است آگاه شد.

دیدگاه پنجم، نیاز به مفسر قرآن است.

از این گذشته قرآن بر خلاف اینکه میگوید مبین است، در بسیاری از موارد بسیار گنگ حرف زده است، یا اساساً از حروف مقطعه استفاده کرده است، اگر توضیحات پیامبر و یا امامان نباشد مسلمان بیچاره از کجا میخواهد معانی این اباطیل و رمز و رازها را در یابد؟ خود قرآن میگوید که نیاز به تفسیر شدن دارد، و البته در جای دیگر میگوید این قرآن ساده نازل شده است و اینها همگی تناقضات قرآن هستند. بنابر این برای تفسیر قرآن و درک آن براستی استفاده از احادیث ضرورت دارد.

دیدگاه ششم، مسئله زبان شناسی است.

زبانشناسان معتقدند معنی هر جمله همان چیزی است که مخاطب آن جمله، در آن زمانیکه آن جمله را گفته یا نوشته است، در نظر داشته است، نه هیچ چیز دیگر. زیرا جمله در هنگام ساخته شدن برای مخاطب زمان خودش ساخته شده است و اگر قرار بوده است آن مخاطب جمله را به غلط دریابد، ایراد از سازنده جمله است. اگر قرار باشد جمله سازی به گونه ای جمله بسازد که مخاطبانش آنرا درک نکنند، کار بسیار بیهوده ای انجام داده است. و در مورد قرآن مسلمانان نمیتوانند قبول کنند که خدایشان با ساختن جملاتی که برای مخاطبان آن دوران خودش یعنی اعراب بیابانی قابل فهم نبوده است، کار بسیار بیهوده ای انجام داده است.

یکی از ویژگیهای زبان تغییر یافتن دائمی آن است، اسمها و فعل ها به مرور زمان معانی و کاربردهای جدید پیدا میکنند، بعنوان مثال کلمه «مزخرف» در زبان پارسی به معنی آراسته و زیبا بوده است بوده است بعنوان مثال ناصر خسرو میگوید.

سدره و فردوس مزخرف شود     چون بزنندش به صحاری خیام

بعد ها به دلیل اینکه دروغ نیز کلامی آراسته است و در آن حقیقتی نیست را مزخرف خواندند، یعنی در فارسی امروزی مزخرف بیشتر معنی دروغ میدهد تا آراسته. حال اگر شخصی هزار سال پیش گفته باشد کتاب قرآن کتاب مزخرفی است، منظور او چه بوده است؟ این قائده زبانشناسی اینجا به کمک کسانیکه میخواهند معنی واقعی عبارات و کلمات را دریابند می آید. زبان شناسان ابتدا با ادبیات آن دوران از طریق سایر نوشتارهایی که در آن دوران وجود داشته است آشنا میشوند و سپس رفتار و شیوه گفتار گوینده و در نهایت عکس العمل مخاطبین را بررسی میکنند تا دریابند منظور واقعی چه بوده است. شاید از روی همین اصل باشد که در تمام دنیا تمامی گفتمانهایی که در مجالس قانونگذاری انجام میشود را با دقت ثبت میکنند. تا در آینده در هنگام رجوع به قوانینی که قبلاً تصویب شده اند از روی سخنان کسانیکه له یا علیه قوانین صحبت کرده اند معلوم شود منظور واقعاً چه بوده است و صحبت در چه زمینه (Context)ای بوده است. به همین دلیل است که اساساً تمام ادعاهای معجزات علمی قرآن. از نظر زبان شناسی کاملاً بی ارزش هستند و کسانیکه سعی میکنند معانی جدید برای آیات و عبارات کهن بسازند دروغ گو و شیاد هستند.

در مورد قرآن و تمام سایر کتابهای کهن نیز تنها روش علمی که مورد استفاده و قبول دانشوران علوم دینی نیز هست، همین روش است. یعنی باید دید مخاطبان پیامبر و یا امامان و خود آنها قوانین دینی را و اصول اخلاقی آنرا چگونه پیاده کرده اند. مثلاً پیامبر اسلام در قرآن گفته است دست دزد را ببرید:

سوره مائده آیه 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

دست مرد دزد و زن دزد را به کيفر کاری که کرده اند ببريد اين عقوبتی است از جانب خدا ، که او پيروزمند و حکيم است.

(سوره نساء آیه 38) این سوال پیش می آید که دست بریدن باید چگونه باشد؟ آیا منظور این است که دستشان را با چاقو زخم کنید؟ یا اینکه دستشان را قطع کنید تا از بدنشان جدا شود؟ از آنجا که برای توصیف هردو این کارها هم به زبان فارسی هم به زبان عربی از یک فعل استفاده میشود، باید دید که منظور پیامبر اسلام از این دست بریدن چه بوده است و به عبارت دیگر فهم او از این آیه چه بوده است. برای پاسخ به این پرسش باید عکس العمل آن کسانی را که این حرف را از محمد شنیده اند به این دستور بررسی کرد. غیر از احادیث و کتابهای تاریخی که از اعمال پیامبر اسلام و امامان شیعه باقیمانده است، چه منبع دیگری برای استفاده در این مورد وجود دارد؟ آشکار است که یکی از مهمترین کاربردهای احادیث همین است و مسلمانی که ادعا کند احادیث را قبول ندارد حرف بسیار نابخردانه ای زده است.

دیدگاه هفتم مسئله ضرورت تاریخ برای اثبات وجود محمد است

اگر قرار باشد تمام تاریخ و سیره و احادیث اسلامی کنار گذاشته شوند، از کجا معلوم میشود این کتاب یک شوخی نباشد و عده ای از اعراب آنرا ننوشته باشند، و محمد کاملاً یک شخصیت افسانه ای نباشد؟ آیا برای وجود محمد نباید به گواهی تاریخ نویسان و اشخاص متعددی که با او زیسته اند و همزمان بوده اند رجوع کرد؟

دیدگاه هشتم مسئله ناسخ و منسوخ است

در قرآن آیات بسیاری وجود دارند که آیات قبلی را منسوخ میکنند. اگر تقدم و تاخر آیات معلوم نباشد از کجا میتوان دانست که کدام آیه ناسخ و کدام آیه منسوخ است؟ کنار گذاشتن احادیث و دانشی که در مورد آیات و سوره های قرآن در احادیث و سیرت موجود است قرآن را به کتابی پر از تناقضات تبدیل خواهد کرد.

و دیدگاه آخر نظری است که خود قرآن نسبت به این قضیه دارد.

قرآن در بسیاری از جاها میگوید از محمد پیروی کنید! به مثالهای زیر توجه کنید،

احزاب آیه 36

وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا.

هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و پيامبرش در کاری حکمی ، کردند آنها را در آن کارشان اختياری باشد هر که از خدا و پيامبرش نافرمانی کند سخت در گمراهی افتاده است.

احزاب آیه 66

يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَا.

روزی که صورتهايشان را در آتش بگردانند ، می گويند : ای کاش خدا را اطاعت کرده بوديم و رسول را اطاعت کرده بوديم.

التغابن آیه 12

وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ

خدا را اطاعت کنيد ، و پيامبر را اطاعت کنيد پس اگر شما اعراض کنيد ، بر فرستاده ما وظيفه ای جز رسانيدن پيام آشکار نيست

النساء آیه 59

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا اطاعت کنيد و از رسول و الوالامرخويش فرمان بريد و چون در امری اختلاف کرديد اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد به خدا و پيامبر رجوع کنيد در اين خير شماست و سرانجامی بهتر دارد

النساء آیه 64

وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا .

هيچ پيامبری را نفرستاديم جز آنکه ديگران به امر خدا بايد مطيع فرمان ، اوشوند و اگر به هنگامی که مرتکب گناهی شدند نزد تو آمده بودند و از خدا آمرزش خواسته بودند و پيامبر برايشان آمرزش خواسته بود ، خدا را توبه پذير و مهربان می يافتند.

النساء آیه 80

مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ وَمَن تَوَلَّى فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا.

هر که از پيامبر اطاعت کند ، از خدا اطاعت کرده است و آنان که سر باز، زنند ، پس ما تو را به نگهبانی آنها نفرستاده ايم.

محمد آیه 33

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَلَا تُبْطِلُوا أَعْمَالَكُمْ.

ای مردم ، از خدا اطاعت کنيد و از پيامبر اطاعت کنيد و اعمال خويش را، باطل مسازيد.

سوره شعرا آیات 108 و 109

إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ.

من برای شما پيامبری امين هستم،از خدا بترسيد و از من اطاعت کنيد

سوره آل عمران آیه 31 و 32

قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ؛ قُلْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ فإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ الْكَافِرِينَ.

بگو : اگر خدا را دوست می داريد از من پيروی کنيد تا او نيز شما را دوست بدارد و گناهانتان را بيامرزد ، که آمرزنده و مهربان است؛ بگو : از خدا و رسولش فرمان ببريد پس اگر رويگردان شدند ، بدانند که او، کافران را دوست ندارد.

سوره نساء آیه 69

وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَـئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَـئِكَ رَفِيقًا.

و هر که از خدا و پيامبرش اطاعت کند ، همراه با کسانی خواهد بود که خدا، انعامشان داده است ، چون انبيا و صديقان و شهيدان و صالحان اينان چه نيکو رفيقانند.

سوره نساء آیه 59

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً.

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا اطاعت کنيد و از رسول و الوالامرخويش فرمان بريد و چون در امری اختلاف کرديد اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد به خدا و پيامبر رجوع کنيد در اين خير شماست و سرانجامی بهتر دارد.

سوره نساء آیه 13

تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.

اينها احکام خداست هر کس از خدا و پيامبرش فرمان برد ، او را به بهشتهايی که در آن نهرها جاری است در آورد و همواره در آنجا خواهد بود و اين کاميابی بزرگی است.

سوره نساء آیه 14

وَمَن يَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُّهِينٌ

و هر که از خدا و رسولش فرمان نبرد و از احکام او تجاوز کند ، او را داخل در آتش کند و همواره در آنجا خواهد بود و برای اوست عذابی خوارکننده

سوره نور آیه 52

وَمَن يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللَّهَ وَيَتَّقْهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ

و کسانی که از خدا و پيامبرش فرمان می برند و از خدا می ترسند و پرهيزگاری می کنند ، رستگارانند

سوره آل عمران آیه 50

وَمُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَلِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَجِئْتُكُم بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَطِيعُونِ

تورات حاضر را تصديق می کنم و پاره ای از چيزهايی را که بر شما حرام ، شده حلال می کنم با نشانی از پروردگارتان نزد شما آمده ام از خدای بترسيد و از من اطاعت کنيد

سوره آل عمران آیه 132

وَأَطِيعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.

و از خدا و رسول اطاعت کنيد تا مگر بر شما رحمت آرند.

سوره آل عمران آیه 42

وَأَطِيعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.

و از خدا و رسول اطاعت کنيد تا مگر بر شما رحمت آرند.

سوره انفال آیه 20

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَأَنتُمْ تَسْمَعُونَ.

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا و پيامبرش اطاعت کنيد و در حالی که سخن او را می شنويد از او روی بر مگردانيد.

سوره احزاب آیه 66

يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَا.

روزی که صورتهايشان را در آتش بگردانند ، می گويند : ای کاش خدا را اطاعت کرده بوديم و رسول را اطاعت کرده بوديم.

از اسلامگرایان بی منطقی که میگویند ما احادیث را قبول نداریم، باید پرسش کرد که پس چگونه میخواهند از رسول پیروی کنند؟ بطور دقیق و مشخص در این آیات آمده است که به پیامبر رجوع کنید، بنابر این همانطور که گفته شد لازمه اعتقاد به اصل نبوت این است که مسلمانان قبول داشته باشند محمد پیامبر اسلام  است و هر آنچه وی انجام داده است، حکم اسلامی محسوب میشود و اگر ثابت شود محمد کاری را کرده است، آن کار محمد یک کار صحیح و اسلامی حساب میشود. و کارهای محمد را از هیچ چیز نمیتوان دریافت مگر احادیث. اگر این اسلامگرایان بی منطق احادیث را قبول ندارند چگونه میخواهند به پیامبرشان رجوع کنند؟

لذا مسلمانی که میگوید من فقط از قرآن پیروی میکنم، بنابر این با احادیث کاری ندارم، در واقع دروغ میگوید چون خود قرآن میگوید که باید از پیامبر نیز اطاعت کند. اطاعت از خدا از طریق اطاعت از قرآن ممکن است، و اطاعت از پیامبر تنها از طریق اطاعت از احادیث میسر است.

ذکر این مطالب از این جهت ضرورت دارد که عده ای اسلامی بودن قوانین مربوط به سنگسار و ارتداد و سایر قوانین ضد بشر اسلام را ناشیانه زیر سوال میبرند و میگویند این قوانین اسلامی نیستند چون در قرآن نیستند! به این افراد بی منطق و احساساتی باید هشدار داد که به دلایل ذکر شده، قرآن تنها مرجع دریافت حقایق اسلامی نیست، بلکه احادیث در کنار قرآن از اصولی ترین مراجع اسلام به شمار میروند.

شایان ذکر است این گونه سفسطه ها کمتر از طرف اسلامگرایان سنتی مطرح میشود، و بیشتر مربوط به اسلامگرایان شل اندیش و غرب زده است که میخواهند به سبک کفار زندگی انسانی را دنبال کنند و از کارهای خداپسندانه ای مانند سنگسار، چشم در آوردن، شلاق زدن، اعدام کردن، سر بریدن، دست و پا بریدن و… که تماماً از قوانین اسلامی هستند به هر بهانه ای که شده فرار کنند. و اینکار آنها غلط است، برای رهایی یافتن از این قوانین وحشیانه و حیوانی باید این دین مروج توحش و خشونت و خرافات را کنار گذاشت نه اینکه آنرا با دروغ توجیه کرد و تکامل داد.

معمولا این سفسطه در جایی مطرح میشود که به یکی از قوانین وحشیانه اسلامی اعتراض میشود، مثلا در مورد سنگسار و ارتداد و… این سفسطه بسیار رایج است، این دسته از اسلامگرایان ادعا میکنند که این قوانین وحشیانه ربطی به اسلام ندارند و چون در قرآن وجود ندارند، به اسلام نیز ارتباطی ندارند در این نوشتار اثبات شد که قرآن تنها منبع دریافت حقایق در اسلام نیست، در نوشتارهای بعدی توضیح داده خواهد شد که برخی از این مجازاتهای غیر انسانی چگونه در احادیث موجود میباشند.

این نوشتار مقدمه ای است به دو نوشتار دیگر در مورد دو سفسطه مرتبط با فرنام های:

سنگسار در قرآن نیست!

اسکاتلندی واقعی

این مغلطه همچنین با فرنامهای، «هیچ مردی اسکاتلندی» و «No true Scotsman»  شناخته میشود.

شرح مغلطه

این مغلطه زمانی صورت میگیرد که فردی ادعایی کلی در مورد گروهی از آدمها مطرح میکند و وقتی که مثالی نقض از میان همان گروه به وی داده میشود بجای پس گرفتن ادعای کلی خود سعی میکند معنی واژه را تغییر دهد و تفسیری جدید از آن بیان کند که این تفسیر رایج و مورد توافق طرفین نیست. این مغلطه معمولاً از الگوی زیر پیروی میکند:

1- شخص A ادعا میکند تمامی اعضای گروه G دارای ویژگی P هستند

2- شخص B ادعای شخص A را با نشان دادن یک مثال نقض مانند C که عضوی از G است رد میکند

3- شخص A بجای اینکه ادعای خود را پس بگیرد ادعا میکند که تنها تمام اعضای حقیقی G شامل ادعای او میشوند و در نتیجه ویژگی P را دارند، یا تعریفی از گروه G ارائه میدهد که بر اساس آن C دیگر عضوی از G نیست

روشن است که اگر شخص A قبول کند که ادعای اولیه خود را پس گرفته است و ادعای او اشتباه بوده و ادعای جدید ویرایش شده ای را مطرح کند که دیگر نتوان برای آن مثال نقضی آورد، آنگاه وی مرتکب این مغالطه نشده است. به عبارت دیگر مرحله 3 الگوی معرفی شده مرحله ای بایسته برای تحقق این مغالطه است و صرف ادعای کلی غلط سخن مدعی را مغالطه آمیز نمیکند، بلکه اصرار او بر خطایش سخنش را مغالطه آمیز میکند.

همچنین زمانی که ویژگی P نقشی ذاتی در تعریف G دارد این مغلطه محلی از اعراب ندارد، برای نمونه «هیچ ورزش دوستی متنفر از ورزش نیست»، ادعایی نقص پذیر نیست، چرا که اگر کسی «متنفر از ورزش» باشد دیگر ورزش دوست نیست و اگر کسی این گزاره را مدعی شود و دیگری برای او مثال نقضی بیاورد، شخص مدعی مغالط نیست اگر بگوید که «لازمه ورزش دوستی دوست داشتن ورزش است».

بطور کلی معمولاً هرگاه کلمه «واقعی» در ادعاهای مشابه تکرار میشوند این مغلطه احتمال شکل گیری این منطقه پیش می آید. چرا که بنا به توضیحاتی که در ادامه خواهد آمد گفتن اینکه اعضای واقعی G فلان ویژگی را دارند تحصیل حاصل است.

دلیل مغالطه بودن

ادعایی کلی است که به همه اعضای یک مجموعه ارتباط داده شود نه تنها به برخی از اعضا، معمولاً واژه های «هر» و «همه» و «هیچ» در ادعاهای کلی پیدا میشوند. آشکار است که برای رد یک ادعای کلی تنها یک مثال نقض کافی است.   بنابر این وقتی ادعایی کلی را مطرح میکنیم و شخصی با نشان دادن مثال نقضی به ما نشان میدهد که این ادعای کلی ما درست نبوده است آنگاه باید سخن او را بپذیریم و قبول کنیم که ادعای ما نادرست بوده است و در صورت لزوم ادعای ویرایش شده جدیدی را مطرح کنیم یا ادعای خود را بطور کامل پس بگیریم.

این درحالی است که در بسیاری از موارد انسانها به دلایل روانی علاقه ندارند بپذیرند که اشتباه کرده اند و از این رو بجای پذیرش اشتباه خود سعی میکنند اشتباه را به گردن طرف مقابل بیاندازند و به او بفهمانند که اشتباه از او بوده است و این او است که تعریف درستی از اعضای گروه یاد شده ندارد، نه اینکه ادعای نخستین باطل بوده باشد.

مغلطه اسکاتلندی واقعی مغلطه جدیدی است و انتونی فلو «Antony Flew» فیلسوف انگلیسی در سال 1975 برای نخستین بار این مغلطه را تشریح کرد. نام «اسکاتلندی واقعی» از این رو به افتخار فلو برای این مغلطه باقی ماند زیرا وی این مغلطه را با مثال زیر در کتابش نشان داد:

تصور کنید یک اسکاتلندی به نام همیش مک دونالد (Hamish McDonald) نشسته است و روزنامه قاصد صبح گلاسگو (گلاسگو یکی از شهرهای بندری جنوب غربی اسکاتلند است)  را میخواند. در روزنامه چشمش به نوشتاری با عنوان «بیمار جنسی برایتون دوباره حمله میکند»  (برایتون از شهرهای انگلستان است)، همیش از دیدن این نوشتار شگفت زده میشود و میگوید «هیچ مرد اسکاتلندی ای چنین کاری نمیکند!». روز بعد وی نشسته است تا روزنامه قاصد صبح گلاسگو اش را بخواند و اینبار چشمش به نوشتاری در مورد مردی از ابردین (ابردین شهری شمال شرقی اسکاتلند است) میخورد که اعمال قبیح او روی بیمار جنسی شهر برایتون را از پلیدی سفید میکند. این واقعیت نشان میدهد که همیش در ادعای قبلی خود دچار خطا شده است، اما آیا او به خطای خود اعتراف میکند؟ اینطور به نظر نمیرسد، اینبار خواهد گفت «هیچ اسکاتلندی واقعی ای چنین کاری نمیکند!».

Antony Flew, Thinking About Thinking, 1975

مغلطه «اسکاتلندی واقعی» نوعی مغلطه «مصادره به مطلوب» است چون مغالط سخنی که در واقع بی اثبات است و ابطال پذیر هم نیست مطرح میکند. او با افزودن قید «واقعی» به ادعایش تفسیر این قید را به خود واگذار میکند و این قید طوری مطرح میشود که ابطال ناپذیر باشد، لذا اصطلاحاً تحصیل حاصل است و ادعای او چیزی بر دانسته ها نمی افزاید و استدلال نماست.

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

آدمها برای خود دارای نوعی احترام و ارزش و خودخواهی هستند که در زبان انگلیسی به آن ایگو (Ego) گفته میشود و شاید برگردان پارسی آن «خود» ،»نفس» ، «ضمیر» و واژه هایی از این دست باشد. ایگو چیزی است که بر اساس آنها هر انسانی خود را متفاوت از دیگری تعریف میکند. حال یکی از رایج ترین رفتارهای بشر نا آموخته و غیر حقیقت جو این است که در هر بحثی فقط به فکر حفاظت از ایگوی خود است و نه به فکر دفاع از حقیقت و پذیرش حقیقت، چنین انسانی عمداً خرد و عقلانیت خود را نادیده میگیرد و دست به ابزارهای دیگر برای دفاع از خود میزند که یکی از این ابزارها مغلطه است. از همین روست که بسیاری از آدمها بیهوده بر خطاهای فکری خود پافشاری میکنند زیرا از نظر روانی آنقدر قوی نیستند که بتوانند بپذیرند که اشتباه میکنند و باید دیدگاه هایشان را عوض کنند. میان بسیاری از آدمها و افکارشان روابط عاطفی برقرار میشود و شاید از اینروست که انتقاد از افکار را بسیاری حمله به شخصیت خود میپندارند. پذیرش خطا برای بسیاری از انسانها بسیار درد آور و پر هزینه است و باعث نوعی خود شکستگی میشود.

به نظر میرسد کسانی که در بحث ها و مناظرات و حتی گفتگو های روزمره از این دست مغالطه ها استفاده میکنند در واقع همان به دنبال حفاظت از ایگوی خود هستند تا مبادا احترام خود برای خود را از دست بدهند. زمانی در یک بحث میتوان حفاظت از ایگو را کشف کرد که روشن شود طرف از جاده خرد و منطق و حقیقت جویی منحرف شده است و متعصبانه تلاش میکند از دیدگاه های غلط خود بدون منطق و با مغلطه و یاوه گویی دفاع کند.

اولین درسی که از این رفتار و واقعیت باید گرفت آموزش این نکته مهم به خود است که نگذاریم ایگوی ما جلوی حقیقت جویی ما را بگیرد! بعبارت دیگر از این بی ادبی باید ادب آموخت و همواره تلاش کرد که ایگوی ما و علاقه طبیعی ما به حفاظت از آن چشم خرد ما را کور نکند، در تمامی مباحثات و مناظرات باید سعی کنیم صرفاً به فکر رسیدن به حقیقت باشیم نه دفاع از احترامی که برای خود و باورهایمان قائل هستیم. برده و بنده ایگو بودن جلوی رسیدن به حقیقت و پیشرفت را از ما میگیرد و ما را از انسان به نا انسان یا کودک تبدیل میکند. دفاع از خود بصورت مکانیزمی بیولوژیکی در موجودات زنده تکامل یافته است و دفاع از عقاید نیز در انسانهایی که به بلوغ فکری و خردگرایی نمیرسند چاشنی این مکانیزم میشود.  سقراط از جمله افرادی است که قربانی حمله به ایگوی افراد شد، دفاع از ایگو گاهی برای آدمها حیاتی جلوه میکند و حاضرند برای دفاع از آن دست به کارهای زشت و خطرناک بزنند. جلوی ایگو را گرفتن و آنرا کنار زدن در هنگاه بحث و مناظره از فضایل نیکو و از اسرار رشد و فرهیختگیست. فرهیخته ترین انسانها و بزرگان عرصه تفکر رشد خود را جملگی مدیون کنار گذاشتن ایگو در هنگام جستجوی حقیقتت هستند و از فرقهای انسانهای بزرگ و انسانهای کوچک همین است. انسان بزرگ برده نیست و انسان کوچک برده بسیاری چیزهاست از جمله ایگو. البته میزانی از مقاومت در مقابل افکار مخالف و جدید همواره مورد انتظار است از همین رو است که گفته اند افکار جدید ابتدا کفر آمیزند، بعد دینی میشوند و بعد خرافه.

اما سخن گفتن با کسی که به نظر ما میرسد ایگوی او جلوی خرد او را گرفته است موضوعی پیچیده است و به ظرافت و تجربه فراوان نیاز دارد. سخن گفتن به زبان منطق با چنین اشخاصی همچون سخن گفتن به فرانسوی با کسی است که فرانسوی نمیداند. ابتدا باید پرده ایگوی او را کنار زد و بعد تلاش کرد با او مناظره و بحث کرد. کنار نزدن این پرده و ادامه بحث و مناظره با این شخص کاری بیهوده و غیر سازنده است و جز اینکه به طرف احساس تحقیر بدهد یا حس خود بزرگ بینی او را تشویق کند اثری نخواهد داشت، اگرچه ممکن است ایگوی ما نیز به ما این دستور را بدهد که با منطق شخص مقابلمان را له کنیم.

اما چطور میتوان پرده ایگوی افراد را کنار زد؟ این کار مسئله ای روانیست و شاید متخصصین روانشناسی پاسخهای بهتری داشته باشند. عرفا که در واقع شاید بتوان آنها را روانشناسان بدوی نامید سخنان بسیار و اکثراً جالب در این زمینه دارند که خود در جایگاه خود دارای ارزش و مستحق توجه است. به هر روی من از روی تجربه روشهایی را در مقابله با این مسئله بدست آورده ام که در زیر آنها را به اشتراک میگذارم.

یکم اینکه برخی انسانها بسه به خصوصیت های شخصیتیشان به قدری خودخواه هستند که بعید است بتوان ایگوی آنها را اساساً کنار زد یا اینکه اینکار بسیار زمانبر است و صرفه چندانی هم ندارد، در چنین شرایطی بهتر است بحث را قطع کنید و وقت خود را بیهوده نگیرید، برای آخرین سخن بد نیست به او بفهمانید که فکر میکنید او عامداً غیر منطقی برخورد میکند و ایگوی او و تعصباتش اجازه تشکیک به افکارش را به او نمیدهند و البته این خوب نیست. ایگوی افراد را کنار زدن مسئله ای تربیتی است و تربیت آدمها هم به زمان و هزینه نیاز دارد و معمولاً دفعی حاصل نمیشود. کنار زدن ایگو اساساً شاید کار هر کسی نباشد، ممکن است برخی انسانها آنقدر هوشمند و مستعد نباشند که بفهمند باید ایگو را کنار بزنند، همانطور که همه انسانها مستعد بهترین رقاص باله دنیا شدن نیستند، بالرین شدن کمر باریک و اندام زیبا و موزون میخواهد و ایگو را کنار زدن بزرگ منشی، هوشمندی، و علاقه مند بودن به رشد و تفکر.

دوم- وقتی با کسی بحث میکنیم باید حواسمان به ایگوی طرف مقابل باشد و ایگو و غرور او را مورد هدف قرار ندهیم تا این عکس العمل های منفی روانی شکل نگیرند، همانطور که گفته شد میزان کور خردی افراد بر اثر حفاظتشان از ایگویشان متفاوت است و هر آدمی ظرفیت پذیرش حرف حق و پذیرفتن خطای خود را ندارد. اگر هدف ما متقاعد کردن طرف مقابل است نباید وی را تحقیر کنیم.

سوم – باید به شخص مغالط تفهیم کرد که بدون توجه به میزان دانش و پختگی همه آدمها ممکن است در افکارشان اشتباه کنند و در میان باورهایشان باورهای غلطی هم داشته باشند، از این رو داشتن باورهای غلط به معنی «بیخود» بودن افراد نیست، به معنی حماقت، نادانی و یا بیسوادی آنها هم نیست. از همین رو پذیرفتن اینکه یکی از باورهای آدم غلط است شبیه پذیرفتن اینکه خود آدم ایرادی حل ناشدنی دارد، نیست و همه ما همواره باید بدنبال یافتن حقایق و اصلاح و بهتر شدن و تکامل خود باشیم و ایگو شاید بزرگترین مانع ما در این مسیر باشد.

چهارم – دقت در رفتار کودکان نشان میدهد که پیش از آموختن استدلال و قدرتمند شدن برای تمیز سره از ناسره بصورت فطری همواره از ایگوی خود دفاع میکنند. برای کودک این مهم نیست که بستنی و شکلات و آبنبات حقیقتاً برایش خوب است یا نه بلکه او تنها آب نباتش را میخواهد و اگر به او آب نبات ندهند گریه و داد و بیداد میکند! بر همین اساس بیهوده نیست اگر کسی که ایگویش همچون سپری حفاظتی در مقابل انتقادات رفتار میکند را یک کودک سن بالا تصور کنیم. وقتی با انسانی از لحاظ فکری بالغ روبرو میشوید لازم نیست چندان او را مراعات کنید بلکه به او میگویید او اشتباه میکند و او نیز یا میپذیرد یا با دلایل منطقی از خود دفاع میکند که این نشانه اخلاق علمی و بلوغ فکریست و انسانهای زیادی از مکاتب مختلف به این درجه میرسند. ولی وقتی ایگوی کسی همچون مانعی مقابل شما و آن فرد هست شما هم باید مانند کودک با او رفتار کنید تا شاید سپر فکری اش را کنار بگذارد، یعنی باید بسیار ظریف و عاطفی با او برخورد کنید. با او مهربانی کنید همانند کودکی که تا محبت نبیند حرف گوش نمیدهد. سعی کنید نکات مثبتی در او بیابید و از آنها تعریف و تمجید کنید، اینکار البته یک رفتار سیاسی زیرکانه است و مهارتی است که شیادان در آن قهار هستند، جای تاسف است که گاهی باید چنین رفتاری را در پیش گرفت و محبت عکس العمل و نتیجه ای بهتر از منطق میدهد، ولی چه میتوان کرد؟ طبیعت و واقعیت آدمی چنین رفتاری را شوربختانه به ما جبر میکند. این رفتار غیر فیلسوفانه سبب آرامتر شدن جو و دوستانه تر شدن گفتگوها نیز میشود و شاید باعث شود که سر سبز ما نیز بیهوده در جدال با نادانی بر باد نرود. به او بگویید که خود شما هم گاهی دچار خطاهایی شده اید و وقتی کسی به شما آن خطاها را یادآور شد کمی مقاومت کردید ولی در خلوت به اینکه آنها راست میگویند رسیدید و خود را و افکار خود را اصلاح کردید و اینکار را همیشه ادامه خواهید داد.

مثال

1-

سودابه- آخوند دزدی نمیکند

کاوه- فلان شخص آخوند است و دزدی هم کرده است

سودابه- خوب او آخوند واقعی نبوده

2-

کاوه – هیچ مسلمانی اسلام را ترک نمیکند

سودابه – ولی من مسلمان بودم و اکنون نیستم

کاوه – خوب تو مسلمان واقعی نبوده ای

3-

سودابه- هیچ میهن پرستی مایل به تدریس زبانی غیر از پارسی در دانشگاه ها نیست

کاوه – من میهن پرستم و من موافق اینکار هستم

سودابه – خوب پس تو وطن پرست واقعی نیستی

4-

کاوه- همه یاران حقیقی امام به خط امام پایبند ماندند

سودابه- ولی افرادی هم بودند که یار امام بودند ولی بعد از مدتی علیه او شوریدند

کاوه- آنها یاران حقیقی امام نبودند

5-

سودابه- همه شعرا حرفهای نژادپرستانه داشته اند

کاوه- سهراب سپهری هم شعر نژادپرستانه داشته؟

سودابه- نه منظورم شعرای واقعی است نه کسانی که شعر نو میگفتند!

برای مطالعه بیشتر

– ویکیپدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/No_true_Scotsman

– logicalfallacies.info

http://www.logicalfallacies.info/presumption/no-true-scotsman

از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟

نویسنده – آرش بیخدا

پاسخ کوتاه:

به دلیل اینکه دلیل معتبری برای وجود خدا وجود ندارد و دلایل معتبری برای عدم وجود خدا وجود دارند. بنابر این اعتقاد داشتن به وجود خدا نامعقول است.

پاسخ بلند:

پاسخ روشن و درست به این پرسش رایج، نیازمند طرح چند پیشگفتار است:

پیشگفتارها

پیشگفتار نخست، تعریف خدا

پیش از هر بحثی پیرامون خدا بایسته است که تعریفی از خدا ارائه شود، خدایی که در این نوشتار در مورد آن بحث میکنیم در نوشتار دیگری با فرنام خداوند چیست؟ معرفی و تعریف شده است.

پیشگفتار دوم، تفاوت باور و دانش

میان دانستن چیزی و باور داشتن به چیزی تفاوتی مهم وجود دارد. تفاوت در این است که ممکن است کسی به گزاره ای غلط  (گزاره چیست؟) باور داشته باشد، اما کسی نمیتواند دانش به چیز غلطی داشته باشد. برای نمونه میتوان باور داشت که زمین گرد نیست، اگرچه این باور غلط است. اما نمیتوان دانست که زمین گرد نیست.

بعبارت دیگر وقتی گفته میشود:

شخص A به p باور دارد.

درباره خود p هیچ چیز گفته نشده است، ولی وقتی گفته میشود:

شخص A نسبت به p دانش دارد یا p را میداند

در واقع بصورت نهانی گفته ایم که «p» درست است.

پیشگفتار سوم، تفاوت نفی و انکار

در زبان عامیه معمولاً از واژه «رد» هم برای «نفی» و هم برای «انکار» استفاده میشود ولی این واژه به اندازه کافی گویا نیست زیرا میان «نفی» و «انکار» در فلسفه تفاوت وجود دارد، هرچند هم به انکار کردن و هم به نفی کردن، رد کردن گفته میشود.

فرق میان نفی و انکار این است که انکار تنها به معنی نپذیرفتن یک گزاره است ولی نفی افزون بر نپذیرفتن یک گزاره اثبات عکس آنرا نیز شامل میشود. برای نمونه فرض کنید شخصی به نزد شما می آید و به شما میگوید که پزشک است و مایل است به شما در مسئله ای پزشکی کمک کند و شما برای اثبات پزشک بودن از وی مدرکی میخواهید. او نیز مدرکی به شما ارائه میدهد، حال دو سناریوی زیر را تصور کنید.

  1. سناریوی نخست انکار – شما مدارک طرف را بررسی میکنید ولی احتمال میدهید که این مدرک را خود طرف چاپ کرده باشد و مدرکی اصل نباشد، به همین دلیل به دلیل کمبود شواهد پزشک بودن او را رد میکنید، یعنی در اصل پزشک بودن وی را انکار میکنید.
  2. سناریوی دوم نفی- شما مدارک طرف را بررسی میکنید و علاوه بر اینکه احتمال میدهید که این مدرک را خود طرف چاپ کرده باشد و مدرکی اصل نباشد، یک غلط روشن نیز در این مدرک پیدا میکنید، مثلاً متوجه میشوید که مدرک از دانشگاهی است که میدانیم وجود ندارد، یا اینکه مدارکی دال بر اینکه این فرد در آن دانشگاه حضور نداشته پیدا میکنید. در این حالت نه تنها شما پزشک بودن طرف را انکار کرده اید بلکه آنرا نفی نیز کرده اید یعنی عکس آنرا اثبات کرده اید و قادر بودید اثبات کنید که مدرک تحصیلی وی معتبر نیست.

همانطور که گفته شد در زبان عامیانه به هر دو سناریوی بالا «رد کردن» گفته میشود.

پیشگفتار چهارم – انواع دیدگاه ها در مورد وجود یا عدم خدا

در مورد خدا افراد مختلفی میتوانند ادعای عدم یا وجود کنند، یعنی ممکن است افرادی بگویند خدا وجود دارد، و افرادی بگویند خدا وجود ندارد، اما وقتی از آنها پرسیده شود که این ادعای آنها مبتنی بر باور است یا دانش، چون دو متغییر پدید می آیند بر اساس جبر بولی چهار حالت مختلف قابل تصور است، لذا چهار موضع نسبت به وجود خدا قابل تصور است.

این چهار حالت از در جدول زیر معرفی شده اند:

دیدگاه وجود یا عدم؟ (بیخدایی یا خداباوری؟) دانش یا باور؟ (ندانمگرایی یا دانمگرایی)
وجود خدا قطعی، ممکن یا محال؟
نام باور
1- خدا وجود دارد و ما میدانیم که خدا وجود دارد وجود دانش به وجود خدا قطعی خداباوری (Gnostic Theism)
2- خدا وجود دارد ولی ما نمیدانیم که خدا وجود دارد وجود باور به وجود خدا ممکن خداباوری ضعیف (Agnostic Theism)
3- خدا وجود ندارد و ما میدانیم که خدا وجود ندارد عدم دانش به عدم خدا محال بیخدایی مثبتگرا، بیخدایی قوی  (Gnostic Atheism)
4- خدا وجود ندارد ولی ما نمیدانیم که خدا وجود ندارد عدم باور به عدم خدا ممکن ندانم گرایی، بیخدایی منفی گرا، بیخدایی ضعیف (Agnostic Atheism)

باورمندان هر یک از این چند گروه در طول تاریخ تفکر ادله و استدلالهایی برای اثبات باورهای خود بر جای گذاشته اند،‌ این مجموعه تفکرات و اندیشه یا براهین را نیز میتوان به چهار دسته تقسیم کرد:

  1. براهین خداباوری،‌ براهینی که در دفاع از وجود خدا گفته میشوند
  2. براهین بیخدایی، براهینی که در دفاع از عدم خدا گفته میشوند

پیشگفتار پنجم – بار اثبات هریک از دیدگاه ها در مورد وجود یا عدم خدا

بر اساس این اصل که بار اثبات هر گزاره بر گردن مدعی آن گزاره هست، هر فردی که یکی از مواضع چهارگانه نسبت به وجود یا عدم خدا را اتخاذ کند بار اثباتی بر گردن دارد. از آنجا که هریک از مواضع چهارگانه با سه موضع دیگر از یک سو بر سر وجود یا عدم و از سوی دیگر بر سر دانش یا باور متناقض هستند، منطقاً تنها یکی از آنها میتواند درست باشد. حال بر اساس این تفاوت هریک از مدعیان چهارگانه بارهای اثبات مختص خود را بر گردن دارند:

هواداران دیدگاه 1- کسانی هستند که میگویند خدا وجود دارد و ما میدانیم که خدا وجود دارد، باید عدم خدا را نفی کنند یعنی وجود خدا را اثبات کنند. پس باید از براهین خداباوری دفاع کنند و براهین بیخدایی را رد کنند.

هواداران دیدگاه 2- کسانی هستند که میگویند خدا وجود دارد ولی ما نمیدانیم که خدا وجود دارد. باید وجود و عدم خدا را انکار کنند، و دلیلی ارائه دهند که به فرض ناممکن بودن اثبات وجود یا عدم خدا چرا باید به وجود خدا باور داشت، پس باید براهین بیخدایی و براهین خداباوری را رد کنند.

هواداران دیدگاه 3- کسانی هستند که میگویند خدا وجود ندارد و ما میدانیم که خدا وجود ندارد. باید وجود خدا را نفی کنند یعنی عدم خدا را اثبات کنند. باید از براهین بیخدایی دفاع کنند و براهین خداباوری را رد کنند.

هواداران دیدگاه 4- کسانی هستند که میگویند خدا وجود ندارد ولی ما نمیدانیم که خدا وجود ندارد. باید وجود و عدم خدا را انکار کنند، و دلیلی ارائه دهند که به فرض ناممکن بودن اثبات وجود یا عدم خدا چرا باید به عدم خدا باور داشت، پس باید براهین بیخدایی و براهین خداباوری را رد کنند.

اکنون روشن است که بیخدایی دو گونه دارد

  1. بیخدایی مثبت گرا
  2. بیخدایی منفی گرا

در تارنمای زندیق دیدگاه های هردو موضع مطرح میشوند.

دفاع از بیخدایی منفی گرا

خداناباوران منفی گرا منکر وجود خدا هستند اما لزوماْ‌ وجود او را نفی نمیکنند،‌ زیرا باور دارند برهان خداباور درستی وجود ندارد. باور به عدم وجود یک چیز در صورتی که اثبات درستی برای آن چیز وجود نداشته باشد رفتاری خردپسندانه است. برای نمونه:

فرض کنید شخصی ادعا کند که در جهان «اسب شاخدار نامرئی» وجود دارد. آیا کسی میتواند عدم وجود چنین موجودی را ثابت کند؟ اما بیهوده نیست اگر اشخاصی که مخاطب این ادعا قرار میگیرند، به دلیل عدم وجود دلایل منطقی و اسناد و یا شواهد معتبر وجود چنین پدیده ای را انکار کنند.

برای انکار وجود یک چیز اقامه برهان ضرورتی ندارد همین که برهان درستی برای اثبات آن چیز وجود نداشته باشد معمولاْ کافی است که باور به وجود آن چیز را غیر معقول دانست. بنابر این خداباوران منفی گرا بار اثباتی بر گردن ندارند مگر اینکه اثبات کنند براهین خداباوری درست نیستند.

همانطور که در مثال «اسب شاخدار نامرئی» بر منکر شایسته است که اگر کسی دلیل و مدرک و یا برهان درستی برای اثبات وجود چنین موجودی کند به سخن او گوش کند و برهان او را رد یا قبول کند.

در تارنمای زندیق بخشی با فرنام رد براهین اثبات وجود خدا وجود دارد که در آن به نقد و رد براهین معروف خداباوری پرداخته میشود، اگر کسی تمامی براهین خداباوری را باطل بداند آنگاه وی را میتوان یک بیخدای منفی گرا دانست.

دفاع از بیخدایی مثبت گرا

خداناباوران مثبت گرا منکر وجود خدا را نفی میکنند. بیخدایان مثبت گرا باور دارند که نه تنها براهین اثبات وجود خدا همگی نادرست هستند بلکه میتوان دلایل معتبری را در اثبات عدم وجود خدا اقامه کرد. بنابر این بار اثبات بیخدایی مثبت گرا سنگین تر است چون شامل اقامه براهینی برای اثبات عدم وجود خدا نیز میشود.

گاهی پرسیده میشود که آیا اثبات عدم وجود یک چیز ممکن است؟ بلی گاهی ممکن است،‌ برای نمونه:

فرض کنید شخصی از شما بپرسد که آیا در جهان «اسب شاخدار نامرئی صورتی» وجود دارد؟‌ شما شاید ندانید که اسب شاخدار وجود دارد یا نه،‌ اما میدانید بین نامرئی بودن و رنگ داشتن تناقض است بنابر این معقول است که موضع نفی را اتخاذ کنید. چنین اسب متناقضی محال است همانطور که مثلثی چهارگوش وجود ندارد.

براهین بیخدایی مثبت گرا معمولاْ‌ بر اصل تناقض تکیه میکنند، یعنی نشان میدهند وجود خدا در تناقض با حقایق دیگری است. تارنمای زندیق بخشی با نام براهین اثبات عدم وجود خدا را به بیان و تقریر براهین بیخدایی اختصاص داده است.

اگر قصد دارید با بیخدایی بیشتر آشنا شوید از بخش بیخدایی گام به گام تارنمای زندیق دیدن کنید.

مقایسه الله و خدا

نویسنده – آرش بیخدا

 پیشگفتار
آیا الله کامل است؟
آیا الله در قدرتش کاملاست؟

آیا الله در علمش کامل است؟

آیا الله در اخلاقش کاملاست؟

آیا الله ماوراء طبیعی و بی بدن است؟

آیا الله خارج از زمان است؟

نتیجه گیری

منابع

پیشگفتار

میدانیم که حوزه بررسی ماهیت خدا (خداوند چیست؟) و بحث در مورد وجود او بطور کلی مربوط به فلسفه و بطور جزئی مربوط به فلسفه دین است. معمولاً فلاسفه دین خدا را بعنوان یک موجود کامل و ماوراء طبیعی تعریف می‌کنند. گمان نمیکنم هیچ فیلسوفی وجود داشته باشد که تعریفی متفاوت با این تعریف از خدا داشته باشد. کمال خدا به این معنی است که او در تمام ویژگیهایی که دارد کامل است، یعنی اگر دارای علم است، علمش در حد کمال است (علیم است)، اگر دارای قدرت است، قدرتش در حد کمال است (قدیر است)، چون دارای رفتار هست طبیعتاً دارای اخلاق نیز هست، بنابر این از لحاظ اخلاقی نیز در حد کمال است، یعنی بطور مطلق خوب و نیک است.

اختلاف نظر اساسی که بین فلاسفه خداباور و بیخدا وجود دارد بر سر وجود چنین موجودی است، فلاسفه خداباور (الهیون) معتقدند چنین موجودی وجود دارد و فلاسفه بیخدا نیز معتقدند چنین موجودی وجود ندارد. اما باید توجه داشته باشیم که در موضوعات مطرح شده توسط فلاسفه، خدا معمولا به عنوان یک مفهوم بسیار کلی در نظر گرفته میشود، حال آنکه هزاران خدای مختلف و متفاوت در باورهای رایج دینی و شخصی وجود دارد که متکلمان و نه فلاسفه دینی از وجود آنها دفاع می‌کنند. در این نوشتار من نشان خواهم داد که اگر فرض کنیم براهین اثبات وجود خدا مانند، برهان نظم، برهان وجودی، برهان امکان و وجوب و غیره حتی اگر هم درست باشند، در نهایت وجود موجودی را اثبات می‌کنند که بسیار متفاوت با خدای دین اسلام، الله است.

اگر اینگونه باشد، متکلمین اسلامی و مدافعان اسلام در واقع از براهین فلسفی که فلاسفه دینی آنها را توسعه داده اند سوء استفاده می‌کنند و فرض می‌کنند که خدای آنها همان خدایی است که فلاسفه خداباور و بیخدا بر سر تعریف آن اختلاف نظر دارند، در حالی که این فرض، فرض درستی نیست. در این نوشتار من از آیات قرآنی برای نشان دادن اینکه میان خدای فلسفی و خدای قرآن تفاوت فاحش وجود دارد استفاده خواهم کرد. از دیدگاه سکولار، خالق الله محمد و یا سایر کسانی هستند که در نوشتن قرآن دست داشته اند و از آنجا که محمد و سایر آن اشخاص درک فلسفی چندان درستی از خدا نداشته اند، موجودی را در قرآن انعکاس داده اند که بسیار متفاوت با خدا است.

در هر بخش از این نوشتار یکی از ویژگیهای خدا را با الله مقایسه خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که میان الله و خدا در آن ویژگی اختلاف وجود دارد.

یا الله کامل است؟

کامل بودن خدا مهمترین ویژگی او است، زیرا کمال او در قدرت، علم و اخلاق از همین ویژگی اش برخاسته اند. کمال خدا همچنین باعث می‌شود خدا موجودی بی نیاز باشد، و در ذات خود ثابت باشد. حال با توجه به همین مسئله بی نیاز بودن خدا میتوان نشان داد که خدا نمیتواند هیچ کاری را با هدف خاصی انجام دهد.

تنها دلیلی که ممکن است باعث شود موجودی مختار مانند A با هدف خاصی دست به انجام کاری مانند W بزند این است که انجام شدن Wوضعیتی مانند S را بوجود بیاورد یا به وجود وضعیت S ادامه دهد در صورتی که که وضعیت S مطلوب A باشد. بنابر این اساساً وقتی A کار W را انجام میدهد، میتوان نتیجه گرفت که A به وضعیت S نیاز دارد. و موجودی که نیازمند به وضعیتی باشد، موجودی نیازمند است و نیازمند بودن نیز در تناقض با کامل بودن است، یک موجود نمیتواند هم کامل باشد و هم نیازمند. در نتیجه باوری که در میان بسیاری از خداباوران رایج است، مبنی بر اینکه خدا نیز مانند انسانها با اهداف خاصی دست به یک کار میزند را میتوان دیدگاهی انسان انگارانه (Anthropomorphic) نسبت به خدا دانست که تلاش می‌کند رفتار خدا را نیز شبیه انسان کند. این استدلال برای اثبات اینکه خدا نمیتواند با هدف خاصی دست به کاری بزند را میتوان بصورت زیر با استفاده از روش برهان خلف فرمولیزه کرده و نشان داد:

استدلال الف:

  1. فرض کنیم موجود A کار W را با هدف P انجام داده است.

  2. W لزوماً باید باعث تحقق وضعیت S بشود. زیرا اگر موجب تحقق یک وضعیت نشود دیگر هدف مند نیست و هدف مند نبودن کار W در تناقض با 1 است.

  3. A لزوما باید به تحقق S نیاز داشته باشد، زیرا اگر نیازمند به تحقق Sنداشت یا تمایل به آن نداشت، W را انجام نمیداد.

  4. A موجودی نیازمند است، زیرا در 3 فرض شد که A به دست کم یک چیز، یعنی تحقق S نیاز دارد.

  5. نیازمند بودن با کامل بودن در تناقض است، نتیجه استدلال ب.

  6. A نمیتواند موجودی کامل باشد، نتیجه از 4 و 5.

به نظر میرسد تنها فرضی که در مورد آن نیاز به استدلال و مدارک بیشتر است فرض شماره 5 باشد. برای اثبات فرض شماره 5 نیز من استدلال دیگری را می آورم.

استدلال ب:

  1. موجود A موجودی کامل است.

  2. موجود کامل موجودی  است که اگر چیزی را اختیار کرده باشد آنرا به حد کمال اختیار کرده باشد.

  3. موجود نیازمند موجودی است که چیزی را نداشته باشد و بخواهد آنرا اختیار کند.

  4. اگر موجود کامل بخواهد چیزی را اختیار کند، یا با اختیار کردن آن چیز تغییر می‌کند، یعنی یا کامل تر می‌شود یا ناقص تر.

  5. اگر موجود A با اختیار کردن چیزی کاملتر بشود، آنگاه موجودی کاملتر از A قابل تصور بوده است (وضعیت A بعد از اختیار کردن آن چیز) که از A قبل از اختیار آن به آن اندازه کامل نبوده است. موجودی که کاملتر از آن نیز قابل تصور باشد موجود کاملی نیست و این در تناقض با 1 است.

  6. اگر موجود A با اختیار کردن چیزی ناقصتر بشود، آنگاه موجودی کاملتر از A قابل تصور است (وضعیت A قبل از اختیار کردن آن چیز) که از A قبل از اختیار کردن آن چیز کاملتر بوده است. موجودی که کاملتر از آن نیز قابل تصور باشد موجود کاملی نیست و این در تناقض با 1 است.

  7. A نمیتواند نیاز به چیزی داشته باشد. نتیجه از 5 و 6.

  8. موجود کامل نمیتواند موجودی نیازمند باشد، نتیجه از 7 و 1.

حال اگر استدلالهای الف و ب درست باشد باید دید که آیا الله قرآن نیز همچون خدای فلاسفه موجودی کامل است؟ تنها کافی است الله یک کار را با هدف انجام داده باشد تا نشان داده شود که او موجودی کامل نیست. البته خود قرآن بطور مستقیم به اینکه الله بی نیاز است  (غنی است) در چندین جای قرآن از جمله بقره 263، آل عمران 97،انعام 133،یونس 68،ابراهیم 8،حج 64 و  نساء 131 اشاره کرده است، یعنی میتوان استدلال ب را نیز کاملا نادیده گرفت و تنها نشان داد که الله واقعا بر خلاف آنچه قرآن میگوید بی نیاز نیست. در زیر چند نمونه از کارهایی که الله انجام داده است با اهدافی که او داشته است آورده شده اند:

سوره نساء آیه 105

إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنِينَ خَصِيماً

ما اين کتاب را به راستي بر تو نازل کرديم تا بدان سان که خدا به تو آموخته است ميان مردم داوري کني و به نفع خائنان به مخاصمت برمخيز.

کار: نازل کردن قرآن

هدف: که محمد در میان مردم داوری کند

سوره قمر آیه 17

وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ .

و اين قرآن را آسان ادا کرديم تا از آن پند گيرند آيا پند گيرنده اي هست؟

کار: آسان ادا کردن قرآن.

هدف: پند گرفتن مخاطبان.

سوره کهف آیه 19

وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً.

همينگونه ما آنها را (از خواب) برانگيختيم تا از يكديگر سؤ ال كنند، يكي از آنها گفت چه مدت خوابيديد؟ آنها گفتند يكروز يا بخشي از يكروز (و چون درست نتوانستند مدت خوابشان را بدانند) گفتند پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است، اكنون يك نفر را با اين سكه‏اي كه داريد به شهر بفرستيد تا بنگرد كدامين نفر از آنها غذاي پاكتري دارند، از آن مقداري براي روزي شما بياورد، اما بايد نهايت دقت را به خرج دهد و هيچ كس را از وضع شما آگاه نسازد.

کار: بیدار کردن اصحاب کهف

هدف: که آنها با یکدیگر گفتگو کنند

روشن است که با وجود آیات بالا و در صورت درستی استدلال الف و ب نمیتوان هرگز الله را موجودی کامل دانست و از آنجا که خدا موجودی کامل است میتوان نتیجه گرفت که الله همان خدا نیست.

آیا الله در قدرتش کامل است؟

قدیر بودن از ویژگیهای خداوند است که خود از کمال خدا نتیجه میشود. در اینکه آیا یک موجود قدیر میتواند وجود داشته باشد یا نه جای شک فراوان وجود دارد (برای توضیحات بیشتر به نوشتاری با فرنام «آیا یک موجود قدیر میتواند وجود داشته باشد؟» مراجعه کنید).  قرآن در جاهای متعددی به قدیر بودن الله اشاره میکند. عبارت الله علی کل شیء قدیر به معنی اینکه الله بر همه چیز قادر است در آیات (2:20, 2:106, 2:109, 2:148, 2:259, 2:284, 3:26, 3:29, 3:165, 3:189, 5:17, 5:19, 5:40, 5:120, 6:17, 8:41, 9:39, 11:4, 16:77, 22:6, 24:45, 29:20, 30:50, 33:27, 35:1, 41:39, 42:9, 46:33, 48:21, 57:2, 59:6, 64:1, 65:12, 66:8, 67:1) 35 بار تکرار شده است. همچنین مشتقات قدیر مانند مقتدر (18:45, 54:42, 54:55) قادرین (75:4, 75:40) قادرون (23:18, 23:95, 70:40, 77:23)، مقتدرون (43:42) و قادر (6:37, 6:65, 17:99, 36, 81, 46:33, 86:8) در آیات دیگر به الله در قرآن نسبت داده شده اند. در انجیل و تورات نیز قدیر بودن به خدا در ((Gen.17:1 35:11; Jer.32:17,27; Matt.19:26; Mark 10:27; Luke: 1:37; Rev 1:8,19:6) نسبت داده شده است. اما با این وجود میتوان بر قدیر بودن الله به دلایل متعددی شک کرد.

سوگند خوردن

معمولاً کسی که به چیزی قسم میخورد از روی ناتوانی در اثبات سخن خود چنین میکند. مثلا وقتی کسی در دادگاه نسبت به چیزی سوگند یاد میکند، دلیلش تنها این است که اثبات کردن آن چیز برایش غیر ممکن است. روشن است کسی که قدیر باشد دیگر نیازی به سوگند خوردن ندارد، اما در قرآن الله بارها به چیزهای بسیار متفاوت قسم میخورد و پس از قسم خوردن ادعایی را مطرح میکند، برخی از قسم خوردن های الله در قرآن از این قرار هستند:

  • سوگند به خورشید و نور آن (سوره شمس آیه 1)

  • سوگند به آسمان پر باران (سوره طارق آیه 11)

  • سوگند به ماه (سوره شمس آیه 2)

  • سوگند به سپیده دم صحبح (سوره فجر آیه 1)

  • سوگند به روز (سوره شمس آیه 3، سوره ضحی آیه 1)

  • سوگند به شب (سوره شمس آیه 4، سوره لیل آیه 1)

  • سوگند به زمان (سوره العصر آیه 1)

  • سوگند به آسمان (سوره شمس آیه 5)

  • سوگند به شفق (سوره انشقاق آیه 16)

  • سوگند به زمین (سوره شمس آیه 6)

  • سوگند به نفس آدمی (سوره شمس آیه 7)

  • سوگند به اسبان دوندهاي كه نفس زنان (به سوي ميدان جهاد) پيش ‍ رفتند. (سوره العادیات آیه 1)

  • سوگند به به انجير و زيتون (سوره تین آیه 1)

  • سوگند به طور سینین (سوره تین آیه 2)

  • سوگند به مکه (سوره تین آیه 3، سوره بلد آیه 1)

ممکن است گفته شود که الله برای تاکید بر روی اهمیت پیامی که پس از این آیه ها آورده شده است قسم خورده است، اما این کاملا غیر ضروری به نظر میرسد زیرا کتابی که همه اش از طرف خدا آمده است باید قطعا بسیار اهمیت داشته باشد. مگر خدا حرف بی اهمیت یا کم اهمیت هم میزند؟ از این گذشته اگر مسئله ای برای الله اهمیت داشته است میتوانسته است با استدلال و مدارک معتبر آنرا اثبات کند، تنها در صورتی ممکن است این کار را رها کند و آغاز به سوگند خوردن کند که از انجام اینکار عاجز باشد، و از همین رو میتوان نتیجه گرفت که الله قدیر نیست.

لعنت کردن

لعنت کردن مخالفان از دیگر کارهایی است که انسانها به دلیل ضعف و عجز خود انجام میدهند، معمولا وقتی انسانی انسان دیگر را لعنت میکند منظورش این است که آن انسان از رحمت و محبت خدا دور گردد، حال اگر الله خود کسی را لعنت کند این به چه معنی میتواند باشد؟ لعنت کردن همچنین نوعی پرخاشگری است که تنها از انسانها بر می آید، اینکه خدا بخواهد کسی را لعنت کند کاملاً غیر قابل تصور است مگر اینکه این خدا الله باشد و متفاوت با خدای قدیر. به نمونه هایی از لعنت کردنهای الله توجه کنید.

سوره ماده بقره آیه 161

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ كُفَّارٌ أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ .

بر آنان که کافر بودند و در کافری مردند لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم باد.

سوره بقره آیه 159

إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ

كساني كه دلائل روشن و وسيله هدايتي را كه نازل كرده‏ايم بعد از آنكه در كتاب براي مردم بيان ساختيم كتمان مي‏كنند خدا آنها را لعنت مي‏كند و همه لعن كنندگان نيز آنها را لعن مينمايند

سوره آل عمران آیه 87

أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ

كيفر آنها، اين است كه لعن (و طرد) خداوند و فرشتگان و مردم همگي بر آنهاست.

سوره احزاب آیه 64

إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْكافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً

خداوند كافران را لعن كرده (و از رحمت خود دور داشته) و براي آنها آتش سوزاننده‏اي آماده نموده است.

بالای صفحه

آیا خدا نیاز به یاری دارد؟

یکی از آیات قرآن از «یاری کردن» به خدا صحبت میکند. تنها کسی میتواند یاری بطلبد که قدیر نباشد. موجود قدیر خود قادر به انجام تمام کارها است، از این رو این آیه نیز نشان میدهد که الله قدیر نیست و نمیتواند خدا باشد، بلکه او موجودی نیازمند و ضعیف است.

سوره محمد آیه 7

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! اگر خدا را ياري كنيد شما را ياري مي‏كند و گامهايتان را استوار مي‏دارد.

بالای صفحه

آیا خدا نیاز به آدمکش دارد؟

از مهمترین کاربردهای دین، بویژه ادیان توحیدی قتل عام و آدمکشی بوده است، براستی چه راهی آسوده تر برای قتل و کشتار از این وجود دارد که قتل و کشتار را خواست خدا جا زده شود؟ آیا خدا برای کشتن آدمها نیازمند آدمکشهای زمینی است؟ اگر خدا میخواهد که گروه مشخصی از انسانها کشته شوند (مثلا منافقین، کفار، مرتدها و غیره)، چه نیازی به آدمکش دارد؟ آیا او نمیتواند خود چنین کند؟ براستی چه معنی میدهد که خدا عده ای آدم را خلق کند و از عده ای دیگر بخواهد که آن عده نخستین را بکشند؟ هرگاه موجودی دستور آدم کشتن را به سایرین بدهد، این عمل او به معنی ضعف او در آدمکشی است و الله در قرآن بارها چنین کرده است. به چند نمونه از این آیات توجه کنید:

سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است! 

 سوره محمد آيه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.

سوره احزاب آیه 61 صفحه 427

مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردندو به سختی کشته شوند.

سوره مائده آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشندجز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلافجهت‏يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و درآخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

آیا دو دستان ابولهب بریده شد؟

ابولهب یکی از عموهای پیامبر اسلام بوده است. نام اصلی او عبدالعزی بوده است، عزی از بتهای خانه کعبه بوده است و این نام او نشان میدهد که خانواده محمد پیش از اسلام بر خلاف ادعای مسلمانان بت پرست بوده اند نه خداپرست. شاید برای همین است که ابولهب را در تاریخ اسلام با این نام مینامند تا نام اصلی او دیده نشود. این نام را پیامبر اسلام برای او انتخاب کرده است و به معنی «پدر آتش» است. گویا حمزه تنها عموی محمد بوده است که پیامبری او را قبول کرده است، در مورد ابولهب و رابطه بد او با محمد گزارش های زیادی آمده است.

تاريخ يعقوبى جلد 2 ص 14

روزى پيغعمبر در حاليكه جبه سرخى پوشيده بود در بازار عكاظ ايستاد و فرمود:«اى مردم! بگوئيد خدائى جز خداى يكتا نيست تا رستگار شويد و كارتان به سامان برسد» در آن حال دبدند مردى زردنبو او را دنبال كرد و گفت: اى مردم! اين برادر زاده من است. او دروغگو است از وى پرهيز كنيد. در آن ميان ناشناسى پرسيد اين شخص كيست؟ گفتند: او محمد بن عبدالله و آن مرد زردنبو هم عمويش ابولهب است.

 محمد در قرآن نیز به ابولهب توهین کرده است و دشمنی خود با او را از زبان الله آورده است:

سوره المسد

1- تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ

2- ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ

3- سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ

4- وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ

5- فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ

1- بريده باد هر دو دست ابولهب.
2- هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورد به حالش سودي نبخشيد.
3- و به زودي وارد آتشي مي‏شود كه داراي شعله فروزان است.
4- و همچنين همسرش هیزم کش است.
5- و در گردنش طنابي از ليف خرما است!

همینکه خالق کائنات بخواهد تا این حد از شخصی عصبانی شود خود بسیار مضحک است، کدام خدای الافی بخاطر رفتار عموی محمد اینقدر کنترل خود را از دست میدهد که نه تنها به خود او فحش میدهد بلکه به زن او نیز فحش میدهد. اما مسئله مهم این است که دستهای ابولهب هرگز بریده نشد، هرگاه چنین میشد تاریخ نویسان اسلام و اطرافیان محمد از آن آگاه میشدند و دستکم آنرا بعنوان معجزه ای برای محمد ثبت میکردند، در حالی که هرگز چنین نشده است.  در مورد شان نزول این آیه سوره در منابع شیعی (پر از خرافات) آمده است:

در کتاب مناقب ابن شهر آشوب آمده که ابوذر روايت کرده است که: حضرت محمد(ص) در سجود بودند. ناگهان ابولهب سنگي گرفت و خواست که بر آن جناب بياندازد. دستش در هوا ماند و نتوانست به زير آورد. پس به خدمت رسول خدا(ص) تضرع کرد و سوگندها ياد کرد که اگر عافيت بيابد، آن حضرت را ديگر آزار نرساند و چون رسول خدا(ص) دعا کردند و دست ابولهب به زير آمد، با گستاخي گفت: “تو جادوگر حاذقي بوده اي” پس اين چنين شد که سوره مبارکه تبت در رد سخن آن کافر نازل شد. (منبع +)

در مورد مرگ او نیز عقیده بر این است که:

وی در سال دوم هجری قمری، اندکی ( 7 یا 9 روز ) پس از غزوه بدر درگذشت. جنازه‌اش چند روز در خانه‌اش ماند و به دلیل تعفن جسد، کسی حاضر نشد دفنش کند. سرانجام فرزندانش جسد او را در بیرون مکه گذاشتند و آنقدر بر جنازه‌اش سنگ ریختند تا مدفون شد. (منبع +)

هرگاه قرار باشد خدا چیزی را ارائه کند آن چیز باید به دلیل قادر بودن خدا همان لحظه اتفاق بیافتد. اما در اینجا دیده میشود که الله بریده شدن دست ابولهب را اراده کرده است و اراده اش را نیز اعلام کرده است اما چنین اتفاقی در هیچ تاریخی گزارش نشده است، پس الله نمیتواند قدیر باشد. نتیجه آنکه الله با خدا متفاوت است و قطع نشدن دو دست ابولهب سندی بر این مدعی است.

آیا بدخواهان محمد ابتر شدند؟

ماجرای ابتر خوانده شدن محمد نیز از ماجراهای مورد توجه ما در رد قدیر بودن الله است، توجه کنید که نویسنده زیر چگونه پیرامون ابتر خوانده شدن پیامبر اسلام توضیح میدهد.

هنگامي كه دو پسر رسول خدا(ص) به نام هاي: «عبدالله و قاسم» در مكه از دنيا رفتند و حضرت فاقد فرزند پسر شد،(1) اين موضوع موجب شد كه مشركان فرصت طلب مكه كه به شدت تحت تأثير فرهنگ منحط دوره جاهليت قرار داشتند و ارزش انسان را تنها در داشتن فرزند ذكور مي پنداشتند، با شادي و هيجان، لب به تمسخر و طعن و شماتت بگشايند؛ و افرادي چون عاص بن وائل، رسول خدا را «ابتر» بخوانند.(2) واژه ابتر در لغت عرب به «مقطوع الذنب»؛ يعني، دم بريده و «الذي لا عقب له»؛ يعني، شخصي كه نسلش قطع شده باشد، اطلاق مي شود. اعراب جاهليت، طبق سنت ديرينه خود براي فرزند پسر اهميت فوق العاده اي قائل بودند و او را تداوم بخش برنامه هاي پدر مي شمردند؛ از اين رو، بدخواهان قريش چنين مي گفتند: كه ديگر محمد(ص) فرزند پسر ندارد تا راه او را پيش بگيرد و دين و آيينش را ترويج كند؛ بنابراين، وقتي از دنيا رفت، از جهت دين و آيينش آسوده خاطر خواهيم ماند.(3) (منبع +)

سوره کوثر تماماً به این ماجرا اختصاص داده شده است و در آن به کسی که اینگونه محمد را خوانده است ابتر گفته شده است.

سوره کوثر

إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ؛ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ؛ إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الأَْبْتَرُ.

ما به تو كوثر (خير و بركت فراوان) عطا كرديم؛اكنون كه چنين است براي پروردگارت نماز بخوان و قرباني كن.؛مسلما دشمن تو ابتر و بلا عقب است.

تفسیر نمونه نیز همچون متنی که در ابتدای این بخش آمده است اینکه این آیات در مورد عاص بن وائل آورده شده اند یا نازل شده اند را تایید میکند (منبع +) البته تفسیر نمونه گفته است این آیه ممکن است در مورد ابوسفیان یا ولید بن مغیره نیز بوده باشد. مسئله مهم اینجاست که هیچکدام از این افراد ابتر نبوده اند و دارای فرزندان پسر بوده اند. در زیر نام چند تن از فرزندان این افراد آمده است:

ابوسفیان بن حرب

معاویه – از پسران او و حاکمانی که عثمان برگزید و کسی که با علی جنگید

یزید – از فرزندان او که در فتوحات اسلامی شهید شد

ام حبیبه – دختر او که توسط محمد به حبشه فرستاده شد، شوهرش مرتد شد و به همسری محمد در آمد

عاص بن وائل

عمرو عاص – وزیر معاویه، از صحابه محمد و کسی بود که قریش او را برای بازگردادند مسلمانان به حبشه فرستاده بود.

هشام بن عاص – از مسلمانان نخست بود، در مکه به محمد ایمان آورد، به حبشه ارسال شد و بعد به مکه بازگشت.

ولید بن مغیره

خالد بن ولید – لغب سیف الله بعدها به او داده شد، از جنگجویان بزرگ تاریخ اسلام بود که به فتوحات زیادی دست زد، ابوبکر وی را برای نبرد به یمامه فرستاد.

الوليد بن الوليد – از صحابه دیگر محمد بوده است که گویا پیش از برادرش خالد مسلمان شده است.

هشام بن ولید – از دیگر فرزندان او بوده است.

روشن است که هیچکدام از اشخاصی که آیات سوره کوثر در مورد آنها صحبت میکنند بر اساس تعریف ارائه شده از ابتر، ابتر نبوده اند و این نشان میدهد الله به چیزی که در قرآن گفته است عمل نکرده است و این مستقیماً قدیر بودن الله را نشان میدهد.

دیواربین یاجوج و ماجوج چه شده است؟

یاجوج و ماجوج به گفته قرآن دو قومی بوده اند که با یکدیگر خصومت داشته اند و مردمی شرور بودند. ذوالقرنین که به نظر مفسرین قرآن یا اسکندر مقدونی است یا کوروش هخامنشی، با مردمی که در اطراف این قوم زندگی میکرده اند برخورد میکند، ادامه ماجرا را از قرآن بخوانید:

سوره کهف:

93- حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً

94- قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الأَْرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا

95- قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً

96- آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً

97- فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً

93- (و همچنان به راه خود ادامه داد) تا به ميان دو كوه رسيد، و در آنجا گروهي غير از آن دو را يافت كه هيچ سخني را نمي‏فهميدند!

94- (آن گروه به او) گفتند اي ذو القرنين ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مي‏كنند آيا ممكن است ما هزينه‏اي براي تو قرار دهيم كه ميان ما و آنها سدي ايجاد كني؟

95- (ذو القرنين) گفت: آنچه را خدا در اختيار من گذارده بهتر است (از آنچه شما پيشنهاد مي‏كنيد) مرا با نيروئي ياري كنيد، تا ميان شما و آنها سد محكمي ايجاد كنم.

96- قطعات بزرگ آهن براي من بياوريد (و آنها را به روي هم چيند) تا كاملا ميان دو كوه را پوشانيد، سپس گفت (آتش در اطراف آن بيافروزيد و) در آتش بدميد، (آنها دميدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته كرد، گفت (اكنون) مس ذوب شده براي من بياوريد تا به روي آن بريزم.

97- (سرانجام آنچنان سد نيرومندي ساخت) كه آنها قادر نبودند از آن بالا روند و نمي‏توانستند نقبي در آن ايجاد كنند.

تا اینجا قرآن به ساخته شدن این دیوار پرداخته است، ممکن است بگویید که این دیوار اگر واقعا به این شیوه مضحک و غیر عملی ساخته شده باشد نیز احتمالاً تابحال خراب شده است، اما قرآن میگوید که این دیوار تا روز قیامت پابرجای خواهد ماند.

ادامه سوره کهف

98- قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا
99- وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً
100- وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً

98- گفت اين از رحمت پروردگار من است اما هنگامي كه وعده پروردگارم فرا رسد آنرا در هم مي‏كوبد و وعده پروردگارم حق است.

99- در آن روز (كه جهان پايان مي‏گيرد) ما آنها را چنان رها مي‏كنيم كه درهم موج مي‏زنند و در صور دميده مي‏شود و ما همه را جمع مي‏كنيم.

100- در آن روز جهنم را به كافران عرضه مي‏داريم

روشن است که اگر الله قدیر باشد و وجود داشته باشد این دیوار نیز باید هم اکنون وجود داشته باشد. لازم به ذکر است شیعیان تا قبل از پیشرفت جغرافیا مدعی این بوده اند که امام زمان در جزيره خضراء است، حال که جغرافیا پیشرفت کرده است و چنین جزیره ای در هیچ نقطه ای از جهان یافت نشده است، آنها در احادیث مضحک خود شک میکنند. حال تمام امکانات ماهواره ای و مسیر یابی در اختیار مسلمانان است، بگردید و بیابید این دیوار را و اگر آنرا نیافتید در قدیر بودن الله شک کنید.

آیا الله در علمش کامل است؟

علیم بودن از مهمترین ویژگیهای خدایان است، البته در اینکه موجودی علیم بتواند وجود داشته باشد میتوان بسیار شک کرد (برای بحث در این مورد به سه نوشتاردروغگوی الهی، آیا وجود یک دانای مطلق (علیم) ممکن است؟  ومحال بودن دانستن مجموعه تمام حقایق  مراجعه کنید). در قرآن نیز به صراحت اعلام شده است که الله علیم است.

سوره فتح آیه 26

إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً

آنگاه که کافران تصميم گرفتند که دل به تعصب ، تعصب جاهلي سپارند ، خدا نيز آرامش خود را بر دل پيامبرش و مؤمنان فرو فرستاد و به تقوي الزامشان کرد که آنان به تقوي سزاوارتر و شايسته تر بودند و خدا بر هر چيزي داناست.

علیم بودن خدا در قدیر بودن و همچنین اخلاقمدار بودن او تاثیر مستقیم دارد، موجودی که علیم نباشد نمیتواند قدیر و اخلاقمدار باشد، زیرا موجودی که علیم نیست نمیتواند نتیجه کارهایش را بداند و در نتیجه به اهدافش نمیرسد. یا اینکه ممکن است با انگیزه و نیت خاصی دست به کاری بزند اما کار او نتیجه ای غیر از آنچه دلخواه او بوده است بدهد. در این صورت کمال اخلاقی زیر سوال میرود. اگر موجودی علیم نباشد آن موجود نادان است.

بروز احساسات

احساسات تنها از موجودات غیر علیم بروز میکنند. دلیل اینکه یک شخص عصبانی میشود این است که ناگهان از پیامدی غیر قابل پیشبینی که قبلاً آنرا نمیدانسته است آگاه میشود و انسانها به دلیل علیم نبودنشان است که این احساسات را از خویش بروز میدهند. در زیر به چند نمونه از احساساتی که در قرآن به الله نسبت داده شده است اشاره خواهد شد. این احساسات نیز نشان میدهند میان الله و خدا تفاوت اساسی با یکدیگر دارند.

سوره اعراف آیه 152

إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ

آنها كه گوساله را (معبود خود) انتخاب كردند به زودي خشم پروردگار و ذلت در زندگي دنيا به آنها مي‏رسد، و اينچنين كساني را كه (بر خدا) افترا مي‏بندند كيفر مي‏دهيم.

تنها در صورتی ممکن است الله از گوساله پرستی غضب کند که از پیش نداند این مردم رو به گوساله پرستی خواهند آورد.

سوره نحل آیه 106

مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِْيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ

كساني كه بعد از ايمان كافر شوند – به جز آنها كه تحت فشار واقع شده‏اند در حالي كه قلبشان آرام با ايمان است – آري آنها كه سينه خود را براي پذيرش كفر گشوده‏اند غضب خدا بر آنها است و عذاب عظيمي در انتظارشان!

در این مورد نیز عصبی شدن الله تنها در صورتی منطقی است که او از پیش نداند چه کسانی سینه خود را برای کفر گشوده اند.

آزمایش کردن

 الله بر اساس قرآن موجودی نادان است. یعنی چیزهایی را نمیداند و برای اینکه آنها را بداند دست به آزمایش میزند. اساساً موجودی آزمایشگر است که چیزی را نداند و بخواهد که با آزمایش کردن آن چیز را بداند. خدا بر اساس تعریفش علیم است و به همین دلیل به هیچ عنوان نباید دست به آزمایش بزند، اما الله دست به آزمایش زده است، نتیجه آنکه الله کامل نیست.

تعداد جاهایی که قرآن از آزمایش های الهی در آنها صحبت کرده بسیار زیاد است، اساساً سنت آزمایش الهی بین تمام خداباوران رایج است و برای خود فریبی و پنهان کردن این واقعیت که وجود شر با وجود خدا در تناقض است و چون شر وجود دارد خدا نمیتواند وجود داشته باشد از این سنت استفاده می‌کنند. مثلاً وقتی در امریکا سیل می آید مسلمانان میگویند آمریکا دچار عذاب الهی شده است و وقتی در ایران سیل می آید مسلمانان میگویند خدا دارد مردم ایران را آزمایش می‌کند. به یک نمونه از این آزمایشها که در قرآن به آنها اشاره شده است توجه کنید:

سوره عنکبوت آیات 3 و 4

أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ.

آيا آنان که مرتکب گناه مي شوند پنداشته اند که از ما مي گريزند؟ چه بد داوري مي کنند،هر آينه مردمي را که پيش از آنها بودند آزموديم ، تا خدا کساني را که راست گفته اند معلوم دارد و دروغگويان را بشناسد.

سوره صافات آیات 105 و 106

وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ؛ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ

و او را به گوسفندي بزرگ باز خريديم؛ اين آزمايشي آشکارا بود

همین آیه برای اثبات اینکه نشان دهند الله علیم نیست کافی هستند، اما مسئله به همینجا ختم نمی‌شود، در قرآن به نادان بودن الله بطور مستقیم اشاره شده است.

الله از پیش نمیدانسته است.

 در برخی جاها گفته شده است که الله فلان چیز را نمیدانسته است، یا برای اینکه چیزی را بداند دست به فلان کار زده است.

سوره آل عمران آیه 42

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ.

آيا مي ، پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز براي خدا معلوم نشده است که از ميان شما چه کساني جهاد مي کنند و چه کساني پايداري مي ورزند؟

سوره آل عمران آیه 166

وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ

آنچه در روز برخورد آن دو گروه به شما رسيد ، به اذن خدا بود ، تا، مؤمنان را بشناسد،

سوره هود آیه 12

فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذِيرٌ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ

شايد که برخي از چيزهايي را که بر تو وحي کرده ايم و اگذاشته اي و بدان دلتنگ شده باشي که مي گويند : چرا گنجي بر او افکنده نمي شود ? و چرا فرشته اي همراه او نمي آيد ? جز اين نيست که تو بيم دهنده اي بيش نيستي وخداست که کارساز هر چيزي است

سوره کهف آیه 6

فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً

شايد اگر به اين سخن ايمان نياورند ، خويشتن را به خاطرشان از اندوه هلاک سازي

سوره شعراء آیه 3

لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلاَّ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ

شايد ، از اينکه ايمان نمي آورند ، خود را هلاک سازي

سوره بقره آیه 2

وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ

آري چنين است که شما را بهترين امتها گردانيديم تا بر مردمان گواه ، باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد و آن قبله اي را که رو به روي آن مي ايستادي دگرگون نکرديم ، جز بدان سبب که بدانيم چه کسي از پيامبر پيروي مي کند و چه کسي به خلاف او بر مي خيزد هر چند که اين امر جز بر هدايت يافتگان دشوار مي نمود خدا ايمان شما را تباه نمي کند ، او بر مردمان مهربان و بخشاينده است

سوره حدید آیه 25

لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ

ما پيامبرانمان را با دليلهاي روشن فرستاديم و با آنها کتاب و ترازو، رانيز نازل کرديم تا مردم به عدالت عمل کنند و آهن را که در آن نيرويي سخت و منافعي براي مردم است فرو فرستاديم ، تا خدا بداند چه کسي به ناديده ، او و پيامبرانش را ياري مي کند زيرا خدا توانا و پيروزمند است

آیا الله در اخلاقش کامل است؟

کمال اخلاقی خدا از دیگر فروزه های خدا است. خدا موجودی اخلاقمدار و نیک است و رفتار او عادلانه است. من مسیحیان زیادی را میشناسم که معتقدند اسلام ساخته شیطان است و برای این توسط شیطان ساخته شده است که مردم را از راه راست که از نظر آنها راه مسیحیت است خارج کند. این دسته از مسیحیان معتقدند الله خود شیطان است که بر محمد وحی نازل میکرده است. البته مسیحیان استدلالهای انجیلی و تاریخی و قرآنی برای دفاع از این نظر دارند، مثلاً ماجرای غرانیق را نمونه ای روشن از این نظریه میدانند، اما یکی از مسائلی که برای مسیحیان قابل پذیرش نیست این است که الله موجودی مکار است! و آنها مکر و فریب را از ویژگیهای خدا نمیدانند بلکه معتقدند تنها شیطان است که فریبکار است، از اینرو آنها گمان می‌کنند الله همان شیطان است.

مکار بودن الله

مکر و فریب اعمالی غیر اخلاقی هستند و موجودی که مکار و حیله گر باشد نمیتواند از لحاظ اخلاقی موجودی کامل باشد، در نتیجه نمیتواند خدا باشد. در آیات بسیاری از قرآن از فریبکار بودن الله صحبت شده است. برخی از مفسرین و مترجمین قرآن، مکر را به «نقشه کشی» ترجمه کرده اند و مکار را موجودی تعریف کرده اند که خوب نقشه میکشد. بنابر این از نگر این مفسران قرآن مکر کردن کار بدی نیست. اما در این مسئله جای شک وجود دارد. در زیر به چند نمونه از مکر های الله اشاره خواهیم کرد.

سوره آل عمران آیه 54 و 55

وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ؛ إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ جاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ.

و (يهود و دشمنان مسيح، براي نابودي او و آيينش،) مکر کردند، و خداوند نیز مکر کرد، و خداوند، بهترين مکاران است؛(به ياد آوريد) هنگامي را كه خدا به عيسي فرمود: من تو را بر ميگيرم و به سوي خود، بالا ميبرم و تو را از كساني كه كافر شدند، پاك ميسازم، و كساني را كه از تو پيروي كردند، تا روز رستاخيز، برتر از كساني كه كافر شدند، قرار ميدهم، سپس بازگشت شما به سوي من است و در ميان شما، در آنچه اختلاف داشتيد، داوري ميكنم.

داستان مسیح از نگر قرآن اینگونه است که الله مسیح را به سوی خود بالا برده است و از آن پس او غیب شده است. سپس مسیحیان فردی که گمان میکردند مسیح است را بجای او به صلیب کشیده اند. و باور اکثر مسیحیان این است که مسیح به صلیب کشیده سده است و سپس رستاخیز کرده است. قرآن این باور رایج مسیحیان را تکفیر میکند. حال اگر از بالاتر به قضیه نگاه بکنیم، این الله بوده است که ناگهان مسیح را غیب کرده است و باعث شده است که مسیحیان گمان کنند فردی که شبیه به مسیح بوده است خود مسیح بوده است. بنابر این در واقع الله مسیحیان را فریفته است و فریفتن و حیله گری هرگز نمیتواند از ویژگیهای خدا باشد.

در مورد کاربرد واژه «مکر» در قرآن را میتوان از آیه زیر دریافت:

سوره انعام آیه 123

وَ كَذلِكَ جَعَلْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكابِرَ مُجْرِمِيها لِيَمْكُرُوا فِيها وَ ما يَمْكُرُونَ إِلاَّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ

و همچنين در هر شهر و روستائي بزرگان گنهكاري قرار داديم (افرادي كه همه گونه قدرت در اختيارشان گذارديم اما آنها از آن سوء استفاده كرده و راه خطا پيش گرفتند) و سرانجام كارشان اين شد كه به مكر (و فريب مردم) پرداختند ولي تنها خودشان را فريب مي‏دهند و نمي‏فهمند.

بسیاری از مترجمین مکر و مکار بودن را به تدبیر کردن ترجمه کرده اند، این مترجمین تلاش میکنند بار منفی مکر کردن را اینگونه از بین ببرند. اما هرگاه به آیاتی که در آنها به مکار بودن الله اشاره شده است، همانند آیه پیشین دقت کنیم میبینیم که عبارت مکر کردن همواره برای کسانی بکار رفته است که قصد داشتند به کار شومی دست بزنند. الله دقیقاً در همان آیات و با همان کلمات کار خود را نیز توصیف میکند. بنابر این روشن است که مکر کردن الله شبیه مکر کردن آن افراد شرور است. مثلاً در مثال بالا یک عده از افراد قصد قتل مسیح را داشتند، به این کار آنها در ادبیات قرآنی مکر کردن گفته شده است. حال روشن است که مکر الله نیز طبیعتاً از آنجا که در همان زمینه و با همان کلمات آمده است باید شرورانه باشد. مکر الله در مورد غیب کردن مسیح دقیقاً همین ویژگی را داشته است یعنی او خود مسیحیان را برای هزاره ها و قرنها گول زده است و بعد هم آنها را به همین دلیل گمراهیشان به جهنم خواهد افکند، چه مکری مکارانه تر از این میتواند وجود داشته باشد؟

به مورد دیگری از مکر های الله توجه کنید. این ماجرا مربوط به قوم ثمود میشود که صالح پیامبر آنها شده بود، در سوره نمل توضیح داده شده است که این قوم مکر کرده بودند تا دست به کشتن صالح بزنند. الله نیز مکری در مقابل آنها میکند.

سوره نمل آیه 50

وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ

آنها نقشه مهمي كشيدند و ما هم نقشه مهمي در حالي كه آنها خبر نداشتند.

مکری که الله انجام داده است در سوره اعراف آیات 73 تا 79 توضیح داده شده است. او شتری را برای آنها از کوه در می آورد که در چند روز از روزهای هفته تمامی منابع آبی آنها را میخورده است. الله این شتر را بعنوان یک معجزه برای این مردم آفریده بود و از آنها خواسته بود که این شتر را آزار ندهند. قوم ثمود در نتیجه یا باید از تشنگی میمردند و یا اینکه شتر را میکشتند تا بتوانند منابع آبی خود را باز بگیرند. در هردو صورت مرگ در انتظار آنها بوده است و مکر الله اینگونه بوده است که در هر دو صورت آنها هلاک میشدند. حال شما خود قضاوت کنید که این حیله گری ها و زشت کاری ها را آیا میتوان به یک موجود که از لحاظ اخلاقی کامل است نسبت داد یا نه.

مکار بودن الله میتواند مشکلات بسیار بزرگی را برای مسلمانان ایجاد کنند، مسلمانان از کجا میدانند که تمام کتاب قرآن خود یک مکر بزرگ نیست؟ شاید الله این کتاب را آفریده است که انسانهای نادان به آن باورمند شوند و پس از مرگ این انسانهای نادان را به شدت به جرم قبول کردن این همه اباطیل و مزخرفاتی که در قرآن است تنبیه کند. چگونه میتوان به سخنان یک موجود که خودش خویش را مکار ترین مکارها میداند اعتماد کرد؟ شاید محمد چون خود بسیار حیله گر بوده است الله را نیز حیله گر تراشیده است.

دروغگویی الله

گذشته از فریبکار بودن الله، به گفته قرآن الله دروغگو نیز هست. در قرآن به این اشاره شده است که خداوند پیش از جنگ بدر میزان لشکر دشمن را به آنها (منظور مسلمانان است) کم تر از آنچه واقعاً هستند نشان داده است و اگر بیشتر نشان میداد آنها در جنگیدن مناقشه میکردند بنابر این خداوند توسط خواب تصویری دروغین برای آنها از جنگ پخش می‌کند تا مشتاق به جنگیدن شوند.

سوره انفال آیه 43

إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ قَلِيلاً وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ فِي الأَْمْرِ وَ لكِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ

در آن موقع خداوند تعداد آنها را در خواب به تو كم نشان داد، و اگر فراوان نشان مي‏داد مسلماء سست مي‏شديد و (درباره شروع به جنگ بآنها) كارتان به اختلاف مي‏كشيد، ولي خداوند (شما را از همه اينها) سالم نگهداشت، خداوند به آنچه درون سينه‏هاست دانا است.

گذشته از اینکه دروغگو بودن الله به روشنی نشان میدهد که او کمال اخلاقی ندارد مسلمانان علاوه بر مکار بودن الله باید نگران دروغگو بودن او نیز باشند. اگر کسی دروغ نگفته باشد میتوان به او اعتماد کرد اما اگر کسی یکبار دروغ گفته باشد بازهم ممکن است دروغ بگوید.

سادیست بودن الله

سادییم یا دگرآزاری نام یک بیماری روانی است. کسی که سادیست است از شکنجه شدن و آزار دیگران لذت میبرد. الله خدای مسلمانان نیز چنین ویژگی را دارد. کسانی که با خواندن آیاتی در قرآن که به شکنجه شدن دگران ارتباط دارند به انحراف اخلاقی و سادیست بودن و بی اخلاق بودن الله پی نمیبرند احتمالاً خود بیمار و سادیست هستند. در زیر چند نمونه از این ماجراها آورده شده است:

سوره نساء آیه 56

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمًا

آنان را که به آيات ما کافر شدند به آتش خواهيم افکند هر گاه پوست تنشان بپزد پوستی ديگرشان دهيم ، تا عذاب خدا را بچشند خدا پيروزمند وحکيم است.

سوره کهف آیه 29

وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاء كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءتْ مُرْتَفَقًا

بگو : اين سخن حق از جانب پروردگار شماست هر که بخواهد ايمان بياوردو، هر که بخواهد کافر شود ما برای کافران آتشی که دود آن همه را در برمی گيرد ، آماده کرده ايم و چون به استغاثه آب خواهند از آبی چون مس گداخته که از حرارتش چهره ها کباب می شود بخورانندشان ، چه آب بدی و چه آرامگاهی بد.

سوره غافر آیه 71، 72، 73

إِذِ الْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلَاسِلُ يُسْحَبُونَ ؛ فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ ؛ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ تُشْرِكُونَ

آنگاه که غلها را به گردنشان اندازند و با زنجيرها بکشندشان ؛  در آب جوشان ، سپس در آتش ، افروخته شوند ؛ آنگاه به آنها گفته شود : آن شريکان که برای خدا می پنداشتيد کجا هستند؟

سوره اعراف آیه 179

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ

برای جهنم بسياری از جن و انس را بيافريديم ايشان را دلهايی است ، که بدان نمی فهمند و چشمهايی است که بدان نمی بينند و گوشهايی است که بدان نمی شنوند اينان همانند چارپايانند حتی گمراه تر از آنهايند اينان خود غافلانند

سوره النبأ آیات 21 تا 25

إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا  لِلْطَّاغِينَ مَآبًا  لَابِثِينَ فِيهَا أَحْقَابًا  لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا  إِلَّا حَمِيمًا وَغَسَّاقًا  جَزَاء وِفَاقًا إِنَّهُمْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ حِسَابًا

جهنم در انتظار باشد؛طاغيان ، را منزلگاهی است ؛ زمانی دراز در آنجا درنگ کنند  ؛ نه خنکی چشند و نه آب، جز آب جوشان و خون و چرک ؛ اين کيفری است برابر کردار  زيرا آنان به روز حساب اميد نداشتند

سوره بقره آیه 24

فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ

و هر گاه چنين نکنيد که هرگز نتوانيد کرد پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگها هستند

سوره آل عمران آیه 10

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَن تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُم مِّنَ اللّهِ شَيْئًا وَأُولَـئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ

کافران را داراييها و فرزندانشان هرگز از عذاب خدا نرهاند آنها خود، هيزم آتش جهنمند

جنایت پیشگی الله

الله خدای مسلمانان دست به جنایات زیادی زده است، از چندین مورد قتل عام در قرآن صحبت شده است که الله مرتکب آنان شده است. […] طوفان نوح بعنوان مثال، اگر واقعی باشد بدون شک دهشتناک ترین قتل عام و جنایت تمام تاریخ بشری است. در این ماجرا تمام کسانی که به نوح باور نداشتند و سخن او را نپذیرفتند کشته شدند.

در قرآن گفته شده است که نوح برای 950 سال پیامبری کرد و نتوانست غیر از خانواده خودش و احتمالاً عده ای محدود اشخاص بیشتری را وارد کشتی اش کند. اینکه نوح موفق به اینکار نشده است تنها ارتباط به این دارد که الله به اندازه کافی مدارک و اسناد در اختیار نوح قرار نداده است تا به مردم نشان بدهد و آنها را متقاعد کند. هیچ کاری نمیتواند ضد اخلاقی تر از این عمل شنیع و زشت الله باشد. و دفاع از چنین قتل عام وحشتناکی بسیار شرم آور است.

در رد طوفان نوح و نشان دادن اینکه این ماجرا یک دزدی ادبی از آثار قدیمی دیگر است به نوشتاری با فرنام «طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی!» مراجعه کنید. ماجرای نوح اگر درست باشد خود نشان دهنده فساد اخلاقی و اخلاقمدار نبودن او است.

آیا الله ماوراء طبیعی و بی بدن است؟

یکی از مهمترین ویژگیهایی که انسانها برای خدا تراشیده اند ماوراء طبیعی بودن او است. باید به این نکته توجه کرد که «ماوراء طبیعی بودن» یک چیز هیچ اطلاعاتی راجع به آن چیز به ما نمیدهد، یعنی به ما نمیگوید که آن چیز چیست، بلکه به ما میگوید که آنچیز چه نیست (طبیعی نیست). اما به نظر میرسد نویسندگان قرآن هیچ درکی از ماوراء طبیعت نداشته اند. قرآن از کلمه «غیب» استفاده می‌کند، و غیب به معنی ناپیدا است. یک چیز ناپیدا لزوماً یک چیز ماوراء طبیعی نیست. به نظر میرسد ماوراء طبیعت بعدها توسط فلاسفه و متکلمین اسلام وارد باورهای دینی شده است و مسلمانان احتمالا از فلاسفه یونانی آموخته اند که خدا باید ماوراء طبیعت باشد. از نظر قرآن الله یک شیء است. حال این شیء دارای ویژگیهای انسان انگارانه متفاوتی است است که نویسندگان قرآن به خدا نسبت داده اند. مثلاً الله دارای صورت است، چشم دارد، دو دست دارد، قابل دیدن است و غیره. و تمام این موارد باعث می‌شود میان الله و خدا تفاوت های اساسی وجود داشته باشد. از مشهور ترین سخنان باروخ اسپینوزا این است که اگر مثلث مغز داشت میگفت خدا مثلثی شکل است و اگر دایره میتوانست صحبت کند میگفت خدا دایره وار است. انسان انگارانه بودن الله نیز نمونه ای است از همان فرایند خداسازی انسانها که خدا را شبیه به خود خلق ذهنی کرده اند. در این بخش به ارائه اسناد و بحث کوتاهی در مورد این موارد خواهیم پرداخت.

الله یک شیء است

سوره مائده آیه 19

قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآن….

بگو بالاترين گواهي، گواهي چه شیءی است؟ بگو الله گواه ميان من و شما است و (بهترين دليل آن اين است كه) اين قرآن را بر من نازل کرده است…

قابل دیدن بودن

حتماً شنیده اید مسلمانان به یکدیگر میگویند که فلان شخص به لقاء الله پیوست. کلمه لقاء به معنی دیدار است، در قرآن به این نکته اشاره شده است که وقتی شخصی میمیرد با خداوند دیدار می‌کند، یعنی او را میبیند. روشن است که اگر موجودی قابل دیدن باشد قطعاً دارای بدن خواهد بود و الا مگر چیزی که بی بدن است را میتوان دید؟ قابل دیدن بودن الله را با خدا متفاوت میکند.

سوره یونس آیه 7

إِنَّ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ

کساني که به ديدار ما اميد ندارند و به زندگي دنيا خشنود شده و بدان ، آرامش يافته اند ، و آنان که از آيات ما بي خبرند ،

سوره قیامت آیات 22 و 23

وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ؛ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ

در آن روز صورتهائي شاداب و مسرور است.؛ و به پروردگارش مي‏نگرد!

الله دارای جا و مکان است

نازل شدن یعنی از بالا به پایین آمدن، عروج کردن نیز یعنی از پایین به بالا رفتن. در قرآن به این اشاره شده است که فرشتگان از نزد خدا نزول میکنند و یا به نزد او از روی زمین عروج میکنند. این دو مسئله به روشنی نشان میدهند که الله دارای جا و مکان است و اگر دارای جا و مکان نمی بود دیگر به سوی او رفتن و از سوی او آمدن بی معنی می بود. این نیز خود دلیلی است بر اینکه میان الله و خدا تفاوت اساسی وجود دارد، زیرا الله لامکان نیست.

سوره معارج آیات 3 و 4

مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعارِجِ؛ تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ .

از سوي خداوند ذي المعارج است (خداوندي كه فرشتگانش بر آسمانها صعود مي‏كند)؛ فرشتگان و روح (فرشته مخصوص) بهسوي او عروج مي‏كنند در آن روزي كه مقدارش پنجاه هزار سال است.

سوره فجر آیه 22

وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا

و پروردگارت بیاید و فرشتگان صف در صف حاضر شوند.

در اینجا به اینکه الله در روز قیامت می آید، اشاره شده است، یعنی حرکت کردن را به الله نسبت داده است.

سوره بقره آیه 115

وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ

مشرق و مغرب از آن خدا است و به هر سو رو كنيد، خدا آنجا است، خداوند بينياز و دانا است.

اینجا نیز برای خدا «سو» در نظر گرفته شده است.

سوره سجده آیه 4 و 5

اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ؛ يُدَبِّرُ الأَْمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الأَْرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ.

خداوند كسي است كه آسمانها و زمين و آنچه را ميان اين دو است در شش روز (دوران) آفريده سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت، هيچ ولي و شفاعت كننده‏اي براي شما جز او نيست، آيا متذكر نمي‏شويد؟؛ امور اين جهان را از آسمان به سوي زمين تدبير مي‏كند سپس در روزي كه مقدار آن هزار سال از سالهائي است كه شما مي‏شمريد به سوي او باز مي‏گردد (و دنيا پايان مي‏يابد).

در آیه آخر به اینکه الله در آسمانها هست و از سوی آسمانها جهان را هدایت میکند اشاره شده است.

الله دارای صورت است

واژه «وجه» در عربی به معنی صورت است، و در بسیاری از آیات قرآن به اینکه الله دارای صورت است اشاره شده است، مثلاً به آیات زیر دقت کنید:

سوره الرحمن آیات 26 و 27

كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ؛ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الإِْكْرامِ
تمام كساني كه روي آن (زمين) هستند فاني مي‏شوند؛  و تنهاصورت  ذو الجلال و گرامي پروردگارت باقي مي‏ماند.

سوره قصص آیه 88

وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

و معبود ديگري را با خدا مخوان كه هيچ معبودي جز او نيست، همه چيز جز صورت پاك او فاني مي‏شود، حاكميت از آن اوست و همه به سوي او بازمي گرديد.

الله چشم دارد

واژه «عین» در عربی به معنی چشم است. در قرآن گفته شده است که الله دارای چشم است.

سوره هود آیه 37

وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ

و (اكنون) در مقابل چشم ما و طبق وحي ما كشتي بساز و درباره آنها كه ستم كردند شفاعت مكن كه آنها غرق شدني هستند.

سوره طه آیات 38 و 39

إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى؛ أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِي.

آن زمان كه به مادرت آنچه را لازم بود الهام كرديم؛ كه او را در صندوقي بيفكن، و آن صندوق را به دريا بينداز، تا دريا آنرا به ساحل بيفكند، و دشمن من و دشمن او آنرا بگيرد و من محبتي از خودم بر تو افكندم، تا در برابر چشم من پرورش يابي.

ممکن است اعتراض شود که این چشم به معنی در دیدرس بودن است، آنگاه آیه بالا حتی عجیب تر خواهد شد، مگر جایی هم خارج از دیدرس خداوند وجود دارد؟

الله دو دست دارد

سوره مائده آیه 5

وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الأَْرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ.

و يهود گفتند دست خدا به زنجير بسته است!، دستهايشان بسته باد و بخاطر اين سخن از رحمت (الهي) دور شوند! بلكه هر دو دست او گشاده است هر گونه بخواهد مي‏بخشد، و اين آيات كه بر تو از طرف پروردگارت نازل شده بر طغيان و كفر بسياري از آنها مي‏افزايد، و در ميان آنها عداوت و دشمني تا روز قيامت افكنديم، و هر زمان آتش ‍ جنگي افروختند آنرا خداوند خاموش ساخت و براي فساد در زمين تلاش مي‏كنند و خداوند مفسدان را دوست ندارد.

سوره ص آیه 75

قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ

گفت: اي ابليس چه چيز مانع تو از سجده كردن بر مخلوقي كه بادست خود او را آفريدم گرديد؟ آيا تكبر كردي، يا از برترين بودي ؟ (بالاتر از اينكه فرمان سجود به تو داده شود!).

سوره زمر آیه 67

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الأَْرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ

آنها خدا را آنگونه كه شايسته است نشناختند در حالي كه تمام زمين در روز قيامت در قبضه قدرت او است و آسمانها پيچيده دردست راست او، خداوند منزه و بلند مقام است از شريكهائي كه براي او درست مي‏كنند.

ساق داشتن الله

– در قرآن آمده است که در روز قیامت ساق پایی آشکار می‌شود.

سوره قلم آیه 42

يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلا يَسْتَطِيعُونَ

روزی که ساق آشکار خواهد شد و دعوت به سجود خواهند شد اما نخواهند توانست.

برخی از مترجمان مثل آیت الله مکارم شیرازی این آیه را اینگونه ترجمه کرده اند «به خاطر بياوريد روزي را كه ساق پاها از وحشت برهنه مي‏گردد و دعوت به سجود مي‏شوند اما قادر بر آن نيستند!» متاسفانه این ماستمالی نمیتواند خوب این آیه را بپوشاند، در آیه بالا نه از وحشت سخنی آمده است و نه از ساق پاها، تنها از یک ساق صحبت شده است که آشکار خواهد شد، یعنی قبلاً آشکار نبوده است. آیت الله تلاش کرده است این ساق را به ساق پای مردم نسبت دهد اما به نظر نمیرسد او موفق شده باشد، از ایشان باید پرسید که آیا پای مردمان در آن دنیا پوشیده بوده است که بخواهد آشکار شود؟ مسلماً مردم باید در آخرت عریان باشند، یعنی ساق پایشان از پیش آشکار است، آیا چیزی که از پیش آشکار است را میتوان دوباره آشکار کرد؟ در ضمن کلمه ساق اگر قرار بود به ساق پای مردم دلالت کند باید جمع میبود نه مفرد، پس به دلیل جمع نبودن حتی به فرشتگان و اجنه نیز نمیتواند برگردد. در قرآن نیامده است که این ساق پا به چه کسی ارتباط دارد اما دستکم دو حدیث صحیح  میتوان یافت که مسلمانان از محمد شنیده اند الله ساق پایش را در روز قیامت آشکار خواهد کرد. این دو حدیث را میتوان در صحیح بخاری پوشینه 9، کتاب 93، شماره 532 و صحیح بخاری پوشینه 6 کتاب 60 شماره 441 یافت.

الله و عرش نشینی او

آیات زیادی در قرآن به عرش الله اشاره می‌کنند، به نظر میرسد نویسنده قرآن خدا را همانند یک شاه که روی تخت مینشیند و وزرا و خدمتکاران اطراف او گر هم می آیند تصور میکرده است. به آیات زیر توجه کنید.

سوره الحاقه آیه 17

وَ الْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ

و فرشتگان در اطراف ، آسمان باشند و در آن روز هشت تن از آنها عرش پروردگارت را برفراز سرشان حمل می کنند

 سوره غافر آیه 7

الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ

آنان که عرش را حمل می کنند و آنان که بر گرد آن هستند به ستايش پروردگارشان تسبيح می گويند و به او ايمان آورده اند و از او برای مؤمنان آمرزش میخواهند : ای پروردگار ما ، رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است پس آنان را کهتوبه کرده اند و به راه تو آمده اند بيامرز و از عذاب جهنم نگه دار

سوره الزمر آیه 75

وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ

 و فرشتگان را می بينی که گرد عرش خدا حلقه زده اند و به ستايش ، پروردگارشان تسبيح می گويند ميان آنها نيز به حق داوری گردد و گفته شود که ستايش ازآن خدايی است که پروردگار جهانيان است

سوره حدید آیه 4

هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الأَْرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فِيها وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ

او كسي است كه آسمانها و زمين را در شش روز (شش دوران) آفريد، سپس بر تخت قرار گرفت (و به تدبير جهان پرداخت) آنچه را در زمين فرومي رود مي‏داند و آنچه را از آن خارج مي‏شود، و آنچه از آسمان نازل مي‏گردد و آنچه به آسمان بالا مي‏رود، و او با شماست هر جا كه باشيد و خداوند نسبت به آنچه انجام مي‏دهيد بيناست.

ممکن است برای کسانی که آشنایی چندانی با قرآن ندارند آیات بالا و تفسیری که ارائه شده است کمی عجیب به نظر برسد. اما خوب است این دسته از خوانندگان بدانند که در میان مسلمانان نیز اینگونه تفاسیر سابقه تاریخی طولانی دارد. یکی از مکاتب عمده کلامی در تاریخ اسلام مکتب اشاعره است که در مقابل مکتب معتزله توسط ابوحسن اشعری تاسیس شده بود. اشاعره نسبت به معتزله بنیادگرا تر بودند-یعنی تاکید بیشتری به قرآن و حدیث داشتند تا استفاده از عقلانیت. اشاعره مدافع بیشتر آنچه در بالا آمده است بوده اند، مثلاً معتقد بوده اند که خداوند را در روز قیامت میتوان با چشم دید (1).معتزلیون از طرف دیگر منتقد جدی این نظر بودند و طرفدار تفسیر استعاره ای (Metaphorical) از این آیات بودند، زیرا معتقد بودند اگر این آیات را تحت اللفظی (Literal) تفسیر کنند، الله شبیه به انسانها می‌شود. روشن است که معتزله ابتدا وجود الله را پذیرفته بودند و بعد می‌خواستند تفسیری سازگار با وجود الله ارائه دهند و برای یک محقق یا منتقد چنین فرضی از پیش اثبات نشده است، لذا طبیعتاً دلیلی وجود ندارد که نظر معتزله در این مورد را بپذیرد. معتزله با عقل به ماست مالی و توجیه قرآن پرداخته اند و اشاعره بیشتر قرآن را در نظر داشته اند. در میان مسلمانان فعلی نیز این دو دیدگاه همچنان رواج دارد، مثلاً سلفی ها (همان کسانی که شیعیان آنها را وهابی ها می‌خوانند) که در نادیده گرفتن عقلانیت و استدلال و برداشت بنیادگرایانه از دین از سایر مسلمانان سبقت گرفته اند همچنان معتقد هستند که ممکن است این آیات واقعی باشند و برداشت درست از آنها برداشت تحت اللفظی  است. ابن تیمیه بنیانگزار این تفکر حتی بخاطر تفاسیر انسان انگارانه اش از این آیات تکفیر شد و به زندان انداخته شد (2).

اشعریون میدانستند که این مسائل قرآن بسیار حساس هستند و فکر کردن در مورد آنها ممکن است مسلمانان را به این نتیجه برساند که قرآن کتاب باطلی است و الله موجودی خیالی، از همین رو آنها تلاش برای توضیح تفسیر خود نمیکردند. مثلا انس بن مالک گفته است «اینکه خدا خود را بر روی عرش قرار داده است، مشخص است و باورداشتن آن واجب است اما پرس و جو کردن در مورد آن بدعت است.» (3). روشن است که اشاعره با خرد ستیزه دارند اما دستکم صداقت آنها را میتوان ستود و چون دلیلی برای تعصب و دفاع از دین وجود ندارد یک شخص خردگرا طبیعتاً در این مورد هم نظر با تفسیر اشاعره خواهد بود.

قابل پیشبینی است که مسلمانان در مورد این مسئله به باورهای اعتزالی چنگ خواهند زد یعنی خواهند گفت که منظور از دست و چشم و سایر مطالبی که در بالا به آنها اشاره شد واقعاً دست و چشم و غیره نیست. ترجمه های مسلمانان از قرآن معمولاً این کلمات را به معانی دیگری ترجمه می‌کنند. مثلاً آیت الله مکارم شیرازی کلمه «ید» را به قدرت ترجمه کرده است، وجه را به «ذات» ترجمه کرده است و برای هرکدام از این کلمات و عبارتها منظور های دیگری را در نظر گرفته است. در پاسخ به این اعتراض باید به دو مسئله مهم توجه کرد. یکم اینکه واژه های «قدرت» و «ذات» خود عربی هستند و هرگاه منظور الله این واژه ها میبود خود از آنها استفاده میکرد، چنانچه در سایر جاهای قرآن از این واژه ها استفاده شده است، دوم اینکه اگر تنها یکی از این موارد یافت میشد شاید میتوانستیم از آن چشم پوشی کنیم و نظر این دسته از مسلمانان را بپذیریم، اما تعداد بالای ویژگیهای انسانی که به خدا نسبت داده شده است و همچنین تکرار و تعدد آنها سندی علیه این ادعا است. روشن است که تکرار شدن این همه ویژگی، چهره، دست، چشم و غیره نمیتواند تصادفی باشد، لذا احتمال اینکه منظور نگارنده قرآن از این ویژگیها واقعا معنی واقعی این کلمات باشد دستکم به دلیل این دو مسئله مهم بیش از آن باشد که او این واژه ها را بعنوان آرایه های ادبی استفاده کرده باشد.

آیا الله خارج از زمان است؟

خدا نمیتواند محدود به زمان باشد، زیرا محدود بودن او به زمان مسائل و مشکلات بسیار گسترده و مهمی را برای خداباوری ایجاد می‌کند. از طرفی خارج بودن خدا از زمان هم بسیار برای فلاسفه خداباور مشکل ساز است و آنها تمام تلاششان را می‌کنند تا تعریفی سازگار با این نظر از زمان ارائه دهند و همچنین اثبات کنند که خدا خارج از زمان است. بحث ما در اینجا در مورد اینکه آیا خدا خارج از زمان هست یا نه نیست، بلکه بحث ما در اینجا در مورد الله است.

الله اگر خارج از زمان باشد نباید «قبل» و «بعد» برای او معنی داشته باشد، برای او زمان و وقت مطرح نیست اما در آیات متعددی از قرآن میبینیم که توالی اتفاقها وجود دارد و خدا نیز در آن حضور دارد. این آیات نشان می‌دهند الله خارج از زمان نیست و در نتیجه نمیتواند خدا باشد.

سوره بقره آیه 29

هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الأَْرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ

اوست که همه چيزهايي را که در روي زمين است برايتان بيافريد ، بعد به آسمان پرداخت و هر هفت آسمان را برافراشت و خود از هر چيزي آگاه است

سوره بقره آیه 52 و 53

وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ؛ ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

و آن هنگام را که چهل شب با موسي وعده نهاديم و شما که ستمکاران بوديد،، بعد از او گوساله را پرستيديد؛ پس گناهانتان را عفو کرديم ، باشد که سپاسگزار باشيد

سوره بقره آیه 56

ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

و شما را پس از مردن زنده ساختيم ، شايد سپاسگزار شويد

سوره مریم آیه 68

فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّياطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا

به پروردگارت سوگند ، آنها را با شيطانها گرد مي آوريم ، بعد همه رادر اطراف جهنم به زانو مي نشانيم

سوره اسراء آیه 86

وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنا وَكِيلاً

اگر بخواهيم همه آنچه را که بر تو وحي کرده ايم ، باز مي ستانيم، بعد براي خود بر ضد ما مددکاري نمي يابي

سوره اسراء آیه 18

مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً

هر کس که خواهان اين جهان باشد هر چه بخواهد زودش ارزاني داريم ، بعد ، جهنم را جايگاه او سازيم تا نکوهيده و مردود بدان در افتد

سوره یونس 74

ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً إِلى قَوْمِهِمْ فَجاؤُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ

بعد پس از او پيامبراني بر قومشان مبعوث کرديم و آنان دليلهاي روشن آوردند ولي مردم به آنچه پيش از آن تکذيبش کرده بودند ، ايمان آورنده نبودند بر دلهاي تجاوزکاران اينچنين مهر مي نهيم

نتیجه گیری

اگر تنها و تنها یکی از ادعاهای متعددی که در بالا مطرح شد و در واقع هرگاه قرآن با دقت خوانده شود موارد متعدد دیگری از این دست نیز یافت خواهد شد درست باشد، آنگاه الله موجودی متفاوت با خدا خواهد بود و اگر اینگونه باشد الله تبدیل به موجودی خیالی و ساخته ذهن محمد تبدیل خواهد شد که محمد برای نیل به اهداف خود وی را تخیل کرد و به مردم نیز معرفی کرد. البته به نظر من خود خدا نیز موجودی خیالی است و حقیقت ندارد اما برای کسانی که عدم وجود خدا را درک نمیکنند و توانایی پذیرش عدم وجود خدا را ندارند باید دستکم توانایی درک این را داشته باشند که الله با خدا بسیار متفاوت است و موجودی موهوم و خیالی است.

ممکن است مسلمانان بتوانند با بازتفسیر کردن و تغییر دادن معانی کلمات و سفسطه برخی از این موارد را رد کنند، همچنین ممکن است در برخی از موارد واقعا اشتباهی در تفسیر آیات پیش آمده باشد و برخی از موارد مطرح شده باطل باشند، هرچند تفسیر چندانی صورت نگرفته است بلکه تنها از ترجمه ها استفاده شده است و ترجمه ها در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. اما بسیار بعید به نظر میرسد که کسی بتواند چشمش را در مقابل تمام این موارد که هر کدام از اهمیت بسیار بالایی برخوردار هستند ببندد.

براستی مولانا جلال الدین رومی به درستی گفته است که مغز را از قرآن برداشته است و پوستش را بر پشت خر بگذاشته است.  طبیعی است که قرآن اگر همانند هندوانه دارای مغز باشد قطعاً دارای تفاله نیز هست و از نگر من این بخش از تفکر مولانا که بخشی از قرآن را تفاله میداند بسیار دارای اهمیت است. آنچه در این نوشتار به آن پرداخته شد همان تفاله ها یا پوسته های قرآن است که معمولاً جدی گرفته نمیشود. اما مسئله اینجا است که تفاله های قرآن نیز به دلیل اینکه خود قرآن مدعی این است که تماماً درست است (مثلا در سوره بقره آیه 2 میگوید آن کتابی است که در آن هیچ شکی نیست) دارای اهمیت فراوان است، لذا اگر اثبات شود که تنها یک مورد در قرآن خطا وجود دارد کل قرآن زیر سوال خواهد رفت.

منابع

1- http://www.al-shia.com/html/far/books/motahar/olume-eslami2/ulum206.htm

2- http://islam.at/texte/0000/018_Intercession.pdf برگ 20

3-  Al‑Shahrastani, al‑Milal wal‑Nihal  برگ 50

خدا را باید احساس کرد

«انسان، دیوانه است! او نمیتواند یک کرم خلق کند، اما چندین خدا خلق کرده است.»Michel de Montaigne 

یکی از ادعاهایی که مدعیان آماتور وجود خدا دارند این است که خدا را حس میکنند و از روی احساس به وجود خدا پی برده اند، حتی عده ای پارا فراتر گذاشته و برهانی با فرنام «برهان احساس» فراهم کرده اند که آنرا از براهین اثبات وجود خدا میدانند.

نکته مهم اینجاست که ما بدانیم احساس چیست و احساس کردن چیست. فلاسفه و قدما معمولا برای ادراک سه مرحله در نظر میگیرند. این مراحل ادراک را نباید با تعریف خرد اشتباه گرفت.

  1. احساس
  2. تخیل
  3. تعقل

مرحله اول که احساس است در واقع دریافت و پردازش از طریق حس های پنجگانه بدن یعنی

  1. حس بینایی
  2. حس شنوایی
  3. حس چشایی
  4. حس لامسه
  5. حس بویایی

است که هرکدام ارگانها و نظامهای مشخصی را در بدن انسان دارند که پس از تحریک شدن توسط دستگاه عصبی اطلاعات توصیفی آن از نخاع به مغز مخابره میشوند. به این مرحله از شناخت احساس میگویند. بنابر این شما وقتی میتوانید چیزی را واقعا به معنای فلسفی و فنی احساس کنید که یا آنرا ببینید، یا آنرا ببویید، یا آنرا لمس کنید، یا آنرا بچشید، یا آنرا بشنوید و احساس کردن تنها یعنی همین.

مثلا وقتی سیبی را میخورید مزه آنرا به وسیله ارگانهای حس چشایی، احساس میکنید.

مرحله بعدی تخیل است که در صورتی انجام میگیرد که ابزار احساس دیگر وجود نداشته باشد، بعد از حس کردن اثر دیگری در تخیل یا حافظه باقی میماند و فرد همچنان آن مفهوم را که قبلا احساس کرده است به یاد آورد، بعنوان مثال وقتی شخصی مزه سیبی را که دیروز تناول کرده است به یاد آورد، در واقع دیگر آنرا احساس نمیکند بلکه آنرا تخیل میکند و به یاد می آورد. مرحله تخیل مشخصاً وضوح و روشنی مرحله حس را ندارد و ممکن است تخیل کردن احساسی در گذشته کم کم از حافظه محو شود و تخیل آن ممکن نباشد.

مرحله بعدی ادراک تعقل است. تعقل همان مرحله تخیل است با این تفاوت که مفهوم را بصورت قابل انتقال برای شخصی دیگر مطرح کنند. مثلا اگر بتوان مزه سیب را برای شخص دومی توصیف کرد و ادراک را در مورد مزه سیب به او تفهیم کرد، در این مرحله این ادراک وارد مرحله تعقل شده است. بعبارت دیگر تبدیل یک معنی که توسط شخصی احساس و یا تخیل شده است به گونه ای که قابل انتقال باشد، ورود آن معنی و مفهوم است به مرحله ادراک.

این سه مرحله را میتوان تقریبا مورد تایید اکثر فلاسفه قدیم و جدید دانست، اما سوفیان و آرمانگرایان مراحل دل و جان را نیز به این سه مرحله اضافه میکنند و مراحل ادراک و شناخت را پنج مرحله میدانند، که البته دو مرحله دل و جان در دیدگاه منطقی و فلسفه صحیح باطل است.

بعد از این مقدمه حال باید دید که آیا واقعا میتوان خدا را احساس کرد؟ چه چیزهایی قابل احساس شدن به معنی واقعی و صحیح آن هستند؟ پرواضح است که تنها چیزهایی را میتوان حس کرد که حالت مادی داشته باشند. یعنی چیزهایی که فرمی از ماده یا انرژی که در این معنی چندان با ماده متفاوت نیست داشته باشند.

بنابر این اگر خداپرست به معنی واقعی خدا را احساس میکند، خدا را در حد ماده پایین آورده است، چون چیزی که مادی نباشد را نمیتوان حس کرد، یعنی نمیتوان دید یا بویید یا چشید یا لمس کرد و یا شنید. البته به دلیل اینکه خداوند یک موجود خیالی است، تصوری که خداباوران از ادیان مختلف نسبت به خدا دارند علی رقم تفاوت ظاهری آنها بسیار متفاوت است.

بعنوان مثال بسیاری از فرقه های مسیحی معتقدند که خدا را میتوان دید، حتی در دوره هایی فرقه هایی وجود داشتند با نام قدیس های نامرئی (Invisible Saints) که معتقد بودند تنها کسانی حق ورود به کلیسا را دارند که با عیسی مسیح که خود خداوند است ملاقات کرده باشند. و بصورت تجربی نیز مسیحیان زیادی هستند که ادعا میکنند با عیسی مسیح و یا خدا دیدار کرده اند و آنرا دیده اند. در کلیسای کاتولیک به کسانی که چنین تجربه ای را داشته باشند و در کنار آن شرایط دیگری را نیز داشته باشند مقامی تقدیم میگردد. بعنوان مثال به مادر ترسا، بانویی که بسیاری از عمر خود را صرف کمک به کودکان هندی کرده بود این مقام اهدا شد زیرا وی با عیسی مسیح دیدار داشته است. در میان مسلمانان نیز افراد مالیخولیایی بسیاری همچون آیت الله مرعشی نجفی از کسانی است که ادعا کرده است که با امام زمان دیدار داشته است و یا حضرت خضر را دیده است.

بنابر این اگر منظور خداپرستان از اینکه خدا را حس میکنند این است که با خدا واقعا دیدار داشته اند میتوان این ادعا را از آنها قبول کرد زیرا آنها واقعا خدا را احساس کرده اند. اما خداپرستانی که اکثریت خداپرستان را هم تشکیل میدهند و معتقدند خداوند جسم و ماده نیست نمیتوانند واقعا ادعا کنند که خداوند را احساس کرده اند. باید به خداپرستانی که با خدا دیدار داشته اند و یا مسیح و خزر و یا امام زمان را دیده اند یا جن دیده اند گفت که اگر یک یا دوبار این چیز ها را دیده اند که به آن اعتنایی نکنند، اما اگر بطور مداوم این چیزها را میبینند یا صداهایی میشنوند که بقیه آنرا نمیشنوند و یا دوستان خیالی دارند و در تنهایی صحبت میکنند باید بطور جدی از آنها درخواست کرد که به یک روانپزشک مراجعه کنند، چون ممکن است دچار بیماری اسکیزوفرنی باشند و خود خبر نداشته باشند.

تا اینجا مشخص شد که احساس کردن خدا با در نظر گرفتن معنی و تفسیر صحیح از مسئله احساس یک ادعای باطل است. اما منظور این افراد واقعا از احساس کردن چیست؟ یا باید چه کلمه ای را بجای احساس کردن استفاده کنند که حداقل عبارت صحیحی را بکار برده باشند؟

در ادبیات فارسی و بسیاری از سایر زبانها جایگاه کلمه احساس با جایگاه آن در فلسفه و روانشناسی متفاوت است. درواقع احساس کردن در خیلی از موارد بجای تخیل کردن و یا تعقل کردن بکار میرود. خداپرستان در واقع وجود خدا را حساس نمیکنند بلکه وجود آنرا تخیل و یا تعقل میکنند.

به این معنی که به دلیل اطلاعات، داده ها و مشاهداتی که به آنها منتقل شده است یا خود ساخته اند، باور کرده اند که خدا وجود دارد و وجود خدا را در واقع با استدلالهای غلط و سوفسطائی ای که در بخش رد براهین اثبات وجود خدا بسیاری از آنها تشریح و رد شده است وجود خدا را بعنوان یک حقیقت قبول کرده اند.

یعنی اگر بخواهیم بطور غلط از عبارت احساس کردن استفاده کنیم، در واقع بیخدایان نیز عدم وجود خدا را احساس میکنند. یعنی بعبارت درست، با توجه به استدلال ها و دلایلی که آموخته اند و یا ساخته اند باور کرده اند که خدا وجود ندارد.

اشتباه رایجی که در این زمینه شکل میگیرد این است که به اشتباه فرض میشود تعقل کردن یعنی از عقلانیت به شیوه صحیح استفاده کردن، در حالیکه هرگز اینگونه نیست، تعقل کردن هم صحیح و غلط دارد، همانطور که در تخیل و احساس کردن نیز قطعیتی وجود ندارد.

بنابر این خداپرستان و بیخدایان وجود و یا عدم وجود خدا را به اصطلاح احساس میکنند زیرا به غلط یا به درست اطلاعات و استدلالهایی را که آموخته اند آنها را وامیدارد که اینگونه احساس کنند. بنابر این احساس را باید کنار گذاشت و به دنبال کسب اطلاعات و آموختن استدلات بیشتر و بهتر و خالصتر بود، تا اینکه بر این به اصطلاح احساس تکیه کرد و حکم داد! یعنی مطرح کردن احساسات در بحث های منطقی و گفتمان جدی غلط و به دور از عقلانیت است.

نکته مقابل عقل جهل است، و جهالت به کام بسیاری از انسانها شیرین است، یعنی خود میدانند که باورهای خرافی و غلطی دارند اما با استدلال های غلط، همچون این باورهای غلط به ما آرامش میدهد، و یا چطور ممکن است این همه انسان این باور را داشته باشند و  این باور غلط باشد، و یا اینکه عقل خود را ناقص میخوانند و تقلید میکنند همچنان به باورهای غلط و خرافی خود دامن میزنند. انسان خردگرا انسانیست که آنچه حقیقت دارد و واقعیت دارد را دوست بدارد نه آنچه را که دوست میدارد را حقیقی و واقعیت جلوه دهد، بسیاری از خداپرستان میگویند من خدارا حس میکنم چون میدانند که خداوجود ندارد اما دوست دارند وجود داشته باشد، یا فکر میکنند بهتر است وجود داشته باشد، پس وجود دارد.

محمد و ده قربانی مکی

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

وقتی محمد قدرتمند تر شد، آغاز به بکارگیری خشونت برای دستیابی به امیالش کرد. او دستور قتل افراد زیادی را صادر کرد. او خود برای قتل آن افراد دست بکار نمیشد، بلکه افرادی داشت که حاضر بودند برای او آدمکشی کنند.

این نوشتار تنها پیرامون دستور محمد برای اعدام افرادی است که محمد بعد از اینکه مکیان بطور صلح آمیز تسلیم او شدند دستور قتلشان را صادر کرد. در زمان حیات محمد، او دستور قتل افراد بسیاری را صادر کرده بود، اما در این نوشتار ما تنها به بررسی 10 نفری که پس از روز فتح مکه دستور قتلشان صادر شد خواهیم پرداخت.

او با لشگری 10,000 نفری به مکه حمله کرد. این لشگر شامل مردانی قوی بود، مسلمانانی مخلص. رهبران مکه گمان نمیکردند که بتوانند بر لشگر محمد غلبه یابند، بنابر این آنها تسلیم محمد شدند. محمد مکه را نابود نکرد، همچنین ساکنین آنرا قتل عام نکرد، اما او برخی از دشمنان شخصی اش را هنوز به یاد داشت، و دستور قتل آنها را صادر کرد. همانگونه که در آینده خواهید دید، محمد تنها به دلیل اینکه این افراد چند سال او را مسخره کرده بودند و او را انکار کرده بودند از این افراد متنفر بود.


محمد و قتل در مکه

محمد وقتی به مکه وارد میشود دستور قتل 10 نفر را صادر میکند، این لیست آن ده نفر بر اساس کتاب ابن سعد است:

نقل قول از الطبقات، پوشینه دوم برگ 168:

رسول الله از طریق أذاخر (به مکه) وارد شد و جنگیدن را ممنوع کرد. او دستور قتل  شش مرد و چهار زن را صادر کرد، این افراد (1) عكرمة بن أبي جهل (2) وهبار بن الأسود (3)  وعبد الله بن سعد بن أبي سرح (4)  ومقيس بن صبابة الليثي (5)  والحويرث بن نقيذ (6)  وعبد الله بن هلال بن خطل الأدرمي (7)  وهند بنت عتبة (8)  وسارة مولاة (برده آزاد شده) عمرو بن هشام (9) وفرتنا  و (10) وقريبة.

اجازه بدهید با شخص شماره 3 آغاز کنیم، خواهید دید که این مرد تقریبا در شرف اعدام شدن بود، او تنها شانس آورد که مردان محمد نتوانستند ذهن او را بخوانند! این مورد میتواند بطور اجمالی به شما نشان دهد که ذهن محمد چگونه کار میکرده است. ماجرای کاملتری در مورد این مرد را در نوشتاری با فرنام عبد الله ابن سعد بن ابی سرح بخوانید.


از کتاب سیرت رسول الله ترجمه انگلیسی نوشته آلفرد گیلوم  (A Guillaume) برگ 550 و ترجمه فارسی با تصحیح ابوالقاسم پاینده پوشینه دوم برگ 881.

سید علیه السلام، امیران لشکر را بفرموده بود: (که جنگ نکنند الا با کسی که جنگ کند، گفت: اگر جنگ کنند، شما نیز جنگ کنید. و فرموده بود که جماعتی از قریش را بتعیین (کسانی که او تعیین کرده است)، که اگر ایشان دریابند زینهارندهند و ایشان را بقتل آورند، و اگرچه ایشان تقدیراً در میان استار (پرده های) کعبه گریخته باشند یا دست در حلقه کعبه زده باشند، و این قوم جماعتی بودند که هریکی گناهی داشتند و گناهی بزرگ کرده بودند، یکی از این افراد عبدالله ابن سعد، برادر امر ان لبی بود. و سید علیه السلام بغایت (از او)رنجیده بود. و از جمله ایشان یکی آن بود که دبیری پیغمبر، علیه السلام کردی و وحی نبشتی، و بعد از آن مرتد شد و از مدینه بگریخت و به مکه آمد پیش قریش، و این شخص در قبیله بنی امیه بود، و چون او را طلب کردند، بگریخت و پناه به امیر المومنین عثمان برد، و عثمان رضی الله عنه، او را پنهان کرد تا چند روز بر آمد و مردم همه آرمیده شدند، بعد از آن او را بگرفت و در پیش پیغمبر، علیه السلام آورد از بهر او شفاعت کرد. و سید علیه السلام، ساعتی خاموش شد و بعد از آن او را به عثمان بخشید. و چون عثمان رفته بود، (پیغامبر اصحاب را گفت: چرا چون من خاموش شده بودم او را نکشتید؟ گفتند: یا رسول الله، ما ندانستیم، اشارتی میبایست کردن) سید علیه السلام گفت:

ان النبی لا یقتل باالاشاره.

گفت: پیغمبر خدای کس را به اشارت نکشد. و بعد از آن  این مرد بیامد و مسلمان شد، و در عهد خلاقت عمر رضی الله عنه،  او را عمل دادند (فرمانروایی جایی را به او دادند) و همچنن در عهد خلافت عثمان رضی الله عنه، او را عمل دادند. و این شخص از قبیله بنی عامر بود و او را عبدالله بن سعد گفتندی.

روایت ابن سعد مقداری متفاوت است، او  در برگ 174 میگوید:

یکی از انصار قسم خورده بود ابن ابی سرح (همان عبدالله یادشده) را اگر ببیند بکشد. عثمان که برادر رضاعی ابی سرح بود، آمد تا میان او و پیامر وساطت بکند. انصاری منتظر اشاره پیامبر بود تا او را بکشد. عثمان وساطت کرد و محمد به او اجازه داد که برود. رسول الله از انصاری پرسید «چرا به سوگندت عمل نکردی؟» او گفت «ای رسول الله!، من دست خود را روی دسته شمشیر داشتم تا تو به من اشاره کنی و من او را بکشم». پیامبر گفت «اشاره کردن نقض ایمان است، بر پیامبران شایسته نیست که به کسی اشاره کنند».

بحث:

بسیار خوب، اجازه بدهید این مورد را بررسی کنیم. عبدالله بن سعد کاتب وحی های محمد (قرآن) بود . بعدها او مرتد شد، اسلام را ترک کرد و به مکه رفت. وقتی محمد مکه را گرفت، اعلام امنیت برای همه بجز برای تعداد مشخصی از افراد کرد. عبدالله سعد نخستین فرد از این گروه است، محمد دستور داد که عبدالله کشته شود.

علی دشتی توضیحات بیشتری را ارائه میدهد. من تمام منابعی که دشتی به آنها دسترسی داشته است را ندارم، اما نقل قول از دشتی میتواند به شما نشان دهد که محمد به چه دلیل باید دستور قتل عبدالله را میداد.

علی دشتی، بیست و سه سال، برگ 115:

و ششمی عبدالله بن سعد بن ابی سرح نام داشت که مدتی در مدینه از نویسندگان وحی بود. ولی گاهی آخر آیات را با اجازه پیغمبر تغییر میداد. مثلاً پیغمبر گفته بود: «والله عزیز حکیم» او میگفت: چطور است بگذاریم «والله علیم حکیم». پیغمبر میگفت مانعی ندارد. پس از تکرار چند تغییر از این قبیل از اسلام برگشت. به این دلیل که چگونه ممکن است وحی الهی با القاء من تغییر کند و از مدینه به سوی قریش رفته، مرتد شد.

در بالا من زمینه ها و جزئیات پشت دستور قتل عبدالله ابن سرح را ارائه کردم. او تهدیدی بر اعتبار قرآن بود. او یک مسلمان بود و با محمد در نوشتن وحی ها همکاری میکرد، و بعضی از اوقات تغییرات اندکی در آنچه محمد به او دیکته کرده بود را در نوشتن قرآن پیشنهاد میداد یا تغییرات و حذف های کلانی را در متنی که به او دیکته شده بود انجام میداد. عبدالله ابن سرح دریافت که اگر قرآن واقعا از طرف خدا میبود، محمد نباید به او اجازه میداد که وحی های نازل شده را تغییر دهد. عبدالله فهمید که اسلام و قرآن باطل هستند و برای همین به مکه بازگشت.

بعد از اینکه محمد مکه را فتح کرد، و دستوری برای قتل او صادر کرد، او به عثمان برادر رضاعی اش که از صحابه نزدیک پیامبر بود پناه آورد. بعد ها سرح تقاضای عفو کرد. محمد مایل بود که یکی از یارانش ترتیب او را بدهد، اما آنها نمیدانستند که باید چکار کنند، زیرا آنها نمیتوانستند ذهن محمد را بخوانند و غیب نمیدانستند، بنابر این محمد سر انجام به او عفو داد.

توجه داشته باشید که ابن هشام مینویسد [#803] که عبدالله دوباره مسلمان شد و جایگاهی در حکومت برای مدتی پیدا کرد. در این قضیه میتوان روش «اگر نمیتوانی آنها را شکست دهی، به آنها بپیوند» را به روشنی دید.

ممکن است مسلمانان بگویند که محمد دستور قتل او را صادر کرد، اما توبه او را پذیرفت و اجازه زیستن به او داد، اما این با واقعیت جور در نمی آید، محمد واقعا مرگ او را خواستار بود، اما جریاناتی که پیش آمد با تمایلات محمد همگون نبود.

من در اینجا باید توضیحی بدهم. استدلال محمد واقعا احمقانه است. محمد دستور خود را برای اعدام این مرد تغییر میدهد، اما در پیاده کردن خواست خود شکست میخورد، چرا؟ چون نمیخواهد با سرش اشاره ای بکند؟؟؟ چرا محمد خودش او را نکشت؟ اگر جرم این شخص به اندازه ای بزرگ بود که او باید کشته میشد، چرا محمد روی کشته شدن او اصرار نکرد؟

این ماجرا نشان میدهد که محمد از روی شکمش دستور صادر میکرده است. این شخص هیچ جرم بزرگی مرتکب نشده بود، محمد به دلایل شخصی خواستار قتل او شده بود. مردم در زمان محمد بنابر خواست و نظریات آنی محمد کشته میشدند یا اجازه حیات می یافتند.


تا اینجا ما ماجرای دستور قتل یک مرد را بررسی کردیم. محمد دستور داد که عبدالله اعدام شود، اما عبدالله شانس آورد که اطرافیان محمد نمیتوانستند ذهن او را بخوانند.

0 از 1.


حال اجازه دهید به سیرت برگردیم، از همان برگ 550 در سیرت انگلیسی و 881 در سیرت فارسی ادامه میدهیم:

و دیگر یکی بود که سید علیه السلام، فرموده بود او را زینهار ندهند و هرکجا وی را بیابند بکشند، عبدالله بن خَطَل (در اصل و سایر نسخه همه جا:عبدالله بن حنظل آمده است) بود که مسلمان شده بود، و سید علیه السلام او را عامل زکات گردانیده بود، تا از عرب که اطراف نشیدن بودند زکات استدی، بعد از آن یکی از مسلمانان بکشت (و مرتد گشت) و باز مکه گریخت پیش قریش. و او را دو کنیزک (آوازه خوان) بود، مغنّیه (و دوستش)، و ایشان را فرموده بود تا در مجلس قریش در غنا هوجو پیغمبر، علیه الصلوه و السلام، گفتندی. پس چون پیغمبر، علیه السلام، فرموده بود که وی را بکشند و بفرمود که کنیزکان وی هرکجا بیابند بکشند. پس عبدالله ابن خطل را بیافتند و بکشتند.

در سیرت انگلیسی آمده است آن مسلمانی که توسط عبدالله بن خطل کشته شد برده  ای بود که خدمتکار خود او بود، وقتی عبدالله بن خطل با یکی از انصار برای جمع آوری زکات به منطقه ای رفته بودند برای استراحت از مرکب خود پیاده میشوند و به آن خدمتکار دستور میدهد که بزی را بکشد و برای آنها غذا فراهم کند. وقتی به خواب میرود و بیدار میشوند میبیند که آن خدمتکار هیچ کاری انجام نداده است، پس او را میکشد و به مکه فرار میکند.

اجازه بدهید در اینجا توقف کنیم و این پاراگراف را بررسی کنیم. محمد دستور داد که مردی که مرتد شده بود و دو کنیز (برده زن) او کشته شوند. خطل باید کشته میشد نه به این دلیل که او برده مسلمان خود را کشته بود بلکه او باید کشته میشد چون مرتد شده بود. بر اساس شریعت اسلامی اگر مرد آزادی برده ای را بکشد، او را به جرم این قتل نخواهند کشت. محمد همچنین دستور داد کنیزان نیز به دلیل اینکه اشعار طنز آمیز علیه او میخواندند کشته شوند. توجه داشته باشید که آنها این اشعار را سالها قبل در هجو محمد خوانده بودند. حال زمان انتقام گیری محمد فرا رسیده بود. توجه داشته باشید که این کنیزان تهدیدی برای اسلام یا حکومت جدید التاسیس اسلام نبودند. آنها تنها کنیز و برده بودند. دستور قتل آنها تنها به این دلیل که اشعار هجو آمیز علیه محمد سروده بودند صادر شده بود. در ادامه توضیحات بیشتری در مورد این ماجرا ارائه خواهد شد.

توجه داشته باشید که خطل مرد شماره 6 در لیستی است که ابن سعد پدید آورده است، اکنون اطلاعات بیشتری در مورد ابن خطل را از کتاب ابن سعد جلد 2 برگ 172 نقل خواهم کرد.

برگ 172:

رسول الله در سال پیروزی به مکه وارد شد و کلاهخودی بر سر داشت.  معن وموسى بن داود در حدیثشان گفته اند. شخصی نزد پیامبر آمد و گفت «یا رسول الله، ابن خطل به پرده خانه کعبه پناهنده شده است، سپس رسول الله گفت ‹بکشیدش!› «.

برگ 173:

اورا هرجا که یافتید بکشید…

اکنون به حدیثی از صحیح بخاری در مورد ابن خطل توجه کنید، جلد 5 شماره 582:

انس بن مالک نقل کرده است: «در روز فتح (مکه)، پیامبر  در حالی که کلاهخودی بر سر داشت وارد مکه شد، وقتی که کلاهخود را از سر خود برداشت، مردی نزد او آمد و گفت «ابن خطل به پرده خانه کعبه چسبیده است!»، پیامبر گفت «بکشیدش!».

متاسفانه ابن خطل به اندازه عبدالله بن سعد خوش شانس نبود، ابن سعد در برگ 174 میگوید:

همانا رسول الله دستور داد (به همراهانش) در روز فتح (مکه) که ابی سطح، وفرتنا وابن الزبعرى وابن خطل را بکشند. أبو برزة آمد و او (ابن خطل) را در حالی دید که به پرده های کعبه چسبیده بود. او (أبو برزة) شکمش (شکم ابن خطل) را درید.

اکنون مشخص شد که محمد مردی را به دلیل مرتد شدنش کشت.

1 از 2.


اکنون به برگ 551 سیرت انگلیسی و 882 سیرت فارسی باز میگردیم،

 بفرمود که کنیزکان وی هرکجا بیابند بکشند. پس عبدالله ابن خطل را بیافتند و بکشتند، و از کنیزکان یکی بیافتند و بکشتند و دیگری بگریخت (بر طبق متن عربی: و سپس امان یافت).

بنابر این یکی از دختران کنیز کشته شد و دیگری فرار کرد. وقتی محمد آرام گرفت، آن دختر امان خواست و محمد به او امان داد.


بنابر این، یکی از دختران کنیز فرار میکند، دیگری اعدام میشود. بعداً دختری که زنده مانده است تقاضای بخشش میکند و بخشیده میشود. این ماجرا بازهم نشان میدهد که محمد از روی شکمش دستور قتل صادر میکرده است. آنها او را هجو کرده بود و یکی از آنها بخاطر همین کار کشته میشود اما وقتی دیگری بعدها که محمد بعد از کشتن دشمنان شخصی دیگرش از لحاظ روحی در حالت امن تری قرار گرفته بود، دختر کنیز زنده مانده را میبخشد.

2 از 4.


برگ 551 سیرت انگلیسی (سیرت فارسی این ماجرا را نقل نکرده است):

شخص دیگر (که باید در روز فتح مکه کشته میشد)   الحويرث ابن نقيذ بن وهب بن (عبد) قصي،  بود…. الحویرث توسط علی کشته شد.

در اینجا چه چیز دیده میشود؟ این شخص به این دلیل کشته شده است که به محمد توهین کرده است! * ابن هشام در برگ 804 سیرت انگلیسی گفته است که الحویرث شتر دو تن از فرزندان محمد را که بر آن نشسته بودند رم داده بود. چند سال بعد اینکار به بهای جانش تمام شد.

*بسیاری از تاریخ نویسان دلیل قتل او را ارتداد وی دانسته اند، مثلاً مراجعه شود به كتاب البداية والنهاية، إسماعيل بن عمر بن كثير القرشي أبو الفداء، جلد 4، صفحة 298، مکتبة المعارف، چاپ بیروت توضیح از مترجم.

3 از 5.


در ادامه سیرت انگلیسی در برگ 551 میگوید(سیرت فارسی این نوشته را ندارد):

مقيس بن صبابة الليثي شخص دیگر بود (که باید کشته میشد)، زیرا او یکی از انصار را که برادرش را بطور تصادفی کشته بود، به تلافی به قتل رسانیده بود و بعنوان یک مشرک به مکه بازگشته بود.

این موضوع به مسئله ای دیگر اشاره دارد، برگ 782 سیرت فارسی، و 492 سیرت انگلیسی نوشته است:

مقیس بن صبابه از مکه بیامد و مسلمان خواست شد و گفت: من آمده ام که مسلمان شوم، اکنون بفرمای تادیت برادرم بدهند، که مسلمانان برادر وی بخطا کشته بودند. پس سید، علیه السلام بفرمود تا دیت برادرش بدادند، چون چند روز بر آمد، فرصت طلبید و آن کس که برادر وی کشته بود بازکشت و به مکه باز آمد و مرتد شد…

این شخص ظاهراً مسلمان شده بود و دیه برادرش را که مسلمانان او را کشته بودند از محمد طلب کرده بود. محمد دستور پرداخت دیه را صادر کرد. مقیاس سپس آن مسلمانی که برادرش را کشته بود میکشد و بعد از اسلام خارج شده به مکه بازمیگردد. از آنجا که مکافات ارتداد در اسلام مرگ است، محمد دستور قتل او را صادر میکند.

4 از 6.


در ادامه سیرت انگلیسی در برگ 551 و سیرت فارسی در برگ 882 در مورد سارة و عکرمه بن ابی جهل میخوانیم: (ماجرای سارة در سیرت فارسی نیامده است).

 و جماعتی دیگر بودند و اسامی اشان بتعیین در سیرت مذکور است.

(و سارة برده آزاد شده قبیله عبدالمطلب) و یکی دیگر که سید علیه السلام فرموده بود که وی را بکشند، عکرمه بن ابی جهل بود. (سارة او را (محمد را) در مکه دشنام داده بود)  او (عکرمه) نیز بگریخت و بجانب یمن شد. بعد از آن ام حکیم بنت حارث بن هشام که زن وی بود و خویشاوند پیغمبر، علیه السلام، بود و مسلمان شده بود، زینهار وی بخواست، و سید، علیه السلام، وی را زینهار داد، و وی برخاست و از دنباله شوهر به یمن رفت و او را باز پس آورد. و چون بیامد، بخدمت پیغمبر علیه السلام، آمد و مسلمان شد.

(در مورد دختران برذع خواننده ابن خطل، یکی از آنها کشته شد و دیگری فرار کرد، تا اینکه امان خواست و پیامبر به او امان داد. همچنین سارة، که تا زمان عمر زندگی کرد و سربازی او را در دشت مکه به زیر اسب انداخت و کشت. والحويرث نیز به دست علی کشته شد).

ظاهراً به او در آن زمان وقتی محمد آرامتر میشود امان داده میشود، اما به هر حال او بعدها کشته میشود. متن سیرت اطلاعات بسیار کمی در مورد این قتل به ما میدهد. آیا مرگ او تصادفی بود؟ معمولاً مردم بطور تصادفی  به دلیل برخورد سم اسب یا شتر کشته نمیشوند. به نظر میرسد این قتل عمدی باشد، ابتدا او را زیر اسب انداخته اند و بعد کار را احتمالا با یک شمشیر تمام کرده اند. او کشته شده است و الهویرث نیز کشته شده است. ساختار این دو جمله کاملا مشابه است و تکرار آنها یکی پس از دیگر نشان میدهد که قتل هردو در نتیجه دستور پیشین محمد بوده است.

کتاب تاریخ طبری (ترجمه مایکل فیشبین، جلد 8، برگ 179) در مورد این ماجرا اطلاعات بیشتری میدهد:

او به حیاتش ادامه داد، تا اینکه در زمان (خلافت) عمر ابن خطاب، شخصی اسبش را واداشت تا او را زیر گیرد و پایمال کند، تا اینکه او کشته شد.

این نشان میدهد که مرگ او تصادفی نبوده است، گفته نشده است که او برای چه کشته شد، اما به نظر میرسد اشعار او علیه محمد میتواند حداقل یکی از دلایل این قتل او باشد.

5 (4) از 8.

صحیح بخاری، جلد 9، کتاب 84، شماره 57، در حاشیه حدیثی از عکرمه  نقل شده است:

عکرمه نقل کرده است:

چند زندیق (بیخدا) به نزد علی آورده شدند، علی آنها را سوزاند. این خبر به ابن عباس رسید، او گفت «اگر من جای او بودم، آنها را نمیسوزاندم، چون رسول الله آنرا منع کرده است، او گفته است «هیچکس را با تنبیه الله (آتش) تنبیه نکنید». من در عوض آنها را به دستور رسول خدا که گفته است «هرکس دین اسلام اش را تغییر داد، بکشیدش!» عمل میکردم.


نظر شما راجع به آزادی دینی چیست؟ آیا مردم باید بخاطر اینکه از اسلام خارج میشوند کشته شوند؟ محمد دستور داده است که باید کشته شوند. و این گفته از شخصی است که خود آزاد شده بود.


از لیست ابن سعد، فرد شماره دو احتمالاً همان کسی است که در صحیح بخاری، جلد 5 کتاب 59، شماره 662 و جلد 4 کتاب 56 شماره 817 از آن یاد کرده اند. هبار بن الأسود بن کعب در یمن کشته شد.

در سیرت رسول الله انگلیسی برگ 648 و برگ 1057 سیرت فارسی عنوان این بخش «…اسود العنسی» نام برده شده است و در متن آن بخش از او با نام اسود بن کعب العنسی از او یاد شده است که این قضیه باعث میشود تشابه و ارتباطی بین «العنسی» که در حدیث به آن اشاره شده است و الاسود ابن سعد وجود داشته باشد و احتمالا این اسامی به یک شخص اشاره کنند.

6 (5) از 9.


شخص شماره 7 در لیست ابن سعد، هند بنت عتبة است. او همسر ابو ابوسفیان بوده است. دشتی مینویسد که محمد پیشتر دستور قتل ابو سفیان را صادر کرده بود. ابو سفیان رهبری بزرگ در مکه بود. او علیه محمد در جنگ جنگیده بود. درست پیش از اینکه محمد مکه را بگیرد، ابو سفیان به پیش محمد میرود و مجبور میشود که اسلام را بپذیرد یا بمیرد. او اسلام را قبول کرد. بعدها هند بنت عتبة نیز اسلام را پذیرفت و امان یافت. هند در گذشته پس از جنگ احد به اجساد مسلمانان بی احترامی کرده بود، او حتی جگر یکی از مسلمانان (حمزه) را از بدن او در آورده بود و آنرا جویده بود، سپس بر آن تف انداخته بود. او همچنین محمد و سایر مسلمانان را وقتی که در جنگ شکست خورده بودند و صحنه جنگ را ترک میکردند تمسخر کرده بود.

او تقاضای بخشش کرد و بخشوده شد.

6 (5) از 10.


خلاصه:

دیدیم که دستور قتل برخی از این افراد تنها به دلیل اینکه پیامبری محمد را انکار کرده بودند و او را تمسخر کرده بودند صادر شده بود، زیرا آنها با خود فکر کرده بودند و اسلام را ترک کرده بودند. بیشتر این افراد هرگز اسلحه ای علیه محمد به دست نگرفتند. سالها بعد محمد در حالی که در آتش انتقام می سوخت، انتقام درد و تحقیری که برخی از این افراد برای او باعث شده بودند را گرفت و آنها را کشت.


در اینجا لیست اشخاصی که ابن سعد آنها را آورده است و محمد آنها را پس از فتح مکه کشت به پایان میرسد. چند شخص هستند که محمد قبل از اینکه مکه را فتح کند آنها را میکشد، من در مورد این اشخاص در نوشتار دیگری توضیح خواهم داد. محمد 5 الی 6 نفر از 10 نفری که دستور قتلشان را صادر کرده بود میکشد.

توسط آرش بيخدا

منبع +

همجنسگرایی چیست؟

پیشگفتار

مسئله همجنسگرایی از طرف مسئولان نظام (حتی از تریبون های رسمی) بعنوان یک بهانه برای حمله به تمدن و دموکراسی و آزادی و غرب مورد استفاده قرار میگیرد. با یک برادر بسیجی صحبت میکردم، و از او خواستم که بگوید چرا با دموکراسی و انتخابات آزاد که همه بتوانند در آن شرکت کنند مخالف است. پاسخ داد، من نمیتوانم ببینم یک مجلس لیبرال بیاید در این مملکت تصمیم بگیرد که مرد میتواند با مرد ازدواج کند و من تنها نیستم، اکثریت مردم ایران مثل من فکر میکنند و طرفدار اخلاقیات اسلامی هستند.

به او گفتم، اگر ادعای دوم تو درست باشد که اکثریت مردم ایران مثل تو فکر میکنند که تو اتفاقا باید طرفدار دموکراسی باشی چون اکثریت مثل تو فکر میکنند و در مجلس نیز اکثر نمایندگان با این مسئله مخالفت خواهند کرد و رای علیه این مسئله خواهند داد پس نگرانی تو بیهوده است اما تو خود خوب میدانی که اکثریت مثل تو فکر نمیکنند و چون میدانی که در اقلیت هستی سعی میکنی نظر خود را بر اکثریت دگراندیش تحمیل کنی چون فکر میکنی طرز فکر تو از طرف خدا آمده است.

جایی دیگر با برادر دیگری که بسیار عصبانی بود از دست آزادیخواهان صحبت میکرم، به وی گفتم ما برای ایجاد شرایط بهتر برای زندگی بشر و سعادت بشر تلاش میکنیم چرا از آزادیخواهان اینقدر کینه داری؟ گفت کدام سعادت؟! شما به اون همجنسبازی که در غرب است میگویید سعادت؟! کدام آزادی؟ آزادی همجنسبازی؟ دو تا مرد با هم راه میروند معلوم نیست کدام فاعل است کدام مفعول؟ شما میخواهید جوانان ما مشروب بخورند و همجنسگرا شوند؟

هدف من از بازگویی این دو خاطره یادآوری این واقعیت است که مسئله همجنسگرایی برای مذهبیون به دلیل شناخت غلط آنها از انسان که ریشه در بدآموزیهای پیشوایان دینیشان دارند مسئله ای حل نشده و حل نشدنی است. این نوشتار تلاش میکند با معرفی درکی بهتر از پدیده همجنسگرایی به مقایسه آن با بینش اسلام نسبت به آن است. پس از مرور مجازات همجنسگرایان در شریعت اسلام پرداخته و در پایان به اهمیت دفاع از حقوق همجنسگرایان و دیگر اقلیتهای دینی میپردازد.

تمایلات جنسی در انسانها را میتوان در چهار شاخه کلی دسته بندی کرد. به این دسته بندی Sexual orientation میگویند.

  • علاقه مند به جنس مخالف (هترو سکسوال Heterosexual)
  • علاقه مند به جنس موافق (همجنسگرا، هموسکسوال Homosexual)
  • علاقه مند به دو جنس موافق و مخالف (بیسکسوال Bisexual)
  • عدم علاقه به برقراری تماس جنسی (اسکسوال Asexual)

اینکه یک شخص چگونه به یکی از این 4 شاخه اصلی تعلق میگیرد هنوز برای دانشمندان مسئله ای روشن نیست! هرچند که بسیاری از دانشمندان در مورد اینکه این تمایلات در دوران کودکی توسط عکس العمل های بیولوژیکی، روانشناسی و جامعه شناسی شکل میگیرد اتفاق نظر دارند اما  تئوریهای مختلفی از منابع مختلفی برای این تمایلات از جمله فاکتورهای ژنتیکی و ترشحات هورمونی و یا تجربیات در دوران کودکی امروزه برای توضیح این مسئله مطرح هستند.

درک یک تمایل جنسی متفاوت

در بسیاری از گفتگوها در مورد همجنسگرایی شنیده میشود که کسی میگوید من همجنسگرایی را درک نمیکنم. من در پاسخ به این سخن میگویم که من نیز همجنسگرایی را درک نمیکنم، چون من و شما همجنسگرا نیستیم نمیتوانیم کاملا احساسات و چگونگی تمایلات جنسی یک همجسنگرا را درک کنیم.

مگر یک مرد میتواند احساس زن از بدنیا آوردن نوزاد را درک کند؟‌ یا در  یک زن میتواند احساس ارضای جنسی یک مرد را درک کند؟‌ ما میتوانیم با یکدیگر در مورد چگونگی این احساس سخنانی رد و بدل کنیم اما آیا این سخنان همان واقعا همان احساس و تمام آنرا را منتقل نمیکنند واقعیت این است که در چنین موضوعاتی تا فرد آن تجربه را نداشته باشد نمیتواند آنرا بخوبی درک کند. نمونه دیگر از این نوع مسائل شنا کردن است، آیا میتوان در پای تخته و تنها با صحبت کردن به کسی که شنا کردن بلد نیست به او شناکردن آموخت؟‌ چنین شخصی در اولین تماس با آب متوجه خواهد شد که این تجربه با آنچه او فکر میکرده است بسیار متفاوت است. درک یک تمایل جنسی متفاوت از آنچه یک فرد دارد برای او کاری بسیار دشوار است. این کار به دلیل اکتسابی نبودن یعنی طبیعی بودنش با تجربه نیز حاصل نمیشود.

مثلا اگر شخصی بینایی نابینا شود میتواند ادعا کند که نابینایی را شناخته است، اما مثلا زنی دگرجنسگرایی که یک یا چند بار با زنان دیگری همبستر شده است نمیتواند ادعا کند که همجسنگرایی را درک کرده است. مگر اینکه این تجربه در او سبب تمایل بیشتر و تکرار آن شده باشد و او اکنون خود را همجنسگرا بداند. و الا کسی نمیتواند بگوید قبلا همجنسگرا بوده و اکنون تغییر یافته،‌ همانطور که یک دگرجنسگرا نمیتواند همجنسگرا شود یک همجنسگرا نیز نمیتواند دگرجنسگرا شود. باید همچنین توجه داشت در میان تمایلات جنسی اقسام بیشتری علاوه بر همجنسگرایی و دگرجنسگرایی وجود دارند همچون «دوجنسگرایی-Bisexual»، که نباید با «تراجنسی» (‌Transexual) که یک تمایل جنسی نیست اما یک اقلیت جنسی است اشتباه گرفته شود.

بطور کلی اگر یک انسان بتواند در طول زندگی اش تنها خودش را بخوبی بشناسد کار بزرگ و ارزشمندی انجام داده است چه برسد به درک دیگران از جنسی مخالف یا تمایل جنسی مخالف. اینجاست که انسان امروزی رفته رفته هرچه بیشتر میفهمد مدارا و نرمش بیشتری نسبت به مسائل مربوط به تمایلات جنسی نشان میدهد و کشورهای دنیا به سوی آزادی دادن بیشتر و به رسمیت شناختن بیشتر همجسنگرایان و حقوقشان هستند نه به دنبال محدود کردن و غیر قانونی کردن و یا پنهان کردن آن.

مثلا شخصی از مردی همجنسگرا به شوخی میپرسید آیا مثلا تو حاضر نیستی با فلان هنرپیشه زیبا همبستر شوی؟‌ و آن همجنسگرا میگفت نه واقعا نه و شخص مقابل باور نمیکرد.  جالب اینجاست که درک دگرجنسگرایی نیز برای همجنسگرایان بسیار دشوار و شاید ناممکن است. یعنی کسی که مرد است و تنها تمایل به مردان دارد نیز نمیتواند واقعا خود را بجای یک دگرجنسگرا قرار دهد. او نیز میتوانست همین پرسش را از دگرجنسگرا بکند که آیا تو اوقعا حاضر نیستی با زیباترین هنرپیشیه مرد همبستر شوی و این تنها حق به جانب بودن دگرجنسگرا است که به او اجازه میدهد چنین پرسشی را مطرح کند و الا هردو این پرسشها به یک اندازه نابخردانه اند.

نمونه ای از دشوار بودن شناخت دگرجنسگرایی برای همنجسگرایان که من تجربه کردم این بود که شخصی برای من پس از آشنایی با دیدگاه های من در همجنسگرایی بعنوان یک دگرجنسگرا پیامی فرستاد و گفت مرد حسابی یعنی میخواهی بگویی تو حاضر نیستی با اینها همبستر شوی؟‌ پس از بازکردن پیوند آن پیام با تصاویری از تماس جنسی همجنسگرایان دیدم که اگر آنها را نمیدیدم احتمالا روز خیلی بهتری میداشتم. پاسخ من برای آن شخص این بود که نه من چنین تمایلی ندارم ولی از پرسش شما میتوان استنباط کرد که شما دارید،‌ خوب دوست من شاید شما همجسنگرا هستید و یا اینکه دستکم تمایل جنسی به هر دو جنس دارید یعنی دوجنسگرا هستید و سخن من نیز است که این طبیعیست. بالاخره وقتی میگویم فلان درصد مردم همجنسگرا هستند معناییش این است که به احتمال همان درصد در میان هر جمعیتی همانقدر آدم همجنسگرا میتوان یافت. یا دیگیری میگفت من همجنسگرا نیستم چون حاضرم فقط فاعل باشم نه مفعول، در حالی که او بازهم یک همجنسگراست چون میل جنسی به همجنس دارد.

نتیجه این بخش آنکه درک تمایلات جنسی ناممکن و یا دستکم بسیار دشوار است و این موجب شکل گرفتن باورهای غلط بسیاری میشود و اینجاست که ما باید بدانیم نمیتوانیم زیاد در این مورد بدانیم و دستکم دلیل این بحث برانگیز بودن را بشناسیم.

همجسنگرایی چه نیست؟

برخی از روی نادانی و نداشتن تجربه زندگی در جامعه ای که همجنسگرایان در آن آزادند برداشتهای غلطی از همجنسگرایان و چگونگی آنان دارند.

از میان این برداشتهای غلط این است که همجنسگرایان در تمایلات جنسی زیاده خواهند. برای نمونه روزی در یک برنامه تلویزیونی که میهمانی همجسگرا داشت یکی از بینندگان در تماس تلفنی از وی پرسید آیا خود شما حاضر هستید با من بخوابید؟ همجنسگرا بودن یک آدم به این معنا نیست که آن آدم همواره به دنبال تماس جنسی با این و آن است و یا به دنبال افزودن بر شمار شرکای جنسی اش است. همجنسگرایان مانند دیگران در میزان تمایلات جنسیشان متفاوتند، عده ای تنها یک شریک جنسی دارند و با او ازدواج میکنند، عده ای شرکای جنسی بیشتر و عده ای بدون شریکند.

در میان دگرجنسگرایان نیز همین قضیه صادق است برای نمونه به زنانی که شرکای جنسی زیادی دارند میگویند فاحشه،‌ این عنوان به سادگی به زنی که پیش از ازدواج رابطه جنسی داشته باشد یا با بیش از یک مرد نیز رابطه جنسی داشته باشد تعلق میگیرد، اما در طرف مقابل زیاده روی جنسی برای مردها در اسلام نه تنها مشکلی ندارند بلکه سنت و شیوه زندگی محمد و امامان و اسلامگرایان و ملایان نیز هست. یک مرد میتواند چهار زن رسمی داشته باشد و بی نهایت زن صیغه ای و برده و اشکالی هم ندارند مردها در دید الله و محمد موجوداتی همواره به دنبال جفت گیری هستند و حتی صفتی شبیه «فاحشه»‌ برای توصیف چنین مردانی وجود ندارد. میل جنسی ممکن است شبیه غذا خوردن بین افراد متفاوت باشد، گاهی خوراک یک پرخر میتواند خوراک دو آدم سالم و ده آدم گرسنه باشد،‌ اسلام این قاعده را تنها برای مرد مسلمان دگرجنسگرا به رسمیت میشناسد.

همجنسگرا بودن یک شخص همچنین به معنی گویش نرم و یا به اصطلاح «اوا خواهری»‌ نیز نیست، در میان دگرجنسگرایان و ملایان نیز چنین گویش هایی دیده میشود، در میان همجنسگرایان نیز افرادی که جدی و یا خشک صحبت میکنند وجود دارد.

همجنسگرا بودن یک شخص تضمینی بر هیچ نوع رفتار خاصی نیست، به روشنی در میان شهدای انقلاب، حزب اللهی ها و ملایان کسانی وجود دارند که تمایلات همجنسگرایانه دارند به عبارت دیگر اینکه یک انسان چگونه انسانیست را نمیتوان از روی گرایش جنسی وی آموخت.

یک همجسنگرا مانند یک دگرجنسگرا میتواند باهوش، کم‌هوش، لوس،‌ خوش اخلاق، عصبی، با اعتماد به نفس یا بی اعتماد به نفس باشد. رفتار او مانند دیگران از تجربیات زندگی او، ویژگیهای وراثتی او و آنچه خود برای خود انتخاب کرده است میباشد. این است که پیش قضاوتی در مورد یک انسان به دلیل همجنسگرا بودن او کاری نابخردانه است.

مجازات همجنسگرایان در اسلام

تماس جنسی دو همجنس در اسلام ممنوع است و مجازات های بسیار خشن و غیر انسانی نیز برای آن در نظر گرفته شده است. در اسلام به رابطه جنسی دو مرد لواط گفته میشود که این نام مشتق از قوم لوط است. قومی که در قرآن الله به دلیل همجنسگرا بودنشان آنها را سنگباران (سوره شعرا) میکند و از اینجاست که در اسلام همجنسگرایی محکوم به سنگسار است.

 

نفرت مذهبیون از همنجسگرایی از کجاست؟

اینکه کس دیگری در رخت خواب چه میکند و یا چه نمیکند به یک کس دیگر چه ارتباطی میتواند داشته باشد؟‌ دلیل اینکه اسلامگرایان و حتی مذهبیون دیگر اینقدر نگران همجسنگراییِ همجنسگرایان هستند چیست؟ اگر از خودشان بپرسید خواهید شنید که به غیر از مزخرفاتی که در قرآن در مورد قوم لوط نیز مشتق از آن نام آن است و اینکه خدا گفته همجنسگرایی بد است و ما هم مغز خود را داده ایم دست عربی که با خدا رابطه مستقیم داشت ندارند.

یعنی به غیر از تقلید و تسلیم در مقابل اباطیلی که آنها را الهی میدانند ندارند،‌ اما این دلیل روشنی برای مخالفت مذهبیون با همجنسگرایی نیست. دلیل اینکه همجنسگرایی در اسلام مورد خشم قرار میگیرد این است که به دلیل شناخت ضعیف الله و محمد از انسان همجنسگرایی بجای یک گرایش جنسی یک هوس و شهوترانی دیده میشود.

چرا اینگونه است؟‌ برای من بعنوان یک دگرجنسگرا همجنسگرایی شهوت رانی نیست. برای نمونه ممکن است من به فاحشه‌خانه رفتن و پرداخت مبلغ کلانی برای تماس جنسی بگویم شهوترانی، ولی من فکر نمیکنم یک آدم دگرجنسگرا روزی با بخود بگوید بد نیست امروز کمی همجنسگرایی کنم همانطور که ممکن است به خود بگوید بد نیست امروز مقدار زیادی الکل مصرف کنم یا از مواد مخدر استفاده کنم. به عبارت دیگر برای یک دگرجنسگرا همجنسگرایی یک تفریح و یک لذت دیگر که اگر بخواهد میتواند داشته باشد ولی چون خدا گفته نداشته باشد نمیخواهد داشته باشد نیست!

اما همجنسگرایی برای یک همجنسگرا همان تمایل جنسی است یعنی او اگر بخواهد تماس جنسی داشته باشد طبیعتا با همجنس خود خواهد داشت،‌ اینجاست در مخالفت اسلام و سایر دینها با همجنسگرایی دورویی و تضادی دیده میشود که خود ناشی از باطل بودن این ادیان دارد.

همانطور که در نمونه های پیشین گفتم گاهی نفرت عجیبی از اسلامگرایان در مورد همجنسگرایی شنیده میشود،‌ برای نمونه کسی که به من میگفت حاضر به تغییر حکومت ایران نیست چون مخالف همجنسگرایی است هنگامی این سخن را میگفت که از روی عصبانیت به دنبال یافتن آسان ترین علت برای دفاع خود از حکومت دینی میگشت و از میان تمام موضوعات همجسنگرایی را انتخاب کرد.

این نفرت شدید نسبت به همجنسگرایی و همجنسگرایان که گاهی از اسلامگرایان و یا حتی در میان باورمندان در دنیای غیرب شنیده میشود نشان از وغقعیت های عمیق تری دارد، دلیل واقعی این تنفر چیست؟‌ به باور من این تنفر همانطور که گفتیم از روی نادانی و شناخت غلط منابع دینی از انسان است اما افزون بر آن گاهی از روی حسادت نیز هست.

در میان مذهبیون نیز افراد همجنسگرایی همچون سایر اقشار جامعه وجود دارد اما آنها به دلیل آموزه های دینی و فشارهای خانواده و محیط هرگز همجنسگرا بودن خود را نپذیرفته اند بلکه آنرا بعنوان یک هوس و شهوت سرکوب کرده اند. زندگی یک همجنسگرا که چنین کاری میکند برای او زندگی بسیار پست و دشواریست. گاهی همجنسگرایان مذهبی با یک جنس مخالف ازدواج میکنند و فرزندانی نیز دارند اما در درونشان میل به تماس با جنس مخالف دارند اما این میل را سرکوب میکنند و سعی میکنند با دعا و تقوا این مسئله حل نشدنی را در زندگی خود پنهان کنند. بنابر این وقتی میبینند شخص دیگری که او نیز همجنسگراست آزادانه با یک همجنس روابط رومانتیک یا جنسی دارد بسیار ملتهب میشوند چرا که آنها نیز اگر اسلام دست و پایشان را نبسته بود و حقوقشان را زیر پا نمیگذاشت خوب میرفتند رسما همجنسگرا میشدند. اینجاست که حسادت موجب خشم مذهبیون همجنسگرا میشود.

اگر شما یک دگرجنسگرا هستید که تنها و تنها به جنس مخالف گرایش دارید،‌ احتمالا خیلی خوب درک میکنید که اگر روزی کسی شما را مجبور به تماس جنسی با همجنس خودتان بکند،‌ آنروز برای شما یکی از تلخ ترین روزهای زندگیتان خواهد بود. برای نمونه یکی از دوستان مذکر من به من میگفت که اگر روزی به زندان بیافتد حاضر است اعدامش بکنند ولی به او تجاوز نکنند. از جمله دلایل اینکه تجاوز در تمام دنیا از جمله دور افتاده ترین قبیله ها امری ناپسند و جرمی بزرگ تلقی میشود نیز همین صدماتی است که به قربانی وارد میشود. چه این قربانی زن باشد و چه مرد. حال شخصی همجنسگرا را تصور کنید که از روی بد شانسی در خانواده ای جد اندر جد آخوند بدنیا آمده است و در کودکی با جنس مخالف ازدواج داده اند. او در این زندگی تاریک ۵۰ و ۶۰  که سالگی چه احساسی نسبت به همجنسگرایی خواهد داشت؟ احساس او این خواهد بود که من هم دوست داشتم اما بخاطر خدا نکردم یا اگر کردم هم خدا به دلایلی که عدالت خدا را ناقض است مرا خواهد بخشید.

ملایان و اسلامگرایان و آدمهای بسیار مذهبی از آنجا که زنان و مردان را در همه جا از هم جدا کرده اند و از آنجا که تنها در توالت لازم است زنان و مردان جدا باشند میتوان گفت همه جا را به توالت تبدیل کرده اند، در طول حیات خود بیشتر در میان انبوه مردان قرار میگیرند،‌ در جاهایی که تفکیک جنسی صورت میگیرد مانند پادگان، حجره های حوزه علمیه قم و غیره ملایان هم به دلیل گرایشات همجنسگرایانه هم متناسب نبودن یا بودن شرایط گاهی خاطرات خوشی از آمیزش با یکدیگر را در کارنامه زندگی خود دارند.

چنین افرادی که نمیدانند همجنسگرا هستند گاهی در کمال ناباوری این خاطرات را با افتخار بازگو میکنند و از فاعل بودن خود و مفعول قرار دادن دیگری در جمع های خصوصی تعریف میکنند بگونه ای که گویا با همجنسگرایی در صورتی که فاعل باشند مشکلی ندارند و مایل به آنند اما در صورتی که مفعول باشند نه. گاهی این خاطرات مرز قانونمندی و اخلاق را نیز رد میکنند و تبدیل به تجاوز و یا کودک آزاری میشوند. این مجرمین از طرفی مجبورند همسرشان که مادربچه‌ها میخوانند را بطور مدام تحمل کنند اما خاطراتشان همچنان باقیست و شاید طمع به تماس جنسی در حیات پس از مرگشان در بهشت نیز آنها را تا حدی آرام میکند. اما این تناقض حل شدنی نیست و گاهی در تنفرورزی و مخالفت بیش از حد با حقوق همجنسگرایان میتوان این دست پیچیدگیها را نیز دید.

همنجسگرایی غیراخلاقی نیست

همجنسگرایی اغلب از طرف کسانی که آنرا نمیشناسند و در مورد آن تحقیقی نکرده اند بعنوان یک بیماری و یا یک چیز غیر طبیعی مطرح میشود. این دسته از اشخاص فکر میکنند شخص همجنسگرا نوع زندگی جنسی خود را انتخاب میکند و شخص همجنسگرا یک انسان منحرف از لحاظ جنسی است. در حالی که تحقیقات علمی به شدت با این نوع طرز فکر مخالف هستند، تحقیقات ژنتیکی نشان میدهند که ساختار ژنتیکی همجنسگرایان بطور مشخص و واضحی به همدیگر شبیه است و از لحاظ روانشناختی نیز با هتروسکسوال ها تفاوت اساسی دارند، لذا اتحادیه روانشناسی امریکا (APA) در سال 1973 همجنسگرایی را از لیست بیماری های روانی رد کرد و از سال 1975 همجنسگرایی را بعنوان یک مسئله ذاتی و درون زادی و خارج از اختیار شخص همجنسگرا مطرح کرد و اعلام کرد که همجنسگرایی در این افراد حتی قبل از اینکه با کسی تماس جنسی داشته باشند شکل میگیرد. همجنسگرایی همچنین در لیست بیماریها و انحرافات جنسی سازمان بهداشت جهانی نیز دیده نمیشود و این بدان معنی است که مجامع علمی جهان همجنسگرایی را یک بیماری نمیدانند.

تحقیقات نشان میدهد که بسیاری از این اشخاص تلاش کرده اند که دیگر همجنسگرا نباشند و هتروسکسوال شوند اما با شکست روبرو شدند. بنابر این دانشمندان به این نتیجه رسیدند که همجنسگرایی یک بیماری نیست و نمیتوان افراد را طبیعی و همجنسگرا نامید!  همجنسگرایان نیز انسانهای طبیعی هستند و انحرافی از لحاظ جنسی ندارند و غیر طبیعی و یا مریض خواندن آنها کاملا غیر علمی است. همجنسگرایی حتی در میان حیوانات مختلف نیز وجود دارد (1).

نکته ای که مذهبیون و بسیجیان نمیخواهند درک کنند این است که همجنسگرایی پدیده ای غربی نیست! همجنسگرایان در هر جامعه و در هر تاریخی از آن جامعه وجود داشته و تعداد آنها نیز قابل توجه است. حتی در قرآن در کنار حوری هایی که قرار است در خدمت مومنان باشند از غلام های زیبایی صحبت میشود که در اختیار مسلمانان همجنسگرا قرار خواهند گرفت.  آیت الله شهید محراب دستغیب در کتاب معاد خود اعلام میدارد که قوت جنسی انسان در بهشت 100 برابر میشود. به نظر میرسد طبق این تئوری این نابغه و دانشمند بزرگ اسلامی چون 72 حوری وجود دارد احتمالا 28 غلام هم وجود خواهد داشت.

همجنسگرایی در یونان باستان، روم باستان وجود داشته و احکام مشخصی در مورد آن بجای مانده است که امروز قابل دسترسی است. همجنسگرایان در تمامی جوامع امروزی بشری نیز وجود دارند، در بسیاری از کشورهای اسلامی این افراد مجبور هستند بصورت زیر زمینی و پنهانی به برقراری ارتباط با یکدیگر بپردازند که این بسیار خطرناک است و اگر مذهبیون شعور داشته باشند باید درک کنند که پنهانی بودن چنین مسائلی باعث مشکلات بسیار زیاد پزشکی (مثل رواج ایدز) در جامعه میشود.

همجنسگرایان در طول تاریخ توسط مذهبیون مورد ظلم قرار گرفته اند اما حال که بشر دوران سیاه حکومت دینی را پشت سر گذاشته است روز به روز برای ایجاد شرایط بهتر برای زندگی انسانها قدمهای بزرگتری برمیدارد و امروزه با توجه به اطلاعات علمی ای که در باره مسئله همجنسگرایان وجود دارد در کشورهای پیشرو  حق حیات و حتی ازدواج را برای همجنسگرایان در نظر میگیرند تا این دسته افراد هم بتوانند همچون سایر انسانها زندگی آرام و عادی و برابری را تجربه کنند. آزاد بودن همجنسگرایی در غرب اصولا بعنوان بی بند و باری جنسی از طرف اسلامگرایان مطرح میشود این در حالیست که طبق قوانین کشورهای بسیاری مثل انگلستان اگر شوهری با اجبار به همسرش تماس جنسی برقرار کند همسر آن شخص میتواند شوهر قانونی اش را به دادگاه بکشاند و اگر بتواند این مسئله را اثبات کند دادگاه وی را به تجاوز کردن محکوم خواهد کرد و حتما میدانید که یکی از سنگین ترین جرمها در غرب تجاوز است. از طرف دیگر بر خلاف نظر حضرت امام، اگر در آمریکا شخصی که بیش از 18 سال سن دارد با شخصی که کمتر از 18 سال سن دارد به هر عنوان چه در صورت تمایل طرفین و چه در صورت عدم تمایل طرفین رابطه جنسی برقرار کند بازهم شخص را بعنوان متجاوز مجرم خواهند شناخت. این افراد که در تمام عمرشان در نهایت نجف و کربلا و قم را دیده اند خیلی راحت در مورد تمام جهان حکم صادر میکنند و نظرات مضحک میدهند.

آدمهای مذهبی همچنان فکر میکنند همجنسگرایان را باید به تیر بست و آتش زد و یا اعدام کرد و در داخل یک گودال گذاشت و سنگ بر سر و صورتشان کوبید (فیلم سنگسار را از اینجا ببینید) … تا دیگر کسی به فکر همجنسگرایی نیافتند. گروهی از افراد مذهبی دست به اختراع مفاهیم غیر علمی ای زدند که انتخابی بودن همجنسگرایی را اثبات کنند ولی حرف های این افراد در رد مسئله تمایلات جنسی همانقدر مسخره است که استدلال های آنها در مورد رد سایر تئوری های علمی مثل تکامل و بیگ بنگ.

اما حتی محمد و الله اسلام نیز میدانستند که همجنسگرایی از بین بردنی نیست،  نگاهی به تازینامه نشان میدهد که الله در خانه فحشای تخیلیش‌اش که شاید از خوابهای ملتحم محمد باشند و مسلمانان آنرا بهشت میخوانند خدمات جنسی را برای مسلمانان همجنسگرا نیز آماده کرده است:

سوره الطور آیه 24:

غلامانی که در خدمتشان هستند و از زیبایی بمانند مروارید پنهان در صدف هستند به دور آنها میچرخند.

سوره الانسان آیه 19

همواره پسرانی به گردشان میچرخند که چون آنها را ببینی پنداری مرواریدی پراکنده اند.

اگر این غلمان بهشتی برای جفت گیری اهل بهشت بوجود نیامده باشند چه نیازی است که خدای جهان یادآوری کند آنها بسیار ناز و زیبا هستند.

چرا باید مدافع حقوق دگرباشان جنسی بود؟

در چند دهه اخیر تغییرات بزرگی در قوانین و شیوه برخورد حکومتهای مختلف دنیا با همجنسگرایی و حقوق همجسنگرایان همچون حق ازدواج آنها بوجود آمده است. برای نمونه در آمریکا که در گذشته همجنسگرایان را نه بطور غیرقانونی و برای عبرت دیگران به دار میکشیدند امروز همجنسگرا بودن جرم نیست. در بسیاری از ایالت های آمریکا و کشورهای دیگر ازدواج همجسنگرایان به رسمیت شناخته میشود و به آنها اجازه داده میشود که بتوانند عشق را در زندگی تجربه کنند، و از مزایای حقوقی ازدواج همچون ارث، حقوق طرفین در هنگام طلاق و غیره استفاده کنند.

این تغییرات حتی در کشورهای دموکراتیک هرگز به آسانی اتفاق نیافتاده اند و نتیجه تلاش و مبارزه هوشمندانه و خالصانه هزاران تن از همجنسگرایان و مدافعان حقوق آنان بوده اند. این جنبشها و نتایج آنها نمونه درخشان بزرگی در تاریخ از تغییر مسالمت آمیز توسط مبارزات فرهنگی و آگاهی بخشی بسیار گسترده در طی سالیان بوجود آمده اند. و الا همیشه اینگونه نبود. در حالی که پیش از پایان هزاره جدید هنگامی که بیماری ایدز در آمریکا قربانی میگرفت از همجنسگرایان در تلویزیون میخواستند که همجنسگرایی نکنند گویا دست خودشان است و اگر بخواهند و مثلا ایمان و تقوا داشته باشند میتوانند دگرجنسگرا باشند. چنین برخورد ابلهانه ای دیگر کمتر وجود دارد،‌ تلاشهای فرهنگی و حقوقی مدافعان حقوقشان این نتیجه را به همراه داشت که امروز به دلیل تغییر بینش مردم در جامعه سیاستمدارانی که سالها با حقوق همجسنگرایان مخالفت میکردند مجبور شدند تغییر عقیده دهند. و این تغییر همانند برافتادن برده داری در تاریخ تکامل اخلاقی بشر دارای اهمیت است. این تغییر همچنین برای کسانی که به دنبال بهبود اجتماع هستند نمونه ای بسیار درخشان و عبرت آموز برای مطالعه و بررسی است.

اما چرا باید از حقوق همجنسگرایان و اقلیتهای جنسی دفاع کرد؟‌ چون آنها انسانند و دفاع از حقوق همجسنگرایان برای ما همان دفاع از حقوق بشر است. این اما تمام قضیه نیست، حال که دانستیم همجسنگرایان در جامعه همواره وجود داشته اند و آدمهای شرور و هوسرانی نیز نیستند و نمیتوان میل جنسی افراد را تغییر داد و نمیتوان به انسانهای همجسنگرا گفت که از میل جنسیشان استفاده نکنند باید از خود بپرسیم ما برای یک همجنسگرا چه نوع زندگی ای میخواهیم؟‌ آیا ما میخواهیم یک همجنسگرا تمام عمرش را به سرخوردگی، شرم و مورد تبعیض و تحقیر قرار گرفتن بگذراند؟

فرق یک همجسنگرا با یک دگرجنسگرا فقط در رفتار جنسی آنها در زندگی خصوصیشان است. یک همجنسگرا به دلیل انسان بودنش میتواند یک عضو مفید برای جامعه یا حتی یک ادم معمولی بیگناه باشد. بنابر این دو رفتار روبروی ماست، یکی آنکه از روی نادانی و نفرت عدالت را زیر پا گذاشته و زندگی او را با تبدیل کردنش به یک تبهکار به جرم طبیعی بودن تباه کنیم و دیگر افراد جامعه را از داشتن یک عضو همجنسگرا که میتواند همچون یک دگرجنسگرا یک معلم خوب، یک ورزشکار خوب،‌ یک مدیر خوب، یک سیاستمدار خوب، یک آشپز خوب، یک پزشک خوب، یک دانشمند خوب، یک کشاورز خوب، یک شاعر خوب ، و حتی یک مرجع تقلیبد خوب باشد محروم کنیم.

از طرف دیگر روابط جنسی همجنسگرایانه که چه کسی بخواهد و چه نخواهد اتفاق خواهند افتاد نیز باید قانونمند باشند یعنی نباید در چنین روابطی حق کسی ضایع شود و یا راهی برای دفاع مظلوم از حق خود وجود نداشته باشد. رابطه جنسی میان همجسنگرایان همچون دیگر روابط جنسی میتواند غیر اخلاقی یا غیر قانونی باشد، برای نمونه تجاوز یعنی تماس جنسی بدون توافق و یا رابطه جنسی با کودک که هردو در اسلام اخلاقی و قانونی و حق به شمار میروند به روشنی غیر عادلانه هستند چه میان دو همجنس اتفاق بیافتند چه میان دو جنس متفاوت. به رسمیت نشناختن حق تماس دو جنس موافق و جرم بودن خود آن سبب پنهان ماندن و در نتیجه تکرار جرایم دیگر مربوط به رابطه جنسی میشود.

پایان

برقراری و دفاع از حقوق همجنسگرایان یک حرکت کاملا اخلاقی و در دفاع از انسانیت و آزادی و برابری است و ماهیت ضد بشر و خردستیز ادیان ابراهیمی طبق معمول در مورد هر حرکتی که به سمت آزادی و انسانیت است در مقابله آنها با این حرکتها نمود جدی پیدا میکند.

همجنسگرایی یک واقعیت اجتماعی است و در میان ایرانیان نیز همجنسگرایان بسیاری وجود دارند که وظیفه انساندوستان و آزاد اندیشان است که جامعه را از واقعیت هایی که اسلامگرایان سعی در پنهان کردن آنها دارند آگاه کنند.

منابع :

(1)- به اینجا نگاه کنید.

پیش بینی سوره روم

نویسنده – آرش بیخدا

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

اما موضوع این نوشتار مربوط به ادعایی متفاوت با سایر ادعاهای معجزه است، بیشتر موارد ادعا شده توسط مسلمانان مربوط به مسائل علمی میشوند و اینکه قرآن مسائل علمی مشخصی را از قبل پیشبینی کرده بوده است. تفاوت این ادعا با آن ادعاها در این است که این ادعا تاریخی است نه علمی. بر خلاف سایر ادعاها که معمولاً از جانب جهال اهل تسنن و نه حتی علمای آنان مطرح میشود این ادعا طرفدارانی در بین «علما»ی هر دو مذهب دارد بطوری که خود من در دوران تحصیلم در ایران با آن در کتاب درسی قرآن یا دینی روبرو شده  بودم و از این رو است که بایسته دانستم توضیحاتی در این مورد بدهم.

در این نوشتار کوتاه ابتدا به تشریح آیه پرداخته و سپس دلایل خود برای رد آن را بر خواهم شمرد.

بررسی و معرفی خود آیه

سوره روم آیات 1 تا 3

 الم؛ غُلِبَتِ الرُّومُ ؛ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ؛ فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ .
الم‌؛ رومیان مغلوب شدند! ؛ (و این شکست) در سرزمین نزدیکی رخ داد؛ امّا آنان پس از (این) مغلوبیّت بزودی غلبه خواهند کرد… ؛ در چند سال همه کارها از آن خداست؛ چه قبل و چه بعد (از این شکست و پیروزی)؛ و در آن روز، مؤمنان (بخاطر پیروزی دیگری) خوشحال خواهند شد…

موضوع قابل توجه ولی بی ارتباط با بحث ما این است که چرا باید مومنان از شکست ایران در مقابل رومیان خوشحال شوند؟ ایران چه هیزم تری به پیامبر دزدان فروخته بود که محمد اینگونه کینه شتری از ایران به دل داشت؟ آیت الله ها تلاش میکنند این خوشحالی و شعف محمد را به «مسیحی» بودن رومیان نسبت دهند (1) و اینکه مسیحیان اهل کتاب بودند و ایرانیان نبودند. این حیوانیت و توحش تهوع آور تیره آیت الله ها که فکر میکنند امپراطوری روم چون مسیحی بوده است حق داشته است به ایران که زرتشتی بوده است حمله کند، با توجه به اینکه ایران دستکم از نگر مذهبی کشوری آزاد بوده است و در آن یهودی و زرتشتی و مسیحی در کنار هم میزیستند و حتی شاه ایران زن مسیحی داشته است تا اینکه مسلمانان وحشی نظام آنرا به گند کشیدند و هزار و چهارصد سال است که در گند نگه داشته اند از سویی با این سخن دیگر اراذل که میگویند آیین زرتشت نیز از نظر تشیع اهل کتاب به شمار میرود تا جنایت و تجاوز اجداد خبیث خود به این مرز و بوم و مردمانش را انکار کنند و امام علی جنایت پیشه و خونخوارشان را و امامین جنایتکارین حسن و حسین را از اتهام ایرانی کشی و قتل عام در ایران برائت بخشند در تناقض جدی است، مگر اینکه بگویند مسیحیت چون نسبت به آیین زرتشت موخر بوده است بهتر بوده است و محمد را لازم افتاده که به سبب تاخیر مسیح بر زرتشت، کشته شدن ایرانیان بدست رومیان را جشن گیرد و نه برعکس، براستی که آیت الله ها هرچه بیشتر سعی میکنند از محمد دفاع کنند انگار سطلی دیگر از زباله و پساب را بر سر او خالی میکنند و بیشتر آبروی این درنده خوی فرومایه را میبرند.

ایرانیان باید بدانند که ساسانیان با تمام ایرادات و مشکلاتی که داشتند جانانه در مقابل رومیان ایستادند و رومیانی که ملت ها را نابود و آواره کردند اگر آن جانفشانی ها و جوانمردی های ساسانیان و ایرانیان آن دوران نبود بدون شک همان بلایی را که سر ملت یهود آوردند و نتیجه آن تا امروز هم باقیست و یهودیان را در سرتاسر جهان تا تشکیل اسرائیل مدرن آواره کردند بر سر اقوام ایرانی نیز می آوردند.

اما یافتن دلیل واقعی اینکه رئیس شترچران دزد و آدمخواران عرب از شکست ایرانیان ابراز شعف شادی میکند و سبب این کینه توزی و دشمنی اعراب مسلمان و بطور کلی اسلام با ایران که بعدها در قتل عامها و تجاوزات آنان به میهن ما و مردمانمان تجلی یافت البته نیازمند تحقیق و دقت و بررسی بیشتری است که البته به موضوع بحث ما مربوط نیست، آقای اسماعیل نوری علا نوشتار کوتاه اما بسیار جالبی در این پیرامون دارند که در اینجا یافت میشود و خواندن آنرا توصیه میکنم.

پیشبینی سرانجام جنگ معجزه نیست

همواره میتوان با یک بررسی مختصر از شرایط و وضعیت طرفین جنگ فهمید که کدام طرف پیروز خواهد شد و یا دستکم احتمال پیروزی کدام طرف بیشتر است. میدانیم محمد خود یک تاجر بوده است و پیش از انتخاب شغل ناشریف پیامبری و قبل از اینکه به سرش بزند که پیامبر شود به شهر ها و نقاط اطراف سفرها کرده بود. همچنین میدانیم که در میان اطرافیان محمد افرادی بودند که اصالتاً اهل ایران، مصر و روم بودند یا اینکه این مناطق را از نزدیک دیده بودند. دانایی از وضعیت مناطق برای تجار اهمیت زیادی دارد، حتی امروزه هم امنیت یک منطقه که در شرایط جنگی مختل میشود روی تجارت تاثیر مستقیم میگذارد و تجار پیش از انتخاب مال التجاره و منبع و مقصد خود باید بخوبی بدانند که در کجا چه اتفاقی می افتد. همچنین میدانیم که محمد خیال حمله به عجم و مطیع کردن آنها را در سر خود میپروراند و از همین رو طبیعتاً علاقه به مسائل نظامی و تحلیل قوای دو امپراطوری بزرگ داشته است. محمد انگیزه بدست آوردن این اطلاعات را داشته است، ابزار آن را هم داشته است پس میتوانسته باتوجه به وضعیت آن دوره به سادگی نتیجه جنگ را پیشبینی کند. همچنین با توجه به منابع مشخص است که حتی غیر مسلمانان نیز به دلیل اینکه زندگی روزمره آنها تا حدودی مبتنی بر این دست مسائل بوده است در جریان آنچه رخ میداده است بوده اند، برای نمونه:

«قصه ی غلبه ی پارسیان بر روم و غلبه ی رومیان بر پارسیان: آن بود پیش از روزگار پیغامبر ما صلی الله علیه، میان فارس و روم حرب ها و وقایع بسیار بودی. در آن وقت که پیغامبر علیه السلام به مکه دعوی پیغامبری کرد، غلبه ای افتاد پارسیان را بر رومیان سخت، چنان که شام و یمن و جزایر عرب همه از دست رومیان بیرون کردند، و مشرکان خاصه قریش، بدان شادی کردند و بر مسلمانان شماتت کردند که شما می گفتید که نصرت، اهل کتاب را خواهد بود، پدید آمد که پارسیان، نه از اهل کتاب اند و روم اهل کتاب، چه گونه غلبه کردند پارسیان بر روم. ابی خلف جمحی بوبکر را گفت: پدید آمد دروغ یار شما که می گفت غلبه اهل کتاب را خواهد بود. بوبکر گفت: ببینی که زود بود که روم بر پارسیان غلبه کنند یکبارگی. ابی گفت: هرگز این نتواند بود با چنان غلبه که پارسیان بر روم کردند. ابوبکر گفت: تا ببینی. ابی گفت: گرو بندی؟ ابوبکر گفت: بندم. گرو بستند به پنج شتر تا پنج سال که گر تا پنج سال روم را بر فرس غلبه نبود، ابوبکر پنج شتر به ابی بدهد و اگر نه، بستاند. چون ابوبکر گرو ببست بیامد رسول خدا را خبر کرد، رسول گفت: یا ابابکر، «زد فی الخطر و زد فی الاجل». اشتر به هفت رسان و سال هم به هفت رسان. ابوبکر چنان کرد، هفتم سال خبر آمد که رومیان بر پارسیان غلبه گرفتند. ابوبکر به مدینه بود نامه نبشت به پسر خویش به مکه تا اشتر از پسر ابی خلف بستد». (2)

تفسیر ابن کثیر در مورد سوره روم:

«این آیات در مورد پیروزی شاهپور شاه ایران بر شام (سوریه فعلی)، بخشهایی از شبهه جزیره عربستان و بخشی از مناطق امپراطوری روم نازل شده بود. هراکلیوس امپراطور رومی ها مجبور شد که قسطنطنيه (استانبول فعلی) را که برای دورانی طولانی تحت حاکمیت آنها بود ترک گوید. سپس هراکلیوس در جنگ پیروز شد. امام احمد نقل از ابن عباس نقل کرده است که در مورد این آیه گفته است:

[الم – ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ فِى أَدْنَى الاٌّرْضِ]

(الف لام میم، رومیان مغلوب شدند، در سرزمینی نزدیک) او گفت «آنها نخست مغلوب شدند و سپس پیروز شدند». او گفت: «بت پرستان میخواستند که ایرانیان بر رومی ها پیروز شوند، زیرا هردو بت پرست بودند و مسلمانان میخواستند که رومیان بر ایرانیان پیروز شوند زیرا هردو مردم اهل کتاب بودند. این خبر به ابوبکر رسید و او نیز آنرا به رسول الله گفت. رسول الله گفت:

«أَمَا إِنَّهُمْ سَيَغْلِبُون»

(آنها یقیناً پیروز خواهند شد). ابوبکر اینرا به بت پرستان گفت و آنها گفتند «محدودیت زمانی تعریف کن، اگر ما پیروز شدیم ما فلان چیز را به شما خواهیم داد و اگر شما پیروز شوید به ما فلان چیز را به ما بدهید»، پس ابوبکر زمان 5 سال را مطرح کرد و رومیان در پنج سال پروز نشدند. ابوبکر اینرا به پیامبر گفت و وی گفت:

«أَلَا جَعَلْتَهَا إِلَى دُونَ أُرَاهُ قَالَ: الْعَشْرِ»

(چرا روی کمتر از 10 سال شرط بستی؟) سعد بن جبیر گفت «بضع به معنی کمتر از 10 است»، سپس رومیان پیروز شدند و او گفت که این آن چیزی است که الله گفته:

[الم – ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ – الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَمِمَّا رَزَقْنَـهُمْ يُنفِقُونَ – وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالأْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ – أُوْلَـئِكَ عَلَى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ]

(الف لام میم. رومیان مغلوب شدند. در سرزمینی نزدیک، و آنها پس از شکستشان پیروز خواهند شد. در چند سال آینده. سرنوشت در گذشته و آینده تنها در دست الله اس. و در آن روز مومنین خوشحال خواهند شد — به کمک الله. او به کسی که بخواهد کمک میکند و براستی که او قدیر و بخشنده است). این در الترمذی و النسائی نیز ثبت شده است.»

جالبتر این است که ابوسفیان با هراکلیوس که اعراب وی را «هرقل» مینامند نیز بعدها دیدار کرده است:

صحیح بخاری پوشینه 4 کتاب 5 شماره 399

از عبدالله بن عباس منقول است:

ابوسفیان بن حرب به او (عبدالله بن عباس) خبر داده است که هراکلیوس او را و تنی چند از کاروانیان قریش را که برای تجارت به شام رفته بودند برای دیدار دعوت کرده بود و آنها با وی دیدار کرده بودند و این در زمان صلح (حدیبیه؟) با پیامبر اتفاق افتاد.

همچنین میدانیم که دوران حیات محمد مصادف است با یک دوره عجیب و غریب در دربار ساسانی که در آن دوره کوتاه و بحرانی چندین شاه و ملکه در دربار به پادشاهی میرسند، همچنین ماجرای معروف شهربراز و خیانت او به خسرو پرویز که از جانب هراکلیوس حمایت میشده است نیز از نقاط ضعف بزرگ ایران و دلایل شکست خسرو پرویز از رومی ها بود. از جانب دیگر محمد به دلایل و با ابزارهایی که یاد شد از وضعیت اجتماعی ایران نیز به خوبی آگاه بوده است، بنابر این هرکس جای محمد بود به سادگی میتوانست حدس بزند که جنگ به سود کدامیک از طرفین تمام خواهد شد و انجام اینکار به هیچ عنوان معجزه نیست.

موفقیت در پیشبینی پنجاه درصدی چندان عجیب نیست

در صورتی که فرض کنیم محمد کاملاً از اوضاع و شرایط منطقه بی اطلاع بوده و دسترسی به منبع اطلاعاتی نداشته است نیز پیشبینی سرانجام جنگ به دلیل اینکه احتمال پیروز شدن هریک از طرفین 50% است چندان کار عجیب و بزرگی نیست. فرض کنید قبل از اینکه بازی های جام جهانی شروع شوند شخصی بگوید تیم نیجریه در مسابقات جام جهانی قهرمان خواهد شد. احتمال تحقق این پیش بینی در صورتی که 30 تیم در جام جهانی شرکت داشته باشند و هیچ فاکتور دیگری را در نظر نگیریم یک بر روی سی یعنی حدود  سه صدم است، و اگر نیجریه واقعاً در جام جهانی پیروز شود باید گفت که این شخص شانس خیلی خوبی دارد و یا اینکه پیش بینی بسیار دشواری را انجام داده است.

اما فرض کنید که تمام بازی های جام جهانی به غیر از فینال انجام شده و تنها دو تیم مانده اند که با یکدیگر مسابقه بدهند، یکی از این تیم ها برزیل است و دیگری نیجریه است، آیا اگر کسی پیش از بازی بگوید که پیشبینی میکنم برزیل برنده این بازی و قهرمان جام جهانی خواهد شد، و این اتفاق بیافتد آیا میتوان هنوز هم گفت این فرد خیلی خوش شانس است یا پیشبینی خیلی دشواری را انجام داده است؟ مسلماً نه! پیشبینی که در آن احتمال رخدادن هریک از حالت تنها یک دوم یا پنجاه درصد باشد پیشبینی چندان دشواری نیست، و البته این در شرایطی است که هیچ اطلاعی نسبت به وضعیت این دو تیم، سابقه آنها و وضعیت روحی فعلی بازیکنان تیم نداشته باشیم. در حالی که اگر محمد را در این مثال قرار دهیم در واقع او با بازیکنان این تیم رابطه داشت و با وضعیت این دو تیم از نزدیک آشنا بود و در همسایگی آنها زندگی میکرده!

این است که اساساً چنین پیش بینی ای حتی نیازمند شانس زیاد هم نیست و کاری بسیار آسان است.

بضع سنین و شرط بندی ابوبکر!

همانطور که در بالانیز از سورابادی ذکر شد جریان «نازل» شدن این آیه ظاهراً تمسخر قریشیان است که مسلمانان را طعن زده بودند و محمد نیز این آیه را «نازل» کرده است. مفسر دیگری در این مورد گوید:

«سیغلبون، از «زهری» است که مشرکین در مکه با مسلین ستیزه کردندی که رومیان اهل کتاب اند، شما نیز خویش را اهل کتاب می دانید، پس همچنان که فارسیان که از اهل کتاب نیستند، بر رومیان از اهل کتاب چیره شدند، ما نیز بر شما غلبه خواهیم یافتن. پس در این باره این آیت فرود آمد. و عبدالله بن عتبه بن مسعود چنین مرا خبر داد که ابوبکر، پیش از این که قمار تحریم گردد، با بعضی از مشرکین گرو بست بر این که اگر روم تا هفت سال دیگر بر فارس چیره نشد، چیزی بدان مشرک بدهکار باشد و چون پیغمبر بر این داستان آگاه شد، بدو گفت چرا هفت سال تعیین کردی؟ با آن که عدد هرچه کم تر از ده باشد، «بضع» خوانند و سپس چنان افتاد که غلبه فارس بر روم تا نه سال به طول انجامید و به هنگام غزوه ی حدیبیه بود که خداوند روم را بر فارس پیروز گردانید و مسلمین به غلبه ی اهل کتاب شاد و خرسند شدند. و نیز از «عطیه» است که «ابا سعید خدری» را از این داستان پرسیدم گفت ما با مشرکین عرب از در ستیزه در آمدیم و روم با فارس و چون خداوند، پیامبر و مسلمین را بر مشرکین نصرت داد و روم را بر فارس، ما بدین دو پیروزی، که از برای اهل کتاب بر غیر اهل کتاب نصیب گردید، خرسند شدیم». (3)

برخی منابع نام شخصی که ابوبکر با او شرط بندی کرده بود را ابی ابن خلف دانسته اند و وی کسی است که محمد به دست خودش او را کشت (4)، آنچه در اینجا اهمیت دارد موهوم بودن آیه قرآن است تا جائی که ابوبکر هم معنی آنرا نفهمیده است، به نظر شما اگر خدایی وجود میداشت و میخواست بدینوسیله اعجاز کند و به مردم بفهماند که وجود دارد اینگونه پیام میداد؟ آیا خدا عقلش در این حد است که برای پیشبینی خود نه زمان دقیق و نه مکانی معرفی کند؟ حتی باقی اجزاء این آیه نیز موهوم و نامشخص هستند، نه گفته شده است «این سرزمین نزدیک» کجاست و چقدر نزدیک است و چقدر به کجا نزدیک است، نه گفته شده است غلبه توسط چه کسی انجام گرفته است. به نظر شما خداوند جهان نمیتوانست بجای اینکه در این نزدیکی ها روم شکست خورد و چند سال دیگر غلبه خواهد کرد بطور مشخص و دقیق بگوید:

ایرانیان در سرزمین x بر رومیان پیروز شدند ولی ناراحت نباشید چون رومیان n سال دیگر در سرزمین y برای همیشه بر ایرانیان پیروز خواهند شد.

دلیل اینکه چنین آیه ای در قرآن دیده نمیشود چیست بجز اینکه شخصی لفاظّ و زیرک که خود به سرانجام جنگ شک داشته و میخواسته است حرفی دو پهلو بزند این آیه را «نازل» کرده نه خدا؟ آیا خدای علیم و محیط اینگونه پیشبینی میکند؟

آسان بودن تغییر این آیه.

میدانیم کتاب قرآن در ابتدای کتابت خود اعراب و نقطه گذاری نشده بود و سالها و به عقیده اشخاصی قرنها بعد از مرگ پیام آور مرگ اعراب و نقطه گذاری شد. همینطور میدانیم که زبان عربی به شدت وابسته به نقطه و اعراب است و معنی جملات را به سادگی میتوان با تغییر چند حرکت و نقطه به شدت تغییر داد، تغییر این آیه بگونه ای که جای فاعل و مفعولش عوض شود هم نیازمند تنها چند تغییر کوچک است، همچنین میدانیم که قرآن تحریف شده و مورد دستکاری خود مسلمانان قرار گرفته است، بنابر این کاملاً این احتمال وجود دارد که اگر این واقعه تاریخی (پیروزی ایران و سپس روم) واقعاً اتفاق افتاده باشد، مسلمانان شکل این آیه را بگونه ای تغییر داده باشند که سازگار با این واقعه تاریخی گردد.

از آنجا که بار اثبات ادعای این معجزه بر گردن مسلمانان است باید پیش از تلاش برای اثبات این معجزه نشان دهند که اینچنین نیست و قرآن تحریف نشده است و حتی حرکت های آن نیز همانطور است که محمد گفته است، جدا از اینکه مسلمانان باید اثبات کنند کاتبان وحی واقعاً آنچه محمد میگفته مینوشتند و این بخش اساساً الحاقی نیست و سایر ده ها مطلب و موضوعی که باید اثبات شود، مسلمانان باید قرآنی بیابند که همزمان با محمد باشد و اعراب گذاری هم شده باشد تا بتوانند چنین چیزی را اثبات کنند و از آنجا که قدیمی ترین قرآنهای اعراب و نقطه گذاری شده با محمد سالها فاصله دارند بعید است بتوانند هیچوقت چنین کاری کنند و تا زمانی که چنین نکرده اند باور کردن ادعای آنان غیر عقلایی است.

جالب اینجاست که اتفاقاً این قضیه توسط خود مسلمانان نیز مطرح شده است و در مورد این آیه کاملاً صدق میکند، عبدالله بن عمر البيدوي قاضی مشهور شیراز و مفسر قرآن در کتاب خود «اسرار التنزيل و انوار التأوي» به این قضیه که قرائت دیگری از این آیه نیز وجود دارد اشاره میکند، یکی از مستشرقین در این پیرامون مینویسد:

ولی بیداوی استدلال مسلمانان را بطور کلی با مطلع کردن ما از وجود قرائت های دیگری از سوره روم نابود میکند.  او میگوید که برخی قرائت ها بجای «غُلِبَتِ» گفته اند «غَلَبَتِ» و بجای «سَيَغْلُبُونَ» گفته اند «سَيُغْلَبُونَ»، معنی این آیه با تغییر همین چند حرکت میشود «رومیان در سرزمینهای نزدیک پیروز شدند ولی بزودی پس از چند سال شکست خواهند خورد». اگر این درست باشد، آنگاه داستان شرط بندی ابوبکر و ابی باید دروغ باشد، زیرا ابی خیلی قبل تر از شکست رومیان توسط مسلمانان و حتی خیلی قبل تر از پیروزی رومیان بر ایرانیان مرده بود. این قضیه نشان میدهد که چنین احادیثی تا چه حد نادرست هستند. توضیح بیداوی این است که رومیان سرزمین پر آب سوریه (على ريف آلْشام) را فتح کرده بود، و این بخش از قرآن پیشبینی میکند که مسلمانان بزودی بر رومیان پیروز خواهند شد. اگر این معنی درست باشد، آنگاه «نزول» این آیات باید دستکم در سال 6 بعد از هجرت انجام گرفته باشد. روشن است که حرکات و نقطه ها در خط کوفی اصلی که قرآن بدان نوشته شده بود بکار گرفته نشده بودند، بنابر این هیچکس نمیتواند مطمئن باشد که کدامیک از این دو قرائت درست است و ما میدانیم که در مورد تاریخ نزول این آیه، قرائت آن و معنی آن نکات مبهم بسیاری وجود دارد و نمیتوان این بخش از قرآن را بعنوان یک پیشبینی و در نتیجه اثبات پیامبری محمد دانست. (5)

این قضیه نیز در جای خود پاسخ مناسبی به ادعای اعجاز قرآن در این آیه است. در اینجا تصویری از یک برگ قرآن مربوط به ابتدای قرن 8 ام میلادی و انتهای قرن 7 ام میلادی را می آوریم که این تصویر میتواند به خوبی نشان دهد که تغییر این اعراب چقدر در تبدیل قرآن از این خط به خطی که حرکت و نقطه دارد آسان بوده است.

منبع تصویر  (Cambridge Companion to the Qur’an, Cambridge University Press, Uk, 2006 ,page 40)

پیروزی موقت یا نهایی؟

صرف نظر از مثال مسابقه فوتبالی که در این نوشتار بدان اشاره کردیم یک جنگ آنهم در دوره ساسانی با مسابقه فوتبال بسیار متفاوت است. جنگهای بین ایران و روم تاریخی دیرینه دارند و همچنین میدانیم که جنگ در دوران باستان با امروز بسیار متفاوت بوده است، کشورها مرز مشخص و معینی نداشته اند، گاهی روزها و هفته ها طول میکشید تا یک فرمانده نظامی آنچه رخ میدهد را به حاکم مورد تابعیت خود گزارش دهد، همچنین جنگهای بین ایران و روم به دلیل مرز های مشترک بزرگ بین ایران و روم همواره در مناطق مختلف روی داده اند و گاهی ایران پیروز میشده است ولی محمد راجع به جنگ بگونه ای صحبت کرده است که انگار مسابقه فوتبال است یعنی در ساعت مشخصی دو کشور با یکدیگر میجنگیده اند و یکی پیروز میشده است و دیگری مغلوب و بعد هم تمام میشده است. ولی هرگز اینگونه نبوده است، سخن محمد سخنی به غایت رندانه است و هیچ شباهتی به یک پیشگویی ندارد زیرا نه اعلام میکند که غلبه روم بر ایران پایان جنگ خواهد بود و نه زمان دقیق و مشخصی را برای آن مطرح میکند.

اگر دقت شود میان غلبه روم و غلبه ایران در این آیه هیچ تفاوتی وجود ندارد یعنی هر دو غلبه از یک جنس هستند، حال اگر سر انجام جنگ کاملاً به سود ایرانیان تمام میشد ادعای محمد بازهم قابل دفاع بود چون میگفت من نگفته ام سرانجام این جنگ به نفع رومی ها تمام میشود، من گفته ام رومی ها پیروز خواهند شد و البته که رومیها در چند جنگ از این همه درگیری و زد و خورد پیروز شده بودند. بعبارت دیگر در این آیه هردو پیروزی به یک شکل آمده اند و همانطور که پیروزی ایرانیان موقت بود پیروزی رومی ها هم میتوانست موقت باشد و پس از پیروزی خود دوباره از ایرانیان شکست بخورند، قرآن هرگز پیروزی رومیان را یک پیروزی نهایی ننامیده است.

بنابر این ادعای محمد در هر حال درست میبود و چنین ادعایی حتی یک پیشبینی هم نیست. مانند اینکه شخصی بگوید از شکست تیم فوتبال ایران ناراحت نباش، تیم ایران بزودی پیروز خواهد شد و ایرانیان خوشحال خواهند شد! روشن است چنین ادعای غیر قابل ابطال پذیری را نمیتوان یک پیشبینی نامید.

نتیجه گیری.

با توجه به تمامی آنچه در بالا آمد روشن است که باور داشتن به معجزه بودن قرآن صرفاً با استناد به آیات ابتدائی سوره روم قابل دفاع از نگر عقلی نیست و نمیتوان به دلیل این به اصطلاح پیشبینی قرآن را کتابی ماوراء انسان دانست.

توسط آرش بیخدا

1) برای نمونه به تفسیر نمونه در مورد سوره روم میگوید مومنان از چند چیز از جمله «از پيروزى اهل كتاب بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود» در آن روز خوشحال میشدند.

2) قصص قرآن مجید، تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، مشهور به سور آبادی، برگ 310

3) قرآن کریم، ترجمه و تفسیر محمد کاظم معیری، حاشیه ی تفسیری بر آیات نخستین سوره روم. مشابه همین احادیث در مسند احمد شماره 2633 و 2365 و همچنین سنن الترمذی شماره 3497 و 3498 وجود دارد.

مسند احمد
2633 حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ كَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ وَكَانَ الْمُشْرِكُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ فَارِسُ عَلَى الرُّومِ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ أَوْثَانٍ فَذَكَرَ ذَلِكَ الْمُسْلِمُونَ لِأَبِي بَكْرٍ فَذَكَرَ أَبُو بَكْرٍ ذَلِكَ لِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَمَا إِنَّهُمْ سَيَهْزِمُونَ فَذَكَرَ ذَلِكَ أَبُو بَكْرٍ لَهُمْ فَقَالُوا اجْعَلْ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ أَجَلًا فَإِنْ ظَهَرُوا كَانَ لَكَ كَذَا وَكَذَا وَإِنْ ظَهَرْنَا كَانَ لَنَا كَذَا وَكَذَا فَجَعَلَ بَيْنَهُمْ أَجَلًا خَمْسَ سِنِينَ فَلَمْ يَظْهَرُوا فَذَكَرَ ذَلِكَ أَبُو بَكْرٍ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ أَلَا جَعَلْتَهُ أُرَاهُ قَالَ دُونَ الْعَشْرِ قَالَ وَقَالَ سَعِيدٌ الْبِضْعُ مَا دُونَ الْعَشْرِ قَالَ فَظَهَرَتْ الرُّومُ بَعْدَ ذَلِكَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى ‏{‏الم غُلِبَتْ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فِي بِضْعِ سِنِينَ‏}‏ قَالَ فَغُلِبَتْ الرُّومُ بَعْدُ ثُمَّ غَلَبَتْ بَعْدُ قَالَ ‏{‏لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ‏}‏ قَالَ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ‏.

2365 حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ بْنُ عَمْرٍو، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، فِي قَوْلِهِ ‏{‏الم غُلِبَتْ الرُّومُ‏}‏ قَالَ غُلِبَتْ وَغَلَبَتْ قَالَ كَانَ الْمُشْرِكُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ فَارِسُ عَلَى الرُّومِ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ أَوْثَانٍ وَكَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ فَذَكَرُوهُ لِأَبِي بَكْرٍ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَمَا إِنَّهُمْ سَيَغْلِبُونَ قَالَ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لَهُمْ فَقَالُوا اجْعَلْ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ أَجَلًا فَإِنْ ظَهَرْنَا كَانَ لَنَا كَذَا وَكَذَا وَإِنْ ظَهَرْتُمْ كَانَ لَكُمْ كَذَا وَكَذَا فَجَعَلَ أَجَلًا خَمْسَ سِنِينَ فَلَمْ يَظْهَرُوا فَذَكَرَ ذَلِكَ أَبُو بَكْرٍ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ أَلَا جَعَلْتَهَا إِلَى دُونَ قَالَ أُرَاهُ قَالَ الْعَشْرِ قَالَ قَالَ سَعِيدُ بْنُ جُبَيْرٍ الْبِضْعُ مَا دُونَ الْعَشْرِ ثُمَّ ظَهَرَتْ الرُّومُ بَعْدُ قَالَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ ‏{‏الم غُلِبَتْ الرُّومُ‏}‏ إِلَى قَوْلِهِ ‏{‏وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ‏}‏ قَالَ يَفْرَحُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ‏.

سنن الترمذی
3497 حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ حُرَيْثٍ، حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ بْنُ عَمْرٍو، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ الْفَزَارِيِّ، عَنْ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الأَرْضِ ‏)‏ قَالَ غُلِبَتْ وَغَلَبَتْ كَانَ الْمُشْرِكُونَ يُحِبُّونَ أَنْ يَظْهَرَ أَهْلُ فَارِسَ عَلَى الرُّومِ لأَنَّهُمْ وَإِيَّاهُمْ أَهْلُ أَوْثَانٍ وَكَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ أَنْ يَظْهَرَ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ لأَنَّهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ فَذَكَرُوهُ لأَبِي بَكْرٍ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ ‏»‏ أَمَا إِنَّهُمْ سَيَغْلِبُونَ ‏»‏ ‏.‏ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لَهُمْ فَقَالُوا اجْعَلْ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ أَجَلاً فَإِنْ ظَهَرْنَا كَانَ لَنَا كَذَا وَكَذَا وَإِنْ ظَهَرْتُمْ كَانَ لَكُمْ كَذَا وَكَذَا فَجَعَلَ أَجَلَ خَمْسِ سِنِينَ فَلَمْ يَظْهَرُوا فَذَكَرُوا ذَلِكَ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم فَقَالَ ‏»‏ أَلاَ جَعَلْتَهُ إِلَى دُونِ – قَالَ أُرَاهُ الْعَشْرِ ‏»‏ ‏.‏ قَالَ سَعِيدٌ وَالْبِضْعُ مَا دُونَ الْعَشْرِ قَالَ ثُمَّ ظَهَرَتِ الرُّومُ بَعْدُ ‏.‏ قَالَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ ‏)‏ إِلَى قَوْلِهِ ‏:‏ ‏(‏يفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ ‏)‏ قَالَ سُفْيَانُ سَمِعْتُ أَنَّهُمْ ظَهَرُوا عَلَيْهِمْ يَوْمَ بَدْرٍ ‏.‏ قَالَ أَبُو عِيسَى هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ غَرِيبٌ إِنَّمَا نَعْرِفُهُ مِنْ حَدِيثِ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ ‏.

3498 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبِي أُوَيْسٍ، حَدَّثَنِي ابْنُ أَبِي الزِّنَادِ، عَنْ أَبِي الزِّنَادِ، عَنْ عُرْوَةَ بْنِ الزُّبَيْرِ، عَنْ نِيَارِ بْنِ مُكْرَمٍ الأَسْلَمِيِّ، قَالَ لَمَّا نَزَلَتْ ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ ‏)‏ فَكَانَتْ فَارِسُ يَوْمَ نَزَلَتْ هَذِهِ الآيَةُ قَاهِرِينَ لِلرُّومِ وَكَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ ظُهُورَ الرُّومِ عَلَيْهِمْ لأَنَّهُمْ وَإِيَّاهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ وَفِي ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى ‏:‏ ‏(‏يوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ‏)‏ فَكَانَتْ قُرَيْشٌ تُحِبُّ ظُهُورَ فَارِسَ لأَنَّهُمْ وَإِيَّاهُمْ لَيْسُوا بِأَهْلِ كِتَابٍ وَلاَ إِيمَانٍ بِبَعْثٍ فَلَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى هَذِهِ الآيَةَ خَرَجَ أَبُو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ رضى الله عنه يَصِيحُ فِي نَوَاحِي مَكَّةَ ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ ‏)‏ قَالَ نَاسٌ مِنْ قُرَيْشٍ لأَبِي بَكْرٍ فَذَلِكَ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ زَعَمَ صَاحِبُكُمْ أَنَّ الرُّومَ سَتَغْلِبُ فَارِسًا فِي بِضْعِ سِنِينَ أَفَلاَ نُرَاهِنُكَ عَلَى ذَلِكَ قَالَ بَلَى ‏.‏ وَذَلِكَ قَبْلَ تَحْرِيمِ الرِّهَانِ فَارْتَهَنَ أَبُو بَكْرٍ وَالْمُشْرِكُونَ وَتَوَاضَعُوا الرِّهَانَ وَقَالُوا لأَبِي بَكْرٍ كَمْ تَجْعَلُ الْبِضْعُ ثَلاَثُ سِنِينَ إِلَى تِسْعِ سِنِينَ فَسَمِّ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ وَسَطًا تَنْتَهِي إِلَيْهِ ‏.‏ قَالَ فَسَمَّوْا بَيْنَهُمْ سِتَّ سِنِينَ قَالَ فَمَضَتِ السِّتُّ سِنِينَ قَبْلَ أَنْ يَظْهَرُوا فَأَخَذَ الْمُشْرِكُونَ رَهْنَ أَبِي بَكْرٍ فَلَمَّا دَخَلَتِ السَّنَةُ السَّابِعَةُ ظَهَرَتِ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ فَعَابَ الْمُسْلِمُونَ عَلَى أَبِي بَكْرٍ تَسْمِيَةَ سِتِّ سِنِينَ لأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ ‏:‏ ‏(‏في بِضْعِ سِنِينَ ‏)‏ قَالَ وَأَسْلَمَ عِنْدَ ذَلِكَ نَاسٌ كَثِيرٌ ‏.‏ قَالَ هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ حَسَنٌ غَرِيبٌ مِنْ حَدِيثِ نِيَارِ بْنِ مُكْرَمٍ لاَ نَعْرِفُهُ إِلاَّ مِنْ حَدِيثِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي الزِّنَادِ ‏.‏

4) سیرت رسول الله، ابن هشام، رفیع الدین اسحق محمد همدانی، چاپ سوم، 77، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، برگ 673.

5) (C. G. Pfander, Mizan-ul-Haqq – The Balance of Truth, revised and enlarged by W. St. Clair Tisdall [Light of Life P.O. Box 18, A-9503, Villach Austria], 279-280)

حمله به بنی قریظه

نویسنده – علی سینا

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

بعد نوبت بنی قریظه فرا رسید، مدت کوتاهی بعد از اینکه جنگ خندق به پایان رسید، محمد ادعا کرد که جبرئیل فرشته  او را ملاقات کرده است و در ملاقات «به او گفته است که باید شمشیرش را از غلاف در آورد و به سمت قبیله فتنه جوی بنی قریظه ره سپارد و با آنها قتال کند. جبرئیل همچنین اشاره کرد که خود او به همراه صفوفی چند از فرشتگان دیگر جلوتر به سمت آنها خواهند رفت تا استحکامات آنها را (قلعه و حصارشان را) بلرزانند و بر قلوبشان ترس و بیم بیافکنند.» صحیح بخاری جلد 5 کتاب 59 شماره 443

البته معلوم نیست که جبرئیل فرشته چرا برای نابود کردن یهودیان در صورتی که «صفوفی از فرشتگان» که میتوانستند استحکامات و حصار های آنها را بلرزانند را داشت، به کمک مسلمانان نیز نیازمند بود. با این وجود «پیامر الله موذن را فراخواند و از او خواست که علیه بنی قریظه اعلام جنگ کند.».

محمد سپاهی متشکل از سه هزار پیاده نظام و سی سواره نظام از انصار و مهاجرین را رهسپار محل سکونت بنی قریظه کرد.

بنی قریظه به این دلیل مورد حمله قرار میگرفت که در حمله قریش به مدینه از مسلمانان دفاع نکرده بود. علی قسم خورد که هرگز باز نخواهد ایستاد مگر اینکه قلعه آنها را تصرف کند و یا اینکه کشته شود. محاصره محل سکونت بنی قریظه 25 روز طول کشید. سر انجام بنی قریظه بدون هیچ شرطی تسلیم شدند. محمد دستور داد که مردان را درحالی که زنان و کودکان در جای دیگری زندانی شده بودند، دست ببندند. پس از آن قبیله اوس به شفاعت از بنی قریظه برخاستند و از پیامبر استدعا کردند که با آنها با ملایمت رفتار کند. محمد پیشنهاد کرد که سعد بن معاذ، یک هم پیمان پیشین، حکم این ماجرا بشود و در مورد سرنوشت آنها حکمی صادر کند، و آنها موافقت کردند.

سعد که در ماجرای جنگ خندق جراحات سنگینی برداشته بود، حکم کرد که «تمام اشخاص مذکر سالم که به این قبیله تعلق داشتند باید کشته شوند، زنان و کودکان باید اسیر شوند و اموال آنها باید بین رزمندگان مسلمان تقسیم شود. صحیح بخاری جلد 4 کتاب 52 شماره 280

اینجا این سوال پیش می آید که چرا محمد که ادعا میکرد پیامبر الله است، و با او در ارتباط است، باید به قضاوت یک انسان نیازمند باشد، اما به هر روی این قضاوت بسیار بیدادگرانه قضاوتی بود که اورا خوشنود کرد و او این قضاوت را قبول کرد و گفت «سعد بر اساس قانون الله حکم کرد».

المبارکپوری اضافه میکند «در واقع یهودیان به دلیل خیانت پلیدی که علیه اسلام کرده بودند و انبار مهماتشان که شامل یک هزار و پانصد شمشیر، دو هزار نیزه، سیصد زره و پانصد سپر، که تمامی آنها به دست مسلمانان افتاد حقشان این بود که اینگونه تنبیه شوند.»

تاریخ نویسان مسلمان در گفتن اینکه قربانیان محمد خائن و موذی و شرور بودند و یا فتنه گر بودند و به دشمنان اسلام کمک کردند، برای توجیه یورشهای پیامبر به آنها خیلی سرعت به خرج میدهند. اما پایه ای برای چنان مجازات سنگین و یا نسل کشی کامل در مورد افرادی که بدین جرائم مجرم باشند وجود ندارد.

چاه هایی در بازار مدینه کنده شد و یهودیانی بین ششصد تا نهصد نفر سر بریده شدند و درون آن چاه ها افکنده شدند.

حیی بن اخطب، رئیس قبیله بنی نضیر و پدر صفیه، که در این محاصره دستگیر شده بودند، در حالی که دستهایش با طنابی به گردنش بسته شده بود به نزد پیامبر آورده شد، در یک مقاومت دلیرانه او محمد را و دینش را نپذیرفت و ترجیح داد که گردن زده شود، تا اینکه با زور به آیین او در آید. او را فرمان دادند تا بنشیند و گردنش را در یک لحظه زدند.

برای جدا کردن مردان از پسر ها، جوان ها را بررسی میکردند، اگر موی زهاری رویانده بودند، کافی بود که مرد به شمار آیند و گردن زده شوند.

سنن ابو داوود کتاب 38 شماره 4390

عطیه القریظی روایت کرده است:

من بین اسرای بنی قریظه بودم. آنها (پیروان محمد) مارا آزمایش کردند، و هرکس که موی زهار در بدن آنها روییده بود کشته شد، و آنهایی که در بدنشان موی زهار نروییده بود کشته نشدند. من جزو آنانی بودم که موی زهار نداشتم.

اگر کسی نمیتواند ببیند که این گونه ای نیست که یک پیامبر خدا باید رفتار کند، او نمیتواند ادعا کند که به معنای انسانیت چنگ زده است و از آن باخبر است. من باور دارم ظلم و خشونتی که در بلایی که پیامبر بر سر یهودیان عربستان آورد وجود دارد خود گویای بسیاری از حقایق است و هر انسان منصفی آنرا تایید خواهد کرد. این بسیار تصور نکردنی است که پیامبر خدا بتواند بین 600 تا 900 نفر را بکشد و هزاران نفر دیگر را بدون ترحم و احساسی  تبعید کند.

مردی که ما او را پیامبر میخوانیم، سرشار از تنفر بود. او به هیچ چیز بغیر از کشتن فکر نمیکرد، هیچ چیز نیاورد جز مرگ، چیزی نیاموخت جز کینه. محمد «رحمتی از خدا برای بشریت» نبود، او نفرین شیطان بر بشریت بود. او نه تنها در زندگی خود تمام یهودیانی که دستش به آنها رسید را کشت و نابود کرد، بلکه وقتی در معرض مرگ بود نیز به پیروانش دستور داد تا با نسل کشی یهودیان که او خود بنیانگذار آن بود ادامه دهند.

صحیح بخاری جلد 4 کتاب 52 شماره 288

پیامبر در بستر مرگ، سه دستور داد، که یکی از آنها اخراج تمامی مشرکین از شبهه جزیره عربستان بود.

صحیح بخاری جلد 4 کتاب 52 شماره 176

عبدالله بن عمر روایت کرده است:

رسول الله گفت «شما (مسلمانان) آنقدر با یهودیان میجنگید که برخی از آنها پشت سنگها پنهان میشوند. سنگها (به آنها خیانت کرده) خواهند گفت ‹ای عبدالله یک یهودی پشت من پنهان شده است، پس او را بکش› «.

این مرد یک اوباش بود نه یک پیامر خدا، او یک دزد، یک گانگستر و دزد سر گردنه بود، او خود را با ثروت قربانیانش ثروتمند میکرد.

  صحیح بخاری جلد 4 کتاب 52 شماره 176

انس بن مالک روایت کرده است:

مردم عادت داشتند که برخی از نخل های خود را بعنوان هدیه به پیامبر ببخشند، تا وقتی که فتح بنی قریظه و بنی نضیر روی داد، که بعد از آن او دیگر هدایای آنها را قبول نمیکرد و الطافشان را رد میکرد.

اگر شما هنوز معتقدید که محمد پیامبر خدا بوده است، به خود بیاندیشید، به اینکه بر سر انسانیت شما چه آمده است.

من در مورد قتل عام بنی قریظه به جزئیات اشاره نخواهم کرد بدلیل اینکه یک نوشتار با جزئیات فراوان و بسیار افشاگر وجود دارد که در لینک زیر میتوانید آنرا بخوانید.

در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟

نوشتار بالا ماجرای بنی قریظه را به کمال شرح میدهد و دلایل اینکه پیامبر سعد بن معاذ را بعنوان حکم انتخاب کرد بیان میدارد. این نوشتار از آن نوشتارهایی است که خواندن آن برای درک شخصیت واقعی محمد ضروری است و آنرا باید حتماً به ترتیب خواند.

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش سوم – حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری

نبرد بنی قینقاع

نبر بني نضير

متن اصلی +

معجزات علمی قرآن!

پیشگفتار

این نوشتار در مورد ادعاهای معجزات علمی در قرآن است، اما پیش از پرداختن به این پرسش، پرسشهای اساسی تر دیگری وجود دارند که باید به آنها پرداخت. از آن جمله اینکه معجزه چیست؟ آیا اگر معجزه واقعیت داشته باشد میتوان با آن پیوندی معرفتی برقرار کرد؟ معجزه در صورت درست بودن چه چیزی را میتواند اثبات کند. این پرسشهای اساسی و پاسخ آنها از حوصله این نوشتار خارج است لذا نوشتار دیگری با فرنام «چرا معجزه حقیقت ندارد؟» را به اینکار اختصاص داده ام. افزون بر این پیرامون این قضیه تاریخی که آیا محمد معجزه ای داشته است یا نه نیز توضیحات مرتبطی وجود دارند که در نوشتار دیگری با فرنام «آیا محمد معجزه داشته است؟» به تشریح آنها پرداخته ام. خواندن این دو نوشتار را به دلیل اینکه درک کلی و خوبی از قضیه معجزات بدست می آوردند پیش از خواندن نوشتار روبرو توصیه میکنم.

اما آنچه در این نوشتار بدان خواهیم پرداخت ادعاهای معجزات علمی و ریاضی در قرآن و متون اسلامی است. مدعیان این دسته از معجزات ادعا میکنند که قرآن در 1400 سال پیش به مطالبی اشاره کرده که در آن دوران هیچ کسی از آنها خبر نداشته، و تنها امروز بشر به لطف فن آوری و پیشرفت دانش بشری، بدان مطالب دست یافته است، و این نشان از این میدهد که تازینامه منبعی فراتر از بشر دارد و حاوی معجزات علمی مشخص و بارزی است. در این نوشتار به بررسی مختصر این ادعا میپردازیم سپس به نوشتارهای موردی که در مورد هر ادعای معجزه نوشته شده است اشاره ای خواهیم کرد.

در مورد اعتبار اینگونه به اصطلاح معجزات و اشکالات وارد به آنها

ابتدائی ترین نکته ای که مایلم در مورد این ادعاها متذکر شوم این است که این ادعاها از جانب مسلمانان متفکر و عالم معمولاً مطرح نمیشوند بلکه طبقه مشخصی از اجتماع مسلمانان به این ادعاها دل بسته اند. این طبقه را افرادی تشکیل میدهند که معمولاً عالم دینی نیستند، یعنی تحقیقات عمیقی در دین نداشته اند، در حوزه و یا دانشگاه در مورد دین تحصیلاتی نداشته اند و در سایر موضوعات مرتبط به دین معمولاً اثری از آنها دیده نمیشود. دسته ای از مسلمانان که به این ادعاها دل بسته اند مسلمانانی هستند که فهمی عامی از دین دارند اما تا حدودی با «علم» آشنا هستند، علومی مانند پزشکی و مهندسی. به نظر میرسد جوامع اسلامی برای کسانی که این علوم جدید را می آموزند احترام ویژه ای قائل هست، شاید به دلیل عدم حضور مهندسین و پزشکان در جوامع سنتی شان باشد اما به هر روی من از روی تجربه به ندرت دیده ام که شخص مسلمانی در غرب تحصیل کند و در رشته ای غیر از مهندسی یا پزشکی تحصیل کند،  افرادی که در این رشته ها تحصیل میکنند هم (همچون خود من!) گاهی احساس میکنند عقل کل شده اند و میتوانند راجع به هر موضوعی در هر جایی بدون اینکه اطلاعی در مورد آن داشته باشند اظهار نظر کنند، قافل از اینکه علوم انسانی و بویژه آنچه با مباحث مذهبی در آغشته است خود تخصصی جداست و برای اظهار نظر کردن در آنها بد نیست آدم به اینکه مدرک پزشکی یا مهندسی دارد اکتفا نکند بلکه اگر اظهار نظرش برایش اهمیت دارد دستکم تحصیلی در این زمینه ها هم بکند. من بسیاری از افراد بخصوص متاسفانه از میان پزشکان دیده ام که گویا واقعاً نمیدانند که نمیدانند، بلکه فکر میکنند صلاحیت سخن گفتن و اظهار فضل کردن در هر زمینه ای را دارند. فرض کنید یک ملای نادان نسبت به سرطان حنجره صحبت کند و سعی کند مشکل پزشکی یک نفر را حل کند، این ملا همانقدر مضحک است که پزشکی نادان به فلسفه و مباحث مربوط به هرمنوتیک و تفسیر، و حتی زبان عربی بخواهد تفسیر جدیدی از قرآن بیرون دهد. به همین جهت کسانی که این ادعاها را بسیار جدی میگیرند و برای آنها کتاب و مقاله مینویسند معمولاً دکتر و مهندس هستند، نه مفسر قرآن هستند، نه مترجم قرآن هستند، نه فقیه هستند، نه حجت الاسلام هستند، نه آیت الله نه مرجع تقلید، نه مفتی، ملا و یا مولوی، من هرگز هم ندیده ام افراد عضو گروه دوم، افراد عضو گروه نخست را جدی بگیرند.

حال چرا اراجیف نوشته شده توسط گروه اول مورد تایید گروه دوم نیست، شاید دلیلش این باشد که مهندس و پزشک دانششان نسبت به طبیعت و طبیعت بدن انسان بیشتر از ملایان است و ملایان فاقد چنین دانشی هستند، شاید هم همانطور که من حدس میزنم دلیلش بیسوادی مهندسین و پزشکانی است که درکی از تفسیر، شیوه تفسیر و غیره ندارند و فقط مسلمانهای تحصیل کرده ای هستند که برای «احمق» به نظر نرسیدند بخاطر مسلمان بودنشان سعی میکنند دلایلی با زرق و برق علمی برای باور احمقانه دینیشان دست و پا کنند. به هر روی اینکه انگیزه های این افراد چیست و ماهیت آنها کدام است یک موضوع است و رد ادعای آنها موضوع اصلی ای است که به آن خواهیم پرداخت.

نخستین مسئله ای که باید به آن پرداخت زبان عربی است. برخی مسلمانان به شدت روی این نکته پافشاری میکنند که زبان عربی کاملترین زبان است، و چه این ادعا درست باشد چه نادرست، به نظر میسرد هدف آنها از طرح این ادعا در واقع سوء استفاده از زبان عربی و تولید مدارک جعلی برای اثبات ادعاهای پوچ خود است. میگویند که یک کلمه در عربی چندین معنی دارد، البته این تنها ویژگی مختص زبان عربی نیست، در تمام زبانها فعل ها، اسم ها و سایر اجزاء دستوری زبان، در جملات مختلف معانی مختلفی میدهند، و معنی کلمه را با توجه به جایگاه آن در جمله مشخص میکنند و این به خودی خود نمیتواند دلیل کامل بودن یک زبان باشد. افزون بر این نمیتوان از این فرض به این حکم رسید که زبان عربی کاملتر است! اگر عربی واقعا چنین باشد این ضعف این زبان است که گویا و کامل نیست و از یک جمله آن میتوان چندین برداشت کرد و از این رو معلوم نیست هدف و مقصود یک جمله واقعا چیست. زبان قرار است رابط بین انسانها باشد نه وسیله ای برای سردرگمی آنها، اگر واقعا اینطور که مسلمانان میگویند باشد اعراب اصلا نباید حرفهای همدیگر را بفهمند درحالی که میدانیم اینطور نیست و معنی کلمات را میتوان با مراجعه به سیاق «Context» متون و همچنین اتفاقات تاریخی مرتبط با متن و چند منبع دیگر پیدا کرد. آنچه روشن است این است که این مقدمه در مورد زبان عربی از این رو دارای اهمیت است که همین ویژگی فرض شده برای زبان عربی است که در ادعاهای معجزات قرآن مورد سوء استفاده قرار میگیرد. کسی که چنین سخنی میگوید در واقع به شما هشدار میدهد که زبان عربی اصطلاحاً «کَشکی» است و من بزودی قرار است معجزه ای از قرآن خلق کنم! یا کلمه ای را به ترجمه ای در آورم که تابحال زیاد به آن توجه نشده و معنی اصلی آن معجزه ای را نشان میدهد. هدف از تذکر این مسئله این است که بگوییم اینطور نیست و تفسیر آیات قرآن هم «کَشکی» نیستند.

افرادی که چنین میکنند معمولاً در جاهای مختلف قرآن کلماتی را انتخاب میکنند و میگویند این کلمه فلان معنی را نیز میدهد! اشکال کار همینجاست، مثلا ادعا میکنند در قرآن کلمه «دحها» به کار رفته است که این کلمه افزون بر سایر معانی که دارد به معنای تخم مرغی شکل بودن نیز هست، و بنابر این قرآن نوشته است زمین تخم مرغی شکل است، که این نیز از همان دست اباطیل است، قرآن میتوانست بطور مستقیم بگوید زمین تخم مرغی شکل است یا یک کلمه ناقابل «کره» را قبل از کلمه زمین می آورد و آنگاه معلوم میشد منظور چه هست و چه نیست. اکثر ادعاهای اسلامگرایان در مورد معجزات علمی قرآن از همین دست هستند. یعنی سوء استفاده و بازی با کلمات. حال آنکه یک عالم دینی و یا حتی غیر دینی ولی آشنا با اصول، هرگز اینگونه آیه ای را ترجمه نمیکند بلکه برای ترجمه و یافتن معنی دقیقتر کلمه به سایر کلماتی که در قرآن موجود است نگاه میکند، به نحوه بکار رفتن این کلمات و این لحن در سایر جاهای قرآن و ادبیات دینی عرب آنهم در 1400 سال پیش نگاه میکند، به داستانهای همراه با آیات نگاه میکند تا ببیند فهم خود محمد از این آیه چه بوده است یا مسلمانانی که محمد در مقابل آنها بوده است چه فهمیده اند، علمای بزرگ دین چه برداشتی داشته اند و غیره. یکبار در جمعی فردی پاکستانی همین قضیه را پیش کشید و برای اثبات حرف خود لغتنامه آکسفورد چاپ قرن 21 ام را به من نشان میداد. به او گفتم که آیا میدانی کلمات معانی خود را در طول تاریخ عوض میکنند و آنچه این لغتنامه امروز نشان میدهد مربوط به عربی امروزی است و این برداشت را اعراب لزوماً همیشه از این واژه نداشته اند؟ گفت آری! به او گفتم پس چرا از منبعی استفاده میکنی که به این قضیه اشاره ندارد و طبیعتاً به درد تو برای اثبات حرفت نمیخورد؟ کمی فکر کرد و خود را به نشنیدن زن و یاوه دیگری گفت.

قرآن یک کتاب قدیمی است و ادبیات آن مربوط به دوران خودش میباشد، به همین دلیل ادبیات قرآن برای نسل امروز عرب قابل فهم نیست و آنها نیز برای فهم قرآن به تفسیر مراجعه میکنند. این دست تفسیر ها را در موارد دیگری هم میتوان دید، مثلاً در کتابهای زبانهای ایرانی قدیمی نیز گاهی مفاهیمی یافت میشود که میتوان از آنها برداشت های علمی کرد، میتوان نشست و از چکامه های حافظ به قضیه نسبیت انیشتن و جاذبه نیوتون و … رسید، آیا میتوان از این قضیه به این نتیجه رسید که این افراد نیز به منبعی فرابشری دسترسی داشته اند؟ بعنوان مثال به چکامه زیر که مربوط به هاتف اصفهانی است توجه کنید:

چشم دل باز کن که جان بینی ——- آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری ——- همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد ——- گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد ——- وانچه خواهد دلت همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا ر ——- سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی ر ——- پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی ر ——- بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک ر ——- بر دو کون آستین‌فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی ——- آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی ——- کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق ——- عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری ——- وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی ——- وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی ——- از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان ——- تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او ——- وحده لااله الاهو

پذیرفتن آنچه بعنوان معجزات علمی قرآن مطرح میشود همانقدر مضحک است که پذیرفت بیت «دل هر ذره را که بشکافی ——- آفتابیش در میان بینی» بعنوان کشف انرژی اتمی مضحک است. نمونه ای دیگر از این تفاسیر مضحک را مهدی شمشیری در کتاب گفته ناشده ها در مورد خمینی برگ 154 آورده است. که در آنجا از شعر معروف حافظ که گفته است:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم —- ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

این تفسیر را ارائه داده است که «حافظ در این بیت میخواسته است بگوید: ما در میان حزب اللهی ها و پیروان خمینی (با معذرت خواهی از خوانندگان گرامی) آدم خر ندیدییم و بیخبرانی که وجودشان کوچکترین فایده ای برای اجتماع دارد، نمیدانند که شراب خوردن با روش آمریکائی چه لذتی دارد؟.

وی در توضیح این تفسیر آورده است که: پیاله از دو کلمه تشکیل شده است: پی و آله. پی به معنی دنبال و مخفف پیروان میباشد. اله به معنای خدا که مونث آن اله است، برای خدایان کوچک زمینی بهه کار میرود مثلا در دوران جاهلیت به هریک از بتهای موجود در عربستان یک اله میگفته اند و بعد با گذاشتن الف و لام تعریف در نام خدای بزرگ وی را ال-اله نامیده و بعنوان خدای مشخص و معین یعنی، الله، از سایر خدایان جدا کرده اند. حالا این بت یا اله مورد پرستش زمان در ایران همین خمینی و پیروان وی که در بیت مورد بحث در کلمه پیاله (پی-اله) مورد نظر حافظ بوده اند همین حزب اللهی ها و پیروان خمینی بشمار میروند. بعد حافظ گفته است که ما در میان این افراد، عکس رخ یار دیده ایم، هرگاه «رخ یار» را برعکس کنیم میشود: رای خر! پس منظور حافظ این بوده است که رای و نظر حزباللهی ها کاملا احمقانه و مانند آن حیوان میباشد. حافظ در بیت دوم نیز خطاب به بیخبر مطلبی بیان نموده است. این کلمه نیز به نوبه خود دارای دو معنی میباشد، یکی معنای ظاهری و یک معنای تفسیری. معنای ظاهریش همان نادانانی هستند که هیچ نمیفهمند و از همه چیز بیخبر میباشند. معنای تفسیری بیخبر نیز این است که از از دو کلمه تشکیل شده است: بیخ و بر. در اینجا بیخ به معنای ته و قسمت زائد و دور انداختنی میوه و بر به معنای خود میوه میباشد. پس خطاب حافظ در اینجا نادانانی بوده اند که هیچ نمیفهمند و مانند ته میوه دورانداختنی و بی فایده هستند. آخرین کلمه قابل تفسیر در مصرع دوم «مدام» میباشد که از دو کلمه «مد» به معنای اسلوب و روش و «آم» به معنای آمریکا تشکیل شده است. تفسیر بالا علی رغم طنز آمیز بودنش بسیار شبیه به تفاسیر شبهه علمی است که مسلمانان از آیات قرآن میکنند تا «معجزات علمی» قرآن را نشان دهند.

مسئله دوم ریشه های قرآن است. از نگر ما افراد سکولار که معتقدیم دین یک پدیده اجتماعی است نه زاده یک رابطه بین انسان و خدایی که میخواهد با او ارتباط بر قرار کند، تقریبا تمامی معارف و مفاهیم هر دینی یا دستکم شق بزرگی از آنها جمع آوری شده از سنت ها و مفاهیم موجود در تاریخ و جغرافیای شخصی بوده است که آن دین را بوجود آورده است. از روی همین قعده آنچه محمد زیر فرنام اسلام عرضه کرده است نیز مربوط به سنت ها و باور ها و معارف همان مردمانیست که محمد در میان آنها زندگی میکرده. یعنی به عبارتی محمد محصول اجتماع خود است، بسیاری از مفاهیم همچون، قصاص، دیه، ختنه، حج، ماه های حرام و … چیزهایی هستند که اعراب قبل از آمدن محمد هم آنها را از سنتهای خود میدانستند و یا اینکه این مفاهیم از یهودیان، مسیحیان و دیگر ساکنین عربستان و یا کسانی که به سایر ملل و دانش آنها دسترسی داشتند توسط خود محمد کپی برداری شده است. نزدیک به تمام قصه های قرآن را میتوان در کتابهای یهودیان یافت. محمد در بعضی جاها مثل سوره کهف در قرآن مینویسد، تعداد اصحاب کهف معلوم نیست، بعضی ها میگویند 5 نفر بوده اند، بعضی ها میگویند 7 نفر بوده اند، اما خود خدا بهتر میداند چند نفر بوده اند (سوره کهف آیه 22)، این شاید به این دلیل باشد که محمد از کسی این داستان را قبلاً شنیده بود ولی این سوال که آنها چند نفر بوده اند برایش مطرح نشده بود لذا نمیدانست که آنها واقعاً چند نفر بوده اند و میخواست اینگونه موضوع را عوض کند، چون اتفاقاً این پرسشی بود که گروهی از یهودیان از محمد پرسیده بودند تا پیامبریش را امتحان کنند و او در این امتحان رد شد! بنابر این حتی اگر «معجزه ای علمی» در قرآن یافت شود جایزه آنرا باید به دیگر مردمان داد نه اعراب، نه مسلمانان و نه محمد! این معمولاً آنها بوده اند که دانشی در مورد چیزی داشته اند و آن دانش ممکن است در قرآن منعکس شده باشد.

بنابر این بینش و اطلاعاتی که محمد در دوران خود داشته محدود به اطلاعاتی بوده است که در اطراف وی موجود بوده و این در قرآن انعکاس یافته است، بسیاری از حرفهایی که در قرآن راجع به طبیعت زده میشود مستقیما کپی شده از آثار یهودی است، یا باورهایی است که به مردم یونان، بین النهرین و ایران میرسیده است، یا بسیار قبلتر از محمد در میان سایر ملل و یا حتی در میان اعراب در میان مردم وجود داشته است، بعنوان مثال گرد بودن زمین صدها سال حتی قبل تر از اینکه نطفه محمد بسته شود در میان اقوام مختلفی با دلایل علمی ثابت شده بوده است که در نوشتارهای مربوطه که در ادامه معرفی میشوند در مورد آن توضیح کافی داده شده است.

مسئله سوم این است که باید از خود پرسید اگر خدایی وجود دارد و قرآن توسط آن خدا فرستاده شده است هدف او از فرستادن این کتاب چه بوده است؟ آیا این بوده است که مطالب علمی به بشر بیاموزد؟ اگر چنین است او در رسیدن به این هدف شکست مفتضحانهی خورده است، چرا بجای اینکه مسلمانان اول قرآن بخوانند و به کشفهای علمی برسند و بعد آنها را به قرآن نسبت بدهند، اول صبر میکنند یک کشف علمی رخ دهد سپس آنرا مانند یک دلقک به قرآن نسبت میدهند؟ هرگز تابحال کسی از روی قرآن چیزی را کشف نکرده، بلکه همه دانشمندان و فلاسفه و جامعه شناسان، بدون استفاده از قرآن و هر کتاب الهی (!) دیگری واقعیت ها را مشاهده کرده اند و فرضیه های خود را با مطالعه و آزمایش و روش علمی به نظریه تبدیل کرده اند. الله هرگز نقشی در پیشرفت دانش بشری نداشته است. چرا قرآن نتوانست به بشر چیزی علمی بیاموزد؟ روشن است که هدف قرآن این نبوده است و هرگاه این هدف را میداشت به گونه ای روشنتر و دقیق تر اینکار را انجام میداد. مثلاً نمونه های علمی بسیار جالب و ارزشمندی در تاریخ وجود دارد که اگر آنها را در کنار قرآن بگذاریم قرآن در مقابل آنها از نگر محتویات علمی ذره ای ارزش نخواهد داشد. از نمونه های مشهور در این زمینه، افکار اپیکروس فیلسوف و دانشمند باستانی یونان است که چهار قرن قبل از میلاد مسیح (تقریباً 1000 سال قبلتر از محمد) زندگی میکرده است. بعد ها فیلسوف و شاعری بنام لوکرتیئوس رومی که یک قرن پس از اپیکروس زندگی میکرده است، افکار مربوط به طبیعت و فیزیک اپیکروس را از آثار یونانی جمع آوری و به زبان لاتین به شعری طولانی تبدیل کرده است که امروزه با نام لاتین (De Rerum Natura)یعنی «اندر طبیعت اشیاء» موجود است. (1)

این کتاب که انعکاس مستقیم عقاید اپیکروس و دیدگاه او نسبت به طبیعت و به عبارتی کتاب فیزیک اپیکروس است و بدین منظور نوشته شده است که واقعیت های فیزیکی را بدون حاشیه معرفی کند دارای مفاهیم بسیاری است که امروزه پایه های علوم به شمار میروند، بعنوان نمونه، لوکرتیئوس در اشعارش به مفاهیمی اینچنین اشاره میکند، (2) یعنی برعکس قرآن که کتاب قصه و اساطیر و تهدید و خشونت است، این کتاب برای این نوشته شده است که نظریات علمی اپیکروس را بیان کند.

وجود اتم و مولکول (اینکه ترکیب دو اتم ماده جدیدی را تولید میکند) قانون اینرسی (اینکه اشیاء در حال حرکت تاوقتی نیرویی بر آنها وارد نشود در حال حرکت هستند- تا زمان گالیله کشف نشده بود) مسئله قانون جهانشمول (اینکه تمام قوانین فیزیکی که روی زمین هستند، در تمام نقاط کائنات نیز صادق هستند- این تئوری توسط ارسطو رد شده بود و کلیسای مسیحیت به شدت با آن مخالفت میکرد تا اینکه گالیله اعتراض کرد و بعدها نیوتون آنرا اثبات کرد) چرخه باران (اینکه باران ساخته شده از آبی است که از دریاها و دریاچه ها به دلیل حرارت اشی از نور خورشید بخار میشود و در جریان هوا و ابرها ذخیره میشود و وقتی که ابرها حرارت میبینند یا اشباع میشوند این آبهای اندوخته شروع به بارش میکنند) و مطالب بسیار دیگری از جمله پیشبینی تئوری نسبیت به این طریق که حرکت چیزیست نسبی و زمان بدون وجود روابط میان اشیاء و اتفاقات به یکدیگر مفهومی ندارد، بنابر این زمان نیز منسوب به مشاهده کننده است. جدول زیر را میتوان در مورد پیشبینی های صحیح اپیکروس و دانش فیزیک او تنظیم کرد.

پیشبینی مطرح شده در «اندر طبیعت اشیاء»
(1) اتم 1.265-328
(2) مولکول 2.100-108, 2.581-588
(3) قانون اینرسی 2.62-166, 2.184-332
(4) مسئله قانون جهانشمول 2.718-729, 2.1067-1078
(5) چرخه باران 6.495-523
(6) موج فشرده بودن صوت در هوا 4.524-614
(7) تشکیل شدن نور از ذرات کوچک (فوتونها) 2.144-156, 4.183-216, 4.364-378, 5.281-305
(8) اینکه دلیل استشمام بوهای مختلف تطبیق شکل مولکولی آنها با گیرنده های بینی است 2.414-417, 2.680-683, 4.673-705
(9) اینکه رعد و برق بر اساس سایش بین جبهه های هوایی صورت میگیرد 6.160-422
(10) اینکه آذرخش مشتمل از ذره های کوچک است 2.384-389
(11) اینکه زمین لرزه به دلیل سایش محورهای خطی زمین اتفاق میافتد 6.535-551
(12) اینکه رود نیل از آب شدن برف در منبع آن است که هرسال سطح آب آن بالامیرود جاری میشود 6.712…735-737
(13) اینکه حیوانات و انسان از طریق تکامل و انتخاب طبیعی به شکل امروزی در آورده اند. 2.1150-1156, 5.790-836
(14) ماده اکثراً فضای خالی است 1.329-397, 6.936-997
(15) مغناطیس بر اساس تبادل ذره ها بوجود می آید 6.998-1089
(16) آتش یک عنصر نیست 1.635-829
(17) اینکه کائنات مرکزی ندارد 1.1052-1082
(18) منظومه های دیگری نیز وجود دارند 2.1048-1089
(19) سرعت نور محدود است 2.144-156, 4.183-216
(20) تئوری نسبیت 1.459-463, 2.308-332
(21) اختیار کوانتومی 2.216-293
(22) حرکت براونی 2.112-141

به نظر نمیرسد مسلمانان با تمام دروغها و اباطیلی که میگویند بتوانند حتی پیشبینی هایی نزدیک به پیشبینی های اپیکروس و چندین دانشمند و فیلسوف دیگر که قبل از محمد می زیسته اند را از تازینامه بیرون بکشند. از این گذشته اپیکروس اینها را بعنوان مفاهیم دقیق علمی و نظر علمی خود بدون کوچکترین استفاده از ابهام و… مطرح میکند اما کاملا مشخص است که حرفهای قرآن اصلا به این مفهوم زده نشده اند که بخواهند مطالب علمی ای را برای مسلمانان روشن کنند. نتیجه آنکه گویا اپیکروس با دانش بشری خود توانسته است اطلاعات بسیار دقیق تر و صحیح تری نسبت به دنیای و طبیعت بدهد تا محمد با روابط آسمانی و وحی های الله. گویا انسان بازهم خدا را شکست داده است؛ اپیکروس از خدا کمکی نگرفته است، وی تنها انسان باهوشی بوده است، گفته زیر یکی از نقل قولهایی است که از اپیکروس بجای مانده است و نشان میدهد او  نه همچون محمد و اسلامگرایان خرافاتی بوده است. اپیکروس بنیانگذار برهان شر است.

«یا خداوند میخواهد شیطان را از میان بردارد و نمیتواندیا اینکه او میتواند، اما نمیخواهدیا اینکه نه میتواند، نه میخواهداگر او میخواهد اما نمیتواند پس ناتوان است

اگر میتواند اما نمیخواهد پس او  شرور و نابکار است

اما اگر خداوند هم میتواند و هم میخواهد که شیطان را براندازد، پس چگونه است که شیطان در جهان هنوز وجود دارد؟»

البته اپیکروس هم همچون قرآن حرفهای غلط بسیاری در مورد طبیعت و سایر موارد زده است اما ظاهرا میزان پیشبینی های صحیح اپیکروس بسیار مفید تر و بدرد بخور تر از حرفهای مسخره قرآن در مورد طبیعت بوده است.

جدا از اپیکروس در دوران جدید نیز افراد بسیاری هستند که پیشرفت انسانها در آینده را پیشبینی میکنند و حرفهایی در مورد آینده میزنند که درست از آب در می آیند، بعنوان مثال ژول ورن نویسنده فرانسوی کسی است که در آثارش پیدایش تلفن، سفر به زیر دریا، سفر به ماه و خیلی چیزهای دیگر را نیز پیش بینی کرده بود و اینها همه درست از آب در آمدند، آیا ژول ورن نیز از خدا کمک گرفته است؟ روشن است که افرادی مانند اپیکروس پیشبینی های علمی بسیار بسیار محکمتر و مهمتری را انجام داده اند و اگر فرض کنیم محمد واقعا میخواسته است پیشبینی علمی کرده باشد، او در اینکار به گرد پای اپیکروس هم نمیرسیده است.

مسئله چهارم که میتوان شیعیان را بدان محکوم کرد این است که اگر قرآن حاوی مطالب علمی است چرا امامان شیعه تنها وقت خود را به صحبت در مورد نحوه اسلامی تخلی کردن و جماع کردن و اینجور اباطیل و تولید مثل بسیار فعال و ازدواج با زنان متعدد به هدر داده اند؟ چرا مانند هر دانشمند دیگری به تجزیه و تحلیل قرآن نپرداخته اند و چند نظریه ناقابل علمی یا حتی فلسفی به جامعه بشری عرضه نکرده اند؟ البته ما در بخش یاوه نامه زندیق به تعدادی از نظریات مضحکی که امامان مطرح کرده اند پرداخته ایم و اینگونه نبوده است که این معصومین بیکار بنشینند، بلکه مفاهیمی را تولید کرده اند، اگر چه کل آنها به دیناری نمی ارزد. از هر دانشمندی مثل اپیکروس، تالس، افلاطون، خیام، نیوتون آثار و تئوری های مشخص علمی وجود دارد که امروزه با نام آنها صدا میشوند، آیا امامان شیعه تابحال حرفی از قرآن در آورده اند که به نام مثلا فلان تئوری فیزیکی امام صادق مشهور باشد؟ البته برای اینکه حق امامان ضایع نشود باید به نقش آنها در تکامل قوانین دست قطع کردن و افزایش شروط آن و مسائل مشابه بسیار نیز اشاره کرد. اما واقعا دانش امام علی و امام صادقی که 4000 شاگرد در مدرسه داشته است در مورد مسائل علمی و فیزیکی و شیمیایی و غیره بوده است یا در مورد آداب وضو و حج و قبله یابی و شناسایی صبح صادق؟ چرا در میان شاگردان امام صادق بعضاً دانشمندانی پیدا میشوند، اما مطالعه فرمایشات امام جعفر صادق نشان میدهد که سواد ایشان در همان حدود سواد پیامبر بیسواد اسلام بوده است! آیا این دانشمندان در کلاس شکیات نماز امام صادق درس میخواندند یا در کلاس شتر شناسی به روش ایشان؟ بحث کاملتری در این مورد را در نوشتاری با فرنام امام صادق و دانش او بخوانید.

مسلمانان هرچه خود را به در و دیوار بکوبند واقعیت شیرین، آن  است که بسیاری از مفاهیمی که در قرآن بدانها اشاره شده است، امروزه با علم در تضاد جدی قرار دارند و بسیاری از این موارد در بخش تضادهای برونی تازینامه شرح داده شده اند، و اصول اخلاقی اسلامی کهنه و قوانین اسلامی ناکارا و ویرانگر هستند، و اگر مسلمانان مدعی این هستند که علم میتواند قرآن را اثبات کند، باید همچنین بپذیرند که علم میتواند قرآن را رد هم بکند. مسلمانان باید برای اراجیف دینی خود همچون جن، روح، آخرت، خلقت آدم و حوا، جادوگری و غیره که در قرآن حقیقت آنها تایید شده است نیز دلایل علمی بیاورند و از آنجا که این اباطیل در علم جایی ندارند باید بپذیرند که دینشان باطل است.

مسئله مهم دیگر این است که حتی اگر پیامبر اسلام واقعا مطلبی علمی را که هرگز بر روی زمین کسی پیش از ایشان بدان آگاه نبوده ابداء کرده باشد و واقعاً خودش این کشف را کرده باشد و این مسئله اثبات گردد، در نهایت میتوان گفت ایشان یک دانشمند بوده اند (!) چه دلیلی وجود دارد که هرکس حرفی صحیح و علمی بزند حتماً این دانش را از خدا گرفته باشد و پیامبر باشد؟ اگر اینگونه باشد و پیامبر اسلام با دو سه ابداء علمی پیامبر بودنش اثبات شود و معجزه بودن قرآن اثبات شود، پس لابد افرادی مثل انیشتن و نیوتون و ادیسون و… را نباید تنها پیامبر بلکه خدا نامید.

مسئله آخراین است که  ارتباط قرآن با پیامبر اسلام بسیار ارتباط کمرنگی است. پیامبر اسلام بدون شک قرآنی که امروز وجود دارد را ندیده است، مسلمانان به خطا باور دارند که قرآن تماماً محصول رابطه محمد با خدا است، قرآن کاری گروهی است و در طول حیات خود بارها تکامل یافته است. در بخشی از نوشتاری با فرنام «قرآن تحریف نمیشود!» بطور مفصل بحث شده است.

همین موارد که ذکر شد کافی هستند تا نشان دهند تمامی ادعاهای اینچنین که مطرح میشوند پوچ و خالی از ارزش هستند، اما ز آنجا که اراجیف اسلامی چندان خریداری در اجتماع ندارد، اسلامگرایان برای منحرف کردن جوانان از مسیر خردگرایی، این اباطیل را بسیار مطرح میکنند، پاسخ دادن به این ادعاهای کذب و غلط اهمیت پیدا میکند، در زیر به تعدادی از ادعاهای معروفی که مطرح میشود اشاره شده است، اگر شما معجزه (!) دیگری شنیده اید برای ما بفرستید تا در مورد آن تحقیق کرده و نتیجه را در همین قسمت قرار دهیم.

ردیه های نوشته شده روی زندیق

علاوه بر موضوعات مهمی که در بالا مطرح شد مایل هستیم بطور جزئی تک تک ادعاهای معروف مربوط به معجزات علمی در قرآن را بررسی و رد کنیم. معمولا این ادعا ها را از طرق زیر میتوان رد کرد:

  1. ادعا مشکل تفسیری دارد، ادعا اساساً به آیه قرآنی ربطی ندارد و آیه قرآنی موضوع و محمول دیگری داشته باشد، یعنی ترجمه و تفسیر غلط و خارج کردن آیات از زمینه آنها و تفسیر به رای
  2. ادعا مشکل علمی دارد، ادعا اساساً مسئله ای علمی نیست و اگر تفسیر درست باشد قرآن اشتباه کرده است، یعنی نویسنده یا مدعی معجزه برداشت غلطی از یک مسئله علمی داشته است و ادعای او با واقعیت سازگاری ندارد
  3. ادعا مشکل عادی بودن دارد، مسئله علمی باشد و قرآن هم به آن اشاره کرده باشد اما مسئله مطرح شده بسیار آشکار باشد و امکان دانستن آن توسط  انسانی که 1400 سال پیش زندگی میکرده است ممکن و محتمل باشد
  4. ادعا قدیمی تر از اسلام باشد، مسئله علمی باشد و قبل از محمد نیز باور به آن مسئله در میان ملت عرب یا ملتهای دیگر رایج بوده باشد یعنی اساساً یک نو آوری و معجزه نبوده باشد

چهار روش بالا معمولاً روشهایی هستند که من در رد ادعاهای معجزه به پیش میگیرم اما دیگر نویسندگانی که نوشتارهای زیر را نوشته اند ممکن است روش دیگری داشته باشند. روشن است که اگر هریک از 4 روش بالا بتواند در مورد هر ادعای «معجزه علمی قرآنی» درست باشد، آن ادعا دیگر ادعای درستی نخواهد بود و رد خواهد شد.

در بخش ویژه معجزات علمی قرآن لیستی از این ادعاها و ردیه هایی که بر آنها نوشته شده است آمده است، این لیست در صورتی که ادعاهای جدید مطرح شوند، توسعه خواهد یافت.

منابع و نکات

1) این کتاب را به زبان انگلیسی میتوانید در اینجا بیابید.

2) اطلاعات در مورد پیشبینی های اپیکروس از مقاله ریچارد کریر با فرنام «پیشبینی علوم مدرن، محمد در مقابل اپیکروس» آورده شده است.

شرط‌بندی پاسكال (برهان دفع خطر احتمالی)

در سنت اديان ابراهيمي اعتقاد به وجود خداي متشخص انسان‌‌وار، رسالت پيامبران الهي و زندگي پس از مرگ ركن اصلي ايمان شمرده مي‌شود. پيروان اين اديان در طول تاريخ همواره تلاش كرده‌اند تا با اقامه دلايل عقلي، حقانيت (صدق) اين آموزه‌هاي ديني را اثبات و حجت را بر مخالفان (ملحدان و شكاكان) تمام كنند. اما مخالفان (درست يا غلط) معتقدند كه اولاً استدلال‌هاي مومنان خالي از اشكال نيست و ثانياً دلايل، شواهد و قرايني وجود دارند كه اين آموزه‌ها را به‌شدت مورد ترديد قرار مي‌دهند. همين امر مانع ايمان آوردن آنها به وجود خدا و رسالت پيامبران و زندگي پس از مرگ مي‌شود. در چنين فضايي متكلمان و فيلسوفان ديني براي اثبات برتري عقلاني موضع خود در مقايسه با موضع منكران معاد به راهي ميان‌بر متوسل شده‌اند كه شرط‌بندي پاسكال يا برهان دفع خطر احتمالي نام دارد. شكل ساده اين برهان به قرار زير است:

1)فرض کنیم زندگی پس از مرگ (همراه با پاداش و جزای اعمال) را نمی‌توان با دلایل و براهین قطعی اثبات کرد، اما دست‌کم می‌توان گفت که وقوع آن محال نیست، بلکه کاملاً ممکن است.

2)اگر زندگی پس از مرگ واقعیت نداشته باشد، دیندار و غیردیندار (هر دو نابود شده و بنابراین) هیچ‌کدام ضرر نکرده‌اند. ولی:

3)اگر زندگی پس از مرگ واقعیت داشته باشد، فرد دیندار بازی را برده و فرد بی‌دین همه هستی خود را باخته است. یعنی دیندار به بهشت می‌رود و تا ابد غرق در نعمت‌ها و پاداش‌های الهی می‌شود، اما منکر معاد به جهنم می‌رود و دچار عذاب دردناک الهی می‌شود.

4) عقل به ما می‌گوید خطر احتمالی را باید دفع کرد (قاعده دفع خطر احتمالی).

نتیجه: حکم عقل این است که هرچند دلیل محکم و قاطعی در اثبات زندگی پس از مرگ نداریم، ولی باید بنا را بر وجود آن بگذاریم و دیندار باشیم تا در صورت وقوع معاد دچار عذاب دردناک الهی _ که ممکن است ابدی هم باشد _ نگردیم.

آیا این استدلال و نتیجه آن پذیرفتنی است؟ نکات زیر شاید برای یافتن پاسخ این پرسش به ما کمک کنند:

مقدمه اول این استدلال (احتمال یا امکان وقوع معاد) هنگامی قابل قبول است که ابتدا امکان وجود خدای متشخص انسان‌وار، و سپس امکان ذاتی ادامه زندگی پس از مرگ را پذیرفته باشیم. چراکه اگر خدای متشخص انسان‌وار وجود نداشته باشد، اصولاً وقوع معاد به معنای زنده شدن آدمیان پس از مرگ (برای دریافت پاداش و جزای اعمال دنیایی از سوی خدا) موضوعاً منتفی می‌شود. همچنین اگر احتمال وجود چنین خدایی نیز پذیرفته شود، بازهم (به صرف تکیه بر این احتمال)  نمی‌توان از احتمال «وقوع» معاد سخن گفت، مگر اینکه امکان ذاتی معاد را از پیش اثبات کرده باشیم. توجه داشته باشید که حتی اگر خدای فرضی قادر مطلق باشد، به اعتراف خود فیلسوفان الهی قادر به انجام امور محال نخواهد بود. بنابراین اگر وقوع معاد بنا به دلایلی فلسفی محال باشد، حتی اعتقاد به قدرت مطلق خدا هم نمی‌تواند مدعای » امکان یا احتمال وقوع معاد» را توجیه (موجه) کند. پس به‌طور خلاصه ابتدا باید دست‌کم نشان داده شود که وجود خدای متشخص انسان‌وار و همچنین زنده شدن مردگان (آن هم پس از پوسیده شدن جسد) محال نیست. اما عده‌ای از فیلسوفان ملحد بنا به دلایل متعددی _ که در اینجا مجال ذکر آنها نیست _ معتقدند که اصولاً خدای متشخص انسان‌وار نمی‌تواند وجود داشته باشد، و بسیاری از فیلسوفان الهی نیز استدلال‌هایی اقامه کرده‌اند که نتيجه آنها وجود خداي غيرمتشخص است و اگر اين استدلال‌ها درست و معتبر باشند، وجود خداي متشخص انسان‌وار و به تبع آن وقوع معاد نيز منتفي مي‌شود. همچنين بسياري از فيلسوفان ملحد استدلال‌هايي اقامه كرده‌اند كه نتيجه آنها ناممكن بودن زندگي پس از مرگ (با حفظ شخصيت و حافظه) است. پس براي تثبيت مقدمه اول اين برهان، برداشتن دو گام مقدماتي ضروري مي‌نمايد. در گام اول بايد به تمام اين استدلال‌ها پاسخ‌هايي محكم و قانع‌كننده داده شود و در گام بعدي با دلايلي مستقل نشان داده شود كه وقوع معاد محال نيست. آيا فيلسوفان الهي اين دو گام را با موفقيت برداشته‌اند؟ تحقيق در اين موضوع را بر عهده خواننده انديشمند مي‌گذارم.

صدق و كذب مقدمه دوم بستگي به نوع ديني دارد كه شخص ديندار پيرو آن است. به عنوان مثال مسيحيت تقريباً شريعت ندارد و دينداري يك فرد مسيحي بسيار آسان است. اما يهوديت و اسلام داراي شريعت‌هاي بسيار پرحجم، سخت و محدودكننده و محروم‌كننده‌اند. بنابراين اگر استدلال مورد بحث از سوي يك مسيحي (براي دعوت به مسيحيت) اقامه شود، مقدمه دوم آن تقريباً صادق است، چراكه زندگي يك فرد مسيحي به لحاظ آزاد بودن از قيد و بندهاي ديني و مذهبي تفاوت چنداني با زندگي يك فرد ملحد ندارد و اگر معادي رخ ندهد، فرد مسيحي (به خاطر مسيحي بودنش در دنيا) ضرر زيادي نكرده است. اما در مورد يك يهودي يا مسلمان مومن و مقيد چطور؟ در اين فرض، مقدمه دوم آشكارا كاذب است، چراكه در صورت عدم وقوع معاد، مسلماني كه عمري را به اميد پاداش‌هاي اخروي در انواع محدوديت‌ها و محروميت‌ها و انجام عبادات و مناسك ديني گذرانده و رنج‌هاي زيادي را در اين راه متحمل شده و شادي‌هاي بسياري را از دست داده، قطعاً عمر خود را ضايع كرده و بازي را به شدت باخته است. در اين مقدمه گمان رفته است كه فرق ديندار و غيرديندار فقط در اعتقاد يا عدم اعتقاد به معاد است و صرف اعتقاد به زندگي پس از مرگ، هرچند نحوه زندگي فرد ديندار هيچ تفاوتي با غيردينداران نداشته باشد، مي‌تواند باعث سعادت آخرت شود؛ در حالي كه نه عقل اين مدعا را تاييد مي‌كند و نه هيچكدام از اديان. بنابراين مقدمه دوم اين استدلال نيز ناتمام است.

اما درباره مقدمه سوم چه مي‌توان گفت؟ در صورت وقوع معاد آيا واقعاً فرد ديندار بازي را برده و به سعادت ابدي نايل مي‌آيد و فرد ملحد يا شكاك بازي را باخته و دچار عذاب دردناك الهي مي‌شود؟ براي رسيدن به پاسخ اين پرسش، دو حالت زير را در نظر بگيريد:

الف) فرض كنيم وجود خدا هنوز اثبات نشده و اين استدلال فقط متكي به احتمال وجود خدا است، بنابراين در اين فرض ما فقط با يك خداي احتمالي روبرو هستيم كه از اوصافش خبري نداريم. اكنون پرسش اين است كه وقتي اوصاف اين خداي احتمالي براي ما معلوم نيست، چگونه مي‌توانيم با اطمينان و قاطعيت تمام بگوييم كه در آخرت، چه كسي برنده و چه كسي بازنده است؟ به عنوان مثال، اگر خدا موجودي شرير و ناعادل و نامهربان باشد، و يا خدايي باشد كه اشاعره (در ميان مسلمانان) مي‌گويند، چه تضميني وجود دارد كه مومن به بهشت و كافر به جهنم مي‌رود؟ براي اينكه بتوان با قاطعيت گفت كه در صورت وجود زندگي پس از مرگ و وقوع رستاخيز، چه كسي برنده و چه كسي بازنده خواهد شد، دست‌كم (به عنوان يك شرط لازم و نه كافي) بايد اثبات كرد كه خدا علاوه بر متشخص و انسان‌وار بودن، قادر مطلق، عالم مطلق، خيرخواه مطلق و لذا حكيم و عادل و مهربان هم هست.

ب) اكنون فرض را بر وجود خداي متشخص انسان‌واري قرار مي‌دهيم كه قادر مطلق، عالم مطلق، خيرخواه مطلق و بنابراين حكيم، عادل و مهربان است. آيا در اين حالت مي‌توانيم با قاطعيت بگوييم كه در صورت وقوع معاد، فرد ديندار برنده مي‌شود و به بهشت مي‌رود، اما فرد ملحد بازي را مي‌بازد و به جهنم می‌افتد؟ پاسخ مثبت به اين پرسش مبتني بر پيش‌فرض‌هايي است كه بدون اثبات قطعي آنها به هيچ وجه نمي‌توان چنين ادعايي كرد. فرض كنيم اقامه كننده استدلال مورد بحث يك مسلمان است؛ در اين صورت او ابتدا بايد با دلايلي محكم و خدشه ناپذير اثبات كند كه خداوند در طول تاريخ با افرادی خاص (پيامبران) سخن گفته و آنها را مامور هدايت ديگران به سوي سعادت اخروي كرده‌است. سپس بايد اثبات كند كه پيامبر اسلام هم يكي از آن افراد (پيامبران) بوده و تعاليمي را به عنوان وحي دريافت و به مردم زمان خود ابلاغ نموده كه عمل كردن به آنها شرط لازم رسيدن به سعادت اخروي است و در آخر بايد نشان دهد كه قرآن كنوني _ كه مبناي دينداري اوست _ بدون هيچ تغيير و كم و كاستي، عيناً همان آيات الهي است كه هزار و چهارصد سال پيش بر پيامبر اسلام وحي شده و اكنون صحيح و سالم به دست ما رسيده است؛ در غيراينصورت (یعنی بدون اثبات این مقدمات و پیش‌فرض‌ها) هرگز نمي‌تواند با قاطعيت و اطمينان دم از پيروزي و سعادت خودش در آخرت بزند. آيا چنين مقدمات و پيش‌فرض‌هايي واقعاً قابل اثباتند؟ آيا عملاً دلايل محكم و خدشه‌ناپذيري به نفع آنها اقامه شده است؟ و اگر چنين دلايل و براهيني واقعاً اقامه شده باشند، ديگر چه نيازي به شرط‌بندي پاسكال (كه مبنايش فقط احتمال است) وجود دارد؟ مي‌بينيم كه مدعاي برنده شدن قطعي مدعي ديندار در آخرت، مدعايي بي‌دليل و غيرقابل قبول است[1].

برویم سراغ سرنوشت فرد ملحد و منكر معاد! در این مورد چه مي‌توان گفت؟ آيا چنين كسي حتماً بازي را باخته و به جهنم مي‌رود؟ باز هم با توجه به پیش‌فرض‌های این استدلال پاسخ قطعی معلوم نیست، اما اگر خدا را داراي اوصافي چون عادل و حكيم و عادل و مهربان بدانیم (یعنی همان اوصافی که ادیان ابراهیمی مانند اسلام به خدا نسبت می‌دهند)، پاسخ این پرسش قطعاً منفي خواهد بود، مگر اينكه فرض كنيم شواهد و قرائن آشكار و غيرقابل انكاري مبني بر وجود خدا و حقانيت اديان الهي و وقوع معاد وجود داشته و دينداران نيز دلايل و براهين قطعي و خدشه‌ناپذيري در اثبات اين آموزه‌ها اقامه كرده‌اند و فرد ملحد هم همه اينها را مي‌ديده و مي‌فهميده و لذا به حقانيت دين پي برده ولي به خاطر هواي نفس و دنيا پرستي و يا از روي دشمني و لجاجت چشم خود را به سوي واقعيت بسته و پا بر روي حقيقت آشكار گذاشته است؛ وگرنه چطور ممكن است خداي عالم و حكيم و عادل و مهربان كسي را كه صادقانه دنبال حقيقت بوده ولي دليل قانع‌كننده‌اي در اثبات آموزه‌هاي ديني نيافته است، به خاطر عدم اعتقاد به اين آموزه‌ها مجازات كند (به ويژه اگر فرض كنيم كه اين شخص هرچند ديندار نبوده ولي همواره به مقتضاي عقل و اخلاق و وجدان بشري عمل مي‌كرده و اهل خير و نيكي بوده است)؟

در باره مقدمه چهارم اين استدلال (قاعده دفع خطر احتمالي) نیز سه نكته مهم قابل تامل است:

1. در توضيح قاعده دفع خطر احتمالي و نحوه استفاده از آن در اين استدلال معمولاً گفته مي‌شود كه: » اگر شما در حال پيمودن مسيري به سوي مقصدي باشيد و بعد شخصي ناشناس ولي ظاهرالصلاح به شما برخورد كند و بگويد از اين مسير نرويد چراكه اندكي جلوتر شير نر درنده‌اي در كمين نشسته است، شما با آنكه به صدق سخن او قطع و يقين نداريد، ولي به حكم عقل احتياط مي‌كنيد و از مسيري ديگر به سفر خود ادامه مي‌دهيد. حال يكصد و بيست و چهار هزار نبي صادق به شما خبر داده‌اند كه پس از مرگ دوباره زنده مي‌شويد و به حساب اعمالتان مي‌رسند. آيا در اينجا نبايد به اين سخن صدها برابر بيشتر از مثال مذكور اهميت بدهيد و مطابق احتياط عمل كنيد؟» اين سخن سه اشكال عمده دارد:

الف) معلوم نيست عدد يكصد و بيست و چهار هزار از كجا آمده است. آيا اين آمار مستندي تاريخي و مورد قبول (به ويژه براي يك ملحد) دارد، يا اينكه فقط مضمون چند حديث مشكوك و نامعتبر است؟ بر فرض كه يكصد و بيست و چهار هزار نفر در طول تاريخ ادعاي پيامبري كرده باشند، از كجا معلوم شده است كه همه آنها بدون استثنا ادعاي وجود زندگي پس از مرگ را كرده‌اند؟ آيا مجموعه‌ تعاليم همه آنها به‌گونه‌اي مستند و معتبر وجود دارد؟

ب) نبي بودن و صادق بودن مدعيان نبوت چگونه اثبات شده است؟ اصولاً اگر مخاطب اين استدلال به «نبي صادق» بودن فلان مدعي نبوت باور داشته باشد، (و با اين فرض كه همه انبيا خبر از وجود زندگي پس از مرگ داده‌اند) ديگر در مورد وقوع معاد شكي نخواهد داشت تا نياز به برهاني پيدا كند كه مبنايش احتمال وقوع معاد است!! در این استدلال، مبانی و پیش‌فرض‌های خصم (ملحدان و شکاکان) در نظر گرفته نشده و این چیزی نیست جز یک مصادره به مطلوب آشکار.

ج) قياس بين خبر دادن يك انسان معمولي از وجود يك شير درنده در سر راه مسافر با خبر دادن از وجود زندگي پس از مرگ توسط يك مدعي نبوت (كه نه صادق بودنش براي مخاطب اثبات شده و نه نبوتش) قياسي به شدت مع‌الفارق است. چراكه خبر يك انسان معمولي از وجود يك شير در سر راه خبري كاملاً عادی و طبيعي است و هيچ منافاتي با علم و تجربه بشري ندارد، اما خبر دادن از زندگي پس از مرگ اين پرسش را بوجود مي‌آورد كه خبرآورنده چگونه از آن سوي مرگ خبر آورده است؟ در مورد اولي اگر باورمان نشود، راه براي تحقيق وجود دارد، اما در مورد صدق خبر دومي چگونه مي‌توان تحقيق كرد؟ اولي فقط به ما مي‌گويد مواظب باش و يا مسيرت را كمي عوض كن، اما دومي از ما مي‌خواهد همه زندگي و هستي و نيستي‌مان را در مسير آموزه‌ها و اوامر و نواهي او قرار دهيم! بنابراین بین ماهیت این دو فاصله‌ای ناپیمودنی است.‌

2. بلي، خطر احتمالي را بايد به گونه‌اي دفع (يا رفع) كرد، اما اگر فرض كنيم خدايي كه قرار است در روز قيامت به حساب بندگان خود برسد، عالم و عادل و حكيم و مهربان است، فرد ملحدي كه واقعاً به دنبال حقيقت مي‌گردد و فقط به اين خاطر خدا و معاد را انكار مي‌كند كه اولاً دلايل مومنان را قانع‌كننده نيافته و ثانياً دلايلي هم در نامحتمل بودن وجود خدا و وقوع معاد دارد، به هيچ وجه احساس خطر نمي‌كند تا به فكر دفع آن باشد! چراكه مي‌داند خداي عالم و عادل و حكيم و مهربان (اگر وجود داشته باشد و بخواهد به حساب اعمال بندگانش در آخرت برسد) فقط كسي را مجازات مي‌كند كه حجت بر او تمام شده (يعني حقيقت اين آموزه‌ها برايش به طور قطع معلوم شده) ولي به خاطر هواي نفس و دنياپرستي عالمانه و عامدانه چشم خود را بسته و پا بر روي حقيقت گذاشته است، نه كسي را كه صادقانه به دنبال حقيقت بوده ولي (بنا به فرض) دچار خطا و اشتباه شده و حقيقت را نيافته است.

3. اكنون فرض كنيم فرد ملحد به خاطر احتمال مجازات شدن در آخرت احساس خطر مي‌كند؛ اما پرسش مهم اين است كه او چگونه مي‌تواند اين خطر را از خود دفع كند و مطمئن شود كه در روز قيامت به قهر الهي گرفتار نخواهد شد؟ در استدلال مورد بحث از مقدماتي كه شرح و نقد آنها گذشت، نتيجه گرفته شده است كه براي دفع اين خطر بايد «ديندار» بود. اين نتيجه منطقاً هيچ ربطي به آن مقدمات ندارد، اما اگر از اين نكته بگذريم، اين پرسش مطرح مي‌شود كه پيروي از كدام دين مي‌تواند به ما اطمينان دهد كه در آخرت رستگار خواهيم شد؟ در پاسخ به اين پرسش مهم نمي‌توان هيچ ديني را به طور خاص پيشنهاد كرد؛ چراكه زمينه فكري و مبناي استدلال مورد بحث (شرط‌بندي پاسكال) نامعلوم بودن صدق آموزه‌هاي ديني به معناي عام (يعني وجود خدا، رسالت پيامبران و زندگي پس از مرگ) است؛ به عبارت ديگر استدلال مورد بحث با اين پيش‌فرض اقامه مي‌شود كه نه تنها حقانيت هيچ ديني به طور خاص اثبات نشده، بلكه حتي مباني انديشه ديني به طور عام هم مورد ترديد واقع گرديده‌است، و در چنين فضايي فقط مي‌خواهيم با تكيه بر احتمال وجود خدا و زندگي پس از مرگ و مجازات شدن در قيامت، فكري براي فرار از اين خطر احتمالي بكنيم؛ وگرنه اگر فرض ما اين باشد كه حقانيت ديني خاص (و يا همه اديان) اثبات شده است، طرح برهان شرط‌بندي پاسكال كاملاً لغو و بيهوده و به يك معنا مضحك خواهد بود. ممكن است بگوييد كه براي دفع خطر بايد دست‌كم به مشتركات اديان چهارگانه (آيين زرتشت، يهوديت، مسيحيت و اسلام) عمل كرد. اما اولاً اين توصيه نيز از همان مشكلي رنج مي‌برد كه در بالا آمد، ثانياً اين توصيه بر خلاف آموزه‌هاي تك‌تك اين اديان است و ثالثاً اعمال و عباداتي كه در همه اين اديان مشترك هستند، كدامند؟!

با توجه به نكاتي كه آمد معلوم مي‌شود كه برهان دفع خطر احتمالي نه صحيح است و نه معتبر.


[1] . اگر آن پیش‌فرض‌ها اثبات نشوند، در همین استدلال به راحتی و به نحوی کاملاً معقول و منطقی می‌توان از احتمال بازنده شدن فرد دیندار (که به مقتضای عقل یعنی همان حجت و رسول باطنی عمل نکرده و دین را بدون دلیل پذیرفته) و برنده شدن فرد ملحد (که به مقتضای عقل عمل کرده) سخن گفت و نتیجه‌ای عکس گرفت!

آیا محمد از روی هوس ازدواج میکرده است؟

«حرامزاده انسان هرچه خواست کرد و بر گردن خدا انداخت» سلمان رشدی.

یکی از بزرگترین نقطه ضعف های اخلاقی پیامبر اسلام، زنباره بوده و هوسران بودن وی است، این ضعف تا به حدی پر رنگ و زننده است که جایگاه محمد را از یک مصلح اجتماعی و الگوی اخلاقی در اندیشه هر انسان منصف و واقع بینی به یک فرد زنباره و هوسران تقلیل میدهد. اسلامگرایان بسیار کوشیده اند تا چهره محمد را با دروغ های تاریخی و ادعاهای بی پایه خود از این اتهام تمیزی دهند و ازدواج های او را و زن بارگی اش را با دلایل و استدلال های مضحک توجیه کنند. البته مشخص است که زنباره بودن یک شخص نمیتواند دلیل خوبی برای پیامبر نبودن یک شخص باشد. اما میتوان دانست هدف پیامبر، یا حداقل یکی از بزرگترین اهداف محمد از جنگهایش و آنچه برایش تلاش میکرد چه بوده است. همچنین مطالعه مختصری از زندگی محمد و رفتارش با زنان به روشنی ریشه های زن ستیزی اسلامگرایان امروزی را آشکار می‌کند.

بسیار شنیده می‌شود که میگویند محمد با بیوه زنان و زنان بی سر پرست و فقیر ازدواج میکرد تا سرپرست آنها باشد و آنها را از سختی و مشقت خارج کند. اما براستی آیا ازدواج های محمد همه از این دست بوده اند، یا اینکه این اسلامگرایان بد نام باز هم طبق معمول دست به تاریخ سازی و دروغگویی در این باره می زنند؟ این نوشتار سعی در بررسی این موضوع با استناد به کتابهای معتبر تاریخی و دانش رایج اسلامی خواهد داشت.

در مورد ستم و ظلم فراوان به زنان در آیین اسلام سخنهای بسیاری رفته است، اگر انسانی بخواهد دلیل این تحقیر ها را بازرسی کند براستی باید زندگی خود پیامبر اسلام و رفتار و نگرش او نسبت به زنان را دنبال کند. کلمه زن در دیدگاه محمد جز حجمی که اطراف دستگاه تناسلی مونث قرار گرفته است، بار دیگری نداشته است، نفش زنان در زندگی محمد جز تنها ماشین های سکس و یا مستخدم و فرمانبر نبوده است. زنان محمد براستی کشتزارهایی بوده اند که محمد از هر دری بداننها وارد میشده است (سوره نساء آیه  34).

اسلامگرایان ادعا می‌کنند ازدواج های محمد تنها برای کمک مالی و سرپرستی بیوه زنان بوده است. این درحالی است که تقریبا هیچ یک از زنان محمد قبل از ازدواج با وی در فقر نبوده لند، بلکه اتفاقاً اکثراً زنانی متشخص و غنی بوده اند. ادعای اسلامگرایان مبنی بر اینکه محمد تنها برای پشتیبانی مالی با زنانی ازدواج میکرده است با قرآن، این مجموعه بیانات نامقدس در تضاد جدی است، در تازینامه می‌خوانیم که سازنده کائنات و همه دنیا اینگونه در زندگی شخصی پیامبر دخالت می‌کند و مشکلات خوانوادگی اش را با زورگویی و تهدید حل می‌کند.

سوره احزاب آیه 28

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا

ای پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگی دنيا و زينتهای آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهی نيکو رهايتان کنم ،

علامه (!) طباطبائی در تفسیر المیزان خود در مورد این آیه مینویسد:

«اين دو آيه اشاره دارد به اينكه گويا از زنان رسول خدا ( صلي الله عليه و آله و سلم ) يا از بعضي ايشان سخني و يا عملي سر زده كه دلالت مي كرده بر اينكه از زندگي مادي خود راضي نبوده اند ، و در خانه رسول خدا ( صلي الله عليه و آله و سلم ) به ايشان سخت مي گذشته ، و نزد رسول خدا ( صلي الله عليه و آله و سلم ) از وضع زندگي خود شكايت كرده اند و پيشنهاد كرده اند كه كمي در زندگي ايشان توسعه دهد ، و از زينت زندگي مادي بهره مندشان كند / دنبال اين جريان خدا اين آيات را فرستاده ، و به پيغمبرش دستور داده كه ايشان را بين ماندن و رفتن مخير كند ، يا بروند و هر جوري كه دلشان مي خواهد زندگي كنند ، و يا بمانند و با همين زندگي بسازند ، چيزي كه هست اين معنا را چنين تعبير كرد»

این آیه همانطور که علامه (!) طباطبائی هم دریافته است نشان میدهد که زنان محمد خود پس از ازدواج با محمد از وضعیت اقتصادی خوبی برخوردار نبوده اند و زبان به شکوه گشوده اند، و البته محمد برای ثروتی که از دزدی کاروانها و چپاول یهودیان و غیر مسلمانان بدست می آورد نقشه های دیگری داشت و آنها را بصورت رشوه به دشمنان خود میداد تا دست از دشمنی بردارند یا میان قدرتمندان تقسیم میکرد تا دست از پشتیبانی او برندارند. همین آیه دروغین بودن حرف اسلامگرایان مبنی بر اینکه هدف محمد از ازدواج با زنان متعدد سودمند کردن آنها و سر و سامان دادن به زندگی آنها بوده است آشکار می‌کند. براستی خالق تمام کائنات و انسانها و موجودات باید چقدر حقیر باشد که اینگونه بخواهد در زندگی محمد دخالت کند، و بخواهد در مشکلات خصوصی محمد دخالت کند.

ادعای دیگری از همین جنس مطرح می‌کنند و آن این است که محمد برای ارضای جنسی خود ازدواج نمیکرده است بلکه برای ارضای جنسی بیوه زنان بیچاره بوده است که با آنان ازدواج میکرده است، البته این ادعای مضحک نیز دوباره با تازینامه در تضاد است.

آیه 51 سوره احزاب:

تُرْجِي مَن تَشَاء مِنْهُنَّ وَتُؤْوِي إِلَيْكَ مَن تَشَاء وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكَ ذَلِكَ أَدْنَى أَن تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَلَا يَحْزَنَّ وَيَرْضَيْنَ بِمَا آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَلِيمًا

از زنان خود هر که را خواهی به نوبت مؤخردار و هر که را خواهی با خود، نگه دار و اگر از آنها که دور داشته ای يکی را بطلبی بر تو گناهی نيست در اين گزينش و اختيار بايد که شادمان باشند و غمگين نشوند و از آنچه همگيشان را ارزانی می داری بايد که خشنود گردند و خدا می داند که در دلهای شما چيست و خداست که دانا و بردبار است

علامه (!) طباطبائی این آیه را اینگونه تفسیر کرده است:

«و ممكن هم هست جمله مورد بحث اشاره باشد به مساله تقسيم بين همسران ، و اينكه آن جناب مي تواند اصلا خود را در بين همسرانش تقسيم نكند ، و مقيد نسازد كه هر شب به خانه يكي برود ، و به فرضي هم كه تقسيم كرد ، مي تواند اين تقسيم را به هم بزند ، و يا نوبت كسي را كه مؤخر است مقدم ، و آن كس را كه مقدم است مؤخر كند ، و يا آنكه اصلا با يكي از همسران متاركه كند ، و قسمتي به او ندهد ، و يا اگر متاركه كرده ، دوباره او را به خود نزديك كند ، و اين معنا با جمله و من ابغيت ممن عزلت فلا جناح عليك ذلك ادني /// نزديك تر است ، و بهتر مي سازد ، چون حاصل آن آيه اين است كه : اگر همسري را كه قبلا كنار زده بودي ، دوباره بخواهي نزديك سازي ، مي تواني ، و هيچ حرجي بر تو نيست ، و بلكه اين بهتر و نزديك تر است به اينكه چشمشان روشن شود ، يعني خوشحال شوند ، و راضي گردند به آنچه تو در اختيارشان قرار داده اي ، و خدا آنچه در دلهاي شماست مي داند ، چون آنكه قسمتش را پيش انداخته اي خوشحال ، و آنكه عقب انداخته اي به اميد روزي مي نشيند كه قسمتش جلو بيفتد»

این آیه نشان میدهد محمد همانطور که قابل پیشبینی و طبیعی است از پس تمامی زنان خود بر نمی آمده و حتی نمیتوانسته است تساوی را بین آنها برقرار کند، در اینجاست که الله به کمک پیامبر زیاده خواه خود میرسد و میگوید میتوانی در نوبتها نیز دست ببری و هر شب هرجا که دوست داری بخوابی، و شر نوبت دادن و قول دادن به زنان را از سر محمد کم می‌کند.

اسلامگرایان میگویند محمد اصلا نیاز جنسی نداشته است و از سر خیر خواهی بوده است که با این زنان ازدواج میکرده است(!). آنچنان پیامبرشان را نجیب جلوه می‌دهند که گویا وی ابداً تحت تاثیر زیبایی زنان قرار نمیگرفته است. این نیز خود با تازینامه در تضاد است. براستی سوره مبارکه احزاب خوب مشت پیامبر خدا را باز می‌کند.

آیه 52 سوره احزاب:

لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيبًا

بعد از اين زنان ، هيچ زنی بر تو حلال نيست و نيز زنی به جای ايشان ، اختيار کردن ، هر چند تو رااز زيبايی او خوش آيد ، مگرآنچه به غنيمت به دست تو افتد و خدا مراقب هر چيزی است

مسلمانان اگر چشمهایشان را باز کنند خواهند دید که تازینامه میگوید «هرچند تو را از زیبایی او خوشت آید»، یعنی پیامبر اسلام نیز با زیبایی زنان تحریک میشده است و این از ویژگی های عادی هر انسانی است و پیامبر نیز بارها در قرآن گفته است که من بشری همچون شما هستم. اما وی مثل هر انسان بیمار جنسی دیگری در زندگی خود نمیتوانست مرز مشخصی را برای قوه جنسی اش در نظر گیرد و بنده شهوت و زن برگ ی گشته بود.

اما بررسی تاریخی زندگی پیامبر اسلام زنبارگی وی را به روشنی نشان میدهد و انسان را به حیرت می اندازد که چطور ممکن است یک شخص این همه ماجراهای گوناگون و عجیب غریب در زندگی خود داشته باشد.  در زیر سیاهه شماری  از زنان محمد و شرح کوتاهی از ماجرای آنها برای آگاهی هرچه بیشتر از زندگی محمد جمع آوری شده است. همچنین نام زنانی که محمد آنها را می‌خواست اما به او ندادند و زنانی که از او طلاق گرفتند آمده است. تلاش شده است که مطالب با ذکر منابع آورده شود.

1- خدیجه دختر خویلد بن اسبن عبدالعزی (خیر النساء العالمین). محمد وقتی 25 ساله بود با کارگزار خود خدیجه که زنی ثروتمند بود ازدواج کرد تا دیگر نیازمند کارکردن و جان کندن نباشد و از چوپانی و همراهی کردن کاروانهای تجاری خدیجه به زندگی مرفه و آرامی رسید. اما بعد از مرگ خدیجه، به سرعت ثروت وی را به باد داد تا جایی که نیازمند غارت و چپاول نامسلمانان گشته بود. محمد تا زمانی که خدیجه زنده بود جرات نداشت با زن دیگری ازدواج کند زیرا احتمالاً مورد خشم خدیجه قرار میگرفت و مجبور بود به زندگی قبلی و دشوار خود بازگردد.

  • صحیح بخاری 5:164165 ( برگ 103) 5:168 برگ 105
  • تاریخ طبری جلد .39 برگ 3
  • صحیح بخاری جلد .4:605 برگ 395
  • صحیح بخاری جلد .5:168 برگ 105
  • صحیح مسلم 4:5971 ( برگ 1297)

2- سوده دختر زمعه بن قیس العامریه (صاحبته الهجرتین)، زن سوم محمد بود، سوده بیوه زن (نام همسر پیشین وی سکران بن عمرو بوده است) مسلمانی بود اهل حبشه که پدرش اورا به محمد داده بود و محمد قبل از آوردن عایشه به خانه اورا به خانه آورده بود. سوده به روایاتی 50 سال سن داشت و محمد برای نگهداری از بچه هایش و همچنین اداره خانه اش به سوده نیاز داشت. البته سوده در مقابل عایشه نیز همانند یک مادربزرگ بود. سوده در آخرین سال خلافت عمر از دنیا رفت. عایشه روایت کرده است که سوده برخی اوقات از نوبت خود میگذشت تا پیامبر شب خود را با عایشه بگذراند زیرا سوده هراس داشت مبادا محمد وی را بخاطر سن بالایش طلاق دهد. پیامبر در حالی با سوده ازدواج کرده بود که تقریبا چاره و امکان دیگری برای ازدواج نداشت زیرا قبیله قریش اورا طرد کرده بود و در آن سالها ازدواج کردن با فرزندان عبدالمطب و بنی هاشم بر ضد مفاد عهدنامه ای بود که منجر به شعب ابيطالب شد بنابر این محمد از روی اجبار با سوده ازدواج کرد.

  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 169.
  • ابو داوود  جلد .2:2130  برگ 572
  • صحیح بخاری  جلد .6:318  برگ 300
  • تاریخ طبری جلد .9  برگ 128
  • صحیح مسلم  جلد .2:2958 ( برگ 651)
  • صحیح بخاری  جلد .3:269 ( برگ 154)  جلد .3:853 ( برگ 29)
  • صحیح مسلم  جلد .2:3451 ( برگ 747)
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 202

3- عایشه دختر ابوبکر صدیق (افقه نساء العالم) ، محمد وقتی عایشه 6 ساله بود با وی ازدواج کرد و در سن 9 سالگی با او وقتی خود 53 سال داشت همبستر شد، این ازدواج پدوفیل (بیماری روانی و انحراف جنسی کودک آزاری، بچه بازی) بودن محمد را نشان میدهد، برای اطلاعات بسیار کامل و جامعی از این ازدواج و اثبات بیمار بودن محمد و بررسی نظرات مختلف در این مورد به نوشتاری با فرنام «سن پایین عایشه، مناظره ای بین آیت الله منتظری و دکتر علی سینا» مراجعه کنید. عایشه محبوب ترین زن محمد بود تا جایی که محمد در بستر مرگ سر بر روی سینه های وی گذاشته بود. علاقه محمد به عایشه تا جایی بود که وقتی زینب عایشه را محکوم به زنا با صفوان کرده بود، محمد از طرف الله آیاتی آورد تا عایشه را برائت کند. برای شرح کل ماجرا مراجعه کنید به عایشه و صفوان و بحث در مورد آیات مربوط به برائت عایشه. عایشه از راویان مهم حدیث و از حافظان قرآن حساب می‌شود. اما شیعیان به دلیل خصومتی که وی با علی داشت و جنگی که او با علی داشت اورا ملعونه و پلید میدانند. محمد بارها اعلام کرده است که عایشه را از همه زنان خود بیشتر دوست داشته اما شیعیان معتقدند وی زن فاسدی بوده است و محمد خدیجه را بیش از سایر زنان دوست داشته است تا جایی که سالی که خدیجه از دنیا رفت را سال عذاداری اعلام کرد. عایشه تا زمان خلافت معاویه زیسته است و با علی نیز در زمان خلافتش  جنگ جمل جنگیده است.

  • صحیح مسلم  جلد جلد 2 : .3309,3310,3311  صفحه 715 و 716
  • صحیح بخاری  جلد .7:88  برگ 65
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 202

4- ام سلمه دختر امیه بن المغیره، زن یکی از مسلمانان به نام «ابوسلمه بن ابوالاسد» بود که در جنگ احد زخمی مهلکی برداشته بود و در نهایت کشته شده بود. ام سلمه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 53 سال سن داشت. ام سلمه از کلیه زنان محمد بیشتر عمر کرد و پس از همه آنها وفات یافت.

  • ابو داوود  جلد .1:274  برگ 68  جلد .3:4742  برگ 1332  جلد .2:2382  برگ 654
  • سنن نساء  جلد .1 no.240  برگ 228
  • ابن ماجه  جلد .3:1779  برگ 72
  • تاریخ طبری جلد .39  برگ 80.
  • صحیح مسلم  جلد .2:2455  برگ 540
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 203

5- حفصه دختر عمر بن الخطاب، در سن 18 سالگی شوهر خود  خنیس (ابن عبدالله) بن حذاقه السهمی را از دست داده بود و بیوه شده بود. حفصه در هنگام ازدواج با محمد 20 سال سن داشت و محمد 55 ساله بود. در احادیث موجود است که بعد از اینکه ابوبکر و عثمان از ازدواج با وی سر باز زدند، محمد قبول کرد که با وی ازدواج کند. حفصه نیز از حافظان قرآن حساب می‌شود و نسخه عثمان از قرآن با همکاری وی تهیه شده بود. از ماجراهای جالبی که حفصه در آنها شرکت داشت رسوایی محمد در ارتباط با کنیز حفصه یعنی ماریه است که محمد را مجبور کرد سوره تحریم را بسراید. برای اطلاعات بیشتر از این ماجرا به محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خا نوادگی محمد. حفصه تا زمان خلافت عثمان زنده بوده است.

  • ابن ماجه  جلد .3:2086  برگ 258
  • ابو داوود  جلد .2:2448  برگ 675  جلد .3:5027  برگ 1402.
  • صحیح مسلم  جلد .2:2642  برگ 576  جلد .2:2833  برگ 625  جلد .2:3497  برگ 761
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 202

6- زینب دختر جحش الاسدیه؛ ازدواج زینب با جحش از بحث برانگیز ترین ازدواجهای محمد است. زینب از خانواده بزرگ و محترمی بود. مادر زینب  (میمونه) دختر عبدالمطلب پدربزرگ محمد بود. زینب با زید فرزند خوانده محمد ازدواج کرده بود و محمد روزی بدون خبر به خانه زید وارد شد و زینب را نیمه لخت دید و به او علاقه مند شد، سپس مهریه اورا پرداخت تا از فرزندخوانده خود طلاق گیرد، بعد با وی ازدواج کرد و مسلمانان میگویند خداوند به محمد دستور داد تا با زینب ازدواج کند زیرا خداوند می‌خواست این رسم غلط جاهلیت مبنی بر اینکه یک مرد نمیتواند با زن پسرخوانده خود ازدواج کند از میان بردارد و این بسیار مضحک است. ماجرای مفصل زینب را میتوانید در سه نوشتار  «محمد، زید و زینب» و و «عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او.»  بخوانید. زینب در موقع ازدواج با محمد 35 سال داشت و محمد 58 سال و نخستین زن محمد است که پس از مرگ محمد فوت میشود. او تا زمان خلافت عمر زیسته است.

  •  صحیح مسلم  جلد .2:2347 ( برگ 519)  جلد .2:3330 ( برگ 723724)  جلد .2:3332 ( برگ 725)  جلد .2:3494  برگ 760.
  •  صحیح بخاری  جلد .3:249 ( برگ 138)  جلد .3:829 ( برگ 512)  جلد .4:6883 ( برگ 1493) ابو داوود  جلد .3:4935  برگ 1377-1378   جلد .1:1498.
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 203

7- جویریه دختر حارث بن ابوضرار (اعظم النساء برکه)، محمد در سن 58 سالگی با جویریه که 20 سال سن داشت ازدواج کرد. جویریه دختر رئیس قبیله بنی المصطلق، یکی از قبایل یهودی متعددی بود که محمد به آنها حمله کرده بود. شوهرش مالک بن صفوان بود و در حمله ناگهانی که محمد به این قبیله کرده بود کشته شده بود. محمد از جویریه درخواست ازدواج کرد و جویریه قبول کرد به شرط اینکه اسرای باقیمانده از این جنگ آزاد شوند و غنایم بدست آمده به صاحبان باقیمانده از این جنگ بازگردد. از جویریه به عنوان «زنی بسیار زیبا» در بسیاری از تواریخ یاد شده است، ابن اسحق میگوید جویریه از زیبایی شگفت انگیزی بهره می برد، بطوری که هیچ مردی قدرت نداشت در برابر زیبایی وی مقاوت کند. و رابطه او با محمد به شدت عواطف عایشه را تحریک کرده بود و عایشه از دیدن او در عذاب بود. جویریه 6 سال زن محمد بود و بعد از محمد نیز 39 سال زندگی کرد و در سن 65 سالگی درگذشت. ماجرای جویریه را پروفسور مسعود انصاری در کتاب کوروش بزرگ و محمد عبدالله را در نوشتاری با فرنام «جویریه زنی که محمد را اسیر زیبایی خود و طایفه اش را آزاد کرد» بخوانید. همچنین تحلیلی تاریخی و بسیار دقیق از این ماجرا توسط دکتر علی سینا را در نوشتاری با فرنام جویریه بخوانید.

  • ابن اسحق سیرت الرسول، برگ 729
  • ابو داوود جلد .3:4935 برگ 1377-1378
  • صحیح بخاری جلد .8:212 ( برگ 137)
  • ابو داوود جلد .1:1498 برگ 392.
  • صحیح مسلم جلد .2:2349 برگ 520
  • صحیح بخاری جلد .3:717 ( برگ 431-432).
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

8- ام حبیبه، رمله دختر ابوسفیان بن الحرب، ابوسفیان رئیس قبیله قریش، قدرتمند ترین مرد مکه بود که همراه با شوهرش عبیدالله ابن جحش از اولین کسانی بودند که مسلمان شده بودند و به حبشه رفته بودند تا پادشاه حبشه را به اسلام دعوت کنند. اما عبید الله ابن جحش الاسدی در حبشه مسیحی شد و از ام حبیبه طلاق گرفت، نام اصلی ام حبیبه رمله بوده است. پیامبر اسلام از راه دور از پادشاه حبشه خواست تا ام حبیبه را به زنی او در آورد، ام حبیبه تا 6 سال بعد نتوانست محمد را ببینید زیرا نمیتوانست به مدینه  برگ ردد. ام حبیبه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 54 سال. محمد امیدوار بود ازدواجش با ام حبیبه نظر ابوسفیان دشمن درجه یک اسلام را تغییر دهد اما چنین اتفاقی نیافتاد.

  • صحیح مسلم  جلد .2:1581  برگ 352  جلد .2:3539  برگ 776
  • ابن ماجه  جلد .5:3974  برگ 302
  • صحیح مسلم  جلد .2:3413  برگ 739  جلد .2:2963  برگ 652
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 202

9- صفیه دختر حیی بن اخطب النضری، صفیه در هنگام ازدواج با محمد 16 سال سن داشت و محمد 60 سال سن داشت. صفیه دختر حیی بن اخطب رئیس قبیله بنی نضیر، از قبایل یهودی مدینه بود که محمد به آن حمله کرد و آنها را مجبور کرد از مدینه خارج شوند و هرچه قابل نقل کردن است با خود ببرند و باقی اموال را برای مسلمانان باقی بگذارند. شوهر قبلی او کنان بن ربیع بود که توسط مسلمانان در همان جنگ کشته شد. شوهر وی توسط مسلمانان به دلیل اینکه مکان مخفی کردن جواهراتش را افشا نمیکرد شکنجه و در نهایت به دستور پیامبر کشته شده بود، و پبامبر همان شب با صفیه ازدواج کرد و با وی همبستر شد. او 4 سال با محمد زندگی کرد و بعد از مرگ محمد 39 سال بیوه بود و در سن 63 سالگی درگذشت برای اطلاعات بیشتر پیرامون صفیه نوشتاری با فرنام «صفیه همسر یهودی محمد» و «ازدواج محمد با صفیه زنی که شوهرش زیر شکنجه جان سپرد.»و همچنین نوشتاری با فرنام «صفیه، زن یهودی پیغمبر- بخش سوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا.» را بخوانید.

  • تاریخ طبری 39  برگ 185.
  • صحیح بخاری  .2:68 و  4:143280
  • بحار الانوار جلد 22 برگ 204

10- میمونه دختر حارث الهلالیه از فرزندان عبدالله بن هلال بن عامر بن صعصعه، میمونه در زمان ازدواج با محمد 36 سال سن داشت  (برخی روایات وی را 30 ساله خوانده اند) و محمد 60 ساله بود. نام شوهر پیشین او ابی سبره بن ابی دهمر بوده است و محمد با او در مدینه ازدواج کرده است.  میمونه خواهر ناتنی زن دیگر محمد بود. میمونه 3 سال با محمد زندگی کرد و پس از محمد در سن 80 سالگی از دنیا رفت، یعنی 44 سال بیوه ماند.

  • تاریخ طبری جلد .8  برگ 136
  • صحیح مسلم  جلد .1:167116741675  برگ 368-369  جلد