همهٔ نوشته‌های Arash_Bikhoda

فرشته ای از جنس عنبر و کافور با پلک هایی مانند پر کرکس و محمد بن عبدالله

عبدالرحمن صفار گوید: حدیث کرد ما را محمد پسر عیسی دامغانی و گفت: حدیث کرد ما را یحیی پسر مغیره و گفت: حدیث کرد ما را جریر از اعمش از عطیه از ابی سعید خدری که گفت: رسول خدا فرمود: شبی که مرا به معراج بردند، جبرئیل دستم را گرفت و به بهشت برد و به یکی از مسندهای بهشت رسانید و دانه ای به من داد که وقتی آن را دو نیمه کردم، حوریه ای از آن بیرون آمد که پلک چشمهایش مانند پرهای قسمت جلوی کرکس بود! او به من گفت: درود بر تو ای محمد! ای رسول خدا و ای محمد! گفتم: خدای مهربانت باشد! کیستی؟ گفت: منم راضیه و مرضیه، خدای جبار مرا از سه جنس آفریده است؛ قسمت پایین تنم از مشک است و بالایم از کافور و میانه ام از عنبر، و با آب حیات خمیر شدم و حضرت جلیل فرمود: باش و من شدم و آفریده گشتم بر پسر عمو و وصی و وزیر تو؛ علی بن ابیطالب. امالی شیخ صدوق، برگ 291

محمد: بیشترین جهنمیان از زنان هستند!

یکبار پیامبر به مصلی میرفت که نماز عید فطر را بخواند، او از کنار زنی رد شد و گفت «ای زنان! صدقه بدهید، (این صدقه به او میرسید زیرا او نایب السلطنه خدا روی زمین به شمار میرفت و پول را بین کسانی که رضایت آنها را خواستار بود یا برای نشان دادن سخاوت پخش میکرد) چرا که من دیده ام اکثر کسانی که دچار آتش جهنم هستند از شما (زنان) بودند.» آنها (زنان) گفتند ای رسول الله چرا چنین است؟ او گفت «شما دائما لعنت میفرستید و نسبت به شوهرانتان ناسپاس هستید. من هیچ کسی که به اندازه شما در عقل و دین نقص داشته باشد ندیده ام. یک مرد هوشیار و معقول نیز ممکن است توسط شماها منحرف شود» زنان از او پرسیدند «ای رسول الله، چه نقصانی در عقل و دین ما وجود دارد؟» او گفت «آیا همین که دو شاهده زن برابر یک شاهد مرد هستند کافی نیست؟» زنان پاسخ مثبت دادند. او گفت «این دلیل نقصان عقل آنها است. آیا این درست نیست که زنان در دوران حیض خود نه میتوانند نماز بخوانند نه میتوانند روزه بگیرند؟» زنان پاسخ مثبت دادند. او گفت «این نیز نقصان آنها در دینشان است». صحیح بخاری پوشینه 1, کتاب 6, شماره 301

گفتگوی محمد با شماری از یهودیان

ابی الحسن علی، پسر حسین برقی از عهدالله پسر جبله از معاویه پسر عمار از حسن پسر عبدالله از پدرش از جدش حسن پسر علی ابن ابیطالب نقل کرد که گفت: چند نفر از اهالی دین یهود به خدمت رسول خدا آمده و گفتند: ای محمد! آیا توئی کسی که معتقدی فرستاده ی خدا هستی و همانی که به او وحی میشود، همانگونه که بر موسی پسر عمران وحی میشد؟ پس پیامبر لحظاتی ساکت شد و فرمود: آری! من سید اولاد آدم هستم، ولی فخری نیست. من خاتمه بخش پیامبران هستم و امام متقیان و رسول پروردگار عالمیان. گفتند: پس بسوی چه کسان، عربی عجم یا به سوی ما یهود؟ پس خدا این آیه را فرستاد: بگو ای محمد! من رسول خدا هستم به شما همه. دانای آنها گفت: ای محمد! من از تو ده کلمه ای می پرسم که خداوند هنگام مناجات در بقعه ی مبارک به موسی پسر عمران عطا کرد و آن ها را جز پیغمبر مرسل و فرشته ای مقرب کسی نمی داند. پیغمبر گفت: بپرس از من. گفت: خبرم ده از کلماتی که خدا برای ابراهیم برگزید، زمانی که خانه ی کعبه را به اتمام برد و گفت: آن «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر» بود. گفت: چرا ابراهیم خانه ی کعبه را چهارگوشه ساخت؟ گفت: بخاطر همین چهار کلمه. پرسید: چرا نام آن را کعبه گذاشتند؟ جواب داد: چون در وسط دنیا قرار داشت. پرسید: خبرم ده از تفسیر کلمه ی «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر» گفت: خدای دانست که بنی آدم به خداوند دروغ خواهند بست، پس فرمود: سبحان الله، برای بیزاری از آنچه می گویند و اما گفتار او «الحمدلله» برای آن است که می داند بندگان، شکر نعمت های او را ادا نتوانستند کرد، پس خود را ستود، پیش از آنکه او را بستایند و آن اول کلام است و اگر نباشد خداوند به کسی نعمتی نمی دهد. اما گفته اش «لا اله الا الله» یگانه پرستی است و خداوند هیچ عملی را نمی پذیرد، مگر به واسطه ی آن که کلمه ی تقوای اوست و خداوند موازین روز قیامت را با آن سنگین خواهد کرد. و اما گفته اش «الله اکبر» بهترین کلمات است و محبوب ترین آنها نزد خداوند، چیزی بزرگتر از من نیست، نماز جز با آن آغاز نمی شود، بخاطر مقامی که نزد خداوند دارد و آن نام اکرم اوست. یهودی گفت: ای محمد! به تحقیق که راست گفتی، پس پاداش گوینده ی آنها چیست؟ گفت: زمانی که بنده بگوید «سبحان الله» هر چیزی که زیر عرش است، همراه با او تسبیح می گوید و به گوینده ی آن ده برابر عطا می شود. و زمانی که بگوید «الحمدلله» خداوند نعمت دنیا را با نعمت آخرت می پیوندد و به او عطا کند و آن کلمه ای است که بهشتیان هنگام ورود به بهشت خواهند گفت و هر کلامی که در دنیا داشتند منقطع خواهد شد جز الحمدلله، این است معنای گفتار خداوند: دعواهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام و آخر دعواهم ان الحمدلله رب العالمین. و اما گفته اش «لا اله الا الله» پاداشش بهشت است و این است معنای قول خداوند: آیا پاداش احسان جز احسان است؟ می فرماید: آیا پاداش «لا اله الا الله» جز بهشت خواهد بود؟ یهودی گفت: راست گفتی ای محمد! جواب یکی از مسائلم را دادی، آیا اجازه می دهی دومی را هم بپرسم؟ گفت: از هر چه خواهی بپرس. پس جبرئیل در سمت راستش بود و میکائیل در سمت چپش و جواب را به او تلقین می کردند. یهودی گفت: چرا تو را «محمد» نامیده اند و «احمد» و «ابوالقاسم» و «بشیر» و «نذیر» و «داعی»؟ گفت: پس محمد برای آنکه در زمین ستوده هستم، احمد برای آنکه در آسمان ستوده می باشم و ابوالقاسم برای آنکه خداوند در روز قیامت دوزخ را تقسیم خواهد کرد و هر کس از اولین و آخرین کافر که به من باشد، در جهنم خواهد بود و بهشت را نیز تقسیم خواهد کرد و هر کس که به نبوت من اقرار آورد در بهشت خواهد بود، داعی پس برای آنکه مردم را به دین پروردگارم دعوت می کنم، نذیر پس برای آنکه هر کس را که ما را عصیان کند او را با دوزخ می ترسانم و بشیر برای آنکه هر که پیروی ام کند، به بهشت مژده اش می دهم. گفت: ای محمد! راست گفتی، پس به من خبر بده که چرا خداوند پنج نماز در پنج وقت شبانه روز برای امت تو واجب کرده است؟ گفت: وقتی آفتاب به زوال رسد، حلقه ای در آن درمی آید و زوال خورشید را اعلام میدارد، و هر چیزی که زیر عرش است، برای ذات پروردگار من تسبیح میگوید و آن ساعتی است که در آن پروردگارم برای رحمت بر من می فرستد. پس خداوند بر من و امتم در آن نماز را فرض کرد و فرمود: نماز به پا دار از زوال آفتاب تا سرخای اول شب و آن ساعتی است که در آن روز قیامت جهنم را خواهند آورد، مومنی نخواهد بود که در این ساعت توفیق یابد، ساجد یا راکع در نماز باشد، جزآان که خدا بدن او را بر آتش حرام خواهد کرد، نماز عصر ساعتی است که آدم از میوه ی درخت خورد و میوه او را از بهشت بیرون کرد و به ذریه ی او دستور داد تا روز قیامت این نماز را برخوانند و آن را برای امت من نیز اختیار کرد و آن محبوب ترین نمازهاست در نزد خداوند و به من سفارش کرد آن را از میان نمازها حفظ کنم. اما نماز مغرب؛ در ساعتی است که خداوند توبه ی آدم را پذیرفت و فاصله ی خوردن آدم از درخت تا قبول شدن توبه اش سیصد سال از ایام دنیا بود و نسبت به آخرت، روزی چون هزار سال است و همان فاصله ی مغرب است تا عشا، پس آدم سه رکعت نماز خواند، رکعتی برای گناهش، رکعتی برای گناه حوا و رکعتی هم برای توبه اش و خدا این سه رکعت را نیز بر امت من فرض کرد و آن ساعتی است که دعا در آن مستجاب است و پروردگارم به من وعده داده است هر کس که در آن دعا کند اجابت نماید. این است نمازهایی که پروردگارم به من فرمان آنها را داده و فرموده است منزه است خداوند هنگامی که بام
داد کنید و زمان پسین شما، نماز عشا برای آن است که قبر تاریک خواهد بود و قیامت تاریکی خواهد داشت و خداوند من و امتم را به این نماز فرمان داد تا در این وقت قبرشان روشن گردد و در صراط نوری به آنها عطا شود و هر گامی که برای نماز عشا بردارند، خداوند تن های آنها را بر آتش حرام کند و این نمازی است که خدا برای رسولان پیش از من نیز مقرر کرده بود. اما نماز فجر برای این است که آفتاب بر روی دو شاخ شیطان طلوع میکند و خداوند به من دستور داده پیش از طلوع آفتاب آن را بخوانم و پیش از آنکه کافران برای آن –شیطان- سجده برند امت من بر خدا سجده کنند و شتاب در آن بسی پیش خداوند محبوب است و آن نمازی است که فرشتگان شب و روز بر آن شاهدند. گفت: راست گفتی، ای محمد! پس به من بگو که چرا در نماز چهار موضع تن که نظیف ترین بدن است، باید شسته گردد؟ فرمود: چون شیطان آدم را وسوسه کرد و او به نزدیک درخت رفت و به آن نگاه کرد تا آبرویش ریخته شد. پس برخاست و اولین کسی بود که به طرف گناه گام برداشت و به سوی سیب دست دراز کرد و آن را چید و از آن خورد و زیور و لباس از تنش پرید و دست بر فرق سر نهاد و گریه کرد و چون خداوند توبه اش را قبول کرد، شستن این چهار عضو را بر نژاد او واجب کرد و به او دستور داد، رویشان را بشویند چون به درخت نگاه کرده بود، و دو بازویشان را بشویند تا مرفق از آن رو که آن را به طرف درخت دراز کرده بود، و سر را مسح کنند تا دست پشیمانی بر آن نهاده شود و پاها را مسح کنند که با آن به سوی گناه رفتند و بر امت من آب در دهان گردانیدن را سنت کرد تا دل شان از حرامها پاک شود و آب در بینی نمودن را نیز سنت ساخت، تا بوی بد جهنم بر آنها حرام گردد. یهودی گفت: ای محمد! راست گفتی. پس پاداش عمل کننده به آنها چیست؟ گفت: اولین بار که به آب دست زنند، شیطان از آنها دور گردد و چون آب را در دهان بگردانند، خدا دل و زبان را به حکمت خود نورانی کند و چون در بینی فرو برند، خداوند از آتش امانشان میدهد و بوی بهشتش را روزی آنها میکند و چون رویش را بشوید؛ خداوند سفید رویش میکند در روزی که چهره هایی سفید و چهره هایی سیاه خواهد بود. و زمانی که دو دست خود را بشوید، خداوند بندهای آتشین را بر او حرام میکند و چون سرش را مسح کند خداوند گناهانش را می برد و چون بر دو پایش دست بکشد خداوند بر صراط عبورش میدهد، در روزی که قدمها بر آن خواهد لغزید. گفت: ای محمد! راست گفتی. پس از پنجمین خبرم ده که برای چه غسل جنابت را لازم کرد و از بول و غایط واجب نکرد؟ فرمود: چون آدم از درخت خورد، در همه رگها و مو و تنش روان شد و چون با زن خود جماع نمود از هر رگ و موئی آب در آمد و خداوند بر نسل او واجب کرد، تا روز قیامت غسل از جنابت کنند، ولی بول زایده ی نوشیدنی های انسان است و غائط زیاده ی خوراک او، و در آنها تنها همان وضو واجب است. یهودی گفت: راست گفتی ای محمد! خبرم ده از جزا کسی که بر جنابت حلال، غسل کند. فرمود: مومن وقتی با زنش جماع میکند، هفتاد هزار فرشته پر می گشایند و رحمت فرو می ریزند و زمانی که غسل میکند خداوند از هر قطره ی آن در بهشت خانه ای میسازد و آن رازی است میان خدا و خلق او. یهودی گفت: ای محمد راست گفتی. پس به من خبر بده از مسئله ی ششم: در تورات نوشته است که خداوند به بنی اسرائیل پنج دستور داد که در آنها از موسی پیروی کنند پس از او، آنها چه بود؟ فرمود: سوگند به خداوند بخور که اگر آنها را برایت بگویم به نبوت من اعتراف خواهی کرد؟ گفت: آری! ای محمد! فرمود: در تورات نوشته است: محمد فرستاده ی خداست و به عبری «طاب» ضبط شده است و پس از آن، آن را نزد خود در تورات و انجیل مکتوب دریابند: مژده بده به رسولی پس از خود، به نام احمد. پس در سطر دوم، نام وصی او علی پسر ابیطالب و در سوم و چهارم، دو سبط او حسن و حسین و در سطر پنجم مادر آنها فاطمه بانوی زنان جهانیان است. در تورات نام وصی من «الیا» و نام دو سبط من «شبر» و «شبیر» است و این دو نور فاطمه اند. یهودی گفت: راست گفتی ای محمد. پس خبرم ده از فضل اهل بیت. فرمود: من بر تمام انبیا دارای برتری هستم، هر پیغامبری تنها بر قوم خود دعا کرد ولی من دعای خود را بر امتم پس انداختم تا در قیامت از آنها شفاعت به عمل آورم و فضل اهل بیت و ذریه من بر دیگران، همچون فضل آب است که حیات هر چیزی به سبب آن است. پس دوستی اهل بیت و نسل من، کمال دین است و این آیه را خواند: امروز دين را بر شما كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را دين برشما پسنديدم –تا آخر آیه- یهودی گفت: ای محمد، راست گفتی. از هفتم خبرم ده که مردان بر زنان برتری دارند؟ فرمود: و چون آسمان بر زمین و آب بر زمین برتری دارد و به سبب آب زمین زنده است، به واسطه ی مردان زنان زنده اند. اگر مردان نبودند زنان خلق نمی شدند طبق گفته ی خداوند: مردها سرپرست زنها باشند، برای آنکه خدا برخی را بر دیگری برتری داده است. یهودی گفت: این برای چه؟ فرمود: خدا آدم را از گل آفرید و از زیاده ی آن حوا خلق شد. اول کسیکه پیرو زن شد آدم بود و خداوند او را از بهشت بیرون کرد، اما برتری مردان بر زنان در دنیا پس روشن است. مگر نمی بینی که زن ها حیض شوند و به خاطر پلیدی از عبادت باز می مانند، ولی مردها حیض ندارند؟ یهودی گفت: راست گفتی ای محمد! پس به من بگو: چرا خداوند روزه ی سی روزه را بر امت تو واجب کرد و در امت های دیگر، بیشتر واجب بود؟ فرمود: چون آدم از درخت خورد، پس آن، سی روز در شکم او ماند و خداوند بر نژاد او سی روز گرسنگی و تشنگی واجب کرد و آنچه در شب میخورند از فضل خداوند است بر آنها، همین روزه ب
آدم نیز فرض بود و بر امت من نیز فرض شده است. سپس این آیه را خواند: بر شما نوشته شد روزه، چنان چه نوشته شد بر کسانی که پیش از شما بودند؛ شاید تقوا پیشه کنید روزهایی شمارده شده را. یهودی گفت: ای محمد راست گفتی، پس پاداش کسی که روزه بگیرد چیست؟ فرمود: مومنی نباشد که ماه رمضان را برای خاطر خدا روزه بگیرد، جز آنکه خداوند هفت خصلت بر او واجب میکند: حرامهای بدنش زایل شود، به رحمت خداوندی نزدیک شود، گناه پدرم آدم را کفاره دهد، سکرات مرگ برای او آسان گردد، از گرسنگی و تشنگی قیامت امان باشد، برائت از آتش دهد و از میوه های بهشت بر او خورانده شود. گفت: راست گفتی، ای محمد! از نهم خبرم ده که چرا خداوند پس از عصرها وقوف در عرفات را دستور داده است؟ گفت: عصر ساعتی است که آدم گناه کرد و خدا را عصیان نمود و خداوند وقوف و زاری و درخواست در بهترین جا را بر امت من فرض کرد و برای آنها ضامن بهشت گردید، اما ساعتی که مردم از عرفات بر میگردند همان ساعتی است که خداوند کلماتش را بر آدم تلقین کرد و توبه ی او را پذیرا شد، اوست توبه پذیرنده و بس مهربان. پس پیغمبر فرمود: سوگند به کسی که به راستی مرا «بشیر» و «نذیر» فرو فرستاده است، برای خداوند در آسمان دری است که آن را «باب الرحمة» «باب التوبه» «باب الحاجات» «باب التفضل» «باب الاحسان» «باب الجود» «باب الکرم» و «باب العفو» نامند و هر کس در این وقت؛ در عرفات آید، مستحق این ابواب گردد و خداوند صدهزار فرشته دارد و با هر کدام از آنها صد و بیست هزار فرشته ی دیگر و برای خداوند، بر اهل عرفات رحمت فرود می آورند و زمانی که بر میگردند، خداوند ملائکه ی خود را شاهد میگیرد که اهل عرفات از دوزخ برکنار خواهند بود و بهشت بر آنها واجب است و منادی حق فریاد بر می آورد: آمرزیده برگردید؛ مرا خشنود کردید و از شما خشنودم! یهودی گفت: راست گفتی ای محمد! پس مرا از دهم خبرم ده، از هفت خصلتی که خداوند در میان انبیا تنها به تو داده است و در میان امتها نیز تنها به امت تو؟ فرمود: خداوند به من «فاتحة الکتاب» «اذان» «جماعت در مسجد» و روز «جمعه» و «جهر» در سه نماز داده است و به امت من برای دردها و سفرهایشان رخصت داده و نماز بر «میت» و «شفاعت» برای دارندگان کبائر از امتم. یهودی گفت: ای محمد راست گفتی! پس ثواب کسی که فاتحة الکتاب را بخواند چیست؟ گفت: هر که فاتحة الکتاب بخواند، خداوند به تعداد هر آیه ای که از آسمان نازل شده است ثواب به او میدهد و اما اذان، به درستی موذنان امت من با انبیا و صدیقان و شهدا و صالحان محشور می شوند، صفوف امت من در نماز جماعت، مانند صفوف ملائکه در آسمان می باشد و یک رکعت نماز جماعت برابر با بیست و چهار رکعت است از هر نمازی که هر رکعت آن در نزد خدا، از عبادت چهل سال محبوب تر است. در روز قیامت که خداوند اولین و آخرین را برای حساب جمع خواهد کرد، مومنی نخواهد بود که به جماعت رفته باشد مگر اینکه خداوند هراسهای روز قیامت او را تخفیف خواهد داد و دستور بهشت برای او صادر خواهد کرد. بلند خواندن به آن اندازه که آوازش برود، پس از دوزخ دور میشود از صراط میگذرد و شاد خواهد بود تا وارد بهشت شود. ششم اینکه خداوند، هراس های روز قیامت را از امت من می کاهد، چنان چه در قرآن است، پس مومنی نخواهد بود که بر جنازه ای نماز خوانده باشد، مگر آنکه خداوند بهشت را برایش واجب می کند، مگر منافق یا عاق والدین، اما شفاعت من نسبت به اهل کبائر از امتم خواهد بود، جز آنان که مشرک شده، یا ظلم روا دارند. گفت: ای محمد! راست گفتی و من گواهی میدهم که معبودی جز خداوند نیست و تو بنده و رسول او هستی و خاتم انبیا و امام متقیان و فرستاده ی پروردگار عالمیان هستی، چون مسلمان شد، دفتر سفیدی در آورد که آنچه پیامبر گفته بود، در آن بود و گفت: ای رسول خدا! سوگند به خداوندی که تو را به درستی برانگیخته است، من آن را از الواحی که خدا برای موسی پسر عمران فرستاده بود نسخه برداشته ام و فضل تو را در تورات تا به آن حد خواندم که شک کردم و چهل سال، نام تو را از تورات پاک میکردم و باز برجایش میدیدم. در تورات خواندم این مسائل را کسی جز تو جواب نمیدهد و هر آنگاه که بر تو عرضه شوند، جبرئیل در سمت راستت و میکائیل در سمت چپت و وصی ات برابر تو قرار خواهند داشت. پیامبر گفت: راست گفتی. جبرئیل در سمت راست من بود و میکائیل در سمت چپم و وصیم علی بن ابیطالب در مقابلم، مرد یهودی به پیامبر ایمان آورد و اسلامش را نیکو داشت. امالی شیخ صدوق، برگ 297ـ309

پل

 آقايان ماشاالله آجوداني،  محسن سازگارا  و فرخ نگهدار در 9 ماه مي در برنامه حقوق نقش روشنفكر ديني در پيشبرد دموكراسي و حقوق بشر در راديو فردا گفتگو كردند

 

محسن سازگارا  روشنفكر را چنين تعريف كرد: كسي كه روي شكافهاي معرفتي جامعه پل مي زند. مهمترين شكاف معرفتي جامعه خودمان را هم شكاف بين سنت و مدرنيسم ارائه كردم و روشنفكر ديني را كسي تعريف كردم كه از بين وجوه مختلف سنت، بخش ديني را كه بخش فربه و بزرگي از سنت ما هم هست، انتخاب مي كند، وجهه همت خودش قرار مي دهد و سعي مي كند بين سنت ديني و دنياي مدرن پل بزند و چون دنياي مدرن گوهرش عقلانيت مدرن است، عرض من اين بود به طور خلاصه كه پروژه روشنفكران ديني بخصوص در يك دهه گذشته راهي را پيدا كرده كه بين سنت ديني ما و عقلانيت دنياي مدرن، همسازي و همگرايي برقرار كند و اجازه مي دهد كه اين دو كنار همديگر بنشينند. به خصوص از پاردايم سروش من اسم بردم كه با كارهايي كه با دكتر سروش شروع شد و انجام يافته، به جرات مي شود گفت كه بين عقلانيت دنياي مدرن و دين موجود ما مي شود كه جمع مناسبي ايجاد كرد. به اين ترتيب مي شود گفت كه پروژه روشنفكران ديني در اين بخش سرش به يك بالين آسايشي رفته است

 

آجوداني : ?من فكر مي كنم اين كار در تاريخ مشروطه ايران هم انجام گرفت و به خصوص تاكيد مي كنم در مورد ميرزا آقا خان كرماني. با اين تعريف ايشان همه اينها مي شوند روشنفكران ديني. شايد تنها فرق اين باشد كه بگويند آقاي آخوندزاده خوش مثلا اعتقادات مذهبي نداشت، در صورتي كه ما در مورد ميرزاآقاخان كرماني مي دانيم كه در دوره هايي اين اعتقادات را داشت و به همين دليل سئوالي كه من از آقاي سازگارا دارم اين است: اگر واقعا حاصل دستاورد روشنفكري ديني اين بوده باشد كه سرانجام به همان جايي برسند كه روشنفكران سكولار رسيدند، معنايش اين است كه لقمه از پس گردن چرخاندند و آمدند به يك جا رسيدند، به يك وجه مشتركي دست پيدا كردند. اين وجه مشتركي كه الان ايشان از آن صحبت مي كنند كه يافته شده و در واقع به يك معنا اگر اينطور نگاه كنيم، پايان پروژه روشنفكري ديني است، يعني يك آغاز ديگري است براي يك دوره جديد. اين وجه مشترك اگر بنيادش همان چيزهايي باشد كه ما امروز مثلا در حقوق بشر خلاصه بكنيم يا در مفاهيمي مانند جدايي دين از دولت خلاصه كنيم، اينها به اعتقاد من دستاوردهاي روشنفكري ما نيست. اينها دستاوردهاي تاريخ مدرنيته است و دستاوردهايي كه در تجدد اتفاق افتاده، دستاوردهايي كه در تاريخ بشري اتفاق افتاده و ما دوباره داريم به اين دستاوردها دست پيدا مي كنيم به صورت معقولتري. اينجا كجا است اين تفكر روشنفكري، كجا است اين بينش روشنفكري؟ اگر اين بينش روشنفكري حاصلش در واقع بازگشتي باشد به حقوق بشر، بازگشتي باشد به جدايي دين از دولت، چيزي است كه در واقع الان نزديك به دويست سال در تاريخ بشري سابقه داشته، رشد كرده تا امروز، بنيانهاي اساسي و روشن خودش را پيدا كرده. اينجا كجا است كه ما از روشنفكري صحبت مي كنيم.?

اما آقاي نگهدار ميانه را گرفت و  بر اين باور بود كه تحول ديني از عهده ي روشنفكران ديني ساخته است:

?تحولات فكري در جامعه خودمان يك روند تحولي است كه اگر نخواهم بگويم تمام، بلكه اكثريت بزرگ روشنفكران ايران را تحت تاثير خودش قرار داده و آن نوعي جدايي از يك دستگاه پيش ساخته نظري به عنوان ايدئولوژي است و قرار دادن يك رشته ارزش هاي مدرن و امروزي براي عمل سياسي و اجتماعي فراروي خود يك بازنگري هم در نحله روشنفكراني كه جدا از روشنفكران ديني بودند و در دهه 40 فعاليت خودشان را شروع كردند،‌ تحول فكري را مي بينيم و هم در نحله روشنفكران ديني، كساني كه اعتقادات اسلامي داشتند اين تحول را مي بينيم و جوهر آن، آنچه كه به نظر من برجسته است، در ماهيت يابي براي اين دو طرز فكر، براي اين تحولات، عبارتست از رويكرد به حقوق بشر و مفهوم آزادي و به طور مشخص تر، مفهوم دموكراسي. يعني همه اين روشنفكران ما امروز چه آن كساني كه خودشان را با عنوان ديني معرفي مي كنند، چه كساني كه لزومي به استفاده از اين واژه نمي بينند، همگرايي پيدا كردند روي مفاهيمي كه با مدرنيته متولد شده و امروز به خصوص در دنياي بعد از جنگ دوم جهاني با مفهوم حقوق بشر، ارزش هاي دموكراتيك و ارزشهاي آزادي خواهانه يا ليبراليستي تعريف مي شوند. همه حول اين مفاهيم همگرايي پيدا كردند. به اين اعتبار من با نظر آقاي سازگارا كه مي گويند: فعاليت روشنفكران ديني سر به بالين آسايش مي گذارد، موافقم و فكر مي كنم فعاليت روشنفكران غير ديني ما هم كه در دهه 40 يك گرايش انقلابي يا گرايش ايدئولوژيك با امر نظام سياسي و ساختارهاي سياسي در جامعه ما داشتند، اين دو به هم نزديك مي شود و به يك فرجام آزادي خواهانه مي رسد.?

 آجوداني مساله را بسيار صريح و منطقي در وقت بسيار كمي كه بود بسيار خوب  نقد كرد . اما من نيز آن را فرصتي يافتم  تا بيشتر به  مساله ?روشنفكر ديني? و تعبيرها  و تفسيرهاي آنها كه موجب پريشاني فكر مي شود بپردازم.
آيا  روشنفكر ديني روشنفكر است؟

روشنفكر يا انديشمند Intellectual كسي است كه تفكرش در انديشه و خرد ريشه دارد  و در پيشاپيش دگرگوني هاي اجتماعي رو به آزادي و مدرنيته و تجدد حركت مي كند

اگر تعريف سازگارا را بپذيريم يك چيز  كم دارد و آن خردگرايي و  مدرن انديشيدن روشنفكر است يعني اگر روشنفكر، خردگرا و مدرن نباشد مشكل بتوان وي را  روشنفكر ناميد.? روشنفكر ديني ? نخست  به دين، باور و ايمان بدون چون و چرا دارد . افزون برآن  نهاد ديني خود يكي از موانع روشنگري بشمار مي رود و همواره از جستجوي آزادانه دانش جلوگيري كرده است. كسي كه خود زنجير دين به پا دارد چگونه مي تواند در عرصه    دگرگوني هاي اجتماعي و ديني  نقش داشته باشد؟

هنگامي كه عقيده و مذهب و  ايدئولوژي بر جامعه اي حاكم شود ؛ شهرونداني كه به آن عقيده و ايدئولوژي باور ندارند به شهروند درجه دو تبديل مي شوند. ?روشنفكران ديني? كه در حقيقت ?روشنفكران شيعه اثني عشري? در حكومتي شيعه سالار  هستند، آيا همين آزادي نسبي را?روشنفكران ديني?  براي روشنفكران اته ئيست ،?كمونيست? يا ?روشنفكران بهايي?، سني، زرتشتي و مسيحي و  غيره نيز قايل هستند ؟ و اصولا آن  روشنفكران نيز مانند آنها از حق آزادي و عقيده برخوردارند؟ ممكن است بگوييد كه مسلمانان هم از آزادي كامل برخوردار نيستند و بسياري از آنها در زندان بسر مي برند و .. در پاسخ بايد گفت آنان در ابراز بسياري از عقايد خود آزادند و بقول خودشان فقط بايد خط قرمز را رعايت كنند درحاليكه و جود روشنفكران دگرانديش روي خط سرخ قرار دارد چه برسد به اظهار عقيده اشان. تجربه ديني فقط در انحصار? روشنفكر ديني? نيست از آن گذشته يك ? روشنفكر ديني? بايد سياست را فداي آموزه ي ديني خود كند و اين خلاف آزادي و استقلال انسان است. ?روشنفكر مذهبي? اراده و ايمان به خود ندارد و همه چيز را به مشيت  الهي  و جبر تاريخ واگذار مي كند. نمونه مي خواهيد خاطرات رفسنجاني را بخوانيد كه در مورد عزت الله سحابي مي نويسد:

 

مهندس عزت الله سحابي كه قراربود از بودجه دفاع كند و اسم نوشته بود، از زير بار دررفت!‌ نمي دانم چرا؟ به  ? من نوشته كه استخاره كرده است ، مكررا بد آمده  و اين عجيب است ؛ با اينكه رئيس كميسيون برنامه و بودجه است.?( عبور از بحران . اكبر هاشمي رفسنجاني . رويه 509. چون آقاي سحابي تا كنون اين مطلب را  رد نكرده اند آن را آوردم و اگر نه كدامين سخن اين حجت اسلام را مي توان باور كرد؟ )

خوب چگونه در دنياي مدرن امروز مي توان با اين تفكر كشور را اداره كرد؟

 
پارادايم سروش ؟

سازگارا از پارادايم سروش گفت و ما از نقد انديشه  ديگر ?روشنفكران ديني ?چون دكتر شريعتي و  از دشمني و ناسزاگويي وي  به ليبراليسم در مي گذريم به ويژه كه او  در? فاطمه فاطمه است? بيزاري خود را از زن مدرن و متجدد آشكارا  نشان داده است.

حال ببينيم اين به اصطلاح پاراديم سروش چه ارمغان دارد؟ آقاي سروش دركتاب ? فربه تر از ايدئولوژي? زير عنوان حكومت دموكراتيك ديني مي نويسد:? حكومت هاي ليبرال دموكرتيك امروز ، به رضايت خلق مي انديشند و پرواي رضايت خالق را ندارند و مشكل حكومت هاي ديني دموكراتيك اين است كه ميان رضايت خالق و رضايت خلق آشتي برقرار كنند و ميان برون دين و درون دين تعادل افكنند و چنان رفتاركنند كه هم حق خلق را گزارده باشند و هم حق خالق را، وهم تماميت آدمي را محفوظ نگه دارند و هم تماميت دين را. و انصاف بايد داد كه كار اين حكومت هاي، بسي دشوارتر از دوگونه حكومت ديگر است. مي بينيم كه بلافاصله با مساله خدا روبرو هستيم.

سوال اصلي و اساسي همين است كه آيا خدايي هست يانه؟ و اگر هست ، حقوقي دارد يا نه؟ و آيا آن حقوق واجب الرعايه هستند يانه ؟?( عبدالكريم سروش ، فربه تر از ايدئولوژي ، رويه 273 و274، موسسه فرهنگي صراط ، اسفند1372  پرسش من هم از آقاي سروش اين است كه اگر خدايي هست چرا بندگانش بايد حقوق وي را رعايت كنند ؟ واقعا اين شرم آور نيست كه بندگان خدا از حقوق خداوند قادر متعال دفاع نمايند؟ ايا اين خدا نيست كه بايد از حقوق بندگانش دفاع نمايد؟

پرسش من از آقاي سازگارا اينست كه آيا  اين همان پاراديمي است كه شما به آن افتخار مي كنيد؟ اين چه چيز مدرن و نوي به ما مي دهد ؟  البته كه اين پاراديم نيست اين سراب و پرديس است  و  با دريغ بسيار اين بهشت هايي كه  مي خواهند هم تماميت آدمي  و هم تماميت دين را حفظ كنند به جهنم ختم مي شوند؛ و آشكار است كه حفظ تماميت حقوق خدا برتر از حفظ تماميت آدمي است و بايد انسان ها فداي خدا شوند ؛ ما كه در اين پاراديم  جهنمي 25 سال است زندگي مي كنيم!؟ در چنين جامعه اي حقوق انسان ها فداي آن چيزي مي شود كه مصلحت و خواست خداوندي نام دارد . اين خواست و مصلحت از ديدگاه حاكمان مسلمان مي تواند تعبير و تفسير هاي گوناگون شود. اين تعبير ها  كه  خدا را از حفظ حقوق خود عاجز مي داند  جز در خدمت همان شيادان دستار بند و غير دستار بند است كه منافع خود را به جاي منافع خدا جا مي زنند .
مشكل  اصطلاح هاي خود ساخته و  برگرداندن كلمه ها !
اگر به  يكي از موانع روشنفكري در سال هاي اخير بخواهيم اشاره كنيم  ايدئولوژي هاي وارداتي و تعبير غلط از

برخي كلمه هاست . .

برگردان يك اصطلاح خارجي به فارسي پيدا كردن كلمه ي همتاي آن نيست بلكه در حقيقت به ساختن كلمه اي  جديد دست مي زنند كه در جامعه ي ايران بيگانه است . پيدا شدن يك اصطلاح( براي نمونه  اروپايي ) پس از پيدايي يك پديده رخ داده است اما كلمه اي كه به فارسي ترجمه مي شود اين پديده هنوز در جامعه پيدا نشده است و مصداق عيني ندارد. بنگريد كمونيست ها ي وطني را كه انقلاب مشروطه را? انقلابي بورژوازي? ناميدند ، حكومت رضاخان را كه بسياري از كارخانه ها  و موسسه ها را دولتي كرد حكومت ?بورژوازي ملي? ارزيابي كردند و دولت ملي دكتر مصدق را دولت ?بورژوازي كمپرادور!? دانستند. مي بينيم كه پيدا كردن مصداق بورژوازي ملي به معضلي تبديل شد كه تا به امروز ادامه دارد. همين مشكل را در مورد ?فئوداليسم? داشته ايم.

آل احمد كه هويت شرقي و ايراني خود را در مقابل تمدن غرب ( به گمان خود) پايمال مي ديد چاره را آن ديد كه به مشروطيت به ديده شك و ترديد بنگرد و به روشنفكرها و  منتسكيوهاي ايراني بتازد و حتا اصلاحگران ديني كه اداي پيشوايان پرتستانتيسم را در مي آورند با عنوان  ?لوترهاي وطني? بباد تمسخر بگيرد .  او آخوندزاده  و آقاخان كرماني و ملكم را كه مذهب شيعه را نقد مي كردند نشانه گرفته بود؛  و در عوض  از واپس گراياني چون  شيخ فضل الله نوري و خميني پشتيباني مي كرد. و باز هم او بود كه از? ماشينيسم? در ايران دم زد بدون اينكه در جامعه ما  مصداق واقعي داشته باشد. آيا ساده لوحانه نبود كه واردكردن اتومبيل يا مونتاژ آنرا  يا داشتن چند كارخانه نساجي را ?ماشينيسم? بناميم؟  اين مسايل پس از انقلاب  بسيار گفته شده و چيز نو و تازه اي نيست اما من يك مطلب را مي خواهم يادآوري كنم و آن اينست كه روشنفكران چپ كه در مورد بسياري مطالب  متعصب هستند چرا آل احمد و شريعتي را در زمان خود نقد نكردند؟ چرا وقتي آل احمد در دانشگاه تبريز در پاسخ دانشجويي كه پرسيد شما معتقد به خلقت آدم از خاك و گل هستيد گفت بله من هستم ولي اگر تو خود را از نسل ميمون مي داني مختاري (خنده حاضران). اين بحث و تمسخر  در يك محيط علم و دانش همچون دانشگاه تبريز و  با حضور ?روشنفكران چپي? چون غلامحسين ساعدي و رضا براهني و .. صورت گرفت و هيچكس  هيچ چيز در مخالفت با آن نگفت؟   جالب است چندي بعد شريعتي در لباس اصلاح ديني و لوتريسم همان راه را ادامه داد با همان ديدگاه درحالي كه حسرت دوران خلافت عثماني و اسلامي را مي خورد و نفرت و انتقاد خود را از مذاهب ديگري چون زرتشتي و مانوي و حتا  بوديسم پنهان نمي كرد اسلام را به ماركسيسم پيوند زد.

منوچهر جمالي بر آنست كه حتا اصطلاحي را كه از آلماني به فارسي به اشتباه ، ?استثمار? ترجمه كرده اند( بهره كشي از ثمره درختان و گياهان ) در واقع انحرافي است بسيار دور از تصوير زنده اي است كه  ماركس در زبان آلماني منظور داشته است. اين اصطلاح در آثار ماركس

صيدكردن و به غنيمت بردن  Beuten از ريشه  Ausbeutung
گرفته شده كه در پس آن تجربيات وحشيانه ميليون ها سال نوع بشر را از تعقيب و شكار و حيله ورزيدن و تجاوز كردن و قساوت و بي رحمي و چپاول كردن را در خود انباشته دارد. و روحيه اي كاملا متفاوت با دوره ي كاشتن و به ثمر آوردن و بهره برداري از آن و پرستاري از گياه يا بذر و پروردن دارد.
اما ?روشنفكران ديني ? يا همان ? ملي مذهبي ?هاي سابق به برگردان كلمه ها بسنده نمي كنند بلكه همواره در پي  يافتن و بافتن  اصطلاح ها و كلمه هاي جديدي هستند تا هر مكتب و مقوله اجتماعي ، سياسي را از درون تهي و كاملا آن را بي معنا سازند .
 
اصلاحگران ديني !

 

با توجه به آنچه كه گفته شد ?روشنفكر ديني? تركيب درستي بنظر نمي آيد و شايد اصلاحگر مذهبي شايسته تر باشد. هنگامي هم كه مي گويم ليبراليسم جنبشي ضد حاكميت دين بود  و دين را به وجدان آزاد افراد بشري  واگذار مي كرد . همچنين من سر آن ندارم كه با تاويل و تفسيرهاي ديني دشمني ورزم. هرمونتيك يا علم تاويل نيز در غرب از كتاب مقدس شروع شد  با اين تفاوت كه  جنبش روشنفكري در غرب جنبشي ضدحاكميت دين بود و روشنفكران ما در پي توجيه حكومت ديني فعال شدند. ما امروز علاوه بر آنكه فيلسوف و انديشمندان جنبش ليبرالي و روشنگري را كم داريم ، برخي از متدينان اسلامي با استفاده  از فرصتي كه حكومت اسلامي در اختيار آنها گذاشته با تعبير و تفسير واژه ها مي خواهند مقاصد خود را جا بيندازند. درگذشته اصلاحگران ايراني براي آنكه اسلام را تلطيف كنند به عرفان روي مي آوردند ، عطار و  مولاي بلخي از آن جمله اند .  تمثيل ها و قصه هاي قران قابليت تاويل و تعبير بيشتري دارد تا نص صريح قران در مورد زنا و حد و غيره . تئولوژي يا الهيات فقط با اين تمثيلات مي تواند خود را به فلسفه نزديك كند ولي واقعيت اينست در اموري كه وحي مساله احكام مستقيم و دستور مستقيم و صريح خداوندي در كار است شك نمي توان كرد و شك و ترديد اولين پايه فلسفه است. در مقوله تفكر روشنفكري هيچ چيز يقين نيست و بر همه چيز  مي توان شك كرد هر مقوله اي را مي توان شكافت و هر فكري را مي شود پاره پاره كرد و به تشريح آن پرداخت چنانكه  فرهيختگاني چون خيام و حافظ  هدف از آفرينش انسان و  بهشت و جهنم  را به زير سوال  بردند و بدين سبب در دنياي اسلام  عاصي و طغيانگر معرفي  شدند و مورد تعقيب و آزار.

 با اين سخن آقاي سازگارا  كه ما اكنون وارد  پاراديم ليبراليستي شده ايم موافق هستم اما   فراموش نكنيم كه جنبش ليبراليستي و اصولا جنبش روشنفكري پديده اي ضد دين بود و ?روشنفكر ديني? نمي تواند پيشتاز اين جنبش شود زيرا ?روشنفكر ديني? با تخصص خود  به حقيقتي نزديك نمي شود تازه اگر صحبت از تخصص شريعت ديني باشد ملايان بر روشنفكران ديني برتري دارند  و اصولا حكومت ولايت فقيه با بهانه تخصص ديني موجوديت پيدا كرد. روشنفكر بايد در مورد مسايل جامعه و سياست و فلسفه به نقد بنشيند و مستقل بنيديشد. مي بينيم كه ?روشنفكر ديني? چقدر با اين تعريف فاصله دارد . در دين كه اصل بر وحي و بودن و شدن است كاري با فرد ندارد. فكر ?روشنفكر ديني? نمي تواند مستقل و رها از دين پرواز  كند و همواره زنجير دين برپايش سنگيني مي كند.

اگر بخواهيم متوجه فاصله ?روشنفكر ديني? بشويم باورمندان ساده و غير روشنفكر ديگر دين ها مانند مسيحي ها پرتستان  و بهايي ها را در نظر بياوريد كه اعلاميه جهاني حقوق بشر و آزادي زنان را باور دارند و هنوز ?روشنفكران ديني? ما از دينداران معمولي آنان اديان عقب مانده ترند و هنوز  اندر پي يك كوچه اند!

اصلاحگران ديني به تعبير من در نبرد با مستبدان شريعت زده جدي نبوده اند و نشان دادند كه  حاضرند بر سر عقيده خود در برابر صندلي صدارت معامله كنند و عقب بنشينند. تجربه نشان داد كه دغدغه ديني آنها با جيب آنها بي ارتباط نيست. جعل اصطلاحات ازجانب اين گروه پايان ندارد ?مردمسالاري ديني? يعني چه ؟ ?جامعه مدينه النبي? چه معنايي دارد؟ از ياد نبريم كه حكومت من درآوردي ?جمهوري اسلامي? نيز بر همين روش ساخته شد و هر كس تفسيري از آن داشت از جمله اسلامي بودن آن به معناي عدالت اجتماعي تعبير مي شد ولي ديديم كه چگونه گرگ اسلامي بره جمهوري را  بلعيد. زيرا بخش نخست كه اسلاميت را تشكيل مي دهد براي خود مرز و حد و حقوقي نمي شناسد و بخش دوم براي بدست آوردن حقوق خود تلاش و مبارزه مي كند.

اينكه ابراهيم يزدي مي گويد: ? دموكراسي ديني و غير ديني ندارد، دموكراسي ، دموكراسي است? خلط

مبحث است و فريبي بيش نيست . دكتر يزدي بارها در گفتگوهاي خود با رسانه هاي همگاني براينكه 97% مردم ايران مسلمانند و بايستي اعتقاد و باور مردم در قانون اساسي در قانون اساسي تبلور پيدا كند تاكيد كرده است و در عين حال از دموكراسي نيز كه پديده اي است ليبراليستي كه با دين و مذهب ايدئولوژي سازگاري ندارد دم زده است ! اين چگونه دموكراسي است!؟ مردم كشورهاي اروپايي مسيحي هستند و اصلاح گران ديني از لوتر گرفته تا فيلسوفاني مانند كيه كه گارد كه از آن برخاسته اند هنوز معجوني بنام دموكراسي مسيحي نساخته اند، مسيحي دموكرات و حزب دموكرات  مسيحي داريم ولي  دموكراسي مسيحي نداريم يا  با وجود آنكه مسيحيت تحولي در دين يهود بشمار مي آيد و سفارش هاي بسياري در مورد مهرباني و دوست داشتن دشمن و همسايه دارد كسي جرات نكرده است كه حقوق بشر  و جامعه مدني را به مسيحيت پيوند بزند .

 بر همين سياق حتما اين سخن مضحك را شنيده ايد كه اين روزها باب شده است بگويند كه ?در ايران آزادي بيان هست ولي آزادي پس از بيان نيست!!؟? اصل آزادي بر اين استوار است كه شخص حرفش را در نهايت آزادي بزند و از عواقب آن وحشت نداشته باشد. هنگامي كه فردي مي داند كه پس از گفتن سخنش به او آزار خواهند رساند خود بخود يك هزارم حرفش را هم به راحتي نمي تواند بزند و به خود سانسوري دچار مي شود، اين كجايش آزادي بيان نام دارد؟ اين چيزي كه از آن در ايران ?روشنفكران ديني? با عنوان ?آزادي بيان? ياد مي كنند چيزي جز بلبشو ناشي از تعدد قدرت، نام ديگري ندارد و بهيچوجه برآن نام آزادي بيان نمي توان گذاشت.

 

نمي دانم چرا از مدعيان اقتصاد توحيدي كه در اول انقلاب نسخه مي پيچيدند خبري نيست ؟ معلوم نيست عاقبت تئوري آنها چه شد؟ آنهايي كه حكومت اسلامي را ترغيب كردند كه بانك ها را اسلامي كند ، قراردادهاي شركت هاي آي بي ام و ديگر شركت هاي كامپيوتري را لغو كردند و كامپيوترهاي وزارتخانه ها يي مانند  دارايي  و بانك ها را بيرون انداختند و از كيسه ملت خرج نمودند كجاهستند؟

تازه فايده ي اين اصلاحگران ديني چيست؟ هر كدام آورنده ي يك اسلام راستين هستند كه هيچ يك هم با يكديگر سر سازگاري ندارند ، چون بين همه ي آنها ظاهرا يك اسلام را بايد به عنوان اسلام راستين برگزيد!  زيرا هيچ اسلامي، اسلام ديگر را تحمل نمي كند. اسلام در پايه خود با پلوراليسم مخالف است زيرا پلوراليسم را معادل كفر مي داند زيرا خداي اسلام  يگانه است  و  انبازي ندارد. بنابراين  مشكل اصلاحگرايان ديني جاي ديگر است ، آنها شهامت اصلاح ديني را ندارند.  اشكال ما از آنجا نيست كه يك لوتر نداريم اشكال ما در اينست كه سدها لوتر باسمه اي  داريم. روشنفكر نمي تواند هواخواه  حاكميت دين در جامعه باشد و بايد قدرت آن را محدود كند اما كاري كه ?روشنفكران ديني? مي كنند بسط و توسعه قدرت دين است و اين با اصل روشنفكري ناسازگار است. اين به معناي آن نيست كه كردار همه ي اصلاحگران ديني را رد كنيم اين كه آقاجري گفت ما ميمون نيستيم تا از مرجعي تقليد كنيم تازه يك شروع است. شروع از فرديت و استقلال آن ، ?من فكر مي كنم ، پس هستم.? كسي كه تقليد مي كند اصل اراده  و استقلال انساني را زير پا مي گذارد و او حق گزيدن و گزيده شدن ندارد.

پايان سخن اينكه اصلاح طلبان ديني با ساختن اصطلاحات و مفاهيم جديد نمي توانند به مدرنيته پل بزنند، مردم ساليان درازي از هر دين و قومي در ايران زمين با ضرب المثل ?عيسا به دين خودش ، موسا به دين خودش? زيسته اند و از ?روشنفكران ديني ? فرسنگ ها جلوتر بوده اند. در اول انقلاب خميني، مطهري  و بازرگان مدعي بودند كه اسلام نجاتبخش مردم است، اكنون سروش و سازگارا و .. مي خواهند اسلام را توسط مردم نجات دهند.  ميليون ها روشنفكر پير و جوان و دانشجو و به ويژه زنان  در صحنه مبارزه عليه سنت و ارتجاع حضور دارند و خواستار پيوستن به دنياي مدرن هستند. مردم بسيار مترقي تر از ?روشنفكران ديني ? هستند و مي دانند با پل آنها نمي توانند به جايي گذر كنند و بقول معروف پل آنها به سراب ختم مي شود زيرا اين تفكر  از قرن 18 هم عقب تر است. اين بحث ها حكايت كشيشان اسكولاستيك را در مورد سن اسب و شمردن دندان هايش را بياد مي آورد كه سال ها وقت صرف آن كردند در حاليكه كافي بود دهان اسب را بازكنند و دندان هايش را بشمارند.     25 سال است مبارزه مردم براي مدرنيته ادامه دارد ، آثار اين مبارزه را نه در تظاهرات سركوب شده بلكه در آثار سينمايي ساخته شده زنان فرهيخته ما ، در ادبيات ما متجلي شده است. مردم نيازمند سازمان هاي نوين هستند تا در آن متحد شوند، سازمان ها و حزب هاي سنتي ضمن اينكه  حب و بغض هاي  قديمي خود را حمل مي كنند توانايي گردآوري مردم را از دست داده اند زيرا آنها همواره به جاي فرد تصميم مي گرفته اند ما اكنون نيازمند حزب هايي مدرن هستيم. حزب هايي كه به آزادي بينديشند و عدالت را در آزادي بجويند.  با احساس ديني نمي توان مردم را متحد كرد و به آزادي و مدرنيته پل زد؛ به انتظار پل هاي روشنفكران ديني بنشينيم  كه روزگاري در كنار روشنفكر واقعي بنشيند كه چه شود؟ چقدر بايد به انتظار نشست و نتيجه چه خواهد شد؟. براي برپايي حكومتي فارغ از ايدئولوژي و  دين بايد بر آزادي وجدان فردي تاكيد كرد بنابراين  فقط با يك جنبش ليبراليستي مي توان به سلطه و حاكميت سنت ها نقطه پايان گذارد، اين جنبش در كوچه و خيابان هاي  شهرها ي ايران جريان دارد، بياييد باهم اين جنبش را دامن بزنيم.

24ماه مي 2004- استكهلم

 

:در نوشتن اين مقاله از كتاب هاي زير بهره جسته ام
1-بيراهه هاي انديشه منوچهر جمالي پاريس ژانويه1985

منوچهر جمالي – 2-همگام هنگام

3- از همه و از هيچ  – منوچهر جمالي 1985

4-خود زايي نيرومنديست- منوچهر جمالي 1987

5- آتشي كه شعله خواهد كشيد- منوچهر جمالي 1987

6- به سوي حكومت فرهنگي- منوچهر جمالي1995

 

توسط حسن بهگر

آیا محمد معجزه داشته است؟

توسط :‌ آرش بیخدا

پیشگفتار

هرکس به ادبیات اسلامی نگاهی بیافکند به زودی در می یابد که یک پیامبر از نظر اسلام باید معجزه داشته باشد! عصا را به اژدها تبدیل کردن، با مرغان صحبت کردن، دست نورانی داشتن، زنده ماندن در شکم ماهی، شتر از دل کوه در آوردن، زاییده شدن از مادر باکره و غیره تماماً معجزاتی هستند که پیامبران مختلف برای اثبات پیامبری شان به ادعای قرآن به مردم نشان داده اند یا اینکه قرآن از آنها به عنوان معجزات و اتفاقات خارق العاده یاد کرده است.

تا همینجا سه اشکال اساسی وجود دارد، یکم اینکه مسلمانان باید نشان دهند معجزات ممکن هستند، دوم اینکه اثبات کنند دلایل نقلی میتوانند برای اثبات وقوع یک واقعه اعجاز آمیز کافی باشند و سوم اینکه اثبات کنند هر کس معجزه ای میکند باید با خدا ارتباط  ویژه ای داشته باشد یا بعبارت دیگر ارتباطی منطقی بین نبوت و معجزه داشتن وجود دارد (در نوشتاری با فرنام چرا معجزه حقیقت ندارد؟ توضیح داده ام که هر سه گزاره یاد شده در بالا نادرست هستند). اما اگر همه این گزاره ها را هم درست فرض کنیم، یعنی باورهای بیان شده در قرآن که بین مسلمانان نیز رایج هستند را درست فرض کنیم پرسش دیگری پیش می آید، و آن این است که آیا خود پیامبر اسلام دارای معجزه بوده است؟ اگر پاسخ به این پرسش منفی باشد روشن است که بر اساس باورهای خود قرآن نیز نمیتوان پذیرفت که محمد یک پیامبر بوده است. و من از این نظر در این نوشتار دفاع خواهم کرد و نشان خواهم داد که محمد دارای اعجاز نبوده است.

طبیعتاً چون محمد در گذشته زندگی میکرده است، موضوع این نوشتار تاریخی است و باید با رجوع به منابع تاریخی اسلام و خود قرآن به این پرسش پاسخ داد. در بخش نخست من نشان خواهم داد، در صورتی که محمد واقعاً پیامبر میبود، قرآن باید به اعجازها یا دستکم اعجاز وی اشاره ای میکرد، حال آنکه نه تنها در قرآن صحبتی از معجزات محمد نشده است بلکه دقیقاً برعکس قرآن به وضوح اشاره میکند که محمد فردی معمولی است و معجزه ای ندارد، در قرآن آیاتی وجود دارند که عجز محمد را در مقابل درخواستهای معجزه مردم نشان میدهند و این وقایع را میتوان با گوشه هایی از تاریخ اسلام تطبیق داد، در بخش دوم به معدود مباحثی که برخی مفسران قرآن آنرا اشاره ای به  معجزات محمد میدانند-یعنی مسئله شق القمر و همچنین معراج خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که این ادعا نیز درست نیست. در بخش سوم به این ادعا که محمد بیسواد بوده است خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که در مورد این مسئله نمیتوان یقین داشت و همچنین بیسوادی محمد به معنی معجزه بودن قرآن نیست و سرانجام در بخش چهارم به بررسی برخی از ادعاهای متکلمین مسلمان مبنی بر معجزه بودن قرآن خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که این ادعاها نمیتوانند درست باشند.

قرآن و تاریخ بر بی اعجاز بودن محمد تاکید دارند

جالب است که قرآن برای کودکان و کودک مغزان داستانهای معجزه آمیز مضحک خود را با آب و تاب تعریف میکند اما در مورد محمد هیچ کجا به روشنی ادعا نمیکند که محمد هم معجزه ای دارد! آیا به نظر شما ممکن است که محمد معجزه ای را انجام داده باشد و قرآن سخنی از آن به میان نیاورده باشد؟ قرآن نه تنها در مورد اکثر معجزاتی که مسلمانان به محمد نسبت میدهند چنین نمیکند بلکه در بسیاری از جاها اشاره میکند که محمد معجزه ای ندارد و این برای مسلمانانی که برای نخستین بار این آیات قرآن را میخوانند بسیار شگفتی آفرین است، علی دشتی در این مورد در کتاب 23 سال میگوید (1) «برای یک ایرانی که از در دیوارش معجزه می بارد و هر امامزاده ای، حتی مجهول النسب، پیوسته معجزه میکند، از مرور قرآن به شگفتی می افتد که اثری از معجزه در آن نیست».

برای نمونه غیب گویی را ممکن است مسلمانان یک معجزه بدانند. وقتی مسلمانان در مورد محمد و امامان شیعه صحبت میکنند همواره ماجراهای شگفت انگیزی را به آنها نسبت میدهند که حاکی از دانایی آنان از غیب است، برای نمونه به حدیث زیر توجه کنید که یک عالم شیعی از یک عالم سنی نقل کرده است:

«ابن سعد» در کتاب «طبقات» خویش از «عبدالله بن بکر بن حبیب سهمی» و او از «حاتم بن سنعه» نقل کرده است که:

«ام الفضل» همسر عباس گفت: قبل از آنکه امام حسین به دنیا بیاید، من در خواب دیدم که پاره ای از تن رسول الله بریده شد و در دامان من افتاد. هنگامی که خواب خود را برای پیامبر تعریف نمودم، آن حضرت اینگونه تعبیر نمود و فرمود «ای ام الفضل! اگر رویای تو جزء رویاهای صادقانه باشد، خیر میباشد؛ زیرا دخترم فاطمه به زودی صاحب پسری خواهد شد که من آن نوزاد را برای شیر دهی به تو خواهم داد.»  (2) ام الفضل گوید: امام حسین هنوز در آغوش آن حضرت بود که من برخاستم تا آبی بیاورم و لباس آن حضرت را بشویم، هنگامی که برگشتم، دیدم پیامبر در حال گریستن است گفتم: یا رسول الله! چرا گریه میکنید!؟ حضرت فرمودند: «لحظه ای پیش جبرئیل نزد من آمد و به من اینگونه خبر داد که: امتم این فرزند را خواهند کشت. خداوند آنان را از شفاعت من در روز قیامت محروم کند.» (3)

از این دست احادیث به ویژه در آثار شیعیان بسیار زیاد میتوان یافت، اساساً محدّثین شیعه قصه گویان خوبی بوده اند و اگر امروز وجود داشتند شاید میتوانستند برای هالیوود فیلم نامه های جالبی بسازند،غیب گفتن یعنی انسان نسبت به چیزی که نمیتواند در شرایط عادی بداند دانش پیدا کند. مانند دو مثالی که در بالا آورده شد.  اما جالب اینجا است که قرآن دقیقاً عکس این مسئله را متذکر میشود، قرآن با صراحت تمام از جانب محمد میگوید که به مردم بگو من غیب را نمیدانم، اگر میدانستم برای خویش خیر را جذب و شر را دفع میکردم! محمد زمانی این آیه را سروده است که از او در مورد قیامت پرسش میشده است، و او طبیعتاً نمیدانسته است قیامت در چه زمانی اتفاق می افتد، بنابر این از خود رفع مسئولیت میکند.

سوره اعراف آیات 187 تا 188

يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي لَا يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلَّا هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً يَسْأَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ وَلٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ؛ قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.

از قيامت از تو سؤ ال مي‏كنند كه وقوع آن در چه زماني است ؟ بگو علمش نزد پروردگار من است و هيچكس جز او (نمي‏تواند) وقت آنرا آشكار سازد، (اما قيام قيامت حتي) در آسمانها و زمين سنگين (و بسيار پر اهميت) است، و جز به طور ناگهاني به سراغ شما نمي‏آيد، (باز) او تو چنان سؤ ال مي‏كنند كه گوئي تو از زمان وقوع آن با خبري، بگو علمش ‍ تنها نزد خدا است ولي بيشتر مردم نمي‏دانند.؛ بگو من مالك سود و زيان خويش نيستم مگر آنچه را خدا بخواهد (و از غيب و اسرار نهان نيز با خبر نيستم مگر آنچه خداوند اراده كند) و اگر از غيب با خبر بودم منافع فراواني براي خود فراهم مي‏ساختم و هيچ بدي (و زياني) به من نمي‏رسيد، من فقط بيم دهنده و بشارت دهنده‏ام براي جمعيتي كه ايمان مي‏آورند (بيم از مجازات پروردگار و بشارت به پاداشهاي گرانبهايش).

سوره انعام آیه 50

قُل لَّا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلَا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰ إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ ‌

بگو من نميگويم خزائن خدا نزد من است و من آگاه از غيب نيستم (جز آنچه خدا به من بياموزد) و به شما نمي‏گويم من فرشته‏ام، من تنها از آنچه به من وحي مي‏شود پيروي مي‏كنم، بگو آيا نابينا و بينا مساويند؟ چرا فكر نميكنيد؟!

البته قرآن نمیگوید که اساساً الله غیب را در اختیار هیچکس نمیگذارد، بلکه تنها به آن رسولانی که خود میخواهد چنین دانشی را میدهد:

سوره آل عمران آیه 179

مَّا كَانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَىٰ مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ حَتَّىٰ يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلٰكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِن رُّسُلِهِ مَن يَشَاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَإِن تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ.

چنين نبود كه خداوند، مؤ منان را به همان گونه كه شما هستيد واگذارد؛ مگر آنكه ناپاك را از پاك جدا سازد. و (نيز) ممكن نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند (تا مؤ منان و منافقان را از اين اين راه بشناسيد؛ اين بر خلاف سنت الهي است؛) ولي خداوند از ميان رسولان خود، هر كس را بخواهد برمي گزيند؛ (و قسمتي از اسرار نهان را كه براي مقام رهبري او لازم است، در اختيار او مي‏گذارد) پس (اكنون كه اين جهان، بوته آزمايش پاك و ناپاك است،) به خدا و رسولان او ايمان بياوريد! و اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد، پاداش بزرگي براي شماست .

بنابر این روشن است که قرآن میگوید محمد دانشی از غیب ندارد و برخی از سایر رسولان ممکن است چنین دانشی را داشته باشند. محمد همچنین برای اینکه نشان دهد تنها پیامبری نیست که غیب نمیداند، پای نوح را نیز وسط میکشد و میگوید نوح نیز غیب نمیدانسته است، بنابر این نادانی محمد از غیب کاملاً طبیعی و قابل انتظار است، چون نوح نیز چنین بوده است!

سوره هود آیه 31

وَلَا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلَا أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ وَلَا أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَن يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْرًا اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِي أَنفُسِهِمْ إِنِّي إِذًا لَّمِنَ الظَّالِمِينَ ‌

من هرگز به شما نمي‏گويم خزائن الهي نزد من است و نمي‏گويم غيب مي‏دانم و نمي‏گويم من فرشته‏ام و (نيز) نمي‏گويم آنها كه در نظر شما خوار مي‏آيند خداوند خيري به آنها نخواهد داد، خدا از دل آنها آگاهتر است (من اگر با اينحال آنها را برانم) در اين صورت از ستمكاران خواهم بود.

روشن است که محمد بر اساس آنچه قرآن میگوید دانشی از غیب ندانسته است، حتی نمیگوید که تنها بخشی از غیب را میداند بلکه بطور کلی و عام از غیب ابراز نادانی کامل میکند، اما افزون بر نادانی نسبت به غیب، قرآن نشان میدهد که محمد از انجام سایر معجزات نیز کاملاً عاجز بوده است، مثلاً به آیات 90 تا 93 سوره اسراء دقت کنید:

وَقَالُوا لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّىٰ تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ يَنبُوعًا؛ أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِّن نَّخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلَالَهَا تَفْجِيرًا؛ أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَالْمَلَائِكَةِ قَبِيلًا؛  أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَىٰ فِي السَّمَاءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّىٰ تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولًا.

و گفتند ما هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم مگر اينكه چشمه‏اي از اين سرزمين (خشك و سوزان) براي ما خارج سازي!؛ يا باغي از نخل و انگور در اختيار تو باشد و نهرها در لابلاي آن به جريان اندازي.؛ يا قطعات (سنگهاي) آسمان را آنچنان كه مي‏پنداري – بر سر ما فرود آري: يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياوري!!؛ يا خانه‏اي پر نقش و نگار از طلا داشته باشي، يا به آسمان بالا روي، حتي به آسمان رفتنت ايمان نمي‏آوريم مگر آنكه نامه‏اي بر ما نازل كني كه آنرا بخوانيم!! بگو منزه است پروردگارم (از اين سخنان بيارزش) مگر من جز بشري هستم فرستاده خدا؟!

به نظر میرسد آیات بالا به مجلسی اشاره دارند که سران قریش ترتیب دادند تا با محمد مذاکره کنند و مشکلاتشان را با یکدیگر حل کنند. سران قریش که از دشنامهای محمد به مقدساتشان (آری محمد به مقدسات اجدادش دشنام میداد! بعدها نیز خدایان آنها را نابود کرد و این احترامی بود که محمد برای افکار مخالفش قائل بود) به تنگ آمده بودند تصمیم میگیرند که محمد را به گفتگویی دعوت کنند و ببینند مشکل محمد چیست و چگونه میتوان با او کنار آمد، سیرت رسول الله قدیمیترین سند تاریخی که از اسلام باقی مانده است این ماجرا را چنین بازگو میکند (4):

… اشراف و بزرگان قوم، مثل عتبه و شیبه و ابوسفیان ابن حرب و نضر ابن حارث و ابوالبختری ابن هشام و اسود ابن مطلب و ابوجهل ابن هشام و امیه بن خلف، جمله در فنای کعبه حاضر شدند و با یکدیگر مشورت کردند و گفتند «نمیدانیم که چه تدبیر کنیم با این مرد (یعنی محمد) که دین ما را به خلل آورد و قوم ما را از راه ببرد و خدایان ما را دشنام داد. اکنون پیشتر از آن که ما وی را هلاک کنیم، عذر کار خود پیش مردم پیدا میباید کردن، تا مردم ما را بعد از آن ملامت نکنند.»

چون این سخن بگفته بود، کس فرستادند بر سید و او را گفتند «بزرگان و اشراف قوم تو حاضرند و با تو سخنی دارند.» سید گمان برد که ایشان را رغبتی در اسلام ظاهر شده است تا او را بر خود میخوانند. و سید عظیم حریص بود بر اسلام ایشان. چون وی را چنان بگفتند، در حال برخاست و پیش ایشان رفت و بنشست.

و مهتران قوم قریش گفتند «ای محمد، ما از بهر آن تو را خواندیم تا با تو سخن گوییم.» سید گفت «بگویید!».

گفتند «ای محمد، هیچ کس در قبایل عرب ندیدیم که با قوم خود چنین کرد که تو کردی. دین ما را به خلل آوردی و قوم ما را از راه ببردی و خدایان ما را دشنام دادی و نسبت کفر و ضلالت بر ما نهادی و هرچه بدتر بود با قوم خود بکردی. اکنون، تو با ما بگوی تا تو را مقصود از این کار چیست؟ اگر تو را مقصود مال است، تا مالهای خود تو را بذل کنیم و اگر تو را مقصود سلطنت است و پادشاهی، تا تو را بر خود پادشاه گردانیم و اگر نه که تو را وسوسه از دیو بر تن مستولی شده است، تا ما اطبای جهان را جمع کنیم و از بهر مداوات تو هر چه ما را باشد صرف کنیم. ما این همه مراد تو برگیریم و رضای تو بجوییم، تو دست از دین ما و خدایان ما بدار!»

سید جواب ایشان بداد و گفت «ای قوم، مرا از شما نه مال میباید نه ملک و نه جاه و نه سلطنت. لیکن من رسول خدایم و خدای مرا بر شما فرستاده است و قرآن به من فرستاده است تا رسالت حق به شما گزارم و شما را به بهشت بشارت دهم و از دوزخ شما را بیم کنم. پس اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت آن شما را باشد و اگر نه، صبر میکنم تا خدای چه تقدیر کرده است میان من و شما.»

و چون سید چنین جواب ایشان باز داد و نومید شدند از آن که وی رضای ایشان خواهد گرفت یا چیزی از ایشان قبول خواهد کرد، به اقتراح و سوال در آمدند و گفتند «ای محمد، چون چنین است که تو میگویی و تو پیغامبر خدایی و رسول بحقی و این دعوی میکنی که راست است، پس چنان که خود میبینی، مکه جایی تنگ است و آبی و عمارتی ندارد، اکنون تو دعا به خدای کن و از خدای درخواه تا این کو های مکه را از جای بردارد و صحرایی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمه های آب در آن روان کند و رودها در آن بباشد-همچنان که در زمین شام و عراق گشوده است-تا ما به آن عمارت و زراعت میکنیم. و دیگر دعا کن و از خدای درخواه تا از اسلاف ما قصی ابن کلاب را زنده گرداند و بر صدق رسالت تو گواهی دهد. پس چون تو چنین بکرده باشی، ما به تو ایمان آوریم.»

سید گفت «مرا نه از بهر این فرستاده اند-که مرا از بهر آن فرستاده اند تا رسالت حق به شما گزارم. اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت یافتید و اگر قبول نکنید، من صبر میکنم تا خدای چه حکم میکند میان من و شما.»

دیگر گفتند «ای محمد، چون تو این نمیکنی و رضای ما به دست نمی آوری، از خدای درخواه تا فریشته از آسمان بفرستد تا بر صدق رسالت تو گواهی دهد و هرچه تو گویی باور کنیم!»

سید گفت «مرا نه از بهر آن فرستاده اند.»

دیگر گفتند «ای محمد، ما تو را مالی و ملکی نمیبینیم و تو هم چون مردم دیگر، از بهر معاش به بازار میروی و این کار که تو دعوی میکنی، ضرورت آن را اسبابی به کار می باید. پس اگر از خدای درخواهی تا تو را گنجهای زر و سیم بدهد و انهار روان تو را بدهد و باغها و بستانها تو را بدست آورد تا ثروت و نعمت تو از آن دیگران زیادت شود و فضل و مهتری تو بر همگان ظاهر شود، ما ایمان به تو آوریم و تصدیق رسالت تو کنیم.»

سید گفت «مرا از بهر این نفرستاده اند. مرا از بهر ادای رسالت فرستاده اند تا رسالت حق به شما گزارم. اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت شما را باشد و اگر نه صبر کنم تا خدای چه حکم کند. و بدانید – ای قوم – که این همه اقتراح که شما از من کردید، نزد خدا سهل است، لیکن مرا نفرموده است که این چنین از وی درخواهم.»

آنگاه، گفتند «ای محمد، چون این التماس ها، هیچ به جای نمی آوری، ما بر تو ایمان نمی آوریم و خداوند خود را بگوی تا از آسمان بر ما عذاب فرستد-اگر قادر است و عذاب میتواند فرستادن، همچنان که دعوی میکنی.»

سید گفت «عذاب فرستادن به اختیار خداوند باز بسته است. اگر خواهد بفرستد و اگر خواهد، نفرستد.»

آنگاه گفتند «ای محمد، خداوند تو نمیدانست که با تو این مجلس خواهیم ساختن و این سوال خواهیم کردن تا تو را بیاموختی که جواب ما چگونه میباید دادن و اگر ما به تو نگرویم و ایمان نیاوریم، او بر سر ما چه عذاب خواهد فرستاد و تو را از آن خبر دادی که ما را به چه عذاب گرفتار خواهد کرد؟ این همه بایستی که خداوند تو را از پیش خبر باز داده بودی، اگر چنان است که خداوند تو عالم الاسرار است و هیچ بر وی خافی نیست. و لیکن ای محمد، ما را گمان چنان است که این همه رحمان یمامه تو را می آموزد و تلقین میکند و ما به رحمان یمامه هرگز ایمان نخواهیم آوردن. و بدان ای محمد که به هر نوعی پیش رضای تو باز آمدیم و هر چه ما را بود از مال و جاه، بر تو عرض کردیم و تو هیچ از ما قبول نکردی و در بند رضای ما نشدی و به هیچ نوع مراد ما نطلبیدی. اکنون ما اقامت عذر خود بنمودیم و ما را بیش از این طاقت تحمل نماند و بعد از این، تدبیر آن کنیم که تو را هلاک کنیم و یا تو ما را به هلاک آوری.»

چون این سخن بگفتند، یکی برخاست و گفت «ای محمد، ما فریشتگان میپرستیم که ایشان دختران خدایند.» دیگری برخاست. گفت «ای محمد، ما به تو ایمان نیاوریم، تا تو خدای و فریشتگان به گواهی بیاوری و گواهی دهند که تو پیغامبر خدایی.»

و عبدالله ابن امیه – که عمه زاده سید بود – برخاست و گفت «ای محمد، ما به تو ایمان نیاوریم تا آنگاه که نردبانی بر آسمان نهی و به آن نردبان به بالا میروی و به آسمان روی و باز از آن جایگاه فرود آیی و با خود چهار گواه از فریشتگان بیاوری تا گواهی دهند که تو پیغامبر خدایی. و چون این همه بکرده باشی، مرا گمان چنان است که هم ایمان نیاوریم به تو.»

سید چون دید که قوم دست به غوغا آوردند و هر یکی هرزه ای آغاز کردند، دلتنگ شد و از پیش ایشان برخاست و به خانه باز رفت.

در مجموع بر اساس روایت بالا قریشیان از محمد موارد زیر را بعنوان اعجاز درخواست کرده اند:

1- کوه های مکه را از جای بدارد، صحرایی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمه های آب در آن روان کند و رودها در آن بباشد.

2- از اسلاف (پیشینیان) قریش، قصی ابن کلاب را زنده کند و بر صدق رسالت محمد گواهی دهد.

3- فرشته از آسمان بفرستد تا بر صدق رسالت محمد گواهی دهد.

4- مال و ملکی و ثروت و نعمتی برای خود فراهم کند تا بهتر بتواند به پیامبری بپردازد.

5- خدا برای آنها عذاب بفرستد و آنها را نابود کند.

6- خدا و فرشتگان به گواهی صدق ادعای محمد ظاهر شوند.

7- نردبانی بر آسمان نهد و با آن نردبان به بالا رود و چهار گواه از فرشتگان باورد تا گواهی دهند که محمد پیغمبر خدا است.

بیچاره اعراب نهر آب نقد میخواستند و محمد آنرا در بهشت به ایشان وعده نسیه میداد. اما محمد هیچیک از 7 کار بالا را انجام نمیدهد و سرانجام گردهمایی را با ناراحتی ترک میکند. به پاسخ محمد در مقابل این درخواست ها دقت کنید، او میگوید «مرا نه از بهر آن فرستاده اند»، خود این پاسخ محمد هم یک مغلطه است، مگر قریش گفته بود که تو را خدا برای این فرستاده است؟ آیا قریش حق نداشته است از محمد معجزه ای طلب کند؟ چگونه است که پیامبران پیشین همگی معجزه داشته اند اما محمد که قرار است مهمترین پیامبر هم باشد در مقابل درخواست های معجزه میگوید مرا برای این نفرستاده اند؟ آیت الله مطهری برای این مسئله توجیه قابل توجهی آورده است (5):

آیه دیگری که مفصل تر از آن آیه و از مفصلترین آیاتی است که در قرآن آمده است این آیات است که در سوره بنی اسرائیل، راجع به پیغمبر اکرم و قریش: «و قالوا لن نومن لک حتی تفجر لنا من الارض ینبوعاً» گفتند ما هرگز به تو ایمان نمی آوریم تا آن وقتی که از زمین چشمه ای جاری کنی. مکه بود، سرزمین خشک و بی آب و علف و بی درخت، و تنها آب آن-که تازه آن هم اخیراً پیدا شده بود-همان آب زمزم بود. البته از قدیم بوده و بعد جرهمی ها آن را بسته بودند و دومرتبه عبدالمطلب بازکرد. خیلی احتیاج داشتند به یک چشمه که در مکه جاری بشود. و مکه آب نداشت و نداشت تا در زمان هارون، زبیده همسر هارون از طائف نهری جاری کرد و چقدر با وسائل آن زمان زحمت کشدند و پول خرج کردند تا کوه ها را شکافتند و از طائف آب را وارد مکه کردند که الان هم همان آب زبیده به همان «آب زبیده» معروف است. در منی و عرفات هم بعضی جاها که شما میبینید شیر نصب کرده اند، نوشته اند «نهر زبیده» ولی تا آن وقت اصلاً آب نبود.

گفتند ما هرگز ایمان نمی آوریم تا اینکه تو چشمه ای از زمین جاری کنی «اوتکون لک جنه من نخیل و عنب» طمع را کمی بالا بردند، گفتند یا اینکه خودت یک باغ داشته باشی که در آن باغ نخلستان و انگورستان وجود داشته باشد، درختهای خرما و تاکهای انگور زیادی باشد (یک آدم سرمایه داری هم اگر پیدا بشود که یک باغستان خیلی عظیمی داشته باشد خودش که همه را نمیخورد، میدهد به این مردم) «فتفجر الانهار خلالها تفجیراً» آنوقت بشکافی تو نهر ها را در وسط آن، شکافتنی؛ نهرها جاری کنی. اول فقط یک چشمه آب میخواستند که بعد خودشان بروند زراعت و کشاورزی ایجاد کنند، باغ را درست کنند؛ بعد گفتند نه، تو اصلاً یک باغ آماده با معجزه ایجاد کن، نهر ها هم در خلال آن خودت به جریان بینداز «او تسقط السماء کما زعمت علینا کسفاً» یا آسمان را آن طور که میپنداری (لابد یعنی آنچه که در قدرتت هست) تکه تکه بر ما فرود بیاور «او تاتی بالله و الملائکه قبیلاً» یا خدا و فرشتگان را بیاور اینجا با ما روبرو شوند و به ما بگویند که این را ما فرستاده ایم «او یکون لک بیت من زخرف». این دو تای آخر یعنی آسمان را فرود آوردن و خدا را حاضر کردن، منفعت مادی نداشت،فقط در لابلا ذکر کردند، مثل اینکه برای خلط مبحث هم بوده، باز دو مرتبه رفتند دنبال خانه ای از زر داشته باشی، یک خانه مملو از زر. باز دوباره «او ترقی فی السماء» یا بالا بروی به آسمان «و لن نومن لرقیک حتی تنزل علینا کتاباً نقوروه» اما اگر تنها بخواهی بروی بالا و برگردی،  بعد بیایی و بگویی من رفتم بالا و آمدم، ما قبول نمیکنیم مگر اینکه نامه ای از بالا خطاب به ما بیاوری، خدا از بالا نامه ای برای ما بفرستد که ایها الناس ، ای قریش، ای مثلاً جناب ولید بن مغیره، ای جناب ابوسفیان! خدمت شما عرض میشود که این کسی که آمده، حامل نامه، پیامبر ماست و از طرف ما فرستاده شده. اینها بود مجموع خواسته های آنها که در این آیه ذکر شده. «قل سبحان ربی هل کنت الا بشراً رسولاً (اسراء 93-90)» سبحان الله شما چه فکر کرده اید؟! آیا من جز اینکه یک بشر رسول باشم که خدا او را به میان شما فرستاده چیز دیگری هستم؟! این توقعات چیست که از من دارید؟

منکرین معجزه میگویند آنها از پیغمبر یک سلسله معجزات (مجموعاً شش معجزه) خواستند و پیغمبر میگوید که من یک بشر رسول هستم؛ یعنی بشر رسول یک پیغبر که دیگر معجزه ندارد که شما از او این چیزها را میخواهید!

تفسیر این آیات

مفسرين اين آيات را چه تفسير كرده‏اند كه با معجزات منافات نداشته‏ باشد ؟ آنها در اينجا دو سه تا حرف دارند كه حرفهای خوبی است ، و آن‏ اين است كه می‏گويند مسأله معجزه اولا برای اين است كه يك عده افرادی كه‏ می‏خواهند حقيقت را بفهمند و در صدق نبوت ترديد دارند ، پيغمبر مجاز است معجزه‏ای ظاهر كند كه آنها بفهمند او صادق است يا صادق نيست . اما پيغمبر از طرف خدا ملزم نيست – و از طرف عقل هم همچنين – كه هر اقتراحی كه هر كسی بيايد بكند فورا جواب بدهد ، كارخانه معجزه سازی وارد نكرده‏اند . اينها نه به عنوان اينكه واقعا تو يك معجزه بكن كه اگر اين‏ كار را كردی می‏خواهيم به تو ايمان بياوريم ، [ چنين درخواستهايی می‏كردند ] ، اينها از پيغمبر معجزات زيادی ديده بودند ، در عين حال باز به عنوان‏ اينكه يك امر تازه‏ای را ابتكار كرده باشند آمدند اين حرفها را اختراع‏ كردند.

ثانيا آنچه كه در اينجا آمده است حساب معجزه نيست ، يك قسمتش كه‏ اصلا يك امر محال است ، از جمله اينكه » خدا را با فرشتگان بياور با ما روبرو كن » . اين يك امر محال است ، اين كه معجزه به آن تعلق نمی‏گيرد . و همچنين بعضی قسمتهايش بی‏معنی است ، می‏گويد : » برو به آسمان ، از آنجا نامه‏ای خطاب به ما با امضای خدا بياور » . يك آدم ديوانه بايد چنين حرفی بزند . اگر كسی اين مقدار قدرت داشته باشد كه خودش را ببرد بالا از شما مخفی بكند ، می‏تواند به دست خودش هم نامه‏ای بنويسد ، امضای‏ خدا را هم پايينش بگذارد و بگويد از طرف خدا آورده‏ام . حكايت می‏كند از احمقی درخواست كننده . قسمتهايی از درخواستهای اينها معامله بود و راست‏ هم هست : » « لن نؤمن لك حتی تفجر لنا من الارض ينبوعا »» . نگفتند » لن نؤمن بك » ، گفتند ما به نفع تو ايمان نمی‏آوريم مگر اينكه به نفع‏ ما چنين كاری بكنی . خلاصه رشوه می‏خواستند ، پول می‏خواستند : بيا تو در سرزمين مكه يك نهر جاری كن ، وسيله كشاورزی فراهم كن ، يك چنين خدمتی‏ به ما بكن ، ما هم در ازای آن به تو ايمان  می‏آوريم ، خدمتی به تو می‏كنيم ، بيا باغستانی چنين و چنان در اينجا ايجاد كن ، چنين نفعی به ما برسان تا ما هم به نفع تو ايمان بياوريم . آن كه‏ ايمان نيست ، معامله است ، و لهذا تمام اينها را تحت عنوان » « لن نؤمن لك »» ذكر كرده است نه تحت عنوان » لن نؤمن بك » چون‏ در قرآن حساب » يؤمن له » و » يؤمن به » از هم جداست . در جای ديگر راجع به خود پيغمبر اكرم تعبيری دارد كه : » « و يقولون هو اذن قل اذن‏ خير لكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين »» ( توبه 61 ) پيغمبر اكرم در عين اينكه‏ استقامت فوق‏العاده داشت و وقتی كه تصميم می‏گرفت هرگز ديگر منصرف‏ نمی‏شد ، در مسائل جزئی خيلی نرمش نشان می‏داد ، هركسی كه می‏آمد يك چيزی‏ می‏گفت حرفش را گوش می‏كرد و چنان با مهربانی گوش می‏كرد كه او راضی‏ برمی‏گشت و می‏رفت . بعضی خيال می‏كردند كه واقعا پيغمبر به حرف همه گوش‏ می‏كند » « يقولون هو اذن »» گفتند ما كه رفتيم حرفمان را به پيغمبر گفتيم ، بعد مخالفين ما هم رفتند حرفشان را به پيغمبر گفتند ، حرف ما را گوش می‏كند ، حرف آنها را هم گوش می‏كند ، اين كه فقط گوش است ، سر تا پا گوش است » « قل اذن خير لكم »» بگو ولی گوش خوبی است برای شما » « يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين »» به خدا ايمان دارد و به نفع مؤمنين‏ تصديق می‏كند ، نه » يؤمن بالمؤمنين » ، يعنی اگر چيزی را تصديق می‏كند به خاطر مصلحت مؤمنين است ، نه واقعا آن حرف را قبول دارد . يعنی اگر چيزی را پيغمبر رد نمی‏كند نه اين است كه آن حرف را قبول دارد و رد نمی‏كند ، او يك تصديق می‏كند ، همان تصديق به نفع شماست . شما خيال‏ كرده‏ايد پيغمبر هر كه هرچه گفت حرفش را قبول می‏كند ؟ اينجور نيست .

پس » يؤمن له » با » يؤمن به » در قرآن دو مفهوم دارد . آنها هم‏ نگفتند كه » لن نؤمن بك » گفتند » لن نؤمن لك » خيال كردند پيغمبر آمده و می‏خواهد يك بساطی راه بيندازد و احتياج دارد به يك افرادی كه‏ بيايند دورش را بگيرند و لشكر و حامی و مبلغش باشند ، گفتند اين كار را برايمان بكن تا آن كار را هم ما برای تو بكنيم ، سبحان الله » « هل كنت‏ الا بشرا رسولا » » من يك پيغمبرم ، من آمده‏ام در شما ايمان به خدا و ايمان به خودم ايجاد كنم ، من كه نيامده‏ام اينجا جمعيت و حزب برای خودم‏ درست بكنم . پس » « سبحان ربی هل كنت الا بشرا رسولا »» معنايش اين‏ نيست كه پيغمبر كه ديگر كار خارق‏العاده ندارد ، [ بلكه معنايش اين است‏ كه ] يك پيغمبر كه با كسی معامله ندارد : «« هل كنت الا بشرا رسولاً». من درباب توجيه اين آيات ، از افراد زيادی تفسيرهای مختلف شنيده‏ام و  يادم است يك وقتی همين آقای خمينی درس اخلاق می‏گفتند ، ايشان تكيه‏شان‏  در اين آيات بيشتر روی اين مسأله بود كه خلاصه كارخانه معجزه سازی نيست،  معجزه آيت پروردگار است و پيغمبران هم هيچ وقت برخلاف سنت الهی كاری‏  نمی‏كنند مگر آنجا كه ضرورت ايجاب كند ، كه اگر نكنند مردم گمراه می‏شوند  ، آنوقت به حكم آن ضرورت اين كار را می‏كنند .  مرحوم اشراقی (واعظ مشهور معاصر) طور ديگری می‏گفت، مثلا می‏گفت مطلب واضح است ، وقتی‏  واضح است ديگر معجزه نمی‏خواهد. آقای حاج ميرزا ابوالفضل زاهدی قمی ( چون‏   حق هر كسی را بايد ادا كرد ) پيرمردی است ، الان هم پيشنماز است در مسجد  امام ، ايشان مفسر بود ، نسبتا مفسر خوبی هم هست ، تفسير می‏گفت و اين‏  بيانی كه در آخر عرض كردم بيانی بود كه از اين مرد شنيدم و به نظرم آمد  بسيار بيان خوبی است راجع به همين » « لن نؤمن لك »» كه اصلا اساس‏  اين كار بر معامله بود نه بر ايمان به خداوند و ايمان به پيغمبر .

به نگر من دفاعیات آیت الله مطهری ابداً نمیتوانند این مسئله را حل کنند، در زیر به هریک از این دفاعیات میپردازیم.

مسئله معامله- آیت الله میگوید درخواست های مشرکین در واقع معامله بوده اند و پیامبر اهل چنین معامله ای نبوده است، در این ارتباط اشاره به سه مسئله ضرورت پیدا میکند:

مسئله 1- درخواست مشرکین چه ارتباطی به معامله دارد؟ آیا اینکه مردم از پیامبری درخواست معجزه بکنند، و بگوید اگر تو چنین کنی ما پیامبری تو را میپذیریم یک معامله است؟ آیا اینکه مردم از شخصی که ادعای پیامبری میکند درخواست معجزه کنند کار ناشایستی است؟ به نظر میرسد آیت الله مطهری هنگامی که از معامله یاد میکند به درخواستهایی که منافع مادی را نیز به همراه داشتند (همچون مورد 1 و به نظر عجیب و غریب آیت الله مطهری مورد 4) اشاره میکند، اما پر واضح است که این مسئله در مورد سایر موارد درخواست شده صدق نمیکند، افزون بر اینکه قرآن برخی موارد همچون مورد 2 را ذکر نکرده است.

مسئله 2- معامله کردن با خدا در قرآن عیب شمرده نمیشود، در واقع به دلیل اینکه محمد خود مدتی را به تجارت گذرانده است باعث شده است که او در قرآن از معامله و تجارت با الله سخن بگوید،  سوره تغابن آیه 64 میگوید:

إِن تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا يُضَاعِفْهُ لَكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ ‌

اگر به خدا قرض الحسنه دهيد آنرا براي شما مضاعف مي‏سازد، و شما را مي‏بخشد و خداوند شكر كننده و بردبار است.

آیات مشابهی را میتوان در سوره بقره آیه 245، سوره مائده آیه 12، سوره الحدید آیه 11 و 18 و سوره المزمل آیه 20 نیز یافت، آیا اینکه کسی به خدا قرض الحسنه بدهد و بعد خداوند آنچه قرض الحسنه داده شده است را مضاعف کند خود یک معامله یا تجارت نیست؟ مگر تجارت غیر از آن است که شخصی منفعتی را با هدف کسب منفعت بیشتر به ریسک بیاندازد؟ حال چه شده است که الله در جای دیگر تبلیغ قرض الحسنه به خود میکند و در اینجا معامله با رسول بر سر رسالتش مکروه شده است؟

مسئله 3- چه کسی گفته پیامبر اهل معامله نبوده است؟ در تاریخ مواردی را میتوان یافت که پیامبر اسلام به سران قبایل رشوه داده است تا دست از مخالفت با اسلام بردارند و یا مسلمان شوند، برای نمونه از مواردی که محمد با معامله فردی را مسلمان میکند مربوط به مالک ابن عوف رئیس هوازن است، سیرت رسول الله در این مورد میگوید (سیرت رسول الله برگ 472):

و مالک ابن عوف که رئیس ایشان بود هنوز به اسلام در نیامده بود و در طایف، پیش قوم ثقیف میبود. پس قوم هوازن دستوری خواستند و اهل عیال برگرفتند و باز وطن خود رفتند. چون باز پس میرفتند، سید ایشان را گفت «اگر مالک ابن عوف بیاید و مسلمان شود، من اهل عیال وی و هر آنچه برده اند از آن وی باز پس دهم و صد اشتر دیگر از آن خود به وی دهم.»

در ادامه محمد به بسیاری از نامسلمانان و تازه مسلمانان از غنائم غزوه حنین که قانوناً یک پنجمشان مال محمد بود و باقی مال کسانی که در جنگ شرکت کرده بودند، سهمی ویژه را اختصاص میدهد تا آنها را نسبت به خود دلگرم کند. محمد بخاطر این بی عدالتی از طرف مسلمانان تحت فشار قرار میگیرد و به مسلمانان میگوید که آیا مال دنیا را میخواهید یا آخرت را؟ محمد با برگزاری یک نمایش احساسی جانانه موفق میشود مسلمانانی که در جنگ شرکت کرده بودند و شاهد بودند که محمد از اموالشان به نامسلمانان رشوه میدهد راضی کند. سیرت رسول الله در این مورد میگوید (سیرت رسول الله برگ 472):

و سید چون از سبایای هوازن فارغ شده بود، برنشست که به مکه رود و طوافی کند. و جماعتی از مسلمانان که به نو در اسلام آمده بودند و جماعتی دیگر از عرب که هنوز به اسلام نیامده بودند لیکن با مسلمانان بودند در غزو حنین، در آمدند و گفتند «یا رسول الله، سبایای قبیله ی هوازن باز پس دادی، با غنایم آن. اکنون، نصیبه ما بده!» و آواز بر میداشتند و زحمت سید میدادند. تا از بسیاری زحمت وی که میدادند، غافل شدند و سید در زیر درخت آوردند، چنان که شاخ آن درخت ردا از سر سید در ربود. آن گاه، سید تند شد و گفت «ای مردم، چندین تعجیل مکنید – که به آن خدایی که مرا بیافرید که اگر به عدد درختهای تهامه (یعنی مکه و طایف) شما را پیش من اشتر و گاو گوسفند بودی، من آن جمله میان شما قسمت کردمی، چنان که شما را معلوم شدی که بخل و بد دلی در من نیاید و در صفت من خلاف نگنجد.» بعد از آن، دست فراز کرد و از کوهان اشتری، پاره ای موی در دست گرفت و گفت «از مال غنیمت مرا خمس هست و اگر همه این قدر باشد، اکنون من از سر خمس خود برخاستم و آن نیز به شما دادم. پس شما باید که هرچه از غنیمت برگرفته اید و خود را پنهان کرده اید، جمله باز جای آورید و اگر همه سوزنی یا رشته ای باشد.»

پس چون سید چنین بگفت، هرکس که از مال غنیمت چیزی ستده بودند بازپس آوردند و اگر چه سوزنی یا پاره ریسمانی بود.

بعد از آن، سید خواست تا جماعتی از روسای قریش که به نو در اسلام آمده بودند و جماعتی دیگر از سرداران عرب که هنوز در اسلام نیامده بودند لیکن با سید بودند درغزو حنین و طایف، زیادت مراعاتی کند تا بعضی از ایشان که به اسلام در آمده بودند، چون آن مراعات ببینند، ایشان را دوستی اسلام در دل جای گیرد و بعضی که به اسلام نیامده بودند، چون آن کرم و تیمار داشت بینند، زیادت رغبت نمایند و به اسلام در آیند. پس نخست بفرمود تا ابوسفیان ابن حرب را و پس وی و حکیم ابن حزام و حارث ابن حارث ابن کلده و حارث ابن هشام و سهیل ابن عمرو و حویطب ابن عبدالعزا و علا ابن جاریه ثثقفی و عیینه ابن حصن و اقرع ابن حابس تمیمی و مالک ابن عوف نصری و صفوان ابن امیه را، هر یکی از ایشان صد اشتر بدادند. و جماعتی دیگر بودند که ایشان هر یکی پنجاه بداد و جماعتی دیگر بودند که ایشان را هر یکی چهل بداد و همچنین به ترتیب و تدریج، تا باز آن آمد که هر یکی ده میداد.

پس سید چون این عطاها بداده بود، با جماعتی از روسا و مهتران قریش و عرب بیعت کرد. و چون سید تالف این جماعت به این موجب بکرده بود و ایشان را هر یکی صد اشتر داده بود، یکی بود از سرداران عرب که او را جعیل ابن سراقه گفتندی و او را هیچ نداده بود. و این جعیل مسلمان بود و نیکوسیرت. و یکی از مردمان گفت «یا رسول الله، عیینه ابن حصن و اقرع ابن حابس، هر یکی را صد اشتر دادی و جعیل ابن سراقه را هیچ ندادی؟»

سید گفت «به آن خدایی که جان محمد در ید وی است که اگر همه روی زمین مثل عیینه و اقرع ابن حابس شود، جعیل ابن سراقه بهتر از ایشان باشد. از بهر آن که جعیل مسلمان است و ایشان هنوز به اسلام در نیامده اند. و من این اشتران که به ایشان دادم، از بهر آن دادم که ایشان را رغبت به اسلام افتد و در اسلام آیند و جعیل ابن سراقه که هیچ ندادم، از بهر آن ندادم که او خود مسلمان بود و او را به اسلام بازگذاشتم.»

و دیگر چون سید قسمت غنائم بکرد و بعضی را بسیار بداد و بعضی را اندک بداد و بعضی را هیچ نداد، یکی بود از قبیله بنی تمیم که نام وی ذو خویرصه بود. در آمد و گفت «یا محمد، دیدم که امروز چه کردی.»

گفت «چه کردم؟»

گفت «عدل کار نفرمودی-که بعضی را بسیار بدادی و بعضی را هیچ ندادی.»

سید از سخن وی خشم گرفت. گفت «وای بر تو، مرد! اگر عدل پیش من نباشد، پیش که خواهد بودن؟»

عمر برپای خاست و گفت «یا رسول الله، دستوری ده تا این مرد را بکشم!»

سید  گفت «ای عمر، رها کنید-که از وی (یعنی ذو خویصره) گروهی و قومی را پیدا خواهند شد که ایشان را به قرایی و سالوسی در دین چنان شوند و از مسلمانی چنان بیرون آیند همچنان که تیر از کمان بیرون آید.»

و دیگر چون سید قسمت غنائم بکرد و روسای قریش و مهتران عرب و دیگر قبایل نصیبه بداد و انصار را هیچ نداد، انصار برنجیدند و به سخن در آمدند و هر کسی چیزی گفتند. گفتند که «پیغامبر خدای قوم خود بازیافت و اکنون التفات به ما نمیکند.»

و سعد ابن عباده چون چنان دید، برخاست و به خدمت سید آمد و گفت «یا رسول الله، از بهر آن که تو غنایم حنین بر قریش و دیگر قبایل عرب قسمت کردی و انصار را هیچ ندادی، ایشان رنجیده اند و هر کسی سخنی میگوید.»

سید گفت «تو کجا بودی-یا سعد-که ایشان را جواب ندادی؟»

سعد گفت «یا رسول الله، من یکی از ایشانم و سخن من نشنوند.»

پس سید گفت «یا سعد، برو و ایشان حاضر کن و ایشان را چون حاضر کردی، مرا خبر ده!»

سعد برفت و انصار را حاضر کرد و بیامد و سید را خبر کرد و حظیره ای بود آن جایگاه و سید فرموده بود که انصار در آن حظیره جمع شوند و سعد ابن عباده از حضور ایشان خبر باز سید داد.

سید برخاست و پیش ایشان رفت و چون بنشست، اول خطبه کرد و حمد و ثنای خدای بگفت. بعد از آن، روی به انصار کرد و گفت «ای جمع انصار، این چه سخن است که از شما به ما رسانیدند و این چه رنجیدن است که شما رنجیده اید؟ نه چون من بر شما آمدم، همه گمراه بودید و به واسطه من حق تعالا شما را هدایت داد و مسلمانی روزی کرد؟ آخر، نه شما درویش بودید و به واسطه من توانگر شدید؟ آخر نه خود به خود دشمن بودید و نمیتوانستید با یکدیگر نشستن و به واسطه من الفت در میان شما افتاد و آن عداوت از میان شما برخاست؟»

بعد از آن، انصار گفتند «بلی یا رسول الله-که فضل و من خدای و آن تو که رسول خدایی بر ما بسیار است در همه حال.»

بعد از آن، سید گفت «این خود نیکوست که گفتید. لیکن جواب سخن من بازدهید!»

انصار گفتند «یا رسول الله، جواب سخن تو چه بازدهیم؟ بیش از این نمیتوانیم گفتن که فضل و منت خدای و رسول در همه حال بیشتر است.»

سید گفت «لابل که اگر خواهید، جواب سخن ما توانید گفتن، چنان که در آن جواب صادق باشید و هیچ خلاف در آن نکرده باشید.»

انصار خاموش شدند و گفتند «پیغامبر بهتر داند.»

آنگاه، سید گفت «ای قوم انصار، جواب توانید گفتن مرا که چون بر ما آمدی، تو را به راست نمیداشتند و ما تو را به راست داشتیم و عاجز دشمن خود بودی ما تو را نصرت دادیم و درویش بودی و ما با تو مواسات کردیم و تو از شهر و بوم خود رانده بودند و ما تو را پیش خود جای بازدادیم.» و چون این همه بگفته بود، دیگر ایشان را گفتند «ای قوم انصار، شاید که شما به این قدر حطام دنیا که ما به دیگران دادیم و به شما ندادیم خشم گیرید؟ ندانید که ما از بهر آن به ایشان دادیم تا تالف و استمالت ایشان کنیم، تا به آن سبب رغبت کنند و به اسلام در آیند؟ و شما را حاجت به تالف و استمالت نیست و نبوده است-که صدق اسلام شما موجود است و قوت ایمان شما ظاهر است و محقق است. و دیگر، ای انصار، شما راضی نباشید که دیگران با گاو و شتر و گوسفند باز خانه ها روند و شما با رسول خدای باز خانه های خود روید؟ و به آن خدای که جان محمد در ید وی است که اگر نه هجرت بودی و فضیلت آن که من نیز یکی از شما بودمی. و دیگر به خدای سوگند یاد میکنم که اگر مردم همه به جانبی شوند و انصار تنها به یک جانب شوند، من به آن جانب شوم که انصار رفته باشند.» و بعد از این سخن ها، ایشان را دعای خیر گفت و گفت «بار خدایا، تو رحمت کن بر انصار و بر فرزندان انصار و بر فرزند فرزندان انصار!»

پس چون سید این سخن بگفت، ایشان به گریه در آمدند و چندانی بگریستند که محاسن ایشان به آب دیده های ایشان تر شد و همه به یکبار آواز برداشتند و گفتند «یا رسول الله، راضی شدیم که عالم دیگران را باشد و تو ما را باشی.»

این بگفتند و خدمت کردند و برخاستند و همه شاد و خرم باز خانه های خود شدند.

روشن است که محمد به مشرکین و اتفاقاً به برخی از همان کسانی که از او پیشتر معجزه هایی خواسته بودند که نفع مادی در آنها است و آیت الله مطهری آنرا معامله مینامد، اموالی را صرفاً برای علاقه مند کردن آنها به اسلام داده است! پس محمد اهل معامله کردن نیز بوده است! حال که اینگونه است کدام تفسیر محتمل تر است؟ اینکه محمد قدرت انجام معجزه را نداشته است و اگر میداشت چنین معامله ای را انجام میداد، چنانکه وقتی به اموال کسب شده از غنائم جنگی دست یافت و قدرت پخش آنها را داشت، به معامله ای مشابه دست زد، یا تفسیری که آیت الله مطهری از آن دفاع میکند؟

از این گذشته خود محمد بعدها در مجلس دیگری که در نزد ابوطالب شکل گرفته است به مشرکین یک معامله را پیشنهاد میکند که دارای منافع مادی نیز هست، اگر چنین معامله ای اشکال میداشت نباید محمد خود پیشنهاد آن را میداد، حال آنکه چنین نیست. محمد به مشرکین میگوید (سر ویلیام موئر، زندگی محمد برگ 136، سیرت رسول الله فارسی پوشینه نخست برگ 415):

قریش هنگامی که آگاه شد ابوطالب در بستر مرگ افتاده است، گروهی را فرستاد تا طرفین بر سر مسائلی با یکدیگر به توافق برسند و محدودیت ها از پیش روی محمد بعد از مرگ ابوطالب برداشته شود. پیشنهاد قریش این بود که قریشیان بر سر باورهای باستانی خود بمانند و محمد نیز تعهد کند که از سوء استفاده و تمسخر و یا دخالت در باورهای قریشیان خود داری کند و قریشیان نیز از آن طرف تعهد کنند که معترض به باورهای محمد نباشند. ابوطالب محمد را فراخواند و این پیشنهاد منطقی را با او در میان گذاشت. محمد پاسخ داد «نه، اما یک کلمه (یا شعار) وجود دارد که اگر شما آنرا تصدیق کنید، میتوانید با آن تمام عربستان را تسخیر کند و عجمان (ایرانیان) را مطیع خود سازید. ابوجهل گفت «خوب است!»، محمد گفت «یک کلمه نیست، بلکه ده کلمه است، بگو، هیچ خدایی جز الله وجود ندارد، و در کنار او هیچ چیزی را نپرست». و آنها خشمگینانه دست هایشان را به هم میزدند، و گفتند «پس تو قطعا مایلی که ما خدایانمان را به یک خدا تبدیل کنیم؟ این یک پیشنهاد بسیار عجیب است!» و به یکدیگر میگفتند «این شخص، کله شق و لجوج است. از او نمیتوان هیچ امتیازی نسبت به آنچه بدان میل دارد گرفت. بازگردیم، و در مسیر ایمان نیاکانمان قدم برداریم، تا اینکه خدا بین ما قضاوت کند»، پس برخاستند و بازگشتند.

مسئله 4- غیر ممکن بودن برخی درخواستها – آیت الله مطهری میگوید برخی از درخواست های مشرکین غیر ممکن بوده اند، مانند آمدن خدا بر روی زمین و نشان دادن خود، البته در آثار یهودیان و مسیحیان دیده میشود که خود خدا شخصاً به زمین می آید و سخن میگوید، اما در باورهای اسلامی چنین چیزی را نمیتوان دید. ولی آنچه اهمیت دارد این است که اینکار غیر ممکن نیست، بر اساس باورهای اسلامی نیز خدا را هم «می آید» و هم میتوان او را دید (برای اسناد و بحث مفصل مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام «مقایسه الله و خدا«)،  همچنین مشرکین در جایی از محمد خواستند که تنها فرشتگان را برای گواهی دادن بیاورد، آیت الله مطهری میگوید دیدن خدا و فرشتگان نیازمند آن است که افراد مراتبی داشته باشند، اما محمد چنین پاسخی را میتوانست به مشرکین بدهد، حال آنکه نداد! همچنین باور رایج در بین مسلمانان این است که همگی در هنگام مرگ فرشته مرگ را میبینند، افزون بر این در قرآن نیز آمده است که در روز قیامت میتوان فرشته ها را دید (مثلاً سوره فجر آیه 22 را نگاه کنید)، اگر در قیامت میتوان چنین کرد چرا در اینجا نمیتوان چنین کرد؟ لذا این درخواست مشرکین بر اساس باورهای اسلامی نیز ممکن هستند، از این گذشته برخی از معجزات درخواست شده نه تنها از نظر باورهای اسلامی محال نیستند بلکه برخی از پیامبران آنها را داشته اند. مثلاً مورد 2 را عیسی داشته است که میتوانسته است انسانها را زنده کند و مورد 4 را نیز سلیمان به کمال داشته است، مورد 1 را نیز ابراهیم تا حدودی انجام داده است، چشمه زمزم را بر اساس افسانه های اسلامی همسر او جاری کرده است، پر واضح است که این دفاع نیز وارد نیست. افزون بر این، مشرکین تنها نمیگفتند که خدا بر روی زمین بیاید، بلکه به آمدن یک فرشته یا گنجهایی از طرف خدا راضی بوده اند، اما محمد چنین کاری را نیز نکرده است، آیه زیر به این مسئله اشاره مستقیم دارد و میگوید که محمد از اینکه چنین قدرتی نداشته است ناراحت بوده است، لذا روشن است که اینکار برای محمد در صورتی که واقعاً پیامبر میبود ممکن بوده است و الا مگر کسی از ناتوانی اش از انجام کار محال ناراحت می شود؟

سوره هود آیه  11

فَلَعَلَّكَ تَارِكٌ بَعْضَ مَا يُوحَىٰ إِلَيْكَ وَضَائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَن يَقُولُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ كَنزٌ أَوْ جَاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّمَا أَنتَ نَذِيرٌ وَاللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ.

شايد ابلاغ بعض آياتي را كه به تو وحي مي‏شود به تاخير مي‏اندازي و سينه‏ات از اين جهت تنگ (و ناراحت) مي‏شود كه مي‏گويند چرا گنجي بر او نازل نشده و يا چرا فرشتهاي همراه او نيامده است ؟ (ابلاغ كن و نگران و ناراحت مباش چرا كه) تو فقط بيم دهنده (و بيانگر اعلام خطرهاي الهي) هستي و خداوند نگاهبان و ناظر بر همه چيز است (و به حساب آنان مي‏رسد).

مسئله 5- احمقانه بودن نامه آوردن از طرف خدا – آیت الله مطهری میگوید «اگر كسی اين مقدار قدرت داشته باشد كه خودش را ببرد بالا از شما مخفی بكند، می‏تواند به دست خودش هم نامه‏ای بنويسد ، امضای‏ خدا را هم پايينش بگذارد و بگويد از طرف خدا آورده‏ ام»، نخست اینکه نمیتوان ارتباطی بین «قدرت مخفی شدن» و «قدرت نامه از طرف خدا آوردن» دید، شاید منظور مشرکین از نامه از همان کارنامه های احمقانه ای است که در آخرت به دست مومنین میدهند، یا همان لوح محفوظ احمقانه که الله همه چیز را قبلاً در آن نوشته است (جالب است که اعراب و گاهی ایرانیان نیز امروزه به CD و DVD میگویند لوح! گویا الله نیز اطلاعاتش را روی این چیزها ذخیره میگرفته است!) و این هردو از باورهای قرآنی هستند. اگر ابلهانه به نظر میرسند شاید به این خاطر است که محمد خود در قبل چنین اراجیفی را گفته بوده است، قرآن میگوید «و ما به سراغ اعمالي كه آنها انجام دادند مي‏رويم و همه را همچون ذرات غبار پراكنده در هوا مي‏كنيم! (الفرقان: 23)»  شاید منظور مشرکین نیز چنین نامه ای بوده است که محتویاتش همچون ذرات غبار پراکنده در هوا هستند! از این گذشته این بهانه نیز قابل قبول نیست، اگر آیت الله مطهری گمان میکند هرکس میتواند خودش را پنهان کند یقیناً میتواند از طرف خدا هم نامه ای را جعل کند، باز هم این دلیل نمیشود که اینکار را نکند، دستکم اگر این دو کار با یکدیگر برابر هستند محمد باید کار نخست را انجام میداد! این مانند آن است که به شخصی بگویند به حج برو و کعبه را نیز طواف کن! و او بگوید این سخن احمقانه است چون کسی که به حج میرود کعبه را نیز خود به خود طواف میکند، پس من اینکار را نمیکنم چون درخواست احمقانه ای است! حال آنکه میتواند کار نخست را انجام بدهد و بگوید که نیازی به انجام کار دوم نیست چون کار نخست برابر با کار دوم است، یا اگر من چنین کرده ام، چنان نیز خواهم کرد!

مسئله 6- واضح بودن مسئله – مطهری از «مرحوم اشراقی» نقل میکند که او گفته است «مثلا می‏گفت مطلب واضح است ، وقتی‏  واضح است ديگر معجزه نمی‏خواهد.»، اگر منظور او این است که پیامبری محمد مسلم و واضح است، وی بر چه اساسی این ادعا را مطرح میکند؟ واضح بودن یعنی چه؟ یعنی برای تمام مردم یا دستکم اکثریت مردم واضح بوده است که محمد پیامبر است؟ یا اینکه پیامبری اساساً نیاز به اعجاز ندارد؟ ادعای نخست را تاریخ نقض میکند، محمد تا زمانی که دست به شمشیر نبرده بود هواداران چندانی نداشت، روزی که مردم فوج فوج به اسلام روی می آوردند بطور غیر تصادفی همزمان شده بود با روزی که دیکتاتور خونخوار به قدرت نظامی و سیاسی دست یافته بود. ادعای دوم را نیز خود آیت الله مطهری قبلاً رد کرده است و گفته است که پیامبری نیازمند اعجاز است، اگر پیامبری واضح باشد هیچیک از پیامبران نمی باید معجزه میداشتند حال آنکه بر اساس قرآن چنین نیست!

روشن است که دفاعیات بالا نمیتوانند کارساز باشند و درخواست های اعراب از شخصی که ادعای پیامبری میکرده است منصفانه و با توجه به باورهای اسلامی کاملاً ممکن بوده اند و محمد اگر واقعاً پیامبر میبود دلیل قانع کننده ای را نمیتوان یافت که چنین معجزاتی را انجام ندهد. افزون بر این محمد مجبور نبوده است یکی از 7 معجزه درخواست شده را انجام دهد، او میتوانست موردی مشابه را که بتواند دهان همگان را ببندد انجام دهد، اما چنین نیز نکرده است. بنابر این محتمل تر آن است که نتیجه بگیریم محمد در این مجلس به قول معروف کم آورده است! نه اینکه به بهانه های مضحک آیت الله مطهری و دیگر مبلغان دینی از انجام چنین کاری خود داری کرده است!

افزون بر آیات و اسناد تاریخی یاد شده، هم در سوره های مکی هم در سوره های مدنی آیاتی وجود دارد که از آنها میتوان فهمید، از جانب کفار از محمد درخواست انجام معجزه میشده است، اما پاسخ محمد به آنها این است که او تنها یک هشدار دهنده است:

سوره بقره آیه 118

وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ لَوْلَا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ كَذٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ.

افراد ناآگاه گفتند: چرا خدا با ما سخن نمي‏گويد؟ و آيه و نشانهاي بر خود ما نازل نمي‏كند؟ پيشينيان آنها نيز همين گونه سخن مي‏گفتند دلها و افكارشان مشابه است، ولي ما (به اندازه كافي) آيات و نشانه‏ها را براي اهل يقين (و حقيقت جويان) روشن ساختهايم.

سوره بقره آیه 145

وَلَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ بِكُلِّ آيَةٍ مَّا تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَمَا أَنتَ بِتَابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَمَا بَعْضُهُم بِتَابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذًا لَّمِنَ الظَّالِمِينَ.

سوگند كه اگر هر گونه آيه (و نشانه و دليلي) براي (اين گروه) از اهل كتاب بياوري از قبله تو پيروي نخواهند كرد، و تو نيز هيچگاه از قبله ي آنان پيروي نخواهي نمود (آنها نبايد تصور كنند كه بار ديگر تغيير قبله امكانپذير است) و هيچ يك از آنها پيروي از قبله ديگري نمي‏كنند، و اگر تو پس از اين آگاهي متابعت هوسهاي آنها كني مسلما از ستمگران خواهي بود.

سوره انعام آیه 6

وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ قَادِرٌ عَلَىٰ أَن يُنَزِّلَ آيَةً وَلٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ.

و گفتند چرا نشانه (و معجزه‏اي) از طرف پروردگارش بر او نازل نميگردد، بگو خداوند قادر است كه نشانه‏اي نازل كند، ولي بيشتر آنها نمي‏دانند.

سوره یونس آیه 20

وَيَقُولُونَ لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ.

و مي‏گويند چرا معجزه‏اي از پروردگارش بر او نازل نمي‏شود؟ بگو غيب (و معجزات) براي خدا (و به فرمان او) است شما در انتظار باشيد من هم با شما در انتظارم (شما در انتظار معجزات اقتراحي و بهانه جويانه باشيد و من هم در انتظار مجازات شما!).

سوره رعد آیه 7

وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ ‌

و آنها كه كافر شدند مي‏گويند چرا آيت (و اعجازي) از پروردگارش بر او نازل نشده؟ تو تنها بيم دهنده‏اي، و براي هر گروهي هدايت كننده‏اي است (و اينها همه بهانه است نه جستجوي حقيقت).

سوره عنکبوت آیات 48 تا 52

وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ ‌

تو هرگز قبل از اين كتابي نمي‏خواندي و با دست خود چيزي نمي‏نوشتي مبادا كساني كه در صدد ابطال سخنان تو هستند شك و ترديد كنند.

بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ ‌

بلكه اين كتاب آسماني مجموعه‏اي از آيات روشن است كه در سينه صاحبان دل جاي دارد و آيات ما را جز ستمگران انكار نمي‏كنند.

وَقَالُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَاتٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الْآيَاتُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُّبِينٌ

گفتند: چرا معجزاتي از سوي پروردگارش بر او نازل نشده ؟ بگو معجزات همه نزد خداست (و به فرمان او نازل مي‏شود، نه به ميل من و شما) من تنها انذار كننده آشكاري هستم.

أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَرَحْمَةً وَذِكْرَىٰ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ‌

آيا براي آنها كافي نيست كه اين كتاب آسماني را بر تو نازل كرديم كه پيوسته بر آنها تلاوت مي‏شود؟ در اين رحمت و تذكري است براي كساني كه ايمان مي‏آورند.

قُلْ كَفَىٰ بِاللَّهِ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ شَهِيدًا يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالَّذِينَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَكَفَرُوا بِاللَّهِ أُولٰئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ

بگو همين بس كه خدا ميان من و شما گواه است، آنچه را در آسمانها و زمين است مي‏داند كساني كه به باطل ايمان آوردند و به الله كافر شدند زيانكاران واقعي هستند.

این آیات نشان میدهند که محمد در هیچیک از این دوران ها، یعنی در دوران مکی اش و دستکم تا زمان سروده شدن سوره رعد در مدینه معجزه ای انجام نداده است، روی هم رفته در آیات مکی قرآن بیش از 20 بار میتوان دید که از محمد تقاضای معجزه شده است ولی او با پاسخ های بی ربط و بی ارزش از زیر بار انجام معجزه فرار میکرده و طفره میرفته است، محمد یقیناً معجزه ای نداشته است و الا پاسخش به درخواست مشکرین و کفار این نمیبود که من تنها یک هشدار دهنده هستم (و هشدار دهنده نیاز به معجزه ندارد!) بلکه پاسخش این میبود که من برای شما معجزه انجام داده ام! علاوه بر بهانه «هشدار دهنده» بودن! محمد بهانه های غیر معقول و مضحک دیگری نیز برای انجام ندادن معجزات آورده است، مثلاً وقتی از او معجزه ای درخواست میشده است، او میگفته است که خدا خودش هرکس را بخواهد هدایت میکند و هرکس را بخواهد گمراه، منظور این است که مهم نیست من برای شما معجزه بیاورم یا نیاورم، مهم این است که خدا بخواهد شما مسلمان باشید یا کافر، یا بعبارت دیگر شما از خود اختیاری در این زمینه ندارید، برای نمونه به آیه زیر توجه کنید:

سوره رعد آیه 27

وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ.

و آنها كه كافر شدند مي‏گويند چرا آيه (و معجزه) اي از پروردگارش بر او نازل نشده است ؟ بگو خداوند هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را كه به سوي او باز گردد هدايت مي‏كند (كمبود در معجزه نيست لجاجت آنها مانع است).

بهانه دیگری که محمد برای معجزه نداشتن می آورده است، حتی از بهانه قبلی جالب تر است، او از جانب الله میگوید:

سوره الاسراء آیه 17

وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآيَاتِ إِلَّا أَن كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفًا.

هيچ چيز مانع ما نبود كه اين معجزات (درخواستي بهانه جويان) را بفرستيم، جز اينكه پيشينيان (كه همين گونه درخواستها را داشتند و با ايشان هماهنگ بودند) آنها را تكذيب كردند (از جمله) ما به (قوم ثمود ناقه داديم (معجزاتي) كه روشنگر بود، اما آنها بر آن ستم كردند (و ناقه را به هلاكت رساندند). ما معجزات را فقط براي تخويف (و اتمام حجت) مي‏فرستيم.

منطق بسیار جالبی است! برای شما معجزه نمیفرستیم چون قبلاً معجزه فرستادیم و انکار شد! آیا واقعاً از خدای جهان انتظار میرود که چنین استدلال کند؟ به نظر میرسد خدا به ادعای این آیه از اشتباهات پیشین خود درس میگیرد، در گذشته معجزه میفرستاده و مردم آنرا قبول نمیکردند، و اکنون یاد گرفته است که معجزه فایده ای ندارد، به همین دلیل دیگر معجزه ای نمیفرستد. شاید هم محمد قدرت انجام معجزه را نداشته است و چنین اتهامی را به خدا زده است. این آیه به گمان من کاملترین و صریح ترین آیه قرآن در این مورد است، الله به صراحت در این آیه میگوید که هیچ معجزه ای را  برای محمد ارسال نکرده است! مگر اینکه بپذیریم این خدای نادان باز هم پشیمان شده و تصمیمش را عوض کرده و برای محمد معجزه فرستاده است!

آیه دیگری که شایان توجه است و نشان میدهد که محمد هیچ معجزه ای شبیه پیامبران پیشین نداشته است آیه ای است که نشان میدهد کفار محمد را با موسی مقایسه کرده اند و میگویند که چرا او همانند موسی معجزه ای ندارد؟ و قرآن نیز این مسئله را تایید کرده است که محمد معجزه ای همچون موسی ندارد.

سوره القصص آیه 48

فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا لَوْلَا أُوتِيَ مِثْلَ مَا أُوتِيَ مُوسَىٰ أَوَلَمْ يَكْفُرُوا بِمَا أُوتِيَ مُوسَىٰ مِن قَبْلُ قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا وَقَالُوا إِنَّا بِكُلٍّ كَافِرُونَ

هنگامي كه حق از نزد ما براي آنها آمد گفتند چرا مثل همان چيزي كه به موسي داده شد به اين پيامبر اعطا نگرديده است ؟ مگر بهانه جوياني همانند آنها معجزاتي را كه در گذشته به موسي داده شد، انكار نكردند و گفتند اين دو (موسي و هارون) دو نفر ساحرند كه دست بدست هم داده‏اند (تا ما را گمراه كنند) و ما به هر يك از آنها كافريم؟!

ممکن است افرادی بگویند در قرآن گفته شده است که محمد دارای بینه است، اما باید توجه کرد که بینه همیشه به معجزه اشاره نمیکند، بینه همانطور که امروز هم رایج است در قرآن به معنی برهان و چیزی که قانع میکند آمده است، مثلاً به آیه زیر دقت کنید:

سوره فاطر آیه 40

قُلْ أَرَأَيْتُمْ شُرَكَاءَكُمُ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِي مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّمَاوَاتِ أَمْ آتَيْنَاهُمْ كِتَابًا فَهُمْ عَلَىٰ بَيِّنَتٍ مِّنْهُ بَلْ إِن يَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُم بَعْضًا إِلَّا غُرُورًا.

بگو آيا فكر نمي‏كنيد اين معبوداني را كه شريك خدا قرار داده‏ايد به من نشان دهيد چه چيزي از زمين را آفريده‏اند؟ يا اينكه شركتي در (آفرينش و مالكيت) آسمانها دارند؟ يا به آنها كتابي (آسماني) داده‏ايم و دليلي از آن براي (شرك) خود دارند؟ نه هيچيك از اينها نيست، ظالمان فقط وعده‏هاي دروغين به يكديگر مي‏دهند!

لذا اینکه محمد بینه دارد با آنکه معجزه دارد ارتباطی ندارد (نمونه های دیگری نیز از جمله در سوره بقره آیه 149، سوره طه آیه 133 و سوره صافات آیات 6 تا 21 وجود دارند) ، شکی وجود ندارد که اسناد تاریخی و قرآنی بالا را نمیتوان نادیده گرفت، معلوم نیست محمد به چه زبانی باید میگفت معجزه ای ندارد و غیب نمیداند تا ملا محمد باقر مجلسی در مورد او نگوید هرگاه میخواست تخلی کند اطرافش را گیاهان فرا میگرفتند.

افزون بر این محمد در بسیاری از جاهای قرآن میگوید من بشری مانند شما هستم «انا بشر مثلکم»، محمد گاهی این جمله را زمانی از جانب الله بیان میکرده است که از او تقاضای معجزه میشده است، این نشان میدهد که محمد توانایی انجام معجزه را در خود نمیدیده است. برخی از مفسرین قرآن تلاش میکنند بگویند اینکه محمد گفته است بشری همانند مردم است از آن جهت است که او از شباهت هایی با مردم برخوردار است، نه اینکه یک پیامبر نیست! آنها همچنین این گفته محمد را در تناقض با داشتن معجزات نمیبینند. اما به نگر من چون همانطور که گفته شد محمد هنگامی این سخن را گفته است که از او تقاضای معجزه شده است، میتوان نتیجه گرفت که محمد در این آیات منظورش این بوده است که من از نگر معجزه نداشتن بشری همچون شما هستم.

محمد در هیچ کجای قرآن این را مطرح نمیکند که لازمه پیامبر بودنش نشان دادن معجزه است و بر اساس قرآن هرگز نشان دادن معجزه را بایسته نمیدانسته است. هدف او از یاد کردن معجزات انبیای پیشین هم تحت تاثیر قرار دادن عوام زمان خودش و ترساندن آنها از اینکه اگر از او پیروی نکنند به سرنوشت خیالی اما تلخ آنها دچار خواهند شد بوده است و بس. حال اینکه محمد از یک طرف برای بسیاری از پیامبران معجزاتی را ذکر میکند (و اگر برای پیامبری معجزه ای را ذکر نمیکند این به آن معنی نیست که از نظر وی آن پیامبر معجزه ای نداشته است) و از یک طرف خود ادعای پیامبری میکند و میگوید معجزه ای ندارد و از این نگر مانند دیگر انسانها هست خود یک گفتار متناقض است. مفسرین اسلامی وقتی میخواهند این تناقض را رفع کنند میگویند منظور محمد از مثل باقی انسانها بودن مثل آنها بودن در زندگی جسمانی و غیره است، اما باید توجه داشت که مفسرین اسلامی مجبورند فرض کنند محمد تناقضی نگفته است و الا دیگر مسلمان نمیشوند! آنها باید به محمد وفادار باشند نه به حقیقت. حال آنکه اگر نظر من را بخواهید من وی را فردی شیاد میدانم و افراد شیاد و دروغگو همواره تناقض گویی میکنند و بدون اینکار نمیتوانند شیادی کنند.

نتیجه آنکه مفسرین مسلمان قرآن شغلشان این است که دست به این فریبکاری ها بزنند ولی یک انسان خردگرا که فکری مستقل دارد چرا باید گول این فریبکاری ها را بخورد؟ در ادامه به دو موضوع که برخی از مفسرین معتقدند قرآن از آن دو به عنوان معجزه یاد کرده است خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که این دو ماجرا نیز ساختگی هستند و واقعیت ندارند.

شق القمر و معراج

شق القمر و معراج دو روایت از زمان محمد هستند که بر اساس آنها محمد به معجزه دست زده است. برخی از مسلمانان را باور بر آن است که در قرآن نیز به این دو ماجرا اشاراتی شده است. این دو واقعه معمولاً از بزرگترین معجزات محمد برشمرده میشوند و پیرامون آنها در کتب دینی بسیار سخن رفته است و قلم فرسایی شده است. در این بخش نشان خواهم داد که این دو واقعه را نمیتوان به درستی در قرآن بگونه ای که ادعا میشود یافت و همچنین نشان خواهم داد که دلیلی برای باور داشتن به وقوع آنها وجود ندارد و موضع خردگرایانه در قبال این ادعاها انکار و نفی است.

در مورد شق القمر. شق شدن یعنی تکه شدن، شق القمر نیز یعنی تکه شدن یا دوپاره شدن ماه. در قرآن آیه ای هست که میگوید ماه دوپاره شده است، و برخی مسلمانان میگویند این آیه به یکی از معجزات محمد اشاره دارد. به این آیه و آیات بعدی که در سوره قمر قرآن آمده اند توجه کنید.

سوره قمر آیات 1 تا 12

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ ‌[٥٤-١]

قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.

وَإِن يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ ‌

و هر گاه نشانه و معجزهاي را ببينند اعراض كرده مي‏گويند: اين سحري است مستمر!

وَكَذَّبُوا وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ وَكُلُّ أَمْرٍ مُّسْتَقِرٌّ

آنها (آيات خدا را) تكذيب كردند و از هواي نفسشان پيروي نمودند و هر امري قرارگاهي دارد.

وَلَقَدْ جَاءَهُم مِّنَ الْأَنبَاءِ مَا فِيهِ مُزْدَجَرٌ

به اندازه كافي براي انزجار از بديها اخبار (انبيا و امتهاي پيشين) به آنها رسيده است.

حِكْمَةٌ بَالِغَةٌ فَمَا تُغْنِ النُّذُرُ

اين آيات، حكمت بالغه الهي است اما انذارها (براي افراد لجوج) مفيد نيست.

فَتَوَلَّ عَنْهُمْ يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلَىٰ شَيْءٍ نُّكُرٍ ‌

بنابراين از آنها روي گردان و روزي را به يادآور كه دعوت كننده الهي مردم را به امر وحشتناكي دعوت مي‏كند (دعوت به حساب اعمال).

خُشَّعًا أَبْصَارُهُمْ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدَاثِ كَأَنَّهُمْ جَرَادٌ مُّنتَشِرٌ ‌

آنها از قبرها خارج مي‏شوند در حالي كه چشمهايشان از وحشت به زير افتاده و (بي هدف) همچون ملخهاي پراكنده به هر سو مي‏دوند!
مُّهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ يَقُولُ الْكَافِرُونَ هٰذَا يَوْمٌ عَسِرٌ

در حالي كه (بر اثر وحشت و اضطراب) به سوي اين دعوت كننده گردن مي‏كشند و كافران مي‏گويند امروز روز سخت و دردناكي است.

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ

پيش از آنها قوم نوح تكذيب كردند (آري) بنده ما (نوح) را تكذيب كرده و گفتند: او ديوانه است و (با انواع آزارها) او را (از ادامه رسالتش) بازداشتند.

فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ

او به درگاه پروردگار عرضه داشت: من مغلوب (اين قوم طغيانگر شده‏ام، انتقام مرا از آنها بگير.

فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّمَاءِ بِمَاءٍ مُّنْهَمِرٍ

در اين هنگام درهاي آسمان را گشوديم و آبي فراوان و پي در پي فروباريد.

وَفَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُونًا فَالْتَقَى الْمَاءُ عَلَىٰ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ

و زمين را شكافتيم و چشمه‏هاي زيادي بيرون فرستاديم، و اين دو آب به اندازه‏اي كه مقدر بود با هم درآميختند.

آیه ای که مسلمانان آنرا مرتبط با شق القمر میدانند آیه یکم این سوره است، یکبار دیگر به این آیه توجه کنیم:

سوره قمر آیه 1

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ ‌

قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.

این آیه میگوید «الساعه» نزدیک شد، و ماه از هم شکافت، آیت الله مکارم شیرازی ساعه را به قیامت ترجمه کرده است؟ به چه دلیل؟ به دلیل اینکه تقریباً هرجای قرآن که واژه الساعه آمده است منظور قیامت بوده است (برای نمونه نگاه کنید به الأنعام: ٣١، الأعراف: ١٨٧ ، يوسف: ١٠٧ ، الحجر: ٨٥ ،النحل: ٧٧ ، مريم: ٧٥ ، الحج: ٥٥ ،الروم: ١٤ ،غافر: ٤٦ ،فصلت: ٤٧ ،الشورى: ١٧ ،الزخرف: ٨٥ ،النازعات: ٤٢ ،محمد: ١٨ ،الجاثية: ٢٧) و از این گذشته آیات 7 و 8 نیز به روشنی به این اشاره دارند که مرده ها از قبر ها بیرون می آیند و کافران فرار میکنند و غیره که تماماً نشانه های روز قیامت است، افزون بر این در آیه 46 همان سوره نیز دوباره با «الساعه» اشاره میکند، اینبار روشن است که منظور قیامت است:

سوره قمر آیه 46

بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَالسَّاعَةُ أَدْهَىٰ وَأَمَرُّ ‌

(علاوه بر اين) رستاخيز موعد آنها است و مجازات قيامت هولناكتر و تلختر است.

نتیجه آنکه ترجمه آیت الله مکارم شیرازی ترجمه درستی است، این آیه میگوید قیامت نزدیک شد و ماه دو پاره شد! حال اگر این آیه به معجزه شق القمر محمد اشاره داشته باشد، باید این دو اتفاق هردو در یک زمان انجام شده باشند، یعنی هم ماه شکافته شده باشد و هم قیامت نزدیک شده باشد، حال آنکه اکنون تقریباً 1400 سال از زمانی که این آیه سروده شده است میگذرد و قیامتی رخ نداده است! در نتیجه شق شدن ماه اساساً مربوط به معجزه محمد نیست بلکه توصیفی است از روز قیامت که در آن قرار است ماه دو پاره شود، زیرا در روز قیامت قرار است ماه نیز تغییراتی بکند، ماه بینور شود و خورشید و ماه یکجا جمع شوند! سوره قیامت به این مسئله اشاره دارد:

سوره قیامه آیات 8 و 9

وَخَسَفَ الْقَمَرُ؛ وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ.

و ماه بينور گردد؛ و خورشيد و ماه يكجا جمع شوند.

همچنین در قرآن به صراحت گفته شده است که در آسمان انشقاق (تکه شدن) روی خواهد داد و این خود نام سوره ای از قرآن است، این آیات نیز میتوانند نشان دهند که منظور آیه نخست سوره قمر توصیف روز قیامت است:

سوره انشقاق آیات 1 تا 5

إِذَا السَّمَاءُ انشَقَّتْ ‌

در آن هنگام كه آسمان (كرات آسماني) شكافته شود.

وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ ‌

و تسليم فرمان پروردگارش شود، و سزاوار است چنين باشد.

وَإِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ ‌

و در آن هنگام كه زمين گسترده شود.

وَأَلْقَتْ مَا فِيهَا وَتَخَلَّتْ ‌

و آنچه در درون دارد بيرون افكنده و خالي شود.

وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ ‌

و تسليم فرمان پروردگارش گردد، و شايسته است كه چنين باشد.

همانطور که در پیشگفتار این بخش آمد قرآن همواره معجزات انبیا را با آب و تاب و تاکید بیان میکند، اما در این آیه که مسلمانان آنرا گاهی اشاره الله به معجزه شق القمر محمد میدانند نامی از محمد آورده نشده و گفته نشده که محمد چنین کرده یا ما برای محمد چنین معجزه ای را ایجاد کردیم، در ضمن سوره قمر یک سوره مکی است و در سایر سوره های مکی نیز آیه ای وجود دارد که میگوید کافران میگویند چرا محمد معجزه ای را انجام نمیدهد،  با توجه به اینکه سوره یونس بعد از سوره قمر سروده شده است (6) میتوان به یقین گفت که این آیه به معجزه شق القمر دلالت نمیکند به این آیه توجه کنید:

سوره یونس آیه 20

وَيَقُولُونَ لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ ‌

و مي‏گويند چرا معجزه‏اي از پروردگارش بر او نازل نمي‏شود؟ بگو غيب (و معجزات) براي خدا (و به فرمان او) است شما در انتظار باشيد من هم با شما در انتظارم (شما در انتظار معجزات اقتراحي و بهانه جويانه باشيد و من هم در انتظار مجازات شما!).

روشن است که اگر محمد شق القمر را انجام میداد، چنین پاسخی به کافران نمیداد، بلکه میگفت من برای شما معجزه کردم و آن شق القمر بود!  در هیچ کجای قرآن چنین چیزی نیامده است، تمام قرآن تلاش میکند با دلایل واهی همچون ترساندن مردم و تشویق آنها به درس گرفتن از سرنوشت مردمانی که پیامبرانشان را تبعیت نکردند و نابود شدند مردم را قانع کند که از محمد تبعیت کنند، حال آیا ممکن است که محمد شق القمر کرده باشد و قرآن به صراحت به آن اشاره نکند؟ بنابر این به نگر من قرآن هرگز به این معجزه اشاره ای نداشته است، همچنین در قرآن آمده است که خود قرآن کافی است تا نشان دهد که محمد یک پیامبر است (سوره عنکبوت آیه 51)، حال اگر قرار است محمد معجزه دیگری نیز داشته باشد، آنگاه خود قرآن حرف خود را نقض کرده است یعنی در جایی میگوید خود قرآن کافی است و در جایی دیگر میگوید محمد معجزه ای دیگر نیز داشته است و این بدان معنی است که خود قرآن کافی نیست!

اما دلایل دیگری نیز برای انکار شق القمر وجود دارد، در روایاتی که مربوط به شق القمر میشود آمده است که محمد به مشرکین گفته است اگر فکر میکنید من شما را یا ماه را جادو کرده ام از مردمان سایر شهر ها بپرسید که آیا ماه دو شقه شده است یا نه؟ (7)، پیشنهاد منطقی و خوبی به نظر میرسد، آیا مسلمانان توانسته اند از تواریخ دیگری که وجود دارد، از تواریخ رومیان، ایرانیان، هندی ها، چینی ها، اقوام افریقایی و سرخپوست ها شواهدی پیدا کنند که 1400 سال پیش ماه به یکباره به دو بخش تقسیم شده است؟

من تابحال ندیده ام مسلمانان چنین اسنادی را ارائه دهند، یقیناً اگر چنین اتفاقی افتاده باشد و مردمان دیگری نیز این ماجرا را دیده باشند باید آنرا ثبت کرده باشند، اگر مسلمانان با این گزاره مخالفت دارند باید از پیامبرشان بپرسند که چرا این حرف را زده است! همچنین بعید است از مشرکین و مخالفان محمد که چنین چیزی را ببینند و باز هم با او به جنگ بپردازند، کسی که میتواند ماه را دوپاره کند لابد خیلی کارهای دیگر هم میتواند بکند، خود شما آیا حاضرید با چنین شخصی بجنگید؟ اگر مسلمان هستید فرض کنید شخصی نزد شما بیاید و بر محمد لعنت بفرستد و وقتی شما از او دلگیر میشوید به شما بگوید که یک پیامبر الهی است و در مقابل شما ماه را دو نیم کند، آیا بازهم شما از او دلگیر خواهید بود یا به تبعیت او خواهید پرداخت؟ گمان نمیکنم عاقلانه باشد که کسی از چنین شخصی تبعیت نکند.

افزون بر این اگر ماه واقعاً در 1400 سال پیش دو نیم شده باشد، علاوه بر آثار باستانی و تاریخی که انتظار میرود مردم در این مورد از خود بجای گذاشته باشند، باید انتظار اسناد علمی را نیز داشته باشیم، چندان برای دانشمندان دشوار نیست که بفهمند آیا ماه در گذشته به دو قسمت تقسیم شده است یا نه.  جالب اینجاست که برخی از مسلمانان اسنادی در این ارتباط را نیز ارائه میدهند، به نمونه زیر توجه کنید:

روزنامه ی کیهان ( در تاریخ ۱۴ / ۱۱/ ۱۳۸۲ ٬ ص ۱ ٬ به نقل از خبرگزاری قرآنی ایران ٬ و آن خبرگزاری هم به نقل از پایگاه خبری kuwait chat ) نوشته است :

« فضانوردان آمریکائی در آخرین تحقیقات زمین شناسی خود به این نتیجه رسیده اند که کره ی ماه در گذشته به دو نیم تقسیم شده و سپس در یک فعل و انفعال ٬ دوباره به هم پیوند خورده است . این مطلب که در یک میزگرد تلویزیونی و از زبان یک گروه فضائی اعلام گردید ٬ از آن جا آشکار شد که فضانوردان قصد داشتند پرچم آمریکا را بر فراز ماه نصب کنند اما موفق به این کار نشدند . برای جستجوی علت این مسأله ٬ فضانوردان به تحقیقات زمین شناسی روی آوردند و در نتیجه برای آنان روشن شد که کره ی ماه سالها پیش ٬ به دو نیم تقسیم شده و سپس دوباره به هم پیوند خورده است . … »

روزنامه کیهان البته یقیناً یکی از معتبر ترین روزنامه های جهان به شمار میرود (!)  خوب بود نویسنده از خبرگزاری جهانی علی آباد کتول و سایر منابع علمی و معتبر جهانی هم نامی ذکر میکرد، اما این داستان واقعاً جالب به نظر میرسد، بهتر بود میگفتند فضانوردان نخست خواستند پرچم امریکا را در خاک ماه وارد کنند دیدند نشد، بعد گفتند پرچم اسرائیل را بجای پرچم امریکا بگذاریم، چون بالاخره امریکای جنایتکار توسط صهیونیست ها میچرخد، بعد پرچم اسرائیل را هم گذاشتند نشد بعد نوری ظاهر شد از جنس همان هاله های نوری که دور سر آقای احمدی نژاد در سازمان ملل ظاهر شده است و آن نور که همانند چهره انسانی بود که فرق سرش شکافته بود گفت من امام حسین هستم  (ای مسلمانها گریه کنید) و شما کفار نمیتوانید پرچم خود را در ماهی که جد من نصف کرده فرو کنید! کاملاً آثار مغز بیمار اسلامی را در این داستان میتوان دید. فیلمی که در آن پرچم امریکا در خاک ماه به زمین زده میشود موجود است (8)، به نظر نمی آید در انجام اینکار فضانورد امریکایی نیل آرمسترانگ مشکلی برخورده باشند، این است که این داستان کاملاً ساختگی به نظر میرسد. برخی از مسلمانان پا را فراتر گذاشته اند و گفته اند نیل آرمسترانگ در فضا صدای اذان را شنیده است و نفهمیده است این صدای چیست، اما وقتی به زمین بازگشته است فهمیده است که این صدا صدای اذان بوده است و بعد مسلمان شده است! خود نیل آرمسترانگ که اکنون هفتاد و اندی سال سن دارد در کنفرانسی که در سال 2005 در مالزی انجام شد شرکت کرد و این قصه های اسلامی را تکذیب کرد، وی همچنین در مصاحبه ای رادیویی شرکت کرد و این ماجرا را به کلی نادرست خواند (9)، در جایی دیگر تلویزیون الجزیره دانشمند مسلمانی را دعوت کرده است که میگوید نیل آرمسترانگ اثبات کرده است کعبه در وسط زمین است (10) مسلمانان بهتر است دست از تحریف و یاوه گویی بردارند و اسناد معتبر و قابل اتکایی را ارائه کنند، مخاطب علمای اسلامی اکثراً پامنبری ها و افراد نادان و فرومایه هستند و این داستانها ممکن است آن افراد را تحت تاثیر قرار دهد ولی یقیناً نمیتواند روی افراد فهمیده تر تاثیری بگذارند و این سخنان تنها باعث میشوند که مسلمانان افراد سفیه و ابلهی به نظر برسند و حمق مستور آنان هویدا گردد.

مسلمانان برای اثبات این قضیه باید از منابع معتبر علمی استفاده کنند، و اثبات کنند که بر اساس مدارک و منابع علمی ماه در 1400 سال پیش به یکباره به دو نیم تقسیم شده است. اگر مسلمانان میگویند که ابزار چنین کاری را ندارند و بجای پیشرفت به کشتن یکدیگر و نماز خواندن و سنگسار و اعدام مشغول هستند ما میتوانیم به آنها فرصت بدهیم، مسلمانها از الان تا روز قیامت خودشان وقت دارند که چنین اسنادی را ارائه کنند، عجله ای در کار نیست، ولی تا زمانیکه این کار را نکرده اند انتظار بیجایی دارند از ما اکه این مسئله را بپذیریم.

در روزهایی که من این نوشتار را مینوشتم تصادفاً اتفاق بسیار جالبی افتاد، افراد زیادی به چشم خود دیدند که ماه دوپاره شده است، به خبر زیر توجه کنید:

خبرگزاري دانشجويان ايران – تهران

سرويس: علمي

شامگاه روز دوشنبه ‌٢٨ خرداد ماه جاري، اختفاي ديدني ماه و ناهيد بار ديگر مشتاقان زيبايي هاي آسمان شب را مجذوب خود خواهد كرد.

به گزارش سرويس علمي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، اين بار هلال شامگاهي جمادي الثاني ‌١٤٢٨ است كه با حدود سه شبانه روز سن، ملكه آسمان شامگاهي يعني سياره ناهيد يا همان زهره مشهور را در پشت خود پنهان خواهد کرد. به قرار گرفتن يك جرم كوچك آسماني در پشت جرم بزرگتر اصطلاحا اختفا گفته مي‌شود. انجمن نجوم آماتوري که خردادماه امسال را به واسطه رخداد اختفاهاي متعدد(اختفا سياره كيوان قبل از نيمه شب در شبانگاه اول خرداد و اختفاء ستاره قلب الاسد در پشت ماه در شامگاه دوم خرداد)، ماه اختفاء لقب داده، زمان رخداد اختفاء اخير به وقت تهران را ساعت ‌١٩ و ‌٣ دقيقه تا ‌٢٠ و ‌٦ دقيقه روز دوشنبه هفته آينده عنوان کرده است. بديهي است بزرگ و كوچك بودن جرم از نظر اندازه زوايه يي و يا همان قطر ظاهري است و در رخداد مورد اشاره سياره ناهيد عليرغم قطر ‌١٢١٠٤ كيلومتر پشت ماه با قطر ‌٣٤٧٦ كيلومتر پنهان مي‌شود و علت كوچك ديده شدن سياره ناهيد دور بودن آن از زمين است. علاقمندان در سراسر ايران با قدري تفاوت در زمان آغاز و پايان اختفا مي‌توانند با چشم غير مسلح شاهد اين پديده باشند که البته استفاده از تلسكوپ و تله‌هاي قوي به مشاهده دقيق تر پديده و تصويربرداري از آن كمك مي‌كند. نور كم هلال ماه و درخشش سياره سفيد رنگ ناهيد با قدر ‌٥/٤ – موقعيت ممتازي را براي عكاسي از اين پديده فراهم مي‌ کند. +

برای کسانی که با نجوم آشنایی ندارند و برای اولین بار در آن شب ماه را میدیدند (چون اگر از مدتی قبلتر نگاه میکردند میدیدند که چیزی از خارج به ماه نزدیک میشود و بعد از آن دور میشود)، صحنه شبیه آن بود که ستاره ای از دل ماه خارج میشود (11) و بیرون میرود و کم کم ناپدید میشود. من خود مشابه چنین اتفاقی را دیده ام، حتی گاهی اوقات به نظر میرسد ماه به سه پاره تقسیم میشود، مثلاً در سال 1998 عکسی گرفته شده است که ماه ناهید و برجیس را اختفا کرده است (12) افزون بر اختفا (Occultation)  ممکن است پدیده های نجومی دیگری  همچون یک خسوف ناقص (Partial Lunar Eclipse) رخ داده باشد و اعراب آنرا به انشقاق ماه تعبیر کرده باشند. حال دو حالت پیش می آید، یا محمد واقعاً این صحنه را دیده است و ادعا کرده است که اینکار معجزه او بوده است، یا محمد چنین نکرده است و اعراب چنین چیزی را بعداً به محمد چسبانده اند، محمد أسد (1900-1992) (ليوبولد فايس) یهودی مشهوری که مسلمان شد و تفسیر «پیام قرآن» را نوشت در این مورد دیدگاه واقع گرایانه تری دارد و همین مسئله را تا حدود زیادی تایید میکند، او میگوید (13):

همانطور که رازی (منظور امام فخر رازی است) اشاره میکند، به نظر میرسد نخستین آیه این سوره ادامه آیات سوره پیشین باشد، بویژه آیه 57 سوره النجم که میگوید «آنچه بايد نزديك شود نزديك شده است (و قيامت فرا مي‏رسد).»، بنابر این میتوانیم فرض کنیم که هر دوی آنها تقریباً در یک زمان نازل شده اند، یعنی در انتهای دوران نخستین (شاید سال چهارم) پیامبری محمد…

بیشتر مفسرین در این آیات اشاره به واقعه ای را میبینند که توسط چندین تن از صحابه پیامبر مشاهده شده بود. همانطور که در برخی از روایات که به برخی از صحابه باز میگردند، یک شب ماه به صورتی دیده میشد که گویا به دو قسمت جداگانه تقسیم شده است. علی رغم اینکه دلیلی برای شک کردن به صداقت راویان این روایات وجود ندارد، ممکن است که آنچه واقعاً رخ داده بود، نوعی خسوف ناقص نادر بوده باشد، که خطای دید نادری را باعث شده بود. اما طبیعت این پدیده هرچه که باشد، روشن است که آیه بالا (آیات نخستین سوره قمر) به این پدیده اشاره نمیکند، بلکه به پدیده ای که قرار است در آینده رخ دهد، یعنی آنچه در فرا رسیدن روز قیامت رخ میدهد اشاره میکند (قرآن بارها از زمان ماضی برای اشاره به آینده استفاده میکند، بویژه در جاهایی که میخواهد به روز آخرت و ساعت آخر اشاره کند؛ این شیوه بکار بردن فعل ماضی برای تاکید بیشتر بر قطعیت رخ دادن چیزی است که فعل به رخ دادن آن اشاره میکند) بنابر این، رقیب (منظور امام رقیب اصفهانی است) معتقد است که کاملاً صحیح است اگر عبارت «انشق القمر» (ماه چند پاره شد) را به دگرگونیهای طبیعی که میدانیم (بر اساس قرآن) قرار است پیش از فرا رسیدن روز رستاخیز انجام گیرند تفسیر کنیم (به واژه شق در مفردات مراجعه کنید). همانطور که زمخشری میگوید، این تفسیر از پشتیبانی برخی از مفسرین قدیمی تر نیز برخوردار است؛ و در ذهن من نیز بویژه از دید همجواری انشقاق ماه و فرا رسیدن آخرین ساعت متقاعد کننده است.

معروف است که وقتی ابراهیم پسر محمد و ماریه قبطی در طفولیت میمیرد خورشید گرفتگی رخ میدهد و محمد میگوید که این خورشید گرفتگی ربطی به مرگ ابراهیم نداشته است. ممکن است مسلمانانی بگویند اگر محمد شخص شیادی بود در هر دو مورد اینکار را به خود نسبت میداد، اما چنین فرضی کمی آرمانگرایانه است، ممکن است محمد پس از کسوف از اینکه آنرا به خود نسبت نداده است پشیمان شده باشد و به همین دلیل خسوف را به خود ارتباط داده باشد، یا اگر نخست خسوف رخ داده، کسوف را به خودش نسبت نداده چون در آینده نیز اگر چنین میشد و محمد وجود نداشت همه میفهمیدند که خسوف و کسوف ربطی به محمد نداشته اند، یکی از ویژگیهای آدمی این است که تغییر میکند و از زندگی خود و وقایع گذشته درس میگیرد، اما در چنین تفاسیری از تاریخ آدمها را شبیه ماشینهایی فرض میکنند که همواره به یک شکل رفتار میکنند، و این باعث میشود چنین نتیجه گیریهایی دور از واقعیت باشند.

خلاصه آنکه در مورد شق القمر، به نظر نمیرسد قرآن به آن اشاره ای کرده باشد، و نیاز به اسناد تاریخی و باستانی از سایر ملل وجود دارد و همچنین چون این مسئله با علم رابطه مستقیم دارد نیازمند اسناد علمی است و تا زمانی که این اسناد و مدارک ارائه نشوند ادعای مسلمانان بی ارزش است و همانقدر ارزش دارد که بهائیان میگویند حضرت باب را هرچه تیر میزدند نمی مرد و از این گذشته ممکن است شق القمر تنها یک خسوف یا هر پدیده مشابه فضایی دیگری باشد که مسلمانان آنرا بعدها به محمد نسبت داده اند یا محمد خود ادعا کرده است که این پدیده از معجزاتش بوده است و مسلمانان باید به تمامی این مسائل رسیدگی کنند و نشان بدهند که هیچکدام از این موارد نمیتوانند درست باشند و تنها بعد از اینکار میتوان ادعای آنها را بیشتر بررسی کرد.

در مورد معراج. معراج از ریشه عروج به معنی لغوی بالا رفتن است و در اصطلاح به این گفته میشود که محمد به آسمانهای بالا رفته است و آمده است و مسلمانان گاهی اینرا یکی از معجزات محمد میدانند. واژه میراژ هم بطور تصادفی به یک شرکت هواپیمایی تعلق گرفته است.  بر خلاف شق القمر که در ذکر شدن آن در قرآن میتوان شک فراوان ورزید، در قرآن به معراج به روشنی اشاره شده است:

سوره اسراء آیه 1

سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ

پاك و منزه است خدائي كه بندهاش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصي كه گرداگردش را پر بركت ساختيم برد، تا آيات خود را به او نشان دهيم او شنوا و بيناست.

اما گفته نشده است که «بنده اش» چه کسی است، گمان نمیکنم از خود قرآن بتوان استدلالی آورد که «بنده اش» بر محمد دلالت داشته باشد، آیات بعدی این سوره نیز از موسی و نوح یاد میکنند و آنها را نیز «بنده ما» میخوانند»، موسی به مسجد الاقصا نزدیکی بیشتری داشته است، ابراهیم نیز بنابر خرافات اسلامی خانه کعبه را بنا میکند (مراد از مسجد الحرام همان خانه کعبه است) و بعد به اسرائیل باز میگردد، بنابر این ممکن است این آیه اساساً بر محمد دلالت نکند و این ناشی از سبک احمقانه قرآن در یاد کردن از ماجرا  ها است، اما با توجه به اشتهار ماجرای معراج میتوان پذیرفت که این آیه بر محمد دلالت میکند. از نکات جالبی که به این آیه ارتباط پیدا میکند آن است که مسجد الاقصی (در لغت به معنی دورترین مسجد) در آن زمان وجود نداشته است و سالها بعد توسط مسلمانان ساخته شده است،  برخی را باور بر آن است که این آیه بعدها به قرآن الحاق شده است (برای نمونه به نوشتاری با فرنام مسجد الاقصی از دکتر علی سینا مراجعه کنید)، در صورتی که چنین نظریه ای درست باشد دیگر این آیه جای بحث ندارد، متن الحاق شده به قرآن نمیتواند نشان دهد که محمد واقعاً به معراج رفته یا دستکم چنین ادعایی داشته است. در مورد معراج محمد و چگونگی آن توافق نظری بین محدّثین و تاریخ نویسان وجود ندارد. در منابع اخباری که پیرامون معراج آورده شده اند اختلافات فراوانی دیده میشوند، همین قضیه از اعتبار گزارشات تاریخی حاکی از وقوع معراج میکاهد. علامه مجلسی در کتابش بحار الانوار حدود 50 صفحه را به نقل روایات مختلفی که در مذاهب مختلف درباره ماجرای معراج گفته شده اختصاص داده است  (14)، و هر کدام از این روایات با دیگری اختلافات جزئی تا فاحش دارند. روشن است که این تناقضات نشان میدهند محدّثین و تاریخ نویسان مسلمان در توصیف معراج دست بازی داشته اند و هر کدام بر باب میل خود سازی نواخته اند.

مگر خدا در بالاست؟ شاید برای یک دسته از مسلمانان امروزه ابلهانه به نظر برسد که خدا دارای جایی باشد، من در نوشتاری با فرنام «مقایسه الله و خدا» نشان داده ام که الله در قرآن کاملاً دارای جسم است و در قرآن اساساً ماوراء طبیعت وجود ندارد و همه چیز طبیعی است اما بعضی چیزها نامرئی یا در ادبیات قرآن «غیب» هستند.  در معراج نیز فرض شده است که محمد به آسمان ها سفر کرده تا خدا و جهنم و بهشت را ببیند. اساساً عروج همانطور که گفته شد یعنی صعود کردن، بالا رفتن. این دیدگاه با ویژگی های خدای فلسفی سازگار نیست و در نوشتار یادشده به این مسئله به اندازه کافی پرداخته شده است.

مگر بهشت و جهنم شروع شده؟ در برخی از روایاتی که از معراج وجود دارد گفته شده است که محمد جهنم را نیز دیدار کرده است، محمد حتی از جهنم اخباری را نیز آورده است، مثلاً گفته است که اکثر ساکنین جهنم را زنان ناسپاس تشکیل میدهند (15) اگر واقعاً اینگونه باشد جهنم باید شروع شده باشد! این در حالی است که در قرآن به روز قیامت اشاره میشود، روزی که فرا خواهد رسید-یعنی در آینده است و تنها پس از آن است که مردم به بهشت یا جهنم فرستاده خواهند شد، بنابر این، روایاتی که حاکی از دیدار محمد از بهشت و جهنم هستند حتی از نگر اسلام نیز باطل هستند!

پیامبر واقعاً برای به آسمان رفتن به شبه الاغ احتیاج دارد؟  آیت الله سبحانی در کتاب معروف خود که در حوزه تدریس میشود نوشته است (16):

… یک مرتبه صدای آشنایی به گوشش رسید، آن صدا از «جبرئیل» امین وحی بود که به او گفت: امشب سفر دور و درازی در پیش داری و من نیز با تو همراهم تا نقاط مختلف گیتی را با مرکب فضاپیمایی به نام «براق» بپیمایید.

آیت الله زیاد در مورد این فضاپیما توضیح نداده است، شاید نخواسته است مسئله معراج بین دانشجویان و طلاب به یک جوک تبدیل شود. برای اینکه این توهم پیش نیاید که براق چیزی شبیه فضاپیماهای آپولوی امریکایی باشد، لازم است توضیح دهم که براق یک الاغ عجیب و غریب تشریف داشته اند، ظاهر این الاغ از این قرار بوده است (17):

رسول خدا را شب هفدهم ربیع الاول یک سال پیش از هجرت از دره ابوطالب شبانه به بیت المقدس بردند. پیامبر میفرماید: مرا بر چهار پای سفیدی که از خر بزرگتر و از استر کوچکتر بود و بر دو ران دو بال داشت که پاهای خود را با آنها به حرکت در می آورد، بردند، و چون نزدیک شدم که سوار شوم تکانی به خود داد و چموشی کرد. جبرئیل دست بر گردن آن نهاد و گفت: ای براق، از این کار که کردی آزرم نمیکنی؟ به خدا سوگند پیش از محمد بنده ای گرامی تر از او در پیش خدا بر تو سوار نشده است و براق چنان شرمگین شد که عرق فرو میریخت و آرام گرفت و من سوار شدم و سخت شتابان و تیز پیرواز میکرد و بسیار سریع میرفت؛ پشت آن کشیده و گوشهایش بلند بود و جبرئیل هم شانه به شانه من حرکت میکرد تا مرا به بیت المقدس رساند و براق در جایی که می باید توقف کند، توقف کرد و جبرئیل او را آن جا بست و برای دیگر پیامبران پیش از رسول خدا هم همان جا آن را میبسته است.

جالب اینجاست که براق خودش ابتدا پیامبر را نمیشناسد و به او جفتک میزند اما جبرئیل آنها را با یکدیگر آشنایی میدهد. آیا این تصورات ابلهانه غیر از تراوشات ذهنی یک بیمار روانی است؟ آیا اگر پیامبر اسلام در قرن 21 ام زندگی میکرد بجای براق از یک هواپیمای گلایدر یا موشک و هواپیمای قاره پیما به مسافرت نمیپرداخت تا شبه الاغ بالدار؟ چرا باید مرکب محمد همخوان با همان عصر شتر چرانی و بیابان نشینی زمان محمد باشد؟ آیا پاسخی غیر از آنکه اطلاعات سازنده این داستانها محدود به جامعه عربی آن دوره بوده است میتوان به این پرسش داد؟ یا شاید هم تکنولوژی الهی هنوز مبتنی بر الاغ و شتر است! عمادزاده توضیحات بهتری راجع به این جانور خارق العاده دارد (18):

پیغمبر فرمود براق مرکبی بوده مانند اسب از الاغ بزرگتر از قاطر کوچکتر رویش چون آدمیان و دمش چون دم اشتر و مویش چون یال اسب و دست و پایش مانند دست و پای شتر بلند و سم های او چون گاو و سینه اش چون یاقوت سرخ و پشتش چون در سفید و زینی از زینهای بهشت بر وی نهاده بودند او دو بال و پر داشت که چون طاووس حرکتش مانند برق بوده جبرئیل بمن گفت این مرکب ابراهیم است سوار شو. نگارنده گوید همه این صفات در برق موجود است (برق از نگر عمادزاده پای شتر بلند و سم های گاو دارد).

امیر المومنین و عبدالله بن مسعود از پیغمبر روایت میکند که فرمود جبرئیل مرا از خانه ام هانی  بیرون آورد میکائیل را دیدم عنان اسبی را گرفته که نام او براق بود رویش چون روی آدمیان و رخش چون رخ اسبان، چشمهایش چون زهره و مریخ اغر محجل یعنی پاهای سفید و پرهای سفید چون بر کرکس دنبالش چون دنبال گاو شکمش چون سیم سپید و گردن و سینه و پشتش چون زر سرخ جبرئیل دستی بر او کشید و او را پیش آورد و من بر او سوار شدم و رو به بیت المقدس نهادیم.

من شخصاً گمان میکنم ادعای معراج ارتباطی تنگاتنگ با زنبارگی محمد و شهوت سیراب ناشدنی او دارد که نسبت به هیچ حفره ای از خود ترحم نشان نمیداد و ما اینرا بخوبی با نگاه کردن زندگی جنسی این مرد در می یابیم، در روایات تاکید شده است که او شب معراج در خانه ام هانی بوده است، ام هانی دختر ابوطالب و خواهر علی بن ابیطالب است، نام شوهرش عمرو مخزومی بوده است، وی را در هیچ کتابی زیر مجموعه ای کلکسیون زنان محمد به شمار نمی آورند، او حتی مسلمان نیز نبود، از زنانی بوده است که پس از فتح مکه اسلام آورده است، محمد در خانه این زن شبانگاهان چه میکرده است؟ آفرین، دقیقاً همینطور است هیچکار! درست است که او به خانه ام هانی رفته بود اما مشغول به براق سواری و رفتن به آسمانها و دیدار با پیامبران و خدا و بازدید رسمی از بهشت و جهنم و غیره بود، نه اینکه دستی بر سر و گوش ام هانی بمالد، بهتر است باور کنید، حتماً ام هانی هم خودش این را تایید میکند، مگر اینکه از جانش سیر شده باشد، انشاء الله که همینطور است! جالب است که محمد تنها همین یکبار به خانه ام هانی رفته است و  در تواریخ اسلام تقریباً دیگر نمیتوان نامی از وی که دارای نقش و اهمیتی باشد یافت مگر در همان ماجرای معراج، آیت الله سبحانی هم گویا قاطی کرده است، یکبار ام هانی را خواهر محمد نامیده است (19) و در جای دیگر وی را دختر ابوطالب یعنی دختر عموی محمد خوانده است (20)، شاید هم آیت الله سبحانی میخواهد چیزی را قایم کند؟ پیامبر بدجوری هوای ام هانی را داشته است، به حدیث زیر توجه کنید:

صحیح بخاری، پوشینه 4، کتاب 53، شماره 396

ام هانی روایت کرده است:

دختر ابوطالب: من در روز فتح مکه به نزد رسول الله رفتم و او را در حال استحمام یافتم، و دخترش فاطمه در حال نظاره کردن او بود. من به او درود گفتم و او پرسید «چه کسی است؟»، من گفتم «من، ام هانی دختر ابی طالب». او گفت «خوش آمدی ای ام هانی». وقتی که استحمام را تمام کرد، ایستاد و هشت رکعت نماز خواند در حالی که تنها یک لباس برتن داشت!  من گفتم برادرم علی گفته است که مردی را که من به او پناه برده ام خواهد کشت، آن مرد فلان بن فلان ابن حبیره است». رسول الله گفت «ای ام هانی!، ما به او امان خواهیم داد، به کسی که تو به او امان داده ای»، ام هانی گفت این ملاقات پیش از ظهر روی داد.

من گمان نمیکنم کسی تابحال به رابطه خاصی بین ام هانی و محمد اشاره کرده باشد، بخاطر همین زیاد روی این مسئله تاکید ندارم، شاید این کشف خود من باشد که بعدها منابع بیشتری بتوان برای آن پیدا کرد و شاید هم به طور کلی خطا باشد که بعداً من متوجه آن بشوم، اما در حال حاضر با این توصیفات و اسناد نظریه قابل توجهی به نظر میرسد. توجه کنید که محمد با یک تکه لباس جلوی ام هانی نماز میخوانده است، آیا چنین کاری را در مقابل دیگران هم میکرده است و اینکار عادی بوده است؟ اگر عادی بوده است چرا ام هانی آنرا ذکر کرده است و روی آن تاکید کرده؟ از این گذشته بدون اینکه پرس و جویی در مورد شخصی که ام هانی میخواهد جلوی کشته شدن او توسط جلاد محمد علی بن ابیطالب را بگیرد بکند، به او امان میدهد، این به خودی خود نشان میدهد که محمد احتمالاً رابطه خاصی با ام هانی داشته است، محمد با برخی از عموهای خود همچون عبدالعزی یا ابولهب  بسیار خشن برخورد میکرد، پس بعید است که علت این توجه خاص از جانب محمد به ام هانی تنها رابطه خویشاوندی باشد. از این گذشته به پیامبر خدا نگاه کنید که اگر یک زن چنین درخواستی از او نمیکرد، رژیمش و دژخیمانش جان انسانی را میگرفتند، جان انسانها در نزد این مرد جنایت پیشه و شیاد چقدر اهمیت داشته است؟ عمادزاده ماجرای معراج را از جانب ام هانی اینگونه نقل کرده است (21):

قالت ام هانی ما اسری رسول الله الامن بیتی و کان فی بیتی نائماً عندی تلک اللیله فصلی العشاء الاخره ثم نام فتمنا و لما کان قبیل الفجر فیبنا هو فلما صلی الصبح وصلینامعه – قال یا ام هانی لقد صلیت معکم العضاء الاخره کما رایت بهذا الوادی ثم جئت بیت المقدس فصلیت فیه ثم صلیت صلوه الغاء معکم الان کماترین.  انس ابن مالک از ام هانی در تفسیر عام

ام هانی دختر ابوطالب خواهر امیرالمومنین علی است. میگوید پیغمبر خدا در خانه من خوابیده بود و نماز عشا را گذارد و خوابیدند ما هم خوابیدیم قبل از طلوع فجر دیدم نماز میگذارد با هم برخاستیم و با هم نماز خواندیم آنگاه فرمود ای ام هانی من نماز عشارا در این وادی گذاردم و رفتم به بیت المقدس و آنجا نماز گذاردم و نماز صبح را برگشتم همین جا چنانکه میبینی گذاردم.

ابوصالح نیز از ام هانی روایت کرده که رسول خدا (را) از حجره من به آسمان بردند – نماز عشاء خواند و خوابید و من با او نماز خواندم و خوابیدم او نماز میخواند که من بخواب رفتم تا آنکه مرا برای نماز صبح بیدار کرد و فرمود ای ام هانی برخیز تا برای تو حدیثی عجیب میگویم.

گفتم یا رسول الله احادیث و احوال شما همه عجیب و شگفت انگیز است.

فرمود چون نماز خفتن گذاشتم جبرئیل آمد و گفت برخیز و بیرون آی چون برخاستم و از حجره بیرون رفتم فرشته ای و اسبی ایستاده بود بمن گفت بر پشت این مرکب براق بنشین سوار شدم تا در لحظه ئی کوتاه دیدم در بیت المقدس هستم آنجا نماز بگذاردم.

پیغمبر تمام حدیث معراج را برای من فرموده و اضافه کرد که اکنون نماز صبح با شما گذاردم.

عمادزاده در ترجمه حدیث نخست اشتباه میکند، یا اگر بدبینتر باشیم دروغ میگوید!، او گفته است رسول خدا پیش من خوابیده بود! عندی یعنی نزد من، توجه داشته باشید که صیغه جمع نیز آورده نشده است، گفته نشده است عندنا، در نتیجه محمد به گفته ام هانی تنها در کنار ام هانی بوده است و کس دیگری در آنزمان در خانه یا در اطراف جایی که محمد و ام هانی خفته بودند نبوده است، اما بعدها صیغه جمع بکار برده است یعنی برای نماز خواندن و غیره آنچه از حدیث بر می آید آن است که اشخاص دیگری نیز بوده اند، البته ممکن است محمد یا راوی از جانب احترام صیغه جمع بکار برده باشد نه برای نشان دادن اینکه چند نفر حاضر بوده اند، این دیدگاه در حدیث بعدی که عمادزاده نقل میکند و در آن صیغه ها کاملاً مفرد هستند قوت بیشتری می یابد. از این گذشته معجزه معراج خیلی ساده به نظر میرسد، محمد خوابیده و بلند شده و گفته که به معراج رفته! شما هم میتوانید اینگونه معراج کنید، بخوابید و بعد از بیدار شدن ادعا کنید که با الاغ پرنده به سیاره مشتری رفته و بازگشته اید.

آری بهترین جواب برای مردمی که فردای آن شب از محمد میپرسیده اند دیشب کجا بودی، این بوده است که من در آسمانها بودم و با جبرئیل جهان را میدیدم! حواس مردم پرت میشد و از او در مورد سفرش به آسمانها سوال میکردند، نه در مورد اینکه در خانه ام هانی چه میکرده است! در برخی از تواریخ آورده شده است که کفار از محمد نشانه هایی از مسجد الاقصی خواستند تا اطمینان حاصل کنند که محمد دروغ نمیگوید و محمد به آنها پاسخ درست داده است، حتی اگر این گزارشهای تاریخی نیز درست باشند بازهم به نظر نمیرسد توصیف کردن یک جا به معنی این باشد که آدم توصیف کننده دیشب در آنجا بوده! گفته میشود محمد از کاروانانی که قرار بوده است به مکه برسند خبر داده است، اینکار نیز نمیتواند معراج را اثبات کند، مگر محال است که محمد از حرکت کاروانهایی که منظم حرکت میکردند و گاهی از کنار کاروانهای دیگر رد میشدند یا پیک هایی را برای بررسی اوضاع جلوتر از کاروان میفرستادند آگاه شود؟ تازه تمامی اینها در صورتی درست هستند که گزارش های تاریخی کاملاً درست و قابل اتکا باشند! برخی از مسلمانان میگویند این ماجرا باعث مسلمان شدن عده ای از مردم شد، پس واقعیت دارد! این هم استدلال درستی به نظر نمیرسد، همین امروز هم افرادی بدون جستجو برای یافتن حقیقت به چنین مزخرفاتی باورمند میشوند اما این به معنی درست بودن آن باور نیست! اعراب شتر چران بیابانگرد 1400 سال پیش گمان نمیکنم شعور و هوششان بیشتر از دکتر بنی صدر تحصیل کرده  فرانسه یا دکتر عبدالکریم سروش تحصیل کرده انگلستان باشد، همچنین در مقابل آن افراد، اشخاص زیادی نیز بودند که این را انکار کردند و محمد را دروغگو خواندند، این به آن در!

جالب است بدانید که داستان معراج خود ساخته محمد نیست، بلکه ایده ای است که از باورهای دینی زرتشتی به عاریت گرفته شده است. نخستین منبعی که میتوان به آن اشاره کرد کتاب ارداویراف نامه (22) است که در حدود 400 سال پیش از هجرت در زمان اردشیر ساسانی نوشته شده است، موبدان زرتشتی، پدران ملایان امروزی برای اینکه به تعالیم راستین زرتشت و اهورا مزدا پی ببرند و با مشکلات دوران خودشان که شک، الحاد و بیخدایی نیز بعنوان یکی از آن مشکلات ذکر شده است (فصل 1) مردی را با مراسمی انتخاب میکنند، به او منگ و می میدهند تا او بیهوش شود  و نزد اهورامزدا برود و از آن دنیا اخباری را بیاورد (مگر فقط مسلمانان باورهای ابلهانه دارند؟)، نتیجه این اخبار در کتاب تهوع آوری است که شیوه شکنجه شدن مردم را در آن دنیا بخاطر ارتکاب گناهان مسخره ای همچون نزدیک شدن به آتش در هنگام حیض و غیره به تفصیل و با دقت همچون بخش دیدار از جهنم اثر دانته، کمدی الهی شرح میدهد میتوان یافت. جرائم فکری را نیز میتوان در این اثر یافت، مثلا:

فصل 56

پس دیدم روان آنهایی که مارها آنها را میگزیدند و میجویدند. و پرسیدم آنها روان چه کسانی هستند؟ سروش اهلو و آذرایزد گفتند: این روان آن دروندانی است که در گیتی ایزدان و دین را انکار کردند.

فصل 61

و دیدم روان آن دروندانی که می بلعیدند و میریدند و دیگر بار میبلعیدند و میریدند. پ پرسیدم این روان چه کسانی هستند؟ سروش اهلو و آذرایزد گفتند : این روان آن دروندانی است که دی گیتی مینو (یعنی هرچه روحانی است) را باور نداشتند و بر دین دادار اورمزد ناسپاس بودند و بر نیکی که در بهشت و بدبختی که در دوزخ است و به بودن رستاخیز و تن پسین (زندگی مادی واپسین پس از رستاخیز)  به گمان (=مشکوک، در شک) بودند.

وه شاپور نام کسی است که این مسئولیت به گردن او می افتد، او هفت روز در بیهوشی به سر میبرد (عدد هفت شباهت به هفت آسمانی که محمد طی کرده است دارد) در سفرش به آسمانها (فصل 11 ام) با بزرگان دینی همچون زرتشت سپیتمان، کی ویشتاسپ، جاماسب، ایسدواستر، پسر زرتشت و دیگر دین برداران و پیشوایان دین دیدار میکند، همچنان که محمد نیز با تنی چند از پیامبران بر اساس روایات اسلامی دیدار میکند.  بنابر این ایده به آسمانها رفتن و با پیامبران پیشین دیدار کردن و به بهشت و جهنم رفتن و غیره ایده جدیدی نبوده است، ممکن است محمد که تاجر نیز بوده است و به اطرافش سفر میکرده است خود مستقیماً یا از طریق تجار دیگر با این مزخرفات آشنایی پیدا کرده باشد و آنرا به خود نسبت داده باشد، شاید هم تاریخ نویسان مسلمان برای اینکه برای محمد معجزه ای بسازند چنین چیزهایی را از زرتشتیان اقتباس کرده اند. در واقع اینکه شخصی را مست و نشئه کنند تا پیش خدا برود از نگر من همانقدر مضحک و قابل اتکا است که محمد سوار الاغ شود و به آسمان برود و با الله و سایرین دیدار کند.

کلیر تیسدال محقق و میسیونر مسیحی که حدود صد سال پیش در ایران و شهر اصفهان به تحقیق در مورد اسلام پرداخته است معتقد است افزون بر  ارداویراف نامه زرتشتیان خود معتقدند که زرتشت نیز به آسمانها رفته است و اهریمن را دیده است، ریشه به آسمان رفتن و معراج در ادیان هندی نیز وجود دارد، حتی در میان فرقه های گمراهی از مسیحیت نیز میتوان آثاری را یافت که مدعی به معراج رفتن ابراهیم هستند. (23)، بررسی تک تک این موارد و مقایسه آنها با معراج که کار بسیار جالبی است براستی از حوصله این نوشتار خارج است، گمان میکنم ارداویراف  خود به خوبی ریشه اسطوره معراج را نشان بدهد. احتمال کدام قضیه از نگر شما بیشتر است؟ اینکه محمد واقعاً به معراج رفته باشد یا اینکه داستان معراج را از منابعی که در اطرافش وجود داشته اند تحریف کرده باشد؟ محمد حتی زحمت افسانه سازی را هم به خود نمیداده است بلکه افسانه های ساخت دیگران را دزدی ادبی میکرده است!

افزون بر استدلالهای بالا اگر به آیاتی که در بخشهای پیشین معرفی شد (سوره بقره آیه 118، بقره 145، سوره انعام آیه 6، سوره یونس آیه 20، سوره رعد آیه 7) مجدداً نظری بیافکنیم خواهیم فهمید که محمد یقیناً در مکه معجزه ای انجام نداده است، و از آنجا که هم شق القمر و هم معراج جزو معجزاتی هستند که مسلمانان معتقدند در مکه اتفاق افتاده اند میتوان نتیجه گرفت که محمد یا اینکار ها را انجام نداده است، یا اگر انجام داده است خود آنها را معجزه نمیدانسته است، و الا در پاسخ به پرسش کفار و مشرکین نمیگفت من تنها یک پند دهنده هستم، بلکه میگفت من برای شما شق القمر کردم و به معراج رفتم!

آیا محمد بیسواد بوده است؟

بسیاری از مسلمانان معتقدند قرآن یک معجزه است، خود قرآن به اینکه یک معجزه است اشاره مستقیمی ندارد و چنین مسئله ای را مستقیماً مطرح نمیکند، اما برخی معتقدند میتوان از ادعای تحدی (به چالش طلبیدن)  که در قرآن مطرح شده است چنین چیزی را برداشت کرد. یکی از اصلی ترین دلایلی که بسیاری از مسلمانان برای اثبات این مدعا می آورند آن است که محمد شخصی بیسواد بوده است و از شخصی بیسواد بعید است که چنین کتابی را تولید کرده باشد. در این بخش به بررسی این ادعا میپردازم و نشان خواهم داد که نسبت به بیسوادی محمد نمیتوان یقین داشت و همچنین بیسوادی او اثبات پیامبری او نیست و احتمال اینکه او باسواد بوده باشد اما سواد خود را پنهان کرده باشد تا از این طریق دست به عوام فریبی بزند زیاد است. از نمونه حرف هایی که مسلمانان در این پیرامون میزنند را میتوان از امام رضا دید،وی در مناظره خويش با ارباب اديان خطاب به رأس‏ الجالوت گفته است:

» از جمله دلائل صدق اين پيامبر اين است كه شخصی بود يتيم ، تهيدست ، چوپان ، مزدكار ، هيچ كتابی نخوانده و نزد هيچ استادی نرفته بود . كتابی‏ آورد كه در آن حكايت پيامبران و خبر گذشتگان و آيندگان هست » ( 24) .

پیش از پرداختن به این موضوع و برای پیشگیری از سر در گمی خوب است گفته شود که رابطه محمد با سواد و اعتراف به آن میتواند حداکثر چهار حالت زیر را داشته باشد.

1- محمد سواد داشته است و ادعای سواد داشتن میکرده است.

2- محمد سواد نداشته است و ادعای سواد داشتن میکرده است.

3- محمد سواد داشته است، و ادعای سواد داشتن نمیکرده است.

4- محمد سواد نداشته است و ادعای سواد داشتن نمیکرده است.

همچنین خوب است گفته شود که بیسوادی را میتوان دست کم به سه حالت معنی کرد، بیسواد کسی  است که:

1- نه میتواند بخواند نه میتواند بنویسد.

2- نمیتواند بخواند اما میتواند بنویسد.

3- میتواند بخواند اما نمیتواند بنویسد.

محمد اساساً به سواد نیازی نداشته است.مسلمانان به گونه ای روی این قضیه مانور میدهند که گویا محمد برای ایجاد قرآن به سواد نیاز داشته است، و یک آدم بیسواد نمیتوانسته است چنین کتابی را تولید کند، به سه نکته در رد این ادعا میتوان اشاره کرد،

نخست اینکه محمد خود قرآن را نمینوشته است، محمد بنابر تمام مستندات تاریخی کاتبانی داشته است که قرآن را برای آنها دیکته میکرده است و آنها از روی گفتارهای محمد قرآن را مینوشتند، جالب است بدانید یکی از این کاتبان وحی محمد را به همین وسیله آزمایش میکند و چیزی را مینویسد که محمد آنرا نگفته است، بعد محمد آن چیز را تایید میکند و وی به همین سبب مرتد میشود، نام وی عبدالله بن ا بی سرح است. و روشن است که برای دیکته کردن نیازی به داشتن سواد نیست.

دوم اینکه به نظر میرسد مسلمانان میگویند برای سراییدن سخنان زیبا و یا تفکر هایی که در سطح قرآن است نیاز به سواد بوده است و از یک آدم بیسواد بعید است که چنین اثری را بنویسد. در رد این سخن نیز میتوان مثال نقضی را آورد، هومر از برجسته ترین شاعران و حماسه سرایان تاریخ که شهرت او مرز نمیشناسد و اهل یونان باستان بوده است و تقریباً دو هزار سال پیش از محمد میزیسته است، شخصی روشندل (نابینا) بوده است و بنابر این نه خواندن میدانسته است و نه نوشتن، حال آنکه اثر ادبی او جایگاهی بسیار بالا در نظر ادبا و تاریخ نویسان داشته و دارد. هلن کلر نام بانوی روشندل دیگری است که از کودکی هم نابینا بود هم ناشنوا و ایشان نیز سرانجام نوشتن را می آموزند، از دانشگاه فارق التحصیل میشوند و کتابهایی را نیز در ارتباط با زندگی خود و موضوعات مختلف از جمله حقوق زنان به رشته نگارش در آورده اند، بنابر این روشن است که یک آدم بیسواد نیز میتواند کتابی را دیکته کند و دیگران بنویسند و اینکار یک معجزه نیست و بارها رخ داده! در واقع در دوران گذشته گفتار از اهمیت بسیار بالاتری نسبت به امروز برخوردار بوده و در بسیاری از جوامع تنها افراد کمی میتوانستند بنویسند و بخوانند و در برخی از جوامع هم خط و ابزاری برای نوشتن بوجود نیامده بوده است! این است که افراد با سخن گفتن و در یاد نگه داشتن مطالب دانش و تاریخ و هر موضوع دیگری را از نسلی به نسل بعدی منتقل میکردند و شعر و شاعری و حافظه و بلاغت از ارزش و اهمیتی بیشتری نسبت به امروز برخوردار بوده است و در تاریخ زندگی محمد میبینیم که او تا 40 سالگی به تجارت اشتغال داشته است و در سفرهای تجاری آن دوران رسم بوده است که شبها کنار آتش مینشسته اند و برای یکدیگر از دانسته های خود و اشعاری که به یاد داشتند سخن میگفتند، محمد به بسیاری از مناطق اطرافش سفر کرده بود و کور و کر هم نبود، بنابر این ابداً عجیب نیست که محمد قرآن را سراییده باشد،

سوم اینکه  با توجه به این وافعبت که اطراف محمد را افرادی چون ورقه بن نوفل، سلمان فارسی، حسان بن ثابت و چند تن از یهودیانی که اسلام پذیرفته بودند فرا گرفته بودند، مسئله مهم دیگری پیش می آید و آن هم این است که اساساً قرآن ارتباط چندانی با محمد نیز ندارد، بسیاری از داستانهای آن با تغییرات جزئی که برخی از آنها ناشی از خطا در کپی برداری از تورات و میدراش است، اقتباس شده است، برخی از آنها به نگر برخی اسلامشناسان غیر مسلمان مستقیماً از اشعار شعرای عرب پیش از اسلام دزدی ادبی شده بودند (25) و بخشی از آنها هم مربوط به اتفاقاتی است که در زمان خود محمد افتاده است، لذا امام رضا باید میفهمید که محمد برای تولید قرآن نه نیازی به سواد داشته است نه دانش چندانی، اگر اغراق های متعصّبانه مسلمانان در توصیف قرآن را کنار بگذاریم خواهیم دید که چنین کتابی را هر کس دیگری نیز که به اندازه محمد شیاد میبود میتوانست تولید کند، افزون بر این قرآن در زمان عثمان جمع آوری شد و محمد اساساً آنرا ندید! در این دو دهه و اندی که از مرگ محمد میگذشت نیز فرصت کافی برای تصحیح و ویرایش و هر کار دیگری وجود داشت، بنابر این نوشته شدن قرآن اساساً زیاد ارتباطی با محمد ندارد.  آیت الله مطهری در این باب میگوید:

چنانكه می‏دانيم – و بعدا درباره اين مطلب بحث خواهيم كرد – مخالفان‏ ،پيغمبر اكرم در آن تاريخ او را به اخذ مطالب از افواه ديگران متهم كردند ، ولی به اين جهت متهم نكردند كه چون با سواد است و خواندن و نوشتن‏ می‏داند كتابهايی نزد خود دارد و مطالبی كه می‏آورد از آن كتابها استفاده‏ ،كرده است . اگر پيغمبر كوچكترين آشنايی با خواندن و نوشتن می‏داشت قطعا ،مورد اين اتهام واقع می‏شد .  (26)

اگر منظور آیت الله این بوده است که محمد در صورت بی سواد بودن از این اتهام مبری است، این خود سخنی بسیار کودکانه است زیرا ممکن است افراد باسواد دیگری آن کتابها را برای محمد میخواندند و محمد آنها را درک میکرد، عجیب است که آیت الله مطهری گمان کند کپی کردن یک مطلب تنها در صورتی میسر است که شخصی قدرت خواندن و نوشتن داشته باشد.

بنابر این روشن است که بی سوادی محمد امتیازی برای او نیست و نمیتواند نشان دهد که قرآن معجزه است یا محمد دارای اعجاز بوده است.

واژه «امی»  یعنی چه؟ معمولا بسیاری از افراد چه از روی نادانی چه از روی دانایی به این دلیل میگویند محمد بیسواد است که محمد در قرآن امی نامیده شده است و این افراد گمان میکنند که واژه امی در قرآن به معنی بیسواد آورده شده است. برای واژه امی چندین معنی در منابع اسلامی از جمله، بی سواد، اهل ام القری (مکه) و همچنین کافری که اهل کتاب نیست یافت میشود. مهمترین منبع طبیعتاً قرآن است، جالب است بدانید که در هیچ کجای قرآن از واژه امی برای اشاره به بی سوادی استفاده نشده است! از این واژه برای توصیف کسانی که عامی بوده اند و با ادیان الهی آشنایی نداشته اند، یعنی معنی سومی که از آن یاد کردیم استفاده شده است:

سوره آل عمران، آیه 20

فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَمَنِ اتَّبَعَنِ وَقُل لِّلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَالْأُمِّيِّينَ أَأَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوا وَّإِن تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَاللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ

اگر با تو، به گفتگو و ستيز برخيزند، (با آنها مجادله نكن! و) بگو: من و پيروانم، در برابر خداوند (و فرمان او)، تسليم شده‏ايم. و به آنها كه اهل كتاب هستند (يهود و نصاري) و بيسوادان (مشركان) بگو: آيا شما هم تسليم شده‏ايد؟ اگر (در برابر فرمان و منطق حق،) تسليم شوند، هدايت مي‏يابند، و اگر سرپيچي كنند، (نگران مباش! زيرا) بر تو، تنها ابلاغ (رسالت) است، و خدا نسبت به (اعمال و عقايد) بندگان، بيناست.

در آیه بالا مترجم (آیت الله مکارم شیرازی) واژه امی را از روی فریبکاری به «بیسوادان» ترجمه کرده است، اما اگر دقت کنیم خواهیم دید که امیون را در زمینه ای (Context) آورده است که اهل کتاب را نیز در همان زمینه آورده است، یعنی آنان کسانی هستند که مسیحی یا یهودی نیستند، و این واژه در تقابل با آنان آورده شده است، در زبان انگلیسی واژه Gentile برای این منظور استفاده میشود بنابر این معنی درستش مشرکین یا کافرانی که اهل کتاب نیستند است، نه بیسواد و در هیچ کجای قرآن نوشته نشده است که محمد نمیتوانسته است بخواند و بنویسد. بنابر این اگر به قرآن رجوع کنیم هیچگاه آیه ای که بر بیسوادی محمد دلالت کند نخواهیم یافت، بلکه منظور قرآن از امی بودن محمد این است که او یهودی یا مسیحی نبوده است و از میان مشکرین مبعوث شده است، برای تاکید روی اینکه امی یعنی کسی که اهل کتاب نیست، یا کتاب را نمیداند همچنین میتوان به آیه 57 سوره آل عمران رجوع کرد. در بعضی جاها مانند آیه 78 سوره ماده گوساله (بقره) بگونه ای از امی سخن گفته شده است که برخی گمان کرده اند معنی آن بیسواد بودن است، چون گفته شده است امی کتاب نمیداند، این در حالی است که منظور از کتاب در این آیات، نوشتن نیست! بلکه منظور کتب الهی (انجیل و تورات و قرآن) است، قرآن هیچگاه از واژه کتاب برای اشاره به نوشتن استفاده نکرده است، اگر قرار باشد «کتاب» به معنی نوشتن یا خواندن باشد، آنگاه پیامبر باسواد بوده است زیرا به گفته آیه 163 سوره آل عمران محمد کتاب را به دیگران می آموخته است، این است که مسلمانان یا باید بپذیرند کتاب یعنی کتب الهی، و یا اینکه بپذیرند پیامبر بیسواد نبوده است و در هردو این حالات واژه امی به معنی بیسواد نیست.

لازم به ذکر است که آنچه در لغت نامه ها در توضیح واژه امی آمده است نیز یقیناً در زبان عربی امروزی درست است، امی از واژه ام می آید و کنایه از آن است که شخصی به غیر از آنچه مادر خود آموخته یا آنچه بطور مادرزاد دارد چیزی نیاموخته است، گاهی اوقات منظور این است که سواد نیاموخته است و در اصطلاح قرآن کسی است که در مورد کتاب های الهی چیزی نمیداند! این است که آنچه در لغت نامه ها آمده است و امی را به بیسوادی نیز ترجمه کردند چیز غلطی نیست و ناشی از تکامل زبان عربی و شبیه بودن بیسوادی با اهل کتاب نبودن از نظر قرآن است و الا با آن معنی که قرآن از امی میرساند تناقضی ندارد، مسئله تنها این است که قرآن از این واژه به این منظور استفاده کرده است نه به منظور اشاره به بیسوادی! و در فرهنگ قرآنی این معنی را میدهد و طبیعی است که قرآن را باید از روی قرآن و فرهنگ قرآن ترجمه و تفسیر کرد نه از روی لغت نامه هایی که کاربرد مدرن واژه های عربی را نشان میدهند.

افزون بر این مسئله آنچه در برخی از منابعی که میگویند شخص امی بیسواد است، دیده میشود این است که آنها واژه امی را به معنی کسی که نمیتواند بنویسد می آورند، و چنین شخصی ممکن است بتواند بخواند و برخی از روایات نیز بر این اشاره میکنند، آیت الله مطهری در اینباره گفته است(27):

در چندين روايت از روايات شيعه وارد شده كه آن حضرت در دوران رسالت‏ می‏خوانده ولی نمی‏نوشته است ( بحار ( چاپ جديد ) ، ج / 16 ص 132 ) از آن جمله روايتی است كه صدوق در علل‏ الشرايع آورده است : » از منتهای خدا بر پيامبرش اين بود كه می‏خواند ولی نمی‏نوشت . هنگامی كه ابوسفيان متوجه احد شد ، عباس عموی پيغمبر نامه‏ای به آن حضرت‏ نوشت . وقتی نامه رسيد كه او در يكی از باغهای اطراف مدينه بود . پيغمبر نامه را خواند ولی اصحابش را به مضمون نامه آگاه نكرد ، امر كرد

همه به شهر بروند . همينكه به شهر رفتند موضوع را به اطلاع آنها رسانيد » ( ( بحار ( چاپ جديد ) ، ج / 16 ص 133) .

ممکن است برای برخی باور کردن این دشوار باشد که شخصی بتواند بخواند ولی نتواند بنویسد، اما به نظر میرسد که چنین افرادی یافت میشوند، در میان افراد معاصر نیز شخصی به نام محمد حسین فاضل تونی وجود دارد که کتابهایی با مفاهیم نسبتاً دشوار و پیچیده از جمله کتابی در صرف عربی را دیکته کرده است و دیگران نوشته اند چون خود توانایی نوشتن را نداشته است، این شخص در دانشگاه نیز تدریس میکرده است، در مقدمه یکی از کتابهای او میخوانیم (28):

مرحوم فاضل از نعمت خط تقریباً محروم بود و به زحمت میتوانست چیزی بنویسد، حتی امضا کردن نیز برای اشان خالی از اشکال نبود، چه آن مرحوم فقط در ایام کودکی چند ماهی را در مکتب مشق نوشته بود. پس از آن به  واسطه قدرت حیرت انگیز حافظه احتیاجی به ثبت و یادداشت مطالب نداشت و بنابر این به ندرت ممکن بود چیزی بنویسد، به همین جهت آثار قلمی آن مرحوم معدود است و همان ها را هم معمولاً دیکته کرده و دیگران نوشته اند.

روشن است که اگر محمد اینگونه «بیسواد» بوده باشد، دیگر شکی وجود نخواهد داشت که کپی کردن آثار دیگران برای او بسیار آسانتر بوده است و اینگونه بیسواد بودن و قرآن نوشتن به هیچ عنوان معجزه کردن نیست و ادعای مسلمانان در این مورد کاملاً باطل است.

به مکتب نرفتن محمد به معنی بی سواد بودن او نیست. مسلمانان معمولاً میگویند که محمد به مکتب نرفته است و خط ننوشته است و به همین دلیل سواد نداشته است، این در حالی است که در آن زمان اساساً مکتبی در عربستان وجود نداشته است که کسی بخواهد آنجا برود، یعنی هیچکدام از کسانی که سواد داشته اند مکتب نرفته بودند، لذا مکتب نرفتن نشانه بیسواد بودن نیست! از این گذشته سواد آموختن چندان کار دشواری نیست، زمانی که بچه های 7 ساله در 9 ماه نخست تحصیلشان در دبستان می آموزند که چگونه بنویسند و بخوانند، یک انسان بالغ میتواند خیلی سریع تر خواندن و نوشتن را بیاموزد بویژه آنکه نوشتن و خواندن به زبان مادری اش باشد. گفته میشود تعداد افرادی که در عربستان و در قبیله قریش سواد داشتند بسیار کم بوده است، بلاذری (29) سیاهه ای از این افراد که تعدادشان به قول او 17 نفر بوده است در کتابش آورده است.

عمر بن الخطاب ، علی بن ابی طالب ( ع ) ، عثمان بن عفان ، ابو عبيده‏، جراح ، طلحه ، يزيد بن ابی سفيان ، ابو حذيفه بن ربيعه ، حاطب بن عمرو ، عامری ، ابوسلمه مخزومی ، ابان بن سعيد اموی ، خالد بن سعيد اموی ،  عبدالله بن سعد بن ابی سرح ، حويطب بن عبدالعزی ، ابوسفيان بن حرب ،  معاوية بن ابی سفيان ، جهيم بن الصلت ، علاء بن الحضرمی كه از هم پيمانان‏ ، قريش بودند نه از خود قريش.

به سادگی میتوان دریافت که نزدیکترین افراد به محمد در این لیست وجود دارند و محمد با آنها بسیار نشست و برخاست کرده است، در مور علی ابن ابیطالب خود محمد سرپرستی وی را قبول کرده بود و علی به احتمال زیاد در همان زمان سواد آموخته است، چرا محمد نباید از این افراد سواد می آموخت؟  افزون بر این محمد تنها با قریش ارتباط نداشته است، او با افرادی همچون بحیرا، ورقه بن نوفل و سلمان فارسی که قریشی نبودند اما هرکدام به دلیلی دورانی را با محمد سر میکنند ارتباط داشته است و این افراد نه تنها سواد داشته اند بلکه دانش دینی نسبتاً خوبی نسبت به ادیان دیگر بویژه ادیان سامی داشتند، این است که محمد باید بسیار کودن و کند ذهن باشد اگر با این افراد نشست و برخواست داشته و به اندازه یک کودک 7 ساله که در 9 ماه سواد می آموزد برای سواد آموزی تلاش نکرده باشد و اگر مسلمانان اصرار دارند که چنین پیامبر نادانی داشته اند، تنها میتوان برای آنها متاسف بود. از محمد نقل میکنند که علم را بیاموزید حتی اگر به چین باشد، و از گهواره تا گور دانش بجویید (30) اگر این احادیث واقعاً مرتبط با محمد باشند بسیار عجیب خواهد بود که او در سن 40 سالگی حتی سواد خواندن و نوشتن را نیز نیاموخته باشد، در حالی که برای سواد آموزی لازم نبود به چین برود. محمد همچنین سرپرستی کاروانهای تجارتی خدیجه را بر عهده داشته است، اینکار را نیز نمیتوان بدون سواد داشتن و حساب و کتاب دانستن به سادگی انجام داد، باید توجه داشت که در آن زمان سیستم نوشتن اعداد در مبنای ده بدانصورتی که امروز وجود دارد وجود نداشته است و اعراب اعداد را با حروف مینوشته اند! این است که محمد یقیناً باید مقداری خواندن و نوشتن میداشت، مگر اینکه بگوییم خدیجه دیوانه بوده است که کاری به این مهمی را به شخصی بیسواد سپرده است؟ بویژه آنکه در آن زمان با محمد ازدواج هم نکرده بود.

مسئله دیگر این است که یک ادعای سلبی در مورد شخصیت تاریخی قابل اثبات نیست، مسلمانان میگویند که محمد به هیچ مکتبی نرفته است و کسی به او سواد نیاموخته است، مسلمانان اینرا از کجا میدانند؟ ممکن است پاسخ دهند چون در هیچ منبع تاریخی چنین قضیه ای نوشته نشده است، اما روشن است که یک ادعای سلبی را نمیتوان به این دلیل قبول کرد که ذکری از آن در تاریخ نیامده است! یعنی مثلاً برای اثبات اینکه محمد در دوران کودکی اش به شاخ یک گاو دست نزده است نمیتوان گفت او چنین کاری را نکرده است چون در تاریخ چنین چیزی نیامده است! روشن است که تاریخ همه چیز را ذکر نمیکند و اینکه چیزی در تاریخ نیامده اثبات عدم وقوع آن نیست، بلکه برای اثبات یک ادعای سلبی استدلالهای مبتنی بر اسناد دیگری لازم است و ذکر نشدن یک واقعه در تاریخ آنرا در ظرف محال قرار نمیدهد بلکه آنرا در ظرف ممکن قرار میدهد و چون بار اثبات نبوت بر گردن مسلمانان است نه منکران نبوت، آنها نمیتوانند چنین استدلالی را بیاورند.  از این گذشته باید به این مسئله نیز توجه داشت که محمد پیش از پیامبری اش یک فرد شترچران و در خوشبینانه ترین حالت از طبقه متوسط به پایین بوده است، و برای کسی اهمیتی نداشته است که او چه میکرده و چه نمیکرده، از همین رو از دوران پیش از بعثت محمد به اندازه  دوران پس از ادعای بعثت او اطلاعات در دسترس نیست زیرا پیش از بعثت او زیر ذره بین قرار نگرفته بود، هر آنچه از دوران پیش از بعثت محمد اطلاعات در دست است یا چیزهایی است که او خود در مورد گذشته اش گفته است یا چیزهایی است که مسلمانان اطرافش گفته اند! بنابر این کاملاً ممکن است که محمد سواد را آموخته باشد و به کسی نگفته باشد و شاهدی نیز وجود نداشته باشد، زیرا محمد از اعلام بیسوادی اش سود میبرده است! و در نتیجه سواد داشته اما معترف به آن نبوده است.

گروهی دیگر از مسلمانان هم مثل آیت الله مطهری میگویند (31) محمد سواد نداشته است چون ننوشته است و اگر مینوشت نوشته هایش باقی میماند و امروز به دست ما میرسید، این ادعا نیز شباهت به مسئله بالا دارد اما به هر روی این ادعا یک مسئله مهم را نادیده میگیرد و آن هم این است که ممکن است محمد باسواد بوده باشد و به دروغ اظهار بیسوادی میکرده است تا عوام فریبی کند، آیا این غیر ممکن است که محمد چیزی ننویسد و چیزی جلوی مردم نخواند تا مردم نفهمند که او باسواد است؟ لذا روشن است که ننوشتن به معنی بیسواد بودن نیست و این استدلال نیز نادرست است. از این گذشته این استدلال جنبه قطعی ندارد لزومی ندارد که قبول کنیم هرگاه محمد چیزی مینوشت باید آن چیز امروز باقی میماند، روشن است که اگر او چیزی مینوشت نیز به هزار و یک علت ممکن بود نوشته اش از بین برود و به امروز نرسد، آیت الله مطهری حداقل باید لحنش را عوض میکرد و احتمال و ظن را در این استدلالش اظهار میداشت نه یقین!

این مسئله که محمد دارای سواد بوده باشد اما از روی فریبکاری آنرا انکار کند هنگامی قوی تر میشود که مسلمانانی معتقدند او پیش از بعثت بیسواد بوده است و بعد از بعثت باسواد میشود . به نظر میرسد ماجرای دیدار محمد با جبرئیل در بار نخست نیز تلاشی از جانب او باشد برای تاکید روی این قضیه که پیش از بعثت سواد نداشته است و بعدها باسواد شده است.  در مورد روایاتی که به باسوادی محمد پس از بعثت اشاره دارند آیت الله مطهری میگوید (32):

بعضی معتقدند كه آن حضرت در دوره رسالت ، هم می‏خوانده و هم می‏نوشته‏ است . سيد مرتضی – به نقل بحار الانوار – می‏گويد : » عقيده شعبی و جماعتی از اهل علم اين است كه رسول اكرم از دنيا نرفت مگر اينكه هم خواند و هم نوشت » ( بحار ( چاپ جديد ) ج / 16 ص . 135 ايضا مجمع البيان ذيل آيه 48) . سيد مرتضی خود به حديث معروف دوات و قلم ( يا دوات و شانه ) استناد می‏كند ، می‏گويد : » در اخبار معتبر و در تواريخ وارد شده كه آن حضرت در حين وفات‏ فرمود دوات و شانه بياوريد تا برای شما دستوری بنويسم كه بعد از من‏ گمراه نشويد » ( بحار ( چاپ جديد ) ج / 16 ص . 135) .

افزون بر محدّثین شیعه که حقیقتاً باید آنها را بجای محدث مزخرف نویس نامید، کتابهای تاریخی نیز وجود دارند که به نوشتن محمد اشاره میکنند، مثلاً سیره ابن هشام در مورد ماجرای مسیلمه کذاب میگوید که محمد خود پاسخ او را نوشت. جالب اینجا است که مسلمانانی نیز وجود دارند که محمد را بیسواد نمیدانند، چه در دوران پیش از بعثت و چه در دوران پس از بعثت، البته اغلب این افراد را مسلمانان التقاطی تشکیل میدهند، برای نمونه دكتر سيد عبداللطيف هندی در این باره گفته است (33):

» كلمات » امی » و » اميون » در قرآن در چند جای مختلف به كار ،رفته است ، اما هميشه و همه جا فقط يكی معنی از آن مستفاد می‏شود . كلمه‏ امی در لغت اصلا به معنی كودك نوزادی است كه از بطن مادر متولد می‏شود و با اشاره به همين حالت حيات و زندگی است كه كلمه امی را با معنی ضمن‏ آن به معنی كسی كه نمی‏تواند بخواند و بنويسد تعبير كرده‏اند . كلمه امی‏ همچنين به معنی كسی است كه در » ام القری » زندگی می‏كرده است . ام‏ القری يعنی مادر شهرها ، شهر پايتخت و عمده ، و اين صفتی بود كه اعراب‏ زمان پيغمبر برای شهر مكه قائل بودند . بنابراين كسی كه اهل مكه بود امی‏ نيز ناميده می‏شد . يك مورد استعمال ديگر كلمه امی برای كسی است كه با متنهای قديم سامی‏ آشنايی نداشته است . و از پيروان ديانت يهود يا دين مسيح كه در قرآن به‏ عنوان » « اهل »الكتاب » ناميده شده‏اند ، نبوده است . در قرآن كلمه‏ » « اميون »» برای اعراب پيش از اسلام كه كتاب مقدسی نداشته‏اند و پيرو تورات و انجيل هم نبوده‏اند ، به كار رفته است و در مقابل كلمه » « اهل الكتاب »» قرار می‏گرفته است . در حالی كه برای كلمه امی اينهمه معانی مختلف وجود دارد معلوم نيست‏ چرا مفسران و مترجمان قرآن ، چه مسلمان و چه غير مسلمان ، فقط معنی‏ ابتدايی يعنی نوزاد چشم و گوش بسته را گرفته‏اند و آن را به بی سواد و جاهل تعبير كرده‏اند و در نتيجه اهل مكه پيش از اسلام را نيز اميون يا گروهی بی سواد معرفی كرده‏اند؟!

آیت الله مطهری به این گفته دکتر سید عبداللطیفی پاسخی داده اند که خوب البته از ذکر آن خود داری میکنیم زیرا بخشهایی از آن پاسخهای درون دینی و از نگر ما بی ارزش است و بخشهایی از آن نیز استدلالهای غلطی است که در بالا برخی از آنها مطرح شد و باطل بودن آنها اثبات شد. برخی از مسلمانان دو آیه زیر را نشانه بیسواد نبودن محمد میدانند:

سوره فرقآن آیات 4 و 5

وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هٰذَا إِلَّا إِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْمًا وَزُورًا؛وَقَالُوا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِيَ تُمْلَىٰ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلًا.

و كافران گفتند: اين فقط دروغي است كه او ساخته، و گروهي ديگر او را بر اين كار ياري داده‏اند. آنها (با اين سخن،) ظلم و دروغ بزرگي را مرتکب شدند.؛و گفتند اين همان افسانه هاي پيشينيان است كه وي آنرا رونويس ‍ كرده، و هر صبح و شام بر او املا ميشود.

حتی ترجمه آیت الله مکارم شیرازی نیز «اكْتَتَبَهَا» را به «رونویسی کردن از روی آن» ترجمه کرده است، مگر میشود کسی که سواد ندارد چیزی را رونویسی کند؟  در پایان این بخش، باید گفت خیلی عجیب است اگر محمد بیسواد بوده باشد و بیسوادی او نشانه اعجاز او و پیامبری اش باشد و قرآن به صراحت به آن اشاره نکرده باشد و در تفسیر آنچه قرآن گفته است تا این حد شک وجود داشته باشد.

آیا قرآن یک معجزه است؟

مسلمانان علاوه بر بیسوادی محمد دلایل دیگری را نیز برای معجزه آمیز بودن قرآن بیان کرده اند. یکی از مهمترین و رایج ترین ادعاهای مسلمانان و خود قرآن این است که کسی نمیتواند آیه یا سوره ای همچون قرآن بیاورد و بنابر این، این کتاب از طرف خدا است، این ادعا نیازمند بررسی های دقیق تر و بیشتری است، لذا من آنرا در جای دیگر انجام داده ام (رجوع شود به نوشتاری با فرنام اگر میگویید قرآن نوشته بشر است سوره ای مثل قرآن بیاورید!). همچنین اخیراً عده ای با تفسیر به رای و تحریف معنایی قرآن ادعا میکنند که قرآن دارای «معجزات علمی» است و این ادعاهای سطحی را نیز من  در جای دیگری رد کرده ام (رجوع کنید به بخش معجزات علمی قرآن)، لذا در این بخش از نوشتار من تنها به باقی ادعاهای مربوط به معجزه بودن قرآن خواهم پرداخت.

بلاغت و شیوایی و تازگی قرآن.  مسلمانان تنها کسانی نیستند که برای کتب دینیشان تبلیغ میکنند آنرا اثری استثنائی و از نگر شیوایی و سبک ادبی برجسته میدانند، سخنان مشابه را میتوان از سایر دینداران نیز در مورد کتابهایشان شنید. اگر در قرآن دقت کنیم دریافت خواهیم کرد که آیات مکی نسبت به آیات مدنی از قافیه ها و صنایع ادبی بیشتر استفاده میکند، دلیلش چیزی نیست جز اینکه قرآن در مکه برای تبلیغ و جذب مردم سروده میشد اما در مدینه برای محمد تبدیل به ابزاری برای نیل به اهداف و امیالش و الهی جلوه دادن آنها شده بود. به هر روی بسیار رایج است که مسلمانانی بلاغت موجود در برخی از آیات مکی را نشانه ای از الهی بودن قرآن و ریشه ماوراء طبیعی داشتن آن میدانند آیت الله مطهری در مورد بلاغت قرآن اینگونه میگوید:

يكی از وجوه اعجاز كه از قديم الايام مورد توجه قرار گرفته و فوق‏العاده‏ مورد توجه بوده است جنبه لفظی و جنبه ظاهری قرآن است كه جنبه فصاحت و بلاغت تعبير می‏كنند . فصاحت و بلاغت را تا حدودی هر كسی در هر زبانی وارد باشد  در آن زبان می‏شناسد ، كه خودش يك موضوعی است ، يعنی روشنی بيان ، شيرينی بيان ، زيبايی يك بيان ، جذابيت يك بيان . راجع به فصاحت و بلاغت ، علمای فن بحث كرده‏اند كه چه چيزهايی سبب می‏شود كه كلام زيبا و فصيح شود ، از نظر اينكه آهنگ لفظ و حروف چگونه بايد باشد و معانی‏  چگونه بايد دريف شده باشند ، و می‏گويند قبل از آنكه احتياج به تعريف‏ داشته باشد و ما بخواهيم تعريف كنيم ، هر كسی تا حدودی فصاحت و بلاغت‏ را می‏شناسد . مثلا در زبان فارسی سعدی به فصاحت معروف است ، اينكه هر كسی كه با زبان فارسی آشنايی مختصری دارد در روح خودش يك جذبه‏ای نسبت‏  به آثار سعدی احساس می‏كند ، تابع اين نيست كه اول تعريف فصاحت و بلاغت را از زبان ادبا شنيده باشد بعد رفته باشد دنبال آن . می‏گويند كه‏ فصاحت از نوع زيبايی است و هيچ زيبايی‏ای را مردم به حكم اينكه اول‏ تعريفش را شنيده باشند دنبالش نمی‏روند . اگر يك صورت زيبا را ديگران‏  جذب می‏شوند نه به خاطر اين است كه اول تعريف زيبايی را در مدرسه‏ شنيده‏اند بعد می‏روند دنبال آن . اگر زيبايی بصری باشد چشم كه افتاد ، به‏ سوی آن كشيده می‏شود . يا اگر زيبايی سمعی باشد ، مثل آهنگها ، وقتی كه‏ يك آهنگ زيبا را يك گوش می‏شنود به حكم غريزه و طبيعت خودش به سوی‏  آن كشيده می‏شود . فصاحت هم يك نوع زيبايی در سخن است . وقتی كه انسان‏ يك سخن زيبا را می‏شنود خود به خود به خود سوی آن كشيده می‏شود .  نيرويی از زيبايی دارد كه هر كسی كه آن را می‏شنود به سوی آن كشيده می‏شود :

سالها دل طلب جام جم از ما می‏كرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا می‏كرد

گوهری كز صدف كون و مكان بيرون بود

طلب از گمشدگان لب دريا می‏كرد

بيدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‏ديدش و از دور خدايا می‏كرد

اينها كلامی است كه ما قبل از اينكه بتوانيم توصيف كنيم و بگوييم‏ زيبايی آن در چه چيزش است احساس می‏كنيم . می‏گويند كه زيبايی مما يدرك‏ و لا يوصف است ، ادراك می‏شود ، توصيف نمی‏شود . هنوز كسی در دنيا نتوانسته است برای همين زيبايی بصری فرمول معين كند . تحت فرمول در نمی‏آيد ، يك احساسی است كه در  هر كسی هست و لهذا صورتهايی به شكلهای مختلف زيباست و همه هم جذاب‏ است با اينكه اختلافات زيادی دارند . با يك نقشه مهندسی مثلا ، نمی‏شود زيبايی را معين و تعريف كرد كه چيست ، ولی به هر حال زيبايی هست و زيبايی و فصاحت بيش از آنكه با فكر انسان يعنی با علم و عقل ، با آن‏ قوه‏ای كه علوم را درك می‏كند سر و كار داشته باشد با احساس و دل انسان‏ سر و كار دارد . سر و كارش با دل است نه با عقل و فكر ، و لهذا شعرهای‏ خيلی زيبا دائر مدار اين نيست كه مطلبش درست باشد ، از جنبه زيبايی‏ دائر مدار اين است كه چگونه بيان شده باشد ، و لهذا گاهی يك مطلب‏ سراپا دروغ است ولی سراپا فصاحت و بلاغت است . حتی درباب شعر می‏گويند : » احسن الشعر اكذبه » يعنی نيكوترين شعر دروغ‏ترين شعرهاست ، آن شعری‏ است كه آنقدر در مبالغات دروغ به كار برده باشد تا نيكو شده باشد ، كه‏ اينهايی كه عرض می‏كنم ، از نظر اعجاز قرآن دخيل است ، كه قرآن در عين‏ حال كه زيبايی را به منتها درجه دارد سبكش از سبك شعر و كذب و مبالغه‏ به كلی به دور است . اينها را بعد عرض می‏كنيم . فردوسی يك اثر حماسی‏ تقريبا جاويدان به وجود آورده است و حال آنكه از جنبه تاريخی يعنی از جنبه فكری ، ز جنبه حقيقت هيچ ارزشی ندارد . قصه‏های قبل از اسلامش كه‏ بيشتر افسانه است نه اينكه تاريخ بی‏اعتبا ر است . قهرمانهای درجه اول‏ فردوسی قهرمانهای افسانه‏ای هستند يعنی واقعيتی نداشته‏اند . اصلا رستمی را در دنيا نمی‏شود پيدا كرد . تاريخ نشان نمی‏دهد مرد قهرمانی را به نام‏ رستم . قطع نظر از اينكه او مشخصاتی افسانه‏ای برای آن قهرمان قائل شده كه‏ مثلا ششصد سال عمر كرد ، اسبی داشت به نام رخش ، آن اسب چگونه بود ، خودش دو تا گوسفند را يكجا می‏خورد و دو خيك شراب را يكجا می‏نوشيد ، زورش چقدر بود ، قطع نظر از اينها ، گاهی درباره يك شخصيت واقعی‏ افسانه می‏سازند و گاهی اصلا خود شخصيتش هم افسانه است . اصلا چنين آدمی‏ در دنيا وجود نداشته . ولی در عين حال اينها از ارزش فصاحت شاهنامه‏ نمی‏كاهد . اين را برای اين جهت عرض كردم كه فصاحت از مقوله زيبايی‏ است و زيبايی به دل و احساسات ارتباط دارد نه به عقل و فكر . اين مطلب‏ را از نظر تفسير معنی زيبايی و فصاحت عرض می‏كنم . مسأله [ اعجاز ] قرآن‏ در آن جهتش كه مربوط به زيبايی است مربوط به جذابيت قرآن است كه چيز جذابی است . آن از مقوله زيبايی است .

این نگر آیت الله مطهری که میگوید زیبایی را نمیتوان تعریف کرد و بر زیبا بودن یا زشت بودن چیزی استدلال آورد و ارتباط معرفتی با زیبایی برقرار کرد ناشی از نا آگاهی او از شاخه زیباشناسی فلسفه است و طبیعتاً ادبا، فلاسفه و همچنین هنرمندان زیادی با او بر سر این سخن توافق نظر نخواهند داشت، ولی به هر حال سخن او در مورد قرآن صدق میکند، اینکه مسلمانانی گمان میکنند که قرآن دارای فصاحت و شیوایی استثنائی هست بیشتر یک مسئله احساسی و مربوط به رابطه عاطفی است که بین مسلمان و قرآن بر اثر تلقینات مداوم ایجاد میشود و دفاع از آن نیز حالتی تعصبی دارد و همچنین بخشی است از شعارهای بازرگانی مربوط به بازاریابی دستگاه های دینی، نه اینکه مبتنی بر واقعیت ها باشد یا واقعیتی در مورد قرآن را حاکی باشد.

اما در مورد اینکه آیا قرآن از نظر ادبی ارزش بالایی دارد یا نه تقریباً هیچ نامسلمانی به چنین چیزی باور ندارد، هرکس تعصب و غرض ورزی را کنار بگذارند خوب میتواند بفهمد که قرآن از نظر ادبی بسیار فروتر از کتابهایی هستند که به فصاحت و شیوایی و زیبایی ادبی اشتهار دارد. برای نمونه آثار ویلیام شکسپیر شاید بیش از هر شاعر و نویسنده دیگری در شیوایی و زیبایی مشهور باشند. آثار شکسپیر بیش از هر اثر دیگری در زبان انگلیسی دارای کلمات متفاوت هستند، هیچ کتابی پیش از مجموعه آثار او و پس از آن نتوانسته است به اندازه کتاب او دارای چنین گستردگی لغوی باشد. من روزی از رادیو شنیدم که تقریباً روزی یک کتاب جدید در مورد شکسپیر و آثارش منتشر میشود، این ادعا به نگر من کمی اغراق آمیز به نظر میرسید اما در زمان نوشتن این نوشتار اگر در کتابهای لیست شده در تارنمای آمازون واژه شکسپیر را جستجو کنید برای شما 131,098 کتاب لیست خواهد شد که میتوانید هر کدام از آنها را خریداری کنید. شکسپیر در سال 1616 میزیسته است، یعنی 391 سال پیش از نوشته شدن این نوشتار، یعنی از مرگ او 142,715 روز میگذرد و این عدد خیلی نزدیک به 131,098 است، باید توجه داشت که تارنمای آمازون در خوشبینانه ترین حالت کتابهایی را لیست میکند که 100 سال قدمت دارند، و اگر فرض کنیم تمام کتابهایی که در 100 سال گذشته راجع به شکسپیر چاپ شده اند را در خود جای داده است، از کتابهایی که در 291 سال باقی مانده چاپ شده اند اثری در آمازون نخواهیم یافت، این است که با احتمال زیاد میتوانیم بگوییم آن ادعا اغراق نیست و واقعاً از زمان مرگ شکسپیر تا امروز روزی یک کتاب جدید در مورد او و آثارش و هر چیز دیگر که مرتبط با او است چاپ شده است.

حال آیا این مسئله تردیدی باقی میگذارد که آثار شکسپیر از ارزش ادبی و فصاحت و شیوایی بسیار بالاتری از قرآن برخوردار هستند؟ شاید بگویید کتابهای زیادی نیز در مورد قرآن منتشر میشوند، اما باید به این مسئله توجه داشته باشید که کتابهای شکسپیر تنها به دلیل ارزش ادبیشان چاپ میشوند اما کتابهایی که در مورد قرآن هستند یا خود قرآن به دلیل اینکه کتاب دینی یک پنجم مردم روی زمین است چاپ میشوند، پس اگر قرار است تعداد این کتابها با یکدیگر مقایسه شوند، باید تعداد کتابهایی را که به ارزشهای ادبی قرآن میپردازند با کتابهای شکسپیر مقایسه کرد، با اینحال در همان تارنمای آمازون کتابهایی که در مورد قرآن چاپ شده اند تعدادشان به 30 هزار تا نمیرسد! بنابر این روشن است که هرگاه شخصی تعصب و دین خویش را کنار بگذارد و منصفانه به این قضیه نگاه کند میبیند که قرآن دستکم از این نظر در مقابل آثار شکسپیر برای یک نمونه بسیار ناچیز است! و حال که کسی آثار شکسپیر را به دلیل ارزش ادبیشان معجزه نمیداند چرا باید قرآن را به این دلیل معجزه دانست؟ افزون بر این شیوایی و بلاغت را تحت هیچ شرایطی نمیتوان معجزه نامید، چون هیچگاه نمیتوان اثبات کرد که علت شیوایی و بلاغت در یک اثر خدا است، بطور کلی خلق زیبایی را نمیتوان مسئله ای ماوراء طبیعی دانست، ولفگنگ آمادئوس موزارت موسیقی دان مشهور اتریشی قرن 18 ام اولین سمفونی خود را در سن 6 سالگی نوشت و تمام شاهکارهایش را پیش از 35 سالگی اش، یعنی زمان مرگش بوجود آورد، وقتی مسلمانان کار موزارت را یک معجزه نمیدانند چطور کار محمد را که در 40 سالگی ادعای پیامبری اش را مطرح کرد یک معجزه میدانند؟ حال آنکه هرکس گمان کند قرآن از نظر هنری و زیبایی برجسته تر از آثار موزارت است باید مقدار زیادی بی انصاف و غیر واقع بین باشد. اگر قرآن واقعاً دارای بلاغت و شیوایی باشد تنها میتوان این نتیجه را گرفت که آنرا کسانی نوشته اند که خوش ذوق بوده اند و در ادبیات دارای مهارت بوده اند نه اینکه این کتاب را خدا نوشته است یا خدا دیکته کرده است.

لازم به ذکر است من در دو نمونه بالا از هنرمندان و ادبای ایرانی یاد نکردم زیرا برخی معتقدند شاعرانی همچون سعدی، حافظ، مولوی، عطار و حتی فردوسی و خیام چکامه هایشان را از قرآن یاد گرفته اند. این ادعا البته بی نهایت کودکانه و خواسته اندیشانه به نظر میرسد، زیرا در هیچ کجای قرآن آموزش شعر و شاعری دیده نمیشود، من معتقدم تمامی آثار ادبی ایران ارزش ادبی بالاتری از قرآن دارند، ممکن است خود حافظ گفته باشد که هرچه دارد از قرآن دارد، اما سخن او اغراق و از صنایع ادبی است و گمان نمیکنم واقعاً چنین باوری داشته است، اما اگر هم داشته است یقیناً در اشتباه بوده است! سخنان این شعرا نه تنها از نگر ادبی بیشتر مورد توجه همگان قرار گرفته است بلکه داستانها و درونمایه های این آثار نیز هزاران بار زیباتر از داستانهای ابلهانه و بسیار زشت قرآن هستند، مثلاً داستان موسی و شبان مولوی بدون شک بیش از تمامی داستانهای قرآن که غیر از غضب و توحش خداوند و آدمکشی و عذاب در آنها کمتر میتوان چیزی یافت، ارزش بیشتری دارد و هنجارهایی همچون تحمل و کثرت گرایی را تبلیغ میکند، یا عطار که ماجرای طوفان نوح را ادامه میدهد و آنرا وحشیانه خطاب میکند و میگوید که خدا نمیتواند چنین کرده باشد (34)، از این گذشته حتی اگر حافظ مدعی باشد که ذوق اش را از قرآن گرفته است این باز هم نمیتواند نشان دهد که دیوان او ارزش ادبی کمتری نسبت به قرآن دارد، این مسئله را حتی کسی که آشنا به ادبیات نیست نیز میتواند درک کند، گمان میکنید اگر در مقابل یک شخص نامسلمان که آشنایی با حافظ و قرآن ندارد، دیوان حافظ و قرآن را قرار دهید و بگویید مسلمانها یکی از این کتابها را الهی میداند، حال تو بگو کدامیک از این کتاب به نظر الهی تر می آید، آن شخص کدام را انتخاب میکند؟ من شکی ندارم که دیوان حافظ را، یا مثنوی مولوی را. اینگونه ادعاها شباهت بسیار به سخنان عامیانه و ابلهانه ای دارد که گاهی از افراد نادان و قشری شنیده میشود، همچون اینکه غربیها هم دانش را از روی قرآن کشف میکنند و ناسا چندین دانشمند را مسئول بررسی قرآن کرده است. اما به هر روی من نام دو شخص غیر مسلمان را آورده ام که جایی برای این مزخرفات باقی نماند و مسلمانان مجال یاوه گویی را نداشته باشند؛ افزون بر این روشن است که شکسپیر چه ما خوشمان بیاید چه نیاید جایگاه والاتری در ادبیات در مقایسه با شعرای ایرانی دارد. و اما در مورد تازگی قرآن نیز یکی از مسلمانان اینگونه نوشته است:

سخن این است که بعضی از جاذبه های قرآن حتی در ابواب بلاغت هم نمی گنجد ؛ مانند طراوت و تازگی همیشگی آن . هیچ کس نمی داند چرا از خواندن قرآن خسته نمی شویم با این که روشن است شیواترین و دل انگیزترین اشعار را هم اگر چند بار بخوانیم ، از آن دل زده می شویم . به گواهی همه ی زبان دانان _ مسلمان و غیر مسلمان _ قرآن هیچ گاه از تازگی و طراوت نمی افتد و هر کسی هر بار آن را می خواند ، گوئی کتاب تازه ای را می خواند که پیش از این نخواند بود !

س در نظر ما ، بلاغت ( = رساترین و بهترین شیوه ی بیان ) و آهنگین بودن (= وزنهای شناخته شده و شناخته نشده درباره ی قرآن ) و تازگی ، می توانند از مولفه های جذابیت قرآن به شمار آیند اما قطعا همه ی آن نیست و خوب است افرادی با تأمل و اندیشه ی بیشتر ، شاخصه های دیگر آن را کشف کنند .

اعتراف و خضوع ادیبان ( مسلمان و غیر مسلمان ) در این زمینه ارزشمند است زیرا آنان به قله ی تشخیص زیبائی زبان و بیان رسیده اند و بهتر می فهمند قرآن چیست ؛ حافظ و سعدی و فردوسی و ملای رومی بنده ی بیان قرآن بودند ( همچنان که خود را مسلمان هم می دانستند ) حتی زیبائی و اسلوب بیان خود را کاملا از قرآن گرفته اند ( پژوهش های اهل ادب نیز سراسر گواه این معناست ) و می شنویم که برخی کشیشان قرآن را حفظ کرده اند اما اناجیل را نه ! و وقتی از سبب این کار آنان پرسیدند ، پاسخ دادند : « این کتاب به درد حفظ کردن می خورد و حفظ کردنی است اما اناجیل این گونه نیستند » ! ( و گواهی برخی از دانشمندان غربی برای لطافت و تازگی و طراوت همیشگی قرآن را در مجله ی پرسمان ، ش 3 بخوانید ) .

به نظر میرسد که نویسنده ادعا میکند قرآن یک معجزه است چون هر بار آنرا میخوانیم احساس میکنیم چیز جدیدی میخوانیم و از طراوت و تازگی قرآن کم نمیشود. گمان نمیکنم این ادعا به دلیل شخصی و عاطفی بودنش حتی ارزش بررسی کردن را هم داشته باشد، اما به هر روی رابطه احساسی که بین یک شخص و یک کتاب بوجود می آید و شخصی آنقدر به کتابی علاقه مند میشود که هر چه آنرا میخواند از خواندن آن خسته نمیشود هرگز نمیتواند اثبات کند که آن کتاب یک اثر معجزه آمیز است. در میان اقوام دور ما پیرمردی بود که در زمان شاه منصبی نظامی داشت، این شخص از کودکی با شاهنامه بزرگ شده بود و در زمانی که من او را میدیدم در دهه 7 ام زندگی اش به سر میبرد، در تمامی مهمانی ها همیشه شاهنامه را همراه داشت و سعی میکرد برای همه شاهنامه بخواند، بزرگتر ها از دستش خسته شده بودند و تمایلی برای شنیدن داستانهای تکراری شاهنامه از خودشان نشان نمیدادند، به همین دلیل بچه ها را دور خودش جمع میکرد و شروع به خواندن با آب و تاب از روی شاهنامه و تفسیر کردن آن میپرداخت، یکی دو دفعه نخست شنیدن سخنانش برای من جالب بود، ولی دفعه سومی که داشت یک داستان تکراری را در یک مهمانی تعریف میکرد من شخصاً فرار کردم. گمان میکنم این پیرمرد پنجاه شصت باری تابحال ماجرای رستم و سهراب را برای بچه ها تعریف کرده باشد اما  همچنان هم با شور و اشتیاق و احساس آنرا تعریف میکرد و چنان صدای خود را بالا و پایین میبرد و ادای شمشیر زدن و کشتی گرفتن را در می آورد که اگر کسی وی را برای نخستین بار میدید احساس میکرد دیشب برای اولین بار این داستان را فهمیده است و دارد به دیگران اطلاع رسانی میکند، اما نشستن پای سخنان او و گوش دادن به او بعد از یکی دوبار برای بعضی ها بسیار کلافه کننده میشد، چنانکه در اقوام ما چند نسل از کودکان از دست وی کلافه شده بودند. اما این داستانها همواره برای خود او تازگی داشت.

بنابر این مسئله مهم این است که این رابطه عاطفی را انسانها ممکن است با آثاری غیر از قرآن هم پیدا کنند، بهاء الدین خرمشاهی که خود مسلمان است و با آثار زیادی که در هواداری اسلام نوشته است میگوید (35):

بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند (برای ما مثل قرآن کریم، احادیث نبوی، بسیاری ادعیه، مثنوی معنوی، دیوان حافظ و سعدی و نظایر آنها). طراوت این کتابها با تکرار خواندن، اگر افزوده نشود، کاسته نمی‌شود.

بنابر این پرواضح است از آنجا که دیوان حافظ و سعدی و شاهنامه و سایر آثار ادبی که در جهان وجود دارند را کسی معجزه نمیداند، و در عین حال چنین روابط و وابستگی های عاطفی برخی اوقات بین افرادی با این دست آثار برقرار میشود، حتی در مورد اشخاصی اسلام گرا مثل بهاء الدین خرمشاهی که نام قرآن را در کنار چنین کتابهایی می آورد، پس نمیتوان به هیچ عنوان پیش آمدن چنین روابطی را بین یک مسلمان و قرآن نشان از معجزه بودن قرآن دانست! قرآن همانطور که برای یک عده بسیار جذابیت دارد برای یک عده هم اصلاً جذّابیتی ندارد، و تعداد کسانیکه قرآن برایشان جذابیت ندارد در حال حاضر 4  برابر تعداد کسانی است که قرآن برایشان جذاب است (نسبت نامسلمانان به مسلمانان). اینکه فرض کنیم کتاب قرآن از فصاحت بیشتری نسبت به انجیل یا تورات برخوردار است، نیز چه درست باشد چه غلط یقیناً نمیتواند نشان دهد که قرآن یک معجزه است!

گاهی افرادی مدعی میشوند که زیبایی قرآن آنقدر زیاد بوده است که حتی اعراب کافر نیز شیفته قرآن میشدند، اما این سخنان زیاد از نگر تاریخی درست به نظر نمیرسند، مثلاً به آیه زیر توجه کنید:

سوره قلم، آیات 51 و 52

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ؛وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ.

نزديك است كافران هنگامي كه آيات قرآن را مي‏شنوند تو را با چشمان خود هلاك كنند و مي‏گويند او ديوانه است!؛در حالي كه اين (قرآن) جز مايه بيداري براي جهانيان نيست.

این آیه به صراحت میگوید که مشرکان پس از شنیدن قرآن فکر میکردند محمد دیوانه است و او را دیوانه خطاب میکردند، و این نشان میدهد قرآن در نظر آنها ابلهانه به نظر می آمده است نه اینکه شیفته آن بشوند، در مورد دیوانگی محمد توضیحات مفصل تری در نوشتاری با فرنام «آیا محمد دیوانه نیست» آمده است.

برخی از مسلمانان میگویند قرآن از لحاظ ادبی آنقدر برجسته است که هر ادیبی میتواند بفهمد این کتاب از طرف خدا است، و همچنین معمولاً به اشخاصی که منکر ارزش بسیار برجسته قرآن از نگر ادبی هستند ایراد میگیرند که آنها با عربی آشنا نیستند و تا زمانی که ادیب و تحصیل کرده در مورد زبان عربی نباشند ارزش قرآن را دریافت نخواهند کرد. این ادعا نیز ادعای عجیبی است، آیا از نظر این افراد جبران خلیل جبران و ابوالعلی معری که از ادبای بزرگ عرب حساب میشوند و شهرت جهانی دارند ادیب نیستند یا قرآن نخوانده اند؟ روشن است که این ادعا نیز تنها از سر احساسات و دین خویی است و ارزش عقلی ندارد. C. G. Pfander یکی از مستشرقین در این مورد میگوید:

این به هیچ عنوان یک باور جهانشمول نیست که سبک ادبی قرآن در ذهن عربی دانان و ادبای عرب برتری نسبت به سایر کتابهای نوشته شده به زبان عربی دارد. برای نمونه، برخی شک دارند که آیا قرآن در شیوایی و جذابیت های ادبی برتری به معلقات یا مقامات یا حریری داشته باشد. اگرچه در سرزمین های اسلامی افراد بسیار کمی هستند که شجاعت بیان کردن این عقیده را دارند. (36)

البته تمامی مسلمانان به معجزه بودن قرآن باور ندارند، در میان مکاتب فکری که در تاریخ اسلام شکل گرفته اند در میان معتزله که گرایش بیشتری به عقلانیت داشتند تا به متون دینی، این تفکر وجود داشته است که قرآن از نگر نظم و شیوه گفتار معجزه نیست و میتوان نظیر آن و بل بهتر از آن را آورد، علی دشتی در این باره میگوید (37):

از علمای پیشین اسلام که هنوز تعصب و مبالغه اوج نگرفته است به کسانی چون ابراهیم نظام بر میخوریم که صریحاً میگوید نظم قرآن و کیفیت ترکیب جمله های آن معجزه نیست و سایر بندگان خدا نیز میتوانند نظیر یا بهتر از آن بیاورند، و پس از آن وجه اعجاز قرآن را در این میگوید که در قرآن از آینده خبر میدهد، آن هم نه بر وجه غیبگویی کاهنان، بلکه به شکل امور محقق الوقوع. عبدالقادر بغدادی دی کتاب الفرق بین الفرق این مطلب ار از ابن راوندی برای طعن و اعتراض به ابراهیم نظام نقل کرده است زیرا میگوید صریح آیه قرآن است «لو اجتمعت الانس و الجن علی ان یاتو بمثل هذا القرآن لایاتون بمثله» یعنی اگر انس و جن جمع شوند نمیتوانند مانند این قرآن را بیاورند. پس نظام بر خلاف نص قرآن عقیده ای ابراز کرده است. شاگردان و پیروان نظام، چون ابن حزم و خیاط از وی دفاع میکنند و سبی از سران معتزله با وی هم عقیده اند و میگویند میان آنچه نظام گفته است و مفاد آیه قرآن منافاتی نیست.

برخی افراد معتقدند در قرآن از لحاظ دستور زبان خطاهایی وجود دارد و قواعد صرف و نحو عربی به درستی در برخی جاها رعایت نشده اند، برای چند نمونه از این اتهامات میتوانید به بخش «اشکالات دستور زبانی (گرامری) تازینامه.» رجوع کنید، روشن است که هرگاه چنین ادعاهایی درست باشند از ارزش ادبی قرآن بسیار کاسته خواهد شد.

افزون بر اینها در دفاع از معجزه نبودن قرآن میتوان اینگونه استدلال کرد که هرگاه محمد مدعی معجزه بودن قرآن بود، در پاسخ به تقاضاهای مشرکینی که از او اعجاز میخواستند میگفت همین قرآن معجزه من است، حال آنکه چنین نکرده است. ممکن است گفته شود قرآن تحدی کرده است و این نشانه معجزه بودن آن است، اما در این صورت میان آیات تحدی قرآن و آیاتی که محمد از خود در قبال معجزه سلب مسئولیت میکند تناقض وجود دارد و مسلمانان نمیتوانند هم معتقد باشند که تحدی قرآن به معنی اعجاز بودن آن است و هم پیامبرشان در پاسخ به مشرکین چنان پاسخ داده که قرآن میگوید. بنابر این تنها راه فرار از این تناقض که از یک کتاب الهی بعید است این است که مسلمانان بپذیرند قرآن خود معجزه نیست و ادعای تحدی شرط لازم برای اعجاز است نه شرط کافی.

اما آخرین نکته که در این بحث اهمیت دارد رفتار محمد با شعرا است. در قرآن سوره ای به نام «شعرا» وجود دارد، این سوره را از ابتدا بخوانیم به نکات جالبی پیرامون رابطه محمد با شعرا برخواهیم خورد، سومین آیه این سوره میگوید «گوئي مي‏خواهي جان خود را از شدت اندوه از دست دهي بخاطر اينكه آنها ايمان نمي‏آورند.»، این آیه نشان میدهد محمد در شرایط افسردگی شدیدی به سر میبرده است، در ادامه سوره خلاصه ای از بسیاری از بلایای طبیعی که الله بر سر مردم بخاطر پیروی نکردن از پیامبران و تکذیب رسالت آنها آورده است، ذکر شده است، این نیز نشان میدهد که محمد قصد داشته است افرادی را بترساند و به آنها هشدار دهد که اگر از او تبعیت نکنند به سرنوشت آن مردم یادشده گرفتار خواهند شد و این نیز به روشنی نشان میدهد در آن زمان به دلایلی مردم از محمد پیروی نمیکردند، به چه دلیل؟ پاسخ را در آیات پایانی این سوره میتوان دید:

سوره شعرا، آیات 221 تا 226

هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ ؛تَنَزَّلُ عَلَىٰ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ؛ يُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَكْثَرُهُمْ كَاذِبُونَ ؛وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ؛ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ؛وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ.

آيا به شما خبر بدهم، شياطين بر چه كسي نازل مي‏شوند؟ ؛بر هر دروغگوي گنهكار نازل مي‏گردند. ؛آنها آنچه را مي‏شنوند (به ديگران) القا مي‏كنند و اكثرشان دروغگو هستند. ؛شعرا كساني هستند كه گمراهان از آنان پيروي مي‏كنند! ؛آيا نمي‏بيني آنها در هر وادي سر گردانند. ؛و سخناني مي‏گويند كه عمل نمي‏كنند!

روشن است که این مسئله مربوط به شاعران جامعه عربی بوده است، مردم بجای اینکه از محمد پیروی کنند از آنها پیروی میکردند، این واقعیت نشان میدهد که ادیبان و کسانی که به فنون بلاغت و صنایع ادبی آشنایی داشته اند نه تنها شیفته قرآن نشده بودند بلکه به مخالفت با محمد برخواستند، و جالب تر از آن اینکه محمد در مقابل آنها شکست خورده بود یعنی شیوایی و بلاغت قرآن نتوانسته بود مردم را متقاعد کند که قرآن جایگاهی بالاتر از اشعار این مردمان دارد. لذا محمد بجای بالابردن کیفیت اشعارش رو به تهدید کردن مردم می آورد و به آنها میگوید که اگر از شعرا پیروی کنید عذاب الهی بر شما نزول خواهد شد. شور بختانه دشمنی محمد با شاعران دوران خودش تنها به تهدید محدود نشد، محمد بطور وحشتناکی دست به قتل تنی چند از شاعران زده است، از میان آنها میتوان نضر بن حارث را نام برد، که محمد او را از میان اسرای جنگ بدر بیرون میکشد و به علی دستور میدهد که گردنش را بزند، نضر بن حارث کسی بوده است که در مقابل محمد شعر میگفته است و داستانهای پهلوانان ایرانی را میسراییده است، عصماء بنت مروان نیز زنی شاعر و یهودی بوده است که آدمکشان محمد او را شبانه در حالی که به فرزندش شیر میداده است میکشند، ابوعفک پیرمرد 120 ساله ای بوده است که او نیز شاعر بوده است و در هجو و رد محمد شعر میسراییده است، محمد دستور قتل او را نیز صادر میکند و آدمکشان محمد ترتیب ترور او را نیز میدهند. نتیجه آنکه لازم نیست برای نشان دادن استثنائی نبودن قرآن از شکسپیر و ادبای دیگر که شهرت آنها مرز نمیشناسد نام ببریم، حتی در جامعه خود محمد نیز شعرایی وجود داشته اند که محمد از زیبایی و شیوایی کلام آنها در هراس و افسردگی به سر میبرده است و آنها را یکی پس از دیگری کاملاً ناجوانمردانه و وحشیانه از سر راه برداشته است (38).

نتیجه گیری

روشن است که با درست در نظر گرفتن مسائلی که در بالا مطرح شد، دیگر دلیلی وجود ندارد که شخصی خردگرا باور داشته باشد محمد دارای معجزه بوده است، هرچند این شخص خردگرا به امکان معجزه باور داشته باشد، همچنین روشن است که اگر خدا وجود میداشت و برای برقراری تماس با بشر نیاز به یک پیامبر داشت و قصد داشت شخصی مانند محمد را بعنوان پیامبر برگزیند باید معجزاتی حداقل در حد معجزات موسی و عیسی به او میداد. همچنین با توجه به اینکه محمد قرار است خاتم انبیا باشد و هرکس به او ایمان نیاورد در آتش دوزخ بسوزد، از یک خدای عاقل و عادل و باشعور انتظار میرفت برای محمد سنگ تمام بگذارد! حال آنکه میدانیم چنین نیست، بنابر این نبوت محمد منتفی است و او شخصی شیاد بوده است که برای رسیدن به منافع مادی ادعای پیامبری کرده است.

منابع و توضیحات

1) علی دشتی 23 سال برگ 76

2) لهوف سید ابن طاووس، متن کامل و ترجمه، عباس عزیزی ناشر انتشارات صلاه، چاپ ششم 1384، برگ 35.

3) همانجا برگ 37

4) سیرت رسول الله، رفیع الدین اسحاق ابن محمد همدانی، ویرایش متن، جعفر مدرسی صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383، برگ 136 تا 139.

5) نبوت، مباحث جلسات و بحث و انتقاد انجمن اسلامی پزشکان، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، چاپ نهم، برگ 113 تا 117.

6) تحقیق خوبی در مورد ترتیب زمانی نزول /سروده شدن آیات قرآن در اینجا قرار دارد.

7) بحار الانوار-ج 17-ص 347-363،سيره ابن كثير-ج 2-ص 113-121.

8) برای دیدن ویدئو ها به اینجا و اینجا نگاه کنید.

9) برای جزئیات و متن مصاحبه به اینجا نگاه کنید.

10) ویدئوی این برنامه را در اینجا بیابید.

11) تصاویری این ماجرا را از ایران میتوانید در اینجا و در هند در اینجا  و اینجا ببینید.

12) این تصویر را از اینجا ببینید.

13) تفسیر وی از سوره قمر را از اینجا بخوانید.

14) بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسی، پوشینه دوم برگ 476

15) صحیح بخاری پوشینه 1 کتاب 2 شماره 28.

16) فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، چاپ بیستم، بوستان کتاب قم، 1384، برگ 367.

17) طبقات کبری، محمد بن سعد کاتب واقدی، پوشینه نخست، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، انتشارات فرهنگ و اندیشه، تابستان 1374، برگ 200.

18) معراج،  اقتباس و نگارش عماد الدین حسین اصفهانی، شهیر به عماد زاده، چاپ دوم (نام ناشر در کتاب ذکر نشده است) 1357 هجری تهران، برگ 127.

19) فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، چاپ بیستم، بوستان کتاب قم، 1384، برگ 367.

20) همانجا برگ 370.

21) معراج،  اقتباس و نگارش عماد الدین حسین اصفهانی، شهیر به عماد زاده، چاپ دوم (نام ناشر در کتاب ذکر نشده است) 1357 هجری تهران، برگ 85.

22) ترجمه فارسی  استفاده شده  ارداویراف نامه، از کتاب ارداویراف نامه (ارداویراز نامه)، ترجمه و تحقیق دکتر ژاله آموزگار، شرکت انتشارات معین-انجمن ایرانشناسی فرانسه، از ترجمه فیلیپ ژینو اقتباس شده است.

23) W. St. Clair-Tisdall, Chapter 5, Sources of the Quran: Zoroastrian and Hindu Beliefs +

24) عيون اخبار الرضا ( چاپ سنگی ) ، ص . 94، نقل از کتاب پیامبر امی مرتضی مطهری، برگ 68.

25)  برای نمونه مراجعه کنید به کتابلقرآن في الشعر الجاهلي، ناهد محمود متولي و Who authored the Quran by Abulqasim

26) پیامبر امی مرتضی مطهری، برگ 10.

27) پیامبر امی مرتضی مطهری، برگ 19.

28) الهیات، محمد حسین فاضل تونی، به اهتمام مهناز رئیس زاده، انتشارات مولی، چاپ 1386، تهران، برگ هفده مقدمه.

29) فتوح البلدان، بلاذری، نقل از کتاب پیامبر امی مرتضی مطهری برگ 16.

30) این حدیث را به خطا به محمد نسبت میدهند، شعر چنین گفت پیغمبر راست گوی، ز گهواره تا گور دانش بجوی، به احتمال زیاد به زرتشت اشاره دارد نه به محمد، آیت الله منتظری که به گفته یکی از دوستان من جایگاهش در فقه و حدیث شبیه جایگاه انیشتن در فیزیک است در کتاب خود میگوید که برای این حدیث منبعی پیدا نکرده است! از آغاز تا انجام (در گفتگوي دو دانشجو)، آیت الله العظمی منتظری نسخه الکترونیکی + برگ 29.

31)  پیامبر امی مرتضی مطهری، برگ 22 و 25.

32) پیامبر امی مرتضی مطهری، برگ 19 و 20.

33) نشريه كانون سر دفتران ، شماره آبان ماه 1344 ، نقل از نشريه،آموزش و پرورش شماره شهريور . 1344، نقل از کتاب پیامبر امی، مرتضی مطهری، برگ 45.

34) پروفسور منوچهر جمالی در این مورد نوشتار جالبی دارند که از اینجا قابل خواندن است.

35) http://www.ketabnews.com/detail-809-fa-3.html

36) C. G. Pfander, The Mizanu’l Haqq: The Balance of Truth (Austria: Light of Life, 1986), p. 264

37) علی دشتی 23 سال برگ 84

38) برای شرح جزئیات این ترور ها نگاه کنید به بخش محمد و ترور دشمنان شخصی اش

سخنان آیت الله خمینی در مورد یهود بنی قریظه و مقایسه آن با کشتارهای آیت الله خلخالی

در دقیقه 10 ام این فایل از زبان آیت الله خمینی میشنویم:

دریافت

«ما می‌خواهیم اسلام را … چیز بکنیم، یکی از اینها آمده بود گریه میکرد که چرا بعضی از اینها را میکشند، نه این آخری ها را، آنهایی را که آقای خلخالی کشته اند؛ اینها باز توجه ندارند که اسلام در عین حالی که یک مکتب تربیت است، لکن آنروزی که فهمید قابل تربیت نیست، 700 نفرشان را در یکجا در یهود بنی قریظه را میکشند، گردن میزنند به امر رسول الله. اینها همین حرفهای غربی را میزنند که ما باید اول اصلاح کنیم، اول همه را اصلاح کنیم، بعد حد بزنیم.»

اهمیت این از آنجا است که بسیاری از افراد، نمیدانند که جنایات جمهوری اسلامی کاملا برخاسته از احکام غیر انسانی و ضد آزادی اسلام است. در اینجا از زبان بنیانگزار جمهوری اسلام میشنویم که قتل عامهای شکل گرفته در مورد زندانیان سیاسی مانند همان قتل عام یهودیان بنی قریظه است. و این مسئله از لحاظ تاریخی مقایسه ای کاملاً صحیح است. شرحی بر آنچه در واقعه بنی قریظه رفته است را در نوشتار زیر بخوانید.

در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟

بررسی سوره های مکی و مدنی از مدافع حقوق انسانی

بعد از انتظارطولاني براي پاسخ دوستاني كه طرف خطاب واقع شده بودند وبا توجه به اينكه اين دوستان غيبت كبري اختياركرده اند، اين نويسنده لازم ديد تا همانطور كه قبلا وعده داده بود، به بررسي سوره هاي مكي ومدني بپردازد. درصورتيكه پاسخي از دوستان درمورد سئوالاتي كه اين نويسنده از آقاي فيّاض وهمچنين گروه حقايق دين كرده بود به اين سايت برسد، اطمينان دارد كه دوست محترم ما منتقد سوسياليست آن سئوالات را درمعرض ديد وقضاوت همگان قرارخواهندداد.

جمعا قرآن داراي ۱۱۴ سوره ميباشد : ۸۸ سوره قرآن سوره هائي هستند كه درده سال اقامت محمد درمكه يعني از زمان بعثت تا هجرت وضع شده وبه سوره هاي مكي معروفند. ۲۶ سوره ديگرمربوط به دوران ۱۳ سالي است كه پس از هجرت محمد از مكه به مدينه ودردوران اقامت وي درمدينه وضع شده است كه به سوره هاي مدني معروفند.
سوره هاي مكي با سوره هاي مدني ازنظر كيقيت بسيارمتفاوتند. سوره هاي مكي مربوط به دوران اوليه بي قدرتي محمداست وهمه اين سوره ها داراي حال وهواي روحاني بوده وكليه آنها مردم را دعوت به اجتناب از اعمال زشت وناپسند ونيزمنزه كردن اخلاق آنان دعوت مينمايد. چنانچه سوره هاي مكي را بدون سوره هاي مدني درنظر گرفته وملاك قراردهيم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه محمد مردي زاهد ووارسته وانسان دوست ميباشد كه همانند عيسي مسيح مردم را به بشردوستي ودرخدمت هم نوع بودن وخداشناسي وپرهيزكاري دعوت كرده وستم وظلم وبيدادگري وعيش وعشرت را اموري ناپسند دانسته ومردم را به انساندوستي وحمايت از فقرا وبينوايان تشويق ميكند. درمقابل، سوره هاي مدني ازاساس با سوره هاي مكي متفاوتند چون دراين سوره ها محمد مدام دستور قتل وكشت وكشتار مخالفان را داده وبا بيرحمانه ترين وجهي براي سربه نيست شدن مخالفانش دستورصادركرده ونابودي آنان وتجاوز به مال وجان وناموسشان را ازهرطريق مشروع ونامشروع مجازميداندچون دراين مرحله محمد به قدرت رسيده ومشغول محكم كردن پايه هاي قدرت مذهبي خود ميباشد.
۱- نمونه اي از سوره هاي مكي
سوره هاي انعام، انفال، يونس، هود، حجرو طه ازنمونه سوره هاي مكي هستند كه درآنها محمد درنقش زاهد خداشناس و وارسته وبشردوست ظاهر شده ونوع بشررابامهرباني وعطوفت ارشادكرده وبه رستگاري فراميخواند.

۱- نمونه اي از سوره هاي مكي

سوره هاي انعام، انفال، يونس، هود، حجرو طه ازنمونه سوره هاي مكي هستند كه درآنها محمد درنقش زاهد خداشناس و وارسته وبشردوست ظاهر شده ونوع بشررابامهرباني وعطوفت ارشادكرده وبه رستگاري فراميخواند.

آيه 135 از سوره انعام:

قل يقوم اعملوا علي مكا نتكم انّي عامل فسوف تعلمون من تكون له عاقبة الدّار انه لا يفلح الظلمون

« بگواي گروه نادان هرچه درتوانائي داريد درعمل بكارببريد، من نيزنيك عمل ميكنم آنگاه شما آكاه خواهيد شد چه كسي عاقبت خوب دارد وستمكاران رارستگاري نيست.»

آيه 159 از سوره انعام:

ا نّ الذين فرقوا دينهم وكاتواشيعا لست منهم في شئي انما امرهم الي الله…

« در حقيقت آنهائي كه درمعتقدات ديني فرقه فرقه شدند، چشم ازآنها بپوش كه چنين كساني بكارتونيايند. ازدست آنهاغمگين مباش كه مجازات آنهاباخداست…»

آيه 33 ازسوره انفال:

وما كان الله ليعذبهم وانت فيهم وما كان الله معذبهم وهم يستغفرون

« تا تو درميان آنها هستي خداآنهاراعذاب نخواهد كرد ونيز تامادامي كه ازنافرماني خداپشيمان شوند وبدرگاه خدا توبه واستغفار كنند بازآنهاراعذاب نكند.»

آيه 47 ازسوره يونس:

ولكلّ امة رسول فاذا جاء رسولهم قضي بينهم بالقسط وهم لا يظلمون

« وبراي هرامتي رسولي است كه هرگاه رسول آنهاآمد وحجت تمام شد، بعدل بين آنهاقضاوت خواهد كرد وبرهيچكس ستم نخواهد شد.»

آيه 72 ازسوره يونس:

فان توليتم فماسالتكم من اجر ان اجري الا علي الله وامرت ان اكون من المسلمين

« پس هرگاه ازحق روي گردانده ونصيحت مرانپذيرفتيد من ازشما اجري نميخواهم بلكه پاداش رسالت مرا خدا ميدهد ومن خودازجانب خدا مأمورم كه ازاهل اسلام وتسليم حكم او باشم.»

آيه 2 سوره هود

الا تعبدواالاالله اني لكم منه نذير وبشير

‹‹ بجز خداي يكتا هيچكس را نپرستيد ومن حقا رسول اوهستم كه براي اندرز وبشارت خلق آمده ام.››

آيه 121 سوره هود

وقل للذين لايؤ منون اعملوا علي مكانتكم انا عملون

‹‹ به آنانكه ايمان نميآورند بگو كه شما هر چه ميتوانيد بزشتكاري ومعصيت خدا بپردازيد ماهم بكار طاعت مشغول خواهيم بود.››

آيه 94 سوره حجر:

فاصدء بما تؤمرواعرض عن المشركين

‹‹ پس با صداي بلندآنچه را كه از خدا به تو امرشده است آشكاركن وبه آزار مشركين توجه ننما.››

آيه 96 سوره مومنون:

ادفع بالتي هي احسن السيئة نحن اعلم بما يصفون

‹‹ توآزاروبديهاي امت رابه آنچه نيكوتراست دفع كن، ما جزاي گفتارآنهارابهتر ميدانيم.››

آيه 82 سوره نحل :

فان تولوا فانما عليك البلغ المبين

‹‹ پس اگربازروي ازخدابگردانند، برتو تبليغ رسالت واتمام حجتي نيست.››

آيه 130 سوره طه:

فاصبر علي مايقولون…

‹‹پس تواي رسول برآنچه(امت جاهل) ميگويند صبروتحمل پيشه كن…››

همانطوركه از فحواي صريح آيات مذكوربرميآيد، محمد مكي پيامبري است واعظ، خيرخواه، انساندوست وخدامنش كه باپندواندرز مردم را براي تابعيت از آئين نوظهورش ترغيب وبتدريج راه را براي كسب قدرت هموارميكند.

درمبحث آينده به بررسي سوره هاي مدني خواهيم پرداخت تا خوانندگان تفاوت آنهاراباسوره هاي مكي ملاحظه نمايند.

۲- نمونه اي از سوره هاي مدني

درمبحث پيش سوره هاي مكي را مورد بررسي قرارداديم، دراين مبحث به بررسي سوره هاي مدني ميپردازيم.

همانطوركه تذكرداده شد، سوره هاي مدني پس از هچرت محمد به مدينه بوجودآمد. دراين دوران، محمد بقدرت دست يافته وبهمين دليل نيز شخصيتش بطوركامل تغيير نمود. بطوريكه دردوره مورد بررسي، محمد ديگر مردم را مورد موعظه پيامبرانه قرارنداده ودرمقابل به آنان بصورت قهري دستور داده واز پيروانش ميخواست تادشمنان ومنافقان را بقتل رسانده، زنان آنان را مورد تجاوز قرارداده و اموال شان را به يغمابرند. اينست چهره واقعي محمد بعد از قبضه قدرت واين اعمال دقيقا از جانب حكمرانان حكومت جمهوري اسلامي ايران نيزمورد عمل قرارگرفته وبهمين خاطر در حكومت نامبرده، ما ناظر تجاوز به نواميس، قتل، غارت وشكنجه دگرانديشان ميباشيم.

آيه 191 از سوره بقره:

واقتلواهم حيث ثقفتموهم واخرجوهم من حيث اخرجوكم والفتنة اشدّ من القتل…

‹‹ هركجامشركين رايافتيد، آنان را بكشيد واز شهرهايشان آواره شان سازيد چنانكه آنان شماراازوطن آواره كردند. كارهاي فتنه انگيزآنان بدترازكشتاراست…››

آيه 71 از سوره نساء :

يا ايهاالذين امنوا خذوااحذركم فانفرواثبات او انفروا جميعا

‹‹ اي اهل ايمان سلاح جنگ برگيريد وآگاه دسته دسته ويا همه باهم براي جهاد اقدام كنيد.››

آيه 89 از سوره نساء :

…فلا تتخذوا منهم اولياء حتي يهاجروا في سبيل الله فان تولوا فخذوهم واقتلوهم حيث وجدتموهم…

‹‹…منفقين راتادرراه خداگام برندارند، دوست نگيريد واگرمخالفت كردند آنهاراهركجايافتيد به قتل برسانيد…››

آيه 61 از سوره احزاب:

ملعونين اينما ثقفوا اخذوا وقتّل.ا تقتيلا

‹‹ مردم پليدرا هركجايافتيد، آنان را گرفته وجدا بكشيد.››

آيه 5 از سوره توبه:

فاذا انسلخ الاشهرالحرامفاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم وخذوهم واحصروهم وافعدوالهم كل مرصد…

‹‹ پس از آنكه ماههاي حرام بسررسيد، آنگاه مشركين را هركجايافتيد بقتل برسانيد وآنان را دستگير ومحاصره كنيد وازهرسودركمين آنان باشيد…››

علت اينكه محمد كشتن مشركين توسط مسلمانان را طي ماههاي حرام منع كرده آنستكه بموجب سنت اعراب قبل از اسلام وبه اصطلاح دوره جاهليت، اعراب جنگ وخونريزي را درماههاي ذيقعده، ذيحجه، محرم ورجب حرام دانسته اند. اين چهارماه بنام ماههاي حرام ناميده شده اند. برخلاف آيه فوق وعليرغم سنت اعراب، درسال دوم هجرت واول ماه رجب كه يكي از ماههاي حرام ميباشد، به محمد خبردادند كه كارواني به كاروانسالاري وسرپرستي عمروبن خضري، با امتعه ومال فراوان متعلق به قريش، از شام(سوريه فعلي) عازم مكه ميباشد. محمد به يكي از پيروان خود بنام عبدالله بن جحش مأموريت داد تا كاروان مزبوررا مورد حمله قراردهند. مهاجمين درمحلي كه نخله نام داشته ودرنزديكي مكه قراردارد، دركمين كاروان ماندند وبمحض رسيدن كاروان به محل نامبرده، آنرامورد حمله قرارداده وكاروانسالار راكشته وكليه اموال كاروان را بسرقت نزد محمد بردند. ملاحظه ميشود كه محمد عليرغم نص صريح آيه اي كه خودآنرابراي ديگران ترويج كرده وحتي برخلاف رسم اعراب، نه تنها دريكي ازماههاي حرام دستور به هجوم وسرقت داده است، بلكه با ريختن خون كاروانسالار، هم از مفاد آيه نامبرده تخطي كرده وهم سنت اعراب را زير پا نهاده است.

بعد از اين حمله وكشتار، بزرگان قريش به نكوهش اين عمل مذموم محمد برآمده و ادعاي پيامبري اورا بطور قاطع مورد شك وترديد قراردادند. همين موضوع سبب نگراني بيش ازحد اورافراهم نمود. بنابراين، محمد درصدد برآمدتا آن عمل نكوهيده خودرابا نزول آيه زير رفع ورجوع كند.

آيه 217 از سوره بقره:

يسئلونك عن الشهرالحرام قتال قل قتال فيه كبير وصد عن سبيل الله وكفر به والمسجد الحرام واخراج اهله منه اكبر…

‹‹ پس ازتوراجع به جنگ درماه حرام سئوا ل ميكنند، بگو گناهي بزرگ است، ولي گناه بزرگترازآن نزد خدا بازداشتن مردم ازراه خدا وكفربه خداوپايمال كردن حرمت حرم خدا ومنغ مسلمانان از زيارت كعبه است…››

البته واقعه راهزني محمد از كاروان فوق به همين جا خاتمه نيافت. چون كاروان نامبرده داراي چهارمسئول بود، لذا پس از قتل كاروانسالار دونفرديگررااسيرونفرآخرموفق به فرارگرديده وشرح واقعه را باطلاع اهالي قريش رسانيد. سپس، نمايندگاني براي پس گرفتن شتران وكالاهاي سرقت شده ونيزبراي آزادي اسراء، از مكه وارد مدينه شدند. درمقابل، محمد نه تنها اموال و شتران آنان را پس نداد بلكه درمقابل دريافت هزاروششصددرهم طلا بعنوان باج براي هركدام ازاسيران، آنان راآزاد نمود.

بايسته است تا بساير آيات مدني كه حاكي از روحيه متجاوز وقدرت طلب محمددارد، نيز نظري بيفكنيم.

آيه 29 از سوره توبه :

قاتلواالذين لا يؤمنون بالله ولا باليوم الآخر ولايحرمون ما حرم اللّه ورسوله…

‹‹ بكشيد كساني راكه به خدا و روز واپسين ايمان نميآوند وآنچه را كه خداورسول او حرام

كرده اند، حرام تلقي نميكنند…››

آيه 73 از سوره توبه:

ياايهاالنبي جاهد الكفاروالمنفقين واغلظ عليهم…

‹‹ اي پيغمبر با كافران ومنافقين جهاد ومبارزه كن وبرآنها بسيارسخت بگير…››

همانطوركه درزير به آن اشاره خواهد شد، محمد براي برانگيختن ميل پيروانش به جنگ با مخالفين، دست به نقشه ماهرانه اي زده وبا نازل كردن آيه 24 از سوره نساء، ازدواج با زنان شوهردار را كه درجنگ با كفار بدست آمده اند براي پيروانش حلال اعلام ميكند.

آيه 24 از سوره نساء :

والمحصنت من النساء الاّ ما ملكت ايمانكم…

‹‹ نكاح زنان محصنه(شوهردار) براي شما حرام شد، مگر زناني كه درجنگهاي با كفار متصّرف ومالك شده ايد…››

دراينجا مايل است توجه خوانندگان را به اين نكته جلب نمايد تا متوجه باشند كه بنا بمفاد همين آيه فوق، بعداز شكست ارتش ايران ازاعراب، چه برسر زنان شوهردارايراني آمد. شرم وخجالت بر ايرانيان مسلماني كه با آگاهي نسبت به اين جنايتهاي اعراب مسلمان كه بنا به توصيه پيامبرشان صورت گرفته است، هنوز هم سعي دربيخبرنگاهداشتن مردم ناآگاه ما دارند تا در سرقت اموال عمومي وتجاوز به حقوق ملت درمانده ما از محمد عقب نمانند.

ديني كه محمد مروجش بوده است، تماما براساس ترغيب پيروانش به لذتهاي اين دنيااز زنان اسير ويا وعده به آنان دررسيدن به چيزهائي دردنياي ديگر است، كه وصول به آنها براي اعراب باديه نشين امكانش ميسرنبوده است. از آن جمله سوره دهر است كه داراي سي آيه بوده ودر آيات 5، 11، 17و 19 به مردان مسلمان وعده ميدهد كه آنان در بهشت لباسهاي حريرخواهند پوشيد و بر تختهاي عزت تكيه خواهندزدوازجامهاي سيمين وكوزه هاي بلور، شرابي كه چون كافور طعم زنجبيل است خواهند نوشيد وپسران زيبا كه تاابد نوجوان خواهندماند به آنان خدمت خواهند كرد وزنان زيبا كه هميشه دوشيزه خواهندبود با آنان بسرخواهندبرد.

حال سئوال از محمد ومسلمانان آنست كه اگر شراب دراين دنيا براي بشر مضّر بوده وبرطبق قرآن نوشيدن آن منع شده وهنوزهم مردم را بجرم آشاميدن شراب درملاء عام به شلاق مي بندند، پس چگونه است انسان بهشتي كه بايد ازانسان زميني اين دنيا برتر ووالاتر باشد، در بهشت از اين ماده ممنوع دنيائي درجامهاي سيمين وكوزه هاي بلورين خواهد نوشيد؟! راز اين پسران هميشه زيبا وهميشه نوجوان درجوارمردان بهشتي از چه صيغه ايست؟! رمز ورازدركنارداشتن زنهاي جوان وهميشه باكره درجوارمردان مسلمان دربهشت ازچيست؟! بهتر است تا خواننده خود حديث مفصل بخواند از اين مجمل تا متوجه شود كه مباني اين دين بر چه اصول غير اخلاقي استوار است.

در آيه زيركه بازهم بعداز هجرت محمد ازمكه به مدينه نازل شده است، نهايت قساوت محمد نسبت مخالفانش آشكارميگردد.

آيه 4 از سوره محمد:

فاذا لقيتم كفروا فضرب الرقاب حتي اذا اثحنتموهم فشّدواالوثاق فامامنا بعدوامافدآء…

‹‹ بنا براين موقعي كه با كافران روبرو ميشويد، آنهارا گردن بزنيد تاآنگاه كه از خونريزي بسيار دشمن راازپا درآوريد، پس از آن اسيران جنگ را محكم ببند كشيد تابعدا آنهاراآزادگردانيد و يا از آنان فديه بگيريد…››

خواننده محترم ملاحظه ميكند كه قراردادن لغت ””فديه“ در آيه فوق براي تشويق اعراب فقير به جنگ برعليه مخالفان به اميد گرفتن فديه از اسراء ميباشد. ”جهاد“ با مخالفان اسلام نيزگرفتن ”فديه (مالي كه براي خريد جان وآزادكردن خودميدهند)“ و ”جزيه (خراج زمين ويا مالياتي كه مسلمانان از كفار واهل ذمه نظير يهوديان ومسيحيان ميگيرند)“ را توصيه كرده است. به آيه زير توجه فرمائيد:

آيه 20 از سوره فتح:

وعدكم اللّه مغانم كثيره تأخذونها فعجل لكم هذه وكفّ ايدي الناس عنكم ولتكون اية للمؤمنين ويهديكم صراطا مستقيما

‹‹ خدا كسب غنيمتهاي بسياري را بشما وعده داده است وبراي شماست كه درآن شتاب كنيد وخدا دست مردم راازسر شماكوتاه كرد تا دليل اهل ايمان باشد وخداشما را براه راست هدايت ميكند.››

با نزول آيه هاي مدني مذكور، محمد پيروانش را به جهاد ودرنتيجه آن دست يافتن به غنيمت و تصاحب اموال واملاك مردم وتصرف زنان وبردگان آنان تشويق ميكرد. اعراب نيز چون اولا قبل از ظهورمحمداز معتقدات مذهبي عاري بودند وثانيا معتقدات ديني برايشان نسبت به كسب مال ومنال ودسترسي به زنان زيبارو وسفيدپوست آنسوي شبه جزيره عربستان، عامل درجه دوم محسوب ميشد، دعوت محمد را پذيرا شدند وبا كمال بيرحمي به جهادبا مخالفان وقتل وكشتارآنان وچپاول وغارت اموالشان مشغول شدند.

با تمهيد برنامه ها واقدامات مذكور، بتدريج بيت المال دستگاه مذهبي محمد رونق قابل توجهي يافت( نظير بنيادمستضعفان جمهوري اسلامي) وپيروانش را به ثروت ومكنت رسانيد.(نظير آخوندهاي جمهوري اسلامي وانصار وحزب الله و…) سهمي كه سربازان اسلام از غنائم جنگي بدست ميآوردند به انضمام حقوقي كه درايام صلح ازبيت المال دريافت ميكردند، آنان را درزمره توانگران قرارداد. براي مثال سواراني كه درلشكر كشي شمال آفريقا به رهبري عبدالله بن سعد بن ابي السّرح شركت كرده بودند، هريك سه هزارمثقال طلا وسربازان پياده هريك هزار مثقال طلا دريافت كردند.( 23 سا ل، علي دشتي، ص309 ).

همانطور كه درحكومت جمهوري اسلامي ايران، چپاول اموال مردم وقبضه قدرت توسط حاكمان، مايه فساد بيش از حد اين حكومت مذهبي شده است، درمورد محمد نيز اين تغييرموضع درآن زمان بوضوح بچشم ميخورد. محمد، زاهد انساندوستي كه درمكه پيوسته با نرمي وآرامش مردم را بسوي خداشناسي، درستكاري ورستگاري ميخواند،(رجوع شود به سوره هاي مكّي)، درمدينه تبديل به سياستمداري خشن، حاكمي سختگير، قانونگزاري دورانديش وجنگجوئي بدون انعطاف شد (رجوع شود به سوره هاي مدني) كه قصد داشت بنيان يك حكومت مقتدر مذهبي را پايه ريزي كند.

نتيجه دومبحث اخير درمورد بررسي سوره هاي مكي ومدني، آنكه بر طبق اين سوره ها، ما با پيغمبري با دوشخصيت كاملا متفاوت برخورد ميكنيم: يكي پيغمبر مكي يعني انساني آزاده، پارسا، بشردوست، آرام، باگذشت، فداكار، اصلاح طلب وموعظه گر كه قصددارد زندگيش را وقف خدمت به بشر وهدايت وي براه صواب ورستگاري كند. آنديگر، پيغمبرمدني ويا انسان قدرت طلبي كه پايه هاي قدرتش مستحكم شده وبصورت سياستمداري سختگير، سرداري مبارز، رهبري غيرقابل گذشت وحاكمي غير قابل انعطا ف درآمده ولاجرم از سطح عالي ومعنوي يك مرشد ديني به ژرفاي فكري يك حاكم مادي وفرصت طلب نزول كرده است. ( آيت الله خميني نيز بافريب ملت ما چنين كرد.)

با توجه به تبليغات گسترده روشنفكران ملي- مذهبي وآخوندهائي كه دربازي قدرت توسط حاكمان جمهوري اسلامي به بازي گرفته نشده ودائم مشغول ترويج اين ادعا هستند كه واقعيت وجوهره اسلام اصيل چيزي جز اعماليست كه اكنون از سوي حاكمان جمهوري اسلامي سر ميزند، بجاست تا اينها نظري به گذشته اسلام واعمال ناشايسته شخص خود محمد وپيروانش ونيز وضع قوانين غير انساني توسط وي انداخته وآنقدر شرف داشته باشند تا حلاج واربپا خاسته و به ملت حالي كنند كه ‹‹ خانه ازپاي بست ويران است ›› و‹‹كشتيبان را سياستي دگر بايد.››

کپی شده از:

http://montaghedsocialist.persianblog.com

02/24/2007

امام حسن چگونه با معاویه بیعت کرد

امام حسن:

عثمان بن عبدالرحمن نیز روایتی چنین دارد با این افزایش که گوید :

حسن به معاویه درباره صلح نامه نوشت و امان خواست وی به حسین و عبدالله بن جعفر گفت : «به معاویه درباره صلح نامه نوشته ام. » حسین گفت : «ترا به خدا قسم میدهم که قصه معاویه را تایید نکنی و قصه علی را تکذیب نکنی..» حسن بدو گفت : «خاموش باش که من کار را بهتر از تو میدانم» گوید : و چون نامه حسن بن علی علیه السلام ، به معاویه رسید عبدالله بن عامر و عبدالرحمان بن سمره را فرستاد که به مداین آمدند و آنچه را حسن می خواست تعهد کردند. حسن به قیص بن سعد که با دوازده هزار کس بر مقدمه وی بود نوشت و دستور داد که به اطاعت معاویه درآید. گوید : قیس بن سعد میان کسان به پا خاست و گفت : «ای مردم یکی را انتخاب کنید، یا به اطاعت پیشوای ضلالت روید یا بی امام جنگ کنید.» گفتند : «اطاعت پیشوای ظلالت را انتخاب میکنیم » و با معاویه بیعت کردند ، و قیس بن سعد از آنها جدا شد. حسن با معاویه صلح کرده بود که هر چه را دربیت المال وی بود برگیرد و خراج دارابگرد از او باشد ، به شرط آنکه در حضور وی ناسزای علی نگویند. پس ، آنچه را در بیت المال کوفه بود که پنجهزار هزار بود برگرفت.

تاریخ طبری (جلد هفتم) (ترجمه ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1357- ناشر- اساطیر) برگ2715

آزار بدنی عایشه توسط محمد

از عایشه روایت کرده است:

محمد یک شب در حالی که فکر میکند عایشه خوابیده است از خانه خارج میشود، عایشه مخفیانه او را دنبال میکند، محمد بر میگردد و میبیند که عایشه دارد او را تعقیب میکند، محمد او را مجبور میکند که اعتراف کند او را دنبال میکرده است، زیرا اگر او دروغ بگوید اجنه و ارواح او را آگاه خواهند کرد. عایشه گفته است وقتی من اعتراف کردم که او را دنبال میکرده ام او به سینه من کوبید که این سبب درد من شد.

صحیح مسلم کتاب 4 شماره 2127

مشکل جنسی فاطمه

محمد پسر زکریا گوید: حدیث کرد ما را عباس پسر بکار و گفت: حدیث کرد ما را عبدالله مثنی از عمویش عبدالله پسر انس پسر مالک از مادرش که گفت: فاطمه نه در حیض خونی دید و نه در نفاس خونی مشاهده کرد. امالی شیخ صدوق، برگ 289ـ291

آرمان نامه -اعلام پیامبری حضرت آرمان 18+

اعلام برانگیخته شدن اینجانب به پیامبری توسط خدا

من صد و بیست و چهار هزار و یكمین پیامبرم كه مستقیما با خدا رابطه دارد. تا پیش از این رسالتم پنهان بود كه جدیدا (با ظهور اینترنت) آنرا آشكار كرده ام. بخش عمده ی آیاتم را خودِ خدا شخصا به من وحی كرده و تنها تعداد كمی از آنها را به دلیل مشغله ی خداوند جبرائیل به من گفته و از این نظر من از بسیاری از مقربترین پیامبران پیشین مقربترم. در صورت پیدا شدن طالب بخش هایی از گفتمانم با خدا را برایتان می نویسم، باشد كه رستگار شوید. گفتنیست خدا خودش زبان فارسی را برای گفتمان با من انتخاب كرده تا بدینوسیله عبرتی باشد برای كافران. او بسیار بخشنده و مهربان است بطوریكه هر چقدر هم كه فحش بالای هیجده سال بهش بدهید خودش شخصا هیچ كاری به كارتان ندارد (1).

توضیح: خداوند بجز راه انداختن سیل و زلزله برای نابود كردن گستاخان و حرمت شكنان (2)، در سایرِ جنایاتِ فجیع بطور مستقیم دخالت نمی كند (قبلا می كرد ولی دیگر نمی كند) و وظیفه ی این امر خطیر را بر عهده ی مومنان جان بر كفش نهاده كه البته هیچكدامشان تا بحال (بر خلاف من) با خودش صحبت نكرده اند، ولی به هر روی هوس بهشت و دخترانش كه پستان هایی به گردی و سفیدی مروارید دارند، این مومنان را در هر كشت و كشتاری ثابت قدم می نماید. باشد كه رستگار شویم(3) . آمین

سوال: چگونه باور كنیم كه شما واقعا از جانب خدا برانگیخته شده اید؟
پرسش خوبیست و نشان از دانش بالا و روحیه ی حقیقت جویی شما دارد. در پاسخ باید بگویم:
اولا:‌ در هر سه، چهار كتاب مقدس پیشین به برانگیخته شدن من اشاره شده است. همانطور كه در كتاب عهد عتیق می خوانیم: «او خواهد آمد. او پس از ظهور «انطرنط» از كوه «هنقله» پایین می آید و بسوی «ارن» رهسپار خواهد شد و خواست خدا بر این است كه او را برترین بنده و برگزیده ی خود و عصاره ی تمام نیكی ها قرار دهد.»  كتاب عهد عتیق، جلد دوم، صفحه ی ٣١٤، پاراگراف سوم.

توضیحات: در این بند مقصود از «او» منم كه پس از ظهور (انطرنط=اینترنت) از كوه (هنقله= منظور تپه خاكی پشت دهاتمان است) بسوی (ارن= ایران) رهسپار شدم و ندای من پیامبر شما هستم سر دادم. بی گمان دانشمندان و فرزانگان این ندای مرا لبیك می گویند و جاهلان از آن سر باز می زنند و همانا خواست خدا بر این امورخواهد بود.

ثانیا: من تا بحال چندین معجزه انجام داده ام كه به تفصیل بدان ها می پردازم:
1. بلند كردن برج ٢٠ طبقه ی شهر «وردستان» بر روی انگشت سبابه و در مقابل دیدگان تمام مردم این شهر برای اثبات ادعای رسالتم.
2.  شفا دادن تمام بیماران بیمارستان ١٠٠٠ تختخوابی شهر «وردستان» در مقابل دیدگان خانواده های ایشان و كادر پزشكی بیمارستان.
3. نفرین نمودن و تقاضای طوفان كردن برای نابود شدن شهر «وردستان» و مردمش در پی ایمان نیاوردن ایشان پس از انجام دو معجزه ی اول.
توضیح: بیگمان همین یك معجزه برای اهل خرد و تفكر كافیست چراكه امروزه هیچ نام و نشانی از شهر «وردستان» و مردمش باقی نمانده.
4. آخرین معجزه ام نیز همین یكشنبه شب پیش اتفاق افتاد كه دقیقا ساعت دوِ بعد از نیمه شب در سیاره ی «انتاكوس» از توابع ستاره ی «بنیكوس» از كهكشان راه شیری با فرشته ی وحی جبرائیل گل كوچیك بازی كردم. در حالیكه بسیاری از فرشتگان و جنیان شاهدی بر این ماجرا بودند.
ثالثا: اگر در ادعای رسالت من شك دارید شما نیز ادعای رسالتی همانطور كه من كردم بكنید. یا یك كلمه از كلماتی كه من در بالا آورده ام را بدون اینكه تكراری باشد، بیاورید. روشن است كه شما كافرانی نابكار هستید و توان انجام این امور را ندارید و در اینها نشانه هاییست برای اهل خرد.
رابعا: در خطاب به آن دسته از كافرانی كه هنوز بعد از این همه دلایل آشكار از من معجزه می خواهند باید بگویم: چون شما را یكسان است كه من معجزه بیاورم یا نیاورم و در هر دو صورت ایمان نخواهید آورد (چون خدا خودش نمی خواهد كه شما ایمان بیاورید تا بتواند در آن دنیا حسابی بگایدتان) از آوردن هرگونه معجزه ی جدیدی معذورم.
نكته: بدینوسیله اعلام می شود كه فرستاده ی ما «آرمان» دیوانه نیست و هر كه می گوید او دیوانه است خودِ جاكشش دیوانه تر است، آرمان جان، عزیزم خودتو ناراحت نكن دیوونه باباشونه كه یه همچین بچه هایی رو پس انداخته. ( متن یكی از نخستین آیات خدا كه آنرا بدون هیچ تغییری برایتان آوردم)

حال اگر با وجود تمام موارد فوق الذكر باز هم ایمان نیاوردید باید بدانید كه من در باور ادعای رسالتم هیچگونه اجباری ندارم. اما به خاطر داشته باشید كه:
1. بعد از مرگ!!! به كلیه ی مردان و زنانی (4) كه ایمان آورده اند -به پاس این قدرشناسی- یكدستگاه ویلای مجلل هزار متری با كلیه ی امكانات و كلید طلایی در زمینی به مساحت صد هزار متر به همراه هفتاد و سه (5) عدد خانوم باكره و زیبارو (به انتخاب متقاضی) و یكدستگاه اتومبیل رولزرویز شش در با راننده ی خانوم اعطا خواهد شد.
در مقابل ناباوران را به مكانی تحت عنوان جهنم منتقل كرده و سرب مذاب در ماتحتشان می ریزیم. بعد از مداوا شدن ماتحت، این عمل دوباره تكرار خواهد شد (6).
2. ناباوران در نظر داشته باشند كه اگر انشالله تقی به توقی خورد و من به قدرت رسیدم، در همین دنیای فانی خوار و بوته ی شان را به هم پیوند میزنم. باشد كه رستگار شوند.

حضرت آرمان علیه السلام
پیامبر دیانت آرمانیه

1 – مطلب فوق گواهی محكم بر این مساله است كه در دیانت «آرمانیه» بر خلاف دیانت های پیشین و ادعاهای برخی مغرضین، خداوند بسیار رقیق القلب و بخشنده معرفی شده است.
2 –   اشاره به سیل و زلزله ی اخیر در كشور اندونزی به خاطر حرمت شكنی و فساد مردم دانمارك و هلند.
3  – اگر مطالبی كه در سطور بالا مطالعه كرده اید به نظرتان كمی گنگ می آیند، باید گفت: هر عیب كه هست از بیسوادی و نشستن غبار گناه در روح شماست وگرنه دیانت «آرمانیه» را هیچ عیبی نیست.
4 – همانطور كه ملاحظه می كنید در اینجا بلافاصله بعد از آوردن نام مردان مومن از زنان مومن یاد شده  كه این خود نشان از برتری مردم بر اساس ایمانشان – و نه جنسیت –  در دیانت «آرمانیه» دارد.
5 – هفتاد و دو عدد خانوم باكره كه در دیانت پیشین نیز وعده ی آن به مردان و زنان مومن داده شده بود+ یك باكره ی زیبارو هم اِشانتیون وی‍ژه برای آندسته از مومنانیست كه تا پایان سال جاری  به دیانت آرمانیه مشرف شوند.
6 – موارد بعدی متعاقبا اعلام خواهد شد.

من و شاه، مناظره علی سینا و رضا پهلوی

توضیحات:

گفتمان زیر در ژانویه سال 2001 میان دکتر علی سینا و شاهزاده رضا پهلوی انجام گرفته است. متن های آبی مربوط به دکتر علی سینا و متن های سبز مربوط به شاهزاده رضا پهلوی هستند. متن های سیاه توضیحات دکتر علی سینا میباشند.

متن اصلی این مناظره به زبان انگلیسی بر روی تارنمای دکتر علی سینا قرار دارد:
http://www.faithfreedom.org/Iran/rpahlavi.htm

یکی از دوستان من نامه ای سرگشاده را که در آن از آقای رضا پهلوی مدعی تخت پادشاهی پرسش هایی کرده بود، در تالار گفتمان اینترنتی جبهه ملی منتشر ساخت. من تصمیم گرفتم که آن نامه را برای آقای رضا پهلوی ارسال کنم و از وی بخواهم که به این پرسشها پاسخ بدهد. آقای پهلوی نیز پاسخ نامه را فرستاد اما به هیچ کدام از پرسشها پاسخی نداد. وی گفت که از لحن نامه زیاد خوشنود نبوده است. بنابراین ایمیل زیر را برایش فرستادم و از او خواستم تا در بحث های تالار گفتمان جبهه ملی به ما ملحق شود و به برخی پرسشهای ما پاسخ دهد.

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

من براستی سپاسگزارم از اینکه شما زمانتان را صرف پاسخگویی به این ایمیل میکنید. اما از آنجایی که شما میخواهید شاه ما باشید، به نگر من شایسته است که در گفتمان های ما شرکت کرده و به برخی پرسشهای ما پاسخ دهید، من معتقدم ما میتوانیم با گفتمان اختلافاتمان را حل کنیم. نامه ی سرگشاده دوست من به شما نامه ای از سر عصبانیت و شکایت نیست. چه شما لحن وی را دوست داشته باشید یا نداشته باشید ایشان پرسشهایی مشروع را مطرح میکنند که من دوست دارم نگرش شما و پاسخ شما به این پرسشها را بدانم

به شما اطمینان میدهم که افکاری مستقل دارم و اگر شما بتوانید نشان دهید که حکومت پادشاهی به نفع مردم ما است، من شخصاً یکی از کسانی هستم که از هواداران پر و پا قرص شما خواهم شد و نهضت شما را ترویج خواهم کرد. من بعنوان یک میهن دوست بهترین چیز را برای کشورم میخواهم و خود را وقف منفعت کشورم کرده ام. اگر بتوانید به من ثابت کنید که حکومت پادشاهی چیزیست که هم میهنانم به آن نیاز دارند من تا برپایی چنین حکومتی آرام نخواهم نشست. اما اکنون من دیدگاه دیگری دارم و بجای اینکه به من اثبات شود که اشتباه میکنم از جانب هواداران شما مورد اهانت و بی توجهی قرار گرفته ام.

ممکن است مهر بورزید و این دعوت دوستانه مرا بپذیرید و برای انجام مناظره ای صادقانه و مودبانه با کسانی که میخواهید بر آنها پادشاهی یا سلطنت کنید در تالار گفتمان جبهه ی ملی به ما بپیوندید؟

بازهم بخاطر توجّه تان از شما سپاسگزارم
ارادتمند شما،
علی سینا

آقای پهلوی در تالارهای گفتمان ما عضو نشد اما نامه ی من را خواند و با من از طریق ایمیل در ارتباط بود. من ایمیل های ایشان را بدون هیچ تغییری در اینجا می آورم:
رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛
موضع من روشن بوده و هست، نه تنها پیرامون گذشته بلکه پیرامون آینده و باور من بر این است که ایرانی ها بیش از هر چیز به یک دموکراسی واقعی نیازمندند. همچنین من دیدگاهم را در کتابم و مصاحبه های فراوان و … بطور شفاف و روشن شرح داده ام. سوای از این وظیفه من حمایت از نهادی که نمایندگی اش را میکنم (منظور نهاد پادشاهی است) نیست. این کاری است که هواداران پادشاهی باید آنرا انجام دهند. بهر روی من همیشه گفته ام امروزه، چه یک شخص هوادار پادشاهی باشد چه هوادار جمهوری تنها مسئله برای او باید آزادی باشد.

بر این اساس، باورها و ایدئولوژی های شخصی یک فرد ایرانی نباید ارجحیت و اهمیتی بالاتر از نیاز ما به یک حکومت صادق و راستین که براستی نماینده مردم است پیدا کند. معتقدم که شکل رژیم باید از طریق یک رفراندم ملی مشخص شود. نوع نظام آینده دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که اکثریت تصمیم میگیرند. نگر شخصی من بر این است که یک دموکراسی پارلمانی حقیقی؛ تحت یک پادشاهی مشروطه نه تنها ضامن جریان دموکراسی است بلکه به عنوان مظهر اتحاد در جامعه ی ناهمگونی همچون جامعه ایران امتیازی بر جمهوری به شمار می آید. اگر بر این مسئله معتقد نبودم برای نمایندگی آن از حدود 20 سال پیش خود را به زحمت نمی انداختم. اما امروز گفته ام که از نگر من به عنوان یک میهن دوست تنها ماموریت و دلواپسی تصمیمی گیری سیاسی خود ایرانیان است.

همانقدر که برخی مردم به یورش به کل کارهایی که پیشینیانم (پدر و پدر بزرگم) انجام داده اند ادامه دهند، تعداد بیشتری از مردم خدماتی که آنها به کشور ما کرده اند را ارج می نهند. من هیچگاه از سوء استفاده از قدرت، فساد و تجاوز به حقوق بشر در رژیمهای پیشین چشم پوشی نکرده ام، در واقع من آنها را محکوم کرده ام. اما این وظیفه من نیست که بجای دیگرانی که به دنبال منافع شخصی خود بوده اند عذر خواهی کنم.

جایی هم برای بحث (با منتقدان پادشاهی در تالارهای اینترنتی) وجود ندارد، زیرا که من واقعاً هیچگاه ندیده ام که این دسته از افراد، حداقل در مواردی از مواضع خود کوتاه بیایند. به نظر آنها، همیشه حق با آنها بوده و هر کاری میکردند مطلقاً درست بوده و افراد دیگر دورو (منافق) و دروغگو بوده اند. بنابراین بجای وقت تلف کردن برای این گونه افراد که هنوز در قرن پیش بسر میبرند، اعتقادم بر این است باید کاری سازنده تر کرد و آن این است که روی نیاز ایران در آینده تمرکز کنیم و با افرادی کار کنیم که واقعاً میخواهند جزئی از این راه حل (برای آزاد سازی ایران) باشند.

با احترام
رضا پهلوی

به پشتوانه ی رک گویی ایشان تصمیم گرفتم پرسشهای خویش را فرمولیزه کرده و پیام زیر را برای ایشان فرستادم.
علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛
من به خاطر ایمیل روشن و صادقانه شما واقعاً سپاسگزارم. برایم جای بسی خوشوقتی دارد که میبینم شما خودتان را نمیگیرید و از مردم دوری نمیکنید. این روشن فکری شما را میرساند که خودتان را مثل ایرانیان و جزئی از آنها در نظر گرفته اید و به همین خاطر شما را می ستایم. اگر پدر فقید شما کاری را که شما انجام میدهید، انجام میداد شاید هرگز تجربه تلخ سال 1979 و 22 سال کابوس را نداشتیم.

هم اکنون که آنقدر نسبت به ایمیل من بزرگواری کرده و به آن پاسخ داده اید، اجازه دهید که چند پرسش از شما بپرسم. اگر اجازه بدهید، پاسخ های شما را از طریق همان تالار گفتگوی اینترنتی جبهه ملی به سایر ایرانیان پیشکش کنم، تا آنها نیز آنرا بخوانند، شنیده ام که هر روز حدوداً 17 هزار نفر وارد این تالار میشوند و محتوای آن را میخوانند. مطمئن هستم که راه خوبی برایتان خواهد بود تا به مردم دسترسی داشته باشید و از حمایت روشنفکر ترین اقشار جامعه مان برخوردار شوید. موافقم با شما که میگویید «خواه یک روشن فکر باشید یا نه؛ شما فقط یک حق رای(انتخاب) دارید» ولی نباید فراموش کرد که روشنفکران در واقع کسانی هستند که بر روی طرز فکر بقیه نفوذ دارند. و اگر حمایت یک روشنفکر را بدست آورید وی میتواند حمایت هزار یا یک میلیون نفر را برای شما به ارمغان بیاورد. در تالار گفتمان جبهه ملی متفکرین و نویسندگان بزرگی هستند که من خود را شاگرد کوچک آنها به شمار می آورم.

پرسش من این است, شما نوشته بودید:

«معتقدم که شکل رژیم باید از طریق یک رفراندم ملی مشخص شود. نوع نظام آینده دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که اکثریت تصمیم میگیرند.»

واقعاً عالیست و من شما را برای روح دموکراتتان ستایش میکنم. اما همانطور که واقفید مردم گاهی خطا میکنند. در سال 1979 اکثر ایرانیان اشتباه بزرگی انجام دادند و تقریباً به طور هماهنگ شیطانی را به عنوان رهبرشان انتخاب کردند. در آن زمان به نظر میرسید که انتخاب درستی باشد. پدر شما جو ترس و ترور را ایجاد کرده بود و حکومت وی آنقدر سرکوبگر بود که باعث شده بود مردم چشمان خود را در مقابل خرد و عقلانیت ببندند. مردم با نهایت احساسات و غضب رفتار کردند. اعلی حضرت کتابها را توقیف و افراد روشنفکر، نویسندگان و شاعران را زندانی و شکنجه و اعدام میکرد. مردم نمیتوانستند آزادانه با هم صحبت کنند و بنابر این ناآگاه نگه داشته شده بودند. مردم ناآگاه کاری را میکنند که ناآگاهان انجام میدهند و شد آنچه شد. در سال 1979 رفراندمی برگزار شد و اکثریت به جمهوری اسلامی رای دادند.

اکنون پس از 22 سال ما همگی میدانیم که انتخاب جمهوری اسلامی اشتباه بزرگی بود و خواهان تغییر آن هستیم ولی این رژیم با استناد به حکم قیومیت روشن و صریحی که توسط انقلاب به آنها داده شد؛ چنین وانمود میکند که منتخب و نماینده واقعی مردم است. اما ما الآن حق رای دوباره نداریم تا نشان دهیم که ما نظرمان را تغییر داده ایم. هم اکنون ما اسیر این حکومت هستیم و به نظر میرسد که تنها روش خلاصی از دست آنها یک انقلاب خونین دیگر و قربانی شدن صدها هزار تن از دختران و پسران جوان ما باشد. گفته میشود که 70% ایرانیان زیر 30 سال سن دارند. این بدان معنی است که این افراد هیچ نقشی در انقلاب نداشته اند. چرا آنها باید اسیر اشتباه پدرانشان شوند؟ آنها میخواهند حرف خودشان را بزنند اما نمیتوانند زیرا رفراندمی در کار نیست تا نظرات آنها هم لحاظ شود.

من درک میکنم که شما گفتید نمیخواهید خودتان را بدون رفراندم به مردم ایران تحمیل کنید و به خواست مردم وفادار خواهید بود. به عنوان یک دموکرات به شما اطمینان میدهم که من نیز همین کار را خواهم کرد. اگر اکثریت ایرانیان برگشتن به حکومت پادشاهی را انتخاب کنند، فوراً به سراغتان خواهم آمد و وفاداری خود را به شما به ابراز خواهم کرد. افکار من مال خودم است اما وفاداری من به مردمم تعلق دارد و خواسته ی آنها دستور العمل من است.

هم اکنون پرسش من از شما این است: چه اتفاقی خواهد افتاد اگر امروز مردم تصمیم بگیرند که شما را به عنوان پادشاهشان انتخاب کنند اما پس از چند سال نظر خود را تغییر دهند؟ بچه هایی که هنوز به دنیا نیامده اند و فرداهای دیگر ممکن است دوست نداشته باشند که فرزندان شما پادشاه آنها باشد، چه بر سرشان خواهد آمد؟ آیا این قراردادی که داریم با شما می بندیم برای فرزندانمان نیز هست؟ آیا میتوان واقعاً این کار را انجام داد؟ آیا این تصمیم گیری برای آنها عادلانه خواهد بود؟

امروز شما یک جوان نجیب و خوشتیپ با عقاید دموکراتیک و وعده های زیبا هستید، اتفاقاً وقتی انگلیس پدرتان را به عنوان شاه ایران انتصاب کرد وی نیز مرد جوان محجوب و دوست داشتنی ای بود. میگویند که قدرت انسان را فاسد میکند و شوربختانه پدر شما نیز از اثرات مخرب قدرت ایمن نبود. من وی را سرزنش نمیکنم. افراد بسیار کمی هستند که فریفته ی طلسم قدرت مطلق نمیشوند. ما چطور میتوانیم مطمئن باشیم که شما نیز تغییر نخواهید کرد؟ چه تضمینی برای ما وجود دارد که شما راه پدرتان را نروید و پس از چند سال مخالفانتان را به زندان نیفکنید، آنها را نکشید و همان حکومت ترور و وحشت پدرتان را ایجاد نکنید؟

امروز شما از موضع ضعف حرف میزنید و می توانید به همه ی ما اطمینان دهید که چنین اتفاقی نخواهد افتاد. محمد پیامبر اسلام نیز وقتی هیچکاره بود گفت «لکم دینکم ولی دین/دین شما برای خودتان و دین من نیز برای خودم». اما وقتی قدرتمند شد شروع به کشتن افرادی کرد که با وی موافق نبودند. چه ضمانت محکمی داریم که شما و دودمانتان دیکتاتور نمیشوید؟

تنها ضمانتی که من فکر میکنم کارگر خواهد افتاد، انتخابات دوره ای می باشد: آیا شما میپذیرید که رفراندم یا انتخابات ملی بصورت دوره ای صورت گیرد و اجازه میدهید که دیگران با شما برای کسب منصب پادشاهی رقابت کنند؟ به نگر من پادشاهی تنها در صورتی عادلانه خواهد بود که هر چهار یا پنج سال انتخاباتی انجام گیرد و بهترین شاه(اگر بخواهید اینچنین اسمش را بگذارید) توسط رای مستقیم مردم انتخاب شود. طبیعتاً اگر مردم هنوز از شما راضی باشند، شما دوباره منصوب میشوید و اگر مردم نخواهند، مجبور نمیشوند که انقلاب خونین دیگری راه بیاندازند و هزاران نفر برای برکناری شما بمیرند. فکر نمیکنید این عادلانه باشد؟

آقای پهلوی عزیز من پرسشهای دیگری نیز برای پرسیدن دارم، اما این ایمیل را در همین جا تمام میکنم و منتظر پاسخ شما به پرسش اول میمانم. این پرسش در بین پرسشهای من از همه مهم تر بود و از آنجایی که شما مهر ورزیدید و به ایمیل های پیشین من پاسخ دادید امیدوارم به این پرسش نیز پاسخ دهید.

ارادتمند
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای گرامی؛
ادب و رک گویی شما را می ستایم.

شما به نکات جالبی اشاره کردید. اگر شما به عنوان یک متفکر معتقد هستید که جوانان امروز مجبور نیستند تاوان اعمال والدین خود را پس دهند، آنگاه من امیدوارم کسانی که همفکر شما هستند با دیگر اعضای همان نسل به همان شکل و مطابق همان استاندارد رفتار نمایند. به بیان دیگر، شایسته است مخالفان دو آتشه ی عملکرد پدرم نیز با من چنین رفتاری داشته باشند. مگر اینکه برخی از «دکترهایی» که با نام اصلی خودشان در این جلسات اینترنتی حضور دارند واقعاً باور داشته باشند که من برنامه ها و ویژگی های سیاسی ام را از پیشینیان خود به طور ژنتیکی به ارث برده ام…

در مورد مسئله برگزیدن پادشاه از طریق انتخابات به نظر میرسد که شما یک بار دیگر نکته اصلی را فراموش کرده اید. در یک پادشاهی مشروطه، شاه یا ملکه حالتی نمادین دارد و درگیر امور حکومتی نمیشود و هیچگونه حق تعیین سیاست و اختیار حکومتی ندارد. اگر قرار بود خانواده پادشاهی حکومت کنند و مسئولیت سیاسی داشته باشند، آنگاه حرف شما دارای اهمیت و ارزش بود و به نگر من شما کاملاً حق داشتید که به جمهوری رای دهید، میدانم که خود نیز چنین میکردم (به جمهوریت رای میدادم). اما از آنجا که این اتفاق در یک نظام پادشاهی پارلمانی نمی افتد، به نگر نمیرسد که نیازی به برگزاری انتخابات هر 4 یا 5 سال باشد. ممکن است شما بگویید خوب چرا ما باید گیر پهلوی ها بیافتیم؟ من پاسخ به این پرسش را را برای پارلمان آینده و یا رفراندم رها میکنم که بر سر آن مناظره کنند. از نگر من اعضای خاندان پادشاهی (شاه ها، پادشاه ها، ملکه ها، شاهزاده ها) روی درخت سبز نمیشوند و یا از زیر سنگ بیرون نمی خزند. برای کسی که قرار است نماد کشور شود این مسئله بسیار مهم است که او به بهترین وجه تربیت شود، بهترین تحصیلات را داشته باشد، از هر چیزی که به ایران و جهان ارتباط دارد آگاه باشد تا بتواند به بهترین شکل کشور را نمایندگی کند و در این نهاد که ظرفیت بالایی دارد خدمت کند. انتخاب پادشاه از طریق انتخابات در تاریخ جهان بی سابقه است. کسی چه میداند؟ شاید ایرانیان بار دیگر ایده جدیدی را به باقی جهانیان ارائه کنند.

در سیستم جمهوری رئیس جمهور در واقع رئیس قوه مجریه است و به همین دلیل از جانب مردم به او حق گرداندن دولت داده میشود. دلیل اینکه در نظام جمهوری انتخابات وجود دارد این است که مردم با توجه به کارنامه رئیس جمهور، ریاست وی را تمدید یا ملغی کنند.

و این نکته خیلی حساس است. فرض کنید که ما سر انجام (پس از این رژیم) به یک سیستم جمهوری برسیم. آیا نمیتوانیم همین پرسش را در مورد رئیس جمهوری آینده بپرسیم و یا اینکه (بر خلاف نظام پادشاهی) میتوانیم تضمین بدهیم که او هم از طریق قدرت و اطرافیانش فاسد و دچار اشتباه یا تبدیل به هیتلر نشود؟

آیا ندیده ایم که اخیراً چه اتفاقی در فیلیپین یا یوگوسلاوی افتاد؟ اگر مردم بخواهند رهبر ناخواسته را حذف کنند، آنها میتوانند این کار را انجام دهند. اما ما در دنیایی زندگی میکنیم که کمتر و کمتر انقلاب و رو در رویی خونین بین ملت و نیروهای دولتی میبینیم. شما متذکر شدید که روشنفکران نقش مهمی را در حفظ مسیر دموکراسی بازی میکنند. اتفاقاً من هم قویاً با این گفته موافقم. بنابراین لازم است روشنفکران ما اولین قدم را برای نشان دادن راه بردارند و وارد ماجرا شوند.

حقیقت این است که بیشتر روشنفکران ما صحنه را ترک کرده اند، اغلب به دلیل پای بند نبودن جدی به اهدافشان و برخی دیگر به دلیل دلتنگی برای گذشته و افکار ایدئولوگشان.

شما تضمین میخواهید. خوب خودتان هم در این مسیر شریک شوید. گوشه ای از این میز را بگیرید و در بلند کردنش به ما کمک کنید. گفتگو و بحث به اندازه کافی صورت گرفته است. وقت آن رسیده که این روشنفکران دلیر واقعاً کاری انجام دهند. امروز اگر آنها هرگونه شایستگی را در افکار من میبینند میتوانند آنرا برای رسیدن به آزادی اتخاذ کنند. من از آنها نمیخواهم که مرا قبول یا تصویب کنند. آنهایی که همیشه مخالف من، خانواده ام و یا کارهایی که انجام داده ام بوده اند هستند، باید بدانند که من براستی برای حق مخالفت آنها علیه من و چیزهای دیگر مبارزه میکنم….

از آنها میخواهم که پیام را بدون توجه به اینکه پیامرسان کیست بپذیرند!

این به خودشان مربوط است که رهبری کنند، شخصی را دنبال کنند و یا از مسیر خارج شوند. من کاری برای به انجام رساندن دارم و نمیخواهم وقتم را برای بحث های ایدولوژیک یا آکادمیک تلف کنم. اجازه بدهید به مرحله ای وارد شویم که بتوانیم یک رفراندم درست را برگزار کنیم. سپس و قطعاً فقط پس از آن است که میتوانیم اهداف و افکار خود را تبلیغ کنیم و انتخاب را به مردم واگذاریم. اجازه دهید حق شخصی خود برای رای دادن در آینده را فعلاً نگه داریم (اکنون به اعلام رای نپردازیم) و در این حرکت دست جمعی علی رغم وجود اختلافات شخصی خود مشارکت کنیم.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

شاید برای من بهتر باشد که مناظره با شما را در همینجا به اتمام برسانم چرا که شما با جذّابیتتان بر من پیروز خواهید شد و شاید حتی الان هم دیر شده باشد.

خوب من این پیروزی را به شما واگذار میکنم. این اتفاقی ناگزیر بود زیرا شما ذاتاً فردی روشنفکر و خوش صحبت و منطقی میباشید و من آدم منصفی هستم (یا حداقل سعی میکنم که باشم). به هر حال برنامه آینده شما باید قبولاندن این مهم که سیستم پادشاهی برای میهن من خوب است؛ باشد و من متاسفم که این مسئله زحمت زیادی از جانب شما میطلبد.

شما به حق از رفتار پرخاشجویانه ی مخالفان اشتباهات پدرتان گله میکنید و ادعا میکنید که نباید برای کارهایی که پدرتان انجام داده مورد قضاوت و سرزنش قرار گیرید. من براستی با این مسئله موافق هستم و با شما در مورد این برخورد ناعادلانه همدردی میکنم. من خشم شما از این برخورد ناعادلانه را درک میکنم، شاید هم نمیکنم. من هرگاه با کسانی که پدرم را می شناختند روبرو میشوم مورد لطف و احترام بی اندازه آنها قرار میگیرم. وی در زندگی اش کارنامه خوب و شایسته ای داشته و به هر دست کمکی که به سوی وی دراز شده یاری رسانده و مورد علاقه ی بسیاری از مردم بوده است. خیلی احساس خوبیست که مردم جلوی پای شما برخیزند و شما را بخاطر اینکه پدرتان را میشناسند در آغوش بکشند. تصور میکنم عکس این قضیه باید بسیار بد باشد و به همین دلیل با شما همدردی میکنم.

اما به هر روی چیزی که من نمی توانم درک کنم این است که شما میخواهید شاه ما باشید بخاطر اینکه پسر شاه سابق ما هستید ولی وقتی مردم به اشتباهات پدرتان اشاره میکنند شما میگویید که من شخصی مستقل و جدا از پدرم هستم و بخاطر اشتباهات وی مرا سرزنش نکنید.
من یکمقدار گیج شده ام. شما جوانتر از آن هستید که کار خاصی به تنهایی انجام داده باشید تا فقط و فقط بخاطر شایستگی شخص خودتان مقام پادشاهی را کسب کنید. تنها دلیلی که شما میخواهید شاه ما باشید تعلق شما به خاندان پهلویست، در حالی که وقتی به اشتباهات پیشینان شما اشاره میشود شما میخواهید خود را از خانواده و خاندانتان جدا کنید. پس میشود توضیح دهید چرا شما؟ 65 میلیون ایرانی واجد شرایط شاه شدن وجود دارد؛ بیشتر آنها جذابیت شما را ندارند ولی تعداد زیاد دیگری هستند که میتوانند برای شما رقیبی شایسته و حتی بهتر از شما باشند. ولی چیزی که آنها ندارند نام خانوادگی ایست که شما متاسفانه با خود یدک میکشید.

در پیام وحدتان؛ شما این کلمات امیدبخش را نوشتید:

«قصد دارم با تک تک شما گفت و گو کنم. با پدران و مادران غمگین و شجاعی که فرزندان دلیر خود را در تداوم بیهوده ی جنگ در تپه های شنی بیگانه از دست دادید؛ ، با شمایی که عزیزانتان در دخمه های این رژیم غیر ایرانی به دار آویخته شدند و اکنون در زیر قبرهای بی نام و نشان مدفون هستند… با شما خواهران و مادران و زنان دلیر ایرانی که برای بیش از 21 سال از بی عدالتی و تبعیض رنج کشیده اید در حالی که حقوق اولیه ی شما مورد بی توجهی و پایمال شدن قرار گرفته…»

این متن شرافت و ملاحظه گری شما را می رساند. ولی من میخواهم بدانم که آیا شما قصد دارید با آن هزاران ایرانی ای که پسران، پدران، برادران و خواهرانشان توسط پدر شما زندانی و اعدام شدند نیز گفتگو کنید؟

پس دومین پرسش من از شما این است: چرا فکر میکنید که بیشتر از فرزندان مصدق ها، فروهرها، سنجابی ها، بختیار ها و سایر فرزندان نجیب و اصیل ایرانی حق مالکیت تخت پادشاهی را دارید؟ این مردم بیشتر برای ایران و ملت خود تلاش کردند و ملت ما براستی مدیون آنها هستند. اما ما مدیون پهلوی ها نیستیم، افرادی که خودشان را با ثروت ایران غنی کردند و تعداد زیادی از بهترین فرزندان ما را کشتند.

هرچند گفتم؛ آدمی نیستم که شما و حقتان را بخاطر خیانت پدرتان به این مردم پایمال کنم. شما شخصی فوق العاده هستید و نباید در مورد شما پیش داوری شود. اما چرا حمایت و توجه بیشتر و اضافه ای از ما درخواست میکنید؟ این مسئله را متوجه نمی شوم.

در دفاع از حقتان در مورد پادشاهی اینگونه نوشتید:

» از نگر من اعضای خاندان پادشاهی (شاه ها، پادشاه ها، ملکه ها، شاهزاده ها) روی درخت سبز نمیشوند و یا از زیر سنگ بیرون نمیخزند. برای کسی که قرار است نماد کشور شود این مسئله بسیار مهم است که او به بهترین وجه تربیت شود، بهترین تحصیلات را داشته باشد، از هر چیزی که به ایران و جهان ارتباط دارد آگاه باشد تا بتواند به بهترین شکل کشور را نمایندگی کند و در این نهاد که ظرفیت بالایی دارد خدمت کند.»

میشود بپرسم پدربزرگتان قبل از رسیدن به مقام پادشاهی چه تربیتی دیده بود؟ مردی که به سختی میتوانست نام خودش را بنویسید، هر چند هستند کسانی که معتقدند او بهترین شاهی بود که ایران در حدود 200 سال به خود دیده بود. از طرف دیگر پدر شما مانند خیلی دیگر از شاهان قاجار برای پادشاه شدن تعلیم دید ولی آنها هیچ نبودند جز افرادی ناسپاس و نالایق. من دوست ندارم پادشاهی نادان و احمق داشته باشم، ولی پادشاه شدن چیزی بیشتر از خواندن تاریخ و جغرافیای جهان میطلبد.
باز میگویم اگر شایسته پادشاه شدن با تربیت آموزش میسر باشد بیایید تعدادی جوان را برای شاه شدن تعلیم دهید و آنها را مورد امتحان و ارزیابی قرار دهید. خواهید دید که اگر رقابتی در کار نباشد نتیجه چیزی نخواهد بود که شما پادشاهی نالایق و بی کفایت خواهید بود.

شما نوشته اید:

«در مورد مسئله برگزیدن پادشاه از طریق انتخابات به نظر میرسد که شما یک بار دیگر نکته اصلی را فراموش کرده اید. در یک پادشاهی مشروطه، شاه یا ملکه حالتی نمادین دارد و درگیر امور حکومتی نمیشود و هیچگونه حق تعیین سیاست و اختیار حکومتی ندارد.»

خوشحالم که این را میشنوم. این دقیقاً همان چیزی است که باید باشد. اما هواداران شما چیز دیگری را به ما نشان میدهند، یکی از آنها نوشته است:

  • «یک تعریف خوب و کامل از یک رژیم با پادشاهی شاه و حکمرانی دولت:
  • یک پروژه سیاسی که توسط قانون اساسی مشروطیت 1906 مطرح شد و قطعاً نیازمند به روز شدن و وفق با شرایط حال می باشد (مانند تغییر و یا حذف ماده ی 5 مجتهد دارای حق وتو) ولی همچنان به اندازه کافی برای نمایاندن پایه ی حقوقی سیاست ایرانیان قدرتمند است.
  • و یک پروژه اقتصادی که ادامه ی سیاست های اتخاذ شده قبل از انقلاب 1979 می باشد و موفقیت را برای ایران به ارمغان آورد. البته این سیاست ها با سیاست های امروزه بروز و وفق داده خواهند شد ولی طرح کلی همچنان مفید می باشد و به آن عمل خواهد شد.»

در اولین بخش این پاراگراف؛ گفتارش انعکاسی است از گفته های شما «پادشاهی نمادین است»- اما در پایان او ادامه میدهد که یک پروژه اقتصادی وجود دارد «که ساختار سیاسی اش همان ساختار سیاسی قبل از انقلاب 1979 خواهد بود.»

آیا با این مسئله موافقید؟ اگر موافقید چگونه میخواهید این موضوع را با ادعایتان مبنی بر اینکه «فقط میخواهید پادشاهی کنید و نه حکومت» وفق دهید؟ این پروژه های اقتصادی که هواداران پادشاهی نویدشان را می دهند، وظیفه ی شاه نیستند بلکه از وظایف دولتند. متوجه نمی شوم؛ شما از یک سو ادعا میکنید که در امور سیاسی و اقتصادی ملت دخالت نخواهید کرد و از طرف دیگر در مورد اینکه ساختار اقتصادی ایران همان ساختار اقتصادی قبل از انقلاب 1979 خواهد بود صحبت میکنید. آیا شما براستی در حرفتان مبنی بر دوری جستن از سیاست صادق هستید؟ اگر بخواهید شاهی باشید با تعریف شاه در مشروطیت 1906 این موضوع به شما مربوط نمیشود که دولت چه سیاست های اقتصادی و پروژه های دولتی اتخاذ میکند. شما نمی توانید به مردم وعده ی موفقیت، ثبات اقتصادی و شغل بدهید. اینها وظایف شما نیست. اتخاذ روش سیاسی به حکومتی که انتخاب شده(رای آورده) مربوط است. وظیفه ی شما سرکشی به بیمارستان ها و دست تکان دادن در رژه و سان می باشد. اگر بخواهید یک شاه نمادین باشید تنها کاری که مجبورید انجام دهید این است: لبخند بزنید و دست تکان دهید.

دلیل اینکه به علاقه من نسبت به شما افزوده میشود این است که هوشمند هستید و سیاستمدار خیلی خوبی هستید. از شما تضمینی خواستم که روزی شما و خانواده تان دیکتاتور نشوید. شما بجای پاسخ دادن به این پرسش، توپ را به زمین من انداختید و کارمان را سخت کردید؛ شما نوشتید : «شما تضمین میخواهید. خوب خودتان هم در این مسیر شریک شوید. گوشه ای از این میز را بگیرید و در بلند کردنش به ما کمک کنید.»

اما شما از پاسخ دادن در مورد «ضمانت» طفره میروید. فرض کنید که در بلند کردن میز به شما کمک کردم که در این حالت معتقدم منظورتان «تخت پادشاهی» است و کمک کنم که شما روی تخت پادشاهی بنشینید. آنگاه چه میشود؟ پس از اینکه شما تخت پادشاهیتان را به چنگ آوردید، چه بر سر من می آید؟ البته ممکن است بگوئید که میتوانم کنار شما بمانم و به شما خدمت کنم و پاداش خوبی دریافت کنم. میدانم افرادی که هم اکنون از شما حمایت میکنند وقتی که شما به قدرت برسید روی تعریف و تمجیدهایی که از شما کرده اند حساب میکنند و بخاطر کمک کردن به شما برای بلند کردن این «میز» پاداش خواهند گرفت. به شما اطمینان میدهم که این افراد نمیخواهند پیشخدمت و راننده ی شخصی شما باشند. خوب؛ بودن در زمره ی هواخواهان و اطرافیان شما قطعاً کمک زیادی به من خواهد کرد و آینده ی فرزندانم را تضمین خواهد کرد. اما در مورد دیگران چه؟ آن ایرانیان سخت کوش و صادقی که مانند من و یا شایدم بیشتر از من روشنفکر و شایسته هستند ولی بسادگی به اندازه ی من خوش شانس نیستند که عضوی از تیم شما باشند چه؟ ایران باید برای همه باشد. نه فقط برای اطرافیان و نزدیکان خانواده پادشاهی. افرادی که هم اکنون در اطراف شما هستند از شما چیزی میخواهند.

این قبیل دوستان که می بینی — مگسانند گرد شیرینی

در پاسخ به پرسش من در مورد ضمانت شما از من یک پرسش سفسطه گرایانه پرسیدید: » فرض کنید که ما سر انجام (پس از این رژیم) به یک سیستم جمهوری برسیم. آیا نمیتوانیم همین پرسش را در مورد رئیس جمهوری آینده بپرسیم و یا اینکه میتوانیم تضمین بدهیم که او هم از طریق قدرت و اطرافیانش فاسد و دچار اشتباه یا تبدیل به هیتلر نشود؟»

نه! براستی ما به هیچ عنوان ضمانتی نداریم. یک شخص میتواند وعده ی بهشت بدهد اما جهنم را تحقق بخشد. ولی وقتی که ما انتخابات دوره ای داشته باشیم می دانیم که این جهنم پس از چهار سال تمام میشود. ما می توانیم نور امید را در انتهای این تونل سیاه ببینیم. اگر رهبر انتخاب شده بر طبق اصول دموکراسی تبدیل به دیکتاتور شود و بخواهد انتخابات بعدی را لغو کند این یک پیمان شکنی آشکار است و ارتشیان و سردمدارانی که از وی حمایت کرده اند میدانند که مسئول جوابگویی به ملت هستند. دولتهای دنیا میتوانند بی درنگ دخالت کنند و به فرد ظالم برای کناره گیری فشار وارد کنند. اگر انتخابات دوره ای وجود داشته باشد شانس خلاص شدن از دست حاکم ظالم هزاران بار بیش از زمانیست که انتخاباتی وجود ندارد. وقتی شخصی برای حاکمیت مادام العمر انتخاب و یا نامزد میشود پیمان شکنی وی آشکار و واضح نیست. مردم نمیدانند که چه وقت واکنش نشان دهند و دنیا نمیداند که چه وقت باید مداخله کند. ولی جایی که انتخابات دوره ای هست این مسئله خیلی واضح و آشکار می باشد.

شما از سیستم های دیکتاتوری یوگسلاوی و فیلیپین مثال آوردید. برکناری و عزل رهبران فاسد در این دو کشور؛ جایی که انتخابات متوقف شده بود، خیلی کمتر از انقلاب 1979 خونین بود.

شما نوشته بودید:

«ما در دنیایی زندگی میکنیم که کمتر و کمتر انقلاب و رو در رویی خونین بین ملت و نیروهای دولتی میبینیم.»

موافقم اما دلیل اینکه ما کمتر و کمتر انقلاب خونین می بینیم این است که مردم به دموکراسی روی آورده اند و حاکمان مادم العمر کمتر و کمتر شده اند. چرا ما هم اینکار را نکنیم؟

شما همچنین نوشته اید:

» حقیقت این است که بسیاری از روشنفکران ما صحنه را ترک کرده اند»

میخواهم در این مورد با شما مخالفت کنم. روشنفکران در میان صفوف هواداران پادشاهی غایب هستند اما همه ی آنها از نیروهای دموکراسی دفاع میکنند. آنها به هیچ وجه غایب نیستند. آنها با تمام انرژیشان در حال توسعه و تبلیغ دموکراسی هستند.

در جایی ذکر کردید که برخی کشورهای پادشاهی دموکراتیک تر از کشور های جمهوری هستند، این واقعیت دارد، شما از بلژیک و هلند و اسپانیا و انگلیس مثال آوردید. من نمی توانم وقتی شما حقیقت را میگویید با شما جدل کنم.

اما دوست من، ایران بلژیک یا هلند نیست. این کشورهای اروپایی دموکراسی سنتی را از قرنها قبل داشته اند. آخرین باری که یک پادشاه اروپایی یکی از شهروندانش را کشته کی بوده؟ ایران هنوز یک جامعه با حکومت پدرشاهی است، گذشته را فراموش کن، ما هم اکنون یکی از واپس مانده ترین ملت های دنیا هستیم. 1400 سال شست و شوی مغزی توسط فرهنگ بربر تازی و بودن زیر سلطه ی حاکمان و پادشاهان مستبد، زورگو و ظالم شان  انسانیت ما را خدشه دار کرده. ما از نادانی خود در رنجیم. ما ملتی بت دوست هستیم. فرهنگ بادمجان دور قابچینی داریم. ما بهترین چاپلوسان هستیم. ما تنها یک نوع ارتباط (با سایر انسانها را) بلدیم (و آن رابطه ی برتر و فروتر است)! حتی لغت هایمان، طرز ویژه ی چاپلوسی کردنمان را نشان میدهد. فقط ما ایرانیان لغتهایی مثل: چاکرتم، مخلصتم، کوچکتم، «بنده» عرض کردم، دست شما را میبوسم، فدات بشم، قربان شما و کلماتی خوارکننده از این دست را در گفتگوهای روزمره خود داریم.

ما نمیدانیم چطور مشورت کنیم و با هم برابر باشیم. اگر حتی با همدیگر نجنگیم و توهین نکنیم، همچنان نقش برتر و فروتر را بازی میکنیم. یک مسئول دست شویی در محیط کارش میخواهد قدرت خود را به رخ ما بکشد «این آفتابه را برندار آن یکی آفتابه را بردار». در ادارات عمومی یک حمال شما را سر می دواند و شما مجبورید شان و شخصیت خود را پایین بیاورید تا وی به شما اجازه ی وارد شدن به دفترش را بدهد. مجبورید برای تمام کارکنان چاپلوسی کنید تا هر وقت تمایل داشتند به مشکلتان رسیدگی کنند.

هنوز خاطرم هست افرادی که در اطراف پدرتان بودند چطور چاپلوسی میکردند و خم میشدند تا دست او را ببوسند، آیا چنین رفتار چاپلوسانه ای را بین بلژیکی ها و هلندی ها هم میبینید؟ اگر شما پادشاه شوید این مردم تغییر نخواهند کرد و همان کاری را برای شما انجام میدهند که برای پدرتان انجام میدادند و شما از این موضوع خوشتان خواهد آمد چون یک انسان هستید. شما قبل از اینکه خودتان بفهمید دیکتاتور میشوید.

ایران باید اساساً و بطور بنیادین تغییر کند. ما به محیط جدیدی نیاز داریم تا این تغییر رخ دهد. تغییر حکومت به تنهایی کافی نیست. ما باید افکارمان، نحوی فکر کردن، و نوع ارتباطاتمان را تغییر دهیم، شیوه ی فکر کردن و روابطمان را عوض کنیم. ما باید الفبای برابری را بیاموزیم. این تغییر باید سر تا به پا صورت گیرد. در سر ما به یک حکومت دموکرات نیازمندیم که پایه اش بر روی یک نفر نباشد و بر اساس اصل برابری رفتار کند. و بعد ما نیازمند تغییر روابط معلمان با دانش آموزان، همسران با یکدیگر و والدین با بچه ها میباشیم. دنیا عوض شده اما ما هنوز در گذشته مانده ایم. حالا ما فرصت همکاری و به ارمغان آوردن این تغییرات را داریم. حالا ما می توانیم ملتمان را از ریشه بازساری کنیم. حالا ما می توانیم از شر عقاید خشک و کهنه مان؛ عرف منسوخ و رژیم قدیمی مان رهایی یابیم. و در این لحظه ی بحرانی و حساس شما از ما میخواهید که شما را به عنوان پادشاه برگزینیم؟

دوست عزیزم؛ رضا جان، شما مردی بزرگ با استعدادی ذاتی هستید. الآن زمانیست که ما به هم بستگی نیاز داریم. ادعای تاج پادشاهی را کنار بگذارید و مانند یک سرباز برای رهایی کشورمان از سیاهی به ما بپیوندید. شمایید که درخواست همبستگی کردید. آیا میدانید که با دنبال کردن ادعای پادشاهی بین ملت ما اختلاف می اندازید و این کشور را برای آدمخواران حفظ میکنید؟ از شما تقاضا میکنم اگر واقعاً ایران برایتان مهم است خوب فکر کنید و کار درست را برای کشورتان انجام دهید.

شما میگوئید که میخواهید نماد اتحاد باشید. اما شما نماد اتحاد نخواهید بود. زخمهایی که پدر شما بر مردم ما وارد کرد هنوز تازه هستند. شما نماد درد و رنج؛ سرکوب و دیکتاتوری خواهید بود. مردم ما نه شاه و نه پهلوی دیگری را می خواهند. لطفاً واقع گرا باشید و آزادی ملتمان را به تاخیر نیندازید.

اما اگر شما از ادعای خود مبنی بر تاج و تخت پادشاهی دست بردارید و ستمگری های پدرتان را تقبیح کنید؛ اگر شما نیروهای حامی دموکراسی را در آغوش بکشید و حکومت مردمی که «توسط مردم و برای مردم» است را حمایت کنید؛ مردم به صداقت شما پی خواهند برد. آنها اصالت شما را ستایش میکنند و شما را همانند یکی از خودشان می پذیرند و در آغوش میکشند.

در این لحظه حساس تاریخی ما دیگر نیازی به جدایی و تفرقه نداریم ما به همبستگی نیاز داریم و شما مانع این اتحاد می باشید.

با بهترین آرزوها
ارادتمند
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛

بحث و گفتگوی ما دارد شکل کتاب به خود میگیرد! شاید بهتر باشد که تمام این بحث ها بصورت حضوری انجام شود. چرا که خیلی زمان میبرد تا گفته ها مکتوب شوند. از گفتگو با شما خوشحال خواهم شد.

اما خیلی خلاصه باید بگویم که چه من و یا شما دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم، من این نقش نهادی (منظو نهاد پادشاهی است) را به ارث برده ام. و لطفاً این جمله را به خاطر بسپارید: من نمیتوانم این نقش را از خودم جدا کنم. تنها مردم ایران در آینده می توانند با رای دادن علیه پادشاهی این نقش را از من جدا کنند. امیدوارم بتوانید این مسئله را درک کنید که اگر من این نقش را  برای هم میهنانم همچنان پرارزش نمی دیدم؛ قطعاً بگونه ای دیگر رفتار میکردم. همانطوریکه قبلاً گفتم؛ پادشاهی باید برای مردم مهم باشد اما هرگز نباید مهم تر از خود مردم باشد. در واقع اگر خودخواه بودم، سالها پیش خودم را از این موضوع کنار میکشیدم. اما من بودن در چنین موقعیت بی همتایی را به چشم یک وظیفه نگاه میکنم.

شما متذکر شدید که چرا من، و نه شخصی دیگر؟ در واقع پرسش جالبی است. شاید این پرسشی است که باید بخشی از همان رفراندم باشد. دوباره میگویم؛ این نباید موضوع و مسئله شخصی من باشد. این موضوع باید مورد بحث و توافق تمام ملت باشد.  در پایان؛ گر چه انتظار برخی مخالفان پادشاهی برای ترک این موقعیت و منصب را درک میکنم ولی نمیتوانم اکثریت ایرانیانی را که هنوز نهاد پادشاهی را ارج مینهند نادیده بگیرم. این را هم متذکر شوم که فکر نمیکنم مناظره ما بر سر آمار باشد.

مسئله اصلی برای همه درک این موضوع است که بدون توجه به اینکه من این موقعیت را به ارث برده ام (که تا بدین جا بحثی ندارد) موضع نخست من دفاع از دموکراسی و آزادی بوده است و نه دفاع از پادشاهی. اگر قرار است من اساساً نقشی نهادی داشته باشم این مسئله در حاشیه و در وهله دوم اهمیت پیدا میکند. بنابر این وقتی به صحنه سیاسی ایران نگاه میکنم و هنگامی که با جمهوری خواهان و هواداران پادشاهی به یک شکل گفتگو میکنم؛ از آنها درخواست میکنم در زمینه ی التزام به دموکراسی با هم همبسته باشند؛ در حالی که همگی نیک میدانیم که از نظر ایدئولوژیکی؛ نوع حکومتی که پیشتیانی می کنیم با هم تفاوت دارد. اما قبل از اینکه در مورد قوانین دموکراسی بحث کنیم باید آزاد باشیم و یک فضای دموکراتیک تشکیل دهیم. در این مورد ما با هم توافق داریم.

همانطور که گفتم ما میتوانم این گفتمان ها را همینطور ادامه دهیم. ممکن است بر سر موضوعاتی به توافق برسیم و همچنان در باقی موارد به مخالفتمان ادامه دهیم. ولی دوست من، امروزه ما اینجا نیستیم که تمام اختلافات را از میان برداریم. این کار ار نگر واقع گرایانه نیز غیرممکن است. ولی باور دارم ما توافقی حداقلی برای ایجاد موجی که موجب آزاد گشتن کشورمان شود با یکدیگر داریم. و این مهمترین موضوع و وظیفه ی ما در این برهه ی زمانیست. باقی را فراموش کن. ما تاریخ دان نیستیم. باید فعال سیاسی باشیم و به هم میهنانمان که نیاز به پشتیبانی دارند کمک کنیم. در پایان روز ما بر اساس فعالیت هایمان مورد قضاوت قرار میگیریم و نه بر اساس حوادث تاریخی که در آن نقشی نداشته ایم.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛
صمیمانه از تقاضای ملاقات و گفتگوی رو در رو در مورد این نکات با شما سپاسگزارم، مایه خرسندی و همچنین افتخار من خواهد بود. ولی من در همسایگی شما زندگی نمیکنم و میلیاردها دلار هم از پدرم به ارث نبرده ام که بتوانم چنین کاری انجام دهم. شوربختانه من مجبورم برای پرداخت صورت حسابهای ماهیانه ام کار کنم و وقتی برای مسافرت کردن ندارم.

از طرف دیگر، من میخواهم این گفتگو برای مردم کشورمان آموزنده و سودمند باشد. آنها میخواهند بدانند خط مشی و ایده آل های مد نظر شما چیستند. شما میخواهید پادشاه آنها بشوید و آنها پرسش هایی مشروع از شما دارند. اینها پرسش هایی متداول است که مردم ایران میخواهند قبل از رفتن به پای صندوق های رای و انتخاب شما به عنوان پادشاهشان؛ از شما بپرسند. شما مجبور نیستید که مرا متقاعد کنید. این مردم ایران هستند که باید متقاعدشان کنید.

شما مکرراً میگوئید:

«من این نقش نهادی (منظور نهاد پادشاهی است) را به ارث برده ام. و لطفاً این جمله را به خاطر بسپارید: من نمیتوانم این نقش را از خودم جدا کنم. تنها مردم ایران در آینده می توانند با رای دادن علیه پادشاهی این نقش را از من جدا کنند.»

دوست عزیزم، مردم ایران قبلاً حدود 22 سال پیش مخالفتشان با پادشاهی را اعلام کردند و این مخالفت را یکصدا و با صدای بلند خود فریاد زدند. این فریاد، فریادی از ته دل بود. اگر شما این فریاد را نشنیدید من نمیدانم دیگر چه چیز میتواند شما را قانع کند. پدر شما نه با یک کودتای نظامی، بلکه با انقلابی مردمی خلع شد. آن میلیونها نفری که به خیابان ریختند، با تانک و گلوله روبرو شدند و فریاد «مرگ بر شاه» سر دادند ایرانی بودند و رایشان را با خون خود در آن روزهای تاریخی پرحادثه ثبت کردند. لطفاً با واقعیت روبرو شوید. تاریخ در حال پیش رفتن است و هیچ بازگشتی در کار نیست. شما می توانید تملق مردم را بگویید تا کار پرسود و راحت پدرتان را به شما دهند و احترام خودتان را در پیش آنها از دست دهید و یا می توانید مانند مردی که واقعاً به ایده آلهایی اعتقاد دارد و به فکر مردم است بپا خیزید.

شما نوشته اید:

«گر چه انتظار برخی مخالفان پادشاهی برای ترک این موقعیت و منصب را می فهمم ولی نمیتوانم اکثریت ایرانیانی را که هنوز این سیستم را مفید میدانند نادیده بگیرم.»

رضا جان؛ لطفاً خودتان را گول نزنید. این اکثریت کجا هستند؟ اگر فکر میکنید که آن تعداد کم(اغلب خارج از ایران) از فرزندان اطرافیان پدرتان که منفعت خود را از دست دادند و اکنون آرزوی بدست آوردن موقعیت از دست رفته شان را دارند؛ اکثریت هستند باید تماس خود را با واقعیت از دست داده باشید. هواداران سطلنت در ایران انگشت شمارند و شمارشان به بیش از 2 یا 3 درصد نمیرسد. اما اجازه دهید فرض کنیم که شما با 51% آرا به عنوان پادشاه انتخاب شده اید. چطور میتوانید در چنین شرایطی وقتی که 49% ایرانیان از پادشاهی و بویژه پهلوی ها بیزارند و نمیخواهند قرارداد مادام العمری که تاریخ انقضاء ندارد را امضا کنند؛ نماد اتحاد باشید؟ هرگاه چنین شود؛ ما نه تنها اتحاد نخواهیم داشت، بلکه بجای آن جنگ داخلی خواهیم داشت. وقتی مردم بدانند که هر چهار سال انتخاباتی برگزار میشود و میتوانند دوباره رای بدهند، شکست در یک انتخابات را قبول میکنند. ولی وقتی یک انتخابات برای همیشه و برگشت نا پذیر انجام شود، مردم شکست را نخواهند پذیرفت.

مردم ما عمیقاً زخم خورده اند. آنها خسته ی درد و رنجند. آنها با نفرت از تاج و تخت پادشاهی دوری میجویند. ما ملت مایوسی هستیم. ما ایرانیان چشم دیدن یکدیگر را نداریم. قلب هایمان پر از نفرت و دشمنی است. مردم کشورهای دیگر وقتی یکدیگر را در کشوری بیگانه ملاقات میکنند، با هم سلام و احوال پرسی میکنند و تجربیات خود را با یکدیگر تقسیم میکنند، اما ما ایرانیان وقتی در یک کشور بیگانه هموطن خود را در خیابان می بینیم خودمان را به آن راه می زنیم و وانمود میکنیم که یکدیگر را ندیده ایم.

به لطف اسلام ما مردمی هستیم که بخاطر اختلافات مذهبی از یکدیگر متنفر می شویم و داریم آماده می شویم تا برای اختلافات دیدگاه های سیاسیمان نیز از هم بیزاری جوییم. ما ملت نا امید و افسرده ای هستیم. ما به نماد قدرت دیگری برای اتحاد نیاز نداریم. ما به یک نماد عشق نیاز داریم. ما به شاه، امپراطور و حاکم مطلق دیگری نیاز نداریم تا ما را جلوی تیر و تفنگ خود به صف و متحد کند. ما به مردان و زنانی نیازمندیم که بتوانند راه عشق ورزیدن را به ما نشان دهند. ما به رضا خان هایی با پوتین های جنگی نیاز نداریم تا تمامیت ملت ما را تضمین کنند. ما نیازمند گاندی ها، مارتین لوتر کینگ ها و نسلون ماندلاها هستیم؛ مردمان و زنان دلسوزی که مسیر مهربانی، تحمل، خدمات بی چشم داشت و عشق ورزیدن را به ما نشان بدهند.

ما به انقلاب دیگری نیازمندیم اما نه با تیر و تفنگ. ما باید افکارمان را تغییر دهیم. باید دلهایمان را تغییر دهیم. باید یاد بگیریم که قبل از گرفتن، باید بدهیم. باید برابر بودنمان را ببینیم. ما یک ملت در کشوری کوچک در دریای بزرگ بشریت هستیم. باید زندگی کردن در کنار هم به طور برابر و نه بصورت برده و ارباب را یاد بگیریم.

دشمن واقعی ما رژیم سرکوبگری نیست که خون ملت را می مکد. دشمن واقعی ما، نادانی خودمان است. فرزند این نادانی, تنفر و فرزندان این تنفر, درد و خونریزی و رنج کشیدن هستند. نیازی نداریم برای زدودن نادانیمان کسی را بکشیم. ما نیاز به سخنان خردمندانه و عشق داریم.

گاندی ها و ماندلا های ملت ما کجا هستند؟ کجا هستند زنان و مردان خردمندی که بتوانند ما را برای غلبه بر نفرت تشویق کنند؟ چه کسی می تواند چشمان ما را به واقعیت بگشاید و چه کسی می تواند ما را به راه همبستگی ملی و توافق سوق دهد؟

ساعت زمان در حال تیک تاک کردن و گذر است و با گذشت هر ثانیه یکی از جوانان ما به دام اعتیاد می افتد و یکی از دخترانمان قربانی و تن فروش میشود. یک آزادی خواه دیگر در زندانهای مخوف نیروی سیاه(جمهوری اسلامی) شکنجه میبیند و تمام کاری که شما می توانید بکنید این است که از ما بخواهید که شما را در شاه شدن یاری دهیم؟

بار دیگر از شما میخواهم: خودتان را با رویای پادشاهی گول نزنید. ایرانیان میخواهند پولی را که شما قصد دارید برای ضیافت های مجلل، وسایل پادشاهی، قصر ها، هواپیماهای خصوصی، تعطیلات و سان دیدن های احمقانه خرج کنید؛ خرج بیمارستان ها، مدارس، کتابخانه ها، جاده ها و رفاه آنها کنند. پادشاهی نماد اتحاد نیست و حتی اگر بود هم خرجش خیلی بیشتر از منفعتش است و صرفه ندارد. اجازه دهید فرهنگ غنی خودمان و نیازمان به یگدیگر را به عنوان نماد اتحاد داشته باشیم. اجازه دهید ملتمان را با زدودن عوامل جدایی همبسته کنیم. ایدئولوژی های مذهبی و سیاسی دشمنان همبستگی ما هستند. اجازه دهید ابتدا این پیامبران دروغین را از میان برداریم و آنگاه همبستگی مان تضمین است.

پاینده ایران
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای دکتر علی سینا؛

من نیز وارث میلیاردها دلار نیستم. برای متفکری مثل شما خوب نیست که این ادعا را بدون هیچ مدرک مستند و معتبری تکرار کند. بگذارید احترام من برای شما برقرار بماند.

شاید شما اخبار و برنامه هایی که در رادیو پخش میشود و نظرات مردم داخل کشور را منعکس میکند را بخوبی دنبال نکرده اید. فکر کنم باید اینکار را بکنید.

همانطور که گفتم؛ من وقت ندارم نامه های طولانی علی رغم میلم برای شما ارسال کنم. به این نکته هم اشاره میکنم که پرزیدنت بوش (در امریکا) انتخابات را با اختلاف ناچیزی در حدود 500،000 رای برد! آیا این مسئله وی را فقط رئیس جمهور نیمی از کشور می سازد؟

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

بخاطر مسئله «میلیاردها» از شما پوزش میخواهم. این کوته بینی مرا میرساند. ولی این چیزیست که در روزنامه ها می خوانیم. ما می خوانیم که دارایی پدر شما چیزی بالغ بر 3 میلیارد دلار بوده است. البته ممکن است تماماً شایعه باشد. بنابراین اجازه دهید این گفته ی خود را پس بگیرم.

به هر روی راجع به گفته ی شما که گرچه آقای بوش با مقدار کمی تفاوت در انتخابات برنده شد؛ ولی هنوز رئیس جمهور است. من کاملاً با شما موافقم. من پیش از این در پیام قبلی خود این موضوع را توضیح داده ام:

نیم دیگر آمریکایی ها که به آقای بوش رای نداده اند میدانند که انتخابات دیگری طی 4 سال آینده در راه خواهد بود و چهار سال در چشم برهم زدنی خواهد گذشت. این ضمانت آنهاست و به همین دلیل هم کسی نگران این موضوع نیست. فرق دیگر بین موقعیت آمریکا و ایران این است که آمریکایی ها میدانند که مهم نیست چه کسی برنده انتخابات شود چون هیچ کدام از ریاست جمهوران قادر نخواهند بود از حیطه ی قانون فراتر روند و تغییرات شگرفی در قانون اساسی ایجاد کنند. آنها نگران نیستند که بوش و یا هر کس دیگری تبدیل به دیکتاتور شود. چنین چیزی در سیستم مبتنی بر انتخابات امریکا امکان ندارد ولی در پادشاهی که شما پیشنهاد میکنید تنها یک رفرندام وجود دارد و تمام… و ملت برای همیشه گرفتار آن رفراندم خواهند بود و تنها راه نجاتشان خلع شما و یا یکی از فرزندان شما توسط انقلابی دیگر خواهد بود، همانطور که میدانید انقلاب جان خیلی ها را خواهد گرفت. من نمیخواهم فرزندانم را در انقلاب دیگری از دست بدهم. این مسئله برای ملت ما عادلانه نیست. چطور میتوانم قراردادی را امضاء کنم که برای همیشه فرزندان، نوه ها و نتیجه هایم را گرفتار خواهد کرد؟

از شما ضمانت خواستم اما این را سبک گرفتید و پاسخ روشنی به آن ندادید، همانطوریکه گفتم، این اصلی ترین نگرانی من است و به شما اطمینان میدهم این سئوالیست که اگر بخواهید ایده ی پادشاهی را به مردم بفروشید، مجبورید جوابی برایش پیدا کنید. امروزه وقتی ما یک دستگاه تلویزیون میخریم برایش درخواست ضمانت نامه میکنیم. چطور میتوانیم بدون درخواست ضمانت نامه؛ خودمان را در چنین موقعیت آسیب پذیری که روی زندگی ما و نسل های پس از ما تاثیر میگذارد قرار دهیم؟

ما انقلاب کردیم و بدون هیچ ضمانتی قدرت را بدست عده ای اراذل و اوباش دادیم که ادعا میکردند مردان خدا هستند. حال ببینید که چه شد! باید بار دیگر همان اشتباه را تکرار کنیم؟ با توجه به اینکه هم پدر و هم پدر بزرگ شما به اعتماد مردم خیانت کردند و مشروطیت را از دور خارج کردند؛ ترس آن وجود دارد که شما هم چنین کاری کنید. این به خود شما بستگی دارد که پیش از اینکه از ما درخواست کنید در بلند کردن این «میز» شما را یاری کنیم؛ ما را متقاعد کنید که چنین اتفاقی نخواهد افتاد.

با بهترین احترامات
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای دکتر علی سینا؛

در یک پادشاهی مشروطه؛ در راس حکومت یک نخست وزیر انتخاب شده توسط انتخابات وجود دارد. وقتی که وی در انجام وظایفش شکست خورد میتوانید به کس دیگری رای دهید و این موضوع هیچ ربطی به شاه ندارد و این همان دموکراسی است که شما به دنبالش میگردید. اما اگر نظر شما در مورد فرم حکومت در اقلیت باشد خوب باید قبول کنید که نظر اکثریت ملاک است.

ضمانت من وجدان و آبروی من است. ولی این وظیفه ی تک تک شهروندان ایرانی است که چشمانشان را باز نگه دارند و اجازه ندهند هیچ گونه انحرافی صورت گیرد. و به من اعتماد کنید، هیچ اتفاقی نمی افتد مگر اینکه مردم بخواهند. و دوباره میگویم، شاه نیز در این مورد به اندازه ی رئیس جمهور می تواند آسیب پذیر باشد. اگر ما بتوانیم به عنوان یک ملت؛ کثرت گرایی (پلورالیسم) و یا دموکراسی را جایگزین «فرهنگ دیکتاتوری» خود بکنیم؛ این یک موفقیت و رستگاری بزرگ خواهد بود. شما میدانید موضع من چیست. پس اجازه دهید من کار خودم را بکنم و شما نیز کار خودتان را بکنید.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

خیلی سپاسگزارم که این مناظره را ادامه میدهید. فکر میکنم که همه ی ما می توانیم از آن سود ببریم. همانطور که میدانید وقتی یک تولید کننده میخواهد یک محصول را وارد بازار تجارت کند، بازار کار را تست میکند. شما میتوانید به این گفتگو به عنوان یک امتحان نگاه کنید تا ببینید وقتی که ایران بزودی آزاد شود (امیدوارم که بشود) و شما برای مبارزه ی انتخاباتی برای پادشاهی به ایران رفتید؛ مردم چه پرسش هایی را از شما خواهند پرسید. پس از اصطلاح کامپیوتری استفاده میکنم «آنچه میبینید همان است که بدست می آورید (WYSWYG)». پرسش هایی که اینجا از شما پرسیده میشود همان پرسش هایی هستند که در ایران از شما پرسیده خواهد شد. اگر بتوانید به همه پرسش های ما پاسخ مناسب دهید، میتوانید تقریباً مطمئن باشید که در ایران نیز می توانید با مردم رو در رو شوید.

شما نوشتید:

«در یک پادشاهی مشروطه؛ در راس حکومت یک نخست وزیر انتخاب شده توسط انتخابات وجود دارد.»

در این حالت میتوانید لطف کنید و بگوئید که اگر قرار نیست شما کاری انجام دهید چرا ما باید شما را به عنوان شاه خود برگزینیم و چنین مقام و موقعیتی را به شما بدهیم؟ کار شما دقیقاً چه خواهد بود؟
شما همچنین نوشتید:

«ضمانت من وجدان و آبروی من است»

البته من شکی در وجدان و آبروی شما ندارم. ولی همانطور که گفتم انسانها تغییر میکنند و قدرت عامل بزرگی برای تغییر کردن است و اغلب اوقات این تغییرات در راه تعالی و بهبودی نیست. من نمیخواهم خدای نکرده بگویم که این اتفاق برای شما خواهد افتاد ولی این موضوع به عنوان یک امکان بالاخره در پس ذهن ما وجود دارد.

اما همانگونه که میدانید امروزه روز خیلی محتاطانه نیست که آدم وارد قراردادی که بر پایه ی وجدان و آبروی شخصی یک از طرفین بنا شده است، بشود. تمامی قراردادهای تجاری حاوی مفادیست در مورد اینکه اختلافات چگونه باید حل شوند و طرفین چکار باید بکنند. حتی پیمان ازدواج نیز بر اساس قوانین ازدواج و گاهی هم توافق های پیش از ازدواج انجام میگیرد. تکیه بر وجدان و آبروی یکی از طرفین قرارداد یعنی راه رفتن طرف دیگر بر روی یک یخ نازک و شکننده (منظور این است که چنین قراردادی یک ریسک بد و خطرناک است). پدر شادروان شما به قانون اساسی احترام نگذاشت و فکر کرد که بهتر از همه ی ایرانیان راه و چاه را می شناسد. وی دولت مشروع دکتر مصدق را سرنگون کرد و او را به زندان افکند. وی افشارطوس و تعداد زیاد دیگری از افراد شریف آنزمان را کشت. پدر شما به مشروطیت احترام نگذاشت. پدربزرگتان نیز مشروطیت را نادیده گرفت. آیا این سخن شما به این معنی است که پدر و پدربزرگ شما وجدان و آبرو نداشتند؟

شما از ما میخواهید که پادشاهی ملت ایران را به شما واگذار کنیم. ملتی که هیچ چیز از دموکراسی نمی شناسند، ملتی که همچنان عادت به تملق گویی و بت سازی دارند، ملتی که نمی دانند چطور بدون خشونت برای احقاق حقوق خود قیام کنند. ملتی که هرگز یاد نگرفته اند برابر باشند و از نظر روانی هم هنوز از عصر ارباب – رعیتی خارج نشده اند. این ملت شما را بالا و بالاتر میبرند و شما را در چشم به هم زدنی تبدیل به یک دیکتاتور میکنند. در چنین شرایطی وجدان و آبروی شما -که البته شکی در آن نیست- زیر چنین فشاری قرار خواهد گرفت و مردم دیر یا زود تسلیم میشوند، همانگونه که تسلیم پدر و پدربزرگ شما شدند.

چیزی که شما میخواهید این است که 70 میلیون ایرانی زندگی و آزادی خود را به دست شمایی بسپارند که در لبه ی پرتگاه خطرناکی قدم میزنید.

شما همچنین گفتید:

» این وظیفه ی تک تک شهروندان ایرانی است که چشمانشان را باز نگه دارند و اجازه ندهند هیچ گونه انحرافی صورت گیرد.»

چگونه؟ آیا شما اجازه میدهید که مردم از شما انتقاد کنند؟ آیا به رسانه ها اجازه میدهید که آزادانه در مورد «انحرافات» شما بنویسند و شما عصبانی نشوید، حتی اگر دروغ باشند؟ آزادی بیان به این معنی نیست که اجازه بدهیم دیگران چیزی بگویند که «ما دوست داریم»؛ به این معنی است که آنها هر چیزی را که «خود دوست دارند» بگویند. گاهی اوقات ممکن است آنها چیزهای غلط انداز و اشتباهی بگویند؛ ولی شما نباید عصبی شوید و کنترل خود را از دست دهید. باید همیشه اشتباهات و کج فهمی ها را با آرامش روشن و تصریح کنید. البته گفتنش آسانتر از انجام دادنش است مثلاً در مورد مسئله «میلیاردها» که من به شما گفتم؛ شما نیز مانند من ناشکیبا به نگر می رسید. ولی به عنوان یک پادشاه دموکرات شما زیر ذره بینی دائمی خواهید بود و بسیاری در مورد شما و کارهایتان دروغ بافی خواهند کرد. مجلات زرد در مورد مسائل خانوادگی شما خواهند نوشت و پاپاراتزی ها در مسائلی که بهشان مربوط نیست فضولی خواهند کرد. شما نمی توانید جلوی آنها را بگیرید. تنها چاره ی شما شکایت کردن از آنها به خاطر تهمت ها خواهد بود و این یعنی شما مجبورید بیگناهیتان را در حضور دادگاه اثبات کنید. تا جایی که به حقوق شهروندی شما مربوط شود؛ شما حقوق بیشتری نسبت به قاطبه ی مردم نخواهید داشت. این را قبول میکنید؟ این همان پادشاهی است که در انگلیس، هلند، بلژیک و اسپانیا وجود دارد.

حالا که شما از ما میخواهید به عنوان شهروندان ایران مراقب دموکراسی باشیم و حواسمان باشد که شما از مسیر منحرف نشوید. شما مجبورید که افسارتان را به دست ما دهید(من باب مجاز عرض کردم). مردم چگونه میتوانند شما را کنترل کنند در حالی که قدرت در دستان شماست؟ اگر شما در راس ارتش باشید دستورات شما لازم الاجرا خواهند بود. مردم اختیاری نخواهند داشت. اگر شما منحرف شوید و کسانی را که از شما انتقاد میکنند بازداشت کنید، ما هیچ کاری از دستمان بر نمی آید. مردم هیچ قدرتی نخواهند داشت. تمام قدرت در دستان شما خواهد بود. شما می توانید پارلمان را منحل کنید، افراد مورد تائید خودتان را برای انتخابات نخست وزیری نامزد کنید و دموکراسی را لگدمال کنید! شما قدرت ارتش را پشت سر خود دارید و میتوانید خواسته های خودتان را بر ما تحمیل کنید. کاری که پدرتان کرد. تصور کنید سرنوشت ملتی که دو انقلاب را پشت سر گذاشته و هنوز هم انقلاب دیگری در راه دارد چه خواهد شد! شوخی می فرمائید (که انتظار دارید ما شما را پادشاه خود کنیم)؟

تنها راه «باز نگه داشتن چشمان ملت تا اجازه ندهند که هیچ گونه انحرافی رخ دهد» اینست که اختیار ارتش را به دولت بدهید. این موضوع خیلی نامعمول نیست زیرا همانطور که میدانید در اکثر کشورهایی که در آنها نظام حکومت مبتنی بر پادشاهی پارلمانی است و شما آنها را ستایش میکنید، اختیار ارتش به دست نخست وزیر است، نه شاه یا ملکه.

پرسشی که وجود دارد این است: آیا اجازه میدهید کنترل ارتش به دست دولتی باشد که از طریق مردم انتخاب میشود؟

با سپاس
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛

شما پرسش های زیادی پرسیده اید و من واقعاً وقت کافی برای جواب دادن به همه پرسش های شما ندارم. فکر میکنم که بهتر باشد جلسه ای ترتیب داده شود تا حضوراً در این مورد صحبت کنیم. یا حداقل شما تمام پرسش های خود را توسط نماینده ای برایم بفرستید و من به تمام آنها جواب خواهم داد و وی میتواند آنها را به بقیه منتقل کند. همچنان ترجیح میدهم که با همدیگر ملاقاتی داشته باشیم.

با احترام
رضا پهلوی

برگردان آرش بیخدا
با سپاس فراوان از یسنا بیخدا و ف. علا بخاطر ویرایش.

اطلاعیه تارنمای زندیق پیرامون حکم اعدام پرویز کامبخش

بر اساس اطلاعاتی که از رسانه های مختلف منتشر شده است، به نظر میرسد پرویز کامبخش، دانشجوی سال سوم رشته روزنامه نگاری دانشگاه بلخ توسط دادگاه ولایتی بلخ به جرم انتشار نوشتاری با فرنام «آیات زن ستیزی تازینامه (قرآن)» در دانشگاه به اعدام محکوم شده است. (1)

نوشتار «آیات زن ستیزی تازینامه» (2) از نوشتارهای تارنمای زندیق (افشای سابق) است که به شرح و بررسی آیات زن ستیز قرآن میپردازد و ناسازگاری آنها با اطلاعیه جهانشمول حقوق بشر را یادآور شده، نکاتی از بی اخلاقی ها و فساد بزرگان دین اسلام و تخطی آنها از ابتدایی ترین اصول اخلاقی و انسانی را تبیین و محکوم میکند.

تارنمای زندیق به شدت این رای دادگاه ولایتی بلخ را محکوم کرده و در کنار تمامی سازمانهای مدافع حقوق بشر خواستار آزادی سریع و حفظ امنیت این دانشجوی افغان است و حراست از جان وی در مقابل اسلامگرایان را وظیفه حکومت افغانستان میداند.

پرویز کامبخش نخستین کسی نیست که به جرم کفر گویی توسط اسلامگرایان دگر اندیش ستیز و واپسگرا محکوم به اعدام میشود، چه بسیارند بزرگانی که در طول تاریخ قربانی خشونت اسلامگرایان شده اند و یادشان هنوز باقیست، مگر خشونت و اعدام توانسته است نام ابن مقفع، بابک خرمدین، استادسیس، مازیار، ابن راوندی، منصور حلاج، عین القضات،  میرزا آقا خان کرمانی، طاهره قره العین، احمد کسروی و ده ها تن دیگر از آزادگان معاصر و باستانی را که در مقابل خرافات و جهالت اسلام ایستادند را از یادها پاک کند؟ براستی ملایان افغانستان چه فکر کرده اند؟ آیا میتوانند با اعدام و خفه کردن جوانه هایی همچون پرویز، درخت تنومند و محکم خردگرایی و انسانگرایی را از ریشه و بن معدوم و فریاد آرام و متمدنانه انسانگرایی را خاموش کنند و به مردم افغان بگویند که حق تفکر و اندیشه نقادانه را ندارند؟ زهی خیال باطل، بی شک افغانستان پر از این جوانه هاست و جوانه میروید، حتی از میان سنگها!

از عجایب روزگار این است که تارنمای بی بی سی، بجای اینکه بگوید «کفر گفتن جرم نیست»  و یا نباید باشد و از حق آزادی بیان پرویز دفاع کند میگوید «نقل کفر، کفر نیست» (3) و استانداردهای حقوقی خود را تا حدود شریعت اسلامی و قوانین بیابانگرایان و شترچرانان مکه و مدینه هزار و چهارصد سال پیش تقلیل میدهد. چرا مردم آزاد و متمدن جهان باید با این خفت و ضعف در مقابل ملایان افغان و غیر افغان قرار گیرند؟

امید است چنین رویدادی بیش از پیش موجب جلب نظر جهانیان به بی احترامی اسلامگرایان به آزادی بیان و آزادی اندیشه شود و دفاع مدافعان پرویز نیز تبدیل به دفاع آنها از حق کفر گفتن و کافر بودن گردد نه تلاش برای سازگار کردن کنش او با شریعت اسلام.

شرم بر فاشیسم و دگر اندیش ستیزی اسلامی و شرمی بیشتر بر ما اگر بنشینیم و به این خشونت طلبان اجازه دهیم حقوق بشر و آزادی بیان را به بهانه قوانین الهی باطل و غیر انسانی خود زیر پا بگذارند.

تارنمای زندیق

23 ژانویه 2008

1- نگاه کنید به http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article876

2- اصل نوشار در اینجا قرار دارد:

https://zandiq.com/2008/11/22/ayate-zan-setizie-tazinameh

3- http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2008/01/080121_k-ram-journalist-arrest-concerns.shtml

آیات زن ستیزی تازینامه

گردآوری – آرش بیخدا

اسلامگرایان همواره در طول تاریخ توسط انسانگرایان و خردگرایان محکوم به زن ستیزی و زیر پا گذاشتن حقوق مسلم زنان شده اند. در این برگ نشان داده خواهد شد که در بسیاری از موارد این زن ستیزی اسلامگرایان برخاسته از آموزه های زن ستیزانه قرآنشان است.

شماره صفحات تنها در مورد قرآنهایی صدق میکند که به شیوه عثمان طاها نوشته شده اند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 228

وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوَءٍ وَلاَ يَحِلُّ لَهُنَّ أَن يَكْتُمْنَ مَا خَلَقَ اللّهُ فِي أَرْحَامِهِنَّ إِن كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذَلِكَ إِنْ أَرَادُواْ إِصْلاَحًا وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكُيمٌ.

بايد که زنان مطلقه تا سه بار پاک شدن از شوهر کردن باز ايستند و، اگربه خدا و روز قيامت ايمان دارند ، روا نيست که آنچه را که خدا در رحم آنان آفريده است پنهان دارند و در آن ايام اگر شوهرانشان قصد اصلاح داشته باشند به بازگرداندنشان سزاوارترند و برای زنان حقوقی شايسته است همانند وظيفه ای که بر عهده آنهاست ولی مردان را بر زنان مرتبتی است وخدا پيروزمند و حکيم است.

در این آیه بطور صریح تاکید شده است که مردان در درجه ای بالاتر از زنان قرار دارند و لذا برتر از آنان هستند. نابرابری حقوقی میان زنان و مردان برخاسته از این واقعیت است که ادیان در دوران مرد سالاری شکل گرفته اند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 223

نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُواْ لأَنفُسِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُم مُّلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ.

زنانتان کشتزار شما هستند. هرجا که خواهید به کشتزار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت ده.

کشتزار نامیده شدن زنان مسئله ای کاملاً جنسی بوده است، یهودیان معتقد بودند برقراری تماس جنسی از پشت با زن باعث چپ شدن چشم کودک وی میشود، محمد وقتی این آیه را سراییده است که در مدینه مسلمانان در مورد صحت این قضیه از او پرسش کرده اند. در این آیه به مرد مسلمان اجازه داده میشود تا در هر کجا و در هر زمان و از هر طریق با زن خود رابطه جنسی برقرار کند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 282

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ وَلْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلاَ يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئًا فَإن كَانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لاَ يَسْتَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُواْ شَهِيدَيْنِ من رِّجَالِكُمْ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاء أَن تَضِلَّ إْحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاء إِذَا مَا دُعُواْ وَلاَ تَسْأَمُوْاْ أَن تَكْتُبُوْهُ صَغِيرًا أَو كَبِيرًا إِلَى أَجَلِهِ ذَلِكُمْ أَقْسَطُ عِندَ اللّهِ وَأَقْومُ لِلشَّهَادَةِ وَأَدْنَى أَلاَّ تَرْتَابُواْ إِلاَّ أَن تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلاَّ تَكْتُبُوهَا وَأَشْهِدُوْاْ إِذَا تَبَايَعْتُمْ وَلاَ يُضَآرَّ كَاتِبٌ وَلاَ شَهِيدٌ وَإِن تَفْعَلُواْ فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، چون وامی تا مدتی معین به یکدیگر دهید، آنرا بنویسید. و باید در بین شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنویسید. و کاتب نباید که در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپیچی کند. و مدیون باید که بر کاتب املاء کند و از الله، پروردگار خود بترسد و از آن هیچ نکاهد. اگر مدیون سفیه یا صغیر بود یا خود املاء کردن نمیتوانست، ولی او از روی عدالت املاء کند. و دو شاهد مرد به شهدات گیرید. اگر دو مرد نبود، یک مرد و دو زن که به آنها رضایت دهید شهادت بدهند، تا اگر یکی فراموش کردد دیگری به یادش بیاورد. و شاهدان چون به شهادت دعوت شوند،  نباید از شهادت خود داری کنند. و از نوشتن مدت دین خود، چه کوچک و چه بزرگ، ملول نشوید. این روش در نزد خدا عادلانه تر است، و شهادت را استوار دارنده تر و شک و تردید را زایل کننده تر. و هرگاه معامله نقدی باشد اگر برای آن سندی ننویسند مرتکب گناهی نشده اید. و چون معامله ای کنید، شاهدی گیرید. و نباید به کاتب و شاهد زیانی برسد، که اگر چنین کنید نافرمانی کرده اید. از خدای بترسید. خدا شما را تعلیم میدهد و او بر هر چیزی آگاه است.

با توجه به این آیه شهادت زنان نصف شهادت مردان حساب میشود. امام علی در نهج البلاغه خطبه 80 ام از این آیه نتیجه میگیرد که زنان از عقل ناقصی برخوردار هستند. برخی از اسلامگرایان میگویند این مسئله برای آن است که پای زنان کمتر به دادگاه برسد. این درحالی است که این آیه دقیقا نتیجه ای عکس میدهد، یعنی بجای یک زن دو زن باید برای شهادت دادن به دادگاه بروند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 221

وَلاَ تَنكِحُواْ الْمُشْرِكَاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ وَلأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَلاَ تُنكِحُواْ الْمُشِرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُواْ وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكٍ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ أُوْلَـئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللّهُ يَدْعُوَ إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَيُبَيِّنُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ.

زنان مشرکه را تا ایمان نیاورده اند به زنی نگیرید و کنیز (برده) مومنه بهتر از آزاد زن مشرکه است، هرچند شما را از او خوش آید. و به مردان مشرک تا ایمان نیاورده اند زن مومنه مدهید. و بنده (برده) مومن بهتر از مشرک است، هرچند شما را از او خوش آید. اینان به سوی آتش دعوت میکنند و خدا به جانب بهشت و آمرزش. و آیات خود را آشکار بیان میکند، باشد که پند گیرند.

در این آیه نابرابری میان مسلمانان و نامسلمانان و همچنین نظام برده داری تایید میشود. این آیه در تضاد با اصل 16 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد است که ازدواج هر زن و مردی را بدون هیچ تبعیضی از نظر مذهب آزاد میداند. این آیه همچنین با اصل 4 ام  اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد که برده داری را محکوم میکند در تضاد است.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 230

فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِن بَعْدُ حَتَّىَ تَنكِحَ زَوْجًا غَيْرَهُ فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أَن يَتَرَاجَعَا إِن ظَنَّا أَن يُقِيمَا حُدُودَ اللّهِ وَتِلْكَ حُدُودُ اللّهِ يُبَيِّنُهَا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ.

پس اگر باز زن را طلاق داد دیگر بر او حلال نیست، مگر آنکه به نکاح مردی دیگر در آید، و هرگاه آن مرد زن را طلاق دهد، اگر میدانند که حدود خدا را رعایت میکنند رجوعشان را گناهی نیست. اینها حدود خدا است که برای مردمی دانا بیان میکند.

اگر مردی سه بار همسرش را طلاق دهد، و بخواهد برای بار چهارم با او ازدواج کند باید آن زن حتماً با شخص سومی ازدواج کند و با او همبستر شود. در واقع برای تنبیه مرد از بدن زن استفاده میشود. این وظیفه سنگین را معمولا در طول تاریخ خود روحانیت مبارز انجام میداده است. صادق هدایت داستان زیبایی را با عنوان محلل نوشته است. این مجازات، مجازاتی ظالمانه است و در تضاد با ماده 5 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد میباشد.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 3

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ.

اگر شمارا بیم آن است که در کار یتیمان عدالت نورزید، از زنان هرچه شما را پسند افتد، دو دو و سه و سه و چهار، چهار به نکاح (نکاح در عربی یعنی سپوختن) در آورید. و اگر بیم آن دارید که به عدالت رفتار نکنید تنها یک زن بگیرید یا هرچه مالک آن شوید. این راهی بهتر است تا مرتکب ستم نشوید.

در اسلام یک مرد میتواند تا چهار زن رسمی داشته باشد، از نظر شیعه میتواند تعداد بیشماری زن را صیغه کند، و زنان بیشماری را نیز به بردگی بگیرد. اما زنان تنها میتوانند با یک مرد ازدواج کنند و این نابرابری در تضاد با اصل یکم اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد است. مسئله عدالت در اینجا نباید با برابری اشتباه گرفته شود. پیامبر اسلام خود بطور برابر با زنانش برخورد نمیکرده است و زنانش از بی عدالتی او شکایت داشته اند. برخی از اسلامگرایان میگویند این نابرابری به این دلیل است که اگر زنی چند شوهر داشته باشد معلوم نخواهد شد کدام شوهر پدر فرزندی است، اما وقتی که برای این اسلامگرایان توضیح داده میشود که اکنون میتوان با آزمایشهای ژنتیکی پدر یک فرزند را تشخیص داد، این اسلامگرایان از اجازه دادن به همسرانشان برای ازدواج با چند مرد دیگر طفره میروند.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 11

يُوصِيكُمُ اللّهُ فِي أَوْلاَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ فَإِن كُنَّ نِسَاء فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ وَإِن كَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِن كَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِن لَّمْ يَكُن لَّهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِن كَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ آبَآؤُكُمْ وَأَبناؤُكُمْ لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَرِيضَةً مِّنَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيما حَكِيمًا.

خدا در مورد فرزندانتان به شما سفارش میکند که سهم پسر برابر سهم دو دختر است. و اگر دختر باشند و بیش از دو تن، دو سوم میراث از آنهاست. و اگر یک دختر بود نصف برد و اگر مرده را فرزندی باشد هر یک از پدر و مادر یک ششم میراث را برد. و اگر فرزندی نداشته باشد و میراث بران تنها پدر و مادر باشند، مادر یک سوم دارایی را برد. اما اگر برادران داشته باشد سهم مادر، پس از انجام وصیتی که کرده و پرداخت وام او یک ششم باشد. و شما نمیدانید که از پدران و پسرانتان کدامیک شما را سودمند تر است. اینها حکم خداست، که خدا دانا و حکیم است.

سهم زنان از ارث در اسلام نصف سهم مردان است. این مسئله با اصل یکم  اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد که حقوق تمامی افراد بشر را یکسان میداند در تضاد است.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 15

وَاللاَّتِي يَأْتِينَ الْفَاحِشَةَ مِن نِّسَآئِكُمْ فَاسْتَشْهِدُواْ عَلَيْهِنَّ أَرْبَعةً مِّنكُمْ فَإِن شَهِدُواْ فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّىَ يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً.

و از زنان شما آنان که مرتکب فحشا میشوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهید. اگر شهادت دادند آنها را درخانه محبوس کنید تا مرگشان فرا رسد یا خدا راهی در پیش پایشان نهد.

این آیه در آیات دیگر قرآن منسوخ شده است، اطلاعات بیشتر را در مورد مجازات زنا نوشتاری با فرنام «در اسلام سنگسار نیست!» بیابید. زنان متاهلی که مرتکب زنا میشوند در تمامی مکاتب فقهی اسلامی شیعه و شنی محکوم به سنگسار هستند. فیلم سنگسار را میتوانید از اینجا مشاهده کنید.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 24

وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاء ذَلِكُمْ أَن تَبْتَغُواْ بِأَمْوَالِكُم مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا.

و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آنها که به تصرف شما در آمده باشند(منظور زنانی است که در جنگ اسیر مسلمانان شده باشند.). از کتاب خدا پیروی کنید. و جز اینها زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آنها را به نکاح درآورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه دو بدان رضا بدهید گناهی نیست. هر آینه خدا دانا و حکیم است.

در زمان جنگ بعد از کشته شدن مردان، زنان آنها از اموال و غنیمتهای مسلمانان به شمار میروند و مسلمانان میتوانند آنها را تصرف کنند و با آنها همبستر شوند و در صورت تمایل آنها را به فروش برسانند، این مسئله عین برده داری است و برده داری در تضاد با ماده 4 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد است. بر اساس تاریخ و اسناد اسلامی معتبر پیامبر اسلام خود در مورد صفیه یکی از زنان خود چنین کاری را کرد. در یکروز شوهر و پدر او را کشت و در همانروز با او همبستر شد، اطلاعات بیشتر را در نوشتاری با فرنام «صفیه، زن یهودی پیغمبر- بخش سوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا.» بخوانید.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 25

وَمَن لَّمْ يَسْتَطِعْ مِنكُمْ طَوْلاً أَن يَنكِحَ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ فَمِن مِّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُم مِّن فَتَيَاتِكُمُ الْمُؤْمِنَاتِ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانِكُمْ بَعْضُكُم مِّن بَعْضٍ فَانكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَنَاتٍ غَيْرَ مُسَافِحَاتٍ وَلاَ مُتَّخِذَاتِ أَخْدَانٍ فَإِذَا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفَاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ مَا عَلَى الْمُحْصَنَاتِ مِنَ الْعَذَابِ ذَلِكَ لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ وَأَن تَصْبِرُواْ خَيْرٌ لَّكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

هرکس را که توانگری نباشد تا آزاد زنان مومنه را ب نکاح خود در آورد از کنیزان مومنه ای که مالک آنها هستید به زنی گیرد. و خدا به ایمان شما آگاه تر است. همه از جنس همدیگرید. پس بندگان را به اذن صاحبانشان نکاح (معنی کلمه نکاح چیست؟) کنید و مهرشان را به نحو شایسته ای بدهید. و باید که پاکدامن باشند نه زناکار و نه از آنها که به پنهان دوست میگیرند. و چون شوهر کردند، هرگاه مرتکب فحشا شوند شکنجه آنان نصف شکنجه آزاد زنان است. و این برای کسانی است. از شما که بیم دارند که به رنج افتند. با این همه، اگر صبر کنید برایتان بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است.

کنیزان را میتوان با اجازه از صاحبانشان به زنی گرفت و با آنها نکاح کرد. معنی کلمه نکاح را حتماً در اینجا بیابید. این سوره بازهم برده داری را تایید کرده است و برده داری در تضاد با اصل 4 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد است.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 34

الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا.

مردان، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است. و از آن جهت که از مال خود نفقه میدهند، بر زنان تسلط دارند. پس زنان شایسته، فرمانبردارند و در غیبت شوی عفیفند و فرمان خدای را نگاه میدارند. و آن زنان را که از نافرمانیشان بیم دارید، اندرز دهید و از خوابگاهشان دوری کنید و بزنیدشان. اگر فرمانبرداری کردند، از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید. و خدا بلند پایه و بزرگ است.

در این آیه (1) مردان برتر از زنان خوانده شده اند (2) یک دلیل برتری مردان به زنان برتری ذاتی آنها است که خداوند به آنها داده است (3) دلیل دیگر این برتری آن است که مردان به زنان نفقه (پول) میدهند (4) رابطه زن و مرد رابطه ای نابرابر است که به رابطه بین فرمانده و فرمانبردار تشبیه شده است و زنان مجبورند از مردان فرمانبرداری کنند (5) مردان درصورتی که «بیم» نافرمانی (و نه حتی در حالتی که این نافرمانی واقعاً رخ دهد) باید زنان را با سه روشی که آمده است تنبیه کنند، یکی از این تنبیهات این است که باید آنها را کتک بزنند. (6) بعد از آن نباید به آنها ظلم کنند، یعنی در صورتی که بیم نافرمانی دارند، مردها باید به آنها ظلم کنند. کتک زدن زنان مجازاتی ظالمانه است و در تضاد با اصل 5 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد است. همچنین ماده 11 ام اعلامیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد اعلام میدارد که هیچکس را نمیتوان بدون حضور در دادگاه دارای صلاحیت محکوم و مجازات کرد، لذا تصمیم گیری خودسرانه در مورد زن و تنبیه فیزیکی او از طرف مرد کاملا محکوم است.

قرآن، سوره النساء (4) آیه 176

يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلاَلَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَكَ وَهُوَ يَرِثُهَآ إِن لَّمْ يَكُن لَّهَا وَلَدٌ فَإِن كَانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ وَإِن كَانُواْ إِخْوَةً رِّجَالاً وَنِسَاء فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ أَن تَضِلُّواْ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.

از تو فتوی می خواهند ، بگوی که خدا در باره کلاله برايتان فتوی می دهد، : هر گاه مردی که فرزندی نداشته باشد بميرد و او را خواهری باشد ، به آن خواهر نصف ميراث او می رسد اگر خواهر را نيز فرزندی نباشد ، برادر از او ارث می برد اگر آن خواهران دو تن بودند ، دو ثلث دارايی را به ارث می برند و اگر چند برادر و خواهر بودند ، هر مرد برابر دو زن می برد خدا برای شما بيان می کند تا گمراه نشويد ، و او از هر چيزی آگاه است.

از دیدگاه اسلام به مردان دو برابر زنان ارث میرسد.

قرآن، سوره النور (24) آیه 6

وَالَّذِينَ يَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ يَكُن لَّهُمْ شُهَدَاء إِلَّا أَنفُسُهُمْ فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ.

و کسانیکه زنان خود را به زنا متهم میکنند، اگر نتوانند 4 شاهد پیدا کنند میتوانند خود چهار بار شهادت بدهند در راه خدا که او از راستگویان است. (این عمل را لعان گویند).

یک مرد میتواند با 4 بار شهادت دادن در راه خدا زنش را متهم به زنا کند، برای اطلاعات بیشتر در این مورد به نوشتاری با فرنام «در اسلام سنگسار نیست!» مراجعه کنید.

قرآن، سوره النور (24) آیه 31

وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُوْلِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاء وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.

و به زنان مومن بگو که چشمان خویش فروگیرند و شرمگاه خود نگه دارند و زینتهای خود را جز آن مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند، جز برای شوهر خود یا پدر خود یا پدر شوهر خود یا پسر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر بردار خود یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش خود، یا بندگان خود، یا مردان خدمتگزار خود که رغبت به زن ندارند، یا کودکانی که از شرمگاه زنان بیخبرند و نیز چنان پای بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کرده اند دانسته شود. ای مومنان همگان به درگاه خدا توبه کنید، باشد که رستگار گردید.

در این آیه به زنان دستور داده میشود که حجاب را رعایت کنند و زینتهای خود را پنهان کنند. چنین حکمی در مورد مردان وجود ندارد. بر اساس احادیث معتبر اسلامی مسئله حجاب به پیشنهاد عمر وارد اسلام شد زیرا برخی از زنان محمد با مردان غریبه سخت میگفتند و محمد این آیات را برای کنترل زنان خودش سرایید. شرح مفصل ماجرا را در نوشتاری با فرنام «عقل بشر ناقص است! علم ناقص است، و چون ناقص است قابل اتکا نیست.» بخوانید.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 59

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.

ای پیامبر، به زنان و دختران خود و زنان مومنان بگو که چادر خود را برخود فروپشونند. این مناسب تر است، تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است.

این آیه از زنان میخواهد که حجاب را بگونه ای رعایت کنند تا شناخته نشوند، این بدان معنی است که صورت آنها نیز همچون حجاب فعلی زنان عرب و افغان باید پوشیده باشد. در مورد اینکه این آیه در چه زمانی و چگونه توسط محمد ساخته شد نوشتاری با فرنام «عقل بشر ناقص است! علم ناقص است، و چون ناقص است قابل اتکا نیست.» مطالعه کنید. در مورد حجاب میان زنان و مردان برابری وجود ندارد و این نابرابری ظالمانه  با اصل 1 ام عقل بشر ناقص است! علم ناقص است، و چون ناقص است قابل اتکا نیست.

قرآن، سوره التغابن (64) آیه 14

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَأَوْلَادِكُمْ عَدُوًّا لَّكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَإِن تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ .

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در میان زنان و دشمنانتان دشمنی برای شما وجود دارد از آنها حذر کنيد و اگر عفو کنيد و چشم بپوشيد و گناهشان پوشيده داريد ، خدا آمرزنده و مهربان است.

زنان و فرزندان دشمان مردان هستند.

قرآن، سوره المعارج (70)  آیات 29 و 30

وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ؛ إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ.

و کسانی که شرمگاه خويش نگه می دارند؛ مگر برای همسرانشان يا کنيزانشان ، که در اين حال ملامتی بر آنها نيست.

مردان مسلمان نیازی به نگاه داشتن و پوشاندن شرمگاه (دستگاه تناسلی) خود در مقابل همسرانشان و برده های زنشان ندارند.

آیاتمخصوص محمد رسول الله

از عایشه در صحیح مسلم* روایت شده است که به پیامبر گفته است: «چنین به نظر من میرسد که خداوند تو در ارضای امیال تو شتابان است.» و واقعا هم چنین بوده است. در قرآن آیات ویژه ای وجود دارند که تنها مخصوص محمد هستند و قوانین و رفتارهایی که سایر مسلمانان باید در چهارچوب آنها رفتار کنند برای محمد وجود نداشته است. در زیر چند نمونه از این آیات که محمد در آنها از جانب الله برای خود امتیازاتی فوق العاده قائل شده است را میخوانید. اطلاعات مستند و دقیقی از ماجراهای محمد و زنانش و تعداد آنها را میتوانید در نوشتاری با فرنام «زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟» بیابید.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیات 28 و 29

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا؛ وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا.

ای پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگی دنيا و زينتهای آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهی نيکو رهايتان کنم؛و اگر خواهان خدا و پيامبر او و سرای آخرت هستيد ، خدا به نيکوکارانتان پاداشی بزرگ خواهد داد.

این آیه نشان میدهد زنان پیامبر از وضعیت مادی خود رضایت نداشته اند، و همچنین ادعای اسلامگرایان در مورد اینکه پیامبر صرفاً برای پشتیبانی مادی با زنان زیبا و جوان خود ازدواج کرده است، دروغی بیش نیست. در این آیه خداوند جهان به کمک محمد آمده و همچون یک مشاور خانوادگی تلاش میکند مشکلات محمد را با وعده های دروغین آخرت حل کند.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 33

وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.

و در خانه های خود بمانيد و چنان که در زمان پيشين جاهليت می کردند، ،زينتهای خود را آشکار مکنيد و نماز بگزاريد و زکات بدهيد و از خدا وپيامبرش اطاعت کنيد ای اهل بيت ، خدا می خواهد پليدی را از شما دورکند و شما را چنان که بايد پاک دارد.

بعد از سروده شدن این آیه زنان پیامبر نباید از خانه هایشان خارج شوند و همچون دوران جاهلیت خود زندگی کنند.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 37

وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا.

و تو ، به آن مرد که خدا نعمتش داده بود و تو نيز نعمتش داده بودی ،، گفتی : زنت را برای خود نگه دار و از خدای بترس در حالی که در دل خودآنچه را خدا آشکار ساخت مخفی داشته بودی و از مردم می ترسيدی ، حال آنکه خدا از هر کس ديگر سزاوارتر بود که از او بترسی پس چون زيد از او حاجت خويش بگزارد ، به همسری تواش در آورديم تا مؤمنان را در زناشويی با زنان فرزند خواندگان خود ، اگر حاجت خويش از او بگزارده باشند ، منعی نباشد و حکم خداوند شدنی است.

این آیه مربوط به ماجرای زید و زینب میشود. زید فرزند خوانده محمد بوده است و همسری زیبا داشته است. در دوران پیش از اسلام، اعراب فرزند خوانده های خود را همانند فرزندان خود می انگاشتند و زنان آنها را بر خود حرام میدانستند. محمد روزی برای دیدار با زید به منزل او میرود و زینب را در خانه و عریان میبیند و علاقه مند به او میشود. این علاقه مند شدن در این آیه نیز آمده است، محمد چیزی را در دل خود پنهان میکرده است. البته ظاهرا چندان هم پنهان کاری در کار نبوده است. محمد سر انجام باعث میشود تا زید زن خود زینب را طلاق دهد و پیامبر 58 ساله با زینب 35 ساله ازدواج میکند. و دلیل این ازدواج بر اساس گفته قرآن این است که مومنان بیاموزند میتوانند با زنان فرزند خواندگان خود ازدواج کنند. البته معلوم نیست چرا پیامبر باید این مسئله را بطور عملی به آنها یاد میداد و حتماً خود آنرا پیاده میکرد. در مورد این ازدواج بحث برانگیز پیامبر اسلام به نوشتارهایی با فرنام  «محمد، زید و زینب»  و «عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او در برگ 155 کتاب کوروش بزرگ و محمد بن عبدالله » مراجعه کنید.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 50

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.

ای پيامبر ، ما زنانی را که مهرشان را داده ای و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شده ای و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله های تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمنی را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زنی گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما می دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمی کرده ايم ، تابرای تو مشکلی پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.

در اینجا خداوند سر کیسه رحمت الهی را بسیارشل میکند و به پیامبر اجازه میدهد تا تقریباً با هرکس که میخواهد ازدواج کند. و پیامبر از این حق خود بسیار خوب استفاده کرده است، لیست زنان محمد را در نوشتاری با فرنام «زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟» بیابید.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 51

تُرْجِي مَن تَشَاء مِنْهُنَّ وَتُؤْوِي إِلَيْكَ مَن تَشَاء وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكَ ذَلِكَ أَدْنَى أَن تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَلَا يَحْزَنَّ وَيَرْضَيْنَ بِمَا آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَلِيمًا.

از زنان خود هر که را خواهی به نوبت مؤخردار و هر که را خواهی با خود، نگه دار و اگر از آنها که دور داشته ای يکی را بطلبی بر تو گناهی نيست در اين گزينش و اختيار بايد که شادمان باشند و غمگين نشوند و از آنچه همگيشان را ارزانی می داری بايد که خشنود گردند و خدا می داند که در دلهای شما چيست و خداست که دانا و بردبار است.

پیامبر لازم نیست در همخوابگی با زنانش نوبت و مساوات را رعایت کند، وی میتواند نوبتها را جابجا کند و با زنانی که دوست دارد بیشتر باشد. و زنانش نیز نباید لب به شکایت بگشایند.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 52

لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيبًا.

بعد از اين زنان ، هيچ زنی بر تو حلال نيست و نيز زنی به جای ايشان ، اختيار کردن ، هر چند تو رااز زيبايی او خوش آيد ، مگرآنچه به غنيمت به دست تو افتد و خدا مراقب هر چيزی است.

و البته این آیه آیات قبلی را منسوخ میکند. اما باید توجه داشت که زیباترین زنان پیامبر آنانی بودند که در جنگها به تصرف او در آمده بودند. جویریه و صفیه دو نمونه بارز از این نوع تصرفات پیامبر بودند. گویا این آیه در هنگام اعتراض عایشه به آیات زیاده خواهانه پیامبر در مورد زنان، توسط او سروده شده است.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 53

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَى طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ وَلَكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمًا.

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، به خانه های پيامبر داخل مشويد مگر شما، را به خوردن طعامی فرا خوانند ، بی آنکه منتظر بنشينيد تا طعام حاضر شود اگر شما را فرا خواندند داخل شويد و چون طعام خورديد پراکنده گرديد نه آنکه برای سرگرمی سخن آغاز کنيد هر آينه اين کارها پيامبر را آزار می دهد و او از شما شرم می دارد ولی خدا از گفتن حق شرم نمی دارد و اگراز زنان پيامبر چيزی خواستيد ، از پشت پرده بخواهيد اين کار ، هم برای دلهای شما و هم برای دلهای آنها پاک دارنده تر است شما را نرسد که پيامبر خدا را بيازاريد ، و نه آنکه زنهايش را بعد از وی هرگز به زنی گيريد اين کارها در نزد خدا گناهی بزرگ است.

با زنان پیامبر از پشت پرده سخن باید گفت. پیامبر در مورد کلکسیون زنان خود بسیار حسادت میورزیده است. زنان محمد حق نداشتند بعد از مرگ او باکس دیگری ازدواج کنند و باید تا آخر عمر خود بیوه میمانند. مثلاً صفیه در 17 سالگی به تصرف محمد 59 ساله در آمد و 4 سال با او زندگی کرد و در 39 سال باقی زندگی خود بعد از مرگ او حق نداشت با کسی ازدواج کند و بعنوان یک بیوه مرد.

قرآن، سوره التحريم (66) آیه 1

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاتَ أَزْوَاجِكَ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

ای پيامبر ، چرا چيزی را که خدا بر تو، حلال کرده است ، به خاطر خشنود ساختن زنانت بر خود حرام می کنی؟ و خدا آمرزنده و مهربان است.

این آیه در مورد ماجرای ماریه قبطی ساخته شده است. ماریه کنیز حفصه از زنان محمد بوده است. محمد روزی به خانه حفصه رفته است و ماریه را تنها دیده است و با او همبستر شده است. حفصه به خانه برگشته و محمد را در حال نزدیکی با کنیز خود در خانه میبیند. محمد قسم میخورد که دیگر با ماریه همبستر نشود و از حفصه میخواهد که این راز با کسی بازگو نکند. اما حفصه این راز را با همه در میان میگذارد و پیامبر از تصمیم خود بازمیگردد و این آیه را نازل میکند. و تحریم را از سر راه خود برمیدارد. جزئیات بیشتر در مورد این ماجرا را در دو نوشتارهای «محمد ماریه و حفصه» و «ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خا نوادگی محمد» بخوانید.

قرآن، سوره التحريم (66) آیه 5

عَسَى رَبُّهُ إِن طَلَّقَكُنَّ أَن يُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَيْرًا مِّنكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُّؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَارًا.

شايد اگر شما را طلاق گويد پروردگارش به جای شما زنانی بهتر از شمايش ، بدهد زنانی مسلمان ، مؤمن ، فرمانبردار ، توبه کننده ، اهل عبادت و روزه گرفتن ، خواه شوهر کرده ، خواه باکره.

اینجا زنان پیامبر تهدید میشوند که اگر دست از فتنه جویی (منظور همان داستان ماریه و محمد است) بر ندارند، پیامبر آنها را طلاق داده و الله زنان بهتری را به او خواهد داد. بر اساس احادیث این گفته در واقع مربوط به عمر بن خطاب میشده است و او این حرف را به زنان محمد زده است. و محمد نیز بعد از شنیدن این حرف عمر، آنرا در قرآن از زبان الله بازگو میکند. برای شرح دقیق ماجرا به نوشتار «عقل بشر ناقص است! علم ناقص است.» مراجعه  کنید.

* صحیح مسلم عربی چاپ 1980 عربستان سعودی, جلد2, صفحات 1085-1086, سنت شماره #49-50

نوشته شده توسط آرش بیخدا

آیات جنایی قرآن

گردآوری – آرش بیخدا

همه برگردانها (ترجمه‌ها)‌ از آیتی است. برای برگردانهای بیشتر روی پیوند هر آیه به قرآن زندیق کلیک کنید.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

قرآن، سوره محمد (47) آیه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.

فیلمهای پیاده شدن این دستور قرآن را در بخش جنایات اسلامگرایان مشاهده کنید.

قرآن، سوره الأنفال (8) آیه 39

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّه فَإِنِ انتَهَوْاْ فَإِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند، خدا کردارشان را می بيند.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 61

مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردند و به سختی کشته شوند.

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

فیلم پیاده شدن این قانون اسلامی را از اینجا ببینید –  قطع کردن دست و پا طبق دستور قرآن

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

فیلم پیاده شدن این قانون اسلامی را از اینجا ببینید. شکنجه، دست قطع کردن در عراق

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 28

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 29

قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الآْخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ.

بكشيد آنان را كه ايمان نيارند به خدا و روز آخر و حرام ندارند آنچه را كه حرام كرده است خدا و رسولش و نمى گروند به كيش حقّ از آنان كه داده شدند كتاب را تا جزيه پردازند از دسترنج خود (با دست خود يا به جاى خود) و ايشانند سرافكندگان

قرآن، سوره النساء (4) آیه 89

وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَاء حَتَّىَ يُهَاجِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا.

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر میروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آنها را به دوستی و یاری برمگزینید.

قرآن، سوره الأنفال (8) آیه 12

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ.

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 5

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

پس چون ماههاي حرام به سر آمد  آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 12

وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ.

اگر پس از بستن پیمان، سوگند خود شکستند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود باز ایستند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 191

وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مِّنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِن قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ.

هرجا که آنها را بیابید بکشید و از آنجا که شما را رانده اند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجد الحرام با آنها مجنگید مگر آنکه با شما بجنگند. و چون با شما جنگیدند بکشیدشان که  این است پاداش کافران.

کائنات قرآنی

نوشته – آرش بیخدا

اى مردم از علم نجوم بپرهيزيد ، مگر بدان مقدار كه شما را در خشكى و دريا راه بنمايد ، كه اين علم به كهانت منجر شود و منجم كاهن است و كاهن همانند جادوگر است و جادوگر كافر است و كافر در آتش جهنم . به نام خداى تعالى به راه افتيد .

امام علی خطبه 79 نهج البلاغه

براستی که انسان موجود بسیار کنجکاو بازیگوشی است، بازیگوشی انسانها تا حدی زیاد است که اینگونه گستاخانه توصیه های پیامبران و امامان و رهبران دینی خود را زیر پا میگذارند و بر خلاف میل آنها به کسب علم نجوم میپردازند، و  ایکاش انسانها از علم نجوم می پرهیزیدند تا امروز کار بجایی نمیکشید که بخواهند از کار خدا و کلام او ایراد بگیرند و بخواهند ثابت کنند که خدا خود از کائنات و جهانی که قرار است درست کرده باشد بی خبر بوده است. جای تعجب است که چرا علمای شیعه در مقابل این جنایت بزرگ کفر بین المللی سکوت کرده اند و دستور نمیدهند تا همانند کاری که مسلمانان در گندی شاپور و اسکندریه و بلخ کردند، کتابهای نجوم و ستاره شناسی را آتش بزنند و با حملات استشهادی به تاسیسات ناسا در امریکای جهانخوار حمله کنند تا بشر را از پرداختن از این بیش به این علم شیطانی نجوم باز دارند. آیا این علما و روحانیون نمیدانند که باید در مقابل خداوند بزرگ و آن امام معصوم در روز قیامت پاسخگو باشند؟ جواب امیر المومنین را در هنگام بند بازی بر روی پل صراط چه کسی خواهد داد؟ باشد که انسانها همچنان با پیروی نکردن از این امام مظلوم و پیامبر بیسواد اسلام، هرگز به راه و روش تربیت الهی بر نگردند.

و اما بعد از این مقدمه و سخن گهر بار از امام علی، این نوشتار بر آن است تا به قسمت کوچکی از اطلاعات غیر علمی و ضد علمی نهفته در قرآن را که مربوط به حالت فعلی کائنات و جهان هستی است بررسی کند.

قبل از پرداختن به آنچه قرآن در مورد کائنات میگوید، لازم به توضیح است که چون قرآن کتاب بسیار مبهم و غیر مبینی است، ترجمه ها و تفاسیر بسیار متفاوتی از آن ارائه شده است. ترجمه ای که در این نوشتار آمده است با این پیشفرض انجام گرفته است که این آیات واقعا منظورهای فیزیکی داشته است. والا اسلامگرایان برای فرار از این واقعیت شیرین که قرآن پر از خطاهای مختلف در مورد کائنات است، دست به انواع و اقسام روشهای فرار از واقعیت، یعنی دست آویز روش کهنه و بسیار رایج «منظور این آیه آن نیست که واقعا میگوید» میشوند. اما در این نوشتار به قرآن بصورت تحت اللفظی (Literally) نگاه شده است،  تمامی ترجمه ها از ترجمه دکتر آیتی آمده است.

زمین ثابت و حرکت نمیکند است.

سوره روم  25 «وَمِنْ آيَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّمَاء وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ»

و از نشانه های قدرت اوست که آسمان و زمين به فرمان او برپای ، ايستاده اند سپس شما را از زمين فرا می خواند و شما از زمين بيرون می آييد

سوره فاطر  41 «إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا»

خدا آسمانها و زمين را نگه می دارد تا زوال نيابند ، و اگر به زوال گرايند ، هيچ يک از شما جز او نمی تواند آنها را نگه دارد هر آينه خدا بردبار و آمرزنده است

سوره لقمان  10 «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ».

آسمانها را بی هيچ ستونی که ببينيد بيافريد و بر روی زمين کوهها را بيفکند تا نلرزاندتان و از هر گونه جنبنده ای در آن بپراکند و از آسمان آب فرستاديم و در زمين هر گونه گياه نيکويی رويانيديم

سوره النحل  15 «وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَأَنْهَاراً وَسُبُلا لعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوههای بزرگ افکند تا شما را نلرزاند و رودها و راهها، پديدآورد شايد هدايت شويد

سوره النمل  61 «أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَارًا وَجَعَلَ خِلَالَهَا أَنْهَارًا وَجَعَلَ لَهَا رَوَاسِيَ وَجَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُون»

يا آن که زمين را آرامگاه ساخت و در آن رودها پديد آورد و کوهها ، و، ميان دو دريا مانعی قرار داد آيا با وجود الله خدای ديگری هست ? نه بيشترينشان نمی دانند

سوره الأنبياء  31 «وَجَعَلْنَا فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِيهَا فِجَاجاً سُبُلا لعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوهها بيافريديم تا نلرزاندشان و در آن راههای فراخ ساختيم ،، باشد که راه خويش بيابند

در ادبیاتی که در قرآن استفاده شده است، کلمه «ارض» به معنی زمین است، و کلمه «فلک» به معنی حرکت کردن و در چرخیدن در مدار و مسیر معینی است. البته از جاری شدن نیز در قرآن برای توصیف چیزهایی که حرکت میکنند استفاده شده است اما این دو کلمه هرگز در یک آیه در کنار هم نیامده اند، یعنی خداوند هرگز به اینکه زمین نیز در حال حرکت است اشاره ای ندارد. در عوض در بسیاری از آیات مختلف همانند آنچه در بالا آمده است زمین را ثابت و بدون لرزش توصیف میکند و به دنبال دیدگاهی که نسبت به کوه ها دارد، همانگونه که در ادامه بررسی خواهد شد، گمان میکند که کوه ها با وزن خود روی زمین قرار گرفته اند تا باعث شوند زمین حرکت نکند و نلرزند و در نتیجه ثابت و آرام بماند.

کوه ها مانند میخ به زمین کوبیده شده اند تا زمین در حال حرکت نباشد

سوره النبأ آیات 7 و 8 «ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ، وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا»

آيا ما زمين را بستری نساختيم؟، و کوهها را ميخهايی؟

سوره النحل 15 «وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَأَنْهَاراً وَسُبُلا لعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوههای بزرگ افکند تا شما را نلرزاند و رودها و راهها، پديدآورد شايد هدايت شويد

معمولا بر روی چیزی که نمیخواهند حرکت کند، سنگ و یا چیز سنگین دیگری قرار میدهند، یا آنرا میخکوب میکنند تا حرکت نکند، خداوند نیز در قرآن از هردو وسیله برای ثابت نگه داشتن زمین استفاده کرده است، یعنی هم کوه ها را مانند میخ به زمین کوبیده که زمین حرکت نکند و آرام و ساکن باقی بماند، هم کوه ها را از آن جهت که وزنشان زیاد است آفریده است تا مانع حرکت زمین شوند. خداوند بعد ها زمین را به فرش تشبیه میکند، که بدان نیز خواهیم پرداخت. معمولا وقتی در محیط طبیعت فرش و یا زیراندازی را روی زمین پهن میکنند یا فرش میکنند، بر گوشه های آن سنگ هایی میگذارند تا آن فرش آرام باشد و حرکت نکند، تعبیر الله در مورد زمین هم دقیقا همینگونه است، کوه ها آفریده شده اند تا زمین حرکت نکند.

زمین صاف و مسطح است.

سوره نوح  19 «وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِسَاطًا»

و خدا، زمين را چون فرشی برايتان بگسترد

سوره الرعد  3 «وَهُوَ الذِي مَدَّ الأَرْضَ وَجَعَلَ فِيهَا رَوَاسِيَ».

اوست که زمين را امتداد داد، و در آن کوهها و رودها قرار داد

سوره الحِجر  19 «وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ».

و زمين را امتداد دادیم و در آن کوههای عظيم افکنديم و از هر چيز به شيوه ای سنجيده در آن رويانيديم

سوره بقره  22 «الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِرَاشاً وَالسَّمَاء بِنَاء وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّكُمْ فَلاَ تَجْعَلُواْ لِلّهِ أَندَاداً وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»

آن خداوندی که زمين را چون فرشی بگسترد ، و آسمان را چون بنايی ، بيفراشت ، و از آسمان آبی فرستاد ، و بدان آب برای روزی شما از زمين هر گونه ثمره ای برويانيد ، و خود می دانيد که نبايد برای خدا همتايانی قرار دهيد

معمولا امتداد دادن و گسترش دادن و فرش کردن و همچون فرش بودن همگی مربوط به سطوح صاف است. تابحال دیده نشده است که شخصی فرشی را بصورت کروی ببافد. فرشها معمولاً همگی مسطح هستند. الله هرگز در قرآن از کلمه کره استفاده نکرده است، شاید الله چندان با هندسه فضایی میانه خوبی نداشته است و همه چیز را دو بعدی و صاف میپنداشته است و اینگونه بوده است که زمین را نیز همچون فرشی زیر پای ما پهن کرده است و روی آن کوه قرار داده است تا این فرش حرکت نکند. آشکار است که قرآن زمین را صاف فرض میکند. مشخص است که همه انسانهای نادان از کروی بودن کره زمین همواره به شکل ظاهری زمین که همچون فرش تصور میشود اکتفا میکردند و حکم صادر میکردند که زمین همچون فرشی صاف است. مسلمانان ادعا میکنند در صوره الرحمن به گرد بودن زمین اشاره شده است، به این ادعا در نوشتاری با فرنام «رب المشرقين و رب المغربين و کروی بودن زمين» پاسخ کاملی داده شده است.

خورشید و ماه در حال حرکت به دور زمین هستند.

سوره يس  38 «وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ».

و آفتاب به سوی قرارگاه خويش روان است اين فرمان خدای پيروزمند و داناست

سوره يس  39 و40 «القَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالعُرْجُونِ القَدِيمِ. لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ القَمَرَ وَلاَ اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ».

و برای ماه منزلهايی مقدر کرديم تا همانند شاخه خشک خرما باريک شود؛ آفتاب را نسزد که به ماه رسد و شب را نسزد که بر روز پيشی گيرد و همه در فلکی شناورند.

تورات (صحیفه یوشع، باب دهم 12 و 13)

آنگاه یوشع گردش خورشید را در آسمان متوقف میکند تا فرصت بیشتری برای تعقیب «اموریان» و کشتن همه آنها داشته باشد:»… آنگاه یوشع در روزی که خداوند آموریان را پیش بنی اسرائیل تسلیم کرد، به آفتاب گفت که بر جبعون بایستد، و به ماه نیز گفت که بر وادی ایلون بایستد، پس آفتاب ایستاد و قریب به تمامی روز در فرورفتن تعجیل نکرد، و ماه نیز توقف نمود تا قوم بقیه آموریان را نابود کردند»

دکتر شجاء الدین شفا در صفحه 20 بخش مربوط به خدا در کتاب تولدی د یگر اشاره میکند که نوشتار بالا در تورات یکی از نوشتارهای کتاب مقدس بود که کلیسای مسیحی سالها با استناد به آنها ادعا میکرد زمین صاف است و مخالفان این حرف را متهم به کفر و ارتداد و در نتیجه به مرگ محکوم میکرد. گالیله با استناد به همین آیه در سال 1616 محکوم شد، زیرا ادعا میکرد خورشید حرکت نمیکند بلکه نسبت به منظومه شمسی ثابت است و این زمین است که حرکت میکند. در حالی که تورات، انجیل و قرآن و بسیاری از کتابهای مذهبی دیگر که به دست انسانهایی که نسبت به کیهان نا آشنا بودند نوشته شده است، با نگاه کردن با ظاهر آسمان فکر میکردند این خورشید است که در حال حرکت است نه زمین.

در صحیح بخاری نیز محمد دانش وسیع خود در مورد حرکت خورشید اینگونه برای دوستانش شرح میدهد.

صحیح بخاری جلد چهارم کتاب 54 شماره 421

از ابوذر روایت شده است:

«پیامبر از من پرسید «آیا میدانی خورشید به کجا میرود (در زمان غروب کردن)؟»، پاسخ دادم «الله و پیامبرش بهتر میدانند». پیامبر فرمود «خورشید میرود و خود را در مقابل تخت الله به زمین میزند، و از او اجازه میخواهد که دوباره طلوع کند، و الله به او اجازه میدهد، و (وقتی فرا خواهد رسید که)  اجازه طلوع خواهد خواست اما چنین اجازه ای صادر نخواهد شد، خواهد خواست که به دوره حرکت خود ادامه دهد ولی اجازه نخواهد یافت، به او دستور داده خواهد شد که از مغرب طلوع کند و همانا این خواست الله است. و خورشید دوره و مدار خود را طی میکند. و آن حکمی است که خداوند علیم و متعال برایش قرار داده است.»

هفت آسمان و هفت زمین وجود دارد.

سوره الطلاق 12 «اللَهُ الذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَّ».

خداست آن که هفت آسمان و همانند آنها زمين بيافريد فرمان او ميان آسمانها و زمين جاری است تا بدانيد که خدا بر هر چيز قادر است و به علم بر همه چيز احاطه دارد

سوره البقرة 29 «هُوَ الذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ».

اوست که همه چيزهايی را که در روی زمين است برايتان بيافريد ، آنگاه به آسمان پرداخت و هر هفت آسمان را برافراشت و خود از هر چيزی آگاه است

سوره فُصّلت 12 «فَقَضَاهُّنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظاً ذَلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ».

آنگاه هفت آسمان را در دو روز پديد آورد و در هر آسمانی کارش را به آن ، وحی کرد و آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و محفوظش داشتيم اين است تدبير آن پيروزمند دانا

سوره الأنبياء 32 وَجَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آيَاتِهَا مُعْرِضُون».

و آسمان را سقفی مصون از تعرض کرديم و باز هم از عبرتهای آن اعراض می کنند

سوره الحج  65 «وَيُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الأَرْضِ إِلاَّ بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَحِيمٌ».

آيا نديده ای که خدا هر چه را در روی زمين است مسخر شما کرده است و، کشتيها در دريا به فرمان او می روند ? و آسمان را نگه داشته که جز به فرمان او بر زمين نيفتد زيرا خدا را بر مردم رافت و مهربانی است

سوره ق  6«أَفَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَزَيَّنَّاهَا وَمَالهَا مِنْ فُرُوجٍ».

آيا به اين آسمان برفراز سرشان نظر نمی کنند که چگونه آن را بنا کرده ايم و آراسته ايم و هيچ شکافی در آن نيست؟

سوره نوح  15،16 «لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا،وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»

آيا نمی بينيد چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد و ماه را روشنی آنها ، و خورشيد را چراغشان گردانيد ؟

اسلامگرایان تفاسیر بسیار متفاوتی از هفت آسمان در قرآن کرده اند و براستی خود نیز نمیدانند دقیقا منظور از این هفت آسمان چیست، همانگونه که در بالا آیات آورده شده است قرآن واقعا ادعا میکند هفت آسمان وجود دارد. بهترین توجیهی که میتوان برای این ادعای قرآن یافت این است که قبل از انقلاب کوپرنیکوسی و اینکه برای دانشمندان مشخص شود در منظومه شمسی 9  سیاره وجود دارد و ستاره خورشید در مرکز منظومه است و سایر سیارات به دور خورشید در حال حرکت هستند، ملتهای بسیاری با الهام از دانشمندان یونانی تصور میکردند زمین مرکز کائنات است و 7 عنصر آسمانی به دور آن میچرخند که خورشید نیز یکی از آنها است. و دقیقاً همین دیدگاه است که وارد قرآن نیز شده است و از کائنات 7 عنصری صحبت میکند. نقشه منظومه زمین محور قبل از انقلاب کوپرنیکوسی در شکل زیر آمده است.

همچنین در میان بسیاری از ملتها این سیاره ها و عناصر که گمان میشد در حال چرخش به دور زمین هستند علائم و اسامی و خدایانی در نظر میگرفتند که هرکدام را برای خود دارای قدرت خاصی میدانستند.

  نام پارسی  نام عربی ماهقمر تیرعطارد ناهیدزهره خورشیدشمس بهراممریخ برجیسمشتری کیوانزحل 

الله بر روی عرش (تخت) قرار دارد.

در زبان قرآن بارها کلمه عرش برای تخت بکار رفته است و تقریباً همه مترجمان آنرا یا به کرسی و تخت  (Throne) ترجمه کرده اند و یا آنرا بدون ترجمه و با بکار بردن همان کلمه عرش بکار برده اند.

سوره الحاقه آیه 17 «وَالْمَلَكُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ»

و فرشتگان در اطراف ، آسمان باشند و در آن روز هشت تن از آنها عرش پروردگارت را برفراز سرشان حمل می کنند

سوره غافر آیه 15 «رَفِيعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ لِيُنذِرَ يَوْمَ التَّلَاقِ»

فرا برنده درجات ، صاحب عرش که بر هر يک از بندگانش که بخواهد به فرمان خود وحی می فرستد تا مردم را از روز قيامت بترساند

سوره غافر آیه 7 «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَّحْمَةً وَعِلْمًا فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ»

آنان که عرش را حمل می کنند و آنان که بر گرد آن هستند به ستايش پروردگارشان تسبيح می گويند و به او ايمان آورده اند و از او برای مؤمنان آمرزش می خواهند : ای پروردگار ما ، رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است پس آنان را که توبه کرده اند و به راه تو آمده اند بيامرز و از عذاب جهنم نگه دار

سوره الزمر آیه 75 «وَتَرَى الْمَلَائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَقُضِيَ بَيْنَهُم بِالْحَقِّ وَقِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»

و فرشتگان را می بينی که گرد عرش خدا حلقه زده اند و به ستايش ، پروردگارشان تسبيح می گويند ميان آنها نيز به حق داوری گردد و گفته شود که ستايش از آن خدايی است که پروردگار جهانيان است

سوره مومنون آیه 86 «قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»

بگو : کيست پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ؟

سوره طه آیه 5 «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى»

خدای رحمان بر عرش استيلا دارد

سوره اسراء آیه 42 «قُل لَّوْ كَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ إِذًا لاَّبْتَغَوْاْ إِلَى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً»

بگو : همچنان که می گويند ، اگر با او خدايان ديگری هم بودند پس به ، سوی صاحب عرش راهی جسته بودند

سوره رعد آیه 2 «اللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لأَجَلٍ مُّسَمًّى يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الآيَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاء رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ»

الله ، همان خداوندی است که آسمانها را بی هيچ ستونی که آن را ببينيد، برافراشت سپس به عرش پرداخت و آفتاب و ماه را که هر يک تا زمانی معين در سيرند رام کرد کارها را می گرداند و آيات را بيان می کند ، باشد که به ديدار پروردگارتان يقين کنيد

سوره یونس آیه 3 «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلاَّ مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ «

پروردگار شما الله است که آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد ، سپس به ، عرش پرداخت ، ترتيب کارها را از روی تدبير بداد جز به رخصت اوشفاعت کننده ای نباشد اين است الله پروردگار شما او را بپرستيد چرا پند نمی گيريد؟
سوره توبه آیه 129 «فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»

اگر بازگردند بگو : خدا برای من کافی است ، خدايی جز او نيست ، بر اوتوکل کردم و اوست پروردگار عرش بزرگ

سوره اعراف آیه 54 «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ «

پروردگار شما الله است که آسمانها و زمين را در شش روز آفريد پس به عرش ، پرداخت شب را در روز می پوشاند و روز شتابان آن را می طلبد وآفتاب و ماه و ستارگان مسخر فرمان او هستند آگاه باشيد که او راست آفرينش و فرمانروايی خدا آن پروردگار جهانيان به غايت بزرگ است

سوره بقره آیه 255 «اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ»

الله خدايی است که هيچ خدايی جز او نيست زنده و پاينده است نه خواب ، سبک او را فرا می گيرد و نه خواب سنگين از آن اوست هر چه در آسمانها و زمين است چه کسی جز به اذن او ، در نزد او شفاعت کند ? آنچه را که پيش رو و آنچه را که پشت سرشان است می داند و به علم او جز آنچه خود خواهد ، احاطه نتوانند يافت کرسی او آسمانها و زمين را در بردارد نگهداری آنها ، بر او دشوار نيست او بلند پايه و بزرگ است

همانطور که در آیات بالا پیداست الله خود را صاحب عرش و حتی خدای عرش میخواند و قرار است فرشتگانی وی را بر روی عرش حمل کنند، فرشتگان دور وی جمع میشوند و دقیقاً مانند پادشاهی که روی تخت سلطنت نشسته است الله نیز به همان سبک در آسمان ها روی تخت نشسته است.

ستاره ها چراغ هستند و برای تزئینات آفریده شده اند و در روز قیامت هم میریزند.

قرآن در چند جا میگوید ستاره ها همانند چراغ هستند و نقش آنها را تزیینات آسمان میداند. و چندان عجیب نیست اگر بگوید این چراغها در روز قیامت خواهند ریخت و پراکنده خواهند شد.

سوره المُلك آيه 5  «وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم

سوره صافات آيه 6 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ»

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم

سوره التکویر 81: 2: » وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ»
چون ، ستارگان فرو ريزند ،

سوره الانفطار 82: 2:  «وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انتَثَرَتْ»
و آنگاه که ، ستارگان پراکنده شوند

دلیل آفریده شدن ستاره ها، این بوده است که انسانها بتوانند راه یابی کنند.

برای قرنها و هزاره ها انسانها گمان میکردند زمین و تمام جهان و طبیعت برای انسانها آفریده شده است، در حالی که نظریه تکامل دقیقا برعکس این قضیه را نشان میدهد و باور بر این است که این انسان است که سازگار با طبیعت تکامل یافته نه طبیعت که برای انسان ساخته شده باشد، قرآن نیز به دنبال همان روش قدیمی فکر کردن گمان میکند ستاره ها تنها برای این آفریده شده اند که بشر راهش را در دریا و خشکی پیدا کند، البته خداوند احتمالا نمیدانسته است که تنها نور تعداد بسیار کمی از ستارگان به زمین میرسد و اکثر آنها به قدری از زمین دور هستند که نور آنها هنوز به زمین نرسیده است و یا حتی تا پایان عمر زمین نخواهد رسید.

سوره انعام آیه 97 «وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُواْ بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»

اوست خدايی که ستارگان را پديد آورد تا به آنها در تاريکيهای خشکی و، ودريا ، راه خويش را بيابيد آيات را برای آنان که می دانند به تفصيل بيان کرده ايم

در روز قیامت آسمان از جای خود کنده میشود!

سوره تکویر آیه 11 «وَإِذَا السَّمَاء كُشِطَتْ»
و چون آسمان از جای خود کنده شود

ستاره ها از ماه به زمین نزدیکتر هستند و ماه تمام آسمانها را روشن میکنند.

الله ادعا میکند آسمان را طبقه طبقه آفریده است که یکی بالاتر از دیگری قرار داده است. از میان هفت آسمان، نزدیکترین آسمان به زمین آسمان دنیا خوانده میشود، قرآن میگوید ستاره ها در آسمان فرودین هستند، و ماه روشنی بخش تمام این آسمانها است، حرف کاملا با در نظر گرفتن اینکه ماه از خود نوری ندارد و تنها قمر زمین است بسیار جالب توجه است. فاصله زمین تا ماه حدودا 384,400 کیلومتر است و فاصله زمین تا ستاره Proxima Centauri که نزدیکترین ستاره به زمین است حدود 4.3 سال نوری یعنی حدود 40,682,300,000,000 کیلومتر است، یعنی فاصله میان زمین و این ستاره حدودا 100 میلیون برابر فاصله زمین تا ماه است، اما با نگاه کردن به قرآن در می یابیم که قرآن معتقد است ستاره ها به زمین نزدیکتر هستند تا ماه، و ماه به تمام 7 لایه آسمان روشنی میبخشد. الله حتی نمیداند ماه از خود نوری ندارد و تنها یک قمر است و این تنها ستاره ها هستند که از خود نور تولید میکنند.

سوره ملک آیه 5 «الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطُور»

آن که هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد در آفرينش خدای رحمان هيچ خلل و، بی نظمی نمی بينی پس بار ديگر نظر کن ، آيا در آسمان شکافی می بينی؟

سوره المُلك آيه 5«وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم

سوره صافات آيه 6 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ»

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم


سوره نوح آیات 15 و 16 «أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا؛ وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»

آيا نمی بينيد چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد؛و ماه را روشنی آنها ، و خورشيد را چراغشان گردانيد؟

خداوند ستاره ها را پرت شونده به سوی شیاطین قرار داده است.

شهاب سنگها اجرام آسمانی (و نه ستاره!) هستند که با جو زمین برخورد میکنند و در اثر این برخورد ذوب میشوند. الله در قرآن گمان کرده است شهاب سنگ ها ستاره هایی هستند که به سمت شیاطین پرت میشوند. در عربستان عده ای ستاره پرست وجود داشتند که با نام صابئین در متون اسلامی شناخته میشوند، قضیه پرتاب شدن ستاره ها و شهابها به سمت اجنه که از اسطوره های محلی عربستان است و شیاطین از اعتقادات آنها بوده است. قرآن صابئین را نیز تایید کرده است (!) و در ماده گوساله آیه 62 میگوید اگر به روز قیامت ایمان داشته باشند در آخرت به آنها پاداش داده خواهد شد و محزون نخواهند ماند. همان عقاید خرافی ستاره پرستان اینگهونه در قرآن نیز راه یافته است.

سوره المُلك 67: 5 «وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم.

سوره الصافات 37: 6-10 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةِ الكَوَاكِبِ وَحِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ لاَ يَسَّمَّعُونَ إِلَى المَلإِ الأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ دُحُوراً وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ».

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم؛و از هر شيطان نافرمان نگه داشتيم؛تا سخن ساکنان عالم بالا را نشنوند و از؛ هر سوی رانده شوند تا دور، گردند و برای آنهاست عذابی دايم؛مگر آن شيطان که ناگهان چيزی بربايد و ناگهان شهابی ثاقب دنبالش کند.

سوره الحِجر 15: 16-18 «وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّمَاءِ بُرُوجاً وَزَيَّنَّاهَا للنَّاظِرِينَ وَحَفِظْنَاهَا مِنْ كُلِّ شَيْطَاٍن رَجِيمٍ إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبِينٌ».

و هر آينه در آسمان برجهايی آفريديم و برای بينندگانشان بياراستيم؛و از هر شيطان رجيمی حفظشان کرديم؛مگر آنکه دزدانه گوش می داد و شهابی روشن تعقيبش کرد.

سوره جن آیات 8 و 9  «وَأَنَّا لَمَسْنَا السَّمَاء فَوَجَدْنَاهَا مُلِئَتْ حَرَسًا شَدِيدًا وَشُهُبًا، وَأَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَن يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهَابًا رَّصَدًا «

ما به آسمان رسيديم و آن را پر از نگهبانان قدرتمند و شهابها يافتيم ، ما در آنجايها که می توان گوش فرا داد می نشستيم اما هر که اکنون گوش ، نشنيد ، شهابی را در کمين خود يابد .

شاید بتوان تمامی آنچه قرآن در مورد کائنات میپندارد بصورت زیر به تصویر کشید.

طرحی از دیدگاه قرآن از دنیا

علت اینکه ماه را بصورت هلال میبینیم این است که بتوانیم زمان حج را بشناسیم.

ماه از خود هیچ نوری ندارد و دلیل اینکه ماه روشن دیده میشود این است خورشید بر روی سطح آن میتابد. دلیل اینکه ماه بصورت هلال دیده میشود این است که زمین بین ماه و خورشید قرار میگیرد و سایه زمین بر روی ماه می افتد. ملتهای متمدن حرکت زمین به دور خورشید را محور تقویم خود قرار میدادند اما مردمهایی که از لحاظ علمی چندان توسعه نیافته بودند همچون اعراب حرکت ماه به دور خورشید را محور تقویم خود قرار میدادند. قرآن بطور مضحکی دلیل هلالی بودن ماه را این میداند که مردم بدانند زمان حج کی است و عباداتشان را انجام دهند. جالب است این اندیشه خرافی نیز خود ماهیتی غیر اسلامی دارد و  در کتب یهودی تالمود و میدراش نیز دقیقا به این مسئلهبه همین  صورت اشاره شده است.

سوره بقره 1: 189 :»يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوْاْ الْبُيُوتَ مِن ظُهُورِهَا وَلَـكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُواْ الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»

در باره هلالهای ماه می پرسند ، بگو : برای آن است که مردم وقت ، کارهای خويش و زمان حج را بشناسند و پسنديده نيست که از پشت خانه هابه آنها داخل شويد ، پسنديده آن است که پروا کنيد و از درها به خانه هادرآييد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد.

خورشید در چشمه ای گل آلود غروب میکند و از مکانی بر روی زمین طلوع میکند.

سوره کهف آیه 86 «حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا»

تا به غروبگاه خورشيد رسيد ديد که در چشمه ای گل آلود و سياه غروب می کند و در آنجا مردمی يافت گفتيم : ای ذوالقرنين ، می خواهی عقوبتشان کن و می خواهی با آنها به نيکی رفتار کن

سوره کهف آیه 90 «حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا»

تا به مکان بر آمدن آفتاب رسيد ديد بر قومی طلوع می کند که غير از پرتو آن برايشان هيچ پوششی قرار نداده ايم

امید است مطالعه دقیق و موشکافانه نوشتارهای مذهبی توسط انسانهای خردگرا، شر این خرافات و ادیان اهریمنی را از سر انسان کم کند.

خرافات قرآنی (بررسی 9 مورد از خرافات قرآن)

نوشته آرش بیخدا

هروقت با مسلمانان روبرو میشوم و به آنها میگویم که من یک مرتد هستم و دین غیر مقدس اسلام را ترک گفته و به بیخدایی و خردگرایی گرویده ام بسیار متحیر و شگفت زده میشوند، اول از اینکه چطور من جرات میکنم چنین حرفی را در مقابل آنها بزنم و دوم از اینکه چگونه ممکن است من مسلمان بوده باشم و اسلام را ترک کنم، زیرا در مغز کم کار این افراد جزم اندیش تغییر اندیشه و ارتقای آن ضعف است، در حالی که دقیقاً قوت و کمال انسانی در تغییر اندیشه است و هر کسی همانقدر انسان است که میتواند بیاندیشد و از تغییر اندیشه و آزاد اندیشی در هراس و وحشت نباشد.

معمولا بعد از یک امتحان کوچک و چند سوال مختصر مثل «سوره اخلاص را بخوان!» و «وقتی مرده را در خاک میگذارند چند رکعت نماز برایش میخوانند؟» و… بالاخره قبول میکنند که من مسلمان بوده ام و بسیار ناراحت و غمگین میشوند، اما به محض اینکه میگویم من شیعه زاده شده بودم، لبخندی بر روی لبهایشان شکل میگیرد و میگویند، خوب پس از اولش هم مسلمان نبودی و مشرک بودی، حال از شرک به کفر رسیده ای، باز هم پیشرفت خوبی داشته ای، الحمد لله! انشاء الله بازهم شهادت خود را میگویی و مسلمان میشوی برادر! و بعد هم من لبخندی به آنها میزنم و میگویم شما مرا شاد کردید، پس من از نظر شما از اول هم مسلمان نبوده ام، واقعا لطف دارید؛ زیرا من واقعاً از اینکه روزگاری به اسلام و خرافات آن اعتقاد داشته ام، احساس خوبی ندارم، هرچند مسلمانی من ضربه ای به کسی جز خودم نزد، اما از اینکه چرا زودتر از گنداب خرافات خود را بیرون نکشیدم افسوس میخورم.

آری، برخورد اهل تسنن که 90% جامعه اسلامی را نیز تشکیل میدهند معمولا بعد از این بسیار دوستانه و محبت آمیز میشود. میگویند خوب کاری کردی که از این همه خرافات و کج اندیشی خود را رهایی بخشیدی، تشیع پر است از انحراف و دروغ، آخر کدام آدم خردمندی میتواند قبول کند که امام زمانی در این همه سال پنهان شده باشد و هزاران مطلب دیگر. و اساساً مذهبی است مبتنی بر خرافات و جهالت. در اسلام راستین صیقه و تقیه و عزاداری و خود آزاری و قبر پرستی و غیره وجود ندارد، حتی میگویند ماهم اگر شیعه زاده میشدیم قطعاً آنرا رها میکردیم.

هدف من از نوشتن این نوشتار این نیست که از تشیع دفاع کنم یا از تسنن دفاع کنم، هدف من این است که نشان دهم خرافات تنها در مذهب تشیع وجود ندارند، بلکه خرافاتی بسیار مضحک تر از آنجه شیعیان بدان معتقدند در خود قرآن وجود دارد که هر انسان منصف و خردمندی را به انکار حقیقی بودن مطالب این کتاب باز میدارد.

شاید من به عنوان یک بیخدا و خردگرا چندان از نظر اسلامیون شایستگی قضاوت پیرامون مذاهب تشیع و تسنن را نداشته باشم، اما بطور کلی به نظر شخصی من، اسلام راستین را اهل تسنن درک کرده اند و تشیع تنها یکی از فرقه هایی است که توسط ایرانیان برای مبارزه با اسلام راستین تقویت شد و توسعه داده شد. من نیز همچون اهل تسنن معتقدم تشیع ارتباط چندانی با اسلام ندارد و مفاهیم آن در تضاد با مفاهیم اسلامی هستند. اما این اسلام راستین نیز که هر فرقه از مسلمانان فکر میکنند همان برداشت و قرائت آنان از اسلام است نیز هرگز آتش دهان سوزی نیست، چیزی نیست جز مشتی خرافه و مزخرفات بی ارزش که هیچ سودی در آن دیده نمیشود. اما بحث در این مورد را به نوشتارهای دیگر که به بررسی اصل امامت میپردازند وا میگذاریم.

اما قبل از اینکه به شمارش تعدادی از خرافه های قرآن بپردازیم باید به تعریف خرافه بپردازیم، خرافات در اصل عقاید بی بنیان و باطل و بی اساس و موهوم و افسانه وار خوش آیندی هستند که ملتها یا افراد برای رسیدن به اهداف خاص آنها را میپرورانند و گسترش میدهند. خرافات با واقعیت و حقایق طبیعی در تضاد هستند.

نوشتن این نوشتار بسیار برای من دشوار بود، زیرا قرآن سرتاسر کتابی است خرافی، از ابتدا با داستان خرافی آدم و هوا آغاز میشود و داستانهای اسطوره ای و افسانه ای سامی همچون داستان نوح، یونس، خضر، موسی و عیسی را با ادبیاتی ضعیف شرح میدهد و به پایان میرسد و در این میان هیچ اثری از واقعیت ها و حقایق نیست، بلکه تماماً اسطوره های ملی یهودیان است که رنگ و لعاب واقعیت به آنها زده شده است و به مشتریان اباطیل دینی فروخته شده است. و در مورد این شخصیت ها نوشتارها و گفتارهای بسیاری روی همین تارنما وجود دارد که خرافی بودن آنها را نشان میدهد مثلا به نوشتاری با فرنام طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی! مراجعه کنید.

عقاید دینی یک دیندار برای یک دیندار دیگر تنها مشتی اباطیل و خرافات به شمار میروند و معمولا خرافاتی که بطور مشترک توسط همه دین داران خرافه حساب میشوند نیز خود روزگاری عقاید و باورهای دینی عده ای باورمند بدانها بوده اند. خرافات طبیعتاً در بین انسانهای دانش نا آموخته بسیار رواج و مقبولیت بیشتری دارد تا میان انسانهای دانش دوست و دانش پژوه، همچنین در جوامع روستایی و فقیر و یکنواخت همواره خریداران بیشتری برای خرافات دینی یافت میشود تا در جوامع شهری و مرفه و کثرت گرا.

همچنین لازم به توضیح است که خرافات اسلامی خود برپایه خرافه ای بزرگ، و شاید بزرگترین خرافه تاریخ، یعنی خدا بنا نهاده شده اند. و خدا نیز در تعریف خود قدیر (توانای مطلق) است یعنی همه کاری از او بر می  آید. لذا برای مسلمانان، همچون برای کودکان هیچ چیزی غیر ممکن به نظر نمیرسد، یعنی در حالی که یک انسان خردگرا نمیتواند باور کند که عیسی کبوتری را از گل بسازد و سپس بدان جان بخشد یا ابراهیم به آتش افکنده شود و زنده و سالم از آن برون آید (این افسانه سامی در تورات به دانیال، اما در قرآن به ابراهیم نسبت داده شده است)، یک مسلمان وقتی با اینگونه مفاهیم افسانه ای روبرو میشود چندان برایش باور کردن این چیزها دشوار نیست، لذا میتوان گفت خداباور دین خوی بالقوه یک انسان خرافاتی است، و در مقابل انسان خردگرا هیچ مفهوم نابخردانه را در صورت درک خرافی بودن آن نمیپذیرد. در نتیجه این خرافات را نمیتوان به خداپرست مسلمان یاد آور شد و از او خواست که بر خرافی بودن قرآن شهادت دهد، بلکه تنها میتوان با یادآوری این مطالب او را از اینکه چرا یک خردگرا نمیتواند به قرآن و در نتیجه به اصل نبوت اعتقاد داشته باشد آگاه کرد، یا اینکه حد اقل روح حقیقت جویی و شک ورزی علمی و خردگرایی را در او بیدار کرد، باشد که هر آنچه گرگان دینفروش به او تزریق میکنند گوسفندوار هضم نکند و اندکی از قوه عقلانیت خود سود ببرد.

بعد از این مقدمه کوتاه باید گفت که به دیده خردگرایانه بیشتر مطالب قرآن خرافه است، اما از میان این همه خرافه تنها به چند مورد خرافه که مضحک تر از باقی خرافات است را به اختصار بررسی میکنیم تا در هنگام رویا رویی با اهل تسنن به آنها یادآوری کنیم که جدا از کتابهای مذهبی و احادیث آنها که دست کمی از بحار الانوار و حلیه المتقین و غیره ندارند خود قرآن نیز پر از موهومات و خرافات است.

1- صحبت کردن مورچه ها و هد هد

سوره نمل آیات 18 تا 23

وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ ؛ حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِي النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ؛ فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ؛ وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ؛ فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ؛ إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ.

سپاهيان سليمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمدند و آنها به صف می رفتند؛ تا به وادی مورچگان رسيدند مورچه ای گفت : ای مورچگان ، به لانه های خود برويد تا سليمان و لشکريانش شما را بی خبر در هم نکوبند؛ سليمان از سخن او لبخند زد و گفت : ای پروردگار من ، مرا وادار تا سپاس ، نعمت تو را که بر من و پدر و مادر من ارزانی داشته ای به جای آورم و کارهای شايسته ای کنم که تو خشنود شوی ، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شايسته ات در آور؛  در ميان مرغان جست و جو کرد و گفت : چرا هدهد را نمی بينم ، آيا از غايب شدگان است؟؛ به سخت ترين وجهی عذابش می کنم يا سرش را می برم ، مگر آنکه برای من دليلی روشن بياورد؛ درنگش به درازا نکشيد بيامد و گفت : به چيزی دست يافته ام که تو دست نيافته بودی و از سبا برايت خبری درست آورده ام؛  زنی را يافته ام که بر آنها پادشاهی می کند از هر نعمتی برخوردار است و، تختی بزرگ دارد.

این آیات مرا یاد کارتون معروف سیندرلا می اندازد که در آن موشها و گنجشکها و سگ و گربه با یکدیگر حرف میزنند و به خانم سیندرلا کمک میکنند و برایش لباس میدوزند و اورا یاری میکنند. البته حتی در این داستان زیبا نیز موشها نمیتوانند با سیندرلا صحبت کنند بلکه با ایما و اشاره منظور خودشان را به سیندرلا میفهمانند، در این داستان قرآنی نیز که مثل سایر داستانهای سامی در آن توحش و بربریت موج میزند و پیامبر خدا به دلیل غیبت هد هد میخواهد سر او را ببرد، حیوانات بایکدیگر حرف میزنند، و البته سلیمان نیز زبان آنها را درک میکرده است.

من حتی وقتی کودک بودم نیز ماجرای سیندرلا را که در کارتونی به تصویر کشیده شده بود باور نمیکردم و به خوبی میدانستم که حیوانات حرف نمیزنند و آنقدر از هوشیاری برخوردار نیستند که بتوانند اینگونه با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، چه برسد که بتوانند با انسانها رابطه گفتاری برقرار کنند، اما ممکن است سایر کودکان واقعا این ماجرا را باور کرده باشند. و به نظر من مسلمانانی که این ماجراهای قرآن را باور میکنند واقعا کودکانه و بچه گانه فکر میکنند، برای همین است که حزب اللهی ها معتقدند مردم صغیر هستند، و فلسفه ولایت فقیه بر صغارت (کودکی) و نفهم بودن مردمی بنا نهاده شده است که این نابخردانه ها را قبول کرده و خود را مسلمان مینامند، و البته چندان ناشایست نیست که قبول کنیم، این مردم صغیر واقعا نیاز به ولی و سرپرست دارند، همچنان که کودکی که ماجرای سیندرلا را باور میکند نیازمند به ولی است، چون میزان شعورش به قدری نیست که برای خود تصمیم بگیرد پس زنده باد ولایت فقیه برای انسانهای کم هوش صغیر.

گویا سلیمان از طرف الله تنها به منطق الطیر «زبان مرغان» آگاهی یافته بود، و سلیمان از درک گفتمانهای سایر جانوران عاجز بوده است، به همین دلیل بسیاری از مفسرین دانشمند اسلامی از جمله علامه طباطباعی این دانشمند و فیلسوف بزرگ برای رفع این تناقض که چرا سلیمان که تنها زبان ماکیان میدانسته است، زبانه مورچه را نیز فهمیده است، اشاره کرده اند که آن مورچه که حضرت سلیمان با وی صحبت کرده است احتمالا مورچه بالدار بوده است، و مورچه های بالدار نیز جزو پرندگان به حساب می آیند پس حضرت سلیمان زبان آنها را نیز درک میکرده است، حضرت علامه بعداً در المیزان اشاره میکنند که گویا (!) جانورشناسان معتقدند مغز پرندگان و جانوران آنقدر پیشرفته نیست که بتوانند با یکدیگر صحبت بکنند و یا اینقدر پیچیده فکر بکنند، لذا احتمالاً خداوند متعال به پرندگان در دوران سلیمان این قدرت فکر کردن را داده بود است و بعداً از آنها گرفته است. البته علامه هیچ کدام از اینها را از خود نساخته است بلکه از دیگر بزرگان (!) دینی نقل قول میکنند. ماجرای صحبت کردن هد هد و خبرچینی او نیز همانند خبرچینی شیلا، کلاغ سندباد است در کارتون زیبای سندباد و علی بابا.

اینکه حیوانات و پرندگان روزگاری باهوش بوده اند و اکنون خنگ گشته اند و تمامی این توجیهات مسخره برای پوشاندن این خرافات قرآن و مخالفت با این واقعیت که شانه به سر و مورچه و این جانوران نمیوانند با یکدیگر اینگونه رابطه برقرار کنند و اساساً آنقدر باهوش نیستند که اسم کسی را بدانند و خبر چینی کنند، آنچنان که هد هد برای سلیمان کرده است، به راستی اینگونه توجیه کردن ها و یاوه گویی ها علامه را در حد یک کمدین و طنز پرداز بی استعداد پایین می آورد. معلوم نیست چرا پوپک (هدهد) با این همه شعور، ذکاوت و فرزانگی هنوز در جنگل زندگی میکند و هنوز تاریخدان و فیلسوفی از جامعه مرغان در نیامده است.

اما از همه اینها گذشته خوی وحشی گری و خشونت اسلامی حتی در این داستان نیز دیده میشود، سلیمان میخواهد سر هد هد بیچاره را ببرد و اورا بکشد! و البته در ادامه داستان سلیمان به هد هد میگوید برو و به آن زن بگو که اسلام بیاورد، و الا اورا نابود خواهیم کرد. و گویا چنان نیز میکند، اینهم البته از عدالت و آزادمنشی و عمق جوانمردی پیغمبران این مشعلهای آسمانی است که زمین را به آتش کشیدند، یا حرف مرا قبول کن، یا تو را خواهم کشت.

2- وجود موجودات پنهانی به نام جن

سوره حجر آیه 27

وَالْجَآنَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ.

و جن را پيش از آن ، از آتش سوزنده بی دود آفريده بوديم.

جن یکی از خرافات شاخص قرآن است، حتی در قرآن سوره ای به نام جن نیز وجود دارد، مردمان باستانی چون علت بسیاری از چیزها را نمیدانستند، همواره خود را محصور بین موجودات ناپیدا و گم میدیدند و گمان میکردند اتفاقهائی که می افتد معلول فعالیتهای این موجودات نامرئی است. جن از موجودات خرافی محلی جامعه محمد بوده است. واژه جن به معنی مخفی است، مشتقات و کلمات همخانواده جن نیز در عربی به همین معنی دلالت دارند، مثلا جنان و جنین هردو در بدن پنهان هستند.

دکتر شجاء الدین شفا، در مورد جن در کتاب تولدی دیگرمینویسند.

«قرآن از موجودات ناپیدای دیگری به نام جن نیز سخن میگوید که شبیه آدمیان آفریده شده اند، ولی بخلاف خود آنها که آدمها را میبینند، آدمها به دیدن آنها، جز در موارد خاص، قادر نیستند. در قرآن اهمیت خاصی به «اجنه: داده شده، بطوریکه 48 آیه به آنان اختصاص یافته است، ولی در دو کتاب توحیدی دیگر، تورات و انجیل سخنی از جن به میان نیامده است.

اعتقاد به جن، اعتقادی است که از اسطوره های بابلی به معتقدات اعراب عصر جاهلیت و از آنجا به قرآن و به معتقدات اسلامی راه یافته است. در اساطیر بابلی اوتوکوها (اجنه) موجوداتی ناپیدا بودند که از آتش آفریده شده بودند و به دو گروه خوب و بد تقسیم میشدند که هردوی آنها ارتباط تنگاتنگی با آدمیان داشتند. اجنه خوب اختصاصا «شدو» نامیده میشدند حامی و نگهبان مردمان در برابر خطرات روزمره زندگی و در عین حال خطرات ناشناخته دیگری بودند که آدمیان بر آنها آگاه نبودند ولی جنیان از این خطرات خبر داشتند. این اجنته در سفر و در حضر و حتی در کوچه و بازار آدمیان را بی آنکه دیده شوند، همراهی میکردند و در هنگام جنگ آنها را از تیر دشمن محفوظ میداشتند. در مقابل، اجنه بدکه «ادیمو» خوانده می شدند پیوسته در پی آزار آدمیان بودند و برای آنها انواع بیماری های گوناگون همراه می آوردند یا آنها به جنایت تشویق میکردند و گله هایشان را از میان میبردند و خانواده ها را به جدائی میکشاندند. این گروه از اجنه شرور بر خلاف سایر جنیان ازدواج نمیکردند و فرزندانی به بار نمی آوردند. انواع هفتگانه ای از آنها که در کوهستان مغرب زاده شده بودند عادتا در ویرانه ها یا در زیر زمین میزیستند و آدمیان میتوانستند آنها را از پاهای سم دارشان بشناسند و برای دفع شرشان از کاهنان و جادوگران کمک گیرند. در عوض جنهای خوب نه تنها میان خودشان ازدواج میکردند، بلکه میتوانستند با آدمیان نیز در آمیزند.

در قرآن این عقیده بابلی و عربی دوران جاهلیت، که مشابه آنرا به اشکال مختلف در افسانه های اساطیری یونانی، ژرمنیو اسلاو و فینیقی و آشوری نیز میتوان یافت، به صورت یک واقعیت آسمانی ارائه شده است: «اجنه را پیش از آدمیان آفریدیم تا مارا پرستش کنند (ذاریات، 56)، و آنها را از آتش سوزان خلق کردیم (الرحمن، 15- حجر 27)، کسانی بین اجنه و خداوند نسبت خویشاوندی قائل شدند (ذاریات، 57) و کسانی نیز اجنه را شرکای خدا دانستند (انعام، 100)، و ا لبته این هردو دسته دروغ میگویند (صافات، 158)، چون محمد برای دعوت به خدا قیام کرد طایفه جنیان بر او ازدحام آوردند(جن، 19) گروهی از اجنه آیات قرآن را شنیدند و با تعجب گفتند که این کتاب مارا به راه هدایت میبرد و لاجرم دیگر به خدای واجد شرک نخواهیم ورزید (جن، 1 و 2)، اینها اسلام آوردند و البته اگر در راه راست پایدار بمانند خداوند به آنها آب گوارا نصیب خواهد کرد (جن، 16)، اما بعضی دیگر از آنها کافر ماندند و هیزم کش جهنم شدند (جن، 14 و 15) و ما آنها را به عذابی بسیار الیم معذب میسازیم (جن 17)  و به آنان میگوئیم شما نیز جزو آن گروهی از اجنه و آدمیان شوید که پیش از شما به آتش دوزخ داخل شدند (اعراف، 38)، در روز محشر به اجنه خطاب شود که ای گروه جنیان، شما از حیث تعداد بر آدمیان فزونی گرفتید، ولی آیا ما برای شما رسولانی از جنس خودتان نفرستادیم که آیات مارا بر شما بخوانند و شمارا از چنین روزی بترسانند؟ (انعام، 130).

به روایت قرآن، در دوران پیش از نزول این کتاب گروهی از اجنه کوشیده بودند خود را به آسمان برسانند تا در آنجا استراق سمع کنند  و از اسرار عالم بالا آگاه شوند ولی این جنیان پس از نزول قرآن دریافتند که آسمان شدیداً تحت مراقبت است و اجنه ای که قصد رخنه بدان را داشته باشند هدف تیر شهاب ملائک پاسدار قرار میگیرند (جن، 8 و 99). همچنین به حکایت قرآن، بخشی از سپاهیان سلیمان از اجنه بودند و فرماندهانی از گروه خودشان داشتند (نمل، 17).

ادبیات اسلامی و احادیث و معتقدات عامه جهان مسلمان، با استناد به آیات قرآنی پیوسته نقش مهمی برای جنیان در زندگی روزمره مسلمانان قائل شده اند. طبق روایتی که طبری در «تفسیر کبیر» خود نقل کرده، در هنگام بازگشت محمد از طائف به مکه، گروهی هفت نفری از جنیان در نخلستان «نخله» او را در حال خواندن قرآن دیدند و بقدری تحت تاثر قرار گرفتند که همانوقت خود را به وی نشان دادند و از او اجازه خواستند که بدین اسلام در آیند. محمد پس از مسلمان شدن آنان مامورشان کرد که جنیان دیگر را نیز به اسلام دعوت کنند. اجنه به تعهد خود وفا کردند و بعدها در مدینه به دیدار او رفتند و خبر دادند که همه قبیله آنها اسلام آورده اند و طبق درخواست آنان، اندکی بعد افراد قبیله در محلی در بیابان نزدیک مدینه گرد آمدند تا پیامبر برای آنها آیاتی از قرآن را قرائت کند. این محل از آن ببعد وادی اجنه نام گرفته است (طبری: تفسیر کبیر، جلد دوم، فصل هفتاد و پنجم).

مولفین اسلامی به کرات از ازدواج اجنه با زنان مسلمان روایت کرده و کسانی از افراد سرشناس را زاده مشترک اجنه و آدمیان دانسته اند. ابن خلکان یتفصیل از کسی یاد میکند که برادر شیری یکی از اجنه بوده است (وفیات الاعیان، جلد سوم، ص 76)، ذهبی هوشمندی فراوان چندین دانشمند را که نام میبرد ناشی از این میداند که یکی از اجدادشان جن بوده است (تذکره الحفاظ، جلد دوم، ص 149). دمیری بحث مفصلی در این دارد که آیا میباید اجنه ای را که در نماز جمعه شرکت میکنند در آمار نماز گذاران منظور داشت یا باید آنها را مجزا کرد؟ (کتاب الحیوان جلد اول، ص 265) و محمد باقر مجلسی از امام جعفر صادق روایت میکند که طایفه کرد جنیانی هستند که خداوند آنانرا بصورت آدمیان در آورده است (حلیه المتقین فصل چهاردهم).

محدث معروف قرن هشتم هجری، ابن عبداله الشبلی در کتاب «فی احکام جن» در 112 فصل چند هزار حدیث در ارتباط با اجنه گرد آوری کرده است که از جمله آنها حدیثهای مربوط به سگهایی است که در اصل جن هستند، و کسانی که با دست چپ کار میکنند یا مینویسند و اجنه در آنها رخنه کرده اند، و جن هائی که بطور نامشروع با زنان مقاربت میکنند، و جنیانی که زنان را از شوهرانشان میربایند، و اجنه ای که وقوع جنگ بدر را به پیغمبر خبردادند و جنهای فقیه که فتوا صادر میکنند، و احادیث مربوط بدینکه آیا پیش از اسلام جنی به پیغمبری طایفه اجنه مبعوث شده بود؟

در میان فقهای مسلمان غالباً این پرسش مورد بحث قرار گرفته است که اگر اجنه از آتش آفریده شده اند که ماهیت مادی دارد چطور خودشان دارای جسم نیستند و چگونه میتوانند در آتش دوزخ بسوزند؟ علامه مطهری کوشیده است تا پاسخ قابل قبولی برای این پرسش بیابد:»اما درباره اینکه جن چون از آتش آفریده شده که جسم است چرا خودش جسم نیست، امروزه علما رسیده اند به اینکه ما فقط یکنوع جسم نداریم که جسم سه بعدی باشد، بلکه امکان دارد اجسامی با ابعادی بیشتر یا کمتر در کراتی آتشین وجود داشته باشند.»          تولدی دیگر – اسطوره آفرینش – صفحه 7

در کتب شیعه ماجراهای گوناگونی در مورد اجنه آورده شده است. همانطور که در قرآن آمده است پیامبران برای اجنه نیز ارسال شده اند، اما شیعیان معتقدند تمامی اجنه مسلمان شیعه هستند! چون در ماجرای غدیر خم در محل حضور داشته اند. اما روایاتی نیز آمده است مبنی بر اینکه امام علی با لشکر جنیان جنگیده است! همچنین ماجرای بسیار مضحکی در مورد جعفر جنی، شخصی که در روز عاشورا با لشکر جنیان به کمک امام حسین آمد تا به او کمک کند و به امام حسین گفت اجازه بده تا با لشکر جنیان در لحظه ای تمام یزیدیان را نابود سازم، و امام حسین این را قبول نمیکند.

گروهی اصرار میورزند که جن دیده اند، به این افراد پیشنهاد میکنم اگر یک یا دوبار جن دیده اند که هیچ، اما اگر زیاد جن میبینند حتماً با یک روانپزشک مراجعه کنند و در صدد رفع بیماری خود بر آیند، این موضوع درخور توجه است که افرادی در غرب یافت میشوند که ادعا میکنند خون آشام (Vampire) دیده اند، ولی هیچ غربی ای تابحال جن ندیده است. همانگونه که هیچ شرقی ای تابحال ادعا نکرده است که خون آشام دیده است، زیرا این خرافات، خرافات منطقه ای و بومی هستند و در جوامعی وجود خیالی دارند و در سایر جوامع ندارند.

3- جانور الهی در روز قیامت

سوره نمل آیه 82

وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ

چون فرمان قيامت مقرر گردد، برايشان جنبنده ای از زمين بيرون می ، آوريم که با آنان سخن بگويد که اين مردم به آيات ما يقين نمی آوردند

این جانور افسانه ای نیز از حکایات هیجان انگیز قرآن است، دکتر مسعود انصاری در پیام ما آزادگان مینویسند:

«تمام قرآن ها، نوشتارها و حدیث های مذهبی اسلام باور دارند که یکی از نشانه های رسیدن روز قیامت، ظهور حیوان غول پیکر شگفت انگیزی است که از ژرفای زمین سر به در می آورد تا مردم را عذاب دهد. پیکر این حیوان به اندازه ای بزرگ است که کسی نمیتواند حتی شکل او را در ذهن مجسم کند. ابن ماجه و ابن حنبل از بزرگترین و معتبر ترین حدیث نویسان اسلام، مینویسند، این حیوان که (دابه الارض) نام دارد، از ژرفای زمین بیرون خواهد آمد و گرد و خاک را از روی سرش تکان خواهد داد. جانور یاد شده انگشتر سلیمان پسر داود و عصای موسی، پسر عمران را با خود دارد. مردم از مشاهده او به ترس و وحشت می افتند و قصد فرار میکنند، ولی به این کار توفیق نمی یابند، زیرا اراده الله ایجاب میکند که آنها فرار نکنند. این حیوان با عصای موسی نور ويژه ای به چهره مردم می اندازد و بینی غیر مسلمانان را داغان میکند و روی پیشانی آنها مینویسد، (کافر) ولی افراد مسلمان و با ایمان را ستایش میکند و روی پیشانی آنها مینویسد، (مومن) پس هنگامی که مسلمانان دورهم گرد می آیند، همانگونه که روی پیشانی آنها نوشته شده ، یکدیگر را با فرنام (کافر) و یا (مومن) میخوانند. جانور یاد شده، قدرت سخن گفتن دارد و با افراد مردم در باره رویداد روز قیامت به گفتگو میپردازد. (ابن حنبل ابن ماجه).

….

(هوگز) بر پایه حدیث های اسلامی مینویسد: (این حیوان هیولا پیکر از درون زمین مکه و یا کوه صنعا برخواهد خاست. قد آن 30 متر و فروزه های گروهی از حیوانات گوناگون خواهد بود. بدین شرح که دارای سر گاو نر، چشمان خوک اخته، گوشهای فیل، شاخ های گوزن نر، گردن شتر مرغ، سینه شیر، رنگ ببر، پشت گربه، دم قوچ، پاهای شتر و صدای الاغ خواهد بود. این حیوان از اصول تمام دینها آگاه است، بجز اسلام و به زبان عربی سخن میگوید.

….

الهی قمشه ای معتقد است این جانور همان حضرت امیر (ع) است که در زمان ظهور حضرت قائم یا خود ولی عصر عجل الله تعالی فرجه تفسیر شده است.»

برای خواندن ادامه این مطلب بسیار جالب به نوشتاری با فرنام دابه الارض شاهکار هنری تفسیر آیه 82 سوره نمل مراجعه کنید.

4- فکر کردن توسط قلب در سینه

سوره هود آیه 5

أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُواْ مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.

آگاه باش که اينان صورت بر می گردانند تا راز سینه خويش پنهان دارند ،حال آنکه بدان هنگام که جامه های خود در سر می کشند خدا آشکار و نهانشان را می داند ، زيرا او به راز دلها آگاه است.

سوره آل عمران آیه 119

هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.

آگاه باشيد که شما آنان را دوست می داريد و حال آنکه آنها شما را، دوست ندارند شما به همه اين کتاب ايمان آورده ايد چون شما را ببينند گويند : ما هم ايمان آورده ايم و چون خلوت کنند ، از غايت کينه ای که به شما دارند سر انگشت خويش به دندان گزند بگو : در کينه خويش بميريد، هر آينه خدا از سینه های شما آگاه است.

اعراب در آن دوران از اینکه فکر کردن در مغز اتفاق می افتد اطلاعی نداشتند و فکر میکردند انسان توسط قلبش فکر میکند، درحالی که میدانیم قلب انسان جز ماهیچه ای که خون را همچون تلمبه ای به حرکت در می آورد نیست. در سرتاسر قرآن هرگز از کلمه مغز خبری نیست، همواره هرجا از فکر کردن و تدبیر کردن صحبت میشود از سینه و قلب انسان سخن گفته میشود.

این قضیه حتی در نهج البلاغه نیز دیده میشود

نهج البلاغه ? حكمت 108

به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي متفاوت با آن در او وجود دارد

البته این بدان معنی نیست که اعراب آن دوران از جمله محمد و علی از وجود مغز بی خبر بودند، چون امام علی حداقل چند صد بار از ذوالفقار و با دستهای مبارک خود برای بریدن سرهای انسانهای کافر استفاده کرده اند و انسانهایی را به دو یا چند قطعه تقسیم کرده اند و حتماً چندین و چند بار مغز انسانها را دیده و یا لمس کرده اند، البته مسلمانان به گونه ای برخورد میکنند که گویا امام علی با شمشیر دو لب خود بادمجان پوست میکنده است و سبزی خورد میکرده است، اما به راستی که چنین نیست. بنابر این اعراب میدانستند که مغز وجود دارد اما نمیدانستند که انسان با مغز خود تفکر میکند، و این نیز از خرافات قرآن است که محل تفکر را قلب انسان میداند. برای بحث مفصل تر و مدارک بیشتر بر این ادعا نوشتاری با فرنام قلب جای تفکر مراجعه کنید.

5- فرمان دادن و تجسد باد

سوره انبیا آیه 81

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ.

و تند باد را مسخر سليمان کرديم که به امر او در آن سرزمين که برکتش داده بوديم حرکت می کرد و ما بر هر چيزی آگاهيم.

سوره سبا آیه 12

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ.

و باد را مسخر سليمان کرديم بامدادان يک ماهه راه می رفت و شبانگاه يک ماهه راه و چشمه مس را برايش جاری ساختيم و گروهی از ديوها به فرمان پروردگارش برايش کار می کردند و هر که از آنان سر از فرمان ما می پيچيد به او عذاب آتش سوزان را می چشانيديم.

سوره ص آیه 36

فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاء حَيْثُ أَصَابَ.

پس باد را رام او کرديم که به نرمی هر جا که آهنگ می کرد ، به فرمان او، می رفت.

باد که از جابجائی توده های هوای سرد و گرم پدید می آید، در قرآن به شکلی انسانی تجسد می یابد، قرآن میگوید باد مسخر سلیمان گشته بود، یعنی به فرمان سلیمان میوزید و حرکت میکرد. همچنین سرعت باد بطور بسیار جالبی در این آیات الهی مطرح شده است، باد میتواند راه یک ماهه را یک شبه طی کند، و الله کم هوش مصافت را با زمان میسنجد، و حتی نمیگوید منظور از یک ماه راه، با پای پیاده است یا با شتر یا اسب.

این ماجرا نیز من را به یاد علاءالدین و چراغ جادو و غول چراغش می اندازد، گویا الله یک سشوار بزرگ ملکوتی را به دست گرفته است و با فرمان سلیمان آنرا خاموش و روشن میکند.

6- تبدیل به بوزینه شدن مردم

سوره بقره آیه 65 و 66

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ.

و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگانی خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزی برای پرهيزگاران گردانيديم.

این هم از خرافه های بسیار مضحک قرآن است، ملتی به دلیل اینکه در روز شنبه از حد خود تجاوز کرده اند، به بوزینه تبدیل شده اند درست مانند داستانهای خرافی کودکانه که در آن جانوران به یکدیگر تبدیل میشوند. روز شنبه برای یهود روز مقدسی است و به یکدیگر در این روز «شابات شالوم» (تقریباً به معنی شنبه به خیر) میگویند، یعنی حتی به نوعی دیگر در این روز به یکدیگر درود میفرستند، و الله در اینجا بندگان را می ترساند که اگر نافرمانی کنید شما نیز مانند آنها بوزینه خواهید شد. رفتار الله با انسان بسیار توهین آمیز و تحقیر کننده و احمقانه است، یا حرف مرا گوش کن یا بوزینه ای خوار و خاموش ات خواهم کرد. همانطور که مادری به کودک اش میگوید اگر شلوغ کنی لولو تو را میخورد، الله نیز سعی میکند با انسانهای خردمند اینگونه با تهدید های مضحک و مسخره  ارتباط برقرار کند و آنها را به اطاعت وا دارد.

7- زیستن در شکم ماهی

سوره صافات آیه 139 تا 145

وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ؛فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنْ الْمُدْحَضِينَ؛ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ؛ فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ؛ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ.

و يونس از پيامبران بود؛ ماهی ببلعيدش و او در خور سرزنش بود؛قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد؛چون به آن کشتی پر از مردم گريخت ، پس اگر نه از تسبيح گويان می بود، تا روز قيامت در شکم ماهی می ماند،پس او را که بيمار بود به خشکی افکنديم.

از آرواره های ماهی و نهنگ و اسید معده ماهی و تمامی سایر مسائل که بگذریم معلوم نیست حضرت یونس در این مدت چگونه زیر آب تنفس میکرده است. براستی که این داستانها را تنها انسانهایی که کودکانه فکر میکنند، یا اساساً جرات فکر کردن در مورد مسائل دینی را ندارند میتوانند باور کنند، پدر ژپتو نیز در افسانه پینوکیو همچون یونس به دهان نهنگ میرود و در آنجا مدتی  زندگی میکند، تا اینکه خود پینوکیو نیز به پدر وی میپیوندد،  و سپس هردو باهم از بدن نهنگ خارج میشوند، البته حتی کودکان نیز به این داستانها اعتقاد پیدا نمیکنند، عجیب است که یک میلیارد مسلمان چگونه میتوانند این ماجرا را باور کنند. به راستی باید از کار آدمیزاد در شگفت بود که در همه چیز دست به موشکافی و کنکاش و تفکر و شک و تحقیق میزند، اما در مسائل دینی، کودکانه ترین خرافات را نجویده قورت میدهد و برایش آدم میکشد و جان میدهد.

8- گوساله طلایی که صدای گاو میداد.

سوره طاها آیه 88

فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى فَنَسِيَ.

و برايشان تنديس گوساله ای که نعره گاوان را داشت بساخت و گفتند : اين ، خدای شما و خدای موسی است و موسی فراموش کرده بود.

سوره اعراف آیه 148

وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لاَ يُكَلِّمُهُمْ وَلاَ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَكَانُواْ ظَالِمِينَ.

قوم موسی بعد از او از زيورهايشان تنديس گوساله ای ساختند که بانگ می کرد آيا نمی بينند که آن گوساله با آنها سخن نمی گويد و ايشان را به هيچ راهی هدايت نمی کند؟ آن را به خدايی گرفتند و بر خود ستم کردند.

و در اینجا الله میگوید گوساله ای که بنی اسرائیل از طلا و جواهرات ساخته بود، صدای گاو از خود در می آورد و به راستی توضیحی بیش از این لازم نیست. آخر کدام عاقلی میتواند قبول کند که گوساله طلایی نعره گاو داشت و بانگ میکرد؟

9-آسمانها زمین و کوه احساس میکنند و حرف میزنند.

سوره احزاب آیه 72

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.

ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و کوهها عرضه داشتيم ، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند انسان آن امانت بر دوش گرفت ، که او ستمکار و نادان بود.

سوره الزلزال آیه 4

يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا.

در اين روز زمين خبرهای خويش را حکايت می کند.

آیه اول در مورد این صحبت میکند که زمین و آسمان، میتوانند از تحمل چیزی سر باز زنند، احساس ترس بکنند، این هم باز تجسد و جانبخشی به موجودات غیر زنده است، همانند کارتون آلیس در سرزمین عجایب که در و دیوار و کتری و قوری و فنجان همه زنده هستند و صحبت میکنند و حرف میزنند. در آیه بعدی الله از روز قیامت سخن میگوید که زمین نیز شروع به حرف زدن و حدیث اخبار کردن میکند. و اینها همه خرافه هستند، کوه و زمین و آسمان موجوداتی نیستند که بتوانند فکر کنند، احساس کنند، یا عملی از خود نشان بدهند.

البته این مقدار اندک از خرافات قرآنی مشتی از خروار است و قرآن سراسر پر است از اینگونه ادعاهای نابخردانه و خرافی که پرداختن به همه آنها  دلیل تعدد آنها اصلاً کار آسانی نیست، اما همین مقدار نشان میدهد که قرآن کتابیست خرافی و افسانه وار و برابر با داستانهای دیگر. البته در داستانهای دیگر هدف نویسنده این نبوده است که مخاطبان این داستانها گمان کنند که این داستانها واقعی بوده اند و واقعا وجود داشته اند. اما نویسنده یا نویسندگان قرآن قصد تحمیق و استحمار مردم را داشته اند، این است که تمام تلاش شده است با ترساندن مردم از شک کردن و نافرمانی، آنها را از فکر کردن به این یاوه سرایی ها و شک کردن و بررسی آنها  به دور دارند و فضائی را فراهم آورند تا مردم از ترس آتش و مار هژده چرخ جهنم، بدون هیچ بررسی این اباطیل را باور کرده و حتی نسبت به آنها تعصب کورکورانه ورزند.

اما واقعیت این است که این قرآن چیزی نیست جز مشتی داستان کم کیفیت. کم کیفیت از آن جهت که داستان خود میتواند زیبایی و لطافتهای خود را داشته باشد اما داستانهای قرآن از کمترین زیبایی ها برخوردار نیستند و در مقابل آثاری همچون پینوکیو و سیندرلا و سندباد و… بسیار کم ارزشتر و فرومایه تر هستند. داستانهای قرآن در حد داستان شنگول و منگول و حبه انگور است و تنها کسانی میتوانند این داستانها را از طرف خدا و واقعیت بدانند که میتوانند افسانه ها و کارتون ها را باور کنند.

رابطه مستقیم خداباوری با نادانی و خنگی

منبع

مجله ساینتیفیک امریکن، شماره سپتامبر 1999

«دانشمندان و دین در امریکا»

«درحالی که 90% تمامی جمعیت اعتقاد واضحی به خدا و جهان پس از مرگ دارند، تنها 40% کسانیکه تحصیلات لیسانس در یکی از رشته های علمی دارند، به این دو موضوع اعتقاد دارند، و تنها 10% از کسانیکه دانشمندان برجسته به شمار می آیند به خدا و زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند.»

درصد کسانیکه به خدا اعتقاد دارند 90%
40%
10%
گروه ها جمعیت کل کشور دانشمندانی که لیسانس علمی دارند دانشمندان ممتاز

برعکس چیزی که معمولاً خداباوران ادعا میکنند، انیشتن به یک خدای دارای شخصیت (برای اطلاعات بیشتر به معنی شخصیت به نوشتاری با فرنام برهان اختیار، برای اثبات عدم وجود خدا مراجعه کنید.) اعتقاد نداشت.

منبع

مجله طبیعت, 394(6691):313, 23 July 1998″دانشمندان پیشرو همچنان وجود خدا را انکار میکنند»

یک نظرسنجی اخیراً نشان داده است که در میان اعضای از میان اعضای آکادمی ملی دانشمندان امریکا، 72% بیخدا (آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟) 21 درصد ندانمگرا () و تنها 7% معتقد به یک خدای دارای شخصیت هستند.

نتیجه آمارگیری از دانشمندان پیشرو
درصد 7% 21% %72
اعتقاد خداباور ندانم گرا بیخدا
اعتقاد به خدا 1998
اعتقاد به وجود    7.0 %
اعتقاد به عدم وجود    72.2
شک و ندانم گرایی (اگناستیسزم، چیست؟)    20.8
اعتقاد به جاودانگی حیات انسان 1998
اعتقاد به وجود    7.9 %
عدم اعتقاد به وجود    76.7
شک و ندانم گرایی (اگناستیسزم، چیست؟)    23.3

منبع

شک گرا, vol.6 #2 1998
«آیا به خدا اعتقاد دارید؟»در مطالعات گوناگون، رابطه ای منفی بین مذهبی بودن و اخلاق وجود دارد. فرانزبالوا (1) در مطالعه ای در سال 1934 مطالعه ای انجام داد و نتیجه آن بود که میان مذهبی بودن و صداقت رابطه ای منفی وجود دارد. راس (2) در سال 1950 نشان داد که خداناباوران و ندانمگرایان بیش از کسانیکه عمیقاً مذهبی هستند تمایل به کمک به بیچارگان و فقرا دارند. در سال 1969 هرشچی و استارک (3) دریافتند که میان کودکان قانونگریز که مرتباً به کلیسا میروند و آنهایی که به کلیسا نمیروند روابط مستقیمی وجود ندارد (یعنی کلیسا رفتن تاثیر شگرفی در این مورد نداشته است.).همان نشریه مطالعه دیگری را انتشار داد که در آن چند شغل مربوط با رشته های علمی را از بابت احتمال اعتقاد آنها به خداوند مقایسه کرده است. در میان عموم چیزی حدود 90 درصد مردم احتمالاً به خدا اعتقاد دارند. دانشمندان بطور کلی حدوداً 40 درصدشان به خدا اعتقاد دارند. ریاضی دان ها چیزی حدود 40 درصد، بیولوژیستها 30 درصد، و تنها 20 درصد فیزیکدانها به خدا اعتقاد دارند.

%

خداباوران

90+%

40-% 40+% 30-%
20+%

شغلها عموم مردم
تمامی دانشمندان ریاضی دانها بیولوژیستها
فیزیکدانها

منبع

تاثیر هوش بر روی ایمان مذهبی


آیا این منطقی است که انسان دیندار باشد؟  آیا دین یک انتخاب طبیعی برای افراد باهوش است که با شواهد و مدارک سر و کار بیشتری دارند؟ بنا بر تحقیقات گسترده و وسیعی که انجام گرفته است پاسخ به این پرسش منفی است. مطالعات مختلف و گسترده ای نشان داده اند که هرچه IQ شخصی پایین تر باشد، تمایلات شخص برای مذهبی شدن بیشتر است.

برای اینکه به این مطالعات توجه کنیم باید آماری را در مورد جامعه آمریکا ارائه دهیم، بر اساس آماری که Gallup poll در فوریه 1995 اعلام کرد، 96 درصد آمریکایی ها به خدا اعتقاد دارند، 88 درصد آنها اهمیت داشتن دین را تایید میکنند اما تنها 35 درصد آنها را میتوان «مذهبی» دانست. تعریف «مذهبی» بودن در این آمارگیری اشخاصی است که دین را در زندگی خود مهم میدانستند و دست کم هفته ای یک بار به انجام مراسم مذهبی میپردازند. و آمار همان موسسه در مارچ 1994 نشان داد که تنها 20 درصد از امریکایی ها طرفدار گروه هایی که با فرنام «مسیحیان محافظه کار» معروف هستند هم اندیشی دارند.

آنچه در ادامه از نسبت IQ و مذهبی بودن افراد می آید، خلاصه ای از مقاله بورنام بکوید (Burnham Beckwith) است که با فرنام «The Effect of Intelligence on Religious Faith» در مجله Free Inquiry شماره بهار 1986 آمده است.


مطالعات انجام گرفته بر روی دانش آموزان

1. Thomas Howells, 1927
مطالعه 461 دانش آموز نشان داد که  «دانش آموزان بنیادگرا نسبت به بقیه دانش آموزان بطور کلی از هوش کمتری برخوردار هستند».

2. Hilding Carlsojn, 1933
مطالعه 215 دانش آموز نشان داد که «در میان دانشجویان لیسانس که از هوش بالاتری برخوردار هستند تمایل بیشتری نسبت به بیخدایی وجود دارد.».

3. Abraham Franzblau, 1934
هاول و کارلسن (Howells and Carlson) بعد از آزمایش 354 کودک یهودی، بین 10 تا 16 سال به این نتیجه رسیدند که بین میزان مذهبی بودن و IQ افراد که توسط تست هوش ترمان انجام گرفته شده بود رابطه ای عکس وجود دارد.

4. Thomas Symington, 1935
با آزمایش کردن 400 جواد در کالج و کلیسا، گزارش داد که «میان افکار لیبرال مذهبی و توانایی های ذهنی رابطه ای مستقیم وجود دارد… همچنین میان افکار لیبرال و هوش چنین رابطه ای وجود دارد»

5. Vernon Jones, 1938
بعد از مطالعه 381 دانش آموز، به این نتیجه رسید که «میان هوش و افکار لیبرال رابطه ای مستقیم وجود دارد».

6. A. R. Gilliland, 1940
در تناقض با سایر مطالعات دریافت که «رابطه بسیار کمی، میان اعتقاد به خدا و هوش وجود دارد، یا اصلاً وجود ندارد.»

7. Donald Gragg, 1942

گزارش داد که رابطه ای عکس بین 100 تن از دانش آموزان ممتاز سال اول و امتیاز ترستون (Thurstone ) «واقعیت داشتن خدا» وجود دارد.

8. Brown and Love, 1951در دانشگاه دنیور، 613 دانش آموز دختر و پسر آزمایش شدند. متوسط امتیاز ناباوران 119 بود و متوسط امتیاز باورمندان 100 بود. امتیاز ناباوران 80امین صدک بود، و باورمندان 50ام. نتیجه آزمایش آنها بسیار شبیه نتیجه گیری Howells بود.
نتیجه آزمایش 100
50%
119
80%
%
امتیاز
آزمایش امتیاز آزمایش امتیاز
  باورمندان ناباوران

9. Michael Argyle, 1958
نتیجه گرفت که «اگرچه بچه های باهوش در سنین خوردسالی عقاید دینی را قبول میکنند، آنها نخستین گروهی هستند که در درستی دین نیز شک میکنند، و امکان اینکه بچه های باهوش به باورمندان راستین دینی تبدیل شوند بسیار کم است».

10. Jeffrey Hadden, 1963
هیچ رابطه مستقیمی بین هوش و نمره ها پیدا نکرد. این یک نتیجه غیر عادی بود، زیرا معدل رابطه ای مستقیم با هوش دارد. ممکن است عوامل دیگری در این مطالعه دانشگاه ویسکانسین در نتیجه این آزمایش موثر بوده باشند.

11. Young, Dustin and Holtzman, 1966
مذهبی بودن در میزان معدل تاثیر منفی داشت.

13. C. Plant and E. Minium, 1967
باهوشترین دانش آموزان کمتر مذهبی بودند، هم قبل از وارد شدن به کالج و هم دو سال بعد از کالج.

14. Robert Wuthnow, 1978
از 532 دانش آموز، 37 درصد مسیحی، 58 درصد مرتد، و 53 درصد غیر مذهبیون امتیازی بالاتر از متوسط در آزمون SAT گرفتند.

15. Hastings and Hoge, 1967, 1974
200 دانش آموز را بصورت تصادفی انتخاب کرد، رابطه ای مستقیم نیافت.

16. Norman Poythress, 1975
معدل SAT برای بسیار ضد مذهب ها (1148) نسبتاً ضد مذهب ها (1108) کمی ضد مذهبی (1119) و مذهبی (1022).17. Wiebe and Fleck, 1980
158 دانش آموز کانادائی دانشگاهی را آزمون کرد. نتیجه این بود که دانش آموزان غیر مذهبی بسیار باهوش بودند و باهوش تر از مذهبیون بودند.
معدل
SAT
1022
1108
1119
1148
گروه مذهبی کمی ضد مذهبی نسبتاً ضد مذهبی بسیار ضد مذهب

مقایسه دانش آموزان


1. Rose Goldsen, 1952
درصد دانش آموزانی که به خدا اعتقاد دارند، Harvard 30; UCLA 32; Dartmouth 35; Yale 36; Cornell 42; Wayne 43; Weslyan 43; Michigan 45; Fisk 60; Texas 62; North Carolina 68.

2. National Review Study, 1970
درصد دانش آموزانی که به روح و خدا اعتقاد دارند: Reed 15; Brandeis 25; Sarah Lawrence 28; Williams 36; Stanford 41; Boston U. 41; Yale 42; Howard 47; Indiana 57; Davidson 59; S. Carolina 65; Marquette 77.

3. Caplovitz and Sherrow, 1977
میزان مرتد ها در مدارس پایین رتبه 5 درصد و در مدارس عالی رتبه 17 درصد بوده است.

4. Niemi, Ross, and Alexander, 1978
در مدارس عالی، دین سازمانیافته برای تنها 26 درصد دانش آموزان مهم بوده است، و در میان تمام دانش آموزان 44 درصد.


گروه های دانش آموزی که IQ بالا داشتند.

1. Terman, 1959
گروهی از اشخاص را که IQ بالای 140 داشتند را مورد مطالعه قرار داد، 10 درصد مردان باورهای دینی قوی داشتند، 18 درصد زنان. 62 درصد مردان و 57 درصد زنان باور دینی کم داشتند، در حالی که 23 درصد مردان و 28 درصد زنان باور دینی برایشان اصلاً مهم نبود.
%
درصد کسانی که
IQ آنها بیش از 140 بوده است
10%
18%
62%
57%
28%
23%
باور دینی   ♂   ♂   ♂
زیاد کم هیچ

2. Warren and Heist, 1960
هیچ تفاوتی میان دانشمندان شایسته پیدا نکرد. این نتیجه میتواند ناشی از آن باشد که این دانشمندان تنها از روی هوش و دانایشان انتخاب نمیشوند بلکه مهارت های مدیریتی آنان نیز مد نظر است.

3. Southern and Plant, 1968
در مؤسسه Mensa افرادی را که 42 تن آنها مرد و 30 تن آنها زن بودند انتخاب کرد. اعضای Mensa بسیار کمتر از کالج های متوسط آمریکایی بودند.

نتیجه گیری

نتیجه گیری از این همه آمارگیری ها و مطالعات بسیار روشن است، افراد باهوشتر تمایل به بی دینی دارند، و این نتیجه گیری وقتی که به مطالعات بالا که با روشهای بسیار متنوع و در زمانها و بین افراد مختلفی انجام گرفته است توجه کنیم بسیار قوی تر خواهد شد.

این مسئله حتی توسط مسیحیان بنیادگرا نیز تایید شده است. یکی از تحقیقاتی که انجام گرفته است مربوط به جورج گالوپ (George Gallup) است، نتیجه آمارگیری او در پاییز 1995 از این قرار است.

درصد کسانی که به پرسشهای زیر پاسخ مثبت داده اند:
شرکت کنندگان دین میتواند تمام مشکلات در زندگی آنها یا بیشتر آنرا حل کند. (درصد) دین میتواند تمام مشکلات امروز جامعه آنها یا بیشتر آنرا حل کند. (درصد)
کسانی که تحصیلات دانشگاهی داشته اند 53 58
کسانی که تحصیلات دانشگاهی نداشته اند 63 65
کسانی که در آمد بیش از $50,000 دارند 48 56
$30,000 – $50,000 56 62
$20,000 – $30,000 56 60
زیر $20,000 66 66
چرا این رابطه وجود دارد؟ نخستین پاسخی که به ذهن می آید این است که باورهای دینی بیشتر غیر منطقی هستند تا باورهای سکولار، و آدمهای باهوش این قضیه را زودتر کشف میکنند، اما این نتیجه قطعاً توسط آدمهای مذهبی انکار خواهد شد، آنها توضیحات دیگری را جستجو خواهند کرد و قضیه را توجیه خواهند کرد.
یکی از نظریات مخالفان این نتیجه گیری میتواند این باشد که آدمهای باهوش معمولاً به موفقیت های مادی بیشتری دست می یابند، و طمع مادیات انسانها را از خدا دور میکند. اما این نظریه نمیتواند درست باشد زیرا بسیاری از مطالعاتی که در بالا آمده است در میان دانش آموزان انجام گرفته است و دانش آموزان هنوز فرصت وارد شدن به بازار کار را پیدا نکرده اند.

ساده ترین و واضح ترین توضیح برای این مطالعات این است که دین مجموعه از باورها و عقاید منطقی نیست، و کسانی که بیشترین حقایق را میدانند و با منطق و تفکر صحیح آشنایی دارند به همین دلیل بطور گسترده دین را کنار میگذارند، یا دست کم کمتر مذهبی میشوند.

پانویسها

========

1- Franzblau’s

2- Ross

3- Hirschi and Stark

منبع +

نیوتون و خداباوری او.

نیوتون بدون شک یکی از نوابغ تاریخ و به باور افرادی بزرگترین نابغه تاریخ بشر بوده است. نیوتون کاشف جاذبه و همچنین کسی است که حسابان (Calculus) را ایجاد کرد. شاید از همین رو باشد که بسیاری از خداباوران او را مرجع شناخت خدا میدانند. بسیاری از افراد وقتی با بیخدایی روبرو میشوند میگویند که اگر خداباوری غلط است چرا نیوتون خداباور بوده است؟

البته این «استدلال» کمترین ارزشی ندارد و هیچ چیز جز مغلطه توسل به مرجعیت نیست، زیرا نیوتون مرجع یافتن حقایق در مورد خدا نیست. اینکه بگوییم X درست است زیرا فرد A به آن اعتقاد دارد ذره ای ارزش ندارد و استدلالی غلط نادرست نیست. نیوتون یک فیزیک دان و ریاضی دان بوده است و او در رشته تخصصی خود نیز اشتباهات زیادی کرده است و بسیاری از نظرات او در رشته تخصصی اش امروزه منتفی هستند، چه برسد به چیزی که نیوتون در آن تخصص نداشته است، یعنی نظرات او در مورد فلسفه دین. اما چیزی که مرا به نگاشتن این سطور وا میدارد اهمیت دیدگاه نیوتون نسبت به خدا است زیرا خدایی که نیوتون به آن باور داشته است خدایی علمی بوده است و این نوع خدا در میان خداباوران آماتور و غیر پخته و ناآگاه از فلسفه دین نیز همچنان محبوبیت دارد و حتی بیخدایان زیادی نیز درکی نیوتونی از خدا دارند و این درک درکی غلط است که باید برطرف شود. همچنین این کار به این علت ضرورت دارد که معلوم شود چرا نیوتون به وجود خدا معتقد بوده است.

شناخت دیدگاه نیوتون نسبت به خدا ارتباط زیادی با قضیه ای که معروف به خدای حفره ها (خدای حفره ها چیست؟) دارد و نیوتون از شاخص ترین افرادی است که از این روش به وجود خدا اعتقاد داشته است. منظور از خدای علمی دقیقا همین است، البته منظور از علم همان چیزی است که در انگلیسی آنرا با فرنام «Science» میشناسیم، نه «آگاهی، خرد» و از این دست مفاهیم. در ذهن بسیاری از خداباوران خدا علتی عرضی است نه علتی طولی، برای اینکه فرق علت طولی و عرضی مشخص شود مثالی را خواهیم زد.

فرض کنید شما با راکت تنیس ضربه ای را به توپ تنیس وارد میکنید. افزایش سرعت اولیه توپ در این وضعیت معلول است و علت نیرویی است که راکت به توپ وارد کرده است، بنابر این، حرکت راکت علت و حرکت یافتن توپ معلول است. آیا اگر کسی در چنین وضعیتی به شما بگوید «این شما نبوده اید که توپ را به حرکت در آورده اید، بلکه این راکت بوده است که توپ را به حرکت در آورده است» آیا حرف درستی زده است؟ پاسخ شما نیز قطعا منفی است، این شما بوده اید که باعث حرکت راکت شده اید، بنابر این شما نیز نه بطور مستقیم بلکه بطور غیر مستقیم و با واسطه، علت حرکت توپ تنیس شده اید، به چنین علتی علت طولی گفته میشود، عمل شما، علت چیز دیگری شده است و آن معلول نیز خود علت چیز دیگری شده است.

علت طولی را در نمودار زیر مشاهده کنید، پیکانهای قرمز و آبی علتهای طولی هستند که بواسطه پیکان سبز باعث تحقق معلول که با یک مربع نارنجی نشان داده شده است شده اند. آشکار است که این علت ها در طول یکدیگر قرار گرفته ند.

شایسته است برای علت عرضی نیز مثالی بزنیم، فرض کنید بذر یک گیاه در خاکی توسط کشاورزی کشت میشود و بعد از این کشت، کشاورز آنرا داشت میکند. این بذر به علت وجود عوامل مختلفی مانند نور خورشید و آب و کود سبز شده و رشد میکند. علت رشد این گیاه چیست؟ کشت و داشت کشاورز است یا نور خورشید یا آب و کود؟ آشکار است که همه این عوامل همزمان علت رشد این بذر هستند در چنین شرایطی که وجود علتها بطور همزمان و عرضی برای تحقق معلولی لازم است هریک از آن عوامل بطور عرضی سبب تحقق معلول میشوند، این مسئله نیز در نمودار زیر نشان داده شده است. هریک از پیکانها یک علت عرضی هستند که در کنار علت دیگر سبب تحقق معلول میشوند.

حال باید توجه داشت که اگر کسی ناگهان به صحنه ای وارد شود و تحقق معلولی را ببینید قاعدتاً همیشه ممکن است آخرین علت را ببیند، و از وجود علتهای پیشین طولی نا آگاه باشد. میدانیم خدا نیز درصورتی که وجود داشته باشد یک علت است (البته در اینکه خدا را میتوان علت چیزی تصور کرد یا نه جای شک بسیار و اعتراض وجود دارد، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی مراجعه کنید.) و معمولا افرادی که آشنایی چندانی با فلسفه دین ندارند و مطالعه و کنکاشی در این زمینه نداشته اند تصور میکنند که خدا نیز یک علت عرضی است. یعنی این افراد تصور میکنند در کنار علتهای طبیعی که وجود دارند، خدا نیز خود بعنوان یک علت مجزا عمل میکند، یعنی به عبارت دیگر در علم دنبال علتهای الهی میگردند، یعنی مثلا فکر میکنند برای اینکه حیات بر روی زمین بوجود آمده باشد باید در زمانی ناگهان علت الهی وارد زمین شده باشد و سبب وجود حیات به شکل حبوط آدم یا هر شکل دیگری شده باشد، شاید مفهوم «خدای علمی» که گاهی از آن با فرنام «خدای مکانیکی» نیز یاد میشود اکنون پس از این توضیحات روشنتر شده باشد.  در اینکه آیا خدا هرگز بعنوان یک علت عرضی عمل میکند یا نه در میان خداباوران اختلاف وجود دارد اما تقریباً تمام فلاسفه خداباور معتقدند که بسیاری یا همه فعالیتهایی که خدا انجام میدهد به صورت طولی انجام میگیرد.

کسانی که خدا را بصورت علت عرضی جستجو میکنند معمولا دچار قضیه خدای حفره ها میشوند، یعنی در ذهن آنها حفره هایی بوجود می آید که سعی میکنند این حفره ها را با خدا پر کنند. مثلا نمیدانند حیات چگونه بوجود آمده است و بنابر این اولین پرسشی که از بیخدایان میپرسند این است که اگر خدا وجود ندارد پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟ اینگونه افراد هرچه علمشان نسبت به طبیعت بیشتر میشود و حفره های ذهنیشان تنگ تر و تنگ تر میشوند و در برخی مواقع این حفره ها حذف میشوند بیخدا میشوند! و بعد از بیخدا شدن نیز اگر کسی از آنها بپرسید برای چه بیخدا هستید آنها میگویند «چون میدانیم دنیا و انسان چگونه بوجود آمده اند»، یا اینکه میگویند «انسان تکامل یافته است»، یکی از دلایل وحشت برخی از خداباوران از نظریه تکامل همین است که این نظریه این حفره ها را از بین میبرد و یکی از دلایل اتکای برخی از بیخدایان بر نظریه تکامل و داروینیسم نیز از همین کج فهمی ناشی میشود.

واقعیت این است که نه حفره های موجود در علم میتوانند وجود خدا را اثبات کنند، نه رفع تمام آن حفره ها و اثبات اینکه جهان و انسان بدون نیاز به علتهای عرضی ماوراء طبیعی و بصورت کاملا طبیعی بوجود آمده اند میتواند عدم وجود خدا را اثبات کند زیرا اگر هیچ نادانسته ای نیز در جهان وجود نداشته باشد خداباوران میتوانند مدعی شوند که خداوند یک علت طولی است، بنابر این هم خداباوران باید درست فکر کردن را در مورد خدا بیاموزند و برای اثبات وجود خدا استدلال بیاورند (به بخش رد براهین اثبات وجود خدا مراجعه کنید) و بیخدایان نیز باید اینگونه استدلالهای غلط را کنار بگذارند و برای عدم وجود خدا استدلال بیاورند (به بخش براهین اثبات عدم وجود خدا مراجعه کنید).

این دیدگاه ریشه ای دیرینه دارد، یکی از اتهاماتی که مذهبیون در یونان باستان در دادگاهی که منجر به مرگ سقراط شد به او زدند اتهام بیخدایی بود، و این اتهام با این دلیل به او وارد شد که او به علم معتقد بود و علتهای طبیعی را برای هر چیز جستجو میکرد و این از نظر آن حزب اللهیان زمانه باعث میشد که «جایی» برای خدا باقی نماند، یا بعبارت دیگر روش سقراط و افراد خردگرا همان حفره های یاد شده را در ذهن عوام از بین میبرند و این به ضرر دین خویان تمام میشود.

اما نیوتون از شاخص ترین افرادی است که دچار این اشتباه شد و خداباوری او ناشی از این تصور غلط و خامش از خداباوری بود خدای نیوتون همان خدای علمی است که بیشتر خداباوران و بیخدایان نیز از همان تصور پیروی میکنند. نیوتون با کشف جاذبه از طرف دوستان مسیحی اش متهم به کفر گویی شد، زیرا مسیحیان پروتستانت نیز باور داشتند خدا بر تمام طبیعت تسلط کامل دارد و قانون جاذبه چون سبب یک سری از اتفاقها میشود به نوعی رقابت با خدا دارد. نیوتون با استفاده از قوانینی که برای جاذبه کشف کرده بود میتوانست توضیح دهد که چگونه سیاره ها با یکدیگر برخورد نمیکنند و در حال حرکت هستند. اما نمیتوانست تصور کند که این سیاره ها چگونه ممکن است در یک صفحه قرار بگیرند و با یکدیگر برخورد نکنند. او به دوستش ریچارد بنتلی (Richard Bently) رئیس دانشگاه پاول قدیس (St. Paul) در مورد این تصور خود نوشته است

من نمیتوانم تصور کنم که این قضیه تنها با علتهای طبیعی قابل توضیح باشد، من مجبورم که تصور کنم که این ناشی از تدبیر موجودی متشخص و مختار است. (1)

یک ماه بعد او بازهم به همین موضوع اینگونه اشاره کرده است

جاذبه میتواند سیارات را به حرکت در بیاورد اما بدون وجود یک علت الهی ممکن نیست که این سیارات به اینگونه دایره وار به دور خورشید بگردند، بنابر این به این دلیل و سایر دلایل من مجبورم که بگویم این قضیه را به موجودی هوشمند نسبت بدهم. (2)

البته شاید نیوتون در آن زمان نمیدانست که به چه علتهای طبیعی سیارات بصورت دایره یا بیضی وار دور خورشید که مرکز منظومه شمسی است میگردد اما این قضیه امروز دانسته است، نیوتون در اینجا از برهان نظم استفاده نکرده است، این سخن نیوتون نمونه ای آشکار استفاده از خدای حفره ها است. و چون نیوتون به این قضیه اتکا کرده است خداباوری او نیز باطل است و او از روی نادانی اش به خدا معتقد بوده است، طبیعتاً اگر نیوتون امروز وجود میداشت و میدانست که چه دلایل طبیعی و معتبر علمی برای چرخش دایره وار سیاره ها بدور خورشید وجود دارد او نیز دیگر دلیلی برای خداباوری نمی یافت و بیخدا میشد. مگر اینکه «سایر دلایل» ای که نیوتون از آنها یاد کرده است دلایلی معتبر باشند که ما از آنها خبر نداریم و کسی نمیتواند مدعی چنین چیزی شود.

باید توجه داشت که منظور نیوتون در اینجا به هیچ عنوان برهان نظم نبوده است، او در جای دیگر برهان نظم را به این شیوه بیان کرده است،

این زیباترین سیستم، خورشید، سیاره ها و ستاره های دنباله دار تنها تحت تسلط یک موجود قدرتمند و هوشمند است که میتوانند وجود داشته باشند و به هستی خود ادامه دهند… او ابدی و بی نهایت، علیم و قدیر است. دوران حیات او از ازل تا ابد است، او بر همه چیز تسلط دارد، و همه چیز را میداند و بر همه چیز قادر است… (3)

نیوتون نیز همانند بسیاری از سایر خداباوران گمان میکرده است که نظم موجود در جهان ناشی از وجود یک موجود هوشمند و متشخص یعنی خدا است که ناظم جهان است. البته فلاسفه ای بعدها مانند ویلیام پالی برهان نظم را به شیوه ای بسیار قوی تر بیان و ارائه کرده اند که غلط بودن و باطل بودن آن را میتوانید در نوشتاری با فرنام «برهان نظم» مطالعه کنید و دریابید که چرا برهان نظم نمیتواند وجود خدا را اثبات کند و اشکالش چیست.

نتیجه آنکه پیروی از نیوتون در خداباوری اش نابخردانه است زیرا او به دو دلیل کاملا غلط و باطل به خدا معتقد بوده است که یکی از آنها حتی جزو براهین رایج اثبات وجود خدا نیز نیست و از نا آگاهی او از فلسفه دین و ماهیت وجود خدا و رفتار او سرچشمه گرفته است.

از این گذشته این نکته قابل توجه است که برخی از تاریخدانان و بیوگرافیست های نیوتون متتقدند که او دئیست-خدا انگار (خدا انگاری چیست؟) بوده است، یعنی معتقد بوده است که خدا در زندگی ما دخالت نمیکند و نه پیامبری میفرستد نه کتابی نازل میکند و نه خود بر روی زمین می آید و یا وحی نازل میکند. کارن آرمسترانگ از تاریخدانان مشهور میگوید:

نیوتون از شر تمام خرافات و حماقتهای دینی خلاص شده بود، خدایی که با معجزات کارهایی را انجام میدهد برای او برابر با لولو هایی بود که ما با آنها کودکانمان را میترسانیم. (4)

البته برخی نیز او را تئیست-خداباور (تئیست، خداباور چیست؟) معرفی کرده اند، که البته بررسی این موضوع خارج از موضوع و حوصله این نوشتار است.

منابع:

(1)- نقل شده در A.R. Hall and L.Tilling, eds.,The Correspondence of Isaac Newton,  III vols. Cambridge 1959-77, December 10, 1692, II pp.234-35

(2)- January 17,1693, in ibid, p.240

(3)- Isaac Newton, Philosophia Naturalis Principa Mathematica, translated by Andrew Motte, Florian Cajavi (Berkely 1934) pp 344-46

(4)-A history of God, by Karen Armstrong, Ballentine Books, New York, 1993, p342

از سایر دانشمندانی که به وجود خدا اعتقاد داشته اند تارنمای زندیق به برسی باورهای اشخاص زیر نیز پرداخته است

برهان شر به زبان ساده

*

پیشگفتار  

برهان شر یکی از قدیمیترین و مهمترین برهانها و دلایلی است که علیه وجود خدا آورده شده است. شاید نخستین کسی که برهان شر را به نوعی مطرح کرده است اپیکروس فیلسوف اتمیست، لذت جوی و ماده گرای یونان باستان باشد، او گفته است،

«یا خداوند میخواهد شر را از میان بردارد و نمیتواند یا اینکه او میتواند، اما نمیخواهد یا اینکه نه میتواند، نه میخواهد اگر او میخواهد اما نمیتواند پس ناتوان است اگر میتواند اما نمیخواهد پس او  شرور و نابکار است اما اگر خداوند هم میتواند و هم میخواهد که شر را براندازد، پس چگونه است که شر در جهان هنوز وجود دارد؟» اپیکروس 350 قبل از میلاد.

این برهان از زمان اپیکروس تابحال در میان فلاسفه دین، چه بیخدا و چه خداباور بسیار مورد مباحثه و تحقیق قرار گرفته است و به صورت های مختلفی بیان شده است. در این نوشتار به یکی از ساده ترین و ابتدائی ترین انواع این برهان خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که وجود شر در دنیا چگونه میتواند عدم وجود خدا را اثبات کند. این برهان از برهانهای شهودی محسوب میشود یعنی اثبات آن نیازمند شهادت و دیدن دنیا است، اینگونه برهانها از نگر قدرت و قطعیت اساساً یک درجه پایینتر از برهانهای منطقی هستند که درستی آنها نیازی به شهادت ندارند. برهان شر روی این نکته تاکید دارد که دنیایی که قرار است یک موجود کامل آنرا خلق کرده باشد باید ویژگیهای ممتازی را داشته باشد. آیا دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم اصلاً شباهتی به چنین دنیایی دارد؟ در دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم بطور روزمره تعداد زیادی از انسانها در تصادفات کشته میشوند، جنگ ها، ترور، شکنجه، بیماری های مرگ آور، ویروس هایی که ناگهان همگانی میشوند، زلزله، طوفان، سیل، فوران آتش فشانها، برخورد سنگهای آسمانی، دیوانگی، گرسنگی و هزاران هزار نوع دیگر از بلایای طبیعی و غیر طبیعی هر روزه موجب بروز شر فراوان بر روی زمین میشوند. آیا این دنیا میتواند خالقی کامل داشته باشد؟ برای اینکه مسئله روشن تر شود به مثالی از تام موریس دقت کنید، او گفته است:

«وقتی بچه بودم علاقه زیادی داشتم که در خانه حیوانی را نگه داری کنم.، یک سگ یا یک گربه اما مادرم معتقد بود سگ دردسر زیادی برای ما ایجاد خواهد کرد، مادرم همچنین از موی گربه متنفر بود. موریس و مادرش به مغازه حیوان فروشی رفتند تا او حیوان مورد علاقه اش را پیدا کند. در میان حیوانات قناری ها پرنده ها ماهی و لاکپشت ها و انواع و اقسام حیوانات دیگر وجود داشتند. او میگوید من بعنوان یک بچه وقتی لاکپشت ها را دیدم بسیار به آنها علاقه مند شدم چون احساس میکردم آنها نیز به من علاقه مند هستند و نسبت به وجود من عکس العمل نشان میدهند.

موریس ادامه میدهد،

ما لاکپشت ها را خریدیم و برای آنها یک آکواریوم گرانقیمت که با آکواریوم های معمولی فرق داشت خریدیم، او میگوید برای آکواریوم یک جزیره خاکی خریدیم که یک نخل پلاستیکی در آن وجود داشت و بیش از یک محل سکونت معمولی به یک بهشت لاکپشتی و یا یک هتل 5 ستاره شبیه بود. او میگوید که من میخواستم لاکپشت ها خوشحال باشند، آنها را روی میزی گذاشتم که بتوانم هر روز ببینمشان، در جایی که بتوانند از نور روز استفاده کنند و آب آنها را مرتب عوض میکردم تا سلامت آنها در خطر نیافتد، به آنها دائم بهترین غذای مورد علاقه شان را میدادم و تقریباً هیچوقت گرسنگی نمیکشیدند. تا اینکه یک فاجعه لاکپشتی رخ داد و روزی مادرم به اشتباه آنها را در هنگام تمیز کردن آکواریومشان به توالت ریخت و روی آنها سیفون کشید. اما من هر آنچه میتوانستم به بهترین نحو کرده بودم.

منتقدین خداباوری و بیخدایانی که از برهان شر یا مسئله شر علیه وجود خدا استفاده میکنند معتقدند این دنیا اصلاً شبیه دنیایی نیست که یک خدای قدیر، مهربان و نیکخواه که مانند موریس که نگهدار لاکپشتهایش بوده است آنرا خلق کرده باشد. به نظر نمیرسد خدایی مهربان همچون موریس که به دلیل نیک خواهی اش سعی میکند بهترین محیط را برای زندگی انسانها بوجود بیاورد آنرا بگونه ای ویژه ساخته باشد و اداره کند. اگر موریس بعنوان یک بچه 17 ساله آنقدر نگران لاکپشتهایش بود و تلاش میکرد که برای آنها محیطی عالی را ایجاد کند، منتقدین خداباوری میخواهند بداند که چرا خدا همین کار را انجام نمیدهد؟ دنیای ما بیشتر شباهت به همان آکواریومی دارد که در چاه توالت خالی میشود و ما بسان لاکپشت ها قربانی انواع و اقسام شر هایی که روی زمین وجود دارد میشویم. ما در این دنیا از انواع و اقسام بیماری ها، دشنام ها، درد ها و غیره رنج میبریم و در نهایت در توالت کیهانی سیفون روی ما کشیده میشود و نابود میشویم. آیا این قرار است واقعا نتیجه خلقت یک موجود کامل باشد و این بهترین روشی است که او میتوانسته است دنیا را خلق کند؟ این جهان برای منتقد خداباوری اصلا نشانه ای از عشق الهی ندارد، در این جهان شر های زیادی وجود دارد که بیشتر آنرا به یک جهنم شبیه میکند که اگر کسی آنرا ساخته باشد، او یک موجود پلید بوده است. و از آنجا که پلیدی از ذات خدا به دور است میتوان به همین سادگی نتیجه گرفت که خدایی وجود ندارد. تصویر بالا از یک کودک سودانی گرفته شده است که از گرسنگی در حال مرگ است و لاشخوری منظر مرگ او است تا بتواند او را بخورد. این عکس جایزه بهترین عکس را دریافت کرد اما کوین کارتر (Kevin Carter) عکاسی که این عکس را گرفته بود بعد از چند روز از دریافت این جایزه از فرط افسردگی خودکشی کرد. اگر شما در آن صحنه حضور داشته باشید آیا به این کودک کمک میکنید؟ اگر خدا وجود داشته باشد آیا نمیتواند به این کودک کمک کند؟ برهان شر سعی میکند که نشان دهد اینگونه شر ها نشان دهنده عدم وجود خدا هستند.

شرح

با استفاده از برهان خلف برهان شر از مسئله وجود شر اینگونه استفاده میکند. در روش برهان خلف ابتدا عکس حکم درست فرض میشود، بعد تناقضی نشان داده میشود، سپس نتیجه گرفته میشود که حکم درست است. استدلال الف:

 1- اگر خدایی وجود میداشت، در دنیا شرّی وجود نمیداشت.

2- در دنیا شر وجود دارد.

3- بنابر این خدا وجود ندارد.

این استدلال، استدلال درستی است یعنی اینکه ساختار استدلال درست است، یا به عبارت دیگر اگر دو فرض نخستین درست باشند حکم این استدلال یا فرض سوم نیز قطعاً درست خواهد بود. بنابر این روی فرض سوم هیچ بحثی نیست تنها باید دید که آیا فرضهای اول و دوم درست هستند یا نادرست. فرض دوم که میگوید در دنیا شر وجود دارد فرضی آشکار است بعید است کسی بخواهد این فرض را زیر سوال ببرد و بگوید در دنیا شرّی وجود ندارد، در دنیا گرسنگی بدبختی فقر وجود دارد، بیماریهای مرگ آور، بلایای طبیعی وحشتناک و مرگبار، جنگ خشونت تجاوز و… وجود دارد و همه این را خوب میدانیم. بطور مشخص و دقیق منظور از شر در برهان شر چیزی نیست جز شر طبیعی که بطور کلی به هر چیز که موجب «رنج و مرگ پیشرس» شود اطلاق میشود، نوع غیر طبیعی شر را میتوان شر مصنوعی نامید، علت شر مصنوعی علتی فاعلی است یعنی کسی تحقق آنرا باعث میشود. بعنوان مثال ترور شرّی مصنوعی است و زلزله شرّی طبیعی، تاکید برهان نظرم بیشتر بر روی شر طبیعی است زیرا از وجود شر طبیعی آسانتر میتوان برای اثبات عدم وجود خدا استفاده کرد. بنابر این تنها فرضی که باقی میماند و باید در مورد درستی آن تحقیق کنیم فرض نخست است. یعنی اینکه چرا اگر خدا وجود داشته باشد باید در دنیا شر وجود نداشته باشد؟ برخی مانند سینت توماس آکویناس معتقدند اگر دو چیز ضد یکدیگر باشند (مثل خیر و شر) و یکی به مقدار بینهایت وجود داشته باشد، دیگر اثری از دیگری باقی نمیماند، یعنی اگر خدا خیر بینهایت باشد، دیگری هیچگونه شری نباید باقی بماند، اما ما فرض دوم را به همین سادگی رها نمیکنیم. این فرض یک مقدار پیچیده تر از فرض دوم و سوم است و باید در مورد آن توضیحات اضافی ارائه شود زیر خداباوران ممکن است معتقد به این فرض نباشند. بنابر این ضرورت دارد که فرض نخست نیز بطور جداگانه اثبات شود. یعنی بیخدا باید اثبات کند که میان شر و خدا ناسازگاری وجود دارد و  نسبت قضیه وجود داشتن خدا به قضیه وجود داشتن شر نسبت تناقض است و بنابر اصل تناقض تنها یکی از این دو قضیه میتواند درست باشد. و از آنجا که وجود شر را بدیهی فرض کرده ایم قطعاً قضیه وجود خدا نادرست است و در نتیجه خدا وجود ندارد. در مورد مفهوم تناقض و اصل تناقض به نوشتاری با فرنام «تناقض چیست؟» مراجعه کنید.   بنابر این تمامی تمرکز این برهان بر روی فرض نخست آن یعنی تناقض وجود شر با وجود خدا است. برای دفاع از فرض نخست استدلال دیگری را میتوان ارائه داد و آن استدلال از این قرار است. استدلال ب:

1- یک موجود اخلاقمدار و نیک جلوی تمامی شر هایی را که بتواند جلویشان را بگیرد میگیرد و اگر شرّی نابود شدنی وجود داشته باشد آنرا نابود میکند. بنابر تعریف نیک بودن

2- یک موجود قدیر قدرت جلوگیری از تمامی شر ها را دارد. بنابر تعریف قدیر بودن.

3- موجودی که قدیر، علیم و حاضر در همه جا است، ابدی و ازلی خالق همه چیز غیر از خودش است میتواند جلوی تمام شر ها را بگیرد.

4- خدا بنابر تعریفش قدیر، علیم، همه جا حاضر، ابدی و خالق همه چیز است.

5- اگر خدا وجود داشته باشد هیچ شرّی در جهان وجود نمیداشت. و این نتیجه برابر فرض یکم در استدلال اصلی (استدلال الف) است.

ساختار این استدلال نیز درست است یعنی اگر تمامی فرضهای آن درست باشد نتیجه آن که فرض 5 ام باشد نیز درست خواهد بود و اگر این استدلال نیز درست باشد استدلال الف درست خواهد بود و در نتیجه عدم وجود خدا اثبات خواهد شد. فرض 2 درست است زیرا اگر موجودی بتواند همه کارها را انجام دهد قطعا چون جلوگیری از شر ها نیز یک کار هست او میتواند این کار را نیز انجام دهد و اگر نتواند دیگر قدیر نیست. قدیر بودن خدا از آنجا ناشی میشود که او باید موجود کاملی باشد. کمال خدا به این معنی است که اگر او ویژگی و یا صفتی داشته باشد باید از آن ویژگی و صفت بطور کامل برخوردار باشد. چون خدا میتواند «کاری» را انجام دهد باید بر اساس کمال داشتن او بتواند «تمام کارها» را انجام دهد. فرض 3 نیز فرضی درست است، برای اینکه شخصی بتواند جلوی وقوع هر شرّی را بگیرد کافی است که او بتواند در محل وقوع آن شر حضور به هم رساند و یا اینکه قدرت خود را در آن منطقه و جا بکار گیرد، همچنین لازم است که از وقوع آن شر اطلاع داشته باشد و بتواند جلوی آنرا بگیرد. خداوند هر سه این موارد را دارد یعنی هم علیم است، هم قدیر است، و هم همه جا حاضر است. حضور خدا در همه جا لزوماً به این معنی نیست که او حضوری فیزیکی در همه جا داشته باشد یا بتوان برای او «جا» در نظر گرفت، بلکه میتواند همانگونه که گفته شد به این معنی باشد که او میتواند از قدرت خود در همه جا استفاده کند یا بعبارت دیگر بر همه جا محیط باشد و بر تمام نقاط اشراف داشته باشد. فرض چهارم هم همان تعریف فلسفی خدا است که مورد قبول فلاسفه دینی است. اگر موجودی این ویژگیها را نداشته باشد نمیتوان او را خدا دانست، برای اطلاعات بیشتر در مورد تعریف خدا به نوشتاری با فرنام «خداوند چیست؟» مراجعه کنید. آشکار است که 4 فرض آخر استدلال ب بسیار روشن هستند و درستی آنها باید مورد توافق خداباوران و بیخدایان خردگرا (کسانی که اصالت خرد را قبول دارند خردگرایی چیست؟) باشد، لذا تنها فرضی که باقی میماند فرض نخست است که فرضی بحث بر انگیز است. اگر این فرض درست باشد نتیجه برهان شر تایید خواهد شد، و طبیعتاً اختلاف نظر فلاسفه مدافع برهان شر و منتقدین آن تنها بر سر همین فرض است. درستی فرض یکم استدلال ب به پاسخ پرسش زیر بستگی دارد،

آیا یک موجود اخلاقمدار و نیک ، بنابر تعریف خوب بودن باید لزوماً جلوی تمامی شر هایی را که بتواند جلویشان را بگیرد میگیرد؟

در نگاه اول این فرض نیز درست می آید، مثلاً فرض کنید شما در موقعیت زیر قرار گرفته اید،

شخصی اسلحه ای به دست گرفته است و میخواهد انسان بیگناهی را بکشد، شما اطمینان دارید که با دخالت شما آسیبی به شما نمیرسد، و جان آن انسان بیگناه حفظ خواهد شد، یعنی شما «میتوانید جلوی این شر را بگیرید». در این شرّیط اخلاقی ترین کار کدام است؟ جلوگیری از وقوع شر یا اجازه وقوع به آن؟

در واقع اگر کسی در این موقعیت قرار بگیرد و جلوی شر را نگیرد کاملاً منصفانه است که از لحاظ اخلاقی او را کامل ندانیم و به نیک بودن او اعتراض کنیم. سکوت در مقابل یک جنایت از لحاظ اخلاقی محکوم است، شاید بتوان چنین شخصی را حتی شرّیک جرم دانست. همچنین است اگر شخصی شرّیط را به گونه ای پدید بیاورد که جنایتی رخ دهد، مثلاً فرض کنید دری را با طناب به تفنگی ببندد و این باعث شود که وقتی کسی در را باز میکند مورد اصابت گلوله قرار بگیرد و کشته شود. آیا اینکار دقیقاً برابر با ارتکاب جنایت و شر نیست؟ قطعاً چنین شخصی مجرم است و نمیتواند شخصی نیک باشد. اگر شما فرض نخست را نیز قبول دارید مسئله تمام است، شما قبول کرده اید که تمام فرضهای استدلال ب درست هستند و لذا استدلال الف نیز درست است و خدا نمیتواند وجود داشته باشد. اما فلاسفه علاقه دارند در مورد همه چیز موشکافی کنند و همه چیز را دقیق بررسی کنند. آیا هرگاه کسی جلوی شرّی را نگیرد میتوان نیک بودن او را زیر پرسش برد؟ بعنوان مثال یک جراح را فرض کنید که مقداری شر را قبل از عمل جراحی به بیمار با ایجاد استرسهای روانی و زدن آمپول و غیره به او تحمیل میکند، بالاخره هر عمل جراحی مقداری درد و ناراحتی را چه قبل از عمل جراحی و چه در هنگام جراحی و حتی تا مدتی بعد از آن برای بیمار بوجود می آید. آیا میتوان جرّاحان را به دلیل اینکه به بیماران این شر ها را تحمیل میکنند موجوداتی شرور نامید؟ پدر و مادری خیرخواه ممکن است بچه شان را بگونه ای تنبیه کنند مثلاً به او اجازه بدهند تا یکبار دستش را به لیوان چایی داغ بطور سریع بزند تا او بفهمد که نباید با چایی بازی کند. یا برای اینکه او را از انجام دادن یک کار زشت بازدارند او را مدتی مورد بی توجهی قرار دهند. در این حال آنها شرّی را برای کودکشان پدید می آورند آیا میتوان آنها را نیز شرور دانست؟ یک فرمانده ارتش ممکن است سربازانش را برای رسیدن به آمادگی نظامی مورد تنبیه های فیزیکی که فشار ماهیچه ای بر آنها وارد میکند قرار دهد، مثلاً آنها را مجبور کند که سینه خیز بروند و یا حتی آنها را به زندان بیاندازد. آیا میتوان این فرماندهان ارتش را موجوداتی شرور دانست؟ آشکار است که اجازه وقوع دادن به شر و یا حتی باعث شدن آن نمیتواند در تمامی موارد امری غیر اخلاقی باشد. برخی از شرها همانند مثالهایی که در سه مورد بالا مطرح شد نه تنها بد نیستند بلکه خوب نیز هستند و شاید بتوان حتی گفت که پدر و مادر خوب، وظیفه دارند که این مقدار شر را بر کودکانشان وارد کنند و اگر چنین نکنند دیگر نمیتوان آنها را نیک دانست. این پدر و مادر برای جلوگیری از وقوع شرّی بزرگتر شرّی جزئی را به فرزندشان تحمیل میکنند و باتوجه به این که برای رسیدن به خیری بزرگتر لازم است که گاهی مقداری شر وجود داشته باشد اجازه وجود دادن به این نوع شر ها و حتی باعث شدن آنها با نیک خواه بودن و اخلاقمدار بودن کسی که اجازه وجود به آنرا میدهد تناقضی ندارد. این مسئله باعث میشود که به فرض نخست استدلال ب شک کنیم. برای اینکه این بحث بطور دقیق مشخص شود فلاسفه تعریفی از نیک بودن یا همان «اخلاقمدار» بودن را مطرح کرده اند که این تعریف از این قرار است:

یک موجود نیک و اخلاقمدار مانند P میتواند اجازه وجود شرّی مانند E را بدهد تنها و تنها در صورتی که یکی از قضیه های دو گانه یا هردو آنها که در ادامه می آید در مورد آن شر صدق کنند.

1-   اگر E برای رسیدن به خیری بزرگتر ضرورت داشته باشد.

2- اگر وقوع E برای جلوگیری از شرّی بزرگتر از E ضرورت داشته باشد.

از این به بعد به شرّی که به یکی از این دو شرط یا هردو آنها در مورد آن صدق کند شر اخلاقی و شرّی که هیچیک از این دو شرط در مورد آن صدق نکند شر غیر اخلاقی خواهیم گفت. با توجه به این تعریف جدید برای موجود اخلاقمدار و نیک برای اینکه برهان شر درست باشد باید در شکل آن تغییراتی ایجاد کرد، فرض نخستین استدلال ب برهان شر را به یاد بیاورید.

1- یک موجود اخلاقمدار و نیک جلوی تمامی شرهایی را که بتواند جلویشان را بگیرد میگیرد و اگر شرّی نابود شدنی وجود داشته باشد آنرا نابود میکند. بنابر تعریف نیک بودن

این فرض را برای اینکه کاملاً درست باشد و با تعریف جدید همخوانی داشته باشد باید اینگونه تغییر داد:

‹1- یک موجود اخلاقمدار و نیک جلوی تمامی شر هایی که وجود آنها غیر اخلاقی است و او میتواند جلوی آنها را بگیرد، و اگر شرّی نابود شدنی وجود داشته باشد آنرا نابود میکند میگیرد.

زیرا بنابر فرض نخستی که کرده بودیم یک پدر و مادر که فرزندشان را تنبیه میکنند یا یک جراح که قبل از جراحی به بیمارش درد وارد میکند را میتوان شر و غیر اخلاقی نامید. در حالی که بنابر فرض تغییر یافته و جدید آن جراح و پدر مادر دیگر شرور نیستند بلکه میتوانند همچنان اخلاقمدار و نیک خوانده شوند. اما با درک جدیدی که از شر داریم باید فرض ششم استدلال ب را نیز تغییر داد

6- اگر خدا وجود داشته باشد هیچ شرّی در جهان وجود نمیداشت. و این نتیجه برابر فرض یکم در استدلال اصلی است.

فرض جدید این خواهد بود

‹6- اگر خدا وجود داشته باشد هیچ شرّی غیر اخلاقی در جهان وجود نمیداشت. و این نتیجه برابر فرض یکم در استدلال اصلی است.

با این دو تغییر دو فرض نخستین استدلال الف نیز باید تغییر کند تا این برهان کاملاً درست شود. استدلال الف تصحیح شده:

1- اگر خدایی وجود میداشت، در دنیا شرّی غیر اخلاقی وجود نمیداشت.

2- در دنیا شر غیر اخلاقی وجود دارد.

3- بنابر این خدا وجود ندارد.

بنابر این بحث ما از شر به شر غیر اخلاقی تغییر پیدا میکند. خداباوران باید اثبات کنند تمام شرّی که در دنیا وجود دارد شر اخلاقی است نه شر غیر اخلاقی و خداناباوران تنها کافی است ثابت کنند یکی از شرهایی که در این جهان وجود دارد شرّی غیر اخلاقی است. پس باید توجه داشت که تمام بحث این برهان بر میگردد به اینکه آیا شر غیر اخلاقی در این دنیا وجود دارد یا نه. اگر وجود شر غیر اخلاقی در دنیا اثبات شود، عدم وجود خدا اثبات خواهد شد و در صورتی که این مسئله روشن نشود نتیجه این خواهد بود که با استفاده از برهان شر نمیتوان عدم وجود خدا را اثبات کرد. مسئله مهمی که در اینجا مطرح میشود این است که حال بار اثبات وجود شر غیر اخلاقی و یا نفی وجود آن بر گردن کیست؟ آیا خداناباوران باید اثبات کنند که چنین شرّی وجود دارد یا اینکه خداباوران باید اثبات کنند که چنین شرّی وجود ندارد؟ ممکن است تصور شود چون ادعای اثبات وجود خدا توسط خداباوران مطرح شده است این خداباوران هستند که باید بار اثبات را بپذیرند، اما واقعیت این است که در این برهان مدعیان خداناباوران هستند نه خداباوران، بنابر این بیخدایان و یا مدافعان برهان شر باید ادعای خود را اثبات کنند. در اینجا خداناباوران میتوانند به سادگی ادعا کنند که بسیاری از شرها شر های غیر اخلاقی هستند. بعنوان مثال واقعه هولوکاست یکی از وحشتناک ترین فاجعه های تاریخ بشرّی است، چرا خداوند در اردوگاه هایی را که نازی های نژادپرست برای یهودیان، معلولین، همنجسگرایان، کولی ها و… درست کرده بودند و به آدمسوزی آنها میپرداختند باز نکرد و آنها را نجات نداد؟ ممکن است بگویید نابودی نازی ها که سر انجام توسط آمریکا و شوروی انجام گرفت خواست خدا بود و خدا بالاخره این کار را کرد، اما مسئله این است که حتی اگر قبول کنیم خدا در نابودی نازی ها نقش داشته است، خدا این کار را خیلی دیر انجام داده است، و درنگ او موجب وقوع شر فراوان شده است. در اینجا بار اثبات نادرستی این ادعا به گردن خداباوران می افتد. این بر عهده خداباوران یا منتقدان برهان شر است که ثابت کنند اینگونه شر ها اخلاقی بوده اند نه غیر اخلاقی. و اگر در این کار موفق نشوند، نتیجه این برهان صادق خواهد بود و عدم وجود خدا اثبات خواهد شد.

شبهات 

سنت های الهی  

عمده ترین پاسخی که منتقدین برهان شر به آن چنگ زده اند مسئله سنت های الهی است که در زبان انگلیسی از آن با فرنام «Theodicy» یاد میشود. کلمه تئودیسی از ریشه یونانی تئو به معنی خدا و دیسی به معنی عدالت می آید. منتقدین با مطرح کردن این سنت ها تلاش میکنند نشان دهند که شرهای موجود در دنیا از نوع شرهای اخلاقی هستند نه غیر اخلاقی و یا اینکه وقوع این شر ها بایسته و عادلانه است. به عبارت دیگر این سنت های الهی در واقع تلاشهایی هستند برای اثبات سازگاری وجود شر با وجود خدا. سنت های الهی متعددی در اعتراض به برهان شر مطرح میشوند که لازم است به آنها پرداخته شود و درستی یا نادرستی آنها تحقیق شود. توجه داشته باشید که خداباوران باید اثبات کنند «تمام» شرهای موجود در دنیا شرهای اخلاقی هستند، زیرا وجود حتی یک مورد شر غیر اخلاقی باعث میشود برهان شر موفق باشد و ممتنع الوجود بودن خدا اثبات و محکوم شود. همچنین اعتراضات آنها باید تمام شر ها را چه طبیعی و چه مصنوعی دربرگیرد.

سنت الهی، اختیار.

سنت اختیار یکی از مهمترین سنتهایی است که خداباوران در رد برهان شر به آن متوسل میشوند. و شایسته است تا در مورد این سنت توضیحات مفصلی داده شود اما در اینجا بطور خلاصه آنرا مطرح کرده و ناکارآمد بودن آنرا در رد برهان شر نشان میدهیم. برخی از فلاسفه خداباور معتقدند انسانها دارای اختیار هستند و خدا این اختیار را به آنها داده است تا آنها بتوانند از میان خیر و شر یکی را انتخاب کنند. برای اینکه در مورد انسانها بتوان قضاوت کرد لازم است که آنها مختار باشند زیرا اگر مختار نباشند تنبیه کردن آنها در مورد چیزی که برای انجام یا عدم انجام آن دارای اختیاری از خود نبوده اند غیر عادلانه است. و از عدالت و نیکی خدا انتظار میرود که انسانها را موجوداتی مختار خلق کرده باشد و این همین اختیار انسانها است که موجب وقوع شر میشود. بنابر این خداوند با مختار کردن انسانها اجازه وقوع مقداری شر داده است تا خیر بزرگتری حاصل شود، لذا شرهای موجود در دنیا شرهای اخلاقی هستند نه غیر اخلاقی. به عبارت دیگر این تلاش برای برخورد با مسئله شر، توجه را از خدا به سمت انسان می آورد، و میگوید وجود شر در دنیا از طرف انسان ها است، نه از طرف خدا، این ما هستیم که موجب جنگ و غیره میشویم و خدا نقشی در آن ندارد، بنابر این وجود اختیار برای اینکه انسانها به خیری بزرگ برسند ضرورت دارد و لذا شرّی که در دنیا وجود دارد شرّی اخلاقی است نه غیر اخلاقی. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت نخست اینکه در مختار بودن انسانها در صورت وجود خدا میتوان بسیار شک کرد و این موضوع مورد توافق نیست و خداباور باید این مسئله را قبل از استفاده اثبات کند که در صورت وجود خدایی که علیم است چگونه میتوان اختیار را برای انسان متصور شد. در امکان اختیار حتی برای خود خدا نیز شک وجود دارد و میتوان اثبات کرد که خدا خود نیز مختار نیست، چه برسد به اینکه بخواهد موجودات مختاری خلق کند، بعنوان مثال به نوشتاری با فرنام «برهان اختیار، برای اثبات عدم وجود خدا» مراجعه کنید. دوم، وجود اختیار را برای ادامه بحث برای انسان درست فرض میکنیم. آیا این اخلاقی است که خدا با علم به اینکه دادن اختیار به انسانها موجب وقوع شر میشود به آنها اختیار بدهد؟ شاید بتوان از خداباور پذیرفت که وجود اختیار برای عادل بودن خدا ضرورت دارد اما آیا تام الاختیار بودن انسان نیز ضرورت دارد؟ خدا اگر اخلاقمدار میبود نباید اختیار وقوع چنین شرهایی را به انسانها میداد، درست مانند اینکه ما بگوییم شخصی که اسلحه ای را به دست گرفته است و آنرا به سوی مردم نشانه گرفته است را نباید متوقف کرد زیرا او باید مختار باشد تا بتواند مرتکب جرم شود. جلوگیری نکردن از وقوع این شر قطعاً کاری غیر اخلاقی است و اخلاقمدار بودن شخصی که قادر به جلوگیری از آن بوده است را زیر سوال میبرد. همچنین است اگر پدری فرزند خود را که شنا به درون رودخانه بیاندازد و بگوید میخواهم او اختیار نجات یافتن و خفه شدن داشته باشد، در همه نظامهای اخلاقمدار اختیار از مجرمین گرفته میشود، مثلاً مجرمین زندانی میشوند. سوم اینکه خداباور تلاش میکند با مطرح کردن مسئله اختیار، اینطور وانمود کند که خدا در وجود شرّی که موجود مختار مرتکب میشود نقشی ندارد، در حالی که اینگونه نیست، خدا با دادن اختیار بطور غیر مستقیم باعث وجود شر میشود، مانند رهبر یک گروه مافیایی که به آدمکشانی پول میدهد تا دست به جنایت بزنند، او مستقیماً در جنایت شرکت نکرده است اما بطور غیر مستقیم باعث وقوع این شر شده است. خدا نیز با خلق کردن انسانها از یک سو و از سوی دیگر با مختار کردن آنها بطور غیر مستقیم این شر را باعث شده است. چهارم اینکه این سنت شر مصنوعی را هدف گرفته است، در حالی که تمامی شرهای جهان مبتنی بر اختیار انسانها نیستند، انسانها معمولاً نقش چندانی در گسترش ویروس ها، زلزله ها، سیل ها، طوفانهای سهمگین، خشکسالی و تقریباً تمام شرهای طبیعی ندارند. لذا اگر هم فرض کنیم وجود اختیار باعث میشود شرهای مصنوعی به شرهای اخلاقی تبدیل شوند، این اختیار هرگز نمیتواند شرهایی طبیعی را به شرهای اخلاقی تبدیل کند. لذا سنت اختیار در نهایت اگر تمامی مسائل پیشین نیز حل شوند نمیتواند مسئله وجود شر غیر اخلاقی را حل کند. خداباور ممکن است بگوید انسانها مجبور نیستند در جاهای زلزله خیز و جاهایی که طوفان می آید زندگی کنند، اینجا نیز انسانها سبب شر هستند نه خدا و بازهم انسان با توجه به اختیاری که دارد میتواند جلوی وقوع شر را بگیرد. اما به این مسئله میتوان اینگونه پاسخ داد که شناخت مناطقی که بی خطر باشند و زیستن در آنها موجب شرّی نشود برای انسانها در تمام تاریخ میسر نبوده است و حتی هنوز هم تا حدود زیادی نیست و ممکن است هرگز میسر نشود، لذا این پاسخ نیز نمیتواند مشکل شر هایی که انسانها در آن نقشی ندارند را حل کند. ممکن است گفته شود اگر زلزله رخ ندهد ممکن است تمام زمین منفجر شود، پاسخ این است که خدا میتوانست زمین را بگونه ای پدید بیاورد که اینگونه نباشد و اگر این کار برای او میسر نبود او قادر مطلق نیست، همچنین تمام شر های طبیعی نیز اینگونه نیستند، در دیوانه شدن یک فرد چه خیری وجود دارد؟ در بیماری های ژنتیکی چه خیری وجود دارد؟ نتیجه آنکه سنت اختیار نمیتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر این سنت اختیار نمیتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی تنبیه.

یکی دیگر از پاسخ های رایجی که به برهان شر داده میشود، سنت الهی تنبیه است. افرادی که از این سنت برای رد برهان شر استفاده میکنند معتقدند شرّی که در دنیا وجود دارد نتیجه گناهانی است که انسانها مرتکب شده اند و شر موجود در دنیا تنها مکافات آن گناهان است. از نظر این افراد این کاملاً عادلانه است که خداوند مجرمین را مکافات کند. این دیدگاه بویژه در میان مسیحیان رایج است، چون آنها معتقدند هر آنچه مشکل در دنیا وجود دارد نتیجه گناهان انسانها است، انسانها گناهکار به دنیا می آیند و برای بخشیده شدن گناهانشان باید به مسیح ایمان بیاورند، این دیدگاه ممکن است از ریشه های زرتشتی مسیحیت گرفته شده باشد. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه چرا خدا از اول اجازه گناه را داده است که بعد بخواهد بواسطه آن موجب تحقق شر شود؟ اجازه دادن به انسانها برای مرتکب شدن گناهان با علم به اینکه این گناهان سر انجام موجب وقوع شر میشود هیچ معنی جز شرور بودن خداوند نمیدهد، و این دقیقاً چیزی است که این برهان برای اثبات آن تلاش میکند. دوم اینکه عادلانه بودن تنبیه الهی چه در این دنیا و چه در آخرت مورد توافق نیست و این نکته جای شک است. خداباور باید اثبات کند که اینکار عادلانه است (1). سوم اینکه شرهایی در این جهان وجود دارد که وقوع آنها باعث رنج دیدن افراد بیگناه نیز میشود. گناه کودکانی که در بلایایی طبیعی (مثلا در افسانه طوفان نوح) کشته میشوند چیست؟ حتی اگر از خداباور بپذیریم که وقوع شر برای تنبیه افراد مجرم میتواند تا حدودی موجه باشد و لذا وقوع مقداری شر، اخلاقی باشد به هیچ عنوان نمیتوان از او پذیرفت که رنج کشیدن و کشته شدن افراد بیگناه نیز بواسطه سنت الهی تنبیه اخلاقی است. مسیحیان و برخی از سایر خداباوران معتقدند انسانها بواسطه ماجرای آدم و حوا با گناه ذاتی بدنیا می آیند و همگی گناهکارند و از این طریق میتوانند به این مسئله پاسخ دهند. اما این مسئله نیز چیزی را حل کند زیرا نمیتوان پذیرفت که ژنتیکی و ارثی بودن گناه عادلانه باشد و از این گذشته واقعیت داشتن ماجرای آدم و حوا مورد توافق نیست و این ماجرا از نظر بیخدایان و خداباوران عاقل و بالغ کاملاً اسطوره ای است و افسانه ای بیش نیست، لذا خداباور ابتدا باید حقیقی بودن آن ماجرا را اثبات کند بعد از آن استفاده کند هرچند اگر چنین بکند نیز مسئله بطور کامل حل نخواهد شد. نتیجه آنکه سنت تنبیه نمیتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر این سنت اختیار نمیتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی رشد.

سنت دیگری که برخی از خداباوران برای رد برهان شر از ان استفاده میکنند سنت رشد است. این سنت بر این ادعا اصرار دارد که خدا میخواسته است از خلق زمین محیطی را فراهم کند تا انسانهای مستعدی که استعداد رشد را دارند در جهت رشد اخلاقی و روانی پیشرفت کنن و به ارزشهایی دست یابند که بدون ریاضت کشیدن و سختی نمیتواند به انها دست یافت. بعنوان مثال برای تشویق و ایجاد ارزشهایی همچون شهامت، فداکاری، صبر، بخشش و سخاوت باید شرهایی همچون جنگ، سختی، بیماری، جرم و فقر وجود داشته باشد. لذا وجود مقداری شر برای ممکن بودن رشد ضرورت دارد و در نتیجه شرهای روی زمین اخلاقی هستند نه غیر اخلاقی. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه همه سنت ها را نمیتوان برای رشد انسانها دانست، کسی که بواسطه شرّی کشته میشود چگونه به رشد روانی میرسد؟ مسئله شر تنها مربوط به انسانها نمیشود، حیوانی که در جنگل بواسطه آتش سوزی های طبیعی سوخته میشود و از بین میرود و هیچ کس نیز از مرگ او آگاه نمیشود چگونه میتواند چیزی را به کسی بیاموزد؟ همچنین است انسانی که تنها است و بواسطه شرّی کشته میشود. دوم اینکه برای رشد روانی و ترویج و تشویق ارزشها در انسانها لازم نیست شر بطور واقعی وجود داشته باشد. خدا میتوانسته است با تغییرات روانی در انسانها این مسئله را ایجاد کند. بعنوان مثال فرض کنید شخص الف شخص ب را هیپنوتیزم کند و به او بگوید که شخصی فقیر است، از این طریق نیز احساس ترحم و سخاوت را میتوان در شخص ب تقویت کرد. همچنین با خواندن داستانها و روایت ها نیز میتوان این ارزشهای اخلاقی را ترویج و تشویق کرد و موجب رشد انسانها شد، هیچ لزومی ندارد شر بصورت واقعی وجود داشته باشد تا موجب رشد انسانها شود. سوم اینکه در نهایت اگر اینکه وجود مقداری شر برای رشد انسانها میتواند مفید واقع شود، این مسئله به نمونه هایی اندک محدود میشود. میزان شرّی که در دنیا وجود دارد بسیار بیشتر از مقدار مورد نیاز برای رشد روانی انسانها است و شر موجود در دنیا بیش از حد شر است. فرض کنید پدری فرزند خود را در حالی که بداند او خفه خواهد شد به رودخانه بیاندازد، و بگوید هدف من این است که خود فرزند یا دیگران با دیدن صحنه مرگ این کودک به رشد روانی برسند و ارزشهایی همچون ترحم و دلسوزی در آنها تشویق شود، آیا میتوان کار این پدر را با توجه به استدلالش اخلاقی نامید؟ آیا شرّی که او باعث وقوعش شده است شرّی اخلاقی است یا غیر اخلاقی؟ آشکار است که این شر کاملا غیر اخلاقی است. نتیجه آنکه سنت تنبیه نمیتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر این سنت اختیار نمیتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی قیاس

کسانی که از سنت الهی قیاس در رد برهان شر دفاع میکنند معتقدند وجود شر برای شناخت خیر لازم است. اگر شر وجود نداشته باشد خیر بی معنی خواهد بود، بنابر این وجود مقداری شر برای شناخت خیر لازم و در نتیجه اخلاقی است. این سنت تا حدودی شبیه سنت رشد است. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه خدا به دلیل قدیر بودنش باید قادر باشد کاری کند که خیر بدون وجود شر وجود داشته باشد. اگر این کار از او بر نمی آید پس قدیر نیست، و این خود برهانی میشود علیه وجود خدا، یعنی خداباور با این اعتراض خود در واقع عدم وجود خدا را اثبات کرده است. دوم اینکه همانگونه که در پاسخ به سنت رشد گفته شد قیاس لازم نیست با شر واقعی صورت بگیرد، روشهای دیگری نیز برای نشان دادن شر وجود دارد که در آنها واقعیت یافتن شر لزومی ندارد. سوم اینکه شاید بتوان پذیرفت مقداری از شرهای موجود در جهان برای شناخته شدن خیر باشد اما مقدار شرّی که در جهان وجود دارد بسیار بیش از آن مقداری است که برای شناخت شر میتواند وجود داشته باشد. نتیجه آنکه سنت قیاس نمیتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر این سنت اختیار نمیتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی معاد.

در اعتراض به برهان شر برخی از منتقدان بحث معاد را پیش کشیده اند. این منتقدان مدعی هستند که وجود معاد مسئله برهان شر را حل میکند زیرا اگر بعد از مرگ حیاتی وجود داشته باشد خداوند خیری بیش از شرّی که در این دنیا بر انسانها واقع شده است را تحقق خواهد بخشید. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه وجود معاد مورد توافق طرفین نیست، خداباور باید ابتدا وجود خدا را اثبات کند، بعد وجود معاد را اثبات کند و تنها در آنصورت میتواند مسئله معاد را مطرح کند. بنابر این این اعتراض از ابتدا باطل است و نمیتواند مسئله برهان شر را حل کند. بحث وجود خدا مستقل از بحث معاد است، وجود خدا هرگز مستلزم این نیست که معادی نیز وجود داشته باشد. دوم اینکه با فرض درست بودن معاد، خداباور ادعا کرده است که در زندگی اخروی خیری به انسانی که در زندگی دنیوی متحمل شر شده است اختصاص میگیرد، این باور با باورهای دینی که در مورد قیامت وجود دارد این همانی ندارد. باتوجه به باورهای دینی (که خود معاد یکی از آنها است) بسیاری از انسانها پس از مرگ به جهنم خواهند رفت و در آنجا شر بیشتری بر آنها تحمیل خواهد شد، بنابر این، مسئله معاد میتواند در مورد مواردی شر را به شر اخلاقی تبدیل کند، اما همچنان افرادی که در حیات اخروی خود به جهنم خواهند رفت و مورد عذاب قرار خواهند گرفت باقی خواهند ماند و شرّی که بر آنها اتفاق افتاده است غیر اخلاقی خواهد ماند. بیاد داشته باشید که خداباور باید استدلالی را مطرح کند که اثبات کند «تمام» شر های موجود اخلاقی هستند نه اینکه بعضی از آنها اخلاقی هستند. سوم اینکه برخی از موارد شر آنقدر شر هستند که نمیتوان تصور کرد که بتوان آنها را با خیر های دیگری جایگزین کرد، بعنوان مثال اگر فرض کنیم قربانیان هولوکاست همگی به بهشت رفته باشند، آیا آنها ترجیح میدادند که ماجرای هولوکاست اساساً اتفاق می افتاد یا نمی افتاد؟ آیا صدمات روحی و رنج روانی که قربانیان این حادثه متحمل شده اند را میتوان با خیر دیگری جایگزین کرد؟ ممکن است گفته شود ما از آخرت اطلاع نداریم، لذا نمیتوانیم در این مورد ادعایی بکنیم، این حرف میتواند درست باشد اما در این صورت خداباور نیز نباید در مورد آخرت هیچ پیشبینی بکند. این نکته یک بحث شخصی است، افرادی ممکن است باور داشته باشند که این خسارت قابل جبران است و افرادی نیز معتقد باشند که قابل جبران نیست، لذا چون اصلی قابل اثبات و محکم نیست، نمیتوان آنرا اعتراض معتبری به برهان شر دانست. نتیجه اینکه سنت الهی معاد نیز نمیتواند اثبات کند که تمامی شرهای موجود در دنیا از نوع شر های اخلاقی هستند.

سنت الهی بهترین جهان ممکن.

سنت الهی بهترین جهان ممکن در این زمینه به این معنی است که خداوند جهان را به بهترین حالتی که ممکن است پدید آورده است، یعنی هرگونه جهان دیگری که بوجود می آمد، یا شر بیشتری در آن وجود داشت یا خیر کمتری در آن وجود میداشت. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه ادعای اینکه جهان نمیتواند بهتر از اینکه اکنون است باشد ادعایی باطل است، انسانها توانسته اند با پیشرفت تکنولوژی و دانش خود از میزان شرها در جهان کم کنند. خداباوری که این ادعا را میکند باید قبول کند که تمامی چیزهای موجود در جهان در بهترین حالت خود هستند. در این صورت از او باید انتظار داشت که با دانش پزشکی بطور کلی مخالفت کند و تلاشهای انسانها را برای درمان و کاهش شر ها را باطل بداند. بعنوان مثال نباید دندان عقلش را بکشد زیرا بر اساس نظر او دندان عقل باید وجود داشته باشد زیرا این جهان به بهترین حالت خلق شده است. یا اینکه نباید در درمان بیماران روانی بکوشد. شایان ذکر است برخی از فرقه های مسیحی اینگونه رفتار میکنند و بیماران خود را درمان نمیکنند. دوم اینکه ادعای بهترین جهان ممکن بودن این جهان ادعایی بی معنی است، زیرا درصورت وجود خدا او به دلیل کمال اخلاقی خود نمیتواند دنیایی بد تر از دنیای فعلی را بوجود بیاورد، و گفتن اینکه این دنیا بهترین حالت ممکن است به معنی این است که میتوان دنیاهای دیگری را نیز فرض کرد که بدتر از دنیای فعلی هستند، در حالی که در واقعیت نمیتوان چنین دنیاهایی را با فرض وجود خدا فرض کرد، زیرا اگر وجود چنین دنیاهایی ممکن میبود خدابواسطه ویژگیهایش باید آن دنیا را خلق میکرد، لذا «دنیاهای بدتر» بی معنی است و در نتیجه «بهترین دنیای ممکن» نیز بی معنی است. ممکن است بتوان دنیاهایی برتر از این دنیا را تصور کرد اما تصور دنیاهایی بدتر از این دنیا است با در نظر گرفتن وجود خدا میسر نیست. لذا این سنت اساساً بی معنی است. برخی از منتقدان برهان شر گفته اند که «بهترین دنیای ممکن» ممکن نیست زیرا هرچقدر که خیر در دنیا زیاد شود، باز هم میتوان آنرا زیاد تر کرد، و «بهترین دنیا» شبیه «بزرگترین عدد» است که تحقق و تصور آن ممکن نیست و تلاش کرده اند نشان دهند به همین دلیل برهان شر کار نمیکند. اما این اعتراض هرگز درست نیست زیرا حتی اگر بپذیریم که «بهترین دنیای ممکن» ممکن نیست، این گزاره هرگز به این معنی نیست که ایجاد هر دنیایی برای خدا اخلاقی محسوب شود. درست مانند اینکه اگر فرض کنیم «بهترین نظام حکومتی» ممکن نیست چرا که هر نظام حکومتی را میتوان پیشرفت داد، نمیتوانیم نتیجه بگیریم که انتخاب نظام حکومتی جمهوری اسلامی و یا نازیسم برای یک کشور صحیح و اخلاقی است. همچنین این حرف شبیه این است که کسی بگوید چون فقر را نمیتوان بطور مطلق از بین برد، تلاش برای الغای فقر باطل است. همچنین در رد این اعتراض میتوان گفت ممکن نبودن «بهترین جهان ممکن» در صورت درست بودن تنها به معنی این است که تصور دنیایی که حداکثر خیر و حداقل شر در آن وجود داشته باشد ممکن نیست، اما هرگز به این معنی نیست که جهانی بدون وجود شر طبیعی را نیز نتوان تصور کرد، لذا این اعتراض کاملا بی ارتباط با برهان شر است. از این گذشته اگر جهان خوب مطلق را نتوان تصور کرد، و خیر مطلق را نتوان برای جهان تصور کرد، چرا خداباوران این تصور را در مورد خدا میکنند؟ اگر این ادعا درست باشد خود میتواند برهانی دیگر بر اثبات عدم وجود خدا شود. نتیجه آنکه این سنت نیز نمیتواند اثبات کند تمامی شرهای موجود در جهان غیر اخلاقی هستند.

سنت الهی نادانسته.

برخی گفته اند ممکن است سنتی الهی وجود داشته باشد که ما از آن خبر نداریم و آن سنت الهی باعث شود که شرهای موجود در جهان شرهای اخلاقی باشند نه غیر اخلاقی. ممکن است در آینده این سنت نیز کشف شود. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه اگر ما «نمیدانیم که سنت الهی نادانسته ای وجود دارد»، هرگز به این معنی نیست که «سنتی نادانسته وجود دارد»، ندانستن ما تنها به معنی ندانستن است، نمیتوانیم بگوییم ما نمیدانیم ولی چنین سنتی وجود دارد. اگر اینگونه ادعای مطرح شود، مدعی تنها مرتکب «مغلطه مصادره به مطلوب» شده است یعنی فرض کرده است خدایی وجود دارد و چون او وجود دارد قطعاً سنتی نیز وجود دارد، در حالی که وجود داشتن یا عدم وجود او مطلوب این برهان است و خداباور نمیتواند تنها آنرا مصادره کند و وجود خدا را درست فرض کند. دوم اینکه اگر هم فرض کنیم چنین سنتی ممکن است وجود داشته باشد، میتوانیم همچنین فرض کنیم که پاسخی نیز برای آن وجود داشته باشد و نشان بدهد که آن سنت نیز نمیتواند اثبات کند تمام شرهای موجود در دنیا شرهای اخلاقی هستند. سوم اینکه تا زمانی که این سنت نادانسته دانسته نشود، جایگاه خردگرایی در انکار و نفی وجود خدا خواهد بود. خداباور با این اعتراض خود تنها در واقع میگوید «خدا وجود دارد اما ما نمیدانیم چرا»، یعنی به عبارت دیگر خرد را زیر سوال میبرد، که خوب البته «برهان» برای کسی اقامه میشود که عقلانیت و خرد را و اصالت آنرا قبول دارد نه برای انسانهای نیمه عاقل. چهارم اینکه اگر اینگونه فرضهای نادانسته مجاز هستند، بیخدا نیز میتواند ادعا کند که «برهانی بسیار قوی علیه وجود خدا وجود دارد ولی من آنرا نمیدانم» و بعد بیخدایی را از آن نتیجه بگیرد. نتیجه اینکه این سنت نیز نمیتواند اثبات کند که تمام شرهای موجود در جهان شرهایی اخلاقی هستند.

نتیجه گیری

این فرم مطرح شده از برهان شر فرم قدیمی این برهان است که بصورت قیاسی (Deductive) فرمولیزه و اقامه شده است، فرمهای جدید تر و قوی تری از این برهان بصورت استقرایی (Inductive) نیز اخیراً توسط فلاسفه دین توسعه داده شده اند و این برهانهای جدید از قطعیت و استقامت بیشتری برای اثبات عدم وجود خدا برخوردارند، هرچند که از احتمالات استفاده میکنند (2). در نهایت با توجه به باطل بودن اعتراضاتی که به برهان شر میشود، میتوان نتیجه گرفت که استدلال الف تصحیح شده درست است و حکمش نیز صادق است، بنابر این خدا نمیتواند وجود داشته باشد و اگر چیزی یا کسی توانایی وجود را نداشته باشد، قطعاً وجود ندارد، مانند یک مثلث چهارگوش و یا هر چیز متناقض دیگری.

منابع

* به دلیل تعدد استدلالها آوردن منابع و کسانی که هر استدلال را آورده اند بسیار دشوار بوده است، منابعی که در این نوشتار از آنها استفاده شده است تماما از چند کتابی که در منبع شماره 2 معرفی شده اند موجود میباشند. 1– برای بحثی درخشان در این مورد به مناظره ای با فرنام «The Craig-Bradley Debate, Can a Loving God Send People to Hell?» مراجعه کنید. 2- برای نمونه هایی از این نوع براهین شر به نوشتارهای زیر مراجعه کنید:

The «Inductive» Argument From Evil: A Dialogue by Dr.Bruce Russell and Dr.Stephen Wykstra The Arguments From Evil and Nonbelief By Dr.Theodore Drange Two Ways of Proving Atheism By Dr.Quentine Smith An Atheological Argument from Evil Natural Laws (1991) By Dr.Quentine Smith Atheism: A philosophical justification, Dr.Michael Martin, Temple University Press Philadelphia 1990, Chapter 14 On the nature and existence of god, Dr.Richard M Gale,Cambridge University Press 1991, Chapter 4 Nonbelief & Evill, Dr. Theodore Drange, Prometheus Books 1998, Part I.