بایگانی دسته‌ها: تازش

اسناد حمله اعراب مسلمان به ایران در صدر اسلام

بابک خرمدين؛ کيست اين «ملحد بد آئين»؟

معتصم گفت: «ای سگ! اين چه عمل است؟» گفت: «در اين حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهيد بريد و گونه روی مردم از خون سرخ باشد، خون از روی برود زرد باشد. من، روی خويش از خون سرخ کرده ام، تا چون خون از تنم بيرون شود، نگوئيد که رويم از بيم زرد شد

…شاید که پاک ایزدان اهورایی از زخم پاسداران سیه کار اهرمن جان وا نهاده اند / شاید دوباره فرش نگارستان را انبوه جاهلان بیابانی از هم دریده اند /…/ زردشت را بدیدم اندوهگین ، ضحاک را اما سرمست / در کوهپایه های دماوند آشیان کرده ، چندین هزارساله شده ، خوفناک و بد وسخن و زشت / دو اژده ها از شانه اش بر آمده سترگ / آن یک به خاور و آن یک به باختر / از خون و مغز اهل نشابور و خلق کرد طعام می کنند ! / … / محبوب من ، از خون پاک مزدکیان آیا هر جا که قطره ای بر زمین می ریزد ، گلهای سرخ می رویند؟ / … / آیا هنوز بوی صمد از آبهای سرد ارس می آید؟ / باید یقین کنیم که ستار با های هوی قراوینش در کوچه های تبریز بر اسب بالدار به جانب قرمز می رود / و بابک خرمدین با سرخ جامگانش در کوههای سبلان ، سهند ، بذ ، گندم بیداری را در بین کشت ورزان تقسیم می کند و خلیفه تهران یا بغداد ، فتوا به خون بابک و ستار می دهند /…

بخشی از قطعه بلند «کتیبه جاری» ، اثر جاودانه میرزا آقا عسگری (مانی)

مراسم ساليانه حضور مردم آذربايجان در قلعه ی بابک آغاز شده است. بنابه گزارش های محلی، ده ها هزار نفر در حال صعود به قلعه هستند. بنا بر این گزارش ها ، از شب گذشته درگيری های پراکنده ای بين مردم و نيروهای نظامی – امنيتی به وقوع پيوسته است. گویا نيروهای نظامی کوشش کرده اند مانع عبور انبوه شرکت کنندگان در اين مراسم از جاده «قاراقاشقا» و حضور آن ها در قلعه ی بابک شوند. اما حدیث بالا بلند پیکار برای آزادی و عدالت در میهن ما ، نه به این دو روز و سه روز است، که سر به آسمان می ساید! در میانه اوراق بی شماره ای که «بامداد» یک به یکشان را حدیث بی قراری خواند ، جان فشانی هایی حک شده که سخن گفتن و قلمی کردن پیرامونشان تاملی جدی می طلبد . حرف اینجا از حماسه بابک است. از خرم دینان و سرخ جامگان.

باید رفت به روزگاران حمله اعراب بیابانگرد به ایرانزمین در چیزی بیش از ۱۴۰۰ سال پیش . قوم تازی با بهره گیری از اوضاع نابسامان خطه پارس ، به سرزمین کهن که پابه پای روم ، یونان و مصر می بالید ، حمله ور شد . توده فرودست مردم که فاصله طبقاتی و ظلم و جور پادشاهان و روحانیان جان به لبشان رسانده بود پس از مقاومتی چند، تسلیم سپاه اعراب بیابانگرد می شوند. در فاصله ای کوتاه از تصرف ایران اما ، ایرانیان پرشماره ای به پیکار بی امان با اشغالگران تازی برخاستند. مازیار ، از کرانه سرسبز میهن ، مازندران . ابومسلم از خراسان ، یعقوب رویگر از سیستان و بابک خرم دین از آذربایجان . سرخ جامگان به سالاری بابک خرم دین در پیکاری بی وقفه با اعراب به موفقیتهایی دست می یازند. از جمله نابودی حدود 20000 تن از اشغالگران. گفته اند که بابک و رفقای سرخ جامه اش ، ایرانیانی اصیل بوده اند که به زبان ایرانی و کهن آذربایجانی سخن می گفتند. زبانی که امروز در «تاکستان قزوین» و «هرزند» و «گلین قیه مرند» و «گرگرجلفا» ، بدان سخن می گویند . گویا این زبان ، به زبان پارسی نزدیک و با آن خویشاوند است . زبانی که شاخه ای از زبان مادها نیز به حساب می آید . آنگونه که در اسناد پیرامونی واکاویده ام ، تلفظ نام بابک ، به زبان پارسی میانه «پاپک» بوده است . به معنای پدر (بابای) کوچک . پدر بابک سرزمین ما، از پارسیان تیسفون بوده که بعدها به آذربایجان کوچیده است .

گویا او در اطراف کوه سبلان ، زنی را به همسری برگزیده و در دامنه سبلان خانواده تشکیل داده است . بابک، چشم به جهان می گشاید . کودکی را پس پشت گذارده. می بالد و قد می کشد. بابک جوان با شروین پسر رجاوند ، سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار می کند. این جان جوان ، پس از دیدار مذکور است که به همراه مادر به روستایی دیگر در همان حوالی می کوچند. گویا ، مردمان این روستا از گروه مزدکیان و خرم دینان بوده اند و پیشوای آنان ، جاویدان ، پسر شهرک بوده است . بابک که طنبورزنی زبردست و توانا نیز بوده است ، نزد آنان رحل اقامت می افکند .

به سال 201 قمری ، بابک از کیش جاودانی دست کشیده و خود به عنوان پیشوای خرم دینان بر علیع اشغالگران عرب ، پرچم سرخ رزم بر می افرازد . گفته اند که خلیفه تازیان با قیام خرم دینان به سالاری بابک که در اوائل قرن دوم هجری (اوائل سده نهم میلادی) در شمال باختری ایران (طالش و مغان) به مرحله اجرا در می آید برخوردی سخت و خونین کرده است . قیامی که بیش از بیست سال به طول انجامیده و طی این مدت ، خرم دینان ، چندین بار شکست های فاحشی را به لشکریان خلیفه مسلمان عرب وارد ساخته اند. خلیفه ، سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک و سرخ جامگان همرزمش گسیل می دارد ، تا آنکه سپاه خلیفه ، دست در دست یک ایرانی تبار خیانت پیشه ، به نام افشین حاجب ، خرم دینان را شکست می دهند . بابک به سامرا نزد خلیفه عرب برده می شود . به دستور خلیفه معتصم ، بابک را سوار بر فیل کرده و گرد شهر می گردانند…. و سر انجام ، در روز پنجشنبه ، دوم صفر سال 223 ، با وجود امان نامه ای که به او داده بودند ، به دستور خلیفه عرب ، خون بابک ، سنگفرش های تا هنوز بیقرار سرزمین ما را ، سرخ ، می آراید. بابک کشته می شود و پیکر پاره پاره اش را تا مدتی همچنان بر دار نگاه می دارند. تا تاریخ، حدیث بابک های زمانه ما را ممتد کند …

به باور احسان طبری ، در اثر واقعه نگاری سطحی و گاه مغرضانه مورخین ایرانی و عرب در دوران قرون وسطی ، احیا حقایق تاریخی پیرامون «بابک پورمرداس خرم دینی» ، بدل به کاری شده است بس دشوار ! و نقل غیر نقادانه متون ، برای درک شخصیت بابک و ماهیت نقشی که این شبان دلیر و جان باز سرزمین ما ایفا کرده است ، به هیچ روی کفایت نمی کند… جنبشی که بابک بر راس آن قرار داشته را ، پژوهشگران تاریخ و جامعه شناسی ، یکی از عظیم ترین جنبش های اجتماعی پس از تسلط عرب بر سرزمین ما دانسته اند . چرا که ، این جنبش ، بیش از بیست سال تمام به طول می انجامد و عرصه پهناوری از باختر ایران را در بر می گیرد .احسان طبری در اثر سترگ خود ، «برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی» که حاصل پژوهش سالیان او ست بر روی جنبش های رهایی بخش ایران باستان (تنها بخش کوچکی از دستنوشته هایش که اوراق بی شماره ای از آنها در ماجراهای سال 60 به کلی از دست رفت! …) عنوان می کند که سه بار جیش انبوه خلیفه عباسی ، مامون و معتصم ، در نبرد با بابک دچار شکست فاحش شده اند . و هر بار خرم دینان ، تلفاتی کمرشکن به خصم وارد ساخته اند. چنان که در آخرین نبردها ، همانطور که بابک به طنز در پیام خویش به تئوفیل ، امپراتور بیزانس یاد کرده ، معتصم خلیفه را سرداری در بساط نمانده و وی درزی خود ، جعفر خیاط و خوانسالار خود ، ایتاخ را به مدد افشین ، سالار ایرانی سپله عرب گسیل داشت …. ( برخی بررسی ها … احسان طبری . ص 236) هر چند او تصریح می کند که چگونه شه زاده ، «اسروشنه حیدر پورکاووس» (ملقب به افشین) کمر به خدمت خلفای عرب می بندد و موجبات غلبه اشغالگران را بر مردمان این دیار بس سهلتر می نماید ، اما بلافاصله اضافه می کند ، « ولی پیداست که در قبال قیام دهقانان و دریوزگان شهر ، اشراف ایرانی بیشتر ترجیح می دادند ، دستیار خلیفه باشند تا آن که به زیر درفش سرخ علمان و خرم دینان بروند …. ولی همین که این اشراف و سرکردگان خواستند پای از گلیم خود فراتر نهند و در کار قدرت خلیفه اخلال کنند ، شمشیر سیاف خلیفه ، رگهای گردنشان را برید. نوبختی و برمکی و بومسلم را بر نطع هلاک افکند …» این فیلسوف و محقق ایرانی، ما را به پژوهش های مورخین قرون وسطایی و دیگر مورخینی که همگی به عظمت شخصیت این «ملحد بد آئین » ! روزگار ، صحه گذاشته اند رجوع می دهد . به ابن ندیم و کتاب «الفهرست» او. کتابی که در آن ضمن ذکر داستانی مجعول درباره روابط عاشقانه همسر جاویدان پور شهرک ( یکی از روئسای خرم دینی ) با بابک و مکری که این زن برای به پیشوایی رساندن بابک پس از مرگ شوی بر انگیخت، می پردازد . در این اثر از زبان زن مذکور درباره بابک آمده است ، « او را پادشاهی روی زمین مسلم خواهد شد . گردن کشان را خواهد کشت . دین مزدکی را باز خواهد گرداند. خواران شما به ارجمندان ، افتادگان شما به بلند مرتبگان مبدل خواهند شد .»و اما پیرامون رفرم هائی که در شکل زناشویی متداول به خرم دینان و از آن پبشتر به مزدکیان نسبت داده اند ، که در نزد اشراف حرم دار ساسانی در حکم اشتراکی کردن زنان بوده ، تا به امروز ، حرف و سخن فراوان است. اما به گفته طبری ،همه این منابع ، فاقد اطلاعات لازم پیرامون اقدامات اجتماعی بابک در قلمرو تحت سیطره وی است .. « همه این منابع ، فاقد اطلاعات رسا و قابل وثوقی درباره کیش احاد آمیز «خرم دینی» هستند و در این زمینه نیز ، اگر چیزی گفته شده باشد ، سرشار از اسناد و افترا ء است مثلا مانند نسبت «اباحه زنان» به خرم دینان که از بهتان های کهن مرتجعین ایرانی هر دوران به دارندگان اندیشه های انقلابی است ، چنانکه درباره مزدک نیز گفته اند که او می خواست زن و خواسته را «در میان نهد». » قرار گاه بابک خرم دین را دژی استوار و سخت گذر به نام «دژ بذ» ، عنوان کرده اند . محلی در نزدیکی شهر «کلیبر» در شهرستان «اهر» استان آذربایجان خاوری . محلی که هر ساله در چنین روزهایی ، میزبان دهها هزار تن از مشتاقان راه اوست

احسان طبری تصریح می کند ،« با توجه به اینکه خرم دینان ، دهقانان و شبانانی بودند که علیه مالکیت خلفا و امرا ، به سود احیاء مالکیت دهقانی برخاسته بودند ، مسلم است که در این نواحی مقرراتی جز انچه که در اراضی تحت سلطه بغداد مرسوم بود ، متداول ساخته بودند. ولی کیفیت چنین اقداماتی از جانب بابک روشن نیست و فقط باید منطقا حدس زده شود … » مسعودی در «مروج الذهب» پس از بیان چرایی قتل بابک می گوید ، «… سپس سر او را به خراسان بردند و در هر شهری ، و هر قصبه ای از خراسان گردانیدند ، زیرا که در دل های مردم جای بزرگ داشت و کار وی بالا گرفته بود و چیزی نمانده بود که خلافت را از بین ببرد و مردم را منقلب سازد …» قیام سرخ علمان ، که به گفته خواجه نظام الملک ، در آن زمان یکدیگر را رفیق می خواندند ! و قیام خرم دینان از سلسله قیام های خلق ایران ، در نیمه دوم و نیمه اول قرن سوم هجری ( قرن های 8 و 9 میلادی) علیه عرب است که منجر به تضعیف جدی خلافت در ایران و سرانجام محو ان شد . ( برخی بررسی ها ..)

جالب نام یکی از سرداران دلاور خرم دینی ، » آذین » است ، که با پیشنهاد لاهوتی در مسکو بر یکی از دختران احسان طبری گذارده می شود ! و نیز نام پدر مازیار ، که در راس سرخ علمان در طبرستان درفش طغیان علیه بساط خلافت در طبرستان بلند کرد ، «کارن»، که نام تنها پسر احسان طبری است… گفته شده است ، زمانی که بابک پس از شکست نهایی در بیشه زارهای اران ، متواری بوده و قصد داشته نزد پادشاه بیزانس ، تئوفیل بگریزد و او را به مبارزه علیه خلیفه بر انگیزد ، سالار سپاه عرب ، افشین ، زنهارنامه ای با مهر زرین خلیفه ، به وسیله دو پیک به نزدش می فرستد . یکی از آن دو موفق می شود بابک را در پناهگاهی بیابد. « بابک ، آن نامه را برگرفت مهر بگشاد و بخواند ودر غضب شد و با خشم تمام ان زنهارنامه ننگین را به نزد پیک افکند و گفت : « این نامه را به نزد افشین ببر وبگو این تو را به کار آید ، نه مرا !… ارزان فروختی مرا بدین ناکسان… » گفته اند در حین دستگیری ، با آنکه همراهان و دستگیر کنندگان به بابک می گویند ، بگوید ، « آری یا امیر المومنین ، بنده توام و گناه کارم و امیدوارم که امیر المومنین مرا عفو کند و از من در گذرد… » آنچه استبدادی زمانه دلخوشش بوده است ، بابک اما چون هزار بابک روزگار ما ! آن هنگام که خلیفه می گوید ، «بابک توئی ؟» تنها پاسخ می دهد ، « آری » ! و لب به سخن دیگر نمی گشاید . « وی را به چشم اشارت کردیم ، به دست بفشردیم که آنچه تو را تلقین کرده بودیم بازگوی . البته هیچ نگفت . روی ترش نکرد . رنگ روی او نگشت . » و فردی مانند خواجه نظام الملک که به قول طبری ، از آن کسانیست که از طرفی به سبب خصلت اشرافی و از طرف دیگر اهمیتی که برای تمرکز قائل بوده ، از همه قیام ها با خصومت یاد می کند ، درباره فاینال سکانس زندگانی شبان انقلابی میهن ما می گوید ، « چون یک دستش ببریدند ، دست دیگر در خون زد و در روی خود مالید ، همه روی خود را از خون سرخ کرد. معتصم گفت : «ای سگ ! این چه عمل است ؟» گفت : » در این حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهید برید و گونه روی مردم از خون سرخ باشد ، خون از روی برود زرد باشد . من ، روی خویش از خون سرخ کرده ام ، تا چون خون از تنم بیرون شود ، نگویید که رویم از بیم زرد شد ! » بابک خرمدین و همرزمانش چون هزاران بابک پس از خود در چنگال ارتجاع زمانش شکنجه شدند . او توسط خلیفه در محلی که بعدها کنیسه بابکش نام دادند ، به دار آویخته می شود . به گفته تاریخ پژوهان ، پیکر بابک سالها به دار بوده است . آن قدر بر دار، تا زمانی که پیکر مازیار را در کنار پیکر فروخشکیده اش بر دار کردند. مزدک ها و مازیار ها همچنان در پی اش روان …

سهیل آصفی

کپی شده از

http://news.gooya.ws/politics/archives/032349.php

مازیار

خروج مازیار – درباره حقیقت و هدف نهضت مازیار به دشواری میتوان حکم کرد. نه فقط آنچه مورخان در باب او نوشتهاند مبهم و پریشان و با تعصب مسلمانی آمیخته است بلکه در اصل واقعه نیز عوامل مختلف و متناقض بقدریست که قضاوت قطعی را دشوار میکند.
آیین مازیار که برای خاطر آن با عربان و مسلمانان بستیزه برخاست چه بود؟ بدرست معلوم نیست. اما از روی بعضی قرائن تا اندازهیی باین سوال میتوان پاسخ داد. نوشته اند که او با افشین بر یک دین بود(مروجالذهب ج۲ ص ۳۵۴) در باره افشین تردیدیست که او دین زرتشتی داشته باشد. انتشار مذهب سمنی در حوزه حکومت اجدادی او، و یافتن بتان در خانهاش این اندیشه را بذهن میآورد که آیین افشین نوعی از آیین سمنی بوده است اما بودایی و سمنی بودن مازیار چندان محتمل نیست آیین سمنی و بودایی بعیدست که در طبرستان و مازندران رایج بوده باشد. اگر مازیار هم فریب افشین میخورد و برای دوستی با او آیین سمنی میپذیرفت ممکن نبود در میان مجوسان طبرستان بتواند دوستان و هوادارانی بدست آورد…
بعضی گفتهاند که مازیار «دین بابک خرمدین بگرفت و جامه سرخ کرد» (تاریخ گردیزی ص ۳) در باب آیین بابک، چنانکه پیشتر گفته شد، بیشتر بر این عقیدهاند که بازمانده آیین مزدک بوده است. آنچه از مطاوی روایات مربوط به مازیار و قیام او بر میآید نیز از نفوذ مبادی مزدکی در فکر او حکایت میکند. مینویسد که او دهقانان و کشاورزان را فرمود تا مال و خواسته خداوندان خود را تاراج کنند و بر آنها بشورند.(کامل ابن اثیر ج ۶ ص ۱۶۸) در این فرمان مازیار نفوذ تعالیم مزدک تا اندازه زیادی جلوه دارد. نوشتهاند که مازیار با بابک نیز مکاتبه میکرد (ابن اثیر،همانجا) شاید یکی از جهات عدم کامیابی مازیار همین بود. زیرا قطعا زرتشتیهای طبرستان تمایلات مزدکی و خرمدینی مازیار را نمی پسندیدهاند. آیین مزدکی و خرمی نزد آنان نیز مثل مسلمانان مردود و مطرود شمرده میشد. کوهیار برادر مازیار که باو خیانت ورزید و او را بعربان تسلیم کرد شاید گذشته از حس رشک و جاهطلبی تحت تاثیر تمایلات زرتشتی خویش نیز میبود. بعضی مولفان نیز از یک فرقه بنام «مازیاریه» در طبرستان یاد کردهاند و آنها را از خرمیه و سرخ جامگان یعنی پیروان بابک دانستهاند (بغدادی،الفرق بین الفرق ص ۲۵۲) باری منابع متاخرتر مازیار را بزندقه متهم کردهاند که نیز نوعی از آیین خرمی باید باشد.
با این همه در پارهیی از مآخذ نیز نوشتهاند که مازیار پس از خلع طاعت «همان زنار زرتشتی برمیان بست و بامسلمانان جور و استخفاف کرد.» (تاریخ طبرستان ج ۱ ص ۲۰۹) بنظر میآید که همین رجعت بآیین پیشین است که در بعضی منابع بعنوان کفر و ارتداد مازیار تعبیر شده است.(ابن فقیه ص ۳۰۹)
میتوان احتمال داد که در میان یاران و کسان مازیار پیروان هر یک ازین فرقه ها وجود داشتهاند. بعید هم نیست که مازیار برای وصول به مقصود خویش،مثل همه جاه طلبان و کامجویان تاریخ،باقتضای وقت هر بچند گاه آیین تازهیی پذیرفته است. در هر حال آنچه از تاریخ قیام و زندگی او بر میآید کم و بیش این گمان را تایید میکند که مازیار فقط برای احیاء دین کهن قیام نکرده است. نهضت او با آنکه از رنگ دینی و قومی خالی نیست یک شورش مملکت طلب بوده است. او برای مستقل کردن حکومت خویش،بر خلیفه بغداد شوریده است و در راه تامین آرزوی خود از تمام عوامل دینی و قومی و سیاسی که در دسترس داشته است استفاده کرده است. مطالعه و تحقیق در تاریخ نهضت او این دعوی را تایید میکند. ازین رو درین یادداشتها از اشاره بآن حوادث هرچند مختصر باشد،نمیتوان خودداری کرد.
دشمنی عبدالله طاهر، که افشین آتش آنرا دامن میزد غرور و جاهطلبی مازیار را تحریک کرد و او را بقیام و عصیان برضد خلیفه واداشت. مازیار در سال ۲۲۴ هجری آشکارا برخلیفه بغداد شورید.مردم طبرستان را مجبور کرد که با او بیعت کنند کشاورزان را امر کرد بر خداوندان مسلمان خویش بشورند و اموال آنانرا بغارت برند.وقتی بر اوضاع مسلط گشت همه مسلمانان را از کار برکنار کرد. یاران و گماشتگان خود را از مجوسان و گبران برگزید و فرمود مسجدها را ویران کنند و آثار اسلام را محو نمایند. سرخاستان عامل او در ساری درین کار بیش از همه جد و حرارت بخرج داد. وی بفرمان مازیار بیست هزار کس از مردم ساری و آمل را در هرمز آباد که بر نیمه راه ساری و آمل واقع بود کوچ داد و در آنجا حبس کرد(ابن اثیر ج ۶ ص ۱۶۸) اینها کسانی بودند که با شورش و خروج مازیار مخالفت میورزیدند. حبس و بند آنها کار شورش را آسان کرد. از آن پس باروی شهرهای ساری و آمل و تمیشه را ویران نمودند. سرخاستان عدهیی از بزرگ زادگان و متنفذان را که متهم بمخالفت بودند باین بهانه که با عربان همدست و همداستانند، بعنوان اشخاص خطرناک و مظنون، تسلیم کشاورزان کرد که بفرمان او آنها را هلاک کردند.
درین نهضت روح دینی چندان پدیدار نیست رواج قتل و حبس و غارت و تخریب و خونریزی از وجود هرج و مرج حکایت میکند. مازیار و کارگزارانش درین ماجراها بیش از هر چیز به جمع مال پرداختند. مینویسند که او با عجله بجمع خراج پرداخت یک سال را در دوماه بزور و فشار از مردم ستاند.(ابن اثیر ،همانجا) کار ظلم و بیداد و استخفاف درین میان بنهایت رسید «در همه ممالک کسی را نگذاشت که بمعیشت و عمارت ضیاع خود مشغول شوند الا همه از برای او بقلعه ها و قصرها و خندقها زدن و کار گل کردن گرفتار بودند.»(تاریخ طبرستان ج۱ ص ۲۱۱)
در چنین نهضتی که بیشتر بیک هرج و مرج شباهت داشت خشم و کینه نفرین مردم طبیعی و اجتناب ناپذیر بود. در نامه شکایت آمیزی که مسلمانان طبرستان در باب خروج مازیار بخلیفه نوشتهاند و در تاریخ طبری درج شده است میتوان نگرانی و نارضایتی قربانیان یک هرج و مرج را آشکارا دید.
آیا مازیار نقشههای بزرگتر و خیالهای عالیتری داشت که برای تحقق آنها با چنین عجله و شتابی بغارت اموال مردم میپرداخت؟ بعید بنظر میرسد. گویا او جز جمع اموال و تحصیل استقلال مقصود دیگری نداشت. از این رو مالهایی را که بزور و بیداد از مردم غارت کرده بود برای تحصیل استقلال فدا میکرد. مینویسند که چون او را دستگیر کردند و به سامرا بردند از معتصم درخواست که از وی مال بسیاری بپذیرد و از کشتنش در گذرد(مروج الذهب ج۲ ص ۳۵۴) اما معتصم قبول نکرد.
باری، شکایتها و تظلمها معتصم را واداشت که بسرکوبی مازیار فرمان دهد و عبدالله طاهر بقلع و قمع او میان بست.
عبدالله عموی خود حسن بن حسین را باسپاه خراسان بدفع او فرستاد و معتصم نیز محمد بن ابراهیم بن مصعب را باعدهیی از درگاه خلافت گسیل کرد.
افشین که با عبدالله طاهر دشمنی و رقابت داشت، چنانکه پیشتر نیز گفته شد، بمازیار نامه نوشت و پیام داد که در برابر عبدالله طاهر بایستد و بیاری و هواداری وی امیدوار باشد. در واقع اندیشه افشین
آن بود که مازیار چندان در مقابل عبدالله طاهر مقاومت کند که خلیفه درین مورد نیز مثل فتنه خرمیه مجبور شود او را بدفع مازیار گسیل دارد و حکومت خراسان و ماوراءالنهر را نیز بدو عطا نماید.
شکست – اما عبدالله توانست خیلی زود خود این مهم را از پیش ببرد و عصیان مازیار را مثل نقشه افشین، نقش برآب کند. مازیار برادری داشت، نامش کوهیار، که نسبت بمازیار رشک میبرد و با او کینه میورزید. وقتی سپاهیان خراسان بسرکردگی حسن بن حسین عموی عبدالله طاهر بحدود طبرستان رسیدند،کوهیار با حسن مکاتبه کرد و پیام داد که حاضر است مازیار را بآنها تسلیم کند.
وی به حسن نامه نوشت و پیام داد که در موضعی کمین کند. آنگاه مازیار را گفت که «بزنهار خواستن نزد تو میآید و در فلان موضع است، و جایی دیگر را نام برد، میخواهد با تو سخن بگوید» مازیار برنشست و بجایی که کوهیار موضع حسن را گفته بود، بدیدار او شتافت. کوهیار حسن را آگاه کرد و او با کسان خود سر راه بر مازیار بگرفت،مازیار خواست بگریزد،کوهیار نگذاشت و اصحاب حسن در او افتادند، او را دستگیر کردند و بیهیچ عهدی و جنگی اسیر نمودند(فتوح البلدان بلاذری ص ۳۳۵) و به سامرا نزد خلیفه بردند.
کشف توطئه – نوشتهاند که وقتی مازیار را بسامرا نزد خلیفه میبردند در میان راه او را مست کردند و او در آن بیخودی از ارتباط خود با افشین سخن گفت و اسرار را فاش کرد. گویند عبدالله بفرمود تا مازیار را از صندوقی که در آن وی را باز داشته بودند برآوردند «و بمجلس خود خواند و خروارهای خربزه پیش او نهاد و بااو بگفت که امیرالمومنین پادشاه رحیم است من شفیع شوم تا از جریمه تو بگذرد. مازیار گفت انشاءالله عذر تو خواسته شود، عبدالله را عجب آمد که او در مقام کشتن است بچه طمع عذر من میخواهد. بفرمود تا خوان کشیدند و شراب آوردند و کاسههای گران بدو پیمود تا مست و لایعقل
شد، عبدالله از او پرسید که امروز بلفظ شما رفت که عذر تو بخواهم اگر مرا به کیفیت آن مستظهر گردانی نشاط افزونتر خواهد گشت مازیار گفت روزی چند دیگر ترا معلوم گردد. عبدالله به تفتیش آن الحاح نمود و سوگند داد مازیار سرپوش از سرخود برداشت و گفت من و افشین خیدربن کاوس بایکدیگر از دیر باز عهد کردیم که دولت عرب بستانیم و بخاندان کسری نقل کنیم. پریروز در فلان محل قاصد افشین رسید و پیغام رسانید که در فلان روز معتصم را با فرزندان بمهمانی بخانه خود میبرم و هلاک میکنم. عبدالله او را شراب بیشتر دادتا مست و لایعقل شد بفرمود تا او را بهمان موضع بردند که بود و احوال او را در حال نزد معتصم خلیفه بنوشت…»(تاریخ طبرستان ورویان مرعشی ص ۱۵۶ چاپ پطرزبورغ) ظاهر آنست که درین روایت نام عبدالله طاهر بجای حسن بن حسین باشد در صحت این روایت جای تردید هست اما شک نیست که گرفتاری مازیار بهانهیی برای فرو گرفتن و برانداختن افشین نیز بدست کسان عبدالله طاهر گرفتار آمد. نهضت او فرو نشست و خیالهای افشین نقش برآب گردید.
جاه و حشمت افشین در بغداد مخالفان او را خیره کرده بود. مقام و منزلتی که نزد خلیفه بدست آورده بود رشک و حسادت در درباریان خلافت را تحریک میکرد. بی اعتنایی او نسبت ببعضی از نزدیکان دربار خلیفه و کوششهایی که برای کسب قدرت و استقلال میکرد،مخالفانش را بدشمنی آشکار برضد او بر میانگیخت.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 216 تا 221

خرقانه

علی بن محمد این را از باهلیان آورده بعلاوه انیكه گفته اند: » قتیبه وقتی رامیثنه را گشود از راه بلخ بازگشت و چون به فاریاب رسید نامه ی حجاج بدو رسید كه سوی وردان خداه رو، و قتیبه به سال هشتاد و نهم بازگشت و به زم رسید و از نهر عبور كرد. سغدیان و مردم كس و نسف در راه بیابان با وی مقابل شدند و نبرد كردند كه بر آنها ظفر یافت و سوی بخارا رفت و در خرقانه ی پایین فرود آمد كه بر سمت راست وردان بود و با جمعی بسیار به مقابله ی وی امدند كه دو روز و شب با آنها نبرد كرد آنگاه خدا وی را ظفر داد.

تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 3820

فرغانه

گويد: تركان به قصد وى آمدند مردم سغد و مردم فرغانه نيز با آنها بودند و راه مسلمانان را گرفتند به عبد الرحمن بن مسلم باهلى رسيدند كه دنباله‏دار بود و ميان وى و قتيبه و نخستين قسمت سپاه يك ميل فاصله بود. و چون نزديك شدند كس پيش قتيبه فرستاد و بدو خبر داد. تركان عبد الرحمن را در ميان گرفتند و با وى نبرد آغاز كردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3817

يونس بن اسحاق گويد: قتيبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بيست هزار مرد جنگى به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد.
گويد: پس اينان با وى سوى سغد رفتند كه آنها را سوى چاچ فرستاد و خود او سوى فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسيد و مردم آنجا بر ضد وى فراهم شدند و به مقابله آمدند و بارها نبرد كردند كه پيوسته ظفر با مسلمانان بود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3869

گويد: صبحگاهان خاقان بيامد و چون مقابل آنها رسيد راه بخارا گرفت و چنان وانمود كه آهنگ آنجا دارد و سپاهيان خويش را از پشت تپه‏اى كه در ميانه فاصله بود سرازير كرد و فرود آمد كه آماده شدند، اما مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روى تپه نمودار شدند كه كوهى از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشينه و نسف و گروه‏هايى از مردم بخارا.
گويد: جمع مسلمانان سخت متحير شدند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4100

گويد: آنگاه با كسان برفت تا وارد دره شد و ميان او و شهر سمرقند چهار فرسنگ بود. صبحگاهان خاقان با جمعى بسيار بيامد و مردم سغد و چاچ و فرغانه و جمعى از تركان بدو حمله بردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4116

نيزك پسر صالح وابسته عمرو- ابن عاص را عامل چاچ كرد آنگاه برفت تا در قبا از سرزمين فرغانه فرود آمد. مردم آنجا از آمدنش خبر يافته بودند و علفهاى خشك را آتش زده بودند و راه آذوقه را بسته بودند، نصر در باقيمانده سال صد و بيست و يكم (گروهى را) سوى وليعهد فرمانرواى فرغانه فرستاد كه وى را در يكى از قلعه‏هاى آنجا محاصره كردند اما به وقتى كه مسلمانان از آنها غافل بودند به طرف اسبانشان تاختند و آنرا براندند و كسانى از مسلمانان را اسير كردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4273

در اين سال، نصر بار دوم به غزاى فرغانه رفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4295

یوسف برم

شورش در همه جا – اما در هر حال نفرت و کینه یی که ایرانیان نسبت بعرب داشتند آنان را در هرجائیکه رنگ شورش و عصیان بر ضد خلفا داشت وارد میکرد. نهضت استادسیس در میان سیل خون فرونشست اما مقارن همین ایام نیز مردم طالقان و دماوند شوریدند. خلیفه سرداری را با نام عمرو بن علاء برای سرکوبی شان گسیل کرد. او شورشیان را سرکوبی کرد. شهرهای آنها را گشود. عده بسیاری از مردم دیلم درین ماجرا باسارت رفتند. قبل از این تاریخ و بعد از آن نیز بارها مردم طبرستان دربرابر فجایع و مظالم تازیان قیام کردند. درین نهضت ها نه فقط نژاد عرب مردود بود بلکه دین مسلمانی نیز مورد خشم و کینه بود. یک مورخ متکلم مسلمان میگوید: «ایرانیان بر اثر وسعت کشور و تسلط بر همه اقوام و ملل از حیث عظمن و قدرت، بمنزلتی بودند که خود را آزادگان و دیگران را بندگان میخواندند، وقتی که دولتشان بدست عربان سپری گشت چون عرب را پست ترین مردم میشمردند کار برایشان سخت گشت و درد و اندوه آنها دوچندان که میبایست گردید از این رو بارها سر بر آوردند که مگر با جنگ و ستیز خویشتن را از چنگ اسلام رهایی بخشند.» (ابن حزم: الفصل، جزء ثانی ص 91 چاپ مصر)
بدینگونه بیشتر این شورش ها رنگ ضد دینی داشت. در طبرستان بسال 141 یکبار سپهبد خورشید حکم کرد که همه اعراب و حتی همه ایرانیانی را که بدین اعراب درآمده اند بکشند. شورش سختی بر ضد عرب روی داد که عربان آنرا با خشونت و قساوت فرو نشاندند. اسپهبد خورشید نیز که خود را مغلوب میدید زهر از نگین انگشتری برمکید و درگذشت. این همه قساوت و خشونتی که اعراب در دفع شورشها نشان میدادند ایرانیان را از ادامه پیکار باز نمیداشت. زجر و قتل و زندان و تبعید فقط اراده آنها را قویتر و عزمشان را راسخ تر میکرد. حتی خروج و قیامی که ترکان و تازیان بر ضد دستگاه خلاف میکردند مورد تشویق و حمایت ایرانیان قرار میگرفت. وقتی یوسف ابن ابراهیم معروف به برم که از موالی ثقیف بود در بخارا قیام کرد در میان مردم خراسان یاران و همراهان بسیار یافت و سغد و فرغانه را نیز دچار شورش و آشوب نمود.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 134 تا 135

زمیل

و چنان شد كه وقتی هذیل از معركه جان بدر برد سوی زمیل رفت و به عتاب بن فلان پناه برد. در این وقت عتاب با اردوی بزرگ در بشر مقر
داشت و خالد به آنها از سه طرف حمله برد، چنانكه از پیش به ربیعه برده بود و خبر آنرا شنیده بودند، و كشتاری بزرگ كرد كه نظیر آنرا نكرده بود
و چندان كه خواستند بكشتند.
( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ١۵٢١- ١۵٢٢

گرگان

در حملهء اعراب به گرگان (30ه=650م) مردم با سپاهيان اسلام به سختی جنگيدند بهطوريکه سردار عرب (سعيدبن عاص) از وحشت، نماز خـُوف خواند. (تاريخ طبری، ج 5، ص 2116.) پس از مدتها پايداری و مقاومت، سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعيدبن عاص به آنان «امان» داد و سوگند خورد که «يک تن از مردم شهر را نخواهد کـُشت…» مردم گرگان، تسليم شدند اما سعيدبن عاص همهء مردم را به قتل رساند -بهجز يک تن- و در توجيه نقض عهد خويش گفت: «من قسم خورده بودم که يک تن از مردم را نکشم!»… تعداد سپاهيان عرب در حمله به گرگان هشتادهزار تن بود.( تاريخ طبری، ج 5، صص 2116-2118؛ کامل، ابن اثير، ج 3، صص 178-179.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:71.

حنش بن مالك گويد: سعيد بن عاص به سال سى‏ام از كوفه به منظور غزا آهنگ خراسان كرد حذيفة بن يمان و كسانى از ياران پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم با وى بودند. حسن و حسين و عبد الله بن عباس و عبد الله بن عمرو عمرو بن عاص و عبد الله بن زبير نيز با وى بودند. عبد الله بن عامر نيز به آهنگ خراسان از بصره در آمد و از سعيد پيشى گرفت و در ابر شهر منزل كرد.
خبر منزل كردن وى در ابر شهر به سعيد رسيد و او نيز در قومس منزل كرد كه بصلح بود و حذيفه از پس نهاوند با مردم آنجا صلح كرده بود. سپس از آنجا به گرگان رفت كه بر دويست هزار با وى صلح كردند. آنگاه به طميسه رفت كه شهرى بود بر ساحل دريا و بتمام جزو طبرستان بود و مجاور گرگان بود و مردم آنجا با وى به جنگ آمدند و چنان شد كه نماز خوف كرد و به حذيفه گفت: «پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم چگونه نماز خوف كرد؟» حذيفه به او خبر داد و سعيد در حالى كه جماعت به حال جنگ بود آنجا نماز خوف كرد. 269) (270 در آن روز سعيد با شمشير به شانه يكى از مشركان زد كه از زير مرفقش در آمد و دشمن را محاصره كرد كه امان خواستند و امانشان داد كه يكيشان را نكشد و چون قلعه را گشودند همگى را بكشت بجز يكى، و هر چه را در قلعه بود بگرفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2117 -2116.

كليب بن خلف گويد: «سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد. آنگاه مقاومت كردند و كافر شدند و از پس سعيد كس سوى گرگان نرفت كه راه را بسته بودند و هر كه از حدود قومس به راه خراسان مى‏رفت از مردم گرگان در بيم و هراس بود و راه خراسان از فارس به كرمان بود و نخستين كسى كه راه را بطرف قومس گردانيد قتيبة بن مسلم بود و اين وقتى بود كه عامل خراسان شد.
ادريس بن حنظله عمى گويد: سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد و چنان بود كه گاهى يكصد هزار وصول مى‏كردند و مى‏گفتند صلح ما بر همين است و گاهى دويست هزار وصول مى‏كردند و گاهى سيصد هزار و گاهى اين را مى‏دادند و گاهى نمى‏دادند. پس از آن مقاومت كردند و كافر شدند و خراج ندادند تا يزيد بن مهلب سوى آنها آمد و چون بيامد كس با وى مقابله نكرد و چون باصول صلح كرد و درياچه و دهستان را بگشود با مردم گرگان نيز بر اساس صلح سعيد بن عاص صلح كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2118

مردم گرگان در زمان عثمان بار ديگر شورش کردند و از دادن خراج و جزيه خودداری کردند.( تاريخ طبری، ج 3، ص 163.) در زمان سليمانبن عبدالملک اموی نيز مردم گرگان شورش کردند و عامل خليفه را کشتند و چنانکه گفتهايم: يزيد بن مُهلَب (سردار عرب) در سال 98 هجری (716م) با لشکری فراوان بسوی گرگان شتافت و بهقول مورخين: «40 هزار تن از مردم گرگان را بهقتل رساند. مقاومت گرگانيان چنان بود که سردار عرب سوگند خورد تا با خون گرگانيان آسياب بگرداند… پس به گرگان آمد و 40 هزار تن از مردم گرگان را گردن زد، و چون خون، روان نمیشد (برای آنکه سردار عرب را از کفاره سوگند نجات دهند) آب در جوی نهادند و خون با آن به آسياب بردند و گندم، آرد کردند و يزيدبن مهلب از آن، نان بخورد تا سوگند خويش وفا کرده باشد… پس شش هزار کودک و زن و مرد جوان را اسير کرد و همه را به بردگی فروختند… و فرمود تا در مسافت دو فرسخ (12 کيلومتر) دارها زدند و پيکر کشتگان را بر دو جانب طريق (جاده) بياويختند.( تاريخ گرديزی، ص 251؛ همچنين نگاه کنيد به: تاريخ طبرستان، ابن اسفنديار، ج 1، ص 164؛ فتوح البلدان، صص 184–189؛ تاريخ طبری، ج9، ص 3940؛ زين الاخبار، گرديزی، ص 112؛ روضة الصفا ، ج3، ص 311؛ حبيب السير، ج2، ص 169.) سالها بعد (130ه=747م) قحطبهبن شبيب (عامل خليفهء عباسی) نيز قريب 30 هزار تن از مردم گرگان را کشت.( تاريخ طبری، ج 10، ص 4577.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:75.

گويد: جمع ديگر باقى مانده روز و فردا را راه پيمودند و كمى پيش از پسينگاه به اردوى تركان حمله بردند، آنها از اين سمت آسوده خاطر بودند، يزيد در سمت ديگر نبرد مى‏كرد، ناگهان تركان از پشت سر بانگ تكبير شنيدند و همگى به قلعه پناه بردند و مسلمانان بر آنها غلبه يافتند كه تسليم شدند و به حكم يزيد تن در دادند كه زن و فرزندشان را اسير گرفت و جنگاوران را بكشت و در طول دو فرسنگ از راست و چپ جاده بياويخت و دوازده هزار كس از آنها را به اندرهز برد كه دره گرگان بود و گفت: «هر كه انتقامى از آنها مى‏جويد كشتار كند.» و چنان شد كه يكى از مسلمانان چهار يا پنج كس را مى‏كشت.
گويد: آنگاه يزيد روى خونها آب به دره روان كرد كه در آنجا آسياها بود، تا با خون آنها گندم آرد كند و قسم خويش را عمل كند، پس آرد كرد و نان كرد و بخورد و شهر گرگان را بنياد كرد.
بعضى‏ها گفته‏اند كه يزيد چهل هزار كس از مردم گرگان را بكشت، پيش از آن گرگان شهر نبود، سپس سوى خراسان بازگشت و جهم بن زحر جعفى را بر گرگان گماشت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3940

اما روايت ابى مخنف چنين است كه يزيد، جهم بن زحر را پيش خواند و چهار صد كس را با وى فرستاد تا در محلى كه به آنها نمايانده شده بود جاى گرفتند، يزيد به آنها گفت: «وقتى به شهر رسيديد منتظر بمانيد و وقتى سحرگاه شد تكبير گوييد و سوى در شهر رويد كه من نيز با همه سپاه به در شهر حمله مى‏برم.» و چون ابن زحر وارد شهر شد صبر كرد 543) (544 و به وقتى كه يزيد گفته بود حمله كند با ياران خود برفت و به هر كس از كشيكبانان قوم بر مى‏خورد او را مى‏كشت و تكبير مى‏گفت.مردم در شهر چنان وحشت كردند كه در گذشته هرگز نظير آنرا نديده بودند. ناگهان ديدند كه مسلمانان با آنها در شهرشانند و تكبير مى‏گويند، سخت به حيرت افتادند و خدا ترس در دلهاشان افكند، بيامدند و نمى‏دانستند به كدام سو رو كنند گروهى از آنها كه چندان زياد نبودند سوى جهم بن زحر آمدند و لختى نبرد كردند، دست جهم شكسته شد، اما با ياران خويش در مقابل آنها ثبات ورزيد و چيزى نگذشت كه آنها را بكشتند، بجز اندكى.
گويد: يزيد بن مهلب تكبير را شنيد و با سپاه خويش به در حمله برد جهم بن زحر دشمنان را از در مشغول داشته بود و كسى كه از آن چنانكه بايد دفاع كند آنجا نبود پس در را گشود و هماندم وارد شد و همه جنگاوران را برون آورد و در طول دو فرسخ از راست و چپ راه تنه‏هاى درخت نصب كرد و آنها را در طول چهار فرسخ بياويخت و اهل شهر را اسير كرد و هر چه را كه آنجا بود برگرفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص: 3941-3940.

و هم در اين سال قحطبة بن شبيب از مردم گرگان كشتار كرد. به قولى نزديك سى هزار كس از آنها را بكشت، زيرا چنانكه گفته‏اند خبر يافت كه مردم گرگان از پس كشته شدن نباتة بن حنظله اتفاق كرده بودند كه بر ضد قحطبه قيام كنند. و چون قحطبه از اين قضيه خبر يافت وارد شد و گروهى را كه ياد كردم بكشت و چون نصر بن سيار كه در آن وقت به قومس بود خبر يافت كه قحطبه، نباته را با آن گروه از مردم گرگان كشته حركت كرد و تا خوار از توابع رى برفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4577

اما دشمن از بالا نمودار شد، مسلمانان را با تير و سنگ مى‏زدند كه بى‏آنكه نبرد مهمى رخ دهد از دهانه دره هزيمت شدند. دشمن به تعقيب و طلب مسلمانان بود و آنها از پى همديگر مى‏دويدند و در پرتگاهها سقوط مى‏كردند و از بالاى كوه مى‏افتادند تا به اردوگاه يزيد رسيدند و به خطر اعتنائى نداشتند.
گويد: يزيد همچنان در جاى خويش بود، اسپهبد به مردم گرگان نامه نوشت و از آنها خواست كه بر ضد ياران يزيد به پا خيزند و راههاى آذوقه و ارتباط او را با عربان ببرند و وعده داد كه براى اين كار پاداششان خواهد داد.
گويد: پس مردم گرگان بر ضد مسلمانانى كه يزيد آنجا نهاده بود به پا خاستند و هر كس از آنها را توانستند كشتند، باقيمانده آنها فراهم آمدند و در يك جا حصارى شدند تا وقتى كه يزيد پيش آنها رفت همچنان ببودند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3929

روايت ديگر درباره كار يزيد و مردم گرگان چنان است كه كليب بن خلف گويد:
سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد پس از آن مقاومت آوردند و كافر شدند، و پس از سعيد، كس سوى گرگان نرفت و هيچكس راه خراسان را از آن سوى بى‏ترس و بيم از مردم گرگان نمى‏پيمود و راه خراسان از فارس به كرمان بود، نخستين كسى كه راه را به جانب قومش بگردانيد قتيبة بن مسلم بود به هنگامى كه ولايتدار خراسان شد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3929

در همين سال يزيد بار ديگر گرگان را فتح كرد كه با سپاه وى نامردى كرده بودند و پيمان شكسته بودند.
على گويد: وقتى يزيد با مردم طبرستان صلح كرد، آهنگ گرگان كرد و با خدا پيمان كرد كه اگر بر آنها ظفر يافت از آنجا نرود و شمشير از آنها بر ندارد تا با خونشان گندم آسيا كند و از آن آرد نان كند و بخورد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3937

گويد: جمع ديگر باقى مانده روز و فردا را راه پيمودند و كمى پيش از پسينگاه به اردوى تركان حمله بردند، آنها از اين سمت آسوده خاطر بودند، يزيد در سمت ديگر نبرد مى‏كرد، ناگهان تركان از پشت سر بانگ تكبير شنيدند و همگى به قلعه پناه بردند و مسلمانان بر آنها غلبه يافتند كه تسليم شدند و به حكم يزيد تن در دادند كه زن و فرزندشان را اسير گرفت و جنگاوران را بكشت و در طول دو فرسنگ از راست و چپ جاده بياويخت و دوازده هزار كس از آنها را به اندرهز برد كه دره گرگان بود و گفت: «هر كه انتقامى از آنها مى‏جويد كشتار كند.» و چنان شد كه يكى از مسلمانان چهار يا پنج كس را مى‏كشت.
گويد: آنگاه يزيد روى خونها آب به دره روان كرد كه در آنجا آسياها بود، تا با خون آنها گندم آرد كند و قسم خويش را عمل كند، پس آرد كرد و نان كرد و بخورد و شهر گرگان را بنياد كرد.
بعضى‏ها گفته‏اند كه يزيد چهل هزار كس از مردم گرگان را بكشت، پيش از آن گرگان شهر نبود، سپس سوى خراسان بازگشت و جهم بن زحر جعفى را بر گرگان گماشت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3940

گويد: يزيد بن مهلب تكبير را شنيد و با سپاه خويش به در حمله برد جهم بن زحر دشمنان را از در مشغول داشته بود و كسى كه از آن چنانكه بايد دفاع كند آنجا نبود پس در را گشود و هماندم وارد شد و همه جنگاوران را برون آورد و در طول دو فرسخ از راست و چپ راه تنه‏هاى درخت نصب كرد و آنها را در طول چهار فرسخ بياويخت و اهل شهر را اسير كرد و هر چه را كه آنجا بود برگرفت.
على گويد: يزيد به سليمان بن عبد الملك نوشت:
«اما بعد، خدا براى امير مؤمنان فتحى بزرگ پيش آورد و با مسلمانان كارى نكو كرد، نعمت و احسان پروردگارمان را سپاس كه در ايام خلافت امير مؤمنان بر گرگان و طبرستان غلبه رخ داد، در صورتى كه شاپور ذو الأكتاف و خسرو پسر قباد و خسرو پسر هرمز و فاروق، عمر بن خطاب، و عثمان بن عفان و خليفگان، پس از آنها از اين كار وامانده شدند، تا خدا اين فتح را نصيب امير مؤمنان كرد كه مزيد كرامت و نعمت خدا درباره وى بود، از خمس غنايمى كه خداى به مسلمانان داد، از آن پس كه هر حقدارى حق خويش را از غنيمت ببرد، شش هزار هزار پيش من هست كه آن را پيش امير مؤمنان مى‏فرستم، ان شاء الله.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3941

سندباد

اما از دوستان ابومسلم که به خونخواهی او برخاستهاند از همه گرمروتر سنباد مجوس بود. سنباد که بود؟ اگر آنچه مورخان مسلمان، که در همه حال از تعصب مسلمانی خالی نیستند، درباره او نوشتهاند درست باشد، در قیام او جز یک طغیان تند برضد خلیفه تازی و جز یک حس انتقامجویی از آدمکشان عرب چیزی نمیتوان یافت. اما با امعان نظر در علل و نتایج حوادث، این نکته آشکار میگردد که قیام او خیلی بزرگتر از آنچه در تاریخها نوشتهاند بوده است. نفرت از جور و عصیان بر ضد جباران بیشتر از حس انتقام و کینه جویی روح این پهلوان را گرم میکرده است. نهضت خونآلود و گرم و سوزان او که بیش از هفتاد روز طول نکشید برای کسانیکه پس از او برضد ستمکاران تازی قیام کردند سرمشق زندهای بود.
در تاریخها قبل از این حادثه ذکری از او نیست. نوشتهاند که او آیین مجوس داشت و در یکی از قریههای نیشابور به نام آهن ساکن بود و در آنجا ثروت و مکنتی داشت. او را از یاران و پروردگان ابومسلم خواندهاند و درباره کیفیت آشنایی آنها افسانهها نوشتهاند. از جمله آوردهاند که: «چون ابراهیم امام ابومسلم را به خراسان فرستاد از نیشابور میگذشت به خان سنباد فرود آمد ناگاه ابومسلم به مهمی بیرون رفت و چهارپای خود را بر در محکم بسته بود چهارپای آواز کرد و در خان بکند چون ابومسلم بازگشت مردم خانش بگرفتند که در خان را نیک کن و این غوغا به سنباد برسید چون در ابومسلم نگاه کرد و آن شکل را دید دریافت که او را شانی خواهد بود. ایشان را زجر کرد و ابومسلم را بخانه برد و چند روز میهمان کرد بعد از آن احوال ابومسلم میپرسید ابومسلم اظهار نمیکرد سنباد گفت با من راست بگوی که من راز تو نگاه دارم ابومسلم شمهای بگفت سنباد گفت فراست اقتضای آن میکند که تو این عالم بهم زنی و عرب را از بیخ براندازی و کم بوده است که فراست من خطا شده باشد ابومسلم از آن شاد گشت و از پیش او برفت» (زبدهالتواریخ، نسخه خطی مجلس). همین روایت را که ظاهرا از ابومسلمنامهها نقل شده است و خالی از افسانه نیست یکی دیگر از مورخان بدینگونه نقل میکند که: « سنباد از جمله آتش پرستان نیشابور بود و فیالجمله مکنتی داشت و در آن روز که ابومسلم از پیش امام به مرو میرفت او را دید و آثار دولت و اقبال در ناصیه او مشاهده کرد او را به خانه برد و چندگاه شرایط ضیافت به جای آورد و از حال وی استسفار نمود ابومسلم در کتمان امر خود کوشید سنباد گفت قصه خود با من گوی و من مردی رازدار و امینم افشای اسرار تو نخواهم کرد ابومسلم شمهای از مافیالضمیر خود را در میان نهاد سنباد گفت مرا از طریق فراست چنان به خاطر میرسد که تو عالم را زیر و زبر کنی و بسیاری از اشراف عرب و اکابر عجم را به قتل رسانی و او ازین مسرور و مستبشر گشت و سنباد را وداع نموده به نیشابور رفت» (روضهالصفا، ج 3).
نکته جالب توجه آنست که داستان در منابع قدیم نیست و به نظر میرسد که در منابع متاخر نیز از افسانهها و داستانهای ابومسلمنامههای فارسی وارد شده باشد. در هر حال، این روایت نیز از همین منابع است که میگویند «اتفاق چنان افتاد که سنباد را پسری کوچک بود و با یکی از پسران عرب به مکتب میرفت در محله بوی آباد نیشابور و آن عربان چهارصد کس بودند. روزی پسر سنباد با پسر عربی جنگ کرد و پسر سنباد سر پسر عرب بشکست اثر خون بر سر پسر عرب ظاهر شد پیش پدر رفت پدرش گفت این را اظهار مکن و با آن پسر دوستی در پیوند پسر عرب با پسر سنباد دوستی آغاز کرد و بعد از آنکه دوست شدند پسر سنباد را به خانه برد و کسی نزدیک پدرش فرستاد که پسرت اینجاست بیا و ببر سنباد به خانه عرب رفت و عرب پسر او را کشته بود و بریان نهاده و عضوی به جهت سنباد بر سر سفره نهاد چون از گوشت بخورد و سفره برداشتند عرب از سنباد پرسید که طعم بریان چه بود؟ سنباد گفت خوب بود عرب گفت گوشت پسر خود خوردی سنباد ازین معنی بیهوش شد چون با خود آمد از خانه عرب بیرون آمد و به پیش برادرش شد و این قصه باوی گفت این انتقام ما مگر آن مروزی تواند کشد که این زمان خروج کرده است و روزی که از اینجا میگذشت منش بانواع رعایت کردهام. پس هر دو برادر با هم پیش ابومسلم آمدند و این قصه باوی گفتند و ابومسلم سوگند یاد کرد که من بویآباد را گندآباد کنم – و این حکایت را در قصه ابیمسلم بروایتی دیگر ذکر کردهاند – القصه دوهزار مرد همراه ایشان کرد و آن دو برادر را امیر لشکر گردانید و گفت هر عربی که در آن دیه هست همه را بکشند و مردگان ایشان را در میان راه بیفکنند. ایشان بدان دیه رفتند و آن چهارصد عرب را به تمام بکشتند و بینداختند و همچنان میبود تا بوی گرفت و گندیده شد و ایشان باز پیش ابومسلم رفتند و از خواص ابومسلم بودند و سنباد با وجود گبری جامه سیاه میپوشید و شمشیر حمایل میکرد و از عقب ابومسلم در معرکهها و جنگها میرفت» (زبدهالتواریخ، نسخه خطی). شاید این روایت که اعراب گوشت پسر سنباد را برای او بریان کردهاند افسانهای بیش نباشد اما در هر حال چنین افسانهای برای تحریک دشمنی و کینهجویی ایرانیان صلحجویی که در شهرها و دیههایخود در کنار اعراب میزیستهاند بهانه خوبی میتوانسته است باشد.
منابع قدیم همه از سابقه دوستی ابومسلم با سنباد یاد کردهاند طبری و دیگران او را از پروردگان و برکشیدگان ابومسلم خواندهاند و خواجه نظامالملک در سیاستنامه نیز در این باب نوشته است «رییسی بود در نیشابور گبر سنباد نام و با ابومسلم حق صحبت قدیم داشت او را برکشیده بود و سپهسالاری داده …» (سیاستنامه، برگ 156) و در همه حال از کتابها به خوبی بر میآید که سنباد قبل از آنکه به خونخواهی ابومسلم قیلم کند سابقه دوستی با او داشته است و حتی در روزهای آخر عمر ابومسلم، که آن سردار نامی برای کشته شدن، نزد منصور میرفته است سنباد را به نیابت خود برگماشته است و او را با خزانه و اموال بری فروداشته است (تاریخ طبرستان، ج 1، برگ 174) از این رو شگفت نیست که پس از قتل ابومسلم، وی با چنان شور و التهابی به خونخواهی وی برخاسته باشد. با اینهمه انتقام ابومسلم درین نهضت بهانه خوبی بود وسنباد میکوشید با نشر مبادی و اصول غلاة و اهل تناسخ خاطره دلاوران قدیم را در دل ایرانیان ستم کشیده و کینهجوی زنده نگهدارد و نفرت و دشمنی با تازیان را در مردم خراسان، تازهتر کند از اینرو، با نشر پارهای عقاید تازه کوشید ایرانیان ناراضی را از هر فرقه و گروه که بودند بر گرد خویش جمع آورد و در مبارزه با دستگاه خلافت همه را با خود همداستان کند مینویسند که سنباد «چون قوی حال گشت طلب خون ابومسلم کرد و دعوی چنان کرد که رسول بومسلم است بمردمان عراق، که بومسلم را نشکتهاند ولیکن قصد کرد منصور به کشتن او و او نام میهن خدای تعالی بخواند کبوتری گشت سفید و از میان بپرید و او در حصاری است از مس کرده و با مهدی و مزدک نشسته است و اینک هر سه میآیند بیرون، مقدم بومسلم خواهد بودن و مزدک وزیر است و کس آمد نامه بومسلم بمن آورد چون رافضیان نام مهدی و مزدکیان نام مزدک بشنیدند از رافضیان و خرمدینان خلقی بسیار به وی گرد آمدند پس کار او بزرگ شد و به جایی رسید که از سواره و پیاده که با او بودند بیش از صدهزار مرد بودند هرگاه با گبران خلوت کردی گفتی که دولت عرب شد که من در کتابی خواندهام از کتب ساسانیان و بمن رسیده بود و من بازنگردم تا کعبه را ویران نکنم که او را بدل آفتاب برپای کردهاند ما همچنان قبله دل خویش آفتاب را کنیم چنانکه در قدیم بوده است و با خرمدینان گفتی که مزدک شیعی است و شما را میفرماید که باشیعه دستیکی دارید و خون ابومسلم بازخواهید و با گبران گفتی با شیعیان و خرمدینان، هر سه گروه را آراسته میداشتی» (سیاستنامه، برگ 156).
شاید این عقاید و سخنان که مولف سیاستنامه به سنباد نسبت میدهد از جعل و تعصب خالی نباشد اما در هر حال به نظر میآید که تعالیم و عقاید سنباد با عقاید و آراء فرقه بومسلمیه و دستهای از راوندیه چندان تفاوت نداشته است داستان قیام کوتاه ولی خون آلود او را طبری مختصر نوشته است. میگوید: «بیشتر یاران سنباد مردم کوهستانی بودند. ابوجعفر منصور، جهوربن مرارالعجلی را با دههزار کس به حرب آنها فرستاد. پس بین همدان و ری در طرف بیابان بهم رسیدند و جنگ کردند سنباد هزیمت شد و نزدیک شصت هزار تن از یارانش در هزیمت کشته شدند و کودکان و زنانشان اسیر گشتند. سرانجام سنباد بین طبرطتان و کومش بقتل آمد و آنکه وی را کشت لونان طبری بود (طبری ج 6). منابع متاخر درین باب بتفصیلش سخن گفته اند. از جمله روایتی است که میگوید: «… چون ابومسلم کشته شد سنباد گبران ری و طبرستان را بخونخواهی ابومسلم دعوت کرد همه درین باب باوی متفق شدند و متوجه تسخیر قزوین گشتند حاکم قزوین شبیخون آورد و گبران همه را گرفته مغلول و مقید گردانید و نزد ابوعبیده که والی ری بود فرستاد. ابوعبیده بنابر آشنایی سابق که با سنباد داشت دست از وی بازداشت و گفت ترا با امثال این مهمات چکار؟ پس بعد از چند روز سنباد را گفت تو با جماعت خودخوار ری را منزل خود کرده و در آنجا میباش و چون سنباد در آنموضع قرار گرفت مردم آن ناحیه را با خود متفق ساخت و بسر وی لشکر کشید و جمعی از لشکریان ابوعبیده نیز باوی متفق بودند ابوعبیده این معنی را دریافته از توهم آنکه مبادا وی را گرفته بدشمن سپارند در شهر ری متحصن شد و سنباد ری را محاصره نمود و بعد از چند روز فتح کرد. ابوعبیده را بقتل رسانید و اسباب ابومسلم را از اسلحه و امتعه که در ری بود متصرف شد و شروع در لشکر گرفتن نمود آنگاه باندک وقت لشکر سنباد مجوسی بصد هزار رسید و از ری تا نیشابودر را در تصرف در آورد القصه چون سنباد مجوسی استیلا یافت بجماعتی مسلمان که همراه او میبودند گفت که در آن حین که ابوجعفر قصد کشتن ابومسلم کرد وی مرغی سپید شد و پرید و اکنون در فلان قلعه مصاحب مهدیست و مرا فرستاده تا جهان را از منافقان پاک سازم و آن جماعت… فریفته شده کمر خدمت او در میان بستند اما چون خبر ظهور سنباد بسمع ابوجعفر رسید جهور بن مرار را با لشکری سنگین در دفع او نامزد کرد. جهور بحوالی ساوه رسیده بود که سنباد با صدهزار کس لشکری آراسته متوجه او گردید و زن و فرزند مسلمان را اسیر ساخته بر شتران سوار کرد و پیش پیش لشکر خود ایشان را میداشت القصه چون تلافی هردو طایفه دست داد اسیران اهل اسلام فریاد برآوردند که وامحمدا کجائی که مهم مسلمانان بآخر شد و مسلمانی بیکبارگی زوال پذیرفت.
جهور چون فریاد و فغان اهل اسلام را دید بفرمود تا شتران ایشان را برمانند پس شتران روی بسنباد نهادند و جمع کثیر از اهل صفوف لشکر او را پریشان ساختند و سنباد ندانست که حال چیست و متوهم شد و روی بگریز نها… (تاریخ الفی، نسخه خطی مجلس)» نوشته اند که در این نبرد از یاران سنباد چندان کشته شد که تا سال سیصد هجری، آثار کشتگان در آن مکان باقی مانده بود (تاریخ طبرستان ج 1 ص 174).
بدینگونه بود که با خشونت کم نظیری، نهضت سنباد را فرو نشاندند. سنباد نیز پس از این شکست بطبرستان گریخت و از سپهبد خورشید شاهزاده طبرستان یاری و پناه جست. گویند، وی پسر عم خود طوس نام را با هدایا و اسبان و آلات بسیار باستقبال سنباد فرستاد. چون طوس نزد سنباد رسید از اسب فرود آمد و سلام کرد سنباد از اسب فرود نیامد و همچنان بر پشت اسب جواب سلام او داد طوس بهم آمد و خشمگین گشت. سنباد را سرزنش کرد و گفت من پسر عموی سپهبدم و مرا بپاس احترام از جانب خویش پیش تو فرستاد چندین بیحرمتی شرط ادب نبود سنباد در پاسخ سخنان درشت گفت طوس بر اسب نشست و فرصت جست تا شمشیری برگردن سنباد زد و او را هلاک کرد. آنگاه همه مالها و خواسته هایی که با وی بود برگرفت و پیش سپهبد آورد. شاهزاده طبرستان از این حادثه پشیمان و دردمند گشت و طوس را نفرین کرد و سپس سر سنباد را بوسیله حاجبی فیروز نام نزد خلیفه فرستاد. بدینگونه بود که روزگار سنباد بپایان رسید. قیام خونین و کوتاه او بزودی فرونشست اما شعله ای که او برافروخت بزودی آتش سوزانی گشت و زبانه های آن کاخ بیداد خلفا را قرنها فرو میسوخت.
دوقرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 125 تا برگ 130

سنباد. [ سِم ْ ] (اِخ ) سندباد مجوس مقتول 137 هَ . ق . وی پس از قتل ابومسلم به امر منصور خلیفه که یکی از طرفداران او بود علم طغیان برافراشت . اگرچه وی ظاهراً آیین جدیدی نیاورد و معروف و مجوس بود. و نحوه ٔ اعتقاد او هم به ابومسلم معلوم نیست ، مع ذلک عده ای بسیار از پیروان ادیان و مذاهب مختلف تحت لوای او جمع شدند. سنباد قصد خود را برای پیشروی بسوی حجازو انهدام کعبه اعلام نمود؛ و از نیشابور حرکت کرد. قومس و قم و ری را متصرف شد و گروه بسیار از مزدکیان و مجوسان طبرستان گرد او جمع شدند. عده ٔ اتباع او رادر حدود 100000 تن نوشته اند. شورش او فقط 70 روز طول کشید و در این مدت فتوحات بسیار کرد و عاقبت یکی از سرداران منصور خلیفه بنام جوهربن مراد او را در نزدیکی همدان شکست داد و 60000 تن از اتباع او را بقتل رسانید. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سندباد شود.

لغتنامه دهخدا مدخل سنباد

تومانشاه

از آن جمله غزای تابستانی سلیمان بن هشام بود که چنانکه گفته اند سندره را بگشود. و نیز غزای اساحق بن مسلم عقیلی بود که قلعههای تومنشاه را بگشود و آن را ویران کرد.
تاریخ طبری ، بازگردان ابوالقاسم پاینده ، پوشینه ی دهم ، چاپ دهم – ۱۳۷۵، ناشر اساطیر. برگ ۴۲۱۹

شومیا

ابن روق گوید : بخدا ما سوی بویب میرفتیم و در آنجا مابین محل سكون و بنی سلیم، استخوانهای سر و اعضای كشتگان را میدیدیم كه سپید بود
و می درخشید و مایه ی عبرت بود. گوید: كسانی كه آنرا دیده بودند تخمین میزدند كه استخوان یكصد هزار كس بود و همچنان ببود تا چاك خانه ها آنرا بپوشانید. سوران مسلمان به دنبالشان رفتند و كشتند و بی جان كردند چنانكه از هیچیك از جنگهای عرب و عجم، چندان استخوان نماد.
تاریخ طبری ( پوشینه ی  نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) برگ  1616

واجروذ

سيف گويد: در آن اثنا كه نعيم با دوازده هزار سپاه در شهر همدان بود و به‏سامان آن پرداخته بود، ديلمان و مردم رى و آذربيجان با همديگر نامه نوشتند و موتا با ديلمان حركت كرد و در واج رود فرود آمد و زينيى، ابو الفرخان، با مردم بيامد و بدو پيوست و اسفنديار برادر رستم با مردم آذربيجان بيامد و بدو پيوست، سران پادگانهاى دستبى حصارى شدند و خبر را براى نعيم فرستادند كه يزيد بن قيس را جانشين خود كرد و با سپاه سوى آن گروهها روان شد و در واج روذ مقابل آنها فرود آمد. در آنجا جنگى سخت كردند كه به عظمت همانند نهاوند بود و كم از آن نبود، و از پارسيان چندان كشته شد كه بشمار نبود و جنگشان از جنگ‏هاى بزرگ كمتر نبود.
و چنان بود كه اجتماع گروهها را براى عمر نوشته بودند كه بيمناك شد و نگران سرنوشت جنگ شد و پيوسته در انتظار خبر مسلمانان بود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1973-1972.

اسپهبد خورشید

بدین گونه بیشتر این شورشها رنگ ضد دینی داشت. در طبرستان به سال 141 یک بار سپهبد خورشید حکم کرد که همه اعراب را و حتی همه ایرانیانی را که به دین اعراب در آمده اند، بکشند. شورش سختی بر ضد عرب روی داد که عربان آن را با خشونت و قساوت فرو نشاندند. اسپهبد خورشید نیز که خود را مغلوب میدید زهر از نگین انگشتری برمکید و درگذشت. این همه قساوت و خشونتی که اعراب در دفع شورشها نشان میدادند ایرانیان را از ادامه پیکار باز نمیداشت.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم، انتشارات سخن 1378 تهران، برگ 157

در طی این دو قرن (منظور پس از حمله اعراب مسلمان به ایران است) چه گذشت؟ دورنمایی از تاریخ و حوادث این دو قرن را اکنون میتوان ترسیم کرد. نخست طوفانی سهمگین و خروشان برآمد که دولت ساسانی را زیر و زبر کرد. شهرها تسخیر شد و مالها به تاراج رفت. چندی بعد حجاج در عراق و قتیبه در خراسان و دیگر عربان در همه جا کشتارها و بیدادهای سخت براندند. دیری بر نیامد که مغلوبان، پیکار عظیمی را با فاتحان آغاز نهادند. بومسلم و مقنع در خراسان و جاویدان و بابک در آذربایجان و سپهبد خورشید و مازیار در طبرستان به کوشش برخاستند زیرا که برای رهایی از خواریها و کوچک شماریهای عربان، مردم ایران جز رستاخیز چاره ای نمیدیدند. در طی این رستاخیز پهلوان مغلوب قد برافراشت و پشت فاتح مغرور را به خاک رسانید. تفوق ایرانیان بر عربان آشکار گشت و حکومت و سیادت عرب رفته رفته چون رویای شب نیمه تابستان دود و باد گردید.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم، انتشارات سخن 1378 تهران، برگ 323

خوارزم

باهلیان گویند: قتیبه از خوارزم یك صد هزار اسیر به دست آورد.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ۳۸۴۵/۳۸۵۴

یونس بن اسحاق گوید: قتیبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بیست هزار مرد جنگی به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد. گوید : پس اینان با وی سوی سغد رفتند كه آنها را سوی چاچ فرستاد و خود او سوی فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسید و مردم آنجا بر ضد وی فراهم شدند و به مقابله امدند و بارها نبرد كردند كه پیوسته ظفر با مسلمانان بود.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ۳۸۶۹

قتیبه خوارزم را چنان غارت کردکه بعد ازآن این ناحیه هرگز رونق پیشین خود راباز نیافت. کتابهای کهن وآثار خطی خوارزم را نیز یکسره نابودکردتا مردم آن گذشته ی خود رااز یاد ببرند. علاوه براین قتیبه از خوارزم یکصد هزار اسیر آورد که همه را به بازارهای برده فروشان (بصره وکفه) فرستاد.
آثار الباقیه

فسا

عمرو گوید: ساریة بن زنیم آهنگ فسا و دارابگرد كرد و چون به اردوگاه دشمن رسید آنجا فرود آمد و چندانكه خدا خواست آنها را محاصره كرد ، آنگاه دشمنان فراهم آمدند و كردان فارس با آنها فراهم شدند و كار مسلمانان سخت شد كه گروهی عظیم بر ضد آنها فراهم امده بودند.
تاریخ طبری ( جلد پنجم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ٢۰١١

نهاوند

مقدسی در باره جنگ نهاوند و مقاومت ايرانيان مینويسد: «… و دستههای ايرانی که گویند چهارصدهزار نفر بودند… در آنجا بودند و به شکيبائی و پايداری سوگند ياد کرده بودند… و اعراب از ايشان (ايرانيان) چندان کشتند که خدا داند … و از اموال و غنيمتها، چندان نصیب اعراب مسلمان گرديد که در هيچ کتابی اندازه آن ذکر نشده است. (آفرينش و تاريخ، ج 5، ص 192.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:68.
دسته‏هاى ايرانى- كه گويند چهار صد هزار بودند و سركرده ايشان ذو الحاجب مردانشاه بود- در آنجا بودند و بر شكيبايى و پايدارى سوگند ياد كرده بودند. بعضى به بعضى ديگر خود را پيوسته بودند. و براى هر ده تن يك رشته بود كه آنها را به هم مى‏پيوست تا نگريزند. حسك (خار سه پهلو) در راه ريخته بودند. و ميان خود و مسلمانان فيل آورده بودند.
مسلمانان در روز چهارشنبه و روز پنجشنبه با ايشان پيكار كردند. و چون روز آدينه شد مغيرة بن شعبه گفت: «دشمن از پيكار خسته و ملول شده و ناتوان گرديده، ما به پيكار با ايشان مبادرت مى‏كنيم.» نعمان گفت: «نماز ظهر مى‏گزاريم آنگاه با دشمن روبرو مى‏شويم، چرا كه درهاى آسمان در هنگامهاى نماز گشوده است.» چون نماز گزاردند، نعمان بديشان گفت: «چون من الله اكبر گفتم سوار شويد. و چون الله اكبر دوم را گفتم شمشيرها را از نيام بكشيد. و نيزه‏ها را آماده كنيد. و كمانها را به زه كنيد. چون بار سوم الله اكبر گفتم، بر ايشان حمله كنيد حمله‏اى كه مانند حمله يك تن باشد.» نعمان رايت را به دست گرفت و پيش رفت و تكبير گفت. چون بار دوم و سوم الله اكبر گفت، بر ايشان حمله كردند و ايشان را به هزيمت بردند.
نعمان بن مقرن كشته شد، حذيفة بن اليمان رايت را به دست گرفت و از ايشان چندان كشتند كه خداى داند و از اموال و غنيمتها چند از نصيب ايشان گرديد كه در هيچ كتابى اندازه آن ذكر نشده است.
ذو الحاجب مردانشاه كشته شد و ايرانيان را پس از اين جنگ ديگر تجمع و همگروه شدنى نبود، از اين روى اين نبرد فتح الفتوح خوانده شد.
آفرينش و تاريخ، مطهر بن طاهر مقدسى (م381) ، ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى، تهران، آگه، چ اول، 1374ش.ج‏2،ص:857.

ماوراء ا لنهر

در اين سال نصر بن سيار دو بار به غزاى ما وراء النهر رفت و چون به غزاى سوم رفت كورصول را بكشت.
على به نقل از مشايخ خويش گويد: نصر از بلخ به غزاى ما وراء النهر رفت از سمت باب الحديد، آنگاه سوى مرو بازگشت و براى كسان سخن كرد و گفت:
بدانيد كه بهرامسيس بخشنده گبران بود كه چيزشان مى‏داد و از آنها دفاع مى‏كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4267

شعوبیه

خلافت عباسیان – … بطوریکه میدانیم: جنگهای فراوان خلفای نخستین اسلامی، کشورگشائی ها و غارت ها و غنیمت های بیشمار، و در نتیجه: بسط و توسعه مالکیت فئودالی و اسارت روزافزون روستائیان و دهقانان در سرتاسر قلمرو اسلامی، بتدریج، زمینه را برای پیدایش اشرافیت «هار» و پر تجمل «بنی امیه» و ظهور فئودالیسم دوران عباسیان، فراهم ساخت.
در دوره حکومت «اموی»، جمع آوری خراج در ولایات، غالبا با تجاوز و تاراج بسیار همراه بود، مأموران مالیاتی و کسانی که مسئول جمع آوری خراج بودند، توده های مردم را وحشیانه تحت فشار و شکنجه قرار میدادند.
«قدامه بن جعفر» می نویسد: مأموران مالیاتی و مسئولین جمع آوری خراج، افرادی بودند که جز گرفتن سود و بهره خویش، اندیشه دیگری نداشتند، خواه آنرا از مال خراج برگیرند و خواه از مال رعیت به یغما برند، آنگاه، این همه را با جور و بیداد و تجاوز و تاراج می ستاندند… و توده ها را در گرمای آفتاب نگه میداشتند و به سختی می زدند. (کتاب الخراج – ص 86)
«هندوشاه» تأکید میکند: در زندان «حجاج» چند هزار کس محبوس بوده اند، «حجاج» دستور داد تا ایشان (زندانیان) را آب آمیخته با نمک و آهک دادند و بجای طعام، سرگین آمیخته با «گُمِیز» (مدفوع) خر… (تجارب السلف – ص 75)
«ابن اسفندیار» درباره شورش خونین دهقانان «طبرستان» (در زمان سلیمان بن عبدالملک اموی) می نویسد: «یزید بن ملهب» (سردار اموی) در گرگان سوگند خورد که با خون عجم، آسیاب بگرداند، گویند بسیاری از جوانان و دلیران و مرزبانان را گردن زد، چون خون روان نمیشد، برای اینکه «امیر عرب» را از کفاره سوگند نجات دهند، آب در جوی نهادند و خون با آن به آسیاب بردند، و گندم آرد کردند، و یرید بن ملهب از آن، نان بخورد تا سوگند خود وفا کرده باشد. (تاریخ طبرستان – ص 174)
در دوره حکومت «اموی»، فشار و ستم فئودال های محلی و حکام دست نشانده عرب، روستائیان را مجبور به فرار از روستا و ترک خانه و زندگی خود میکرد، بطوریکه «حجاج»، بر آن شد تا این روستائیان را از شهرها بیرون براند و بر دست هرکس، اسم محل و روستائی را که میبایستی به آنجا برود، نقش کند و جزیه ها و مالیات های سنگین بر آنها تحمیل نماید. (عقدالفرید – ابن ابدربه اندلسی – ص 262) این عمل، یادآور سیاست داغگذاری «کنستانتین» (امپراطور روم) است. در زمان او نیز، آن «کولونی» که از محل کار خود فرار میکرد، بازگردانده شده و به زنجیر کشیده میشد، گارگران نیز مانند بردگان، در کارگاههای امپراطوری «داغ» می خوردند و «نشاندار» میشدند. (تاریخ دنیای قدیم – کورفکین – ص 174)
در کنار اینهمه ظلم، استبداد و استثمار، «سیاست مسلمان سازی ملل غیرمسلمان» نیز با فشار وتهدید، پیشرفت میکرد و جامعه اسلامی را بسوی یک تغییر و تحول سیاسی – اجتماعی، پیش می برد.
نهضت شعوبیه – وقتی عرب ها، سیاست خود را بر «سیادت عرب» استوار ساختند، ایرانیان و دیگر خلق های غیر عرب در سرزمین های اسلامی تا حد «برده» و «بنده» (موالی) تنزل کردند. «بنی امیه» نسبت به آنها بسیار سخت میگرفتند و بهنگام جنگ، آنان را – پای پیاده و شکم گرسنه بمیدان جنگ می کشاندند و و کمترین سهمی از غنائی جنگی به آنها نمی دادند. (کامل ابن اثیر – ج 5 – ص 121). ایرانیان و دیگر «موالی» را به پست ترین کارها وادار می کردند و در هر موردی به آنان اهانت کرده و اذیت و آزار میرساندند. هرگاه در کوچه و خیابان، عربی با بار، با عجمی برخورد میکرد، عجم (مسلمان غیرعرب) مجبور بود که بار اعرابی را بی اجر و مزد تا منزل عرب، حمل کند، و اگر شخص عرب پیاده و و او سواره بود ناچار باید عرب را بر اسب خود سوار کند و به مقصد برساند.
معروف است که وقتی «معاویه» تعداد موالی را بسیار دید، تصمیم گرفت تا عده ای از آنان را بکشد و عده ای را نیز در بازار برده فروشان، بفروش رساند. (تاریخ تمدن اسلام – جرجی زیدان – ج 4 – ص 72)
«حجاج بن یوسف ثقفی» در عراق و بین النهرین عده فراوانی از ایرانیان و دیگر خلق های غیر عرب را بقتل رسانید و دستهای آنها (موالی) را برای تحقیر، نشان داغ می نهاد، بطوریکه یکی از شعرای عرب میگوید، اگر حجاج زنده بود، دست او (غیر عرب) از نشان داغ، سالم نمی ماند. (ایضا – کامل – ابن اثیر)
در برابر این ظلم و ستم ها و پریشانی ها و شکنجه ها، ایرانیان و خلق های غیر عرب (موالی) سرانجام به ستوه آمدند و طغیان کردند و در هر نهضتی که بر علیه حکومت «اموی» بوجود آمد، شرکت نمودند.
«نهضت شعوبیه» (جمع شعب – بمعنی قوم و ملت) در حقیقت نهضت مقاومت ایرانیان در برابر ظلم و ستم اعراب بود. این نهضت، با زنده داشتن و پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی و با جبهه گیری در برابر «نژاد برتر» عرب ها و برای ایجاد یک حکومت ملی به میهن پرستی و مبارزه استقلال طلبانه ایرانیان، دامن زد.
نهضت «شعوبیه» ابتدا بصورت نهضت ادبی ظاهر گشت که برجسته ترین نمایندگان آن «خاندان یسارنسائی» بود. آنها علنا، عرب ها را تحقیر میکرده و به فرهنگ و تمدن ایران افتخار می نمودند. اما پس از سرکوبی و خاموش کردن این «سرودهای مقاومت»، رهبران «شعوبیه» روش مبارزاتی خود را تغییر داده و به فعالیت مخفی روی آوردند.
نهضت «شعوبیه» با طرح شعارهای اقتصادی اجتماعی، بزودی بیک نهضت وسیع توده ای تبدیل شد و کشاورزان و پیشه وران (که بیش از سایر قشرها مورد ظلم و ستم عرب ها بودند) نیروهای اصلی این جنبش را تشکیل دادند. سران و رهبران «شعوبیه» در هیأت پیشه ور و بازرگان در شهرها به تبلیغ و ترویج عقاید خود می پرداختند. «شعوبیه» با جلب نیروهای توده ای، نطفه قیام: به آفرید – ابومسلم – بابک خرمدین – مقنع – قرمطیان و سایر قیام های ملی قرن دوم و سوم هجری را پرورش داد.
نخستین قیام و شورش، از درون حکومت «اموی» آغاز شد و «ابن اشعث» (حاکم زابل) به مخالفت با حکومت «بنی امیه» برخاست.
علت قیام و خروج «ابن اشعث» را چنین نوشته اند: «عبدالرحمان بن اشعث» از جانب «حجاج» در زابل، امارت داشت. «حجاج» نامه ای به تند به او نوشت که: «هرچه زودتر در وصول و ایصال مالیات ها اقدام کن و به هند و سند حمله بر – و سر «عبدالله عامر» را فورا نزد من بفرست»…
«ابن اشعث» – که در صدد سرکشی و طغیان بود – برآشفت و جوابی درشت به «حجاج» نوشت که: «تاختن به هند و سند کنم، اما ناحق نستانم و خون نریزم» (تاریخ سیستان – به تصحیح ملک الشعرای بهار – ص 114)
«ابن اشعث» قبل از «ابو مسلم» شورش کرد و بسیاری از نیروهای توده ای و روشنفکری و مذهبی را بدور خود جمع نمود. او در جنگهای فراوان، «حجاج» را شکست داد و در تمام این جنگ ها از «شعوبی» ها و مخصوصا از روستائیان و رنجبران ایرانی حمایت شد. اما سرانجام در جنگ «جماجم» پس از صد روز نبرد، شکست خورد و دستگیر گردید و برای آنکه در چنگ دژخیمان «حجاج» بقتل نرسد، در بین راه، خود را از بام خانه ای بزمین انداخت و خودکشی کرد.
مولف «تاریخ سیستان» در این باره می نویسد: «… و بدیر «جماجم» هشتاد و یک حرب کردند و آن هشتاد، «حجاج» به هزیمت شد، این راه هشتاد و یکم، عبدالرحمان (ابن اشعث) هزیمت شد و بیشتر یاران او کشته شد(ند) یا غرق شد(ند) و بعضی گم شد(ند) به بیابان ها …» (ایضا – ص 116)
در هنگامه ظلم و ستم حکام عرب و تجاوز و تاراج «عمال اموی»، خراسان قلب شورش ها و نهضت های ملی توده ای بود:
اولا: از جهت اقتصادی و ظلم و ستم و فشار ماموران حکومتی در اخذ خراج و تحمیل مالیات های جدید به توده ها. گزارش های موجود نشان میدهند که خراج خراسان و «سواد» بالغ بر نصف خراج کل سرزمین های خلافت بود.
ثانیا: بخاطر موقعیت جغرافیائی و دور بودن خراسان از مرکز خلافت اموی (دمشق)، که امکان لشکرکشی خلیفه و سرکوبی قیام های مردم را دشوار میساخت.
مجموعه این عوامل، زمینه مناسبی برای تبلیغات «شعوبیه» و شیعیان بود. و این همه، ظهور شخصیت هائی مانند «ابومسلم خراسانی» ، «بکیر بن ماهان» و «خداش» و در نتیجه: تشکیل سازمان مخفی طرفداران «بنی عباس» را ضروری کرده، مقدمات پیدایش و استقرار یک توازن اجتماعی نوین را ممکن و مهیا ساخت.
«ماهان» بازرگانی بود که از ظلم و ستم و فشارهای مالیاتی حکام اموی بستوه آمده بود و با توجه به پایگاه طبقاتی او، میتوان گفت که «ماهان» در استقرار حکومت بنی عباس، تامین و تحکیم منافع طبقاتی خود را جستجو میکرد.
«خداش» دارای پایگاه وسیع طبقاتی در میان روستائیان خراسان بود و در لفافه دعوت به استقرار حکومت بنی عباس، به تبلیغ عقاید اقتصادی اجتماعی «مزدک» می پرداخت. او و پیروانش تقسیم زمین و اموال را وعده میدادند… حاکم خراسان و ماوراءالنهر «خداش» را تعقیب و دستگیر نموده، زبانش را کندند و دست هایش را بریدند و دیدگانش را میل کشیدند و بعد بقتلش رساندند. (نگاه کنید به: آفرینش و تاریخ – مقدسی – ج 6 – ص 63 – 64)
«ابومسلم» هرچند که در میان روستائیان خراسان دارای موقعیتی بزرگ بود، اما بخاطر فقدان آگاهی لازم و نداشتن یک جهان بینی واقعی از جریانات اجتماعی – سیاسی، خیال میکرد که این، تنها خلافت عباسیان است که میتواند آزادی و عدالت اجتماعی را برقرار سازد.
«ابومسلم» با چنین معیار و اعتقادی، به طرفداری حکومت بنی عباس برخاست و در راه استقرار و تحکیم خلافت عباسیان، متاسفانه بعضی از نهضت های ملی توده ای را سرکوب کرد، مثلا: قیام «به آفرید» و شورش مردم «بخارا» (به رهبری شریک بن شیخ المهری) که بر علیه – ظلم و ستم خلیفه عباسی قیام کرده بودند، بوسیله «ابومسلم» به خون کشیده شد و سرکوب گردید. «ابومسلم» فاقد یک آرمان توده ای بنفع برده ها بود و در آغاز قیام او، وقتی که برده های فراوانی برای کمک و یاری او، از شهرها و روستاهای خود گریختند و به سپاه ابومسلم پیوستند، صاحبان برده به «ابومسلم» مراجعه و بخاطر از دست دادن برده های خود، شکایت کردند. ابومسلم نیز دستور داد تا برده ها به شهرها و روستاها، نزد اربابان خود، بازگردند و چون برده ها از اجرای دستور او خودداری کردند، ابومسلم، برده ها را در اردوگاه جداگانه ای مستقر ساخت و ماموران و مراقبان بسیاری بر آنها گماشت و از وارد شدن برده ها به مبارزه، جلوگیری کرد. ابومسلم و سران نهضت او بیم داشتند که بردگان، آزادی خود را خواستار شوند. (تاریخ ایران – پیگو لوسکا یا و … – ص 170)
ابومسلم، با تحکیم هرچه بیشتر حکومت عباسیان، در حقیقت به تقویت زمینه های قتل خود، بوسیله «منصور عباسی» پرداخت.
استقرار حکومت عباسیان – که با خون ایرانیان استوار گردید – آرزوها و امیدهای توده مردم را در ایجاد یک عدالت اجتماعی، تحقق نبخشید.
سیاست های ضد ایرانی حکومت عباسیان، خیلی زود «ابومسلم» و پیروان او را به اشتباه شان آشنا ساخت.
در آغاز حکومت عباسی، فئودالیسم تمرکز بیشتری می جوید و اراضی خلافت با مصادره و غصب املاک و اراضی دهقانان و روستائیان بسط و توسعه می یابد.
در این دوره، خراج و وضع مالیات های سنگین باعث شد تا خرده مالکان نیز، زمین ها و املاک خود را بفروشند و بتدریج به کشاورزان ساده و یا روستائیان و کارگزان مزدور بی زمین، مبدل شوند، و یا برای تأمین معاش خود به شهرهای بزرگ، روی آوردند و بدین ترتیب بر تعداد «زحمت کشان شهری» افزوده شوند.
بعضی از مالکان و خرده مالکان و مردم روستاها نیز، برای فرار از پرداخت خراج و مالیات های سنگین، اراضی و املاک خود را بنام حکام و بزرگان حکومتی ثبت کردند. این شیوه را «التجاء» می گفتند که پس از مدتی به از دست رفتن اراضی روستائیان و خرده مالکان، بنفع سلطان و درباریان، منجر میشد.
در زمان خلافت «هارون الرشید» محمد بن خالد برمکی – و برادرش (موسی) که در طبرستان حکومت میکردند، بزور، املاک مالکان را خریدند. (تاریخ طبرستان – ابن اسفندیار – ص 190) مردم قزوین، طبرستان و زنجان نیز از ترس، و بخاطر ظلم و ستم عمال و ماموران حکومتی و برای رهائی از مالیات های سنگین، مجبور شدند تا اراضی و املاک خود را بنام «قاسم بن هارون الرشید» ثبت نمایند و اراضی آنها بدین وسیله جزو اراضی سلطانی گردید. (کتاب البلدان – ابن الفقیه – ص 22 (و نیز) فتوح البلدان – بلاذری – ص 158)
«لیث بن فضل» که از طرف مامون به حکومت سیستان منصوب شده بود، در همه قلمرو خود، املاک را خرید. (تاریخ سیستان – ص 176)
در فارس نیز ظلم و ستم کارگزاران حکومت عباسی و جمع آورندگان خراج، مردم را مجبور کرد تا اراضی خود را بنام بزرگان و درباریان ثبت کنند.
«ف.انگلس» دولت های استثمارگر را بطور کلی «سازمان طبقه دارا، برای حمایت خود از طبقه ندار» و دولت های اشرافی را «عامل درباریان برای تضییق روستائیان وابسته به ارباب» نامیده است. (ناصر خسرو و اسماعیلیان – برتلس – ص 54)
خلافت عباسی، دولتی بود متمرکز و حربه ای برنده در دست اشراف صاحب زمین که روز بروز نیرو می گرفت و لبه تیز آن متوجه روستائیان بود.
در این هنگام مذهب رسمی اسلام و خلفا (سنی) نماینده منافع اشراف و فئودال ها بود و هرگونه مخالفت و اعتراضی نسبت به نظام موجود، در لفافه «ارتداد مذهبی» و در کسوت نهضت های خرمدینان – مقنع ئیان – خوارج – شیعیان – قرمطیان و غیره بروز میکرد.
«ف.انگلس» بخوبی خاطر نشان کرده است که شکل مبارزات تاریخی را در اکثر موارد، شعور سیاسی و عقیدتی (ایدئولوژیک) یک جمعیت و بخصوص اندیشه های مذهبی و تکامل آنها در سیستم عقاید دینی، تعیین می کند. (جنگ های دهقانی در آلمان – ف.انگلس – ص 29 (و نیز) لودویک فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان – ص 50)
یکی از مهمترین مسائل دینی و سیاسی – در طول حکومت های نخستین اسلامی مسئله «امامت» بود.
در نخستین روز مرگ «حضرت محمد»، اختلافات و کشمکش های شدیدی بین اصحاب و و پیروان او بوجود آمد.
پس از کشمکش ها و مبارزه هایی که برای کسب قدرت سیاسی و دینی بین ابوبکر و عمر و عثمان – از یکطرف – و بین «علی» و پیروان او – از طرف دیگر – روی داد، مسلمانان عملا به چندین دسته متخاصم تقسیم گردیدند که خوارج، سنی ها و شیعیان از مشخص ترین و مهمترین فرقه های متخاصم بودند.
«فرقه خوارج» – جمهوریخواه بودند و بر این اساس عقیده داشتند که خلیفه باید با رعایت دموکراسی، از بین شایسته ترین افراد مسلمان انتخاب شود.
«فرقه شیعیان» – بر خلاف خوارج، مظهر تمایلات سلطنت طلبانه بودند و «امامت» (یعنی خلافت) را از حقوق مسلم خاندان پیغمبر میدانستند.
اختلاف بر سر «امامت» و تعیین خلیفه، در طول قرن های خلافت اسلامی، همواره باعث جنگ های شدید و خونینی گردید، بطوریکه بگفته مورخین: در تمام دوران های اسلامی، درباره هیچ قاعده دینی بقدر «امامت»، (یعنی خلافت) خون ریزی نشده است. (ملل و نحل-12 (ونیز) خاندان نوبختی-ص53).
بعد از اینکه «ابومسلم» از ایجاد یک عدالت اجتماعی – بوسیله عباسیان – ناامید شد، برای استقرار خلافت خاندان «علی» و تحقق بخشیدن به آرزوی شیعیان، بوسیله «ابوسلمه خلال» (وزیر سفاح) باامام «جعفر صادق» تماس گرفت. «ابوسلمه» که شخصی ایرانی و میهن پرست بود، طی نامه ها و پیامهایی «امام» را به خلافت دعوت کرد و تصریح نمود که او (ابوسلمه) و «ابومسلم» و تمام یاران و سپاهیان شان طرفدار و پشتیبان خلافت امام هستند.
اما، «امام جعفر صادق» نامه ها و پیامهای «ابوسلمه» را آتش زد و از قبول مسئولیت خلافت، «پرهیز» کرد و خاندان خود توصیه نمود تا از شرکت در فعالیت های سیاسی، خود داری کنند.
«ابن طقطقی» در این باره مینویسد: «… فرستاده «ابوسلمه» نزد «جعفر بن محمد» آمد و نامه «ابوسلمه» را بدو داد، «جعفر بن محمد» گفت: مرا با «ابوسلمه» که شیعه و پیرو دیگران است چکار؟ (منظور از شیعه و پیرو دیگران… شیعه عباسی است که معتقد به امامت «محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، از نواده های عباس بن عبدالمطلب عموی پیغمبر» بودند است.) نامه را بخوان!… «امام جعفر صادق» به خادم خود فرمود چراغ را نزدیک وی آورد، چون خادم چراغ را پیش وی آورد «جعفر بن محمد» نامه را در آتش چراغ نهاد و آن را سوزانید… فرستاده «ابوسلمه» پرسید: جواب آنرا نمیدهی؟ «جعفر بن محمد گفت جوابش همین بود که دادم. (تاریخ فخری-ص 208)»
بدین ترتیب پس از مدتی نقشه «ابوسلمه» و «ابومسلم» آشکار شد و این مسئله شکاف اختلاف بین خلیفه عباسی و ابومسلم را عمیقتر ساخت.
«ابوسلمه» بزودی- بوسیله دژخیمان خلیفه بقتل میرسد و کشتن «ابومسلم» نیز در دستور روز حکومت عباسی- قرار میگیرد.
پس از کشته شدن «ابوسلمه» ابومسلم نیز در خصوص خلافت به «حضرت صادق» مراجعه کرد. حضرت در جواب او گفت «تو نه از یاران منی- و نه زمان زمان منست» ابومسلم ناامید شدو… (تاریخ شیعه و فرقه های اسلام- دکتر محمد جواد مشکور ص 80)
«گردیزی» مینویسد: «چون «ابومسلم» این کارها بکرد، «منصور» را از آنهمه خوش نیامد و بخویشتن بترسید. پس روزی «ابومسلم» را پیش خواند و بسیار گفت، و اندر خشم شد بر وی، و بفرمود تا «ابومسلم» را همانجا، پیش او بکشتند (زین الاخبار- ص 64).»
قتل فجیع «ابومسلم»- که توده های ایرانی به او بعنوان یک «منجی» امید بسته بودند-تاثیر عمیقی در نواحی خراسان و سیستان و ماوراء النهر داشت و خشم خلق ها را نسبت به خلافت عباسی، تشدید نمود. یکی از اثرات مهم قتل «ابومسلم» بر جنبشهای مردم، این بود که اکثر این نهضت ها، با تلفیق بعضی عقاید شیعه و زرتشتی (اعتقاد به حلول شخصیت ابومسلم در دیگران) و عقاید مزدک (اشتراک اموال و عدالت اجتماعی) به نوعی «وحدت» در مبارزه با خلافت عباسی، دست یافتند. «انگلس» مینویسد:
(اگر مبارزات طبقاتی توده ها پرچمهای مذهبی با خود حمل میکردند و اگر منافع، نیازها و خواست های هر یک از طبقات زیر سرپوش مذهبی خود را پنهان میساخت، این در حقیقت امر تغییری نمیدهد و به سادگی از مناسبات آن زمان قابل درک است)
در تمام این قیام ها، اعتقاد به ظهور یک منجی-گاهی در کسوت یک پیغمبر و زمانی در هیئت یک خدا، پرچم عقیدتی توده ها و روستاییان رنجبر، در مبارزه با ظلم و ستم فئودالها و استبداد خلفای عباسی بود. باید یاد آور شد که تشکل ناکافی و پراکندگی شورشیان (که از خصلت ویژه کار دهقانی و از شرایط جغرافیائی گسترده ایران ناشی میشد) و نیز فقدان رهبری کار آزموده و عدم آگاهی روستائیان. غالباً موجب شکست این نهضت ها گردید.
شکل مذهبی جنبشهای مزبور، جهت ضد فئودالی مبارزه توده ها را سست کرد و آنها را از اقدام فعالانه تر بر علیه نظام فئودالی، محروم ساخت. با اینحال، بعضی از این جنبش ها (مانند قیام مقنع) نخستین عقاید الحادی و «انسان خدائی» را در خود داشتند که یکی از علل تداوم و پایانی بیشتر این نهضت ها، از سایر قیامهای توده ای این دوران بود.
حلاج، علی میرفطروس، چاپ پانزدهم، نشر البرز برگهای 46 تا 58

درگیر و دار این مشاجرات،که در زمینه عقاید و آرا دینی، بین صاحب نظران در گرفته بود،مساله دیگری نیز در بین مسلمانان، مطرح بود: آیا عربان، که ایران و دیگر کشورهای جهانرا باسلام درآوردهاند، و بر بسیاری از اقوام جهان پیروزی یافتهاند، بر دیگر اقوام جهان برتری دارند؟ البته عربان خود در این باب شک نداشتند. گذشته روزگار خویش را آکنده از فخر شرف و آزادی و بزرگواری میدیدند. بدلاوری و جوانمردی و مهمان نوازی و سخنوری خویش بسی مینازیدند. از بابت سعی و مجاهدتی نیز که در کار نشر اسلام کرده بودند خوبشتن را بر دیگر مسلمانان صاحب حقی میشمردند. بدان سبب نیز که پیغامبر از عرب برخاسته بود، و قرآن هم بزبان عرب بود گمان میکردند، عرب را بر همه اقوام جهان برتری است. و در ایران، به روزگار امویان چندان این برتری را که مدعی بودند به رخها کشیدند که مایه رنج و ملالت گشت. از این رو اندک اندک، این اندیشه در خاطر مسلمانان پدید آمد که این دعوی عربان، و این رفتار تحقیرآمیز که نسبت بدیگر مسلمانان غیر عرب دارند، با آیین قرآن سازگار نیست. مگر نه در قرآن برادری و برابری همه مسلمانان بصراحت ذکر شده بود؟ قرآن، بصراحت میگفت که «ای مردم، ما همه شما را از مردی و زنی آفریدیم و شعبه ها و قبیلهها کردیم تا یکدیگر را (بدان) بشناسید.» (سوره الحجرات :۱۳) و تاکید میکرد که «گرامیتر شما در نزد خداوند آنکس است که پرهیزگارتر باشد» و پیغمبر نیز گفته بود : «عربی را بر عجمی هیچ برتری نیست الا بپرهیزگاری». درینصورت، آن دعویها و خودستاییها که عربان میکردند ناروا بود و اساس درست نداشت. از این رو بسی از مسلمانان طاقت آن خواریها نیاوردند و آن دعویها را آشکارا رد و انکار کردند. مردم از یک گوهرند و در نژاد و تبار هیچ بر یکدیگر امتیاز ندارند، مزیتی اگر هست، بین امتها و قبیله ها نیست بین افرادست و آن نیز جز از حیث تقوا و پرهیزگاری نتواند بود. نیک و بد و پست و بلند، در بین هر قوم و طایفه هست اما در بین هر قوم و طایفه نیک، نیک است و بد، بدست. آنکس را که خود پست و فرومایه است از انتساب به بزرگان قوم خویش فخر و شرف نمی افزاید و انکس که نیز خود بلند همت و والاگهرست از انتساب به فرومایگان قبیله خویش قد و شرف نمیکاهد. وقتی اهل عراق همه خود را بکسری و قباد منسوب میکردند شاعری از این شعوبیان بطنز می پرسید پس نبطیها کجا رفته اند؟
کسانی که برتری اعراب را رد می کردند اهل تسویه بودند، و چنین دعویها را به زیان مسلمانی میشمردند. اما اعراب، خاصه جاهلان و خودستایان آنها، که گفتار این اهل تسویه را نمی پذیرفتند دچار سرزنشهای سختتر شدند. کسانی که ، بنام شعوبی اختصاص یافتند، سخنان اهل تسویه را دستآویز گرفتند و اندک اندک بتحقیر و سرزنش عربان پرداختند. گفتند و حجت آوردند،که عرب را نه همان هیچ مزیت بر دیگر اقوام نیست بلکه خود از هر مزیتی عاری است. هرگز نه دولتی داشته است نه قدرتی نه صنعت و هنری به جهان هدیه کرده است نه دانش و حکمتی. جز غارتگری و مردم کشی هنری نداشته است و از فقر و بدبختی اولاد خود را میکشته است. اما قرآن و آیین اسلام، که عرب بدانها مینازد و بر دیگر مسلمانان فخر میفروشد، خود هیچ اختصاص به عرب ندارد. و آنگاه، قرآن و آیین مسلمانی خود ازین دعویها ناروا و تعصب آمیز بیزارند و آنرا زشت و ناروا شمردند.
نام شعوبی،که بر این فرقه مخالف عرب، و هم بر کسانی که اهل تسویه بودند اطلاق شده است، از آن روست که این دو فرقه معتقد بوده اند که قبایل عرب را، با شعوب غیر عرب هیچ تفاوت نیست و آن دعویها که عرب در برتری خویش دارند بی جا و نارواست(برای اطلاعات بیشتر در باب شعوبیه ر.ک: ضحیالاسلام.تالیف مرحوم احمد امین که بوسیله آقای عباس خلیلی به نام پرتو اسلام بفارسی ترجمه شده است. نیز بسلسله مقالات آقای جلال همایی در مجله مهر سال دوم که عمده مطالب آن نقل از همین کتاب ضحیالاسلام است مراجعه شود.همچنین ر.ک: دائرةالمعارف اسلام ج ۴ ص ۴۱۰ و همچنین مراجعه شود به تحقیقات گلدزیهر در این باره در کتاب : Muhammendanische Studien 1 ) مشاجره بین اعراب با این شعوبیها اندک اندک سخت بالا گرفت و چندانکه ازهر فرقه سخنوران برخاستند و یکدیگر را هجوها و سرزنشها کردند. و مخالفان عرب، خاصه مجوس و زنداقه، بازار این هنگامه را گرمتر کردند، و در هجو و قدح عرب، بیش از آنچه حق وسزا بود،افراط پیشه گرفتند و کار را بجایی رسانیدند که اندک اندک نه همان قوم عرب، بلکه هرچیز دیگر را از زبان و آیین و اعتقاد که منسوب بعرب بود، تحقیر کردند و مخالفت با دعویهای عرب را بهانه کردند تا با دعویهای قرآن و اسلام نیز مخالفت کنند و درین مشاجره از حد اعتدال بکلی خارج شوند .
این شعوبیها تنها در ایران نبودند در سایر بلاد مسلمانی هم هرجا که مردم از خودستاییهای عربان بستوه بودند; شعوبیها نیز پدید میآمدند و با اعراب مشاجره میکردند. اما در ایران، از هر دستی مردم در بین این فرقه بودند، که همه در قدح و طمن بر عرب همداستان بودند.با اینهمه بیشتر این شعوبیان در ایران از آنکسانی بودند که از اعراب خواری و بیداد دیده بودند.
میتوان گفت کشاورزان و روستاییان،خاصه در نقاط دور افتاده ایران بیش از دیگران دستخوش جور و بیداد تازیان بودند. مالکان و اقطاعداران از یکسو بر آنان ستم میکردند، باجگیران و کارگزاران از سوی دیگر مال و خواسته آنها را بغارت میبردند. از اینجهت بود که آنها، بیش از سایر طبقات با عقاید و افکار شعوبی آشنا شدند . نوشتهاند که «در میان شعوبیان، آنها که بیشتر بدخواه عربانند و بیشتر بآنان کینه میورزند اوباش نبطی و برزگران و روستاییان ایرانی میباشند لیکن بزرگان و اشراف ایرانی که دارای مقام ارجمندند دین را شناخته اند و شرف را عبارت از نسبت خود میدانند» (ابن قتیبه،کتاب العرب. ر.ک: رسائل البلغاء ص ۲۷۰) این گفته ابن قتیبه، با آنکه از رنگ غرض خالی نیست جالب و مهم است. در موقعی که قوم مهاجم بر کشوری استیلا میجویند اشراف و بزرگان آن کشور همیشه زودتر از سایر طبقات با مهاجمان و دشمنان دوستی میابند. جاه و حشمت پر بهایی که دارند غالبا آنانرا وامیدارد که بر حفظ آبرو و اعتبار خویش با دشمنان فاتح و قاهر خویش بیامیزند و تاثیر نفوذ آنهارا بپذیرند از این رو در پس هر فاجعهیی که برای یک مملکت روی داده است، طبقه اشراف زودتر از سایر مردم رسوم و آداب قومی و ملی خویش را از دست داده اند و حتی راه و رسم بیگانه را به منزله یک «جاه و اعتبار» تازه، پذیرفته اند.
در ایران نیز، دهقانان و بزرگ زادگان اندک اندک توانستند جای خود را در حکومت عربی باز یابند، از این رو جز در مواردی که کسب و جاه و نام را در نظر داشتند، در نهضتهای ضد عرب کمتر شرکت میجستند. اما روستاییان و کشاورزان که دستخوش ظلم تحقیر فاتحان بودند و نمیتوانستند با آنها همراه همداستان باشند همواره برای مقاومت در برابر زورگویان و ستیزهجویان عرب بهانه میجستند. بدین سبب بود، که مبادی و اقوال شعوبیان نزد روستاییان و کشاورزان ستم رسیده نفوذ و رواج بسیار یافت. داستان شعوبیان در تاریخ، جالب و خواندنی است. عقیده آنها در کوچک شماری اعراب از حس نفرت و انتقام سرچشمه میگرفت. آنها نه همان اعراب را بر عجم برتری نمینهادند بلکه آنانرا از همه اقوام جهان پستتر و فرومایهتر میدانستند این ندا در دوران حکومت اموی که اعراب قدرت و سیادت تمام داشتند ضعیف و نارسا بود، لیکن در دوره عباسیان اندک اندک شدت و نیرو گرفت. در زمان هشام بن عبدالملک وقتی اسماعیل بن یسار به نژاد ایرانی خویش افتخار کرد به سختی مجازات دید. گویند وی در حضور این خلیفه اموی شعری خواند و در طی آن عظمت نژاد و تبار ایرانیان را ستود و گفت «کیست که مانند خسرو و شاپور و هرمزان در خور فخر و تعظیم باشد؟ » وقتی هشام اشعار وی بشنید، برآشفت و پرخاش آغاز کرد که «بر من فخر میفروشی و در برابر من خویشتن و قوم خویشتن را میستایی !» پس بفرمود تا او را بزدند و در برکهیی افکنند. (برای تفصیل این داستان رجوع شود به : اغانی ج ۴ ص ۱۲۵ و این حکایت از آنجا در ضحیالاسلام هم نقل شده است،رک. ج ۱ ص ۲۹-۳۰ که شعر اسماعیل یسار در آنجا ذکر شده است و در طی آن ابیات آمده است :
من مثل کسری و سابور الجنود معا والهرمزان لفخر او لتعظیم
در دوره اموی آراء و سخنان شعوبیان ،با چنین شدتی طرد میشد اما در روزگار عباسیان ، کسانی ماند بشار بن برد آشکارا عرب را مینکوهیدند و ایرانیان را میستودند. بعضی از آنها حتی آشکارا خلفا را، که بنی هاشم بودند طرد میکردند و میگفتند بیایید و پیش از آن که پشیمان شوید خویشتن را خلع کنید. پس بسرزمین خویش در حجاز باز گردید و بخوردن سوسمار و چرانیدن گوسپند بپردازید…(اشاره است بمتوکلی که میگوید:
فقل لبنی هاشم اجمعین—- هلموا الی الخلع قبل الندم
فعدوا الی ارضکم بالحجاز—- لاکل الضباب و رعی الغنم
(رک: ضحیالاسلام ج ۱ ص ۶۵)
باآنکه،آثار شعوبیه را تعصب دوست داران عرب، یکسره عرضه نابودی و تباهی کرده است و لیکن،از آنچه در مطاوی کتب مخالفان آنها نقل شده است بخوبی میتوان حقیقت دعاوی و مایه سخنان شعوبیان را دریافت. نفرت از عرب، اندک اندک چنانکه جاحظ گفت بنفرت از هرآنچه به عرب تعلق داشت منتهی گشت (الحیوان ج ۷ ص ۶۸) و شعوبیان رفته رفته سخن اهل تسویه را بهانهیی جهت ترویج و اشاعه ثنویت و زندقه کردند.
در دوره مامون و معتصم توسعه نفوذ و قدرت ایرانیان و ترکان، عربان را یکسره ضعیف و زبون کرده بود. داستان برتری نژادی عرب دیگر افسانه ای بیش نبود . خلفا خود از جانب مادر عرب بودند. وزراء بیشتر از میان ایرانیان انتخاب میشدند . سرداران سپهسالاران خلیفه بیشتر ترک و ایرانی بودند. از این رو نشر سخنان شعوبیه دیگر با مانع برخورد نمیکرد و بدینگونه درگیر و دار مشاجرات و مجادلات مذهبی و کلامی که در آن روزگاران در بین فرقه های مسلمانان و دیگر مذاهب در گرفته بود سخنان شعوبیه نیز چون مذهب و آیین تازهیی روی نمود و مخالفان و هواخواهانی یافت. در هر حال، از روزگار مامون اندک اندک شعوبیان در درگاه خلافت قدری و شانی یافتند. چنانکه، در بیت الحکمه مامون،برخی از آنها مقام و منصبی داشتند.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 267 تا 272

ثنی

آنگاه خالد از مصیخ برفت و از حوران ورنق وحماه گذشت که اکنون از آن بنی جناده بن زهیر از کلب است، و هم از زمیل گذشت که همان بشر است و ثنی نزدیک آن است و هر دو در مشرق رصافه است و از ثنی آغاز کرد و با یاران خویش فراهم آمدند و شبنگاه به طرف آن حمله بردند و شمشیر در جمع نهادند و کسی از آن قوم جان سالم بدر نبرد و نو سالان را اسیر گرفتند و خمس خدرا را همراه نعمان را ابو عوف شیبانی پیش ابوبکر فرستاد و اموال غارتی و اسیران را تقسیم کردند و علی بن ابی طالب علیه السلام دختر ربیعه بن بحیر تغلبی را خرید و به خانه برد و عمر و رقیه را از او در آورد.

تاریخ طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، جلد چهارم ، چاپ دهم – ۱۳۷۵، ناشر اساطیر. صفحه ۱۵۲۱

طاربند

گوید: صبحگاهان خاقان بیامد و چون مقابل آنها رسید راه بخارا گرفت و چنان وانمود كرد كه آهنگ آنجارا دارد و سپاهیان خویش را از پشت تپه ای
كه در میانه ی فاصله بود سرازیر كرد و فرود آمد كه آماده شدند، امّا مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روی تپه نمودار شدند كه كوهی از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشینه و نسف و گروههایی از مردم بخارا. گوید: جمع مسلمین سخت متحیر شدند.
تاریخ طبری ( پوشینه ی  نهم )( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ۴١۰۰

هرات

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1998

زهير بن هنيد گويد: ابن خازم سوى هرات رفت كه جمعى انبوه از مردم بكر بن وائل آنجا بودند و خندقى زده بودند و پيمان كرده بودند كه اگر بر خراسان تسلط يافتند مضريان را بيرون كنند.
گويد: ابن خازم مقابل آنها فرود آمد، هلال ضبى يكى از مردم بنى ذهل بنى اوس بدو گفت: «با برادرانت و فرزندان پدرت جنگ مى‏كنى! به خدا اگر بر آنها ظفر يافتى زندگى پس از آنها خوش نباشد. در مرو روذ از آنها كشته‏اى، چه شود اگر رضايتشان را حاصل كنى و اين كار را به اصلاح برى.» گفت: «اگر همه خراسان را به آنها واگذارم راضى نشوند و اگر توانند كه شما را از دنيا برون كنند دريغ نكنند.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏7،ص:3175

استخر

استخر به موجب عهدنامه ای که در 648 م (28 هـ) با ابوموسی اشعری منعقد نمود سر به فرمان تازیان نهاد، ولی سال بعد ساکنان آن شهر شورش کرده افراد پادگان عرب را به قتل رسانیدند. اعراب بی درنگ استخر را محاصره کرده تسخیر نمودند و ویران ساختند و قریب 40 هزار تن از مردم را به هلاکت رسانده، زنان و کودکان را به بردگی بردند 649 م (29 هـ). پیشوایان عرب به هنگام تسخیر پارس اراضی بسیاری را به تصرف خویش درآورده غصب کردند.
اسلام در ایران – پطروشفسکی – انتشارات پیام – تهران – برگ 42

در فتح «استخر» (28 هـ – 648 م) مردم شهر، قتل عام شدند و به قول «طبری»: اعراب مسلمان «کشتاری بزرگ کردند»، با اینحال مردم از پذیرفتن اسلام خودداری کردند بلکه با حفظ آئین خود، به پرداخت «جزیه» (مالیات سرانه) گردن نهادند» (تاریخ طبری – پوشینه ی 5 – برگ 2009)
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و «اسلام راستین» چاپ اول 1988 – آلمان (علی میرفطروس) برگ 69

گوید: عثمان بن ابی العاص آهنگ استخر کرد و چندانکه خدا خواست بکشتند و چندانکه خواستند غنیمت گرفتند و کسان به غزا رفتند. پس از آن عثمان مردم را به جزیه دادن و زمی شدن خواند و کس فرستاد و هربذ و همه فراریان یا گوشه گرفتگان پذیرفتند و تعهد جزیه کردند.
تاریخ طبری (پوشینه ی پنجم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 2008

پس از فتح «استخر» در سال (28-30 هجری) مردم انجا سر به شورش برداشتند و حاکم عرب شهر را کشتند… اعراب مسلمان مجبور شدند تا برای بار دوم استخر را محاصره و تصرف نمایند. مقاومت و پایداری مردم شهر آنچنان بود که فاتح استخر (عبدالله بن عاص) را سخت هراسان و خشمگین ساخت بطوریکه:
«سوگند خورد که چنان بکشد از مردم «اصطخر» که خون براند… پس به «اسطخر» آمد و (آنجا را) به جنگ بستد… و خون همگان مباح گردانید و چندانکه کشتند؛ خون نمی رفت، تا آب گرم به خون ریختند، پس برفت… و عده کشتگان – که نام بردار بودند – چهل هزار کشته بود بیرون از مجهولان… (فارسنامه – ابن بلخی – برگ 135 و نیز نگاه کنید به کامل – ابن اثیر – پوشینه ی 3 – برگ 163 + تاریخ طبری – پوشینه ی 5 – برگ 2009).
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و «اسلام راستین» چاپ اول 1988 – آلمان (علی میرفطروس) برگ 72

در این زمان مردم «استخر» – بار دیگر – قیام کردند و حضرت علی «زیاد بن ابیه» (عامل فارس) را سرکوبی آنان فرستاد. (تاریخ طبری – پوشینه ی 7 – برگ 2722)
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و «اسلام راستین» چاپ اول 1988 – آلمان (علی میرفطروس) برگ 78

مسلمه بن محارب گوید: بسریکی از پسران زیاد را بگرفت و به زندان کرد، در آن هنگام زیاد در فارس بود که علی علیه السلام وی را سوی کردان باغی آنجا فرستاده بود که بر آنها ظفر یافته بود و در استخر اقامت گرفته بود.
تاریخ طبری (پوشینه ی هفتم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 2722

مردم «استخر» نیز در زمان حضرت علی – بار دیگر – سر به شورش برداشتند و این بار «عبدالله بن عباس» – بفرمان علی – شورش مردم استخر را سرکوب کرد. (فارسنامه – ابن بلخی برگ 136).
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و «اسلام راستین» چاپ اول 1988 – آلمان (علی میرفطروس) برگ 79

و بعد از آن عثمن بن عفان، عبدالله عامر بن کریز را ئالی گردانید، پس ابوموسی اشعری به پارس آمد و قصد اصطخر کرد، در سال بیست و هشتم از هجرت و در آن وقت، ماهک در اصطخر بود و در میان ایشان صلح پیوست و عبدالله بن عامر، از آنجا به اعمال جور رفت و شهر جور را حصار می داد، در میانه، خبر رسید کی مردم اصطخر عهد بشکستند و عامل او را بکشتند و چندان توقف نمود کی جور را بستند در سال سی ام از هجرت، و سوگند خورد، کی: چندان بکشد از مردم اصطخر که خون براند. به اصطخر آمد و به جنگ بستد. پس حصار در آن و خون همگان مباح گردانید و چندانک می کشتند، خون نمی رفت تا آب گرم بر خون می ریختند، پس برفت عدد کشتگان کی نام بردار بودند ، چهل هزار کشته بود، بیرون از مجهولان و اول خللی و خرابی کی در اصطخر راه بافت، آن بود و این فتح در سال سی و و دوام بود از هجرت.
فارس نامه ابن بلخی – ناشر بنیاد فارس شناسی – چاپ 1374 – برگ 276-277

پس حادثه امیرالموءمنین عثمان، افتاد و نوبت به خلافت امیرالمومنین علی [f 117] علیه الصلواه و السلام – آمد، ولایت عراق و پارس جمله به عبدالله بن عباس – رضی الله عنهما – سپرد و در آن فور، مردم اصطخر، دیگر باره، سر برآوردند و غدر کردند، عبدالله بن عباس لشکر آنجا کشید و اصطخر به قهر بگشاد و خلایقی بی اندازه بکشت و چون این آوازه به دیگر شهرهاء پارس افتاد هیچ کس، سر بر نیارست آوردند، جمله صافی و مستخلص ماند. و هر روز اسلام ایشان زیادت می شد، تا همگان، بر گذشت روزگار، مسلمان شدند.
فارس نامه ابن بلخی – ناشر بنیاد فارس شناسی – چاپ 1374 – برگ 276-277

عاصم بن عمر عامل کرمان بود که آنجا درگذشت، فارس بشورید و بر ضد عبدالله بن عمرو قیام کرد و مردم در استخر بر ضد او فراهم شدند و عبدالله کشته شد و سپاه او هزیمت شد و خبر به عبدالله بن عامر رسید که مردم بصره را به حرکت دعوت کرد و مردم با وی روان شدند، مقدمه وی با عثمان بن ابی العاص بود. در استخر با ان جمع تلاقی شد و بسیار کس از آنها بکشت که هنوز از آن به ذلت درند.
تاریخ طبری (پوشینه ی هفتم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 2111

دارابگرد

مردم فارس نیز بسال ٢۸ هجری ( ۶۴۸ م.) ، بار دیگر، شورش كردند و » عبید الله معمر » ( حاكم عرب) را كشتند… مردم دارابگرد
نیز طغیان كردند ( كامل- ابن اثیر- ج۳- برگ ١۶۳)
ملاحظاتی در تاریخ ایران- اسلام و » اسلام راستین» چاپ اول ١۹۸۸- آلمان ( علی میر فطروس) برگ ۷۴

عمرو گوید: ساریة بن زنیم آهنگ فسا و دارابگرد كرد و چون به اردوگاه دشمن رسید آنجا فرود آمد و چندانكه خدا خواست آنها را محاصره كرد ، آنگاه دشمنان فراهم آمدند و كردان فارس با آنها فراهم شدند و كار مسلمانان سخت شد كه گروهی عظیم بر ضد آنها فراهم امده بودند.
تاریخ طبری ( جلد پنجم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ٢۰١١

فیروزان

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1998

حیره

خبر کشتار و قتل و غارت اعراب، مردم شهر حیره را سخت خشمگین و غضب آلود ساخت. آنان پیمانی را که برای پرداخت جزیه با خالد بسته بودند زیر پا گذاشته تحت فرماندهی یکی از اشراف ایرانی به اسم آزاد که مرزبانی حیره را به عهده داشت، آمادهٔ نبرد گشته، در خارج شهر با مسلمانان روبرو شدند.
خالد با آگاهی از فرار آزاد به خورنق نزدیکی حیره عزیمت کرده، آن شهر را در محاصره گرفت و به مردم شهر پیام فرستد که تنها یک شب مهلت دارند تا دربارهٔ پذیرش اسلام تصمیم بگیرند و اضافه کرد که در غیر این صورت مسلمانان شهر را به جبر تصرف و اهالی آن را قتل عام خواهند کرد، مردم شهر پیشنهاد خالد را نپزیرفتند و آماده نبرد شدند، محاصره شهر چند روز به طول انجامید و در این مدت سکنان آن سخت ایستادگی کردند، اما در نهایت مسلمانان رخنه‏ای در دیوار شهر ایجاد کردند و گروه انبوهی را از دم تیغ گذرانیدند.
تاریخ ۱۰ هزار ساله ایران (جلد دوم) تالیف: عبدالعظیم رضایی- چاپ دهم ۱۳۷۸ صفحه ۱۲۴

مسلمآ بعضی قبايل مناطق عرب‌نشين امپراطوری ساسانی –در مجاورت قلمرو اسلامی– پس از حملهء اعراب مسلمان، اسلام را پذيرفتند (چيزی که محققان اسلامی –به‌تکرار– آنرا «استقبال ايرانيان از اعراب و اسلام» قلمداد کرده اند). با اينحال، بايد دانست که بيشتر نواحی عرب‌نشين ايران (مانند حيره، انبار، فرات، نواحی سواد و…) پس از جنگ با اعراب مسلمان، از پذيرفتن اسلام خودداری کردند و تنها به پرداخت جزيه گردن گذاشتند. اين امر آنچنان عجيب بود که خشم سرداران و فاتحان عرب را برانگيخته بود.

نگاه کنيد به: تاريخ طبری، ج4، صص 1480 و 1482 و 1497 و 1498 و 1501 و 1508 و 1512 و 1513 و…
ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم.

باب

سراقه این را برای عمر بن خطاب نوشت که اجازه داد و نیکو شمرد. از همه نقاط آن عرصه کوهستانی محل مسکونی نیست که ارمنی در آن نباشد مگر ازفار که در اطراف آن سکونت دارند. جنگ و هجوم، مردم مقیم را نابود کرد و آنها که اهل کوهستان بودند سوی کوهها رفتند و از سکونت زمین خود باز ماندند و در آنجا جز سپاهیان و کسانی که کمک آنها بودند یا آذوقه می آوردند کس مقیم نبود.
تاریخ طبری (پوشینه ی پنجم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 1983

ساباط

مثنی اجازه داد و آنها حمله بردند تا به ساباط رسیدند، مردم ساباط حصاری شدند و مهاجمان دهكده های اطراف را تاراج كردند،
حصاریان از قلعه تیر اندازی كردند.
تاریخ طبری ( پوشینه ی نهم) ( بازگردان ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 1620

گیلان

مردم گيلان و طبرستان و ديلمستان حدود 250 سال در برابر سپاهيان اسلام پايداری کردند. در زمان عثمان، برای فتح طبرستان تلاش بسيار گرديد و سعيدبن عاص بدستور عثمان بسوی طبرستان روانه شد… در اين هجوم، امام حسن و امام حسين (فرزندان حضرت علی) نيز با سعيد بن عاص همراه بودند، اما اعراب هيچگاه نتوانستند حاکميت خود را بر نواحی گيلان و طبرستان برقرار نمايند، بطوريکه اعراب اين نواحی را «ثَغَر» میخواندند و «ثَغَر» در نزد مسلمانان عرب، مرزی بود که شهرهای آنان را از ولايات «اهل کُفر» جدا میساخت. در ضربالمثلهای عرب نيز از مردم گيل و ديلم بعنوان «دشمنان اسلام» ياد شده است.( نگاه کنيد به: مختصر البُلدان، ابن فقيه، ص 152؛ فتوح البلدان، ص 183؛ تاريخ طبری، ج5، ص 2116؛ اسلامشناسی، علی ميرفطروس، صص 92–94.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:74.

پس از مرگ یزدگرد در سال 651 میلادی (31 هجری) استقلال ایران عملا پایان یافت، ولی مردم آزادیخواه ایران یکباره تسلیم نشدند و همینکه به دورویی و طمع ورزی و کذب مواعید اعراب پی بردند، تصمیم به مقاومت گرفتند. مردم آزادی دوست طبرستان، دیلم و گیلان در مقابل فاتحان عرب لجوجانه پایداری کردند و حتی نواحی کوهستانی این خطه هیچگاه به دست اعراب نیفتاد.
تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. تهران. انتشارات امیرکبیر. چاپ2. جلد2 . ص:113.

بهافرید

مقارن پایان دولت اموی که خراسان، برای رهایی از یوق اسارت عربان به یاری ابومسلم برخاسته بود بهافرید پدید آمد. درباره او و آرا و عقایدی که تعلیم میکرد از مطالعه تاریخها چندان اطلاعی نمیتوان بدست آورد.
نوشتهاند که او پسر ماه فروردین و از اهل زوزن بود. در آغاز کار چندی ناپدید شد. به چین رفت و هفت سال در آنجا ماند. چون از آنجا بازآمد از طرفههای آنجا جامهای سبز رنگ با خود آورد که چون پیچیده شدی از نرمی و نازکی در دست جای گرفتی. بهافرید چون از چین بازگشت در قریه سیراوند از روستای خواف نیشابور مسکن گرفت و دین تازه آورد. در آنجا هر شب بر بالای برآمدی و چون روز شدی از آن فرود آمدی مگر مردی کشتکار که در مزرعه خویش کار میکرد او را بدید. بهافرید برزگر را به آیین تازه خویش خواند. و گفت که من تاکنون در آسمان بودهام و بهشت و دوزخ بر من عرضه کردهاند. خداوند بر من وحی فرستاد. و این جامه سبز در پوشانید و همین ساعت به زمین فرستاد. مرد، بدین او درآمد و گروهی بسیار پیرو او شدند (آثارالباقیه، برگ 210، چاپ لیپزیک).
این روایتی که ابوریحان درباره آغاز کار او بیان میکند البته از ابهام و افسانه خالی نیست. با اینهمه بیش از این درباره و چیزی از نوشتههای قدما نمیتوان بدست آورد. درباره عقاید و آرا او نیز اختلاف کردهاند. برخی نوشتهاند که اسلام بر او عرضه کردند و پذیرفت لیکن چون کاهنی پیشه گرفته بود اسلام او پذیرفته نیامد (الفهرست، برگ 483). اما از گفته ابوریحان چنین بر میآید که بهافرید، در پی آن بوده است که آیین مجوس را اصلاح کند و شاید میخواسته است بین دین زرتشتی و آیین اسلام آشتی و سازشی پدید آورد.
از این رو آیین زرتشت را تصدیق کرد لیکن در بسیاری از احکام با مجوس مخالفت کرد و برای پیروان خود کتابی به فارسی آورد و در آن احکام وشرایع خود را بازنمود. آنچه ابوریحان در باب شرایع و احکام او بیان میکند با آنکه شاید خالی از خلط و اشتباه نباشد جالب است. از نوشته وی برمیآید که بهافرید بدعتی در آیین مجوس پدید آورده است.
شاید علت اینکه نهضت او دیری نپایید نیز همین بود که مسلمانان و مجوسان هر دو از قیام او خشمگین و ناراضی بودند. گویند که چون ابومسلم به نیشابور آمد موبدان و هیربذان بر او گرد آمدند و شکایت آوردند که بهافرید اسلام و مجوسی هر دو را تباه کرده است. ابومسلم عبداللهبن شعبه را به جنگ وی گسیل کرد تا او را در جبال بادغیس بگرفت و نزد وی برد. ابوسلم بفرمود تا او را بکشتند و هر که از قوم او یافتند هلاک کردند (آثارالباقیه، برگ 211).
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 117 تا 119