بایگانی دسته‌ها: تازش

اسناد حمله اعراب مسلمان به ایران در صدر اسلام

بابک خرمدين؛ کيست اين «ملحد بد آئين»؟

معتصم گفت: «ای سگ! اين چه عمل است؟» گفت: «در اين حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهيد بريد و گونه روی مردم از خون سرخ باشد، خون از روی برود زرد باشد. من، روی خويش از خون سرخ کرده ام، تا چون خون از تنم بيرون شود، نگوئيد که رويم از بيم زرد شد

…شاید که پاک ایزدان اهورایی از زخم پاسداران سیه کار اهرمن جان وا نهاده اند / شاید دوباره فرش نگارستان را انبوه جاهلان بیابانی از هم دریده اند /…/ زردشت را بدیدم اندوهگین ، ضحاک را اما سرمست / در کوهپایه های دماوند آشیان کرده ، چندین هزارساله شده ، خوفناک و بد وسخن و زشت / دو اژده ها از شانه اش بر آمده سترگ / آن یک به خاور و آن یک به باختر / از خون و مغز اهل نشابور و خلق کرد طعام می کنند ! / … / محبوب من ، از خون پاک مزدکیان آیا هر جا که قطره ای بر زمین می ریزد ، گلهای سرخ می رویند؟ / … / آیا هنوز بوی صمد از آبهای سرد ارس می آید؟ / باید یقین کنیم که ستار با های هوی قراوینش در کوچه های تبریز بر اسب بالدار به جانب قرمز می رود / و بابک خرمدین با سرخ جامگانش در کوههای سبلان ، سهند ، بذ ، گندم بیداری را در بین کشت ورزان تقسیم می کند و خلیفه تهران یا بغداد ، فتوا به خون بابک و ستار می دهند /…

بخشی از قطعه بلند «کتیبه جاری» ، اثر جاودانه میرزا آقا عسگری (مانی)

مراسم ساليانه حضور مردم آذربايجان در قلعه ی بابک آغاز شده است. بنابه گزارش های محلی، ده ها هزار نفر در حال صعود به قلعه هستند. بنا بر این گزارش ها ، از شب گذشته درگيری های پراکنده ای بين مردم و نيروهای نظامی – امنيتی به وقوع پيوسته است. گویا نيروهای نظامی کوشش کرده اند مانع عبور انبوه شرکت کنندگان در اين مراسم از جاده «قاراقاشقا» و حضور آن ها در قلعه ی بابک شوند. اما حدیث بالا بلند پیکار برای آزادی و عدالت در میهن ما ، نه به این دو روز و سه روز است، که سر به آسمان می ساید! در میانه اوراق بی شماره ای که «بامداد» یک به یکشان را حدیث بی قراری خواند ، جان فشانی هایی حک شده که سخن گفتن و قلمی کردن پیرامونشان تاملی جدی می طلبد . حرف اینجا از حماسه بابک است. از خرم دینان و سرخ جامگان.

باید رفت به روزگاران حمله اعراب بیابانگرد به ایرانزمین در چیزی بیش از ۱۴۰۰ سال پیش . قوم تازی با بهره گیری از اوضاع نابسامان خطه پارس ، به سرزمین کهن که پابه پای روم ، یونان و مصر می بالید ، حمله ور شد . توده فرودست مردم که فاصله طبقاتی و ظلم و جور پادشاهان و روحانیان جان به لبشان رسانده بود پس از مقاومتی چند، تسلیم سپاه اعراب بیابانگرد می شوند. در فاصله ای کوتاه از تصرف ایران اما ، ایرانیان پرشماره ای به پیکار بی امان با اشغالگران تازی برخاستند. مازیار ، از کرانه سرسبز میهن ، مازندران . ابومسلم از خراسان ، یعقوب رویگر از سیستان و بابک خرم دین از آذربایجان . سرخ جامگان به سالاری بابک خرم دین در پیکاری بی وقفه با اعراب به موفقیتهایی دست می یازند. از جمله نابودی حدود 20000 تن از اشغالگران. گفته اند که بابک و رفقای سرخ جامه اش ، ایرانیانی اصیل بوده اند که به زبان ایرانی و کهن آذربایجانی سخن می گفتند. زبانی که امروز در «تاکستان قزوین» و «هرزند» و «گلین قیه مرند» و «گرگرجلفا» ، بدان سخن می گویند . گویا این زبان ، به زبان پارسی نزدیک و با آن خویشاوند است . زبانی که شاخه ای از زبان مادها نیز به حساب می آید . آنگونه که در اسناد پیرامونی واکاویده ام ، تلفظ نام بابک ، به زبان پارسی میانه «پاپک» بوده است . به معنای پدر (بابای) کوچک . پدر بابک سرزمین ما، از پارسیان تیسفون بوده که بعدها به آذربایجان کوچیده است .

گویا او در اطراف کوه سبلان ، زنی را به همسری برگزیده و در دامنه سبلان خانواده تشکیل داده است . بابک، چشم به جهان می گشاید . کودکی را پس پشت گذارده. می بالد و قد می کشد. بابک جوان با شروین پسر رجاوند ، سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار می کند. این جان جوان ، پس از دیدار مذکور است که به همراه مادر به روستایی دیگر در همان حوالی می کوچند. گویا ، مردمان این روستا از گروه مزدکیان و خرم دینان بوده اند و پیشوای آنان ، جاویدان ، پسر شهرک بوده است . بابک که طنبورزنی زبردست و توانا نیز بوده است ، نزد آنان رحل اقامت می افکند .

به سال 201 قمری ، بابک از کیش جاودانی دست کشیده و خود به عنوان پیشوای خرم دینان بر علیع اشغالگران عرب ، پرچم سرخ رزم بر می افرازد . گفته اند که خلیفه تازیان با قیام خرم دینان به سالاری بابک که در اوائل قرن دوم هجری (اوائل سده نهم میلادی) در شمال باختری ایران (طالش و مغان) به مرحله اجرا در می آید برخوردی سخت و خونین کرده است . قیامی که بیش از بیست سال به طول انجامیده و طی این مدت ، خرم دینان ، چندین بار شکست های فاحشی را به لشکریان خلیفه مسلمان عرب وارد ساخته اند. خلیفه ، سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک و سرخ جامگان همرزمش گسیل می دارد ، تا آنکه سپاه خلیفه ، دست در دست یک ایرانی تبار خیانت پیشه ، به نام افشین حاجب ، خرم دینان را شکست می دهند . بابک به سامرا نزد خلیفه عرب برده می شود . به دستور خلیفه معتصم ، بابک را سوار بر فیل کرده و گرد شهر می گردانند…. و سر انجام ، در روز پنجشنبه ، دوم صفر سال 223 ، با وجود امان نامه ای که به او داده بودند ، به دستور خلیفه عرب ، خون بابک ، سنگفرش های تا هنوز بیقرار سرزمین ما را ، سرخ ، می آراید. بابک کشته می شود و پیکر پاره پاره اش را تا مدتی همچنان بر دار نگاه می دارند. تا تاریخ، حدیث بابک های زمانه ما را ممتد کند …

به باور احسان طبری ، در اثر واقعه نگاری سطحی و گاه مغرضانه مورخین ایرانی و عرب در دوران قرون وسطی ، احیا حقایق تاریخی پیرامون «بابک پورمرداس خرم دینی» ، بدل به کاری شده است بس دشوار ! و نقل غیر نقادانه متون ، برای درک شخصیت بابک و ماهیت نقشی که این شبان دلیر و جان باز سرزمین ما ایفا کرده است ، به هیچ روی کفایت نمی کند… جنبشی که بابک بر راس آن قرار داشته را ، پژوهشگران تاریخ و جامعه شناسی ، یکی از عظیم ترین جنبش های اجتماعی پس از تسلط عرب بر سرزمین ما دانسته اند . چرا که ، این جنبش ، بیش از بیست سال تمام به طول می انجامد و عرصه پهناوری از باختر ایران را در بر می گیرد .احسان طبری در اثر سترگ خود ، «برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی» که حاصل پژوهش سالیان او ست بر روی جنبش های رهایی بخش ایران باستان (تنها بخش کوچکی از دستنوشته هایش که اوراق بی شماره ای از آنها در ماجراهای سال 60 به کلی از دست رفت! …) عنوان می کند که سه بار جیش انبوه خلیفه عباسی ، مامون و معتصم ، در نبرد با بابک دچار شکست فاحش شده اند . و هر بار خرم دینان ، تلفاتی کمرشکن به خصم وارد ساخته اند. چنان که در آخرین نبردها ، همانطور که بابک به طنز در پیام خویش به تئوفیل ، امپراتور بیزانس یاد کرده ، معتصم خلیفه را سرداری در بساط نمانده و وی درزی خود ، جعفر خیاط و خوانسالار خود ، ایتاخ را به مدد افشین ، سالار ایرانی سپله عرب گسیل داشت …. ( برخی بررسی ها … احسان طبری . ص 236) هر چند او تصریح می کند که چگونه شه زاده ، «اسروشنه حیدر پورکاووس» (ملقب به افشین) کمر به خدمت خلفای عرب می بندد و موجبات غلبه اشغالگران را بر مردمان این دیار بس سهلتر می نماید ، اما بلافاصله اضافه می کند ، « ولی پیداست که در قبال قیام دهقانان و دریوزگان شهر ، اشراف ایرانی بیشتر ترجیح می دادند ، دستیار خلیفه باشند تا آن که به زیر درفش سرخ علمان و خرم دینان بروند …. ولی همین که این اشراف و سرکردگان خواستند پای از گلیم خود فراتر نهند و در کار قدرت خلیفه اخلال کنند ، شمشیر سیاف خلیفه ، رگهای گردنشان را برید. نوبختی و برمکی و بومسلم را بر نطع هلاک افکند …» این فیلسوف و محقق ایرانی، ما را به پژوهش های مورخین قرون وسطایی و دیگر مورخینی که همگی به عظمت شخصیت این «ملحد بد آئین » ! روزگار ، صحه گذاشته اند رجوع می دهد . به ابن ندیم و کتاب «الفهرست» او. کتابی که در آن ضمن ذکر داستانی مجعول درباره روابط عاشقانه همسر جاویدان پور شهرک ( یکی از روئسای خرم دینی ) با بابک و مکری که این زن برای به پیشوایی رساندن بابک پس از مرگ شوی بر انگیخت، می پردازد . در این اثر از زبان زن مذکور درباره بابک آمده است ، « او را پادشاهی روی زمین مسلم خواهد شد . گردن کشان را خواهد کشت . دین مزدکی را باز خواهد گرداند. خواران شما به ارجمندان ، افتادگان شما به بلند مرتبگان مبدل خواهند شد .»و اما پیرامون رفرم هائی که در شکل زناشویی متداول به خرم دینان و از آن پبشتر به مزدکیان نسبت داده اند ، که در نزد اشراف حرم دار ساسانی در حکم اشتراکی کردن زنان بوده ، تا به امروز ، حرف و سخن فراوان است. اما به گفته طبری ،همه این منابع ، فاقد اطلاعات لازم پیرامون اقدامات اجتماعی بابک در قلمرو تحت سیطره وی است .. « همه این منابع ، فاقد اطلاعات رسا و قابل وثوقی درباره کیش احاد آمیز «خرم دینی» هستند و در این زمینه نیز ، اگر چیزی گفته شده باشد ، سرشار از اسناد و افترا ء است مثلا مانند نسبت «اباحه زنان» به خرم دینان که از بهتان های کهن مرتجعین ایرانی هر دوران به دارندگان اندیشه های انقلابی است ، چنانکه درباره مزدک نیز گفته اند که او می خواست زن و خواسته را «در میان نهد». » قرار گاه بابک خرم دین را دژی استوار و سخت گذر به نام «دژ بذ» ، عنوان کرده اند . محلی در نزدیکی شهر «کلیبر» در شهرستان «اهر» استان آذربایجان خاوری . محلی که هر ساله در چنین روزهایی ، میزبان دهها هزار تن از مشتاقان راه اوست

احسان طبری تصریح می کند ،« با توجه به اینکه خرم دینان ، دهقانان و شبانانی بودند که علیه مالکیت خلفا و امرا ، به سود احیاء مالکیت دهقانی برخاسته بودند ، مسلم است که در این نواحی مقرراتی جز انچه که در اراضی تحت سلطه بغداد مرسوم بود ، متداول ساخته بودند. ولی کیفیت چنین اقداماتی از جانب بابک روشن نیست و فقط باید منطقا حدس زده شود … » مسعودی در «مروج الذهب» پس از بیان چرایی قتل بابک می گوید ، «… سپس سر او را به خراسان بردند و در هر شهری ، و هر قصبه ای از خراسان گردانیدند ، زیرا که در دل های مردم جای بزرگ داشت و کار وی بالا گرفته بود و چیزی نمانده بود که خلافت را از بین ببرد و مردم را منقلب سازد …» قیام سرخ علمان ، که به گفته خواجه نظام الملک ، در آن زمان یکدیگر را رفیق می خواندند ! و قیام خرم دینان از سلسله قیام های خلق ایران ، در نیمه دوم و نیمه اول قرن سوم هجری ( قرن های 8 و 9 میلادی) علیه عرب است که منجر به تضعیف جدی خلافت در ایران و سرانجام محو ان شد . ( برخی بررسی ها ..)

جالب نام یکی از سرداران دلاور خرم دینی ، » آذین » است ، که با پیشنهاد لاهوتی در مسکو بر یکی از دختران احسان طبری گذارده می شود ! و نیز نام پدر مازیار ، که در راس سرخ علمان در طبرستان درفش طغیان علیه بساط خلافت در طبرستان بلند کرد ، «کارن»، که نام تنها پسر احسان طبری است… گفته شده است ، زمانی که بابک پس از شکست نهایی در بیشه زارهای اران ، متواری بوده و قصد داشته نزد پادشاه بیزانس ، تئوفیل بگریزد و او را به مبارزه علیه خلیفه بر انگیزد ، سالار سپاه عرب ، افشین ، زنهارنامه ای با مهر زرین خلیفه ، به وسیله دو پیک به نزدش می فرستد . یکی از آن دو موفق می شود بابک را در پناهگاهی بیابد. « بابک ، آن نامه را برگرفت مهر بگشاد و بخواند ودر غضب شد و با خشم تمام ان زنهارنامه ننگین را به نزد پیک افکند و گفت : « این نامه را به نزد افشین ببر وبگو این تو را به کار آید ، نه مرا !… ارزان فروختی مرا بدین ناکسان… » گفته اند در حین دستگیری ، با آنکه همراهان و دستگیر کنندگان به بابک می گویند ، بگوید ، « آری یا امیر المومنین ، بنده توام و گناه کارم و امیدوارم که امیر المومنین مرا عفو کند و از من در گذرد… » آنچه استبدادی زمانه دلخوشش بوده است ، بابک اما چون هزار بابک روزگار ما ! آن هنگام که خلیفه می گوید ، «بابک توئی ؟» تنها پاسخ می دهد ، « آری » ! و لب به سخن دیگر نمی گشاید . « وی را به چشم اشارت کردیم ، به دست بفشردیم که آنچه تو را تلقین کرده بودیم بازگوی . البته هیچ نگفت . روی ترش نکرد . رنگ روی او نگشت . » و فردی مانند خواجه نظام الملک که به قول طبری ، از آن کسانیست که از طرفی به سبب خصلت اشرافی و از طرف دیگر اهمیتی که برای تمرکز قائل بوده ، از همه قیام ها با خصومت یاد می کند ، درباره فاینال سکانس زندگانی شبان انقلابی میهن ما می گوید ، « چون یک دستش ببریدند ، دست دیگر در خون زد و در روی خود مالید ، همه روی خود را از خون سرخ کرد. معتصم گفت : «ای سگ ! این چه عمل است ؟» گفت : » در این حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهید برید و گونه روی مردم از خون سرخ باشد ، خون از روی برود زرد باشد . من ، روی خویش از خون سرخ کرده ام ، تا چون خون از تنم بیرون شود ، نگویید که رویم از بیم زرد شد ! » بابک خرمدین و همرزمانش چون هزاران بابک پس از خود در چنگال ارتجاع زمانش شکنجه شدند . او توسط خلیفه در محلی که بعدها کنیسه بابکش نام دادند ، به دار آویخته می شود . به گفته تاریخ پژوهان ، پیکر بابک سالها به دار بوده است . آن قدر بر دار، تا زمانی که پیکر مازیار را در کنار پیکر فروخشکیده اش بر دار کردند. مزدک ها و مازیار ها همچنان در پی اش روان …

سهیل آصفی

کپی شده از

http://news.gooya.ws/politics/archives/032349.php

راوندیان

شگفتتر از همه این جنبشها (جنبشهای شعوبی ایرانیان که به خونخواهی ابومسلم راه افتادند) نهضت راوندیان است که در ظاهر از علاقه به منصور دم میزدهاند اما در واقع مخصوصا بعد از واقعه ابومسلم قصد هلاک منصور را داشتهاند. در حقیقت این جنبش کوششی بوده است برای آنکه منصور را غافلگیر کنند و همانگونه که خود او ابومسلم را به خدعه و فریب هلاک کرده بود، آنها نیز او را به تدبیر و نیرنگ هلاک کنند. داستان این واقعه را در تاریخها آوردهاند و بیدنگونه است که این جماعت از اهل خراسان بودند، و چنین فرامینمودند که منصور را خدای خویش میدانند، همه به شهر منصور که در مجاورت کوفه بود و هاشمیه نام داشت آمدند و «گرداگرد قصر او طواف میکردند و میگفتند این کوشک پروردگار ماست. منصور بزرگان ایشان را گرفت و محبوس کرد دیگران بریختند و از هر جانب جمع آمدند و زندان منصور را بشکستند و محبوسان را بیرون آوردند و روی به منصور نهادند. منصور بیرون آمد و با ایشان حرب کرد» (تجاربالسلف، برگ 105).
باری این راوندیان جماعتی بودند که هر چند مقالات اهل تناسخ شتند و در ظاهر به خاندان عباس علاقه میورزیدند (درباره مقالات و آراء راوندیه که ظاهرا بعضی از آنها امامت را هم به ارث بعد از پیغمبر حق عباس و فرزندان او میدانستهاند ر.ک: تبصرةالعوام، برگ 178 و ابن حزم، ج 4، برگ 187 و مقالات اشعری برگ 21 و مفاتیح، برگ 22)، اما ابومسلم را نیز سخت دوستدار بودند. قتل ابومسلم با چندان خدمات ارزنده که به دستگاه خلافت کرده بود مایه وحشت و تاثر آنان بود. ازین رو در مرگ او آراء و عقاید عجیب آوردند و حقیقت نظر واصل دعاوی ایشان روشن نیست. از قراین برمیآید که در صدد سست کردن بنیاد خلافت منصور برآمدهاند و میخواستهاند انتقام ابومسلم را از او بستانند.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 125

جور

و بعد از آن عثمن بن عفان، عبدالله عامر بن کریز را ئالی گردانید، پس ابوموسی اشعری به پارس آمد و قصد اصطخر کرد، در سال بیست و هشتم از هجرت و در آن وقت، ماهک در اصطخر بود و در میان ایشان صلح پیوست و عبدالله بن عامر، از آنجا به اعمال جور رفت و شهر جور را حصار می داد، در میانه، خبر رسید کی مردم اصطخر عهد بشکستند و عامل او را بکشتند و چندان توقف نمود کی جور را بستند در سال سی ام از هجرت، و سوگند خورد، کی: چندان بکشد از مردم اصطخر که خون براند. به اصطخر آمد و به جنگ بستد. پس حصار در آن و خون همگان مباح گردانید و چندانک می کشتند، خون نمی رفت تا آب گرم بر خون می ریختند، پس برفت عدد کشتگان کی نام بردار بودند ، چهل هزار کشته بود، بیرون از مجهولان و اول خللی و خرابی کی در اصطخر راه بافت، آن بود و این فتح در سال سی و و دوام بود از هجرت.
فارس نامه ابن بلخی – ناشر بنیاد فارس شناسی – چاپ 1374 – ص 276-277

طبس

گوید: آنگاه از مرو با دیگر عجمانی که در نواحی نامفتوح مسلمان بودند نامه نوشت* که مطیع وی شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگیخت که پیمان شکستند و این سبب شد که عمر به مسلمانان اجازه پیشروی داد و مردم بصره و کوفه روان شدند و خونها ریختند. احنف سوی خراسان رفت و مهرگان قذق را بگرفت. آنگاه سوی اصفهان رفت که مردم کوفه جی را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدی را آنجا گماشت. آنگاه سوی مروشاهجان رفت و مطرب بن عبدالله شخیر را سوی نیشابور فرستاد که آنجا جنگ شد و نیز حارث بن حسان را سوی سرخس فرستاد.

*یعنی یزدگرد نامه نوشت

تاریخ طبری (پوشینه ی پنجم) (ترجمه ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 1998

 

تیسفون

يکی از سرداران عرب در فتح مدائن (پايتخت ساسانی) می‌گويد: « پس از فتح شهر، ما ايرانيان را دعوت کرديم و گفتيم: «سه چيز است، هر يک را می‌خواهيد انتخاب کنيد». ايرانيان گفتند: «چيست؟» گفتيم: «يکی اسلام و اگر نمی‌خواهيد، جزيه بدهيد و اگر نمی‌خواهيد جنگ می‌کنيم…» ايرانيان گفتند: «به اوّلی (اسلام) و آخری (جنگ) حاجتی نداريم، ميانی (پرداخت جزيه) را می‌پذيريم».

– تاريخ طبری، ج5، صص 1812–1813. همچنين نگاه کنيد به: صفحات 1806 و 1807 و 1823 و 1837 و 1841؛ ج4 ، صص1479–1480 و 1481 و 1489 و 1504 و 1505 و…
ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم.

چون اقامت آنها در آن حدود دراز کشید در مدائن قحطی افتاد و کار مردم به خوردن گوشت سگ و گربه رسید. (دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 49)

تازیان به تیسفون درآمدند و غارت و کشتن پیش گرفتند. سعد در ورود به مدائن نماز فتح خواند: هشت رکعت و چون به کاخ سفید کسری درآمد، از قرآن «کم ترکوا من جنات و عیون» [سوره الدخان، آیه 25] خواند. (دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 50)

حمزة بن آذرک

چنانکه وقتی حمزة بن آذرک بر ضد این ناروایی ها که می رفت، برخاست و گفت، «مگذارید که این ظالمان بر ضعفا جور کنند» در خراسان و سیستان و کرمان بسیاری از ستمدیدگان دعوت وی او را با شور و علاقه اجابت کردند. درباره این حمزه و و جنگهای او آنچه در کتابها آمده است پریشان و شگفت انگیز و درهم است.
دلاوریهای او که سالها بیم و وحشت در دل خلیفه افکنده بود، گویا منشأ داستان «امیر حمزه» شده باشد. نوشته اند که او از نسل زوبن طهماسب بوده است. (تاریخ سیستان ص 156) بسیاری از کسانی نیز که با او بودند، ایرانیان بودند. نکته جالب توجه آنستکه در قیام این خوارج، ایرانیانی که از دستگاه خلافت ناراضی بودند، با عربان همداستان میشدند و هرگز ملاحظه برتری های نژادی در میان نبود. خاصه که بیشتر خوارج لازم نمی دانستند خلیفه مسلمانان از عرب و قریش باشد و همین امر موجب انتشار مبادی و تعالیم آنها در میان ایرانیان بود. (خوارج که در عهد بنی امیه خطری بزرگ بودند، در دوره عباسیان چندان جنب و جوش نداشتند و فتنه آنها نیز دوام نمی یافت. در باب مذهب و اصل و منشاء آنها بین اهل تحقیق خلاف هست در هر حال در امر خلافت آراء خاصی شبیه بنوعی جمهوری طلبی داشته اند و از حیث صلابت در عقیده شبیه بفرقه پیوری تین بوده اند. برای اطلاعات بیشتری در باب آنها ر.ک: عمر ابوالنصر: الخوارج فی الاسلام طبع بیروت 1949 – نیز رجوع شود بقسمت اول کتاب:Welhausen: Die Religiosplitischen oppositionpartein 1901 و همچنین بقاله «خوارج» در Shotet Encyclopedia of IsIslam P 246 که در آن از مأخذ تازه تر هم نام رفته است)
درباره آغاز کار حمزه چیز روشنی در تاریخها نیست. مینویسند که او در دوره حکومت علی بن عیسی بر خراسان، در سیستان برخاست. گفته اند که «یکی از عمال آنجا بی ادبی ها کرد حمزه عالم بود و بر او امر معروف کرد، آن عامل خواست که او را تباه کند، آخر عامل کشته شد» (تاریخ سیستان ص 156) فرمانروایی علی بن عیسی در خراسان با ظلم و قساوت بسیار توأم بود. از این رو در هر گوشه بر ضد او شورش و آشوبی برخاست اما خوارج چون قیام بر حکومت جائر را واجب می دانستند در مخالفت خویش بیش از سایر فرقه ها تعصب نشان میدادند.
داستان جنگهای حمزه در کتابها بتفصیل آمده است. مینویسند که وقتی عامل خلیفه از بیم او از سیستان گریخت حمزه «مردمان سواد سیستانرا همه بخواند و بگفت یک درم خراج و مال بیش بسلطان مدهید چون شما را نگاه نتواند داشت. و من از شما هیچ نخواهم و نستانم که من بر یکجای نخواهم نشست.» (همانجا ص 158) عمال خلیفه با آنکه بارها در برابر وی بزانو درآمددند هرگز از تعقیب وی نمی آسودند. جنگهای بسیار رخ داد و بسیاری شهرها چندین بار دست بدست گشت. درینگونه حوادث، هر دوطرف خشونت و قساوت بسیار نشان میدادند. خوارج در شهرها و قریه ها بر هیچکس ابقا نمیکردند و حتی کودکان دبستان را نیز را از دم تیغ میگذراندند و دولتیان نیز از آنها انتقام سخت میکشیدند. گاه کودکان را با معلم در مسجدها محصور میکردند و مسجد بر سر ایشان فرود میآوردند. (تاریخ بیهق، ص 45) در بعضی جاها نیز خانه ها را آتش میزدند، و مردی را بر دو درخت که بهم میآوردند می بستند و سپس آن دو درخت می گشودند، تا پاره از آن بر هر درختی بماند… (کامل، ج 5 ص 102 چاپ مصر) خلیفه و یارانش را، بلکه هرکس را نیز که راضی بحکم خلیفه بود کشتنی می دانستند. (مقالات اشعری ج 1 ص 165، طبع مصر) و از اینرو کسانیکه فرمانروایی جابرانه علی بن عیسی و فرزندان او در خراسان ناراضی بودند، به یاری حمزه برخاستند. وقتی کار خوارج در خراسان بالا گرفت علی بن عیسی در این کار فرو ماند. ناچار نامه یی بهارون نوشت و وی را «آگاه کرد که مردی از خوارج سیستان برخاسته است و بخراسان و کرمان تاختن ها همی کند و همه عمال این سه ناحیت را بکشت و دخل برخاست و یکدرم و یک حبه از خراسان و سیستان و کرمان بدست نمی آید» (تاریخ سیستان ص 160)
قیان خوارج در خراسان چنان مایه بیم و نگرانی خلیفه شد که برای فرو نشاندن آن بتن خویش روانه آندیار گشت در ری علی بن عیسی که مورد سخط واقع شده بود با تقدیم هدایا و تحف او را راضی نمود و امارت خراسان را برای خود حفظ کرد. اما چندی بعد معزول شد در حالی که کار از کار گذشته بود. جور و بیداد علی بن عیسی خرانسانرا چنان برآشفته بود که بآسانی آرام و سکون نمیپذیرفت. این موج طوفان خیز خشم و سرکشی که در خراسان و سیستان و کرمان می جوشید بغداد را بسختی تهدید میکرد و خلیفه خود مایه این همه نارضاییها را که بیداد عاملان بود میدانست و نمی خواست چاره درستی بجوید. در نامه هایی که از گرگان بعنوان امان نامه و اتمام حجت برای حمزه فرستاد میتوان این نکته را بخوبی دریافت. جوابی نیز که حمزه بوعد و وعیدهای خلیفه خلیفه داد نشان میدهد که خشم و نارضایی مردم از عمال خلیفه تا چه اندازه موجب اینگونه طغیانها وسرکشی ها بوده است و مخصوصا از آن بخوبی برمی آید که این خشم و نارضایی ها برای فرقه هایی نظیر خوارج تا چه اندازه نقطه اتکاء مناسبی بوده است. در این نامه حمزه بخلیفه چنین مینویسد که «آنچه از جنگ من با کارگزارانت بگوش تو رسیده است نه از آن است که من در ملک تو سر منازعه دارم یا رغبتی بدنیا در دلم باشد که بدینوسیله بخواهم بدان دسترس یابم و درین کار برتری و نام و آوازه نیز نمیجویم. حتی با آنکه بد سیرتی عمال تو در رفتار با کسانی که تحت حکم و ولایتشان هستند، بر همه آشکار است و آنچه آنها از ریختن خونها و ربودن مالها و تبهکاریها و نارواییها پیش گرفته اند معلوم همگان است من بسرکشی، بر آنها پیشی نجسته ام و گمان میکنم آنچه از حال خراسان و سیستان و فارس و کرمان بتو رسیده است مرا از سخن درین باب بی نیاز میکند» (تاریخ سیستان ص 166) در این زمان آتش خشم و نفرت چنان بالا گرفته بود که فرونشاندن آن آسان بنظر نمی رسید با مرگ خلیفه همچنان خراسان در چنگال آشوب و ناامنی رنج میبرد و هر روز برای اظهار نارضایی خویش بهانه تازه یی می یافت. حتی رافع بن لیث را که عرب بود چون بر ضد دربار خلیفه در سمرقند سر بشورش برآورد مردم یاری کردند و داستان قیام او در تاریخ معروف است.
این خشم و نومیدی که در دوره هارون بر اثر بیرحمی و عیاشی و تجمل پرستی او فزونی میگرفت سرانجام ایرانیانرا بچاره جوییهای تازه برانگیخت. گویی هنگامیکه بغداد در ظلمت و سکوت «شبهای عربستان» مست رؤیاهای شیرین و غرورانگیز خویش بود در خراسان و سیستان و طبرستان و آذربایجان سپیده دمیده بود.
در پشت باروهای سر به فلک کشیده دارالخلافه ماجراهای «هزار و یک شب» رخ می داد، امیران و وزیران بدستبوس «بوزینگان امیرالمؤمنین» مفتخر می شدند، توانگران و بزرگان بخدمت و طاعت بندگان خلیفه مباهات میکردند. شاعران و مسخرگان و متملقان و دروغ گویان بازار گرمی داشتند. طلاهایی که از اطراف و اکناف کشور بعنوان خراج و هدایا مثل سیل ببغداد می آمد مانند باران بر مطربان و شاعران و خنیاگران و دلقکان و عیاران شهر فرو میریخت. برین خوان یغمائیکه که جور و استبداد خلفا در بغداد گسترده بود ترک و تازی و دهقان شریک بودند. در کنار گرسنه چشمان عرب آزمندان عجم جای داشتند، هر که در بغداد بود و با درگاه خلیفه نسبت و ارتباطی داشت ازین تاراج و چپاول بهره یی میبرد.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 174 تا 177

دهستان

گوید: آنگاه یزید در كار دهستان اصرار كرد و در اطراف آن از هر سوی سپاه نهاد و آذوقه از انها ببرید كه در نبرد مسلمانان وا ماندند و كار محاصره و بلیه بر آنها سخت شد و صول، دهقان دهستان، كس پیش یزید فرستاد كه با تو صلح میكنم به شرط این كه جان و خاندان و مال مرا امان دهی و شهر را با انچه كه در آن هست و با مردمش به تو تسلیم كنم.»گوید: پس یزید با وی صلح كرد و پذیرفت و به تعهد خویش عمل كرد و وارد شهر شد و از انجا مال و گنج و اسیر بی شمار گرفت و چهارده هزار ترك را دست بسته بكشت و این را برای سلیمان بن عبدالملك نوشت.

تاریخ طبری ( جلد نهم ) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ۳۹٢۸

کازرون

و چون ابن ابی العاص، از آن اعمال باز آمد، نوبت خلافت با عثمان بن عفان آمده بود و شکل کارها از حادثه وفات عمر بن الخطاب، بگشته و ولایت بصره هنوز به ابوموسی اشعری نسپرده و این سال بیست و چهار بود از هجرت. و چون خبر این حادثه به پارس افتاد، مردم کورهی شاپور خواست و کازرون و دیگر اعمال، سر برآوردند و برادر شهرک را به شاپور بردند وعصیان آغازیدند، پس لشکر اسلام جنگ کردند و چون دانستند کی به قهر بخواهند ستد، صلح کردند و مالی دیگر خدمت بیت المال کردند و جزیه بر خویشتن گرفتند.
فارس نامه ابن بلخی. ناشر بنیاد فارس شناسی. 1374. ص:275 و 276.

ولجه

یگویند خالد عهد کرده بود که تا هزار نفر را به هلاکت نرسنده باشد ، دست به طعام نبرد که مقصود و مردادش بر آورده شده بود. این نبرد در محلی به نام وجله اتفاق افتاد و به همین اعتبار به نبرد وجله معروف گردید ، خالد پس از کسب این پیروزی بر عراق دست یافت
تاریخ ۱۰ هزار ساله ایران(جلد دوم) تالیف: عبدالعظیم رضایی- چاپ دهم ۱۳۷۸ صفحه ۱۲۲

بلخ

مردم کوفه سوی بلخ رفتند و احنف از پی آنها روان شد، در بلخ میان مردم کوفه و یزدگرد تلاقی شد و خدا یزدگرد را هزیمت کرد که با پارسیان سوی نهر رفت و از آنجا گذشت.
تاریخ طبری (پوشینه ی پنجم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 1998-1999

به قولی قتیبه پیش از آنکه از نهر عبور کند این سال را در بلخ بود که قسمتی از آنها پیمان شکسته بودند و با مسلمانان مقاومت می کردند که با مردم آنجا نبرد کرد.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 3805

در سال (651 م) (31 هـ) شاهنشاهی ساسانی سقوط کرد. و همه ایران تقریبا، تا آمودریا (جیحون) (از شمال شرق) مسخر اعراب گشت. فقط نواحی بلخ و غور و زابلستان و کابل و سرزمین های کرانه دریای خزر، یعنی دیلم و گیلان و طبرستان، مستقل باقی ماندند. مردم نواحی مزبور لجوجانه پایداری کردند و بعدها مطیع شدند (بلخ به طور قطع در سال 707 م / 89 هـ) ولی دیلم و غور و کابل مسخر اعراب نگشتند.
اسلام در ایران – پطروشسفکی – انتشارات پیام – تهران – برگ  43

سمرقند

گوید: آنگاه قتیبه حركت كرد و جانب مرو روان شد و عبدالله بن مسلم را بر سمرقند گماشت و سپاهی انبوه پیش وی نهاد با لوازم جنگ بسیار و گفت: » نگذار مشركی از یكی از درهای سمرقند درآید مگر آنكه مُهر به دستش خورده باشد. و اگر پیش از آنكه بازآید گل مـُهر خشكیده بود او را بكش و اگر شب در را بستی و كسی از آنها را داخل شهر یافتی او را بكش.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) page 3865

در همین سال، اشرس ذمیان سمرقند و ماوراء النهر را به اسلام خواند، به شرط آنكه جزیه از آنها بردارد، و این را پذیرفتند و چون اسلام آوردند جزیه بر آنها نهاد و آنرا مطالبه كرد كه به جنگ وی آمدند.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) page 4093

علی بن محمد گوید: جنید بن عبد الرحمن به سال صد و دوازدهم به غزا برون شد، آهنگ طخارستان داست، بر كنار نهر بلخ فرود آمد و عمارة بن حزیم را با هیجده هزار كس سوی طخارستان فرستاد، ابراهیم بن بسام لیثی را نیز با ده هزار كس از سمت دیگر فرستاد. گوید: تركان بجنبیدند و وسوی سمرقند آمدند و كه سورة بن حّر از مردم بنی ایان بن دارم، عامل آنجا بود. سوره به جنید نوشت كه : » خاقان ، تركان را به جنبش درآورده، من سوی انها رفتم امّا نتوانستم از دیوار سمرقند دفاع كنم، كمك، كمك.
تاریخ طبری ( جلد ششم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) page 4114

<!– / message –><!– sig –>

مروشاهجان

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1998

و هم در اين سال عبد الله بن عامر، احنف بن قيس را سوى خراسان فرستاد كه مردم آنجا پيمان شكسته بودند. احنف دو مرو را بگشود: مرو شاهجان را به صلح و مروروذ را پس از جنگى سخت. عبد الله بن عامر نيز از دنبال وى برفت و ابر شهر را منزلگاه كرد و به گفته واقدى آنجا را به صلح گشود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2187

اخرون

مفضل بن محمد گوید: حجاج به سال هشتاد و پنجم یزید را معزول کرد و به مفضل نوشت که او را ولایتدار خراسان کرده، که نه ماه ولایتدار بود و به غزای بادغیس رفت و آنجا را بگشود و غنیمت ها گرفت که میان کسان تقسیم کرد و به هر یک از آنها هشتصد درم رسید، آنگاه به غزای اخرون و شومان رفت که ظفر یافت و غنیمت گرفت و هرچه را بدست آورد میان کسان تقسیم کرد.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 3770-3771

<!– / message –><!– sig –>

جیرفت

عمرو گوید: سهیل بن عدی آهنگ کرمان کرد و عبدالله بن عبدالله بن عتبان بدو پیوست ، مقدمه سهیل بن عدی به نصیر بن عمر و عجلی سپرده شده بود . مردم کرمان بر ضد سهیل فراهم آمدند و از (قفس) کمک خواستند و بر کنار ولایتشان جنگ انداختند که خدا آنها را پراکنده کرد و مسلمانان راهشان را ببستند و نصیر مرزبان کرمان را بکشت و سهیل از راهی که انکون راه دهکده ها است و عبدالله بن عبدالله از راه بیابان وارد جیرفت شدند و هرچه خواستند شتر و گوسفند گرفتند.
تاریخ طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، جلد پنجم، چاپ پنجم- ۱۳۷۵، ناشر اساطیر. صفحه ۲۰۱۴

طخارستان

مصعب بن حیان به نقل از برادرش مقاتل بن حیان گوید: ابن عامر با مردم مرو صلح كرد و احنف را با چهار هزار كس سوی طخارستان فرستاد كه برفت تا در مروروذ به محل قصر احنف رسید و مردم طخارستان و مردم گوزگان و طالقان و فاریاب بر ضد او فراهم آمدند و سه گروه بودند : سی هزار
تاریخ طبری ( پوشینه ی  ششم)( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ٢١۶۷

علی بن محمد گوید: جنید بن عبد الرحمن به سال صد و دوازدهم به غزا برون شد، آهنگ طخارستان داست، بر كنار نهر بلخ فرود آمد و عمارة بن حزیم را با هیجده هزار كس سوی طخارستان فرستاد، ابراهیم بن بسام لیثی را نیز با ده هزار كس از سمت دیگر فرستاد. گوید: تركان بجنبیدند و وسوی سمرقند آمدند و كه سورة بن حّر از مردم بنی ایان بن دارم، عامل آنجا بود. سوره به جنید نوشت كه : » خاقان ، تركان را به جنبش درآورده، من سوی انها رفتم امّا نتوانستم از دیوار سمرقند دفاع كنم، كمك، كمك.
تاریخ طبری ( پوشینه ی  ششم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) برگ 4114

و چون آنها را بسوی وی فرستاد همه را بکشت و به کرمانی نوشت کسانی را که پیش وی مانده اند ۳ بخش کند ، بخشی را بیاویزد و بخشی را دست و پا ببرد و بخشی را دست ببرد. گوید: کرمانی چنان کرد و بنه هایشان را بیاورد و در حراج فروخت. آنها که کشتشان و بیاویختشان ۴۰۰ کس بودند. گوید: اسد به سال صد و هیجدهم شهر بلخ را جایگاه کرد و دیو آنهارا به آنجا انتقال داد و ابگیرها بساخت. پس از آن به غزای طخارستان رفت و پس از آن به غزای سرزمین جیغویه رفت که فتح کرد و اسیر گرفت.
تاریخ طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، پوشینه ی  نهم، چاپ پنجم- ۱۳۷۵، ناشر اساطیر. برگ ۴۱۶۷

افشینه

گوید: وقتی یزید بن عبدالملک بمرد و هشام پا گرفت، مسلم به غزای افشین رفت و با شاه آنجا بر شش هزار سر صلح کرد و قلعه را بدو تسلیم کرد و آخر سال صد و پنجم بازگشت.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4053

گوید: صبحگاهان خاقان بیامد و چون مقابل آنها رسید راه بخارا گرفت و چنان وانمود که آهنگ آنجا دارد و سپاهیان خویش را از پشت تپه ای که در میان فاصله بود سرازیر کرد و فرود آمد که آماده شدند، اما مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روی تپه نمودار شودند که کوهی از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشینه و نسف و گروه هایی از مردم بخارا.
گوید: جمع مسلمانان سخت متحیر شدند.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4100

دیلمستان

مردم گیلان و طبرطتان و دیلمستان سال ها در برابر هجوم سپاهیان اسلام پایداری و مقاوت کردند و در حقیقت، اعراب مسلمان هیچگاه نتوانستند گیلان و طبرستان و دیلمستان را تصرف نمایند. در زمان عثمان اعراب برای فتح طبرستان تلاش بسیار کردند و سعد بن عاص بدستور عثمان بسوی طبرستان روانه شد. در این هجوم، امام حسن و امام حسین فرزندان علی نیز با سعد بن عاص همراه بودند. مختصر البلدان، ابن فقیه، ص 152 + فتوح البلدان – ص 183 + تاریخ طبری – ج 5 ص 2116.
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:74.

مردم گيلان و طبرستان و ديلمستان حدود 250 سال در برابر سپاهيان اسلام پايداری کردند. در زمان عثمان، برای فتح طبرستان تلاش بسيار گرديد و سعيدبن عاص بدستور عثمان بسوی طبرستان روانه شد… در اين هجوم، امام حسن و امام حسين (فرزندان حضرت علی) نيز با سعيد بن عاص همراه بودند، اما اعراب هيچگاه نتوانستند حاکميت خود را بر نواحی گيلان و طبرستان برقرار نمايند، بطوريکه اعراب اين نواحی را «ثَغَر» میخواندند و «ثَغَر» در نزد مسلمانان عرب، مرزی بود که شهرهای آنان را از ولايات «اهل کُفر» جدا میساخت. در ضربالمثلهای عرب نيز از مردم گيل و ديلم بعنوان «دشمنان اسلام» ياد شده است.( نگاه کنيد به: مختصر البُلدان، ابن فقيه، ص 152؛ فتوح البلدان، ص 183؛ تاريخ طبری، ج5، ص 2116؛ اسلامشناسی، علی ميرفطروس، صص 92–94.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:74.

پس از مرگ یزدگرد در سال 651 میلادی (31 هجری) استقلال ایران عملا پایان یافت، ولی مردم آزادیخواه ایران یکباره تسلیم نشدند و همینکه به دورویی و طمع ورزی و کذب مواعید اعراب پی بردند، تصمیم به مقاومت گرفتند. مردم آزادی دوست طبرستان، دیلم و گیلان در مقابل فاتحان عرب لجوجانه پایداری کردند و حتی نواحی کوهستانی این خطه هیچگاه به دست اعراب نیفتاد.
تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. تهران. انتشارات امیرکبیر. چاپ2. جلد2 . ص:113.

در سال (651 م) (31 هـ) شاهنشاهی ساسانی سقوط کرد. و همه ایران تقریبا، تا آمودریا (جیحون) (از شمال شرق) مسخر اعراب گشت. فقط نواحی بلخ و غور و زابلستان و کابل و سرزمین های کرانه دریای خزر، یعنی دیلم و گیلان و طبرستان، مستقل باقی ماندند. مردم نواحی مزبور لجوجانه پایداری کردند و بعدها مطیع شدند (بلخ به طور قطع در سال 707 م / 89 هـ) ولی دیلم و غور و کابل مسخر اعراب نگشتند.
اسلام در ایران – پطروشسفکی – انتشارات پیام – تهران – ص 43

پس از مرگ یزدگرد در سال 651 میلادی (31هجری) استقلال ایران عملا پایان یافت، ولی مردم آزادیخواه ایران یکباره تسلیم نشدند و همینکه به دورویی و طمع ورزی و کذب مواعید اعراب پی بردند، تصمیم به مقاومت گرفتند. مردم آزادی دوست طبرستان، دیلم و گیلان در مقابل فاتحان عرب لجوجانه پایداری کردند و حتی نواحی کوهستانی این خطه هیچگاه به دست اعراب نیفتاد.
تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی.تهران. انتشارات امیرکبیر.چاپ2. جلد2. ص:113.

در جنگ صفین نیز علی به یاران خود گفت «از شما هر کسی که از جنگ با معاویه کراهت دارد، عطاء (مقرری و حقوق) خویش بستاند و به جنگ با دیلمیان در شمال ایران رود » چهار یا پنج هزار تن از یاران علی از جنگ با معاویه خود داری کردند و حقوق خویش گرفتند و علی آنها را به فرماندهی ربیع بن خثیم نوری به جنگ دیلمیان فرستاد. فتوح البلدان ص 157-158
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:78.

کردر

در همين سال مردم كردر كافر شدند و مسلمانان با آنها نبرد كردند و ظفر يافتند.
و چنان بود كه تركان با مردم كرد كمك كردند و اشرس يك هزار كس به نزد مسلمانانى فرستاد كه نزديك مردم كردر ظفر بودند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4108

جلولاء

دينوری حتی تاًکيد می کند که پس از شکست ايرانيان در جنگ جلولا و فرار يزدگرد به قـُم، «مردم در همه جا به هيجان آمدند و از هر سو برای اجابت ندای کمک و استعانت يزدگرد، حرکت کردند و مردم از قومس (دامغان)، طبرستان و گرگان و دماوند و ری و اصفهان و همدان و ماهان بسوی يزدگرد روی آوردند و گروهی از جنگجويان بر او گرد آمدند»، اخبار الطوال، ص 146.
29– تاريخ طبری، ج 5، ص 1829؛ کامل، ابن اثير، ج 2، ص 340؛ فتوح البلدان، بلاذری، صص 65 – 66؛ اخبار الطوال، دينوری، ص 141.

در اکثر شهرها، پايداری و مقاومت ايرانيان بيرحمانه سرکوب گرديد، مثلاً در سقوط مدائن و خصوصاً مقاومت مردم در جنگ جلولا (16ه = 636م) اعراب مسلمان، خشونت بسياری از خود نشان دادند آنچنانکه مورخين از آن بنام «واقعهء هولناک جلولا» ياد کرده‌اند. در اين جنگ، صدهزار تن از ايرانيان کشته شدند و تعداد فراوانی از زنان و کودکان ايرانی به اسارت رفتند و بسيار کُشته، دشت را پوشانيده بود که نمودار جلال جنگ بود.

تاريخ طبری، ج 5، ص 1829؛ کامل، ابن اثير، ج 2، ص 340؛ فتوح البلدان، بلاذری، صص 65

ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم.

در جنگ جلولا غنیمت بسیار به چنگ عرب افتاد چندان غنیمت که پیش از آن نیافته بودند و زنان و دختران بسیار نیز به اسارت گرفتند چندان که عمر را از کثرت اسیران نگرانی در دل پدید آمد. دینوری مینویسد که عمر مکرر میگفت از فرزندان این این زنان که در جلولا اسیر شده اند به خدا پناه میبرم (اخبار الطول، برگ123). کشتگان جلولا را برخی بالغ بر صدهزار نفر نوشته اند (یاقوت، معجم البلدان، ج 2، برگ 107) – (دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 53)

بلنجر

در این سال جراح بن عبدالله حکمی که امیر ارمنیه و آذربایجان بود به غزای سرزمین ترکان رفت که بلنجر به دست وی گشوده شد و ترکان را هزیمت کرد و آنها را با همه فرزندانشان در آب غرق کرد و هرچه خواستند اسیر گرفتند و قلعه های مجاور بلنجر را گشود و همه مردم آنرا برون راند.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4044

از جمله حوادث سال این بود که جراح بن عبدالله حکمی به غزای قوم آلان رفت و به شهرها و قلعه های آن سوی بلنجر رسید و بعضی از آنرا گشود و قسمتی از مردم آنجا را برون کرد و غنایم بسیار به دست آورد.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4053

سواد

محمد بن قیس گوید: به شعبی گفتم:» سواد به جنگ گرفته شد؟» گفت:» آری، همه ی سرزمین بجز بعضی از قلعه ها و حصار ها كه بعضی به صلح تسلیم شد و بعضی به جنگ» گفتم: » آیا مردم سواد پیش از آنكه فرار كنند ذمی بودند؟» گفت: » نه ولی وقتی دعوت شدند و به پرادخت خراج رضایت
دادند و از آنها گرفته شد، ذمی شدند»
تاریخ طبری ( پوشینه ی پنجم) ( بازگردان ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) برگ 1837

رستم به دهقانان سواد نامه نوشت كه بر مسلمانان بشورند و در هر روستا مردی را نهاد كه آنجا را بشورانند، جاپان را سوی بهقباذ پایین فرستاد و نرسی را به كسكر فرستاد و روزی را برای اینكار معین كرد و سپاهی برای جنگ مثنی فرستاد. مثنی خبر یافت و اردوگاه های اطراف را فرام آورد و محتاط شد و جاپان شتاب كرد و شورش آغاز شد.
تاریخ طبری ( پوشینه ی چهارم) ( بازگردان ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) برگ 1592

مکران

گويد: حكم بن عمرو تغلبى آهنگ مكران كرد و شهاب بن مخارق بن شهاب بدو پيوست. سهيل بن عدى و عبد الله بن عبد الله بن عتبان نيز به كمك وى رفتند و نزديك شهر رسيدند كه مردم مكران آنجا رفته بودند و اردو زده بودند، وقتى مسلمانان آنجا رسيدند شاهشان راسل، شاه ديار سند، بيامد و به آنها پيوست در چند منزلى نهر كه پيش گروههاى مردم مكران آنجا رسيده بودند 181) (182 و انتظار گروههاى ديگر را مى‏بردند تلاقى شد خدا راسل را هزيمت كرد و اردوگاه وى بتصرف مسلمانان در آمد و در نبردگاه كشتار بسيار كردند، چند روز در تعاقب آنها بودند و كس مى‏كشتند تا به نهر رسيدند، و در مكران اقامت گرفتند.
حكم خبر، فتح را براى عمر نوشت و با خمسها همراه صحار عبدى فرستاد و در باره فيلان دستور خواست و چون صحار خبر و غنايم را پيش عمر برد، از او در باره مكران پرسيد و چنان بود كه هر كه پيش وى مى‏رفت در باره ناحيه‏اى كه از آنجا آمده بود پرسش مى‏كرد.
گفت: «اى امير مؤمنان سرزمينى است كه دشت آن جبل است و آب آن وشل (اندك) و ميوه آن دقل (خرماى بد) است و دشمن آنجا بطل (دلير) است، خيرش قليل‏است و شرش طويل و بسيار، آنجا قليل است و قليل در خطر تباهى، و ماوراى آن از اين هم بدتر است.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2017-2016.

قرامطه

شناخت فکری و فلسفی «نهضت قرمطیان» و خاستگاه طبقاتی آنها، در شناخت افکار «حسین بن منصور حلاج» و درک فعالیت های اجتماعی و سیاسی او، بسیار مهم و اساسی است، زیرا که به روایت اکثر مورخین و محققین : «حلاج» با رهبر قرمطیان (ابوسعید جنابی) آشنائی و رابطه نزدیک داشته و این رابطه و مکاتبه چنانکه نوشته اند مخفی و «رمزی» بوده است.
گفتیم که : با خلافت عباسیان تجارت و پیشه وری توسعه فراوان یافت و آغاز رابطه بازرگانی با کشورهای اروپائی،باعث ترقی و تکامل پیشه وری و صنعت گردید.
استخراج نقره و آهن (در خراسان و فارس و قومس و کرمان) مس (در آذربایجان و نواحی دریای خزر) طلا (در خراسان) نفت (در فارس) سرب و گوگرد و قلع (در ناحیه کوه دماوند) به رواج صنایع فلزی کمک کرد و امنیت نسبی در سرزمین های خلافت سبب شد تا صنایع دستی بخصوص تولید پارچه های نخی و ابریشمی بیش از پیش مورد توجه و تشویق قرار بگیرد.
صنایع نساجی در این عصر، در واقع بنیاد اقتصادی بازارهای اسلامی بود. در نیشابور، مرو، کازرون، بم و کرمان پارچه های مرغوبی بافته میشد که در سرتاسر شهرها و سرزمین های اسلامی معروف و مشهور بود. دیبای «شوشتر» (که شهرت جهانی داشت) و جامه های کتانی «توزی» که در کازرون و نواحی آن بافته میشد به اکثر شهرها و ممالک اسلامی صادر میگردید.در «شوش» نیز جامه های فاخر و شاهانه بافته میشد.
رونق تجارت و صنعت، باعث پیدایش اصناف و قشرهای پیشه وران و صنعتگران گردید در حالیکه تمرکز و انحصار فئودالی خلیفه و درباریان با منافع و حیات این قشرهای نوپا (پیشه وران و صنعتگران) عمیقا ناسازگار بود.
در این عصر، قسمتی از پیشه وران و صنعتگران در کارگاههایی که «بَیْت الطَراز» نامیده میشد و متعلق به خلیفه بود کار میکردند. این کارگاهها تحت نظر ماموری بنام «صاحب الطراز» اداره میشد. این شخص محصولات کارگاهها را بدربار عرضه میکرد و مازاد آنرا به فروش میرسانید. به هریک از پیشه وران و صنعتگران روزی نیم درهم مزد میدادند که مبلغ بسیار ناچیزی بود.
«ابن بلخی» نوع دیگری از استثمار و اسارت پیشه وران را تصویر میکند، به گفته او : در کازرون، تنها آب کاریز راهبان خاصیت سپید کردن کتان را داشته و این کاریز متعلق به خلیفه بود و جولاهگان (بافندگان) که از آب کاریز استفاده میکردند، مجبور بودند که تمام بافته های خود را به مامور معتمد خلیفه (که بهای معین و ناچیزی برای آن مقرر میداشت) بفروشند و آن مامور بعدا قماشی را که از پیشه وران ضبط کرده بود، می فروخت و منافع آنرا به خلیفه می پرداخت.(فارسنامه-ص۱۴۶-۱۴۵)
مولف «دنباله تاریخ طبری» نیز می نویسد: «علی بن احمد راسبی» فرماندار «جندی شاپور» و «شوش» و «مالک الرقاب» این ناحیه و عهده دار جنگ و مسئول املاک و لشکر و دیگر کارهای ولایت خویش بود… و املاک وسیع و درآمد بسیار داشت و هشتاد کارگاه داشت که در آن برای او جامه های حریر و غیره میبافتند.(تاریخ طبری-ج۱۶-ص۶۸۲۱)
از طرف دیگر: تمرکز و انحصار فئودالی بر منابع آبیاری و کشت و زراعت و اخذ مالیات های سنگین، خرده مالکان یا دهقانان صاحب زمین را مجبور میکرد تا زمین های خود را بفروشند و برای امرار معاش به شهرها و نواحی بازرگانی مهاجرت نمایند. فرار و مهاجرت این دهقانان و خرده مالکان به شهرها، آنها را به پیشه ور و صنعتگر تبدیل می نمود و این امر کانون های پیشه وری و جمعیت های اصناف و صنعتگران را بیش از پیش تقویت می کرد. فرار روستائیان بی زمین نیز، آنها را در صفوف کارگران و زحمت کشان شهری قرار میداد.
ترقی توسعه تجارت و صنعت: ترقی و تکامل علوم طبیعی را بهمراه داشت. در این زمان علوم طبیعی مانند: فیزیک، شیمی، ریاضیات، طب و بخصوص ستاره شناسی و جغرافیا (که برای توسعه بازرگانی سودمند بودند) پیشرفت فراوان کردند.
دانش های طبیعی: اندیشه آزاد و رویکرد عقلانی و دلبستگی به این جهان و زندگی «این جهانی» را در دامان خود پرورش میدادند. طبیعت برای پیشه وران و صنعتگران نوپا، مجموعه ای از مواد خام و سرچشمه اصلی تولید و ثروت بشمار میرفت. آنها بنابر خصلت طبقاتی خود رویکرد این جهانی و عقلانی نسبت به هستی داشتند و بی شک، این رویکرد عقلانی و این جهانی، با جهانبینی مذهبی و اسلامی حاکم بر جامعه،عمیقاً تضاد داشت.
بنابراین: وجود مشخصه قشرهای نوپای جامعه فئودالی در قرن سوم هجری را میتوان به ترتیب زیر خلاصه کرد:
۱-از نظر اقتصادی-سیاسی: هدف پیشه وران و صنعتگران نوپا، مبارزه با حکومت فئودالی عباسی بود که با انحصار منابع اولیه پیشه وری و صنعت، این منطقه نوپا را تحت سلطه و قیومیّت کامل خود در آورده بود.
۲-از نظر فکری و فلسفی: نخستین هدف پیشه وران و صنعتگران شهرها، پیکار با دین فئودالی حاکم بر جامعه بود که شناخت واقعی طبیعت و دلبستگی به زندگی این جهانی را نفی میکرد.(بدانید که زندگانی این دنیا متاعی کم ارزش است.(سوره نسا آیه ۷۷ و سوره های دیگر))
بر این اساس،روشن است که بقول «برنلس»، «پطروشفسکی» و دیگران: سازمانهای پیشه وری از همان آغاز پیدایش خود با فرقه های مختلف الحاد، تماس بسیار نزدیکی داشتند. (ناصر خسرو و اسماعیلیان-ص ۵۲ (ونیز) تاریخ ایران-ص ۳۱۱)
قدیمی ترین سخنی که از سازمان های سندیکائی اسلام در دست می باشد، در رساله هشتم «اخوان الصفا» است که محتملا ایشان نیز «قرمطی» بوده اند. عده ای پیدایش این سازمان ها را مستقیما به «نهضت قرمطیان» مربوط میدانند.(تاریخ عرب -ص۵۶۹ (و نیز) ناصر خسرو اسماعیلیان- ص۵۲)
«نهضت قرمطیان» نهضت وسیع ضد فئودالی پیشه وران و روستائیان سوریه، عراق، بحرین، یمن، و خراسان بود. به نظر «پطروشفسکی» سازمان مخفی قرمطیان محتملا پیش از قیام زنجیان (زنگیان) تکوین یافته بود، شاید هم در محیط پیشه وران پدید آمده باشد، ظاهرا در سال ۲۶۰ هجری، قیام «قرمطیان» در خراسان به وقوع پیوست، قیام بزرگی نیز در عراق سفلی، تحت رهبری «حمدان قَرْمَط» آغاز گردید. وی در سال ۲۷۷ هجری در کوفه، ستاد گونه یا «دارالهجره» ای (یعنی خانه پناهگاه در هجرت) تاسیس کرد که خزانه عمومی داشت و قرمطیان متعهد بودند خمس درآمد خویش را به آن صندوق بپردازند.(اسلام در ایران-ص۲۹۸)
محققانی (مانند ایوانف) «قرمط» را مشتق از کلمه «قرمیس» (بمعنای برزگر و کشاورز) دانسته اند.(ناصر خسرو و اسماعیلیان-ص۸۰) اما تردیدی نیست که کلمه «قرمط» و «قرمطی» از نام «حمدان قرمط» (نخستین بنیانگذار این سازمان) مشتق گردیده و منسوب به «قرمط» می باشد.
«سعید نفیسی» می نویسد: قرامطه مسلکی نزدیک به مسلک اباحتیان (اباحیّه) یا اشتراکیون داشتند که شاید از «مزدکیان» پیروی کرده باشند و شاید همان «مزدکیان» بوده باشند که از دوره ساسانیان در خفا در این نواحی زیسته و اینک بنام دیگری، دوباره سر بر آورده اند.(تاریخ بیهقی-ج۲-تعلیفات سعید نفیسی ص۸۴۷) نویسندگان «تاریخ فلسفه در جهان اسلامی» نیز تایید می کنند که : میان مذهب قرامطه و سبک اجتماعی مزدک و بابک،ارتباطی استوار بود… و علمای اسلام در مسلک «قرمطی» آثار هجوم «مجوسان» (زرتشتی ها) و مزدکیان و مانویان را برای انهدام ارکان اسلام آشکار می دیدند.(تاریخ فلسفه در جهان اسلامی-ص ۱۸۸و ۱۸۷ (و نیز) فلسفه اسلامی دکتر هاشم گلستانی-ج۱-ص۱۷۰ و۱۶۹)
«لوئی ماسینیون» و بعضی دیگر از مستشرقین و محققین،«قرامطه» را با «اسماعیلیان» و «فاطمیان» یکی دانسته(قوس زندگی حلاج-ص۴۶ (و نیز) تاریخ اجتماعی ایران-مرتضی راوندی-ج۲-ص۲۲۷) و بر این اساس،در تحلیل عقاید سیاسی و فلسفی «قرامطه» دچار اشتباه شده اند.
باید دانست که «قرامطه» جناح انشعابی و رادیکال فرقه اسماعیلیه بودند، آنها (بر خلاف اسماعیلیان و فاطمیان) پای بند به اصول و عقاید دینی نبوده، بلکه علیه دین و دولت اسلامی مبارزه میکردند. بهمین جهت، اسماعیلیان و فاطمیان همواره رابطه خود را با قرامطه، انکار می نمودند.(ناصر خسرو و اسماعیلیان-ص۸۸ (و نیز) فدائیان اسماعیلی-برنارد لویس-ص۴۹و۴۵ (و نیز) غزالی نامه-جلال همائی ص۲۶ (و نیز) تاریخ ادبی ایران-ج۱-ص۵۸۸)
«اصطخری» و «ابن حوقل» پیشه رهبر قرامطه (ابوسعید جنابی) را «آردفروش»(مسالک و الممالک-ص۱۳۰ (و نیز) صورة الارض-ص۶۲) و «ابن اثیر» شغل او را «خوار و بار فروش» می نویسند،(کامل-ج۱۳-ص۱۳) در حالیکه مولف «بحرالفواید» او را مردی «پوستین دوز» از شهر «جناب» میداند.(بحرالفواید-ص۳۴۷)  بطوریکه از منابع تاریخی بر می آید: «ابو سعید جنابی» از مردم «جنابه» (بندر گناوه خلیج فارس) بود. او با همدستی «حمدان قرمط» و «زکرویه» (که هر دو ایرانی و از شعوبی های تندرو بودند) سازمان سیاسی قرمطیان را بوجود آورد. «ابو سعید جنابی» مدتی در گناوه و «توز» به تبلیغ عقاید «قرمطی» پرداخت(صورة الارض-ص۶۲) اما پس از مدتی تحت تعقیب ماموران خلیفه قرار گرفت و به بحرین رفت. بحرین سابقا از ایالات امپراطوری ایران بود و اکثریت ساکنان آن را ایرانیان و یهودیان تشکیل میدادند. بسیاری از مردم این ناحیه هنوز اسلام را نپذیرفته بودند،ولی در عوض خراج و «جزیه» میپرداختند. بدین ترتیب، بحرین و نواحی اطراف آن،پایگاه و پناهگاه مناسبی برای قرامطه جنوب گردید.
«ابوسعید جنابی» به علم و شعبده آشنا بود، بطوریکه بسیاری از مردم او را پیغمبر و حتی خدا میدانستند. او در بحرین گروه کثیری از پیشه وران و روستائیان را گرد آورد و شهر «لحسا» و «قطیف» و بحرین (هجر) را تسخیر نمود و نخستین جمهوری غیر مذهبی (لائیک) را در «لحسا» تشکیل داد که در حدود ۱۵۰ سال ادامه یافت.
شهر «لحسا» بخاطر موقعیت خاص بندری و بازرگانی خود در رابطه با کشورهائی چون هندوستان و چین مورد توجه بازرگانان و ثروتمندان بود و از این راه سودهای فراوانی نصیب ساکنان آن شهر میشد.
عده ای جمعیت «اخوان الصفا» و «قرمطیان» را یکی میدانند. بی شک،از نظر فلسفی،قرمطیان تحت تاثیر «اخوان الصفا» نیز قرار داشته اند.
اینکه «گلدزیهر» فلسفه اخوان الصفا را فلسفه دینی پنداشته، ناروا است. هدف اخوان الصفا،یک هدف سیاسی محض بود و تشیع شان ظاهری بوده تا آراء حقیقی و اغراض خود را در زیر آن مخفی سازند.(نگاه کنید به : تاریخ فلسفه در جهان اسلام ج۱ ص ۱۹۵ و ۱۹۱)
اخوان الصفا معتقد بودند که : فلسفه فوق شریعت است و فضایل فلسفی، فوق فضایل شرعی می باشد. آنها همچنین اعتقاد داشتند که مکتب و مذهب عقلی بالاتر از همه ادیان و مذاهب قرار دارد و تنها بوسیله عقل و تعینات عقلی باید زندگی انسان را هدایت کرد. آنها میگفتند : اینکه خدا، بندگان خود را با آتش جهنم شکنجه میدهد و یا، خدا به بندگان خود خشم و غضب میکند، مورد قبول عقل نیست، بلکه هرچه هست در این دنیاست و نفس تبهکار باید دوزخ خود را در این دنیا ببیند،انسان باید بهشت موعود را در همین دنیا به وجود آورد. «اخوان الصفا» معاد و معجزات پیغمبران را انکار میکردند. آنها عمیقا معتقد بودند که تنها خرد آزاد می تواند پدید آورنده فضیلت واقعی باشد.
«قرامطه» در زمینه علمی، معارفی را که از یونان و مصر و صائبیان گرفته بودند،بزبان عرب در آوردند و آنرا میان هواخواهان خود انتشار دادند.(تاریخ بیهقی تعلیقات ص ۸۴۷)
«قرمطیان» بزودی در بین ایالات مختلف اسلامی و در میان قشر بازرگانان و روشنفکران، طرفداران بسیار بدست آوردند،آنها کسانی را که به آئین اسلام گرویده بودند و مقررات آنرا محترم میشمردند،بدیده استهزاء مینگریستند و پس از آنکه به «لحسا» برگشتند،هرچه قدر قرآن و تورات و انجیل بود، همه را به صحرا افکندند و از بین بردند. بنظر آنها سه نفر،مردم جهان را گمراه کردند : شبانی (که مقصودشان موسی بود) طبیبی (که مرادشان عیسی بود) و شتربانی (که منظورشان محمد بود) واین شتربانی (پیغمبر اسلام) از دیگران شعبده بازتر و سبک دست تر و محتال تر بود. (بحر الفواید ص ۳۴۶ و نیز تاریخ بیهقی ص ۸۴۹ و نیز سیاست نامه ص ۳۰۹)
بنابراین : ما،با نظر «نولد که» و دکتر «خربوطلی» (انقلاب اسلامی ص ۱۴۲) و نیز با عقیده «پطروشفسکی» (اسلام در ایران ص ۳۰۷) که نهضت قرمطیان را «انقلاب اسلامی» و از «غلات شیعه» دانسته اند موافق نیستیم زیرا همانطور که دیدیم،عقاید و سخنان قرمطیان نه تنها با اصول و موازین اسلام مطابق نیست (تاریخ شیعه و فرقه های اسلام ص ۱۵۲) بلکه اساسا مخالف آنست. لفافه مذهبی این نهضت،در حقیقت نیاز معنوی رهبران آن مذهب نبوده، بلکه لفافه مذهبی توده ای و مترقی در قرون وسطی را باید در علت های زیر جستجو کرد :
۱.شرایط سخت مذهبی و تبلیغاتی که برای سرکوبی ملحدین و انقلابیون به عمل می آمد، باعث میگردید تا رهبران جنبش های مترقی در قرون وسطی جهت جلت توده ها از لفافه مذهب در ابراز عقاید خود استفاده نمیاند.
۲.در شرایط سیاسی-فرهنگی قرون وسطی، وجود احزاب سیاسی مترقی ناشناخته بود و هرگونه الحاد و ارتدادی به شکل «رفض دینی» تجلی میکرد. به گفته بارتولد، فویرباخ و انگلس : در دوره ای که مردم جز دین و الهیات باورهای دیگری نمیشناختند استفاده رهبران جنبش های مترقی از لفافه مذهبی را باید ضرورتی برای کسب پایگاه اجتماعی-سیاسی جهت این نهضت ها دانست.(نگاه کنید به : جنبش حروفیه و نهضت پسیخانیان علی میر فطروسیان ص ۱۱ ۱۳ ۳۳ ۳۴)
قرمطیان اگرچه در بعضی موارد از لفافه مذهب استفاده کرده اند، اما این امر، تنها برای جلب توده ها به میدان عمل و مبارزه بوده است. با درک درست از ماهیت عقیدتی این نهضت است که مورخین معتبری (مانند ابن اثیر و طبری) قرمطیان را دشمن خدا میدانند و تاکید میکنند :
قرمطیان خود را شیعه میدانستند تا بواسطه آن بتوانند کار خود را انجام دهند و عامه مردم را بسوی خود جلب نمایند.(کامل ج۱۳ ص ۹۰ و ۶۸ ونیز تاریخ طبری ج۱۵ ص ۷۷۶۰ و نیز حبیب – السیر خواند میر ج۲ ص ۲۸۵ و نیز تاریخ فلسفه در اسلام – دی بور ص ۳۲ و نیز فلسفه اسلامی ج۱ ص ۲۵۲) «بغدادی» نیز در اثبات ارتداد قرمطیان از اسلام و نابود کردن آن و تجدید فرهنگ و تمدن ایرانی بوسیله قرمطیان شواهد بسیاری بدست داده است، او اضافه میکند که : چون قرمطیان جرات نداشتند عقاید ضد اسلامی خود را بصراحت اظهار و آشکار کنند، دعوت خود را در لباس و لفافه مذهب باطنی انتشار دادند(تاریخ ادبیات در ایران – ذبیح الله صفا ج۱ ص ۱۸۸)…بخاطر شرایط خاص مذهبی بود که قرمطیان حقیقت مذهب خود را برای پیروانشان آشکار نمی کردند مگر بعد از آماده ساختن طولانی و طی مراحل مختلفی که روش فیثاغوریان و مانویان را بیاد می آورد، و نیز پس از آنکه فرد را سوگندهای گران میدادند که «راز»ی را فاش نسازند.(تاریخ فلسفه در جهان اسلام ص ۱۸۸) سازمان مخفی «قرمطیان»، بوسیله تبلیغات وسیعی، اکثر قشرهای اجتماعی را به خود جلب کرد و بخصوص با روشنفکران بغداد از جمله با «حسین بن منصور حلاج» و دیگر شخصیتهای آگاه سرزمین های اسلامی به صورت مخفی و «رمزی» به مکاتبه و مرابطه پرداخت. «قرمطیان»حتی در مکاتبات و ارتباطات خود، از نوعی «خط رمزی» استفاده میکردند و این،نشان می دهد که سازمان قرمطیان دارای یک تشکیلات منظم سیاسی بوده است. آثار و اشعار بعضی از شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری، وجود این خط اسرار آمیز را تایید میکند، مثلا «حکیم عمر خیام نیشابوری» در یکی از شعرهای خود، به وجود این نوع خط رمزی، اشاره میکند :
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این خط مقرطه نه تو خوانی و نه من
«ناصر خسرو » ضمن بررسی پایگاه طبقاتی و شکل حکومتی قرمطیان، درباره فرایض دینی و سیایت مذهبی قرمطیان مینویسد : در شهر «لحسا» مسجد جامع و بطور کلی مسجد وجود نداشت، ساکنان شهر «لحسا» نماز روزانه نمی گزاردند.(سفرنامه ص ۱۱۲)
«محمد حسینی علوی» تاکید میکند که از نظر فلسفی «قرامطه» و «زنداقه» در نفی «خدای آفریدگار» همصدا و هماهنگ هستند.(بیان الادیان ص ۱۴۹)
بخاطر اقتصاد خوب «قرمطیان» ، حکومت این کشور با کشورهای مسلمانی که دارای اقتصاد و حکومت عقب مانده بودند،همواره مبارزه میکرد و به ترویج و تبلیغ عقابد و شیوه حکومتی خود می پرداخت.
«مسعودی» می نویسد : تبلیغات سری «قرمطیان» بر ضد عباسیان، موجب شد تا روشنفکران و توده های ناراضی ،بتدریج گردشان جمع شده و در قیام های پارتیزانی با «قرمطیان» همکاری نموده و یاری شان میکردند.(مروج الذهب ص ۲۶۱)
«بوسورث» تصریح میکند : «…سازمان قرمطیان،تقریبا جنبه اشتراکی و سوسیالیستی داشت و مالیاتی که جمع میشد در میان افراد جامعه به نسبت احتیاجشان تقسیم میگشت»(سلسله های اسلامی ص ۱۱۷) «حناالفاخوری» و «خلیل الجر» و «فیلیپ حتی» نیز مینویسند : جنبش قرمطیان با تمایلات کمونیستی و انقلابی خویش، در سازمان سیاسی اسلام نیروئی هول انگیز شده بود.(تاریخ عرب ص ۵۷ و نیز تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ص ۱۸۶)
«قرمطیان» مساوات و برابری اقتصادی-اجتماعی را تبلیغ میکردند و بزودی قشرهای عظیمی از روستائیان و پیشه وران را به سوی خود جلب نمودند.
«دکتر خربوطلی» ضمن تایید این مطلب،می نویسد : «حمدان قرمط» بر اساس جهان بینی خود، یک جامعه سوسیالیستی را بنیاد نهاد، زمین را متعلق همگان خواند و و مالکیت ارضی را ملغی ساخت و چنین استدلال کرد که : چون ما به اصل مالکیت فردی اعتقاد نداریم و زمین را از آن توده مردم میدانیم، پس مالکیت همگانی را جایگزین مالکیت فردی میکنیم و همه مردم، حق استفاده و بهره برداری از اراضی زیر کشت را خواهند داشت.(انقلاب اسلامی ص ۱۳۶)
کار قرمطیان به آنجا کشید که همه دارائی خود را بصورت مشاع (اشتراکی) در اختیار جمع قرار دادند بطوریکه دیگر غنی و فقیری در میان ایشان نماند و کسی جز شمشیر و سلاحش مالک چیزی نبود.(سفرنامه ص ۱۱۳)
از نظر سیاسی : قرامطه به استقرار حکومت جمهوری اعتقاد داشتند و به امامت (خلافت) موروثی و بلاانقطاع معتقد نبودند. این امر دلیل دیگری است بر اینکه فلسفه سیاسی قرمطیان اساسا تمایلات سلطنت طلبانه (حکومت موروثی) شیعیان،تضاد داشت.
در سال ۲۹۴ هجری، قرمطیان به شهر مکه حمله کردند و حجاج را به قتل رساندند و ۱۱ روز در مکه ماندند و «حجرالاسود» و محتویات درون کعبه (از قبیل جواهرات و اشیا قیمتی) را با خود به بحرین بردند.( کامل – ابن اثیر ص ۶۵ و نیز آثار الباقیه ص ۲۷۷) مورخین در این باره می نویسند : قرمطیان «حجر الاسود» را از «خانه» جدا کردند و بر بام کعبه شدند و ناودان زرین کعبه را کندند و میگفتند : «…چون خدای شما به آسمان شود و «خانه» را بر زمین ضایع گذارد، خانه اش را غارت و ویران میکنند»…. پس جامه از «خانه» باز کردند و پاره پاره به غارت بردند و به استهزا میگفتند : «و مَنْ دَخَلَه کانَ آمناً و آمنهم مِنْ خوفْ» (یعنی) : وقتی که در خانه کعبه رفتید چرا از شمشیرهای امان نیافتید؟ (اشاره به سوره آل عمران آیه ۹۷ (هرکه در خانه کعبه داخل شود ایمن گردد). مولف) و اگر خدایی می بود شما را، ایمن میکرد شما را از بیم زخم شمشیرها..» (سیاست نامه – ص ۳۰۸ و نیز تاریخ فلسفه اسلامی ص ۱۸۷.) حمله قرمطیان به مکه از طرف آزادمردان و روشنفکران اسلام(که عده آنها در آن عصر قابل توجه بود) با شادی و تحسین استقبال شد. (زندگی مسلمانان در قرون وسطی ص ۱۲۷)
«ابن مسکویه» می نویسد که : برای برانداختن و سرکوبی قرمطیان، تنها در بین النهرین، خزانه عباسی بکلی خالی شده بود، زیرا فرونشاندن این شورش ۷۰۶ میلیون دینار (طلا) هزینه برداشت.(تحارب الامم ص ۱۴۲)
موفقیت و پایائی حکومت ۱۵۰ ساله قرمطیان را میتوان در علت های زیر خلاصه کرد.
۱-برخورداری از یک جهانبینی غیرمذهبی که وسیله ای موثر و مطمئن، برای ایجاد «بهشت موعود» در این جهان بود.
۲-اعمال و اجرای یک سیاست اقتصادی اشتراکی، مبتنی بر توزیع عادلانه ثروت ها و تامین و تعمیم آزادی و عدالت اجتماعی.
«ابوسعید جنابی» (رهبر قرامطه) با ایجاد جکومت دموکراتیک «لحسا» و با روش شجاعانه خود، به سایر رهبران و پیشوایان جنبش های میهنی، راه و رسم تشکیل حکومت های آزاد و ملی را آموخت.(زندگی مسلمانان در قرون وسطی ص ۱۳۹)
«قرمطیان» در ایران دارای پایگاه عظیم توده ای و روستائی بودند بطوریکه در زمان «نوح دوم سامانی»، این نهضت با همدستی دولتهای فئودال و روحانیون وابسته به آنها بشدت سرکوب گردید. در زمان «سلطان محمود غزنوی» نیز شکار و سرکوبی «قرمطیان» شدیدا ادامه داشت. «گردیزی» می نویسد : «…. و «محمود» بیشتر ایشان (قرمطیان) را بگرفت، بعضی را دست برید و نکال (شکنجه) کرد، و بعضی را به قلعه ها بازداشت تاهم اندر آن جای ها، بمردند…»(زین الاخبار ص ۱۸۰) آثار و اشعار شاعران متملق دربار غزنوی از سرکوبی و کشتار عظیم قرمطیان حکایت میکند.«فرخی سیستانی» می گوید :
«قرمطی» چندان کشی کز خونشان تا چند سال
چشمه های خون شود در بادیه ریگ مسیل
و «عنصری» نیز در مدح «سلطان محمود غزنوی» میسراید :
نه قلعه ماند که نگشاد و نه سپه که نزد
نه «قرمطی» که نکشت و نه گبر و نه کافر
دکتر علی میرفطروس، حلاج، چاپ پانزدهم، برگهای 70 تا 84

قرمطیان . [ ق ِ م ِ / ق َ م َ ] (اِخ ) فرقه ای از غُلات شیعه میباشند که به سبعیه نیز نامیده شده اند. (تعریفات ). از وقتی که نخستین دعات اسماعیلی در اهواز مستقر شدند و آغاز دعوت برای امامت محمدبن اسماعیل و اولاد او کردند، یکی از مبلغان خود را به نام حسین اهوازی به سواد کوفه فرستادند. وی در آنجا با مردی به نام حمدان اشعث معروف به قرمط ملاقات کرد. حمدان به زودی دعوت باطنیه را پذیرفت و در این راه به حسین اهوازی یاوری کرد و چندان در این کار کوشش نمود که حسین اهوازی امر دعوت را در سواد عراق به او واگذاشت . و او کلواذا یکی از توابع بغداد را مرکز دعوت خود قرار داد و دعوت وی چنان به سرعت انتشار یافت که در سال 276 هَ . ق . توانست به خرید اسلحه و تشکیل دسته ای از جنگجویان پردازد. اینان به زودی شروع به خونریزی و قتل مخالفان خود کردند و رعبی عظیم از آنان در دل مسلمانان عراق افتاد و بسیاری از مردم از بیم جان دعوت ایشان را پذیرفتند. قرمطیان عراق در سال 227 هَ . ق . قلعه ٔ استواری در سواد کوفه به نام دارالهجرة برای خود ترتیب دادند. حمدان از این پس به وضعمقررات مالی و نظامات اجتماعی متقنی برای اتباع خودمبادرت جست و هر یک را موظف به خرید سلاح برای خود کرد. داماد حمدان به نام عبدان کاتب یکی از دعات چیره دست او بود که مردم را به «الامام من آل رسول اﷲ» دعوت میکرد و او توانست دو تن از بزرگترین ناشران دعوت قرمطیان را به نام ابوسعید جنابی و زکرویه بن مهرویه که هر دو ایرانی بودند به این مذهب درآورد. از حدود سال 280 میان حمدان و عبدان کاتب با مرکز دعوت اسماعیلی در اهواز اختلاف حاصل شد و از این راه مذهب جدیدی به نام قرمطی که از شعب مذهب اسماعیلی محسوب میشود به وجود آمد. زکرویه پسر مهرویه و پسرانش یحیی و حسین درشمال عراق و بلاد شام شروع به نشر عقاید قرمطیان کردند و مدتی دمشق را در محاصره گرفتند و قوافل حاج را غارت کردند و فتنه ٔ آنان تا سال 294 به قوت ادامه داشت . ابوسعید جنابی (حسین بن بهرام ) از اهالی جنابه ٔ فارس بود که دعوت خود را در بحرین و یمامه و فارس پراکند و سپاهیان خلیفه را منهزم ساخت و رعب و هراسی عجیب میان مسلمانان افکند، تا در سال 301 به دست یکی ازغلامان خود کشته شد و بعد از او پسرش ابوطاهر به اشاعه ٔ دعوت قرمطیان و قتل و غارت بلاد عرب و عراق عرب وکشتن قوافل حاج اشتغال داشت و اعقابش تا سال 367 حکومت میکردند، وجه تسمیه ٔ این فرقه به قرمطی انتساب آنان است به حمدان اشعث ملقب به قرمط. راجع به معنی کلمه ٔ قرمط اقوال مختلفی است ، قرمطة در لغت یعنی ریز بودن خط و نزدیکی کلمات و خطوط به یکدیگر، و میگویند چون حمدان کوتاه بود و پاهای خود را هنگام حرکت نزدیک به هم میگذاشت ، به این لقب خوانده شد. و باز میگویند که لفظ قرمط از باب انتساب قرمطیان است به محمد وراق که خط مقرمط را خوب مینوشت و دعوت فرقه ٔ اسماعیلیه به دست او در میان قرمطیان به کمال رسید. ظاهراً کلمه ٔ قرمطی از لغت نبطی «کرمیته » به معنی سرخ چشم باشد. قرمطیان میگفتند محمدبن اسماعیلیان امام هفتم و صاحب الزمان است و معتقد به قیام به سیف و قتل و حرق مخالفان خود از سایر مذاهب اسلامی بودند. زیارت قبور وبوسیدن سنگ کعبه و اعتقاد به ظواهر در مذهب آنان حرام بود و در احکام شریعت قائل به تأویل بودند. (تجارب الامم ج 1 ص 33) (تاریخ الاسلام السیاسی ج 3 ص 325) (تاریخ ادبیات در ایران ج 1 ص 217 و 218). این فرقه میگفتندکه نبوت حضرت رسول بعد از غدیر خم از آن حضرت سلب ونصیب حضرت علی بن ابی طالب گردید. (از الفرق بین الفرق ص 61) (تلبیس ابلیس ص 110) (مقالات اشعری ص 26) (ملل ونحل ) (خاندان نوبختی ص 261). شعار قرمطیان مانند اسماعیلیان رایت سفید بوده است . بعضی از مورخان و نویسندگان فرقه ٔ باطنیه را اعم از اسماعیلیان و قرمطیان و غیره متهم به خروج از دین و تظاهر به اسلام برای نابود کردن آن و تجدید رسوم مجوس کرده اند. اگر این دعوت درست باشد ظهور این مذهب در ایران با منظور و مقصود ملی همراه بوده است . البغدادی شواهد متعددی برای اثبات این نظر داده و آغاز دعوت این قوم را از زمان معتصم دانسته است که بابک و مازیار برای آئین های قدیم قیام کرده بودند. وی میگوید اصحاب تواریخ گفته اند که واضعان اساس دین باطنیه از اولاد مجوس و مایل به دین اسلاف خود بوده اند و چون جرأت نمیکردند این عقیده را به صراحت اظهار کنند دعوت خود را در لباس مذهب باطنی انتشار دادند. اساس معتقدات این قوم بنابه تصریح بغدادی بر ثنویت است ، یعنی میگویند خداوند نفس را خلق کرد و خدا [اله الاول ] و نفس [اله الثانی ] مشترکاً امورعالم را به تدبیر کواکب سبعه [هفت امشاسپند] و طبایعالاول [= ایزدان ] اداره میکنند. همچنین شروع به تأویل احکام شریعت کردند به وجهی که منجر به احکام مجوس بشود، مثلاً برای اتباع خود نکاح با محارم و شرب خمر را جائز شمردند و امیر قرمطی احساء بعد از ابوطاهر جنابی فرمان داد که اگر کسی آتش را خاموش کند دستش را ببرند و اگر کسی آن را به دَم خویش بمیراند زبانش راببرند. از اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری مبارزه ٔ شدیدی در عراق و ایران با اسماعیلیان و قرمطیان شروع شد، و با ظهور محمود سبکتکین که به قتل شیعه و معتزله و اسماعیلیه و قرامطه ولوعی تمام داشت بر شدت این مبارزه افزوده شد و محمود خود میگفت : «من ازبهر عباسیان انگشت درکرده ام در همه ٔ جهان و قرمطی میجویم و آنچه یافته آید و درست گردد بر دار میکشند». (الفرق بین الفرق چ 2 صص 169 – 188) (صورة الارض
صص 295- 296) (تجارب الامم ج 1 صص 33 – 34) (کامل التواریخ ذیل حوادث سال 278) (تبصرة العوام ص 184) (جهانگشای جوینی ج 3 ص 87) (الحضارة الاسلامیه فی القرن الرابع ج 2 صص 53 – 58) (تاریخ ادبیات در ایران ج 1 صص 216 – 220).

لغتنامه دهخدا مدخل قرمطیان

جیغویه

و چون آنها را بسوی وی فرستاد همه را بکشت و به کرمانی نوشت کسانی را که پیش وی مانده اند ۳ بخش کند ، بخشی را بیاویزد و بخشی را دست و پا ببرد و بخشی را دست ببرد.  گوید: کرمانی چنان کرد و بنه هایشان را بیاورد و در حراج فروخت. آنها که کشتشان و بیاویختشان ۴۰۰ کس بودند. گوید: اسد به سال صد و هیجدهم شهر بلخ را جایگاه کرد و دیو آنهارا به آنجا انتقال داد و ابگیرها بساخت. پس از آن به غزای
طخارستان رفت و پس از آن به غزای سرزمین جیغویه رفت که فتح کرد و اسیر گرفت. تاریخ طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، جلد نهم، چاپ پنجم- ۱۳۷۵، ناشر اساطیر. صفحه ۴۱۶۷

غور

علی بن محمد گوید : اسد به غزای غور رفت. مردم آنجا بنه های خود را ببردند و در غاری جای دادند كه بدانجا راه نبود، اسد گفت تا صندوق ها
بیاوردند و كسان را در ان جای دادند و با زنجیر ها بیاویخت و آنچه را كه توانستند بیرون آوردند.
تاریخ طبری ( پوشینه ی نهم)( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ۴۰۷۸

در سال ۶۵١ م. ( ۳١ هـ.) شاهنشاهی ساسانی سقوط كرد و همه ی ایران تقریبا ً تا امو دریا ( جیحون) ( از شمال شرق) مسخر اعراب گشت. فقط نواحی بلخ و غور و زابلستان و كابل و سرزمینهای كرانه ی دریای خزر، یعنی دیلم و گیلان و طبرستان ، مستقل باقی ماندند . مردم نواحی مزبور جانانه پایداری كردند و بعد ها مطیع شدند ( بلخ به طور قطع در سال ۷۰۷ م. / ۸۹ هـ.) ولی دیلم و غور و كابل مسخر اعراب نگشتند.

اسلام در ایران- پتروشفسكی – انتشارات پیام – تهران برگ ۴۳

امغیشیا

مغیره گوید: وقتی خالد از جنگ الیس فراغت یافت سوی امغیشیا رفت که مردم آن رفته بودند و در سواد عراق پراکنده شده بودند و از آن موقع مزدوران در عراق پدید آمدند و خالد بگفت تا امغیشیا و همه توابع آنرا ویران کنند. امغیشیا شهری همانند حیره بود و از فرات بادقلی بدان می رسید و الیس از توابع آن بود، از آنجا چندان غنیمت بدست آمد که هرگز مانند آن بدست نیامده بود.
فرات عجلی گوید: مسلمانان از جنگ ذات السلاسل تا تصرف امغیشیا چندان غنیمت که در آنجا بدست آوردند به دست نیاورده بودند سهم سوار یکهزار و پانصد درم شد بجز آنچه به جنگاوران سخت کوش دادند.
تاریخ طبری (پوشینه ی چهارم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 1495

رامیثنه

علی بن محمد این را از باهلیان آورده بعلاوه انیكه گفته اند: » قتیبه وقتی رامیثنه را گشود از راه بلخ بازگشت و چون به فاریاب رسید نامه ی حجاج بدو رسید كه سوی وردان خداه رو، و قتیبه به سال هشتاد و نهم بازگشت و به زم رسید و از نهر عبور كرد. سغدیان و مردم كس و نسف در راه بیابان با وی مقابل شدند و نبرد كردند كه بر آنها ظفر یافت و سوی بخارا رفت و در خرقانه ی پایین فرود آمد كه بر سمت راست وردان بود و با جمعی بسیار به مقابله ی وی امدند كه دو روز و شب با آنها نبرد كرد آنگاه خدا وی را ظفر داد.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 3820

کرمان

مردم کرمان نيز -سالها- در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان حاکم کرمان با پرداخت دو ميليون درهم و دوهزار غلام و کنيز -بهعنوان خراج سالانه- با اعراب مهاجم صلح کردند.( تاريخ طبری، ج 5، صص 2116–2118؛ کامل، ابن اثير، ج 3، صص 178–179.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:70.
عمرو گويد: سهيل بن عدى آهنگ كرمان كرد و عبد الله بن عبد الله بن عتبان بدو پيوست. مقدمه سهيل بن عدى به نسير بن عمرو عجلى سپرده بود. مردم كرمان بر ضد سهيل فراهم آمدند و از «قفس» كمك خواستند و بر كناره ولايتشان جنگ انداختند كه خدا آنها را پراكنده كرد و مسلمانان راهشان را ببستند و نسير، مرزبان كرمان را بكشت و سهيل از راهى كه اكنون راه دهكده‏هاست و عبد الله بن عبد الله از راه بيابان شير، وارد جيرفت شدند و هر چه خواستند شتر و گوسفند گرفتند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2014

مردم فارس و کرمان نيز شورش کردند و حکام و نمايندگان علی را از شهر بيرون راندند و از دادن خراج و جزيه خودداری کردند و بهقول طبری: «علی، زياد را با جمعی بسيار بسوی فارس فرستاد که مردم فارس را سرکوب کرد و خراج دادند».( تاريخ طبری، ج6، ص 2657.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:78.

عمرو گويد: وقتى ابن حضرمى كشته شد و مردم درباره على اختلاف كردند مردم فارس و كرمان به طمع افتادند كه خراج را بشكنند و مردم ناجيه بر عامل خويش بشوريدند و عاملان خويش را برون كردند.
على بن كثير گويد: وقتى مردم فارس از دادن خراج ابا ورزيدند على درباره كسى كه ولايتدار فارس شود با كسان مشورت كرد، جاريه بن قدامه گفت: «اى امير مؤمنان! مى‏خواهى مردى سخت سر و سياستدان [1] و با كفايت را به تو نشان دهم؟» گفت: «كى؟» گفت: «زياد» گفت: «اين كار از او ساخته است.» و او را ولايتدار فارس و كرمان كرد و با چهار هزار كس آنجا فرستاد كه بر ولايت تسلط يافت و به استقامت آمدند.
شعبى گويد: وقتى مردم جبال بشوريدند و خراج دهان طمع آوردند كه خراج را بشكنند و سهل بن حنيف را كه عامل على بود از فارس برون كردند، ابن عباس بدو گفت: «كار فارس را كفايت مى‏كنم.» آنگاه سوى بصره رفت و زياد را با گروهى بسيار سوى فارس فرستاد كه به كمك آنها بر فارس تسلط يافت و خراج دادند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2674

جسر

…بهمن جادویه با لشکری تازه از تیسفون بیرون آمده بود. در کرانه شرقی فرات، نزدیک محل کنونی کوفه – در جایی به نام قس الناطف – لشکرگاه داشت. جالنوس هم که پیش ازین از دست اعراب شکست خورده بود با این لشکر همراه شد. بهمن جادویه با شوکت و دستگاه عظیم بود و فیلی چند نیز در لشکر داشت. گفته اند – و در این باب جای تردید هست – که درفش کاویان نیز با او بود. از آنسوی ابوعبید فراز آمد و در کرانه غربی فرات در جایی نامش مروحه لشکرگاه زد. در آن محل بر روی فرات جسری بود. ابو عبید گستاخ وار با لشکر خویش از آن جسر بگذشت. آن سوی جسریین دو لشکر جنگی سخت درگرفت. دیدار فیلهایی که در سپاه ایران بود اسبان تازی را می رماند. ابو عبید یاران را واداشت تا به فیلان حمله برند و خود به فیل سفید زخمی زد. فیل بشورید و او را با خرطوم در ربوده بزیر افکند و در پای خویش بمالید. چند کس از دلاوران عرب درین معرکه از حمله پیلان بجان آسیب دیدند. اعراب ترسیدند و در صدد فرار برآمدند. عربی از ثقیفی خویش را دیده بود و میخواست اعراب پای در فشارند و در جای بمانند تا انتقام خون ابوعبید را از دشمن بازستانند، بسر جسر رفته آن را ببرید. سر جسر که بریده شد فرار اعراب شکست خورده دشوار گشت. آن که سر جسر را بریده بود برای آنکه اعراب را به پایداری برانگیزد فریاد برآورد که ای مسلمانان بکوشید تا مگر ظفر یابید و یا مانند آنها که کشته شدند هلاک شوید. اما معرکه چنان گرم بود که در آن گیر و دار کسی به این اخطار گوش نداد. اعراب از پیش دشمن گریخته راه بیابان گرفتند. چون جسری نبود که مسلمانان راه فرار پیش گرفته اند و از بیم تعقیب دشمن خود را به آب هلاک میزدند و با عده ای از یاران خویش دلاورانه در پیش هجوم دشمن ایستاد. فراریان فرصت یافته با کمک بومیان به هرچاره بود جسری دیگر بستند و بسلامت از آن گذشتند. در دنبال آنها مثنی و یارانیش نیز از جسر گذر کردند. این دلاوری که به مثتنی نسبت داده اند حاکی از وجود روح حماسه است در اصل روایت. گویی سازندگان روایت که از سیف بن عمر منقولست خواسته اند بار دیگر نام بکرو شیبان را در این واقعه که به یوم جسر معروف است به دلاوری بلند آوازه سازند.  با این همه چنانکه گفته اند هم درین جنگ مثنی مجروح شد. جراحتی که از آن بهبود نیافت اما تا چندی بعد که در اثر آن وفات یافت جنگهایی کرد. درین واقعه جسر نوشته اند چهارهزار تن از اعراب هلاک شدند. بعضی در میان جنگ از پای در آمده بودند و بعضی به آب افتاده بودند. کشتگان ایرانیان را هم گفته اند بالغ بر شش یا هفت هزار تن بود. اما در آنچنان واقعه ای که مجال شمار و حساب نیست البته براینگونه ارقام اعتماد نتوان کرد. گویند بهمن جادویه میخواست تا فراریان را دنبال کند لیکن خبر رسید که در تیسفون باز اختلاف پدید آمده است از اینرو بهمن بی آنکه ازین پیروزی خویش چنانکه باید نتیجه یی ببرد فراریان را فروهشته خود راه تیسفون در پیش گرفت. چندی بعد مهران بن مهربندان یا مهران بن ماذان همدانی را از تیسفون به فرمانروایی حیره فرستادند، با لشکری که تا در آنجا مقیم باشد. واقعه جسر برحسب روایت سیف در ماه شعبان سال 13 هجری روی داد، چهل روزی بعد از واقعه یرموک. اما این تاریخ درست و یا دستکم متفق علیه نیست. بعضی گفته اند این واقعه در آخر رمضان سال 13 بود. بموجب خبر ابن اسحق واقعه جسر در سال 14 هجری روی داد.
بعد از واقعه جسر آن عده از اعراب که با ابوعبیده از مدینه فراز آمده بودند در عراق نماندند و یکسر به مدینه بازگشتند. سخت شرمزده و در حالی که ازین فرار خویش بیش از شکست احساس وحشت و ندامت میکردند. با مثنی که خود در جنگ مجروح شده بود جز عده ایی اندک نماند و در همان روزها هنگام عقب نشینی خویش دو تن از سرداران ایرانی را-نامهاشان جابان و مردانشاه-که از لشکر بهمن جادویه جدا شده بودند و در الیس به اسارت گرفت و بعد کشت.
اما شکست جسر اعراب عراق و مدینه را سخت ترسناک و شرمزده کرده بود. چنانکه گفته اند این فراریان چون به مدینه در آمدند از شرم روی در نهفته به خانه ها ماندند. در خانه نیز غالباً آرام نمی یافتند، میگریستند و احساس خفت میکردند. بسیاری گمان میکردند که چون در جهاد پشت به دشمن کرده اند، گنهکار گشته اند. عمر که آنها را دلنوازی میکرد خود چنانکه از روایت ابومخنف بر می آید تا نزدیک یک سال دیگر نام عراق را نمی آورد.
تاریخ ایران پس از اسلام، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1383، برگ 310 تا 312.

بویب

گوید: جنگ بویب در رمضان سال سیزدهم هجرت بود که خدا عزوجل در اثنای آن مهران و سپاه وی را بکشت و در دو سوی بویب چندان استخوان بود که هموار شد و به روزگار فتنه، خاک آنرا پوشانید. هنوز هم وقتی آنجا را بکنند استخوان به دست می آید. بویب مابین سکو و مرهیه و بنی سلیم بود که به روزگار خسروان مرداب فرات بود و در جوف می ریخت.
تاریخ طبری (پوشینه ی چهارم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 1620