بایگانی دسته‌ها: تازش

اسناد حمله اعراب مسلمان به ایران در صدر اسلام

عین التمر

 مسلمانان در اين نبرد نيز چون جنگهاي پيشين پيروز شدند و هماورد انشان پاي به فرار نهاده در قلعه ي عين التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ايستادگي كردند . مهران پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست . خالد قبول اين پيشنهاد را مشروط بدان دانست كه همه مردم قلعه بدون قيد و شرط تسليم مسلمانان شوند . مهران كه چاره اي جز پذيرفتن اين شرط نداشت ، با كسان خويش از قلعه بيرون رفت. خالد آن مردم را به بردگي گرفت و مسلمانان اموال و دارائي هاي آنرا تصاحب كردند.
تاريخ ده هزار ساله ايران (جلد دوم ) تاليف عبدالعظيم رضايي – چاپ دهم 1378

 و چون مهران از ماجرا خبر يافت با سپاه خويش بگريخت و قلعه را رها كردندو چون باقيمانده سپاه عقه از عرب و عجم به قلعه رسيدند حصاري شدند و خالد با سپاه خويش بيامد و بيرون قلعه فرود آمد و عقبه و عمروبن صعق را كه اسير وي بودند همراه داشت . عقه و عمر اميد داشتند خاليد نيز چون غارتيان عرب با آنها رفتار كند و چون ديدند كه قصد آنها دارد امان خواستند و خالد نپذيرفت مگر به حكم وي تسليم شوند و آنها پذيرفتند . چون قلعه گشوده شد آنها را به مسلمانان داد كه جزو اسيران شدند و خالد بگفت تا عقه را كه پيشگروه قوم بوده بود گردن زدند تا ديگر اسيران از زندگي نوميد شوند و چون اسيران كشته وي بسرتل بديدند از زندگي نوميد شدند . پس از آن عمروبن صعق را پيش خواند و گردن او را نيز زد و گردن همه مردم قلعه را زد و هرچه زن و فرزند و مال در قلعه بود به اسيري و غنيمت گرفت .
تاريخ طبري – پوشینه ی 4 – بازگردان ابوالقاسم پاينده- چاپ پنجم 1375- ناشر اساطير- برگ 1514

<!– / message –><!– sig –>

بادغیس

مفضل بن محمد گوید: حجاج به سال هشتاد و پنجم یزید را معزول کرد و به مفضل نوشت که او را ولایتدار خراسان کرده، که نه ماه ولایتدار بود، و به غزای بادغیس رفت و آنجا را بگشود و غنیمت ها گرفت که میان کسان تقسیم کرد و به هر یک از آنها هشتصد درم رسید، آنگاه به غزای اخرون و شومان رفت که ظفر یافت و غنیمت گرفت و هرچه را به دست آورد میان کسان تقسیم کرد.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 3770-3771

سرخس

در حمله به «سرخس»، اعراب مسلمان » همه ی مردم مگر 100 تن » را كشتند. ( كامل – ابن اثیر- ص 303)
ملاحظاتی در تاریخ ایران- اسلام و » اسلام راستین» چاپ اول 1988- آلمان ( علی میر فطروس) page 70

گوید: آنگاه از مرو با دیگر عجمانی كه در نواحی نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت (1)كه مطیع وی شدند و مردم فارس و هرمزان را بر انگیخت كه پیمان شكستند و مردم كوهستان و فیرزان را بر انگیخت كه پیمان شكستند و این سبب شد كه عمر به مسلمین اجازه ی پیشروی داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ریختند. احنف سوی خراسان رفت و مهرگان قذق را بگرفت. آنگاه سوی اصفهان رفت كه مردم كوفه جی را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دوطبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحاربن فلان عبدی را آنجا گماشت. آنگاه سوی مروشاهجان رفت و مطرف بن عبدالله شخیر را سوی نیشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نیز حارث بن حسان را سوی سرخس فرستاد. (1) یعنی یزدگرد نامه فرستاد
تاریخ طبری ( جلد پنجم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر)

مرو

مردم خراسان نيز در زمان علی بار ديگر سر به شورش برداشتند و «کافر شدند و مقاومت کردند». حضرت علی، جعده بن هُـبيره را بهسوی خراسان فرستاد و او، مردم نيشابور را -مدّتها- محاصره کرد تا مجبور به صلح شدند. مردم مرو نيز -بار ديگر- طغيان نموده و سپس با وی صلح کردند.( تاريخ طبری، ج6، ص 2582؛ فتوح البلدان، ص 292.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:79.

در همين سال چنانكه گويند على بن ابى طالب جعدة بن هبيره را به خراسان فرستاد.
شعبى گويد: وقتى على از صفين باز گشت. جعدة بن هبيره مخزومى را سوى خراسان فرستاد كه تا ابر شهر رفت كه مردم كافر شده بودند و مقاومت كردند. جعده پيش على باز آمد كه خليدة بن قره يربوعى را فرستاد. خليده مردم نيشابور را محاصره كرد تا به صلح آمدند، مردم مرو نيز با وى صلح كردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2582

مسلمة بن يحيى گويد: وقتى ابو مسلم قيام كرد كسان سوى او شتابان شدند و مردم مرو سوى وى رفتن گرفتند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4529

ابرشهر

شعبی گوید: وقتی علی از صفین بازگشت، جعده بن هبیره مخزومی را سوی خراسان فرستاد که تا ابرشهر رفت که مردم کافر شده بودند و مقاومت کردند. جعده پیش علی باز آمد که خلیده بن قره یربوعی را فرستاد. خلیده مردم نیشابور را محاصره کرد تا به صلح آمدند، مردم مرو نیز با وی صلح کردند.
تاریخ طبری (پوشینه ی ششم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 2582

جلولا

ماهان میگوید: فتح جلولا در اوایل ذیقده سال شانزدهم بود و از قادسیه تا جلولا ۹ ماه بود.
تاریخ طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، جلد پنجم، چاپ پنجم- ۱۳۷۵، ناشر اساطیر. صفحه ۱۸۳۶

سعد گوید: در سفر سال شانزدهم هاشم بن عتیه با ۱۲ هزار کس و از جمله سران مهاجر و انصار و بزرگان عرب از مرتد شدگان و مرتد نشدگان روان شد و ۴ روز از مداین به جلولا رسید و سپاه پارسیان را محاصره کرد. پارسیان دفع الوقت میکردند و هروقت میخواستند بیرون میشدند. مسلمانان در جلولا ۸۰ برابر آنها حمله بردند و پیوسته خدا مسلمانان را ظفر میداد. مشرکان از خارهای چوبی نتیجه نبردند و خارهای آهنی بکار بردند. بطان بن بشر گوید:وقتی هاشم در جلولا در مگرهبل مهران فرود آمد ، پارسیان را در محوطه خندقشان و آنها با سرگرانی و گردنفرازی بمقابله مسلمانان میامدند. هاشم با کسان سخن میکرد و میگفت: این منزلگاهی است که از این پس منزلهاست. سعد پیوسته سوار به او کمک میفرستاد. عاقبت پارسیان آماده جنگ مسلمانان شدند و برون شدند و با کسان سخن کرد و گفت:در راه خدا نیک بکوشید که پاداش و غنیمت شما را کامل دهد ، برای خدا کار کنید. به هنگام تلاقی پارسیان سخت بجنگیدند ، اما خدا بادی به آنها فرستد که همه جا را تاریک کرد و چارهای جز ترک نبردگاه نبود ، سواران پارسی در خندق افتادند و بناچار بر کنار خندق گذر گاهها کردند که اسبان از آن بالا رود و بدین سان حصار خویش را تباه کردند و مسلمانان از ماجرا خبر یافتند و گفتند: بار دیگر سوئ آنها رویم و داخل حصار شویم و جان بدهیم و چون بار دیگر مسلمانان حمله بردند پارسیان بیرون شدند و دور خندق آنجا که مسلمانان بودند خارهای آهنین ریختند تا اسبان سوئ آنها نرود و جایی واگذاشتند و از آنجا سوئ مسلمانان آمدند و سخت بجنگیدند که هرگز نظیر آن رخ نداده بود مگر در لیلتهٔ الهریر ، اما این جنگ سریعتر و مجدانه تر بود.
و چنان شد که قعقاع بن عمر در جهت حمل خویش به مدخل خندق رسید و آنجا را بگرفت و بگفت تا منادی نداده کهای گروه مسلمانان اینک سالار شما وارد خندق پارسیان شده و آنجا را گرفته سوئ اوروید و پارسیانی که میان شما و سالارتان هستند مانع دخول خندق نشوند. قعقاع چنین گفت بود که مسلمانان را دلگرم کند ، آنها نیز حمله بردند و تردید نداشتند که هاشم در خندق است و در مقابل حمله آنها مقاومتی نشد تا به در خندق رسیدند که قعقاع عمر آنجا را گرفته بود و مشرکان از راست و چپ از عرصههای مجاور خندق فراری شدند و دچار بلیهٔای شدند که برای مسلمانان فراهم کرده بودند و مرکبهایشان لنگ شد و پیاده گریزان شدند و مسلمانان تقیبشان کردند و جز معدودی از آنها جان بدر نبردند ، خدا در آن روز یکصد هزار تن از آنها را بکشت و کشتگان همه عرصه را پوشانیده بود به همین جهت جلولا نام گرفت از بس کشته داشت را پوشانیده بود که نمودار جلال جنگ بود.
تاریخ طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، جلد پنجم، چاپ پنجم- ۱۳۷۵، ناشر اساطیر. صفحه ۱۸۲۸-۱۸۲۹

وقتی پارسیان متوجه شدند که برای مسلمانان کمک میرسد ، جنگ آغاز کردند . سالار سواران مسلمان طلیههٔ بن فلان بود، از طایفه بنی عبدالدار ، سالار سواران عجم خرزاد پسر خرهرمز بود. جنگی سخت شد که مسلمانان نظیر آن را ندیده بودند ، تیرها را تمام کردند ، نیزهها شکسته شد و به شمشیرها و تبر زبنها متوسل شدند.
صفحه ۱۸۳۰تاریخ طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، جلد پنجم، چاپ پنجم- ۱۳۷۵، ناشر اساطیر.

طبرستان

مردم گیلان و طبرطتان و دیلمستان سال ها در برابر هجوم سپاهیان اسلام پایداری و مقاوت کردند و در حقیقت، اعراب مسلمان هیچگاه نتوانستند گیلان و طبرستان و دیلمستان را تصرف نمایند. در زمان عثمان اعراب برای فتح طبرستان تلاش بسیار کردند و سعد بن عاص بدستور عثمان بسوی طبرستان روانه شد. در این هجوم، امام حسن و امام حسین فرزندان علی نیز با سعد بن عاص همراه بودند. مختصر البلدان، ابن فقیه، ص 152 + فتوح البلدان – ص 183 + تاریخ طبری – ج 5 ص 2116.
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:74.

مردم گيلان و طبرستان و ديلمستان حدود 250 سال در برابر سپاهيان اسلام پايداری کردند. در زمان عثمان، برای فتح طبرستان تلاش بسيار گرديد و سعيدبن عاص بدستور عثمان بسوی طبرستان روانه شد… در اين هجوم، امام حسن و امام حسين (فرزندان حضرت علی) نيز با سعيد بن عاص همراه بودند، اما اعراب هيچگاه نتوانستند حاکميت خود را بر نواحی گيلان و طبرستان برقرار نمايند، بطوريکه اعراب اين نواحی را «ثَغَر» میخواندند و «ثَغَر» در نزد مسلمانان عرب، مرزی بود که شهرهای آنان را از ولايات «اهل کُفر» جدا میساخت. در ضربالمثلهای عرب نيز از مردم گيل و ديلم بعنوان «دشمنان اسلام» ياد شده است.( نگاه کنيد به: مختصر البُلدان، ابن فقيه، ص 152؛ فتوح البلدان، ص 183؛ تاريخ طبری، ج5، ص 2116؛ اسلامشناسی، علی ميرفطروس، صص 92–94.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:74.

پس از مرگ یزدگرد در سال 651 میلادی (31 هجری) استقلال ایران عملا پایان یافت، ولی مردم آزادیخواه ایران یکباره تسلیم نشدند و همینکه به دورویی و طمع ورزی و کذب مواعید اعراب پی بردند، تصمیم به مقاومت گرفتند. مردم آزادی دوست طبرستان، دیلم و گیلان در مقابل فاتحان عرب لجوجانه پایداری کردند و حتی نواحی کوهستانی این خطه هیچگاه به دست اعراب نیفتاد.
تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. تهران. انتشارات امیرکبیر. چاپ2. جلد2 . ص:113.

گوید: پس از آن به روزگار معاویه، مصلقه با ده هزار كس به غزای خراسان رفت و او با سپاهش در رویان، مجاور طبرستان، به خطر افتادند و در یكی از درّه های آنجا كه دشمن همه ی تنگناهای آنرا بسته بود همگی كشته شدند كه آنجارا را درّه ی مصلقه گویند.
گوید: و چنان شد كه به سرانجام وی مثل میزدند و میگفتند: » وقتی كه مصلقه از طبرستان بازآید «
تاریخ طبری ( جلد نهم ) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر)

مردم قزوین، طبرستان و زنجان نیز از ترس و بخاطر ظلم و ستم عمال و ماموران حکومتی و برای رهائی از مالیات های سنگین، مجبور شدند تا اراضی و املاک خود را بنام قاسم بن هارون الرشید ثبت نمایند و اراضی آنها بدین وسیله جزو اراضی سلطان گردانید. کتاب البلدان- ابن الفقیه- ص 22 و نیز فتوح البلدان بلاذری ص 158
حلاج،علی میرفطروس چاپ پانزدهم، نشر البرز برگ 54

در طبرستان مردم نسبت به تازیان نفرت و کینه خاصی میورزیدند. چنان که در سال 160 هجری، مردم امیدوار کوه، از بیداد کارگزاران خلیفه به ستوه آمدند. فرمانروایان آنها که ونداد هرمزد و سپهبد  شروین و مسمغان ولاش بودند آنها را بر ضد تازیان شورانیدند و بدان سبب در اندک زمان شورش و آشوب بزرگی پدید آمد. در یک روز، مردم سراسر طبرستان بر عربان بیرون آمدند و آنها را به باد کشتار گرفتند.
گذشته از اعراب، ایرانیان نیز که مسلمان شده بودند طعمه نفرت و کینه مردم شدند. این نفرت و کینه چنان بود که حتی زنهایی از ایرانیان که به عقد زناشویی عربان در آمده بودند، ریش شوهران خود را گرفته از خانه بر می آوردند و به دست مردان میسپردند تا آنها را بکشند (تاریخ طبرستان ج1 ص 183) چنان شد که در همه طبرستان عربان و مسلمانان یکسره بر افتادند. بعدها انتقام خلیفه نیز هرگز نتوانست در اراده این مردمی که آشکارا با هرچه متعلق به عرب بود ستیزه میکردند خللی پدید آورد. آخر، بر مدتی نبود که یزید بن مهلب، سردار عرب در گرگان سوگند خورده بود که از خون عجم، آسیاب بگرداند و آسیاب هم گرداند و گندم آرد کرد و نانش را هم خورد. کسانی که در این بلاد هنوز حادثه ای از این گونه را فرا یاد داشتند البته نمیتوانستند دل از کینه تازیان بپردازند. این نفرت و کینه شدید مردم نسبت به دستگاه خلافت تازیان بود که مقارن دوره مامون و معتصم، مازیار را به اندیشه استقلال طلبی انداخت.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم، انتشارات سخن 1378 تهران، برگ 211

همدان

مردم همدان حصارى شده بودند، نعيم آنجا را محاصره كرد و ما بين همدان و جرميذان را بگرفت و مسلمانان بر همه ولايت همدان تسلط يافتند. و چون مردم شهر اين بديدند صلح خواستند بشرط آنكه با كسانى كه به صلح آمده بودند يكسان باشند. نعيم چنان كرد و پذيرفت كه جزيه بدهند و ذمى شوند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،برگ:1972

در حملهء اعراب به آذربايجان، خراسان و همدان نيز، مردم به سختی جنگيدند و در برابر اعــــــراب مسلمان مقاومت کردند آنچنانکه بقول طبری: «جنگ و مقاومت مردم همدان در عظمت، همانند جنگ نهاونـد بود … و از پارسيان چندان کشته شد که بشمار نبـود»
تاريخ طبری، ج 5، ص 1973. همچنين نگاه کنيد به: فتوح البلدان، صص 286–291 و 292 و 295-297 و 299 و 303–304 و 307–309.
ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم.

مقنع

مورخین اسلامی و مولفین مسلمان، از «مقنع» عموماً به زشتی نام برده اند، این امر-با توجه به ماهیت الحادی و ضد اسلامی قیام مقنع البته قابل توجیه میباشد.
آنچه مسلم است، اینست که: «مقنع» انسانی انقلابی و متفکری وطن پرست بوده که برای رهائی میهن و ملت خود از اسارت خلفای عرب، علیه دین و دولت اسلامی مبارزه کرد.
قیام «مقنع» از بزرگترین قیامهای روستائی در قرن دوم هجری بود که از نظر اقتصادی-اجتماعی، تحت تاثیر افکار و عقاید «مزدک» قرار داشت و بقول «ابوریحان بیرونی»: مقنع ادعای خدائی میکرد و بر اتباعش حکم کرد که پیروی از کلیه قوانین و احکام «مزدک» بر آنها فرض و واجب است. آنچه را که «مزدک» تشریع کرده بود، او هم امضاء کرد. (ترجمه آثار الباقیه ص 273).
صاحب «تاریخ بخارا» ضمن شرح بلندی از قیام «مقنع» مینویسد: پیشه او «گازرگری-رختشوئی» بود و پس از آن، به علم آموختن پرداخت و از هر دانش بهره برد، به غایت زیرک بود و کتاب بسیار از علوم پیشینیان خوانده بود… و وی دعوی نبوت کرد و مدتی بر این بود… و «ابوجعفر دوانقی» او را کس فرستاد و از «مرو» به بغداد برد و در زندان کرد… سالها از بعد آن، چون خلاصی یافت به «مرو» باز آمد و مردم را گرد کرد و گفت: دانید من کیستم؟ مردمان گفتند تو هاشم بن حکیمی، گفت غلط گفته اید، من خدای شمایم و خدای همه عالم. مردمان گفتند: دیگران دعوی پیغمبری کردند تو دعوی خدایی میکنی؟ گفت ایشان نفسانی بودند و من روحانی ام که اندر ایشان بودم، و مرا این قدرت هست که خود را به هر صورت که خواهم بنمایم… و نامه ها نوشت به هر ولایتی و به داعیان خویش داد، و اندرنامه چنین نوشت: بمن گروید و بدانید که پادشاهی مراست و کردگاری مراست و جز من خدائی دیگر نیست… و هنوز به «مرو» بود و داعیان بهر جای بیرون کرد و بسیار خلق را از راه بیرون برد… و اکثریت اهالی دهات پیرو «مقنع» گردیدند و از اسلام روی گردانیدند… و مسلمانان اندر کار ایشان عاجز شدند و نفیر به بغداد رسید و خلیفه «مهدی» بود اندر آن روزگار، تنگدل شد و بسیار لشکرها فرستاد به حرب وی، و به آخر خود آمد به نیشابور بدفع آن فتنه… می ترسید و بیم آن بود که اسلام خراب شود و دین «مقنع» همه جهان بگیرد» (تاریخ بخارا، ابوبکر محمدبن جعفر الزشخی. برگ 77-93).
نخستین شورش پیروان «مقنع» در «بخارا» واقع شد که شب هنگام در روستای «نومجکت» به مسجد ریختند و موذن و 15 نفر نمازخوان را کشتند (تاریخ بخارا، برگ 8).
مورخین ضمن اشاره به بی توجهی «مقنع» و پیروان او به عقاید مذهبی و مبارزه آنها با دین اسلام، پاکی، امانت و راستگویی آنها را شدیدا تاکید میکنند.
«ابن طقطقی» مینویسد: مقنع ادعای خدایی میکرد… و قابل به تناسخ بود… و گروه بسیاری از مردم گمراه پیرو او شدند… اما مهدی (خلیفه عباسی) لشکری بسوی او فرستاد، «مقنع» به قلعه ای در نزدیکی های مقر خود پناهنده شد و سپاه «مهدی» همچنان او را محاصره کرده بودند، تا آنکه مقنع و یارانش به ستوه آمده… مقنع نیز آتشی افروخته، آنچه چارپا و متاع و لباس در قلعه بود سوزانید و سپس زنان و فرزندان و یاران خویش را گردآورد و از ایشان خواست که خود را در آتش اندازند… و برای اینکه جثه او و خانواده اش بدست دشمن نیفتد، همگی خویشتن را در آتش افکندند… چون جملگی سوختند، درهای قلعه گشوده شد و سپاه «مهدی» داخل شد، قلعه را خالی و ویران یافتند (تاریخ فخری، برگ 244-245). مورخین تعداد لشکریان خلیفه در حمله به «مقنع» را پانصد و هفتاد هزار (570.000) نوشته اند (تاریخ بخارا، برگ 84). قیام «مقنع» مدت 14 سال دوام یافت و در علت موفقیت و پایایی این قیام، بطور کلی میتوان موارد زیر را ذکر کرد:
1.برخورداری از یک وطن پرستی مترقی، در ایجاد یک حکومت ملی و غیر عربی.
2.داشتن یک جهان بینی غیر مذهبی (بطور اعم) که در طی آن ایجاد «بهشت موعود» را در این جهان، تبلیغ میکرد.
3.برخورداری از یک سیاست اقتصادی – اجتماعی توده ای مبتنی بر اصل مساوات و اشتراک «مزدکی».
«مقنع» برای جلب توده ها، به اختراع «ماه نخشَب» پرداخت که نشانه ذوق و نبوغ «مقنع» و نماینده وسعت مطالعات علمی این مرد انقلابی داشت. او در «نخشب» (از شهرهای خراسان) چاهی کند که هر شب «ماه»ی از آنجا طلوع میکرد و مردم به چشم «اعجاز» به آن مینگریستند. معجزه «ماه نخشب» شبیه به معجزه «حضرت محمد» درمورد «شق القمر» (شکافتن ماه) بود… بعدها، در ته چاه، کاسه بزرگی پر از جیوه یافتند که علت اصلی انعکاس اشعه ماه بود. قرن سوم هجری نیز در سرتاسر قلمرو خلافت عباسی، مالکیت های بزرگ فئودالی و اسارت هرچه بیشتر روستاییان و خرده مالکان، گسترش یافت.
توسعه اقتصادی و آغاز روابط بازرگانی با کشورهای اروپایی، و ایجاد شهرهای عمده پیشه وری و تجارتی، باعث تقویت ور شد هرچه بیشتر داد و ستد و موجب ظهور سازمان های پیشه وری گردید، اما چنانکه میدانیم، تمرکز و انحصار فئودالی سلطان و بزرگان حکومتی، با منافع و حیات اقتصادی قشرهای نوپا (پیشه وران) ناسازگار بود.
از یک طرف تسلط سلطان و درباریان بر منابع آبیاری و کشت و زراعت، خرده مالکان (دهقانان) صاحب زمین را مجبور میکرد تا برای ادامه فعالیت های کشاورزی خود و به خاطر فرار از مالیاتهای سنگین، اراضی و املاک خود را به نام خلیفه و یا یکی از درباریان ثبت نمایند. مثلا «مقدسی» مینویسد: که در دوره او، در «مرو» کمی ی آب وجود داشت، و علت آن، وجود املاک سلطانی بوده که بر سر راه آب قرار داشت و بقیه اراضی از لحاظ آب در مضیقه قرار میگرفتند – و بدین ترتیب به آسانی جزو املاک سلطانی در می آمدند (احسن النقاسیم فی المعرفه الاقالیم، برگ 299).
روستاییان و خرده مالکان مجبور میشدند زمین ها و اراضی خود را به قیمتی نازل بفروشند و به شهرها و نواحی بازرگانی کوچ نمایند. فرار و مهاجرت دهقانان و خرده مالکان به شهرها، سازمانها و انجمن های پیشه وری را بیش از پیش تقویت میکرد.
از طرف دیگر تفکیک نشدن کامل صنعت از اقتصاد روستایی، قدرت و نفوذ اشراف و فئودالها در شهرها و فقدان اختیارات محلی در ملایات، سرنوشت صنعتگران و صاحبان حرفه و فن را تعیین میکرد و پیشه وران و صنعت گران شهری قادر نبودند از زیر سلطه و قیمومیت اشراف و اربابان صاحب زمین، بیرون بروند.
در قرن سوم هجری، برده داری نیز در کنار اشکال مختلف بهره کشی های فئودالی وجود داشت. البته، این شیوه بهره کشی شکل جنبی و ثانوی داشت و شیوه مسلط، همان شیوه بهره کشی فئودالی بود.
تجارت برده در این عصر رواج داشته، بطوری که از بین کارکنان دولت ماموری به نام «قیم الرقیق» بر اعمال برده فروشان نظارت میکرد.
«ابن فضلان» در کتاب خود از خرید و فروض برده ها در اراضی و املاک سخن میگوید (سفرنامه، برگ 63) و «ابولحسن صابی» نیز از وجود 20 هزار غلام سرایی و 10 هزار خادم و 11 هزار خدمتگزار و 4 هزار زن برده در زمان المکتفی (خلیفه عباسی) یاد میکند (رسوم دارالخاافه برگ 19). «هندوشاه» نیز تاکید میکند: در مجلسی که هزار خواجه (ارباب) حاضر بودند، هر یک از خواجگان هزار غلام زنگی داشت (تجارب السلف، برگ 189).
در بغداد بازار مخصوص برای خرید و فروش بردگان وجود داشت و در بعضی از ولایات بازار برده فروشان را «معرض» (نمایشگاه) میگفتند. شهرهای سمرقند و «مناخ» (قاهره) از پایگاههای عمده تدارک و صدور برده بود.
فروشندگان و سوداگران برده، بعضی از این بردگان و غلامان را –پیش از اینکه برای فروش به بازار ببرند- خود، با شکنجه های سخت و طاقت فرسا «اخته» میکردند و برده هایی که تاب و تحمل این شکنجه ها را می آوردند و زنده میماندند، برای فروشندگان سودمندتر بودند، به طوریکه «هندوشاه» مینویسد: «در سرای مقدر (خلیفه عباسی) 11 هزار خادم خصی (اخته) بودند، از روم و سودان و … »
از بردگان معمولا در امر زراعت و جنگ و ساختمان مساجد و کاخ ها و حفر شبکه های آبیاری استفاده میشد. در اراضی و شوره زارهای دولتی، بردگان را در دسته های 500 تا 5 هزار نفری تقسیم میکردند و آنها را به کارهای سخت وا میداشتند.
بردگانی را که در کشت زارهای بیگاری میکردند «قُن» مینامیدند. این بردگان وابسته به همان زمین بودند به طوریکه اگر آن زمین به مالک دیگر میرسید و یا به «اقطاع» داده میشد و یا در کشورستانی به دست دیگری می افتاد، آن برده نیز با همان زمین به ملک مالک جدید داخل میشد. این بردگان هرگز آزاد نمیشدند و مالک، حق آزاد کردن و فروختن آنها را نداشت و تنها میتوانست با زمین خود به دیگری واگذار کند، این بردگان و فرزندانشان تا زنده بودند با آن زمین به این و آن، منتقل میشدند (تاریخ خاندان طاهری، سعید نفیسی، برگ 366).
در این شرایط اقتصادی-اجتماعی، نبرد شدید روستاییان برای تصاحب آب و زمین و مبارزه زحمتکشان بر علیه استثمار و بهره کشی های ظالمانه، توازن و آرامش قلمرو حکومت عباسی را شدیدا تهدید میکرد.
حلاج، دکتر علی میرفطروس، چاپ پانزدهم، برگهای 58 تا 64

پیغمبر نقابدار – اما در بلاد ماوراءالنهر مهمترین حادثه یی که بکین خواهی ابومسلم پدید آمد واقعه ظهور «مقنع» بود. در واقع چند سال پس از واقعه استادسیس در خراسان، ماوراءالنهر شاهد قیام و شورش مقنع گردید. این جهانجوی نقابدار مرو دعویهای تازه و شگفت انگیز داشت. با اینهمه از ورای گرد و غبار افسانه هایی که زندگی او را فرو گرفته است نمی توان سیمای واقعی او را طرح کرد. آنچه مورخان و نویسندگان ملل کتب ملل و نحل درباره او نوشته اند قطعا از تعصب و غرض خالی نیست. می نویسند که او «مردی بود از اهل روستای مرو از دیهی که آن را کازه خوانند و نام او هاشم بن حکیم بود و وی در اول گازرگری کردی و بعد از آن بعلم آموختن مشغول شدی و از هر جنسی علم حاصل کرد و مشعبدی و علم نیز نجات و طلسمات بیاموخت شعبده نیک دانستی و دعوی نبوت نیز کرد. و بغایت زیرک بود و کتابهای بسیار از علم پیشینیان خوانده بود و در جادوی بغایت استاد شده بود» (تاریخ بخارا چاپ تهران ص 77) این مهارت بی نظیر او را در علوم حیل و نیز نجات همه مورخان ستوده اند. ماه نخشب که معجزه او خوانده شده است نمونه یی از مهارت او بشمار می رود. و در باب باب آن گفته اند که «به زمین نخشب از بلاد ماوراءالنهر چاهی بود. مقنع بسحر جسمی ساخت بر شکل ماهی چنانکه دیدند که آن جسم از چاه برآمد و اندکی ارتفاع یافت و باز بچاه فرو رفت.» (تجارب السلف ص 121) این ماه نخشب، را شاعران ایران و عرب مکرر در سخنان خویش یاد کرده اند اما کیفیت آن اکنون درست معلوم نیست نوشته اند که چون مقنع این ماه را از چاه برآورد مردم را گمان افتاد که این کار را بجادویی کرده است. اما این جادویی، در واقع عبارت از تمهید و استعمال بعضی قوانین ریاضی بود. آورده اند، که بعدها از ته آن چاه که بنخشب بود کاسه بزرگی پر از زیبق بیرون آوردند. (آثار البلاد القزوینی، بنقل از ادوارد براون: تاریخ ادبی ایران ج-1) باری، این هاشم بن حکیم چنانکه در تاریخها آورده اند، در روزگار ابومسلم از جمله یاران و سرهنگان او بود. عبث نیست که چون دعوت خویش آشکار کرد خاطره این سردار سیاه جامگان خراسان در عقاید و آراء او چنان آشکارا انعکاس یافت. وی ابومسلم را از پیغمبر برتر شمرد و حتی او را بدرجه خدایی رسانید. نیز گویند که او دعوی داشت روح ابومسلم نقل، بوی کرده است و او خداست. (تبصرة العوام ص 179) درباره سبب شهرت او به «مقنع» آورده اند که همواره نقابی از زر و یا پرند سبز بر روی داشت تا روی او کس نتواند دید. یارانش را گمان بود که این «مقنعه» را بر روی فروهشته است تا شعشعه طلعت او دیدگان خلق را خیره نسازد اما دشمنانش می گفتند که این نقاب را بدان روی از آن دارد که تا زشتی و بدرویی خویش را فرو پوشاند و گفته اند که او مردی یک چشم و کژ زبان و بد روی و کوتاه قد بود و موی سر نداشت. مطابق قول ابوریحان وی «دعوی خدایی کرد و گفت برای آن بجسم درآمدم تا دیده شود زیرا که از این پیش کس نتوانسته بود مرا به بیند. پس، از جیحون بگذشت و بحوالی کش و نسف در آمد. با خاقان نوشت و خواند آغاز نهاد و او را بآیین خویش دعوت نمود. سپید جامگان و ترکان بر وی فراز آمدند و برایشان زن و خواسته مردم مباح گردانید و هرکه را با وی مخالفت ورزید بکشت و هرچه مزدک آیین نهاده بود وی امضاء کرد و لشکریان مهدی خلیفه را بشکست و چهارده سال تمام استیلا داشت» (آثارالباقیه ص 211 – و این مدت که در تاریخ بخارا هم آمده است از مبالغه خالی نیست درین باب رجوع شود به تحقیقات آقای دکتر غلامحسین صدیقی در رساله اجتهادی ایشان es mouvements Religieux Iranian P.179) درین مدت بسیاری از مردم سغد و بخارا و نخشب و کش آیین او را پذیرفتند و بر ضد خلیفه علم عصیان برافراشتند. نوشته اند که یاران او، چون بمیدان جنگ میرفتند، در هنگام هول و فزع از او، چون خدایی یاری می طلبیدند و فریاد می کشیدند که «ای هاشم ما را دریاب!» (ابن اثیر، ج 5، ص 52 طبع مصر) این سپید جامگان مقنع کاروانها را می زدند، شهرها و دهات را غارت می کردند، ویرانی ها و تباهی های بسیار وارد می آوردند. زنان و فرزندان مردم را باسارت می بردند، مسجدها را ویران می نمودند و مؤذنان و نمازگزاران را طعمه شمشیر خویش می کردند. (تاریخ بخارا ص 82 چاپ تهران) نوشته اند که چون در آغاز کار خبر مقنع بخراسان فاش شد. حمید بن قحطبه که امیر خراسان بود، فرمود که او را بند کنند. او بگریخت از دیه خویش، و پنهان می بود. چندانکه او را معلوم شد که بولایت ماوراءالنهر خلقی عظیم بدین وی گرد آمده اند و دین وی آشکارا کردند قصد کرد از جیحون بگذرد امیر خراسان فرموده بود تا بر لب جیحون نگهبانان او را نگاه دارند و پیوسته صد سوار بر لب جیحون بر می آمدند و فرو می آمدند تا اگر بگذرد او را بگیرند وی با سی و شش تن بر لب جیحون آمد و عمد ساخت و بگذشت و بولایت کش رفت و ان ولایت او را مسلم شد خلق بر وی رغبت کردند و بر کوه سام (مارکوارت در Wehrot und Arang 92 می گوید قلعه یی بود بنام سنام که وی در آن می زیست) حصاری بود بغایت استوار و اندر وی آب روان و درختان و کشاورزان. و حصاری دیگر از این استئارتر آنرا فرمود تا عمارت کردند و مال بسیار و نعمت بیشمار آنجا جمع کرد و نگاهبانان نشاند و سفید جامگان بسیار شدند، (تاریخ بخارا ص 80) باری کار مقنع و سپید جامگان وی اندک اندک چندان قدرت گرفت که پادشاه بخارا نیز، نامش ببنیات بن طغشاده، مسلمانی بگذاشت و بآیین وی گرایید. تا دست سپید جامگان دراز گشت و غلبه کردند و خلیفه سخت ستوه شد. (ایضا ص10) آخر عربان از دلاوری و بی
اکی این سپید جامگان بستوه آمدند. مقنع و یاران او سالها در برابر سرداران عرب، که خلیفه بجنگ ایشان می فرستاد در ایستادند.
داستان این جنگها را در تاریخها می توان خواند. بغداد سخت در کار اینها فرو مانده بود و بسا که خلیفه از بیم و بیداد این قوم بگریه در می آمد. (تاریخ بلعمی ص 733 طبع هند) آخر کار خلیفه سپاه عظیم، بماوراءالنهر بفرستاد و مقنع را این سپاه خلیفه شهر بند کردند. سرانجام چون مقنع، بر هلاک خود یقیم کرد خویشتن به تنور افکند تا از هم متلاشی شود و پیکر او بدست دشمنان نیفتد. اما فاتحان چون بقلعه او دست یافتند او را در تنور جستند و سرش را بریدند و نزد مهدی خلیفه که در آن ایام در حلب بود فرستادند.
درباره فرجام کار او، یکی از دهقانان داستانی شگفت انگیز گفته است که در تاریخ بخارا از قول او بدینگونه نقل کرده اند که گفت «جده من از جمله خاتونان بوده است که مقنع از بهر خویش گرفته بود و در حصار می داشت وی می گفت روزی مقنع زنان را بنشاند بطعام و شراب بر عادت خویش، و اندر شراب زهر کرد و هر زنی را یک قدح خاص فرمود و گفت چون من قدح خویش بخورم شما باید که جمله قدح خویش بخورید. پس همه خوردند و من نخوردم و در گریبان خود ریختم و وی ندانست. همه زنان بیافتادند و بمردند و من نیز خویشتن در میان ایشان انداختم و خویشتن را مرده ساختم و وی از حال من ندانست پس مقنع برخاست و نگاه کرد و همه زنان را مرده دید نزدیک غلام خود رفت و شمشیر بزد و سر وی برداشت و فرموده بود تا سه روز بار تنور تفتانیده بودند بنزدیک آن تنور برفت و جامه بیرون کرد و خویشتن را در تنور انداخت و دودی برآمد من بنزدیک آن تنور رفتم از او هیچ اثری ندیدم و هیچکس در حصار زنده نبود و سبب خود را سوختن وی آن بود که پیوسته گفتی که چون بندگان بندگان من عاصی شوند من بآسمان روم و از آنجا فرشتگان آرم و ایشان را قهر کنم وی خود را از آن جهت سوخت تا خلق گویند که او به آسمان رفت تا فرشتگان آرد و ما را از آسمان نصرت دهد و دین او در جهان بماند پس آن زن در حصار بگشاد…» (تاریخ بخارا ص 87-88)
ظاهر این روایت البته از رنگ افسانه خالی نیست اما این نکته را همه مورخان آورده اند، که او پیش از آنکه عربان بر قلعه وی دست بیابند خود را هلاک کرد. و بدینگونه بود که روزگار خدای نخشب یا پیغمبر نقابدار خراسان بپایان رسید. (تامس مور (Th. Moore) شاعر انگلیسی (متوفی در 1852) داستان این پیغمبر نقابدار را در حکایت «لاله رخ» آورده است) و ماه نخشب که یک چند در آسمان ماوراءالنهر پرتو افشاند، هر چند طلوع آن چندان به درازا نکشید لیکن روزگاری کوتاه مایه امید کسانی شد که جور و بیداد و تحقیر تازیان آنها را بعصیان و طغیان رهنمون گشته بود. این سپید جامگان، پس از مرگ مقنع نیز مدتها در ماوراءالنهر بر آیین او بودند. نویسنده کتاب حدودالعالم و بیرونی و مقدسی و مؤلف تاریخ بخارا، بوجود آنها در ماوراءالنهر اشاره کرده اند. (رک Frye ترجمه تاریخ بخارا ص 147) عوفی نیز در اوایل قرن هفتم هجری می گوید «و امروز در زمین ماوراءالنهر از متابعان او جمعی هستند که دهقنت و کشاورزی می کنند و ایشان را سپید جامگان خوانند و کیش و اعتقاد خود پنهان دارند و هیچکس را بر آن اطلاع نیافتاده است، که حقیقت روش آنان چیست؟» (جوامع الحکایات، نسخه خطی کتابخانه مجلس) این سخن عوفی هنوز هم درست است، و در واقع از آنچه در کتابها درباره این سپید جامگان آمده است حقیقت و روش آیین آنان را نمی توان دریافت. و از همین روست که نویسندگان کتب مقالات نیز در باب عقاید آنان اتفاق ندارند. بعضی آنها را از خرمیان دانسته اند و بعضی از زنادقه. برخی آنها را بشیعه بسته اند و برخی بمزدکیان نسبت داده اند. (ر.ک تبصره ص 179 مقدسی ص 323 شهرستانی ص 115 چاپ لندن) در سخنانی نیز که بآنها نسبت کرده اند از همه ادیان و عقاید چیزی هست. درباره جامه سپید، که زی و شعار این طایفه بوده است گمان غالب آن است که آنرا بر غم عباسیان که «سیاه جامگان» بوده اند، می پوشیده اند. اما این جامه سپید نزد برخی فرقه ها زی و لباس روحانیون بوده است و مانویان نیز جامه سپید می داشته اند. (Pelliot, Les traditions manicheennes P. 202) شک نیست که در این روزگار مانویان در سغد و ماوراءالنهر بسیار بوده اند. (الفهرست ص 337) بنابراین، شاید این جامه سپید، در میان پیروان مقنع از آن سبب متداول بوده است که آیین او از آیین مانی صبغه یی داشته است و یا دست کم شاید، بتوان گمان برد که مقنع نیز، برای پیشرفت مقاصدی که داشته است، سازش و تألیف بین پاره ای عقاید مانویان را که در ماوراءالنهر بسیار بوده اند با عقاید مجوسان و خرمدینان وجهه همت داشته است. و بنابراین، بی سبب نیست که اهل مقالات او را و یارانش را بهمه این ادیان منسوب و متهم داشته اند. (برای اخبار مقنع گذشته از آنچه نقل شد، ر.ک احوال و اشعار رودکی بقلم آقای سعید نفیسی ج 1 ص 293 و مقاله آقای دکتر ذبیح الله صفا مجله مهر سال چهارم و پنجم – و برای تحقیقات اروپایی رجوع شود به تعلیقات آقای فرای Frye بر ترجمه انگلیسی تاریخ بخارا ص 143)
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 147 تا 152

دومه

چون خالد مقر گرفت جودي و وديعه بدو حمله بردند و ابن حدر جان و ابن ايهم سوي عياض رفتند و جنگ انداختند وخدا جودي و وديعه را به دست خالد منهزم كرد و عياض حريفان خود را شكست داد و مسلمانان بر
آنها دست يافتند ، خالد جودي را بگرفت و اقرع بن حابس و وديعه را اسير كرد و بقيه كسان سوي قلعه رفتند
كه براي همه جا نبود و چون قلعه پر شد آنها كه در قلعه بودند در به روي ياران خود بستند و آنها را بيرون
گذاشتند عاضم بن عمر گفت : « اي مردم بني تميم ، كلبيان هم پيمان شما هستند آنها را اسير كنيد و پناه دهيد »
تميميان چنان كردند و همين سفارش عاصم سبب نجات آنها شد .
آنگاه خالد به كساني كه اطراف قلعه بودند حمله برد و چندان از آنها بشكست كه در قلعه از كشتگان مسدود شد
آنگاه جودي را پيش خواند و گردن او را بزد و اسيران را پيش خواند و گردنشان را بزد مگر اسيران كلب كه
عاصم و عقرع و تميميان گفتند : « ما آنها را امان داده اييم » و خالد آنها را رها كرد و گفت : « رفتار جاهليت
پيش گرفته ايد و كار اسلام را واگذاشته ايد . »
عاصم بدو گفت : « از نجات آنها دلگير مباش كه شيطان بر آنها دست نمي يابد . »
آنگاه خالد به در قلعه پرداخت و چندان بكوشيد كه آنرا از جاي ببرد  ومسلمانان به داخل قلعه حمله بردند و
چنگاوران را بكشتند و نوسالان را اسير گرفتند و به حراج نهادند و خالد دختر جودي را كه نام آور بود بخريد.
پس از آن خالد در دومه  بماند و اقرع را سوي انبارس فرستاد .
و چنان شد كه وقتي خالد سوي حيره باز گشت و نزديك آنجا رسيد قعقاع مردم حيره را به دف زدن واداشت و
آنها دف زنان روي خالد رفتند و با همديگر مي گفتند : « برويم كه اين از بدي جلوگيري مي كند . »
تاريخ طبري , پوشینه ی  4 – بازگردان ابوالقاسم پاينده- چاپ پنجم 1375- ناشر اساطير- برگ1517

کابل

در سال 651م (31ه ) شاهنشاهی ساسانی سقوط کرد. و همه ایران تقریبا، تا آمودریا (جیحون) (از شمال شرق) مسخر اعراب گشت. فقط نواحی بلخ و غور و زابلستان و کابل و سرزمینهای کرانه دریای خزر، یعنی دیلم و گیلان و طبرستان، مستقل باقی ماندند. مردم نواحی مزبور لجوجانه پایداری کردند و بعدها مطیع شدند (بلخ به طور قطع در سال 707م/89ه ) ولی دیلم و غور و کابل مسخر اعراب نگشتند.
اسلام در ایران. ایلیا پاولویچ پطروشفسکی. ترجمه کریم کشاورز.تهران. انتشارات پیام. 1363. ص:43 .

مزار

کشته شدن قارون و ۲ سردار چیره دست وی ، سپاه ایران دچار سستی شد و  افراد آن با به گریز نهاد ، میگویند در این نبرد ۳۰ هزار نفر از سپاهیان ایران به خاک افتادند و قنائم فراوانی به دست مسلمانان افتاد.
تاریخ ۱۰ هزار ساله ایران(جلد دوم) تالیف: عبدالعظیم رضایی- چاپ دهم ۱۳۷۸ صفحه ۱۲۲

بخارا

«نَرشَخی» (مولف تاریخ بخارا) درباره شورش مردم این شهر یادآوری می شود که «معاویه» ، «عبیدالله بن زیاد» را برای سرکوبی مردم بسوی «بخارا» فرستاد و «عبیدالله» پس از نبردی سخت آنجا را – بار دیگر – تصرف کرد:
«عبیدالله فرمود تا درختان می کندند و دیه ها را خراب می کردند و شهر (بخارا) را نیز خطر بود، «خاتون» حاکم بخارا کس فرستاد و امان خواست. صلح افتاد به هزار هزار (1 میلیون) درهم با چهار هزار برده.» (تاریخ بخارا – برگ 52-53)
اما – بزودی – مردم بخارا – از پیمان صلح خود – بار دیگر – سر باز زدند. «سعید بن عثمان» (عامل معاویه) در سال 56 هجری (= 675 م) بسوی بخارا شتافت و بقول یعقوبی «در آنجا کشتاری عظیم کرد» تا توانست – بار دیگر – شهر را تصرف کند. (تاریخ یعقوبی – پوشینه ی 2 – برگ 172).
«نرشخی» یادآور می شود:
«سعید بن عثمان» با سی هزار برده و مال بسیار از «بخارا» بازگشت» (تاریخ بخارا – برگ 56)
گروهی از بزرگ زادگان «بخارا» نیز – بعنوان «گروگان» – در شمار اسیران بودند که فاتحان عرب آنان را مورد شکنجه، توهین و تحقیر قرار می دادند. سرانجام:
«ایشان (اسیران بخارائی) بغایت تنگدل شدند و گفتند: این مرد (سعید بن عثمان) را چه خواری ماند که با ما نکرد؟ … چون در استخفاف (خواری) خواهیم هلاک شدن – باری – بفائده هلاک شویم … به سرای «سعید» (سردار عرب) اندر آمدند، درها بستند و «سعید» را بکشتند و خویشتن را نیز بکشتن دادند» (تاریخ بخارا – برگ 54-57)
در زمان «یزید بن معاویه» نیز مردم «بخارا» شورش کردند و یزید، «مسلم بن زیاد» را مأمور سرکوب آنان ساخت. سپاهیان یزید – پس از جنگی سخت با مردم بخارا – توانستند آنجا را – بار دیگر – تصرف نمایند» (تاریخ یعقوبی – پوشینه ی 2 – برگ 192).
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و «اسلام راستین» چاپ اول 1988 – آلمان (علی میرفطروس) برگ 73-74

در سال 90 هجری (= 709 م) مردم «بخارا» – بار دیگر – «کافر شدند» و این بار «قتیبه بن مسلم» (بدستور حجاج) بسوی «بخارا» شتافت. مردم بخارا – در جنگی سخت – ابتدا بر سپاهیان عرب، پیروز شدند و مسلمانان را درهم شکستند بطوری که «وارد اردوگاه «قتیبه» شدند و از آن گذشتند، اما – سرانجام – «قتیبه» مرد مبخارا را هزیمت داد و بار دیگر بر شهر تسلط یافت. (تاریخ طبری – پوشینه ی 9 – برگ 3825).
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و «اسلام راستین» چاپ اول 1988 – آلمان (علی میرفطروس) برگ 80

ادریس بن حنظله گوید: وقتی نامه حجاج پیش قتیبه رسید که نه او دستور می داد از عمل خویش که از غذای وردان خداه شاه بخارا بی آنکه ظفر یابد بازگشته بود توبه کند و سوی وی بازگردد و محلی را که می باید از آنجا به ولایت وی حمله برد معین کرده بود، قتیبه به سال نودم به غزای بخارا رفت وردان خداه کس پیش سغدیان و ترکان و مردم اطراف آنها فرستاد و از آنها کمک خواست که سوی وی پیش آمدند. قتیبه زودتر آنحا رسیده بود و آنها را محاصره کرده بود و چون کمک برایشان رسید از حصار در آمدند که مسلمانان نبرد کنند. ازدین گفتند: «ما را جدا کنید و نبرد دشمن را به ما واگذارید.»
قتیبه گفت: «پیش روید»
گوید: ازدیان پیش رفتند و نبرد آغاز کردند، قتیبه نشسته بود و عبایی زرد روی سلاح به تن داشت. دو گروه مدتی ثبات آوردند آنگاه مسلمانان حمله بردند و مشرکان بر آنها توفق یافتند و انها را درهم شکستند به طوری که وارد اردوگاه قتیبه شدند و از آن گذشتند چنان که زنان چهره اسبان را زدند و گریستند و مسلمانان
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 3822

«نرشخی» درباره پایداری و مقاومت مردم «بخارا» در برابر اعراب و نپذیرفتن اسلام و در ذکر حمله های «قتیبة» – به این شهر – یادآور می شود:
«هربار اهل «بخارا» مسلمان شدندی و باز چون عرب بازگشتندی، ردت (برگشتن از دین) آوردندی و «قتیبة بن مسلم» نه بار ایشان را مسلمان کرده بود. باز ردت آورده، کافر شده بودند، این بار چهارم «قتبیة» حرب کرده، شهر بگرفت از بعد رنج بسیار، اسلام آشکار کرد و مسلمانی اندر دل ایشان (مردم بخارا) بنشاند، بهر طریقی، کار بر ایشان سخت کرد … فرمود تا یک نیمه از خانه های خویش به اعراب دادند تا عرب با ایشان باشند و از احوال ایشان با خبر باشند تا بضرورت، مسلمان باشند، بدین طریق، مسلمانی آشکار کرد و احکام شریعت به ایشان (مردم بخارا) لازم گردانید و مسجدها بنا کرد و آثار کفر و رسم «گبری» (زرتشتی) برداشت و جد عظیم کرد. و هرکه را در احکام شریعت تقصیری کردی، عقوبت می کرد …» (تاریخ بخارا – برگ 66).
بقول «نرشخی» در حمله «مسلم بن زیاد» به «بخارا» (در زمان یزید بن معاویه) نیز – از جمله – قرار شد: «… از خانه ها و ضیاع (زمین ها) یک نیمه به مسلمانان (عرب) دهند و علف ستوران عرب و هیزم – و آنچه خرج گردد. کسانی که در بیرون شهر باشند (هم دهند) (تاریخ بخارا – برگ 69)
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و «اسلام راستین» چاپ اول 1988 – آلمان (علی میرفطروس) برگ 83-84

گوید: ثابت در شهر حصاری شد و موسی در بیرو ن شهر ببود. وقتی موسی سوی حشورا می آمده بود کس سوی طرخون فرستاده بود و طرخون به کمک وی آمد و چون موسی ازآمدن وی خبر یافت، سوی ترمذ بازگشت. مردم کش و نسف و بخارا نیز به کمک ثابت آمدند و جمع وی هشتاد هزار کس شد که موسی را محاصره کردند و آذوقه را بر او ببستند چنانکه کار بر آنها سخت شد.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 3783

علی بم محمد این را از باهلیان آورده بعلاوه اینکه گفته اند» » قتیبه وقتی رامشینه را گشود از راه بلخ بازگشت و چون به فاریاب رسید نامه حجاج بدو رسید که سوی وردان خداه رو، و قتیبه به سال هشتاد و نهم بازگشت و به زم رسید و از نهر عبور کرد. سغدیان و مردم کس و نسف در راه بیابان با وی مقابل شدند و نبرد کردند که بر آنها ظفر یافت و سوی بخارا رفت و در خرقانه پایین فرود آمد که بر سمت راست وردان بود و با جمعی بسیار به مقابله وی آمدند که دو روز و دو شب با آنها نبرد کرد آنگاه خدا وی را بر آنها ظفر داد.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 3820

یونس بن اسحاق گوید: قتیبه به سال نود و چهارم غزا کرد و چون از نهر گذشت بیست هزار مرد جنگی به مردم بخارا و کش و نسف و خوارزم مقرر کرد.
گوید: پس از اینان با وی سوی سغد رفتند که آنها را سوی چاچ فرستاد و خود او سوی فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسید و مردم آنجا بر ضد وی فراهم شدند و به مقابله آمدند و بارها نبرد کردند که پیوسته ظفر با مسلمانان بود.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 3869

ثابت همچنان محبوس بماند. اشرس، سلیمان بن ابی السری وابسته بنی عوافه را در کار خراج به هانی بن ابی هابی پیوست، هانی و عاملان خراج اصرار ورزیدند و بزرگان عجم را تحقیر کردند. مجشر، عمیرة بن سعد را بر دهقانان مسلط کرد که متوقفشان کردند و جامه هایشان را پاره کردند کمربندهایشان را به گردنهایشان افکندند و از مردم ضعیف که مسلمان شده بودند جزیه گرفتند، از اینرو مردم سغد و بخارا کافر شدند و ترکان را به جنبش آوردند.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4095

علی گوید: به قولی اشرس از نهر عبور کرد و در بیکند فرود آمد و آنجا آب نیافت، صبحگاهان ار آنجا حرکت کردند و چون به قصر بخارا خذاه رسیدند، که با آنها یک میل فاصله داشت، هزار سوار به مقابله آنها آمدند و اردوگاه را محاصره کردند. غبار برخاست و کسی نمی توانست مجاور خویش را ببیند.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4096

گوید: صبحگاهان خاقان بیامد و چون مقابل آنها رسید راه بخارا گرفت و چنان وانمود که آهنگ آنجا دارد و سپاهیان خویش را از پشت تپه ای که در میان فاصله بود سرازیر کرد و فرود آمد که آماده شدند، اما مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روی تپه نمودار شدند که کوهی از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشینه و نسف و گروه هایی از مردم بخارا.
گوید: جمع مسلمانان سخت متحیر شدند.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4100

سغد

اهالی » سغد» نیز ، بار دیگر، پیمان شكستند و نقض عهد كردند و » «قتیبه» ، بار دیگر، به آن شهر لشكر كشید. مردم » سغد» پس
از پایداری و مقاوت فراوان، سرانجام مغلوب شدند و صلح شد كه هر سال یك میلیون و دویست هزار درهم به اعراب بدهند. همچنین قرار شد كه آن سال 30 هزار برده ی جوان بدهند و شهر را خالی كنند » تا مرد جنگی در آنجا نباشد و در آنجا مسجد بسازند تا » قـُتیبه» ( سردار عرب) در آنجا نماز كند»
( نگاه كنید به : تاریخ طبری – ج9-ص 3856-3859) ملاحظاتی در تاریخ ایران -اسلام و » اسلام راستین» چاپ اول 1988- آلمان ( علی میر فطروس) page 81

گوید: قتیبه وقتی به سغد رسید كه عبدالرحمان با بیست هزار كس پیش از وی آنجا رسیده بود و قتیبه با مردم خوارزم و بخارا پس از سه یا چهار روز از فرود آمدن عبد الرحمان آنجا رسید و گفت: » و چون به ساحت قوی درآییم بامداد بیم-یافتگان چه بد است.» گوید: یكماه آنهارا محاصره كرد و بارها در حصارشان از یك سوی با انها نبرد كردند .مردم سغد كه از طول محاصره بیمناك بودند به شاه چاچ و اخشاذ فراغنه نوشتند كه اگر عربان بر ما ظفر یابند، با شما نیز چنان كنند كه با ما میكنند، در اندیشه ی كار خویش باشید. مردم آنجا ها همسخن شدند كه سوی سغدیان آیند
و پیغام دادند كه گروهی را بفرستید تا عربان را مشغول دارند تا ما به اردوی ایشان شبیخون بریم. گوید: سوارانی از ابنای مرزبانان و یكه سواران و دلیران برگزیدند و روانه كردند و گفتندشان كه به اردوی عربان شبیخون بزنند. گوید: یكی از برجمیان میگفت كه :» در آنجا حضور داشتم، مردمی جنگی تر و با ثبات تر از فرزندان این پادشاهان ندیده بودم. آنها را بكشتیم و جز تنی چند از آنها جان به در نبردند. اسلحه ی آنها
را به تصرف درآوردیم و سرهاشان بریدیم و اسیران گرفتیم و از آنها در باره ی كشتگان پرسش كردیم گفتند:» هر كه را كشته اید پسر شاهی بوده یا بزرگی از بزرگان یا دلیری از دلیران قوم ، مردانی را كشته اید كه یكیشان برابر صد مرد بوده.». پس نام آنها را نوشتیم و صبحگاهان وارد اردوگاه شدیم و هركداممان سری را همراه داشتیم كه به نام معروف بود، سلاح خوب و كالای نفیس و كمربند طلاو اسبان نكو گرفته بودیم
كه قتیبه همه را به ما بخشید. مردم سغد از این حادثه شكسته شدند. قتیبه منجنیق ها در مقابل آنها نهاد و سنگبارانشان كرد و همچنان در كار نبردشان بود. گوید: قتیبه ترسوان را عفنان نامید و اسب و سلاح نیكوی آنهارا نگرفت و شجاعان و میانحالان داد و سلاح اسقاط را برای آنها نهاد
و با این جمع به تركان حمله برد و با سواره و پیاده با انها نبرد كرد و شهر را با منجنیق ها بزد و شكافی در آن پدید آورد كه آنرا با جوالهای ارزن مسدود كردند. گوید: یكی بیامد و به نزد شكاف ایستاد و قتیبه را دشنام داد گروهی از تیر اندازان با قتیبه بودند كه به آنها گفت: » دو تن
از میان خود برگزینید.» و چون برگزیدند به آنها گفت: » كدامتان به این مرد تیر می اندازد كه اگر تیر به او زد، ده هزار جایزه دارد و اگر خطا كرد، دستش را ببرّم ؟». یكی سان به جا ماند و دیگری پیش رفت و تیر انداخت و به چشمش زد و قتیبه بگفت تا ده هزار به او دادند.

روز بعد با آنها بر سر یك هزارهزار و دویست هزار صلح كرد كه هرساله بدهند و آنسال سی هزار سر بدهند كه كودك و پیر و علیل در آن میان نباشد. شهر را نیز خالی كنند كه مرد جنگی در آن نباشد و در آنجا مسجدی برای قتیبه بسازند كه درآید و نماز كند و برای وی منبری در در مسجد نهند كه سخن كند ، سپس غذا بخورد و بیرونب شود. گوید: وقتی صلح شد، قتیبه ده كس تا فرستاد، از هر گروه سپاه دو كس ، كه مال الصلح را بگرفتند. قتیبه گفت:» اینك زبون شدند كه برادران و فرزندانشان به دست شما افتاد.» گوید: پس از آن شهر را خالی كردند و مسجدی ساختند و منبری نهادند و قتیبه با خهار هزار كس كه برگزیده بود وارد شهر شد و به مسجد رفت و نماز كرد و سخن كرد، آنگاه غذا خورد
و كس پیس سغدیان فرستاد كه هر كس از شما میخواهد كالای خویش را برگیرد كه من از شهر بیرون نمیشوم این را برای تسلیم شما كردم،
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 3856-3859

گوید: روز بعد به مقابله ی صغدیان رفت و آنها نیز بیامدند كه بجنگید و هزیمتشان كرد و در شهرشان محاصره شان كردند كه به صلح آمدند و پنجاه نوجوان از ابنای بزرگان خویش را بدو گروگان دادند كه پیش وی باشند. گوید: آنگاه از نهر گذشت و در ترمذ اقامت گرفت. گوید: سعید به قرار وفا نكرد و جوانان گروگان را با خود به مدینه آورد.
تاریخ طبری ( جلد هفتم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) page 2871

گوید تركان به قصد وی آمدند مرد سغد و فرغانه نیز با انها بودند و راه مسلمانان را گرفتند به عبد الرحمن بن مسلم باهلی رسیدند كه دنباله دار بود و میان وی و قتیبه و نخستین قسمت سپاه یك میل فاصله بود. و چون نزدیك شدند كس نزد قتیبه فرستاد و بدو خبر داد. تركان عبد الرحمان را در میان گرفتند و با وی نبرد آغاز كردند.
تاریخ طبری ( جلد هفتم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 3817

علی بن محمد این را از باهلیان آورده بعلاوه انیكه گفته اند: » قتیبه وقتی رامیثنه را گشود از راه بلخ بازگشت و چون به فاریاب رسید نامه ی حجاج بدو رسید كه سوی وردان خداه رو، و قتیبه به سال هشتاد و نهم بازگشت و به زم رسید و از نهر عبور كرد. سغدیان و مردم كس و نسف در راه بیابان با وی مقابل شدند و نبرد كردند كه بر آنها ظفر یافت و سوی بخارا رفت و در خرقانه ی پایین فرود آمد كه بر سمت راست وردان بود و با جمعی بسیار به مقابله ی وی امدند كه دو روز و شب با آنها نبرد كرد آنگاه خدا وی را ظفر داد.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 3820

از آنجا سوی كش و نسف رفت حجاج بدو نوشت: كش را بكوب و نسف را ویران كن و از محاصره شدن بپرهیز. گوید: قتیبه كش و نسف را بگرفت، فاریاب در مقابل وی مقاومت كرد كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت. پس از آن، قتیبه برادر خویش عبدالرحمن را از كش و نسف برای مقابله ی طرخون سوی سغد فرستاد كه برفت.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 3845

یونس بن اسحق گوید: قتیبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بیست بهزار مرد جنگی به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد. گوید: پس اینان با وی سوی سغد رفتند كه آنها را سوی چاچ فرستاد و خود او سوی فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسید و مردم آنجا بز ضد وی فراهم شدند و به مقابله امدند كه و بارها نبرد كردند كه پیوسته ظفر با مسلمانان بود.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 3869

در این سال سعید خذینه از نهر بلخ عبور كرد و به غزای سغد رفت كه پیمان شكسته بودند و تركان را بر ضد مسلمانان یاری كرده بودند.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 4021

گوید: سغدیان به دفاع بعخاستند امّا سلاه نداشتند ، با چوبها نبرد كردند و همگیشان كشته شدند. گوید: روز بعد بگفت تا كشتكاران را بیاوردند، آنها نمیدانستند یارانشان چه كرده بودند و چنان بود كه به گردن یكی مهر میزدند و از محوطه ای به محوطه ی دیگیر برده و او را میكشتند. سه هزار كس و به قولی هفت هزار كس بودند.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 4037-4038

گویند: پس ابوالصیداء مردم سمرقند و اطراف آنرا به اسلام خواند به شرط آنكه جزیه از انها برداشته شود، و كسان به شتاب به مسلمانی روی آوردند. غوزك به اسرس نوشت كه خراج كاستی گرفته ، اشرس به ابی العمر طه نوشت كه خراج مایه ی قوت مسلمانان است، شنیده ایم كه مردم سغد و امثال آنها از روی دلبستگی اسلام نیاورده اند، بلكه برای فرار از جزیه به مسلمانی روی آورده اند، بنگر به هركه ختنه كرده و فرایض را بپا داشته و اسلامس نكو شده و سوره ای از قران اموخته، خراج را از او بردار.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 4093-4094

گیوند: هانی و عاملان، جزیه بر مسلمان شدگان پس اوردند كه آنها مقاومت كردند و هفت هزار كس از از مردم سغد كناره گرفتند و در هفت فرسخچی سمرقند جای گرفتند.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 4094

ثابت همچنان محبوس بماند. اسرس. سلیمان بن ابی السری وابسته ی بنی عوافه را در كار خراج به هانی بن ابی هانی پیوست، هانی و عاملان
خراج در كار گرفتن خراج اصرار ورزیدند و بزرگان عجم را تحقیر كردند. مشجر، عمیرة بن سعد را بر دهقانان مسلت كرد كه متوقفشان كردند و
كمربندهایشان را به گردنهایسان افكندند و از مردم ضعیف كه مسلمان شده بودند جزیه گرفتند، از اینرو مردم سغد و بخارا كافر شدند و تركان را به جنبش درآوردند.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 4095

گوید: آنگاه با كسان برفت تا وارد درّه شد و میان او شهر سمرقند چهار فرسنگ بود. صبحگاهان خاقان با جمعی بسیار یبامد و مردم سغد و چاچ و فرغانه و جمعی از تركان بدو حمله بردند.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 4116

<!– / message –><!– sig –>

مروروذ

ابن سيرين گويد: ابن عامر احنف بن قيس را سوى مرو روذ فرستاد كه مردم آنجا را محاصره كرد، آنها برون شدند و جنگ انداختند و مسلمانان هزيمتشان كردند و سوى قلعه پس راندند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2165

و هم در اين سال عبد الله بن عامر، احنف بن قيس را سوى خراسان فرستاد كه مردم آنجا پيمان شكسته بودند. احنف دو مرو را بگشود: مرو شاهجان را به صلح و مروروذ را پس از جنگى سخت. عبد الله بن عامر نيز از دنبال وى برفت و ابر شهر را منزلگاه كرد و به گفته واقدى آنجا را به صلح گشود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2187

راوندیان

شگفتتر از همه این جنبشها (جنبشهای شعوبی ایرانیان که به خونخواهی ابومسلم راه افتادند) نهضت راوندیان است که در ظاهر از علاقه به منصور دم میزدهاند اما در واقع مخصوصا بعد از واقعه ابومسلم قصد هلاک منصور را داشتهاند. در حقیقت این جنبش کوششی بوده است برای آنکه منصور را غافلگیر کنند و همانگونه که خود او ابومسلم را به خدعه و فریب هلاک کرده بود، آنها نیز او را به تدبیر و نیرنگ هلاک کنند. داستان این واقعه را در تاریخها آوردهاند و بیدنگونه است که این جماعت از اهل خراسان بودند، و چنین فرامینمودند که منصور را خدای خویش میدانند، همه به شهر منصور که در مجاورت کوفه بود و هاشمیه نام داشت آمدند و «گرداگرد قصر او طواف میکردند و میگفتند این کوشک پروردگار ماست. منصور بزرگان ایشان را گرفت و محبوس کرد دیگران بریختند و از هر جانب جمع آمدند و زندان منصور را بشکستند و محبوسان را بیرون آوردند و روی به منصور نهادند. منصور بیرون آمد و با ایشان حرب کرد» (تجاربالسلف، برگ 105).
باری این راوندیان جماعتی بودند که هر چند مقالات اهل تناسخ شتند و در ظاهر به خاندان عباس علاقه میورزیدند (درباره مقالات و آراء راوندیه که ظاهرا بعضی از آنها امامت را هم به ارث بعد از پیغمبر حق عباس و فرزندان او میدانستهاند ر.ک: تبصرةالعوام، برگ 178 و ابن حزم، ج 4، برگ 187 و مقالات اشعری برگ 21 و مفاتیح، برگ 22)، اما ابومسلم را نیز سخت دوستدار بودند. قتل ابومسلم با چندان خدمات ارزنده که به دستگاه خلافت کرده بود مایه وحشت و تاثر آنان بود. ازین رو در مرگ او آراء و عقاید عجیب آوردند و حقیقت نظر واصل دعاوی ایشان روشن نیست. از قراین برمیآید که در صدد سست کردن بنیاد خلافت منصور برآمدهاند و میخواستهاند انتقام ابومسلم را از او بستانند.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 125

جور

و بعد از آن عثمن بن عفان، عبدالله عامر بن کریز را ئالی گردانید، پس ابوموسی اشعری به پارس آمد و قصد اصطخر کرد، در سال بیست و هشتم از هجرت و در آن وقت، ماهک در اصطخر بود و در میان ایشان صلح پیوست و عبدالله بن عامر، از آنجا به اعمال جور رفت و شهر جور را حصار می داد، در میانه، خبر رسید کی مردم اصطخر عهد بشکستند و عامل او را بکشتند و چندان توقف نمود کی جور را بستند در سال سی ام از هجرت، و سوگند خورد، کی: چندان بکشد از مردم اصطخر که خون براند. به اصطخر آمد و به جنگ بستد. پس حصار در آن و خون همگان مباح گردانید و چندانک می کشتند، خون نمی رفت تا آب گرم بر خون می ریختند، پس برفت عدد کشتگان کی نام بردار بودند ، چهل هزار کشته بود، بیرون از مجهولان و اول خللی و خرابی کی در اصطخر راه بافت، آن بود و این فتح در سال سی و و دوام بود از هجرت.
فارس نامه ابن بلخی – ناشر بنیاد فارس شناسی – چاپ 1374 – ص 276-277

طبس

گوید: آنگاه از مرو با دیگر عجمانی که در نواحی نامفتوح مسلمان بودند نامه نوشت* که مطیع وی شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگیخت که پیمان شکستند و این سبب شد که عمر به مسلمانان اجازه پیشروی داد و مردم بصره و کوفه روان شدند و خونها ریختند. احنف سوی خراسان رفت و مهرگان قذق را بگرفت. آنگاه سوی اصفهان رفت که مردم کوفه جی را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدی را آنجا گماشت. آنگاه سوی مروشاهجان رفت و مطرب بن عبدالله شخیر را سوی نیشابور فرستاد که آنجا جنگ شد و نیز حارث بن حسان را سوی سرخس فرستاد.

*یعنی یزدگرد نامه نوشت

تاریخ طبری (پوشینه ی پنجم) (ترجمه ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 1998

 

تیسفون

يکی از سرداران عرب در فتح مدائن (پايتخت ساسانی) می‌گويد: « پس از فتح شهر، ما ايرانيان را دعوت کرديم و گفتيم: «سه چيز است، هر يک را می‌خواهيد انتخاب کنيد». ايرانيان گفتند: «چيست؟» گفتيم: «يکی اسلام و اگر نمی‌خواهيد، جزيه بدهيد و اگر نمی‌خواهيد جنگ می‌کنيم…» ايرانيان گفتند: «به اوّلی (اسلام) و آخری (جنگ) حاجتی نداريم، ميانی (پرداخت جزيه) را می‌پذيريم».

– تاريخ طبری، ج5، صص 1812–1813. همچنين نگاه کنيد به: صفحات 1806 و 1807 و 1823 و 1837 و 1841؛ ج4 ، صص1479–1480 و 1481 و 1489 و 1504 و 1505 و…
ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم.

چون اقامت آنها در آن حدود دراز کشید در مدائن قحطی افتاد و کار مردم به خوردن گوشت سگ و گربه رسید. (دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 49)

تازیان به تیسفون درآمدند و غارت و کشتن پیش گرفتند. سعد در ورود به مدائن نماز فتح خواند: هشت رکعت و چون به کاخ سفید کسری درآمد، از قرآن «کم ترکوا من جنات و عیون» [سوره الدخان، آیه 25] خواند. (دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 50)

حمزة بن آذرک

چنانکه وقتی حمزة بن آذرک بر ضد این ناروایی ها که می رفت، برخاست و گفت، «مگذارید که این ظالمان بر ضعفا جور کنند» در خراسان و سیستان و کرمان بسیاری از ستمدیدگان دعوت وی او را با شور و علاقه اجابت کردند. درباره این حمزه و و جنگهای او آنچه در کتابها آمده است پریشان و شگفت انگیز و درهم است.
دلاوریهای او که سالها بیم و وحشت در دل خلیفه افکنده بود، گویا منشأ داستان «امیر حمزه» شده باشد. نوشته اند که او از نسل زوبن طهماسب بوده است. (تاریخ سیستان ص 156) بسیاری از کسانی نیز که با او بودند، ایرانیان بودند. نکته جالب توجه آنستکه در قیام این خوارج، ایرانیانی که از دستگاه خلافت ناراضی بودند، با عربان همداستان میشدند و هرگز ملاحظه برتری های نژادی در میان نبود. خاصه که بیشتر خوارج لازم نمی دانستند خلیفه مسلمانان از عرب و قریش باشد و همین امر موجب انتشار مبادی و تعالیم آنها در میان ایرانیان بود. (خوارج که در عهد بنی امیه خطری بزرگ بودند، در دوره عباسیان چندان جنب و جوش نداشتند و فتنه آنها نیز دوام نمی یافت. در باب مذهب و اصل و منشاء آنها بین اهل تحقیق خلاف هست در هر حال در امر خلافت آراء خاصی شبیه بنوعی جمهوری طلبی داشته اند و از حیث صلابت در عقیده شبیه بفرقه پیوری تین بوده اند. برای اطلاعات بیشتری در باب آنها ر.ک: عمر ابوالنصر: الخوارج فی الاسلام طبع بیروت 1949 – نیز رجوع شود بقسمت اول کتاب:Welhausen: Die Religiosplitischen oppositionpartein 1901 و همچنین بقاله «خوارج» در Shotet Encyclopedia of IsIslam P 246 که در آن از مأخذ تازه تر هم نام رفته است)
درباره آغاز کار حمزه چیز روشنی در تاریخها نیست. مینویسند که او در دوره حکومت علی بن عیسی بر خراسان، در سیستان برخاست. گفته اند که «یکی از عمال آنجا بی ادبی ها کرد حمزه عالم بود و بر او امر معروف کرد، آن عامل خواست که او را تباه کند، آخر عامل کشته شد» (تاریخ سیستان ص 156) فرمانروایی علی بن عیسی در خراسان با ظلم و قساوت بسیار توأم بود. از این رو در هر گوشه بر ضد او شورش و آشوبی برخاست اما خوارج چون قیام بر حکومت جائر را واجب می دانستند در مخالفت خویش بیش از سایر فرقه ها تعصب نشان میدادند.
داستان جنگهای حمزه در کتابها بتفصیل آمده است. مینویسند که وقتی عامل خلیفه از بیم او از سیستان گریخت حمزه «مردمان سواد سیستانرا همه بخواند و بگفت یک درم خراج و مال بیش بسلطان مدهید چون شما را نگاه نتواند داشت. و من از شما هیچ نخواهم و نستانم که من بر یکجای نخواهم نشست.» (همانجا ص 158) عمال خلیفه با آنکه بارها در برابر وی بزانو درآمددند هرگز از تعقیب وی نمی آسودند. جنگهای بسیار رخ داد و بسیاری شهرها چندین بار دست بدست گشت. درینگونه حوادث، هر دوطرف خشونت و قساوت بسیار نشان میدادند. خوارج در شهرها و قریه ها بر هیچکس ابقا نمیکردند و حتی کودکان دبستان را نیز را از دم تیغ میگذراندند و دولتیان نیز از آنها انتقام سخت میکشیدند. گاه کودکان را با معلم در مسجدها محصور میکردند و مسجد بر سر ایشان فرود میآوردند. (تاریخ بیهق، ص 45) در بعضی جاها نیز خانه ها را آتش میزدند، و مردی را بر دو درخت که بهم میآوردند می بستند و سپس آن دو درخت می گشودند، تا پاره از آن بر هر درختی بماند… (کامل، ج 5 ص 102 چاپ مصر) خلیفه و یارانش را، بلکه هرکس را نیز که راضی بحکم خلیفه بود کشتنی می دانستند. (مقالات اشعری ج 1 ص 165، طبع مصر) و از اینرو کسانیکه فرمانروایی جابرانه علی بن عیسی و فرزندان او در خراسان ناراضی بودند، به یاری حمزه برخاستند. وقتی کار خوارج در خراسان بالا گرفت علی بن عیسی در این کار فرو ماند. ناچار نامه یی بهارون نوشت و وی را «آگاه کرد که مردی از خوارج سیستان برخاسته است و بخراسان و کرمان تاختن ها همی کند و همه عمال این سه ناحیت را بکشت و دخل برخاست و یکدرم و یک حبه از خراسان و سیستان و کرمان بدست نمی آید» (تاریخ سیستان ص 160)
قیان خوارج در خراسان چنان مایه بیم و نگرانی خلیفه شد که برای فرو نشاندن آن بتن خویش روانه آندیار گشت در ری علی بن عیسی که مورد سخط واقع شده بود با تقدیم هدایا و تحف او را راضی نمود و امارت خراسان را برای خود حفظ کرد. اما چندی بعد معزول شد در حالی که کار از کار گذشته بود. جور و بیداد علی بن عیسی خرانسانرا چنان برآشفته بود که بآسانی آرام و سکون نمیپذیرفت. این موج طوفان خیز خشم و سرکشی که در خراسان و سیستان و کرمان می جوشید بغداد را بسختی تهدید میکرد و خلیفه خود مایه این همه نارضاییها را که بیداد عاملان بود میدانست و نمی خواست چاره درستی بجوید. در نامه هایی که از گرگان بعنوان امان نامه و اتمام حجت برای حمزه فرستاد میتوان این نکته را بخوبی دریافت. جوابی نیز که حمزه بوعد و وعیدهای خلیفه خلیفه داد نشان میدهد که خشم و نارضایی مردم از عمال خلیفه تا چه اندازه موجب اینگونه طغیانها وسرکشی ها بوده است و مخصوصا از آن بخوبی برمی آید که این خشم و نارضایی ها برای فرقه هایی نظیر خوارج تا چه اندازه نقطه اتکاء مناسبی بوده است. در این نامه حمزه بخلیفه چنین مینویسد که «آنچه از جنگ من با کارگزارانت بگوش تو رسیده است نه از آن است که من در ملک تو سر منازعه دارم یا رغبتی بدنیا در دلم باشد که بدینوسیله بخواهم بدان دسترس یابم و درین کار برتری و نام و آوازه نیز نمیجویم. حتی با آنکه بد سیرتی عمال تو در رفتار با کسانی که تحت حکم و ولایتشان هستند، بر همه آشکار است و آنچه آنها از ریختن خونها و ربودن مالها و تبهکاریها و نارواییها پیش گرفته اند معلوم همگان است من بسرکشی، بر آنها پیشی نجسته ام و گمان میکنم آنچه از حال خراسان و سیستان و فارس و کرمان بتو رسیده است مرا از سخن درین باب بی نیاز میکند» (تاریخ سیستان ص 166) در این زمان آتش خشم و نفرت چنان بالا گرفته بود که فرونشاندن آن آسان بنظر نمی رسید با مرگ خلیفه همچنان خراسان در چنگال آشوب و ناامنی رنج میبرد و هر روز برای اظهار نارضایی خویش بهانه تازه یی می یافت. حتی رافع بن لیث را که عرب بود چون بر ضد دربار خلیفه در سمرقند سر بشورش برآورد مردم یاری کردند و داستان قیام او در تاریخ معروف است.
این خشم و نومیدی که در دوره هارون بر اثر بیرحمی و عیاشی و تجمل پرستی او فزونی میگرفت سرانجام ایرانیانرا بچاره جوییهای تازه برانگیخت. گویی هنگامیکه بغداد در ظلمت و سکوت «شبهای عربستان» مست رؤیاهای شیرین و غرورانگیز خویش بود در خراسان و سیستان و طبرستان و آذربایجان سپیده دمیده بود.
در پشت باروهای سر به فلک کشیده دارالخلافه ماجراهای «هزار و یک شب» رخ می داد، امیران و وزیران بدستبوس «بوزینگان امیرالمؤمنین» مفتخر می شدند، توانگران و بزرگان بخدمت و طاعت بندگان خلیفه مباهات میکردند. شاعران و مسخرگان و متملقان و دروغ گویان بازار گرمی داشتند. طلاهایی که از اطراف و اکناف کشور بعنوان خراج و هدایا مثل سیل ببغداد می آمد مانند باران بر مطربان و شاعران و خنیاگران و دلقکان و عیاران شهر فرو میریخت. برین خوان یغمائیکه که جور و استبداد خلفا در بغداد گسترده بود ترک و تازی و دهقان شریک بودند. در کنار گرسنه چشمان عرب آزمندان عجم جای داشتند، هر که در بغداد بود و با درگاه خلیفه نسبت و ارتباطی داشت ازین تاراج و چپاول بهره یی میبرد.
دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب، چاپ دوم، برگهای 174 تا 177

دهستان

گوید: آنگاه یزید در كار دهستان اصرار كرد و در اطراف آن از هر سوی سپاه نهاد و آذوقه از انها ببرید كه در نبرد مسلمانان وا ماندند و كار محاصره و بلیه بر آنها سخت شد و صول، دهقان دهستان، كس پیش یزید فرستاد كه با تو صلح میكنم به شرط این كه جان و خاندان و مال مرا امان دهی و شهر را با انچه كه در آن هست و با مردمش به تو تسلیم كنم.»گوید: پس یزید با وی صلح كرد و پذیرفت و به تعهد خویش عمل كرد و وارد شهر شد و از انجا مال و گنج و اسیر بی شمار گرفت و چهارده هزار ترك را دست بسته بكشت و این را برای سلیمان بن عبدالملك نوشت.

تاریخ طبری ( جلد نهم ) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ۳۹٢۸

کازرون

و چون ابن ابی العاص، از آن اعمال باز آمد، نوبت خلافت با عثمان بن عفان آمده بود و شکل کارها از حادثه وفات عمر بن الخطاب، بگشته و ولایت بصره هنوز به ابوموسی اشعری نسپرده و این سال بیست و چهار بود از هجرت. و چون خبر این حادثه به پارس افتاد، مردم کورهی شاپور خواست و کازرون و دیگر اعمال، سر برآوردند و برادر شهرک را به شاپور بردند وعصیان آغازیدند، پس لشکر اسلام جنگ کردند و چون دانستند کی به قهر بخواهند ستد، صلح کردند و مالی دیگر خدمت بیت المال کردند و جزیه بر خویشتن گرفتند.
فارس نامه ابن بلخی. ناشر بنیاد فارس شناسی. 1374. ص:275 و 276.

ولجه

یگویند خالد عهد کرده بود که تا هزار نفر را به هلاکت نرسنده باشد ، دست به طعام نبرد که مقصود و مردادش بر آورده شده بود. این نبرد در محلی به نام وجله اتفاق افتاد و به همین اعتبار به نبرد وجله معروف گردید ، خالد پس از کسب این پیروزی بر عراق دست یافت
تاریخ ۱۰ هزار ساله ایران(جلد دوم) تالیف: عبدالعظیم رضایی- چاپ دهم ۱۳۷۸ صفحه ۱۲۲

بلخ

مردم کوفه سوی بلخ رفتند و احنف از پی آنها روان شد، در بلخ میان مردم کوفه و یزدگرد تلاقی شد و خدا یزدگرد را هزیمت کرد که با پارسیان سوی نهر رفت و از آنجا گذشت.
تاریخ طبری (پوشینه ی پنجم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 1998-1999

به قولی قتیبه پیش از آنکه از نهر عبور کند این سال را در بلخ بود که قسمتی از آنها پیمان شکسته بودند و با مسلمانان مقاومت می کردند که با مردم آنجا نبرد کرد.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 3805

در سال (651 م) (31 هـ) شاهنشاهی ساسانی سقوط کرد. و همه ایران تقریبا، تا آمودریا (جیحون) (از شمال شرق) مسخر اعراب گشت. فقط نواحی بلخ و غور و زابلستان و کابل و سرزمین های کرانه دریای خزر، یعنی دیلم و گیلان و طبرستان، مستقل باقی ماندند. مردم نواحی مزبور لجوجانه پایداری کردند و بعدها مطیع شدند (بلخ به طور قطع در سال 707 م / 89 هـ) ولی دیلم و غور و کابل مسخر اعراب نگشتند.
اسلام در ایران – پطروشسفکی – انتشارات پیام – تهران – برگ  43

سمرقند

گوید: آنگاه قتیبه حركت كرد و جانب مرو روان شد و عبدالله بن مسلم را بر سمرقند گماشت و سپاهی انبوه پیش وی نهاد با لوازم جنگ بسیار و گفت: » نگذار مشركی از یكی از درهای سمرقند درآید مگر آنكه مُهر به دستش خورده باشد. و اگر پیش از آنكه بازآید گل مـُهر خشكیده بود او را بكش و اگر شب در را بستی و كسی از آنها را داخل شهر یافتی او را بكش.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) page 3865

در همین سال، اشرس ذمیان سمرقند و ماوراء النهر را به اسلام خواند، به شرط آنكه جزیه از آنها بردارد، و این را پذیرفتند و چون اسلام آوردند جزیه بر آنها نهاد و آنرا مطالبه كرد كه به جنگ وی آمدند.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) page 4093

علی بن محمد گوید: جنید بن عبد الرحمن به سال صد و دوازدهم به غزا برون شد، آهنگ طخارستان داست، بر كنار نهر بلخ فرود آمد و عمارة بن حزیم را با هیجده هزار كس سوی طخارستان فرستاد، ابراهیم بن بسام لیثی را نیز با ده هزار كس از سمت دیگر فرستاد. گوید: تركان بجنبیدند و وسوی سمرقند آمدند و كه سورة بن حّر از مردم بنی ایان بن دارم، عامل آنجا بود. سوره به جنید نوشت كه : » خاقان ، تركان را به جنبش درآورده، من سوی انها رفتم امّا نتوانستم از دیوار سمرقند دفاع كنم، كمك، كمك.
تاریخ طبری ( جلد ششم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) page 4114

<!– / message –><!– sig –>

مروشاهجان

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1998

و هم در اين سال عبد الله بن عامر، احنف بن قيس را سوى خراسان فرستاد كه مردم آنجا پيمان شكسته بودند. احنف دو مرو را بگشود: مرو شاهجان را به صلح و مروروذ را پس از جنگى سخت. عبد الله بن عامر نيز از دنبال وى برفت و ابر شهر را منزلگاه كرد و به گفته واقدى آنجا را به صلح گشود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2187

اخرون

مفضل بن محمد گوید: حجاج به سال هشتاد و پنجم یزید را معزول کرد و به مفضل نوشت که او را ولایتدار خراسان کرده، که نه ماه ولایتدار بود و به غزای بادغیس رفت و آنجا را بگشود و غنیمت ها گرفت که میان کسان تقسیم کرد و به هر یک از آنها هشتصد درم رسید، آنگاه به غزای اخرون و شومان رفت که ظفر یافت و غنیمت گرفت و هرچه را بدست آورد میان کسان تقسیم کرد.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 3770-3771

<!– / message –><!– sig –>

جیرفت

عمرو گوید: سهیل بن عدی آهنگ کرمان کرد و عبدالله بن عبدالله بن عتبان بدو پیوست ، مقدمه سهیل بن عدی به نصیر بن عمر و عجلی سپرده شده بود . مردم کرمان بر ضد سهیل فراهم آمدند و از (قفس) کمک خواستند و بر کنار ولایتشان جنگ انداختند که خدا آنها را پراکنده کرد و مسلمانان راهشان را ببستند و نصیر مرزبان کرمان را بکشت و سهیل از راهی که انکون راه دهکده ها است و عبدالله بن عبدالله از راه بیابان وارد جیرفت شدند و هرچه خواستند شتر و گوسفند گرفتند.
تاریخ طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، جلد پنجم، چاپ پنجم- ۱۳۷۵، ناشر اساطیر. صفحه ۲۰۱۴

طخارستان

مصعب بن حیان به نقل از برادرش مقاتل بن حیان گوید: ابن عامر با مردم مرو صلح كرد و احنف را با چهار هزار كس سوی طخارستان فرستاد كه برفت تا در مروروذ به محل قصر احنف رسید و مردم طخارستان و مردم گوزگان و طالقان و فاریاب بر ضد او فراهم آمدند و سه گروه بودند : سی هزار
تاریخ طبری ( پوشینه ی  ششم)( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ٢١۶۷

علی بن محمد گوید: جنید بن عبد الرحمن به سال صد و دوازدهم به غزا برون شد، آهنگ طخارستان داست، بر كنار نهر بلخ فرود آمد و عمارة بن حزیم را با هیجده هزار كس سوی طخارستان فرستاد، ابراهیم بن بسام لیثی را نیز با ده هزار كس از سمت دیگر فرستاد. گوید: تركان بجنبیدند و وسوی سمرقند آمدند و كه سورة بن حّر از مردم بنی ایان بن دارم، عامل آنجا بود. سوره به جنید نوشت كه : » خاقان ، تركان را به جنبش درآورده، من سوی انها رفتم امّا نتوانستم از دیوار سمرقند دفاع كنم، كمك، كمك.
تاریخ طبری ( پوشینه ی  ششم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) برگ 4114

و چون آنها را بسوی وی فرستاد همه را بکشت و به کرمانی نوشت کسانی را که پیش وی مانده اند ۳ بخش کند ، بخشی را بیاویزد و بخشی را دست و پا ببرد و بخشی را دست ببرد. گوید: کرمانی چنان کرد و بنه هایشان را بیاورد و در حراج فروخت. آنها که کشتشان و بیاویختشان ۴۰۰ کس بودند. گوید: اسد به سال صد و هیجدهم شهر بلخ را جایگاه کرد و دیو آنهارا به آنجا انتقال داد و ابگیرها بساخت. پس از آن به غزای طخارستان رفت و پس از آن به غزای سرزمین جیغویه رفت که فتح کرد و اسیر گرفت.
تاریخ طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، پوشینه ی  نهم، چاپ پنجم- ۱۳۷۵، ناشر اساطیر. برگ ۴۱۶۷

افشینه

گوید: وقتی یزید بن عبدالملک بمرد و هشام پا گرفت، مسلم به غزای افشین رفت و با شاه آنجا بر شش هزار سر صلح کرد و قلعه را بدو تسلیم کرد و آخر سال صد و پنجم بازگشت.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4053

گوید: صبحگاهان خاقان بیامد و چون مقابل آنها رسید راه بخارا گرفت و چنان وانمود که آهنگ آنجا دارد و سپاهیان خویش را از پشت تپه ای که در میان فاصله بود سرازیر کرد و فرود آمد که آماده شدند، اما مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روی تپه نمودار شودند که کوهی از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشینه و نسف و گروه هایی از مردم بخارا.
گوید: جمع مسلمانان سخت متحیر شدند.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4100